کتابخانه:کتاب نیت
| 200px | |
| نویسنده | محسن فیض کاشانی |
|---|---|
| زبان | فارسی |
| ناشر | موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان |
| محل انتشارات | قم |
| تاریخ نشر | 1387 |
كتاب نيّت و صدق و اخلاص «ترجمه المحجة البيضاء فى تهذيب الاحياء» تأليف: فيلسوف الفقهاء، و فقيه الفلاسفة، أستاذ عصره و وحيد دهره، المولى محمد محسن بن الشاه مرتضى ابن الشاه محمود الملقب بـ الفيض الكاشانى (قدس سره) مترجم: سيد محمد صادق عارف اين هفتمين كتاب از بخش منجيات از المحجّة البيضاء في تهذيب الاحياء است.
لیست موضوعات كتاب نيّت و صدق و اخلاص باب اول بيان فضيلت نيّت بيان حقيقت نيّت بيان رمز قول پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) كه: «نيّت مؤمن بهتر از عمل اوست» بيان اعمالى كه مربوط به نيّت است بيان آن كه نيّت در اختيار آدمى نيست باب دوم در اخلاص و فضيلت و حقيقت و درجات آن بيان حقيقت اخلاص بيان درجات شائبهها و آفتهايى كه به اخلاص آسيب مىرساند بيان حكم عمل مشوب و استحقاق ثواب بر آن باب سوم در صدق و حقيقت و فضيلت آن فضيلت صدق بيان حقيقت صدق و معنا و مراتب آن
بسم الله الرّحمن الرّحيم خداوند را ستايش مىكنيم به گونهاى كه شاكران او را مىستايند، و به او ايمان داريم به نحوى كه صاحبان يقين به او ايمان دارند، و به يگانگى او اعتراف مىكنيم، مانند آنچه راستان اعتراف مىكنند، و گواهى مىدهيم جز او معبودى نيست و اوست پروردگار جهانيان، آفريننده زمين و آسمان و موظّف كننده جنّ و انس به اين كه او را مخلصانه عبادت كنند و فرموده است: وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا الله مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ. و خداوند، را جز دين ناب و استوار، چيز ديگرى شايسته نيست، چه او از همه بى نيازان از شركت دادن مشاركان در عبادتش بى نياز است.
و درود فراوان بر پيامبرش محمد (صلّى الله عليه وآله) سرور پيامبران و همه پيغمبران و بر خاندان و ياران پاك او باد.
امّا بعد. براى ارباب قلوب در سايه بينش ايمان و انوار قرآن روشن شده است كه جز به علم و عبادت نمىتوان به سعادت رسيد، و مردمان جز عالمان، و عالمان جز عاملان، و عاملان جز مخلصان همه هلاك شدگانند و مخلصان نيز در معرض خطرى بزرگ قرار دارند. عمل بى نيّت و عناء، و نيّت بدون اخلاص خودنمايى و رياست، و ريا همتاى نفاق و
همسان گناه، و اخلاص بى صدق و تحقيق پوچ و هباست. خداوند درباره هر عملى كه براى غير خدا و مشوب به رياست فرموده است: وَ قَدِمْنا إِلى ما عَمِلُوا من عَمَلٍ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً كاش مىدانستم چگونه ممكن است كسى نيّت خود را درست كند در حالى كه حقيقت نيّت را نمىداند، و يا آن كه نيّتش را درست به جا آورد بى آن كه حقيقت اخلاص را بداند، و يا مخلص چگونه خود را در اخلاص خويش صادق بشناسد در حالى كه معناى صدق اخلاص را نفهميده است. بنابراين هر بندهاى كه بخواهد راه طاعت خدا در پيش گيرد نخستين وظيفهاش آن است كه براى به دست آوردن معرفت، نيّت را بياموزد سپس بعد از فهم حقيقت صدق و اخلاص كه دو وسيله براى رستگارى و رهايى بنده از آتش دوزخ است با عمل نيّت را تصحيح كند و ما به خواست خداوند معانى نيّت و صدق و اخلاص را در سه باب ذكر مىكنيم:
باب اوّل- در حقيقت نيّت و معناى آن.
باب دوم- در اخلاص و حقيقت آن.
باب سوم- در صدق و حقيقت آن.
امّا باب اوّل كه درباره نيّت است مشتمل بر بيان مطالب زير مىباشد:
فضيلت نيّت- حقيقت نيّت- اين كه نيّت بهتر از عمل است- شرح اعمالى كه مربوط به نيّت است- بيرون بودن نيّت از اختيار.
باب اول بيان فضيلت نيّت
خداوند متعال فرموده است: وَ لا تَطْرُدِ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ، مراد از اراده در اين آيه نيّت است. پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «عمل بسته به نيّت است، و براى هر كس همان چيزى است كه نيّت كرده است، و كسى كه هجرتش به سوى خدا و پيامبرش باشد به سوى خدا و پيامبرش هجرت كرده است، و آن كه هجرتش به سوى دنيا
باشد كه بدان رسد يا زنى را كه به همسرى خود درآورد بهره او از هجرت همان چيزى است كه به سوى آن هجرت كرده است» و نيز فرموده است: «بيشتر شهيدان، امّتم اصحاب فراش و بسترند، و بسا كسى كه ميان دو صفّ كارزار كشته شده و خداوند به نيّت او داناتر است» و نيز خداوند فرموده است: إِنْ يُرِيدا إِصْلاحاً يُوَفِّقِ الله بَيْنَهُما، و نيّت را سبب توفيق قرار داده است. پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «خداوند به صورت و اموال شما نظر نمىكند بلكه به دل و اعمال شما مىنگرد»، و نظر بر دل براى آن است كه دل جايگاه نيّت است.
و نيز پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «بنده اعمال نيكى به جا مىآورد و فرشتگان آنها را در صحيفههاى مهر شده بالا مىبرند و به پيشگاه خداوند تقديم مىكنند، خداوند مىفرمايد:
اين صحيفه را دور بيندازيد چه او در اين اعمال رضاى مرا نخواسته است، سپس فرشتگان را ندا مىكند كه براى او چنين و چنان بنويسيد، مىگويند: پروردگارا! او چيزى از اين كارها را نكرده است، خداوند مىفرمايد: نيّت آن را داشته است».
و نيز پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «مردم چهار گونهاند: مردى است كه خداوند به او دانش و مالى داده و او به علم خود در مالش تصرّف مىكند. كس ديگرى مىگويد، اگر خداوند نظير آنچه را به او داده به من دهد همان گونه خواهم كرد كه او مىكند. اين دو كس در اجر با يكديگر برابرند و مردى است كه خداوند به او مالى داده ليكن دانشى به او عطا نكرده و او در مالش از روى نادانى كار مىكند كسى مىگويد: اگر خداوند، مانند آنچه را به او داده به من بدهد مانند او عمل خواهم كرد، اين دو كس در گناه با هم برابرند». آيا نمىبينى در اين حديث چگونه يكى به سبب نيّت در اعمال خوب و بد ديگرى شركت داده شده است.
هنگامى كه پيامبر (صلّى الله عليه وآله) براى غزوه تبوك بيرون آمد فرمود: «در مدينه گروههايى هستند كه ما هيچ وادى را نمىسپريم و هيچ سرزمينى را كه كافران را به خشم آورد طىّ نمىكنيم، و هيچ وجهى را به انفاق نمىرسانيم، و هيچ گرسنگى به ما نمىرسد جز اين كه آنها با مادر آنها شريكند در حالى كه آنان در مدينه مىباشند»، عرض كردند: اى پيامبر خدا! اين امر چگونه ممكن است و حال آن كه آنها با ما نيستند، فرمود: «عذرشان آنها را باز داشته است و به سبب حسن نيّت خود با ما شريكند».
درخبر آمده است: «مردى در راه خدا كشته شد، او را قتيل الحمار خواندند» زيرا با مردى جنگيد كه مىخواست لباس و الاغ او را به غارت برد و چون در اين راه كشته شد قتل او را به نيّتش نسبت دادند و مردى براى آن كه زنى را به همسرى خود درآورد مهاجرت كرد، او را مهاجر امّ قيس ناميدند. در حديث عباده از پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) نقل شده كه فرموده است: «هر كس به جهاد رود و نيّتش تنها به دست آوردن زانو بند شترى باشد براى او همان چيزى است كه نيّت كرده است».
ابّى گفته است: از مردى كمك خواستم تا همراه من بجنگد، گفت: نمىتوانم مگر آن كه برايم اجرتى قرار دهى، اجرتى برايش قرار دادم، سپس اين جريان را به پيامبر (صلّى الله عليه وآله) عرض كردم فرمود: «از دنيا و آخرتش بهرهاى نيست جز آنچه برايش قرار دادى».
در اسرائيليّات آمده است: مردى در سال قحطى بر تودهاى از ريگ گذر كرد، در خاطر انديشيد كه اگر اين ريگها خوردنى بود همه را ميان مردم تقسيم مىكردم، خداوند به پيامبر آنها وحى فرمود: به او بگو: خداوند صدقهات را قبول كرد، و حسن نيّتت را پذيرفت، و ثواب اين را كه اگر آنها خوراكى بودند همه را صدقه مىدادى به تو عطا فرمود.
در اخبار بسيارى آمده است: «هر كس انجام دادن كار نيكى را قصد كند و آن را انجام ندهد ثواب آن براى او نوشته مىشود».
در حديث امّ سلمه آمده است پيامبر (صلّى الله عليه وآله) از لشگرى ياد كرد كه در بيابان به زير زمين فرو رفت، عرض كردم: اى پيامبر خدا! آيا در ميان آنها انسان شايستهاى هست؟ فرمود: «بر حسب نيّاتشان برانگيخته مىشوند».
و نيز پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرمود: «هنگامى كه دو صفّ روبروى هم قرار مىگيرند فرشتگان فرود مىآيند و خلق را بنابر مراتب آنها مىنويسند كه فلان براى دنيا پيكار مىكند، فلان از روى غيرت مىجنگند، فلان به سبب تعصّب مىرزمد، هان مگوييد فلان در راه خدا كشته شد چه كسى كه براى اعلاى دين خدا مىجنگد در راه خداست».
از جابر روايت شده كه پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «هر بندهاى بر چيزى برانگيخته مىشود كه بر آن مرده است».
در حديث احنف از ابى بكره از پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) روايت شده كه فرموده است: «هرگاه دو مسلمان با شمشير روبروى هم قرار گيرند كشنده و كشته شده در آتشند». عرض كردند: اى پيامبر خدا! اين كشنده است، كشته شده چرا؟ فرمود: «براى اين كه خواسته است رفيق خود را بكشد».
در حديث آمده است: «كسى كه زنى را طبق مهريّهاى به همسرى خود در آورده چنانچه قصد اداى مهريّهاش را نداشته باشد زناكار است، همچنين كسى كه وامى بگيرد و قصد پرداخت آن را نداشته باشد دزد است».
و نيز پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «كسى كه براى خدا خود را خوشبو كند روز قيامت در حالى وارد مىشود كه خوشبوتر از مشك است، و آن كه براى غير خدا بوى خوش به كار برد روز قيامت در حالى وارد خواهد شد كه بويش از مردار گنديدهتر است».
مىگويم: از طريق خاصّه (شيعه) كافى به سند خود از علىّ بن الحسين (عليه السلام) روايت كرده كه فرموده است: «عمل بسته به نيّت است.
از امام صادق (عليه السلام) روايت شده كه: «پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: نيّت مؤمن بهتر از عمل وى، و نيّت كافر بدتر از عمل اوست و هر عمل كنندهاى بر حسب نيّتش عمل مىكند».
و نيز از آن حضرت روايت كرده كه فرموده است: «بنده مؤمن فقير مىگويد: پروردگارا! مرا روزى ده تا فلان كار نيك و عمل خير را انجام دهم. هرگاه خداوند اين تقاضاى او را از روى صدق نيّت بداند نظير اجرى را كه در صورت عمل جهت او مىنوشت برايش مىنويسد، چه خداوند بسيار بخشنده و بزرگوار است».
و نيز روايت شده كه از آن حضرت درباره اندازه عبادت پرسيدند كه اگر به جا آورده شود حقّ آن اداست فرمود: «طاعت با نيّت نيكو».
و نيز فرموده است: دوزخيان بدين سبب در آتش مخلّد شدند كه نيّت آنها در اين بود كه اگر جاويدان در دنيا بمانند خدا را تا ابد معصيت كنند، و بهشتيان بدان جهت در بهشت مخلّد شدند كه در دنيا نيّت آنها اين بود كه اگر در آن باقى بمانند تا ابد خداوند را فرمانبردار باشند.
پس اينها و آنها بر حسب نيّات خود مخلّد شدند سپس قول خداوند را تلاوت فرمود: قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى شاكِلَتِهِ، فرمود: يعنى: على نيّته (بر حسب نيّتش).
سپس غزّالى درباره نيّت به بيان اقوال و آثارى پرداخته كه چون در آنها مزيد فايدهاى نيست از ذكر آنها خوددارى مىكنيم.
بيان حقيقت نيّت
بدان كه نيّت و اراده و قصد، الفاظى مترادف براى يك معنايند، و آن عبارت از حالت و صفتى است براى دل كه دو امر آن را احاطه كرده و آن دو امر علم و عمل است. علم مقدّم بر عمل است چه آن اصل و شرط آن است و عمل، تابع علم و ثمره و نتيجه علم است چه هر عملى يعنى هر حركت و سكون اختيارى تنها به سه چيز صورت مىگيرد كه عبارتند از علم،
اراده و قدرت. انسان چيزى را كه نمىداند نمىخواهد و ناگزير بايد بداند، و تا چيزى را نخواهد براى آن اقدام به عمل نمىكند پس ناچار از اراده است و معناى اراده برانگيخته شدن دل به سوى چيزى است كه آن را در حال يا آينده موافق مطلوب خود مىبيند. براى آن كه انسان به گونهاى آفريده شده كه برخى امور با طبيعت و مقصود او موافق و پارهاى مخالف و ناسازگار است از اين رو نيازمند آن است كه موافق و ملايم را به سوى خود جلب و مخالف و مضرّ را از خود دفع كند. در اين صورت انسان ناگزير بايد چيزى را كه سودمند و آنچه را زيانبار است بشناسد و بفهمد تا آن را طلب كند يا از آن دورى جويد زيرا كسى كه غذا را درك نمىكند و نمىشناسد امكان ندارد آن را تناول كند، و آن كه آتش را نمىبيند نمىتواند از آن دورى جويد. لذا خداوند هدايت و معرفت را آفريد و براى آنها اسبابى قرار داد كه عبارت از حواسّ ظاهر و باطن است و بحث در اين مورد خارج از مقصود ماست. سپس ديدن غذا و دانستن اين كه آن موافق طبع اوست او را كافى نيست كه دست به غذا دراز كند. آنگاه كه در او ميلى پديد آيد و اشتهايش برانگيخته شود چه بيمار غذا را مىبيند و مىداند كه موافق حال اوست ليكن به سبب عدم رغبت و ميل و فقدان اشتها قادر به تناول نيست. از اين رو خداوند ميل و رغبت و اراده را در انسان آفريد. مقصود از اراده پديد شدن انگيزه در نفس و توجّه قلبى به سوى مقصد است، و اين نتيجه به تنهايى كافى نخواهد بود، زيرا بسا آن كه طعام را ببيند و به آن رغبت داشته باشد ليكن به سبب زمينگير بودن نتواند از آن تناول كند، لذا خداوند در او قدرت و اندامهاى متحرّك آفريد تا به وسيله آنها بر غذا دست يابد. بنابراين اعضا بدون قدرت به حركت در نمىآيند، و قدرت محتاج به انگيزه و انگيزه نيازمند علم و معرفت يا ظنّ و اعتقاد قوى است به اين كه فلان چيز موافق حال اوست.
هنگامى كه شناخت قطعى حاصل شود كه فلان چيز موافق طبع اوست و ناگزير بايد آن را انجام دهد و از معارضه با انگيزه ديگرى كه مانع او شود مصون است اراده او برانگيخته مىشود و رغبت او تحقّق مىيابد، و هنگامى كه اراده برانگيخته شد قدرت اندامها را به حركت درمىآورد. پس قدرت خدمتگزار اراده و اراده تابع حكم اعتقاد و معرفت است. لذا نيّت همان صفتى است كه در ميانه اين عوامل وجود دارد و عبارت است از اراده و برانگيختن نفس به حكم رغبت و ميل به چيزى كه در حال يا آينده موافق مقصود اوست.
هدف مطلوب، محرّك نخستين و همو انگيزه عمل است، و آنچه غرض و انگيزه است مقصد نيّت مىباشد، و قصد و نيّت همان برانگيخته شدن براى عمل است، و عمل عبارت از
برانگيخته شدن قدرت براى خدمت به اراده از طريق به جنبش درآوردن اندامهاست جز اين كه به حركت درآمدن قدرت براى عمل گاهى بر اثر يك انگيزه و زمانى به سبب دو انگيزه است كه هر دو بر يك عمل اتّفاق كردهاند. هرگاه عمل به سبب دو انگيزه است ممكن است هر يك از آن دو به گونهاى باشد كه به تنهايى بتواند قدرت را به حركت درآورد و يا آن كه هر كدام از آنها قاصر از اين كار بوده و جز با اتّفاق توانايى بر تحريك قدرت نداشته باشند، و نيز ممكن است يكى از آنها در صورت عدم وجود ديگرى كافى باشد ليكن دومى براى كمك و يارى اوّلى برانگيخته شده باشد. به اين ترتيب چهار قسم انگيزه وجود مىيابد كه ما براى هر كدام از آنها مثالى ذكر مىكنيم:
اوّل
آن كه يك انگيزه به تنهايى وجود داشته باشد مانند اين كه درّندهاى ناگهان بر انسان هجوم آورد، او همين كه آن را مىبيند در حال از جايش برمىخيزد، و آنچه او را بدين كار وامىدارد قصد گريز از درّنده است، چه جانور را ديده و مىداند كه درّنده و آسيب رسان است، از اين رو نفس او براى گريز برانگيخته و قدرت در او آميخته مىشود و چون قدرت به مقتضاى برانگيختگى او عمل مىكند از جاى برمىخيزد تا از درّنده بگريزد و در اين برخاستن قصدى جز آن ندارد، اين را نيّت خالص مىنامند و عملى كه به مقتضاى آن در برابر هدفى كه باعث اصلى است انجام مىگردد اخلاص ناميده مىشود و معناى آن اين است كه نيّت او از مشاركت غير او و هر آميختگى خالص است.
