کتابخانه:آشنایی با اصول دین

از پژوهشکده امر به معروف
نسخهٔ تاریخ ‏۱۶ تیر ۱۳۹۵، ساعت ۰۶:۴۲ توسط Karbalae (نظرات | مشارکت‌ها) (اصلاح سجاوندی)

پرش به: ناوبری، جستجو

۵۲دقیقه ۱۱تیر

آشنایی با اصول دین
مشخصات کتاب
200px
نویسنده مقدمه توضیح المسائل حسین وحیدخراسانی ( مد ظله‌العالی).
زبان فارسی
محل انتشارات قم مدرسه‌الامام باقرالعلوم علیه‌السلام‏
تاریخ نشر ۱۴۳۱ ه.ق‏= ۱۳۸۹.
شابک ۹۷۸-۹۶۴-۲۶۹۴-۱۲-۹

محتویات

تذکّر

ترجمه آیات و روایات ذکر شده در پاورقی و همچنین مشخصات کتب توسط ناشر انجام گرفته است.
در مواردی که بخشی از آیه و یا روایت در متن وجود دارد، شماره آیه و نشانی روایت و ترجمه همان بخش در پاورقی آورده شده است.
سعی شده است مأخذ اوّل مطابق با متن بوده و دیگر مآخذ قریب به مضمون و یا مشتمل بر بعضی از فقرات باشد.

ناشر

پیش گفتار الْحَمْدُ لِلَّه رب العالمین و صلّی الله علی سیدنا محمّد و آله الطاهرین ولا سیّما بقیّة الله فی الأرضین این رساله در فروع دین است، ولی این مختصر به ملاحظه آشنایی با اصول دین نوشته شده است و چنان که نور مراتبی دارد و نور آفتاب و شمع هر دو از مراتب حقیقتِ نور است، معرفت به اصول دینِ مبین اسلام هم مراتبی دارد و این مختصر شمعیست برای پویندگان این راه در حد آشنایی با اصول دین، نه در حد تحقیق عمیق.
در این مختصر از نظر عقلی، به وجوهی استدلال شده است که مبتنی بر مُقَدَّمات سهل‌تر باشد و از نظر نقلی، به منقولاتی استناد شده که در کتب حدیث عامّه و خاصّه و تواریخِ معروف آمده است و اخبار به آنها هر چند ناقل ثقه یا آنچه که نقل شده مورد وثوق بوده مستند به مأخذِ نقل است و استضائه از انوار آیات و روایات در مبانی دین به این جهت است که کتاب و سنّت، بیدار کننده فطرت و مشتمل بر دقیق‌ترین قواعد حکمت است و در ترجمه روایات، خلاصه و مضمون قریب به مدلول حدیث آورده شده است و به جهت مراعات جنبه عمومی، از بیان بعضی نکات فنّی صرف نظر شده و به ملاحظه اختصار، تمام جهات مربوط به مطالب طرح نشده است.

مقدمات ورود به اصول دین

اشاره قبل از شروع در بیان این اصول، توجّه به چند مطلب لازم است.

لزوم تحصیل معرفت

احتمال وجود مبدأ و معاد، مستلزم لزوم جستجو و تحصیل معرفت دینی است، زیرا اگر جهان خالقی علیم و حکیم داشته باشد و مرگ پایان زندگی انسان نباشد و خالق انسان از خلقت او هدفی داشته و برای او برنامه‌ای مقرّر کرده و تخلّف از آن موجب شقاوت ابدی باشد، جبلّت و فطرت آدمی ایجاب می‌کند که به این احتمال هر چند ضعیف باشد به حساب عظمت و اهمیّت مورد احتمال ترتیب اثر بدهد، تا کار را به وسیله تحقیق به نفی یا اثبات یکسره کند؛ چنان که اگر احتمال بدهد سیم برق اتصالی پیدا کرده، که بر فرض اتصال، زندگی او طعمه حریق می‌شود، آرام نمی‌گیرد تا یقین به زوال خطر پیدا کند.

نیاز انسان به دین حق

انسان موجودیست مرکّب از تن و روان و عقل و هوی و در اثر این ترکیب، فطرت او در جستجوی سعادت مادّی و معنوی و رسیدن به کمال مقصود از هستی خویش است.
از سوی دیگر، حیات هر فردی از افراد انسان دو بُعد دارد:
فردی و اجتماعی؛ مانند هر عضوی از اعضای بدن که غیر از زندگانی خاص به خود، تأثیر و تأثّر متقابل با بقیّه اعضا دارد.
از این رو انسان نیازمند برنامه‌ایست که تضمین کننده سعادت مادّی و معنوی و حیات طیّبه فردی و اجتماعی او باشد و چنین برنامه‌ای دین حق است که احتیاج به آن، ضرورت فطرت انسان است:
(فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا).[۱] و برای هر موجودی کمالیست که رسیدن به آن کمال، از طریقی جز تبعیّت از سنّت و آیینی که برای تکامل و تربیت او معیّن شده میسّر نیست و انسان هم از این قاعده عمومی مستثنا نیست: (قَالَ رَبُّنَا الَّذِی أَعْطَی کُلَّ شَیْء خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَی). [۲]

اثر دین در زندگی شخصی

زندگی انسان متن، حاشیه، اصل و فرعی دارد؛ اصل و متن خود اوست و حواشی و فروع، آنچه به او تَعَلُّق دارد، مانند مال، مقام، همسر، فرزند و بستگان.
حب ذات و علایق ذات، زندگی آدمی را با دو آفت غم و اندوه و نگرانی و ترس به هم آمیخته است؛ غم و غصّه برای آنچه که ندارد تا به آن برسد و ترس و نگرانی از این که مبادا حوادث روزگار آنچه را که دارد از او بگیرد. ایمان به خدا هر دو آفت را ریشه کن می‌کند، چون ایمان به خداوندِ عالِمِ قادرِ حکیم و رحیم، او را وادار به انجام وظایفی می‌کند که برای او مقرّر شده است و با انجام وظایف بندگی، می‌داند که خداوند به عنایت حکمت و رحمت، او را به آنچه خیر و سعادت اوست می‌رساند و از آنچه مایه شر و شقاوت اوست باز می‌دارد؛ بلکه با یافتن حقیقتی که حقایق دیگر در برابر او مجاز است و هر چه غیر اوست سرابیست که نمایش آب است، دیگر گمشده‌ای ندارد و با ایمان به: (مَا عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ مَا عِنْدَ اللهِ بَاق) [۳] آنچه فانی و ناپایدار است برای او جاذبه‌ای ندارد که از نداشتنش غمگین و از باختنش نگران باشد:
(أَلا إِنَّ أَوْلِیَآءَ اللهِ لاَخَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاَهُمْ یَحْزَنُونَ * الَّذِینَ ءَامَنُوا وَ کَانُواْ یَتَّقُونَ * لَهُمُ الْبُشْرَی فِی الْحَیَوةِ الدُّنْیَا وَ فِی الاْخِرَةِ لا تَبْدِیلَ لِکَلِمَتِ اللهِ ذَلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظیِمُ). [۴] آنچه اعصاب آدمی را در این زندگی فرسوده می‌کند اضطرابها و هیجانهاییست که از شادمانیِ ظفر به علایق مادّی و افسردگی از نرسیدن به آنها حاصل می‌شود و لنگر ایمان است که در طوفان این امواج به مؤمن آرامش و اطمینان می‌دهد:
(لِکَیْلا تَأْسَوْاْ عَلَی مَا فَاتَکُمْ وَ لا تَفْرَحُواْ بِمَا ءَاتَکُمْ) [۵]، (اَلَّذِینَ ءَامَنُواْ وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِکْرِ اللهِ أَلا بِذِکْرِ اللهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ). [۶]

اثر دین در زندگی اجتماعی

انسان دارای شهوت و غضبیست که با غریزه افزون طلبی، به هیچ حدّی محدود نیست، اگر شهوت مال بر او غلبه کند گنجینه‌های زمین او را قانع نمی‌کند و اگر شهوت مقام بر او چیره شود حکومت زمین او را کفایت نمی‌کند و می‌خواهد که پرچم قدرت خود را بر کرات دیگر نیز برافرازد:
(وَ قَالَ فِرْعَوْنُ یَهَمَنُ ابْنِ لِی صَرْحاً لَّعَلِّی أَبْلُغُ الاْسْبَبَ * أَسْبَبَ السَّمَوَتِ). [۷] هوای سرکش انسان با شهوت شکم، دامن، مال و مقام وست خدام قوّه غضب، برای إقناع هوسِ پایان ناپذیر خود هیچ مرزی نمی‌شناسد و از پایمال کردن هیچ حقّی صرف نظر نمی‌کند و نتیجه حیات انسان با چنین شهوتی جز فساد و با چنان غضبی جز خونریزی و خانمان سوزی نخواهد بود، زیرا قدرت فکر آدمی با شکستن طلسم اسرار طبیعت وست خدام قوای آن برای رسیدن به آمال نفسانی نامحدود خود، زندگی انسان بلکه کره زمین را که مهد حیات بشر است به نابودی می‌کشاند:
(ظَهَرَ الْفَسَادُ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِی النَّاسِ). [۸] قدرتی که نفس سرکش را مهار و شهوت و غضب انسان را تعدیل و حقوق فرد و جامعه را تضمین و تأمین می‌کند، ایمان به مبدأ و معاد و ثواب و عقاب است و انسان با اعتقاد به خداوندی که: (وَ هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنْتُمْ) [۹] و مجازاتی که: (فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّة خَیْراً یَرَهُ * وَ مَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّة شَرّاً یَرَهُ) [۱۰] به هر خیری وادار و از هر شرّی بر کنار خواهد بود و جامعه‌ای بر مبنای تصالح در بقا و بر کنار از تنازع در بقا به وجود خواهد آمد.

شرف علم به اصول دین

فطرت انسان عاشق علم است، زیرا آنچه انسان به او انسان است عقل است و میوه عقل علم است، از این رو اگر به جاهل بگویند جاهل هستی، با این که می‌داند جاهل است غمگین می‌شود و اگر به او نسبت علم بدهند مسرور می‌گردد.
اسلام که دین فطرت است نسبت علم را به جهل نسبت نور به ظلمت و حیات به موت قرار داده است:
«إنّما هو نور یقع فی قلب من یرید الله تبارک و تعالی أن یهدیه» [۱۱]، «العالم بین الجهّال کالحی بین الأموات». [۱۲] ولی باید دانست هر چند هر علمی بالذّات شریف است، لیکن مراتب شرافت علوم به اموری مختلف می‌شود، مثلاً شرف هر علمی، به شرف موضوع و نتیجه و روش استدلال در آن علم تفاوت پیدا می‌کند، چنان که انسان شناسی از گیاه شناسی اشرف است به نسبت شرف انسان بر گیاه و علمی که سلامت زندگی انسان را بیمه می‌کند اشرف است از علمی که سلامت مال او را تأمین می‌کند، به نسبت شرف زندگی انسان بر مال و علمی که بر مبنای برهان نظر می‌دهد اشرف است از علمی که بر مبنای فرضیّه نتیجه می‌گیرد، به نسبت شرف یقین بر گمان.
بنا بر این اشرف علوم، علمیست که موضوع آن خداست، ولی با این ملاحظه که نسبت شرف خداوند متعال به غیر او نسبت اقیانوس به قطره و نسبت خورشید به ذرّه نیست، بلکه نسبت غیرمتناهی به متناهیست و به نظر دقیق لا شیء و فقیرِ بالذّات طرف نسبت با غنیِ بالذّات نیست: (وَعَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَیِّ الْقَیُّومِ). [۱۳] و ثمره و نتیجه آن، ایمان و عمل صالح است که وسیله سعادت انسان در دنیا و آخرت و تأمین حقوق فرد و جامعه است:
(مَنْ عَمِلَ صَلِحاً مِّن ذَکَر أَوْ أُنْثَی وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیَوةً طَیِّبَةً ) [۱۴] و مبنای آن بر علم و برهان و پیروی نکردن از ظن و گمان است:
(أُدْعُ إِلَی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ) [۱۵]، (وَلاَتَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ ) [۱۶]، (إِنَّ الظَّنَّ لاَیُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئاً ). [۱۷] با ملاحظه آنچه گذشت مدلول این حدیث شریف روشن می‌شود «إن أفضل الفرائض و أوجبها علی الإنسان معرفة الرب و الإقرار له بالعبودیه ی». [۱۸]

شرط رسیدن به معرفت و ایمان به خداوند متعال

انسان در مقابل هر پدیده‌ای در جستجوی پدیدآورنده آن است و فطرت آدمی تشنه پیدا کردن سرچشمه وجود است؛ ولی باید دانست که گوهر ایمان و معرفتِ خداوند متعال که ارزشمندترین جواهر گنجینه علم و معرفت است به مقتضای قاعده عدل و حکمت، نصیب کسی که آلوده به ظلم به ایمان و معرفت خداوند است نخواهد شد؛ زیرا حکمت را به نااهل دادن ظلم به حکمت و از اهل دریغ کردن ظلم به اهل حکمت است و باید دانست که اعتقاد به نبود مبدأ و معاد ممکن نیست مگر آن که انسان به تمام هستی و سلسله علل و معلولات احاطه پیدا کند و مبدأ و معاد را نیابد و تا چنین ادراک محیطی محقّق نشود، یقین به نبود مبدأ و معاد محال است، بلکه آنچه ممکن است ندانستن مبدأ و معاد است.
بنا بر این مقتضای عدل و انصاف این است:
کسی که شک در وجود خداوند دارد، قولا و عملا به مقتضای شک عمل کند، مثلاً اگر کسی احتمال وجودی را می‌دهد که در صورت وجدان او سعادت جاوید و در صورت فقدان او شقاوت ابدی نصیبش می‌شود، وظیفه عقلی او آن است که به قلب و زبان آن را انکار نکند و در مقام عمل، به قدری که توان دارد در جستجوی او کوشش کند و در مقام وظایف عملی رعایت احتیاط نماید، که مبادا خداوندی باشد و تخلّف از فرمان او شقاوت ابدی را در پی داشته باشد؛ همچنان که اگر کسی احتمال وجود سمّی در لذیذترین غذا را بدهد، به وظیفه عقلی خود، از خوردن آن غذا باید امساک نماید.
هر شک کننده در وجود خدا اگر به این عدل که واجب عقلی اوست عمل کند، بی‌شک به معرفت و ایمان خواهد رسید:
(وَ الَّذِینَ جَهَدُواْ فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا) [۱۹] و گرنه با آلودگی به ظلمِ به این حقیقت، معرفت آن قدّوس متعال میسّر نخواهد شد:
(یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَنْ یَشَآءُ وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً ) [۲۰]، (وَ یُضِلُّ اللّهُ الظَّلِمِینَ وَ یَفْعَلُ اللّهُ مَا یَشَآءُ). [۲۱] بعد از توجّه به این امور به بیان اصول دین می‌پردازیم.

راه رسیدن به ایمان به خدا

راه‌های رسیدن به ایمان به خداوند متعال متعدّد است:
برای اهل الله دلیل بر او و وسیله معرفت او خودِ اوست: (أَوَ لَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْء شَهِیدٌ ) [۲۲]، «یا مَنْ دَلَّ عَلی ذاتِهِ بِذاتِهِ» [۲۳]، «بِکَ عَرَفْتُکَ وَ أَنْتَ دَلَلْتَنی عَلَیْکَ». [۲۴] و برای غیر آنان از جهت اختصار به چند راه اشاره می‌کنیم:
الف: هرگاه انسان به خود و آنچه در حیطه ادراک اوست بنگرد و هر جزیی از آن را ملاحظه کند، می‌یابد که نبودن آن ذرّه محال نیست و بود و نبود آن ممکن است و ذات آن نه ضرورت وجود و نه ضرورت عدم دارد و هر چیزی که بود و نبودش ممکن است محتاج به سببی است که او را موجود کند، مانند دو کفّه ترازوی همسنگ، که ترجیح یک کفّه بر دیگری بدون عامل خارجی ممکن نیست، با این تفاوت که وجودِ ممکن وابسته به سبب وجود و عدم آن به نبود سبب وجود است و چون وجودِ هر جزیی از اجزای جهان محتاج به دهنده وجود است، آن دهنده وجود یا خود اوست و یا همانند او از سایر موجودات؛ امّا خود او با آن که دارنده وجود نیست چگونه می‌تواند آنچه را ندارد، بدهد و امّا همانند او که همچون او نمی‌تواند به خود هستی دهد، چگونه می‌تواند به غیر خود هستی ببخشد و این حکم که بر هر جزیی از جهان جاری است، بر کل جهان هم جاری است.
چنان که وجودِ فضایی روشن که از خود روشنی ندارد، دلیل وجود منبعی نورانی برای این روشناییست که به خود روشن باشد نه به غیر؛ چه اگر چنین منبعی نباشد، ممکن نیست فضایی روشن شود، زیرا آنچه در ذات خود تاریک است محال است که بتواند به خود روشنی بخشد، تا چه رسد به غیر.
به این جهت وجود کائنات و کمالات وجود، مانند حیات و علم و قدرت، دلیل بر وجودِ حقیقتیست که وجود، حیات، علم و قدرت او به خودِ اوست و وابسته به غیر نیست: (أَمْ خُلِقُواْ مِن غَیْرِ شَیْء أَمْ هُمُ الْخَلِقُونَ) [۲۵]، عن أبی الحسن علی بن موسی الرضا عَلَیْهِ السَّلَام أنه دخل علیه رجل فقال له: یا ابن رسول الله ما الدلیل علی حدوث العالم؟
فقال:
«أنت لم تکن ثم کنت و قد علمت أنک لم تکوّن نفسک و لا کوّنک من هو مثلک». [۲۶] ابوشاکر دیصانی از امام ششم عَلَیْهِ السَّلَام پرسید:
دلیل آن که برای تو خالق و صانعی وجود دارد چیست؟
فرمود:
«وجدت نفسی لا تخلو من احدی ال جهتین، اما ان أکون صنعتها أنا أو صنعتها غیری، فإن کنت صنعتها أنا فلا أخلو من أحد المعنیین، إمّا أن أکون صنعتها و کانت موجودة، او صنعتها و کانت معدومة، فان کنت صنعتها و کانت موجودة فقد إستغنیت به وجودها عن صنعتها و ان کانت معدومة فانک تعلم ان المعدوم لا یحدث شیئاً، فقد ثبت المعنی الثالث ان لی صانعاً و هو الله رب العالمین.» [۲۷] چیزی که نبود و موجود شده است، یا خود او، خود را موجود کرده، یا غیر او؛ اگر خودش، خود را موجود کرده باشد، یا هنگامی که موجود بوده سبب وجود خود شده است، یا هنگامی که نبوده؛ در صورت اول، به موجود، وجود بخشیدن است و آن محال است و در صورت دوم باید معدوم، علت وجود شود و آن هم محال است و اگر غیر او، او را به وجود آورده، اگر آن غیر مانند آن چیز نبوده و موجود شده، حکم او، حکم همان چیز است.
پس به ضرورت عقل، هر چه نبوده و موجود شده است، باید وجود آوردنده و سازنده‌ای داشته باشد که عدم و نیستی در ذات او راه ندارد.
از این رو تمام تطوّرات و پدیده‌های جهان، دلیل وجودِ پدید آورنده‌ایست که پدید آورنده ندارد و مصنوعات و مخلوقاتِ خالقیست که مصنوع و مخلوق نیست.
ب: اگر در بیابانی ورقی پیدا شود که حروف الفبا بر آن به ترتیب از الف تا یاء نوشته شده باشد، ضمیر هر انسانی شهادت می‌دهد که نقش حروف و ترتیب آنها، اثرِ ادراک و فهم است و اگر تألیف کلمه را از آن حروف و تألیف کلام را از کلمات ببیند، به نسبت دقّتِ تألیف و ترکیب، به دانش و بینش نویسنده ایمان می‌آورد و از نظم و دقّت گفته و نوشته بر علم و حکمت گوینده و نویسنده استدلال می‌کند.
آیا ترکیب یک گیاه از عناصر اوّلیّه آن، از جمله بندی یک سطر کتاب که دلیل غیر قابل انکار بر علم نویسنده است کمتر است؟!
این چه علم و حکمتیست که در آب و خاک مایه پوسیدن و مرگ پوست دانه را فراهم کرده و مغز آن را به حیات گیاهی زنده می‌کند؟!
ریشه را قدرتی می‌دهد که زمین را بشکافد و در ظلمت خاک قُوت و غذای گیاه را جذب کند و در هر قسمت از سفره خاک قوت درختان مختلف را مهیّا کرده است، تا که هر گیاهی و درختی غذای مخصوص خود را بیابد و ریشه هر درختی را طوری قرار داده که جز قوت مخصوص خود، که میوه مخصوص آن درخت را می‌دهد جذب نکند و با قوّه جاذبه زمین مبارزه کند و آب و غذا را به ساقه و شاخه بفرستد و مقارن با فعالیت ریشه در دل خاک برای جستجوی غذا و آب، فعالیت ساقه در فضا برای تهیّه نور و هوا شروع شود:
«کل میسّر لما خلق له» [۲۸] و هر چند کوشش شود تا ریشه‌ای را که برای فرورفتن در اعماق خاک ساخته شده و ساقه‌ای را که برای سر کشیدن به فضا پرداخته شده است، از آن سنّت حکیمانه باز دارند و بر عکس، ریشه را به جانب فضا و ساقه را به زیر خاک ببرند، آن دو با قانون شکنی مبارزه می‌کنند و مسیر طبیعی خود را می‌پیمایند:
(وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللهِ تَبْدِیلاً ). [۲۹] تنها تأمّل در آفرینش یک درخت و عروقی که از ریشه آن به هزاران برگ با نظامی بهت انگیز کشیده شده و قدرتی که به هر سلّولی از سلّولهای برگ داده شده است که آب و غذای خود را به وسیله ریشه از اعماق زمین جذب کند، کافیست که انسان به علم و حکمت نامتناهی ایمان بیاورد:
(أَمَّنْ خَلَقَ السَّمَوَتِ وَ الاْرْضَ وَ أَنْزَلَ لَکُمْ مِنَ السَّمَآءِ مَآءً فَأَنْبَتْنَا بِهِ حَدَآئِقَ ذَاتَ بَهْجَة مَّا کَانَ لَکُمْ أَن تُنْبِتُواْ شَجَرَهَآ أَءِلهٌ مَّعَ اللهِ بَلْ هُمْ قَوْمٌ یَعْدِلُونَ) [۳۰]، (ءَأَنْتُمْ أَنْشَأْتُمْ شَجَرَتَهَآ أَمْ نَحْنُ الْمُنْشِئُونَ) [۳۱]، (وَ أَنْبَتْنَا فِیهَا مِنْ کُلِّ شَیْء مَّوْزُون).[۳۲] به هر گیاهی و درختی که بنگرید، از ریشه تا میوه‌اش آیت علم و قدرت و حکمت حق است و سر سپرده آیینی است که برای پرورش آن مقرر شده است:
(وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یَسْجُدَانِ).[۳۳]همچنان که تأمّل در زندگی هر حیوانی راهنمای آدمی به خداست.
ابوشاکر دیصانی بر امام ششم عَلَیْهِ السَّلَام وارد شد و گفت:
یا جعفر بن محمّد، مرا بر معبود من دلالت کن؛ طفل صغیری با تخم مرغی بازی می‌کرد، امام عَلَیْهِ السَّلَام آن تخم مرغ را گرفت و فرمود:
«ای دیصانی این حصاریست مکنون، پوستی غلیظ دارد، زیر پوست غلیظ پوست رقیقیست و زیر آن پوست رقیق طلای مایع و نقره روانی است که هیچ یک به دیگری مخلوط نمی‌شود؛ نه از اندرون این حصار محکم مُصلحی بیرون آمده تا خبر از اصلاح آن بدهد و نه از بیرون مُفسدی در آن داخل شده تا خبر از افساد آن بدهد؛ نه کسی می‌داند این تخم مرغ برای نر یا برای ماده آفریده شده است.»[۳۴] آیا آن حصار محکم از ماده آهکیِ تصفیه شده را که در آن اسراری نهفته، کدام تدبیر ساخته است و آن را از دانه‌هایی که مرغ می‌خورد جدا کرده و در تخم دان او همچون مأمنی برای پرورش جوجه فراهم کرده و در آن نطفه را مانند گوهری در صدف جا داده است و چون جوجه از مادر جداست و در دوران جنینی، رحمی نیست که از آن غذا بگیرد، غذای او را در همان حصار کنار او آماده کرده است و بین جدار آهکی غلیظ و جوجه و غذای او، پوست لطیفی را که از غلظت آن حصار آسیبی به جوجه و غذای او وارد نشود قرار داده و در آن عرصه تاریک و ظلمانی اعضا و قوای جوجه از استخوانها و عضلات و عروق و اعصاب و حواس که تنها مطالعه در ساختمان چشم آن حیوان، محیّرالعقول است هر یک را به جای خود به وجود آورده است و چون برای ارتزاق، باید دانه‌ها را از لابلای سنگ و خاک تهّیه کند، دهان او را به منقاری از جنس شاخ مجهّز می‌کند که از برخورد با سنگ‌های زمین آسیب نبیند و برای این که رزق او فوت نشود، چینه دانی به او می‌دهد تا هر دانه را که پیدا می‌کند از دست ندهد و در آن محفظه نگهداری کند و به تدریج به هاضمه تحویل دهد و پوست او را به بال و پر می‌پوشاند و به این وسیله از سرما و گرما و آسیبها و آزار جانوران آن پوست لطیف را حفظ می‌کند.
گذشته از ضروریات و واجبات زندگی حیوان، از مستحبات هم که آرایش ظاهر اوست غفلت نمی‌کند و آن بال و پر را به رنگهای دل پذیر، رنگ آمیزی می‌کند، که امام عَلَیْهِ السَّلَام فرمود:
«تنفلق عن مثل ألوان الطواویس». [۳۵] و چون برای این تکامل، حرارت موزون سینه مرغ لازم است، حیوانی که فقط تاریکی شب او را از حرکت و تلاش باز می‌دارد، ناگهان حالتی پیدا می‌کند که از تکاپو می‌افتد و تا زمانی که تخم به آن حرارت احتیاج دارد بر روی آن می‌خوابد.
آیا کدام حکمت است که این خمودی را بر مرغ مسلّط می‌کند تا جنبش حیات را در جوجه به وجود آورد؟ و کدام استاد است که به او می‌آموزد که تخم را در شبانه روز بگرداند تا تعادل اعضا به هم نخورد؛ سپس هنگامی که خلقت جوجه تمام شد، جوجه را راهنمایی می‌کند که با منقار خود حصار محکم را بشکند و پا به عرصه جهانی بگذارد که برای زندگی در آن جهان، آن اعضا و قوا به او داده شده است و مرغی که به غریزه حیوانی جز جلب ملایمات و دفع ناملایماتِ حیات خود، عامل دیگری در او مؤثّر نبود، ناگهان انقلابی در او به وجود می‌آید، که برای حفظ جوجه سینه خود را سپر بلا می‌کند و تا وقتی که جوجه احتیاج به نگهبانی دارد این عاطفه در او باقی می‌ماند.
آیا مطالعه در یک تخم مرغ کافی نیست که ما را راهنمایی کند به آن کس که: (خَلَقَ فَسَوَّی * وَ الَّذِی قَدَّرَ فَهَدَی). [۳۶] به این جهت امام عَلَیْهِ السَّلَام فرمود:
«أتری لها مدبراً؟ قال:
فأطرق ملیاً، ثم قال:
أشهد أن لا اله الا الله وحده لا شریک له و أشهد أن محمداً عبده و رسوله و أنک امام و حجة من الله علی خلقه و انا تائب مما کنت فیه». [۳۷] آری همان علم و قدرت و حکمتی که در ظلمت خاک، دانه را و در تاریکی پوستِ تخم، جوجه را برای هدف و غرضی می‌پروراند، در ظلمات شکم و رحمِ مادر نطفه آدمی را که در ابتدا حیوانی است ذرّه بینی، فاقد جمیع اعضا و قوای انسانی، برای زندگی در خارج رحم به جهازهای مختلف مجهّز می‌کند.
به طور نمونه استخوانها را با اشکال و اندازه‌های مختلف و به تناسب وظایف آنها و عضلات را برای حرکات گوناگون، در جنین به وجود می‌آورد؛ همچنین به وسیله تشکیلات حیرت انگیز مغز مشعل ادراک را روشن می‌نماید و به فعالیت قلب که در خواب و بیداری، در هر سال میلیونها بار می‌زند، حرارت حیات را در این کانون زندگی حفظ می‌کند.
تأمّل در ساده‌ترین ترکیب بدن آدمی، برای ایمان به تقدیر عزیز علیم کافیست؛ مثلاً سه قسم دندان در دهان کار گذاشته: ثنایا جلو، انیاب بعد از آن، طواحن کوچک بعد از آن و طواحن بزرگ در آخر دهان؛ [۳۸] اگر طواحن جلو و ثنایا و انیاب به جای طواحن می‌رویید، آیا در بریدن و جویدن غذا و همچنین نقش این ترتیب در زشتی و زیبایی چهره چه اثری به جا می‌گذاشت؟!
اگر ابرو به جای آن که بالای چشم است زیر چشم می‌بود، یا سوراخهای بینی به جای این که رو به پایین است رو به بالا می‌بود، چه می‌شد؟!
عمران و آبادی زمین از زراعت گرفته تا محکم‌ترین بنا و ظریف‌ترین صنعت، به سر انگشت انسان و روییدن ناخن از آن بستگی دارد.
آیا چه حکمتیست که ماده ناخن را در غذای آدمی فراهم و با تشکیلات حیرتانگیزِ هضم و جذب در عروق وارد می‌کند و آن را به سر انگشت انسان می‌رساند و برای تأمین غرض از خلقت آن، پیوند و ارتباطی بین ناخن و گوشت برقرار می‌کند، که جدا کردن آن دو از هم طاقت فرساست و پس از تحصیل غرض دوباره آن دو را از هم جدا می‌کند، که ناخن به آسانی چیده شود؟!
عجب آن است که در همان غذایی که ماده ناخن با آن صلابت برای پویایی تهّیه شده، ماده شفّافی هم در کمال لطافت برای بینایی آماده شده، که بعد از طی مراحل هضم و جذب به چشم برسد.
اگر در تقسیمِ رزقِ معلومِ این دو، کار بر عکس می‌شد و ناخن از درون چشم می‌رویید و آن مادّه شفاف به سر انگشت می‌رسید، چه اختلالی در نظام حیات بشر پیش می‌آمد؟!
اینها نمونه‌ای از ساده‌ترین آثار علم و حکمت است که محتاج به دقت نظر نیست: (وَ فِی أَنْفُسِکُمْ أَفَلا تُبْصِرُونَ) [۳۹] تا چه رسد به عمیق‌ترین اسراری که محتاج به تخصّص در تشریح و وظایف الاعضاء و موشکافی‌ها به وسیله ذرّه بین‌ها و افکار است:
(أَوَ لَمْ یَتَفَکَّرُواْ فِی أَنْفُسِهِمْ). [۴۰] آری، این موجودی که حکمتِ پوست آن، بعد از آن همه کاوشهای علمی هنوز مستور است، باید دید که در باطن و مغز او چه غوغاییست؛ از شهوتی که برای جلب ملایمات و غضبی که برای حفظ آنها و دفع ناملایمات به او عنایت شده، تا عقلی که برای تعدیل این دو از جهت عملی و هدایت حواس از جهت نظری به او افاضه شده است:
(وَ إنْ تَعُدُّواْ نِعْمَةَ اللهِ لا تُحْصُوهَآ). [۴۱] چنین کتاب حکمتی با چه قلم علم و قدرتی بر قطره آبی نوشته شده است؟!
(فَلْیَنْظُرِ الاْنْسَنُ مِمَّ خُلِقَ * خُلِقَ مِنْ مَّآء دَافِق) [۴۲]، (یَخْلُقُکُمْ فِی بُطُونِ أُمَّهَتِکُمْ خَلْقاً مِنْ بَّعْدِ خَلْق فِی ظُلُمَت ثَلَث). [۴۳] این چه علم و قدرت و حکمتیست که از حیوان ذرّه بینیِ شناور در آن ماء مَهین، بشری آفرید که مشعل ادراکش اعماق آفاق و أنفس را کاوش کند:
(إِقْرَأْ وَ رَبُّکَ الاْکْرَمُ * الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ * عَلَّمَ الإِنْسَنَ مَا لَمْ یَعْلَمْ) [۴۴] و زمین و آسمان را میدان جولان اندیشه و قدرت خود قرار دهد؟! (أَلَمْ تَرَوْاْ أَنَّ اللهَ سَخَّرَ لَکُم مَّا فِی السَّمَوَتِ وَ مَا فِی الاْرْضِ وَ أَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ ظهِرَةً وَ بَاطِنَةً وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یُجَدِلُ فِی اللهِ بِغَیْرِ عِلْم وَ لاَهُدً ی وَ لا کِتَب مُّنِیر). [۴۵] آیا در مقابل عظمت این علم و قدرت و رحمت و حکمت، آدمی چه می‌تواند بگوید به جز آنچه خود او فرمود:
(فَتَبَارَکَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخَلِقِینَ)[۴۶] و چه می‌تواند بکند جز آن که به خاک بیفتد و سر بر آن آستان جلال بساید و بگوید:
«سُبْحَانَ رَبِّیَ الاْعْلی وَ بِحَمْدِهِ».
به مقتضای آیه کریمه: (سَنُرِیهِمْ ءَأیَتِنَا فِی الاْفَاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ) [۴۷] باید نظری هم به آفاق جهان دوخت، که میلیون‌ها خورشید و ماه و ستارگان که نور بعضی از آنها بعد از هزاران سال نوری که سیر نور در هر ثانیه تقریباً سیصد هزار کیلومتر است به زمین می‌رسد و حجم بعضی از آنها میلیونها برابر کره زمین است، چنان فاصله آنها با یکدیگر حساب شده است و هر یک در مدار معینّی قرار گرفته و به جاذبه و دافعه عمومی، تعادلی میان آنها برقرار شده که راه هر گونه تصادم و تزاحمی بین این کرات بسته شده است:
(لا الشَّمْسُ یَنْبَغِی لَهَآ أَنْ تُدْرِکَ الْقَمَرَ وَ لا الَّیْلُ سَابِقُ النَّهَارِ وَ کُلٌّ فِی فَلَک یَسْبَحُونَ). [۴۸] زمین را که کانون زندگی انسان است به وسیله جو محیطِ بر آن، از برخورد هزاران شهاب پراکنده در فضا در روز و شب، که با برخورد به آن بخار می‌شوند، مصونیّت بخشیده است.
فاصله خورشید را با زمین طوری قرار داده که از نظر نور و حرارت، شرایط تربیت معادن و نباتات و حیوان و انسان به بهترین وجهی مهیّا شود.
حرکت وضعی و انتقالی زمین به گونه‌ای حساب شده است که هر لحظه‌ای در قسمت عمده کره زمین، طلوع و غروب و روز و شب موجود باشد و به طلوع آفتاب از نور و حرارت خورشید، کانون زندگی گرم و روشن و فعالیت برای معاش شروع شود و به غروب آفتاب ظلمت شب که مایه آرامش و سکونی که لازمه ادامه حیات و تجدید نشاط است خیمه زند، تا از تداوم تابش خورشید و انقطاع کلّی آن نظام، حیات مختل نشود:
(وَ هُوَ الَّذِی جَعَلَ الَّیْلَ وَ النَّهَارَ خِلْفَةً لِّمَنْ أَرَادَ أَنْ یَذَّکَّرَ) [۴۹]، (وَ مِن رَّحْمَتِهِ جَعَلَ لَکُمُ الَّیْلَ وَ النَّهَارَ لِتَسْکُنُواْ فِیهِ وَ لِتَبْتَغُواْ مِنْ فَضْلِهِ)[۵۰]، (قُلْ أَرَءَیْتُمْ إنْ جَعَلَ اللّهُ عَلَیْکُمُ الَّیْلَ سَرْمَداً إلَی یَوْمِ الْقِیَمَةِ مَنْ إِلَهٌ غَیْرُ اللهِ یَأْتِیکُمْ بِضِیآء أَفَلا تَسْمَعُونَ). [۵۱] نور و ظلمت و روز و شب با نهایت تضاد و تعاند، دست به دست یکدیگر داده و برای انجام یک هدف کار می‌کنند و از طرفی به وسیله روز آنچه در زمین است و به وسیله شب آنچه در آسمان است در برابر دید آدمی گذاشته می‌شود تا در شبانه روز ملک و ملکوت آسمان و زمین در معرض دیدِ بصر و بصیرت آدمی باشد و شب و روز کتاب وجود را برای انسان ورق می‌زند تا آیات خدا را در صفحه زمین و آسمان بخواند:
(أَوَ لَمْ یَنْظُرُواْ فِی مَلَکُوتِ السَّمَوَتِ وَ الاْرْضِ وَ مَا خَلَقَ اللّهُ مِنْ شَیْء ) [۵۲]، (وَ کَذَلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّمَوَتِ وَ الاْرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ). [۵۳] انسانی که انعکاس قوانین و اسرار کائنات را در ذهن بشر مِلاک علم و حکمت می‌داند، چگونه ممکن است سازنده مغز و ذهن و فکر دانشمندان و قانون گذار قوانین حاکم بر جهان و پدیدآورنده اسرار نظام هستی را فاقد علم و حکمت بداند، با آن که نسبت آنچه از قوانین جهان در ذهن تمام دانشمندان منعکس شده با آنچه برای آنان مجهول مانده است نسبت قطره به دریا است:
(وَ مَآ أُوتِیتُم مِّنَ الْعِلْمِ إلاَّ قَلِیلا) [۵۴] چگونه می‌توان باور داشت نسخه بردار خطوطی از کتاب هستی، عالم و حکیم باشد، ولی نویسنده کتاب وجود و سازنده نسخه بردار و دستگاه استنساخ، بی شعور و بی‌ادراک باشد؟! به این جهت فطرتِ منکرِ خالقِ دانا و توانا هم شهادت به وجود او می‌دهد:
(وَ لَئِن سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السَّمَوَتِ وَ الاْرْضَ وَ سَخَّرَ الْشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ لَیَقُولُنَّ اللهُ فَأَنَّی یؤْفَکُونَ) [۵۵]، (وَ لئِن سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السَّمَوَتِ وَ الاْرْضَ لَیَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزِیزُ الْعَلِیمُ). [۵۶] مردی از منکرین خدا بر امام هشتم عَلَیْهِ السَّلَام وارد شد، امام به او فرمود:
اگر گفته شما درست باشد و حال آن که چنین نیست، ما از نماز و روزه و زکات و اقرارمان ضرری نکردیم ( زیرا وظایف دینی که ایمان و عمل صالح و ترک منکرات است، موجب آرامش روح و اصلاح جامعه است و بر فرض که عبث و بیهوده باشد، تحمل این اعمال، در مقابل احتمال وجود مبدأ و معاد، رنج و ضرر قلیلیست که برای دفع شر و جلب خیر کثیرِ محتملی که حدّی برای آن نیست، لازم است. )
آن مرد گفت:
آن خدایی که می‌گویی چگونه است و کجاست؟
امام عَلَیْهِ السَّلَام فرمود:
او به اَیْنْ، اَیْنیّت و به کَیْفْ، کَیفیّت داده است.
(او آفریننده اَیْنْ و مکان و کَیْفْ و چگونگیست و مخلوق، از اوصاف و احوال خالق نمی‌شود و نتیجه اتصاف خالق به اوصاف خلق، احتیاج خالق به خلق است و به این جهت خداوند متعال به کَیْف و مکانی محدود و به حسّی محسوس و به چیزی سنجیده نمی‌شود. )
آن مرد گفت:
هرگاه به یکی از حواس احساس نمی‌شود، پس نیست.
امام عَلَیْهِ السَّلَام فرمود:
چون حس تو از ادراک او عاجز شد، منکر او شدی و ما چون حواس را از ادراک او عاجز یافتیم، یقین کردیم که او پروردگار ماست.
(کسی که موجودات را به محسوسات منحصر می‌کند، غافل از آن است که حس موجود است، ولی محسوس نیست؛ بینایی و شنوایی هست، ولی دیدنی و شنیدنی نیست؛ انسان ادراک می‌کند غیر متناهی محدود نیست، با این که هر محسوسی محدود و متناهیست و چه بسیار موجودات ذهنی و خارجی هستند که ماوراء حس و محسوساتند، ولی آن شخص به پندارِ انحصار موجود به محسوس، منکر خالق حس و محسوس شد و امام عَلَیْهِ السَّلَام او را به این حقیقت هدایت کرد که: خالق حس و محسوس و وهم و موهوم و عقل و معقول، در حس و وهم و عقل نمی‌گنجد، زیرا قوه مدرکه فقط بر آنچه ادراک می‌کند احاطه دارد و آن قوه مخلوق خداست و خالق بر خلق احاطه دارد، پس ممکن نیست خالق حس و وهم و عقل که محیط بر آنها است، در حیطه ادراک آنها قرار گیرد و محیط، محاط بشود و اگر خداوند متعال، محسوس یا موهوم یا معقول شود، با آنچه به این قُوا ادراک می‌شوند شبیه و شریک خواهد بود و جهت اشتراک، مستلزم جهت اختصاص است و ترکیب، خاصیت مخلوق است، پس اگر خداوند متعال، در حس و وهم و عقل بگنجد، مخلوق است نه خالق. )
آن مرد پرسید:
خدا از کی بوده؟
امام عَلَیْهِ السَّلَام فرمود:
تو بگو، از کی نبوده. ( خداوندی که قیوم زمان و زمانیات و مجردات و مادیات است، عدم و نیستی و زمان و مکان در ساحت قدس او راه ندارد. )
از امام عَلَیْهِ السَّلَام پرسید:
پس دلیل بر او چیست؟
آن حضرت او را به آیات خداوند در انفس و آفاق هدایت کرد و به تأمّل در بنیانِ بدن تذکّر داد، که از وجود این بنا و دقایق صنع و لطایف حکمتی که در ساختمان آن به کار رفته است، به وجودِ علم و حکمتِ بانی این بنا، پی ببرد و او را به دقت نظر در ابر و باد و حرکت خورشید و ماه و ستارگان وا داشت، که به تفکر در عجایب قدرت و غرایب حکمت در اجرام آسمانی به تقدیر عزیز علیم برسد و از حرکت متحرکات عِلوی به محرکی منزه از حرکت و تغییر، ایمان بیاورد. [۵۷] ج: تطوّرات مادّه و طبیعت دلیل قدرتی برتر از مادّه و طبیعت است، زیرا تأثیر مادّه و مادّی محتاج به وضع و محاذات است:
مثلاً آتشی که در حرارت جسمی تأثیر می‌کند یا چراغی که شعاع آن فضایی را روشن می‌کند، تا نسبت خاصّی به آن جسم و فضا پیدا نکند ممکن نیست آن جسم به حرارت آن آتش گرم و یا آن فضا به نور آن چراغ روشن شود و چون وضع و نسبت با معدوم محال است، پس تأثیر مادّه و طبیعت در پدیده‌های مختلفی که در مادّه و طبیعت نبوده و به وجود آمده و می‌آید ممکن نیست و هر معدومی که در آسمان و زمین موجود می‌شود، دلیل وجود قدرتیست که تأثیر آن، محتاج به وضع و محاذات نیست و ماوراء جسم و جسمانیات است:
(إِنَّمَآ أَمْرُهُ إذَآ أَرَادَ شَیْئاً أَن یَقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُ). [۵۸] د: ایمان به خدا در سرشت آدمی است، زیرا انسان به حسب فطرت، خود را موجودی وابسته و محتاج به نقطه اتّکایی می‌یابد، ولی اشتغال به اسباب و تَعَلُّق به علایق، مانع از وجدان آن نقطه اتّکا است.
هنگامی که بیچارگی از هر جهت و ناامیدی از هر چاره سازی حاصل شود و هر چراغ فکری را خاموش و هر دست قدرتی را عاجز ببیند، وجدان خفته او بیدار می‌شود و بی‌اختیار از آن غنّی بالذّات که بالفطره به او متّکی است، استمداد می‌طلبد:
(قُلْ مَنْ یُنَجِّیکُمْ مِّنْ ظُلُمَاتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ تَدْعُونَهُ تَضَرُّعاً وَ خُفْیَةً لَّئِنْ أَنْجَینَا مِنْ هَذِهِ لَنَکُونَنَّ مِنَ الشَّکِرِینَ) [۵۹]، (وَ إِذَا مَسَّ الاْنْسَنَ ضُرٌّ دَعَا رَبَّهُ مُنِیباً إِلَیْهِ ثُمَّ إِذَا خَوَّلَهُ نِعْمَةً مِّنْهُ نَسِیَ مَا کَانَ یَدْعُواْ إِلَیْهِ مِنْ قَبْلُ وَ جَعَلَ لِلّهِ أَنْدَاداً لِّیُضِلَّ عَنْ سَبِیلِهِ) [۶۰]، (هُوَ الَّذِی یُسَیِّرُکُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ حَتَّی إِذَا کُنْتُمْ فِی الْفُلْکِ وَ جَرَیْنَ بِهِمْ بِرِیح طَیِّبَة وَ فَرِحُواْ بِهَا جَآءَتْهَا رِیحٌ عَاصِفٌ وَ جَاءَهُمُ الْمَوْجُ مِنْ کُلِّ مَکَان وَ ظَنُّواْ أَنَّهُمْ أُحِیطَ بِهِمْ دَعَوُاْ اللهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ لَئِنْ أَنْجَیْتَنَا مِنْ هَذِهِ لَنَکُونَنَّ مِنَ الشَّکِرِینَ). [۶۱] مردی به حضرت صادق عَلَیْهِ السَّلَام عرض کرد:
«یابن رسول الله دلنی علی الله ما هو، فقد أکثر علی المجادلون و حیرونی. فقال له: یا عبدالله، هل رکبت سفینة قط؟ قال:
نعم. قال:
فهل کسر بک حیث لا سفینة تنجیک و لا سباحة تغنیک؟ قال:
نعم، قال:
فهل تعلق قلبک هنالک أن شیئاً من الأشیاء قادر علی أن یخلصک من ورطتک؟ قال:
نعم، قال الصّادِقُ عَلَیْهِ السَّلَام:
فذلک الشیئ هو الله القادر علی الإنجاء حیث لا منجی و علی الإغاثة حیث لا مغیث». [۶۲] این معرفت و ارتباط فطری با خداوند، چنان که هنگام بیچارگی به انقطاع مطلق، از غیر او وجدان می‌شود، می‌توان در حال اختیار، به دو بال علم و عمل به آن رسید:

اوّل:

آن که انسان به نور عقل، حجاب جهل و غفلت را بر طرف کند و ببیند که وجود و کمالات هر موجود، از خود و به خود او نیست و بیابد که همه منتهی می‌شود به ذات قدّوسی که: (هُوَ الاْوَّلُ وَ الاْخِرُ وَ الظَّهِرُ وَ الْبَاطِنُ وَ هُوَ بِکُلِّ شَیْء عَلِیمٌ )[۶۳]، (هُوَ اللّهُ الْخَلِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الاْسْمَآءُ الْحُسْنَی). [۶۴]

دوم:

آن که به وسیله طهارت و تقوی کدورت آلودگیها و رذایل نفسانی را از گوهر جان بزداید، زیرا بین خدا و بنده او جز حجاب جهل و غفلت و کدورت گناه، حاجب و مانعی نیست و این حجاب باید با جهاد علمی و عملی برطرف شود:
(وَ الَّذِینَ جَهَدُواْ فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا). [۶۵] امام ششم عَلَیْهِ السَّلَام به ابن ابی العوجاء فرمود:
«وَیْلَکَ وَ کَیْفَ احْتَجَبَ عَنْکَ مَنْ أَرَاکَ قُدْرَتَهُ فِی نَفْسِکَ نُشُوءَکَ وَ لَمْ تَکُنْ وَ کِبَرَکَ بَعْدَ صِغَرِکَ وَ قُوَّتَکَ بَعْدَ ضَعْفِکَ وَ ضَعْفَکَ بَعْدَ قُوَّتِکَ وَ سُقْمَکَ بَعْدَ صِحَّتِکَ وَ صِحَّتَکَ بَعْدَ سُقْمِکَ وَ رِضَاکَ بَعْدَ غَضَبِکَ وَ غَضَبَکَ بَعْدَ رِضَاکَ وَ حُزْنَکَ بَعْدَ فَرَحِکَ وَ فَرَحَکَ بَعْدَ حُزْنِکَ وَ حُبَّکَ بَعْدَ بُغْضِکَ وَ بُغْضَکَ بَعْدَ حُبِّکَ وَ عَزْمَکَ بَعْدَ إِبَائِکَ وَ إِبَاءَکَ بَعْدَ عَزْمِکَ وَ شَهْوَتَکَ بَعْدَ کَرَاهَتِکَ وَ کَرَاهَتَکَ بَعْدَ شَهْوَتِکَ وَ رَغْبَتَکَ بَعْدَ رَهْبَتِکَ وَ رَهْبَتَکَ بَعْدَ رَغْبَتِکَ وَ رَجَاءَکَ بَعْدَ یَأْسِکَ وَ یَأْسَکَ بَعْدَ رَجَائِکَ وَ خَاطِرَکَ بِمَا لَمْ یَکُنْ فِی وَهْمِکَ وَ عُزُوبَ مَا أَنْتَ مُعْتَقِدُهُ عَنْ ذِهْنِکَ وَ مَا زَالَ یَعُدُّ عَلَیَّ قُدْرَتَهُ الَّتِی هِیَ فِی نَفْسِیَ الَّتِی لَا أَدْفَعُهَا حَتَّی ظَنَنْتُ أَنَّهُ سَیَظْهَرُ فِیمَا بَیْنِی وَ بَیْنَه». [۶۶]

[اصول دین]

توحید

توحید عبارت است از اعتقاد به آن که خداوندِ عالَم:
یگانه‌ایست که ترکیب از اجزاء و صفات در او راه ندارد، زیرا وجود هر مرکّبی محتاج به اجزا و ترکیب کننده آن اجزاست و وجودِ محتاج، محال است بخشنده وجود به خود و به غیر باشد و در خداوندی و صفات هم شریک ندارد. [۶۷] اکنون به بعضی از ادلّه آن اشاره می‌شود:
۱ تعدّدِ إله اشتراک در خداوندی را می‌طلبد، چون هر دو اله هستند و همچنین تعدّد امتیاز را می‌طلبد تا دو گانگی محقّق شود و وجود مرکّب، از آنچه به او اشتراک و از آنچه به او امتیاز است، ممکن و محتاج است.
۲ تعدّد اله بدون امتیاز محال است و امتیاز موجب فقدان کمال و فاقدِ کمال، محتاج است و باید سلسله احتیاج، به غنی با لذّات از جمیع جهات ختم شود و گرنه محال است نیازمند به وجود، بخشنده وجود باشد.
۳ خداوند متعال موجودیست که برای او حدّی نیست، زیرا که هر محدودی مرکّب از وجود و حد آن وجود است و حد وجود، فقدان و نبودِ کمالِ زاید بر آن وجود است و چنین ترکیبی بدترین اقسام ترکیب است زیرا در سایر اقسام ترکیب: یا ترکیب از دو «بود» و یا ترکیب از «بود» و «نمود» است و در این قسم، ترکیب از بود و نبود است و هر گونه ترکیبی بر خداوند محال است و چنین موجودی، واحدیست که ثانی برای او متصوّر نیست؛ زیرا تصوّرِ ثانی، حکم به محدودیّت و تناهی اوست؛ پس او یکتاییست که ثانی برای او نه قابل تحقّق و نه قابل تصوّر است.
۴ از وحدت نظم در جزء و کلِّ جهان، وحدت ناظم ثابت می‌شود، زیرا نظر تفصیلی در نظم و ترکیب هر جزیی از اجزای هر یک از جزئیاتِ انواع کائنات و ارتباط کل کائنات به یکدیگر، روشن می‌کند که جزء و کل، مخلوق یک خالق علیم و قدیر و حکیم است، آن چنان که ترکیب اجزای یک درخت و اعضا و قوای یک حیوان و ارتباط آنها به یکدیگر و زمین و آفتاب و ارتباط منظومه شمسی به سایر منظومه‌ها و کهکشانها حکایت از وحدت خالق آنها می‌کند و ترکیب اتم از هسته مرکزی و آنچه بر آن مدار می‌گردد، تا خورشید و سیارات منظومه شمسی، تا کهکشانها نشان می‌دهد که خالق ذرّه و آفتاب و کهکشانها یکی است:
(وَ هُوَ الَّذِی فِی السَّمَآءِ إِلَهٌ وَ فِی الاْرْضِ إِلَهٌ وَ هُوَ الْحَکِیمُ الْعَلِیمُ) [۶۸]، (یَا أَیُّهَا النَّاسُ اعْبُدُواْ رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُمْ وَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ * الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الاْرْضَ فِرَشاً وَ السَّمَآءَ بِنَآءً وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّمَآءِ مَآءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الَّثمَرَتِ رِزْقاً لَّکُمْ فَلا تَجْعَلُواْ لِلّهِ أَنْدَاداً وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ). [۶۹] ۵ از امام ششم عَلَیْهِ السَّلَام سؤال شد:
چرا جایز نیست که صانع عالم بیش از یکی باشد؟
فرمود:
اگر ادعا کنی که دو تاست، باید بین آن دو فُرجه‌ای باشد تا دو تا بشوند، پس آن فُرجه ثالث شد و اگر سه شدند، باز بین آن سه، دو فُرجه لازم است تا سه تحقق پیدا کند؛ پس آن سه پنج می‌شود و همچنین عدد تا بی نهایت افزایش پیدا می‌کند، در نتیجه اگر خدا بیش از یکی باشد، باید خدایان نامتناهی در عدد موجود باشند. [۷۰] ۶ امیرالمؤمنین عَلَیْهِ السَّلَام به فرزندش فرمود:
«و اعلم یا بنی أنه لو کان لربک شریک لأتتک رسله و لرأیت آثار ملکه و سلطانه و لعرفت أفعاله و صفات ه».[۷۱] نتیجه ایمان به وحدانیّتِ پروردگار، توحید در عبادت است، که جز او کسی سزاوار پرستش نیست، چون غیر او هر کس که باشد عبد و بنده است:
(إِنْ کُلُّ مَنْ فِی السَّمَوَتِ وَ الاْرْضِ إلاَّ ءَاتِی الرَّحْمَنِ عَبْداً ). [۷۲] و عبودیّت و عبادت برای غیر خدا ذلّت کشیدن از ذلیل و گدایی کردن از گدا، بلکه ذلّت کشیدن از ذلّت و گدایی کردن از گدایی است:
(یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرَآءُ إلَی اللهِ وَ اللّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ). [۷۳] ایمان به وحدانیّت خداوند متعال و این که هر چه هست از او و به او و بازگشتش به سوی اوست، در سه جمله خلاصه می‌شود:
«لا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ»، «لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلا بِاللهِ»، (وَ إِلَی اللهِ تُرْجَعُ الاْمُورُ). [۷۴] سعادتمند کسیست که این سه کلمه طیّبه ذکر مستمر او باشد و به این سه کلمه بیدار شود و بخوابد و زندگی کند و بمیرد و به حقیقتِ (إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّآ إِلَیْهِ رَجِعُونَ) [۷۵] نایل شود.
و اثر ایمان به توحید، تمرکزِ اشعّه فکر و اراده فرد و جامعه به یک هدف است که بالاتر از او و بلکه به جز او هدفی نیست: (قُلْ إِنَّمَآ أَعِظُکُمْ بِواحِدَة أَنْ تَقُومُوا لِلّهِ مَثْنی وَ فُرادی). [۷۶] با توجّه به این که تمرکز اشعّه نفس انسانی، به او قدرتی می‌دهد که با تمرینِ تمرکز در نقطه موهوم، می‌تواند توانایی‌های حیرت انگیز از خود نشان دهد، آیا اگر اشعّه فکر و اراده انسان به حقیقتی که مبدأ و منتهای وجود و (نُورُ السَّمَوَتِ وَ الاْرْضِ) [۷۷]است متمرکز شود، به چه مقامی خواهد رسید؟!
فرد و جامعه‌ای که به مقام:
(إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَوَتِ وَ الاْرْضَ حَنِیفاً وَ مَا أَنَاْ مِنَ المُشْرِکِینَ) [۷۸] نایل شود، کانون خیر و سعادت و کمالی خواهد شد که ما فوق تقریر و بیان است.
عن ابی حمزهٔ عن ابی جعفر عَلَیْهِ السَّلَام:
«قال سمعته یقول:
ما من شیئ اعظم ثواباً من شهادة ان لا اله الا الله، لان الله عز و جل لا یعدله شیئ و لا یشرکه فی الامر احد.» [۷۹] از این روایت استفاده می‌شود:
همچنان که چیزی عدیلِ خداوند متعال نیست و احدی شریک در امر آن ذاتِ قدّوس نیست، شهادت به این حقیقت که مدلول کلمه طیّبه «لا اله الا الله» است، عدیلی در اعمال ندارد و به تناسب جزا با عمل، شریکی در ثواب ندارد.
شهادت لسانی به «لا اله الا الله» موجب صیانت جان و مال در دنیا و شهادت قلبی به آن، موجب نجات از عذاب نار و جزای آن، بهشت برین است و این کلمه طیّبه مظهرِ رحمتِ رحمانیّه و رحیمیّه است.
از امام ششم عَلَیْهِ السَّلَام روایت شده:
همانا خداوند تبارک و تعالی به عزّت و جلال خود قسم یاد کرده که اهل توحیدِ خود را هرگز به آتش عذاب نکند [۸۰].
و از رسول خدا صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم نقل شده است:
«ما جزاء من انعم الله عز و جل علیه بالتوحید الا الجنة»[۸۱].
کسی که این کلمه طیّبه ذکر مداوم او باشد، در مقابل امواج سهمگینِ حوادث و وساوس و هوسها، کشتی دل را به لنگر «لا اله الا الله» از گرداب مهالک نجات می‌دهد:
(الَّذِینَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِ اللهِ أَلا بِذِکْرِ اللهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ) [۸۲].
و حروف آن به جهر و اخفات ادا می‌شود، که جامع ذکر جلی و خفیست و مشتمل بر اسم مقدس «الله» است، که از امیرالمؤمنین عَلَیْهِ السَّلَام نقل شده است:
که الله بزرگترین اسم از اسماء خداست و اسمیست که مخلوقی به آن مسمّی نشده و تفسیرش آن است:
که اوست کسی که هر مخلوقی در انقطاع امید از غیر خدا، او را می‌خواند. (قُلْ أَرَأَیْتَکُمْ إِنْ أَتَاکُمْ عَذَابُ اللهِ أَوْ أَتَتْکُمْ السَّاعَةُ أَغَیْرَ اللهِ تَدْعُونَ إِنْ کُنتُمْ صَادِقِینَ * بَلْ إِیَّاهُ تَدْعُونَ فَیَکْشِفُ مَا تَدْعُونَ إِلَیْهِ إِنْ شَاءَ وَتَنسَوْنَ مَا تُشْرِکُونَ) [۸۳].
ابو سعید خدری از رسول خدا صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم روایت کرده است که خداوند جل جلاله به موسی فرمود:
یا موسی اگر آسمانها و آبادکننده‌های آنها (که مدبّرات امرند) و زمینهای هفتگانه، در یک کفه گذاشته شود و «لا اله الا الله» در یک کفه، آن کفه فزونی می‌گیرد [۸۴]. (یعنی تمام مادیات و مجردات در مقابل این کلمه سبک وزن است. )

عدل

برای اثبات عدل خداوند متعال ادلّه متعدّدیست که برخی از آنها ذکر می‌شود:
۱ هر انسانی هر چند که به دین و آیینی هم مقیّد نباشد، به حسب فطرت خود، حُسن و خوبیِ عدل و زشتی و بدیِ ظلم را درک می‌کند؛ حتی اگر به ظالم نسبت ظلم بدهند از این نسبت متنفّر و اگر او را عادل بخوانند شاد و مسرور می‌شود.
شخصِ ستم کاری که تحت تأثیر شهوت و غضب، تمام همتّش رسیدن به هوسهای نفسانی است، اگر سرو کارش به محکمه بیفتد و قاضی به ملاحظه زور و زر او حق صاحب حقّی را که خصم آن ظالم است پایمال کند و به نفع آن ستم کار حکم کند، هر چند حکم قاضی موجب خشنودی اوست، ولی عقل و فطرت وی زشتی حکم و پستی حاکم را می‌یابد و بر عکس اگر قاضی تحت تأثیر آن زور و زر قرار نگیرد و حق و عدالت را مراعات کند، ستم کار از او ناراضی است، ولی فطرت او شخص قاضی و قضاوت او را به دیده احترام و تحسین می‌نگرد.
پس چگونه ممکن است خداوندی که بدی ظلم و خوبی عدل را در فطرت انسان نهاده است، آن گونه که او را به زیور عدل آراسته و از آلودگی به ظلم وارسته کند و به مقتضای: (إِنَّ اللهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الاْحْسَنِ) [۸۵] و (قُلْ أَمَرَ رَبِّی بِالْقِسْطِ) [۸۶] و (یَدَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَکَ خَلِیفَةً فِی الاْرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَ لاَتَتَّبِعِ الْهَوَی)[۸۷] به عدل فرمان بدهد ولی خود ظالم در ملک و حکمش باشد؟!
۲ منشأ ظلم، یا جهل به قُبحِ ظلم، یا عجز از رسیدن به هدف و یا لغو و عبث در کار است و خداوند متعال از جهل و عجز و سفاهت منزّه است.
بنا بر این علم و قدرت و حکمتِ لایتناهی ایجاب می‌کند، که خداوند متعال عادل و از هر ظلم و قبحی منزّه باشد.
۳ ظلم نقص است و اگر خداوند ظالم باشد، لازم می‌آید ترکیب او از کمال و نقصان و وجدان و فقدان و گذشته از این که این ترکیب بدترینِ اقسام ترکیب است، مرکّب از کمال و نقص، محتاج و محدود است و این دو خاصیّت مخلوق است نه خالق.
نتیجه آن که خداوند عادل است در آفرینش کائنات: (شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لا إِلَهَ إلاَّ هُوَ وَ الْمَلَئِکَةُ وَ أُولُواْ الْعِلْمِ قَآئِماً بِالْقِسْطِ لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ) [۸۸] و در قوانین و احکام:
(لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَیِّنَاتِ وَ أَنْزَلْنَا مَعَهُمُ الْکِتَبَ وَ الْمِیزَانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ) [۸۹] و همچنین در حساب رسی بندگانش در روز جزا (وَ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْقِسْطِ وَ هُمْ لا یُظْلَمُونَ). [۹۰] عن الصادق عَلَیْهِ السَّلَام:
«انه سأله رجل فقال له: إن اساس الدین التوحید و العدل و علمه کثیر و لا بد لعاقل منه، فأذکر ما یسهل الوقوف علیه و یتهیأ حفظه، فقال:
أما التوحید فأن لاتجّوز علی ربک ما جاز علیک و اما العدل فأن لا تنسب الی خالقک ما لامک علیه» [۹۱] و به هشام بن حکم فرمود:
«الا اعطیک جملة فی العدل و التوحید؟ قال:
بلی جعلت فداک، قال:
من العدل ان لا تتّهمه و من التوحید ان لا تتوهّمه». [۹۲] و امیرالمؤمنین عَلَیْهِ السَّلَام فرمود:
«کل ما استغفرت الله منه فهو منک و کل ما حمدت الله علیه فهو منه». [۹۳]

نبوّت

نبوّت عامّه

بعد از آن که وجود خالقِ حکیم ثابت شد، ضرورت وجود نبوّت و نبی ثابت می‌شود.
نخست ضرورت وجود تعلیم و تربیت الهی بیان می‌گردد:
برای درک احتیاج بشر به هدایت انبیا، باید خلقت انسان و هدف از این خلقت و عوامل رساننده و بازدارنده از آن هدف را شناخت؛ رسیدگی به عمق این مباحث چنان که از عنوان بحث پیداست در این مختصر نمی‌گنجد، ولی به قدر ضرورت به بعضی از جهات اشاره می‌شود:
اوّل:
انسان موجودیست دارای غرایز مختلف و حیات آدمی از حیات نباتی که ضعیف‌ترین مرتبه حیات است شروع می‌شود تا می‌رسد به حیات عقلانی.
آدمی مخلوقیست مرکّب از طبع و عقل و جسمی با حوایج محدود و جانی با خواسته‌های نامحدود؛ در ترقّی و تعالی از ملائک بالاتر و در انحطاط و تنزّل از بهائم پست تر.
عن عبدالله بن سنان، قال سألت ابا عبدالله جعفر بن محمّد الصّادق (علیهما السلام)، فقلت: الملائکة افضل ام بنو آدم؟
فقال:
قال امیر المؤمنین علی بن ابی طالب عَلَیْهِ السَّلَام:
ان الله عز و جل رکب فی الملائکة عقلا بلا شهوة و رکب فی البهائم شهوة بلا عقل و رکب فی بنی آدم کلیهما، فمن غلب عقله شهوته فهو خیر من الملائکة و من غلبت شهوته عقله فهو شر من البهائم. [۹۴] و این آفرینش آن چنان بدیع است که بعد از تسویه پیکر او و دمیدن روح مضاف به حق سبحانه و تعالی در او [۹۵]، خلقتی استثنایی از تمام موجودات پیدا کرد، که عظمت آن از جمله: (ثُمَّ اَنْشَأْناهُ خَلْقاً ءَاخَرَ فَتَبارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَلِقیِنَ) [۹۶] پیداست.
آدمی درک می‌کند که برای زندگی محدود مادّی ساخته نشده است، زیرا حکمت اقتضا می‌کند که ابزار متناسب با کار و کیفیّت خلقت متناسب با هدف باشد.
اگر زندگی انسان محدود به حیات دنیوی بود برای او ادراک حیوانی و شهوت و غضبی که جلب ملایمات و دفع منافرات این حیات را بنماید کافی بود و اعطاءِ عقلی که عاشق علم نامحدود و آراستگی به زیور کمالات اخلاقی و عملیست و فطرتی که هر مقام و منزلتی پیدا کند تشنه مرتبه بالاتر است، دلیل آن است که برای زندگی نامحدود ساخته شده چنان که در حدیث نبوی است:
«ما خلقتم للفناء بل خلقتم للبقاء و انما تنقلون من دار الی دار». [۹۷] از طرفی حکمت حکیم علی الاطلاق ایجاب می‌کند که هر استعدادی که در نهاد انواع کائنات قرار داده است، عوامل فعلیّت آن قابلیّت را هم مهیّا نماید؛ زیرا افاضه قوّه‌ای که هرگز به فعلیّت نرسد و طلبی که به مطلب نایل نشود لغو است.
علم و قدرت نامحدودی که اگر استعداد ثمر به دانه داده است، آب و خاک و هوایی را هم که عوامل به ثمر رسیدن دانه در آنهاست آفریده است و اگر به نطفه انسان استعداد اعضا و جوارح مختلف داده است، رحم مادر را برای فعلیّت آن استعداد خلق کرده است.
آیا چگونه ممکن است بذر عقل را که ثمرش علم و عمل است و لطیفه روح را که استعداد رسیدن به کمال علمی و خُلقی و عملی و معرفة الله بالله را دارد، بیافریند، ولی وسایل به ثمر رسیدن بذر عقل و فعلیّت استعداد روح انسان را مهّیا نکند و او را به مقصود از خلقتش هدایت ننماید؟! مگر ممکن است قانون: (اَعْطَی کُلَّ شَیْء خَلْقَهُ ثُمَّ هَدی) [۹۸] در مورد انسان تخصیص بخورد؟!
به این جهت ضرورت وجود هدایت الهی برای رسیدن انسان به هدف از خلقت روشن می‌شود.
دوم:
انسان به مقتضای فطرت خود، در جستجوی سازنده و آفریننده خویش است و می‌خواهد بداند کیست که بعد از عدم او را به وجود آورده و این قوا و اعضا و جوارح را به او داده و او را بر سر خوان نعمت خود نشانده است، تا وظیفه عقلیِ خود را که شکر آن منعم حقیقیست انجام دهد.
از طرفی ساحت قدسِ او را اجل و اعلا می‌بیند که خود با آن که سرا پا جهل است و خطا و هوس است و هوی، با خداوندی که خالق حس و محسوس و وهم و موهوم و عقل و معقول است و عظمت جمال و کمال او لایتناهیست و سبّوح و قدّوس از تمام نقایص و قبایح است، رابطه سؤال و جواب برای حل مشکل خود برقرار کند؛ به این جهت وجود واسطه‌ای لازم است که با داشتن صورت انسانی که لازمه ارتباط با خلق است دارای عقلی منزّه از خطا و نفسی مقدّس از هوی و سیرتی الهی که به قانون تناسب فاعل و قابل لازمه ارتباط با خالق است باشد، تا شایسته آن گردد که به نور وحی منوّر شود و ابواب معارف الهیّه را به روی بشر بگشاید و انسان را از تفریطِ تعطیلِ عقل از معرفت حق سبحانه و تعالی و افراطِ تشبیهِ [۹۹] حق به خلق دور گرداند و به صراط مستقیمِ دینِ قیّم هدایت کند:
(وَ أَنَّ هَذَا صِراطِی مُسْتَقیماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُواْ السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَنْ سَبِیلِهِ ذَ لِکُمْ وَصَّیکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ). [۱۰۰] سوم:
انسان دارای قدرت فکریست که می‌تواند نوامیس و اسرار طبیعت را استکشاف وست خدام کند و همچنین هوی و هوس و شهوت و غضبی دارد که در اثر حدّشکنی و افزون طلبی که خاصیت طبیعت آدمیست قناعت پذیر نیست؛ با این خصوصیت، صلاح و فساد زمین وابسته به صلاح و فساد انسان است:
(ظَهَرَ الْفَسَادُ فِی الْبَّرِّ وَ الْبَحْرِ بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِی النّاسِ) [۱۰۱] بلکه به مقتضای: (وَ سَخَّرَ لَکُمْ مَّا فِی السَّمَوَتِ وَ مَا فِی الاْرْضِ جَمِیَعاً مِّنْهُ إِنَّ فِی ذَلِکَ لاَیَت لِّقَوْم یَتَفَکَّرُونَ) [۱۰۲] صلاح و فساد کرات دیگر نیز به صلاح و فساد او بستگی دارد و آنچه اصلاح چنین موجودی را تضمین می‌کند تنها هدایت الهی است، که اعتدال فکری او را به عقاید حقّه و اعتدال روحی او را به اخلاق فاضله و اعمال صالحه تأمین می‌نماید.
چهارم:
زندگانی انسان در اثر احتیاجات گوناگون وابسته به اجتماع است و این وابستگی تأثیر و تأثّر متقابل و در نتیجه حقوق مختلف را ایجاب می‌کند و بدون احقاق حقوق، حیات اجتماعی قابل بقا نیست و تأمین آن حقوق هم میسّر نیست مگر به وضع و اجرای قوانینی مصون از نقص و خطا و مبرّا بودن مقام وضع و اجرا از تأثّر از مصالح شخصی و انحراف از حق و عدالت و این مهم محقّق نمی‌شود مگر به وسیله قوانین و مقرّرات و مجریان الهی: (لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَیِّنَتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتَبَ وَ الْمیِزَانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ). [۱۰۳]
اکنون که به این جهات، ضرورتِ هدایت انسان به مبدأ و معاد و هدف از آفرینش ثابت شد و لزوم رسیدن آدمی به کمالِ نظری و عملی و تعدیل هوسهای نفسانی و تأمین حقوق فردی و اجتماعی وی روشن گردید، باید دانست که این مقاصد جز از طریق وحی و نبوّت میسّر نیست و کفایت این مهمّات از عهده مغز آلوده به خطا و دستِ بسته به قید هوس و هوی ساخته نیست و با چراغ اندیشه و فکر، نقاط ابهامی که در فطرت اوست روشن نمی‌شود.
انسانی که با مشعل افکارِ نوابغ خود به جستجوی اسرار جهان برخاست، ناگهان آنچه در ترکیب بدن از عناصر اربعه و پیدایش علل و امراض از چهار طبع مخالف پنداشته بود باطل شد و آنچه نسبت به خلقت جهان از خاک و آب و هوا و آتش و اجرام آسمانی غیر قابل خرق و التیام بافته بود، پنبه شد و روشن گردید:
که از نزدیکترین موجودات به خود که ترکیب بدن خویش است و علل صحت و مرضش خبر نداشته و آنچه دربارهی نزدیکترین کرات سماوی که ماه است می‌پنداشته، خطا بوده است، آیا می‌تواند چراغ فکرِ این انسان او را به معرفت مبدأ و معاد و موجبات سعادت و شقاوت او هدایت کند؟!
دانش انسانی که از ادراک اسرار نهفته در دل ذرّه‌ای عاجز است چگونه می‌تواند راهنمای آغاز و انجام انسان و جهان و مشگل گشای وی در معرفت مبدأ و معاد و راهنمای سعادت دنیا و آخرت او باشد:
فِیهِمْ رُسُلَهُ وَ وَاتَرَ إِلَیْهِمْ أَنْبِیَاءَهُ لِیَسْتَأْدُوهُمْ مِیثَاقَ فِطْرَتِهِ وَ یُذَکِّرُوهُمْ مَنْسِیَّ نِعْمَتِهِ وَ یَحْتَجُّوا عَلَیْهِمْ بِالتَّبْلِیغِ وَ یُثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ وَ یُرُوهُمْ آیَاتِ الْمَقْدِرَة [۱۰۴]

خصایص پیغمبر

اشاره پیغمبر دارای خصایصیست که به ذکر دو خصوصیت اکتفا می‌نماییم:

الف. عصمت

برای اثبات عصمت انبیا دلایلیست که به بعضی از آنها اشاره می‌شود:
۱ برای رسیدن هر موجودی به کمالی که برای آن آفریده شده، سنّت و آیینی است و از مباحث گذشته روشن شد که سنّت و آیینِ رسیدن انسان به کمالِ مقصودِ از خلقت او، هدایت الهی و دین حق است و تحقّق آن کمال وابسته به تبلیغ و اجرای این سنّت و آیین است و پیغمبر عهدهدار تعلیم و تربیت انسان بر اساس این سنّت است و اگر تخلّفی در تبلیغ و اجرای این سنّت رخ دهد نقض غرض است و تخلّفِ مبلّغ وحی و مربّی به تربیت الهی، یا در اثر خطا و یا در اثر هویست و هر کدام که باشد مقصود نهایی حاصل نخواهد شد.
نتیجه آن که کمال هدایت الهی کمال هادی را می‌طلبد و عصمت سنّت و آیین خداوند که: (لا یَأْتیهِ الْبَطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِه) [۱۰۵] مستلزم عصمت معلّم و مجری سنّت و آیین است.
۲ دین از نظر عقلی و نقلی برای آن آمده که انسان را به حیات طیّبه زنده کند:
(مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَکَر أَوْ أُنْثی وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیَوةً طَیِّبَةً وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما کانُوا یَعْمَلُونَ) [۱۰۶] آب حیات طیّبه انسان ایمان و عمل صالح است که مجموعه دین را تشکیل می‌دهد، ومسیر این آب حیات وجود پیغمبر است و اگر مسیر آلوده باشد آب هم آلوده می‌شود و از آب آلوده حیات طیّبه به ثمر نمی‌رسد.
۳ چون حصول غرض از بعثت، به اطاعتِ امر و نهی پیغمبر است و از طرفی اطاعتِ خطا کار و گنهکار جایز نیست، بنا بر این معصوم نبودن پیغمبر از خطا و گناه موجب نقض غرض و بطلان نتیجه بعثت است.
۴ اگر پیغمبر معصوم از خطا و لغزش نباشد برای امت به صدق و صحّت گفتار او در تبلیغ وحی، یقین حاصل نخواهد شد و اگر معصوم از گناه نباشد با آلودگی به گناه از انظار ساقط می‌شود و گفتار عالم بی‌عمل و واعظ غیر متّعظ مؤثّر در نفوس نیست، لذا غرض مقصود از بعثت حاصل نخواهد شد.
۵ منشأ خطا و گناه، ضعف عقل و اراده است؛ عقل کاملی که با اتصال به وحی به حق الیقین رسیده و هر چیز را چنان که هست می‌بیند و اراده‌ای که جز به اراده خداوند متعال متأثّر نمی‌شود، مجالی برای خطا و گناه در وجود پیغمبر نمی‌گذارد.

