کتابخانه:پیروی خضر خرد
پیروی خضر خرد
مولف: حسن ابراهیم زاده
ناشر کتاب : دانش و اندیشه معاصر
نوع جلد: شومیز
قطع: رقعی
زبان کتاب: فارسی
سال نشر: 1380
چاپ جاری: 1
تعداد صفحات: 112
وزن(گرم): 165
شابک: 964-7329-52-0
تاریخ ثبت: دوشنبه 4 آبان 1394
تاریخ ویرایش: پنجشنبه 21 آبان 1394
کد : 34824
پيروي خضر خرد
(كتاب جوان)
حسن ابراهيم زاده به سفارش كانون انديشه جوان ناشر: مؤسسه فرهنگي دانش و انديشه معاصر
مقدمه
از روزگار امامان معصوم(س) بذر اجتهاد در باغ اسلاميت افشانده و نهالمرجعيت در بوستان امامت نشانده شد و فروغ پياپي مشعلها حيات بشري راروشن ساخت و تا عصر حاضر پرتوافشاني ميكند؛ عصري كه امواجدينگرايي در آن، سبب رويكرد هرچه بيشتر انسان به مفاهيم ديني شدهاست. نتيجة آگاهي مردم از قوانين الاهي و آموزههاي ديني، برگرفتن ميوةشيرين درخت خردگرايي خدايي است. آنان نه تنها آگاهانه و آزادانهمرجعيت را حلقة وصل خود و معصومان(س) به شمار ميآورند، بلكه مدارمردمگرايي را فقط در مدار مرجعيت جست و جو ميكنند. برگبرگِ تاريخ گواه آن است كه بيوت مراجع همواره پذيرايستمديدگان، محرومان و بيپناهانبوده، و اين مردميبودن و مردميزيستن،افتخار گرانبهاي مرجعيت است. مردم حيات خود را در حيات مرجعيت ميجويند؛ چرا كه در طول تاريخاين رايت مرجعيت بوده كه در اهتزاز بوده، و منادي استقلال سياسي،اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي سرزمين خويش به شمار ميرفته است. مرام مرجعيت، خداانديشي و خدامحوري و تلاش براي اجراي قانونالاهي در جامعه بود و ملّيگرايي در نگرش موحّدانة آنان جايي نداشت، امّابيرِ هيچ بيگانهاي بر فراز بيت مراجع برافراشته نشد و آنان در برابر هيچقرارداد ننگيني مُهر سكوت بر لب نزدند و آن جا كه ملّيگرايان در مقابلهجوم اقتصادي، سياسي و فرهنگي دست تسليم بلند كردند، سرافرازانه برچوبة دار بوسه زدند. مرجعيت هنگامي كه سكوتش فرياد بود، سكوت كرد، و آن جا كهسكوتش مردم را به سوي بيديني و سلطهپذيري سوق ميداد، طلايهدارحماسه و شور شد. روزي كه دولتي شيعي چون صفويه، اقتدار ملّيِ سرزمينش را پس ازحاكميت مغول باز ميگرداند، يار و ياور حكومت شد، و آن گاه كه ميديداستعمار كهنة انگليس حاكميت ملّي سرزمينش را چون عراق به خطر انداخته،وارد شدن در سِمَتهاي دولتي را حرام كرد. مرجعيت از متن دين و مردم برخاست و حلقة معنوي اين دو هيچگاه از همنگسست. از اين رو، اگر ستارهاي در آسمان قم غروب نمود، ستارهاي ديگردر حُلّه طلوع كرد. اگر ستارهاي چون شهيد اول در آسمان شام بر چوبة دار بهخورشيد طعنه زد، ستارهاي مانند محقق كركي در آسمان اصفهان درخشيد.اگر طوفان محمود افغان بيت مرجعيت را در اصفهان درهم نورديد، كربلايامام حسين(ع) پذيراي بيت بهبهانيها شد. مرجعيت باقي ماند و رازماندگارياش در حقمداري، مردمگرايي و بيگانهستيزي است. نوشتاري كه فراروي شما است، نگاهي كوتاه به مقولة مرجعيت در گذارتاريخ است: بخش يكم نگاهي دارد به نياز فطري و عقلي به اجتهاد يا تقليد و پيشينةمرجعيت از عصر پيامبر(ص) تا غيبت صُغرا. بخش دوم اختصاص دارد به تأثيرگذاري فتواهاي مراجع گرانقدر دردميدن روح حماسه در كالبد جامعه براي دفاع از استقلال سياسي، اجتماعي،فرهنگي و نظامي. «فرداي فقاهت» نيز تتّمهاي است دربارة استمرار اين حركت نوراني تاظهور حضرت مهدي ـ عجلّ الله تعالي فرجه الشريف ـ . بخش يكم / مرجعيت و تقليد فصل يكم پنجره قانون 1. قانون زندگي قانون، آرامش زندگي است و آرامش نيز قانون زندگي. اينكه انسان ازچهرو نيازمند قانون است و در مسير زندگي مجبور به گشودن پنجره قانون،پرسشي است كه انسان همواره پاسخش را در زندگي روزمره خود مييابد. قانون با بشر و اجتماع پديد آمده و تا جامعه بشري بر پا است، قانون نيزوجود دارد؛ هرچند به فراخور زمان و مكان و فراز و نشيبهاي تاريخيگاهبه بالندگي و رشد رسيده، و گاه دستخوشدگرگوني و از همگسيختگي شدهاست. مزايايي كه ميتوان از عوامل ضرورت وجود قانون در جامعه برشمرد وفلسفه وجود قانون بهشمار آورد، چند چيز است كه از منظر اهميت و مرتبه،ميان هر يك از آنان تفاوتهايي به چشم ميخورد كه مربوط است به جامعبودنِ برخي و كامل نبودنِ برخي ديگر. ضرورت وجود قانون را از منظرهاي گوناگون ميتوان نگريست: يك . جلوگيري از هرج و مرج. دو . ايجاد نظم نسبي در جامعه در بُعد دنيوي. سه . ايجاد نظم كامل در جامعه در بُعد دنيوي. چهار. ايجاد نظم كامل در جامعه با رعايت حال فردفرد جامعه در بُعد جسماني. پنج. ايجاد نظم كامل در جامعه با رعايت حال فردفرد جامعه در بُعد جسماني وروحاني. 2. كدام آرامش؟ فطرت، همواره بشر را به سوي بهترين انتخاب رهنمون ميسازد. دربازخواني دوباره موارد پنجگانه فلسفه وجودِ قانون در زندگي بشر درمييابيمكه: فلسفه وجوديِ تدوين و پذيرش قانون از سوي افراد جامعه همين امور استكه نخستين آن، در پايينترين مرتبه و در حقيقت پايه ابتدايي، يعني امنيت وسعادت بشري، قرار دارد و پنجمين آنها برترين مرتبه و دربردارنده امنيتدر دنيا و سعادت در آخرت است كه در حقيقت در اين مرتبه، سعادتحقيقي و كمال نهايي بشر تأمين ميشود. فطرت بشر، قانوني را برميگزيند كه وي را در چارچوب نظمي متعالي بهسوي زندگي آرام و امن سوق دهد و نيازهاي روحي او را برآورده سازد. 3. زيباترين پنجره از زاويهاي ديگر، قوانيني كه انسان در چارچوب بايدها و نبايدهاي آنهازندگي ميكند، دو دستهاند: يك. قوانيني كه فلسفه وجود آنها تنها رفع هرج و مرج و حفظ جامعه است. دو. قوانيني كه فلسفه وجود و هدف نهايي آنها، رهنمونساختن بشر به سويوالاترين درجه سعادت است. هدف دسته نخست، به اعتراف تدوينكنندگان آنها، تنها تأمين نظماجتماع و بالابردن سطح زندگي دنيوي افراد جامعه است؛ امّا دسته دوم قوانينكه آورندگان آنها تدوينكننده واقعي را آفريدگار جهان ميدانند، ميگويندكه اين قوانين، گذشته از حفظ جامعه كه گوياي نخستين كمال آن است،عهدهدار سوقدادن افراد جامعه به سوي كمالات متعالياند. فقه اسلامي از قوانين نوعِ دوم است كه به نام قانون الاهي به جامعه بشرياهدا شده است. تعليم حكمت و تزكيه نفس و تنظيم اجتماع، سه پايه اساسيتمدن حقيقي است. از اين رو، نه تنها از نگاه پيروان مكتب اسلام، بلكه ازمَنْظر خردمندان و منصفان، فقه اسلامي دربردارنده سه پايه تمدن است؛بهگونهاي كه عمل كردن به اين قانون، سعادت بشر را از همه ابعاد تأمينميسازد. بدين علّت است كه اينان از ميان همه قوانين، قانون خدا را كهزيباترين جلوه زندگي است، به روي خود ميگشايند و جسم و روح خويش رادر برابر نسيم دلنواز آن، مينهند. 4. گستره فقه با بعثت پيامبر اكرم(ص) و نزول قرآن كريم، قلمرو قانون الاهي (فقهاسلامي) مشخص شد. واپسين شريعت الاهي، كاملترين ديني بود كه خداوندمتعالي به بشر هديه كرد؛ شريعت و قانوني كه همه برنامههاي دنيوي و اخرويرا دربردارد. تعاليم اسلام را ميتوان در آينه سه بخش نوراني آن نگريست: يك. معارف و اعتقادات: برنامههايي كه هدف آنها شناخت، ايمان و اعتقاد باقلب و دل و فكر است؛ مانند مبدأ، معاد، نبوّت، وحي، ملائكه، امامت. دو. اخلاقيات و امور تربيتي: برنامهها و دستورهايي كه هدف آنها تعاليخصلتهاي روحي انسان، مانند تقوا و شجاعت است. سه. احكام و مسائل عملي: دستورها و برنامههايي كه هدف آنها شناختنشناساندن بايدها و نبايدهاي زندگي روزمرّه است. فقهاي اسلام كلمه «فقه» را درباره احكام و مسائل عملي به كار بردهاند وبهكساني كه تخصصشان در اين گستره بوده است، «فقيه» گفتهاند. فصل دوم پرتو تبليغ 1. آموزش آموزهها پيشينه آموزش فقه و تبيين احكام الاهي به بعثت پيامبر اكرم(ص)بازميگردد. آن زمان جبرئيل به فرمان خداوند برخي از احكام را به پيامبرآموخت و ايشان نيز آموزههاي خود را به نخستين مسلمانان، مانند حضرتعلي(ع) و حضرت خديجه(س)، آموخت. با نزول آيه «و خويشاوندان نزديكت را انذار كن»، حضرت محمّد(ص)ضمن دعوت خويشاوندان به يگانهپرستي، آداب عبادت و مرزهاي حلال وحرام را نيز به آنان ياد داد. پيامبر طيّ سه سال تبليغ پنهاني، بسياري را با بينش توحيدي آشنا ساخت وشيوه بندگي و زيستن موحّدانه در چارچوب قوانين الاهي را به آنها آموخت.حضرت علي(ع) در اين دوره نه تنها نقش محوري در آموزش فقه اسلامبهتازه مسلمانان داشت، بلكه پايهگذار فقه اسلامي شد و تدوين فقه از هماندوره تشريع (دوره نزول قوانين كلّي) آغاز گشت. اميرمؤمنان(ع) كه احكام و قوانين اسلامي و رموز قرآني و آيات احكامرا از منبع فيّاض نبوّت فراگرفته بود، آموزههاي خود را به اصحاب منتقل كرد.از آن پس، اصحاب حضرت علي(ع) به تبليغ و تدوين فقه صحيح قرآنيپرداختند؛ از جمله، علي بن رافع، كاتب حضرت علي(ع) و همدم آنحضرت در تمام جنگها كه از فقيهان بزرگ شيعه در صدر اسلام بود. او كهفقه را نزد اميرمؤمنان(ع) آموخته بود، كتابي را در بابهاي مختلف فقهتأليف كرد. در برههاي كه حضرت علي(ع) و يارانش نخستين نگارندگان فقه بودند واحاديث نبوي را تدوين ميكردند، برخي چون عمربن خطّاب، حركتحضرت و يارانش در جمعآوري سنّت نبوي را قبول نداشتند. سيوطي مينويسد: در بين اصحاب پيامبر(ص) اختلاف بسياري در موضوع تدوين و نگارشعلوم وجود داشت. عده فراواني اين حركت را ناپسند ميدانستند و گروهيديگر آن را جايز شمردند و در تدوين علوم اهتمام ورزيدند؛ امام علي(ع)و فرزندش امام حسن(ع) از اين گروه بودند. به اين ترتيب بود كه الجامعهنوشتهشد؛ كتابي كه به املاي رسول خدا(ص) و به خط اميرالمؤمنينعلي(ع) بود و اندازه آن به هفتاد ذرع ميرسيد كه بهطور متواتر دراحاديث ائمه اهلبيت: از آن ياد شده است. همچنين ابن شهرآشوب از مجموعه حديثي كه به دست سلمان فارسي تدوينيافته ياد ميكند. از نخستين تدوينكنندگان فقه شيعه ميتوان سعيد بن مسيّب، يكي از فقهايششگانه، را نام برد. نيز قاسمبن محمدبن ابيبكر كه ابوايّوب درباره ويمينويسد: «كسي را به فضل و دانش او نديدم». در كتاب شريف كافي از يحيي بن جرير نقل شده است كه امام صادق(ع)فرمود: «سعيد بن مسيّب و قاسمبن محمدبن ابيبكر و ابوخالد كابلي از جملهافرادي بودند كه عليبنالحسين(ع) به آنان اطمينان داشت». در دورههاي گوناگون، فقهاي شيعه و در رأس آنان ائمه معصوم:حركت فكري جهان اسلام را رهبري ميكردند. شكوفايي و درخشندگي اين حركت فكري كه از مدينه منوّره بهصورتي ويژهانتشار مييافت، در زمان امام صادق(ع) به اوج خود رسيد. به شهادتتاريخ، مدينه منوّره در عصر امام صادق(ع) شكوفا شد و از جويندگان علمو نمايندگان سرزمينهاي اسلامي لبريز گشت. حلقهها و محافل درس و بحثدر آن شكل گرفت و خانه امام به دانشگاهي اسلامي تبديل شد كه در آن،مردان دانشپژوه و راويان حديث از قشرهاي مختلف مردم گرد آمده، از آنسرچشمه دانش در موضوعات گوناگون علمي سيرابميشدند. 