کتابخانه:انفال و آثار آن در اسلام
انفال و آثار آن در اسلام
[منبع الکترونیکی]
افزودن به کتابخانه شخصی
شرح پدیدآور : مهدی صانعی زبان : فارسی نوع منبع : کتاب الکترونیکی موضوعات : آثار اجتماعي انفال منابع دیجیتالی :
نسخه متنی
پدیدآورندگان : صانعي¬، مهدي¬، 1307-(سرشناسه) وضعیت نشر الکترونیکی : قم : موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان ، 1387 فروست : (مرکز انتشارات دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم 7
فهرست مطالب پيشگفتار پيشگفتار فصل اوّل كلّياتي درباره انفال معناي لغويِ انفال معناي لغوي غنيمت قدر جامع اقوال لغويين درباره نفل و غنيمت معناي لغوي فيء أنفال از نظر تفسير مفهوم آيه أنفال جمع بين مضمون آيات مربوط به أنفال فصل دوم أنفال از نظر فقه شيعه معناي اصطلاحي أنفال مصاديق أنفال از نظر فقه شيعه 1- فيء 2- زمينهاي موات 3 - آباديهايي كه صاحب ندارد 4 - قلهها، وسط درّهها و جنگلها 5- صفايا و قطايع 6- غنيمتي كه مجاهدان بدون اذن امام بهدست آورند 7- ارث كسي كه وارث ندارد 8- معادن 9- درياها و بيابانهاي لم يزرع 10- خمس از ثروتهايي است كه به امام تعلّق دارد و از أنفال است تقسيم خمس ادلّهاي كه ميگويد تمام خمس از آنِ امام است(116) فصل سوم انفال از نظر اهل سنّت مقارنه بين گفتار شيعه و اهل سنّت در مورد «أنفال» 1- فيء 2- صفايا و قطايع 3- اراضي موات 4- معادن و جنگلها 5- ميراث كسي كه وارث ندارد 6- غنايمي كه بدون اذن امام به دست آيد فصل چهارم انفال در عصر پيامبر اكرم(ص) الف- وصيت مخيريق ب- فدك(9) ج- صفي د- اراضي موات ه- معادن و- جنگلها فصل پنجم انفال در زمان خلفا الف- انفال در زمان خليفه اول تحليلي درباره «فدك» اقامه دعوي به «فدك» اختصاص نداشت ب- انفال در زمان خليفه دوم ج- انفال در زمان خلافت عثمان فصل ششم چگونگي مصرف انفال و تقسيم عطايا در زمان رسولالله(ص) و خلفاي اربعه چگونگي مصرف انفال و تقسيم عطايا در عصر رسولخدا(ص) مصارف انفال و اموال دولتي كه مورد توجّه پيامبر بود چگونگي تقسيم فيء و عطايا در زمان ابيبكر تقسيم عطايا و انفال در زمان خليفه دوّم تقسيم فيء و عوايد دولتي در عصر خليفه سوم چگونگي اموال وفيء وتقسيم آندر عصرخلافتحضرت علي(ع) فصل هفتم مصارف أنفال از نظر فقهاي اهل سنّت و «اقطاع» و «حمي» نقد و بررسي قول ابيحنيفه و مالك اقطاعات در اسلام اقطاع در زمينهاي خراج «حمي» در اسلام فصل هشتممشتركات 1- راهها 2- مساجد فضيلت و احكام مسجد آب و احكام آن حكم آب مباح در نهر مملوك نتيجه بحث درباره آبها مقايسهاي بين قول شيخ(ره) و قول شهيد صدر(ره) چگونگي بهرهمند شدن از آبهاي سطح زمين توضيحي درباره آبهاي مباح بررسي روايات مورد بحث فصل نهم آثار انفال ولايت پيامبر و امام برخي از نصوص درباره امامت و ولايت اوصاف امام (رئيس حكومت) در اسلام فرق بين اموال عمومي و اموالي كه به رئيس حكومت (امام) تعلّق دارد چگونگي اداره اجتماعات اسلامي در دوره غيبت راههاي توازن اقتصادي در اسلام محدوديّت زماني در مالكيّت خصوصي تفاوت انسانها در استعداد و نحوه فعاليت اهمّيت و ارزش كار و كارگر در اسلام نكوهش درخواست از ديگران تعاون همگاني در اسلام وظيفه امام (رئيس حكومت) درباره رفاه و آسايش همگاني لزوم توجه به اموال دولتي (انفال) و حفظ آنها كتابنامه
پيشگفتار
سپاس بينهايت و ستايش بيحدّ، خداي را -عزّشأنه- كه آدمي را به نيروي خِرَد بر ديگر موجودات برتري بخشيد و او را مورد لطف و نوال بيپايان خويش قرار داد.
و درود و رحمت بيشمار، بر پيشروان راه سعادت و راهبران كاروان بشريت و پرچمداران فضيلت و عدالت؛ همان مرداني كه براي خدا به پا خاستند، تا بشر را به دستورهايش - چه واجب و چه نفل - آشناسازند.
بويژه بر كاروانسالار رسالت و بنيانگذار كاخ شرافت و حرّيت؛ آن پيامبر راستين و پيشواي عظيمالشأني كه واپسين پيامبران است و دين او اكمل اديان.
درود پيوسته و سلام هميشگي بر جانشينان پاك نهاد و پاك كردار وي؛ جانشينان معصومي كه جز راه حقّ، راه ديگري را نپيمودند و دايماً رضاي او را در نظر داشتند.
يا أهلَ بيتِ رسُولِاللّهِ حُبُّكُم
فَرض مِنَاللّه فِيالقُرآنِ أنزَلَهُ
كفاكُممِن عَظيمِالقَدرِ إنَّكُم
مَن لَم يُصلّ عَلَيكُم لاصَلاة لَهُ(1)
رحمت حق بر اصحاب و ياران حضرت ختمي مآب و پيروان شايسته آن جناب باد كه راه صدق و وفا را در پيش گرفتند و از حق و حقيقت سر برنتافتند.
لازم مينمايد در طليعه گفتار و آغاز كلام درباره انگيزه نوشتن اين كتاب و چگونگي تدوين آن، سخني گفته شود:
اين مجموعه كه تحت عنوان «انفال و آثار آن در اسلام» نگارش يافته، به لحاظ آن كه از جنبه اقتصادي داراي اهميّتي ويژه است و چنان مينمايد كه در نظام اسلامي، از مباحث مهم به حساب ميآيد، مخصوصاً در اين عصر كه بسياري از امور بر محور اقتصاد دور ميزند، و با توجه به نقش بسزايي كه در اجتماعات و تمدّن و معنويّات بشر و استقلال فرهنگي و سياسي ايفا ميكند، از اهمّ امور و يكي از اركان اساسي فقه اسلامي است، و لازم است هرچه بيشتر مورد بحث و دقت نظر قرار گيرد، تا مطابق مقتضيات هر عصر، مزايا و دقايق آن، بهگونهاي شايسته، آشكار گردد و مورد استفاده قرار گيرد.
اصولاً مقرّرات و مباني احكام اسلامي به سان مواد اوليهاي است كه ضروري مينمايد بسته به مقتضيات هر عصر و زمان، با اسلوبي متناسب و سَبْكي دلپذير، به صورتها و شيوههاي مختلف، به دور از هرگونه آلايش و پيرايش، در معرض افكار و انظار پژوهندگان و خواستاران واقع شود.
اين مباحث همچون مُشك و مادّه خوشبوي پاكيزه و خالصي است كه اگر در ظرفي سربسته و محلي دور از دسترس باشد، كسي از آن بهرهمند نميشود، و لازم است بروفق مقتضيات و به حسب رويدادها، در هر موقعيّت مناسب، در دسترس خواستارانش گذاشته شود، تا هركس نصيب خود را از آن برگيرد و بهرهمند گردد. هر اندازه و باهر طريق بيشتر در اختيار مردم و مورد تحقيق قرار گيرد، ارج و اهميّت آن بيشتر آشكار ميشود.
أعِد ذكرَ نُعمانَ لنا إنّ ذكرَهُ
هُوَالمِسكُ ماكرّرتَهُ يتضوّعُ(2)
قدرت شگرف جوابگويي فقهاسلامي به مسائل جديد و پويايي آن در هر دوره و زمان، موضوعي است كه اعجاب جهانيان را برانگيخته است. تنها در زمان ما مسائل جديد و نوظهور پديد نيامده، بلكه از آغاز بعثت پيامبر(ص) تا قرن هفتم، كه دوران شكوفايي و گسترش فرهنگ و تمدّن اسلامي بود و هر روز مسائل جديدي بروز ميكرد، فقه اسلامي بدون استمداد از هيچ منبعي نقش خطير خود را در پاسخگويي به نيازمنديها ايفا ميكرد.