ب. معجزه

پذیرفتن هر ادعایی نیازمند به دلیل است و رابطه بین دلیل و مدعا باید به گونه‌ای باشد که یقین به حقّانیّتِ دعوا قابل انفکاک از دلیل نباشد.
مدّعای پیغمبر سفارت از ناحیه خداوند متعال است و این مدّعا جز به تصدیق گفتار او از ناحیه خداوند ثابت نمی‌شود؛ معجزه تصدیق عملی خداوند نسبت به ادعای پیغمبر است، زیرا حقیقتِ معجزه امریست که بدون وساطت سبب عادی به اراده محیط بر اسباب و مسبّبات و تأثیر سبب در مسبّب و تأثّر مسبّب از سبب موجود می‌شود.
کسی که ادّعای نبوّت کند و از نظر عقلی صدق او ممکن باشد و همراه این دعوا خارق عادتی از او ظاهر شود گواه قطعی حقّانیّت اوست؛ زیرا اگر بر حق نباشد خرق عادت به وسیله او تصدیق کاذب و موجب گمراهی خلق است و ساحت قدس ربوبیّت منزّه از آن است.
بحث نبوّت عامّه را به دو حدیث شریف ختم می‌نماییم:
انّا لما اثبتنا ان لنا خالقاً صانعاً متعالیاً عنا و عن جمیع ما خلق و کان ذلک الصانع حکیماً متعالیاً لم یجز ان یشاهده خلقه و لا یلامسوه فیباشرهم و یباشروه و یحاجهم و یحاجوه، ثبت ان له سفراء فی خلقه، یعبرون عنه الی خلقه و عباده و یدلو نهم علی مصالحهم و منافعهم و ما به بقاؤهم و فی ترکه فناء هم، فثبت الامرون و الناهون عن الحکیم العلیم فی خلقه و المعبرون عنه جل و عز و هم الأنبیاء عَلَیْهمُالسَّلَام و صفوته من خلقه، حکماء مؤدبین بالحکمة، مبعوثین بها، غیر مشارکین للناس علی مشارکتهم لهم فی الخلق و الترکیب فی شیئ من احوال هم، مؤیدین من عند الحکیم العلیم بالحکمة، ثم ثبت ذلک فی کل دهر و زمان مما أتت به الرسل و الأنبیاء من الدلائل و البراهین، لکیلا تخلو أرض الله من حجّة یکون معه علم یدل علی صدق مقالته و جواز عدالته. [۱۰۷]
امام ششم عَلَیْهِ السَّلَام در این حدیث شریف، نسبت به نبوّت مباحثی را طرح فرموده‌اند که به بعضی از آنها اشاره می‌شود:
دلیل ضرورت بعثت انبیا، در جمله: «و کان ذلک الصانع حکیماً متعالیاً» تا جمله «یَدُلُّونَهُمْ» ذکر شده است، زیرا هر حرکت، سکون، فعل و تَرکی که از آدمی سر می‌زند، یا برای دنیا و آخرت او نافع است و یا مضّر و یا نه نافع است و نه مضّر و در هر حال انسان محتاج است که نفع و ضرر و مصلحت و مفسده دنیا و آخرت خود را بداند و این معرفت میسّر نیست مگر از ناحیه ذات محیط به نقش تمامِ حرکات، سکنات، افعال و تروک آدمی در حیات دنیوی و اخروی او، که آفریننده انسان و دنیا و آخرت است و حکمت خالق هدایت را ایجاب می‌کند و چون دلالت و هدایت او بدون واسطه به جهت تعالی او ممکن نیست، از این رو وجود سفرای الهی لازم است که: «یدلّو نهم علی مصالحهم و منافعهم و ما به بقاؤهم و فی ترکه فناء هم».
و به عنایتی که به عموم مصالح و منافع انسان در تمام عوالم وجود او شده است، امتیاز این برهان از برهان حکما در نبوت که نظر به مدنی بودن انسان و عدل در معاملات و روابط اجتماعی دارد روشن می‌شود.
و به استثنایی بودن وجود آنان از جهت اشتراک با خلق و امتیاز از خلق و آنچه بدان اشتراک و اختصاص دارند در جمله: «غیر مشارکین للناس علی مشارکتهم لهم فی الخلق و الترکیب فی شیْئ من احوال هم» اشاره شده است و در جمله «صفوته من خلقه» به مصطفی بودن پیغمبر از سایر خلق توجّه شده است، که به آن خلقتِ تصفیه شده بتواند به مقام وساطت بین خالق و خلق نایل شود و رابط بین عالی و دانی باشد و به لطف عبارت «تعبیر از خدا» در جمله: «یعبرون عنه» منزلت پیغمبر را روشن می‌کند، که او همچون زبان که بیانگر ما فی الضمیر است مقاصد خداوند متعال را به خلق منتقل می‌نماید و این منزلت لازمِ قداست و مستلزم عصمت پیغمبر است.
در جمله «یکون معه علم یدل علی صدق مقالته و جواز عدالته» دلیل لزوم معجزه را برای اثبات نبوّت بیان فرموده است و چون منشأ نبوّت، حکمت حکیم علی الاطلاق و ثمره آن هم حکمت است همانطور که در قرآن می‌فرماید:
(قَالَ قَدْ جِئْتُکُم بِالْحِکْمَةِ) [۱۰۸] (أُدْعُ إِلَی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ) [۱۰۹] به امتیازِ حکمتِ نظری و عملی انبیا عنایت شده است، که آن مبتنی بر فکر و این به مقتضای: «یعبرون عنه» و «و من عند الحکیم العلیم» سراج منیریست که بدون احتیاج به تعلیم و تربیت بشری، با ارتباط به نور السموات و الارض روشن شده است:
(یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ ). [۱۱۰]
و با آن که فرمود:
«حکماء مؤدبین بالحکمة» به فاصله کوتاهی فرمود:
«مؤیدین من عند الحکیم العلیم بالحکمة»؛ در جمله اوّل تأدیب به حکمت و در جمله دوم تأیید به حکمت است و ارتباط حکمت انبیا و مکتب وحی از جهت حدوث و بقا به مقام عندیّت حکیم علیم، امتیاز آن حکمت را از اندیشه بشری در حد امتیاز ما عند الله و ما عند الناس روشن می‌کند و جمله: «و کان ذلک الصانع حکیماً» و وصف انبیا به: «حکماء مؤدبین بالحکمة، مبعوثین بها» مبیّن اینست که علّت فاعلی و علّت غایی نبوّت، حکمت و حد وسط بین مبدأ و منتها هم حکمت است:
(یُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِی السَّمَوَتِ وَ مَا فِی الاْرْضِ الْمَلِکِ الْقُدُّوسِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ * هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الاْمِّیِّنَ رَسُولاً مِّنْهُمْ یَتْلُواْ عَلَیْهِمْ ءَایَتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَبَ وَ الْحِکْمَةَ وَ إِنْ کَاَنُواْ مِن قَبْلُ لَفِی ضَلاَل مُّبِین). [۱۱۱]
همچنین مباحث گرانبهای دیگری در اشارات و لطایف کلام امام عَلَیْهِ السَّلَام وجود دارد، که به جهت رعایت اختصار از ذکر آنها صرف نظر می‌شود.
امام هشتم عَلَیْهِ السَّلَام در بحث نبوّت فرمود:
فان قال:
فَلِمَ وَجَبَ عَلَیْهِمْ مَعْرِفَةُ الرُّسُلِ وَ الْإِقْرَارُ بِهِمْ وَ الْإِذْعَانُ لَهُمْ بِالطَّاعَةِ؟ قِیلَ: لِأَنَّهُ لَمَّا أَنْ لَمْ یَکُنْ فِی خَلْقِهِمْ وَ قُوَاهُمْ مَا یُکْمِلُونَ لمَصَالِحَهُمْ وَ کَانَ الصَّانِعُ مُتَعَالِیاً عَنْ أَنْ یُرَی وَ کَانَ ضَعْفُهُمْ وَ عَجْزُهُمْ عَنْ إِدْرَاکِهِ ظَاهِراً لَمْ یَکُنْ بُدٌّ مِنْ رَسُولٍ بَیْنَهُ وَ بَیْنَهُمْ مَعْصُومٍ یُؤَدِّی إِلَیْهِمْ أَمْرَهُ وَ نَهْیَهُ وَ أَدَبَهُ وَ یَقِفُهُمْ عَلَی مَا یَکُونُ بِهِ احراز مَنَافِعِهِمْ وَ دفع مَضَارِّهِمْ إِذْ لَمْ یَکُنْ فِی خَلْقِهِمْ مَا یَعْرِفُونَ بِهِ مَا یَحْتَاجُونَ إِلَیْهِ مِنْ مَنَافِعِهِمْ وَ مَضَارِّهِمْ[۱۱۲]

نبوّت خاصّه

اشاره چون رسالت پیغمبر خاتم، رسالتیست برای هر زمان و آن حضرت خاتمِ پیغمبران است، معجزه آن حضرت باید معجزه‌ای ماندگار باشد.
از طرفی محیط بعثت آن حضرت، محیط مسابقه در سخن از جهت فصاحت و بلاغت بوده و مراتب و منازل نخبگان جامعه در آن زمان، به مراتبِ فصاحت و بلاغت در نثر و نظم معیّن می‌شد.
این دو خصوصیّت ایجاب کرده است که قرآن مجید از جهات مختلف در لفظ و معنی، دلیل بر نبوّت و سفارت آن جناب باشد، که به بعضی از آنها اشاره می‌شود:

عجز بشر از آوردن همانند قرآن

ظهور پیغمبر اسلام در زمان و مکانی بود که ملّت‌هایی متفّرق با عقایدی متشتّت زندگی می‌کردند، عده‌ای مادّی و منکر مبدأ متعال بودند و آنان هم که به ماورای طبیعت و مادّه معتقد بودند، گروهی به پرستش اصنام و بتها و گروهی به پرستش اجرام آسمانی سرگرم بودند و کسانی هم که از پرستش بت و اجرام آسمانی بر کنار بودند به مجوسیّت و یهودیّت و نصرانیّت گرویده بودند.
از طرفی شاهنشاه ایران و هرقل روم به استعمار و استثمار ملل ضعیف یا به جنگ و کشتار مشغول بودند.
در چنین روزگاری پیغمبر اسلام، پرچم ایمان به غیب و توحید را بر افراشت و جهانیان را به عبودیّت خدا و گسستن زنجیرهای کفر و ظلم دعوت نمود و سلاطین م تکبّر و متجبّر از پادشاه ایران و امپراطور روم تا ملوک غسان و حیره را به عبودیّت خدا و پذیرفتن اسلام و تسلیم در مقابل آیین خدا و سر سپردن به حق و عدالت فرا خواند.
و با ثنویّت مجوس و تثلیث نصاری و نسبتهای ناروای یهود به خدا و انبیا و رسوم و عادات جاهلیت که به توارث از آباء واجداد ریشه در عمق وجود مردم جزیرة العرب داشت در افتاد و یک تنه با همه ملل و امم به مقابله برخاست و گذشته از سایر معجزات، برهان نبوّت خود را قرآن قرار داد و با تحدّی به این کتاب قدرتهای ملوک و سلاطین و احبار یهود و قسّیسین نصاری و عموم بت پرستان را به مقابله طلب کرد:
(وَ إِنْ کُنْتُمْ فی رَیْب مِّمَّا نَزَّلْنَا عَلَی عَبْدِنَا فَاْتُوا بِسُورَة مِّنْ مِّثْلِه وَ ادْعُوا شُهَدَآءَکُمْ مِّنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ کُنْتُمْ صَدِقینَ). [۱۱۳]
بدیهیست که با تعصّبات عامّه مردم نسبت به عقایدشان و با تصلّب روحانیّین مذاهب بر حفظ پیروانشان و با احساس خطر سلاطین از بیداری رعایاشان، اگر قدرت داشتند، در مقابله با قرآن درنگ نمی‌کردند.
با وجود دانشمندان و شاعران و سخنورانی که اَعلام فصاحت و بلاغت بودند و بازار عکّاظ را میدان مسابقه قرار می‌دادند و شعر برنده مسابقه را به افتخار او بر خانه کعبه می‌آویختند، اگر قدرت معارضه داشتند آیا در این مسابقه که بُرد و باخت دنیا و دین آنها در کار بود چه می‌کردند؟
سر انجام چاره‌ای ندیدند جز آن که گفتار او را به سحر تعبیر کنند:
(اِنْ هذَآ إِلاَّ سِحْرٌ مُّبینٌ ). [۱۱۴]
و به این جهت ابوجهل به نزد ولید بن مغیره که مرجع و ملجأ فصحای عرب بود رفت و از او درخواست کرد که نظر خودت را نسبت به قرآن بگو، گفت:
فما اقول فیه فوالله ما منکم رجل اعلم بالاشعار منّی و لا اعلم برجزه منّی و لا بقصیده و لا باشعار الجن و الله ما یشبه الذی یقول شیئاً من هذا و و الله ان لقوله لحلاوة و انّه لیحطم ما تحته و انّه لیعلو و لا یعلی. قال ابوجهل: و الله لا یرضی قومک حتی تقول فیه. قال:
فدعنی حتّی افکّر فیه، فلمّا فکّر، قال:
هذا سحر یأثره عن غیره. [۱۱۵]
خودِ این، دلیل بر تسلیم در مقابل اعجاز قرآن است، زیرا سحر منتهی به اسباب عادیست و از حیطه قدرت بشر خارج نیست و ساحران و کاهنانِ زبر دست در جزیرة العرب و ممالک همجوار آن فراوان بودند، که به شهادت تاریخ، کمال مهارت را در فنون سحر و کهانت داشتند؛ با این حال تحدّی پیغمبر به قرآن و عجز تمام آنان از مقابله با این کتاب در تاریخ ثبت شد و به جای معارضه با قرآن، به تطمیع آن حضرت به مال و مقام متوّسل شدند و چون اثر نکرد به قصد جان او برخاستند.

هدایت قرآن

اشاره در زمانی که گروهی به ماورای طبیعت معتقد نبودند و روزگارِ بی شعور و ادراک را متصرّف در نظام بهت انگیز وجود می‌پنداشتند و آنها که معتقد به ماورای طبیعت بودند معبودهایی به صورت بتهای گوناگون می‌پرستیدند و کسانی هم که دین آسمانی داشتند به استناد کتب تحریف شده خالق را به اوصاف خلق متصّف می‌پنداشتند و در محیطی که تاریخ گواه نهایت انحطاط فکری و اخلاقی و عملی مردم آن محیط است، درس نخوانده و استاد ندیده‌ای برخاست و در مقابل هر پرتگاهی از ضلالت، شاهراهی از هدایت ترسیم نمود؛ بشر را به پرستش خداوندی دعوت کرد که از هر نقصی منزّه است و هر کمال و جمالی از او و هر حمد و ثنایی برای اوست و جز او هیچ موجودی سزاوار پرستش نیست و او بزرگتر از آن است که بتوان او را به حدّی تحدید و به وصفی وصف نمود:
«سُبْحَنَ اللَّهِ وَ الْحَمْدُ لِلّهِ وَ لا اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ وَ اللَّهُ أَکْبَرُ». [۱۱۶]
در روزگاری که خالقِ معدود و عدد و منزّه از همسر و فرزند را به ترکیب و تثلیث و احتیاج و تولید نسبت دادند و برای او همتا تصور می‌نمودند، قرآنْ خداوند را از تمام این اوهام تقدیس کرد و به احدیّت ستود که او از ترکیب عقلی و وهمی و حسّی منزّه است و او بی‌نیاز از هر کس و هر چیز است، بلکه هر چه و هر کس جز او نیازمند به اوست؛ تولید به تمام معنای کلمه چه عقلی و چه حسّی در ساحت قدس او راه ندارد، بلکه موجودات به قدرت او موجود و به مشیّت او مخلوقند و برای او همتایی در ذات و صفات و افعال نیست.
در قرآن مجید هر چند متجاوز از هزار آیه در معرفت الله و صفات علیا و اسمای حُسنی وجود دارد، ولی تدبّر یک سطر آن، عظمت این هدایت را روشن می‌کند:
(قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ * اللَّهُ الصَّمَدُ * لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ * وَ لَمْ یَکُنْ لَّهُ کُفْواً أَحَدٌ ).
کلمات اهل بیت رسالت، مفاتیح خزاین معرفت است و به دو حدیث اکتفا می‌شود:
امام ششم عَلَیْهِ السَّلَام فرمود:
«ان الله تبارک و تعالی خلو من خلقه و خلقه خلو منه و کل ما وقع علیه اسم شیء ما خلا الله عز و جل فهو مخلوق و الله خالق کل شیء تبارک الذی لیس کمثله شیء». [۱۱۷]
امام پنجم عَلَیْهِ السَّلَام فرمود:
«کلّما میّزتموه بأوهامکم فی أدق معانیه مخلوق مصنوع مثلکم مردود إلیکم». [۱۱۸]
عظمت هدایت قرآن به معارف الهیّه، با مراجعه به عهد عتیق و جدید (کتب آسمانی یهود و نصاری) که مبنای اعتقاد صدها میلیون یهود و نصاریست آشکار می‌گردد و در این جا چند نمونه ذکر می‌شود.

برخی از اعتقادات یهودیان

سفر تکوین ( پیدایش) باب دوم

«و در روز هفتم خدا از همه کار خود که ساخته بود فارغ شد و در روز هفتم از همه کار خود که ساخته بود آرامی گرفت، پس خدا روز هفتم را مبارک خواند و آن را تقدیس نمود، زیرا که در آن آرام گرفت از همه کار خود که خدا آفرید و ساخت … و خداوند خدا آدم را أمر فرموده گفت:
از همه درختان باغ بی‌ممانعت بخور، امّا از درخت معرفت نیک و بد، زنهار نخوری، زیرا روزی که از آن خوردی هر آینه خواهی مُرد.»

سفر تکوین ( پیدایش) باب سوم:

«و مار از همه حیوانات صحرا که خداوند خدا ساخته بود هشیارتر بود و به زن گفت:
آیا خدا حقیقتاً گفته است که از همه درختان باغ نخورید؟ زن به مار گفت:
از میوه درختان باغ می‌خوریم لکن از میوه درختی که در وسط باغ است، خدا گفت از آن مخورید و آن را لمس مکنید مبادا بمیرید. مار به زن گفت:
هر آینه نخواهید مُرد، بلکه خدا می‌داند در روزی که از آن بخورید چشمان شما باز شود و مانند خدا عارف نیک و بد خواهید بود و چون زن دید که آن درخت برای خوراک نیکوست و به نظر خوش نما و درختی دلپذیر دانش افزا، پس از میوه‌اش گرفته بخورد و به شوهر خود نیز داد و او خورد.
آنگاه چشمان هر دوی ایشان باز شد و فهمیدند که عریانند، پس برگهای انجیر به هم دوخته، سترها برای خویشتن ساختند و آواز خداوند خدا را شنیدند که در هنگام وزیدن نسیم نهار در باغ می‌خرامید و آدم و زنش خویشتن را از حضور خداوند خدا در میان درختان باغ پنهان کردند و خداوند خدا آدم را ندا در داد و گفت:
کجا هستی؟ گفت:
چون آواز تو را در باغ شنیدم ترسان گشتم، زیرا که عریانم، پس خود را پنهان کردم.
گفت:
که تو را آگاهانید که عریانی؟ آیا از آن درختی که تو را قدغن کردم که از آن نخوری، خوردی …».
در آیه ۲۲ از همین باب آمده است:
«و خداوند خدا گفت:
همانا انسان مثل یکی از ما شده است که عارف نیک و بد گردیده، اینک مبادا دست خود را دراز کند و از درخت حیات نیز گرفته، بخورد و تا به ابد زنده ماند.» در باب ششم، آیه ۶ و ۷ آمده است:
«و خداوند پشیمان شد که انسان را بر زمین ساخته بود و در دل خود محزون گشت و خداوند گفت:
انسان را که آفریده‌ام از روی زمین محو سازم انسان و بهایم و حشرات و پرندگان هوا را چون که متأسّف شدم از ساختن ایشان.» اکنون به بعض جهات در این آیات اشاره می‌شود:
الف: خداوند متعال بشر را خلق کرده و به او عقلی داده است که خوب و بد را بشناسد و او را برای علم و معرفت آفریده است، چگونه او را از معرفت خوب و بد نهی می‌کند؟!
و هدایت قرآن این است:
(قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ إِنَّمَا یَتَذَکَّرُ أُوْلُواْ الاْلْبَبِ) [۱۱۹] (إِنَّ شَرَّ الدَّوَآبِّ عِندَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُکْمُ الَّذِینَ لا یَعْقِلُونَ). [۱۲۰]
آیات قرآن در ترغیب به علم، معرفت، تعقّل، تفکّر و تدبّر بیش از آن است که در این مختصر ذکر شود.
ب: کسی که می‌گوید اگر از درخت نیک و بد بخوری خواهی مُرد و آدم و همسرش می‌خورند و نمی‌میرند، یا می‌داند که نمی‌میرند پس دروغگوست و یا نمی‌داند پس نادان است و دروغگو و نادان چگونه سزاوار نام خداوند است؟!
عجب‌تر آن که مار آدم و زنش را به استفاده از درخت معرفتِ نیک و بد هدایت می‌نماید و دروغ خدا را بر آن دو آشکار و حیله و نیرنگ خدای ساختگی را بر آنها نمایان می‌کند؟!
ولی نمونه هدایت قرآن نسبت به علم خداوند این است:
(یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ مَا خَلْفَهُمْ وَ لا یُحِیطُونَ بِشَیْء مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَآءَ) [۱۲۱] (لا یَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقَالُ ذَرَّة ) [۱۲۲] (إِنَّمَآ إِلَهُکُمُ اللَّهُ الَّذِی لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ وَسِعَ کُلَّ شَیْء عِلْماً ) [۱۲۳] (قُلْ أَنْزَلَهُ الَّذِی یَعْلَمُ السِّرَّ فِی السَّمَوَتِ وَ الاْرْضِ إِنَّهُ کَانَ غَفُوَراً رَّحِیماً ) [۱۲۴] (لاَجَرَمَ أَنَّ اللَّهَ یَعْلَمُ مَا یُسِرُّونَ وَ مَا یُعْلِنُونَ) [۱۲۵] (هُوَ اللَّهُ الَّذِی لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ عَلِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهَدَةِ هُوَ الرَّحْمَنُ الرَّحِیمُ). [۱۲۶]
ج: موجود محدودی که آدم را در میان درختان باغ گم می‌کند و می‌گوید:
کجا هستی؟ تا به آواز آدم او را پیدا کند و درختان باغ مانع دید او می‌شوند، چگونه می‌تواند رب العالمین و عالم السّر و الخفّیات و خالق کون و مکان و محیط بر زمین و آسمان باشد؟!
و نمونه هدایت قرآن این است:
(وَ عِندَهُ مَفَاتِحُ الْغَیْبِ لا یَعْلَمُهَآ إِلاَّ هُوَ وَ یَعْلَمُ مَا فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ مَا تَسْقُطُ مِن وَرَقَة اِلاَّ یَعْلَمُهَا وَ لاَحَبَّة فی ظُلُمَتِ الاْرْضِ وَ لا رَطْب وَ لاَیَابِس اِلاَّ فِی کِتَب مُّبین). [۱۲۷]
د:
به جای هدایت به توحید و تنزیه خداوندی که: (لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ وَ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ)[۱۲۸] به شرک و تشبیه دلالت می‌کند و می‌گوید:
«… خدا گفت همانا انسان مثل یکی از ما شده است که عارف نیک و بد گردیده …».
ه: به خداوند نسبت پشیمانی از آفرینش آدم می‌دهد، که جاهل از عاقبت کار خویش بوده است، آیا نسبت جهل به خداوند متعال که مستلزم محدودیت ذات و مخلوقیّت خالق و ترکّب حق متعال از نور علم و ظلمت جهل است، با کتاب آسمانی راهنمای بشر به خدا چگونه سازگار است؟!
و هدایت قرآن این است:
(أَلا یَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ) [۱۲۹] (وَ إِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلَئِکَةِ إِنِّی جَاعِلٌ فِی الاْرْضِ خَلِیفَةً قَالُواْ أَتَجْعَلُ فِیهَا مَن یُفْسِدُ فِیهَا وَ یَسْفِکُ الدِّمَآءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ قَالَ إِنِّی أَعْلَمُ مَا لا تَعْلَمُونَ). [۱۳۰]
و: به خداوند نسبت حزن و اندوه و تأسّف داده که از لوازم جسمیّت و جهل و عجز است و هدایت قرآن این است:
(سَبَّحَ لِلَّهِ مَا فِی السَّمَوَتِ وَ الاْرْضِ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ * لَهُ مُلْکُ السَّمَوَتِ وَ الاْرْضِ یُحْیِیوَ یُمِیتُ وَ هُوَ عَلَی کُلِّ شَیْء قَدِیرٌ * هُوَ الاْوَّلُ وَ الاْخِرُ وَ الظَّهِرُ وَ الْبَاطِنُ وَ هُوَ بِکُلِّ شَیْء عَلِیمٌ ). [۱۳۱]
برخی از اعتقادات اختصاصی مسیحیان رساله اوّل یوحنّای رسول باب پنجم:
«هر که ایمان دارد که عیسی مسیح است، از خدا مولود شده است و هر که والد را محبّت می‌نماید مولود او را نیز محبّت می‌نماید … کیست آن که بر دنیا غلبه یابد جز آن که ایمان دارد که عیسی پسر خداست، همین است او که به آب و خون آمد، یعنی عیسی مسیح نه به آب فقط بلکه به آب و خون و روح است آن که شهادت می‌دهد زیرا که روح حق است، زیرا سه هستند که شهادت می‌دهند، یعنی روح و آب و خون و این سه یک هستند».
انجیل یوحنّا باب اوّل، از آیه اوّل:
«در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود، همان در ابتدا نزد خدا بود، همه چیز به واسطه او آفریده شد و به غیر از او چیزی از موجودات وجود نیافت، در او حیات بود و حیات نور انسان بود و نور در تاریکی می‌درخشد و تاریکی آن را در نیافت، شخصی از جانب خدا فرستاده شد، که اسمش یحیی بود، او برای شهادت آمد، تا بر نور شهادت دهد، تا همه به وسیله او ایمان آورند، او آن نور نبود، بلکه آمد تا بر نور شهادت دهد، آن نور حقیقی بود که هر انسان را منوّر می‌گرداند و در جهان آمدنی بود، او در جهان بود و جهان به واسطه او آفریده شد و جهان او را نشناخت، به نزد خاصان خود آمد و خاصانش او را نپذیرفتند و امّا به آن کسانی که او را قبول کردند قدرت داد تا فرزندان خدا گردند، یعنی به هر که به اسم او ایمان آورد، که نه از خون و نه از خواهش جسد و نه از خواهش مردم، بلکه از خدا تولّد یافتند و کلمه جسم گردید و میان ما ساکن شد، پر از فیض و راستی و جلال او را دیدیم، جلالی شایسته پسر یگانه پدر.» انجیل یوحنّا باب ششم از آیه ۵۱: «من هستم آن نان زنده که از آسمان نازل شد، اگر کسی از این نان بخورد تا به ابد زنده خواهد ماند و نانی که من عطا می‌کنم جسم من است که آن را به جهت حیات جهان می‌بخشم، پس یهودیان با یکدیگر مخاصمه کرده، می‌گفتند:
چگونه این شخص می‌تواند جسد خود را به ما دهد تا بخوریم، عیسی بدیشان گفت:
آمین آمین به شما می‌گویم اگر جسد پسر انسان را نخورید و خون او را ننوشید، در خود حیات ندارید و هر که جسد مرا خورد و خون مرا نوشید حیات جاودانی دارد و من در روز آخر او را خواهم بر خیزانید، زیرا که جسد من خوردنیِ حقیقی و خون من آشامیدنیِ حقیقی است، پس هر که جسد مرا می‌خورد و خون مرا می‌نوشد در من می‌ماند و من در او، چنان که پدر زنده مرا فرستاد و من به پدر زنده هستم، همچنین کسی که مرا بخورد او نیز به من زنده می‌شود.» انجیل یوحنّا باب دوم از آیه ۳: «و چون شراب تمام شد، مادر عیسی بدو گفت:
شراب ندارند، عیسی به وی گفت:
ای زن مرا با تو چه کار است، ساعت من هنوز نرسیده است، مادرش به نوکران گفت:
هر چه به شما گوید بکنید و در آن جا شش قدح سنگی برحسب تطهیر یهود نهاده بودند، که هر یک گنجایش دو یا سه کیل داشت، عیسی بدیشان گفت:
قدحها را از آب پر کنید و آنها را لبریز کردند، پس بدیشان گفت:
ال آن بردارید و به نزد رئیس مجلس ببرید پس بردند و چون رئیس مجلس آن آب را که شراب گردیده بود بچشید و ندانست که از کجاست، لیکن نوکرانی که آب را کشیده بودند می‌دانستند، رئیس مجلس داماد را مخاطب ساخته بدو گفت:
هر کسی شراب خوب را اوّل می‌آورد و چون مست شدند بدتر از آن، لیکن تو شراب خوب را تا حال نگاه داشتی و این ابتدای معجزاتیست که از عیسی در قانای جلیل صادر گشت و جلال خود را ظاهر کرد و شاگردانش به او ایمان آوردند».
اکنون به بعض جهات در این آیات اشاره می‌شود:
الف: از اصول عقاید نصاری که مورد اتفّاق است اعتقاد به تثلیث است و از طرفی در انجیل یوحنّا باب هفدهم آیه سه، می‌گوید:
«و حیات جاودانی اینست که تو را خدای واحد حقیقی و عیسی مسیح را که فرستادی بشناسند.» از این رو که اصل مسلّم نزد آنان اعتقاد به اقانیم ثلاثة است و چون در انجیل یوحنّا خدا به وحدت حقیقی وصف شده، آنچنان که در رساله اوّل یوحنّا ذکر شده است «که هر سه یک هستند» چاره ندیدند بین توحید و تثلیث جمع کنند و بگویند:
ممتازند حقیقتاً و متحدند حقیقتاً.
و این عقیده به دلایلی باطل است که به بعضی از آنها اشاره می‌شود:
۱ مراتب اعداد مانند یک و سه ضدّین هستند و اجتماع ضدّین محال است، چگونه ممکن است که یک، سه باشد و در عین حال هر سه، یک باشند.
۲ عقیده به تثلیث مستلزم اعتقاد به پنج خداست و همچنین تا غیر متناهی بر عدد افزوده می‌شود چنان که در بحث توحید گذشت و بنا بر این مسیحیان چاره ندارند به خدایان غیر متناهی ایمان بیاورند.
۳ تثلیث مستلزم ترکیب است و ترکیب مستلزم احتیاج به اجزا و ترکیب کننده اجزاست.
۴ عقیده به تثلیث مستلزم اتصاف خالق عدد به مخلوق است، زیرا عدد و معدود هر دو مخلوقند و خداوند از معدود بودن حتی از وحدت عددیه منزّه است:
(لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قَالُواْ إِنَّ اللَّهَ ثَالِثُ ثَلثَة وَ مَا مِنْ إِلَه إلاَّ إِلَهٌ وَاحِدٌ وَ إِن لَّمْ یَنْتَهُوا عَمَّا یَقُولُونَ لَیَمَسَّنَّ الَّذِینَ کَفَرُواْ مِنْهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ ).[۱۳۲]
و آنان به صراحت عیسی را فرزند خدا خواندند، ولی قرآن فرمود:
(مَا الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ وَ أُمُّهُ صِدِّیقَةٌ کَانَا یَأْکُلاَنِ الطَّعَامَ انظُرْ کَیْفَ نُبَیِّنُ لَهُمُ الاْیَتِ ثُمَّ انظُرْ أَنَّی یُؤْفَکُونَ) [۱۳۳] و جمله «کَانَا یَأْ کُلاَنِ الطَّعَامَ» اشاره به اینست که موجودِ محتاج به طعامی که مجذوب و مدفوع است شایسته عبادت نیست.
ب: اعتقاد به این که عیسی کلمه بود و کلمه خدا بود و آن کلمه که خدا بود در این جهان آمد و جسم شد و نان شد و با گوشت و خون پیروان خود متحد شد و نخستین معجزه‌ای که از او سر زد، آن بود که آب را شراب کرد و کسی که برای تکمیل عقول آمده، اعجاز او موجب مستی و زوال عقل شد؛ آیا با کدام عقل و منطق سازگار است؟!
ج: از طرفی عیسی را خدا دانستند و از طرفی در کتاب دوم سموئیل باب یازدهم نسبت زنا با زن شوهردار به داوود پیغمبر دادند، که داوود با آن زن زنا کرد و زن از او آبستن شد، سپس شوهر او را به جنگ فرستاد و به فرمانده سپاه نوشت که شوهرِ آن زن را در پیشاپیش جنگ سخت بگذارید و از عقبش پس بروید، تا زده شده و بمیرد و به این وسیله زنِ او را به خانه خود آورد و نسب عیسی را در انجیل متی باب اوّل به این ازدواج رساندند و داوود پیغمبر و صاحب کتاب زبور را به چنین جنایتی متهّم کردند.
هدایت قرآن بود که خداوند عالم را از این اوهام تنزیه و اعتقاد به عیسی بن مریم را از تفریط کسانی که او را فرزند زنا دانستند و افراط کسانی که او را فرزند خدا دانستند تقدیس کرد و فرمود:
(وَ اذْکُرْ فِی الْکِتَبِ مَرْیَمَ إِذِ انتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِهَا مَکَاناً شَرْقِیّاً ) [۱۳۴] تا آن جا که فرمود:
(قَالَ إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ ءَاتنِیَ الْکِتبَ وَ جَعَلَنِی نَبِیّاً )[۱۳۵]و قداست داوود را به آن جا رساند که فرمود:
(یَدَاُودُ إِنَّا جَعَلْنَکَ خَلِیفَةً فِی الاْرْضِ) [۱۳۶] و به پیغمبر خاتم فرمود:
(إِصْبِرْ عَلَی مَا یَقُولُونَ وَ اذْکُرْ عَبْدَنَا دَاوُدَ ذَا الاْیْدِ إِنَّهُ أَوَّابٌ ). [۱۳۷]
این نمونه‌ای از هدایت قرآن در معرفت خدا بود.
نمونه تعلیمات قرآن مجید در سعادت انسان نیز از این قرار است:
در مقابل امتیاز به زور، زر، نژاد، قبیله و رنگ پوست، کمالات انسانی را ملاک فضیلت قرار داد و فرمود:
(یَأَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَکُم مِّنْ ذَکَر وَ أُنْثَی وَجَعَلْنَکُمْ شُعُوباً وَ قَبَآئِلَ لِتَعَارَفُواْ إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَیکُمْ إِن اللَّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ ). [۱۳۸]
افکار فاسد به شرب مسکرات و اقتصاد بیمار به شیوع قمار و ربا را به این آیات اصلاح و معالجه کرد:
(یَأَیُّهَا الَّذینَ ءَامَنُواْ إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ وَ الاْنْصَابُ وَ الاْزْلَمُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطَنِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ)[۱۳۹] (وَ أَحَلَّ اللَّهُ الْبَیْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبَواْ) [۱۴۰] (وَ لا تَاْکُلُواْ أَمْوَلَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْبَطِلِ). [۱۴۱]
جان آدمی را به این آیات بیمه نمود:
(وَ لا تَقْتُلُواْ النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللَّهُ إِلاَّ بِالْحَقِّ) [۱۴۲] (وَ مَنْ أَحْیَاهَا فَکَأَنَّمَآ أَحْیَا النَّاسَ جَمِیعاً ). [۱۴۳]
باب ظلم و تعدّیِ زبر دستان را به زیر دستان سد نمود و درِ عدل و احسان را به روی مردم گشود و فرمود:
(فَمَنِ اعْتَدَی عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُواْ عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَی عَلَیْکُمْ) [۱۴۴] (وَ أَحْسِن کَمَآ أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَیْکَ وَ لاَتَبْغِ الْفَسَادَ فِی الاْرْضِ) [۱۴۵] (إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الاْحْسَانِ). [۱۴۶]
و در زمانی که با زنان معامله حیوان می‌کردند، فرمود:
(وَ عَاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ) [۱۴۷] (وَ لَهُنَّ مِثْلُ الَّذِی عَلَیْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ).[۱۴۸]
و از هر گونه خیانتی جلوگیری کرد و فرمود:
(إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّواْ الاْمَنَتِ إِلَی أَهْلِهَا وَ إِذَا حَکَمْتُم بَیْنَ النَّاسِ أَن تَحْکُمُواْ بِالْعَدْلِ). [۱۴۹]
و وفا به عهد و پیمان را از علایم ایمان شمرد و فرمود:
(وَ الَّذِینَ هُمْ لاِمَنَتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ رَعُونَ) [۱۵۰] (وَ أَوْفُواْ بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ کَانَ مَسْؤُلاً ). [۱۵۱]
وامّت را به (یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَن یَشَآءُ وَ مَن یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْأُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً ) [۱۵۲] آنچنان از ذلّت جهل و سفاهت نجات داد که مشعل داران علم و حکمت در جهان شدند.
پیروان خود را به هر خوبی امر و از هر بدی نهی کرد و طیّبات و پاکیزه‌ها را بر آنان حلال و خبائث را بر آنها حرام نمود و آنان را از هر قید و بندی که برخلاف فطرت خود را به آن گرفتار کرده بودند آزاد کرد (اَلَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الاْمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِندَهُمْ فِی التَّوْرَیةِ وَ الاْنْجِیلِ یَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَیهُمْ عَنِ الْمُنکَرِ وَ یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّبَتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبَئِثَ وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الاْغْلَلَ الَّتِی کَانَتْ عَلَیْهِمْ فَالَّذِینَ ءَامَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُواْ النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ أُوْلَئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ) [۱۵۳]
با وسعت دایره معروف نسبت به عقاید حقّه و اخلاق فاضله و اعمال صالحه و دایره منکر نسبت به عقاید باطله و اخلاق رذیله و اعمال فاسده، امر به معروف و نهی از منکر را وظیفه تمام مؤمنین و مؤمنات قرار داد و فرمود:
(وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِنَتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیَآءُ بَعْض یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنکَرِ وَ یُقِیمُونَ الصَّلَوةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکَوةَ وَ یُطِیعُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ أُوْلَئِکَ سَیَرْحَمُهُمُ اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ ) [۱۵۴] و از طرفی فرمود:
(یَأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُواْ لِمَ تَقُولُونَ مَا لا تَفْعَلُونَ * کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ أَن تَقُولُواْ مَا لا تَفْعَلُونَ) [۱۵۵] و به این دو آیه راه رسیدن هر فردی را به حکمت و عفّت و شجاعت و عدالت در جمیع امور و تشکیل مدینه فاضله به تمام فضایل انسانیّت نشان داد.
این نمونه‌ها شعاعی از آفتاب هدایت قرآن بود و هدایت این کتاب در جمیع معارف الهیّه و ارشاد انسان به سعادت دنیا و آخرت، نیازمند به مطالعه اسرار آیات قرآن در عقاید، اخلاق، عبادات، معاملات و سیاسات است که محتاج به تحریر کتابهای مفصّل است.

خبرهای غیبی قرآن

کسی که از جانب خداوند ادعای رسالت برای هدایت بشر تا قیامت را دارد، دشوارترین امر برای او اخبار از آینده است، که یک در میلیارد هم اگر احتمال تخلّف بدهد، از جهت عظمت محتمل که موجب انهدام بنیان آیین او می‌شود باید جانب احتیاط را رعایت کند، ولب فرو بندد و اگر دیدیم که او با یقین و نهایت اعتماد و اطمینان خاطر به وقوع امری در آینده خبر می‌دهد و آنچه را خبر داده محقّق می‌شود، اخبار او کاشف از اتصال او به علم محیط به زمان و زمانیّات است.
بعضی از اخبار غیبیّه قرآن از این قرار است:
الف: اخبار به غلبه روم بعد از مغلوب شدن آنان: (الم * غُلِبَتِ الرُّومُ * فِی أَدْنَی الاْرْضِ وَ هُم مِّنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَیَغْلِبُونَ) [۱۵۶] و این اخبار در زمانی بود که کسی شکست ایران و پیروزی روم را تصوّر نمی‌کرد، چنان که در کتب تاریخ مسطور است.
ب: اخبار به باز گشت آن حضرت به مکّه: (إِنَّ الَّذِی فَرَضَ عَلَیْکَ الْقُرْءَانَ لَرَآدُّکَ إِلَی مَعَاد). [۱۵۷]
ج: تمهید و توطئه منافقین برای سوء قصد به جان او و اخبار به حفظ و نگهداری او: (یَأَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مآ أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِن رَّبِّکَ وَ إِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَ اللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ). [۱۵۸]
د:
اخبار به فتح مکّه و دخول مسلمین در مسجدالحرام با اخبار از خصوصیّت روحی و جسمی آنان: (لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ إِن شَآءَ اللَّهُ ءَامِنیِنَ مُحَلِّقِینَ رُءُوسَکُمْ وَ مُقَصِّرِینَ لا تَخَافُونَ). [۱۵۹]
ه: بعد از مراجعه از غزوه تبوک در مورد منافقین این آیه نازل شد:
(فَقُل لَّن تَخْرُجُواْ مَعِیَ أَبَداً وَ لَن تُقَاتِلُواْ مَعِیَ عَدُوّاً ) ([۱۶۰] و آن چنان شد که آیه خبر داده بود.
و: در جنگ بدر که کفّار به جمعیّت خود مغرور بودند و نصرت خود را مسلّم می‌پنداشتند، این آیه نازل شد:
(أَمْ یَقُولُونَ نَحْنُ جَمِیعٌ مُّنتَصِرٌ * سَیُهْزَمُ الْجَمْعُ وَ یُوَلُّونَ الدُّبُرَ). [۱۶۱]
ز: قبل از فتح خیبر و دستیابی مسلمین به غنایم و در روزگاری که در خاطره آنان تسلّط بر خزاین ایران و ممالک دیگر خطور نمی‌کرد، این آیات نازل شد:
(لَقَدْ رَضِیَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ إِذْ یُبَایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِی قُلُوبِهِمْ فَأَنَزَلَ السَّکِینَةَ عَلَیْهِمْ وَ أَثَبَهُمْ فَتْحاً قَرِیباً * وَ مَغَانِمَ کَثِیرَةً یَأْخُذُونَهَا وَ کَانَ اللَّهُ عَزِیزاً حَکِیماً * وَعَدَکُمُ اللَّهُ مَغَانِمَ کَثِیرَةً تَأْخُذُونَهَا فَعَجَّلَ لَکُمْ هَذِهِ وَکَفَّ أَیْدِیَ النَّاسِ عَنکُمْ وَ لِتَکُونَ ءَایَةً لِّلْمُؤْمِنِینَ وَ یَهْدِیَکُمْ صِرَطاً مُّسْتَقِیماً * وَ أُخْرَی لَمْ تَقْدِرُواْ عَلَیْهَا قَدْ أَحَاطَ اللَّهُ بِهَا وَ کَانَ اللَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْء قَدِیراً ). [۱۶۲]
ح: هنگامی که فرزندش از دنیا رفت عاص بن وائل گفت:
همانا محمّد ابتر است پسری ندارد که قائم مقام او باشد و وقتی مُرد، یاد او منقطع خواهد شد، پس این سوره نازل گردید:
(إِنَّآ أعْطَیْنَکَ الْکَوْثَرَ * فَصَلِّ لِرَبِّکَ وَ انْحَرْ * إِنَّ شَانِئَکَ هُوَ الاْبْتَرُ) [۱۶۳] و بدین وسیله خبر داد کسی که آن حضرت را ابتر خواند نسلش منقرض خواهد شد، ولی نسل آن حضرت باقی خواهد ماند. [۱۶۴]

احاطه به اسرار خلقت

در روزگاری که دانش بشر اجرام آسمانی را بسیط می‌پنداشت و حرکت در آنها را تصوّر نمی‌کرد، قرآن مجید از حرکت کواکب در مدارها خبر داد:
(لا الشَّمْسُ یَنْبَغِی لَهآ أَنْ تُدْرِکَ الْقَمَرَ وَ لا الَّیْلُ سابِقُ النَّهارِ وَ کُلٌّ فی فَلَک یَسْبَحُونَ).[۱۶۵]
در زمانی که از عموم قانون زوجیّت نسبت به اشیا خبری نبود، فرمود:
(وِ مِنْ کُلِّ شَیْء خَلَقْنَا زَوْجَیْنِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ). [۱۶۶]
و در آن زمان که احتمال وجود جنبنده‌ای در کرات دیگر نبود، فرمود:
(وَ مَا بَثَّ فِیِهمَا مِن دَآبَّة ). [۱۶۷]
همچنین از تلقیح نباتات ماده به نطفه نر، به وسیله وزش باد خبر داد:
(وَ أَرْسَلْنَا الرِّیاحَ لَوَاقِحَ). [۱۶۸]
و در زمانی که اجرام آسمانی را بسایط و خلقت آنها را جداگانه از اجرام زمینی می‌دانستند و از رتق و فتق عالم خبری نداشتند، فرمود:
(أَوَ لَمْ یَرَالَّذِینَ کَفَرُواْ أَنَّ السَّمَوَتِ وَ الاْرْضَ کَانَتَا رَتْقاً فَفَتَقْنَهُمَا). [۱۶۹]
و در عصری که بشر از گسترش جهان خبر نداشت فرمود:
(وَالسَّمَآءَ بَنَیْنَهَا بِأَیْیْد وَ إِنَّا لَمُوسِعُونَ). [۱۷۰]
و در زمانی که پندار دانشمندان بر عدم خرق و التیام اجسام فلکی بود و کسی تصوّر نفوذ انسان را در آنها نمی‌کرد، این آیه نازل شد:
(یَمَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الاْنْسِ إِنِ اِسْتَطَعْتُمْ أَن تَنْفُذُوا مِنْ أَقْطَارِ السَّموَاتِ وَ الاْرْضِ فَانْفُذُوا لاَتَنْفُذُونَ اِلاَّ بِسُلْطَن). [۱۷۱]
وجود آیاتی در اسرار کائنات که قسمتی از آن ذکر شد، حکایت از نزول این کتاب از نزد خالق متعال می‌کند.

جاذبه قرآن

هر انسان منصفی که با زبان قرآن آشنا باشد، اعتراف می‌کند که در قرآن روح و جاذبه‌ایست که هر سخنی هر چند تمام معیارهای بلاغت از لطایف معانی و بیان و بدیع در آن اعمال شده باشد، باز هم نسبتش به قرآن نسبت گُل مصنوعی به گُل طبیعی و نسبت مجسمه انسان به انسان جاندار است.

عدم اختلاف در قرآن

تردیدی نیست که انسان در اثر تکامل فکری، اعمال و اقوالش یکنواخت نخواهد بود و هر دانشمندی آثار علمی او در مراحل مختلف زندگیش اختلاف پیدا می‌کند، هر چند متخصص در یک فن بوده و وسایل تمرکز افکار هم برای او فراهم باشد، زیرا با تحوّل فکر، آثار آن هم متحوّل می‌شود.
قرآن کتابیست مشتمل بر فنونی از معرفت مبدأ و معاد، آیات آفاق و انفس، روابط انسان با خالق و خلق، وظایف فردی و اجتماعی، قصص امم گذشته و احوال انبیا که با وجود جمیع وسایل پریشانی فکر از ناحیه ابتلا به مشرکین در مکّه و از ناحیه جنگ با کفّار و کید و مکر منافقین در مدینه، از زبان درس نخوانده و استاد ندیده‌ای تلاوت شده است.
با در نظر گرفتن تمام این عوامل، طبیعیست که چنین کتابی از بیان چنین کسی، می‌بایست مشتمل بر اختلافات زیادی باشد؛ به این جهت عدم اختلاف، کاشف از نزول آن از افق برتر از فکر انسان است، که مقام وحی مقدّسِ از جهالت و غفلت است:
(أَفَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْءَانَ وَ لَوْ کَانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللَّهِ لَوَجَدُواْ فیهِ اخْتِلَفاً کَثیراً ). [۱۷۲]

تربیت عینی و عملی قرآن

اگر کسی ادعا کند که من سر آمد طبیبان جهان هستم، برای اثبات این دعوی دو راه وجود دارد:
یکی این که کتابی در طب ارائه دهد که علل امراض و دارو و درمان آنها را به گونه‌ای بنگارد که مانندش در کتب طب یافت نشود.
دیگر آن که مریضی را که مرض تمام قوا و اعضای او را فرا گرفته و در آستانه مرگ است و طبیبان از علاج او عاجز شده‌اند به او بسپارند و او بر آن تن لباس صحّت و عافیت بپوشاند.
پیغمبران طبیبان فکر و جان و معالجان امراض انسانیّت انسان می‌باشند و پیغمبر اسلام سر آمد این طبیبان است.
دلیل علمی او قرآنی است که مانندش را در بیان علل امراض فکری و اخلاقی و عملی انسان و درمان آنها نمی‌توان یافت که نمونه مختصری از آن در مبحث هدایت قرآن ذکر شد و دلیل عملی آن نیز اینست که او در جامعه‌ای مبتلا به بدترین امراضِ آدمیّت ظهور کرد؛ جامعه‌ای که از جهت فکری به حدّی تنزّل کرده بودند که هر قبیله‌ای برای خود بتی داشت، بلکه خانواده‌ها از خرما و حلوا برای خود معبودی می‌ساختند که صبحگاه او را سجده می‌کردند و هنگام گرسنگی اله خود را می‌خوردند.
آفتِ افکارِ آنان را به مرهم معرفت و ایمان، چنان معالجه نمود که خالق جهان را این گونه ستایش کردند:
(اَللَّهُ لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ لَّهُ مَا فِی السَّمَوَتِ وَ مَا فِی الاْرْضِ مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنَدُه إِلاَّ بِإِذْنِهِ یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ مَا خَلْفَهُمْ وَ لا یُحِیطُونَ بِشَیْء مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَآءَ وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَوَتِ وَ الاْرْضَ وَ لا یَؤُدُهُ حِفْظُهُمَا وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ) [۱۷۳] و در مقابل او به خاک افتاده و گفتند:
«سبحان ربّی الاعلی و بحمده».
و از جهت عاطفی از حیوانات پست‌تر بودند، که پدر با دست خود، دختر خود را با قساوت، زنده به گور می‌کرد. [۱۷۴] پیامبر صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم عاطفه انسانی را در آن قوم آن چنان زنده کرد که در فتح مصر، مسلمانان دیدند در یکی از خیمه‌ها مرغی آشیانه کرده است، لذا به هنگام رحیل برای آن که لانه مرغ و جوجه ویران نشود خیمه را بر جای نهادند و رفتند و بدین جهت شهر بنا شده در آن منطقه را فسطاط نامیدند. [۱۷۵]
تطاول اغنیا را بر فقرا چنان از بین برد، که در محضر آن حضرت یکی از اغنیا نشسته بود، فقیری وارد شد و کنار آن غنی نشست؛ آن غنی دامن خود را برچید و چون دید آن حضرت شاهد آن منظره است، گفت:
یا رسول الله نصف ثروت خود را به این فقیر بخشیدم، فقیر گفت:
نمی‌پذیرم که مبادا به دردی که او مبتلا شده گرفتار شوم. [۱۷۶]
این چه تربیتی بود که آن چنان دست بخشش به غنی و بلند نظری به فقیر داد و تکبّر او را به تواضع و ذلّت این را به عزّت مبدّل کرد.
سرکشی قوی بر ضعیف را چنان از بین برد که در زمان امیرالمؤمنین عَلَیْهِ السَّلَام که قدرت نظامی پادشاهی ایران و امپراطوری روم در دست خلیفه مسلمین و فرمانده سپاه او مالک اشتر بود، روزی مالک در بازار مانند افراد عادی، ساده و بی‌پیرایه می‌رفت. در این هنگام کسی در آن بازار از راه تمسخر، به مالک اهانتی کرد. به آن مرد گفتند:
آیا شناختی کسی را که به تمسخر گرفتی که بود؟ گفت:
نه؛ چون وی را به او معرفی کردند، نگران شد که آیا با آن قدرت مطلقه چه به روز او خواهد آمد. به جستجوی مالک بر آمد، به او گفتند:
مالک به مسجد رفت، سراسیمه به نزد او آمد که عذر کردار بخواهد، مالک گفت:
در پی رفتار تو به مسجد آمدم و دو رکعت نماز خواندم برای آن که از خدا بخواهم از تقصیر تو در گذرد.[۱۷۷]
اثر آن تربیت بود که غرور قدرت، او را از ساییدن پیشانی ذلّت در مقابل حی قیّوم باز نداشت و اهانت کننده‌ای را که در اضطراب سزای عمل خود است، به بهترین خیرات که طلب آمرزش است نایل می‌کند.
فاصله‌های قومی را چنان از میان برد که با رسوخ قومیّت عربیّت نسبت به عجم، سلمان فارسی را به حکم [۱۷۸]: (وَ اصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَوةِ وَ الْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ وَ لا تَعْدُ عَیْنَاکَ عَنْهُمْ تُرِیدُ زِینَةَ الْحَیَوةِ الدُّنْیَا وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنَا وَ اتَّبَعَ هَوَاهُ وَ کَانَ أَمْرُهُ فُرُطاً ) [۱۷۹] پهلوی خودنشاند، که در نتیجه امارت مدائن به او محوّل شد و فاصله‌های نژادی را نیز چنان از میان برد که غلام سیاهی را مؤذّن خود قرار داد و هنگامی که به آن حضرت پیشنهاد کردند که هر دستوری دادی پذیرفتیم، ولی تحمّل بانگ این کلاغ سیاه را نداریم، جوابش این بود:
[۱۸۰] (یَأَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلْقَنَکُمْ مِنْ ذَکَر وَ أُنْثَی وَ جَعَلْنَکُمْ شُعُوباً وَ قَبَآئِلَ لِتَعارَفُواْ إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَیکُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ ). [۱۸۱]
درخت برومندی کاشت که ریشه آن علم و معرفت و بدنه آن اعتقاد به مبدأ و معاد و شاخه آن ملکات حمیده و اخلاق فاضله و شکوفه آن تقوی و پرهیزگاری و ثمره آن گفتار محکم و سنجیده و کردار پسندیده بود:
(أَلَمْ تَرَکَیْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً کَلِمَةً طَیِّبَةً کَشَجَرَة طَیِّبَة أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَ فَرْعُهَا فِی السَّمَآءِ * تُؤْتِی أُکُلَهَا کُلَّ حِین بِإِذْنِ رَبِّهَا).[۱۸۲]
با این تعلیم و تربیت درخت انسانیت را به ثمر رساند و از آن درخت شاه میوه‌ای مانند علی بن ابی طالب عَلَیْهِ السَّلَام به بشریّت تحویل داد که از دائرة المعارف فضایل علمی و عملی او همین چند سطر بس است که تا زمانی که رسول خدا صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم حیات داشت، ادبش اقتضای اظهار علم و عرفان نمی‌کرد و همچون ماه تحت الشعاع آفتاب بود و بعد از آن حضرت هم در محاق اختناق از نور افشانی بازمانده بود و در مدت پنج سال تقریباً با ابتلا به فتنه جنگ‌های خانمان سوزی چون جنگ جمل و صفین و نهروان، فرصت اندکی که پیش آمد، اگر بر کرسی سخن نشست، گفتارش به نقل ابنابیالحدید معتزلی دون کلام خالق و فوق کلام مخلوقین بود.
[۱۸۳] و برای معرفت خدا و تربیت نفس و نظام جامعه، تنها مراجعه به خطبه اوّل نهج البلاغه و خطبه متّقین و عهد مالک اشتر بس است که نشان دهد چه اقیانوسی از حکمت علمی و عملیست که این نمونه‌ها قطره‌هایی از آن دریاست.
اگر در میدان جنگ قدم زد، تاریخ دلاوری مانندش ندید که زره‌اش پشت نداشته باشد و در یک شب پانصد و بیست و سه تکبیر بگوید و به هر تکبیری دشمنی را به خاک بیفکند، [۱۸۴] و همان شب هم ما بین دو صف به نماز شب بایستد [۱۸۵] و با این که تیرها از راست و چپ می‌بارید و در برابرش به زمین می‌ریخت، بدون کمترین اضطرابی، مانند اوقات دیگر، از انجام وظایف بندگی غافل نشود و مانند فارِسِ یل عمرو بن عبدود را بر خاک بیفکند که عامّه و خاصّه از رسول خدا صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم روایت کردند که فرمود:
«لمبارزة علی بن ابی طالب لعمرو بن عبدود یوم الخندق افضل من عمل امتی الی یوم القیامة». [۱۸۶]
و روز فتح خیبر مَرحَب، پهلوان یهود، را به یک شمشیر دو نیمه کند و بعد از آن به هفتاد سوار حمله نماید و آنها را از پای در آورد، که مسلمانان و یهودیان متحیّر شوند. این شجاعت را با خوف و خشیتی جمع کند، که با حضور وقت نماز رنگ رخسارش دگرگون می‌شد و لرزه بر اندامش می‌افتاد؛ می‌گفتند چه شده که چنین حالتی دست داده؟ می‌فرمود:
«وقت امانتی رسیده که بر آسمان و زمین و کوه‌ها عرضه شد و از تحملش إبا کردند و انسان آن امانت را برداشت». [۱۸۷]
کسی که روز در میدان جنگ از هیبتش لرزه بر اندام دلاوران می‌افتاد، شب در محراب عبادت مانند مارگزیده به خود می‌پیچید و با چشم گریان می‌گفت:
«ای دنیا! ای دنیا! آیا متعرّض من شدی؟! آیا به من اشتیاق پیدا کردی؟! هیهات! هیهات! غیر مرا مغرور کن، مرا به تو نیازی نیست، من تو را سه طلاقه کردم، … آه! آه! از کمی توشه و دوری راه.» [۱۸۸]
سائلی از او درخواست کمک کرد؛ امر فرمود:
هزار به او بدهید؛ کسی که به او فرمان داد پرسید:
هزار از طلا بدهم یا از نقره؟ فرمود:
هر دو نزد من دو سنگ است، آنچه برای سائل نفعش بیشتر است به او بده. [۱۸۹]
در کدام امّت و ملّت شجاعتی توأم با چنین سخاوتی دیده شده که در میدان جنگ در حال محاربه با مشرکی بود، مشرک گفت:
یا ابن ابی طالب هَبْنِی سَیْفَکَ. شمشیر را به جانب او افکند، مشرک گفت:
عجبا! ای پسر ابی طالب، در چنین وقتی شمشیر خود را به من می‌دهی؟ فرمود:
تو دست سؤال به سوی من دراز کردی و رد سائل از کرم نیست؛ آن مشرک خود را به زمین افکند و گفت:
این سیره اهل دین است، قدمش را بوسید و مسلمان شد.
[۱۹۰]
ابن زبیر نزد آن حضرت آمد و گفت:
در حساب پدرم دیدم که از پدرت هشتاد هزار درهم طلبکار است؛ آن مال را به او داد، بعد از آن آمد و گفت:
در آنچه گفتم غلط کردم، پدر تو از پدرم هشتاد هزار درهم طلب داشت، فرمود:
آن مال بر پدرت حلال و آنچه هم از من گرفتی برای خودت باشد.
[۱۹۱]
کجا زمانه مقامی را نشان دارد که از مصر تا خراسان قلمرو ملک او باشد، اما هنگامی که مَشک آب بر دوش زنی ببیند، از او بگیرد و برایش به مقصد برساند و از حال او بپرسد و شب تا به صبح از اضطراب نخوابد که چرا به آن زن و یتیمانش رسیدگی نشده است و صبحگاه خود برای یتیمان بار طعام بکشد و برای آنان غذا طبخ کند و لقمه در دهان آنان بگذارد و چون زن امیرالمؤمنین عَلَیْهِ السَّلَام را بشناسد و اظهار شرمندگی کند، بگوید ای کنیز خدا! من از تو شرمسارم. [۱۹۲]
کیست که در روزگار خلافتش در بازار بزازها با خدمتکار خود راه برود و دو پیراهن کرباس بخرد و آن را که بهتر است به نوکر بپوشاند که غریزه زینت طلبی جوان تأمین شود و جامه پست‌تر را خود بپوشد.
[۱۹۳]
با آن که خزاین سیم و زر در اختیارش بود، فرمود:
«و الله لقد رقعت مدرعتی هذه حتی استحییت من راقعها». [۱۹۴]
غنیمتی خدمت آن حضرت آوردند که بر آن غنیمت گرده نانی بود و کوفه هفت محلّه داشت، آن غنیمت را با گرده نان هفت قسمت کرد.
آنگاه مقسّمِ هر محلّی را خواست و قسمتی از آن غنیمت را با قسمتی از آن نان به آن مقسّم داد؛ [۱۹۵] و در هر تقسیم غنیمت، بعد از قسمت دو رکعت نماز می‌خواند و می‌فرمود:
«الْحَمْدُ لِلَّه الذی اخرجنی منه کما دخلته». [۱۹۶]
در روزگار حکومتش شمشیرش را در بازار به فروش گذاشت و فرمود:
به خدایی که جان علی در دست اوست، اگر بهای اِزاری می‌داشتم این شمشیر را نمی‌فروختم. [۱۹۷]
در هر روزی که مصیبتی به آن حضرت می‌رسید، آن روز هزار رکعت نماز می‌خواند و بر شصت مسکین تصدّق می‌کرد و تا سه روز روزه می‌گرفت. [۱۹۸]
هزار بنده با کد یمین و عرق جبین آزاد کرد، [۱۹۹] و هنگامی که از دنیا رفت هشتصد هزار درهم مقروض بود.
[۲۰۰]
شبی که برای افطار به خانه دختر خود مهمان بود، بر سر سفره دخترِ فرمانروای آن کشور پهناور، قوتی به جز نان جو، نمک و کاسه شیری نبود، به نان جو و نمک افطار کرد و لب به شیر نزد که مبادا سفره او رنگین‌تر از سفره رعیّت او باشد.
[۲۰۱]
تاریخ کجا دیده کسی که از مصر تا خراسان زیر نگین سلطنت اوست، ولی برنامه حکومت او نسبت به خود و فرمانروایان مملکتش آن باشد که در نامه آن حضرت به عثمان بن حنیف منعکس است و مضمون قریب به مفاد آن نامه این است:
ای پسر حنیف به من خبر رسیده است که مردی از فتیه [۲۰۲] اهل بصره تو را به مهمانی، به خوان طعامی دعوت کرده و تو هم به آن شتافتی؛ خوراکهای رنگارنگ و قدحها برای تو آورده شده و گمان نمی‌کردم تو دعوت قومی را اجابت کنی، که بینوای آنها با جفا رانده شده و بی‌نیاز آنها بر آن سفره دعوت شده باشد؛ ببین دندان بر چه خوراکی می‌گذاری، پس آنچه مورد شبهه است دور انداز و آنچه یقین داری حلال است از آن استفاده کن؛ آگاه باش که برای هر مأمومی امامیست که به او اقتدا کند و به نور علم او استضائه نماید، امام شما از دنیای خود به دو جامه کهنه و دو قرص نان اکتفا کرد، شما بر این کار قدرت ندارید، ولی مرا به پرهیزگاری و کوشش و عفّت و درستکاری کمک کنید و الله من از دنیای شما طلایی گنجینه نکردم و از غنائم آن مالی ذخیره ننمودم و برای جامه کهنه‌ام جامه کهنه دیگری آماده نکردم و از زمین این دنیا یک وجب برای خود به چنگ نیاوردم؛ [ تا آن جا که می‌فرماید ] اگر بخواهم به عسل مصفّی و مغز گندم و بافته‌های ابریشم، راه می‌برم، ولکن هیهات که هوای من بر من غلبه کند و حرص من مرا به اختیار طعامها بکشد و حال آن که شاید در حجاز و یمامه کسی باشد که دسترسی به قرص نانی نداشته و سیری را ندیده باشد.
[۲۰۳]
حکومت اسلامی را باید در آینه وجود کسی دید که در کوفه است و احتمال وجود شکم گرسنه‌ای در حجاز یا یمامه، نمی‌گذارد که او دست به غذای لذیذی دراز کند و برای جامه کرباس کهنه‌ای که بر تن دارد، بدلی تهیّه نمی‌کند و یک وجب زمین برای خود حیازت نمی‌نماید و از خوراک و پوشاک و مسکن دنیا بهره او همین است؛ مبادا که معیشت او از فقیرترین افراد رعیّتش بهتر باشد.
در قلمرو سلطنت او عدالتی حکومت می‌کند که زره خود را نزد یهودی می‌بیند و به او می‌فرماید:
این زره من است، آن یهودی که در شرایط ذمّه زندگی می‌کند با کمال جرأت می‌گوید:
زره مال من است و در دست من است، بین من و تو قاضی مسلمین.
با آن که می‌داند یهودی خیانت کرده و زره او را ربوده است، با او نزد قاضی می‌رود و چون قاضی به احترام آن حضرت قیام می‌کند، او را برای این امتیاز مؤاخذه می‌نماید و می‌فرماید:
اگر مسلمان بود با او در مقابل تو می‌نشستم.
و عاقبت یهودی در مقابل این عدلِ مطلق اعتراف می‌کند و اسلام می‌آورد و امام زره را با مرکب خود به او می‌بخشد.
یهودیِ مسلمان شده از آن حضرت جدا نمی‌شود تا در جنگ صفین به شهادت می‌رسد. [۲۰۴]
هنگامی که خبردار شد خلخال از پای یک زنی که در ذمّه اسلام است کشیده شده، تحمّل این قانون شکنی را نداشت و فرمود:
«فلو ان امرأ مسلماً مات من بعد هذا أسفاً ما کان به ملوماً، بل کان به عندی جدیراً». [۲۰۵]
روزی در رهگذر، چون دید پیرمردی دست سؤال دراز کرده، به جستجو بر آمد که موجب گدایی او چیست؟
به آن حضرت دلداری دادند که این پیر مرد نصرانی است؛ بر آشفت که چگونه در جوانی از او کار کشیدند و در روزگار پیری او را به حال خود واگذاشته‌اند که گدایی کند؟ و فرمان داد که بر او از بیت المال انفاق کنند.
[۲۰۶]
در رعایت حق خلق چنین بود که اگر اقالیم هفت گانه را با آنچه در زیر آسمان آنهاست به او بدهند که پوست جوی که دست رنج مورچه‌ایست از دهان او بگیرد، نمی‌پذیرفت؛[۲۰۷] و در رعایت حق خالق چنان بود که او را به طمع بهشتش و از ترس آتشش عبادت نمی‌کرد، بلکه به جهت اهلیّت او برای عبادت به بندگیش قیام می‌کرد. [۲۰۸]
پیغمبر اسلام همچنان که خود فرمود:
«انا أدیب الله و علی أدیبی» [۲۰۹] بشریت را به تربیت چنین انسانی، به کمال آدمیت رساند که صلابت میدان نبرد را که تاریخ مانند آن صلابت را ندیده با رقّت قلبی که چهره افسرده یتیمی اشک او را جاری و ناله جگر سوز او را بلند می‌کند به هم آمیخته است و او را به آزادگی و حرّیّتی رسانده که از قید تمام مصالح و منافع محدود دنیوی و نامحدود اخروی رَسته است و تنها رشته عبودیت و بندگی خداوند عالم را، آن هم نه برای سود خود، بلکه برای اهلیّت او به گردن انداخته است و بین حرّیّت و عبودیتی جمع کرده که مقصد نهایی از خلقت انسان و جهان است؛ چنان رضا و غضب خود را در رضا و غضب خالق خویش فانی کرده که خوابیدن به جای رسول خدا صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم در لیلة المبیت [۲۱۰] و ضربت بهتر از عبادت ثقلین در روز خندق، [۲۱۱] گواه آن است.
آری باغبانی که در شوره زار جزیرة العرب در ظرف چند سال محدود با آن همه ابتلا، چنان امّتی را به وجود آورد و چنین شاه میوه‌ای از درخت آدمیّت به دنیا نشان داد، می‌تواند بگوید:
من بزرگترین باغبان بوستان انسانیتم.
با صرف نظر از معجزاتی که در این مختصر مجال ذکر آنها نیست و فقط با این نمونه علمی و عملی که اندکی از آن ذکر شد، آیا عقل و انصاف ایجاب نمی‌کند که انسان وارسته از تعصّب و هوی ایمان بیاورد که چنین آیینی می‌تواند بشریت را به منتها درجه کمال برساند؟ و آنچه عقل و فطرت آدمی از جهت علمی و عملی از دین انتظار دارد آیا در این دین و آیین نیست؟!
آیا برتر و بالاتر از این تعلیم و تربیت، برای پرورش انسان از نظر شخصی و اجتماعی، تعلیم و تربیتی هست؟!
این همان ایمان به خاتمیّت پیغمبر اسلام و ابدیّت شریعت آن حضرت است:
(مَا کَانَ مُحَمَّدٌ أَبَآ أَحَد مِّنْ رِّجَالِکُمْ وَ لَکِن رَّسُولَ اللَّهِ وَ خَاتَمَ النَّبِیِّینَ وَ کَانَ اللَّهُ بِکُلِّ شَیْء عَلِیماً ). [۲۱۲]
اشعه‌ای از آفتاب حیات آن حضرت صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم در خاتمه نظری کوتاه به اشعّه‌ای از آفتاب حیات آن حضرت که خود شاهد رسالت اوست می‌افکنیم:
در زمانی که دعوت خود را اظهار کرد تطمیع و تهدید به آخرین حد خود رسید. قریش نزد ابی طالب آمدند و گفتند:
برادر زاده تو به خدایان ما ناسزا گفت و جوانان ما را فاسد و جماعت ما را متفرّق کرد، اگر مال می‌خواهد مالی برای او جمع کنیم که بی‌نیازترین مرد قریش باشد و هر زنی را بخواهد به او تزویج می‌کنیم؛ تا به آن جا که وعده سلطنت و پادشاهی به او دادند. جواب آن حضرت این بود:
اگر خورشید را در دست راستم و ماه را در دست چپم بگذارید نمی‌خواهم. [۲۱۳]
چون دیدند تطمیع اثر ندارد، راه تهدید و ایذا را پیش گرفتند و نمونه آن اینست که وقتی در مسجد الحرام به نماز می‌ایستاد دو نفر از سمت راست او صفیر و دو نفر از سمت چپ او کف می‌زدند که نمازش را به هم بزنند؛ [۲۱۴] و در رهگذر خاک بر سرش می‌ریختند و هنگام سجود بار شکم گوسفند بر او می‌انداختند. [۲۱۵]
پس از رحلت ابی طالب تنها از مکّه راه طائف را پیش گرفت تا از بزرگان قبیله ثقیف برای رواج دین خدا کمک بگیرد، ولی آنها سُفَها و بردگان را تحریک کردند که به دنبال آن حضرت راه افتاده و او را آزار دهند. آن حضرت به بوستانی پناه برد و در سایه درخت انگوری نشست و چنان حالتش رقّت بار بود، که دل دشمن مشرک به حالش سوخت و غلامی نصرانی داشت به نام عداس، به او گفت:
انگور بچین و نزد او ببر. چون غلام طبق انگور نزد آن حضرت گذاشت، دست دراز کرد و فرمود:
بِسْمِ اللَّه.
غلام گفت:
مردم این شهر چنین کلمه‌ای نگویند.
فرمود:
از کدام شهری؟ و دین تو چیست؟
گفت:
نصرانیم از نینوا.
فرمود:
از شهر یونس بن متی.
عداس گفت:
یونس را از کجا شناختی؟
فرمود:
او برادر من بود، پیغمبر بود و من هم پیغمبرم؛ پس عداس دست و پای آن حضرت را بوسید. [۲۱۶]
یاران آن حضرت را هم به سخترین شکنجه‌ها آزار می‌دادند و بعضی از آنان را در آفتاب سوزان می‌افکندند و سنگ سنگین بر سینه او می‌گذاشتند و در آن حال می‌گفت:
أحد أحد. [۲۱۷]
مادر عمّار یاسر را که پیرزنی فرتوت بود شکنجه‌ها دادند که از دین خدا برگردد، نپذیرفت تا او را کشتند. [۲۱۸]
و با این همه آزارها که از آن قوم دید، از او خواستند که نفرین کند، فرمود:
«انما بعثت رحمة للعالمین» [۲۱۹] و عنایتش به آن قوم در مقابل آن همه آزار، این دعا بود:
«بارالها قوم مرا هدایت کن که نادانند.» [۲۲۰]








