کتابخانه:بیت المال در نهج البلاغه
| 200px | |
| نویسنده | نوري همداني |
|---|---|
| زبان | فارسی |
| ناشر | بنياد نهجالبلاغه |
| محل انتشارات | تهران |
| تاریخ نشر | ۱۳۸۶ |
| شابک | ۹۷۸-۹۶۴-۶۳۴۸-۳۵-۶ |
| دانلود | |
محتویات
- ۱ پيشگفتار
- ۲ بنياد نهجالبلاغه لزوم تشكيل حكومت در هر زمان
- ۳ نقش اقتصاد در پايداري حكومت
- ۴ تاريخچهي بيتالمال
- ۵ فرق بين ماليات و بيتالمال
- ۶ منابع درآمد بيتالمال در اسلام
- ۷ هدف علي از بدست گرفتن حكومت
- ۸ اعلام برنامه حكومت
- ۹ برنامه اصلاحي كامل علي در بيتالمال
- ۱۰ تقسيم بيتالمال بطور مساوي از ديدگاه فقه اسلامي
- ۱۱ شيوه علي در تقسيم بيتالمال
- ۱۲ خطر سوء استفاده از بيتالمال و شيوه و روش رهبران الهي
- ۱۳ موارد استعمال «اتراف» و «اسراف» در قرآن و روايات
- ۱۴ آمار ماليات ها
- ۱۵ غلول
- ۱۶ پاسداران بيتالمال
- ۱۷ اسراف در تجمل
- ۱۸ وضع اقتصادي مردم
- ۱۹ نگاهي به روش پيامبران و رهبران واقعي اسلام
- ۲۰ فاطمه و حكومت پدر
- ۲۱ كنيزان و غلامان خلفا
- ۲۲ عكس العمل آگاهان
- ۲۳ پانویس
پيشگفتار
اقتصاد يكي از اركان مهم هر جامعه و حكومت است و از آن زمان كه جوامع انساني پديد آمده و حكومتها و دولتها بر پا شده، نهادهاي اقتصادي جامعه از اهميت خاصي برخوردار بوده است. دست اندركاران برنامههاي حكومتي، هر يك بر پايه انديشهها و آراء خود، مباني و اصولي را براي پيريزي اقتصاد جامعهي خويش در نظر گرفته و به اجراي طرحهاي اقتصادي خود ميپرداختند.
در اين ميان، اسلام به عنوان پديدهاي دگرگون ساز در تاريخ بشريت ظهور كرد و طرحي نوين را در عرصهي اجتماع درانداخت، و از جمله برنامههاي اقتصادي پيشرفتهاي را به جامعه انساني هديه كرد، هر اصلي را كه نزد مردم به اسم قانون پذيرفته شده ولي در حقيقت به زيان حركت كلي جامعه بود مردود شمرد و انديشههاي مترقي و خيرخواهانهي خود را جايگزين آن ساخت.
اما متاسفانه به جز چند سالي كه وجود پر بركت پيامبر اسلام (ص) در ميان امت بود، و دوران كوتاهي كه زمامداري جامعه اسلامي را اميرالمومنين (ع) به عهده داشت، قوانين و اصول اسلامي كم و بيش دستخوش تحولات گوناگون گشت، و چه بسا كه در مواردي حاكمان به ظاهر اسلامي آشكارا آنها را زير پا گذاشته و مورد استهزاء و تمسخر قرار ميدادند.
يكي از عناصر مهم حوزه اقتصاد اسلامي كه همواره از ناحيهي زمامداران جامعه نسبت به آن حساسيت ويژهاي ابراز ميشده، پديدهي بيتالمال است كه از آن به «مال الله» تعبير شده و متعلق به آحاد مسلمين است و بايد در ميان آنان تقسيم شده و به مصارف عمومي جامعه برسد. منابع مختلف ذخيرههاي بيتالمال، مصارف گوناگون آن و تاريخچهي تحولات و دگرگونيهائيكه بر آن عارض شده، بحثهائي است كه اين كتاب جهت تبيين آن نگارش يافته است.
در اين نوشتار نيز سعي بر اين است تا اين مطالب مورد كنكاش واقع شود كه بيتالمال چه نقش مهمي را در ساختار اقتصادي جامعه به عهده دارد، و چگونه بايد آنرا مورد بهرهبرداري سالم و صحيح قرار داد، و اينكه امام علي (ع) در دوران حكومت خود چه عنايت خاصي نسبت به ذخيرهي بيتالمال و بودجه مسلمين داشته و آن را همواره تحت اشراف عالي خود قرار داده است.
لازم به توضيح است كه مجموع اين كتاب سلسله بحثهائي از استاد معظم جناب آقاي حسين نوري دامت افاضاته ميباشد كه بخش دوم آن پيش از اين در يادنامهي اول كنگرهي نهجالبلاغه به چاپ رسيده و بخش نخست آن نيز توسط آقاي محمدي اشتهاردي تهيه و تنظيم شده است.
ضمن تشكر از ايشان، نظر به اينكه اينگونه بحثها در اين مقطع خاص از انقلاب اسلامي داراي اهميت ويژهاي است و ديدگاههاي اقتصادي تاثير عميقي در بنياد اجتماعي جامعه دارد اينك اين دو بخش در يك مجموعه زير نظر مولف محترم، خدمت خوانندگان محترم ارائه ميشود، باشد كه مورد استفاده كامل قرار گرفته و همگان را به عنايت بيشتر بر حفظ بيتالمال مسلمين و توجه بيشتر به نظريات اصيل اقتصادي رهنمون گردد. ان شاء الله تعالي.
بنياد نهجالبلاغه لزوم تشكيل حكومت در هر زمان
ترديدي نيست كه بشر اجتماعي است و براي پيشروي در راه تكامل همه جانبه در هر زمان نياز به تشكيل حكومت دارد تا در پرتو قانون و تعهد آن حكومت بتواند به پيش برود و از هرج و مرج و بينظمي و عوامل ضد تكامل محفوظ گردد.
اسلام كه آئين مترقي جهاني است تنها دين اخلاقيات و عبادات و فروعات زندگي نيست، بلكه كاملا به اصول و تكامل و نيازهاي افراد جامعه توجه دارد، و بر همين اساس تشكيل حكومت سالم و عادلانه از اركان اساسي آن است.
از اينرو هنگامي كه رهبر بزرگ اسلام پيامبر «ص» به مدينه آمد به محض اينكه اسلام نضج گرفت و طرفداراني پيدا كرد، به تشكيل حكومت مبادرت نمود، تا نظام اجتماع تحت نظارت دقيق حكومت كنترل و رهبري گردد.
نقش اقتصاد در پايداري حكومت
باز ترديدي نيست كه از اصول اساسي حكومت سالم، تامين نيازمنديها و پر كردن خلاهاي اقتصادي انسانها است، و حفظ و پايداري حكومت سالم كه هدفش حفظ نظم و پيشروي همه جانبه ملت است، رابطه مستقيم با اقتصاد خوب و درآمدهاي مستمر دارد، بگونهاي كه اقتصاد در سرنوشت حكومت دخالت بنيادي دارد و از پايهها آن است.
و از بحثهائي كه از دير زمان ادامه دارد و امروز از مسائل پيچيده قرار گرفته و منشا اختلافات عقيدتي و كشمكشهاي گسترده شده مساله اقتصاد، و حل مسائل اقتصادي، مخصوصا حل مشكل طبقاتي است.
امروز همه متفكران و انديشمندان با وجدان برآنند، كه حكومت سالم و مردمي، حكومتي است كه داراي سيستم اقتصادي خوب باشد، و انسانها را از فقر و بيكاري و شكاف عميق طبقاتي نجات بخشد.
اسلام در همان بدو تشكيل حكومت خود، كاملا به اين مساله توجه داشت و براي پر كردن اين خلا، و زدودن فقر و طبقهبندي و خلاصه به وجود آوردن برابري و مساوات، تشكيل بيتالمال رادر متن حكومت خود قرار داد، تا در پرتو اين قانون مهم، همهي مشكلات اقتصادي حل گردد و به همه نيازهاي فردي و اجتماعي، پاسخ عملي مثبت داده شود.
بررسي چگونگي «بيتالمال» و آشنائي با تاريخچه و منابع آن و همچنين شناخت چگونگي تقسيم آن بين مسلمين، از اساسيترين مباحث اقتصادي اسلام است كه هر مسلمان آگاهي علاقمند است پيرامون آن به تحقيق و مطالعه بنشيند، و براستي بخصوص در اين عصر از ضروريترين مباحث اسلامي است كه بايد بطور گستردهاي طرح و در اختيار همه مسلمين بويژه نسل جوان قرار گيرد.
متاسفانه تا كنون كتاب مستقلي كه نمايشگر همهي ابعاد و جوانب «بيتالمال» بطور جامع باشد، تدوين نشده است.
گرچه «ابويوسف» در كتاب «الخراج» مطالبي را پيرامون «فيئي» و «جزيه» و «خراج» (كه سهم عمدهاي از درآمد بيتالمال بشمار ميروند. و بعدا به شرح آنها ميپردازيم) و پارهاي از مسائل ديگر خاطر نشان ساخته و نيز در دو كتاب «عصر الانطلاق» و «دائره المعارف الاسلاميه» فصلي دربارهي سير تاريخي بيتالمال، طرح گرديده، اما بحث مستقل و گستردهاي در زمينه همهي مسائل بيتالمال تحرير نشده است.
اميد آنكه اين كتاب در عين اختصار راهگشا و طليعهاي براي بحثهاي گستردهتري در آينده گردد.
بيتالمال چيست؟
بيتالمال به معني خانه است، از آنجا به دستور حكومت، اموالي از درآمد منابع بيتالمال در خانههاي امني قرار ميگرفت تا به موقع در راه نيازهاي مردم و اجتماع صرف گردد، نام آن درآمدها به مناسبت محل امن آنها به عنوان «بيتالمال» خوانده شد.[۱] مثلا به خانهاي كه از آن دانشمنداني برخاستهاند، «بيتالعلم» گويند، اشاره به اينكه در اين خانه علم و كمال به ساير خانهها ميرسد، نيز از اينرو به درآمدهاي منابع بيتالمال گفته ميشود، چون آن درآمدها بر اساس عدل و احسان به نيازمندان ميرسد و در مسير نيازهاي اجتماع مصرف ميگردد، نيازهاي واقعي و طبيعي (نه نيازهاي مصنوعي) در سر حد خودكفائي و استقلال كامل.
تاريخچهي بيتالمال
تا آنجا كه قرائن و شواهد تاريخي نشان ميدهد، در هر عصري كه حكومتي بويژه حكومت الهي و پيامبران به وجود آمده است، در آن مساله تعاون و همكاري اقتصادي مطرح بوده و قوانيني در مورد رفع نيازمنديهاي اقتصادي به عناوين مختلف تصويب ميشده است، گرچه بصورت بيتالمال كه در اسلام بطور گسترده مورد توجه است نبوده.
مثلا در آيه ۷۳ سورهي انبياء ميخوانيم خداوند ميفرمايد:
«ما ايشان (اسحاق و يعقوب) را پيشواياني ساختيم كه به امر ما هدايت ميكنند و به آنها انجام كارهاي نيك و بر داشتن نماز و دادن زكات را وحي كرديم و آنها پرستنده و مطيع ما بودند»[۲].
از اين آيه استفاده ميشود كه زكات (كه يكي از درآمدهاي منابع بيتالمال در اسلام است) قبل از اسلام نيز بوده است.
و يا در مورد حضرت اسماعيل در قرآن آمده كه: «او كسان خويش را به نماز و زكات فرمان ميداد»[۳].
و در مورد حضرت عيسي آمده كه گفت: «خداوند مرا به نماز و زكات تا وقتي كه زندهام توصيه فرمود»[۴].
در روايات نيز اشارهاي به اين مطلب شده از جمله حديث معروفي است كه «خداوند به حضرت داود پيامبر، وحي كرد تو نيكو بندهاي بودي اگر از بيتالمال ارتزاق نميكردي … »[۵] و همچنين در روايات آمده: «نخستين كسي كه خمس اموال خود را به مصرفش رساند، حضرت ابراهيم خليل بود»[۶].
از اين دو حديث استفاده ميشود كه بيتالمال و خمس در زمان حضرت داود و حضرت ابراهيم بوده است.[۷].
نتيجه اينكه طبق شواهد و قرائن تاريخي، از همان آغاز عصر حضرت آدم «ع» يك نوع تعاونهائي به عنوان زكات يا خمس يا عناوين ديگر بوده است، و اصولا اين نوع تعاونها همانگونه كه گفتيم لازمه هر حكومت سالمي است و در اسلام، همانگونه كه همهي دستوراتش در حد كمال با بينش جهاني و جاوداني پيريزي شده، در مورد بيتالمال نيز بطور گسترده و كامل و همه جانبه توجه شده است.
در اسلام نخستين كسي كه «بيتالمال» را تاسيس كرد، شخص رهبر عاليقدر اسلام حضرت محمد «ص» بود.[۸].
بيتالمال نخست به صورت ابتدائي در خانهي رسول اكرم «ص» و بدست آن حضرت تشكيل يافت، و هر چه بر وسعت تشكيلات مسلمين و قلمرو حكومت اسلامي ميافزود، به تدريج دائره بيتالمال نيز توسعه مييافت.
به دستور شخص رسول اكرم «ص» دفتر ويژهاي ترتيب يافت كه در آن اسامي نظاميان و شركت كنندگان در ميدان جنگ، ثبت ميگرديد و به فرمان آن حضرت به هر يك از مجردين يك سهم و به افراد متاهل دو سهم مقرر شد، نيز به اشخاص عائلهمند كه نياز بيشتري داشتند، سهم زيادتري تعلق گرفت.
رسول اكرم «ص» به افرادي ماموريت ميداد تا به ميان قبائل مختلف بروند و از حيوانات و نباتات و زراعت آنان ماليات بگيرند.[۹].
بنابراين همانگونه كه «محمد اسعد» در كتاب خود «عصر الانطلاق» ميگويد و تاريخ بر اين مطلب گواه است، بيتالمال را در اسلام براي اولين بار شخص پيامبر «ص» پيريزي كرد و تدريجا با گسترش جامعهي اسلامي، بر شعاع آن افزوده شد و تشكيلات منظمتري پيدا كرد.
از اموري كه اين مطلب را تائيد ميكند، مساله تشريع زكات و خمس و … است كه از مهمترين درآمدهاي بيتالمال ميباشند، از ظاهر بعضي از آيات قرآن استفاده ميشود كه قانون زكات پيش از هجرت پيامبر «ص» تشريع شده است، چنانكه در ضمن آيات سورهي روم (آيه ۳۹) و سورهي مومنون (آيه ۴) و سورهي ماعون (آيه ۷(كه هر سه سوره از سورههائي است كه در مكه نازل شده اين مطلب به چشم ميخورد، ولي عملا اجراي آن در مدينه سالهاي آخر هجرت انجام شد.
و ابتداي دستور اجراي زكات فطره هيجده ماه پس از هجرت بود، پيش از آنكه دستور اجراي زكات اموال صادر گردد.[۱۰] اما در مورد خمس، آيهي شريفهي ۴۱ سوره انفال (و اعلموا انما غنمتم … ) كه در مورد خمس آمده يا در غزوهي بنيقينقاع نازل شده (چنانكه از تفسير طبري جلد ۲ صفحه ۴۸۱ استفاده ميشود) و يا در جنگ احد نازل شده (چنانكه علامه طبرسي در تفسير خود مجمع البيان جلد ۴ صفحه ۵۱۸ از كلبي نقل كرده) و يا در جنگ بدر نازل شده كه بعضي ديگر گويند، به هر حال در سالهاي اول هجرت بوده است زيرا غزوهي بنيقينقاع در سال دوم (ماه شوال) و غزوهي بدر نيز سال دوم (ماه رمضان) و غزوهي احد شوال سال سوم هجرت بوده است. و همچنين آيه اول سوره انفال كه دربارهي انفال (غنائم و اموال بيمالك) كه يكي از درآمدهاي بيتالمال است پس از جنگ بدر يعني در سال دوم هجرتنازل شده است.[۱۱].
جزيه نيز كه يكي از درآمدهاي بيتالمال است و ميتوان آنرا مالياتسرانه سالانه كه از اهل كتاب (يهود ونصاري و مجوس) گرفته ميشد دانست از دستوراتي است كه در زمان پيامبر «ص» (اواخر هجرت) در ضمن آيهي ۲۹ سورهي توبه ابلاغ شد.
فرق بين ماليات و بيتالمال
ماليات عبارتست از پولهائيكه كه مامورين وزرات دارائي هر كشوري طبق قانوني كه دولت آن كشور تصويب كرده از كشاورزان و تجار و پيشهوران و ملاكين بر اساس برنامه خاصي سالانه ميگيرد و به مصرف نيازهاي عمومي ميرساند، و اين قرارداد مالياتي يك قرارداد ثابتي نيست، بلكه طبق شرائط، تغيير و تبديل مييابد.
اما بيتالمال اموالي است كه از منابع متعدد گردآوري ميشود، از طريق زكات، خمس، انفال، خراج، جزيه و … گرچه به نظر كلي و وسيع، ميتوان همهي اين منابع را يك نوع ماليات مخصوص ناميد، ولي آنچه در ميان آنها شبيهتر به مالكيت به نظر ميرسد «خراج» است، زيرا «خراج» در اسلام چنانكه شرح آن خواهد آمد، يكنوع مالياتي است كه حاكم اسلام با در نظر گرفتن مصالح عمومي و نيازهاي اجتماعي ملت، و با توجه به وضع و شرائط و درآمد خراج دهندگان از آنها طبق موازيني ميگيرد، نهايت اينكه در خراج اسلامي كاملا رعايت عدل و انصاف و توجه به مصالح عمومي و فردي ملت خواهد شد، و نيز ميتوان جزيه را يك نوع ماليات سرانه سالانه نسبت به اهل كتاب دانست كه طبق شرائطي از آنها گرفته ميشود.
در اينجا بايد توجه داشت كه بر اساس «ولايت فقيه» كه در اسلام راستين وجود دارد، هرگاه شرائط طوري بود كه منابع بيتالمال براي رفع نيازهاي فردي و اجتماعي، و براي جبران كمبودهاي اقتصادي كافي نبود[۱۲] «ولي امر» (حاكم شرع) طبق اختياري كه از طرف مالك اصلي (خدا) دارد[۱۳] ميتواند، ماليات هاي جديدي فراخوار امكانات افراد، و شرائط زمان براي عدهاي قرار دهد.
منابع درآمد بيتالمال در اسلام
بيتالمال اسلامي از منابع متعددي گردآوري ميشود كه ميتوان مورد ذيل را منابع اصلي آن دانست:
۱- از راه زكات
۲- از راه خمس
۳- از راه انفال
۴- از راه فيئي
۵- از راه جزيه
۶- از راه خراج
جزيههاي مالي (كفارات) و اموال پيدا شده (لقطه) و مجهول المالك و تعاونهاي مستجبي و قرضالحسنه و … را نيز ميتوان پشتوانهاي براي رفع نيازهاي اقتصادي ملت اسلامي قلمداد كرد.
اكنون بطور فشرده به شرح هر يك از منابع مذكور پرداخته، تا با دانستن اين امور، به بحثهاي ديگر بپردازيم.
زكات
زكات در اسلام يك دستور تعاوني موكد و لازمي است، اسلام آن را بر ثروتمندان واجب كرده تا بدينوسيله ضعف مالي و اقتصادي تهيدستان جبران گردد، تا حدي كه كاملا از احتياج بيرون آيند و غني گردند.
امام صادق «ع» فرمود: «اگر مردم زكات مال خود را ميدادند، هيچ فرد مسلماني فقير نميشد و تمام تهيدستان در پرتو اين فريضهي حقوق الهي بينياز ميشدند و مردم، فقير و نيازمند و گرسنه و برهنه نميگردند مگر بخاطر گناه (و عدم اطاعت) ثروتمندان (از قانون زكات)[۱۴] تا آنجا كه آن حضرت فرمود، فقير ميتواند زكات بگيرد و با آن به مكه رود، و حتي اگر داراي خدمتكار و خانه باشد، در صورت داشتن خانه و خدمتكار، ميتواند بر ساير احتياجات خود زكات بگيرد.[۱۵].
نيز فرمود: خداوند از اموال ثروتمندان، براي فقرا حقي قرار داد، كه اگر ادا شود، نيازهاي فقرا تامين ميگردد، اگر تامين نميشد، آن حق را زيادتر ميكرد.[۱۶].
از اين روايت استفاده ميشود كه قانون زكات كه يكي از منابع عظيم بيتالمال اسلامي است، اگر درست اجرا شود، براي همهي نيازهاي مستمندان و فقرا كافي است، و به آنها استقلال مالي ميدهد و آنها را از مشكلات اقتصادي رهائي ميبخشد.
زكات در اسلام به نه چيز تعلق ميگيرد، كه در واقع اين نه چيز اصول و محور داد و ستد و ارتزاق و قوام زندگي اقتصادي اجتماع است كه عبارتند از:
۱- گندم ۲- جو ۳- خرما ۴- كشمش ۵- طلا ۶- نقره ۷- شتر ۸- گاو ۹- گوسفند.
كه با شرائطي مخصوص و عادلانه بيآنكه به دارندگان اين مواد، ستم و بيانصافي شده باشد پرداخته ميشود، زكات گندم و جو و خرما و كشمش يكدهم و گاهي يك بيستم، زكات طلا و نقره يك چهلم، زكات گوسفند و شتر و گاو نيز با شرائطي با در نظر گرفتن حد نصابهاي آن تفاوت ميكند كه شرح مفصل همهي آنها در رسالههاي علميه آمده است.
اسلام علاوه بر زكات واجب، زكات متسحبي و تعاونهاي بشر دوستانه ديگر از نفاقات و صدقات مستحبي اطعامها و … نيز دارد كه هر يك از آنها نقش موثري در بهبود بحران اقتصادي خواهند داشت كه اينجا جاي شرح آن نيست.[۱۷].
نكته قابل توجه اينكه زكات بايد كاملا محترمانه به فقرا داده شود، تا شخصيت آنها بطور كامل حفظ گردد.
در قرآن ميخوانيم خداوند ميفرمايد: «اي كساني كه ايمان آوردهايد بخششهاي خود را با منت و آزار باطل نسازيد»[۱۸].
اسحاق بن عمار يكي از ياران امام صادق «ع» گويد: امام به من فرمود: زكات مالت را چگونه ميپردازي؟ گفتم: فقرا به در خانهي من ميآيند و از من زكات ميگيرند، فرمود: اي اسحاق تو با اين عمل خود مومنين را خوار و ذليل گرداندي، حتما از اين كار بپرهيز (زكات را محترمانه در خانهي آنها بفرست) زيرا خداوند ميفرمايد: هر كسي يكي از دوستان مرا خوار كند مانند آنست كه خود را براي جنگ با من آماده ساخته است.[۱۹].
مصرف زكات
قرآن در آيه ۶۰ سورهي توبه در مورد مصرف زكات ميفرمايد: «انما الصدقات للفقراء و المساكين و العاملي عليها و المولفه قلوبهم و في الرقاب و الغارمين و في سبيل الله و ابن السبيل»: «جز اين نيست كه صدقات (زكات) براي فقيران و مستمندان و مامورين گردآوري زكات، و آنانكه بوسيلهي زكات دلهايشان به اسلام متمايل ميشود، و براي آزاد كردن بندگان و اداي قرض بدهكاران و در راه خدا و براي درماندگان راه است».
از اين آيه استفاده ميشود كه زكات بايد در هشت مورد مصرف گردد:
۱- نيازمنداني كه در تامين مخارج زندگي كمبود دارند.
۲- مستمنداني كه حتي مخارج روزانه خود را دارا نيستند.
۳- ماموريني كه براي گردآوري و حفظ زكات ميكوشند.
۴- براي متمايل كردن بيگانگان به آئين اسلام.
۵- آزاد كردن بردگان.
۶- دادن قرض بدهكاران.
۷- هر كاري كه براي خشنودي خدا باشد مانند ساختن مسجد، پل، كتابخانه و كارهاي عام المنفعه.
۸- براي درماندگان راه، يعني كساني كه از وطن دورمانده و براي رسيدن به وطن نياز به كمك دارند.
مردم ميتوانند بدون هيچ واسطهاي، شخصا زكات خود را در موارد مذكور مصرف كنند، ولي اگر امام وقت حضور داشته باشد و از مردم درخواست زكات كند، بر مردم واجب است زكات را به امام پرداخت كنند و لازم نيست امام مستقيما درخواست زكات نمايد، بلكه اگر ماموريني هم بفرستد، بر مردم واجب است كه زكات خود را بوسيلهي مامورين امام به امام برسانند، چنانكه پيامبر «ص» ماموريني داشت كه براي گردآوري زكات، ميان قبيلههاي اطراف ميفرستاد.
ولي اكنون كه امام از ديدهها پنهان است و به جاي وي فقيه جامع الشرائط بايد عهدهدار امور گردد. اگر درخواست زكات از مردم كند، در اينكه آيا بر مردم واجب است آنرا به امام بدهند، يا در اين مورد نيز ميتوانند مستقيما به مصرف برسانند. در اين مساله بين فقهاي شيعه اختلاف نظر است.
بعضي گويند واجب است و بعضي مانند مرحوم صاحب جواهر آنرا مستحب ميدانند[۲۰] ولي بيترديد بر اساس «ولايت فقيه» در شرائط خاصي، اطاعت از حكم و فرمان فقيه جامع الشرائط، واجب است.
خمس
خمس كه عبارت از يك پنجم اموال باشد نيز از مهمترين منابع درآمد بيتالمال است كه در قرآن در ضمن آيه ۴۱ سورهي انفال چنين بيان شده است:
و اعلموا انما غنمتم من شيء فان لله خمسه و للرسول و لذي القربي و اليتامي و المساكين و ابن السبيل: «بدانيد هر غنيمتي كه تحصيل كنيد يك پنجم آن براي خدا و پيغمبر و اهلبيت او و يتيمان و مستمندان و درماندگان راه ميباشد»
منظور از غنيمت در اين آيه تنها غنائم جنگي نيست بلكه هر گونه درآمد را شامل ميشود، چنانكه هم كتب معروف لغت شاهد اين مطلب است و هم روايات.
علامه طبرسي در تفسير مجمع البيان گويد: علماي شيعه گويند خمس به هر گونه درآمدي كه انسان به دست ميآورد واجب است، خواه از راه تجارت باشد يا از راه گنج و معدن و آنچه با غوص از درياها بيرون ميآورند و امور ديگري كه در كتب فقهي آمده، ميتوان براي همهي اين امور به اين آيه استدلال كرد زيرا در عرف لغت به همهي اين امور غنيمت گفته ميشود.[۲۱].
آنگونه كه از روايات استفاده ميشود[۲۲] در هفت چيز طبق شرائطي خمس است: ۱- منفعت كسب ۲- معدن ۳- گنج ۴- مال حلال مخلوط به حرام ۵- جواهري كه بواسطه فرورفتن در دريا بدست ميآيد ۶- غنيمت ۷- زميني كه كافر ذمي از مسلمان بخرد.[۲۳].
در زمان پيامبر (ص) و علي (ع) خمس بعضي از امور فوق (مانند غنائم و معادن و گنجها) از مردم گرفته ميشد، اما خمس ساير امور در زمان ائمه اطهار (ع) گرفته ميشد، علتش اين بود كه در زمان پيامبر و علي (ع) كه درآمدهاي زيادي از طريق غنائم و زمينهاي خراجي و … بدست ميآمد خزانه را پر ميساخت با اين وصف (با توجه به وضع آشفته مسلمانان) ديگر خمس ساير امور از آنها گرفته نميشد، ولي در عصر ائمه (ع) كه درآمدهاي سرشار از طريق غنائم و زمينهاي خراجي به جيب خلفاء غاصب ميريخت، امامان مطالبه خمس ساير امور را از مردم ميكردند.
به هر حال با توجه به اين هفت چيز، بويژه در شرائط فعلي كه ترقيات صنعتي و علمي چشمگيري همه جا را فراگرفته، به خوبي بدست ميآوريم كه چه رقم فوقالعادهاي از اين منابع سرشار به خزانه حكومت اسلامي به عنوان بيتالمال سرازير ميشود!!
مصرف خمس
در آيه ۴۱ سوره انفال آمده، مصرف خمس به شش مورد تقسيم ميگردد ۱- خدا ۲- رسول ۳- ذي القربي (ائمه اطهار) ۴- يتيمان ۵- مستمندان ۶- درماندگان راه.
به عبارت روشنتر خمس به دو قسمت ميشود، يك قسمت آن از آن خدا و رسول و ائمه اطهار است و يك قسمت آن از آن سادات يتيم و فقير و درمانده در راه ميباشد.[۲۴].
در حقيقت قسمت اول متعلق به «رهبر حكومت اسلامي» است كه در راه رهبري امت مصرف ميكند و قسمت دوم به نيازمندان از خويشان پيامبر (ص) يعني سادات تعلق ميگيرد.
محقق معروف صاحب جواهر گويد: خمس همانند انفال از آن امام (ع) است، ولي امام (ع) بايد هنگام تقسيم آن به سادات نيز به اندازهي نيازشان بپردازد، و سادات هرگز مالك خمس نيستند، چون امام رهبر واقعي حكومت اسلامي است.[۲۵].
اكنون كه زمان غيبت امام (ع) است، خمس به دو قسمت ميشود يك قسمت آن به نايب امام يعني مجتهدي كه جامع شرائط فتوا باشد داده ميشود و قسمت ديگر آن به نيازمندان از سادات بطوري كه اگر سهم آنها از نيازمنديهايشان بيشتر باشد، آن را به بيتالمال ملحق ميكنند همچنانكه اگر سهم آنها كفايت براي نيازمنديهاي آنان نكرد، از بيتالمال يا از زكات جبران مينمايند.[۲۶] ولي به عقيدهي بعضي از علماء از جمله صاحب جواهر، سه سهم اول در زمان پيامبر مخصوص پيامبر و پس از او به ذي القربي (امامان واقعي بعد از او) داده ميشد. و سه سهم ديگر را امام و يا فقيه (نايب امام) به اندازهي نياز طبقات سه گانه (ايتام و مساكين و درماندگان سفر از سادات) ميداد.[۲۷].
ضمنا بايد توجه داشت كه سهم امام پس از تامين نيازهاي شخص امام (يا نايبش) صرف در رهبري امت و توسعهي حكومت اسلامي و شعائر ديني كه زير بناي عدالت فردي و اجتماعي و امنيت و سعادت اجتماع است ميگردد.
انفال
انفال در لغت از «نفل» گرفته شده به معني زيادي است. اطلاق «نافله» بر نمازهاي مستحبي نيز از باب اضافه بودن آنها بر نمازهاي واجب است. آنطور كه از روايات استفاده ميشود انفال يك معني وسيعي دارد و شامل يك سلسله اموال اضافي و بدون صاحب مشخص ميگردد.
از جمله در كتاب كافي آمده امام فرمود: «انفال، هر زمين خرابي است كه صاحبش آنرا ترك كرده، و هر زميني كه با زور نبرد و جنگ گرفته نشده بلكه بدون جنگ از روي مصالحه از ناحيهي كفار داده شده است» سپس فرمود: قله كوهها، درهها، بيشهزارها (جنگلها) و سرزمينهاي موات كه صاحب ندارد همه از آن حاكم اسلام است»[۲۸].
در روايت ديگر آمده امام صادق (ع) فرمود: «كسي كه بميرد ولي وارثي نداشته باشد، مال او جزء انفال است»[۲۹].
از بررسي روايات نتيجه ميگيريم كه امور ذيل جز انفال است:
۱- اموالي كه از محل جنگ بدون جنگ گرفته شده ۲- ميراث كسي كه وارث نداشته باشد ۳- زميني كه اهلش آنرا ترك كرده باشند[۳۰] ۴- بيشهزارها و جنگلها و قله كوهها و درهها ۵- سرزمينهاي موات كه صاحبي ندارند. ۶- غنائم جنگي[۳۱] ۷- اشياء برجستهاي كه پادشاهان براي خود بگزيدهاند (صوافي الملوك) و همچنين بخششهاي آنها، هر گاه صاحب شرعي نداشته باشد.[۳۲].
در كتاب مجمع البحرين (ماده نفل) آمده: «سرزمينهائي كه بدون جنگ بدست آمده مخصوص خدا و رسول است، و فدك (كه چنين بود) از انفال ميباشد».
مصرف انفال
در آيه اول سوره انفال ميخوانيم:
يسئلونك عن الانفال قل الانفال لله و الرسول فاتقوا الله و اصلحوا ذات بينكم … » از تو دربارهي انفال ميپرسند، بگو انفال مخصوص خدا و پيامبر است، و از نافرماني خدا بپرهيزيد و بين خود را اصلاح كنيد … » طبق اين آيه انفال متعلق به خدا و پيامبر است، و روشن است كه بعد از پيامبر (ص) مخصوص كسي است كه قائم مقام واقعي پيامبر است يعني آن كسي كه رهبر واقعي اسلام ميباشد، كه در اين عصر، نايب امام (ع) است، به عبارت روشنتر مربوط به حكومت اسلامي است، و طبق نظر امام و قائم مقام آن در راه منافع عموم مسلمانان مصرف گردد.[۳۳] ولي در مورد غنائم جنگي كه آنرا جزء انفال دانستيم، شرحي لازم است كه اينك به آن ميپردازيم:
مصرف غنائم جنگي
هنگام فتح و پيروزي در جنگ با مشركان، غنائمي كه بدست ميآيد، سه گونه است:
۱. اموال قابل نقل و انتقال مانند پول و اثاث.
۲. زنان و كودكان.
۳. اموالي كه قابل نقل و انتقال نيست، مانند زمينها و درختها و باغها و مزارع و خانهها.