بر اثر انعطافپذيري و پويندگي مباني فقهي بود كه مسلمانان وادار ميشدند به تكاپو و تلاش بپردازند و پيوسته برمعلومات خود بيفزايند و در راه ترقّي و تعالي، گامهاي مؤثري بردارند واز جمود و كوتهفكري به دور باشند و جهانيان را به سوي دانش و كمال سوق دهند و مشعل علم را فرا راه آنان برافروزند.
آري مسلمانان بودند كه مردمان را از ظلمت جهل و بيخبري نجات دادند و آنان را با علم آشناساختند و راه تحقيق را به روي ايشان گشودند.
اروپاييان اعتراف كردهاند: «اگر مسلمين در صحنه تاريخ ظاهر نشده بودند، نهضت علمي اروپا، قرنها عقب ميافتاد و معلوم نبود كه دانش و تمدّن بشر به چه سرنوشتي دچار ميشد. رهبري علمي و فكري مسلمين بود كه قرنها طول كشيد و منشأ بيداري و نهضت علمي غربيان گرديد...»(3).
اين امور بر اثر پويندگي و مترقّي بودن مباني دستورهاي اسلام ممكن شد. قدرت پاسخگويي فقه اسلام به مسائل نوظهور بهگونهاي است كه قواعد و اصولِ كلي آن رسا و كافي است؛ از قبيل: قاعده لاضرر، يد، اصالةالصحة، اصالةالطهارة، اصالةالحليّة، اصل احتياط، اصل برائت، اصل استصحاب و اصل تخيير و تعبيرات جامعي مانند: «وَأعِدّوا لَهُم مااستطعتُم من قوّة...»(4)، «لاَتأ كُلُوا أموالَكُم بَينَكُم باِلباطِلِ...»(5)، «ولَن يَجعَلاللّهُ لِلْكافرينَ علَيالمُؤمنينَ سَبيلاً».(6) نظاير اينها براي استنباط مسائل تازه كافي است، و فقيه آن كليّات را بر فروع و جزئيات فراواني ميتواند منطبق سازد و حكم هر موضوع نوظهور را معيّن كند.
از پيامبر(ص) نقل شده است: «أُعطيتُ جوامعالكلم»(7) و نيز از اهلالبيت(ع) روايت شده است: «علينا إلقاءُ الأُصول و عليكم أن تُفرّعوا»(8).
نظام قانونگذاري اسلام را ميتوان به خودروي تشبيه كرد كه داراي قطعات مقاوم و مستحكمي است، بهگونهاي كه در هر سرزمين - خواه سنگلاخ، خواه هموار، خواه كوهستاني، خواه خاكي و خواه جادّه كويري - ميتواند به حركت خود ادامه دهد.
دانشمند و محقّق امريكايي و استاد فلسفه دانشگاه هاروارد، پروفسور «هوكينگ» (Hocking) در كتاب خود، روح سياست جهاني كه در سال 1932 به چاپ رسيد، پس از آن كه بحث مبسوطي راجعبه اصول و مبادي فقه اسلامي و مذاهب فقهيِ معروف ايراد ميكند، اين مطلب را يادآوري مينمايد: «راهپيشرفت كشورهاي اسلامي اين نيست كه از نظامها و ارزشهاي غربي تقليد كنند و آن را در زندگي خود به كار بندند. عدّهاي ميپرسند آيا در اسلام اين نيرو وجود دارد كه افكار جديدي توليد كند و قوانين و دستورهاي ممتاز مستقلي مطابق با نيازمنديهاي روز به بشر عرضه بدارد كه كاملاً با احتياجات و مقتضيات زندگي جديد موافق باشد. پاسخ اين است كه در نظام اسلامي نه تنها هر نوع استعداد و آمادگي براي نموّ و شكوفايي و تكامل وجود دارد، بلكه قابليّت اساسي دگرگوني قوانين اسلامي از بسياري از نظامهاي قانوني ديگر بيشتر است. مشكل كشورهاي اسلامي اين نيست كه در آيين اسلام ابزار پيشرفت و نهضت وجود ندارد، بلكه مشكل اين است كه در اين كشورها تمايل و اراده لازم براي استفاده از وسائل شكوفايي و جنبش به چشم نميخورد! فكر ميكنم حقيقت را بيان كرده باشم، اگر اينگونه نظر بدهم كه شريعت اسلام بهطور كامل تمام مقدماتي را كه لازمه يك نهضت است، دارا ميباشد»(9).
غير از «هوكينگ» عدّهاي ديگر از حقوقدانان و دانشمندان غربي به عظمت، پويايي، جامعيّت و قابل انعطاف بودن فقهاسلامي اعتراف كردهاند(10).
باعث تأسّف و افسوس است كه در اغلب كشورهاي اسلامي غبار فراموشي بر چهره تابناك اسلام نشسته، حقيقت اسلام ناب محمّدي(ص) پوشيده و مكتوم مانده است، و مسلمانان به واقعيّات اين آيين گرانمايه پينبرده و راهي را كه ترسيم نمودهاست، نميپيمايند؛ لذا از اهدافي كه اسلام در نظر داشته، فرسنگها فاصله دارند(11).
اميرمؤمنان فرمود: «شما درباره بلاد (سرزمينهاي) خداوند و بندگانش پروا داشته باشيد، زيرا حتّي از سرزمينها و دامها باز خواست ميشود. فرمانبردار خدا باشيد و نافرماني او را نكنيد».(12)
اين امر علل فراواني دارد كه ما اكنون درصدد بيان آن نيستيم. بهطور اجمال ميگوييم: مسلمانان قبل از حمله مغول كاملاً به دستورهاي اسلام آشنا بودند و به آن عمل مينمودند، و تحت رهبري زمامداران و پيشوايان متديّن در صراط مستقيم گام برميداشتند و موانع سياسي يا دخالت خارجي در كار نبود؛ بدين جهت در تمام شؤون به پيشرفتهاي مهمّي نايل آمدند و قرين رفاه و آسايش بودند. در فنون و انواع دانشها سرآمد مردم آن روزگاران محسوب ميشدند. دانشمندان بزرگي، مانند: شيخ مفيد، شيخ طوسي، محمّدبن زكرياي رازي، خوارزمي، ابنسينا، خواجهنصيرالدّين طوسي، فارابي و عمر خيّام نيشابوري، در رشتههاي مختلف علوم بروز نمودند، كه همه ملل، در همه اعصار ريزهخوار خوان احسان مادي و معنوي ايشان بودند.
پس از هجوم و حمله مغول و تيمور به ايران و ساير كشورهاي اسلامي اكثر مردم تارومار گرديده، ذخاير علمي و معنوي آنان بر باد رفت، و خسارتهاي جبرانناپذيري را - كه عقل از تصوّر و ادراك آن عاجز است - متحمّل شدند(13). مدتهاي مديد مردم مسلمان در اضطراب و نگراني به سر ميبردند. و هنوز نفس راحتي نكشيده بودند و مصايب و بلاهاي جانگدازشان برطرف نشده بود كه به بلاي ديگر مانند فتنه مغول بلكه بالاتر از آن دچار گرديدند، و آن اين بود كه راه غربيان به ديار اسلامي گشوده شد و بر منابع ثروت اين ممالك اطّلاع يافتند(14).
زمامداران غرب تا توانستند نفوذ خود را در كشورهاي اسلامي توسعه دادند و به شيوههاي مختلف در تضعيف مباني ديني مسلمانان كوشيدند. چون ميدانستند اسلام دين كامل و حرّيت و رشادت و آخرين برنامه مترقّي بشر است و نيز ميدانستند اگر مردم به حقايق دين مقدّس اسلام پيببرند و بدان عمل كنند، استثمار و استعمارشان محال خواهد بود؛ لذا بهوسيله عمّال و ايادي خويش تا اندازهاي كه ممكن بود، با اسلام بهدشمني پرداخته، در فرهنگ و اقتصاد ملل اسلامي دخالت نمودند(15). آنها در واژگون جلوه دادن حقايق اسلامي از هيچگونه تلاش و فعاليّتي خودداري ننمودند و تبليغ كردند مسلمان بايد بهفكر عالم آخرت باشد، چون دنيا محل گذر است! هر اجحاف و ستمي را بايد تحمّل كرد و كار را به امام زمان سپرد. شخص متديّن واقعي، منزوي است و در برابر امور اجتماعي مسؤوليتي ندارد....