به جای آن که عذاب بخواهد، رحمت می‌خواست، آن هم رحمتی که برتر از آن تصوّر نمی‌شود و آن نعمت هدایت است و آنان را با عنوان «قومی» به خود اضافه داد، تا با این اضافه و نسبت، مصونیّت از عذاب خدا را به آنها ببخشد و به جای شکایت از آنان، به درگاه خدا شفاعت می‌کرد و معذرت می‌خواست که آنها نمی‌دانند.
کیفیّت معیشت آن حضرت چنین بود که خوراکش نان جو بود و از آن هم آن قدر تناول نمی‌کرد که سیر شود. (222)
در غزوه خندق دخترش صدیقه کبری قسمتی از گرده نان را برایش آورد که بعد از سه روز، اوّلین طعامی بود که آن حضرت تناول می‌فرمود. (223)
و این گونه زندگی نه از تنگدستی بود، چون در همان روزگار بخشش و عطایش به صد شتر می‌رسید. (224)
هنگامی که از دنیا رفت نه دیناری از او باقی ماند و نه درهمی و نه غلامی و نه کنیزی و نه گوسفندی و نه شتری و زره آن حضرت نزد یکی از یهودیان مدینه در مقابل بیست صاع جو که برای قوت اهلش نسیه خریده بود گرو بود.
(225)
در دو نکته باید تأمّل کرد:
الف. تردیدی نیست که با موقعیّت آن حضرت و امانت او کسی از او گرو نمی‌خواست، ولی نظر اینست که با عدم کتابت دَیْن، قانون رهن که وثیقه مال غیر است حتی از بالاترین شخصیّت اسلام در مورد یهودی هم مراعات شود.
ب. کسی که لذیذترین اطعمه برای او فراهم بود، به جهت این که قوت و غذای او از ضعیفترین افراد تحت حکومتش بهتر نباشد، تا آخر زندگی از نان جو سیر نشد.
نمونه ایثار آن حضرت اینست که دختری که کتب عامّه و خاصه مشحون به فضایل اوست و آیاتی از کتاب مجید همچون آیه مباهله (۲۲۶) و آیه تطهیر (۲۲۷) و احادیثی از سنّت مانند حدیث کساء (۲۲۸) و عنوان «سیدة نساء اهل الجنّة» (۲۲۹) حاکی از تحقق کمال ممکن در آن انسان کامل است، دختری که تا روز قیامت بقای نسل رسول خدا صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم به او و مطلع نجوم هدایت و ائمّه امّت آغوش اوست و حرمتش نزد آن پدر به حدّی بود که وقتی که بر چنان پدری وارد می‌شد، پدر او را به جای خود می‌نشاند و دست او را می‌بوسید، (۲۳۰) دختری که به اقتدای به آن پدر در محراب عبادت آن قدر می‌ایستاد تا هر دو قدمش ورم می‌کرد، (۲۳۱) و با آن اشتغال به عبادت، خانه امیرالمؤمنین عَلَیْهِ السَّلَام را آن چنان اداره می‌نمود که روزی رسول خدا صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم بر او وارد شد و دید دستاس می‌کند و در آن حال به فرزند خود شیر می‌دهد، با چشم اشک آلود به آن منظره رقّت بار نگاه کرد و فرمود:
«تعجلی [ تجرّیی ] مرارة الدنیا بحلاوة الآخرة» (۲۳۲) در جواب پدر گفت:
«یا رسول الله الْحَمْدُ لِلَّه علی نعمائه و الشکر لله علی آلائه»؛ اینچنین دختری با چنین حالتی با دست آزرده از دستاس نزد پدر آمد که خدمتکاری بخواهد، ولی اظهار حاجت نکرده برگشت و پدری که می‌توانست خانه دختر را گنجینه سیم و زر کند و غلامان و کنیزان به خدمت او بگمارد، به جای خدمتکار «سی و چهار مرتبه تکبیر، سی و سه مرتبه تحمید و سی و سه مرتبه تسبیح» به او آموخت. (233)
این نمونه ایثار آن حضرت بر بینوایان بود، بر چنان دختری در چنین شرایطی و آن بود پاسخ صدیقه کبری که در مقابل امر پدر، به صبر بر مرارت، زبان به جمعِ بین حمد و شکر بر مواهب مادی و معنوی می‌گشاید و آن چنان فنای خود را در رضا به قضا و استغراقش را در الطاف الهیّه نشان می‌دهد که مرارت را حلاوت و مصیبت را نعمتی می‌بیند که به جای صبر، حمد و شکر آن را وظیفه خود می‌داند.
نمونه‌هایی از رفتار و اخلاقش این بود که:
روی خاک می‌نشست (۲۳۴) و با بردگان غذا می‌خورد و به کودکان سلام می‌کرد. (235)
زن صحرانشینی بر آن حضرت گذشت، دید روی خاک نشسته و غذا میل می‌کند، گفت:
یا محمّد، خوراک تو مانند خوراک بنده است و نشستنت همچون نشستن بنده است.
فرمود:
کدام بنده از من بنده‌تر است.
(236)
جامه خود را به دست خود وصله می‌زد، (۲۳۷) گوسفند خود را خود می‌دوشید، (۲۳۸) دعوت آزاد و بنده را اجابت می‌کرد. (239)
اگر مریضی در آخر مدینه بود به عیادتش می‌رفت. (240)
همنشین با فقیران و همسفره با مسکینان بود.
(241)
همانند بندگان غذا می‌خورد و همانند بندگان می‌نشست. (242)
هر کس دستش را می‌گرفت، تا گیرنده دستش را رها نمی‌کرد، دست خود را نمی‌کشید. (243)
در مجلسی که وارد می‌شد مجلس به هر جا منتهی شده بود، همان جا می‌نشست، (۲۴۴) و چشم به صورت کسی نمی‌دوخت. (245)
در تمام عمر جز برای خدا به کسی غضب نکرد. (246)
زنی با آن حضرت سخن می‌گفت، لرزه بر اندام زن افتاد، به او فرمود:
آسان باشد بر تو، من مَلک پادشاه نیستم، من پسر زنی هستم که گوشت خشکیده می‌خورد. (247)
انس بن مالک گفت:
نُه سال خادم آن حضرت بودم، هرگز نگفت:
چرا چنین کاری کردی؟ و هرگز بر من عیبی نگرفت. (248)
روزی در مسجد نشسته بود، دختر بچه‌ای از انصار طرف جامه آن حضرت را گرفت، به جهت حاجت او به پا خاست؛ نه او چیزی گفت و نه آن حضرت پرسید چه می‌خواهی، تا چهار مرتبه این کار تکرار شد، مرتبه چهارم رشته‌ای از جامه آن حضرت گرفت و رفت؛ از آن دختر بچه پرسیدند که این چه کار بود که کردی؟
گفت:
اهل من مریضی دارند، مرا فرستادند که رشته‌ای از جامه حضرت برای شفا بگیرم، هرگاه خواستم بگیرم، دیدم مرا می‌بیند، حیا کردم و کراهت داشتم که در گرفتن از آن حضرت رخصت بگیرم، تا در مرتبه چهارم آن رشته را از جامه گرفتم. (249)
این واقعه عنایت آن حضرت را به کرامت انسان نشان می‌دهد، زیرا به فراست، حاجت دخترک را و کراهت او را از سؤال دریافت و چهار مرتبه از جا برخاست که دختر به حاجت خود برسد و از جستجو و پرسش خود داری کرد که باعث کراهت خاطر و ذلّت سؤال او نشود.
کسی که با این دقت و ظرافت حرمت و عزّت دخترکی را رعایت می‌کند، آیا منزلت و کرامت انسان در نظر مبارک او تا چه حد است.
در روزگاری که یهود در شرایط ذمّه زندگی می‌کردند و آن حضرت در اوج اقتدار بود، شخصی یهودی چند دینار از آن حضرت طلب داشت، مطالبه کرد. آن حضرت فرمود:
چیزی نزد من نیست که به تو بدهم.
یهودی گفت:
من هم از تو مفارقت نمی‌کنم تا طلب مرا بدهی.
فرمود:
من با تو می‌نشینم، با یهودی نشست و نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا و صبح را همان جا به جا آورد؛ اصحاب آن حضرت یهودی را تهدید کردند.
فرمود:
این چه رفتاریست که با او می‌کنید؟
گفتند:
یا رسول الله، یهودی تو را حبس کند؟
فرمود:
پروردگار من مرا مبعوث نکرده که ظلم کنم، چون روز بلند شد، یهودی گفت:
أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ و اشهد ان محمداً عبده و رسوله و قسمتی از مالم را در راه خدا دادم، به خدا قسم که این رفتار را با تو نکردم مگر برای آن که صفت تو را در تورات ببینیم. (250)
عقبة بن علقمه گفت:
بر علی عَلَیْهِ السَّلَام وارد شدم، در مقابل آن حضرت نان خشکی بود، گفت:
یا امیرالمؤمنین آیا غذای تو این است؟
فرمود:
رسول خدا صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم نانش خشک‌تر از این و لباسش خشن‌تر از این بود، اگر به رفتار او رفتار نکنم می‌ترسم به او ملحق نشوم. (251)
از امام علی بن الحسین زین العابدین عَلَیْهِ السَّلَام پرسیدند از نسبت عبادتش به عبادت جدّش امیرالمؤمنین، فرمود:
عبادت من نزد عبادت جدّم مانند عبادت جدّم نزد عبادت رسول خداست.
(252)
در پایان زندگی هم به عفو و بخشش از قاتل خود تخلّق خود را به خُلق الهی که ظهور رحمت رحمانیه خداست نشان داد:
(۲۵۳) (وَ مَآ أَرْسَلْنَکَ إِلاَّ رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ) (۲۵۴)، چنین کسی می‌تواند بگوید:
«انّما بعثت لاتمّم مکارم الاخلاق» (255).
شرح فضایل اخلاقی او کجا میسّر است با آن که خداوند عظیم فرمود:
(وَ إِنَّکَ لَعَلَی خُلُق عَظِیم). (256)
تنها مطالعه در زندگانی و اخلاق و سجایای آن حضرت کفایت می‌کند که هر منصفی به نبوّت او ایمان بیاورد:
(یَأَیُّهَا النَّبِیُّ إِنَّآ أَرْسَلْنَکَ شَاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً * وَ دَاعِیاً إِلَی اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِرَاجاً مُّنِیراً ). (257)
و این ظهور بشارت‌های کتب آسمانی است، که انبیای سلف خبر دادند و هر چند دستِ تحریف بر آن شد که اثری از آنها به جا نگذارد، با وجود این، تأمّل در آنچه باقی مانده برای اهل نظر راهگشای حقایق است و به دو نمونه اکتفا می‌شود:
تورات، سفر تثنیه، باب ۳۳: «و اینست برکتی که موسی مرد خدا قبل از وفاتش به بنیاسرائیل برکت داده گفت:
یهوه از سینا آمد و از سعیر بر ایشان طلوع نمود و از جبل فاران درخشان گردید و با کرورهای مقدسین آمد و از دستِ راست او برای ایشان شریعت آتشین پدید آمد».
«سینا» محل نزول وحی بر موسی بن عمران و «سعیر» محل بعثت عیسی بن مریم و جبل «فاران» که یهوه در آن جا درخشان گشت، به شهادت تورات، کوه «مکه» است.
زیرا در سفر تکوین، باب ۲۱، در آیات مربوط به هاجر و اسماعیل آمده است:
«و خدا با آن پسر می‌بود و او نمو کرده ساکن صحرا شد و در تیراندازی بزرگ گردید و در صحرای فاران ساکن شد و مادرش زنی از زمین مصر برایش گرفت».
«فاران» مکه است که اسماعیل و فرزندان او در آن اقامت داشتند و پیغمبری که از کوه حری با شریعت آتشین و با فرمان: (یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ جَاهِدْ الْکُفَّارَ وَ الْمُنَافِقِینَ) (۲۵۸) آمد، کیست به جز آن حضرت؟
و در کتاب حبقّوق (حیقوق) نبی باب سوم آمده است:
«خدا از تیمان آمد و قدّوس از جبلِ فاران سِلاه جلال او آسمانها را پوشانید و زمین از تسبیح او مملو گردید پرتو او مثل نور بود و از دست وی شعاع ساطع گردید».
به وسیله ظهور آن حضرت از کوه مکّه بود که در سراسر زمین، بانک «سُبْحانَ اللهِ وَ الْحَمْدُ لِلّهِ وَ لا اِلهَ اِلاَّ اللهُ وَ اللهُ اَکْبَرُ» طنین افکند و «سُبْحانَ رَبِّیَ الْعَظِیمِ وَ بِحَمْدِهِ» و «سُبْحانَ رَبِّیَ الاَعْلی وَ بِحَمْدِهِ» در رکوع و سجود مسلمانان جهان منتشر شد.
انجیل یوحنا باب ۱۴: «و من از پدر سؤال می‌کنم و تسلّی دهنده دیگر به شما عطا خواهد کرد تا همیشه با شما بماند.» و در باب ۱۵ آمده است:
«لیکن چون تسلّی دهنده که او را از جانب پدر نزد شما می‌فرستم آید یعنی روح راستی که از پدر صادر می‌گردد او بر من شهادت خواهد داد.» در نسخه اصل، کسی که عیسی از خدا سؤال کرده که او را بفرستد و بر او شهادت دهد، به نام «پارقلیطا» است که «پریکلیطوس» است و ترجمه آن با «ستوده شده» و «احمد» و «محمد» موافق است؛ ولی نویسندگان انجیل آن را به «پاراکلیتوس» تبدیل کردند و به «تسلی دهنده» ترجمه نمودند.
و این حقیقت در انجیل برنابا روشن شد، که در فصل ۱۱۲ آمده است:
«۱۳» بنا بر این بدان ای برنابا که برای این واجب است بر من خود نگهداری و زود باشد که یکی از شاگردان من، مرا به سی پارچه از نقدینه بفروشد «۱۴» و بنا بر این من یقین دارم که آن که مرا می‌فروشد به نام من کشته خواهد شد «۱۵» زیرا که خدا مرا از زمین بلند می‌کند و منظر آن خائن را تغییر می‌دهد تا گمان کند او را هر کسی که منم «۱۶» و مع ذلک وقتی که او به بدترین مرگی بمیرد من خواهم ماند در آن تنگ مدت مدیدی در جهان «۱۷» و لیکن هنگامی که بیاید محمد پیغمبر خدا [ مُحَمَّد رَسُولُ الله ] این عیب از من برداشته می‌شود.» و بشارت به عنوان محمد رسول الله صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم در فصولی از این انجیل آمده است است، مانند «فصل ۳۹ «۱۴» پس چون آدم برخاست بر قدمهای خود در هوا نوشته‌ای دید که مثل آفتاب می‌درخشید که نص عین او «لا إِلَهَ إِلاَّ الله» و «مُحَمَّد رَسُولُ الله» بود «۱۵» پس آن وقت آدم دهان خود بگشود و گفت:
شکر می‌کنم تو را ای پروردگار خدای من، زیرا که تو تفضّل نمودی، پس آفریدی مرا «۱۶» و لیکن زاری می‌کنم به سوی تو، این که مرا آگاه سازی که معنای این کلمات محمد رسول الله چیست «۱۷» پس خدای جواب داد:
مرحبا به تو ای بنده من، آدم «۱۸» و به درستی که می‌گویم به تو که تو اوّل انسانی که آفریده‌ام او را.» و «فصل ۴۱: «۳۳» پس چون آدم ملتفت شد، دید مکتوبی را بالای دروازه: لا إِلَهَ إِلاَّ اللّهُ مُحَمَّد رَسُولُ اللّه.» و «فصل ۹۶: «۱۱» آن هنگام خدا بر جهان رحم می‌فرماید و پیغمبر خود را که همه چیزها را برای او آفریده می‌فرستد «۱۲» آن که به قوّت از جنوب خواهد آمد و بتان و بت پرستان را هلاک خواهد نمود «۱۳» و تسلّط شیطان را بر بشر انتزاع خواهد فرمود «۱۴» و به رحمت خدا برای خلاصی آنان که به او ایمان آوردند خواهد آمد «۱۵» و آن که به سخن او ایمان آورد مبارک خواهد شد.» «فصل ۹۷: «۱» و با این که من لایق نیستم که بند کفش او را باز کنم به نعمت و رحمت خدا رسیده‌ام که او را ببینم.» برای اثبات بشارات تورات و انجیل کفایت می‌کند که رسول خدا صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم یهود و نصاری و احبار و قسّیسین و سلاطین آنها را به اسلام دعوت کرد و با اعتقاد یهود که گفتند:
(عُزَیْرٌ ابْنُ اللهِ) (۲۵۹) و با اعتقاد نصاری که گفتند:
(إِنَّ اللهَ ثَالِثُ ثَلاَثَة ) (۲۶۰) درافتاد و با کمال صراحت اعلان کرد که من همانم که در تورات و انجیل به من بشارت داده شده است:
(الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الاْمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْرَاةِ وَ الاْنجِیلِ) (۲۶۱) (وَإِذْ قَالَ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ یَا بَنِی إِسْرَائِیلَ إِنِّی رَسُولُ اللهِ إِلَیْکُمْ مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیَّ مِنَ التَّوْرَاةِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُول یَأْتِی مِنْ بَعْدِی اسْمُهُ أَحْمَدُ)» (262)
اگر آن چنان نبود که ادعا فرمود، آیا ممکن بود که آن حضرت در مقابل آن دشمنانی که سلطنت معنوی و مادی خود را در خطر می‌دیدند و در جستجوی هر نقطه ضعفی بودند، با این قاطعیت اعلان کند؟
و احبار و قسّیسین و علمای یهود و نصاری و سلاطین که به هر حربه‌ای در مقابله با آن حضرت متوسل شدند، تا جایی که از جنگ و مباهله عاجز شده و به جزیه تن در دادند، چگونه در مقابل این ادعا بیچاره شدند و نتوانستند به انکار این ادعا تمام گفته‌های آن حضرت را باطل کنند!
آن ادعای صریح و این سکوت بهتانگیزِ علما و امرای یهود و نصاری، برهان قاطع بر ثبوت آن بشارات، در عصر ظهور آن حضرت است.
هر چند پس از آن در اثر حب جاه و مقام و مال و منال چاره‌ای جز توسل به قلم تحریف ندیدند. نمونه آن را فخرالاسلام در کتاب انیس الاعلام در شرح حال خود آورده و خلاصه‌اش اینست که: در کلیسای ارومیه متولد شدم و در آخر ایام تحصیل به خدمت یکی از بزرگان فرقه کاتولیک درآمدم، که در مجلس درس او قریب به چهارصد یا پانصد نفر حاضر می‌شدند. روزی در غیبت استاد مباحثه بین شاگردان درگرفت و چون به حضور استاد رسیدم سؤال کرد بحث در چه بود؟ گفتم:
در معنای کلمه «فارقلیط»؛ پس از آن که از نظرات آنها جستجو کرد گفت:
حق غیر از اینهاست، کلید مخزنی، که تصور می‌کردم گنجینه اوست، به من داد و گفت:
دو کتاب را از آن صندوق که یکی به زبان سریانی و دیگری به زبان یونانی، که قبل از ظهور حضرت خاتم الانبیا بر پوست نوشته شده است، بیار.
سپس به من نشان داد که این لفظ را به معنی «احمد» و «محمد» نوشته بودند و به من گفت:
علمای مسیحیت قبل از ظهور حضرت محمّد صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم در معنای این اسم اختلافی نداشتند و بعد از ظهور آن حضرت تحریف کردند.
نظر او را نسبت به دین نصاری پرسیدم.
گفت:
منسوخ است و طریقه نجات، منحصر به متابعت محمد صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم است.
از او پرسیدم چرا شما اظهار نمی‌کنید؟
عذر آورد، که اگر اظهار کنم من را خواهند کشت و … پس از آن، هر دو گریه کردیم و من با توشه‌ای که از استاد گرفتم به بلاد اسلام هجرت نمودم (263).
مطالعه آن دو کتاب موجب انقلاب روحی آن قسّیس عالی مقام شد و پس از گرویدن به اسلام کتاب انیس الاعلام را که حاکی از تتبع و تحقیق او در عهد قدیم و جدید است در بطلان آیین نصاری و حقّانیت اسلام نوشت.

معاد

اشاره اعتقاد به معاد از دو راه حاصل می‌شود:
دلیل عقلی دلیل نقلی مبتنی بر عقل دلیل عقلی ۱ عقل هر عاقلی درک می‌کند که عالم و جاهل و متخلّق به اخلاق فاضله مانند جود و کرم و اخلاق رذیله، مانند بخل و حسد و نیکوکار و بد کردار با هم برابر نیستند و پاداش ندادن هر یک را به تناسب عمل، ظلم است.
از طرفی آن چنان که باید خوبان سزای خوبی و بدان سزای بدیِ خود را در این زندگی نمی‌بینند و اگر زندگانی دیگری توأم با حساب و ثواب و عقاب، به تناسب عقاید و اخلاق و اعمال نباشد ظلم است و عدل خداوندی ایجاب می‌کند که حشر و نشر و حساب و ثواب و عقابی باشد:
(أَمْ نَجْعَلُ الَّذِینَ ءَامَنُواْ وَ عَمِلُواْ الْصَّالِحَتِ کَالْمُفْسِدِینَ فِی الاْرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِینَ کَالْفُجَّارِ). (264)
۲ خداوند متعال حکیم است و کار عبث و بیهوده از او سر نمی‌زند و انسان را آفریده و در او به جز قوایی که برای زندگی گیاهی و حیوانی ضروریست چون جذب و دفع و شهوت و غضب قوّه دیگری نیز آفریده است که او را به کمالات علمی و فضایل اخلاقی و گفتار راست و رفتار شایسته می‌خواند. انسان در رسیدن به کمالات به هیچ حدّی متوقف نیست و به هر مرتبه از علم و قدرت نایل شود، تشنه مرتبه بالاتر است و خدا انبیا را برای تربیت این فطرت فرستاده است، تا آن را به مبدأ کمال نامتناهی هدایت کنند و اگر زندگی محدود به عمر آدمی در این جهان بود، وجود چنین فطرتی لغو و بعثت انبیا برای هدایت این فطرت عبث بود.
پس حکمت خداوند ایجاب می‌کند که زندگی انسان به حیات مادّی و حیوانی ختم نشود و حیات انسان برای وصول به کمال مقصود از خلقت ادامه پیدا کند:
(أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَکُمْ عَبَثاً وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنَا لا تُرْجَعُونَ). (265)
۳ فطرت هر انسانی حکم می‌کند که باید حق هر صاحب حقّی به او داده شود و داد هر مظلومی از ظالم گرفته شود و همین فطرت، بشر را با هر مسلک و آیینی که باشند به تشکیل دستگاه‌های قضایی و محکمه‌های عدل و انصاف وامی دارد.
و از طرفی روشن است که در این زندگی، بسیاری از ستمگران بر اریکه عزّت و اقتدار زندگی را سپری می‌کنند و ستمکشان در زیر تازیانه و شکنجه ستمگران جان می‌دهند، پس حکمت، عدل، عزّت و رحمت خداوند ایجاب می‌کند که داد آن مظلومان از آن ظالمان گرفته شود:
(وَ لا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غَفِلاً عَمَّا یَعْمَلُ الظَّلِمُونَ إِنّمَا یُؤَخِّرُهُمْ لِیَوْم تَشْخَصُ فِیهِ الاْبْصَرُ). (266)
۴ حکمت خداوند متعال اقتضا می‌کند که وسیله رسیدن انسان را به غرض از خلقت و ثمره وجودش فراهم کند و آن میسّر نیست مگر به امر به آنچه موجب سعادت اوست و نهی از آنچه موجب شقاوت اوست؛ البته اجرای دستورات الهی با آن که مخالف هوی و هوس سرکش آدمیست میسّر نیست مگر به خوف و رجا و این دو محقّق نمی‌شود مگر به بشارت و انذار و بشارت و انذار مستلزم ثواب و عقاب و وجود نقمت و نعمت بعد از این زندگیست و گرنه بشارت و انذار دروغ خواهد بود و خداوند متعال منزّه از قبیح است.

دلیل نقلی

تمام ادیان آسمانی به معاد معتقد هستند و منشأ این اعتقاد اخبار پیغبمران است و اخبار آنان مستند به وحیست و عصمت انبیا و مصونیّت وحی از خطا، ایمان و اعتقاد به معاد را ایجاب می‌کند.
منکرین معاد و حشر و نشر در قبال اخبار پیغمبران به جز استبعاد، بهانه‌ای برای انکار نداشتند، که چگونه می‌شود بعد از مُردن زنده شویم و پس از پوسیدن و خاک شدن، آن ذرات پراکنده مرده، به هم پیوسته و دوباره حیات پیدا کنند؛ غافل از آن که موجودات زنده از اجزای مرده پراکنده ساخته شده و همان علم و قدرت و حکمتی که اجزای مادّه مرده را به ترکیب خاص و نظام مخصوصی، برای پذیرفتن حیات و زندگی مستعد می‌کند و مجموعه‌ای چون انسان با اعضا و قوای مختلف بدون مانند و نمونه قبلی می‌سازد، می‌تواند بعد از مردن و پراکنده شدن، ذرّاتی را که هر کجا باشند و به هر صورت درآمده باشند از دید علمِ محیط او پنهان نیستند، جمع کند و با قدرتی که خلقت اوّل را بدون مثال ساخت، خلق دوم را با مثال و سابقه کار اوّل که سهل‌تر است بسازد:
(قَالُواْ أَءِذَا مِتْنَا وَ کُنَّا تُرَاباً وَ عِظَماً أَءِنَّا لَمَبْعُوثونَ) (۲۶۷)، (أَوَ لَیْسَ الَّذِی خَلَقَ السَّمَوَتِ وَ الاْرْضَ بِقَدِر عَلَی أَن یَخْلُقَ مِثْلَهُم بَلَی وَ هُوَ الْخَلَّقُ الْعَلِیمُ). (268)
آن قدرتی که از درخت سبز آتش روشن می‌کند و زمین مرده را در هر بهار بعد از مرگ خزان زنده می‌نماید، ناتوان از احیای بعد از اماته نیست: (اَلَّذِی جَعَلَ لَکُم مِّنَ الشَّجَرِ الاْخْضَرِ نَاراً فَإِذَآ أَنتُم مِّنْهُ تُوقِدُونَ) (۲۶۹)، (إِعْلَمُواْ أَنَّ اللَّهَ یُحْیِ الاْرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا قَدْ بَیَّنَّا لَکُمُ الاْیَتِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ). (270)
قدرتی که هر شب مشعل ادراک انسان را به وسیله خواب خاموش می‌کند و علم و اختیار آدمی را از او می‌گیرد، قادر است بعد از خاموش کردن به وسیله مرگ، دوباره آن را روشن کند و معلومات از دست رفته را به او برگرداند:
«لتموتن کما تنامون و لتبعثن کما تستیقظون». (271)

امامت

] امامت انتصابیست نه انتخابی [ اشاره بین عامّه و خاصّه در لزوم وجود خلیفه برای پیغمبر اختلافی نیست، اختلاف در اینست که آیا خلافت خلیفه پیغمبر به انتصاب است یا به انتخاب.
عامّه می‌گویند:
احتیاج به تعیین از جانب خدا و پیغمبر نیست و خلیفه به انتخاب امّت معیّن می‌شود؛ خاصّه می‌گویند جز به نصب و تعیین پیغمبر که نصب و تعیین خداست معیّن نمی‌شود.
حَکَم در این اختلاف عقل و کتاب و سنّت است.

الف: حکومت عقل

به سه وجه اکتفا می‌شود:
۱ اگر مخترعی کارخانه‌ای تأسیس کند که محصول آن کارخانه گرانبهاترین گوهر است و غرض از اختراع، ادامه آن محصول است و در حضور و غیاب و حیات و موت مخترع نباید کار متوقف شود و برای حصول آن محصول در ساخت ابزار آن کارخانه و کیفیّت عمل آنها ظرافتها و دقتهایی اعمال شده که اطلاع بر آنها جز به راهنمایی آن مخترع میسّر نیست، آیا می‌شود باور کرد که آن مخترع کسی را که دانا به اسرار ابزار آن کارخانه و توانا بر به کار انداختن آن ابزار است معیّن نکند؟ و مهندسیِ آن کارخانه را به انتخاب مردمی وابگذارد که از شناخت ابزار و ظرافتهای کاربرد آن بیگانه‌اند؟!
آیا دقّت و ظرافت معارف و سنن و قوانین الهی در جمیع شؤون حیات انسان که ابزار کارخانه دین خداست و محصولش ارزشمندترین گوهر خزینه وجود است که آن کمال انسانیّت به معرفت الله و عبادت الله و تعدیل شهوت انسان به عفّت و غضب او به شجاعت و فکر او به حکمت و ایجاد مدینه فاضله بر اساس قسط و عدالت است کمتر از دقّت و ظرافتِ اعمال شده در اختراع آن مخترع است؟!
کتابی که خداوند متعال در تعریف آن فرموده است:
(وَ نَزَّلْنَا عَلَیْکَ الْکِتَبَ تِبْیَناً لِّکُلِّ شَیء وَ هُدیً وَ رَحْمَةً ) (۲۷۲) و (کِتَبٌ أَنزَلْنَهُ إِلَیْکَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَتِ إِلیَ النُّورِ) (۲۷۳) و (وَ مَآ أَنزَلْنَا عَلَیْکَ الِکتَبَ إِلاَّ لِتُبَیِّنَ لَهُمُ الَّذِی اخْتَلَفُواْ فِیهِ) (۲۷۴) مبیّنی می‌خواهد که آنچه را که این کتاب تبیانِ آن است استخراج کند و محیط بر ظلمات فکری و اخلاقی و عملی بشر و راهنمای او به عالَم نور باشد و در تمام آنچه مورد اختلاف نوع انسان است مبیّن حق و باطل باشد، که مرز آن اختلافات از عمیق‌ترین مسائل وجود در مبدأ و معاد است که فکر نوابغ اندیشه را به حل خود مشغول کرده است تا مثلاً اختلاف دو زن بر سر فرزند شیرخواری که هر یک ادّعای مادری او را داشته باشند.
آیا می‌توان پذیرفت که کاربرد این کتاب در هدایت عمومی و تربیت انسانی و حل مشکلات و رفع اختلافات، به رحلت رسول اکرم صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم تمام شده است؟!
آیا خدا و پیغمبرش این قانون و تعلیم و تربیت را بدون مفسّر و معلّم و مربّی رها کرده و تعیین مفسّر و معلّم و مربّی را به انتخاب مردمِ بی‌خبر از علوم و معارف و قوانین و احکام این کتاب وا گذاشته‌اند؟!
۲ امامت و رهبریِ انسان یعنی پیشوایی و رهبری عقل انسان، زیرا موضوع بحث امامت، کسیست که امام انسان است و انسانیّتِ انسان به عقل و فکر اوست «دعامة الإنسان العقل». (275)
در نظام خلقتِ انسان قوا و اعضای بدن محتاجند به راهنماییِ حواس و اعصابِ حرکت نیازمندند به تبعیّت از اعصاب حس و راهنمای حواس در خطا و صواب عقل آدمی است، که آن هم با ادراک محدود و آسیب پذیری به خطا و هوی، نیازمند به رهبریِ عقلِ کاملیست که محیط بر درد و درمان و عوامل نقص و کمال انسان و مصون از خطا و هوی باشد، تا هدایت عقل انسان به امامت او محقّق شود و راه معرفت چنین عقل کاملی تعریف خداست.
از این رو تصوّر حقیقت امامت از تصدیق به انتصابی بودن امام از جانب خداوند متعال جدا نمی‌شود.
۳ از آن جا که مقام امامت مقام حفظ، تفسیر و اجرای قوانین خداست، به همان دلیل که عصمتِ مبلّغِ قانون الهی لازم است، عصمتِ حافظ و مفسّر و مجری آن قانون هم لازم است و همچنانکه خطا و هوی در مبلّغ، غرض از بعثت را که هدایت است باطل می‌کند، خطا و تأثّر از هوی در مفسّر و مجری قانون نیز موجب اضلال است و شناخت معصوم جز به ارشاد خداوند متعال میسّر نیست.

ب: حکومت قرآن

اشاره نظر به رعایت اختصار، به سه آیه اشاره می‌شود:
آیه اوّل (وَ جَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا وَ کَانُوا بِاَیَتِنا یُوقِنُونَ). (276)
هر درختی را به اصل و فرع و ریشه و میوه‌اش باید شناخت؛ اصل و فرعِ شجره طیّبه امامت در قرآن مجید، در این آیه بیان شده است.
اصل امامت صبر و یقین به آیات خداوند است و این دو کلمه، مبیّن بالاترین مرتبه کمال آدمیست؛ یعنی امام باید از جهت کمال عقلی به معرفت و یقین به آیات خداوند متعال که جمع مضاف به آن ذات قدّوس است نایل باشد و از جهت ارادی به مقام صبر که حبس نفس است از هر چه مکروه خداست و بر هر چه محبوب اوست رسیده باشد و این دو جمله مبیّن علم و عصمت امام است و فرع امامت هدایت به امر خداست و هدایت به امر الهی وساطت امام را بین عالَم خلق و عالَم امر اثبات می‌کند و خودِ این فرع هم که ظهور آن اصل است تبلور علم و عصمت امام است.
شجره طیّبه‌ای که آن اصل و این فرع اوست جز به یدِ قدرت خداوند متعال پرورش نمی‌یابد، از این رو فرمود:
(وَ جَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا وَ کَانُوا بِاَیَتِنا یُوقِنُونَ).
آیه دوم (وَ إِذِ ابْتَلَی إِبْرَهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمَت فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَاماً قَالَ وَ مِن ذُرِّیَّتِی قَالَ لا یَنَالُ عَهْدِی الظَّلِمِینَ). (277)
امامت مقامیست که حضرت ابراهیم بعد از آزمایشهای طاقت فرسا مانند امتحان به گذاشتن زن و فرزند به تنهایی در بیابانی بدون زرع و آبادی و مهیّا شدن برای قربانی اسماعیل و سوختن به آتش نمرود و طی مراتب نبوّت و رسالت و خلّت، به آن منصب رسید و خداوند متعال فرمود:
«إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَاماً»؛ عظمت آن مقام آن چنان نظرش را جلب کرد که آن را برای ذرّیه خود درخواست نمود و خداوند فرمود:
«لا یَنالُ عَهْدِی الظَّلِمِینَ».
در این جمله از امامت به عهد خداوند متعال تعبیر شده است، که جز مقام عصمت به این منصب نایل نمی‌شود.
تردیدی نیست که ابراهیم امامت را برای عموم ذرّیه خود نخواست، زیرا ممکن نیست خلیل خدا امامت انسانیّت را از خداوند عادل برای کسی که عادل نیست بخواهد و چون برای ذریّه عادل خود در خواست کرد و این خواسته نسبت به عادلی هم که در گذشته ظلمی از او سر زده باشد عمومیت داشت، لذا مقصود از جواب پروردگار این بود که این دعا در مورد کسی که ظلمی از او سر زده مستجاب نیست، بلکه امامت مطلقه به حکم عقل و شرع مشروط به طهارت و عصمت مطلقه است.
آیه سوم (یَأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُواْ أَطِیعُواْ اللَّهَ وَ أَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَ أُوْلِی الاْمْرِ مِنکُمْ). (278)
در این آیه کریمه، اولی الامر بر رسول عطف شده است و هر چند عطف در قوّه تکرار «اطیعوا» است، ولی اکتفا به یک «اطیعوا» در هر دو، نشان می‌دهد که وجوب اطاعت اولی الامر با وجوب اطاعت رسول اکرم صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم از یک سنخ و یک حقیقت است و مانند اطاعت رسول بدون قید و شرطی در وجوب و بدون حدّی در واجب لازم است و چنین وجوبی بدون عصمت ولی امر ممکن نیست، چون اطاعت هر کس مقیّد به عدم مخالفت فرمان او با فرمان خداست و به جهت این که فرمان معصوم به مقتضای عصمت، مخالف فرمان خدا نیست، وجوب اطاعتش مقیّد به قیدی نیست.
با اعتراف به این که امامت، خلافت رسول است در به پا داشتن دین و حفظ حوزه ملت، به گونه‌ای که پیروی او بر تمام امّت واجب است، (۲۷۹) و به مقتضای: (ان اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الإِحْسانِ) (۲۸۰) و (یَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهاهُمْ عَن الْمُنْکَرِ) (۲۸۱) اگر ولی امر معصوم نباشد، اطاعت مطلقه او مستلزم امر خدا به ظلم و منکر و نهی خدا از عدل و معروف است.
گذشته از این، اگر ولی امر معصوم نباشد، ممکن است که فرمان او برخلاف فرمان خدا و رسول باشد، که در این صورت امر به اطاعت خدا و پیغمبر و امر به اطاعت ولی امر، امر به ضدّین، خواهد بود و محال است.
نتیجه آن که: امر به اطاعت اولی الامر بدون قید و شرط، دلیل بر عدم تخلّف امر آنان از امر خدا و رسول است و این خود شاهد عصمت ولی امر است و تعیین معصوم جز از طرف عالِم السر و الخفیّات ممکن نیست.

ج: حکومت سنّت

اشاره [ استشهاد به روایات عامّه وارده از طرق عامّه بر امامت امیرالمؤمنین عَلَیْهِ السَّلَام به جهت اتمام حجت و جدال به احسن است و گرنه، با وجود اخبار متواتره دالّه بر این که در آن نفس قدسیّه، تمام شرائط مذکور در کتاب و سنّت برای امامت، جمع است، نیازی به این استشهاد نیست.
و روایاتی که از عامّه نقل و بر آن اطلاق صحیح شده است، برحسب موازین صحّت در نزد آنهاست و اطلاق صحّت بر اخبار منقول از طرق خاصّه از جهت اعتبار آن خبر است، اعم از صحیح اصطلاحی و موثّق بر حسب موازین رجال در نزد خاصّه ].
پیروی از سنّت رسول، به مقتضای ادراک عقل است که پیروی از معصوم لازم است و به مقتضای حکم کتاب خداست که: (وَ مَا ءَاتَیکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مَا نَهَیکُمْ عَنْهُ فَانتَهُواْ). (282)
از سنّت به حدیثی اکتفا می‌شود که صحّت آن مسلّم و به فرمان خدا پذیرفتن آن واجب است و آن حدیث را عامّه و خاصّه از رسول خدا صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم نقل کرده‌اند و به صد و رش از آن حضرت اعتراف نموده‌اند و اگر چه به طرق متعددی نقل شده، ولی به یکی از طرق که صحت آن ثابت است نقل می‌شود و آن روایتِ زید بن ارقم است:
قال:
لما رجع رسول الله صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم من حجة الوداع و نزل غدیر خم امر بدوحات فقممن، فقال:
کانی قد دعیت فاجبت، انی قد ترکت فیکم الثقلین احدهما اکبر من الاخر کتاب الله و عترتی فانظروا کیف تخلفونی فیهما، فانهما لن یتفرقا حتی یردا علی الحوض، ثم قال ان الله عز و جل مولای و انا مولی کل مؤمن، ثم اخذ بید علی رضی الله عنه فقال من کنت مولاه فهذا ولیه اللّهم والِ من والاه و عاد من عاداه و ذکر الحدیث بطوله. (283)
اهمیّت امامت امّت در نظر آن حضرت به حدّی بود که نه تنها در بازگشت از حجة الوداع، بلکه در مناسبتهای مختلف، حتّی در مرض موت هم که اصحاب در حجره‌اش جمع بودند به کتاب و عترت وصیّت کرد. در بعضی به عنوان: «انی قد ترکت فیکم الثقلین» (۲۸۴) و در بعضی به عنوان: «انی تارک فیکم خلیفتین» (۲۸۵) و در بعضی به عنوان: «انی تارک فیکم الثقلین» (۲۸۶) و در بعضی: «لن یفترقا» (۲۸۷) و در بعضی: «لن یتفرقا» (۲۸۸) و در بعضی: «لا تقدموهما فتهلکوا و لا تعلموهما فانهما اعلم منکم» (۲۸۹) و در بعضی: «انی تارک فیکم امرین لن تضلوا ان اتبعتموهما». (290)
هر چند بیان تمام نکاتی که در کلام رسول خداست میّسر نیست، ولی به چند نکته اشاره می‌شود:
۱ جمله: «انی قد ترکت» مبیّن اینست که کتاب خدا و عترت، ترکه و میراثیست که از آن حضرت برای امّت به جا مانده است، زیرا نسبت پیغمبر به امّت نسبت پدر است به فرزند؛ چون انسان جسم و جانی دارد که نسبت روح به تن، نسبت معنی به لفظ و مغز به پوست است و قوا و اعضای جسمانی از طریق پدرِ جسمانی به انسان افاضه شده و قوا و اعضای روحانی از عقاید حقّه و اخلاق فاضله و اعمال صالحه از طریق پیغمبر که پدر روحانیِ انسان است عنایت شده است.
واسطه افاضه سیرتِ روحانی و صورتِ عقلانی، با واسطه افاضه صورت مادّی و هیأت جسمانی قابل مقایسه نیست، همچنان که مغز با پوست و معنی با لفظ و مروارید با صدف قابل مقایسه نیست.
چنین پدری به جمله: «کانی قد دعیت فاجبت» خبر از رحلت خود می‌دهد و میراث و ترکه خود را برای فرزندان خود معیّن می‌کند، که باز مانده و حاصل وجود من برای امّت دو چیز است:
«کتاب الله و عترتی».
کتابْ رابطه خدا با امّت و عترتْ رابطه پیغمبر با امّت است؛ قطع رابطه با کتاب قطع رابطه با خداست و قطع رابطه با عترت قطع رابطه با پیغمبر است و قطع رابطه با پیغمبرِ خدا قطع رابطه با خداست.
خاصیّت اضافه آن است که مضاف از مضاف الیه کسب حیثیّت می‌کند و هر چند اضافه کتاب به خدا و عترت به پیغمبرِ خاتم که شخص اوّل عالَم است، منزلت و مقام کتاب و عترت را روشن می‌کند، ولی به لحاظ اهمیّت مطلب، حضرت این دو را به ثقلین وصف می‌نماید، که حاکی از ارزشمندی و گرانسنگی این دو باز مانده پیغمبر است.
نفاست و سنگینی وزن معنوی قرآن فوق ادراک عقول است، چون قرآن تجلّی خالق برای خلق است و برای درک عظمت قرآن توجّه به این چند آیه کافی است:
(یس * وَ الْقُرْءَانِ الْحَکِیمِ) (۲۹۱)، (ق وَ الْقُرْءَانِ الْمَجِیدِ) (۲۹۲)، (إِنَّهُ لَقُرْءَانٌ کَرِیمٌ * فِی کِتَب مَّکْنُون * لاَّ یَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ) (۲۹۳)، (لَوْ أَنزَلْنَا هَذا الْقُرْءَانَ عَلَی جَبَل لَّرَأَیْتَهُ خَشِعاً مُّتَصَدِّعاً مِّنْ خَشْیَةِ اللَّهِ وَ تِلْکَ الاْمْثَلُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ). (294)
وصف عترت به همان صفتی که وصف قرآن است مبیّن اینست که عترت در کلام رسول، عِدل قرآن و شریک وحی است.
همسنگ بودن عترت با قرآن در بیان پیغمبر خاتم که میزان حقیقت است، ممکن نیست مگر این که آن عترت در: (تِبْیَناً لِّکُلِّ شَیْء ) (۲۹۵) شریک علم و در: (لا یَأْتِیهِ الْبَطِلُ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِه) (۲۹۶) شریک عصمت قرآن باشد.
۲ جمله: «فانهما لن یتفرقا» دلالت بر ت لازم و عدم تفکیک قرآن و عترت دارد، که هر یک از دیگری جدایی پذیر نیست، زیرا قرآن کتابیست که برای همه افراد بشر با ظرفیتها و قابلیّتهای مختلف نازل شده است و عبارات آن برای عوام، اشارات آن برای علما، لطایف آن برای اولیا و حقایق آن برای انبیاست و پست‌ترین افراد نوع بشر که همّت آنها تأمین حوایج مادّیست تا بالاترین افراد که اضطراب روحی آنان جز با اطمینان به ذکر الله رفع نمی‌شود و گمشده آنان اسمای حسنی و امثال علیا و تحمّل اسم اعظم است باید از هدایت آن بهره‌مند شوند.
و این کتاب همانند آفتابیست که انسانِ سرما خورده، به حرارت آن خود را گرم می‌کند و زارعْ پرورش زراعتش را از آن می‌خواهد و دانشمندِ طبیعی، تجزیه اشعّه آن و آثار آنها را در پرورش معادن و نباتات جستجو می‌کند و عالِمِ الهی به تأثیر خورشید در زمین و موالید آن نظر کرده و در سنن و قوانینی که در طلوع و غروب و قُرب و بُعد خورشید از زمین به کار برده شده، گمشده خود را که خالق و مدبّر آفتاب است می‌یابد.
چنین کتابی که برای همه افراد بشر و پاسخگوی تمام نیازهای انسانیّت در دنیا و برزخ و آخرت است، معلّمی لازم دارد که همه آنها را بداند، زیرا طبِّ بدون طبیب و علمِ بدون معلّم و قانون آن هم قانون خدا برای تنظیم معاش و معاد بدون مفسّری متناسب با آن، ناقص است و با: (اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ) (۲۹۷) سازگار نیست و نقض غرض از نزول این کتاب لازم آمده و با: (وَ نَزَّلْنَا عَلَیْکَ الْکِتَبَ تِبْیَناً لِّکُلِّ شَیْء ) (۲۹۸) جمع نمی‌شود و تشریع دینِ ناقص از حکیم و کاملِ علی الاطلاق، قبیح بوده و نقضِ غرض محال است و به این جهت فرمود:
«لن یتفرقا».
۳ در روایت دیگری فرمود:
«یا أیها الناس إنی تارک فیکم أمرین لن تضلوا إن اتبعتموهما»؛ همچنان که در مباحث قبل اشاره شد، هدایت انسان از جهت خصوصیّت خلقت او موجب سعادت ابدی و ضلالتش موجب شقاوت ابدی است، چرا که انسان عصاره موجودات جهان است و موجودیست دنیوی، برزخی، اخروی، ملکی و ملکوتی و وابسته به عالم خلق و امر و مخلوقیست برای بقا نه فنا و چنین هدایتی ممکن نیست جز به تعلیم و تربیتِ وحی الهی که نور مقّدس از ظلمات است:
(قَدْ جَآءَکُم مِّنَ اللَّهِ نُورٌ وَ کِتَبٌ مُّبِینٌ ) (۲۹۹) و بنا بر قانون تناسب و سنخیّت، معلّم آن هم باید معصوم از خطا و هوی باشد و چون با تمسّک به این هدایت و هادیِ معصوم، بشر از ضلالتهای فکری و اخلاقی و عملی بیمه می‌شود، فرمود:
«لن تضلوا إن اتبعتموهما».
۴ و در جمله: «و لا تعلموهما فانهما أعلم منکم» اکتفا می‌شود به گفته یکی از متعصّب‌ترین علمای عامّه که می‌گوید (۳۰۰): «و تمیزوا بذلک عن بقیة العلماء، لان الله أذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهیراً» تا آن جا که می‌گوید:
«ثم احق من یتمسّک به منهم امامهم و عالمهم علی بن ابی طالب کرّم الله وجهه لما قدّمناه من مزید علمه و دقائق مستنبطاته و من ثمَّ قال ابوبکر علی عترة رسول اللهِ ای الّذین حث علی التّمسّک بهم، فخصّه لما قلنا و کذلک خصّه صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم بما مرَّ یوم غدیر خمّ».
توجّه به این نکته لازم است که با تصدیق به این که امتیاز علی عَلَیْهِ السَّلَام از بقیّه علما از جهت آیه تطهیر است که به حکم این آیه از مطلق رجس پاک شده است و با اقرار به این که پیغمبر صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم علی عَلَیْهِ السَّلَام را اعلم تمام امّت شمرده و خدا هم می‌فرماید:
(قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ إِنَّمَا یَتَذَکَّرُ أُوْلُواْ الاْلْبَبِ) (۳۰۱) و (أَفَمَن یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّن لاَّ یَهِدِّی إِلاَّ أَنْ یُهْدَی فَمَا لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ) (۳۰۲) و با اعتراف به صحّت: «إنی تارک فیکم أمرین لن تضلوا إن اتبعتموهما و هما کتاب الله و اهل بیتی عترتی» همه امّت برای نجات از ضلالت مأمور به پیروی از علی عَلَیْهِ السَّلَام هستند، بنا بر این حجّت بر متبوعیّت علی عَلَیْهِ السَّلَام و تابعیّت عموم امّت بدون استثنا تمام است:
(قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبَلِغَةُ) (303).
۵ رسول خدا صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم با گرفتن دست علی عَلَیْهِ السَّلَام و معرّفی او خواست که بعد از بیان کبری، مصداق را هم معیّن کند تا جای شبهه برای احدی نماند و بیان فرماید که این همان ثقلیست که از قرآن جدا شدنی نیست و عصمت او ضامن هدایت امّت است و همچنان که پیغمبر مولای جمیع مؤمنین است، همان مولویت برای علی عَلَیْهِ السَّلَام نیز ثابت است:
(إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ ءَامَنُواْ الَّذِینَ یُقیِمُونَ الصَّلَوة وَ یُؤْتُونَ الزَّکوةَ وَ هُمْ رَکِعُونَ). (304)
هر چند حکمیّت عقل و کتاب و سنّت در مسأله خلافت و امامت عامّه، امامت خاصّه را هم روشن می‌کند و اوصافی که در امام لازم است مصداقی جز ائمّه معصومین عَلَیْهمُالسَّلَام پیدا نمی‌کند، ولی به ملاحظه اتمام حجّت گذشته از بیان حدیث ثقلین چند حدیث دیگر که صحّت آنها نزد اهل حدیث محرز است در مورد سیّدالوصیّین امیرالمؤمنین عَلَیْهِ السَّلَام ذکر می‌شود:
حدیث اوّل عن أبی ذر رضی الله عنه قال:
قال رسول الله صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم:
من اطاعنی فقد اطاع الله و من عصانی فقد عصی الله و من اطاع علیّاً فقد اطاعنی و من عصی علیّاً فقد عصانی. (305)
در این حدیث که صحّت آن مورد تصدیق بزرگان عامّه است به حکم بیان رسول که خداوند در قرآن عصمت گفتارش را بیان کرده و دلیل عقلی هم بر آن قائم شده اطاعت و عصیان علی عَلَیْهِ السَّلَام، اطاعت و عصیان پیغمبر صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم و اطاعت و عصیان پیغمبر صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم، اطاعت و عصیان خدا شمرده شده است.
با توجه به این که اطاعت و عصیان در مورد امر و نهیست و منشأ امر و نهی اراده و کراهت است، بنا بر این ممکن نیست اطاعت و عصیان علی عَلَیْهِ السَّلَام اطاعت و عصیان خدا باشد، مگر این که اراده و کراهت علی عَلَیْهِ السَّلَام مظهر اراده و کراهت خدا باشد.
کسی که اراده و کراهت او مظهر اراده و کراهت خداست، باید به مقام عصمتی رسیده باشد که رضا و غضب او، رضا و غضب باری تعالی باشد و به مقتضای عموم کلمه «مَنْ»، هر کس که در دایره اطاعت خدا و پیغمبر است باید سر بر خط فرمان علی عَلَیْهِ السَّلَام بگذارد، وگرنه خدا و رسول خدا را عصیان نموده است، (وَ مَن یَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَلاً مُّبِیناً ) (۳۰۶) (وَ مَن یَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَإِنَّ لَهُ نَارَ جَهَنَّمَ خَلِدِینَ فِیهَآ أَبَداً ) (۳۰۷) و هر کس از علی عَلَیْهِ السَّلَام اطاعت کند از خدا و رسول خدا اطاعت نموده است.
(وَمَنْ یُطِعِ اللهَ وَ رَسُولَهُ یُدْخِلْهُ جَنَّات تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الاْنْهَارُ)، (۳۰۸) (وَمَنْ یُطِعِ اللهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ فَازَ فَوْزاً عَظِیماً )، (۳۰۹) (وَمَنْ یُطِعِ اللهَ وَ الرَّسُولَ فَأُوْلَئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللهُ عَلَیْهِمْ). (310)
حدیث دوم اشاره ان رسول الله صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم خرج الی تبوک و استخلف علیّاً فقال اتخلفنی فی الصبیان و النساء قال الا ترضی ان تکون منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لیس نبی بعدی. (311)
این روایتیست که در صحاح و مسانید معتبره عامّه ذکر شده است و جمعی از بزرگان عامّه اتفاق بر صحّت حدیث را نقل کرده‌اند، که نمونه گفتار آنان از این قرار است:
«هذا حدیث متفق علی صحّته رواه الائمّة ال حفاظ، کأبی عبدالله البخاری فی صحیحه و مسلم ابن الحجاج فی صحیحه و أبی داود فی سننه و أبی عیسی الترمذی فی جامعه و أبی عبدالرحمان النسایی فی سننه و ابن ماجة القزوینی فی سننه، واتفق الجمیع علی صحّته حتی صار ذلک اجماعاً منهم، قال الحاکم النیسابوری هذا حدیث دخل فی حد التواتر». (312)
این روایت به مقتضای عموم، منزلت هر مقامی را که هارون نسبت به موسی داشته برای علی عَلَیْهِ السَّلَام نسبت به پیغمبر صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم ثابت می‌کند و استثنای مقام نبوّت مؤکّد این عمومِ منزلت است.
در قرآن مجید منزلت هارون نسبت به موسی این چنین بیان شده:
(وَ اجْعَلْ لِّی وَزِیراً مِّنْ اَهْلِی * هَرُونَ أَخِی * اشْدُدْبِهِ أَزْرِی * وَ أَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی) (۳۱۳)، (وَ قَالَ مُوسَی لاِخِیهِ هَرُونَ اخْلُفْنِی فِی قَوْمِی وَ أَصْلِحْ وَ لا تَتَّبِعْ سَبِیلَ الْمُفْسِدِینَ). (314)
و آن منزلت در پنج امر خلاصه شده است:
۱ وزارت: وزیر کسیست که بار سنگین مسوؤلیتی که امیر دارد بر دوش می‌کشد و متصدی انجام آن می‌شود و این مقام نه تنها در حدیث منزلت، بلکه در روایات دیگری هم در کتب حدیث و تفسیر عامّه، برای آن حضرت وارد شده است.
(315)
۲ اخوّت و برادری: چون برادری هارون با موسی نَسَبی بود، این منزلت را رسول خدا صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم برای علی عَلَیْهِ السَّلَام به عقد اخوّت محقق کرد و روایات عامّه و خاصّه در این موضوع بسیار است، که به یک روایت اکتفا می‌شود:
عبدالله بن عمر گفت:
چون پیغمبر به مدینه وارد شد، بین اصحاب اخوّت و برادری برقرار کرد؛ پس علی عَلَیْهِ السَّلَام با چشم گریان آمد، گفت:
یا رسول اللّه اصحابت را برادر کردی و مرا با کسی برادر نکردی، فرمود:
«یا علی انت اخی فی الدنیا و الآخرة». (316)
این اخوت آشکار می‌کند که مقام حضرت علی عَلَیْهِ السَّلَام هنگام نزول آیه (إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ ) (۳۱۷) از هر مؤمنی رفیع‌تر و بالاتر بوده است؛ زیرا بر حسب مدارک عامّه و خاصّه حضرت رسول صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم بین اصحاب بر حسب منزلت ایشان اخوت برقرار نمود، آنچنان که بین ابوبکر و عمر و بین عثمان و عبدالرّحمن، بین ابی عبیده و سعد بن معاذ و … اخوت قرار داد، (۳۱۸) و حضرت علی عَلَیْهِ السَّلَام را برای اخوت با خود برگزید؛ بنا بر این چگونه او در مرتبه اشرف فرزندان آدم نباشد و حال آن که حضرت رسول صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم به اخوت با او در دنیا و آخرت تصریح نموده است!
این اخوت و برادری روشن می‌سازد که همانندی روحی، علمی، عملی و اخلاقی بین حضرت علی عَلَیْهِ السَّلَام و افضل اهل عالم یعنی حضرت رسول خاتم صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم به مستوای درجه آن حضرت رسیده است، (وَ لِکُل دَرَجَاتٌ مِمَّا عَمِلُواْ)، (۳۱۹) و درجات در دنیا و آخرت بر حسب سعی و کوشش و کسب و اکتساب انسان است.
(وَنَضَعُ الْمَوَازِینَ الْقِسْطَ لِیَوْمِ الْقِیَامَةِ فَلا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاً ) (۳۲۰) و خداوند متعال عالم‌تر است به حق جهادی که علی بن ابیطالب عَلَیْهِ السَّلَام در حق پروردگار متعال انجام داد، تا آن جا که به مقام در دارالقرار رسید با کسی که خداوند سبحان در شأن او می‌فرماید:
(عَسَی أَن یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقَاماً مَّحْمُوداً ) (321).
از این مقام و درجه تعبیری نتوان کرد، مگر همان که رسول خدا صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم به آن تعبیر فرموده است:
(انت اخی فی الدنیا والآخرة ). آن حضرت بعد از عبودیّت به این اخوت مفتخر گردید، همانطور که خود می‌فرمود:
(انا عبدالله و اخی رسوله) (۳۲۲)، من بنده خدا و برادر رسول خدایم و در روز شوری فرمود:
(آیا در میان شما کسیست که رسول خدا بین او و خودش برادری قرار داده باشد غیر از من) (323).

شدت ازر

احادیث دیگری وارد شده است که حضرت رسول صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم از خداوند متعال درخواست نمود که پشت او را به حضرت علی عَلَیْهِ السَّلَام محکم گرداند و خداوند تبارک و تعالی دعای حضرت را استجابت فرمود. (324)
شکی نیست که وظایف سنگین رسالت خاتمیّت از بزرگترین مسؤولیّت‌هایی است که خداوند متعال تکلیف فرموده است و کسی را یارای تحمّل چنین بار مسؤولیّتی نیست مگر رسول خاتم که ظهیر انبیا و مرسلین است.
لذا بعد از آن که حضرت رسول صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم متحمّل این مسؤولیّت سنگین از طرف خداوند متعال شد، از پروردگار خود درخواست نمود که پشت و بازو و قدرت و قوّت او را به علی عَلَیْهِ السَّلَام محکم گرداند و خداوند درخواست حضرت را پذیرفت آنچنان که درخواست موسی را پذیرفت:
(سَنَشُدُّ عَضُدَکَ بِأَخِیکَ) (325).
این دعا از رسول خدا و اجابت از خدا دلیل بر اینست که انجام امر رسالت جز با دست و زبان علی بن ابی طالب که قاهر به قدرت الهی و ناطق به حکمت خداوندی است، ممکن نبوده است.
آیا معقول است بعد از رسول خدا صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم برای امّت ظهیر و پشتیبانی باشد غیر از آن کسی که ظهیر و پشتیبان رسول خدا بوده است؟
و آیا ممکن است که امّت، بازو و یاوری غیر از آن کس که بازو و یاور رسول خدا بود، اتخاذ کند و بگیرد؟!

اصلاح امر

(وَقَالَ مُوسَی لاِخِیهِ هَرُونَ اخْلُفْنِی فِی قَوْمِی وَأَصْلِحْ) (۳۲۶) موسی به برادر خود، هارون، گفت:
جانشین من در قومم باش و امر آنان را اصلاح کن.
همانطور که هارون مصلح قوم موسی و جانشین موسی در اصلاح امّت او بود، همچنین این مقام و منزلت در امّت رسول، برای علی عَلَیْهِ السَّلَام است و اصلاح کردن به قول مطلق، شأن کسیست که خود متصف به صلاح مطلق و کامل باشد، نه به مطلقِ صلاح به هر مرتبه‌ای، که در قرآن مجید وصف حضرت یحیی (وَ سَیِّداً وَ حَصُوراً وَ نَبِیّاً مِّنَ الصَّلِحِینَ) (۳۲۷) و وصف حضرت عیسی (وَ یُکَلِّمُ النَّاسَ فِی الْمَهْدِ وَ کَهْلا وَ مِنَ الصَّلِحِینَ) (۳۲۸). قرار گرفته است.

شرکت در امر

همچنان که هارون شریک کار موسی بود، این مقام به مقتضای این حدیث به جز در مقام نبوّت برای علی عَلَیْهِ السَّلَام ثابت شد.
از جمله کارهای پیغمبر اکرم صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم تعلیم کتابیست که در آن بیان همه چیز شده است و تعلیم حکمتی که خداوند متعال در شأن آن می‌فرماید:
(یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَن یَشَاءُ وَ مَن یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً ) (۳۲۹)، (وَ أَنزَلَ اللهُ عَلَیْکَ الْکِتَابَ وَ الْحِکْمَةَ وَعَلَّمَکَ مَا لَمْ تَکُنْ تَعْلَمُ وَ کَانَ فَضْلُ اللهِ عَلَیْکَ عَظِیماً ) (330).
شکی نیست، آنچه خداوند متعال از کتاب و حکمت بر پیغمبر خاتم نازل فرموده است، شامل همه آنچه که بر تمام انبیا و مرسلین نازل فرموده و بلکه زیاده بر آن می‌باشد، زیادی و اضافه به نسبت نبوّت عامّه و رسالت خاتمیّه و امامت آن حضرت برای تمام انبیا و سیادت و برتری بر جمیع خلق پروردگار متعال.
و از جمله کارهای حضرت صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم، بیان امور مورد اختلاف مردم و حکم بین آنان است:
(لِیُبَیِّنَ لَهُمُ الَّذِی یَخْتَلِفُونَ فِیهِ) (۳۳۱)، (إِنَّا أَنزَلْنَا إِلَیْکَ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ لِتَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ بِمَا أَرَاکَ اللهُ) (332)
و از جمله شئون حضرت خاتم صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم اینست که او به مؤمنین از خود آنان سزاوارتر است، پس علی عَلَیْهِ السَّلَام شریک در امر کسیست که ولی امر در نظام تکوین و تشریع است.

