کتابخانه:انفال و آثار آن در اسلام
| 200px | |
| نویسنده | مهدی صانعی |
|---|---|
| زبان | فارسی |
| ناشر | موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان |
| محل انتشارات | قم |
| تاریخ نشر | ۱۳۸۷ |
محتویات
- ۱ پیشگفتار
- ۲ فصل اوّل کلّیاتی درباره انفال
- ۳ فصل دوم أنفال از نظر فقه شیعه
- ۴ فصل سوم انفال از نظر اهل سنّت
- ۵ فصل چهارم انفال در عصر پیامبر اکرم(ص)
- ۶ فصل پنجم انفال در زمان خلفا
- ۷ فصل ششم چگونگی مصرف انفال و تقسیم عطایا در زمان رسول الله(ص) و خلفای اربعه
پیشگفتار
سپاس بی نهایت و ستایش بیحدّ، خدای را -عزّشأنه- که آدمی را به نیروی خِرَد بر دیگر موجودات برتری بخشید و او را مورد لطف و نوال بیپایان خویش قرار داد.
و درود و رحمت بیشمار، بر پیشروان راه سعادت و راهبران کاروان بشریت و پرچمداران فضیلت و عدالت؛ همان مردانی که برای خدا به پا خاستند، تا بشر را به دستورهایش - چه واجب و چه نفل - آشناسازند.
بویژه بر کاروانسالار رسالت و بنیانگذار کاخ شرافت و حرّیت؛ آن پیامبر راستین و پیشوای عظیمالشأنی که واپسین پیامبران است و دین او اکمل ادیان.
درود پیوسته و سلام همیشگی بر جانشینان پاک نهاد و پاک کردار وی؛ جانشینان معصومی که جز راه حقّ، راه دیگری را نپیمودند و دایماً رضای او را در نظر داشتند.
یا أهلَ بیتِ رسُولِاللّهِ حُبُّکُم
فَرض مِنَاللّه فِیالقُرآنِ أنزَلَهُ
کفاکُممِن عَظیمِالقَدرِ إنَّکُم
مَن لَم یُصلّ عَلَیکُم لاصَلاة لَهُ[۱]
رحمت حق بر اصحاب و یاران حضرت ختمی مآب و پیروان شایسته آن جناب باد که راه صدق و وفا را در پیش گرفتند و از حق و حقیقت سر برنتافتند.
لازم مینماید در طلیعه گفتار و آغاز کلام درباره انگیزه نوشتن این کتاب و چگونگی تدوین آن، سخنی گفته شود:
این مجموعه که تحت عنوان «انفال و آثار آن در اسلام» نگارش یافته، به لحاظ آن که از جنبه اقتصادی دارای اهمیّتی ویژه است و چنان مینماید که در نظام اسلامی، از مباحث مهم به حساب میآید، مخصوصاً در این عصر که بسیاری از امور بر محور اقتصاد دور میزند، و با توجه به نقش بسزایی که در اجتماعات و تمدّن و معنویّات بشر و استقلال فرهنگی و سیاسی ایفا میکند، از اهمّ امور و یکی از ارکان اساسی فقه اسلامی است، و لازم است هرچه بیشتر مورد بحث و دقت نظر قرار گیرد، تا مطابق مقتضیات هر عصر، مزایا و دقایق آن، بهگونهای شایسته، آشکار گردد و مورد استفاده قرار گیرد.
اصولاً مقرّرات و مبانی احکام اسلامی به سان مواد اولیهای است که ضروری مینماید بسته به مقتضیات هر عصر و زمان، با اسلوبی متناسب و سَبْکی دلپذیر، به صورتها و شیوههای مختلف، به دور از هرگونه آلایش و پیرایش، در معرض افکار و انظار پژوهندگان و خواستاران واقع شود.
این مباحث همچون مُشک و مادّه خوشبوی پاکیزه و خالصی است که اگر در ظرفی سربسته و محلی دور از دسترس باشد، کسی از آن بهرهمند نمیشود، و لازم است بروفق مقتضیات و به حسب رویدادها، در هر موقعیّت مناسب، در دسترس خواستارانش گذاشته شود، تا هرکس نصیب خود را از آن برگیرد و بهرهمند گردد. هر اندازه و باهر طریق بیشتر در اختیار مردم و مورد تحقیق قرار گیرد، ارج و اهمیّت آن بیشتر آشکار میشود.
أعِد ذکرَ نُعمانَ لنا إنّ ذکرَهُ
هُوَالمِسکُ ماکرّرتَهُ یتضوّعُ[۲]
قدرت شگرف جوابگویی فقهاسلامی به مسائل جدید و پویایی آن در هر دوره و زمان، موضوعی است که اعجاب جهانیان را برانگیخته است. تنها در زمان ما مسائل جدید و نوظهور پدید نیامده، بلکه از آغاز بعثت پیامبر(ص) تا قرن هفتم، که دوران شکوفایی و گسترش فرهنگ و تمدّن اسلامی بود و هر روز مسائل جدیدی بروز میکرد، فقه اسلامی بدون استمداد از هیچ منبعی نقش خطیر خود را در پاسخگویی به نیازمندیها ایفا میکرد.
بر اثر انعطافپذیری و پویندگی مبانی فقهی بود که مسلمانان وادار میشدند به تکاپو و تلاش بپردازند و پیوسته برمعلومات خود بیفزایند و در راه ترقّی و تعالی، گامهای مؤثری بردارند واز جمود و کوتهفکری به دور باشند و جهانیان را به سوی دانش و کمال سوق دهند و مشعل علم را فرا راه آنان برافروزند.
آری مسلمانان بودند که مردمان را از ظلمت جهل و بیخبری نجات دادند و آنان را با علم آشناساختند و راه تحقیق را به روی ایشان گشودند.
اروپاییان اعتراف کردهاند: «اگر مسلمین در صحنه تاریخ ظاهر نشده بودند، نهضت علمی اروپا، قرنها عقب میافتاد و معلوم نبود که دانش و تمدّن بشر به چه سرنوشتی دچار میشد. رهبری علمی و فکری مسلمین بود که قرنها طول کشید و منشأ بیداری و نهضت علمی غربیان گردید...»[۳].
این امور بر اثر پویندگی و مترقّی بودن مبانی دستورهای اسلام ممکن شد. قدرت پاسخگویی فقه اسلام به مسائل نوظهور بهگونهای است که قواعد و اصولِ کلی آن رسا و کافی است؛ از قبیل: قاعده لاضرر، ید، اصالةالصحة، اصالةالطهارة، اصالةالحلیّة، اصل احتیاط، اصل برائت، اصل استصحاب و اصل تخییر و تعبیرات جامعی مانند: «وَأعِدّوا لَهُم مااستطعتُم من قوّة...»[۴]، «لاَتأ کُلُوا أموالَکُم بَینَکُم باِلباطِلِ...»[۵]، «ولَن یَجعَلاللّهُ لِلْکافرینَ علَیالمُؤمنینَ سَبیلاً».[۶] نظایر اینها برای استنباط مسائل تازه کافی است، و فقیه آن کلیّات را بر فروع و جزئیات فراوانی میتواند منطبق سازد و حکم هر موضوع نوظهور را معیّن کند.
از پیامبر(ص) نقل شده است: «أُعطیتُ جوامعالکلم»[۷] و نیز از اهل البیت(ع) روایت شده است: «علینا إلقاءُ الأُصول و علیکم أن تُفرّعوا»[۸].
نظام قانونگذاری اسلام را میتوان به خودروی تشبیه کرد که دارای قطعات مقاوم و مستحکمی است، بهگونهای که در هر سرزمین - خواه سنگلاخ، خواه هموار، خواه کوهستانی، خواه خاکی و خواه جادّه کویری - میتواند به حرکت خود ادامه دهد.
دانشمند و محقّق امریکایی و استاد فلسفه دانشگاه هاروارد، پروفسور «هوکینگ» (Hocking) در کتاب خود، روح سیاست جهانی که در سال ۱۹۳۲ به چاپ رسید، پس از آن که بحث مبسوطی راجعبه اصول و مبادی فقه اسلامی و مذاهب فقهیِ معروف ایراد میکند، این مطلب را یادآوری مینماید: «راهپیشرفت کشورهای اسلامی این نیست که از نظامها و ارزشهای غربی تقلید کنند و آن را در زندگی خود به کار بندند. عدّهای میپرسند آیا در اسلام این نیرو وجود دارد که افکار جدیدی تولید کند و قوانین و دستورهای ممتاز مستقلی مطابق با نیازمندیهای روز به بشر عرضه بدارد که کاملاً با احتیاجات و مقتضیات زندگی جدید موافق باشد. پاسخ این است که در نظام اسلامی نه تنها هر نوع استعداد و آمادگی برای نموّ و شکوفایی و تکامل وجود دارد، بلکه قابلیّت اساسی دگرگونی قوانین اسلامی از بسیاری از نظامهای قانونی دیگر بیشتر است. مشکل کشورهای اسلامی این نیست که در آیین اسلام ابزار پیشرفت و نهضت وجود ندارد، بلکه مشکل این است که در این کشورها تمایل و اراده لازم برای استفاده از وسائل شکوفایی و جنبش به چشم نمیخورد! فکر میکنم حقیقت را بیان کرده باشم، اگر اینگونه نظر بدهم که شریعت اسلام بهطور کامل تمام مقدماتی را که لازمه یک نهضت است، دارا میباشد»[۹].
غیر از «هوکینگ» عدّهای دیگر از حقوقدانان و دانشمندان غربی به عظمت، پویایی، جامعیّت و قابل انعطاف بودن فقهاسلامی اعتراف کرده اند[۱۰].
باعث تأسّف و افسوس است که در اغلب کشورهای اسلامی غبار فراموشی بر چهره تابناک اسلام نشسته، حقیقت اسلام ناب محمّدی(ص) پوشیده و مکتوم مانده است، و مسلمانان به واقعیّات این آیین گرانمایه پینبرده و راهی را که ترسیم نمودهاست، نمیپیمایند؛ لذا از اهدافی که اسلام در نظر داشته، فرسنگها فاصله دارند[۱۱].
امیرمؤمنان فرمود: «شما درباره بلاد (سرزمین های) خداوند و بندگانش پروا داشته باشید، زیرا حتّی از سرزمینها و دامها باز خواست می شود. فرمانبردار خدا باشید و نافرمانی او را نکنید».[۱۲]
این امر علل فراوانی دارد که ما اکنون درصدد بیان آن نیستیم. بهطور اجمال میگوییم: مسلمانان قبل از حمله مغول کاملاً به دستورهای اسلام آشنا بودند و به آن عمل مینمودند، و تحت رهبری زمامداران و پیشوایان متدیّن در صراط مستقیم گام برمیداشتند و موانع سیاسی یا دخالت خارجی در کار نبود؛ بدین جهت در تمام شؤون به پیشرفتهای مهمّی نایل آمدند و قرین رفاه و آسایش بودند. در فنون و انواع دانشها سرآمد مردم آن روزگاران محسوب میشدند. دانشمندان بزرگی، مانند: شیخ مفید، شیخ طوسی، محمّدبن زکریای رازی، خوارزمی، ابنسینا، خواجهنصیرالدّین طوسی، فارابی و عمر خیّام نیشابوری، در رشتههای مختلف علوم بروز نمودند، که همه ملل، در همه اعصار ریزهخوار خوان احسان مادی و معنوی ایشان بودند.
پس از هجوم و حمله مغول و تیمور به ایران و سایر کشورهای اسلامی اکثر مردم تارومار گردیده، ذخایر علمی و معنوی آنان بر باد رفت، و خسارتهای جبرانناپذیری را - که عقل از تصوّر و ادراک آن عاجز است - متحمّل شدند[۱۳]. مدتهای مدید مردم مسلمان در اضطراب و نگرانی به سر میبردند. و هنوز نفس راحتی نکشیده بودند و مصایب و بلاهای جانگدازشان برطرف نشده بود که به بلای دیگر مانند فتنه مغول بلکه بالاتر از آن دچار گردیدند، و آن این بود که راه غربیان به دیار اسلامی گشوده شد و بر منابع ثروت این ممالک اطّلاع یافتند[۱۴].
زمامداران غرب تا توانستند نفوذ خود را در کشورهای اسلامی توسعه دادند و به شیوههای مختلف در تضعیف مبانی دینی مسلمانان کوشیدند. چون میدانستند اسلام دین کامل و حرّیت و رشادت و آخرین برنامه مترقّی بشر است و نیز میدانستند اگر مردم به حقایق دین مقدّس اسلام پیببرند و بدان عمل کنند، استثمار و استعمارشان محال خواهد بود؛ لذا بهوسیله عمّال و ایادی خویش تا اندازهای که ممکن بود، با اسلام بهدشمنی پرداخته، در فرهنگ و اقتصاد ملل اسلامی دخالت نمودند[۱۵]. آنها در واژگون جلوه دادن حقایق اسلامی از هیچگونه تلاش و فعالیّتی خودداری ننمودند و تبلیغ کردند مسلمان باید بهفکر عالم آخرت باشد، چون دنیا محل گذر است! هر اجحاف و ستمی را باید تحمّل کرد و کار را به امام زمان سپرد. شخص متدیّن واقعی، منزوی است و در برابر امور اجتماعی مسؤولیتی ندارد....
بدین طریق مردم مسلمان را به اموری که با واقعیت اسلام تضاد داشت و منافع خودشان را تأمین مینمود، سرگرم کردند. آنها میگفتند: «حج» یک فریضه عبادی است و برای راز و نیاز با پروردگار و ارتباط بین بنده و خداوند تشریع شده و ربطی به جهات سیاسی و امور اجتماعی مسلمانان ندارد.
اینان به خوبی از ثمرات فراگیر حج آگاهند و بارها آیه شریفه «لِیشْهَدوا مَنافِعَ لَهُم[۱۶]» و «جَعَلَ اللَّهُ الْکَعْبَةَ البَیْتَ الحَرامَ قیاماً لِلنّاسِ...[۱۷]» و امثال آن را خوانده و تفسیر آنها را بخوبی میدانند؛ امّا منافع مادی و جاهطلبی آنان سبب شدهاست حقایق را بپوشانند.
زمامداران و پیشوایانِ خود باخته تحت تأثیر سلطه استعمارگران قرار گرفته و هیچگونه عکسالعملی در مقابل دسیسهها و نقشههای آنان نشان نمیدادند. به جای اینکه طرحهای سازنده را از غرب اقتباس کنند و مردم را از دامها و نیرنگهایی که استثمارکنندگان طرح کردهاند، برحذر دارند، خواسته استعمارگران را عملی مینمودند.
از زمانیکه کلاویژوها[۱۸] و اراگونها[۱۹] بهعنوان نمایندگان سیاسی و بنژامین دوتودلها[۲۰] و ادوارد کونوکها[۲۱] برای بررسی امور اقتصادی و بازرگانی بهایران و دیگر سرزمینهای اسلامی بنای رفت و آمد را گذاشتند و بر ثروتهای سرشار این سرزمینها آگاهی یافتند، به طرق گوناگون و بهانه های مختلف و در پوشش معاهدههای بازرگانی و سیاسی و اقتصادی و امثال آن ضربههای مهلک و قاطعی بر رشد و پیشرفت ملل وارد ساختند و موانع متعدّدی در راه ترقّی آنان ایجاد نمودند که ثمرات شومی در برداشت. به عنوان نمودگار در دوره صفویه، شعلهور شدن آتش جنگهای عثمانی و ایران و اشاعه خرافات و تحجّر فکری را میتوان از آن نتایج شوم دانست. همچنین در دورههای بعد، هرج و مرج و فقر و بهوجود آوردن اعتیاد و تأسیس فرقههای جدید مذهبی و ظهور دینسازان که از طرف مغربزمین به آنها وحی میشد و همه در یک زمان مأموریت یافته بودند[۲۲]، از نتایج ناگوار محسوب میشود.
اجرای این طرحها و نقشهها اختصاص به ادوار گذشته نداشته، بلکه در هر عصر و زمانی مطابق مقتضیات محیط به اَشکال و صور مختلف جلوهگر میشود و این بت عیار هر لحظه به شکلی در میآید.
مسلّم است در این زمان هم در بین مسلمانان دستهایی در کار است که آنان را از حقایق اسلام دور میگرداند، و با حربه زرق و برقهای مادّی و تمدّن ماشینی میخواهند فضیلت را نابود سازند و طبقه تحصیلکرده و روشنفکر را لاابالی و نسبت به اسلام بیعلاقه بار بیاورند.
از جمله نقشه هایی که[۲۳] استعمار برای مبارزه با اسلام در این دوران طرح کرده، زنده کردن تمدّنهای قدیمی (پیش از اسلام) است. این طرز فکری است که اروپاییها و امریکاییها با آب و رنگ مخصوص و در زمانی واحد در کشورهای ترکیه، مصر، سوریه، ایران و سایر کشورهای اسلامی به ترویج آن پرداخته بودند تا بدینوسیله پردههای ضخیم اوهام و خرافات را در برابر چشمها قرار داده و پرتو تمدّن اسلامی را در پشت آن مخفی سازند. اکنون نیز استعمار حیلهگر دست از بداندیشی و تجاوز برنداشته است. او همان حیلهگر رسوایی است که مطابق زمان نمیخواهد از خارج مرزها مسلمانان را مورد حمله قرار دهد و در چهره دشمن با آنان روبهرو شود. عادت او بر این است که در بین مردم نفوذ پیدا کند و حملات خود را از داخل مرزها آغاز کند و به جنگ پردازد و عدّهای از هم میهنان ما را بهاستخدام خود در آورده و از افرادی که با فرَق مسلمانان همزبان بوده و در میان آنان به سر میبرند، بهرهبرداری کند. بعضی از روزنامهنویسان و ادیبان ما که علمدار ادبیات مبتذل هستند، همچنین شخصیتّهای ناشایست و قلمهای مسموم و نشریات مزدور را - چه در داخل کشورهای اسلامی و چه در خارج - میتوان نام برد که خود را به استعمار فروخته، در راه ویران کردن مبانی اخلاقی و معنوی ما گام بر میدارند و با فتنهانگیزیها و فریبکاریها، جوانان را به سوی بیدینی و فساد کشانیدهاند. زمزمه تغییر خط و اینکه نویسندگی با حروف لاتین انجام شود، دام دیگری بود که از مدّتها پیش آن را گسترده و به آن وسیله میخواستند ارتباط مسلمانان را با ذخایر علمی گذشتگان و میراث ادبی ایشان قطع کنند و در نتیجه آداب و دستورهای اسلامی را از خاطرهها محو گردانند[۲۴].
بنابراین وظیفه روشنفکران و ارباب قلم و دانش است که ساکت ننشسته، اسرار و دقایق و حقّانیت دین اسلام را که یگانه راه نجات و ترقّی بشر است، آشکار و تبلیغ نمایند؛ باشد که ملّتهای مسلمان از نو تجدید حیات کنند و مجد و عظمت دیرین خود را بازیابند.
این کتاب درباره «انفال و آثار آن در اسلام» نوشته شده و روشن است این موضوع به لحاظ جنبههای اقتصادی که توجّه ملل امروزی را به خود جلب نموده، دارای اهمیّت بسزایی است. نویسنده به اندازه وسع و توانایی خویش این عنوان را مورد بحث قرار داده و امیدوار است مورد قبول پژوهندگان قرار گیرد و سودمند واقع شود.
بدونشک این نوشتار از خطا و نقص خالی نیست، زیرا گفته اند: الإنسانُ مَحلُ السَّهوِ والنِسیان. امید است خوانندگان محترم حقیر را از لغزشها و اشتباهاتی که در اثنای مطالعه میببینند، آگاه سازند.
فصل اوّل کلّیاتی درباره انفال
معنای لغویِ انفال
در قرآنمجید، در چند مورد، به کلمههایی که از واژه «نفل» مشتق شده است، برمیخوریم. سوره هشتم قرآن نیز «انفال» نامگذاری شده و در ابتدای آن، آمده است: «یَسئلُونَک عَنالأنفالِ، قُلِالأنفال لِلّهِ وللّرسُولِ...» و در سوره اسرا(۱۷) میخوانیم: «ومِنَ اللَیل فَتَهَجّد بِهِ نافلةً»[۲۵]. همچنین در سوره انبیا(۲۱) آمده است: «وَ وَهَبنالَهُ اسحاقَ وَ یعقُوبَ نافلةً و کُلاًّ جَعَلنا صالِحینَ»[۲۶].
فقها در کتابهای استدلالی فقهی، مبحثی را به موضوع «انفال» اختصاص داده و درباره آن به بحث و بررسی پرداختهاند. در اخبار هم در موارد فراوانی، از «نَفل» و «أنفال» سخن به میان آمده و احکامی بر آن مترتب شدهاست؛ مثلاً اسحاق بن عمّار میگوید: «سَألتُ ابا عبداللّه(ع) عَنِالأنفالِ...»[۲۷]. و محمّدبن مسلم روایت کردهاست: از حضرت باقر(ع) شنیدم که فرمود: «اَلأنفالُ هُوَالنَّفلُ...»[۲۸].
آنچه ذکر شد، نمونهای از کاربرد گسترده این واژه و مشتقات آن، در کتاب و سنّت بود. در این جا «نفل» و «أنفال» را از نظر لغت بررسی میکنیم و سپس بهبیان معنای اصطلاحی آن در کتاب و سنّت و شرع، و نیز وجه تناسب بین آن معانی و معنای لغوی میپردازیم:
در منابع معتبر لغت آمده است: «نَفَل» به معنای غنیمت و بخشش، و جمع آن، «أنفال و نِفال» است. «نَفَلَ، نَفّلَ و أنفلَ» یعنی غنیمت را به او داد. در برخی موارد، تنفیل به معنای برتریدادن و جایز شمردن تصرّف در غنیمت، برای دیگران میآید.[۲۹] تنفیلِ امام، یعنی وی غنیمتی را که سربازان بهدست آوردهاند، در اختیارشان قرار دهد. در قرآن کریم انفال به معنای غنایم آمده است.
ابومنصور میگوید: «نفل و نافله آن است که زاید بر اصل باشد، و بر هر بخششِ تبرّعی و صدقه و عمل خیر، نافله اطلاق میشود».
ابوسعید میگوید: «تنفیل به معنای تفضیل و نَفَل به معنای غنیمت است، و نَفْلَ - که گاهی نیز متحرّک [نَفَل] تلفظ میشود - به معنای زیادی میباشد.
نوه را [در زبان عرب] نافله میگویند؛ زیرا فرزند، اصل است و نوه، فرع. و در برخی موارد، نَفل به معنای نفی، و انتفال به معنای اعتذار به کار میرود.
بهسهشب پس از سه شبِ اول هرماه «نُفَل» میگویند؛ زیرا سه شبِ اول، که «غُرَر» نامیده میشود، اصل و سهشبِ بعدی که به آن اضافه شده، فرع است. «نوفلیه» زینتی است که زنان بادیهنشین آن را بر سر میگذارند».
از راغب اصفهانی نقل است: «نفل و غنیمت، هر دو به یک معنا است و فرقشان اعتباری است؛ بدین معنا که اگر مالی به سبب دست یافتن و پیروز شدن به دست آید، غنیمت نامیده میشود، و هرگاه بدون وجوب و استحقاق، و با بخشش از طرف خداوند برای کسی حاصل شود، نفل نامیده میشود.
عدهای از لحاظ عموم و خصوص، بین آن دو فرق گذاشتهاند؛ یعنی بهمالی که بهعنوان بهره بهدست آید، غنیمت گفتهاند، چه از روی استحقاق، تملک گردد و چه بدون استحقاق، و خواه به رنج حاصل شود یا به راحتی، و اعم از اینکه قبل از پیروزی و غلبه باشد یا بعد از آن؛ اما نفل آن است که از غنیمت، پیش از تقسیم، به کسی داده شود».
معنای لغوی غنیمت
از آن رو که معنی غنیمت با معنی «نفل» و «انفال» وابسته است، لازم مینماید آرای واژهشناسان را درباره غنیمت بررسی کنیم:
در کتاب محیطالمحیط آمدهاست: «غَنم و غُنم و غنیمت و ... رسیدن به عایدی (و بهره) است. و (نیز) به معنی مالی است که آدمی به آن میرسد و بدون مشقت و بلاعوض برآن دست مییابد. تغنیم به معنی تنفیل و بخشیدن غنیمت است. غَنم و غُنم هر دو مصدر است و یا اینکه غَنم مصدر است و غُنم اسم مصدر. «الغنم بالغُرم» یعنی غنیمت در مقابل غرامت»[۳۰].
در تاجالعروس چنین آمده است: «مَغنم، غَنیم، غنیمت، غَنم و غُنم ... به معنی دست یافتن به چیزی بدون مشقت است؛ یا اینکه غنم و فیء و غنیمت این معنی را میرساند»[۳۱].
در لسانالعرب آمده است: «غنم به معنی دست یافتن به شیء بدون مشقت است و اغتنام به معنی مبادرت کردن به اخذ غنیمت است. غنم به معنی غنیمت است و مغنم به معنی فیء (مالی) است که عاید کسی شود. غَنم به معنی زیادت و رشد و تفاوت قیمت شیء است[۳۲]». و در تفسیر المنار نقل شدهاست: «الغُنم بالضّم والغنم و الغنیمة مایناله الإنسانُ و یَظفرُ به مِن غَیرمَشقّةٍ» و در تفسیر مراغی آمدهاست: «منظور از غنیمت آن است که انسان بدون عوض مادّی به چیزی دستیابد[۳۳]».
قدر جامع اقوال لغویین درباره نفل و غنیمت
هرچند لغویین درباره معنی «نفل» و «غنیمت» الفاظ و بیانات گوناگونی را به کار بردهاند، لکن پس از بررسی گفتار ایشان، میتوان قدر مشترکی را برای آنها در نظر گرفت.
توضیح آن که: پیش از این گفتیم که «نفل» و کلماتی که از این ماده مشتق شده، به معنی زاید بودن بر اصل، هبه، کار غیر واجب، نوه، سهشبی که پس از سهشب اوّل ماه است، یک نوع زینت برای زنان و نیز به معنی نفی و دور کردن و مانند اینها آمده است. از این معانی چنین بر میآید که بر هر شیء زاید بر استحقاق و مورد نظر، و بر هر امری که خارج از روش عرف و غیر حتمی باشد و بهگونهای در خور استحقاق نباشد، «نفل» اطلاق میشود.
در معانی «غنم» و «غنیمت» گفته اند: غنم و غنیمت به معنی دست یافتن و رسیدن و ظفر یافتن به چیزی بدون مشقّت و رنج است. از بررسی مفاهیم آن چنین بر میآید که قدر جامع آن معانی این است: به هر شیء که به تصرّف کسی در آید و عاید وی گردد، بدون اینکه در ازای آن عوضی بدهد، و در برخی موارد بدون اینکه رنجی تحمّل نماید و خارج از انتظار باشد، «غنم» و «غنیمت» گفته میشود.
اگر کسی بگوید: بر اموالی که در جنگ به تصرّف میآورند، غنیمت اطلاق میکنند؛ در صورتی که برای بهدست آوردن آن زحمات طاقتفرسایی را تحمّل مینمایند؛ میگوییم: برای جنگ و غلبه بر دشمن، مشقت و رنج را بر خود هموار میسازند، نهبرای به دست آوردن غنیمت. معلوم است پس از غلبه بر دشمن، جمعآوری غنایم هیچگونه سختی و رنجی ندارد؛ بنابراین «غنیمت» یکی از مصادیق «نفل» به حساب میآید، چون زاید بر انتظار است. نسبت بین «نفل» و «غنیمت» عموم و خصوص مطلق است؛ یعنی هر غنیمتی از انفال است، ولی هر نفلی غنیمت نیست؛ زیرا مفهوم «نفل» گستردگی بیشتری دارد و علاوه بر عدم انتظار و پرداخت عوض، عدم استحقاق را نیز شامل میگردد.
معنای لغوی فیء
در لغت معانی گوناگونی برای «فیء» و کلمات هم خانوادهاش ذکر شده است[۳۴]. که برخی از آنها بدینقرار است: آفتابی که سایه گردد، «فیء» نامیده میشود و جمع آن «أَفیاء» و «فیوُء» است. بهمعنی غنیمت و خراج و دستهای از پرندگان هم آمده است. دلیل اینکه در برخی از موارد بر «ظلّ» فیء گفته میشود، این است که از طرفی به طرف دیگر برمیگردد (مثلاً در هنگام صبح در طرفی است و بعد از زوال در طرف دیگر).
به غنیمتی هم که بدون رنج بهدست آید، «فیء» گفته میشود؛ که در این صورت آن را غنیمت بارده میگویند. «فیء» در اصل، به معنی برگشتن است. و بعضی آنرا به برگشتن بهحالت نیکو مقیّد ساختهاند و آیه شریفه «فَإن فاءَت فَأَصْلِحُوا بینَهُما[۳۵]» را به همین معنی تفسیر نمودهاند.
در حدیث، فیء بر خویشاوند ذکر شده؛ و آن بدینمعنی است که به وی توجّه کنی و نیکینمایی. و «تَفَیُّوء» به معنی نقل مکان دادن به سایه است. «یَتفَیَّؤُا ظلاله[۳۶]» که در قرآنکریم است، به معنی برگشتن سایه پس از زوال است. تَفَیُّوء زن نسبت به شوهر، بهمعنی برگشت و توجّه او به شوهر است.
از معانی مختلفی که دراینجا برای «فیء» ذکر شد، به وضوح بر میآید معنی اصلی «فیء» رجوع و برگشت نمودن است و سایر معانی از متفرّعاتِ همین معنی است و در مصادیقی متناسب با همین معنی بهکار رفته است.
در روایات عدیدی آمده است که زمین و دنیا در اصل به خدا و پیامبر و جانشینانش تعلّق دارد[۳۷]. پس زمینهایی را که کفّار تملّک نمودهاند، غصب شده تلقّی میگردد؛ بنابراین آنچه را مسلمانان - چه با قهر و غلبه و چه با صلح - از تصرّف کفار خارج سازند، این عنوان را پیدامیکند که به پیامبر یا وصیاش برگشت داده شدهاست. در برخی از روایات به این معنی اشاره شده است[۳۸].
با توجّه به این بیان، مناسبت و ارتباط بین معنی لغوی و اصطلاحی «فیء» روشن میشود. امّا بنا به قول بعضی از فقهای اهل سنت همچون شافعی سرزمینهایی که به دست مجاهدان آزاد گردد، تماماً اعمّ از منقول و غیرمنقول (اراضی) بر ایشان تقسیم میشود[۳۹].
بنا بر قول ابیحنیفه، امام مخیّر است آنها را به مجاهدان بدهد، یا اینکه در شمار املاک عمومی مسلمانان در آورد[۴۰].
امّا فقهای امامیّه و جمع کثیری از اهل سنّت براین عقیدهاند که اراضی مفتوحالعنوه در تمام اعصار از آنِ تمام مسلمانان است و مجاهدان را در آن حقّی نیست[۴۱]. و اگر زمینی بدون جنگ و خونریزی بهتصرّف مسلمانان درآید، به اعتقاد شیعه از آنِ امام معصوم و به اعتقاد اهل سنّت از اموال عمومی است[۴۲].
از روایاتی که دلالت دارد بر اینکه دنیا و آنچه در آن است، مِلک رسولخدا و جانشینان معصومش میباشد، چنین برمیآید که حال مردم نسبت به مالکیّت زمینهایی که در تصرّف دارند، در مقایسه با مالکیّت پیامبر(ص) و اوصیایش، بهمثابه حال بندهای است که مولایش بهوی مالی را بخشیده و اجازه دادهاست از آن مال بهرهمند شود و در آن تصرّف نماید؛ در این صورت میتوان تصوّر کرد که از جهتی آن عبد، مالک مالی است که مولا در اختیارش قرار داده و از طرف دیگر عُلقه ملکیّت مولا از آنچه تحت تصرّف عبد واقع شده، منقطع نگشته است؛ زیرا مالعبد از خود عبد بالاتر نیست؛ و چنانکه معلوم است خود عبد از آنِ مولا است، تاچه رسد به اموالی که مولایش به او بخشیده است[۴۳].
به سخن دیگر مالکیّت مردم درطول مالکیّت پیامبر(ص) و اوصیایش قرار دارد، نه در عرضآن.
أنفال از نظر تفسیر
آنچه از تتّبع در تفاسیر فهمیده میشود و جمهور مفسّران آن را نقل کردهاند، این است که آیه «یَسْئَلُونَکَ عَنِالأْنفالِ...»[۴۴] درباره غنایم جنگ بدر و منازعه مسلمانان برای تقسیم آن غنایم، نازل شده است[۴۵].
در جنگ بدر هنگامی که کفّار مکّه برای نابود کردن مسلمانان نیروهای خود را بسیج کرده، بهطرف مدینه رهسپار شده بودند، پیامبر اسلام بهمسلمانان دستور داد که خود را برای مقابله با آنان آماده سازند. مسلمانان و کفّار در محلّی بهنام بدر در برابر هم موضع گرفتند[۴۶]. پس از آنکه نبرد شروع شد، جوانان بهامید پیروزی بر کفّار حمله بردند و پیرمردان در مرکز سپاه بماندند.
پس از آن که کفّار شکست خوردند و غنایمی نصیب مسلمانان شد، چون پیغمبر فرموده بود: هرکس غنیمتی بیاورد، برای او اینقدر و آنقدر است، جوانان گفتند: چون این غنایم براثر تلاش و کوشش ما بهدست آمده و پیرمردان در آن دخالت نداشتهاند و در مرکز سپاه ماندهاند، در غنایم حقّی ندارند. پیرمردان در جواب گفتند: ما در ستاد لشکر پشتیبان شما بوده و از پیامبر خدا محافظت میکردیم و اگر حادثهای پیش میآمد، شما به ما پناه میآوردید؛ پس ما هم در غنایم شریکیم.
روی این جریان بین مسلمانان اختلاف بروز کرد و در این باره به رسولخدا رجوع نمودند که آیه «یَسئَلُونکَ عَنِ الأنفالِ قُلالأنفالُ لِلَّه وَ لِلرَّسوُل» نازل گشت.
در قرائتی که به امام سجاد و امام باقر و امام صادق(ع) منسوب است، «یسئلونکالأنفال» قرائت شده است. ابن مسعود و سعدبنابیوقاص و عدّهای دیگر نیز بههمینگونه خوانده اند[۴۷].
بنا بهاین قرائتها اصحاب پیامبر(ص) میخواستند غنایم بهایشان داده شود و بنابراینکه «عن» را زاید ندانیم و مطابق مشهور قرائت کنیم، چنین مستفاد میگردد که مسلمانان حکم انفال را از رسولاکرم سؤال کردهاند که چگونه تقسیم میشود؟ یا ممکن است ایشان از این پرسیده باشند آیا انفال و غنایم بر مسلمانان حرام است، چنانکه برای امم پیشین این چنین بوده است؟
احمد و ابو داود و دیگران، درباره شأن نزول این آیه چنین گفتهاند: «در روز بدر سعدبن ابیوقاص، شمشیر سعید بن عاص را پس از اینکه او را کشته بود، برداشت و خدمت پیامبر آمد و از آن حضرت درخواست نمود که آن شمشیر را به وی ببخشد. پیغمبر فرمود: آن را در همان جایی که برداشتهای، بگذار. و پس از این قضیه آیه فوق نازل گشت. در این وقت نبی گرامی بهسعد فرمود: ای سعد! هنگامی که درخواست نمودی شمشیر را بهتو ببخشم، نه از آن من بود، نه از آن تو. اکنون که امر غنایم بهمن تفویض شده است، برو و آن را بردار»[۴۸].
عبادة بن صامت گفته است: «آیه «یَسئلُونکَ عَنِالأنفالِ...» درباره افرادی که در جنگ بدر شرکت داشتند، نازل شد. بر سر تقسیم غنایم اختلاف نمودیم و اخلافمان فاسد شد. خداوند آنها را از ما گرفت و بهپیامبرش اختصاص داد و پیامبر هم علیالسویّه برهمگی تقسیم فرمود»[۴۹].
فخر رازی یکی از وجوه شأن نزول آیه فوق را بدینگونه نقل کرده است:
«پیامبر(ص) سهنفر از مهاجران و پنج تن از انصار را که معذور بودند، یا از جانب پیامبر مأموریّت داشتند و در جنگ بدر شرکت ننموده بودند، از غنایم عطا فرمود. نظر کسانی که در جنگ شرکت جسته بودند، این بود که نباید سهمی به آنان داده شود. بدینسبب بین ایشان اختلاف و منازعه بروز نمود، که آن آیه نازل شد»[۵۰].
از ابو ایّوب انصاری نقل شده است: «رسولخدا عدّهای را برای قتال کفّار برانگیخت. خداوند ایشان را یاری کرد و بر دشمن غلبه نمود. هر یک از ایشان که غنیمتی میآورد، پیغمبر(ص) چیزی از خمس به او عطا میفرمود. آن افرادی که در جهاد پیش قدم بودند و قتل و اسر توسّط ایشان انجام میشد، به غنایم توجّه نمیکردند و آن را پشت سر خود رها میکردند. اینان بهخدمت رسولاللَّه آمدند و عرض کردند: این چگونه است که عدّهای در قتال پیشقدمند؛ اسر و قتل توسط ایشان است و عدّهای بهحرب نمیپردازند، امّا بهایشان از غنایم عطا میفرمایی؟ آن حضرت ساکت ماند (و بهایشان جوابی نداد) تا آیه انفال وحی شد.
سپس حضرت دستور داد افرادی که از عطایا بهرهمند شدهاند، آنها را برگردانند. آنان گفتند: ما آن را از اموال خودمان شمردیم و خوردیم (و مصرف کردیم). فرمود: آن را حساب کنید (کهبیشتر از دیگران از غنایم برندارید)[۵۱]».
ابن جریر از مجاهد نقل کرده است که: «مردم از خمس غنایم پس از آن که ۴۵ آن را دریافت داشته بودند، سؤال نمودند، که آیه مورد بحث وحی گردید»[۵۲].
از سُدّی نقل است که «آیه انفال در مورد فیء نازل گشته است و فیء آن است که از اموال مشرکان بدون جنگ بهدست آید و آن به رسولخدا اختصاص دارد»[۵۳].
مفهوم آیه أنفال
آنچه از تتّبع در تفاسیر برمیآید و جمهور مفسّران برآن اتفاق نظر دارند، این است که آیه «یَسئلُونکَ عَنِالأنفالِ، قلالأنفالُ لِلّهِ و لِلرَّسوُل...» درباره غنایم جنگ بدر و منازعه مسلمانان برسر تقسیم غنایم، نازل شده است. و این از تعبیر «اِتَّقُوااللَّهَ و أصلِحُوا ذاتَ بینِکُم» نیز فهمیده میشود. چنانکه ذکر نمودیم، راجع بهکیفیّت شأن نزول این آیه قضایای گوناگونی را نقل کردهاند، امّا آن قضایا با یکدیگر هیچگونه تعارضی ندارد؛ زیرا ممکن است تمام وقایعی که در مورد شأن نزول آیه ذکر شده، قبل از نزول آیه بهوقوع پیوسته، و سپس بهمناسبت آن رویدادها آیه مزبور نازل شده است.
فخر رازی بههمین معنی اشاره کرده و چنین اظهار داشته است:
«احتمال دارد تمام رویدادهایی که درباره شأن نزول آیه مورد بحث ذکر شده، واقع شده باشد و دلیلی بر ترجیح برخی بر برخی دیگر وجود ندارد و اگر از اخبار، وجه معیّن و خاصّی فهمیده شود، لازم است به همان وجه حکم شود. در غیر این صورت به همانگونه که ممکن است یکی از وجوه یاد شده، شأن نزول آیه باشد، امکان دارد همه آن وجوه نیز شأن نزول آن آیه بهحساب آید، چون بین آنها تناقضی نیست[۵۴]».
از شرح فوق واضح میگردد: اقوالی همچون قول مجاهد که آیه أنفال را مربوط بهخمس میداند و نیز قول سُدّی که گفته است: «آن درباره فیء است» اقوال نادری است که مورد اعتماد نیست و مخالف گفتار معظم مفسّران است.
جمع بین مضمون آیات مربوط به أنفال
در قرآن مجید، آیاتی چند درباره أنفال و غنایم است. یکی ازآنهاآیه «یَسئلُونکَ عَنِ الأَنفال...» است که در آغاز سوره «الأنفال» میباشد. این آیه و بیشتر آیات سوره أنفال، مربوط بهغزوه بدر و وقایع و قضایایی است که در ارتباط با آن غزوه رخ داده است. بههمین جهت ابنعبّاس این سوره را «سوره بدر» نام نهاده است[۵۵].
از این آیه چنین برمیآید که غنایم جنگی ملک هیچکس نیست و به خدا و رسولش اختصاص دارد؛ بنابراین مضمون این آیه با آیه «و اعلموا انّما غنمتم من شیءٍ فأَنّ لِلَّه خُمُسَهُ...»[۵۶] و همچنین با مفاد آیه «فَکُلوا مِمّا غَنِمتُم حَلالاً طیّباً»[۵۷] که هر دو نیز در سوره الأنفال میباشد، منافات دارد، زیرا آیه اوّل سوره «الأنفال» دلالت دارد که غنایم از آن خدا و رسول است و دو آیه دیگر این معنی را نفی میکند؛ لذا هریک از مفسّران راهی را برای جمع بین این آیات برگزیدهاند که ذیلاً به نقل آنها میپردازیم:
الف - از سعیدبن جبیر و مجاهد و ابن عباس و عکرمه نقل شده که: آیه أنفال به آیه خمس نسخ شده است. و نیز از سُدّی و عامر و شعبی و جُبَّائی این قول نقل شده است[۵۸].
این قول مردود شناخته شده، زیرا وقوع نسخ در قرآن کریم بسیار نادر است و جز با دلیل قاطع نمیتوان آیهای را منسوخ دانست.
ب - گروهی از فقهای مالکیّه گفتهاند: آیه أنفال نسخ نشده و پیامبر اکرم(ص) میتواند در تمام غنایم تصرّف نماید و درباره آن اختیار تامّ دارد و بعد از پیغمبر هم امام مسلمانان میتواند بههر نحو که صلاح بداند آنها را بهمصرف برساند[۵۹].
دلیل ایشان، قضیه فتح مکّه و غزوه حنین است؛ زیرا هنگامی که مسلمانان مکّه را فتح نمودند، رسولخدا اموال اهل مکّه و خود آنان را مورد عفو قرار داد و فرمود: «أنتُمُالطُّلقَاءُ»[۶۰]. غنایم غزوه حنین را نیز به قریش مخصوص گردانید و برای انصار با آن که در آن غزوه شرکت داشتند، سهمی معیّن نکرد.
کسانی که قول مالکیّه را قبول ندارند، بهاستدلال ایشان چنین جواب دادهاند که سرزمین مکّه مفتوحالعنوه نیست تا بتوان ثروت منقول اهالی را تصاحب نمود و اراضیشان را جزو اموال عمومی مسلمانان قرار داد.
موضوع غزوه حنین همچنین بود که انصار میگفتند: ما در این جنگ بسیار فعّالیت نمودهایم و از شمشیرهامان خون میچکد، سزاوار نیست که از غنایم بیبهره باشیم. رسولخدا در جوابشان فرمود: قریش با متاع دنیا بهخانههای خود برمیگردند و شما با پیغمبر خدا؛ یعنی شما خشنودی رسولخدا را فراهم آوردهاید. انصار چون این سخن را از پیغمبر خدا شنیدند راضی شدند و از حقّ خود گذشتند[۶۱].
ج - عدّهای دیگر مانند احمد و ابوعبید و پیروان ایشان جمع آیات مورد بحث را بهاین دانستهاند که امام مخیّر است بهیکی از دو مضمون آیهها عمل نماید[۶۲].
فرق بین این قول و قول مالکیّه آن است که بنا بهقول مالکیّه غنایم بهامام و زمامدار اختصاص دارد و هیچ کس را در آن حقّی نیست و او آن طور که مصلحت بداند، آن را هزینه میکند؛ امّا بنا بهقول ابوعبید و احمد و برخی دیگر حکم تخییری است؛ از این رو امام همیشه یکحکم را مورد عمل قرار نمیدهد، بلکه گاهی بهاین و گاهی بهآن حکم عمل میکند. و نیز ممکن است مردم از امام درخواست کنند که همیشه بهیک حکم عمل نکند؛ یعنی گاهی جانب مجاهدان و غانمین را لحاظ مینماید.
د - ابن قدامه وجه جمع را بهاینگونه بیان داشته است: «به وسیله آیه «یَسئلونک عن الأنفال...» غنایم در مرحله اوّل برای پیغمبر(ص) حلال شد و به آن حضرت اختصاص یافت. بعد که آیه خمس وحی شد، ۴۵ آن به غانمین و مجاهدان و ۱۵ به صاحبان خمس تملیک گردید. در آیه «واعلَموا أنّما غَنِمتُم مِن شیءٍ...» خمس غنایم به ملکیّت مستحقان خمس در آمده است؛ پس فهمیده میشود که بقیّهاش، به غانمین تعلّق دارد. چنانکه در آیه «وَ وَرِثَهُ أبواهُ فَِلأُمّهِالثُّلُثُ»[۶۳] میراث از آنِ والدین است و سپس ثلث آن به مادر اختصاص یافته که فهمیده میشود بقیّه میراث که ۲۳ است، از آنِ پدر است[۶۴]».
ه - مفسّر مشهور شیخ محمّد عبده راجع به بیان مقصود و طریقه جمع بین مضمون آیات، چنین اظهار داشته است: «آیه «یَسئَلُونکَ عَنِالأنفال...» میفهماند که مسلمانان نباید برای تقسیم غنایم، نزاع و اختلاف کنند. أنفال از آن خدا است و دربارهاش حکم مینماید و از آن جهت بهرسولش اختصاص دارد که آن حکم را بیان و اجرا میکند. سپس در آیات دیگر، حکم خدا بیان شدهاست که غنایم به چه کسانی تعلّق دارد. در واقع میتوان گفت که بنا به این قول، آیههایی که بعد نازل شده، مبیّن ابهامی است که در آیه «یَسئلُونَکَ عَنِ الأنفالِ...» وجود دارد که در آن آیات نحوه تقسیم غنایم تعیین گردیده، تا اختلاف خاتمه یابد».
این جمع که جناب عبده بیان داشته، صحیح به نظر نمیرسد؛ زیرا برخلاف ظاهر آیات مورد بحث است. توضیح آن که: آیاتی که بهنظر میرسد با آیه «یَسئلُونَکَ عَن الأنفالِ» تنافی و تعارض دارد، نسبت بهیکدیگر از قبیل مبهم و مبیّن نیستند، تا گفته شود ابهام آیه «یَسئلُونَکَ عَنِ الأنفالِ...» بهوسیله آیات دیگر برطرف میشود.
واضح است که «لام» در «لِلَّه» و «للرَّسُول» برای ملکیت است؛ پس آیه «یَسئلُونَکَ عَنِ الأنفالِ...» ظهور در این دارد که غنایم از آن خدا و رسول است و به آن دو اختصاص دارد، و آیه «واعلموا أنّما غنمتم...» میرساند که فقط خمس غنایم از آنِ خدا و رسول و دیگران است و آیه «فَکُلوُا مِمّا غَنِمتُم...» دلالت دارد که آنچه بهعنوان غنیمت بهدست آوردهاید، از آن میتوانید بخورید و در آن تصرّف نمایید؛ پس بین مضمون آیه اوّل و دو آیه دیگر تنافی و تعارض وجود دارد.
شاید بهترین وجه جمع درباره آیات مورد بحث این باشد که بگوییم: چون آیه «أنفال» روز بدر نازل گردید، آیه خمس و آیه «فَکُلوُا ممّا غَنِمتُم[۶۵]» به دلیل «یَومَ الفُرقان یَومَ الْتقَی الجمعان[۶۶]» و «أن یکونَ لَهُ أسری[۶۷]» و نیز بهدلیل «لِمَن فی أیدیکمُ مِنَ الأسری[۶۸]» بعد از آیه أنفال نازل شده و چنانکه پیش از این ذکر شد، چون مسلمانان برای امور مادّی و دنیوی و بهرهمند شدن از غنایم با یکدیگر بهنزاع و اختلاف پرداختند و بر اثر فریفته شدن بهظواهر فریبنده زودگذر از فضایل و مکارم دور گشتند و صفا و محبّت و گذشت را از یاد بردند، خداوند برای اینکه آنان را از غرق شدن در ورطههای سهمگین مادیّت برحذر سازد و بهکمالات و معنویات توجّه دهد، به وسیله آیه «یَسئلُونَکَ عَنِ الأنفالِ...» فهمانید که آنان آنچه را از غنایم به دست میآورند، از آنِ خدا و رسول است. بدینگونه ایشان را متنبّه ساخت که نباید برای امور مادّی فضیلت و تقوا را کنار بگذارند و با یکدیگر بهنزاع و مخاصمه بپردازند. پس از آن که مسلمانان این موضوع را دریافتند و دانستند که نباید خصایل انسانی را فدای مادیّات کنند و در مقابل خدا و رسول هیچ اختیار و مالکیتی برای آنان متصوّر نیست و خدا و رسول در تمام شوؤن و امور ایشان اولی به تصرّفند و باید بنده واقعی باشند، آیه «واعلموا أنّما غنمتم...» نازل گشت و بهآنان اجازه داد که در ۴۵ غنایم تصرّف کنند.
و آیه «فَکُلوُا ممَّا غَنِمتُم...» در وقتی نازل گشت که مسلمانان در مقابل آزاد کردن اسرا از گرفتن فدیه منع شده بودند.[۶۹] مردم گمان کردند از تصرّف در غنایم نیز منع شدهاند؛ پس این امر در مقام توهّم حظر است که مفید اباحه میباشد؛ یعنی پس از اذن خدا و رسول، مسلمانان مجازند از غنایم استفاده کنند. دلیل ما برای اثبات این مدّعا بدین قرار است:
۱ - علیبن ابراهیم در ذیل حدیثی از امام صادق(ع) پس از آن که اختلاف مردم را درباره غنایم بدر ذکر میکند، چنین آورده است:
«هنگامی که آیه «یَسئلُونکَ عَنِالأنفالِ...» نازل شد، هیچکس در غنایم حقّی نداشت. پس از آن آیه «واعلَمُوا أنّما غَنِمتُم...» وحی گردید، آنگاه رسول خدا غنایم را بر مردم تقسیم نمود[۷۰]».
۲ - در صحیحه حمّاد بن عیسی چنین است: «امام میتواند در غنایم تصرّف کند و آن را به مصارف مورد نظر خود برساند، سپس اگر چیزی بماند، به غانمین بدهد[۷۱]».
۳ - مکه عنوتاً فتح شد و پیامبر(ص)[۷۲] در اموال مکّیان تصرّف نکرد و برآنان منّت نهاد و آزادشان نمود و سهمی برای مجاهدان قرار نداد، و این خود دلیل دیگری است برای اثبات مدّعای ما.
۴- دلیل دیگر آن که خیبر عنوتاً فتح شد. درعین حال پیامبر(ص) آن را جزو املاک عمومی مسلمانان قرار نداد و آن را به دو قسم تقسیم کرد: یکنصف برای نیازهای آن حضرت و رتقوفتق امور اختصاص یافت و نصف دیگر را بر مسلمانان تقسیم نمود[۷۳].
بهسخن دیگر آیه «یَسئلُونک عَنِ الأنفال...» میفهماند که ملکیت غنایم بهخدا و رسول اختصاص دارد و کیفیّت تصرّف و طریقه استفاده از آنها مورد نظر نیست و آیه «فَکُلوُا مِمّا غَنِمتُم...» دلالت ندارد که مردم غنایم را مالک میشوند و فقط بر نحوه تصرّف و بهرهمندشدن دلالت دارد. و نیز آیه «و اعْلَمُوا أنّما غَنِمْتُمْ...» تأثیرش در آیه «یَسئلُونَکَ عَنِالأنفال...» بدینگونه است که منعی را که برای مجاهدان در مورد تصرّف در غنایم وجود داشته، از میان برده است؛ پس آیه «یَسئلُونک عَنِالأنفال...» بر اصل ملکیت خدا و رسول درباره غنایم دلالت دارد و آیه «وَ اعلَمُوا أنّما غَنِمتُم...» نیز کیفیّت تصرّف را میفهماند؛ یعنی مصلحت ایجاب میکند که۱۵ آن بهمصرف صاحبان خمس برسد و بقیه در اختیار غانمین قرار گیرد[۷۴]. پس مقصود این است که در آیه «یَسئلونَکَ عَنِالأنفال...» غنایم بهخدا و رسول اختصاص یافته، و در آیه دیگر که خمس غنایم برای خدا و رسول و صاحبان خمس و بقیّه برای غانمین تعیین شده، هیچگونه تنافی و تعارضی وجود ندارد؛ زیرا رسولخدا و پس از وی جانشینانش ولایت مطلقه دارند و حتّی نسبت بهمؤمنان از خودشان سزاوارترند، و آنانند که متصدّیان و گردانندگان امورند؛ لذا در صورتی که بخواهند بر وفق مصلحت، در تمام غنایم تصرّف میکنند، بدون اینکه برای غانمین و مجاهدان سهمی قرار بدهند، و هیچکس نمیتواند و حق ندارد ایراد و اعتراضی بنماید. در حدیثی که در این باره از زراره نقل شده، چنین آمده است: «... رسولخدا همراه با عدّهای (با دشمنان اسلام) جنگ کرد، و سهمی از غنیمت بهآنان نداد. و اگر بخواهد آن را بر ایشان تقسیم می کند»[۷۵].
۵ - در تفسیر قرطبی آمده است که غنیمت به رسولخدا اختصاص دارد...[۷۶].
۶ - اینکه رسولخدا در غزوه حنین غنایم جنگی را بهقریش اختصاص داد، دلیل دیگری است که أنفال (غنایم جنگی) به آن حضرت اختصاص داشته است[۷۷].
فصل دوم أنفال از نظر فقه شیعه
معنای اصطلاحی أنفال
«أنفال» در اصطلاح فقهای امامیه عبارت از اموالی است که به پیامبر و پس از او بهجانشینانش اختصاص دارد. آنان آن اموال را به هر نحو که مصلحت بدانند، به مصرف میرسانند. و این خود یک نوع فضیلت و امتیازی است که خداوند، رسول و جانشینان رسولش را به آن مخصوص گردانیده است. از آن جهت این اموال را «أنفال» مینامند که امام بالخصوص استحقاق دارد آنها را بر وفق مصلحت به مصرف برساند؛ به همانگونه که پیامبر(ص) مستحق آنها بوده است و در خور استحقاق دیگران نیست و زاید براستحقاق آنان است[۷۸].
پیش از اینذکر نمودیم نخستین آیهای که درباره أنفال نازل شد، آیه «یَسئلُونکَ عن الأنفال...» بود. گرچه این آیه درباره غنایمی که در جنگ بدر به دست آمد، نازل گشته است، امّا این سبب نمیشود که حکم مستفاد از آن، به همان مورد اختصاص یابد؛ زیرا «مورد مخصّص نیست»؛ پس براموالی که در لغت «نفل» اطلاق شود، یعنی زاید براستحقاق و انتظار افراد مردم باشد، به مدلول این آیه مال خدا و رسول و پس از وی از آن جانشینان معصومش میباشد.
به عبارت دیگر، چنانکه در مورد معنی لغوی بیان کردیم «أنفال» جمع «نفل» و«نفل» در لغت به معنای شیء زاید بر استحقاق و زاید بر آن چیزی است که عرفاً مورد نظر اشخاص است. و معلوم است که منظور جهادگران اعتلای شعایر و گسترش اسلام است و غنایم زاید بر انتظار آنان است. تعبیر به «أنفال» در آیه شریفه از جهت اشاره به علّت حکم است که باید آیه را چنین معنی کنیم: ای پیامبر! درباره أنفال (و غنایم بدر) از تو میپرسند، بگو: (آنها ثروتهایی است زاید بر استحقاق افراد، که ایشان مالک آنها نیستند و) تمام ثروتهای زاید بر استحقاق مردم از آنِ خدا و رسول میباشد. بنابراین «ال» در «الأنفالِ» صدر آیه برای عهد است که اشاره به غنایم بدر است و «ال» در «الأنفالِ» که بعد ذکر شده، برای جنس یا استغراق است. پس نتیجه این میشود که هر ثروت زاید بر استحقاق افراد، بهخدا و رسولش اختصاص دارد، و چنانکه گفتیم از «قُلِ الأنفالُ للَّه وَالرَّسُولِ» عمومیّت استفاده میشود و چنین برمیآید که تمام ثروتهای زاید بر استحقاق افراد، همچون زمینهای موات، آبادیهایی که ساکنانش هلاک شدهاند، جنگلها و... به ملکیّت افراد خاصّ درنمیآید و غنایم جنگی نیز یکی از آن مصادیق است.
پس از جهت ارتباط بین معنی لغوی و اصطلاحی «أنفال» میتوان از آن چنین تعبیر کرد: «أنفال» کلیه اموالی خارج از انتظار و استحقاق افراد است و مصادیق آن عبارت است از: اموال بلاصاحب و اموالی که افراد خاص استحقاق آنها را ندارند؛ تمام ثروتهای خدادادی و طبیعی، از قبیل جنگلها، بیشهها و حتّی معادن بنا به قول عدّهای و نیز کلیه اراضی موات و قلّه کوهها و... و همچنین اموال شخصی پادشاهان و اشیای نفیس منقول شاهانه و غنایم جنگی.
واضح است که مالکیت امام نسبت به این ثروتها، از آن جهت نیست که امامت برای این حکم حیثیت تعلیلی داشته باشد؛ بلکه برای آن است که حیثیت تقییدی دارد. توضیح آن که: أنفال از اموال شخصی نیست و از اموال عنوانی میباشد، که در هر عصر و زمانی اختیار آن از طرف خداوند بهامام و زمامدار همان زمان تفویض شده است. دلیل براین مطلب، اوّلاً: روایتی است که از حضرت علی(ع) نقل شده است که آن حضرت پس از بیان اینکه نصف خمس بهامام تعلّق دارد، فرمود: «پس از خمس، «أنفال» از آن کسی است که بهامور مسلمانان قیام نموده (و کارهای ایشان را اداره میکند) که آن در زمان رسولخدا به آن حضرت اختصاص داشت[۷۹]».
بهطوری که از ظاهر این روایت برمیآید، أنفال از آن جهت به امام اختصاص یافته که به امور مسلمانان قیام و بهوضع آنان رسیدگی میکند و نیازمندیهای اجتماع را برآورده میسازد.