2. سفيران نور با نازل شدن آيه «آنچه مأموريت داري آشكارا بيان كن و از مشركانرويگردان»، رسالت پيامبر اكرم(ص) وارد مرحلهاي تازه شد. فرمان خداوند سبحان به شخص پيامبر(ص) درباره دعوت آشكارا ازمردم و ضرورت دعوت به توصيه و تعليم احكام، پيامبر را بر آن داشت تابرخي از نخستين ايمانآوردگاني را كه بيش از ديگران بر آيات و احكاماسلامي تسلط داشتند، به اطراف مكه و قبايل و روستاهاي دور و نزديكرهسپار سازد. از سوي ديگر، مسلماناني كه در شهرها و قبايل دور ميزيستند،نزد پيامبر آمده، از وي درخواست ميكردند براي آشنا كردن تازه مسلمانان بامباني اسلام و شناساندن مرزهاي حلال و حرام و گسترش اسلام، مبلّغاني بهآن مناطق اعزام كند. در دوازدهمين سال بعثت رسول اكرم(ص) دوازده تن از اهالي مدينه بهمكه آمدند و در محلي به نام عقبه با پيامبر خدا(ص) ملاقات كردند. پيامبراكرم(ص) به درخواست آنان پاسخ مثبت داد و مصعب بن عمير را همراهآنان به مدينه رهسپار كرد. مصعب بن عمير در مدينه براي ترويج اسلامكوشيد و قرآن را به آنان آموخت. وي از فرزندان هاشم بن عبدمناف وفاضلترين ياران رسول خدا و مبلّغان اسلام شمرده ميشود. پيامبر(ص) همانگونه كه ابوذر را براي تبليغ دين اسلام به سوي قبيلهاشغفار روانه ساخت، ديگر مبلّغان اسلام را نيز به سوي قبيله خود فرستاد تا بهنشر مباني اسلام بپردازند. انتخاب مبلّغان اسلام به دست پيامبر اكرم(ص) براي هر منطقه، برپايهشناخت هنجارهاي آن منطقه بود. از اينرو، در زماني كوتاه، فطرت توحيديمردم از پَسِ خرافات و اوهام نمايان گشت. با هجرت رسول خدا(ص) از مكه به مدينه و شكلگيري حكومتاسلامي در اين شهر، تبليغ و ترويج اسلام از مرز جزيرهالعرب گذشت وپيامبر (ص) سازماندهيِ مبلّغان اسلام را در اولويت قرار داد. 3. حجرههاي هجرت با نازل شدن آيه نَفْر، فرمان خداوند سبحان درباره تأسيس محافل وحجرههاي آموزش قرآن كريم و احكام دين به پيامبر(ص) ابلاغ شد: چرا از هر گروهي از آنان ]مردم[، طايفهاي كوچ نميكند تا در دين ]ومعارفاحكام اسلام[ آگاهي يابند و به هنگام بازگشت به سوي قوم خود آنها را بيمدهند؛ شايد ]از مخالفت فرمان پروردگار[ بترسند و خودداري كنند. گذشته از اين آيه كه به روشني هجرت از قوم و قبيله براي تحصيل مبانياسلام را واجب كرد، برخي ديگر از آيات نيز غيرمستقيم جمعي را بهآشناشدن با احكام و نشر آنان در ميان امت اسلامي فرا خواندند: بايد از ميان شما گروهي دعوت به نيكي و امر به معروف و نهي از منكركنند؛ و آنان همان رستگارانند. اين گروهِ دعوتكننده به نيكيها و بازدارنده از بديها، لازم بود خودشانبا مباني اسلام و حدود الاهي آشنا ميشوند تا بتوانند مردم را به رعايتمرزهاي اعتقادي و عملي اسلام فراخوانند. خداوند سبحان همانگونه كه گروهي از جامعه اسلامي را به يادگيرياحكام و حدود و مرزهاي حلال و حرام و آموزش آنها به ديگران دعوتميكند، مردم را نيز به پرسش از نخبگان دين فرا ميخواند و ميفرمايد: اگر نميدانيد، از آگاهان بپرسيد. آگاهان واقعي فقه و احكام الاهي، پيامبر اكرم(ص) و ائمه معصوم:هستند. البته به دليل اين كه همه مردم به شخص پيامبر(ص) و ائمه:دسترسي نداشتند، هر پيامبري حواريوني داشت كه به نشر مباني دينيميپرداختند. از اين رو، فقيهان و عالمان را نيز ميتوان حواريون پيامبر(ص)به شمار آورد. خداوند سبحان عالمان دين را خداترسان واقعي در ميان مردممعرفي مينمايد و جايگاه آنان را در جامعه ترسيم ميكند. اين امر،مشروعيتدادن به اين قشر در جامعه است. خداوند ميفرمايد: از ميان بندگان خدا، تنها عالمان از او ميترسند؛ خداوند توانا و آمرزندهاست. معرفي عالمان دين به مردم به دست پيامبر اكرم(ص) تفسير كلام خداوندو شناساندن اين گروه از مردم است كه خداترسي، دانشپژوهي و تعبّد بهفرمانهاي الاهي از ويژگيهاي آنان به شمار ميرود. پيامبر درباره عالمان دين ميفرمايند: مَثَلِ عالمان در زمين، همچون مَثَلِ ستارگان است در آسمان كه درتاريكيهاي خشكي و دريا با آنها به راه درست ميتوان رسيد؛ و چونغروب كنند، چه بسا راهيافتگان به گمراهي افتند. پيامبر اكرم(ص) در جايي ديگر ميفرمايند: فقيهان امانتداران پيامبرانند. حضرت محمّد(ص) در زمان حيات نوراني خويش همواره سعي درشناساندن اين قشرِ برخاسته از ميان مردم داشتند. روزي پيامبر فرمودند: خدا جانشينان مرا رحمت كند. گفتند: اي پيامبر! جانشينان تو كيانند؟ فرمود: آنان كه سنّت مرا زنده ميكنند و آن را به بندگان خدا ميآموزند. حضرت علي(ع) نيز براي معرفي عالمان دين و نهادينهكردن روحانيت وشناساندن جايگاه محوري آنان، همان سياست پيامبر(ص) را اعمال كردند.ايشان ميفرمايند: علما فرمانروايانِ مردمند. امام شهيدان، حضرت حسين(ع)، ميفرمايند: گردش امور و احكام به دست عالمان خدايي است. اين امام هُمام در عبارتي ديگر از سخنان گهربارشان ميفرمايند: منزلت فقيه در اين زمان، همچون منزلت انبيا در بنياسرائيل است. امام صادق(ع) عالمان شيعه را سنگربانان عقيده و مدافعان ايمان مردم درهجوم لشكريان ابليس معرفي ميكنند و درباره آنان ميفرمايند: علماي پيرو ما سنگرباناني هستند كه مواظب هجوم ابليس و لشكريان او بهشيعيان و ضُعفاي فكري شيعه هستند. اين قشر از شيعيان ما كه براي اين امربهپا خاستهاند، از كساني كه در راه فتح و گسترش اسلام در مرزهاي روم وترك و خزر جهاد ميكنند، هزارهزار مرتبه برترند؛ چراكه اينان از عقايدشيعيان ما دفاع ميكنند و آنان (فاتحان و رزمندگان) از جسمشان. رفتار احترامآميز ائمه معصوم: با عالمان شيعه در زمان حياتپربارشان، بيانگر اهميت و تلاش اين بزرگواران در تقويت اين قشر و نهادينهكردن جايگاه علما است. وظيفه معصومان در برخورد و هدايت عالمان دين، تعيين چارچوب منابعفقه و آشنا كردن آنان با استنباط احكام از قرآن و احاديث بود؛ و وظيفهعالمان از آن روز تا بدينزمان، استنباط احكام و فروع آنها از اصول مذكوراست. امام صادق(ع) در اينباره ميفرمايند: به درستي بر ما است، كه اصول احكام را ذكر كنيم و بر شما است استنباطفروع آن. امام رضا(ع) نيز حديثي بدينمعنا دارند. عالمان و فقيهان شيعه با رهنمودهاي پيشوايان دين و پايبندي به اصول كليفقه از زمان حيات ائمه تا امروز موظف به تبيين احكام الاهي براي مردم بودهاند. تمام اعمال و رفتار فردي و اجتماعي انسان در مقولههاي سياسي،اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي در مقابل خداوند، از حوزه حكم الاهي كهتشريح آن بر عهده عالمان بوده خارج نيستند؛ و اين احكام: يا «واجب» است؛يعني بايد انجام يابد و نبايد ترك شود؛ مانند نمازهاي يوميه؛ يا «حرام» است؛يعني نبايد انجام يابد و بايد ترك شود؛ مانند دروغ؛ يا «مستحب» است؛ يعنيخوب است انجام يابد، و اگر انجام نيافت، مجازات ندارد؛ مانند نافلههاييوميه؛ يا «مكروه» است؛ يعني خوب است انجام نيابد، ولي اگر انجام شدمجازات ندارد؛ مثل سخن دنيا گفتن در مسجد كه جاي عبادت است؛ يا«مباح» است؛ يعني انجام دادن يا تركش يكسان است؛ مانند بسياري از كارها. 4. شَهد شهادت حركت تبليغي مبلغان و قاريان و حافظان قرآن، با نوشيدن شهد شهادتهمراه شد و خط سرخ شهادت، خط مبلّغان اسلامي نام گرفت؛ خطي كه درطول تاريخ اسلام و تشيّع همچنان ادامه دارد. به خون خفتن نخستين مبلغان اسلامي در مناطقي چون رجيع و بئر معونه قلبپيامبر(ص) را چنان آزرد كه آن حضرت عاملان اين جنايات را نفرين كرد. روزي گروهي از نمايندگان قبايل عضل و قاره به حضور پيامبر شرفيابشدند و از در حيله به پيامبر خطاب كردند كه اي پيامبر خدا(ص)!قلبهاي ما به سوي اسلام تمايل پيدا كرده، مناطق ما براي پذيرش اسلامآماده است؛ گروهي از ياران خود را همراه ما اعزام نماييد تا در ميان قبيله ماتبليغ كنند؛ به ما قرآن بياموزند و ما را از حلال و حرام خدا آگاه سازند. پيامبر اكرم(ص) كه وظيفه داشت به درخواست اين نمايندگان قبيلههايبزرگ پاسخ مثبت دهد، گروهي را به فرماندهي مرثد به همراه نمايندگانقبايل به سوي آنها اعزام كرد. اين دسته به همراه نمايندگان قبيله ازمدينه خارج شدند. هنگامي كه مبلّغاناسلام از قلمرو قدرت مسلمانان دور شدند و به بركهاي به نام رجيع رسيدند،نمايندگان قبايل نيّت پليد خود را آشكار ساختند و از قبيله هذيل نيزدرخواست نيروي كمكي كردند و بر آن شدند مبلّغان اسلام را دستگير وبهشهادت رسانند. مبلّغان اسلام كه در آن نقطه خود را در محاصره مشركانيافتند، جز دست بردن به قبضه شمشير راهي ديگر نداشتند؛ شجاعانهشمشيرهاي خود را از نيام كشيدند و براي دفاع از خود آماده شدند. دشمنان سوگند ياد كردند كه ما جز دستگيري شما و تحويل به بزرگان قريشدر برابر پول هدف ديگري نداريم. مبلّغان گفتند: ما از مشرك و بتپرست پيمان نميپذيريم. به يكديگرنگريستند و بيشترِ آنان تصميم به نبرد گرفتند. آنان شجاعانه در راه دفاع ازاسلام و تبليغ آن تا آخرين لحظه به نبرد پرداختند. همه آنان، جز سه نفر كه شمشير خود را غلاف كرده بودند، به شهادترسيدند. آن سه نفر به نامهاي زيد بن دثنه، جنيب عُدّي و عبداللّه به اسارتدرآمدند. در راه، عبداللّه از تسليمشدن سر باز زد و در برابر آنان مقاومتنمود. مشركان او را با سنگ به شهادت رساندند. مشركان دو نفر ديگر را بهبزرگان قريش در مكه تحويل دادند و آنان نيز اين دو مبلّغ اسلام را در مكهدار زدند. در همين زمان ابوبراء، عامربن مالك بن جعفر عامري كلابي، معروف بهملاعب الاسنه، نزد رسول خدا(ص) در شهر مدينه آمد و چون اسلام بهوي معرفي شد، او نه اسلام آورد و نه بيرغبتي نسبت به آن از خود نشانداد؛ و گفت: اي محمد(ص)! اگر مرداني از اصحاب خويش را برايدعوت مردم نَجدْ روانه ميساختي كه آنان را به دين تو دعوت ميكردند،اميدوار بودم كه مردم اين منطقه به اسلام ميگرويدند. رسول خدا(ص) فرمودند: از سرنوشت اصحاب خود در نزد مردم به خداهراسانم. ابوبراء گفت: فرستادگان تو در پناه من باشند. ايشان را بفرست تا مردم نجد رابه اسلام دعوت كنند. رسول خدا(ص) مُنذربن عَمر خزرجي ساعدي و المعنق لِيموت را با چهلمرد از نيكان اصحاب خود، از جمله حارث بن حيّمَه از مالك بن نجار، وحرام بن ملحان از بنيعَدّي بن نجار، و عروه بن اسماء بن صَلتْ سُلَمي ازبنيبهثه بن سيلم، و نافع بن بُدَيْل بن ورقاء خزاعي و عامر بن نُهَيْره رافرستاد. راهنماي ايشان مُطلّب نامي از بنيسُليم بود. تا اينكه مبلّغان اسلام در بئرمعونه، ميان سرزمين بنيعامر و حره بنيسليم، فرود آمدند. در اين منطقهمشركان به مبلّغان اسلام حملهور شدند و همگي، به جز چند نفر از آنان،بهشهادت رسيدند.
فضاي فقاهت 1. شِكْوة معصومان در نگاه قرآن و بينش توحيدي، صاحبان انديشه با غيرعالمان يكساننيستند و خير كثير، بهرة افرادي است كه از دروازة علم و حكمتگذشتهاند. از اين جا است كه ائمة هُدا، طلب علم را واجب شمردهاند و درمسير دستيازيدن به خوشههاي دانش، مسلمانان را به هجرت به سرزمينهاييدور چون چين فراخواندهاند. اهتمام برگزيدگان خداوند به دانش و فراگيري علوم گوناگون تا بدانجااست كه پيامبر(ص) در ورود به مسجد و نظاره كردن دو محفل علمي وعبادي، به جمع دانشپژوهان علوم ديني ميپيوندد و خود را پيامبرِپژوهندگان علم و دانشجويان برميشمارد. اميرمؤمنان(ع) نيز خطاب به مردم،جست و جو و فراگيري علم را واجبتر از جست و جوي مال برميشمارد: اي مردم! بدانيد كمال دين در طلب علم و عمل به آن است. آگاه باشيد طلبعلم واجبتر از طلب مال است؛ زيرا مال را عادلي (خداوند) بر شما قسمتو براي شماتضمين كرده است و آن را به شما ميرساند، ولي علم در نزد اهلآن است و شما مأموريد كه آن را از اهلش طلب كنيد. پس آنرا بهدستآوريد. بر مبناي همين نگرش است كه در مقولة «اجتهاد» و «تقليد» اصالت با«اجتهاد» است، نه «تقليد». و علي'رغم نسبتهاي نارواي ناآشنايان به مباني اسلام وشبههافكنان، دغدغة معصومان: در رسيدن اصحاب به جايگاه بلند فقاهت واجتهاد تا بدان جا است كه امام صادق(ع) خطاب به اَبان بن تَغْلَبْ ميفرمايند: ميخواهم با تازيانه به سَرِ اصحابم بزنم تا در دين فقيه شوند. امام صادق(ع) درجايي ديگر خطاب به عليبنحمزه ميفرمايند: در دين تفقّه كنيد، زيرا كسي كه در دينِ خدا تفقّه نكند، مانند بيابانگرداست. همچنين خطاب به فضل ميفرمايند: بر شما باد فقيهشدن در دين خدا، چون بيابانگرد نباشيد. به درستيكه هركسدر دين خدا فقيه نشود، روز قيامت خدا به او نظر نكند و كردارش را پاكيزهنشمارد. حضرت علي(ع) نيز ميفرمايند: اي مردم! خيري در ديني نيست كه در آن تفقّه نباشد. جايگاه شناخت درست مباني ديني و احكام الاهي، به ويژه عبادات، شيعهرا بر آن ميدارد كه يا خود در مسير دستيازيدن به شناخت احكام دينگامبردارد يا اينكه پاسخِ پرسشهاي خويش را از آگاهان از دين بگيرد؛ چراكه در منظرِ امام؛ عبادتكنندة ناآگاه (به مباني ديني) چون خر آسيابي است كه به دور خودميچرخد و به جايي نميرسد. 2. فتواي فقيهان پاسخ اين پرسش كه ريشة اجتهاد در احكام دين چيست و عالمان اسلام ازچه زماني فتوا دادهاند، به زمان حيات پيامبر اكرم(ص) بازميگردد. پيامبرباب اجتهاد را فراروي عالمان و فقيهان اسلام گشود تا مكتب حيات بخشاسلام در همة زمانها، پرطراوت راه خويش را به سوي فردا بگشايد وپرسشهاي بشري در عصرها و عرصههاي مختلف بيپاسخ نمانَد. پيامبر(ص) در رهنمودهاي خود به مبلغاني كه براي تبليغ مباني وحي وتعاليم اسلام به نقاط دور و نزديك هجرت ميكردند، آنان را به فتوا دادنترغيب و تشويق ميكردند. وقتي پيامبر خواست معاذ را به يمن بفرستد،فرمودند: يا معاذ به چه حكم ميكني؟ پاسخ داد: به كتاب خدا. فرمود: اگر نيابي؟ پاسخ داد: به سنّت پيغمبر. فرمود: اگر نيافتي؟ جواب داد: سعي خويش را به كار ميبرم و از هيچ تلاشي براي دستيابي بهحكم الاهي دريغ نميكنم. فرمود: سپاس خداي را كه فرستادة رسولش را موفق كرد، به آنچه او خشنوداست. پيامبر به عبداللّه بن مسعود، فقيه معروف مدينه، فرمودند: با قرآن و سنّت داوري نما هر گاه آن دو را يافتي. پس اگر حكم را در قرآنو سنّت نيافتي به نظر خود، اجتهاد كن. پس از رحلت رسول خدا(ص) پيشوايان دين در ادامة حركت پيامبر درگسترش و گشودن باب اجتهاد و ترغيب فقيهان به فتوا دادن كوششهايفراواني كردند. حضرت علي(ع) در نامة 67 خطاب به قثم بن عباسفرماندار، مكه، مينويسند: پس از ياد خدا و درود، براي مردم حج را به پاي دار و روزهاي خدا رابهيادشان آور. در بامداد و شامگاه در يك مجلس عمومي با مردم بنشين.