بدين طريق مردم مسلمان را به اموري كه با واقعيت اسلام تضاد داشت و منافع خودشان را تأمين مينمود، سرگرم كردند. آنها ميگفتند: «حج» يك فريضه عبادي است و براي راز و نياز با پروردگار و ارتباط بين بنده و خداوند تشريع شده و ربطي به جهات سياسي و امور اجتماعي مسلمانان ندارد.
اينان به خوبي از ثمرات فراگير حج آگاهند و بارها آيه شريفه «لِيشْهَدوا مَنافِعَ لَهُم(16)» و «جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ البَيْتَ الحَرامَ قياماً لِلنّاسِ...(17)» و امثال آن را خوانده و تفسير آنها را بخوبي ميدانند؛ امّا منافع مادي و جاهطلبي آنان سبب شدهاست حقايق را بپوشانند.
زمامداران و پيشوايانِ خود باخته تحت تأثير سلطه استعمارگران قرار گرفته و هيچگونه عكسالعملي در مقابل دسيسهها و نقشههاي آنان نشان نميدادند. بهجاي اينكه طرحهاي سازنده را از غرب اقتباس كنند و مردم را از دامها و نيرنگهايي كه استثماركنندگان طرح كردهاند، برحذر دارند، خواسته استعمارگران را عملي مينمودند.
از زمانيكه كلاويژوها(18) و اراگونها(19) بهعنوان نمايندگان سياسي و بنژامين دوتودلها(20) و ادوارد كونوكها(21) براي بررسي امور اقتصادي و بازرگاني بهايران و ديگر سرزمينهاي اسلامي بناي رفت و آمد را گذاشتند و بر ثروتهاي سرشار اين سرزمينها آگاهي يافتند، بهطرق گوناگون و بهانههاي مختلف و در پوشش معاهدههاي بازرگاني و سياسي و اقتصادي و امثال آن ضربههاي مهلك و قاطعي بر رشد و پيشرفت ملل وارد ساختند و موانع متعدّدي در راه ترقّي آنان ايجاد نمودند كه ثمرات شومي در برداشت. به عنوان نمودگار در دوره صفويه، شعلهور شدن آتش جنگهاي عثماني و ايران و اشاعه خرافات و تحجّر فكري را ميتوان از آن نتايج شوم دانست. همچنين در دورههاي بعد، هرج و مرج و فقر و بهوجود آوردن اعتياد و تأسيس فرقههاي جديد مذهبي و ظهور دينسازان كه از طرف مغربزمين به آنها وحي ميشد و همه در يك زمان مأموريت يافته بودند(22)، از نتايج ناگوار محسوب ميشود.
اجراي اين طرحها و نقشهها اختصاص به ادوار گذشته نداشته، بلكه در هر عصر و زماني مطابق مقتضيات محيط به اَشكال و صور مختلف جلوهگر ميشود و اين بت عيار هر لحظه به شكلي در ميآيد.
مسلّم است در اين زمان هم در بين مسلمانان دستهايي در كار است كه آنان را از حقايق اسلام دور ميگرداند، و با حربه زرق و برقهاي مادّي و تمدّن ماشيني ميخواهند فضيلت را نابود سازند و طبقه تحصيلكرده و روشنفكر را لاابالي و نسبت به اسلام بيعلاقه بار بياورند.
از جمله نقشههايي كه(23) استعمار براي مبارزه با اسلام در اين دوران طرح كرده، زنده كردن تمدّنهاي قديمي (پيش از اسلام) است. اين طرز فكري است كه اروپاييها و امريكاييها با آب و رنگ مخصوص و در زماني واحد در كشورهاي تركيه، مصر، سوريه، ايران و ساير كشورهاي اسلامي به ترويج آن پرداخته بودند تا بدينوسيله پردههاي ضخيم اوهام و خرافات را در برابر چشمها قرار داده و پرتو تمدّن اسلامي را در پشت آن مخفي سازند. اكنون نيز استعمار حيلهگر دست از بدانديشي و تجاوز برنداشته است. او همان حيلهگر رسوايي است كه مطابق زمان نميخواهد از خارج مرزها مسلمانان را مورد حمله قرار دهد و در چهره دشمن با آنان روبهرو شود. عادت او بر اين است كه در بين مردم نفوذ پيدا كند و حملات خود را از داخل مرزها آغاز كند و به جنگ پردازد و عدّهاي از هم ميهنان ما را بهاستخدام خود در آورده و از افرادي كه با فرَق مسلمانان همزبان بوده و در ميان آنان به سر ميبرند، بهرهبرداري كند. بعضي از روزنامهنويسان و اديبان ما كه علمدار ادبيات مبتذل هستند، همچنين شخصيتّهاي ناشايست و قلمهاي مسموم و نشريات مزدور را - چه در داخل كشورهاي اسلامي و چه در خارج - ميتوان نام برد كه خود را به استعمار فروخته، در راه ويران كردن مباني اخلاقي و معنوي ما گام بر ميدارند و با فتنهانگيزيها و فريبكاريها، جوانان را به سوي بيديني و فساد كشانيدهاند. زمزمه تغيير خط و اينكه نويسندگي با حروف لاتين انجام شود، دام ديگري بود كه از مدّتها پيش آن را گسترده و به آن وسيله ميخواستند ارتباط مسلمانان را با ذخاير علمي گذشتگان و ميراث ادبي ايشان قطع كنند و در نتيجه آداب و دستورهاي اسلامي را از خاطرهها محو گردانند(24).
بنابراين وظيفه روشنفكران و ارباب قلم و دانش است كه ساكت ننشسته، اسرار و دقايق و حقّانيت دين اسلام را كه يگانه راه نجات و ترقّي بشر است، آشكار و تبليغ نمايند؛ باشد كه ملّتهاي مسلمان از نو تجديد حيات كنند و مجد و عظمت ديرين خود را بازيابند.
اين كتاب درباره «انفال و آثار آن در اسلام» نوشته شده و روشن است اين موضوع به لحاظ جنبههاي اقتصادي كه توجّه ملل امروزي را به خود جلب نموده، داراي اهميّت بسزايي است. نويسنده به اندازه وسع و توانايي خويش اين عنوان را مورد بحث قرار داده و اميدوار است مورد قبول پژوهندگان قرار گيرد و سودمند واقع شود.
بدونشك اين نوشتار از خطا و نقص خالي نيست، زيرا گفتهاند: الإنسانُ مَحلُالسَّهوِ والنِسيان. اميد است خوانندگان محترم حقير را از لغزشها و اشتباهاتي كه در اثناي مطالعه ميببينند، آگاه سازند.
و ماتَوفيقي الاَّ باللّه عَلَيهِ تَوكّلتُ وإليهِ أُنيبُ
سيّد مهدي صانعي
مشهد مقدس پاييز 1377
فصل اوّل كلّياتي درباره انفال
________________________________________
منسوب به «محمدبنادريس شافعي». الصواعق المحرقة، ص 79.
(2) گوينده اين شعر شناخته نشدهاست. معني: «ياد نعمان را براي ما تكرار كن كه يادش (همچون) مُشك است. هرزمان آنرا تكرار كني، بوي خوشش (در اطراف) پراكنده ميشود». جامعالشواهد، حرف «الف».
(3) گوستاولوبون، تاريخ تمدّن اسلام و عرب، ترجمه هاشم حسيني، ص 703. از اين صفحه به بعد مطالبي افزونتر در اين زمينه آورده شده است. نيز پيير روسو، تاريخ علوم، ص 143 و 147؛ رسالةالاسلام، ش 1، سال 5.
(4) انفال (8) آيه 60.
(5) نساء (4) آيه 29.
(6) نساء (4) آيه 161.
(7) تفسير روحالبيان، ذيل آيه 157 سوره اعراف؛ مجمعالبحرين، مادّه «جمع». يعني به من كلمات (و قوانين فرا گير و) جامع دادهشدهاست (كه مسائل بسيار بر آنها متفرّع ميگردد).
(8) شيخ حرّ عاملي، الفصولالمهمة، ص 314. يعني بر ما است كه اصول (كلّي) را القا نماييم، و بر شما است كه آنها را (برمصاديق و فروع) متفرّع سازيد (و حكم را بر مصاديقش تطبيق دهيد).
(9) عفيف طبّاره، روحالدّين الاسلامي، ص 288، ط 4.
(10) عفيف طبّاره، روحالدّين الاسلامي، ص 288، ط 4.
(11) پيامبر(ص) فرمود: «همانا من خير دنيا و آخرت را براي شما آوردهام». الكامل فيالتاريخ، وقايع سال سوم بعثت؛ تاريخ طبري، ج2، ص321.
(12) نهجالبلاغه صبحي صالح، خ 167.