دوّم
آن كه دو انگيزه جمع شود و هر كدام از آنها بتنهايى در برانگيختن مستقلّ باشد.
مثال آن در محسوسات اين است كه دو نفر در برداشتن چيزى به مقدارى از نيروى خود يكديگر را يارى دهند كه اگر هر كدام بتنهايى آن را بردارند آن مقدار نيرو كافى باشد. و مثال آن در ارتباط با مقصود ما اين است كه خويشاوندى فقير از انسان حاجتى بخواهد، و او به سبب فقر و خويشاوندىاش حاجت او را برآورد و مىداند كه اگر هم فقير نبود به خاطر خويشاوندىاش حاجت او را برآورده مىكرد، و هم اگر خويشاوند نبود براى فقر و نادارىاش حاجت او را رفع مىكرد و مىداند كه نفس او به گونهاى است كه اگر خويشاوند توانگر و يا بيگانه مستمند به او رجوع كند با رغبت حاجتش را برآورده مىسازد. همچنين كسى كه پزشك او را به ترك طعام دستور داده و در اين هنگام روز عرفه فرا رسيده و آن روز را روزه مىگيرد در حالى كه مىداند اگر روز عرفه نبود نيز از طعام پرهيز و آن را ترك مىكرد، و هم اگر پرهيز نمىكرد به خاطر روز عرفه روزه مىداشت و امساك مىكرد در اين صورت دو انگيزه با هم جمع شده و بر عمل اقدام كرده و انگيزه دوّم يار و مددكار انگيزه اوّل
بوده است و ما اين را «توافق انگيزهها» مىناميم.
سوّم
آن كه هر يك از دو انگيزه به تنهايى مستقلّ نبوده و فقط در صورت اجتماع بتوانند قدرت را به حركت در آورده به كار گيرند. مثال آن از محسوسات اين است كه دو نفر ضعيف در برداشتن چيزى كه هيچ كدام به تنهايى قادر بر آن نيستند يكديگر را يارى دهند.
و مثال آن از نظر مقصود ما اين است كه خويشاوند توانگرش از او وجهى طلب كند و او به وى ندهد، و بيگانه مستمند نيز از او درهمى بخواهد و از او نيز دريغ كند پس خويشاوند مستمندش به او مراجعه كند و چيزى را كه درخواست كرده به او بدهد در اين صورت آنچه او را بدين كار واداشته مجموع دوانگيزه فقر و خويشاوندى است. همچنين است كسى كه در پيش روى مردم به قصد كسب ثواب و جلب ستايش اشخاص صدقه مىدهد، و او به گونهاى است كه اگر تنها باشد مجرّد قصد ثواب او را به دادن صدقه وادار نمىكند، و اگر درخواست كننده فاسق باشد كه در تصدق به وى ثوابى نيست مجرّد ريا او را به دادن صدقه وادار نمىسازد و تنها در صورت اجتماع هر دو انگيزه دل او به دادن صدقه راغب مىشود. و ما اين را مشاركت مىناميم.
چهارم
آن كه يكى از دو انگيزه به تنهايى مستقل بوده و ديگرى مستقل نباشد ليكن در صورت پيوستن به ديگرى دور نيست كه مايه كمك و آسانى كار شود. مثال آن در محسوسات آن است كه ضعيفى در برداشتن چيزى قوى را يارى دهد به طورى كه اگر قوى تنها بود مىتوانست مستقلا آن را بردارد و ضعيف به تنهايى قادر به برداشتن آن نباشد ليكن در صورت اجتماع موجب آسانى حمل و تخفيف زحمت خواهد بود. مثال آن در مورد آنچه مقصود ماست اين است كه انسان در نمازهايش وردى و در صدقه دادنش عادتى داشته باشد و در اين موقع بر حسب اتفاق مردمى چند حضور داشته باشند و در نتيجه انجام دادن، اين عمل به سبب مشاهده آنها براى او سبكتر شود، امّا در همين حال مىداند كه اگر تنها و فارغ از مردم مىبود در اداى عمل سستى نمىكرد و نيز داناست كه اگر عملش طاعت نبود صرف ريا او را به آن وادار نمىساخت بنابراين حالتى كه در پيش روى مردم به او دست داده و انجام دادن عمل را براى او سبك و آسان ساخته شايبهاى است كه در نيّت او روى داده است و ما اين گونه انگيزه را «معاونت» مىناميم. انگيزه دومى يا رفيق يا شريك و يا معين است و ما حكم آن را در باب اخلاص ذكر خواهيم كرد. مقصود ما در حال بيان اقسام نيّت است، چه عمل تابع انگيزه است و حكم خود را از آن كسب مىكند، از اين رو گفتهاند: عمل بسته به نيّت است و تابعى است كه ذاتا حكمى ندارد بلكه محكوم به حكم متبوع خويش است.
بيان رمز قول پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) كه: «نيّت مؤمن بهتر از عمل اوست»
بدان گمان مىرود سبب ترجيح نيّت بر عمل آن است كه نيّت رازى است كه كسى جز خدا بر آن آگاه نيست، در حالى كه عمل امرى آشكار است و فعل نهان افضل از آشكار مىباشد و اين درست است، ليكن مراد و مقصود نيست. چه هرگاه نيّت كند كه در دل خدا را ياد كند يا درباره مصالح مسلمانان بينديشد اطلاق حديث اقتضا مىكند كه نيّت تفكر بهتر از تفكّر باشد، و نيز ممكن است گمان رود كه سبب ترجيح آن است كه نيّت تا پايان عمل دوام دارد در صورتى كه عمل دوام ندارد. ليكن اين هم قول ضعيفى است چه بازگشت آن به اين است كه عمل بسيار بهتر از اندك است و حال آن كه چنين نيست كه نيّت اعمال نماز گاهى جز در چند لحظه دوام ندارد در صورتى كه اعمال آن ادامه دارد و عام بودن حديث مقتضى آن است كه نيّت او بهتر از عملش باشد. گاهى هم گفته مىشود: معناى حديث اين است كه مجرد نيّت بهتر از عمل بدون نيّت است. البته اين سخن درست است ليكن بعيد است كه آن مراد باشد چه عمل بدون نيّت يا در حال غفلت اصلا خير و فايدهاى ندارد و مجرّد نيّت بهتر از آن است و روشن است كه ترجيح براى شركت كنندگان در امرى است كه بر آن خير و فايدهاى مترتّب باشد. بلكه منظور آن است كه هر طاعتى كه با نيّت و عمل تحقق مىيابد ضمن آن كه هر يك از نيّت و عمل از اعمال خوب به شمار مىآيند نيّتى كه از جمله طاعات باشد از عمل بهتر است، چه هر يك از اين دو در تحقّق مقصود مؤثّرند ليكن اثر نيّت بيش از اثر عمل است و اين معنايش آن است كه نيّت مؤمن از جمله طاعات اوست بهتر از عمل اوست كه آن نيز از جمله طاعات وى بشمار مىرود، غرض آن كه بنده در نيّت و عمل داراى اختيار مىباشد و هر دو عمل اويند ليكن از ميان اين دو نيّت بهتر است و معناى حديث همين است.
مىگويم: براى اين حديث معناى ديگرى است و آن اين است كه مؤمن نيّتش آن است كه عباداتش را به نيكوترين وجه انجام دهد امّا وقتى به اداى آنها مشغول مىگردد متوجّه مىشود كه اين آرزو برايش ميسّر نيست و از اين كه آنها را به گونهاى كه سزاوار بوده ادا نكرده است ملول مىشود پس آنچه در نيّت دارد بهتر از عملى است كه انجام مىدهد و نيز مؤمن به سبب ايمانش به خدا و روز جزا نيّت مىكند كه واجبات و مستحبّات الهى را به جا آورد و از گناهها و بديها دورى جويد سپس توفيق آن را نمىيابد و آنچه را نيّت كرده تحقّق نمىدهد. يا آن كه نيّت مىكند كه اگر خداوند مالى به او عطا فرمايد آنها را در راه او انفاق كند سپس هنگامى كه خداوند به او مال مىدهد بسا بر اثر آن از نيّت خود باز مىگردد لذا نيّت او بهتر از عملش مىباشد. امام باقر (عليه السلام) به همين معنا اشاره كرده و فرموده است: «نيّت مؤمن بهتر از عمل اوست زيرا او كارهاى خوبى را نيّت مىكند كه توفيق آنها را نمىيابد، و نيّت كافر بدتر از عمل اوست چه او كارهاى بدى را نيّت مىكند و شرورى را آرزو دارد كه به آنها دست نمىيابد». از امام صادق (عليه السلام) درباره حديث نبوى مذكور پرسيدند فرمود:
«زيرا عمل براى نشان دادن به مخلوق و نيّت به طور خالص براى پروردگار جهانيان است از اين رو خداوند عزّ و جلّ ثوابى كه به نيّت مىدهد بر عمل نمىدهد» و نيز فرموده است:
بنده در روز نيّت مىكند كه نماز شب بگزارد ليكن خواب بر او غلبه مىكند و مىخوابد، خداوند همان نماز را براى او ثبت مىكند و نفسهايش را تسبيح مىنويسد و خوابش را صدقه قرار مىدهد.»
غزّالى مىگويد: امّا سبب اين را كه نيّت بهتر از عمل است و بر آن رجحان دارد تنها كسى مىفهمد كه مقصد دين و طريقه آن و ميزان تأثير اين طريقه را در رسيدن به مقصد درك و برخى از اخبار را با برخى ديگر مقايسه كرده و براى او روشن شده باشد كه اين رجحان در مقايسه آن دو با مقصود است. فى المثل كسى كه بگويد: نان بهتر از پالوده است مرادش اين است كه نان در مقايسه با مقصود كه قوت و خوراك است بهتر است. و اين را كسى مىفهمد كه بداند مقصود از خوراك حفظ صحّت و بقاست و اثرات خوراكيها از اين لحاظ مختلف است و نيز اثر هر يك را بشناسد و برخى را با برخى ديگر مقايسه كند.
طاعت غذاى دل است و مقصود از آن بهبودى و بقا و سلامت آن در آخرت و سعادت و تنعّم آن به لقاى پروردگار است. بنابراين مقصد اصلى درك لذّت سعادت لقاى حق تعالى است و بس، و هرگز كسى به لقاى پروردگار متنعّم نمىشود مگر آن كه بر محبّت او بميرد و به او عارف باشد، و هرگز محبّت او را به دست نمىآورد مگر آنگاه كه او را بشناسد، و هرگز انس به او حاصل نمىشود جز براى كسى كه پيوسته به ياد او باشد. لذا انس با دوام ذكر، و معرفت با دوام فكر به دست مىآيد، و محبّت نيز بالضّروره تابع معرفت است. دل براى دوام ذكر و فكر فارغ نمىشود جز آنگاه كه از مشغلهها و سرگرميهاى دنيا فراغت يابد، و از مشغلهها رها نمىشود مگر زمانى كه از شهوتهايش بريده شود به طورى كه مايل به امور خير و خواستار آن و از بدى بيزار و دشمن آن باشد، و انگاه به خيرات و طاعات رغبت مىكند كه بداند سعادت او در آخرت وابسته به آنهاست. چنان كه انسان خردمند فصد و حجامت مىكند چون مىداند تندرستى او به آنها بستگى دارد. هنگامى كه در پرتو معرفت ميل به خيرات و طاعات حاصل شود بر اثر عمل به مقتضاى آن و مداومت بر آن اين گرايش قوّت مىيابد زيرا مواظبت بر مقتضاى صفات دل و به كار بستن آنها در عمل به منزله قوت و خوراك براى آن صفت است تا آن صفت در دل راسخ شود و قوت يابد چه كسى كه طالب دانش يا خواهان رياست است در آغاز تمايل او ضعيف است ليكن اگر به مقتضاى اين تمايل رفتار و آن را دنبال كند و به تحصيل دانش و آموزش رياست و اعمالى كه براى اين مقصود مطلوب است بپردازد تمايل او استحكام و رسوخ مىيابد و انصراف از آن برايش دشوار مىگردد. همچنين هرگاه با مقتضاى ميل خود مخالفت كند تمايل او ضعيف و شكسته مىشود و بسا بكلّى زايل و محو مىگردد. في المثل آن كه چهره زيبايى را مشاهده مىكند و در طبع وى رغبت ضعيفى بدو پديد مىآيد چنانچه ميل خود را دنبال و به مقتضاى آن عمل كند و بر نگاه خود به او ادامه دهد و با او مجالست و معاشرت كند رغبت او تحكيم مىيابد تا آن حدّ كه زمام اختيار از دستش بيرون مىرود و نمىتواند خود را از اين ميل رهايى دهد. ليكن اگر از نخست نفس خويش را از اين گرايش باز دارد و با خواست طبع و ميل خود مخالفت كند مانند آن است كه قوت و غذا را از صفت ميل خود قطع كرده است و اين عمل موجب دفع آن است تا آنگاه كه بكلّى ضعيف و ريشه كن و محو شود.
كلّيه صفات و خيرات و طاعاتى كه بدانها آخرت خواسته مىشود و بديها و شرورى كه براى طلب دنيا نه آخرت وقوع مىيابد به همين گونه است. ميل نفس به خيرات اخروى و انصراف از دنيا آن ميلى است كه انسان را براى ذكر و فكر فارغ و مهيّا سازد، و اين امر جز با مواظبت بر طاعات و ترك معاصى بدنى ميسّر نخواهد شد چه ميان اعضاى بدن و دل رابطهاى است كه هر كدام از ديگرى متأثّر مىشود، چنان كه اگر به يكى از اعضا جراحتى برسد دل به سبب آن دردمند مىشود، و هرگاه دل بر اثر آگاهى از مرگ يكى از عزيزانش يا هجوم پيشامد هولناكى به درد آيد اعضاى بدن از آن متأثّر مىشوند و ميان شانهها و پهلوها به لرزه درمىآيد و رنگ صورت دگرگون مىشود. البتّه دل اصل و مقام متبوع بدن و به منزله فرمانروا و شبان و جوارح مانند خادمان و رعايا و پيروانند. بنابراين جوارح، خدمتگزاران دلند و صفات را در آن تحكيم مىبخشند و مقصود اصلى دل است و اعضا وسايل و ادوات ارتباط با آنند. از اين رو پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «در تن آدمى پاره گوشتى است كه هر گاه اصلاح شود همه بدن اصلاح مىشود» و نيز فرموده است: «بار الها شبان و رعيّت را اصلاح فرما»، و مراد آن حضرت از شبان دل است و نيز خداوند فرموده است: لَنْ يَنالَ الله لُحُومُها وَ لا دِماؤُها وَ لكِنْ يَنالُهُ التَّقْوى مِنْكُمْ. و تقوا صفت دل است از اين رو لازم مىآيد كه اعمال دل به طور كلّى از اعمال جوارح افضل باشد، سپس واجب است نيّت از همه اعمال دل برتر شمرده شود زيرا نيّت عبارت از گرايش دل و اراده آن به سوى امور خير است.
مقصود ما از عمل به جوارح آن است كه دل به خواستن امور خير عادت كند و ميل به اين امور در آن مستحكم شود از شهوتهاى دنيوى خالى گردد و به ذكر و فكر رو آورد. بنابراين ناگزير نيّت در مقايسه با مقصود از عمل بهتر است چه آن اصل مقصود را در بر دارد. چنان كه هرگاه معده دردمند شود آن را با گذاردن قطران بر سينه يا آشاميدن دارويى كه به معده برسد درمان مىكنند، و آشاميدن دارو بهتر از ماليدن قطران بر سينه است چه منظور از ماليدن بر سينه اين است كه اثر آن به معده سرايت كند لذا آنچه به خود معده وارد شود بهتر و سودمندتر خواهد بود.
به همين گونه بايد تأثير همه طاعات را درك كرد زيرا آنچه از آنها مراد و مطلوب است دگرگونى دل و صفات آن است نه اعضا و نبايد گمان كنى كه غرض از نهادن پيشانى بر زمين جمع پيشانى و زمين است بلكه مقصود اين است كه اين عمل بر حسب عادت صفت فروتنى را در دل مستحكم مىكند چه كسى كه در نفس خود نسبت به كسى احساس فروتنى مىكند هرگاه از اعضاى خويش كمك بجويد و آن را به صورت تواضع مجسّم كند فروتنى او استحكام مىيابد، و كسى كه در دلش نسبت به يتيمى احساس رقّت مىكند هرگاه دست بر سر او بكشد و او را ببوسد رقّت دلش نسبت به او شديدتر مىشود، از اين رو عمل بدون نيّت به هيچ وجه سودمند نيست زيرا هرگاه كسى دست بر سر يتيمى كشد و در آن حال دلش غافل يا بر اين گمان باشد كه دست بر جامهاى مىكشد هرگز اثرى از اعضا در تحكيم رقّت به دل نمىرسد. به همين گونه كسى كه در حال غفلت سجده كند و دلش نگران اغراض دنيوى باشد هرگز پيشانى نهادن بر زمين تأثيرى در دل او نمىكند تا فروتنى او رسوخ يابد و وجود اين سجده مانند عدم آن است و هر چه وجودش با عدمش برابر باشد در مقايسه با هدفى كه از آن مطلوب است باطل گفته مىشود. از اين رو گفتهاند: عبادت بدون نيّت باطل است، و اين امر بدان معناست كه هرگاه عمل را از روى غفلت به جا آورد چنانچه قصدش ريا يا تعظيم شخص ديگرى باشد نه تنها وجود آن عمل مانند عدمش نيست بلكه شرّى بر آن افزوده شده است چه نه تنها صفت مطلوب را تحكيم نبخشيده بلكه صفتى را استحكام داده كه صفت مطلوب را ريشه كن مىكند، و آن صفت ريا مىباشد كه عبارت از ميل به دنياست. و همين امر دليل برترى نيّت بر عمل است، و از اين جا قول پيامبر (صلّى الله عليه وآله) دانسته مىشود كه فرموده است: «هر كس قصد حسنهاى (كار نيكى) كند و آن را به جا نياورد حسنهاى برايش نوشته مىشود» زيرا قصد كردن دل همان ميل به سوى خير و نيكى و انصراف او از خواهش نفس و دوستى دنياست و اين هدف همه حسنات است و اتمام اين قصد از طريق عمل بر رسوخ و استحكام آن مىافزايد.