آنان پرسشهاي ديني دارند؛ با فتواها آشنايشان بگردان و ناآگاه را آموزشده و با دانشمندان به گفت و گو بپرداز. امام باقر(ع) به اَبان بن تَغْلَبْ ميفرمايند: در مسجد مدينه بنشين، براي مردم فتوا بده. دوست دارم مانند تويي را در بينشيعيانم ببينم. امام صادق(ع) به زرارة بن اعين ميفرمايند: اي زراره! در مسجد پيامبر بنشين و براي مردم فتوا ده. ديدن مانند تويي مراخوشحال ميكند. معاذ بن مسلم نحوي ميگويد: نزد امام صادق(ع) بودم كه حضرتپرسيدند: شنيدهام در مسجد مينشيني و براي مردم فتوا ميدهي؟ گفتم: آري. فرمود: چنين كن، من هم چنين ميكنم. رواياتي ياد شده بيانگر اين نكتهاند كه «فتوا» درهاي ناگشوده را برايمجتهد و جامعة اسلامي ميگشايد، امّا «فتوا دادن» در صلاحيت هر فردينيست. 3. حريم فقاهت فتوادادن ياران پيامبر(ص) و امامانِ راهنما بر پاية ضابطهاي بود كهدرطول تاريخ همواره مدّ نظر فقيهان و بزرگان شيعه بوده است، و درحقيقت، معصومان آن را بنيان نهادند. نگاهي به تكامل و نوآوري فقه در زمانهاي مختلف و شيوة برخوردفقيهان با مسائل نو، نمايانگر آن است كه اين چارچوبْ پويا و پايدار بوده وهست و در هر زماني كارآمدي خود را به اثبات رسانده است. اين چارچوب ضابطهمند كه به «منابع و مآخذ اجتهاد» شهرت دارد ومجتهدان و مراجع تقليد با مراجعه به آنها احكام اسلامي را استنباط ميكنند،عبارتند از: قرآن؛ سنّت؛ عقل؛ اجماع. علامه محمدتقي جعفري؛ ضمن اشاره به استعداد ذاتي فقه در پاسخ دادنبه پرسشها، ارتباط منابع و مآخذ چهارگانه را با فقه متذكر ميشوند و مينويسند: استعداد ذاتي خود فقه است كه ناشي از تكية آن به منابع هميشه ساري«كتاب، سنّت، اجماع و عقل» و قواعد كلية برگرفته از آنها با باز شدن راهاجتهاد براي هميشه است. اين منابع بدان جهت كه انسانِ شناختهشده و تفسيرشده را موضوع تكليفقرار ميدهد، همواره دور از فرسودگي بوده، ابديت خود را تضمين ميكند وبه همين جهت بوده است كه از صدر اول اسلام تاكنون هيچ مسألهاي دربارةشؤون مادي و معنوي بشري مطرح نشده است مگر اينكه فقه عالَم تشيّعتوانايي پاسخگويي آن را داشته و آن مسأله را بدون تكليف نگذاشته است. بلي، در بعضي از دورانها كه عرضة فقه به اجتماع بهطور محدود صورتگرفته، ناشي از تقاضاهاي غيرطبيعي بوده است كه مربوط به استعداد ذاتيفقه و مقامات مسؤول فقاهت نبوده است. سيري در منابع فقه ما را بيش از پيش در فضاي عطرآگين فقه شيعه قرارخواهد داد: يك. قرآن قرآن كه مجموعة وحي الاهي به پيامبر(ص) است، نخستين و دقيقترينو محكمترين منبع استنباط احكام دين است. هيچ پرسشي در اين باره نيستكه پاسخش در آن يافتنشود. خداوند سبحان در قرآن كريم چارچوب بسياري از احكام و حدود الاهيرا بيان كرده كه برخي از آنان به «آيات احكام» شهرت دارند. محوريت قرآن در استنباط احكام براي فقيه به قدري است كه هر حكم وبرداشتي با آيات قرآن مخالف باشد، مردود است، تا آن جا كه امامصادق(ع) به نقل از رسول خدا(ص) ميفرمايند: آنچه را موافق كتاب (قرآن) است بپذير، و آنچه را مخالف (قرآن) است، ردكن. دو. سنّت سنّت در زبان فقها مجموعة سخنان و رفتار معصوم و نيز تأييد رفتارديگران به دست او است. اين مجموعه، دومين منبع معتبر فقهي است كهمراجع تقليد با مراجعه به كتب روايي به آن دست مييازند. حضرت محمّد(ص) عترت را در كنار قرآن برميشمارند: من در ميان شما دو امانت بر جاي نهادم؛ كتاب خداوند و عترت را. تا زمانيكه به آن دو تمسّك كنيد، هرگز منحرف نخواهيد شد. أ. قول معصوم مجموعة گفتارهاي پيامبر(ص) و امامان معصوم: را كه دربارةچگونگي احكام الاهي و اعمال و كردارهاي زندگي است، «قول معصوم»ميگويند. ب. فعل معصوم مجموعة رفتارها و كردارهاي پيامبر(ص) و امامان معصوم: را كهالگوي به جا آوردن صحيح اعمال عبادي و غير عبادي است، «سيرة عمليمعصومان» يا «فعل معصوم» ناميدهاند. از آن جا كه از پيامبر و امامان هيچگونه خطا و لغزشي سرنميزد، رفتار واعمال آنان از منابع دستيابي به احكام است. ج. تقرير معصوم تأييد يا سكوت معصوم در برابر رفتار و كردار ديگران نزد آنان را «تقريرمعصوم» ميگويند. تقرير از منابع استنباط احكام براي مجتهدان و مراجع تقليد است؛ چرا كهنهي از منكر و راهنمايي افراد جاهل، جز در موارد تقيّه، از وظايف امامانمعصوم است و سكوت و تأييد امام به منزلة درست بودن و حجّيّت داشتنِ آنرفتار و كردار براي شيعيان و پيروان است. مثلاً فردي در مقابل اماممعصوم(ع) نماز ميخواند و امام نماز او را تأييد ميكند يا سكوت مينمايد؛شيوة نماز خواندن آن فرد، سند چگونه برپاداشتن نماز است. سه. عقل تمام احكام قرآن و سنّت مبتني بر عقل و فطرت بشري است، امّا درصورتي كه حكمي در اين دو يافت نشود يا اينكه بشر با پديدههاي نو وموضوعات جديد روبهرو شود، تكيه و اعتماد بر عقل براي استنباط احكامشرعي يكي ديگر از منابع فقه است. هرگاه «عقل» به حكمي قطع پيدا كرد، آن حكم براي مجتهد «حجّت» است. امام موسي بن جعفر(ع) دربارة حجّيّت داشتن عقل به هشام ميفرمايند: خداوند بر مردم دو حجّت قرار داده است: حجّت ظاهر و حجّت باطن. امّاحجّت ظاهرْ رسولان و انبيا و ائمة معصوم هستند، و حجّت باطنْ عقلاست. براي افتخار تشيّع همين بس است كه در عصر سايه افكن شدن توّحشبرغرب، نخستين باب اصول كافي با نام «العقل والجهل» به رشتة تحريردرآمد. اين كتاب نخستين كتاب از كتب چهارگانة شيعه است. چهار. اجماع وحدت نظر فقهاي شيعه را در حكمي كه بيانگر رأي و نظر امام معصومباشد، «اجماع» مينامند. اجماع نظر يكسان علماي شيعه دربارة يك حكم است، امّا منبعي مستقلبهشمار نميرود. اجماع به اين دليل منبع استنباط قرار ميگيرد كه پرده از«سنّت معصوم» برميدارد. مثلاً وقتي همة، علما و فقهاي شيعه در عصر امامصادق(ع) در نماز خود قنوت انجام ميدهند، اين عمل اصحاب و ياران امامنشان از سنّت و عمل امام صادق در بهجاي آوردن نماز با قنوت است. گفتني است كه دستيازيدن به فتوا بايد ريشه در يكي از منابع چهارگانةمذكور داشته باشد. از اينرو، هر فتواي خارج از چارچوبِ بيان شده، همان«اجتهاد به رأي» است كه در دين اسلام از آن نهي شده است. 4. راه اجتهاد مراجعه به منابع چهارگانة فقه نيازمند احاطة كامل بر علومي است كه هرمرجع تقليد و مجتهدي براي دستيابي به استنباط احكام نه تنها بايد آنها رافراگرفته باشد، بلكه در آنها نيز بايد داراي نظر باشد. اين علوم را «مقدماتاجتهاد» مينامند كه طلاب حوزههاي علميه در سالهاي نخست درس و بحث،موظف به فراگيري آنها و گذراندن راهي هستند كه به اجتهاد ختم ميشود.علومي كه مقدمات اجتهاد هستند و بايد آن را فراگرفت، عبارتند از: يك. علوم عربي: أ. صرف : علم به تغيير كلمات براي به دستآمدن معاني مختلف. ب. نحو : علم به تركيب كلمه و ساختار جمله. ج. معاني، بيان و بديع : علم زيباسازي نوشتار و گفتار و شناخت آن زيبايي. د. لغت : شناخت معاني كلمات. دو. منطق: علم درست انديشيدن. سه. اصول فقه: شناخت كيفيت استنباط احكام از منابع فقهي. چهار. رجال: آشنايي با شخصيتهاي روايتكنندة حديث (اسناد وروايات). پنج. درايه: شناخت معاني و مفاهيم احاديث و فهميدن درست ازنادرست. شش. علوم قرآن: تفسير و شأن نزول آيات قرآن. هفت. آشنايي با محاورات و زبان مردمي كه مخاطب قرآن و سنّتبودهاند. هشت. آشنايي با گفتهها و نظريات پيشينيان، براي قائل نشدن به خلافمشهور و اجماع، و اطمينان به استنباط خود. نه. بررسي فتاوا و اخبار اهلسنّت، به ويژه در جاهايي كه دو روايت شيعيبا هم تعارض دارند. ده. كوشش براي استنباط احكام و تمرين در آن، به حدّي كه قوّه و ملكةاستنباط به دست آيد. تاريخ «مقدمات علوم اجتهاد» روشنگر اين واقعيت است كه براي صيانتدين از لغزشها و برداشتهاي غلط، امامان: برخي از اين علوم راپايهريزي كردهاند: مثلاً علم نحو را حضرت علي(ع) به ابوالاسود دوئليآموخت تا مانع برداشتهاي غلط از ترجمة آيات قرآن شود. بنيانگذاران علماصول فقه نيز امام محمد باقر(ع) و امام صادق(ع) بودهاند كه به شاگردانخود اين علم را آموختند؛ بهگونهاي كه نخستين كتاب اصول فقه را هشام بنحكم به نام كتب الفاظ و مباحثها نوشت. علوم قرآني، مانند علم قرائت، تفسير، شأن نزول آيات و شناختمحكمات از متشابهات، از علومي هستند كه در نگاه ائمه در استنباط احكامقرآن جايگاهي ويژه دارند، تا جايي كه پيامبر اكرم(ص) در اينبارهميفرمايند: هر كس به قياس عمل كند، هلاك شده و ديگران را نيز هلاك كرده است؛ وهر كس ناسخ را از منسوخ و محكم را از متشابه در فتوا تشخيص ندهد، سببهلاك خود و ديگران است. حضرت علي(ع) به يك قاضي فرمودند: آيا ناسخ را از منسوخ تشخيص ميدهي؟ گفت: نه. فرمود: آيا مراد خدايعزّوجلّ را از مَثَلهاي قرآن درمييابي؟ گفت: نه. فرمود: پس هلاك شدي وهلاك كردي». دايرة علومي كه بتوان با فراگيري آنها به درجة اجتهاد نائل شد، گستردهاست و تنها افرادي ميتوانند به استنباط احكام از «كتاب» و «سنّت» دست يابندكه در كسب علوم مربوط به استناد احكام بسيار كوشش كنند. رسيدن به كرسي اجتهاد و استنباط احكام بدان معنا نيست كه هر مرجع ومجتهدي به سادگي حاضر به فتوا دادن باشد. نگاهي به رسالههاي عملية مراجعو مشاهدة واژههايي چون «احتياط واجب» و «احتياط مستحب»، نمايانگر ايناست كه مراجع تقليد در فتوا دادن نهايتِ احتياط را در فتوا دادن از خود نشانميدهند و هيچگاه از روي احساسات يا عدم آگاهي به مسألهاي فتوايي راصادر نميكنند؛ چرا كه وقتي خداوند سبحان پيامبر(ص) را دربارة بياناحكام به گونهاي تند و سخت خطاب ميكند، فتوادادن كاري بس مشكل است.خداوند ميفرمايند: اگر اين بندة ما (محمد(ص)) بعضي از گفتارها را از نزد خود بگويد و به مانسبت دهد، ما با دست قدرت خود او را ميگيريم، سپس رگ قلب او را قطعميكنيم؛ و آن وقت كيست از شما كه بتواند از او دفاع كند و او را از عقوبت وكيفر ما دور نگهدارد؟ از اين رو، وقتي امام صادق(ع) اطلاع يافت از فتواي فقيهي از اهل تسنّندر حلّ اختلاف بين اجارهدهنده و اجارهكنندهاي كه قاطري را اجاره كرده وبرخلاف قرارداد عمل كرده بود، فرمود: مانند چنين قضاوتهايي (و فتواهايي) است كه موجب ميشود آسمان ازباريدن و زمين از نثار بركتهاي خود خودداري كند. بنابراين، چنين برخوردهايي زمينه را فراهم ساخت كه نهادي به نام«مرجعيت» در ساختار جامعة اسلامي پديد آيد. فصل چهارم مدار مرجعيت 1. نهاد مرجعيت اصحاب و فقهاي شيعه در دوران حيات ائمة: همچنان بر منبر فتوا ودر مقام پاسخگويي به پرسشهاي ديني شيعيان، ديدگاههاي فقهي خود راارائه ميدادند تا اينكه امام حسن عسكري(ع) كه غيبت فرزندش مهدي ـ عجل الله تعالي فرجه الشريف ـ را در آيينة امامت نظاره ميكرد، به منظورزمينهسازي براي مشروعيت بخشيدن به مرجعيت فقهاي شيعه در عصر غيبت،شروط مراجع شيعه را چنين بيان كرد: هر كدام از فقها كه بر نَفْس خويش تسلط داشته باشد، نگهبان دين خويش باشد،با هواي نفس خويش مخالفت نمايد، فرمانبردار خداوند باشد، بر عامه مردماست كه از وي تقليد كنند. اين شروط نيست مگر در برخي از فقيهان شيعه. با شهادت امام حسن عسكري(ع) و آغاز امامت حضرت مهدي(ع)مرجعيت شيعه وارد مرحلهاي تازه شد. در دورة غيبت صغراي آن حضرت،مردم با نوّاب ايشان مسائل شرعي و ديني خود را مطرح ميكردند. نوّابخاصّ اين دوره حضرت عبارتند از: ابوعمر عثمان بن سعيد عمري؛ ابوجعفرمحمد بن عثمان بن سعيد عمري؛ ابوالقاسم حسين بن روح نوبختي؛ ابوالحسنعلي بن محمد سمري. در اين دوره كه 69 سال به طول انجاميد، امام زمان ـ عجلالله تعالي فرجهالشريف ـ زمينة تمركز مرجعيت شيعه را در غيبت كبرا آماده ساخت. حضرت در زمان دومين نائب خود و در پاسخ به نامة اسحاق بن يعقوبمبني بر اينكه در حوادث پيش آمده به چه كسي مراجعه كنيم و راه درست رااز چه كسي بپرسيم، فرمودند: در حوادث پيشآمده به راويان احاديث ما مراجعه كنيد؛ چراكه آنان حجّتمن بر شما و من نيز حجّت خدا بر آنان هستم. نكتة بسيار ظريفي كه در دورة غيبت صغرا و نگارش كتاب تأديب بهدست حسين بن روح به چشم ميخورد، اين است كه وي در حالي كهميتوانست اين كتاب را كه در فقه تأليف كرده بود به نظر وجود مقدّس امامزمان (ع) برساند، كتاب خويش را براي علما و فقهاي قم فرستاد تا از درستيِبرداشتهاي فقهي خود مطّلع شود. در كتاب غيبت طوسي آمده است: ابوالقاسم حسين بن روح در پيامي به همراه كتاب تأديب مينويسد: در اينكتاب نظاره كنيد كه آيا چيزي مخالف نظر شما در آن يافت ميشود. آنان نيزدر پاسخ نوشتند: كتاب صحيح است، جز يك مورد. اين حركت حسين بن روح نه تنها تأييدي بر ديدگاههاي صحيح فقهي علمادر اين عصر است، بلكه سبب جلب توجه مردم به سوي مركز فقها و علمايعصر(قم) است. غيبت كبراي حضرت مهدي(ع) و آغاز مرجعيت مطلق فقهاي بزرگ درزماني آغاز شد كه قم، مركز تشيع، در پرافتخارترين دورة خود از نظر وجودعالمان و محدّثان و فقيهان بود و شيخ كليني نيز نخستين كتاب معتبر تشيّع(كافي) را در اين دوره نگاشت. 