کتابخانه:انفال و آثار آن در اسلام
| 200px | |
| نویسنده | مهدی صانعی |
|---|---|
| زبان | فارسی |
| ناشر | موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان |
| محل انتشارات | قم |
| تاریخ نشر | ۱۳۸۷ |
پیشگفتار
سپاس بی نهایت و ستایش بیحدّ، خدای را -عزّشأنه- که آدمی را به نیروی خِرَد بر دیگر موجودات برتری بخشید و او را مورد لطف و نوال بیپایان خویش قرار داد.
و درود و رحمت بیشمار، بر پیشروان راه سعادت و راهبران کاروان بشریت و پرچمداران فضیلت و عدالت؛ همان مردانی که برای خدا به پا خاستند، تا بشر را به دستورهایش - چه واجب و چه نفل - آشناسازند.
بویژه بر کاروانسالار رسالت و بنیانگذار کاخ شرافت و حرّیت؛ آن پیامبر راستین و پیشوای عظیمالشأنی که واپسین پیامبران است و دین او اکمل ادیان.
درود پیوسته و سلام همیشگی بر جانشینان پاک نهاد و پاک کردار وی؛ جانشینان معصومی که جز راه حقّ، راه دیگری را نپیمودند و دایماً رضای او را در نظر داشتند.
یا أهلَ بیتِ رسُولِاللّهِ حُبُّکُم
فَرض مِنَاللّه فِیالقُرآنِ أنزَلَهُ
کفاکُممِن عَظیمِالقَدرِ إنَّکُم
مَن لَم یُصلّ عَلَیکُم لاصَلاة لَهُ[۱]
رحمت حق بر اصحاب و یاران حضرت ختمی مآب و پیروان شایسته آن جناب باد که راه صدق و وفا را در پیش گرفتند و از حق و حقیقت سر برنتافتند.
لازم مینماید در طلیعه گفتار و آغاز کلام درباره انگیزه نوشتن این کتاب و چگونگی تدوین آن، سخنی گفته شود:
این مجموعه که تحت عنوان «انفال و آثار آن در اسلام» نگارش یافته، به لحاظ آن که از جنبه اقتصادی دارای اهمیّتی ویژه است و چنان مینماید که در نظام اسلامی، از مباحث مهم به حساب میآید، مخصوصاً در این عصر که بسیاری از امور بر محور اقتصاد دور میزند، و با توجه به نقش بسزایی که در اجتماعات و تمدّن و معنویّات بشر و استقلال فرهنگی و سیاسی ایفا میکند، از اهمّ امور و یکی از ارکان اساسی فقه اسلامی است، و لازم است هرچه بیشتر مورد بحث و دقت نظر قرار گیرد، تا مطابق مقتضیات هر عصر، مزایا و دقایق آن، بهگونهای شایسته، آشکار گردد و مورد استفاده قرار گیرد.
اصولاً مقرّرات و مبانی احکام اسلامی به سان مواد اولیهای است که ضروری مینماید بسته به مقتضیات هر عصر و زمان، با اسلوبی متناسب و سَبْکی دلپذیر، به صورتها و شیوههای مختلف، به دور از هرگونه آلایش و پیرایش، در معرض افکار و انظار پژوهندگان و خواستاران واقع شود.
این مباحث همچون مُشک و مادّه خوشبوی پاکیزه و خالصی است که اگر در ظرفی سربسته و محلی دور از دسترس باشد، کسی از آن بهرهمند نمیشود، و لازم است بروفق مقتضیات و به حسب رویدادها، در هر موقعیّت مناسب، در دسترس خواستارانش گذاشته شود، تا هرکس نصیب خود را از آن برگیرد و بهرهمند گردد. هر اندازه و باهر طریق بیشتر در اختیار مردم و مورد تحقیق قرار گیرد، ارج و اهمیّت آن بیشتر آشکار میشود.
أعِد ذکرَ نُعمانَ لنا إنّ ذکرَهُ
هُوَالمِسکُ ماکرّرتَهُ یتضوّعُ[۲]
قدرت شگرف جوابگویی فقهاسلامی به مسائل جدید و پویایی آن در هر دوره و زمان، موضوعی است که اعجاب جهانیان را برانگیخته است. تنها در زمان ما مسائل جدید و نوظهور پدید نیامده، بلکه از آغاز بعثت پیامبر(ص) تا قرن هفتم، که دوران شکوفایی و گسترش فرهنگ و تمدّن اسلامی بود و هر روز مسائل جدیدی بروز میکرد، فقه اسلامی بدون استمداد از هیچ منبعی نقش خطیر خود را در پاسخگویی به نیازمندیها ایفا میکرد.
بر اثر انعطافپذیری و پویندگی مبانی فقهی بود که مسلمانان وادار میشدند به تکاپو و تلاش بپردازند و پیوسته برمعلومات خود بیفزایند و در راه ترقّی و تعالی، گامهای مؤثری بردارند واز جمود و کوتهفکری به دور باشند و جهانیان را به سوی دانش و کمال سوق دهند و مشعل علم را فرا راه آنان برافروزند.
آری مسلمانان بودند که مردمان را از ظلمت جهل و بیخبری نجات دادند و آنان را با علم آشناساختند و راه تحقیق را به روی ایشان گشودند.
اروپاییان اعتراف کردهاند: «اگر مسلمین در صحنه تاریخ ظاهر نشده بودند، نهضت علمی اروپا، قرنها عقب میافتاد و معلوم نبود که دانش و تمدّن بشر به چه سرنوشتی دچار میشد. رهبری علمی و فکری مسلمین بود که قرنها طول کشید و منشأ بیداری و نهضت علمی غربیان گردید...»[۳].
این امور بر اثر پویندگی و مترقّی بودن مبانی دستورهای اسلام ممکن شد. قدرت پاسخگویی فقه اسلام به مسائل نوظهور بهگونهای است که قواعد و اصولِ کلی آن رسا و کافی است؛ از قبیل: قاعده لاضرر، ید، اصالةالصحة، اصالةالطهارة، اصالةالحلیّة، اصل احتیاط، اصل برائت، اصل استصحاب و اصل تخییر و تعبیرات جامعی مانند: «وَأعِدّوا لَهُم مااستطعتُم من قوّة...»[۴]، «لاَتأ کُلُوا أموالَکُم بَینَکُم باِلباطِلِ...»[۵]، «ولَن یَجعَلاللّهُ لِلْکافرینَ علَیالمُؤمنینَ سَبیلاً».[۶] نظایر اینها برای استنباط مسائل تازه کافی است، و فقیه آن کلیّات را بر فروع و جزئیات فراوانی میتواند منطبق سازد و حکم هر موضوع نوظهور را معیّن کند.
از پیامبر(ص) نقل شده است: «أُعطیتُ جوامعالکلم»[۷] و نیز از اهل البیت(ع) روایت شده است: «علینا إلقاءُ الأُصول و علیکم أن تُفرّعوا»[۸].
نظام قانونگذاری اسلام را میتوان به خودروی تشبیه کرد که دارای قطعات مقاوم و مستحکمی است، بهگونهای که در هر سرزمین - خواه سنگلاخ، خواه هموار، خواه کوهستانی، خواه خاکی و خواه جادّه کویری - میتواند به حرکت خود ادامه دهد.
دانشمند و محقّق امریکایی و استاد فلسفه دانشگاه هاروارد، پروفسور «هوکینگ» (Hocking) در کتاب خود، روح سیاست جهانی که در سال ۱۹۳۲ به چاپ رسید، پس از آن که بحث مبسوطی راجعبه اصول و مبادی فقه اسلامی و مذاهب فقهیِ معروف ایراد میکند، این مطلب را یادآوری مینماید: «راهپیشرفت کشورهای اسلامی این نیست که از نظامها و ارزشهای غربی تقلید کنند و آن را در زندگی خود به کار بندند. عدّهای میپرسند آیا در اسلام این نیرو وجود دارد که افکار جدیدی تولید کند و قوانین و دستورهای ممتاز مستقلی مطابق با نیازمندیهای روز به بشر عرضه بدارد که کاملاً با احتیاجات و مقتضیات زندگی جدید موافق باشد. پاسخ این است که در نظام اسلامی نه تنها هر نوع استعداد و آمادگی برای نموّ و شکوفایی و تکامل وجود دارد، بلکه قابلیّت اساسی دگرگونی قوانین اسلامی از بسیاری از نظامهای قانونی دیگر بیشتر است. مشکل کشورهای اسلامی این نیست که در آیین اسلام ابزار پیشرفت و نهضت وجود ندارد، بلکه مشکل این است که در این کشورها تمایل و اراده لازم برای استفاده از وسائل شکوفایی و جنبش به چشم نمیخورد! فکر میکنم حقیقت را بیان کرده باشم، اگر اینگونه نظر بدهم که شریعت اسلام بهطور کامل تمام مقدماتی را که لازمه یک نهضت است، دارا میباشد»[۹].
غیر از «هوکینگ» عدّهای دیگر از حقوقدانان و دانشمندان غربی به عظمت، پویایی، جامعیّت و قابل انعطاف بودن فقهاسلامی اعتراف کرده اند[۱۰].
باعث تأسّف و افسوس است که در اغلب کشورهای اسلامی غبار فراموشی بر چهره تابناک اسلام نشسته، حقیقت اسلام ناب محمّدی(ص) پوشیده و مکتوم مانده است، و مسلمانان به واقعیّات این آیین گرانمایه پینبرده و راهی را که ترسیم نمودهاست، نمیپیمایند؛ لذا از اهدافی که اسلام در نظر داشته، فرسنگها فاصله دارند[۱۱].
امیرمؤمنان فرمود: «شما درباره بلاد (سرزمین های) خداوند و بندگانش پروا داشته باشید، زیرا حتّی از سرزمینها و دامها باز خواست می شود. فرمانبردار خدا باشید و نافرمانی او را نکنید».[۱۲]
این امر علل فراوانی دارد که ما اکنون درصدد بیان آن نیستیم. بهطور اجمال میگوییم: مسلمانان قبل از حمله مغول کاملاً به دستورهای اسلام آشنا بودند و به آن عمل مینمودند، و تحت رهبری زمامداران و پیشوایان متدیّن در صراط مستقیم گام برمیداشتند و موانع سیاسی یا دخالت خارجی در کار نبود؛ بدین جهت در تمام شؤون به پیشرفتهای مهمّی نایل آمدند و قرین رفاه و آسایش بودند. در فنون و انواع دانشها سرآمد مردم آن روزگاران محسوب میشدند. دانشمندان بزرگی، مانند: شیخ مفید، شیخ طوسی، محمّدبن زکریای رازی، خوارزمی، ابنسینا، خواجهنصیرالدّین طوسی، فارابی و عمر خیّام نیشابوری، در رشتههای مختلف علوم بروز نمودند، که همه ملل، در همه اعصار ریزهخوار خوان احسان مادی و معنوی ایشان بودند.
پس از هجوم و حمله مغول و تیمور به ایران و سایر کشورهای اسلامی اکثر مردم تارومار گردیده، ذخایر علمی و معنوی آنان بر باد رفت، و خسارتهای جبرانناپذیری را - که عقل از تصوّر و ادراک آن عاجز است - متحمّل شدند[۱۳]. مدتهای مدید مردم مسلمان در اضطراب و نگرانی به سر میبردند. و هنوز نفس راحتی نکشیده بودند و مصایب و بلاهای جانگدازشان برطرف نشده بود که به بلای دیگر مانند فتنه مغول بلکه بالاتر از آن دچار گردیدند، و آن این بود که راه غربیان به دیار اسلامی گشوده شد و بر منابع ثروت این ممالک اطّلاع یافتند[۱۴].
زمامداران غرب تا توانستند نفوذ خود را در کشورهای اسلامی توسعه دادند و به شیوههای مختلف در تضعیف مبانی دینی مسلمانان کوشیدند. چون میدانستند اسلام دین کامل و حرّیت و رشادت و آخرین برنامه مترقّی بشر است و نیز میدانستند اگر مردم به حقایق دین مقدّس اسلام پیببرند و بدان عمل کنند، استثمار و استعمارشان محال خواهد بود؛ لذا بهوسیله عمّال و ایادی خویش تا اندازهای که ممکن بود، با اسلام بهدشمنی پرداخته، در فرهنگ و اقتصاد ملل اسلامی دخالت نمودند[۱۵]. آنها در واژگون جلوه دادن حقایق اسلامی از هیچگونه تلاش و فعالیّتی خودداری ننمودند و تبلیغ کردند مسلمان باید بهفکر عالم آخرت باشد، چون دنیا محل گذر است! هر اجحاف و ستمی را باید تحمّل کرد و کار را به امام زمان سپرد. شخص متدیّن واقعی، منزوی است و در برابر امور اجتماعی مسؤولیتی ندارد....
بدین طریق مردم مسلمان را به اموری که با واقعیت اسلام تضاد داشت و منافع خودشان را تأمین مینمود، سرگرم کردند. آنها میگفتند: «حج» یک فریضه عبادی است و برای راز و نیاز با پروردگار و ارتباط بین بنده و خداوند تشریع شده و ربطی به جهات سیاسی و امور اجتماعی مسلمانان ندارد.