و ثانیاً: آیا میتوان قبول کرد اسلامی که دین عدالت و مساوات و انصاف است، این ثروتهای کلان را به یک نفر بشخصه واگذار کند؟! این امر چگونه میتواند با روح دین اسلام که در آیه شریفه «کَیْ لایَکُونَ دُوْلَةً بَیْنَالْاَغْنِیاءِ مِنْکُمْ»[۸۰] متجلی شده، سازش داشته باشد؟
برای آن که ثروتهایی که از أنفال و زاید بر استحقاق افراد خاصّ است، مشخص و معلوم باشد، در روایاتی که از ائمه معصوم نقل شده و نیز در سنّت خاتمالمرسلین، موارد و مصادیق آنها تعیین گردیده، تا کسی نتواند آنها را بهتصرّف و تملّک خویش در آورد.
مصادیق أنفال از نظر فقه شیعه
اکنون برآنیم تا مواردی را که طبق مدارک فقهی امامیّه از أنفال به حساب آمده، با ادلّه هر یک به ترتیب زیر مورد بحث و گفتگو قرار دهیم:
فیء
۱- سرزمینی را که کفّار بدون جنگ و خونریزی به حکومت اسلامی واگذارند، چه آن را بهمیل خودشان تسلیم کنند و چه آن را رها نمایند و بروند، «فیء»[۸۱] نامیده میشود و از أنفال است.
شیخ طوسی در کتاب «المبسوط» چنین آورده است: «فیء از فاء یفیءُ مشتق شده که بهمعنی برگشت کردن است. و مقصود از آن (در اصطلاح شرع) همان است که خداوند متعال فرموده است: آنچه را خداوند از اموال کفّار به پیامبرش برگشت داد، هیچ اسب و شتری برای (تحصیل)آن نتاختید،[۸۲] و آن مالی است که بدون جنگ و تاختن اسب و شتری بهآن حضرت برگشت نمود؛ لذا همهاش به آن جناب اختصاص یافت و (پس از وی) از آنِ کسی است که قائم مقامش باشد...»[۸۳].
در این مسأله بین فقها اختلافی وجود ندارد، و صاحب جواهر در اینباره مدّعی اجماع شده و در مصباحالفقیه آمده است که در این مسأله ظاهراً اختلافی وجود ندارد[۸۴].
مدرک مسأله، علاوه بر روایات، آیهای است که در این مورد فقها بهآن استناد میجویند، و آن چنین است: «و ما أفاءاللَّهُ علی رَسُولِهِ مِنْهُمْ فما أوجَفتُم عَلَیهِ مِنَ خَیلٍ ولارِکابٍ و لکنَاللَّهَ یُسَلّطُ رسله علی مَن یَشاُء وَ اللَّهُ علی کُلّ شَیءٍ قدیر»[۸۵].
این آیه درباره یهودیان بنیالنضیر نازل شد که با پیامبر اسلام(ص) غدر ورزیدند و خواستند آن حضرت را بهقتل برسانند. جبرئیل نازل گشت و رسولخدا را از کید و مکر ایشان آگاه ساخت. به فرمان پیامبر(ص) سپاه اسلام، حصن ایشان را بهمحاصره درآورد. سپس بدون اینکه جنگی بشود، یهودیان حاضر شدند از محلّ خود کوچ کنند و طبق قراری که گذاشته بودند، مقداری از اموالشان را با خودشان بردند و بقیّه اموالشان به رسولخدا اختصاص یافت، چون برای دست یافتن به آنها جنگی واقع نشد[۸۶].
از اینکه خداوند فرموده است: «فَما أوجفَتُم عَلیَه مِن خَیلٍ و لا رِکابٍ»، چنین برمیآید که چون زحمتی برای به دست آوردن غنایم متحمّل نشدهاید، حقّی برای شما نیست و زاید براستحقاق شما است؛ لذا به رسولخدا اختصاص دارد.
روایات معتبر و مستفیضهای هم نقل شده است که به روشنی بر مقصود دلالت دارد و ما ذیلاً برخی از آنها را میآوریم:
۱- صحیحه یا حسنه حفصبنالبختری است که از حضرت صادق(ع) چنین نقل کرده است: «آن حضرت فرمود: «الأنفالُ ما لَم یُوجَف عَلَیهِ بخَیلٍ و لا رِکاب أو قَومٌ صالَحُوا، أو قوم أعطَوا ما بِأیدیهِم وَ کلُّ أرضٍ خَرِبةٍ و بطونُالأودِیةِ فهو لرسولِاللَّه و هُو لِلإمام مِن بعدِه یضَعُهُ حیث شاءَ[۸۷]؛ آنچه (بدون لشکرکشی و) بدون تازاندن اسب و شتر بهدست آید، یا آنچه گروهی صلحکنند، یا آنچه را که در اختیار دارند، بهدست خودشان بدهند و هر زمین (و آبادی) که خراب شده باشد و وسط درّهها (از) أنفال است که آن، مِلک پیامبر(ص) و پس از وی برای امام است که بههر مصرفی که بخواهد، میرساند».
۲- در مرسله حمّاد آمده است: «... و لَهُ (للإمام) بعدَ الخُمسِالأنفالُ، والأنفالُ کُلُّ أرضٍ خَرِبةٍ باد أهلها و کلُّ أرضٍ لَم یُوجَف علیها بخَیلٍ وَ لا رِکابٍ وَ لکِن صالَحُوا صُلحاً و أعطوا مابأیدیهِم علی غیر قِتالٍ[۸۸]؛ علاوه بر خمسأنفال از آن امام است. هر زمین خرابی که اهلش ازبینرفتهاند (و صاحبی ندارد) و هر زمینی که اسب و شتر برای (تصرّف) آن تاخته نشده، امّا صلحی واقع ساختهاند و به اختیار خود بدون جنگی (آن را در اختیار مسلمانان قرار) دادهاند، از أنفال است».
۳- صحیحه یا حسنه محمّد بن مسلم است که میگوید: «از امام صادق(ع) شنیدم که فرمود: همانا أنفال آن سرزمینی است که (برای تصرّف آن) خونی ریخته نشود یا با قومی صلح برقرار گردد و به اختیار خودشان (مالی را) بدهند و زمینی که مخروبه (و بایر) است، یاوسط درّهها؛ تمام اینها از فیء و أنفال شمرده میشود که بهخدا و رسول تعلّق دارد. آنچه از خدا است، به رسولخدا اختصاص مییابد، تا در هر موردی که دوست دارد، بهمصرف رساند»[۸۹].
۴- خبر حلبی از امام صادق است که از آن حضرت درباره أنفال سؤال نموده، امام (درجواب) فرمود: «ما کانَ مِنَالأرضینَ بادَ أهلُها ... قال: الفیءُ ما کانَ مِن أموالٍ لم یکن فیها هراقَةُ دَمٍ أو قَتلٍ والأنفال مِثلُ ذلک هُوَ بَمنزِلَتهِ[۹۰]؛ آنچه از زمینهایی که صاحبانش هلاک شدهاند (و از بین رفتهاند، از أنفال است و) ... فرمود: فیء آن (سرزمینها و) اموالی است که درباره آنها خونریزی و قتلی نبوده است، و أنفال مانند فیء است؛ آنچه صاحبانش هلاک شده، بهمنزله فیء است».
۵- در خبر اسحاقبن عمّار که از حضرت صادق(ع) روایت شده، چنین آمده است: «از امام صادق(ع) از أنفال سؤال نمودم، فرمود: «هِیالقُری التی قَدخَربتْ و انجلی أهلُها فهِیَ لِلَّهِ و للرَّسُولِ و ما کانَ لِلملوُک فهُوَ للإمامِ، و ما کان منالأرضِ بخَرِبَةٍ لم یوجف علیه بخیل ولارکاب...[۹۱]؛ أنفال روستاهایی است که خراب شده و ساکنانش کوچ کرده باشند که آنها از آنِ خدا و رسول است و (نیز) آنچه خاصّ پادشاهان است، برای امام است و هر زمین خرابه (و بایری) که بهقهر و غلبه تصرّف نشده باشد (از أنفال است...)».
۶- زراره از امام باقر(ع) روایت کرده است که آن حضرت فرمود: «الأنفالُ ما لم یُوجَف عَلیهِ بخَیلٍ و لا رِکابٍ[۹۲]؛ أنفال آن چیزی است که برای (تصاحب) آن اسب و شتری نتاختهاند».
از این روایات و مانند اینها چنین برمیآید که دراصل مسأله هیچگونه اختلافی وجود ندارد؛ آنچه مورد اختلاف است، این است که آیا آنچه بدون قهر و غلبه بهدست میآید، اعمّ از منقول و غیرمنقول، از أنفال محسوب میشود یا فقط زمین و اموال غیرمنقول از أنفال است؟
برخی از روایات فوق، همچون صحیحه حفص و خبر حلبی و حدیثی که زراره از امام پنجم(ع) نقل نموده، بهطور مطلق اموالی را که بدون جنگ به دست آمده، از أنفال به حساب آوردهاند.
در مقابل این روایات، روایاتی از قبیل صحیحه محمّدبن مسلم و خبر اسحاقبن عمّار و مرسله حمّاد، صراحت دارد که زمین فتح شده بهصلح جزو أنفال است. در این صورت آیا مطلق برمقیّد حمل میشود؛ یعنی باید بگوییم روایاتی که ظاهراً میفهماند هر مال مفتوح بدون جنگ از أنفال است، مقصود از آن زمینها و اموالی است که غیر منقول است؛ یا اینکه روایاتی که بهطور مطلق میفهماند مالی که بدون جنگ بهتصرّف مسلمانان در آمده جزو أنفال است، بهاطلاق خود باقی است و هر مالی اعمّ از منقول یا غیرمنقول، در صورتی که بهصلح تحت تصرّف مسلمانان درآید، از أنفال است؟
در «مستمسکالعروه» استدلال شده است که «چون روایات تقیید کننده در مقام حصر و تحدید است، روایاتی را که بهطور اطلاق دلالت دارد که اموال به دست آمده، بدون جنگ از أنفال است، مقیّد میکند»[۹۳].
امّا برخی از فقها بهاطلاق روایاتِ باب عمل نموده، چنین اظهار داشتهاند که: «اطلاق روایات حجّت است و بهآن عمل میشود»[۹۴]. علاوه بر این به عنوان تأیید به صحیحه معاویة بن وهب استدلال نموده اند:
معاویة بن وهب گفت: بهحضرت صادق(ع) عرض کردم: عدّهای را امام به جهاد گسیل میدارد، آنگاه غنایمی به دست میآورند. چگونه آنها را تقسیم نمایند؟ فرمود: «اگر با امیری که امام او را تعیین کرده، جنگ کرده باشند، خمس آن را برای خدا و رسول جدا مینمایند و۴۵ را بین خودشان تقسیم میکنند. امّا اگر با مشرکان جنگ نکنند، آنچه را به عنوان غنیمت به دست آوردهاند، از آن امام است که وی آن را در هر راه که دوست داشته باشد، به مصرف میرساند[۹۵]». وجه تعبیر به تأیید بدان جهت است که روایت در اموال منقول ظهور دارد.
بهعلاوه میتوان بهعنوان تأیید بهآیه «و اعلَمُوا أنّما غَنِمتُم مِن شیءٍ...» استدلال نمود؛ زیرا «غنمتم» در وقتی صدق میکند که مجاهدان در به دست آوردن غنیمت سهیم باشند و در آن باره فعّالیت نمایند. واضح است در صورتی که جنگی واقع نشود، عنوان «غنمتم» در خارج تحقّق پیدانمیکند؛ پس کسی مستحقّ اموال غیرمنقول و منقول نمیگردد و بهامام تعلّق دارد.
زمین های موات
زمین موات بر زمینی اطلاق میشود که بهرهمند شدن از آن فعلاً ممکن نیست و استفاده بردن از آن به آباد نمودنش بستگی دارد[۹۶]. اینگونه زمینها از أنفال است؛ چه کسی سابقاً آنها را مالک شده باشد و سپس ویران و بدون صاحب گردد، و چه سابقه ملکیّت نداشته باشد.
قول مشهور بین فقها این است که: چون در برخی از روایات زمینهای موات و خراب بهقید جلا یا هلاک صاحبانش مقیّد شده، پس فهمیده میشود که زمینهای خرابهای که مالک معیّن دارد، جزو أنفال بهحساب نمیآید و در اینباره ظاهراً اختلافی وجود ندارد[۹۷]. با وجود این احتمال میرود که قید جلا یا هلاک صاحبان زمین، قید غالب باشد؛ یعنی از این جهت که اغلب اراضی مخروبه و موات، صاحبانش کوچ کرده یا هلاک شدهاند، در برخی از روایاتِ مورد بحث، این قید ذکر شده و بدینگونه نیست که عموم صحیحه حفص و صحیحه ابیخالد کابلی و امثال اینها را تخصیص دهد[۹۸].
بنابه قول مشهور هرگاه زمین مفتوحالعنوه در حال فتح، آباد باشد، سپس حالت موات برآن عارض گردد، چون در حال فتح عموم مسلمانان مالک آن بودهاند، بهسبب مخروبه گشتن، از أنفال بهحساب نمیآید. و در صورتی جزو أنفال است که صاحبی نداشته باشد و چنانکه معلوم است، عموم مسلمانان صاحبان اراضی مفتوح العنوه اند[۹۹].
امّا اگر کسی زمین موات را به اذن امام احیا نماید، سپس بایر و مخروبه گردد، در اینکه آیا دوباره به ملکیّت امام برمیگردد؟ دو قول است که صاحب مصباحالفقیه برگشت ننمودن آن را قوی دانسته است[۱۰۰].
اراضی موات اعمّ از اینکه در سرزمینهای مفتوحالعنوه یا مفتوح بدون جنگ باشد، از أنفال است[۱۰۱].
بیابانهای بیآب و گیاه، و بنا به احتمالی سواحل دریاها و کرانههای رودخانهها نیز، درصورتی که قبل از فتح بهملک کسی در نیامده باشد، جزو أنفال محسوب میشود[۱۰۲].
در اینکه اراضی موات و مخروبه و بایر جزو أنفال است، ظاهراً بین فقها اختلافی وجود ندارد، و در این باره ادّعای اجماع نمودهاند. شیخانصاری اظهار داشته است: «نصوص در مورد اینکه زمین موات به امام اختصاص دارد، مستفیضه، و بعضی گفتهاند متواتره است[۱۰۳]».
اکنون برخی از روایات را، در ارتباط با مورد بحث، ذیلاً ذکر میکنیم:
الف - حماد بن عیسی در حدیث مرسل طویلی از حضرت موسیبن جعفر(ع) چنین نقلکرده است: «... وَ لَه رؤوسالجبالِ و بُطونُالأودِیة والآجامُ و کلُّ أرضٍ مَیتَةٍ لا ربَّ لَها وَ لَهُ صَوافیالمُلوکِ، ما کانَ فی أیدیهِم مِن غَیر وجهِالغصبِ. لأنّالغَصبَ کلَّه مَردُودٌ وَ هُوَ وارث مَن لاوارثَ لَه یعولُ مَن لا حیلَةَ لهَ...[۱۰۴]؛ و از آنِ امام است سر کوهها و وسط درّهها و جنگلها و هر زمین مواتی که صاحب ندارد. و (نیز) برای او است اموال سره (اختصاصی) پادشاهان، درصورتی که غصبی نباشد؛ زیرا تمام اموال مغصوب (بهصاحبانش) برگشت داده میشود. و امام (همچنین) وارث کسی است که وارث ندارد؛ و او که متکفّل (و سرپرست) کسی است که چارهای برای اداره زندگیاش ندارد...».
ب - مصححه عمر بن یزید است که وی گفته است: شنیدم که مردی از اهالی جبل، از امامصادق(ع) میپرسید که مردی زمین مواتی را که صاحبش واگذار نموده، آباد کرده، نهرهایش را جاری ساخته، خانههایی در آن بنا کرده، درخت خرما و درختهایی (دیگر) درآننشانده است؛ حضرت؟ (در جواب) فرمود: «امیرالمؤمنین میفرمود: هرگاه یکی از مؤمنان زمینی را آباد کند، آن زمین برای او است که باید در زمان صلح قسمتی از عایدی آن را به امامبپردازد و هنگامی که قائم (آلمحمّد)(ع) ظهور کند، خودش را آماده نماید که از او گرفته میشود[۱۰۵]».
ج - داوود بن فرقد در حدیثی از امام صادق(ع) روایت کرده است که گفتم: أنفال کدام است؟ فرمود: «وسط درّهها و سر کوهها و بیشهها و معادن و هر زمینی که برآن اسب و شتری نتاختهاند (و بدون جنگ و خونریزی بهتصرّف مسلمانان درآمده) و هر زمین مواتی که اهل آن کوچ کردهاند و املاک اختصاصی پادشاهان[۱۰۶] (از أنفال است)».
د - محمّد بن مسلم گفته است: از امام باقر(ع) شنیدم که فرمود: «الأنفالُ هُوَالنَفلُ و فی سُورةالأنفالِ جَدعُالأنفِ. قالَ وَ سَألتُهُ عَنِالأنفالِ، فَقالَ کلُّ أرضٍ خَرِبَةٍ أو شَیء کانَ یکُونُ لِلمُلوکِ وَ بُطُونُالأودِیَةِ وَ رُؤُوسُالجِبالِ وَ ما لَم یُوجَف عَلَیهِ بِخَیلٍ وَ لا رِکابٍ فَکُلُّ ذلِکَ لِلإمامِ خالِصاً[۱۰۷]؛ مقصود از أنفال، همان است که زاید (براصل و زاید بر استحقاق دیگران) است، و در سوره أنفال بریدن بینی (و خواری دشمنان ما) است. وی گفت: از آن حضرت از أنفال پرسیدم. فرمود: هر زمین بایر یا چیزی که برای پادشاهان بوده (و از ثروتهای ویژه ایشان محسوبشده)، وسط درّهها و سر کوهها و آنچه بدون قهر و غلبه بهدست آید، تمام اینها بهطور کامل از آن امام (و جزو أنفال) است».
آبادی هایی که صاحب ندارد
اراضی و روستاهای آباد نیز اگر بدون صاحب باشد، به امام تعلّق دارد، و اخبار فراوانی برآن دلالت دارد؛ ازجمله اخباری که ذیلاً نقل میشود:
۱ - از محمّد بن مسعود عیّاشی در تفسیرش از امام موسیبن جعفر(ع) نقل شده است: «سَأَلتُهُ عَنِالأنفالِ فقالَ: کُلُّ ما کانَ مِن أرضٍ بادَ أهلُها فَذلِک الأنفالُ فَهُوَ لنا[۱۰۸]؛ از آن حضرت از أنفال سؤال نمودم، فرمود: هر زمینی که اهل آن هلاک شدهاند، از أنفال است، و آن برای ما است».
چنانکه از اطلاق این روایت برمیآید، زمینهایی که اهل آن هلاک شدهاند، چه آباد و چه مخروبه، از أنفال محسوب میشود. اگر در برخی از روایات این قبیل اراضی بهمخروبه شدن مقیّد شده، بهاین جهت است که اغلب زمینهایی که اهل آن هلاک میشوند، عادتاً رو به ویرانی میگذارد و خرابه میگردد. به سخن دیگر مخروبه بودن، در حکم، مدخلیّت ندارد و ذکر قید از باب اغلبیّت است؛ چنانکه در آیه «وَ رَبائِبُکُمُ اللاتی فی حُجُورِکُمْ[۱۰۹]» چنین است.
۲ - اسحاق بن عمّار گفته است؛ «از امام صادق(ع) از أنفال سؤال نمودم، فرمود: هِیَالقُرَی الَّتی قَد خَرِبتْ و انجلی أهلُها فَهیَ لِلَّه وِ للرَّسُولِ وَ ما کانَ لِلمُلُوکِ فهُوَ لِلإمام وِ ما کانَ منَالأرضِالخَرِبةِ لَم یُوجَف عَلَیها بخَیلٍ و لا رِکابٍ وَ کُلُّ أرضٍ لا ربَّ لَها وَالمعادِنُ منها و مَن ماتَ وَ لَیسَ لَهُ مَولیً فمالُهُ مِنَالأنفال[۱۱۰]؛
آن [أنفال] روستاهایی که خراب شده و اهلش کوچ کردهاند، و هرچه برای پادشاهان است، از آنِ امام است. و هر زمین خرابهای که بدون قهر و غلبه به تصرّف (مسلمانان) درآید و هر زمینی که صاحبی ندارد و معادن آن[۱۱۱]، و هر مال بدون وارث [ولو وارث آزادشده متوفّی] از أنفال است».
۳ - جریر از امام صادق(ع) روایت کرده است: «از آن حضرت از أنفال پرسیدم، یا اینکه دیگری پرسید؛ فرمود: کلّ قریة یَهلکُ أهلُها أو یَجلُونَ عَنها فَهِیَ نَفلٌ نصفُها یُقَسَّمُ بینَالنَّاسِ وَ نِصفُها لِلرَّسُول[۱۱۲]؛ هر روستایی که اهل آن هلاک شوند یا کوچ کنند، از أنفال است که نصف آن بر مردم تقسیم میشود و نصف (دیگر)ش از آنِ پیامبر است».
شاید مقصود از «نصفها یقسم بینالناس» این باشد که پیامبر اختیار دارد نصف آن را بهمردم بدهد، و نصف دیگر را برای خود نگهدارد تا برای مصالح دیگر بهمصرف برساند.
۴ - ابوبصیر از امام باقر(ع) نقل کرده است: «آن حضرت فرمود: أنفال از آن ما است. عرض کردم: أنفال کدام است؟ فرمود: مِنهاالمَعادِنُ والآجامُ و کلُّ أرضٍ لا ربَّ لَها وَ کُلُّ أرضٍ بادَ أهلُها[۱۱۳]؛ از أنفال است معادن و جنگلها و هر زمین بدون صاحب و هر زمینی که اهل آن هلاک شدهاند».
علاوه بر ادلّه فوق، آنچه پیشتر گفتیم که هر ثروت زاید بر استحقاق افراد که شخص برای بهدست آوردن آن تلاش و کوششی ننموده، از أنفال است، دلالت دارد که سرزمینهای آباد بدون صاحب از أنفال میباشد.
قله ها، وسط درّهها و جنگل ها
وسط درّه ها و قله ها و جنگل ها و آنچه در آنها یافت میشود، از أنفال است[۱۱۴]. مرجع تشخیص این مصادیق، عرف است. میتوان گفت عموم ادلّه اراضی موات و زمینهای بیصاحب، این موارد را نیز شامل میشود و از آن ادلّه بر میآید که این موارد از مصادیق أنفال است. و چون از مصادیق خفیّهمواتوثروتهایبلاصاحببوده، تخصیصبهذکریافتهواخبار خاصّی هم رسیده که دلالت دارد سه موضوع فوق از أنفال است که ذیلاً قسمتی از آنها را میآوریم:
۱ - مرسله حماد بن عیسی که در آن حدیث از امام کاظم(ع) چنین نقل شده است: «... وَ لَهُ رؤُوسالجِبالِ و بُطُونُالأودِیة والآجام[۱۱۵]؛ قلهها، وسط درّهها و بیشهها از امام است».
۲ - محمّد بن مسلم در حدیثی از امام باقر(ع) روایت کرده است: «از آن حضرت از أنفال سؤال نمودم، فرمود: کُلُّ أرضٍ خَرِبَةٍ وشیء کان یَکُون لِلمُلُوکِ وَبُطُونُ الأودِیَةِ ورؤُوس الجِبالِ...[۱۱۶]. هرزمین خرابه یا آنچه برای پادشاهان بوده، وسط درّهها و قلهها (از أنفال) است».
۳ - داوود بن فرقد در حدیثی از حضرت صادق(ع) بازگو کرده است: «عرض کردم: أنفال چیست، قالَ: بُطُونُالأودیَةِ و رؤُوسُالجِبالِ والآجامُ والمَعادنُ...[۱۱۷]؛ فرمود: وسط درّهها و قلهها و بیشهها و معدنها ... است».
۴ - ابوبصیر از امام باقر(ع) نقل کرده است: «امام فرمود: لناالأنفالُ. قلتُ وَ ماالأنفالُ؟ قالَ: مِنهاالمَعادنُ والآجامُ[۱۱۸]؛[۱۱۹] أنفال از آنِ ما است. عرض نمودم: أنفال چیست؟ فرمود: از آن جمله است معادن و بیشهها».
شیخ طوسی در کتاب «المبسوط» رؤوس جبال و وسط درّهها و آجام را از أنفال دانسته؛ صاحب حدائق هم همین قول را اختیار کرده است.
در مستمسکالعروة آمده است: «فقد نَصَّ کوَنهَا (بطونالأودیة و رؤوسالجبال والآجام) منالأنفالِ، جَماعةٌ کثیرةٌ»[۱۲۰].
علاوه بر روایات فوق، صحیحه حفصبنالبختری و صحیحه یا حسنه محمّد بن مسلم که در بحث فیء و اراضی مفتوح به صلح گذشت و نیز مرفوعه احمد بن محمّد[۱۲۱] دلالت دارد که قلهها و وسط درّهها (مسیل) از أنفال است.
از مجموع این روایات برمیآید که قلهها و وسط درّهها (مسیل) از أنفال است و مشهور فقها به مضمون آنها عمل نمودهاند[۱۲۲]. ممکن است گفته شود جنگلهای اراضی مفتوحالعنوه موقوفه برای تمام مسلمانان است و مالک آن عموم مسلمانان هستند و بهدولت (امام) تعلّق ندارد؛ چون بدون صاحب محسوب نمیشود، و روایت «و کُلُّ أرضٍ لا ربَّ لها، مِنَالأنفالِ» این مورد را فرا نمیگیرد؛ در جواب میگوییم: این استدلال در صورتی درست است که دلیل مالکیّت عمومی که ثابت کند اراضی آباد «مفتوحالعنوه» از آن تمام آنها است، بر این دلالت نماید که هرآنچه تحت استیلای کفّار است، اگر به قوّه قهریه به تصرّف مسلمانان درآید، به تمام آنها تعلّقدارد؛ امّا اگر بگوییم آن ادلّه فقط آنچه را که کفّار مالک بودهاند، شامل میشود، دلیل «کُلُّ أَرضٍ لاربَّ لَها لِلإمام» بهحال خود باقی میماند و میفهماند اراضی آبادی که بشر در آبادی آنها دخالت نداشته، که از جمله آنها جنگلها و زمینهای آباد بلاصاحب است، ملک امام و رئیس حکومت است. به علاوه روایات باب بهطور مطلق دلالت دارد که جنگلها و هر زمینی که صاحبی ندارد، از أنفال است.
پس نظر صحیح آن است که به دلیل «کلُّ أرضٍ لا ربَّ لَها مِنَالأنفال» جنگلها که طبیعتاً آباد است و عنوتاً فتح میشود، از أنفال است.
اگر گفته شود: سرزمینهایی که از این قبیل است، مردم آنها را به «حیازت» مالک میشوند؛ در جواب میگوییم: حیازت در مورد مباحات اولیه است؛ همچون صید و آب برداشتن از انهار و جمعآوری هیزم و مانند اینها، و مورد بحث را فرا نمیگیرد؛ زیرا سرزمین هایی که آباد است، یاازآنِعموممسلماناناست، یا به امام تعلّق دارد و شق ثالث ندارد.
آری اگر کسی زمینی داشته باشد که بهمرور زمان بهصورت بیشه و جنگل یا درّه و مسیل درآید، روایات مورد بحث، آنقدر اطلاق ندارد که این موارد را شامل گردد و گفته شود که اینگونه اموال جزو أنفال است و از ملکیّت مالکش خارج گشته است. امّا اگر بگوییم هرگاه یکی از این سه مورد در ملک کسی باشد، و او آن را مالک نمیشود، این گفته حقّ است؛ چون اطلاق روایات آن را فرا میگیرد. چنانکه از شیخ انصاری نقل شده که سه مصداق مورد بحث از أنفال بهشمار میآید، خواه در ملک کسی، یا در اراضی بلاصاحب باشد[۱۲۳].
صحیحه حفصبنالبختری و حسنه یا صحیحه محمّدبن مسلم، علاوه مرفوعه احمدبن محمّد[۱۲۴] که در بحث «فیء» به آنها استدلال نمودیم، دلالت دارند که وسط درّهها (مسیلها) و قله ها از أنفال است و این حکم، درباره جنگلها نیز بهدلیل عدم قول به فصل ثابت میشود.
صفایا و قطایع
قطایع: جمع قطیعه است که در لغت بهمعنی دوری کردن، قطع رابطه بین دوشهر، وظیفه، آنچه از زمینهای دولتی که از دیگر زمینها مجزّا و جدا شده و در اختیار برخی از افراد، بهعنوان مقررّی قرار میگیرد، آمده است. اقطاع گاهی ازطرف امام به عنوان تملیک صورت میگیرد (که نسبت بهشخص اقطاع شده جنبه پاداش و قدردانی پیدا میکند) و گاهی بهصورت موقّت (ملکی در اختیار بعضی از افراد) است، تا از منافع آن در آن مدّت استفاده کنند[۱۲۵].
امّا در اصطلاح فقها در باب أنفال، عبارت است از اموال غیرمنقول، مانند ساختمان، مزارع و املاک اختصاصی پادشاه کفّار، که مسلمانان برآنان غلبه کنند و آن اموال را بهتصرّف درآورند. این اموال را قطایع پادشاهان مینامند و در صورتی که غصبی نباشد، جزو أنفال است و بهامام اختصاص مییابد[۱۲۶].
صفایا جمع صفیّ و صفیه است که از «صَفو» مشتق شده؛ و در لغت بهمعنی خالص هرچیز و شیء برگزیده و اختیار شده آمدهاست. و منظور از آن در اصطلاح فقها اموال منقولی است که بهپادشاه کفّار اختصاص داشته و براثر غلبه مسلمانان بهتصرّف ایشان درآمده است. همچون اسلحه، لباسهای گرانبها و مَرْکبهای ممتازی که ویژه وی بوده است و امثال اینها و نیز اشیایی را که امام از میان غنایم برای خود برمیگزیند، در همین حکم است[۱۲۷].
این اموال از مصادیق أنفال است و در آن بین فقها اختلافی وجود ندارد، و در اینباره قول مخالفی نقل ننمودهاند، و اخبار فراوانی نیز برآن دلالت دارد که قسمتی از آنها را ذیلاً میآوریم:
الف - صحیحه داوود بن فرقد که گفته است: «امام صادق(ع) فرمود: املاک اختصاصی پادشاهان از آنِ امام است و مردم در آن هیچ حقّی ندارند؛ قال أبو عبداللّه: قطائعُالمُلُوکِ کلُّها لِلإمامِ وَ لیسَ لِلنّاسِ فیها شیء».[۱۲۸]
ب - محمّد بن مسلم گفت: «از امام باقر(ع) شنیدم: الأنفالَ هُوَالنَفلُ وَ فی سُورةالأنفالِ جَدْعُالأنف، قال وَسَألتهُ عَنِالأنفالِ فقال: کلُّ أَرْضٍ خَرِبَةٍ أو شیءٌ کانَ یَکُون لِلمُلوُکِ...[۱۲۹]؛ أنفال همان است که زاید (براصل و زاید بر استحقاق دیگران) است. در سوره أنفال بریدن بینی (وخواری دشمنان ما) است. وی گفت: از آن حضرت از أنفال پرسیدم. فرمود: هر زمین مخروبه یا چیزی که از آن پادشاهان بوده است».
ج - موثقه سماعة بن مهران که میگوید: «از امام باقر(ع) از أنفال سؤال نمودم، فرمود: هرزمین مخروبه یا چیزی که از آن پادشاهان است، ویژه امام است و مردم در آن سهمی ندارند؛ قال: سألتُه عَنِالأنفالِ، فقالَ: کُلُّ أَرْضٍ خَرِبَةٍ أو شیءٌ یَکُونُ لِلمُلُوکِ فهُوَ خالِصٌ لِلإمامِ و لَیسَ لِلّناس فیها سَهمٌ»[۱۳۰].
د - در خبر اسحاق بن عمّار است که وی گفت: «از حضرت صادق(ع) از أنفال سؤال نمودم، فرمود: روستاهایی است که خراب شده و اهل آن کوچ نمودهاند، و آنها به خدا و رسول اختصاص دارد و آنچه از آنِ پادشاهان است، از آنِ امام است»[۱۳۱].
بهطوری که از اطلاق این روایات و از تعبیر «شیء کانَ یکُونُ لِلمُلُوک» برمیآید، هر مال غیرغصبی که در تملّک پادشاه کفّار و از مختصّات ایشان بوده، از أنفال است و نمیتوان آنها را بهروایاتی از قبیل صحیحه داود بن فرقد، که دلالت دارد قطایع ملوک از أنفال است، مقیّد ساخت و میتوان گفت که در اینگونه روایات، اظهرِ مصادیق أنفال بیان شده است و بر انحصار دلالت ندارد.
علاوه بر آنچه ذکر شد، امام میتواند از کلّ غنیمتی که مسلمانان در جنگ به دست آوردهاند، آنچه را که بخواهد، برای خود برگزیند. بین فقهای امامیه در این مسأله ظاهراً اختلافی وجود ندارد، بلکه بعضی آن را مورد قبول تمام علما دانستهاند[۱۳۲] و چندین روایت برآن دلالت دارد؛ بدین قرار:
۱- در مرسله حمّاد آمده است: «و لِلإمامِ صَفوُ المالِ أن یأخُذَ مِن هذهالأموالِ صَفوَها، الجاریةالفارهةَ، والدابّةَالفارِهَةَ. والثوبَ والمَتاعَ مِمّا یُحبُّ أو یَشتهی. فذلک له قبلَالقِسمَةِ وَ قَبلَ إخراج الخُمسِ...[۱۳۳]؛
گزیده مال از آنِ امام است که نخبه این (غنایم و) اموال را (از قبیل) کنیز و چهارپای نیکو (و برازنده) و جامه و متاعی را که دوست دارد و به آن تمایل دارد، برمیگیرد؛ آن حق او است، پیش از آن که تقسیم (غنایم) و اخراج خمس صورت گیرد.
۲- در صحیحه ربعی از امام صادق(ع) چنین روایت شده است: «کانَ رَسُولُاللَّهِ(ص) إذا أتاهُ المَغنمُ أخَذَ صفوه وَ کانَ ذلِکَ لَهُ إِلی أن قالَ: وَ کَذلِکَالإمامُ(ع) یأخُذُ کَما أخَذَ رسولُاللَّه(ص)[۱۳۴]؛ هرگاه به نزد رسولخدا غنیمت میرسید، گزیده آن را برمیگرفت که بهآن حضرت اختصاص داشت... تا اینکه فرمود: و همچنین امام (از غنایم) برمیگیرد، چنانکه رسولخدا برمیگرفت».
۳- ابوبصیر از امام صادق(ع) از صَفو مال سؤال کرده، آن حضرت فرمود: «الإمامُ یَأخُذُ الجارِیةَ الروقةَ والمرکبَ الفاره والسَیفَ القاطِعَ والدِّرعَ قَبلَ أن تُقسَّمَالغَنیمةُ فهذا صَفوُالمالِ[۱۳۵]؛ امام کنیز خوبروی و مرکب تیزرو و شمشیر برنده و زره را پیش از تقسیم غنیمت برمیدارد و این صفو مال است».
روایات دیگری در اینباره روایت شده که بر مقصود دلالت دارد و ما بهجهت رعایت اختصار به سه خبر فوق اکتفا نمودیم.
اموال اختصاصی پادشاه کفّار، و اشیای نفیس و گرانقیمت غنایم جنگی، شاید از این جهت جزو أنفال است و در اختیار امام قرار میگیرد که اشیای گرانبها و نفیس و کاخها و دستگاههای عریض و طویل پادشاهان کافر و مستکبر، مورد توجّه اکثر افراد است و چنانکه معلوم است درهنگام بهدست آوردن اینگونه غنایم، هریک از غانمین میخواهد از نفایس سهم بیشتری را بهخود اختصاص دهند؛ در نتیجه بین افراد نزاع و کشمکش در میگیرد و کینه و دشمنی بهوجود میآید.
بهعلاوه چهبسا اینگونه اشیا شایسته آن باشد که در موزههای شهرهای اسلامی نگهداری شود؛ و بدیهی است در صورتی که آنها نگهداری شود، از لحاظ اینکه پشتوانه ارزی مسلمانان بهحساب میآید، در رونق و پیشرفت اقتصاد ممالک اسلامی اهمیّت بسزایی خواهد داشت؛ لذا در قانون اسلام مقرّر شده است این ثروتها در اختیار امام و حکومت اسلامی قرار گیرد، تاآنها را در مصالح مسلمانان بهکار برد. از طرف دیگر این نتیجه حاصل میشود که مردم از توجّه به زخارف و زرق و برقهای مادّی که منشأ ذلّت و سقوط است، در امان و از تجمّلگرایی محفوظ بمانند و راه تکامل و سعادت را پیش بگیرند.
غنیمتی که مجاهدان بدون اذن امام به دست آورند
آنچه را که سربازان اسلام بدون اذن امام از کفّار حربی به غنیمت ببرند، از أنفال است. این حکم به اندازهای بین فقها شهرت دارد که علاّمه حلّی درباره آن ادّعای اجماع کرده و از «روضه» و «مسالک» نقل شده است که در این مسأله اختلافی وجود ندارد. از شیخ طوسی نیز در کتاب «خلاف» نقل شده که فرموده است: «غنایم جنگهایی که بدون اذن امام باشد، به امام اختصاص دارد»[۱۳۶] و آن را اجماعی دانسته است.
مدرک این مسأله خبری است که عباّس ورّاق[۱۳۷] از امام صادق(ع) نقل کرده است: «عن أبیعبدِاللّهِ(ع) قالَ: إذا غَزَا قومٌ بغَیرإذنِ الإمام فَغَنِمُوا کانتِ الغَنیمةُ کلُّها لِلإمامِ؛ و إذا غَزوا بأمرِالإمامِ فَغَنِمواکانَ لِلإمامِ الخُمسُ[۱۳۸]».
گرچه این روایت از لحاظ سند ضعیف است، اما چون عدّه زیادی از فقها به آن عمل نمودهاند، ضعفش جبران میشود.
دلیل دیگری که میتوانیم در این مورد بیاوریم، صحیحه یا حسنه معاویة بن وهب است: «قالَ: قُلتُ لأبی عبداللّهِ(ع): «السَریّةُ یَبْعَثُها الإمامُ فَیُصیبوُن غَنائمَ کَیفَ یُقَسَّمُ؟ قالَ: إن قاتَلوُا عَلَیها مَعَأمیرٍأمّره الإمامُ عَلیهِم اُخرجَ منها الخُمسُ للَّهِ وَ للرَّسُولِ و قُسّمَ بَینهُم أربعَة أخماسٍ. وَ إن لَم یَکُونُوا قاتَلُوا علَیها المُشرِکینَ کانَ کُلُما غَنِمُوا لِلإمام یَجعله حَیث أحَبَ[۱۳۹]».
از مفهوم قیدی که در این روایت وجود دارد - مَعَأمیرٍأمّرهَ الإمامُ - چنین برمیآید که اگر امام امیری معیّن نکند و عدّهای بدون اذن او غنایمی به دست آورند، آن را مالک نمیشوند. این روایت را در صورتی میتوانیم برای مدّعا دلیل بیاوریم که مفهوم شرط را حجّت بدانیم و چنانکه میدانیم حجیّت مفهوم مورد اختلاف است، بویژه آن که در روایت از بیان مفهوم شرط اعراض شده و به جای آن «إن لَم یَکُونُوا قاتَلُوا عَلیها المُشرِکینَ کانَ کُلُّ ما غَنِمُوا لِلإمامِ» ذکر شده است.
در هر صورت صاحب مدارک از کتاب «منتهی» از علاّمه چنین نقل کرده است: «غنیمتی که بدون اذن امام بهدست آید، نیز مانند غنایمی است که به اذن امام تحصیل شود». صاحب مدارک نیز این قول را پسندیده و اظهار داشته است که اطلاق ادلّه غنیمت، مورد بحث را شامل میگردد[۱۴۰]. بنابراین در غنیمتی هم که بدون اذن امام بهدست آید، به جز خمس، چیز دیگری برعهده غانمین نخواهد بود.
علاوه بر اطلاق ادلّهای که میفهماند غنایم از آن غانمین است و فقط باید خمس بپردازند، به اخباری برمیخوریم که دلالت دارد کسانی که تحت فرماندهی مخالفان غنایمی بهدست میآورند، فقط باید خمس بدهند.
کسانی که میگویند اینگونه غنایم از أنفال است، در پاسخ این استدلالها جواب میدهند که هر چند علاّمه در کتاب خمس «المنتهی» به این قول متمایل شده که غنایم به دست آمده در جنگ، اگر بدون اذن امام باشد، جزو أنفال بهحساب نمیآید؛ امّا در دو مورد دیگرِ همان کتاب، در بحث جهاد، با قول مشهور موافقت نموده و فرموده است: غنیمت به دست آمده در جنگی که بدون اذن امام صورت گرفته باشد، از أنفال است[۱۴۱].
اطلاق ادلّهای که بر مالک بودن به دست آورنده غنیمت دلالت دارد، به آنگونه نیست که مورد نزاع را شامل شود؛ و میتوان آن اطلاق را به روایت عباس ورّاق و صحیحه یا حسنه معاویة بن وهب که مشهور فقها به آنها عمل نمودهاند، مقیّد ساخت.
و جواب از روایاتی که میفهماند غنایمی که تحت لوای مخالفان به دست آید از آنِ غانمین است و فقط خمس آن را باید بپردازند، این است که حقّ امام در این مورد برای رفاه و گشایش مردم تحلیل و بخشوده شده، یا برای آن است که به جهت مصالحی بر عمل مخالفان و جائران آثار عمل صحیح را مترتّب نمودهاند. بنابراین آنچه صاحب مدارک اظهار داشته است، ضعیف به نظر میرسد و دلیل متقنی ندارد.
اگر کسی از دنیا برود و هیچ وارثی، خواه سببی یا نسبی، یا مُعتِق یا ضامن جریره نداشته باشد، امام وارث او است. برخی از فقها گفتهاند: اگر وارث میّت مَرد همسر او باشد، زن سهم خویش را میبرد و باقی از آنِ امام است و اگر میّت زن باشد، همه مال به شوهر میرسد و امام وارث آن مال نیست[۱۴۲].
در اصل مسأله بین فقها اختلافی وجود ندارد و صاحب جواهر اجماع منقول و محصل را در این باره مسلّم دانسته[۱۴۳] و روایات فراوانی نیز بر آن دلالت دارد که از آن جمله است:
الف - صحیحه حمّاد که ذکر آن در بحث «فیء» و جاهای دیگر گذشت. در قسمتی از آن روایت چنین آمده است: «الإمامُ وارِثُ مَن لا وارِثَ لَهُ یعُولُ مَن لا حیلَةَ لَهُ...؛ امام وارث کسی است که وارث ندارد، (چون او) متکفّل کسی است که (برای امرار معاشش) چاره (ووسیله)ای ندارد...».
ب - در خبر صحیح، محمّد بن مسلم از امام باقر(ع) روایت کرده است که فرمود: «مَن ماتَ وَ لَیسَ لَهُ وارث مِن قِبَلِ قَرابَتهِ وَ لا مَولی عِتاقِهِ و لا ضامِنِ جَریرته فَمالُهُ مِنَ الأنفال[۱۴۴]؛ کسی که بمیرد و هیچ وارثی، چه از جهت قرابت چه از جهت مولایی که او را آزاد کرده یا کسی که ضامن جریرهاش[۱۴۵] شده، نداشته باشد، مالش از أنفال است».
ج - صحیحه محمّد حلبی از امام صادق(ع) است که فرمود: «مَن ماتَ وَ تَرَکَ دَیْناً فَعَلَینا دَینهُ وَ إلَینا عیالهُ وَ مَن ماتَ وَ تَرَکَ مالاً فَلِورَثَتِه وَ مَن مات وَ لیسَ لَهُ موالی فَمالهُ مِنَ الأنفال[۱۴۶]؛ کسی که بمیرد و قرضی از خود بر جای گذارد، (ادایِ) قرضش بر عهده ما است و عایلهاش به جانب ما بیاید (تا وسایل رفاهش را فراهم کنیم) و کسی که بمیرد و مالی باقی گذارد، از آنِ وارث او است اگر خویشاوندانی نداشته باشد، مالش از أنفال است».
غیر از این روایات، روایات دیگری نیز بر مقصود دلالت دارد که به جهت رعایت اختصار، به همین مقدار اکتفا نمودیم.
معادن
در اینکه معادن از أنفال باشد، بین فقها اختلاف نظر وجود دارد؛ شیخ کلینی علی بن ابراهیم، شیخ طوسی و مفید قاضی، قمی، صاحب حدائق، سلار و برخی از متأخّران بر آنند که معادن چه در ملک امام، چه در ملک دیگران باشد، خواه استفاده از آن به کاوش و کار و تصفیه احتیاج داشته یا نداشته باشد، از أنفال است[۱۴۷].
و عدّهای همچون شهیدین و دیگران، معادنی را که ظاهر است مانند نمک و قیر و سنگ آسیا و... از آنِ تمام مردم دانسته و گفتهاند: همه در آن برابرند و هیچ کس حق ندارد آنها را به خود اختصاص دهد؛ خواه به حفّاری نیاز داشته یا نداشته باشد و هر کس میتواند به اندازه نیازش از آنها بهرهمند شود. امّا اگر معدن، جزو معادن باطنه باشد، یعنی استفاده از آن مانند سنگ مس و طلا به تصفیه نیاز داشته باشد، اگر در قعر زمین باشد، حفر کننده آن را مالک میشود و اگر به حفر اندک نیاز داشته باشد، حفر کننده آن را مالک نمیشود؛ فقط اندازهای را که حیازت نموده، مالک میگردد[۱۴۸].
لازم مینماید که در مرحله اوّل در معنی لغوی معدن گفتگو کنیم و سپس وارد اصل مطلب شویم:
در «لسان العرب» آمده است: معدن جایگاه هر چیزی است که اصل و مبدأ هر چیز در آن جایگاه است؛ مانند معدن طلا و نقره و چیزهای دیگر. معادن عرب، اصل (و نژاد) ایشان است...[۱۴۹].
در «قاموس» است که: معدن بر وزن مجلس محلّ رویش جواهر از قبیل طلا و مانند آن است. معدن را معدن گفتهاند، چون صاحب معدن دایماً در آنجا (برای استخراج موادّ معدنی) میماند. یا بدین جهت است که خداوند متعال در آنجا (مادّه معدنی را) میرویاند و (نیز معدن) مکان هر چیزی است که در آن مکان، اصل هر چیز است[۱۵۰].
و در «نهایه» ابن اثیر چنین است: معادن آن است که از آن جواهری مانند طلا و نقره و مس و غیر اینها استخراج میشود و مفرد آن معدن است و «عدن» به معنی درنگ نمودن (و ماندن) است و معدن مرکز هر چیز را گویند[۱۵۱].
هر چند لغویین «معدن» را به الفاظ مختلفی تعریف کردهاند، امّا از مجموع کلمات ایشان چنین بر میآید که مقصود از آن این است که مادّهای از موادّ که دارای سود و منفعتی خاصّ است، در محلّی بهطور طبیعی متمرکز و انباشته شده باشد و مردم برای اینکه استفاده ببرند، آنرا استخراج کنند.
بهطور کلّی معادن را میتوان به چهار قسم تقسیم نمود[۱۵۲]؛ بدین معنی که معدن یا ظاهر است که همه به آن دسترسی دارند و بدون زحمت میتوانند آن را استخراج نمایند، یا اینکه به کاوش و فعالیّت نیاز دارد. هر یک از این دو، یا معدنی است که پس از دست یافتن به آن آماده استفاده است؛ مانند نمک و قیر و زرنیخ و امثال آن؛ یا اینکه بهرهمند شدن از آن به تصفیه و تخلیص نیاز دارد؛ مانند سنگآهن و مس و طلا و غیره.
احکام هر یک از این چهار قسم طبق آرای فقها بدین قرار است:
۱- اگر معدن ظاهر باشد، یعنی موادّی داشته باشد که بدون کاویدن و کار و تخلیص و تصفیه بتوان از آن استفاده نمود، در این صورت عدّه کثیری از فقها رأی دادهاند که هیچ کس آن را مالک نمیشود و هر کس به آن سبقت بگیرد، میتواند فقط به اندازه نیازش از آن برگیرد[۱۵۳]. و این از مشترکات است.
۲- معادنی که در قعر زمین است، امّا پس از کار و فعالیّت و دست یافتن به آنها، بدون تخلیص و تصفیه قابل استفاده میباشد، در این صورت نیز رأی برخی از فقها آن است که هیچ کس آن را مالک نمیشود[۱۵۴] و همه در آن برابرند.
۳- اگر معدن به سطح زمین نزدیک باشد و احتیاج به کار و فعالیّت چندانی نداشته باشد و موادّ آن به تجزیه و تصفیه نیاز داشته باشد، در این صورت نیز مانند دو قسم اوّل گروهی از فقها قائل شدهاند که به ملکیّت هیچ کس در نمیآید[۱۵۵].
۴- معادنی که در اعماق زمین پنهان است و موادّ آن بدون تصفیه و تخلیص، قابل استفاده نیست. در این مورد عدّهای نظر دادهاند که چون شخص با کندن و کاویدن به معدن دست یافته است، آن را احیا کرده، پس مالک آن میشود[۱۵۶] و دیگران در آن حقّی ندارند؛ و این حیازت است که مسلّماً یکی از اسباب تملّک به شمار میآید.
در مقابل این گفتارها و آرا، برخی از فقها بر آنند که کسی به سبب کار و تلاش در هیچ یک از صور مالک اصل معدن نمیشود، بلکه نسبت به آن اولویّت پیدا میکند.
از کتاب «المغنی» ابن قدامه فقیه حنبلی چنین نقل شده است[۱۵۷]: اگر موادّ معدنی ظاهر نباشد و کسی در آن (کار کند و) به حفر بپردازد، ظاهر مذهب [ حنبلی] و شافعی آن است که آن را مالک نمیشود[۱۵۸].
و نیز قریب به همین مضمون از کتاب «نهایة المحتاج الی شرح المنهاج» نقل شده است[۱۵۹].
این گروه از فقها میگویند: به جهت اینکه کسی کند و کاو کند و بدین وسیله معدنی را احیا نماید، مالک آن نمیشود؛ زیرا احیا فقط در اراضی، موجب اختصاص و تملّک است و دلیل «مَن أَحیا أَرضاً مَیتَةً فَهِیَ لَهُ» اراضی را دربرمیگیرد. و چنانکه معلوم است، بر معدن «ارض» اطلاق نمیشود، تا دلیل مزبور آن را شامل گردد. آنچه این مضمون را تأیید میکند، این است که فقها در مسأله اراضی آبادی که عنوتاً فتح شده، اظهار میدارند که معادن ملک عمومی مسلمانان نیست؛ چون بر آنها «ارض» صدق نمیکند و دلیلی نداریم که در مورد معادن حیازت و کند و کاو، سبب تملّک و اختصاص به حساب آید[۱۶۰].
پس، از شرح فوق چنین نتیجه میگیریم که اسلام اجازه نمیدهد فردی منابع خدادادی را مالک شود. میتوان گفت اگر کسی از معادن، مادّهای را استخراج کند، مالک همان اندازهای است که استخراج نموده و هیچ کس به حیازتِ معدن، مالک بقیّه آن نمیشود؛ فقط بهقدر نیازش میتواند از آن بهرهمند گردد.
از بعضی آرا که ذکر نمودیم، چنین بر میآید که معادن ملک عموم مسلمانان و از مشترکات است و به فرد خاصّی تعلّق ندارد. عدّهای را فتوا بر آن است که معادن به ملکیّت افراد خاص در نمیآید و این چنین نیست که ملک عموم مسلمانان یا جزو مشترکات باشد، بلکه جزو «أنفال» یعنی اموال دولتی است.
آنچه از مجموع ادلّه میتوان فهمید، این است که معادن ملک عموم مسلمانان نیست و به ملکیّت افراد خاصّ نیز در نمیآید. از اخباری که از خاندان پیامبر(ص) به ما رسیده، میفهمیم معادن از «أنفال» و از اموال دولتی است و هر که از طرف خداوند منصب شامخ امامت به او اعطا شده، آن اموال را در اختیار میگیرد، تا به هرگونه که مصلحت بداند، به مصرف برساند.
ادلّهای که در این باره اقامه کردهاند، بدین قرار است:
۱- روایت داود بن فرقد است که از امام صادق(ع) از أنفال سؤال کرده و آن حضرت فرمود: بُطُونُ الأودِیةِ و رؤوس الجِبالِ و الآجامُ وَ المَعادِنُ و...» (از أنفال است)[۱۶۱].
۲- ابوبصیر از امام باقر(ع) نقل کرده است که فرمود: «لَنا الأنفالُ. قُلتُ: وَ ما الأنفالُ. قالَ: مِنها المَعادِنُ و الآجامُ...»[۱۶۲].
۳- موثقه اسحاق بن عمّار گفته است: «از امام صادق(ع) از أنفال سؤال نمودم. فرمود: هِیَالقُرَی الَّتی قَد خَرِبَت ... وَ کُلُّ أرضٍ لا رَبَّ لَها وَ المَعادِنُ مِنها ...»[۱۶۳].
چنانکه اندکی قبل گفتیم، برخی از فقها قائلند معادن از أنفال نیست و هر کسی میتواند از آنها بهرهمند شود و همه نسبت به آن حقّ مساوی دارند[۱۶۴].
اینان موثقه اسحاق بن عمّار را از لحاظ دلالت ضعیف دانسته و گفتهاند: ضمیر «والمعادن منها» به «کل ارضٍ لا ربَّ لها» بر میگردد و فقط معادنی را که در زمینهای بیصاحب است، شامل میشود و دلیل اخصّ از مدّعا است و چنین نیست که تمام معادن را شامل گردد. آنها روایت داود بن فرقد و ابوبصیر را نیز از لحاظ سند ضعیف شمردهاند و به «اصالة الاباحه» تمسّک نموده و گفتهاند: استفاده از معادن از مباحات است.
تحقیق در مقام چنین اقتضا دارد که بگوییم: روایت ابیبصیر و داود را نمیتوان از لحاظ سند ضعیف دانست، زیرا داود بن فرقد، مورد توثیق علمای رجال قرار گرفته[۱۶۵] و اگر مورد اعتماد نمیبود، هیچ گاه «عیاشی» که صدوق و «ثقه عین» است[۱۶۶] آن خبر را از وی نقل نمیکرد. و نیز هر چند ابوبصیر بین چندین تن مشترک است[۱۶۷]، لکن چون «عیاشی» واسطه نقل است، میتوان به صحّت خبر اطمینان حاصل نمود.
علاوه بر اینها گر چه ما بتوانیم بهطور جداگانه در سند یا دلالت هر یک از این اخبار خدشه کنیم، امّا از مجموع این اخبار چنین بر میآید که همه آنها یک مضمون را دربردارد و بهیک مقصود راهنمایی میکند. به سخن دیگر بعضی از آنها بعض دیگر را تأیید میکند. و اگر فرض کنیم در هر یک از آن روایات بهطور جداگانه ضعفی وجود داشته باشد، آن ضعف بدینوسیله جبران میشود؛ بویژه آن که قدمای اصحاب مانند مشایخ ثلاثه (شیخ کلینی، شیخ مفید و شیخ طوسی) که وارد به چگونگی احادیث بودهاند، بر وفق این روایات فتوا داده[۱۶۸] و هرگونه معدن را، بهطور مطلق از أنفال دانستهاند.
از شهید در کتاب دروس نقل شدهاست: «متأخران برآنند که معادن از أنفال نیست»[۱۶۹]. از این بیان معلوم میشود که قدما آن را از أنفال دانستهاند.
گذشته از اینها در صحیحه ابیسیّار آمده است: «یا أبا سیّار! الأرضُ کُلُّها لَنا فَما أخرَجَ اللّهُ مِنها مِن شَیءٍ فَهُوَ لَنا»[۱۷۰]. و این میرساند که معادن به ملک کسی در نمیآید و از أنفال است.
اگر کسی ایراد کند و بگوید: روایاتی که بر وجوب خمس در آنچه از معادن استخراج میشود، بالملازمه میفهماند ۴۵ رقبه از آنِ کسی است که زحمت بر خود روا داشته و در آن کند و کاوش کرده است، در جواب میگوییم: اینگونه روایات از جهت مالکیّت معدن و درباره اینکه آیا استخراج کننده مالک آن هست یا نیست، در مقام بیان نمیباشد و فقط در صدد بیان این است که دادن خمس در آنچه از معدن عاید افراد میگردد، واجب است. و این امر مالکیّت رقبه معدن را اثبات نمیکند و احیا جز در مورد زمین موجب حقّی نمیشود[۱۷۱].
وجهی که تأیید میکند، معادن از أنفال است:
هر آنچه ایجاد کنندهای نداشته و ثروت خدادادی باشد، همچون معادن و دریاها و صحراها و کوهها و نظایر آن، رویه تمام ملل و دول بر این است که آنها را جزو اموال دولتی بهحساب میآورند که دولت منافع آنها را در مصالح ملّت به مصرف میرساند.
در شریعت اسلام نیز که بر وفق روش معمولی ملّتها قانونگذاری شده، رویّه جدیدی اتّخاذ نگردیده، و اینگونه ثروتها، جزو اموال دولتی به حساب آمده و در اختیار امام (و رئیس حکومت اسلامی) قرار داده شده، تا موافق مصلحت، آن داراییها را به کار گیرد. به علاوه چنانکه گفتیم، أنفال بر اموالی اطلاق میشود که زاید بر استحقاق افراد خاص است و معلوم است که معادن از مصادیق آن به حساب میآید.
بسیار واضح است در اینگونه موارد مالکیّت امام جنبه تقییدی دارد و چنین نیست که جنبه تعلیلی داشته باشد؛ یعنی اینگونه اموال به منصب امامت و پیشوایی مسلمانان وابسته است. بهسخن دیگر آن داراییها به حکومت مسلمانان متعلّق است و دین اسلام که دین عدالت و مساوات است، آیا اجازه میدهد که این همه ثروت و نعمت در انحصار فردی خاص قرار گیرد و سایر مردم از آن بینصیب بمانند؟! آیا این کار با قول خداوند متعال «کَی لایکُونَ دولَةً بینَ الأغنیاءِ مِنکُمْ»[۱۷۲] منافات ندارد؟
پس، «أنفال» که معادن از جمله آنها است، ملک امام است، زیرا همچنانکه بیان خواهیم کرد، زمامدار مسلمانان اداره کننده امور معاش و معاد ایشان است و باید ثروتهای کلان در اختیار داشتهباشد.
معادن نیز مانند آبها و اراضی موات و کوهها از سنخ ثروتهایی است که موجِد و آبادکنندهای ندارد؛ لذا در اختیار رئیس حکومت اسلامی است و تناسب معنی لغوی با معنی اصطلاحی مقتضی آن است که هر آنچه ایجاد کنندهای نداشته باشد و زاید بر استحقاق افراد خاصّ باشد، از آنِ خداوند است که رئیس حکومت اسلامی از طرف خداوند آنها را در مصالح بندگان خدا هزینه میکند.