2. ادوار مرجعيت مرجعيت شيعه در سير تاريخي خود فراز و نشيبهايي بسيار داشته است.شهيد آيتاللّه محمدباقر صدر در بياني كوتاه، ادوار مرجعيت شيعه را چنين بهتصوير ميكشد: مرحلة نخست: ارتباطهاي فردي بين مردم و مجتهدان مشكلي پديد ميآمد و پرسشي بيپاسخ ميماند و حلّ آن از دانشوريخواسته ميشد و او پاسخ ميداد. اين دوره از زمان اصحاب ائمه: تازمان علامة حلي؛ ادامه داشت. مرحلة دوم: ايجاد نهاد مرجعيت اين دوره از زمان شهيد اول؛ پديد آمد. وي علما و وكلايي را به نقاطمختلف رهسپار كرد كه حلقة وصل مردم با او باشند. شهيد اول در لبنان وسوريه وكلايي را قرار داد كه زكات و خمس جمع كنند. با اين حركت،قدرت تمركز و پوستة ديني را براي شيعه در تاريخ علما پديد آورد. اينمسأله را ميتوان از مهمترين عوامل شهادت آن بزرگبرشمرد. مرحلة سوم: تمركز مرجعيت اين دوره بر اثر تلاش آيتاللّه كاشفالغطاء و همعصران وي به وجود آمد.مرجعيت در دورة دوم به يك نهاد مبدل شده بود، امّا هنوز در جهان اسلاممتمركز نشده بود تا مجموعة جهان شيعه را زير پوشش خود قرار دهد. در زمان آيتاللّه كاشفالغطاء ارتباطات عراق و ايران وسيعتر شد و زمينةتمركز مرجعيت پديد آمد. پيدايي مرجعيت متمركز به سادگي صورتنپذيرفت، بلكه همراه با قربانيهاي فراوان و تلاشهاي سترگ بود. مرحلة چهارم: رهبري در اين دوره علاوه بر تمركز مرجعيت، رهبري امت در برخوردهاي خارجي وداخلي را مرجعيت برعهده گرفت. اين دوره از 50 تا 60 سال قبل آغازميشود كه مرجعيت شيعي، رهبري مبارزات ضداستعماري را برعهده گرفت. 3. اهداف مرجعيت اهداف مرجعيتِ صالح را در پنج نكته ميتوان خلاصه كرد: يك . نشر احكام اسلام در وسيعترين شكلِ ممكن در ميان مسلمانان، وپرورش ديني آنان به گونهاي كه احكام اسلامي در رفتار و كردار آنان ديدهشود. دو . برگزيدن شيوهاي كه مفاهيم گستردة ديني را در باور امت اسلامي جايدهد؛ از آن جمله تبليغ اين نكته كه اسلامْ نظام جامع امت و تمام جوانبحيات را فراميگيرد. سه . برآوردن نيازهاي فكري اسلامي در راه عمل. اين كار نيازمند آن استكه مباحثي گسترده دربارة بخشهاي مختلف زندگي (مسائل اقتصادي،اجتماعي و ...) انجام يابد و گفت و شنودي مقارنهاي (نزديك به هم وانگشت نهادن برنقاط مشترك) بين اسلام و ساير مذاهب اجتماعي پديد آيدو فقه اسلامي توسعه بيابد تا تمام زمينههاي زندگي را در برگيرد و بالا آوردنحوزه به سطحي كه تمام اين اهداف سترگ را متحمل گردد. چهار . رهبري تلاشهاي اسلامي و نظارت بر آنچه تلاشورزان مسلمان دراين سوي و آن سوي جهان اسلام انجام ميدهند و تأييد شيوههاي حق آنان وتصحيح خطاهايي كه مرتكب ميشوند. پنج . ايجاد مركز جهاني كه از شخص مرجع تا افراد سطوح پايين عالماندين در آن شركت داشته باشند. اين مركز در جست و جوي مصالح امت و توجهبه حوادث جامعه در بين مردم است و در حفاظت از مصالح تلاش ميكند. 4. شروط مرجعيت اهداف عيني و آرماني مرجعيت جز با وجود مرجع تقليد آگاه وزمانشناس تحقق نمييابد. در مكتب تشيّع، تنها گذراندن مراحل علمي و قدرت استنباط و نائل شدنبه درجة اجتهاد شرط مرجعيت نيست، بلكه مرجعيت شروط و شاخصههاييدارد كه در رسالههاي عمليه از آنها بدينگونه ياد شده است: از مجتهدي بايد تقليد كرد كه مرد و بالغ و عاقل و شيعه دوازده امامي وحلالزاده و زنده و عادل باشد. و نيز بنابر احتياط واجب بايد از مجتهديتقليد كرد كه حريص به دنيا نباشد. عدالت صفت نفساني ريشهداري است كه همواره انسان را به ملازمت تقوا،ترك محرمات و فعل واجبات، وادار ميكند. حكم صفت عدالت با ارتكاب گناهان كبيره يا اصرار بر صغيره زايل ميشود. اعلم كسي است كه در فهميدنِ حكم خدا از تمام مجتهدهاي زمان خوداستادتر باشد. تقليد ميت ابتدائاً جايز نيست. راز زندهبودن مرجع در تقليد نيز بازميگردد به پوياييِ نهاد مرجعيت وپاسخگويي مرجع به مقلدان خود در هر عصر به فراخور پيشرفتهاي بشري وپديدآمدن پرسشهاي نو كه پاسخهاي بهروز را ميطلبد. 5. مرجعيت و مردم نهاد مرجعيت و روحانيت از متن مردم برخاسته و همواره در شاديها وغمها در كنار آنان بوده است. پشتيباني مالي مردم از حوزهها و روحانيت، بهترين گواه بر استقلال ماليحوزهها و مردمي بودن آنها در برابر حكومتها و دولتها است. البته نهادروحانيت و مرجعيت هيچگاه به طبقهاي انحصاري در متن مردم مبدّل نشد.شهيد بهشتي دراينباره مينويسد: با غيبت امام دوازدهم حضرت ولي عصر(عج) و كوتاه بودن دست مردم ازحكومت علم و عدل آن حضرت، شؤون غيراختصاصي امامت به همةكساني كه شرايط آنها را داشته باشند منتقل ميشود. اين شرايط اكتسابي ودر دسترس همه هست و در بهدست آوردن آن كمترين عامل خانوادگي ياارثي دخالت ندارد. نه فرزند مرجع تقليد مرجعيت را از پدر ارث ميبرد ونه فرزند قاضي منصب قضا را، و اگر فرزند صفات و شرايط لازم براي شغلو منصب و مقام پدر را دارا نباشد، هيچ اولويتي بر ديگران ندارد. بنابراين،در اسلام هيچ چيز طبقاتي نيست و مناصب و مشاغل و حدود و حقوق واصناف گوناگون و مزاياي هرصنف متناسب با وضع طبيعي يا شبهطبيعيافراد و امتيازاتي است كه واقعاً دارا هستند و با كار و كوشش به كسب آنهانائل شدهاند. روحانيت و شؤون گوناگون آن نيز مخصوص طبقة معيّن ياخانوادة معيّن نيست و براي روحاني هيچگونه امتياز طبقاتي مقرر نشدهاست. لباس روحانيت نيز لباس عامة مردم بوده است؛ به گونهاي كه با جرأتميتوان گفت تنها قشري كه لباس آن نماد لباس سنّتي اين سرزمين بهشمارميرود، لباس روحانيت است كه در مقابل هجوم فرهنگ بيگانه مقاومتكرده، تصويري از سنّت اين مرز و بوم را فراروي مردم مينهد. شهيد بهشتيدربارة پوشش روحانيت مينويسد: هركس مختصر مطالعهاي داشته باشد، لااقل از طرز لباس پوشيدن مردم نقاطمختلف ميتواند به آساني بفهمد كه اولاً عبا و عمامه و قبا در هيچ دورهلباس منحصر علماي دين نبوده و حتي در عصر ما مردم عاديِ بسياري ازبلاد قبا ميپوشند و عمامه بر سر ميگذارند. گذشته از اين، نيمچه قبا تا قبل از دورة رضاخان لباس رسمي مردم ايرانبوده است. پيش از اين دوره، همة مردم ايران يا عمامه و يا كلاه بر سر داشتندو سر برهنگي را خلاف شؤون اجتماعي ميدانستند. هماكنون نيز مناطقي ازايران عمامههايي را به شكلهاي مختلف بر سر ميگذارند و در بعضي مناطقديگر نيز مقيد به بر سر نهادن كلاه هستند. اين امر، گذشته از جوّ اقليمي مناطقايران، تأسّي به پيامبر اكرم(ص) است؛ بهگونهاي كه پيامبر شخصاً عمامه برسر ميگذاشتند و در غدير نيز عمامه بر سر حضرت علي(ع) نهادند؛ بهطوريكه كمي از عمامة حضرت را نيز در پشت سر وي رها كردند. ساير ائمه نيزعمامه بر سر مينهادند. حضرت رسول در جايي عمامه بر سر كردن را مايةعزّت برميشمارند و ميفرمايند: عمامه تاج عربها است؛ زماني كه آنرا از خود دور كنند، خداوند عزّت رااز آنان بگيرد. گذشته از سنّتي بودنِ بر سر نهادنِ عمامه، پوشيدن آن هنگام نماز مستحباست. تا جايي كه حضرت رسول(ص) ميفرمايند: دو ركعت نماز با عمامه خواندن بهتر است از چهار ركعت نماز بدون عمامه. از سوي ديگر، لباس روحانيت در عصر كنوني موجب شناسايي آنان نزدمردم ميشود و مردم با ديدن اين لباس در هر مكاني پرسشهاي شرعي خودرا با آنان در ميان ميگذارند. همچنين در عصري كه بسياري از مشاغل دارايلباسي مخصوص هستند كه مشخصكنندة محدودة اختيارات آنان است،نميتوان لباس روحانيت را خارج از جامعهپذيري روحانيت تحليل كرد. 6 . مرجعيت و امنيت «مرجعيت» نوعي آرامش دروني در افراد غيرمجتهد ايجاد ميكند؛ چراكهبه دغدغههاي دروني وي در درست يا نادرست بودن اَعمال و رفتارش خاتمهميدهد. از سوي ديگر، مرجعيت با تشريح و تبيين مرز بايدها و نبايدها قانونيرا در جامعه تبيين ميكند كه نظم جامعة شيعي را در پي دارد؛ و همين نظم،ضامن امنيت افراد جامعه است. از آنجا كه گريز از دايرة قانونهاي بشري با عدم وجود ضابطان قانونامري اجتنابناپذير است و پيگردي ندارد و مقلدْ قانون را در وجود خودنهادينه كرده، فرار از قانون را گناه قلمداد ميكند. وقتي كه شخص به علم وقداست و ديگر شروط مرجع تقليد اعتماد داشته باشد، نظر وي را قانون شرعميداند؛ لذا تخلف از آن را سرپيچي از قانون الاهي قلمداد ميكند؛ و اين،بهترين ضمانت اجراي قانون است. مثلاً اگر مرجع تقليد گذشتن از چراغ قرمزرا حرام برشمارد، مقلد وي حتي با عدم وجود ضابطان قانون، گذشتن از چراغقرمز را معصيت الاهي دانسته، هرگز از چراغ قرمز نخواهد گذشت. اگر مرجع تقليد وجود نداشته باشد و هر كس به فراخور انديشه و مشربخود به استنباط احكام از قرآن و سنّت بپردازد، آن جامعه آشفته خواهد شد واعمال مردم، حتي در امور عبادي، در تضادند. پس نبودنِ مراجعِ دارايِ علم وعدالت ميتواند موجب آشفتگي در امور عبادي و اجتماعي شود. فصل پنجم مرز مقلّدان 1. سفارش پيشوايان دين به تقليد پيامبر اكرم(ص) و امامان معصوم(س) همزمان با گشودنِ باب اجتهادبهروي فقيهان و تشويق آنان به فتوادادن بر محور قرآن و سنّت، عامة مردم رابه مراجعهكردن به فقيهان براي گرفتن پاسخ پرسشهايشان دعوت ميكردند.پس ميتوان گفت كه باب تقليد را نيز معصومان بنيان نهادهاند. عبداللّه بن يعفور ميگويد: به امام صادق(ع) عرض كردم: نميتوانم خدمت شما برسم و از شما سؤالكنم؛ در حالي كه فردي ]شيعهاي[ از اصحاب(شما) ميآيد و پرسش دارد ومن قادر به پاسخدادن به او نيستم. حضرت فرمود: چه چيز تو را از پرسشكردن از محمد بن مسلم بازداشتهاست؟ او ]مسائل ديني[ را از پدرم آموخته و به ايشان اعتماد داشته است. يونس بن يعقوب ميگويد: نزد امام صادق(ع) بودم كه فرمود: آيا شما فردي را كه ماية آرامش شما است ]در پاسخدادن به مسائل شرعي[نداريد كه به او مراجعه كنيد؟ چه چيز مانع آن است كه به حارثبن مغيرهمراجعه كنيد؟ امام صادق(ع) گذشته از معرفي كردن افرادي براي تقليد از آنان درمسائل شرعي و ديني، در بياني ديگر نه تنها شروط فتوادادن را متذكرميشود، بلكه مراجعه نكردن به چنين بزرگاني را در حدّ شرك به خدابرميشمارد: هر كس از شما بتواند نقلِ حديث كند، دربارة حلال و حرام ما نظر دهد]اجتهاد كند[، احكام ما را بشناسد، به رأي و حكم وي راضي شويد كه من اورا بر شما حاكم كردم. هر گاه به حكم ما حكم كرد و شما نپذيرفتيد، حكمخدا را سبك شمردهايد و ]حكم[ ما را رد كردهايد. ردّ ما ردّ خدا است؛ وآن، در حدّ شرك به خداوند است. حسن بن علي بن يقطين ميگويد: از امام رضا(ع) سؤال كردم: من همواره نميتوانم براي پاسخ مشكلات ديني خود به شما مراجعه كنم؛ آيايونس بن عبدالرحمان مورد اطمينان شما است تا پاسخ مباني ديني خود را ازاو بگيرم؟ حضرت رضا(ع) فرمود: بله. علي بن مسيّب ميگويد: به حضرت رضا(ع) عرض كردم: منطقة ما منطقهاي دور است و توانِ آنرا ندارم در همة اوقات نزد شما بيايمو مسائل ديني خود را از شما سؤال كنم. فرمود: زكريا بن آدم قمي مورد اطمينان ما در دين و دنيا است. علي بن مسيّب ميگويد: هنگام بازگشت، نزد زكريا بن آدم رفتم و مسائلمورد نياز خويش را از او پرسيدم. احمد بن اسحاق از امام هادي(ع) پرسيد: ... سخن چه كسي را بپذيرم؟ امام فرمود: عثمان بن سعيد عَمري مورد اعتماد من است. هر چه از جانب منبه تو رساند، از آنِ من است؛ هر چه از قول من بازگو كرد، سخن من است بهسخنانش گوش ده و از او پيروي نما كه مورد اعتماد من است. دعوت ائمة: به فراگيري مسائل شرعي و آموزههاي ديني و نيز پرسشو تقليد از فتواي عالمان شيعه، دعوت به تقليدي آگاهانه است؛ چرا كه در بينشايشان، حركت بدون علم حركتي است در بيراهة جهل. امام صادق(ع) در اينباره ميفرمايند: هر كس بدون بينش و علم كاري انجام دهد، همانند روندهاي است كه دربيراهه حركت ميكند؛ هر چه سريعتر حركت كند، از مقصد دورتر ميشود. اگر در اين باره از واژة تقليد استفاده ميكنيم، نه براي پايينآوردن كرامتانسان و شخصيت او است، بلكه براي آن است كه مسؤوليت سنگين مرجعتقليد را نشان دهيم و مسؤوليت اخروي را به عهدة او بگذاريم. از سوي ديگر،امنيت خاطرِ اشخاص غير مجتهد را فراهم آورديم و براي آنان اين اطمينانحاصل شود كه با عمل به دستورها و قوانين شرعي از عذاب الاهي ايمنخواهند بود؛ زيرا احكام خود را از كسي دريافت ميدارند كه با دقتْ احكامالاهي را به دست آورده است. 2. تداوم تمدّن فرمان خداوند به پرسشكردنِ ناآگاهان از خبرگان و دعوتمعصومان(س) از عامة مردم براي تقليد از مراجع تنها جنبة ديني دارد ياضرورتي است كه انسان مدني ناگزير از پذيرش آن در زندگي اجتماعياست؟ اين پرسشي است كه بايد از جنبة جامعهپذيري تحليلشود. بايد اذعانداشت كه تقليد رمز بقاي تمدّن بشري است: انسان به اقتضاي طبيعت و سرشت خود، موجودي است اجتماعي. بدينمعناكه سرشت آدمي بهگونهاي است كه نميتواند زندگاني خود را تنها و بهشايستگي تأمين كند، بلكه بايد گروههايي در جامعه گرد هم آمده، انبوه آنانبه ادارة امور پرداخته، با همراهي و همگامي هم هر كسي باري از بارهايزندگي اجتماعي را بهدوش كشد و هر فردي راهي را براي ادامة حيات نوعخود بازسازد تا همه با همكاري و كمك، زمينهساز رفاه در زندگي خويشبراي نيل به سعادت و كمال باشند. بدين ترتيب، هر فرد انسان به طور طبيعياز به دست آوردن همة نيازهاي خود در زندگي بشري درمانده و عاجزاست. پس ناچار به همكاري و همراهي ديگر افراد نوع خويش است. روشناست كه اگر هر فردي بخواهد به خود تكيه كند و بياستمداد از همزادخويش همة نيازهاي زندگي را برآورده سازد و به همة احتياجهاي حياتدست يابد، در نخستين مرحلة زندگي خويش ميماند و گامي در راه زندگي وكمال خويش برنداشته، نابود خواهد شد؛ و همين مسأله به نابودي نوع بشرخواهد انجاميد. بقاي بشر به بقاي فرد، و بقاي افراد جز به همكاري و همراهي تحقق پيدانخواهد كرد و تمدن بشري مولود همكاري و همفكري بشر است. تاهمكاري افراد نباشد، اجتماعي به وجود نخواهد آمد؛ و اگر اجتماعي همشكل نگيرد، نوع بشر دوام و بقايي نخواهد يافت. دوام و بقاي نوع بشر در اين است كه هر فرد به تخصّص در حرفهاي دستيابد و بقية مردم در هنگام نياز به تخصّص وي مراجعه كنند. همين رجوع نوعبشر به متخصّص را «تقليد» گويند. گفتني است كه پرسش از غيرِ كارشناس، مخصوص حوزة الاهي نيست،بلكه در زمينههاي علمي نيز پسنديده و لازم است. 3. آواي فطرت تقليد را بايد پاسخ بشر به نداي فطرت شمرد؛ زيرا: با نظري دقيقتر و بحثي عميقتر ميتوان به دست آورد كه موضوع اجتهاد وتقليد ريشة وسيعتري دارد و بيشك طريق اجتهاد و تقليد يكي ازاساسيترين اجزاي برنامة زندگي انسان ميباشد و هر انساني با فطرت انسانيخود، راه زندگي را در جايي كه ميتواند با اجتهاد عاجز است با تقليدميپيمايد، و بنابراين، دستور اجتهاد و تقليد در اسلام، ارشاد مردم خواهدبود به سوي روشي كه فطرت انساني به وي هدايت مينمايد. البته انسان ابتدا دنبال اين است كه خودش علوم مورد نياز را كسب كند؛زيرا: ما در خودمان عيناً مشاهده ميكنيم كه هر پديدهاي از پديدههاي هستي و هرحادثهاي از حوادث جهان در يكي از حواس جلوه ميكند. حتيكوچكترين صدايي كه ميشنويم، برگشته و از علل پيدايش وي پرسشمينماييم؛ و هر كاري را كه ميخواهيم انجام دهيم، تفصيلاً يا اجمالاً علتاقدام خود را، و اگر از آن هم غفلت داشته باشيم لااقل فوايد و منابع كار را،از نظر ميگذرانيم. و بالاخره در مورد تشخيص فكري نامبرده يك فعاليتفكري از علل و فوايد به عمل ميآوريم. اين فعاليت و جستوجوي فكريهمان است كه به اصطلاح علمي استدلال ناميده ميشود. پس انسان با فطرتخدادادي و موجوديت تكويني خود يك موجود استدلالي است و تبعاً همدر نظريات علمي و هم در قضاياي عملي خود راه استدلال را ميپيمايد.چيزي كه هست، معلومات نظري و همچنين احتياجات علمي انسان بيشمارو به اندازهاي زياد و بيرون از حد و حصر است كه هرگز يك فرد انسانعادي به شمردن آنها قادر نيست، تا چه رسد به اينكه در هر يك ازجزئيات آنها تفصيلاً به استدلال پرداخته، با نيروي فكري خود درتشخيص حق و باطل و خير و شر آنها استدلال به خرج دهد. البته هميناست كه تبعاً افراد انسان را به سوي اجتماع مدنيت كشانيده، فعاليتهايمربوط به زندگي را در ميانشان توزيع و تقسيم مينمايد. درك اين حقيقت، انسان را اضطراراً وادار مينمايد كه در جهاتي از زندگيخود كه تا اندازهاي در معرفت و شناسايي آنها تخصّص و خبرويت دارد،به سلوك راه استدلال پرداخته، با تشخيص علمي پيش رود؛ يعني اجتهادنمايد، و در جهات ديگري كه تخصّص و خبرويت ندارد، به كسي كه ايمانبه خبرويت و درستكاري وي دارد بگرود. به واسطة همين استدلالتشخيص علمي او را براي خود تشخيص علمي فرض نموده، پيش ميرود؛يعني عمل خود را به نظر وي تطبيق نموده، از وي تقليد مينمايد. ما هر كاري را كه بخواهيم و راه و رسمش را ندانسته باشيم، به خبرة همانكار مراجعه ميكنيم و به هر شغلي كه خواسته باشيم وارد شويم، راه و چارةاو را از متخصص همان شغل ميپرسيم و هر فن و صنعتي را كه ميخواهيمياد گيريم، به شاگردي استادي ميشتابيم كه در آن فن و صنعت بصير و كاركرده است. درمان درد را از پزشك و نقشة بنا را از معمار ميخواهيم واصولاً سازمان تعليم و تربيت عمومي در محيط اجتماعي انسان بر همين اصلاستوار است. از بيان گذشته نتيجه گرفته ميشود: اولاً، مسألة اجتهاد و تقليد يكي از اساسيترين و عموميترين مسائل حياتيانسان ميباشد و هر انساني كه پاي به دايرة اجتماع ميگذارد، از لحاظ رويهبه اجتهاد يا تقليد ناگزير است. ثانياً، هر انساني در بخش بسيار كوچكي از جهات زندگيِ خود به اجتهادميپردازد و بخشهاي ديگري را (بزرگترين قسمت زندگي) با تقليدميگذراند. راستي كسي كه ميپندارد در زندگي خود زير بار تقليد نرفته ونخواهد رفت، با يك پندار دروغي و خندهدار خود را فريب ميدهد. ثالثاً، قضاوت عمومي فطرت به جواز تقليد يا لزوم آن در جايي است كهانسان جاهل بوده و توانايي اِعمال نظر و بررسي فكري مسأله را نداشته باشدو مرجع تقليد و پيشواي مفروض مرجع صلاحيتدار باشد؛ يعني در مسألةمفروضه صاحب نظر و قابل اعتماد و وثوق بوده باشد؛ در غير اين صورت،تقليد قابل ذم است. 4. انتخابي آزاد پيشتر گفته شد كه در مقولة «اجتهاد و تقليد» اصل بر اجتهاد است ومعصومان(س) تا بدانجا پيش رفتند كه آرزو داشتند همة ياران و شيعيان آناندر دين فقيه شوند. انسان از روزي كه چشم به جهان ميگشايد، تا روزي كه عالم خاك راترك ميكند، نوعي وابستگي ذاتي بين خود و ديگران در همة عرصههايزندگي اجتماعي احساس ميكند. همچنين خداوند استعدادهاي گوناگون رادر نهاد انسانها قرار داده است و هر بخشي از نيازهاي بشري بايد بهدستمتخصصان صالح برآورده شود. از سوي ديگر، دايرة علوم و حرفهها به قدريگسترده شده كه هر فردي توان گذراندن همة مراحل علمي و اجتهادي درمقولههاي مختلف زندگي را ندارد. انسان آزادانه در برخي از حرفهها راهاجتهاد را برميگزيند و در برخي ديگر راه تقليد را. اسلام «اجتهاد» در علوم ديني را در انحصار يك قشر قرار نداده كه كسيتوانِ دست يافتن به آنرا نداشته باشد. به ديگر سخن، هر فرد را در انتخاب بين«مجتهدشدن» يا «مقلدشدن» آزاد گذاشته است. اين نخستين گام آزادي درمقولة «اجتهاد و تقليد» است. دومين گام، انتخاب آزادانة «مرجع تقليد» است.مقلد با در نظر گرفتن شروط مرجع تقليد، آزاد است از ميان مراجع يكي راانتخاب كند. از سوي ديگر، پيروي كردن «مقلد» از دستورهاي «مرجع تقليد»منافاتي با سلب آزاديهاي مشروع وي ندارد. البته اگر مرجعي نسبت بهديگران داراي علم بيشتر باشد، عقل ميگويد كه به سراغ عالمتر برو. مضافاًاين كه «مقلد» در برخي از احتياطها نيز ميتواند به مرجع ديگر مراجعه كند. «تقليد» پذيرش نوعي زندگي در چارچوب قوانين الاهي است؛ و اينپذيرش، محدوديتهايي دارد؛ مانند اين كه بايد از امور خلاف شرع دوريجُست. آزاديهاي پسنديده و آزاديهايي كه عقل تجويز ميكند، از جمله اموريهستند كه هيچ مرجع تقليدي مكلّف را از آنها برحذر نميدارد. تقليد را ميتوان مرز آزاديهاي انساني برشمرد. تعريفهايي كه ازآزادي شده است، گوياي اين امر است: رهايي از همة محدوديتها، مگر آنهايي كه قانونْ عادلانه وضع كند. و در تعريف ديگر آمده است: رهاييِ تنظيمشده در قانون. پس همانطور كه پيدا است، رعايت قانون و محدوديتهاي قانوني جزوجوهرة آزادي است؛ اگرچه ممكن است در نظامهاي مختلف دربارة كيفيتمحدوديتها اختلاف نظر وجود داشته باشد. مهمترين محدوديت،محدوديتي است كه بر اساس قانون الاهي باشد و فرد بداند با رعايت آن، بهسعادت دنيوي و اخروي ميرسد. به عبارت ديگر، آزادي هر گونه رهايي راشامل نميشود. 5. پذيرش خردمندانه با انتخاب آزادانة تقليد، پذيرش متعبّدانة فتواي مجتهد را بايد همانپذيرش خردمندانه دانست. تقليد رابطهاي تنگاتنگ با تعقّل و انديشه دارد. اگر برخورد مكلف بابرداشتهاي مرجع تقليد را برخوردي متعبّدانه بناميم، زمينة اين «تعبّد» را«تعقّل» فراهم ساخته است؛ به ويژه بايد توجه داشت كه تقليد در اصول دينجايز نيست. البته عقل سليم حكم ميكند كه اگر شخصي با تعقّل فردي دريافتهاست خدا و آخرتي وجود دارد و پيامبري براي هدايت او آمده است، و اكنونميخواهد دستورهاي اين پيامبر را بداند، ميتواند تقليد كند. بهعبارت ديگر،تقليد در فروغ دين جايز است. 6 . زمان تقليد فرارسيدن سن تكليف (دوران بلوغ) فرا رسيدن زمان انجام دادندستورهاي ديني است. به چنين فردي «مكلَّف» ميگويند. بنابراين: يك . بر هر مكلفي كه مجتهد نيست و روش استنباط احكام را نميداند،واجب است در احكام دين از مجتهد تقليد كند. دو . تقليد در احكام به واجبات و محرّمات اختصاص ندارد، بلكه درمستحبات و مكروهات و مباحات نيز جاري است. بخش دوم / احكام و فتاواي ماندگار درآمد مقام مرجعيت در هر زمان نه تنها مظهر غيرت ديني، بلكه نماد غرور ملّيمردم در برابر هجوم بيگانه به شمار ميرود. مثلاً در صد سال اخير، مرجعيتشيعه با رهبريهاي خود بسياري از مناطق اشغال شده جهان اسلام را از حلقومبيگانگان بيرون كشيد و مانع تسلط استعمارگران بر ساير مناطق شد. تاريخ گواهي ميدهد كه مرجعيت همواره چون دژي پولادين در برابرسلطه سياسي، اقتصادي، نظامي و فرهنگي استعمارگران و استبدادطلبان بودهاست؛ بهگونهاي كه در پاي هيچ قرارداد ننگيني امضاي مراجع به چشمنميخورد و بر فراز منزل هيچ مرجع و حوزه علميهاي پرچم بيگانه به اهتزازدرنيامده است. اين پيشينه گرانسنگ، در وفاداري مراجع به مردم و سرزمينخود ريشه دارد. مرجعيت شيعه كه از متن مردم برخاسته و از حمايتهايبيدريغ مردم برخوردار بوده، در گذرگاههاي دشوار تاريخ در كنار مردممانده است و همسو با آنان در حفظ و حراست از استقلال ملّي، سياسي وفرهنگي كوشيده است. حتي در صورت نياز، مراجع جان خويش را در طَبَقِاخلاص مينهادند. صدها فتوا و موضعگيري مقام مرجعيت، اَسنادي ماندگاردر تاريخ جهان اسلام، بهويژه ايرانزمين، است. نگاهي گذرا به چند فتوا و موضعگيري مرجعيت شيعه در قرن اخير، نقشمراجع را در ساماندهي سياسي، نظامي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي جامعهايران، نمايان ميسازد. 1. فتواي مقابله با تجاوز روس به ايران در زمان سلطنت فتحعلي شاه قاجار، دولت روس گرجستان را بهسرزمينهاي خود ضميمه كرد. همچنين بخشهايي از ايران، مانند قرهباغ،شكّي، گنجه و باكو، را به تصرف خود درآورد. جنگ نخست ايران و روسكه نُه سال به درازا كشيد، با امضاي عهدنامه ننگين گلستان خاتمه يافت كهبراساس آن دربند، باكو، شيروان و قرهباغ از خاك ايران جدا شدند. از آن پسروسها در فرصتهاي گوناگون، بخشهايي كوچك را از ايران جدا كردند،و فتحعلي شاه همواره بر آن بود كه از راه مسالمتآميز مناطق اشغالشده راباز پس گيرد. در اين ميان، علماي شيعه با صدور حكم جهاد، مردم را بهايستادگي در مقابل اشغالگران ترغيب ميكردند؛ يكي از آن حكمها، حكمجهاد آيتاللّه سيدعلي طباطبايي است: بر جميع مسلمانان و عموم اهل تكليف واضح و آشكار است كه در اين چندساله، كفّار روس هجوم به شهرهاي مسلمانان آورده، درصدد تسخير ممالكاسلام ميباشند. و اين مطلب بر همگي واضح است كه عزّت و رواج دين بهاستقلال دولت اسلام است. هر گاه ضرري از كفّار به دولت اسلام رسد،بديهي است كه به دين اسلام رسيده. پس عموم مكلّفان و مسلمانان، خواهدور از مرزها باشند يا مرزنشين، و به كفّار نزديك باشند يا دور كه موافقحكم الاهي و شرع حضرت رسالتپناه به جِدّ و جهد تمام به اندازه تواناييو قدرت به دفع كفّار لئيم بپردازند؛ و واجبي را كه تمام واجبات و مستحباتبسته به آن است، متروك نسازند؛ و در حفظ دين و دولت و بقاي عِرضْ ومال كمر جِدّ و اجتهاد ببندند و نوعي مدافعه و مجاهده به عمل آورند كهروز قيامت جواب صاحب دين توانند داد. اخبار ناگوار برخوردهاي ناشايست روسها با مناطق اشغالي، از يك سوعِرِْ ملّي و مذهبي مردم را جريحهدار كرده بود، و از سوي ديگر، روسهابراي تصرف مناطق بيشتر، مرز ايران را به عقب ميراندند؛ بهگونهاي كهنيروهاي تحت امر عباس ميرزا هم توان مقابله با نيروهاي روس را نداشتند.