اینان به خوبی از ثمرات فراگیر حج آگاهند و بارها آیه شریفه «لِیشْهَدوا مَنافِعَ لَهُم[۱۶]» و «جَعَلَ اللَّهُ الْکَعْبَةَ البَیْتَ الحَرامَ قیاماً لِلنّاسِ...[۱۷]» و امثال آن را خوانده و تفسیر آنها را بخوبی میدانند؛ امّا منافع مادی و جاهطلبی آنان سبب شدهاست حقایق را بپوشانند.
زمامداران و پیشوایانِ خود باخته تحت تأثیر سلطه استعمارگران قرار گرفته و هیچگونه عکسالعملی در مقابل دسیسهها و نقشههای آنان نشان نمیدادند. به جای اینکه طرحهای سازنده را از غرب اقتباس کنند و مردم را از دامها و نیرنگهایی که استثمارکنندگان طرح کردهاند، برحذر دارند، خواسته استعمارگران را عملی مینمودند.
از زمانیکه کلاویژوها[۱۸] و اراگونها[۱۹] بهعنوان نمایندگان سیاسی و بنژامین دوتودلها[۲۰] و ادوارد کونوکها[۲۱] برای بررسی امور اقتصادی و بازرگانی بهایران و دیگر سرزمینهای اسلامی بنای رفت و آمد را گذاشتند و بر ثروتهای سرشار این سرزمینها آگاهی یافتند، به طرق گوناگون و بهانه های مختلف و در پوشش معاهدههای بازرگانی و سیاسی و اقتصادی و امثال آن ضربههای مهلک و قاطعی بر رشد و پیشرفت ملل وارد ساختند و موانع متعدّدی در راه ترقّی آنان ایجاد نمودند که ثمرات شومی در برداشت. به عنوان نمودگار در دوره صفویه، شعلهور شدن آتش جنگهای عثمانی و ایران و اشاعه خرافات و تحجّر فکری را میتوان از آن نتایج شوم دانست. همچنین در دورههای بعد، هرج و مرج و فقر و بهوجود آوردن اعتیاد و تأسیس فرقههای جدید مذهبی و ظهور دینسازان که از طرف مغربزمین به آنها وحی میشد و همه در یک زمان مأموریت یافته بودند[۲۲]، از نتایج ناگوار محسوب میشود.
اجرای این طرحها و نقشهها اختصاص به ادوار گذشته نداشته، بلکه در هر عصر و زمانی مطابق مقتضیات محیط به اَشکال و صور مختلف جلوهگر میشود و این بت عیار هر لحظه به شکلی در میآید.
مسلّم است در این زمان هم در بین مسلمانان دستهایی در کار است که آنان را از حقایق اسلام دور میگرداند، و با حربه زرق و برقهای مادّی و تمدّن ماشینی میخواهند فضیلت را نابود سازند و طبقه تحصیلکرده و روشنفکر را لاابالی و نسبت به اسلام بیعلاقه بار بیاورند.
از جمله نقشه هایی که[۲۳] استعمار برای مبارزه با اسلام در این دوران طرح کرده، زنده کردن تمدّنهای قدیمی (پیش از اسلام) است. این طرز فکری است که اروپاییها و امریکاییها با آب و رنگ مخصوص و در زمانی واحد در کشورهای ترکیه، مصر، سوریه، ایران و سایر کشورهای اسلامی به ترویج آن پرداخته بودند تا بدینوسیله پردههای ضخیم اوهام و خرافات را در برابر چشمها قرار داده و پرتو تمدّن اسلامی را در پشت آن مخفی سازند. اکنون نیز استعمار حیلهگر دست از بداندیشی و تجاوز برنداشته است. او همان حیلهگر رسوایی است که مطابق زمان نمیخواهد از خارج مرزها مسلمانان را مورد حمله قرار دهد و در چهره دشمن با آنان روبهرو شود. عادت او بر این است که در بین مردم نفوذ پیدا کند و حملات خود را از داخل مرزها آغاز کند و به جنگ پردازد و عدّهای از هم میهنان ما را بهاستخدام خود در آورده و از افرادی که با فرَق مسلمانان همزبان بوده و در میان آنان به سر میبرند، بهرهبرداری کند. بعضی از روزنامهنویسان و ادیبان ما که علمدار ادبیات مبتذل هستند، همچنین شخصیتّهای ناشایست و قلمهای مسموم و نشریات مزدور را - چه در داخل کشورهای اسلامی و چه در خارج - میتوان نام برد که خود را به استعمار فروخته، در راه ویران کردن مبانی اخلاقی و معنوی ما گام بر میدارند و با فتنهانگیزیها و فریبکاریها، جوانان را به سوی بیدینی و فساد کشانیدهاند. زمزمه تغییر خط و اینکه نویسندگی با حروف لاتین انجام شود، دام دیگری بود که از مدّتها پیش آن را گسترده و به آن وسیله میخواستند ارتباط مسلمانان را با ذخایر علمی گذشتگان و میراث ادبی ایشان قطع کنند و در نتیجه آداب و دستورهای اسلامی را از خاطرهها محو گردانند[۲۴].
بنابراین وظیفه روشنفکران و ارباب قلم و دانش است که ساکت ننشسته، اسرار و دقایق و حقّانیت دین اسلام را که یگانه راه نجات و ترقّی بشر است، آشکار و تبلیغ نمایند؛ باشد که ملّتهای مسلمان از نو تجدید حیات کنند و مجد و عظمت دیرین خود را بازیابند.
این کتاب درباره «انفال و آثار آن در اسلام» نوشته شده و روشن است این موضوع به لحاظ جنبههای اقتصادی که توجّه ملل امروزی را به خود جلب نموده، دارای اهمیّت بسزایی است. نویسنده به اندازه وسع و توانایی خویش این عنوان را مورد بحث قرار داده و امیدوار است مورد قبول پژوهندگان قرار گیرد و سودمند واقع شود.
بدونشک این نوشتار از خطا و نقص خالی نیست، زیرا گفته اند: الإنسانُ مَحلُ السَّهوِ والنِسیان. امید است خوانندگان محترم حقیر را از لغزشها و اشتباهاتی که در اثنای مطالعه میببینند، آگاه سازند.
فصل اوّل کلّیاتی درباره انفال
معنای لغویِ انفال
در قرآنمجید، در چند مورد، به کلمههایی که از واژه «نفل» مشتق شده است، برمیخوریم. سوره هشتم قرآن نیز «انفال» نامگذاری شده و در ابتدای آن، آمده است: «یَسئلُونَک عَنالأنفالِ، قُلِالأنفال لِلّهِ وللّرسُولِ...» و در سوره اسرا(۱۷) میخوانیم: «ومِنَ اللَیل فَتَهَجّد بِهِ نافلةً»[۲۵]. همچنین در سوره انبیا(۲۱) آمده است: «وَ وَهَبنالَهُ اسحاقَ وَ یعقُوبَ نافلةً و کُلاًّ جَعَلنا صالِحینَ»[۲۶].
فقها در کتابهای استدلالی فقهی، مبحثی را به موضوع «انفال» اختصاص داده و درباره آن به بحث و بررسی پرداختهاند. در اخبار هم در موارد فراوانی، از «نَفل» و «أنفال» سخن به میان آمده و احکامی بر آن مترتب شدهاست؛ مثلاً اسحاق بن عمّار میگوید: «سَألتُ ابا عبداللّه(ع) عَنِالأنفالِ...»[۲۷]. و محمّدبن مسلم روایت کردهاست: از حضرت باقر(ع) شنیدم که فرمود: «اَلأنفالُ هُوَالنَّفلُ...»[۲۸].
آنچه ذکر شد، نمونهای از کاربرد گسترده این واژه و مشتقات آن، در کتاب و سنّت بود. در این جا «نفل» و «أنفال» را از نظر لغت بررسی میکنیم و سپس بهبیان معنای اصطلاحی آن در کتاب و سنّت و شرع، و نیز وجه تناسب بین آن معانی و معنای لغوی میپردازیم:
در منابع معتبر لغت آمده است: «نَفَل» به معنای غنیمت و بخشش، و جمع آن، «أنفال و نِفال» است. «نَفَلَ، نَفّلَ و أنفلَ» یعنی غنیمت را به او داد. در برخی موارد، تنفیل به معنای برتریدادن و جایز شمردن تصرّف در غنیمت، برای دیگران میآید.[۲۹] تنفیلِ امام، یعنی وی غنیمتی را که سربازان بهدست آوردهاند، در اختیارشان قرار دهد. در قرآن کریم انفال به معنای غنایم آمده است.
ابومنصور میگوید: «نفل و نافله آن است که زاید بر اصل باشد، و بر هر بخششِ تبرّعی و صدقه و عمل خیر، نافله اطلاق میشود».
ابوسعید میگوید: «تنفیل به معنای تفضیل و نَفَل به معنای غنیمت است، و نَفْلَ - که گاهی نیز متحرّک [نَفَل] تلفظ میشود - به معنای زیادی میباشد.
نوه را [در زبان عرب] نافله میگویند؛ زیرا فرزند، اصل است و نوه، فرع. و در برخی موارد، نَفل به معنای نفی، و انتفال به معنای اعتذار به کار میرود.
بهسهشب پس از سه شبِ اول هرماه «نُفَل» میگویند؛ زیرا سه شبِ اول، که «غُرَر» نامیده میشود، اصل و سهشبِ بعدی که به آن اضافه شده، فرع است. «نوفلیه» زینتی است که زنان بادیهنشین آن را بر سر میگذارند».
از راغب اصفهانی نقل است: «نفل و غنیمت، هر دو به یک معنا است و فرقشان اعتباری است؛ بدین معنا که اگر مالی به سبب دست یافتن و پیروز شدن به دست آید، غنیمت نامیده میشود، و هرگاه بدون وجوب و استحقاق، و با بخشش از طرف خداوند برای کسی حاصل شود، نفل نامیده میشود.
عدهای از لحاظ عموم و خصوص، بین آن دو فرق گذاشتهاند؛ یعنی بهمالی که بهعنوان بهره بهدست آید، غنیمت گفتهاند، چه از روی استحقاق، تملک گردد و چه بدون استحقاق، و خواه به رنج حاصل شود یا به راحتی، و اعم از اینکه قبل از پیروزی و غلبه باشد یا بعد از آن؛ اما نفل آن است که از غنیمت، پیش از تقسیم، به کسی داده شود».
معنای لغوی غنیمت
از آن رو که معنی غنیمت با معنی «نفل» و «انفال» وابسته است، لازم مینماید آرای واژهشناسان را درباره غنیمت بررسی کنیم:
در کتاب محیطالمحیط آمدهاست: «غَنم و غُنم و غنیمت و ... رسیدن به عایدی (و بهره) است. و (نیز) به معنی مالی است که آدمی به آن میرسد و بدون مشقت و بلاعوض برآن دست مییابد. تغنیم به معنی تنفیل و بخشیدن غنیمت است. غَنم و غُنم هر دو مصدر است و یا اینکه غَنم مصدر است و غُنم اسم مصدر. «الغنم بالغُرم» یعنی غنیمت در مقابل غرامت»[۳۰].
در تاجالعروس چنین آمده است: «مَغنم، غَنیم، غنیمت، غَنم و غُنم ... به معنی دست یافتن به چیزی بدون مشقت است؛ یا اینکه غنم و فیء و غنیمت این معنی را میرساند»[۳۱].
در لسانالعرب آمده است: «غنم به معنی دست یافتن به شیء بدون مشقت است و اغتنام به معنی مبادرت کردن به اخذ غنیمت است. غنم به معنی غنیمت است و مغنم به معنی فیء (مالی) است که عاید کسی شود. غَنم به معنی زیادت و رشد و تفاوت قیمت شیء است[۳۲]». و در تفسیر المنار نقل شدهاست: «الغُنم بالضّم والغنم و الغنیمة مایناله الإنسانُ و یَظفرُ به مِن غَیرمَشقّةٍ» و در تفسیر مراغی آمدهاست: «منظور از غنیمت آن است که انسان بدون عوض مادّی به چیزی دستیابد[۳۳]».
قدر جامع اقوال لغویین درباره نفل و غنیمت
هرچند لغویین درباره معنی «نفل» و «غنیمت» الفاظ و بیانات گوناگونی را به کار بردهاند، لکن پس از بررسی گفتار ایشان، میتوان قدر مشترکی را برای آنها در نظر گرفت.
توضیح آن که: پیش از این گفتیم که «نفل» و کلماتی که از این ماده مشتق شده، به معنی زاید بودن بر اصل، هبه، کار غیر واجب، نوه، سهشبی که پس از سهشب اوّل ماه است، یک نوع زینت برای زنان و نیز به معنی نفی و دور کردن و مانند اینها آمده است. از این معانی چنین بر میآید که بر هر شیء زاید بر استحقاق و مورد نظر، و بر هر امری که خارج از روش عرف و غیر حتمی باشد و بهگونهای در خور استحقاق نباشد، «نفل» اطلاق میشود.