(13) قصةالحضارة، ج 4، ص 380.
(14) عباس پرويز، تاريخ تمدّن جديد ايران، ص 2.
(15) برگرفته از: تفسير طنطاوي، ج4، ص7؛ مجلة الجامعة الاسلامية بالمدينة المنورة، ش 47 - 48، ص248؛ نظامالحكم والإداره، ص14؛ محمدأبوالمجد، الإسلام و رسالتهالخالدة، ص 15؛ النظامالتربوي في الإسلام، ص23.
(16) حج (22) آيه 28.
(17) مائده (5) آيه 97.
(18) Clavijo. تاريخ تمدّن جديد ايران، ص 3.
(19) Aragon. همان.
(20) Beniamin de tudele. همان.
(21) Connok. تفوق و برتري اسپانيا، ص 277 و 295.
(22) مانند محمّدمهدي سوداني (متولّد 1848 ميلادي) كه در سودان ادعاي مهدويت نمود و احمد قادياني (متولّد 1832) كه در هند و پاكستان ديني تأسيس كرد و عليمحمّد باب (متولّد 1821) در ايران كه مدّعي نبوّت شد.
(23) النظام التربوي فيالإسلام، ص 155.
(24) مجله رابطةالعالم الإسلامي، چ مكّه مكرمه، ش 14، جمادي الأولي سال 1396، ص 24؛ النظام التربوي فيالإسلام، ص 105.
فصل اوّل كلّياتي درباره انفال
معناي لغويِ انفال
در قرآنمجيد، در چند مورد، به كلمههايي كه از واژه «نفل» مشتق شده است، برميخوريم. سوره هشتم قرآن نيز «انفال» نامگذاري شده و در ابتداي آن، آمده است: «يَسئلُونَك عَنالأنفالِ، قُلِالأنفال لِلّهِ وللّرسُولِ...» و در سوره اسرا(17) ميخوانيم: «ومِنَ اللَيل فَتَهَجّد بِهِ نافلةً»(1). همچنين در سوره انبيا(21) آمده است: «وَ وَهَبنالَهُ اسحاقَ وَ يعقُوبَ نافلةً و كُلاًّ جَعَلنا صالِحينَ»(2).
فقها در كتابهاي استدلالي فقهي، مبحثي را به موضوع «انفال» اختصاص داده و درباره آن به بحث و بررسي پرداختهاند. در اخبار هم در موارد فراواني، از «نَفل» و «أنفال» سخن به ميان آمده و احكامي بر آن مترتب شدهاست؛ مثلاً اسحاق بن عمّار ميگويد: «سَألتُ ابا عبداللّه(ع) عَنِالأنفالِ...»(3). و محمّدبن مسلم روايت كردهاست: از حضرت باقر(ع) شنيدم كه فرمود: «اَلأنفالُ هُوَالنَّفلُ...»(4).
آنچه ذكر شد، نمونهاي از كاربرد گسترده اين واژه و مشتقات آن، در كتاب و سنّت بود. در اين جا «نفل» و «أنفال» را از نظر لغت بررسي ميكنيم و سپس بهبيان معناي اصطلاحي آن در كتاب و سنّت و شرع، و نيز وجه تناسب بين آن معاني و معناي لغوي ميپردازيم:
در منابع معتبر لغت آمده است: «نَفَل» به معناي غنيمت و بخشش، و جمع آن، «أنفال و نِفال» است. «نَفَلَ، نَفّلَ و أنفلَ» يعني غنيمت را به او داد. در برخي موارد، تنفيل به معناي برتريدادن و جايز شمردن تصرّف در غنيمت، براي ديگران ميآيد.(5) تنفيلِ امام، يعني وي غنيمتي را كه سربازان بهدست آوردهاند، در اختيارشان قرار دهد. در قرآن كريم انفال به معناي غنايم آمده است.
ابومنصور ميگويد: «نفل و نافله آن است كه زايد بر اصل باشد، و بر هر بخششِ تبرّعي و صدقه و عمل خير، نافله اطلاق ميشود».
ابوسعيد ميگويد: «تنفيل به معناي تفضيل و نَفَل به معناي غنيمت است، و نَفْلَ - كه گاهي نيز متحرّك [نَفَل] تلفظ ميشود - به معناي زيادي ميباشد.
نوه را [در زبان عرب] نافله ميگويند؛ زيرا فرزند، اصل است و نوه، فرع. و در برخي موارد، نَفل به معناي نفي، و انتفال به معناي اعتذار به كار ميرود.
بهسهشب پس از سه شبِ اول هرماه «نُفَل» ميگويند؛ زيرا سه شبِ اول، كه «غُرَر» ناميده ميشود، اصل و سهشبِ بعدي كه به آن اضافه شده، فرع است. «نوفليه» زينتي است كه زنان باديهنشين آن را بر سر ميگذارند».
از راغب اصفهاني نقل است: «نفل و غنيمت، هر دو به يك معنا است و فرقشان اعتباري است؛ بدين معنا كه اگر مالي به سبب دست يافتن و پيروز شدن به دست آيد، غنيمت ناميده ميشود، و هرگاه بدون وجوب و استحقاق، و با بخشش از طرف خداوند براي كسي حاصل شود، نفل ناميده ميشود.
عدهاي از لحاظ عموم و خصوص، بين آن دو فرق گذاشتهاند؛ يعني بهمالي كه بهعنوان بهره بهدست آيد، غنيمت گفتهاند، چه از روي استحقاق، تملك گردد و چه بدون استحقاق، و خواه به رنج حاصل شود يا به راحتي، و اعم از اينكه قبل از پيروزي و غلبه باشد يا بعد از آن؛ اما نفل آن است كه از غنيمت، پيش از تقسيم، به كسي داده شود».
________________________________________
(1) آيه 79.
(2) آيه 72.
(3) وسائلالشيعه، ج6، ص371.
(4) وسائلالشيعه، ج6، ص371.
(5) براي دقت نظر و بررسي معني لغوي «نفل» و «أنفال» به كتابهاي زير مراجعه شده است: تاجالعروس، ج8، مادّه «نفل»؛ لسانالعرب، همان مادّه؛ منتهيالارب، همان مادّه. اكنون براي مزيد اطلاع چكيدهاي از معاني نفل و انفال را كه در اين كتابها آمده است، ذيلاً ميآوريم: النفل بالتحريك، الغنيمة والهبة والجمع: انفال و نفال. نَفَّلَه نفلاً و أنَفله ايّاه و نَفَلَهُ بالتخفيف: أعطاهُ نَفلاً و غنماً. والتَنفيل: التفضيل. وَ نفّلته: سوّغتُ لَه ماغَنمَ. و نَفّلَ الإمامُ الْجُند: جَعَلَ لهُم ما غَنمُوا؛ وفي التنزيل العزيز: «يَسْئَلونكَ عَنالأنفالِ» يُقالُ الغنائم. قال أبومنصور: معني النفل و النافلة ماكانَ زيادةً عليالأصلِ و كلّ عطيّة تبرع من صَدَقَة أو عَمَلِ خيرٍ فهي نافلة. قال ابوسعيد: التنفيلُ بمعني التفضيل، والنَفَل بالتحريك الغَنيمةُ والنَفل بالسَكون و قديحرّك الزيادةُ. والنافلةُ ولَدُالوَلدِ لأن الأصلَ الولَدُ، فصارَ وَلَدُالوَلدِ، زائداً عليالاصل. والنافلُ النافي. و يُقالُ انتفل فلان، إذا اعَتَذرَ. ويُقالُ لثلاث ليالٍ بعدَ الغُرَر، النُفَلُ، لانّ الغُرَر كانتِ الاصل وَصارت زيادةُالنُفَل زيادةً عليالأصلِ. والنوفَلِيّةُ شَيءٌ، تتَخِذُهُ نساءُ الأعراب من صُوف ... فتضَعُ المرأة علي رأسِها. و في تفسيرالمنار، ج10، ص2 نقلاً عن الراغب: النَفلُ هوالغنيمةُ بعينها لكن اختلفت العبارةُ عنه لاختلافِ الاعتبار فإنّهُ إذا اعتُبر بكونِهِ مظفوراً به، يُقال غنيمة وإذا اعتبر بكونه منحةً مناللّه ابتداءً من غير وجوب، يقال لَه نَفل. و مِنهُم من فرّقَ بينهما مِن حيث العموم و الخصوص؛ فقال: الغنيمة كلّ ماحصل مستغنماً بتعب كان أو بغير تعبٍ و باستحقاقٍ كان أو بغيراستِحقاقٍ و قبل الظفرِ أو بعدَهُ والنفل مايحصل قبلَالقِسمةِ منالغنائمِ.