قسم سوم مربوط به مساله «خراج» است كه بعدا بحث خواهيم كرد.[۳۴].
قسم دوم جزء اسيران خواهد شد كه احكام اسيران را خواهد داشت.
اما قسم اول، يعني دارائيهائي كه قابل نقل و انتقال است، بايد در ميان جنگجويان پس از توجه به امور ذيل تقسيم گردد:
قبل از تقسيم غنائم، مخارج امور ذيل بايد از غنائم تامين گردد:
۱- «جعائل» يعني قراردادهائي كه امام در موقع جنگ براي مصالحي برقرار نموده مانند قراردادي كه با راهنماها براي آگاهي به طرق و راههاي مخفي شده است.
۲- «سلب» يعني لباس و مركب و آلات جنگي و انگشتر و كمربند و … مقتول به قاتل او داده ميشود، مشروط به اينكه قبلا امام اين شرط را كرده باشد. چنانكه پيامبر (ص) در جنگ خيبر فرموده بود: «هر كس يكي از دشمنان را بقتل رساند، «سلب» آن مقتول مال او است» در اين صورت قاتل ميتواند بدون اجازه ثانوي امام، آنها را براي خود بردارد.
۳- هزينهي حفظ و نقل و انتقال غنائم نيز، بايد قبل از تقسيم غنائم به نگهبانان و مسئولان آن داده شود.
۴- «رضح» يعني عطايائي كه امام براي زنان و بردگان و كفار در مقابل كمك و همكاري آنها در صف جنگ مسلمين، با اجازهي امام كردهاند ميپردازد، اين عطايا، قبل از تقسيم غنائم برداشته و به آنها داده ميشود.
۵- خمس، يعني قبل از تقسيم غنائم، و پس از اخراج مخارج مراتب قبل، يك پنجم غنائم به عنوان خمس از آن امام (ع) است تا در راه رهبري خود مصرف كند- گر چه بعضي از فقهاء گفتهاند خمس بايد در مرحلهي اول جدا شود ولي بهتر آنست كه در مرحله پنجم جدا گردد.[۳۵].
۶- «نفل» (بر وزن محل) يعني عطاياي اضافي كه امام (ع) طبق مصالح به بعضي از جنگجويان (اضافه بر سهمشان) ميدهد مانند آنهائي كه در پيشاپيش لشگر ميروند، و بيشتر براي سركوبي و ضعف دشمن فعاليت ميكنند.
۷- «صفايا» يعني آنچه را كه امام از شمشير و اسب خوب و … براي خود بر ميگزيند.[۳۶].
در كتاب مجمع البحرين (واژه صفا) آمده كه امام فرمود: نحن قوم فرض الله طاغتنا لنا الانفال و لنا صفو المال: «ما گروهي هستيم كه خداوند اطاعت از ما را واجب كرد، انفال و امال ممتاز مال ما است».
سپس ميگويد: «صفو المال يعني بهترين مال مانند كنيز خوب و شمشير بران و زره» در چند سطر بعد ميگويد پيامبر (ص) در جنگ بدر شمشير «منيه بن حجاج» را كه ذوالفقار بود براي خود برگزيد. [۳۷].
پس از اين مراحل بقيهي غنائم جنگجويان و شركت كننندگان در جنگ- گرچه جنگ نكرده باشند حتي كودك خردسالي كه پيش از تقسيم به دنيا آمده و از فرزندان آنها است- تقسيم ميگردد.
تقسيم بقيهي غنائيم به ترتيب ذيل است:
۱- دو سهم براي سوارگان (كساني كه در كشتي ميجنگند سواره محسوب ميشوند)
۲- يك سهم براي پيادهگان.
۳- سه سهم براي افرادي كه دو اسب يا بيشتر به ميدان جنگ آوردهاند.[۳۸].
فيئي
فيئي به معني بازگشت است، يعني اموالي كه بدون جنگ، به پيامبر (ص) بازگردانده شده است[۳۹] (مانند باغ فدك، كه پس از فتح خيبر بدست مسلمين، خود يهود اين سرزمين را بدون جنگ در اختيار پيامبر (ص) گذاشتند)[۴۰].
مصرف فيئي
در قرآن در سوره حشر آيه ۶ و ۷ ميخوانيم: «و ما افاء الله علي رسوله منهم فما اوجفتم عليه من خيل و لا ركاب، ولكن الله يسلط رسله علي من يشاء، و الله علي كل شيء قدير. ما افاء الله علي رسوله من اهل القري فلله و للرسول و لذي القربي و اليتامي و المساكين و ابن السبيل».
يعني هر آنچه را كه خداوند به پيامبرش از آنها (كفار) بازگردانده و شما با راندن اسب و شتر، رنج بدست آوردن آن را نديدهايد خداوند پيامبران خود را بر هر كس بخواهد مسلط ميسازد- اين اموال (فيئي) مال خدا و رسول و بستگي پيامبر (ص) و يتيمان و مستمندان و درماندگان راه است»
بنابراين، مصرف «فيئي» در اختيار پيامبر و بستگانش (مانند ائمهي اهلبيت عليهمالسلام) است.
روي اين اساس، «فيئي» داخل در بيتالمال نيست، و در زمان غيبت، اختيار آن با نائب عام امام زمان (ولي فقيه) ميباشد.[۴۱] و فرق بين غنيمت جنگي و فيئي همين است كه غنيمت با قهر و غلبه بدست آمده ولي در تحصيل فيئي زحمتي نبوده است.
چنانكه فخر رازي روايت ميكند: صحابه از پيامبر (ص) خواستند كه اموال «فيئي» را مانند غنائم بين مسلمانان تقسيم كنند، حضرت فرمود: بين اين دو فرق است، براي تحصيل غنيمت، قدرت نظامي به كار رفته و مسلمين به زحمت افتادهاند، ولي براي تحصيل فيئي زحمتي نبوده است، بنابراين اموال فيئي مربوط به پيامبر (ص) است تا هر طور كه خواست آن را مصرف كند.[۴۲] بر همين اساس، پيامبر (ص) فدك را به حضرت فاطمه (ع) بخشيد.
جزيه
«جزيه» در لغت از ماده «جزاء» گرفته شده است و عبارت است از يك نوع ماليات سرانه سالانه كه از اهل كتاب (يهود و نصاري و مجوس) كه در پناه حكومت اسلامي هستند گرفته ميشود، كه در حقيقت همانگونه كه از نامش پيدا است جزاء (دستمزدي) است در برابر حفظ مال و جان و عرضشان، نه اينكه باج باشد.[۴۳] و كاملا معقول است كه گروهي كه در اقليت هستند تحت شرائطي براي حفظ امنيت خود، سالانه مبلغي به حكومت بپردازند، تا آن مبلغ صرف در هزينهي نگهبانان و پاسداران امنيت و مصالح و منافع عموم گردد.[۴۴].
جزيه به زنان و كودكان و ديوانگان تعلق نميگيرد، و مقدار آن بر حسب آنچه امام صلاح بداند ميباشد و آن، هم جايز است سرانه باشد يعني هر فردي در سال فلان مبلغ به حكومت اسلامي بپردازد، و هم جايز است كه نسبت به زمينهائي كه اهل كتاب دارند وضع گردد.[۴۵].
هر گاه يكي از اهل كتاب قبل از پايان سال، مسلمان شد و يا بعد از پايان سال ولي قبل از اداء جزيه اسلام آورد، جزيه از او ساقط ميگردد.[۴۶].
بايد توجه داشت كه مقدار جزيه بستگي به توانائي جزيه دهندگان دارد، چنانكه اين موضوع در مورد خراج نيز بايد رعايت گردد، و چه آنكه قوانين اسلام بر اساس عدل و انصاف پيريزي شده است.
در روايت آمده: علي (ع) اهل كتاب را تقسيم كرد، بر ثروتمندان آنها ۴۸ درهم و بر افراد متوسط آنها ۲۴ درهم و بر فقراء آنها ۱۴ درهم جزيه قرار داد، قبلا عمر بن خطاب نيز كه با علي (ع) در اين مورد مشورت كرده بود، چنين قرار داد.[۴۷].
مصرف جزيه
اموالي كه از راه جزيه بدست آمده، جزء بيتالمال است، طبق صلاح امام يا قائم مقامش صرف در مصالح عمومي و امنيتي و منافع اجتماع ميگردد.
خراج
خراج مقدار مالي است كه طبق قرارداد بين حكومت اسلامي و كاركنان زمين از عين محصول زمين يا قيمت آن گرفته ميشود، و آن زمين بايد از اراضي خراجيه[۴۸] باشد، اين قرارداد بر اساس رضايت كاركنان زمين (اعم از كافر يا مسلمان) و مصلحت عموم با توجه به موقعيت كاركنان و رعايت حقوق آنها و آبادي زمين بيته ميشود[۴۹] و مقدار آن نيز خواه از عين محصول خواه از قيمت آن بستگي به مصالح عموم و اختيار حاكم عادل اسلام دارد.
خراج بر خلاف جزيه كه به نص قرآن بود، از روي اجتهاد و تصميمگيري حاكم اسلام مطابق مصلحت عموم است.
مثلا ميبينيم پس از فتح خيبر، هنگامي كه مسلمين اراضي خيبر را بتصرف خود در آوردند، ساكنان خيبر تصميم گرفتند كه از آنجا كوچ كنند، پيامبر اسلام (ص) آنها را دعوت كرد كه اگر موافقت كنند اراضي را تحت اختيار آنها بگذارد، به اين شرط كه قسمتي از محصول آن اراضي مال آنها گردد و قسمت ديگر به حكومت اسلام پرداخته شود، آنها اين پيشنهاد را پذيرفتند.[۵۰] ولي رسول اكرم (ص) در فتح مكه، اراضي كفار را به آنها بخشيد و آنها را آزاد گذارد[۵۱] از اين دو مطلب استفاده ميكنيم كه قراردادي بنام «خراج» بستگي به ضرورت آن و مصالح عمومي با تشخيص حاكم اسلام دارد.
ضمنان ناگفته نماند كه واژهي «خراج» در زمان خلافت عمر، پس از فتح ايران به زبانها افتاد، و از آن زمان به بعد مالياتي كه در زمان رسول خدا (ص) به عنوان سرانه بر اهل ذمه بسته شده بود جزيه ناميده و مالياتي كه بر اراضي بسته شده بود خراج خواندند.
به هر حال، خراج بخصوص در زمان خلافت عمر به بعد با توجه به آنهمه فتوحات بيشماري كه به وجود آمد، يكي از مهمترين راههاي درآمد بيتالمال مسلمين بود كه همواره منبع سرشاري براي پشتوانه حكومت اسلامي بكار ميرفت، عاملان حكومت اسلامي اين اراضي متعدد و وسيع از ايران و عراق و شامات و مصر و آفريقا و … را به كاركنان و كشاورزان مسلمان و غير مسلمان كرايه يا اجاره ميدادند و طبق قرارداد عادله، محصول آن اراضي بين كاركنان و حكومت اسلامي بر اساس عدالت تقسيم ميگرديد.[۵۲].
خراج در آثار اسلامي به سه معني آمده
۱- قراردادي كه حكومت اسلامي با اهل ذمه به عنوان جزيه بر اراضي آنها ميبست آن را خراج ميگفتند كه در واقع جزيه بود ولي از روي مجاز و مسامحه، خراج گفتند، و تعبير بهتر اين است كه در اين مورد بگوئيم خراج جزيهاي.
۲- مجموع درآمد بيتالمال را كه از يك شهر يا يك منطقه جمعآوري ميشد خراج ميناميدند.
۳- اجاره و كرايه زمين كه از كشاورزان مسلمان و غير مسلمان در اراضي خراجيه گرفته ميشد، اين معني همان مفهوم واقعي خراج است كه در اينجا به شرح آن پرداختيم.
بنابراين مالياتهائي كه در اين عصر، حكومتها بر مغازهها و تجارتگاهها و كارگاههاي صنعتي و خانهها ميبندند، جزء خراج نيست، و در اين مورد حاكم عادل اسلامي در شرائط مخصوصي كه براي مصالح كشور ضرورت داشته باشد به اين امر مبادرت ميكند.
يكي از منابع بيتالمال در زمان پيامبر (ص) چنانكه در مورد اراضي خيبر گفتيم، خراج بود، ولي در آن زمان به حساب فتوحات كم، اين درآمد خيلي نبود، اما پس از پيامبر، در زمان خلافت ابوبكر كه فتوحاتي ديگر نصيب مسلمين شد و سپس در زمان عمر، كه فتوحات بسياري براي مسلمين بوجود آمد، خراج اراضي، بزرگترين درآمد بيتالمال بشمار ميرفت. بطوري كه درآمدهاي منابع ديگر بيتالمال نسبت به درآمد خراج بسيار ناچيز بود.
در تواريخ آمده در زمان خلافت ابوبكر مال بسياري به عنوان خراج آوردند، ابوبكر آنها را بطور مساوي بين مسلمين تقسيم كرد، به هر نفري بيست درهم رسيد.[۵۳] و در زمان خلافت عمر، پس از فتح روم و ايران، درآمد خراج آنچنان سرشار بود، كه مورخين مينويسند عمر به هر نفر از مسلمين كه در جنگ بدر شركت كرده بودند پانصد هزار درهم داد!
نيز نقل كردهاند: ابوهريره تنها از بحرين، پانصد هزار درهم خراج نزد عمر آورد، و ابوموسي اشعري از منطقه ديگر، يك ميليون درهم خراج آورده بود.[۵۴].
در تاريخ يعقوبي آمده: هنگامي كه سرزمين عراق فتح شد و به دست مسلمين افتاد، عمر در مورد آباديهاي عراق با اصحاب خود مشورت كرد، آنان گفتند (طبق دستور غنائم) آنها را بين ما تقسيم كن، عمر با علي (ع) در اين باب مشورت كرد، حضرت فرمود: بگذار در دست صاحبانش باشد، تا به آبادي آنها بپردازند، اگر آنها را بين ما تقسيم كني براي مسلمين آينده چيزي نميماند، عمر راي علي (ع) را پسنديد [۵۵] عثمان بن حنيف و حذيفه بن يمان را بسوي عراق فرستاد، اين دو نفر حدود آباديهاي آنجا را به مساحت درآوردند، خراج آنها هشتاد ميليون درهم شد.[۵۶].
باز نقل شده: عثمان بن حنيف وقتي كه براي رسيدگي به خراج عراق از طرف عمر مامور شد، به عراق كوچ كرد. در برابر هر يك جريب زمين، يك درهم و يك قفيز[۵۷] خراج قرار داد، با وضع اين قانون عادلانه، اراضي عراق روز بروز آبادتر ميشد و مردم با كمال ميل اين ماليات را ميپرداختند و تا يك سال قبل از فوت عمر، خراج عراق از صد ميليون درهم تجاوز كرد.[۵۸].
پس از عمر، همچنان درآمد خراج، رقم فوقالعاده سرشاري بود كه به خزانهي كشور اسلامي سرازير ميشد، ولي حيف و ميل عثمان در مورد اين اموال بقدري بود كه چهار ميليون و سيصد و ده هزار دينار (۴۳۱۰۰۰۰) و صد و بيست و شش ميليون و هفتصد و هفتاد هزار درهم (۱۲۶۷۷۰۰۰۰) آنرا به خود و به چند نفر از خويشان و ياران جنايتكارش مانند طلحه و زبير و عبدالرحمن بن عوف اختصاص داد. [۵۹].
در زمان خلافت علي (ع) سپس خلفاء ديگر از بنياميه و بنيعباس نيز، بزرگترين و مهمترين درآمد بيتالمال، از طريق خراج بود.
علي (ع) چنانكه در صفحات بعد ميخوانيد كمال عدالت را در حفظ و صرف بيتالمال رعايت ميكرد.
مصرف خراج
خراج پس از جمعآوري طبق تشخيص و دستور حاكم واقعي اسلام، در راه مصالح عمومي و امنيت و دفاع از مرزها و بالاخره آنچه كه موجب تقويت و رشد جامعه اسلامي از نظر اقتصاد و سياست و … ميشود صرف ميگردد.
اميرمومنان (ع) در فرازي از عهدنامهي مالك اشتر كه در مورد خراج دهندگان توصيههاي عميق و ارزندهاي ميكند، در ضمن ميفرمايد:
«با توجه مهرآميز و عميق به اصلاح خراج دهندگان بپرداز، زيرا اصلاح آنها در حقيقت اصلاح عموم مردم غير از آنها است، و منافع و صلاح عموم بستگي به صلاح آنها دارد لان الناس كلهم عيان علي الخراج و اهله: «زيرا همگي روزي خوار خراج و خراج پردازنند»[۶۰] از اين عبارت به خوبي استفاده ميشود كه «خراج» از بنيادهاي اساسي اقتصاد و رفاه زندگي عموم مسلمين و تامين معاش و مصالح آنها است، و به همين جهت بايد براي پربار كردن آن كوشش همه جانبه بعمل آيد.
هدف علي از بدست گرفتن حكومت
همانگونه كه قبلا گفتيم بحث و بررسي ما دربارهي بيتالمال بطور فشرده از ديدگاه اسلام است، پس از بررسي منابع درآمد بيتالمال، اكنون مناسب است كه به طرز توزيع عادلانه آن و به چگونگي شيوهي اميرمومنان علي (ع) در مورد بيتالمال از جنبههاي گوناگون به بررسي بپردازيم، با توجه به اينكه شيوهي آن حضرت كه بحق شخص دوم اسلام است، تابلوي واقعي و راستين از اسلام راستين ميباشد.
در اينجا نخست به فرازي از سخنان آن بزرگ مرد الهي كه هدف از بدست گرفتن حكومت را بيان ميكند ميپردازيم، كه آن را اساس سياست خود قرار داده و همهي شيوهايش از اين اساس سرچشمه ميگيرد.
او ميگويد:
اما و اذلي فلق الحبه، و برء النسمه، لولا حضور الحاضر، و قيام الحجه بوجود الناصر، و ما اخذ الله علي العلماء ان لا يقاروا علي كظله ظالم و لا سغب مظلوم لا لقيت حبلها علي غرابها و لسقيت آخرها بكاس اولها.
«آگاه باشيد، سوگند به خداوندي كه دانه را شكافت و انسان را آفريد اگر آن جمعيت بسيار براي بيعت، حاضر نميشدند، و نبود پيماني كه خداوند بر دانشمندان آگاه گرفته كه سيري ستمگر و گرسنگي ستم ديده را نپسندند، حتما مهار شتر خلافت را بر كوهان آن ميانداختم، و آخر خلافت رابه كاسه اول آن (زمان خلفا) آب ميدادم»[۶۱] در اين عبارت، علي (ع) دو اصل را پايه براي بدست گرفتن حكومت قرار داده يكي شركت و پذيرفتن مردم، دوم برقراري عدالت، و جلوگيري از ظلم.
از همينجا ميفهميم كه در همهي موارد حكومت علي «ع» بويژه در بيتالمال، هر گونه ظلم و ستم و تبعيض ممنوع است، و بطور جدي بايد از آن جلوگيري شود.
اعلام برنامه حكومت
برنامهي حكومت علي (ع) بر پايهي عدالت و احسان بنا شده بود، روي اين اصل هر چيزي كه مانع و يا مزاحم اين برنامه بود، شديدا با آن پيكار ميكرد، تا آن را از ميان بردارد، يكي از موارد اين بود كه ناشايستگان را گرچه با تردستي و چابكي خود پيشي گرفته بودند، بر كنار زند، و شايستگان را در راس امور قرار دهد، و روشن است كه براي حفظ عدالت و نگهداري و صرف عادلانهي بيتالمال، در مرحلهي اول قطع ايادي خائن و بكار گماردن افراد پاك لازم است.[۶۲] از اينرو وقتي كه علي (ع) خلافت را پذيرفت، دستور داد تا مردم به مسجد بروند، كه بر تعداد بيعت كنندگان بيفزايد، مردم از پير و جوان و مرد و زن با شنيدن اين دستور با شوق و شور فراوان به مسجد سراسيمه شدند، حتي كودكان خردسال و بچههاي شيرخوار كه در آغوش مادران بودند به مسجد سرازير گشتند، همه در حال انتظار بودند كه ناگهان ديدند علي (ع) با دو فرزندش حسن و حسين (ع) وارد مسجد شدند.
او با گامهاي آهسته از ميان جمعيت عبور كرد، كه هر گامش شوقي تازه در دل مردم ايجاد مينمود، تا آنكه به پاي منبر رسيد و بر منبر بالا رفت و نشست، سكوت آنچنان مسجد را فراگرفت كه گويا جانداري در مسجد نيست، و دلها در حال طپش متوجه علي (ع) است، تا آنكه شنيدند آن بزرگمرد سخن خود را با اين جمله آغاز كرد:
«ذمتي بما اقول رهينه و انا به زعيم» پيمان من در گرو گفتههاي من است، و من آن گفتههايم را انجام خواهم داد.
و پس از سخناني ادامه داد كه هان اي مردم!
سوگند به خدائي كه محمد (ص) را به حق مبعوث كرد، آنچنان به اضطراب خواهيد افتاد كه تا كنون بدانگونه به اضطراب نيامده بوديد، و آنچنان غربال و تصفيه خواهيد شد، كه تا كنون آن گونه نشده بوديد، و آنچنان به هم زده شويد مانند به هم زدن خوراك داخل ديگ، به گونهاي كه پائين شما بالا رود و بالاي شما پائين آيد.
و ليسقن سابقون كانوا قصروا، و ليقصرن سباقون كانون سبقوا آن پيشروان در اسلام كه در جامعه، به كنار زده شده بودند پيشي خواهند گرفت و آنانكه بدون شايستگي، پيشي گرفته بودند بر كنار خواهند شد …[۶۳].
برنامه اصلاحي كامل علي در بيتالمال
پس از آنكه هدف علي (ع) در بدست گرفتن حكومت و اساس برنامه حكومت علي (ع) را دانستيم و دريافتيم كه علي (ع) تنها حرف نميزند بلكه به گفتههايش عمل ميكند، و عملش در حمايت از مستضعفين و جلوگيري از فساد و تبعيض خلاصه ميشود و بر محور واقعيتهاي عيني جامعه دور ميزند، اكنون به بررسي برنامهي اصلاحي كامل علي (ع) كه در مورد بيتالمال اجرا كرد بپردازيم:
با دقت و بررسي عميق در گفتار و نامههاي نهجالبلاغه، در مورد بيتالمال يك سلسله برنامههاي كلي بچشم ميخورد كه ميتوان همهي آنها را به هفت موضوع ذيل، خلاصه كرد:
۱- كوشش در آباد كردن زمينها و گسترش توليدات اقتصادي و حفاظت جدي از آنها.
۲- چگونگي گردآوري و نگهداري بيتالمال.
۳- شرائط كساني كه بيتالمال تحت نظر آنها اداره ميشود.
۴- مصارف بيتالمال.
۵- تقسيم بيتالمال بطور مساوي و جلوگيري از تبعضات.
۶- دقت در حفظ بيتالمال و هشدار به كساني كه بيتالمال در اختيار آنها است.
۷- كيفر جنايتكاران به بيتالمال.
هر يك از فصول هفتگانه فوق نياز به بررسي و تحليلهاي فراوان دارد، ولي نظر به اينكه از اول بناي اختصار در اين كتاب بوده، تنها به بررسي «توزيع عادلانه بيتالمال» (ماده ۵) ميپردازيم و كتاب را بپايان ميرسانيم، زيرا آنچه در اين كتاب هدف است، دو چيز ميباشد:
يكي اينكه در اسلام منابع مهمي از درآمدهاي بيتالمال وجود دارد كه با اجراي آن همهي مشكلات اقتصادي حل ميشود، و يك اقتصاد سالم و معقول بر جامعه حكومت خواهد كرد (به اضافهي نهي شديد از احتكار، كنز، گرانفروشي، رباخواري، استثمار و هر گونه عوامل تجمع بيرويه و بيحساب ثروت).
دوم اينكه: با توزيع عادلانه آن، بر اساس عدالت و حقوق همه جانبهي افراد، هر گونه اشكال اقتصادي حل خواهد شد. اكنون لازم است مطالبي نيز دربارهي اين موضوع (توزيع عادلانه) در اينجا بياوريم.
توزيع بيتالمال بر اساس مساوات
پس از آنكه دانستيم «بيتالمال» در چه مواردي بايد مصرف شود و نيز افرادي را كه استحقاق براي استفاده از بيتالمال داشتند شناختيم، اكنون به بررسي قسمت ديگري از سياست اقتصادي مكتب علي «ع» ميپردازيم كه آن مساله «تقسيم بيتالمال بر اساس مساوات و استحقاق» است.
عمر و عثمان در طول مدت بيست و چند سال خلافت خود، در مورد تقسيم بيتالمال، تبعيضات فردي و طبقاتي دردناكي بوجود آورده بودند و اين روش باطل در ميان مردم، سنتي شده بود.
علي «ع» وقتي كه روي كار آمد، با دشواريهاي سختي روبرو شد روش علي در تقسيم بيتالمال بر اساس مساوات و استحقاق بود، روشن است كه بر هم زدن روش عمر و عثمان كه سالها مردم با آن خو گفته بودند آسان نبود، او هر گونه تبعيض و طبقهبندي در تقسيم بيتالمال را روا نميدانست.
اينك ببينيم اين مطلب از ديدگاه فقه اسلامي چگونه است.
تقسيم بيتالمال بطور مساوي از ديدگاه فقه اسلامي
يكي از مسائلي كه در بحت بيتالمال عنوان ميشود مساله چگونگي تقسيم بيتالمال است، اين مساله در كتب فقهي عنوان شده و در اين باره فقهاي مذاهب اسلامي اختلاف نظر دارند.
اما از ديدگاه فقهاي تشيع، بايد بيتالمال بطور مساوي بين مستحقين تقسيم گردد.
عالم بزرگ و معروف شيعه شيخ طوسي در كتاب «خلاف» خود ذيل باب «كتاب الغين و قسمه الغنيمه» پس از ذكر اين مساله از ديدگاه فقهاي مذاهب مختلف اسلامي در مساله ۴۴ چنين گويد:
«در مصرف بيتالمال، بين مردم بخاطر شرافت يا سابقهي بيشتر در اسلام و يا دانش و زهد، فرقي نبايد گذاشت، و شيوهي علي «ع» همين بود كه بيتالمال را بطور مساوي قسمت ميكرد، ابوبكر نيز همين روش را داشت، حتي به افرادي كه حاضر نميشدند نيز به همان اندازه ميداد، ولي عمر دستهاي را بر دستهي ديگر برتري ميبخشيد.
آنگاه اضافه ميكند: دليل بر تقسيم بيتالمال بطور مساوي اين است كه اسم «بيتالمال» مطلق است و شامل همهي مردم ميشود، و هر كسي از هر طبقهاي باشد، در اين جهت هيچگونه امتيازي ندارد، و برتري دادن بعضي بر بعض ديگر جايز نيست، زيرا برتري دادن نياز به دليل دارد و در اينجا دليلي براي برتري دادن بعضي بر بعض ديگر جايز نيست، زيرا برتري دادن نياز به دليل دارد و در اينجا دليلي براي برتري دادن اشخاص وجود ندارد»[۶۴].
محقق عاليقدر صاحب جواهر گويد: «روايات صحيح و فراوان بر اين معني دلالت ميكند كه حضرت علي (ع) بيتالمال را بطور مساوي بين مردم تقسيم كرد، و رعايت عدالت در اين مورد از صفات خاص آن حضرت بشمار آمده بود»[۶۵] در اينجا در ميان روايات فراوان به ذكر دو نمونه اكتفا ميكنيم:
۱- علي (ع) فرمود: در روز قيامت در مورد هفت چيز بازخواست ميكنند كه عبارتند از: انجام نماز، پرداخت زكات، امر به معروف و نهي از منكرو تقسيم بيتالمال بطور مساوي و رعايت عدالت در ميان مردم، و اجراي حدود الهي[۶۶].
۲- عاصم بن كليب از پدرش نقل ميكند كه گفت: من در حضور علي (ع) بودم كه اموالي مربوط به بيتالمال از يكي از نواحي ايران آورده بودند، حضرت برخاست و تصميم به تقسيم آن گرفت و ما نيز با او برخاستيم، مردم براي دريافت آن هجوم ميآوردند، حضرت براي رعايت انضباط،دستور فرمودند طنابي به عنوان حائل اطراف اموال كشيده، تا جمعيت در آن طرف طناب قرار گيرند و فرمود: اجازه نيست كه كسي از اين ريسمان عبور كند، مردم آن طرف طناب نشستند، و خود داخل طناب شد و فرمود: روساي هفتگانه كجايند؟ (آنروز در كوفه هفت قبيله از مسلمين زندگي ميكردند كه هر كدام نمايندهي خاص داشتند) حضرت سهم هر يك از قبائل را به نمايندهي آن قبيله تحويل دادند تا آنها بطور مساوي آنرا در ميان اعضاء قبيله خود تقسيم كنند، در كنار اموال در داخل ظرفهاي خالي شده يك قرص نان بدست آمد، علي (ع) فرمود: اين قرص نان را هفت قسمت كنيد و براي هر قبيلهاي از قبائل هفت گانه، يك قسمت آن را بگذاريد، سپس فرمود:
هذا جناي و خياره فيه اذ كل جان يده الي فيه[۶۷].
يعني اين چيده، بهترينش در ميانش است، زيرا هر چيننده دستش به طرف دهان خودش بر ميگردد، آنگاه همهي آن اموال را تحويل نمايندهها داد، آنان در حضور آن حضرت، افراد قبيلهي خود را ميخواندند و اموال را در ميان آنها قسمت ميكردند.[۶۸].
خلاصه اينكه: طبق مباني شيعه بطور كلي، تقسيم بيتالمال بايد بطور مساوي بين افراد باشد، ولي در پارهاي از موارد بخاطر اموري در تقسيم به بعضي بيشتر داده ميشود، مثلا در تقسيم غنائم جنگي (كه يكي از منابع بيتالمال است) به جنگجويان پياده يك سهم داده ميشود اما به جنگجوياني كه سوارهاند اگر يك اسب دارند، دو سهم داده ميشود و اگر چند اسب دارند سه سهم تعلق ميگيرد.[۶۹].
روشن است كه اين فرق بخاطر مخارج خوراكي و نگهداري اسبها است، و با توجه به اين مطلب، ميفهميم كه اين موضوع حاكي از تبعيض در تقسيم بيتالمال نيست.[۷۰].
شيوه علي در تقسيم بيتالمال
ابن ابيالحديد صاحب شرح نهجالبلاغه كه از بزرگان اهل تسنن است داستان ذيل را از ابوجعفر اسكافي[۷۱] نقل ميكند:
علي (ع) در دومين روز بيعت بر بالاي منبر رفت و پس از حمد و ثنا چنين فرمود:
هنگامي كه رسول خدا (ص) رحلت كرد، مردم ابوبكر را براي خلافت برگزيدند، و ابوبكر نيز عمر را خليفهي بعد از خود قرار كرد، عمر به روش ابوبكر رفتار ميكرد، و سپس در پايان عمر، شوراي شش نفري تشكيل داد كه در ميان آن شورا، خلافت به عثمان واگذار شد، او هر چه را كه شما نميخواستيد انجام ميداد، تا آنكه به كارهاي او پي برديد، آنگاه محصور گرديد و كشته شد.
پس از كشتن عثمان به سوي من آمديد، و من خلافت را پذيرفتم «من مردي هستم از شما و دارائي و جان شما را از آن خود ميدانم، و در نگهداري آنها ميكوشم».
براستي خداوند درهاي رحمت را به سوي شما و اهل قبله گشوده است و فتنهها همچون شب تار رو آور شده است، كه جز افراد صبور و بينا و آگاه به رازها، تاب اين حوادث را ندارند، من شما رابه راه و رسم پيامبر اسلام (ص) سوق خواهم داد، و آنچه را كه به آن مامور شدم در ميان شما اجرا ميكنم، در صورتي كه از ياري من دست برنداريد، و من از خداوند ياري ميطلبم.
آگاه باشيد، گمان مبريد كه پس از درگذشت پيامبر خدا (ص) من دگرگون شدهام، بلكه من اكنون همان هستم كه در زمان رسول خدا بودم، پس هر فرماني از جانب من به شما رسد، انجام دهيد، و در آنجا كه شما را پرهيز دهم گام بر نداريد و در كارها شتاب نكنيد، تا آن را براي شما روشن سازم و در حقيقت هر دستوري را كه نافرماني كنيد ما عذر شما را نميپذيريم.
آگاه باشيد، خداوند بيشتر از آسمان و عرش خود، داناتر است و ميداند كه من حكومت بر امت محمد (ص) را خوش نداشتم، تا اينكه خواستهي تمام شما بر اين شد كه من آن را بپذيرم، براي اينكه من شنيدم پيامبر خدا ميگفت:
«هر حاكم كه زمام امور بعد از مرا به عهده گيرد، بر ميزان نگه داشته شود، و فرشتگان، صحيفهي (آمار خير و شر) وي را پخش ميكنند، پس اگر دادگر باشد خدا او را نجات ميدهد و اگر ستمگر باشد، ميزان به گونهاي تكان ميخورد كه استخوانهايش ميشكند، و سپس به سوي آتش سرازير ميشود … »
آنگاه علي (ع) به راست و چپ نگاهي كرد و گفت:
آگاه باشيد، فردا كه فرارسد، كساني را كه در دنيا فرورفتهاند و گنجهاي دنيا را ذخيره كردهاند و آنرا (به ناحق) از خود ميدانند، من آنها را از دستشان بيرون ميكنم، در نتيجه آنان از رفتار من ناراحت ميشوند و ميگويند فرزند ابوطالب، حقوق ما را بر ما حرام نموده است.