اگر کسی ایراد کند و بگوید: از شرح فوق چنین برمیآید: معادنی که در املاک خصوصی باشد، نیز از أنفال است و این بر خلاف مقتضای مالکیّت است، زیرا هر کس که زمینی را مالک باشد آنچه را که در آن است نیز مالک است؛ پس معادنی که در ملک کسی واقع شده باشد، از آنِ او است و جزو أنفال نیست؛ در جواب میگوییم: قبول نداریم که معنی مالکیّت زمین این باشد که اگر شخصی مالک زمینی باشد، از اعماق زمین تا آسمان مالک آن باشد؛ زیرا عقلاً مالکیّت زمین را به حدود معینی محدود میکنند؛ مثلاً وقتی میگویند زید مالک این خانه است، در حدّ خاصّی از لحاظ فضا و ساختار و حریم خانه برای او، مالکیّت در نظر میگیرند. و بدینگونه نیست که اعماق خانهاش را تا فضای بیپایان مالک باشد؛ بنابر این معدنی را که در عمق منزلش موجود است، مالک نیست و عقلاً مالکیّت او را در این موارد معتبر نمیدانند.
آیا میتوان گفت عبور هواپیما از فضای زمینهای خصوصی در صورتی که به آن املاک و صاحبانش زیانی نرساند، تصرّف در ملک غیر محسوب میشود؟ مسلّم است که چنین نیست.
آری اگر هواپیمای کشورهای دیگر از فضای کشوری عبور کنند، عقلاً آن را تصرّف میدانند و باید از حکومت آن کشور اجازه بگیرند.
این موضوع در مورد آبها و معادن به همینگونه است؛ یعنی اگر معدنی در اعماق ملک کسی موجود باشد، به گونهای که بتوان بدون دخول در ملک او و بدون زیان رساندن به وی آن معدن را استخراج کرد، یا اینکه قناتی در خارج ملک کسی حفر شود، که قسمتی از آب تحت اراضی ملک او مورد استفاده قرار گیرد؛ در عرف، تصرّف در ملک او به حساب نمیآید و صاحب ملک نمیتواند ادّعا نماید که من مالک آن آب هستم.
به سخن دیگر: انسان شرعاً مالک نمیشود مگر آنچه را که تکویناً مالک آن است، یا اینکه از کسی که تکویناً مالک چیزی بوده، به ارث به او منتقل شده باشد.
آدمی تکویناً اعضا و جوارحونیرویی راکه درآنها وجود دارد ونیز افعالی راکهبهاختیار از او سر میزند، مالکاست. درنتیجه آنچهراکه بهکار وکوشش بهدست آورده و در تحصیل آن نیرو مصرف کرده، مثلاً زمینی را آباد نموده، یا شیء مباحی را حیازت کرده است، مالک میگردد.
بنابراین کسی که زمینی را احیا کند، حیثیّت احیا و حیثیّت آثاری را که بر احیا ترتّب مییابد، مالک میگردد، و آن بهگونهای است که اگر حیثیّت احیا و آثار آن از بین برود، اصل زمین بهحالت اولیهاش بر میگردد و جزو أنفال به حساب میآید.
از شرح فوق چنین بر میآید که اساس مالکیّت زمین و غیر آن، بر کار و فعالیّت پایگذاری شدهاست؛ پس اگر کسی زمینی را احیا نماید، مالک حیثیّت احیای آن است و اگر احیاکننده آن را بفروشد، یا از دنیا برود، حیثیّتِ احیایی آن به دیگری منتقل میشود، ولی عرصه آن بهدیگری انتقال نمییابد؛ چون خود فروشنده یا مورّث جز حیثیّت احیایی چیزی را مالک نبوده، پس چگونه مشتری یا وارث میتوانند رقبه زمین را مالک گردند؟
بنابراین اگر کسی زمینی را احیا کند و مثلاً آن را به صورت مزرعهای درآورد، نتیجه عملش را مالک است و مالکیّتش آن قدر توسعه ندارد که معدن و کنز را شامل شود، مگر اینکه آنها را حیازت و استخراج کند و در اختیار و تحت سیطره خودش قرار بدهد، چون احیای معدن استخراج آن است. پس تا وقتی که آن را استخراج ننموده، چون کار و فعالیّتی در آن انجام نشده، برحالت اولیّه خود باقی است، که جزو املاک دولتی است و به عبارت دیگر از آنِ خداوند است: «إنَّ الأرضَ لِلَّه یُورثُها مَن یَشاءُ مِن عِبِاِده...»[۱۷۳].
کوتاه سخن آن که: احیای زمین، احیای معدن نیست. وقتی که زمین احیا شود، معدن به حالت اولیّه خود باقی است؛ یعنی به ملکیّت صاحب زمین در نمیآید و چون هیچکس در ایجاد آن دخالتی نداشته، به حالت اوّلیّهاش باقی است و هیچ کس جز دولت حق ندارد آن را بهخود اختصاص دهد.
صاحب جواهر معادن را جزو أنفال ندانسته و برای اثبات مدّعای خود چنین استدلال کرده است[۱۷۴]:
الف - بهطوری که نقل کردهاند و خودم نیز بررسی نمودهام، مشهور بین فقها این است که مردم نسبت به معادن حق مساوی دارند. دلیل بر این مطلب سیره مسلمانان است که در تمام اعصار و امصار، خواه در زمان ائمّه و خواه در ازمنه دیگر، در معادن تصرّف میکردهاند. حتّی در اراضی موات که آن اراضی مسلّماً جزو أنفال است و نیز در اراضی مفتوح العنوه که از آنِ عموم مسلمانان میباشد و معادن تابع زمین است، بدون اینکه از کسی اجازه بگیرند، در معادن تصّرف میکردهاند. پس سیره که شهرت فتوایی آن را تأیید میکند، میفهماند که همه مردم نسبت بهمعادن حق مساوی دارند.
ب - خداوند فرموده است: «هُوَالّذی خَلَقَ لَکُمْ ما فی الأرضِ جَمیعاً...»[۱۷۵]. این آیه شمول دارد و میفهماند که معادن برای مردم آفریده شده و برای آن است که ایشان علیالسّویه از آنها بهرهمند شوند.
ج - نیاز شدید مردم به استفاده از معادن ایجاب میکند مردم بتوانند بهرطور مساوی از آنها بهرهمند شوند.
د - و نیز صاحب جواهر در مبحث أنفال استدلال نموده است اگر معادن از أنفال باشد، دادن خمس معنی ندارد؛ پس روایاتی که میفهماند در معادن جز خمس چیز دیگری نیست، میرساند که معادن از أنفال محسوب نمیشود.
در جواب این استدلالها میگوییم: تمسّک به شهرت با وجود آن که عدّه زیادی از فقهای اقدم همچون شیخ کلینی و شیخ مفید و شیخ طوسی و دیگران با آن قول مخالفت کردهاند، معنی ندارد.
و استدلال به سیره از این جهت مخدوش است که اغلب مردم معادن را از أنفال نمیدانند، و در سایر موارد از قبیل جنگلها و اراضی موات که مسلّماً جزو أنفال است، نیز بدون اینکه به آن توجّه داشته باشند، تصرّف میکنند. پس سیره ایشان کاشف رضایت معصوم نیست. اینکه مردم در معادن بدون اذن ائمّه و نایبان ایشان تصرّف میکنند، شاید بدینجهت است که به شأن و مقام و حقوق آن بزرگواران عارف نیستند و از آن بیخبرند.
شیعیان ممکن است برای تصرّف در اینگونه اموال از ائمّه اجازه گرفته و یا اینکه آنها در دوران عدم تسلّطشان و در دوران غیبت آن را برای شیعه مباح نمودهاند.
اینکه میگوییم معادن از انفال است، مقصودمان این نیست که مردم نباید از آنها استفاده ببرند، بلکه منظور آن است که اینگونه ثروتها به امام تعلّق دارد و او در آنها به هرگونه که مصلحت بداند، تصرّف میکند و نیز به افراد اجازه میدهد از آنها بهرهمند گردند. یا اینکه در اختیار مردم قرار میدهد و از آنان مالی دریافت مینماید.
در جواب اینکه گفتهاند: چون در معادن خمس لازم است، معلوم میشود معادن جزو انفالنیست، میگوییم: خمس شاید برای حق امام است که در دوران غیبت به آن مقدار اکتفاشده است، یا بدان جهت است که در دوران غیبت در صورت دادن خمس مردم مجازند از معادن استفاده کنند، یا این یک حکم شرعی است که در عصر غیبت ولو به عنوان تحلیل اگر کسی معدنی را استخراج کند، خمس به آن تعلّق میگیرد. اینکه معادن را از أنفال بهحساب آوریم، موجب نمیشود بگوییم سادات در خمس معادن سهیم نیستند؛ چون بعد از این خواهیم گفت تمام خمس در اختیار امام است و بر او است که نیازمندیها و هزینههای خاندان پیامبر(ص) را از آن مال تأمین نماید و آنچه بعد از مخارج آنان باقی بماند، به امام تعلّق دارد.
دریاها و بیابان های لم یزرع
از مقنعه نقل شده است[۱۷۶] دریاها و بیابانهای لم یزرع از أنفال است. همین قول از ابیالصلاح اول نیز نقل شده است. چنانکه معلوم است این قول مستند خاصّی ندارد، مگر اینکه گفته شود دلیلش روایاتی است که بهطور عموم میفهماند دنیا و آنچه در آن است، به امام تعلّقدارد. روایات فراوانی به این مضمون آمده است: «الدُّنیا و ما فیها لِلّه تَبارَکَ وَ تَعالی وَ لِرَسُولِهِ وَلَنا...»[۱۷۷].
در آیات فراوانی آمده است خداوند مواهب طبیعی، از قبیل دریا و رودها و خورشید و ماه را مورد بهرهبرداری و تحت اختیار شما قرار داده است که از جمله، این آیات است:
الف-: «وَ سَخَّر لَکُمُ الشَّمسَ و القَمَرَ[۱۷۸]؛ خورشید و ماه را (مورد استفاده و) تحت اختیار شما قرارداد».
ب-: «وَ سَخَّرَ لَکُمُ الأنهارَ[۱۷۹]؛ رودها را (مورداستفاده و) تحت اختیار شما قرار داد».
ج-: «وَ سَخَّر لَکُم البَحرَلِتأ کُلُوامِنه لَحماً طَریّاً[۱۸۰]؛ دریا را (مورد استفاده و) تحت اختیار شما قرارداد تا گوشت تازه از آن (به دست آورید و) بخورید».
د-: «سَخّرَ لَکُم ما فِی الأرضِ[۱۸۱]؛ و آنچه را در زمین (از مواهب خداوند) است، رام و تحت اختیارتان قرار داد».
بنابر تعریفی که درباره «انفال» نمودیم و گفتیم مقصود از «انفال» ثروتهایی است که زاید بر استحقاق کسان است و به تملّک افراد خاص در نمیآید[۱۸۲]؛ از مجموع نوع آیاتی که در فوق ذکر شد، میتوان چنین استدلال نمود: به همانگونه که ماه و خورشید برای بهرهمندی بندگان خدا آفریده شده و صحیح نیست که گفته شود کسی آنها را مالک میشود، دریاها و رودها نیز که نیروی بشر در ایجاد آنها دخالت نداشته و همچنین زمینها -بهجز موارد خاص که استثنا شده- زاید بر استحقاق افراد است و جزو «انفال» به حساب میآید.
به همین جهت است که برخی از فقها سواحل دریاها را با وجود آن که نصّ خاصی در آنباره وارد نشده، جزو «انفال» دانسته اند؛ بنابراین بعید نیست از آیات فوق بفهمیم سه مورد یاد شده (دریاها، رودها و هرگونه زمینی که نیروی کسی در آن اعمال نشده) از «انفال» و زاید براستحقاق افراد خاص است.
خمس از ثروتهایی است که به امام تعلّق دارد و از أنفال است
در این جا مناسب است که درباره خمس و اینکه آیا از ثروتهایی است که از انفال محسوب میشود و به امام تعلّق دارد یا خیر، قدری بحث کنیم:
در آغاز میگوییم: بهطور کلّی دادن خمس از واجبات و از ضروریّات اسلام است و ادلّه سهگانه کتاب، سنّت و اجماع بر آن دلالت دارد.
خداوند فرموده است: «و بدانید هر آنچه به عنوان غنیمت به دست آورید، جز این نیست که برای خدا و رسول و برای خویشاوندان (رسول) و پدرمردگان و بینوایان و در راهماندگان، پنجیک آن است؛ اگر به خدا و آنچه در روز «فرقان» بر بندهمان فرو فرستادیم، ایمان آوردهاید[۱۸۳]».
خداوند از آن جهت، این آیه را به «اعلَمُوا» مصدّر فرموده که عموم مسلمانان به آن توجّه کنند؛ سپس به «أنَّ» تأکید نموده و پس از آن «ما» ی موصوله که از مبهمات است، ذکر شده و بعد آن را به مبهم دیگری که «شیء» است، تفسیر کرده تا بر تعمیم دلالت کند و بفهماند هر چه مصداق «شیء» باشد و بر آن «شیء» اطلاق شود، هر گاه غنیمت بر آن صدق کند، موضوع حکم وجوب خمس است.
هر چند در سابق، درباره معنی «غُنم» و «غنیمت» از لحاظ لغت بحث شد، امّا چون فقهای اهل سنّت خمس را فقط در مورد غنایم جنگی واجب میدانند، مناسب است در این جا هم اندکی، به شیوهای دیگر، در باره آن بحث کنیم:
راغب اصفهانی در کتاب «مفردات» گفته است: «غنم» رسیدن به شیء و دستیافتن به آن است. سپس در هر چیزی که از دشمنان و دیگران به دست آید، به کار رفته است[۱۸۴].
از خلیل بن احمد در «عین اللغة» نقل شده است که «غُنْم» با ضمّه و «مغنم» و «غنیمت» در لغت آن چیزی است که انسان بدون سختی به آن برسد و به آن دست یابد.
برخی گفتهاند: غنم آن است که آدمی به چیزی برسد و بر آن ظفر یابد، بدون اینکه در ازای آن عوضی بپردازد. غُنم ضدّ غُرم است؛ یعنی «غُرم» آن است که آدمی زیان و خسارتی را متحمّل گردد، بدون اینکه جنایتی را مرتکب شده باشد. همچنانکه «غنم» آن است که بدون دادن عوض به شیای برسد.
از آنچه در این باره از لغت نقل نمودیم، چنین برمیآید که «غنیمت» و «غنم» بر هر چیزی که انسان به آن ظفر یابد، صدق نمیکند؛ مثلاً اگر مالی بدون مشقت و بدون حصول رنج به مال دیگر تبدیل شود، مصداق غنیمت واقع نمیشود.
چنین به نظر میرسد که در «غُنَم» و «غنیمت» حصول رنج و فایدهای که خارج از انتظار میباشد، نهفته است. به سخن دیگر حصول فایدهای که مستقیماً قصد در آن دخالتی ندارد، در معنی «غنم» و غنیمت لحاظ شده است.
پس در معنی آن خصوصیّت حرب و قتال اخذ نشده، چنانکه معنی ضدّ آن که «غُرم» است، این چنین است؛ یعنی مستقیماً قصد در آن مدخلیّتی ندارد. و عبارت «من له الغنم فعلیه الغُرم» در بین فقها شهرت دارد.
علاوه بر این اگر بگوییم «غنیمت» و «مغنم» در خصوص غنایم جنگی ظهور دارد، از آن برنمیآید که فعل ماضی این مادّه -چنانکه در آیه آمده است- نیز در آن معنی ظهور داشته باشد. گر چه آیه خمس در سیاق آیات غزوه بدر واقع شده، امّا از آن فهمیده نمیشود که منظور غنایم جنگی است؛ زیرا مورد مخصص نیست و چه بسا یک پیشامد جزئی موجب بیان یک حکم کلّی گردد. بنابراین موصول «ما» و نیز «من شیء» عمومیّت دارد و میفهماند در هر چیزی که سودش غیر مترقبه باشد و مستقیماً مورد نظر نباشد، دادن خمس آن واجب است، چنانکه کنوز و هبات و جوایز و ارباح مکاسب از این قبیل است.
شواهدی داریم که سیره رسولخدا(ص) بر این بوده که خمس را فقط از غنایم جنگی اخذ نمیکرده، بلکه از دیگر موارد، از جمله ارباح مکاسب نیز دریافت میکرده است. دلیل بر این مطلب نامهها و روایاتی است که آن حضرت در آن نامهها و روایات بهطور مطلق دادن خمس غنایم را از واجبات دانسته، که از جمله موارد زیر است:
الف- در نامهای که آن حضرت به فرزندان عبد کلال و دیگران نوشته است، چنین آمده است: «همانا خداوند - عزّ و جلّ - شما را هدایت کرده است. اگر از در صلح در آیید و از خدا و رسولش پیروی نمایید و از غنایم خمس و سهم پیامبر و آنچه را بر مؤمنان صدقه واجب کرده است، بدهید»[۱۸۵].
ب- ابن عباس روایت نموده که هیأتی از عبدالقیس خدمت پیامبر(ص) رسیدند. ... آن جناب به آنان فرمود: به چهار چیز شما را امر میکنم و از چهار چیز بازتان میدارم: بهایمان آوردن به خدا، امر میکنم ... سپس بیان کرد که مقصود از آن شهادت به یگانگی خدا، رسالت محمّد(ص)، دادن زکات و پرداختن خمس غنیمت ها است[۱۸۶].
چندین روایت دیگر به همین مضمون از پیامبر(ص) نقل شده است.
با توجه به این مدارک میتوانیم بگوییم که اخذ خمس غنایم بهطور اعم در زمان پیامبر(ص) معمول بوده و به غنایم جنگی اختصاص نداشته است؛ زیرا: اوّلاً: جنگ در اسلام با دستور و تحت فرماندهی رسولخدا بوده و این چنین نبوده که گروهی بدون اذن آن حضرت و خودسرانه، بهجنگ بپردازند؛ بنابراین در نامهها و روایاتی که از آن حضرت به عنوان پیماننامه یا برای تأمین جان و مال قبایل عرب صادر شده، ذکر غنایم جنگی مناسبت ندارد و بیان آن لغو و بیهوده مینماید.
واضح است که مردم و مکلفان، طرف خطاب این نامهها و روایات هستند. ولات وحکام و امرای لشکر مورد خطاب قرار نگرفتهاند؛ پس در صورتی این نامهها و دستورها محمل صحیح پیدا میکند که مقصود از خمسی که در آنها ذکر شده، مربوط به وظیفه مکلفانباشد. به گفتار دیگر: اگر در این روایات و نامهها فقط خمس غنایم جنگی مورد نظر باشد، مناسبت دارد که به حاکمان و امرای لشکر تذکر داده شود. اینکه مردم و قبایل، مخاطب شدهاند بر این دلالت میکند که دادن خمس یک تکلیف است که مربوط به اموال مکلفان میباشد.
ثانیاً: این نامهها و دستورها درباره قبایل و افرادی است که در اطراف و اکناف قلمرو اسلامی پراکنده بوده و چنین نبوده که با کفار جنگ داشته باشند.
ثالثاً: خمس در این نامهها و روایات در ردیف یک سلسله از موضوعات مانند ایمان به توحید و نبوّت و اقامه نماز و ... ذکر شده که نشان میدهد از هر فردی خواسته شده که به تکلیف خود و آنچه دستور اسلام است، عمل کند و این در صورتی است که خمس مذکور منحصر به غنایم جنگی نباشد.
واضح است که خمس غنایم جنگی پس از پایان جنگ توسط پیشوا یا فرمانده لشکر اخذ میشود. و در آن مورد خمس مربوط به مکلفان نیست. پس خطاب به مردم در صورتی صحیح است که به اموال ایشان خمس تعلق گرفته باشد.
گذشته از اینها نقل شده که پیامبر(ص) همان طور که مأمورانی جهت اخذ زکات داشتند، مأمورانی نیز جهت جمعآوری خمس گسیل مینمودند[۱۸۷].
تقسیم خمس
قول مشهور بین فقهای امامیه چنانکه ظاهر آیه خمس نیز بر آن دلالت دارد، آن است که خمس به شش قسم تقسیم میشود[۱۸۸].
قول دیگر آن است که در آیه، ترتیب به عنوان اختصاص ذکر شده است.
توضیح آن که خمس یک حقّ است که تمامیاش به خدای تعالی اختصاص دارد و در طول مالکیّت خداوند، مالکیّت پیامبر است و سپس مالکیّت ذویالقربی که ائمّه اطهارند، قرار دارد؛ بنابراین مالکیّت و حکومت اولاً و بالذات از آنِ خداوند است: «إنّ الأرض لِلّه یُورِثُها مِن یَشاء من عِباده[۱۸۹]» و «إنِ الحُکمُ الاَّ لِلّه[۱۹۰]».
خداوند به دلیل آن که فرموده است: «النَبیُّ أولی بِالمُؤمنینَ مِن أنفُسِهِم»[۱۹۱] این امتیازات و مالکیّتها را به رسول خود تفویض کرده است. رسول نیز چون از دنیا میرود و حکمت بالغه الهی مقتضی آن است که برای پیامبرش جانشینی معیّن نماید، تا امور مسلمانان را به نحوی شایسته تمشیت دهد و رتق و فتق امور را که از جمله آنها اداره ثروتهایی است که به خدا و رسولش تعلّق دارد، بر عهده گیرد؛ آن اموال به وی اختصاص مییابد.
پس ثروتهایی که زاید بر استحقاق مردم است و جزو اموال دولتی به حساب میآید، از آنِ جانشین پیامبر است؛ بنابر این خمس غنایم حقّ واحدی است که خارج از انتظار است و پس از پیامبر حقّ امام هر عصر است. پیامبر(ص) در روز غدیر این موضوع را رسماً به مردم ابلاغ نمود و از طرف خداوند منصب امامت به حضرت علی(ع) اعطا شد. در آن روز پیامبر(ص) فرمود: «ألَستُ أولی بِکُمْ مِن أنفسکُمْ قالوُا بلی فَقالَ مَن کُنتُ مَولاهُ فهذا عَلیّ مَولاه[۱۹۲]؛ آیا من نسبت به شما از خودتان سزاوارتر نیستم؟ (همگی) گفتند چرا. آنگاه فرمود: کسی را که من مولا و سرور اویم، این علی مولا و سرور او است».
امام (معصوم) که ولیّ امر مسلمانان است و زمام تمام امور در دست با کفایت او است، هزینهها و ثروتهای جوامع اسلامی در اختیارش قرار گرفته تا ناهماهنگیها و اختلاف طبقاتی اجتماع و نیازهای جامعه اسلامی را برطرف سازد و عدالت و نظم را در اجتماع اسلامی برقرارکند.
ادلّه ای که میگوید تمام خمس از آنِ امام است[۱۹۳]
۱- آیه «و اعلموا انّما غنمتم...» از جهات متعدّد بر این مقصود دلالت دارد.
الف- لام که بر «اللّه» و «الرسول» و «ذیالقربی» داخل شده، اختصاص را میرساند ومیفهماند که خمس مختصّ به این سه مورد است.
ب- مسلّم است که «تقدیم ما هو حقه التأخیر» بر حصر دلالت دارد؛ پس از مقدّم شدن «لِلّه» بر «خمسه» بر میآید که خمس به آن سه مورد اختصاص دارد.
ج- چون «لام» بر «الیتامی» و «المساکین» و «ابن السبیل» داخل نشده، چنین فهمیده میشود که خمس بدیشان اختصاص ندارد و ملک ایشان نیست، و این سه مورد برای بیان مصرف ذکرشده است؛ و از آن جهت اختصاص به ذکر یافته است که شأن و عظمت منتسبان به پیامبر(ص) را آشکار سازد و نیز فهمیده شود که اداره شؤون زندگی ایشان وظیفه دولت و حکومت است؛ زیرا آنان از وابستگان دستگاه رهبری و حکومتند و بر دولت است که شؤون ایشان را حفظ کند و به مقامشان ارج بنهد.
و نیز ممکن است از این جهت، این سه مورد، با «لام» ذکر نشده که علاوه بر آن که عدم مالکیّت این سه گروه را بفهماند، ارتباط و اتّصال ایشان را نیز به پیامبر(ص) برساند و دلالت نماید که لازم است حکومت به آنان توجّه داشته باشد.
د- اخبار فراوانی به ما رسیده است که میفهماند خمس حقّ واحدی است که به امام و رئیس حکومت تعلّق دارد. از آن جمله به نقل روایات زیر میپردازیم:
۱- سیّد مرتضی در تفسیر نعمانی به اسناد خود از حضرت علی(ع) روایت کرده که آن حضرت فرمود[۱۹۴]: «و امّا آنچه در قرآن درباره راهها و اسباب معاش خلق آمده، خداوند سبحان آن را به پنج وجه به ما اعلام کرده است:
وجه (و راه) امارت (و حکومت)، وجه (و راه) آبادانی (و فعالیّت)، وجه (و راه) اجاره (وخدمات)، وجه (و راه) تجارت (و داد و ستد) و وجه صدقات (و خیرات و مبرّات).
امّا وجه (و راه) امارت (و حکومت) قول خداوند است: «و اعلمُوا أنّما غَنِمتُم فأنّ لِلَّهِ خُمُسَهُ و للِرَّسُولِ وَلِذی القُربی وَ الیتامی و المَساکینِ...» و خمس غنایم برای خداوند قرار داده شده و چنانکه معلوم است در این روایت، خمس وجه امارت تلّقی شده و از طرف دیگر تصریح شده که آن حق خداوند است و اگر سدس خمس به خداوند تعلّق میداشت، صحیح نبود که گفتهشود: «فَأنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ، خمس از آنِ خداوند است».
۲- امام صادق(ع) از جدّ بزرگوارش حضرت علی(ع) روایت کرده است: «الوَصیّةُ بالخُمسِ لأَِنّ اللّه -عزّوجلّ- قَد رَضِیَ لِنَفسِهِ بالخُمسِ»[۱۹۵]. از ظاهر این روایت نیز برمیآید که تمام خمس از آنِ خداوند متعال است.
۳- از حضرت ابیجعفر(ع) در تفسیر آیه «واعلموا أنّما غنِمتُم...» نقل شده است: «الخمس للّه و للرَّسول و لنا[۱۹۶]؛ خمس از آنِ خدا و رسول و ما است». واضح است که تمام خمس در این روایت به ائمّه اطهار اختصاص یافته است.
۴- در روایت ابن شجاع نیشابوری آمده است: «... لی مِنهُ الخُمسُ مِمَّا یَفضُلُ مِن مَؤُونته»[۱۹۷]. از مفاد این روایت هم برمیآید که جمیع خمس از آنِ امام است.
۵- ابوعلی بن راشد گفت: «به آن حضرت عرض کردم: أمرتنی بالقیام بِأمرِک و أخذِ حَقِّکَ فاعلمتُ موالیکَ بذلک فَقال لی بعضهم و أیُّ شیءٍ حقُّهُ؟ فَلَم أدرِما أجیبُهُ. فقالَ یَجِبُ عَلَیهِمُ الخُمسُ[۱۹۸]؛ به من دستور دادی که به امر تو قیام نمایم و حقّت را بگیرم. دوستانت را به آن آگاه ساختم. یکی از ایشان گفتند: حقّش کدام است، ندانستم که جوابش چیست. فرمود: بر ایشان خمس واجب است». چنانکه واضح است از این روایت نیز فهمیده میشود که تمام خمس حقّ امام است.
روایات در این زمینه بسیار زیاد است که پژوهنده میتواند آنها را در ابواب مختلف خمس و انفال بیابد[۱۹۹].
علاوه بر اینها شواهدی وجود دارد که میفهماند خمس نیز مانند انفال حقّ امام است و بهآن حضرت اختصاص دارد، که از جمله به ذکر دو مورد زیر می پردازیم:
الف- شأن نزول آیه خمس غزوه بدر است و غزوه بدر در سال دوم هجرت اتّفاق افتاده و چنانکه معلوم است در آن زمان، در بین هاشمیان که اسلام آورده بودند، آنقدر ایتام و مساکین و ابن سبیل وجود نداشت تا غنایم به ایشان انحصار یابد و بر ایشان توزیع شود؛ امّا آن سه گروه در بین سایر مسلمانان زیاد بودند، بویژه مهاجرانی که از دیار و خانه و کاشانهشان اخراج شده و کفّار اموالشان را تصاحب کرده بودند. پس چگونه میتوان گفت نصف خمس به بنی هاشم اختصاص دارد و رئیس حکومت، حق ندارد که آن را به دیگران بدهد، یا در مورد دیگر بهمصرف برساند؟
ب- آیه خمس با آیه «فیء»[۲۰۰] همگون و دارای یک سیاق و چنانکه معلوم است «فیء» نزد علمای امامیه از انفال است و به امام اختصاص دارد و در هر راه که بخواهد، آن را به مصرف میرساند و به سه گروه آیه خمس که گفته شدهاست مقصود از آنها بنی هاشمند، اختصاص ندارد. دلیل بر این مطلب آیه متّصل به آیه «فیء» است: «لِلفُقَراءِ المهاجرین...[۲۰۱]». و در روایات و در تاریخ بیان شده است که رسولخدا آن غنایم را بر مهاجران و دو نفر از انصار که تهیدست بودند، تقسیم کرد[۲۰۲] و چنین نبود که آنها را به بنی هاشم اختصاص دهد.
از شرح فوق چنین نتیجهگیری میشود که تمام خمس در اختیار امام و رئیس حکومت قرار میگیرد و همچون انفال است و آن حضرت به هرگونه که مصلحت بداند، آن را به مصرف میرساند.
در مقابل این دلایل، اخبار فراوانی دلالت دارد که نصف خمس از آن یتیمان و بینوایان و در راهماندگان، هاشمیان و خاندان پیامبر(ص) است، و امام باید نصف آن را به ایشان بدهد.
در توجیه و بیان مراد این اخبار میگوییم: برخی از روایات مانند مرسله حمّاد[۲۰۳] و مرفوعه احمد بن محمّد[۲۰۴]، در ابتدا تقسیم و تسهیم برای آن سه گروه بیان شده، امّا در آن دو حدیث آمده است که امام هزینه یکساله ایشان را تأمین میکند. اگر از خمس چیزی بماند، از آنِ امام است، و اگر به اندازه کفاف آنان نباشد، بر امام است که هزینه زندگیشان را بپردازد؛ پس فهمیده میشود که آنان صاحبان خمس نیستند و فقط از موارد مصرف خمس به حساب میآیند.
علاوه بر اینها در مرسله «حمّاد» تمام خمس از اموال پیامبر و والی محسوب شده است[۲۰۵].
شاید جهت اینکه در تعدادی از روایات، نصف خمس به آن سه صنف از خاندان پیامبر(ص) اختصاص یافته، این باشد که برخی از فقهای اهل سنّت در عصر ائمّه مانند ابوحنیفه رأیشان اینبود که خمس به سه سهم تقسیم میشود[۲۰۶] و به عموم اصناف سهگانه خواه خاندان پیامبر و خواه غیر ایشان، داده میشود و مدار عمل بر این بوده که خمس بر تمام طبقات تقسیم میشده وحقّ امام(ع) از بین میرفته؛ لذا در مقابل رأی و عمل آنان از روی تقیة چنین اظهار شده که آن سه سهم بهعموم مردم تعلّق ندارد، بلکه به افرادی که از خاندان پیامبرند، متعلّق است و ائمّه اطهار خواستهاند بدین وسیله حقّ خود را حفظ کنند. چنانکه یادآور شدیم ذیل برخی از اخباری که برتسهیم و تقسیم خمس دلالت دارد، میفهماند که اگر از مخارج سالانه خاندان پیامبر(ص) کهازخمس تأمین میشود، چیزی زیاد بیاید، به امام تعلّق دارد. و اگر به اندازه کفاف ایشان نباشد، بر امام است که کمبودشان را جبران کند. این خود بر این دلالت دارد که اصل آن به امام متعلّق است.
اگر بگویی: آنچه از هزینه سه صنف یاد شده، افزون باشد، به امام برگشت داده میشود کهاگر زمانی به آن نیاز پیدا کنند، به ایشان برگرداند؛ در جواب میگوییم: این حرف صحیح به نظر نمیرسد؛ زیرا فرض مسأله در این است که امامِ مبسوط الید وجود دارد و مرجع تماموجوه و مالیات شرعی است و رتق و فتق همه امور بر عهده او است و در روایات هیچگونه قرینهای وجود ندارد که امام مازاد سهم فقرای خاندان پیامبر(ص) را برای آینده ایشان ذخیره کند.
آیا صحیح است که نصف خمس منافع همه عالم برای خاندان پیامبر(ص) باشد و زکات که بهمراتب کمتر از خمس ثروت عالم است، به تمام فقرای مسلمانان تعلّق داشته باشد؟! پس معلوم میشود که نصف خمس به خاندان پیامبر تعلّق ندارد؛ چیزی که هست، ایشان از موارد مصرف خمس هستند و نسبت به گرفتن خمس اولویّت دارند.
توضیح آن که: مشهور بین فقهای امامیه آن است که زکات به نُه چیز[۲۰۷] و خمس به هفت چیز تعلق میگیرد[۲۰۸]. از جمله چیزهایی که باید خمس آن پرداخت شود، عواید معادن و ارباح مکاسب است. و واضح است که خمس ارباح جمیع مکاسب و درآمد معادن عالم ثروتی بسیار عظیم است؛ در صورتی که زکات اموال در مقابل این ثروتها بسیار اندک است. با وجود این، گفتهاند: نصف خمس به فقرای خاندان پیامبر اختصاص دارد و هیچ کس با ایشان شریک نیست، ولی زکات به هشت سهم تقسیم میشود که یک سهم آن برای فقرا و یک سهم آن برای مساکین تمام مسلمانان جهان است. به علاوه گفتهاند: زکات خاندان پیامبر را میتوان در بین فقرای همان خاندان تقسیم نمود[۲۰۹]. و معلوم است که تعداد فقرای خاندان پیامبر(ص) نسبت به دیگران بسیار اندک است؛ بویژه آن که در صدر اسلام و در زمان تشریع این حکم، شمار ایشان محدود بود.
از شرح فوق چنین برمیآید که نصف خمس با آن همه وسعتش برای عدّه قلیلی بهمصرف میرسد، و زکات با کمی مقدارش به عدّه کثیری که با صاحبان خمس قابل مقایسه نیستند، اختصاص دارد.
آیا این بدون تناسب نیست که زکات با کمیاش در هشت مورد به مصرف برسد که دو مورد آن جمیع فقرا و مساکین مسلمانان هستند و در عین حال در برخی از موارد نیز خاندان پیامبر با ایشان شریک باشند؟! آیا این در عالم تقنین و تشریع یک نوع ناهماهنگی محسوب نمیشود؟ بویژه آن که در اخبار فراوانی آمده است که: «خداوند ارزاق فقرا را به اندازه کفایتشان در اموال ثروتمندان قرار داده و اگر نیاز بیشتری میداشتند، به همان اندازه» روزیشان را افزایش میداد. اینکه نیازمند (در بین مردم) وجود دارد، بدان جهت است که اغنیا حقّ ایشان را منع میکنند[۲۱۰]».
از اینگونه اخبار فهمیده میشود که قانونگذاری طبق میزان دقیق و بر وفق نیاز جوامع صورت میگیرد؛ پس ثابت میشود که خمس حقّ مالی واحدی است مخصوص رئیس حکومت اسلامی، که وی آن را بر وفق مصلحت به مصرف میرساند. چیزی که هست -چنانکه پیش از این گفتیم- فقرای بنی هاشم و منتسبان به پیامبر(ص) از جهت اینکه به آن حضرت منسوبند، دارای اولویتند و از لحاظ بهرهمند شدن از خمس بر دیگران تقدّم دارند[۲۱۱].
فصل سوم انفال از نظر اهل سنّت
مفهوم «انفال» در اصطلاح فقهی اهل سنّت با آنچه در فقه شیعه از این لفظ بر میآید، متفاوت است، که ذیلاً به بیان آن میپردازیم:
در کتاب «المغنی» چنین آمده است: «نفل» زیادهای است که بر سهم جنگجو (و سرباز) افزوده میشود. «نفل» در جنگ بر سهگونه است:
الف- آن است که امام بعد از خمس ربع غنیمت را به جنگجویان و کسانی که به عنوان پیشتاز با دشمن نبرد کردهاند، بدهد و این خمس دیگری به حساب میآید، و بقیه را بر لشکر و پیشتازان که به جمعآوری اموال دشمن پرداختهاند، تقسیم نماید. و هنگامی که از جنگ برگردند، چنانچه امام گروهی را برای غارت برانگیزد (که به اردوگاه دشمن حمله کنند)، در این صورت برای ایشان، بعد از آن که خمس غنیمت را جدا کنند، ثلث قرار داده میشود. سپس بقیه بر لشکر و آن که به غارت پرداخته، تقسیم میشود»[۲۱۲]. حبیب بن مسلمه و اوزاعی و عدّهای به همین قول قائل شدهاند.
اعطای «نفل» به شرط بستگی دارد. اگر امام برای کسی «نفل» شرط نکند، نفلی برای او نیست. شافعی قائل شده است که «نفل» اندازه معیّنی ندارد، زیرا پیامبر(ص) یک بار، ربع و بار دیگر خمس و در موردی نصف سدس را «نفل» قرار داد. و این دلیل بر آن است که اعطای «نفل» به اجتهاد امام بستگی دارد[۲۱۳].
احمد و اوزاعی و مکحول و جمهور فقهای اهل سنّت گفتهاند: «امام نمیتواند بیشتر از ثلث را «نفل» قرار دهد، اما در جهت قلّت حدّی برای آن نیست»[۲۱۴].
هر گاه جنگاوران از جنگ بر گردند و بر دشمن حمله کنند، ممکن است پس از اخراجخمس، ثلث غنیمت بهایشان داده شود. چون در این صورت که آنان مشتاق دیدار خاندان خود هستند، رنج (و ناراحتی)شان از آغاز جنگ بیشتر است.
ب- امام میتواند بعضی از جنگجویان را بر بعض دیگر به جهت مشقتی که تحمّل نمودهاند یا به جهت مقاومت و اعمال نیروی بیشتر، ترجیح دهد.
و نیز ممکن است کسانی را که غنیمت به دست آوردهاند، بر کسانی که غنیمت به دست نیاوردهاند، برتری دهد و آنها را سهم زیادتر بدهد[۲۱۵].
ج- آن است که امیر مثلاً بگوید: هر کس از این دژ بالا برود یا این بارو را خراب کند یا این نقب را بکند یا چنین کاری را انجام دهد (برای او چنین و چنان است).
و این کار نزد بیشتر اهل علم جایز است، امّا مالک آن را ناپسند دانسته و گفته است: «اینکار سبب میشود که جنگ برای دنیا صورت گیرد»[۲۱۶] (و برای رضای خدا نباشد).
بر قول مالک ایراد گرفته آن را مردود دانسته و گفتهاند: در صورت وجود مصلحت هیچ اشکالی ندارد که اینگونه امور انجام شود؛ چنانکه پیامبر(ص) انجام میداده است و روایات عدیدهای نیز بر آن دلالت دارد[۲۱۷].
فخر رازی در تفسیر خود آورده است که احتمال میرود مراد از «انفال» چیزی غیر از غنایم باشد و در این صورت وجوهی محتمل است[۲۱۸]:
۱- اموالی از مشرکان از قبیل چهارپا، عبد و کالایی که برای مسلمانان بدون جنگ برجای مانده باشد؛ که این اموال در اختیار پیامبر(ص) قرار داده میشود و به هرگونه که مصلحت بداند، هزینه میکند.
۲- خمسی که خداوند برای صاحبان خمس قرار داده است.
۳- قسمتی از غنایم جنگی که امام برای تشویق جنگاورانی که کوشش فراوان میکنند و از خودگذشتگی نشان میدهند، علاوه بر سهمیّه مقرّر تعیین مینماید؛ مانند اینکه به گروهی از لشکر مثلاً بگوید: نصف غنیمتی که به دست آورید، برای خودتان باشد.
از ابن عمر نقل شده است[۲۱۹] که پیامبر(ص) هنگام تقسیم غنیمت، برای ترغیب به جنگ، سهم بعضی را که در جنگ دلاوری و شجاعت ابراز میداشتند، زیادتر از بعضی قرار میداد.
در کتاب «الام» انفال به سه قسم تقسیم شده است[۲۲۰]:
الف- «سَلَب» است که قبل از خمس از اصل غنیمت اخذ میشود، و مقصود از آن اموالی است از قبیل: اسلحه و کلاه و انگشتر و اسب و اشیایی که از متعلّقات و مختصات مقتول بهحساب میآید. اموال به قاتل این شخص که او را در میدان جنگ به قتل رسانیده است، تعلّق دارد.
ب- وجه دیگر «نفل» آن است که امام برخی از جنگجویان را زیادتر از دیگران بدهد، و آن از خمس از نصیب پیامبر(ص) داده میشود؛ یعنی نباید مقدار نفل از خمس خمس تجاوز کند[۲۲۱].
ج- وجه سوم «نفل» آن است که امام گروهی را برای جهاد گسیل دارد و قبل از جنگ با آنان شرط کند که قسمتی از غنیمت برای ایشان باشد.
مالک فتوا داده است که مقدار زیاده و «نفل» از قسمت خمسی پرداخت میشود که سهم امام در آن نیست و جزو بیتالمال به حساب میآید.
احمد و ابو عبید و پیروان ایشان گفتهاند که امام میتواند نفل را از جمله غنیمت بدهد و بعضی از آنان قائل شدهاند که اگر امام مصلحت بداند، میتواند تمام غنیمت را به عنوان تشویق بهعدّه مخصوصی ببخشد[۲۲۲].
همچنیناماممیتواند مقداری از غنیمت را به عنوان «نفل» برای بردگان و نسوان معیّن کند[۲۲۳].
ابو عبید -قاسمبنسلام- از ابن عبّاس نقل کرده که منظور از «الأنفال» «سَلَب» است و «نفل» خمس دارد. اسب (مقتول) هم، از «نفل» به حساب میآید.
وی نیز از قول عطار روایت نموده که «انفال» چیزهایی است که از مشرکان برای مسلمانان برجای میماند؛ همچون کالا یا چهارپا.
همچنین ابو عبید میگوید: مقصود از «انفال» هر چیزی است از اموال کفّار حربی که مسلمانان به آن دست یابند. در آغاز «انفال» به پیامبر(ص) اختصاص داشت؛ چنانکه آیه «یسئلونک عن الأنفال...» بر آن دلالت دارد. رسولخدا در روز بدر غنایم را همانگونه که خداوند او را آگاه کرده بود، بدون اینکه خمس آنها را بردارد، تقسیم کرد. سپس آیه خمس نازل شد و آن آیه را نسخ نمود.
وی میگوید: انفال در اصل غنایمی است که در یک جا گرد آورده میشود که خمس آن بروفق آنچه در کتاب نازل و سنّت بر آن جاری شده، به مستحقان خمس اختصاص دارد.
در کلام عرب معنی «انفال» هر احسانی است که بدون الزام باشد و شخص به عنوان تفضّل آن را عملی سازد.
به همینگونه است نفلی که خداوند از اموال دشمنان برای مؤمنان حلال کرده، پس از آن که برای امم پیشین حرام بوده است. و این تفضّلی است از جانب خداوند برای این امّت.
او گفته است: «سخن در این باره فراوان است. غنایم (جنگی) که به این امّت تفویض شده، امتیازی است برای ایشان که برای دیگران این امتیاز لحاظ نشده است. این معنی اصلی «نفل» است. به همین جهت است که آنچه را امام برای جنگجویان در نظر میگیرد، «نفل» نامیده میشود. و آن بدینگونه است که امام برخی از سربازان را علاوه بر سهمی که دارند، به تناسب رنج و زحمتی که متحمّل شدهاند، به سهمی بیشتر اختصاص دهد».
چنانکه یادآور شدیم «سَلَب» را نیز از انفال به حساب آوردهاند و مالک و ابو حنیفه و ثوری در این باره گفتهاند: قاتل مستحق «سَلَب» نیست و آن از جمله غنایم به حساب میآید، مگر اینکه امام آن را شرط کند. امّا احمد و اوزاعی و شافعی و اسحاق و ابو ثور و... گفتهاند که «سَلَب» به قاتل اختصاص دارد؛ خواه شرطی در بین باشد، خواه نباشد[۲۲۴]. تفصیلات دیگری درباره مصادیق انفال و درباره «سلب» از برخی فقهای اهل سنّت نقل شده که ذکر آنها در این جا موجب تطویل کلام است[۲۲۵].
از شرح فوق چنین برمیآید که اهل سنّت «انفال» را در ارتباط با غنایم جنگی و مسائل متفرّع بر آن لحاظ میکنند؛ امّا چنانکه گذشت، در اصطلاح فقه شیعه «انفال» معنی وسیعی دارد که غنایم جنگی یکی از مصادیق آن محسوب میشود.
مقارنه بین گفتار شیعه و اهل سنّت در مورد «أنفال»
در بحث های آینده، ویژگیها و فرق بین اموال عمومی و اموال دولتی را مفصّلاً بیان خواهیم داشت. اکنون میخواهیم بگوییم: مصادیقی را فقهای شیعه از اموال دولتی (انفال) دانسته، امّا اهل تسنّن آنها را از اموال عمومی، یا مباحات اوّلیه و مشترکات میدانند؛ در نتیجه آن ویژگیهایی که در فقه شیعه برای اموال دولتی منظور شده، در فقه اهل سنّت لحاظ نشده است. از این جهت، مناسباست مواردی راکه برمبنای فقهیشیعه از «انفال» واموال دولتی است، امّا اهل سنّت آنها را از اموال عمومی یا از مباحات اوّلیه و مشترکات به شمار آوردهاند، به اختصار مورد بحث قرار دهیم:
فیء
در سابق گفتیم «فیء» از نظر فقهای شیعه مفهومی خاص دارد، و آن عبارت از اموالی است که از کفّار گرفته شود، بدون اینکه با آنان جنگی صورت گیرد. به عقیده فقهای شیعه اینگونه اموال، از آن پیامبر و جانشینان معصوم او است که هرگونه مصلحت بدانند، آنها را هزینه نمایند[۲۲۶].
امّا از نظر فقهای اهل سنّت «فیء» معنی وسیعی دارد که حتی جزیه و خراج و مال صلح و آنچه را که از جانب کفّار عاید مسلمانان میشود، شامل میگردد؛ چنانکه از شیخ ولی اللّه دهلوی نقل شده است که: «فیء» بر خراج و جزیه و مالیاتی که از تجّار اهل کتاب گرفته میشود، نیز اطلاقمیشود»[۲۲۷].
و از ماوردی نقلشدهاستکه: «فیء هر مالی است که باگذشت وبدون جنگ و لشکرکشی از مشرکان عاید مسلمانان گردد؛ مانند مال صلح و جزیه و ده یک تجارت اهل کتاب. همچنین است آنچه به سببی از جانب ایشان پیشنهاد شده باشد، مانند مال خراجی که به مسلمانان واصل گردد»[۲۲۸].
ابو یوسف نیز بر خراج اراضی مفتوح العنوه «فیء» اطلاق کرده است[۲۲۹]. جمهور فقهای اهلسنّت با آن که اتّفاق نظر دارند «فیء» به معنی اخصّ در زمان پیامبر(ص) به خود آن حضرت اختصاص داشته و در اختیار آن جناب قرار میگرفته که به هر نحو مصلحت میدانسته، به مصرف برساند[۲۳۰]، میگویند: پس از وفات پیامبر در مصارف خاص هزینه میشود. برخی گفتهاند: فقط در مورد سپاهیان خرج میشود[۲۳۱].
و نیز گفته شده که در کارهای ضروری و مصالح مسلمانان و ارزاق سپاهیان به کار میرود.
ابو حنیفه گفته است: «میتوان فیء را در مورد اهل صدقه و به عکس صدقه را در مورد اهل فیء هزینه نمود»[۲۳۲].
بر وفق آنچه در کتب: الاموال و الخراج و الاحکام السلطانیه آمده است، ثروتهایی که بهعنوان «فیء» عاید مسلمانان میشده، به قرار زیر است:
۱- آنچه به رسم جزیه (مالیات سرانه) و خراج (مالیات اراضی) اخذ میکردهاند[۲۳۳].
۲- آنچه به نام «عُشر» از اموال تجّار کفّار حربی که برای تجارت به کشور اسلامی میآمدند، دریافت میکردند[۲۳۴].
۳- اراضی و اموال غیر منقولی که عنوةً به تصرّف مسلمانان در میآمد[۲۳۵].
۴- تمام اموالی که مسلمانان بدون جنگ به دست میآورند.
۵- اموالی که بعد از جنگ از کفّار به دست میآید[۲۳۶].
همگی نوشتهاند که اراضی بنیالنضیر به رسولخدا اختصاص داشت و آن بدان جهت بود که یهودیان، این سرزمین را بدون جنگ و خونریزی واگذار کردند و از آن جا کوچ نمودند.
در سیره ابن هشام چنین آمده است[۲۳۷]: «خداوند در دل بنیالنضیر ترس انداخت و آنها از رسولخدا درخواست کردند که ایشان را کوچ دهد و از کشتنشان خودداری نماید؛ به این شرط که بتوانند بهجز اسلحه آنچه را که شترانشان حمل کند، با خود ببرند. و به این ترتیب اموال خود را برای رسول خدا برجای گذاشتند و آن اموال به آن حضرت اختصاص یافت که در هر موردی که میخواهد، به مصرف برساند. سپس آن را بر مهاجران نخستین تقسیم کرد و به انصار چیزی نداد و فقط دو نفر از ایشان -سهلبنحنیف و ابادجانة بن خرشه- را که اظهار فقر نمودند، از آن اموال بهرهمند ساخت».
صفایا و قطایع
پیشتر یاد کردیم که یکی از مصادیق انفال نزد فقهای شیعه، اموال منقول و غیر منقولی است که به پادشاه کافر اختصاص داشته و اینگونه اموال از انفال است و جزو اموال دولتی بهحساب میآید و از آنها به صفایا و قطایع تعبیر میکنند. همچنین است اموالی را که امام از بین غنایم برای خود بر میگزیند.
از مدارک اهل سنّت نیز برمیآید که برای رسولخدا صفایا و قطایع بوده است. در تفسیر «المنار» آمده است: صفی اموالی است از غنایم جنگی که به پیامبر(ص) اختصاص دارد. بدینمعنی که پیغمبر حق دارد از اسیران یا از اسبها یا از سلاحها یا غیر اینها از اشیای نفیس و گرانبها برای خود انتخاب کند[۲۳۸].
محمّد بن احمد گفته است: «اجماع فقهای اهل سنّت بر این است که «صفی» به شخص پیامبر(ص) اختصاص داشته».[۲۳۹] و پس از وی برای زمامداران در این مورد حقّی نیست. فقط ابوثور قائل شده است که زمامداران هم بهلحاظ اینکه جانشین پیامبرند، میتوانند مانند پیامبر از این مزایا برخوردار گردند. روایاتِ عدیدهای درباره «صفی» پیامبر(ص) از اهل سنّت نقل شده که از آن جمله است:
الف- همانا پیامبر(ص) به بنی زُهَیر بن أُقَیش نوشت: اگر شما به توحید و رسالت من گواهی دهید و زکات و خمس و سهم صفی غنیمت را ادا نمایید، به امان خدا و رسولش درامانید[۲۴۰].
ب- ابنعبّاس در خبریکه مربوط به وفد عبدالقیس است، روایتکردهکهبهآنان دستور دادهشده که سهم پیامبر و صفی[۲۴۱] را بدهند. محمّد بن سیرین گفت: صفیه (همسر پیامبر) ازصفی بود[۲۴۲].
ج- ابو یوسف از محمّد بن سیرین روایت کرده است: از هر غنیمت برای پیامبر خدا صفی بود که آن را برمیگزید[۲۴۳].
در مقابل این نصوص صحیح نیست که گفته شود: چون آیه خمس شیء دیگری را برای پیامبر و دیگران اثبات نکرده و چون پیغمبر فرموده است: «ما یَحلُّ لی ممَّا أفاءَ اللَّه عَلَیکُمْ إلاّ الخُمس وَ هُوَ مَردُودٌ عَلَیکُمْ[۲۴۴]» برای پیامبر صفی نبوده است، زیرا حصر در اینگونه موارد حصر اضافی است؛ یعنی نسبت به این غنیمتی که به شما اختصاص یافته و در اختیار شما قرار میگیرد، بهجز خمس، حقّ دیگری را به خود اختصاص نمیدهم. پس، از این بیان برنمیآید که از جهت دیگر حقّ دیگری برای آن حضرت ثابت نشده باشد.
در بین فقهای اهل سنّت عدّهای تصریح کردهاند که امام یا پیامبر علاوه بر اموال منقول حق دارد که از اموال غیر منقولی که به تصرّف مسلمانان در آمده، نیز برگزیند و در اختیار خویش قرار دهد که به آن اصطلاحاً «قطیعه» اطلاق میشود و جمع آن «قطایع» است.
ابو عبید قاسم بن سلام در این باره چنین گفته است[۲۴۵]: «زمینی را که دارای خرما و درخت بود و پیامبر(ص) آن را به زبیر اقطاع فرمود، چنین به نظر میرسد که همان زمینی است که آن حضرت به مردی از انصار اقطاع فرمود؛ و او پس از احیا و آباد کردن، آن را به طیب خاطر واگذار نمود، و حضرتش آن را به زبیر اقطاع نمود. اگر بدینگونه نباشد، ممکن است از غنایم خیبر از سهم «صفی» آن جناب بوده، چون برای پیامبر(ص) از هر غنیمتی حقّ «صفی» بود».
ابو یوسف گفته است[۲۴۶]: «در دیوان یافت شده که عمر اموال کسری و خانوادهاش و نیز اموال کسی را که از سرزمین خود فرار کرده بود یا در نبردگاه کشته شده بود، و هر باتلاق خشکیده یا جنگل را اخذ کرد و اقطاع نمود به کسی که خواست اقطاع کند».
از عِکرمه نقل شده که «تمیم الداری» پس از اینکه به اسلام گروید، به رسولخدا عرض کرد: خداوند تو را بر سراسر زمین غلبه خواهد داد. قریهام را که در بیتاللحم است، به من ببخش؛ فرمود: آن برای تو باشد، و آن حضرت نامهای در این باره نوشت و هنگامی که در زمان عمر اراضی شامات فتح شد، عمر طبق نوشته پیامبر آن قریه را به او داد[۲۴۷].
این موضوع به سند دیگر با اندکی اختلاف نقل شده است. و به همینگونه پیامبر(ص) زمینی را که در دست رومیان بود، به ابیثعلبةبنالخُشنی اقطاع فرمود و نامهای هم به عنوان سند در این باره نوشت[۲۴۸].
اراضی موات
مسلّم است که اراضی موات و بایر در زمان رسولخدا به آن حضرت تعلّق داشت و مردم بهاذن پیامبر در آن اراضی تصرّف میکردند.
از جمله دلایلی که اهل سنّت بر این مطلب اقامه کردهاند، حدیثی است از پیامبر(ص) که فرمود: «لَیسَ لاَِحَدٍ إلاّ ما طابَت بِه نَفسُ إمامِه[۲۴۹]؛ برای هیچ کس چیزی (حلال) نیست مگر اینکه امامش به آن طیب نفس داشته باشد (و به آن رضایت دهد)». لذا ابوحنیفه اظهار داشته که احیای اراضی موات بدون اذن امام جایز نیست.
دلیل دیگر آن است که ابو عبید در کتاب «الاموال» از رسولخدا نقل کرده است: «عادیّ الأرضِ لِلّه و لرسوله ثمّ هی لکم[۲۵۰]؛ زمین بایر از آن خدا و رسولش میباشد. پس آن گاه (در طول مالکیّت ایشان در صورتی که اذن بدهند) برای شما است».
و نیز در آن کتاب آمده است: «إنّ رسُولَاللّهِ(ص) لَمّا قَدِمَ المَدینةَ جَعَلُوا لَهُ کُلَّ أرضٍ لا یَبلُغُها الماءُ یصنعُ بها ما یَشاءُ[۲۵۱]؛ وقتی که رسولخدا به مدینه آمد تمام زمینهای بیآب را در اختیار آن حضرت گذاشتند تا به هرگونه صلاح بداند، عمل کند».
پیش از این گفتیم زمینهایی که در حال فتح و در زمان ضمیمه شدن به قلمرو اسلامی، موات یا بایر و بدون صاحب بوده، از انفال و اموال دولتی به شمار میآید.
امّا برخی از فقهای اهل سنّت اراضی موات را از مباحات اولیّه دانسته و گفتهاند: هر کس زمین مواتی را آباد کند، آن را مالک میشود. ماوردی[۲۵۲] چنین اظهار عقیده نموده است: «اطلاق فرموده پیامبر(ص) «من احیا أرضاً مواتاً فهی له» بر این دلالت میکند که محیی به سبب احیا، مالک زمین میشود ولو اینکه بدون اذن امام آن را احیا کرده باشد».
و نیز ماوردی گفته است: «از زمینهای مواتی که احیا شده، خراج گرفته نمیشود و باید عُشریّه بپردازند».
ابوحنیفه و ابویوسف چنین فتوا دادهاند که: «اگر به وسیله آبی که به آن زکات گرفته میشود، آن زمین آبیاری شود، ده یک اخذ میگردد و اگر به آبی که مربوط به اراضی خراج است، آبیاری نمایند، آن زمین مانند اراضی خراج است»[۲۵۳].
در کتاب «زمین در فقه اسلامی» چنین آمده است: در فقه سنّی بر سر وضع زمینهای مواتی که در اراضی مفتوحالعنوه است، اختلاف نظر اساسی وجود دارد. برخی از متقدّمان مانند اسحاق بن راهویه و ابو عبید و بنا به روایتی احمد بن حنبل گفتهاند که اینگونه اراضی با سایر اراضی مفتوحالعنوه یکسان است؛ یعنی وقف عموم مسلمانان است ولی دیگران آن را قبولندارند[۲۵۴].
ابن قدامة در این باره چنین میگوید[۲۵۵]: زمین موات بر دو قسم است: یک قسم آن است که هیچ کس آن را مالک نشده و اثر آبادانی در آن وجود ندارد. این نوع موات را اگر کسی آباد کند، مالک میشود، و بین فقها در این حکم اختلافی وجود ندارد.
قسم دوم آن است که اثر ملکیّت در آن مشاهده میشود، بهگونهای که دلالت دارد کسی آن را مالک بوده است. و آن سه صورت دارد:
الف- آن که مالک معیّنی داشته باشد که از راهِ بخشش یا خریدن یا یکی دیگر از راههای تملّک، غیر از احیا، مالک شده باشد؛ که در این صورت کسی آن را به سبب احیا مالک نمیگردد.
«قالَ ابنُ عبد البِرّ: أجمعَ العُلماءُ علی أنّ ما عُرِفَ بِمِلکِ مالک غَیرِ مُنقطع أنّهُ لا یجُوزُ إحیاؤُه لأِحَدٍ غیر أربابِهِ»[۲۵۶].