در اين ميان، آيتاللّه كاشفالغطاء فتوايي صادر كرد كه در آن مردم بهكمكهاي جاني و ماليبه ارتش ايران قدم پيش نهند. متن فتواي مرحومكاشفالغطاء را كه به زبان عربي بوده، قائم مقام بزرگ چنين ترجمه كردهاست: اي اهل ايران، از عراق و فارس و آذربايجان و خراسان، آماده شويد بهجهاد كفار لئيم؛ و برآوريد تيغها از نيام براي حفظ كيان اسلام؛ و درآييد درسلك ياوران پروردگار ملك علّام؛ و جهاد كنيد به دفع كفار، از شريعتسيدانام ـ عليه و آله الصلواه والسلام ـ و طريق اميرالمؤمنين وسيدالوصيين(ع). آيا خطاب نميكرديد به خدا در دعاي ماه مبارك رمضان كه شهادت نهايتآرزو و مطلوب ما است در عبارت «و قتلاً في سبيلك فوفّق لنا»؛ «و كشتهشدندر راهت را توفيق ما گردان». آيا مگر ميان مردم نميگفتيد «يا ليتنا كنا مع الشهداء في كربلاء»؛ «اي كاش ما باشهدا در كربلا بوديم». پس راضي نشويد به كذب گفتار خود و مخالفت گفتارباكردار خود. بدانيد كه كشتگان مرزهاي آذربايجان در دفاع از اهل كفر و طغيان، برايحفظ كيان اسلام و مسلمين و حراست ناموس مؤمنات و مؤمنين مانند شهدايكربلا است». آيتاللّه سيدمحمد مجاهد كه در عراق بود، فتوايي را در دفاع ازسرزمينهاي ايران صادر كرد: هنگامي كه دشمنان كافر بر مسلمانان حملهور شوند و سرزمينهاي اسلامي رابراي فتح و تسخير و سلطهيافتن زير پا نهند، بر مسلمانان جهاد با آنان و دفعآنان و حفظ ساحتِ اسلام واجب است. آيتاللّه مجاهد از عراق با فرستادن پيغام براي فتحعليشاه از وي خواستكه جلوي تعدّي و تجاوز قواي روس به آذربايجان را بگيرد، امّا شاهخوشگذران هيچ عكسالعملي از خود نشان نداد. آيتاللّه مجاهد در اوايل شوال 1241 به تهران آمد. با ورود ايشان،فتحعليشاه مجبور شد به سوي تبريز حركت كند و در نزديكي تبريز برايسازماندهي جنگ با قواي روس اردو زند. آيتاللّه مجاهد نيز بعد از تهران به سوي تبريز حركت كرد و در راه مردمرا به جهاد ترغيب كرد. در قزوين پس از وضو گرفتن وي از حوض مسجد،مردم تمام آب را براي تبرّك برداشتند. مردم و علمايي چون آيتاللّهمحمدجعفر استرآبادي، شهيد مولي محمدتقي برغاني، ميرزا عبدالوهابقزويني و ملااحمد نراقي لباس رزم بر تن كردند و همراه آيتاللّه مجاهد بهصف مجاهدان پيوستند. جهاد عليه روس موجب عقبنشيني و شكست آنانشد. حتي بسياري از مناطقي كه ايران در عهدنامه گلستان از دست داده بود،پس گرفته شد. گرايش شاه قاجار به خوشگذراني، وي را بر آن داشت تا جبهه را رها كندو به تهران باز گردد؛ امّا سيدمجاهد و علماي ديگر در تبريز ماندند و به جهادادامه دادند، امّا با رحلت آيتاللّه مجاهد حمايت فتحعليشاه قاجار ازجبهههاي جنگ كم شد و نيروهاي ايران در هم گسيختند و قواي روس تبريزرا نيز به تصرف خود درآوردند. ايران با تندادن به عهدنامه ذلتبار تركمنچاي، نه تنها ايالات نخجوان،ايروان، تالش، قرهباغ و شوره گل را براي هميشه از دست داد، بلكه مجبور شدنيم ميليون تومان غرامت به روسيه بپردازد. 2. فتواي رهايي زنان مسلمان گريبايدوف نزد مردم ايران چهرهاي منفور و خشن داشت. او در 15آوريل 1818 ضمن نامهاي مفصّل كه از پترزبورگ براي يكي از دوستانش بهنام يكيچف ارسال داشته، ايرانيان را با تعبير تحقيركننده «مردم وحشيِ آسيا»معرفي ميكند و از اينكه قرار است به ايران برود، به شدت آشفتگي خود رااعلام ميدارد. وي خواهرزاده ژنرال پاسكوويچ، سردار گرجستان و حاكم قفقاز، بود.وي در منازعه دولت روس و ايران حضور داشت و از جزئيات آن مطلع بود.از اين رو، در تحميل قرارداد ننگين تركمنچاي به ايران نقشي مؤثر داشت. بهتوصيه پاسكوويچ، امپراتوري روسيه او را به وزيرمختاري دولت روسيه درمركز حكومت ايران منصوب كرد. از اقدامات خودسرانه و مغرورانه اين وزيرمختار، جمعآوري تعدادي اززنان گرجي بود كه به ازدواج مردان ايراني مسلمان درآمده و داراي بچهبودند. اين كار به ترغيب آقا يعقوب ارمني آغاز شد. او مقداري پول از دولتايران و تجار به دست آورده و به سفارت روس پناهنده شده بود. اين اقدام،خشم مردم مسلمان ايران را برانگيخت. گريبايدوف بر آن بود كه زنان را از شوهر و بچههايشان جدا كند و بهگرجستان باز گرداند؛ و كساني را كه مسلمان و شيعه شده بودند، به دينمسيحيت باز گرداند. مردم كه اين حركت را توهين به غيرت ديني خودميدانستند، براي بيرون كشيدن زنان از اسارت سفارت روس كسي را بهتر ازميرزا مسيح مجتهد پيدا نكردند. از اينجا بود كه ميرزا مسيح وارد ميدان شد.حركتهاي مسالمتآميز ايشان براي نجات زنان مسلمان به جايي منتهي نشد.سرانجام ميرزا مسيح مجتهد با صدور فتوايي مبني بر آزاد كردن زنان، روحشهامت را در مردم دميد. او فرمان قتل هيچكس را صادر نكرد، بلكه بر آن بودتا سفارتخانه روس با ديدن جمعيت متحصّن و فريادگر، زنان مسلمان را آزادكند. مردم مسلمان با هدايت روحانيت و فتواي ميرزا مسيح مجتهد در مسجد جامعتهران اجتماع كردند تا از اين كانون توحيد به لانه فساد گريبايدوف بروند وزنان مؤمن را آزاد و سفير شقي و بدرفتار را متنبّه سازند. چهارشنبه در روز ششم شعبان 1244/ 11 فوريه 1829، نوزده روز پس ازورود گريبايدوف به تهران، مردم كسب و كار خود را تعطيل كرده، به سويمسجد جامع تهران روانه شدند. مردم به سوي سفارت حركت كردند و خواستار تحويل دادن آقا يعقوبارمني و زنها شدند، امّا گريبايدوف به جاي تحويلدادن آنان، به مأمورينسفارت دستور داد كه اگر مردم حركتي از خود نشان دادند، آنان را به گلولهببندند. در اين ميان، نوجواني چهارده ساله با گلوله شليك شده از سفارتروس به شهادت رسيد. مردمْ نوجوان را به مسجدي برده، مشغول عزاداريشدند، بار ديگر با سلاحهاي سرد به سوي سفارتخانه بازگشتند. خبر بهفتحعليشاه رسيد، او نيروهايي را براي حفاظت از سفارتخانه گسيل داشت،امّا قواي فتحعليشاه هم نتوانست جلو خشم مردم را بگيرد. با وجود تيراندازيِ پيدرپي قزاقها، مردم به صورت گروههاي ده نفري ازپشت بام به پايين ميجستند؛ رفته رفته حياط سفارت پر از جمعيت شده بودو از اين سو به آن سو ميرفتند تا چوب و چماقها را بر سر متجاوزينخونريز فرود آورند. هر دم يكي از مسلمانان در خون خويش ميغلتيد، وليستيز با سلطه همچنان ادامه داشت. شاهزاده مليكف از مردم تفليس نيز جزو مقتولان بود. او كه تازه از راه رسيدهبود و ميخواست گريبايدوف را از وقايعِ در شُرُف وقوع آگاه كند، دردرگيري با مردم كشته شد. بر اثر اين درگيري خونين كه در يك طرف گروهي مهاجم مسلح وسياستمدار روسي به سركردگي گريبايدوف بودند و در سوي ديگر عدهاي ازمسلمانان معتقد كه ميخواستند زنان را آزاد كنند، هشتاد نفر از مردم در راهدفاع از حق و ايستادگي در مقابل متجاوز به شهادت رسيدند و 38 نفر ازساكنان سفارت روس كشته شدند. در بين مقتولين سفارت جنازه گريبايدوفبه عنوان وزيرمختار، آدلونگ دبير دوم و پزشك سفارت، منشي ايراني،يك شاهزاده گرجي، يك افسر روسي، يازده قزاق و چند مستخدم ارمنيمشاهده ميشد. تنها مالتسوف، دبير اول سفارت، از معركه جان سالم به دربرد كه در مراجعت به روسيه به حمايت از ايران و بر ضد سفير مغرور وخشن روسيه گواهي داد و اعمال او را سبب خشم و غضب مردم ميدانست. فتحعلي شاه پس از اين واقعه هيأتهايي را به روسيه فرستاد و ميرزامسيحمهاجر را تبعيد كرد. تبعيد ميرزامسيح موجب خشم مردم شد.
3. فتواي تحريم تنباكو
ناصرالدينشاه بيتوجه به سرزمين ايران و محروميتهاي مردم، برايبهدستآوردن مخارج سير و سياحت خود، گاهگاهي به كشورهاي انگليس وروس امتياز ميداد و بخشي از منابع ملّي اين سرزمين را به دست بيگانگانميسپرد. از قراردادهاي استعمارياي كه در سفر سياحتي ناصرالدينشاه به لندنپايهريزي شد و سپس در تهران منعقد گرديد، قرارداد تالبوت بود. براساساين قرارداد، شاه امتياز انحصار تنباكو و توتون را به مدت پنجاه سال بهشركت انگليسي تالبوت محوّل كرد. انگلستان كه به بهانه حمايت از كمپاني هند شرقي نيروهاي خود را بههندوستان فرستاده و آنرا به مستعمره خود تبديل كرده بود، فرصتي مناسببهدست آورد كه بر ايران نيز مسلط شود. از اينرو، انگلستان با فرستادندويست هزار نيرو، به بهانه حمايت از تأمين امنيت قرارداد تالبوت درصددبود كه با ايجاد مراكز فساد و محلههاي فرنگينشين و ساختن كليسا، بافتِ دينيو فرهنگي جامعه را تغيير دهد. اين قرارداد ننگين كه استقلال سياسي، فرهنگي و اقتصادي ايران را بامخاطرهاي جدّي روبهرو ميساخت، با واكنش علما و مردم روبهرو شد. علما كه نماينده عامه مردم به شمار ميرفتند، شاه را به لغو قراردادفراخواندند، امّا او كه لغو قرارداد را نوعي شكست براي خود قلمداد ميكرد،بهشدت در مقابل علما و مردم ايستادگي كرد. ميرزاي شيرازي، علما و مردم تبريز، اصفهان، شيراز و ... هر يكاشتباهات دولت را در امر انحصار تنباكو متذكرميگشتند. علماي تبريز با ارسال تلگرافي به پادشاه چنين گوشزد كردند: با كمال حيرت مشاهده ميكنيم كه پادشاه ما، كافه مسلمين را مثل اُسرا به كفّارميفروشد ... مسلمانان مرگ را به زيردستشدنِ كفّار ترجيح ميدهند. همچنين ميرزاي شيرازي ضمن تلگرافي به شاه، كجروي دولت رابيگانهپرستي ميداند: ... مداخله اتباع خارجه در امور داخله مملكت و مخالطه و تردد آنها بامسلمين و اجراي عمل تنباكو و بانك و راهآهن و غيره از جهاتي چند منافيصريح قرآن مجيد و نواميس الاهيّه و موهن استقلال دولت و مُخِلِّ نظام ومملكت و موجب پريشاني رعيت است. در شيراز همزمان با ورود مأموران انگليسي، بازارها بسته شد و مردم درمساجد اجتماع كردند. پيشنماز مردم، عالم مجاهد سيد علياكبر فال اسيري،بر فراز منبر شمشيري به دست گرفته و فرياد برآورد: موقع جهاد عمومي است. اي مردم بكوشيد تا جامه زنان نپوشيد. من يكشمشير و دو قطره خون دارم. هر بيگانهاي را كه براي انحصار دخانيات بهشيراز بيايد، شكمش را با اين شمشير پاره خواهم كرد ... . رژيم براي مقابله با اين عمل، عالم مبارز سيدعلي اكبر فال اسيري رادستگير و تبعيد كرد. در تبريز نيز مردم به رهبري روحانيت و پيشوايي حاج ميرزا جواد آقامجتهد تبريزي با اين قرارداد مقابله كردند. مردم در تلگرافي كه به شاه ارسالميدارند اعلام ميكنند: از حالا به شما اطلاع ميدهيم دانسته باشيد كه اعتراض ما به جهت عملتنباكو و اين كه شاه مملكت خودش را به فرنگيها فروخته است ميباشد. مجتهد تبريزي مردم را به رعايت اصول شرع فرا ميخواند. سپس همگينامهاي به اين مضمون براي شاه مينويسند: 42 سال است سلطنت ميكني. محض طمع مملكت خودت را قطعهقطعه بهفرنگي فروختهاي، خود داني، امّا ما اهالي آذربايجان، خودمان را به فرنگينميفروشيم و تا جان داريم ميكوشيم. شاه تصميم گرفت مخالفان خود در تبريز را به قتل برساند كه اطرافيانشوي را از واكنشهاي مردمي برحذر داشتند. در اصفهان نيز مردم به رهبري سه عالم مجاهد، حاج شيخ محمدتقي (آقانجفي) و شيخ محمدعلي و ملاباقر فشاركي، در برابر كمپاني و هوسهايعمّال شاه ايستادند. شاه به كارگزاران خود در اصفهان دستورهاي اكيد ميدهد كه با علما ومردم مقابله كنند. ضمناً در تلگرافي به آقا نجفي ميگويد: بيجهت عالم آسوده را آشفته نكنيد و مردم با خون خود بازي نكنند وآسوده مشغول دعاگويي و رعيتي باشند. امّا علماي اصفهان به مقاومت بيشتر روي آوردند و براي نخستينبار درمنطقه خود، استعمال دخانيات را تحريم و كاركنان رژي را نجس اعلامكردند. در مقابل اين جريان، ظلالسلطان بسياري از علما را تبعيد نمود. نهايتاينكه ميرزاي شيرازي با نوشتن يك سطر فتوا، نه تنها ايران را از حلقوماستعمارگر پير انگلستان بيرون كشيد، بلكه شاه را حتي از به دست آوردنقلياني در دربار و حرمسراي خود نااميد ساخت: بسماللّه الرحمن الرحيم اليوم استعمال تنباكو و توتون، بأيِّ نَحوٍكان، در حـكم محـاربه با امـام زمـانـ صلواتاللّه و سلامه عليه ـ است. 4. فتواي دفاع از مشروطه پس از برپايي نخستين جلسه مجلس شوراي ملّي ايران و تدوين نخستينقانون اساسي در 1285 ش، مظفرالدين شاه از دنيا ميرود و پسرشمحمدعلي شاه بهجايش مينشيند و درصدد برميآيد تا نهضت مشروطيت رامتوقف سازد. آخوند خراساني چندين بار شاه را نصيحت كرد و او را به رعايت حقوقمردم سفارش نمود. در يكي از اندرزهاي وي به شاه آمده است: 1. به دين اهميت بيشتر بدهيد. 