در معانی «غنم» و «غنیمت» گفته اند: غنم و غنیمت به معنی دست یافتن و رسیدن و ظفر یافتن به چیزی بدون مشقّت و رنج است. از بررسی مفاهیم آن چنین بر میآید که قدر جامع آن معانی این است: به هر شیء که به تصرّف کسی در آید و عاید وی گردد، بدون اینکه در ازای آن عوضی بدهد، و در برخی موارد بدون اینکه رنجی تحمّل نماید و خارج از انتظار باشد، «غنم» و «غنیمت» گفته میشود.
اگر کسی بگوید: بر اموالی که در جنگ به تصرّف میآورند، غنیمت اطلاق میکنند؛ در صورتی که برای بهدست آوردن آن زحمات طاقتفرسایی را تحمّل مینمایند؛ میگوییم: برای جنگ و غلبه بر دشمن، مشقت و رنج را بر خود هموار میسازند، نهبرای به دست آوردن غنیمت. معلوم است پس از غلبه بر دشمن، جمعآوری غنایم هیچگونه سختی و رنجی ندارد؛ بنابراین «غنیمت» یکی از مصادیق «نفل» به حساب میآید، چون زاید بر انتظار است. نسبت بین «نفل» و «غنیمت» عموم و خصوص مطلق است؛ یعنی هر غنیمتی از انفال است، ولی هر نفلی غنیمت نیست؛ زیرا مفهوم «نفل» گستردگی بیشتری دارد و علاوه بر عدم انتظار و پرداخت عوض، عدم استحقاق را نیز شامل میگردد.
معنای لغوی فیء
در لغت معانی گوناگونی برای «فیء» و کلمات هم خانوادهاش ذکر شده است[۳۴]. که برخی از آنها بدینقرار است: آفتابی که سایه گردد، «فیء» نامیده میشود و جمع آن «أَفیاء» و «فیوُء» است. بهمعنی غنیمت و خراج و دستهای از پرندگان هم آمده است. دلیل اینکه در برخی از موارد بر «ظلّ» فیء گفته میشود، این است که از طرفی به طرف دیگر برمیگردد (مثلاً در هنگام صبح در طرفی است و بعد از زوال در طرف دیگر).
به غنیمتی هم که بدون رنج بهدست آید، «فیء» گفته میشود؛ که در این صورت آن را غنیمت بارده میگویند. «فیء» در اصل، به معنی برگشتن است. و بعضی آنرا به برگشتن بهحالت نیکو مقیّد ساختهاند و آیه شریفه «فَإن فاءَت فَأَصْلِحُوا بینَهُما[۳۵]» را به همین معنی تفسیر نمودهاند.
در حدیث، فیء بر خویشاوند ذکر شده؛ و آن بدینمعنی است که به وی توجّه کنی و نیکینمایی. و «تَفَیُّوء» به معنی نقل مکان دادن به سایه است. «یَتفَیَّؤُا ظلاله[۳۶]» که در قرآنکریم است، به معنی برگشتن سایه پس از زوال است. تَفَیُّوء زن نسبت به شوهر، بهمعنی برگشت و توجّه او به شوهر است.
از معانی مختلفی که دراینجا برای «فیء» ذکر شد، به وضوح بر میآید معنی اصلی «فیء» رجوع و برگشت نمودن است و سایر معانی از متفرّعاتِ همین معنی است و در مصادیقی متناسب با همین معنی بهکار رفته است.
در روایات عدیدی آمده است که زمین و دنیا در اصل به خدا و پیامبر و جانشینانش تعلّق دارد[۳۷]. پس زمینهایی را که کفّار تملّک نمودهاند، غصب شده تلقّی میگردد؛ بنابراین آنچه را مسلمانان - چه با قهر و غلبه و چه با صلح - از تصرّف کفار خارج سازند، این عنوان را پیدامیکند که به پیامبر یا وصیاش برگشت داده شدهاست. در برخی از روایات به این معنی اشاره شده است[۳۸].
با توجّه به این بیان، مناسبت و ارتباط بین معنی لغوی و اصطلاحی «فیء» روشن میشود. امّا بنا به قول بعضی از فقهای اهل سنت همچون شافعی سرزمینهایی که به دست مجاهدان آزاد گردد، تماماً اعمّ از منقول و غیرمنقول (اراضی) بر ایشان تقسیم میشود[۳۹].
بنا بر قول ابیحنیفه، امام مخیّر است آنها را به مجاهدان بدهد، یا اینکه در شمار املاک عمومی مسلمانان در آورد[۴۰].
امّا فقهای امامیّه و جمع کثیری از اهل سنّت براین عقیدهاند که اراضی مفتوحالعنوه در تمام اعصار از آنِ تمام مسلمانان است و مجاهدان را در آن حقّی نیست[۴۱]. و اگر زمینی بدون جنگ و خونریزی بهتصرّف مسلمانان درآید، به اعتقاد شیعه از آنِ امام معصوم و به اعتقاد اهل سنّت از اموال عمومی است[۴۲].
از روایاتی که دلالت دارد بر اینکه دنیا و آنچه در آن است، مِلک رسولخدا و جانشینان معصومش میباشد، چنین برمیآید که حال مردم نسبت به مالکیّت زمینهایی که در تصرّف دارند، در مقایسه با مالکیّت پیامبر(ص) و اوصیایش، بهمثابه حال بندهای است که مولایش بهوی مالی را بخشیده و اجازه دادهاست از آن مال بهرهمند شود و در آن تصرّف نماید؛ در این صورت میتوان تصوّر کرد که از جهتی آن عبد، مالک مالی است که مولا در اختیارش قرار داده و از طرف دیگر عُلقه ملکیّت مولا از آنچه تحت تصرّف عبد واقع شده، منقطع نگشته است؛ زیرا مالعبد از خود عبد بالاتر نیست؛ و چنانکه معلوم است خود عبد از آنِ مولا است، تاچه رسد به اموالی که مولایش به او بخشیده است[۴۳].
به سخن دیگر مالکیّت مردم درطول مالکیّت پیامبر(ص) و اوصیایش قرار دارد، نه در عرضآن.
أنفال از نظر تفسیر
آنچه از تتّبع در تفاسیر فهمیده میشود و جمهور مفسّران آن را نقل کردهاند، این است که آیه «یَسْئَلُونَکَ عَنِالأْنفالِ...»(44) درباره غنایم جنگ بدر و منازعه مسلمانان برای تقسیم آن غنایم، نازل شده است(45).
در جنگ بدر هنگامی که کفّار مکّه برای نابود کردن مسلمانان نیروهای خود را بسیج کرده، بهطرف مدینه رهسپار شده بودند، پیامبر اسلام بهمسلمانان دستور داد که خود را برای مقابله با آنان آماده سازند. مسلمانان و کفّار در محلّی بهنام بدر در برابر هم موضع گرفتند(46). پس از آنکه نبرد شروع شد، جوانان بهامید پیروزی بر کفّار حمله بردند و پیرمردان در مرکز سپاه بماندند.
پس از آن که کفّار شکست خوردند و غنایمی نصیب مسلمانان شد، چون پیغمبر فرموده بود: هرکس غنیمتی بیاورد، برای او اینقدر و آنقدر است، جوانان گفتند: چون این غنایم براثر تلاش و کوشش ما بهدست آمده و پیرمردان در آن دخالت نداشتهاند و در مرکز سپاه ماندهاند، در غنایم حقّی ندارند. پیرمردان در جواب گفتند: ما در ستاد لشکر پشتیبان شما بوده و از پیامبر خدا محافظت میکردیم و اگر حادثهای پیش میآمد، شما به ما پناه میآوردید؛ پس ما هم در غنایم شریکیم.
روی این جریان بین مسلمانان اختلاف بروز کرد و در این باره به رسولخدا رجوع نمودند که آیه «یَسئَلُونکَ عَنِ الأنفالِ قُلالأنفالُ لِلَّه وَ لِلرَّسوُل» نازل گشت.
در قرائتی که به امام سجاد و امام باقر و امام صادق(ع) منسوب است، «یسئلونکالأنفال» قرائت شده است. ابن مسعود و سعدبنابیوقاص و عدّهای دیگر نیز بههمینگونه خواندهاند(47).
بنا بهاین قرائتها اصحاب پیامبر(ص) میخواستند غنایم بهایشان داده شود و بنابراینکه «عن» را زاید ندانیم و مطابق مشهور قرائت کنیم، چنین مستفاد میگردد که مسلمانان حکم انفال را از رسولاکرم سؤال کردهاند که چگونه تقسیم میشود؟ یا ممکن است ایشان از این پرسیده باشند آیا انفال و غنایم بر مسلمانان حرام است، چنانکه برای امم پیشین این چنین بوده است؟
احمد و ابو داود و دیگران، درباره شأن نزول این آیه چنین گفتهاند: «در روز بدر سعدبن ابیوقاص، شمشیر سعید بن عاص را پس از اینکه او را کشته بود، برداشت و خدمت پیامبر آمد و از آن حضرت درخواست نمود که آن شمشیر را به وی ببخشد. پیغمبر فرمود: آن را در همان جایی که برداشتهای، بگذار. و پس از این قضیه آیه فوق نازل گشت. در این وقت نبی گرامی بهسعد فرمود: ای سعد! هنگامی که درخواست نمودی شمشیر را بهتو ببخشم، نه از آن من بود، نه از آن تو. اکنون که امر غنایم بهمن تفویض شده است، برو و آن را بردار»(48).
عبادة بن صامت گفته است: «آیه «یَسئلُونکَ عَنِالأنفالِ...» درباره افرادی که در جنگ بدر شرکت داشتند، نازل شد. بر سر تقسیم غنایم اختلاف نمودیم و اخلافمان فاسد شد. خداوند آنها را از ما گرفت و بهپیامبرش اختصاص داد و پیامبر هم علیالسویّه برهمگی تقسیم فرمود»(49).
فخر رازی یکی از وجوه شأن نزول آیه فوق را بدینگونه نقل کرده است:
«پیامبر(ص) سهنفر از مهاجران و پنج تن از انصار را که معذور بودند، یا از جانب پیامبر مأموریّت داشتند و در جنگ بدر شرکت ننموده بودند، از غنایم عطا فرمود. نظر کسانی که در جنگ شرکت جسته بودند، این بود که نباید سهمی به آنان داده شود. بدینسبب بین ایشان اختلاف و منازعه بروز نمود، که آن آیه نازل شد»(50).
از ابو ایّوب انصاری نقل شده است: «رسولخدا عدّهای را برای قتال کفّار برانگیخت. خداوند ایشان را یاری کرد و بر دشمن غلبه نمود. هر یک از ایشان که غنیمتی میآورد، پیغمبر(ص) چیزی از خمس به او عطا میفرمود. آن افرادی که در جهاد پیش قدم بودند و قتل و اسر توسّط ایشان انجام میشد، به غنایم توجّه نمیکردند و آن را پشت سر خود رها میکردند. اینان بهخدمت رسولاللَّه آمدند و عرض کردند: این چگونه است که عدّهای در قتال پیشقدمند؛ اسر و قتل توسط ایشان است و عدّهای بهحرب نمیپردازند، امّا بهایشان از غنایم عطا میفرمایی؟ آن حضرت ساکت ماند (و بهایشان جوابی نداد) تا آیه انفال وحی شد.
سپس حضرت دستور داد افرادی که از عطایا بهرهمند شدهاند، آنها را برگردانند. آنان گفتند: ما آن را از اموال خودمان شمردیم و خوردیم (و مصرف کردیم). فرمود: آن را حساب کنید (کهبیشتر از دیگران از غنایم برندارید)(51)».
ابن جریر از مجاهد نقل کرده است که: «مردم از خمس غنایم پس از آن که ۴۵ آن را دریافت داشته بودند، سؤال نمودند، که آیه مورد بحث وحی گردید»(52).
از سُدّی نقل است که «آیه انفال در مورد فیء نازل گشته است و فیء آن است که از اموال مشرکان بدون جنگ بهدست آید و آن به رسولخدا اختصاص دارد»(53).
________________________________________
(20) انفال (۸) آیه ۲.
(۲۱) درباره شأن نزول این آیه بهتفاسیر زیر مراجعه شده است: مجمعالبیان، التبیان، الدرالمنثور، البرهان، الصافی، روحالبیان، الجواهر، تفسیرالکبیر و تفسیر قرطبی.
(۲۲) الکامل فیالتاریخ، الجزء الثانی، قسمت پنجم، ص۷۵.
(۲۳) مجمعالبیان، التبیان، المیزان.
(۲۴) مجمعالبیان، الدرالمنثور و فخر رازی، التفسیرالکبیر ذیل آیه ۲ سوره انفال.
(۲۵) الدرالمنثور، مجمعالبیان و تفسیر قرطبی ذیل آیه ۲ سوره انفال.
(۲۶) التفسیرالکبیر، جزء ۱۵، ذیل همان آیه.
(۲۷) الدرّ المنثور، ج۳، ذیل همان آیه.
(۲۸) التفسیرالکبیر، ذیل آیه ۲ سوره انفال؛ الدّرالمنثور، همان آیه.
(۲۹) التفسیرالکبیر، ذیل آیه ۲ سوره انفال؛ الدّرالمنثور، همان آیه.