خلافت

همچنان که هارون خلیفه موسی بود، به مقتضای این حدیث خلافت بلا فصل آن حضرت ثابت می‌شود.
خلیفه و جانشین، وجود تنزیلی و نازل منزله کسیست که به جای او می‌نشیند و خلاء وجودی آن کس به هنگام غیبت و نبودش توسط خلیفه پر می‌شود.
جانشین حضرت خاتم الانبیا صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم، با جانشین هر یک از انبیای دیگر، بلکه با جانشینی همه انبیا قابل قیاس نیست، چون او جانشین کسیست که تمام انبیا از آدم تا عیسی بن مریم همه زیر لوا و پرچم او هستند و چگونه می‌توان سایه عرش را با سایه مادون عرش قیاس نمود.
آری هارون خلیفه موسیست و جانشینِ کسیست که خداوند متعال در شأن او می‌فرماید:
(وَنَادَیْنَاهُ مِنْ جَانِبِ الطُّورِ الاْیْمَنِ وَ قَرَّبْنَاهُ نَجِیّاً ) (۳۳۳)؛ ولی علی بن ابی طالب عَلَیْهِ السَّلَام خلیفه خاتم النّبیّین صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم و جانشین کسیست که خداوند متعال در شأن او می‌فرماید:
(ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّی * فَکَانَ قَابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنَی) (334).
در روایت صحیحه از ابان احمر است، که حضرت صادق عَلَیْهِ السَّلَام فرمود:
یا ابان چگونه مردم قول امیرالمؤمنین عَلَیْهِ السَّلَام را منکر می‌شوند، که فرمود:
«اگر بخواهم، پای خود را بلند کرده و بر سینه پسر ابی سفیان در شام می‌زنم و او را از تختش سرنگون می‌کنم» ولی منکر این نیستند که آصف، وصی سلیمان، قدرت آوردن تخت بلقیس را به نزد سلیمان قبل از چشم بر هم گذاشتن او داشت!
آیا مگر نه این که پیغمبر ما صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم افضل انبیا و وصی او افضل اوصیاست؟!
آیا وصی خاتم را همانند وصی سلیمان هم قرار ندادند؟! خداوند متعال بین ما و بین آنان که جاحد به حق ما و منکر فضل ما شدند، حکم فرماید. (335)
بنا بر این وزارت رسول اکرم صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم، محکم شدن پشت او، شرکت در امر آن حضرت، اخوت با آن حضرت، اصلاح امر در امّت و خلافت آن حضرت قابل قیاس با کسی که دارای این مقامات از غیر نبی اکرم است، نخواهد بود.
هر آن کس که در حدیث منزلت تأمّل کند و اهل تدبّر در کتاب و تفقه در سنّت باشد، خواهد دانست که فصل بین رسول خدا و آن کس که خود حضرت او را در زمان حیاتش جانشین خود قرار داد، مخالف با حکم عقل و کتاب و سنّت است.
در روایتی که خود عامّه به صحّت آن اعتراف نموده‌اند از بکیر بن مُسَمّار نقل شده است که گفت:
از عامر بن سعد شنیدم که معاویه به سعد بن ابی وقاص گفت:
چه چیز مانع تو از سب (ناسزا گفتن) به پسر ابی طالب است؟
گفت:
هر زمان که به یاد می‌آورم سه چیز را که رسول خدا برای او فرمود که هر آینه یکی از آنها برای من از حمرنعم [ و هر مال نفیسی ] محبوب‌تر است نمی‌توانم او را ناسزا بگویم.
معاویه گفت:
یا ابااسحاق آن سه چیز چیست؟
ابواسحاق گفت:
سب نکنم او را، هر زمان که به یاد می‌آورم که وحی بر رسول خدا نازل شد، پس دست علی و دو فرزندش و فاطمه را گرفت و آنها را زیر کساء و لباس خود برد و سپس فرمود:
پروردگارا همانا اینان اهل بیت من هستند و سب نکنم او را هر زمان که به یاد می‌آورم، حضرت رسول صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم علی را در غزوه تبوک باقی گذاشت، پس علی به حضرت عرض کرد:
آیا مرا با کودکان و زنان باقی می‌گذاری؟ حضرت رسول صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم فرمود:
آیا راضی نمی‌شوی که تو نسبت به من به منزله هارون از موسی باشی به جز این که پیامبری بعد از من نیست.
و سب نکنم او را هر زمان که روز خیبر را به یاد آورم که حضرت رسول صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم فرمود:
هر آینه این پرچم را به مردی خواهم داد که خدا و رسول خدا را دوست می‌دارد و خداوند به دست او پیروزی می‌آورد، پس همهٔ ما سرکشیدم که ببینیم چه کسی مورد نظر حضرت است؟
پس حضرت فرمود:
علی کجاست؟
گفتند:
او چشم درد دارد.
فرمود:
او را بخوانید، پس او را خواندند، پس حضرت با آب دهان مبارکش به صورت او مالید و پرچم را به او داد و خداوند به دست او مسلمین را پیروزی داد.
راوی می‌گوید:
به خدا قسم، تا زمانی که سعد بن ابیوقاص در مدینه بود، معاویه به او هیچ چیز نگفت. (336)
حاکم نیشابوری می‌گوید:
بخاری و مسلم هر دو بر صحّت حدیث مؤاخاة و حدیث رایَت (پرچم) اتّفاق دارند. (337)
بخاری از سهل بن سعد نقل می‌کند، که گفت:
حضرت رسول صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم در روز خیبر فرمودند:
هر آینه فردا این پرچم را به مردی می‌دهم که خداوند فتح و پیروزی را به دست او خواهد آورد، او خدا و رسول خدا را دوست دارد و خدا و رسول خدا او را دوست دارند.
پس همه شب را تا به صبح، با اضطراب به سر بردند، که آیا حضرت رسول صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم پرچم را به چه کسی عطا خواهد فرمود.
صبح که شد، همه به سوی حضرت رفته امید داشتند که پرچم به آنان داده شود.
حضرت فرمود:
علی بن ابی طالب کجاست؟
گفته شد:
از درد چشم رنج می‌برد؛ فرمود:
او را بیاورید.
پس علی آمد و حضرت آب دهان مبارک خود را به چشم او مالید و دعا فرمود و درد برطرف شد، گویا اصلاً درد و مرضی در او نبود.
سپس پرچم را به او داد و علی عرض کرد:
یا رسول الله با آنها آنقدر جنگ خواهم کرد تا مثل ما شوند (ایمان بیاورند)؛ پس حضرت علیه الصّلاة و السّلام فرمود:
با نرمی و ثبات و بدون عجله نفوذ کن تا به میدان آنها برسی، پس آنها را به اسلام دعوت نما و آنها را به آنچه بر ایشان واجب است از حق الله اخبار کن. پس قسم به خدا، هر آینه اگر خداوند به تو یک نفر را هدایت کند، برای تو بهتر از این که حمر نعم و مال نفیس برای تو باشد.
(338)
مخفی نیست که کلام حضرت رسول صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم:
«که هر آینه پرچم را به کسی خواهم داد که خدا و رسول خدا را دوست دارد و خدا و رسول خدا او را دوست دارند»، کاشف از اینست که در اصحاب حضرت غیر از علی عَلَیْهِ السَّلَام هیچ کس متصف به این صفت نبوده است و گرنه تخصیص حضرت رسول صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم علی عَلَیْهِ السَّلَام را به این وصف بدون مخصص می‌بود و ساحت قدس آن حضرت از آنچه عقلاً و شرعاً باطل است، پاک و منزّه است.
این اعطای پرچم و پیروزی به دست علی عَلَیْهِ السَّلَام خود تفسیر حدیث منزلت است، که دلالت دارد بر این که علی عَلَیْهِ السَّلَام کسیست که خداوند پشت پیغمبر خود را به او محکم کرد و بازوی رسول خود را به او کمک نمود.
و کلام حضرت صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم که فرمود:
پروردگار به دست علی پیروزی را می‌آورد، حکایت از این می‌کند که فعل خداوند متعال بر دست علی بن ابی طالب جاری شد، آنچنان که بر دست رسول خدا نیز جاری شد، آنجا که می‌فرماید:
(وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَکِنَّ اللهَ رَمَی)، (۳۳۹) و از خود حضرت علی عَلَیْهِ السَّلَام نقل شده که فرمود:
«والله من درِ خیبر را به قوه جسدانی نکندهام» (340).
آری آن کس که پروردگار متعال به ید او خیبر را فتح می‌کند، همان یدالله است، آیا بازوی بهترین خلق الله جز به یدالله قابل محکم شدن است؟
(إِنَّ فِی ذَلِکَ لَذِکْرَی لِمَنْ کَانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَی السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِیدٌ ) (۳۴۱)».
حدیث سوم حدیثیست که عامه و خاصه آن را نقل نموده‌اند و ما به آنچه حاکم نیشابوری در مستدرک (۳۴۲) و ذهبی در تلخیص (۳۴۳) از بریده اسلمی نقل کرده اکتفا می‌کنیم که گفت:
با علی به غزوه‌ای به یمن رفتم و از او جفوه‌ای ناخوشایندی دیدم، بر رسول خدا وارد شدم، علی را یاد کردم و خورده بر او گرفتم، دیدم رخسار رسول خدا متغیّر شد، پس گفت:
یا بریده، آیا من سزاوارتر نیستم به مؤمنین از خودشان؟ گفتم:
بلی، یا رسول اللّه فرمود:
هر کس که من مولای اویم پس علی مولای اوست.
این همان بیان حضرت در غدیر خم است که در این مقام به بریده هم فرموده است.
اکابر محدّثین و مورّخین و مفسّرین (۳۴۴) واقعه غدیر خم را به تناسب ارتباط این واقعه با موضوع فن خود ذکر کرده‌اند، بلکه بزرگان اهل لغت نیز در کتب لغت آن را آورده‌اند.
ابن درید در جمهرة اللغة می‌گوید:
«غدیر معروف و هو الموضع الذی قام فیه رسول الله صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم خطیباً یفضّل امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب عَلَیْهِ السَّلَام». (345)
در تاج العروس ذیل کلمه «ولیّ» می‌گوید:
«الذی یلی علیک امرک … و منه الحدیث: من کنت مولاه فعلی مولاه».
ابن اثیر در نهایه ذیل کلمه «ولیّ» می‌گوید:
«و قول عمر لعلی اصبحت مولی کل مؤمن، ای ولی کل مؤمن.» حدیث غدیر به طرق صحیحه نزد عامّه روایت شده است، اگر چه کثرت عدد طرق حدیث به حدّیست که محتاج به صحّت سند نیست.
حافظ سلیمان بن ابراهیم قندوزی حنفی در ینابیع المودّة می‌گوید:
«و در مناقب محمّد بن جریر طبری صاحب تاریخ، خبر غدیر خم را از هفتاد و پنج طریق روایت کرده و کتابی در این موضوع به نام کتاب «الولایة» نوشته است؛ همچنین خبر غدیر خم را ابوالعباس احمد بن محمّد بن سعید بن عقده روایت کرده و کتابی در این موضوع به نام «الموالاة» نوشته و طرق خبر را از صد و پنج طریق ذکر کرده است و بعد می‌گوید:
«حکایت کرد علاّمه علی بن موسی و علی بن محمّد ابی المعالی الجوینی ملقّب به امام الحرمین استاد ابی حامد غزالی، در حالی که تعجب می‌کرد و می‌گفت:
مجلّدی در دست صحّافی در بغداد دیدم که در آن روایات غدیر خم بود، بر آن نوشته شده بود:
جلد بیست و هشتم از طرق قول پیغمبر صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم «من کنت مولاه فعلی مولاه و در پی آن خواهد آمد جلد بیست و نهم.» (346)
ابن حجر در تهذیب التهذیب در ترجمه علی عَلَیْهِ السَّلَام، بعد از نقل حدیث غدیر از ابن عبدالبر و ابوهریره و جابر و براء بن عازب و زید بن ارقم، می‌گوید:
«جمع کرد ابن جریر طبری در کتاب تألیف شده در این حدیث اضعاف کسانی که ذکر شد و ابوالعباس بن عقده اعتنا کرده به جمع طرق این حدیث و آن را از حدیث هفتاد صحابی یا بیشتر اخراج کرده است.» (347)
دلالت این حدیث بر ولایت و خلافت بلافصل امیرالمؤمنین عَلَیْهِ السَّلَام روشن است، زیرا لفظ (مولی) اگر چه در معانی متعدده استعمال شده است، ولی با وجود قرائنی معیّن می‌شود که مراد از آن در این حدیث ولایت امر است، که بعضی از آن قرائن ذکر می‌شود:
۱ قبل از این بیان، رسول خدا صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم خبر از رحلت خود داد و به کتاب خدا و عترت سفارش کرد، که این دو از هم جدا نمی‌شوند و بعد از این بیان، معرّفی علی عَلَیْهِ السَّلَام به این عنوان که هر کس من مولای او هستم علی مولای اوست مبیّن اینست که مقصود شناساندن کسیست که امت بعد از آن حضرت، باید تمسّک به او و قرآن، مصونیّت از ضلالت پیدا کند.
۲ آن جمعیّت عظیم از حج برگشته را در هوای سوزان نگاه داشتن و منبر از جهاز شتر ترتیب دادن، برای آن که اعلان کند که علی عَلَیْهِ السَّلَام دوست و یاور اهل ایمان است مناسب مقام خاتمیّت نیست و این خصوصیّات نشان می‌دهد که مقصودِ پیامبر صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم اعلان امر مهمّیست و آن جز ولایت امر از معانی مولا و ولی نیست.
۳ واحدی در اسباب النزول از ابی سعید خدری نقل کرده است، که آیه (یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مآ أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِن رَّبِّکَ وَ إِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَ اللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ) (۳۴۸)، روز غدیر خم در شأن علی بن ابی طالب نازل شده است.
(349)
از این آیه کریمه استفاده می‌شود که آنچه رسول خدا صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم در شأن نزول آیه مأمور به تبلیغ آن شده دارای دو جهت بوده است:
اوّل:
آن که به مرتبه‌ای از اهمیّت است که خداوند متعال می‌فرماید:
«اگر نکنی تبلیغ رسالت نکرده‌ای.» دوم:
آن که در این تبلیغ خدا نگه دار توست و این جمله که روشن می‌نماید که اظهار آنچه که پیامبر صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم به تبلیغ آن مأمور شده است کید منافقینی را در پی دارد که از اهل کتاب، ظهور آن حضرت و توسعه حکومتش را شنیده بودند و به طمع رسیدن به این مقام، به آن حضرت گرویده بودند و چنین امری از معانی مولا جز ولایت امر امّت نخواهد بود.
۴ خطیب بغداد از ابی هریره روایت کرده که گفت:
«کسی که روز هجدهم ذی الحجه را روزه بگیرد برای او روزه شصت ماه نوشته می‌شود و آن، روز غدیر خم است؛ چون نبی صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم دست علی بن أبی طالب را گرفت، گفت:
آیا من ولی مؤمنین هستم؟ گفتند:
بلی یا رسول الله، گفت:
هر کس من مولای او هستم پس علی مولای اوست.
پس عمر بن الخطاب گفت:
بخ بخ یا ابن أبی طالب، صبح کردی مولای من و مولای هر مسلمانی؛ پس خدا نازل کرد:
(اَلْیَومَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ)» (350).
آنچه که اکمال دین و اتمام نعمت خدا به اوست و دین اسلام با او پسندیده خدا می‌شود تعیین معلّم و مجری احکام خداست.
۵ شبلنجی در نورالابصار (۳۵۱) می‌گوید:
«امام ابواسحاق ثعلبی در تفسیر خود نقل کرده است که از سفیان بن عیینه سؤال شد از قول خدای تعالی: (سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَاب وَاقِع) (۳۵۲) که این آیه در شأن چه کسی نازل شده است؟
گفت:
از مسأله‌ای سؤال کردی که کسی قبل از تو از من سؤال نکرده، پدرم از جعفر بن محمّد از پدرانش مرا حدیث کرد که چون رسول خدا در غدیر خم به مردم ندا داد و اجتماع کردند، دست علی را گرفت و گفت:
من کنت مولاه فعلی مولاه، پس در شهرها شایع شد و به حارث بن نعمان فهری رسید. نزد رسول خدا آمد، گفت:
یا محمّد به ما امر کردی که شهادت بدهیم به وحدانیّت خدا و رسالت خودت، از تو پذیرفتیم؛ امر کردی که پنج نماز بخوانیم، قبول کردیم؛ امر کردی به زکات، پذیرفتیم؛ امر کردی رمضان را روزه بگیریم، قبول کردیم؛ ما را به حج امر کردی، پذیرفتیم؛ بعد به آن راضی نشدی تا گرفتی دست پسر عمّت را که او را بر ما فضیلت بدهی و گفتی: من کنت مولاه فعلی مولاه، آیا این از توست یا از خدای عز و جلّ؟
پیغمبر فرمود:
و الّذی لا اله الا هو، همانا این از خداوند عز و جل است.
حارث بن نعمان رو به مرکبش رفت که سوار شود، گفت:
بار الها، اگر آنچه محمّد می‌گوید حق است، بر ما سنگی از آسمان یا عذابی دردناک بفرست.
هنوز به مرکبش نرسیده بود که خداوند عز و جل سنگی بر او زد و بر سرش فرود آمد و از طرف دیگر بیرون آمد و او را کشت؛ پس خداوند عز و جل این آیه را نازل کرد:
(سَأَلَ سآئِلٌ بِعَذاب واقِع * لِّلْکَفِرینَ لَیْسَ لَهُ دافِعٌ * مِنَ اللَّهِ ذِی الْمَعَارِجِ). (353)
تردیدی نیست که مردم از فضایلی که رسول خدا صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم برای علی عَلَیْهِ السَّلَام بیان کرده بود خبر داشتند؛ آنچه که برای افرادی مانند حارث بن نعمان تازگی داشت و در شهرها منتشر شده بود و برای آنها فضیلتی باور نکردنی بود، همان مولویت و ولایت بر امّت بود، که برای چنین افرادی قابل تحمّل نبود، نه معنای دیگری از معانی مولا و ولی.
۶ احمد بن حنبل در مسند (۳۵۴) و فخر رازی در تفسیر (۳۵۵) و خطیب بغدادی در تاریخ بغداد (۳۵۶) و غیر ایشان (۳۵۷) روایت کردند، که به نقل مسند احمد اکتفا می‌شود:
از براء بن عازب نقل می‌کند که گفت:
با رسول خدا صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم در سفری بودیم و به غدیر خم رسیدیم؛ پس به نماز جماعت ندا داده شد و برای رسول خدا زیر دو درخت را جاروب کردند؛ پس نماز ظهر را خواند و دست علی را گرفت و گفت:
آیا نمی‌دانید که من اولی به مؤمنین هستم از خودشان؟ گفتند:
بلی، گفت:
آیا نمی‌دانید که من اولی به هر مؤمنی هستم از خودش؟ گفتند:
بلی، پس دست علی را گرفت و گفت:
من کنت مولاه فعلی مولاه اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه، گفت:
عمر بعد از آن علی را ملاقات کرد و به او گفت:
هنیئاً یا ابن ابی طالب اصبحت و امسیت مولی کل مؤمن و مؤمنة. (358)
این تهنیت از شخصی مانند عمر برای امر مشترکی بین آن حضرت و دیگران از معانی مولی نیست، بلکه شبهه‌ای نیست که برای امری اختصاصیست و آن جز منصب زعامت و ولایت امر امّت نخواهد بود.
۷ جمعی از بزرگان عامّه مانند ابن حجر عسقلانی در الإصابة (۳۵۹) و ابن اثیر در اسد الغابة (۳۶۰) و غیر ایشان روایتی نقل کرده‌اند، که به نقل ابن اثیر اکتفا می‌شود:
ابواسحاق گفت:
و حدیث کردند مرا کسانی که شماره آنها را احصا نمی‌کنم [ و گفتند:
] که علی در رحبه طلب کرد هر کس را که قول رسول خدا صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم را شنیده که فرمود:
من کنت مولاه فعلی مولاه، اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه؛ پس جماعتی برخاستند و شهادت دادند که آنها از رسول خدا صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم آن را شنیده‌اند و قومی کتمان کردند و آنها که کتمان کردند از دنیا نرفتند تا کور شدند و آفتی به آنها رسید؛ یزید بن ودیعة و عبدالرحمن بن مدلج از آنها می‌باشند.
بدیهیست احتجاج آن حضرت به این حدیث و به طلب شهادت حاضران برای اثبات خلافت، مدلول حدیث را در ولایت امر و زعامت امّت معیّن می‌کند.
۸ بیان آن حضرت قبل از بیان ولایت علی عَلَیْهِ السَّلَام اینست که: «خدا مولای من است و من مولای هر مؤمنی هستم» و مولویت خدا نسبت به آن حضرت آن است که هیچ کس جز خدا بر او ولایت ندارد و همچنان که خدا ولی اوست، او ولی هر مؤمنی است و همان ولایت که آن حضرت صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم بر اهل ایمان دارد، علی عَلَیْهِ السَّلَام هم دارد و این بیان روشن می‌کند که این ولایت، ولایت امر است.
۹ آن حضرت قبل از معرّفی علی عَلَیْهِ السَّلَام، از آنان التزام و اقرار به این جمله گرفت:
الست اولی بکم گفتند:
بلی و این همان اولویتیست که خداوند متعال در قرآن فرموده است:
(اَلنَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ) (۳۶۱) و پس از آن فرمود «هر کس من مولای اویم علی مولای اوست» و با مقدم داشتن جمله «الست اولی بکم» هر گونه شبهه‌ای را در معنی «ولیّ» رفع فرمود و همان اولویتی را که خودش نسبت به مؤمنین داشت برای علی عَلَیْهِ السَّلَام اثبات کرد.
حدیث چهارم قول رسول خداست که به آن حضرت فرمود:
أنت منی و أنا منک. (۳۶۲) این حدیث را بخاری و غیر او از اکابر ائمّه حدیث عامّه ذکر کرده‌اند.
شکی نیست که کمال عالم هستی به عقل، علم، بندگی و اطاعت اختیاری خداوند متعال است و امتیاز خلقت انسان همین عقل و اطاعت به اختیار اوست و هدف از خلقت او نیز همین است.
بنا بر این کمال انسان رسیدن اوست به مرتبه اتصال به علم غیب و نورانی شدن عقلش به نور وحی، که این مرتبه نبوّت است و کمال مرتبه نبوّت، به سفارت از طرف خالق به سوی خلق، برای نورانی کردن عقول آنان به نور حکمت الهیه است، که این مرتبه رسالت است و کمال مرتبه رسالت وصول به مرتبه عزم بر عهد معهود و میثاق مأخوذ است و این مرتبه اولوالعزم برای بعضی از پیغمبران مبعوث به شریعت است و کمال این مرتبه رسیدن به مرتبه خاتمیّت است، که مرتبه بعثت به شریعت ابدی است، که نهایت حد کمال انسانیّت است و صاحب این مرتبه خاتم ماسبق و فاتح مااستقبل و اسم اعظم و مثل اعلی، حضرت محمّد بن عبدالله صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم است.
علی عَلَیْهِ السَّلَام به مرتبه‌ای واصل شد، که آن کس که خدا در شأن او فرمود:
وَ مَا یَنْطِقُ عَنِ الْهَوَی (۳۶۳) فرمود:
«علی منّی» (علی از من است)، یعنی او مشتق است از یک دانه گوهر عالم امکان، که نفس قدسیّه و علّت غائیه خلقت عالم و خلیفه قرار دادن آدم است و حضرت به این جمله اکتفا نکرده و پس از آن فرمود:
«وأنا منه»، تا بفهماند که هدف از وجود و بعثت خاتم و آنچه قوام امنیّت او به آن است یعنی هدایت به دین قویم و صراط مستقیم، حدوثاً و بقاءً متحقّق نمی‌شود الا به علی و اولاد معصومین او عَلَیْهمُالسَّلَام.
آیا چگونه ممکن است فصل در خلافت از پیغمبر، بین آن کس که او از پیغمبر و پیغمبر از اوست؟!
حدیث پنجم بزرگان ائمّه حدیث از عامه و خاصه به صحت این حدیث اعتراف کرده‌اند، که حضرت صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم رسول فرمود:
علی مع القرءَان والقرءَان مع علی لن یتفرقا حتی یردا علی الحوض. (364)
دلالت این حدیث با توجّه به شناخت قرآن مجید معلوم می‌شود؛ در ذیل به اختصار به اموری اشاره می‌شود:
۱ در کتب الهیه افضل از قرآن کریم وجود ندارد:
(اللهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ کِتَاباً مُّتَشَبِهاً ) (۳۶۵)، (إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ یَهْدِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ) (366).
۲ خداوند متعال آن را به اوصافی وصف نموده است که قلم از تحریر آن و بیان از تقریر آن عاجز است:
(بَلْ هُوَ قُرْ آنٌ مَّجِیدٌ * فِی لَوْح مَّحْفُوظ) (۳۶۷)، (إِنَّهُ لَقُرْ آنٌ کَرِیمٌ * فِی کِتَاب مَّکْنُون) (۳۶۸)، (وَلَقَدْ آتَیْنَاکَ سَبْعاً مِنَ الْمَثَانِیوَالْقُرْآنَ الْعَظِیمَ) (۳۶۹)، (یس * وَ الْقُرْآنِ الْحَکِیمِ) (370).
۳ خداوند متعال خود را معلّم قرآن قرار داده است:
(الرَّحْمَنُ * عَلَّمَ الْقُرْآنَ) (371).
۴ به آنچه از جبروت الهی در این کتاب تجلّی کرده است، اشاره نموده و می‌فرماید:
(لَوْ أَنْزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَی جَبَل لَّرَأَیْتَهُ خَاشِعاً مُّتَصَدِّعاً مِّنْ خَشْیَةِ اللهِ) (372).
۵ به آنچه از قدرت خود که در اسرار پنهان شده در آیاتش تَجَلِّی کرده است، اشاره نموده و می‌فرماید:
(وَلَوْ أَنَّ قُرْ آناً سُیِّرَتْ بِهِ الْجِبَالُ أَوْ قُطِّعَتْ بِهِ الاْرْضُ أَوْ کُلِّمَ بِهِ الْمَوْتَی) (373).
۶ این کتاب مظهر علم و حکمت خداوند متعال است:
(وَإِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِن لَّدُنْ حَکِیم عَلِیم) (۳۷۴) و (وَنَزَّلْنَا عَلَیْکَ الْکِتَابَ تِبْیَاناً لِّکُلِّ شَیْء وَ هُدیً وَ رَحْمَةً ) (375).
۷ پروردگار خود را بر انزال این کتاب، حمد و ستایش می‌فرماید:
(الْحَمْدُ للهِ الَّذِی أَنزَلَ عَلَی عَبْدِهِ الْکِتَابَ وَ لَمْ یَجْعَل لَّهُ عِوَجَا) (376).
۸ رسول خدا صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم در تمسک به این کتاب عزیز می‌فرماید:
پس هر گاه فتنه‌ها و آشوب‌ها بر شما مشتبه شد و شما را فرا گرفت، به قرآن رو آورید، زیرا همانا قرآن شفیعیست که شفاعتش پذیرفته است و گزارش دهنده است از بدی‌ها که گفته‌اش تصدیق شده است؛ هر کس آن را پیشوای خود کرد او را به بهشت رهبری می‌کند و هر کس آن را پشت سر خود قرار دهد، او را به جهنم و دوزخ می‌کشاند و قرآن راهنماییست که به بهترین راه‌ها راهنمایی کند و کتابیست که در آن تفصیل و بیان و به دست آوردن حقایق است و جدا کننده حق از باطل است؛ آن کلامِ فصل است و شوخی و هزل نیست؛ برای آن ظاهر و باطنی است، پس ظاهرش حکم و باطنش علم است، ظاهرش جلوه و زیبایی دارد و باطنش ژرف و عمیق است؛ برای آن حدودیست که بر آن حدود حدودیست؛ شگفتی‌های آن به شماره نیاید و غرائب و نوآوری‌های آن کهنه نشود؛ در آن چراغ‌های هدایت و روشنی بخش حکمت است و دلیل و راهنمای معرفت است برای آن کس که آن را بشناسد. (377)
آری خداوند متعال در این کتاب برای خلق خود تجلّی کرده است و کسی که آن را نازل کرده، در آیات مذکوره و آن کس که بر او نازل شده در کلمات مزبوره آن را تعریف نموده‌اند.
چه بسیار بزرگ است قدر و منزلت کسی که پیغمبر خاتم صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم او را با قرآن و قرآن را با او قرار داده است!
او با ظاهر قرآن است به حکمت قرآن و با باطن قرآن است به علم قرآن و او با عجائبی که شماره نشود و با غرائبی که تمام نشود همراه است و با این معیت، تمام آنچه بر همه انبیا از کتاب و حکمت نازل شده است، نزد اوست.
بر طبق روایات بزرگان تفسیر و حدیث از عامّه و خاصّه، (۳۷۸) علی عَلَیْهِ السَّلَام اُذُن واعیه (گوش شنوا و فراگیر) در کلام خداوند متعال است:
وَتَعِیَهَا أُذُنٌ وَاعِیَةٌ (379).
و اوست کسی که گفت:
سلونی فوالله لاتسألونی عن شیء یکون إلی یوم القیامة إلا حدّثتکم به و سلونی عن کتاب الله، فوالله ما من آیة إلا و أنا أعلم أبلیل نزلت أم بنهار. (380)
چه بسیار بزرگ است مقام کسی که پیغمبر صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم او را با قرآن قرار داده است و با این که معیت قائم به دو طرف است، یعنی علی که با قرآن بود، قرآن هم با علی است، ولی به جمله: علی مع القرآن اکتفا ننموده و در عظمت او اضافه فرمود:
و القرآن مع علی و این نکته‌ایست که فقط اولوالالباب به آن می‌رسند.
در ابتدا به علی و اختتام به قرآن در جملهٔ اوّل و ابتدا به قرآن و اختتام به علی در جمله دوم و ترتیب کلام، از کسی که فصیح‌ترین مردم است، لطایفیست که مجال را وسعت شرح آنها نیست.
خلاصه کلام این که: در بین انبیا و مرسلین، کسی افضل از رسول امین نیست و چون علی از او و او از علیست (أنت منی و أنا منک)، پس او تالی تلو بهترین خلق خداست و در کتب نازله، هیچ کتابی اعلی از قرآن مبین نیست و چون علی با قرآن و قرآن با علیست (علی مع القرءَان و القرءَان مع علی)، پس قلب او خزینه تمام آنچه از طرف خداوند متعال نازل شده خواهد بود، از هدایت و نور و کتاب و حکمت و … آیا با این اوصاف شکی باقی می‌ماند در این که او سزاوارترین شخص برای خلیفه رسول کریم و مفسّر قرآن عظیم می‌باشد؟!
و آیا شکی باقی می‌ماند که او مولای هر کسیست که به خداوندی ایمان دارد که فرموده است:
(مَا آتَاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ) (۳۸۱)، (مَا عَلَی الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاَغُ الْمُبِینُ) (382).
حدیث ششم حدیثیست که اهل حدیث و رجال از عامّه به صحت سند آن اعتراف کرده‌اند و خلاصه آن اینست که جمعی نزد ابن عباس آمدند، در حالی که به امیرالمؤمنین عَلَیْهِ السَّلَام ناروا می‌گفتند.
ابن عباس گفت:
ناروا به کسی می‌گویند که برای او ده فضیلت است که برای احدی نیست:
۱) در جنگ خیبر [ که دیگران رفتند و عاجزانه برگشتند ] رسول خدا فرمود:
کسی را می‌فرستم که هرگز خدا او را خوار و ذلیل نکرد، او دوست دارد خدا و رسول را و خدا و رسول دوست دار او هستند.
همگی گردن کشیدند که چنین کسی کیست؟
پس فرمود:
علی کجاست؟
آن حضرت با چشم رَمَد دیده آمد، بعد از شفای چشم به دست رسول خدا، آن حضرت رایت را سه مرتبه به اهتزاز در آورد و به دست علی عَلَیْهِ السَّلَام داد.
۲) رسول خدا فلانی را به سوره توبه به جانب مشرکین فرستاد، پس علی را پشت سر او فرستاد و سوره را از او گرفت و فرمود سوره را نمی‌برد مگر مردی که او از من است و من از اویم.
۳) رسول خدا فرمود:
کدامیک از شما با من در دنیا و آخرت موالات می‌کنید؟ کسی نپذیرفت، به علی فرمود:
تو ولی من هستی در دنیا و آخرت.
۴) علی اوّل کسی بود که بعد از خدیجه ایمان آورد.
۵) رسول خدا جامه خود را بر چهار نفر انداخت بر علی و فاطمه و حسن و حسین عَلَیْهِ السَّلَام و فرمود:
(إِنَّمَا یُرِیدُ اللهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً )
۶) علی آن کسی بود که جان خود را فدای جان رسول خدا کرد و جامه او را پوشید و شب بر جای او خوابید و تا صبح مشرکین به گمان پیغمبر او را سنگباران کردند.
۷) در غزوه تبوک علی را در مدینه به جای خود گذاشت، چون از فراق رسول خدا در آن سفر گریه کرد، فرمود:
آیا راضی نمی‌شوی که منزلت تو نسبت به من همان منزلت هارون باشد نسبت به موسی، مگر آن که بعد از من پیغمبری نیست؛ همانا سزاوار نیست که من بروم مگر این که تو خلیفه من باشی.
۸) رسول خدا به علی فرمود:
تو بعد از من ولی هر مؤمن و مؤمنه هستی.
۹) رسول خدا تمام درهایی که به مسجد آن حضرت باز می‌شد بست، به جز درِ خانه علی را.
۱۰) رسول خدا فرمود:
من کنت مولاه فعلی مولاه (383)
با وجود نص پیغمبر صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم که رایت فتح را با وجود همه اصحاب به دست علی عَلَیْهِ السَّلَام داد و تنها او را حبیب و محبوب خدا و رسول خواند و پیام خدا را از دیگران گرفت و به او داد، که باید مبلّغ کلام خدا، علی عَلَیْهِ السَّلَام باشد، به علت این که او از من و من از اویم و تصریح آن حضرت که سزاوار نیست من بروم و تو خلیفه من نباشی و بیان ولایت مطلقه و کلیه آن حضرت به «انت ولی کل مؤمن بعدی و مؤمنة» و «من کنت مولاه فعلی مولاه» در این سنت صحیحه، آیا برای اهل نظر و انصاف، مجال شک و ریبی در خلافت بلافصل آن حضرت باقی می‌ماند؟!
این مختصر، گنجایش احصای آیات و روایات وارده در این موضوع را ندارد.
حسکانی حنفی از اَعلام قرن پنجم هجری، از مجاهد که از بزرگان تابعین و اَعلام مفسّرین است نقل می‌کند که برای علی عَلَیْهِ السَّلَام هفتاد منقبت است که برای احدی از اصحاب پیغمبر صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم مثل آنها نبوده و هیچ منقبتی برای اصحاب پیغمبر نبوده مگر آن که علی عَلَیْهِ السَّلَام با آنها شریک بوده است.
(384)
از ابن عباس نقل می‌کند که در قرآن آیه: (اَلَّذِینَ ءَامَنُواْ وَ عَمِلُواْ الصَّالِحاتِ) نیست مگر این که علی امیر و شریف آن آیه است و از اصحاب محمّد مردی نیست مگر این که خدا او را عتاب کرده و علی را جز به خوبی یاد نکرده است.
(385)
همچنین می‌گوید که برای علی هیجده منقبت است، که اگر یکی از آنها برای مردی از این امّت باشد به آن نجات پیدا می‌کند و دوازده منقبت برای اوست که برای احدی از این امّت نبوده است.
(386)
ابنابیالحدید گفت:
از استاد ما ابوالهذیل سؤال شد:
علی نزد خدا مقامش بالاتر است یا ابابکر؟
گفت:
و الله مبارزه علی با عمرو در روز خندق، برابر است با اعمال مهاجرین و انصار و طاعت آنها همگی، تا چه رسد به ابی بکر به تنهایی. (387)
احمد امام مذهب حنبلی می‌گوید:
«ما جاء لاحد من اصحاب رسول اللّهُ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم من الفضائل ما جاء لعلی بن ابی طالب (رضی الله عنه)». (388)
و به قول امامِ لغت و ادب و مؤسّس علم عروض، خلیل بن احمد:
فضایل هر کس یا باید به وسیله دوست منتشر شود یا دشمن؛ دوستان آن حضرت از ترس و دشمنانش از حسد فضایلش را کتمان کردند، ولی با وجود این مناقبش این گونه منتشر شد (389).
آیا اگر حسد دشمنان و ترس دوستان نبود و ظلمت شبِ تارِ حکومت بنی امیّه و بنی عباس حجاب این آفتاب نمی‌شد، انوار فضایل او چگونه آفاق را روشن می‌کرد؟!
این بحث شریف را به دو آیه در شأن آن حضرت ختم می‌کنیم:
۱ (إِنَّمَا وَلیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ ءَامَنُواْ الَّذِینَ یُقیِمُونَ الصَّلَوةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکَوة وَ هُمْ رَکِعُونَ). (390)
بزرگان علمای عامّه به نزول این آیه در شأن امیرالمؤمنین عَلَیْهِ السَّلَام اعتراف کردند؛ به خلاصه و قریب به مضمون حدیثی که فخر رازی نقل می‌کند اکتفا می‌شود:
«ابوذر گفت:
نماز ظهر را با رسول خدا خواندم، سائلی در مسجد سؤال کرد، هیچ کس به او چیزی نداد و علی در حال رکوع بود، با انگشتی که خاتم در آن بود به سائل اشاره کرد و آن سائل انگشتر را از انگشت او گرفت؛ پیغمبر به خدا تضرّع کرد، پس گفت:
بار الها برادرم موسی از تو سؤال کرد پس گفت:
(قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی) تو بر او نازل کردی: (سَنَشُدُّ عَضُدَکَ بِأَخِیکَ وَنَجْعَلُ لَکُمَا سُلْطَاناً )؛ بار الها من محمد بنده توأم، پس به من شرح صدر بده و کار مرا آسان کن و برای من وزیری از اهلم قرار بده، علی را، پشت مرا به او محکم کن؛ ابوذر گفت:
و الله کلمه رسول خدا تمام نشده بود که جبرئیل به این آیه نازل شد.» (391)
نزول آیه بعد از دعای رسول، اجابت دعای آن حضرت است، که هر سِمَتی که هارون نسبت به موسی داشت، همان سمت نسبت به رسول خدا صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم به علی عَلَیْهِ السَّلَام داده شد.
از این آیه به مقتضای حرف عطف استفاده می‌شود که همان ولایت خدا که برای رسول صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم است برای علی عَلَیْهِ السَّلَام نیز ثابت شده است و کلمه «انّما» با دلالتش بر حصر، اثبات می‌کند که ولایت در این آیه برای خدا و رسول و علی، ولایتیست که به این سه منحصر است و آن ولایت غیر از ولایت امر از معانی ولی نمی‌تواند باشد.
۲ (فَمَنْ حَآجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ مَاجَآءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَآءَنَا وَ أَبْنَآءَکُمْ وَ نِسَآءَنَا وَ نِسَآءَکُمْ وَ أَنْفُسَنَا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَتَ اللَّهِ عَلَی الْکَذِبِینَ). (392)
در این آیه کریمه برای اهل نظر نکاتیست که به سه نکته با اغماض از شرح اشاره می‌شود:
دعوت رسول اکرم صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم به مباهله برهانِ رسالت پیغمبر است و استنکاف نصاری اعتراف به بطلان نصرانیّت و حقّانیّت آیین آن حضرت است و کلمه «انفسنا» دلیل خلافت بلافصل امیرالمؤمنین عَلَیْهِ السَّلَام است، زیرا با وجود نفس تنزیلی به نص کتاب که امتداد وجود پیغمبر است جانشینیِ دیگری معقول نیست.
آنچه ائمّه تفسیر و حدیث بر آن متفق هستند اینست که مراد از «أَبْنَآءَنَا» حسن و حسین (علیهما السلام) است و مراد از «نِسَآءَنَا» فاطمه زهرا عَلَیْهاالسَّلَام است و مراد از «أَنْفُسَنَا» علی بن ابی طالب عَلَیْهِ السَّلَام است.
در این مورد حدیثی را ذکر می‌کنیم که فخر رازی در تفسیر این آیه آورده است و خلاصه و مضمون قریب به مدلول آن این است:
«چون رسول خدا دلایل را بر نصارای نجران اقامه کرد و آنها بر جهل خود اصرار داشتند، فرمود:
خدا به من امر کرده است که اگر حجّت را قبول نکنید، من با شما مباهله کنم، گفتند:
یا اباالقاسم بر می‌گردیم و در کار خود نظر می‌کنیم، بعد نزد تو می‌آییم؛ چون بازگشتند به عاقب که صاحب رأی آنها بود گفتند:
یا عبدالمسیح تو چه می‌بینی؟ گفت:
ای جماعت نصاری، شما معرفت پیدا کردید که محمد نبی مرسل است و کلام حق را در امر عیسی برای شما آورده است؛ به خدا قسم، هرگز قومی با پیغمبری مباهله نکردند که کبیر آنها زنده بماند و صغیرشان پرورش یابد، اگر این کار را بکنید مستأصل می‌شوید؛ اگر اصرار دارید که دست از دینتان بر ندارید با او وداع کنید و به شهرهای خود برگردید.
رسول خدا بیرون آمد، حسین را در آغوش و دست حسن را گرفته و فاطمه پشت سر آن حضرت و علی پشت سر فاطمه و به آنها فرمود:
که چون دعا کردم شما آمین بگویید.
اسقف نجران گفت:
ای جماعت نصاری، من چهره‌هایی را می‌بینیم که اگر از خدا بخواهند که کوه را از جای خود بردارد، به آن وجوه و رخساره‌ها از جا بر می‌دارد؛ مباهله نکنید، که هلاک می‌شوید و تا قیامت بر روی زمین نصرانی نخواهد ماند.
از مباهله شانه خالی کردند و به صلح راضی شدند. پس از مصالحه رسول خدا صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم فرمود:
قسم به کسی که جانم به ید اوست هلاکت بر اهل نجران نزدیک شد، اگر مباهله و ملاعنه می‌کردند به صورت میمون و خوک مسخ می‌شدند و وادی بر آنها آتش و سال بر نصاری نمی‌گشت تا همگی هلاک می‌شدند.» روایت شده است که چون آن حضرت در کسایی سیاه بیرون آمد، حسن را در آن داخل کرد، بعد حسین را، بعد فاطمه و بعد علی را، بعد فرمود:
(إِنَّمَا یُرِیدُ اللهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً ) سپس فخر می‌گوید:
«و اعلم ان هذه الروایة کالمتفق علی صحتها بین اهل التفسیر و الحدیث.» (393)
هر چند مجال شرح آیه و این حدیث مورد اتفاق نیست، ولی به دو نکته اشاره می‌شود:
الف: هنگام خروج، این عدّه را زیر کساء جمع کرد و آیه تطهیر خواند، تا ثابت کند:
دعایی که خرق عادت کند و اسباب طبیعی را از کار بیندازد و بی واسطه به ارادة الله آن خواسته محقّق شود، باید از روح پاک از هر رجسی به درگاه سبّوح قدّوس بالا رود:
(إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ) (۳۹۴) و آن طهارت که اراده خدا به آن تَعَلُّق گرفته در نفوس این عدّه یافت می‌شود.
ب: مباهله رسول خدا با نصارای نجران، درخواست دوری آن قوم از رحمت بود و دعایی که اجابتش انقلاب صورت انسان به حیوان و استحاله خاک به آتش و بر افتادن امّتی از روی زمین باشد، جز به اراده متّصل به امری که: (إِنَّمَآ أَمْرُهُ إِذَآ أَرَادَ شَیْئاً أَن یَقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُ) (۳۹۵) ممکن نیست و این مقامِ انسانِ کامل است که رضا و غضب او مظهر رضا و غضب خداست و این مقام، مقام خاتم و جانشین خاتم است و یگانه زنی که به این مقام رسید صدیقّه کبریست و این کاشف از آن است که روح ولایت کلیّه و امامت عامّه که عصمت کبریست در فاطمه زهرا عَلَیْهاالسَّلَام وجود دارد.
حدیثی هم که بزرگان عامّه به صحّت آن اعتراف کردند ناطق به این امر است، که رسول خدا صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم فرمود:
«فاطمة بضعة منی فمن اغضبها اغضبنی» (۳۹۶) و هر چند به حکم عقل و کتاب و سنّت غضب پیغمبر غضب خداست، ولی علمای عامّه این حدیث را هم نقل کردند:
که قال رسول الله صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم لفاطمة: «ان الله یغضب لغضبک و یرضی لرضاک» (397)
کسی که بدون هیچ قید و شرطی، خدا به رضای او راضی و به غضب او غضبناک است، به ضرورت عقل باید رضا و غضبش از خطا و هوی منزّه باشد و این همان عصمت کبری است.
ائمّه اثناعشر عَلَیْهمُالسَّلَام آنچه ذکر شد مختصری از ادلّه مذهب حق در مسأله امامت بود و اعتقاد شیعه اثنا عشریه آن است که ائمّه معصومین دوازده نفرند:
اوّل:
علی بن ابی طالب، دوم:
حسن بن علی، سوم:
حسین بن علی، چهارم:
علی بن الحسین، پنجم:
محمد بن علی، ششم:
جعفر بن محمد، هفتم:
موسی بن جعفر، هشتم:
علی بن موسی، نهم:
محمد بن علی، دهم:
علی بن محمد، یازدهم:
حسن بن علی، دوازدهم:
حضرت مهدی عَلَیْهمُالسَّلَام و تفصیل ادلّه امامت هر یک از علم و اجابت دعوت و نص معصوم مجال دیگری می‌طلبد.
آنچه اشاره به آن لازم است، وجود روایاتی از رسول خدا صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم در کتب عامّه است به عنوان دوازده خلیفه و دوازده امیر، که بعضی از آنها ذکر می‌شود:
۱ صحیح بخاری: «عن جابر بن سمرة قال:
سمعت النبی صلّی الله علیه و سلّم یقول:
یکون اثناعشر امیراً فقال:
کلمة لم اسمعها فقال ابی: انّه قال:
کلّهم من قریش.» (398)
۲ صحیح مسلم:
«عن جابر بن سمرة قال دخلت مع ابی علی النبی صلّی الله علیه و سلّم فسمعته یقول:
ان هذا الامر لاینقضی حتی یمضی فیهم اثناعشر خلیفة قال:
ثم تَکَلُّم بکلام خفی علی، قال:
فقلت لابی: ما قال؟ قال:
کلّهم من قریش.» (399)
۳ صحیح مسلم:
«عن جابر بن سمرة قال:
سمعت النبی صلّی الله علیه و سلّم، یقول:
لایزال امر الناس ماضیاً ما ولیهم اثناعشر رجلا، ثم تکلم النبّی صلّی الله علیه و سلّم بکلمة خفیت علیَّ، فسألت ابی: ماذا قال رسول الله صلّی الله علیه و سلّم، فقال:
کلّهم من قریش.» (400)
۴ صحیح ابن حبّان: «سمعت رسول الله صلّی الله علیه و سلّم یقول:
یکون بعدی اثناعشر خلیفة کلّهم من قریش.» (401)
۵ جامع ترمذی: «یکون من بعدی اثناعشر امیراً، قال:
ثم تَکَلُّم بشیئ لم افهمه، فسألت الّذی یلینی فقال:
قال:
کلّهم من قریش.» (402)
۶ مسند احمد بن حنبل: «یکون بعدی اثناعشر خلیفة، کلّهم من قریش.» (403)
۷ مسند احمد بن حنبل: «یکون بعدی اثناعشر امیراً ثم لا ادری ما قال بعد ذلک، فسألت القوم کلّهم، فقالوا: قال:
کلّهم من قریش.» (404)
۸ مسند احمد بن حنبل: «یکون من بعدی اثناعشر امیراً فتَکَلُّم فخفی علی، فسألت الّذی یلینی اوالی جنبی، فقال:
کلّهم من قریش.» (405)
۹ مسند احمد بن حنبل: «یکون بعدی اثناعشر امیراً، قال ثم تَکَلُّم فخفی علی ما قال، قال:
فسألت بعض القوم او الّذی یلینی ما قال؟ قال:
کلّهم من قریش.» (406)
۱۰ مسند ابن الجعد:
«یکون بعدی اثناعشر امیراً، غیر ان حصیناً قال فی حدیثه: ثم تَکَلُّم بشیئ لم افهمه و قال بعضهم فسألت ابی و قال بعضهم فسألت القوم فقال کلّهم من قریش.» (407)
۱۱ مسند ابی یعلی: «یقول لایزال الدین قائماً حتی تقوم الساعة و یکون علیکم اثناعشر خلیفة کلّهم من قریش.» (408)
۱۲ مسند احمد بن حنبل: «عن جابر بن سمرة قال:
خطبنا رسول الله صلّی الله علیه و سلّم بعرفات فقال:
لایزال هذاالامر عزیزاً منیعاً ظاهراً علی من ناواه حتی یملک اثنا عشر کلّهم قال:
فلم افهم مابعد، قال:
فقلت لابی ما قال بعد ما قال:
کلّهم، قال:
کلّهم من قریش.» (409)
۱۳ مستدرک حاکم:
«عن مسروق قال:
کنا جلوساً لیلة عند عبدالله یقرأنا القرآن فسأله رجل فقال:
یا ابا عبدالرحمن هل سألتم رسول الله صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم کم یملک هذه الامة من خلیفة؟
فقال:
عبدالله ما سألنی عن هذا احد منذ قدمت العراق قبلک، قال:
سألناه، فقال:
اثناعشر عدهٔ نقباء بنیاسرائیل.» (410)
روایات وارده در این موضوع منحصر به کتبی نیست که ذکر شده است، بلکه در بعضی از کتب مذکوره هم بیش از آن است که از آن کتاب نقل شده است و به جهت اختصار به این تعداد اکتفا شد.
(411)
نصوص وارده از رسول خدا صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم در مورد دوازده امام را بزرگان صحابه روایت کرده‌اند، مانند:
عبدالله بن عباس، عبدالله بن مسعود، سلمان فارسی، ابی سعید خدری، ابی ذر غفاری، جابر بن سمرة، جابر بن عبدالله، انس بن مالک، زید بن ثابت، زید بن ارقم، ابی عمامه، واصلة بن اسقع، ابی ایوب انصاری، عمار بن یاسر، حذیفة بن اسید، عمران بن حصین، سعد بن مالک، حذیقة بن یمان، ابی قتاده انصاری و دیگران که به جهت اختصار از ذکر آنان صرف نظر می‌کنیم.
در این روایت مزایایی ذکر شده است، همچون:
۱) حصر خلفاء در دوازده نفر.
۲) استمرار خلافت آن دوازده نفر تا قیامت.
۳) وابستگی عزّت و مناعت دین به آنان.
۴) قیام دین از جهت علمی و عملی به آنان. زیرا قائم بودن دین به خلفاییست که از جهت علمی بیان کننده معارف و حقایق دین و از جهت عملی مجری حق و قوانین عادله دین باشند و این دو مهم جز با شرایطی که خاصّه در خلفای دوازده گانه قائلند میسر نیست.
۵) تنظیر به نقبای بنیاسرائیل که کاشف از نصب الهی است، همچنان که از آیه کریمه: (وَبَعَثْنَا مِنْهُمْ اثْنَیْ عَشَرَ نَقِیباً ) (۴۱۲) استفاده می‌شود.
۶) بودن همه آنان از قریش.
خلفایی که دارای این مزایا باشند آیا جز بر طریقه حقّه اثنی عشریه و دوازده امام عَلَیْهمُالسَّلَام قابل انطباق می‌تواند باشد؟!
آیا در خلافت یزید و مانند آن، عزّت امر اسلام و گذران امر امت و حکومتی مانند نقبای بنیاسرائیل میسّر می‌گردد؟!
به آنچه گفته شد بعضی از محقّقین علمای عامّه نیز اعتراف کرده‌اند، که این احادیث نه قابل انطباق بر خلفای بعد از پیغمبر صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم است چون کمتر از دوازده‌اند و نه قابل حمل بر ملوک بنی امیّه به جهت ظلم و زیادتشان بر دوازده نفر و نه قابل حمل بر ملوک بنی عباس به جهت زیادتشان بر دوازده نفر و عدم مراعات آیه: (قُلْ لا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی) (۴۱۳)؛ این احادیث محملی ندارد جز ائمّه اثنی عشر از اهل بیت و عترت آن حضرت عَلَیْهمُالسَّلَام؛ زیرا آنان اعلم و اجل و اورع و اتقی و اعلای اهل زمانشان بودند نسباً و افضل آنها حسباً و اکرم آنها عندالله و اهل علم و تحقیق و اهل کشف و توفیق آنان را به این منزلت شناختند. (414)
و سدی در تفسیر خود نقل می‌کند:
«که چون ساره از بودن هاجر کراهت داشت، خداوند وحی کرد به ابراهیم و فرمود:
اسماعیل و مادرش را ببر و در بیت نبی تهامی یعنی مکّه منزلش بده، که هر آینه من ذریّه تو را منتشر می‌کنم و آنها را سنگین قرار می‌دهم بر کسی که به من کافر شده و از ذریّه او دوازده عظیم قرار می‌دهم. (۴۱۵)» و این موافق است با آنچه در باب هفدهم از سفر تکوین تورات است که خدا به ابراهیم فرمود:
«و امّا در خصوص اسماعیل تو را اجابت فرمودم، اینک او را برکت داده بارور گردانم و او را بسیار کثیر گردانم، دوازده رئیس از وی پدید آیند و امّتی عظیم از وی به وجود آورم.» امامت دوازده امام به روایات صحیحه و نص متواتر از طرق خاصّه که مستغنی از بحث سندیست از معصوم ثابت است.
در این مختصر به حدیث لوح که به سندهای متعدّد که بعضی از آنها معتبر است و بزرگان محدّثین آن را روایت کرده‌اند اکتفا می‌شود و از آن مجموعه دو روایت ذکر می‌گردد:
اوّل:
روایتی که شیخ صدوق (رحمه الله) از امام پنجم عَلَیْهِ السَّلَام از جابر بن عبدالله انصاری روایت می‌کند، که گفت:
وارد شدم بر فاطمه عَلَیْهاالسَّلَام و در مقابل او لوحی بود که در آن اسمای اوصیا بود؛ پس ش مردم، دوازده نفر، آخر آنان قائم بود، سه از آنان محمد و چهار از آنان علی بود.
(416)
دوم:
حدیثیست که مشتمل بر اخبار غیبیست و متن آن شاهد صدور از مقام عصمت است، که اکابر محدثین خاصه مانند شیخ مفید، شیخ کلینی، شیخ صدوق و شیخ طوسی (اعلی الله مقامهم) از عبدالرحمن بن سالم از ابی بصیر از امام ششم عَلَیْهِ السَّلَام نقل کرده‌اند و مضمون قریب به روایت اینست که:
پدرم به جابر بن عبدالله انصاری فرمود:
همانا من به تو حاجتی دارم، کدام وقت برای تو آسان‌تر است که تو را در خلوت ببینم، تا از آن سؤال کنم؟
جابر گفت:
هر وقتی که شما دوست بدارید.
پس در بعضی از ایام با جابر خلوت کرد و به او فرمود:
ای جابر، به من خبر ده، از لوحی که در دست مادرم فاطمه عَلَیْهاالسَّلَام دختر رسول خدا صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم دیده‌ای و آنچه مادرم به تو خبر داد که در آن لوح نوشته بود.
جابر گفت:
خدا را شاهد می‌گیرم که در حیات رسول خدا صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم نزد مادرت فاطمه عَلَیْهاالسَّلَام رفتم و او را به ولادت حسین عَلَیْهِ السَّلَام تهنیت گفتم و در دو دست او لوح سبزی دیدم که گمان کردم از زمرّد است و در آن نوشته سفیدی، شبیه رنگ خورشید دیدم. به او گفتم:
پدر و مادرم به فدایت، ای دختر رسول خدا این لوح چیست؟
پس فرمود:
این لوحیست که خدا به رسول خود هدیه کرده است؛ در آن اسم پدرم و اسم شوهرم و اسم دو پسرم و اسم اوصیای از فرزندانم هست و پدرم آن را به من عطا فرموده که مرا به آن بشارت بدهد.
جابر گفت:
مادرت فاطمه عَلَیْهاالسَّلَام آن لوح را به من داد و من آن را خواندم و نسخه‌ای از آن نوشتم.
پدرم فرمود:
ای جابر، آیا آن نسخه را بر من عرضه می‌کنی؟
گفت:
آری. پس پدرم با او به منزل جابر رفت، پس صحیفه‌ای از پوست رقیق بیرون آورد، فرمود:
ای جابر، تو در نوشته خود نظر کن تا من بر تو بخوانم.
جابر در نسخه خود نظر کرد و پدرم آن را قرائت کرد، حرفی با حرفی مخالف نبود.
جابر گفت:
خدا را شاهد می‌گیرم که در لوح این چنین نوشته دیدم:
بِسْمِ اللَّه الرحمن الرحیم این کتابیست از خداوند عزیز حکیم برای محمد پیغمبر او و نور او و سفیر او و حجاب او و دلیل او، که روح‌الامین آن را از نزد رب العالمین نازل کرده است.
ای محمّد، تعظیم کن اسمای مرا و شکر کن نعمت‌های مرا و انکار مکن آلای مرا (الطاف باطنی مرا)، همانا منم خداوندی که به جز من خدایی نیست. شکننده جبّاران، دولت رساننده به مظلومان، جزا دهنده روز جزا؛ همانا منم خداوندی که به جز من خدایی نیست، هر کس به غیر فضل من امیدوار باشد، یا از غیر عدل من بترسد او را عذابی کنم که احدی از جهانیان را به آن عذاب نکرده باشم؛ پس مرا عبادت کن و بر من توکّل کن، همانا پیغمبری نفرستادم که ایامش کامل شود و مدّتش منقضی گردد، مگر آن که برایش وصیّی قرار دادم و همانا من فضیلت دادم تو را بر انبیا و فضیلت دادم وصی تو را بر اوصیا و گرامی داشتم تو را به دو شبلت و دو سبطت، حسن و حسین؛ پس حسن را بعد از تمام شدن مدت پدرش معدن علم خود قرار دادم و حسین را خزانه دار وحی خود قرار دادم و او را اکرام کردم به شهادت و ختم کردم برای او به سعادت، پس او افضل از هر شهیدیست و درجه او از تمام شهدا بالاتر است، کلمه تامه خود را با او و حجت بالغه خودم را نزد او قرار دادم، به وسیله عترت او ثواب می‌دهم و عقاب می‌کنم، اوّل آنان علی است، سید العابدین و زینت اولیای گذشته من و پسر او شبیه جد محمود او، محمد است که باقر شکافنده علم من و معدن حکمت من است، به زودی هلاک می‌شوند کسانی که در جعفر شک و ریب کنند، کسی که بر او رد کند، مثل کسیست که بر من رد کرده است، حق است قول از من که هر آینه مقام جعفر را گرامی می‌دارم و او را در پیروان و یاوران و دوستانش مسرور می‌گردانم، بعد از او موسی است، که در زمان او فتنه کور تاریک فراگیر شود، برای این که رشته فرض من منقطع نمی‌شود و حجت من مخفی نمی‌گردد، همانا اولیای من با جام سرشار سیراب می‌شوند، کسی که یکی از آنان را انکار کند نعمت من را انکار کرده است و کسی که آیه‌ای از کتاب من تغییر دهد بر من افترا بسته است و هنگامی که منقضی شده مدّت موسی بنده من و حبیب من و مختار من، وای بر افترا بندان و انکار کنندگان در علی، ولی من و یاور من و کسی که بارهای سنگین نبوّت را بر دوش او می‌گذارم و او را به شِدَّت و قوّت در انجام آنها امتحان می‌کنم، او را عفریت مستکبری می‌کشد و در شهری که آن را بنده صالح بنا کرده، پهلوی بدترین خلقِ من دفن می‌شود؛ حق است قول از من، او را مسرور می‌کنم به محمد پسر او و خلیفه او بعد از او و وارث علم او، پس او معدن علم من و موضع سر من و حجت من بر خلق من است، ایمان نمی‌آورد بنده‌ای به او مگر آن که بهشت را جایگاه او قرار می‌دهم و شفاعتش را نسبت به هفتاد تن از اهل بیتش که همه آنان سزاوار آتش باشند می‌پذیرم و ختم می‌کنم به سعادت برای پسرش علی، ولی من و یاور من و شاهد در خلق من و امین من بر وحی من؛ از او بیرون می‌آورم دعوت کننده به راهم و خزینه دار علمم، حسن را و کامل می‌کنم آن را به پسر او، م ح م د، که رحمة للعالمین است، بر اوست کمال موسی و بهاء عیسی و صبر ایوب؛ در زمان او اولیای من ذلیل می‌شوند و سرهای آنان را مانند سرهای ترک و دیلم به یکدیگر هدیه می‌کنند، کشته می‌شوند و سوزانده می‌شوند و ترسان و بیمناک و هراسانند، زمین به خو نشان رنگین می‌شود و ناله زنانشان بلند می‌شود، آنان به حق اولیای من هستند، به آنان هر فتنه کور تاریکی و سختی را دفع می‌کنم و به آنان زلزله‌ها کشف و سنگینی‌ها و زنجیرها را دفع می‌کنم، آنان ند که بر آنان است صلوات از پروردگارشان و رحمت پروردگارشان و آنان ند هدایت شدگان. (417)
بعد از اتمام حدیث، ابوبصیر به عبدالرحمن بن سالم گفت:
اگر در تمام روزگارت حدیثی به جز این حدیث نشنوی، همین یک حدیث تو را کفایت می‌کند، آن را از نا اهل پنهان بدار.
ادلّه امامت ائمّه معصومین عَلَیْهمُالسَّلَام بیش از آن است که در این مختصر بگنجد، ولی به منظور معرفت مقام والای امامت این بحث را به ذکر روایتی ختم می‌کنیم و آن روایتیست که شیخ المحدّثین محمد بن یعقوب کلینی از محمد بن یحیی (که نجاشی در شأن او می‌گوید:
شیخ اصحابنا فی زمانه، ثقة، عین و قریب به شش هزار روایت نقل فرموده) و او از احمد بن محمد بن عیسی (شیخ القمیّین و وجههم و فقیههم غیر مدافع و از اصحاب حضرت رضا و حضرت جواد و حضرت هادی عَلَیْهمُالسَّلَام) و او از حسن بن محبوب (که یکی از چهار رکن زمان خود و از فقهاییست که اجماع بر صحّت روایتیست که از او به سند صحیح نقل شود و از اصحاب موسی بن جعفر و ابی الحسن الرضا (علیهما السلام) است) و او از اسحاق بن غالب (که گذشته از توثیق خاص، کسیست که مانند صفوان بن یحیی از او روایت کرده است) و او از ابی عبدالله عَلَیْهِ السَّلَام روایت کرده است در خطبه‌ای که آن حضرت حال و صفات ائمّه را ذکر می‌کند و چون لطف خاصّی در کلام امام عَلَیْهِ السَّلَام است که قابل وصف نیست، قسمتی از متن حدیث ذکر می‌شود:
عن أبی عبدالله عَلَیْهِ السَّلَام فی خطبة له یذکر فیها حال الأئمّة عَلَیْهمُالسَّلَام و صفات هم:
ان الله عز و جل أوضح بأئمّة الهدی من أهل بیت نبیّنا عن دینه و أبلج به هم عن سبیل منهاجه و فتح به هم عن باطن ینابیع علمه، فمن عرف من اُمّة محمّد صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم واجب حق امامه، وجد طعم حلاوة ایمانه و علم فضل طلا وة اسلامه، لأن الله تبارک و تعالی نصب الامام علماً لخلقه و جعله حجة علی أهل موادّه و عالمه و ألبسه الله تاج الوقار و غشّاه من نور الجبّار، یمد به سبب الی السماء، لاینقطع عنه موادّه و لا ینال ما عند الله الا بجهة أسبابه و لا یقبل الله أعمال العباد إلا بمعرفته، فهو عالم بما یرد علیه من ملتبسات الدّجی و معمیّات السنن و مشبّهات الفتن، فلم یزل الله تبارک و تعالی یختارهم لخلقه من ولد الحسین عَلَیْهِ السَّلَام من عقب کل إمام یصطفیهم لذلک ویجتبیهم و یرضی به هم لخلقه و یرتضیهم، کل ما مضی منهم إمام نصب لخلقه من عقبه إماماً علما بیّناً و هادیاً نیّراً و إماماً قیّماً و حجّة عالماً، أئمّة من الله، یهدون بالحق و به یعدلون، حجج الله و دعاته و رعاته علی خلقه، یدین بهدیهم العباد و تستهل بنورهم البلاد و ینمو ببرکتهم التلاد، جعلهم الله حیاة للأنام و مصابیح للظلام و مفاتیح للکلام و دعائم للاسلام، جرت بذلک فیهم مقادیر الله علی محتومها.
فالامام هو المنتجب المرتضی و الهادی المنتجی و القائم المرتجی، اصطفاه الله بذلک و اصطنعه علی عینه فی الذر حین ذرأه و فی البریّة حین برأه، ظلا قبل خلق نسمة عن یمین عرشه، محبوّاً بالحکمة فی علم الغیب عنده، اختاره بعلمه و انتجبه لطهره، بقیة من آدم عَلَیْهِ السَّلَام و خیرة من ذریّة نوح و مصطفی من آل إبراهیم و سلالة من إسماعیل و صفوة من عترة محمّد صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم لم یزل مرعیّاً بعین الله، یحفظه و یکلؤه بستره، مطروداً عنه حبائل إبلیس و جنوده، مدفوعاً عنه وقوب الغواسق و نفوث کل فاسق، مصروفاً عنه قوارف السوء، مبرّء اً من العاهات، محجوباً عن الآفات، معصوماً من الزّلات، مصوناً عن الفواحش کلّها، معروفاً بالحلم و البر فی یفاعه، منسوباً إلی العفاف و العلم و الفضل عند انتهائه، مسنداً إلیه أمر والده، صامتاً عن المنطق فی حیاته.
فإذا انقضت مدّة والده، إلی أن انتهت به مقادیر الله إلی مشیئته و جاء ت الإرادة من الله فیه إلی محبّته و بلغ منتهی مدّة والده عَلَیْهِ السَّلَام فمضی و صار أمر الله إلیه من بعده و قلّده دینه و جعله الحجّة علی عباده و قیّمه فی بلاده و أیّده بروحه و آتاه علمه و أنبأه فصل بیانه و استودعه سرّه و انتدبه لعظیم أمره و أنبأه فضل بیان علمه و نصبه علماً لخلقه و جعله حجّة علی أهل عالمه و ضیاء لأهل دینه و القیّم علی عباده، رضی الله به إماماً لهم … (418).
هر چند هر جمله‌ای از این حدیث شریف شرح مفصّلی دارد، ولی به بیان بعضی از نکات در چند جمله اکتفا می‌شود:
الف: امام عَلَیْهِ السَّلَام در جمله اوّل موضوع خطبه را ائمّه هدی عَلَیْهمُالسَّلَام قرار داده، چون ضرورت وجود امام برای امّت روشن است:
(یَوْمَ نَدْعُواْ کُلَّ أُنَاس بِإِمَمِهِمْ) (۴۱۹) و امام امّت هم باید امام هدایت باشد، چنان که خداوند متعال فرموده است:
(وَ جَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا) (۴۲۰)، (إِنَّمآ أَنتَ مُنذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْم هَاد) (۴۲۱). معرفت امامِ هدایت نیز متوقّف بر معرفت هدایت است و معرفت هدایت محتاج به مطالعه و تدبّر در آیات وارده در این موضوع در قرآن مجید است که عدد آن بیش از دویست و نود می‌باشد و شرح هر یک در این مختصر نمی‌گنجد، زیرا هدایت، کمال خلقت است:
(قَالَ رَبُّنَا الَّذِی أَعْطَی کُلَّ شَیْء خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَی) (۴۲۲)، (سَبِّحِ اسْمَ رَبِّکَ الاْعْلَی * الَّذِی خَلَقَ فَسَوَّی * وَ الَّذِی قَدَّرَ فَهَدَی) (۴۲۳) و هدایت هر مخلوقی به تناسب خلقت اوست و چون خلقت انسان بر اساس احسن تقویم است هدایت او بالاترین کمال عالَم امکان است و بزرگترین نعمتیست که به اشرف مخلوقات عنایت شده:
(وَ یُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَ یَهْدِیَکَ صِرَطاً مُسْتَقِیماً ) (۴۲۴). در این حدیث شریف امام به عنوان «ائمّة الهدی» عظمت مقام امامت را بیان کرد و بلکه برای اهل نظر خصایص امام را روشن نمود، که چنین ملزومی چه لوازمی دارد و بعد از اجمال، به تفصیل پرداخت و از نقش وجود امام در دین شروع کرد، که خداوند تفسیر قانون خود را به آرای خلق که معرض خطا و اختلاف است وا گذار نکرده، زیرا با این دو آفت، غرض از تشریع دین نقض شده و به جای نور هدایت، امّت به ظلمات ضلالت گرفتار می‌شود؛ بلکه به ائمه هدی نقطه‌های ابهامی را که برای بشر در اصول و فروع دین پیدا می‌شود واضح کرده است:
«ان الله عز و جل اوضح بائمة الهدی من اهل بیت نبینا عن دینه».
ب: چون انسان به مقتضای فطرت، در جستجوی خالق و آفریننده خویش است و این فطرت جز به رسیدن به راه خدا که دین خداست و استقامت بر آن راه، به مقصود خود نایل نخواهد شد:
(قُلْ هَذِهِ سَبِیِلی أَدْعُواْ إِلَی اللَّهِ عَلَی بَصِیرَة أَنَاْ وَ مَنِ اتَّبَعَنِی) (۴۲۵) و با این که عوامل انحراف از راه خدا از خطاها و هوسها و راهزنان این راه از شیاطین جن و انس در هر زمان به فرموده قرآن موجود است:
(وَ لا تَتَّبِعُواْ السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَنْ سَبِیلِهِ) (۴۲۶)، (اِشْتَرَواْ بِأَیَتِ اللَّهِ ثَمَناً قَلِیلاً فَصَدُّواْ عَن سَبِیلِهِ إِنَّهُمْ سَآءَ مَا کَانُواْ یَعْمَلُونَ) (۴۲۷) وجود راهبری لازم است که غرض از تکوین این فطرت که رسیدن به خداست و تشریع صراط مستقیم دین که راه رسیدن به خداست به روشنگری او محقّق شود:
«وابلج عن سبیل منهاجه».
ج: غرض از خلقت عقل در انسان، رسیدن به حقیقت علم و معرفت است و استدعای ذاتی انسان از خالقِ عقل و ادراک اینست که: پروردگارا هر چیز را چنان که هست به من بنمایان و می‌خواهد بداند از کجا آمده و در کجاست و به کجا می‌رود و آغاز و انجام وجود خود و جهان چیست؟
و عطش ادراک انسان جز به رسیدن به آب حیات علم الهی رفع نخواهد شد و گرنه عاقبت حکمت هم که حیرة الکمل است، آن است که بداند که نمی‌داند. به این جهت وجود انسانی الهی لازم است که راه به چشمه‌های علوم الهی داشته باشد و به دست او لب تشنگان حقیقت سیراب شوند و غرض از تکوین عقل و ادراک حاصل شود، چنان که امام عَلَیْهِ السَّلَام در نص معتبر فرمود:
«من زعم ان الله یحتج بعبد فی بلاده ثم یستر عنه جمیع ما یحتاج الیه فقد افتری علی الله» (428).
آری! این گمان که خداوند متعال کسی را بر بنده‌ای حجّت قرار دهد و آنچه او به آن محتاج است از آن حجّت بپوشاند و علم آنها را به او ندهد، افتراییست که منشأ آن نشناختن علم و قدرت و حکمت لایتناهی است، از این جهت فرمود:
«و فتح به هم عن باطن ینابیع علمه».
د:
«والبسه تاج الوقار» تاج وقاری که بر سر امام است علم و قدرت است:
«فدلالة الامام فیما هی؟ قال:
فی العلم و استجابة الدعوة» (۴۲۹) زیرا منشأ اضطراب و سبکی انسان، جهل و عجز است و چون امام معلّم کتاب خداست و به نص حدیث ثقلین بین او و کتاب الله جدایی نیست و کتاب هم به مقتضای (وَ نَزَّلْنَا عَلَیْکَ الْکِتَبَ تِبْیَناً لِّکُلِّ شَیْء ) (۴۳۰) بیان هر چیزیست ممکن نیست به هر علمی که در کتاب خداست محیط نباشد و این نکته از این حدیث معتبر استفاده می‌شود:
«عن ابن بکیر عن ابی عبدالله عَلَیْهِ السَّلَام قال:
کنت عنده فذکروا سلیمان و ما اعطی من العلم و ما اوتی من الملک، فقال لی: و ما اعطی سلیمان بن داود انّما کان عنده حرف واحد من الاسم الاعظم و صاحبکم الذی قال الله قل کفی بالله شهیداً بینی و بینکم و من عنده علم الکتاب و کان و الله عند علی علم الکتاب، فقلت: صدقت و الله، جعلت فداک» (431)
و امام با ارتباط به امر الله صاحب دعوت مستجابه است و با این علم و قدرت، ملبّس به تاج وقار است.
ه: «و غشّاه من نور الجبّار» چون نور به اسم مقدّس جبّار اضافه شده و مضاف به هر اسمی از اسماء الهی خصوصیّت آن اسم را به مقتضای اضافه کسب می‌کند و خداوند به اسم مقدّس جبّار، جبر کننده هر انکساریست «یَا جَابِرَ الْعَظْمِ الْکَسِیرِ» (۴۳۲) لذا امام از نور جبّار پوشیده شده است تا شکستهایی را که بر پیکر اسلام و مسلمین پیدا می‌شود به آن نور جبر کند.
و: «أَئِمَّةً مِنَ اللَّهِ یَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلُون» امام کسیست که به اختیار خدا مختار و به اصطفاء و برگزیدن او مصطفی و به انتخاب او مجتبی برای امامت و رهبریست؛ به این جهت هر امامی که از دنیا برود خداوند پس از او نصب کند امامی را، که عَلَمی آشکار و هدایت کننده‌ای نور بخش و رهبری سرپرست و حجّتی عالِم باشد، تا غرض از خلقت انسان و بعثت پیغمبران که در دو کلمه خلاصه می‌شود حاصل شود و آن دو کلمه، هدایت به حق و عدالت به حق است که عصاره حکمت نظری و عملی و منتهای کمال عقلی و ارادی انسان است و تحقّق این دو امر هم جز به وسیله عقلی که هر چیزی را چنانچه هست بداند و اراده‌ای که هر کار را چنانچه سزاوار است انجام دهد که همان صاحب منصب عصمت علمی و عملیست ممکن نیست و به این جهت فرمود:
«ائمة من الله یهدون بالحق و به یعدلون».
ز: «اصطفاه الله بذلک و اصطنعه علی عینه فی الذّر حین ذرأه» امام کسیست که خداوند متعال در عالم ذر، گوهر وجود او را در یمین عرش خود ساخته است و زیر نظر خود تربیت کرده و در علم غیبی که نزد اوست که احدی راه به آن ندارد:
(إِلاَّ مَنِ ارْتَضَی مِن رَّسُول) (۴۳۳) به او حکمت بخشیده است و در این نشأه از جهت نَسَب، بهترین ذریّه نوح و برگزیده آل ابراهیم و سلاله اسماعیل و صفوه از عترت محمّد صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم است و جسم او مبرّا از تمام عیوب و روح او معصوم از هر لغزش و مصون از هر گناه است.
ابلیسی که گفت:
(فَبِعِزَّتِکَ لاُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ * إِلاَّ عِبَادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ) (۴۳۴) از ذات قدس او به قدرت: (إِنَّ عِبَادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطَنٌ ) (۴۳۵) مطرود است.
«و صار امر الله الیه من بعد» امرالّلهی که بعد از هر امامی به امام بعد از او می‌رسد امریست که در حدیث صحیح امام ششم عَلَیْهِ السَّلَام فرمود:
«ان الله واحد متوحد بالوحدانیة، متفرد بامره فخلق خلقا فقدّرهم لذلک الامر، فنحن هم یا ابن ابی یعفور، فنحن حجج الله فی عباده و خزّانه علی علمه و القائمون بذلک». (436)
ح: «وایّده بروحه» روحی که خدا امام را به آن مؤیّد کرده است روحیست که در حدیث صحیح ابی بصیر گفت:
«شنیدم از ابی عبدالله عَلَیْهِ السَّلَام که می‌گفت:
(وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی) (۴۳۷) خلقیست اعظم از جبرئیل و میکائیل، با احدی از کسانی که گذشتند به غیر محمّد صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم نبوده و او با ائمّه است و آنان را به استقامت مدد می‌کند …» (438)
«و آتاه علمه» و علم خود را به او داده است.
به نص صحیح از امام پنجم عَلَیْهِ السَّلَام برای خدا دو علم است، علمی که به جز او کسی آن را نمی‌داند و علمی که به ملائکه و پیغمبران تعلیم کرده و آنچه به ملائکه و فرستادگانش تعلیم کرده امام می‌داند. (439)
«و استودعه سرّه» و سر خود را به او سپرده و در حدیث صحیح ابوالحسن عَلَیْهِ السَّلَام فرمود:
سر الله را خدا به جبرئیل سپرد و جبرئیل به محمّد صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم سپرد و محمّد به هر کس که خدا خواست سپرد. (440)
ط: «رضی الله به اماماً لهم» تردیدی نیست که امّت نیازمند به امام است و امام امّت باید مرضی خدا باشد، خدایی که بین علم و جهل، علم را می‌پسندد:
(قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لاَیَعْلَمُونَ) (۴۴۱) و بین سلامت و آفت، سلامت را می‌پسندد:
(یَهْدِی بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوَنَهُ سُبُلَ السَّلَمِ) (۴۴۲) و بین حکمت و سفاهت، حکمت را می‌پسندد:
(یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَنْ یَشَآءُ وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً ) (۴۴۳) و بین عدل و فسق، عدل را می‌پسندد:
(إِنَّ اللهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الاْحْسَنِ) (۴۴۴) و بین حق و باطل، حق را می‌پسندند:
(وَ قُلْ جَآءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْبَطِلُ إِنَّ الْبَطِلَ کَانَ زَهُوقاً ) (۴۴۵) و بین صواب و خطا، صواب را می‌پسندد:
(لا یَتَکَلَّمُونَ إِلاَّ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمَنُ وَ قَالَ صَوَباً ) (۴۴۶). کسی را به امامت امّت می‌پسندد که امامت او امامت علم و عدل و سلامت و حکمت و صواب و حق و هدایت باشد و با آن که انتخاب احسن محبوب خداست:
(اَلَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ) (۴۴۷) و امر به اخذ به احسن می‌کند:
(وَأْمُرْ قَومَکَ یَأْخُذُواْ بِأَحْسَنِهَا) (۴۴۸) و امر به قول احسن می‌کند:
(وَ قُل لِّعِبَادِی یَقُولُواْ الَّتِی هِیَ أَحْسَنُ) (۴۴۹) و هنگام مجادله، امر به جدال به احسن می‌کند:
(وَ جَدِ لْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ) (۴۵۰) و هنگام دفع، امر به دفع به احسن می‌کند:
(اِدْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ) (۴۵۱) و خود جزا به احسن می‌دهد:
(وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا کَانُواْ یَعْمَلُونَ) (۴۵۲) و احسن الحدیث را نازل می‌کند:
(اَللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ) (۴۵۳) آیا ممکن است برای امامت امّت به جز احسن که اکمل و افضل و اعلم و اعدل و جامع صفاتیست که در این حدیث است کسی را بپسندد؟!
و با آن که امر به اتباع احسن مستلزم متبوعیت احسن است، چگونه ممکن است به امامت و متبوعیت غیر احسن راضی شود؟!
(وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُکْماً لِّقَوْم یُوقِنُونَ) (۴۵۴) و به این جهت فرمود:
«و انتدبه لعظیم امره و انبأه فضل بیان علمه و نصبه علماً لخلقه و جعله حجة علی اهل عالمه و ضیاء لاهل دینه و القیم علی عباده رضی الله به اماماً لهم».

امام زمان عَلَیْهِ السَّلَام

اشاره نظر به روایت فریقین از رسول خدا صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم که می‌فرماید:
کسی که بمیرد و امام زمانش را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است، (۴۵۵) هر چند معرفت تفصیلی امام زمان عَلَیْهِ السَّلَام میسّر نیست، ولی به معرفت اجمالی به نحو اختصار اکتفا می‌شود.
وجود امام معصوم در هر زمان، به دلیل عقلی و نقلی لازم است، که در بحث امامت گذشت.