2. اجناس ساخت ايران را تبليغ كنيد؛ چنانكه ميكادو، پادشاه ژاپن، اين كاررا كرد و ژاپن را از بحران اقتصادي نجات داد. 3. در نشر علوم و صنايع جديد همت كنيد. 4. مواظب دخالت بيگانگان در كشور باشيد. امّا شاه در پنهان نقشه براندازي مشروطه را بررسي ميكرد و اندكاندك بهبهانههاي گوناگون رهبران مشروطه را زنداني، تبعيد و شهيد كرد .... آخوند پس از اينكه اندرزهاي خود به شاه را بينتيجه يافت، در نامهاي بهوي نوشت: ... از بدو سلطنت قاجار چه صدمات فوقالطاقه به مسلمانان وارد آمده،چقدر از ممالك شيعه از حُسْن كفايت آنان به دست كفّار افتاده. قفقاز وشيروانات، بلاد تركمان و بحر خزر و هرات و افغانستان و بلوچستان وبحرين و مسقط و غالب جزاير خليج فارس و عراق عرب و تركمنستان تماماز ايران مجزا شد. دو ثلث تمام از ايران رفت و اين يك ثلث باقي مانده راهم به انحاي مختلف زمامش را به دست اجانب دادند. گاهي مبالغ هنگفتقرض كرده، در ممالكت كفر خرج نمودند و مملكت شيعه را به رهن كفّاردادند. گاهي به دادن امتيازات منحوسه، ثروت شيعيان را به مشركين سپردند... گاهي خزاين مدفونه ايران را به ثَمَنِ بَخْس ]بهاي ناچيز[ به دشمنان دينسپردند. يكصد كرور ـ بيشتر هزينه سلطنت كه از عهد صفويه و نادرشاه وزنديه ذخيره بيتالمال مسلمين بود ـ خرج فواحش فرنگستان شد و آن همهاموال مسلمين را كه به يغما ميبردند، يك پولش را عوض خرج اصلاحمملكت، سدّ باب احتياج رعيت نمودند. به حدّي شيرازه ملك و ملت راگسيختند كه اجانب علناً مملكت را مورد تقسيم خود قراردادند. اي منكر دين، اي گمراه، پدرت دستور ]مشروطه[ را صادر كرد، امّا از روزيكه تو به سلطنت نشستي، همه وعدههاي مشروطه را زير پا نهادي. شنيدمشخصي از سوي تو به نجف فرستاده شده تا ما را با پول بخرد و حال اين كهنميداني قيمت سعادت مردم بيشتر از پول تو است. ادّعاي تو درباره ديندروغ است. تو دشمن دين و خائن به مملكت هستي. من به زودي به ايرانميآيم و اعلان جنگ ميكنم. آخوند و دو يارش در پيامي به مردم ايران چنين نوشتند: به عموم ملّتْ حكم خدا را اعلام ميداريم: اليوم، همت در دفع اين سفّاك جبّار و دفاع از نفوس و اعراض و اموالمسلمين از اهمّ واجبات و دادن ماليات به گماشتگان او از اعظم محرّماتاست. 5. فتواي انحلال دولت قاجار حضرت آيتاللّه سيدعبدالحسين موسوي لاري كه ظلم و جور عمّالقاجار به مردم لارستان را روا نميديد، فتواي وجوب انحلال رژيم سلطنتيقاجار و تشكيل حكومت اسلامي لارستان را اينگونه صادر كرد: واجب است تبديل سلطنت امويه قاجاريه به دولت حقه اسلاميه. پس از صدور اين حكم، عدهاي از عمّال قاجار كشته و اسير گرديدند واموال آنان مصادره و احكام اسلامي در اين منطقه جاري شد. ميرزاي شيرازيطي نامهاي به آيتاللّه لاري از اقدامات وي حمايت كرد. آيتاللّه لاري باعقيده راسخ به اصل ولايت فقيه توانست حكومت اسلامي بر پا نمايد و احكامالاهي را در آن اجرا كند. آموزش نيروي نظامي و احداث كارخانه اسلحهسازي، از جمله اقداماتاوليه او در تأسيس حكومت اسلامي لارستان بوده است؛ زيرا هر حكومتيبراي حفظ مرزهاي خود بايد قواي مسلح و اسلحه داشته باشد. ايشان از ماليات دادن به دولت مستبد مركزي خودداري نمود و پرداختآن را تحريم كرد و با چاپ تمبر براي حكومت اسلامي از پرداخت پول بهپست مركزي سر باز زد. روي تمبرها «پست ملت اسلام» نگاشته شد تا ازتمبرهاي قاجار تمييز داده شود. آيتاللّه لاري تجارت و بازرگاني استعمارگران روس و انگليس را بهزيان امت اسلامي ميدانست. از اينرو، مصرف چاي، قند، ادويه، خوراك وپوشاكهايي را كه از كشورهاي خارجي، بهويژه روسيه و انگليس، وارد ايرانو ساير كشورهاي اسلامي ميشد، تحريم كرد. وي عقيده داشت خارج ساختن ارز از كشورهاي اسلامي براي خريداشياي خارجي موجب تقويت دشمنان اسلام است و افزايش قدرتاستعمارگران را به همراه خواهد آورد. همچنين ورود كالاهاي خارجيموجبات وابستگي اقتصادي را فراهم ميآورد. ايشان در جواب استفتايي كه درباره استفاده از اجناس خارجي شده است،فتوايي صادر ميكنند كه در آن، رفتن پول از كشورهاي اسلامي به كشورهايخارجي را كمك به كفّار خوانده است و خريد هر گونه خوردني، پوشيدني واجناس ديگر از ساير كشورها را حرام ميداند و استفاده از اجناس داخلي راواجب ميشمارد. 6 . فتواي مبارزه با اشغالگران انگليس پس از شهادت ناجوانمردانه رئيسعلي دلواري و خاليشدن منطقه تنگستاناز دلاورمردان قهرماني چون او، بوشهر به اشغال نيروهاي انگليس درميآيد. انگليسيها پس از تصرف بوشهر آهنگ لارستان ميكنند. آنان محلحضور آيتاللّه سيد عبدالحسين موسوي لاري را در روستاي كورده شناساييو آنرا محاصره مينمايند. رئيس علي مراد، از فداييان سيد، به مسجد روستا ميرود و سيد را بر اسبخود سوار كرده، از محاصره دو هزار نفر از قشون انگليس خارج ميسازد. درهنگام گذشتن از حصار نيروهاي انگليس، تير به عمامه و عباي آيتاللّه لارياصابت ميكند، ولي به خود وي صدمهاي وارد نميشود. سيد به فيروزآباد ميرود تا رهبري مبارزه با اشغالگران انگليسي را درآنجا پي گيرد. در اين زمان است كه سيد فتواي نبرد زن و مرد و كوچك وبزرگ را عليه انگليسيها صادر ميكند. در اين فتوا آيتاللّه لاري با توجه بهآيات متعدد قرآن، جهاد را بر تمام مسلمانان واجب فوري اعلان نموده وهمه شيوههاي كمك به آنان را حرام اعلان ميكند. 7. فتواي تحريم كار كردن براي انگليس علما و مجتهدان شيراز براي در تنگنا قراردادن نيروهاي انگليس در ايران،طي فتوايي ضمن تحريم اجناس انگليسي، كار كردن براي قواي انگليس راحرام كردند؛ خصوصاً در بندرهايي كه نيروهاي تجاوزگر براي پيادهكردنمهمات خود از كشتيها احتياج به كار داشتند. فتواي علماي شيراز به امضايدوازده تن رسيده است: از شيراز به اصفهان براي حفظ استقلال اسلاميت و مليت و دفاع مهاجمات خانمان ويران كن،دولتين متجاوزتين ]روس و انگليس[، تحريم امتعه و قطع روابط ملّي رايگانه علاج قوميت ديدند، لهذا عموم علما متفقاً حكمي در تحريم اعانتقشون مسلح دولتين به هر قسم كه باشد، از داد و ستد و استخدام و مزدوري وغيره، صادر شده، و در صورت تخلف به لزوم تبري مسلمين از مرتكبتصريح كردند. 8 . فتواي تحريم اجناس خارجي با ورود اجناس خارجي، صنايع داخلي ايران، مانند نساجي و كاغذ، درخطر افتاد. رويكرد مردم به تجملگرايي و تبديل جامعه ايران به جامعهايمصرفگرا از يك سو، و ترويج مواد افيوني كه چون موريانه روح غيرت وشادابي جامعه را تهديد ميكرد از سوي ديگر، علماي اصفهان را بر آن داشتتا طي اعلاميهاي ماندگار در تاريخ استقلال اقتصادي كشور به مقابله با چنينمعضلهايي برخيزند. اين اعلاميه فتواي تحريم نبود، امّا نقش آن در استقلالاقتصادي و مبارزه با مظاهر غربي كمتر از فتوا نبود. آنان در اين اعلاميه اعلانداشتند كه قرارداد ما بايد بر روي كاغذ ايراني نوشته شود. حتي كفن مردگاناز پارچه ايراني باشد و لباس از پارچه غير ايراني نميپوشند. همچنين تعهدكردند ميهماني ساده بر پا كنند و در ميهماني تشريفاتي شركت نكنند. در هميناعلاميه بهمنظور مبارزه با مواد مخدّر اعلام داشتند كه به اهل مواد مخدّراحترام نميگزارند. 9. فتواي دفاع از ليبي و جهاد عليه اشغالگران ايتاليا تاريخ فقه و فقاهت گواه اين است كه فتواهاي مراجع و مجتهدان شيعه فقطبراي دفاع از سرزمينهاي شيعه نبوده است. از منظر اين عالمان هر جا كه نداي«لاالهالااللّه» برميخيزد، حدود و ثغور سرزمينهاي اسلامي به شمار ميرود.از اين رو، به هنگام حمله دولت فاشيست ايتاليا به سرزمين ليبي، آخوندخراساني و شيخ عبداللّه مازندراني و شريعت اصفهاني در 1329 ِ فتوايي بهشرح ذيل در دفاع از ليبي صادر كردند: اي مؤمنان، شما بايد بدانيد كه بنا به نظر همه مسلمانان و معتقدات مذهبي،جهاد بر ضد كافران واجب است. اكنون ارتش ايتاليا، طرابلس را اشغال كرده،مناطق مسكوني آن را از ميان برده و مردان و زنان و كودكانشان را كشتهاست. وظيفه جهاد خود را در راه خدا انجام دهيد و متحد گرديد و از صرفمال خود در اين راه دريغ نورزيد. پيش از آنكه خيلي دير شود، خود رابراي دفاع آماده كنيد. آيتاللّه سيدمحمدكاظم يزدي نيز فتوايي بدين مضمون صادر كرد: واجب است مسلمانان به دفاع از طرابلس در مقابل هجوم ايتاليا، و از ايراندر قبال يورش روس، بپردازند. 10. فتواي حرمت پذيرش سِمَت دولتي در عراق در زمان سلطه انگلستان بر عراق، كاكس بر آن شد تا با ورود عراقيها درمناصب قدرت، خصوصاً شيعيان عراقي، به حكومت نامشروع انگلستانمشروعيت بخشد. آيتاللّه محمدمهدي خالصي در موضعگيرياي آگاهانهشيعيان را از پذيرفتن مناصب و مقامهاي دولتي و همكاري با مستشارانانگليسي برحذر داشت. متن فتواي آيتاللّه خالصي بسيار كوتاه بود: داخل شدن در پُستهاي دولتي حرام است و بهمثابه همكاري با كافرانميباشد. 11. فتواي قيام عليه اشغالگران انگليس استعمار انگليس كه با نيروهاي اشغالگر خود بر سرزمين عراق تسلطداشت، بر آن شد تا با حركتي فرمايشي سلطه خود را مشروعيت بخشد.آيتاللّه محمدتقي شيرازي در گام نخست در برابر انتخابات فرمايشي چنينفتوايي صادر كرد: هيچ مسلماني حق انتخاب و اختيار غيرمسلمان را براي حكومت و سلطنت برمسلمانان ندارد. محمدتقي شيرازي، 20 ربيعالثاني 1337 اين فتوا خشم انگليسيها را برانگيخت، امّا زماني انگليسيها خشمگينترشدند كه پسر آيتاللّه شيرازي با همكاري علماي ديگر با هدف مبارزه باقيمومت انگلستان و آزادسازي عراق و استفاده از راهكارهاي قانوني،الجميعه الاسلاميه را بنيان نهاد. دستگيري و تبعيد محمدرضا شيرازي، فرزند آيتاللّه شيرازي، و سايرعلما و تبعيد آنان به هند، تهديدهاي آيتاللّه شيرازي را در پي داشت.انگليسيها از ترس، علماي تبعيد شده را آزاد كردند، امّا آيتاللّه شيرازي كهميديد با راههاي قانوني و تشكّلهاي سياسي نميتوان به سلطه اجانب پايانداد، فتوايي صادر كرد كه مجوّز رسمي براي نهضت مسلحانه مردم عراق بود.اين فتوا به فتواي دفاعيه مشهور گشت: مطالبه حقوق بر عراقيان واجب است؛ و بر آنان است در ضمندرخواستهاي خويش رعايت آرامش و امنيت را بنمايند؛ و در صورتي كهانگلستان از پذيرش درخواستهايشان خودداري ورزد، جايز است به قوهدفاعي متوسل شوند. اين فتوا سرآغاز نبردهاي مسلحانه مردم برضدّ اشغالگران انگليس بهفرماندهي علما بود كه منجر به انقلاب 1920 م شد. حضرت آيتاللّه العظمي سيدابوالحسن اصفهاني از مراجع بزرگ شيعهاست. وي جزو آن دسته از بزرگاني است كه به خدمت امام زمان ـ عجلاللّهتعالي فرجه الشريف ـ شرفياب شد. در پي شهادت فرزندش بر آن شد از مقاممرجعيت و زعامت كنارهگيري كند و دَر خانهاش را به روي مردم ببندد، امّا بادستور امام زمان(ع) بار ديگر مقام مرجعيت را پيگرفت و دَرِ خانهاش را بهروي دردمندان و محتاجان گشود. آيتاللّه سيدابوالحسن اصفهاني كه قبلاً «اعلان جهاد عليه انگليس و فرانسهدر زمان جنگ جهاني دوم و همراهي با مجاهدان شيعه و سنّي را صادر نمودهبود و در انقلاب عراق همگام با ميرزا محمدتقي شيرازي بود»، پس از تبعيدبه ايران و بازگشت به عراق و شنيدن اين موضوع كه انگليس به بهانه حفظپايگاههاي خود در بصره بر آن است تا سلطه خود را بر عراق استمرار بخشد،اعلاميهاي بدين شرح صادر كرد: بسماللّه الرحمن الرحيم سلام بر همه برادران مسلمان و به خصوص برادران عراقي. وظيفه ديني برهمه مسلمانان لازم ميدارد كه در حفظ بيضه اسلام و بلاد اسلامي تا آنجا كهقدرت دارند بكوشند و بر همه ما واجب و لازم است كه سرزمين عراق را كهمشاهد ائمه: و مراكز ديني ما در آنجا است، از تسلط كفّار حفظ نمودهو از نواميس ديني آن دفاع كنيم. من شما را بر اين موضوع دعوت كرده،ترغيب مينمايم. خداوند ما و شما را براي خدمت به اسلام و مسلمين موفقفرمايد. ابوالحسن الموسوي الاصفهاني، ربيعالثاني 1360 12. فتواي شهيد بودن كشتههاي استقلال عراق نيروهاي استقلالطلب عراق به رهبري آيتاللّه ميرزا محمدتقي شيرازيعليه اشغالگران و استعمارگران انگليس وضعيت تازهاي ايجاد كرده بودند. دراين ميان، آيتاللّه كاشاني نقشي محوري در برانگيختن احساسات مردم ورؤساي قبايل و عشاير عراق داشت. برانگيخته شدن احساسات مردم و رؤساي قبايل به درگيري مسلحانه وخونين ميان آنان و نيروهاي انگليس انجاميد. آيتاللّه كاشاني كه در صفمقدّم مبارزان عليه استعمار پير انگليس قرار داشت، «براي توجهدادن بيشترمردم به عظمت و قداست اين قيام، فتوايي صادر كرد كه به تأييد استادبزرگوارش ميرزاي شيرازي نيز رسيد. طبق اين فتوا كسي كه در ميدان جنگ بانيروي استعمار انگليس كشته ميگرديد، شهيد حساب ميشد و نيازي به غُسلو كفن نداشت». 13. فتواي قيام براي حجاب رضاخان با توطئه كشف حجاب و بر سر كردن كلاه فرنگي موجباعتراض بزرگان و علماي وقت شد. در بسياري از شهرها علما دستگير و تبعيدميشوند. علما و مجتهدين مشهد همچون حاجآقا حسين قمي، سيديونس اردبيلي وميرزا محمد آقازاده جلسات متعددي برگزار ميكنند و توطئه حجابزدايي وموضوع اجباري شدن كلاه بينالمللي و برپايي جشنها و مجالسي همچونجشن مدرسه شاپور شيراز و جشن ميدان جلاليه را مورد بحث و بررسي قرارميدهند. در يكي از نشستها كه در منزل حاجآقا حسين قمي برگزار گرديد،ايشان از اوضاع جاري مملكت و فشاري كه بر اسلام ]وارد[ شده، به شدتمتأثر و گريان ميشوند و سپس ميفرمايند: امروز اسلام فدايي ميخواهد. بر مردم است كه قيام كنند. متعاقب اين فتوا و رويارويي حاجآقا حسين قمي و علماي ديگر، قيامهايمردم آغاز ميشود. در قيام مردم مشهد، معروف به قيام مسجد گوهرشاد،قزاقها مردمِ قيامكننده عليه رضاخان را به گلوله ميبندند. به گفته يك شاهد عيني، 56 كاميون جنازه از مسجد بيرون بردند و حتيزخميان را نيز همراه كشتهشدگان در گودال دفن كردند. پس از اعلان كشف حجاب بهدست رضاخان و عمّال سرسپرده وي،حضرت آيتاللّه خوانساري شجاعانه در مقابل دولت فتوايي در ضرورت ووجوب حفظ حجاب بدينگونه صادر كرد: حرمت كشف حجاب به نحوي كه امروزه در پايتخت تداوم دارد، علاوه برآنكه حرمت قطعيه دارد، از علمايي مثل صاحب جواهر ـاعلياللّهمقامه ـكه اولمتبحر در فقه است، بر آن دعوي ضروري دين شده است كه منكرشكافر و نجس است و جلوگيري از آن هم از بابت نهي از منكر بر تمام افرادواجب است و تمام هم مقصر و مسؤولند در اِهمال نسبت به اين فريضه. 