کتابخانه:تقوی و اخلاق قرآنی

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
تقوی و اخلاق قرانی
مشخصات کتاب
200px

محتویات

مبنای ارزش عمل، تقواست‌

در پاسخ سؤال مفضل، امام صادق علیه السّلام می‌فرمایند: «ان قلیل العمل مع التقوی خیر من کثیر العمل بلا تقوی» «1» اساس مقبولیّت، و ارزش عمل تقوا و کیفیّت آن است و کمّیت عمل مبنای ارزش و ارتقاء آن نخواهد بود؛ البته نمی‌خواهیم بگوییم از کثرت عمل دوری کنیم، زیرا مثلا فرمودند: «الصلوة قربان کل تقی» انسان هرچه بیشتر نماز بخواند بیشتر به یاد خدا خواهد افتاد، بیشتر به خداوند توجه پیدا خواهد کرد و لکن ارزش نماز کم با اخلاص و توجه، از نماز زیاد ولی بدون توجه، بیشتر است. قلیل بودن عمل را نباید مبنا قرار داد، باید کیفیّت عمل را دید، اگر عمل توأم با تقوا باشد ارزش دارد و نتیجه خواهد بخشد.
یعنی واقعا از عمل توقع داریم در تکمیل نفس و معرفت ما اثر بگذارد، اگر عملی این اثر را نداشته باشد، معلوم می‌شود توجهی در آن نبوده است، اگر انسان دو رکعت نماز بخواند و بعد معرفتش یک مرحله بالاتر نرود، توجهش زیاد نشود، تقوایش بیشتر نشود، عدلش بیشتر نشود نشان دهنده این است که نماز در باطن و روح او بی‌تأثیر بوده و آن نماز مقبول درگاه خدای سبحان واقع نشده است.
اگر نماز، روزه، امر به معروف و نهی از منکر و هر عمل دیگری از قبیل حرکت‌های اجتماعی، انفاق، همه اینها براساس تقوا بوده و لو کم باشد ارزش دارد، اگر تقوا نباشد بی‌روح و بی‌اثر خواهد بود.
مفضل می‌گوید به امام صادق علیه السّلام عرض کردم: «کیف یکون کثیر بلا تقوی» چگونه می‌شود که تقوا نباشد، ولی عمل زیاد باشد؟ امام در جوابش مثال زده و فرموده‌اند:
«مثل الرّجل یطعم طعامه و یرفق جیرانه و یوطی‌ء رحله فاذا ارتفع له الباب من الحرام دخل فیه». [۱] ممکن است افرادی باشند که اموالشان را احسان کرده و با دوستان خوش رفتار باشند، همیشه احسان و اطعام کنند، ولی اگر درب خانه حرامی به روی وی باز شود داخل می‌شود، یعنی، عمل خیر انجام می‌دهند ولی از حرام و گناه هم پرهیز ندارند.

حقوق همسایه

در روایات آمده که ائمه اطهار علیهم السّلام آن‌چنان حق همسایه را به دیگران سفارش می‌کردند که بعضی از افراد خیال می‌کردند اگر همسایه‌ای بمیرد دیگر همسایگان از او ارث می‌برند.
تصور کنید، در شهری افرادی باشند که دقیقا مسائل مربوط به حق همسایه را رعایت کنند در آن صورت چقدر روح صفا در آن شهر برقرار خواهد شد.
روایات متعددی وجود دارد که محدوده همسایه‌ها را تا چهل خانه از هر چهار طرف مشخص کرده است که مسئولیت گرسنگی، فقر مالی، فقر فرهنگی، آنها برعهده این شخص است، اگر مریض است به عیادتش برود، اگر فقیر است یا فقر فرهنگی دارد به او برسد، البته این بحث شرح جداگانه‌ای می‌طلبد که ان شاء اللّه به آن خواهیم رسید.
امام صادق علیه السّلام می‌فرمایند: اگر کسی حق همسایه را رعایت کند، و شب و روز به نفع اسلام فعالیت کند، لیکن زمانی با یک گناه روبرو می‌شود نتواند خودش را حفظ کنترل کند، آن اعمال اگرچه زیاد هم باشد ارزش چندانی نخواهد داشت.
اگر در مقابل دروغ و یا مثلا غیبت نتواند زبانش را کنترل کند، و اگر مثلا با جنس مخالف مواجه شد نتوانست خودش را حفظ کند، و با مالی کم یا زیاد روبرو شد هیچ‌کس هم جز خدا خبر ندارد، اگر نتوانست خودش را حفظ کند و تصرف کرد، اینها همه بی‌تقوایی بوده و این شخص زبان، چشم، گوش، فکر و قلبش در اختیارش نیست، چنین فردی اگرچه روزه بگیرد و عبادت بکند چون نمی‌تواند خودش را در مقابل گناه نگه دارد، انسان ضعیف و بی‌اراده است.
پهلوان واقعی آن کسی است که در مقابل گناه خودش را حفظ کند. شب تا به صبح نخوابیدن، نماز خواندن و روزه گرفتن بسیار آسان‌تر از آن است که انسان به گناهی که نفسش می‌طلبد، آلوده نشود.
بنابراین، امام می‌فرمایند: کسی که همه اموالش را انفاق می‌کند، با دیگران رفتار خوشی هم داشته باشد، ولی «فاذا ارتفع له الباب من الحرام دخل فیه» با گناه که روبرو می‌شود قدرت حفظ خودش را ندارد این اعمال خوبی که به فراوانی انجام داده، همراه با تقوا نیست، ولی در مقابل، آن کسی که چیزی ندارد یا دارد ولی خیلی اندک است، قدرت دارد ولی کم عمل می‌کند، واجباتش را به جا می‌آورد و کمی از مستحبات را هم عمل می‌کند، ولی در مقابل گناه؛ گناه زبان، گناه گوش، گناه چشم، گناه مالی، گناه خدمت، گناه ریاست، خودش را کنترل می‌کند، او حاکم بر نفس خویش است که به سوی هر چیزی دست دراز نکند، در هر جایی قدم نگذارد نسبت به هر چیزی فکر نکند، به هر چیزی توجه نکند، آنچه خدا گفته به آن عمل کند و از آنچه نهی کرده دوری کند، این انسان فردی باتقواست، اگرچه یک شب در میان؛ نماز شب بخواند، یا هر ماهی یک شب؛ نماز شب یک‌بار در ماه این شخص، افضل از آن کسی است که هر شب نماز می‌خواند، ولی در مقابل گناه از خود کنترل ندارد.

محور همه اعمال تقواست‌

بنابراین، محور همه چیز در اسلام تقواست. امام جمعه مکلف است که در خطبه نماز مردم را به تقوا دعوت کند، اگر امام جمعه این کار را نکند خطبه‌اش اشکال پیدا می‌کند، معیار فضیلت در نزد خداوند تقواست:
إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ [۲].
معیار قبولی اعمال و هدایت یافتن از قرآن تقواست:
إِنَّما یَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ [۳] و: هُدیً لِلْمُتَّقِینَ [۴].
تا تقوا نباشد انسان پاک نمی‌شود، و تا طهارت حاصل نکند در حریم قرآن راه پیدا نمی‌کند، و لو حافظ و مفسر قرآن باشد، تا پاک نباشد نمی‌تواند در حریم قرآن وارد شود:
لا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ [۵] بنابراین، مبنای بهره‌برداری از قرآن تقواست. همین‌طور مبنای معرفت، و سرّ اینکه انسان از ناحیه خداوند سبحان توفیق حق‌بینی، نسبت به انسان و جهان و خدا حاصل کند، تقواست.
وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً [۶] و: إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقاناً [۷] خداوند در قرآن می‌فرماید: اگر انسان با تقوا باشد برای او «فرقان» حاصل می‌شود، عملش قبول می‌شود و لیاقت قرب الاهی را پیدا می‌کند.

توجه به خداوند سبحان تنها راه نجات انسان‌

امام صادق علیه السّلام می‌فرماید:
«من أخرجه اللّه من ذلّ المعاصی إلی عزّ التّقوی أغناه اللّه بلا مال و أعزّه بلا عشیرة و آنسه بلا بشر» [۸]
نفس انسان خیلی خطرناک است و مایه همه انحرافات و گمراهی‌ها، هوای نفس است، در این حدیث امام صادق علیه السّلام می‌فرمایند: «اگر خداوند متعال کسی را از ذلت معصیت به عزّت تقوا برساند خداوند آن شخص را بدون مال غنی می‌کند، بدون اطرافیان و عشیره عزیزش می‌کند، و خداوند مأنوس او می‌شود».

یاد خدا مایه آرامش‌

اشاره

مایه و علت همه انحرافات غفلت از خدای سبحان است و مایه آرامش هدایت انسان ذکر و توجّه به خدای سبحان و یاد اوست، اگر انسان به یاد خدا باشد هرگز تکبر و حسد نخواهد داشت، دیگر راهی برای انحراف وجود ندارد، هرگز خودبین، بدبین، بدگمان و مضطرب نخواهد بود، و همیشه آرام خواهد بود.
همه این انحرافات، نقص‌ها و کجروی‌ها برای این است که انسان به یاد خدا نیست، و از خداوند غفلت می‌کند. برای این است که انسان ضعیف است و ایمان ندارد؛ اگر ایمان در زبان نباشد؛ بلکه در قلب رسوخ کرده و ملکه شود و اگر قلب انسان کانون توحید شود، آن وقت حسد معنا ندارد تا بگوید و یا فکر کند: چرا فلان شخص ثروت دارد؟ چرا فلانی قدرت دارد؟ چرا آن یکی جمال و زیبایی دارد، چرا فلان شخص دانش وسیعی دارد، و این قبیل سئوالات مطرح نخواهد بود. خداوند که واجد همه این صفات است:
إِنَّ اللَّهَ عَلی کُلِّ شَیْ‌ءٍ قَدِیرٌ [۹]، إنّ اللّه جمیل، أَنَّ اللَّهَ غَنِیٌّ،* فَإِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ،* خداوند قادر است، و خالق قدرت و قدرتمند هم هست، خداوند زیباست و خالق زیباها و زیبایی‌ها هم هست. خداوند غنی است، و خالق اغنیاء و غنی هم هست، خداوند علیم است، خالق عالم و علم هم هست، پس باید با او بود تا به همه کمالات رسید.
غفلت است که مایه انحراف و سبب گرایش به رذایل اخلاقی، بدبینی، بدگمانی و حسد می‌شود. آن کسی که توجه به خدا داشته و به یاد خداست هرگز غیبت نمی‌کند و با حیثیت و آبروی کسی بازی نمی‌کند، به کسی تهمت نمی‌زند.
پس مایه همه گمراهی‌ها غفلت و هوای نفس است.
===رام شدن نفس در مقابل ایمان===‌ هوای نفس خیلی قوی است، ولی در برابر انسانی که اراده و ایمان قوی دارد خیلی ضعیف است، نفس انسان زود حکم‌فرمایی می‌کند و زود هم کناره‌گیری کرده و رام و منقاد می‌شود.
انسان می‌تواند نفس را در اختیار خودش قرار دهد؛ البته در ابتدا نفس مقداری اذیت می‌کند، سرکشی می‌کند، ولی بعد از مدتی آرام و رام می‌گردد، در عین حال اگر انسان نفس را رها کند بر انسان غلبه پیدا می‌کند، در این صورت مایه همه گمراهی‌ها، همه گناهها، غفلت‌ها، انحراف‌ها، خودبزرگ‌بینی‌ها، هوای نفس است.
قدرت هوای نفس در گمراه کردن انسان از قدرت شیطان بیشتر است؛ چرا که شیطان به عده‌ای از افراد راه ندارد. وقتی شیطان بخواهد در انسان نفوذ کند یکی از راههای نفوذش همین نفس است؛ البته نسبت به هرکس از راهی و به مناسبتی نفوذ می‌کند.

انسان تنها ضعیف است‌

انسان اگر تنها باشد ضعیف است، حال ببینیم اگر انسان تنها باشد چگونه ضعیف است، و منشأ تنهائی چیست؟
اگر در بعد فلسفی‌اش، فرض کنیم اگر انسان تنها باشد- که این‌طور نیست- اصلا هیچ است، ولی در همین بعد اخلاق و تقوا و ایمان که مورد بحث است، انسان اگر تنها باشد ناتوان‌ترین موجودات خواهد بود، البته این انسان است که خود را تنها می‌کند و خدا را فراموش و از او غافل می‌شود وگرنه خدا همیشه و در همه جا و همه حال با انسان است:
وَ هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ [۱۰] خداوند با انسان است هرکجا که باشد، این انسان است که از توجه به خدا غافل می‌شود؛ وقتی از توجه به خدا تنها و غافل شد، موجود بسیار سست و فوق‌العاده ضعیف می‌شود و در برابر خواسته‌های هوای نفس و هر خواسته آلوده دیگر تسلیم می‌شود.
اگر خداوند انسان را از ذلّت معاصی به عزّت تقوا برساند، یعنی انسان را قوی کند، انسانی می‌شود که از معاصی و تبعیت هوای نفس آزاد و مقاوم شده است، و مایه‌های تقوا در وجود او رسوخ کرده و برای همیشه قوی و بزرگوار خواهد بود، این شخص همیشه عزیز است، زیرا که همیشه اتکا به خداوند دارد و از غیر خدا بریده است.
امام حسن مجتبی علیه السّلام می‌فرماید:
«إذا أردت عزّا بلا عشیرة و هیبة بلا سلطان، فاخرج من ذلّ معصیة اللّه إلی عزّ طاعة اللّه». [۱۱] معنای توحید همین نکته است که انسان از غیر خدا ببرد و به خدا بپیوندد، کسی که از دایره تاریک معصیت و آلودگی و گناه آزاد شد و به کانون نورانی تقوا نایل شده، همیشه عزیز بوده و عزّت و عظمت خواهد داشت؛ زیرا همیشه اتکای او به خدای سبحان است، اتکاء به منشأ قدرت لا یتناهی، علم لا یتناهی، عزت لا یتناهی، جلال لا یتناهی، عظمت لا یتناهی، اسماء و صفات و ذات اقدس الاهی دارد. اقیانوس بزرگی را تصور کنید، در کنارش یک آب باریک و جاری که به باریکی یک انگشت باشد و لیکن این آب به اقیانوس متصل باشد، چنین آبی در عین حال که بسیار ضعیف است و در مقابل اقیانوس اصلا به حساب نمی‌آید، همیشه به خودش مطمئن است، زیرا که با اقیانوس در تماسّ بوده و ارتباط دارد، البته این مثال برای تقریب ذهن بود وگرنه مثال با ممثّل از نظر مرتبه وجودی و ارتباط وجودی هیچ تناسبی با هم ندارد.
انسان اگر توسل و توکّل نداشته باشد تنهاست. آب جوی که باریک‌تر از انگشت انسان است، چون متصل به اقیانوس است همیشه زنده است و برای همیشه ماندگار است و هیچ وقت کثیف نمی‌شود.
اگر خداوند کسی را از ذلت معاصی و تاریکی گناه و از ذلت انحرافات خارج کرده و به سوی کانون توحید و صفا هدایت کند این شخص همیشه قوی و غنی خواهد بود گرچه مال و عشیره و اقوام و طرفدار هم نداشته باشد عزیز است و همیشه عظمت دارد و لو اینکه در جایی تنها نشسته، ولی تنها نیست، همیشه با خدا مأنوس است، همیشه اتکایش به اوست. امام صادق علیه السّلام فرموده:
«من أخرجه اللّه من ذلّ المعاصی إلی عزّ التقوی أغناه اللّه بلا مال، و أعزّه بلا عشیرة، و آنسه بلا بشر، و من خاف اللّه أخاف منه کلّ شی‌ء، و من لم یخف اللّه أخافه اللّه من کلّ شی‌ء». [۱۲] شخصی به محضر یکی از ائمه معصومین علیهم السّلام مشرّف شد، عرض کرد: یا بن رسول اللّه من خیلی آلوده هستم، چه کنم که گناه نکنم، حضرت جوابی به این مضمون فرمودند که: آن موقع که هوای نفس بر تو غلبه می‌کند و خواستی به طرف گناه بروی در جایی گناه کن که از نعمت خداوند بهره‌مند نباشی.
اصلا مگر نعمت خداوند نهایت دارد؟ مگر قابل تصور است که لحظه‌ای پیش بیاید که انسان بیرون از نعمت خداوند باشد، همه جا نعمت خداست.
امام می‌فرمایند در جایی و در حالی گناه کن که از نعمت خداوند بهره‌مند نباشی و خداوند ناظر بر تو نباشد. راستی اگر انسان به یاد خدا باشد گناه می‌کند؟
اگر به یاد خدا باشد حریم خدا را حس خواهد کرد.
اگر انسان همیشه به یاد خدا باشد و همیشه خود را در مقابل خدا احساس کند و خاضع در محضر خدا باشد، امکان ندارد گناه کند و در محضر الاهی دروغ بگوید، تهمت و افترا بزند، اعمال منافی عفت انجام دهد، ظلم کند، جنایت کند اینها همه در اثر غفلت است، در اثر نفوذ هوای نفس و شیطان است. در بعضی روایات وارد شده است که حضرت معصوم علیه السّلام فرمودند: کسی که گناه می‌کند در حین گناه مورد توجه و عنایت الاهی نیست، در حال گناه کافر است، البته نه به این معنا که او نجس است، از این مطلب به خوبی روشن می‌شود که وقتی کسی گناه می‌کند در این حال او دیگر به خدا کاری ندارد، در آن حالت اگر واقعا خداشناس بود امکان نداشت گناه کند، و پیروی از اوامر الاهی می‌کرد، در این حالتی که گناه می‌کند و دستش به سوی جان، مال یا ناموس دیگری دراز شده او مورد توجه و عنات الاهی نیست. البته اهل تقوا و کسانی که به یاد خدای سبحان هستند از نعمت معیّت خاص و رحمیّت خدای سبحان هم برخوردار خواهند بود.
معیت خاص خداوند با اهداف خاص است که مربوط به متقیان است، اهل تقوا هستند که لیاقت این معیت را پیدا می‌کنند.
وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِینَ [۱۳] این معیت، یعنی اینکه خداوند سبحان دست متقیان را می‌گیرد، راه را به آنها نشان می‌دهد، هدایتشان می‌کند، توفیقشان می‌دهد، (توفیق معنایش همین است)، یعنی خداوند سبحان عنایت می‌کند، به جایی برسیم که خدا با ما باشد، معیتی با ما داشته باشد که معیت خاص است، بدین معنا که همیشه خداوند سبحان راهنمای ما باشد، همیشه ما را ارشاد کند و دست ما را بگیرد، ما همیشه در پناه خدا باشیم، این مقام تجلی اسم رحیم و رحمت خاص ذات اقدس الاهی است.
این معیت خاصه شامل همه نمی‌شود، اما معیت عامه و معیّت رحمانیّة، همه را شامل می‌شود.
خداوند خالق همه است، ناظر اعمال همه است، ولی این معیت از نوع خاص است، این غیر از خالق و ناظر بودن خداوند است، در این‌جا خداوند دست بنده صالح را می‌گیرد و نمی‌گذارد گمراه شده، و به طرف تاریکی برود.
تا تقوا نباشد این زمینه حاصل نمی‌شود، تقوا انسان را به مقام و مرتبه‌ای می‌رساند که مشمول معیت خاص خدای سبحان گردد، یعنی خداوند با او همراهی مخصوص داشته باشد.

بهره اهل تقوا از قرآن‌

تقوا مایه بسیاری از ارزش‌های انسانی است، تقوا سرمایه استفاده بهتر و بیشتر از معارف قرآن است، درست است که قرآن برای همه انسان‌ها و بعثت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله برای همه است، لیکن این یک دعوت عام است، قرآن همه را هدایت کرده، ولی آیا همه می‌توانند از نور قرآن بهرمند باشند؟
آب، مایه حیات است، برای همه و برای همه چیز:
وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ کُلَّ شَیْ‌ءٍ حَیٍ [۱۴].
ولی آیا هرکس و همه چیز و در هر حال می‌توانند از آب بهره‌مند شوند؟
زمین‌ها با هم متفاوت‌اند، بارانی که می‌بارد این‌جا و آنجا ندارد و آبی که در کویر می‌بارد با آبی که در شمال می‌بارد تفاوتی ندارد، همان باران است، ولی در کجا می‌توان از این باران بهره جست؟
آب برای همه مایه حیات است، ولی بعضی موارد پزشک معالج دستور می‌دهد که آب نخورید، زیرا که شخص مریض است و نمی‌تواند از آب زلال و مایه حیات استفاده کند و از این بالاتر می‌بینیم که همین مایه حیات نسبت به بعضی از جاها و افراد احیانا مایه ضرر می‌شود، مثلا در نظر بگیریم موجودی را که مریض است و دستور پزشک است که آب نیاشامد، اگر این فرد آب بنوشد بر مرضش افزوده می‌شود. علت را باید در آب دید یا در بدن؟ نقص از آب نیست، نقص از بدن است. نقص که در باران نیست نقص در این است که این زمین شوره‌زار است.
قرآن مال همه است، هُدیً لِلنَّاسِ* لیکن بعضی از انسان‌ها هستند که این قرآن، اگر سراغ آنها بیاید بدتر می‌شوند، مثل کافران و منافقان، مثلا در زمان رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله دستور آمد که گروهی خَتَمَ اللَّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ [۱۵] هستند، اینها فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ [۱۶]هستند، برای اینها حرف بزنی یا نزنی، بگویی یا نگویی بی‌تأثیر است:
سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا یُؤْمِنُونَ [۱۷] بلکه بعضی هستند که احیانا هرچه هدایت قرآن را بشنوند بدتر می‌شوند:
وَ لا یَزِیسوره بقره، آیه 7دُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَساراً. [۱۸]سوره بقره، آیه 10 مرض چیست و مریض واقعی کیست؟
در این‌جا لازم است توضیحی درباره مفهوم مرض داده شود:
اگر انسان، مثلا مبتلا به آپاندیس شود با عمل جراحی و یا مداوای پزشک خوب می‌شود.
اصولا مرضی که بدن انسان بدان مبتلا می‌شود نشان توحید است، همان دوا و جراحی که موجب بهبود این مرض شد، آن هم نشان توحید است، بدن یا هر عضوی از آن، اگر درد گرفت نشانه توحید است، با یک دوا و استراحت حل می‌شود، این هم نشانه توحید است، آن یکی نشانی از نظم و این هم نشانی از نظم است، آن نشانی از حکمت و این هم نشانی از حکمت الاهی است.
رماتیسم، سیاه‌زخم، آپاندیسم و امثالهم مرض حقیقی نیستند بلکه همه دلیل بر حکمت و نظم هستند، گوشه‌ای از بدن که نظم و تعادلش را از دست می‌دهد، بظاهر مرض بوجود می‌آید و با معالجه و دارو نظم برمی‌گردد، این نشانه توحید است، مرض حقیقی آن است که قلب انسان تاریک باشد، اگر انسان آلوده به شرک و گناه شود مریض است.
امام صادق علیه السّلام در این روایت به ذلت گناه اشاره دارند، و قرآن هم می‌گوید کفار و منافقان فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ [۱۹] می‌باشند، اینها آلوده و مریض هستند.
هرچه برای این افراد قرآن بخوانی فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً [۲۰] البته این فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً در جایی است که خَتَمَ اللَّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ [۲۱] نباشد یعنی آن تاریکی به اندازه‌ای نباشد که مهر ضلالت بر آن خورده باشد. دوای همه این مرض‌ها قرآن است.
درست است که قرآن برای هدایت همه است. هُدیً لِلنَّاسِ [۲۲] و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله رَحْمَةً لِلْعالَمِینَ [۲۳] است لیکن نقص از قابل است، نقص از طرف هادی نیست، زیرا که اینگونه آدمها هرچه می‌گویی نمی‌شوند، هرچه دستشان را می‌گیری کنار می‌کشند، نقص از زمین است که شوره‌زار است؛ بنابراین هُدیً لِلْمُتَّقِینَ [۲۴]یعنی انسانی که خداشناس و با تقوا باشد، از قرآن بهره‌مند خواهد شد.

تقوا مایه حبّ الاهی‌

إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَّقِینَ [۲۵] هرکس بخواهد همراه با این آیه به اوج برسد باید همت داشته باشد، اگر ما تقوا داشته باشیم محبوب خدا می‌شویم و متقی محبوب خداست انسان وقتی محبوب خدا باشد به کلام خدا هم راه پیدا می‌کند، می‌تواند کلام خدا را درک کند، این حبّ خاصّ و حبّ رحمیّه است.
یکی از مظاهر کلام خدا قرآن است، البته همه عالم مظهر کلام خداست، همه عالم کلام خدا و کلمات خدای سبحان است.
اگر متقی باشی محبوب خدایی، در این صورت، هم به حقایق و اسرار عالم و باطن آن پی می‌بری و هم به حقایق معانی قرآن زیرا که قرآن همان عالم است ولی بصورت کلام و اجمال، و انسان نیز خلاصه قرآن است و قرآن تفسیر انسان است.
قرآن کلام و عالم تدوینی الاهی است، چه اینکه انسان کلام و عالم نفسانی او است. اگر تقوا باشد، انسان محبوب بوده و راه به فهم و درک و دریافت حقایق عالم پیدا می‌کند بسیاری از مدعیان قرآن‌شناس و بسیاری از قاریان بسیار مجرّب، از حقایق قرآن غافل‌اند، تقوا می‌خواهد تا انسان به حقایق قرآن راه پیدا کند.
امام صادق علیه السّلام در پایان حدیثی که نقل شد می‌فرمایند: «متقی همیشه با خدا مأنوس است» یعنی انسان با تقوا باکی از تنهائی و بی‌اعتنائی دیگران ندارد، خدای سبحان با او انس گرفته و او را مأنوس خود قرار می‌دهد: «و آنسه بلا بشر» البتّه انسانها با هم مأنوس هستند زیرا که همه نورانی و همه بوی خدا می‌دهند، این بشرها هستند که به آنان بی‌اعتنائی کرده و از آنان دوری می‌کنند، و نیز این مطلب به این معنا نیست که انسان از اجتماع کناره‌گیری کند؛ بلکه این دستور خدا، قرآن و اسلام است که انسان باید در متن جامعه و خدمتگزار جامعه باشد، انسان متقی در عین اینکه در متن جامعه است تنها می‌باشد و در تنهایی با جمع است.
خروج سالم از دنیا به دار السلام‌ امام صادق علیه السّلام می‌فرماید:
«من زهد فی الدّنیا أثبت اللّه الحکمة فی قلبه و أنطق بها لسانه و بصّره عیوب الدّنیا داءها و دواءها و أخرجه من الدّنیا سالما إلی دار السّلام». [۲۶] تقوا و ذکر خدا مایه رشد و کمال انسان است. انسان در اثر تقوا و ذکر و حبّ الاهی به مقام شایسته خود می‌رسد. انجام کارهایی از قبیل خواندن، نوشتن، مطالعه کردن، شنیدن، حتی تفکر و تعقل، همه اینها معدّاتند؛ آنچه موجب رشد و کمال است، ذکر و تزکیه نفس است.
در روایت فوق امام صادق علیه السّلام می‌فرمایند:
«کسی که در دنیا زاهد باشد، خداوند حکمت را بر قلب او تثبیت، و به زبان او جاری می‌کند، و بصیرتی به او عنایت می‌کند که عیب‌های دنیا را دیده، و دردها و درمان آن دردها را می‌شناسد، و او را به سلامت از دنیا به دار السلام منتقل می‌کند».
«دار السلام» یکی از نام‌های قیامت است، یعنی سلامت واقعی در آخرت بوده و خداوند این شخص را سلامت به سوی دار السلام می‌برد.
بایستی توجه نمود آنچه موجب سعادت و رشد و تعالی و کمال انسان در مسیر شایسته انسانیت است، عبارت از تقوا و ذکر خدا است.