همچنين منظور از ريختن خون قربانى خون و گوشت آن نيست بلكه مقصود انصراف دل از دوستى دنيا و بذل قربانى در راه رضاى خداست، و اين غرض با قطعيّت قصد و نيّت حاصل مىشود هر چند براى اجراى عمل مانعى به وجود آيد. هرگز گوشت و خون قربانى به خدا نمىرسد بلكه آنچه به او مىرسد تقواست، و تقوا جايگاهش در دل است از اين رو چنان كه ذكر كرديم پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «قومى در مدينهاند و در جهاد با ما مشاركت دارند» زيرا دلهاى آنان در صدق طلب خير، و بذل مال، و جان در راه خدا و آرزوى شهادت و اعلاى كلمه حقّ مانند دلهاى كسانى بود كه براى جهاد بيرون آمده بودند و تنها از لحاظ تن با آنها تفاوت داشته و اين هم به سبب موانعى بود كه به اسبابى كه خارج از محيط دل بود مربوط مىشد و اينها موانعى نامطلوبند مگر آن كه صفات مذكور را تحكيم كنند. با آنچه ذكر شد معانى همه احاديثى كه در فضيلت نيّت نقل كرديم دانسته مىشود لذا بايد گفتههاى ما را بر اين احاديث عرضه كنى تا اسرار آنها بر تو مكشوف شود و ما به اعاده نقل آنها نمىپردازيم.
بيان اعمالى كه مربوط به نيّت است
بدان اگر چه اعمال به اقسام بسيارى منقسم مىشود مانند كردار، گفتار، حركت، سكون، جلب نفع، دفع ضرر، فكر، ذكر و جز اينها كه بى شمار و بى پايانند ليكن كلّا به سه قسم منقسم مىشوند: گناهان، طاعات، مباحات.
قسم اوّل كه گناهان است، موضوعات آنها با نيّت تغيير نمىكند، و نبايد نادانها از اطلاق قول پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) كه فرموده است: «عمل به نيّت وابسته است» گمان كنند كه گناه با نيّت به طاعت مبدّل مىشود. مانند كسى كه از شخصى براى به دست آوردن دل شخص ديگر غيبت كند، يا از مال ديگرى مستمندى را اطعام كند، يا با مال حرام مدرسه يا مسجد يا رباطى بسازد، و در اين امور قصدش اعمال خير باشد. و همه اين اعمال ناشى از نادانى است، چه نيّت نمىتواند حرام، ظلم، تعدّى و گناه را از حرمت خود بيرون برد و در آنها تأثير كند بلكه قصد خير از طريق انجام دادن عمل شرّى كه خلاف مقتضاى شرع است شرّى ديگر است. و اگر اين حكم را بداند و عمل را مرتكب شود با شرع عناد ورزيده و اگر نداند به سبب نادانى گنهكار است زيرا طلب علم بر هر مسلمانى واجب است. بنابراين كارهاى خوب آنهايى است كه در شرع خوب شناخته شدهاند، در اين صورت چگونه ممكن است كار بد خوب گردد، و چنين امرى بسيار دور است بلكه آنچه اين امر را در دل رواج مىدهد شهوت پنهانى و خواهشهاى درونى است. چه هرگاه انسان مايل به تحصيل جاه و مقام شود، و در صدد به دست آوردن دل مردم و ديگر لذّتهاى نفسانى برآيد شيطان به همينها توسّل جسته امر را بر نادان مشتبه مىكند. از اين رو سهل گفته است: خداوند به گناهى بزرگتر از جهل نافرمانى نشده است. به او گفته شد: اى ابا محمّد! آيا چيزى را بدتر از جهل مىشناسى، پاسخ داد: آرى جهل به نادانى و مطلب همان است كه او گفته است، زيرا جهل به نادانى باب آموختن را بر آدمى بكلّى مسدود مىكند، چه كسى كه گمان مىكند عالم است چگونه ممكن است به تحصيل دانش تن در دهد. همچنين بهترين چيزى كه خداوند به آن فرمانبردارى شده دانش است و اساس دانش دانستن دانش است همچنان كه اساس نادانى ندانستن نادانى است. زيرا كسى كه دانش سودمند را از دانش زيان آور نشناسد به دانشهاى ظاهر پسندى كه مردم با حرص بسيار آنها را وسيله دنياى خود قرار دادهاند رو مىآورد، و اين خود مادّه اصلى جهل و منشأ تباهى عالم است.
غرض اين است كسى كه به سبب نادانى با نيّت خير مرتكب گناه شود معذور نيست مگر آن كه نو مسلمان بوده و فرصتى براى آموختن احكام اسلام نيافته باشد چه خداوند فرموده است: فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ، و پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «نادان به سبب نادانى معذور نمىباشد و روا نيست كه جاهل بر جهلش و عالم بر علمش خاموش باشند».
تقرّب جستن پادشاهان به بناى مساجد و مدارس از مال حرام مانند تقرّب جستن عالمان بد در آموختن دانش به سفيهان و اشرارى است كه به فسق و فجور شناخته شدهاند و همه مقصد آنها مجادله با عالمان و بيزارى از نادانان و دلجويى از سران مردم و گرد آوردن مال دنيا و گرفتن اموال سلاطين و مستمندان و يتيمان است، چه اينان هرگاه آموزش يابند راهزنان راه خدا خواهند شد و هر كدام از آنها در شهر خود نايب دجّال خواهد گرديد. براى حرصى كه به دنيا دارد با ديگران به نزاع مىپردازد، خواهشهاى نفسانى را پيروى مىكند. از تقوا دورى مىجويد و مردم با مشاهده گناهانى كه از او سر مىزند در ارتكاب گناه گستاخ خواهند شد.
سپس دانش وى از وى به امثال او منتقل مىشود و آنان دانش را وسيلهاى براى شرّ و پيروى از هواى نفس قرار مىدهند و اين روش پيوسته ادامه مىيابد و وبال اعمال آنها به معلّمى باز مىگردد كه به اوّلين آنها علم آموخت با آن كه فساد نيّت و قصد بد او را مىدانست و انواع گناهان را در گفتار و كردار و خوراك و لباس و كسب و كار او ديده بود. اين عالم مىميرد ليكن آثار بد او ممكن است هزار يا دو هزار سال در جهان باقى بماند. خوشا به حال كسى كه چون بميرد گناهانش با او بميرند. آنگاه شگفت از جهل او كه مىگويد: عمل بسته به نيّت است و من نيّتم نشر علوم دين بوده اگر او آن را در راه فساد به كار برده گناه از اوست نه از من، و قصد من جز اين نبوده است كه او از دانش خود در راه خير كمك گيرد، ليكن رياست طلبى و مريد خواهى و تفاخر به علم خوشايند او بود و شيطان به سبب رياست دوستى امر را بر او مشتبه ساخت. اى كاش مىدانستم آن چه پاسخى دارد در مورد كسى كه به راهزنى شمشيرى ببخشد و اسب و اسباب براى او فراهم كند تا از آنها براى انجام دادن مقاصد خود كمك گيرد، و سپس بگويد: مقصودم تنها بذل و بخشش به او و تأسّى به اخلاق الهى بوده است به اين اميد كه با شمشير و اسب در راه خدا بجنگد، چه فراهم كردن اسب و وسايل براى مرزبانان و نيرو براى جهادگران از بهترين مستحبّات است، اگر وى آنها را در راهزنى به كار برده او گنهكار است امّا فقيهان اجماع كردهاند كه عمل اين شخص حرام است با اين كه سخاوت و بخشندگى در نزد خداوند از محبوبترين صفتهاست، تا آن جا كه پيامبر (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «خداوند را سيصد خوى است كه هر كس با يكى از آنها به او تقرّب جويد وارد بهشت مىشود و محبوبترين آنها نزد او سخاوت است».
كاش مىدانستم كه چرا سخاوت بر اين كس حرام و بر او واجب شده كه به قراين احول اين ستمگر بنگرد تا چنانچه بر او روشن شود كه وى بر حسب عادت از سلاح براى شرارت و كارهاى بد استفاده مىكند بكوشد تا او را خلع سلاح كند نه آن كه سلاح تازهاى در اختيار او بگذارد. دانش نيز سلاحى است كه به وسيله آن با شيطان و دشمنان خدا پيكار مىشود ليكن گاهى با آن دشمنان خدا يارى مىشوند، و اين دشمنان همان هواهاى نفسانىاند. لذا هر كس دنيا را بر دين خود و خواهشهاى نفس خويش را بر آخرتش برگزيند به سبب كمى فضل پيوسته عاجز و ناتوان است و چگونه رواست به چنين كسى كمك شود تا با فرا گرفتن نوعى دانش بتواند به وسيله آن به شهوتهايش دست يابد. عالمان پيشين پيوسته حالات كسانى را كه نزد آنان رفت و آمد داشتند بررسى مىكردند، و هرگاه از يكى از آنها اندك كوتاهى در نوافل و مستحبّات مىديدند او را ردّ و احترام او را ترك مىكردند، و اگر از او فجور يا ارتكاب حرامى مشاهده مىكردند از او دورى مىجستند و او را از مجالس خود مىراندند و سخن گفتن با او را ترك مىكردند چه رسد به آن كه دانش خود را به او بياموزند چه مىدانستند كه هر كس مسألهاى بياموزد و بدان عمل نكند و آن را بر عهده ديگران بگذارد او جز اسباب شرّ و بدى را نمىخواهد، همه پيشينيان از فاجر عالم به سنّت به خدا پناه مىبرند و از فاجر نادان استعاذه نمىكردند.
اين امر و امثال آن چيزهايى است كه بر احمقها و پيروان شيطان مشتبه مىشود هر چند دارنده طيلسان و آستينهاى گشاد و صاحب زبانى دراز و دانش بسيار باشند، دانشى كه مشتمل بر پرهيز از دنيا و منع از آن، و ترغيب به آخرت و دعوت به آن نيست بلكه علومى است كه متعلّق به خلق است و به وسيله آنها مىتوان بر گردآورى مال و جلب پيروان و پيشى گرفتن بر اقران دست يافت.
بنابراين قول پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) كه فرموده است: «اعمال وابسته به نيّت است» از سه قسم اعمالى كه ذكر شد تنها به طاعات و مباحات اختصاص دارد و شامل معاصى نمىشود زيرا طاعت با نيّت طاعت و با دگرگونى آن مبدّل به معصيت مىشود، و مباح با نيّت طاعت و يا معصيت مىشود، ليكن معصيت هرگز با نيّت تبديل به طاعت نخواهد شد. آرى نيّت در آن مدخليّت دارد به طورى كه هرگاه مقاصد پليدى بر آن اضافه شود گناه بزرگ وزر و وبال آن چند برابر مىشود، چنان كه در كتاب توبه ذكر كردهايم.
قسم دوّم طاعات است و آنها در اصل صحّت و مضاعف شدن فضيلت به نيّت بستگى دارند. امّا اصل صحّت اين است كه نيّت انسان در طاعت انجام دادن آن براى خدا باشد نه براى غير او چه اگر قصد ريا داشته باشد طاعتش معصيت خواهد شد و مضاعف شدن فضيلت بستگى به كثرت نيّات خير دارد چه مىتوان در يك طاعت خيرات بسيارى را نيّت كرد تا به هر نيّتى ثوابى عايد او شود، زيرا هر كدام از آنها حسنهاى است و هر حسنهاى ده برابر مثل آن ثواب دارد چنان كه در خبر آمده است. في المثل نشستن در مسجد طاعت است و در آن مىتوان مطالب بسيارى را در نيّت گرفت تا از فضايل اعمال پرهيزگاران به شمار آيد، و به وسيله آن به درجات مؤمنان برسد:
1- معتقد باشد كه مسجد خانه خداست و كسى كه در آن وارد مىشود زاير خداوند است، پس زيارت مولاى خود را نيّت كند به اميد آنچه پيامبر (صلّى الله عليه وآله) وعده كرده و فرموده است:
«كسى كه به مسجد درآمده خدا را ديدار مىكند و حقّ است بر زيارت شونده كه زيارت كننده خود را اكرام كند».
2- پس از اداى نماز منتظر نماز ديگر باشد تا از جمله منتظران نماز به شمار آيد، و اين معناى رابطوا در قول خداوند متعال است.
3- پارسايى از طريق بازداشتن گوش و چشم و ديگر اعضاء از حركات و رفت و آمدهاست، چه اعتكاف عبارت است از بازداشتن نفس و با روزه هم معناست و نوعى ترهّب و پارسايى است از اين رو پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «رهبانيّت امّتم نشستن در مساجد است».
4- با گوشه گيرى در مسجد خود را وقف خدا مىكند و درون خود را با فكر درباره
آخرت ملازم و همراه مىسازد و مشغلهها و سرگرميهاى باز دارنده را از خود دور مىگرداند.
5- نشستن در مسجد تجرّد براى ذكر خدا يا شنيدن ذكر او و يا تذكار ياد اوست چنان كه روايت شده است: «هر كس بامداد به مسجد رود تا ذكر خدا گويد و ديگران را به آن يادآورى كند مانند مجاهد در راه خداست». 6- نيّت كند كه با افاده علم خداوند امر به معروف و نهى از منكر كند چه مسجد از كسى كه نمازش را خوب به جا نمىآورد و يا چيزى را كه برايش حلال نيست مرتكب مىشود خالى نيست، لذا او را به معروف امر و به احكام دين راهنمايى مىكند و در نتيجه در ثواب كسى كه امور خيرى از او فرا مىگيرد شريك بوده و اجرش چند برابر مىشود. 7- برادرى در راه خدا به دست مىآورد و اين غنيمتى براى دنيا و ذخيرهاى براى سراى آخرت است و مسجد آشيانه اهل دين و كسانى است كه خدا را دوست مىدارند و در راه او دوستى مىكنند. 8- به سبب شرم از خداوند گناهان را ترك مىكند و حيا مانع او مىشود كه در خانه خدا كارى كه موجب هتك حرمت آن است مرتكب شود. حسن بن على (عليه السلام) فرموده است: «هر كس به رفت و آمد در مسجد مداومت كند خداوند يكى از هفت خصلت را روزى او مىگرداند: برادرى در راه خدا به دست مىآورد يا رحمتى بر او فرود مىآيد يا دانش تازهاى را فرا مىگيرد يا كلمهاى مىآموزد كه او را به راه هدايت رهنمون مىشود يا از هلاكت باز مىدارد، و يا گناهان را از ترس يا از شرم ترك مىكند». مىگويم: اين حديث از طريق خاصّه (شيعه) از امير مؤمنان (عليه السلام) بدين گونه روايت شده كه فرموده است: «هر كس پيوسته به مسجد رفت و آمد كند به يكى از هشت چيز دست مىيابد: برادرى در راه خدا يا دانشى تازه يا نشانهاى محكم مىيابد، يا كلمهاى مىشنود كه او را به هدايت دلالت مىكند، و يا كلمهاى كه او را از هلاكت باز مىدارد، يا رحمتى كه انتظار آن را مىكشد و يا گناهى را از ترس يا حياء ترك مىكند». غزّالى مىگويد: اين است طريق تكثير نيّتها و ديگر طاعات و مباحات را بر آن قياس كن زيرا هيچ طاعتى نيست جز اين كه مىتوان آن را با نيّتهاى بسيارى به جا آورد و آنها به اندازه كوشش مؤمن در طلب خير و آمادگى وى براى آن و انديشهاش در اين باره در دل او حضور مىيابد و بدينسان اعمال وى رشد يافته و حسناتش چند برابر مىشود. قسم سوم مباحات است. و هيچ چيزى از مباحات نيست جز اين كه مىتوان آن را با يك نيّت يا چند نيّت به جا آورد و آن را به يكى از پسنديدهترين مستحبّات مبدّل كرده به وسيله آن به درجات عالى دست يافت، پس چقدر بزرگ است زيان كسى كه از اين مطلب غافل باشد و بر اثر سهو و غفلت مانند ستوران رها شده با اين اعمال برخورد كند. بنده نبايد هيچ چيزى از خطورات و لحظات را حقير بشمارد، زيرا روز باز پسين درباره همه اين امور بازپرسى مىشود و مىپرسند كه چرا فلان كار را انجام داده و قصد او در آن چه بوده است؟ و اين نسبت به امورى است كه مباح محض است و مشوب به كراهت نيست. از اين رو پيامبر (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «در حلال آن حساب و در حرام آن عذاب است». در خبر آمده است: «كسى كه براى خدا خود را خوشبو كند روز قيامت در حالى وارد مىشود كه از مشك خوشبوتر است، و آن كه براى غير خدا بوى خوش به كار برد روز قيامت وارد مىشود در حالى كه از مردار بدبوتر است» و استعمال بوى خوش كار مباحى است ليكن ناگزير در آن قصد و نيّتى است. اگر بگويى: خود را خوشبو كردن از لذّتهاى نفس است پس چگونه ممكن است در ان نيّت كرد و خود را براى خدا خوشبو ساخت؟ پاسخ آن است كه بدانى كسى كه مثلا روز آدينه يا اوقات ديگر به قصد تنعّم به لذّات دنيا، يا به قصد اظهار تفاخر به كثرت مال تا اقران بر او حسد برند، يا به منظور خودنمايى به مردم تا نزد آنها آبرو يابد و به خوشبويى معروف گردد، يا براى جلب قلوب زنان بيگانه در صورتى كه خود را آماده چشم چرانى كرده است و يا به خاطر مقاصد ديگرى كه قابل شمارش نيست خود را خوشبو كرده است در همه اين موارد عمل او گناه است و در روز بازپسين به سبب اين كار بويش از مردار گنديدهتر خواهد بود البتّه قصد اوّل او كه براى تنعّم به لذّات دنيا خود را خوشبو كرده مستثناست زيرا آن عمل گناه نيست جز اين كه در قيامت از آن نيز پرسيده مىشود، و با هر كس در حساب سختگيرى شود معذّب است. و به هر كس از مباح دنيا چيزى داده شده است به سبب آن در آخرت عذاب نمىگردد ليكن به اندازه آن از نعمتهاى آخرت او كم مىشود و اين زيان تو را بس است كه در آنچه فانى مىشود شتاب شود و در افزايش نعمتى كه باقى و جاودانى است زيان و خسران روى دهد. امّا استعمال بوى خوش با نيّات حسنه مىتواند به قصد پيروى از سنّت پيامبر (صلّى الله عليه وآله) در روز جمعه، يا به نيّت تعظيم مسجد و احترام خانه خدا باشد و روا نداند كه زاير خداوند جز با بوى خوش وارد خانهاش شود، و يا به قصد آسايش همنشينانش در مسجد باشد تا از بوى او آسودگى يابند، و يا به منظور دفع بوى ناخوش از خودش باشد كه منجر به آزار همنشينانش مىشود، و يا به قصد قطع زبان غيبت كنندگانش باشد كه او را به داشتن بوى ناخوش غيبت مىكنند و از اين راه مرتكب گناه مىشوند چه هر كس خود را در معرض غيبت قرار دهد در حالى كه بتواند از آن دورى كند در اين گناه شريك غيبت كننده خواهد بود، چنان كه گفتهاند: مهما ترحّلت عن قوم و قد قدروا ألّا تفارقهم فالرّاحلون هم خداوند فرموده است: وَ لا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ من دُونِ الله فَيَسُبُّوا الله عَدْواً بِغَيْرِ عِلْمٍ، و اين اشاره است به اين كه سبب شدن براى بدى بدى است. ديگر آن كه مقصودش از به كار بردن بوى خوش معالجه دماغش باشد تا هوش و زيركى او افزايش يابد و درك مسائل مهمّ دين و تفكّر در آنها برايش آسان گردد. چه گفتهاند: هر كس بويش خوش باشد خردش افزون مىشود. آن كه فقه مىداند چنانچه تجارت آخرت و طلب خير بر دلش غلبه داشته باشد از نيّاتى كه ذكر شد و امثال آنها در نمىماند، و اگر جز نعمتهاى دنيا بر دلش چيره نباشد، اين گونه نيّتها به دل او خطور نمىكند، و اگر آنها براى او گفته شود در دلش رغبتى به سوى آنها پديد نمىآيد و آنها براى او چيزى جز حديث نفس نيست و حديث نفس نيّت عمل به شمار نمىآيد. مباحات بسيارند و نمىتوان نيّات هر يك را شمرد ليكن مىتوان بر همين يكى غير آن را قياس كرد از اين رو يكى از پيشينيان گفته است: من دوست دارم در هر چيزى نيّت كنم حتى در خوردن، آشاميدن، خوابيدن و قضاى حاجتم. و در همه اينها مىتواند رضاى خدا را نيّت كند، زيرا هر چه مايه بقاى بدن و فراغت دل از مشكلات تن شود به منزله ياورى براى دين است، آن كه قصدش از خوردن كسب نيرو براى عبادت، و نيّت او از مباشرت حفظ دين و خوشحالى همسر و تحصيل فرزندى است كه خدا را عبادت كند و با اين عمل امّت محمّد (صلّى الله عليه وآله) را زياد گرداند او با اين خوردن و نكاح خود خدا را فرمانبردارى كرده است. غالبترين لذّتهاى نفس خوردن و مباشرت است و كسى كه انديشه آخرت بر دل او غلبه دارد نيّت خير در آنها براى او ممتنع نيست. همچنين بايد به هنگامى كه مالى از او تلف شود نيّت خود را نيكو كند و بگويد: در راه خدا بوده است، و هرگاه به گوش او برسد كه ديگرى غيبت او كرده است خوشحال شود كه گناهانى از او را بر خواهد داشت و حسناتى از وى به دفتر اعمالش منتقل خواهد شد و با خاموشى از دادن پاسخ به او همين را نيّت كند. در خبر است كه: «بنده مورد حسابرسى قرار مىگيرد و اعمالش به سبب آفاتى كه به آنها رسيده باطل مىگردد به طورى كه مستوجب آتش مىشود سپس دفتر اعمال حسنهاش را برايش مىگشايند به طورى كه مستحقّ بهشت مىشود ليكن او تعجّب مىكند و مىگويد: پروردگارا اين اعمال را من انجام ندادهام، به او گفته مىشود: اينها اعمال كسانى است كه تو را غيبت كرده و به تو آزار رسانيده و بر تو ستم كردهاند». و نيز در خبر آمده است كه: «بنده با حسناتى همچون كوهها وارد قيامت مىشود كه اگر براى او خالص شوند وارد بهشت مىشود ليكن خبر مىآيد كه او به اين ستم كرده و آن را ناسزا گفته، و اين را زده است پس براى اينان از حسنات او برمىدارند به طوريكه حسنهاى برايش باقى نمىماند، فرشتگان مىگويند: حسناتش پايان يافته است و مطالبه كنندگان باقى ماندهاند، خداوند مىفرمايد: از گناهان آنها بر او بيفزاييد و با سيلى محكم وى را در آتش اندازيد». كوتاه سخن آن كه بپرهيز و سخت بپرهيز كه چيزى از حركات و سكنات خود را حقير و ناچيز شمارى تا از غرور و شرور آنها پرهيز نكنى در حالى كه در روز سؤال و حساب براى آنها پاسخى نداشته باشى چه خداوند آگاه و ناظر بر تو است: ما يَلْفِظُ من قَوْلٍ إِلَّا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ. اگر تو از دورانديشان و خردمندانى و از جمله فريفتگان نيستى هم اكنون درباره خود بينديش و حساب خود را به طور دقيق رسيدگى كن پيش از آن كه تو را مورد حسابرسى قرار دهند و مراقب احوال خويش باش، و نبايد هيچ حركت و سكونى از تو سر زند جز اين كه نخست بينديشى براى چه به حركت درمىآيى، چه مقصدى دارى، از دنيا چه خواهى يافت و از آخرت چه چيزى از دست خواهى داد و به چه چيزى دنيا را بر آخرت ترجيح مىدهى. هرگاه بدانى انگيزه تو جز دين نيست عزم خود و آنچه را دل بر آن نهادهاى اجرا كن و در غير اين صورت دست باز دار. و دلت را در اين خوددارى و امتناع نيز مراقب باش چه ترك عمل عملى است و ناگزير با نيّت درستى همراه بوده و نبايد انگيزه آن هوس نهفتهاى باشد كه بر آن آگاه نباشى. همچنان نبايد ظواهر امور و كارهاى خوب مشهور تو را بفريبد بلكه به اعماق و اسرار امور بنگر تا از جرگه فريفته شدگان بيرون آيى. روايت شده است زكريّا (عليه السلام) براى ساخت ديوارى گلى كار مىكرد و مزدور بود، دو گرده نان براى او آوردند، چه او جز از حاصل دسترنج خود نمىخورد، در اين هنگام دستهاى بر او وارد شدند و او آنان را به طعام دعوت نكرد تا آنگاه كه از خوردن فارغ شد، آنها از اين رفتار او دچار شگفتى شدند زيرا به سخاوت و زهد او آگاه بودند و مىدانستند كه مقتضاى خير، دعوت آنها به طعام بوده است. زكريّا (عليه السلام) گفت: من در برابر مزد براى گروهى كار مىكنم، آنها دو گرده نان نزد من آوردند تا با خوردن آنها بر كارشان قوّت يابم، اگر در خوردن آنها با من همراهى مىكرديد نه شما را كافى بود و نه مرا و نه مىتوانستم كار آنها را انجام دهم. آرى انسانى كه داراى بينش است در پرتو نور حقّ به همين گونه به باطن امور مىنگرد، چه ضعف او براى كار نقصانى در برابر واجب است، و دعوت آنها براى شركت در طعام نقصانى در برابر مستحبّ مىباشد و مستحبّات در برابر واجبات حكمى ندارند. بنده بايد به همين گونه نيّت خود را در ساير اعمال بررسى كند، و در هر كار جز با نيّت درست اقدام يا امتناع نورزد، و اگر نيّت به دلش نرسد خوددارى كند چه نيّت خارج از اختيار انسان است. بيان آن كه نيّت در اختيار آدمى نيست بدان انسان نادان چون سفارش ما را درباره نيكو كردن نيّت و زياد به كار بردن آن مىشنود، و به قول پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) كه فرموده است: «اعمال به نيّت وابستهاند» توجّه مىكند به هنگام درس گفتن يا تجارت كردن يا خوردن در دل خود مىگويد: براى خداوند درس مىگويم، تجارت مىكنم، مىخورم، و گمان مىكند كه همين نيّت است ليكن هيهات! اين حديث نفس، يا حديث زبانى، و يا تفكّر و انتقال او از خاطرهاى به خاطرهاى ديگر است، و نيّت از همه اينها بدور است، چه نيّت برانگيخته شدن نفس و توجّه و ميل آن به سوى چيزى است كه بر او روشن شده است هدف او در حال و يا آينده در آن تأمين مىشود، و اگر ميل وجود نداشته باشد به صرف اراده، اختراع و اكتساب صورت نمىگيرد بلكه همان گونه است كه انسانى كه شكمش سير است مىگويد: نيّت كردم كه اشتها و ميل به طعام داشته باشم، يا انسان مجرّد بگويد: نيّت كردم به فلانى عاشق و او را دوست داشته باشم و به دل او را بزرگ بشمارم و اينها محال است چه در رو آوردن دل به سوى چيزى و ايجاد تمايل و توجّه بدان هيچ راهى جز تحصيل اسباب آن وجود ندارد، و به اين امر گاهى قدرت دارد و زمانى فاقد قدرت است چه نفس تنها زمانى براى انجام دادن عملى برانگيخته مىشود و انگيزه آن را اجابت مىكند كه آنرا موافق و ملايم طبع خويش تشخيص دهد و تا معتقد نشود كه تحقّق غرض او به عملى از اعمال منوط است قصد او متوجّه آن نمىشود و در همه مواقع قادر به اين اعتقاد نيست. هر زمان اين عقيده برايش حاصل شود دلش رو به سوى آن مىآورد، و اين در صورتى است كه دلش فارغ بوده و به هدفى قويتر از آنچه در نظر گرفته مشغول نباشد و اين امر نيز در همه اوقات ممكن نيست چه انگيزهها و باز دارندهها داراى سببهاى بسيارند كه در پى مقدّمات و اسباب به وجود مىآيند و بر حسب اشخاص و احوال و اعمال مختلفاند. بنابراين هرگاه شهوت مباشرت بر انسان غلبه كند و غرض درستى از لحاظ دينى و دنيوى در توليد فرزند نداشته باشد، برايش ممكن نخواهد بود كه به نيّت توليد فرزند مباشرت كند و تنها مىتواند به نيّت ارضاى شهوت اين عمل را انجام دهد، چه نيّت عبارت از اجابت انگيزه است و او كه انگيزهاش ارضاى شهوت است چگونه مىتواند نيّت توليد فرزند داشته باشد. هرگاه بر دلش غالب نباشد كه اقامه سنّت نكاح به پيروى از پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فضيلتى بزرگ دارد نخواهد توانست در اين امر تبعيّت از سنت را نيّت كند مگر آن كه اين را به زبان و دل بگويد و اين حرف محض است و نيّت نيست. آرى طريق كسب اين نيّت آن است كه نخست ايمانش را به شرع تقويت كند و عقيدهاش را به اين كه هر كس در تكثير امت محمد (صلّى الله عليه وآله) بكوشد ثوابى بس بزرگ دارد راسخ گرداند، و همه عوامل نفرت از فرزند را كه عبارت از بيم افزايش هزينه زندگى و رنج طولانى و جز اينهاست از نفس خود دور كند در اين صورت ممكن است براى كسب ثواب رغبتى جهت تحصيل فرزند در دلش پديد آيد و اين رغبت او را به جنبش درآورد و اعضاى او را براى مباشرت آماده سازد. هنگامى كه قدرت او كه محرك زبان است براى اجابت اين انگيزه كه بر دلش غلبه يافته به كار درآيد براى عمل مورد نظر نيّت كرده است و هرگاه وضع چنين نباشد آنچه را براى توليد فرزند در نفس خود ارزيابى و در دل زير و رو مىكند جز وسواس و ياوه چيز ديگر نخواهد بود. از اين رو گروهى از پيشينيان از برخى طاعات كه نيّت آنها را در دل خود حاضر نمىديدند امتناع مىكردند و مىگفتند: نيّت آن در دل حضور نمىيابد. تا آن جا كه ابن سيرين بر جنازه حسن بصرى نماز نگزارد و گفت: نيّت به دلم نمىآيد. مىگويم: شايد ابن سيرين به سبب آن كه او را از اهل نفاق مىدانسته بر جنازه او نماز نگزارده و تعلّل كرده است. غزّالى مىگويد: اگر از پيشينيان درخواست مىكردند كه كار نيكى انجام دهند مىگفتند: اگر خداوند نيّت آن را روزى ما گرداند آن را انجام مىدهيم. يكى از آنان گفته است: من يك ماه است نيّت عيادت مردى را مىطلبم هنوز برايم حاصل نشده است. عيسى بن كثير گفته است: با ميمون بن مهران مىرفتم چون به در خانهاش رسيد بازگشتم، پسرش به او گفت: آيا شام را بر او عرضه نمىدارى؟ پاسخ داد: از نيّتم نيست. مىگويم: برقى به سند خود از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده است: «يكى از دوستانش بر آن حضرت وارد شد و سلام كرد و نشست هنگامى كه امام (عليه السلام) از آن جا بازگشت آن مرد نيز به همراه او باز گرديد، و چون آن حضرت به در خانه خود رسيد وارد منزل شد و آن مرد را ترك فرمود. پسرش اسماعيل به پدرش عرض كرد: اى پدر! چرا به او پيشنهاد نكردى كه وارد شود، فرمود: درخور من نبود كه او را وارد (خانه) كنم، عرض كرد: او وارد نمىشد، فرمود: اى فرزند من، خوش ندارم خداوند مرا تعارف كننده بنويسد.» غزالى مىگويد: و اين بدان سبب است كه نيّت تابع نظر است و هرگاه نظر تغيير كند نيّت نيز تغيير مىيابد، از اين رو بزرگان روا نمىدانستند كه عملى بدون نيّت انجام دهند، چه نيّت روح عمل است، و عمل بدون نيّت درست ريا و تكلف مىباشد و سبب دورى از حق تعالى است نه قرب و نيز مىدانستند كه نيّت آن نيست كه گوينده به زبان بگويد نيّت كردم بلكه عبارت از برانگيخته شدن دل است و به منزله يكى از نفحات رحمانى است كه در بعضى اوقات حاصل مىشود و در اوقات ديگر غير ممكن است. آرى كسى كه امر دين بر دلش غلبه دارد احضار نيّت جهت امور خير در بيشتر حالات برايش ميسّر مىشود، زيرا دل او كم و بيش به اصل نيكى گرايش دارد و در نتيجه غالبا براى اجراى موارد آن برانگيخته مىشود. امّا كسى كه به دنيا مايل و محبّت آن بر دلش چيره شده است اين امر برايش ميسّر نخواهد بود بلكه اداى واجبات نيز جز با كوشش بسيار برايش ممكن نخواهد شد، و نهايت توفيق او اين است كه دوزخ را ياد كند و خود را از عذاب آن بترساند و نعمتهاى بهشت را به ياد او آورد، و نفس خود را براى رسيدن به آنها ترغيب كند، و بسا انگيزه ضعيفى در او پديد آيد و ثوابى كه نصيب او خواهد شد به اندازه رغبت و نيّت او خواهد بود. امّا طاعتى كه به نيّت تعظيم خداوند باشد از آن نظر كه او مستحق طاعت و بندگى است از كسى كه به دنيا راغب است صورت نخواهد گرفت، و اين ارزشمندترين و عاليترين نيات است، و كسى كه اين معنا را درك كند نيز عزيز و گرامى است چه رسد به آن كه طاعت را بدين گونه به جا آورد. نيات مردم در اداى طاعات داراى اقسامى است: برخى عمل را براى پاسخگويى به انگيزه خوف به جا مىآورند چه آنها از آتش دوزخ بيم دارند بعضى براى اجابت انگيزه رجاء طاعت را انجام مىدهند، زيرا بهشت را راغبند. اين نيّتها اگر چه نسبت به طاعتى كه منحصرا به قصد امتثال امر خداوند و تعظيم ذات و جلال او به عمل آيد در مرتبه پستى است ليكن از جمله نيات صحيح به شمار مىآيند چه گرايش به چيزى است كه در آخرت وعده داده شده هر چند از جنس لذّتهاى دنياست. بيشتر انگيزهها پيرامون فرج و شكم است و جايى كه نياز اين دو در آن برطرف مىشود بهشت است و كسى كه براى رسيدن به بهشت كار مىكند مانند مزدور بدى است كه خدمتگزار شكم و فرج خويش است و در رتبه ابلهان مىباشد و اينان با اعمال خود به بهشت مىرسند چه بيشتر اهل بهشت ابلهانند. امّا عبادت ارباب قلوب از حدود ذكر و فكر در عظمت خداوند تجاوز نمىكند و اين به سبب عشق آنها به جمال و جلال اوست و ديگر اعمال براى تأكيد و تتميم اين عمل آنهاست، چه مقام اينان برتر از آن است كه به حوريان و خوردنيهاى بهشت توجه كنند. لذا اينها مقصد آنان نيست بلكه آنان مصداق اين آيهاند كه فرموده است: الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ، و آنان او را مىخوانند و بس پاداشهاى مردم به اندازه نيات آنهاست، از اين رو آنان با نظر به وجه كريم الهى متنعم مىشوند و آنهايى را كه به رخسار حور العين توجه دارند به سخريّه مىگيرند، چنان كه آنها از ديدن رخسار حور العين بهرهمند مىباشند كسانى را كه از نگاه به صورتهاى ساخته شده از گل متنعم مىشوند ريشخند مىكنند امّا ريشخند آنان بسيار قويتر است، چه تفاوت ميان جمال حضرت ربوبى و جمال حور العين بسيار فزونتر و بزرگتر از تفاوت ميان جمال حور العين و صورتهاى ساخته شده از گل است. اين كه نفوس حيوانى شهوانى آميزش با خوبرويان را براى رفع نياز جنسى بزرگ مىشمارند و از نظر به وجه كريم الهى اعراض مىكنند شبيه آن است كه سوسك سياه، ماده خود را بزرگ بداند و دلبستگى خويش را بدان مهم بشمارد و از نظر كردن به جمال زنان زيبا رو مىگرداند. بنابراين كورى بيشتر دلها از ديدن جمال حق تعالى شبيه كورى سوسك سياه از مشاهده جمال زنان است، چه او به هيچ وجه نمىتواند آن را ادراك و بدان توجه كند و اگر او از خرد برخوردار مىبود و نزد وى از زنان ياد مىكردند خرد كسانى را كه بدانها توجه دارند سبك و ناچيز مىشمرد. وَ لا يَزالُونَ مُخْتَلِفِينَ إِلَّا من رَحِمَ رَبُّكَ وَ لِذلِكَ خَلَقَهُمْ و كُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ كوتاه سخن آن كه درجه نيّتها متفاوت است و كسى كه يكى از آنها بر دلش چيره شود بسا برايش ميسّر نشود كه از آن عدول كند. شناخت اين حقايق موجب بروز اعمالى است