دلیل عقلی

اجمال بعضی از ادلّه عقلیّه اینست که نبوّت و رسالت به پیغمبر خاتم صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم ختم شد، ولی قرآنی که بر آن حضرت نازل شده برای همیشه برنامه تعلیم و تربیت انسان است و نیازمند به معلّم و مربّی می‌باشد و قوانین آن برای تضمین حقوق انسان مدنی بالطّبع است و محتاج به مفسّر و مجری است.
زیرا غرض از بعثت محقّق نمی‌شود مگر به وجود معلّمی که عالم باشد به آنچه در قرآن است و متخلّق باشد به اعلی مرتبه فضایل اخلاقی که مقصود از «انّما بعثت لاتمّم مکارم الأخلاق» (۴۵۶) است و همچنین منزّه باشد از هر خطا و هوای، تا غرض خداوند که کمال علمی و عملی انسان است حاصل شود:
(إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّلِحُ یَرْفَعُهُ). (457)
خلاصه این که قرآن کتابیست که به منظور اخراج تمام افراد بشر از ظلمات فکری و اخلاقی و عملی و ورود به عالم نور نازل شده است:
(کِتَبٌ أَنْزَلْنَهُ إِلَیْکَ لِتُخْرِجَ النّاسَ مِنَ الظُّلُمَتِ إِلَی النُّورِ) (۴۵۸) و حصول چنین منظوری ممکن نیست مگر به وسیله انسانی که خود از تمام ظلمات رسته و افکار و اخلاق و اعمال او سراسر نور باشد و این همان امام معصوم است و اگر چنین انسانی نباشد تعلّم کتاب و حکمت و قیام به قسط در امّت چگونه میسّر می‌شود؟ و قرآنی که برای رفع اختلاف آمده، از ناحیه افکار خطا کار و نفوسِ اسیر هواها و هوسها، خود وسیله و ابزار اختلاف می‌گردد.
آیا خداوندی که در خلقت انسان، برای مراعات احسن تقویم، از نقش ابرو برای صورت او فرو گذار نکرده، ممکن است کتابی به منظور مذکور بفرستد و غرض از ارسال رُسُل و انزال کتب را که تصویر سیرت انسان در احسن تقویم است باطل کند؟!
با توجّه به آنچه گذشت روشن می‌شود نکته کلام رسول خدا صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم که در کتب عامّه روایت شده «من مات به غیر امام مات میتة جاهلیة» (۴۵۹) و آنچه در کتب خاصّه به مضامین متعدد از ائمّه معصومین عَلَیْهمُالسَّلَام وارد شده، مثل کتاب حضرت علی بن موسی الرضا عَلَیْهِ السَّلَام به مأمون در شرایع دین «و ان الارض لا تخلو من حجة الله تعالی علی خلقه فی کل عصر و اوان و انّهم العروة الوثقی» الی ان قال:
«و من مات و لم یعرفهم مات میتة جاهلیة». (460)
اکنون که تأثیر وجود چنین شخصیتی در اکمال دین و اتمامِ نعمتِ هدایت روشن شد، اگر خدا دین خود را به نبودِ او ناقص بگذارد، یا در اثر عدم امکان وجود اوست، یا در اثر عدم قدرت و یا عدم حکمت خداست و با وضوح بطلان هر سه، ضرورت وجود او ثابت می‌شود.
و حدیث ثقلین که مورد اتّفاق فریقین است دلیل وجود چنین شخصیّتیست که او از قرآن و قرآن از او برای همیشه جدا شدنی نیست و چون حجّت خدا بر خلق حجّت بالغه است، ابن حجر هیتمی که تعصّب او در برابر مذهب حق پوشیده نیست می‌گوید:
«و الحاصل ان الحث وقع علی التمسک بالکتاب و بالسنة و بالعلماء بهما من اهل البیت و یستفاد من مجموع ذلک بقاء الأمور الثلاثة الی قیام الساعة، ثم اعلم ان لحدیث التمسک بذلک طرقاً کثیرة وردت عن نیف و عشرین صحابیاً. (۴۶۱)» در این سخن اعتراف می‌کند که تمام امّت به مقتضای روایتی که بیست و چند نفر از اصحاب از پیغمبر خدا روایت کرده‌اند، مأمورند به تمسّک به کتاب و سنّت و علمای از اهل بیت و استفاده می‌شود از مجموع آن، بقا و ماندگاری این سه امر تا قیام قیامت.
مذهب حق جز این نیست که باید همراه قرآن عالِمی از اهل بیت، که آگاه به جمیع آنچه در قرآن است، باشد؛ کسی که تمام امّت بدون استثنا مأمور به تمسّک به کتاب و سنّت و او هستند و هدایت هر کس بستگی به این تمسّک دارد.

دلیل نقلی

اعتقاد شیعه به امام دوازدهم عَلَیْهِ السَّلَام و ظهور آن حضرت به نص متواتر از معصومین عَلَیْهمُالسَّلَام که یکی از طرق اثبات امامت است ثابت می‌باشد.
در قرآن مجید آیاتیست که در کتب عامّه و خاصّه به ظهور حکومت آن حضرت تفسیر شده، که بعضی از آنها ذکر می‌شود:
۱ (هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَی وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ) (462)
ابو عبدالله گنجی در کتاب البیان فی اخبار صاحب الزمان عَلَیْهِ السَّلَام می‌گوید:
«و امّا بقای مهدی، پس به تحقیق در کتاب و سنّت آمده است؛ امّا کتاب، پس به تحقیق سعید بن جبیر در تفسیر قول خداوند عز و جل (لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشِرکُونَ) گفته است:
«هو المهدی من عترة فاطمه عَلَیْهاالسَّلَام». (463)
۲ (أَلَّذینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ وَ یُقِیمُونَ الصَّلوةَ وَ مِمَّا رَزَقْنَهُمْ یُنْفِقونَ) (464)
فخر رازی می‌گوید:
«بعضی از شیعه گفته‌اند که مراد به غیب، مهدی منتظر است، که در قرآن و خبر، به او وعده داده است؛ امّا قرآن: (وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ ءَامَنُوا مِنکُمْ وَ عَمِلُوا الَّصلِحَتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الاْرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ) (۴۶۵) و امّا خبر، قول پیغمبر صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم است که فرمود:
لو لم یبق من الدنیا إلا یوم واحد لطول الله ذلک الیوم حتی یخرج رجل من أهل بیتی یواطیء إسمه إسمی و کنیته کنیتی، یملأ الأرض عدلا و قسطاً کما ملئت جوراً و ظلماً `` (۴۶۶) پس از آن اشکال می‌کند که تخصیص مطلق بدون دلیل باطل است». (467)
فخر رازی با تسلیم در مقابل دلالت قرآن و خبر پیغمبر نسبت به مهدی موعود و اعتراف به این که غیب شامل آن حضرت است پنداشته که شیعه قائل به اختصاص غیب به آن حضرت است و غفلت نموده که شیعه آن حضرت را یکی از مصادیق غیب می‌داند.
۳ (وَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِّلسَّاعَةِ فَلا تَمْتَرُنَّ بِهَا وَ اتَّبِعُونِ هَذَا صِرَاطٌ مُّسْتَقِیمٌ ) (468)
ابن حجر می‌گوید:
«مقاتل بن سلیمان و پیروان او از مفسرّین گفته‌اند که این آیه در مهدی نازل شده است». (469)
۴ (وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ ءَاَمَنُواْ مِنْکُمْ وَ عَمِلُوا الصَّلِحَتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الاْرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ وَ لَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضَی لَهُمْ وَلَیُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنَاً یَعْبُدُونَنِی لاَیُشْرِکُونَ بِی شَیْئَاً وَ مَن کَفَرَ بَعْدَ ذَ لِکَ فَأُوْلَئِکَ هُمُ الْفَسِقُونَ). (470)
که به آن حضرت و حکومتش تفسیر شده است.
(471)
۵ (إن نَّشَأْ نُنَزِّلْ عَلَیْهِم مِّنَ السَّمآءِ ءَایَةً فَظَلَّتْ أَعْنَقُهُمْ لَهَا خاضِعِینَ). (472)
کلمه «ءَایَةً» در این آیه کریمه، به ندای آسمانیِ هنگام ظهور آن حضرت عَلَیْهِ السَّلَام که تمام اهل زمین آن را می‌شنوند تفسیر شده است و آن ندا این است:
«الا ان حجة الله قد ظهر عند بیت الله فاتبعوه فان الحق معه و فیه». (473)
۶ (وَ نُرِیدُ أَن نَّمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُواْ فِی الاْرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوَرِثِینَ). (474)
امیرالمؤمنین عَلَیْهِ السَّلَام فرمود:
دنیا پس از روگردانی‌ها و چموشی‌های خود به ما رو می‌آورد، مانند مهربانی ماده شتر ناسازگار بر فرزند خود و بعد از آن، این آیه را تلاوت کرد. (475)
۷ (وَ لَقَدْ کَتَبْنَا فِی الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الاْرْضَ یَرِثُهَا عِبَادِیَ الصَّلِحُونَ). (476)
این آیه به آن حضرت و اصحاب ایشان تفسیر شده (۴۷۷) و مضمون این آیه که حکومت صالحان در زمین است در زبور داوود موجود است:
کتاب مزامیر (زبور داوود) مزمور سی و هفتم از آیه ۲۹: «و امّا نسل شریر منقطع خواهد شد، صالحان وارث زمین خواهند بود و در آن تا به ابد سکونت خواهند نمود؛ دهان صالح حکمت را بیان می‌کند و زبان او انصاف را ذکر می‌نماید، شریعت خدای وی در دل اوست، پس قدمهایش نخواهد لغزید».
کتاب مزامیر، مزمور هفتاد و دوم از آیه ۱: «ای خدا انصاف خود را به پادشاه ده و عدالت خویش را به پسر پادشاه و او قوم تو را به عدالت داوری خواهد نمود و مساکین تو را به انصاف؛ آنگاه کوه‌ها برای قوم سلامتی را بار خواهند آورد، و تلها نیز در عدالت مساکین قوم را دادرسی خواهد کرد و فرزندان فقیر را نجات خواهد داد و ظالمان را زبون خواهد ساخت، از تو خواهند ترسید مادامی که آفتاب باقیست و مادامی که ماه هست تا جمیع طبقات؛ او مثل باران بر علف زارِ چیده شده فرود خواهد آمد و مثل بارش‌هایی که زمین را سیراب می‌کند؛ در زمان او صالحان خواهند شکفت و وفور سلامتی خواهد بود، مادامی که ماه نیست نگردد و او حکمرانی خواهد کرد از دریا تا دریا و از نهر تا اقصای جهان، به حضور وی صحرانشینان گردن خواهند نهاد و دشمنان او خاک را خواهند لیسید».
روایات عامّه و خاصّه نیز نسبت به آن حضرت به حد تواتر است.
ابوالحسین ابری که از بزرگان علمای عامّه است می‌گوید:
«به تحقیق اخبار متواتر و مستفیض شده است به کثرت راویان آن اخبار از مصطفی صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم در مهدی و این که او از اهل بیت آن حضرت است و هفت سال حکومت می‌کند و زمین را پر از عدل می‌کند و عیسی علیه الصلاة و السلام خروج می‌کند، پس او را بر قتل دجّال کمک می‌کند و او بر این امّت امامت می‌کند و عیسی پشت سر اوست» (478).
شبلنجی در نورالابصار می‌گوید:
«اخبار از پیغمبر صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم متواتر است که آن حضرت از اهل بیت اوست و او زمین را پر از عدل می‌کند». (479)
ابنابیالحدید می‌گوید:
«و به تحقیق اتّفاق فِرَق از مسلمین همگی واقع شده است بر این که دنیا و تکلیف منقضی نمی‌شود مگر بر آن حضرت». (480)
زینی دحلان می‌گوید:
«و احادیثی که در آن احادیث ذکر ظهور مهدی آمده است بسیار است متواتر است». (481)

خصوصیات حضرت مهدی عَلَیْهِ السَّلَام

تحریر خصوصیات و مزایای آن حضرت در این مختصر نمی‌گنجد، ولی به چند خصوصیّت که در روایات عامّه و خاصّه آمده است اشاره می‌شود:
۱ در نماز جماعت تقدّم با افضل است، چنان که در روایات عامّه و خاصّه آمده است:
«إمام القوم وافدهم فقدموا أفضلکم» (۴۸۲) و هنگام ظهور آن حضرت و قیام حکومت حقّه او عیسی بن مریم از آسمان به زمین می‌آید و بر طبق روایات عامّه و خاصّه به آن حضرت اقتدا می‌کند.
(483)
او کسیست که از کلمة الله، روح الله، زنده کننده مردگان به اذن الله و رسول صاحب عزم خدا، افضل است و وجاهتش نزد خدا و قربش به ساحت ذو الجلال نیز بیشتر است و هنگام نماز که هنگام عروج الی الله است، عیسی بن مریم او را امام خود قرار می‌دهد و به زبان او با خدا سخن می‌گوید.
گنجی در البیان بعد از اعتراف به صحّت اخبار وارده در امامت آن حضرت در نماز و جهاد و اجماعی بودن این تقدّم و امامت، با بیان مفصّلی ثابت می‌کند که آن حضرت به ملاک این امامت از عیسی افضل است.
(484)
در عقد الدرر باب اوّل از سالم أشل روایت می‌کند که گفت:
«شنیدم از ابی جعفر محمد بن علی الباقر (علیهما السلام)، که می‌گوید:
موسی عَلَیْهِ السَّلَام نظر کرد در نظر اوّل به آنچه به قائم آل محمّد صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم عطا می‌شود، پس موسی گفت:
پروردگارا مرا قائم آل محمد قرار بده، به او گفته شد:
که او از ذریّه احمد است؛ در نظر دوم هم مثل همان را یافت و همچنان درخواست کرد و همان جواب را شنید؛ در نظر سوم هم مانند آن را دید و همچنان گفت و همان جواب را شنید». (485)
با آن که موسی بن عمران پیغمبر صاحب عزم خداست و کلیم الله است:
(وَ کَلَّمَ اللَّهُ مُوسَی تَکْلِیماً ) (۴۸۶) و خداوند او را با نُه آیه مبعوث کرد:
(وَ لَقَدْ ءَاتَیْنَا مُوسَی تِسْعَ ءَایَت بِیِّنَت) (۴۸۷) و مقرّب درگاه باری تعالی است:
(وَ نَدَیْنَهُ مِن جَانِبِ الُّطورِ الاْیْمَنِ وَ قَرَّبْنَهُ نَجِیّاً ) (۴۸۸)، آیا چه مقام و منزلتی برای آن حضرت دید که آرزوی آن داشت و سه مرتبه آن مقام را درخواست کرد.
آرزوی موسی بن عمران مقام آن حضرت را، واقعیّتیست که نیاز به حدیث و روایتی ندارد، زیرا تنها امامت آن حضرت برای پیغمبر صاحب عزمی مانند عیسی، برای آرزوی این مقام کفایت می‌کند؛ گذشته از این نتیجه، خلقت عالم و آدم و ثمره بعثت تمام انبیا از آدم تا به خاتم در چهار امر خلاصه می‌شود:
الف:
اشراق نور معرفت و عبادت خدا بر عرصه گیتی که ظهور: (وَ أَشْرَقَتِ الاْرْضُ بِنُورِ رَبِّهَا) (۴۸۹) است.
ب:
احیای زمین به حیات علم و ایمان که بیان: (اعْلَمُواْ أَنَّ اللَّهَ یُحْیِ الاْرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا) (۴۹۰) است.
ج:
حکومت حق و زوال باطل که تجلّی. (وَ قُلْ جَآءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْبَطِلُ إِنَّ الْبَطِلَ کَانَ زَهُوقاً ) (۴۹۱) است.
د:
قیام عموم ناس به قسط و عدل، که علّت غائیّه ارسال جمیع رسل و انزال جمیع کتب است:
(لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَیِّنَتِ وَ أَنَزلْنَا مَعَهُمُ الْکِتَبَ وَ الْمِیزَانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ). (492)
و ظهور تمام این آثار به دست قائم آل محمد صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم است:
«یملأ الله به الأرض قسطاً و عدلا کما ملئت جوراً وظلماً» (۴۹۳) و این مقامیست که آرزوی تمام انبیا از آدم تا به عیسی است.
۲ عنوان آن حضرت در روایات عامّه و خاصّه خلیفة الله است:
«یخرج المهدی و علی رأسه غمامة فیها مناد ینادی هذا المهدی خلیفة الله فاتبعوه» (۴۹۴) و به مقتضای اضافه خلافت به اسم مقدّس الله، وجود آن حضرت آیت جمیع اسمای حسنی است.
۳ علو مقام آن حضرت، از مقام اصحاب آن حضرت روشن می‌شود که نمونه‌ای از آن در روایات خاصّه این است:
(عدد آنان عدد اهل بدر (۴۹۵) و بر آنان شمشیرهاست، بر هر شمشیری کلمه‌ای نوشته شده که مفتاح هزار کلمه است.
(496)
و در روایات عامّه روایت صحیحه‌ایست به شرط بخاری و مسلم، که حاکم نیشابوری در مستدرک و ذهبی در تلخیص نقل کرده و قسمتی از آن اینست که: «لا یستوحشون الی احد و لا یفرحون باحد یدخل فیهم علی عدهٔ اصحاب بدر لم یسبقهم الاولون و لا یدرکهم الآخرون و علی عدهٔ اصحاب طالوت الذین جاوزوا معه النهر.» (497)
۴ به مقتضای خصوصیّت خاتمیّت که در رسول اکرم صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم و آن حضرت است خصوصیات جسمی و روحی و اسمی خاتم در آن حضرت ظهور کرده است، که ختم نبوّت به پیغمبر و ختم وصایت به آن حضرت است و همچنین فتح دین به رسول اکرم صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم و ختم آن به مهدی موعود است و در روایات عامّه و خاصّه به این امر توجّه شده و از رسول اکرم صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم نقل شده است:
«المهدی منا یختم الدین بنا کما فتح بنا» (498).
افتتاح و اختتام دین به ابی القاسم محمّد صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم کنیةً و اسماً و صورةً و سیرةً، با تعدد شخص به خاتم النبیّین و خاتم الوصیّین، برای اهل نظر حکایت از مقام و منزلتی می‌کند که فوق ادراک و بیان است.
بعضی از روایات وارده در این خصوصیّت ذکر می‌شود:
الف: از رسول خدا صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم روایت شده که فرمود:
«بیرون می‌آید مردی از امّت من که اسم او برابر با اسم من و خلق او خلق من است، پس زمین را پر از عدل و قسط می‌کند، همچنان که از ظلم و جور پر شده باشد». (499)
ب: روایت صحیحه از جعفر بن محمّد (علیهما السلام) از پدرانش از رسول خدا صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم که فرمود:
«مهدی از فرزندان من است، اسم او اسم من و کنیه او کنیه من است و شبیه‌ترین مردم به من است در خَلق و خُلق، برای او غیبت و حیرتیست که خلق از دینشان گمراه شوند، پس در آن هنگام مانند شهاب ثاقب رو می‌آورد، پس زمین را پر از قسط و عدل می‌کند، همچنان که پر شده است از ظلم و جور». (500)
ج: نص صحیح از امام ششم جعفر بن محمّد (علیهما السلام) از آباء بزرگوارش از رسول خدا صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم که فرمود:
«کسی که انکار کند قائم از فرزندان مرا، پس به تحقیق مرا انکار کرده است». (501)
د:
شیخ صدوق اعلی الله مقامه به دو واسطه از احمد بن اسحاق بن سعد الاشعری که از اکابر ثقات است نقل می‌کند، که گفت:
«داخل شدم بر حسن بن علی (علیهما السلام) و اراده داشتم که از او سؤال کنم از جانشین بعد از خودش.
در ابتدا آن حضرت فرمود:
یا احمد بن اسحاق خداوند تبارک و تعالی از زمانی که آدم را آفرید زمین را از حجّتی برای خدا بر خلقِ خودش خالی نگذاشته و خالی نخواهد گذاشت تا قیامت، به او بلا را از اهل زمین دفع می‌کند و به او باران را نازل می‌کند و به او برکات زمین را بیرون می‌آورد.
پس گفتم:
یابن رسول الله بعد از تو امام و خلیفه کیست؟
پس آن حضرت برخاست شتابان داخل خانه شد، بعد بیرون آمد و بر شانه آن حضرت پسری سه ساله بود که گویا صورت او ماه شب بدر بود، پس فرمود:
یا احمد بن اسحاق اگر بزرگواریِ تو بر خدای عز و جل و بر حجج او نبود پسرم را به تو نشان نمی‌دادم، این پسر همنام و هم کنیه پیغمبر خداست، کسیست که زمین را پر از قسط و عدل می‌کند، همچنان که از جور و ظلم پر شده است.
یا احمد بن اسحاق مَثَل او در این امّت مَثَل خضر و مَثَل ذی القرنین است و الله هر آینه غیبتی خواهد کرد که از هلاکت نجات پیدا نمی‌کند مگر کسی که خدا او را بر قول به امامت این پسر ثابت کرده و به او توفیق دعا به تعجیل فرج او را داده است.
پس احمد بن اسحاق گفت:
گفتم:
ای مولای من، آیا علامتی هست که قلب من به آن مطمئن شود؟
آن پسر به عربی فصیح فرمود:
«انا بقیّة اللَّه فی ارضه و المنتقم من اعدائه» من بقیّة الله هستم در زمین خدا و انتقام گیرنده‌ام از دشمنان خدا، ای احمد بن اسحاق بعد از دیدن، طلبِ اثر مکن.
پس احمد بن اسحاق گفت:
بیرون آمدم مسرور و شادمان، فردای آن روز برگشتم نزد آن حضرت گفتم:
یابن رسول الله، خشنودی من به منّتی که بر من نهادی بزرگ شد؛ پس چیست سنّتی که در این پسر از خضر و ذی القرنین جریان دارد؟
فرمود:
طولانی شدن غیبت، یا احمد.
گفتم:
یابن رسول الله هر آینه غیبت این پسر طولانی می‌شود؟
فرمود:
بلی به پروردگارم قسم، تا زمانی که بیشتر قائلین به این امر، از این امر برگردند و باقی نماند مگر کسی که خداوند عز و جل از او عهد گرفته برای ولایت ما و ایمان را در دل او نوشته و او را به روحی از خودش مؤیّد کرده است.
یا احمد بن اسحاق، این امریست از امر خدا و سرّیست از سر خدا و غیبیست از غیب خدا، پس بگیر آنچه دادم به تو و آن را کتمان کن و از شاکرین باش، که فردا در علّیین با ما خواهی بود». (502)
۵ ظهور آن حضرت به روایتی که عامّه و خاصّه نقل کرده‌اند از کنار خانه خداست و جبرائیل از یمین او و میکائیل از یسار اوست و چون مَلَکی که واسطه افاضه علوم و معارف الهیّه که حوایج معنوی انسان است جبرائیل است و مَلَکی که واسطه افاضه ارزاق و حوایج مادّی آدمیست میکائیل است، کلید خزینه علوم و ارزاق در اختیار آن حضرت است (۵۰۳) و با صورتی ظهور می‌کند که در روایات عامّه و خاصّه، آن رخساره به کوکب درّی (۵۰۴) تشبیه شده است و «له هیبة موسی و بهاء عیسی و حکم داوود و صبر أیوب» (۵۰۵) و با پوششی که به تعبیر امام هشتم عَلَیْهِ السَّلَام. «علیه جیوب النور تتوقد من شعاع ضیاء القدس». (506)
۶ زمان ظهور آن حضرت به روایتی که شیخ طوسی در الغیبة و صاحب عقد الدرر ذکر کرده‌اند روز عاشوراست (۵۰۷)، تا تفسیر (یُریِدُونَ لِیُطْفئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِه وَ لَوْ کَرِهَ الْکَفِرُونَ) (۵۰۸) ظاهر شود و شجره طیّبه اسلام که به خون پاکِ امام حسین عَلَیْهِ السَّلَام آبیاری شده، به دست آن حضرت به ثمر رسد و آیه کریمه: (وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِیِّهِ سُلْطَناً ) (۵۰۹) بر مصداق اعلای خود تطبیق شود.
طول عمر آن حضرت عَلَیْهِ السَّلَام آنچه ممکن است موجب شبهه در ذهن ساده اندیشان شود طول عمر آن حضرت است، ولی باید دانست که طول عمر یک انسان حتی تا چندین هزار سال نه محال عقلیست و نه محال عادی؛ زیرا محال عقلی آن است که به اجتماع یا ارتفاع دو نقیض منتهی شود، مثل آن که می‌گوییم:
هر چیزی یا هست یا نیست، یا هر عددی زوج است یا فرد، که اجتماع و ارتفاع هر دو عقلا محال است و محال عادی آن است که به نظر عقل ممکن است ولی مخالف قوانین طبیعت است؛ مانند آن که انسانی در آتش بیفتد و نسوزد.
طول عمر انسان و بقای سلولهای بدن به حال نشاط جوانی نه از قسم اوّل است و نه از قسم دوم، بنا بر این اگر حیات انسانی مانند نوح (علی نبیّنا و عَلَیْهِ السَّلَام) نهصد و پنجاه سال یا بیشتر واقع شد، پس زیاده بر آن هم ممکن است.
به این جهت است که دانشمندان در جستجوی یافتن راز بقای حیات و نشاط جوانی بوده و هستند، همچنان که با قواعد علمی به وسیله اختلاف ترکیب اتمهای فلزات، می‌توان آنها را در مقابل آفت مرگ و زوال بیمه کرد و آهنی که زنگار می‌گیرد و تیزاب آن را می‌خورد به طلای نابی آفت ناپذیر تبدیل می‌شود.
بنا بر این طول عمر یک انسان از نظر عقلی و علمی ممکن است، هر چند راز آن برای بشر کشف نشده باشد.
گذشته از این که اعتقاد به امام زمان عَلَیْهِ السَّلَام در مرتبه بعد از اعتقاد به قدرت مطلقه خداوند متعال و اعتقاد به نبوّت انبیا و تحقّق معجزات است، به این جهت قدرتی که آتش را بر ابراهیم سرد و سلامت می‌کند و سحر ساحران را در کام عصای موسی نابود می‌نماید و مرده را به دم عیسی زنده می‌کند و اصحاب کهف را قرنها در خواب بدون مدد غذا نگه می‌دارد، برای او نگه داشتن انسانی هزاران سال با نشاط جوانی به جهت حکمت بقای حجّت در زمین و نفوذ مشیّت به غلبه حق بر باطل، سهل و آسان است:
(إِنَّمَآ أَمْرُهُ إِذَآ أَرَادَ شَیْأً أَن یَقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُ). (510)
دیر زمانی نیست که قبر شیخ صدوق در ری باز شد و بدن تازه او نمایان گشت و روشن شد که قانون طبیعت در مورد پیکر او استثنا خورده و عوامل فساد از تأثیر در اندراس بدن او عقیم گشته است.
اگر عموم قانون طبیعت در مورد شخصی که به دعای امام زمان عَلَیْهِ السَّلَام به دنیا آمده و کتابی به عنوان کمال الدین و تمام النعمه به نام آن حضرت نوشته است تخصیص بخورد، تخصیص آن در مورد خلیفه خدا و وارث جمیع انبیا و اوصیا تعجّب ندارد.
معجزاتی از حضرت مهدی عَلَیْهِ السَّلَام شیخ الطایفه در کتاب الغیبة می‌گوید:
«و امّا ظهور معجزاتی که دلالت بر صحّت امامت او در زمان غیبت دارد بیشتر از آن است که احصا شود»، (۵۱۱) اگر عدد معجزات تا زمان شیخ که در سنه ۴۶۰ هجری وفات نموده است بیش از حد احصا باشد، تا زمان ما چه اندازه خواهد بود؟
اکنون در این مختصر به دو آیت که از مشهورات است اکتفا می‌شود و خلاصه آن به نقل علی بن عیسی إربلی (۵۱۲) که عند الفریقین ثقه است، این است:
مردمان برای امام مهدی قصص و اخباری را در خوارق عادات نقل می‌کنند که شرح آنها طولانی است و من دو قصّه که قریب به عهد زمان خودم اتّفاق افتاده و جماعتی از ثقات اخوانم نقل کرده‌اند ذکر می‌کنم:
۱ در شهر حلّه بین فرات و دجله مردی به نام اسماعیل بن حسن بود که بر ران چپ او جراحتی به مقدار قبضه انسانی بیرون آمد، که اطبّای حلّه و بغداد او را دیدند و گفتند علاج و چاره ندارد؛ پس به سامرا رفت و دو امام علی الهادی و حسن عسکری (علیهما السلام) را زیارت کرد و به سرداب رفت و دعا و تضرّع به درگاه خدا و استغاثه به امام مهدی کرد؛ پس به دجله رفت و غسل کرد و جامه خود را پوشید، دید چهار اسب سوار از دروازه شهر بیرون آمدند، یکی پیر مردی بود نیزه به دست و جوان دیگری که بر او قبای رنگین بود و پیر مرد طرف راست راه و دو جوان طرف چپ راه و جوانی که با قبای رنگین بود بر راه بود.
صاحب قبای رنگین فرمود:
تو فردا روانه اهلت می‌شوی؟ گفت:
بلی.
فرمود:
جلو بیا، تا ببینم درد تو چیست؟
پس جلو رفت و جوان آن زخم و جراحت را به دستش فشرد و بر زین سوار شد، پیر مرد گفت:
رستگار شدی ای اسماعیل، این امام بود.
آنها روانه شدند و اسماعیل هم با آنها می‌رفت، امام فرمود:
برگرد.
اسماعیل گفت:
هرگز از تو جدا نخواهم شد.
امام فرمود:
مصلحت در برگشتن توست. باز گفت:
از تو هرگز جدا نمی‌شوم. پیر مرد گفت:
اسماعیل حیا نمی‌کنی؟
امام دو مرتبه به تو فرمود برگرد، مخالفت می‌کنی؟
ایستاد و امام چند قدم جلو رفت، بعد به جانب او التفات کرد و فرمود:
ای اسماعیل، وقتی به بغداد رسیدی، ابوجعفر یعنی خلیفه مستنصر بالله تو را طلب می‌کند، وقتی نزد او رفتی و چیزی به تو داد، عطای او را نگیر و بگو به فرزند ما رضا، نامه‌ای به علی بن عوض بنویسد، من به او می‌رسانم که آنچه می‌خواهی به تو عطا کند.
بعد با اصحابش به راه افتاد و اسماعیل ایستاده نظاره‌گر آنان بود تا غایب شدند. ساعتی بر زمین نشست متأسّف و محزون و از مفارقت آنها گریه می‌کرد، بعد به سامرا آمد، مردم دور او را گرفتند، گفتند:
چرا چهره‌ات متغیّر است؟
گفت:
شما سواره‌هایی را که از شهر خارج شدند شناختید کِه بودند؟ گفتند:
آنان افراد شریفی هستند که گوسفند دارند، گفت:
آنها امام و اصحاب او بودند و امام دست بر مرض من کشید.
چون جای زخم را دیدند که اثری از آن نمانده، جامه‌هایش را پاره کردند.
خبر به خلیفه رسید، ناظری فرستاد، که از حال او تحقیق کند.
اسماعیل شب را در خزانه گذراند و بعد از نماز صبح با مردم از سامرا بیرون رفت. مردم با او وداع کردند و او حرکت کرد تا رسید به قنطره عتیقه، دید مردم ازدحام کرده‌اند و از هر کس که وارد می‌شود، اسم و نسبش را می‌پرسند و چون او را شناختند به نشانه‌هایی که داشتند، جامه‌هایش را پاره کردند و به تبرّک بردند.
ناظر به بغداد قضیّه را نوشت، وزیر یکی از رفقای اسماعیل را به نام رضی الدین طلب کرد تا از صحّت خبر تحقیق کند، چون آن شخص به اسماعیل رسید و پای او را دید و اثری از آن زخم ندید غش کرد و چون به خود آمد اسماعیل را نزد وزیر برد. وزیر اطبّایی را که معالج او بودند خواست و چون او را معاینه کردند و اثری ندیدند گفتند:
این کار مسیح است، وزیر گفت:
ما می‌دانیم کار کیست.
وزیر او را نزد خلیفه برد، خلیفه از او قصّه را سؤال کرد، وقتی ماجرا را حکایت کرد، خلیفه هزار دینار به او داد، اسماعیل گفت:
من جسارت آن را ندارم که یک ذرّه از آن بگیرم، خلیفه گفت:
از که می‌ترسی؟ گفت:
از آن که این رفتار را با من کرد، او به من گفت:
از أبی جعفر چیزی نگیر؛ پس خلیفه گریه کرد.
علی بن عیسی گفت:
که من این قصّه را برای جماعتی نقل می‌کردم و شمس الدین پسر اسماعیل در مجلس حاضر بود و من او را نمی‌شناختم، گفت:
من پسر او هستم، پس از او پرسیدم که ران پدرت را در حالی که مجروح بود دیدی؟ گفت:
من در آن وقت بچه بودم، ولکن قصّه را از پدر و مادرم و خویشاوندان و همسایگان شنیدم و دیدم ران پدرم را که در موضع آن جراحت موی روییده بود.
علی بن عیسی می‌گوید:
پسر اسماعیل حکایت کرد که پدرم بعد از صحّت چهل مرتبه به سامرا رفت به امید این که شاید دوباره او را ببیند.
۲ علی بن عیسی می‌گوید:
سید باقی بن عطوه علوی حسنی حکایت کرد برای من که پدرش عطوه به وجود امام مهدی عَلَیْهِ السَّلَام ایمان نداشت و می‌گفت:
اگر بیاید و مرا از این مرض خوب کند، من او را تصدیق می‌کنم و مکرّر این مطلب را می‌گفت.
هنگامی که وقت نماز عشا جمع بودیم، صیحه پدر را شنیدیم، با سرعت نزد او رفتیم گفت:
امام را دریابید، که همین ساعت از نزد من بیرون رفت.
بیرون آمدیم کسی را ندیدیم، برگشتیم نزد پدر، گفت:
شخصی بر من وارد شد و گفت:
یا عطوه، گفتم:
لبیّک، گفت:
منم مهدی، آمده‌ام تو را از مرضت شفا بدهم، بعد دست مبارکش را کشید و ران مرا فشرد و رفت و از آن وقت به بعد عطوه مانند غزال راه می‌رفت.
راه بهره‌مند شدن از آن حضرت در زمان غیبت هر چند امام زمان عَلَیْهِ السَّلَام غایب از انظار است و این غیبت موجب محروم شدن امّت از قسمتی از برکات وجود آن حضرت است که متوقف بر ظهور است، ولی قسمتی از فیوضات، وابسته به ظهور نیست.
او همچون آفتابیست که ابر غیبت نمی‌تواند مانع تأثیر اشعّه وجود او در قلوب پاکیزه شود، مانند اشعّه خورشید که در اعماق زمین جواهر نفیسه را می‌پروراند و حجاب ضخیم سنگ و خاک مانع استفاده آن گوهر از آفتاب نمی‌شود.
و چنان که بهره‌مند شدن از الطاف خاصّه خداوند به دو طریق میسّر است:
اوّل:
جهاد فی الله، به تصفیه نفس از کدورتهایی که مانع از انعکاس نور عنایت اوست.
دوم:
اضطرار، که رافع حجاب بین فطرت و مبدأ فیض است:
(أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوءَ) (۵۱۳)؛ همچنین استفاده از واسطه فیض خدا که اسم اعظم و مَثَل اعلای اوست نیز به دو طریق ممکن است:
اوّل:
تزکیه فکری و خلقی و عملی که فرمود:
«اما تعلم أن أمرنا هذا لاینال إلا بالورع». (514)
دوم:
انقطاع از اسباب مادّی و اضطرار و از این طریق، بسیاری از کسانی که بیچاره شدند و کارد به استخوان آنها رسید و به آن حضرت استغاثه کردند نتیجه گرفتند.
در خاتمه به قصور و تقصیر نسبت به ساحت قدس آن حضرت اعتراف می‌کنیم، او کسیست که خدا به او نور خود را و به وجود او کلمه خود را تمام کرده است و او کسیست که کمال دین به امامت و کمال امامت به اوست و دعای وارد در شب میلاد او این است:
«اللّهم بحق لیلتنا هذه و مولودها و حجّتک و موعودها التی قرنت الی فضلها فضلک، فتمّت کلمتک صدقاً و عدلا، لامبدّل لکلماتک و لا معقّب لاِیاتک و نورک المتَعَلُّق و ضیاءُک المشرق و العلم النور فی طخیاء الدیجور الغائب المستور جل مولده و کرم محتده و الملائکة شهّده و الله ناصره و مؤیّده اذا آن میعاده و الملائکة امداده، سیف الله الذی لاینبو و نوره الذی لایخبو و ذو الحلم الذی لایصبو …». (515)

فروع دین

اشاره در این مختصر مجالی برای بحث از حکمتها و اسرار فروع دین نیست، زیرا فروع دین مقرّراتیست نسبت به احوال شخصی و اجتماعی انسان و رابطه وی با خالق و خلق، که فقه قسمتی از آن چهل و هشت کتاب می‌شود؛ ولی از این مجموعه به مختصری از حکمت نماز و زکات اشاره می‌کنیم.

الف: نماز

نماز مشتمل بر اجزا، شرایط و موانعی است، که حکمت بعضی از آنها ذکر می‌شود:
شرط اباحه در مکان نماز گزار او را متوجّه می‌کند که تجاوز به حق کسی نکند و اشتراط نماز به طهارت از خبث و حدث، او را متوجّه می‌کند نجاستی که به آب شسته می‌شود، یا کدورتی که مثلاً از جنابتی بی‌اختیار در آینه روح پیدا می‌شود، موجب بطلان نماز و مانع از اقبال به ذوالجلال و الاکرام است.
پس نجاست اعمال قبیحه همچون دروغ، خیانت، ظلم، جنایت و اخلاق رذیله چه تأثیری در محرومیّت انسان از حقیقت نماز که معراج مؤمن است می‌گذارد.
فصول اذان، که اعلان حضور در محضر خداست و اقامه، که مُقَدَّمه مهیّا شدن روح برای پرواز به مقام قُرب است مشتمل بر خلاصه معارف دین است.
فقط تأمّل در شروع اذان و اقامه به تکبیر و ختم آن دو به تهلیل کفایت می‌کند که تعلیم و تربیت اسلام را نشان دهد و چون اوّل تکبیر «الله» و آخر تهلیل هم «الله» است، نمازگزار در مکتب نماز می‌آموزد:
(هُوَ الاْوَّلُ وَ الاْخِرُ). (516)
۱) ابتدا و انتهای اذان و اقامه به کلمه «الله» و استحباب اذان به گوش راست و اقامه به گوش چپِ مولود و تلقین محتضر به کلمه توحید، یعنی این که افتتاح و اختتام زندگی انسان باید به نام خدا باشد.
با آن که دو مرتبه بعد از تکبیر شهادت به «لا اله الا الله» داده می‌شود، در آخر هم این جمله تکرار می‌شود و این کاشف از نقش این کلمه طیّبه در کمال علمی و عملی انسان است.
این جمله از جهت لفظ و معنی دارای خصوصیاتی است:
حروف آن همان حروف کلمه «الله» است و چون زبان بدون اظهار می‌تواند به آن مشغول باشد ریا در آن راه ندارد و مشتمل بر نفی و اثباتیست که اعتقاد راسخ به آن، به نفی باطل و اثبات حق در اعتقادات و اخلاق و اعمال منتهی می‌شود و معنای حدیث سلسلة الذهب آشکار می‌گردد که: «کلمة لا اله الا الله حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی». (517)
و بشریّت عمق بیان رسول اکرم صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم را درک می‌کند که فرمود:
«قولوا لا إله إلا الله تفلحوا» (۵۱۸) و این منفی و مثبت است که جان بشر را به مرکز برق وجود متصل و به نور فلاح و رستگاری منوّر می‌نماید.
با تصفیه روحِ نماز گزار به تدبّر در «لا اله الا الله» هنگام آن می‌رسد که بگوید:
(إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَوَتِ وَ الاْرْضَ حَنِیفاً وَ مَآ أَنَاْ مِنَ الْمُشْرِکِینَ) (۵۱۹) و با توجه به «فاطر السموات و الارض» از زمین و آسمانها می‌گذرد و با هفت تکبیر از هفت حجاب هم می‌گذرد و با بلند کردن دستها تا بنا گوش آنچه غیر خداست پشت سر می‌اندازد و به تکبیرِ او از هر وصفی و از هر حدّی که «الله أکبر من أن یوصف» پرده اوهام و افکار را در مقابل عظمت او پاره می‌کند و آماده سخن گفتن با خدا می‌شود؛ چرا که نماز سخن انسان است با خدا و قرآن سخن خداست با انسان، ولی سخن انسان با خدا در نماز با کلام خدا شروع می‌شود، زیرا به غیر آنچه او به انسان آموخته، ستایش او ممکن نیست و به حرمت کلام خدا گفتار او لایق شنیدن می‌شود:
«سمع الله لمن حمده».
نماز به مقتضای: «لا صلاة له اِلا ان یقرأ بها» (۵۲۰) باید مشتمل بر حمد باشد و همچنان که قرآن که تَکَلُّم خالق با خلق است با سوره حمد شروع می‌شود، نماز هم که تَکَلُّم خلق با خالق است با سوره حمد شروع می‌شود.
نمازگزار باید حمد و سوره را به قصد قرائت کلام خدا بخواند، ولی رسیدن به روح نماز، با توجّه به معانی و اشارات و لطایفی که در اقوال و افعال نماز است حاصل می‌شود؛ از این رو به بعضی از خصوصیاتی که در سوره حمد است اشاره می‌نماییم:
در این سوره معرفت مبدأ و معاد و اسماء و صفات خداوند متعال و عهد خدا با انسان و عهد انسان با خداست و به حسب بعضی از روایات (۵۲۱) «اسم الله الاعظم» در این سوره تقطیع شده است.
امتیاز این سوره آن است که نصف سوره تا (مَلِکِ یَوْمِ الْدّینِ) برای خداست و نصف آن از (إِهْدِنَا الصِّرَطَ الْمُسْتَقیمَ) تا آخر برای انسان و آیه وسط بین خدا و بنده قسمت می‌شود:
عبادت برای خدا و استعانت برای انسان.
ابتدای سوره با (بِسْمِ اللَّهِ) است که ابتدای طلوع صبح رسالت هم همین بود:
(إِقْرَءْ بِاسْمِ رَبِّکَ). (522)
خصوصیت اسم «الله» آن است که اسم ذات جامع جمیع اسمای حسنی است:
(وَ لِلَّهِ الاْسْمَآءُ الْحُسْنَی فَادْعُوهُ بِهَا). (523)
و معنای آن معبودیست که خلق در او متحیّرند و به او پناه می‌برند:
«عن علی عَلَیْهِ السَّلَام:
الله معناه المعبود الذی یأله فیه الخلق و یوله الیه (۵۲۴) و کمالِ معرفتی که برای بشر نسبت به خالق متعال ممکن است ادراک عجز از معرفت اوست.
«الله» وصف می‌شود به «رحمن و رحیم»؛ شرح رحمت رحمانیّه و رحیمیّه در این مختصر نمی‌گنجد، اما آنچه باید مورد توجّه باشد اینست که خداوند کلام خود را با انسان و کلام انسان را با خود به (بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحْیمِ) شروع کرد و این جمله آسمانی را طلیعه قول و عمل مسلمانان قرار داد و شبانه روز در پنج نمازِ فریضه، او را وادار به تکرار این جمله نمود و به او آموخت که نظام آفرینش بر مدار رحمت می‌گردد و کتاب تکوین و تشریع به رحمت شروع می‌شود.
باران رحمت رحمانیّه او بر مؤمن، کافر، بر وفاجر می‌بارد، همچنان که شعاع رحمت رحیّمیه او بر هر قلب پاک می‌تابد:
(کَتَبَ رَبُّکُمْ عَلَی نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ). (525)
دین او دین رحمت و فرستاده او (رَحْمَةً لِّلْعَلِمِینَ) (۵۲۶) است و حدود و تعزیراتی هم که در دین هست رحمت است؛ این نکته از مراتب امر به معروف و نهی از منکر روشن می‌شود، که اگر عضوی از پیکر اجتماع از صلاح فرد و جامعه رو برگرداند یا به فسادِ فرد و نوع رو آورد، اوّل با ملایمت باید به علاج او کوشید، چنان که موسی بن عمران با آن که دارای نُه معجزه بود و بر طاغوتی مانند فرعون مبعوث شد، خداوند در مقام دعوت به او و برادرش دستور داد که به نرمی با او سخن بگویید، چون مقصود از بعثت، سیطره و قدرت نیست، بلکه تذکّر و خشیت و هدایت است:
(فَقُولا لَهُ قَوْلاً لَّیِّناً لَعَلَّهُ یَتَذَکَّرُ أَوْ یَخْشَی) (۵۲۷) و تا علاج به طبابت ممکن است نشتر به آن عضو نباید زد و اگر به دارو علاج نشد باید مفاسدی را که در آن عضو رخنه کرده به وسیله نشتر بیرون کشید و تا میسّر است باید آن عضو را حفظ کرد و اگر به آن وسیله هم اصلاح نشد باید با جدا کردن آن از پیکر اجتماع حیات جامعه را تأمین کرد.
از این رو نظام تکوین و مقرّرات دین تفسیر (بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحْیمِ) است و هر مسلمانی هم با این تعلیم و تربیت باید پیام آور رحمت بر بندگان خدا باشد.
بعد از ابتدا به اسم خداوند، نماز گزار به جمله (اَلْحَمْدُلِلّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ) متوّجه می‌شود که هر حمد و ثنایی برای اوست، چون او رب العالمین است و هر کمال و جمالی ظهور تربیت اوست و هنگام گفتنِ این جمله با دیدن آثار ربوبیّت او در وجود خود و جهان از آسمان، زمین، جماد، نبات، حیوان و انسان ثنا را به او منحصر می‌کند و چون آثار تربیت در خسیس‌ترین موجودات تا اشرف کائنات ظهورِ رحمت عمومی و خصوصی اوست دوباره می‌گوید:
(اَلرَّحْمنِ الرَّحِیمِ).
و با استغراق در فضل و رحمت، برای این که از عدل خدا غافل نشود می‌گوید:
(مَلِکِ یَوْمِ الدِّینِ) زیرا معصیت خدا هتک حرمت اوست و عظمت لایتناهی حرمت لایتناهی دارد و هتک حرمت لایتناهی با هیچ هتک حرمتی قابل قیاس نیست و نافرمانی آن کس که حق او و نعمت او بر انسان قابل شماره و احصا نیست سزایی به تناسب چنین عملی دارد و قوّت و قدرتی که در هر گناهی صرف می‌شود محصول جهان است، چون زندگی آدمی به جهان بستگی دارد و گناهی که انسان می‌کند خیانت به دست رنج زمین و آسمان است و حساب و کتاب، روز جزایی را در پیش دارد که خداوند فرمود:
(یَأَیُّهَا النَّاسُ اتَّقُواْ رَبَّکُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَیْءٌ عَظِیمٌ * یَوْمَ تَرَوْنَهَا تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَة عَمَّآ أَرْضَعَتْ وَ تَضَعُ کُلُّ ذَاتِ حَمْل حَمْلَهَا وَ تَرَی النَّاسَ سُکَرَی وَ مَا هُمْ بِسُکَرَی وَ لَکِنَّ عَذَابَ اللَّهِ شَدِیدٌ ) (۵۲۸) از این رو توجه به (مَلِکِ یَوْمِ الدِّینِ) لرزه بر اندام عارفان می‌افکند؛ که امام العارفین و زین العابدین عَلَیْهِ السَّلَام به این جمله که می‌رسید آن قدر تکرار می‌کرد که «کادَ أَنْ یَمُوتَ». (529)
(اَلرَّحْمَنِ الرَّحْیمِ) و (مَلِکِ یَوْمِ الِّدینِ) به نمازگزار، بال و پرِ خوف و رجا می‌دهد و آدمی را به رحمت و عزّت خدا آشنا می‌کند و در جمله اوّل مغفرت و ثواب و در جمله دوم مؤاخذه و عقاب می‌بیند.
و در این هنگام عظمت الوهیّت، ربوبیّت، رحمانیّت، رحیمیّت، فضل و عدل خدا قلب او را تسخیر و از غیبت به خطاب التفات می‌کند و با این ادراک که جز او سزاوار پرستش نیست، می‌گوید:
(إِیَّاکَ نَعْبُدُ) و با توجّه به این که عبادت هم به هدایت و حول و قوّه اوست می‌گوید:
(وَ إِیَّاکَ نَسْتَعینُ).
در «نَعْبُدُ» می‌بیند عبادت از بنده است و در «نَسْتَعینُ» می‌بیند به خداست:
که «لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلا بِاللَّهِ».
در (إِیَّاکَ نَعْبُدُ) نفی جبر است و در (إِیَّاکَ نَسْتَعینُ) نفی تفویض و به صیغه جمع می‌گوید تا خود را جدا از مسلمانان نبیند و در (إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیَّاکَ نَسْتَعینُ) هم کلمه توحید و هم توحید کلمه را عملی می‌کند.
آن گاه که وظیفه عبودیّت را انجام داد نوبت به دعا و در خواست بنده از مولا می‌رسد و می‌گوید:
(إِهْدِنَا الصِّرَطَ الْمُسْتَقیمَ). علو همّت انسانیّت و جلال و اکرام الوهیّت اقتضا می‌کند که از او ارزشمندترین گوهر را بخواهد و آن گوهر هدایت به صراط مستقیم است که از هر افراط و تفریطی بر کنار است و خط مستقیم تعدّد ندارد، خدا یکیست و راه او هم یکیست و این خط سیریست که از نقطه نقص انسان شروع می‌شود:
(وَ اللَّهُ أَخْرَجَکُم مِّن بُطُونِ أُمِّهَتِکُمْ لا تَعْلَمُونَ شَیْئاً ) (۵۳۰) و به کمال مطلق منتهی می‌گردد که: «ماذا وجد من فقدک و ما الذی فقد من وجدک» (۵۳۱) و (وَ أَنَّ إِلَی رَبِّکَ الْمُنَتَهَی). (532)
(صِراطَ الَّذِین انْعَمْتَ عَلَیهِمْ) راه مستقیم راه کسانی است که مورد انعام خدا قرار گرفتند:
(وَ مَن یُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُوْلَئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِم مِّنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَدَآءِ وَ الصَّلِحِینَ وَ حَسُنَ أُوْلَئِکَ رَفِیقاً ). (533)
مسلمان از خدای خود، پیوستن به صف انبیا، مرسلین، شهدا و صدّیقین را می‌خواهد و دوری از آنهایی را که به غضب الهی گرفتار و گمراه شدند درخواست می‌کند و این دعا ایجاب می‌کند که به اخلاق انبیا متخلّق و از راه و رویّه اهل غضب و ضلال اجتناب نماید و به مقتضای: (اَللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ ءَامَنُواْ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَتِ إِلَی النُّورِ) (۵۳۴) به ذات قدّوسی که (نُورُ السَّمَوَاتِ وَ الاْرْضِ) (۵۳۵) است متوجّه شود و با چشمِ دلی روشن به حقیقت ایمان، عظمت او را دریابد و به امتثال فرمان: (فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّکَ الْعَظِیمِ) (۵۳۶) در مقابل او سر تعظیم فرود آورد و بگوید:
«سُبْحانَ رَبِّیَ الْعَظیمِ وَ بِحَمْدِهِ».
و سر از رکوع بردارد و برای مقام قرب که در سجود حاصل می‌شود آماده شود و به اطاعتِ خطاب: (سَبِّحِ اسْمَ رَبِّکَ الاْعْلی) (۵۳۷) به خاک بیفتد و پیشانی بر خاک بگذارد و به یاد آورد عنایتی را که از خاک تیره چراغ عقل را در جان او روشن کرده است و در سر گذاشتن بر خاک (وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الاْنسَنَ مِن سُلَلَة مِّن طِین) (۵۳۸) را ببیند و بگوید:
«سُبْحَانَ رَبِّیَ الاْعْلَی وَ بِحَمْدِهِ» و در سر بر داشتن (ثُمَّ أَنْشَأْنَهُ خَلْقاً ءَاخَرَ فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَلِقِینَ) (۵۳۹) و حیات دنیوی خود را ببیند و بگوید:
«الله اکبر» و دوباره به خاک بیفتد و روزی را که در خاک تیره منزل می‌کند به یاد آورد و بعد از حیات، موت را ببیند و دوباره سر بر دارد و زندگی بعد از مرگ را ببیند و در دو سجده معنای (مِنْهَا خَلَقْنَکُمْ وَ فِیهَا نُعِیدُکُمْ وَ مِنْهَا نُخْرِجُکُمْ تَارَةً أُخْرَی) (۵۴۰) را بیابد و به معرفتِ مراحل وجود خود نایل شود.
آنچه گفته شد ذرّه‌ای بود از انوار خورشید حکمت و هدایت در نماز و از اشاره به اسرار سوره که بعد از فاتحه خوانده می‌شود و اسرار اذکار، قیام، قعود، قنوت، تسبیحات اربعه، تشهّد، تسلیم و آداب نماز به جهت اختصار صرف نظر می‌شود.
این بود نمونه عبادت در اسلام و در مقابل عبادت مسیحیان از این قرار است:
«و چون عبادت کنید مانند امّتها تکرار باطل مکنید، زیرا ایشان گمان می‌برند که به سبب زیاد گفتن مستجاب می‌شوند، پس مثل ایشان مباشید، زیرا که پدر شما حاجات شما را می‌داند پیش از آن که از او سؤال کنید؛ پس شما به این طور دعا کنید:
ای پدر ما که در آسمانی نام تو مقدّس باد، ملکوت تو بیاید، اراده تو چنان که در آسمان است، در زمین نیز کرده شود، نان کفاف ما را امروز به ما بده و قرضهای ما را ببخش، چنان که ما نیز قرض داران خود را می‌بخشیم و ما را در آزمایش مَیاور، بلکه از شریرْ ما را رهایی ده زیرا ملکوت و قوّت و جلال تا ابد الآباد از آن توست آمین». (541)
به بعضی از موارد در این عبادت اشاره می‌شود:
۱ «ای پدر ما» اطلاق پدر بر خدا یا حقیقیست یا مجازی، اگر به حقیقت باشد نسبت تولید به خدا، صفت مخلوق را برای او ثابت کردن و خالق را مخلوق پنداشتن است و اگر به مجاز باشد تشبیه است و شباهت خالق به مخلوق، اثبات صفت مخلوق برای خالق است و چنین عبادتی عبادت مخلوق است نه خالق.
حال آن که عبادت در اسلام عبادت خداوندیست که نباید عقول را از معرفت او تعطیل و نه او را به غیر او تشبیه کرد.
۲ بعد از این ثنا برای خدا، خواسته آنان نان کفاف است؛ مسیحی در نماز نانِ شکم که برای تن انسان چون علف برای حیوان است از خدا می‌خواهد و مسلمان هدایت به صراط مستقیم را که نور چشم عقل و مقصد در آن صراط خداست می‌خواهد؛ نه از هدایت که کمال انسانیّت است گوهری ارزشمندتر و نه موجودی از خداوند متعال اجل و اعلا است.
۳ «قرضهای ما را ببخش چنان که ما نیز قرض داران خود را می‌بخشیم» دروغ معصیت خداست و به معصیت عبادت کردن ممکن نیست، آیا مسیحیان قرض داران خود را می‌بخشند که با خدای خود اینچنین می‌گویند؟!
از مقایسه با عبادت سایر ملل، به جهت اختصار صرف نظر می‌شود.

ب: زکات

اشاره نماز رابطه انسان با خالق و زکات رابطه انسان با خلق است و در قرآن مجید در آیات بسیاری زکات قرین نماز قرار داده شده است:
«عن ابی جعفر و ابی عبدالله (علیهما السلام) قالا: فرض الله الزکاة مع الصلاة». (542)
زندگی انسان بالطبع مدنی است و آنچه از مال، مقام، علم و کمال به دست آورده به وسیله روابط اجتماعیست و چون جامعه‌ای که در او زندگی می‌کند در اندوخته مادّی و معنویِ او ذی حق است، باید دَیْن خود را به آن ادا نماید و با عمل کردن به دستورات اسلام در زکات و صدقات، دَیْن هر فردی به جامعه ادا می‌شود.
توسعه زکات و صدقات و انفاقات در اسلام به گونه‌ایست که اگر عملی شود، هیچ انسان نیازمندی در جامعه نخواهد بود و دنیایی آباد و تمدّنی مهد امن و امان و مطمئن از سرکشی و طغیانِ گرسنگان و محتاجان به وجود خواهد آمد.
امام ششم عَلَیْهِ السَّلَام فرمود:
«إن الله عز و جل فرض للفقراء فی مال الأغنیاء ما یسعهم و لو علم أن ذلک لا یسعهم لزادهم انهم لم یؤتوا من قبل فریضة الله عز و جل و لکن اوتوا من منع من منعهم حقّهم لا ممّا فرض الله لهم و لو ان النّاس ادوا حقوقهم لکانوا عائشین بخیر». (543)
و به جهت اهمیّت مفسده منع مستمندان از حقشان فرمود:
(وَ الَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الفِضَّةَ وَ لا یُنفِقُونَهَا فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذَاب أَلِیم). (544)
و به جهت اثر بذل و بخشش در ریشه کن کردن فقر از جامعه و تخلّق انسان به سخاوت و کرم و نقشی که در سعادت فرد و جامعه دارد، رسول خدا صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم مشرک سخی (۵۴۵) را امان داد و به همان سخاوت به اسلام هدایت شد و روایت شده که خداوند به موسی وحی کرد که سامری را نکش (۵۴۶) چون سخاوتمند است.
اهمیّت رسیدگی به فقرا به حدّیست که سیر کردن و پوشانیدن و حفظ آبروی یک خانواده از سؤال، افضل از هفتاد حج بیت الله شمرده شده است.
(547)
دایره صدقه و احسان به قدری توسعه دارد، که امام پنجم عَلَیْهِ السَّلَام فرمود:
«ان الله تبارک و تعالی یحب ابراد الکبد الحرّی و من سقی کبداً حرّی من بهیمة و غیرها أظلّه الله یوم لاظل الا ظله». (548)
آدابی در صدقات معین شده است، از آن جمله اینست که مستور باشد تا به حیثیتِ طرف آسیبی نرسد، (۵۴۹) و هر چه بزرگ باشد کوچک شُمُرَد، (۵۵۰) که هر چه آن صدقه و احسان بزرگ باشد، گیرنده از آن بزرگتر است.
(۵۵۱) و بر او منّت نگذارد، (۵۵۲) بلکه از او منّت بکشد که او وسیله طهارت مال و جان او شده و قبل از سؤال و درخواست، به عطا مبادرت ورزد، که امام ششم عَلَیْهِ السَّلَام فرمود:
«به کسی که بعد از سؤال عطا کنی، آنچه به او داده‌ای در برابر آبروی اوست» (۵۵۳) و روی خود را از او بپوشاند، (۵۵۴) و از کسی که به او تصدّق می‌کند التماس دعا کند، (۵۵۵) و دستی را که به آن دست صدقه می‌دهد ببوسد، به آن جهت که صدقه را به ظاهر به گیرنده می‌دهد و در واقع گیرنده خداست (۵۵۶): (اَلَمْ یَعْلَمُوا اَنَّ اللَّهَ هُوَ یَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ وَ یَأْخُذُ الصَّدَقَاتِ). (557)
و به رفع نیاز نیازمندان تا آن جا عنایت کرد که باب ایثار را گشود و فرمود:
(وَ یُؤْثِرُونَ عَلَی اَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ کَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ ) (۵۵۸) و ایثار را هم به منتهای کمال رساند که فوق آن تصوّر نشود و فرمود:
(وَ یُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَی حُبِّهِ مِسْکِیناً وَ یَتِیماً وَ أَسِیراً * إِنَّمَا نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لا نُرِیدُ مِنْکُمْ جَزَآءً وَ لا شُکُوراً ). (559)
آیین اسلام انفاق و صدقه را منحصر به مال نکرد، بلکه کمک به ضعیف و راهنمایی نابینا را صدقه قرار داد و صَرف اعتبار و حیثّیت را برای رفع نیاز نیازمندان زکات جاه و مقام قرار داد و تنها به تأمین حوایج مادّی بسنده نکرد، بلکه فرمود:
(وَ مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنْفِقُونَ) (۵۶۰) و رزق انسان آن چیزیست که قوام زندگی او از هر جهت به آن است و از این رو فرمود:
«و مما علمناهم یبثون». (561)
آنچه گفته شد قسمت کمی از حکمت اسلام در زکات و صدقات بود که با این دستور مقدّس، نفوس اغنیا را از کدورت و زنگارِ بُخل، حرص و طمع پاک و اموال آنها را از آلودگی به حقوق فقرا که به منزله خون آنان است پاکیزه کرد و به این وسیله پیوند طبقه غنی و فقیر را مستحکم نمود و فاصله بین این دو طبقه را که بدنه و پیکر جامعه از آنها تشکیل می‌شود از میان بُرد و کدورت را به الفت تبدیل کرد و به برکت این مقرّرات و آداب نه تنها حوایج بیچارگان را، بلکه عزّت نفس، آبرو، شرافت و کرامت انسانی آنها را تأمین نمود.
آتش حسد فقرا را به آب رحمتِ انفاقی که غنّی از فقیر در آن انفاق منّت بکشد، خاموش کرد و در حصار این زکات و صدقات، اموال اغنیا را که مانند خون در شریان جامعه باید جریان داشته باشد تا نظام اقتصادی امّت محفوظ بماند بیمه کرد، که حضرت امیرالمؤمنین عَلَیْهِ السَّلَام فرمود:
«و حصنوا اموالکم بالزکاة». (562)
با اجرای چنین برنامه‌ای از انفاقِ مال ثروتمندان تا دانشِ دانشمندان با این کمیّت و کیفیتی که ملاحظه شد، آیا فقر مادّی و معنوی در جامعه ریشه کن نخواهد شد؟!
این نمونه‌ای از حکمت نماز و زکات و اثر این دو در سعادت فرد و جامعه بود، بنا بر این دینی که برای هر حرکت، سکون، فعل و ترک انسان وظیفه‌ای معیّن کرده است، که مجموعه واجبات، محرّمات، مستحبّات، مکروهات و مباحات را تشکیل می‌دهد و برای مصونیّت جان و عرض و مال افراد، حقوق و حدودی معیّن نموده، آیا مراعات آنها چه مدینه فاضله‌ای را به وجود خواهد آورد؟
از مطالعه مثلاً حقوق حیوانی که انسان از او بار می‌کشد، روشن می‌شود که حقوق انسان در این دین چگونه تضمین شده است.
حق مرکبی که انسان بر او سوار می‌شود این است:
وقتی به منزل رسید، پیش از آن که به غذای خود بپردازد، علوفه او را آماده کند و به هر آبی رسید آب را بر او عرضه کند که مبادا تشنگی بکشد و تازیانه بر صورت او نزند و بر پشت او جز در میدان جهاد هنگامی که ضرورت اقتضا کند نایستد و بیشتر از طاقت او بر او بار نکند و از او کار نکشد و ناسزا به او نگوید و چهره او را زشت نکند و در زمین خشک او را تُند و در علف زار کُند و با مدارا براند و پشت او را مجلس گفتگو قرار ندهد.
و اگر در کنار دریا سفره برای خود پهن کرد، باقی مانده آن را در دریا بریزد که حیوانات دریا از جوار او بی‌بهره نمانند.
و در زمانی که کسی از وجود جاندارهای ذرّه بینی خبری نداشت، دستور داد در آب بول نکنند، که برای آب اهلی است.
این قسمت کمی از حقوق و وظایف انسان در مورد حیوان است و از آن روشن می‌شود که برنامه این دین در عدالت اجتماعی و حقوق انسانی چیست.
برنامه این دین، آبادی و عمران دنیا و آخرت و سلامت و قوّت جسم و جان انسان است:
(رَبَّنَآ ءَاتِنَا فِی الدُّنْیا حَسَنَةً وَ فِی الاْخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنَا عَذابَ النَّارِ). (563)
به مقتضای عدل و حکمت و وابستگی دنیا و آخرت و تن و روح به یکدیگر به زندگی مادّی و معنوی انسان، به اندازه ارزش آنها پرداخت و فرمود:
(وَ ابْتَغِ فِیمَآ ءَاتَکَ اللَّهُ الدَّارَ الاْخِرَةَ وَ لا تَنْسَ نَصِیَبکَ مِنَ الدُّنْیَا). (564)
و به آبادیِ دنیا و رفاهِ انسان کمال توجّه را داشت، ولی با نظر تبعی نسبت به دنیا و نظر استقلالی نسبت به آخرت که مقتضای آفرینش دنیا و آخرت است و درخواست انسان را از خدا، حسنه دنیا و آخرت قرار داد و در بیان امام عَلَیْهِ السَّلَام حسنه دنیا به وسعت در رزق و معاش و حُسن خلق و حسنه آخرت به رضوان خدا و بهشت تفسیر شده است.
به رشد اقتصادی خصوصاً به زراعت و تجارت اهمیّت داد و به حکم:
(وَ لِلّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ) (۵۶۵) مؤمن را به غنا و بی‌نیازی عزیز خواست و در روایتی از حضرت صادق عَلَیْهِ السَّلَام آمده است:
«و ما فی الاعمال شیئ احبُّ الی الله من الزراعة» (۵۶۶) و امیرالمؤمنین علی عَلَیْهِ السَّلَام به غرس و آبیاریِ نخلستان می‌پرداخته است.
در روایتی آمده است که امام ششم عَلَیْهِ السَّلَام به کسی که از بازار کناره گرفت، فرمود:
«اغد الی عزّک» (۵۶۷) و در روایتی امیرالمؤمنین عَلَیْهِ السَّلَام فرمود:
«تعرّضوا للتجارات». (568)
بازار و تجارت اسلام مبتنی است بر کیاست، امانت، عقل، درایت و مراعاتِ احکام تجارت: «لا یقعدن فی السوق إلا من یعقل الشراء و البیع» (۵۶۹)، «الفقه ثم المتجر». (570)
در اسلام برای معاملات، واجبات و مستحبات و محرمات و مکروهاتی مقرّر شده است، که تفصیل آنها مجال دیگری می‌طلبد و به بعضی از مجموع آنها اشاره می‌شود:
ربا، قَسَم، مدح و ستایش فروشنده از متاعی که می‌فروشد، مذّمت و نکوهش مشتری نسبت به متاعی که می‌خرد، پنهان کردن عیب و تدلیس و غش در هر چه داد و ستد می‌شود ممنوع است و سوداگر باید حق بدهد و حق بگیرد و خیانت نکند و اگر طرف مقابل پشیمان شد معامله را به هم بزند و اگر گرفتار عسر و تنگدستی شد به او مهلت بدهد و اگر کسی به او گفت متاعی برای من خریداری کن، از آنچه خود دارد به او ندهد و اگر گفت متاع مرا بفروش، برای خود نخرد و اگر ترازو را به دست گرفت کمتر بگیرد و بیشتر بدهد هر چند نیّتش آن باشد که به سود خود کم و زیاد نکند و هر تاجری فاجر است مگر آن کس که در گفتارش صادق است و به کسی که می‌گوید در سودا و معامله با تو به احسان و خوبی رفتار می‌کنم از او سود نگیرد، خریداران را بدون ملاحظه هیچ رابطه‌ای به یک نظر ببیند و متاعی را که نرخ معلوم و معیّنی دارد بین آن کسی که مماکسه می‌کند و چانه می‌زند و آن کس که ساکت است به یک نرخ بفروشد و کتابت و حساب را یاد بگیرد که بی‌کتاب و حساب سودا نکند و متاعی را که مردم به آن محتاجند احتکار ننماید؛ سهل المعامله باشد، به سهولت بخرد و بفروشد و به سهولت حق مردم را بدهد و حق خود را از مردم بگیرد و بر بدهکار سخت نگیرد و بعد از معامله درخواست کم کردن بها نکند و هنگامی که بانک مؤذّن بلند شد از بازار به مسجد بشتابد و به ذکر خدا دل را صفا بخشد و به نماز از عالم طبیعت به ماورای طبیعت پرواز کند:
(فِی بُیُوت أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ یُسَبِّحُ لَهُ فِیهَا بِالْغُدُوِّ وَ الاْصَالِ * رِجَالٌ لاَّتُلْهِیِهمْ تِجَرَةٌ وَ لا بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ وَ إِقَامِ الصَّلَوةِ وَ إِیَتآءِ الزَّکَوةِ یَخَافُونَ یَوْماً تَتَقَلَّبُ فِیهِ الْقُلُوبُ وَ الاْبْصَرُ). (571)
هر چند آثار معجزه آسای تعلیم و تربیت اسلام را باید در تمام آیات قرآن و سنّت اهل بیت عصمت جستجو کرد ولی به جهت این که هر شعاعی از آفتاب کتاب و سنّت، کانون نور علم و هدایت است، به آیات آخر سوره فرقان و سه حدیث که آینه سیمای تربیت شدگان این مکتب است اکتفا می‌شود:
۱ (وَ عِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذینَ یَمْشُونَ عَلَی الاْرْضِ هَوْناً وَ إِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَهِلُونَ قَالُواْ سَلاَماً * وَ الَّذینَ یَبِیتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّداً وَ قِیَماً * وَ الَّذینَ یَقُولُونَ رَبَّنَا اصْرِفْ عَنَّا عَذَابَ جَهَنَّمَ إِنَّ عَذَابَهَا کَانَ غَرَاماً * إِنَّهَا سَآءَتْ مُسْتَقَرّاً وَ مُقَاماً * وَالَّذِینَ إِذَآ أَنْفَقُواْ لَمْ یُسْرِفُواْ وَ لَمْ یَقْتُرُواْ وَ کَانَ بَیْنَ ذَلِکَ قَوَاماً * وَ الَّذِینَ لا یَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلَهاً ءَاَخَر وَ لا یَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللَّهُ إِلاَّ بِالْحَقِّ وَ لا یَزْنُونَ وَ مَنْ یَفْعَلْ ذَ لِکَ یَلْقَ أَثَاماً * یُضَعَفْ لَهُ الْعَذَابُ یَوْمَ الْقِیَمَةِ وَ یَخْلُدْ فیه مُهَاناً * إِلاَّ مَنْ تَابَ وَ ءَامَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صَلِحاً فَأُولَئِکَ یُبَدِّلُ اللَّهُ سَیِّئَاتِهِمْ حَسَنَت وَ کَانَ اللَّهُ غَفُوراً رَّحیماً * وَ مَنْ تَابَ وَ عَمِلَ صَلِحاً فَاِنَّهُ یَتُوبُ إِلَی اللَّهِ مَتَاباً * وَالَّذِینَ لا یَشْهَدُونَ الزُّورَ وَ إِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّواْ کِرَاماً * وَالَّذِینَ إِذَا ذُکِّرُواْ بِئَاَیَتِ رَبِّهِمْ لَمْ یَخِرُّوا عَلَیْهَا صُمّاً وَ عُمْیَاناً * وَ الَّذینَ یَقُولُونَ رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَجِنَا وَ ذُرِّیَّتِنَا قُرَّةَ أَعْیُن وَ اجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَاماً * أُولَئِکَ یُجْزَوْنَ الْغُرْفَةَ بِمَا صَبَرُواْ وَ یُلَقَّوْنَ فِیهَا تَحِیَّةً وَ سَلَماً * خَلِدینَ فیهَا حَسُنَتْ مُسْتَقَرّاً وَ مُقاماً ). (572)
اثر بندگی برای خداوند رحمان که رحمت واسعه او، بر وفاجر را فرا گرفته، آن است که راه رفتن عباد الرحمن بر زمین که نشانه رفتار آنهاست نه به تکلّف است و نه به تجبّر.
عباد الرحمن کسانی هستند که در پیشگاه خالقْ ذلیل و در برابر خلقْ متواضع و فروتنند، که نه تنها به دیگران آزار و اذیّتی ندارند، بلکه اذیّت و آزار دیگران را تحمّل می‌کنند و در برابر آنها که به جهل و نادانی با آنان سخن می‌گویند، به جای آن که مقابله به مثل کنند، نه تنها به حلم و برد باری متعرّض آنها نمی‌شوند، بلکه برای آنها سلامت از مرض جهالت را آرزو می‌کنند:
(وَ إِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَهِلُونَ قَالُواْ سَلاَماً ).
کسانی که شعارشان سلام و سلامت برای بیگانگان و مخالفان است، برای آشنایان و موافقان به جز مواسات و ایثار از آنان انتظاری نیست.
این گفتار و رفتارِ روز آنهاست و امّا حالاتشان در شب اینست که به آفاق آسمان چشم می‌دوزند و آیات علم و قدرت و حکمت خداوند را در ستاره‌ها و کهکشانها می‌بینند و با تجلّی عظمت خداوند در آن آیات، شب را به قیام و سجود می‌گذرانند:
(یَبِیتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّداً وَ قِیَماً ).
و چون با دقّت می‌نگرند که میلیونها ستاره سر بر خط فرمانند و از مدار خود کوچکترین تخلّفی ندارند، از ترس انحراف خود از مدار دین و آیین الهی می‌گویند:
(رَبَّنَا اصْرِفْ عَنَّا عَذَابَ جَهَنَّمَ إِنَّ عَذَابَهَا کَانَ غَرَاماً ).
نسبت به اموالشان که مانند خون، مایه حیات جامعه است به گونه‌ای عمل می‌کنند که از امساک به فشار خون و از اسراف در انفاق به فقرالدم مبتلا نشوند و از حد اعتدال خارج نمی‌شوند، تا هم به خود برسند و هم به دیگران: (وَ الَّذِینَ إِذَآ أَنْفَقُواْ لَمْ یُسْرِفُواْ وَ لَمْ یَقْتُرُواْ وَ کَانَ بَیْنَ ذَ لِکَ قَوَاماً ).
آنان کسانی هستند که دل و زبان را به شرک و دست را به خون ناحق و دامن را به زنا آلوده نمی‌کنند:
(وَ الَّذِینَ لا یَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلَهاً ءَاَخَر وَ لا یَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللَّهُ إِلاَّ بِالْحَقِّ وَ لا یَزْنُونَ وَ مَنْ یَفْعَلْ ذَ لِکَ یَلْقَ أَثَاماً ).
آنان کسانی هستند که از دروغ و باطل بر کنار هستند و با بزرگواری، از لغو و گفتار و رفتار بیهوده می‌گذرند و چنین افرادی که از حضور در مجلس باطل و ناحق امتناع می‌ورزند و کرامت و بزرگواریشان اجازه نمی‌دهد که خود را به لغو و عبث آلوده کنند، از درخت وجودشان جز میوه علم، حکمت، امانت، صداقت و عدالت چیده نمی‌شود:
(وَ الَّذِینَ لا یَشْهَدُونَ الزُّورَ وَ إِذَا مَرُّواْ بِاللَّغْوِ مَرُّواْ کِرَاماً ).
آنان کسانی هستند که وقتی به آیات خدا تذکّر داده می‌شوند، کور و کر، بر آنها نمی‌افتند، بلکه گوش جان به آیات خدا می‌دهند و با چشم تفکّر و تدبّر در آنها می‌نگرند:
(وَ الَّذِینَ إِذَا ذُکِّرُواْ بِئَاَیَتِ رَبِّهِمْ لَمْ یَخِرُّوا عَلَیْهَا صُمّاً وَ عُمْیَاناً ).
چنین کسانی حق دارند از خدا پیشواییِ پرهیزگاران را درخواست کنند و بگویند:
(وَ اجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَاماً ) و در مقابلِ خویشتن داری در برابر عوامل انحراف فکری و اخلاقی و عملی، سزای آنها غرفه‌ایست که خداوند متعال به آنان وعده داده است، که در آن غرفه به بالاترین عطیّه الهی که تحیّت و سلام خداست نایل می‌شوند:
(أُولَئِکَ یُجْزَوْنَ الْغُرْفَةَ بِمَا صَبَرُواْ وَ یُلَقَّوْنَ فِیهَا تَحِیَّةً وَ سَلَماً )، (سَلَمٌ قَوْلاً مِّن رَّبٍّ رَّحِیم). (573)
۲ در روایتی از رسول خدا صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم نقل شده است که فرمود:
ایمان مؤمن کامل نمی‌شود مگر آن که صد و سه خصلت را فرا گیرد؛ از آن خصال چند خصلت قریب به مضمون ذکر می‌شود:
علم مؤمن کثیر و حلم او عظیم است، تذکّر دهنده غافل و معلّم جاهل است، کسی که او را آزار کند از او آزار نمی‌بیند، در آنچه که به کار او نمی‌آید وارد نمی‌شود، کسی را به مصیبت شماتت نمی‌کند و کسی را به غیبت یاد نمی‌کند، کمک غریب و پدر یتیم است، شادی او در چهره او و حزن و اندوه او در دل اوست، سر کسی را کشف نمی‌کند، ستر کسی را هتک نمی‌کند، امین بر امانتها و دور از خیانتهاست، حرکات او ادب و کلام او عَجب است و از امور طالب اعلای آنها و از اخلاق طالب اسنای آنهاست، قلب او با تقوا و علم او پاکیزه است، هرگاه قدرت پیدا کند عفو می‌کند و هرگاه وعده دهد وفا می‌کند، نه در بغضش غرق و نه در حبّش هلاک می‌شود (حب و بغض او، او را از اعتدال خارج نمی‌کند) باطل را از دوستش نمی‌پذیرد و حق را بر دشمنش رد نمی‌کند و نمی‌آموزد مگر برای آن که بداند و دانا نمی‌شود مگر برای آن که به کار ببندد و عمل کند، اگر با اهل دنیا راه برود زیرک‌ترین آنان است و اگر با اهل آخرت راه رود پارساترین آنان است.
(574)
۳ مدار کمال در کلمات پیشوایان دین بر عقل و علم و ایمان است و نسبت به هر یک به مستفاد قسمتی از یک حدیث از امام چهارم حضرت زین العابدین عَلَیْهِ السَّلَام اکتفا می‌شود که قریب به مضمون آن این است:
اگر کسی را دیدید که از سیرت و منطق خود، ترس و عبادت و زهد را نشان می‌دهد و در حرکات خود خضوع و فروتنی را اظهار می‌کند، شتاب زده نشوید، فریب او را نخورید، چه بسیار کسانی هستند که از دسترسی به دنیا عاجزند، پس دین را وسیله صید دلها قرار می‌دهند، ولی اگر متمکن از حرامی شوند در آن فرو می‌روند و هرگاه دیدید از حرام هم عفّت می‌ورزد، باز هم مغرور نشوید، چون شهوتها و هوسهای خلق مختلف است، چه بسیاری از مردمان که از مال حرام هر چند زیاد باشد رو بر می‌گردانند ولی در مقابلِ شهوتِ دامن، خود را می‌بازند و اگر دیدید از آن هم عفّت ورزید مغرور نشوید تا ببینید که عقل او چگونه است، چه بسیارند کسانی که همه آنها را ترک کردند، ولی به عقلی متین رجوع نکردند و افسادشان به جهل از اصلاحشان به عقل بیشتر است و اگر عقلش را هم متین یافتید، باز مغرور نشوید تا ببینید در مبارزه عقل و هوی آیا با هوسش همراه می‌شود برخلاف عقل، یا با عقلش برخلاف هوی و محبتّش نسبت به ریاستهای باطل چگونه است که در میان مردمان کسانی هستند که تارک دنیا برای دنیایند. (575)
نتیجه آن که معیار کمال، سخنان فریبنده و اعمال متواضعانه نیست و صرف نظر از شهوت مال و شکم و دامن نیست، بلکه معیار کمال عقلیست که از کدورت جهل تصفیه شده تا مبدأ صلاح و اصلاح شود و هواییست که تابع امر و فرمان خدا باشد که هیچ هوسی حتی شهوت جاه و مقام او را نفریبد و از عزّت با باطل بگذرد و ذلّت با حق را انتخاب کند.
۴ عنوان بصری که نود و چهار سال از عمرش گذشته بود و سالها نزد مالک بن أنس امام مذهب مالکی برای تحصیل علم رفت و آمد می‌کرد، چون امام ششم عَلَیْهِ السَّلَام به مدینه آمد از آن حضرت درخواست کرد که به خدمتش برای کسب علم بیاید، حضرت فرمود:
«من مردی هستم مطلوب که در طلب من هستند و با این حال در هر ساعتی از شب و روز به أوراد و اذکاری مشغول هستم.» عنوان غمگین شد و به روضه رسول خدا صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم رفت و دو رکعت نماز خواند و دعا کرد که قلب آن حضرت به او معطوف شود و از علم او بهره‌ای ببرد که به راه مستقیم خدا هدایت شود و غمگین به خانه برگشت. دلش اسیر محبّت آن جناب شد و برای تحصیل علم به نزد مالک هم نرفت و جز برای نماز واجب از خانه بیرون نمی‌آمد.
چون صبرش تمام شد روزی بعد از نماز عصر بر در خانه آن حضرت رفت، خادم گفت:
چه حاجت داری؟
گفت:
حاجت من سلام بر شریف است.
جواب داد:
او در مصلاّی خود ایستاده.
عنوان بر در خانه نشست، خادم بیرون آمد، گفت:
داخل شو بر برکت خدا.
عنوان گفت:
داخل شدم و سلام کردم؛ جواب سلام داد و فرمود:
بنشین، خدا تو را بیامرزد، مدّتی سر به زیر انداخت، بعد سر بلند کرد و از کُنیه من پرسید و دعا کرد.
با خود گفتم:
اگر در این زیارت و سلام به جز این دعا چیزی نصیبم نشود، همین دعا بسیار است.
بعد سر بلند کرد و فرمود:
حاجت تو چیست؟
گفتم:
از خدا خواسته‌ام قلب تو را به من متوجّه و از علم تو روزیم کند و امیدوارم دعا به اجابت رسیده باشد.
فرمود:
یا أبا عبدالله علم به تعلّم نیست، اینست و جز این نیست: علم نوریست که در قلب آن کس که خدا هدایت او را خواسته باشد واقع می‌شود؛ پس اگر مراد تو علم است در خودْ حقیقت بندگی طلب کن و علم را به استعمالِ علم و عمل به آن بطلب و از خدا فهم بخواه تا تو را بفهماند.
گفتم:
حقیقت بندگی چیست؟
فرمود:
سه چیز است:
آن که بنده خدا، خود را مالک آنچه خدا به او داده نداند، چون بندگان خدا ملکی ندارند، مال را مال الله می‌بینند و هر جا که خدا امر کرده آن مال را می‌گذارند.
و آن که بنده برای خود تدبیری نیندیشد و آن که تمام اشتغالش در آن باشد که خدا او را به آن امر و از آن نهی کرده است.
پس چون برای خود ملکی ندید، انفاق در آنچه خدا امر کرده که مالش را در آن انفاق کند آسان می‌شود و چون تدبیر خود را به مدبّر خود واگذار کرد مصائب دنیا بر او آسان می‌شود و چون به امر و نهی خدا مشغول شد فرصتی برای مراء و مباهات با مردمان پیدا نمی‌کند؛ پس چون خدا بنده خود را به این سه امر اکرام کرد، دنیا و شیطان و خلق بر او سهل و آسان می‌شود، دنیا را برای افزون طلبی و فخرفروشی طلب نمی‌کند و آنچه نزد مردمان است برای عزّت و برتری نمی‌طلبد و ایام عمرش را بیهوده از دست نمی‌دهد.
پس این اوّل درجه تقویست که خداوند تبارک و تعالی فرمود:
(تِلْکَ الدَّارُ الاْخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِینَ لا یُرِیدُونَ عُلُوّاً فِی الاْرْضِ وَ لا فَسَاداً ). (576)
گفتم:
یا ابا عبدالله مرا وصیّت کن.
فرمود:
تو را به نُه چیز وصیّت می‌کنم و آنها وصیّت من است برای کسانی که مرادشان راه به سوی خداست و از خدا می‌خواهم که تو را برای عمل به آن موفّق کند:
سه وصیّت در ریاضت نفس و سه وصیّت در حلم و سه وصیّت در علم است.
امّا آن چه در ریاضت است:
بپرهیز از آن که چیزی را که اشتها نداری بخوری، که مورث بُله و حماقت است و جز هنگام گرسنگی نخوری و هرگاه خوردی حلال بخور و نام خدا را ببر و حدیث پیغمبر صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم را به یاد آور که فرمود:
آدمی ظرفی را بدتر از شکم خود پُر نکرده است، پس اگر چاره نبود ثلث آن برای خوردن و ثلث آن برای نوشیدن و ثلث آن برای نفس کشیدن باشد و امّا آن وصیّتها که در حلم است:
کسی که به تو گفت:
اگر یکی بگویی ده تا می‌شنوی، تو بگو:
اگر ده تا بگویی یکی نخواهی شنید و کسی که ناسزا به تو بگوید، پس به او بگو:
اگر در آن چه می‌گویی راستگو هستی، از خدا می‌خواهم مرا بیامرزد و اگر دروغگویی از خدا می‌خواهم تو را بیامرزد و کسی که به تو وعده فحش می‌دهد تو به او وعده نصیحت بده.
و امّا آن وصیّتها که در علم است:
پس آن چه نمی‌دانی از دانایان بپرس و بپرهیز از آن که از آنان به طریق تعنّت و تجربه سؤال کنی و بپرهیز از آن که در آنچه نمی‌دانی به رأی و گمان خود عمل کنی و تا آن جا که میسّر است به احتیاط عمل کن و از فتوا دادن بگریز آن چنان که از شیر می‌گریزی و گردنت را پُل قرار نده که مردمان بر آن بگذرند.
برخیز که تو را نصیحت کردم و وِرد مرا بر من فاسد مکن، که من به خود مشغولم وَ السَّلامُ عَلی مَنِ اتَّبَعَ الْهُدی. (577)
شرح این آیات و روایات در این مختصر نمی‌گنجد، که فهم هر آیه‌ای از آن آیات و هر جمله‌ای از این روایات نیازمند به بحث مفصّلیست و به آنچه بیان شد اکتفا می‌شود.
در خاتمه توجّه به دو نکته لازم است:

الف: تعبّد در دین

ملاحظه اصول و فروع دین اسلام و تفکّر در عبادات و معاملات و تأمّل در سیاساتِ این دین در تدبیر نفس و منزل و مدینه و تدبّر در آداب این دین در مستحبّات و مکروهات مبیّن حکمت بالغه در این مقرّرات است.
این امری طبیعیست که درک حکمت تمام احکام، بلکه درک تمام حکمت هر حکمی، در دینی که برنامه سعادت انسان در تمام عوالم زندگی اوست میسّر نیست، مگر برای کسی که محیط بر آن عوالم و حوایجِ انسان در آنها و طرق تأمین آن حوایج باشد و ندانستن حکمتِ حکمی دلیل عدم حکمت در آن حکم نیست.
و همچنان که کتاب خلقت و تکوین محکمات و متشابهاتی دارد، کتاب تشریع هم محکمات و متشابهاتی دارد و در اثر وجود متشابهات نباید از محکمات دست برداشت و همچنین نباید وجود متشابهات را در نظام خلقت و دین عبث و بیهوده پنداشت: (وَ الَّراسِخُونَ فِی العِلْمِ یَقُولُونَ ءَامَنَّا بِهِ کُلٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا). (578)
و باید دانست که حیات دنیویِ انسان نسبت به آخرت به منزله حیات جنین در رحم است، که در آن جا قوا و اعضایی به او داده می‌شود و جنین هر چند دارای عقل و شعور باشد، ادراک کاربرد و نتیجه وجود آن اعضا برای او میسّر نیست و هرگز نمی‌تواند بفهمد که حکمت تشکیلات اسرار آمیز مغز چیست، یا دستگاه بینایی و شنوایی و جهاز تنفّس برای او به چه کار می‌آید، امّا وقتی به دنیا قدم گذاشت حکمت آنها ظاهر می‌شود.
همچنین جنین جان انسان در رحم مادرِ طبیعت، به وسیله تعلیم و تربیتِ وحی الهی باید به قوا و اعضایی مجهّز شود که ابزار حیات ابدی اوست و حکمت آن دستورات بعد از قدم گذاشتن به عالم آخرت که نسبت آن به دنیا، نسبت دنیا به رحم مادر است روشن می‌شود.
به این جهت تعبّد در احکام دین از ضروریّات خلقت انسان است، بلکه از ضروریّات کمال انسانی است، چون ارزش عامل به عمل است و ارزش عمل، به داعی و محرّک عامل بر آن عمل است و بیان معصوم عَلَیْهِ السَّلَام هم راهنمای به این واقعیّت است که می‌فرماید:
«انّما الاعمال بالنیّات و لکل امریء مانوی» (۵۷۹) از این رو اطاعت خدا برای خدا با چشم پوشیدن از مصلحت و مفسده و نفع و ضرر، مقام مقرّبین است.

ب: لزوم تقلید از علمای دین

انسانی که حفظ حیات و سلامت او تابع مقرّرات و قوانین است، چاره ندارد که برای حفظ سلامت خود یا طبیب باشد و یا به طبیب حاذق مورد اعتماد مراجعه کند و به دستور او عمل نماید و یا جانب احتیاط را بگیرد و از هر چه که احتمال می‌دهد مضر به حال اوست خود داری کند؛ تا بداند یا از دانا بپرسد؛ بلکه تقلید از ضروریّات زندگی انسان است، چه عالم باشد و چه جاهل؛ نیاز جاهل به تقلید در زندگی روزمره‌اش محتاج به بیان نیست و نیاز عالم به تقلید به این جهت است که هر دانشمندی دایره دانش او به قسمت ناچیزی از احتیاجات او محدود است، مثلاً دانشمند در طب باید در ساختمان خانه‌اش مقلّد مهندس و معمار ساختمان باشد و اگر سوار هواپیما شد مقلّد خلبان و اگر سوار کشتی شد پیرو بی‌چون و چرای نا خدا باشد؛ بلکه با انشعاب طب اگر متخصّص در عضوی شد، در عضو دیگر باید مقلّدِ متخصّص دیگر باشد؛ در نتیجه زندگی هیچ فردی بدون تقلید اداره نمی‌شود.
بنا بر این کسی که ایمان به دین دارد و می‌داند که در دین برای او وظایف و تکالیفی معیّن شده است، به حکم عقل و فطرت خود ملزم است که نسبت به آن وظایف یکی از سه راه را انتخاب کند:
یا علم به آنها را تحصیل کند و یا از عالم به آنها پیروی نماید و یا جانب احتیاط را مراعات کند و در صورتی که نه عالم به آن وظایف است و نه اهل احتیاط، راه، منحصر به پیروی از نظریّات عالم و دانشمند به آن احکام است و اگر دانشمندان و متخصّصان در آن احکام اختلاف نظر داشتند، از نظرِ اَعلم آنان پیروی کند، همچنان که اگر نظر طبیبان در تشخیص درد و علاج آن مختلف بود، باید به اعلم آنان رجوع نماید.
و چون دین اسلام دین علم است و هر عملی هر چند به واسطه باید به علم منتهی شود، تقلید هم که اعتماد و استناد به رأی و نظر عالم و مجتهد در احکام دین است چنان که روشن شد باید بر مبنای علم و عقل و فطرت باشد:
(وَ لاَتَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤَادَ کُلُّ أُوْلَئِکَ کَانَ عَنْهُ مَسْئُولاً ). (580)

فهرست کتب

۱. إختیار معرفة الرجال (رجال الکشی)، قم مؤسسة آل البیت عَلَیْهمُالسَّلَام ۲. أسباب النزول، مؤسسة الحلبی و شرکاه القاهرة ۳. أسد الغابة، دار إحیاء التراث العربی بیروت ۴. أسنی المطالب، مکتبة أمیرالمؤمنین عَلَیْهِ السَّلَام اصفهان ۵. إعلام الوری بأعلام الهدی، مؤسسة آل البیت عَلَیْهمُالسَّلَام قم ۶. الآحاد و المثانی، دار الدرایة ۷. الإحتجاج، دار النعمان النجف الأشرف ۸. الإختصاص، جماعة المدرسین فی الحوزه العلمیة قم ۹. الأربعون حدیثاً، مدرسة الإمام المهدی عَلَیْهِ السَّلَام قم ۱۰. الإرشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، قم مؤسسة آل البیت عَلَیْهمُالسَّلَام ۱۱. الإستیعاب فی معرفة الأصحاب، دار النهضة مصر القاهرة ۱۲. الإصابة فی تمییز الصحابة، دار الکتب العلمیة بیروت ۱۳. الإفصاح فی إمامة أمیرالمؤمنین عَلَیْهِ السَّلَام، مؤسسة البعثة قم ۱۴. الإقتصاد الهادی إلی طریق الرشاد، مکتبة جامع چهلستون طهران ۱۵. الأمالی للصدوق، مؤسسة البعثة قم ۱۶. الأمالی للطوسی، دار الثقافة قم ۱۷. الأمالی للمفید، جماعة المدرسین قم ۱۸. الإمامة و التبصرة من الحیرة، مدرسة الإمام المهدی عَلَیْهِ السَّلَام قم ۱۹. الإیضاح، انتشارات دانشگاه طهران ۲۰. البدایة و النهایة، دار إحیاء التراث العربی بیروت ۲۱. البیان فی أخبار صاحب الزمان (فی آخر کتاب کفایة الطالب)، دار إحیاء تراث أهل البیت عَلَیْهمُالسَّلَام ۲۲. التاریخ الکبیر، المکتبة الإسلامیة دیار بکر ۲۳. التبیان فی تفسیر القرآن، دار إحیاء التراث العربی ۲۴. التفسیر الکبیر، دار إحیاء التراث العربی ۲۵. التلخیص (فی هامش المستدرک)، دار الکتب العربی بیروت ۲۶. التوحید، جامعهٔ المدرسین قم ۲۷. الثقات، مؤسسة الکتب الثقافیة ۲۸. الجامع الصغیر، دار الفکر بیروت ۲۹. الجامع لأحکام القرآن (تفسیر القرطبی)، دار إحیاء التراث العربی بیروت ۳۰. الجرح و التعدیل، دار إحیاء التراث العربی بیروت ۳۱. الخرائج و الجرائح، مؤسسة الإمام المهدی عَلَیْهِ السَّلَام قم ۳۲. الخصال، جامعهٔ المدرسین قم ۳۳. الدر المنثور، دار المعرفة ۳۴. الدعوات، مدرسة الإمام المهدی عَلَیْهِ السَّلَام ۳۵. الرسائل العشر، جامعهٔ المدرسین قم ۳۶. السنن الکبری للبیهقی، دار الفکر بیروت ۳۷. السنن الکبری للنسایی، دار الکتب العلمیة لبنان ۳۸. السیرة النبویة لابن کثیر، دار المعرفة بیروت ۳۹. السیرة النبویة لابن هشام، مکتبة محمد علی صبیح و أولاده بمصر ۴۰. الصواعق المحرقة، مکتبة القاهرة ۴۱. ال طبقات الکبری، دار صادر بیروت ۴۲. الطرائف فی معرفة مذاهب الطوائف، مطبعة الخیام قم ۴۳. العمدة، جامعهٔ المدرسین قم ۴۴. الغیبة للطوسی، مؤسسة المعارف الإسلامیة قم ۴۵. الفائق فی غریب الحدیث، دار الکتب العلمیة بیروت ۴۶. الفتوحات الإسلامیة بعد مضی الفتوحات النبویة، المکتبة التجاریة الکبری بمصر ۴۷. الفضائل، المکتبة الحیدریة النجف الأشرف ۴۸. الکافی، دار الکتب الاسلامیة ۴۹. الکامل فی التاریخ، ادارة الطباعة المنیریة مصر ۵۰. المجازات النبویة، مکتبة بصیرتی قم ۵۱. المحاسن، دار الکتب الاسلامیة ۵۲. المستدرک علی الصحیحین، دار المعرفة بیروت ۵۳. المسترشد، مؤسسة الثقافة الإسلامیة لکوشانبور ۵۴. المصنّف، المجلس العلمی ۵۵. المعجم الاوسط، دار الحرمین ۵۶. المعجم الصغیر، دار الکتب العلمیة بیروت ۵۷. المعجم الکبیر، مکتبة ابن تیمیة القاهرة ۵۸. المعیار و الموازنة، مؤسسة المحمودی بیروت ۵۹. المناقب، جامعهٔ المدرسین قم ۶۰. النکت الإعتقادیه ی، دار المفید بیروت ۶۱. الهدایة، مؤسسة الإمام الهادی عَلَیْهِ السَّلَام قم ۶۲. أنساب الأشراف، مؤسسة الأعلمی بیروت ۶۳. أنیس الأعلام فی نصرة الإسلام، مرتضوی طهران ۶۴. بحارالأنوار، مؤسسة الوفاء بیروت ۶۵. بصائر الدرجات الکبری، مؤسسة الأعلمی طهران ۶۶. بغیة الباحث عن زوائد مسند الحارث، دار الطلایع ۶۷. تاریخ الطبری (تاریخ الأمم و الملوک)، مؤسسة الأعلمی بیروت ۶۸. تاریخ بغداد أو مدینة الإسلام، دار الکتب العلمیة بیروت ۶۹. تاریخ مدینة دمشق، دار الفکر بیروت ۷۰. تحف العقول عن آل الرسول، جامعهٔ المدرسین قم ۷۱. تحفة الاحوذی فی شرح الترمذی، دار الکتب العلمیة بیروت ۷۲. تعجیل المنفعة بزوائد رجال الأئمة الأربعة، دار الکتب العربی بیروت ۷۳. تفسیر ابن کثیر (تفسیر القرآن العظیم)، دارالمعرفة بیروت ۷۴. تفسیر أبی حمزهٔ الثمالی، دفتر نشر الهادی ۷۵. تفسیر الثعالبی المسمی بجواهر الحصان، دار إحیاء التراث العربی ۷۶. تفسیر العیاشی، المکتبة العلمیة الإسلامیة ۷۷. تفسیر القرآن للصنعانی، مکتبة الرشد الریاض ۷۸. تفسیر القمی، دار الکتاب قم ۷۹. تفسیر فرات الکوفی، وزارة الثقافة و الارشاد الاسلامی ۸۰. تنقیح المقال، مطبعة المرتضویة النجف الاشرف ۸۱. تهذیب الأحکام، دار الکتب الاسلامیة طهران ۸۲. تهذیب التهذیب، دار الفکر بیروت ۸۳. تهذیب الکمال، مؤسسة الرسالهٔ ۸۴. جامع الأحادیث، دار الفکر بیروت ۸۵. جامع البیان فی تأویل آی القرآن، دار الفکر بیروت ۸۶. جامع المسانید و السنن، دار الفکر ۸۷. جمهرة اللغة، دار العلم للملایین بیروت ۸۸. جواهر العقدین فی فضل الشرفین، دار الکتب العلمیة بیروت ۸۹. حلیة الأولیاء، دار الفکر بیروت ۹۰. خصائص الأئمة، مجمع البحوث الإسلامیة الرضویة ۹۱. خصائص الوحی المبین، دار القرآن الکریم قم ۹۲. خصائص أمیرالمؤمنین عَلَیْهِ السَّلَام، مکتبة نینوی الحدیثة ۹۳. دعائم الإسلام، دار المعارف ۹۴. دلائل الإمامة، مؤسسة البعثة قم ۹۵. دلائل النبوة، دار طیبة ریاض ۹۶. ذخائر العقبی فی مناقب ذوی القربی، مکتبة القدسی القاهرة ۹۷. ذیل تاریخ بغداد، دار الکتب العلمیة بیروت ۹۸. رسائل المرتضی، دار القرآن الکریم قم ۹۹. روضة الواعظین، منشورات الرضی قم ۱۰۰. زبدة البیان فی أحکام القرآن، مکتبة المرتضویة طهران ۱۰۱. سبل الهدی و الرشاد، دار الکتب العلمیة بیروت ۱۰۲. سعد السعود، المکتبة الحیدریة فی النجف ۱۰۳. سنن أبن ماجة، دار الفکر بیروت ۱۰۴. سنن أبی داود، دار الفکر بیروت ۱۰۵. سنن الترمذی، دار الفکر بیروت ۱۰۶. شرح الأخبار فی فضائل الائمة الأطهار عَلَیْهمُالسَّلَام، جامعهٔ المدرسین قم ۱۰۷. شرح السنة، المکتب الإسلامی ۱۰۸. شرح المواقف، مطبعة السادة بجوار محافظهٔ مصر ۱۰۹. شرح نهج البلاغه ابن أبی الحدید، دار احیاء الکتب العربیة ۱۱۰. شواهد التنزیل لقواعد التفضیل فی آیات ال نازلة فی أهل البیت عَلَیْهمُالسَّلَام، وزارة الإرشاد الاسلامی ۱۱۱. صحیح ابن حبان به ترتیب ابن بلبان، مؤسسة الرسالهٔ ۱۱۲. صحیح البخاری، دار الفکر بیروت ۱۱۳. صحیح مسلم، دار الفکر بیروت ۱۱۴. طبقات المحدثین بإصبهان و الواردین علیها، مؤسسة الرسالهٔ بیروت ۱۱۵. عقد الدرر، مکتبة عالم الفکر القاهرة ۱۱۶. علل الشرایع، دار إحیاء التراث العربی ۱۱۷. عوالی اللئالی العزیزیة فی الأحادیث الدینیة، مطبعة سیدالشهداء عَلَیْهِ السَّلَام قم ۱۱۸. عهد عتیق و عهد جدید (تورات و انجیل)، طبع دروگولین در مدینه لپسیا (لپسیک) در سنه ۱۱۹. ۱۹۸۵ مترجم از زبان اصلی یونانی ۱۲۰. عیون أخبار الرضا عَلَیْهِ السَّلَام، انتشارات جهان طهران ۱۲۱. فتح الباری شرح صحیح البخاری، دار المعرفة للطباعة و النشر لبنان ۱۲۲. فضائل الصحابة لأحمد بن حنبل، مؤسّسة الرسالهٔ بیروت ۱۲۳. فضائل الصحابة للنسایی، دار الکتب العلمیة بیروت ۱۲۴. فیض القدیر شرح الجامع الصغیر، دار الکتب العلمیة بیروت ۱۲۵. کتاب السنة، المکتب الاسلامی بیروت ۱۲۶. کتاب الغیبة، مکتبة الصدوق طهران ۱۲۷. کشف الغطاء، مهدوی اصفهان ۱۲۸. کشف الغمة فی معرفة الأئمة، مکتبة ابن هاشمی تبریز ۱۲۹. کفایة الأثر فی النص علی الأئمة الأثنی عشر، انتشارات بیدار قم ۱۳۰. کفایة الطالب فی مناقب علی بن ابی طالب عَلَیْهِ السَّلَام، دار احیاء التراث اهل البیت عَلَیْهمُالسَّلَام طهران ۱۳۱. کمال الدین و تمام النعمه ی، جامعهٔ المدرسین قم ۱۳۲. کنز العمال، مؤسسة الرسالهٔ لبنان ۱۳۳. کنز الفوائد، مکتبة المصطفوی قم ۱۳۴. لسان المیزان، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات بیروت ۱۳۵. مجمع البیان فی تفسیر القرآن، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات بیروت ۱۳۶. مجمع الزوائد و منبع الفوائد، دار الکتب العلمیة بیروت ۱۳۷. مسند ابن الجعد، دار الکتب العلمیة بیروت ۱۳۸. مسند أبی حنیفة، مکتبة الکوثر الریاض ۱۳۹. مسند أبی داود الطیالسی، دار الحدیث بیروت ۱۴۰. مسند أبی یعلی الموصلی، دار المأمون للتراث ۱۴۱. مسند أحمد بن حنبل، دار صادر بیروت ۱۴۲. مسند الشامیین، مؤسسة الرسالهٔ بیروت ۱۴۳. مسند سعد بن أبی وقاص، دار البشائر الإسلامیة بیروت ۱۴۴. مصباح المتهجد، مؤسسة فقه الشیعة لبنان ۱۴۵. مصنف ابن أبی شیبة، دار الفکر ۱۴۶. معانی الأخبار، جامعهٔ المدرسین قم ۱۴۷. معانی القرآن، جامعهٔ أم القری المملکة السعودیهٔ ۱۴۸. معجم البلدان، دار إحیاء التراث العربی بیروت ۱۴۹. مناقب آل أبی طالب، مؤسسة انتشارات علامه قم ۱۵۰. مناقب الإمام أمیرالمؤمنین علی عَلَیْهِ السَّلَام، مجمع إحیاء الثقافة الإسلامیة ۱۵۱. من لا یحضره الفقیه، دار الکتب الاسلامیة ۱۵۲. موارد الظم آن إلی زوائد ابن حبان، دار الکتب العلمیة بیروت ۱۵۳. میزان الإعتدال، دار المعرفة بیروت ۱۵۴. نظم درر السمطین، من مخطوطات مکتبة أمیرالمؤمنین عَلَیْهِ السَّلَام ۱۵۵. نور الأبصار، دار الفکر بیروت ۱۵۶. نهایة ابن أثیر، المکتبة الاسلامیة ۱۵۷. نیل الأوطار من أحادیث سید الخیار، دار الجیل بیروت ۱۵۸. وسائل الشیعة، مؤسسة آل البیت عَلَیْهمُالسَّلَام لإحیاء التراث قم ۱۵۹. وصول الأخیار إلی أصول الأخبار، مجمع الذخائر الإسلامیة ۱۶۰. ینابیع المودة، دار الأسوة


پانویس

  1. سوره روم، آیه 30 (پس به پا دار روی خود را برای دین در حالی که مستقیم در آن باشی به توحید، این فطرت خداست که مردم را بر آن آفریده است)
  2. سوره طه، آیه 50 (گفت: پروردگار ما آن کسیست که به هر چیزی آفرینش آن را داد، پس هدایت کرد)
  3. سوره نحل، آیه 96 ( آنچه نزد شماست پایان یابد و آنچه نزد خداست پاینده است)
  4. سوره یونس، آیه 62، 63، 64 ( همانا اولیاء الله نه ترسی بر آنان است و نه محزون می‌شوند، آنها کسانی هستند که ایمان آوردند و پرهیزگارند، برای آنهاست بشارت در زندگی دنیا و آخرت. تبدیلی برای کلمات خدا نیست، آن همان رستگاری عظیم است)
  5. سوره حدید، آیه 23 (تا دریغ نخورید (اندوهگین نشوید) بر آنچه از شما فوت شده و نه شاد شوید بدانچه شما را آمده است).
  6. سوره رعد، آیه 28 ( آنان که ایمان آوردند و دلهای آنان به ذکر خدا مطمئن می‌شود؛ آگاه باشید که دلها به یاد خدا مطمئن می‌شود ).
  7. سوره غافر، آیه 36، 37 (و گفت فرعون: یاهامان بنیاد کن برای من برجی شاید برسم به اسباب؛ اسباب آسمانها).
  8. سوره روم، آیه 41 (ظاهر شد فساد در بیابان و دریا، بدانچه دسته‌ای مردم فراهم کرد)
  9. سوره حدید، آیه 4 (و او با شماست هر جا که باشید)
  10. سوره زلزلة، آیه 7، 8 (پس هر کس به مقدار سنگینی ذرّه‌ای کار خوب کند، می‌بیند آن را و هر کس به اندازه سنگینی ذرّه‌ای کار بد کند، می‌بیند آن را)
  11. بحار الانوار، جلد 1، صفحه 225، (این است و جز این نیست که آن «علم» نوریست که واقع می‌شود در قلب آن کس که خداوند تبارک و تعالی بخواهد او را هدایت نماید)
  12. بحارالانوار جلد 1، صفحه 172 (دانا میان نادانان مانند زنده است میان مردگان)
  13. سوره طه، آیه 111 (و خوار شدند چهره‌ها برای حی قیّوم)
  14. سوره نحل، آیه 97 ( آن کس که کردار شایسته کند از مرد یا زن و حال آن که مؤمن باشد، هر آینه زنده می‌کنیم او را به حیات پاکیزه)
  15. سوره نحل، آیه 125 (دعوت کن به راه پروردگار خودت، به حکمت)
  16. سوره اسراء، آیه 36 (و پیروی نکن از آنچه که علمی به آن، برای تو نیست).
  17. سوره یونس، آیه 36 (و هر آینه گمان، بی‌نیاز نکند از حق چیزی را)
  18. بحار الانوار، جلد 4، صفحه 55 ( همانا برترین فرائض و واجب‌ترین آنها بر انسان، معرفت پروردگار و اقرار برای او به بندگی است)
  19. سوره عنکبوت، آیه 69 (و آنان که جهاد کردند در ما، هر آینه و البته آنان را به راه‌های خودمان هدایت می‌کنیم).
  20. سوره بقرة، آیه 269 ( خدا می‌دهد حکمت را به هر کس که می‌خواهد و به هر کس حکمت داده می‌شود خیر بسیار به او داده شده است)
  21. سوره ابراهیم، آیه 27 (و گمراه می‌کند خدا ظالمان را و می‌کند خدا هر چه خواهد )
  22. سوره فصلت، آیه 53 (آیا کفایت نمی‌کند به پروردگار تو که او بر همه چیز گواه است)
  23. بحار الانوار، جلد 84، صفحه 339، بیان مولی الموحّدین عَلَیْهِ السَّلَام (ای کسی که بر ذات خودت، به ذات خود دلالت کردی)
  24. بحار الانوار، جلد 95، صفحه 82 بیان زین العابدین عَلَیْهِ السَّلَام (به تو شناختم تو را و تو دلالت کردی مرا بر خودت)
  25. سوره طور، آیه 35 (آیا آفریده شدند از غیر چیزی، یا ایشانند آفرینندگان)
  26. بحارالانوار جلد 3، صفحه 36 (مردی بر حضرت علی بن موسی الرضا عَلَیْهِ السَّلَام وارد شد، پس گفت: یابن رسول الله دلیل بر حدوث عالم چیست؟ حضرت فرمود: تو نبودی، بعد بود شدی و هر آینه دانستی که همانا خودت خود را به وجود نیاوردی و نه آن کس که مثل توست تو را به وجود آورده است)
  27. التوحید، صفحه 290.
  28. بحار الانوار، جلد 4، صفحه 282 (هر چیزی میسّر است برای آنچه آفریده شده برای آن)
  29. سوره احزاب، آیه 62 (و هرگز برای سنت خدا تبدیلی نمی‌یابی)
  30. سوره نمل، آیه 60 (آیا چه کسی آفرید آسمانها و زمین را و نازل کرد برای شما از آسمان آبی، پس رویانیدیم به آن باغهایی را که دارای خرّمیست؛ نبود برای شما که برویانید درخت آنها را، آیا الهیست با الله؟ بلکه آنها قومی هستند که عدول می‌کنند از حقّ)
  31. سوره واقعه، آیه 72 (آیا شما پدید آوردید درختش را، یا ماییم پدیدآورندگان)
  32. سوره حجر، آیه 19 (و رویانیدیم در آن از هر چیز موزون و سنجیده شده)
  33. سوره الرّحمن، آیه 6 (و گیاه و درخت سجده می‌کنند )
  34. بحار الانوار، جلد 3، صفحه 31
  35. بحار الانوار، جلد 3، صفحه 32 (شکافته می‌شود و همانند رنگهای طاووسها نمایان می‌گردد)
  36. سوره اعلی، آیه 2 و 3 ( آن کس که آفرید، پس راست و برابر کرد و آن که تقدیر کرد پس هدایت کرد)
  37. بحار الانوار، جلد 3، صفحه 32 (امام فرمود آیا مدّبری برای آن می‌بینی؟ پس مدتی طولانی سکوت کرد و سپس شهادت به وحدانیّت خدا و رسالت پیغمبر و امامت آن حضرت داد و نسبت به آنچه در آن بود توبه نمود)
  38. ثنایا = دندانهای پیش، انیاب = دندانهای نیش، طواحن = دندانهای آسیا.
  39. سوره ذاریات، آیه 21 (و در خودتان آیا نمی‌بینید)
  40. سوره روم، آیه 8 (آیا تفکّر نکردند در خودشان)
  41. سوره نحل، آیه 18 (و اگر بشمارید نعمتهای خدا را، نمی‌شود که آنها را به حساب در آورید).
  42. سوره طارق، آیه 5، 6 (پس باید نظر کند انسان که از چه آفریده شده است؛ آفریده شد از آبی جهنده).
  43. سوره زمر، آیه 6 (می‌آفریند شما را در شکمهای مادرانتان، آفرینشی بعد از آفرینش در تاریکی‌های سهگانه).
  44. سوره علق، آیه 3، 4، 5 (بخوان و پروردگارت بزرگوارتر است، همان کسی که به وسیله قلم آموخت و تعلیم کرد به انسان آنچه را نمی‌دانست)
  45. سوره لقمان، آیه 20 (آیا نمی‌بینید که خدا مسخّر کرد برای شما آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است و فراوان کرد بر شما نعمتهای خویش را آشکار و نهان و بعضی از مردم انند که مجادله می‌کند در خدا به غیر علم و نه هدایت و نه کتاب نور بخش).
  46. سوره مؤمنون، آیه 14 (پس بلند مرتبه است خداوندی که بهترین آفرینندگان است).
  47. سوره فصّلت، آیه 53 (زود است که بنمایانیم به آنها آیات خویش را در سراسر گیتی و در خود ایشان، تا این که روشن شود برای آنها که به درستی اوست حق).
  48. سوره یس، آیه 40 (نه خورشید را سزاوار است که ماه را دریابد و نه شب بر روز سبقت می‌گیرد و هر یک در فلکی شناورند).
  49. سوره فرقان، آیه 62 (و اوست آن که گردانید شب و روز را جایگزین همدیگر برای آن کس که بخواهد متذکر شود )
  50. سوره قصص، آیه73 (واز رحمتش قرار داد برای شما شب و روز را، برای این که آرامش بگیرید و از فضل او طلب کنید).
  51. سوره قصص، آیه 71 (بگو آیا دیده‌اید اگر بگرداند خدا بر شما شب را همیشگی تا روزقیامت، کیست خدایی غیر از الله که روشنایی بیاورد برای شما، آیا پس چرا نمی‌شنوید؟)
  52. سوره اعراف، آیه 185 (آیا نظر نمی‌کنند در ملکوت آسمانها و زمین و آنچه که خدا از هر چیز خلق کرده).
  53. سوره انعام، آیه 75 (و همچنان نشان می‌دهیم به ابراهیم ملکوت آسمانها و زمین را، برای این که از یقین کنندگان باشد ).
  54. سوره إسراء، آیه 85 (و داده نشدید از علم مگر کمی را).
  55. سوره عنکبوت، آیه 61 (و هر آینه اگر از آنها سؤال کنی: کیست که آفریده است آسمان و زمین را و مسخّر کرده است خورشید و ماه را، هر آینه می‌گویند: البته الله، پس به کجا به دروغ رانده می‌شوند).
  56. سوره زخرف، آیه 9 (و هر آینه اگر از آنها سؤال کنی: کیست که آفریده است آسمان و زمین را، هر آینه البته می‌گویند آفرید آنها را عزیز علیم).
  57. التوحید، صفحه 250.
  58. سوره یس، آیه 82 (این است و جز این نیست، امر او هر گاه اراده کند چیزی را، که بگوید برای او باش، پس می‌باشد ).
  59. سوره انعام، آیه 63 (بگو کیست که شما را نجات می‌دهد از تاریکی‌های بیابان و دریا، می‌خوانید او را به زاری و نهان، که اگر نجات بدهد ما را از این تاریکی‌ها، هر آینه خواهیم بود البته از شکرگزاران)
  60. سوره زمر، آیه 8 (و هرگاه برسد انسان را شدّتی، پروردگار خود را بخواند زاری کنان، بعد از آن چون عطا کند به او نعمتی، فراموش کند آنچه را که از قبل می‌خواند و برای خدا همتایانی قرار دهد تا گمراه کند از راهش).
  61. سوره یونس، آیه 22 (اوست که سیر می‌دهد شما را در بیابان و دریا، حتی زمانی که در کشتی باشید و روان شود آن کشتی با ایشان به بادی خوش و خشنود شوند به آن، [ هنگامی که ] بیایدشان بادی تند و بیایدشان موج از هر سو و گمان برند که به بلا احاطه شده‌اند بخوانند خدا را با اخلاص در دین، اگر نجات دهی ما را از این، هر آینه خواهیم بود البته از شکرگزاران).
  62. بحار الانوار جلد 3، صفحه 41 (یابن رسول الله مرا دلالت کن بر الله که او چیست؟ که بسیار شدند بر من کسانی که مجادله می‌کنند و مرا به حیرت انداختند. حضرت فرمود: یا عبدالله آیا هرگز کشتی سوار شدی؟ گفت: بلی، فرمود: آیا کشتی شکسته شدی، در جایی که نه کشتیست که تو را نجات دهد و نه شناییست که تو را بی‌نیاز کند؟ گفت: بلی، فرمود: آیا در آن جا تَعَلُّق قلب و خاطر به قادر و توانایی پیدا کردی که تو را از آن ورطه خلاص کند؟ گفت: بلی، حضرت فرمود: پس همان الله است که قادر است بر نجات دادن، آن جا که نجات دهنده‌ای نیست و بر کمک کردن، آن جا که کمک کننده‌ای نیست).
  63. سوره حدید، آیه 3 (اوست اوّل و آخر و ظاهر و باطن و او به هر چیزی داناست).
  64. سوره حشر، آیه 24 (اوست خداوند آفریننده پدید آرنده صورت ساز، برای اوست اسماء حسنی)
  65. سوره عنکبوت، آیه 69 (و آنان که جهاد کردند در ما هر آینه هدایت می‌کنیم البته آنان را به راه‌های خودمان)
  66. بحار الانوار، جلد 3، صفحه 43 (فرمود: وای بر تو و چگونه از تو پنهان شده است کسی که قدرتش را در نفست به تو نشان داده است: پدیدار شدنت و حال آن که نبودی و بزرگی تو را بعد از کوچکیت و قوّت تو را بعد از ناتوانیت و ناتوانی تو را بعد از قوّتت و مرض تو را بعد از صحّتت و صحّت تو را بعد از مرضت و رضایت تو را بعد از غضبت و غضب تو را بعد از رضایتت و حزن تو را بعد از شادیت و شادی تو را بعد از حزنت و دوستی تو را بعد از دشمنیت و دشمنی تو را بعد از دوستیت و عزم و تصمیم تو را بعد از اباء و امتناعت و اباء و امتناع تو را بعد از عزمت و شهوت و میل تو را بعد از کراهتت و کراهت تو را بعد از شهوتت و رغبت تو را بعد از بیم و ترست و بیم و ترس تو را بعد از رغبتت و امید تو را بعد از ناامیدیت و ناامیدی تو را بعد از امیدواریت و به خاطر آوردنت آنچه که در وهم تو نبود و پنهان شدن از ذهنت آنچه به او معتقد بودی و همچنان آثار قدرت او را در خودم بر می‌شمرد که نمی‌توانستم سر از آن باز بزنم و نادیده بگیرم، تا به جایی رسید که گمان کردم به زودی بین من و او نمایان می‌شود )
  67. توحید مراتبی دارد: توحید ذات: هر موجودی مرکّب است، به جز ذات قدّوسِ خداوند متعال که واحدیست که احدیت عین ذات اوست. و هر چیز جز او قابل قسمت است در وجود، مانند انقسام جسم به مادّه و صورت و در وهم، مانند انقسام زمان به آنات و در عقل، مانند انقسام انسان به انسانیّت و وجود و انقسام هر موجود متناهی به محدود و حد. در هنگامه جنگ جمل شخصی گفت: یا امیرالمؤمنین، آیا می‌گویی: همانا خدا یکی است؟ مردم بر او حمله کردند که در چنین موقعیّتی که برای امیرالمؤمنین پیش آمده، چه جای این سؤال است! حضرت فرمود: او را وابگذارید، آنچه او از ما می‌خواهد، ما هم از این قوم همان را می‌خواهیم؛ مراد ما توحید خداست. سپس فرمود: همانا این گفتار که خدا واحد است بر چهار قسم است که دو وجه آن بر خدا روا نیست و دو وجه در او ثابت است. امّا آن دو که بر او جایز نیست: 1) واحدیست که در اعداد است؛ وحدانیّت او وحدانیّت عددی نیست، زیرا هر واحدی که ثانی دارد، بر واحدی که ثانی ندارد گفته نمی‌شود: (لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قَالُوا إِنَّ اللهَ ثَالِثُ ثَلاَثَة ) (سوره مائده، آیه 73. هر آینه البته کافر شدند کسانی که گفتند: خدا سومینِ سه تا است). 2) واحدیست که از آن، نوعی از جنس اراده می‌شود؛ چنان که گفته می‌شود: «او واحدی از مردمان است» اطلاق واحد به این معنی که فردی از صنف و نوع است بر خداوند روا نیست، چون در این اطلاق تشبیه است و خداوند شبیه ندارد. و امّا دو وجهی که بر خدا جایز است: 1) او واحدیست که چیزی شبیه او نیست. 2) خداوند عز و جل احدیست که در وجود و عقل و وهم قسمت پذیر نیست (بحارالانوار جلد 3، صفحه 206). توحید ذات و صفات: یعنی صفات ذاتیّه خداوند متعال مانند حیات و علم و قدرت، عین ذات خداست، وگرنه، تعدّد ذات و صفت مستلزم ترکیب و تجزیه است و ترکیب از اجزاء مستلزم احتیاج به اجزاء و ترکیب کننده آن اجزاء است و همچنین لازمه زیاده صفات بر ذات، آن است که در مرتبه ذات، فاقد صفات کمال باشد، لکن در او جهت امکانِ وجود آن صفات باشد، بلکه گذشته از امکانِ صفات، امکان ذات لازم می‌آید؛ چون فاقد صفات کمال و حامل امکان صفات، محتاج است به غنّی بالذات. امیر المؤمین عَلَیْهِ السَّلَام فرمود: «اول عبادة الله معرفته و اصل معرفة الله توحیده و نظام توحید الله نفی ال صفات عنه، بشهادة العقول ان کل صفة و موصوف مخلوق و شهادة کل مخلوق ان له خالقاً لیس بصفة و لا موصوف.» (بحار الانوار، جلد 54، صفحه 43. اوّل عبادت خدا معرفت اوست و اصل معرفت خداوند توحید اوست و نظام توحید خدا نفی صفات از اوست؛ زیرا به شهادت عقلها، هر صفت و موصوف ی مخلوق است و هر مخلوقی شهادت می‌دهد که برای او خالقیست که صفت و موصوف نیست. ) توحید در الوهیّت: (وَإِلَهُکُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِیمُ) (سوره بقره، آیه 163 و خدای شما خدای یکتا است، نیست خدایی جز او، بخشنده مهربان). توحید در ربوبیّت: (قُلْ أَغَیْرَ اللهِ أَبْغِی رَبّاً وَ هُوَ رَبُّ کُلِّ شَیْء ) (سوره انعام، آیه 164. بگو آیا غیر از الله پروردگاری بجویم و حال آن که او پروردگار همه چیز است)؛ (أَأَرْبَابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ) (سوره یوسف، آیه 39. آیا پروردگارانِ پراکنده بهتر است یا خداوند یگانه قهّار). توحید در خلق: (قُل اللهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْء وَ هُوَ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ) (سوره رعد، آیه 16. بگو الله است آفریننده همه چیز و او یکتای قهار است)؛ (وَالَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللهِ لا یَخْلُقُونَ شَیْئاً وَهُمْ یُخْلَقُونَ) (سوره نحل، آیه 20 و آنان را که به جز خدا می‌خوانند، چیزی نمی‌آفرینند و خود آنها آفریده می‌شوند). توحید در عبادت: که بندگی منحصر به او باشد. (قُلْ أَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ مَا لا یَمْلِکُ لَکُمْ ضَرّاً وَ لا نَفْعاً ) (سوره مائده، آیه 76. بگو: آیا عبادت می‌کنید از غیر خدا آنچه را که مالک نیست برای شما ضرر و نفعی را!). توحید در امر و حکم: (أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الاْمْرُ تَبَارَکَ اللهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ) (سوره اعراف، آیه 54. همانا برای اوست خلق و امر، بلند مرتبه است خداوند که پرورش دهنده عالمیان است)؛ (اِنِ اْلحُکْم اِلا لِلّهِ) (سوره یوسف، آیه 40. نیست حکم مگر برای خدا). توحید در خوف و خشیت: (فَلا تَخَافُوهُمْ وَخَافُونِ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ) (سوره آل عمران، آیه 175. پس نترسید از ایشان و بترسید از من اگر مؤمن هستید)؛ (فَلا تَخْشَوُا النَّاسَ وَ اخْشَونِ) (سوره مائده، آیه 44. پس نترسید از مردم و بترسید از من). توحید در ملک: (وَ قُلْ الْحَمْدُ للهِ الَّذِی لَمْ یَتَّخِذْ وَلَداً وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ) (سوره اسرا، آیه 111 و بگو: حمد برای خداییست که نگرفته است فرزندی و نه می‌باشد برای او شریکی در ملک). توحید در ملک نفع و ضرر: (قُلْ لا أَمْلِکُ لِنَفْسِی ضَرّاً وَ لا نَفْعاً إِلاَّ مَاشَاءَ الله) (سوره اعراف، آیه 188. بگو: مالک نیستم برای نفس خود هیچ نفع و ضرری مگر آنچه را که خدا بخواهد )؛ (قُلْ فَمَنْ یَمْلِکُ لَکُمْ مِن اللهِ شَیْئاً إِنْ أَرَادَ بِکُمْ ضَرّاً أَوْ أَرَادَ بِکُمْ نَفْعاً ) (سوره فتح، 11. بگو: پس کیست که مالک باشد برای شما از خدا چیزی را، اگر خدا برای شما ضرری را اراده کند، یا برای شما نفعی را اراده نماید). توحید در رزق: (قُلْ مَنْ یَرْزُقُکُمْ مِن السَّمَوَاتِ وَ الاْرْضِ قُلِ اللهُ) (سوره سبأ، آیه 24. بگو: کیست که از آسمانها و زمین به شما روزی می‌دهد، بگو: الله است)؛ (أَمَّنْ هَذَا الَّذِی یَرْزُقُکُمْ إِنْ أَمْسَکَ رِزْقَهُ) (سوره ملک، آیه 21. آیا کیست که روزی دهد شما را اگر باز گیرد خدا رزق خود را). توحید در توکّل: (وَتَوَکَّلْ عَلَی اللهِ وَکَفَی بِاللهِ وَکِیلا) (سوره احزاب، آیه 3 و توکل کن بر خدا و بس است خداوند که وکیل باشد )؛ (اللهُ لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ وَ عَلَی اللهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ) (سوره تغابن، آیه 13. نیست خدایی مگر او، پس باید مؤمنان بر خداوند توکل کنند). توحید در عمل: (وَمَا لاِحَد عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَة تُجْزَی إِلاَّ ابْتِغَاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الاْعْلَی) (سوره لیل، آیه 20 19 و حال آنکه برای احدی در نزد او نعمتی نبود که جزا داده شود، مگر در طلب رضای وجه پروردگار اعلای خود). توحید در توجّه: (إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِی لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَوَاتِ وَ الاْرْضَ) (سوره انعام، آیه 79. همانا برگرداندم روی خود را به آن کس که آفرید آسمانها و زمین را). و این مقام کسانی است که به هلاک ذاتی و فنای کائنات پی برده‌اند و یافته‌اند که: (کُلُّ شَیْء هَالِکٌ إِلاَّ وَجْهَهُ). (سوره قصص، آیه 88. هر چیزی هلاک و نابود است مگر وجه او)؛ (کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَان * وَیَبْقَی وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلاَلِ وَ الاْکْرَامِ) (سوره رحمن، آیه 26 و 27. هر که بر روی زمین است فانی شود و باقی می‌ماند وجه پروردگار تو که صاحب جلال و اکرام است) و توحید در توجّهِ فطری به خداوند متعال را: (وَعَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَیِّ الْقَیُّومِ) (سوره طه، آیه111 و روی‌ها خوار و ذلیل باشد برای خدای زنده پاینده) به توحیدِ در توجّهِ ارادی متجلّی کرده است.
  68. سوره زخرف، آیه 84 (و اوست آن که در آسمان خداست و در زمین خداست و اوست حکیم دانا)
  69. سوره بقره، آیه 21، 22 (ای مردم پرستش کنید پروردگار خویش را آن که بیافرید شما و پیشینیان از شما را، شاید که شما پرهیزگاری کنید؛ آن خدایی که برای شما زمین را بساط گسترده کرد و آسمان را سقف افراشته نمود و نازل کرد از آسمان آبی را، پس بیرون آورد به آن آب از میوه‌ها رزقی برای شما، پس برای خدا همتایان قرار ندهید و حال آن که می‌دانید).
  70. بحارالانوار، جلد 3، صفحه 230.
  71. نهج البلاغه، رسائل امیرالمؤمنین عَلَیْهِ السَّلَام شماره 31، از وصایای آن حضرت به امام حسن مجتبی عَلَیْهِ السَّلَام: (بدان ای پسر من، اگر برای پروردگار تو شریکی بود هر آینه فرستادگان او برایت می‌آمدند و آثار ملک و سلطنت او را می‌دیدی و کارها و صفات او را می‌شناختی).
  72. سوره مریم، آیه 93 ( نیست آن که در آسمان و زمین است مگر این که می‌آید خدای رحمان را به عبودّیت و بندگی)
  73. سوره فاطر، آیه 15 (ای مردمان شمایید محتاجان به پروردگار و خداوند بی‌نیاز است و ستوده).
  74. سوره آل عمران، آیه 109 (و به سوی خدا بازگردانیده می‌شود أمور)
  75. سوره بقره، آیه 156 ( همانا برای خداییم و همانا ما به سوی او باز می‌گردیم)
  76. سوره سبأ، آیه 46 (بگو اینست و جز این نیست، شما را به یک چیز موعظه می‌کنم که قیام کنید برای خدا دو نفر دو نفر و به تنهایی).
  77. اشاره به سوره نور، آیه 35 ( خداست نور آسمانها و زمین)
  78. سوره انعام، آیه 79 ( همانا برگرداندم روی خود را به آن کس که آفرید آسمانها و زمین را، در حالی که با استقامتم به توحید و نیستم من از مشرکین)
  79. التوحید، صفحه 19.
  80. التوحید، صفحه 20.
  81. التوحید، صفحه 22، (جزای کسی که خدا نعمت توحید را به او عنایت کرده به جز بهشت نیست. )
  82. سوره رعد، آیه 28. (کسانی که ایمان آوردند و آرام می‌گیرد دلهای ایشان به ذکر خدا، همانا به ذکر خدا دلها آرام می‌گیرد)
  83. سوره انعام، آیه 40 و 41 (بگو آیا چه می‌بینید شما کفار، اگر عذاب خدا، شما را بیاید، یا قیامت شما را دریابد، آیا غیر خدا را می‌خوانید، اگر راستگو هستید؛ بلکه او را می‌خوانید، پس بر می‌دارد از شما آنچه را که خواندید به سوی او، اگر بخواهد و فراموش می‌کنید آنچه را شرک می‌ورزیدید).
  84. التوحید، صفحه 30.
  85. سوره نحل، آیه 90 ( همانا خداوند أمر می‌کند به عدل و احسان)
  86. سوره اعراف، آیه 29 (بگو أمر کرده است پروردگار من به قسط)
  87. سوره ص، آیه 26 (ای داود ما تو را در زمین خلیفه قرار دادیم، پس حکم کن بین مردمان به حق و پیروی مکن هوی را).
  88. سوره آل عمران، آیه 18 (شهادت داده است خدا که هر آینه به جز او خدایی نیست و ملائکه و صاحبان علم، در حالی که قیام کننده به قسط است، نیست خدایی به جز او که عزیز است و حکیم)
  89. سوره حدید، آیه 25 ( همانا به تحقیق فرستادیم پیامبران خویش را با دلایل و حجتها و فرستادیم با ایشان کتاب و میزان را تا قیام کنند مردم به قسط)
  90. سوره یونس، آیه 54 (و قضاوت شد بین آنها به قسط و آنها ستم نمی‌شوند)
  91. بحارالانوار، جلد 4، صفحه 264 (حضرت صادق عَلَیْهِ السَّلَام فرمود: به تحقیق اساس دین توحید و عدل است و علم آن بسیار است و چاره‌ای نیست برای هر عاقلی که بهره‌مند از آن باشد، پس ذکر می‌کنم آنچه را که وقوف بر آن آسان و آمادگی حفظ آن باشد، پس فرمود: امّا توحید اینست که آنچه بر تو ممکن و رواست بر پروردگار خود ممکن و روا ندانی و امّا عدل اینست که نسبت ندهی به خالق خود آنچه را که تو را بر آن ملامت و سرزنش کرده است).
  92. بحارالانوار، جلد 5، صفحه 58 (آیا عطا کنم به تو جمله‌ای در عدل و توحید؟ گفت: بلی فدایت شوم. فرمود: از عدل است که او را متهم نکنی و از توحید است که او را توّهم ننمایی)
  93. بحارالانوار، جلد 5، صفحه 59 (هر چیزی را که از آن استغفار می‌کنی از توست و هر چه خدا را بر آن حمد و ثنا می‌گویی از اوست)
  94. علل الشرایع، جلد 1، صفحه 5 باب 6 ح 1 (عبدالله بن سنان گفت: از حضرت ابی عبدالله جعفر بن محمد الصادق عَلَیْهِ السَّلَام پرسیدم، آیا ملائکه افضل هستند یا بنی آدم؟ امام عَلَیْهِ السَّلَام فرمود که امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب عَلَیْهِ السَّلَام فرمود: هر آینه خداوند عز و جل در ملائکه عقل بدون شهوت و در بهائم شهوت بدون عقل و در بنی آدم هر دو را ترکیب کرد، پس کسی که عقل او بر شهوتش غلبه کند از ملائکه بهتر است و کسی که شهوت او بر عقلش غالب شود از بهائم بدتر است)
  95. اشاره به آیه کریمه 29 از سوره حجر: فَاِذَا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ سَجِدِینَ (پس آنگاه که آراستمش و دمیدم در او از روح خویش، پس بیفتید برایش سجده کنان)
  96. سوره مؤمنون، آیه 14 (بعد انشاء کردیم او را آفرینش دیگری پس بلند مرتبه است خداوند که بهترین آفرینندگان است. )
  97. بحارالانوار، جلد 6، صفحه 249 ( برای فنا آفریده نشدید، بلکه برای بقا آفریده شدید و اینست و جز این نیست که از خانه‌ای به خانه دیگر منتقل می‌شوید)
  98. سوره طه، آیه 50 (به هر چیزی آفرینش آن را داد پس هدایت کرد)
  99. افراط تشبیه: یعنی این که خدا را همانند خلق بپندارند.
  100. سوره انعام، آیه 153 (و همانا اینست راه من که مستقیم است، پس پیرویش کنید و پیروی نکنید راه‌ها را که پراکنده‌تان کند از راه او، بدین توصیه کرده است شما را شاید تقوی پیشه کنید)
  101. سوره روم، آیه ۴۱ (ظاهر شد فساد در بیابان و دریا بدانچه فراهم کرد دسته‌ای مردم )
  102. سوره جاثیه، آیه ۱۳ (و مسخّر کرد برای شما آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است، همگی از اوست، همانا در آن است نشانه‌هایی برای گروهی که اندیشه کنند)
  103. سوره حدید، آیه ۲۵ ( همانا به تحقیق فرستادیم پیغمبران خویش را با دلائل و حجتها و نازل کردیم با ایشان کتاب و میزان را تا قیام کنند مردم به قسط)
  104. نهج البلاغه خطبه اوّل (پس برانگیخت خدا در آنان فرستادگان خود را و پی در پی فرستاد تا ادای میثاقی را که خداوند با فطرت آنان بسته بود از آنها بطلبند و آنان را متذکر به نعمت فراموش شده بنمایند وَ اذْکُرُواْ نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَ مِیثَقَهُ الَّذِی واثَقَکُمْ بِهِ، سوره مائده، آیه ۷ و به تبلیغ وحی خدا حجّت را بر آنان تمام کنند و دفینه‌ها و گنجهای عقول آنان را بر افشانند و آیات قدرت خداوند را به آنان ارائه دهند)
  105. سوره فصلت، آیه ۴۲ (نمی‌آید آن قرآن را هیچ باطلی از پیش روی و نه از پشت سر آن)
  106. سوره نحل، آیه ۹۷ ( آن کسی که کردار شایسته کند از مرد یا زن و حال آن که مؤمن باشد، هر آینه زنده می‌کنیم البته او را به حیات پاکیزه و همانا پاداششان دهیم البته مزدشان را، به بهتر از آنچه که می‌کردند)
  107. اصول کافی، جلد ۱، صفحه ۱۶8
  108. سوره زخرف، آیه ۶۳ (گفت هر آینه آمدم شما را به حکمت)
  109. سوره نحل، آیه ۱۲۵ (دعوت کن به راه پروردگار خود به حکمت)
  110. سوره نور، آیه ۳۵ (نزدیک است روغنش بتابد و روشنی دهد و هر چند نرسد به او آتشی)
  111. سوره جمعه، آیه ۱، ۲ (تسبیح می‌گوید برای خدا آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است، خداوندی که مَلِک است و قدوس و عزیز و حکیم، اوست آن کسی که برانگیخت در مردمی اُمّی و بی‌سواد پیغمبری از خودشان که بر آنها آیات خدا را تلاوت کند و آنها را پاکیزه کند و به آنها کتاب و حکمت را بیاموزد، اگر چه قبل از آن در گمراهی آشکار بودند)
  112. بحار الانوار، جلد ۶، صفحه ۵۹ (امام در این حدیث در علّت وجوب معرفت فرستادگان خدا و اقرار به آنان و اذعان به طاعت برای ایشان چنین فرمود: چون که در خلقت خلق و قوای آنان وسیله رسیدن به مصالحشان نبود و آفریدگار آنان هم متعالی از این بود که دیده شود و ضعف و عجز آنان از ادراک خداوند ظاهر بود، چاره‌ای نبود جز این که بین او و بین آنان رسول معصومی باشد که امر و نهی و ادب خداوند متعال را به آنان برساند و آنان را بر آنچه به آن منافعشان احراز و مضارّشان دفع می‌شود واقف نماید، چون در آفرینششان وسیله معرفت منافعی که مورد حاجت آنان است و آنچه به ضرر آنهاست نبود)
  113. سوره بقره، آیه ۲۳ (و اگر در تردید هستید در قرآنی که نازل کردیم بر بنده ما، پس سوره‌ای مثل آن بیاورید و بخوانید گواهان خود را از غیر خداوند، اگر راستگو هستید)
  114. سوره مائده، آیه ۱۱۰ ( نیست این جز سحری آشکار)
  115. تفسیر الطبری، جلد ۲۹، صفحه ۱۵۶، ذیل آیه ۲۴، سوره مدثر (گفت: چه بگویم در آن؟ پس به خدا قسم کسی از شما در اشعار عالم‌تر از من نیست و نیز کسی از شما عالم‌تر از من به رجز و قصاید و اشعار جن نیست، به خدا قسم آنچه را او می‌گوید همانند هیچ یک از اینها نیست، به خدا قسم همانا برای گفتار او شیرینی و حلاوتیست و همانا هر سخنی را پایمال می‌کند و همانا او برتر است و چیزی بر او برتر نمی‌شود، ابوجهل گفت: به خدا قسم قوم تو راضی نمی‌شوند، تا سخنی در طعن آن بگویی. ولید بن مغیره گفت واگذار مرا تا بیندیشم در این امر؛ پس وقتی اندیشه نمود، گفت این سحریست که از غیرش مطّلع می‌شود. )
  116. منزّه است خداوند از هر نقصی و وصفی از اوصاف مخلوقات و هر ثنایی برای خداست و معبود به حقّی نیست الا الله و خدا بزرگتر است از این که به وصفی وصف شود
  117. بحارالانوار، جلد ۴، صفحه ۱۴۹ ( همانا خداوند تبارک و تعالی خالی از خلق و خلق از او خالیست [ یعنی بین خدا و خلق در ذات و صفات بینونت است و به هیچ وجه، اشتراک و شباهتی بین خالق و خلق نیست ] و هر چه جز خدا به او شیء گفته شود مخلوق است و خداوند خالق هر چیزیست و همانند او چیزی نیست)
  118. بحار الانوار، جلد ۶۶، صفحه ۲۹۳ (هر چه را به اوهام خود در دقیق‌ترین معانیش تمیز دهید، مخلوق و مصنوعیست مثل شما، مردود به شما)
  119. سوره زمر، آیه ۹ (بگو آیا یکسانند آنان که می‌دانند و آنان که نمی‌دانند، همانا فقط خردمندان متذکّر می‌شوند)
  120. سوره انفال، آیه ۲۲ ( همانا بدترین جنبندگان نزد خدا، کران و گنگانی اند که تعقل نمی‌کنند)
  121. سوره بقره، آیه ۲۵۵ (می‌داند آنچه را پیش روی ایشان و آنچه را پشت سر ایشان است و فرا نگیرند چیزی را از دانش او جز آنچه او بخواهد )
  122. سوره سبأ، آیه ۳ (پنهان نمی‌شود از او سنگینی ذرّه‌ای)
  123. سوره طه، آیه ۹۸ (اله شما نیست به جز الله، آن که الهی به جز او نیست، همه چیز را به دانش فرا گرفته)
  124. سوره فرقان، آیه ۶ (بگو نازل کرد آن را، آن که می‌داند نهان را در آسمانها و زمین، همانا اوست آمرزنده مهربان)
  125. سوره نحل، آیه ۲۳ (لاجرم خدا می‌داند آنچه را نهان کنند و آنچه را آشکار کنند).
  126. سوره حشر، آیه ۲۲ (اوست خدایی که نیست خدایی جز او، دانای نهان و هویدا، اوست رحمان رحیم)
  127. سوره انعام، آیه ۵۹ (و نزد اوست کلیدهای غیب که نمی‌داند آنها را مگر او و می‌داند آنچه را در بیابان و دریاست و نمی‌افتد برگی مگر این که می‌داند خدا آن را و نه دانه‌ای در تاریکی‌های زمین و نه تری و نه خشکی مگر این که در کتابیست مبین)
  128. سوره شوری، آیه ۱۱ ( نیست همانند او چیزی و اوست شنوای بینا)
  129. سوره مُلک، آیه ۱۴ (آیا کسی که خلق کرده عالم نیست در حالی که او لطیف خبیر است)
  130. سوره بقره، آیه ۳۰ (و هنگامی که گفت پروردگار تو به فرشتگان که در زمین خلیفه قرار خواهم داد گفتند:
    آیا در زمین کسی را قرار می‌دهی که در آن فساد کند و خونها را ریزد در حالی که ما به حمد تو تسبیح می‌کنیم و برای تو تقدیس می‌کنیم، گفت:
    همانا من می‌دانم آنچه را که شما نمی‌دانید)
  131. سوره حدید، آیه ۱، ۲، ۳ (تسبیح گوید برای خدا آنچه در آسمانها و زمین است و اوست عزیز حکیم، برای اوست ملک آسمانها و زمین، زنده می‌کند و می‌می‌راند و او بر هر چیز تواناست، او اوّل است و آخر و ظاهر است و باطن و او به هر چیزی داناست).
  132. سوره مائده، آیه ۷۳ ( همانا کفر ورزیدند آنان که گفتند: خدا سومین از سه تا است، حال آن که نیست خداوندی جز خدای یکتا و اگر دست بر ندارند از آنچه گویند هر آینه برسد البته آنان را که کفر ورزیدند از ایشان عذابی درد ناک).
  133. سوره مائده، آیه ۷۵ ( نیست مسیح پسر مریم، جز پیغمبری که بگذشتند پیش از او پیغمبرانی و مادرش زنی است راستگو، هستند آن دو که طعام می‌خوردند، بنگر چگونه آیات را برای ایشان بیان کنیم، سپس بنگر چگونه از حق برگردانده می‌شوند)
  134. سوره مریم، آیه ۱۶ (و یاد کن در کتاب، مریم را آنگاه که مکانی دور از اهل خود در ناحیه شرقی برگرفت)
  135. سوره مریم، آیه ۳۰ (گفت همانا من بنده خدا هستم، داد مرا کتاب و قرار داد مرا پیغمبر)
  136. سوره ص، آیه ۲۶ (ای داوود همانا ما تو را در زمین خلیفه قرار دادیم)
  137. سوره ص، آیه ۱۷ (صبر کن بر آنچه می‌گویند و یاد کن بنده ما داوود صاحب قدرت را، که همانا او بسیار رجوع کننده به ما بود)
  138. سوره حجرات، آیه ۱۳ (ای مردم همانا ما آفریدیم شما را از مردی و زنی و شما را شعبه‌ها و قبیله‌ها قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید، همانا که گرامی ترِ شما نزد خدا پرهیزگارترِ شماست، همانا خداوند علیم خبیر است)
  139. سوره مائده، آیه ۹۰ (ای کسانی که ایمان آوردید، اینست و جز این نیست که شراب و قمار و بتها و قمار به تیرها (نوعی قمار در جاهلیت) پلیدیست از کار شیطان، از آن دوری کنید، شاید رستگار شوید).
  140. سوره بقره، آیه ۲۷۵ (و حال آن که خدا حلال کرده بیع را و حرام کرده ربا را)
  141. سوره بقره، آیه ۱۸۸ (مال یکدیگر را به باطل مخورید)
  142. سوره انعام، آیه ۱۵۱ (و نکشید نفسی را که خدا حرام کرده مگر به حق)
  143. سوره مائده، آیه ۳۲ (و هر کس نفسی را احیا کند چنان است که جمیع مردم را زنده کرده است)
  144. سوره بقره، آیه ۱۹۴ (پس کسی که تعدّی کرده بر شما، به مثل آنچه تعدّی کرده، شما بر او تعدّی کنید)
  145. سوره قصص، آیه ۷۷ (احسان کن همچنان که خدا به تو احسان کرده و در زمین فساد را طلب نکن)
  146. سوره نحل، آیه ۹۰ ( همانا خدا امر می‌کند به عدل و احسان)
  147. سوره نساء، آیه ۱۹ (و معاشرت کنید با آنها به خوبی)
  148. سوره بقره، آیه ۲۲۸ (و برای آنان زنان است مثل آنچه که بر آنان است به معروف)
  149. سوره نساء، آیه ۵۸ ( همانا خدا شما را امر می‌کند امانتها را به اهل آنها رد کنید و هرگاه بین مردم حکم کردید، به عدل حکم کنید)
  150. سوره مؤمنون، آیه ۸ (مؤمنان کسانی هستند که امانتها و عهد خود را رعایت می‌کنند )
  151. سوره اسراء، آیه ۳۴ (و وفا کنید به عهد همانا عهد مورد باز خواست است)
  152. سوره بقره، آیه ۲۶۹ ( خدا حکمت را به هر کس که می‌خواهد می‌دهد و هر کس به او حکمت داده شود خیر بسیار به او داده شده است)
  153. سوره اعراف، آیه ۱۵۷ ( آنان که پیروی می‌کنند رسول نبی امّی را، همان که او را نزد خود در تورات و انجیل نوشته شده می‌یابند، امر می‌کند آنها را به معروف و نهی می‌کند آنها را از منکر و حلال می‌کند بر آنها پاکیزه‌ها را و حرام می‌کند بر آنها پلیدها را و بر می‌دارد از آنها بار گران و غلهایی که بر ایشان بوده است، پس آنان که ایمان آوردند به او و بزرگ شمردند او را و یاری کردند او را و پیروی کردند نوری را که با او نازل شده آنها هستند رستگاران)
  154. سوره توبه، آیه ۷۱ (مردان با ایمان و زنان با ایمان، بعضی از آنها اولیای بعضی دیگرند، امر می‌کنند به معروف و نهی می‌کنند از منکر و به پا می‌دارند نماز را و می‌دهند زکات را و اطاعت می‌کنند خدا و رسول خدا را، آنها هستند که به زودی خدا آنها را رحمت می‌کند، همانا که خداوند عزیز است و حکیم).
  155. سوره صف، آیه ۲ و ۳ (ای کسانی که ایمان آوردید، چرا می‌گویید آنچه را که نمی‌کنید؟ بزرگ است نزد خدا غضب بر این که بگویید آنچه را که نمی‌کنید)
  156. سوره روم، آیه ۱ و ۲ و ۳ (شکست خوردند روم در نزدیکترین سرزمین و ایشان پس از شکستشان زود است پیروز شوند).
  157. سوره قصص، آیه ۸۵ ( همانا آن که قرآن را بر تو فرض کرد، باز گرداننده است تو را به بازگشتگاه)
  158. سوره مائده، آیه ۶۷ (ای پیغمبر ابلاغ کن آنچه را فرود آمد بر تو از پروردگارت و اگر نکنی نرسانده باشی پیام او را و خدا نگه می‌دارد تو را از مردم ).
  159. سوره فتح، آیه ۲۷ (هر آینه البته داخل می‌شوید در مسجد الحرام اگر خدا خواهد آسودگان (ایمنان)، تراشندگان سرهای خویش و کوتاه کنندگان ناخن و موی، در حالی که نمی‌ترسید).
  160. سوره توبه، آیه ۸۳ (پس بگو هرگز با من خارج نمی‌شوید و هرگز با من با دشمنی قتال نمی‌کنید)
  161. سوره قمر، آیه ۴۴، ۴۵ (یا می‌گویند ما جماعتی هستیم که نصرت و پیروزی نصیب ما است، به زودی شکست می‌خورند و پشت به میدان جنگ می‌کنند )
  162. سوره فتح، آیه ۱۸، ۱۹، ۲۰، ۲۱ (هر آینه خدا راضی شد از مؤمنین هنگامی که زیر آن درخت با تو بیعت کردند، پس دانست آنچه در دلهای آنهاست، پس آرامش را بر آنها نازل کرد و ثواب داد به آنها فتح نزدیکی و غنیمتهای بسیاری را که بگیرند و خداوند عزیز و حکیم است، وعده داد خدا به شما غنیمتهای بسیاری را که بگیرید، پس نزدیک کرد برای شما این غنایم را و دست مردمان را از شما کوتاه کرد و برای این که آیه‌ای باشد برای اهل ایمان و هدایت می‌کند شما را به راه راست و غنیمتهای دیگری که توانایی بر آنها ندارید و خداوند بر آنها محیط است و خدا بر هر چیزی تواناست)
  163. سوره کوثر (ما به تو خیر بسیار دادیم، پس برای پروردگارت نماز بخوان و قربانی کن، همانا آن کس که تو را سرزنش می‌کند همان دنباله بریده است)
  164. التفسیر الکبیر، فخر رازی، جلد ۳۲، صفحه ۱۲۴؛ تفسیر مجمع البیان، جلد ۱۰، صفحه 459
  165. سوره یس، آیه ۴۰ (نه خورشید را سزاوار است که ماه را دریابد و نه شب بر روز سبقت می‌گیرد و هر یک در فلکی شناورند).
  166. سوره ذاریات، آیه ۴۹ (و از هر چیزی آفریدیم دو جفت، شاید متذکّر شوید)
  167. سوره شوری، آیه ۲۹ (و آنچه گسترانید در آن دو آسمانها و زمین از جنبنده)
  168. سوره حجر، آیه ۲۲ (و فرستادیم بادها را آبستن کنندگان)
  169. سوره انبیا، آیه ۳۰ (آیا ندیدند آنان که کافر شدند که آسمانها و زمین بسته بودند، پس شکافتیم آنها را)
  170. سوره ذاریات، آیه ۴۷ (و آسمان را بنا کردیم به قوّت و هر آینه ما وسعت دهندگانیم)
  171. سوره رحمن، آیه ۳۳ (ای گروه جن وانس، اگر می‌توانید که نفوذ کنید از اقطار آسمانها و زمین پس نفوذ کنید، نفوذ نخواهید کرد مگر به سلطنتی).
  172. سوره نساء، آیه ۸۲ (آیا پس تدبّر نمی‌کنند قرآن را و اگر از نزد غیر خدا بود هر آینه یافته بودند در آن اختلاف بسیاری را)
  173. سوره بقره، آیه ۲۵5
  174. کافی، جلد ۲، صفحه ۱۶۲، کتاب الایمان و الکفر، باب البر بالوالدین، حدیث ۱۸؛ الجامع لاحکام القرآن، جلد ۷، صفحه ۹۷؛ آیه ۱۴۰، سوره انعام و کتب دیگر
  175. معجم البلدان، جلد ۴، صفحه ۲۶3
  176. کافی، جلد ۲، صفحه ۲۶2
  177. بحار الانوار، جلد ۴۲، صفحه ۱۵7
  178. مجمع البیان، جلد ۶، صفحه ۳۳۷ ذیل تفسیر آیه شریفه.
  179. سوره کهف، آیه ۲۸ (و شکیبا ساز خویش را با آنان که می‌خوانند پروردگار خود را هنگام صبح و عشا، می‌خواهند روی او را و برمگردان چشمان خود را از ایشان که بخواهی زیور زندگانی دنیا را و فرمان مبر آن را که غافل کردیم دلش را از یاد ما و پیروی کرد هوای خویش را و کار او از دست رفته شد)
  180. مجمع البیان، جلد ۹، صفحه ۲۲۶ ذیل تفسیر آیه شریفه.
  181. سوره حجرات، آیه ۱۳ (ای مردم همانا ما آفریدیم شما را از نری و ماده‌ای و گردانیدیم شما را شاخه‌هایی و تیره‌هایی تا یکدیگر را بشناسید، همانا گرامی‌ترین شما نزد خدا پرهیزگارترین شماست)
  182. سوره ابراهیم، آیه ۲۴، ۲۵ (آیا ندیدی چگونه خداوند مثلی بر زد، کلمه‌ای پاک مانند درختیست پاک، ریشه‌اش بر جا و شاخ و برگش در آسمان، می‌دهد خوراک خود را هرگاه (همیشه) به اذن پروردگار خویش)
  183. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، جلد۱، صفحه ۲4
  184. مناقب آل ابی طالب، جلد ۲، صفحه ۸4
  185. بحارالانوار، جلد ۴۱، صفحه ۱7
  186. المستدرک علی الصحیحین ج ۳ ص ۳۲، تاریخ بغداد جلد ۱۳، صفحه ۱۹؛ بحارالانوار، جلد ۴۱، صفحه ۹6 (187). بحارالانوار، جلد ۴۲، صفحه ۳3
  187. بحارالانوار، جلد ۴۱، صفحه ۱7
  188. بحارالانوار، جلد ۴۱، صفحه 121
  189. بحارالانوار، جلد ۴۱، صفحه ۳2
  190. بحارالانوار، جلد ۴۱، صفحه ۶9
  191. بحارالانوار، جلد ۴۱، صفحه ۳2
  192. بحارالانوار، جلد ۴۱، صفحه ۵2
  193. بحارالانوار، جلد ۴۰، صفحه ۳۲4
  194. نهج البلاغه، خطبه ۱۶۰ (به خدا قسم جبّه خود را آن قدر وصله زدم تا از وصله زننده آن حیا کردم)
  195. حلیة الاولیاء، جلد ۷، صفحه ۳۰0
  196. بحارالانوار، جلد ۴۰، صفحه ۳۲۱ (حمد برای خداوندیست که خارج کرد مرا از آن، آن طور که داخل شده بودم).
  197. بحارالانوار، جلد ۴۱، صفحه ۴3
  198. بحارالانوار، جلد ۴۱، صفحه ۱۳2
  199. بحارالانوار، جلد ۴۱، صفحه ۴3
  200. بحارالانوار، جلد ۴۰، صفحه ۳۳8
  201. بحارالانوار، جلد ۴۲، صفحه ۲۷6
  202. جوانمردان
  203. نهج البلاغه، نامه ۴5
  204. حلیة الاولیاء، جلد ۴، صفحه ۱۳9
  205. نهج البلاغه، خطبه ۲۷ (اگر مرد مسلمانی از تأسّف بر این واقعه بمیرد، مورد ملامت نیست بلکه نزد من به این مرگ سزاوار است)
  206. وسائل الشیعه، جلد ۱۵، صفحه ۶۶، کتاب الجهاد، ابواب جهاد العدو، باب ۱9
  207. نهج البلاغه، خطبه ۲۲4
  208. عوالی اللئالی، جلد ۱، صفحه ۴۰4
  209. بحار الانوار، جلد ۱۶، صفحه ۲۳۱ (من ادب شدهخدایم و علی ادب شده من)
  210. بحارالانوار، جلد ۳۶، صفحه ۴0
  211. بحارالانوار، جلد ۳۹، صفحه 2
  212. سوره احزاب، آیه ۴۰ ( نیست محمد پدر یکی از مردان شما، ولکن پیغمبر خدا و خاتم پیغمبران است و خدا به هر چیزی داناست)
  213. بحارالانوار، جلد ۱۸، صفحه ۱۸۰ و ۱۸2
  214. بحارالانوار، جلد ۱۸، صفحه ۱۶0
  215. بحارالانوار، جلد ۱۸، صفحه ۲۰۵؛ بحارالانوار، جلد ۱۹، صفحه ۱۷؛ الکامل فی التاریخ، جلد ۲، صفحه ۶3
  216. مناقب آل ابی طالب، جلد ۱، صفحه ۶8
  217. حلیة الاولیاء، جلد ۱، صفحه ۱۴8
  218. بحارالانوار، جلد ۱۸، صفحه ۲۱0
  219. بحار الانوار، جلد ۱۸، صفحه ۲۴۳ (این است و جز این نیست مبعوث شدم رحمت برای جهانیان)
  220. الخرائج و الجرائح، جلد ۱، صفحه ۱۶4