معناي لغوي غنيمت
از آن رو كه معني غنيمت با معني «نفل» و «انفال» وابسته است، لازم مينمايد آراي واژهشناسان را درباره غنيمت بررسي كنيم:
در كتاب محيطالمحيط آمدهاست: «غَنم و غُنم و غنيمت و ... رسيدن به عايدي (و بهره) است. و (نيز) به معني مالي است كه آدمي به آن ميرسد و بدون مشقت و بلاعوض برآن دست مييابد. تغنيم به معني تنفيل و بخشيدن غنيمت است. غَنم و غُنم هر دو مصدر است و يا اينكه غَنم مصدر است و غُنم اسم مصدر. «الغنم بالغُرم» يعني غنيمت در مقابل غرامت»(6).
در تاجالعروس چنين آمده است: «مَغنم، غَنيم، غنيمت، غَنم و غُنم ... به معني دست يافتن به چيزي بدون مشقت است؛ يا اينكه غنم و فيء و غنيمت اين معني را ميرساند»(7).
در لسانالعرب آمده است: «غنم به معني دست يافتن به شيء بدون مشقت است و اغتنام به معني مبادرت كردن به اخذ غنيمت است. غنم به معني غنيمت است و مغنم به معني فيء (مالي) است كه عايد كسي شود. غَنم به معني زيادت و رشد و تفاوت قيمت شيء است(8)». و در تفسير المنار نقل شدهاست: «الغُنم بالضّم والغنم و الغنيمة مايناله الإنسانُ و يَظفرُ به مِن غَيرمَشقّةٍ» و در تفسير مراغي آمدهاست: «منظور از غنيمت آن است كه انسان بدون عوض مادّي به چيزي دستيابد(9)».
________________________________________
(6) در محيطالمحيط (مادّه غَنمَ) غَنِمَالغازي يَغنمُ غَنماً و غُنماً و غنيمةً و غنماناً أصاب فيئاً. و غَنِمَ الشيء غنماً فازَ به بلامشقّةٍ و نالهُ بلابدلٍ ... غَنَّمه كذا نَفَّلَه إياه. والغنم و الغُنم مصدران أو بالضم اسم و بالفتح مصدر. و قولهم: «الغُنمُ بالغُرم» اي مقابل به.
(7) و در تاجالعروس، (مادة غنم): ... و المَغنم والغَنيم والغنيمةُ والغَنمُ والغُنمُ ... الفوز بالشيء بلامشقة: أو هذا الغنم و الفيء والغنيمة ....
(8) در لسان العرب (مادّة غنم): الغنم الفوزُ بالشيء مِن غَيرِمَشَقّةٍ. والاغتنام، انتِهازُ الفُرصَةِ. الغنمُ الغنيمة. والمغنم الفيء. غَنمه: زيادتُه و نماؤهُ و فاضلُ قيمته.
(9) رسالة التقريب، ش 3، سال اول، ص28 - 29.
قدر جامع اقوال لغويين درباره نفل و غنيمت
هرچند لغويين درباره معني «نفل» و «غنيمت» الفاظ و بيانات گوناگوني را به كار بردهاند، لكن پس از بررسي گفتار ايشان، ميتوان قدر مشتركي را براي آنها در نظر گرفت.
توضيح آن كه: پيش از اين گفتيم كه «نفل» و كلماتي كه از اين ماده مشتق شده، به معني زايد بودن بر اصل، هبه، كار غير واجب، نوه، سهشبي كه پس از سهشب اوّل ماه است، يك نوع زينت براي زنان و نيز به معني نفي و دور كردن و مانند اينها آمده است. از اين معاني چنين بر ميآيد كه بر هر شيء زايد بر استحقاق و مورد نظر، و بر هر امري كه خارج از روش عرف و غير حتمي باشد و بهگونهاي در خور استحقاق نباشد، «نفل» اطلاق ميشود.
در معاني «غنم» و «غنيمت» گفتهاند: غنم و غنيمت به معني دست يافتن و رسيدن و ظفر يافتن به چيزي بدون مشقّت و رنج است. از بررسي مفاهيم آن چنين بر ميآيد كه قدر جامع آن معاني اين است: به هر شيء كه به تصرّف كسي در آيد و عايد وي گردد، بدون اينكه در ازاي آن عوضي بدهد، و در برخي موارد بدون اينكه رنجي تحمّل نمايد و خارج از انتظار باشد، «غنم» و «غنيمت» گفته ميشود.
اگر كسي بگويد: بر اموالي كه در جنگ به تصرّف ميآورند، غنيمت اطلاق ميكنند؛ در صورتي كه براي بهدست آوردن آن زحمات طاقتفرسايي را تحمّل مينمايند؛ ميگوييم: براي جنگ و غلبه بر دشمن، مشقت و رنج را بر خود هموار ميسازند، نهبراي به دست آوردن غنيمت. معلوم است پس از غلبه بر دشمن، جمعآوري غنايم هيچگونه سختي و رنجي ندارد؛ بنابراين «غنيمت» يكي از مصاديق «نفل» به حساب ميآيد، چون زايد بر انتظار است. نسبت بين «نفل» و «غنيمت» عموم و خصوص مطلق است؛ يعني هر غنيمتي از انفال است، ولي هر نفلي غنيمت نيست؛ زيرا مفهوم «نفل» گستردگي بيشتري دارد و علاوه بر عدم انتظار و پرداخت عوض، عدم استحقاق را نيز شامل ميگردد.
معناي لغوي فيء
در لغت معاني گوناگوني براي «فيء» و كلمات هم خانوادهاش ذكر شده است(10). كه برخي از آنها بدينقرار است: آفتابي كه سايه گردد، «فيء» ناميده ميشود و جمع آن «أَفياء» و «فيوُء» است. بهمعني غنيمت و خراج و دستهاي از پرندگان هم آمده است. دليل اينكه در برخي از موارد بر «ظلّ» فيء گفته ميشود، اين است كه از طرفي به طرف ديگر برميگردد (مثلاً در هنگام صبح در طرفي است و بعد از زوال در طرف ديگر).
به غنيمتي هم كه بدون رنج بهدست آيد، «فيء» گفته ميشود؛ كه در اين صورت آن را غنيمت بارده ميگويند. «فيء» در اصل، به معني برگشتن است. و بعضي آنرا به برگشتن بهحالت نيكو مقيّد ساختهاند و آيه شريفه «فَإن فاءَت فَأَصْلِحُوا بينَهُما(11)» را به همين معني تفسير نمودهاند.
در حديث، فيء بر خويشاوند ذكر شده؛ و آن بدينمعني است كه به وي توجّه كني و نيكينمايي. و «تَفَيُّوء» به معني نقل مكان دادن به سايه است. «يَتفَيَّؤُا ظلاله(12)» كه در قرآنكريم است، به معني برگشتن سايه پس از زوال است. تَفَيُّوء زن نسبت به شوهر، بهمعني برگشت و توجّه او به شوهر است.
از معاني مختلفي كه دراينجا براي «فيء» ذكر شد، به وضوح بر ميآيد معني اصلي «فيء» رجوع و برگشت نمودن است و ساير معاني از متفرّعاتِ همين معني است و در مصاديقي متناسب با همين معني بهكار رفته است.
در روايات عديدي آمده است كه زمين و دنيا در اصل به خدا و پيامبر و جانشينانش تعلّقدارد(13). پس زمينهايي را كه كفّار تملّك نمودهاند، غصب شده تلقّي ميگردد؛ بنابراين آنچه را مسلمانان - چه با قهر و غلبه و چه با صلح - از تصرّف كفار خارج سازند، اين عنوان را پيداميكند كه به پيامبر يا وصياش برگشت داده شدهاست. در برخي از روايات به اين معني اشاره شده است(14).
با توجّه به اين بيان، مناسبت و ارتباط بين معني لغوي و اصطلاحي «فيء» روشن ميشود. امّا بنا به قول بعضي از فقهاي اهل سنت همچون شافعي سرزمينهايي كه به دست مجاهدان آزاد گردد، تماماً اعمّ از منقول و غيرمنقول (اراضي) بر ايشان تقسيم ميشود(15).
بنا بر قول ابيحنيفه، امام مخيّر است آنها را به مجاهدان بدهد، يا اينكه در شمار املاك عمومي مسلمانان در آورد(16).
امّا فقهاي اماميّه و جمع كثيري از اهل سنّت براين عقيدهاند كه اراضي مفتوحالعنوه در تمام اعصار از آنِ تمام مسلمانان است و مجاهدان را در آن حقّي نيست(17). و اگر زميني بدون جنگ و خونريزي بهتصرّف مسلمانان درآيد، به اعتقاد شيعه از آنِ امام معصوم و به اعتقاد اهل سنّت از اموال عمومي است(18).