مفهوم آیه أنفال
آنچه از تتّبع در تفاسیر برمیآید و جمهور مفسّران برآن اتفاق نظر دارند، این است که آیه «یَسئلُونکَ عَنِالأنفالِ، قلالأنفالُ لِلّهِ و لِلرَّسوُل...» درباره غنایم جنگ بدر و منازعه مسلمانان برسر تقسیم غنایم، نازل شده است. و این از تعبیر «اِتَّقُوااللَّهَ و أصلِحُوا ذاتَ بینِکُم» نیز فهمیده میشود. چنانکه ذکر نمودیم، راجع بهکیفیّت شأن نزول این آیه قضایای گوناگونی را نقل کردهاند، امّا آن قضایا با یکدیگر هیچگونه تعارضی ندارد؛ زیرا ممکن است تمام وقایعی که در مورد شأن نزول آیه ذکر شده، قبل از نزول آیه بهوقوع پیوسته، و سپس بهمناسبت آن رویدادها آیه مزبور نازل شده است.
فخر رازی بههمین معنی اشاره کرده و چنین اظهار داشته است:
«احتمال دارد تمام رویدادهایی که درباره شأن نزول آیه مورد بحث ذکر شده، واقع شده باشد و دلیلی بر ترجیح برخی بر برخی دیگر وجود ندارد و اگر از اخبار، وجه معیّن و خاصّی فهمیده شود، لازم است به همان وجه حکم شود. در غیر این صورت به همانگونه که ممکن است یکی از وجوه یاد شده، شأن نزول آیه باشد، امکان دارد همه آن وجوه نیز شأن نزول آن آیه بهحساب آید، چون بین آنها تناقضی نیست(۳۰)».
از شرح فوق واضح میگردد: اقوالی همچون قول مجاهد که آیه أنفال را مربوط بهخمس میداند و نیز قول سُدّی که گفته است: «آن درباره فیء است» اقوال نادری است که مورد اعتماد نیست و مخالف گفتار معظم مفسّران است.
________________________________________
(30) التفسیرالکبیر، آغاز سوره «انفال».
جمع بین مضمون آیات مربوط به أنفال
در قرآنمجید، آیاتی چند درباره أنفال و غنایم است. یکی ازآنهاآیه «یَسئلُونکَ عَنِ الأَنفال...» است که در آغاز سوره «الأنفال» میباشد. این آیه و بیشتر آیات سوره أنفال، مربوط بهغزوه بدر و وقایع و قضایایی است که در ارتباط با آن غزوه رخ داده است. بههمین جهت ابنعبّاس این سوره را «سوره بدر» نام نهاده است(۳۱).
از این آیه چنین برمیآید که غنایم جنگی ملک هیچکس نیست و به خدا و رسولش اختصاص دارد؛ بنابراین مضمون این آیه با آیه «و اعلموا انّما غنمتم من شیءٍ فأَنّ لِلَّه خُمُسَهُ...»(۳۲) و همچنین با مفاد آیه «فَکُلوا مِمّا غَنِمتُم حَلالاً طیّباً»(۳۳) که هر دو نیز در سوره الأنفال میباشد، منافات دارد، زیرا آیه اوّل سوره «الأنفال» دلالت دارد که غنایم از آن خدا و رسول است و دو آیه دیگر این معنی را نفی میکند؛ لذا هریک از مفسّران راهی را برای جمع بین این آیات برگزیدهاند که ذیلاً به نقل آنها میپردازیم:
الف - از سعیدبن جبیر و مجاهد و ابن عباس و عکرمه نقل شده که: آیه أنفال به آیه خمس نسخ شده است. و نیز از سُدّی و عامر و شعبی و جُبَّائی این قول نقل شده است(۳۴).
این قول مردود شناخته شده، زیرا وقوع نسخ در قرآن کریم بسیار نادر است و جز با دلیل قاطع نمیتوان آیهای را منسوخ دانست.
ب - گروهی از فقهای مالکیّه گفتهاند: آیه أنفال نسخ نشده و پیامبر اکرم(ص) میتواند در تمام غنایم تصرّف نماید و درباره آن اختیار تامّ دارد و بعد از پیغمبر هم امام مسلمانان میتواند بههر نحو که صلاح بداند آنها را بهمصرف برساند(۳۵).
دلیل ایشان، قضیه فتح مکّه و غزوه حنین است؛ زیرا هنگامی که مسلمانان مکّه را فتح نمودند، رسولخدا اموال اهل مکّه و خود آنان را مورد عفو قرار داد و فرمود: «أنتُمُالطُّلقَاءُ»(۳۶). غنایم غزوه حنین را نیز به قریش مخصوص گردانید و برای انصار با آن که در آن غزوه شرکت داشتند، سهمی معیّن نکرد.
کسانی که قول مالکیّه را قبول ندارند، بهاستدلال ایشان چنین جواب دادهاند که سرزمین مکّه مفتوحالعنوه نیست تا بتوان ثروت منقول اهالی را تصاحب نمود و اراضیشان را جزو اموال عمومی مسلمانان قرار داد.
موضوع غزوه حنین همچنین بود که انصار میگفتند: ما در این جنگ بسیار فعّالیت نمودهایم و از شمشیرهامان خون میچکد، سزاوار نیست که از غنایم بیبهره باشیم. رسولخدا در جوابشان فرمود: قریش با متاع دنیا بهخانههای خود برمیگردند و شما با پیغمبر خدا؛ یعنی شما خشنودی رسولخدا را فراهم آوردهاید. انصار چون این سخن را از پیغمبر خدا شنیدند راضی شدند و از حقّ خود گذشتند(۳۷).
ج - عدّهای دیگر مانند احمد و ابوعبید و پیروان ایشان جمع آیات مورد بحث را بهاین دانستهاند که امام مخیّر است بهیکی از دو مضمون آیهها عمل نماید(۳۸).
فرق بین این قول و قول مالکیّه آن است که بنا بهقول مالکیّه غنایم بهامام و زمامدار اختصاص دارد و هیچ کس را در آن حقّی نیست و او آن طور که مصلحت بداند، آن را هزینه میکند؛ امّا بنا بهقول ابوعبید و احمد و برخی دیگر حکم تخییری است؛ از این رو امام همیشه یکحکم را مورد عمل قرار نمیدهد، بلکه گاهی بهاین و گاهی بهآن حکم عمل میکند. و نیز ممکن است مردم از امام درخواست کنند که همیشه بهیک حکم عمل نکند؛ یعنی گاهی جانب مجاهدان و غانمین را لحاظ مینماید.
د - ابن قدامه وجه جمع را بهاینگونه بیان داشته است: «به وسیله آیه «یَسئلونک عن الأنفال...» غنایم در مرحله اوّل برای پیغمبر(ص) حلال شد و به آن حضرت اختصاص یافت. بعد که آیه خمس وحی شد، ۴۵ آن به غانمین و مجاهدان و ۱۵ به صاحبان خمس تملیک گردید. در آیه «واعلَموا أنّما غَنِمتُم مِن شیءٍ...» خمس غنایم به ملکیّت مستحقان خمس در آمده است؛ پس فهمیده میشود که بقیّهاش، به غانمین تعلّق دارد. چنانکه در آیه «وَ وَرِثَهُ أبواهُ فَِلأُمّهِالثُّلُثُ»(۳۹) میراث از آنِ والدین است و سپس ثلث آن به مادر اختصاص یافته که فهمیده میشود بقیّه میراث که ۲۳ است، از آنِ پدر است(۴۰)».
ه - مفسّر مشهور شیخ محمّد عبده راجع به بیان مقصود و طریقه جمع بین مضمون آیات، چنین اظهار داشته است: «آیه «یَسئَلُونکَ عَنِالأنفال...» میفهماند که مسلمانان نباید برای تقسیم غنایم، نزاع و اختلاف کنند. أنفال از آن خدا است و دربارهاش حکم مینماید و از آن جهت بهرسولش اختصاص دارد که آن حکم را بیان و اجرا میکند. سپس در آیات دیگر، حکم خدا بیان شدهاست که غنایم به چه کسانی تعلّق دارد. در واقع میتوان گفت که بنا به این قول، آیههایی که بعد نازل شده، مبیّن ابهامی است که در آیه «یَسئلُونَکَ عَنِ الأنفالِ...» وجود دارد که در آن آیات نحوه تقسیم غنایم تعیین گردیده، تا اختلاف خاتمه یابد».
این جمع که جناب عبده بیان داشته، صحیح به نظر نمیرسد؛ زیرا برخلاف ظاهر آیات مورد بحث است. توضیح آن که: آیاتی که بهنظر میرسد با آیه «یَسئلُونَکَ عَن الأنفالِ» تنافی و تعارض دارد، نسبت بهیکدیگر از قبیل مبهم و مبیّن نیستند، تا گفته شود ابهام آیه «یَسئلُونَکَ عَنِ الأنفالِ...» بهوسیله آیات دیگر برطرف میشود.
واضح است که «لام» در «لِلَّه» و «للرَّسُول» برای ملکیت است؛ پس آیه «یَسئلُونَکَ عَنِ الأنفالِ...» ظهور در این دارد که غنایم از آن خدا و رسول است و به آن دو اختصاص دارد، و آیه «واعلموا أنّما غنمتم...» میرساند که فقط خمس غنایم از آنِ خدا و رسول و دیگران است و آیه «فَکُلوُا مِمّا غَنِمتُم...» دلالت دارد که آنچه بهعنوان غنیمت بهدست آوردهاید، از آن میتوانید بخورید و در آن تصرّف نمایید؛ پس بین مضمون آیه اوّل و دو آیه دیگر تنافی و تعارض وجود دارد.
شاید بهترین وجه جمع درباره آیات مورد بحث این باشد که بگوییم: چون آیه «أنفال» روز بدر نازل گردید، آیه خمس و آیه «فَکُلوُا ممّا غَنِمتُم(۴۱)» به دلیل «یَومَ الفُرقان یَومَ الْتقَی الجمعان(۴۲)» و «أن یکونَ لَهُ أسری(۴۳)» و نیز بهدلیل «لِمَن فی أیدیکمُ مِنَ الأسری(۴۴)» بعد از آیه أنفال نازل شده و چنانکه پیش از این ذکر شد، چون مسلمانان برای امور مادّی و دنیوی و بهرهمند شدن از غنایم با یکدیگر بهنزاع و اختلاف پرداختند و بر اثر فریفته شدن بهظواهر فریبنده زودگذر از فضایل و مکارم دور گشتند و صفا و محبّت و گذشت را از یاد بردند، خداوند برای اینکه آنان را از غرق شدن در ورطههای سهمگین مادیّت برحذر سازد و بهکمالات و معنویات توجّه دهد، به وسیله آیه «یَسئلُونَکَ عَنِ الأنفالِ...» فهمانید که آنان آنچه را از غنایم به دست میآورند، از آنِ خدا و رسول است. بدینگونه ایشان را متنبّه ساخت که نباید برای امور مادّی فضیلت و تقوا را کنار بگذارند و با یکدیگر بهنزاع و مخاصمه بپردازند. پس از آن که مسلمانان این موضوع را دریافتند و دانستند که نباید خصایل انسانی را فدای مادیّات کنند و در مقابل خدا و رسول هیچ اختیار و مالکیتی برای آنان متصوّر نیست و خدا و رسول در تمام شوؤن و امور ایشان اولی به تصرّفند و باید بنده واقعی باشند، آیه «واعلموا أنّما غنمتم...» نازل گشت و بهآنان اجازه داد که در ۴۵ غنایم تصرّف کنند.
و آیه «فَکُلوُا ممَّا غَنِمتُم...» در وقتی نازل گشت که مسلمانان در مقابل آزاد کردن اسرا از گرفتن فدیه منع شده بودند(۴۵). مردم گمان کردند از تصرّف در غنایم نیز منع شدهاند؛ پس این امر در مقام توهّم حظر است که مفید اباحه میباشد؛ یعنی پس از اذن خدا و رسول، مسلمانان مجازند از غنایم استفاده کنند. دلیل ما برای اثبات این مدّعا بدین قرار است:
۱ - علیبن ابراهیم در ذیل حدیثی از امام صادق(ع) پس از آن که اختلاف مردم را درباره غنایم بدر ذکر میکند، چنین آورده است:
«هنگامی که آیه «یَسئلُونکَ عَنِالأنفالِ...» نازل شد، هیچکس در غنایم حقّی نداشت. پس از آن آیه «واعلَمُوا أنّما غَنِمتُم...» وحی گردید، آنگاه رسولخدا غنایم را بر مردم تقسیم نمود(۴۶)».
۲ - در صحیحه حمّاد بن عیسی چنین است: «امام میتواند در غنایم تصرّف کند و آن را بهمصارف مورد نظر خود برساند، سپس اگر چیزی بماند، بهغانمین بدهد(۴۷)».
۳ - مکه عنوتاً فتح شد و پیامبر(ص)(۴۸) در اموال مکّیان تصرّف نکرد و برآنان منّت نهاد و آزادشان نمود و سهمی برای مجاهدان قرار نداد، و این خود دلیل دیگری است برای اثبات مدّعای ما.