… هر گاه به خواست خدا فردا فرارسد، نزد من بيائيد، تا مالي را كه پيش ما وجود دارد در ميان شما تقسيم كنيم، هيچيك از شما نبايد با ما مخالفت كند خواه عرب باشد يا عجم، اهل بخشش باشد يا نباشد … نخستين مخالفت عدهاي با امام (ع) از اينجا شروع شد كه او دستور تقسيم بيتالمال را بطور مساوي صادر كرد- اينك دنبال ماجرا:
فرداي آن روز، مردم طبق دستور امام، براي گرفتن سهم خود نزد امام حاضر شدند، علي (ع) به خزانهدارش عبيدالله بن ابي رافع[۷۲] فرمود:
از مهاجرين آغاز كن و آنان را به حضور بطلب و به هر يك سه دينار بده، سپس انصار را به حضور بطلب و به آنان نيز هر يك سه دينار بده، و پس از آنها هر يك از مردم كه حاضر شدند، چه سرخ پوست باشند يا سياه پوست به همين مقدار بده.
سهل بن حنيف (كه به غلام سابقش همين مبلغ داده شده بود) به اعتراض برخاست و گفت: اين شخص (غلام) ديروز غلام من بود، و امروز او را آزاد كردهام به او برابر من ميدهي؟
علي (ع) فرمود: «هر چه به او داديم به تو نيز ميدهيم» به همهي افراد سه دينار داد بيآنكه بين آنها فرقي بگذارد، افرادي چون طلحه و زبير و عبدالله بن عمر و سعيد بن عاص و مروان و عدهاي از قريش و … با اين روش مخالفت كردند و دنبال آن را گرفتند.[۷۳].
تبعيضات و بخششهاي نابجاي زمان عثمان چندين برابر بود[۷۴] آنها كه بخاطر موقعيت مصنوعي خود، از عثمان چندين برابر بيشتر از ديگران ميگرفتند از اين تقسيم عادلانه علي (ع) و اينكه علي (ع) همهي آن بخششها و حيف و ميلها را به راه شرعي خود بر ميگرداند به خشم آمدند، با هم به خلوت نشستند و ساز مخالفت با علي (ع) را نواختند اين روش و زمزمه به گوش علي (ع) رسيد، آن بزرگمرد الهي در پاسخ آنها و كساني كه چنين ميانديشيدند فرمود:
و الله لو وجدته قد تزوج به النساء و ملك به الاماء، لرددته فان في العدل سعه، و من ضاق عليه العدل، فالجور عليه اضيق[۷۵]: «بخدا سوگند اگر بخشندههاي عثمان را حتي در جائي كه با آن همسراني گرفتهاند (و آن را كابين همسران قرار دادهاند) و يا كنيزاني خريده باشند، بيابم به صاحبشان بر ميگردانم، زيرا در عدالت گشايشي است، هر كسي كه عدالت او را به تنگ آورد، ستم بر او تنگتر خواهد بود.[۷۶]
اميرمومنان، با اين بيان، در حقيقت به قانون «از كجا آوردهاي» كه امروز از آن دفاع ميشود، اشاره ميكند، تا در پرتو آن جلو تجاوز و حيف و ميل در بيتالمال گرفته شود.
عكس العمل مخالفان و پاسخ علي
روش عادلانهي علي (ع) در مورد تقسيم مساوي بيتالمال، عدهاي پول پرست مانند طلحه و زبير و سعيد بن عاص و وليد بن عتبه و عبدالله بن عمر و … را سخت ناراحت كرده بود، يعني همانهائي كه با شور و شوق فراوان، با علي (ع) بيعت كردند، وقتي كه ديدند علي (ع) در مصرف بيتالمال بين افراد فرقي نميگذارد سخت ناراحت شدند، تا آنجا كه تصميم گرفتند، در برابر حكومت عادلانهي علي (ع) به قيام مسلحانه دست بزنند، آنان براي اجراي مقاصد شوم خود، در خفا جلسه تشكيل ميدادند و به مشورت ميپرداختند …
ياران آگاه و فداكار علي (ع) همچون عمار ياسر، ابوالهيثم تيهان و … كه از اوضاع اطلاع داشتند، به حضور علي (ع) رفته و به عرض رساندند كه:
موقتا انعطاف نشان دهيد و براي سران قوم امتيازي قائل شويد تا بر ضد حكومت تو شورش نكنند، و بعضي از فرمانروايان ولايات را گرچه شايسته نباشند بر سر كار باقي بگذاريد، اينها رجال قوم هستند نبايد ناراحت گردند، ملاحظه آنها را بكنيد[۷۷] تا دهن آنها بسته شود، تا شما از فرصت استفاده كرده و پايههاي حكومت خود را استحكام بخشيد، وقتي كه فرصت مناسبي پيش آمد، آنگاه نقشهي واقعي خود را عملي سازيد. اميرمومنان در پاسخ آنان در مورد مساله اعتراض به تساوي در صرف بيتالمال چنين فرمود:
اتامروني ان اطلب النصر بالجور فيمن وليت عليه، و الله لا اطور به، ما سمر سمير و ما ام نجم في السماء نجما و لو كان المال لي لسويت بينهم فكيف و انما المال مال الله.
الا و ان اعطاء المال في غير حقه تبذير و اسراف و هوي رفع صاحبه في الدنيا و يضعه في الاخره و بكرمه في الناس و يهينه عند الله و لم يضع امرء في غير حقه و عند غير اهله الا حرمه الله شكرهم و كان لغيره و دهم فان زلت به النعل يوما فاحتاج الي معونتهم فشر خليل و الام خدين.
- «آيا به من دستور ميدهيد به كساني كه تحت فرمانروائي من هستند ستم كنم تا ياراني گرد آورم، به خدا سوگند تا دنيا وجود دارد و تا ستارهاي دنبال ستارهي ديگر حركت ميكند اين كار را نخواهم كرد، اگر مال از آن خودم بود، آن را بطور مساوي تقسيم ميكردم، چه رسد به اينكه مال، مال خداست.
آگاه باشيد كه بخشيدن مال در جاي ناروا بريز و بپاش و بيهوده نمودن آن است و اينگونه بخشش بخشنده را در دنيا بالا ميبرد، ولي در روز رستاخيز به پائين ميكشاند و در پيش مردم او را محترم ميكند ولي در پيش خدا خوار ميگرداند، و كسي مال خود را در جاي نادرست و نزد نا اهلان نگذاشت مگر آنكه خداوند، شكر آن مال را بر او حرام كرد.
اين بخششهاي نابجا و ناروا، در دل مردم دوستي ميآفريند اما اگر روزي پيش آمد بدي براي او رخ داد و به ياري آنها نيازمند شد، آنها بدترين و سرزنش كنندهترين يار و دوست خواهند بود.[۷۸].
سخن جرج جرداق در اين باره
دانشمند و نويسندهي معروف مسيحي لبناني جرق جرداق آنچنان از اين روش علي (ع) تحت تاثير قرار گرفته كه در ضمن گفتاري ميگويد:
«علي (ع) نخستين متفكر شرقي است كه دربارهي بيتالمال تعبراتي دارد حاكي از آنكه: بيتالمال از آن همهي تودهها است، و همه بطور مساوي از آن ميبرند، از نظر علي (ع) بيتالمال مال طبقهي حاكم و طبقهي اشراف نيست، آن حضرت به متصديان بيتالمال ميگويد:
«شما خزانهدار ملت و وكلاي امت هستيد» علي (ع) نخستين متفكر شرقي است كه دربارهي بيتالمال اين نظر را ابراز داشته، چنانكه اولين فرمانروائي است كه علاوه بر ابراز اين نظر، آن را اجرا كرده و به صورت قانون در آورده است، نظر علي (ع) نظري است كه بايد سرمشق دنياي متمدن، بلكه عاليترين دستور جهان بشريت باشد، حقيقتي را كه علي (ع) گفته، چند قرن بعد از آن پاسكال[۷۹] فيلسوف فرانسوي به آن رسيده است … »[۸۰].
دو نمونه از احتياط و سختگيري علي (ع) در بيتالمال
۱- در كتاب بحار آمده علي (ع) به عاملين خود نوشت: «قلمهاي خود را دقيق بگيريد، و نزديك بهم بنويسيد، چيزي كه برايم مينويسيد، مطالب غير ضروري را حذف كنيد، در القاء معاني ميانهروي نمائيد، از زيادهروي دوري گزينيد، زيرا اموال مسلمانان نبايد ضرر ببيند و حيف و ميل گردد».[۸۱].
۲- در نامهاي علي (ع) به زياد بن ابيه جانشين فرماندارش عبدالله بن عباس كه در بصره بود چنين نوشت: «سوگند راست به خدا اگر به من خبر برسد كه تو در اموال مسلمين چيز كم يا زيادي خيانت كردهاي، آنچنان بر تو سخت گيرم كه ترا كم سايه و گران پشت و ذليل و بر كنار شدهي از مقام گرداند»[۸۲] (يعني طوري با تو رفتار كنم كه تهي دست گشته و توانائي كشيدن بار روزي خود و خانوادهات را نداشته باشي و در نتيجه خوار گردي).
داستان آهن گداخته
از جمله مطالبي كه حاكي از عدالت دقيق علي (ع) و نحوهي تقسيم بيتالمال بر اساس مساوات از ناحيهي آن حضرت است، داستان «آهن گداخته» با برادرش عقيل و ماجراي «رشوهي» هديه نماي اشعث بن قيس است كه شرح آنرا در كلام ۲۲۴ نهجالبلاغه چنين ميخوانيم:
و الله لان ابيت علي حسك السعدان مسهدا و اجر في الاغلان مصفدا، احب الي من ان القي الله و رسوله يوم القيامه ظالما لبعض العباد و غاصبا لشيء من الحطام، و كيف اظلم احدا لنفس يسرع الي البلي قفولها، و يطون في الثري حلولها و الله لقد رايت عقيلا و قد املق حتي استماحني من بركم صاعا و رايت صبيانه شعث الشعور، عبر الالوان من فقر هم كانما سودت وجوههم بالعظلم و عاودني موكدا و كرر علي القول مرددا فاصغيت اليه سمعي فظن اني ابيعه ديني و ابتع قياده معارفا طريقتي فاحميت له حديده، ثم اذنيتها من جسمه ليعتبر بها، فضج ضجيح ذي دنف من المها و كادان يحترق من مسمها، فقلت له: ثكلتك الثواكل يا عقيل، اتئن من حديده احماها انسانها للعبه و تجرني الي نار سجرها جبارها ذلك لغضبه اتئن من الاذي و لا ائن من لظي و اعجب من ذلك طارق ظرقنا بملفوقه في وعائها و معجونه شنئتها كانما عجبت بريق حيه اوقبئها.
به خدا سوگند اگر روي خارهاي سعدان شب را به روز بياورم يا مرا در غلهاي آهنين بسته باشند، نزد من بهتر از آن است كه خدا و پيامبرش را در روز واپسين ملاقات كنم، در حالي كه به كسي از بندگان خدا ستم كرده و چيزي از ثروت زود گذر دنيا را براي خود غضب كرده باشم.
چگونه بر كسي ستم كنم براي بدني كه به سرعت به سوي كهنگي و فرسودگي ميرود، و براي مدت طولاني زير خاك ميماند، به خدا سوگند (برادرم) عقيل را ديدم كه در زير چنگال بيچيزي دست و پا ميزد تا آنجا از من خواست از گندمي كه از حقوق شما است به او ببخشم، در حالي كه فرزندان او را از شدت فقر، پريشان احوال، و غبارآلود ديدم گويا صورتشان با نيل سياه شده است، عقيل چند بار رفت و آمد، و مكرر در هر بار با حالت رقت آور خواستهاش را بازگو كرد، من حرفهاي او را گوش ميدادم، او گمان كرد كه من دينم را ميفروشم و از خواستهي او اطاعت ميكنم و از شيوهي خود دست بر ميدارم، در اين موقع آهني را داغ كردم و سپس آنرا به بدن او نزديك نمودم تا از آن درسي بگيرد، او پس از احساس درد حرارت آهن، نالهاي همانند نالهي بيماران كشيد و نزديك بود از حرارت آهن تفتيده بسوزد، به او گفتم زنان در سوگ تو بنشينند اي عقيل! آيا از آتشي كه انسان براي بازي خود آن را گداخته ناله ميكني ولي مرا به سوي آتشي ميكشي كه خداوند جبار آن را از خشم خود افروخته است، تو از آزار كوتاه ناله ميكشي و من از آتش افروختهي جهنم ناله نكشم؟
شگفتتر از اين ماجرا، داستان شخصي[۸۳] است كه در شب، حلوائي در آوندش ريخته و كوبه بر در ما زد، و آن حلوا را با چيزي آميخته بود كه من آن را نميپسنديدم، گويا آن لوا با آب دهان مار (يا برگردانهي مار) آميخته شده بود، گفتم آيا بخشش است يا زكات و يا صدقه كه زكات و صدقه بر خاندان ما حرام است، گفت: نه زكات است، و نه صدقه، بلكه هديه است گفتم سوگ كنندگان در سوگ تو بنشينند، آيا از راه دين خدا وارد شدهاي كه مرا بفريبي؟ آيا نظام عقل تو به هم خورد يا ديوانه شدهاي و يا هذيان ميگوئي؟ به خدا سوگند اگر هفت اقليم را با آنچه در زير افلاك آن است به من ببخشند تا به عنوان گرفتن پوست جوي از دهان مورچهاي خدا را نافرماني كنم، نافرماني نخواهم كرد و براستي كه دنياي شما در پيش من از برگي كه ملخ آن را به دندان گرفته و آنرا جويده است، پستتر است، علي را به نعمت فناپذير و خوشي دنيا كاري نيست، به خدا پناه ميبرم، از خواب عقل و زشتي لغزشها و از او ياري ميجويم.
[۸۴].
فقلت اصله ام زكاه، ام صدقه فذلك محرم علينا اهل البيت فقال لاذا و لا ذاك ولكنها هديه. هبلتك الهبول، اعن دين الله آتيتني لتخد عني امختبط انت ام ذوجنهام تهجرو الله لو لو اعطيت الاقاليم السيعه بما تحت افلاكها علي ان اعصي الله في نمله اسلبها جلب شعيره ما فعلته و ان دنبا كم عندي لاهون من ورقه في فم جراده نقضمها، ما لعلي و لنعيم يفني، ولده لا تبقي نعوذ بالله من سبات العقل و قبح الزلل و به نستعين.
از اين سخنان پرشور علي (ع) كه در اوج فصاحت با سوز و گداز از دل سراسر عدل علي (ع) برخاسته، علاوه بر مطالبي، دو مطلب بدست ميآيد: ۱- حسن انعطاف برداري و خويشاوندي (در مورد عقيل)، علي (ع) را از اجراي عدالت و تقسيم بيتالمال بر اساس مساوات باز نداشت.
۲- تطميع و رشوهي هديه نماي مردي (اشعث بن قيس) كه در ظاهر، يال و كوپالي داشت، آن حضرت را از اجراي عدالت منحرف نساخت و با كوبندهترين انتقاد دست رد بر سينه او زد.
اين است راه و روش اقتصاد اسلامي، كه با رعايت همهي اصول اسلامي، بهترين و عاليترين و معقولترين روش در نظام اقتصادي جهان است، كه با پياده كردن آن، جامعه از هر گونه فساد، استثمار، ثروت اندوزي بيرويه، چپاول و غارت پاك شده و به يك جامعهي ايدهآل و درخشان و بهشتي مبدل خواهد شد.
خطر سوء استفاده از بيتالمال و شيوه و روش رهبران الهي
شكي نيست كه در اقتصاد اسلامي پس از اصل توليد، هيچ اصلي بالاتر از اصل «توزيع عادلانه» نيست كه به پارهاي از دستورات اكيد اسلام در اين باره اشاره كرديم. ضد اين اصل، سوء استفاده از بيتالمال و حيف و ميل آن است، اگر براستي در طول تاريخ اسلام درآمدهاي كلاني كه از منابع بيتالمال اسلامي بدست ميآمد، درست در راهش مصرف ميشد و سرپرستان بيتالمال اسلامي «حفيظ و عليم» (امين و آگاه) ميبودند كوچكترين مشكل اقتصادي در قلمرو حكومت اسلامي بوجود نميآمد. اما افسوس كه زمامداران مغرور و ستمگر هر كدام به سهم خود به حيف و ميل بيتالمال پرداختند، ما در اينجا نخست به تجزيه و تحليلي درباره سوء استفاده از بيتالمال ميپردازيم و سپس به روش پيامبران و رهبران واقعي اسلام اشاره كرده تا از اين رهگذر نيز چگونگي «اقتصاد اسلامي» را دريابيم.
آغاز سوء استفادهها از بيتالمال
با روي كار آمدن عثمان، حكومت اسلامي چهره ديگري به خود گرفت كه هرگز با هدف و ايدئولوژي اسلام سازش نداشت زيرا او پس از آنكه پايههاي حكومت غاصبانه خود را محكم ساخت تمام قوانين اسلامي را زير پا گذاشت و هدفهاي آن را ناديده گرفت، درآمدها و اموالي كه ميبايست با حمايت خليفه در مصالح عمومي و رشد و اعتلاي امت اسلامي صرف گردد وسيله پيشرفت و ترقي شخصي او قرار گرفت و در واقع گوي خلافت و زعامت در دست امويهاي ضد اسلام قرار گرفته بود. معاويه يكي از عمال پر كار عثمان بود كه زمينه را براي فرمانروائي خود فراهم ميساخت او در حيف و ميل اموال عمومي پر جرئت بود تا جائي كه در شام مقر حكومت خود از بيتالمال كاخي ساخته بود و مصارف سنگيني را جهت اداره آن مقرر ميداشت. پس از او فرزندان و نوادگانش در اسراف و حيف و ميل بيتالمال مسلمين از يكديگر سبقت ميگرفتند.
با انقراض بنياميه، عباسيها كه دست كمي از امويها نداشتند بيتالمال را از آن خود دانسته و هزاران گونه تصرفات نابجا كه هرگز با هدفهاي واقعي حكومت اسلام دمساز نبود بعمل آوردند و زمينه انحطاط و سقوط مسلمانان را عملا فراهم ساختند. بنابراين يكي از عوامل مهمي كه خلافت و رهبري را از مسير خود منحرف ساخت و موجب انحطاط و سقوط حكومت اسلامي شد اسراف و اتراف خلفا و زمامداران مسلمين بود و در واقع آنچه را كه علي عليهالسلام درباره زمامداري ملت مسلمان از آن بيمناك بود واقع شد، زيرا حضرت در زمان حكومت خود اينگونه خطرها را گوشزد ميفرمود و به مردم از عواقب شوم زعامت فاسقين و نااهلان به اين صورت هشدار ميداد.
«و لكني اسي ان يلي امر هذه الامه سفهائها و فجارها فيتخذوا مال الله دولا و عباده خولا و الصالحين حربا و الفاسقين حزبا».
«من از آن بيمناكم كه زمام امر اين ملت را نادانان و بدكاران بدست گيرند و در نتيجه مال خود (بيتالمال) را بجاي صرف در جهت تامين مصالح و رشد امت به خود اختصاص دهند و دست بدست بگردانند و بندگان خدا را بنده و برده خود دانسته به استثمار آنها بپردازند و با مردم صالح و بيدار مبارزه كرده و آنها را سركوب نمايند و در عوض افراد ناپاك و ناشايست را حزب و ياور خود قرار دهند».
موارد استعمال «اتراف» و «اسراف» در قرآن و روايات
يكي از واژههاي قرآن و روايات، لغت اسراف و اتراف است كه ناگزير لازم است به مناسبت موضوع مورد بحث، توضيح كوتاهي درباره آن داده شود.
قرآن مجيد در ۲۳ مورد، از اسراف نكوهش كرده است كه در دو مورد آن كلمه «لا تسرفوا» و در دو مورد كلمه «انه لا يحب المسرفين» و در يك مورد كلمه «و لا تبذر تبذيرا» و در يك مورد كلمه «ان المبذرين كانوا اخوان الشياطين» را بكار برده است.
در نهجالبلاغه، علي عليهالسلام در سه مورد از اسراف و دو مورد از تبذير انتقاد نموده است. اما دربارهي اتراف قرآن در ۸ مورد از آن انتقاد كرده و در نهجالبلاغه هم از اتراف و مترفين به سختي انتقاد شده است.
لغت اسراف و اتراف
در مورد لغت اسراف و اتراف لغت شناسان عرب چنين ميگويند:
الف- راغب اصفهاني: ترف كه از ماده اتراف است به معني توسعه و گسترش در نعمت.
ب- صاحب مجمع البحرين ميگويد: مترف به كسي گفته ميشود كه در استفاده از لذائذ و خوشيها زيادهروي كند و وقتي ميگويند فلاني را نعمت مترف كرده يعني: او را به طغيان و عياشي واداشت.
بنابراين اتراف يعني طغيان در سوء استفاده از نعمت و ميتوان گفت مترف جنبه منفي و طاغوتي دارد.
اما درباره لغت اسراف راغب اصفهاني گويد: گر چه اسراف در انفاق مشهور است چنانكه خداوند ميفرمايد و الذين اذا اتفقوا لم يسرفوا» «سوره فرقان ۶۸» هنگاميكه انفاق مينمايند اسراف نميكنند. ولي در هر كاري كه انسان زيادهروي كند آن را اسراف ميگويند.
نحوه استعمال اسراف گاهي در كميت و اندازه است چنانكه انسان در جائي كه معمول است يك تومان خرج كند ابي۱ تومان خرج نمايد، و گاهي در كيفيت استعمال است چنانكه انسان همان اندازه معمول را در خلاف مصلحت خرج كند.
كارشكني مترفين در برابر پيامبران
من مطالعه سرگذشت پيامبران در قرآن مجيد متوجه ميشويم كه گروه مترقين (عياشان طغيانگر) همواره در برابر پيامبران نقش خصمانهاي داشتهاند چنانكه در قرآن كريم ميخوانيم: و ما ارسلنا في قريه من نذير الا قال مترفوها انا بما ارسلتم به كافرون[۸۵]: «ما هر گاه بيم دهندهاي را «پيامبران» براي آگاهي اهل قريهاي فرستاديم مترفين قريه گفتند ما به آنچه كه شما به آن ماموريت يافتهايد كفر ميورزيم». در اين آيه مخالفت رسمي مترفين با حضرت نوح بيان شده است. نوح پيغمبر بزرگوار براي هدايت يك اجتماع بزرگ برگزيده شد و شب و روز آن مردم را به سوي حق دعوت ميكرد و آنها را از بتپرستي و كارهاي ناپسند نهي ميفرمود. اما هر چه نوح بيشتر اصرار و الحاح ميكرد كمتر در آن مردم اثر مينمود. مهمترين گروه مخالف نوح كه سد بزرگي براي ارشاد جامعه بودند ملا و بزرگان و اشراف خوشگذران بودند كه هدف نوح را مخالف لجام گسيختگي خود ميدانستند.
در سوره مومنون[۸۶] يادآوري شده كه گروه مترفين در برابر نهضت هود پيغمبر سرسختانه مخالفت ميكردهاند: هود، پيامبر بزرگوار براي ارشاد جامعه عاد برگزيده شد آن مردم داراي نعمتها و ثروتهاي فراوان بودند كه بيشتر موجب طغيان و سركشي آنها ميگشت: هود دائما به آنها هشدار ميداد و آنها را به سوي عبادت خدا و اطاعت فرامين او دعوت ميكرد ولي بزرگان و ثروتمندانشان با كارشكنيهاي خود زحمات هود را خنثي ميكردند.
نهجالبلاغه و مترفين
علي عليهالسلام در چند مورد نهجالبلاغه خطر مسرفين و مترفين را يادآور شده و دربارهي فسادي كه از سوي آنان اجتماع اسلامي را تهديد ميكند به مردم هشدار داده است. يك قسمت عبارتي بود كه از نامه ۶۲ در صفحات قبل بيان شد. و در خطبه شقشقيه سخت از اسراف و اتراف خليفه و پيروانش انتقاد ميكند … الي ان قام ثالث القوم … »[۸۷]:
«تا آنكه سومين نفر آنان (خلفا) روي كار آمد در حالي كه پهلوهايش از پرخوري باد كرده و تنها كارش پر كردن و خالي كردن شكم بود فرزندان پدرش با او بپاخاستند و مال خدا (بيتالمال) را همانند شتري كه با ولع، علفهاي بهاري را ميچرد، چريدند تا آنكه آنچه تابيده بود باز شد كردارش بر او پيشي گرفت و شكم پرستي او آشكار گشت».
مسرفين از نظر پيامبر اسلام
پيامبر عاليقدر اسلام امت را از خطر مسرفين و مترفين بر حذر داشت خصوصا طغيان زيانبار بنياميه را در ضمن حديثي يادآور شدند كه: اذا بلغ بنو العاص ثلاثين رجلا اتخذوا مال الله دولا و عباد الله خولا: هنگاميكه فرزندان عاص به سي نفر برسند. مال خدا (بيتالمال) را در دست خود بگردانند و بندگان خدا را برده و بنده خود سازند.
بنابراين پيشوايان اسلام زيانهاي فلاكتبار ناشي از اين دودسته خطرناك را به مسلمانان گوشزد كردند ولي متاسفانه اكثريت ملت اسلام توجهي به اين گونه هشدارها نكرده و با خمودي و غفلت خود، زمينه را براي خودسري و عياشي اين گروه فراهم ساخته و عملا مسلمانان را به سقوط و نيستي نزديك ساختند.
اسراف و اتراف مقدمه سقوط ملت هاست
بررسي و تحليل بيشتر مسائل حياتي جامعه ممكن است بهتر موجب آگاهي و هشياري افراد آن جامعه گردد. از اين رو دانشمندان دلسوز و جامعهشناسان اسلامي از اين وظيفه بزرگ غفلت نكرده و در كتابهاي خود به بررسي و تحقيق اين موضوع حياتي پرداختهاند كه ما به برخي از گفتار آنان استشهاد خواهيم كرد.
جامعهشناس بزرگ اسلامي ابن خلدون در كتاب معروف خود (مقدمه ابن خلدون) در فصل هيجدهم باب دوم تحت عنوان «فراخي معيشت و تجمل و فرورفتن در ناز نعمت، از موانع پادشاهي و كشورداري است» ميگويد: هر گاه قبيلهاي به نيروي عصبيت خويش به برخي از پيروزيها نائل آيد به همان ميزان به وسايل رفاه دست مييابد و با خداوندان ناز و نعمت و توانگران در آسايش و فراخي معيشت شركت ميجويد، و به ميزان پيروزي و غلبهاي كه به دست ميآورد و به نسبتي كه دولت به آن قبيله اتكاء ميكند از نعمت و توانگري دولت بهره و سهمي ميبرد و اگر دولت از لحاظ قدرت و نيرومندي در حدي باشد كه هيچكس در باز ستاندن فرمانروايي يا شركت جستن در آن نتواند طمع بندد آن قبيله نيز به حاكميت دولت اعتراف ميكند و به همين اندازه خرسند ميشود كه دولت روا ميدارد از نعمت بهرهمند گردد و اعضاي آن قبيله را در گردآوري خراجها شركت دهد و ديگر آرزوهاي بلند در سر نميپروراند كه به درجات و مناصب دولت يا به دست آوردن موجبات آن نايل آيد. بلكه تنها همت آن قبيله اينست كه نعمت و وسيله فراخي زندگي به دست آورد و در سايه دولت به آرامش و آسايش بسر برد و عادات و شيوههاي پادشاهي را در ساختمانها پوشيدنيهاي نيكو فراگيرد و هر چه بيشتر بر مقدار آنها بيفزايد و در بهتر كردن و زيبائي آنها به تناسب ثروت و وسايل ناز و نعمتي كه به چنگ ميآورد بكوشد و از متفرعات آنها بر خوردار گردد و پيداست كه در اين صورت رفته رفته از خشونت باديه نشيني قبيله كاسته ميشود و عصبيت و دليري آنان به سستي و زبوني تبديل ميگردد و از گشايش و رفاهي كه خداوند به ايشان ارزاني ميدارد متنعم و برخوردار ميشوند و فرزندان و اعقاب ايشان نيز بر همين شيوه پرورش مييابند بدانسان كه به تن پروري و بر آوردن نيازمنديهاي گوناگون خويش ميپردازند و از ديگر اموري كه در رشد و نيرومندي عصبيت ضرورت دارد سر باز ميزنند تا اينكه اين حالت چون خوي و جبلت در سرشت آنان جايگير ميشود و آنگاه عصبيت و دلاوري در نسلهاي آينده ايشان نقصان ميپذيرد تا سرانجام به كلي زايل ميگردد و سرانجام زمان انقراض قبيله آنان فراميرسد و به هر اندازه بيشتر در ناز و نعمت و تجمل خواهي فروروند به همان ميزان به نابودي نزديكتر ميشوند تا چه رسد به اينكه داعيه پادشاهي در سر داشته باشند. زيرا عادات و رسوم تجمل پرستي و غرق شدن در ناز و نعمت و تنپروري شدت عصبيت را كه وسيله غلبه يافتن است درهم ميشكند و هر گاه عصبيت زايل گردد نيروي حمايت و دفاع قبيله نقصان ميپذيرد تا چه رسد به اينكه به توسعه طلبي برخيزند و آن وقت ملتهاي ديگر آنان را ميبلعند و از ميان ميبرند. بنابراين آشكار شد كه فراخي معيشت و تجمل خواهي از موانع پادشاهي و كشورداري است.[۸۸].
علت سقوط فرانسه
در جنگ دوم جهاني، فرانسه با تمام تجهيزات و امكاناتي كه براي مقابله با دشمن داشت از ارتش آلمان شكست خورد و نتوانست از خود دفاع كند در بررسي علت اين شكست دانشمندان حقايق شگرفي را بيان كردهاند آقاي محمد قطب نويسندهي تواناي مصري مينويسد: فرانسهاي كه در نخستين حمله ارتش آلمان پيشانيش به خاك ماليده شد و به سختي شكست خورد به اين خاطر نبود كه كمبود ساز و برگ نظامي داشت بلكه اين بود كه ملت فرانسه ارزش انساني خود را از دست داده و يك پارچه در مسير غرائز حيواني و شهوي قرار گرفته بودند. آنها تمام نيروهاي خود را در بكار بردن تمايلات شهوي بكار ميبردند و حفظ و حراست از كابارهها و كاخهاي زيباي پاريس كه مركز عياشي و خوشگذراني بود از حفظ كيان و مليت خود بهتر ميدانستند و حاضر نشدند قطره خوني در اين مراكز براي دفاع از مملكت ريخته شود. اين بود كه ناچار شكست و ذلت عمومي را پذيرفتند.[۸۹] عجيب اينجاست كه مينويسند در آن موقع كه هواپيماهاي بمبافكن دشمن، شهرهاي ما را زير بمبهاي آتشزا و مخرب خود به صورت جهنمي در آورده بود نخست وزير وقت ميخواست به وسيله تلفن از ستاد اشترك هوائي متفقين براي مبارزه با دشمن، چند فروند هواپيما درخواست كند ولي با هر يك از سه تلفن روي ميزش كه تماس ميگرفت صداي محبوبهاش بلند بود![۹۰].
آمار ماليات ها
تاثيرانگيزترين صفحات تاريخ لحظهايست كه انسان ارقام درشت مالياتها و درآمدهاي بيتالمال را ميخواند كه ميبايست اين بودجه سنگين و ثروت هنگفت صرف عمران و اصلاح امور ملت و بهسازي قلمرو حكومت اسلامي شود ولي با كمال تاسف در راه عياشي و خوشگذراني خليفه و اطرافيانش مصرف ميشد و زمينه سقوط حكومت اسلامي فراهم ميگشت.
آمار صحيحي از درآمدها و مالياتهاي دوران حكومت امويها در دست نيست ولي جرجي زيدان آمار منظمي از درآمد دولت عباسي را ضبط كرده كه توجه به آن براي درك اهميت اين موضوع حياتي لازم است:
صورت ماليات دوره عباسي (زمان مامون)
نام اقليم يا شهرستان: اهواز، نقد (درهم): ۲۵۰۰۰۰۰۰، جنس: سي هزار رطل شكر
نام اقليم يا شهرستان: فارس، نقد (درهم): ۲۷۰۰۰۰۰۰، جنس: سي هزار شيشه گلاب، بيست هزار رطل روغن سياه[۹۱].
نام اقليم يا شهرستان: كرمان، نقد (درهم): ۴۰۰۰۰۰۰، جنس: پانصد جامه يمني و بيست هزار رطل خرما
نام اقليم يا شهرستان: سيستان، نقد (درهم): ۴۰۰۰۰۰۰۰، جنس: سيصد جامه مخصوص و بيست هزار فانيد[۹۲].
نام اقليم يا شهرستان: خراسان، نقد (درهم): ۲۸۰۰۰۰۰۰، جنس: دو هزار شمش نقره، چهار هزار يابو، هزار برده، بيست هزار جامه، سي هزار رطل هليله
نام اقليم يا شهرستان: گرگان، نقد (درهم): ۱۲۰۰۰۰۰۰، جنس: هزار كلاف ابريشم
نام اقليم يا شهرستان: سمنان و دامغان، نقد (درهم): ۱۵۰۰۰۰۰، جنس: هزار شمش نقره ششصد فرش مازندراني، دويست عبا،
نام اقليم يا شهرستان: طبرستان- رويان و دماوند، نقد (درهم): ۶۳۰۰۰۰۰، جنس: پانصد جامه، سيصد جام، سيصد دستمال
نام اقليم يا شهرستان: ري، نقد (درهم): ۱۲۰۰۰۰۰۰، جنس: بيست هزار رطل عسل
نام اقليم يا شهرستان: همدان، نقد (درهم): ۱۱۳۰۰۰۰۰، جنس: هزار رطل رب انار، دوازده هزار رطل عسل
نام اقليم يا شهرستان: آذربايجان، نقد (درهم): ۴۰۰۰۰۰۰
نام اقليم يا شهرستان: ارمنستان، نقد (درهم): ۱۳۰۰۰۰۰۰، جنس: بيست قطعه چوب منبت كاري، پانصد و سي رطل پارچه پشم و ابريشم و خز
نام اقليم يا شهرستان: آفريقا، نقد (درهم): ۱۳۰۰۰۰۰۰، جنس: صدو بيست تكه فرش
نام اقليم يا شهرستان: فلسطين، نقد (درهم): ۳۱۰۰۰۰ دينار، جنس: سيصد هزار رطل زيت
نام اقليم يا شهرستان: دمشق، نقد (درهم): ۴۲۰۰۰۰ دينار
نام اقليم يا شهرستان: اردن، نقد (درهم): ۹۷۰۰۰ دينار
نام اقليم يا شهرستان: مصر، نقد (درهم): ۲۹۲۰۰۰۰ دينار
نام اقليم يا شهرستان: يمن، نقد (درهم): ۳۷۰۰۰۰ دينار
نام اقليم يا شهرستان: حجاز، نقد (درهم): ۳۰۰۰۰۰ دينار
جمع كل ماليات ممالك شرقي و غربي به درهم: ۳۹۰۸۵۵۰۰۰، اگر به حساب آن زمان هر پانزده درهم را يك دينار حساب كنيم مجموع دينارهاي اين ستون ۲۶۵۷۰۰۰ دينار ميشود.[۹۳].