در قرآن از انسان به عظمت یاد شده است‌

درباره شناخت انسان و شناخت ارزش‌های انسانی مطلب زیاد است، انسان اگر بخواهد به طور صحیح به ارزش‌های انسانی برسد و آنها را بشناسد باید از همین راه قرآن حرکت کند، از طریق غیر قرآن نمی‌شود به واقعیت و ارزش‌های انسانی پی‌برد، برای درک عظمت انسان تنها به نقل دو آیه از قرآن اکتفا می‌شود:
إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولًا. [۲۷] در این آیه می‌فرماید: ما امانت را بر عالمیان عرضه کردیم و آنها ابا کردند و نپذیرفتند. این امانت چیست؟ دین، حکمت، ایمان و یا ولایت است؟ البته این موضوعات جدای از هم نیستند؛ لیکن آنچه مسلم بوده و صریح آیه کریمه است، این است که خداوند امانتی را به عالمیان عرضه کرد و همه عالم از قبول آن امانت ابا کردند، یعنی توان و قدرت تحمّل آن را نداشتند، ولی این امانت به انسان عرضه شد و او این بار بسیار سنگین و در عین حال ارزشمند را پذیرفت. در آیه دیگری می‌فرماید:
لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلی جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِ اللَّهِ وَ تِلْکَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ. [۲۸] اگر این قرآن بر کوه‌ها نازل می‌شد آنها خشیت پیدا می‌کردند، عظمت قرآن آن‌چنان است که موجودات عالم ظرفیت نزول آن را ندارند، ولی انسان مخاطب قرآن قرار می‌گیرد.

رابطه تاریخ با انسان‌

اشاره

احیانا در بعضی از نوشته‌ها مطرح بوده و هست که آیا انسان تاریخ‌ساز است یا تاریخ انسان را می‌سازد؟ این‌جا باید توجه داشت که اصولا آیا تاریخ می‌تواند جنبه سازندگی داشته باشد؟ مگر تاریخ چیست که بتواند قوّه سازندگی داشته باشد؟ مگر نه این است که تاریخ یک امر اعتباری است، تاریخ اثر و باقی‌مانده انسان‌ها در امتداد زمان بوده و زمان هم مقدار و امتداد حرکت و یکی از آثار حرکت است. درست است که حرکت یک امر واقعی است، عینیّت واقعی و حقیقی دارد زیرا عالم متحرک است؛ بلکه عالم عین حرکت است و یک امر واقعی مثل حرکت اثرش هم امر واقعی خواهد بود.
بنابراین زمان امری عینی و در خارج از ذهن محقق است زیرا که حرکت که امر واقعی است مقدار آن هم امر حقیقی و عینی خواهد بوده و از این طریق می‌توان گفت که تاریخ یک امر واقعی است.
بنابراین، در مورد تاریخ دو بینش وجود دارد.
اول: بینشی است که معتقد است: تاریخ امر اعتباری است، زیرا ما هستیم که گذشت عمر انسان‌ها و زمان زندگی انسان‌ها را، تاریخ نام‌گذاری کردیم.
امروز، فردا، پریروز، پس فردا. دیروز، نسبت به امروز، تاریخ است.
امروز هم نسبت به فردا تاریخ خواهد شد، صد سال قبل، هزار سال قبل، دو هزار سال قبل، همین‌طور کمتر و کمتر می‌آییم می‌رسیم به یک روز قبل، یک ساعت قبل، نسبت به این ساعت تاریخ شده، این ساعت هم نسبت به ساعت آینده تاریخ می‌شود، این یک بینش است که درست هم است.
دوم: یک بینش دیگر اینکه از طریق حرکت وارد شویم، می‌گوییم حرکت یک عینیت حقیقی دارد، یک امر واقعی است زمان هم مقدار حرکت است، پس زمان هم أمر واقعی است، تاریخ هم که قسمتی از زمان است پس آن هم یک امر واقعی است، پس آیا تاریخ به این صورتی که بیان کردیم یک قوّتی و قدرتی دارد، و اصالتی از خودش دارد که بتواند در انسان اثر بگذارد؟ و مستقیما انسان‌ساز باشد؟ جواب این است که تاریخ چیزی از خود ندارد که تأثیری از خود داشته و انسان‌ساز باشد، از طرف دیگر مشاهده می‌کنیم، آنکه سازندگی از او برمی‌آید و قدرت سازندگی دارد، انسان است پس انسان است که تأثیرگذار بوده و می‌تواند تاریخ‌ساز باشد.

انسان تاریخ‌ساز است‌

اثر انسان در تاریخ به این معنی نیست که اصل تاریخ و واقعیت آن را انسان می‌سازد، زیرا که تاریخ همان گذشت زمان و زمان مقدار حرکت است و حرکت اثر وجود طبیعت و یا عین وجود آن است.
بنابراین تاریخ بودن تاریخ یعنی گذشت زمان، در اختیار انسان نیست تا انسان در تحقق آن تأثیری داشته باشد، در عالم طبیعت اگر انسانی هم وجود نداشته باشد حرکت و مقدار آن واقعیتی است که وجود دارد.
پس تأثیر انسان در تاریخ نه از جهت تحقق وجودی آن است، بلکه انسان در روند و گذشت زمان، در سرنوشت خویش تأثیر می‌گذارد و آن را تغییر می‌دهد.
تمام پیروزی‌ها و شکست‌ها، نیکبختی‌ها و بدبختی‌ها، فرهنگ و دانش و رشد و ضد رشد و غیر اینها همه در اثر عملکرد خود انسان است که بوجود می‌آید و یا از بین می‌رود و تغییر می‌یابد و قرآن عزیز هم به این حقیقت تأکید می‌کند:
إِنَّ اللَّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّی یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ [۲۹] و نیز تأکید می‌کند: انسان باید از سرنوشت اقوام گذشته و آثار آنان عبرت بگیرید:
أَ فَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ دَمَّرَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَ لِلْکافِرِینَ أَمْثالُها [۳۰] واقع مطلب این است که غیر از اسلام، مکتب‌های دیگر آن‌طور که باید به ارزش و اهمیت انسان پی نبرده‌اند، و این اسلام است که به انسان یک ارزش والایی قائل شده و به انسان اهمیت داده و انسان را محور همه چیز دانسته است.
انسان را مسئول عمل خود و مسئول تغییرات در زندگی خویش و حتی دیگر انسان‌ها هم قرار داده است. اگر انسان تاریخ‌ساز است، اول باید ببینیم چه مایه‌ای می‌تواند انسان را بسازد تا انسان هم تاریخ را بسازد. در جواب این سئوال است که موضوع اخلاق مطرح می‌شود و باید مورد توجّه عملی قرار گیرد.
اخلاق یکی از اصول معارف و اصول تعالیم اسلام انسان‌ساز است؛ بنابراین باید توجه داشت که اخلاق سرمایه‌ای است برای انسان تا خودش را بسازد زیرا اگر انسان در عالم خلقت محور است، و نیز اگر هم او محور تغییر سرنوشت انسان‌ها در تاریخ هست، و همچنین اگر انسان برای همه دانش‌ها، ابتکارها، و برای شکوفایی استعدادها محور و اصل است و بالاخره هرچه هست در این عالم بر محور انسان دور زده و برای انسان بوده و از طریق انسان می‌تواند رشد پیدا کند انسان هم برای خودش باید راهی انتخاب کند که این راه در تربیت و کمال او مؤثر باشد، و این راه «اخلاق» است.
این اخلاق است که انسان را می‌سازد و انسان اگر در زندگی فردی و اجتماعی اخلاق را اساس عمل قرار دهد می‌تواند که محوریت خودش را به طور شایسته ایفا کند، روی همین اساس است که اسلام به اخلاق و انسان، این قدر اهمیت داده است.
اصولا اسلام و قرآن برای انسان‌سازی و برای تربیت و هدایت او آمده و در سعادت و کمال با انسان هم از جمله مسائل اساسی و ریشه‌داری که در اسلام اهمیت دارد تربیت اخلاقی او است.
اگر بگوییم تاریخ انسان‌ساز است، انسان را مثل یک قطعه موم حساب کردیم که در اثر حوادث روزگار، به هر شکلی درمی‌آید و کاملا در اختیار حوادث روزگار است.
این بینش نسبت به انسان بینشی است که ارزش انسان را پایین می‌آورد، و مثل موم که در اثر گذشت زمان صورت‌ها و تغییراتی که در وضعیت اخلاقی و وضعیت فرهنگی و دینی و سیاسی و بالاخره سرنوشت انسان پیش می‌آید، هیچ از خودش اختیار ندارد، هر تغییر و تحوّلی که بوجود می‌آید، در اثر پیش‌آمدها و رویدادهای تاریخی و گذشت زمان خواهد بود.
پس انسان چه ارزشی دارد؟ روی این حساب برای انسان چه حساب ارزشمندی می‌شود باز کرد، از انسان چه توقعی می‌شود داشت؟ نسبت به انسان ما چه نوع تفکر و مسئولیتی داشته باشیم، اصولا مسئولیت برای انسان چه مفهومی می‌تواند داشته باشد.
این یک تفکر و بینشی است در مقابل بینش اسلامی که انسان را ارزشمند و مسئول می‌داند و روی انسان هم ارزش اخلاقی، ارزش تربیتی باز کرده است، و به همین دلیل هم ساخته شدن انسان و تربیت انسان را برعهده خودش گذاشته است. انسان می‌تواند خودش را بسازد، جنبه تربیتی هم فرق نمی‌کند که، فردی یا اجتماعی باشد، یعنی سرنوشت تاریخ انسان‌ها و اجتماع انسان‌ها هم برعهده خود اوست. این صریح آیات قرآن است که می‌فرماید:
ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ لَمْ یَکُ مُغَیِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَها عَلی قَوْمٍ حَتَّی یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ [۳۱] این آیه فوق‌العاده برای انسان ارزش قائل شده است، حتی خداوند سبحان خودش را هم دخالت نمی‌دهد. فرق نمی‌کند که کسی بگوید که ما مجبور تاریخیم، یا مثل بعضی‌ها که گفته‌اند ما مجبور خدا هستیم. این دو تا بینش، هیچ فرقی با هم ندارند. هر دو ارزش انسان را از بین برده‌اند، قرآن انسان را نه مجبور به تاریخ می‌داند و نه مجبور به خدا، نه جبر تاریخ و نه جبر الاهی، خدای سبحان دخالتی در سرنوشت کمالی و تشریعی انسان ندارد جز اینکه خدای تبارک و تعالی خالق انسان و قدرت است، همه امور تکوینی به دست قدرت خدای خالق و مدبّر است، ولی انتخاب با خود اوست.
قدرت و وجود، و جان و نفسی که انسان دارد، از خدا دارد. این خودش توحید است و معنایی توحید همین است و از جمله آثار توحید، این است که انسان خودش را و هرچه را که دارد، از خدا بداند و از خودش برای خود استقلالی نشناسد، انسان مخلوق خداوند است، عقل او، فکر او، بینش و دانش او از خداست؛ امّا کاربرد اینها در کجاست؟ بهره‌گیری از این امکانات و به کار بردن این امکانات در مسیرهای مختلف و گوناگون در اختیار انسان است، نه جبر خدایی بر انسان حاکم است و نه جبر تاریخی. نه در فرد و نه در جامعه:
إِنَّ اللَّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّی یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ [۳۲] این مربوط به جامعه است هر تغییراتی مربوط به سرنوشت جوامع در طول تاریخ پیش می‌آید، خوب یا بد، شکست یا پیروزی، عزت یا ذلّت، رشد یا عقب ماندگی، شرّ یا خیر، علم یا جهل، عقل یا نادانی، همه اینها در اثر طرز به کارگیری انسان از قوای خودش است، بر اثر طرز به کارگیری امکانات خودش است، هیچ مسئولیتی غیر خودش، برعهده کسی دیگر نیست. خدای سبحان در قرآن انسان را یک موجود مسئول معرفی کرده:
إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ کُلُّ أُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْؤُلًا [۳۳] مسئولیت انسان براساس حرّیت و آزادی و اختیار است خداوند متعال انسان را صاحب اختیار خلق کرده و او را مختار و مسئول عمل خویش قرار داده.
خداوند با انسان این‌طور برخورد می‌کند: که من تو را خلق کردم و راه را برای تو نشان دادم حتی در وجودت هم راه خیر و شر را نهادینه کردم:
فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها [۳۴] و نیز برای تو عقل و اندیشه دادم و هم علاوه بر آن، به وسیله قرآن و کتاب و پیامبر هدایت کردم، این راه، این هم آزادی، این هم فطرت و عقل این هم کتاب و پیامبر، ارزش از این بالاتر برای انسان کجا سراغ دارید؟
وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها* فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها [۳۵] خداوند نفس انسان و وجود انسان را خلق کرده و در وجود او مایه‌های شناخت خوبی‌ها و بدی‌ها را قرار داده است.
فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها راه‌های خوبی‌ها را می‌تواند پیدا کند و بشناسد و راه‌های بدی‌ها را هم می‌تواند پیدا کند و بشناسد.
علاوه بر اینها، راه را هم نشان داده است.
إِنَّا هَدَیْناهُ السَّبِیلَ إِمَّا شاکِراً وَ إِمَّا کَفُوراً [۳۶] حالا می‌خواهد در راه راست حرکت کند، یا می‌خواهد راه کج برود، این جاست که اگر ما خوب دقت و توجه بکنیم اولین وظیفه خودسازی این است که «خودیابی» کنیم.
اگر کسی می‌خواهد خود را بسازد اول باید خود را بیابد، یعنی خود را بشناسد، به ارزش خود پی ببرد و اهمیت وجودی خودش را بداند و بتواند درک کند که انسان است و انسان یعنی چه؟ و بتواند درک کند که این انسان چقدر می‌تواند در دیگران، در خودش، در جامعه و در تاریخ تاثیرگذار باشد و بتواند به قدرت‌های خلّاق و ارزش‌های شایسته خودش پی‌ببرد.
بنابراین، اولین قدم شرط خودسازی، خودیابی است، اگر در جایی، مکتبی، کشوری، بینش‌هایی راجع به انسان پیدا می‌شود که ما می‌بینیم با واقعیت‌های انسانی تطبیق نمی‌کند. معلوم می‌شود که آنها هنوز انسان را درنیافته‌اند هنوز اهمیت انسان را درک نکرده‌اند و اکثر نسبت به مقام و منزلت و کرامت انسان و ارزش و قیمت او جاهل بوده و در حق انسانیت بطور کلّی و در حق خویش ظلم می‌کنند، قرآن می‌فرماید:
إِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولًا اگر ما ارزش و کاربرد قوی و ابزار رشد و تعالی خود را نشناسیم و راه استفاده از آن را ندانیم، طبعا آن ابزار معطّل و یا از بین خواهند رفت.
انسان باید ابتدا به خودش بپردازد تا بداند: چگونه موجودی است، چه کارهایی از او ساخته است چه ارزش‌هایی دارد، چه اهمیتی دارد؟ چه ارزشی دارد چه راهی باید برود؟ چه دستورالعملی باید بخواند؟ چه بینشی باید داشته باشد، تا خود را به ارزش واقعی خویش برساند.
قرآن در این خودیابی‌ها آیات فراوانی دارد، انسان از طریق آیات قرآن می‌تواند به ویژگی‌های خودش پی ببرد. یکی از ویژگی‌های انسان این است که زمام اختیارات خود را خودش به دست دارد بطوری که اگر تمام عالم جمع شده و همه متفق‌القول بگویند: ای انسان، تو در فعل مجبور بوده و هیچ اختیاری از خودت نداری و در مقابل هرگونه اعمال خود نیز هیچ‌گونه مسئولیت و تکلیفی نداری باور نمی‌کند، در مقابل اگر انسان هشیار بوده و یا مختصر تأملی به وجدان و عقل و فطرت خودش مراجعه کند، می‌بیند که همه اشتباه می‌کنند و یا دروغ می‌گویند.

تقوا مایه ارزش عمل است‌

روایتی از امام صادق علیه السّلام نقل شده است که مفضّل [۳۷] می‌گوید: [۳۸] در محضر امام صادق علیه السّلام بودم و صحبت، از عمل انسان پیش آمد. گفتم چقدر عمل من ضعیف و کم است و امام صادق علیه السّلام در جواب فرمودند: این‌گونه نیست آرام باش و به خدا استغفار کن» و بعد فرمودند: «عمل کم همراه با تقوا بهتر از عمل زیاد بدون تقوا است».
باید توجه داشت که بزرگان و امامان دین در عین اینکه برای هدایت همه مردم بودند، ولی عدّه‌ای بیشتر از دیگران با آنان در تماس بودند و از حضور آنان بهره می‌بردند و از اصحاب خاصّ آنان به حساب می‌آمدند.
در کلاس درس امام صادق علیه السّلام حدود چهار هزار نفر از بزرگان آن روزگار شرکت می‌کردند. عده‌ای از آنان از جمله مفضل به آن حضرت خیلی نزدیک بودند، امام علیه السّلام درباره مفضل می‌فرمایند: «مفضل مأنوس من است و کسی است که من با انس با او احساس آرامش می‌کنم».
اما حضرت علی علیه السّلام مونسی حتی مانند مفضل هم نداشتند تا قسمتی از معارف و حقائق را که می‌دانند با او در میان بگذارند، البته شخصی مثل کمیل بود که امام دعای معروف به دعای کمیل را به او تعلیم داد، یا امام زین العابدین ابو حمزه را داشت که دعای معروف به دعای ابو حمزه ثمالی را از امام سجاد علیه السّلام نقل کرده است در محضرشان بودند، در محضر حضرت رسول خاتم صلّی اللّه علیه و آله نیز با وجودی که همه مسلمانان بودند، ولی همه آنها حضرت علی علیه السّلام و سلمان و ابو ذر نبودند و هر کدام از آنان نیز در عین اینکه به تنهایی مقام خاصی داشتند ولی هریک با دیگری از جهاتی و آن دو با حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام بکلّی و بی‌نهایت تفاوت داشتند.
توضیح حدیث:
اساس فضیلت عمل و ارزش آن به تقواست، کمّیت عمل مورد توجه نیست و آنچه مهم است کیفیت عمل است، البته این بدان معنا نیست که عمل انسان کم باشد. مسلّما اگر انسان بیشتر نماز بخواند بیشتر به خدا قرب پیدا می‌کند، ولی اگر فقط نماز را قرائت کند و توجهی به آنچه می‌گوید نداشته باشد ارزشی ندارد. در مقابل، نماز کم ولی با خلوص و با توجه، ارزش بیشتری دارد.
هر عملی همین طور است اگر همراه با تقوا باشد نتیجه خود را می‌بخشد، یعنی در تکمیل معرفت ما اثر می‌گذارد، قرآن کریم می‌فرماید:
إِنَّما یَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ [۳۹].
یعنی: اعمال اهل تقوا مورد قبول درگاه خداوند متعال است.
مفضّل می‌گوید به امام عرض کردم: چطور ممکن است تقوا نباشد، ولی عمل زیاد باشد. امام با مثال مطلب را بیان کردند، اشخاصی امکان دارد زیاد احسان کنند و اخلاق درست داشته باشند، اما اگر در آن وقت حساسی که باید از گناه چشم بپوشند، نتوانند خود را از آن حفظ کنند در این صورت اعمال نیکشان ارزش خود را از دست خواهند داد، یعنی اصولا بی‌تقوایی همین است که انسان نتواند از گناه چشم بپوشد. بنابراین، امام فرمودند کسی که با همسایه خود خوش رفتار است و احسان می‌کند، ولی زمانی که با گناه روبرو می‌شود نمی‌تواند از آن چشم بپوشد اعمال نیکش نیز، براساس تقوا نبوده است، در مقابل، کسی که چیزی ندارد که ببخشد، ولی می‌تواند در مقابل گناه ایستادگی کند این شخص باتقوا و از متّقیان بحساب می‌آید.
بنابراین، باید توجه داشت که محور همه چیز در اسلام تقواست. مثلا خطبه نماز جمعه در صورتی درست است که امام جمعه مردم را به تقوا دعوت کند و این اهمیت تقوا را نشان می‌دهد حتی مبنای معرفت به جهان و خداوند نیز تقواست.
نفس انسان خطرناک و انسان به تنهایی در مقابل نفس خویش بسیار ضعیف است. مایه همه گمراهی‌ها هوای نفس و غفلت است. بله، مایه همه انحراف‌ها و اضطراب‌ها غفلت از خدا و مایه همه آرامش‌ها زهد و به یاد خدا بودن است. اگر انسان به یاد خدا باشد هرگز تکبر نخواهد داشت و حسد نخواهد برد و خودبین و بدگمان و مضطرب نخواهد بود، و در این صورت است که دیگر راهی برای انحراف نخواهد بود. اگر ایمان در قلب رسوخ کند، اگر انسان به یاد خدا باشد و ایمان داشته باشد، نفس او بسیار تضعیف خواهد شد. نفس زود کناره‌گیری می‌کند و زود هم الفت می‌گیرد. انسان می‌تواند نفس را تحت کنترل خود بگیرد، البته مدتی برای او سخت است و انسان تحت فشار قرار می‌گیرد، ولی بالاخره پس از مدتی می‌تواند آن را مطیع خود کند.
قدرت هوای نفس در گمراه کردن انسان از قدرت شیطان هم بیشتر است.
شیطان در بعضی موارد قدرت نفوذ ندارد، ولی هوای نفس در همه موارد قدرت نفوذ دارد.
گفتیم: اگر انسان تنها باشد در مقابل نفس خویش بسیار ضعیف است؛ البته از بعد فلسفی انسان هرگز تنها نیست و خداوند همیشه با اوست، ولی به طور ظاهری اگر انسان به خدا توجه نداشته باشد و حس کند که تنها است بسیار ضعیف بوده و در برابر تمام خواسته‌های هوای نفس سر تسلیم فرود می‌آورد.
روایتی است از حضرت صادق علیه السّلام «اگر خداوند کسی را از ذلت معصیت به عزت تقوا برساند، خداوند این شخص را بدون مال غنی و بدون اطرافیان عزیز و خداوند أنیس او خواهد شد.» [۴۰] توضیح روایت:
اگر انسان اهل تقوا باشد، و هوای نفس را تحت کنترل داشته باشد، همیشه و نیز امام حسن مجتبی فرمود: «إذا أردت عزّا بلا عشیرة، و هیبة بلا سلطان، فاخرج من ذلّ معصیة اللّه إلی عزّ طاعة اللّه عزّ و جلّ». بحار الانوار، ج 44، ص 139، حدیث 6.
عزیز است، چون به خداوند اتکا دارد. معنای توحید همین دو جمله است که انسان از غیر خدا قطع کند و فقط به خدای سبحان توجّه و توکل داشته باشد.
کسی که از کانون تاریک رذالت خارج شده و به مقام نورانی تقوا رسیده همیشه عزیز است، چون اتکا به وجود لا یتناهی الاهی دارد و حتی اگر مالی نداشته باشد غنی است و هرگز تنها نیست زیرا که انیس دارد، حتی اگر شخصی در کنار او نباشد زیرا خداوند مانوس اوست.

انواع معیّت خداوند

اشاره

خداوند با همه موجودات معیّت عام دارد که به معنای خالقیت، مبدئیت و علیت است. خداوند همیشه با انسان است هرجا که باشد، اگر انسان واقعا این را درک کند امکان ندارد به سراغ گناه برود.
شخصی نزد یکی از معصومین علیهم السّلام آمد پرسید: که چه کنم تا گناه نکنم؟ در جواب فرمود: «1» در جایی گناه کن که از نعمت خدا بهره‌مند نباشی، ولی می‌دانیم که نعمت خدا نهایت ندارد، و جایی نیست که نعمت خدا نباشد. تمام وجود انسان و تمام لحظه‌های او نعمت خداست و انسان نمی‌تواند لحظه‌ای را بیابد که همراه و غرق در نعمت خدا نباشد به راستی اگر انسان به یاد خدا باشد گناه (1). کسی از امام حسین و یا از امام زین العابدین علیهما السّلام درخواست موعظه کرد: «أنا رجل عاص و لا اصبر عن المعصیة، فعظنی بموعظة»، گفت: مردی هستم گناهکار و در برابر گناه و معصیت صبر و استقامت و مقاومت ندارم. مرا موعظه کنید. امام علیه السّلام فرمود: «إفعل خمسة أشیاء و اذنب ما شئت، فأوّل ذلک: لا تأکل رزق اللّه و أذنب ما شئت، و الثّانی: أخرج من ولایة اللّه و اذنب ما شئت، و الثّالث: أطلب موضعا لا یراک اللّه و اذنب ما شئت، و الرّابع: إذا جاء ملک الموت لیقبض روحک فادفعه عن نفسک و اذنب ما شئت، و الخامس: اذا أدخلک مالک فی النّار فلا تدخل فی النّار و اذنب ما شئت». بحار الأنوار، ج 78، ص 126، ح 7.
می‌کند؟ البته انسان اگر به یاد خدا باشد ادب مع اللّه را مراعات می‌کند و همین جاست که از حضرات معصومین علیهم السّلام روایت شده [۴۱]: کسی که گناه می‌کند در آن حال مؤمن به خدا نیست.
خداوند معیّت خاص نیز با بعضی از بندگان دارد، و این معیّت صرفا متعلق به مؤمنان است. در این معیت خداوند دست متقین را می‌گیرد و او را هدایت کرده توفیقش می‌دهد، پس توفیق، یعنی: ما به جایی برسیم که معیّت خاص خدا شامل حال ما گردد.