۴- دلیل دیگر آن که خیبر عنوتاً فتح شد. درعین حال پیامبر(ص) آن را جزو املاک عمومی مسلمانان قرار نداد و آن را به دو قسم تقسیم کرد: یکنصف برای نیازهای آن حضرت و رتقوفتق امور اختصاص یافت و نصف دیگر را بر مسلمانان تقسیم نمود(۴۹).
به سخن دیگر آیه «یَسئلُونک عَنِ الأنفال...» میفهماند که ملکیت غنایم بهخدا و رسول اختصاص دارد و کیفیّت تصرّف و طریقه استفاده از آنها مورد نظر نیست و آیه «فَکُلوُا مِمّا غَنِمتُم...» دلالت ندارد که مردم غنایم را مالک میشوند و فقط بر نحوه تصرّف و بهرهمندشدن دلالت دارد. و نیز آیه «و اعْلَمُوا أنّما غَنِمْتُمْ...» تأثیرش در آیه «یَسئلُونَکَ عَنِالأنفال...» بدینگونه است که منعی را که برای مجاهدان در مورد تصرّف در غنایم وجود داشته، از میان برده است؛ پس آیه «یَسئلُونک عَنِالأنفال...» بر اصل ملکیت خدا و رسول درباره غنایم دلالت دارد و آیه «وَ اعلَمُوا أنّما غَنِمتُم...» نیز کیفیّت تصرّف را میفهماند؛ یعنی مصلحت ایجاب میکند که۱۵ آن بهمصرف صاحبان خمس برسد و بقیه در اختیار غانمین قرار گیرد(۵۰). پس مقصود این است که در آیه «یَسئلونَکَ عَنِالأنفال...» غنایم بهخدا و رسول اختصاص یافته، و در آیه دیگر که خمس غنایم برای خدا و رسول و صاحبان خمس و بقیّه برای غانمین تعیین شده، هیچگونه تنافی و تعارضی وجود ندارد؛ زیرا رسولخدا و پس از وی جانشینانش ولایت مطلقه دارند و حتّی نسبت بهمؤمنان از خودشان سزاوارترند، و آنانند که متصدّیان و گردانندگان امورند؛ لذا در صورتی که بخواهند بر وفق مصلحت، در تمام غنایم تصرّف میکنند، بدون اینکه برای غانمین و مجاهدان سهمی قرار بدهند، و هیچکس نمیتواند و حق ندارد ایراد و اعتراضی بنماید. در حدیثی که در این باره از زراره نقل شده، چنین آمده است: «... رسولخدا همراه با عدّهای (با دشمنان اسلام) جنگ کرد، و سهمی از غنیمت بهآنان نداد. و اگر بخواهد آن را بر ایشان تقسیم میکند»(۵۱).
۵ - در تفسیر قرطبی آمده است که غنیمت به رسولخدا اختصاص دارد...(۵۲).
۶ - اینکه رسولخدا در غزوه حنین غنایم جنگی را بهقریش اختصاص داد، دلیل دیگری است که أنفال (غنایم جنگی) بهآن حضرت اختصاص داشته است(۵۳).
________________________________________
(31) المیزان، آغاز سوره أنفال.
(۳۲) أنفال(۸) آیه ۴۱.
(۳۳) أنفال(۸) آیه ۶۹.
(۳۴) الدرالمنثور، ذیل سوره أنفال، آیه ۲؛ التبیان و تفسیرالکبیر، ذیل همان آیه.
(۳۵) تفسیر المنار، ج۱۰، سوره أنفال، آیه «و اعلَمُوا أنّما غنِمتُم مِن شیءٍ...» و نیز در تفسیر قرطبی در ذیل همین آیه آمدهاست: إنّالغنیمة لِرسولاللَّه و لیست مقسومةً بینالغانمین و کذلک لِمَن بعدَه مِنَ الأئمّةِ....
(۳۶) الکامل فیالتاریخ، الجزء الثانی، قسمت پنجم، ص۱۶۶.
(۳۷) تفسیر المنار، ج۱۰، سوره أنفال، آیه «و اعلمُوا أنَّما غَنِمتمُ من شیءٍ...».
(۳۸) بدایةالمجتهد و نهایةالمقتصد، ج۱، ص۳۸۲ - ۳۸۳.
(۳۹) نساء (۴) آیه ۱۱ .
(۴۰) ابن قدامه، المغنی، ج۶، ص۴۰۳.
(۴۱) أنفال (۸) آیه ۶۹.
(۴۲) أنفال (۸) آیه ۴۱.
(۴۳) أنفال (۸) آیه ۶۷.
(۴۴) أنفال (۸) آیه ۷۰.
(۴۵) أنفال (۸) آیه ۶۷. ما کانَ لِنبیّ أن یکُونَ لَهُ أَسری حتّی یُثخِنَ فیالأرضِ؛ نشاید هیچ پیامبری را که برای وی اسیرانی باشد (که از ایشان فدیه بگیرد) تا اینکه در زمین بسیار توانایی پیدا کند.
(۴۶) الصافی و البرهان، اول سوره أنفال.
(۴۷) وسائلالشیعه، ج۶، ص۳۶۵.
(۴۸) فتوحالبلدان، القسمالاوّل، ص۴۴ - ۴۵؛ الکامل فیالتاریخ، الجزء الثانی، ص۱۶۰ - ۱۶۱.
(۴۹) اقتصادنا، ص۴۴۹.
(۵۰) منتظری، کتابالخمس و الأنفال، ص۳۳۰ - ۳۳۱.
(۵۱) وسائلالشیعة، ج۶، أبوابالأنفال، ص۳۶۵، ح۲.
(۵۲) تفسیر قرطبی، ذیل آیه «و اعلموا أنّما غَنِمْتُم...».
(۵۳) تفسیر المنار، ج۱۰ ذیل آیه «و اعلموا أنّما غَنِمْتُم...»؛ صحیح بخاری، ج۴، ص۶۰؛ الکامل فیالتاریخ، ج۲، ص۱۷۷.
فصل دوم أنفال از نظر فقه شیعه
معنای اصطلاحی أنفال
«أنفال» در اصطلاح فقهای امامیه عبارت از اموالی است که به پیامبر و پس از او بهجانشینانش اختصاص دارد. آنان آن اموال را به هر نحو که مصلحت بدانند، به مصرف میرسانند. و این خود یک نوع فضیلت و امتیازی است که خداوند، رسول و جانشینان رسولش را به آن مخصوص گردانیده است. از آن جهت این اموال را «أنفال» مینامند که امام بالخصوص استحقاق دارد آنها را بر وفق مصلحت به مصرف برساند؛ به همانگونه که پیامبر(ص) مستحق آنها بوده است و در خور استحقاق دیگران نیست و زاید براستحقاق آنان است(۱).
پیش از اینذکر نمودیم نخستین آیهای که درباره أنفال نازل شد، آیه «یَسئلُونکَ عن الأنفال...» بود. گرچه این آیه درباره غنایمی که در جنگ بدر به دست آمد، نازل گشته است، امّا این سبب نمیشود که حکم مستفاد از آن، به همان مورد اختصاص یابد؛ زیرا «مورد مخصّص نیست»؛ پس براموالی که در لغت «نفل» اطلاق شود، یعنی زاید براستحقاق و انتظار افراد مردم باشد، به مدلول این آیه مال خدا و رسول و پس از وی از آن جانشینان معصومش میباشد.
به عبارت دیگر، چنانکه در مورد معنی لغوی بیان کردیم «أنفال» جمع «نفل» و«نفل» در لغت به معنای شیء زاید بر استحقاق و زاید بر آن چیزی است که عرفاً مورد نظر اشخاص است. و معلوم است که منظور جهادگران اعتلای شعایر و گسترش اسلام است و غنایم زاید بر انتظار آنان است. تعبیر به «أنفال» در آیه شریفه از جهت اشاره به علّت حکم است که باید آیه را چنین معنی کنیم: ای پیامبر! درباره أنفال (و غنایم بدر) از تو میپرسند، بگو: (آنها ثروتهایی است زاید بر استحقاق افراد، که ایشان مالک آنها نیستند و) تمام ثروتهای زاید بر استحقاق مردم از آنِ خدا و رسول میباشد. بنابراین «ال» در «الأنفالِ» صدر آیه برای عهد است که اشاره به غنایم بدر است و «ال» در «الأنفالِ» که بعد ذکر شده، برای جنس یا استغراق است. پس نتیجه این میشود که هر ثروت زاید بر استحقاق افراد، بهخدا و رسولش اختصاص دارد، و چنانکه گفتیم از «قُلِ الأنفالُ للَّه وَالرَّسُولِ» عمومیّت استفاده میشود و چنین برمیآید که تمام ثروتهای زاید بر استحقاق افراد، همچون زمینهای موات، آبادیهایی که ساکنانش هلاک شدهاند، جنگلها و... به ملکیّت افراد خاصّ درنمیآید و غنایم جنگی نیز یکی از آن مصادیق است.
پس از جهت ارتباط بین معنی لغوی و اصطلاحی «أنفال» میتوان از آن چنین تعبیر کرد: «أنفال» کلیه اموالی خارج از انتظار و استحقاق افراد است و مصادیق آن عبارت است از: اموال بلاصاحب و اموالی که افراد خاص استحقاق آنها را ندارند؛ تمام ثروتهای خدادادی و طبیعی، از قبیل جنگلها، بیشهها و حتّی معادن بنا به قول عدّهای و نیز کلیه اراضی موات و قلّه کوهها و... و همچنین اموال شخصی پادشاهان و اشیای نفیس منقول شاهانه و غنایم جنگی.
واضح است که مالکیت امام نسبت به این ثروتها، از آن جهت نیست که امامت برای این حکم حیثیت تعلیلی داشته باشد؛ بلکه برای آن است که حیثیت تقییدی دارد. توضیح آن که: أنفال از اموال شخصی نیست و از اموال عنوانی میباشد، که در هر عصر و زمانی اختیار آن از طرف خداوند بهامام و زمامدار همان زمان تفویض شده است. دلیل براین مطلب، اوّلاً: روایتی است که از حضرت علی(ع) نقل شده است که آن حضرت پس از بیان اینکه نصف خمس بهامام تعلّق دارد، فرمود: «پس از خمس، «أنفال» از آن کسی است که بهامور مسلمانان قیام نموده (و کارهای ایشان را اداره میکند) که آن در زمان رسولخدا به آن حضرت اختصاص داشت(۲)».
بهطوری که از ظاهر این روایت برمیآید، أنفال از آن جهت به امام اختصاص یافته که به امور مسلمانان قیام و بهوضع آنان رسیدگی میکند و نیازمندیهای اجتماع را برآورده میسازد.
و ثانیاً: آیا میتوان قبول کرد اسلامی که دین عدالت و مساوات و انصاف است، این ثروتهای کلان را به یک نفر بشخصه واگذار کند؟! این امر چگونه میتواند با روح دین اسلام که در آیه شریفه «کَیْ لایَکُونَ دُوْلَةً بَیْنَالْاَغْنِیاءِ مِنْکُمْ»(۳) متجلی شده، سازش داشته باشد؟
برای آن که ثروتهایی که از أنفال و زاید بر استحقاق افراد خاصّ است، مشخص و معلوم باشد، در روایاتی که از ائمه معصوم نقل شده و نیز در سنّت خاتمالمرسلین، موارد و مصادیق آنها تعیین گردیده، تا کسی نتواند آنها را بهتصرّف و تملّک خویش در آورد.
________________________________________
(1)مصباح الفقیه، ج۳، کتاب الخمس، ص۱۵۱: و المراد بها (بالأنفال) هُنا ما یَستَحِقّهالإمامُ علی جهةاِلخصوصِ کماکان للنَبیّ زیادةً علی غیرِهِ تفضُّلاً مِنَاللَّه تعالی؛ قریب به همین مضمون در: المسالک، ج۱، ص۷۰، اوّل أبوابالأنفال.
(۲) وسائلالشیعه، باب اوّل از أبواب أنفال، ج۶، ص۳۷۰، ح۱۹: إنَّ لِلْقائم بأمُورالمُسلمینَ بعد ذلک الأنفال التی کانت لرسولاللَّه(ص).
(۳) حشر(۵۹) آیه ۷.
مصادیق أنفال از نظر فقه شیعه
اکنون برآنیم تا مواردی را که طبق مدارک فقهی امامیّه از أنفال به حساب آمده، با ادلّه هر یک به ترتیب زیر مورد بحث و گفتگو قرار دهیم:
فیء
۱- سرزمینی را که کفّار بدون جنگ و خونریزی به حکومت اسلامی واگذارند، چه آن را بهمیل خودشان تسلیم کنند و چه آن را رها نمایند و بروند، «فیء»(۴) نامیده میشود و از أنفال است.
شیخ طوسی در کتاب «المبسوط» چنین آورده است: «فیء از فاء یفیءُ مشتق شده که بهمعنی برگشت کردن است. و مقصود از آن (در اصطلاح شرع) همان است که خداوند متعال فرموده است: آنچه را خداوند از اموال کفّار به پیامبرش برگشت داد، هیچ اسب و شتری برای (تحصیل)آن نتاختید،(۵) و آن مالی است که بدون جنگ و تاختن اسب و شتری بهآن حضرت برگشت نمود؛ لذا همهاش به آن جناب اختصاص یافت و (پس از وی) از آنِ کسی است که قائم مقامش باشد...»(۶).