كه فقيهان ظاهر بين آنها را زشت مىشمارند، ليكن ما مىگوييم: هرگاه نيّت امر مباحى به دل برسد در صورتى كه در امرى كه فضيلت دارد نيّت به هم نمىرساند انجام دادن امر مباح برايش سزاوارتر است چه فضيلت بدان منتقل گرديده و آنچه فضيلت بوده مبدل به نقيصه شده است، زيرا اعمال بسته به نيات است. اين شبيه عفو است كه اگر به انسان ستمى رود عفو از انتقام افضل است، ليكن بسا در دلش نيّت انتقام به هم رسد نه نيّت عفو، در اين صورت انتقام افضل از عفو است. همچنين گاهى انسان نيّت آشاميدن و خوردن و خوابيدن دارد تا استراحت كند و براى عبادت در آينده قوت يابد و در حال نيّت نماز و روزه به دلش نمىرسد در اين صورت خوردن و خوابيدن براى او افضل است. بلكه اگر بر اثر مداومت در عبادت ملالت پيدا كند و نشاط او فرو نشيند و رغبتش كم شود و بداند اگر ساعتى را به سرگرمى و گفت و شنود بپردازد نشاط او تجديد مىشود سرگرمى و گفت و شنود از نماز برايش افضل است. ابو الّدرداد گفته است: من نفس خود را با سرگرميها آسايش مىدهم تا مرا در اداى حق كمك كند. على (عليه السلام) فرموده است: «دلها را اسايش دهيد چه هرگاه مجبور شوند كور مىگردند». اينها دقايقى است كه تنها عالمان محقق آنها را درك مىكنند نه قشريهاى آنها، چه پزشك حاذق گاهى بيمار گرمى مزاج را با گوشت كه طبيعت آن گرم است درمان مىكند و پزشك ناآگاه اين معالجه را ناروا مىشمارد در حالى كه مقصود پزشك آن است كه نخست نيروى بيمار را به او باز گرداند تا بتواند معالجه ضدّ گرمى را تحمّل كند. همچنين شطرنج باز ماهر گاهى بدون عوض رخ و اسب را ترك مىكند تا از اين طريق بر حريف غلبه يابد و ضعيف ناآگاه ممكن است به اين كار او بخندد و از آن در شگفت آيد. همچنين مرد جنگ آزموده ممكن است صلاح خود را در گريز از دشمن ببيند و به او پشت كند تا او را به تنگنا بكشاند سپس بر او هجوم برد و او را از پا درآورد. سلوك در راه خدا نيز به همين گونه است و سرتاسر جنگ با شيطان و معالجه دل است. كسى كه داراى بينش و توفيق است در اين ميدان بر لطايفى از حيلهها آگاه مىشود كه ضعيف ناموفّق آنها را مستبعد مىشمارد، از اين رو مريد نبايد آنچه را از پير خود مىبيند در ضمير خويش انكار، و يا دانشجو بر استادش اعتراض كند بلكه بايد در حدّ بينش خود توقّف كنند و در آنچه از احوال آنها نمىفهمند تسليم آنها باشند تا آن گاه كه درجه آنان را احراز كنند و اسرارشان بر آنها منكشف شود. باب دوم در اخلاص و فضيلت و حقيقت و درجات آن خداوند متعال در فضيلت اخلاص فرموده است: وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا الله مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ و نيز: أَلا لِلَّهِ الدِّينُ الْخالِصُ و نيز: إِلَّا الَّذِينَ تابُوا وَ أَصْلَحُوا وَ اعْتَصَمُوا بِاللَّهِ وَ أَخْلَصُوا دِينَهُمْ لِلَّهِ و نيز: فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صالِحاً وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً. اين آيه درباره كسى نازل شده كه براى خدا كار مىكند و دوست مىدارد كه او را بر آن بستانيد. پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «سه چيز است كه دل مرد مسلمان خيانت نمىكند: اخلاص عمل براى خداوند متعال و ...». مصعب بن سعد از پدرش نقل مىكند كه گفته است: پدرم گمان كرد كه او را نسبت به كسانى از اصحاب پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) كه از او پستترند فضيلتى است، پيامبر (صلّى الله عليه وآله) فرمود: «همانا خداوند اين امّت را به سبب دعا و اخلاص و نماز ضعيفانشان نصرت داده است». از پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) روايت شده كه: «خداوند فرموده است: اخلاص سرّى از اسرار من است آن را در دل بندهاى كه او را دوست مىدارم به وديعه مىگذارم». علىّ بن ابى طالب (عليه السلام) فرموده است: «براى كمى عمل اندوه نخوريد براى قبول آن اندوهگين باشيد، چه پيامبر (صلّى الله عليه وآله) به معاذ بن جبل فرمود: عمل را خالص كن اندك آن تو را بس است» و نيز فرموده است: «هيچ بندهاى نيست كه عمل خود را چهل روز براى خدا خالص گرداند مگر آن كه چشمههاى حكمت از دلش بر زبانش ظاهر مىشود» و نيز فرموده است: «نخستين افرادى كه در روز قيامت از آنها پرسش مىشود سه كساند: مردى است كه خداوند به او دانشى عطا كرده است به وى مىفرمايد: در آنچه دانستى چه كردى؟ مىگويد: پروردگارا! در ساعات شبانه روز به آن قيام كردم، خداوند مىفرمايد: دروغ گفتى، و فرشتگان هم مىگويند دروغ گفتى بلكه خواستى بگويند فلانى عالم است، آگاه باش كه آن را گفتهاند. ديگر مردى است كه خداوند مالى به او داده است، حق تعالى به او مىگويد: من به تو نعمت دادم تو چه كردى؟ مىگويد: پروردگارا من در ساعات شب و روز صدقه دادم، خداوند مىفرمايد: دروغ گفتى، و فرشتگان هم مىگويند: دروغ گفتى و خواستى گفته برادران مؤمنت نيز سودى ندارد. عابد در آنچه وى گفت به تفكّر پرداخت و سپس گفت: پيرمرد راست مىگويد چه من پيامبر نيستم تا بريدن اين درخت بر من واجب باشد، و خدا به من امر نكرده كه آن را قطع كنم تا در صورت خوددارى گنهكار باشم، و آنچه او گفت سودش بيشتر است، لذا با او پيمان بست كه به وعدهاش وفا كند و شيطان نيز سوگند ياد كرد. عابد به عبادتگاه خود بازگشت و خوابيد. چون بامداد شد دو دينار بر بالاى سر خود ديد آنها را برداشت، روز ديگر نيز به همين گونه بود و در بامداد روز سوم و روزهاى پس از آن چيزى بر بالاى سر خود نيافت. از اين رو خشمگين شد و تبر بر دوش نهاد و روانه شد. شيطان به صورت همان پيرمرد او را ديدار كرد و به او گفت: به كجا مىروى؟ پاسخ داد: مىروم كه درخت را قطع كنم، به او گفت: به خدا سوگند دروغ مىگويى و تو به اين كار قادر نيستى و به آن راهى ندارى. عابد مانند بار اوّل دست دراز كرد تا او را بگيرد، شيطان به او گفت: هيهات! سپس او را گرفت و بر زمين زد و او مانند گنجشكى در زير پاهاى او بود پس از آن بر روى سينهاش نشست و گفت: از اين كار دست بازدار و گرنه تو را مىكشم، عابد نگاهى به او كرد و دانست كه توان مقابله با او را ندارد، به وى گفت: اى فلان بر من چيره شدى، دست از من بدار و به من بگو چگونه نخست بر تو غلبه يافتم و اكنون تو بر من غالب شدهاى، پاسخ داد: تو در بار نخست براى خدا خشمگين شدى و نيّت تو ثواب آخرت بود از اين رو خداوند مرا مسخّر تو گردانيد، ليكن در اين بار براى نفس خود و دنيا خشمناك شدى لذا تو را به زمين زدم. اين داستان تأييدى است بر قول حق تعالى كه: إِلَّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ، زيرا بنده جز به اخلاص از شيطان رهايى نمىيابد. از اين رو معروف كرخى خودش را مىزد و مىگفت: اى نفس اخلاص داشته باش تا خلاصى يابى. يعقوب مكفوف گفته است: مخلص كسى است كه حسنات خود را پنهان بدارد همان گونه كه سيّئات خود را پوشيده مىدارد. ابو سليمان گفته است: خوشا به حال كسى كه يك گام درست بردارد و بدان جز رضاى خدا نخواهد. يكى از اولياء به برادرش نوشت: نيّت خود را در اعمالت خالص گردان تا اندكى از عمل، تو را كافى باشد. ابو ايّوب سختيانى گفته است: خالص گردانيدن نيّتها از همه عملها بر عاملان سختتر است. مىگويم: پس از اين غزّالى درباره فضيلت اخلاص به نقل سخنانى پرداخته است كه ما از آنها صرف نظر مىكنيم. در كافى از امام صادق (عليه السلام) روايت شده كه درباره آيه: لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا فرموده است: مراد عمل بيشتر نيست بلكه عمل درستتر مراد است، چه درستى ترس از خداست و نيّت راست حسنه است. سپس فرمود: «باقى ماندن بر عمل تا خالص شوى سختتر از عمل است، و عمل خالص آن است كه نخواهى جز خدا كسى تو را بر آن بستايد». از امام باقر (عليه السلام) روايت است كه فرمود: «هيچ بندهاى ايمان به خدا را در چهل روز خالص نمىكند جز اين كه خداوند او را به دنيا بى اعتنا، و به درد و درمان آن بينا و حكمت را در دل او پابرجا و زبانش را به آن گويا مىكند». بيان حقيقت اخلاص بدان هر چيزى ممكن است با غير خود بياميزد، و چون از غير خود صافى و از آن رها شود خالص گفته مىشود و فعل صافى و از هر شايبه خالى را اخلاص مىنامند. خداوند فرموده است: من بَيْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَناً خالِصاً سائِغاً لِلشَّارِبِينَ. و خالص بودن شير به اين است كه در آن شايبهاى از خون و سرگين و از هر چيزى كه ممكن است با آن آميخته شود وجود نداشته باشد. ضدّ اخلاص شرك است و كسى كه مخلص نباشد مشرك است، جز اين كه براى شرك درجاتى است و ضدّ اخلاص در توحيد شريك قرار دادن چيزى در الوهيّت است. شرك دو نوع است: خفىّ و جلىّ، اخلاص نيز به همين گونه است. اخلاص و ضدّ آن هر دو بر دل وارد مىشوند و دل جايگاه آنهاست، و در قصدها و نيّتها داخل مىشوند. ما حقيقت نيّت را ذكر كرده و گفتهايم كه نيّت به اجابت انگيزه بازگشت دارد لذا هرگاه انگيزه يكى و مجرّد از غير خود باشد فعلى كه از صاحب آن انگيزه صادر مىشود نسبت به آنچه نيّت كرده است اخلاص گفته شود. فى المثل كسى كه صدقه مىدهد و غرض او صرف رياست مخلص است، و چنانچه مقصودش محض تقرّب به خداست نيز مخلص مىباشد، ليكن عادت بر اين جارى است كه واژه اخلاص را به قصدى كه براى تقرّب به خداوند بوده و از هر شايبهاى مجرّد باشد تخصيص مىدهند چنان كه واژه الحاد را كه به معناى ميل و گرايش است بر حسب عادت به گرايش از حقّ به غير حقّ اختصاص دادهاند. كسى كه انگيزهاش تنها ريا باشد خود را در معرض هلاكت قرار داده است و ما درباره او سخن نمىگوييم، زيرا آنچه مربوط به او بوده در كتاب ريا از بخش مهلكات ذكر كردهايم و كمترين چيزى كه در اخبار نسبت به وى وارد شده اين است كه: «ريا كننده در روز قيامت به چهار نام ندا داده مىشود: اى رياكار، اى فريبكار، اى مشرك، اى كافر». اكنون درباره كسى سخن مىگوييم كه انگيزهاش قصد تقرّب به خدا باشد، ليكن داعيه ديگرى با انگيزه او آميخته شده باشد كه آن يا رياست و يا چيزى از لذّتهاى نفسانى غير از ريا. في المثل با قصد تقرّب روزه بگيرد تا از پرهيز حاصل از آن سود ببرد يا بندهاى را در راه خدا آزاد كند تا از هزينه و بد خلقى او رهايى يابد يا به حجّ رود تا با گردش و مسافرت تندرستى يابد، يا از شرّى كه در شهرش دامنگير او شده خلاصى پيدا كند و يا از دشمنى كه در منزل او راه يافته بگريزد يا از زن و فرزندش دلتنگ گرديده يا از كارى كه بدان مشغول است خسته شده و مىخواهد روزهاى چندى بياسايد يا به جهاد مىرود تا جنگ را تمرين كند و طرز به كار بردن ابزار آن را بياموزد بتواند در لشكركشيها شركت كند يا نماز شب به جا آورد ليكن مقصودش مراقبت از خانه و زندگى و زن و فرزندش باشد يا دانش بياموزد تا طلب مالى كه كفاف او باشد برايش آسان گردد يا براى آن كه ميان خانوادهاش عزّت يابد يا به قصد آن كه به سبب عزّت علم املاك و اموال او از مطامع مصون ماند يا براى آن كه با اشتغال به درس و وعظ از غم خاموشى رها شود و با لذّت محاوره رفع اندوه كند يا خدمت عالمان را عهدهدار شود تا حرمت او در نزد آنان و مردم زياد گردد يا به منظور آن كه در دنيا رفيقى پيدا كند: يا قرآنى بنويسد تا بر اثر تمرين در نوشتن خطّ او نيكو شود يا پياده به حجّ رود تا از پرداخت كرايه آسوده شود يا وضو گيرد تا پاكيزه و خنك گردد يا غسل كند تا خوشبو گردد يا حديث روايت كند تا به وثوق و عالى بودن سند معروف شود يا در مسجد اعتكاف كند تا كرايه خانه ندهد روزه گيرد تا از رفت و آمد براى پختن طعام آسوده گردد يا براى آن كه خوردن او را از پرداختن به كارهايش باز ندارد يا به سائل صدقه دهد تا ابرام او را در سؤال قطع كند يا بيمارى را عيادت كند تا اگر بيمار شد به عيادت او آيند يا جنازهاى را تشييع كند براى آن كه جنازههاى خانوادهاش را تشييع كنند يا از اين قبيل كارها انجام دهد تا به نيكوكارى معروف و به نيكى ياد شود و مردم به ديده صلاح و وقار به او بنگرند. بنابراين هرگاه انگيزه او براى عمل تقرّب به خدا باشد ليكن يكى از اين خطورات ضميمه آن شده به طورى كه عمل را برايش سبكتر ساخته بى ترديد عمل او از حدّ اخلاق بيرون رفته و خالص براى رضاى خدا نبوده و شرك بدان راه يافته است. خداوند فرموده است: «من بى نيازترين شريكان از شركت هستم.» خلاصه آن كه هر لذّتى از لذّات دنيا كه مايه آسايش نفس باشد و دل بدان رغبت كند چنانچه كم يا زياد آن به عمل راه يابد صفاى آن را مكدّر و خلوص آن را زايل مىكند. انسان با لذّتهاى نفسانى گره خورده و در شهوتهاى خود فرو رفته و كم است كه فعلى از افعال و عبادتى از عبادات او خالى از اين قبيل لذّتها و اغراض زودگذر دنيوى باشد. از اين رو گفتهاند: كسى كه در دوران عمر خويش يك گام از روى اخلاص براى رضاى خدا بردارد رستگار شده است و اين به سبب ارزشمندى و كميابى اخلاص و دشوارى پاكيزه كردن دل از اين شائبهها و اغراض است. عمل خالص آن است كه انگيزه آن تنها طلب تقرّب به خدا باشد و اگر همين لذّتهاى نفسانى به تنهايى انگيزه عمل باشند روشن است كه كار دارنده آن چقدر دشوار خواهد بود. ليكن منظور ما در اين جا كسى است كه قصد اصلى او تقرّب به خدا باشد و امورى كه ذكر شد به قصد او منضّم گردد. در اين صورت چنان كه در بحث نيّت ذكر شد الحاق اين امور به قصد او يا در رتبه موافقت و يا بر سبيل مشاركت و يا به طريق معاونت خواهد بود. كوتاه سخن آن كه انگيزه نفسانى يا مانند انگيزه دينى است يا قويتر و يا ضعيفتر از آن است و هر كدام آنها حكمى جداگانه دارد كه ما بزودى آن را ذكر خواهيم كرد. اخلاص، خالص گردانيدن عمل از همه آن شايبههاست چه كم و چه زياد به طورى كه قصد تقرب در آن خالص شود و انگيزهاى براى عمل جز آن وجود نداشته باشد و اين امر تنها در مورد كسى قابل تصور است كه دوستدار خدا و شيداى او بوده و تمام انديشهاش در امور آخرت مستغرق باشد به طورى كه در دل او جايى براى دوستى دنيا باقى نمانده باشد. چنين كسى حتى خوردن و آشاميدن را نيز دوست نمىدارد بلكه رغبت او به آنها مانند رغبت او به قضاى حاجت است چه آن ضرورتى جبلّى است. او طعام را به سبب آن كه طعام است دوست نمىدارد بلكه از آن جهت كه براى عبادت خدا به او نيرو مىدهد از آن استفاده و آرزو مىكند كه كاش شرّ گرسنگى از او كفايت مىشد تا نيازى به خوردن نداشته باشد، لذا در دل او لذّتى نسبت به آنچه بر مقدار ضرورى است باقى نمىماند، و تنها مقدار ضرورى مطلوب اوست چه آن ضرورى دين اوست و وى جز در فكر دين خود نيست. اين شخص اگر بخورد يا بياشامد يا قضاى حاجت كند، در همه حركات و سكنات خود عملش خالص و نيّتش درست است. اگر او مثلا بخوابد كه آسايش يابد تا بر عبادت توانايى پيدا كند خوابش عبادت و در اين حال داراى مرتبه مخلصان است. امّا كسى كه چنين نيست باب اخلاص در عمل بر روى او مسدود است به استثناى افراد كم و نادرى. چنان كه اگر كسى محبّت خداوند و دوستى آخرت بر او غلبه يافته باشد حركات معتاد او صفات فكر و انديشهاش را كسب مىكند و اخلاص مىشود. همچنين كسى كه محبّت دنيا و برتريجويى و رياست طلبى بر او چيره شده و به طور خلاصه محبّت غير خدا بر او استيلا يافته است همه حركات معمولى او اين صفات را به خود مىگيرد و عبادات او اعم از روزه و