ذکر و زهد

روایتی است [۴۲]از امام صادق: «کسی که در دنیا زاهد باشد، خداوند حکمت را در قلب او داخل و در زبان او جاری می‌کند» خداوند بصیرتی به او عنایت می‌کند که عیوب دنیا و دردها و درمان دردها را می‌شناسد، و خداوند این شخص را به دار السلام [۴۳]به سلامت می‌رساند.
باید توجه داشت: آنچه موجب سعادت و رشد و تعالی انسان و مسیر شایسته انسانیت است تقوا و ذکر خداست.
احیانا برای رسیدن به رشد و تعالی صحبت از ارزش‌های انسانی می‌شود.
البته درست است، و لکن باید بدانیم از طریق تعالیم اسلام و قرآن می‌توان به ارزش‌های انسانی پی برد، در دو آیه زیر خداوند تبارک و تعالی عظمت انسان را بیان می‌کند: «ما امانت را به عالمیان عرضه کردیم و آنها ابا کردند». [۴۴] «این امانت- که شامل اختیار، دین، فطرت، ایمان، ولایت و ... است- و آنچه در این آیه تصریح شده این است که خدا امانتی را به عالم عرضه کرد و عالم آن را قبول نکرد، یعنی ظرفیت پذیرش این امانت را نداشتند، ولی به انسان عرضه شد و انسان پذیرفت در عین حال، انسان به قدر و کرامت خود جاهل، و به منزلت خویش ظالم است».
آیه دوم: [۴۵] «اگر قرآن به کوه‌ها نازل می‌شد آنها خشیت پیدا می‌کردند».
آنچه مسلم است انسان ارزش‌هایی دارد که باید آنها را از قوه به فعل برساند و این ارزش‌ها برای موجودات دیگر نیست، راه رسیدن به آن ارزش‌ها نیز صرفا مطالعه و خواندن و شنیدن و تحقیق نیست، البته اینها نیز تأثیر دارند و باعث آمادگی انسان می‌شوند، علم نیز همین طور است، انسان صرفا با خواندن عالم نمی‌شود در حقیقت خواندن فقط دیدن چیزی است که نوشته شده و در این مرحله ادراکی صورت نمی‌گیرد، پس علم چگونه حاصل می‌شود؟
علم جز افاضه الاهی، چیز دیگری نیست و انسان از این طریق قادر به ادراک و علم می‌شود. رشد و کمال و ایجاد ارزش‌ها نیز همین طور است، یعنی مطالعات و تحقیقات فقط باعث آمادگی انسان می‌شوند.
ذکر و خشیت نیز مایه‌ای برای تقواست، انسان اگر یاد خدا باشد، بسیاری از مسائل حل می‌شود. اصلا عبادت برای این است که انسان تمرین کند تا همیشه به یاد خدا باشد. یاد خدا در انسان باعث امید و نشاط می‌شود؛ البته زهد و ذکر خدا و تقوا به معنای گوشه‌نشینی و بی‌توجهی نسبت به جهان نیست؛ بلکه در درون تقوا همه چیز هست، تقوا این است که در عین حال که در جمع هستیم و در همه امور مشارکت داریم؛ ولی تنها بوده و وابسته و دل‌بسته به هیچ کدام از آنها نباشیم، انسانی در حال ذکر است که نسبت به خدا خوف و خشیت دارد.
در آیه: وَ مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ یَخْشَ اللَّهَ وَ یَتَّقْهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْفائِزُونَ [۴۶]، کسی که از خدا و رسول او اطاعت کند و از خدا بترسد و تقوا پیشه کند به نعمت‌های دائمی خدا نایل می‌شود.
در حدیث دیگری آمده [۴۷] است: «از خدا خوف و خشیت داشته باش آن طوری که خدا را می‌بینی اگر تو او را نمی‌بینی، او تو را می‌بیند».
اگر این‌طور خیال کنی که خدا تو را نمی‌بیند، در این صورت کافر شده‌ای، اگر معتقدی که خدا تو را می‌بیند و در عین حال معصیت می‌کنی خدا را کمترین بیننده حساب کرده‌ای.
حدیثی است [۴۸]که مؤمن بین دو خوف قرار دارد: خوف از گناه گذشته‌اش که گناه انسان کامل، لحظه‌ای غفلت از خداست و گناه انسان‌های دیگر تمام گمراهی‌ها و تاریکی‌ها و انحراف‌های دینی و عقلانی است.
اصولا انسان مسلمان هرگز گناهکار نیست، انسان باید اول خود را از گمراهی‌ها نجات دهد و عادل گردد تا بتواند ذاکر باشد، و حکمت در قلب و زبان او به وجود آید، و عادل کسی است که امر و نهی خدا را اطاعت کند. عادل بودن برای هر انسان تکلیف است.
در اموری مانند قضاوت و رهبری و امامت جماعت باید شخص باید عادل باشد، البتّه در این موارد عادل بودن شرط است، ولی برای همه افراد و در همه موارد عادل بودن تکلیف است. سرلوحه دعوت پیامبران، با دو رویکرد اثبات و نفی است و گاهی این دو با هم ذکر شده‌اند.
همان‌طوری که در آیة الکرسی آمده است: [۴۹] کسی به طاغوت کافر شود و به خدا ایمان آورد در مسیری قرار گرفته که خداوند بیان کرده است، و در آیه دیگر فرموده است:
وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِی کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولًا أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ [۵۰] همه اقوام و ملل را پیامبری مبعوث کردیم که بگویند: خدای یکتا را عبادت کنید و از طاغوت اجتناب نمائید. و نیز می‌فرماید:
یا أَیُّهَا النَّاسُ اعْبُدُوا رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُمْ [۵۱]. فَلا تَجْعَلُوا لِلَّهِ أَنْداداً وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ [۵۲].
ای مردم، پروردگارتان را که شما را آفریده پرستش و عبادت کنید. در عین حال که می‌دانید آفریدگار شما بی‌مثل و بی‌همتا است، برای او شریک و مثل و همتایان قرار ندهید. [۵۳] توجه به غیر خدا، شرک و بت‌پرستی است، قدرت نظامی و سیاسی و مالی، ظواهر زندگی و دنیا و هر چیز دیگری که توجه انسان را جلب کند و مانع توجه به خدا شود، بت است. زیرا که همه اینها غیر خدا هستند.
در حدیثی از معصومین علیهم السّلام[۵۴] نقل شده است که: «از شرک غفلت نکنید، شرک در انسان آن‌چنان ظریف و لطیف است که به سختی تشخیص داده می‌شود، مثل راه رفتن مورچه سیاه بر روی سنگ صاف سیاه در دل شب تاریک».
اما در اثر ذکر خدا و تقوا، انسان این دید را پیدا می‌کند که بتواند این‌گونه شرک‌ها را ببیند و از آنها پرهیز و دوری کند.

هدف از اخلاق‌

به طور کلی برای اخلاق سه هدف را می‌شود در نظر گرفت: هدف دنیوی، اخروی، الاهی، گاهی هدف انسان از اینکه می‌خواهد دارای اخلاق حسنه باشد رسیدن به اهداف دنیوی است، عده‌ای هدفشان رفتن به بهشت است و بالاخره هدف عده بسیار کمی این است که به خدا برسند. آنچه در کلمات انبیا و ادیان الاهی، به ویژه اسلام به عنوان هدف اخلاق تعیین شده همین دو هدف اخیر، یعنی اخروی و الاهی است، ولی هدف دنیوی در قرآن و کلام انبیا و معصومین یافت نمی‌شود.
توضیح آنکه عده‌ای می‌خواهند اهل گذشت، عادل، صاحب انفاق و خوش اخلاق باشند برای اینکه در بین مردم وجهه مقبولی پیدا کنند، البته این هدف، خلاف و گناه نیست، ولی صرفا دنیایی است، و گاهی شخص می‌خواهد دارای اخلاق حسنه باشد برای اینکه به سعادت اخروی برسد و به اینکه، مورد قبول عامه باشد یا نه، توجهی ندارد، این هدف در قرآن بیان شده و هدف خوبی است.
حضرت أمیر مؤمنان علی علیه السّلام می‌فرمایند: [۵۵]«افراد در عبادت بر سه نوع‌اند:
عده‌ای به خاطر ترس از جهنم؛ عده‌ای به طمع بهشت و عده‌ای هم برای قرب به خدا و براساس شکر عبادت می‌کنند.
در قرآن نیز آمده است که:
إِنَّ اللَّهَ اشْتَری مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ ...[۵۶] در حقیقت خداوند مشتری جان و مال مؤمنان است تا در عوض، بهشت را به آنان عطاء کند، باز می‌فرماید:
قُلْ یا عِبادِ الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا رَبَّکُمْ لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا فِی هذِهِ الدُّنْیا حَسَنَةٌ وَ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةٌ إِنَّما یُوَفَّی الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسابٍ [۵۷] یعنی خداوند در مقابل عبادت و تقوای شما برای شما اجر می‌دهد.
اخلاق نیز همان طور است، اگر انسان تقوا داشته و از طریق آن به اخلاق برسد و به اهداف مادی و دنیوی اهمیّتی نداده و به آن توجهی نکند به سعادت اخروی می‌رسد، ولی این آدم در مرحله‌ای قرار دارد که می‌خواهد عبادت کند و اجری بدست آورد، یعنی با خدا داد و ستد می‌کند.
اینکه گفته می‌شود دنیا وسیله آخرت است [۵۸] برای مردم عادی است که می‌خواهند از طریق عبادت در دنیا در آخرت به سعادت برسند، ولی برای انسان‌های کمال یافته، دنیا رهزن آخرت است، [۵۹]چون هدف آنها از عبادت رسیدن به بهشت نیست، در مرحله بالاتر، انسان متوجه می‌شود که اصولا نمی‌تواند با خدا دادوستد کند، چون از خود چیزی ندارد که به خدا بدهد و در مقابل چیزی بگیرد، او می‌داند که هرچه دارد و کل هستی او، از خداست، خدا را براساس حبّ و عشق عبادت می‌کند. [۶۰]و اینان همیشه در بهشت ذات و بهشت رضوان به سر برده و مصداق آیه:
«فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ» [۶۱] خواهند بود.
حضرت علی علیه السّلام در تفسیر آیه:
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ [۶۲] فرموده است: [۶۳] منظور از «انا للّه» این است که ما از خود هیچ چیزی نداریم، و هرچه داریم ملک خداوند متعال است.
خداوند می‌فرماید:
قُلْ لا أَمْلِکُ لِنَفْسِی نَفْعاً وَ لا ضَرًّا [۶۴] پیامبر! بگو به مردم که من چیزی از خود ندارم.
نهایت دعوت پیامبران، دعوت به خداست. باید توجه داشت دعوت به خدا با دعوت به راه خدا فرق می‌کند. منظور از راه خدا، همان راه درستی، و تقوا و اخلاق برای رسیدن به هدف اخروی است، ولی منظور از دعوت به خدا آن است که همه اعمال انسان برای خود خدا باشد، مفهوم:
«وَ جاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ» [۶۵] با مفهوم «وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا» [۶۶] تفاوت دارد.

معرفت نفس، مایه هدایت است‌

هشام بن حکم روایتی از امام موسی بن جعفر علیهما السّلام نقل می‌کند: «عاقل به حداقل امکانات زندگی در صورت داشتن اصول علم و حکمت، خشنود است و اگر علم و حکمت نداشته باشد از مرفه‌ترین زندگی ناراضی خواهد بود». [۶۷] یکی از وظایف پیامبران بیان حکمت است، اگر به کسی حکمت عنایت شود در حقیقت خیر کثیری به او عنایت شده است و این خیر به لقمان حکیم عنایت شد.
لقب حکیم در قرآن به هر کسی اطلاق نمی‌شود شرایطی می‌خواهد: خود قرآن حکیم است و قرآن بهترین کتاب معرفت نفس و انسان‌شناسی است، اصولا قرآن شرح و تفسیر انسان است.
یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَنْ یَشاءُ وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً وَ ما یَذَّکَّرُ إِلَّا أُولُوا الْأَلْبابِ. [۶۸] یکی از آثار حکمت، معرفت نفس است، و از طریق آن انسان می‌تواند خویشتن را خوب بشناسد. پیرامون نفس، سؤالات بسیاری مطرح است و قرآن پاسخ آنها را برعهده فطرت و نفس خود ما گذاشته است.
نفس انسان مراتب و وجوه مختلفی دارد: امّاره، لوّامه، ملهمه و مطمئنه.
انسان باید سعی کند از نفس امّاره بر حذر باشد، نفس اماره مشابه همان قلب مختوم است که بر آن مهر گمراهی زده شده است و این حالت ناشی از غفلت است، هر چیزی می‌تواند سبب غفلت ما بشود، حتی کارهای خیر نیز اگر ایجاد نخوت کند مایه غفلت است، اما اگر انسان به خدا توجه داشته باشد، نفس او نفس لوامه خواهد بود، این نفس، سرزنشگر و هشدار دهنده است، توجه و همراهی با این مرتبه از نفس، مقام بلندی است، ولی نباید در این حد توقف کرد، مقام بالاتر، رسیدن به نفس ملهمه و بالاخره نفس مطمئنه است، منظور از نفس مطمئنه نفسی است که انسان در آن مقام از اضطراب آزاد شده و آرام می‌گردد، یعنی وقتی انسان همیشه به یاد خدا بود نفس مطمئنه برای او ایجاد شده و ظهور پیدا می‌کند، و در این صورت انسان آرامش خود را بدست خواهد آورد، زیرا ذکر و یاد خدا مایه آرامش دلها است: «أَلا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ». [۶۹] خداوند همیشه ما را به ذکر دعوت کرده است، ذکر باید با متانت و آرامش همراه باشد و نباید مثل شعار بلند گفته شود، ذکر فقط آن نیست که بر زبان جاری می‌شود و گاهی اوقات ذکر، تمام حرکات و تمام وجود یک انسان مؤمن را در برمی‌گیرد.
به طور خلاصه، باید توجه داشت که غفلت از خدا، موجب غفلت از نفس انسانی می‌شود و در این حالت انسان فقط به فکر ارضای نفس حیوانی خویش است، این افراد در میان انسان‌ها بشرهای مرده‌اند، و فقط در میان حیوانات می‌توان آنها را زنده محسوب کرد، تمام سعی این گروه برای دنیا است و تصور می‌کنند کار آنها نیک است، به عبارت دیگر، شیطان اعمال آنها را در نظرشان خوب جلوه می‌دهد: «أَ فَمَنْ زُیِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً» [۷۰] و: «وَ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطانُ ما کانُوا یَعْمَلُونَ». [۷۱]

تفکّر و محاسبه نفس‌

تفکر و محاسبه نفس مایه بیداری انسان‌هاست، لازم است که انسان از راههای مختلفی خودش را بیدار کند، یکی از این راهها تفکر و محاسبه نفس است. حضرت علی علیه السّلام می‌فرمایند: «با تفکر قلب خود را متنبه و آگاه کن» [۷۲].
یکی از امتیازات انسان بر سایر جانداران این است که انسان صاحب تفکر است، اگر انسان تفکر نداشته باشد و عقل خود را به مرحله تعقل نرساند وجه تمایز خود را نسبت به سایر جانداران از دست می‌دهد، و بر همین اساس قرآن ما را به شدت و با تأکید زیاد، به تفکر در آیات و حقایق عالم دعوت کرده است.
مخاطب قرآن کسانی هستند که عقل آنان به مرحله تعقل رسیده و از طرفی هم کسانی را که عقلشان را به کار نمی‌اندازند، شدیدا سرزنش کرده است. [۷۳] از طریق تفکر؛ انسان به کشف حقایق علمی نایل می‌شود و به تمام ارزش‌های انسانی دست می‌یابد، و به همین جهت است که یک لحظه تفکر بهتر از شصت سال عبادت است. [۷۴] روایتی در مورد محاسبه نفس نقل شده است که فرمودند:
«از ما نیست کسی که هر روز محاسبه نفس نداشته باشد». [۷۵]محاسبه نفس نیز از آثار تفکر است، منظور از محاسبه نفس این است که انسان تفکر کند که عمل او در چه حدی دارای ارزش است و به عبارتی عمل خود را ارزیابی کند و ببیند اگر عمل او اثر منفی داشته، استغفار کند و از آن برحذر باشد و اگر عمل او مثبت بوده آن را تکرار و تقویت کند، محاسبه نفس ارزیابی اعمال و حرکات خویش و تفکر در گذشته و آینده و مبدأ و معاد خویشتن است.

قرآن دستورالعمل انسان در زندگی‌

هر دستگاهی را که انسان می‌سازد به همراه آن دفترچه‌ای به عنوان دستورالعمل ضمیمه می‌کنند، و انسان نیز که بهترین و زیباترین صنعت خداوند متعال است، دستورالعملی دارد. قرآن دستورالعمل وجود انسان است هر چقدر انسان بیشتر و بهتر براساس این دستورالعمل عمل کند، از وجود خودش بهتر استفاده خواهد کرد.
همان‌طور که قرآن ما را به تفکر در وجود خود ما دعوت کرده [۷۶]، به تفکر در خود قرآن نیز دعوت می‌کند. [۷۷]قرآن می‌گوید: «هرچه می‌توانید قرآن بخوانید» [۷۸] حضرت علی علیه السّلام می‌فرمایند: «در روز قیامت به أهل و حامل و قاری قرآن گفته می‌شود که قرآن را بخوان و بالا برو». [۷۹] این یک اصل است که انسان با خواندن قرآن به درجات وجودی نورانی بالاتری می‌رسد در سوره اعراف آمده است:
وَ إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ[۸۰] هنگام قرائت قرآن سکوت کنید تا رحمت خدا شامل حالتان شود.
به طور اجمال می‌توان گفت که قرآن برای رفع نیازمندی‌های این صنعت الاهی (انسان) نازل شده است. این کتاب از یک طرف دستوراتی بصورت نواهی دارد؛ یعنی کارهایی که نباید انجام داد؛ و از یک طرف دارای دستوراتی عملی است؛ یعنی آنچه که باید انجام داد و اینها حاصل نمی‌شود مگر اینکه انسان دارای تقوا و تزکیه نفس باشد، حضرت امام باقر علیه السّلام فرمود: «بهترین نوع صبر، صبر در مقابل گناه و پرهیز از محرّمات خدای سبحان است». [۸۱]

گرایش به لغو

گرایش به لغو، خطرات زیادی دارد و از طرفی هم اعراض از لغو از شرایط ایمان است.
وَ الَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ [۸۲] یعنی از صفات مؤمنان است که از هرگونه عمل لغو و باطل و اعمال غیر لازم، اعراض کرده آنها را ترک می‌کنند.
بحث بر سر شرایط یک مسلمان نیست، بلکه بحث در شرایط رسیدن به فلاح است چون حداقل مرتبه تقوا برای مسلمان این است که گناه نکند و عادل باشد، ولی بعد از داشتن این شرایط، شرایطی دیگر لازم است که شخص مسلمان، مؤمن بوده به رستگاری و سعادت و فلاح برسد، چشم‌پوشی از مکروهات و عمل به مستحبات از راه‌های رسیدن به رستگاری است، یکی از راه‌های رستگاری، اعراض از لغو است. در قرآن آمده است که:
وَ إِذا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ وَ قالُوا لَنا أَعْمالُنا وَ لَکُمْ أَعْمالُکُمْ سَلامٌ عَلَیْکُمْ لا نَبْتَغِی الْجاهِلِینَ [۸۳] یعنی اهل ایمان زمانی، که از کفار و مشرکین سخنان لغو می‌شنوند اعراض کرده و در برابر سخنان لغو آنها جواب لغو نمی‌دهند؛ بلکه در جواب آنها می‌گویند اعمال ما برای ما و اعمال شما برای شما باشد، از طرف ما شما به سلامت باشید (ما جواب شما را نمی‌دهیم)، ما طالب امثال شما جاهلان نیستیم و به گفت‌وگو و نشست و برخاست با شما میل نداریم.
یکی از مراتب محاسبه نفس، نیز این است که انسان حساب کند چقدر لغو گفته و شنیده و عمل کرده است. دفتر دستورالعمل انسان (قرآن) نیز دستور می‌دهد که به دنبال لغو نروید و مغز و قلب خود را با لغویّات پر نکنید. حیف از مغز انسان که به جای علم و معرفت از لغو انباشته گشته و اشغال گردد، قرآن می‌فرماید: مؤمن از لغو دوری می‌کند:
«عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ». [۸۴]

آثار حکمت‌

اشاره

پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله فرموده:
«رأس الحکمة مخافة اللّه»: [۸۵] رأس و اساس حکمت خوف از خداست.
همان‌طور که می‌دانیم خدای سبحان احسن الخالقین و انسان احسن مخلوقات است، و از طرفی هم انسان است که مخاطب قرآن است، و بعثت انبیا هم برای هدایت انسان است، خداوند تبارک و تعالی به هدایت تکوینی انسان از طریق فطرت و سرشت، اکتفا نکرده و به هدایت تشریعی او نیز پرداخته است.
بر این اساس خداوند به انسان بیش از مخلوقات دیگر محبت دارد و به او اهمیت می‌دهد و این برای انسان مقام بسیار بلندی است که خداوند از او دعوت می‌کند تا با او ملاقات کرده و با او مستقیم صحبت شود.
وَ قالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ [۸۶] منظور از لفظ، ادعونی، تقاضای حوائج نیست، بلکه غرض، انس با خدای سبحان و هم‌صحبت شدن با او است و حداقل آن همان نمازهای پنجگانه است، هنگام نماز انسان با خداوند ملاقات می‌کند.
همان‌طور که هر انسانی هنگام ملاقات با بزرگان رعایت بسیاری از امور از جمله مرتّب بودن و خشیت ظاهر و سر وقت به میعادگاه رفتن را می‌نماید، باید به هنگام ملاقات با خداوند نیز به زیباترین وجه آداب و شرائط حضور را رعایت کند.
ملائکه، همیشه در حال خوف از خداوند هستند، این خوف به علت آن نیست که گناهی انجام داده باشند؛ بلکه خوف خدا مایه سرور و حکمت برای آنان می‌گردد. هرچه انسان حکمت بیشتری داشته باشد خوف و خشیت بیشتری خواهد داشت، کسی که مخافة اللّه داشته باشد اسم زیبای خداوند (حکیم) در او بیشتر ظهور پیدا کرده و به قرآن که کتاب حکیم است نزدیکتر خواهد شد.
حکمت، از طریق خوف خدا پیدا می‌شود، و نتیجه حکمت هم شکر خداوند است، گرچه مقام صابرین بسیار بلند است، ولی مقام شاکرین بالاتر از آنهاست.
صاحب‌مقام شکر، هرچه دچار مصیبت گردد بیشتر خوشحال می‌شود، و این نتیجه حکمت است، و شکر برای خداوند ثمره‌ای ندارد؛ بلکه مایه ارتقای نفس خود انسان می‌شود.
یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَنْ یَشاءُ وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً وَ ما یَذَّکَّرُ إِلَّا أُولُوا الْأَلْبابِ. [۸۷] اخلاق ضامن اجرای قانون و شرع و وسیله رسیدن به نور است و اساس اخلاق نیز تقواست و تا یقین نباشد، تقوا کامل نخواهد بود.
از طریق یقین، انسان به بالاترین درجه تقوا می‌رسد؛ وقتی انسان، به درجه کمال یقین رسید متخلق به اخلاق الاهی می‌شود.
و از طریق تقوا و اخلاق و تزکیه است که نفس، راهی به نور باز می‌کند.
توحید یعنی چه؟ توحید، یعنی از غیر خدا بریدن و شرک یعنی به غیر خدا توجه کردن، اساس تعلیم و تربیت قرآن نیز توحید است، قرآن توحید واقعی را بیان کرده و می‌خواهد انسان موحّد تربیت کند، یعنی کسی که فقط خدا را بخواهد و بس. در سوره بقره آمده است:
بَلی مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ[۸۸] آری، هرکس که خود را با تمام وجود، به خدا تسلیم کند و نیکوکار باشد، مزد وی با پروردگارست، و بیمی بر آنان نیست، و غمگین نخواهند شد.
هر خوف و غم و شادی که از ناحیه بدست آوردن دنیا و یا به جهت از دست دادن آن باشد کاذب بوده و ناپایدار خواهد بود.
لِکَیْلا تَأْسَوْا عَلی ما فاتَکُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاکُمْ وَ اللَّهُ لا یُحِبُّ کُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ [۸۹] یعنی، انسان موحد از آنچه بدست می‌آورد خوشحال نیست و از آنچه که از دست می‌دهد ناراحت نیست.
اگر برخورداری انسان از اموال دنیا مثلا براساس این آیه باشد، مانعی ندارد، ولی هرچه رنگ و مصداق آیه زیر در وجودش کمتر بشود به همان اندازه توجه به غیر خدا در انسان کمتر خواهد شد:
وَ مَنْ یُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَی اللَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقی وَ إِلَی اللَّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ [۹۰] هرکس از روی تسلیم و رضا به سوی خدا روی آورد از جمله نیکوکاران خواهد بود، چنین کسی به محکم‌ترین رشته الاهی چنگ زده است و بدانید که پایان کارها به سوی خداست.
باید انسان به مقام یقین برسد تا به مقام یقین نرسد، تقوای او کامل نخواهد بود و مقام یقین است که موجب اخلاص می‌شود، از طرفی هم خداخواهی و توحید، فطری است، چون وقتی انسان گرفتار شود و هیچ کمکی هم نداشته باشد ناخودآگاه و بدون درنگ خدا را از روی اخلاص صدا می‌زند.