اگر کسی زمینی را به احیا مالک شود و سپس حالت موتان بر آن عارض گردد و دیگری آن را احیا نماید، شافعی گفته است به احیا، آن را مالک نمیشود؛ خواه صاحبانش معلوم باشند، خواه نباشند. مالک فتوا داده است که به احیا مالک میشوند؛ چه صاحبانش شناخته شوند، چه نشوند. ابوحنیفه چنین اظهار داشته است که اگر صاحبانش معلوم باشند، به احیا به ملک در نمیآید و اگر معلوم نباشند، به اذن امام به وسیله احیا به ملکیّت محیی در میآید[۲۵۷].
بنا به رأی ابن قدامه در کتاب «المغنی» اینگونه زمین را محیی مالک نمیشود، زیرا اطلاق «مَن أحیا أرضاً مَیتةً فهی لَهُ» مورد بحث را فرا نمیگیرد و بایر شدن سبب زوال ملکیّت محیی اول نمیگردد و از طرف دیگر «لَیسَ لعرقِ ظالِمٍ حقّ[۲۵۸]» میفهماند که احیا کننده دوم حقّی ندارد؛ علاوه آن که این مورد بر شقّی که مالک معیّنی داشته باشد، قیاس میشود.
ب- آن که در زمین مواتی آثار ملکیّت قدیم پیش از اسلام مشاهده شود. اطلاق روایات «من احیا أرضاً میتة فهی له» این مورد را نیز شامل میشود و آثار ملکیّت پیش از اسلام احترامی ندارد، مگر اینکه به حالت آبادی با قهر و غلبه به دست مسلمانان افتاده باشد که در این صورت حکم اراضی مفتوحالعنوه را دارد و تا روز قیامت به تمام مسلمانان تعلّق دارد.
ج- زمین مواتی که آثار ملک مسلمانان در آن موجود باشد. ممکن است گفته شود که روایات باب از قبیل «مَن احیا أرضاً میتةً فَهِیَ لَهُ» این مورد را فرا نمیگیرد، و آن یکی از دو روایت احمد است، زیرا آنها آن قدر اطلاق ندارد که مورد بحث را شامل شود؛ اما ابوحنیفه گفته است: إنّها تُملَکُ بالإحیاء لأنّها أرضٌ مَواتٌ لا حقَّ فیها لِقومٍ بأعیانِهِم وَ لِعُمومِ الأخبار[۲۵۹].
در احیای زمینهای موات بین مسلم و ذمّی فرقی نیست، و احمد به این مطلب تصریح کرده است، امّا مالک گفته است: «لا یَملِکُ الذمّیُّ بالإحیاء فی دارالإسلام. و قالَ القاضی هُوَ مَذهَبُ جماعةٍ من أصحابِنا لأنَّ الرَّسُولَ(ص) قالَ: «ثُمَّ هِیَ لَکُم منّی أیُّها المُسلِموُن» «وَ لأنَّ مَوَتانَ الدَّارِ مِن حُقوقِها و الدّارُ لِلمُسلمینَ فکانَ مَواتُها لَهُم کَمرافِقِ المَملوُک»[۲۶۰].
کسانی که میگویند «ذمّی» به سبب احیا، مالک زمین میشود، به اطلاق روایاتی از قبیل «من أحیا أرضاً...» تمسّک جستهاند. و میگویند که «ذمّی» اهل دار به حساب میآید و مرافق دار، برایش ثابت است.
اندکی پیش گفتیم که فتوای ابوحنیفه این است که احیا کننده موات در صورتی مالک زمین میگردد که آن را بهاذن امام احیا کرده باشد. در غیر این صورت امام میتواند آن را از تصرّفش خارج سازد[۲۶۱]. دلیل ابو حنیفه بر این رأی این بوده است که امکان دارد مردم برای احیای زمینها به نزاع بپردازند؛ هنگامی که احیا به اذن امام بستگی داشته باشد، این محذور، رخ نمیدهد.
معادن و جنگل ها
در پیش بیان کردیم که در فقه شیعه معادن و جنگلها از انفال است و جزو اموال دولتی است. فقهای اهل سنّت به شرحی که خواهد آمد، این ثروتها را از مباحات اولیّه و مشترکات دانستهاند[۲۶۲].
یکی از نویسندگان معاصر اهل سنّت، در این باره چنین نگاشته است[۲۶۳]: در اسلام ملکیّت بر دوگونه است: ملکیّت عامّه و ملکیّت خاصّه (و از آن به مرافق عامّه و خاصّه تعبیر نموده است). سپس مینویسد که منظور از مرافق عامّه ثروتهایی است که در عالم، خود به خود وجود دارد و کسی آنها را ایجاد ننموده است. و این قبیل ثروتها به همه مسلمانان تعلّق دارد. و برای همه مشاع است. برای هیچ کس روا نیست که مقداری از آن را برای تجارت یا استثمار به خود اختصاص دهد. و دلیل آن اخبار صحیح فراوانی است که از پیامبر اکرم(ص) به ما رسیده است، که مردم در سه چیز: (آب و گیاه و آتش) شریکند.
و ابو داود روایت کرده است که مردی از پیامبر(ص) پرسید: چه چیز است که منع آن روانیست؟ فرمود: آب. باز پرسید: دیگر چه چیز است؟ فرمود: گیاه. سپس پرسید: دیگر چه چیز است؟ فرمود: نمک.
پس از نقل این قبیل اخبار توضیح میدهدکه مقصود از آتش در اینگونه روایات که مردم در آن شریکند، وسیله آتش است که آن عبارت از نفت و هیزم و امثال آن است؛ بدین معنی که ذکر آتش و گیاه و آب موضوعیّت ندارد، و مراد آن است که آب، گیاه و وسایل آتش و نظایر آن که بر اثر فعالیّت کسی به وجود نیامده و خداوند آن مواهب را به خلق ارزانی داشته، حقّ تمام مردم است و به فردی معیّن اختصاص ندارد.
ابو عبید قاسم بن سلام میگوید: اخبار و سنّت پیامبر(ص)[۲۶۴] درباره مباحات در موضوعهای متفرّق و احکام گوناگون بهطور اجمال رسیده است. نخستین چیزی را که پیامبرخدا(ص) مباح گردانید و همه مردم را (در استفاده بردن از) آن مساوی قرار داد، آب، گیاه و آتش است. و آن بدین جهت است که مردم در سفرها و صحراها به سرزمینی فرود میآیند که در آن گیاهی است که خداوند آن را برای چهارپایان رویانده است. آن گیاهی که هیچ کس درباره آن از راه کشت و نهال نشاندن و آبیاری رنجی متحمّل نگشته، پس آن برای کسی است که به آن سبقت بگیرد (و آن را در اختیار خود قرار دهد). این همان معنی فرموده پیامبر است که فرمود: مردم در آب و گیاه شریکند؛ و بههمینگونه است گفتار آن حضرت: مسلمان برادر مسلمان است که آب و درخت برای هر دوشان بلامانع (و آماده) است.
و نیز یکی دیگر از معاصران چنین میگوید: «در مبادی تملک، فرموده رسولخدا را ذکرنمودیم که مردم در سه چیز شریکند. و این میرساند که هر انسانی میتواند از این موادّ خدادادی استفاده نماید؛ چون همه مردم به آن نیاز دارند و فقها مقرّر داشتهاند که جایز نیست فرد خاصّی این منابع را به خود اختصاص بدهد و دیگران از آن محروم باشند، مگر اینکه آن را در ظرف یا مانند آن حیازت کند[۲۶۵]».
ابن قدامه درباره معدن گفته است[۲۶۶]: «معادنی که ظاهر است و استفاده از آنها، بدون مؤونه است که در دسترس مردم است و از آن بهرهمند میشوند، مانند: نمک، آب، نفت و قیر و مومیا و یاقوت و... کسی آن را به احیا مالک نمیشود و اقطاع آن نیز جایز نیست و روا نیست که شخصی آنها را به خود اختصاص دهد و دیگران را از آن منع نماید، زیرا این کار موجب زیان و تضییق مسلمانان است. ... و این مذهب شافعی است و نمیشناسم کسی را که با این رأی مخالف باشد»[۲۶۷].
معادن باطنی[۲۶۸] که جز با کار و مؤونه مورد بهرهبرداری قرار نمیگیرد، مانند معادن طلا و نقره و مس و امثال اینها، اگر ظاهر باشد و به کند و کاو نیاز نداشته باشد، مانند معادن ظاهری است که هیچ کس آن را به احیا مالک نمیشود. و چنانچه اینگونه معادن ظاهر نباشد و بدون حفر و کندن به دست آوردن موادّ آن ممکن نباشد، در این مورد نیز اظهر این است که به حفّاری کسی آنها را مالک نمیشود.
و قولی از شافعی بدینگونه نقل شده است: «معدن باطنی که به کاوش و کار نیاز دارد، به ملک آن کسی که کاوش کرده و کاری انجام داده تا به موادّ معدن رسیده، درمیآید؛ چون در حکم زمین موات است که او آن را احیا نموده است»[۲۶۹].
بر قول شافعی ایراد کردهاند که مقصود از احیا آن است که شیء احیا شده بدان وسیله قابلیّت انتفاع پیدا کند و تکرار عمل برای بهرهمند شدن از آن لازم نباشد، امّا در مورد بحث، استفاده از معادنی که به کار و کاوش نیاز دارد، در هر وقت که بخواهند از آنها منتفع شوند، باید به کار و کاوش بپردازند؛ پس احیا بر آن صدق نمیکند و نمیتوانیم آن را به چاه قیاس نماییم و بگوییم: به وسیله حفر زمین به آب میرسیم و چاه و حریم آن را مالک میشویم و نیز نمیشود گفت که رسیدن به آب عیناً مانند این است که معادن جوف زمین را پس از حفر مورد بهرهبرداری قرار میدهیم. این قیاس از آن جهت درست نیست که در استفاده از آبِ چاه به کار و عمل نیازی نیست و بدون هیچ مؤونهای آبی که به کار و کندن به آن دست یافتهایم، مورد استفاده قرار میگیرد؛ امّا در بهرهمند شدن از معادن، در هر مرحله لازم است کند و کاو و کوشش نماییم تا سنگها و موادّ معدنی تخلیص شود و مورد استفاده قرار گیرد[۲۷۰].
ابو عبید گفته است: برخی از فقها قائل شدهاند که در معدن خمس واجب است و برخی دیگر از ایشان به وجوب زکات قائل شدهاند.
وی از اهل حجاز نقل کرده است که «رکاز» مال مدفون و در آن خمس است و بر معدن «رکاز» اطلاق نمیشود و در آن خمس نیست و فقط زکات در آن واجب است؛ امّا اهل عراق گفتهاند: در مال مدفون و معدن خمس واجب است[۲۷۱].
ابو یوسف گفتهاست: درمعادنی ازقبیلمعدنطلاوآهنومس (که جزو معادن باطن است) و پس از استخراج به تصفیه نیاز دارد، بعد از وضع هزینه خمس لازم میشود و مصرف آن مصرف صدقات است و چنانچه از معادن ظاهر مانند فیروزه و کبریت و زنبق و... باشد، خمس ندارد[۲۷۲].
میراث کسی که وارث ندارد
چنانکه میدانیم و سابقاً بیان کردیم، بنا به نظر فقهای شیعه میراث کسی که وارث ندارد، به امام تعلّق دارد و ملک دولت است. امّا به عقیده فقهای اهل سنّت آن مال به عموم مسلمانان تعلّق دارد که در مصالحشان هزینه میشود. ابو حنیفه گفته است: میراثکسی که وارث ندارد، در مورد فقرا به مصرف میرسد و از جانب میّت صدقه داده میشود.
شافعی چنین اظهار داشته است که این به بیتالمال انتقال مییابد و جزو املاک عامّه میگردد...[۲۷۳].
غنایمی که بدون اذن امام به دست آید
قبلاً گفتیم که اگر جهاد با کفّار بدون اذن امام باشد و غنیمتی به دست آید، بنا به قول مشهور بین فقهای شیعه آن غنایم از انفال است و به رئیس حکومت اسلامی تعلّق دارد.
در کتاب «بدایة المجتهد» در این باره چنین آمده است[۲۷۴]:
جمهور علما گفتهاند که غنیمت از آنِ غانمین است؛ چه به اذن امام عاید شود، چه بدون اذن وی، چون آیه «واعلموا أنّما غنمتم...» عمومیت دارد.
امّا گروهی قائل شدهاند که اگر غنیمت بدون اذن امام به دست آید، به غانمین داده نمیشود و به جمیع مسلمانان تعلّق دارد، چون اذن امام را در تملّک غنایم شرط میدانند.
نتیجهای که از مقایسه آرای فریقین حاصل میشود، این است که شیعه «انفال» را از اموال رئیس حکومت (امام) میداند که استقلال دارد و میتواند برای پیشبرد اهداف اسلامی و الهی آنها را به مصرف برساند و از ثروتهای عنوانی است که دست او باز است که بر وفق مصالح همگانی و وسعت نظر جهانی اسلامی آنها را هزینه نماید و در مواقع خاصّی میتواند، مانع شود از اینکه مردم از آنها بهرهبرداری کنند و سوء استفاده نمایند و چون اختیار به یک نفر محوّل شده، سبب تمرکز تصمیمگیری و سرعت در انجام کارها و به هدر نرفتن بودجه و در نظر گرفتن مصالح اهمّ عملی میشود.
امّا بنا به آنچه فقهای اهل سنّت اظهار داشتهاند، برخی از موارد از مشترکات است که هر کس برای استفاده بردن سبقت بگیرد، نسبت به آن اولویّت پیدا میکند. و مواردی را از اموال عمومی مسلمانان به حساب آورده، و چنانکه نقل نمودیم، مصارفش را هم معیّن کردهاند؛ مانند اینکه میگویند مثلاً برای سپاه یا برای فقرا یا برای سایر موارد خرج میشود.
فصل چهارم انفال در عصر پیامبر اکرم(ص)
در آن زمان شرق و غرب عالم تحت سلطه دو قدرت نیرومند اداره میشد: یکی حکومت روم شرقی که بر کشورهای جنوبی اروپا و خاک ترکیه امروزی و بلاد شمالی افریقا فرمانروایی داشت، و دیگری دولت ساسانیان که از یک طرف به رود سند و جیحون و ازجانب دیگر به دریای عمان و خلیج فارس محدود میشد و از سوی مغرب با روم شرقی همسایه بود. این دو حکومت بر اثر جنگها و نزاعهای متمادی و عوامل دیگر ضعیف و ناتوان شده بودند و ناامیدی و ستم و اختلافات آنها را به نابودی و سقوط سوق میداد[۲۷۵].
در این اثنا رسولخدا در مکّه بعثت خود را به پیامبری به مردم ابلاغ فرمود و مدّت سیزدهسال به تبلیغ خود ادامه داد، امّا همواره با مخالفت طایفه قریش و مشرکان روبهرو بود، تااینکه به یثرب (مدینه) مهاجرت کرد و مردم آن سامان از آن جناب پشتیبانی نمودند و کار اسلام رونق گرفت و مدینه به صورت نخستین پایگاه حکومت اسلامی در آمد. از افق این شهر، نور اسلام تابیدن گرفت و شرق و غرب عالم را منوّر ساخت.
در این هنگام بود که مرکزی برای مسلمانان به وجود آمد و آنان توانستند با یکدیگر متّحدشوند و در برابر دشمنان مقاومت نمایند. مخالفان قصد داشتند پیامبر اکرم(ص) و پیروان آن حضرت را از بین ببرند و نهال اسلام را بخشکانند. با این وضع جز دفاع از کیان و حیثیّت اسلام راهی دیگر وجود نداشت، لذا پیامبر(ص) به یاران خود دستور داد که برای دفاع آماده شوند[۲۷۶].
مسلمانان چون دارای ایمان کامل و اهداف عالیه بودند، با رشادتِ وصفناپذیری به دفاع میپرداختند و غالباً پیروزی و فتح از آن ایشان بود و در نتیجه غنایمی به دست میآوردند.
بهطوری که از کتب تاریخ و فقه برمیآید، در عصر پیغمبر(ص) ثروتها و غنایم فراوانی نصیب مسلمانان شد که قسمتی از آنها از انفال به حساب میآمد و آن اموال تحت اختیار آن حضرت قرار داشت که در مورد نیازمندیهای خویش و آنچه مصلحت میدانست، به مصرف میرسانید. اینک در این جا، درباره انفال در عصر رسولخدا و چگونگی مصرف آنها گفتگو میکنیم:
وصیت مخیریق
اوّل ملکی که به تملّک رسولخدا درآمد، سرزمینی بود که «مخیریق» که یکی از دانشمندان یهود بود، برای آن حضرت وصیّت کرد، که به هرگونه مصلحت بداند در آنها تصرّف نماید. اوبه رسولخدا ایمان آورد و بهمقام و منزلت آنحضرت عارف بود و در روز احد در رکاب آن جنابشهید شد. اوپیشازشهادتشگفت: اگراز دنیا بروم، مالم از آنِ محمّد است. ثروتش هفت محوطه (باغ) بود به نامهای: میثب، صافیه، دلال، حسنی، برقة، اعواف و مشربة[۲۷۷].
طبق آنچه در کتب تاریخ آمده است، اوّل غنیمتی که نصیب مسلمانان شد، شترانی بود از قریش که مال التجاره و خواربار حمل میکردند. عدّه قلیلی که بعضی آنان را دوازده تن ذکرنمودهاند، به سرکردگی عبداللّه بن جحش به این غنایم دست یافتند[۲۷۸].
این گروه مأموریت داشتند در «نخله» که محلّی است میان طائف و مکّه، کاروان مکّیان را تعقیب کنند و از وضع ایشان خبر بدهند. عبداللّه پس از برخورد به قافله و پس از مشورت با همراهان خود، با کاروانیان به جنگ پرداخت و قافله را با دو اسیر به مدینه آورد، امّا مورد اعتراض رسولخدا قرار گرفت. چون آن حضرت دستور داده بود خبر قافله را به مدینه بدهد، و دستور جنگیدن نداشت. لذا عبداللّه مورد نکوهش واقع شد، تا اینکه آیه دربارهاش نازل گشت و عمل وی قابل عفو شناخته شد[۲۷۹].
اوّل زمینی که به عنوان انفال، در اختیار پیامبر(ص) قرار گرفت، اراضی بنیالنضیر بود. توضیح آن که: پس از جنگ احد، قبیله بنی نضیر پیمانشکنی نمود و تصمیم گرفت به بزرگترین جنایات یعنی به کشتن رسولخدا دست بزند. موضوع از این قرار بود که دو مرد از قبیله بنی عامر که از همپیمانان بنینضیر بودند، به دست عمرو بن امیّه کشته شدند و مقرّر گردید که خونبهای آن دو به خویشاوندانشان پرداخت شود. رسولاکرم(ص) به منظور استقراض یا کمک، با گروهی از اصحاب به خارج شهر، نزد بنی نضیر رفت و در حالی که پای دیواری نشسته و سرگرم گفتگو بود، یک یهودی از افراد آن قبیله از فرصت استفاده نموده، قصد داشت با انداختن سنگ از بام بر سر آن حضرت وی را به قتل برساند. ولی پیامبر(ص) از راه وحی از این نقشه شوم آگاه شد و بدون اینکه با همراهانش سخن بگوید، به تنهایی راه مدینه را در پیش گرفت، و به مجرّد رسیدن به مدینه به ایشان پیغام داد که مانند بنی قینقاع باید دارایی خود را رها کرده، به هر نقطهای که میخواهند کوچ کنند. آنان در ابتدا با پیامبر(ص) از درِ جنگ و ستیز در آمدند و سپاه اسلام، ایشان را محاصره کرد تا آخرالامر پیشنهاد کردند[۲۸۰] حاضرند از منازل و اراضی خود صرفنظر کنند، با این شرط که هر مقدار از اموال که قابل حملونقل باشد، با خود ببرند. پیامبر بیدرنگ با این شرط موافقت فرمود، و آنان بهجز اسلحه اشیای منقول را با خود بردند.
در «سیره ابن هشام» چنین آمده است: «وَ قَذَفَ اللّهُ فی قلوُبِهِم (بنیالنضیر) الرُّعب وَ سَألُوا رَسُولَاللّه أن یُجلِیَهُم وَ یَکُفَّ عَنِ دِمائِهِم علی أنَّ لَهُم ما حَملَتِ الإبلُ مِن أموالِهم إلّاالحَلقَة وَخَلُّوا الأموالَ لِرَسُولِاللّهِ خاصّةً یَضَعُها حَیثُ یَشاءُ فَقَسَّمها رَسُولُاللّه عَلی المُهاجرین الأوّلینَ دونَ الأنصار إلّا سهلَ بنَ حُنَیف و أبا دُجانةَ سماکَ بنَ حرشة ذکرا فقراً فأعطاهما رسولاللّه...[۲۸۱]؛
خداوند در دل طایفه بنیالنضیر ترس انداخت و از رسولخدا درخواست کردند که ایشان را کوچ دهد و از کشتنشان خودداری نماید و بتوانند بهجز اسلحه آنچه را که شترانشان حمل کند، با خود ببرند و اموال خود را بخصوص برای رسولخدا برجای گذارند که بتواند در هر موردی که بخواهد، به مصرف برساند. سپس پیامبر آنها را بر مهاجران نخستین تقسیم کرد و به انصار چیزی نداد، جز به دو نفر ایشان به نامهای «سهل بنحنیف» و «ابا دجانة خرشه» که اظهار فقر نمودند».
در کتاب «الاموال» آمده است:
کانت أموال بنیالنضیر ممّا أفاءَ اللّهُ علی رَسُولِه ممّا لَم یُوجَف عَلَیه بخَیلٍ و لا رِکاب فکانَت لِرَسُولِاللَّه خاصّةً فکانَت یُنفِقُ منها عَلی أهله نَفَقَةَ سَنَةٍ و مابقِیَ جَعَلهُ فی الکراعِ و السّلاح عُدّة فی سبیلِ اللّه...[۲۸۲]؛ اموال بنی نضیر از ثروتهایی بود که خداوند به پیغمبرش برگشت داد و از مواردی است که برای تصرّفش لشکرکشی نشده، لذا به پیامبر(ص) اختصاص داشت که هزینه سالیانه خانوادهاش را از آن تأمین میکرد و بقیه را بهمنظور مهیّاشدن برای پیکار در راه خدا به مصرف اسب و اسلحه میرسانید».
فدک
فدک[۲۸۳] نیز از سرزمینهایی بود که یهودیان بدون اینکه با مسلمانان جنگ کنند، به آنان واگذار نمودند و از در صلح در آمدند. موضوع بدین منوال بود که در سال هفتم هجرت پیامبراکرم(ص) با لشکری مجهّز برای فتح خیبر آماده شد و رهسپار آن سامان گردید و قلعههای خیبر را محاصره نمود. پس از جنگهای سخت و محاصره طولانی، یهودیان باوجود داشتن اسلحه و ساز و برگ عالی شکست خوردند و قلاع خیبر سقوط کرد و به تصرّف مسلمانان درآمد.
رسولخدا(ص) پس از فتح خیبر «مُحیّصه» را به جانب فدک فرستاد، تا نظر ایشان را درباره مسلمانان بفهمد. او بهفدک رفت و فرموده رسولخدا را به اهل فدک ابلاغ کرد. آنان پس از مشورت با یکدیگر حاضر شدند که با مسلمانان صلح کنند و نصف فدک، و بنا به قولی تمام فدک، را در اختیار مسلمانان قرار دهند[۲۸۴]. مُحیّصه برگشت و جریان را به رسولخدا بازگو کرد و موضوع خاتمه یافت. و چون برای تصرّف اراضی فدک جنگی صورت نگرفته بود، تمام آن به رسولخدا اختصاص یافت[۲۸۵]. و آن حضرت عواید آن را به هرگونه که مصلحت میدانست، به مصرف میرسانید.
سپس پیامبر(ص) آن را به دخترش حضرت فاطمه(س) بخشید[۲۸۶].
پیامبر(ص) بر وفق مصالحی که در نظر داشت، اموالی را که به خود آن حضرت اختصاص داشت و حقّ عموم مسلمانان نبود، به برخی از افراد هبه میکرد و در اختیار ایشان قرار میداد. چنانکه زمینی از زمینهای خیبر را که دارای درخت خرما بود، به زبیر اقطاع فرمود[۲۸۷].
و نیز چنانکه گفتیم از اموال بنیالنضیر به ابودجانة و سهل بن حنیف که اظهار فقر و تنگدستی نمودند، عطا کرد[۲۸۸].
و روایت شدهاست که رسولخدا تمام سرزمین عقیق را به بلال بن حارث المزنی اقطاع فرمود[۲۸۹].
عدیّ بن حاتم گفت: پیامبر(ص) زمینی را در یمامه به فرات بن حیّان عجلی اقطاع کرد[۲۹۰].
علاوه بر اینها به افراد دیگر زمینهایی را اقطاع نمود که در مآخذ معتبر ذکر شده است[۲۹۱].
ابوبکر به طلحة بن عبیداللّه زمینی را اقطاع کرد و عدّهای را بر آن شاهد گرفت...[۲۹۲].
و عبدالرحمن بن یزید بن جابر نقل کرده است که ابوبکر به عیینه بن حصن اقطاعی نمود...[۲۹۳] و به زبیر نیز زمین مواتی را اقطاع کرد.
ابو عبید نقل کرده است که عمر به افراد بسیاری سرزمینهایی را اقطاع کرد[۲۹۴].
و به زبیر نیز اقطاع نمود[۲۹۵] و ابوبکر نیز به وی «جرف» را اقطاع نمود[۲۹۶].
عثمان نیز به پنج تن از اصحاب رسولخدا در نواحی مختلف زمینهایی را اقطاع کرد. از شرح فوق فهمیده میشود که اقطاع در زمان پیامبر(ص) و پس از رحلت آن بزرگوار از طرف زمامداران، یک امر معمولی و عادی بوده است و اگر یکی از زمامداران زمینی را به کسی اقطاع میکرد، به هیچ وجه بر او ایراد نمیگرفتند[۲۹۷].
صفی
پیشتر به تفصیل بحث نمودیم که رسولخدا آنچه را میخواست، از غنیمت بر میگزید و از اموال غیرمنقول نیز آنچه را میخواست، انتخاب میکرد و بر وفق مصلحت گاهی آناموال را به دیگران اقطاع میفرمود، یا اینکه عواید آن را مطابق آنچه به صلاح بود، هزینه میکرد.
اراضی موات
اراضی موات در زمان پیامبر(ص) به آن حضرت تعلّق داشت و مردم به اذن آن جناب در آن اراضی تصرّف میکردند که بر وفق مصلحت در اختیار آنان قرار داده میشد[۲۹۸].
ابنسیرین روایتکردهاست که رسولخدا به «سلیط» که مردی از انصار بود، زمینی را اقطاعکرد و او چون به جهت مشغله این زمین، از رسولخدا دور شد و از فیض حضور آن حضرت محروم گشته بود، به خدمتش عرض کرد: مرا نیازی به این زمین نیست. زبیر که در آنجا حاضر بود، درخواست نمود که آن زمین به وی واگذار شود. پیامبر هم آن زمین را به او اقطاع فرمود[۲۹۹].
محدّثان فریقین به طرق عدیده از پیامبر اکرم(ص) روایت کردهاند: «عادیُّ الأَرض لِلَّه و لِرَسُولِهِ ثم هِیَ لَکُم منّی أیُّها المُسلمونَ فَمَن أحیا أرضاً میتةً فهِیَ لَه[۳۰۰]؛ زمینهای بایر به خدا و رسولش تعلّق دارد. سپس ای مسلمانان! آنها از جانب من به شما اختصاص دارد؛ پس کسی که زمین مواتی را آباد کند، از آن او است».
پیامبر(ص) «دور» را که بلاصاحب بود، به عدّهای اقطاع فرمود. این میرساند که اموال بدون مالک از آن خدا و رسول است. شیخ طوسی در کتاب «خلاف» به این روایت استدلال کرده است که در قرب آبادیها و زمینهای احیا شده میتوان زمین بایر و موات را احیا کرد و این امر سبب نمیشود که به زمین آباد، زیان برسد. اصل روایت این است: «رُویَ أنَّ النَبیَّ(ص) أقطَعَ «الدُورَ» بالمَدینةِ، فقالَ حُیٌّ مِن بَنی عذرة - یقال لَهُم: بنی عبد بنِ زُهرَةَ - نَکَبَ (زکب خ ل) عنّا ابنَ أمّ عبِد، فقالَ النّبیّ(ص) فَلَم یبعَثنی (ابتَعَثَنی خ ل) اللّهُ إذاً. و اللَّه لا یقدّسُ امةُ لایُؤخَذُ للضعیف فیهم (منهم خ ل) حقّه[۳۰۱]؛
روایت شده که پیامبر(ص) «دور[۳۰۲]» را در مدینه (به عبداللّه بن مسعود) اقطاع نمود. «حُیّ» که از (طایفه) بنی عذره بود که به آن طایفه، بنی عبد بن زهره (نیز) میگفتند، گفت: ابن ام عبد (یعنی ابن مسعود) از ما روگردانید (و به ما ستم کرد). پیامبر(ص) فرمود: اگر بدینگونه باشد، خدا مرا به پیامبری برنیانگیخته باشد. سوگند به خدا! امّتی که حقّ ضعیفشان گرفته نشود، هیچگاه مقدّس (و سعادتمند) نیست».
معادن
معادن نیز در اختیار رسولخدا قرار داشت و جامعه اسلامی به اذن و اجازه آن حضرت در آنها تصرّف میکردند.
عدّهای از محدّثان اهل سنّت نقل کردهاند که رسولخدا به بلال بن حارث مزنی معادن «قَبَلیه» را که در ناحیه «فُرُع» قرار داشت، اقطاع کرد. اراضی کوهستانی و هموار آن ناحیه را و آنچه را که در (نزدیکی کوه) قدس بود و جایی را که برای زراعت صلاحیت داشت، (نیز) به وی اقطاع کرد و حقِّ هیچ مسلمانی را به او اقطاع نکرد[۳۰۳].
جنگل ها
در جنگلها نیز هیچ کس حق نداشت بدون اجازه پیامبر(ص) تصرّف نماید. ابیضبنحمال در این باره چنین روایت کرده است: «عرض کردم: یا رسولاللّه! چه اندازه از درختان اراک را میتوان مورد «حمی» قرار داد، فرمود: آنچه را از آبادی دور است و شتران به آن راه ندارند (و نمیتوانند از آن استفاده نمایند[۳۰۴])». از این روایت چنین برمیآید که مردم درختان جنگلی را در صورتی میتوانند مورد استفاده اختصاصی قرار دهند که به منافع عمومی زیان نرسد و آن درختان در جایی باشد که مورد استفاده عموم مردم نباشد.
طایفه بنو حارثه خواستند جنگلی را از بین ببرند، زیرا آن جا چراگاه شتران و گوسفندان و محل آمد و رفت زنان ایشان برای رفع نیازمندیهاشان بود. پیامبر اکرم(ص) فرمود: درصورتی میتوانند درختان جنگلی را قطع کنند که بهجای آنها نهال غرس کنند و نظیر آن جنگل را به وجود آورند.
از این روایت میفهمیم که تخریب جنگلها جایز نیست و در موقعی که از روی ضرورت لازم است درختان جنگلی قطع شود، باید نظیر آن را احداث کرد، تا زیانی به منابع ثروت اسلامی وارد نیاید[۳۰۵]. و چنین نتیجه میگیریم که جنگلها را هیچ کس مالک نیست؛ بلکه پیشوای مسلمانان به هرگونه که مصلحت بداند، به نفع اجتماع در آنها تصرّف میکند و بر آنها نظارت دارد.
از سعدبنابیوقاص حکایت شده که او غلامی را دید که درخت «حمی» شده را قطع میکند. پس او را کتک زد و تبر او را گرفته، زنی که مالک آن غلام بود، یا زنی از کسانش به نزد عمر آمد و از سعد شکایت کرد (که غلامِ مرا زده و تبرش را از او گرفته است).
عمر به سعد گفت: ای ابا اسحاق! تبر و جامه آن غلام را به وی برگردان. سعد از برگرداندن آنها امتناع ورزید و گفت: آنچه را رسولخدا برای من غنیمت قرار داده، باز پس نمیدهم. شنیدم که پیامبر(ص) فرمود: هر که را دیدید درخت «حمی» شده را قطع میکند، او را بزنید و هر چه دارد، از او بگیرید. سعد از آن تبر بیلی ساخت که تا زمان مرگش در زمین خود با آن کار میکرد[۳۰۶].
فصل پنجم انفال در زمان خلفا
الف- انفال در زمان خلیفه اول
ابوبکر در مدّت اندک زمامداریش به فرونشاندن نزاعها و کشمکشهای داخلی و مطیع ساختن مخالفان خود و مرتدان مشغول بود؛ لذا نتوانست در خارج از مرزهای اسلامی نفوذ اسلام را گسترش دهد و بر قلمرو حکومت اسلامی بیفزاید. در نتیجه مسلمانان بر اموال و انفالی که درخور اهمیّت باشد، ظفر نیافتند.
پیش از درگذشتن ابوبکر (۲۲ جمادی الآخره ۱۳ هجرت) خالد بن ولید تمام اراضی غربی فرات را از شمال «أبُلَّه» تا «فراض» فتح کرد. در اثنای این فتح اهل «حیره» با خالد بر مالی صلح کردند که در اندازه آن اختلاف است و بعضی آن را صد هزار درهم و برخی هشتادهزار، یا بیشتر یا کمتر دانستهاند[۳۰۷]. و این اولین ثروتی بود که از عراق به دست آمد.
پس از این وقایع چون جنگ با رومیان طولانی شد، ابوبکر خالد بن ولید را برای مقابله با آنان به جانب شام گسیل داشت[۳۰۸] که در این اثنا ابوبکر از دنیا رفت. از این پس در زمان خلیفه دوم، مسلمانان در دو جبهه فارس و روم به پیشرفتها و پیروزیهای درخشانی نایل آمدند.
ابوبکر تمام اموالی را که در زمان رسولخدا از انفال به حساب میآمد و به ایشان اختصاص داشت، حتّی حقّ ذوی القربی را از خمس، ضبط نمود و اظهار داشت که پیغمبر فرموده است: «ما جماعت پیامبران مالی از خود به عنوان ارث بر جای نمیگذاریم. آنچه از ما بماند، صدقه است[۳۰۹]».
اکنون مناسب مینماید که در این باره به بحث و تجزیه و تحلیل بپردازیم. طبق مدارک متقن و معتبری که ذکر خواهد شد، پیامبر اکرم(ص) در زمان حیاتش «فدک» را در اختیار دخترش حضرت فاطمه(س) قرار داد و آن را به آن بانوی بزرگوار بخشید. پیش از این گفتیم که «اقطاع» از طرف رسولخدا و همچنین از طرف زمامداران و خلفا یک امر معمولی و عادی بوده است و اگر یکی از خلفا آبادی یا زمینی را به کسی اقطاع مینمود، به هیچ وجه مورد ایراد قرار نمیگرفت. اکنون در مرحله اوّل میگوییم: «فدک» را رسولخدا به دخترش اعطا کرده و آن حضرت صاحب ید، و در خواسته خود محق بود. مدارک زیر، براین موضوع دلالت دارد:
۱- حضرت علی(ع) فرمود:«بلی کانَت فی أیدینا فَدک مِن کُلّ ما أظَلّته السّماء فَشَحَّت عَلَیها نُفُوسُ قَومٍ و سَخَت عنها نُفُوسُ قَومٍ آخرینَ و نِعمَ الحَکَمُ اللَّه[۳۱۰]؛ آری از تمام آنچه آسمان بر آن سایه افکنده است، (از مال دنیا) فدک در دست ما بود که گروهی (زمامداران وقت) بر آن بخل ورزیدند (و از دست ما) آن را خارج ساختند و دیگران (یعنی حضرت علی و خاندانش) گذشت نمودند و از آن صرفنظر کردند و خداوند نیکو داوری است (که ظالمان را کیفر میدهد)».
بدون شک فرموده علی(ع) حق است و باید بر وفق آن عمل شود.
در روایات معتبر آمده است: «علیّ مع القرآن و القرآن مع علیّ لن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض[۳۱۱]». و «علیٌّ مع الحقّ».
و به دو سند نقل شده که پیامبر فرمود[۳۱۲]: «صدّیقون سه نفرند: حبیب نجّار مؤمن آل یاسین که گفت «یا قَومِ اتّبعُوا الْمُرْسَلین»[۳۱۳] و حزقیل مؤمن آل فرعون که گفت: «اَتَقْتُلوُنَ رَجُلاً أَنْ یَقُولَ ربّیَاللَّهُ»[۳۱۴] و علیّبنأبیطالب وَ هُوَ أفضَلُهمْ».
حضرت علی(ع) بر منبر بصره فرمود: «من صدّیق اکبرم. پیش از آنکه ابوبکر ایمان و اسلام بیاورد، ایمان و اسلام آوردم».[۳۱۵]
و نیز در کشف الغمه از مسند احمد بن حنبل نقل شده که آن حضرت فرمود: «أنا الصدّیق الأکبر»[۳۱۶].
و نیز نقل شده است: «رحم اللّه علیّاً اللهُمّ أَدرِ الحقّ مَعَهُ حَیْثُ دارَ»[۳۱۷].
و از نبی اکرم(ص) چنین بازگو شده است: «فی لَیلةِ الْمِعْراج أَمَرَنَی فی علیّ ثَلاثَ خصال: سیّدَالْمُسْلِمینَ و إمامَ الُمَتّقین و قائدَ الغُرّ الْمُحَجّلین»[۳۱۸] و در چندین روایت از عمر نقل شده است که: «أقضانا علی»[۳۱۹].
۲- حضرت فاطمه(س) آن را از ابیبکر مطالبه کرد و اگر حقّ او نمیبود، هیچ وقت علیه او اقامه دعوی نمینمود، زیرا آن حضرت بانویی است که تمام مسلمانان به عظمت و صداقتش اعتراف دارند[۳۲۰].
و به تواتر نقل کردهاند که پیامبر(ص) پاکی، امانت و عصمت او را اعلام فرموده است. در این صورت چنانچه از کسی حقّی را طلب نماید، بدون شک در خواسته خود صادق است و هیچگونه تردیدی برای افراد نمیماند که باید خواستهاش برآورده شود.
مالک بن جعونة از پدرش چنین روایت کرده است:«قالَت فاطمةُ لأبیبکر: إنَّ رَسُولَاللّهِ جَعَلَ لی فَدَکَ فاعطنی إیّاها و شهد لها علیّ بن أبیطالب. فسأَلها شاهداً آخر. فَشَهدَت لَها امُأیمَنَ فقالَ قَد عَلِمْتِ یا بنتَ رَسولِاللّه أنّه لا یجُوزُ إلّا شَهادةُ رَجُلَین أورَجلٍ وَ امرأتینِ فانصرَفَت[۳۲۱]».
روایت دیگری به همین مضمون از خالد بن طهمان روایت شده است[۳۲۲].
یعنی: حضرت فاطمه(س) به ابوبکر فرمود: «همانا رسولخدا «فدک» را به من داد. آن را به من بده. حضرت علی(ع) و ام ایمن بر آن گواهی دادند. ابوبکر گفت: ای دختر رسولخدا! میدانی که (در مورد اموال) ادّعا، جز با دو مرد یا یک مردَ و دو زن ثابت نمیشود! آنحضرت از نزد خلیفه برگشت[۳۲۳]».
به اسناد متعدّد روایت شده است که ابوبکر طی نامهای فدک را به حضرت فاطمه داد. عمر از موضوع آگاه شد. آن را گرفت و اهانت کرد و پاره نمود[۳۲۴].
أخرج البزاز و ابویعلی و ابنابیحاتم و ابنمردویه عن ابیسعید الخُدری، قالَ:«لمّا نَزَلَت هذه الآیةُ «و آتِ ذا القُربی حقَّه» دعا رسولُاللّه(ص) فاطمةَ فأعطاها فَدَک»[۳۲۵].
و ایضاً اخرج ابن مردویه عن ابن عبّاس، قال: «لمّا نزلت «و آتِ ذا القُرْبی حقّه» أقطع رسولاللَّه فاطمة فدکاً[۳۲۶]؛ از ابن عبّاس نقل است که چون آیه «و آتِ ذا القربی حقّه» نازل شد، رسولخدا فدک را به فاطمه(س) اعطا فرمود.
۳- عدّهای که صاحب بصیرت و درایت بودهاند، فدک را به اولاد حضرت فاطمه برگرداندهاند. از این کار چنین برمیآید که در نزد آنان مسلّم بوده که فدک ملک خاصّ آن حضرت بوده است، و الاّ آنان هیچگاه آن را به اولاد آن بزرگوار بر نمیگرداندند. اکنون در این جا به مواردی که فدک به صاحبان اصلیاش بر گردانده شده، اشاره میکنیم:
۱- بنا به آنچه در منابع معتبر نوشتهاند، ابوبکر اظهار پشیمانی و تأسف نمود از اینکه درآغاز، فدک را به حضرت فاطمه نداد[۳۲۷].
۲- هنگامی که عمر بن عبدالعزیز به خلافت رسید، به کارگزارش در مدینه نوشت که فدک را به اولاد حضرت فاطمه برگرداند و در زمان خلافت وی فدک در اختیار بنی فاطمه بود. وقتیکه یزید بن عبدالملک به سلطنت رسید، آن را از ایشان باز پس گرفت[۳۲۸].
۳- چون ابوالعباس سفّاح بر مردم مسلّط شد، آن را به حسن بن حسن بن علیبنابیطالب داد و او متصدّی بود که عوایدش را بر فرزندان حضرت علی(ع) تقسیم میکرد. زمانی که منصور حکمران شد و بنی حسن علیه او قیام نمودند، آن را از ایشان گرفت[۳۲۹].
۴- مهدی بن منصور، زمانی که زمامدار شد، آن را به اولاد آن حضرت اعاده نمود[۳۳۰]. سپس موسی الهادی و جانشینانش تا روزگار مأمون آن را در تصرّف خویش قرار دادند[۳۳۱].
۵- وقتی سلطنت به مأمون رسید، اولاد حضرت علی(ع) کسی را نزد مأمون فرستادند و از وی فدک را مطالبه کردند. در سال ۲۱۰ مأمون به عاملش قثم بن جعفر چنین نوشت:
«همانا رسولخدا(ص) به دخترش فاطمه(س) (فدک را) بخشید و آن را برای خدا به او اعطا کرده بود. و این نزد اهل بینش یک امر واضح و شناخته شدهای بوده و پیوسته آنحضرت در آن مورد به دلیلی تمسک نمود که خود او سزاوارترین کسی است که موردتصدیق قرار گیرد[۳۳۲]».
سندی در این باره نوشته شد و بر مأمون قرائت کردند. پس از آن دعبل شاعر به پا خاست و اشعاری را سرود که مطلعش این است:
أَصبحَ وجهُ الزمانِ قَد ضَحِکا
برَّدِ مأمون هاشماً فَدَکا
۶- عدّهای از مورّخان و محدّثان نوشتهاند که حضرت فاطمه(س) با عدّهای از زنان خود، در کمال عفاف و پوشش به مسجد رفت و خطبهای ایراد فرمود، و از اینکه حقوقش غصب شده و مورد جور و ستم قرار گرفته، شکایت نمود و ناراحتی خود را اظهار داشت[۳۳۳].
و این میرساند که آن حضرت نسبت به خلیفه وقت نظر خوشی نداشته و چون از حقّش محروم شده، آن سخنرانی را ایراد نموده و گرداننده امور و مردمی را که در این باره سکوت کردهاند، مورد عتاب و نکوهش قرار داده است.
تحلیلی درباره «فدک»
چنانکه معلوم است، مالکیّت فدک پس از رحلت پیامبر(ص) مورد نزاع و گفتگو بوده و بین حکومتهای وقت و مالک اصلیاش دست به دست میشده است.
این امر، این فکر را به ذهن انسان خطور میدهد که برای چه این روستا چنین مورد جنجال و کشمکش قرار گرفته و در هر زمان مورد توجّه زمامداران بوده، گاهی آن را به اولاد حضرت فاطمه برمیگرداندند و زمانی از ایشان باز پس میگرفتند؟! چه انگیزه و رمزی بوده که درباره «فدک» این چنین برخورد شدهاست؟!
مگر خلیفه اوّل زمینهایی را به دیگران اقطاع نکرد؟ و همچنین خلیفه دوم مگر سرزمینهایی را به دیگران وانگذاشت؟ گیرم به فرض محال دختر پیامبر در ادّعای خود صادقنبود، و فدک را پدرش به آن حضرت نبخشیده بود، چه میشد که خلیفه اوّل به عنوان اقطاع، آن را در اختیار آن حضرت قرار میداد؟! مگر این، کارِ خلافی بود؟ بدون شک اگر این کار را انجاممیداد، موجب خشنودی پیامبر میشد؛ زیرا آن حضرت مکرّر فرموده بود: «یُؤذینی ما آذاها ویَنصِبُنی ما أنصبَها» و یقیناً مسلمانان نیز به این امر رضایت داشتند که یگانه دختر رسولخدا، بضعه آن حضرت، مورد تکریم و تعظیم قرار گیرد و به خواستهاش عمل شود.
از مجلّه «الرسالة المصریة» شماره ۵۱۸، سال ۱۱، صفحه ۴۵۷، نوشته استاد محمود ابوریة - که از اهل منصوره است - در این باره چنین نقل شده است[۳۳۴]:
«یک موضوع مانده که لازم است درباره آن صریحاً اظهارنظر کنیم؛ و آن موضعگیری ابوبکر است نسبت به (حضرت) فاطمه دختر رسولخدا در مورد میراث پدرش؛ زیرا اگر ما بپذیریم که خبر واحدِ ظنّی، (ظاهر) کتاب قطعی را تخصیص میدهد و یقیناً رسولخدا فرموده باشد که او ارثی برجای نمیگذارد و عموم این خبر به هیچ وجه قابل تخصیص نیست؛ دراختیار (و توان) ابوبکر بود که برخی از ما ترک پدرش را به آن حضرت بدهد، مثلاً «فدک» را به او اختصاص دهد. و این حقّ زمامدار است که هیچ کس نمیتواند با آن مخالفت نماید، چون برای خلیفه این حق هست که (بر وفق مصلحت) برخی را به آنچه بخواهد، مخصوص گرداند. چنانکه خود خلیفه اوّل، زبیر بن عوام و محمّد بن سلمه و دیگران را به بعضی از اموالی که از پیامبر(ص) بر جای مانده بود، مخصوص گردانید».
پس از اندک مدّتی همان فدک را که ابوبکر از فاطمه(س) دریغ کرده بود، عثمان به مروان اقطاع کرد. و وقتی که عمر بن خطاب به خلافت رسید و فتوح مسلمانان گسترش یافت، اجتهاد عمر به این منجر شد که فدک را به ورثه رسولاللّه برگرداند[۳۳۵].
در جنگ بدر، ابوالعاص شوهر حضرت زینب دختر رسولخدا اسیر شد بنابر این گذاشته شد که هر اسیری فدیهای بدهد، تا آزاد شود. آن بانو برای آزادی شوهرش اموالی را فرستاده بود که از جمله آنها گردنبندی بود که حضرت خدیجه در شب زفاف آن را به دخترش داده بود. چون چشم پیامبر به آن گردنبند افتاد، بشدّت دلش سوخت! به مسلمانان فرمود: اگر موافق باشید، اسیرش را رها کنید، و اموالش را به او برگردانید. آنان گفتند: آری یا رسول! ما جان و مالمان را فدای تو میکنیم. آن گاه اموالش را به نزد آن بانوی محترم فرستادند و برای احترام او اسیرش را رها ساختند[۳۳۶].
ابنأبیالحدید میگوید: «این موضوع را برای جعفر نقیب قرائت کردم؛ او گفت: آیا ممکن است که ابوبکر و عمر از این قضیه بی اطّلاع باشند؟! (بدون شک از آن با خبر بودند). آیا احسان و تکریم اقتضا نداشت که دل فاطمه را خشنود کنند و از مسلمانان بخواهند که فدک را به آن حضرت ببخشند؟ آیا مقام و منزلت آن حضرت که به نصّ پیامبر(ص) سیّده نساء اهل بهشت[۳۳۷] است، از خواهرش حضرت زینب کمتر بود؟! این حرفها مبتنی بر این است که قبول کنیم و بگوییم آن بانو هیچ حقّی در آنچه مورد خواستهاش بوده، نداشته است. در این صورت آیا سزاوار نبود که خلیفه اوّل از مسلمانان بخواهد که از حقّ خود بگذرند و دخت گرامی پیامبر(ص) را از خود نرنجاند؟! اگر خلیفه در این مورد به این روش عمل میکرد، اختلاف برطرف میشد و یقیناً مورد تحسین و تمجید مسلمانان قرار میگرفت».
در تبیین و توضیح این موضوع باید یادآور شویم: از روایات فراوان بلکه متواتر که در پیش اندکی را نقل نمودیم، عصمت حضرت فاطمه(س) ثابت میشود، زیرا پیامبر(ص) درباره آن حضرت فرموده است: «یُؤذینی ما آذاها...». اگر آن بانو گناهکار باشد، اذیت یعنی اجرای حدّ و تعزیر بر وی لازم میشود، و در این صورت اذیتِ او اذیتِ رسولخدا به حساب نمیآید؟ پس از اینکه اذیت آن حضرت، اذیت رسولخدا است، چنین بر میآید که هیچگاه از وی کاری سر نمیزند که موجب حدّ یا تعزیر شود، تا در نتیجه رسولخدا به اذیت او راضی باشد.
بنابراین، از اینگونه روایات و روایات بسیاری که در تفسیر آیه «تطهیر» آمده است، فهمیده میشود که بضعه رسولخدا مسلّماً معصوم بوده و در هیچ مورد، ادّعایی برخلاف حق و واقع ابراز نمیداشتهاست؛ پس این سؤال پیش میآید که چرا خلیفه به خواسته بزرگترین بانوی اسلام وقعی ننهاده و او را نسبت به خود خشمگین و غضبناک ساخته است؟
در پیش ذکر نمودیم که در کتب معتبر با سندهای معتبر و متعدّد آمده است که آن حضرت نسبت به ابیبکر و اصولاً نسبت به طبقه حاکم خشمگین و غضبناک بود؛ لذا وصیّت کرد که شبانه دفن شود و دوست نداشت کسانی که او را ناراحت کرده بودند، بر او نماز بخوانند و در تشییع جنازهاش شرکت نمایند[۳۳۸].
هر پژوهشگر و محقّقی از این موضوع جویا میشود که چرا یگانه دختر رسولخدا که آنحضرت این قدر او را گرامی میداشت، بهگونهای که دستش را میبوسید و او را در جای خویش مینشانید، محلّ دفنش مخفی و نامعلوم باشد[۳۳۹] و چرا شبانه به خاک سپرده شود؟!
پژوهنده از این شواهد و قراین پی میبرد که آن بانوی مکرّمه پس از رحلت پدر بزرگوارش از اوضاع جامعه اسلامی رضایت نداشته و بدین وسیله انزجار و ناراحتی خود را ابراز نموده، یک سند متقن تاریخی علیه کسانی که حقوق او را تضِییع کرده و او را ناراحت ساختهاند، برجای گذاشته است.
چنانکه ذکر نمودیم، خلیفه اوّل و دوم زمینهای بسیاری را به افرادی که مورد نظرشان بود، اقطاع نمودند. چه میشد که آن بانو را از حقوقش محروم نمیساختند و آنچه را که خواسته وی بود، به وی اقطاع میکردند؟ آیا در مخیّله هیچ مسلمانی خطور میکند که -العیاذ باللّه- آن حضرت به دروغ این چنین دعوایی را اقامه نموده باشد؟! آیا حضرت علی(ع) به دروغ شهادت داده است؟! آیا شهادت دادن «ام ایمن» آن زن پرهیزگار از روی هوا و هوس بوده است[۳۴۰]؟!
به علاوه، برخی از اسناد و مدارک دلالت دارد که حضرت امام حسن و امام حسین وامکلثوم(ع) نیز، شهادت داده اند[۳۴۱] که «فدک» به حضرت زهرا تعلّق دارد. ممکن است گفته شود چون آن دو بزرگوار در سنّ کودکی بودهاند، شهادتشان بیاعتبار است؛ در جواب میگوییم: گواهی دادن کودکان عادی این چنین است، امّا پیشوایان الهی و معصومان حساب دیگری دارند. حضرت عیسی(ع) در گهواره پیغمبر بود و حضرت علی(ع) هنوز به حدّ بلوغ نرسیده بود.
ابن أبی الحدید در این باره چنین آورده است:
«پس از وفات پیامبر(ص) و بعد از مطالبه نمودن حضرت فاطمه ارث خود را، به جز ابوبکر، دیگریخبر «لانُوَرِّث» رانقلنکرده است. و گفته شده، مالک بن اوس بن حدثان نیز آن را روایت نمودهاست. مهاجرانی که قاضی القضاة از آنها یاد کرده، در زمان خلافت عمر به آن گواهی دادهاند»[۳۴۲].
در جای دیگر گفته است:
«فقها در مباحث اصول فقه اتفاق دارند که به خبر واحد میتوان اعتماد کرد، امّا استاد ما ابوعلی عقیدهاش بر این است که نقل خبر همچون گواهی دادن است؛ پس خبر مورد اعتماد آناست که دو نفر نقل کرده باشند. فقها و متکلّمان بر او ایراد گرفته و گفتهاند: صحابه به خبر «لانورّث» عمل کردهاند، با وجود آن که جز ابوبکر کسی آن را روایت نکرده است»[۳۴۳].
و نیز گفته است: «نقل نکردهاند که کسی در روز مخاصمه حضرت فاطمه با ابیبکر، از این روایت چیزی نقل کند»[۳۴۴]. در اینجا باید اضافه کنیم که خبر واحد درصورتی حجّت است که معارض نداشته باشد. اخباری که دلالت دارد ازواج پیامبر و ابن عبّاس میراث طلب نمودند، معارض این روایت است؛ به علاوه مخالف کتاب است.
ابوبکر چون به اشتباه خود و انعکاس آن در بین مردم پی برد، گفت: «دوست داشتم خانه فاطمه را تفتیش نمینمودم و مردان را در آن داخل نمیکردم؛ هر چند آنان، خانه را برای اینکه (با من) جنگ کنند، بسته بودند[۳۴۵]».
اقامه دعوی به «فدک» اختصاص نداشت
حضرت فاطمه(س) نسبت به کلّیه اموالی که از پدر بزرگوارش بر جای مانده بود، از قبیل خمس خیبر و حق ذویالقربی از خمس غنایم و آنچه «مخیریق» برای پیامبر وصیّت کرده بود و آنچه مردم مدینه به آن حضرت بخشیده بودند، اقامه دعوی نمود.
در خبر صحیح، «عروة بن زبیر» از «عایشه» نقل نمودهاست که: «حضرت فاطمه(س) دختر رسولخدا، از ابیبکر خواست که سهمالارثش را از آنچه از رسولخدا بر جای مانده و از فیءای که خداوند به آن حضرت ارزانی داشته بود، به او بدهد. ابوبکر (در جواب) گفت: رسولخدا فرمود: ما ارث نمیدهیم، آنچه از ما بماند، صدقه است. آن حضرت بر او غضب نمود، و از وی کناره گرفت و پس از رسولخدا شش ماه بیشتر زندگی نکرد و کنارهگیریش تا به هنگام وفات ادامه یافت. و «عروة بن زبیر» گفت: آن بانو سهمالارث خود را از فدک و آنچه از خمس خیبر مانده بود و از صدقه رسولخدا در مدینه از ابیبکر مطالبه میکرد، و او از دادن آنها امتناع ورزید»[۳۴۶].
در سیره حلبیه نیز از «بخاری» از قول «عایشه» چنین نقل کرده است: «(حضرت) فاطمه وفات یافت. (حضرت) علی(ع) تا آن زمان با ابیبکر بیعت ننموده بود. آن حضرت خواست که با ابیبکر مصالحه نماید، و در این باره به او پیغام فرستاد ... و سببی که بین حضرت فاطمه و ابیبکر موجب خصومت شد، این بود که آن حضرت به نزد ابیبکر آمد و ارث خود را از زمینهایی که انصار به رسولخدا دادند و آنچه «مخیریق» برای آن حضرت وصیّت کرده بود، مطالبه کرد.
و آن هفت باغ بود، در اراضی «بنینضیر»، که «ابنجوزی» گفته است: این وصیّت، اولین وقف در اسلام است، و (نیز) از اراضی «بنینضیر» فیءای را که خداوند به پیامبرش ارزانی داشته بود، و (همچنین) فدک و سهمی را که از «خیبر» نصیبش شده بود، مطالبه کرد. و سهمش از «خیبر» دو حصن بود که «وطیخ» و «سلالم» نام داشت که آن دو را پیامبر(ص) به صلح در اختیار گرفت. و خمسِ آن اندازهای از «خیبر» که به قهر و غلبه گرفته شده بود، نیز مورد مطالبهاش بود»[۳۴۷].
ابوالاسود ازعروهچنیننقلکرده است: «حضرت فاطمه برای فدک و سهم ذویالقربی بهنزد ابیبکر رفت. او خواسته آن حضرت را برآورده نکرد، و آن اموال را جزو اموال خدا قرار داد»[۳۴۸].
«محمدبن سائب کلبی» روایت کرده است: «خمس در زمان رسولخدا به پنج قسمت تقسیم میشد: برای خدا و رسولش یک سهم، و چهار سهم دیگر برای ذویالقربی، یتیمان و مسکینان و در راهماندگان بود. سپس ابوبکر، عمر و عثمان آن را به سه قسم تقسیم کردند؛ (یعنی) سهم رسول و سهم ذویالقربی ساقط شد، و بر سه گروه باقیمانده تقسیم گردید[۳۴۹]».
خداوند در آیه خمس[۳۵۰]، و نیز در آیه «فیء»[۳۵۱] مستحقان و صاحبان خمس را تعیین کردهاست؛ در ذیل آیه خمس آمده است: «مؤمنان به خدا و روز قیامت باید به مضمون آن آیه عمل کنند». نیز در ذیل آیه «فیء» تأکید شده که به فرمان خدا و رسول باشید[۳۵۲].
با این حساب معلوم نیست که خلیفه اوّل بر چه مبنا و میزانی به مضمون این دو آیه عمل نکرده و همچنین به سنّت رسول در این باره توجه ننموده است.
زمخشری از ابن عباس روایت کردهاست که: «خمس در زمان رسولخدا به شش سهم تقسیم میشد؛ امّا پس از وفات آن حضرت، خلیفه اول آن را به سه سهم تقسیم کرد، و پس از وی عمر نیز به مانند او رفتار نمود. و از سایر خلفا هم این روش نقل شده است[۳۵۳]».