نماز و غير آنها جز به ندرت از اين آفات مصون نمىماند. بنابراين داروى اخلاص شكستن لذّتهاى نفس و بريدن طمع از دنيا و تجرد براى آخرت است به طورى كه اين امور بر دل غلبه يابد و تنها در همين موقع است كه اخلاص ميسر مىشود. چه بسيار است اعمالى كه انسان در تحقق آنها رنج مىبرد و گمان مىكند آنها را خالصانه براى خداوند انجام مىدهد در حالى كه در آنها فريب خورده است زيرا جهات آفات آن اعمال را نمىداند. چنان كه از يكى از پيشينيان نقل شده كه گفته است: نماز سى سال را كه در مسجد و در صف اول جماعت به جا آورده بودم قضا كردم زيرا يك روز به سبب عذرى دير به مسجد آمدم و در صف دوم نماز گزاردم، و چون از اين كه مردم مرا در صف دوم مىديدند احساس شرم كردم دانستم كه نگاه مردم به من در صف اول مرا خوشحال مىكرده و از جايى كه نمىدانستهام مايه آسودگى دل من بوده است. اين نكتهاى دقيق و دشوار است و كم است اعمالى كه از امثال اين آفات مصون بماند. و نيز اندكند كسانى كه بدين نكات توجه كنند. بى ترديد آنهايى كه از اين مسايل غافلند در روز باز پسين همه حسنات خود را سيّئات خواهند ديد، و در قول حق تعالى همينها مرادند كه فرموده است: وَ بَدا لَهُمْ من الله ما لَمْ يَكُونُوا يَحْتَسِبُونَ و نيز: وَ بَدا لَهُمْ سَيِّئاتُ ما عَمِلُوا و نيز: قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمالًا الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ في الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً. عالمان بيشتر از همه مردم به طور شديد در معرض اين فتنهاند، چه انگيزه اكثر آنها بر نشر دانش لذّت استيلا و خوشحالى به داشتن مريد و شادمانى از حمد و ستايش مردم است. شيطان نيز اين مقاصد را بر آنها مشتبه مىكند، و مىگويد: مقصود شما انتشار دين خدا و دفاع از آيين پيامبر اوست. مىبينى واعظ از اين كه مردم را نصيحت و براى حكّام موعظه مىكند بر خدا منت مىگذارد، و از اين كه گفتار او مقبول مردم قرار مىگيرد و به او رو مىآورند خوشحالى مىكند و مدعى مىشود كه شادى او به سبب توفيقى است كه در نصرت دين يافته است و اگر يكى از همكارانش كه وعظش از او نيكوتر باشد پيدا شود و مردم از وى برگردند و به او رو آورند غمگين مىشود، در حالى كه اگر انگيزه او دين باشد بايد خدا را شكر كند كه اين مهم را از عهده او برداشته و به عهده ديگرى گذاشته است. با اين حال شيطان او را رها نمىكند و به او مىگويد: اندوه تو براى قطع ثواب است نه از جهت آن كه مردم از تو روى گردانيدهاند چه اگر از گفتارت پند گرفتهاند تو به ثواب رسيدهاى و اندوه تو بر فوت ثواب نيز پسنديده است. امّا اين بيچاره نمىداند كه اگر حق را فرمانبردار باشد و كار را به برتر از خود واگذارد ثواب او در آخرت بيشتر از آن است كه در آن كار يگانه و منفرد باشد. برخى از عالمان فريب شيطان را مىخورند و وانمود مىكنند كه اگر كسى پيدا شود كه در اين كار سزاوارتر باشد شاد مىشوند و او را بر خود ترجيح خواهند داد ليكن خبر دادن از نفس پيش از تجربه و آزمايش صرف نادانى و غرور است، چه نفس در دادن اين گونه وعدهها پيش از رسيدن موعد بسيار فرمانپذير است سپس هنگامى كه موعد فرا مىرسد حالت او دگرگون مىشود و به وعده وفا نمىكند. به اين نكته كسى واقف است كه حيلههاى شيطان و مكرهاى نفس را شناخته و مدتى طولانى را در آزمايش نفس گذرانده باشد. از اين رو شناخت حقيقت اخلاص و عمل به آن درياى ژرفى است كه همه مردم جز قليلى نادر و يگانه در آن غرق مىشوند و آنها همان كسانى هستند كه خداوند آنان را مستثنا كرده و فرموده است: إِلَّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ. بنابراين بنده بايد اين امور را دقيقا ملاحظه و مراقبت كند و گرنه نادانسته به پيروان شيطان مىپيوندد. مىگويم: پس از اين غزّالى گفتههاى مشايخ را درباره اخلاص ذكر و از يكى از آنان نقل كرده است كه اخلاص در عمل آن است كه دارندهاش پاداشى در دو جهان براى آن نخواهد سپس مىگويد: اين سخن اشاره است به آن كه لذّتهاى نفس هم در حال و هم در آينده آفت است، و آن كه براى تنعّم نفس به لذّتهاى بهشت خدا را عبادت مىكند بيمار است چه حق آن است كه براى عمل جز رضاى خداوند خواسته نشود. و اين اشاره به اخلاص صدّيقان و مطلق اخلاص است. امّا كسى كه به اميد بهشت و يا از بيم آتش عمل مىكند او نسبت به لذّتهاى عاجل مخلص است چه وى در طلب لذّت فرج و شكم است و آنچه مطلوب بحقّ ارباب قلوب مىباشد وجه كريم خداوند متعال است و بس. آن كه گفته است: آدمى جز براى لذّتى يا بهرهاى به جنبش در نمىآيد و بيزارى از لذّتها صفت خداوند است براستى گوينده اين سخن كافر است. ليكن مراد قوم بيزارى از چيزهايى است كه مردم آنها را لذّت مىنامند و عبارت از شهوتهايى است كه در بهشت توصيف شدهاند. امّا صرف تلذّذ به معرفت الهى و راز و نياز گفتن با او و نظر كردن به وجه كريمش لذّتهايى است كه بهره اين گروه است و مردم آنها را لذّت نمىشمارند بلكه از آن تعجب مىكنند. و اينان چنانند كه هرگاه لذّت طاعت و مناجات و ملازمت شهود حضرت حق را در نهان و آشكار از آنها بگيرند و در برابر همه نعمتهاى بهشت را به آنها بدهند آنان اين نعمتها را بسيار حقير مىشمارند و بدانها توجه نخواهند كرد. پس حركت آنان براى لذّتى و طاعت اينان براى لذّتى ديگر است، و لذّت اينان معبود آنهاست و بس نه چيز ديگر. سپس گفته است سخنها در اين باره بسيار است و پس از كشف حقيقت نقل زياد اقوال سودى ندارد. براستى سخن وافى و بيان كافى همان است كه سرور گذشتگان و آيندگان (صلّى الله عليه وآله) در پاسخ پرسش از اخلاص فرموده است: «آن اين است كه بگويى پروردگار من الله است سپس چنان كه به تو دستور داده شده استقامت ورزى» يعنى هواى نفس خود را نپرستى و جز پروردگارت را عبادت نكنى و همان گونه كه به تو امر كرده در عبادت او پايدارى ورزى، و اين اشاره به آن است كه از هر چه غير خداست قطع نظر كنى، و براستى اخلاص همين است. بيان درجات شائبهها و آفتهايى كه به اخلاص آسيب مىرساند بدان آفاتى كه اخلاص را مشوّش مىكند بعضى جلىّ و برخى خفىّ است، پارهاى با آن كه جلىّ و آشكارند ضعيف و برخى با آن كه خفىّ مىباشند قوى هستند. فهم درجات اين آفات از حيث خفاء و ظهور جز با آوردن مثالى دانسته نمىشود. امّا روشنترين آفات اخلاص رياء است و براى همين مثالى مىآوريم و مىگوييم: هنگامى كه نمازگزار نمازش را با اخلاص به جا مىآورد و جماعتى به او مىنگرند و يا كسى بر او داخل مىشود شيطان بر او وارد مىگردد و به او مىگويد: آوازت را نيكو كن تا اشخاص حاضر به ديده احترام و صلاح به تو بنگرند و تو را حقير نشمارند و غيبت نكنند، در نتيجه او حالت خشوع به خود مىگيرد و اعضايش را ساكن و آرام مىگرداند و نمازش را نيكو به جاى مىآورد. و اين همان رياى ظاهر است كه بر مريدهاى مبتدى پوشيده نيست. درجه دوم آن كه مريد اين آفت را مىشناسد، و از آن پرهيز مىكند، و در اين مورد از اطاعت شيطان سرباز مىزند، و بر او توجه ندارد و نمازش را به همان گونه كه بوده ادامه مىدهد. در اين هنگام شيطان به عنوان خيرخواهى بر او وارد مىشود و به وى مىگويد: مردم از تو متابعت و به تو اقتدا مىكنند و به تو مىنگرند و كردارت را نقل مىكنند و به تو تأسّى مىجويند، اگر اعمالت را خوب به جا آورى ثواب اعمال آنها از آن تو است و اگر بد انجام دهى وزر و وبال آنها بر عهده تو خواهد بود. پس عمل خود را در پيش روى آنها نيكو كن شايد در خشوع خود و نيكو به جا آوردن عبادت به تو اقتدا كنند. اين تلقينى دشوارتر از اول است و بسا كسى كه به تلقين نخست فريفته نشده در اين جا فريب خورد چه اين نيز عين ريا و باطل كننده اخلاص است زيرا اگر او خشوع و حسن عبادت را خوب مىداند و ترك آن را براى غير خود نمىپسندد چرا در خلوت آن را براى خود سزاوار نمىداند و ممكن نيست ديگرى نزد او از خودش عزيزتر باشد. بلكه اين صرف تلبيس و دگرگون كردن حقيقت است، چه كسى كه به او اقتدا مىشود بايد داراى استقامت نفس بوده و دلش روشنى يافته باشد تا نورش به ديگران برسد و در نتيجه ثوابى عايد وى گردد. امّا اين پيشوا كه تحت تأثير شيطان قرار گرفته عمل او صرف نفاق و تلبيس است كسى كه به او اقتدا كند به ثواب عملش مىرسد ليكن خود وى به سبب مشتبه كردن امر و اظهار خلاف باطن مورد مؤاخذه و كيفر قرار خواهد گرفت. درجه سوم و اين از درجات پيش دقيقتر است و عبارت از اين است كه بنده نفس خود را آزموده و به مكرهاى شيطان آگاه است و مىداند كه اختلاف عمل در حال خلوت و مشاهده غير صرف رياست و اخلاص آن است كه نماز او در خلوت مانند نمازى باشد كه آن را در انظار مردم به جا مىآورد، و از خود و خداى خويش شرم كند كه به سبب مشاهده مردم خشوعى بيش از آنچه عادت اوست در نمازش داشته باشد. لذا در خلوت به خود توجه كند و نمازش را به گونهاى كه در پيش روى مردم مىپسندد نيكو به جا آورد و در برابر مردم نيز به همين نحو عمل كند. اين روش نيز ريايى دشوار و پيچيده است، زيرا نمازش را در خلوت نيكو ادا كرده تا در پيش مردم آن را نيكو به جا آورد و ميان آنها تفاوتى نگذاشته است ليكن او هم در خلوت و هم در پيش روى خلق توجهش به مردم است در حالى كه اخلاص آن است كه براى آدمى تفاوت نكند كه بهايم تماشاگر نماز او باشند يا خلايق و او همچنان بر يك روش باشد. امّا گويا نفس اين شخص به وى اجازه نمىدهد كه در پيش روى مردم نماز را بد بگذارد آنگاه شرم مىكند كه در زمره رياكنندگان قرار گيرد و گمان مىكند با يكسان خواندن نماز در خلوت و در پيش روى مردم ريا را از عمل خود زدوده است. ليكن هيهات! چه رياء زمانى زدوده مىشود كه او در نهان و آشكار به مردم توجهى نداشته باشد چنان كه به جمادات توجه ندارد در حالى كه اين شخص انديشهاش هم در نهان و هم در آشكار به خلق مشغول است و اين خود از مكرهاى پنهانى شيطان است. درجه چهارم كه دقيقتر و پوشيدهتر است آن است كه به هنگامى كه مشغول نماز است مردم به او بنگرند و شيطان نتواند به او بگويد: به خاطر اين مردم در نماز خشوع كن چه مىداند كه او اين حيلهاش را دريافته است لذا شيطان به او مىگويد: در جلال و عظمت خداوند و كسى كه در پيش روى او ايستادهاى بينديش، و شرم كن از اين كه خداوند به دلت نظر كند و تو از او غافل باشى. از اين رو دلش را حاضر و اعضايش را خاشع مىكند و گمان مىكند اين عمل اخلاص است در حالى كه مكر و فريب است، چه اگر خشوعش به سبب توجه به جلال الهى است بايستى اين توجه در خلوت نيز ملازم حال او باشد و حضور آن در خاطرش به حالت حضور غير او اختصاص نداشته باشد. نشانه ايمنى از اين آفت آن است كه آنچه را در خلوت به دلش خطور مىدهد همان باشد كه در پيش روى مردم به خاطرش مىآورد و حضور غير سبب حضور اين خطورات نباشد چنان كه وجود حيوانى سبب آن نخواهد شد. لذا مادام كه در احوال او از مشاهده انسان و مشاهده حيوان تفاوت روى مىدهد هنوز از صفاى اخلاص بدور بوده و باطنش به شرك رياى خفىّ آلوده مىباشد. و چنان كه در حديث آمده است: «اين شرك در دل فرزند آدم از حركت مورچه سياه در شب تاريك بر روى سنگ سخت پوشيدهتر است.» كسى از شيطان مصون مىماند كه بدقّت نظر كند و به عصمت و توفيق و هدايت حق تعالى سعادت يابد و گرنه شيطان پيوسته ملازم حال كسانى است كه براى عبادت الهى آستين بالا زدهاند، و لحظهاى از آنها غفلت نمىكند تا در هر حركتى از حركات حتى در سرمه كشيدن و ناخن گرفتن و در روز جمعه خود را خوشبو كردن و لباس پوشيدن آنها را به ريا وادار سازد چه اينها سنّتهايى در اوقات مخصوص است و نفس را از حيث ارتباط آنها با خلق و انس طبع در آنها التذاذى است و شيطان انسان را به انجام دادن اين كارها دعوت مىكند و مىگويد: اينها سنتهايى است كه سزاوار نيست ترك شود چه نشاط باطنى دل در انجام دادن اين امور براى شهوتهايى است نهانى يا شايبههايى است كه به سبب آنها آدمى از حد اخلاص بيرون مىرود و يا چيزهايى است كه نمىتواند بكلى از همه اين آفات مصون بماند و خالص باشد، بلكه كسى كه در مسجدى معمور و پاكيزه و خوش بنا اعتكاف مىكند و به اين سبب طبع به آن انس مىگيرد و شيطان او را در اين عمل ترغيب و ثوابهاى بسيار اعتكاف را براى او بازگو مىكند چه انگيزه نهفته در ضمير او انس به زيبايى مسجد و آلودگى خاطر او در آن است. و اين انگيزه زمانى آشكار مىشود كه به يكى از دو مسجد يا دو محلّ كه نيكوتر از ديگرى است مايل شود و همه اينها شايبههاى طبع و كدورات نفس است كه با عمل آميخته مىشود و حقيقت اخلاص را باطل مىكند. به جانم سوگند غشّى كه با زر ناب آميخته مىشود درجات مختلفى دارد. در بعضى غشّ غالب و در برخى اندك است ليكن درك آن آسان است، و در پارهاى غشّ چنان دقيق و ناپيدا است كه جز نقّاد آگاه نمىتواند آن را تشخيص دهد. غشّ دل و دغلى شيطان و پليدى نفس بمراتب از اين نوع غشّ ناپيداتر و بسيار دقيقتر است از اين رو گفتهاند: دو ركعت نماز عالم از يك سال نماز نادان افضل است. مقصود از عالم كسى است كه به دقايق آفات اعمال دانا باشد تا از آنها رهايى يابد زيرا نادان به ظاهر عبادت مىنگرد و بدان مغرور است و همچون روستايى است كه تنها به سرخى دينار ناسره و گردى آن نظر دارد در حالى كه ذات آن قلب و مغشوش است. و بى شكّ قيراطى زر ناب كه نقّاد آگاه آن را بپسندد بهتر از دينارى است كه فريب خورده ابله آن را پسند كند. امر عبادات نيز به همين گونه بلكه بسيار شديدتر مختلف و متفاوت است و طرق آفاتى كه مىتواند بر اقسام اعمال وارد شود از حدّ شماره و حصر بيرون است، و آنچه ما ذكر كرديم بر سبيل مثال و ذكر نمونه بود. بى شك هشيار را اندكى از بسيار بس است و كودن را تطويل كافى نيست، لذا تفصيل بيشتر سودى ندارد. بيان حكم عمل مشوب و استحقاق ثواب بر آن بدان هرگاه عمل به طور خالص براى رضاى خدا نبود، و به ريا يا لذّتهاى نفسانى آميخته باشد در آن اختلاف است كه آيا آن عمل مقتضى ثواب است يا اقتضاى عقاب دارد و يا بكلى مقتضى چيزى نيست نه ثواب و نه عقاب. امّا كسى كه مراد او از عمل جز ريا نيست به طور قطع عملش سبب خشم الهى و كيفر او خواهد بود و آن كه عمل را خالص براى رضاى خدا به جا مىآورد نيز عملش مستوجب ثوابهاى الهى است لذا آنچه مورد تأمّل و بررسى مىباشد عمل مشوب و ناخالص است. ظاهر اخبار گوياى آن است كه بر اين نوع عمل ثوابى مترتّب نمىباشد ليكن اين اخبار خالى از تعارض نيست و آنچه براى ما در اين باره روشن شده و البته خدا عالم است اين است كه بايد مقدار قوّت انگيزه را در نظر گرفت، اگر انگيزه دينى برابر با انگيزه نفسانى باشد دو انگيزه در برابر هم مقاومت مىكنند و هر دو ساقط مىشوند و عمل نه ثواب دارد و نه عقاب و اگر انگيزه ريا قويتر و چيرهتر باشد عمل سودمند نيست بلكه زيانبار و مقتضى عقاب است ليكن عقاب آن سبكتر از كيفر عملى است كه بكلى از روى ريا انجام شده و قصد تقرّب به خدا با آن آميخته نشده است، و چنانچه تقرّب نسبت به انگيزه ديگر غلبه داشته باشد به اندازه برترى قوّت انگيزه دينى ثواب به او داده مىشود، و اين به مقتضاى قول خداوند است كه: فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ، وَ من يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ و نيز: إِنَّ الله لا يَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّةٍ. پس