حبّ و ایمان‌

روایتی از امام صادق و امام باقر علیهما السّلام نقل شده است که: باطن و حقیقت دین و ایمان حبّ است:
«هل الإیمان إلّا الحبّ»، «هل الدین إلّا الحبّ» [۹۱] حبّ واقعی آن است که همیشگی بوده و متعلّق به محبوب باقی و حقیقی باشد، محبوب قابل زوال محبوب واقعی نبوده و حبّ به آن هم حبّ کاذب خواهد بود، برای رسیدن به حب و محبوب واقعی باید محبوب‌های غیر واقعی را ترک کرد، و انسان از این طریق به مقام برّ می‌رسد، برای رسیدن به مقام ابرار باید از نیازهای ضروری و از محبوبترین‌های قابل زوال خویش گذشته و آنها را فدا کرد، پس به طور کلی ضمانت اجرای اخلاق، تقوا و اساس تقوا، یقین است، اگر یقین انسان کامل باشد، هر خیری را از خدا و هر شری را از خود خواهد دانست.

الگوخواهی‌

اشاره

در وجود انسان حالات مختلفی است، از جمله حالت الگوطلبی و احیانا حالت الگو شدن که ممکن است آشکار یا مخفی باشد و در افراد مختلف شدت و ضعف داشته باشد، پس انسان به دنبال نمونه‌ای است که برایش معیار و الگو گردد. یکی از اصول تربیت هم این موضوع است، و در مقام تعلیم و تربیت فرد و جامعه باید الگویی ارائه گردد.
در اسلام نیز این موضوع مدّ نظر است، یکی از عمده‌ترین هدف‌های بعثت انبیا، تربیت بوده و برای این موضوع نیز در قرآن مصداق و نمونه‌های خوبی بیان شده است، در قرآن آمده است: برای شما ابراهیم و کسانی که با او بودند نمونه شایسته‌ای هستند. [۹۲] ابراهیم علیه السّلام دارای مقام خلیل الرحمانی است، و معلوم است رسیدن به مقام بسیار سخت بوده و شرایطی دارد، ابراهیم این مقام را از طریق آزمایش‌های «قَدْ کانَتْ لَکُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِی إِبْراهِیمَ وَ الَّذِینَ مَعَهُ إِذْ قالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَآؤُا مِنْکُمْ وَ مِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ کَفَرْنا بِکُمْ وَ بَدا بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمُ الْعَداوَةُ وَ الْبَغْضاءُ أَبَداً حَتَّی تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ إِلَّا قَوْلَ إِبْراهِیمَ لِأَبِیهِ لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَکَ وَ ما أَمْلِکُ لَکَ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَیْ‌ءٍ رَبَّنا عَلَیْکَ تَوَکَّلْنا وَ إِلَیْکَ أَنَبْنا وَ إِلَیْکَ الْمَصِیرُ».
سختی به دست آورده است، قرآن می‌گوید که ابراهیم برای همه اسوه است، بنابراین هر انسانی نیز می‌تواند به این مقام برسد.
نمونه دیگر در قرآن وجود مقدّس رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله است، چنان‌که قرآن می‌فرماید: نمونه خوبی در وجود رسول اللّه برای شما هست:
لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ [۹۳] باید سیره پیامبر را شناخت تا بتوان او را الگوی خود و جامعه و حکومت قرار داد، سیره، یعنی روش در ابعاد مختلف زندگی، سنت نیز عبارت از کل مظاهر وجود پیامبر صلّی اللّه علیه و آله است.
پس به طور کلی قرآن برای انسان‌ها نمونه ارائه می‌دهد، چرا که قرآن تفسیر انسان و برای هدایت و تربیت انسان است، و تمام نیازهای انسان در قرآن بیان شده و یکی از نیازهای انسان، نمونه داشتن است که آنهم از طریق قرآن برآورده شده است.
گفته شد انسان در تمام ابعاد زندگی طالب الگویی است تا خود را با آن تطبیق دهد اما طالب نمونه شدن نیز هست، قرآن به این دو خواسته انسان جواب مثبت داده است.
آموزه‌های قرآن به هیچ وجه حالت تحمیلی ندارد، زیرا که همه دستورات آن دقیقا براساس نیازهای درونی انسان است، قرآن نیاز نمونه شدن هر انسانی را تأیید کرده، و رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله را نیز برای ما نمونه قرار داده است، چنان‌که می‌فرماید: رسول خدا نمونه‌ای برای شما و شما بر انسان‌های دیگر نمونه باشید، یعنی محور تفکر و اخلاق ما، الگوی تفکر و اخلاق سالم دیگران باشد:
وَ کَذلِکَ جَعَلْناکُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَکُونُوا شُهَداءَ عَلَی النَّاسِ وَ یَکُونَ الرَّسُولُ عَلَیْکُمْ شَهِیداً. [۹۴] اجرای عدالت و نیاز نداشتن به قاضی‌ تا زمانی که نیاز نمونه شدن ارضا نشود، به هدف نمی‌رسیم، جامعه اسلامی باید برای جوامع دیگر نمونه باشد، اگر در جوامع دیگر، مجری عدالت حکومت است، در جامعه اسلامی هر مسلمانی باید خود مجری عدالت باشد، این یکی از اهداف بعثت انبیاست که باید هر انسانی خودش قائم بالقسط باشد:
وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَ الْمِیزانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ.[۹۵] بر این اساس در جامعه اسلامی اصولا نباید چندان به قاضی نیاز باشد، چون نیاز به قاضی در جامعه نشان دهنده جرم و تخلّف و اختلاف است، تا زمانی که مردم قائم بالقسط نشده‌اند نیاز به حکومت و قاضی وجود دارد، ولی وقتی هر انسانی در جامعه به مقام قائم بالقسطی رسید و خود در تمام شئون زندگی مجری عدالت شد، دیگر به قاضی و قضاوت نیازی نخواهد بود.

تأثیر اخلاق در تکوّن انسان‌

انسان ساخته اخلاق خویش است، واقعیّت و حقیقت و ماهیت انسان را اخلاق انسان می‌سازد. اخلاق در امور اجتماعی، تشریعی، و ارتباط افراد با یکدیگر تاثیر فراوان دارد و از اینها مهم‌تر تأثیر مستقیم اخلاق در تکوّن اختیاری انسان در قوس صعود است.
کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ رَهِینَةٌ [۹۶].
واقعیت و حقیقت انسان، در گرو عمل و دست‌آوردهای اخلاقی و اعتقادی اوست، آن هم نه فقط در جزا و کیفر، بلکه در تکوّن، در خلقت و در تکمیل انسانیت؛ حضرت امام علی علیه السّلام فرموده است:
«رأس الایمان حسن الخلق». [۹۷] حسن اخلاق در ایمان نقش سر را دارد، یعنی آنکه جلوه‌گاه ایمان است حسن اخلاق است، امام صادق علیه السّلام می‌فرماید:
«إن اللّه تبارک و تعالی لیعطی العبد من الثواب علی حسن الخلق کما یعطی المجاهد فی سبیل اللّه». [۹۸] خداوند اجری که به مجاهد در راه خدا عنایت می‌کند به شخص خوش‌اخلاق نیز، همان اجر را عنایت خواهد کرد، حدیث دیگری است از حضرت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله:
«إنّک امرء قد أحسن اللّه خلقک فأحسن خلقک؛ [۹۹] خداوند ظاهر تو را زیبا خلق کرده، و تو هم اخلاق خویش را زیبا کن».
خداوند انسان را این‌طور زیبا خلق کرده است، پس حیف نیست که انسان خودش را به زشتی‌ها بیالاید؟ اندام انسان، قیافه انسان همه موزون و متناسب وجود و استعداد انسان، همه را در نظر بگیرید، خیلی زیباتر از زیباترین پرندگان است، و لذا خودش را «أحسن الخالقین» نامید و انسان هم احسن مخلوقین خواهد بود:
فَتَبارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِینَ[۱۰۰] وَ فَضَّلْناهُمْ عَلی کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِیلًا [۱۰۱] لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ. [۱۰۲] خلقت انسان در میان موجودات عالم زیباترین نوع خلقت بوده و مشاهده جهان خلقت و اسرار آن و تفکر در عالم نیز نصیب انسان شده است، دیگر موجودات زنده سر به زیرند، فقط انسان است که می‌تواند بسوی بالا بنگرد، می‌تواند اطراف خود را مشاهده و درک کند و می‌تواند خودش را هم درک کند، اگر خودش را درک کند همه چیز را درک خواهد کرد، زیرا که با درک خود ربّ و خالق خود را نیز درک خواهد کرد، حضرت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله می‌فرماید:
«من عرف نفسه فقد عرف ربّه». [۱۰۳] معرفت نفس وسیله معرفت خدای سبحان است‌ عمده این است که انسان خود را بشناسد، وقتی خود را شناخت، خواهد فهمید که چه کاره است و چه باید بکند. آیا واقعا برای خوردن و خوابیدن آمده است؟ این را که دیگر حیوانات هم دارند، این همه، حیوانات می‌خورند و می‌خوابند، تمدن دارند، زیبایی دارند، قدرت بازو و پنجه دارند، و حتی قدرت حکومت دارند! و انسان غفلت‌زده از دنیا همین ظواهر را می‌بیند.
یَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ. [۱۰۴] به ظاهر دنیا مشغول و از آخرت خویش غافل‌اند.
قرآن می‌فرماید با اینهایی که دنبال ظواهر دنیا هستند و مشغول اسباب بازی‌های زندگی هستند تماس نداشته باشید، چرا که تماس با اینها غفلت‌زاست.
وَ ذَرِ الَّذِینَ اتَّخَذُوا دِینَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَیاةُ الدُّنْیا. [۱۰۵] همانند آن بچه‌ای که در حال کودکی اگر دختر است با عروسک و اگر پسر است با توپ و ماشین اسباب بازی، بازی می‌کند و یا می‌رود کوچه و بیرون از خانه، از خاک و شن خانه‌ای می‌سازد و چند لحظه دیگر خراب می‌کند، و در مراحل بعدی نیز که زمان می‌گذرد و او بزرگتر می‌شود، همان خانه‌ای که از شن میساخته و خراب می‌کرده، در روند زندگی به صورت ساختمان‌ها و تشکیلات دیگر زندگی جلوه می‌کند، این طرف بدو آن طرف بدو از همه چیز غفلت و همه چیز را فدای چهار تا آجر و آهن می‌کند و بعد هم می‌گذارد و می‌رود، این همان حالت و واقعیت بازی بچه‌هاست، اشکال در این است که انسان فقط همین ظواهر را توجّه کند، ولی در باطن امر تفکر نکرده و از آن غفلت داشته و به باطن و حقایق عالم عبور نکرده و نرسیده و پی نبرد.
الَّذِینَ یَسْتَحِبُّونَ الْحَیاةَ الدُّنْیا عَلَی الْآخِرَةِ [۱۰۶] و:
إِنَّ الَّذِینَ لا یَرْجُونَ لِقاءَنا وَ رَضُوا بِالْحَیاةِ الدُّنْیا وَ اطْمَأَنُّوا بِها [۱۰۷] فقط راضی‌اند که در دنیا خوش باشند، ما که نیامده‌ایم فقط در و دیوار ببینیم یا زمین و آسمان ببینیم، ما که خلق نشدیم فقط بخوریم و بخوابیم، ریاست کنیم و قدرتی داشته باشیم، یا چهار تا کلمه اصطلاح یاد بگیریم، اگر این بیان درست است، پس ملاک امتیاز چیز دیگری است و ما از آن غفلت داریم. باید مقداری از غفلت بیرون آمد، باید فهمید که امتیاز در کجاست و در چیست، در چه تفکّری و در چه عملی است؟ آیا می‌بایست تمام عمرمان مشغول همین ظواهر دنیا باشیم؟
لازم به ذکر است وقتی صحبت از دنیا می‌شود مقصود نه این زمین و آسمان و کوه و دریاست، اینها مخلوق خدا هستند و بسیار زیبا و مظاهر فعل و آیات و نشانه‌های حق تعالی در عالم طبیعت هستند.
دنیا چیست؟
مجموعه زندگی انسان و توجه انسان به عالم طبیعت، و ارتباط و تعلّق و دل بستگی انسان به عالم طبیعت را دنیا می‌گویند، نوع زندگی، و برخورد و برداشت انسان از این عالم طبیعت در دوران پنجاه الی هفتاد سال، کمتر یا بیشتر، دنیاست.
اگر ما بخواهیم تمام عمرمان مشغول همین ظواهر دنیا باشیم، پس تفاوت انسان با سایر حیوانات چیست؟ این‌گونه زندگی و بهربرداری از طبیعت را دیگر موجودات زنده هم دارند، از حشرات بگیرید تا آنها که در جنگل زندگی می‌کنند یا در دریا یا در هوا، استفاده خیلی از آنها از طبیعت، خیلی بهتر از ماست، اگر این امتیاز است، پس آنها امتیاز بیشتر دارند، بنابراین اینها امتیاز نیستند و باید دنبال ملاک امتیاز بگردیم، پس دنیای مذموم تعلّق انسان به این طبیعت و آثار و مظاهر و متاع زودگذر آن، و غفلت از ارزش انسان و هدف از زندگی خویش است.

عالم خلقت سراسر علم و شعور و ذکر است‌

اشاره

همان‌طور که عالم؛ عالم شعور است، عالم علم و ذکر هم هست.
وَ إِنْ مِنْ شَیْ‌ءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ [۱۰۸] و سَبَّحَ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ [۱۰۹] و سَبَّحَ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ. [۱۱۰] هر چیزی که در عالم، وجود بر آن صدق می‌کند تسبیح گوی خداوند است و ذکر خدا را می‌گوید. و لو اینکه ما نمی‌فهمیم:
وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ [۱۱۱] یعنی شما نمی‌دانید و درک نمی‌کنید و الا همه ثناگوی خدا هستند.
این شاهد بر این است که همه عالم عاقل است همه عالم شاعر است، همه عالم مدرک است، زیرا که همه عالم ذاکر است.
تسبیح، ذکر، توجه به ربّ از شعور نشأت می‌گیرد، ذکر، بدون شعور تحقق پیدا نمی‌کند.
خداوند مهربان همه عالم را دوست دارد؛ چرا که خدا علت است، بین علّت و معلول و اثر و مؤثر حبّ و محبوبیّت برقرار است:
یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ [۱۱۲] او آنان را دوست دارد و آنان او را دوست دارند.

محبت رحمانیّه و محبت رحیمیّه‌

اینکه هر علتی معلول خود را دوست دارد، روشن‌تر از آن است که به زبان اثبات بیاید. معلول مظهر علت است و به او برمی‌گردد، و هر موجودی مظاهر خود را دوست دارد؛ مثلا انسان هنرمند و یا صنعتگر و یا نویسنده، دوست دارد که به آثار خویش تماشا و مراجعه کند، علاقه پدر و مادر در عین اینکه علت تامه فرزند نیستند، از همین جهت است که فرزندانش را دوست می‌دارند؛ بنابراین خدای سبحان که علت تامه است، محبت او به بندگانش فوق تصور است.
أَ لا یَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ [۱۱۳] این دوست داشتن عمومی است، این ظهور اسم الرحمن است، ولی علاوه بر حبّ و محبّت عمومی، خداوند متعال متقین را هم دوست دارد، إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَّقِینَ[۱۱۴] این حبّ را حبّ رحیمیه گویند. همان گونه که حبّ عمومی حبّ رحمانیه است.
إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَّقِینَ [۱۱۵] این حب بالاتر از آن حب عمومی است این یک حبّ و لطف و رحمت خاص است.
دوست داشتن انسان هر چیزی را به حبّ خدا برمی‌گردد وقتی ظواهر را بشکنیم و به واقعیت بنگریم، می‌بینیم ما هیچ چیزی را در عالم جز خدا دوست نداریم. کافر هم غفلت و حجاب دارد و غبار دلش را گرفته است، نمی‌داند آنچه دوست دارد همان است که او را خلق کرده بقیه ظواهرند؛ دل به ساختمان، شوهر، زن، مال، قدرت، سیاست، علم، دانش، عرفان، تحصیل، و به هر چیز غیر خدا بسته است، پس از آنکه در عالم آخرت واقع و حقیقت کشف می‌شود می‌بیند که همه محبت‌ها مال خدا بوده خیال می‌کرده که به اینها محبت دارد.

ارتباط خداوند با متقین‌

علاقه و دوستی علت و معلول طرفینی است، ولی متقین یک امتیاز ویژه‌ای دارند، متقین محبت خاصی را به خودشان جلب می‌کنند و محبوبیّت خاصی را از خدای سبحان کسب می‌کنند و مورد کرامت و احترام خاصّ خدای سبحان قرار می‌گیرند:
إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ [۱۱۶] و إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَّقِینَ [۱۱۷] و وَ هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ [۱۱۸] مقام قرب نوافل و محبوبیّت و معیّت، از مراتب بالای حبّ رحیمی و قرب خاص است، خدای مهربان درباره کسی که قرب نوافل دارد می‌فرماید: من چشم و گوش و زبان او می‌شوم: قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله: قال اللّه عزّ و جلّ: «إنّه لیتقرّب إلیّ بالنافلة حتّی أحبّه، فإذا أحببته کنت سمعه الّذی یسمع به و بصره الّذی یبصر به، و لسانه الّذی ینطق به، و یده الّتی یبطش بها، إن دعانی أجبته، و إن سألنی أعطیته.» [۱۱۹] پیامبر خاتم صلّی اللّه علیه و آله از خدای سبحان نقل می‌کند که فرمود: هرکس از طریق اعمال نافله (نوافل) و مستحبات، یعنی نمازهای نافله و اعمال مستحبّی بطور کلّی، به من تقرّب پیدا کند من او را دوست خواهم داشت و وقتی کسی محبوب من قرار گیرد، من گوش و چشم و دست و زبان او خواهم بود، اگر مرا بخواند او را جواب می‌دهم و اگر چیزی از من بخواهد عطا خواهم کرد.
مقام قرب نوافل هنگامی حاصل می‌شود که انسان به اخلاق الاهی متخلق شده و صفات الاهی در وجود او متحقق گردد، یعنی انسان نه فقط آن صفات را در عمل داشته باشد بلکه نفس و خود انسان با حقیقت آن اسماء و صفات الاهی متحد گردد، و لهذا گوش و چشم و دست و زبان از باب مثال گفته شده است، وگرنه خدا در تمام وجود و اعمال و حرکات و سکنات او حضور و معیّت خاصّ رحیمیه خواهد داشت.
البته قرب فرائض بالاتر و افضل از قرب نوافل است، در مقام قرب فرائض انسان همان اسماء حسنی و صفات علیا خواهد بود، چنانچه ائمّه اطهار می‌فرمودند:
«نحن أسماء اللّه الحسنی» [۱۲۰] بخشش اهل تقوا و اعمال صالحه آنها متقی مورد غفران و بخشش خداوند متعال است:
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ قُولُوا قَوْلًا سَدِیداً* یُصْلِحْ لَکُمْ أَعْمالَکُمْ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ [۱۲۱] خداوند از گناهان متقین می‌گذرد، متقی اعمالش مورد قبول است، از غیر متقی عمل قبول نیست؛ زیرا یکی از ملاک‌های قبولی عمل تقواست. وقتی تقوا نباشد انسان هر چقدر هم عمل کند فایده ندارد، نه تأثیر در جان دارد و نه تأثیر در قبولی عمل او دارد، شب و روز برای خدمت به مردم تلاش می‌کند، حرف می‌زند، کتاب می‌نویسد، ولی اگر خلوص و تقوا در آن نباشد هیچ ارزشی ندارد:
إِنَّما یَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ. [۱۲۲] متقی اعمالش شایسته انجام می‌گیرد و خدا او را یاری می‌کند، خداوند دست متقی را گرفته و او را هدایت می‌کند که همه اعمالش را به نحو احسن انجام دهد:
یُصْلِحْ لَکُمْ أَعْمالَکُمْ [۱۲۳] متقی مورد عنایت خداوند قرار می‌گیرد و راه نجات روی متقی باز می‌شود.
وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً* وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ. [۱۲۴] خداوند راه نجات را به روی شما باز می‌کند و راحت به شما روزی می‌رساند، آیا این روزی واقعا همان خواب و خوراک و مسکن و لباس است؟
تقوا داشته باشید برای اینکه خدا به شما نان زیاد و خوبی برساند!؟ معلوم می‌شود این رزق بمعنای نان و مسکن و خواب و خوراک نیست.
انسان می‌رود کار می‌کند، خداوند هم نیرو داده یک لقمه نان به دست می‌آورد روزی اصطلاحی بمعنای خوراک و پوشاک و مسکن این همه شرایط ندارد، آیا راستی قرآن، حدیث، پیامبر، که می‌فرمایند متقی باشید زیرا که وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ یعنی خداوند یک لقمه نان را راحت‌تر به شما برساند؟ این را که حیوانات از ما راحت‌تر به دست می‌آورند. خدای سبحان می‌فرماید:
«وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلَّا عَلَی اللَّهِ رِزْقُها» [۱۲۵] این همان رزق عمومی و رحمانی است که خداوند وعده داده و برای همه روزی رسان است و هرگز شرط تقوا هم ندارد.

خواسته و دعای هدایت‌شدگان‌

پس معنایی رزق در این قبیل آیات و روایات این است که خداوند برای متقی راه نجات و بصیرت را باز می‌کند، بنابراین مقصود از رزق، روزی‌های نورانی و معنوی و علمی است که سبب کمال بیشتر انسان متّقی می‌گردد.
در دعای مکارم الاخلاق جمله‌ای درباره رزق هست که می‌شود از آن معنای رزق را فهمید، می‌فرماید:
«و اجعل أوسع رزقک علیّ إذا کبرت» [۱۲۶] خدایا، وقتی‌که من پیر شدم رزق مرا وسعت ببخش، انسان کامل، امام سجاد با خدا راز و نیاز می‌کند. آیا شوخی می‌کند یا از حقیقتی حکایت می‌کند و واقعیت‌ها را از خدا می‌خواهد؟ از خدا وجود و نور می‌خواهد، باید در این فراز از دعا دقت کرد، انسان وقتی پیر می‌شود می‌گوید: افسوس این همه جمع کردم به چه دردم می‌خورد، آیا این دعا که می‌گوید وقتی پیر شدم روزی مرا زیاد کن؛ یعنی اینکه اگر یک خانه دارم وقتی پیر شدم ده خانه داشته باشم؟ یک ماشین دارم، ده ماشین داشته باشم؟ یک دست لباس دارم ده دست لباس داشته باشم؟
باید دقت کرد: دعاست، قرآن است باید مواظب بود، این روزی غیر از آن روزی مادّی است، در ادامه عبارت، خود امام تفسیر کرده‌اند و فرموده‌اند:
«و أقوی قوّتک فیّ إذا نصبت و لا تبتلینّی بالکسل عن عبادتک» خدایا، طوری باشم که در عرفان و معرفت و عبادتم کسالت مرا نگیرد، یعنی نورانیت مرا در دوران پیریم زیاد کن تا از طریق نور بیشتر در دل؛ ضعف قوای ظاهری را تأمین کنم، جبران کنم تا در عبادتم سستی پیش نیاید.
انسان در جوانی براساس نورانیّتی که دارد عبادت می‌کند و بدن هم مزاحم نیست، در پیری همان نورانیت باقی است، ولی بدن ضعیف می‌شود.
امام علیه السّلام می‌فرماید در پیری نورانیت مرا زیاد کن که از آن طریق ضعف قوای بدنم جبران شود دنباله عبارت این‌گونه است:
«و لا العمی عن سبیلک و لا بالتعرّض لخلاف محبّتک ...».
این است که خداوند می‌فرماید:
وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً* وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ [۱۲۷] راه نجات و رهایی از عذاب، تقواست، و متقی از عذاب الاهی هم نجات پیدا می‌کند:
ثُمَّ نُنَجِّی الَّذِینَ اتَّقَوْا [۱۲۸] مراد خلود در بهشت است و اصولا بهشت برای اهل تقوا مهیا شده است:
وَ سارِعُوا إِلی مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِینَ [۱۲۹] متقی از کید دشمن هم همیشه محفوظ است.
وَ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا لا یَضُرُّکُمْ کَیْدُهُمْ شَیْئاً [۱۳۰] و آیات زیادی در قرآن به مناسبت‌های مختلف آمده است که انسان متقی این شایستگی‌ها را دارد، این ملاک‌ها، این نورانیت‌ها، این امتیازها، برای متقی از طریق تقوا بدست می‌آید، و این مقام شایسته را پیدا می‌کند که خدا از متقین به عظمت و به احترام و اکرام یاد کند و به آنها بشارت خیر و سعادت می‌دهد، وَ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا فَإِنَّ ذلِکَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ [۱۳۱] و بشارت داد که:
الَّذِینَ آمَنُوا وَ کانُوا یَتَّقُونَ* لَهُمُ الْبُشْری فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ فِی الْآخِرَةِ [۱۳۲] در هر صورت تقواست که محور اخلاق است و هرچه در مورد اخلاق بگوییم بر محور تقوا می‌چرخد، انسان متقی از دستورات الاهی سرپیچی نمی‌کند، چون یک نوع ادب و ایمانی را پیدا کرده که خودش را در حضور خداوند متعال می‌بیند، وقتی چنین شد دیگر به سوی گناه نخواهد رفت، عبد الرحمن جامی می‌گوید:
در مقامی که کنی قصد گناه‌گر کند کودکی از دور نگاه شرم داری ز گنه درگذری‌پرده عصمت خود را ندری شرم بادت که خداوند جهان‌که بود واقف اسرار نهان [۱۳۳] می‌گوید در مقابل نگاه بچه‌ای حاضر نیستید گناه کنید، و خود مدعی هستی که خداوند حاضر و ناظر بر اعمال ماست، ولی گناه هم می‌کنی چرا دروغ می‌گویید؟ از یک بچه خجالت می‌کشید، ولی از خدا خجالت نمی‌کشید؟ از یک انسان مثل خودتان شرم دارید و گناه نمی‌کنید که فلانی می‌فهمد که من گناه می‌کنم، ولی باید بدانید که روز قیامت «یوم تبلی السرائر» [۱۳۴] است، همه پرده‌ها و حجاب‌ها کنار می‌رود و ماهیت زشت انسان، ظاهر می‌شود، انسان مسلمان از قصد گناه هم باید پرهیز کند زیرا قصد گناه هم ذهن را تاریک و نور ایمان را خاموش می‌کند، خداوند از این قصد هم آگاه است.
یَعْلَمُ خائِنَةَ الْأَعْیُنِ وَ ما تُخْفِی الصُّدُورُ. [۱۳۵] وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ [۱۳۶] یکی از معانی ورید رگ پشت گردن است، معانی بالاتر از این هم دارد که بماند، رگی که به انسان نزدیک است و حیات انسان وابسته به آن رگ است، خدای سبحان می‌فرماید: ما از آن رگ به شما نزدیک‌تریم خداوند در همه وجود حضور دارد:
هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ [۱۳۷] کجاست که خدا نباشد؟ حدیثی از امام صادق علیه السّلام است که می‌فرماید:
«خف اللّه کانّک تراه و ان کنت لا تراه فانّه یراک» [۱۳۸] مثل اینکه تو خداوند متعال را می‌بینی از خدا خوف و حیا داشته باش یعنی انسان باید مثل کسی که خود را در محضر و حضور خدای سبحان احساس می‌کند و او را می‌بیند، از او حیا و خوف داشته باشد و مسلم این‌چنین انسانی گناه نخواهد کرد، و یا لااقلّ بدانیم که خداوند در همه احوال و در همه جا، ما را می‌بیند، در ادامه حدیث می‌فرماید: و اگر تو به آن مقام نرسیده‌ای که خدای سبحان را ببینی بدان که خداوند تعالی تو را می‌بیند؛ بله خدای تبارک و تعالی همه را می‌بیند، هنر آن است که ما خدا را ببینیم؛ به قول سعدی، «رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند» وقتی خدا را ببینیم دیگر همه مسائل حل می‌شود البتّه نه به این معنی که نعوذ بالله خدا جسم است؛ بلکه بدین معنا که همه جا آینه و مظاهر خدای سبحان است و جز ندای توحید چیز دیگری به گوش نمی‌رسد.
انسان جز این، چیز دیگری احساس نداشته باشد. بر این اساس است که انسان سالک همیشه و در همه حال ادب مع اللّه را مراعات می‌کند و خود را در محضر حق سبحانه می‌بیند.
(در مقام تلفّظ هم باید ادب مع اللّه مراعات گردد، هرگز لفظ اللّه و لفظ جلاله را تنها بر زبان نیاورید، هیچ وقت اللّه نگویید، خداوند و یا خدا نگویید، بگویید خداوند تعالی؛ خداوند عزّ و جلّ؛ خداوند سبحان؛ خداوند تبارک و تعالی، هیچ‌گاه لفظ جلاله را لفظ الله را بدون پسوند کلمات مخصوص بر زبان نیاورید.)