صورت ماليات زمان معتصم (ممالك شرقي)
نام مملكت: سواد، مبلغ نقد به درهم: ۱۱۴۴۵۷۶۵۰، نام مملكت: ري و دماوند، مبلغ نقد به درهم: ۲۰۰۸۰۰۰۰
نام مملكت: اهواز، مبلغ نقد به درهم: ۲۳۰۰۰۰۰۰، نام مملكت: قزوين و زنجان، مبلغ نقد به درهم: ۱۸۲۸۰۰۰
نام مملكت: فارس، مبلغ نقد به درهم: ۲۴۰۰۰۰۰۰، نام مملكت: وابهر
نام مملكت: كرمان، مبلغ نقد به درهم: ۶۰۰۰۰۰۰، نام مملكت: قومس، مبلغ نقد به درهم: ۱۱۵۰۰۰۰
نام مملكت: مكران، مبلغ نقد به درهم: ۱۰۰۰۰۰۰، نام مملكت: گرگان، مبلغ نقد به درهم: ۴۰۰۰۰۰۰
نام مملكت: اصفهان، مبلغ نقد به درهم: ۱۰۵۰۰۰۰۰، نام مملكت: طبرستان، مبلغ نقد به درهم: ۴۲۸۰۷۰۰
نام مملكت: سيستان، مبلغ نقد به درهم: ۱۰۰۰۰۰۰، نام مملكت: تكريت و طيرهان، مبلغ نقد به درهم: ۹۰۰۰۰۰
نام مملكت: خراسان، مبلغ نقد به درهم: ۳۷۰۰۰۰۰۰، نام مملكت: شهرزور و صامغان، مبلغ نقد به درهم: ۲۷۵۰۰۰۰
نام مملكت: موصل و توابع، مبلغ نقد به درهم: ۶۳۰۰۰۰۰
نام مملكت: ماه كوفه، مبلغ نقد به درهم: ۵۰۰۰۰۰۰، نام مملكت: قردي و بذيري، مبلغ نقد به درهم: ۳۲۰۰۰۰۰
نام مملكت: ماه بصره، مبلغ نقد به درهم: ۴۸۰۰۰۰۰، نام مملكت: ديار ربيعه، مبلغ نقد به درهم: ۹۶۲۵۰۰۰
نام مملكت: همدان، مبلغ نقد به درهم: ۱۷۰۰۰۰۰، نام مملكت: ارزن و ميافارقين، مبلغ نقد به درهم: ۴۳۰۰۰۰۰
نام مملكت: ماسبذان، مبلغ نقد به درهم: ۱۲۰۰۰۰۰، نام مملكت: طرون، مبلغ نقد به درهم: ۱۰۰۰۰۰
نام مملكت: مهرگاه قذق، مبلغ نقد به درهم: ۲۸۶۱۰۰۰، نام مملكت: آمد، مبلغ نقد به درهم: ۲۰۰۰۰۰۰
نام مملكت: ايقارين، مبلغ نقد به درهم: ۲۱۰۰۰۰۰، نام مملكت: ديار مضر، مبلغ نقد به درهم: ۶۰۰۰۰۰۰
نام مملكت: قم و كاشان، مبلغ نقد به درهم: ۳۰۰۰۰۰۰، نام مملكت: نواحي فرات، مبلغ نقد به درهم: ۲۹۰۰۰۰۰
نام مملكت: آذربايجان، مبلغ نقد به درهم: ۴۵۰۰۰۰۰
جمع كل ماليات ممالك شرقي: ۳۱۴۶۷۱۳۵۰ درهم
صورت ماليات ممالك غربي (زمان معتصم)
نام مملكت: قنسربن وعاصمهها، مبلغ به دينار: ۳۶۰۰۰۰، نام مملكت: مصر و اسكندريه، مبلغ به دينار: ۲۵۰۰۰۰۰
نام مملكت: اردوگاه، مبلغ به دينار: ۲۱۸۰۰۰، نام مملكت: مكه و مدينه (حرمين)، مبلغ به دينار: ۱۰۰۰۰۰
نام مملكت: اردوگاه دمشق، مبلغ به دينار: ۱۱۰۰۰۰، نام مملكت: يمن، مبلغ به دينار: ۶۰۰۰۰۰
نام مملكت: اردوگاه اردن، مبلغ به دينار: ۱۰۹۰۰۰، نام مملكت: يمامه و مجرين، مبلغ به دينار: ۵۱۰۰۰۰
نام مملكت: اردوگاه فلسطين، مبلغ به دينار: ۲۹۵۰۰۰، نام مملكت: عمان، مبلغ به دينار: ۳۰۰۰۰۰
جمع كل: ۵۱۰۲۰۰۰ دينار
و اگر دينارهاي فوق را از قرار هر ديناري پانزده درهم به درهم تبديل كنيم، رقم زير به دست ميآيد: «۷۶۷۱۰۰۰۰ درهم» و چون اين مبلغ را به مجموع ماليات ممالك شرقي اضافه كنيم جمع كل «۳۸۸۲۹۱۳۵۰ درهم» ميشود.[۹۴] و اكنون تمام مالياتهاي زمان مامون و معتصم را جمع بزنيم. ۸/۰۳۶/۲۹ دينار ميشود، و اگر بخواهيم اين مبلغ را به طلا تبديل كنيم بايد در ۱۸ ضرب بكنيم چون هر دينار ۱۸ نخود طلا هست- بنابراين مبلغ مزبور ۱۴۴۶۵۳۲۲۰ نخود طلا ميشود.
ثروت هاي خلفا
براي به دست آوردن آمار تقريبي درآمدهاي هر يك از خلفا و فرمانفرمايان اسلامي نيازمند به يك بررسي دقيق در تاريخ حيات آنها هستيم و با توجه به مخارج سنگين كاخهاي آنها و خصوصا ثروتهاي بجامانده آنها پس از مرگشان ميتوان يك معيار تقريبي از درآمد بيتالمال آن زمان بدست آورد. براث مثال چند مورد آن بررسي ميشود:
روزي كه عثمان كشته شد مبلغ يك ميليون درهم و ۱۵۰ هزار دينار طلا نزد خزانهدار خود ذخيره كرده بود و ارزش املاك او در حنين و وادي القري ۱۰۰ هزار دينار بود و مقدار زيادي هم ارزش شتران و گاو و گوسفند و احشام او بود.
«زبير» پس از مرگش هزار اسب و هزار كنيز از خود باقي گذاشت كه بهاي يكي از متروكات او ۵۰ هزار دينار طلا ميشد. عوايد «طلحه» در عراق روزي هزار دينار طلا بود.
در اصطبل «عبدالرحمن عوف» هزار اسب و هزار شتر و ده هزار گوسفند يافت ميشد كه ۱/۴ دارائي او پس از مرگش ۸۴ هزار دينار طلا به حساب آمد.
«زيد بن ثابت» پس از مرگش بقدري طلا و نقره از خود باقي گذاشت كه وراث او آنها را با تبر خورد كرده و تقسيم كردند و املاك و مزرعههاي او صد هزار دينار ارزش داشت.[۹۵].
مسعودي تاريخ نويس معروف مينويسد: ابوجعفر منصور دومين خليفه عباسي هنگام مرگ ۶۰۰ ميليون درهم و ۱۴ ميليون دينار طلا از خود به جا گذاشت.[۹۶] كه البته با اضافه كردن رقم سنگيني كه او در جنگ با عبدالله بن حسن «نفس زكيه» مجاهد بزرگ از دودمان پيامبر اسلام صرف كرد و مبلغ هنگفتي كه در ساختن شهر بغداد مصرف كرد و مخارج ديگر، به بودجه سنگين حكومت او پي خواهيم برد. سيوطي در تاريخ الخلفا مينويسد: درآمد نحله «خيزران» مادر هارون الرشيد در سال به ۱۶۰ ميليون درهم رسيده بود اين رقم برابر با نصف ماليات كشور عباسيان در آن زمان بود. براي دقت بيشتر در ثروت اندوزي اين زن بايد توجه داشت كه درآمد ساليانه «راكفلر» امريكائي سرمايهدار جهان امروز ۲/۳ درآمد خيزران تجاوز نميكند زيرا ميگويند «راكفلر» در سال ۱۵۰۰۰۰۰ جنيه درآمد دارد با توجه به اينكه قيمت نقود در آن زمان سه برابر ارزش پول امروز است و يك دينار نصف جنيه حساب ميشود پس تقريبا درآمد راكفلر ۲/۳ درآمد خيزران است.
خيزران زني سختگير و پر توقع و در انباشتن ثروت حريص و آزمند بود و به همين سبب وقتي احساس كرد فرزندش هادي، اموالش را تهديد ميكند و قصد معارضه با او را دارد با طرح دسيسهاي او را بقتل رسانيد. اين ثروت هنگفت نه تنها نتوانست در جامعه آن روز مثمر ثمر باشد و مشكلات اقتصادي مردم را بر طرف كند بلكه پس از مرگ خيزران بلافاصله تمام آن از طرف هارون الرشيد ضبط و مصادره شد و باز در اختيار عياشان و خودكامگان دستگاه خلافت قرار گرفت.[۹۷] ثروت اندوزي خيزران در عصر ثروتمندي دولت عباسي آن قدرها مهم نيست، اما تاثر و تاسف آنجاست كه در عصر انحطاط حكومت اسلامي و خالي بودن بيتالمال هنوز مادران خلفا دست از ثروتاندوزي و انباشتن آن بر نميداشتند تا لااقل در مصالح خودشان مصرف شود.
در دهليز خانه و گنجينههاي فتيحه مادر معتز خليفه، ۲ ميليون دينار طلاي نقد و جواهرات و تحف بسياري از قبيل زمد و لولو و ياقوت سرخ بود كه آنها را قيمت گذاري نكردند. با اين همه، فرزند او را به خاطر ۵۰۰۰۰ دينار پول كشتند و او حاضر نشد با پرداختن آن مبلغ جان فرزندش را نجات دهد.[۹۸].
خلفاي عباسي بطور نادرستي دست پدر و مادر و عشيره و خدمتگزاران خود را در حيف و ميل و ضبط اموال عمومي بازگذاشته بودند و آنها هم با حرص و ولع به كنز اين اموال ميپرداختند. المستعين بالله عباسي به مادر و دو خدمتگزار خود به نام «اماش» و «شاهك» اجازه داده بود كه آنچه ميخواهد در ضبط اموال بيتالمال انجام دهند و هر مالي كه براي بيتالمال ميرسيد اين سه نفر قسمتي از آن را در اختيار داشتند.
درآمد ساليانه مادر محمد بن واثق به ۱۰ ميليون دينار ميرسيد و عجيب اينكه مادر مستعين بالله بساطي داشت كه براي ساختن آن مبلغ ۱۳۰ ميليون دينار خرج كرده بود. اين بساط بطرز بيسابقهاي با طلا و جواهرات گرانقيمت بمنظره و اشكال مختلف حيوانات و پرندگان و خانهها و چشمههاي زيبا نقاشي و تزيين شده بود.[۹۹].
«المقتدر بالله» در يك بحران اقتصادي كمبود پولي بسر ميبرد و بيتالمال او خالي شده بود اما مادرش ۶۰۰ هزار دينار پول را مخفي كرده بود و كسي از آن آگاهي نداشت.
هنگاميكه «المكتفي بالله» از دنيا رفت فهرست اموال شخصي او بقرار ذيل بود:[۱۰۰].
۱- پول نقد از زر و سيم و ظروف طلا و نقره ۲۰۰۰۰۰۰۰ دينار
۲- فرش (قالي و قاليچه و امثال آن) به قيمت ۲۰۰۰۰۰۰۰ دينار
۳- اسلحه و اثثا و غلام و كنيز به قيمت ۲۰۰۰۰۰۰۰ دينار
۴- باغ و مزرعه و مستغلات به قيمت ۲۰۰۰۰۰۰۰ دينار
۵- جواهرات و عطريات و امثال آن به قيمت ۲۰۰۰۰۰۰۰ دينار
جمع كل ۱۰۰۰۰۰۰۰۰ دينار
درآمد «خالدبن عبدالله» والي عراق در زمان هشام به ۱۳ ميليون درهم يعني ۱ ميليون دينار ميرسيد.[۱۰۱] «عبدالرحمن ناصر» خليفه اموي كه از ۳۰۰ تا ۳۵۰ هجري در اندلس حكمراني ميكرد هر سال ۲۰ ميليون دينار پس انداز ميكرد و پس از مرگ او ۵ هزار ميليون دينار در خزانه او بجاي مانده بود،[۱۰۲].
جمع كل عايدات سالانه جبرائيل پزشك مخصوص هارون ۴۹۰۰۰۰۰ درهم بود. «افضل» سردار و وزير مستنصر فاطمي ثروتي اندوخته بود كه مانند آن ديده نشده است.
نقد ۶ ميليون دينار طلا
نقره ۲۵۰ اروب
لباس حرير ۷۵ هزار دست
طلاي عراقي ۳ بار شتر
دوات مرصع به ارزش ۱۲ هز
ار دينار
صندوق لباسو عدهي بيشماري كنيز و غلام و اسب و استر.[۱۰۳].
غلول
يكي از موضوعاتي كه از نظر سازمان حكومتي اسلام و نظام اقتصادي آن مورد توجه قرآن و روايات قرار گرفته موضوع غلول است.
غلول واژهايست كه در مورد خيانت به بيتالمال استعمال ميشود و علت آن اينست كه طبق روايتي كه در مجمع البحرين مورد استشهاد است و شخصي كه به بيتالمال خيانت كرده در روز قيامت دستهايش را به «غل» و دستنبد آهنين تبهكاران ميبندند.
غلول از نظر قرآن كار بسيار ناپسند و حرامي است، چنانكه در سورهي آل عمران ميفرمايد: «و ما كان لنبي ان يغل و من يغلل يات بما غل يوم القيامه»[۱۰۴] هيچ پيغمبري در بيتالمال خيانت نميكند و هر كس مرتكب اين خيانت بزرگ شود در روز قيامت او را با آنچه كه خيانت كرده جهت دادرسي و مجازات حاضر ميكنند.
اين آيه زماني از آسمان نازل شد كه در جنگ بدر، قطيفه سرخي از ميان غنائم ناپديد شد و برخي منافقين با تصور خام خود گمان كردند پيامبر مرتكب چنين خيانتي شده خداوند براي اثبات پاكيزگي و توجه به اينكه اين عمل ناشايست ممكن است از غير معصومين سر بزند و براي بيان مجازات سنگين آن اين آيه را فرستاد.[۱۰۵].
پاسداران بيتالمال
يكي از شئون حكومت و وظايف خطير رهبر مسلمين، پاسداري از اموال عمومي و بيتالمال است زيرا خيانت به بيتالمال علاوه بر عواقب شوم معنوي آن باعث درهم شكستن نظام حكومت و عدالت اجتماعي و بوجود آمدن هرج و مرج و تبعيضات ضد بشري و اختلافات طبقاتي ميگردد. از اين روست كه رهبران الهي در انجام اين وظيفه و مسئوليت بزرگ سخت كوشا و جدي بودهاند.
پس از پايان جنگ حنين و بازگرداندن اسيران هوازن، پيامبر اسلام سوار بر مركب شدند و سربازان مسلمان هم به پيروزي از پيامبر سوار شدند و آماده حركت بودند آنها با اصرار از پيغمبر تقاضا ميكردند كه هر چه زودتر غنائم جنگ را بين آنها تقسيم كند و در اين امر بقدري بيصبر بودند و به پيغمبر هجوم ميآوردند كه حضرت بسوي درختي كشيده شد و عباي او از دوشش بر زمين افتاد حضرت از مردم خواست عباي او را به او برگردانند و فرمود: «به خدا سوگند اگر به اندازه درختهاي تهامه چهار پاياني نزد من باشد همه را بين شما تقسيم خواهم كرد و شما مرا بخيل و ترسو و دروغگو نخواهيد پنداشت». سپس يك نخ از كرك كوهان شتر برداشت و فرمود: «از فييء و غنائم شما و از اين كرك جز ۰/۵ آن حق من نيست و سهم من نيست و سهم من هم عاقبت به شما بر ميگردد. اكنون اگر نخ و سوزني از اموال بردهايد فورا برگردانيد زيرا بر غلول و خيانتكار در روز قيامت عيب و آتش دوزخ و ننگ است هر چه خودسرانه بردهايد فورا برگردانيد».[۱۰۶] پس از اين هشدار مردي از انصار پيش آمد و عرض كرد: من چند نخ كركي براي دوختن پالان شترم برداشتم. حضرت فرمود: «من ميتوانم سهم خودم را از اين نخها به تو ببخشم اما سهم مسلمين به اختيار آنهاست». مرد انصاري گفت: اكنون كه مسئله اينقدر دقيق و با اهميت است من نيازي به اين نخها ندارم. و فورا آن را روي اموال بيتالمال انداخت.
ولي متاسفانه عليرغم فرمان خداوند و گفتار پيامبر راستين اسلام زمامداران غاصب اموي و عباسي كه بعنوان خليفه المسلمين بر ملت حكومت كردند بطور ناجوانمردانهاي به حيف و ميل اموال بيتالمال پرداختند و انواع و اقسام تصرفات نابجا را جايز شمردند كه به هيچ وجه با طرح حكومت اسلامي و انديشه تابناك پيامبر اسلام سازگار نبود.
شرح خيانتهاي آنان چنان نيست كه بتوان در يك فصل و يك كتاب مختصر گنجانيد. ولي از باب نمونه براي هوشياري و آگاهي بيشتر نسل نو و پژوهشگران مسائل حياتي و احتماعي، برخي از گشادبازيها و مخارج بيحساب اين به ظاهر خليفهها را كه به سقوط و انحطاط حكومت اسلامي انجاميد خاطر نشان ميسازيم.
اسراف در تجمل
قبل از بررسي در اين گونه مسائل بايد توجه داشت كه اسلام بهرهبرداري از نعمتهاي الهي و زيبائيهاي زندگي را از طريق مشروع و حلال آزاد و روا ميداند ولي اسراف و زيادهروي و گذشتن از حد اعتدال را حرام و ناروا ميداند و اين بدان جهت است كه هر فرد مسلمان به مقياس امكانات و توانائي خود نسبت به جامعه اسلام مسئوليت دارد و به موازات وسعت و گستردگي امكانات بر مسئوليتش افزوده ميگردد در اين صورت فردي كه در تجمل و ظواهر زندگي اسراف و زيادهروي كند قهرا از اجراي مسئوليتها و تعهدات اجتماعي خود باز خواهد ماند و از اين رهگذر ضربهاي بزرگ بر پيكر اجتماع اسلامي خواهد خورد همانگونه كه فرمانروايان بر اثر تجمل پرستي و افراط در اينگونه اعمال قشري از اجزاي تعهدات و مسئوليتهاي زعامت و رهبري خود بازمانده و مسلمانان را بسوي پستي و انحطاط سوق دادند. براي روشن شدن بحث بايد به ۶ نكته تاثر بار توجه داشت.
تجمل در لباس
رجي زيدان مينويسد: افضل، سردار و وزير مستنصر فاطمي ۵۰۰ صندوق لباس داشت و صد ميخ طلا كه هر يك ۱۰۰ مشقال وزن داشت هر ده عدد آن را در يك اطاق به ديوار كوبيده بود و روي هر ميخ يك دستمال ظريف به رنگي كه خود ميخواست آويخته بود.[۱۰۷].
خلفاي بنياميه پارچههاي حرير گلدار و پر نقش و نگار را ميپسنديدند و «هشام بن عبدالملك» بيشتر از ديگران به اين نوع پارچهها علاقمند بود از اين رو لباسهاي فراواني براي خود تهيه كرده بود چنانكه ميگويند ۱۲ هزار لباس حرير و پر نقش و نگار و ۱۰ هزار بند زير جامه حرير در صندوق خانه مخصوص وي بود و هر گاه به سفر حج ميرفت ۷۰۰ شتر مخصوص حمل صندوق خانه و جامهدانهاي او بود.[۱۰۸] توجه خليفه و رجال به پارچههاي زيبا و قيمتي باعث شد كه صاحبان صنايع بافندگي انواع و اقسام پارچههاي زيبا تهيه كنند و در مقابل پول گزاف مترفين عرضه دارند و از اين راه سودهاي كلاني به دست آوردند. رجال متجمل هم هر روز خاستار مد جديدي از لباسهاي فاخر بودند و در مورد بالا بودن قيمت آن هيچ گونه امتناعي نداشتند تا آنجا كه بهاي يك عمامه ديبا به پانصد دينار رسيد و در عين حال خريداران فراوان داشت. قابل توجه اينكه رقابتي عجيب براي پوشيدن لباسهاي مد و زيبا بين رجال خوشگذران پيش آمده بد كه گاهي به خاطر تجمل بيشتر و جلب توجه ديگران يك فرد ۹ قبا[۱۰۹] كه هر كدام به رنگي مخصوص بود ميپوشيد.
هميشه رجال و محترمين، مخصوصا خلفا لباسهاي زيادي در صندوقخانه ذخيره داشتند كه از احتياج آنها بيشتر بود مثلا پس از مرگ «المكتفي بالله» خليفه عباسي لباسهاي بسياري از او به جاي ماند به اين شرح:
لباسهاي دوخته و بريده ۴۰۰۰۰ عدد
جامههاي مروي و خراساني ۶۳۰۰۰ عدد
ملافه و امثال آن ۸۰۰۰ عدد
عمامههاي مروي ۱۳۰۰۰ عدد
جامههاي يمني زربفت ۱۸۰۰۰ عدد
شالهاي كرماني ۱۸۰۰۰ عدد
فرشهاي ارمنستان ۱۸۰۰۰ عدد
همينكه ذواليمينين مرد هزار و سيصد شلوار در جامهدانهاي او به جا مانده بود كه هيچ يك از آنها را نپوشيده بود. يختيشوع طبيب پس از مرگ ۴۰۰ شلوار حرير از خود باقي گذاشت.
پس از قتل «بر جوان» وزير هزار شلوار حرير با هزار بند شلوار گلابتون از او بجاي ماند. رجال آنروز براي خودآرائي و اظهار تجمل بيشتر جلهاي اسب و استر و الاغهاي خود را از حرير و مخمل قرار ميدادند.
خلفاي فاطمي پارچههاي حرير زربفت خسرواني روي فيلها ميانداختند.
در قاهره براي تامين لباس حرير كارگاه مهمي بود كه آنرا دارالديباج ميگفتند.
فاطميان پاساژ بزرگ پوشاك ساخته بودند كه نامش در آن عصر «دارالكسوه» بود در اين موسسه انواع و اقسام لباسهاي تابستاني و زمستاني تهيه ميشد و در اختيار خريداران قرار ميگرفت.[۱۱۰].
جزء جهيزيه «قطر الندي» دختر خمارويه فرمانرواي مصر هزار بند شلوار گلابتون بود كه هر يك ده دينار ارزش داشت و بهاي ساير ملبوسات عروس به همين نسبت بالا بود.[۱۱۱].
آنچه «رشيده» دختر المعز بالله خليفه فاطمي پس از مرگ از خود به جاي گذاشت يك ميليون و هفتصد هزار دينار ارزش داشت و از آن جمله دو هزار دست لباس و فرش زرين بود كه ۷۶ رطل وزن داشت.
تفنن در خوراك
يكي از موارد اسراف و اتراف هولانگيز خلفا و رجال آن روز وضع افسانهاي آشپزخانهها و تفنن در خوراك آنان ميباشد. واقعا باعث تاثر است كه اگر ۱/۱۰ توجه به خوارك را صرف امور ملت و جامعه آن روز ميكردند بسياري از مشكلات ملل اسلامي حل شده بود. جرجي زيدان مينويسد: «خلفاء و بزرگان عباسي همين كه سر سفره مينشستند پزشكان مخصوص بالاي سر آنها ميايستادند. اين پزشكان در زمستان شربتهاي اشتها آور و گرمي بخش و ادويههاي متنوع به دست ميگرفتند و وسط غذا به خلفا تقديم ميكردند تا بيشتر گرم شوند و سر اشتها بيايند و در تابستان شربتهاي خنك و چاشنيهاي فصل در بين غذا به خلفا عرضه ميكردند. ساير رجال م به تبعيت از خليفه، پزشكان مخصوص استخدام ميكردند و در هر مورد براي صرف غذاهاي مطبوع و مناسب از پزشكان دستور ميگرفتند».
سيفالله همداني ۲۴ پزشك مخصوص استخدام كرده بود كه در موقع صرف شام و نهار بر سر سفره حاضر ميشدند و در بارهي غذاها نظر ميدادند.[۱۱۲].
هميشه دلالان و ماموران از نقاط دور دست با مخارج هنگفت و با زحمات فراوان انواع و اقسام ميوهها و شكارها و سبزيهاي گوناگون تهيه ميكردند و به وسيله «بريد» (پست) به مركز خلافت ارسال ميداشتند خلفا براي لذيذ شدن غذا و تسهيل هضم آن تصور ميكردند بايد به مرغان خانگي غذاي مقوي بدهند از اين رو دستور ميدادند از مغز گردو و شير گاو براي جوجهها غذا تهيه كنند. مخصوصا در ميهمانيهاي خصوصي بيشتر شاهكارها و هنر نمائيهاي خود را عرضه ميكردند مثلا موقعي كه ابراهيم بن مهدي هارون را به مهماني دعوت كرد هارون در ميان غذاها چشمش به ظرفي افتاد كه گوشتهاي ريز در آن بود. ميزبان براي خليفه توضيح داد كه اين غذا از زبان ماهي تهيه شده است! و براي تهيه آن هزار درهم مصرف شده. خليفه و رجال آن روز در سر سفره پالودهاي ميخوردند كه خيلي گران تمام ميشد. زيرا ميبايست آن را از مغز بره و روغن پسته و عسل با شكر تهيه كنند.[۱۱۳] قهرا براي تهيه اينگونه غذاها ميبايست هر روز امور آشپزخانه به وضع قابل توجهي توسعه يابد از اينرو آشپزخانه خلفا به صورت يك سازمان بزرگي در جنب سازمانهاي اداره مملكت درآمده بود. اين سازمان از قسمتهاي مختلف تشكيل ميشد كه براي هر قسمت رئيس و مامورين استخدام شده بودند. از آن جمله ادارهاي براي پرورش طيور ترتيب داده بود كه مبالغ هنگفتي بودجه آن بود. در زمان مقتدر عباسي هر ماه بودجه سنگيني براي خوراك مرغان آشپزخانه معين شده بود و ساير موارد را بايد به همين نسبت قياس كرد.
آشپزخانه عمر بن ليث صفاري را ۶۰۰ شتر از محلي به محل ديگر حمل ميكرد.
المتقي خليفه عباسي تنها ۸۰ شتر آبكش داشت كه روزانه براي مطبخ و حرمسرا آب ميآوردند.
آشپزخانه خلفا و امرا ملزم بود هر روز چند برابر احتياجات خود خوراك تهيه كند تا مبادا مهماناني ناگهان برسند و غذا كم بيايد. درنتيجه هر روز مقدار زيادي غذا زياد ميآمد كه ملازمان، آنها را براي خود ميفروختند.
پرخوري در ميان خلفا و رجال آن روز رواج داشت، زيرا قهرا با اين همه دقت در امر خوراك و لذيذ بودن آن اشتهاي بيشتري پيدا ميكردند، افرادي كه از همه بيشتر به پرخوري مشهور بودند عبارت بودند از: معاويه بن ابيسفيان، عبيدالله بن زياد، حجاج بن يوسف، سليمان بن عبدالملك و امين عباسي كه بيش از حد معمول غذا ميخوردند.[۱۱۴].
ثمره اين پرخوريها و تفنن در تهيه غذا آن شد كه غالب بزرگان دوره تمدن اسلامي به سوء هاضمه و قولنج و اسهال خوني و زخم معده دچار شدند و بواسطه افراط در مصرف گوشت گرفتار رماتيسم و نقرس و امثال آن ميشدند و هميشه تندخو و آتش مزاج بودند و به آسان فرمان زدن و بستن و قتل مردم بيگناه را صادر ميكردند، چنانكه اخبار زندگي روزانه آنان گواه بر اين مدعا است و اين از نظر طبي واضح است كه پرخوري و افراط در مصرف گوشت و چربي و شيريني انسان را به سوء هاضمه مبتلا ميكند و نتيجه سوء هاضمه تندخوئي و بيحوصلگي خواهد بود.
تجمل در اثاث و جواهرات
پس از پيامبر بزرگوار اسلام فرماندهان مسلمان با ارتشهاي شكست ناپذير خود در سايه جذابيت و حقانيت اسلام و قرآن دروازههاي كشورها و شهرهاي مهم آن روز را به روي مسلمانان باز ميكردند و مردم استثمار شده و محروم آن سامان از قيد و بندهاي حكومتهاي ستمگر و عقايد خرافي رها ميساختند. همزمان با اين پيروزيهاي معنوي ثروتهاي كلان مترفين و ستمگران كافر كه مقاوت ميكردند و حاضر نبودند تسليم قوانين آسماني اسلام شوند به صورت غنائم جنگي نصيب مسلمانان ميشد. اين غنائم غالبا طلا و جواهرات گرانبهاي كاخهاي حكام و فرمانفرمايان ستمگر بود و قهرا مسلمانان با مسائل تازهاي از قبيل تمدنهاي جديد، صنايع جديد، زندگيهاي جديد، لباس پوشيدنها و تجملات مردم ديگر روبرو ميشدند كه قهرا بر روحيه آنها اثر ميگذاشت، ولي تنها چيزي كه جلوي آنها را ميگرفت و نميگذاشت رنگ ديگران را به خود بگيرند و به هيولاي تقليد مبتلا شوند آهنگ روح بخش وحي و هشدارهاي سخت پيامبر اسلام در اين موارد بود كه اجازه نميداد در زندگي، دست به اسراف و اتراف و عياشي بزنند و خود را به دنيا و ماديات مشغول كنند. از همه مهمتر تسلط و اراده رهبر و پيشواي آنها ميتوانست با قاطعيت جلوي آنها را بگيرد. در دوران زعامت ابوبكر و عمر تا اندازهاي از اين پيشآمدها جلوگيري به عمل آمد چنانكه وقتي مدائن و كاخهاي آن بدست مسلمانان فتح شد سربازان مسلمان ناگهان خود را بر خزائن كسري و گنيجنههاي پر از طلا و جواهرات روبرو ديدند كه قبل از آن قدرت تصور آنرا هم نداشتند.
پارهاي از غنائم كاخ مدائن عبارت بود از ظروف طلا و نقره مرصع تاج كسري، جامههاي زيباي زربفت جواهرنشان، صندوقي كه درون آن مجسمه اسبي از طلا يا زينتي از نقره و دندانها و يال ياقوت و زمرد و مجسمه فردي كه بر آن سوار بود تمام از نقره جواهرنشان بود. در صندوق ديگر شتري از نقره با جهاز زربفت جواهرنشان بود بساط و فرش زرنگار كسري كه طول و عرض آن ۶۰ ذرع در ۶۰ ذرغ به مساحت ۳۶۰۰ متر مربع كه زمينه فرش تمام از طلا و جويهاي آب نقاشي شده از انواع جواهرات و تصوير درختان و بوتههائي از نقره با شاخههائي از طلا و ميوههائي از جواهرات گرانبهاي رنگارنگ بود. هنگامي كه مسلمانان اين خزائن گرانبها را به مركز خلافت مدينه حمل كردند و به بيتالمال مسلمين تحويل دادند عمر تمام آنها را بر حسب قانون اسلام بين مسلمانان تقسيم كرد. اما آنچه كه موجب تاثر عمر در اين پيروزي بزرگ شد و او را به گريه انداخت توجه به خطري بود كه نسبت به آينده مسلمانان پيشبيني ميكرد و باعث سقوط و نابودي آنان ميشود و آن اينكه پيامبر به طور جدي مسلمانان را از پوشيدن لباسهاي حرير و ابريشمي و استعمال ظروف طلا و نقره ممنوع ساخته و همه را بر آنها حرام كرده بود. عمر ميترسيد كه مسلمانان آن دستورات حكيمانه را فراموش كنند و گرايش مادي و روح عياشي در آنان
جايگزين شود.
در نتيجه، اختلاف طبقاتي كه فرزند نامشروع اينگونه عياشيها و گشادبازيهاي رجال است به دنيا آمد و زمينه سقوط ملت اسلام فراهم گشت. اگر حكومت اسلامي به دست علي عليهالسلام و فرزندانش سپرده شده بود هرگز تصور آن نميرفت كه روزي مسلمانان و رجال آنها گرايش غلط به امور مادي و عياشيهاي نابجا پيدا كنند.