ابن ابیالحدید از ابیبکر جوهری روایت کرده که: «ابوبکر سهم ذویالقربی را از حضرت فاطمه و بنیهاشم منع کرد و آن را در راه خدا و ستوران و سلاح به مصرف میرسانید»[۳۵۴].
نجدةالحروری هنگامی که در فتنه ابن زبیر حج گزارد، کسی را به نزد ابن عبّاس فرستاد تا از سهم ذویالقربی پرسش کند و بداند که رأی او در این باره چیست، وی در جواب گفت: «سهم ذوی القربی از آنِ خویشاوندان رسولخدا است و آن حضرت آن را بین آنان تقسیم میکرد. وعمر آن را به اندازهای که کمتر از حقّمان بود، در اختیارمان قرار داد. ما آن را به او برگرداندیم و از پذیرفتن آن امتناع نمودیم»[۳۵۵].
در سنن نسائی آمده است: «عمربن عبدالعزیز سهم پیامبر و سهم ذویالقربی را برای بنیهاشم فرستاد»[۳۵۶] و این صراحت دارد که وی عمل ابوبکر و عمر را نپسندیده و بر آن صحّه نگذاشته است.
ابن أبیالحدید در حدیثی از اَنسبنمالک چنین نقل کرده است: «حضرت فاطمه به ابیبکر فرمود: هنگامی که آیه: «و اعلموا أنّما غنمتم...» نازل شد، از پدرم شنیدم که فرمود: مژده باد شما را ای آل محمّد که بینیازی شما فرا رسید! ابوبکر گفت: فهم من از این آیه این نیست که تمام این سهم را به شما بدهم، امّا برای شما آن اندازه داده میشود که بینیازی و زیادتر از بینیازی برای شما باشد. عمر بن خطاب و ابو عبیده جرّاح حضور دارند. از آنان سؤال کن ببین که آیا با خواستهات موافقند، آن حضرت به عمر رجوع کرد و در آن باره از وی پرسش نمود. اونیز همان حرف را تکرار نمود»[۳۵۷].
از شرح فوق واضح میشود که مقابل نص قرآنی و فرموده رسولخدا اجتهاد خلیفه اول را نمیتوان قبول کرد. از اینکه گفته است: «لم یبلغ علمی من هذه الآیة أن أُسلّم إلیکم هذا السهم» و از همداستانی و اتحاد ابوبکر و عمر و ابو عبیده، جبههگیری علیه بنیهاشم بخوبی آشکار میگردد و معلوم میشود که هر سه دارای یکهدف بوده و از یک خطمشی و یک طرح پیروی میکردند.
یکی از معاصران، در کتاب خود، که دانشگاه تهران آن را چاپ کرده، چنین نگاشته است:
الف - خبر «نحن معاشر الأنبیاء لانورّث شیئاً و ما ترکناه صدقه» را کبار صحابه در صحاح خود نقل نمودهاند؛ ناقل آن فقط ابوبکر نیست؛ پس آیات ارث، به آن خبر تخصیص میخورد.
ب - درباره فدک نیز اظهار نظر کرده که «فدک» هبه غیر مقبوضه بوده است؛ بنابراین به مالکیت حضرت فاطمه(س) در نیامده؛ لذا زمامدار وقت (ابوبکر) آن را به نفع مسلمانان ضبط نموده است و ایرادی بر او نیست!
ج - و همچنین گفته است: حضرت فاطمه(س) در آخر کار از ابیبکر راضی شد.
اکنون بر آنیم که درباره این سه موضوع به ترتیب زیر به نقد و بررسی بپردازیم:
۱- عمده دلیلی که نویسنده کتاب برای موضوع اوّل مورد استناد قرار داده، روایت «مالک بن اوست بن الحدثان» است که در این روایت عمر به خبر «لانورّث» استدلال کرده[۳۵۸] و بنا به قول خود عمر او این خبر را از پیامبر(ص) نشنیده، بلکه از ابیبکر شنیده است.[۳۵۹]
۲- متن روایت اوس بن الحدثان براین دلالت دارد که وی نزد عمر بوده و در آن وقت عثمان، سعد، عبدالرحمان و زبیر، بر عمر وارد شدهاند. عمر درباره چگونگی حدیث «لانورّث» از آن سؤال نموده، ایشان گفتهاند: «قد قال ذلک»؛ اما نگفتهاند ما از پیامبر(ص) شنیدهایم؛ بلکه اظهار داشتهاند که آن حضرت آن را فرمودهاست؛ پس چنین فهمیده میشود که به استناد گفته دیگران آن را تصدیق کردهاند. تصدیق نمودن حضرت علی(ع) و عباس هم بدینگونه بوده است که عمر از ایشان پرسید: آیا میدانید آن حدیث را؟ گفتند: آری، نگفتند که ما آن را از پیامبر(ص) شنیدهایم، بلکه میتوان چنین فهمید که آن در بین مردم شایع بوده است.
۳- روایت به لحاظ معنی مضطرب و ناموزون است؛ زیرا در اخبار صحیح آمده است که همسران پیامبر(ص) عثمان را به نزد ابیبکر فرستادند که سهم ارثشان را از وی مطالبه کند.[۳۶۰] سؤال این است که چگونه میشود عثمان از خبر «لانورّث» باخبر باشد، در عین حال به عنوان واسطه بخواهد سهم الارث ازواج پیامبر(ص) را از خلیفه درخواست کند؟! علاوه در این روایت آمده است که حضرت علی(ع) و عباس به یکدیگر ناسزا گفتند که بدون شک از ساحت قدس ایشان به دور است و بر نادرستی آن حدیث دلالت دارد.[۳۶۱]
۴- اگر حضرت علی و عبّاس این خبر را از پیامبر شنیده باشند، چرا به نزد عمر رفتند و درباره ارثیه خود مخاصمه داشتند؟!
علاوه چهطور میتوان باور نمود که با صدور خبر مزبور از پیامبراکرم(ص) دختر گرامیاش حضرت فاطمه(س) مؤکّداً و پیگیرانه ارثیه و حقوق مالیاش را از ابوبکر طلب کند و او را مورد مؤاخذه و بازخواست و معاتبه قرار دهد!
۵- نویسنده آن کتاب برای اثبات حدیث «لانورّث» به حدیث زهری نیز استدلال کردهاست. در آن حدیث از قول عایشه نقل شده است که وی به همسران پیامبر گفت: «ألاَتتقین اللَّه لم تَعْلَمْنَ أنَّ رسولَ کانَ یقولُ لانورِّثُ...[۳۶۲]».
در این خبر هم از شایعه خبر داده شده است. «کان یقول» ماضی استمراری است و چنانچه موضوعی استمرار داشته باشد، لازمهاش این است که همه بفهمند. چطور شد عایشه آن را دانسته، امّا سایر همسران حضرت آن را ندانستهاند؟ عایشه نگفته است که من از پیامبر(ص) شنیدم، بلکه آن را به صورت «کان یقول» (میگفت) یا چنانکه در روایت دیگر است، به «قد قال»[۳۶۳] تعبیر کرده است. به احتمال قوی امالمؤمنین عایشه آن حدیث را افواهی شنیده و آن را جزو مسلّمات به حساب آورده، لذا به لفظ «قد قال» و «کان یقول» بیان کرده است.
۶- واضح است که روایت مالک بن اوس بن الحدثان این مفهوم را دارد که وی ناقل ما وقع بوده، آنچه را در مجلس عمر رخ داده، نقل نموده و اظهار نکرده که خودش آن مضمون را از پیامبر شنیدهاست.
۷- از شرح فوق معلوم میشود که خبر «لانورّث» بدینگونه نیست که کبار صحابه - چنانکه نویسنده آن کتاب ادعا نموده - نقل کرده باشند، بلکه فقط خلیفه اوّل را نقل کرده و پس از نقل وی در بین صحابه شیوع پیدا کرده است؛ بنابراین بین خبر مزبور و ظاهر آیات قرآنی که بر ارث دلالت دارد و نیز با روایاتی که از اهلالبیت حضرت علی(ع) و حضرت فاطمه(س) وارد شده، تعارض واقع میشود؛ در این صورت مسلّماً لازم است به آیات قرآنی و اخباری که از حضرت علی(ع) و حضرت فاطمه و اهلالبیت رسیده، عمل کنیم، چون نمیشود از ظاهر قرآن و اخبار فراوان، دست برداریم.
ب - امّا اینکه ادّعا نموده است که حضرت فاطمه از ابیبکر راضی شد و رضایت آن بانوی بزرگوار را جلب نمودند، در اینباره هیچ مدرک معتبری وجود ندارد، بلکه در صحیح بخاری و مسلم و سایر مدارک معتبر آمده است که آن بانو تا آخر عمر از ایشان ناراضی بود. در اینباره کافی است خبری از صحیح بخاری و مسلم نقل کنیم:
عروة بن زبیر از عایشه چنین نقل کرده است: «إنّ عائشةَ أخبرتْه أَنَّ فاطمةَ ابنةَ رسولاللَّه سَألَتْ أبابکر بعد وفاة رسولِاللَّه أن یُقسِّمَ لها میراثَها ممّا ترک رسولُاللَّه ممّا أفاءَ اللَّهُ علیه فقالَ لها أبوبکر: إنَّ رسولَاللَّه قال: لانورّثُ ما ترکنا صدقةٌ فغَضِبَتْ فاطمةُ فهَجَرَتْ أبابکر فلم تزل مهاجرتُه حتیَّ تُوْفَیتْ»[۳۶۴].
در مآخذ معتبر دیگر آمده است که آن بانو حاضر نبود که خلیفه اوّل و دوّم خدمتش برسند، امّا با وساطت حضرت علی قبول کرد و نخواست که خواهش شوهرش را رد کند. وقتیکه آمدند، از آنان اعراض کرد و بنا به نقل برخی از مآخذ از شدّت ناراحتی جواب سلام ایشان را نداد.[۳۶۵]
ج - اما اینکه ادّعا شد «فدک» هبه غیر مقبوضه بوده است، دلائل زیر بر عدم صحت آن گواهی میدهد:
۱- خداوند به پیامبر(ص) امر کرده است که حق ذوی القربی را بدهد و مسلّم است که مقال عبودیّت پیامبر(ص) چنین اقتضا میکند که هر چه زودتر امر پروردگار را اجرا کند و «فدک» را دراختیار دخترش قرار دهد. هبه غیر مقبوضه موجب سقوط امر نمیشود. تا وقتی که قبض نداده، امر خدا را اطاعت نکرده، چون «ایتاء» مصداق پیدا نمیکند و این از ساحت قدس پیامبر(ص) به دور است.
از ابن عباس و ابوسعید خدری نقل شده است که: «وقتی آیه «و آتِ ذی القربی» نازل گشت، حضرت رسول فدک را به دخترش فاطمه اقطاع کرد»[۳۶۶].
۲- حضرت علی(ع) به این موضوع تصریح کرده است: «بلی کانت فی أیدینا فدک من کلّ ما أظلّته السماء...[۳۶۷]؛ از تمام آنچه بر آن سایه افکنده است، (از مال دنیا) فدک در دست ما بود».
۳- خلیفه دوّم درباره حضرت علی(ع) گفته است: «أَقْضانا علی[۳۶۸]» و نیز نقل شده است: «کان عمر یقول: لولا علیّ لَهَلکَ عمر[۳۶۹]؛ عمر پیوسته میگفت: اگر علی نبود، عمر هلاک میشد» و همچنین اظهار داشته است: «لا أَ بقانی اللَّهُ لمُعْضَلة لیسَ لَها أبوالحسن»[۳۷۰].
۴- در لسان العرب مادّه «فدک» آمده است ... فذکر علی(ع) أنّ النبی(ص) کان جعلها لفاطمة ... «کانَ جَعَلَها» ماضی بعید است.
معنی فارسی این است: پیامبر(ص) در زمان حیاتش آن را برای فاطمه قرار داده بود. معلوم است این بیان در اینکه پیامبراکرم(ص) آن را در اختیار حضرت فاطمه قرار داده، ظهور دارد.
۵- حضرت علی(ع) دل پردردی از هیأت حاکمه وقت داشته، زیرا بالحنی بسیار ناراحت و غمانگیز فرمود: «فصبرتُ و فی العین قذیً و فی الحلق شجی...[۳۷۱]؛ چشمم را خاشاک و گلویم را استخوان گرفته بود. میراث خود را تاراج رفته میدیدم».
چرا دختر گرامی پیامبر(ص) را از حقوق خود محروم ساختند؟
چنانکه در پیش اشاره نمودیم، برای هر صاحب نظری این سؤال مطرح میشود که با این همه سفارشهای مؤکّد و متواتری که پیامبر گرامی اسلام(ص) درباره احترام و اکرام و پاکی و عصمت دختر بزرگوارش حضرت زهرا(س) فرموده، بهطوری که همه مسلمانان به آن اعتراف و اقرار دارند، پس چرا آن یگانه بانو و سیّده زنان اهل بهشت و بضعه رسولخدا را رنجیدهخاطر ساختند و او را از حقوقش که با ادلّه و براهین، آن را اثبات میکرد، محرومساختند؟!
بدون شکّ «فدک» به خودی خود از نظر آن مکرّمه هیچگونه ارزشی نداشت؛ چون از نظر خاندان عصمت و طهارت دنیا بیقدر و ارزش است. به نظر ایشان فقط دنیا از آن جهت ارزشمند است که بدانوسیله کاری برای رضای خدا انجام شود. پس اقامه دعوی نمودن آن حضرت و تلاش برای گرفتن حقوقش برای امری بسیار مهم و برای موضوع دیگری بوده است. او میخواست بدین وسیله مظلومیّت خود و شوهرش را به مردم بفهماند و اعلام نماید کسانی که حقّ خاندان پیامبر خود را تضییع مینمایند و عدالت را رعایت نمیکنند، شایستگی خلافت و جانشینی پیامبر(ص) را ندارند[۳۷۲]. او میخواست خلافت را که حقّ مسلّم شوهرش بود، به وی باز گرداند، تا بر اساس حق و عدالت با مردم رفتار شود، و در نتیجه نور اسلام در سراسر گیتی پرتوافکن گردد و از مسیر اصلی منحرف نشود.
از بررسی کتب تاریخ چنین برمیآید که پیش از رحلت رسولخدا(ص) عدّهای برنامهریزی نموده، مقدّمات را چنان فراهم کرده بودند که پس از وفات آن حضرت، زمامداری و امارت مسلمانان را قبضه کنند و نگذارند که آن مقام در خاندان پیامبر باشد[۳۷۳]. قراین و شواهد متقنی بر این امر دلالت دارد:
از مسلّمات است که انتخاب ابیبکر برای امارت و زمامداری با گفتگو و درگیریها و کشمکشهای بسیار همراه بوده است[۳۷۴]. تا آنجا که حباببن منذر از انصار، برآشفت و بر روی مهاجران شمشیر کشید[۳۷۵] و مردم را از بیعت با ابیبکر منع میکرد و سعدبن عُباده که نزدیک بود زیر دست و پا لگدمال شود، ریش خلیفه دوم را گرفته بود[۳۷۶] و میکشید. در این اثنا مردی از انصار گفت: سعد را کشتید. عمر گفت: او را بکشید که او صاحب (و وسیله) فتنه است[۳۷۷]. وعدّهای گفتند ما جز با علی با کسی دیگر بیعت نمیکنیم[۳۷۸].
آشوب و درگیری، این اجتماع را تا مرز زد و خورد جدّی پیش برد. عدّهای از انصار که از قبیله اوس بودند، از اینکه مبادا سعدبن عباده که از قبیله «خزرج» است، امیر شود، حاضر شدند که با ابیبکر بیعت کنند. اُسَیدبن خُضَیْر که از نقبای «اوس» بود، گفت: اگر قبیله خزرج حتی یک بار زمام امور را به دست گیرد، افتخار همیشگی از آنِ آنان خواهد بود. پس به پا خیزید و با ابیبکر بیعت کنید[۳۷۹].
بنابر منابع معتبر بسیار، عمر کارگردان اصلی بیعت بود. وی کسی بود که در واقعه سرنوشتساز سقیفه ابتکار عمل را در دست داشت و در واقع روح محرک در تعیین ابوبکر بود. وی و ابوعبیده جرّاح و ابوبکر متّحد و همنوا بودند. هنگامی که انصار در سقیفه اجتماع کرده بودند، عمر ابوبکر را از موضوع آگاه ساخت[۳۸۰]. سپس هر سه تن به جانب مجتمع انصار رهسپار شدند و با آنان درباره امارت و جانشینی پیامبر(ص) به گفتگو پرداختند.
پیش از آن که ابوبکر در صحنه حاضر گردد، عمر مردم را با شدّت و حدّت تهدید میکرد که نگویید پیامبر از دنیا رفته است. او به مانند حضرت موسی به جانب خدا رفته و پس از چهلروز برمیگردد. پیوسته این حرف را تکرار میکرد. ابن عباس او را از این گفتار منع نمود، امّا او بهآن اعتنا نکرد[۳۸۱]؛ تا اینکه ابوبکر آمد و آیات قرآن را درباره اینکه پیامبر هم میمیرد، تلاوت کرد. در این وقت عمر گفت: آنچه را که قرائت نمودی، آیات قرآنی است، ابوبکر گفت: آری. در این وقت عمر چنین اظهار داشت: «أیّهاالناس هذا ذو شیبة المسلمین فبایعوه فبایعه الناس...»[۳۸۲].
از این موضوع این مطلب به ذهن خطور میکند که عمر میدانست پیامبر(ص) وفات یافته است؛ امّا برای اینکه مردم مبادا با سعدبن عباده بیعت کنند، با این سیاست خواست مردم را از بیعت با او باز دارد؛ لذا به قول ابن عبّاس وقعی نگذاشت. امّا وقتی ابوبکر به صحنه آمد، قول او را پذیرفت و تبلیغ نمود که مردم با وی بیعت کنند!
بهطوری که از برخی مآخذ برمیآید، ابوبکر پس از خطاب به مردم در موضوع رحلت پیامبر(ص) همراه با عمر و ابوعبیده به احتمال زیاد به خانه ابو عبیده رفتند و جلسه مشورتی تشکیل دادند، تا در باره انتخاب زمامدار بحث کنند[۳۸۳].
ابو جعفر نقیب، استاد ابن أبیالحدید، بر این باور است که صحابه (به نظر ما باید گفت در رأس آنان عمر و ابوبکر) خلافت را همچون نماز و روزه از معارف دینی نمیدانسته و پیروی از «نص رسولالله» را در این موارد، در صورت تشخیص عدم مصلحت در اطاعت از آنها لازم نمیدیدند. وی میافزاید که صحابه متفقاً بسیاری از «نصوص» رسولخدا را با توجه به مصلحتی که تشخیص میدادند، ترک کردند[۳۸۴]!
ظاهراً کسانی که از همان روزهای شدّت یافتن بیماری پیامبر(ص) و احتمال درگذشت وی در پی این بیماری، افکاری برای دستیابی به قدرت در سر میپروراندند، تقریباً بلافاصله پس از شنیدن این خبر و هنگامی که هنوز علی و فضلبن عبّاس و تنی چند، مشغول غسل دادن پیکر پاک رسولخدا بودند[۳۸۵]، دست به کار شدند.
چنانکه گفتیم سعدبن عباده پیشوای خزرجیان در سقیفه بنیساعده نشسته بود و سخنگویی به نیابت او در فضایل انصار و اولویت آنان بر مهاجران در خلافت سخن میگفت[۳۸۶].
نمیتوان معلوم داشت که انگیزه اقدام سعدبن عباده و اجتماع انصار در سقیفه، بدون مقدّمه و ناشی از ریاستطلبی آنان بوده؛ یا بر اثر اطّلاعات جسته و گریخته و قرائن و نشانههایی که دلالت بر برخی پیشبینیها و مقدّمه چینیهای برخی از سران مهاجران داشته، بوده است؟!
آنچه منطقیتر به نظر میرسد، این است که طرح چنان سخنانی از سوی انصار در آن لحظات، واکنشی در مقابله با اقدامات مهاجران باشد؛ نه موضعگیری در برابر وصایای پیامبر خدا (مثلاً حدیث منزلت، غدیر خم و...)[۳۸۷].
شاید بتوان مثلاً تخلّف برخی از مهاجران از لشکر «اسامه» به رغم تأکید بسیار پیامبر(ص) بر اعزام سریع آن[۳۸۸] و جلوگیری از آوردن دوات و کاغذ برای پیامبر[۳۸۹] و همچنین پیشگوییهای آن حضرت درباره محروم گشتن انصار از حقوق اجتماعی خود و روی آوردن آشوبها در آینده نزدیک را از عواملی به شمار آورد که انصار را بر آن داشت به گمان خویش برای حفظ موقعیّت و منافع خود، در سقیفه گرد هم آیند. امّا با این اقدام نسنجیده بهدست خویش، زمینهساز شکلگیری بزرگترین فتنه در سراسر تاریخ اسلام شدند، که به شهادت تاریخ بسیاری از آشوبهایی که پیامبر(ص) از پیش به آنها اشاره فرموده بود[۳۹۰]، از دل آن زبانه کشید[۳۹۱].
چنانکه اشاره نمودیم، ابوبکر، عمر و ابوعبیده جرّاح با هم اتّحاد و هماهنگی داشتند. درگیرودار انتخاب خلیفه همیشه با هم بودند و یکدیگر را تأیید میکردند؛ گاهی ابوبکر به عمر میگفت: من با تو بیعت میکنم؛ امّا عمر فضایل او را برمیشمرد و میگفت: با بودن تو هیچگاه من شایستگی آن را ندارم که مردم با من بیعت کنند[۳۹۲]. و گاهی عمر به ابیعبیده میگفت: بیا با تو بیعت نمایم، چون از پیامبر شنیدم که تو امین این امّت هستی. او نیز از این کار امتناع میورزید[۳۹۳]. عمر بسیار اصرار داشت که ابوبکر زمام امور را به دست گیرد. ابوبکر هم پس از رسیدن به آن مقام از متحدان خویش (عمر و ابوعبیده) حمایت میکرد. حتّی وقتی که پس از وفات پیامبر(ص) لشکر اسامه به جانب مأموریت خویش رهسپار گشت و از مدینه خارج شد، با آنکه ابوبکر و عمر و ابوعبیده در زمان حیات رسولخدا جزو سپاه اسامه بودند[۳۹۴] و آن حضرت فرموده بود: «لعنالله مَنْ تخلّف عن جیش أُسامة»[۳۹۵]، ابوبکر از اسامه خواست که عمر نزد او بماند و کمک او باشد[۳۹۶]، و امور مالی را به ابوعبیده واگذار کرد[۳۹۷].
و نیز به جهت همبستگی و اتحادی که بین آنان وجود داشت، ابوبکر، عمر را با وجود مخالفت عدّهای از صحابه به جانشینی خود برگزید[۳۹۸]. یکی از آنان به عمر گفت: «در اول تو ابوبکر را، امیر کردی و حالا او تو را امیر نمود»[۳۹۹].
هنگامی که ابوبکر، عمر را برای اخذ بیعت به خانه حضرت علی(ع) روانه کرد و به وی دستور داد که با شدّت هر چه تمامتر آن جناب را بهنزد او ببرد، بین حضرت علی و عمر سخنانی ردّ و بدل شد. در این وقت آن حضرت به عمر فرمود: «احلب حَلباً لَکَ شَطْرُه؛[۴۰۰] شیری بدوش که قسمتی از آن برای تو است. سوگند به خدا! جدیّت تو برای فرمانروایی ابوبکر نیست، مگر اینکه فردا تو را به امامت منصوب کند».
و نیز در همین رابطه بود که عمر در هنگام موتش گفت: «اگر ابوعبیده زنده بود، او را بهجانشینی برمیگزیدم»[۴۰۱].
«بی شک پیامبر(ص) نگران آینده امّتش بود و به شدّت به علی میاندیشید. قراین بسیاری نشان میدهد که آن حضرت به علی به چشم خاص مینگریست؛ امّا از سوی دیگر میدانست که رجال قوم هرگز به این جوان سی و چند سالهای که جز محمّد(ص) در جامعه پناهی و جز جانبازیهایش در راه اسلام سرمایهای ندارد، میدان نخواهند داد و رهبری او را به سادگی تحمّل نخواهند کرد.
قویترین جناح سیاسی اسلام، جناح ابوبکر است. عمر، ابوعبیده جراح، سعدبنابیوقاّص، عثمان، طلحه و زبیر از عناصر اصلی این جناحند.
... میدانیم نخستین کسی که از خارج خانه محمّد به وی گروید، ابوبکر بود. سپس ابوبکر گروهی را به اسلام میآورد که دستهجمعی به دعوت وی به محمد میگروند[۴۰۲]. از این جا پیوند خاصّ این عده کاملاً در جاهلیت مشخص میشود. اینان پنج تناند: عبدالرحمان بن عوف، عثمان، سعدبنابیوقّاص، طلحه و زبیر. این پنج تن را یک جای دیگر باز در تاریخ با هم میبینیم. کی و کجا؟ سی و شش سال بعد در شورای عمر. شورایی که با چنان بازی ماهرانه علی را کنار زد. شورایی که عبدالرحمان بن عوف در آن رئیس بود و به اصطلاح حق «وتو» داشت و عثمان را به خلافت برگزید. شورای عمر جز علی بیکموکاست همین پنج تناند. ...
علی در برابر این جناح کاملاً تنها است. مردانی که به وی ایمان دارند، ابوذر، سلمان، عمارو... دارای چنین وابستگی پنهانی سیاسی نیستند. غیبت همگی آنان در سقیفه آن را نشانمیدهد»[۴۰۳].
این گروه سیاسی برای رسیدن به اهداف خود تصمیم جدّی گرفته بودند و از هیچگونه تلاش و کوششی باز نمیایستادند، و حاضر بودند که به هر وسیلهای متوسّل گردند. تا جایی که چون عدّهای از بنیهاشم و دیگران در خانه حضرت فاطمه(س) اجتماع کرده بودند و نمیخواستند که با ابوبکر بیعت نمایند، درصدد بر آمدند که خانه آن حضرت را آتش بزنند و امیر مؤمنان(ع) را تهدید به قتل نمودند[۴۰۴].
عمر به منظور گرفتن بیعت برای ابوبکر به درِ خانه علی آمد و آنان را آواز داد، امّا آنان بیرون نیامدند. پس عمر هیزم خواست، و بنا به روایت بلاذری عمر با فروزینه آتش در دست، آمد و گفت[۴۰۵]: سوگند به آن که جان عمر در دست او است! اگر بیرون نیایید، خانه را با هر که در آن است، به آتش خواهم کشید! بدو گفتند: ای ابوحفص! اگر فاطمه در آن جا باشد، چه؟! گفت: حتّی اگر او در آن جا باشد!
تا وقتی که طایفه بنیاسلم با ابیبکر بیعت نکرده بودند، وضع وی متزلزل بود. از عمر نقل است که تا وقتی بنیاسلم نیامده بودند، من به پیروزی اطمینان نیافتم[۴۰۶].
بنیاسلم وابسته مهاجران بودند. آنان در اثنای بیعت نمودن با ابیبکر وارد مدینه شدند؛ بدان سان که کوچهها را پر کردند. نقل شده است که آنان برای تهیّه خواربار به مدینه آمده بودند. عمر کسی را به نزد آنان گسیل داشت و پیغام داد که به ازای بیعت با ابیبکر به شما خواربار میدهیم. آنان با ابیبکر بیعت کردند و طبق فرمان یکی از کارگردانان، به جان مردم افتادند و ایشان را با اکراه و کتک وادار کردند که با ابیبکر بیعت نمایند[۴۰۷].
سعد بن عباده که مخالف ابوبکر بود، با وی و عمر بیعت نکرد. عمر در روز سقیفه گفت: خدا سعد را بکشد که او ریشه فتنه است؛ و بنا به نقل برخی دیگر از تواریخ گفت: سعد را بکشید، خدا او را بکشد[۴۰۸].
و نیز آورده اند که عمر شاخهای از درخت خرما را به دست گرفته بود و میگفت: دعوت ابوبکر را اجابت کنید[۴۰۹].
سعد در زمان خلافت عمر به طرز مرموزی کشته شد و کشته شدن او را به جنّیان نسبت دادند[۴۱۰].
سعد به جانب شام رفت. عمر مردی را روانه کرد و به او گفت: «سعد را به بیعت دعوت کن و نیرنگ و خدعه کن و چنانچه امتناع ورزید، دربارهاش از خدا کمک بگیر». آن مرد به طرف شام رهسپار شد و او را در محوطهای یافت. و پس از آن که بیعت را نپذیرفت، او را به ضرب تیر کشت[۴۱۱].
سخن در این باره فراوان است که در این مختصر نمیگنجد. بهطور خلاصه میتوان در این جا پرسشهای زیر را مطرح نمود:
۱- چرا عمر فقط ابوبکر را از اجتماع انصار آگاه ساخت؟
۲- چرا برای مقابله با انصار، این سه تن (ابوبکر، عمر و ابوعبیده جراح) وارد سقیفه شدند؟
۳- چرا از آوردن دوات و کاغذ برای نوشتن وصیّت پیامبر(ص) ممانعت نمودند؟
۴- چرا به جای شرکت در مراسم دفن پیغمبر، به فکر بیعت افتادند و ابوبکر را جلو انداختند؟
۵- چرا ابوبکر و عمر از فرمان پیغمبر سرپیچی کردند و با لشکر اسامه نرفتند و به مدینه برگشتند؟
رویدادهایی که شرح آنها گذشت، سبب شد که یگانه دختر دلبند پیامبر خدا نسبت به دستگاه حاکمه وقت دلِ خوش نداشته باشد و معلوم است آن دستگاه حاکمهای که مورد خشم و ناخشنودی آن بانو باشد، مورد ناخشنودی و خشم خدا و رسولخدا نیز هست. چه خوب بود که این چنین نمیشد.
انفال در زمان خلیفه دوم
در عصر زمامداری عمربن خطاب پیروزیهایی درخشان در دو جبهه فارس و روم نصیب مسلمانان گردید و اموال و ثروتهایی سرشار عاید ایشان شد.
چنانکه معلوم است پیامبر اکرم(ص) مسلمانان را با یکدیگر متّحد نمود. اخوّت، صفا و یکدلی در بین ایشان به وجود آورده بود، به گونه ای که با هم هماهنگ شدند و در همه کارها خدا را در نظر داشتند و یک هدف را تعقیب میکردند، که اعتلای کلمه توحید و بسط عدالت و دفع ظلم و ستم و تشکیل حکومت واحد جهانی اسلامی بود.
این روحیهای بود که پیامبر اکرم(ص) در جامعه اسلامی به وجود آورده بود و مدتها دوام یافت و مردم بر این روش در راه گسترش و پیشرفت اسلام و آبرومندی مسلمانان میکوشیدند. مجاهدان اسلام در جبهه های مختلف به پیشروی خود، در شرق و غرب ادامهمیدادند.
در زمان خلیفه دوم، سپاه اسلام قسمت مهمی از کشور ایران را فتح کرد و مداین پایتخت شاهان ساسانی در سال شانزده هجری به دست مسلمانان سقوط نمود[۴۱۲].
ستون دیگر از جهادگران اسلام در جبهه غرب فعالیّت میکردند. وقتی خلیفه دوّم زمام امور را به دست گرفت، ابتدا به ابوعبیده جرّاح که در شام بود، نامهای نوشت و دستور داد که به «حمص» برود و آن شهر را فتح کند. در این هنگام شهر «دمشق» در محاصره بود و صاحب دمشق دروازههای شهر را برای ابوعبیده گشود و این شهر در ماه رجب سال ۱۴ به دست مسلمانان افتاد[۴۱۳].
خبر فتحها یکی پس از دیگری به مرکز خلافت اسلامی (مدینه) میرسید و از خلیفه میپرسیدند که ما با املاک و سرزمینهای پهناوری که میگشاییم و تحت سلطه خود در میآوریم، چه کنیم.
ابو یوسف و ابو عبید قاسم بن سلاّم و بلاذری و ماوردی و دیگران که از مورّخان پیشین هستند، نوشتهاند که سعدبنابیوقاص پس از فتح عراق نامهای به خلیفه نوشت که مردم میخواهند آنچه را به عنوان غنیمت بهدست آوردهاند و آنچه را که خداوند به ایشان برگشت داده، در اختیارشان قرار داده شود، تا بین خود تقسیم کنند[۴۱۴].
ابوعبیده نیز پس از فتح شام به خلیفه نامه نوشت: مسلمانان از وی درخواست کردهاند که سرزمینها، شهرها، اهل شهرها، کشتزارها و میوه درختها بین آنان تقسیم شود[۴۱۵].
به علاوه برخی از صحابه هم از خلیفه درخواست نمودند که اراضی عراق به مانند غنایم (منقول) تقسیم شود؛ همچنانکه پیامبر(ص) اراضی خیبر را تقسیم کرد.
عمر مردم را جمع کرد تا نظرشان را در این باره جویا شود. اکثرشان رأی دادند که اراضی بهمانند اموال (منقول) بر ایشان تقسیم شود[۴۱۶].
خلیفه اظهار داشت: اگر اراضی را بر شما قسمت کنم، چیزی برای آیندگانتان نمیماند. چگونه خواهد بود حال کسانی که پس از شما بیایند و ببینند که اراضی قسمت شده، و فرزندان، آن اراضی را از پدرانشان به ارث بردهاند و دیگران از آنها محرومند؛ پس این رأی پسندیده نیست. اگر اینها در اختیار شما قرار بگیرد، امنیّت سرحدّات (و نیازهای اجتماعی) چگونه تأمین شود و حقّ کودکان و بیشویانِ بلاد چه میشود؟
مردم در جواب عمر گفتند: چگونه آنچه را خداوند با شمشیرهایمان به ما برگشت داده، به گروهی که در میدان جنگ حاضر نشدهاند و به فرزندانشان و فرزندانِ فرزندانشان اختصاص میدهی؟! و در این باره اصرار ورزیدند.
از جمله کسانی که زیاد اصرار ورزیدند، عبدالرحمان بن عوف و زبیربن عوام و بلال بن رباح بودند و از همه بیشتر، بلال بن رباح در این باره پافشاری کرد. بهگونهای که عمر دست به دعا برداشت و گفت: «اللهم اکفنی بلالاً و أصحابه»[۴۱۷].
این افراد آیه «غنیمت» را در نظر داشتند و به آن استدلال میکردند، و میگفتند: این آیه میفهماند که خمس غنیمت از آن مستحقّان خمس است و بقیّه بهغانمین تعلّق دارد[۴۱۸].
امّا گروهی از مهاجران مانند حضرت علی(ع) و عثمان و طلحه و... رأی عمر را تأیید کردند؛ لذا اختلاف بهوجود آمد. برای رفع اختلاف ده نفر از بزرگان و اشراف انصار را که پنج نفر از اوس و پنج نفر از خزرج بودند، به حکمیّت برگزیدند[۴۱۹].
عمر به پاخاست و حمد و ثنای الهی را بهجا آورد. سپس گفت: من مزاحم شما نشدم مگر برای اینکه خواستم در امانتی که بر عهده من است، در کارهایی که از جانب شما به من محوّل شده، با من شرکت کنید (و مرا یاری دهید). همانا من مانند یکی از شما هستم. یقیناً شما خواه با رأی من مخالف و خواه موافق باشید، حق را پا برجا و استوار میسازید.
سپس موضوع را برای آنان توضیح داد و رأی خود را (درباره اراضی فتح شده) چنین بیان نمود: رأی من این است که اراضی وقف باشد و با مقرّر نمودن خراج، در اختیار کارگران قرار گیرد و بر رقبهشان جزیه تعیین شود، که فیء مسلمانان باشد برای جنگجویان و نسلها و آیندگان. در ادامه سخن خود گفت: برای این مرزها باید نگهبانانی باشند که پیوسته از مرزها مراقبت نمایند و در این شهرهای بزرگ باید سربازانی باشند (که امنیّت را حفظ کنند) و لازم است حقوق مرتّب به ایشان داده شود. اگر این اراضی و سکنه اراضی تقسیم شوند، از کجا این هزینهها تأمین گردد. در کتاب خدا بر این مدّعا دلیل و برهان پیدا کردهام که بوضوح بر آن دلالت دارد.
آنگاه آیات سوره حشر را قرائت کرد: «و ما أفاءَاللهُ علی رسولِه مِنهُمْ...»[۴۲۰] و گفت: این در شأن بنیالنضیر نازل شده است.
بعد گفت: آیه: «ما أفاءَاللّهُ علی رسُولِه مِنْ أَهْلِ القُری فللّهِ و للرَّسُول و لذِی القُربی و الیتامی و المساکینِ و ابنِالسبیلِ کَیْ لایکونَ دوْلَةً بینَ الاغْنیاءِ مِنْکُم»[۴۲۱] درباره تمام قریهها است و عمومیت دارد.
سپس قول خداوند متعال «للفقراءِ المُهاجِرینَ الذین اُخْرجُوا من دیارِهِم و أموالِهِمْ یَبْتَغُونَ فَضلاً منَ اللّهِ و رِضْواناً...»[۴۲۲] را توضیح داد که مضمون آیه درباره مهاجران است.
عمر گفت: پس از این آیات، آیه «والذین تبوّؤ الدارَ و الایمانَ مِنْ قَبْلهِمْ یُحِبُّونَ مَنْ هاجَرَ إلیهِمْ و لایَجِدونَ فی صُدُورِهمْ حاجةً ممّا اوُتوا و یُؤْثِرونَ علی أنفُسِهمْ و لو کان بِهِم خَصاصة»[۴۲۳] مخصوص انصار است.
سپس بیان کرد که این آیات به آیه «وَالَّذینَ جاؤُا مِنْ بَعْدِهِمْ یَقُولونَ ربّنا اغْفِرْلَنا و لإِِخْوانِنا الَّذینَ سَبَقُونا بالإِیمانِ...»[۴۲۴] ختم (و تکمیل) شده است و این عمومیّت دارد، و کسانی را که در زمانهای آینده پا به عرصه وجود میگذارند، شامل میشود و برای همه مسلمانان است؛ سپس پرسید: پس چگونه غنایم را بر شما حاضران تقسیم کنم و آیندگان را واگذارم.
بعد از این اظهارات رأی خلیفه بر این قرار گرفت که اراضی را تقسیم نکند و مردم گفتند: رأی، رأی تو است. چه نیکو است رأی و گفتارت!
پس از عمر، سایر خلفا نیز به این روش عمل میکردند و زمینهایی را که مسلمانان فتحمیکردند، جزو املاک عمومی به حساب میآوردند[۴۲۵].
فقهای امامیه نیز، بر این امر اتّفاق نظر دارند که اگر سرزمینی بهدست صاحبانش آباد شده باشد و مسلمانان با نیروی نظامی آن را تصرّف کنند، به عموم مسلمانان تعلّق دارد و از صاحب جواهر نقل شد که در این باره، از بعضی منابع فقهی نقل اتّفاق نموده است[۴۲۶]. و روایات زیر که از اهلالبیت(ع) نقل شده، بر آن دلالت دارد:
۱- در روایتی است که حلبی از امام صادق(ع) از وضع زمینهای عراق پرسش نموده، امامپاسخ داده است که آنها به همه مسلمانان چه آنهایی که حاضرند و چهکسانی که بعد میآیند، تعلّق دارد...[۴۲۷].
۲- از ابیربیع شامی نقل است که: «امام صادق(ع) فرمود: اراضی عراق را خرید و فروش نکنید، زیرا آنها فیء (و غنیمت) مسلمانان است[۴۲۸]، مگر اینکه کسی (با حکومت اسلامی) پیمانی داشته باشد که در این صورت بر طبق قرارداد میتواند آن را بفروشد.
۳- ابوبرده از امام صادق از خریدن اراضی خراج پرسش نمود. آن حضرت فرمود: چه کسی آن را میفروشد و حال آن که به جمیع مسلمانان تعلّق دارد[۴۲۹]؟!
مقصود از اراضی خراج در عرف فقه، آن زمینی است که با قوّه قهریّه به تصرّف مسلمانان در آمده است.
۴- ابونصر در حدیثی از امام هشتم(ع) چنین روایت نموده است: «و آنچه با شمشیر اخذشده، امرش به دست امام است. به هر کس که مصلحت بداند، واگذار میکند[۴۳۰]».
انفال در زمان خلافت عثمان
عثمان بن عفان در اوّل محرّم سال ۲۴ هجری خلیفه شد. سرداران مسلمانان در مدّت خلافت او در اطراف و اکناف به پیشرفتهای خود ادامه میدادند و بر قلمرو حکومت اسلامی میافزودند. مغیرة بن شعبه پس از فتح همدان به ری رفت و آن شهر را محاصره کرد. برخی برآنند که ری در زمان خلیفه دوم فتح شده است[۴۳۱].
عمرو بن عاص در سال ۲۵، اسکندریه را فتح نمود و در همین سال نیز عثمان بن ابیالعاص «سابور» را گشود. و در سال ۲۷ عبداللّه بن سعدبنابیسرح «افریقیه» را به تصرّف در آورد و عبداللّه بن زبیر را برای رساندن خبر فتح به عثمان به مدینه فرستاد و با لشکری به سرزمین «نوبه» رهسپار گردید، تا آنجا را بگشاید و قبرس هم به دست معاویةبنابیسفیان فتح شد[۴۳۲].
یکی از دهقانان خراسان عبداللّه بن عامر را از راه کوتاهی به «قومس» برد و از آنجا به نیشابور رساند. عبداللّه در سال سی نیشابور را فتح کرد و با اهالی طبسین از در مصالحه در آمد و «ابرشهر» را بعد از محاصره بگشود و احنف بن قیس را به «مروالروز» فرستاد. قیس بن هیثمالصلت که به ربعی از خراسان حکمرانی داشت، به طخارستان رفت و آن سامان را فتح نمود. خلیفه، حبیب بن مسلمه فهری را به ارمنستان فرستاد و او هم قسمتی از خاک ارمنستان را جزو قلمرو اسلامی کرد[۴۳۳]. سلمان بن ربیعه باهلی نیز حبیب بن مسلمه را در فتح ارمنستان کمک کرد.
عثمان، سلمان بن ابیربیعه را مأمور کرد تا تمام خاک ارمنستان را فتح کند. او تا بیلقان پیش رفت. مردم آن شهر با وی از در صلح در آمدند. و از آنجا به «برذعه» و سپس به «شروان»، «لکز»، «شابران» و «فیلان» رفت و این مواضع را بگرفت...[۴۳۴].
اگر خواسته باشیم درباره فتوحاتی که در زمان خلیفه سوم رخ داد، بحث کنیم، مطلب به درازا میکشد که از حوصله این نوشتار خارج است.
اجمالاً باید بگوییم که در مدّت زمامداری این خلیفه قلمرو حکومت اسلامی توسعه شایانی یافت و غنایم فراوانی نیز نصیب مسلمانان شد. امّا چنانکه در مآخذ معتبر آمده است، خلیفه در مصرف غنایم و ثروتهای بیتالمال موازین اسلامی را در نظر نمیگرفت و آنطور که اجتهاد و رأیش اقتضا داشت، آنها را هزینه مینمود. در بحثهای آینده خواهد آمد که تبعیضات و حیف و میلها سبب شد که مردم نسبت به خلیفه بدگمان شدند و او را به قتل رسانیدند[۴۳۵].
از جمله آن که عثمان به ابن مسعود که بیتالمال کوفه در دستش بود، گفت: «تو خازن ما هستی!» امّا او که خود را خزانهدار مسلمانان میدانست، کلید بیتالمال را به او پس داد[۴۳۶].
نظیر همین ماجرا درباره عبداللّه بن ارقم روی داد. او نیز اظهار داشت که تصوّر من این بوده که خازن مسلمانانم؛ امّا اکنون که معلوم شده خزانهدار خلیفهام، چنین مسؤولیتی را نمیپذیرم[۴۳۷].
فصل ششم چگونگی مصرف انفال و تقسیم عطایا در زمان رسول الله(ص) و خلفای اربعه
در زمان پیامبر اکرم(ص) دولت اسلامی ثروت فراوانی نداشت و بیتالمالی هم وجود نداشت. چنانچه فیء یا غنیمتی بهدست میآمد، بلافاصله بر مستحقّان تقسیم میشد و نیز زکات و صدقات را همانند غنایم بیدرنگ تقسیم میکردند و اگر چیزی میماند، به دستور خود پیامبر(ص) برای هنگام نیاز، ذخیره و محافظت مینمودند. و بیشتر آن اموال شتر و ستوران بود که به امر آن حضرت آنها را داغ میکردند، تا با چهار پایان دیگران اشتباه نشوند[۴۳۸].
بنابر این ثروت حکومت اسلامی در عصر پیامبر(ص) عبارت بود از باقی مانده زکات و صدقات (شتران و اسبان و چهارپایان دیگر) که آنها را در چراگاههای مخصوص نزدیک «نقیع» نگهداری میکردند. تعداد این مواشی بنا به آنچه جُرجی زیدان نوشته است[۴۳۹]، به چهل هزار شتر و گاو و اسب و دیگر چهارپایان میرسید که با اموال و موجودیهای دیگر در راه دفاع از اسلام هزینه میشد.
چگونگی مصرف انفال و تقسیم عطایا در عصر رسول خدا(ص)
از بررسی سیره پیامبر اکرم(ص) چنین برمیآید که آن حضرت انفال و ثروتهای دولتی را برحسب احتیاج جامعه اسلامی و مردم به مصرف میرسانید. چنانکه در تقسیم فیءبنیالنضیر[۴۴۰] مهاجرانِ نخستین را که در تنگدستی به سر میبردند و نیز دو نفر از انصار را که اظهار فقر نمودند، مورد بخشش قرار داد. و در مواردی هم که از انفال برای هزینه خانوادهاش استفاده میکرد، بدان جهت بود که احساس نیاز میکرد. و نیز گاهی آن اموال را برای سلاح و مخارج دفاعی صرف مینمود؛ زیرا اجتماع و حیثیّت دولت اسلامی به آن وابسته بود. بنابراین پیامبر(ص)، ثروتهای دولتی و انفال را در راه رفع نیازمندیهای خود و خانوادهاش و همچنین برای رفاه و آسایش مسلمانان و تأمین احتیاجات اجتماعی، هزینه میکرد و منظورش این بود که مسلمانان در خیر و نیکبختی و سعادت مادّی و معنوی روزگار بگذرانند.
مصارف انفال و اموال دولتی که مورد توجّه پیامبر بود
۱- تبلیغ دین اسلام و آشنا ساختن مردم به حقایق آن: «یابنیَّ إنّاللّه اصطفی لکُمُ الدینَ فلاتموتُنَّ إلاَّ و أنتم مُسلمونَ[۴۴۱]؛ پسرانم! همانا خداوند دین (حق) را برای شما برگزید، پس باید جز به مسلمانی از دنیا نروید». «و مَن یبتَغِ غیر الاسلام دیناً فلن یقبل منه و هو فی الآخرة من الخاسرین[۴۴۲]؛ هر کسی که بهجز اسلام دین دیگری را طلب نماید، از وی هرگز پذیرفته نمیشود، و او در آخرت از زیانکاران است». «الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رَضیتُ لکُمُ الاسلامَ دیناً[۴۴۳]؛ امروز دین شما را کامل گردانیدم و نعمتم را بر شما به اتمام رسانیدم و برای شما دین اسلام را پسندیدم».
۲- دفاع از اسلام و قلمرو اسلامی: «وأعدّوا لَهُم مااستَطعتُم من قُوّة و مِنْ رباطِ الخَیلِ تُرهِبونَ به عدوَاللّه وَ عَدوّکُمْ[۴۴۴]؛ و (برای کفّار و پیمانشکنان) آنچه در توان دارید نیرو، و اسبانِ بسته (و تازه نفس) آماده سازید، تا (بدان وسیله) دشمن خود و دشمن خدا را بترسانید».
۳- برقرار نمودن امنیّت و آرامش: «و ضَرَبَ اللّهُ مَثلاً قَریة کانت آمِنةً مطمئنّةً یأتیها رزقُها رَغَداً مِن کلِّ مَکانٍ فَکَفَرَت بأنعُمِاللّه...[۴۴۵]؛ خداوند (درباره گروهی که قدر نعمتهای الهی را نمیدانند و فساد میکنند)، مثلی زده است (و آن مانند) قریهای است که در امن (و امان) و بدون دغدغه بوده و روزیاش از هر جانب میآمده، پس آنگاه نسبت به نعمتهای خداوند ناسپاسی نموده (در نتیجه گرسنگی و خوف بر آنان عارض گردیده است)». «و اذ قال ابراهیم ربّ اجعل هذا بلداً آمناً[۴۴۶]؛ و به یادآر هنگامی را که ابراهیم گفت: پروردگارا! این مکان (مکّه) را شهر امن قرار بده. «وَ قالَ ادْخُلُواْ مِصْرَ اِنْ شاءَاللّه آمِنینَ[۴۴۷]؛ و یوسف گفت: به خواست خداوند با امنیّت (و آسودگی) به مصر درآیید».
۴- ایجاد عدالت و هماهنگی: «إنّاللّه یأمرُکُم أن تُؤَدّوا الاماناتِ الی اهلِها و اذا حَکَمْتُم بینَ الناس ان تحکموا بالْعدل...[۴۴۸]؛ همانا خداوند به شما دستور میدهد که امانتها را به صاحبانش برگردانید و هنگامی که بین مردم حکم کنید، به عدل (و انصاف) حکم نمایید». «انَاللّهَ یأمُرُ بالعدلِ و الاحْسانِ و ایتاءِ ذِیالقُربی[۴۴۹]؛ همانا خداوند بهدادگری و نیکی نمودن و دادن (مال) به خویشاوندان دستور میدهد».
۵- آموزش و پرورش و بالا بردن سطح فرهنگ: «اِقرأْ بِاسْم رَبِّکَ الَّذی خَلَقَ، خَلَقَ الإنْسانَ مِنْ عَلَقٍ، اِقْرَأْ وَ رَبّکَ اْلاَکْرَمُ، الَّذی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ، عَلَّمَ الإنْسانَ مالَمْ یَعلَمْ ...[۴۵۰]؛ بخوان به نام پروردگارت که (جهان را) آفرید. انسان را از علق آفرید. بخوان و پروردگارت گرامیتر است، که به قلم تعلیم داد و به انسان آموخت آنچه را نمیدانست».
۶- خدمات بهداشتی و پزشکی: «و إذا مَرِضتُ فَهُو یَشفین[۴۵۱]؛ و هنگامیکه بیمار شوم او مرا شفا میدهد». «یَخرجُ مِن بُطُونها شَرابٌ مختلفٌ الوانُه فیهِ شفاءٌ، للناسِ[۴۵۲]؛ از شکم زنبور عسل، شرابی که رنگهای گوناگون دارد، بیرون میشود که در آن برای مردم شفااست».
۷- کشاورزی و آباد کردن زمین: «هو أنشأکُم مِنَ الارضِ وَ استعَمرَکُم فیها[۴۵۳]؛ او شما را از زمین به وجود آورد و از شما خواست که در آن آبادی ایجاد کنید». «یُنْبتُ لکُم به الزَرعَ والزَّیتُونَ و النخَیل وَ الأَعنابَ وَ مِن کُلّ الثَمرات[۴۵۴]؛ بهتوسط باران برای شما زراعت و زیتون و درختان خرما و انگور و همهگونه ثمره میرویاند».
۸- تأسیس کارخانه و ترویج صنعت: «فأوحینا اِلیهِ انِ اصنَعِ الفُلکَ بِاَعْیُنِنا وَ وَحینا[۴۵۵]؛ به نوح وحی نمودیم که کشتی را به حفظ و تعلیم ما بساز». «وَ عَلَّمْناه صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَکُمْ لِتُحْصِنَکُمْ مِنْ بَأْسِکُمْ فَهَلْ أَنْتُمْ شاکِرُونَ[۴۵۶]؛ و به داود ساختن زره را یاد دادیم، تا شما را از عذاب (و جراحت) حفظ کند. آیا سپاسگزاری میکنید؟». «وَ اَنْزَلْنا الْحَدیدَ فیهِ بَأْسٌ شَدیدٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاسِ ...[۴۵۷]؛ وفروفرستادیم آهن را که در آن برای مردم عذاب شدید و منافعی است».
۹- تجارت و بازرگانی: «فاذا قُضیتِ الصلاةُ فانتشِروا فی الارضِ و ابتغُوا مِن فَضلِ اللَّهِ[۴۵۸]؛ هنگامی که نماز به اتمام برسد، در زمین پراکنده شوید و از فضل (و بخشش) خداوند (روزی) طلب کنید.
سوره قریش نیز که بر مسافرت زمستانی و تابستانی قریش دلالت دارد، این موضوع را اثباتمیکند.
۱۰- حمل و نقل و ارتباطات: «و تَحمِلُ أثقالکَمُ إلی بَلَدٍ لم تکونوا بالغیهِ الاّ بِشقِ الأَنفُسِ[۴۵۹]؛ و چهارپایان بارهای شما را به شهری حمل میکنند که در صورت نبودن چهارپایان جز بسختی نمیتوانید به آن برسید». «وَ تَرَی الْفُلْکَ مَواخِرَ فیهِ[۴۶۰]؛ و کشتی را میبینی که شکافنده (آب) دریا است».
۱۱- ایجاد بنا و سکنی: «و اللّهُ جَعَلَ لکُم من بُیوتِکُم سَکَناً و جَعَلَ لکُم مِن جُلُود الانعامِ بُیُوتاً...[۴۶۱]؛ و خداوند برای شما از خانههایتان آرامشگاهی قرار داد و (نیز) از پوستهای چهارپایان خانههایی به وجود آورد».
۱۲- سیاحت و سیر و سفر: «قُل سیروا فیالأرضِ[۴۶۲]؛ بگو در زمین به سیر (و سفر) بپردازید». و «فامشوا فی مَناکبِهِا و کُلُوا مِن رزقِهِ[۴۶۳]؛ پس راه بروید در اطراف زمین و از روزی خدا بخورید».
موارد فوق اهمّ اهداف و مواردی است که اسلام به آنها توجّه خاصی مبذول داشته و از مردم خواسته است که به آن موضوعها اهمیّت دهند، تا به اهداف مورد نظر برسند که بهطور اختصار به آنها اشاره شد و شرح هر یک از آنها بحثهای فراوانی میطلبد.
اسلام تمام اموال و داراییها را از آن خدا میداند و مالکیّت افراد را در طول مالکیّت او محسوب میدارد. در قرآن آمده است: «و آتوهُم منِ مالِ اللّه الذی آتاکُم[۴۶۴]؛ بهبینوایان از مالی که خداوند به شما داده، بدهید». در آیه دیگر آمده است: «وَ أنفِقُوا مِمّا جَعَلَکُم مُستَخلِفینَ فیهِ فالّذین آمنوا منکُم وَ أنفقُوا لهم اجرٌ کبیرٌ[۴۶۵]؛ و انفاق کنید از آنچه خداوند در آن مورد شما را جایگزین خود قرار داده، پس برای کسانی از شما که ایمان آوردهاند و انفاق میکنند، پاداش بزرگی است». و نیز خداوند فرموده است: «وَ ما أفاءَاللُّه علی رَسولهِ منِ اهلِ القُری فَلِلّهِ و للرّسولِ ولِذِی القُربی و الیَتامَی و المَساکینِ و ابنِالسبیلِ کَی لایکونَ دُولةً بینَ الاغنیاِء ...[۴۶۶]؛ خداوند آنچه را از اهل قری به پیامبرش برگردانید، برای خدا و برای رسولش و برای خویشانش و بیپدران و بینوایان و در راه ماندگان است، تا بین توانگران شما دست به دست در گردش نباشد».
پیامبر گرامی اسلام برای رفاه و آسایش مردم و جهت پیاده کردن برنامههای عالی و ثمربخش، در نظر داشت آماری از مسلمانان گرفته شود، تا وضع آنان برطبق نظم خاصّی روبراه و مرتب شود. برای انجام این امر مهم «معیقیب بن فاطمةالدوسی» برای نوشتن غنایم و عبداللّه بن ارقم برای یادداشت نمودن، در بین آبادیها و قبایل مأمور بودند. پیامبر(ص) خواست تعداد مسلمانان بدین وسیله معیّن شود. از هزار و پانصد مرد آمارگیری نمودند، امّا نظم خاصّی در اینباره برقرار نشد[۴۶۷].
بدون شک این کار برای آن بوده است که آمار کاملی از وضع مسلمانان تهیّه شود، تا زمامداران بهافراد نیازمند کمکومساعدت نمایند. اصولاً از اسلام ودستورهایمترقّیآن جز این انتظار نمیرود که در جامعه اسلامی عدل و مساوات برقرار گردد و تمام بندگان خدا در نعمت و رفاه به سر برند؛ با توجّه به این هدف از پیشوایان معصوم و پیامبر(ص) دستورهایی صادر شده است.
از رسولخدا(ص) نقل است: «کسی که متصدّی امری از امور ما بشود و بدون همسر است، (از مال ما) همسر بگیرد. و کسی که منزل نداشته باشد، منزل بگیرد. و کسی که وسیله سواری یا خدمتگزار ندارد، وسیله سواری و خدمتگزار تهیّه نماید. و کسی که در غیر این موارد گنجینه یا شتری برای خود اتّخاذ نماید، به صورت خائن دزد، در روز قیامت (به صحنه محشر) میآید»[۴۶۸]. و نیز پیامبر(ص) فرمود: «کسی که از خود ثروتی بر جای گذارد، از آنِ وارث او است. و اگر از کسی وامی باقی بماند (و مالی نداشته باشد که از آن قرضش ادا شود)، بر عهده خدا و رسول است که آن را پرداخت کنند»[۴۶۹]. انسبنمالک هم این موضوع و مضمون را از نبی اکرم(ص) نقل کرده است[۴۷۰]. در روایت دیگر از آن حضرت چنین بازگو شده است: «کسی که پس از خود عایلهای واگذارد (و مالی نداشته باشد که زندگانی خود را تأمین کنند)، تکفّل آن عایله بر ما است. و اگر کسی مالی بر جای گذارد، به وارثش اختصاص دارد»[۴۷۱]. اخبار و روایاتی که از طریق اهل بیت در این باره به ما رسیده است، نیز بر همین مضمون دلالت دارد.
علیبنابیطالب در نامهای که به مالک اشتر نوشت، چنین توصیه کرد: «خدا را، خدا را نسبت به طبقه (تهیدست و) پایین اجتماع! همان بینوایان و نیازمندان و گرفتاران در سختی و رنجوری، که هیچ چارهای ندارند؛ زیرا در این طبقه نیازمندانی هستند که نیاز خود را اظهار میکنند و برخی از ایشان اظهار فقر نمینمایند (و فقر خود را پوشیده میدارند). حق خدا را که تو را نگهبان حق خودش قرار داده، درباره ایشان مراعات کن. قسمتی از بیتالمال و قسمتی از بهرههای املاک خالصه (دولتی) را، در هر شهر (و دیار) برای ایشان قرار بده.... و به یتیمان و سالخوردگان که چارهای ندارند و خویشتن را در معرض درخواست واقع نمیسازند، رسیدگیکن. این کارها بر حکمرانان گران (و دشوار) است و حق در همه موارد (تلخ و) گران است»[۴۷۲]. ودرصحیحه حمّاد آمده است: «امام وارث کسی است که وارث نداشته باشد، (چون) مخارج کسی را که راهی برای اعاشه ندارد، برعهده میگیرد»[۴۷۳].