از رواياتي كه دلالت دارد بر اينكه دنيا و آنچه در آن است، مِلك رسولخدا و جانشينان معصومش ميباشد، چنين برميآيد كه حال مردم نسبت به مالكيّت زمينهايي كه در تصرّف دارند، در مقايسه با مالكيّت پيامبر(ص) و اوصيايش، بهمثابه حال بندهاي است كه مولايش بهوي مالي را بخشيده و اجازه دادهاست از آن مال بهرهمند شود و در آن تصرّف نمايد؛ در اين صورت ميتوان تصوّر كرد كه از جهتي آن عبد، مالك مالي است كه مولا در اختيارش قرار داده و از طرف ديگر عُلقه ملكيّت مولا از آنچه تحت تصرّف عبد واقع شده، منقطع نگشته است؛ زيرا مالعبد از خود عبد بالاتر نيست؛ و چنانكه معلوم است خود عبد از آنِ مولا است، تاچه رسد به اموالي كه مولايش به او بخشيده است(19).
به سخن ديگر مالكيّت مردم درطول مالكيّت پيامبر(ص) و اوصيايش قرار دارد، نه در عرضآن.
________________________________________
(10) لسان العرب؛ قاموس اللغه (ماده فيء): الفيءُ ماكان شمساً فينسخه الظلّ. ج: افياء وفيوء، والغنيمة والخراج: أو القطعة من الطيرو قديُسَمّي الظلّ فيئاً لرجوعه من جانب إلي جانب، و الفيء ايضاً الغنيمةُ و قَيَّدَها بعضهم بالتي لاتلحقها مشقة فتكون باردة كالظّل ... و اصل الفيء الرجوع و قيدّه بعضهم بالرجوع إلي حالةٍ حسنةٍ و به فسّر قوله تعالي: «فإن فاءَت فأصلحوا بينهما» و منه قيل للظّل الذي يكون بعدالزوال «لفيء» لأنه يرجع من جانبالغرب إلي جانب الشرق. و فيالحديث: «الفيء علي ذي الرحم» أيالعطف عليه والرجوع عليه بالبرّ. التفيُّؤ، التقلّب إليالظلّ. و فيالتنزيل العزيز «يتفيّؤُ ظلاله» رجوعالظل بعد انتصاف النهّار. تفيّأتالمرأة لزوجها تثنّت ....
(11) حجرات (49) آيه 9.
(12) نحل (16) آيه 48.
(13) عن الباقر(ع) قال: «قال رسولالله: خلقالله تعالي آدم و أقطعه الدنيا قطيعة فما كان لآدم فلرسولاللّه و ماكان لرسولاللّه فهو للأئمة من آلمحمد(ص)». در خبري كه ابوسيّار از امام صادق(ع) نقل كرده، چنين آمده است: يا أبا سيار! الأرض كلّها لنا.... و نيز ابوخالدكابلي از امام باقر(ع) روايت كرده است: وجدنا فيكتاب علي(ع): «إنّ الأرض لِلّه يورثها من يشاء من عباده و العاقبةُ للمتّقين». أنا و أهل بيتي أُورِثنا الأرض و نحنالمتّقون والأرض كلّها لنا .... روايات در اين باره فراوان است. ما اين احاديث را از اول كتاب خمس جواهر الكلام و مصباحالفقيه نقل نموديم؛ همچنين ر.ك: فيض، الوافي، ج3، ص38.
(14) در روايتي كه از حضرت علي(ع) نقل شده، چنين آمده است: ... حتّي بعثاللّه رسولَهُ محمداً فرجَعَ لَهُ و لأَوصيائه، فماكانوا غَصَبوا عليه أخذوا منهم بالسّيف. فصار ذلك ممّا افاءَ اللّهُ به. أي ممّا أرجعهاللّه إليه: وسائلالشيعه، كتاب الزكاةوالخمس، ج6، ص371.
(15) الاحكامالسلطانية، ص137؛ تفسير قرطبي، ذيل آيه خمس.
(16) الاحكام السلطانية، ص137؛ شرح فتح القدير، ج4، ص303 و زمين در فقه اسلامي، ج1، ص136.
(17) السرخسي، المبسوط كتاب السير، ج10، ص16؛ ابن قدامه، المغني، ج10، ص610؛ شيخ مرتضي انصاري، المتاجر، ص162؛ الروضةالبهية، ج1، ص260؛ ابويوسف، الخراج، ص24؛ شعراني، شرحتبصرةالمتعلمين، ج1، ص217.
(18) مصباحالفقيه، ص151، ج3؛ الروضةالبهية، ج1، ص185؛ زمين در فقه اسلامي، ج1، ص136؛ الاحكامالسلطانية، ص138.
(19) مصباحالفقيه، ج3، ص108.
أنفال از نظر تفسير
آنچه از تتّبع در تفاسير فهميده ميشود و جمهور مفسّران آن را نقل كردهاند، اين است كه آيه «يَسْئَلُونَكَ عَنِالأْنفالِ...»(20) درباره غنايم جنگ بدر و منازعه مسلمانان براي تقسيم آن غنايم، نازل شده است(21).
در جنگ بدر هنگامي كه كفّار مكّه براي نابود كردن مسلمانان نيروهاي خود را بسيج كرده، بهطرف مدينه رهسپار شده بودند، پيامبر اسلام بهمسلمانان دستور داد كه خود را براي مقابله با آنان آماده سازند. مسلمانان و كفّار در محلّي بهنام بدر در برابر هم موضع گرفتند(22). پس از آنكه نبرد شروع شد، جوانان بهاميد پيروزي بر كفّار حمله بردند و پيرمردان در مركز سپاه بماندند.
پس از آن كه كفّار شكست خوردند و غنايمي نصيب مسلمانان شد، چون پيغمبر فرموده بود: هركس غنيمتي بياورد، براي او اينقدر و آنقدر است، جوانان گفتند: چون اين غنايم براثر تلاش و كوشش ما بهدست آمده و پيرمردان در آن دخالت نداشتهاند و در مركز سپاه ماندهاند، در غنايم حقّي ندارند. پيرمردان در جواب گفتند: ما در ستاد لشكر پشتيبان شما بوده و از پيامبر خدا محافظت ميكرديم و اگر حادثهاي پيش ميآمد، شما به ما پناه ميآورديد؛ پس ما هم در غنايم شريكيم.
روي اين جريان بين مسلمانان اختلاف بروز كرد و در اين باره به رسولخدا رجوع نمودند كه آيه «يَسئَلُونكَ عَنِالأنفالِ قُلالأنفالُ لِلَّه وَ لِلرَّسوُل» نازل گشت.
در قرائتي كه به امام سجاد و امام باقر و امام صادق(ع) منسوب است، «يسئلونكالأنفال» قرائت شده است. ابن مسعود و سعدبنابيوقاص و عدّهاي ديگر نيز بههمينگونه خواندهاند(23).
بنا بهاين قرائتها اصحاب پيامبر(ص) ميخواستند غنايم بهايشان داده شود و بنابراينكه «عن» را زايد ندانيم و مطابق مشهور قرائت كنيم، چنين مستفاد ميگردد كه مسلمانان حكم انفال را از رسولاكرم سؤال كردهاند كه چگونه تقسيم ميشود؟ يا ممكن است ايشان از اين پرسيده باشند آيا انفال و غنايم بر مسلمانان حرام است، چنانكه براي امم پيشين اين چنين بوده است؟
احمد و ابو داود و ديگران، درباره شأن نزول اين آيه چنين گفتهاند: «در روز بدر سعدبن ابيوقاص، شمشير سعيد بن عاص را پس از اينكه او را كشته بود، برداشت و خدمت پيامبر آمد و از آن حضرت درخواست نمود كه آن شمشير را به وي ببخشد. پيغمبر فرمود: آن را در همان جايي كه برداشتهاي، بگذار. و پس از اين قضيه آيه فوق نازل گشت. در اين وقت نبي گرامي بهسعد فرمود: اي سعد! هنگامي كه درخواست نمودي شمشير را بهتو ببخشم، نه از آن من بود، نه از آن تو. اكنون كه امر غنايم بهمن تفويض شده است، برو و آن را بردار»(24).
عبادة بن صامت گفته است: «آيه «يَسئلُونكَ عَنِالأنفالِ...» درباره افرادي كه در جنگ بدر شركت داشتند، نازل شد. بر سر تقسيم غنايم اختلاف نموديم و اخلافمان فاسد شد. خداوند آنها را از ما گرفت و بهپيامبرش اختصاص داد و پيامبر هم عليالسويّه برهمگي تقسيم فرمود»(25).