اينك با اندك توجهي به حرص و ولع خلفاي اموي و عباسي در استفاده از تجملات و زينت و زيورهاي نامشورع بايد بگوئيم چه انحرافهاي بزرگي در حكومت اسلامي به وجود آمده كه هرگز در حكومتهاي ظالمانه فرعون و نمرود و كسري هم سابقه نداشته است.
جرجي زيدان مينويسد: «تجمل پرستي و گرايش به ظاهر سازي از زمان بنياميه آغاز شد. زيرا آنان خلافت را به يك نوع سلطنت تبديل كردند و از حكومت شرعي چشم پوشيدند و به اندوختن زر و سيم و اسراف و اتراف پرداختند. وليد بن يزيد بقدري گردن بند جواهر تهيه كرده بود كه هر روز همانند تعويض لباس يك نوع و يك مدل مخصوص آن را به گردن ميانداخت و آنقدر در خريد جواهرات عشق ميورزيد و از هر قيمتي باك نداشت كه بهاي جواهرات در بازارهاي آن روز به طور بيسابقهاي بالا رفت». سپس مينويسد همينكه خلافت به عباسيان رسيد سفاح و منصور براي استحكام مباني دولت خود كوشيدند و پس از فراغ از آن به تقليد و پيروي از دولتهاي گذشته دست به عياشي و خودكامگي زدند. براي سلطنت خود تختهاي طلاي مرصع نشان و آبنوس و عاج تهيه كردند. صندليها و پشتيها و مخدههاي زيبا ساختند. شمعدانهاي طلا فراهم كردند و در آن شمعهاي عنبر و كافور سوزاندند. پردههاي زربفت و حرير آويخته و فرشها و بساطهاي ابريشي و طلاكاري شده مرصع گستردند.
ظروف طلا و نقره ساختند و از هر شهري بهترين و گرانترين كالاها را وارد ميساختند. مثلا پردههاي پر نقش و نگار را از فسا و سجادهها و قاليچهها را از شوشتر و بخارا و حصير را از آبادان و تشك و مخدههاي خوب را از دشتشان و بهترين فرشهاي زربفت را از ارمنستان و سينيهاي چوبي را از مازندران و ظرفهاي شيشهاي و سفالين را از بصره به دست ميآوردند و شيشههاي ظريف را از شام وارد ميساختند. زيرا نازكي و ظريفي اين شيشهها ضربالمثل بود چنانكه ميگفتند فلان چيز از شيشههاي شامي هم ظريفتر است. عربها استعمال اين گونه وسائل را از ايرانيان و روميان فراگرفته و سپس به آنها رنگ عربي دادند. به اين معني كه امثال اشعار و اندرزهائي به خط و زبان عربي بر آنها ترسيم كردند و در وسط آن اشكال حيوانات دريائي و صحرائي نگاشته و در حاشيههاي زرنگار آن اشعار زيبا نوشتند تا جائي كه در حاشيه يك بساط گاهي قصيده كامل مينگاشتند. چنانكه قبلا گفتيم مادرالمستعين بالله فرشي زيبا داشت كه اشكال مختلف حيوانات را با جواهرات گوناگون روي آن كشيده بود و ارزش آن به ۱۳۰ ميليون درهم ميرسيد.
در زمان هارون استعمال فرشها و پردههاي زيبا بيشتر در بين مردم معمول گشت خلفاي عباسي جواهرات زيادي جمعآوري كردند و بيشتر به مرواريد درشت علاقمد بودند، آنها ياقوت سرخ را به قيمت گزاف ميخريدند. ياقوتهاي ديگر به ترتيب ياقوت رماني «به رنگ دانههاي انار» و ياقوت كبود كه آن را سابخوني (آسمانگوني) ميناميدند و ياقوت زرد و طلائي مورد توجه آنها بود.
عباسيان الماس گلي رنگ را بيشتر از الماس سفيد ميپسنديدند.
هارون يك نگين ياقوت را به ۴۰ هزار دينار خريداري كرد. اين ياقوت به قدري بزرگ بود كه آن را كوه ميگفتند او نگين ديگري را به ۱۲۰ هزار درهم خريداري كرد.
يكي از جواهرفروشان بغداد جعبه جواهري براي يحيي برمكي آورد كه بهاي آن را هفت ميليون درهم پيشنهاد كرد.
تعداد ظروف و لباسها و جواهرات و زينت آلات عباسيها را خدا ميداند فقط در اواسط قرن ۵ هجري در فتنه «بساسيري» كه در بغداد رخ داد قسمتي از اثاثيه دارالخلافه بغداد را به غارت بردند. از آن جمله ۶۵ هزار طاقه حرير و ۳۰ هزار شمش بود. مامون در شب عروسي پوراندخت هزار دانه ياقوت به وي هديه داد. شمعهائي از عنبر روشن كرده بودند كه هر يك ۲/۳ من، وزن داشت. اسبهايي با زين و برگ طلا و مجسمههاي طلا و نقره جواهرنشان چشمگير بود. او مجسمههائي از عود عنبر ساخته بود كه چشمانشان از ياقوت قرمز بود كاسههاي بلور با تصويرهاي زيبا و بشقابهاي مينا كاري جزء اثاث منزل او بود. المستنصر بالله ۱۸ هزار تكه بلور كه بهاي هر يك ۱۰ تا هزار دينار بود و ۲۳ هزار مجسمه از عنبر داشت كه كوچكترين آن ۱۲ من بود و ۴ هزار فرش خسرواني زربفت تالارهاي او را مفروش ميساخت. در ايران نيز سلطان سنجر پسر ملكشاه سلجوقي ۱۰۳۰ رطل جواهر گوناگون داشت.[۱۱۵].
عباسيان با اين همه تجمل پرستي و توجه به ظواهر زندگي تازه نسبت به خلفاي فاطمي در درجات پائينتري محسوب ميشدند.
جرجي زيدان سپس به شرح تجملات زندگي خلفاي فاطمي و اندلسي ميپردازد كه انسان را ديوانه ميكند. طنطاوي در تفسير معروفش مينويسد خارويه پسر ابن طولون در ايوان خانهاش تالاري به نام بيت الذهب بود كه تمام سقف و ديوار آن را با لاجورد و طلا و نقشههاي زيبا و دقيقترين ريزهكاريها تزيين كرده بود و بر ديوارهاي آن تالار به اندازه يك برابر و نيم قد يك انسان بر روي چوبهائي صورت خود و همسرانش و آوازهخواناني را كه براي او آواز ميخواندند به بهترين نقشهها و سرورانگيزترين ذوق و سليقهها نقاشي كرده بود و بر سر هر يك از آنان تاجي از طلاي خالص و ناب به تناسب شان آنان قرار داده بود و شنلهاي جواهرنشان در بر آنان و در گوش آن طنين اندازهاي سنگين وزن محكم كاري شده كه در ديوارها ميخ كوب شده بودند و اجسام آنها را با رنگهاي شگفتانگيز رنگ آميزي كرده بود اين خانه از شگفتانگيزترين بناهاي جهان بود در برابر اين عمارت فوارههائي پر از جيوه بود و علت احداث آن اين بود كه وي از بيخوابي خود به پزشك شكايت كرد پزشك گفت بايد در جائي بخوابي كه تو را تكان بدهند او اين حرف را رد كرد و گفت نميتوانم دست كسي را بر خودم احساس كنم. پزشك گفت فرمان ميدهي تا براي تو درياچهاي از جيوه بسازند. او دستور داد و با يك هزينه سنگين غير قابل حساب درياچهاي به مساحت ۵۰ ذرع در ۵۰ ذرع ساختند و آن را پر از جيوه كردند. در چهارگوشه درياچه ميلههايي از نقره خالص قرار دادند و در ميلهها ريسمانهائي از حرير محكم درون حلقه نصب كردند و تشكي از چرم تهيه كرده كه آن را از باد پر ميكردند سپس آن را روي درياچه ميانداختند و ريسمانهاي حرير را كه در حلقههاي نقره بود به ميلههاي نقره ميبستند. وي بر روي اين تشك با تكان جيوه آهسته آهسته حركت ميكرد به طوري كه تا آن زمان هيچ پادشاهي چنان بستري و اطاق خوابي براي خود تهيه نكرده بود. در شبهاي مهتابي همينكه نور ماه به اين جيوهها ميتابيد مثل آن بود كه درياچه پر از الماس درخشان شده بود و منظره سرورانگيزي بوجود ميآورد.[۱۱۶].
وضع اقتصادي مردم
در آن زمان كه فرمانروايان و خلفاي اسلامي بر اسراف و اتراف و ولخرجي در بيتالمال مسلمانان ميپرداختند نوع مردم «كه بيتالمال از آن ايشان محسوب ميشد» در فقر و فاقه و فشار اقتصادي بسر ميبردند.
باقر شريف قرشي در كتاب با ارزش خود به نام حياه الامام موسي بن جعفر در بررسي وضع مردم آن زمان چنين مينويسد «در شهرهاي اسلامي اكثيرت مردم همدم با فقر و محروميت بودند و در زير كابوس فقر و ستم و تيره روزي از پاي در ميآمدند. ثروتها و دارائيها نزد طبقهاي مخصوص از آوازهخوانان و بيشرمهاي فسادگر تراكم يافته بود و آوازه خوانان در همه گونه لذتها و خوشيها بهرهمند بودند به حدي كه در خواستههاي نفساني زيادهروي ميكردند ولي بر سر عامه مردم ستم حكمرانان ستمگر و فشار وصول خراج و ماليات و گرسنگي و فقر سايه افكنده بود. شاعر معروف ابولعتاهيه كه وضع نابسامان اقتصادي مردم و فشار و شكنجههاي حكام را درك ميكرد بعنوان صداي محرومان و ستمديدگان ملت حقايق را در قصيدهاي كه به امپراطور بغداد خطاب ميكرد افشاء كرد.»
«من مبلغ عني الامام نصائحا متواليه
اني اري الاسعار اسعار الرعيه غاليه
واري المكاسب نزره واري الضروره فاشيه
واري عموم الدهر رايحه تمر و عاديه
واري اليتامي في البيوت الخاليه
من بين راج لم يزن يسمو اليك و راجيه
يشكون مجهودا باصوات ضعاف عاليه
يرجون رفقك كي يروا مما لقوه العافيه
من مصيبات جوع تمسي و تصبح طاويه
من للبطون الجائعات و للجسوم العاريه
القيت اخبارا اليك من الرعيه شافيه»
«چه كسي پيامهاي خيرخواهانه مرا به زعيم مسلمانان ميرساند چون من نرخهاي اجناس مورد نياز مردم را گران ميبينم.
درآمدها را كم و نيازمندي و تهيدستي مردم را همه جا ميبينم.
غم و اندوه روزگار صبح و شام در جولان و رفت و آمدند.
يتيمان بيسرپرست در خانههاي بدون غذا و وسائل به سر ميبرند.
اين فرياد مردم است كه هميشه به سوي تو اوج ميگيرد.
بيچارهها با بيرمقي صداي ضعيف خود را بلند ميكنند.
به اميد دلسوزي و خدمات تو در جستجوي نجات و عافيت هستند.
نجات گرسنگي و بلاهائي كه هر صبح و شام بر آنان ميگذرد.
كيست كه بداد شكمهاي گرسنه و بدنهاي برهنه برسد.
اين صداي ملت بود كه من به سوي تو ابلاغ كردم».
جرجي زيدان مينويسد: در آن روزگار [۱۱۷] ده نشينان همين قدر خوش بودند كه ميتوانستند با كشت و كار زندگي بخور و نميري داشته باشند گر چه بيشتر آنان در منتهاي بينوائي ميزيستند چه بسيار از روستائيان كه در همه دوره زندگي خويش پول زر (دينار) نميديدند و اما دولتيان در شهرها نشسته و از دسترنج آنان هزاران دينار را بيهوده ميبخشيدند. بيچارگي و گدائي روستائي بحدي بود كه اگر اتفاقا ديناري بدستش ميرسيد آن را دو سه بار ميبوسيد و اگر ده يا بيست دينار ميديد از شدت خوشحالي ميمرد و يا ديوانه ميشد. مثلا در قرن سوم هجري «احمد بن طولون» كه مرد با جود و كرمي بود فرمانرواي مصر گشت. او در يك روز سرد زمستاني براي گردش سوار شده بود تا با همراهيان خود از «مقس» به طرف فسطاط برود صيادي ژنده پوش را ديد كه تقريبا تمام بدنش عريان و بدون پوشش بود و كودكي با همان بدبختي همراه وي بود و هر دو دامي به دريا افكنده بودند تا شايد ماهي صيد كنند. احمد دلش به حال آن پدر و پسر سوخت و به گماشته خود (نسيم) گفت ۲۰ دينار به اين صياد بده، نسيم دستور احمد را اجرا كرد احمد بگردش ادامه داد پس از ساعتي مجددا از همان راه بازگشتند با كمال تعجب ديدند صياد مرده و پسرش در كنار جسد او گريان است.
احمد گفت گمانم كسي از سپاهيان يا غلامان ما اين مرد بيچاره را كشته باشد و پولهايش را ربوده باشد با ناراحتي نزديك آمد از پسر پرسيد كه چرا پدرت مرد؟ پسر اشاره به نسيم كرد و گفت اين مرد پدرم را كشت چون من ديدم كه او چيزهائي كف دست پدرم نهاد پدرم آن چيزها را در دست گردانيد و لحظهاي به آنها خيره شد و سپس فريادي زده و از دنيا رفت. احمد به نسيم دستور داد او را بازرسي كرد تمام ۲۰ دينار را نزد وي يافت سپس هر چه اصرار كرد كه پسر آن پولها را بردارد او نپذيرفت و ميگفت اينها قاتل پدر من بود و مرا هم نيز خواهد كشت.
احمد براي جبران اين امر عجيب قاضي و پيرمردان آن قريه (مقس) را حاضر كرد و فرمان داد تا در آنجا براي كودك صياد ملكي به ارزش ۵۰۰ دينار خريداري كنند و محصول آن را براي او حفظ كنند و نام كودك را در دفتر جيرهخواران ثبت نمايند تا از مقرري دولت بهرهمند شود. احمد ميگفت چون من باعث قتل پدر او شدهام اينك بايد نسبت به فرزندش تلافي كنم «زيرا اگر من يك باره ۲۰ دينار به او نميدادم او نميمرد. ميبايست يك دينار يك دينار به او ميبخشيدم تا از شدت شوق جان ندهد».
جرجي زيدان ميگويد آري صيادي كه در مجاورت پايتخت ميزيسته به چنين وضع رقتباري گرفتار بود و البته روستائيان و برزگراني كه دور از بساط عيش و نوش و تجمل امراء و خلفا در روستاهاي گوشه و كنار مملكت زندگي ميكردند قطعا روزگارشان به مراتب سختتر و تباهتر بوده است.[۱۱۸].
در دوران خلفاي غاصب، وضع زندگي علوييت از همهي طبقات آشفتهتر بود. زيرا اين گروه چون ذيحق خلافت و رياست بر مردم بودند ميبايست بيشتر در شكنجه و فشار و تنگدستي بسر ببرند و همواره جان و مالشان مورد تهاجم و تهديد خلفا و حكمرانان آنان بود تا جائي كه بيشتر پراكنده ديارهاي دور دست بودند و به گمنامي و فراغ زندگي ميكردند.
ابوالفرج اصفهاني در كتاب مقاتل الطالبيين مينويسد: در دوره متوكل عباسي وضع زندگي و معيشت علويين به قدري آشفته و دردانگيز بود كه در ميان عدهاي از زنان علويه «فرزندان علي» تنها يك پيراهن مناسب بود كه هنگام نماز براي پوش كامل بترتيب هر كدام به تن ميكردند و با آن نماز ميگذارند و در اوقات ديگر با همان پيراهن نيمدار و پاره خود بسر ميبردند و نخريسي ميكردند.[۱۱۹].
اما در ميان كاخها و منازل رويائي، زنان عباسي و همسران رجال و اشراف دائما در حال دست بدست كردن جواهرات و لباسهاي فاخر و قيمتي بودند.[۱۲۰].
چپاول سرسام آور شاه مخلوع در بيتالمال
به همين ترتيب زمامداران خود كامه و ستمگر به غارت بيتالمال پرداختند و از اين مسير، ضربات مهلكي به اسلام و مسلمين وارد آوردند، براي رعايت اختصار از ذكر آنها خودداري كرده فقط به عنوان اشارهاي به چپاول سرسام آور شاه مخلوع ايران محمد رضا پهلوي در عصر حاضر ميكنيم:
مقام رسمي سفارت ايران در كاراكاس بر اساس مداركي اعلام كرد: شاه مخلوع ايران تنها ۲۵ ميليون دلار ارز از كشور ايران خارج كرده است.[۱۲۱] اگر اين مبلغ را بر ۳۵ ميليون مردم ايران توزيع كنيم به هر نفري حدود ۵۷۱۴ تومان ميرسد و هر گاه شاه مخلوع هزار سال عمر ميكرد، بيآنكه سود اين مبلغ را حساب كنيم هر روز حدود پانصد و پنجاه هزار تومان از اين پول به او ميرسيد!!
تازه اين سوء استفاده از چپاول خودش است، چپاول اطرافيان و بستگانش حساب ديگري دارد … به اين ترتيب روشن ميشود كه وضع نابسامان اقتصادي در كشورهاي اسلامي و در طول تاريخ اسلام، تقصير مكتب نيست كه به مكتب ديگر روآوريم بلكه تقصير اسلام نمايان دروغين است.
توجه به روش پيامبران و رهبران واقعي اسلام
توجه به نحوه زندگاني رهبران واقعي اسلام ما را از ابتداء به خوبي با ايدئولوژي رهبري در اسلام آشنا ميكند و سپس مساوات را ميتوان عملا بين زندگي طبقه حاكم و ملت تماشا كرد. راستي كه بايد با مقايسه زندگاني ساده و بيآلايش رهبران الهي با زندگي اشرافي و رويائي زمامداران خودسر موجي از نفرت و خشم را به روح آنها نثار كرده و به راز عقب ماندگيها و حرمانها و اختلافات طبقاتي به خوبي آگه گرديد.
اميرمومنان عليهالسلام در يكي از خطبههاي شيواي نهجالبلاغه نحوه زندگاني پيامبران الهي را به خوبي بررسي كرده و براي ملت اسلام بازگو فرموده است.
نگاهي به روش پيامبران و رهبران واقعي اسلام
حال به زندگي پيشوايان راستين نگهي بيفكنيم تا ببينيم كه آنان چگونه بودهاند. آنگاه كه زندگي پيامبران و رهبران واقعي را نگاه ميكنيم ميبينيم زندگاني آنان بسيار ساده و دور از هر گونه تشريفات بوده است. علي (ع) روش پيامبران را در خطبهاي چنين يادآور ميشود:
(رسول الله)
«و لقد كان في رسول الله- صلي الله عليه و آله و سلم- كاف لك في الاسوه، و دليل لك علي دم الدنيا و عيبها، و كثره مخازنها و مساويها، اذ قبضت عنه اطرافها، و وظت لغيره اكنافها، و فطم عن رضاعها، وزوي عن زخارفها»
(پيامبر اسلام)
«رسول خدا بس است كه از او پيروي كني، و براي تو در نكوهش و زشتي دنيا و بسياري پستي و ننگ بودن آن راهنماي خوبي هست، زيرا وابستگيهاي دنيا از او گرفته شد و براي غير او آماده گشت، و از نوشيدن شير دنيا ممنوع و از زيورهاي آن دوري جست».
(موسي)
«و ان شئت ثنيت بموسي كليم الله صلي الله عليه و سلم- حيث يقول: «رب اني لما انزلت الي من خير فقير». و الله، ما ساله الا خبزا ياكله، لانه ياكل بقله الارض، و لقد كانت خضره البقل تري من شفيف صفاق بطنه، لهزاله و تشذب لحمه».
(حضرت موسي)
«و اگر ميخواهي دربارهي موسي (ع) دوست خدا نيز بگويم، آنجا كه موسي (ع) ميگويد: «معبودا، من به نيكيهايي كه تو براي من فرستادهاي نيازمندم». به خداي بزرگ سوگند! موسي از خدا جز ناني را كه بخورد نخواسته است، زيرا وي گياه زمين را ميخورد، به گونهاي كه از لاغري و كمي گوشت بدنش سبزي گياه از نازكي پوست شكمش ديده ميشد».
(داود)
«و ان شئت ثلثت به داوود- صلي الله عليه و آله و سلم- صاحب المزامير و قاري اهل الجنه فلقد كان يعمل سفائف الخوص بيده، و يقول لجلسائه، ايكم يكفيني ببعها! و ياكل قرص الشعير من ثمنها».
(حضرت داود)
«و اگر ميخواهي براي سومين بار از داود (ع) بگويم، كه صاحب مزمارها و خوانندهي بهشت است، او زنبيلهايي از ليف خرما با دست خويش ميبافت، و به همنشينانش ميگفت: كداميك از شما در فروش اين زنبيلها مرا كمك ميكنيد؟ و از پول آن زنبيلها نان جوين ميخورد».
(عيسي)
«و ان شئت قلت في عيسي بن مريم عليهالسلام، فلقد كان يتوسد الحجر، و يلبس الخشن، و ياكل الجشب، و كان ادامه الجوع و سراجه بالليل القمر، و ظلاله في الشتاء مشارق الارض و مغاربها، و فاكهته و ريحانه ما تنبت الارض للبهائم، و لم تكن له زوجه تقتنه و لا ولد يحزنه، و لا مال يلفته، و لا طمع يذله. دابته رجلاه، و خادمه يداه!».
(حضرت عيسي)
«و اگر ميخواهي دربارهي عيسي بن مريم (ع) بگويم، بالش او سنگ بود، و لباس زبر و خشن ميپوشيد و خوراك سخت ميخورد و خورشت او گرسنگي، و چراغ شب وي ماه و سايبان زمستانش شرق و غرب زمين بود، و ميوهها و گلهاي او آن بود كه در زمين براي چارپايان ميروئيد. نه زني داشت كه او را به خود مشغول دارد و نه فرزندي كه او را اندوهگين سازد و نه ثروتي كه توجهش را به خود جلب كند، و نه طمعي داشت كه او را خوار سازد. مركب او دو پاي وي و خدمتكار او دو دست وي بود!».
(الرسول الاعظم)
«فتاس بنبيك الاطيب الاطهر، صلي الله عليه و آله، فان فيه اسوه لمن تاسي، و عزاء لمن تعزي، و احب العباد الي الله المتاسي بنبيه، و المقتص لاثره، قضم الدنيا فضما، و لم يعرها طرفا، اهضم اهل الدنيا كشحا، و اخمصهم من الدنيا بطنا، عرضت عليه الدنيا فابي ان يقبلها، و علم ان الله سبحانه ابغض شيئا فابغضه، و حفر شيئا فحقره، و صغر شيئا فصغره، و لولم يكن فينا الا حبنا ما ابغض الله و رسوله، و تعظيمنا ما صغر الله و رسوله، لكفي به شقاقا لله، و محاده عن امرالله، و لقد كان- صلي الله عليه و آله و سلم- ياكل علي الارض، و يجلس جلسه العبد، و يخصف بيده نعله، وي رقع بيده ثوبه، و يركب الحمار العاري و يردف خلفه، و يكون الستر علي باب بيته فتكون فيه التصاوير، فيقول: «يا فالنه- لا حدي ازواجه- غيبيه عني، فاني اذا نظرت اليه ذكرت الدنيا و زخارفها» فاعرض عن الدنيا بقلبه، و امات ذكرها من نفسه، و احب ان تغيب زينتها عن عينه لكيلا يتخذ منها رياشا و لا يعتقدها قرارا، و لا يرجو فيها مقاما، فاخرجها من النفس، و اشخصها عن القلب، و غيبها عن البصر، و كذالك من ابغض شيئا ابغض ان ينظر اليه و ان يذكر عنده».[۱۲۲].
(پيامبر بزرگ اسلام)
«پس از پيامبر نيكو و پاكت پيروي كن. زيرا در او براي پيروي كنندگان وسيله پيروي و براي دلبستگان وسيله دلبستگي وجود دارد. و محبوبترين بندگان نزد خدا آنكس است كه از پيامبرش پيروي و نشانهي او را دنبال كند. پيامبر اسلام (ص) دنيا را آنگونه خورد كه با نوك دندان بخورد و دنيا را به گوشه چشمي نگاه نكرد.
گرسنهترين مردم دنيا و شكم تهيترين آنان بود، دنيا به او پيشنهاد شد، ولي از پذيرفتن آن خودداري كرد، آنگاه كه دانست خداوند به چيزي خشمگين است، او نيز خشمگين شد، يا خداوند چيزي را پست و كوچك شمرد او نيز آن را پست و كوچك انگاشت، و اگر در ما جز دوستي آنچه را كه خدا و رسولش كوچك انگاشتهاند نبود، همين مقدار دشمني با خداوند و سرپيچي از فرمان او كافي بود. او (ص) بر روي زمين مينشست و غذا ميخورد، و همانند بندگان مينشست، و كفشش را با دست خود وصله ميزد، و پواكش را با دست خود پينه ميكرد، بر الاغ برهنه و بيپالان سوار ميشد و كسي را نيز به دنبال خود سوار ميكرد، پردهاي بر در خانهاش كه نقشهايي در آن بود، به يكي از زنانش فرمود: «اي فلاني! آن را از ديدگاه من به دور انداز زيرا آنگاه كه من به سوي آن نظر افكنم به ياد دنيا و زيورهاي آن ميافتم».
پس از دنيا به دل دوري جست و ياد آن را در جان كشت، و دوست داشت زيباييهاي آن از ديدگانش پنهان باشد، تا هرگز از دنيا لباس فاخر نگيرد، و آن را جاي آرام نپندارد و تا در آن اميد و آرامش نداشته باشد، پس دنيا را از جان خود بيرون افكنده و از دل به دور انداخت، و از ديدگان پنهان كرد. مانند كسي كه چيزي را دشمن داشته باشد او نيز دشمن ميداشت كه به دنيا نگاه افكند، و يا نزد او دنيا را به ياد آورد».
«و لقد كان في رسوله الله صلي الله عليه و آله- ما يدلك علي مساوي الدنيا و عيوبها اذجاع فيها مع خاصته و زويت عنه زخارفها مع عظيم زلفته، فلينظر ناظر بعقله: اكرم الله محمدا بذالك ام اهانه! فان قال: اهانه، فقد كذب- و الله العظيم- و اتي بالافك العظيم و ان قال: اكرمه، فليعلم ان الله قد اهان غيره حيث بسط الدنيا له، و زواها عن اقرب الناس منه، فتاسي متاس بنبيه، و اقتص اثره، و ولج مولجه، و الا فلا يامن الهلكه، فان الله جعل محمدا صلي الله عليه و آله- علما للساعه، و مبشرا بالجنه، و منذرا بالعقوبه، خرج من الدنيا خميصا، و ورد الاخره سليما، لم يضع حجرا علي حجر حتي مضي لسبيله، و اجاب داعي ربه. فما اعظم منه الله عندنا حين انعم علينا به سلفا نتبعه، و قائدا نظا عقبه».[۱۲۳].
«و در وجود پيامبر (ص) آنچه كه تو را در بديها و زشتيهاي دنيا راهنما باشد وجود دارد، زيرا او با آنكه نزد خدا برتر بود در دنيا گرسنه ماند و با آنكه مقام وي نزد خدا بالاترين مقامها بود دنيا از وي دور شد.
پس بيننده بايد در خود انديشه كند: كه آيا خداوند محمد (ص) را با اين روش گرامي داشته است يا آنكه وي را پست گردانده است؟
پس اگر بگويد: وي را پست گردانده است- به خداي بزرگ سوگند- با بهتان بزرگ دروغ گفته است، و اگر بگويد: محمد (ص) را گرامي داشته است، پس بايد بداند كه خداوند جز او را خوار گردانيده است، كه دنيا را براي او گشاده كرده و آن را از نزديكترين مردم به خود دور گردانيده است. پس پيرو بايد از پيامبرش پيروي كند و پيرو نشانه او باشد، و داخل شود آنجا كه پيامبرش داخل ميشود. و گرنه از نابودي ايمن نخواهد بود، زيرا خداوند محمد (ص) را نشانهي نزديك شدن روز واپسين و نويد دهنده بهشت و بيمدهندهي كيفر قرار داده است.
از دنياي بهرهمندي بيرون رفت و به سراي ديگر با سلامت اندرون شد. سنگي را بر روي سنگ نگذاشت تا آنكه راه خود را سپري كرد، و نداي پروردگارش را پاسخ گفت.
وه كه احسان خداوند بر ما چه بسيار بزرگ است كه با نعمتي چون محمد (ص) پيشينهاي براي ما قرار داده است كه از او پيروي كنيم و پيشوايي قرار داده است تا با گامهاي او گام برداريم!».
شرح واژهها
(اسوه): پيروي راه و روش.
(اكناف): جوانب، پيرامون.
(شفيف): رقيق، نازك، چيزي كه آن طرفش معلوم باشد، مانند شيشه.
(صفاق): پوست داخلي شكم كه روي آن پوست ظاهر و پيداي شكم قرار دارد.
(تشذب لحمه): جدا بودن گوشت، كنايه از اندك بودن گوشت.
(سفائف): جمع سفيفه، زنبيل و زنبيلها.
(ظلال): سايبان و ماوي و پناهگاه، و كسي كه پناهگاه او مشرق و مغرب باشد، او پناهگاهي ندارد.
(قضم): خوردن به اطراف دندان.
(تاس): پيروي كن.
(اهضم): خالي بودن شكم و چسبيدن شكم از شدت گرسنگي.
(كشحا): هلو، ميان لگن خاصره و استخوان پشت.
(اخمص): تهيترين.
(محاده): دشمني مخالف.
(يخصف): وصله ميكرد، پينه ميزد.
(عادي): بي پشتي و بي پالان.
(يردف): بر روي مركب كسي را به دنبال خود سوار ميكرد و دو نفري بر روي يك چارپا مينشستند.
(رياش): پوشيدني فاخر.
(اشخصها): دور گردانيد.
(خاصته): اسم فاعل در معني مصدر است، يعني با خصوصيت و برتري وي نزد پروردگارش.
(زلفته): تقرب و نزديكي مقام وي.
(زويت عنه): گوشه گرفت، دور شد.
(علما للساعه): يعني: خداوند برانگيختن محمد را نشانه نزديك شدن قيامت قرار داده است، چون پيامبري بعد از او نيست.
(خميصا): شكم خالي، كنايه از لذت بردن از دنيا است.
(نطاعقبه): مبالغه در پيروي، يعني هر قدم او بر ميدارد ما نيز برداريم و گام در جاي گام او بگذاريم.
فاطمه و حكومت پدر
زندگي نوراني بزرگ دختر پيامبر اسلام بزرگترين سرمشق براي بانوان و دوشيزگاني است كه از موقعيت پدران و همسران و خويشان شخصي خود استفاده ميكنند و حقوق ملي ساير بانوان و محرومان را ناديده ميگيرند و گمان ميكنند تنها خود سزاوار هر گونه اسراف و اتراف و خودكامگي در سطح جامعه هستند. فاطمه عليهاالسلام با اينكه در سايه قدرت و حكومت پدر و مادر و محبوبيت همسرش ميزيست زندگي ساده و دور از تشريفات داشت. او به خوبي به فلسفه اسلام و هدف حكومت اسلامي آگاهي داشت و هرگز خيال سوء استفاده از بيتالمال را در سر نپرورانيد و گامي فراتر از زندگاني سادهي يك زن مسلمان ننهاد. او چون خويش را در هاله عصمت نگاهداشته بود و به خوبي ميتوانست توده مردم را درك كند و به فشارها و دردهاي اجتماعي مردم بينديشد گاه بود كه حتي خود و فرزندانش را در سختي قرار ميداد و هر چه داشت به افراد ناتوان جامعه ميبخشيد چنانكه سوره «هل اتي» شاهد زندهايست بر يك قسمت از زندگاني انساني او، همسر و فرزندانش. خانه فاطمه هيچگاه به روي افراد ملت بسته نشده و هرگز عقدهاي براي افراد عادي بوجود نياورد چون آنها به هر كجاي اين خانه مينگريستند چيزي فزونتر از خانه سايرين نداشت كه نشان امتياز ظاهري بيجا باشد. فاطمه در محيط خانه آنقدر زير ديگ آتش افروخت كه لباسهايش دود آلوده شده بود و آنقدر دستاس كرد كه دستهايش ورم كرده و مجروح شده بود. به ناچار يك روز حضور پيامبر شرفياب شد و از دشواري زندگي خود گله كرد. رسول خدا بگريه افتاد سپس فرموده اي فاطمه بخدائي كه مرا به حقيقت مبعوث گردانيده در مسجد (مسجد النبي) چهارصد مرد مسلمان هستند كه در شرايط سختي بسر ميبرند آنها نه غذاي كافي و نه پوشاك و لباس مرتبي دارند اگر ترس از ناپسندي اين عمل نبود آنچه كه تو ميخواستي به تو ميدادم.
اي فاطمه من دوست ندارم كه پاداش اين زحمات و رنجهاي تو در خانه علي بن ابيطالب در روز قيامت بواسطه اينكه تو خدمتگزاري گرفتي در پيشگاه خداوند از تو شكايت كند. پيامبر خدا با اين سخنان منطقي دخترش را قانع ساخت و در لحظات آخر به خاطر تسلي دل فاطمه، او را با يك نحوه تسبيح و ذكر خدا آشنا كرد كه از آن پس بعنوان تسبيحات حضرت زهرا در بين پيروانش معمول و معروف است و شيعيان آن را بعنوان تعقيب نمازهاي خود انجام ميدهند و به اينصورت خاطره آن روز زهرا و استقامتش را در برابر فشارهاي زندگي و ناملايمات آن گرامي و مقدس ميشمرند.