اصولاً مبنای مقرّرات اسلامی بر طرفداری از نیازمندان و بینوایان و رفع احتیاجات ایشان است، و مانع از آن است که اختلافات طبقاتی به وجود آید و یک طبقه از بندگان خدا در محرومیّت و رنج به سر برند؛ لذا پیامبر(ص)، در هنگام تقسیم غنایم فرمود: «کسانی که بینیازند، غنایم را به ضعیفان (و نیازمندان) برگردانند»[۴۷۴]. ابوصالح سمّان گفت: «علی(ع) را دیدم که وارد بیتالمال شد و در آن جا مالی را مشاهده کرد. آن گاه فرمود: این مال این جا است و حال آن که مردم نیازمندند! بلافاصله دستور داد که آن را بین مردم تقسیم کنند. پس از آن فرمود که بیتالمال را جارو کنند و آب بپاشند. و در آن (به شکرانه این عمل شایسته) نماز گزارد»[۴۷۵].
ابوبکر عطایای بیتالمال را بهطور مساوی بر مردم تقسیم میکرد و میگفت: «کسی که در اسلام فضیلت و امتیازی دارد، از خداوند پاداش خواهد گرفت و ما را به آن کاری نیست و ما باید در تقسیم عطایا نسبت به همه روش یکسان داشته باشیم». خلیفه دوم این رویه را تغییر داد و بر وفق فضیلت و سابقه اسلام و خویشاوندی رسولخدا عطایا را تقسیم مینمود. امّا هنگامی که علی(ع) زمام امور را به دست گرفت، سنّت رسولخدا را احیا فرمود و همه نیازمندان را بهگونهای یکسان از عطایا بهرهمند ساخت. و این راه و روشی بود که رسولخدا آن را ترسیم کرده بود. و قرآن مجید نیز مردم را به همین امر توجّه داده است. اکنون ذیلاً به ذکر اَدلّهای در این زمینه میپردازیم:
۱- در سوره «حشر» پس از آن که فیء بنیالنضیر ذکر شده، فرموده است: «للفُقَراءِ المُهاجرینَ الّذینَ أُخرِجُوا من دیارِهِم ...[۴۷۶]» از این آیه فهمیده میشود که فیء و اموال دولت بهنیازمندان اختصاص دارد.
۲- مبنای اسلام و سیره مسلمانان براین قرار گرفته که ثروت نزد عدّهای انباشته نشود و دیگران در مضیقه به سر برند[۴۷۷].
۳- رسولخدا فیء بنیالنضیر را بر مهاجران تقسیم نمود، چون در فقر و عسرت به سر میبردند و فقط، دو نفر از انصار را که اظهار تنگدستی نمودند، از آن مال برخوردار نمود[۴۷۸].
۴- گفتار و کردار امیرالمؤمنین بزرگترین دلیل مدّعا است و ذکر آن در صفحه قبل گذشت.
۵- از صحیح بخاری و مسلم روایت شده است: پیامبر(ص) نزدیک وفاتش به مردی از انصار در مقام دلجویی فرمود: «پس از من بزودی به نابرابری (و تفضیل برخی بر برخی) مواجه خواهید شد. در این صورت شکیبایی پیشه کنید تا اینکه بر حوض (کوثر) مرا ملاقات کنید»[۴۷۹]. آیا این تفضیل غیر از این است که مهاجران بر انصار در برخورداری از عطایا برتری داده شدند؟
۶- رسولخدا غنایم جنگ بدر را علیالسویّه بر جهادگران تقسیم نمود[۴۸۰].
۷- تقسیم ثروت برحسب مزیّت و فضیلت موجب انباشته شدن اموال در نزد برخی از افراد میشودواینامرهمانطور که عواقب ناگوار آن در زمان خلیفه سوم آشکار شد، برخلاف اهداف اسلامی است و مفاسد فراوانی در پی میآورد و باعث میگردد که شکاف طبقاتی به وجود آید.
چگونگی تقسیم فیء و عطایا در زمان ابی بکر
ابوبکر کسی را بر دیگری ترجیح نمیداد، فیء و عواید دولتی را بهطور مساوی بر مردم تقسیم میکرد. برخی از مسلمانان به نزد ابیبکر آمدند و چنین اظهار داشتند: ای خلیفه رسولخدا! این مال را بهطور مساوی بر مردم تقسیم نمودی، در صورتی که برخی از ایشان بر برخی فضیلت دارند و سابقهشان در اسلام بیشتر است؛ چه میشود که آنان را بر دیگران از لحاظ عطا برتری دهی، او در جواب گفت: اینکه شما فضیلت و پیشینه را ذکر نمودید، من به آنها آگاه نیستم؛ ثواب و اجر و پاداش این کارها بر خدا است و تقسیم عطایا مربوط به زندگی دنیا است. در این موارد، تساوی از تفضیل بهتر است[۴۸۱].
امّا چنانکه خواهیم گفت، هنگامی که عمر زمام خلافت را به دست گرفت، برخی را بر برخی ترجیح داد. این کار برای عدّهای که به ظاهر دارای فضیلت و عظمت بودند، بسیار نیکو و پسندیده به نظر آمد و مورد تأییدشان قرار گرفت و کمکم روش رسولخدا به دست فراموشی سپرده شد. در نتیجه کسانی که از جاه و جلال و مناصب ظاهری برخوردار نبودند، از مزایای کمتری بهرهمند میشدند. این رویّه در تمام مدّت خلافت عمر ادامه داشت و دلهای عدّهای لبریز از حُبّ مال و افزونیِ مقررّی گردید. در مقابلِ اینان، عدّهای بودند که از مواهب بیتالمال نصیب کمی داشتند. در نتیجه از امکانات رفاهی اندکی برخوردار میشدند. هر یک از این دو گروه هیچگاه در مُخَیّلهشان خطور نمیکرد که وضع دگرگون شود و این دوگانگی از میان برود.
هنگامی که خلیفه سوم (عثمان) روی کار آمد، روش عمر را ادامه داد و مردم کاملاً بهاین رویّه عادت کرده و به صورت یک امر عادی و معمولی در آمده بود و ساده زیستن و مساوات و مواساتی را که اسلام به آن اهمیّت فراوانی میدهد و از اهداف عالیه آن به شمار میآید، به فراموشی سپرده شد و از خاطرهها محو گردید.
تقسیم عطایا و انفال در زمان خلیفه دوّم
در دوران حیات رسولاکرم(ص) مسلمانان در رتق و فتق امور اجتماعی و سیاسی شرکت میجستند. چنانکه گفتیم در آن روزگار بیتالمال گستردهای وجود نداشت و اگر مالی نصیب مسلمانان میگشت، آن را برای رفع نیازهای لازم، به مصرف میرساندند. و بیشتر اموال ایشان را غلّه و چهارپایان و مانند اینها که از راه زکات یا غنیمت فراهم میآمد، تشکیلمیداد. امّا پس از رحلت پیامبر(ص) مسلمانان بلاد کُفّار را یکی پس از دیگری میگشودند. هنگامی که شام، ایران، مصر و بِلاد شرق و غرب فتح شد و به تصرّف مسلمانان در آمد، بهقدری زَر و سیم نصیب مسلمانان گردید که از کثرت آن به شگفتی و حیرت افتادند(482). نقل کردهاند که ابوهریره از بحرین آمد و پول فراوانی به نزد عمر آورد. عمر پرسید: چقدر پول آوردی، او گفت: پانصد هزار درهم. عمر از شنیدن این سخن با تعجّب به وی گفت: آیا میفهمی چه میگویی، او پاسخ داد: آری صد هزار تا پنجبار.
آنگاه عمر بر منبر رفت و چنین گفت: «ای مردم! ثروت فراوانی به ما واصل شدهاست؛ اگر بخواهید شمار کنیم و چنانچه بخواهید با کیل اندازه آنها را معیّن نماییم و قسمت کنیم»(۴۶). یکیاز ایشان گفت: «ای امیر مؤمنان! برای مردم دفترهایی قرار بده که اعطا بر وفق آن دفاتر صورت گیرد»(۴۷).
در برخی از روایات آمده است: «هرمزان» درباره این امر به عمر اشاره کرد. و بعضی گفتهاند: ولیدبن هشام بن مغیره که از شام آمده بود و از وضع دفاتر پادشاهان آن سامان آگاهی داشت، به عمر اظهار نمود که مانند شامیان برای دادن عطایا دفتر تأسیس کند(۴۸). امّا از برخی مدارک استفاده میشود که اوّلین دفتری که در اسلام تأسیس شده، در زمان پیامبر(ص) بوده است و این چنین نیست که در زمان عمر این کار انجام شده باشد، بلکه چنانکه قلقشندی آورده است: «پیامبر(ص) با فرمانروایانی که معیّن کرده بود و نیز با اصحاب سرایا مکاتبه میکرد و ایشان نیز با آن حضرت مکاتبه داشتند. همچنین آن حضرت به پادشاهان و رؤسای همجوار نامه نوشت و آنان را به اسلام دعوت کرد...». زبیربن عوام و جَهیم بنالصلت، صدقات را، و حذیفةالیمان آنچه را مربوط به تخمین خرمایِ درختانِ خرما، و مغیرة بن شعبه و حُصین بن نُمیر امور مربوط به وام و معاملات را مینوشتند(۴۹).
از نویری نقل شده که اوّلین دیوان لشکر در زمان پیامبر(ص) تأسیس شد و برای اثبات این مدّعا به حدیثی که بخاری نقل نموده، استدلال کرده است. او از پیامبر(ص) چنین بازگو کرده است: «آن حضرت فرمود: نام کسانی را که اظهار اسلام نمودهاند، بنویسید. ما نام هزار و پانصد مرد را برای آن حضرت نوشتیم. برخی از اصحابش نامههایی را که ارسال میشد و نامهها(ی دیگر) را مینوشتند؛ صورت آن نامهها و جواب آنها در خانه آن حضرت در مدینه نگهداری میشد»(۵۰).
تاریخ بهطور دقیق اندازه ثروت را در زمان خلفای صدر اسلام ضبط نکرده است. اما مورّخان از اموال فراوان و انواع جواهر و نفایسی که در زمان خلافت عمر پس از فتح مداین و غیر آن نصیب مسلمانان شد، خبر میدهند. پس معلوم میشود آنچه به عنوان خُمس یا به عنوان دیگر، عاید دولت میگشته، ثروتِ سرشاری بوده است. طبری(۵۱) و دیگران از اموال و اشیای گرانبها که در کاخ سفید و منزلهای کسرا (پادشاهان ساسانی) و خانههای دیگر مداین و بیتالمال در نهروان پیدا شد، و نیز آنچه از جامهها، ظروف، هدایا، عطریّات و اموالی که مردم پس از فرار برجای گذاشتند، خبر داده و گفتهاند: آن اموال به اندازهای بوده که کسی قیمت آنهارا نمیدانسته و نیز از جایگاههای وسیعتر خبر دادهاند که در آنها جعبههای پر از ظرفهای زرّین و سیمین وجود داشته است. عصمةبنحارث گفت: من دو جعبه را که بر دو الاغ آنها را حمل میکردند، نزد ضابط غنایم بردم. در یکی از آن دو جعبه، اسبی طلایی با زین نقره که سینهبند، افسار، دمبند و زینش یاقوت و زمرّد نشان، با سواری از نقره جواهرنشان بود و در جعبه دیگر شتری بود از نقره با دمبند و زین و افسار (یا پوزهبند) طلایی یاقوتنشان که یکمرد از طلای جواهرنشان بر آن بود....
ابن خلدون گفته است: سهم یک سواره نظام در برخی از جنگها سی هزار قطعه طلا یا قریب به آن میشد(۵۲). و نیز از طبری نقل شده است(۵۳) که خسروپرویز آنچنان ثروتی فراهم آورده بود که هیچ یک از پادشاهان آنقدر جمع نکرده بود. طبری میگوید: «سعد(۵۴) خمس غنایم (مداین) را جمعآوری کرد و هرچه را که میخواست عمر و تازیان از آن به شگفت آیند، از لباسها و زیورآلات و شمشیر پادشاه و غیر اینها، بر آن اضافه نمود و از خمس (به عنوان تشویق) به افرادی عطا کرد. پس از تقسیم غنایم و برداشتن خمس، فرش (بهارستان) بهجا ماند که تقسیم آن میسّر نبود. مسلمانان موافقت نمودند که از حقّ خود بگذرند و آن را به نزد عمر بفرستند، تا مردم مدینه از دیدن و جلوه آن بهرهمند گردند».
از عبدالملک بن عمیر نقل شده است: «مسلمانان در جنگ مداین فرش بهارستان کسری را به غنیمت گرفتند. بس که سنگین بود، ایرانیان نتوانستند آن را با خود ببرند؛ آن را برای زمستان که گل و سبزهای نبود، درست کرده بودند و هنگامی که میخواستند میگساری کنند، بر آن مینشستند و مانند این بود که در باغی هستند. آن فرش شصت ذراع در شصت ذراع بود که زمینهای زرّین داشت؛ زینت آن نگینها، میوهاش گهرها و برگها از ابریشم و آب طلا بود»(۵۵).
وقتی سپاه اسلام به سرکردگی عمرو بن مالک به «بابل مهرود» رسید، دهقان آنجا با عمرو صلح کرد که یک جریب زمین را با درهم فرش کند و این کار را انجام داد...»(۵۶). در اثنای جنگ خارجة بن صلت شتری به دست آورد که از طلا یا نقره و مروارید و یاقوتنشان بسان بزغاله بود و هنگامی که بر زمین گذاشته میشد، به ناگاه مردی از طلای مرصّع بر آن نمودار میشد(۵۷).
غنایم جلولا سی میلیون بود که خمس آن شش میلیون شد...(۵۸).
عمر برای مسلمانان حقوق و مقررّی تعیین کرد و سابقه اسلام و خویشاوندی رسولخدا و امتیازات دیگر را به عنوان ملاک در افزایش مقرّری در نظر گرفت. در کتب معتبر آمده است(۵۹): هنگامی که عمر تصمیم گرفت دفتری برای عطایای مسلمانان ترتیب دهد، عقیل بن ابیطالب، مخرمة بن نوفل و جبیربن مطعم را که از نسّاب قریش بودند (و از انساب مردم با اطّلاع بودند)، فراخواند و به ایشان گفت تا بر حسب شأن و منزلت مردم دیوان را بنویسند... و افراد را به مقتضای سابقه در اسلام و خویشاوندی رسولخدا، در عطایا تفضیل دهند(۶۰).
از ابوالفرج چنین نقل شده است: «عمر درباره تقسیم عطایا از بیتالمال با اصحاب مشورت کرد؛ آنان گفتند: اول از خودت شروع کن. او این رأی را قبول نکرد و گفت: اوّل از آلوخویشان پیامبر(ص) آغاز میکنم. و به عباس عموی پیامبر(ص) ابتدا نمود»(۶۱). ابن جوزی گفته است(۶۲): «همگی برآنند که برای هیچکس افزونتر از آنچه برای ابن عباس برقرار نمود، مقرّر نکرد. روایت شده که برای وی ۱۲ هزار معیّن نمود؛ و برای هر یک از همسران رسولخدا ده هزار در نظر گرفت و عایشه را بر سایر همسران آن حضرت برتری داد و به او دوازده هزار عطا کرد؛ امّا عایشه قبول نکرد، زیرا این نوعی بیعدالتی محسوب میشد. عمر برای توجیه عمل خود گفت: این به جهت فضیلت و منزلتی است که تو نزد رسولخدا داشتی. چنانچه آن را قبول کنی، مطابق شأن تو است و شخصیّت تو آن را اقتضا دارد.
از این قانون جویریه و صفیه و میمونیه را استثنا کرد و برای هر یک از ایشان به جای دههزار، شش هزار در نظر گرفت. عایشه بر این کار نیز اعتراض نمود و گفت: پیامبر بین ما عدالت میکرد؛ تو چگونه برخی از ما را بر دیگری ترجیح دادهای؟! عمر چون مورد اعتراض قرار گرفت، آن سه تن را به سایر همسرانِ پیامبر(ص) ملحق ساخت و برای ایشان نیز ده هزار مقرّر داشت. سپس برای مهاجران نخستین که در جنگ بدر شرکت کرده بودند، پنج هزار و برای انصار که در آن جنگ حاضر شده بودند، چهار هزار و برای کسانی که در احد تا زمان صلح حدیبیه در یکی از جنگها شرکت جسته بودند، نیز چهار هزار داد. برای هریک که پس از واقعه حدیبیه در میدانهای جنگ فعّالیّت نموده بودند، سه هزار معیّن کرد. افرادی را که پس از رحلت رسولخدا با کفّار به نبرد پرداخته بودند، ۲۵۰۰، ۱۵۰۰، ۱۰۰۰ تا ۲۰۰ منظور میکرد. تقسیم عطایا در زمان خلیفه دوم تا وقتی که وی از دنیا رفت، بر همین منوال صورت میگرفت»(۶۳).
سیاست مالی خلیفه دوم و سلف او ابوبکر بر این مبنا بود که اموال بیتالمال به مردم تعلّق دارد و باید برای مردم و بهخاطر مصالح و رفاه ایشان هزینه گردد؛ امّا چنانکه پیش از این ذکر نمودیم، با وجود کوشش عمر و شدّت عملی که در این باره به خرج میداد، روش وی در رعایت اولویّتها و اعطای امتیازات بیشتر به عدّهای از افراد و طبقات، اثر ناخوشایند خود را آشکار ساخت و تمام سعی او را که از طریق مؤاخذه عمّال و یا نگهداشتن صحابه در مدینه به کار میبُرد، بیاثر و حدّاقل، زمینه را برای به وجود آوردن اختلاف طبقاتی که با دستور اسلامی هماهنگی نداشت، آماده کرد. طبق برخی از منقولات، عمر در اواخر متوجّه موضوع شد و حتّی در صدد تغییر رویّهای که خود ایجاد نموده بود، برآمد و خواست به نظام معمول در زمان پیامبر(ص) و ابوبکر و رعایت تساوی کامل بین مسلمانان برگردد، ولی دیر شده بود(۶۴) و دست اجل این فرصت را از او گرفت. با روی کار آمدن عثمان و مسلّط شدن امویان بر تمام شؤون حکومت این دستور الهی مهجور و متروک ماند.
یکی از نویسندگان مصری گفته است که عمر برخی را بر برخی در عطا برتری داد و این امر باعث شد که اختلاف طبقاتی در جامعه اسلامی به وجود آید. او میگوید: «قرآن هیچ طبقهای را بر طبقه دیگر برتری نداده است. عدّهای که عمر به ایشان مال بیشتری میداد، از قبیل امالمؤمنین زینب بنت جحش و گروه قلیل دیگر، آنچه را که از هزینهشان افزون بود، به نیازمندان صدقه میدادند. اما بیشتر مردم آن اموال را دریافت میکردند و برای ازدیاد ثروت به بازرگانی میپرداختند...»(۶۵).
________________________________________
(45) الخراج و النظم المالیه، ص۱۴۰.
(۴۶) الخراج و النظم المالیه، ص۱۴۰.
(۴۷) همان، ص۱۴۱.
(۴۸) همان.
(۴۹) صبحالاعشی، ج۱، ص۱۲۵.
(۵۰) دکتر فؤاد احمدعلی، الموارد المالیه فیالاسلام، ص۲۷۳.
(۵۱) تاریخ الطبری، ج۴، ص۱۹؛ الخراج و النظم المالیه، ص۱۴۹.
(۵۲) مقدّمه ابن خلدون، فصل ۲۸، ج۱.
(۵۳) الخراج و النظم المالیه، ص۸۱.
(۵۴) و جمع سعد الخمس أدخل فیه کل شیء أراد أن یعجب منه عمرمن ثیاب کسری و حلیّه و سیفه... تاریخ طبری، ج۴، ص۲۱؛ الخراج و النظم المالیه.
(۵۵) ... أصاب المسلمون یوم مدائن بهار کسری؛ ثقل علیهم أن یذهبوا به وکانوا یعدونه للشتاء إذا ذهبت الریاحین... تاریخطبری، ج۴، ص۲۲.
(۵۶) ... أصاب المسلمون یوم مدائن بهار کسری؛ ثقل علیهم أن یذهبوا به وکانوا یعدونه للشتاء إذا ذهبت الریاحین... تاریخطبری، ج۴، ص۲۲.
(۵۷) همان، ص۲۹.
(۵۸) همان، ص۲۲ - ۲۹.
(۵۹) الخراج و النظم المالیه، ص۱۴۲. ط2
(60) کامل التواریخ، ج۲، ص۳۴۵؛ الاموال، ص۲۲۳؛ ابو یوسف، الخراج، ص۲۴؛ الام، باب تقویم الناس فیالدیوان، ج۴، ص۸۲.
(۶۱) الاموال، ص۲۳۵، باب فرضالاعطیه من الفیء؛ منهاج البراعة، ج۸، ص۱۸۶؛ الخراج و النظم المالیه، ص۱۴۳ù۱۴۲.
(۶۲) منهاج البراعة، ج۸، ص۱۸۶؛ الاموال، باب فرض الاعطیة من الفیء، ص۲۳۶.
(۶۳) الخراج و النظم المالیه، ص۱۴۳؛ ابو یوسف، الخراج، ص۴۲.
(۶۴) ابنسعد، طبقات، ج۳، ص۲۱۷؛ تاریخ طبری، حوادث سال ۱۵، ج۵، ص۴۱۴؛ الفتنه الکبری، ج۱، ص۱۰۷.
(۶۵) دکتر فؤاد احمدعلی، الموارد المالیه فیالاسلام، ص۲۷۳.
تقسیم فیء و عواید دولتی در عصر خلیفه سوم
عثمان علاوه بر اینکه به روش عمر به اختلاف در تقسیم مقرّری ادامه داد، مقدار مقرّریها را نیز بالا برد. گرچه با بالا بردن مقدار مقرّری وضعیّت بینوایان کمی بهتر شد، امّا به همان نسبت ثروت ثروتمندان نیز افزایش یافت. چیزی که بیشتر از همه برابری و مواسات اسلامی را از بین برد و موجب شد که ثروتهای بیحساب و سرشاری نزد طبقه مخصوصی انباشته گردد، بذل و بخششهای بیمورد و فراوانی بود که خلیفه به استناد حقوق خلافت نسبت به کسانی که جزو ثروتمندان محسوب میشدند، معمول میداشت و سبب شد که تعادل و توازن اقتصادیناموزون شود و اختلاف طبقاتی به وجود آید(۶۶).
وی تمام مقرّراتی را که عمر به منظور حفظ حقوق مسلمانان اجرا میکرد، کنار گذاشت و برخلاف تصمیمات او به صحابه و رؤسای قریش اجازه خروج از مدینه و تجارت و استملاک اراضی را در سراسر بلاد اسلامی صادر نمود(۶۷).
حکومت عثمان در واقع حکومت اشراف قریش بود. عثمان در عصر جاهلیّت یکی از بزرگترین بازرگانان و ثروتمندان مکّه به حساب میآمد و پس از اسلام آوردن نیز به بازرگانی و معاملات ملکی اشتغال داشت(۶۸). او در رفاه و تنعّم زندگی میکرد و در پاسخ کسانی که زهد عمر را به رُخَش میکشیدند، میگفت: «خدا عمر را بیامرزد! کیست که طاقت او را داشته باشد من مال دارم و از مال خودم میخورم. پیرم و باید غذای نرم بخورم»(۶۹).
در زمان خلافت او سران بنیامیّه که خویشاوندان خلیفه بودند، زمام امور را به دست گرفتند. مناصب حسّاس و پُستهای پر سود را به خود اختصاص دادند و از اموال عمومی بهرهها جستند. و چون مردم بر این رویّه بر عثمان اعتراض میکردند، میگفت: آنان فقیر و عایلهمند هستند. از این اموال که در تصرّف من است، صله رحم میکنم(۷۰).
اقدام بیباکانهای که عثمان در مورد حکم بن ابیالعاص اموی و پسرش مروان انجام داد، نمونهای از علاقه شدید خلیفه به بنیامیّه است. حَکَم، عموی عثمان بود و پیش از اسلام آوردن با پیامبر دشمنیها و هتک حرمتهایی نموده بود. آنچنان پیامبر را ناراحت کرد که بهصراحت او را ملعون خواند(۷۱). پسرش مروان نیز مدّتی در مدینه به اسلام تظاهر میکرد و کاتب عثمان بود. آنچه را مردم درباره عثمان میگفتند، به او میرسانید و بدین وسیله به وی تقرّب میجست. عثمان دستور داد که اموال فراوانی به او بدهند(۷۲). حضرت علی(ع) روزی نگاهش به او افتاد و فرمود: «وای به تو و وای بر امّت محمّد از تو و پسرانت!»(۷۳). و در جای دیگر او را نفرین کرد(۷۴). ابوبکر و عمر با آن که به رأی و اجتهاد خود عمل میکردند، به خود اجازه ندادند که بر خلاف دستور پیامبر(ص) عمل کنند. اما عثمان به محض اینکه به خلافت رسید، آن دو را آزاد کرد و مروان پسر عمویش را کاتب و مشاور و محرم اسرار خود ساخت و به خواسته مردم توجه نمیکرد؛ چنانکه آنان از سعیدبن عاص حاکم کوفه شکایت داشتند، او به آن اعتنا نکرد(۷۵). ولیدبن عقبهبن ابیمعیط برادر مادری عثمان یکی دیگر از منافقان بود که او را به جای سعدبنابیوقاص والی کوفه کرد. او در بیبندوباری و سوء استفاده، کار را بهمرحلهای رسانید که عثمان مجبور شد او را عزل نماید(۷۶).
پس از رحلت پیامبر(ص) بنیامیّه درصدد برآمدند بزرگی و برتری خود را که در زمان جاهلیّت داشتند و به واسطه اسلام از دست داده بودند، بازیابند. چون پیغمبر اکرم(ص) از بنیهاشم بود و با مبعوث شدن آن حضرت به پیامبری، بنیهاشم از بنیامیّه برتر شدند.
عثمان خویشان و کسان خود را به کارهای مهم میگماشت و این در حالی بود که اکثرشان از روی ناچاری پس از شکست قطعی مشرکان مسلمان شده بودند و به اسلام اعتقاد نداشتند. ابوسفیان بر قبر حمزه(ع) ایستاد و گفت: «ای اباعماره! خدا تو را رحمت کند!، بر امری با ما جنگ کردی که به ما برگشت»(۷۷). منظورش این بود که سیادت و حکومت و سلطه را بعد از رحلت پیامبر(ص) ما (بنیامیّه) به چنگ آوردیم. و هم او در خانه عثمان در جمع بنیامیّه گفت: ای بنیامیّه! خلافت را مانند گوی دست به دست بگردانید؛ به خدایی که ابوسفیان به او قسم میخورد! پیوسته امید داشتم خلافت به شما برسد(۷۸).
پس از نبیاکرم(ص) طوری برنامهریزی شده بود که بنیهاشم کنار زده شوند و قدرت و شوکتی نداشته باشند. دلیل بر این مطلب آن است که هیچ یک از خلفا، فردی از بنیهاشم و خاندان نبوت را به حکومت و سمتی نگماردند. این امر خطّمشی و نقشههای از پیش طرحشده زمامداران وقت را پس از پیامبر(ص) بروشنی و خوبی نشان میدهد!
و عبدَ شمسٍ قد اُضْرمتْ لبنیها
شمٍ حَربْاً یَشیبُ منها الولید
فابنُ حربٍ للمصطفی و ابنُ هند
لعلیّ و للحسین یزید
عثمان در راستای این سیاست به بنیهاشم اعتنایی نداشت و تا توانست به اطرافیان و خویشاوندان خود مناصب مهم و سودآور را واگذار نمود. از همه مهمتر اینکه بذل و بخششها را به حدّ افراط رسانده بود؛ چنانکه در سال ۲۷ هجرت مسلمانان به سرکردگی عبداللّه بن سعد برادر رضاعی عثمان افریقیّه را فتح کردند و دو میلیون و نیم دینار غنیمت آوردند. عثمان خمس آن را به مروان حَکَم تبعید شده رسولخدا داد و دختر خود را به ازدواج او در آورد(۷۹).
این کارها سبب شد که عدالت اسلامی از جوامع مسلمانان رخت بربندد و ظلم و بیدادگری و اختلاف طبقاتی شدید به وجود آید و ثروتهای اسلامی نزد عدّهای خاصّ متراکم گردد. عثمان علاوه بر اینکه بنیامیّه را بر مردم مسلّط نمود، به افراد دیگر که سرشناس و دارای نفوذ بودند، نیز عنایت میکرد و ایشان را مورد مراحم و عطایای خود قرار میداد؛ از جمله آن که ششصد هزار درهم(۸۰) به زبیر بن عوام و دویست هزار درهم به طلحة بن عبداللّه بخشید؛ که هر یک علاوهبر مقرّری بسیاری که از زمان عمر میگرفتند، از طریق غنایم هم اموال فراوانی فراهم کرده بودند. این دو نفر همان کسانی هستند که پس از قتل عثمان، از حضرت علی(ع) حکومت بصره و کوفه را طلب میکردند و چون آن حضرت ازدادن این امتیاز خودداری نمود، عَلَم مخالفت برافراشتند و در بین مسلمانان تنش و اختلاف به وجود آوردند(۸۱).
مسعودی نقل میکند: «زبیر هنگام مرگش پنجاه هزار دینار پول نقد، هزار اسب، هزار برده و مقادیر زیادی اموال غیرمنقول از خود برجای گذاشت. اینها علاوه بر خانههایی بود که در کوفه، اسکندریّه و بصره داشت». خانه بصره او به قدری مجلّل بود که شکوه و جلال و عظمت خود را تا زمان مسعودی حفظ نموده و زبانزد خاص و عام بود. طلحه نیز از افراد فوقالعاده ثروتمند بود و تنها هر روز درآمدش از املاک عراق بالغ بر هزار درهم میشد. این مبلغ علاوه بر عوایدی بود که از املاکش در ناحیه «سراة» دریافت میکرد(۸۲). خانه او در کوفه تا زمان مسعودی (نویسنده مروجالذهب) با کاخهای معروف برابری میکرد(۸۳). عکسالعمل این دو نفر نسبت به خودداری امیر مؤمنان علی(ع) در مورد واگذاری ولایت بصره و کوفه به ایشان - که هر یک در آن دو ولایت صاحب ثروتهای سرشاری بودند - بخوبی نشان میدهد که بذل و بخششهای بیدریغِ خلیفه سوم به آن دو، فقط به خاطر حفظ موقعیّت و خلافت بوده است.
عبدالرحمان بن عوف شوهر خواهر عثمان نیز یکی از کسانی بود که اموالی سرشار جمعکرده بود(۸۴). او از یک سو با استثمار و تجارت و از سوی دیگر از طریق غنیمتهای جنگی برثروت خود میافزود. میگویند: او وصیّت کرد مقداری از مالش را در راه خدا بدهند و میراثیفراوان باقی گذاشت؛ چنانکه او را هزار شتر و سه هزار گوسفند بود و بیست دولاب دربستر رودخانه برای او زراعت میکرد و چهار زن داشت که ۱۸ هر یک از ایشان بین هشتاد تا صد هزار بود.
عبدالرحمان یگانه ثروتمند نبود، بلکه او هم مانند دیگر بزرگان صحابه و رؤسای قریش بهشمار میرفت. عثمان سبب شد که اقتصاد دگرگون شود. ثروتمندان را مجال داد که سرمایههای خود را به کار انداختند و مردِ پول و کار شدند و در نتیجه چنانکه یادآور شدیم، سرمایههای بزرگی به وجود آمد. و در آغاز اسلام طبقهای همانند فئودالهایی پدیدار شد که در پایان دوره جمهوری روم به وجود آمدند و جمهوریّت را از بین بردند. همچنانکه خلافت اسلامی را نیز همین طبقه نابود کرد. چنانکه اقلیّتی ضعیف در رم مالک زمینها شدند و مردم به آنها پیوستند و بهدنبال آن احزاب پدید آمد؛ اقلیّتی از مسلمانان هم زمینها را تصرّف کردند و مردم به آنها متمایل گشتند و احزابی به وجود آوردند. در نتیجه نظام اقتصادی عثمان طبقه ثروتمند و هوسران را به خود جلب کرد و برای کسب قدرت با یکدیگر به نزاع برخاستند و فاصله طبقاتی ایجاد شد...(۸۵).
چنانکه اندکی قبل بیان کردیم، عثمان به هدفها و روش پیامبر(ص) هیچگونه وَقعی نمینهاد و بر وفق خواسته خویش عمل میکرد. ابن أبیالحدید در این باره چنین گفته است(۸۶):
«به عبداللّه بن خالد بن اسید چهار صد هزار درهم عطا نمود و حکم بن ابیالعاص را با آن که رسولخدا(ص) تبعیدش نمود و ابوبکر و عمر او را به مدینه برنگردانیدند(۸۷)، به مدینه برگردانید و صد هزار درهم به او داد. فدک را که از حضرت فاطمه(س) گرفته بودند، عثمان آن را به مروان بن حکم «اقطاع»(۸۸) کرد. سعید بنالعاص که از جانب عثمان فرماندار کوفه بود، میگفت: سرزمین عراق بستانی است که به قریش و به امویان اختصاص دارد و منافع آن باید در راه آسایش آنان مصرف شود. اشتر نخعی از شنیدن این نوع سخنان برآشفت و بین او و رئیس شرطه کوفه نزاع در گرفت. سپس اشتر سعید بنالعاص را مخاطب قرار داد و چنین گفت: آیا میپنداری سرزمین عراق را که با شمشیرهای ما خداوند فیء مسلمانان قرار داده، بستان تو و قومت میباشد؟»(۸۹).
عثمان تمام چراگاههای اطراف مدینه را «حمی» کرد و هیچ کس جز بنیامیّه حق نداشت مواشی خود را در آن چراگاهها بچراند(۹۰). دکتر علی وردی میگوید: «سیاست خویشاوندگرایی عثمان سبب شد که مردم بر او بشورند و او را به قتل برسانند»(۹۱).
مسعودی چنین اظهار میدارد: «اطرافیان عثمان از قبیل طلحة بن عبداللّه تمیمی، عبدالرحمان بن عوف، سعد بن ابیوقّاص و زید بن ثابت ثروتهای هنگفتی برای خود فراهمکرده بودند»(۹۲). سپس ارقام داراییهای هر یک را ذکر میکند... و درباره تشریفات و تشکیلات زندگانی خود عثمان چنین آورده است: «عثمان منزلش را در مدینه بنا نهاد و آن را به سنگ و آهک برافراشت و درهای آن را از چوب ساج و عرعر بساخت. اموال و چشمهسارها و باغها در مدینه برای خود فراهم آورده بود. هنگامی که کشته شد، نزد خزانهدارش یکصد و پنجاه هزار دینار و یک میلیون درهم موجود بود. ارزش آبادیها و مزارعش در «وادیالقری» و «حنین» و دیگر جاها، صد هزار دینار بود. به علاوه اسبها و شترهایی که از او بر جای ماند»(۹۳).
________________________________________
(66) الفتنة الکبری، ص۱۰۵؛ بررسی وضع مالی و مالیه مسلمین، ص۱۰۵.
(۶۷) الفتنة الکبری، ص۱۰۵؛ بررسی وضع مالی و مالیه مسلمین، ص۱۰۵.
(۶۸) ابن سعد، طبقات، ج۳، ص۶۴؛ بررسی وضع مالی و مالیه مسلمین، ص۱۰۶؛ الفتنة الکبری، ص۱۴۷ در طبقات، ج۳، ص۶۰ آمدهاست: کان عثمان تاجراً فیالجاهلیة و الاسلام.
(۶۹) تاریخ طبری، ج۱، ص۳۰۳۱.
(۷۰) همان، ص۲۷۷۴؛ انسابالاشراف، ج۱، ص۴۵؛ ابن سعد، طبقات، ج۳، ص۶۴.
(۷۱) انسابالاشراف، ج۵، ص۲۷؛ مروجالذهب، ج۱، ص۶۹۱.
(۷۲) طبقات، ج۵، ص۳۶.
(۷۳) اسدالغابة، ج۵، ص۱۴۴ - ۱۴۵.
(۷۴) تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۴۹.
(۷۵) مروجالذهب، ترجمه پاینده، ج۱، ص۶۹۳.
(۷۶) همان، ج۲، ص۶۹۱ - ۶۹۲؛ بررسی وضع مالی و مالیه مسلمین، ص۱۰۷.
(۷۷) سموالمعنی فی سموالذات، ص۵۷.
(۷۸) مروجالذهب، ج۱، ص۶۹۹.
(۷۹) جرجی زیدان، تاریخ تمدّن، ج۳، ص۱۹؛ طبقات، ج۳، ص۴۴؛ انسابالاشراف، ج۵، ص۲۵.
(۸۰) ابن سعد، طبقات، ج۳، ص۱۰۷؛ الفتنة الکبری، ج۱، ص۱۴۹.
(۸۱) ابنأبیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۱۱، ص۱۰؛ الامامة والسیاسه، ج۱، ص۵۱.
(۸۲) مروجالذهب، ج۱، ص۶۹۰؛ الفتنة الکبری، ج۱، ص۱۴۹.
(۸۳) مروجالذهب، ج۲، ص۶۹۰.
(۸۴) اسدالغابه، ج۳، ص۴۸۴ - ۴۸۵.
(۸۵) الفتنة الکبری، ص۱۰۹؛ مروجالذهب، ج۲، ص۶۹۰.
(۸۶) ابنابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۱، ص۱۹۸؛ مقدمه ابن خلدون، ج۱، فصل ۲۸.
(۸۷) ابنأبیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۱، ص۱۹۸؛ بررسی وضع مالی و مالیه مسلمین، ص۱۰۶.
(۸۸) تاریخ تحوّل دولت و خلافت، ص۱۳۴ به نقل از، المعارف، ص۹۵؛ ابن الوردی، تاریخ، ص۲۰۴.
(۸۹) ابنأبیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۲، ص۱۲۹؛ الفتنة الکبری، قسمت ۸؛ بررسی وضع مالی و مالیه مسلمین، ص۱۰۸.
(۹۰) ابن أبیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۱، خ شقشقیه.
(۹۱) وعاظ السلاطین، ص۳۶ -۳۷.
(۹۲) مروجالذهب، ج۱، ص۳۰۱.
(۹۳) همان؛ مقدّمه ابن خلدون، ج۱، فصل ۲۸.
چگونگی اموال وفیء وتقسیم آندر عصرخلافتحضرت علی(ع)
چنانکه بیان نمودیم، در زمان خلافت عثمان ثروتها و داراییهای اسلامی حیف و میل میشد و افراد خاص و حاشیهنشینهای خلیفه از آنها بهرهمند میگردیدند و از عدالت هیچگونه اثری نمانده بود، و عموم مردم از مزایایی که حقّ مشروع ایشان بود، محروم بودند و در ناراحتیو تعدّی به سر میبردند. در دوران حکومت دوازده ساله عثمان، در نظام سیاسی ودستگاه حاکمه انحرافات بسیاری در شؤون مختلف جوامع وسیع اسلامی به وجود آمد ودر امور مالی و مصرف درآمدها و در عزل و نصب فرمانداران و استانداران و قضات ودرنظام اداری سازمانهای دولتی و طرز رفتار کارگزاران و کارمندان با مردم تعدّیات وتبعیضات زیاده ازحد بود، که قاطبه مردم را به طغیان و سرکشی بر ضدّ دستگاه حاکمه برمیانگیخت(۹۴).
آخرالامر این امور سبب شد که خلیفه سوم به دست عدالتخواهان به قتل برسد. ایشان پیشاز آن که فرصت از دست برود، برای وادار نمودن حضرت علی(ع) بهپذیرفتن خلافت به خانهاش هجوم بردند و به دنبال آنان طبقات مختلف با دلهای آکنده از وجد و امید گروهگروه به منزل کسی که او را مظهر عدالت و رأفت میدانستند، رهسپار گردیدند.
خود آن حضرت در این باره میفرماید: «برای بیعت با من جمعیّت انبوهی همچون شتران تشنه بیعقال که برای آب آشامیدن ازدحام میکنند، فشار میآوردند؛ تا آن جا که ترسیدم مرابکشند یا برخی از ایشان برخی دیگر را (زیر دست و پا) به قتل برسانند»(۹۵).
روی اصرار و فشار بزرگان صحابه و عموم مردم آن حضرت زمامداری را قبول کرد. امّا قبول زمامداری کشور پهناوری که آن همه نابسامانی و ناهنجاری و تبعیض در آن به وجود آمده بود، کاری بسیار مشکل و دشوار بود. اکثر کارگزاران و استانداران و کسانی که پستهای حساس را تصاحب کرده بودند، افرادی بدسابقه و ستمپیشه بودند که در طی دوران مشاغلشان ثروت فراوانی به دست آورده و در نتیجه قدرتمند و صاحب نفوذ شده بودند و شاهرگهای حیاتی ملّت را در دست داشتند. مشکل کار این بود که اگر امیرالمؤمنین بخواهد این طبقه را در مناصب خودشان ابقا کند، مخالف قوانین اسلام و اعانت بر اثم و عدوان است. در چنین وضع آشفتهای رو به راه کردن امور کشور و مسلمانان کاری بس دشوار و مستلزم مجاهدتها و تلاشهای فوقالعاده وطاقتفرسایی بود.
با توجّه به این موانع و مشکلات آن حضرت حاضر نبود که زمامداری را قبول کند وفرمود: «مرا واگذارید و غیر مرا بخواهید، زیرا ما با امری رو به رو هستیم که دارای چهرهها و رنگهایی است که دلها در برابر آن پایدار نیست و خِرَدها بر آن صحّه نمیگذارند؛ همانا اطراف و اکناف گیتی تیره و تار شده و راه راست ناپدید گشته است»(۹۶).
درباره اینکه مردم ناشایستهای پستهای دولتی را تصدّی نموده، نظم امور را مختل کرده و ظلم و بیعدالتی در جامعه اسلامی به وجود آوردهاند، فرمود: «سوگند به خدا! اگر بیم این نبود که بین مسلمانان تفرقه بیفتد و کفر برگردد و دین نابود شود، روش ما نسبت به مردم غیر از این بود که اکنون بر آن روش هستیم. پیش از این فرمانروایانی متصدّی امور بودند که بخوبی کارهای مردم را تمشیت ندادند (و اوضاع را نابسامان نمودند و از دستورهای اسلام اعراض کردند). در این وضع مرا (برای زمامداری خودتان) از خانهام بیرون آوردید...»(۹۷).
امیرالمؤمنین به همین مردمی که اصرار ورزیدند تا آن حضرت زمامداری را قبول کند، اطمینان نداشت که تاب تحمّل عدالت او را داشته باشند و به روش او اعتراض ننمایند؛ بلکهچنین فهمیده بود که برخی از آنان توقع دارند در کار حکومت دخالت کنند و سهمی از رهبری سیاسی را داشته باشند وعدّه دیگری از قانون مساوات در تقسیم بیتالمال و پرداخت مقررّی ناراضی خواهند شد و آخرالامر صدای اعتراض و مخالفت جمعی از کسانی که حاضر نیستند حقّ و عدالت را تحمّل کنند، بلند میشود. از این جهت بود که به آنان خطاب کرد و چنین فرمود:
«بدانید اگر من زمامداری شما را بپذیرم، در اداره امور جوامع اسلامی به آنچه میدانم، عملمیکنم و به گفته و سرزنش کسی گوش فرا نمیدهم. و اگر مرا رها کنید، فردی مانند شماخواهم بود و شاید از همه شما نسبت به کسی که او را خلیفه قرار دهید شنواتر و مطیعتر باشم»(۹۸).
هنگامی که امیرالمؤمنین زمام امور را به دست گرفت، ناگزیر بود که وضع را به زمان رسولخدا برگرداند، و سنّت آن حضرت را در تمام شؤون و مراحل اجتماع اسلامی احیا نماید؛ از جمله آن که فیء و اموال دولتی را بهطور مساوی و مطابق سنت رسولخدا بر مردم تقسیمنماید.
مسلمانان روش رسولخدا را که اموال بیتالمال بر وفق نیاز افراد و علیالسّویه تقسیم میشد، چون در زمامداری خلیفه دوم و سوم متروک شده بود و برحسب اختلاف مناصب و مراتب، رواتب و عطایا را تقسیم میکردند؛ آن روش را فراموش نمودند و برای طبقه مرفّه یعنی آن طبقهای که بلند مرتبه محسوب میشدند و صاحب ثروتهای کلان شده بودند، بسیار سخت و ناخوشایند بود که از امتیازات و مستمرّیهای آنچنانیکه مدّتهای مدید به آن خو گرفته بودند و داراییهای وافر و سرشاری گرد آورده بودند و حدود ۲۲ سال از مزایای عالی برخوردار میگشتند، صرفنظر کنند و به حق و عدالت روی آورند. بدون شک اگر برای مشروعیت تفضیل و برتری دادن برخی را بر برخی در عطایا و مستمریها و سازش با اشراف و مترفین راهی وجود میداشت و به صلاح مسلمانان و بر وفق شرع مبین میبود، امیر مؤمنان در آن راه پیشقدم میشد و به همان روش عمل میکرد؛ امّا میبینیم آن جناب عطایا و مقررّیها را علیالسّویه بر مسلمانان تقسیم کرد و این موضوع برایش مسلّم بود که احیای روش پیامبر(ص) سبب میشود بین مسلمانان تفرقه و اختلاف به وجود آید و از فرمانش سرپیچی نمایند و به معاویه بپیوندند. با این همه کشمکشها و ناراحتیها و پیشامدهای ناگوار و شعلهور شدن آتش نبردهای خونین، آن جناب حاضر نشد از روش پیامبر(ص) که همانا تسویه در عطا و مقرّری و توجّه به نیازمندان است، عدول نماید؛ حتّی به برادرش عقیل از دادن یک صاع گندم امتناع ورزید(۹۹) و وی را بر دیگران ترجیح نداد. همین امر سبب شد که او به دربار معاویه رفت. این همه استقامت و پایداری برای احیای سنّت پیامبر و به خاطر ایجاد مساوات و برابری بین مسلمانان و رفع اختلاف طبقاتی بود؛ تا این چنین نباشد که یکی ثروتهای سرشار اندوخته کند و دیگری در نهایت عُسرت و سختی به سر برد.
اگر کسی ایراد کند و بگوید: چنانچه تفضیل در عطایا به سبب فضیلت و مزیّت برخلاف سنّت رسول(ص) باشد، لازم بود که حسنین(ع) تقسیم عمر بن خطاب را که آن دو بزرگوار را به واسطه قرابت به رسولخدا بر دیگران ترجیح داد، نپذیرند و امیر مؤمنان(ع) نیز به این امر رضایت ندهد(۱۰۰)؛ در جواب میگوییم: شاید رضایت و عدم مخالفت ایشان بدین جهت بود که نخواستهاند وحدت و اتفاق نوپای اجتماع مسلمانان به خطر افتد و نزاع و نفاق بین آنان بروز نماید و اسلام در خطر اضمحلال قرار گیرد. آنها از جهت احترام به حکم حاکم به مخالفت نپرداختند. از طرف دیگر ما میدانیم که آنچه از مال دنیا به دست آن بزرگواران میرسید، آن را در راه خدا انفاق میکرداند.
هنگامی که امیر مؤمنان زمام امور را به دست گرفت و مردم سالهای متمادی به روش ترجیح و تفضیل خو گرفته بودند، برگشتن ایشان به سنّت رسولخدا(ص) و مساوات و عدالت اسلامی بسیار دشوار و ناممکن مینمود و همین امر سبب نقض بیعت طلحه و زبیر شد و نیز مهمترین عامل برای پیوستن مردم دنیاطلب به معاویه بود(۱۰۱)؛ چون او افراد با نفوذ و کسانی را که در پیشبرد اهدافش نقش ایفا میکردند، مورد عطایا و بخششهای بیحدّ و حصر خود قرار میداد، لذا مترفین و مردم بیبند و بار به دربار اشرافی او روی آوردند و از کمک و یاری وصیّ پیامبر خدا(ص) دست برداشتند. در این هنگام عدهّای از یاران آن جناب خدمتش رسیدند و اظهار داشتند که صاحبان فضیلت و منزلت و نیز افرادی را که دارای حسبونسب هستند، بر دیگران برتری بده، تا از شما فرمان برند و به معاویه ملحق نشوند و حق را یاریدهند. آن حضرت در جواب ایشان فرمود:
«أتأمَرونی أن أطلُبَ النَصْرَ بالجَوْر!...(۱۰۲)؛ آیا به من دستور میدهید که به ظلم و ستم درباره کسانی که متصدّی امور ایشان هستم، یاری بجویم، و به وسیله ستم پایه حکومتم را استوارسازم؟! به خدا سوگند! گرد این خواسته شما نمیگردم؛ مادامی که زمانه در گردش است و تا وقتی که در فلک ستارهای آهنگ ستاره دیگر کند. اگر این مالی که تقسیم میکنم، ازآنِ خودم باشد، هر آینه مساوات و تقسیمِ برابر را مراعات میکنم؛ پس چگونه به تقسیمِ برابر عمل نکنم و حال آن که جز این نیست که مال، مالِ خدا است» (و همه بندگان خدا بهطور مساوی در آن سهیمند)؟!
مولا برای تجدید عدالت و مساوات و ایجاد حیات دوباره اسلام، مسؤولیّت سنگین زمامداری را با وضع آشفته بلاد اسلامی به عنوان یک وظیفه الهی پذیرفت و فرمود(۱۰۳): «اگر آن جمعیت انبوه برای بیعت با من حاضر نمیشدند، تا در نتیجه حجّت تمام شود، و اگر نه این بود که خداوند از علما پیمان گرفته است که نباید بر سیری ظالم و گرسنگی مظلوم راضی شوند، هرآینه ریسمان زمامداری را بر کوهانش میانداختم و خلافت را به کاسه اوّلش آب میدادم و همانا دریافتهاید که دنیای شما در نظر من از عطسه بز ماده پستتر است».
آن حضرت از نخستین روز زمامداریاش به اصلاح امور همّت گماشت و در تمام شؤون اجتماع اسلامی دگرگونیهای مهمّی صورت گرفت. از جمله اینکه درباره زمینهایی که جُزو اموال عمومی یا ملک دولت بود و عثمان آنها را برخلاف قانون اسلام به اطرافیان و خویشاوندان خود «اقطاع» کرده بود، فرمود: «هر زمینی را که عثمان آن را اقطاع نموده و هر مالی را که از مال خدا باشد و او آن را به دیگران عطا کرده باشد، به بیتالمال برگردانده میشود؛ زیرا هیچ چیز، حقّی را که در زمان پیشین ثابت شده، باطل نمیکند (و از بین نمیبرد). و اگر آن اموال را بیابم که کابین زنان قرار گرفته و در بلاد (و اطراف و اکناف) پراکنده شده باشد، هر آینه آنها را به وضع اصلی خودش برمیگردانم، چون عدل وسعت بیپایانی دارد (وهیچ چیز مانع برقراری آن نیست). و هر کس که عدالت بر وی فشارآور (و ناراحت کننده) باشد، ستم (و ظلم) بر او فشارآورتر (و ناراحت کنندهتر) است»(۱۰۴).
هنگامی که مردم بر عثمان شوریدند، عمرو بن عاص به «ایله»(۱۰۵) رفت. پس از آن که به او خبر دادند که علی(ع) زمام امور را به دست گرفته و دستور داده است که تمام املاک مغصوبه را مصادره نمایند و اموال منقول را به بیتالمال برگردانند، به معاویه چنین نوشت: «هر فکری داری به حال خودت، بردار؛ وقتی که فرزند ابوطالب تو را از همه داراییات برکنار کند (و آنها را ضبط نماید) چنانکه عصا را از پوستش جدا کنند»(۱۰۶).
پیشوای پرهیزگاران به مجرّد روی کار آمدن به استانداران و فرماندارانی که در زمان عثمان به کار گمارده شده بودند، نامه نوشت و بدیشان هشدار داد که به عدالت رفتار کنند و مانند دوران پیشین در اموال عمومی خیانت نورزند و نهایت امانت و صداقت را به کار گیرند. از جمله به اشعث بن قیس که عثمان وی را به استانداری آذربایجان منصوب کرده بود، چنین نوشت: «حکمرانی تو رزق (و خوراک) تو نیست (تو را حاکم نکردهاند که آنچه بیابی، به خود اختصاص دهی)، بلکه آن مسؤولیت و سپردهای است برعهده تو. و تو باید دستور کسی را که مافوق تو است، مراعات کنی. تو را نرسد که درباره رعیّت به میل خود رفتار کنی و نباید به کارهای مهم بپردازی مگر اینکه به تو (از جانب من) دستور متقنی برسد. تو خزانهدار خدایی؛ پس نباید در اموال او تصرّف کنی، تا اینکه آنها را به من تسلیم کنی. و امیدوارم که من برای تو بد زمامداری نباشم. والسلام»(۱۰۷).
و نیز به زیاد بن ابیه چنین نوشت: «همانا به راستی (و از روی واقع) سوگند یاد میکنم که اگر به من خبر برسد که تو - چه کم، چه زیاد - در فیء (و اموال) مسلمانان خیانت کردهای، هر آینه چنان بر تو سخت بگیرم که کم بهره و گرانبار و خوارت گرداند. والسلام»(۱۰۸).
معاویه پس از فوت برادرش یزید بن ابوسفیان از اواخر حکومت خلیفه دوم و سرتاسر فرمانروایی عثمان آزادانه و بر وفق میل خویش در خطّه پرثروت شامات امارت داشت و بدون هیچ مانع و رادعی به آنچه میخواست، عمل میکرد؛ بدون اینکه کسی از او بازخواستی بنماید(۱۰۹).
میتوان گفت که او به نبوّت پیامبر اکرم(ص) اعتقادی نداشت؛ چنانکه عدّهای از مصریان بر او وارد شدند و گفتند: السلام علیک یا رسولاللّه، امّا وی آنان را از این کلام منع نکرد(۱۱۰)!
معاویه و پدرش اسلام نیاوردند مگر بعد از آن که از اهداف خود که تفوق بر بنیهاشم بود، مأیوس شدند. در سال فتح مکّه وقتی که در خارج مکّه ابوسفیان از عظمت و شکوه سپاه اسلام با خبر شد، به عباس عموی پیامبر(ص) گفت: کار پسر برادرت بالا گرفته است. او برای خود بهتر از این ندید که اسلام آورد و این میرساند که او به نبوّت و اسلام عقیده نداشت و به نبوت از نظر سلطنت و مادیّت مینگریست(۱۱۱). از نصر بن مزاحم که از افراد مورد اطمینان است، چنین روایت شده است: «وقتی فرمان عزل معاویه از جانب امیرالمؤمنین به وی ابلاغشد، مردم را به جنگ با آن حضرت وادار کرد»(۱۱۲).
«کردار و اعمال معاویه برخلاف عدالت و موازین ظاهری اسلام بود. لباس ابریشمی میپوشید. در ظرفهای سیمین و زرّین میآشامید. حتّی ابوالدّرداء(۱۱۳) بر او ایراد گرفت و گفت: من از رسولخدا شنیدم که فرمود: کسی که در ظروف طلا و نقره بیاشامد، آتش جهنّم در اندرونش زبانه میکشد.
معاویه گفت: اما من در آن ایرادی نمیبینم! ابوالدرداء گفت: چه کسی یاور من است در مقابل معاویه، من از فرموده پیامبر خبر میدهم و او از رأی خودش. من هیچگاه با تو در یک سرزمین ساکن نمیشوم...»(۱۱۴).
او بدعتگزار بود و مطابق میل خود، بدون توجّه به دستور اسلام عمل میکرد و در حضور او به پیامبر(ص) اهانت میکردند و او کوچکترین واکنشی نشان نمیداد(۱۱۵). او دستور داد که به مقام مقدّس علی(ع) اهانت کنند و به آن جناب ناسزا بگویند. فجایع و جنایتهای او بهقدری بود که احصای آن مشکل است(۱۱۶). او متمایل به مسیحیّت بود؛ لذا کاتبش یک مرد مسیحی به نام «سرجون بن منصور» بود(۱۱۷). و نیز «ابن اثال» را که بر آیین نصارا بود، کارگزار خراج شهر «حمص» نمود. و قبل از او هیچ یک از خُلفا، مسیحی را به عنوان کارگزار انتخاب نکرده بود(۱۱۸).
پسرش یزید را به طایفه بنیکلب که مسیحی بودند، سپرد تا او را تربیت کنند...(۱۱۹). او برای خود دربان و نگهبان گمارده بود و مراجعان به انتظار میایستادند که به ملاقات او نایل گردند. و در اسلام اول کسی(۱۲۰) بود که برای خود گارد تأسیس کرد و رئیس گاردش «مختار» و بعضی گفتهاند «مالک» نام داشت. معاویه با خدعه و نیرنگ و با مغلطهکاری پایههای سلطنت و امپراتوری خود را مستحکم نمود. از جمله آن که به بهانه خونخواهیِ عثمان مردم شام را برای جنگ با مولای متّقیان بسیج کرد و این جز حیله و نیرنگ چیز دیگری نبود؛ زیرا وقتی مردم علیه عثمان انقلاب نمودند، او میتوانست با لشکر انبوه خود، او را یاری کند و نکرد! امیر مؤمنان در نامهای که به معاویه نوشت، همین معنی را به او گوشزد کرد. در قسمتی از آن نامه آمده است: «...اما اینکه درباره عثمان و قاتلانش زیاد محاجّه (و پافشاری) میکنی، (حقیقت این است): وقتی که یاری کردن او برایت سود داشت، او را یاری کردی؛ اما هنگامی که یاری نمودن برای او سود داشت، او را (واگذاشتی و) خوار کردی»(۱۲۱).
ابوالطفیل عامر بن وائله بر معاویه وارد شد. معاویه به او گفت: آیا تو از قاتلان عثمان نیستی، گفت: خیر، اما من از کسانی هستم که در معرکه حاضر بودم و یاریش ننمودم. گفت: چرا یاریش نکردی، گفت: چون مهاجر و انصار او را یاری ننمودند. معاویه گفت: بر آنان واجب بود که یاریش کنند. ابوالطفیل گفت: ای امیر مؤمنان! چرا تو با اهل شام (و سپاه نیرومندت) او را یاری نکردی، گفت: خونخواهی من یاری نمودن او است. ابوالطفیل خندید و گفت: مَثَلَ تو و عثمان مصداق شعر شاعر است که میگوید: تو را نیابم که پس از مردنم بر من ندبه (و گریه) میکنی، و در زندگیام (مرا واگذاشتی و) زادو توشهای برایم فراهم نکردی(۱۲۲).