مرگ چیست‌

یکی از دلایل ترس از مرگ این است که انسان مرگ را فنا بداند، مرگ را فوت حساب کند، اگر مرگ را وفات و بقا بداند دیگر چه ترسی؟
البته، برای بعضی همین‌جا رفع حجاب شده و قیامت صغری و یا کبری تحقّق پیدا می‌کند و بر این اساس حضرت امیر مؤمنان فرمود:
«لو کشف الغطاء لما ازددت ایمانا (ما ازددت یقینا)». [۱۳۹] اگر پرده برداشته شود هیچ اثری در یقین من ندارد، و چیزی بر یقین و ایمان من افزوده نمی‌شود. ما وقتی می‌میریم، پرده برداشته می‌شود، تا آن هنگام در غفلتیم، در آن موقع بیدار می‌شویم و می‌فهمیم، اما امیر مؤمنان علیه السّلام می‌فرماید:
(لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا)
انسان‌های کامل قیامت‌شان در دنیا حاصل است، پرده‌ای و حجابی برای آنان نمانده که برداشته شود، تعلق خاطر به این عالم ندارند همه را و همه چیزی را آن‌گونه که هست، می‌بینند.
مرگ انتقال و تغییر موطن است و هرگز نباید گفت که فلانی فوت کرده، باید کلمه (وفات) را به کاربرد چون فوت با منطق شرع اسلام و آهنگ قرآن تطبیق نمی‌کند:
اللَّهُ یَتَوَفَّی الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِها [۱۴۰] یعنی خداوند در موقع مرگ، نفس انسان‌ها را تحویل می‌گیرد، انسان با مرگ، وفات می‌کند، یعنی به عهد وفا کرده و خودش را تحویل می‌دهد.

احکام همه مقدمه اخلاق و طهارت است‌

اشاره

فقه مقدمه اخلاق است، اخلاق مقدمه توحید است و توحید از طریق طهارت به دست می‌آید، و طهارت زمینه‌ساز ولایت و قرب است، انسان در این مقام محبوب خدای سبحان خواهد بود.

مقام طهارت و عصمت حضرت زهرا علیها السّلام‌

حضرت صدیقه کبرا علیها السّلام نام‌های گوناگونی دارند که یکی از آنها «طاهره» است. توجه دارید که نام‌هایی که ائمه معصومین علیهم السّلام و حضرت فاطمه زهرا علیها السّلام و پیامبر اسلام (ص) و همه انبیا علیهم السّلام دارند، اسم‌هایی هستند که مطابق با واقعیت‌ها، عینیت‌ها و کمالات وجودی این بزرگواران است.
نام آنها مثل نام‌گذاری افراد عادی نیست، چه‌بسا کسی اسمش «محسن» باشد ولی گنهکار هم باشد، یکی از نام‌های حضرت زهرا علیها السّلام زکیّه است که حضرت فوق مقام تزکیه را در وجود خودش داشته، و یکی از نام‌های آن حضرت، طاهره است که عالی‌ترین مقام طهارت را دارا بوده، طهارت مراتبی دارد از نظافت ظاهری بدن و لباس، تا طهارت صددرصد قلب از غیر خدا؛ و در بین اینها مراتبی است، حضرت صدیقه کبرا علیها السّلام آن مقام عالی طهارت را در وجود خودش متجلی ساخته بود، بر همین اساس بجز خدا، توجه به هیچ چیز نداشت.
در سوره مبارکه انسان هم اشاره به همین مقام فرمود:
وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهُوراً. [۱۴۱] خداوند آنان را از غیر خدا، پاک می‌کند، یعنی تمام وجودشان یکپارچه توجه و یاد و ذکر خدا می‌شود، این مقام والای طهارت است که دارنده آن غیر خدا را نمی‌بیند و نمی‌شناسد، آنان که به آن مقام رسیدند الان هم در بهشتند، بهشتشان همان مقام ذات است، کسانی که به آن مقام رسیدند خداوند سبحان ساقی آنان است، و به شراب طهور به آن مقام می‌رسیدند.
برای این افراد و برای این مقام این‌جا و آنجا ندارد، دنیا و آخرت ندارد، وقتی انسان به این مقام رسید به مقام توحید- افعالی، صفاتی، ذاتی- رسیده است، کلمه وحده در جمله «لا اله الا اللّه وحده وحده وحده» بی‌جهت تکرار نشده؛ بلکه اشاره به سه مقام عالی توحید افعالی؛ توحید صفاتی و توحید ذاتی دارد، آنکه به مقام طهارت می‌رسد مفهوم عینی «لا اله الا اللّه وحده وحده وحده» در وجودش تجلی پیدا می‌کند.
روایتی در باب مصحف فاطمه علیها السّلام اصول کافی [۱۴۲] آمده است که حضرت جبرئیل و ملائک به طور مرتب محضر مبارک حضرت صدیقه کبرا علیها السّلام مشرف می‌شدند. به این مقام و حضور، وحی و نبوت انبائی گفته می‌شود، وحی تشریعی با رحلت وجود مبارک قطب عالم امکان حضرت ختمی مرتبت پیامبر خاتم صلّی اللّه علیه و آله خاتمه پیدا کرد؛ ولی وحی انبائی مقام ولایت است، امامت و نبوت مأموریت و مسئولیت‌اند، ولی ولایت مقام است. این مقام ولایت، خاتمیت و پایانی ندارد، وحی انبائی، برای کسانی است که به مقامات عالی ولایت رسیده باشند، مانند حضرت صدیقه کبرا علیها السّلام که جبرائیل به محضرش مشرّف می‌شد، یعنی مقام فاطمه علیها السّلام بالاتر از مقام جبرئیل است:
وَ مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ یَخْشَ اللَّهَ وَ یَتَّقْهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْفائِزُونَ. [۱۴۳] همان‌طور که در بحث قبلی عرض شد، تقوا گنجی است، که همه نورانیت‌ها و سعادت‌ها از آن سرچشمه و نشأت می‌گیرد. زمینه همه کمالات و قدم اول سیر الی الله، تقوا است. تقوا از ماده وقایه است از فعل ناقص وقی وقایة به معنای منع و حفظ است، کسی که متقی است خودش را حفظ می‌کند و از همه آنچه که خدا نخواسته است منع می‌کند؛ یعنی انسان متقی در خلاف مسیر کمال و عالم حقایق حرکت نمی‌کند.
تقوا در لغت به معنای حفظ است، یعنی آدم متقی در اطاعت خدا و در تسلیم به اللّه خود را از آنچه که در مسیر خلاف کمال الاهی است حفظ و منع می‌کند.
انسان متقی همیشه مجهّز به سپر است.

قبولی اعمال و تقوا

تقوا زمینه قبولی اعمال است، اگر انسان تقوا نداشته باشد، اعمالش به آن درجه‌ای که قبول عند الله باشد نخواهد رسید، صریح آیه قرآن است:
إِنَّما یَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ [۱۴۴] بر این اساس فقط اعمال متقیان قبول خواهد شد، اعمال در صورتی در وجود انسان تأثیر خواهد داشت که قبول درگاه ذات اقدس الهی قرار گیرد، یعنی در این صورت نورانیت و کمال انسان را بیشتر می‌کند، و انسان را در مسیر کمال قرار می‌دهد، انسان از واقعیت نورانی آن عمل، در کمال خودش بهره تکوینی می‌برد، اگر اعمال بدون خلوص، صداقت و تقوا انجام گیرد، اثری که نخواهد داشت؛ بلکه بسا اثر معکوس هم دارد، مگر نه این است که خداوند در قرآن فرمود:
وَ أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِکْرِی. [۱۴۵] نماز بخوان که به یاد من باشی؛ چه عبادتی از نماز بالاتر، نماز معراج مؤمن [۱۴۶] و قربان کلّ تقی است. [۱۴۷] نماز مقدمه و زمینه‌ساز یاد خداست، یعنی انسان با نماز خواندن توجه به الله پیدا می‌کند، اگر نماز موجب آن نباشد که انسان توجه به الله پیدا کند این نماز نیست، پس نماز با اخلاص و توجه به الله جل جلاله، مقدمه ذکر اللّه خواهد بود، قرآن می‌فرماید:
إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ [۱۴۸] پس نماز انسان را از فحشا و منکر، از گناه و خلافکاری باز می‌دارد، پس چگونه ما نماز می‌خوانیم، افرادی نماز می‌خوانند و در عین حال بزرگترین و کثیف‌ترین گناهان را هم مرتکب می‌شوند، این گفته قرآن است که نماز مانع از این می‌شود که انسان به گناه کشیده شود، چطور شخص گناهکار است نماز هم می‌خواند، معلوم می‌شود آن نمازی که می‌خواند ذکر نداشته، با توجه نبوده، در این صورت طبعا جان و روح و محتوای واقعی نماز را نداشته است، وقتی محتوای واقعی نماز را نداشته باشد نماز نیست، وقتی نماز نباشد تاثیر واقعی خودش را نخواهد داشت، بلکه به عکس، نعوذ بالله نمازی که از محتوا تهی باشد، اضافه بر آنکه اثر مثبت خودش را نخواهد گذاشت، بلکه اثر معکوس هم دارد، آن نمازگذار به حالت بدتری هم احیانا مبتلا می‌شود، مثل اثر خود قرآن، قرآن مگر نور نیست؟ مگر هدایت‌گر نیست درحالی‌که همین قرآن را بر کسانی که زمینه ندارند بخوانید حالت بدتری پیدا می‌کند:
وَ لا یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَساراً. [۱۴۹] شما دقیق‌ترین قواعد فلسفی را برای بچه کلاس چهارم، سوم یا دوم بخوانید، چه اثری دارد؟ جز اینکه بچه گیج و خسته می‌شود اثر دیگری ندارد.
آدمی که تمام روزنه‌های هدایت و نور را بر روی قلب خویش بسته است و مصداق، «طبع علی قلوبهم و «فی قلوبهم مرض» شده، قرآن دیگر در او اثر نخواهد گذاشت؟ نقص از قرآن نیست، قرآن نور است، نقص و نارسائی از ناحیه مخاطب و قابل است که زمینه هدایت‌پذیری را از بین برده؛ لذا قرآن و نماز اثر معکوس خواهد داشت، آن نمازی که محتوا ندارد، نمازی که اقم الصلوة لذکری را ندارد، به طور مسلّم تنهی عن الفحشاء و المنکر نخواهد بود، نماز می‌خواند گناه کبیره هم می‌کند هرچه برایش قرآن می‌خوانی نصیحتش می‌کنی بدتر می‌شود، مثل قرآن و نماز مثل کلید است، کلید وسیله باز کردن درب و نیز وسیله بستن همان درب هم است، تا چه کسی در چه زمینه‌ای در چه موقعیتی و برای چه استفاده کند:
فَوَیْلٌ لِلْمُصَلِّینَ* الَّذِینَ هُمْ عَنْ صَلاتِهِمْ ساهُونَ.[۱۵۰] یعنی وای بر نمازگزارانی نماز را سبک می‌شمارند.
مؤمن مطیع محض است‌ وَ مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ یَخْشَ اللَّهَ وَ یَتَّقْهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْفائِزُونَ. [۱۵۱] اینها تعارف نیستند واقعیت‌اند، اگر می‌خواهید به مقام فلاح و به مقام کمال الاهی، یا به فوز عظیم و یا رضوان الاهی دست یابید باید تقوا داشته باشید و راه قرب درگاه الاهی، اطاعت از اللّه جلّ جلاله است نه سرکشی و طغیان.
اطاعت، یعنی تسلیم؛ إِنَّما کانَ قَوْلَ الْمُؤْمِنِینَ إِذا دُعُوا إِلَی اللَّهِ وَ رَسُولِهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ أَنْ یَقُولُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا. [۱۵۲] مسلمان با تمام وجود تسلیم محض است، تا تقوا نباشد، تا تسلیم نباشد، به طور کلی زمینه کمال پیدا نمی‌شود، تا انسان در این مسیر قرار نگیرد یقینا در مسیر کمال قرار نخواهد گرفت، وقتی قرآن کتاب هدایت است، نماز بازدارنده است، اعمال صالح سبب ارتقای مقام معنوی است همه اینها در مورد انسان، صادق است.
آدم باید به واسطه اعتقاد صحیح و ترک گناه و تقوا انسان شود، تا آن آثار نورانی از قرآن و نماز و غیر، نصیبش شود.
إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ [۱۵۳]کلمه طیّب خود انسان است، انسان با اعتقاد و یقین و ایمان خالص، کلمه طیّب خواهد بود، و عمل صالح، انسان را که کلمه طیب است ارتقای مقام می‌دهد، پس عمل صالح در زمینه مساعد، اثربخش خواهد بود.

راههای کسب تقوا

محاسبه نفس‌

امام صادق علیه السّلام می‌فرماید: «لیس منّا من لم یحاسب نفسه فی کل یوم» [۱۵۴]هر کسی که خودش را در بیست و چهار ساعت حداقل یک‌بار محاسبه نکند از ما نیست، پیرو اهل بیت علیهم السّلام بودن شرایطی دارد، از جمله اینکه باید هر شبانه‌روز حدّاقلّ یک‌بار به خودش بپردازد، چه کردم، چه گفتم، چه شنیدم، چه فکرهایی داشتم؟
خودش را محاکمه کند، محاسبه کند این محاسبه انسان را بیدار می‌کند.

اجتناب از پرخوری‌

پرخوری دل انسان را تاریک می‌کند، کم‌خوری- البته نه به آن اندازه که سلامت بدن بخطر بیافتد- انسان را بیدار می‌کند:
«الجوع إدام للمؤمنین و غذاء الروح و طعام القلب و صحّة البدن». [۱۵۵] گرسنگی غذای روح و طعام قلب است و باعث می‌شود انسان سبک بشود و نورانیت پیدا کند، تفکر در حال گرسنگی انسان را به پرواز وا می‌دارد، هرگز پرخور نمی‌تواند قواعد و برهان‌های فلسفی را حلّ کند، به مفاهیم عالی عرفان برسد و فرمول‌های ریاضی را حل کند.
می‌گویند: در زمان یکی از پیامبران قبل از حضرت رسول خاتم صلّی اللّه علیه و آله، سه نفر آدم راه افتادند و به شهری رسیدند، شب هنگام پس از قرار ملاقات روز بعد، در آن شهر پراکنده شدند، دو نفر از آنان هر کدام آشنا و دوستی داشتند مهمان آنان شدند، سومی کسی را نداشت به ناچار به معبد پناه برد، صبح که شد سر وعده خویش حاضر شدند، به پیامبر آن زمان وحی شد که به آن بنده خالص ما بگو: «ما هرچه خواستیم به بنده خود طعامی ارسال کنیم طعامی بهتر از گرسنگی نیافتیم.»

سکوت و تفکر

یکی از راه‌هایی که انسان را بیدار می‌کند «صمت» است. سکوت نور است:
«الصمت شعار المحبّین» [۱۵۶] محبّ کسی است که به مقام والای طهارت رسیده باشد، سکوت شعار و نشانه دوستان خدای سبحان است.
«الصمت فیه رضا اللّه» [۱۵۷] در سکوت رضای حقّ متعال نهفته و رضایت خدای تبارک و تعالی، در سکوت است.
«و هو باب من ابواب الحکمة» [۱۵۸] سکوت دری از درهای حکمت است. و «انه دلیل علی کل خیرّ».[۱۵۹] سکوت رهبر و راهگشا به سوی هر خیری است که بخواهید.
حبّ، آن مقامی است که در مورد حضرت صدیقه طاهره علیها السّلام هم بیان شد، انسان‌هایی که به مقام حبّ می‌رسند، کسانی هستند که غیر خدا را نمی‌شناسند و به غیر او توجه ندارند، یعنی قلب سلیم پیدا کرده‌اند قرآن می‌فرماید:
إِلَّا مَنْ أَتَی اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ [۱۶۰] امام صادق علیه السّلام در بیان معنای قلب سلیم این‌طور فرمود:
«السلیم یلقی ربّه و لیس فیه أحد سواه» [۱۶۱] صاحب قلب سلیم با خدای سبحان ملاقات می‌کند درحالی‌که در قلب او، غیر خدا هیچ‌کس و هیچ‌چیز نیست، این قلب عاشق و محبّ اللّه است:
یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ. [۱۶۲] پیدایش عالم از عشق و حبّ شروع شده، مسیر تکامل هم باید از دوست داشتن شروع شود. خداوند می‌فرماید:
«کنت کنزا مخفیّا فأحببت ان أعرف» [۱۶۳] مخفی بودم دوست داشتم ظهور پیدا کرده و مورد شناخت و معرفت قرار گیریم.
واقعیت و حقیقت وجود عالم این است که عالم آیینه است و کمال انسان هم در این است که این را بفهمد، و انسانی هم که می‌خواهد مسیر تکاملی الاهی را طی کند باید از حبّ شروع کند.
حضرت ابراهیم علیه السّلام هم براساس حب استدلال کرده و فرمود:
إنّی لا أُحِبُّ الْآفِلِینَ [۱۶۴] گفت: من دوست ندارم که این چیزهای زوال‌پذیر معبود من باشند.
آن حقیقتی را که من دوست دارم، یک وجود بی‌نهایت و مطلق است، این مقام همان مقام اویس قرنی است محل زندگی اویس با مکه و با محل اقامت حضرت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله چندین فرسنگ فاصله داشت، اصلا حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله را ندید؛ ولی دلش پیش حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله بود او می‌گفت: «ای کاش، تمام عمر من یک شب بود و آن شب را از اول شب تا صبح سجده می‌کردم»، این تعارف نیست، این حبّ است، تمام وجودش حبّ و عشق بود. در روایات داریم عبادت سه جور است: بعضی به خاطر اینکه از آتش جهنم می‌ترسند عبادت می‌کنند، بعضی‌ها هم اجیرند، می‌خواهند مزد بگیرند به طمع بهشت عبادت می‌کنند، بالاترش این است که حبّا و از روی دوستی و حبّ عبادت می‌کنند، و این انسان در درون جهنم هم که باشد عبادت خواهد کرد با خدا راز و نیاز خواهد کرد جز خدا چیزی نمی‌بیند و نمی‌شناسد، احساس دیگر ندارد.
امام صادق علیه السّلام فرمود:
«و لکنّی أعبده حبّا له عزّ و جلّ فتلک عبادة الکرام» [۱۶۵] من خدا را از روی حبّ عبادت می‌کنم و این عبادت کریمان است.
در بعضی روایات دارد: «عبادة الاحرار»، یعنی آزادمردان؛ بعضی خدا را به خاطر ترس عبادت می‌کنند این عبادت عموم و بردگان است. و بعضی از روی طمع عبادت می‌کنند، این عبادت کاسبان است و اما بعضی خداوند را به عشق عبادات می‌کنند و این عبادات عاشقان است، «أفضل النّاس من عشق العبادة فعانقها و احبّها» [۱۶۶] برترین مردم کسی است که عاشق عبادت باشد و عبادت را در آغوش بکشند، امام صادق علیه السّلام می‌فرمایند:
«قوم عبدو الله رهبة فتلک عبادة العبید» (عبادت بنده‌ها است) «و قوم عبدو الله رغبة فتلک عبادة التجّار» (برای مزد بگیران) «و قوم عبدو الله حبّا فتلک عبادة الاحرار» [۱۶۷] (آزادمردان)، این مقام حبّ، مقام طهارت و توحید است.

توجه و دعا و عبادت در ماه رجب‌

اشاره

ماه رجب ماه ولایت است، و اهل معرفت در ماه رجب حال و هوایی، و توجهات خاصّی دارند و آنان در این ماه دعوت می‌شوند. در روایات داریم که نزدیک ماه رجب ندایی در عالم ملکوت بلند می‌شود که: این الرجبیون؟ اهل رجب کجایند. از رحمت‌ها و عنایات الاهی در ماه رجب نباید غفلت کرد، همه روزها، ساعات، ایام، انسان باید توجه به خداوند داشته باشد و همیشه هم عنایت خداوند شامل حال ما هست، ولی در عین حال بعضی از ایام بعضی از مکان‌ها خصوصیاتی دارند که در آن اوقات عنایت خداوند بیشتر شامل حال بندگان می‌شود.
عنایتی که خداوند در مسجد نسبت به انسان دارد بیش از عنایتی است که در خانه دارد. با آنکه اگر توجه کامل باشد و انسان خودش را در محضر خدا احساس کند، لذت مساوی است؛ و عنایاتی که در مسجد الحرام و در اطراف کعبه است مسلما در کوچه و خیابان نیست. نسبت به ایام هم همین گونه است. این همه تأکید روی اعیاد، جمعه، شب جمعه و از جمله ماه رجب شده یقینا آثار خاصّی دارد. دعا، روزه، توجه، زیارت رجبیه و عمره در ماه رجب، عمل ام داود در ماه رجب (در روزهایی سیزده چهارده و پانزده سه روز، روزه و روز آخر دعا)، درباره اعمال ماه رجب می‌توانید به کتاب‌های اقبال، مصباح، مفاتیح و المراقبات میرزا جواد آقا ملکی تبریزی مراجعه کنید.
ماه رجب ماه ولایت است و ماهی است که انسان باید خودش را آماده کند، تا به آن مقام شایستگی برسد که در ماه رمضان در ضیافة اللّه، مهمانی خدا شرکت کند. ماه رجب ماه ولایت، ماه شعبان ماه رسالت و ماه مبارک رمضان ماه الوهیّت و خدای متعال است. از این روزها باید استفاده کنیم و آماده بشویم تا شایستگی حضور در میهمانی خدا را در ماه رمضان پیدا کنیم.
ادب حضور خداوند هر محضری شرایطی دارد. بین ما انسان‌ها هم همین‌طور است. انسان به حضور هر کسی به هر صورت حاضر نمی‌شود وقتی در خانه نشسته و استراحت می‌کند یک وضعی دارد، در محل کار وضعیتی و در کلاس وضعیت دیگری، بین رفقای خود، پیش بزرگان و پیش استاد حالات فرق می‌کند، وقتی انسان به محضر بزرگی می‌خواهد برسد قبلا خودش را آماده می‌کند؛ از حیث ادب، وضعیت صحبت، وضعیت گوش کردن، حتی وضعیت نگاه کردن که مؤدب باشد، طوری نباشد که خلاف ادب محضر از او سرزند. شما می‌خواهید یک لحظه‌ای در محضر یک عالم بزرگوار باشید از محضر وی استفاده کنید، چگونه خود را آماده می‌کنید، تا از آن لحظات بسیار کم حد اکثر استفاده را بکنید، تمام توجه‌تان به آن شخص بزرگ است و لحظه‌لحظه آن شخص برای شما مهم است.
ماه رمضان هم می‌خواهیم در محضر خدا باشیم؛ البته همیشه در محضر خدا هستیم.
هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ [۱۶۸] این حالت بالاخره باید برای ما پیدا شود، این فهم را این درک را این احساس را این توجه را پیدا کنیم که ما همیشه در محضر خدا هستیم، و همیشه باید مراقب حال خودمان باشیم و همیشه باید ادب این محضر را حفظ کنیم.
مثلا، وقتی انسان به مکه مشرف می‌شود، آنجا اعمالی دارد، اول محرم می‌شود و بعد اعمالش شروع می‌شود، مدتی هم که محرم است اعمالی بر او حرام است و اعمالی هم بر او واجب است؛ ولی عمده این است که انسان همیشه باید محرم باشد، مگر فقط در حج در محضر خداست؟ آن تمرین است، آن یادآوری و تذکر است که بداند انسان باید مراقب حال خودش باشد و ادب محضر الاهی را حفظ کند.
نماز هم همین‌طور است، در نماز با تکبیرة الاحرام «اللّه اکبر» محرم می‌شویم؛ یعنی در مدتی که در حال نماز هستیم اعمالی از ما نهی شده که نباید انجام دهیم:
خوردن، آشامیدن، گفتن، این ترک‌ها یعنی اعراض از ظواهر دنیا و توجه به باطن عالم، و قرب درگاه الاهی، و از سوئی اعمالی هم مثل قرائت و رکوع و سجده و غیر اینها لازم و واجب است و این اعمال یعنی سیر در معنویّت و عبور به سوی حق سبحانه، تا السلام علیکم، که از احرام خارج می‌شویم، آیا ما فقط در حال نماز در محضر خدا هستیم و یا فقط در مکه و در اثناء اعمال حجّ و عمره ادب حضور را باید مراعات کنیم، یا اینکه اینها همه تذکر و تمرین بوده و ما باید بدانیم که همیشه و در همه حال و همه جا در محضر خداییم و دائما باید حرمت حضور را حفظ کنیم.
أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِکْرِی [۱۶۹] زمانی نیست که در محضر خدا نباشیم؛ حج همین‌طور، نماز همین‌طور، انسان باید بفهمد، بلکه بالاتر از فهمیدن، باید آن را با تمام وجود لمس کند که در محضر خداست وقتی این را لمس کرد، همیشه ادب را رعایت خواهد کرد همیشه در حال نماز خواهد بود، یعنی همیشه در حال ذکر خواهد بود، باید این طور باشیم، ولی در عین حال خداوند عنایت کرده نمازی، حجی، ماه رجبی و دعایی به جهت یادآوری قرار داده است؛ چرا که انسان تمام وجودش غفلت است، با این کارها از غفلت بیرون بیاید و متوجه بشود که، باید توجه به خدا داشته باشد، در ماه رجب باید انسان خودش را آماده کند، نفس را قوی کند، تا توجهاتش به خدا زیاد بشود. این از طریق دعا خواندن نماز خواندن روزه گرفتن امکان‌پذیر است، اینها همه مقدّمه و معدّ هستند، اینها انسان را آماده می‌کنند، عمده توجه است. ان شاء الله از فیوضات ماه رجب بی‌نصیب نشویم، و پس از آن وارد ماه شعبان و رمضان شویم به ضیافة الله برویم القرآن مأدبة اللّه. [۱۷۰]

دستورالعمل قرآن برای تربیت انسان‌

اشاره

قرآن، طبق حدیث [۱۷۱]وارده از حضرات معصومان علیهم السّلام دستورالعمل تربیت انسان‌ها و برای هدایت آنان است، انسان با توجه به ارزش و کرامتی که دارد حتما دستورالعمل لازم دارد، نمی‌شود بدون دستورالعمل این صنعت را آزاد گذاشت، یعنی وجود انسان با این اهداف و خلاقیت و افکار و احساسات و عواطف و با این همه شئون مختلف که در وجود خود دارد، مگر می‌شود بدون دستورالعمل رها باشد، و آن دستورالعمل عبارت از قرآن است، و از طرفی هم همه سخنان ائمه اطهار و احادیث حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله دستورالعمل هستند، که همه آنها در حقیقت تفسیر قرآن هستند.