در این مسأله بین فقها اختلافی وجود ندارد، و صاحب جواهر در اینباره مدّعی اجماع شده و در مصباحالفقیه آمده است که در این مسأله ظاهراً اختلافی وجود ندارد(۷).
مدرک مسأله، علاوه بر روایات، آیهای است که در این مورد فقها بهآن استناد میجویند، و آن چنین است: «و ما أفاءاللَّهُ علی رَسُولِهِ مِنْهُمْ فما أوجَفتُم عَلَیهِ مِنَ خَیلٍ ولارِکابٍ و لکنَاللَّهَ یُسَلّطُ رسله علی مَن یَشاُء وَ اللَّهُ علی کُلّ شَیءٍ قدیر»(۸).
این آیه درباره یهودیان بنیالنضیر نازل شد که با پیامبر اسلام(ص) غدر ورزیدند و خواستند آن حضرت را بهقتل برسانند. جبرئیل نازل گشت و رسولخدا را از کید و مکر ایشان آگاه ساخت. به فرمان پیامبر(ص) سپاه اسلام، حصن ایشان را بهمحاصره درآورد. سپس بدون اینکه جنگی بشود، یهودیان حاضر شدند از محلّ خود کوچ کنند و طبق قراری که گذاشته بودند، مقداری از اموالشان را با خودشان بردند و بقیّه اموالشان به رسولخدا اختصاص یافت، چون برای دست یافتن به آنها جنگی واقع نشد(۹).
از اینکه خداوند فرموده است: «فَما أوجفَتُم عَلیَه مِن خَیلٍ و لا رِکابٍ»، چنین برمیآید که چون زحمتی برای به دست آوردن غنایم متحمّل نشدهاید، حقّی برای شما نیست و زاید براستحقاق شما است؛ لذا به رسولخدا اختصاص دارد.
روایات معتبر و مستفیضهای هم نقل شده است که به روشنی بر مقصود دلالت دارد و ما ذیلاً برخی از آنها را میآوریم:
۱- صحیحه یا حسنه حفصبنالبختری است که از حضرت صادق(ع) چنین نقل کرده است: «آن حضرت فرمود: «الأنفالُ ما لَم یُوجَف عَلَیهِ بخَیلٍ و لا رِکاب أو قَومٌ صالَحُوا، أو قوم أعطَوا ما بِأیدیهِم وَ کلُّ أرضٍ خَرِبةٍ و بطونُالأودِیةِ فهو لرسولِاللَّه و هُو لِلإمام مِن بعدِه یضَعُهُ حیث شاءَ(۱۰)؛ آنچه (بدون لشکرکشی و) بدون تازاندن اسب و شتر بهدست آید، یا آنچه گروهی صلحکنند، یا آنچه را که در اختیار دارند، بهدست خودشان بدهند و هر زمین (و آبادی) که خراب شده باشد و وسط درّهها (از) أنفال است که آن، مِلک پیامبر(ص) و پس از وی برای امام است که بههر مصرفی که بخواهد، میرساند».
۲- در مرسله حمّاد آمده است: «... و لَهُ (للإمام) بعدَ الخُمسِالأنفالُ، والأنفالُ کُلُّ أرضٍ خَرِبةٍ باد أهلها و کلُّ أرضٍ لَم یُوجَف علیها بخَیلٍ وَ لا رِکابٍ وَ لکِن صالَحُوا صُلحاً و أعطوا مابأیدیهِم علی غیر قِتالٍ(۱۱)؛ علاوه بر خمسأنفال از آن امام است. هر زمین خرابی که اهلش ازبینرفتهاند (و صاحبی ندارد) و هر زمینی که اسب و شتر برای (تصرّف) آن تاخته نشده، امّا صلحی واقع ساختهاند و به اختیار خود بدون جنگی (آن را در اختیار مسلمانان قرار) دادهاند، از أنفال است».
۳- صحیحه یا حسنه محمّد بن مسلم است که میگوید: «از امام صادق(ع) شنیدم که فرمود: همانا أنفال آن سرزمینی است که (برای تصرّف آن) خونی ریخته نشود یا با قومی صلح برقرار گردد و به اختیار خودشان (مالی را) بدهند و زمینی که مخروبه (و بایر) است، یاوسط درّهها؛ تمام اینها از فیء و أنفال شمرده میشود که بهخدا و رسول تعلّق دارد. آنچه از خدا است، به رسولخدا اختصاص مییابد، تا در هر موردی که دوست دارد، بهمصرف رساند»(۱۲).
۴- خبر حلبی از امام صادق است که از آن حضرت درباره أنفال سؤال نموده، امام (درجواب) فرمود: «ما کانَ مِنَالأرضینَ بادَ أهلُها ... قال: الفیءُ ما کانَ مِن أموالٍ لم یکن فیها هراقَةُ دَمٍ أو قَتلٍ والأنفال مِثلُ ذلک هُوَ بَمنزِلَتهِ(۱۳)؛ آنچه از زمینهایی که صاحبانش هلاک شدهاند (و از بین رفتهاند، از أنفال است و) ... فرمود: فیء آن (سرزمینها و) اموالی است که درباره آنها خونریزی و قتلی نبوده است، و أنفال مانند فیء است؛ آنچه صاحبانش هلاک شده، بهمنزله فیء است».
۵- در خبر اسحاقبن عمّار که از حضرت صادق(ع) روایت شده، چنین آمده است: «از امام صادق(ع) از أنفال سؤال نمودم، فرمود: «هِیالقُری التی قَدخَربتْ و انجلی أهلُها فهِیَ لِلَّهِ و للرَّسُولِ و ما کانَ لِلملوُک فهُوَ للإمامِ، و ما کان منالأرضِ بخَرِبَةٍ لم یوجف علیه بخیل ولارکاب...(۱۴)؛ أنفال روستاهایی است که خراب شده و ساکنانش کوچ کرده باشند که آنها از آنِ خدا و رسول است و (نیز) آنچه خاصّ پادشاهان است، برای امام است و هر زمین خرابه (و بایری) که بهقهر و غلبه تصرّف نشده باشد (از أنفال است...)».
۶- زراره از امام باقر(ع) روایت کرده است که آن حضرت فرمود: «الأنفالُ ما لم یُوجَف عَلیهِ بخَیلٍ و لا رِکابٍ(۱۵)؛ أنفال آن چیزی است که برای (تصاحب) آن اسب و شتری نتاختهاند».
از این روایات و مانند اینها چنین برمیآید که دراصل مسأله هیچگونه اختلافی وجود ندارد؛ آنچه مورد اختلاف است، این است که آیا آنچه بدون قهر و غلبه بهدست میآید، اعمّ از منقول و غیرمنقول، از أنفال محسوب میشود یا فقط زمین و اموال غیرمنقول از أنفال است؟
برخی از روایات فوق، همچون صحیحه حفص و خبر حلبی و حدیثی که زراره از امام پنجم(ع) نقل نموده، بهطور مطلق اموالی را که بدون جنگ به دست آمده، از أنفال به حساب آوردهاند.
در مقابل این روایات، روایاتی از قبیل صحیحه محمّدبن مسلم و خبر اسحاقبن عمّار و مرسله حمّاد، صراحت دارد که زمین فتح شده بهصلح جزو أنفال است. در این صورت آیا مطلق برمقیّد حمل میشود؛ یعنی باید بگوییم روایاتی که ظاهراً میفهماند هر مال مفتوح بدون جنگ از أنفال است، مقصود از آن زمینها و اموالی است که غیر منقول است؛ یا اینکه روایاتی که بهطور مطلق میفهماند مالی که بدون جنگ بهتصرّف مسلمانان در آمده جزو أنفال است، بهاطلاق خود باقی است و هر مالی اعمّ از منقول یا غیرمنقول، در صورتی که بهصلح تحت تصرّف مسلمانان درآید، از أنفال است؟
در «مستمسکالعروه» استدلال شده است که «چون روایات تقیید کننده در مقام حصر و تحدید است، روایاتی را که بهطور اطلاق دلالت دارد که اموال به دست آمده، بدون جنگ از أنفال است، مقیّد میکند»(۱۶).
امّا برخی از فقها بهاطلاق روایاتِ باب عمل نموده، چنین اظهار داشتهاند که: «اطلاق روایات حجّت است و بهآن عمل میشود»(۱۷). علاوه بر این به عنوان تأیید به صحیحه معاویة بن وهب استدلال نمودهاند:
معاویة بن وهب گفت: بهحضرت صادق(ع) عرض کردم: عدّهای را امام به جهاد گسیل میدارد، آنگاه غنایمی به دست میآورند. چگونه آنها را تقسیم نمایند؟ فرمود: «اگر با امیری که امام او را تعیین کرده، جنگ کرده باشند، خمس آن را برای خدا و رسول جدا مینمایند و۴۵ را بین خودشان تقسیم میکنند. امّا اگر با مشرکان جنگ نکنند، آنچه را به عنوان غنیمت به دست آوردهاند، از آن امام است که وی آن را در هر راه که دوست داشته باشد، بهمصرف میرساند(۱۸)». وجه تعبیر به تأیید بدان جهت است که روایت در اموال منقول ظهور دارد.
بهعلاوه میتوان بهعنوان تأیید بهآیه «و اعلَمُوا أنّما غَنِمتُم مِن شیءٍ...» استدلال نمود؛ زیرا «غنمتم» در وقتی صدق میکند که مجاهدان در به دست آوردن غنیمت سهیم باشند و در آن باره فعّالیت نمایند. واضح است در صورتی که جنگی واقع نشود، عنوان «غنمتم» در خارج تحقّق پیدانمیکند؛ پس کسی مستحقّ اموال غیرمنقول و منقول نمیگردد و بهامام تعلّق دارد.
________________________________________
(4) براینگونه اموال «فیء» اطلاق شده است. شیخ طوسی، المبسوط، ص۶۳؛ ماوردی، الأحکامالسلطانیة، ص۱۲۶ ؛ الخراج والنظمالمالیه، ص۱۱۲. امّا گاهی بر غنایمی که عنوتاً بهتصرّف مسلمانان در آمده نیز «فیء» اطلاق شدهاست. علاوه بر این برخی از فقهای اهل سنّت معنی فیء را توسعه داده و برمصادیق ذیل نیز اطلاق کردهاند: ۱-جزیهای که از اهل ذمّه اخذ میشود؛ ۲-خراج از زمینهایی که اهل آن بر خراج صلح کردهاند؛ ۳-عشری که از کفّار حربی در وقتی که برای تجارت داخل سرزمینهای اسلامی شوند، گرفته میشود؛ ۴- عشری که از تجّار اهل ذمّه گرفته میشود. عشریه گرفتن در زمان رسولخدا مقرّر نبود. خلیفه دوم آن را لازم شمرد. قطب ابراهیم محمّد، السیاسةالمالیة للرسول(ص)، ص۱۱۶.
(۵) حشر(۵۹) آیه ۶.
(۶) شیخ طوسی، المبسوط، جزء۲، ص۶۳.
(۷) جواهرالکلام، جزء ۱۶، ص۱۱۶؛ مصباحالفقیه، ج۳، ص۱۵۱.
(۸) حشر(۵۹) آیه ۶.
(۹) الصافی و منهجالصادقین، سوره حشر (۵۹) آیه ۶ و تفسیر فخررازی، ذیل همان آیه.
(۱۰) وسائلالشیعه، ج۶، باب اول از أبواب أنفال، ح۱.
(۱۱) وسائل الشیعه، ج۶، باب اول از أبواب أنفال، ح۴.
(۱۲) إِنّالأنفالَ ما کانَ مِنْ أرضٍ لَم یکُن فیها هراقَةُ دَم او قوم صولِحُوا و أعطوا ما بأَیدیهِم و ما کانَ مِن أرْضٍ خَرِبةٍ أو بطُون أو دِیةٍ فهذا کلّه مِنَالفیء والأنفالُ لِلَّه و لِلرسَّولِ فما کان لِلَّه فهو لِلرسَّولِ یضَعُه حیثُ یُحِبَّ. همان.
(۱۳) همان. ذیل این حدیث ابهام دارد. به آنگونه که صحیح بهنظر رسید، ترجمه شد.
(۱۴) وسائلالشیعة، ج۶، ص۳۷۱.
(۱۵) وسائل الشیعة، ج۶، ص۳۷۲.
(۱۶) مستمسکالعروه، جزء ۹، ص۵۹۷.
(۱۷) منتظری، الخمس والأنفال، ص۳۳۳.
(۱۸) عن معاویة بن وَهب، قال: قلت: لأبی عبداللَّه: السریة یبعَثُها الإمامُ فیصُیبون غَنائم کَیف یقسّمُ؟ قاَل: إن قاتَلوا علیها مع أمیرٍ اَمَّرهُ الإمامُ علیهم، أخرج منهاالخمس لِلّه و للرّسول و قَسّمَ بَینَهُم أربعة أخماس وَ إن لم یَکونُوا قاتلوا علیها المشرِکین کان کلّما غنموا للإمام یجعله حیث أحبّ. وسائلالشیعه، کتاب الخمس، أبواب الأنفال، باب ۱، حدیث ۳.