در جنگ صفین سپاهیان معاویه عمّار یاسر صحابی ارجمند را به شهادت رسانیدند. عمروبن عاص به جهت اینکه پیامبر(ص) درباره عمّار فرموده بود: «تقتلک الفئَة الباغیة یدعوهم الی الجنّة و یدعونه الی النار»(۱۲۳)؛ خواست دست از یاری معاویه بردارد و از اردوگاه او خارج شود. معاویه به او گفت: تو پیرمردی هستی که خردت را از دست دادهای! پیوسته آن حدیث را بر زبان جاری میکنی و در بولت دست و پا میزنی ...! جز این نیست که عمّار را کسی کشته است که او را به میدان جنگ آورده است!
خزیمة بن ثابت که پیامبر(ص) شهادت وی را به منزله دو شهادت به حساب آورد، هنگامی که دید عمّار بن یاسر در جنگ صفین در سپاه امیر مؤمنان به درجه شهادت نایل آمد، وارد صحنه کارزار گردید و بر سپاه معاویه حملهور شد و آن قدر جنگید تا شهید گشت. او پیش از این واقعه از جنگ کنارهگیری کرده بود و در هیچیک از اینگونه نبردها شرکت نجسته بود(۱۲۴).
ابن ابیالحدید گفته است: «معاویه در نزد اساتید ما(ره) به لحاظ دین مورد طعن قرار گرفته و به کفر و تظاهر به جبر و فساد عقیده نسبت داده شدهاست(۱۲۵)».
به دستور پیامبر(ص) ابن عبّاس رفت معاویه را صدا زد که به خدمت آن حضرت بیاید. اومشغول خوردن بود و جواب نداد. مرتبه دوم فرمود: «برو، او را به نزدم فراخوان». ابنعبّاس رفت و موضوع را به او ابلاغ کرد، باز هم جواب نداد! در این وقت آن حضرت فرمود: «لااشبعاللّه بطنه»(۱۲۶).
و نیز به چندین سند نقل شده است که: پیامبر(ص) آواز غنایی را شنید. فرمود: بنگرید که موضوع از چه قرار است، راوی گفت: (از دیوار) بالا رفتم، دیدم معاویه و عمرو بن عاص هستند که به تغنّی پرداختهاند. در این وقت پیامبر(ص) آن دو نفر را نفرین کرد و فرمود: «بارخدایا! آن دو را سخت به فتنه بینداز و سخت به آتششان پرت کن»(۱۲۷).
صعصعة بن صوحان نامهای از حضرت علی(ع) به نزد معاویه برد، و عدّهای از افراد برجسته نزد او بودند. معاویه گفت: زمین از آنِ خدا است و من خلیفه اویم! آنچه از مال خدا را برگیرم، برای من است و آنچه را برنگیرم، برایم جایز است (و به میل خودم بستگی دارد)...(۱۲۸).
معاویه با صرف مبالغ هنگفتی از بیتالمال مقدّمات ولایتعهدی پسر نابکارش را فراهم کرد و حال آن که در احادیث صحیح فراوانی آمده است که: اگر حاکمی، حاکم ظالمی را بر مردم مسلّط کند، ملعون است و بهشت بر او حرام میگردد(۱۲۹).
مسلمانان(۱۳۰) پس از فتح شام مطابق معمول در بین خودشان، آب و خاک را در دست مالکان باقی گذاشتند. قسمت عمده املاک شام به بطریقها (والیان رومی) تعلّق داشت. و چون بطارقه از شام گریختند و یا کشته شدند، املاک ایشان بیصاحب ماند و مسلمانان تمام آن ثروتها را وقف بیتالمال نمودند و امور آنها را با کمک مأموران اداره میکردند و درآمدش را به بیتالمال تحویل میدادند. امّا معاویه این املاک را به خودش اختصاص داد. او اولاد ابوسفیان را نژاد برتر میدانست و میگفت: اگر همه از اولاد ابیسفیان باشند، عاقل و بردبار خواهند بود(۱۳۱).
پیش از این گفتیم معاویه وقتی در حکومت شام استقرار یافت، به تقلید از رومیان برای خود دستگاه و دربار سلطنتی و پاسبان و ملازم فراهم ساخت و چون نقاط ضعف عثمان را میدانست، برای تملّک عواید املاک شام شرحی به وی بدین مضمون نوشت که: مرتّب از جانب دولت روم و مأموران عالیرتبه اسلام برای او مهمان میرسد و حقوق معمولی کفاف این همه هزینهها را نمیدهد؛ خوب است خلیفه اجازه دهد تا از درآمد این املاک قسمتی از آن هزینهها تأمین شود و آن املاک تیول معاویه باشد. این پیشنهاد در وقتی بود که برطبق دستور عمر خلیفه دوم حقوق معاویه در هر سال هزار دینار بود و این مبلغ نسبت به آن زمان مبلغ هنگفتی به حساب میآمد. عثمان با درخواست معاویه موافقت کرد. معاویه آن املاک را حبس مؤّبد نمود و در اختیار خویش قرار داد(۱۳۲).
بر اثر اینگونه اعمال بود که دستورهای اسلام متروک ماند و مساوات و عدالت اسلامی بهدست فراموشی سپرده شد و فتنه و فساد، در اطراف و اکناف بلاد اسلامی پدید آمد. مردان خدا و صحابه دلسوز از این اوضاع ناهنجار و اشرافی رنج میبردند. برخی از ایشان همچون ابوذر غفاری ساکت ننشستند و بر معاویه و امثال او ایراد میگرفتند که چرا در جامعه اسلامی به اصل عدالت و مساوات عمل نمیشود.
ابوذر در کوچه و بازار شام فریاد میزد: ای توانگران! با ناداران مساوات برقرار کنید. کسانی که زر و سیم میاندوزند و در راه خدا انفاق نمیکنند، آنان را به عذاب دردناکی مژده بده؛ در روز واپسین با همان زر و سیم که گداخته شده، پیشانی و پهلوی آن توانگران را داغ میکنند(۱۳۳). ابوذر وقتی در شام در تبعید به سر میبرد، بیش از همه معاویه را به جهت دنیاپرستی و حرص و آزش مورد سرزنش و نکوهش قرار میداد. از جمله آن که معاویه در دمشق کاخی به نام «الخضراء» (کاخ سبز) ساخت و از ابوذر پرسید: این کاخ را چگونه میبینی، ابوذر گفت: اگر آن را از مال دیگران ساختهای، خیانت کردهای و اگر از مال خودت بوده، اسراف نمودهای(۱۳۴).
معاویه در خانوادهای که به فسق و فجور و ضدیّت با اسلام مشهور بود! به دنیا آمد و رشد و نموّ کرد. در برخی از منابع اسلامی آمده است که وی بهطور مشکوک متولّد شد و طهارت مولد او نامعلوم است. زمخشری در این باره چنین گفته است: معاویه از لحاظ پدر به چهار نفر نسبت داده میشد: به مسافر بن ابیعمرو،به عمارة بن ولید بن مغیرة، به عباس بن عبدالمطلب و به صباح که آوازخوان و برده عمارة بن ولید بود. ابوسفیان زشت صورت و کوتاه قد بود؛ صباح، مزدور ابوسفیان، جوان و زیباروی بود. هند او را به خود فراخواند و بااو درآمیخت(۱۳۵). و گفتهاند که عتبة بن ابیسفیان نیز از صباح است. و هند دوست نداشت که او را در خانهاش بزاید؛ لذا به سرزمین «اجیاد»(۱۳۶) رفت و در آن جا وضع حمل نمود. هنگامی که پیش از فتح مکّه مسلمانان و مشرکین با یکدیگر به هجوگویی میپرداختند حسان بن ثابت در این باره چنین سرود:
لِمَنِ الصَبیُّ بجانب البَطحاءِ
فی التربِ ملقیً غیرَ ذی مَهْد
نجلتْ به بیضاءُ آنسةُ
من عبدِ شَمْس صلْتَةُ الخدّ(۱۳۷)
در کتاب «الاغانی» نیز به این موضوع اشاره شده و چنین آورده است که هند با مسافربنابیعمرو معاشقه داشته است(۱۳۸). دلیل دیگر آن که حسان بن ثابت در مرأی و مسمع پیامبر(ص) و یارانش در اشعار خود هند و شوهرش را هجو میکرد و او را به زنا نسبت میداد و پیامبر(ص) این کار را بر او زشت نشمرد و او را از آن منع ننمود، سه بیت زیر از آن اشعاراست:
و نسیتِ فاحشةً أتیتِ بها
یا هندُ وَیحَک سُبَّة الدهر
و فراموش کردی کار بس ناپسندی را که انجام دادی؟ وای ای هند ننگ روزگار بر توست.
فرجعتِ صاغرةً بلاترةٍ
ما ظفرتِ به ولا وتر(۱۳۹)
در مورد آنچه به آن دست یافتی خوار (و زبون) برگشتی. بدون اینکه کسی به تو ظلم کند یا مکروهی برساند.
زَعمَ الولائدُ أَنّها وَلَدَتْ
ابناً صغیراً کان من عَهَرٍ
کنیزان این چنین آوردهاند که هند پسر کوچکی زایید که از زنا بود.
معاویه به پیروی از سیاست مالی مخصوص خود، بیپروا در انفال و ثروتهای عمومی و دولتی تصرّف میکرد و میگفت: «جز این نیست که مال، مالِ ما و فیء، فیء ما است. به هر که بخواهیم، میدهیم و هر که را بخواهیم، از آن منع میکنیم»(۱۴۰). او به مسؤولان ممالک اسلامی و افرادی که ذینفوذ بودند، رشوه میداد و بذل و بخشش میکرد و آنان را بدین وسیله به طرف خود میکشاند و این امر اثر مهمّی در تحکیم سلطنت و پادشاهیاش داشت(۱۴۱). روی همین سیاست بود که «فدک» را جزو املاک خالصه خود به حساب آورد و پس از مدتی به مروان بن حکم اقطاع کرد که جزو اموال خانوادگی مروان گردید(۱۴۲). او برای قیس بن سعد که از طرفداران حضرت امام حسن(ع) بود و تن به صلح نداده بود و نفوذ بسیار داشت، ورقه سفیدی که ذیل آن را امضا کرده بود، فرستاد، تا قیس برای تسلیم هر شرطی یا هر مبلغی را که میخواهد، بنویسد(۱۴۳).
درباریان در زمان بنیامیّه و بنیعبّاس برای تقرّب به خلفا و چاپلوسی، در هر جا که پای سودشان در کار بود، به جعل حدیث میپرداختند. مثلاً نقل کردهاند که هارون از کبوتر خوشش میآمد. شخصی به او کبوتری هدیه کرد. ابوالبختری قاضی شهر مدینه در آن جا حاضر بود، فوراً گفت: ابو هریره از پیامبر(ص) روایت کرده است که: مسابقه جز در مورد شتر و اسب و پرنده جایز نیست. وی لفظ «جناح» را برای خوشامد هارون به آن حدیث شریف اضافه کرد. هارون به پاداش این چاپلوسی جایزهای ارزشمند به او عطا کرد. هنگامی که او از مجلس رفت، هارون گفت: به خدا سوگند! دانستم که او دروغگو است و دستور داد کبوتر را سر ببرند. گفتند: گناه کبوتر در این میان چیست، گفت: چون به خاطرِ کبوتر بر رسولخدا دروغ بست، باید کشته شود(۱۴۴).
یکی از نیرنگهای معاویه برای استحکام پایههای تخت پادشاهیاش این بود که به جعل حدیث بپردازد؛ لذا با پول و نفوذی که داشت، این عمل را به مرحله نهایی رسانید(۱۴۵). چنانکه حاشیهنشینان او درباره منزلت و فضیلت سرزمین شام آن قدر حدیث وضع کردند که آن را از حرمین شریفین بالاتر بردند. به علاوه پیشرفت اهداف مادّی و دنیوی معاویه در این بود که شأن خلفا و عایشه نیز بالا رود. در این باره هم دروغ پردازان درباری تا توانستند حدیث جعل نمودند. از باب مثال روایتی از ابن عباس نقل کردهاند که پیامبر خدا(ص) فرمود: جبرئیل بر من فرود آمد و پارچهای برخود افکنده بود و به این و آن طرف قدم میزد. گفتم: این کار برای چیست، گفت: خداوند متعال به فرشتگان امر نموده در آسمان حرکت کنند (وراهبروند) به همانگونه که ابوبکر در زمین حرکت میکند(۱۴۶).
درباره عایشه روایت کردهاند: نصف دینتان را از این «حمیراء» بگیرید! در روایت دیگر آمده است: جزء دینتان را از او بگیرید(۱۴۷). معاویه و پدرش در روز فتح مکّه مسلمان شدند، پس او از «طلقاء» و از «المؤلّفة قلوبهم» و از جمله کسانی است که در ازای مسلمان شدن بها میگرفتند(۱۴۸). حاشیهنشینان و دین فروشان احادیث فراوانی در فضیلت و منزلتش جعل کردند.
اسحاق بن راهویه استاد بخاری گفته است: «انّه لم یصحّ فی فضائل معاویة شیء»(۱۴۹). لذا بخاری در باب فضایل اصحاب پیامبر(ص) گفته است: باب ذکر معاویه و نگفته است: باب فضائل معاویه(۱۵۰). عبداللّه بن احمد بن حنبل گفته است: «از پدرم پرسیدم: درباره علی(ع) و معاویه چه میگویی، او (مدّتی) سرش را پایین انداخت. سپس گفت: بدان که دشمنان (حضرت) علی(ع) زیاد بودند. آنان بسیار جستجو کردند، امّا نتوانستند (منقصت) و عیبی را در او پیدا کنند. به ناچار دشمنش معاویه را مورد توجه قرار دادند و او را بالا بردند (وستودند)»(۱۵۱).
ابن جوزی گفته: «است احادیث بسیار در فضایل معاویه نقل شده، اما هیچکدام صحیح الاسناد نیست»(۱۵۲). نسائی و دیگران نیز نظیر این مضامین را ذکر نمودهاند(۱۵۳). جاحظ میگوید: «پس از کنارهگیری (حضرت امام) حسنبنعلی(ع)، معاویه بر اریکه پادشاهی قرار گرفت و درباره اهل شورا و مهاجران و انصار به استبداد و خود رأیی پرداخت. این سال را «عامالجماعة» نامیدند، اما باید آن را سال تفرقه و زور و ظلم و سلطه و سالی که امامت و خلافت به صورت حکومت کسری و قیصر درآمد، نامگذاری کنند». تا اینکه میگوید: «مردم کافر شدند، چون او را تکفیر نکردند...»(۱۵۴). دکتر حسن ابراهیم حسن مینویسد: «معاویه خلافت را به زور شمشیر و خدعه به دست آورد». پروفسور نیکلسن میگوید: «مسلمانان غلبه بنیامیّه را که معاویه در رأس آنان قرار داشت، به منزله غلبه دسته اشراف بت پرستی تلقّی میکنند که با پیامبر و یاران او بهسختی مبارزه میکردند، و آن حضرت با ایشان جنگکرد تا اساس اشرافیت و بت پرستی را برداشت و دین اسلام را رواج داد...»(۱۵۵).
مردم دنیادوست و کسانی که نور اسلام و ایمان به قلوبشان داخل نشده بود و بر اثر متروکماندن روش پیامبر، به خودکامگی و هواپرستی خو گرفته بودند، هنگامی که دیدند علی بن ابیطالب حاضر نیست به ناشایستگانِ دون، مقام و منصبی تفویض کند، هر یک بهگونهای با انقلاب رهاییبخش آن جناب به کارشکنی و ضدّیت پرداختند؛ مثلاً چنانکه پیش از این گفتیم، معاویه میخواست که مانند سابق هر کار دلش میخواهد، انجام دهد. طلحه(۱۵۶) و زبیر طمع داشتند که آن حضرت به آنان شغل بدهد و ایشان را در کار خلافت شریک سازد؛ وقتی دیدند به خواستههای نامشروع خود نمیرسند، با هیاهو و جنجال عَلم مخالفت را برافراشتند و فتنه و آشوب به راه انداختند.
ابن أبیالحدید درباره سبب مخالفت آن دو با امیر مؤمنان چنین آورده است: «گفتند در کاری با ما مشورت نمیکند و درباره اندیشهای که دارد، با ما به گفتگو نمیپردازد و کارها را بدون ما حلّ و فصل مینماید و بدون توجّه به ما، به رأی خودش حکم میدهد. آنان غیر اینها را امید داشتند. طلحه میخواست فرماندار بصره شود و زبیر در نظر داشت که در کوفه فرمانروا گردد. هنگامی که دیدند علی در دین استوار است، اراده نیرومند (و عزمی راسخ) دارد، از چرب زبانی و محافظهکاری و تدلیس بهدور است و در تمام موارد راه کتاب و سنّت را در پیش دارد، در صورتی که از قدیم دانسته بودند که این صفات پسندیده جزو طبیعت و سرشت اوست (علیهاو قیام کردند)»(۱۵۷). و عمر به آن دو و دیگران گفته بود: اگر «اصلع» متصدّی امور امّت بشود، شما را به طریق روشن و راه راست وا میدارد،(۱۵۸) و پیش از این رسولخدا (نیز) فرمودهبود: اگر علی(ع) را متصدّی امور کنید، وی را هدایت کننده و هدایت شده مییابید(۱۵۹). و روایت شدهاست که مردم به رسولخدا، از سختگیری علی(ع) شکایت کردند. آن حضرت به سخنرانی برخاست و فرمود: «لاتشکوا علیاً فواللّه إنّهُ لأخشن فی ذات اللّه أو فی سبیلاللّه(۱۶۰)؛ ازعلی(ع) شکایت نکنید، زیرا بهخدا قسم! که او سختترین اشخاص است درباره خدا (یا در راه خدا)».
________________________________________
(94) بررسی وضع مالی و مالیه مسلمین، ص۱۱۱.
(۹۵) فتداکّوا علیّ تداکّ الإبل الهیم یوم وردها قد أرسلها راعیها و خلعت مثانیها... نهجالبلاغه، فیضالاسلام، خ ۵۳.
(۹۶) دَعونی و الْتمِسوا غَیری فإنّا مُستقبلُونَ امْراً له وجُوه وألوان لاتقُوم لهالقلوبُ و لاَتثْبتُ علیه العُقولُ ... همان، خ۹۱.
(۹۷) و أَیمُاللّه لولا مَخافةُالفُرْقَة بینَ المُسْلمینَ و أنَ یَعودَ الکفر و یَبُورَ الدینُ لَکُنّا علی غَیر ما کُنَّا لَهُمْ عَلَیه فولّی الامورَ وُلاةٌ لَمْیَألوا الناسَ خیراً ثم اسْتَخرَجتُمونی من بیتی. ابن أبیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۱، ص۳۰۷.
(۹۸) و اعلموا إن أجبتکم رکبت بکم ما أعْلَمُ و لم أصْغِ إلی قَولِ القائِل و عَتَبِ العاتب ... نهجالبلاغه صبحی صالح، خ ۹۲.
(۹۹) همان، خ ۲۲۴.
(۱۰۰) الاموال، باب فرض الاعطیه من الفیء، ص۲۳۷.
(۱۰۱) جرجیزیدان، تاریخ تمدّن، ج۱، ص۸۹؛ الامامة و السیاسة، ج۱، ص۵۱.
(۱۰۲) نهجالبلاغه، فیضالاسلام، خ ۱۲۶.
(۱۰۳) نهجالبلاغه، خ شقشقیة: لولا حضور الحاضر و قیام الحجة... .
(۱۰۴) ألا إنّ کل قطیعة أقطعها عثمان و کلّ مال أعطاه من مال اللّه فهو مردود فی بیتالمال. ابن ابیالحدید، شرحنهجالبلاغه، ج۱، ص۲۶۸؛ مروجالذهب، ج۱، ص۱۷۰.
(۱۰۵) ایله به فتح اول و سکون دوم: بلدٌ بین ینبع و مصر. مجمعالبحرین، مادّه «ایل».
(۱۰۶) ما کنت صانعاً فأصنع، إذ قشرک ابن ابیطالب ... ابن أبیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۱، ص۲۷۰؛ مروجالذهب، ج۱، ص۷۱۱.
(۱۰۷) و إنَّ عَمَلَک لَیْس لَک بطُعْمةٍ و لکنّه فی عُنُقِک أَمانةُ و انتَ مَسْترعی لِمَن فَوقَکَ ... نهجالبلاغه، فیضالاسلام، نامه ۵، ص۸۳۰.
(۱۰۸) و إنی أقُسِمُ باللّه قَسماً صادقاً، لَئن بَلغَنی أَنک خُنت من فیء المسلمین شیئاً ... همان، ص۸۶۱.
(۱۰۹) جرجیزیدان، تاریخ تمدّن اسلامی، ج۱، ص۸۴.
(۱۱۰) تاریخ طبری، ج۱، ص۳۳۱؛ النصائح الکافیه، ص۱۲۵.
(۱۱۱) جرجیزیدان، تاریخ تمدّن، ج۱، ص۶۳-۶۲.
(۱۱۲) ابن أبیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۳، ص۶۳.
(۱۱۳) ابوالدرداء عامر بن زید انصاری صحابی معروف است. او و ابو هریره خدمت امام علی(ع) رسیدند و اظهار داشتند: فضیلت تو قابل انکار نیست. اگر تو قاتلان عثمان را به معاویه تحویل دهی، چنانچه معاویه با تو جنگ کند، ما جانب تورا میگیریم!
(۱۱۴) ابنأبیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۱، ص۳۳۶ - ۳۴۰ و ج۵، ص۱۳۰.
(۱۱۵) سیوطی، تاریخ الخلفاء، ص۲۰۰؛ النصایح الکافیه، ص۱۲۰.
(۱۱۶) النصایح الکافیه، ص۱۱۵.
(۱۱۷) تاریخ طبری، ج۵، ص۳۳۰؛ الخراج و النظم المالیه، ص۱۹۵ - ۱۹۶.
(۱۱۸) تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۲۳.
(۱۱۹) انّ یزید نشأ نشأة مسیحیة تبعد کثیراً عن عرف الإسلام... سموالمعنی فی سمو الذات، ص۶۰.
(۱۲۰) تاریخ طبری، ج۵، ص۳۳۰؛ جرجیزیدان، تاریخ تمدّن، ص۸۸.
(۱۲۱) نهجالبلاغه صبحی صالح، نامه ۳۷.
(۱۲۲) النصایح الکافیه لمن یتولی معاویه، ص۴۱.
(۱۲۳) تاریخ طبری، ج۵، ص۴۱؛ صحیح بخاری، ج۱، ص۱۱۵، باب الصلاة؛ صحیح مسلم بشرح النووی، ج۱۷، ص۴۱-۴۰.
(۱۲۴) و کان خزیمة بن ثابت کافّاً سلاحه حتی قتل عمّار ... حاکم، المستدرک، ج۳، ص۳۷۹.
(۱۲۵) ابن أبیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۱، ص۳۴۰-۳۳۶ و ج۵، ص۱۳۰.
(۱۲۶) قال (النّبیلابن عباس) اذهب وادع لی معاویه. جِئتُ و قلت ... صحیح مسلم بشرح النووی، ج۱۶، ص۱۵۵.
(۱۲۷) ... صعدت و نظرت فإذا معاویه و عمرو بن عاص ... اللآلی المصنوعة، ج۱، ص۴۲۷؛ این موضوع به سندهای دیگر نیز از ابی برزه و ابن عبّاس نقل شده است: النصائح الکافیه، ص۱۲۵، به نقل از مسند ابن حنبل.
(۱۲۸) النصایح الکافیة لمن یتولّی معاویه، ص۱۳۱؛ مروجالذهب، ج۲، ص۴۶.
(۱۲۹) النصایح الکافیه، ص۶۰، به نقل از کتب معتبر اهل سنّت.
(۱۳۰) جرجی زیدان، تاریخ تمدّن، ج۲، ص۱۹.
(۱۳۱) عقدالفرید، ج۳، ص۳۶۶: و لو انّالناس کلهم ولد أبیسفیان لکانوا حُلَماء عقلاء.
(۱۳۲) جرجی زیدان، تاریخ تمدّن، ج۲، ص۱۹؛ بررسی وضع مالی و مالیه مسلمین، ص۱۱۹.
(۱۳۳) توبه(۹) آیه ۳۵.
(۱۳۴) جرجی زیدان، تاریخ تمدّن، ج۲، ص۲۰.
(۱۳۵) (کان معاویةُ) یُعزّی إلی اربعةٍ إلی مسافر بن أبیعمرو، إلی عمّارة بن الولید بنالمغیرة و إلیالعباس بن عبدالمطلب و إلی الصباح مغنّ کان لعمارة بن ولید.... ر.ک: شرح نهجالبلاغه، ابن أبیالحدید، ج۱،ص۳۴۰ و ۳۳۶ و ج۵، ص۱۳۰؛ ربیعالابرار ، ج۴، ص۴۴۷، باب القرابات و الانساب، تحقیق دکتر سلیم نعیمی.
(۱۳۶) اجیاد، نام درّهای است در پایین مکّه، ر.ک: لسانالعرب.
(۱۳۷) پسر بچّهای در گوشه «بطحاء» (مسیل مکّه) در خاک افتاد که بدون گهواره بود. از آن کیست؟ زن جوان سفید اندامی با خدّی آشکار و موزون از عبدالشمس او را زایید.
(۱۳۸) ر.ک: الاغانی، ج۹، ص۴۸: إن مسافر بن أبیعمرو بن أمیّه کان من فتیان قریش جمالاً و شعراً و سخاءً و قالوا فعشق هندا بنت عتبة بن ربیعة....
(۱۳۹) النصائح الکافیه، ص۱۱۳.
(۱۴۰) همان مأخذ، ص۱۳۰ و ۱۴۴.
(۱۴۱) جرجی زیدان، تاریخ تمدّن اسلامی، ص۹۰.
(۱۴۲) فتوحالبلدان، ج۱، ص۴۳ - ۴۷؛ سیاست مالی اسلام و مسلمین، ص۱۱۹.
(۱۴۳) تاریخ طبری، ج۴، ص۱۲۵؛ النصایح الکافیه، ص۱۲۹.
(۱۴۴) محمود ابوریه، اضواء علیالسنة المحمّدیه او دفاع عن الحدیث، چ۳، ص۱۲۶.
(۱۴۵) محمود ابوریه، اضواء علیالسنة المحمّدیه او دفاع عن الحدیث، چ۳، ص۱۲۶.
(۱۴۶) همان، ص۱۲۷.
(۱۴۷) همان، ص۱۲۷.
(۱۴۸) همان، ص۱۲۸.
(۱۴۹) همان، ص۱۲۸.
(۱۵۰) همان، ص۱۲۸.
(۱۵۱) همان، ص۱۲۸.
(۱۵۲) استوی معاویَةُ علیالملْک و استبدَّ علی بقیّةالشوری و علی جماعة المسلمین من الأنصار و المهاجرین... علی أنّ کثیراً من أهل ذلک العصر قد کفروا بترک إِکْفارِه... جاحظ، رسائل، ج۲، ص۱۱.
(۱۵۳) تاریخ الاسلام السیاسی و الدینی و الثقافی و الاجتماعی، ج۱، ص۲۷۸، چ ۷، ... یقول «نیکلسون»: اعتبر المسلمون انتصار بنیامیّة و علی رأسهم معاویة انتصاراً للاستقراطیة الوثنیّة... رک: نشریه مکتب تشیّع، سال ۲، ص۳۰۳.
(۱۵۴) نهجالبلاغه فیضالاسلام، خ ۱۹۶، ص۶۴۷؛ الامامة و السیاسة، ج۱، ص۵۱.
(۱۵۵) ابنأبیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۶، ص۵۲ و ج۱۱، ص۱۱-۱۰؛ وعاظ السلاطین، ص۱۹۹؛ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۵۶-۱۵۵.
(۱۵۶) انساب الاشراف، ج۲، ص۱۰۳.
(۱۵۷) همان، ص۱۰۲.
(۱۵۸) تاریخ طبری، ج۱، ص۱۷۵؛ بررسی وضع مالی و مالیه مسلمین، ص۱۱۵.
۱۵۹
- ↑ منسوب به «محمدبنادریس شافعی». الصواعق المحرقة، ص ۷۹.
- ↑ گوینده این شعر شناخته نشدهاست. معنی: «یاد نعمان را برای ما تکرار کن که یادش (همچون) مُشک است. هرزمان آنرا تکرار کنی، بوی خوشش (در اطراف) پراکنده میشود». جامعالشواهد، حرف «الف».
- ↑ گوستاولوبون، تاریخ تمدّن اسلام و عرب، ترجمه هاشم حسینی، ص ۷۰۳. از این صفحه به بعد مطالبی افزونتر در این زمینه آورده شده است. نیز پییر روسو، تاریخ علوم، ص ۱۴۳ و ۱۴۷؛ رسالةالاسلام، ش ۱، سال ۵.
- ↑ انفال (۸) آیه ۶۰.
- ↑ نساء (۴) آیه ۲۹.
- ↑ نساء (۴) آیه ۱۶۱.
- ↑ تفسیر روحالبیان، ذیل آیه ۱۵۷ سوره اعراف؛ مجمعالبحرین، مادّه «جمع». یعنی به من کلمات (و قوانین فرا گیر و) جامع دادهشدهاست (که مسائل بسیار بر آنها متفرّع میگردد).
- ↑ شیخ حرّ عاملی، الفصول المهمة، ص ۳۱۴. یعنی بر ما است که اصول (کلّی) را القا نماییم، و بر شما است که آنها را (برمصادیق و فروع) متفرّع سازید (و حکم را بر مصادیقش تطبیق دهید).
- ↑ عفیف طبّاره، روحالدّین الاسلامی، ص ۲۸۸، ط ۴.
- ↑ عفیف طبّاره، روح الدّین الاسلامی، ص ۲۸۸، ط ۴.
- ↑ پیامبر(ص) فرمود: «همانا من خیر دنیا و آخرت را برای شما آوردهام». الکامل فیالتاریخ، وقایع سال سوم بعثت؛ تاریخ طبری، ج۲، ص۳۲۱.
- ↑ نهج البلاغه صبحی صالح، خ ۱۶۷.
- ↑ قصةالحضارة، ج ۴، ص ۳۸۰.
- ↑ عباس پرویز، تاریخ تمدّن جدید ایران، ص ۲.
- ↑ برگرفته از: تفسیر طنطاوی، ج۴، ص۷؛ مجلة الجامعة الاسلامیة بالمدینة المنورة، ش ۴۷ - ۴۸، ص۲۴۸؛ نظامالحکم والإداره، ص۱۴؛ محمدأبوالمجد، الإسلام و رسالتهالخالدة، ص ۱۵؛ النظامالتربوی فی الإسلام، ص۲۳.
- ↑ حج (۲۲) آیه ۲۸.
- ↑ مائده (۵) آیه ۹۷.
- ↑ Clavijo. تاریخ تمدّن جدید ایران، ص ۳.
- ↑ Aragon . همان.
- ↑ Beniamin de tudele. همان.
- ↑ Connok. تفوق و برتری اسپانیا، ص ۲۷۷ و ۲۹۵.
- ↑ مانند محمّدمهدی سودانی (متولّد ۱۸۴۸ میلادی) که در سودان ادعای مهدویت نمود و احمد قادیانی (متولّد ۱۸۳۲) که در هند و پاکستان دینی تأسیس کرد و علیمحمّد باب (متولّد ۱۸۲۱) در ایران که مدّعی نبوّت شد.
- ↑ النظام التربوی فیالإسلام، ص ۱۵۵.
- ↑ مجله رابطةالعالم الإسلامی، چ مکّه مکرمه، ش ۱۴، جمادی الأولی سال ۱۳۹۶، ص ۲۴؛ النظام التربوی فیالإسلام، ص ۱۰۵.
- ↑ آیه ۷۹.
- ↑ آیه ۷۲.
- ↑ وسائل الشیعه، ج۶، ص۳۷۱.
- ↑ وسائل الشیعه، ج۶، ص۳۷۱.
- ↑ برای دقت نظر و بررسی معنی لغوی «نفل» و «أنفال» به کتابهای زیر مراجعه شده است: تاجالعروس، ج۸، مادّه «نفل»؛ لسانالعرب، همان مادّه؛ منتهیالارب، همان مادّه. اکنون برای مزید اطلاع چکیدهای از معانی نفل و انفال را که در این کتابها آمده است، ذیلاً میآوریم: النفل بالتحریک، الغنیمة والهبة والجمع: انفال و نفال. نَفَّلَه نفلاً و أنَفله ایّاه و نَفَلَهُ بالتخفیف: أعطاهُ نَفلاً و غنماً. والتَنفیل: التفضیل. وَ نفّلته: سوّغتُ لَه ماغَنمَ. و نَفّلَ الإمامُ الْجُند: جَعَلَ لهُم ما غَنمُوا؛ وفی التنزیل العزیز: «یَسْئَلونکَ عَنالأنفالِ» یُقالُ الغنائم. قال أبومنصور: معنی النفل و النافلة ماکانَ زیادةً علیالأصلِ و کلّ عطیّة تبرع من صَدَقَة أو عَمَلِ خیرٍ فهی نافلة. قال ابوسعید: التنفیلُ بمعنی التفضیل، والنَفَل بالتحریک الغَنیمةُ والنَفل بالسَکون و قدیحرّک الزیادةُ. والنافلةُ ولَدُالوَلدِ لأن الأصلَ الولَدُ، فصارَ وَلَدُالوَلدِ، زائداً علیالاصل. والنافلُ النافی. و یُقالُ انتفل فلان، إذا اعَتَذرَ. ویُقالُ لثلاث لیالٍ بعدَ الغُرَر، النُفَلُ، لانّ الغُرَر کانتِ الاصل وَصارت زیادةُالنُفَل زیادةً علیالأصلِ. والنوفَلِیّةُ شَیءٌ، تتَخِذُهُ نساءُ الأعراب من صُوف ... فتضَعُ المرأة علی رأسِها. و فی تفسیرالمنار، ج۱۰، ص۲ نقلاً عن الراغب: النَفلُ هوالغنیمةُ بعینها لکن اختلفت العبارةُ عنه لاختلافِ الاعتبار فإنّهُ إذا اعتُبر بکونِهِ مظفوراً به، یُقال غنیمة وإذا اعتبر بکونه منحةً مناللّه ابتداءً من غیر وجوب، یقال لَه نَفل. و مِنهُم من فرّقَ بینهما مِن حیث العموم و الخصوص؛ فقال: الغنیمة کلّ ماحصل مستغنماً بتعب کان أو بغیر تعبٍ و باستحقاقٍ کان أو بغیراستِحقاقٍ و قبل الظفرِ أو بعدَهُ والنفل مایحصل قبلَالقِسمةِ منالغنائمِ.
- ↑ در محیطالمحیط (مادّه غَنمَ) غَنِمَالغازی یَغنمُ غَنماً و غُنماً و غنیمةً و غنماناً أصاب فیئاً. و غَنِمَ الشیء غنماً فازَ به بلامشقّةٍ و نالهُ بلابدلٍ ... غَنَّمه کذا نَفَّلَه إیاه. والغنم و الغُنم مصدران أو بالضم اسم و بالفتح مصدر. و قولهم: «الغُنمُ بالغُرم» ای مقابل به.
- ↑ و در تاجالعروس، (مادة غنم): ... و المَغنم والغَنیم والغنیمةُ والغَنمُ والغُنمُ ... الفوز بالشیء بلامشقة: أو هذا الغنم و الفیء والغنیمة ....
- ↑ در لسان العرب (مادّة غنم): الغنم الفوزُ بالشیء مِن غَیرِمَشَقّةٍ. والاغتنام، انتِهازُ الفُرصَةِ. الغنمُ الغنیمة. والمغنم الفیء. غَنمه: زیادتُه و نماؤهُ و فاضلُ قیمته.
- ↑ رسالة التقریب، ش ۳، سال اول، ص۲۸ - ۲۹.
- ↑ لسان العرب؛ قاموس اللغه (ماده فیء): الفیءُ ماکان شمساً فینسخه الظلّ. ج: افیاء وفیوء، والغنیمة والخراج: أو القطعة من الطیرو قدیُسَمّی الظلّ فیئاً لرجوعه من جانب إلی جانب، و الفیء ایضاً الغنیمةُ و قَیَّدَها بعضهم بالتی لاتلحقها مشقة فتکون باردة کالظّل ... و اصل الفیء الرجوع و قیدّه بعضهم بالرجوع إلی حالةٍ حسنةٍ و به فسّر قوله تعالی: «فإن فاءَت فأصلحوا بینهما» و منه قیل للظّل الذی یکون بعدالزوال «لفیء» لأنه یرجع من جانبالغرب إلی جانب الشرق. و فیالحدیث: «الفیء علی ذی الرحم» أیالعطف علیه والرجوع علیه بالبرّ. التفیُّؤ، التقلّب إلیالظلّ. و فیالتنزیل العزیز «یتفیّؤُ ظلاله» رجوعالظل بعد انتصاف النهّار. تفیّأتالمرأة لزوجها تثنّت ....
- ↑ حجرات (۴۹) آیه ۹.
- ↑ نحل (۱۶) آیه ۴۸.
- ↑ عن الباقر(ع) قال: «قال رسولالله: خلقالله تعالی آدم و أقطعه الدنیا قطیعة فما کان لآدم فلرسولاللّه و ماکان لرسولاللّه فهو للأئمة من آلمحمد(ص)». در خبری که ابوسیّار از امام صادق(ع) نقل کرده، چنین آمده است: یا أبا سیار! الأرض کلّها لنا.... و نیز ابوخالدکابلی از امام باقر(ع) روایت کرده است: وجدنا فیکتاب علی(ع): «إنّ الأرض لِلّه یورثها من یشاء من عباده و العاقبةُ للمتّقین». أنا و أهل بیتی أُورِثنا الأرض و نحنالمتّقون والأرض کلّها لنا .... روایات در این باره فراوان است. ما این احادیث را از اول کتاب خمس جواهر الکلام و مصباحالفقیه نقل نمودیم؛ همچنین ر.ک: فیض، الوافی، ج۳، ص۳۸.
- ↑ در روایتی که از حضرت علی(ع) نقل شده، چنین آمده است: ... حتّی بعثاللّه رسولَهُ محمداً فرجَعَ لَهُ و لأَوصیائه، فماکانوا غَصَبوا علیه أخذوا منهم بالسّیف. فصار ذلک ممّا افاءَ اللّهُ به. أی ممّا أرجعهاللّه إلیه: وسائل الشیعه، کتاب الزکاةوالخمس، ج۶، ص۳۷۱.
- ↑ الاحکام السلطانیة، ص۱۳۷؛ تفسیر قرطبی، ذیل آیه خمس.
- ↑ الاحکام السلطانیة، ص۱۳۷؛ شرح فتح القدیر، ج۴، ص۳۰۳ و زمین در فقه اسلامی، ج۱، ص۱۳۶.
- ↑ السرخسی، المبسوط کتاب السیر، ج۱۰، ص۱۶؛ ابن قدامه، المغنی، ج۱۰، ص۶۱۰؛ شیخ مرتضی انصاری، المتاجر، ص۱۶۲؛ الروضةالبهیة، ج۱، ص۲۶۰؛ ابویوسف، الخراج، ص۲۴؛ شعرانی، شرحتبصرةالمتعلمین، ج۱، ص۲۱۷.
- ↑ مصباح الفقیه، ص۱۵۱، ج۳؛ الروضةالبهیة، ج۱، ص۱۸۵؛ زمین در فقه اسلامی، ج۱، ص۱۳۶؛ الاحکام السلطانیة، ص۱۳۸.
- ↑ مصباح الفقیه، ج۳، ص۱۰۸.
- ↑ انفال (۸) آیه ۲.
- ↑ درباره شأن نزول این آیه بهتفاسیر زیر مراجعه شده است: مجمع البیان، التبیان، الدرالمنثور، البرهان، الصافی، روحالبیان، الجواهر، تفسیرالکبیر و تفسیر قرطبی.
- ↑ الکامل فی التاریخ، الجزء الثانی، قسمت پنجم، ص۷۵.
- ↑ مجمع البیان، التبیان، المیزان.
- ↑ مجمع البیان، الدرالمنثور و فخر رازی، التفسیرالکبیر ذیل آیه ۲ سوره انفال.
- ↑ الدرالمنثور، مجمع البیان و تفسیر قرطبی ذیل آیه ۲ سوره انفال.
- ↑ التفسیرالکبیر، جزء ۱۵، ذیل همان آیه.
- ↑ الدرّ المنثور، ج۳، ذیل همان آیه.
- ↑ التفسیرالکبیر، ذیل آیه ۲ سوره انفال؛ الدّرالمنثور، همان آیه.
- ↑ التفسیرالکبیر، ذیل آیه ۲ سوره انفال؛ الدّرالمنثور، همان آیه.
- ↑ التفسیرالکبیر، آغاز سوره «انفال».
- ↑ المیزان، آغاز سوره أنفال.
- ↑ أنفال(۸) آیه ۴۱.
- ↑ أنفال(۸) آیه ۶۹.
- ↑ الدرالمنثور، ذیل سوره أنفال، آیه ۲؛ التبیان و تفسیرالکبیر، ذیل همان آیه.
- ↑ تفسیر المنار، ج۱۰، سوره أنفال، آیه «و اعلَمُوا أنّما غنِمتُم مِن شیءٍ...» و نیز در تفسیر قرطبی در ذیل همین آیه آمدهاست: إنّالغنیمة لِرسولاللَّه و لیست مقسومةً بینالغانمین و کذلک لِمَن بعدَه مِنَ الأئمّةِ....
- ↑ الکامل فی التاریخ، الجزء الثانی، قسمت پنجم، ص۱۶۶.
- ↑ تفسیر المنار، ج۱۰، سوره أنفال، آیه «و اعلمُوا أنَّما غَنِمتمُ من شیءٍ...».
- ↑ بدایةالمجتهد و نهایةالمقتصد، ج۱، ص۳۸۲ - ۳۸۳.
- ↑ نساء (۴) آیه ۱۱.
- ↑ ابن قدامه، المغنی، ج۶، ص۴۰۳.
- ↑ أنفال (۸) آیه ۶۹.
- ↑ أنفال (۸) آیه ۴۱.
- ↑ أنفال (۸) آیه ۶۷.
- ↑ أنفال (۸) آیه ۷۰.
- ↑ أنفال (۸) آیه ۶۷. ما کانَ لِنبیّ أن یکُونَ لَهُ أَسری حتّی یُثخِنَ فیالأرضِ؛ نشاید هیچ پیامبری را که برای وی اسیرانی باشد (که از ایشان فدیه بگیرد) تا اینکه در زمین بسیار توانایی پیدا کند.
- ↑ الصافی و البرهان، اول سوره أنفال.
- ↑ وسائلالشیعه، ج۶، ص۳۶۵.
- ↑ فتوح البلدان، القسم الاوّل، ص۴۴ - ۴۵؛ الکامل فیالتاریخ، الجزء الثانی، ص۱۶۰ - ۱۶۱.
- ↑ اقتصادنا، ص۴۴۹.
- ↑ منتظری، کتابالخمس و الأنفال، ص۳۳۰ - ۳۳۱.
- ↑ وسائل الشیعة، ج۶، أبواب الأنفال، ص۳۶۵، ح۲.
- ↑ تفسیر قرطبی، ذیل آیه «و اعلموا أنّما غَنِمْتُم...».
- ↑ تفسیر المنار، ج۱۰ ذیل آیه «و اعلموا أنّما غَنِمْتُم...»؛ صحیح بخاری، ج۴، ص۶۰؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۱۷۷.
- ↑ مصباح الفقیه، ج۳، کتاب الخمس، ص۱۵۱: و المراد بها (بالأنفال) هُنا ما یَستَحِقّهالإمامُ علی جهةاِلخصوصِ کماکان للنَبیّ زیادةً علی غیرِهِ تفضُّلاً مِنَاللَّه تعالی؛ قریب به همین مضمون در: المسالک، ج۱، ص۷۰، اوّل أبواب الأنفال.
- ↑ وسائل الشیعه، باب اوّل از أبواب أنفال، ج۶، ص۳۷۰، ح۱۹: إنَّ لِلْقائم بأمُورالمُسلمینَ بعد ذلک الأنفال التی کانت لرسولاللَّه(ص).
- ↑ حشر(۵۹) آیه ۷.
- ↑ براینگونه اموال «فیء» اطلاق شده است. شیخ طوسی، المبسوط، ص۶۳؛ ماوردی، الأحکامالسلطانیة، ص۱۲۶ ؛ الخراج والنظمالمالیه، ص۱۱۲. امّا گاهی بر غنایمی که عنوتاً بهتصرّف مسلمانان در آمده نیز «فیء» اطلاق شدهاست. علاوه بر این برخی از فقهای اهل سنّت معنی فیء را توسعه داده و برمصادیق ذیل نیز اطلاق کردهاند: ۱-جزیهای که از اهل ذمّه اخذ میشود؛ ۲-خراج از زمینهایی که اهل آن بر خراج صلح کردهاند؛ ۳-عشری که از کفّار حربی در وقتی که برای تجارت داخل سرزمینهای اسلامی شوند، گرفته میشود؛ ۴- عشری که از تجّار اهل ذمّه گرفته میشود. عشریه گرفتن در زمان رسولخدا مقرّر نبود. خلیفه دوم آن را لازم شمرد. قطب ابراهیم محمّد، السیاسةالمالیة للرسول(ص)، ص۱۱۶.
- ↑ حشر(۵۹) آیه ۶.
- ↑ شیخ طوسی، المبسوط، جزء۲، ص۶۳.
- ↑ جواهرالکلام، جزء ۱۶، ص۱۱۶؛ مصباح الفقیه، ج۳، ص۱۵۱.
- ↑ حشر(۵۹) آیه ۶.
- ↑ الصافی و منهج الصادقین، سوره حشر (۵۹) آیه ۶ و تفسیر فخررازی، ذیل همان آیه.
- ↑ وسائل الشیعه، ج۶، باب اول از أبواب أنفال، ح۱.
- ↑ وسائل الشیعه، ج۶، باب اول از أبواب أنفال، ح۴.
- ↑ إِنّالأنفالَ ما کانَ مِنْ أرضٍ لَم یکُن فیها هراقَةُ دَم او قوم صولِحُوا و أعطوا ما بأَیدیهِم و ما کانَ مِن أرْضٍ خَرِبةٍ أو بطُون أو دِیةٍ فهذا کلّه مِنَالفیء والأنفالُ لِلَّه و لِلرسَّولِ فما کان لِلَّه فهو لِلرسَّولِ یضَعُه حیثُ یُحِبَّ. همان.
- ↑ همان. ذیل این حدیث ابهام دارد. به آنگونه که صحیح بهنظر رسید، ترجمه شد.
- ↑ وسائل الشیعة، ج۶، ص۳۷۱.
- ↑ وسائل الشیعة، ج۶، ص۳۷۲.
- ↑ مستمسک العروه، جزء ۹، ص۵۹۷.
- ↑ منتظری، الخمس والأنفال، ص۳۳۳.
- ↑ عن معاویة بن وَهب، قال: قلت: لأبی عبداللَّه: السریة یبعَثُها الإمامُ فیصُیبون غَنائم کَیف یقسّمُ؟ قاَل: إن قاتَلوا علیها مع أمیرٍ اَمَّرهُ الإمامُ علیهم، أخرج منهاالخمس لِلّه و للرّسول و قَسّمَ بَینَهُم أربعة أخماس وَ إن لم یَکونُوا قاتلوا علیها المشرِکین کان کلّما غنموا للإمام یجعله حیث أحبّ. وسائل الشیعه، کتاب الخمس، أبواب الأنفال، باب ۱، حدیث ۳.
- ↑ و ربّما عَرّفُوا الأرضَ المواتَ بالتی لا یُنتفعُ بهِا لِعُطلَتهِا بانقطاع الماء عنها ... قریب به همین مضمون در: الروضةالبهیّة، ج۲، ص۲۱۵، کتاب إحیاء الموات، مصباح الفقیه، کتاب الخمس، ص۱۵۱.
- ↑ مصباح الفقیه، ج۳، کتاب الخمس، بحث أنفال، ص۱۵۱.
- ↑ صحیحه «حفص» در بحث «فیء» ذکر شد و در خبر ابیخالد کابلی چنین است: أنا و أهلُ بیتی أُورِثنَاالارضَ وَ نحنُالمتَّقونَ والأرضُ کلّها لَنا فمَن أحیا أرضاً منالمُسلِمین فلیُؤدّ خَراجَها ... . مصباحالفقیه، ج۳، اوّل کتاب خمس.
- ↑ شرایع الاسلام، کتاب احیاء الموات، جزء ۳، ص۲۷۲؛ جواهرالکلام، جزء ۱۶، ص۱۱۸.
- ↑ مصباح الفقیه، ج۳، ص۱۵۱.
- ↑ شرایع الإسلام، کتاب احیاء الموات، ص۲۷۲؛ مدرسی طباطبائی، زمین در فقه اسلامی، ج۱، ص۱۵۰.
- ↑ مصباح الفقیه، ج۳، ص۱۵۱؛ جواهرالکلام، جزء ۱۶، ص۱۱۷.
- ↑ شیخ انصاری، المتاجر، ص۱۶۱.
- ↑ وسائل الشیعه، ج۶، باب اوّل، ابواب الأنفال، ص۳۶۵.
- ↑ قالَ سَمعِت رُجُلاً من أهلِالجَبَلِ یَسأَلُ أباعبدِاللَّهِ عَن رجُلٍ أخذَ أرضاً مَواتاً تَرکَها أهلُها فعمّرها و کَری أنهارَها و بنی فیها بیُوتاً و غَرَسَ فیها نَخلاً و شَجَراً، قال: فقال أبوُعبدِاللَّه: کانَ أمیرُالمؤمنینَ(ع) یَقُولُ: مَن أحیا أرضاً مِنَالمؤمنینَ فَهی لهُ و عَلَیهِ طِسقُها یؤدّیةِ إلیالإمامِ فی حالالهُدنَةِ فإذا ظَهَرَ القائمُ(ع) فلیُوَطّن نَفسَهُ علی أن تُؤخذَ منهُ. همان، ج۶، ص۳۸۳.
- ↑ عن داود بن فرقد عن أبیعبداللَّه(ع) فی حدیثٍ ... قال: قلتُ و ماالأنفالُ؟ قالَ: بُطُونُالأودیَةِ و رُؤُوسُالجِبالِ والآجامُ والَمعادنُ وَ کلُّ أرضٍ لَم یُوجَف علیها بِخَیلٍ و لا رِکابٍ وَ کلُّ أرضٍ مَیتَةٍ قد جلا اهلُها و قَطاِیعُالمُلوُکِ. همان، ص۳۷۲.
- ↑ همان، ص۳۷۱ - ۳۷۲.
- ↑ وسائل الشیعه، ج۶، ص۳۷۲.
- ↑ نسا (۴) آیه ۲۳.
- ↑ وسائل الشیعه، ج۶، ص۲۷۱.
- ↑ ممکن است جمله «و المعادن منها» جمله مستقل باشد که در این صورت این چنین معنی میشود: معادن از أنفال است.
- ↑ همان، ص۳۷۲.
- ↑ همان، ص۳۷۲.
- ↑ در شرح قاموس قزوینی ماده «بطن» آمده است: باطن بر وزن کامل درون هرچیزی است و باطن از زمین، پست از او است. در محمّد فرید وجدی، دائرةالمعارف قرنالعشرین، ماده «بطن» چنین است: باطن اندرون هرچیز است. و باطن زمین، جای پست و وسط آن است. در اقربالموارد است که باطن زمین، جای پست و محلّ سیل است و جمع آن بطنان است. بطنان بهشت وسط آن است. نظر به این معانی، «بُطُون أودِیة» بهوسط درّهها ترجمه شد.
- ↑ وسائل الشیعة، ج۶، ص۳۶۵.
- ↑ همان، ص۳۷۱ - ۳۷۲.
- ↑ همان، ص۳۷۲.
- ↑ در لسان العرب ماده «اجم» است: أَجَمة درخت انبوه بههم در رفته است و جمع آن، أُجْم و أُجُم و أُجَم و آجام است. در مصباحالفقیه، ج۳، ص۱۵۲ است که أجمه بر نیزار هم اطلاق شده است.
- ↑ وسائل الشیعه، ج۶، ص۳۷2.
- ↑ مستمسک العروة، ج۶.
- ↑ وسائل الشیعه، ج۶، ص۳۶۹.
- ↑ منتظری، الخمس والأنفال، ص۳۳۸.
- ↑ مصباح الفقیه، ج۳، ص۱۵۲.
- ↑ وسائل الشیعه، ج۶، ص۳۶۹.
- ↑ فی أقربالموارد، حرف «القاف»: القَطیعة، الجَمعُ، القَطائع، الهجران، قَطعُالعلاقاتِ بینَ بَلَدینِ، الوَظیفةُ، ما یُقطَعُ مِن أرضالخِراجِ، الإقطاعةُ و هیَ قطعةُ مِن أرضِالخِراجِ، یقطعُها الجُنْد فتُجعلُ لهم غَلَّتُها رزقاً. و قریب به همین مضمون در لسانالعرب و در تاجالعروس، حرف «العین»: أقطعه قطیعة، ای طائفة من أرضالخراج. والإقطاع یکون تملیکاً و غیر تملیک....
- ↑ مصباح الفقیه، ج۳، ص۱۵۲، کتاب الخمس: فما کانَ لسُلطانِهِم من قَطائعَ و هیالأرضالمُقتطعةُ لَهُ أو صَفایا ایالمنقُولات النفسة الّتی تکون لِلمُلوک فهی لِلإمام(ع) .... و در المسالک، ج۱، ص۷۰: الضابط فیالقطائع و الصَفایا کلُّ ما کانَ لسلطانالکفر من مال غَیرِمَغصوبٍ من محترمالمالِ، فَهُوَ لِسُلطانالإسلام. و در الحدائق، کتابالخمس، ج۱۲: اَلمرادُ بالقَطائِع الأراضی التی تختصّ بالإمام .... و قریب بههمین مضامین در کتاب مدرسی طباطبایی، زمین در فقه اسلامی، ج۱۱، ص۱۵۱ آمده است.
- ↑ الصفو والصفوة، من کلّ شیء خیاره و خالصه. الصفیّ والصفیّة ما اختارهالرئیس لنفسه. أقربالموارد، حرف «الصاد» و قریب به همین در لسانالعرب.
- ↑ وسائل الشیعه، ج۶، ص۳۶۶ - ۳۶۷.
- ↑ همان، ص۳۷۱ - ۳۷۲.
- ↑ همان، ص۳۶۷.
- ↑ همان، ص۳۷۱: فقال هیالقری التی قد خربتْ و انجلی اهلُها فهی للَّه و للرسول و ما کان للملوک فهو للإمام....
- ↑ مصباح الفقیه، ج۳، ص۱۵۳.
- ↑ وسائل الشیعة، ج۶، ص۳۶۵.
- ↑ همان، ص۳۶۹.
- ↑ همان، ص۳۶۹.
- ↑ مصباح الفقیه، ج۳، ص۱۵۳؛ منتظری، الخمس و الأنفال، ص۳۴۳.
- ↑ عباّس الوّراق مجهول الحال است. تنقیح المقال، حرف «عین».
- ↑ وسائل الشیعه، ج۶، ص۳۶۹.
- ↑ همان، ص۳۶۵.
- ↑ مدارک، بحث «أنفال»، ج۱.
- ↑ مصباح الفقیه، ج۳، ۱۵۳. ۷- ارث کسی که وارث ندارد.
- ↑ الروضة البهیّه، ج۲، ص۲۷۰؛ شرح شعرانی، تبصرة المتعلمین، ج۲، ص۶۷۴.
- ↑ مصباح الفقیه، ج۳، ص۱۵۳؛ منتظری، الخمس و الأنفال.
- ↑ الحدائق، کتاب الخمس، ج۱۲، ص۴۷۹.
- ↑ اگر کسی بمیرد و وارثی نداشته باشد، در صورتی که آزاد شده کسی باشد و در مقابل عوضی او را آزاد نکرده باشد، آزادکنندهاش ولای عتق دارد و وارث او است. کسی که نسب خود را فراموش کرده و خویش نسبی ندارد، میتواند با کسی پیمان ببندد که جنایات خطایی او را عهدهدار شود و در نتیجه از او ارث ببرد. شرح شعرانی، تبصرة المتعلمین، ج۲، ص۶۷۳-۶۷۲.
- ↑ وسائل الشیعه، کتابالمیراث، ج۱۷، ص۵۴۸.
- ↑ مصباح الفقیه،ج ۳، ص۱۵۳؛ منتظری، الخمس و الأنفال، ص۵۹.
- ↑ الروضة البهیّة، ج۲، ص۲۱۷ - ۲۱۸.
- ↑ لسان العرب، ماده «عدن».
- ↑ قاموس، مادّه «عدنٍ».
- ↑ نهایه، مادّه «عدنٍ».
- ↑ حاشیه الروضة البهیّة، ج۲، ص۲۱۸.
- ↑ همان؛ اقتصادنا، ص۴۹۵ - ۴۹۶.
- ↑ اقتصادنا، ص۴۹۵؛ جواهرالکلام، ج۳۸، ص۱۱۰.
- ↑ اقتصادنا، ص۴۹۹؛منتظری، الخمس و الأنفال، ص۵۹؛ جواهرالکلام، ج۳۸، ص۱۱۰.
- ↑ الروضة البهیّة، ج۲، ص۲۱۸؛ اقتصادنا، ص۵۰۳.
- ↑ اقتصادنا، ص۵۰۵؛ نهایةالمحتاج الی شرح المنهاج، ج۵، ص۳۴۸.
- ↑ نهایةالمحتاج الی شرح المنهاج، ج۵، ص۳۴۸.
- ↑ نهایةالمحتاج الی شرح المنهاج، ج۵، ص۳۴۸.
- ↑ نهایةالمحتاج الی شرحالمنهاج، ج۵، ص۳۴۸.
- ↑ وسائل الشیعه، ج۴، ص۳۷۲.
- ↑ وسائل الشیعه، ج۴، ص۳۷۲.
- ↑ وسائل الشیعه، ج۴، ص۳۷۲.
- ↑ جواهرالکلام، ج۶، ص۲۱۵، کتاب احیای موات؛ مصباح الفقیه، ج۳، ص۱۵۴. عبارت جواهرالکلام چنین است: إنَالمَشهُورَ نَقلاً و تحصیلاً عَلی أنَّ الناسَ فیها (فیالمعادن) شَرع سَواءٌ بل قیلَ یَلُوحُ مِن محکّیِ المبسُوطِ و السَّرائر نَفیُ الخِلاففیه....
- ↑ صاحب حدائق روایت داود بن فرقد را موثقه دانسته است. الحدائق، ج۲، ص۴۳۷.
- ↑ ابوالنصر محمّد بن مسعود بن محمّد، معروف به عیاشی ثقه صدوق است. هدیة الاحباب.