دستورالعمل شب معراج‌

خداوند متعال در شب معراج یک دستورالعمل به پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله داده است که عمل به کلمه، کلمه آن، برای انسان مقام می‌آورد. این روایت از حضرت امیر مؤمنان روایت شده، سؤال از این‌جا شروع شده که حضرت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله از خداوند پرسیده: کدام عمل بهتر است؟ خداوند در جواب دستورالعمل‌هایی به پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله داده است. این روایت را دیلمی در ارشاد القلوب نقل کرده و مرحوم مجلسی هم در بحار نقل کرده است. روایت مفصل است، فقط چند جمله‌ای از آن را ترجمه و توضیح می‌دهیم.
اگر انسان بخواهد این را شرح کند می‌بایست اول در وجود خودش شرح کند: «ان النبی صلّی اللّه علیه و آله سأل ربّه سبحانه لیلة المعراج فقال: یا ربّ، أیّ الأعمال أفضل؟
فقال اللّه عزّ و جلّ: لیس شی‌ء عندی أفضل من التّوکّل علیّ و الرّضی بما قسمت».[۱۷۲] نبی اکرم صلّی اللّه علیه و آله در شب معراج از ربّ خودش سؤال کرد، این کدام ربّ است، این همان ربّ است که قرآن فرمود:
وَ أَنَّ إِلی رَبِّکَ الْمُنْتَهی[۱۷۳] حضرت پرسید: کدام یکی از اعمال افضل و بهتر است؟ خدای سبحان فرمود: بهتر از توکل و رضا پیش من عملی نیست. انسان اگر توکل و رضا داشته باشد کافی است، یعنی اتکال به خدا و رضا به قضای الاهی بالاترین مقام است.
... وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً* وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ ... [۱۷۴] خداوند اهل توکّل را کافی‌ست، و عنایات الاهی هم بر او شامل، و مقامات معنوی او هم زیاد می‌شود. تکامل نفسی او سیر و مسیر خودش را پیدا می‌کند و همیشه از سفره الاهی استفاده می‌کند. چقدر در قرآن و روایات بر توکل تأکید شده است، و این‌جا هم خداوند به پیامبر فرمود بهتر از توکل و رضا عملی نیست، و، لذا آخرین کلمه‌ای که امام حسین بر زبانش جاری شد این جمله است «الهی رضا برضاک» این را بزرگواری روی منبر می‌گوید ما هم گریه می‌کنیم، گرچه گریه به امام حسین علیه السّلام عبادت است. ولی باید فهمید که، امام حسین در چه مقامی و در چه زمانی و برای چه این جمله را به زبان آورد، که از همه چیزش گذشت غیر از خدا هیچ‌چیز ندید، بعد از همه مقامات به مقام رضا رسید.
حضرت ابراهیم علیه السّلام مسلمان است هیچ توجه کرده‌اید که حضرت ابراهیم مسلمان است؟ مسلمان باید تسلیم باشد، مسلمان، با لفظ که مسلمان نمی‌شود.

حضرت ابراهیم نمونه مسلمانی‌

اسلام در عمل است، یعنی تسلیم و در قرآن حضرت ابراهیم را به عنوان مسلمان یاد می‌کند و مسلمانان امت ابراهیم‌اند، یعنی مسلمان اوست و اینها همه امت اویند.
در قرآن اگر سراغ مسلمان را بگیریم باید به سراغ حضرت ابراهیم برویم.
حضرت خاتم صلّی اللّه علیه و آله و حضرت ابراهیم علیه السّلام هر دو اسوه هستند:
لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ. [۱۷۵] حضرت ابراهیم علیه السّلام تسلیم محض بود؛ لذا به مقام اسلام رسید در مقام عبادت خدا می‌گوید:
إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِیفاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ.[۱۷۶] من از روی اخلاص، پاکدلانه روی خود را به سوی کسی گردانیدم که آسمان‌ها و زمین را پدید آورده است؛ و از مشرکان نیستم. بعد از آنکه حضرت ابراهیم علیه السّلام همه مقامات الاهی را طی کرد، و از تمام آزمایش‌ها گذشت، سپس به این مقام تسلیم رسید.
یکی از علایم تسلیم او این است که در خواب پیام رسید که: فرزندت را باید قربانی کنی! خواب اینها وحی است، حضرت ابراهیم علیه السّلام با تمام وجودش تسلیم و آماده بود، وقتی هم این پیام را به اسماعیل علیه السّلام رسانید اسماعیل علیه السّلام او هم صددرصد آماده بود، در مرحله بعد ابراهیم علیه السّلام با طبیعت هم دعوا می‌کند، چاقو را محکم به سنگ می‌زند، چرا نمی‌بری؟ چاقو جواب داد: ابراهیم چرا عصبانی هستی؟ مگر تو تسلیم نیستی، من هم تسلیمم به تو آن‌طور گفت به من هم این طور گفت. باید توجه داشت انسان با نام و شناسنامه و ادّعا و شعار تنها، مسلمان نمی‌شود.

مقام رضا

باید خود را با حقایق تطبیق داد و خود حقیقت شد. وقتی این‌گونه شد، مقام رضا پیدا می‌شود؛ امام حسین علیه السّلام کجا! حضرت ابراهیم علیه السّلام کجا! انسان وقتی به مقام رضا رسید، خداوند می‌فرماید حیف است که در این عالم طبیعت بمانی.
یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ* ارْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً [۱۷۷] وقتی که انسان به این مقام عالی و رضا رسید، دیگر حق ندارد در این عالم بماند. سیب وقتی رسید باید چیده شود، اگر نچینی خراب می‌شود. این ماه‌ها مثل ماه رجب به ما هشدار می‌دهد که، خود را بشناس و در مقابل این همه جنب و جوش و عظمت این عالم، عمر را به غفلت نگذران. عالم خیلی عجیب است، انسان یک مقداری سیر در آفاق بکند از آن مقام که گذشت؛ بیاید سیر در انفس هم بکند، آن وقت می‌رسد به سیر در عقل و شهود:
سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی الْآفاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتَّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَ وَ لَمْ یَکْفِ .... [۱۷۸] لازم نیست انسان در زمین و کهکشان و آسمان و ستارگان و حیوانات و انواع و اقسام نباتات سیر و تفکر کند- اگر ممکن بشود خیلی بهتر- نمی‌خواهد به همه توجه کند به یکی از کوچکترین مخلوقات خداوند توجه کند کافی است. مثلا؛ مورچه به انسان گنهکار می‌خندد می‌گوید: من به این ریزی برخلاف مسیر عالم حرکت نمی‌کنم تو که انسانی، چرا اینگونه برخلاف حرکت می‌کنی.

تاثیر غذای حرام و حلال در عبادت‌

یا محمّد، وجبت محبّتی للمتحابّین فیّ، و وجبت محبّتی للمتعاطفین فیّ، و وجبت محبّتی للمتراصلین فیّ، و وجبت محبّتی للمتوکّلین علیّ، و لیس لمحبّتی علم و لا غایة و لا نهایة، و کلّما رفعت لهم علما وضعت لهم علما، أولئک الّذین نظروا إلی المخلوقین بنظری إلیهم، و لا یرفعوا الحوائج إلی الخلق، بطونهم خفیفة من أکل الحلال، نعیمهم فی الدّنیا ذکری، و محبّتی و رضای عنهم.[۱۷۹] این آدم‌های بلندهمت، این آدم‌های خوب، که مورد محبت من هستند با این مقاماتی که از طریق محبت به آنها داده شده هیچ وقت در نیازمندی‌ها به سوی خلق نمی‌روند؛ شکم‌های آنان از خوردن حلال سبک است. این دستورالعمل، به انسان نمی‌گوید گناه نکن، نهی از ارتکاب گناه برای کسانی است که به مرحله کمال انسانیّت نرسیده‌اند، باید گناه نکرد تا مرحله به مرحله به مقام انسانیت رسید؛ مسلمان که تمام وجودش تسلیم است اهل گناه نیست، دیگر چرا بگوید گناه نکن، این‌جا نفرمود که حرام نمی‌خورد، فرمود که اینها شکم‌هایشان از خوردن حلال سبک است، همان حلال را هم کم می‌خورند، در جلسه قبل گفتیم:
«الجوع إدام للمؤمنین، و غذاء الرّوح و طعام القلب». [۱۸۰]

لباس و یا بدن حرام در نماز

آدمی که حرام در وجودش و یا در بدنش باشد چگونه نماز می‌خواند، در فقه در احکام نماز می‌گوییم: با لباس حرام نماز خواندن جایز نیست، و اگر خوانده بشود هم، فایده ندارد، و لو اینکه مثلا یک دکمه از پیراهن باشد، از هر طریق:
دزدی، اختلاس، رشوه، مال غیر و بیت المال و ...، مالی که از طریق حلال و مشروع با رضایت صاحبش در اختیار تو قرار نگرفته است این می‌شود مال حرام؛ اگر لباس یا قسمتی از آن از مال حرام باشد، نماز باطل است. حال اگر گوشت بدن انسان از حرام باشد؛ استخوان بدن از حرام باشد، این خوراک حرام برای بدنش پوست و گوشت و خون و رگ و اعصاب شده است، ما حق نداریم با لباس حرام نماز بخوانیم آیا با گوشت حرام چطور؟ دیگر انسان می‌تواند بگوید نماز خواندم؛ در حکم فقهی و ظاهری نماز، مشکلی نیست، می‌گویند تکلیف از نمازگزار برداشته می‌شود؛ ولی می‌شود گفت واقعا نماز خواندم؛ یعنی آن گوشت اهمیتش از لباس کمتر است؟ تمام وجود بدن از حرام ساخته شده است، نماز عیبی ندارد؛ اما اگر لباس از حرام باشد عیب دارد و به خاطر همین است که بعضی گفته‌اند: یکی از شرایط واقعی توبه، این است که انسان طوری عمل کند که گوشت و تمام آنچه در بدن انسان از حرام حاصل شده آب شده و از بین برود.
مثلا «استغفر اللّه الّذی و أتوب الیه» روزی هفتاد مرتبه در ماه رجب وارد شده است، و «أستغفر اللّه لا اله الا هو وحده لا شریک له و أتوب الیه» [۱۸۱] صد مرتبه در ماه رجب وارد شده است؛ آیا این استغفارها را سزاوار است با زبانی که از مال حرام به وجود آمده گفته شود، قدری اگر انسان عمیق توجه کند مسئله خیلی روشن است، خود زبان که تکان می‌خورد از مال حرام رشد پیدا کرده و یا بوجود آمده، لب، دهان، دندان، گلو، اطراف دهان که مخارج حروف‌اند، حلق که حنجره است که از آن صدا بالا می‌آید همه این وسائل از حرام رشد کردند، بگوید:
«استغفر اللّه ربی و اتوب الیه» البته، خوب است و ثواب هم دارد، ولی به عمق هم باید توجه کرد.
«بطونهم خفیفة من أکل الحلال ... نعیمهم فی الدّنیا ذکری» این افراد از مال حلال هم کمترین استفاده را می‌کنند و نعمت و برخورداری آنان در دنیا ذکر من است، اشتباه نشود اینها منافات با زندگی ندارد، مال مشروع داشتن هیچ وقت منافات با ذکر و انسانیّت ندارد، ایمان و تقوا داشتن و با خدا و ذکر و یاد او مأنوس بود با حکومت عالمانه و عادلانه هم منافات ندارد، به عنوان مثال سلیمان همه اینها را داشت. آنکه منافات دارد غفلت است در یکی از جملات همین روایت معراجیه آمده است: در بین مردم‌اند و در خلوتند، این سخن، بسیار بلند و پر معنی است، در بین مردم باشد و در عین حال در خلوت هم باشد. نعیم اینها در دنیا ذکر من است در عین حال مال و ثروت، و مقام هم دارد؛ ولی همه اینها در حاشیه است همه آنها مثلا برای این است که خدمتی به مسلمان‌ها و به مردم داشته باشد، فقط کافی است انسان توجه استقلالی و تعلّق به مظاهر دنیا نداشته باشد و دنیا برای او موضوعیّت نداشته و هدف نباشد، یعنی آنها هرگز مایه غفلت وی نشود.

جایگاه زهد

اشاره

یا احمد، إن أحببت أن تکون أورع النّاس فازهد فی الدّنیا و ارغب فی الاخرة، فقال: یا الهی، فکیف أزهد فی الدّنیا و أرغب فی الآخرة قال: خذ من الدّنیا خفّا من الطّعام و الشّراب و اللّباس و لا تدّخر لغد، و دم علی ذکری فقال: یا ربّ و کیف أدوم علی ذکرک، فقال: بالخلوة عن النّاس. [۱۸۲] حضرت فرمود: چگونه رفتار کنم که همیشه در یاد و ذکر تو باشم، فرمود: از مردم دوری کن. خلوت کردن از مردم، این نیست که برود در بیابان و در کوه و در صومعه زندگی کند، نه انسان می‌تواند در میان مردم باشد خلوت هم داشته باشد؛ در میان مردم باشد؛ ولی همیشه با خدا باشد یا لااقل ساعاتی از ساعات شبانه روزش را با خدا خلوت کند، با خودش و با خدای خودش باشد. خودت را از مردم خالی کن غیر از خدا نبین، همه را آینه خدا ببین، نه اینکه از بین مردم بیرون بروی و از مردم قهر کنی؛ خودت را از مردم خالی کن؛ یعنی توجه به مردم نداشته باشی اگر با مردم هستی با طبیعت هستی اینها را مظاهر و مخلوقات خدای سبحان می‌بینی، این‌گونه از مردم خلوت کن در این صورت انسان همه را زیبا خواهد دید.
ان شاء اللّه این حدیث معراج را تا آخر بخوانید همه اینها، و هرچه در روایات و احادیث و کلمات ائمه معصومین، در نهج البلاغه و در صحیفه سجادیه و همه سخنانی که از ائمه و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نقل شده به صورت‌های مختلف به صورت روایت، خطبه، دعا، اینها همه تفسیر قرآنند، هیچ چیز دیگری نیستند، همه وصیت‌ها، نامه‌ها همه آنها انشاهایی هستند از ائمه و پیامبر و دیگر پیامبران به دست ما رسیده است. همه اینها تفسیری از قرآن هستند باید با قرآن مأنوس بود که قرآن سفره باز خداست.

عمل به علم، عامل رشد انسان است‌

هر که به علم خود عمل کند خداوند تبارک و تعالی آنچه را که او نمی‌داند به او می‌آموزد، ما فکر می‌کنیم که راه علم و آگاهی، معرفت و شناخت، فقط گفت و شنود است، یا فقط خواندن و نوشتن است؛ ولی زبان قرآن و سخنان ائمه معصومین راه‌های دیگری را هم نشان می‌دهند که خیلی بهتر و قوی‌تر و پاک‌تر و زلال‌تر از این راه‌ها هستند. قبلا به بعضی از این راه‌ها اشاره شده و در آینده نیز ان شاء الله خواهد آمد.
در این حدیث حضرت امام باقر علیه السّلام می‌فرماید:
«من عمل بما یعلم علّمه اللّه علم ما لم یعلم» [۱۸۳] هر کسی به آنچه که علم دارد، یعنی اگر عالم به علم خودش عمل کند، خداوند به او علم آنچه را که به آن عالم نیست عنایت می‌کند. این یعنی چه؟ باید یک مقداری مطلب باز شود، مثل همان آیاتی است که «وَ مَنْ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ یَهْدِ قَلْبَهُ»،[۱۸۴] «إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقاناً». [۱۸۵] بالاخره راه شناخت و معرفت فقط خواندن و نوشتن نیست؛ گفت و شنود نیست؛ فقط حضور در کلاس نیست؛ اینها زمینه را آماده می‌کنند، که اگر از اینها انسان درسی بیاموزد، و بعد به آن آموخته‌هایش عمل کند، قطرات چشمه نور و آگاهی روی دلش چکه می‌کند، وگرنه همین‌ها هم که خوانده و نوشته و گوش داده موجب گمراهی و تاریکی بیشتر و حجاب خواهد شد.
در جلسه قبل به حدیث معراجیه اشاره شد همان بود که حضرت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله در شب معراج از خداوند سؤالاتی کرد و خداوند تبارک و تعالی هم جواب‌هایی داد که یک دستورالعمل بسیار بلند و بسیار عالی برای یک انسان- که واقعا می‌خواهد راه بیفتد و خودش را اصلاح کند- می‌باشد و مشابه همان دستورالعمل، در نهج البلاغه خطبه معروف همام است. ما نظرمان این نیست که این‌گونه احادیث طولانی و خطبه‌ها و دستورالعمل‌های بسیار عالی را خدمت شما شرح و توضیح دهیم هر کلمه، کلمه آن‌ها دریایی از معارف است، کتاب‌ها باید نوشته شود، جلساتی باید ترتیب داده شود، تا معارف اینها باز شود.
این مطالب که گفته می‌شود معارف اخلاقی با مبانی عرفانی است. شما این گونه احادیث را در نظر داشته باشید و آشنا شوید و خودتان پی‌گیر بقیه مطالب باشید. حدّاقل یک دور با دقت این حدیث‌ها را بخوانید، روی کلمه به کلمه آنها دقت کنید. امروز مناسب است به دنبال حدیث معراجیه، اشاره‌ای هم به خطبه همام داشته باشیم.