در بازگشت زهرا به خانهاش، همسر برومندش اميرمومنان فرمود: فاطمه تو براي تامين آسايش دنياي خود نزد پيامبر رفتي ولي خداوند در عوض پاداش اخروي و جاويدان به ما عطا فرمود.[۱۲۴].
لباس پيامبر
شخصي از نزديك پيامبر اسلام را ملاقات، و وضع كهنگي لباس پيامبر او را متاثر ساخت با كمال ميل ۱۲ درهم از مال شخصي خود به پيغمبر داد و خواست كه با آن لباس تهيه كند. پيامبر اسلام آن پول را به علي (ع) سپرد و از او خواست تا برايش پيراهني خريداري كند. علي با آن پول از بازار پيراهني خريد و نزد رسول خدا آورد. پيامبر نگاهي به آن پيراهن دوخت و فرمود: نه، اي علي اين پيراهن را نميپسندم، آيا فروشنده حاضر است آن را پس بگيرد؟ علي فرمود نميدانم. پيغمبر فرمود شما برويد سئوال كنيد شايد پس بگيرد. علي نزد فروشنده رفت و فرمود پيامبر اسلام اين پيراهن را نپسنديد زيرا او پيراهني ارزانتر ميخواهد. فروشنده پيراهن را پس گرفت. اين بار پيامبر با علي به بازار رفتند در بين راه پيامبر كنيزكي را ديد كه حيران گوشه ديوار ايستاده و ميگريد. رسول خدا فرمود چرا گريه ميكني؟ كنيز گفت اهل خانه به من ۴ درهم سپردند تا از بازار چيزي براي آنها خريداري كنم و من در بين راه آن را گم كردهام و اينك ميترسم به خانه برگردم. رسول خدا فورا ۴ درهم خريداري فرمودند و پس از پوشيدن خداي را ستايش كرد. در حين مراجعت مرد برهنهاي را ديدند كه از مردم ميخواست هر كس مرا بپوشاند خداوند او را به لباس بهشتي بپوشاند. پيامبر پيراهني كه خريده بود از تن بيرون آورد و به آن سائل برهنه پوشانيد. پيامبر مجددا به بازار برگشت و اين بار با باقي مانده پول كه ۴ درهم بود پيراهن مناسب خريداري كرده و به خانه خود بازگشتند.[۱۲۵].
با مقايسه روش پيامبر در تهيه لباس شخصي خود و روش بعضي زمامداران غاصب كه خود را جانشين پيامبر ميدانستند و براي هر روز خود مدلي زيبا از لباس و پوشاك گرانقيمت ترتيب داده بودند و براي تسهيل تهيه پوشاك صناع نساجي را تقويت و بازار پوشاك به وجود آورده بودند انسان به اين حقيقت ميرسد كه تا چه اندازه آنها به اتراف گرائيده و بكلي هدف و ايدئولوژي اسلام را فراموش كرده بودند و به اين صورت زمينه در برابر سقوط ملت مسلمان فراهم ساختند.
علي در برابر يك ثروتمند
علاء بن زياد حارثي يكي از ياران علي (ع) بود او در بصره سكونت دارد و اكنون بيمار شده و در بستر خوابيده است علي (ع) براي عيادت او به خانهاش وارد شد. زيبائي و گشادگي منزل علاء و وضع مرتب آن از نظر علي رهبر اسلام پوشيده نماند. حضرت از راه دلسوزي و خيرخواهي ناگزير شد كه به علاء هشدار بدهد و او را از عواقب گشادبازي و اتراف كه ممكن بود كه در كمين علاء باشد با خبر سازد از اينرو فرمود:
با فراخي اين منزل چه ميكني؟!
كلام ۲۰۰[۱۲۶] «ما كنت تصنع بيعه هذه الدار في الدنيا؟ و انت اليها في الاجره كنت احوج، و بلي ان شئت بلغت بها الاخره:
تقري فيها الضيف، و تصل فيها الرحم، و تطلع منها الخقوق مطالعها، فاذا انت قد بلغت بها الاخره».
«تو با فراخي اين منزل در دنيا چه ميكني؟ در حالي كه تو در روز قيامت به اين خانه نيازمندتر ميباشي؟
آري اگر بخواهي باز اين خانه را در آخرت نيز دارا بشوي آن را از مهمان فزون گردان، و در آن خويشانت را بازديد كن، و حقوق خدا و مردم را آنچه بايد پرداخته شود بپرداز، در اين صورت است كه با اين خانه پايانت را نيز آماده كردهاي».
در اينجا «علاء بن زياد» به اميرالمومنين (ع) گفت: «اي اميرمومنان، من از برادرم (عاصم) نزد تو شكايت ميكنم»، علي (ع) فرمود: «او را چه شده است؟» علاء گفت: «او عبا بر تن كرده و خود را از لذت دنيا تهي ساخت»، علي فرمود: «او را نزد من بياوريد»، آنگاه كه عاصم را نزد علي (ع) آوردند فرمود:
«يا عدي نفسه لقد استهام بك الخبيث، اما رحمت اهلك و ولدك؟ اتري الله احل لك الطيبات و هو يكره ان تاخذها؟ انت اهون علي الله من ذلك!».
«اي دشمن جان خود! ميبينم كه شيطان به درون تو راه يافته است آيا به زن و فرزندت ترحم نميكني؟ آيا ميپنداري كه خدايي كه خوشيها را بر تو حلال كرده است بيزار است كه تو از آن بهرهمند گردي؟ تو نزد خدا پستتر از اين ميباشي!»
«عاصم» به سخن آمد و گفت: اي اميرمومنان اين تو هستي كه در پوشاك خشن و در خوراك سخت ميباشي! اميرمومنان در پاسخ فرمود:
«يحك اني لست كانت، ان الله تعالي فرض علي ائمه الحق ان يقدروا انفسهم بضعفه الناس كيلا يتبيغ بالفقير فقره.»[۱۲۷].
«واي بر تو، من همانند تو نيستم، زيرا خداي بزرگ بر پيشوايان دادگستر واجب كرده است كه خود را با ضعيفترين مردم بسنجد، تا مبادا نيازمند از نيازمنديش به درآمده و هلاك گردد».
=== اين بود يك مقايسه كوتاه بين زندگاني رهبران واقعي، و خلفاي خودسر اسلامي كه حاوي نكاتي ارزنده و آگاهي بخش براي پژوهندگان متعهد ميباشد.
عواقب شوم اجتماعي اسراف ===
اسراف و اتراف فرمانروايان و رجال بزرگ اسلامي بالاخره اثر شوم خود را در اجتماع خواهد گذاشت و به نابودي و انفجار جامعه كمك خواهد كرد. قرآن مجيد اين حقيقت را در ضمن آيه به خوبي بيان فرموده و به پيروان خود هشدار داده است «و انفقوا في سبيل الله و لا تلقوا بايديكم الي التهلكه».[۱۲۸].
«از ثروت خود در راه خدا انفاق كنيد و با دستهاي خود، خود را به مهلكه و نابودي نيفكنيد». از اين آيه قرآن چنين استفاده ميشود كه اگر ثروت ملي در راه خدا و به سود جامعه مصرف نشود سرنوشت آن ملت به هلاكت و سقوط ميانجامد. با توجه به اين آيه آن همه اسرافها و خود كامگيهاي خلفا و رجال اسلامي كه به پارهاي از آنها اشاره كرديم و ناگزيريم قسمت ديگري از آنها را بنويسيم، اگر در راه مصالح ملت مسلمان و تعليم و تربيت و ارشاد جامعه و پيشرفت اقتصادي و آبادي و عمران سرزمينهاي اسلامي و رفاه عمومي بكار ميرفت آيا هم اكنون باز هم شاهد اين هلاكتها و فقر اقتصادي كه گريبانگير ملل عقب افتاده اسلامي شده است بوديم؟ اگر اين ثروتها در راه اعتلاء و شكوهمندي مسلمانان صرف ميشد امروز سايه شوم استعمارگران و استثمارگران بيرحم را بر سر ملل ضعيف مسلمان ميديديم؟
كنيزان و غلامان خلفا
يكي از ارقام بزرگ سوء استفادههاي خلفا و فرمانروايان فاسد و خيانتكار از بيتالمال مسلمانان خريد و تهيه كنيزان و غلامان فراوان بوده است كه غالبا مقاصد شوم شهوي و حيواني آنها را فراهم ميكردند و در توسعه عياشي و خوشگذراني خليفه ميكوشيدهاند و گاهي بجائي ميرسيدهاند كه تمام وقت خلفا را به خود و عشوهگريها مشغول ميساختند.
مسئله برده يكي از موضوعات اسلامي است زيرا در موارد زيادي مسئله برده به چشم ميخورد. خصوصا در مسئله جهاد و اسارت و كفار و معاملات اين امر به چشم ميخورد. ولي اين حقيقت پوشيده نيست كه اسلام طرفدار جدي الغاء بردگي است آنهم با يك نحو مخصوص به خود كه در جهان بينظير است. اما ممكن است اين سئوال پيش آيد كه چرا اسلام يكباره بردگي را همانند ساير محارم تحريم نكرد تا اصولا چنين اسراف بزرگي براي خلفاء و عياشان پيش نيايد؟
براي تكميل بحث، به طور خلاصه و فشرده فلسفه اسلام را در مورد الغاء بردگي مورد بررسي قرار ميدهيم.
در آغاز پيدايش اسلام، يكي از سرمايههاي مهم سرمايهداران و فئودالها، بردگان بودند و از اين راه سودهاي كلاني نصيب آم فروشان قدرتمند ميگشت. اسلام در بدو ظهور با ضعف ع ده و عده مواجه است و با نرمش و احتياط در جامعه رخنه ميكند. اگر بنا ميشد تحريم معاملات بردگان و الغاء آن را اعلام كند در واقع ضربه مهلكي به منافع سرمايهداران وارد ميساخت و آنها هم براي دفاع از منابع خود عكسالعمل شديد نشان ميدادند و با تمام نيرو و امكانات خود براي درهم كوبيدن اسلام جوان و پيامبر اسلام ميكوشيدند و در نتيجه اسلام از هدف اصلي خود باز ميماند. از اينرو اسلام با يك تاكتيك مخصوص و مرموز براي آزادي بردگان استفاده كرد كه در كتب فقهي محفوظ است و بايد گفت اسلام ذاتا با مسئله بردگي مخالف است منتها در اجراي قانون تحريم و الغاء آن خشونت بكار نبرده و با احتياط تمام همانند كل مشكلات ديگر، اين مسئله را نيز پشت سر گذاشته است.
امريكا چندين قرن پس از اسلام به طور جدي و قاطعانه فرمان الغاء بردگي را صادر كرد و بعنوان يك مسئله حياتي پاي آن ايستاد اما اين مطلب براي امريكا خيلي گران تمام شد و چندين سال يك جنگ خونين داخلي در امريكا ادامه داشت و زيانهاي فراوان به بار آورد. علت اصلي آن به اين خاطر بود كه دولت آمريكا با مخالفت شديد سرمايهداران و كمپانيهاي بردگي روبرو بود. در طي اين مدت چندين هزار كشته به جاي ماند و اين رشته آنقدر به درازا كشيد كه يكي از روساي معروف جمهوري به نام (آبراهم لينكلن) جان خود را در اين راه از دست داد. وقتي پيآمد تحريم آمريكا با آنكه تمام امكانات مادي و نيروهاي نظامي و پليس دولت پشتوانه آن بود اينقدر نكبت بار خشونت آميز باشد انسان نتيجه ميگيرد كه تاكتيك اسلام براي الغاء بردگي ستودني و عقلاني بوده تعليم افراد را محترم شمرده و سپس راههاي مختلف آزادي آنها را گوشزد فرموده است. مثلا براي اداء كفارات- روزه- حج- ظهار- نذر آزادي بردگاه را مجزي دانست و با اجراء يك قرارداد و مكاتبه برده با تحويل مبلغي پول از درآمد خود آزاد ميشد و بار قرار مالك پس از مرگ هم يك راه آزادي برده بود كه آنرا قانون مدبر گويند.
قانون استيلاء يكي از راههاي آزادي بردگان است به اينصورت كه وقتي كنيزي بچهدار شود مادر جبرا آزاد ميشود.
اسلام يك سهم از ۸ سهم مصرف زكاه، رقم بزرگ درآمد بيتالمال را، خريد بردگان و آزادي آنها قرار داده كه با اجراء همين قانون دولت ميتوانست يك باره تمام بردگان را خريداري كرده و آزاد سازد. راه ديگر اسلام كه مربوط به مومنين و مسلمانان مطيع فرمان خدا است و آن ارتقاء معنوي و تقرب به درگاه خداوند و رهائي از دوزخ بود كه با آزاد ساختن بردگان در راه خدا ميتوانستند اين رهائي را كسب كنند. كه معروف است پيشواي بزرگ اسلام حضرت علي (ع) با درآمد شخصي خود هزار بنده خريد و در راه خدا آزاد ساخت. بايد توجه داشت كه طرح اسلام براي الغاء بردگي به طور تدريجي آنقدر دقيق و حساب شده بود كه اگر بدون مانع نيم قرن عملي ميشد حتي يك برده بر روي زمين يافت نميشد ولي افسوس كه خلفاي خيانتكار اموي و عباسي براي تامين تمايلات نفساني و راحتيهاي نامشروع خود در اجراي اين فرمان مقدس اسلام همانند ساير اوامر سازنده، كوتاهي كردند و به جاي آنكه هدف اسلام را عملي سازند و در آزادي بردگان بكوشند خود پرچم بردگي را بر دوش گرفته و به ترويج و پرورش كنيزكان و غلامان مطلوب پرداختند كه البته در پيشگاه وجدانهاي سليم و قضاوتهاي عادلانه، عمل اين خيانتكاران را نبايد به حساب اسلام و اهداف مقدس آن گذاشت بلكه بايد اين افراد را موانع و سدهاي پولادين اجراي مقررات اسلام عزيز دانست.
درباره سوء استفاده خلفا از مسئله بردگي به چند نكته دقيق بايد توجه كرد.
تعداد كنيزان و غلامان خلفا
هميشه سيل كنيزان و غلامان مطلوب به دربار خلفا سرازير بود و ميتوان گفت بزرگترين اجتماع بردگان را ميبايست در دربار خلفا و اشراف جستجو كرد نه در بازار برده فروشان. كنيزان و غلامان از راههاي مختلف به دربار راه پيدا ميكردند يكي از راهها خريد و تبليغ توسط واسطهها و دلالان مخصوص اين كار بود. ديگري از راه اهداء است كه ميتوان گفت اهداء مهمترين راه بوده است چون به اين وسيله افراد به دستگاه تقرب مييافتند و از اين طريق مشكلات خود را حل مينمودند. جرجي زيدان مينويسد: «هر كسي ميخواست بدرگاه بزرگي راه يابد و به او تقرب جويد سعي ميكرد افكار و تمايلات آن بزرگ را بدست آورد. اگر ميفهميد طالب شعر و ترانه است برده شاعري مييافت و به او هديه ميكرد و اگر ميفهميد كه طالب زيبائي و رقص و سرور است كنيزك خوش سيمائي كه به اينگونه هنرها تربيت شده بود برايش هديه ميبرد و اگر دوستدار موسيقي بود كنيز يا غلام نوازندهي به دست ميآورد و هديه ميكرد و گاهي براي تقرب بيشتر چندين كنيز و غلام كه هر يك هنرهاي مخصوصي داشتند يكجا به بزرگان اهدء ميكردند».[۱۲۹] البته مسئله اهداء و تجمع بردگان در دربار ريشه قديمي دارد و قبل از اسلام هم رايج بوده چنانكه در دربار يكي از پادشاهان ۶ هزار كنيز ميزيسته كه بايد براي اطلاع بيشتر به تاريخ آن مراجعه شود.[۱۳۰].
وزيران و اميران گاهي براي خوش آمد خلفا و ارتقاء درجات خود بردگاني را به دربار تقديم ميكردند.
ابن طاهر در يك روز ۲۰۰ پسر و دختر خوش صورت براي متوكل عباسي فرستاد.[۱۳۱] در نتيجه در مدت كوتاهي تعداد غلام بچهها و كنيزان ماهرو در دربار خلفا فراوان ميشد. يعقوب يكي از وزيران خلفاي فاطمي در مصر بود كه ۸۰۰ كنيز همخوابه گردآورده بود.[۱۳۲] مسعودي مينويسد در حرمسراي متوكل عباسي چهارهزار كنيز ميزيست و متوكل با تمام آنها همخوابگي داشت. اميران كه اين شور و شوق را در متوكل ديدند از اطراف براي او كنيز ميفرستادند از آن جمله طاهر ۴۰۰ كنيز براي او فرستاد. بصرالدوله فرمانرواي ميافارقين بعدد روزهاي سال ۳۶۰ كنيز براي هم خوابگي داشت و تعداد زيادي هم كنيزان نوازنده و آوازه خوان در حرمسراي وي ميزيستند.
در حرمسراي هارون ۲ هزار كنيز ميزيستند كه تنها ۳۰۰ نفر آن نوازنده و آوازه خوان بودند.[۱۳۳] نگاهداري كنيز بقدري شايع و رايج شده بود كه بانوان مقتدر هم براي تجمل و تشريفات خود كنيزان زيادي ميخريدند چنانكه مادر جعفر برمگي تنها ۴۰۰ كنيز خدمتگزار داشت.
القادر بالله عباسي يك هنگ كنيز داشت كه لباس مردانه به اندام آنان پوشانيده بود الحاكم بامرالله خليفه فاطمي در مصر بيش از ده هزار غلام و كنيز داشت خواهر الحاكم بامرالله «السيده الشريفه» نيز ۱۸۰۰ كنيز داشت كه ۱۵۰۰ نفر آن دوشيزه بودند و هنگاميكه صلاح الدين ايوبي كاخهاي خلفاي فاطمي را تصرف كرد / ۱۲۰۰۰ كنيز در آن كاخها موجود بودند كه جز خليفه و فرزندانش اشخاص ديگري با آنها ارتباط نداشتند.[۱۳۴].
طنطاوي مينويسد المقتدر بالله خليفه عباسي ۱۱ هزار خواجه از روم و سودان وارد كرده بود.[۱۳۵].
(اخشيد) فرمانرواي مصر ۸۰۰۰ برده داشت كه هر شب دو هزار نفر آنها از او پاسداري ميكردند.[۱۳۶].
ساير خلفا نيز در خريد و فروش كنيز و غلام شركت داشتند.
قدرت كنيزان
جرجي زيدان مينويسد: «اين طبيعي است كه خوبرويان نيرومند ميشوند زيرا زيبائي خود نيروي بزرگي است و اسلحه آن عشق ميباشد و به همين جهت خلفاي هوشيار كنيزان خوبروي نگاه نميداشتند و اگر هم براي آنان هديه ميآوردند رد ميكردند، به خصوص اشخاصي مثل معاويه و منصور و عبدالرحمن داخل كه سر سلسله محسوب ميشدند … اما همينكه سر سلسلهها از ميان ميرفتند، عيش و نوش و خوشگذراني در دستگاه خلفاء شايع ميشد و كار به جائي ميرسيد كه خلفاء در عشق كنيزان همه چيز حتي جان خود را فدا ميكردند. چنانكه يزيد بن عبدالملك مرگ حبابه را تاب نياورده و چند روز پس از وي مرد و در زمان حيات نيز تمام كارهاي مملكت اسلام به دست حبابه اداره ميشد. كنيزك ديگري به نام خالدار (ذات الخال) چنان بر عقل هارون چيره شده بود كه روزي نزد معشوقه خويش سوگند ياد كرد كه هر چه بخواهد به وي ميدهد، خالدار گفت: ميل دارم حمويه هفت سال تمام فرمانرواي امور لشكري و مالي و كشوري فارس باشد. هاورن فورا فرمان مزبور را امضاء كرد و با وليعهد خود شرط كه اگر پيش از پايان هفت سال هارون بميرد وليعهد حمويه را تا پايان مدت معزول نسازد.
اگر كنيزكان زيبا بودند و ساز و آوازي ميدانستند به زودي اختيار فرمانروائي را از خليفه ميگرفتند و بزرگان و وزيران كه اين را ميدانستند كنيزاني با آن تجهيزات به خلفاء تقديم ميكردند به وسيله آن داراي همه نوع اختيارات ميشدند.
گاه هم اين كنيزان را براي جاسوسي به حرمسرا ميفرستادند. مامون دستهاي اين كنيزان جاسوس را به حرمسراهاي مختلف روانه كرده بود، همين كه اين كنيزان داراي فرزند ميشدند طبعا نفوذشان بيشتر ميشد. چنانكه خيزران مادر هارون پس از آنكه فرزند يافت فرمانرواي ممالك اسلامي شد».
خليفه در سوگ كنيزك جان ميسپارد
جرجي زيدان دربارهي يزيد بن عبدالملك مينويسد: «از خلفاي هرزه اموي يزيد بن عبدالملك است كه در سال ۱۰۵ در گذشت و او را خليفه هرزه ميخواندند. يزيد بعد از عمر بن عبدالعزيز خليفه شد و به راهي بر خلاف وي رهسپار شد، از ميان زنان حرمسرا به دو كنيزك يكي سلامه و ديگري حبابه متوجه و تمام اوقات خود را با آنان ميگذرانيد. روزي حبابه اين شعر را براي وي خواند.
ترجمه شعر:
«ميان استخوانهاي سينه و گلو آتش عشق چنان افروخته شده كه با هيچ چيز آرام نميگيرد و خنك نميشود».
يزيد از شنيدن اين شعر چنان به هيجان آمد كه فرياد كنان به خيال پرواز افتاد، حبابه گفت نكن، ما به تو كار داريم اي اميرمومنان، يزيد گفت نه، نه به خدا سوگند الان پرواز ميكنم، حبابه گفت: مملكت را به دست كه سپاري؟
«يزيد دست حبابه را بوسيد گفت: ملت اسلام و مملكت اسلام را به تو تفويض ميكنم». روزي يزيد با حبابه براي گردش به اطراف رود اردن حركت كرد و همينكه در بزم باده گساري نشستند و هر دو از باده ناب سرمست شدند يزيد روي مستي حبه انگوري به طرف حبابه پرت كرد، دانه انگور در گلوي حبابه ماند و او را خفه كرد. يزيد سه روز تمام لاشه حبابه را بغل گرفته ميبوسيد و گريه ميكرد.
سرانجام به اصرار آن جسد گنديده را پس از سه روز از يزيد جدا كرده به خاك سپردند يزيد با اندوه بسيار به كاخ خود بازگشت و شبي صداي كنيزكي را شنيد كه به مناسبت مرگ حبابه اين شعر را ميخواند:
ترجمه شعر:
«چگونه از اندوه جان نسپارم كه جاي عزيزم را خالي ميبينم».
يزيد كه اين بيت را شنيد بياختيار شد و به قدري گريست كه از حال رفت و در راه معشوقهاي كه در نتيجه شوخي او جان داده بود، خود نيز جان سپرد. يزيد فقط هفت روز به حال ديوانگي پس از مرگ معشوقهاش زنده بود و برادرش مسلمه در آن يك هفته خليفه را از نظر مردم پنهان ميكرد تا مبادا از جنون عاشقانه وي در فراق معشوقه آگاه شوند».[۱۳۷].
به خاطر كربلا رفتن كنيزك قبر امام حسين را شخم كرد
مرحوم شيخ عباس قمي در (تتمه المنتهي) مينويسد: «ابوالفرج از احمد بن الجعد الوشا روايت كرده است و او از كساني كه ايام متوكل را درك كرده و خراب نمودن قبر مطهر امام حسين (ع) را مشاهده نموده است. وي ميگويد كه سبب اراده كردن متوكل براي محو آثار قبر شريف آن بود كه قبل از خلافت او يكي از مغنيات، اشعار خود را براي متوكل ميفرستاد كه براي او هنگام شرابخواري تغني كنند، و اين بود تا گاهي كه آن پليد به خلافت رسيد، وقتي نزد آن مغنيه فرستاد كه جواري خويش را براي تغني بفرستد گفتند سفر رفته است و اين هنگام ماه شعبان بود و در آن ايام به سفر كربلا رفته بود و چون مراجعت كرد يكي از كنيزكان خود را براي تغني به نزد متوكل فرستاد متوكل از آن جاريه پرسيد كه در اين ايام كجا رفته بوديد؟ گفت با خانم خود به سفر حج رفته بوديم، متوكل گفت: در ماه شعبان به حج رفته بوديد؟ جاريه گفت: به زيارت قبر حسين مظلوم (ع)، متوكل از شنيدن اين كلام در غضب شد كه كار قبر حسين به جائي رسيده كه زيارت او را حج گويند، پس امر كرد كه خانم او را بگرفتند و حبس كردند و اموال او را نيز بگرفت، پس يكي از اصحاب خود را به نام ديزج كه مرد يهودي بود و به حسب ظاهر در نزد قبر شريف اسلام آورده بود براي شخم و شيار و محو آثار قبر امام حسين عليهالسلام و عقوبت كردن زوار حضرت به كربلا روانه كرد. مسعودي نوشته كه اين واقعه در سنه (۲۳۶) دويست و سي و شش بوده، پس ديزج با عملهي بسيار سر قبر شريف رفت و هيچكدام جرئت نكردند كه اقدام كنند بر خراب كردن آن موضع شريف. اما ديزج بيلي در دست گرفت و اعالي قبر شريف را خراب كرد آنگاه ساير عمله و فعله بر خراب كردن قبر اقدام كردند و بناء قبر مطهر را منهدم ساختند. و ابوالفرج گفته كه هيچكس را جرئت بر اين امر نبود، ديزج قومي از يهود آورده تا به اين كار شنيع اقدام كردند گفته است كه تا دويست جرب از اطراف قبر را شخم كردند و آب بر آن زمين جاري كردند و در اطراف آن زميني به مساحت هر ميل نگاهباناني گماشته بود كه هر كس به زيارت قبر منور آيد او را ماخوذ دارند و به نزد او برند تا او را عقوبت كند».[۱۳۸].
بهاي كنيزان
خلفاي عياشي و ستمگر براي تكميل مجالس بزم و سرور و ارضاء تمايلات نفساني خود ناگزير بودند كنيزكان ماه روي خويش پيكر را به هر قيمتي كه باشد خريداري كنند بازرگانان برده فروش هم فرصت را غنيمت ميدانستند و از اين راه سودهاي كلاني بدست ميآوردند و در تجارت بهترين بردگان ممتاز، در اقصي نقاط دنيا مشغول فعاليت بودند و با تشكيل روابط فعال سيل بردگان را به دربار خلفا و فرمانروايان و رجال اسلامي آن روز سرازير ميكردند. جنگها نيز هميشه مولد خوبي براي بردگي اسيران جنگي بود و راه ديگر توليد برده انتخاب غلامان و كنيزكاني براي زناشوئي با همديگر و در نتيجه فرزندان اين پدر و مادرهاي برده كه خود نيز برده محسوب ميشدند بوده است.
خلفا و رجال آن روز ديوانهوار براي خريد كنيزكان مطلوب خود پول ميپرداختند و لذت ميبردند و به اين صورت يك سهم بزرگ بيتالمال به زيان ملت مسلمان در مرداب شهوت و لذت خلفا فروميريخت.
جرجي زيدان مينويسد: براي نخستين بار سعيد برادر سليمان عبدالملك كنيزكي زيباروئي را به نام زلفا به يك مليون درهم كه تقريبا برابر است با ۷۰ هزار دينار خريداري كرد.[۱۳۹].
يكي از مدارك مهم جرجي زيدان كتاب الاغاني تاليف ابوالفرج اصفهاني است. داستان عجيبي را از گشادبازي امين نقل ميكند به اين صورت كه جعفر بن هادي كنيزك زيبائي داشت به نام بذل كه چون محمد امين آگاه شد نتوانست آرام بگيرد و بر هوس خود سخت پافشاري كرده و از جعفر خواست كه آن كنيزك را به او بفروشد. جعفر پيغام داد كه قصد فروش ندارد امين كه هر مانعي را در سر راه تمايلات نفساني خود با طلا حل ميكرد قيمت كنيز را مرتب بالا برد تا به اينجا كه اعلام داشت حاضرم قايق سواري ترا در مقابل بهاي كنيز پر از طلا كنم كه با اين كيفيت جعفر راضي به معامله شد. بايد توجه داشت كه ارزش آن قايق پر از طلا را به ۲۰ ميليوم درهم برابر با يك ميليون دينار تخمين زداند كه با صدق اين وقعه ميتوان گفت اين بزرگترين قيمتي بوده كه براي خريد يك كنيز پرداخت شده است.[۱۴۰].
«هارون الرشيد» كنيزي را بر صد هزار دينار و كنيز ديگري را به ۳۶۰۰۰ دينار خريداري كرد و پس از آنكه يك شب با او همبستر شد آن را به فضل برمكي بخشيد.
عون خياط كنيزي داشت كه به زيبائي و ادب ممتاز بود روزي نزد هارون نامي از آن كنيز به ميان آمد هارون كه آماده چنين حوادثي بود دستور داد تا كنيز را با صاحبش حاضر ساختند كنيزك مورد توجه هارون قرار گرفت در نتيجه پاي قيمت به ميان آمد عون گفت آنرا در مقابل ۱۰۰ هزار دينار طلا معامله ميكنم هارون اين قيمت گزاف را بدون واهمه پذيرفت و فورا شخص را نزد نخست وزير خود يحيي فرستاد تا او را از اين پيش آمد مهم آگاه كند و در خاتمه خواست كه پس از تصويب دستور بدهد كه خزانهدار خالد صد هزار دينار را براي خريد كنيز به دربار بفرستد. يحيي صلاح نديد كه اين مبلغ گزاف از بيتالمال به بهاي كنيزكي پرداخت شود براي آنكه هارون را منصرف كند پيغام فرستاد كه من نميتوانم فعلا اين مبلغ را تهيه كنم هارون از اين حرف يحيي سخت خشمگني شد و فرياد زد در بيتالمال من ۱۰۰ هزار دينار پول نيست ماموري فرستاد و به طوري جدي خواست كه يحيي مبلغ مذكور را ارسال دارد يحيي چارهاي انديشيد و بالافاصله دستور داد تا دينارها را به درهم تبديل كردند تا بيشتر جلوه كند و سپس به دربار ارسال داشت و دستور داد تا كيسههاي نقره را در رواقي كه هارون هنگام وضوي نماز ظهر از آنجا ميگذرد به طور چشمگيري بچينند وقتي هارون وارد رواق شد كوهي از كيسههاي رويهم انباشته در مقابل خود ديد با تعجب پرسيد اينها چيست گفت قربان اينها به بهاي كنيزكي است كه يحيي ارسال داشته و چون دينار موجود نبوده درهم فرستاد هارون حيله يحيي را دريافت و آن پولها را در مقابل كنيزك بسيار ديد دستور داد آنها را به نام (بيتالمال عروسي) به خزانه برگرداندند. اين دلسوزي بسيار كوچك يحيي نسبت به بيتالمال يكي از انگيزههاي سقوط برامكه و كشتار آنان به وسيله هارون شمرده ميشود.[۱۴۱].
يزيد بن عبدالملك خليفه اموي «سلامه» كنيزك آوازهخوان را به مبلغ ۲۰ هزار دينار خريداري كرد و كنيزك ديگري به نام ضياء در دربار به ۵۰ هزار دينار به فروش رسيد.
جعفر برمكي كنيزي را به ۴۰ هزار دينار و كنيزك خواننده اي را به نام صالحيه به مبلغ ده هزار دينار خريداري كردند.[۱۴۲].
خواجگان
نگهداري غلامان و كنيزكان در كاخها و حرمسراهاي خلفا مشكلات و مخارج سنگيني را به بار ميآورد كه از نظر خلفا و رجال آن روز پوشيده نبود و آنان بيپروا بدون توجه به عواقب شوم و نكبت بار آن براي رفع اينگونه مشكلات فرمان ميدادند و اقدام جدي به عمل ميآمد.
مشكل او مخارج سنگين نگهداري بردگان از قبيل ساختمانها و اطاقهاي مجهز و خوراكهاي مناسب و متنوع لباس و پوشاك گرانقيمت و خصوصا زينتآلات و وسائل جلوه و آرايش آنها بود كه خلفا با سخاوت بيش از حد خود در اين مورد بار آنها را به دوش ملت ستمديده و رنجبر و فقير مسلمان گذاشته بودند تا از دسترنج آنان بيتالمال پر شود و سپس براي اينگونه هوسرانيها و خودكامگيها مصرف شود. مشكل دوم وضع رابط غلامان تن پرور با زنان و كنيزكان حرمسرا بود كه عاقبت به معاشقهها و روابط سوء بين آنها ميانجاميد.
خلفا و رجال از اين حقيقت غافل نبودند و از اينرو چاره شومي انديشيدند و آن انديشه خواجه سازي بود كه به وقوع پيوست. جرجي زيدان مينويسد: خلفا و رجال پسران به جهات بسياري اخته ميكردند از جمله اين بود كه غلام پسرها بتوانند آزادانه در حرمسرا بمانند و رابط ميان زنان و مردان باشند …
اولين خليفه مسلمان كه خواجه در حرمسراي خود نگاه داشت يزيد بن معاويه بود و خواجهاي به نام فتح خدمتگزار مخصوص او در حرمسرا بود.
پس از يزيد ساير خلفا و بزرگان نيز خواجهها را به حرمسرا آوردند در صورتي كه مقررات اسلامي به خصوص روايت ابن مظعون عمل اخته كردن را حرام ميشمرد.[۱۴۳].