- ↑ چندین نفرند که کنیه ایشان ابوبصیر است: ۱- لیث بن البختری. ۲- یحیی بن قاسم. این دو توثیق شدهاند. ۳-یوسف بن الحرث. این شخص توثیق نشدهاست. میرمصطفی تفرشی، نقدالرجال، ص۳۷۴ و ۲۷۸ و ۳۸۰. «دائرةالمعارف بزرگ اسلامی» چندین نفر از راویان را نام میبرد که کنیه آنان ابوبصیر است. در آن کتاب یوسف بن الحرث را یوسف بن حارث معرفی کرده و نیز یحیی بن قاسم را، یحییبن أبیالقاسم نوشته شده است. دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ج۵، ص۲۱۳. میتوان گفت یوسف بن حرث راوی خبر نیست، چون او وابسته به یکی از فرق زیدیه است و بعید است که عیاشی از او خبری نقل کند.
- ↑ مصباح الفقیه، ج۳، ص۱۵۳.
- ↑ جواهرالکلام، ج۳۸، ص۱۰۹. در تحریرالوسیله، ج۱، ص۳۶۹ آمده است: معادنی که در زمین اختصاصی واقع نشده یا اینکه به سبب احیا کسی آن را مالک نگشته، از أنفال است.
- ↑ وسائل الشیعه، کتاب الخمس، ج۲، ص۳۸۲؛ الحدائق، ج۱۲، ص۴۲۹.
- ↑ اقتصادنا، ص۷۶۱.
- ↑ حشر (۵۹) آیه ۸.
- ↑ اعراف (۷)آیه ۱۲۸.
- ↑ جواهرالکلام، ج۳۸، ص۱۰۸.
- ↑ بقرة (۲) آیه ۲۹.
- ↑ جواهرالکلام، ج۱۶، ص۱۳۱.
- ↑ اصول کافی، ج۲، کتاب الحجة، باب أنّ الأرض کلها للإمام(ع)، ص۲۶۶.
- ↑ ابراهیم (۱۴) آیه ۳۳.
- ↑ ابراهیم (۱۴) آیه ۳۲.
- ↑ نحل (۱۶) آیه ۱۴.
- ↑ حج (۲۲) آیه ۶۵.
- ↑ درباره معنی «انفال» در صفحه ۲۲ بحث شد.
- ↑ انفال (۸) آیه ۴۱. «و اعلَمُوا أنّما غَنِمتُم مِن شَیء فَأنّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُول وَ لِذی القُربی وَالیتامی و المَساکینِ وَ ابنِالسبیلِ إن کُنتمُ آمَنتُم بِاللّه و ما أنزلنا علی عبدِنا یومَ الفُرقان...».
- ↑ مُعجم مفردات الفاظ القرآن، مادّه «غنم».
- ↑ ابیعبید، الاموال، ص۱۹.
- ↑ ابیعبید، الاموال، ص۱۹.
- ↑ برای مزید اطلاع ر.ک: مجله نورعلم، شماره مهرماه ۱۳۶۲ وابسته به جامعه مدرسین قم.
- ↑ مصباح الفقیه، ج۳، ص۱۴۴.
- ↑ اعراف (۷) آیه ۱۲۸.
- ↑ انعام (۶) آیه ۵۷.
- ↑ احزاب (۳۳) آیه ۶.
- ↑ مضمون این حدیث از مسلّمات بین فریقین است؛ برای اطّلاع از سندهای آن رک: موسوعة اطراف الحدیث النبوی الشریف، حرف «میم»؛ اعیان الشیعه، ج۱، ص۲۹۱.
- ↑ منتظری، الخمس و الأنفال، باب قسمة الخمس و مستحقه، از ص۲۶۲ به بعد.
- ↑ و أمّا ما جاء فی القرآنِ مِن ذِکرِ مَعایِش الخلق و أسبابِها فَقَد أعلَمَنا سبحانَه ذلِکَ مِن خَمسةِ أوجُهٍ: وجَهُ الإمارةِ وَ وَجهُ الِعمارَة وَ وَجهُ الإجارةِ وَ وَجهُ الِتجارةِ وَ وَجهُ الصَدقاتِ. فأمّا وجَهُ الإمارَةِ فَقَولهُ تَعالی: «واعلمَوُا أنّما غَنِمتُم مِن شیءٍ فأنّ لِلّهِ خُمسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وِلِذِی القُربی و الیَتامی و المساکینِ و ابنِ السبیلِ...» فجَعلَ لِلَّهِ خُمسَ الغَنائمِ ... وسائل الشیعه، ج۶، ص۳۴۱، باب وجوب الخمس فی الغنائم دارالحرب و....
- ↑ وسائل الشیعه، ج۱۳، باب ۹، از کتاب وصایا، ح۲.
- ↑ همان، ج۶، ص۳۵۷.
- ↑ همان، ص۳۴۸، باب وجوب الخمس فیما یفضل عن مؤونة السنة.
- ↑ همان، ص۳۴۸، باب وجوب الخمس فیما یفضل عن مؤونة السنة.
- ↑ برای مزید اطّلاع ر.ک: منتظری، کتاب الخمس و الأنفال، ۲۶۳ و مصباح الفقیه، ج۳، ص۱۲۶.
- ↑ مقصود از آیه «فیء» آیه ۶ سوره حشر (۵۹) است: و ما أفاءَ اللّهُ علی رَسُولِهِ....
- ↑ حشر (۵۹) آیه ۸.
- ↑ الکامل فیالتاریخ، حوادث سال چهارم هجرت، ج۲، ص۱۱۳؛ الخرِاجُ و النظمُ المالیّه، ص۹۶.
- ↑ وسائل الشیعه، ابواب قسمة الخمس، ج۶، ص۳۶۶.
- ↑ همان، ص۳۶۴.
- ↑ در آن حدیث آمده است: وَ لَهُ (للامام) بَعدَ الخُمسِ الأَنفالُ ... همان، ص۳۶۵.
- ↑ ماوردی، الاحکام السلطانیه،باب ۱۲، ص۱۲۷.
- ↑ العروة الوثقی، فصل اوّل، کتاب زکات.
- ↑ همان، اوّل کتاب خمس.
- ↑ همان، ص۴۵۶.
- ↑ وَ لَو أنّ الناسَ أدَّوا زَکاةَ أموالِهِم مابَقِیَ مُسلمٌ فَقیراً ... وسائل الشیعه، اوّل کتاب زکات، باب وجوب زکات.
- ↑ منتظری، الخمس و الانفال،از صفحه ۲۶۲ به بعد.
- ↑ النفل: زیادة تزاد علی سهم الغازی ... و النفل فی الغزو ینقسم علی ثلاثة أقسام: الف - أن یُعطِیَ الإمامُ الغازینَ الرُبعَ بَعدَ الخُمسِ وَ ذلِکَ خُمسُ آخَرُ. ثم قَسَّمَ سائرَه فی الجَیشِ وَ السَّریَّةِ مَعَهُ. فاذا قَفَلَ (أی رَجَعَ من الحَرب) بَعَثَ سرّیةً تُغیرُ وَ یَجعَلُ لَهُمُ الثُلثَ بَعدَ الخُمسِ ثمَّ قَسَّمَ سائرَهُ فِی الجَیشِ و السَریةِ مَعَه... ابنقدامه، المغنی، ج۸، ص۳۷۸.
- ↑ الأمّ، ج۴، ص۱۴۴؛و تفسیر قرطبی، اول سوره انفال.
- ↑ این مضمون در بدایة المجتهد، ج۱، ص۳۸۳ و تفسیر قرطبی اول سوره انفال آمده است.
- ↑ بدایة المجتهد، ج۱، ص۳۸۳، الفصل الثالث فیأحکام النفل؛ المغنی، ج۸، ص۳۸۱.
- ↑ تفسیر قرطبی، اول سوره أنفال.
- ↑ تفسیر قرطبی، اول سوره أنفال.
- ↑ فخر رازی، تفسیر الکبیر، اول سوره أنفال؛ الجواهر، ج۵، ص۵۸، اول سوره أنفال؛ تفسیرالمنار، ج۱۰، ص۳و۶؛ الدرالمنثور، ج۲، ص۱۶۱.
- ↑ بدایة المجتهد، ج۱، ص۳۹۶.
- ↑ الأمّ، ج۴، ص۱۴۲ - ۱۴۴.
- ↑ بدایة المجتهد، باب أنفال، ج۱، ص۳۹۶.
- ↑ بدایة المجتهد، باب أنفال، ج۱، ص۳۹۶.
- ↑ الجواهر، اول سوره أنفال، ج۵، ص۵۸؛ تفسیر قرطبی، آیه خمس، ج۸، ص۱۷.
- ↑ تفسیر قرطبی، ذیل آیه خمس؛ الاموال، کتاب الخمس و احکامه و سننه، ص۳۱۴.
- ↑ در این باره به بدایة المجتهد، ج۱، ص۳۷۹ و تفسیر قرطبی، ذیل آیه خمس سوره أنفال رجوع شود.
- ↑ شیخ طوسی در التبیان ذیل سوره حشر چنین گفته است: «والذی نذهب إلیه أنّ مالَ الفَیء غیرُ مالِ الغَنیمةِ، فالغَنیمة کلُّ ما أُخِذَ مِن دارِالحَرب بالسیفِ عَنوةً لِما یُمکِنُ نَقلهُ إلی دارِالإسلام و ما لا یُمکِنُ نَقلهُ ... و الفَیء کلّ ما أُخذ من الکفّار بغیر قتال أو انجلاء...».
- ↑ تفسیر المنار، ج۱۰، ص۱۲.
- ↑ الخراج و النظم المالیه، ص۱۱۲.
- ↑ أبو یوسف، الخراج، ص۲۳.
- ↑ فتوح البلدان، ج۱، ص۲۳؛ تاریخ ابن خلدون، ج۲، ص۷۷۲ (غزواتپیامبر)؛ الأمّ، ج۴، ص۱۳۹؛ الخراج و النظم المالیه، ص۶۹؛ الاموال، ص۱۳ - ۱۴، باب صنوف الأموال التی یلیها الأئمة للرعیّة.
- ↑ الأحکام السلطانیه، ص۱۲۷.
- ↑ همان، ص۱۲۸.
- ↑ یحیی بن آدم، الخراج، ص۱۸؛ أبویوسف، الخراج، ص۲۳؛ ماوردی، الأحکامالسلطانیه، ص۱۳۶.
- ↑ یحیی بن آدم، الخراج، ص۱۸؛ أبویوسف، الخراج، ص۲۳؛ ماوردی، الأحکامالسلطانیه، ص۱۳۶.
- ↑ ابوعبید، الأموال، ص۶۰؛ الأحکام السلطانیه، ص۱۴۷؛ یحیی بن آدم، الخراج، ص۲۸.
- ↑ أبوعبید، الأموال، ص۲۶۸.
- ↑ وَ قَذَفَ اللّهُ فی قُلوبهمِ (بنیالنضیر) الرعبَ و سَألُوا رسولَاللّهِ أن یجلبهم وَ یَکُفَّ عَن دِمائهِم علی أنَّ لَهم ما حَملَتِ الإبلُ مِن أموالِهِم إلّا الحَلقةَ وَ خَلّوا الأموالَ لِرَسُولِاللَّه فکانَت لِرَسُولاللّهِ خاصّةً یضَعُها حیثُ یَشاءُ فَقَسَّمها رسولُاللَّهِ علی المُهاِجرین الاوّلینَ دونَ الأنصارِ .... سیره ابن هشام، ج۲، ص۱۹۱.
- ↑ تفسیر المنار، اول سوره أنفال؛ المغنی، ج۶، ص۴۹؛ أبویوسف، الخراج، ص۲۲؛ أبوعبید، الاموال، ص۱۹؛ بدایةالمجتهد، فصل حکم خمس غنیمة، ج۱، ص۳۷۸.
- ↑ تفسیر المنار، ج۱۰، ص۴، اول سوره أنفال؛ الأمّ، ج۴، ص۱۴۰.
- ↑ در کتاب الاموال، ص۱۹ آمده است: إنَّ النبیَّ کَتَبَ إلی بَنی زُهَیر بنأقَیش: إنّکُم إن شَهِدتُم أن لاإلهإلّاالله و أنَّ محمّداً رسولُاللّه و أقمتُمُ الصَّلاةَ و أدّیتُم الزکاة وَ فارقتُم المُشرِکینَ و أدّیتُم الخُمسَ مِن المَغنَمِ وَ سَهمَ الصَفی فأنتُم آمِنُونَ بأمانِ اللّه وَ رَسُولِه.
- ↑ الاموال، ص۳۰.
- ↑ أبویوسف، الخراج، ص۳۳؛ تفسیر قرطبی، آیه «واعلموا أنّما غنمتم...».
- ↑ در کتاب الخراج، ص۲۳ است: کان لرسولاللّه من کلّ غنیمة صَفیٌ یَصطَفیه....
- ↑ الاموال، ص۳۲۹، باب النفل من الخمس خاصة بعد ما یصیر إلی الإمام.
- ↑ أمّا إقطاعُ النَبیّ الزُبَیرَ أرضاً ذاتَ نَخلٍ وَ شَجَرٍ فإنّا نراها الأرضَ الّتی کانَ رَسُولُاللّهِ(ص) أقطَعَها الانصاریَّ فَأحیاها و عَمّرها ثُمّ تَرَکَها بِطیبِ نَفسه فَقَطَعَها رسولُاللّه لِلزُّبیر ... فَإن لَم تَکُن تلک فَلَعلّها مِمّا اصطفی رَسُولُاللَّه(ص) مِن خَیبر فَقَد کانَ لَهُ مِن کُلّ غَنیمةٍ الصَّفیُ. اَلأموال، ص۲۹۲؛ سرخسی، المبسوط، ج۱۰، ص۹.
- ↑ وُجِدَ فی الدیوان، أنّ عُمرَ أصفی أموالَ کَسری و آل کسری و کلَّ مَن فَرّ عَن أرضِهِ وَ قُتِلَ فی المَعرَکَةِ و کُلَّ مغیضِ ماءٍ اَو أجَمَة. فَکان عُمَرُ یَقطعُ هذا لِمَن أقطَعَ. الخِراج، فصل قطایع، ص۳۲؛ الاحکام السلطانیة، ص۱۹۳؛ الاموال، ص۲۹۲؛ زمین در فقه اسلامی، ج۱، ص۱۵۱.
- ↑ الاموال، باب اقطاع، ص۲۸۸.
- ↑ الاحکام السلطانیة، ص۱۹۲.
- ↑ همان، اول باب ۱۵، ص۱۷۷.
- ↑ الاموال، ص۲۸۶؛ الام، ج۴، ص۴۵.
- ↑ الاموال، ص۳۹۷، کتاب أحکام الأرضین فی إقطاعها و إحیائها و حماها و میاهها.
- ↑ الاحکام السلطانیة، ص۱۷۷؛ الام، ج۴، ص۴۵.
- ↑ همان، ص۱۷۸.
- ↑ زمین در فقه اسلامی، ص۱۴۸. در این کتاب درباره زمینهای مفتوح العنوه از صفحه ۱۳۵ به بعد بحث شده است.
- ↑ المغنی، کتاب احیاء الموات، ج۵، ص۵۱۶.
- ↑ جواهرالکلام، ج۳۸، ص۲۰.
- ↑ الاحکام السلطانیه، ص۱۹۱.
- ↑ موسوعة اطراف الحدیث النبوی، حرف «لام»، ج۶، ص۸۵۵؛ الاموال، ص۴۰۴.
- ↑ المغنی، ج۵، ص۵۱۶.،اول کتاب «احیاء موات».
- ↑ ذمّی در مملکت اسلامی به سبب احیا مالک نمیشود. و قاضی (ابو یوسف) گفته است: این اعتقاد عدّهای از اصحاب ما است، زیرا پیامبر(ص) فرموده است: زمینهای موات از جانب من به شما مسلمانان واگذار شده است. و برای اینکه اراضی موات دار (اسلام) از حقوق دار (اسلام) است و دار (اسلام) از آنِ مسلمانان است، پس اراضی موات که از حقوق وابسته داراسلام است، از مسلمانان است؛ چنانکه حقوق وابسته به ملک، به ملک تعلّق دارد.
- ↑ الخراج، کتاب احیاء الموات، ص۶۴.
- ↑ مَن سَبَقَ فی المَواتِ إلی مَعدِنٍ ظاهرٍ أو باطِنٍ فهُوأحَقُّ بمایَنالُ منه. المغنی، ج۵، ص۴۲۵.
- ↑ المذهب الاقتصادی، ص۶۱، مطبعة الأموی، دمشق.
- ↑ فقد جاءَتِ الأخبارُ و السُّنَنُ مُجملةً وَ لها مَواضِعُ مُتفَرّقة و أحکام مُختلِفَة. فَأوّلُ ذلِکَ ما أباحَهُ رسولُاللَّهِ(ص) لِلّناسِ کافّةً وَ جَعَلهُم فیهِ أسوةً و هُو الماءُ و الْکَلاءُ وَ الّنار. و ذلِکَ ان یَنزِلَ القومُ فی أسفارِهِم وَ بوادیهِم بالأرضِ فیها النباتُ الذی أخرَجَهُ اللَّه لِلأنعامِ مِمّالَم یَنصب فیه أحَدٌ بِحرثٍ و لاغَرسٍ و لاسَقیٍ، یقُولُ: فَهُوَ لِمَن سَبَقَ إلیه ... فهوَ قَوْلُه(ص): الناسُ شُرکَاءٌ فی الماءِ و الکَلاَء؛ و کَذلِکَ قَولهُ(ص) المُسلم أخُو المُسلِمُ یَسعُها الماءُ و الشَجَرُ. الاموال، باب الحمی، ص۳۰۸.
- ↑ اشتراکیة الاسلام، ص۸۹.
- ↑ المغنی، ج۵، ص۴۲۲.
- ↑ المغنی، ج۵، ص۴۲۲.
- ↑ تعریف معدن ظاهری و باطنی سابقاً در بحث «مصادیق انفال از نظر شیعه» بیان شد.
- ↑ المغنی، ج۵، ص۴۲۲.
- ↑ همان، ص۴۲۳.
- ↑ الاموال، باب «الخمس فی المعادن و الرکاز»، ص۳۴۵.
- ↑ أبو یوسف، الخراج، باب قسمة الغنائم، ص۲۲-۲۱.
- ↑ الاحکام السلطانیة، ص۱۹۳؛ شیخطوسی، مبسوط، اول کتاب فرائض؛ أبویوسف، الخراج، ص۵۸.
- ↑ بدایة المجتهد، بحث غنائم، ج۱، ص۳۹۱.
- ↑ مکتب تشیّع، اردیبهشت ماه ۱۳۳۸، ص۳۰۵.
- ↑ «أُذِنَ لِلّذینَ یُقاتَلُونَ بأنَّهُم ظُلِمُوا و أنَّ اللَّه علی نَصرِهِم لَقَدیرٌ ...» حج (۲۲) آیه ۳۹.
- ↑ الاحکام السلطانیه، ص۱۶۱؛ فتوحالبلدان، ص۲۴؛ الخراج و النظم المالیه، ص۹۴.
- ↑ الکامل فی التاریخ، وقایع سال دوم هجرت؛ سیره ابن هشام، ج۲، ص۱۶۵.
- ↑ «إنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَالَّذین هاجَرُوا فی سَبیلِ اللّه اولئکَ...» بقره (۲) آیه ۲۱۷.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۲، ص۱۹۲ ؛ فتوحالبلدان، ج۱، ص۲۳.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۳، ص۱۹۲؛ فتوحالبلدان، ج۱، ص۲۳؛ تاریخ ابن خلدون، ج۲، ص۷۷۲، بحث غزوات پیغمبر؛ الأمّ، ج۴، ص۱۳۹.
- ↑ الاموال، باب صنوف الاموال التی یَلیها الأئمّةُ، ص۱۴.
- ↑ فدک دهی است در حجاز که فاصله آن تا مدینه به اندازه دو روز و بعضی گفتهاند به اندازه سه روز راه است. خدا آن را در سال هفتم هجرت به صلح به رسولش برگردانید و چون درباره آن لشکرکشی نشد، به رسولخدا اختصاص یافت. معجم البلدان، حرف فاء.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویة، ج۴، ص۳۵۳؛ الکامل فیالتاریخ، وقایع سال هفتم هجرت؛ و الخراج و النظم المالیة، ص۹۸؛ فتوح البلدان، ج۱، ص۳۶.
- ↑ الکامل فی التاریخ، وقایع سال هفتم هجرت؛ فتوح البلدان، ج۱، ص۳۸ و ۴۰.
- ↑ ذیل آیه «و آت ذا القربی حقه ...» الدرالمنثور و اعیان الشیعه، ج۱، ص۳۱۴.
- ↑ الخراج و النظم المالیه، ص۹۶.
- ↑ الاموال، باب الاقطاع، ص۲۸۷.
- ↑ الاموال، باب الاقطاع، ص۲۸۷.
- ↑ الاموال، باب الاقطاع، ص۲۸۷.
- ↑ همان، ص۲۸۶؛ فتوح البلدان، ج۱، ص۲۷.
- ↑ الاموال ص ۲۸۹.
- ↑ همان، ص۲۹۵.
- ↑ همان، ص۲۹۱.
- ↑ فتوح البلدان، ج۱، ص۲۷؛ الاموال، ص۲۹۱.
- ↑ الاموال، ص۲۹۳، باب «الاقطاع».
- ↑ ابو یوسف، الخراج، ص۶۱؛ الاموال، ص۲۸۶.
- ↑ ابو یوسف، الخراج، ص۶۱؛ الاموال، ص۲۸۶.
- ↑ این حدیث در کتب معتبر از قبیل وسائل الشیعه، کتاب احیاء موات؛ المغنی، ج۵، ص۵۱۴؛الخراج، ص۶۵ آمده است.
- ↑ الخلاف، ج۳، ص۵۲۸، مسأله ۵، کتاب «احیاء موات»؛ نهجالبلاغه صبحی صالح، نامه مالک اشتر، ص۴۳۹.
- ↑ «دور» هی اسم موضع بالمدینه بین ظهرانی عمارة الأنصار: جواهرالکلام، ج۳۸، ص۵۵.
- ↑ عبداللّه بن عمرو بن عوف المزنی عن أبیه عن جدّه: إنَّ النَبیَّ أقطَعَ بلالَ بنَ الحارثِ معادنَ القَبلیة جَلسَیها و غوَرَیها و حیث یصلح للزَّرع من قدس وَ لَم یُعطِهِ حقَّ مسلم. قَبَلیّه قسمتی از ساحل دریا است که تا مدینه پنج میل فاصله دارد. حاشیه الاموال، کتاب احکام الأرضین فی أقطاعها، ص۲۸۷.
- ↑ بعضی روایت را این چنین معنی کردهاند: آنچه را که دهان شتران به آن میرسد، نمیتوان مورد «حمی» قرار داد، امّا آنچه را شتران نمیتوانند بخورند و گردنشان به آن نمیرسد، میتوان «حمی» کرد. و برخی گفتهاند: مراد آن است که از آبادی دور باشد، بهگونهای که شترها به آن نرسند. حاشیه الاموال، ص۲۸۹.
- ↑ قالَت بنو حارثة مِن الأَنصار یا رَسولَاللّه، هاهنا مَسارِحُ إبلِنا وَ مَرعی غَنَمنا و مَخرَجُ نِسائنا یعنُونَ مَوضِعَ الغابةِ. فقالَ رَسُولُاللَّهِ(ص) مَن قَطَعَ شَجَرةً فَلیغرس مَکانَها وَدّیةً فغرست الغابة. فتوح البلدان، ج۱، ص۱۶.
- ↑ عن سعدبنأبیوقّاص: أنّه وَجَدَ غلاماً یقطَعُ الحِمی فَضَرَبَه وَ سَلَبَه فأسَه، فدخلت مولاتُةُ أو امرأة عَن أهلِهِ علی عُمرَ، فشکَت إلیه سَعداً. فقالَ عُمَرُ رُدَّ الفأسَ و الثیاب أبا إسحاق فأبی، و قال: لا أعطی غنیمةً غَنَّمنَیها رسُولُاللَّه(ص) سمعته یقول: من وَجَدتُمُوهُ یقطع الحمی فاضربوه و اسلبوه، فاتَّخذَ مِن الفأسِ مِسحاةً فَلَم یَزَل یَعملُ بها فی أرضه حتّی تُوُفِّیَ.
- ↑ فتوح البلدان، ج۱، ص۱۵.
- ↑ الخراج و النظم المالیة، ص۱۰۴؛ الکامل فیالتاریخ، وقایع سال ۱۲ و ۱۳ هجرت.
- ↑ الکامل فی التاریخ، وقایع سال ۱۳.
- ↑ وفاء الوفاء، ج۲، ص۱۵۷؛ معجم البلدان، مادّه «فدک»؛ صحیح بخاری، کتاب فرض الخمس.
- ↑ ترجمه فیض الاسلام، نهج البلاغه، نامه ۴۵.
- ↑ المستدرک علیالصحیحین، ج۳، ص۱۲۴. این حدیث بنا به شرط بخاری و مسلم خبر صحیح تلقی میشود؛ ایشان آن را نقل نکردهاند. اطراف الحدیث النبویّ الشریف، حرف «عین»، ج۵، ص۴۶۶؛ الصواعق المحرقه، ص۷۶.
- ↑ الصواعق المحرقه، ص۷۷.
- ↑ یس (۳۶) آیه ۲۰.
- ↑ مؤمن(۴۰) آیه ۲۸.
- ↑ انساب الاشراف، ج۲، ص۱۴۶.
- ↑ کشف الغمه، ج۱، ص۱۱۸.
- ↑ المستدرک علیالصحیحین، ج۳، ص۱۲۵. این حدیث بنا به شرط مسلم از اخبار صحاح است و آن را روایت نکردهاست.
- ↑ أسد الغابة، ج۳، ص۱۱۶.
- ↑ انساب الاشراف، ج۲، ص۹۷؛ الاستیعاب، ج۳، ص۴۱.
- ↑ اکنون برخی از روایات را در این باره میآوریم: در صحیح بخاری، ج۲، ص۳۴۳ و صحیح مسلم، ج۱۶، ص۴: عن النبی(ص) أنّه قال: فاطمةُ سیّدةُ نساء أهلالجَنة. و نیز در صحیح بخاری، در همان صفحه و صحیح مسلم، در صفحه یاد شده، آمده است: إنّما فاطمةُ بضْعَةٌ منّی یُؤذینی ماآذاها و یَنصِبنی ما أنصبَها؛ همانا فاطمه پارهتنمناست. مرا آزار میدهد، آنچه او را آزار دهد و ناراحتم میسازد، آنچه او را ناراحت سازد. و عن امّ سلمة: «أنّ النبی(ص) جَلَّلَ عَلی الحَسَنِ وَ الحُسینِ وَ علیّ و فاطمة کساءً ثمّ قال: اللَّهُمَّ هؤلاء أهلُ بیتی و خاصّتی أذهب عنهُمُ الّرِجسَ وَ طهّرهمُ تطهیراً». فقالَتْ امُّ سَلَمةَ علیّ و أنا مَعهم یا رسولَاللّهِ؟ قال: إنَّکَ إلی خَیر. سنن ترمذی، ج۱۳، ص۲۴۹؛ ابن حنبل، مسند جزء ۵، ح۳۰۶۲؛ صحیح مسلم، ج۱۵، ص۱۷۶؛ المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۱۴۸؛ المنحة المعبود، ج۲، ص۱۲۹، قریب به همین مضمون است. همانا پیامبر(ص) حضرت امام حسن، امام حسین، حضرت علی و حضرت فاطمه(س) را زیر جامهای قرار داد؛ سپس عرض کرد: بار خدایا! اینان اهل البیت و ویژگیان منند. پلیدی را از ایشان ببر و کاملاً ایشان را پاک گردان. این روایت را اکثر محدّثان نقل کردهاند: اسد الغابة؛ تفاسیر فریقین ذیل آیه «انّما یرید اللّه لیذهب ...» سوره احزاب؛ شواهد التنزیل، ذیل همان آیه. و از عایشه درباره حضرت فاطمه چنین نقل شده است: ما رأیت أحداً کانَ أصدقَ لَهجةً مِنها إلّا الّذی وَلَدَها». و هذا حدیث صحیح علی شرط الشیخین. المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۱۶۱ یعنی: هیچ کس را ندیدم که از حضرت فاطمه راستگوتر باشد، مگر پدرش، و این حدیث بنا به آنچه بخاری و مسلم شرط کردهاند، صحیح است. در صحیح بخاری در باب فضایل اصحاب پیامبر(ص) آمده است: فاطمة بضعة منّی فَمَنْ أغضبها فقد أغضبنی؛ فاطمه پاره تن من است. کسی که او را به خشم آورد، مرا به خشم آورده است. کنز العمال، ح۳۴۲۲۲.
- ↑ فتوح البلدان،ج ۱، ص۳۵؛ وفاءالوفاء، ج۲، ص۱۶۰؛ السقیفه، ص۱۰۱.
- ↑ فتوح البلدان، ج۱، ص۳۵؛ وفاءالوفاء، ج۲، ص۱۶۰؛ السقیفه، ص۱۰۱؛ الصواعقالمحرقه، ص۲۲.
- ↑ در کتاب وفاءالوفاء، ج۲، ص۱۵۷ و صحیح بخاری، باب فرض الخمس، در روایت صحیح از عروة بن زبیر چنین نقل کرده است: «إنّ عائشةَ أخبرته أنّ فاطمةَ ابنةَ رسَولِاللّه سألت أبابکرٍ بعدَ وفاةِ رسولِاللّه أن یُقسم لها میراثها ممّا ترک رسولاللّه. ممّا أفاءَ الله علیه فقال لها أبوبکر: إنّ رسولَاللهِ قال لانورّث ما ترکنا صدقة. فَغَضِبَت فاطِمَةُ فهجَرَت أبابکرٍ فَلَمتَزَل مهاجرته حتی تُوُفّیت؛ عایشه به عروة بن زبیر خبر داد که فاطمه(س) دختر رسولخدا پس از وفات آن حضرت از ابوبکر خواست که ارث او را از ماترک رسولخدا که به عنوان «فیء» خداوند در اختیار آن حضرت بود، به او بدهد. ابوبکر به او گفت: پیامبر خدا فرمود: ما ارث نمیدهیم. ماترک ما صدقه است. حضرتش (پس از شنیدن این حرف) غضبناک شد و از ابوبکر دوری جست و این دوری جستن ادامه داشت، تا آن بانو وفات یافت». البدایة و النهایة، ج۵، ص۲۸۵؛ السیرة الحلبیة، ج۳، ص۳۹۹؛ المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۱۶۲.
- ↑ ابن أبی الحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۱۶، ص۲۷۴.
- ↑ الدرالمنثور، ج۴، ص۱۷۷؛ شواهد التنزیل، ص۳۴۰.
- ↑ شواهد التزیل، ص۳۴۰.
- ↑ سموّ المعنی فی سموّ الذات، ص۳۲: أظهرَ أبوبکر الأسَفَ علی أنّه لَم یُعطِها فدکاً؛ اعلام النساء، ج۴، ص۱۲۶؛ کنزالعمال، ج۵، ص۶۳۱، ح۱۴۱۱۳.
- ↑ معجم البلدان، حرف «فاء»؛ وفاء الوفاء، ج۲، ص۱۶۰؛ ابنأبیالحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۶، ص۲۶۱؛ اعلامالنساء، ج۴، ص۱۲۰.
- ↑ اعلام النساء، ج۴، ص۱۲۰.
- ↑ اعلام النساء، ج۴، ص۱۲۰.
- ↑ اعلام النساء، ج۴، ص۱۲۰.
- ↑ معجم البلدان، حرف «فاء»؛ وفاء الوفاء، ج۲، ص۱۶۰؛ ابنأبیالحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۶، ص۲۶۱؛ اعلامالنساء، ج۴، ص۱۲۰.
- ↑ اعلام النساء، ج۴، ص۱۱۶؛ ابن أبیالحدید، میزان الاعتدال، ج۱۶، ص۲۴۹؛ نهایه ابن اثیر، مادّه، «لمم». فی حَدیث فاطِمةَ إنّها خَرَجَت فی نِسائها یتوطّأ ذیلَها إلی أبیبکر فعاَتَبته .... و ابوالحسن علی بن عیسی اربلی در کشف الغمة،از کتاب السقیفة و فدک که بر ابیبکر جوهری قرائت شدهاست محدّثان اهل سنّت ابوبکر جوهری را توثیق کرده و او را پرهیزگار دانسته و ستودهاند. اعیان الشیعه، ج۱، ص۲۱۵ به نقل از ابن أبیالحدید. در کتاب اعیانالشیعه، ج۱، همان صفحه سندهای متعدّدی برای این خطبه ذکر نموده است.
- ↑ وفاءالوفاء، ج۲، ص۱۶۱؛ اعیان الشیعه، ج۱، ص۳۱۸.
- ↑ اعیان الشیعه، ج۱، ص۳۱۸؛ معجم البلدان، حرف «فاء» فدک: ادّی اجتهاد عمر أن یردّ فدک إلی ورثة رسولاللّه؛ وفاء الوفا، ج۲، ص۱۶۰؛ بیهقی، سنن، ج۶، ص۳۰۱: أقطع عثمان فدک لمروان، قال الحافظ ابن حجر إنّما أقطع عثمان فدک لمروان.
- ↑ بحارالانوار، ج۱۹، ص۳۴۹؛ الکامل فیالتاریخ، وقایع سال دوم هجرت، جنگ بدر.
- ↑ صحیح بخاری، ج۲، ص۳۴۳؛ صحیح مسلم، ج۱۶، ص۴؛ الصواعق المحرقه، ص ۷۷.
- ↑ منابع زیر که مراجعه شد، بر این امر دلالت دارد: - ابن جوزی، صفة الصفوة، ج۲، ص۸. - حاکم نیشابوری، مستدرک، ج۳، ص۱۶۲. - ابن حنبل، مسند، ج۱، ص۶و۹. - صحیح بخاری، باب فرض الخمس و اوّل کتاب فرائض. - عمر کحاله، اعلام النساء، ج۴، ص۱۳۱. - أبیبکر احمد بن حسین، سنن بیهقی،ج ۶، ص۳۰۰. - علیبن برهان الدین شافعی، السیرة الحلبیه، ج۳، ص۳۹۹. - علی بن السید شریف، وفاء الوفاء باخبار المصطفی، ج۲، ص۱۵۷. - تاریخ طبری، ج۲، ص۴۴۸ و ج۸، ص۲۰۲. - متقی هندی، کنزالعمّال، ج۵، ص۶۰۴. - ابن کثیر دمشقی، البدایة و النهایة، ج۶، ص۳۳۳. - صحیح مسلم به شرح نووی، ج۱۲، ص۷۷.
- ↑ وفاءالوفاء، ج۲، ص۱۲۱: «دُفِنَت فاطمةُ لَیلاً فی زاویةٍ فی دارِ عقیل و بینَ قبرِها و بینَ الطَّریقِ سبعةُ أذرُع». در بحارالانوار، ج۴۳، ص۲۱۱ آمده است که آن حضرت وصیّت کرد که قبرش مخفی باشد. در ابن أبیالحدید، ج۱۶، ص۲۸۱: آمدهاست: روی انه عفی قبرها....
- ↑ نام ام ایمن، برکه است. او کنیزی بود که پیامبر(ص) او را به ارث مالک شده بود و در هنگام ازدواج با حضرت خدیجه آزادش نمود. هر وقت پیامبر(ص) به او نگاه میکرد، میفرمود: این بقیّه خاندان من است. او از زنان مهاجر است. در احد حاضر شد و به پرستاری ومداوای مجروحان پرداخت. در کودکی پیامبر(ص) را پرستاری میکرد. و کرامتی برای او نقل شداست. پیامبر او را «یا امة» خطاب میکرد.ابن سعد، طبقات، ج۸، ص۲۲۳.
- ↑ السیرة الحلبیه، ج۳، ص۴۰۰. و در مروجالذهب، ج۳، ص۲۵۲ از کتابی که عمرو بحر بن جاحظ تألیف نموده، چنین نقلکرده است: «وَ یُذکَرُ فی ذلکَ الکتابِ فِعلُ أبیبکر فی فدک و غیرِها و قصّتهُ مَعَ فاطمةَ -رضیاللّهعنها و مطاَلَبتُها بارثها من أبیها(ص) و استشهادُها ببعلِها و ابنیها و أمّ أیمن». در فتوح البلدان، ج۱، ص۳۸ آمده است که رباح آزاد شده رسولخدا نیز شهادت داده است.
- ↑ ابن أبی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۶، ص۲۴۵.
- ↑ همان، ص۲۲۷.
- ↑ همان، ص۲۲۷.
- ↑ کنز العمال، ج۵، ص۶۳۱، ح۱۴۱۱۳؛ تاریخ طبری، ج۱، ص۲۱۴۰؛ مروج الذّهب، ج۱، ص۵۱۸؛ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۳۷؛ السقیفة و فدک، ص۱۴۰.
- ↑ وفاءالوفاء، ج۲، ص۱۵۷. ابن شیبة نیز این مضمون را روایت کرده است. شرح ابن أبیالحدید، ج۱۶، ص۲۳۰.
- ↑ السیرةالحلبیه، ج۳، ص۳۹۸.
- ↑ ابنأبیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۱۶، ص۲۳۱؛ ابوبکر جوهری، السقیفه، ص۱۱۵.
- ↑ الخراج، ص۱۹؛ برای مزید اطلاع در این باره به مدارک زیر رجوع شود: کنزالعمال، ج۵، ص۶۰۴، ح۱۴۰۶۹ و ج۵، ص۶۰۵؛ صحیح بخاری، ج۴، ص۲۱۰؛ معجمالبلدان، مادّه فدک؛ ابن أبیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۱۶، ص۲۳۰.
- ↑ «و اعلموا أنّما غنمتم من شیءٍ فأنَّ لِلّه خُمسَه و للرسول ولذی القربی...» انفال(۸)آیه۴۱.
- ↑ «ما أفاءَالله علی رسوله من أهل القری فللّه و للرسول ولذی القربی...» حشر(۵۹) آیه ۷.
- ↑ «ما آتاکم الرسول فخذوه...» حشر(۵۹) آیه ۷.
- ↑ تفسیر کشاف، ج۲۰، ص۱۵۹؛ النص و الاجتهاد، ص۵۱.
- ↑ ابن أبی الحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۱۶، ص۲۳۰؛ صحیح مسلم، ج۱۲، ص۷۶ - ۷۷؛ ابنحنبل، مسند، ج۱، ص۵۵.
- ↑ الاموال، ص۳۴۳ - ۳۴۴.
- ↑ نسائی، سنن، اوّل کتاب، قسم الفیء، ج۷، ص۱۲۹.
- ↑ ابن أبیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۱۶، ص۲۳۱.
- ↑ متن روایت را برای مداقه و تحقیق تا جایی که مربوط به مورد بحث است، نقل میکنیم: عن مالک بن أوس بن الحدثان قال: بینا أنا جالس عند عمربن الخطّاب إذ دخل «یرفأ» فقالَ: هل لکَ فی عثمانَ و سعدٍ و عبدالرحمن و الزبیر یستأذنون علیک؟ قال: نعم، ثم لبث قلیلاً، ثم جاءَ فقال: هل لکَ فی علی و العبّاس یستأذنان علیک؟ قال: أَذِنَ لهما. فلمّادخلا قال عبّاس: یا أمیرالمؤمنین! اقضِ بینی و بینَ هذا - یعنی علیاً - و هما یختصمان فی الصوافی التی أفاءَ اللَّه علی رسوله من أموال بنی النضیر، قال: فاستبّ علیّ و العبّاس عند عمر! فقالَ عبدُالرحمن یا امیرالمؤمنین! اقضِ بینهما و أرِحْ أحدَهُما من الآخر فقال عمر: أُنْشدُ کُم باللَّه الذی تقوم بإذنه السماواتُ و الأرض، هل تعلمون أنّ رسولاللَّه(ص) قال: «لانورّث ما ترکناه صدقة»؟ قالوا: قدقال ذلک فأقبل علی العباس و علیّ فقالَ: أنشدکمااللَّه هل تعلمان ذلک؟ قالا: نعم.... الاموال، ص۱۷؛ صحیح بخاری، باب الخمس؛ شرح ابنأبیالحدید، ج۱۶، ص۲۲۱ - ۲۲۲.
- ↑ (قال عمر) حدثنی أبوبکر و حَلَفَ باللَّه أنّه لصادق. کنز العمال، ج۵، ص۵۸۸.
- ↑ فتوح البلدان، ج ۱، ص ۳۴؛ معجم البلدان، حرف «فاء»؛ ابنأبیالحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱۶، ص۲۲۸؛ صحیحبخاری، اول کتاب فرائض.
- ↑ صحیح مسلم، به شرح نووی، ج۱۲، بحث فیء.
- ↑ ابن أبی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۶، ص۲۲۳.
- ↑ همان، ص۲۲.
- ↑ وفاء الوفاء، ص۱۵۷۰؛ صحیح بخاری، باب فرض الخمس؛ صحیح مسلم، شرح نووی، ج۱۲، ص۷۷.
- ↑ بیهقی، سنن، ج۶، ص۳۰۱؛ البدایة و النهایة، ج۶، ص۳۳۳؛ اعلام النساء، ج۴، ص۱۲۳؛ در الامامة و السیاسة آمده است که از شدت ناراحتی جواب سلامشان را نداد.
- ↑ این حدیث به چندین سند، از ابیسعید خدری عطیه عوفی، ابن عباس، و امام صادق(ع) نقل شده است. سیوطی، الدرالمنثور، سوره اسراء، آیه ۱۷: «و آتِ ذی القربی حقّه»؛ حاکم، شواهد التنزیل، ذیل همان آیه؛ طوسی، التبیان، همان آیه؛ فتوح البلدان، ص۳۵۰؛ وفاء الوفاء، ج۲۰، ص۱۶۰؛ السفینة، ص۱۰۱.
- ↑ نهج البلاغه، فیض الاسلام، نامه ۴۵.
- ↑ بلاذری، انساب الاشراف. به چندین سند نقل شده است و نیز در الاستیعاب، ج۸، ص۱۵۶ آمده است.
- ↑ الاستیعاب، ج۸، ص۱۵۷.
- ↑ انساب الاشراف، ج۲، ص۱۰۰؛ الاستیعاب، ج۸، ص۱۵۷.
- ↑ این خطبه را قبل از سیّدرضی، دیگران نیز روایت کردهاند. برای مزید اطلاع ر.ک: عبدالزهراء الحسینی، مصادر نهجالبلاغه و اسانیدها، جاول، از ص۳۰۹ به بعد.
- ↑ «لایَنالُ عَهْدِی الظَّالِمینَ.» بقره (۲) آیه ۱۲۴.
- ↑ عمر گفت: اگر نبوت و خلافت در بنیهاشم باشد، بر دیگران تکبر خواهند کرد. تاریخ طبری، ج۱، ص۱۷۶۹.
- ↑ ابن هشام، السیرهالنبویه، ج۴، ص۳۰۶ - ۳۰۷؛ طبقات الکبری، ج۳، ص۱۸۱ - ۱۸۲؛ انساب الاشراف، ج۱ ،ص۵۸۱.
- ↑ طبری، الامامة والسیاسه، ج۱، ص۱۶ و ج۳، ص۲۲۰.
- ↑ تاریخ طبری، ج۳، ص۲۲۲؛ السیرةالحلبیه، ج۳، ص۳۷۹.
- ↑ انساب الاشراف، ج۱، ص۵۸۲؛ الکامل فیالتاریخ، ج۲، ص۲۱۶.
- ↑ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۲۱۴.
- ↑ تاریخ طبری، ج۳، ص۲۲۳؛ الامامة و السیاسه، ج۱، ص۱۶.
- ↑ تشیع در مسیر تاریخ، ص۴۴؛ الکامل فیالتاریخ، ج۲، ص۲۱۴ و ۲۱۷؛ حدیث السقیفه و الامامة و السیاسه، ج۱، ص۱۶-۱۳؛ ابن هشام، السیرة النبویّه، ج۴، ص۳۰۷؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۵۸۰؛ تاریخ طبری، ج۳، ص۲۲۱-۲۱۹؛ الطبقات الکبری، ج۳، ص۱۸۲: و سمع عمرالخبر... فأرسل إلی أبیبکر أن إلیّ... قد حدث أمر لابدّ لک من حضوره...
- ↑ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۲۶۷؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۴، ص۲۰۵.
- ↑ الطبقات الکبری، ج۲، ص۲۶۸.
- ↑ تشیع در مسیر تاریخ، ص۶۱.
- ↑ رسول جعفریان، تاریخ تحول دولت و خلافت از برآمدن اسلام تا برافتادن سفیانیان، ص۷۳-۷۲؛ شرح ابنأبیالحدید، ج۱۲، ص۸۳-۸۲.
- ↑ الکامل فیالتاریخ، ج۲، ص۲۱۹؛ الامامة والسیاسه، ج۱، ص۱۹؛ تاریخ طبری، ج۳، ص۲۱۹؛ السیرة الحلبیه، ج۳، ص۳۹۵؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۵۸۲: لم یشرعوا فی تجهیز رسولالله إلّا بعد تمام البیعة لأبیبکر...
- ↑ الامامة و السیاسه، ج۱، ص۱۲؛ تاریخ طبری، ج۳، ص۲۱۸.
- ↑ حدیث منزلت را میتوانیم از احادیث متواتر بدانیم و از احادیث مسلّم است. مسلم در صحیح خود آن را به چندین سند نقل کرده است: صحیح مسلم، ج۱۵، ص۱۷۴؛ بخاری نیز در صحیح خود آن را آورده است. صحیحبخاری، ج۴، ص۲۰۸؛ الاستیعاب، ج۳، ص۴۴؛ حدیث غدیر نیز از احادیث بسیار معتبر است و شکی در صحّت آن نیست و به اسناد متعدد روایت شده است. برای اطلاع کامل از اسناد آن ر.ک: اعیان الشیعه، ج۱، ص۲۹۰ - ۲۹۱.
- ↑ الطبقات الکبری، ج۳، ص۱۹۰-۱۸۹؛ اسحاق بن احمد، سیرة رسولالله، تصحیح دکتر اصغر مهدوی، ص۱۱۰۷؛ شرحنهجالبلاغه، ابن أبیالحدید، ج۱، ص۱۶۱-۱۵۹؛ سید احمد زینی (دحلان)، السیرة النبویه و الآثار المحمدیه، ضمیمه السیرةالحلبیة، ج۲، ص۳۸۱-۳۸۰.
- ↑ عن ابن عباس: قال: لَمااشتدَّ بالنبی(ص) وَجَعه قال: ائتونی بکتاب أکتب لکم کتاباً لاتَضلّوا بعده. قال عمَرُ: إنّ النبی غلبه الوجعُ و عندنا کتاب الله حسبنا فاختلفوا و کثراللغظُ. قال: قوموا عنّی و لا ینبغی عندی التنازعُ. فخرجَ ابنُ عباس یقول: إنّ الرزیّةَ کلَّ الرزیّةِ ما حال بینَ رسولِالله و بینَ کتابِه. صحیح بخاری، ج۱، ص۳۷؛ در صحیح مسلم، ج۱۱، ص۱۵ به شرح النوووی نیز مضمون حدیث بخاری آمده است که قسمتی از آن چنین است: أکتب لکم کتاباً لن تضلّوا بعده أبداً فقالوا: إنّ رسولَاللهِ یَهجُر. در انساب الاشراف، ج۱، ص۵۶۲ از جابر و ابن عبّاس این موضوع با دو سند نقل شده است. در کنزالعمال، ج۵، ص۶۴۴ نیز قریب به این مضمون آمده است. طبقات الکبری، ج۲، ص۲۴۴-۲۴۲؛ صحیح بخاری، ج۸، ص۸۷؛ سیره ابن هشام، ج۴، ص۳۰۴-۳۰۳: حتی خَرَجَ صوتُه(ص) من باب المسجد یقول: أیّهاالناس سُعِرتِ النارُ و أَقبلتِ الفِتَنُ کَقِطَعِ اللیلِ المُظْلِم...
- ↑ شهرستانی، الملل و النحل، ج۱، ص۲۲: ماسلَّ سیف فیالإسلام علی قاعِدةٍ دینیّةٍ مثل ما سلَّ علی الإِمامةِ.
- ↑ قسمتی از این مطالب از دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ج۵، ص۲۲۱، شرح حال ابیبکر، بر گرفته شد.
- ↑ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۲۱۶؛ الامامة و السیاسه؛ السیرة الحلبیه، ج۳، ص۳۸۵ و ۳۹۵؛ الطبقات الکبری، ج۳، ص۱۸۱ و الاموال ابوعبید، ص۱۴۴.
- ↑ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۲۱۶؛ الامامة و السیاسه؛ السیرة الحلبیه، ج۳، ص۳۸۵ و ۳۹۵؛ الطبقات الکبری، ج۳، ص۱۸۱ و الاموال ابوعبید، ص۱۴۴.
- ↑ السیرة النبویة و الآثار المحمدیة، ضمیمه السیرة الحلبیه، ج۲، ص۳۸۰ - ۳۸۱. ابوبکر و عمر و ابوعبیده از لشکرگاه در هنگام شدت یافتن بیماری پیامبر به مدینه بازگشتند. اسدالغابه، حرف الهمزه و السین.
- ↑ شهرستانی، الملل و النحل، ص۲۱.
- ↑ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۲۲۱.
- ↑ همان، ص۲۸۴؛ الطبقات الکبری، ج۳، ص۱۸۴.
- ↑ همان، ص۲۸۷؛ الامامة و السیاسة، ج۱، ص۲۵؛ الطبقات الکبری، ج۳، ص۱۹۹.
- ↑ الامامة و السیاسة، ج۱، ص۲۵.
- ↑ انساب الاشراف، ج۱، ص۵۸۷؛ الامامة و السیاسة، ج۱، ص۱۸.
- ↑ ابن سعد، الامامة و السیاسة، ج۱، ص۲۸؛ ج۳، ص۳۴۲؛ طبری، ج۴، ص۲۲۷.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویه، ص۲۶۷.
- ↑ تلخیص «از هجرت تا وفات» در مجموعه مقالات محمّد خاتم پیامبران، دکتر شریعتی، ص۳۴۴ - ۳۴۵.
- ↑ تاریخ طبری، ج۲، ص۴۴۳؛ الامامة و السیاسة، ج۱، ص۲۰؛ عقدالفرید، ج۴، ص۲۶۰.
- ↑ انساب الاشراف، ج۱، ص۵۸۶؛ کنزالعمال، ج۵، ص۶۵۱.
- ↑ تاریخ طبری، ج۳، ص۲۲۲؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۲۱۹.
- ↑ شیخ مفید، الجمل، ص۱۱۹؛ نهج البلاغه، ابن أبی الحدید، ج۱، ص۲۱۹.
- ↑ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۲۱۶؛ الامامة و السیاسة، ج۱، ص۱۷؛ صحیح بخاری، ج۴، ص۱۹۴؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۵۸۲؛ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۰۷؛ الطبقات، ج۳، ص۶۱۶.
- ↑ کنزالعمال، ج۵، ص۶۵۳.
- ↑ الطبقات، ج۳، ص۶۱۷؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۵۸۹؛ اسدالغابه، باب السین و العین.
- ↑ انساب الاشراف، ج۱، ص۵۸۹.
- ↑ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۴۵؛ تاریخ طبری، ج۳، ص۵۷۸.
- ↑ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۴۰؛ تاریخ طبری، ج۳، ص۴۴۱.
- ↑ الخراج، ص۳۴؛ الاموال، ص۶۴.
- ↑ الخراج، ص۱۴.
- ↑ شافعی نیز همین رأی را داده و گفته است: کلّ ماحصل من الغنائم من دارالحرب قسّم... تفسیر قرطبی، ذیل آیه: «واعلموا أنّما غنمتم...».
- ↑ الاموال، ص۶۳.
- ↑ الخراج و النظم المالیة، ص۱۰۵ - ۱۰۷.
- ↑ الخراج و النظم المالیة، ص۱۰۵ - ۱۰۷.
- ↑ و آنچه را خداوند به پیامبرش برگشت داد، شما در آن باره اسب و شتری نتاختید. حشر(۵۹) آیه ۶.
- ↑ آنچه را که خداوند از اهل قریهها به پیامبرش برگردانید، برای خداوند و برای پیامبرش و برای خویشاوندان پیامبر و یتیمان و بینوایان و رهگذران است و این بدان جهت است که (ثروتها) بین توانگرانشان دستبهدست نگردد (که فقیران مالی نداشته باشند که نیازهاشان را برآورده سازند). حشر (۵۹) آیه ۷.
- ↑ (آن اموالی که برگشت داده شده) برای بینوایانی است که هجرت کردهاند؛ همان کسانی که از خانهها و اموالشان بازداشته شدهاند، در حالی که (به سبب هجرت) فضل (و رحمت) و خشنودی خدا را طلب میکنند. حشر (۵۹) آیه۸.
- ↑ کسانی که پیش از مهاجران در جایگاه (مدینه) مأوا گرفتند و ایمان را خالص گردانیدند، (نیز از فیء) برخوردار میشوند. اینان کسانی را که به نزدشان هجرت کنند، دوست دارند و در فکر (و ذهن) خود به آنچه به مهاجران (از غنایم) داده شوند، نیازی احساس نمیکنند (و اظهار نارضایتی نمیکنند) و مهاجران را بر خویش مقدّم میدارند، هر چند نسبت به آنچه ایثار میکنند، نیاز داشته باشند. حشر(۵۹) آیه ۱۰.
- ↑ و کسانی که پس از ایشان میآیند، میگویند: خدایا! ما و برادرانمان را که در ایمان بر ما سبقت گرفتند، بیامرز. حشر (۵۹) آیه ۱۰.
- ↑ الخراج و النظم المالیة، ص۱۰۷ - ۱۰۸؛ اقتصادنا، ص۴۴۵.
- ↑ اقتصادنا، ص۴۴۳.
- ↑ شیخ انصاری، مکاسب، ص۱۶۲؛ اقتصادنا، ص۴۴۳.
- ↑ شیخ انصاری، مکاسب، ص۱۶۲؛ اقتصادنا، ص۴۴۳؛ وسائل، ج۱۱، ص۱۱۸.
- ↑ شیخ انصاری، مکاسب، ص۱۶۲؛ اقتصادنا، ص۴۴۴.
- ↑ اقتصادنا، ص۴۴۵؛ وسائل، ج۱۱، ص۱۲۰.
- ↑ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۴۰.
- ↑ همان، ج۲، ص۱۴۱.
- ↑ همان، ج۲، ص۱۴۵-۱۴۴.
- ↑ همان، ج۲، ص۱۴۵.
- ↑ الخراج و النظم المالیه، ص۱۷۷؛ تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۴۵-۱۴۳.
- ↑ تاریخ تحوّل دولت و خلافت از برآمدن اسلام تا برافتادن سفیانیان، ص۱۳۴؛ انساب الاشراف، ج۴، ص۵۱۸.
- ↑ همان.
- ↑ جرجی زیدان، تاریخ تمدن، ج۲، ص۱۳.
- ↑ جرجی زیدان، تاریخ تمدن، ج۲، ص۱۳.
- ↑ الخراج و النظم المالیه، ص۹۵.
- ↑ بقره(۲) آیه۱۳۲.
- ↑ آل عمران(۳) آیه ۸۵.
- ↑ مائده (۵) آیه ۳۵.
- ↑ أنفال (۸) آیه ۶۰.
- ↑ نحل(۱۶) آیه۱۱۲.
- ↑ بقره(۲) آیه ۱۲۶.
- ↑ یوسف(۱۲) آیه ۹۹.
- ↑ نسا (۴) آیه ۵۸.
- ↑ نحل (۱۶) آیه ۹۰.
- ↑ العلق(۹۶) آیه ۱ - ۵.
- ↑ شعرا(۲۶) آیه ۸۰.
- ↑ نحل(۱۶) آیه ۶۹.
- ↑ هود(۱۱)، ۶۱.
- ↑ نحل(۱۶) آیه ۱۱.
- ↑ مؤمنون(۲۳) آیه ۲۷.
- ↑ انبیاء (۲۱) آیه ۸۰.
- ↑ حدید (۵۷) آیه ۲۵.
- ↑ جمعه (۶۲) آیه ۱۰.
- ↑ نحل(۱۶) آیه ۷.
- ↑ نحل(۱۶) آیه ۱۴.
- ↑ نحل(۱۶) آیه ۸۰.
- ↑ انعام(۶) آیه ۱۱.
- ↑ ملک (۵۷) آیه ۱۵.
- ↑ نور(۲۴) آیه ۳۳.
- ↑ حدید(۵۷) آیه ۷.
- ↑ حشر(۵۹) آیه ۷۱.
- ↑ ... انّ معیقیب بن أبیفاطمةَالدوسیّ کانَ یکُتب مغانمَ رسولِاللّه(ص) و عبداللّه بن أرقم کان یکتب بین القوم فی قبائلهم و میاههم. وأراد النّبی ان یحصی من اعتنق الإسلام فاشار بذلک ... الخراج و النظم المالیه، ص۱۳۹-۱۳۸.
- ↑ الا مَن وَلِیَ لنا شیئاً وَ لم یکُن لَه امرأةٌ فلَیتزوَّج ... الاموال، ص۲۶۵.
- ↑ من ترک مالاً فلورثته و من ترک دیناً فإلی اللّه و رسوله. همان، ص۲۲۰.
- ↑ همان، ص۲۲۱.
- ↑ همان، ص226.
- ↑ ثم اللّه، اللّه فیالطبقهالسفلی من الذین لاحیلة لهم من المساکین و المحتاجین و اهل البؤسی الزمنی ... نهجالبلاغه، فیضالاسلام، ص۱۰۱۰.
- ↑ ... الإمام وارث من لا وارث له یعول من لا حیلة له ... وسائل الشیعه، ابواب انفال، ج۲، ص۶۴.
- ↑ لیردّ قویّ المسلمین علی ضعیفهم. الاموال، ص۳۱۶.
- ↑ انسابالاشراف، ج۲، ص۱۳۳.
- ↑ حشر (۵۹) آیه ۸.
- ↑ توبه (۹) آیه ۳۴؛ وسائلالشیعه، ج۱۱، ص۵۹۹.
- ↑ الخراج و النظمالمالیه، ص۹۶.
- ↑ اِنّ النبیَّ قالَ لِلانصاری فی مقام التَسلیةِ قریباً من وفاته: ستَلقَونَ بعدی أثرَةً ... کنزالعمال، ح۱۵۲۳؛ صحیح بخاری، ج۴، ص۲۲۵.
- ↑ تفسیر سوره «أنفال»، الصافی؛ الکامل فی التاریخ، حوادث سال ۲، غزوه بدر.
- ↑ تفسیر سوره «أنفال»، الصافی؛ الکامل فی التاریخ، حوادث سال ۲، غزوه بدر.