فرازهایی از سخنان حکیمانه امام المتقین به همام‌

نهج البلاغه یک دوره معارف عالی و تفسیر قرآن است. همام یکی از اصحاب امیر مؤمنان علیه السّلام بود. ائمه اطهار علیهم السّلام اصحاب و شاگردانی که داشتند همه در یک سطح نبودند، با هم فرق داشتند، همان‌طور که اصحاب حضرت رسول هم مثل همدیگر نبودند هر کدام در یک سطحی از ایمان و تقوا معرفت بودند، و زمینه کسب معارف در وجودشان از ائمه اطهار علیهم السّلام و حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله یکسان نبود، و حضرات معصومین علیهم السّلام در سخنانشان میزان فهم و درک اصحاب را در نظر داشتند. و در کلمات معصومین آمده:
«و نکلّم النّاس علی قدر عقولهم» [۱۸۶] با مردم مطابق اندازه عقل و معرفت آنان گفت و گو می‌کنیم. بین اصحاب حضرت رسول سلمان با ابو ذر؛ ابو ذر با مقداد و همه اینها با امیر مؤمنان همه با هم فرق داشتند، سلمان به آن مقام عالی می‌رسد که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و اهل بیت علیهم السّلام می‌فرمایند که:
«السلمان منّا أهل البیت». [۱۸۷] گرچه این سه کلمه بیش نیست، «سلمان از ما اهل بیت است» ولی این جمله خیلی معنا دارد.
«السلمان منّا أهل البیت» یعنی چه؟ یعنی پسر عموی ماست؟ «منّا أهل البیت» یعنی شیعه ماست؟ خیلی‌ها شیعه هستند، از اصحاب ماست، کسان دیگر هم از اصحاب بودند، «منّا أهل البیت» یعنی در آن مقامات بلند ملکوتی و الاهی که ما هستیم، سلمان هم از آن مقامات سهمی برده است، ابا ذر به مقام سلمان نرسیده او مقام دیگری داشت و همین‌طور دیگران، از همه اینها بالاتر؛ امیر مؤمنان است. در بین اصحاب امیر مؤمنان هم کمیل با دیگران فرق داشت؛ سلمان هم با دیگران فرق داشت. کلمات دعای کمیل بسیار پرمغز و پرمعناست که حضرت امیر مؤمنان آن را به کمیل تعلیم فرمود؛ چون دیگران ظرفیّت و زمینه معرفت آن را نداشتند.
این خطبه برای همام است همام این لیاقت را داشته که حضرت این خطبه را بر او انشاء کند.
در بین اصحاب امام صادق علیه السّلام، مفضّل با هشام بن حکم و هشام بن حکم با هشام بن سالم خیلی فرق داشتند. مقام هشام بن حکم در بین اصحاب مقام ویژه‌ای است؛ اما هرگز به مقام هشام بن سالم نرسید. سرگذشت هشام بن حکم معروف است و همه مخالفان ائمه اطهار از هشام بن حکم حساب می‌بردند، از بیانش، از تقریرش و از استدلالش. هشام در یکی از جلسات مخالفان شرکت کرد، جوان هم بوده، با بحث‌ها و سخنان قوی و مستدلّ ایشان را محکوم کرد و در پایان آن شخص گفت تو باید هشام بن حکم باشی که با من این‌طور بحث و مناظره می‌کنی غیر از او نمی‌توانی باشی و لکن در عین حال امام صادق به او فرمود: «تو نباید مثل هشام بن سالم حرف بزنی؛ بلکه تو باید در حد خودت حرف بزنی».
همام، هم از جمله اصحاب امیر المؤمنین علیه السّلام است که مقام بسیار بالایی دارد؛ آن‌چنان بالاست که پس از سخنان نورانی حضرت فاصله نیفتاد، که او روشن شد، و به دعوت حق سبحانه لبیک گفت، در هر صورت همام از امیر مؤمنان علیه السّلام درخواست کرد:
«یا امیر المؤمنین صف لی المتّقین حتّی کأنّی أنظر إلیهم» برای من متقین را به صورتی وصف کن که گویا من آنها را می‌بینم، از آخر خطبه چنین برمی‌آید که امام علیه السّلام درنگی کرد، و این تأمّل و درنگ ظاهرا دو جهت داشت:
الف، امیر مؤمنان همام را می‌شناخت، همام کسی است که قلبش نورانی و پاک و سالم است تا دعوت باشد لبیک خواهد گفت، تا نور بیاید او روشن شده و خواهد سوخت، و همین‌طور هم شد تا کلمات امیر مؤمنان تمام شد، همام پرواز کرد.
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ.
ب، کسان دیگری هم آنجا بودند و آنها افرادی بودند که شایستگی شنیدن آن سخنان را نداشتند امیر مؤمنان علیه السّلام نمی‌خواسته در حضور آنها این کلمات بلند را به همام بگوید آنها لیاقتش را نداشتند، چرا که با شنیدنش گمراهی و تاریکی‌شان بیشتر می‌شد.
همّام از آن قبیل اصحاب امیر مؤمنان بود که مقام خیلی بلندی داشت و وقتی این کلمات را شنید صیحه کشید و به عالم باقی لاحق شد.
امیر مؤمنان علیه السّلام پس از قدری تأمل فرمود:
«یا همّام اتّق اللّه و احسن فإنّ اللّه مع الّذین اتّقوا و الّذین هم محسنون». [۱۸۸] ای همام، متقی باش، با تقوا باش و احسان کن، خدای سبحان اهل تقوا و محسنان را دوست دارد. سپس آیه شریفه:
إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِینَ ... [۱۸۹] را هم قرائت کرد و دیگر هیچ نگفت، اما همام قانع نشد و گفت: یا امیر مؤمنان، من بیش از این می‌خواهم و اصرار کرد، بعد امیر مؤمنان شروع کرد و سخنانی را فرمود که از جمله:
«منطقهم الصّواب، و ملبسهم الإقتصاد، و مشیهم التّواضع، غضّوا أبصارهم عمّا حرّم اللّه علیهم، و وقفوا أسماعهم علی العلم النّافع لهم». [۱۹۰] متّقیان و اهل تقوا کسانی هستند که منطقشان صواب است، یعنی سخنانشان حق است، زبان به غیر حق باز نمی‌گشایند، غیر حق به زبان نمی‌آورند، عنان زبانشان در اختیار خودشان است، اینها هرچه حق و صواب است می‌گویند، آنچه حق نیست نمی‌گویند، باطل و لغو نمی‌گویند، اینها وقتی به سخن می‌آیند حرف حق می‌زنند.
لباسشان هم با اقتصاد است، یعنی خیلی معمولی است طمطراق ندارد، البته اینها ظاهر معانی کلمات است «و مشیهم التواضع» و تواضع مشی آنهاست، می‌شود این‌طور ترجمه کرد که در موقع راه رفتن با تواضع راه می‌روند نه با تکبر و غرور؛ ولی اینگونه معنا شود بهتر است: تواضع مشی اینهاست؛ یعنی تواضع یک خصلت دائمی در وجود اینهاست، تواضع در وجودشان هضم شده نه این که در راه رفتن فقط متواضع‌اند، تواضع سیره و روش اینهاست می‌گویند مشی فلانی این‌طوری است، یعنی روش و سبک او این‌گونه است، مشی کنایه از خصلت دائمی وجود اینهاست، وجودشان با خصلت تواضع آمیخته شده است، سبکشان در گفتار، در گوش کردن، در راه رفتن در ملاقات، در برخورد در همه چیز تواضع است.
«غضّوا أبصارهم عمّا حرّم اللّه علیهم»، چشم آنان از آنچه که خدا بر آنان حرام کرده بسته است؛ هرگز چشم ظاهر و باطن اینها، چشم سر و دل اینها به حرام باز نمی‌شود، نگاه چشمشان به حرام نمی‌افتد.
حضرات ائمه علیهم السّلام در تفسیر تقوا و نیز در تفسیر مروّت فرمودند:[۱۹۱]تقوا و مروّت یعنی اینکه: «خداوند تو را در جایی که نهی کرده نبیند» انسان در حضور خدا گناه کند؟ گناه با ایمان سازش ندارد، شما می‌خواهید مثلا، آب را با آتش جمع کنید امکان ندارد. ایمان انسان، کامل باشد و گناه هم بکند؟ امکان ندارد، کسی که گناه می‌کند اشکال در ایمانش است، یا ایمان ندارد و یا ایمانش بی‌پایه است و یا در آن لحظات، شیطان و هوای نفس چنان بر او غلبه کرده که نور ایمان را از دلش برده، و الا امکان ندارد انسان، مؤمن باشد، و گناه هم بکند!
«وقفوا أسماعهم علی العلم النّافع لهم» گوششان را در اختیار هر صدایی قرار نمی‌دهند؛ بلکه بالاتر، گوششان را در اختیار هر صدای علمی هم نمی‌گذارند، گوششان را در اختیار علمی که نافع است قرار می‌دهند. در بسیاری از آیات و روایات وارد شده [۱۹۲]: مؤمن، نباید سخن بی‌فایده و بی‌اثر بگوید، گوش هم همین طور، چرا بشنود صدایی را که برایش فایده ندارد، زبان چرا بگوید چیزی را که بی‌فائده است.
همین‌طور امیر مؤمنان علیه السّلام مرحله به مرحله می‌آید بالا، اینها تازه مراحل اولیه تقواست، بعد خیلی بالاتر و سنگین‌تر تا اینکه:
«لا یرضون من أعمالهم القلیل و لا یستکثرون الکثیر» اینها هرگز به عمل کم راضی و قانع نیستند، هرگز بزبان نمی‌آورند: ما این قدر نماز خواندیم، ما را بس است، همین‌طور اعمال زیاد را هم به صورت زیاد نمی‌بینند.
«فهم لأنفسهم متّهمون» همیشه با خودشان دعوا دارند، واقع قضیه این است که ما همیشه از خداوند سبحان، شکایت داریم و طلبکاریم: خدایا بده، خدایا نده، چه شد، چه نشد، دعاهای ما با خدا، شکوه و طلب است، چرا این‌طور شد؟
چرا این‌طور نشد، چرا کم شد، چرا زیاد شد، اما متقین همیشه با خودشان دعوا وَ الَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ، سوره مؤمنون، آیه 3.
و: إِذا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ، سوره قصص، آیه 55.
و: وَ إِذا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِراماً، سوره فرقان، آیه 72.
و اما روایات مثل:
أمیر المؤمنین علیه السّلام: «کلّ کلام لیس فیه ذکر فهو لغو».
أمیر المؤمنین علیه السّلام: «تکلّم بما یعنیک و دع ما لا یعنیک».
حضرت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله: «من حسن اسلام المرء ترکه ما لا یعنیه».
بحار الانوار، ج 71، باب السکوت، حدیث 10 و 4 و 2، ص 274.
دارند، چقدر کم می‌فهمیم، چقدر کم عقلیم، چقدر کم تقواییم، چقدر نمازمان کم است، چقدر توجهمان کم است، چقدر محاسبه نفسمان کم است.
«إذا زکّی أحد منهم خاف ممّا یقال له فیقول: أنّا أعلم بنفسی من غیری و ربّی أعلم بی منّی بنفسی».
اگر کسی از اینها تعریف کند اینها از تعریف دیگران وحشت دارند، می‌گوید من خودم می‌فهمم که چه کاره‌ام، به خودش می‌گوید بی‌خودی به این حرفها گوش نکنی. در حدیث معراجیّه آمده است [۱۹۳]که خداوند متعال می‌فرماید: من تعجب می‌کنم از بنده‌ای که می‌خندد و نمی‌داند من از او راضی هستم یا راضی نیستم.
متقین کسانی هستند که فریب تعریف دیگران را نمی‌خورند، هرکسی در حضور یا در غیاب آنان به اصطلاح معروف (زیر بغلش هندوانه بگذارد) از خودش غافل نمی‌شود، اگر از خودش در کتابی، در مجله‌ای تعریفی ببیند، یا از کسی مدح و ثنائی بشنود، زود با خودش دعوا می‌کند: «من خودم می‌دانم که، کی هستم، من نسبت به نفس خود از دیگران داناترم و خداوند هم از من به من داناتر است» زود خودش را کنترل می‌کند تا تعریف دیگران باعث گمراهی و غفلتش نشود.
آن وقت دست به دعا بلند می‌کند:
«اللّهمّ لا تؤاخذنی بما یقولون و اجعلنی أفضل ممّا یظنّون». [۱۹۴] خدایا، اینها دارند از من تعریف می‌کنند من خودم که تعریف نکردم خدایا، اینها را به حساب من نگذار.
خدایا مرا بجهت تعریف و توصیف آنان مآخذه نکن، مرا بهتر از آنکه آنان گمان می‌کنند قرار بده.
کلمات حضرت امیر علیه السّلام این‌گونه تمام می‌شود:
«و أراح النّاس من نفسه، بعده عمّن تباعد عنه زهد و نزاهة و دنوّه ممّن دنا منه لین و رحمة، لیس تباعده بکبر و عظمة، و لا ذنوّه بمکر و خدیعة» انسان با تقوا اگر از کسی دوری می‌کند، برای خداست نه به خاطر هوای نفس، فلانی چون با من خوب نیست در خط من نیست، مثلا، به من ناسزا گفته، پس از او دوری کنیم نه، اینها اگر از کسی دوری می‌کنند بر مبنای زهد و پاکی است. بنابراین، شما باید توجه داشته باشید که اگر این‌گونه افراد را شناختید و دیدید از شما دوری می‌کنند بروید از او تقاضا کنید و سئوال کنید: چرا از شما دوری می‌کند؟ دوری کردنش بی‌حساب نیست و او خواهد گفت که چرا دوری می‌کند، گفته او نور است دعوا هم با کسی ندارد، اگر دوری کرد، لا بد براساس زهد و تقواست برای خودش ضروری می‌بیند و دلیلی قانع کننده دارد که دوری می‌کند و ما از این موضوع غفلت داریم، اگر به دیدار بزرگواری و اهل تقوا و صاحب‌دلی رفتیم و با ما زیاد گرم نگرفت و گفت‌وگو نکرد خیال می‌کنیم مغرور است متکبر است، عوض اینکه سئوال کنیم: آقا چی شده چرا این‌طور؟ بر می‌گردیم غیبتش را می‌کنیم: آقای فلان ما را تحویل نگرفت، محل نگذاشت؛ خوب ببین مشکل چه بوده که تحویل نگرفت، سئوال باید کرد، آن وقت می‌گوید که تقوای تو این‌طوری بوده، حرف‌های تو این‌طوری بوده، رفتار تو این‌طوری بوده، به این دلیل بود آن وقت که فهمیدی و اصلاح شدی او به دیدن تو می‌آید دیگر لازم نیست تو به دیدن او بروی، انسانهای متّقی و اهل تقوا اگر احیانا از کسی دوری کنند به خاطر کبر و غرور نیست، فرد با تقوا با پایین‌تر از خودش خیلی مهربان و نزدیک است و این نزدیک بودنش هم دکانداری نیست نمی‌خواهد کلاه سر کسی بگذارد، برای خودش مشتری و مرید پیدا کند و اگر با یک بچه‌ای، با یک بزرگی، با یک دانشجویی، با یک شاگردی، با یک کسی خیلی گرم است هم از راه فریب و دسیسه نیست.
«فصعق همام صعقة کان نفسه فیها فقال امیر المؤمنین علیه السّلام:
أما و اللّه لقد کنت أخافها علیه»، سخنان امام علیه السّلام وقتی تمام شد همام افتاد و حضرت فرمود: و اللّه من از همین خوف داشتم؛ می‌خواهد بگوید من همام را می‌شناختم، دعوت که بیاید لبیک می‌گوید، نور که بیاید روشن می‌شود، بالاخره انسان باید برسد به مرحله‌ای که فعلیّت و کمال انسان در آن مرحله است. این همان است که قرآن می‌گوید:
یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ* ارْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً. [۱۹۵] زندگی و حیات دنیوی برای رسیدن به کمال و فعلّیت است، ولی بسیاری از ما نارس از دنیا می‌رویم، در نتیجه در آخرت هم نارس خواهیم بود.
وَ مَنْ کانَ فِی هذِهِ أَعْمی فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمی[۱۹۶] هر کسی در این‌جا کور است در آنجا هم کور خواهد بود، حق شکایت هم ندارد، اگر شکایت کند که من در دنیا چشم داشتم، جواب این است که: تو در آنجا هم کور بودی، نفهمیدی و ندیدی، معرفت پیدا نکردی، هر کسی در دنیا نارس باشد در آنجا هم نارس خواهد بود، این جور نیست که آنجا همه حقایق برایش کشف شود. زمینه‌سازی، مرتبه‌یابی این‌جاست، این‌جا انسان باید پایه‌اش را مشخص کند تا آنجا از این پایه بهرمند بشود.
همام وجودش طوری نبود که این دستورالعمل امیر مؤمنان را ببوسد و روی سرش بگذارد و به آن عمل نکند، بلکه، با تمام وجودش به آن لبیک گفت و با تمام وجودش به آن عمل کرد، و اینکه قرآن برای متقین هدایت‌گر است همین است هر کسی لیاقت اینکه از قرآن بهره ببرد را ندارد.
هُدیً لِلْمُتَّقِینَ [۱۹۷] چه‌بسا این کلمات به شخص دیگری گفته شود باعث تاریکی و گمراهی وی شود. یک بنده ناخلف همان جا حضور داشت، یک آدم بی‌ادب، نه تربیتی نه معرفتی نه شعوری نه ایمانی، هیچی نداشت، برگشت و به امیر مؤمنان عرض کرد: «یا امیر المؤمنین فما بالک» تو که می‌دانستی که همام به این صورت از دنیا خواهد رفت چرا گفتی؟ ببینید آدم با آدم چقدر فرق دارد، آن با نور روشن شد، آن‌چنان زمینه آماده داشت که به دعوت حق لبیک گفت. این هم همان نور و همان ندا را شنید ولی تاریکی‌اش بیشتر شد علاوه اعتراض هم می‌کند، وجود نازنین امیر المؤمنین و سخن نورانی او مثل آب زلال باران است، مگر آب مایه حیات نیست؟ آب مایه حیات است اما در یک زمینی مساعد باعث می‌شود گل یاس و گل محمدی و گل اطلس، خوش‌بو، خوش‌رنگ و زیبا، تربیت شود، و در عین حال در زمینی نامستعد گل که نمی‌روید هیچ، خار می‌روید. عیب از این کلمات بلند نیست؛ بلکه نقص از این زمینه نامساعد است. همام آن‌طوری شکفت، ولی این یکی خار هم از دلش بلند شد، به قلب امیر مؤمنان فرو رفت:
چرا گفتی که همام این‌طوری رفت. قرآن هم اینگونه است:
وَ لا یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَساراً [۱۹۸] هرچه برای این‌گونه آدمها قرآن خوانده شود فایده‌ای ندارد بلکه بدتر خواهد شد، بعضی‌ها این‌چنین‌اند و از این نمونه‌ها زیاد داریم.
بارها گفته می‌شود که خدایا، فرج امام زمان علیه السّلام را نزدیک کن، ولی غافل از اینکه یک وقت امام زمان علیه السّلام می‌آید و احیانا همان طالب ظهور بر علیه او شمشیر می‌کشد.
ابو ذر و سلمان و ابو جهل و ابو لهب و دیگران همه به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نزدیک و در کنار او بودند؛ مگر خوارج به علی علیه السّلام نزدیک نبودند؟ همه‌کس که همام نمی‌شوند، همه که کمیل نیستند، نقص از علی علیه السّلام از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نیست.
سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا یُؤْمِنُونَ [۱۹۹] یا رسول اللّه، چه بیمشان دهی، چه بیمشان ندهی، برایشان یکسان است آنها نخواهند فهمید و ایمان نمی‌آورند،. این یک مرحله است، مثل آن زمین کویری می‌ماند که، باران بیاید یا نیاید، همان خاک است نه رنگش عوض می‌شود نه طعمش عوض می‌شود، کأن لم یکن شیئا مذکورا.
آب را فرو داد و از بین برد هیچ‌چیز هم تحویل نداد این یک مرحله؛ مرحله دیگر اینکه برایشان قرآن که بخوانی، خسارتشان و تاریکیشان بیشتر می‌شود:
وَ لا یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَساراً[۲۰۰] هرچه قرآن برای بخوانی و بیان و تفسیر کنی گمراهیش بیشتر می‌شود، نعوذ باللّه، پناه می‌بریم به خدا.
همیشه باید در پناه خدا بود، از این قبیل نمونه‌ها در آیات و روایات زیاد بیان شده و در بین اصحاب امیر مومنان و حضرت رسول و ائمه اطهار علیهم السّلام هم بسیار وجود داشته که بصورت زنده آیه مذکور را تفسیر می‌کنند.
بهرحال امیر مؤمنان علیه السّلام خودش و کلماتش نور است، در همام این تأثیر را دارد ولی آن دیگری اثرپذیر نیست.

درباره امام زین العابدین‌

از جمله یکی از القاب امام چهارم، زین العابدین است (زینت عبادت کنندگان) اسامی و القاب ائمه اطهار و حضرت زهرا و انبیا علیهم السّلام مطابق با واقعیت وجودی آنان بوده، و محتوای واقعی آن لقب و اسم بطور حقیقی در وجود آنان متجلی است، یعنی عین وجودشان است. معنای هر کدام از القاب و اسامی از مقامی که آن وجود شریف دارای آن مقام است، حکایت می‌کند، این‌گونه مقام‌ها؛ مقام‌های اعتباری نیستند.
یعنی مقام، شعاعی از انوار وجودی شخص و عین وجود اوست.
با توجه به این معانی یکی از القاب امام سجاد علیه السّلام زین العابدین است.
ابتدا اشاره به این مطلب ضروری است که در قرآن از مقام‌های مختلفی برای انسان نام برده شده است، مثلا، مخلصین، و مخلصین، متقین، ابرار، مقربین، مفلحون؛ البته هر کدام از اینها بحث مفصلی را می‌طلبد و خیلی هم جاذبه دارد، چرا که تمام قرآن نور است.
در بین همه این مقام‌ها بلندترین مقام؛ مقام عبد بودن است، که یک جایگاه و جلوه خاصّی دارد، آنان که به این مقامات عالیه رسیده‌اند همیشه افتخار می‌کردند که به مقام عبد رسیده‌اند یا آرزو می‌کردند که به مقام عبد اللهی برسند؛ البته رسیدن به هر کدام از مقام‌ها شرایطی دارد که در آیات قرآن و در دعاها و روایات و احادیث و ادعیه بیان شده است.
مثلا؛ مقام مخلصین، مقام خلوص است، یعنی سالک الی اللّه در سیر و سلوک به منزل و مقام خلوص وارد شده، «مخلصین له الدّین»، یعنی افکار و کارها و عبادتش فقط مخلصا للّه است، مخلص یعنی کسی که: (أخلص نفسه للّه) یعنی تمام وجود و نفس و افعال و مقاصد خویش را برای خدای سبحان خالص گرانیده، و مقام مخلصین بالاتر است، مخلصین کسانی هستند که خود را برای خدا خالص کردند و امّا مخلصین کسانی هستند که خداوند سبحان آنان را برای خویش خالص کرده است، إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَةٍ [۲۰۱] مخلصین کسانی هستند که شیطان در آنان راه ندارد:
فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ* إِلَّا عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ [۲۰۲] ابلیس قسم خورد و گفت: به عزت و جلالت قسم که من انسان‌ها را فریب خواهم داده و اغفال خواهم کرد مگر کسانی که مخلص هستند. شما توجه دارید که شیطان خوب می‌داند به چه قسم می‌خورد، او عزّت و جلال خدا را خوب می‌شناسد، اسماء حسنای إلهی، و صفات علیای او را خوب درک می‌کند.
یک وقت ما قسم می‌خوریم نمی‌دانیم چه می‌گوییم. لفظ جلاله، قرآن، ائمه اطهار علیهم السّلام همه را، آن‌چنان- نعوذ بالله- در زبان ما مهمل شده که همیشه در زبان ما قسم جاری است، درحالی‌که انسان متقی و مؤدب به آداب الاهی نام ائمه را بدون دلیل، بدون مقصود بر زبان نمی‌آورد و هر وقت خواست، با احترام بزبان جاری می‌کند. همین‌طور لفظ خدا را (اللّه) را هرگز نباید زیاد به زبان آورد و اگر هم پیش آمد باید با احترام خاصّ باشد مانند: خدای سبحان، خداوند متعال، الله تبارک و تعالی.
انسان مؤمن، این‌گونه است، البته نه اینکه هیچ وقت ذکر خدا نمی‌گوید بلکه برعکس انسان متقی همیشه در حال ذکر خدا و به یاد خداست، تمام وجودش یاد خداست. با زبان سبحان اللّه، گفتن را هم دارد. همین ذکر خدا که بر زبان جاری می‌شود انسان را آماده می‌کند که آهسته، آهسته با تمام وجودش با ذکر خدا انس بگیرد فَبِعِزَّتِکَ شیطان قسم خورده که من انسان‌ها را اغفال خواهم کرد؛ ولی به مخلصین راه ندارم.
کسانی که به مقام اخلاص رسیدند، نه اینکه شیطان نمی‌خواهد آنان را اغفال کند؛ بلکه آنها، راه را بر شیطان بسته‌اند شیطان در اغفال مخلصین عاجز است، توان نفوذ در وجود و مقاصد آنان را ندارد.
افراد مقابل مخلصین یعنی مشابه به مخلصین در جهت مقابل در قرآن؛ کسانی هستند که خدا از آنها به خَتَمَ اللَّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ [۲۰۳] و:
طُبِعَ عَلی قُلُوبِهِمْ ... [۲۰۴] آنها که قلب‌هایشان قفل و مهر شده است.
أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلی قُلُوبٍ أَقْفالُها [۲۰۵] گناه قفل است، با گناه قلب انسان قفل می‌شود، یعنی روزنه‌های شعاع نور بسته می‌شود.
هیچ راهی، هیچ روزنه‌ای باقی نمانده که نوری بر آن بتابد، اثر و ذات نور روشنگری و روشنائی است؛ ولی او دیگر زمینه ندارد. آن‌قدر گناه کرده که:
أَحاطَتْ بِهِ خَطِیئَتُهُ [۲۰۶] تمام گناه او را احاطه کرده هیچ راهی نیست که نور هدایت، نور قرآن در او نفوذ کند:
بَلی مَنْ کَسَبَ سَیِّئَةً وَ أَحاطَتْ بِهِ خَطِیئَتُهُ فَأُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِیها خالِدُونَ [۲۰۷] اینها که گناهکارند، آن‌چنان در گمراهی و معاصی، پیش رفته‌اند که خطاها و گناهان قلوبشان را احاطه کرده و تمام وجودش را گرفته است، آن وقت این اشخاص اهل آتش می‌شوند، الان هم در آتش‌اند؛ آتش که غیر از گناه چیز دیگری نیست و همیشه هم در آتش خواهند بود. اینها کسانی هستند که در اثر غفلت و گناه و بی‌تقوایی تمام وجودشان را تاریکی احاطه کرده، راه نفوذ نور را بر وجود خودشان بسته‌اند، نور و هدایت قرآن در آنها راه ندارد، نه آنکه قرآن نمی‌خواهد آنها را هدایت کند، قرآن آمده که همه را هدایت کند، ولی اینها آن چنان، گناه و خطاها و تاریکی بر وجودشان مستولی شده که روزنه‌ای برای نور باقی نمانده که نور در وجود آنها تلئلو و نفوذ کند. به همین دلیل است که هرچه قرآن بخوانند و هرچه برایشان قرآن بیان شود تاثیری ندارد، بلکه گاهی تاثیر معکوس دارد. یک وقت باران در سرزمینی می‌بارد که کویر است، باران می‌بارد و دیگر هیچ، این زمین، زمینی است که آب حیات در او تأثیری ندارد. مثل کسانی که خداوند سبحان فرمود: پیامبر، خودت را خسته نکن:
سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ. [۲۰۸] اینها را انذار بکنی یا نکنی، نصیحتشان بکنی یا نکنی، قرآن برایشان بخوانی یا نخوانی، هیچ تأثیری در آنها ندارد، چون راه بسته شده و دل‌ها قفل شده است.
آلوده‌تر و گمراهتر کسانی هستند که علاوه بر اینکه تأثیری ندارد هرچه بر آنها نور بتابد ظلمتشان بیشتر می‌شود.
وَ لا یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَساراً.
در مقابل اینها؛ کسانی هستند که مخلصند، آن‌چنان نورانی هستند که تمام وجودشان نور است. نور که به ظلمت راه نمی‌دهد، چون تمام نورند، شیطان و ظلمت در وجود و ظاهر و باطن آنان راه ندارد. البته این حالت، یکی از خصوصیات مخلصین است.

ابرار چه کسانی هستند

اشاره

از جمله مقام‌ها و مراتب انسان در قرآن مقام ابرار است، و رسیدن به این مقام هم شرایطی دارد. کسانی هم که رسیده‌اند حالاتی دارند و همه اینها در قرآن هست. یکی از مقدمات رسیدن به مقام ابرار، ایثار است، یعنی گذشت از محبوب‌ترین و گذشت از ضروری‌ترین چیزها؛ یعنی انسان باید از آنچه که به شدت بدان نیازمند است و یا بشدت آن را دوست دارد بگذرد.
وقتی انسان ایثارگر بود آن وقت است که قدم‌های اولیه حرکت به سوی ابرار را برمی‌دارد، وَ یُؤْثِرُونَ عَلی أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ کانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ. [۲۰۹] این افراد بر نفسشان ایثار می‌کنند، خصاصة، یعنی آنچه که بدان بشدت نیازمندند و از آنها چشم می‌پوشند. این عمل، مخالفت با هوای نفس است، با این کار نفسشان مهار می‌شود، و آیه دیگر:
لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّی تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ [۲۱۰] به مقام برّ نمی‌رسید، مگر، درصورتی‌که محبوب‌ترین متاع خود را انفاق کنید، قدم اول حرکت به سوی مقام ابرار این است که انسان از محبوب‌ترین و ضروری‌ترین خود بگذرد. اینها مقام‌های واقعی و عینی‌اند.
خداوند به آنها مدال نمی‌دهد یک گواهی‌نامه و یا یک مدرک نمی‌دهد، بلکه این مقام عین وجودشان می‌شود، و این مقام نورانیت وجود است، مقام، مقام اعتباری و قراردادی نیست، عینی و حقیقی است، مثل اینکه رطوبت برای آب اعتباری نیست، رطوبت عین و وجود آب و واقعیت آب است و این مرحله مرحله تحقق و شدن است، و البته از مرحله تخلّق بالاتر است.
در بین همه این مقاماتی که در قرآن برای انسان در قوس صعود، ذکر شده است، یکی مقام عبدیّت است. این مقام جلوه و درخشش ویژه‌ای دارد، البته همه ما بنده و مخلوق و عبد خدا هستیم. همه عالم مخلوق خداست. هیچ از خود ندارند: «اللَّهُ خالِقُ کُلِّ شَیْ‌ءٍ». [۲۱۱] ولی مهم این است که انسان برسد به آنجا که تمام وجودش ندا در دهد، در تمام حالات در تمام ساعات در خواب و بیداری که این وجود بنده است، یعنی انسان با تمام وجود احساس کند، لمس کند که عبد است، فقط بنده اوست دیگر هیچ.
مقام عبودیت‌ به مقام عبدیّت رسیدن، یعنی اینکه شخص در مسیر کمال خودش به مقام عبودیّت برسد و دارای این عقیده، فکر و ذکر باشد که بنده خداست، یعنی دربند خداست، مستحب است وقتی انسان نماز می‌خواند تحت الحنک بیندازد به صورتی که گوشه عمامه را باز کند و از زیر چانه دور گردن بیندازد، نمازگزار با این عمل نشان می‌دهد که او در بند خداست، آنکه در بند خداست از همه بندها آزاد است. آنکه عبد خداست از همه عبودیت‌های غیر خدا آزاد است. این برای انسان یک مقام بسیار بالائی است. آنان که به مقام‌های مخلصن و ابرار رسیده‌اند و آنان که مقرّبند، همه آرزو می‌کنند که به کمال مقام عبدیّت هم برسند، افتخار می‌کنند که عبدند.
حضرت عیسی علیه السّلام در همان اوان کودکی وقتی که مردم به مریم اعتراض کردند که این بچه از کجا آمده است گفت:
إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ آتانِیَ الْکِتابَ وَ جَعَلَنِی نَبِیًّا [۲۱۲] من بنده خدا هستم و صاحب کتابم و نبی هستم، یعنی قبل از اینکه صاحب کتاب باشم مقام من، بندگی خداست، عبد خدا بودن، بالاتر از صاحب کتاب و بالاتر از نبوت است.
در آیات زیادی در قرآن درباره حضرت داود، زکریا، سلیمان، ابراهیم، اسحاق و یعقوب علیهم السّلام تعبیر به عبد شده است:
وَ اذْکُرْ عَبْدَنا أَیُّوبَ [۲۱۳] و یا إِنَّا وَجَدْناهُ صابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ. [۲۱۴] وَ اذْکُرْ عِبادَنا إِبْراهِیمَ وَ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ أُولِی الْأَیْدِی وَ الْأَبْصارِ. [۲۱۵] وَ اذْکُرْ إِسْماعِیلَ وَ الْیَسَعَ وَ ذَا الْکِفْلِ وَ کُلٌّ مِنَ الْأَخْیارِ. [۲۱۶] این آیه اسماعیل را به عنوان «عبد» یاد نکرده است، باید فرق داشته باشد که به حضرت ابراهیم و اسحاق و یعقوب و ایوب عبد گفته است، ولی به اینها نگفته است. و در آیات دیگر:
وَ وَهَبْنا لِداوُدَ سُلَیْمانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ. [۲۱۷] بیشتر انبیای بزرگ به مقام عبد مقیّد وصف شده‌اند، و لکن حضرت رسول خاتم صلّی اللّه علیه و آله به عبده و عبد مطلق توصیف شده است:
سُبْحانَ الَّذِی أَسْری بِعَبْدِهِ لَیْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَی الْمَسْجِدِ الْأَقْصَی [۲۱۸] و یا تَبارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلی عَبْدِهِ. [۲۱۹] فَأَوْحی إِلی عَبْدِهِ ما أَوْحی [۲۲۰] نماز در حضور خدا بودن و معراج است. کسی حق ندارد از خودش کلمه‌ای به نماز اضافه یا از آن کم کند، هر طوری که خداوند سبحان نماز را مقرر داشته به همان صورت باید خوانده شود، مثلا در تشهد نسبت به حضرت خاتم صلّی اللّه علیه و آله: دو وصف را گواهی می‌دهیم: اول اینکه او عبد خداست، دوم اینکه او رسول خدا است، می‌گوییم: «أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله» است.
آنان که در قرآن از آنها به عنوان عبد یاد شده مقام والایی دارند! و حضرت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله با آن مقام عظیمی که دارد و قطب و محور عالم است، مظهر جلال و جمال الاهی است در عین حال بالاترین وصف برای او عبدیّت است.
ابراهیم علیه السّلام که خلیل الرحمن است و انبیای دیگر که هر کدام مقامات بالائی را دارا هستند، و به مقام اخلاص هم رسیده‌اند، اینها را به مقام عبدیّت، مدح وصف می‌کند.
امام سجاد علیه السّلام، زین العابدین است یعنی زینت بخش این‌گونه افراد است، مثلا، اگر شما مجلسی تشکیل بدهید و نسبت به یکی دو نفر از اشخاص که دعوت شده‌اند نظر خاصی دارید و وقتی هم که می‌خواهید از آنها تشکر کنید در جمع یا در حضور خودشان می‌گویید فلان آقا مجلس ما را زینت بخشیدند افتخار دادند.
اینکه امام سجاد علیه السّلام، زین العابدین است، یعنی این‌گونه بندگان خدا اگر در یک مجلسی ردیف بنشینند، حضرت زین العابدین علیه السّلام آنجا زینت بخش آن مجلس خواهد بود. این یک مقام واقعی و شعاعی از انوار وجودی امام زین العابدین علیه السّلام است و مقام قراردادی نیست.
در این آیه شریفه:
وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ. [۲۲۱] نهایت درجه کمال انسان و هدف از خلقت او را عبودیّت و عبادت برای خدا بیان می‌کند، البته این آیه یا هر کدام از آیات می‌توانند معانی مختلفی داشته باشند، ما همه انسان‌ها را خلق کردیم که به این مقام برسند، نه تنها رسول الله صلّی اللّه علیه و آله و انبیاء علیهم السّلام، بلکه همه می‌توانند به مقام عبودیّت دست پیدا کنند، البته با شرایطی خاصّی که دارد، و وقتی انسان به این مرحله از ایمان و کمال رسید دیگر نمی‌گوید: عبادت برای چه؟ زیرا همان مقام برای انسان یک حالت کمال است، لذّت است، بلکه فوق لذّت است.
اگر ما این‌گونه مقام‌ها را خوب به ذهن بیاوریم و خوب تصور کنیم و درک کنیم، وقتی با این آیه:
وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ [۲۲۲] روبرو بشویم، برای ما روشن می‌شود که آن مقام، خودش برای ما موضوعیت دارد و در نهایت انسان سعی می‌کند که به آن مقام نزدیک شود.