(۱۰۱). سوره روم، آیه ۴۱ (ظاهر شد فساد در بیابان و دریا بدانچه فراهم کرد دسته‌ای مردم )
(۱۰۲). سوره جاثیه، آیه ۱۳ (و مسخّر کرد برای شما آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است، همگی از اوست، همانا در آن است نشانه‌هایی برای گروهی که اندیشه کنند)
(۱۰۳). سوره حدید، آیه ۲۵ ( همانا به تحقیق فرستادیم پیغمبران خویش را با دلائل و حجتها و نازل کردیم با ایشان کتاب و میزان را تا قیام کنند مردم به قسط)
(۱۰۴). نهج البلاغه خطبه اوّل:
(پس برانگیخت خدا در آنان فرستادگان خود را و پی در پی فرستاد تا ادای میثاقی را که خداوند با فطرت آنان بسته بود از آنها بطلبند و آنان را متذکر به نعمت فراموش شده بنمایند وَ اذْکُرُواْ نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَ مِیثَقَهُ الَّذِی واثَقَکُمْ بِهِ، سوره مائده، آیه ۷ و به تبلیغ وحی خدا حجّت را بر آنان تمام کنند و دفینه‌ها و گنجهای عقول آنان را بر افشانند و آیات قدرت خداوند را به آنان ارائه دهند)
(۱۰۵). سوره فصلت، آیه ۴۲ (نمی‌آید آن قرآن را هیچ باطلی از پیش روی و نه از پشت سر آن)
(۱۰۶). سوره نحل، آیه ۹۷ ( آن کسی که کردار شایسته کند از مرد یا زن و حال آن که مؤمن باشد، هر آینه زنده می‌کنیم البته او را به حیات پاکیزه و همانا پاداششان دهیم البته مزدشان را، به بهتر از آنچه که می‌کردند)
(۱۰۷). اصول کافی، جلد ۱، صفحه ۱۶8 (108). سوره زخرف، آیه ۶۳ (گفت هر آینه آمدم شما را به حکمت)
(۱۰۹). سوره نحل، آیه ۱۲۵ (دعوت کن به راه پروردگار خود به حکمت)
(۱۱۰). سوره نور، آیه ۳۵ (نزدیک است روغنش بتابد و روشنی دهد و هر چند نرسد به او آتشی)
(۱۱۱). سوره جمعه، آیه ۱، ۲ (تسبیح می‌گوید برای خدا آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است، خداوندی که مَلِک است و قدوس و عزیز و حکیم، اوست آن کسی که برانگیخت در مردمی اُمّی و بی‌سواد پیغمبری از خودشان که بر آنها آیات خدا را تلاوت کند و آنها را پاکیزه کند و به آنها کتاب و حکمت را بیاموزد، اگر چه قبل از آن در گمراهی آشکار بودند)
(۱۱۲). بحار الانوار، جلد ۶، صفحه ۵۹ (امام در این حدیث در علّت وجوب معرفت فرستادگان خدا و اقرار به آنان و اذعان به طاعت برای ایشان چنین فرمود:
چون که در خلقت خلق و قوای آنان وسیله رسیدن به مصالحشان نبود و آفریدگار آنان هم متعالی از این بود که دیده شود و ضعف و عجز آنان از ادراک خداوند ظاهر بود، چاره‌ای نبود جز این که بین او و بین آنان رسول معصومی باشد که امر و نهی و ادب خداوند متعال را به آنان برساند و آنان را بر آنچه به آن منافعشان احراز و مضارّشان دفع می‌شود واقف نماید، چون در آفرینششان وسیله معرفت منافعی که مورد حاجت آنان است و آنچه به ضرر آنهاست نبود)
(۱۱۳). سوره بقره، آیه ۲۳ (و اگر در تردید هستید در قرآنی که نازل کردیم بر بنده ما، پس سوره‌ای مثل آن بیاورید و بخوانید گواهان خود را از غیر خداوند، اگر راستگو هستید)
(۱۱۴). سوره مائده، آیه ۱۱۰ ( نیست این جز سحری آشکار)
(۱۱۵). تفسیر الطبری، جلد ۲۹، صفحه ۱۵۶، ذیل آیه ۲۴، سوره مدثر (گفت:
چه بگویم در آن؟ پس به خدا قسم کسی از شما در اشعار عالم‌تر از من نیست و نیز کسی از شما عالم‌تر از من به رجز و قصاید و اشعار جن نیست، به خدا قسم آنچه را او می‌گوید همانند هیچ یک از اینها نیست، به خدا قسم همانا برای گفتار او شیرینی و حلاوتیست و همانا هر سخنی را پایمال می‌کند و همانا او برتر است و چیزی بر او برتر نمی‌شود، ابوجهل گفت:
به خدا قسم قوم تو راضی نمی‌شوند، تا سخنی در طعن آن بگویی. ولید بن مغیره گفت:
واگذار مرا تا بیندیشم در این امر؛ پس وقتی اندیشه نمود، گفت:
این سحریست که از غیرش مطّلع می‌شود. )
(۱۱۶). منزّه است خداوند از هر نقصی و وصفی از اوصاف مخلوقات و هر ثنایی برای خداست و معبود به حقّی نیست الا الله و خدا بزرگتر است از این که به وصفی وصف شود.
(۱۱۷). بحارالانوار، جلد ۴، صفحه ۱۴۹ ( همانا خداوند تبارک و تعالی خالی از خلق و خلق از او خالیست [ یعنی بین خدا و خلق در ذات و صفات بینونت است و به هیچ وجه، اشتراک و شباهتی بین خالق و خلق نیست ] و هر چه جز خدا به او شیء گفته شود مخلوق است و خداوند خالق هر چیزیست و همانند او چیزی نیست).
(۱۱۸). بحار الانوار، جلد ۶۶، صفحه ۲۹۳ (هر چه را به اوهام خود در دقیق‌ترین معانیش تمیز دهید، مخلوق و مصنوعیست مثل شما، مردود به شما)
(۱۱۹). سوره زمر، آیه ۹ (بگو آیا یکسانند آنان که می‌دانند و آنان که نمی‌دانند، همانا فقط خردمندان متذکّر می‌شوند)
(۱۲۰). سوره انفال، آیه ۲۲ ( همانا بدترین جنبندگان نزد خدا، کران و گنگانی اند که تعقل نمی‌کنند)
(۱۲۱). سوره بقره، آیه ۲۵۵ (می‌داند آنچه را پیش روی ایشان و آنچه را پشت سر ایشان است و فرا نگیرند چیزی را از دانش او جز آنچه او بخواهد )
(۱۲۲). سوره سبأ، آیه ۳ (پنهان نمی‌شود از او سنگینی ذرّه‌ای)
(۱۲۳). سوره طه، آیه ۹۸ (اله شما نیست به جز الله، آن که الهی به جز او نیست، همه چیز را به دانش فرا گرفته)
(۱۲۴). سوره فرقان، آیه ۶ (بگو نازل کرد آن را، آن که می‌داند نهان را در آسمانها و زمین، همانا اوست آمرزنده مهربان).
(۱۲۵). سوره نحل، آیه ۲۳ (لاجرم خدا می‌داند آنچه را نهان کنند و آنچه را آشکار کنند).
(۱۲۶). سوره حشر، آیه ۲۲ (اوست خدایی که نیست خدایی جز او، دانای نهان و هویدا، اوست رحمان رحیم).
(۱۲۷). سوره انعام، آیه ۵۹ (و نزد اوست کلیدهای غیب که نمی‌داند آنها را مگر او و می‌داند آنچه را در بیابان و دریاست و نمی‌افتد برگی مگر این که می‌داند خدا آن را و نه دانه‌ای در تاریکی‌های زمین و نه تری و نه خشکی مگر این که در کتابیست مبین).
(۱۲۸). سوره شوری، آیه ۱۱ ( نیست همانند او چیزی و اوست شنوای بینا).
(۱۲۹). سوره مُلک، آیه ۱۴ (آیا کسی که خلق کرده عالم نیست در حالی که او لطیف خبیر است)
(۱۳۰). سوره بقره، آیه ۳۰ (و هنگامی که گفت پروردگار تو به فرشتگان که در زمین خلیفه قرار خواهم داد گفتند:
آیا در زمین کسی را قرار می‌دهی که در آن فساد کند و خونها را ریزد در حالی که ما به حمد تو تسبیح می‌کنیم و برای تو تقدیس می‌کنیم، گفت:
همانا من می‌دانم آنچه را که شما نمی‌دانید).
(۱۳۱). سوره حدید، آیه ۱، ۲، ۳ (تسبیح گوید برای خدا آنچه در آسمانها و زمین است و اوست عزیز حکیم، برای اوست ملک آسمانها و زمین، زنده می‌کند و می‌می‌راند و او بر هر چیز تواناست، او اوّل است و آخر و ظاهر است و باطن و او به هر چیزی داناست).
(۱۳۲). سوره مائده، آیه ۷۳ ( همانا کفر ورزیدند آنان که گفتند:
خدا سومین از سه تا است، حال آن که نیست خداوندی جز خدای یکتا و اگر دست بر ندارند از آنچه گویند هر آینه برسد البته آنان را که کفر ورزیدند از ایشان عذابی درد ناک).
(۱۳۳). سوره مائده، آیه ۷۵ ( نیست مسیح پسر مریم، جز پیغمبری که بگذشتند پیش از او پیغمبرانی و مادرش زنی است راستگو، هستند آن دو که طعام می‌خوردند، بنگر چگونه آیات را برای ایشان بیان کنیم، سپس بنگر چگونه از حق برگردانده می‌شوند).
(۱۳۴). سوره مریم، آیه ۱۶ (و یاد کن در کتاب، مریم را آنگاه که مکانی دور از اهل خود در ناحیه شرقی برگرفت).
(۱۳۵). سوره مریم، آیه ۳۰ (گفت همانا من بنده خدا هستم، داد مرا کتاب و قرار داد مرا پیغمبر)
(۱۳۶). سوره ص، آیه ۲۶ (ای داوود همانا ما تو را در زمین خلیفه قرار دادیم)
(۱۳۷). سوره ص، آیه ۱۷ (صبر کن بر آنچه می‌گویند و یاد کن بنده ما داوود صاحب قدرت را، که همانا او بسیار رجوع کننده به ما بود).
(۱۳۸). سوره حجرات، آیه ۱۳ (ای مردم همانا ما آفریدیم شما را از مردی و زنی و شما را شعبه‌ها و قبیله‌ها قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید، همانا که گرامی ترِ شما نزد خدا پرهیزگارترِ شماست، همانا خداوند علیم خبیر است).
(۱۳۹). سوره مائده، آیه ۹۰ (ای کسانی که ایمان آوردید، اینست و جز این نیست که شراب و قمار و بتها و قمار به تیرها (نوعی قمار در جاهلیت) پلیدیست از کار شیطان، از آن دوری کنید، شاید رستگار شوید).
(۱۴۰). سوره بقره، آیه ۲۷۵ (و حال آن که خدا حلال کرده بیع را و حرام کرده ربا را)
(۱۴۱). سوره بقره، آیه ۱۸۸ (مال یکدیگر را به باطل مخورید)
(۱۴۲). سوره انعام، آیه ۱۵۱ (و نکشید نفسی را که خدا حرام کرده مگر به حق)
(۱۴۳). سوره مائده، آیه ۳۲ (و هر کس نفسی را احیا کند چنان است که جمیع مردم را زنده کرده است)
(۱۴۴). سوره بقره، آیه ۱۹۴ (پس کسی که تعدّی کرده بر شما، به مثل آنچه تعدّی کرده، شما بر او تعدّی کنید)
(۱۴۵). سوره قصص، آیه ۷۷ (احسان کن همچنان که خدا به تو احسان کرده و در زمین فساد را طلب نکن)
(۱۴۶). سوره نحل، آیه ۹۰ ( همانا خدا امر می‌کند به عدل و احسان)
(۱۴۷). سوره نساء، آیه ۱۹ (و معاشرت کنید با آنها به خوبی)
(۱۴۸). سوره بقره، آیه ۲۲۸ (و برای آنان زنان است مثل آنچه که بر آنان است به معروف)
(۱۴۹). سوره نساء، آیه ۵۸ ( همانا خدا شما را امر می‌کند امانتها را به اهل آنها رد کنید و هرگاه بین مردم حکم کردید، به عدل حکم کنید)
(۱۵۰). سوره مؤمنون، آیه ۸ (مؤمنان کسانی هستند که امانتها و عهد خود را رعایت می‌کنند )
(۱۵۱). سوره اسراء، آیه ۳۴ (و وفا کنید به عهد همانا عهد مورد باز خواست است)
(۱۵۲). سوره بقره، آیه ۲۶۹ ( خدا حکمت را به هر کس که می‌خواهد می‌دهد و هر کس به او حکمت داده شود خیر بسیار به او داده شده است)
(۱۵۳). سوره اعراف، آیه ۱۵۷ ( آنان که پیروی می‌کنند رسول نبی امّی را، همان که او را نزد خود در تورات و انجیل نوشته شده می‌یابند، امر می‌کند آنها را به معروف و نهی می‌کند آنها را از منکر و حلال می‌کند بر آنها پاکیزه‌ها را و حرام می‌کند بر آنها پلیدها را و بر می‌دارد از آنها بار گران و غلهایی که بر ایشان بوده است، پس آنان که ایمان آوردند به او و بزرگ شمردند او را و یاری کردند او را و پیروی کردند نوری را که با او نازل شده آنها هستند رستگاران)
(۱۵۴). سوره توبه، آیه ۷۱ (مردان با ایمان و زنان با ایمان، بعضی از آنها اولیای بعضی دیگرند، امر می‌کنند به معروف و نهی می‌کنند از منکر و به پا می‌دارند نماز را و می‌دهند زکات را و اطاعت می‌کنند خدا و رسول خدا را، آنها هستند که به زودی خدا آنها را رحمت می‌کند، همانا که خداوند عزیز است و حکیم).
(۱۵۵). سوره صف، آیه ۲ و ۳ (ای کسانی که ایمان آوردید، چرا می‌گویید آنچه را که نمی‌کنید؟ بزرگ است نزد خدا غضب بر این که بگویید آنچه را که نمی‌کنید)
(۱۵۶). سوره روم، آیه ۱ و ۲ و ۳ (شکست خوردند روم در نزدیکترین سرزمین و ایشان پس از شکستشان زود است پیروز شوند).
(۱۵۷). سوره قصص، آیه ۸۵ ( همانا آن که قرآن را بر تو فرض کرد، باز گرداننده است تو را به بازگشتگاه).
(۱۵۸). سوره مائده، آیه ۶۷ (ای پیغمبر ابلاغ کن آنچه را فرود آمد بر تو از پروردگارت و اگر نکنی نرسانده باشی پیام او را و خدا نگه می‌دارد تو را از مردم ).
(۱۵۹). سوره فتح، آیه ۲۷ (هر آینه البته داخل می‌شوید در مسجد الحرام اگر خدا خواهد آسودگان (ایمنان)، تراشندگان سرهای خویش و کوتاه کنندگان ناخن و موی، در حالی که نمی‌ترسید).
(۱۶۰). سوره توبه، آیه ۸۳ (پس بگو هرگز با من خارج نمی‌شوید و هرگز با من با دشمنی قتال نمی‌کنید)
(۱۶۱). سوره قمر، آیه ۴۴، ۴۵ (یا می‌گویند ما جماعتی هستیم که نصرت و پیروزی نصیب ما است، به زودی شکست می‌خورند و پشت به میدان جنگ می‌کنند )
(۱۶۲). سوره فتح، آیه ۱۸، ۱۹، ۲۰، ۲۱ (هر آینه خدا راضی شد از مؤمنین هنگامی که زیر آن درخت با تو بیعت کردند، پس دانست آنچه در دلهای آنهاست، پس آرامش را بر آنها نازل کرد و ثواب داد به آنها فتح نزدیکی و غنیمتهای بسیاری را که بگیرند و خداوند عزیز و حکیم است، وعده داد خدا به شما غنیمتهای بسیاری را که بگیرید، پس نزدیک کرد برای شما این غنایم را و دست مردمان را از شما کوتاه کرد و برای این که آیه‌ای باشد برای اهل ایمان و هدایت می‌کند شما را به راه راست و غنیمتهای دیگری که توانایی بر آنها ندارید و خداوند بر آنها محیط است و خدا بر هر چیزی تواناست)
(۱۶۳). سوره کوثر (ما به تو خیر بسیار دادیم، پس برای پروردگارت نماز بخوان و قربانی کن، همانا آن کس که تو را سرزنش می‌کند همان دنباله بریده است)
(۱۶۴). التفسیر الکبیر، فخر رازی، جلد ۳۲، صفحه ۱۲۴؛ تفسیر مجمع البیان، جلد ۱۰، صفحه 459.
(۱۶۵). سوره یس، آیه ۴۰ (نه خورشید را سزاوار است که ماه را دریابد و نه شب بر روز سبقت می‌گیرد و هر یک در فلکی شناورند).
(۱۶۶). سوره ذاریات، آیه ۴۹ (و از هر چیزی آفریدیم دو جفت، شاید متذکّر شوید).
(۱۶۷). سوره شوری، آیه ۲۹ (و آنچه گسترانید در آن دو آسمانها و زمین از جنبنده)
(۱۶۸). سوره حجر، آیه ۲۲ (و فرستادیم بادها را آبستن کنندگان)
(۱۶۹). سوره انبیا، آیه ۳۰ (آیا ندیدند آنان که کافر شدند که آسمانها و زمین بسته بودند، پس شکافتیم آنها را).
(۱۷۰). سوره ذاریات، آیه ۴۷ (و آسمان را بنا کردیم به قوّت و هر آینه ما وسعت دهندگانیم).
(۱۷۱). سوره رحمن، آیه ۳۳ (ای گروه جن وانس، اگر می‌توانید که نفوذ کنید از اقطار آسمانها و زمین پس نفوذ کنید، نفوذ نخواهید کرد مگر به سلطنتی).
(۱۷۲). سوره نساء، آیه ۸۲ (آیا پس تدبّر نمی‌کنند قرآن را و اگر از نزد غیر خدا بود هر آینه یافته بودند در آن اختلاف بسیاری را)
(۱۷۳). سوره بقره، آیه ۲۵5 (174). کافی، جلد ۲، صفحه ۱۶۲، کتاب الایمان و الکفر، باب البر بالوالدین، حدیث ۱۸؛ الجامع لاحکام القرآن، جلد ۷، صفحه ۹۷؛ آیه ۱۴۰، سوره انعام و کتب دیگر.
(۱۷۵). معجم البلدان، جلد ۴، صفحه ۲۶3 (176). کافی، جلد ۲، صفحه ۲۶2 (177). بحار الانوار، جلد ۴۲، صفحه ۱۵7 (178). مجمع البیان، جلد ۶، صفحه ۳۳۷ ذیل تفسیر آیه شریفه.
(۱۷۹). سوره کهف، آیه ۲۸ (و شکیبا ساز خویش را با آنان که می‌خوانند پروردگار خود را هنگام صبح و عشا، می‌خواهند روی او را و برمگردان چشمان خود را از ایشان که بخواهی زیور زندگانی دنیا را و فرمان مبر آن را که غافل کردیم دلش را از یاد ما و پیروی کرد هوای خویش را و کار او از دست رفته شد).
(۱۸۰). مجمع البیان، جلد ۹، صفحه ۲۲۶ ذیل تفسیر آیه شریفه.
(۱۸۱). سوره حجرات، آیه ۱۳ (ای مردم همانا ما آفریدیم شما را از نری و ماده‌ای و گردانیدیم شما را شاخه‌هایی و تیره‌هایی تا یکدیگر را بشناسید، همانا گرامی‌ترین شما نزد خدا پرهیزگارترین شماست).
(۱۸۲). سوره ابراهیم، آیه ۲۴، ۲۵ (آیا ندیدی چگونه خداوند مثلی بر زد، کلمه‌ای پاک مانند درختیست پاک، ریشه‌اش بر جا و شاخ و برگش در آسمان، می‌دهد خوراک خود را هرگاه (همیشه) به اذن پروردگار خویش).
(۱۸۳). شرح نهج البلاغه ابنابیالحدید، جلد۱، صفحه ۲4 (184). مناقب آل ابی طالب، جلد ۲، صفحه ۸4 (185). بحارالانوار، جلد ۴۱، صفحه ۱7 (186). المستدرک علی الصحیحین ج ۳ ص ۳۲، تاریخ بغداد جلد ۱۳، صفحه ۱۹؛ بحارالانوار، جلد ۴۱، صفحه ۹6 (187). بحارالانوار، جلد ۴۲، صفحه ۳3 (188). بحارالانوار، جلد ۴۱، صفحه ۱7 (189). بحارالانوار، جلد ۴۱، صفحه 121.
(۱۹۰). بحارالانوار، جلد ۴۱، صفحه ۳2 (191). بحارالانوار، جلد ۴۱، صفحه ۶9 (192). بحارالانوار، جلد ۴۱، صفحه ۳2 (193). بحارالانوار، جلد ۴۱، صفحه ۵2 (194). بحارالانوار، جلد ۴۰، صفحه ۳۲4 (195). نهج البلاغه، خطبه ۱۶۰ (به خدا قسم جبّه خود را آن قدر وصله زدم تا از وصله زننده آن حیا کردم).
(۱۹۶). حلیة الاولیاء، جلد ۷، صفحه ۳۰0 (197). بحارالانوار، جلد ۴۰، صفحه ۳۲۱ (حمد برای خداوندیست که خارج کرد مرا از آن، آن طور که داخل شده بودم).
(۱۹۸). بحارالانوار، جلد ۴۱، صفحه ۴3 (199). بحارالانوار، جلد ۴۱، صفحه ۱۳2 (200). بحارالانوار، جلد ۴۱، صفحه ۴3 (201). بحارالانوار، جلد ۴۰، صفحه ۳۳8 (202). بحارالانوار، جلد ۴۲، صفحه ۲۷6 (203). جوانمردان (۲۰۴). نهج البلاغه، نامه ۴5 (205). حلیة الاولیاء، جلد ۴، صفحه ۱۳9 (206). نهج البلاغه، خطبه ۲۷ (اگر مرد مسلمانی از تأسّف بر این واقعه بمیرد، مورد ملامت نیست بلکه نزد من به این مرگ سزاوار است)
(۲۰۷). وسائل الشیعه، جلد ۱۵، صفحه ۶۶، کتاب الجهاد، ابواب جهاد العدو، باب ۱9 (208). نهج البلاغه، خطبه ۲۲4 (209). عوالی اللئالی، جلد ۱، صفحه ۴۰4 (210). بحار الانوار، جلد ۱۶، صفحه ۲۳۱ (من ادب شدهخدایم و علی ادب شده من)
(۲۱۱). بحارالانوار، جلد ۳۶، صفحه ۴0 (212). بحارالانوار، جلد ۳۹، صفحه 2 (213). سوره احزاب، آیه ۴۰ ( نیست محمد پدر یکی از مردان شما، ولکن پیغمبر خدا و خاتم پیغمبران است و خدا به هر چیزی داناست)
(۲۱۴). بحارالانوار، جلد ۱۸، صفحه ۱۸۰ و ۱۸2 (215). بحارالانوار، جلد ۱۸، صفحه ۱۶0 (216). بحارالانوار، جلد ۱۸، صفحه ۲۰۵؛ بحارالانوار، جلد ۱۹، صفحه ۱۷؛ الکامل فی التاریخ، جلد ۲، صفحه ۶3 (217). مناقب آل ابی طالب، جلد ۱، صفحه ۶8 (218). حلیة الاولیاء، جلد ۱، صفحه ۱۴8 (219). بحارالانوار، جلد ۱۸، صفحه ۲۱0 (220). بحار الانوار، جلد ۱۸، صفحه ۲۴۳ (این است و جز این نیست مبعوث شدم رحمت برای جهانیان)
(۲۲۱). الخرائج و الجرائح، جلد ۱، صفحه ۱۶4 (222). بحارالانوار، جلد ۱۶، صفحه ۲۴3 (223). بحارالانوار، جلد ۱۶، صفحه ۲۲5 (224). بحارالانوار، جلد ۲۱، صفحه ۱۷0 (225). بحارالانوار، جلد ۱۶، صفحه ۲۱9 (226). سوره آل عمران، آیه ۶1 (227). سوره احزاب، آیه ۳3 (228). الاصابة فی تمییز الصحابة، جلد ۴، صفحه ۴۶۷؛ تفسیر الطبری، جلد ۲۲، صفحه ۹، ذیل آیه تطهیر؛ المستدرک علی الصحیحین، جلد ۲، صفحه ۴۱۶؛ تفسیر القرطبی، جلد ۱۴، صفحه ۱۸۳؛ مسند احمد حنبل، جلد ۶، صفحه ۲۹۸ و صفحه ۳۲۳ و کتب دیگر عامّه؛ کافی جلد ۱، صفحه ۲۸۷؛ الخصال، صفحه ۵۵۰ و کتب دیگر خاصّه.
(۲۲۹). صحیح بخاری، جلد ۴، صفحه ۱۸۳، باب علامات النبوة فی الاسلام و موارد دیگری از این کتاب صحیح ابن حبان، جلد ۱۵، صفحه ۴۰۲، رقم ۶۹۵۲ و کتب دیگر بحار الانوار، جلد ۲۲، صفحه ۴۸۴ و موارد و کتب دیگر (۲۳۰). بحارالانوار، جلد ۴۳، صفحه ۲5 (231). بحارالانوار، جلد ۴۳، صفحه ۷6 (232). بحار الانوار، جلد ۴۳، صفحه ۸۶ (شتاب کن مرارت دنیا را در برابر حلاوت آخرت)
(۲۳۳). بحارالانوار، جلد ۴۳، صفحه ۸5 (234). بحارالانوار، جلد ۱۶، صفحه 222.
(۲۳۵). بحارالانوار، جلد ۱۶، صفحه 215.
(۲۳۶). بحارالانوار، جلد ۱۶، صفحه 225.
(۲۳۷). بحارالانوار، جلد ۱۶، صفحه 227.
(۲۳۸). بحارالانوار، جلد ۱۶، صفحه 227.
(۲۳۹). بحارالانوار، جلد ۱۶، صفحه 227.
(۲۴۰). بحارالانوار، جلد ۱۶، صفحه 228.
(۲۴۱). بحارالانوار، جلد ۱۶، صفحه 228.
(۲۴۲). بحارالانوار، جلد ۱۶، صفحه 225.
(۲۴۳). بحارالانوار، جلد ۱۶، صفحه 228.
(۲۴۴). بحارالانوار، جلد ۱۶، صفحه 228.
(۲۴۵). بحارالانوار، جلد ۱۶، صفحه 227.
(۲۴۶). بحارالانوار، جلد ۱۶، صفحه 227.
(۲۴۷). بحارالانوار، جلد ۱۶، صفحه 229.
(۲۴۸). بحارالانوار، جلد ۱۶، صفحه ۲۳0 (249). بحارالانوار، جلد ۱۶، صفحه ۲۶4 (250). بحارالانوار، جلد ۱۶، صفحه ۲۱6 (251). بحارالانوار، جلد ۴۰، صفحه ۳۳1 (252). بحارالانوار، جلد ۴۱، صفحه ۱۴9 (253). الکافی، جلد ۲، صفحه ۱۰۸، کتاب الایمان و الکفر، باب العفو، حدیث 9 (254). سوره انبیا، آیه ۱۰۷ (و نفرستادیم تو را مگر رحمت برای جهانیان)
(۲۵۵). بحار الانوار، جلد ۱۶، صفحه ۲۱۰ (مبعوث شدم برای این که تمام کنم مکارم اخلاق را)
(۲۵۶). سوره قلم، آیه ۴ (و همانا تو بر خُلق بزرگی هستی)
(۲۵۷). سوره احزاب، آیه ۴۵ و ۴۶ (ای پیغمبر ما فرستادیم تو را گواه و بشارت دهنده و ترساننده و دعوت کننده به سوی خداوند به اذن او و چراغی نور افشان)
(۲۵۸). سوره توبه، آیه ۷۳ (ای پیغمبر جهاد کن با کفار و منافقین)
(۲۵۹). سوره توبه، آیه ۳۰ (عزیر فرزند خداست)
(۲۶۰). سوره مائده، آیه ۷۳ ( خدا سومین از سه تا است)
(۲۶۱). سوره اعراف آیه ۱۵۷ ( آنان که پیروی می‌کنند از پیغمبر فرستاده درس ناخوانده‌ای و می‌یابند او را نوشته در نزد خود در تورات و انجیل).
(۲۶۲). سوره صف، آیه ۶ (و هنگامی که گفت عیسی بن مریم:
ای بنیاسرائیل همانا من فرستاده خدا به سوی شما هستم در حالی که تصدیق کننده‌ام آنچه را پیش روی شماست از تورات و بشارت دهنده‌ام به فرستاده‌ای که بعد از من می‌آید، اسم او احمد است. )
(۲۶۳). انیس الاعلام، جلد ۱، صفحه 6 (264). سوره ص، آیه ۲۸ (آیا کسانی را که ایمان آوردند و کارهای شایسته کردند مانند مفسدین در زمین قرار می‌دهیم؟ یا پرهیزگاران را مانند گهنکاران قرار می‌دهیم؟)
(۲۶۵). سوره مؤمنون، آیه ۱۱۵ (پس آیا پنداشتید که شما را آفریدیم بیهوده و آن که شما به سوی ما باز گردانده نمی‌شوید؟ )
(۲۶۶). سوره ابراهیم، آیه ۴۲ (و مپندار البته خدا را غافل از آنچه می‌کنند ستمگران، جز این نیست که آنها را برای روزی به تأخیر می‌اندازد که در آن چشمها از گردش باز می‌مانند).
(۲۶۷). سوره مؤمنون، آیه ۸۲ (گفتند:
آیا آنگاه که مُردیم و شدیم خاکی و استخوانهایی، آیا ماییم برانگیخته شدگان؟)
(۲۶۸). سوره یس، آیه ۸۱ (آیا نیست آن که آفرید آسمانها و زمین را توانا بر آن که بیافریند مانند آنها را، بلی و اوست آفریننده دانا)
(۲۶۹). سوره یس، آیه ۸۰ ( آن که قرار داد برای شما از درخت سبز آتشی که ناگهان شمایید که از آن می‌فروزید)
(۲۷۰). سوره حدید، آیه ۱۷ (بدانید که خدا زنده می‌کند زمین را پس از مرگش، همانا بیان کردیم برای شما آیات را شاید تعقّل کنید)
(۲۷۱). بحار الانوار، جلد ۷، صفحه ۴۷ (هر آینه می‌می‌رید البته آن چنان که می‌خوابید و هر آینه برانگیخته می‌شوید البته آن چنان که بیدار می‌شوید)
(۲۷۲). سوره نحل، آیه ۸۹ (و نازل کردیم بر تو کتاب را بیان کننده‌ای برای همه چیز و هدایت و رحمت)
(۲۷۳). سوره ابراهیم، آیه ۱ (کتابیست که نازل کردیم آن را به تو، تا بیرون آری مردم را از ظلمات به نور)
(۲۷۴). سوره نحل، آیه ۶۴ (و نازل نکردیم بر تو کتاب را مگر برای این که بیان کنی برای آنها آنچه را که در او اختلاف کردند)
(۲۷۵). بحار الانوار، جلد ۱، صفحه ۹۰ (ستون انسان عقل است)
(۲۷۶). سوره سجده، آیه ۲۴ (و قرار دادیم از آنان پیشوایانی که هدایت کنند به امر ما، چون صبر کردند و به آیات ما یقین داشتند )
(۲۷۷). سوره بقرة، آیه ۱۲۴ (و هنگامی که مبتلا کرد ابراهیم را پروردگار او به کلماتی، پس به انجام رسانید آنها را، گفت:
همانا قرار دادم تو را برای مردم پیشوایی، گفت:
و از ذریّه من، گفت:
نرسد عهد من به ستمگران).
(۲۷۸). سوره نساء، آیه ۵۹ (ای آنان که ایمان آوردید، اطاعت کنید خدا را و اطاعت کنید رسول را و صاحبان أمر از خودتان را)
(۲۷۹). شرح المواقف، جلد ۸، صفحه 345.
(۲۸۰). سوره نحل، آیه ۹۰، ( همانا خداوند امر می‌کند به عدل و احسان)
(۲۸۱). سوره اعراف، آیه ۱۵۷، (امر می‌کند ایشان را به معروف و نهی می‌کند ایشان را از منکر).
(۲۸۲). سوره حشر، آیه ۷ (و آنچه داد به شما پیغمبر پس بگیرید آن را و آنچه را نهی کرد شما را از آن پس پذیرای نهی باشید)
(۲۸۳). المستدرک علی الصحیحین، جلد ۳، صفحه ۱۰۹ (ترجمه حدیث: زید بن ارقم گفت:
چون رسول خدا صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم از حجة الوداع برگشت و به غدیر خم نازل شد، امر کرد که سایهبانهایی به پا داشتند، پس گفت:
گویا من دعوت شدم پس اجابت نمودم، همانا من در شما دو چیز سنگین (نفیس) را وا گذاشتم، که یکی از آن دو از دیگری بزرگتر است، کتاب خدا و عترت خودم؛ پس بنگرید چگونه پس از من با این دو رفتار می‌کنید، پس همانا این دو از هم جدا نمی‌شوند تا بر من در حوض وارد شوند، بعد گفت:
همانا خداوند عز و جل مولای من است و من مولای هر مؤمنی هستم، بعد دست علی را گرفت، پس گفت:
هر کس که من مولای او هستم پس این ولی اوست، بار الها دوست بدار کسی را که او را دوست دارد و دشمن بدار کسی را که او را دشمن دارد ). همچنین کمال الدین و تمام النعمه ی، صفحه ۲۳۴ و ۲۳۸ و کتب دیگر از خاصه.
(۲۸۴). مسند احمد، جلد ۳، صفحه ۲۶؛ السنن الکبری للنسایی ج ۵ ص ۴۵ رقم ۸۱۴۸، سیرة ابن کثیر، جلد ۴، صفحه ۴۱۶ و کتب دیگر.
بصائر الدرجات ص۴۳۴ الجزء الثامن باب ۱۷ ح۴، کمال الدین وتمام النعمهٔ ص۲۳۶ و۲۳۸، المناقب ص۱۵۴، العمدة ص۷۱، الطرائف ص۱۱۴ و۱۱۶ و۱۲۲ و مصادر دیگر خاصّه.
(۲۸۵). مسند احمد، جلد ۵، صفحه ۱۸۱ و ۱۸۹؛ فضائل الصحابه لأحمد بن حنبل، جلد ۶۰۳، صفحه ۱۰۳۲، ررقم ۱۰۳۲؛ المصنّف ابن ابی شیبة، جلد ۷، صفحه ۴۱۸ (الخلیفتین) و کتب دیگر.
کمال الدین وتمام النعمهٔ ص۲۴۰، العمدة ص۶۹، سعد السعود ص۲۲۸ و مصادر دیگر خاصّه.
(۲۸۶). فضائل الصحابه لأحمد بن حنبل، جلد ۱، صفحه ۵۷۲، رقم ۹۶۸؛ مسند احمد، جلد ۴، صفحه ۳۷۱؛ المستدرک علی الصحیحین، جلد ۳، صفحه ۱۴۸؛ المعجم الکبیر، جلد ۵، صفحه ۱۶۶ و کتب دیگر.
بصائر الدرجات ص۴۳۲ الجزء الثامن باب ۱۷ ح۳ وح۵ وح۶، دعائم الإسلام ج۱ ص۲۸، الأمالی للصدوق ص۵۰۰ المجلس الرابع والستّون ح۱۵، کمال الدین وتمام النعمهٔ ص۲۳۴ و …، معانی الأخبار ص۹۰ و مصادر دیگر خاصّه.
(۲۸۷). البدایة و النهایة، جلد ۵، صفحه ۲۲۸ و جلد ۷، صفحه ۳۸۶؛ ال طبقات الکبری، جلد ۲، صفحه ۱۹۴؛ مسند ابی یعلی، جلد ۲، صفحه ۲۹۷، رقم ۴۸؛ جواهر العقدین، صفحه ۲۳۱ و ۲۳۲ و ۲۳۳؛ مسند ابن الجعد، صفحه ۳۹۷ رقم ۲۷۱۱، رقم ۲۸۰۵؛ خصائص امیرالمؤمنین عَلَیْهِ السَّلَام صفحه ۹۳؛ مسند احمد، جلد ۳، صفحه ۱۴ و کتب دیگر.
بصائر الدرجات ص۴۳۳ و۴۳۴ الجزء الثامن باب ۱۷، الکافی ج۲ ص۴۱۵، الخصال ص۶۵، الأمالی للصدوق ص۶۱۶ المجلس التاسع والسبعون ح۱، کمال الدین وتمام النعمهٔ ص۶۴ و۹۴ و۲۳۴ و …، کفایة الأثر ص۹۲، الإحتجاج ج۱ ص۷۵ و۲۱۷ و۳۹۱ وج۲ ص۱۴۷ و۲۵۲، العمدة ص۶۸ و۷۱ و۸۳ و …، تفسیر القمی ج۱ ص۱۷۲، التبیان ج۱ ص۳ و مصادر دیگر خاصّه.
(۲۸۸). مسند احمد جلد ۵ صفحه ۱۸۲، السنن الکبری للنسایی جلد ۵ صفحه ۴۵ و …، کتاب السنة إن أبی عاصم، صفحه ۶۲۹، رقم ۱۵۴۹ و صفحه ۶۳۰، رقم ۱۵۵۳؛ المستدرک علی الصحیحین، جلد ۳، صفحه ۱۰۹ و کتب دیگر.
روضة الواعظین ص۹۴، المناقب ص۱۵۴، تفسیر القمّی ج۲ ص۴۴۷ فی تفسیر سورهٔ الفتح، تفسیر فرات الکوفی ص۱۷ و مصادر دیگر خاصّه.
(۲۸۹). عبارت مذکور و قریب به آن: مجمع الزوائد جلد ۹ صفحه ۱۶۴، الصواعق المحرقة، صفحه ۱۵۰ و ۲۲۸؛ جواهر العقدین، صفحه ۲۳۳ و ۲۳۷؛ الدر المنثور، جلد ۲، صفحه ۶۰ و کتب دیگر.
تفسیر العیاشی ج۱ ص۴ و۲۵۰، تفسیر القمی ج۱ ص۴، تفسیر فرات الکوفی ص۱۱۰، الامامة والتبصرة ص۴۴، الکافی ج۱ ص۲۰۹ و۲۸۷ و۲۹۴، الأمالی للصدوق ص۶۱۶ المجلس التاسع والسبعون ح۱، کفایة الأثر ص۱۶۳، مناقب أمیر المؤمنین عَلَیْهِ السَّلَام ج۲ ص۳۷۶، المسترشد ص۴۰۱ و۴۶۷، الإرشاد ج۱ ص۱۸۰ و مصادر دیگر خاصه.
(۲۹۰). المستدرک علی الصحیحین جلد ۳ صفحه ۱۱۰، جامع الاحادیث، جلد ۳، صفحه ۴۳۰، رقم ۹۵۹۱؛ ینابیع المودّة، جلد ۱ صفحه ۱۶۶؛ تاریخ مدینة دمشق، جلد ۴۲، صفحه ۲۱۶ و کتب دیگر.
کمال الدین وتمام النعمهٔ ص۲۳۵ وص۲۳۷ و …، کفایة الأثر ص۲۶۵، تحف العقول ص۴۵۸، مناقب أمیر المؤمنین عَلَیْهِ السَّلَام ج۲ ص۱۰۵ و … و ص ۱۴۱ و ۱۷۷، شرح الأخبار ج۱ ص۱۰۵ و مصادر دیگر خاصّه.
(۲۹۱). سوره یس، آیه ۱، ۲ (یس، سوگند به قرآن حکیم)
(۲۹۲). سوره ق، آیه ۱ (ق، سوگند به قرآن مجید)
(۲۹۳). سوره واقعه، آیه ۷۷ و ۷۸ و ۷۹ ( همانا آن است قرآنی کریم، در کتابی پوشیده، مس نکنند آن را به جز پاک شدگان)
(۲۹۴). سوره حشر، آیه ۲۱ (اگر نازل می‌کردیم این قرآن را بر کوهی، هر آینه می‌دیدی آن را خاشع و از هم پاشیده از ترس خدا و این مثلها را می‌زنیم برای مردم شاید تفکّر کنند).
(۲۹۵). سوره نحل، آیه ۸۹ (بیان کننده‌ای برای همه چیز)
(۲۹۶). سوره فصّلت، آیه ۴۲ (نیاید او را باطل از پیش رویش و نه از پشت سرش)
(۲۹۷). سوره مائده، آیه ۳ (امروز کامل کردم برای شما دین شما را)
(۲۹۸). سوره نحل، آیه ۸۹ (و نازل کردیم بر تو کتاب را بیان کننده‌ای برای همه چیز)
(۲۹۹). سوره مائده، آیه ۱۵ ( همانا آمد شما را از خداوند نوری و کتابی مبین)
(۳۰۰). الصواعق المحرقه، صفحه ۱۵۱ (و متمیّز شدند دانایان به کتاب خدا و سنّت رسول از عترت آن حضرت از بقیّه علما، به علّت این که خدا از آنان رجس را برده و آنان را پاکیزه کرده به تطهیر خاصّی [ تا آن جا که می‌گوید:
] سزاوارتر کسی از آن عترت که تمسک به او می‌شود، که امام آنان و عالم آنان علی بن ابی طالب است، به جهت آنچه که قبلا گفتیم از زیادی علم او و استنباطات دقیق او و از این جهت ابوبکر گفت:
علی عترت رسول خداست، یعنی آن کسانی که رسول خدا بر تمسّک به آنان تأکید کرده است، پس اختصاص داده علی را به جهت آنچه که گفتیم و همچنین اختصاص داده او را به آنچه در روز غدیر خم گذشت.
(۳۰۱). سوره زمر، آیه ۹ (بگو آیا یکسانند آنان که می‌دانند و آنان که نمی‌دانند، همانا فقط خردمندان متذکّر می‌شوند)
(۳۰۲). سوره یونس، آیه ۳۵ (آیا کسی که هدایت می‌کند به سوی حق سزاوارتر است که پیروی شود، یا کسی که هدایت نمی‌شود مگر این که هدایت بشود، پس چیست شما را چگونه حکم می‌کنید)
(۳۰۳). سوره انعام، آیه ۱۴۹ (بگو پس برای خداست حجت رسا)
(۳۰۴). سوره مائده، آیه ۵۵ (این است و جز این نیست که ولی شما خداست و رسول او و آنان که ایمان آوردند، آنان که به پای می‌دارند نماز را و می‌دهند زکات را و حال آن که در رکوع می‌باشند).
(۳۰۵). المستدرک علی الصحیحین، جلد ۳ (هر کس مرا اطاعت کند پس هر آینه خدا را اطاعت کرده و هر کس مرا معصیت کند پس هر آینه خدا را معصیت کرده و هر کس علی را اطاعت کند پس هر آینه مرا اطاعت کرده و هر کس علی را معصیت کند پس هر آینه مرا معصیت کرده است)، کتاب معرفة الصحابة، صفحه ۱۲۱؛ بحارالانوار، جلد ۳۸، صفحه 129.
(۳۰۶). سوره احزاب، آیه ۳۶ (و هر کس عصیان کند خدا و رسول او را هر آینه گمراه شده است گمراه شدن آشکاری)
(۳۰۷). سوره جن، آیه ۲۳ (و هر کس عصیان خدا و رسول خدا نماید، پس همانا برای او آتش دوزخ است و در آن تا ابد همیشه خواهد بود)
(۳۰۸). سوره نساء، آیه ۱۳ (و هر کس اطاعت خدا و رسول او را نماید، او را داخل بهشت‌هایی کند که از زیر آنها نهرها جاری است)
(۳۰۹). سوره أحزاب، آیه ۷۱ (و هر کس اطاعت خدا و رسول او را نماید پس همانا رستگار شده به رستگاری عظیمی)
(۳۱۰). سوره نساء، آیه ۶۹ (هر کس اطاعت خدا و رسول نماید، پس آنان با کسانی هستند که خداوند بر آنها نعنت داده است)
(۳۱۱). صحیح بخاری، باب غزوه تبوک، جلد ۵، صفحه ۱۲۹، حدیث دوم (رسول خدا به غزوه تبوک رفت و علی را خلیفه خود قرار داد، علی گفت آیا مرا بین بچه‌ها و زنها به جای خود می‌گذاری؟ فرمود:
آیا راضی نمی‌شوی که منزلت تو به من منزلت هارون به موسی باشد به جز این که پیغمبری بعد از من نیست).
حدیث مذکور حدیث منزلت با اندک اختلافی در سایر کتب عامه و همچنین کتب خاصه موجود است از جمله: صحیح بخاری، جلد ۴، صفحه ۲۰۸؛ صحیح مسلم، جلد ۷، صحفه ۱۲۰ و ۱۲۱؛ الجامع الصحیح سنن الترمذی، جلد ۵، صفحه ۳۰۲؛ سنن ابن ماجه، جلد ۱، صفحه ۴۵؛ خصائص النسایی، صفحه ۴۸ و ۱۲۱ و موارد دیگر از همین کتاب؛ المستدرک علی الصحیحین، جلد ۳، صفحه ۱۰۸؛ مسند احمد، جلد ۱، صفحه ۱۷۰ و ۱۷۳ و جلد ۳ صفحه ۳۲ و ۳۳۸ و جلد ۶ صفحه ۳۶۹ و کتب دیگر از عامه؛ المحاسن للبرقی، جلد ۱، صفحه ۱۵۹؛ الکافی، جلد ۸، صفحه ۱۰۷؛ دعائم الاسلام، جلد ۱، صفحه ۱۶؛ علل الشرایع، جلد ۱، صفحه ۶۶؛ عیون اخبارالرضا عَلَیْهِ السَّلَام، جلد ۲، صفحه ۱۲۲، باب ۳۵ و کتب دیگر از خاصّه.
(۳۱۲). کفایة الطالب، صفحه ۲۸۳ (این حدیثیست که اتّفاق شده بر صحّت آن و روایت کردند آن را امامان حافظان احادیث مانند ابی عبدالله بخاری در صحیح خود و مسلم بن حجاج در صحیح خود و ابی داود در سنن خود و ابی عیسی ترمذی در جامع خود و ابی عبدالرحمن نسایی در سنن خود و ابن ماجه قزوینی در سنن خود و همگی اتّفاق کردند بر صحّت این حدیث تا آن جا که به اجماع آنان رسید. حاکم نیشابوری گفت:
این حدیثیست که در حد تواتر داخل شده است.
به نمونه‌های دیگری از کلمات بعضی از بزرگان عامّه در این حدیث اشاره می‌شود:
الف: ابن عبدالبر در الاستیعاب، قسم ثالث، صفحه ۱۰۹۷ و ۱۰۹۸: «و روی قوله صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم:
انت منی بمنزلة هارون من موسی جماعة من الصحابة و هو من اثبت الآثار و اصحّها و طرق حدیث سعد فیه کثیرة جدّاً.» ب: جزری در اسنی المطالب، صفحه ۵۳: «متفق علی صحته بمعناه من حدیث سعد بن ابی وقاص، قال الحافظ ابوالقاسم ابن عساکر: و قد روی هذا الحدیث عن رسول الله صلی الله علیه و سلّم جماعة من الصحابة، منهم:
عمر و علی و ابن عباس و عبدالله بن جعفر و معاذ و معاویة و جابر بن عبدالله و جابر بن سمرة و ابو سعید و براء بن عازب و زید بن ارقم و زید بن ابی اوفی و نبیط بن شریط و حبشی بن جنادة و ماهر بن الحویرث و انس بن مالک و ابی الطفیل و ام سلمه و اسماء بنت عمیس و فاطمه بنت حمزه ی.» ج: شرح السّنة بغوی، جلد ۱۴، صفحه ۱۱۳: «هذا حدیث متفق علی صحّته.» د:
شواهد التنزیل حاکم حسکانی، جلد ۱، صفحه ۱۹۵: «هذا هو حدیث المنزلة الذی کان شیخنا ابوحازم الحافظ یقول خرّجته بخمسة الآف اسناد.» (۳۱۳). سوره طه، آیه ۳۰، ۳۱، ۳۲ (و قرار بده برای من وزیری از کسان خودم، هارون برادر مرا وزیر من کن، محکم کن به وسیله او پشت مرا و شریک کن او را در کار من)
(۳۱۴). سوره اعراف، آیه ۱۴۲ (و گفت موسی به برادرش، که جانشین باش مرا در قومم و اصلاح کن امور ایشان را و پیروی مکن فساد کنندگان را).
(۳۱۵). التفسیرالکبیر، فخر رازی، جلد ۱۲، صفحه ۲۶، ذیل آیه: «انّما ولیکم الله و رسوله»؛ طبقات ابن سعد، جلد ۳، صفحه ۲3 (316). (یا علی، تو در دنیا و آخرت برادر من هستی) ر المستدرک علی الصحیحین، ج ۳، ص ۱۴؛ سنن الترمذی، ج ۵؛ ص ۳۰۰، رقم ۳۸۰۴؛ اسد الغابة، ج ۴، ص ۲۹؛ البدایة والنهایة، ج ۷، ص ۳۷۱؛ مجمع الزوائد، ج ۹، ص ۱۱۲؛ فتح الباری، ج ۷، ص ۲۱۱؛ تحفة الأحوذی؛ ج ۱۰، ص ۱۵۲؛ تاریخ بغداد، ج ۱۲، ص ۲۶۳؛ نظم درر السمطین، ص ۹۵؛ کنز العمّال، ج ۱۳، ص ۱۴۰؛ تاریخ مدینة دمشق، ج ۴۲، ص ۱۸ و ۵۳ و ۶۱؛ أنساب الأشراف، ص ۱۴۵؛ ینابیع المودّة، ج ۲، ص ۳۹۲ و مصادر دیگرعامه.
مناقب آل أبی طالب، ج ۲، ص ۱۸۵؛ وقریب منه فی الخصال، ص ۴۲۹، باب العشرة، ح ۶؛ مناقب أمیر المؤمنین عَلَیْهِ السَّلَام، ج ۱، ص ۳۰۶ و ۳۱۹ و ۳۲۵ و ۳۴۳ و ۳۵۷؛ شرح الأخبار، ج ۲، ص ۱۷۸ و ۴۷۷ و ۵۳۹؛ العمدة، ص ۱۶۷ و ۱۷۲ و مصادر دیگر خاصه.
(۳۱۷). سوره حجرات، آیه ۱۰ (به حقیقت مؤمنان همه برادر یکدیگرند).
(۳۱۸). المستدرک علی الصحیحین، ج ۳، ص ۱۴ و ۳۰۳؛ الدر المنثور، ج ۳، ص ۲۰۵ و مصادر دیگر عامه.
الأمالی للطوسی، ص ۵۸۷؛ مناقب آل أبی طالب، ج ۲، ص ۱۸۵؛ العمدة، ص ۱۶۶ و مصادر دیگر خاصه.
(۳۱۹). سوره انعام آیه ۱۳۲ (و برای هر کس درجاتیست از آنچه که انجام داده‌اند)
(۳۲۰). سوره انبیاء آیه ۴۷ (و میزان‌های قسط را در روز قیامت قرار می‌دهیم، پس بر هیچ کس هیچ ظلمی نمی‌شود )
(۳۲۱). سوره اسراء آیه ۷۹ (باشد که خدایت تو را به مقام محمود مبعوث گرداند).
(۳۲۲). سنن ابن ماجة، ج ۱، ص ۴۴؛ المستدرک علی الصحیحین، ج ۳، ص۱۱۲؛ ذخائر العقبی، ص ۶۰؛ مصنف إبن أبی شیبة، ج ۷، ص ۴۹۷ و ۴۹۸؛ الآحاد والمثانی، ج ۱، ص ۱۴۸؛ کتاب السنّة، ص ۵۸۴؛ السنن الکبری للنسایی، ج ۵، ص ۱۰۷ و ۱۲۶؛ خصائص أمیر المؤمنین عَلَیْهِ السَّلَام، ص ۸۷؛ مسند أبی حنیفة، ص ۲۱۱؛ شرح نهج البلاغة لابن أبی الحدید، ج ۲، ص ۲۸۷ و ج ۱۳، ص ۲۰۰ و ۲۲۸؛ نظم درر السمطین، ص ۹۵ و …؛ کنز العمّال، ج ۱۱، ص ۶۰۸ و ج ۱۳، ص ۱۲۲ و ۱۲۹؛ ال طبقات الکبری، ج ۲، ص ۲۳؛ تاریخ مدینة دمشق، ج ۴۲، ص ۵۹ و ۶۰ و ۶۱؛ میزان الاعتدال، ج ۱، ص ۴۳۲؛ تهذیب التهذیب، ج ۷، ص ۲۹۶؛ تاریخ الطبری، ج ۲، ص ۵۶؛ البدایة والنهایة، ج ۳، ص ۳۶ و ج ۷، ص ۳۷۱؛ ینابیع المودّة، ج ۱، ص ۱۹۳ و مصادر دیگر عامه.
عیون أخبار الرضا عَلَیْهِ السَّلَام، ج ۲، ص ۶۳، باب ۳۱، ح ۲۶۲؛ مناقب أمیرالمؤمنین عَلَیْهِ السَّلَام، ج ۱، ص ۳۰۵ و …؛ المسترشد، ص ۲۶۳ و … و ۳۷۸؛ شرح الأخبار، ج ۱، ص ۱۹۲؛ الأمالی للمفید، ص ۶؛ الأمالی للطوسی، ص ۶۲۶ و ۷۲۶؛ مجمع البیان، ج ۵، ص ۱۱۳؛ إعلام الوری، ج ۱، ص ۲۹۸؛ کشف الغمّة، ج ۱، ص ۸۹ و ج ۱، ص ۴۱۲؛ العمدة، ص ۶۴ و ۲۲۰؛ الخصال، ص ۴۰۲ و مصادر دیگر خاصه.
(۳۲۳). لسان المیزان، ج ۲، ص ۱۵۷؛ الإحتجاج للطبرسی، ج ۱، ص ۱۹۷ و مصادر دیگر.
(۳۲۴). الدر المنثور ذیل تفسیر این آیه، ج ۴، ص ۲۹۵؛ التفسیر الکبیر، ج ۱۲، ص ۲۶ ذیل آیه: (انّما ولیّکم الله …)؛ رشواهد التنزیل، ج ۱، ص ۲۳۰ و ۴۸۲؛ المعیار والموازنة، ص ۷۱ و ۳۲۲؛ نظم درر السمطین، ص ۸۷؛ ینابیع المودّة، ج ۱، ص ۲۵۸ و ج ۲، ص ۱۵۳ و مصادر دیگر عامه.
مناقب أمیر المؤمنین عَلَیْهِ السَّلَام، ج ۱، ص ۳۴۸؛ تفسیر فرات الکوفی، ص ۹۵ و ۲۴۸ و ۲۵۵ و ۲۵۶؛ شرح الأخبار، ج ۱، ص ۱۹۲؛ کنز الفوائد، ص ۱۳۶؛ مجمع البیان، ج ۳، ص ۳۶۱ و مصادر دیگر خاصّه.
(۳۲۵). سوره قصص آیه ۳۵ (ما تقاضای تو را پذیرفته و به همدستی برادرت هارون بازویت را بسیار قوی می‌گردانیم).
(۳۲۶). سوره اعراف آیه ۱۴۲ (و گفت موسی به برادرش: جانشین من باش در قومم و اصلاح کن).
(۳۲۷). سوره آل عمران آیه ۳۹ (و آقا و پارسا و پیغمبری از شایستگان است).
(۳۲۸). سوره آل عمران، آیه ۴۶ (و با مردم در گهواره سخن گوید بدانگونه که در بزرگی و از صالحین است).
(۳۲۹). سوره بقره، آیه ۲۶۹ (حکمت به هر کس که خواهد می‌دهد و کسی که به او حکمت داده شود هر آینه خیر بسیار داده شده است).
(۳۳۰). سوره نساء، آیه ۱۱۳ (و خدا بر تو فرو فرستاد کتاب و حکمت را و آموخت تو را آنچه را که نمی‌دانستی و فضل خدا بر تو عظیم بود).
(۳۳۱). سوره نحل، آیه ۳۹ ( برای این که برای آنان بیان کند آنچه را که در آن اختلاف می‌کنند ).
(۳۳۲). سوره نساء آیه ۱۰۵ (ما به سوی تو کتاب را فرو فرستادیم به حق، تا این که در بین مردم به آنچه خدا به تو نشان می‌دهد حکم کنی).
(۳۳۳). سوره مریم آیه ۵۲ (و ما او را از وادی مقدس طور ندا کردیم و به مقام قرب خود برگزیدیم).
(۳۳۴). سوره نجم، آیه ۸ ۹ ( ( آنگاه نزدیک آمد و بر او (به وحی حق) نازل گردید * بدان نزدیکی که با او به قدر دو کمان یا نزدیک‌تر از آن شد).
(۳۳۵). الاختصاص ص ۲۱2 (336). المستدرک علی الصحیحین، ج ۳، ص ۱۰۸ و در تلخیص هم هست؛ صحیح مسلم، ج ۷، ص ۱۲۰؛ سنن ترمذی، ج ۵، ص ۳۰۱ و مصادر دیگر.
(۳۳۷). المستدرک علی الصحیحین، ج ۳، ص ۱۰9 (338). صحیح البخاری، ج ۵، ص ۷۶ و ج ۴، ص ۱۲ و ص ۲۰ و ص ۲۰۷؛ نیل الأوطار، ج ۸، ص ۵۵ و ۵۹؛ فضائل الصحابة، ص ۱۶؛ مسند أحمد، ج ۱، ص ۹۹ و ۱۸۵ و ج ۴، ص ۵۲؛ صحیح مسلم، ج ۵، ص ۱۹۵ و ج ۷، ص ۱۲۰ و ۱۲۲؛ سنن ابن ماجة، ج ۱، ص ۴۵؛ سنن الترمذی، ج ۵، ص ۳۰۲؛ السنن الکبری للبیهقی، ج ۶، ص ۳۶۲ و ج ۹، ص ۱۰۷ و ص ۱۳۱؛ مجمع الزوائد، ج ۶، ص ۱۵۰ و ج ۹، ص ۱۲۳ و …؛ مصنف ابن ابی شیبة، ج ۸، ص ۵۲۰ و ۵۲۲؛ مسند سعد بن أبی وقاص، ص ۵۱؛ بغیة الباحث ص ۲۱۸؛ کتاب السنة، ص ۵۹۴ و …؛ السنن الکبری، ج ۵، ص ۴۶ و ۱۰۸ و … و ۱۴۵؛ خصائص أمیرالمؤمنین عَلَیْهِ السَّلَام، ص ۴۹ و … و ۸۲ و ۱۱۶؛ مسند أبی یعلی، ج ۱، ص ۲۹۱ و ج ۱۳، ص ۵۲۲ و ۵۳۱؛ صحیح ابن حبان، ج ۱۵، ص ۳۷۷ و ۳۸۲؛ المعجم الأوسط، ج ۶، ص ۵۹؛ المعجم الکبیر، ج ۶، ص ۱۶۷ و ۱۸۷ و ۱۹۸ و ج ۷، ص ۱۳ و ۱۷ و ۳۱ و ۳۵ و ۳۶ و ۷۷ و ج ۱۸، ص ۲۳۷ و ۲۳۸؛ مسند الشامیین، ج ۳، ص ۳۴۸؛ دلائل النبوّة، ص ۱۰۹۲؛ الفائق فی غریب الحدیث، ج ۱، ص ۳۸۳؛ الإستیعاب، ج ۳، ص ۱۰۹۹؛ شرح نهج البلاغة لابن أبی الحدید، ج ۱۱، ص ۲۳۴ و ج ۱۳، ص ۱۸۶؛ نظم درر السمطین، ص ۹۸ و ۱۰۷؛ کنز العمّال، ج ۱۰، ص ۴۶۷ و ۴۶۸ و ج ۱۳، ص ۱۲۱ و ۱۲۳ و ۱۶۳؛ ال طبقات الکبری، ج ۲، ص ۱۱۱؛ التاریخ الکبیر، ج ۲، ص ۱۱۵؛ الثقات لابن حبان، ج ۲، ص ۱۲ و ۲۶۷؛ شرح السنة للبغوی، ج ۱۴، ص ۱۱۱؛ تاریخ بغداد، ج ۸، ص ۵؛ تاریخ مدینة دمشق، ج ۱۳، ص ۲۸۸ و ج ۴۱، ص ۲۱۹ و ج ۴۲، ص ۱۶ و ۸۱ و … و ۴۳۲؛ اُسد الغابة، ج ۴، ص ۲۶ و ۲۸؛ ذیل تاریخ بغداد، ج ۲، ص ۷۸؛ البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۲۱۱ و … و ج ۷، ص ۲۵۱ و ۳۷۲ و …؛ السیرة النبویة، ج ۳، ص ۷۹۷؛ سبل الهدی والرشاد، ج ۲، ص ۳۲ و ج ۵، ص ۱۲۴ و ج ۱۰، ص ۶۲؛ ینابیع المودّة، ج ۱، ص ۱۶۱ و ج ۲، ص ۱۲۰ و ۲۳۱ و ۳۹۰ و مصادر بسیار دیگر عامه.
رسائل المرتضی، ج ۴، ص ۱۰۴؛ الدعوات، ص ۶۳؛ زبدة البیان، ص ۱۱؛ کشف الغطاء ج ۱، ص ۱۱؛ الکافی، ج ۸، ص ۳۵۱؛ علل الشرائع، ج ۱، ص ۱۶۲، باب ۱۳۰، ح ۱؛ الخصال، ص ۲۱۱ و ص ۳۱۱ و ۵۵۵؛ الأمالی للصدوق، ص ۶۰۴، المجلس السابع والسبعون، ح ۱۰؛ روضة الواعظین، ص ۱۲۷؛ مناقب أمیر المؤمنین عَلَیْهِ السَّلَام، ج ۱، ص ۳۴۵ و ۵۳۷ و ج ۲، ص ۸۹ و ۴۹۶ و …؛ المسترشد، ص ۲۹۹ و ۳۰۰ و ۳۴۱ و … و ۴۹۱ و ۵۹۰؛ شرح الأخبار، ج ۱، ص ۳۰۲ و ج ۲، ص ۱۷۸ و ۱۹۲ و ۱۹۵ و ۲۰۹؛ الافصاح، ص ۳۴ و ۶۸ و ۸۶ و ۱۵۷ و ۱۹۷؛ النکت الاعتقادیه ی، ص ۴۲؛ الإرشاد، ح ۱، ص ۶۴؛ الإختصاص، ص ۱۵۰؛ الأمالی للمفید، ص ۵۶؛ الأمالی للطوسی، ص ۱۷۱ و ۳۰۷ و ۳۸۰ و ۵۴۶ و ۵۹۹؛ الإحتجاج، ج ۱، ص ۴۰۶ و ج ۲، ص ۶۴؛ الخرائج والجرائح، ج ۱، ص ۱۵۹؛ العمدة، ص ۹۷ و ۱۳۱ و ۱۳۹ و … و ۱۸۸ و ۱۸۹ و ۲۱۹، الفضائل، ص ۱۵۲؛ التبیان، ج ۳، ص ۵۵۵ و ج ۹، ص ۳۲۹؛ مجمع البیان، ج ۳، ص ۳۵۸ و ج ۹، ص ۲۰۱ و مصادر بسیار دیگر خاصه.
(۳۳۹). سوره انفال، آیه ۱۷ (و نیفکندی آن زمان که افکندی، ولکن خداوند افکند).
(۳۴۰). شرح نهج البلاغة لابن أبی الحدید، ج ۵، ص ۷ و ج ۲۰، ص ۳۱۶ و مصادر دیگر عامه. الخرائج والجرائح، ج ۲، ص ۵۴۲ و مصادر دیگر خاصه.
(۳۴۱). سوره ق، آیه ۳۷ ( همانا در این [ هلاک پیشینیان ] پند و تذکر است برای کسی که دارای قلب باشد یا گوش دل به کلام حق فرا دهد).
(۳۴۲). المستدرک علی الصحیحین، ج ۳، ص ۱۱۰؛ مناقب أمیرالمؤمنین عَلَیْهِ السَّلَام، ج ۲، ص ۴۲۵؛ کشف الغمّة فی معرفة الأئمّة، ج ۱، ص ۲۹۲ و مصادر دیگر.
(۳۴۳). ذیل المستدرک، ج ۳، ص ۱۰9 (344). فضائل الصحابة، ص ۱۴؛ مسند أحمد، ج ۱، ص ۸۴ و ۱۱۸ و ۱۱۹ و ۱۵۲ و ۳۳۱ و ج ۴، ص ۲۸۱ و ۳۶۸ و ۳۷۰ و ۳۷۲ و ج ۵، ص ۳۴۷ و ۳۶۶ و ۳۷۰ و ۴۱۹؛ سنن ابن ماجة، ج ۱، ص ۴۵؛ المستدرک علی الصحیحین، ج ۳، ص ۱۱۶ و در التلخیص هم هست و ص ۱۳۴ و در التلخیص هم هست و ص ۳۷۱ و ۵۳۳ و در التلخیص هم هست، مجمع الزوائد، ج ۷، ص ۱۷ و ج ۹، ص ۱۰۳ و … و ص ۱۲۰ و ۱۶۴؛ فتح الباری، ج ۷، ص ۶۱؛ المصنف لعبد الرزاق، ج ۱۱، ص ۲۲۵؛ المعیار والموازنة، ص ۷۲ و ۲۱۰ و … و ص ۳۲۲؛ مصنف إبن أبی شیبة، ج ۷، ص ۴۹۵ و …؛ الآحاد والمثانی، ج ۴، ص ۳۲۵ و …؛ کتاب السنّة، ص ۵۵۲ و ۵۹۰ و …؛ السنن الکبری للنسایی، ج ۵، ص ۴۵ و ۱۰۸ و ۱۳۰ و …؛ خصائص أمیرالمؤمنین عَلَیْهِ السَّلَام، ص ۵۰ و ۶۴ و ۹۴ و …؛ مسند أبی یعلی، ج ۱، ص ۴۲۹ و ج ۱۱، ص ۳۰۷؛ صحیح ابن حبان، ج ۱۵، ص ۳۷۶؛ المعجم الصغیر، ج ۱، ص ۶۵ و ۷۱؛ المعجم الأوسط، ج ۱، ص ۱۱۲ و ج ۲، ص ۲۴ و ۲۷۵ و ۳۲۴ و ۳۶۹ و ج ۶، ص ۲۱۸ و ج ۷، ص ۷۰ و ج ۸، ص ۲۱۳؛ المعجم الکبیر، ج ۳، ص ۱۷۹ و ۱۸۰ و ج ۴، ص ۱۷ و ۱۷۳ و … و ج ۵، ص ۱۶۶ و ۱۷۰ و ۱۷۱ و … و ص ۱۹۴ و … و ص ۲۰۳ و ۲۰۴ و ۲۱۲ و ج ۱۲، ص ۷۸ و ج ۱۹، ص ۲۹۱؛ مسند الشامیین، ج ۳، ص ۲۲۳؛ شرح نهج البلاغة لابن أبی الحدید، ج ۳، ص ۲۰۸ و ج ۴، ص ۷۴ و ج ۶، ص ۱۶۸ و ج ۸، ص ۲۱؛ وموارد أخری من هذا الکتاب؛ نظم درر السمطین، ص ۹۳ و ۱۰۹ و ۱۱۲؛ موارد الظم آن، ص ۵۴۳؛ الجامع الصغیر، ج ۲، ص ۶۴۳؛ کنز العمّال، ج ۱، ص ۱۸۷ و … و ج ۵، ص ۲۹۰ و ج ۱۱، ص ۳۳۲ و ۶۰۳ و ۶۰۸ و … و ج ۱۳، ص ۱۰۵ و ۱۳۱؛ وموارد دیگر از این کتاب، شواهد التنزیل، ج ۱، ص ۲۰۰ و … و ۲۵۱ و … و ۳۵۲ و ۳۸۱ و … و ۳۹۱؛ تفسیر ابن کثیر، ج ۲، ص ۱۵؛ الدر المنثور، ج ۲، ص ۲۵۹ و ۲۹۳ و ج ۵، ص ۱۸۲؛ تاریخ بغداد، ج ۷، ص ۳۸۹ و ج ۸، ص ۲۸۴ و ج ۱۲، ص ۳۴۰ و ج ۱۴، ص ۲۳۹؛ أسد الغابة، ج ۱، ص ۳۶۷ و ۳۶۹ و ج ۲، ص ۲۳۳ و ج ۳، ص ۹۲ و ۲۷۴ و ۳۰۷ و ۳۲۱ و ج ۴، ص ۲۸ و ج ۵، ص ۶ و ۲۰۵ و ۲۰۸ و ۲۷۶ و ۲۸۳؛ ذیل تاریخ بغداد، ج ۳، ص ۱۰ و مصادر بسیار دیگر از عامه.