جرجي زيدان در كتاب خود فصلي را درباره دستگاهها و كارگاههاي اختهگري و عملهاي وحشيانه برده فروشان اختصاص داده كه سخت تاثرانگيز است او مينويسد: بازرگانان كه بيشترشان يهودي بودند به اخته كردن بردگان مشغول شدند و بهاي گزافي براي اينگونه خواجهگان تعيين كردند آنها كارگاهها و دستگاههاي متعددي براي اخته كردن تاسيس كردند مشهورترين آن موسسه وردون در ايالت لورن فرانسه بود تجار يهودي با كمال بيرحمي كودكان را به آن كشتارگاه برده اخته ميكردند و بسياري از آنان زير عمل جراحي ميمردند و آن عده معدودي كه زنده ميماندند به اسپاني برده ميشدند و در آنجا به بهاي گزافي به فروش ميرسيدند و گاه اين خواجگان را مانند اسب و ظروف و جواهرات هديه ميدادند. هر يك از پادشاهان فرنگ كه به دوستي با خلفاي اسلامي علاقمند بودند براي آنها خواجه ميفرستادند چنانكه پادشاه بوشلونه (بارسلن) و پادشاه طركونه در موقع تجديد صلح با المستنصر بالله خليفه اندلسي تعداد ۲۰ خواجه صقلبي و بيست قنطار و پوست سمور و اشياء ديگر هديه فرستاد.
شماره خواجگان در دربار خلفا به قدري زياد شد كه دسته مخصوصي مانند دسته مماليك و عبيد تشكيل يافت و هر گاه كه خليفه براي بيعت و امثال آن جشن ميگرفت دستههاي مماليك و خواجگان را بعنوان تجمل نمايش ميدادند. «المقتدر» خليفه عباسي ۱۱ هزار خواجه رومي داشت.[۱۴۴].
خواجگاني در لباس زنانه
مسئله بردگان و خواجگان در دربار خلفا و رجال آن روز ره آورد خطرناكي در برداشت كه يك باره به فساد و تباهي و بيعفتي آنان انجاميد زيرا با راه يافتن غلام پسرهاي خواجه و زيبارو، در دربار، حس همجنسبازي در خلفا و رجال برانگيخته شد و كم كم تمايل سخت و عادتي پست و نكوهيده در آنها به وجود آمد. از اينرو توجه زيادي در وضع لباس و زينت و آرايش و زيبائي اين خواجگان و كودكان بيپناه مبذول ميداشتند مخصوصا پوشيدن لباسهاي زنانه بر تن اين بردگان مهيج شهوات نابجاي آنان بود.
نخستين بار امين پسر هارون الرشيد به اين عمل اقدام كرد وي غلامان زيادي به خصوص خواجگان خريداري كرد و به آنها لباس زنانه پوشانيده و در كاخهاي خود جاي داد ساير خلفا نيز در اين عمل از او پيروي كردند و بالعكس لباسهاي مردانه بر تن كنيزكان ميپوشيدند.[۱۴۵].
زيبائي كنيزكان و خواجگان تمايلات افسار گسيخته خلفا و رجال را بر ميانگيخت و قدرت زر و زور آنان زمينه را براي بيعفتيها و رواج فحشاء و منكرات مهيا ميساخت تا جائي كه كم كم از دربار خلفا و كاخ
رجال عياش به خانههاي رجال
عياش براي تهيج شهوات و ارضاء تمايلات نابجاي خود از هر گونه اقدام فجيع و منافي عفت خودداري نميكردند.
جرجي زيدان مينويسد: اين طبيعي است كه آسايش و ثروت و تنپروري فحشاء و بيناموسي ببار ميآورد گر چه مردم فقير و صحرا گردهم تا حدي دچار اين آلودگيها هستند اما شهرنشينان بيش از ديگران آلودهاند. براي تشويق بزرگان تصوير زنان برهنه بر ديوار گرمابهها رايج بود بزرگاني مثل (ابن طولون) فرمانفرماي مصر تصوير همخوابهها و محبوبههاي خود را بر ديوار سالونهاي پذيرائي نقاشي كرده بودند بعضي فرمانروايان خردمند ابتداء با اين جريانات كه به عفت عمومي لطمه ميزند مخالف بودند و از آن ممانعت ميكردند اما وقتيكه بكلي رايج شد و از مقاومت عاجز ماندند مالياتهائي براي اعمال منافي عفت وضع كرده و آن را مانند شغلهاي ديگر آزاد كردند.[۱۴۶].
بر اثر توجه رجال به هم جنس بازي و لذت با خواجگان و پسركان زيبا كه در اسلام زشترين و نكوهيدهترين عمل غير انساني محسوب ميشود و قرآن اين عمل حيواني را از آثار پستترين و وحشيترين اقوام بشر در دوران رسالت لوط پيغمبر ميداند كه عواقب ننگين و شوم آن موجب خشم و قهر الهي شد و يك باره با اراده خداي توانا آن قوم بكلي نابود شده و به عذاب دردناك الهي مبتلا شدند ميشمرد، متاسفانه در دوره تمدن چشمگير اسلامي كه جهانيان را سخت شيفته جنبههاي معنوي و مادي خود كرده بود يك بار ديگر ديوسيرتان عياش با اتكاء بر قدرت و ثروت بيتالمال مسلمانان اين جنايت و ناپاكي قرون گذشته را تجديد كرده و لكه ننگي بر دامن بشريت و نقطه تاريكي در تاريخ تمدن اسلامي بر جاي نهادند.
همجنس بازي بعضي خلفا و رجال قدرتمند آن روز آنچنان نبود كه تنها آتش شهوت آنها را خاموش كند و گناهش گريبانگير خود آنها باشد بلكه سرآغاز يك سلسله فجايع و گناهان ديگر براي سايرين خصوصا زنان حرمسرا بود و اين طبيعي است كه وقتي مردان از همخوابگي با همسران زيباي خود كنار آمدند و چشم به خواجگان و امردهاي هوسانگيز دوختند يك انحراف بزرگ در زنان به وجود خواهد آمد و آنان ناگزير براي ارضاء تمايلات شهوي خود دست به يك عصيان فجيع خواهند زد و آن همجنس بازي زنان با زنان بود كه به سرعت در دربار خلفا و رجال رايج گشت چنانكه جرجي زيدان مينويسد: زشتترين بيناموسي و بيعفتي كه در آن دوره از تمدن اسلامي پديد آمد امردبازي و همخوابگي با جوانان بود. اين علم شنيع كم كم در شهرهاي اسلامي رواج گرفت و جوانان و پسركان ماهروي رومي و ترك كه به عنوان اسير يا تجارت وارد ميشدند در ميان مسلمانان فراوان شده و در اختيار آنان قرار ميگرفتند. مسلمانان عياش هم از زنان چشم پوشيده و به مردان روآور شدند و هر كس امردي (پسرك بيموي) را مانند زن براي خود ميگزيد و او را به طرز دلخواه آرايش ميكرد و براي آينكه آزادانه به حرمسرا ببرد آنها را اخته ميكردند. در مصر و ساير ممالك اسلامي عشقبازي با زنان منسوخ شد و در عوض عشقبازي با مردان معمول گشت و شعرهائي كه سابقا در وصف زيبائي و دلربائي زنان سروده ميشد اكنون براي جوانان امر ميسرودند تا آنجا كه زنان بينوا به ناچار لباس مردان ميپوشيدند و خود را شبيه مردان ميساختند، همينكه همجنس بازي بين مردان معمول گشت و زنان را در حرمسرا واگذاردند آنان هم براي رفع حاجت خويش با همجنس خود مشغول گشتند و با اينكه امردان خواجه را به جاي شوهر برگزيدند چنانكه كنيزان حرمسراي (خمارويه) فرمانرواي مصر به اينگونه عمليات فاسد مشغول بودند و از اين رهگذر حتي زنان محترمه و شرافتمند نيز از اين قبيل مفاسد بر كنار نماندند.
ميگويند دختر (اخشيد) فرمانرواي مصر كنيزكي زيبا خريداري كرد تا تمايلات شهوي خود را به وسيله او ارضاء كند و با وي خوش باشد. اين خبر كه به المعزالدين الله فاطمي رسيد از خوشي فرياد بر آورد كه مدتها در كمين بودم تا مگر مصر را بگشايم ولي بيم داشتم كه مبادا شكست بخورم حال كه دانستم خاندان سلطنتي اين قسم دچار فساد اخلاقي مباشند وقت آن رسيده كه حمله را آغاز كنم و حتم دارم كه در فتح پيروي ميشوم. به همين منظور (جوهر) سردار خود را مامور فتح مصر كرد فرمانروايان فاسد مصر كه سخت آلوده شده بودند مقاومت را از دست داده و حكومت آنان به دست فاطميان سقوط كرد و هر كس ميداند كه عفت بهترين نگهبان هر حكومت و سلطنتي است.[۱۴۷].
طنطاوي در تفسير خود به سقوط اسپانيا (اندلس) ميپردازد و عياشي و مفاسد اخلاقي و رواج منكرات را از مهمترين علل سقوط مسلمانان اندلس ميداند. او ميگويد: مفاسد و زشتيها تنها مخصوص ممالك شرقي و آسيا نبود بلكه هر كجا مملكتي اسلامي بود فرمانروايان و رجالش به عيش و عياشي و فساد و تباهي خو كرده و بدان سرگرم شده بودند و هم آنگونه كه مفاسد خلفاي شرقي موجب سقوط كيان آنان شد مفاسد فرمانروايان و رجال اندلس نيز موجب سقوط اندلس گرديد.[۱۴۸].
در دوراني كه داستانهاي هزار و يك شب به وقوع ميپيوست و كاخهاي مجلل و قصرهاي دلفريب خلفا و رجال اشراف و ثروتمند غرق در سرور و شهوت راني بودند و مستي و لذت، عقل و انديشه را از سر آنان ربوده بود و حرص و ولع در عياشي هر لحظه براي آنان خوشي متنوعي ميآفريد و سيل پولها و طلاهاي دسترنج ملت به كام خوانندگان و نوازندگان مه پيكر و طراحان لباس و غذا و انسان فروشان خيانتكار فروميريخت در پشت كاخهاي افسانهاي نالههاي جانسوز انسانهاي بينوا و ستمديده همراه با بهترين آهنگها و صداهاي دلنشين كنيزكان و عربده مستانه رجال شهوتران به فضاي بيكران بالا ميرفت و پيكر فرشتگان آسمان را به لرزه در ميآورد از همه دردناكتر وضع نابسامان و رقتبار دانشمندان و علماي آگاه و بيدار مسلمان بود كه در كوخهاي خود با هزاران گونه محروميت ديدههاي اشكبار خود را بر صفحات كتابها دوخته و به تحقيق و پژوهشهاي علمي ادامه ميدادند و هر روز چهره غمگينانه خود را كه گوياي وضع تاسف بار حكومتهاي اسلامي و سرنوشت وخيم ملت مسلمان بود به طبقات ضعيف و رنجبر مسلمان نشان ميدادند ولي بر اثر فشارهاي طاقتسوز و ستمگريهاي خلفا و عماش هرگز نميتوانستند اقدامي جدي براي نجات مسلمانان ضعيف به عمل آوردند. آنها شاهد غروب آفتاب خلافت و
شكوهمندي مسلمانان بودند و به خوبي ميديدند كه هر لحظه كابوس غم و وحشت سايههاي شوم خود را بر سر ممالك اسلامي ميگستراند و شبح سقوط و اضمحلال خود را به جامعه مسلمان نزديك ميكند. عجيب اينجاست كه آنها در جزئيترين ضروريات زندگي خود فرومانده بودند و هرگز فرصت بررسي مسائل مهمتري را پيدا نميكردند.
جرج جرداق نويسنده و دانشمند آگاه معاصر در كتاب الامام علي هنگام بررسي بخش مخصوص حالات و اوضاع جامعه پس از مرگ علي و دوران حكومت امويها و عباسيان وضع نابسامان دانشمندان و علماي مسلمان را گوشزد ميكند و ميگويد: و اما دانشمندان و انديشمندان و فرزانگاه يعني آنهائي كه علي بن ابيطالب به فرزندش حسن و حسين سفارش ميكند كه با آنها نشست و برخاست و معاشرت داشته باشند و مقام آنها را گرامي بشمرند و به آنان و به كارگزاران خود سفارش ميكند در هر كاري با علما به مشاوره و تبادل نظر بپردازند و آنان در جريان امور بگذارند و از خود دور نسازند (همان دانشمنداني كه حضرت در نامه خود به مالك اشتر توصيه ميكند).
«اكثر مدارسه العلماء و منافثه الحماء في تثبيت ما صلح عليه امر بلادك و اقامه ما استقام به الناس قبلك».
«با دانشمندان بيشتر به مذاكره بپرداز و با حكما: و فرزانگان بيشتر نشست و برخاست كن زيرا اين كار در تثبيت اصلاحات و عمران حوزه فرمانداري تو كمك خواهد كرد».
دانشمنداني كه حضرت در تقسيم انسانها و ارزش انساني آنان فرمود:
الناس ثلاثه عالم رباني و متعلم علي سبيل نجاه و همج رعاع اتباع كل ناعق.
«انسانها بر سه دسته تقسيم ميشوند يك دسته دانشمندان الهي دسته دوم دانشجويان در مسير تحصيل هدايت و رشد نجات بخش دسته سوم به ظاهر انسانهائي كه در جامعه منشا اثر نبوده و از خود ارادهاي ندارند و آنها در مسير زندگي با وزش هر بادي ملايم ميشوند».
همان دانشمنداني كه حضرت به ارزش وجودي آنها ارج مينهد و به كميل توصيه ميكند:
«يا كميل هلك خزان الاموال و العلماء باقون ما بقي الدهر اعيانهم مفقوده و امثالهم في القلوب موجوده».
«اي كميل ثروت اندوزان نابود ميشوند و دانشمندان تا آخرين لحظه حيا جهانيان زنده و باقي هستند گرچه اجسام آنان زير خاكها پنهان ميشود ولي چهره واقعي آنها بر صفحه دلها نقش بسته و محو نميگردد، و دانش آنها چيزي است كه پاسدار خود و ملت خواهد بود».
با تمام توصيههاي جدي اسلام و اميرالمومنين درباره دانشمندان شايسته متاسفانه در زمان حكومت امويها و عباسيها دانشمندان آگاه با اراده و انديشمندان متعهد در پريشان حالي و تهي دستي جانكاه بسر ميبردند مرگ آن دسته از دانشمندان خود فروخته سست بنيادي كه عرق پيشاني آنان بر درگاه ستمگران ميريخت.
اين سرنوشت دردناك «ابوعلي قالي» يكي از علماي بزرگ بغداد است كه لغت شناس ماهر محسوب ميشود او نسبت به لغت دانان زمان خود از همه بيشتر آگاه و حافظ بوده و كتابهائي در اين زمينه تاليف كرده و در سال ۳۵۶ وفات يافته است.[۱۴۹].
ابوعلي قالي در شرايط سختي ميزيسته و آنقدر در فشار اقتصادي قرار ميگيرد كه ناگزير ميشود كتابهايش را كه گراميترين و ارزشمندترين اشياء زندگيش ميدانست به بهاء ناچيزي بفروشد و در اين باره از سوز دل و هرمان و رنجهاي خود را در چند بيت شعر شرح ميدهد و آن را بر پشت كتابهايش بعنون محكوميت قدرتمندان و مترفين مينويسد:
«انست بها عشرين حولا و بعتها فقد طال وجدي بعدها و حنيني و ما كان ظني انني سابيعها و لو خلدتني في لسجون ديوني و لكن لجوع و افتقار وصبيه صنحار عليهم تستهل جفوني».
«پس از بيست سال دوستي و انس با اين كتابها ناگزير به فروش آنها شدم. اما پس از فروش نگراني و حزن بيپاياني به من دست داد هرگز تصور نميكردم كه روزي ناچار به فروش اين كتابها شوم گرچه در بند قرضها و وامها اسير گردم اما امروز گرسنگي و تنگدستي و ناله دختركان بيپناهم اشك ديدگانم را فروباريد و مرا وادار كرد براي حفظ جان آنان كتابهايم را بفروشم».
و اينهم داستان تاثر انگيز زندگي خطيب تبريزي است كه با شور و شوق فراوان نسبت به تحصيل علم و دانش كه آرزو ميكند كه كتاب تهذيب اللغه ازهري را در محضر يكي از دانشمندان و اديبان برجسته عصر بياموزد و در آن تحقيق كند بعضي از بزرگان علم او را به سوي ابوالعلي معروفي فيلسوف و اديب معروف راهنمائي ميكنند او يك نسخه از اين كتاب را تهيه ميكند و آن را در خورجيني گذارده و بدوش ميگيرد و از شهر تبريز به قصد (معره النعمان) جايگاه استاد پياده حركت ميكند او آنقدر در شرايط سختي ميزيسته و امكانات مادي نداشته كه نميتواند براي اين سفر طولاني و خطرناك مركبي تهيه كند آنچنانكه كابوس وحشتناك فقر و محروميت بر سرش سايه افكنده بود و هزاران گونه خطر در اين راه او را تهديد ميكرد او با عزمي راسخ بر دوش قدمهاي خود را بر زمين فروميگذاشت و نفس زنان پستي و بلنديهاي راه را طي ميكرد. ضعف بدن و تلاش راهپيمائي عرقهاي خستگي را بر اندامش جاري ساخته بود چنانكه از پشتش گذشته و به كتابها نفوذ كرده و اثر رطوبت عرق بر برگهاي كتاب مانده بود اين عالم ستمديده هم اندوه خود را در اشعاري چند بيان ميكند:
«فمن يسام من الاسفار يوما
فاني قد سئمت من المقام
اقمنا بالعراق علي رجال
لئام ينتمون الي لئام»
اگر افرادي از مسافرتها خسته ميشوند من از بس در تبريز ماندم و توفيق سفر علمي پيدا نكردم خسته شدهام به ناچار در عراق نزد مردمان پستي اقامت كرديم راستي كه زمان در آزار رساندن به آزادمردان و سايرين چقدر كوشا است».
روزگار ناجوانمردانه بر عليه آزادگان و توده ضعيف مردم پيش ميرفت تا جائيكه «ابن لنكك» كه شايد به اين نام مستعاري شعرش را اعلام كرده دردهاي اجتماعي آن روز را در ضمن اشعاري چنين بيان ميكند.
«يا زمانا البس الحرار ذلا و مهانه
لست عندي بزمان انما انت زمانه
كيف نرجومنك خيرا و العلافيك مهانه
اجنود مانراه منك يبدوام مجانه»
«اي روزگار كه بر تن آزادگان لباس ذلت و اهانت پوشيدهاي تو واقعا روزگار نيستي بلكه تو بلاي جانسوزي هستي چگونه ما از تو انتظار خير داشته باشيم در صورتي كه افراد ذي صلاحيت و داناي بلند مرتبه در تو پست و خوار گشتهاند آيا آنچه بر سر ما ميرسد از ديوانگي و جنون تست يا آنكه شرم و حياي تو كم شده و به ابتذال گرائيدهاي».
شاعر ديگري از ستيز و رنجي كه از وضع آن روز برايش پيش آمده چنين مينالد:
«زماننا زمن سوء
لاخير فيه و لا فلاحا
لا يبصر الاشقياء فيه
لليل احزانهم صباحا
فكلهم منه في عناء
طوبي لمن مات فاستراحا»
«در اين زمان شرايط ناگواري براي ما پيش آمده كه در آن نه چيزي ديده ميشود و نه نجاتي تيره بختاني در اين روزگار براي شب تاريك و غمناك خود بامدادي نميبينند همه مردم در رنج و بدبختي بسر ميبرند و بايد گفت خوشا به حال آنانكه مردند و از اين بدبختيها آسوده گشتند»[۱۵۰].
اين بود قسمتي از وضع آشفته و نابسامان زندگي دانشمندان متعهد و آزاده كه آرمان مقدس اسلام را گرامي ميداشتند و هرگز به همكار و دستياري ستمگران و رجال عياش مترف تن نميدادند اينان در زواياي تاريك اجتماع آن روز مشعل علم و دانش و آزادگي را فروزان نگهداشته بودند و نواي جانسوز ملت محروم و طبقات رنجبر و ضعيف و صداي وجدان بيدار اسلامي آنها اجازه نميداد غمخواري و همدردي با ملت را رها كرده و در كاخهاي افسانهاي و مجالس مجلل خلفا و امراء طوق چاكري و بله قربان گفتن را بگردن بگذارند و براي جنايات و ستمگريها و عياشيهاي آنها مديحه سرائي كرده و محمل شرعي و قانوني بتراشند.
اما در مقابل گروهي از دانشمندان و فقها و شعراي خودفروخته تمام سرمايههاي علمي و ادبي خود را در اختيار خلفا و رجال آن روز گذاشته بودند و با صحه گذاري بر جنايات و خيانتهاي آنها نسبت به ملت مقام والائي كسب كرده بودند و از تمام مزاياي زندگي اشرافي بهرهمند ميشدند و پستهاي مهم علمي و معنوي به آنها سپرده ميشد.
جرجي زيدان مينويسد: علماء و ادباء و فقهاء گروهي از طبقه عامه بودند كه به وساطه فضل و كمال مقرب درگاه بزرگان ميگشتند و اينان براي خلفا و اميران شعرهاي نيكو و مطالب تاريخي، قصههاي شيرين و مسائل ديني و غيره ميگفتند و آنها را به اينصورت مشغول و سرگرم كرده و از ملت غافل نگه ميداشتند «كسائي» «فراء» «ابوعبيده» و غيره از نامداران اين طايفهاند. خلفا در مقابل آنها را گرامي ميداشتند و از شنيدن سخنان آنها لذت ميبردند هميشه با آنها نشست و برخاست ميكردند و براي آنها مستمري و جايزه و انعام قرار ميدادند …
وزيران و خلفا مانند برمكيان و آل فرات و غيره نيز به اين اشخاص علاقمند بودند و همه نوع به دانشمندان و فقيهان و اتباع آنها مساعدت مالي ميكردند تا آنجا كه دانشمندي وسيله ارتزاق شده بود و مردم براي اداره امور زندگي دنبال تحصيل علم ميرفتند.[۱۵۱].
جرجي زيدان مينويسد: كسائي در بغداد ميزيست و به امين فرزند هاورن علم نحو «دستور و زبان عربي» ميآموخت همان روزها سيبويه از بصره به بغداد آمده بود امين انجمني بياراست و كسائي و سيبويه را در آن انجمن آورد اين دو عالم در بسياري از مسائل با يكديگر گفتگو داشتند از آن جمله مسئله زنبور بود كه كسائي مثلي از زبان عرب بدين مضمون گفت:
«كنت اظن الزنبور اشد لسعا من النحله فاذا هواياها»
گمان ميبردم نيش زنبور از نيش مگس تيزتر است ولي اين درست همان بود. سيبويه گفت مثل را اشتباه گفتي، چه كه آخرش چنين است: «فاذا هوهي» كسائي اصرار داشت كه همان گفته او درست است و سرانجام موافقت كردند كه گفته يك عرب صحرانشين را بپذيرند و آنچه او بگويد قبول كنند.
امين اصرار داشت كه معلمش (كسائي) پيروز شود، لذا فرمان داد عربي بيابان گرد را آوردند و پنهاني مسئله را از او پرسيد، عرب حق را به سيبويه داد، امين به عرب گفت ميل دارم گفته كسائي را تصديق كني عرب گفته امين را نپذيرفته گفت: زبانم يارائي آن را نميدهد كه بر خلاف حقيقت سخن بگويم. لذا تدبيري به نظرشان رسيد عرب را گفتند كه ما ميگوئيم شخصي به نام سيبويه چنين و شخص ديگر به اسم كسائي چنان ميگويد آيا حرف كدام درست است؟ و تو در پاسخ به ما بگو حرف كسائي درست است.
عرب اين پيشنهاد را پذيرفت و انجمني از بزرگان علم لغت با حضور كسائي و سيبويه تشكيل يافت و از عرب بيابان گرد همان سئوال شد، عرب چنانكه به او آموخته بودند گفت: كسائي درست گفته و سخن او عرب است.
سيبويه دانست كه نيرنگ به كار رفته و براي كسائي زمينهسازي شده از آن رو بغداد را رها كرده به ايران رفت.[۱۵۲].
دياب اتليدي در كتاب اعلام الناس نقل ميكند: الوائق بامرالله روزي براي شرب نشست و نديمان وي در مجلس حاضر شدند، كنيزكي در مجلس اين شعر را به غنا خواند:
«اظلوم ان مصابكم رجلا
اهدي السلام تحيه ظلم»
كنيزك (رجلا) به نصب خواند: نديمي كه در مجلس حضور داشت به سخن آمد و گفت بهتر اين است كه به رفع (رجل) بخوانيم چون خبر (ان) است، كنيزك گفت: من از آموزگارم جز اين از بر نكردهام، سپس ميان عدهاي گفتگو آغاز شد، كساني ميگفتند سخن اعتراض كننده بهتر است و كساني ميگفتند سخن كنيزك صحيح است، آنگاه واثق گفت: در عراق كسيكه از اهل عربيت «آشنا به دستور زبان عربي» باشد تا به او رجوع شود چه كسي ميباشد؟ گفتند: در بصره «ابوعثمن مازني» هست كه در زمان خود در اين علم بينظير است، واثق گفت: از جانب ما به بصره بنويسيد كه وي را با تعظيم و اكرام به سوي ما بفرستند، چند روزي بيش به طول نينجاميد كه نامه به بصره رسيد، و فرماندار بصره فرمان داد كه ابوعثمان به همراه كارآگاهان به نزد واثق برود، ابوعثمان وقتي رسيد بر واثق وارد شد و واثق او را در جاي بالاتر نشانيد و بسيار وي را گرامي داشت و سپس شعر را به وي عرضه كرد، و او گفت حق با كنيزك است و در (رجل) جز نصب درست نيست، زيرا (مصاب) مصدر به معني (اصابه) است و (رجلا) منصوب به آن است و معني اينست «ان اصابتكم رجلا اهدي السلام تحيه ظلم» خبر (ان) است كه كلام به آن تمام ميشود، واثق سخن ابوعثمان را فهميد و دانست كه صحيح آنست كه سخن كنيزك را نپذيرفته بود از خود دور كرد، سپس فرمان داد كه به (ابوعثمان مازني) هزار دينار و تحفه و هديههاي فراوان براي اهلش فرستاد كه از آن ميان همان كنيزك بود، سپس وي را با اكرام تمام به شهرش برگرداند.[۱۵۳].
(دياب اتليدي) در جاي ديگر از همان كتاب نقل ميكند: شبي هارون الرشيد و جعفر برمكي مجلس سروري داشتند، هارون به جعفر گفت: شنيدم كه تو جاريه فلاني را خريداري كردهاي و من مدتي است كه او را ميخواهم زيرا او زيباروي است و من علاقه فراواني به او دارم پس او را به من بفروش! جعفر گفت: من نميخواهم بفروشم، هاورن گفت: به من ببخش! جعفر گفت: نميبخشم، هارون گفت: اگر او را به
من نفروشي يا نبخشي زبيده (زن هارون) سه بار طلاق داده شود، جعفر گفت: زن من از من سه بار طلاق داده شود اگر كنيزك را بفروشم يا ببخشم، سپس از حالت مستي بيرون آمدند و دانستند كه دچار دشواري مهمي گشتند و حيلهيي براي چارهي آن نيافتند رشيد گفت: اين اتفاقي هست كه جز، ابويوسف از آن توانا نيست پس وي را بخواهيد! شب از نيمه گذشته بود كه ابويوسف را خواستند و ابويوسف با وحشت از رختخواب برخاست و گفت در اين وقت مرا نخواسته است جز اينكه كار مهمي در اسلام روي داده است، سپس به تندي از منزل بيرون آمد و سوار بر اسبش شد و به غلام خود گفت خورجين را با خود همراه بياورد در آن مقداري جو بريز، و آنگاه كه من به دارالخلافه داخل شدم و تو نيز داخل شدي مقداري و جلوي چارپا بريز كه با آن مشغول باشد تا ما بيرون بيايم، زيرا علفي كه اين چارپا خورده او را امشب كافي نيست. غلام گفت: شنيده و اطاعت ميكنم. آنگاه كه قاضي ابويوسف بر هارون وارد شد، هارون براي وي از جاي برخاست و وي را بر سرير خود در پهلوي خود نشانيد، در حالي كه بر آن سرير جز هارون كسي نمينشست، هارون به ابويوسف گفت: من تو را نخواستهام جز براي كار مهمي و آن اين است و ما از چاره آن ناتوان گشتيم، ابويوسف گفت: اي اميرمومنان اين كار بسيار آساني است، اي جعفر! نصف آن كنيزك را به اميرالمومنين بفروش و نصف ديگر را ببخش و در اين صورت هر دو از سوگند خود بيرون ميآييد، هارون از اين گفته خوشحال شد و هر دو اين كار را انجام دادند، هارون گفت: كنيزك را حاضر كن در همين وقت، زيرا علاقه من به كنيزك بسيار شديد است، كنيزك را حاضر ساختند، هارون به قاضي ابويوسف گفت: ميخواهم همين آن با او نزديكي كنم و طاقت بردباري ندارم كه زمان استبرائش برآيد، در اينجا چارهاي براي من بينديش، ابويوسف گفت: بندهاي از بندگان اميرالمومنين- هارون- را كه آزاد شده است بياوريد! بندهاي حاضر ساختند، ابويوسف به هارون گفت: به من اجازه بده كه كنيزك را به او تزويج كنم سپس اين بنده، كنيزك را پيش از آنكه دخول بكند طلاق بدهد، در اين صورت نزديكي با اين كنيزك در همين آن براي تو حلال ميشود بدون اينكه استبراء شده باشيد، هارون از اين حيله بيش از نخست در شگفت شد و گفت: به تو اجازه دادم اين كار را بكني، قاضي عقد نكاح را خواند و آن بنده نيز قبول كرد، سپس قاضي به آن بنده گفت: كنيزك را طلاق بده! بنده گفت: اين كنيزك زن من شد و من او را طلاق نميدهم و گفت: كار بيش از پيش دشوار شد، قاضي به هارون گفت: اين بنده را به مال متمايل كن، هارون به آن بنده گفت: اين كنيزك را طلاق بده و من در عوض به تو صد دينار ميدهم، گفت: اين كار را نميكنم، هارون گفت: دويست دينار ميدهم، گفت: نميكنم هارون پول را بالاتر برد تا هزار دينار رسيد ولي آن بنده نپذيرفت و به قاضي گفت: آيا طلاق زن من به دست من است يا به دست اميرالمومنين- هارون- و يا به دست تو؟ قاضي گفت: به دست تو است، آن بنده گفت: به خدا سوگند من هرگز اين كار را نميكنم!
خشم هارون فزوني يافت و قاضي به او گفت: ناراحت نباش زيرا كار بسيار آسان است، كنيزك را آزاد كن، سپس اين بنده را به كنيزك تمليك كن، هارون اين كار را كرد، و قاضي به كنيزك گفت: بگو قبول كردم، كنيزك گفت: قبول كردم، سپس قاضي گفت: حكم به جدائي ميان شما را دادهام، زيرا اين بنده داخل ملك كنيزك شده است و نكاح باطل گشت، در اينجا هارون در برابر قاضي ابويوسف ايستاد و گفت: مانند تو در اين زمان بايد قاضي بشود!
هارون دستور داد چند طبق طلا بياورند، طلاها را آوردند و هارون آنها را در پيش قاضي ابويوسف ريخت و به او گفت: آيا ظرفي به همراه داري؟ قاضي گفت: خورجين استر همراه هست، هارون خورجين را خواست و آن را نيز پر از طلا كرد قاضي ابويوسف طلاها را گرفت و از دارالخلافه بيرون رفت وقتي بامداد پديد آمد به دوستانش گفت به سوي فراگرفتن دانش برويد تا اينچنين بياموزيد زيرا من اين دارائي فراوان را با دو يا سه مسئله بدست آوردم.[۱۵۴] اين بود سرگذشت دانشمندان در برابر فرمانروايان كه گروهي آزاده بودند و عزت نفس را از دست ندادند و ناچار به سختي و شدائد روزگار روبرو بودند و گروه ديگر تن به پستي و ذلت داده و صاحب زندگي اشرافي و مرفه بودند.
عكس العمل آگاهان
توده مردم دلمرده و ناتوان در برابر كارهاي نامطلوب و ستمگريهاي خلفا و فرمانروايان عكس العملي نداشتند و همواره در حال سكوت با تمام محروميتهاي اقتصادي و اجتماعي بسر ميبردند و خود را بدست سرنوشت سپرده بودند و اين به خاطر آن بود كه روح اسلامي در آنها مرده بود و از اهداف بلند و انقلابي سياست اسلامي غافل مانده بودند. البته براي تخدير افكار آنها عوامل گوناگوني بكار بود كه از همه مهمتر خيانت دانشمندان خودفروخته بود كه فروغ آگاهي و جنبش را در آنها خاموش كرده بودند و بدلهاي مرده آنان رمق نميدادند. اما از ميان همين توده خاموش بيتحرك عدهاي در عين خفقان و مقررات سخت و خطرناك ظالمانه در يك شعاع كوچك در حال مبارزه و پيكار زيرزميني بودند. اين گروه مردمان بيدار و هوشياري و آگاه از زمان بودند كه آزادگي و شرافت نفس آنان مانع از آن ميشد كه آن همه فساد و حركات ضد اسلامي و حيف و ميلها و عياشيهاي رجال را تحمل كنند و دست روي دست بگذارند. اين گروه در واقع از طرف امامان معصوم و پيشوايان حقيقي اسلام رهبري و حمايت ميشدند البته تاكتيك صحيحي را كه ائمه هدي و شاگردان مبارزشان براي مبارزه انتخاب كرده بودند و با توجه به شرائط سخت آن روز بسيار موثر و سازنده بود اينان ابتداء ميكوشيدند ملت را بيدار كنند و اعمال ضد اسلامي و ضد بشري خلفا و عمال آنها را به آگاهي آنها برسانند و جامعه را از بيتفاوتي بدر آورند زيرا خلفا با عنوان كلمه مقدس جانشيني پيغمبر يك مقام بلند روحاني و معنوي كاذب براي خود ايجاد كرده بودند كه سخت عوام فريب بود و سپس در زير چتر پيشوائي اسلام آنچه منكرات و قوانين ضد اسلامي بود به اجرا در ميآوردند و ستاد فقها و علماي دربار هم روي تمام جنايات آنها برچسب شرعي و قانوني ميزدند و ملت هم در يك حالت بهت و سرگرداني گمان ميكردند آنچه صورت ميگيرد شرعي و به صلاح امت است قدرت نظامي و منابع ثروت ملي هم كه در اختيار خلفا بود و ميتوان گفت آنها در سايه زر و زور و تزوير جامعه را در سكوت و سازش قرار داده بودند و اينها هم خود را به قضاي ستمگران سپرده بودند.