نبايد قصد خير ضايع شود، بلكه اگر نيّت تقرب بر قصد رياء غلبه داشته باشد به اندازه قصد ريا از ثواب او ساقط مىشود و بقيه براى او مىماند، و اگر قصد ريا بر نيّت خير غالب باشد به سبب نيّت خير او مقدارى از عقوبت قصد فاسدش ساقط مىگردد. توضيح مطلب آن است كه تأثير اعمال در دل بستگى به قوت صفات آنها دارد. انگيزه ريا از مهلكات است و غذا و نيرومندى آن به اين سبب است كه بر وفق آن عمل گردد، همچنين انگيزه نيكى از منجيات است و قوت آن در اين است كه بر وفق آن كار شود. اگر اين دو صفت در دل جمع شوند چنانچه بر وفق مقتضاى ريا عمل شود اين صفت در انسان قوت مىيابد، و اگر بر طبق انگيزه خير كار شود نيز صفت نيكى در او نيرومند مىگردد. يكى از اين دو نابود كننده و ديگرى نجات دهنده است. اگر تقويت يكى به اندازه تقويت ديگرى باشد هر دو مقاومت مىكنند و اين مانند آن است كه كسى گرمى براى مزاجش ضرر داشته باشد چنانچه چيزى كه برايش زيان دارد بخورد سپس به اندازه آن از خنكيها تناول كند پس از خوردن مانند آن است كه از هيچ كدام نخورده است. اگر استفاده از يكى بر ديگرى غلبه داشته باشد غالب اثر خود را خواهد بخشيد. همان گونه كه به حكم سنّت الهى هيچ ذرهاى از خوردنيها و آشاميدنيها و داروها بى فايده نبوده و از تأثير در بدن خالى نيست همچنين ذرهاى از خير و شر ضايع نمىماند و از ايجاد تأثير در نورانى كردن دل يا سياه كردن آن و نزديك گردانيدن آن به خدا يا دور كردن آن جدا نيست. بنابراين اگر انسان عملى انجام دهد كه يك وجب او را به خدا نزديك و ضمن آن كارى كند كه يك وجب از او دور شود، وضع او به پيش از عمل برگشت مىكند و ثواب و عقابى براى او نيست. ليكن اگر عمل او چيزى است كه دو وجب او را به خدا نزديك مىسازد و عمل ديگر او يك وجب وى را از خدا دور مىكند ناچار يك وجب تقرب پيدا كرده است. پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «به دنبال بدى نيكى كن تا آن را بزدايد». لذا هرگاه اخلاص ناب پس از رياى محض واقع شود ريا را محو مىكند و نيز چنانچه اين دو با هم جمع شوند ناگزير يكديگر را دفع و محو مىكنند. گواه اين مطلب اجماع امت است بر اين كه اگر كسى به قصد حج بيرون رود و ضمن آن تجارتى كند حج او درست است و ثواب آن به او داده خواهد شد با اين كه لذّتى از لذّتهاى نفس با عمل او آميخته شده است. آرى ممكن است گفته شود: هنگامى كه به مكه برسد و اعمال حج را به جا آورد به ثواب مىرسد، چه تجارت او متوقف بر اعمال حج او نيست و عملش خالص است و آنچه ميان حج و تجارتش مشترك مىباشد طول راه است كه هرگاه در آن قصد تجارت داشته باشد ثوابى نخواهد داشت. ليكن درست آن است كه گفته شود: هرگاه حجّ انگيزه اصلى او و تجارت غرضى تبعى و كمكى باشد نفس سفر نيز از ثواب بى بهره نخواهد بود. مىگويم: بلكه درست آن است كه گفته شود: تجارت اقدامى است براى تحصيل روزى و اين نيز عبادتى است و از لذّات نفس به شمار نمىآيد، و پيش از اين گفته شد كه تعدّد نيّات براى امور خير موجب چند برابر شدن ثواب است. غزّالى مىگويد: گمان نمىكنم جهادگران ميان جنگ با كافرانى كه غنايم در محل آنها بسيار است و كافرانى كه غنايم در نزد آنها وجود ندارد در دل خود تفاوتى احساس كنند و بعيد است گفته شود كه احساس اين تفاوت ثواب آنها را بكلى از ميان مىبرد بلكه عادلانه آن است كه گفته شود: هرگاه انگيزه اصلى و محرك قوى او اعلاى دين خداست و رغبت در غنيمت بر سبيل تبعيّت است ثواب او از ميان نمىرود. آرى پاداش او هرگز به اندازه پاداش كسى نيست كه به هيچ روى به غنيمت توجهى ندارد، چه اين توجه ناگزير نقصان است. اگر بگويى: آيات و اخبار دلالت دارد بر اين كه شايبه ريا ثواب را از ميان مىبرد. و طلب غنيمت و تجارت و ديگر لذايذ نيز مشمول همين معناست چه طاووس يمانى و جمعى از تابعين روايت كردهاند: مردى از پيامبر (صلّى الله عليه وآله) درباره كسى پرسيد كه كارهاى نيك مىكند يا گفت: صدقه مىدهد و دوست دارد كه ستوده و مزد داده شود. آن حضرت به او پاسخى نداد تا آنگاه كه اين آيه نازل شد: فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صالِحاً وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً، و مقصود او هم مزد و هم ستايش بود. روايت شده است: مردى اعرابى نزد پيامبر (صلّى الله عليه وآله) آمد و عرض كرد: اى پيامبر خدا! شخصى براى اظهار حميّت و غيرت، و يكى براى اظهار شجاعت و ديگرى براى نشان دادن موقعيت خود، در راه خدا پيكار مىكنند، پيامبر (صلّى الله عليه وآله) فرمود: «كسى كه پيكار كند تا دين خدا غالب شود او در راه خدا پيكار كرده است و نيز پيامبر (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «كسى كه براى به دست آوردن چيزى از دنيا هجرت كند بهرهاش همان است. مىگويم: از طريق خاصّه (شيعه) كافى از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه آن حضرت در مسجد به عبّاد بن كثير بصرى فرمود: «اى عبّاد! واى بر تو بپرهيز از ريا چه هر كس براى غير خدا كار كند خداوند او را به همان كس وامىگذارد كه او برايش كار كرده است». و نيز از آن حضرت روايت شده كه فرموده است: «هر ريايى شرك است، هر كس براى مردم كار كند پاداش او بر مردم است، و آن كه براى خدا كار كند پاداش او بر خداست». و نيز نقل شده كه درباره آيه: فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ ... فرموده است: «انسان عملى را كه متضمّن ثواب است به جا مىآورد و مقصودش از آن طلب رضاى خدا نيست بلكه براى آن است كه مردم او را بستايند و ميل دارد آن را به گوش مردم برساند و اين همان كسى است كه به عبادت خدا شرك ورزيده است.» سپس فرمود: «هر بندهاى در پنهانى عمل خيرى انجام دهد روزگار نمىگذرد جز اين كه خداوند خيرى را براى او ظاهر مىكند، و هر بندهاى عمل شرّى در پنهانى مرتكب شود روزگار نمىگذرد جز اين كه خداوند شرّى را برايش ظاهر مىكند. و نيز از آن حضرت نقل شده كه: خداوند فرموده است: «من بهترين شريك هستم هر كس در عملى كه انجام مىدهد ديگرى را با من شريك كند من آن را نمىپذيرم جز آن چه برايم خالص باشد». غزّالى مىگويد: پاسخ اين است كه اين احاديث آنچه را ذكر كردهايم نقض نمىكند بلكه مراد از آن كسى است كه تنها دل به دنيا بسته است چنان كه فرموده است: «كسى كه براى چيزى از دنيا هجرت كند بهرهاش همان است»، يا آن چيز بر نيّتش غلبه داشته باشد. ما بيان كرديم كه عمل او گناه و تعدّى است نه آن كه طلب دنيا حرام است، بلكه طلب آن از طريق اعمال دينى حرام مىباشد، زيرا متضمّن ريا و دگرگون كردن وضع عبادت است. امّا واژه «شركت» اگر مطلق باشد در جايى صدق دارد كه هر دو قصد مساوى باشند و ما ذكر كرديم كه اگر دو قصد مساوى باشند با يكديگر مقاومت مىكنند. در اين صورت امر به زيان يا به سود او نيست و نمىتوان بر عملش اميد ثوابى داشت. سپس انسان به هنگام شركت پيوسته در معرض خطر است زيرا نمىداند كدام يك از اين دو قصد بر ضمير او غلبه دارد و بسا همين امر مايه وبال او شود. از اين رو خداوند فرموده است: فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صالِحاً، يعنى با شريك قرار دادن چيزى در نيّت كه بهترين حالت آن سقوط هر دو جزء نيّت است نمىتوان اميد لقاى پروردگار را داشت. و رواست گفته شود كه: مقام شهادت جز با اخلاص در جهاد حاصل نمىشود، و بعيد است كه بگويند: اگر كسى انگيزه دينىاش چنان باشد كه او را براى صرف جهاد به حركت درآورد هر چند غنايمى در كار نباشد و بتواند با دو دسته از كفّار كه يكى توانگر و ديگرى فقير باشد بجنگد و او براى اعلاى دين خدا به جنگ با كافران توانگر و دست يافتن بر غنايم آنان رغبت كند در اين صورت به طور قطع براى جهاد او ثوابى نيست و به خدا پناه مىبريم اگر امر چنين باشد چه اين عمل در دين گناه و راهى براى نوميد كردن مسلمانان است و انسان از اين گونه شايبهها جز بندرت جدا نمىشود و تأثير آنها سبب نقصان ثواب است ليكن موجب احباط عمل و محو آن نخواهد بود. آرى انسان در اين موارد با خطرى بزرگ روبروست زيرا بسا گمان كند كه انگيزه قويتر در او تقرب به خدا است در حالى كه در درون او لذّت نفسانى غلبه دارد و انگيزههاى نفسانى از چيزهايى هستند كه در باطن انسان سخت پوشيده و نهفتهاند. بنابراين پاداشهاى الهى جز به اخلاص حاصل نمىشود و بسيار كم است كه آدمى در اخلاصش بر يقين باشد هر چند منتهاى احتياط را به جا آورد. از اين رو انسان بايد ضمن سعى كامل در عمل همواره ميان ردّ يا قبول آن در شكّ و ترديد باشد و بترسد از اين كه در عبادتش آفتى وجود داشته باشد كه وبالش بيش از ثوابش بوده و خيرش با شرش مقاومت كند. خائفان صاحب بصيرت پيوسته چنين بودهاند و هر اهل بينشى بايد چنين باشد. با اين حال به هنگام بيم از آفت و ريا نبايد عمل ترك شود، و ترك عمل منتهاى مطلوب شيطان است، چه مقصود آن است كه اخلاص ضايع نشود و هرگاه عمل ترك گردد عمل و اخلاص هر دو ضايع شده است. گفته شده است: ترك عمل به خاطر مردم ريا و انجام دادن آن براى مردم شرك است. مىگويم: كافى به سند حسن از ابى جعفر امام باقر (عليه السلام) روايت كرده است كه: از آن حضرت پرسيدند مردى كار نيكى انجام مىدهد و كسى عمل او را مىبيند پس او از ديدن وى خوشحال مىشود، فرمود: «باكى نيست چه هر كسى دوست دارد خداوند خير را در ميان مردم براى او ظاهر گرداند. ليكن اين در صورتى است كه عملش را براى نشان دادن به او انجام نداده باشد.» باب سوم در صدق و حقيقت و فضيلت آن فضيلت صدق خداوند فرموده است: رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا الله عَلَيْهِ. پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «صدق به نيكوكارى هدايت مىكند و نيكوكارى به بهشت رهنمون مىشود، همانا مرد پيوسته راست مىگويد به حدى كه خداوند او را صديق مىنويسد. دروغ به بدكردارى راهنمايى مىكند و بدكردارى به دوزخ رهنمون مىشود. همانا مرد پيوسته دروغ مىگويد تا آن جا كه خداوند او را كذّاب ثبت مىكند.» در فضيلت صدق همين بس كه صديق از آن مشتقّ است و خداوند پيامبران را بدان توصيف كرده و در مقام ستايش آنان فرموده است: وَ اذْكُرْ في الْكِتابِ إِبْراهِيمَ إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَبِيًّا و نيز: وَ اذْكُرْ في الْكِتابِ إِدْرِيسَ إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَبِيًّا. مىگويم: سپس غزّالى اقوالى را در فضيلت صدق نقل و از پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) روايت كرده است كه از آن حضرت درباره كمال پرسيدند فرمود: گفتار حق و عمل صادقانه است». از طريق خاصه (شيعه) كافى از امام باقر (عليه السلام) روايت كرده كه فرموده است: همانا مرد پيوسته راست مىگويد به حدى كه خداوند او را صديق مىنويسد». از امام صادق (عليه السلام) نقل شده كه فرموده است: «مردم را به غير از زبانتان (با عمل) به نيكى دعوت كنيد تا از شما كوشش و صدق و پارسايى ببينند.» و نيز از آن حضرت (عليه السلام) روايت است: «كسى كه زبانش راست گويد عملش پاكيزه مىشود، و آن كه نيّتش را نيكو كند روزىاش افزون مىگردد، و آن كه با كسانش خوش رفتارى كند عمرش دراز مىشود.» و نيز آن حضرت (عليه السلام) فرموده است: به طول ركوع و سجود مرد ننگريد زيرا اين چيزى است كه بدان عادت كرده و اگر آن را ترك كند به هراس مىافتد بلكه به صدق گفتار و اداى امانت از سوى او بنگريد.» و نيز آن حضرت (عليه السلام) به يكى از يارانش فرمود: «بنگر على (عليه السلام) به چه چيز نزد پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) منزلت يافت همان را ملازم باش چه على (عليه السلام) جايگاه بلندى را كه نزد پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) يافت به سبب صدق گفتار و اداى امانت بود.» بيان حقيقت صدق و معنا و مراتب آن بدان واژه صدق در شش معنا به كار مىرود كه عبارتند از: صدق در گفتار، صدق در نيّت و اراده، صدق در عزم، صدق در وفاى به عزم، صدق در عمل در تحقيق همه مقامات دين. كسى كه به صدق در همه آنها موصوف شود صديق گفته مىشود چه واژه صديق صيغه مبالغه از صدق است و صديقان را درجاتى است، كسى كه از صدق در چيزى بهرهاى دارد نسبت به آنچه صدق او در آن است صادق است. صدق اول در زبان است و آن در هنگام دادن خبر يا چيزى كه متضمن خبر دادن است تحقق مىيابد و خبر يا به گذشته تعلق دارد يا به اينده و در همين جاست كه وفاى به وعده يا تخلف از آن ظهور مىيابد. به هر بندهاى حق است كه الفاظ خود را نگهدارد و جز به صدق سخن نگويد. و اين مشهورترين و روشنترين انواع صدق است، و كسى كه زبانش را از دادن خبرهاى خلاف واقع باز دارد او صادق است و براى اين صدق دو مرتبه كمال است: كمال اول- احتزاز از تعريض و كنايه است، گفتهاند: «در كنايه مجالى است براى گريز از دروغ»، و كنايه جانشين دروغ مىشود زيرا آنچه باعث ممنوعيت دروغ است تفهيم چيزى بر خلاف واقع آن است جز اين كه در برخى حالات بدان نياز ضرورى پيدا مىشود مصلحت اقتضا مىكند از آن جمله در تأديب كودكان و زنان و كسانى كه به منزله آنها هستند، و در احتراز از ظلمه و ستم پيشگان و پيكار با دشمنان و پرهيز از آگاه شدن آنها بر اسرار مملكت. كسى كه بر چيزى از اينها ناگزير شود صدق او در آن به اين است كه سخنش براى خدا باشد، و آنچه را حق به او دستور مىدهد و دين اقتضا مىكند بگويد، و اگر چنين كند او صادق خواهد بود هر چند سخنش چيزى را بر خلاف آنچه واقع آن است بفهماند. چه صدق براى ذات آن مطلوب نيست بلكه به سبب دلالت آن بر حق و دعوت به آن مطلوب مىباشد، لذا نبايد به صورت ظاهر آن نگريست بلكه بايد به معناى آن توجه داشت. آرى در مواردى كه ذكر شد و امثال آنها چنانچه راهى برايش وجود داشته باشد به كنايه متوسل شود. پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) هنگامى كه عزم سفر مىكرد آن را پوشيده مىداشت تا مبادا خبر به دشمنان برسد و قصد او كنند، و اين امر گفتن چيزى به دروغ نيست. پيامبر (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «دروغگو نيست كسى كه ميان دو تن اصلاح مىدهد و خير مىگويد يا خيرى را نسبت مىدهد.» اجازه داده شده است كه در سه مورد سخن بر وفق مصلحت گفته شود: اول آن كه كسى بخواهد ميان دو تن اصلاح دهد، دوم آن كه دو همسر دارد، و سوم كسى كه درباره مصالح جنگ اقدام مىكند. صدق در اين موارد به نيّت برگشت دارد و در آن جز صدق نيّت و اراده خير چيز ديگر رعايت نمىشود لذا هرگاه قصدش درست و نيّتش صحيح و ارادهاش صرفا براى كارى نيك باشد او صادق بوده و به هر لفظ و عبارتى بگويد صديق است ليكن كنايه در اين موارد سزاوارتر است و راه آن اين است كه از يكى از پيشينيان نقل شده كه او را يكى از ظالمان مىطلبيد و او در خانهاش بود به همسرش گفت: با انگشت خود دايرهاى رسم كن و انگشت خود را بر آن بگذار و بگو در اين جا نيست. او بدين وسيله از دروغ دورى جست و ستمكار را از خود دور كرد و گفتار او راست بود ضمن آن كه به ستمكار فهمانيد وى در خانه نيست. بنابراين كمال اول آن است كه از دروغ در صريح الفاظ و از كنايه نيز جز به هنگام ضرورت بپرهيزد. كمال دوم آن است كه در مناجات با خدا معناى صدق در الفاظ را رعايت كند مانند اين كه مىگويد: وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ، چه اگر روى دلش از خدا منصرف و به آرزوهاى دنيا و شهوتهاى آن مشغول باشد او دروغگوست، همچنين در گفتن اياك نعبد (تنها تو را مىپرستيم) و قول او كه من بنده خدا هستم چنانچه به حقيقت عبوديّت متّصف نباشد و خواستى غير از خدا داشته باشد گفتار او از صداقت بى بهره است، و اگر روز قيامت صدق او را در گفتن اين كه من بنده خدايم از او مطالبه كنند از اثبات آن ناتوان خواهد بود، چه اگر بنده نفس خويش يا بنده دنيا و يا بنده شهوتهاى خود باشد در گفتارش صادق نخواهد بود. انسان بنده هر چيزى است كه بدان پايبند است چنان كه عيسى (عليه السلام) در خطاب به مردم گفته است: اى بندگان دنيا، و پيامبر ما (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «هلاك شد بنده دينار و درهم و بنده جامه و لباس نقشدار»، آنان هر كس را كه دلش وابسته به چيزى است بنده آن ناميدهاند، و بنده حق تعالى كسى است كه نخست خود را از غير او آزاد كند تا آزادهاى مطلق گردد. هنگامى كه اين آزادگى حاصل شود دل فارغ و آماده مىشود تا بندگى خداوند در آن جاى گيرد. اين بندگى او را به خدا و محبّت او مشغول مىكند و باطن و ظاهر او را به طاعت او پايبند مىسازد، و او مراد و مقصودى جز خداوند نخواهد داشت. سپس هرگاه از اين حد بگذرد به مقامى عاليتر كه آن را «حريّت» مىنامند مىرسد، و در اين مقام از خودى خود و اراده و خواستهايش در برابر خداوند آزاد مىشود و در آنچه حق تعالى برايش مىخواهد اعمّ از آن كه تقربش دهد يا دورش كند قانع مىشود، و ارادهاش در اراده خداوند فانى مىشود. او بندهاى خواهد بود كه از غير خدا آزاد و «حرّ» گرديده سپس بازگشته و از نفس خويش نيز آزاد شده و از آن حرّيّت يافته و در نتيجه براى نفس خود مفقود و براى آقا و مولاى خود موجود شده است. اگر او را حركت دهد به حركت مىآيد و اگر او را ساكن گرداند ساكن مىشود اگر او را گرفتار كند راضى است و در او امكانى براى طلب و خواهش يا اعتراض باقى نيست بلكه او در برابر خداوند مانند مرده در برابر غسّال است، و اين منتهاى صدق در عبوديّت است. بنابراين بنده حق كسى است كه وجودش براى مولايش باشد نه براى نفسش و اين درجه صدّيقان است امّا حريّت از غير خدا درجه صادقان مىباشد و پس از احرار اين درجات است كه عبوديّت براى خدا تحقّق مىيابد و آنچه پيش از اين است صاحب آن شايستگى ندارد كه صادق يا صديق گفته شود و معناى صدق در قول همين است. صدق دوم در نيّت و اراده است و آن به اخلاص بازگشت دارد. كسى كه داراى اين درجه از صدق است در همه حركات و سكنات خويش جز خداوند انگيزهاى ندارد، و اگر شايبهاى از لذّتهاى نفسانى با نيّت و اراده او آميخته شود صدق نيّتش باطل مىشود و رواست كه چنين كسى كاذب گفته شود. چه همان گونه كه در باب فضيلت اخلاص ضمن حديث سه شخصى كه در قيامت از آنها بازخواست مىشود ذكر كرديم، از عالم مىپرسند كه «در آنچه دانستى چه كردى؟ پاسخ مىدهد: فلان كار و فلان كار را انجام دادم، خداوند مىفرمايد: دروغ گفتى چه تو خواستى كه بگويند فلانى عالم است». در اين جا خداوند، عالم را تكذيب نكرده و به او نفرموده است كه به دانش خود عمل نكردى بلكه اراده و نيّت او را تكذيب كرده است. يكى از پيشينيان گفته است: صدق عبارت از صحت توحيد در قصد است، از اين رو خداوند متعال فرموده است: وَ الله يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقِينَ لَكاذِبُونَ، در حالى كه آنها گفتند: إِنَّكَ لَرَسُولُ الله، و اين سخنى راست است ليكن خداوند آنها را تكذيب كرد و اين از جهت آنچه بر زبان جارى كردند نبود بلكه حق تعالى چيزى را كه منافقان در درون دل داشتند تكذيب كرد، و تكذيب همواره متوجه خبر مىشود، و سخن آنها به قرينه حاليّه متضمن اخبار است چه گوينده خود را چنان مىنماياند كه به آنچه مىگويد معتقد است ليكن قرينه حاليّه دلالت دارد بر اين كه نسبت به آنچه در دل دارد دروغگوست زيرا اگرچه در الفاظ دروغ نگفته است ليكن نسبت به آنچه در ضمير دارد دروغگوست. بنابراين يكى از دو معناى اين صدق به خلوص نيّت باز مىگردد، و آن عبارت از اخلاص است و هر صادقى ناگزير بايد مخلص باشد. صدق سوم صدق در عزم است، زيرا آدمى پيش از عمل عزم مىكند و در پيش خود مىگويد: اگر خداوند مالى روزيم فرمايد همه يا نيم آن را صدقه خواهم داد. همچنين اگر در طريق حق با دشمنى برخورد كردم با او پيكار خواهم كرد و باك ندارم كه در اين راه كشته شوم و نيز اگر خداوند به من حاكميتى عطا كند در آن به عدالت رفتار خواهم كرد و با گرايش به اشخاص و ستمگرى مرتكب گناه نخواهم شد. اين عزم و تصميم كه در نفس ملاحظه مىشود گاهى قاطع و صادق است و زمانى در آن انحراف و ترديد و ضعف وجود دارد كه در اين صورت با صدق در عزم تضاد خواهد داشت چه صدق در اين جا عبارت از كمال و قوت است چنان كه مثلا گفته مىشود: فلانى داراى شهوتى صادق است، و يا اين بيمار شهوتش كاذب است و اين را به هنگامى مىگويند كه شهوتش ناشى از سببى ثابت و قوى نبوده و يا ضعيف باشد. بنابراين مراد از اطلاق در اين جا همين معناست، و صادق و صديق كسى است كه عزم خود را در همه امور خير قوى و كامل يابد به طورى كه هيچ گونه انحراف و ضعف و ترديد در آن وجود نداشته بلكه نفس او هميشه قاطعانه مصمّم به انجام دادن امور خير باشد. صدق چهارم در وفاى به عزم است، و عزم در حال مستلزم داشتن سخاوت نفس است چه در عزم و وعده به آينده مشقتى نيست و زحمت آن سبك و ناچيز مىباشد. هنگامى كه وعده فرا مىرسد و تمكن حاصل مىگردد، شهوتها برانگيخته مىشود و عزم از ميان مىرود و شهوت غالب مىشود و در نتيجه وفاى به عهد صورت نمىگيرد، و اين نيز ضدّ صدق است. از اين رو خداوند فرموده است: رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا الله عَلَيْهِ. صدق پنجم در اعمال است و آن عبارت از اين است كه بكوشد اعمال ظاهرى او بر امرى باطنى كه وى بدان متصف نيست دلالت نداشته باشد، و اين كوشش نبايد او را وادار سازد كه اعمال را ترك كند، بلكه بايد باطن را به سمت تصديق ظاهر سوق دهد، و اين خلاف چيزى است كه ما درباره ترك ريا ذكر كرديم، چه ريا كننده كسى است كه همين مقصود را به خاطر خلق دارد، و بسا نمازگزار كه به هيأت خشوع به نماز ايستاد و مقصودش مشاهده ديگران نيست ليكن دلش از نمازش غافل است و كسى كه به او مىنگرد او را در حضور خداوند ايستاده مىبيند ولى او در باطن ميان بازار در حضور يكى از شهوتهايش ايستاده است. اينها كارهايى است كه به زبان حال گوياى خبرهايى از باطن است كه او در آنها كاذب مىباشد در حالى كه از او صدق در اعمال مطالبه خواهد شد. همچنين گاهى ديده مىشود كه انسانى با سكون و وقار در حركت است در حالى كه باطن او به اين صفتها موصوف نيست لذا او در عملش صادق نمىباشد هر چند توجهى به خلق ندارد و قصدش ريا و خودنمايى نيست. بنابراين راه نجات از اين خطرات آن است كه نهان و اشكار انسان يكسان باشد. باطنش را مانند ظاهرش يا بهتر از آن كند چه اگر ظاهرش خلاف باطنش باشد و به عمد اين كار را مرتكب گردد عمل او ريا گفته مىشود و فاقد اخلاص است و اگر بدون قصد باشد صدق در عمل را از دست داده است. از اين رو پيامبر (صلّى الله عليه وآله) گفته است: «بار خدايا! نهانم را بهتر از آشكارم قرار ده و آشكارم را شايسته گردان». گفتهاند: اگر نهان و آشكار بنده يكسان باشد آن انصاف است، و اگر نهان او بهتر از آشكارش باشد فضل است. و اگر آشكارش بهتر از نهانش باشد ستم است. لذا يكسان بودن ظاهر و باطن يكى از انواع صدق مىباشد. مىگويم: در اين مورد امير مؤمنان (عليه السلام) فرموده است: «به خدا سوگند من شما را بر اداى طاعتى تشويق نكردم جز اين كه در عمل به آن بر شما پيشى گرفتم. و از گناهى شما را نهى نكردم جز اين كه پيش از شما از آن دست بازداشتم.» صدق ششم- اين عاليترين درجات صدق و كميابترين آن و عبارت است از صدق در مقامات دين مانند صدق در خوف، رجاء، تعظيم، زهد، رضا، محبّت، توكل و امور ديگر از اين قبيل، چه اينها را مبادى و اصولى است كه اين اسامى به مظاهر آنها اطلاق مىشود، و آنها را نتايج و حقايقى است. صادق حقيقى كسى است كه به حقيقت آنها دست يابد و هرگاه چيزى بر وجود انسان غالب و حقيقت آن در او كامل شد او را در آن چيز صادق مىنامند. چنان كه مىگويند: فلانى در جنگ صادق است، يا اين خوفى صادق است، و يا اين شهوتى صادق است. خداوند فرموده است: إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتابُوا، ... أُولئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ نيز: وَ لكِنَّ الْبِرَّ من آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الآْخِرِ، سپس فرموده است: وَ الصَّابِرِينَ في الْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ، ... أُولئِكَ الَّذِينَ صَدَقُوا. از ابوذر درباره ايمان پرسيدند همين آيه را تلاوت كرد، به او گفتند: ما از تو درباره ايمان مىپرسيم، گفت: من از پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) در خصوص ايمان پرسيدم همين آيه را قرائت فرمود. براى خوف مثالى مىآوريم چه هيچ بندهاى نيست كه به خدا ايمان داشته باشد جز اين كه از او ترسان است، و اين ترسى است كه مىتوان نام خوف بر آن نهاد، ليكن خوفى صادق نيست چه به درجه حقيقت نرسيده است. آيا نمىبينى كه هرگاه كسى از حاكمى يا از راهزنى در سفر بترسد چگونه رنگ رويش زرد مىشود و لرزه بر اندامش مىافتد و زندگانىاش منغّص مىشود و خورد و خواب بر او دشوار و فكرش پريشان مىگردد به طورى كه كسانش از وجود او بهره نمىبرند، و ممكن است در وطنش آرام نگيرد و انس را به وحشت و راحت را به رنج و مشقت بدل كند و خود را در معرض خطرهاى بسيار قرار دهد. همه اينها از بيم چيزى است كه از آن مىترسد آنگاه از آتش دوزخ بيمناك است ليكن هنگامى كه گناهى از او سر مىزند چيزى از اين حالات در او ظاهر نمىشود. از اين رو پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «همچون گريزنده از آتش گريزندهاى نديدم كه بخوابد، و مانند جوينده بهشت جويندهاى نديدم كه به خواب رود.» تحقيق در اين امور بسيار ارزشمند است و براى اين مقامات نهايتى نيست تا بتوان به آن دست يافت ليكن براى هر بندهاى بر حسب حالش چه قوى باشد يا ضعيف بهرهاى است و هرگاه در آن قوى گردد صادق گفته مىشود. بنابراين معرفت خداوند تعظيم او و خوف از او نهايتى ندارد، از اين رو پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) به جبرئيل فرمود: «دوست دارم تو را در صورت حقيقى خودت ببينم» عرض كرد: ياراى آن را ندارى، فرمود: بلى خود را به من بنماى، جبرئيل آن حضرت را به شبى مهتابى در بقيع وعده داد، پيامبر (صلّى الله عليه وآله) به آن محل آمد و بدو نگريست ناگهان ديد همه اطراف آسمان را فرا گرفته و به سبب او سرتاسر افق مسدود شده است. آن حضرت بيهوش شد. چون به هوش آمد جبرئيل به صورت نخستين خود بازگشت، پيامبر (صلّى الله عليه وآله) فرمود: «من گمان نمىكردم كسى از مخلوقات خداوند چنين باشد»، جبرئيل عرض كرد: چگونه خواهى بود اگر اسرافيل را ببينى كه عرش بر دوش اوست و پاهايش از تحتانىترين طبقه زمين درگذشته است، و او از عظمت حق تعالى كوچك مىشود به حدى كه چون گنجشكى خرد مىگردد. اكنون بنگر كه چه عظمت و هيبتى اسرافيل را فرا مىگيرد كه به اين حد ريز و كوچك مىشود و فرشتگان ديگر چنين نيستند زيرا در معرفت با هم متفاوتند. و مراد از صدق در تعظيم همين است. جابر گفته است: «پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرمود: شبى كه به معراج برده شدم جبرئيل را در ملأ اعلا ديدم كه از خوف خداوند همچون حلسى كهنه بود»، (حلس پلاسى است كه بر پشت شتر مىاندازند). از اين رو فرموده است: «هيچ كس به حقيقت ايمان نمىرسد مگر آنگاه كه مردم را در برابر خداوند همچون شتران ببيند سپس به نفس خويش رجوع كند و خود را از هر حقيرى حقيرتر بيابد». بنابراين صادق در همه اين مقامات عزيز و ارزشمند است و درجات صدق نيز بى نهايت است. ممكن است بنده در برخى امور داراى صدق بوده و در بعضى نباشد ليكن اگر در همه كارها صادق باشد براستى صدّيق است. سعد بن معاذ گفته است، سه چيز است كه من در آن قوى و در غير آنها ضعيفم: از آنگاه كه مسلمان شدم هيچ نمازى نگزاردم جز آن كه به خود گفتم زنده نمىمانم تا از آن فارغ شوم، و هيچ جنازهاى را تشييع نكردم جز آن كه به نفس خود همان را گفتم كه او مىگويد و به او مىگويند تا آنگاه كه از دفن او فراغت حاصل شد، و از پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) سخنى نشنيدم جز آن كه دانستم كه آن حق است. ابن مسيّب گفته است: هنگامى كه اين حديث را شنيدم گمان بردم كه اين خصلتها جز در پيامبر (صلّى الله عليه وآله) جمع نمىشود و همين صدق در اين امور است، زيرا چه بسيارى از صحابه كه نماز گزاردند و جنازهها را تشييع كردند ليكن به اين درجه نرسيدند. اين بود درجات صدق و معناى آن و سخنانى كه از مشايخ در حقيقت صدق نقل شده است و اغلب جز آحادى از آنها اين معانى را متعرّض نشدهاند. آرى ابو بكر ورّاق گفته است: صدق سه گونه است: صدق توحيد، صدق طاعت و صدق معرفت. صدق توحيد براى عموم مؤمنان است، خداوند فرموده است: وَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ أُولئِكَ هُمُ الصِّدِّيقُونَ صدق طاعت براى اهل علم، و صدق معرفت از آن اهل ولايت است كه اوتاد زمين بشمارند، و همه اينها به آنچه ما در صدق ششم ذكر كردهايم بازگشت دارد. و او انواع چيزهايى را كه مشتمل بر صدق است بيان كرده ليكن آن نيز جامع همه اقسام نيست. امام جعفر صادق (عليه السلام) فرموده است: «صدق مجاهده است و آن كه بر خدا غير خدا را اختيار نكنى چنان كه خداوند غير تو را بر تو اختيار نكرده و فرموده است: هُوَ اجْتَباكُمْ». گفتهاند: خداوند به موسى (عليه السلام) وحى فرمود كه: من هرگاه بندهاى را دوست بدارم او را به بلايى كه كوه ياراى تحمل آن را ندارد گرفتار مىكنم، تا بنگرم صدق او چگونه است اگر او را شكيبا يافتم وى را دوست و حبيب خود مىگردانم. و اگر او را جزع كننده يابم كه نزد خلق من شكايت مرا مىكند او را مىگذارم و باك ندارم. بنابراين از نشانههاى صدق كتمان مصيبتها و طاعتها و كراهت آگاه كردن مردم بر آنهاست. مىگويم: در مصباح الشّريعة از امام صادق (عليه السلام) نقل شده كه فرموده است: هرگاه بخواهى بدانى راستگويى يا دروغگو به معناى قصد و عمق ادّعاى خود بنگر و آنها را در ترازوى حق بسنج و گمان كن كه روز قيامت است و خداوند فرموده است: وَ الْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُ ، هرگاه مقصود تو با عمق ادعايت برابر باشد صدق تو ثابت مىشود، و پستترين حد صدق آن است كه زبان خلاف دل و دل خلاف زبان نباشد. مثل صادقى كه ما توصيف كردهايم مثل كسى است كه در حال احتضار و جان دادن است و جز اين كه جان دهد چارهاى ندارد. سپاس و ستايش خداى را كه كتاب نيّت و صدق و اخلاص از المحجّة البيضاء في تهذيب الإحياء به دست فقيرترين بندگان درگاه او محسن بن مرتضى كاشانى پايان يافت، خداوند به لطف و كرم خود او را از مخلصان صادق قرار دهد، و به خواست او پس از اين كتاب مراقبه و محاسبه خواهد آمد، و ستايش تنها و تنها ويژه خداوند است.