فخر رازي يكي از وجوه شأن نزول آيه فوق را بدينگونه نقل كرده است:
«پيامبر(ص) سهنفر از مهاجران و پنج تن از انصار را كه معذور بودند، يا از جانب پيامبر مأموريّت داشتند و در جنگ بدر شركت ننموده بودند، از غنايم عطا فرمود. نظر كساني كه در جنگ شركت جسته بودند، اين بود كه نبايد سهمي به آنان داده شود. بدينسبب بين ايشان اختلاف و منازعه بروز نمود، كه آن آيه نازل شد»(26).
از ابو ايّوب انصاري نقل شده است: «رسولخدا عدّهاي را براي قتال كفّار برانگيخت. خداوند ايشان را ياري كرد و بر دشمن غلبه نمود. هر يك از ايشان كه غنيمتي ميآورد، پيغمبر(ص) چيزي از خمس به او عطا ميفرمود. آن افرادي كه در جهاد پيش قدم بودند و قتل و اسر توسّط ايشان انجام ميشد، به غنايم توجّه نميكردند و آن را پشت سر خود رها ميكردند. اينان بهخدمت رسولاللَّه آمدند و عرض كردند: اين چگونه است كه عدّهاي در قتال پيشقدمند؛ اسر و قتل توسط ايشان است و عدّهاي بهحرب نميپردازند، امّا بهايشان از غنايم عطا ميفرمايي؟ آن حضرت ساكت ماند (و بهايشان جوابي نداد) تا آيه انفال وحي شد.
سپس حضرت دستور داد افرادي كه از عطايا بهرهمند شدهاند، آنها را برگردانند. آنان گفتند: ما آن را از اموال خودمان شمرديم و خورديم (و مصرف كرديم). فرمود: آن را حساب كنيد (كهبيشتر از ديگران از غنايم برنداريد)(27)».
ابن جرير از مجاهد نقل كرده است كه: «مردم از خمس غنايم پس از آن كه 45 آن را دريافت داشته بودند، سؤال نمودند، كه آيه مورد بحث وحي گرديد»(28).
از سُدّي نقل است كه «آيه انفال در مورد فيء نازل گشته است و فيء آن است كه از اموال مشركان بدون جنگ بهدست آيد و آن به رسولخدا اختصاص دارد»(29).
________________________________________
(20) انفال (8) آيه 2.
(21) درباره شأن نزول اين آيه بهتفاسير زير مراجعه شده است: مجمعالبيان، التبيان، الدرالمنثور، البرهان، الصافي، روحالبيان، الجواهر، تفسيرالكبير و تفسير قرطبي.
(22) الكامل فيالتاريخ، الجزء الثاني، قسمت پنجم، ص75.
(23) مجمعالبيان، التبيان، الميزان.
(24) مجمعالبيان، الدرالمنثور و فخر رازي، التفسيرالكبير ذيل آيه 2 سوره انفال.
(25) الدرالمنثور، مجمعالبيان و تفسير قرطبي ذيل آيه 2 سوره انفال.
(26) التفسيرالكبير، جزء 15، ذيل همان آيه.
(27) الدرّ المنثور، ج3، ذيل همان آيه.
(28) التفسيرالكبير، ذيل آيه 2 سوره انفال؛ الدّرالمنثور، همان آيه.
(29) التفسيرالكبير، ذيل آيه 2 سوره انفال؛ الدّرالمنثور، همان آيه.
مفهوم آيه أنفال
آنچه از تتّبع در تفاسير برميآيد و جمهور مفسّران برآن اتفاق نظر دارند، اين است كه آيه «يَسئلُونكَ عَنِالأنفالِ، قلالأنفالُ لِلّهِ و لِلرَّسوُل...» درباره غنايم جنگ بدر و منازعه مسلمانان برسر تقسيم غنايم، نازل شده است. و اين از تعبير «اِتَّقُوااللَّهَ و أصلِحُوا ذاتَ بينِكُم» نيز فهميده ميشود. چنانكه ذكر نموديم، راجع بهكيفيّت شأن نزول اين آيه قضاياي گوناگوني را نقل كردهاند، امّا آن قضايا با يكديگر هيچگونه تعارضي ندارد؛ زيرا ممكن است تمام وقايعي كه در مورد شأن نزول آيه ذكر شده، قبل از نزول آيه بهوقوع پيوسته، و سپس بهمناسبت آن رويدادها آيه مزبور نازل شده است.
فخر رازي بههمين معني اشاره كرده و چنين اظهار داشته است:
«احتمال دارد تمام رويدادهايي كه درباره شأن نزول آيه مورد بحث ذكر شده، واقع شده باشد و دليلي بر ترجيح برخي بر برخي ديگر وجود ندارد و اگر از اخبار، وجه معيّن و خاصّي فهميده شود، لازم است به همان وجه حكم شود. در غير اين صورت به همانگونه كه ممكن است يكي از وجوه ياد شده، شأن نزول آيه باشد، امكان دارد همه آن وجوه نيز شأن نزول آن آيه بهحساب آيد، چون بين آنها تناقضي نيست(30)».
از شرح فوق واضح ميگردد: اقوالي همچون قول مجاهد كه آيه أنفال را مربوط بهخمس ميداند و نيز قول سُدّي كه گفته است: «آن درباره فيء است» اقوال نادري است كه مورد اعتماد نيست و مخالف گفتار معظم مفسّران است.
________________________________________
(30) التفسيرالكبير، آغاز سوره «انفال».
جمع بين مضمون آيات مربوط به أنفال
در قرآنمجيد، آياتي چند درباره أنفال و غنايم است. يكي ازآنهاآيه «يَسئلُونكَ عَنِ الأَنفال...» است كه در آغاز سوره «الأنفال» ميباشد. اين آيه و بيشتر آيات سوره أنفال، مربوط بهغزوه بدر و وقايع و قضايايي است كه در ارتباط با آن غزوه رخ داده است. بههمين جهت ابنعبّاس اين سوره را «سوره بدر» نام نهاده است(31).
از اين آيه چنين برميآيد كه غنايم جنگي ملك هيچكس نيست و به خدا و رسولش اختصاص دارد؛ بنابراين مضمون اين آيه با آيه «و اعلموا انّما غنمتم من شيءٍ فأَنّ لِلَّه خُمُسَهُ...»(32) و همچنين با مفاد آيه «فَكُلوا مِمّا غَنِمتُم حَلالاً طيّباً»(33) كه هر دو نيز در سوره الأنفال ميباشد، منافات دارد، زيرا آيه اوّل سوره «الأنفال» دلالت دارد كه غنايم از آن خدا و رسول است و دو آيه ديگر اين معني را نفي ميكند؛ لذا هريك از مفسّران راهي را براي جمع بين اين آيات برگزيدهاند كه ذيلاً به نقل آنها ميپردازيم:
الف - از سعيدبن جبير و مجاهد و ابن عباس و عكرمه نقل شده كه: آيه أنفال به آيه خمس نسخ شده است. و نيز از سُدّي و عامر و شعبي و جُبَّائي اين قول نقل شده است(34).
اين قول مردود شناخته شده، زيرا وقوع نسخ در قرآن كريم بسيار نادر است و جز با دليل قاطع نميتوان آيهاي را منسوخ دانست.
ب - گروهي از فقهاي مالكيّه گفتهاند: آيه أنفال نسخ نشده و پيامبر اكرم(ص) ميتواند در تمام غنايم تصرّف نمايد و درباره آن اختيار تامّ دارد و بعد از پيغمبر هم امام مسلمانان ميتواند بههر نحو كه صلاح بداند آنها را بهمصرف برساند(35).
دليل ايشان، قضيه فتح مكّه و غزوه حنين است؛ زيرا هنگامي كه مسلمانان مكّه را فتح نمودند، رسولخدا اموال اهل مكّه و خود آنان را مورد عفو قرار داد و فرمود: «أنتُمُالطُّلقَاءُ»(36). غنايم غزوه حنين را نيز به قريش مخصوص گردانيد و براي انصار با آن كه در آن غزوه شركت داشتند، سهمي معيّن نكرد.
كساني كه قول مالكيّه را قبول ندارند، بهاستدلال ايشان چنين جواب دادهاند كه سرزمين مكّه مفتوحالعنوه نيست تا بتوان ثروت منقول اهالي را تصاحب نمود و اراضيشان را جزو اموال عمومي مسلمانان قرار داد.