اداء حقّ مؤمن‌

اشاره

قال الصادق: «و اللّه ما عبد اللّه بشی‌ء أفضل من أداء حقّ المؤمن» [۲۲۳] امام صادق علیه السّلام می‌فرماید: «به خدا قسم که خدای سبحان بهتر از ادای حق مؤمن عبادت نمی‌شود».
از جمله کلمات بسیار شریف و بسیار اصیل اسلامی کلمه حق است، این کلمه در بین انسان‌ها، به ویژه در بین مسلمانان بسیار مورد استفاده و تأکید است، و درباره آن بحث‌های بسیاری به عمل می‌آید، در علوم مختلف از قبیل: عرفان، فلسفه، فقه، اصول، حقوق و اخلاق؛ این کلمه متداول است، یعنی کلمه حق یک لفظ عرفانی، فلسفی، فقهی، اصولی و حقوقی بوده، و بالاتر از همه یک کلمه قرآنی است. مسئله حق یک قسمت عمده‌ای از بحث‌های اخلاقی را هم به خود اختصاص داده است و در روابط انسان‌ها با یکدیگر، باید مراعات و مورد عمل قرار گیرد.
حق دیگران: از خداوند تعالی، تا بندگان خدا، در بین بندگان خدا از خود انسان تا دیگران، از پدر و مادر تا همسایه، مهمان، نزدیکان نسبی و حسبی و دوستان، سایر مسلمان‌ها و مؤمنان که در جامعه با هم زندگی می‌کنند، باید مراعات گردد.
شناخت حقّ دیگران و توجّه عملی به آن اساس و محور فرهنگ زندگی جمعی و اخلاق اجتماعی و یکی از اصول مهم و مؤثر آن است، همان گونه که معرفت و شناخت حق خالق متعال و حق بندگی شرط و اساس مقام عبودیّت است.

بیان قرآن در مورد کلمه حقّ‌

قبل از اینکه درباره قسمت اخلاقی این مسئله بحث شود که بحث بسیار شریف و گسترده‌ای است و آیات و روایات بسیار زیادی هم در قسمت‌های مختلف این مسئله از ائمه معصومین علیهم السّلام وارد شده، ابتدا به این آیه که قبلا هم به آن اشاره شده است توجه کنیم:
سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی الْآفاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتَّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ. [۲۲۴] یکی از نام‌های الله جلّ جلاله، الحقّ است و حق از نام‌های قرآن هم هست، فَتَعالَی اللَّهُ الْمَلِکُ الْحَقُّ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْکَرِیمِ. [۲۲۵]

توحید خالص و توحید قرآنی‌

آنچه واقعیت دارد و عین واقعیت هستی است، و مظهر و علامت دارد، حق تعالی است، برین اساس جز حق تعالی در دار وجود، چیز دیگری نیست، بیرون از حق هرچه هست باطل است، و خارج از نور، تاریکی است.
فَما ذا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلالُ «1» آن طرف حق، اگر تصور بشود، باطل است. آنکه حق است خداوند سبحان و مظاهر خداوند است، و غیر او باطل است. حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله فرمودند: این بهترین شعر است که در زبان عرب سروده شده «ألا کلّ شی‌ء ما خلا اللّه باطل» «2» غیر از حق، هرچه باشد باطل است.
چنانچه، به غیر خدا، به غیر حق و به غیر مظهر حق فکر کنیم، در باطل فکر کرده‌ایم. باطل هم که عدم و پوچ است.
آن طرف نور، تاریکی است، آن طرف حق، باطل است، آن طرف هستی، نیستی و عدم است، البته اگر آن طرف، تصوّر و فرض بشود.
هستی، هست، بود، اینها کلماتی مترادف هستند. عالم هم جز مظهر حق چیز دیگری نیست.
فَأَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ «3» اینکه ما در حالات مختلف مثل نماز و عبادت‌های دیگر رو به قبله قرار می‌گیریم، به این معنا نیست که فقط در آن سمت رو به خداییم، بلکه بدین جهت است که مردم مسلمان همه هماهنگ به یک صورت به یک ترتیب با یک نظم و ادراک خاصی، عبادت کنند. و الا به هر سو بنگری او را می‌بینی و رو بخدائی.

______________________________
  1. اصول کافی، ج 2، ص 76، حدیث 7.
  2. سوره حجرات، آیه 13
  3. سوره مائده، آیه 27
  4. سوره بقره، آیه 2
  5. سوره واقعه، آیه 79
  6. سوره طلاق، آیه 2
  7. سوره انفال، آیه 29.
  8. بحار الانوار، ج 69، ص 406، حدیث 114
  9. سوره بقره، آیه 20
  10. سوره حدید، آیه 4
  11. بحار الانوار، ج 44، ص 139، حدیث 6
  12. بحار الانوار، ج 69، ص 406، حدیث 114
  13. سوره بقره، آیه 194
  14. سوره انبیاء، آیه 30
  15. سوره بقره، آیه 7
  16. سوره بقره، آیه 10
  17. سوره بقره، آیه 6
  18. سوره اسراء، آیه 82
  19. سوره بقره، آیه 10
  20. سوره بقره، آیه 10
  21. سوره بقره، آیه 7
  22. سوره بقره، آیه 185
  23. سوره انبیاء، آیه 107
  24. سوره بقره، آیه 2
  25. سوره توبه، آیه 4
  26. اصول کافی، ج 2، ص 128، حدیث 1
  27. سوره احزاب، آیه 72
  28. سوره حشر، آیه 21
  29. سوره رعد، آیه 11
  30. سوره محمد، آیه 10
  31. سوره انفال، آیه 53
  32. سوره رعد، آیه 11
  33. سوره اسراء، آیه 36
  34. سوره شمس، آیه 8
  35. سوره الشمس، آیه 7 و 8
  36. سوره الانسان، آیه 3
  37. مفضل یکی از بزرگان اصحاب امام صادق علیه السّلام و صاحب کتاب توحید مفضّل است، جناب مفضّل در آن کتاب حدیثی بسیار مفصّل درباره توحید و نشانه‌های آن، از طریق سیر آفاقی، از امام صادق علیه السّلام نقل کرده است
  38. ن مفضّل بن عمر قال: کنت عند أبی عبد اللّه علیه السّلام، فذکرنا الأعمال فقلت أنّا: ما أضعف عملی، فقال: «مه، استغفر اللّه»، ثمّ قال لی: «إنّ قلیل العمل مع التّقوی خیر من کثیر العمل بلا تقوی».اصول کافی، ج 2، ص 76، حدیث 7، باب الطاعة و التقوا
  39. سوره مائده، آیه 27
  40. عن الصادق علیه السّلام قال: «من أخرجه اللّه من ذلّ المعصیة إلی عزّ التقوی، أغناه اللّه بلا مال، و أعزّه بلا عشیرة، و آنسه بلا بشر». بحار الانوار، ج 70، ص 289، حدیث 22
  41. از امام کاظم موسی بن جعفر علیه السّلام سئوال شد: الکبائر تخرج من الایمان؟ فقال: «نعم و ما دون الکبائر، قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله: لا یزنی الزّانی و هو مؤمن، و لا یسرق سارق و هو مؤمن، و لا یسرق سارق و هو مؤمن» اصول کافی، ج 2، ص 284، باب الکبائر حدیث 21 و 16.
  42. عن أبی عبد اللّه الصادق علیه السّلام قال: «من زهّد فی الدنیا أثبت اللّه الحکمة فی قلبه، و أنطق بها لسانه و بصره عیوب الدنیا داءها و دواءها، و أخرجه من الدنیا سالما إلی دار السّلام». اصول کافی، ج 2، ص 128، باب ذمّ الدنیا و الزهد فیها حدیث 1
  43. دار السلام یکی از نام‌های قیامت و یا بهشت است
  44. آیه اول: سوره احزاب، آیه 72: «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولًا»
  45. آیه دوم: سوره حشر، آیه 21: «لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلی جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِ اللَّهِ»
  46. سوره نور، آیه 52
  47. قال الصادق علیه السّلام: «خف اللّه کأنّک تراه، و إن کنت لا تراه فإنّه یراک، فإن کنت تری أنّه لا یراک فقد کفرت، و إن کنت تعلم أنّه یراک ثمّ برزت له بالمعصیة فقد جعلته من أهون النّاظرین علیک».اصول کافی، ج 2، باب الخوف و الرجاء، ص 67، حدیث 2.
  48. قال الصادق علیه السّلام: ألمؤمن بین مخافتین: ذنب قد مضی لا یدری ما صنع اللّه فیه، و عمر قد بقی لا یدری ما نمی‌داند خداوند چگونه به حساب آن خواهد رسید، و خوف نسبت به عمری که باقی مانده و نمی‌داند در آینده چگونه باید عمل کند، تا خود را از مهلکه‌ها نجات دهد
  49. سوره بقره، آیه 256. «فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقی لَا انْفِصامَ لَها وَ اللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ»
  50. سوره النحل (16)، آیه (36)
  51. سوره بقره، آیه 21
  52. سوره بقره، آیه 22
  53. سوره بقره، آیه 21- 22
  54. این حدیث از پیامبر خاتم صلّی اللّه علیه و آله و از امام صادق و از امام عسگری علیهما السّلام نقل شده است
  55. قال أمیر المؤمنین علی علیه السّلام: «إنّ قوما عبدوا اللّه رغبة فتلک عبادة التّجار، و إنّ قوما عبدوا اللّه رهبة فتلک عبادة العبید، و إنّ قوما عبدوا اللّه شکرا فتلک عبادة الأحرار» نهج البلاغه، فیض حکمة 229 و صبحی 237
  56. سوره توبه، آیه 111
  57. سوره زمر، آیه 10
  58. مثلا در سخنان بزرگان معروف است: «الدّنیا مزرعة الآخرة» و قرآن می‌فرماید: وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَیْرٍ یَعْلَمْهُ اللَّهُ وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوی سوره بقره، آیه 197و نیز در قرآن آمده است: ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ وَ لَنَجْزِیَنَّ الَّذِینَ صَبَرُوا أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما کانُوا یَعْمَلُونَ. سوره نحل، آیه 96
  59. از حضرت رسول خاتم صلّی اللّه علیه و آله نقل شده است: «الدّنیا حرام علی أهل الآخرة، و الآخرة حرام علی أهل الدّنیا، و هما معا حرامان علی أهل اللّه». «عوالی اللئالی، ج 4، ص 119، حدیث 190 و الجامع الصغیر، ج 1، ص 656، حدیث 4269
  60. قال الامام الباقر علیه السّلام: «إنّ النّاس یعبدون للّه عزّ و جلّ علی ثلاثة أوجه، فطبقة یعبدونه رغبة فی ثوابه فتلک عبادة الحرصاء و هو الطمع، و آخرون یعبدونه فرقا من النّار فتلک عبادة العبید و هی الرّهبة، و لکنّی أعبده حبّا له عزّ و جلّ فتلک عبادة الکرام و هو الأمن». خصال باب الثلاثه، ص 188، حدیث 259
  61. سوره قمر، آیه 55
  62. سوره بقره، آیه 156
  63. قال امیر المؤمنین علی علیه السّلام: «إنّ قولنا: «إنّا للّه» إقرار علی أنفسنا بالملک، و قولنا: «و إنّا إلیه راجعون» إقرار علی أنفسنا بالهلک». نهج البلاغه، فیض حکمة 95 و صبحی 99.
  64. سوره اعراف، آیه 188
  65. سوره انفال، آیه 74
  66. سوره عنکبوت، آیه 69
  67. قال الکاظم علیه السّلام: «إنّ العاقل رضی بالدون من الدّنیا مع الحکمة، و لم یرض بالدون من الحکمة مع الدّنیا، فکذلک ربحت تجارتهم». اصول کافی، ج 1 (العقل و الجهل)، ص 17، حدیث 12
  68. سوره بقره، آیه 269
  69. سوره رعد، آیه 28
  70. سوره فاطر، آیه 8
  71. سوره انعام، آیه 43
  72. قال امیر المؤمنین علی علیه السّلام: «نبّه بالتفکّر قلبک». اصول کافی، ج 2، باب التفکر، ص 54، حدیث 1
  73. دو آیه به عنوان نمونه ذکر می‌کنیم: الف: إِنَّ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ لَآیاتٍ لِأُولِی الْأَلْبابِ الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیاماً وَ قُعُوداً وَ عَلی جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلًا سُبْحانَکَ فَقِنا عَذابَ النَّارِ. سوره آل عمران، آیه 191- 190. ب: «إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُکْمُ الَّذِینَ لا یَعْقِلُونَ». سوره انفال، آیه 22
  74. «تفکّر ساعة خیر من عبادة ستّین سنة». بحار الانوار، ج 69، ص 293
  75. قال الکاظم موسی بن جعفر علیهما السّلام: «لیس منّا من لم یحاسب نفسه فی کلّ یوم فإن عمل حسنا استزاد اللّه، و إن عمل سیّئا استغفر اللّه منه و تاب إلیه». اصول کافی، ج 2، باب محاسبة العمل، حدیث 2، ص 453
  76. «سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی الْآفاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتَّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ» سوره فصّلت آیه 53و آیه: «خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ، «إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ». سوره نحل، آیه 4- 11. و آیه: «فَلْیَنْظُرِ الْإِنْسانُ مِمَّ خُلِقَ، خُلِقَ مِنْ ماءٍ دافِقٍ، یَخْرُجُ مِنْ بَیْنِ الصُّلْبِ وَ التَّرائِبِ». سوره طارق، آیه 5- 7. و آیه: «هُوَ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ یُخْرِجُکُمْ طِفْلًا وَ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ» سوره غافر، آیه 67.
  77. کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ مُبارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیاتِهِ وَ لِیَتَذَکَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ سوره ص، آیه 29
  78. «فَاقْرَؤُا ما تَیَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ». سوره مزّمل، آیه 20
  79. قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله: «ثم یقال له: إقرأ و ارقه، فکلّما قرء آیة صعد درجة». اصول کافی، ج 2، باب فضل حامل القرآن، حدیث 3، ص 603.و قال الامام موسی بن جعفر علیهما السّلام: فإنّ درجات الجنّة علی قدر آیات القرآن، یقال له: إقرأ و ارق، فیقرأ ثمّ یرقی». همان، حدیث 10، ص 606.
  80. سوره اعراف، آیه 204
  81. ألصّبر صبران: صبر علی البلاء حسن جمیل، و أفضل الصّبرین الورع عن المحارم. (اصول کافی، ج 2، باب الصبر، ص 91، حدیث 14)
  82. سوره مؤمنون، آیه 3
  83. سوره قصص، آیه 55
  84. سوره مؤمنون، آیه 3.
  85. بحار الانوار، ج 77، ص 133، حدیث 43
  86. سوره غافر، آیه 60
  87. سوره بقره، آیه 269
  88. سوره بقره، آیه 112
  89. سوره حدید، آیه 23
  90. سوره لقمان، آیه 22
  91. اصول کافی، ج 2، ص 125، حدیث 5. و بحار الانوار، ج 27، ص 95، حدیث 57، 58.
  92. سوره ممتحنه، آیه 4
  93. سوره احزاب، آیه 21
  94. سوره بقره، آیه 143
  95. سوره حدید، آیه 25
  96. سوره المدثّر، آیه 38
  97. غرر الحکم آمدی باب راء، حدیث 5259
  98. اصول کافی، ج 2، باب حسن الخلق، ص 101، حدیث 12
  99. بحار الانوار، ج 71، ص 394، حدیث 63
  100. سوره مؤمنون، آیه 14
  101. سوره إسراء، آیه 70
  102. سوره تین، آیه 4
  103. بحار الانوار، ج 2، ص 32، حدیث 22.
  104. سوره روم، آیه 30
  105. سوره انعام، آیه 70.
  106. سوره ابراهیم، آیه 3
  107. سوره یونس، آیه 7
  108. سوره اسراء، آیه 44.
  109. سوره حدید، آیه 1
  110. سوره حشر، آیه 1
  111. سوره اسراء، آیه 44
  112. سوره مائده، آیه 54.
  113. سوره الملک، آیه 14
  114. سوره توبه، آیه 4.
  115. سوره توبه، آیه 7.
  116. سوره حجرات، آیه 13
  117. سوره توبه، آیه 7
  118. سوره حدید، آیه 4
  119. اصول کافی، ج 2، ص 352، حدیث 7، و تفسیر المحیط الاعظم، ج 1، ص 340 و ج 3، ص 119
  120. تفسیر المحیط الاعظم، ج 1، ص 214 و ص 441، و ج 2، ص 453
  121. سوره احزاب، آیات 70- 71
  122. سوره مائده، آیه 27
  123. سوره احزاب، آیه 71
  124. سوره طلاق، آیه 3
  125. سوره هود، آیه 6
  126. مفاتیح الجنان، دعای مکارم الاخلاق
  127. سوره طلاق، آیات 2- 3
  128. سوره مریم، آیه 72
  129. سوره آل عمران، آیه 132
  130. سوره آل عمران، آیه 120
  131. سوره آل عمران، آیه 186
  132. سوره یونس، آیات 63- 64
  133. مثنوی هفت اورنگ (سبحة الابرار)، ج 1، ص 644، نشر میراث مکتوب
  134. سوره طارق، آیه 9
  135. سوره غافر، آیه 19
  136. سوره ق آیه 16
  137. سوره حدید، آیه 3
  138. اصول کافی، ج 2، ص 67، حدیث 2
  139. بحار الانوار، ج 46، ص 134، حدیث 25 و ج 40، ص 153، حدیث 54
  140. سوره زمر، آیه 42
  141. سوره انسان، آیه 21
  142. اصول کافی، ج، ص 240- 241، حدیث 5- 2
  143. سوره نور، آیه 52
  144. سوره مائده، آیه 27
  145. سوره طه، آیه 14
  146. «الصلاة معراج المؤمن»، بحار الانوار، ج 82، ص 303 و ج 84، ص 255
  147. «الصلاة قربان کلّ تقیّ»، نهج البلاغه، فیض حکمة 131 و صبحی 136، و عیون اخبار الرضا علیه السّلام، ج 2، ص 7، حدیث 16
  148. سوره عنکبوت، آیه 45.
  149. سوره إسراء، آیه 82
  150. سوره ماعون، آیه 4- 5
  151. سوره نور، آیه 52
  152. سوره نور، آیه 51
  153. سوره فاطر، آیه 10
  154. اصول کافی، ج 2، باب محاسبة العمل، حدیث 2
  155. مصباح الشریعة، باب 41
  156. مصباح الشریعة، باب 27
  157. همان
  158. بحار الانوار، ج 2، ص 48، حدیث 6 و اصول کافی، ج 2، ص 113، حدیث 1
  159. بحار الانوار، ج 2، ص 48، حدیث 6 و اصول کافی، ج 2، ص 113، حدیث 1
  160. سوره شعرا، آیه 89
  161. اصول کافی، ج 2، ص 16، حدیث 5
  162. سوره مائده، آیه 54
  163. تفسیر المحیط الاعظم، ج 1، ص 324
  164. سوره انعام، آیه 76
  165. خصال باب الثلاثه، ص 188، حدیث 259
  166. اصول کافی، ج 2، باب العبادة، ص 83، حدیث 3
  167. نهج البلاغه، فیض حکمت 229 و صبحی 237
  168. سوره حدید، آیه 4
  169. سوره طه، آیه 14
  170. بحار الانوار، ج 92، ص 267، حدیث 16
  171. اصول کافی، ج 2، ص 598، حدیث 2، باب فضل القرآن، و ص 216، حدیث 2 از باب سلامة الدین
  172. بحار الانوار، ج 77، ص 21، حدیث 6
  173. سوره النجم، آیه 42.
  174. سوره طلاق، آیه 2- 3
  175. سوره احزاب، آیه 21
  176. سوره انعام، آیه 79
  177. سوره فجر، آیه 27- 28.
  178. سوره فصّلت، آیه 53
  179. بحار الانوار، ج 77، ص 21، حدیث 6
  180. مصباح الشریعة، باب 41.
  181. مفاتیح الجنان.
  182. بحار الأنوار، ج 77، ص 22.
  183. بحار الانوار، ج 78، ص 189، حدیث 44، و نیز از حضرت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله نقل شده است: من عمل بما یعلم ورّثه اللّه علم ما لم یعلم، بحار الانوار، ج 40، ص 128
  184. سوره تغابن، آیه 11
  185. سوره انفال، آیه 29
  186. اصول کافی، ج 1، کتاب العقل و الجهل، ص 23، حدیث 15
  187. بحار الانوار، ج 22، ص 326، حدیث 28
  188. نهج البلاغه صبحی، خطبه 193 و فیض 184
  189. سوره نحل، آیه 128.
  190. نهج البلاغه، عبده خطبه شماره 186 و صبحی 193 و فیض 184
  191. امام صادق علیه السّلام: «التقوی: «أن لا یفقدک اللّه حیث أمرک، و لا یراک حیث نهاک». بحار الأنوار، ج 70، ص 285، حدیث 8و نیز از امام صادق علیه السّلام معنای مروّت را سئوال کردند، فرمود: (أن) لا یراک اللّه حیث نهاک، و لا یفقدک من حیث أمرک». تحف العقول، ص 359.
  192. امّا آیات از قبیل
  193. «عجبت من عبد لا یدری أنّی راض عنه أم ساخط علیه و هو یضحک». بحار الانوار، ج 77، ص 22
  194. نهج البلاغه، خطبه همّام
  195. سوره فجر، آیه 27- 28
  196. سوره إسراء، آیه 72
  197. سوره بقره، آیه 2
  198. سوره إسراء، آیه 82
  199. سوره بقره، آیه 6.
  200. سوره إسراء، آیه 82
  201. سوره ص، آیه 46
  202. سوره ص، آیات 82- 83
  203. سوره بقره، آیه 7
  204. سوره توبه، آیه 87
  205. سوره محمد، آیه 24
  206. سوره بقره، آیه 81
  207. سوره بقره، آیه 81
  208. سوره بقره، آیه 6
  209. سوره حشر، آیه 9
  210. سوره آل عمران، آیه 92
  211. سوره رعد، آیه 16
  212. سوره مریم، آیه 30
  213. سوره ص، آیه 41
  214. سوره ص، آیه 44
  215. سوره ص، آیه 46
  216. سوره ص، آیه 48
  217. سوره ص، آیه 30
  218. سوره اسراء، آیه 1
  219. سوره فرقان، آیه 1
  220. سوره نجم، آیه 10
  221. سوره ذاریات، آیه 56
  222. سوره ذاریات، آیه 56
  223. اصول کافی، ج 2، ص 17، حدیث 4
  224. سوره فصلت، آیه 53
  225. سوره مومنون، آیه 116