زمین های موات
زمین موات بر زمینی اطلاق میشود که بهرهمند شدن از آن فعلاً ممکن نیست و استفاده بردن از آن به آباد نمودنش بستگی دارد(۱۹). اینگونه زمینها از أنفال است؛ چه کسی سابقاً آنها را مالک شده باشد و سپس ویران و بدون صاحب گردد، و چه سابقه ملکیّت نداشته باشد.
قول مشهور بین فقها این است که: چون در برخی از روایات زمینهای موات و خراب بهقید جلا یا هلاک صاحبانش مقیّد شده، پس فهمیده میشود که زمینهای خرابهای که مالک معیّن دارد، جزو أنفال بهحساب نمیآید و در اینباره ظاهراً اختلافی وجود ندارد(۲۰). با وجود این احتمال میرود که قید جلا یا هلاک صاحبان زمین، قید غالب باشد؛ یعنی از این جهت که اغلب اراضی مخروبه و موات، صاحبانش کوچ کرده یا هلاک شدهاند، در برخی از روایاتِ مورد بحث، این قید ذکر شده و بدینگونه نیست که عموم صحیحه حفص و صحیحه ابیخالد کابلی و امثال اینها را تخصیص دهد(۲۱).
بنابه قول مشهور هرگاه زمین مفتوحالعنوه در حال فتح، آباد باشد، سپس حالت موات برآن عارض گردد، چون در حال فتح عموم مسلمانان مالک آن بودهاند، بهسبب مخروبه گشتن، از أنفال بهحساب نمیآید. و در صورتی جزو أنفال است که صاحبی نداشته باشد و چنانکه معلوم است، عموم مسلمانان صاحبان اراضی مفتوحالعنوهاند(۲۲).
امّا اگر کسی زمین موات را به اذن امام احیا نماید، سپس بایر و مخروبه گردد، در اینکه آیا دوباره به ملکیّت امام برمیگردد؟ دو قول است که صاحب مصباحالفقیه برگشت ننمودن آن را قوی دانسته است(۲۳).
اراضی موات اعمّ از اینکه در سرزمینهای مفتوحالعنوه یا مفتوح بدون جنگ باشد، از أنفال است(۲۴).
بیابانهای بیآب و گیاه، و بنا به احتمالی سواحل دریاها و کرانههای رودخانهها نیز، درصورتی که قبل از فتح بهملک کسی در نیامده باشد، جزو أنفال محسوب میشود(۲۵).
در اینکه اراضی موات و مخروبه و بایر جزو أنفال است، ظاهراً بین فقها اختلافی وجود ندارد، و در این باره ادّعای اجماع نمودهاند. شیخانصاری اظهار داشته است: «نصوص در مورد اینکه زمین موات به امام اختصاص دارد، مستفیضه، و بعضی گفتهاند متواتره است(۲۶)».
اکنون برخی از روایات را، در ارتباط با مورد بحث، ذیلاً ذکر میکنیم:
الف - حماد بن عیسی در حدیث مرسل طویلی از حضرت موسیبن جعفر(ع) چنین نقلکرده است: «... وَ لَه رؤوسالجبالِ و بُطونُالأودِیة والآجامُ و کلُّ أرضٍ مَیتَةٍ لا ربَّ لَها وَ لَهُ صَوافیالمُلوکِ، ما کانَ فی أیدیهِم مِن غَیر وجهِالغصبِ. لأنّالغَصبَ کلَّه مَردُودٌ وَ هُوَ وارث مَن لاوارثَ لَه یعولُ مَن لا حیلَةَ لهَ...(۲۷)؛ و از آنِ امام است سر کوهها و وسط درّهها و جنگلها و هر زمین مواتی که صاحب ندارد. و (نیز) برای او است اموال سره (اختصاصی) پادشاهان، درصورتی که غصبی نباشد؛ زیرا تمام اموال مغصوب (بهصاحبانش) برگشت داده میشود. و امام (همچنین) وارث کسی است که وارث ندارد؛ و او که متکفّل (و سرپرست) کسی است که چارهای برای اداره زندگیاش ندارد...».
ب - مصححه عمر بن یزید است که وی گفته است: شنیدم که مردی از اهالی جبل، از امامصادق(ع) میپرسید که مردی زمین مواتی را که صاحبش واگذار نموده، آباد کرده، نهرهایش را جاری ساخته، خانههایی در آن بنا کرده، درخت خرما و درختهایی (دیگر) درآننشانده است؛ حضرت؟ (در جواب) فرمود: «امیرالمؤمنین میفرمود: هرگاه یکی از مؤمنان زمینی را آباد کند، آن زمین برای او است که باید در زمان صلح قسمتی از عایدی آن را به امامبپردازد و هنگامی که قائم (آلمحمّد)(ع) ظهور کند، خودش را آماده نماید که از او گرفته میشود(۲۸)».
ج - داوود بن فرقد در حدیثی از امام صادق(ع) روایت کرده است که گفتم: أنفال کدام است؟ فرمود: «وسط درّهها و سر کوهها و بیشهها و معادن و هر زمینی که برآن اسب و شتری نتاختهاند (و بدون جنگ و خونریزی بهتصرّف مسلمانان درآمده) و هر زمین مواتی که اهل آن کوچ کردهاند و املاک اختصاصی پادشاهان(۲۹) (از أنفال است)».
د - محمّد بن مسلم گفته است: از امام باقر(ع) شنیدم که فرمود: «الأنفالُ هُوَالنَفلُ و فی سُورةالأنفالِ جَدعُالأنفِ. قالَ وَ سَألتُهُ عَنِالأنفالِ، فَقالَ کلُّ أرضٍ خَرِبَةٍ أو شَیء کانَ یکُونُ لِلمُلوکِ وَ بُطُونُالأودِیَةِ وَ رُؤُوسُالجِبالِ وَ ما لَم یُوجَف عَلَیهِ بِخَیلٍ وَ لا رِکابٍ فَکُلُّ ذلِکَ لِلإمامِ خالِصاً(۳۰)؛ مقصود از أنفال، همان است که زاید (براصل و زاید بر استحقاق دیگران) است، و در سوره أنفال بریدن بینی (و خواری دشمنان ما) است. وی گفت: از آن حضرت از أنفال پرسیدم. فرمود: هر زمین بایر یا چیزی که برای پادشاهان بوده (و از ثروتهای ویژه ایشان محسوبشده)، وسط درّهها و سر کوهها و آنچه بدون قهر و غلبه بهدست آید، تمام اینها بهطور کامل از آن امام (و جزو أنفال) است».
________________________________________
(19) و ربّما عَرّفُوا الأرضَ المواتَ بالتی لا یُنتفعُ بهِا لِعُطلَتهِا بانقطاع الماء عنها ... قریب به همین مضمون در: الروضةالبهیّة، ج۲، ص۲۱۵، کتاب إحیاء الموات، مصباح الفقیه، کتاب الخمس، ص۱۵۱.
(۲۰) مصباحالفقیه، ج۳، کتاب الخمس، بحث أنفال، ص۱۵۱.
(۲۱) صحیحه «حفص» در بحث «فیء» ذکر شد و در خبر ابیخالد کابلی چنین است: أنا و أهلُ بیتی أُورِثنَاالارضَ وَ نحنُالمتَّقونَ والأرضُ کلّها لَنا فمَن أحیا أرضاً منالمُسلِمین فلیُؤدّ خَراجَها ... . مصباحالفقیه، ج۳، اوّل کتاب خمس.
(۲۲) شرایعالاسلام، کتاب احیاء الموات، جزء ۳، ص۲۷۲؛ جواهرالکلام، جزء ۱۶، ص۱۱۸.
(۲۳) مصباحالفقیه، ج۳، ص۱۵۱.
(۲۴) شرایعالإسلام، کتاب احیاء الموات، ص۲۷۲؛ مدرسی طباطبائی، زمین در فقه اسلامی، ج۱، ص۱۵۰.
(۲۵) مصباحالفقیه، ج۳، ص۱۵۱؛ جواهرالکلام، جزء ۱۶، ص۱۱۷.
(۲۶) شیخ انصاری، المتاجر، ص۱۶۱.
(۲۷) وسائلالشیعه، ج۶، باب اوّل، ابوابالأنفال، ص۳۶۵.
(۲۸) قالَ سَمعِت رُجُلاً من أهلِالجَبَلِ یَسأَلُ أباعبدِاللَّهِ عَن رجُلٍ أخذَ أرضاً مَواتاً تَرکَها أهلُها فعمّرها و کَری أنهارَها و بنی فیها بیُوتاً و غَرَسَ فیها نَخلاً و شَجَراً، قال: فقال أبوُعبدِاللَّه: کانَ أمیرُالمؤمنینَ(ع) یَقُولُ: مَن أحیا أرضاً مِنَالمؤمنینَ فَهی لهُ و عَلَیهِ طِسقُها یؤدّیةِ إلیالإمامِ فی حالالهُدنَةِ فإذا ظَهَرَ القائمُ(ع) فلیُوَطّن نَفسَهُ علی أن تُؤخذَ منهُ. همان، ج۶، ص۳۸۳.
(۲۹) عن داود بن فرقد عن أبیعبداللَّه(ع) فی حدیثٍ ... قال: قلتُ و ماالأنفالُ؟ قالَ: بُطُونُالأودیَةِ و رُؤُوسُالجِبالِ والآجامُ والَمعادنُ وَ کلُّ أرضٍ لَم یُوجَف علیها بِخَیلٍ و لا رِکابٍ وَ کلُّ أرضٍ مَیتَةٍ قد جلا اهلُها و قَطاِیعُالمُلوُکِ. همان، ص۳۷۲.
(۳۰) همان، ص۳۷۱ - ۳۷۲.
آبادی هایی که صاحب ندارد
اراضی و روستاهای آباد نیز اگر بدون صاحب باشد، به امام تعلّق دارد، و اخبار فراوانی برآن دلالت دارد؛ ازجمله اخباری که ذیلاً نقل میشود:
۱ - از محمّد بن مسعود عیّاشی در تفسیرش از امام موسیبن جعفر(ع) نقل شده است: «سَأَلتُهُ عَنِالأنفالِ فقالَ: کُلُّ ما کانَ مِن أرضٍ بادَ أهلُها فَذلِک الأنفالُ فَهُوَ لنا(۳۱)؛ از آن حضرت از أنفال سؤال نمودم، فرمود: هر زمینی که اهل آن هلاک شدهاند، از أنفال است، و آن برای ما است».
چنانکه از اطلاق این روایت برمیآید، زمینهایی که اهل آن هلاک شدهاند، چه آباد و چه مخروبه، از أنفال محسوب میشود. اگر در برخی از روایات این قبیل اراضی بهمخروبه شدن مقیّد شده، بهاین جهت است که اغلب زمینهایی که اهل آن هلاک میشوند، عادتاً رو به ویرانی میگذارد و خرابه میگردد. به سخن دیگر مخروبه بودن، در حکم، مدخلیّت ندارد و ذکر قید از باب اغلبیّت است؛ چنانکه در آیه «وَ رَبائِبُکُمُ اللاتی فی حُجُورِکُمْ(۳۲)» چنین است.
۲ - اسحاق بن عمّار گفته است؛ «از امام صادق(ع) از أنفال سؤال نمودم، فرمود: هِیَالقُرَی الَّتی قَد خَرِبتْ و انجلی أهلُها فَهیَ لِلَّه وِ للرَّسُولِ وَ ما کانَ لِلمُلُوکِ فهُوَ لِلإمام وِ ما کانَ منَالأرضِالخَرِبةِ لَم یُوجَف عَلَیها بخَیلٍ و لا رِکابٍ وَ کُلُّ أرضٍ لا ربَّ لَها وَالمعادِنُ منها و مَن ماتَ وَ لَیسَ لَهُ مَولیً فمالُهُ مِنَالأنفال(۳۳)؛
آن [أنفال] روستاهایی که خراب شده و اهلش کوچ کردهاند، و هرچه برای پادشاهان است، از آنِ امام است. و هر زمین خرابهای که بدون قهر و غلبه به تصرّف (مسلمانان) درآید و هر زمینی که صاحبی ندارد و معادن آن(۳۴)، و هر مال بدون وارث [ولو وارث آزادشده متوفّی] از أنفال است».
۳ - جریر از امام صادق(ع) روایت کرده است: «از آن حضرت از أنفال پرسیدم، یا اینکه دیگری پرسید؛ فرمود: کلّ قریة یَهلکُ أهلُها أو یَجلُونَ عَنها فَهِیَ نَفلٌ نصفُها یُقَسَّمُ بینَالنَّاسِ وَ نِصفُها لِلرَّسُول(۳۵)؛ هر روستایی که اهل آن هلاک شوند یا کوچ کنند، از أنفال است که نصف آن بر مردم تقسیم میشود و نصف (دیگر)ش از آنِ پیامبر است».