امامان پاك و ياران مبارزشان ابتداء لازم ديدند به يك صورت آرامي كارهاي خلفا را فسق و فجور و مخالف با اسلام معرفي كنند تا مردم متوجه اين حقيقت شوند و بدانند زمامداران آنها بيراهه ميروند و با اسلام و مصالح ملت بازي ميكنند وقتي مردم درباره اين حالت كه هر چه خليفه ميكند اسلامي و مذهبي است به شك و ترديد افتادند آن هاله قدس و معنوي از اطراف خلفا كنار ميرود و مردم براي جنبش و احقاق حق و دفاع از مقررات اسلام آماده ميشوند. از اينرو ميبينيم كه شاگردان ائمه خود و يا افرا مردم را وادار ميكنند كه از ائمه صورت شرعي اعمال خلفا را بپرسند و اين روايات را به سرعت در بين مردم تكثير بدهند.
«عن ابراهيم بن ابي البلاد قال قلت لابي الحسن الاول عليهالسلام جعلت فداك ان رجلا من مواليك عنده جوار مغنيات قيمتهم اربعه عشر الف دينار و قد جعل لك ثلثها فقال لاحاجه لي فيها ان ثمن الكلب و المغنيه سحت[۱۵۵] عن ابراهيم بن ابي البلاد قال: اوصي اسحاق بن عمر بجوار له مغنيات ان تبيعهن (يبعن) و يحمل ثمنهن الي ابي الحسن عليهالسلام قال ابراهيم فبعت الجواري بثلاثماه الف درهم و حملت الثمن اليه فقلت له ان مولي لك يقال له اسحاق بن عمر اوصي عند وفاته ببيع جوار له مغنيات و حمل الثمن اليك و قد بعتهن و هذا الثمن ثلاثماه الف درهم فقال لاحاجه لي فيه ان هذا سحت و تعليمهن كفرو الاستماع نهن نفاق و ثمنهن سحت».[۱۵۶].
«ابراهيم بن ابي البلاد ميگويد از حضرت موسي بن جعفر (ع) پرسيدم؟ يكي از دوستان شما كنيزكان آوازهخوان دارد كه ارزش آنها به ۱۴ هزار دينار ميرسد و او ۱/۳ ارزش اين كنيزكان را به شما اختصاص داده است حضرت در پاسخ فرمودند من نيازي به پول آنها ندارم زيرا قيمت سگ و كنيزان و آوازهخوان حرام است ابراهيم … ميگويد اسحاق بن عمر وصيت كرد كه كنيزكان آوازهخوان او را بفروشند و بهاي آنها را نزد امام موسي بن جعفر بفرستند ابراهيم ميگويد من آن كنيزكان را به قيمت ۳۰۰ هزار درهم فروختم و پولها را نزد حضرت بردم و به ايشان وصيت اسحاق را كماكان گفتم …
حضرت فرمود من نيازي به اين پولها ندارم زيرا بهاي اينها حرام است و تعليم اينگونه كنيزكان موجب كفر ميشود و شنيدن آوازه آنها نفاق ميآورد و قيمت آنها حرام است».
در اين دو روايت و نظائر آن امام پول كنيزكان آوازهخوان را با پول سگ برابر دانسته و شنيدن آواز آنها و خريد و فروش آنان را حرام كرده است، اين گفتار كه عينا بر خلاف روش فرمانروايان فاسد بود نقش موثري در آگاهي مردم داشت.
زيرا گفتار و رفتار پيشوايان الهي سرمشق بزرگي براي آزادمردان و مسلمانان شريف بود كه بر اساس آن براي كوبيدن افكار ضد اسلام در صدد مبارزه با آن گونه فرمانروايان فاسد بر ميآمدند و ناگزير انقلابها و نهضتها و قيامهاي ملي بوجود آمد كه شرح بسياري از اين انقلابها را ابوالفرج اصفهاني در كتاب (مقاتل الطالبيين) به تفصيل بيان كرده است انقلاب زيد بن علي بن حسين، انقلاب يحيي بن زيد، انقلاب عيسي بن زيد و امثال آن كه از تشكل يك عده مردم آزاده بر پا شد حاكي از آن است كه هميشه دسته سومي از امت اسلامي بودهاند كه تن به خودفروشي و ذلت و استثمار نداده و همانند دانشمندان فرومايه تسليم اميال شيطاني جباران نگرديدند و نيز همانند زهاد گوشهگير و صوفي صفتان بيتفاوت در كنجي ننشسته و غافل از وضع ملت و حكومت تنها به نفس خويش بينديشند بلكه پرچم انقلاب و نهضت را بر دوش كشيده و بر ضد فرمانروايان ستمگر اموي و عباسي مردم را به مبارزه دعوت كرده و راهنمائي مينمودند.
پانویس
- ↑ حتي در بعضي از روايات واژهي «بيتالمال» آمده از جمله در روايتي از علي (ع) در مورد توزيع مساوي بيتالمال (بحار ط جديد ج ۴۱ ص ۱۰۶).
- ↑ و جعلنا هم ائمه يهدون بامرنا و اوحينا الهيم فعل الخيرات و اقام الصلواه و ايتاء الزكاه و كانوا لنا عابدين.
- ↑ و كان يامر اهله بالصلواه و الزكاه (مريم- ۵۵).
- ↑ و اوصاني بالصلواه و الزكاه ما دمت حيا (مريم - ۳۱).
- ↑ بحار ط قديم جلد ۵.
- ↑ بحار ط قديم جلد ۵.
- ↑ در كتب عهدين (تورات و انجيل) اشاراتي در مورد غنائم و زكات هست و در اين مورد به عنوان نمونه به سفر تثنيه تورات باب ۱۳ بند ۱۶ و ۱۷ و صحيفه يوشع باب ۶ بند ۱۷ تا ۲۵ مراجعه گردد.- گرچه طبق روايات اسلامي غنيمت در اديان گذشته حرام بوده است و به استناد همان روايات علامه حلي در كتاب منتهي المطلب جلد ۲ صفحه ۹۲۲ به اين مطلب تصريح كرده است.
- ↑ بنابراين آنچه كه در كتاب «عصر الانطلاق» محمد اسعد به سيوطي نسبت داده شده كه وي ابوبكر را موسس بيتالمال ميداند بياساس است، چنانكه خود محمد اسعد اين قول را رد ميكند.
- ↑ چنانكه اين مطلب از آيه ۱۰۳ سورهي توبه (خذ من اموالهم صدقه … ) استفاده ميشود، و همچنين از شان نزول آيه ۷۵ همين سوره كه دربارهي ثعلبه بن حاطب آمده استفاده ميشود كه پيامبر (ص) پس از نزول آيهي زكات ماموريني را براي جمعآوري زكات به اطراف فرستاد، مردي از بنيسليم و از بنيجهينه را براي اخذ زكات نزد ثعلبه فرستاد (در اينباره به تفسير مجمع البيان ج ۵ صفحه ۵۳ و اسدالغابه ج ۱ ص ۲۳۷ و بحار ج ۲۲ ص ۴۰ مراجعه شود).
- ↑ بحار ج ۱۹ ط جديد ص ۱۹۲.
- ↑ مجمع البيان جلد ۴ ص ۵۱۸.
- ↑ نه از آن جهت كه بيتالمال كافي نيست، بلكه بر اثر عدم اجراي آن بطور عموم، اين مشكل پيش آمده است.
- ↑ بر اساس آيه ۴۶ سوره انفال.
- ↑ عن الصادق (ع): و لو ان الناس ادوا زكاه اموالهم ما بقي مسلم فقيرا محتاجا و لا ستغني بما فرض الله له و ان الناس ما افتقروا و لا احتاجوا و لا جاعوا و لا عروا الا بذنوب الاغنياء (وسائل ج ۶ ص ۴).
- ↑ من لا يحضره الفقيه ج ۲ ص ۱۹ و ۱۷.
- ↑ وسائل الشيعه ج ۶ ص ۵.
- ↑ دربارهي زكات و تعاونهاي مستحبي به كتاب وسائل الشيعه جلد ۶ مراجعه شود.
- ↑ بقره، ۲۶۴.
- ↑ سفينه البحار جلد ۱ صفحه ۵۵۲.
- ↑ جواهر الكلام جلد ۱۵ ص ۴۷۵.
- ↑ مجمعالبيان ج ۴ ص ۵۴۲.
- ↑ در اين باره به كتاب وسائل الشيعه ج ۴ ط جديد صفحه ۳۳۶ تا ۳۵۶ مراجعه گردد.
- ↑ شرح مفصل هر يك را در رسالههاي عمليه بخوانيد.
- ↑ دليل بر اينكه قسمت دوم مخصوص سادات است، روايات زيادي است كه در تفسير آيه وارد شده است.
- ↑ جواهر الكلام ج ۱۶ از صفحه ۱۱۵ به بعد.
- ↑ وسائل ج ۶ ط جديد صفحه ۳۶۳ و ۳۶۴ (باب سوم از ابواب قسمهالخمس).
- ↑ جواهر الكلام ج ۱۶ ص ۸۵.
- ↑ الميزان ج ۶ ص ۱۱.
- ↑ الميزان ج ۶ ص ۱۱.
- ↑ كه به اصطلاح فقها آنرا «فئي» گويند.
- ↑ توضيح اينكه غنائم جنگي جزء انفال است ولي پيامبر يا امام، چهار پنجم آنرا به جنگجويان ميبخشيد و يك پنجم آن را به عنوان خمس بر ميداشت، بنابراين آيهي انفال منافاتي با آيه ۴۱ سوره انفال در مورد غنائم ندارد.
- ↑ بعضي ۱۲ مورد را اجزاء انفال شمردهاند.
- ↑ در قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران مورد تاييد امام خميني (مد ظله) و مسلمين در اصل ۴۵ در مورد انفال و مصرف آن چنين ميخوانيم:
«انفال و ثروتهاي عمومي از قبيل زمينهاي موات، يا رها شده، معادن، درياها، درياچهها، رودخانهها و ساير آبهاي عمومي، كوهها، درهها، جنگلها، نيزارها، بيشههاي طبيعي، مراتعي كه حريم نيست، ارث بدون وارث، و اموال مجهول المالك و اموال عمومي كه از غاصبين مسترد ميشود، در اختيار حكومت اسلامي است تا بر طبق مصالح عامه نسبت به آنها عمل نمايد». - ↑ كه مال همهي مسلمين از مجاهدان و غير مجاهدان است و بايد به مصرف منافع عمومي برسد (لمعه كتاب الجهاد).
- ↑ جواهر الكلام ج ۲۱ از صفحه ۱۸۶ تا ۲۰۳- مرحوم شهيد در شرح لمعه گويد: اقوي اين است كه خمس بعد از جعائل اخراج گردد، شهيد اول در كتاب دروس خمس را بعد از جعائل و هزينهي حفظ قرار داده است (دروس كتاب الجهاد).
- ↑ شرح لمعه جلد اول كتاب الجهاد فصل سوم.
- ↑ در مورد «صفوا المال» به كتاب وسائل ج ۱۱ صفحه ۸۵ مراجعه شود.
- ↑ وسائل ج ۱۱ ص ۸۸.
- ↑ چنانكه آيهي ۶ سوره حشر بر اين مطلب دلالت دارد.
- ↑ دربارهي انفال و فييء ومصرف آنها به اصول كافي ۵۳۸: ۱ به بعد مراجعه شود.
- ↑ اينكه قبلا «فييء» را جزء منابع درآمد بيتالمال شمرديم از اين نظر بود كه بيتالمال را به معني عام گرفتيم ولي از نظر فقهي فيئي از منابع درآمد بيتالمال نيست.
- ↑ فدك (سيد محسن قزويني) ص ۳۳.
- ↑ الميزان ج ۹ ص ۲۵۲ بنقل از مفردات راغب.
- ↑ درقرآن در مورد وجوب جزيه در آيه ۲۹ سورهي توبه تصريح شده است كه بايد اهل كتاب جزيه را بدست خود با ميل و خضوع بپردازند (حتي يعطوا الجزيه عن يدوهم صاغرون).
- ↑ كه دراين صورت يك نوع خراج خواهد بود، بايد توجه داشت كه اگر جزيه به صورت سرانه وضع شود، ديگر نميتوان آنرا بر زمينهاي آنها وضع كرد و اگر بر زمينهاي آنها وضع شد ديگر جايز نيست سرانه وضع گردد (وسائل الشيعه ج ۱۱ ص ۱۱۴).
- ↑ شرايع كتاب الجهاد.
- ↑ وسائل الشيعه ج ۱۱ ص ۱۱۶.
- ↑ اراضي خراجيه زمينهايي هستند كه مسلمين آنها را يا با قهر و غلبه و يا از روي مصالحه از دست كفار در آوردهاند، مشروط به اينكه آن زمينهاي در حين فتح، آباد بوده و اين فتح به اذن امام باشد مانند زمينهاي خيبر و زمينهاي عراق و شامات و مصر و آفريقا و قسمت مهمي از زمينهاي ايران.
- ↑ چنانكه توجه به اين جنبهها در عهدنامهي مالك اشتر در نهجالبلاغه آمده است.
- ↑ سيرهي ابن هشام ط مصر ج ۲ ص ۲۴۱.
- ↑ الاموال ابوعبيد ص ۶۴ -۶۳.
- ↑ هر گاه قرارداد بر عين محصول بسته ميشد آن را «مقاسمه» ميگفتند و اگر بر مقداري از پول محصول بسته ميشد آنرا خراج ميناميدند (منهاج البراعه خوئي ج ۲۰ ص ۱۴۸).
- ↑ كتاب الخراج ابويوسف ص ۴۵.
- ↑ مستدرك قبل ص ۵۰ -۴۸.
- ↑ در حقيقت اين راي علي (ع) براي آن بود كه خراج آن اراضي يك درآمد دائمي براي مسلمين باشد، و از طرفي صاحبان سابق آن زمنيها به وضع كشاورزي و آباد كردن آن اراضي آشناتر بودند، و چه بسا اگر آن اراضي در دست مسلمين كه كاملا به امور كشاورزي وارد نبودند، قرار ميگرفت، نابود و يا كم بهره ميشد، از اينرو علي (ع) راي فوق را پيشنهاد كرد كه مورد موافقت عمر واقع شد.
- ↑ تاريخ يعقوبي ج ۲ ص ۱۵۲.
- ↑ جريب مساحتي از زمين معادل ده هزار متر مربع است، درهم عبارت از وزن ۱۲/۶ نخود نقره است، فقيز: عبارتست از پيمانهاي كه گنجايش آن معادل ۱۲ صاع (هر صاعي سه كيلو) است (فرهنگ عميد).
- ↑ استيعاب ۳ ص ۸۹- اسدالغابه ج ۳ ص ۳۷۱.
- ↑ الغدير ج ۸ ص ۲۸۶.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ نهجالبلاغه خطبه ۳.
- ↑ اين روش كه از آن امروز به «تصفيه» تعبير ميشود، از اموري است كه در برنامهي حكومت مردان خدا از همه چيز بيشتر اولويت دارد.
- ↑ نهجالبلاغه خطبه ۱۶ (نخستين خطبه علي (ع) پس از بيعت در مدينه).
- ↑ خلاف ط جديد ج ۲ ص ۳۴۴.
- ↑ جواهر الكلام ج ۱۶.
- ↑ بحارالانوار ج ۴۱ ص ۱۰۶ حديث ۹.
- ↑ اين شعر، از عمرو بن عدي است، كه علي (ع) در اينجا آن را تمثيل آورده و منظورش اين است كه بايد بيتالمال مسكين را در جاي خود قرار داد، و نبايد تبعيض قائل شد (تاج العروس ج ۱۰ ص ۷۸- جنو).
- ↑ عاصم بن كليب الحر بن عن ابيه قال شهدت عليا عليهالسلام و قد جاء مال من الحبل، فقام و قمنامعه و جاء الناس يزدحمون فاخذ حبالا فوصلها بيده و عقد بعضها الي بعض، ثم ادارها حول المال و قال «لا احل لاحد ان يجاوز هذا الحبل قال فقعد الناس كلهم من وراء الحبل، و دخل هو فقال: اين رووس الاسباع «و كانت الكوفه يومئذ اسباعا» فجعلوا يحملون هذا الجوالق الي هذا، و هذا الي هذا حتي استوت القسمه سبعه اجزاء و وجد مع المتاع رغيف فقال: اكسروه سبع كسر وضعوا علي كل جزء كسره ثم قال:
هذا جناي و خياره فيه اذ كل جان يده الي فيه ثما فرغ عليها و رفعها الي رووس الاسباع، فجعل كل واحد منهم يدعو قومه فيعملون الجوالق (بحارالانوار ج ۱ ص ۱۳۶). - ↑ لمعه كتاب الجهاد ج ۱ ص ۱۹۱.
- ↑ اين سئوال در اينجا مطرح ميشود كه اگر تقسيم بيتالمال بطور مساوي لازم باشد در اين صورت فرق اسلام و سيستم اقتصاد كمونيست چيست؟
پاسخ اينكه:
در سيستم كمونيسم ادعا ميشود كه همهي اموال براي عموم است، و اصولا مالكيت شخصي در اين سيستم نيست، ولي در اسلام «بيتالمال» براي عموم است كه بطور مساوي بايد تقسيم گردد نه همهي اموال، در صدر اسلام نوع مردم به جهاد ميپرداختند و فرصت كسب و كار براي آنها نبود و زندگيشان از بيتالمال اداره ميشد، آنگاه بيتالمال بين آنها بطور مساوي تقسيم ميگرديد و اين يك مرحلهي استثنائي بوده، اما كساني كه به كار و كسب ميپردازند آزاد بودند، كه نتيجه كارشان را بگيرند، و در اين راه بعضي بيشتر گيرشان ميآمد و بعضي كمتر، و همانگونه كه در فصل قبل گفتيم، بيتالمال مصارف مخصوص و مشخصي دارد و براي تامين نيازها، تشريع شده است، با توجه به اين مطلب فرق اساسي و روشن بين آن و سيستم اقتصادي كمونيسم وجود دارد. - ↑ ابوجعفر اسكافي بغدادي يكي از دانشمندان علم كلام از معتزله است، او داراي كتابهاي متعددي است، و اهل نظر بوده و با دانشمندان مناظراتي داشته است، تاريخ فوت او را سال ۲۴۰ ذكر كردهاند (تاريخ خطيب ج ۵ صفحه ۴۱۶).
- ↑ عبيدالله بن ابي رافع از ياران محبوب و خاص و از كاتبان علي (ع) بود، پدر او زمان رسول خدا، از مسلمانان راستين بود و در جنگها شركت كرد و بعد از پيامبر (ص) به علي (ع) پيوست و از شيعيان برجسته علي (ع) به شمار ميرفت، در مورد وثاقت و درستي عبيدالله همين بس كه علي (ع) او را كاتب و نگهبان بيتالمال قرار داد (تنقيح المقال ج ۲ ص ۲۳۸).
- ↑ شرح نهجالبلاغه ابن ابيالحديد ج ۷ ص ۳۸ -۳۵.
- ↑ عمر نيز در زمان خلافت خود در تقسيم بيتالمال، تبعيض قائل ميشد (شرح نهجالبلاغه ابن ابيالحديد ج ۸ ص ۱۱۱).
- ↑ نهجالبلاغه كلام ۱۵.
- ↑ ابن ابيالحديد گويد: تفسير جمله آخر اين است: هر گاه تدبير امور بر اساس عدالت، موجب تنگي و عجز براي حاكم شود، تدبير امور بر اساس ظلم براي او تنگتر است زيرا ظالم، در مظان آنست كه از ستمش جلوگيري گردد (شرح ابن ابيالحديد ج ۱ ص ۲۷۰).
- ↑ و به تعبير روز حق السكوت به آنها بدهيد.
- ↑ شرح لغات:
لا اطوار به: يعني به گرد آن نميگردم، و به آن نزديك نميشوم.
ما سمر سمير: يعني تا زماني كه شب نشينان شب نشيني ميكنند، كنايه از اينكه تا دنيا باقي است.
خدين: يعني دوست. - ↑ پاسكال مهندس و طبيعي دان و فيلسوف و نويسنده فرانسه در روز ۱۹ ژوئن ۱۶۲۲ در كلرمون فرانسه ديده به جهان گشود، در ۱۸ سالگي (۱۶۴۱) ماشين حساب را اختراع كرد و در ۳۱ سالگي با «فرما» رياضي دان بزرگ، حساب احتمالات را كه امروز در فيزيك اهميت خاص دارد به وجود آورد، پاسكال ميگفت: در كنار وجود من گردابي است، شما اين گرداب را نميبيند و من هر چه ميخواهم از آنجا به دست ميآوردم و به اين ترتيب مسائل بزرگ را حل ميكنم، پاسكال در سال ۱۶۶۱ در سي و نه سالگي جهان را بدرود گفت. (دائره المعارف فرهنگ و هنر صفحه ۱۱۱۶).
- ↑ الامام علي ج ۲ ص ۴۶۰.
- ↑ ان اميرالمومنين (ع) كتب الي عماله: ادقوا اقلامكم و قاربوا بين سطوركم و احذفوا عن فضولكم و اقصد المعاني و اياكم و الا كثار فان اموال المسلمين لا تحتمل الضرر (بحار ط جديد ج ۴۱ ص ۱۰۵).
- ↑ اني اقيم بالله قسما صدقا، لين بلغني انك خنت من فيئي المسلمين شيئا صغيرا او كبيرا الاشدن عليك شده تدعك قليل الوقر ثقيل الظهر ضئيل الامر و السلام (نهجالبلاغه نامه ۲۰- صبحي صالح ص ۳۷۷).
- ↑ اين شخص چنانكه در شرحها از جمله در شرح ابن ابيالحديد (ج ۱۱ ص ۱۴۷) آمده اشعث بن قيس بود، اشعث از افراد پست و منافق و از دشمنان پر كينهي علي (ع) بود، در جنگ صفين و در جريان «حكمين» بزرگترين خيانتها را به علي (ع) كرد. باعث جنگ نهروان شد، تا آنجا ابن ابيالحديد در شرح نهجالبلاغه گويد: هر فتنه و فسادي در زمان خلافت علي (ع) پيش ميآمد از طرف اشعث بود، او كسي است كه در كوفه در بام خانهاش مغازهاي ساخته بود كه در اوقات نماز هر گاه صداي اذان را از مسجد بزرگ كوفه ميشنيد بالاي ماذنه ميرفت و با صداي بلند به علي (ع) خطاب كرده و ميگفت: اي مرد! تو بسيار دروغگو و ساحري، امام صادق (ع) فرمود: اشعث در خون علي (ع) شركت كرد و دخترش جعده، حسن بن علي (ع) را مسموم ساخت، و پسرش محمد اشعث در خون حسين دخالت نمود (سفينه البحار ج ۱ ص ۷۰۲). ابن ابيالحديد در شرح نهجالبلاغه (ج ۱۱ ص ۲۴۷) ميگويد: اينكه علي (ع) هديهي او را قبول نكرد چون ميدانست كه او از اين راه ميخواست سوء استفاده كند و گرنه پيامبر (ص) هديه قبول ميكرد و خود علي (ع) هديهي جماعتي از اصحاب خود را قبول ميكرد.
اشعث از قبيلهي كنده به سال دهم هجرت به اسلام گرويد و سال چهلم، چهل روز پس از شهادت علي (ع) از دنيا رفت. - ↑ شرح واژهها:
سعدان: گياه خارداري است كه شتران آن را ميچرند.
مسهدا: شب را بيدار ماندن.
حطام: چيزهاي زودگذر دنيا.
بلي: نابودي.
قفول: بازگشت و رجوع.
ثري: خاك.
املق: در شدت فقر.
استماحني: از من خواهش بخشش كرد.
عظلم: وسمه (چيزي كه به چشم ميكشند).
اسغيت اليه: گوش خود را به سوي او نمودم.
ثكلتك الثواكل: سوگ كنندگان در سوگ تو بنشينند (اين جمله در ميان عرب كنايه از اين است كه تو فرزند برومندي نيستي).
مفلوقه: ظرف پيچيده شده و سربسته.
معجون: حلوا.
ريق حيه اوقيها: آب دهان و ياقي مار، مقصود علي (ع) اين است كه من آن قدر از اين كراهت داشتم كه گويا آن حلوا زهر مار بوده.
هبلتك الهيول: زنان در سوگ بنشينند (اين جمله مرادف ثكلتك الثواكل است).
تهجر: يعني آيا هذيان ميگوئي، كسي كه كلمات بيمعني بگويد و مصروع باشد. - ↑ سوره هود آيه ۲۷.
- ↑ سوره المومنون آيه ۳۳.
- ↑ خطبه ۳.
- ↑ مقدمه ابن خلدون ترجمه محمد پروين گنابادي ج ۱ ص ۲۶۸ -۲۶۷.
- ↑ ترجمه و اقتباس از كتاب شبهات حول الاسلام ص ۱۶۲.
- ↑ برهان قرآن ص ۲۰۰.
- ↑ ظاهرا روغن سياه نفت است.
- ↑ فانيد يا پانيد نوعي حلواي سفيد يا قندي است.
- ↑ اين صورت ماليات شهرهاي معروف بوده و صورت تفصيلي آن در كتاب (تاريخ تمدن اسلام) ص ۲۶۶- ص ۲۶۴ دوره كامل جلد دوم مضبوط است.
- ↑ تاريخ تمدن اسلام، جرجي زيدان دوره كامل جلد ۲ ص ۲۷۳- ص ۲۷۱.
- ↑ ج ۱- تاريخ جرجي زيدان ص ۸۱ تتمه المنتهي ص ۲۲۹.
- ↑ مروج الذهب ج ۳ ص ۳۰۸ و تاريخ تمدن جرجي زيدان ج ۲ ص ۴۲.
- ↑ تفسير طنطاوي ج ۲۱ ص ۱۴۴ و تاريخ جرجي زيدان ج ۲ ص ۱۵۵.
- ↑ تفسير طنطاوي ج ۲۱ ص ۱۴۴.
- ↑ تفسير طنطاوي ج ۲۱ ص ۱۴۴ تاريخ تمدن جرجي زيدان ج ۱ ص ۷۸ و ج ۲ ص ۱۷.
- ↑ تاريخ تمدن جرجي زيدان ج ۵ ص ۱۳۸.
- ↑ تاريخ تمدن جرجي زيدان ج ۲ ص ۳۳.
- ↑ تاريخ تمدن جرجي زيدان ج ۲ ص ۴۵.
- ↑ تاريخ تمدن جرجي زيدان ج ۲ ص ۱۹۶.
- ↑ سوره آل عمران ۱۶۱: ۳.
- ↑ تفسير صافي ج ۱ ص ۳۱۰ در ذيل آيه ۱۶۱ سوره آل عمران.
- ↑ كامل ابن اثير ج ۲ ص ۱۸۳.
- ↑ تاريخ تمدن جرجي زيدان ج ۲ ص ۱۹۶.
- ↑ تاريخ تمدن جرجي زيدان ج ۵ ص ۹۷۳ -۹۷۴.
- ↑ تاريخ تمدن جرجي زيدان ج ۵ ص ۹۷۳ -۹۷۴.
- ↑ تاريخ تمدن جرجي زيدان ج ۵ ص ۱۴۷ -۱۴۴.
- ↑ تاريخ تمدن جرجي زيدان ج ۵ ص ۹۷۴ -۹۷۵.
- ↑ تاريخ تمدن جرجي زيدان ج ۵ ص ۱۴۳.
- ↑ تاريخ تمدن جرجي زيدان ج ۵ ص ۱۴۴ -۱۴۳.
- ↑ تاريخ تمدن جرجي زيدان ج ۵ ص ۱۴۴.
- ↑ تاريخ تمدن جرجي زيدان ج ۲ ص ۱۴۸ تا ۱۹۰ و تفسير طنطاوي ج ۲ ص ۱۶۶.
- ↑ تاريخ تمدن جرجي زيدان ج ۵ ص ۱۳۵ تفسير طنطاوي ج ۲۱ ص ۱۶۲.
- ↑ حياه الامام موسي ج ۲ ص ۱۶۰ -۱۵۹.
- ↑ تاريخ تمدن جرجيزيدان ج ۲ ص ۳۸۱ -۳۸۵ تفسير طنطاوي ج ۲ ص ۱۵۱.
- ↑ مقاتل الطالبين ص ۳۹۶ و سفينه البحار ج ۲ ص ۶۸۴.
- ↑ هادي عباسي برادر هارون الرشيد براي خوش گذراني خود آن قدر به آوازه خوان زمانش «ابراهيم وصلي» از بيتالمال داده كه پسر ابراهيم گويد: اگر هادي چند صباحي بيشتر عمر ميكرد، ما ديوارهاي خود را از طلا و نقره ميساختيم. (اغاني ط مصر ج ۵ ص ۱۶۰ و ج ۶ ص ۱۸۴) دربارهي هاورن مينويسند روزي در حال خنده از قصر همسرش زبيده بيرون ميآمد از علت خندهاش پرسيدند، گفت: در منزل زبيده خوابيده بودم، صداي سكهها مرا بيدار كرد، از مبلغ سكهها سوال كردم، گفتند: سيصد هزار است كه به عنوان بيتالمال از مصر آمده، همه آنها را به همسرم زبيده بخشيدم، وقت خروج شنيدم زبيده ميگفت: اين چه پول اندكي است كه هارون به من داده، من هرگز از او خيري نديدم. (البدايه و النهايه ج ۱۰ ص ۲۱۹)
هارون در يك ضيافت كه به عنوان ازدواج خود با زبيده تشكيل داد، ۵۵ ميليون درهم خرج كرد، او كنيزكي را به يكصدهزار دينار و ديگري را به ۳۶ هزار دينار خريداري كرد، اما دومي را فقط يك شب نگهداشت. او يكبار به طرب آمد و دستور داد سه ميليوم درهم بر سر حضار مجلس نثار كنند (تاريخ تمدن اسلام جرجي يزيد زيدان، ج ۵، ص ۱۶۲). - ↑ روزنامه جمهوري اسلامي.
- ↑ شرح نهجالبلاغه.
- ↑ شرح نهجالبلاغه فيض الاسلام ص ۵۰۲- ص ۴۹۸، بحي الصالح ص ۲۲۶ -۲۲۹.
- ↑ بحارالنوار ج ۱۰ چاپ قديم ص ۲۵ -۲۶.
- ↑ بحارالانوار جلد ۶ (طبع قديم) باب مكارم اخلاقه و جهل احواله.
- ↑ نهجالبلاغه فيض الاسلام صفحهي ۶۶۲.
- ↑ شرح نهجالبلاغه فيض الاسلام ص ۶۵۳، صبحي الصالح خطبه ۲۰۹ ص ۳۲۴.
- ↑ سورهي ۲ آيهي ۱۹۵.
- ↑ تاريخ تمدن جرجي زيدان ج ۵ ص ۸۹۰ -۸۸۹ دوره كامل.
- ↑ تاريخ مسعويد ج ۱ ص ۱۱۵.
- ↑ تاريخ تمدن ج ۵ ص ۳۲.
- ↑ تاريخ تمدن ج ۲ ص ۱۶۶.
- ↑ تاريخ تمدن ج ۵ ص ۱۶۲.
- ↑ تاريخ تمدن جرجي زيدان ج ۵ ص ۱۶۲.
- ↑ تفسير طنطاوي ج ۲۱ ص ۱۴۵.
- ↑ تفسير طنطاوي ج ۲۱ ص ۱۵۴.
- ↑ تاريخ تمدن اسلام (دوره كامل) ج ۴ ص ۷۴۷ -۷۴۸.
- ↑ تتمه المنتهي ص ۲۳۹ نقل از (اغاني).
- ↑ تاريخ تمدن جرجي زيدان ج ۵ ص ۱۶۳.
- ↑ الاغاني ج ۱۵.
- ↑ تاريخ طبري ج ۱۱ ص ۱۳۳۳ -۱۳۳۲.
- ↑ تاريخ تمدن ج ۵ ص ۱۶۳.
- ↑ تاريخ تمدن جرجي زيدان ج ۵ ص ۲.
- ↑ تاريخ تمدن جرجي زيدان ج ۵ ص ۳۲.
- ↑ تاريخ تمدن جرجي زيدان ج ۵ ص ۳۶.
- ↑ تاريخ تمدن ج ۵ ص ۱۷۸.
- ↑ تاريخ تمدن جرجي زيدان ج ۵ ص ۱۷۹ -۱۷۸.
- ↑ تفسير طنطاوي ج ۲۱ ص ۱۸۰.
- ↑ هديه الاحباب ص ۲۱۶.
- ↑ الامام علي ج ۱۱۹ چاپ.
- ↑ تاريخ تمدن جرجي زيدان ج ۵ ص ۴۷.
- ↑ تاريخ تمدن اسلام جرجي زيدان (دوره كامل مترجم) ج ۳ ص ۴۸۴.
- ↑ اعلام الناس بما وقع للبرامكه مع بني العباس ص ۲۰۲ چاپ مصر.
- ↑ اعلام الناس ص ۱۰۷ -۱۰۸.
- ↑ وسائل الشيعه ج ۱۲ ص ۸۷ حديث ۴ باب ۱۶.
- ↑ وسائل الشيعه ج ۱۲ ص ۸۷ حديث ۵ باب ۱۶.