الهدایة للشیخ الصدوق، ص ۱۴۹ و ۱۵۰؛ رسائل المرتضی، ج ۳، ص ۲۰ و ۱۳۰؛ الإقتصاد للشیخ الطوسی، ص ۲۱۶؛ الرسائل العشر للشیخ الطوسی، ص ۱۳۳؛ الکافی، ج ۱، ص ۲۸۷ و ۲۹۴ و ج ۴، ص ۵۶۷ و ج ۸، ص ۲۷؛ دعائم الإسلام، ج ۱، ص ۱۶ و ۱۹؛ من لا یحضره الفقیه، ج ۱، ص ۱۴۸، ح ۶۸۶ و ج ۲، ص ۳۳۵، حدیث ۱۵۵۸، الصلاة فی مسجد غدیر خم؛ علل الشرائع، ج ۱، ص ۱۴۳؛ عیون أخبار الرضا عَلَیْهِ السَّلَام، ج ۱، ص ۵۲ و ۶۴ و ۱۶۴ و ج ۲، ص ۵۸؛ الخصال، ص ۶۶ و ۲۱۱ و ۲۱۹ و ۳۱۱ و ۴۷۹ و ۴۹۶ و ۵۷۸؛ الأمالی للصدوق، ص ۴۹ و ۱۴۹ و ۱۸۴ و ۱۸۵ و ۱۸۶ و ۴۲۸ و ۶۷۰؛ کمال الدین وتمام النعمه ی، ص ۲۷۶ و ۳۳۷؛ التوحید، ص ۲۱۲؛ معانی الأخبار، ص ۶۵ و ۶۶ و ۶۷؛ المجازات النبویة للشریف الرضی، ص ۲۱۷؛ خصائص الأئمّة، ص ۴۲؛ تهذیب الأحکام، ج ۳، ص ۲۶۳؛ روضة الواعظین، ص ۹۴ و ۱۰۳ و ۳۵۰؛ الإیضاح، ص ۹۹ و ۵۳۶؛ مناقب أمیرالمؤمنین عَلَیْهِ السَّلَام، ج ۱، ص ۱۱۸، ۱۳۷، ۱۷۱، ۳۶۲، ج ۲، ص ۳۶۵؛ وموارد أخری من هذا الکتاب، المسترشد، ص ۴۶۸ و … و ۶۲۰، ۶۳۲، دلائل الإمامة، ص ۱۸؛ شرح الأخبار، ج ۱، ص ۹۹ و …، ۲۲۸ و … و ۲۴۰ و … و ج ۲، ۲۵۵ و ۲۶۰ و موارد دیگر از این کتاب و ج ۳، ص ۴۶۹ و ۴۸۵؛ کتاب الغیبة، ص ۶۸؛ الإرشاد، ج ۱، ص ۱۷۶ و ۳۵۱؛ الإختصاص، ص ۷۹؛ الأمالی للمفید، ص ۸۵ و ۲۲۳؛ کنز الفوائد، ص ۲۲۵ و …؛ الأمالی للطوسی، ص ۹ و ۲۲۷ و ۲۴۷ و ۲۵۴ و ۲۵۵ و ۲۷۲ و ۳۳۲ و ۳۳۳ و … و ۳۴۳ و ۵۴۶ و ۵۵۵ و …؛ الإحتجاج، ج ۱، ص ۷۵ و ۹۶ و ۱۵۵؛ الخرائج والجرائح، ج ۱، ص ۲۰۷؛ العمدة، ص ۸۵ و ۹۲ و … ص ۲۷۱ و موارد دیگر از این کتاب، تفسیر العیاشی، ج ۱، ص ۴ و ۲۵۰ و ۲۸۱ و ۳۲۷ و ۳۲۹ و ۳۳۲ و … و ج ۲، ص ۹۸ و ۱۰۰ و ۳۰۷ و ۳۲۰؛ تفسیر القمّی، ج ۱، ص ۱۷۴ و ۳۰۱ و ج ۲، ص ۲۰۱؛ تفسیر فرات الکوفی، ص ۵۶ و ۱۱۰ و ۱۲۴ و ۱۳۰ و ۳۴۵ و … و ۴۵۱ و ۴۹۰ و ۴۹۵ و … و ۵۰۳ و … و ۵۱۶ و ۵۷۴؛ مجمع البیان، ج ۳، ص ۲۷۴ و ۳۸۲ و ۳۸۳ و ج ۸، ص ۱۲۵ و ج ۱۰، ص ۵۹ و ۱۱۹ و مصادر دیگر بسیار از خاصه.
(۳۴۵). جمهرة اللغة، جزء اوّل، ص ۱۰8 (346). ینابیع المودّة، ج ۱، ص ۱۱3 (347). تهذیب التهذیب ج ۷، ص ۲۹7 (348). سوره مائده، آیه ۶۷ (ای پیغمبر آنچه را که از پروردگارت بر تو فرود آمد ابلاغ کن و اگر ابلاغ نکنی پیام او را نرسانده باشی و خدا تو را از مردم نگه می‌دارد )
(۳۴۹). أسباب النزول، ص ۱۳۵؛ شواهد التنزیل، ج ۱، ص ۲۴۹ و ۲۵۴ و ۲۵۵ و ۲۵۷ و ۴۰۲ و ج ۲، ص ۳۹۱ و ۴۵۱؛ الدر المنثور، ج ۲، ص ۲۹۸؛ فتح الغدیر، ج ۲، ص ۶۰؛ المعیار والموازنة، ص ۲۱۴؛ تاریخ مدینة دمشق، ج ۴۲، ص ۲۳۷؛ ینابیع المودّة، ج ۱، ص ۳۵۹ و ج ۲، ص ۲۴۸ و ۲۸۵ و ج ۳، ص ۲۷۹ و سبب نزول آیه شریفه در بعض مصادر مذکور در صفحه ۶۵ و ۶۶ و ۶۷ آمده است.
دعائم الإسلام، ج ۱، ص ۱۵؛ رسائل المرتضی، ج ۳، ص ۲۰ و ج ۴، ص ۱۳۰؛ الکافی، ج ۱، ص ۲۸۹ و ۲۹۰؛ الأمالی للصدوق، ص ۴۳۵، المجلس السادس والخمسون، ح ۱۰ و ص ۵۸۴؛ کشف الغطاء، ج ۱، ص ۱۰؛ التوحید، ص ۲۵۴ و ۲۵۶؛ روضة الواعظین، ص ۹۰ و ۹۲؛ مناقب أمیرالمؤمنین عَلَیْهِ السَّلَام، ج ۱، ص ۱۴۰ و ۱۷۱، ج ۲، ص ۳۸۰ و ۳۸۲؛ المسترشد، ص ۴۶۵ و ۴۷۰ و ۶۰۶؛ شرح الأخبار، ج ۱، ص ۱۰۴ و ج ۲، ص ۲۷۶ و۳۷۴؛ الإرشاد، ج ۱، ص ۱۷۵؛ الإحتجاج، ج ۱، ص ۷۰؛ مناقب آل أبی طالب، ج ۳، ص ۲۱ و ۲۳؛ العمدة، ص ۹۹؛ الطرائف، ص ۱۲۱ و ۱۴۹ و ۱۵۲؛ تفسیر أبی حمزهٔ الثمالی، ص ۱۶۰؛ تفسیر العیاشی، ج ۱، ص ۳۲۸ و ۳۳۱ و … و ج ۲، ص ۹۷؛ تفسیر القمی، ج ۱، ص ۱۷۱ و ۱۷۴ و ج ۲، ص ۲۰۱؛ تفسیر فرات الکوفی، ص ۱۲۴ و ۱۲۹ و …؛ إعلام الوری، ج ۱، ص ۲۶۱ و مصادر أخری للخاصّة و سبب نزول آیه شریفه در بعض مصادر مذکور در صفحه ۶۷ و ۶۸ آمده است.
(۳۵۰). تاریخ بغداد، ج ۸، ص ۲۸۴؛ شواهد التنزیل، ج ۱، ص ۲۰۰ و … و ج ۲، ص ۳۹۱؛ تاریخ مدینة دمشق، ج ۴۲، ص ۲۳۳ و ۲۳۴؛ البدایة والنهایة، ج ۷، ص ۳۸۶؛ المعیار والموازنة، ص ۲۱۲؛ ینابیع المودّة، ج ۲، ص ۲۴۹ و مصادر دیگر عامه.
العمدة، ص ۱۰۶ و ۱۷۰ و ۲۴۴؛ الطرائف، ص ۱۴۷؛ رسائل المرتضی، ج ۴، ص ۱۳۱؛ الإقتصاد، ص ۲۲۰؛ الأمالی للصدوق، ص ۵۰، المجلس الأوّل، ح ۲؛ روضة الواعظین، ص ۳۵۰؛ تفسیر فرات الکوفی، ص ۵۱۶؛ خصائص الوحی المبین، ص ۹۷ و مصادر دیگر خاصه.
(۳۵۱). نورالابصار، صفحه ۸۷، در فصل فی ذکر مناقب سیدنا علی بن ابی طالب ابن عم الرسول و سیف اللّه المسلول و همچنین مراجعه شود به نظم درر السمطین ص ۹۳؛ الجامع لاحکام القرآن، ج ۱۸، ص ۲۷۹؛ ینابیع المودّة، ج ۲، ص ۳۷۰؛ شواهد التنزیل، ج ۲، ص ۳۸۱ و … و مصادر دیگر عامه.
شرح الأخبار، ج ۱، ص ۲۳۰؛ مناقب آل أبی طالب، ج ۳، ص ۴۰؛ تفسیر فرات الکوفی، ص ۵۰۵؛ الطرائف، ص ۱۵۲؛ مناقب آل أبی طالب، ج ۳، ص ۴۰ و مصادر دیگر خاصه.
(۳۵۲). سوره معارج، آیه ۱ (سائلی از عذابی که برای کافرین فرود آید سؤال کرد)
(۳۵۳). سوره معارج، آیه ۱، ۲، ۳ (سائلی از عذابی که برای کافرین فرود آید سؤال کرد، که برای آن دافعی نیست، از خداوندی که صاحب معراج هاست)
(۳۵۴). مسند احمد حنبل، ج ۴، ص ۲۸1 (355). التفسیر الکبیر، ج ۱۲، ص ۴۹، در تفسیر آیه «یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ».
(۳۵۶). تاریخ بغداد، ج ۸، ص ۲۸4 (357). نظم درر السمطین، ص ۱۰۹؛ ذخائر العقبی، ص ۶۷؛ تاریخ مدینة دمشق، ج ۴۲، ص ۲۲۰ و …؛ البدایة والنهایة، ج ۷، ص ۳۸۶؛ ینابیع المودّة، ج ۱، ص ۹۸ و ۱۰۱ و ج ۲، ص ۱۵۸ و ۲۸۵ و مصادر دیگر عامه و در مصادر خاصه نیز ذکر شده است.
مناقب أمیرالمؤمنین عَلَیْهِ السَّلَام، ج ۱، ص ۴۴۳، ج ۲، ص ۴۴۱؛ المسترشد، ص ۴۷۲؛ مناقب آل أبی طالب، ج ۳، ص ۴۵؛ الطرائف، ص ۱۵۰؛ اختیار معرفة الرجال، ج ۱، ص ۸۷ و مصادر دیگر خاصه.
(۳۵۸). (مبارک باشد ای پسر ابی طالب، که مولای هر مؤمن و مؤمنه‌ای شدی).
(۳۵۹). الاصابه فی تمییز الصحابه، ج ۴، ص ۳۰۰، القسم الاوّل عبدالرحمن بن مدلج.
(۳۶۰). اسد الغابة، ج ۳، ص ۳۲۱ و مراجعه شود به مسند أحمد بن حنبل، ج ۱، ص ۱۱۹؛ مجمع الزوائد، ج ۹، ص ۱۰۵ و ۱۰۷؛ السنن الکبری للنسایی، ج ۵، ص ۱۳۱ و …؛ مسند أبی یعلی، ج ۱، ص ۴۲۸؛ البدایة والنهایة، ج ۵، ص ۲۲۹؛ السیرة النبویة لابن کثیر، ج ۴، ص ۴۱۸؛ خصائص أمیرالمؤمنین عَلَیْهِ السَّلَام، ص ۹۶ و ۱۰۰ و … و ص ۱۳۲؛ المعجم الأوسط، ج ۷، ص ۷۰؛ المعجم الکبیر، ج ۵، ص ۱۷۱؛ شرح نهج البلاغة لابن أبی الحدید، ج ۱۹، ص ۲۱۷؛ تاریخ مدینة دمشق، ج ۴۲، ص ۲۰۵ و مصادر دیگر عامه.
مناقب أمیرالمؤمنین عَلَیْهِ السَّلَام، ج ۲، ص ۳۷۲؛ شرح الأخبار، ج ۱، ص ۱۰۰؛ الأمالی للطوسی، ص ۲۷۲ و ۳۳۴ …؛ العمدة، ص ۹۳؛ الطرائف، ص ۱۵۱ و مصادر دیگر خاصه.
(۳۶۱). سوره احزاب، آیه ۶ (پیغمبر به مؤمنین سزاوارتر است از خودشان)
(۳۶۲). صحیح البخاری، ج ۳، ص ۱۶۸، کتاب الصلح باب کیف یکتب هذا … و ج ۴، ص ۲۰۷، باب مناقب علی بن أبی طالب و ج ۵، ص ۸۵، باب عمرة القضاء؛ مسند أحمد بن حنبل، ج ۱، ص ۹۸ و ۱۱۵ و ج ۵، ص ۲۰۴؛ وصحیح ابن حبان، ج ۱۱، ص ۲۲۹ و ۲۳۰؛ السنن الکبری للبیهقی، ج ۸، ص ۵؛ مجمع الزوائد، ج ۹، ص ۲۷۵؛ المصنف لعبد الرزاق، ج ۱۱، ص ۲۲۷؛ مصنف إبن أبی شیبة، ج ۷، ص ۴۹۹؛ السنن الکبری للنسایی، ج ۵، ص ۱۲۷ و ۱۴۸ و ۱۶۸ و ۱۶۹؛ خصائص أمیرالمؤمنین عَلَیْهِ السَّلَام، ص ۸۸ و ۸۹ و ۱۲۲ و ۱۵۱؛ کنز العمّال، ج ۵، ص ۵۷۹ و ج ۱۱، ص ۵۹۹ و ۶۳۹ و ۷۵۵ و ج ۱۳، ص ۲۵۵؛ معانی القرآن، ج ۵، ص ۴۰؛ شواهد التنزیل، ج ۲، ص ۱۴۳؛ الجامع لاحکام القرآن، ج ۱۳، ص ۶۰ و ج ۱۵، ص ۲۱۵؛ تفسیر ابن کثیر، ج ۳، ص ۴۷۵ و ج ۴، ص ۲۱۸؛ تاریخ بغداد، ج ۴، ص ۳۶۴؛ تاریخ مدینة دمشق، ج ۱۹، ص ۳۶۲ و ج ۴۲، ص ۵۳ و ۶۳ و ۱۷۹؛ تهذیب الکمال، ج ۵، ص ۵۴؛ البدایة والنهایة، ج ۴، ص ۲۶۷ و مصادر دیگر عامه.
مناقب أمیر المؤمنین عَلَیْهِ السَّلَام، ص ۴۷۳؛ مناقب آل أبی طالب، ج ۱، ص ۳۹۶؛ الخصال، ص ۴۹۶ و ۵۷۳ و ۶۵۲؛ عیون أخبار الرضا عَلَیْهِ السَّلَام، ج ۲، ص ۵۸، باب ۳۱، ح ۲۲۴؛ الأمالی للصدوق، ص ۶۶، المجلس الرابع، ح ۸ و ص ۱۵۶، المجلس الحادی والعشرون، ج ۱ و ص ۳۴۲، المجلس الخامس والأربعون، ح ۲ و موارد أخری من هذا الکتاب؛ کمال الدین وتمام النعمه ی، ص ۲۴۱؛ کفایة الأثر، ص ۱۵۸؛ روضة الواعظین، ص ۱۱۲ و ۲۹۶؛ المسترشد، ص ۶۲۱ و ۶۳۴ و …؛ شرح الأخبار، ج ۱، ص ۹۳ و ج ۲، ص ۲۵۰؛ الإرشاد، ج ۱، ص ۴۶؛ الأمالی للمفید، ص ۲۱۳؛ الأمالی للطوسی، ص ۲۰۰ و ۳۵۱؛ العمدة، ص ۱۴۶ و ۲۰۱ و مصادر دیگر خاصه.
(۳۶۳). سوره النجم آیه ۳ (و هرگز به هوای نفس سخن نمی‌گوید).
(۳۶۴). (علی با قرآن است و قرآن با علیست هیچ گاه از یکدیگر جدا نمی‌شوند تا بر من در حوض وارد شوند)
المستدرک علی الصحیحین، ج ۳، ص ۱۲۴ و در تلخیص هم هست؛ المعجم الصغیر، ج ۱، ص ۲۵۵؛ المعجم الأوسط، ج ۵، ص ۱۳۵؛ الجامع الصغیر، ج ۲، ص ۱۷۷؛ کنز العمّال، ج ۱۱، ص ۶۰۳؛ فیض القدیر، ج ۴، ص ۴۷۰؛ سبل الهدی والرشاد، ج ۱۱، ص ۲۹۷؛ ینابیع المودّة، ج ۱، ص ۱۲۴ و ۲۶۹ و مصادر دیگر عامه.
الإحتجاج، ج ۱، ص ۲۱۴ و ۲۲۵؛ الطرائف، ص ۱۰۳؛ الأربعون حدیثاً، ص ۷۳؛ کشف الغمّة، ج ۱، ص ۱۴۸؛ الأمالی للطوسی، ص ۴۶۰، المجلس السادس عشر، ح ۳۴ و ص ۴۷۹ و ۵۰۶ و مصادر دیگر خاصه.
(۳۶۵). سوره زمر، آیه ۲۳ ( خدا [ برای هدایت امت آخرالزمان ] قرآن را فرستاد که بهترین حدیث است؛ کتابیست که آیا تش همه با هم متشابه است).
(۳۶۶). سوره اسراء، آیه ۹ ( همانا این قرآن به راست‌ترین و استوارترین طریقه هدایت می‌کند).
(۳۶۷). سوره بروج، آیه ۲۱ ۲۲ (بلکه این کتاب قرآن بزرگوار [ الهی ] است * که در لوح محفوظ [ حق و صفحه علم ازلی ] نگاشته است).
(۳۶۸). سوره واقعه، آیه ۷۷ ۷۸ (که این قرآن بسیار [ کتاب بزرگوار و سودمند و ] گرامیست * در لوح محفوظ سِر حق).
(۳۶۹). سوره حجر، آیه ۸۷ ( همانا ما هفت آیه از مثانی (در سوره حمد) و این قرآن با عظمت را به تو دادیم).
(۳۷۰). سوره یس، آیه ۱ ۲ (یس (ای سید رسولان و ای کامل‌ترین انسان) * قسم به قرآن، حکمت برین).
(۳۷۱). سوره الرحمن، آیه ۱ ۲ ( خدای مهربان * قرآن را آموخت).
(۳۷۲). سوره حشر، آیه ۲۱ (و [ ای رسول ] اگر ما این قرآن [ عظیم الشأن ] را بر کوه نازل می‌کردیم مشاهده می‌کردی که کوه از ترس خدا خاشع و ذلیل و متلاشی می‌گشت).
(۳۷۳). سوره الرعد:
۳۱ (و اگر کتابی با اعجاز بیان، کوه‌ها را به رفتار و مردگان را به گفتار آرد و زمین را از هم بشکافد همین قرآن با عظمت است).
(۳۷۴). سوره نمل، آیه ۶ (و ای رسول، آیات قرآن عظیم از جانب خدای دانای حکیم به وحی بر تو القا می‌شود ).
(۳۷۵). سوره نحل، آیه ۸۹ (و ما بر تو این قرآن عظیم را فرستادیم تا حقیقت هر چیز را روشن کند [ و راه دین حق را از راه‌های باطل بنماید ] و هدایت و رحمت باشد ).
(۳۷۶). سوره کهف، آیه ۱ (ستایش و سپاس مخصوص خداست که بر بنده [ خاص ] خود محمّد (ص) این کتاب بزرگ را نازل کرد و در آن هیچ نقص و عوجی ننهاد).
(۳۷۷). الکافی، ج ۲، ص ۵۹9 (378). شرح نهج البلاغة لابن أبی الحدید، ج ۷، ص ۲۲۰؛ نظم درر السمطین، ص ۹۲؛ کنز العمال، ج ۱۳، ص ۱۳۵ و ۱۷۷؛ جامع البیان، ج ۲۹، ص ۶۹؛ اسباب النزول، ص ۲۹۴؛ شواهد التنزیل، ج ۲، ص ۳۶۱ و ۳۶۲ و …؛ الجامع لاحکام القرآن، ج ۱۸، ص ۲۶۴؛ تفسیر ابن کثیر، ج ۴، ص ۴۴۱؛ الدر المنثور، ج ۶، ص ۲۶۰؛ تاریخ مدینة دمشق، ج ۳۸، ص ۳۴۹، ج ۴۱، ص ۴۵۵ و ج ۴۲، ص ۳۶۱ و مصادر دیگر عامه.
بصائر الدرجات، ص ۵۳۷، الجزء العاشر، باب ۱۷، ح ۴۸؛ الکافی، ج ۱، ص ۴۲۳؛ عیون اخبار الرضا عَلَیْهِ السَّلَام، ج ۲، ص ۶۲، باب ۳۱، ح ۲۵۶؛ روضة الواعظین، ص ۱۰۵؛ مناقب أمیرالمؤمنین عَلَیْهِ السَّلَام، ج ۱، ص ۱۴۲ و …؛ دلائل الإمامة، ص ۲۳۵؛ تفسیر العیاشی، ج ۱، ص ۱۴؛ تفسیر فرات الکوفی، ص ۴۹۹؛ التبیان، ج ۱۰، ص ۹۸؛ مجمع البیان، ج ۱۰، ص ۱۰۷ و مصادر دیگر خاصه.
(۳۷۹). سورهٔ حاقه، آیه ۱۲ (گوش شنوای هوشمندان این پند و تذکر را تواند شنید).
(۳۸۰). (از من بپرسید، به خدا سوگند از چیزی نمی‌پرسید مگر این که از آن به شما خبر دهم و از کتاب خدا بپرسید، پس به خدا سوگند آیه‌ای نیست مگر این که من می‌دانم در شب نازل شده است یا در روز)
فتح الباری، ج ۸، ص ۴۵۹؛ کنز العمّال، ج ۲، ص ۵۶۵ و بتفاوت یسیر فی شواهد التنزیل، ج ۱، ص ۴۲؛ تفسیر الثعالبی، ج ۱، ص ۵۲؛ الجامع لاحکام القرآن، ج ۱، ص ۳۵؛ الجرح والتعدیل، ج ۶، ص ۱۹۲؛ تهذیب الکمال، ج ۲۰، ص ۴۸۷؛ تهذیب التهذیب، ج ۷، ص ۲۹۷؛ أنساب الأشراف، ص ۹۹؛ ینابیع المودّة، ج ۲، ص ۱۷۳ و ۴۰۸؛ ذخائر العقبی، ص ۸۳؛ تفسیر القرآن عبد الرزاق، ج ۳، ص ۲۴۱؛ ال طبقات الکبری، ج ۲، ص ۳۳۸؛ تاریخ مدینة دمشق، ج ۴۲، ص ۳۹۸ و مصادر دیگر عامه.
مناقب آل أبی طالب، ج ۱، ص ۴۶؛ وصول الأخیار إلی أصول الأخبار، ص ۴؛ المناقب، ص ۹۴؛ کشف الغمّة، ج ۱، ص ۱۱۷؛ سعد السعود، ص ۲۸۴؛ تفسیر العیّاشی، ج ۲، ص ۲۸۳ و مصادر دیگر خاصه.
(۳۸۱). سوره حشر، آیه ۷ ( آنچه رسول حق دستور دهد، بگیرید).
(۳۸۲). سوره نور، آیه ۵۴ (و بر رسول جز ابلاغ رسالت کامل تکلیفی نخواهد بود).
(۳۸۳). المستدرک علی الصّحیحین، جلد ۳، صفحه ۱۳۲؛ مسند احمد بن حنبل، جلد ۱، صفحه ۳۳۰، السنن الکبری، جلد ۵، صفحه ۱۱۲؛ المعجم الکبیر، جلد ۱۲، صفحه ۷۷، فضائل الصحابة لأحمد بن حنبل، جلد ۲، صفحه ۶۸۲، رقم ۱۱۶۸ و کتب دیگر عامّه. تفسیر فرات الکوفی ص ۳۴۱، شرح الاخبار، جلد ۲، صفحه ۲۹۹؛ العمدة، صفحه ۸۵ و صفحه ۲۳۸؛ کشف الغمّة فی معرفة الائمة، جلد ۱، صفحه ۸۰ و کتب دیگر خاصّه.
(۳۸۴). شواهد التنزیل، جلد ۱، صفحه ۲4 (385). شواهد التنزیل، جلد ۱، صفحه ۳0 (386). شواهد التنزیل، ج ۱ ص ۲2 (387). شرح نهج البلاغه ابنابیالحدید، جلد ۱۹، صفحه ۶0 (388). المستدرک علی الصحیحین، جلد ۳، صفحه ۱۰۷ ( برای احدی از اصحاب رسول خدا صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم از فضایل نیامده است آن اندازه که برای علی بن ابی طالب عَلَیْهِ السَّلَام آمده است)
(۳۸۹). تنقیح المقال ج ۱ ص ۴۰2 (390). سوره مائدة، آیه ۵۵ (این است و جز این نیست که ولی شما خداست و رسول او و آنان که ایمان آوردند؛ آنان که به پای می‌دارند نماز را و می‌دهند زکات را و حال آن که در رکوع می‌باشند)
(۳۹۱). تفسیرالکبیر، فخر رازی، جلد ۱۲، صحفه 26.
(۳۹۲). سوره آل عمران، آیه ۶۱ (پس هر کس محاجّه کند با تو در عیسی، پس بگو بیایید بخوانیم پسران ما و پسران شما را و زنان ما و زنان شما را و نفوس ما و نفوس شما را، بعد تضّرع کنیم، پس قرار دهیم لعنت خدا را بر دروغگویان)
(۳۹۳). التفسیر الکبیر، فخر رازی، جلد ۸، صفحه ۸۵ (… و بدان این روایت مثل روایت مورد اتفاق بر صحت آن بین اهل تفسیر و حدیث است)
(۳۹۴). سوره فاطر، آیه ۱۰ (به سوی او بالا می‌رود سخنان پاک)
(۳۹۵). سوره یس، آیه ۸۲ (این است و جز این نیست امر او، هرگاه اراده کند چیزی را که بگوید برای او باش، پس می‌باشد )
(۳۹۶). صحیح بخاری باب مناقب فاطمه عَلَیْهاالسَّلَام، جلد ۵، صفحه ۲۹ (فاطمه پاره از وجود من است، پس هر کس او را به غضب بیاورد مرا به غضب آورده آست)
(۳۹۷). المستدرک علی الصحیحین، جلد ۳، صفحه ۱۵۴؛ المعجم الکبیر، جلد ۱، صفحه ۱۰۸؛ الآحاد و المثانی، جلد ۵، صفحه ۳۶۳ (هر آینه خداوند برای غضب تو غضب می‌کند و راضی می‌شود برای رضای تو)
(۳۹۸). صحیح بخاری آخر کتاب احکام، جلد ۸، صفحه ۱۲۷؛ مسند احمد حنبل، جلد ۵، صفحه ۹3 (399). صحیح مسلم، ج ۶، صفحه ۳ (کتاب الامارة، الخلافة فی قریش)
(۴۰۰). صحیح مسلم، ج ۶، صفحه ۳ و مسند احمد حنبل، جلد ۵، صفحه ۹8 (401). جلد ۱۵، صفحه ۴3 (402). جلد ۳، صفحه ۳۴0 (403). جلد ۵، صفحه ۹2 (404). جلد ۵، صفحه ۹2 (405). جلد ۵، صفحه ۹9 (406). جلد ۵، صفحه ۱۰8 (407). صفحه ۳۹۰، رقم ۲۶۶0 (408). جلد ۱۳، صفحه ۴۵6 (409). جلد ۵، صفحه ۹3 (410). جلد ۴، صفحه ۵۰1 (411). المستدرک علی الصحیحین، جلد۳، صفحه ۶۱۸؛ سنن أبی داود، جلد ۴، صفحه ۱۰۶، رقم ۴۲۸۰؛ مسند أحمد بن حنبل، جلد ۱، صفحه ۳۹۸، رقم ۳۷۸۱ و صفحه ۴۰۶، رقم ۳۸۵۹ جلد ۵، صفحه ۸۶ و ۸۷ و ۸۸ و ۸۹ و ۹۰ و ۹۴ و ۹۵ و ۹۷ و ۱۰۰ و ۱۰۱ و ۱۰۶ و ۱۰۷ و ۱۰۸؛ مسند أبی یعلی، جلد ۸، صفحه ۴۴۴، رقم ۵۰۳۱ و جلد ۹، صفحه ۲۲۲، رقم ۵۳۲۲؛ المعجم الکبیر، جلد ۲، صفحه ۱۹۶ و ۱۹۷ و ۱۹۹ و ۲۰۶ و ۲۰۷ و ۲۰۸ و ۲۱۴ و ۲۱۵ و ۲۱۸ و ۲۲۳ و ۲۲۶ و ۲۴۰ و ۲۴۸ و ۲۵۳ و ۲۵۴ و ۲۵۵ و جلد ۱۰، صفحه ۱۵۷، رقم ۱۰۳۱۰ و جلد ۲۲، صفحه ۱۲۰؛ الآحاد و المثانی، جلد ۳، صفحه ۱۲۸؛ التاریخ الکبیر، جلد ۳، صفحه ۱۸۵، رقم ۶۲۷ و جلد ۸ صفحه ۴۱۰؛ تهذیب الکمال، جلد ۳، صفحه ۲۲۳ و جلد ۳۳، صفحه ۲۷۲، رقم ۷۳۳۵؛ الثقات، جلد ۷، صفحه ۲۴۱؛ طبقات المحدثین بأصبهان و الواردین علیها، جلد ۲، صفحه ۸۹؛ مسند أبی داود الطیالسی، صفحه ۱۰۵، رقم ۷۶۷ و صفحه ۱۸۰، رقم ۱۲۷۸؛ المعجم الأوسط، جلد ۱، صفحه ۲۶۳، رقم ۸۶۳؛ تعجیل المنفعة بزوائد رجال الأئمّة الأربعة، صفحه ۵۳۸ و مصادر دیگر عامه.
کشف الغطاء ج۱ ص۷، عیون أخبار الرضا۷ ج۱ ص۴۹ باب۶ ح۹، الخصال ص۴۶۷ و …، الأمالی للصدوق ص۳۸۶ المجلس الحادی والخمسون ح۴ وص۳۸۷ و …، کمال الدین وتمام النعمهٔ ص۶۸ و … و۲۷۱ و …، کفایة الأثر ص۳۵ و۴۹ و …، روضة الواعظین ص۲۶۱ و۲۶۲، دلائل الإمامة ص۲۰، شرح الأخبار ج۳ ص۴۰۰، کتاب الغیبة ص۱۰۳ و … و۱۱۷ و۱۱۸ و۱۲۰ و …، الغیبة للطوسی ص۱۲۸ و …، مناقب آل أبی طالب ج۱ ص۲۹۵، العمدة ص۴۱۶ و … الطرائف ص۱۶۹ و … و مصادر دیگر خاصّه.
(۴۱۲). سوره مائده، آیه ۱۲ (و برانگیختیم از ایشان دوازده نقیب و [ رئیس ])
(۴۱۳). سوره شوری، آیه ۲۳ (بگو از شما بر تبلیغ بر رسالت خود، مزدی نمی‌خواهم مگر دوستی در خویشان خود را)
(۴۱۴). ینابیع المودّة، ج ۳ ص ۲۹2 (415). کشف الغطاء، جلد ۱ صفحه 7 (416). کمال الدین و تمام النعمه ی، صفحه 269.
(۴۱۷). اصول کافی، جلد ۱، صفحه ۵۲۷ (باب ماجاء فی الاثنی عشر)
(۴۱۸). اصول کافی، جلد ۱، صفحه ۲۰۳، کتاب الحجة باب نادر جامع فی فضل الامام و صفات ه حدیث ۲ ( همانا خداوند عز و جل به وسیله پیشوایان هدایت از اهل بیت پیغمبر ما، دینش را واضح و راهش را روشن کرد و باطن چشمه‌های علمش را به وسیله آنان گشود، پس هر کس از امّت محمّد صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم حق واجب امامش را بشناسد طعم حلاوت ایمانش را بیابد و فضل خرّمی اسلامش را بداند، زیرا خداوند تبارک و تعالی امام را نشانه‌ای بر خلقش نصب کرده و او را حجّت بر اهل فیوضات و جهانش قرار داده و تاج وقار را بر او پوشانده و او را به نور جبّار پوشانده است.
او به سببی به سوی آسمان کشیده می‌شود، فیوضاتش از او منقطع نمی‌شود و آنچه نزد خداست جز به جهت اسباب او به دست نمی‌آید و خداوند اعمال بندگانش را جز به معرفت او قبول نمی‌کند.
پس او عالم است به مشکلات تاریکی که بر او وارد می‌شود و معمّاهای سنّتها و مشبّهات فتنه‌ها. خداوند تبارک و تعالی همیشه ائمّه را از اولاد حسین عَلَیْهِ السَّلَام، از فرزند هر امامی برای خلق خود اختیار می‌کند و آنان را برای امور خلق انتخاب نموده و بر می‌گزیند و خدا به آنان برای خلق خود راضی و آنان را می‌پذیرد.
هرگاه یکی از ایشان رحلت کند از فرزندان او امامی بزرگوار آشکار، رهبری نور بخش، پیشوایی سرپرست و حجتی عالِم برای خلقش نصب نماید، پیشوایانی از طرف خداوند که به حق هدایت می‌کنند و به حق داوری می‌کنند و مردم را به حق راست می‌دارند حجّتهای خدا و داعیان به او و مدیران بر خلق خدا از جانب او می‌باشند، بندگان خدا به هدایت آنان دیندار می‌شوند و شهرها به نور ایشان روشن و آشکار می‌شود و به برکت ایشان ثروتهای کهنه نمو می‌کند.
خداوند ایشان را حیات مردم و چراغهای تاریکی و کلیدهای کلام و پایه‌های اسلام قرار داده است، مقدّرات حتمی خداوند به آن در ایشان جاری شده است.
پس امام همان برگزیده پسندیده و هدایت کننده محرم اسرار و قائمیست که امید به اوست. خداوند او را به آن برگزیده و هنگامی که در عالم ذر او را آفریده به نظر خود او را ساخته و در خلق و مردم قبل از این که جانداری بیافریند، او را سایه‌ای در یمین عرش آفریده، در حالی که بخشیده شده به او حکمت در علم غیب نزد خداوند، او را به علم خود اختیار کرده و به جهت طهارتش او را برگزیده، در حالی که باقی مانده از آدم عَلَیْهِ السَّلَام و اختیار شده از ذریّه نوح عَلَیْهِ السَّلَام و برگزیده از آل ابراهیم عَلَیْهِ السَّلَام و سلاله از اسماعیل عَلَیْهِ السَّلَام و تصفیه شده از عترت محمّد صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم است.
همیشه به نظر خدا از او مراقبت شده و به ستر خود او را حفظ و مواظبت می‌نماید، در حالی که از او دامهای شیطان و لشکرش رانده شده، پیش آمدهای شب هنگام و افسون هر فاسقی از او دفع شده، رو آوران بدی از او رو برگردانیده شده، از فسادها مبرا و از آفتها محجوب و از لغزشها معصوم و از همه زشتیها مصون.
در جوانی به حلم و نیکوکاری معروف و در انتها و پیری به عفّت و علم و فضل منسوب، اعتماد شده به او امر پدرش، در حالی که از سخن گفتن در زمان حیات پدرش ساکت بوده، پس آنگاه که مدّت پدرش منقضی شد تا این که مقدّرات خداوند نسبت به او به پایان رسید و خواست خدا او را به سوی محبّت خود رساند و نهایت مدّت پدرش برسید پس او رحلت نمود و امر خدا بعد از او به وی رسید و امر دین خود را به گردن او نهاد و او را حجّت بر بندگان و سرپرست خود در بلادش قرار داد و او را به روح خود مؤیّد کرد و علم خود را به او داد و او را به بیان فصل خود که حق را از باطل جدا می‌کند خبر داد و سر خود را به او سپرد و او را برای امر عظیم خود دعوت نمود و او را به فضل بیان علم خود خبر داد و او را عَلَم خلق خود نصب کرد و حجّت بر اهل جهانش و روشنایی برای اهل دینش و سر پرست بر بندگانش قرار داد، او را به امامت برای امّت پسندید …)
(۴۱۹). سوره اسراء، آیه ۷۱ (روزی که بخوانیم هر مردمی را به پیشوای ایشان)
(۴۲۰). سوره سجده، آیه ۲۴ (و قرار دادیم از ایشان پیشوایانی که هدایت کنند به امر ما)
(۴۲۱). سوره رعد، آیه ۷ (این است و جز این نیست که تو انذار کننده‌ای و برای هر قومی هدایت کننده‌ای است)
(۴۲۲). سوره طه، آیه ۵۰ (گفت:
پروردگار ما آن کسیست که به هر چیزی آفرینش آن را داد پس هدایت کرد)
(۴۲۳). سوره اعلی، آیه ۱ تا ۳ (تسبیح بگو، نام پروردگارت را که برتر است، آن که آفرید پس تسویه کرد و آن که تقدیر کرد پس هدایت نمود)
(۴۲۴). سوره فتح، آیه ۲ (و تمام کند نعمتش را بر تو و هدایت کند تو را به راهی راست)
(۴۲۵). سوره یوسف، آیه ۱۰۸ (بگو اینست راه من، دعوت می‌کنم به سوی خدا بر بصیرت، من و هر کس پیروی کند مرا)
(۴۲۶). سوره أنعام، آیه ۱۵۳ (و پیروی نکنید راه‌ها را که پراکنده کند شما را از راه او)
(۴۲۷). سوره توبه، آیه ۹ (فروختند آیات خدا را به بهایی کم، پس بازداشتند از راه او، هر آینه زشت است آنچه که می‌کردند. )
(۴۲۸). بحار الانوار، جلد ۲۶، صفحه ۱۳9 (429). بحار الانوار، جلد ۲۵، صفحه ۱۲۴ (پس نشانه امام در چیست؟
فرمود:
در علم و استجابت دعوت)
(۴۳۰). سوره نحل، آیه ۸۹ (و نازل کردیم بر تو کتاب را بیان کننده‌ای برای همه چیز)
(۴۳۱). بحار الانوار، جلد ۲۶، صفحه۱۷۰ (ابن بکیر گفت:
نزد ابی عبدالله عَلَیْهِ السَّلَام بودم، پس یاد کردند سلیمان را و آنچه او از علم و ملک داده شده، پس فرمود برای من: و چه به سلیمان بن داوود داده شده، اینست و جز این نیست که نزد او یک حرف از اسم اعظم بود و صاحب شما آن کسیست که خداوند فرموده:
«بگو کفایت می‌کند به الله که شاهد است بین من و بین شما و آن کس که نزد اوست علم کتاب» و بود و الله نزد علی علم کتاب. پس گفتم:
راست گفتی والله، فدایت شوم)
(۴۳۲). بحار الانوار، جلد ۱۲، صفحه ۳۱۹ (ای جبر کننده استخوان شکسته)
(۴۳۳). سوره جن، آیه ۲۷ (مگر آن کسی که پسندد از رسول)
(۴۳۴). سوره ص، آیه ۸۲، ۸۳ (پس به عزّت تو سوگند که هر آینه گمراهشان سازم همگی را، جز بندگان تو از ایشان که خالص شده باشند)
(۴۳۵). سوره حجر، آیه ۴۲ ( همانا بندگان من برای تو بر آنها نیست سلطنتی)
(۴۳۶). کافی، جلد ۱، صفحه ۱۹۳ ( همانا خداوند یکی است، متوحد به یگانگیست و متفرّد است به امرش، پس آفرید خلقی را و مقدّر کرد او را برای آن امر، پس ما همانان هستیم یا ابن ابی یعفور، پس ما حجّتهای خدا هستیم در بندگانش و خزینه داران او هستیم بر علمش و قائم به آن هستیم)
(۴۳۷). سوره اسراء، آیه ۸۵ (و می‌پرسند تو را از روح، بگو روح از امر پروردگار من است)
(۴۳۸). کافی، جلد ۱، صفحه ۲۷3 (439). بحار الانوار، جلد۲۶، صفحه ۱۶3 (440). بحار الانوار، جلد ۲، صفحه ۱۷5 (441). سوره زمر، آیه ۹ (بگو آیا برابرند کسانی که می‌دانند و کسانی که نمی‌دانند)
(۴۴۲). سوره مائده، آیه ۱۶ (هدایت می‌کند به او خداوند، کسی را که پیروی کند رضای او را به راه‌های سلامت)
(۴۴۳). سوره بقرة، آیه ۲۶۹ ( خدا می‌دهد حکمت را به هر کس که می‌خواهد و به هر کس که حکمت داده می‌شود خیر بسیار به او داده شده است)
(۴۴۴). سوره نحل، آیه ۹۰ ( همانا خداوند أمر می‌کند به عدل و احسان)
(۴۴۵). سوره اسراء، آیه ۸۱ (و بگو حق آمد و باطل نابود شد همانا باطل نابود شدنی بود)
(۴۴۶). سوره نباء، آیه ۳۸ (سخن نمی‌گویند مگر آن کس که خداوند رحمان به او اذن دهد و صواب گفت)
(۴۴۷). سوره زمر، آیه ۱۸ ( آنان که می‌شنوند گفتار را، پس پیروی می‌کنند نیکوتر آن را)
(۴۴۸). سوره اعراف، آیه ۱۴۵ (و امر کن قوم خودت را که بگیرند به نیکوتر آن)
(۴۴۹). سوره اسراء، آیه ۵۳ (و بگو برای بندگان من که بگویند آنچه را که آن نیکوتر است)
(۴۵۰). سوره نحل، آیه ۱۲۵ (و مجادله کن با آنان به آنچه که آن نیکوتر است)
(۴۵۱). سوره مؤمنون، آیه ۹۶ (دفع کن به آنچه که آن نیکوتر است)
(۴۵۲). سوره نحل، آیه ۹۷ (و هر آینه البته جزا می‌دهیم ایشان را به نیکوتر از آنچه که بودند عمل می‌کردند)
(۴۵۳). سوره زمر، آیه ۲۳ ( خدا نازل کرد بهترین حدیث را)
(۴۵۴). سوره مائده، آیه ۵۰ (و کیست نیکوتر از خدا در حکم برای قومی که یقین دارند)
(۴۵۵). رجوع شود به پاورقی صفحه بعد، شماره ۲ و 3.
(۴۵۶). بحارالانوار، جلد ۱۶، صفحه ۲۱۰ (این است و جز این نیست که مبعوث شدم برای این که تمام کنم مکارم اخلاق را)
(۴۵۷). سوره فاطر، آیه ۱۰ (به سوی او بالا می‌رود سخنان پاک و عمل صالح را او بالا می‌برد)
(۴۵۸). سوره ابراهیم، آیه ۱ (کتابیست که نازل کردیم آن را به سوی تو تا بیرون بیاوری مردم را از ظلمات به سوی نور)
(۴۵۹). (کسی که بمیرد و نشناسد امام زمان خود را به مرگ جاهلیت مرده است) المعجم الکبیر، جلد ۱۹، صفحه ۳۸۸؛ مسند الشامیین، جلد ۲، صفحه ۴۳۷؛ مسند امام احمد بن حنبل، جلد ۴، صفحه ۹۶ و کتب دیگر.
(۴۶۰). عیون اخبار الرضا عَلَیْهِ السَّلَام، جلد ۲، صفحه ۱۲۲ (و به تحقیق زمین خالی نمی‌مانَد از حجّت خداوند تعالی بر خلق او در هر عصری و زمانی و آنها هستند رشته محکم [ تا آن جا که فرمود ] و هر کس بمیرد و نشناسد آنان را، به مرگ جاهلیت مُرده است).
(۴۶۱). الصواعق المحرقة، صفحه ۱۵0 (462). سوره توبه، آیه ۳۳ (اوست آن که فرستاد پیغمبر خود را به هدایت و دین حق، تا آن را بر هر دینی غالب کند، اگر چه مشرکان کراهت داشته باشند)
(۴۶۳). البیان فی اخبار صاحب الزمان عَلَیْهِ السَّلَام، صفحه ۵۲۸ (در کتاب کفایة الطالب)
(۴۶۴). سوره بقرة، آیه ۳ (کسانی که ایمان می‌آورند به غیب و به پا می‌دارند نماز را و از آنچه به آنان روزی کردیم انفاق می‌کنند )
(۴۶۵). سوره نور، آیه ۵۵؛ معنی این آیه در سطور آینده خواهد آمد.
(۴۶۶). اگر باقی نماند از دنیا مگر یک روز، هر آینه طولانی می‌کند خدا آن روز را تا بیرون آید مردی از اهل بیت من، که اسم او برابر با اسم من است و کنیه او کنیه من است، زمین را پر می‌کند از عدل و قسط آن چنان که پر شده است از جور و ظلم)
(۴۶۷). التفسیر الکبیر، فخر رازی، جلد ۲، صفحه ۲8 (468). سوره زخرف، آیه ۶۱ (و همانا آن علمیست به ساعت، پس شک نورزید بدان و مرا پیروی کنید، اینست راهی راست)
(۴۶۹). الصواعق المحرقه، صحفه ۱۶2 (470). سوره نور، آیه ۵۵ (و عده داد خدا آنان را که ایمان آوردند از شما و کارهای شایسته به جا آوردند، که هرآینه خلیفه قرار دهد البته آنان را در زمین، چنانکه خلیفه قرار داد آنان را که پیش از ایشان بودند و هر آینه با قوّت و تمکّن گرداند البتّه برای ایشان دینشان را که پسندید برای ایشان و هر آینه تبدیل کند البتّه خوف آنان را به امن، تا مرا عبادت کنند و چیزی را شریک من قرار ندهند و هر کس پس از آن کفر ورزد پس آنها خارج از فرمانند)
(۴۷۱). التفسیر الکبیر، فخر رازی، جلد ۲، صفحه ۲۸؛ غیبت نعمانی، شیخ طوسی (رحمه الله)، صفحه ۱۷۷، تفسیر القمی ج۱ ص۱۴ و مصادر دیگر (۴۷۲). سوره شعراء، آیه ۴ (اگر بخواهیم نازل کنیم بر ایشان آیتی از آسمان، پس بگردد گردنهاشان برای آن خاضع)
(۴۷۳). ینابیع المودة، ج ۳ ص ۴۴۸ (آگاه باشید، هر آینه حجّت خدا ظاهر شد نزد خانه خدا، پس پیروی کنید او را که حق با او و در اوست)
(۴۷۴). سوره قصص، آیه ۵ (و اراده داریم که منّت بگذاریم بر کسانی که در زمین ضعیف شمرده شدند و آنان را پیشوایان قرار دهیم و آنان را وارثین قرار دهیم)
(۴۷۵). نهج البلاغه، شماره ۲۰۹ از حِکَم امیرالمؤمنین عَلَیْهِ السَّلَام (۴۷۶). سوره انبیا، آیه ۱۰۵ (و هر آینه به تحقیق نوشتیم در زبور بعد از ذکر، که وارث زمین می‌شوند بندگان صالح من)
(۴۷۷). بحار الانوار، جلد ۵۱، صفحه ۴۷، رقم 6 (478). تهذیب التهذیب، جلد ۹، صفحه ۱۲۶ (در ترجمه محمد بن خالد الجندی)
(۴۷۹). نور الابصار، صفحه ۱۸9 (480). شرح نهج البلاغة ابنابیالحدید، جلد ۱۰، صفحه ۹6 (481). الفتوحات الاسلامیه، جلد ۲، صفحه 338.
(۴۸۲). بغیة الباحث عن زوائد مسند الحارث، ص ۵۶ رقم ۱۳۹ (امام قوم کسیست که از همه جلوتر بر خداوند متعال وارد می‌شود، پس مُقَدَّم بدارید افضل خودتان را)؛ وسائل الشیعة، کتاب الصلاة ابواب صلاة الجماعة، باب ۲۶، جلد ۸، صفحه 347.
(۴۸۳). الصواعق المحرقة ص ۱۶۴، فتح الباری ج ۶ ص ۳۵۸ و قریب به این مضمون در صحیح بخاری، ج ۴، ص ۱۴۳؛ رصحیح مسلم، جلد ۱، صفحه ۹۴؛ سنن ابن ماجه، جلد ۲، صفحه ۱۳۶۱؛ عقد الدرر، باب دهم و کتب دیگر عامّه.
الغیبة نعمانی، صفحه ۷۵؛ بحارالانوار، جلد ۳۶، صفحه ۲۷۲ و کتب دیگر خاصّه.
(۴۸۴). البیان فی اخبار صاحب الزمان عَلَیْهِ السَّلَام، صفحه 498.
(۴۸۵). عقد الدرر، باب اوّل، صفحه ۲۶، الغیبة نعمانی ص 240.
(۴۸۶). سوره نساء، آیه ۱۶۴ (و خداوند با موسی سخن گفت، سخن گفتنی)
(۴۸۷). سوره اسراء، آیه ۱۰۱ (و هر آینه به تحقیق به موسی نُه آیه آشکار دادیم)
(۴۸۸). سوره مریم، آیه ۵۲ (و ندا دادیم او را از جانب طور ایمن و مقرّب کردیم او را در حالی که راز می‌گفت)
(۴۸۹). سوره زمر، آیه ۶۹ (و درخشید زمین به نور پروردگارش)
(۴۹۰). سوره حدید، آیه ۱۷ (بدانید هر آینه خدا زنده می‌کند زمین را بعد از مرگش)
(۴۹۱). سوره اسراء، آیه ۸۱ (و بگو حق آمد و نابود شد باطل، همانا باطل نابود شدنی بود)
(۴۹۲). سوره حدید، آیه ۲۵ (هر آینه به تحقیق فرستادیم فرستادگانمان را به بیّنات و نازل کردیم با ایشان کتاب و میزان را تا قیام کنند مردم به قسط)
(۴۹۳). بحار الانوار، جلد ۳۸، صفحه ۱۲۶ ( خداوند پر می‌کند زمین را به او از قسط و عدل، همان طور که پر شده است از ظلم و جور)؛ قریب به همین مضمون در: البیان فی اخبار صاحب الزمان عَلَیْهِ السَّلَام، صفحه ۵۰۵ (کتاب کفایة الطالب)؛ صحیح ابن حبّان، جلد ۱۵، صفحه ۲۳۸؛ المستدرک علی الصحیحین، جلد ۴، صفحه ۵۱۴؛ مسند احمد بن حنبل، جلد ۳، صفحه ۳۶؛ مسند ابی یعلی، جلد ۲، صفحه ۲۷۴ رقم ۹۸۷ و کتب دیگر.
(۴۹۴). بحار الانوار، جلد ۵۱، صفحه ۸۱ (خروج می‌کند مهدی در حالی که بر سر او قطعه ابریست که در آن ندا کننده‌ایست که ندا می‌کند:
این مهدی خلیفه خداست پس او را تبعیت کنید) و عنوان خلیفة الله در المستدرک علی الصحیحین، جلد ۴، صفحه ۴۶۴؛ سنن ابن ماجة، جلد ۲، صفحه ۱۳۶۷؛ مسند احمد بن حنبل، جلد ۵، صفحه ۲۷۷؛ نور الابصار، صفحه ۱۸۸؛ عقد الدرر الباب الخامس، صفحه ۱۲۵ و کتب دیگر آمده است.
(۴۹۵). بحار الانوار، جلد ۵۱، صفحه ۱۵7 (496). بحار الانوار، جلد ۵۲، صفحه ۲۸6 (497). المستدرک علی الصحیحین، جلد ۴، صفحه ۵۵۴ (نمی‌ترسند تا از دیگری مدد بگیرند و نه خشنود می‌شوند به احدی که در جماعت آنان داخل شود، شماره آنان شماره اصحاب بدر است، نه بر آنان سبقت گرفتند اوّلین و نه به آنان می‌رسند آخرین و بر شماره اصحاب طالوتند که با او از نهر گذشتند. )
(۴۹۸). الصواعق المحرقه، صفحه ۱۶۳ (مهدی از ما است، دین خدا به ما ختم می‌شود همچنان که به ما گشوده شد)؛ قریب به این مضمون در المعجم الأوسط، جلد ۱، صفحه ۵۶؛ عقد الدرر الباب السابع، صفحه ۱۴۵ و کتب دیگر عامّه؛ بحار الانوار، جلد ۵۱، صفحه ۹۳ و کتب دیگر خاصّه آمده است.
(۴۹۹). صحیح ابن حبّان، جلد ۸، صفحه ۲۹۱، رقم ۶۷۸۶ و کتب دیگر.
(۵۰۰). کمال الدین و تمام النعمه ی، باب ۲۵، رقم ۴، صفحه ۲۸7 (501). کمال الدین و تمام النعمه ی، باب ۳۹، رقم ۸، صفحه ۴۱2 (502). کمال الدین و تمام النعمه ی، صفحه ۳۸۴؛ ینابیع المودّة، صفحه ۴۵8 (503). عقد الدرر الباب الخامس و فصل اوّل الباب الرابع، صفحه ۶۵، الأمالی للمفید ص ۴5 (504). فیض القدیر، جلد ۶، صفحه ۳۶۲، رقم ۹۲۴۵؛ کنز العمال، جلد ۱۴، صفحه ۲۶۴، رقم ۳۸۶۶۶؛ ینابیع المودّة، ج ۲ ص ۱۰۴ و ج ۳ ص ۲۶۳ و کتب دیگر عامّه. بحار الانوار، جلد ۳۶، صفحه ۲۱۷، ۲۲۲ و جلد ۵۱، صفحه ۸۰ و موارد و کتب دیگر خاصّه.
(۵۰۵). بحار الانوار، جلد ۳۶، صفحه ۳۰۳ ( برای اوست هیبت موسی و بهاء عیسی و حُکم داوود و صبر ایوب)
(۵۰۶). بحار الانوار، جلد ۵۱، صفحه ۱۵۲ (بر اوست جامه‌های نور که روشن می‌شود به ضیای قدس)
(۵۰۷). الغیبة، صفحه ۴۵۲ و ۴۵۳؛ عقد الدرر الباب الرابع، فصل اوّل، صفحه ۶5 (508). سوره صف، آیه ۸ (اراده می‌کنند که خاموش کنند نور خدا را به دهانهایشان و خداوند تمام کننده نور خود است، اگر چه کراهت داشته باشند کافران)
(۵۰۹). سوره اسراء، آیه ۳۳ (کسی که مظلوم کشته شد پس به تحقیق برای ولی او سلطنت قرار دادیم)
(۵۱۰). سوره یس، آیه ۸۲ (این است و جز این نیست امر اوست هرگاه اراده کند چیزی را، که بگوید برای او باش پس می‌باشد )
(۵۱۱). الغیبة، شیخ طوسی، صفحه ۲۸1 (512). کشف الغمة، جلد ۲، صفحه ۴۹3 (513). سوره نمل، آیه ۶۲ (آیا کیست که اجابت می‌کند مضطر را زمانی که او را بخواند و بر طرف می‌کند سوء را)
(۵۱۴). بحار الانوار، جلد ۴۷، صفحه ۷۱ (آیا نمی‌دانی که هر آینه أمر ما نیل نمی‌شود مگر به ورع)
(۵۱۵). مصباح المتهجّد، صفحه ۸۴2 (516). سوره حدید، آیه ۳ (اوست اوّل و آخر)
(۵۱۷). بحار الانوار، جلد ۴۹، صفحه ۱۲۳ (کلمه لا اله الا الله حصار من است، پس هر کس در حصار من داخل شد از عذاب من در امان است)
(۵۱۸). بحار الانوار، جلد ۱۸، صفحه ۲۰۲ (بگویید لا اله الا الله، رستگار می‌شوید)
(۵۱۹). سوره انعام، آیه ۷۹ ( همانا برگرداندم روی خود را به سوی آنکه آفرید آسمانها و زمین را، در حالی که مستقیم باشم به توحید و نیستم از مشرکین)
(۵۲۰). وسائل الشیعه، جلد ۶، صفحه ۳۷، باب اوّل از ابواب قرائت حدیث ۱ ( نماز نیست برای او مگر این که فاتحة الکتاب را قرائت کند)
(۵۲۱). وسائل الشیعه باب اوّل از ابواب قرائت حدیث ۵، جلد ۶، صفحه ۳8 (522). سوره علق، آیه ۱، (بخوان به نام پروردگارت)
(۵۲۳). سوره اعراف، آیه ۱۸۰ ( برای خداست اسمای حسنی، پس خدا را به آنها بخوانید )
(۵۲۴). بحار الانوار، جلد ۳، صفحه ۲۲۱ (از حضرت علی عَلَیْهِ السَّلَام نقل شده که معنی الله معبودیست که خلق در او متحیّر و به او پناهنده می‌شوند)
(۵۲۵). سوره انعام، آیه ۵۴ (پروردگار شما رحمت را بر خود نوشته است)
(۵۲۶). سوره انبیا، آیه ۱۰۷ (رحمتی برای جهانیان)
(۵۲۷). سوره طه، آیه ۴۴ (پس سخن بگویید با او به نرمی، شاید متذکر شود یا بترسد)
(۵۲۸). سوره حج، آیه ۱، ۲ (ای مردم بترسید پروردگار خود را که لرزش قیامت چیزیست بزرگ، روزی که می‌بینید آن زلزله را که غافل می‌شود هر مادر شیردهی از فرزندی که شیر می‌دهد و می‌گذارد هر بارداری بار خود را و می‌بینی مردمان را که مَستند و حال آن که مست نیستند و لکن عذاب خداوند شدید است)
(۵۲۹). بحارالانوار جلد ۴۶، صفحه ۱۰۷ (نزدیک بود که بمیرد)
(۵۳۰). سوره نحل، آیه ۷۸ (و خدا شما را از شکمهای مادرانتان بیرون آورد در حالی که چیزی نمی‌دانستید)
(۵۳۱). بحار الانوار، جلد ۹۵، صفحه ۲۲۶ (چه چیز یافته آن کس که تو را ندارد و چه چیز ندارد آن کس که تو را یافته)
(۵۳۲). سوره نجم، آیه ۴۲ (و همانا به سوی پروردگار توست انتهای امور)
(۵۳۳). سوره نساء، آیه ۶۹ (و کسی که اطاعت کند خدا و فرستاده او را، پس آنها با کسانی هستند که انعام کرد خدا بر آنان از پیغمبران و صدیقان و شهیدان و صالحان و آنها نیکو رفیقانی هستند)
(۵۳۴). سوره بقره، آیه ۲۵۷ ( خدا ولی کسانی است که ایمان آوردند، بیرون می‌آورد آنان را از ظلمات به سوی نور)
(۵۳۵). سوره نور، آیه ۳5 (536). سوره واقعه، آیه ۷۴ (پس تسبیح کن به اسم پروردگارت که بزرگ است)
(۵۳۷). سوره الاعلی، آیه ۱ (تسبیح کن به اسم پروردگارت که بالاتر است)
(۵۳۸). سوره مؤمنون، آیه ۱۲ (و همانا آفریدیم انسان را از خلاصه‌ای از گل)
(۵۳۹). سوره مؤمنون، آیه ۱۴ (سپس پدید آوردیم او را آفرینشی دیگر، پس بلند مرتبه است خداوند که بهترین آفرینندگان است)
(۵۴۰). سوره طه، آیه ۵۵ (از آن آفریدیم شما را و در آن بر می‌گردانیم شما را و از آن بیرون می‌آوریم شما را بار دیگر)
(۵۴۱). انجیل متّی باب ششم (۵۴۲). وسائل الشیعه، جلد ۹، صفحه ۱۳، کتاب الزکاة، ابواب ما تجب فیه الزکاة، باب ۱، حدیث ۸ ( خداوند زکات را با نماز واجب کرده است)
(۵۴۳). وسائل الشیعه، جلد ۹، صفحه ۱۰، کتاب الزکاة، ابواب ما تجب فیه الزکاة، باب ۱، حدیث ۲ ( همانا خداوند عز و جل فرض کرده است برای فقرا در مال اغنیا آنچه کفایت کند آنها را و اگر می‌دانست که آن اندازه کفایت نمی‌کند آنها را، هر آینه زیاد می‌کرد، آنچه بر سر فقرا آمده است از ناحیه منع کسانی است که حق آنها را از آنها منع کردند، نه از ناحیه فریضه خداوند عز و جل و اگر مردمان حقوق فقرا را ادا کنند، هر آینه معیشت آنها به خیر خواهد بود)
(۵۴۴). سوره توبه، آیه ۳۴ ( آنها که گنجینه می‌کنند طلا و نقره را و انفاق نمی‌کنند در راه خدا، پس بشارت بده آنها را به عذابی دردناک)
(۵۴۵). وسائل الشیعه، جلد ۹، صفحه ۱۷، کتاب الزکاة، ابواب ماتجب فیه الزکاة، باب ۲ حدیث 4 (546). وسائل الشیعه، جلد ۹، صفحه ۱۷، کتاب الزکاة، ابواب ماتجب فیه الزکاة، باب ۲، حدیث 6 (547). وسائل الشیعه، جلد ۹، صفحه ۱۷، کتاب الزکاة، ابواب صدقه، باب ۲، حدیث 1 (548). وسائل الشیعة، جلد ۹، صفحه ۴۰۹، کتاب الزکات، ابواب صدقه، باب ۱۹، حدیث ۲، ( همانا خداوند تبارک و تعالی دوست دارد خنک کردن جگر سوخته را و کسی که سیراب کند جگر سوخته‌ای را از چهار پا و غیر آن، خداوند سایه می‌دهد او را روزی که سایه‌ای نیست به جز سایه او)
(۵۴۹). وسائل الشیعه، جلد ۹، صفحه ۴۵۷، کتاب الزکاة، ابواب الصدقة، باب ۳۹، حدیث 3 (550). من لایحضره الفقیه، جلد ۲، صفحه ۳۱ ح ۱2 (551). وسائل الشیعه، جلد ۹، صفحه ۴۳۳، کتاب الزکاة، ابواب الصدقة، باب ۲9 (552). وسائل الشیعه، جلد ۹، صفحه ۴۵۱، کتاب الزکاة، ابواب الصدقة، باب ۳7 (553). وسائل الشیعه، جلد ۹، صفحه ۴۵۶، کتاب الزکاة، ابواب صدقه، باب ۳۹، حدیث 1 (554). وسائل الشیعه، جلد ۹، صفحه ۴۵۶، کتاب الزکاة، ابواب الصدقة، باب ۳۹، حدیث 2 (555). وسائل الشیعه، جلد ۹، صفحه ۴۲۴، کتاب الزکاة، ابواب الصدقة، باب ۲5 (556). وسائل الشیعه، جلد ۹، صفحه ۴۳۳، کتاب الزکاة، ابواب الصدقة، باب ۲9 (557). سوره توبه، آیه ۱۰۴ (آیا ندانستند که خداوند قبول می‌کند توبه را از بندگان خود و می‌گیرد صدقات را)
(۵۵۸). سوره حشر، آیه ۹ (و ایثار می‌کنند بر خودشان، هر چند خود محتاج باشند)
(۵۵۹). سوره انسان، آیه ۸ و ۹ (و می‌خورانند طعام را با دوست داشتن آن طعام، به مسکین و یتیم و اسیر؛ اینست و جز این نیست، اطعام می‌کنیم شما را برای خاطر خدا، از شما نه جزا می‌خواهیم و نه سپاس)
(۵۶۰). سوره بقره، آیه ۳ (و از آنچه روزی کردیم به آنان انفاق می‌کنند )
(۵۶۱). بحار الانوار، جلد ۲، صفحه ۱۷ (و از آنچه آموخته‌ایم به آنان منتشر می‌کنند )
(۵۶۲). نهج البلاغة، حِکَم، شماره ۱۴۶ (در حصار کنید اموالتان را به زکات)
(۵۶۳). سوره بقره، آیه ۲۰۱ (پروردگارا به ما بده در دنیا حسنه و در آخرت حسنه و حفظ کن ما را از عذاب آتش)
(۵۶۴). سوره قصص، آیه ۷۷ (و طلب کن در آنچه خدا به تو داده است دار آخرت را و فراموش مکن بهره خود را از دنیا )
(۵۶۵). سوره منافقون، آیه ۸ (و برای خداست عزّت و برای رسول خدا و برای مؤمنین)
(۵۶۶). وسائل الشیعه، جلد ۱۷، صفحه ۴۲، کتاب تجارت، ابواب مقدمات تجارت، باب ۱۰، حدیث ۳ (و در کارها چیزی نزد خدا محبوب‌تر از زراعت نیست)
(۵۶۷). وسائل الشیعه، جلد ۱۷، صفحه۱۰، کتاب تجارت، ابواب مقدمات تجارت، باب ۱، حدیث ۲ (صبح کن به عزّت خودت)
(۵۶۸). وسائل الشیعه، جلد ۱۷، صفحه ۱۱، کتاب تجارت، ابواب مقدمات تجارت، باب ۱، حدیث ۶ (به تجارتها رو آورید)
(۵۶۹). وسائل الشیعه، جلد ۱۷، صفحه ۳۸۲، کتاب تجارت، ابواب آداب تجارت، باب ۱، حدیث ۳ (در بازار ننشیند البته مگر کسی که عقل خرید و فروش را داشته باشد )
(۵۷۰). وسائل الشیعه، جلد ۱۷، صفحه ۳۸۱، کتاب تجارت، ابواب آداب تجارت، باب ۱، حدیث ۱ (فقاهت بعد تجارت)
(۵۷۱). سوره نور، آیه ۳۶، ۳۷ (در خانه‌هایی که اذن داده است خدا که بلند شوند و اسم خدا در آنها یاد شود، تسبیح می‌کند برای خدا در آن خانه‌ها صبح و شب مردانی که تجارت و خرید و فروش آنها را از ذکر خدا و به پا داشتن نماز و دادن زکات غافل نمی‌کند، می‌ترسند از روزی که دگرگون می‌شود در آن روز دلها و دیده‌ها)
(۵۷۲). سوره فرقان، آیات ۶۳ تا ۷6 (573). سوره یس، آیه ۵8(574). بحار الانوار، جلد ۶۴، صفحه ۳۱0 (575). بحار الانوار، جلد ۲، صفحه ۸4 (576). سوره قصص، آیه ۸۳ ( آن خانه آخرت است، قرار می‌دهیم آن را برای کسانی که اراده نمی‌کنند بلندی و فساد را در زمین)
(۵۷۷). بحار الانوار، جلد ۱، صفحه ۲۲4 (578). سوره آل عمران، آیه۷ (کسانی که در علم رسوخ دارند، می‌گویند:
ایمان آوردیم به او، همه آنها از نزد پروردگارماست)
(۵۷۹). وسائل الشیعه، جلد ۱، صفحه ۴۹، ابواب مقدمه عبادات، باب ۵، حدیث ۱۰ (این است و جز این نیست که اعمال وابسته به نیّت هاست و برای هر کس آن است که نیّت کرده است)
(۵۸۰). سوره اسراء، آیه ۳۶ (و پیروی نکن آنچه را که به آن علم نداری، همانا گوش و چشم و دل همه آنها مسؤولند)