شاید مقصود از «نصفها یقسم بینالناس» این باشد که پیامبر اختیار دارد نصف آن را بهمردم بدهد، و نصف دیگر را برای خود نگهدارد تا برای مصالح دیگر بهمصرف برساند.
۴ - ابوبصیر از امام باقر(ع) نقل کرده است: «آن حضرت فرمود: أنفال از آن ما است. عرض کردم: أنفال کدام است؟ فرمود: مِنهاالمَعادِنُ والآجامُ و کلُّ أرضٍ لا ربَّ لَها وَ کُلُّ أرضٍ بادَ أهلُها(۳۶)؛ از أنفال است معادن و جنگلها و هر زمین بدون صاحب و هر زمینی که اهل آن هلاک شدهاند».
علاوه بر ادلّه فوق، آنچه پیشتر گفتیم که هر ثروت زاید بر استحقاق افراد که شخص برای بهدست آوردن آن تلاش و کوششی ننموده، از أنفال است، دلالت دارد که سرزمینهای آباد بدون صاحب از أنفال میباشد.
________________________________________
(31) وسائل الشیعه، ج۶، ص۳۷۲.
(۳۲) نسا (۴) آیه ۲۳.
(۳۳) وسائل الشیعه، ج۶، ص۲۷۱.
(۳۴) ممکن است جمله «و المعادن منها» جمله مستقل باشد که در این صورت این چنین معنی میشود: معادن از أنفال است.
(۳۵) همان، ص۳۷۲.
- ↑ منسوب به «محمدبنادریس شافعی». الصواعق المحرقة، ص ۷۹.
- ↑ گوینده این شعر شناخته نشدهاست. معنی: «یاد نعمان را برای ما تکرار کن که یادش (همچون) مُشک است. هرزمان آنرا تکرار کنی، بوی خوشش (در اطراف) پراکنده میشود». جامعالشواهد، حرف «الف».
- ↑ گوستاولوبون، تاریخ تمدّن اسلام و عرب، ترجمه هاشم حسینی، ص ۷۰۳. از این صفحه به بعد مطالبی افزونتر در این زمینه آورده شده است. نیز پییر روسو، تاریخ علوم، ص ۱۴۳ و ۱۴۷؛ رسالةالاسلام، ش ۱، سال ۵.
- ↑ انفال (۸) آیه ۶۰.
- ↑ نساء (۴) آیه ۲۹.
- ↑ نساء (۴) آیه ۱۶۱.
- ↑ تفسیر روحالبیان، ذیل آیه ۱۵۷ سوره اعراف؛ مجمعالبحرین، مادّه «جمع». یعنی به من کلمات (و قوانین فرا گیر و) جامع دادهشدهاست (که مسائل بسیار بر آنها متفرّع میگردد).
- ↑ شیخ حرّ عاملی، الفصول المهمة، ص ۳۱۴. یعنی بر ما است که اصول (کلّی) را القا نماییم، و بر شما است که آنها را (برمصادیق و فروع) متفرّع سازید (و حکم را بر مصادیقش تطبیق دهید).
- ↑ عفیف طبّاره، روحالدّین الاسلامی، ص ۲۸۸، ط ۴.
- ↑ عفیف طبّاره، روح الدّین الاسلامی، ص ۲۸۸، ط ۴.
- ↑ پیامبر(ص) فرمود: «همانا من خیر دنیا و آخرت را برای شما آوردهام». الکامل فیالتاریخ، وقایع سال سوم بعثت؛ تاریخ طبری، ج۲، ص۳۲۱.
- ↑ نهج البلاغه صبحی صالح، خ ۱۶۷.
- ↑ قصةالحضارة، ج ۴، ص ۳۸۰.
- ↑ عباس پرویز، تاریخ تمدّن جدید ایران، ص ۲.
- ↑ برگرفته از: تفسیر طنطاوی، ج۴، ص۷؛ مجلة الجامعة الاسلامیة بالمدینة المنورة، ش ۴۷ - ۴۸، ص۲۴۸؛ نظامالحکم والإداره، ص۱۴؛ محمدأبوالمجد، الإسلام و رسالتهالخالدة، ص ۱۵؛ النظامالتربوی فی الإسلام، ص۲۳.
- ↑ حج (۲۲) آیه ۲۸.
- ↑ مائده (۵) آیه ۹۷.
- ↑ Clavijo. تاریخ تمدّن جدید ایران، ص ۳.
- ↑ Aragon . همان.
- ↑ Beniamin de tudele. همان.
- ↑ Connok. تفوق و برتری اسپانیا، ص ۲۷۷ و ۲۹۵.
- ↑ مانند محمّدمهدی سودانی (متولّد ۱۸۴۸ میلادی) که در سودان ادعای مهدویت نمود و احمد قادیانی (متولّد ۱۸۳۲) که در هند و پاکستان دینی تأسیس کرد و علیمحمّد باب (متولّد ۱۸۲۱) در ایران که مدّعی نبوّت شد.
- ↑ النظام التربوی فیالإسلام، ص ۱۵۵.
- ↑ مجله رابطةالعالم الإسلامی، چ مکّه مکرمه، ش ۱۴، جمادی الأولی سال ۱۳۹۶، ص ۲۴؛ النظام التربوی فیالإسلام، ص ۱۰۵.
- ↑ آیه ۷۹.
- ↑ آیه ۷۲.
- ↑ وسائل الشیعه، ج۶، ص۳۷۱.
- ↑ وسائل الشیعه، ج۶، ص۳۷۱.
- ↑ برای دقت نظر و بررسی معنی لغوی «نفل» و «أنفال» به کتابهای زیر مراجعه شده است: تاجالعروس، ج۸، مادّه «نفل»؛ لسانالعرب، همان مادّه؛ منتهیالارب، همان مادّه. اکنون برای مزید اطلاع چکیدهای از معانی نفل و انفال را که در این کتابها آمده است، ذیلاً میآوریم: النفل بالتحریک، الغنیمة والهبة والجمع: انفال و نفال. نَفَّلَه نفلاً و أنَفله ایّاه و نَفَلَهُ بالتخفیف: أعطاهُ نَفلاً و غنماً. والتَنفیل: التفضیل. وَ نفّلته: سوّغتُ لَه ماغَنمَ. و نَفّلَ الإمامُ الْجُند: جَعَلَ لهُم ما غَنمُوا؛ وفی التنزیل العزیز: «یَسْئَلونکَ عَنالأنفالِ» یُقالُ الغنائم. قال أبومنصور: معنی النفل و النافلة ماکانَ زیادةً علیالأصلِ و کلّ عطیّة تبرع من صَدَقَة أو عَمَلِ خیرٍ فهی نافلة. قال ابوسعید: التنفیلُ بمعنی التفضیل، والنَفَل بالتحریک الغَنیمةُ والنَفل بالسَکون و قدیحرّک الزیادةُ. والنافلةُ ولَدُالوَلدِ لأن الأصلَ الولَدُ، فصارَ وَلَدُالوَلدِ، زائداً علیالاصل. والنافلُ النافی. و یُقالُ انتفل فلان، إذا اعَتَذرَ. ویُقالُ لثلاث لیالٍ بعدَ الغُرَر، النُفَلُ، لانّ الغُرَر کانتِ الاصل وَصارت زیادةُالنُفَل زیادةً علیالأصلِ. والنوفَلِیّةُ شَیءٌ، تتَخِذُهُ نساءُ الأعراب من صُوف ... فتضَعُ المرأة علی رأسِها. و فی تفسیرالمنار، ج۱۰، ص۲ نقلاً عن الراغب: النَفلُ هوالغنیمةُ بعینها لکن اختلفت العبارةُ عنه لاختلافِ الاعتبار فإنّهُ إذا اعتُبر بکونِهِ مظفوراً به، یُقال غنیمة وإذا اعتبر بکونه منحةً مناللّه ابتداءً من غیر وجوب، یقال لَه نَفل. و مِنهُم من فرّقَ بینهما مِن حیث العموم و الخصوص؛ فقال: الغنیمة کلّ ماحصل مستغنماً بتعب کان أو بغیر تعبٍ و باستحقاقٍ کان أو بغیراستِحقاقٍ و قبل الظفرِ أو بعدَهُ والنفل مایحصل قبلَالقِسمةِ منالغنائمِ.
- ↑ در محیطالمحیط (مادّه غَنمَ) غَنِمَالغازی یَغنمُ غَنماً و غُنماً و غنیمةً و غنماناً أصاب فیئاً. و غَنِمَ الشیء غنماً فازَ به بلامشقّةٍ و نالهُ بلابدلٍ ... غَنَّمه کذا نَفَّلَه إیاه. والغنم و الغُنم مصدران أو بالضم اسم و بالفتح مصدر. و قولهم: «الغُنمُ بالغُرم» ای مقابل به.
- ↑ و در تاجالعروس، (مادة غنم): ... و المَغنم والغَنیم والغنیمةُ والغَنمُ والغُنمُ ... الفوز بالشیء بلامشقة: أو هذا الغنم و الفیء والغنیمة ....
- ↑ در لسان العرب (مادّة غنم): الغنم الفوزُ بالشیء مِن غَیرِمَشَقّةٍ. والاغتنام، انتِهازُ الفُرصَةِ. الغنمُ الغنیمة. والمغنم الفیء. غَنمه: زیادتُه و نماؤهُ و فاضلُ قیمته.
- ↑ رسالة التقریب، ش ۳، سال اول، ص۲۸ - ۲۹.
- ↑ لسان العرب؛ قاموس اللغه (ماده فیء): الفیءُ ماکان شمساً فینسخه الظلّ. ج: افیاء وفیوء، والغنیمة والخراج: أو القطعة من الطیرو قدیُسَمّی الظلّ فیئاً لرجوعه من جانب إلی جانب، و الفیء ایضاً الغنیمةُ و قَیَّدَها بعضهم بالتی لاتلحقها مشقة فتکون باردة کالظّل ... و اصل الفیء الرجوع و قیدّه بعضهم بالرجوع إلی حالةٍ حسنةٍ و به فسّر قوله تعالی: «فإن فاءَت فأصلحوا بینهما» و منه قیل للظّل الذی یکون بعدالزوال «لفیء» لأنه یرجع من جانبالغرب إلی جانب الشرق. و فیالحدیث: «الفیء علی ذی الرحم» أیالعطف علیه والرجوع علیه بالبرّ. التفیُّؤ، التقلّب إلیالظلّ. و فیالتنزیل العزیز «یتفیّؤُ ظلاله» رجوعالظل بعد انتصاف النهّار. تفیّأتالمرأة لزوجها تثنّت ....
- ↑ حجرات (۴۹) آیه ۹.
- ↑ نحل (۱۶) آیه ۴۸.
- ↑ عن الباقر(ع) قال: «قال رسولالله: خلقالله تعالی آدم و أقطعه الدنیا قطیعة فما کان لآدم فلرسولاللّه و ماکان لرسولاللّه فهو للأئمة من آلمحمد(ص)». در خبری که ابوسیّار از امام صادق(ع) نقل کرده، چنین آمده است: یا أبا سیار! الأرض کلّها لنا.... و نیز ابوخالدکابلی از امام باقر(ع) روایت کرده است: وجدنا فیکتاب علی(ع): «إنّ الأرض لِلّه یورثها من یشاء من عباده و العاقبةُ للمتّقین». أنا و أهل بیتی أُورِثنا الأرض و نحنالمتّقون والأرض کلّها لنا .... روایات در این باره فراوان است. ما این احادیث را از اول کتاب خمس جواهر الکلام و مصباحالفقیه نقل نمودیم؛ همچنین ر.ک: فیض، الوافی، ج۳، ص۳۸.
- ↑ در روایتی که از حضرت علی(ع) نقل شده، چنین آمده است: ... حتّی بعثاللّه رسولَهُ محمداً فرجَعَ لَهُ و لأَوصیائه، فماکانوا غَصَبوا علیه أخذوا منهم بالسّیف. فصار ذلک ممّا افاءَ اللّهُ به. أی ممّا أرجعهاللّه إلیه: وسائل الشیعه، کتاب الزکاةوالخمس، ج۶، ص۳۷۱.
- ↑ الاحکام السلطانیة، ص۱۳۷؛ تفسیر قرطبی، ذیل آیه خمس.
- ↑ الاحکام السلطانیة، ص۱۳۷؛ شرح فتح القدیر، ج۴، ص۳۰۳ و زمین در فقه اسلامی، ج۱، ص۱۳۶.
- ↑ السرخسی، المبسوط کتاب السیر، ج۱۰، ص۱۶؛ ابن قدامه، المغنی، ج۱۰، ص۶۱۰؛ شیخ مرتضی انصاری، المتاجر، ص۱۶۲؛ الروضةالبهیة، ج۱، ص۲۶۰؛ ابویوسف، الخراج، ص۲۴؛ شعرانی، شرحتبصرةالمتعلمین، ج۱، ص۲۱۷.
- ↑ مصباح الفقیه، ص۱۵۱، ج۳؛ الروضةالبهیة، ج۱، ص۱۸۵؛ زمین در فقه اسلامی، ج۱، ص۱۳۶؛ الاحکام السلطانیة، ص۱۳۸.
- ↑ مصباح الفقیه، ج۳، ص۱۰۸.