14. فتواي شهيدبودن ياران امام خميني امام خميني1 در هجرت به سر ميبُرد. ملّت ايران هر روز در تظاهراتميليوني خود، تعدادي از جوانانشان را به پيشگاه خدا تقديم ميكردند. عمّالامريكا از بيم تأثير و گسترش انقلاب ايران در ممالك همجوار، با تبليغاتمسموم براي بياعتبار كردن انقلاب اسلامي كوشيدند. آنان تلقين ميكردنداشخاصي كه در ايران به نام اسلام جان خود را از دست ميدهند، كارشانمشروع نيست. آيتاللّه صدر با آگاهي از واقعيات، در مقابل تحريف واقعيتهايانقلاب اسلامي مردانه ايستاد. ايشان نامهاي به امام خميني؛ در پاريس نوشتو از قيام شكوهمندانه ملّت مسلمان به رهبري وي تجليل كرد و با تمام اخلاصآمادگي خود را براي همكاري با رهبر انقلاب اعلام كرد و در نامههايديگري از شاگردانش خواست خود را در اطاعت از امام خميني فدا سازند. اوبه اين اقدامات بسنده نكرد و چنين فتوا داد: بسماللّه الرحمن الرحيم اشخاصي كه در ايران براي دفاع از اسلام و مسلمين قيام كرده و كشتهميشوند، شهيد هستند و خداوند آنان را با امام حسين(ع) در بهشت محشورميگرداند؛ انشاءاللّه. سيدمحمدباقر صدر 15. فتواي حرمت ورود به حزب بعث زمان بسياري از طرح «بعثي كردن نظام آموزش و پرورش» حاكمان بعثيعراق نگذشته بود كه به همه دستاندركاران آموزش و پرورش و دانشگاهها ومدارس عالي تكليف كردند كه به حزب بپيوندند تا برنامههايشان را در تمامسطوح آموزشي اجرا كنند. آيتاللّه صدر در مقام مرجعيت كه يگانهپرچمدارمبارزه با حزب بعث بود، شجاعانه قدم پيش نهاد و با صدور فتواي تاريخي وحماسي خود وظيفه شرعي مردم را در قبال حزب بعث معين كرد: بسماللّه الرحمن الرحيم به اطلاع عموم مسلمانان ميرساند كه پيوستن به حزب بعث تحت هر عنوانيشرعاً حرام است و هرگونه همكاري با آن، به منزله ياري ظالم و كافر ودشمني با اسلام و مسلمين است. محمدباقر صدر 16. فتواي حرمت شركت در نماز جماعت روحانيون وابسته به دولت عراق وقتي فتواي آيتاللّه صدر مبني بر تحريم همكاري و پيوستن به حزببعث صادر و در همهجا پخش شد، حاكمان عراق دست به فريبكاري زده، دروسايل ارتباط جمعي، دينداري خود را به رخ مردم كشيدند. صدام حسينبارها در حال نماز و زيارت و اشك و زاري بر صفحه تلويزيون ظاهر شد.رهبر بيدار عراق اين بار نيز آگاهانه و شجاعانه پا به ميدان نهاد و با فتوايانقلابي خويش، نقشه شيطاني حزب بعث را در نصب امامان جماعت مساجد،حسينيهها و حرمهاي مطهر ائمه نقش بر آب كرد: بسماللّه الرحمن الرحيم بهاطلاع عموم مسلمانان عراقي ميرساند كه شركت در نماز جماعتِاشخاصي كه مراجع مسلمين تعيين نكردهاند، از نظر شرع مقدس اسلام حراماست. سيدمحمدباقر صدر 17. فتواي جهاد عليه عوامل حزب بعث عراق با وقوع انقلاب اسلامي در ايران، شوري دوباره در دلها پديد آمد وآيتاللّه صدر با در نظر گرفتن اين اوضاع، براي شكستن وحشت مردم و بسيجآنان در مقابله همهجانبه با حزب بعث، فرمان جهاد عليه حزب بعث را صادركرد: بسماللّه الرحمن الرحيم بر همه ملّت مبارز و مسلمان عراق واجب كفايي است كه به قيام مسلحانه عليهحزب بعث و سردمداران آن دستزنند و مسؤولان اين حزب كافر را تروركنند تا خود را از چنگال اين دژخيمان خونخوار نجات دهند. سيدمحمدباقر صدر 18. فتواي قتل سلمان رشدي پس از پيروزي انقلاب اسلامي و بيداري جهان اسلام، غرب با رقيبيجدّي در معادلات جهاني روبهرو گشت و بر آن شد كه با شكستن قداستاسلام و ارزشهاي آن زمينه را براي حذف اين رقيب و فروپاشي جهان اسلاممهيا سازد. غرب در گام نخست نيازمند سنجش احساسات مسلمانان در برابر توهين بهمقدسات بود. اختصاص بودجهاي هنگفت براي نگارش رُماني كه به پيامبراسلام(ص)توهين كند، و اعلام آمادگي ناشران بزرگ غرب براي چاپ آن و كمپانيهايبزرگ فيلمسازي براي ساختن فيلمي بر اساس اين رُمان، بيانگر آغاز حركتيخطرناك و توهينآميز به مقدسات در عرصه هنر، شعر، قصه و فيلم بود. سلمان رشدي با نگارش رمان توهينآميز آيات شيطاني نوك پيكان اينتهاجم به شمار ميرفت كه فتواي حضرت امام؛ از تهاجم فرهنگي آنجلوگيري كرد. با جرأت ميتوان گفت كه فتواي حضرت امام با در نظر گرفتن موقعيتزماني و مكاني و ساختار بينالمللي، با هيچيك از فتواهاي بزرگ قابل مقايسهنيست. متن فتواي حضرت امام كه در تاريخ 25 بهمن 1367/ 7 رجب 1409صادرشد، بدين شرح است: باسمه تعالي انّاللّه و انّا اءليه راجعون بهاطلاع مسلمانان غيور سراسر جهان ميرسانم، مؤلف كتاب آيات شيطانيكه عليه اسلام و پيامبر و قرآن تنظيم و چاپ و منتشر شده است، همچنينناشرين مطلع از محتواي آن، محكوم به اعدام ميباشند. از مسلمانان غيورميخواهم تا در هر نقطه كه آنان را يافتند، سريعاً آنها را اعدام نمايند تاديگر كسي جرأت نكند به مقدسات مسلمين توهين نمايد. و هر كس در اينراه كشته شود، شهيد است؛ اِنشاءاللّه. ضمناً اگر كسي دسترسي به مؤلف كتاب دارد، ولي خود قدرت اعدام او راندارد، او را به مردم معرفي نمايد تا به جزاي اعمالش برسد. والسلام عليكم و رحمهاللّه و بركاته روحاللّه الموسوي الخميني فرداي فقاهت خط فقاهت همان خط خدامحوران و قانون موحدان است كه همچنان پاياو پويا سينة تاريخ را خواهد شكافت و به فراخور زمان و با توجه بهپيشرفتهاي علمي و به ميدان آمدن موضوعات نو، احكام مناسبي را با تكيهبر منابع پايانناپذير فقه استنباط و استخراج خواهد كرد و همچنان مشعلداربشر تا ظهور امام زمان ـ عجل اللّه تعالي فرجه الشريف ـ خواهد بود. ميتوان گفت حتي در چنين عصري گنجينة فقه ناگفتههاي بسياري دارد كهزمان و مكان از درك واقعي آنها عاجز است. اين جوشش دروني در وهلةنخست به استعدادِ ذاتيِ فقه، و در مرحلة دوم به ژرفانديشي فقيهان و عالمانبازميگردد كه دَيْن خود را به بشر ادا ميكنند. از آن جا كه اين جريان پوينده و روشنگر مخالفاني سرسخت رابرميانگيزد، معصومان: دو وظيفه را براي مقابله با آنها ترسيم كردهاند؛يكي براي مردم و ديگري براي علما. مردم را به ژرفنگري و هوشياري درگرفتن مباني ديني خود، بهدليل دور ماندن از مثلّثِ زور و زر و تزويرفراخواندهاند: بنگريد كه دانش خويش را از چه كسي ميگيريد. به درستيكه در هر زمان درميان اهلبيت كساني هستند كه ]مردم را[ از تحريف غلات و برچسبدروغگويان و تفسير جاهلان دور ميسازند. از سوي ديگر، فقيهان و عالمان را به ظاهر كردن دين خود در هنگام بروزبدعتها دعوت كردهاند: آن زمان كه بدعتها در امت من آشكار شود، بر عالمان است تا علم خود راآشكار سازند. و اگر از ظاهر كردن حقيقت پرهيز كنند، لعنت خداوندگريبانگير آنان خواهد شد. مردم چون پيشينيان، نه خود را بينياز از نظر عالمان و فقيهان ميدانند و نهعالمان و فقيهان در برابر بدعتگذاران سكوت خواهند كرد. اين عالمان و فقيهانند كه مرز بين «بدعت» و «نوآوري» را مشخص ميكنندو بر نوآورياي كه از متن دين و آموزههاي ديني برخاسته مُهر تأييد زده،درتلاش براي منطبق كردن جامعه با فرهنگ ناب شيعه همگام زمان پيشخواهند رفت تا روزي كه خورشيد عالم تاب حضرت مهدي(ع)، با ظهورشجبهة كفر و الحاد و التقاط را به ديار عدم رهسپار سازد. منابع و مآخذ ـــ ابراهيمزاده، حسن و عابدي، محمد: پيكار با منكر، ستاد احياي امر به معروف و نهياز منكر، معروف، 1376. ـــ اصغرينژاد، محمد: سيدابوالحسن اصفهاني، شكوه مرجعيت، مركز چاپ و نشرسازمان تبليغات اسلامي، تهران، 1373. ـــ اصغرينژاد، محمد: محمدمهدي خالصي، خصم استعمار، مركز چاپ و نشرسازمان تبليغات اسلامي، تهران، 1373. ـــ اصغرينژاد، محمد: ميرزامحمدتقي شيرازي، سروش استقلال، مركز چاپ و نشرسازمان تبليغات اسلامي، تهران، 1373. ـــ آصفي، محمدمهدي: تاريخ فقه شيعه، عبدالرضا محمد حسينزاده، انتشارات قدس،قم، 1372. ـــ آيتي، محمدابراهيم: تاريخ پيامبر اسلام، مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاهتهران،چاپ چهارم، 1366. ـــ ايدرم، حسن: سيدمحمدتقي خوانساري، بر چشمهساران حضور، مركز چاپ ونشر سازمان تبليغات اسلامي، تهران، 1373. ـــ پوراميني، محمدباقر: حاجآقا حسين قمي، قامت قيام، مركز چاپ و نشر سازمانتبليغات اسلامي، تهران، 1373. ـــ جعفري، محمدتقي: منابع فقه، انتشارات نور، چاپ دوم، 1360. ـــ جمعي از علما و روحانيون:بحثي درباره مرجعيت و روحانيت، شركت سهاميانتشار. ـــ حكيمي، محمدرضا: الحياه، احمد آرام، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، تهران، چاپ دوم،1376. ـــ حكيمي، محمدرضا: دانش مسلمين، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، چاپ ششم، 1368. ـــ روزنامه جمهوري، صحيفه حوزه، ويژه نامه شهيد صدر، 1379. ـــ سبحاني، جعفر: فروغ ابديت، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامي، قم، 1370. ـــ سماك اماني، محمدرضا: آخوند خراساني، آفتاب نيمه شب، مركز چاپ و نشرسازمان تبليغات اسلامي، تهران، 1373. ـــ سيد رضي: نهج البلاغه، محمد دشتي، دفتر نشر الهادي، قم، چاپ دوم، 1379. ـــ سيدكباري، سيدعليرضا: تاريخ حوزههاي علميه شيعه، مؤسسه انتشارات اميركبير،تهران، 1378. ـــ سيدكباري، سيدعليرضا: سيدعبدالحسين لاري، پيشواي تنگستان، مركز چاپ ونشر سازمان تبليغات اسلامي، تهران، زمستان 1372. ـــ شهابي، محمود: ادوار فقه، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي،تهران، چاپ دوم، 1366. ـــ شيخ حر عاملي: وسائلالشيعه، دار احياء التراث العربي، بيروت. ـــ شيخ طوسي: اختيار معرفهالرجال، دانشگاه مشهد، 1348. ـــ شيخ طوسي: الغيبه، تحقيق الشيخ عباداللّه الطهراني، الشيخ علي احمد ناصح، مؤسسهالمعارف الاسلاميه، قم. ـــ شيخ طوسي: الفهرست، منشورات الشريف الرضي، قم. ـــ شيخ طوسي: تهذيبالاحكام، دارالكتب الاسلاميه، چاپ دوم، نجف اشرف. ـــ صحيفه امام، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني، 1378. ـــ طبرسي: احتجاج، مؤسسه اهل بيت، بيروت. ـــ عبيري، عباس: حاجآقا نوراللّه اصفهاني، ستاره اصفهان، مركز چاپ و نشر سازمانتبليغات اسلامي، تهران، 1374. ـــ فلاحزاده، محمدحسين: آموزش فقه، الهادي، قم، چاپ هشتم، 1378. ـــ قرآن كريم. ـــ كليني: الاصول من الكافي، دارالعجب و دارالتعارف، بيروت، چاپ چهارم. ـــ گرجي، ابوالقاسم: تحول علم اصول، واحد تحقيقات اسلامي، بنياد بعثت، تهران،1361. ـــ گليزواره، غلامرضا: ميرزامسيح مجاهد و فتواي شرف، مركز انتشارات دفترتبليغات اسلامي، قم، 1376. ـــ مجلسي، محمدباقر: بحارالانوار، دارالكتبالاسلاميه. ـــ مجله نور علم، شماره هفتم و هشتم. ـــ محمدي، علي: آيتاللّه كاشاني، رايت استقلال، مركز چاپ و نشر سازمان تبليغاتاسلامي، تهران، 1373. ـــ مطهري، مرتضي: آشنايي با علوم اسلامي، انتشارات صدرا. ـــ موسوي خميني، سيدروحاللّه:تحريرالوسيله، جامعه مدرسين حوزه علميه قم، چاپچهاردهم، 1376. ـــ موسوي خميني، سيد روحاللّه:توضيحالمسائل، مركز چاپ و نشر سازمان تبليغاتاسلامي، تهران، 1369. ـــ موسوي خميني، سيد روحاللّه: صحيفه نور، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگو ارشاد اسلامي. ـــ ميرخندان، سيدحميد: سيدمحمد مجاهد، پيشاهنگ جهاد، مركز چاپ و نشر سازمانتبليغات اسلامي، تهران، 1373. چاپچهاردهم، 1376. ـــ موسوي خميني، سيد روحاللّه:توضيحالمسائل، مركز چاپ و نشر سازمان تبليغاتاسلامي، تهران، 1369. ـــ موسوي خميني، سيد روحاللّه: صحيفه نور، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگو ارشاد اسلامي. ـــ ميرخندان، سيدحميد: سيدمحمد مجاهد، پيشاهنگ جهاد، مركز چاپ و نشر سازمانتبليغات اسلامي، تهران، 1373. ـــHen y camp ell Black:Black's law Dictiona y west pu lishing co 1990. * پيروي خضر خرد* * مقدمه* * بخش يكم / مرجعيت و تقليد * * فصل يكم/**پنجره قانون* * فصل دوم/**پرتو تبليغ* * فصل سوم/**فضاي فقاهت* * فصل چهارم/**مدار مرجعيت* * فصل پنجم/**مرز مقلّدان* * بخش دوم / احكام و فتاواي ماندگار * *خاتمه * * منابع و مآخذ* درباره ما ويترين سير مطالعاتي گفتمان کتابخانه الکترونيکي چه خبر؟ پايگاه اطلاع رساني كانون انديشه جوان©