موضوع غزوه حنين همچنين بود كه انصار ميگفتند: ما در اين جنگ بسيار فعّاليت نمودهايم و از شمشيرهامان خون ميچكد، سزاوار نيست كه از غنايم بيبهره باشيم. رسولخدا در جوابشان فرمود: قريش با متاع دنيا بهخانههاي خود برميگردند و شما با پيغمبر خدا؛ يعني شما خشنودي رسولخدا را فراهم آوردهايد. انصار چون اين سخن را از پيغمبر خدا شنيدند راضي شدند و از حقّ خود گذشتند(37).
ج - عدّهاي ديگر مانند احمد و ابوعبيد و پيروان ايشان جمع آيات مورد بحث را بهاين دانستهاند كه امام مخيّر است بهيكي از دو مضمون آيهها عمل نمايد(38).
فرق بين اين قول و قول مالكيّه آن است كه بنا بهقول مالكيّه غنايم بهامام و زمامدار اختصاص دارد و هيچ كس را در آن حقّي نيست و او آن طور كه مصلحت بداند، آن را هزينه ميكند؛ امّا بنا بهقول ابوعبيد و احمد و برخي ديگر حكم تخييري است؛ از اين رو امام هميشه يكحكم را مورد عمل قرار نميدهد، بلكه گاهي بهاين و گاهي بهآن حكم عمل ميكند. و نيز ممكن است مردم از امام درخواست كنند كه هميشه بهيك حكم عمل نكند؛ يعني گاهي جانب مجاهدان و غانمين را لحاظ مينمايد.
د - ابن قدامه وجه جمع را بهاينگونه بيان داشته است: «به وسيله آيه «يَسئلونك عن الأنفال...» غنايم در مرحله اوّل براي پيغمبر(ص) حلال شد و به آن حضرت اختصاص يافت. بعد كه آيه خمس وحي شد، 45 آن به غانمين و مجاهدان و 15 به صاحبان خمس تمليك گرديد. در آيه «واعلَموا أنّما غَنِمتُم مِن شيءٍ...» خمس غنايم به ملكيّت مستحقان خمس در آمده است؛ پس فهميده ميشود كه بقيّهاش، به غانمين تعلّق دارد. چنانكه در آيه «وَ وَرِثَهُ أبواهُ فَِلأُمّهِالثُّلُثُ»(39) ميراث از آنِ والدين است و سپس ثلث آن به مادر اختصاص يافته كه فهميده ميشود بقيّه ميراث كه 23 است، از آنِ پدر است(40)».
ه - مفسّر مشهور شيخ محمّد عبده راجع به بيان مقصود و طريقه جمع بين مضمون آيات، چنين اظهار داشته است: «آيه «يَسئَلُونكَ عَنِالأنفال...» ميفهماند كه مسلمانان نبايد براي تقسيم غنايم، نزاع و اختلاف كنند. أنفال از آن خدا است و دربارهاش حكم مينمايد و از آن جهت بهرسولش اختصاص دارد كه آن حكم را بيان و اجرا ميكند. سپس در آيات ديگر، حكم خدا بيان شدهاست كه غنايم به چه كساني تعلّق دارد. در واقع ميتوان گفت كه بنا به اين قول، آيههايي كه بعد نازل شده، مبيّن ابهامي است كه در آيه «يَسئلُونَكَ عَنِ الأنفالِ...» وجود دارد كه در آن آيات نحوه تقسيم غنايم تعيين گرديده، تا اختلاف خاتمه يابد».
اين جمع كه جناب عبده بيان داشته، صحيح به نظر نميرسد؛ زيرا برخلاف ظاهر آيات مورد بحث است. توضيح آن كه: آياتي كه بهنظر ميرسد با آيه «يَسئلُونَكَ عَن الأنفالِ» تنافي و تعارض دارد، نسبت بهيكديگر از قبيل مبهم و مبيّن نيستند، تا گفته شود ابهام آيه «يَسئلُونَكَ عَنِ الأنفالِ...» بهوسيله آيات ديگر برطرف ميشود.
واضح است كه «لام» در «لِلَّه» و «للرَّسُول» براي ملكيت است؛ پس آيه «يَسئلُونَكَ عَنِ الأنفالِ...» ظهور در اين دارد كه غنايم از آن خدا و رسول است و به آن دو اختصاص دارد، و آيه «واعلموا أنّما غنمتم...» ميرساند كه فقط خمس غنايم از آنِ خدا و رسول و ديگران است و آيه «فَكُلوُا مِمّا غَنِمتُم...» دلالت دارد كه آنچه بهعنوان غنيمت بهدست آوردهايد، از آن ميتوانيد بخوريد و در آن تصرّف نماييد؛ پس بين مضمون آيه اوّل و دو آيه ديگر تنافي و تعارض وجود دارد.
شايد بهترين وجه جمع درباره آيات مورد بحث اين باشد كه بگوييم: چون آيه «أنفال» روز بدر نازل گرديد، آيه خمس و آيه «فَكُلوُا ممّا غَنِمتُم(41)» به دليل «يَومَ الفُرقان يَومَ الْتقَي الجمعان(42)» و «أن يكونَ لَهُ أسري(43)» و نيز بهدليل «لِمَن في أيديكمُ مِنَ الأسري(44)» بعد از آيه أنفال نازل شده و چنانكه پيش از اين ذكر شد، چون مسلمانان براي امور مادّي و دنيوي و بهرهمند شدن از غنايم با يكديگر بهنزاع و اختلاف پرداختند و بر اثر فريفته شدن بهظواهر فريبنده زودگذر از فضايل و مكارم دور گشتند و صفا و محبّت و گذشت را از ياد بردند، خداوند براي اينكه آنان را از غرق شدن در ورطههاي سهمگين ماديّت برحذر سازد و بهكمالات و معنويات توجّه دهد، به وسيله آيه «يَسئلُونَكَ عَنِ الأنفالِ...» فهمانيد كه آنان آنچه را از غنايم به دست ميآورند، از آنِ خدا و رسول است. بدينگونه ايشان را متنبّه ساخت كه نبايد براي امور مادّي فضيلت و تقوا را كنار بگذارند و با يكديگر بهنزاع و مخاصمه بپردازند. پس از آن كه مسلمانان اين موضوع را دريافتند و دانستند كه نبايد خصايل انساني را فداي ماديّات كنند و در مقابل خدا و رسول هيچ اختيار و مالكيتي براي آنان متصوّر نيست و خدا و رسول در تمام شوؤن و امور ايشان اولي به تصرّفند و بايد بنده واقعي باشند، آيه «واعلموا أنّما غنمتم...» نازل گشت و بهآنان اجازه داد كه در 45 غنايم تصرّف كنند.
و آيه «فَكُلوُا ممَّا غَنِمتُم...» در وقتي نازل گشت كه مسلمانان در مقابل آزاد كردن اسرا از گرفتن فديه منع شده بودند(45). مردم گمان كردند از تصرّف در غنايم نيز منع شدهاند؛ پس اين امر در مقام توهّم حظر است كه مفيد اباحه ميباشد؛ يعني پس از اذن خدا و رسول، مسلمانان مجازند از غنايم استفاده كنند. دليل ما براي اثبات اين مدّعا بدين قرار است:
1 - عليبن ابراهيم در ذيل حديثي از امام صادق(ع) پس از آن كه اختلاف مردم را درباره غنايم بدر ذكر ميكند، چنين آورده است:
«هنگامي كه آيه «يَسئلُونكَ عَنِالأنفالِ...» نازل شد، هيچكس در غنايم حقّي نداشت. پس از آن آيه «واعلَمُوا أنّما غَنِمتُم...» وحي گرديد، آنگاه رسولخدا غنايم را بر مردم تقسيم نمود(46)».
2 - در صحيحه حمّاد بن عيسي چنين است: «امام ميتواند در غنايم تصرّف كند و آن را بهمصارف مورد نظر خود برساند، سپس اگر چيزي بماند، بهغانمين بدهد(47)».
3 - مكه عنوتاً فتح شد و پيامبر(ص)(48) در اموال مكّيان تصرّف نكرد و برآنان منّت نهاد و آزادشان نمود و سهمي براي مجاهدان قرار نداد، و اين خود دليل ديگري است براي اثبات مدّعاي ما.
4- دليل ديگر آن كه خيبر عنوتاً فتح شد. درعين حال پيامبر(ص) آن را جزو املاك عمومي مسلمانان قرار نداد و آن را به دو قسم تقسيم كرد: يكنصف براي نيازهاي آن حضرت و رتقوفتق امور اختصاص يافت و نصف ديگر را بر مسلمانان تقسيم نمود(49).
بهسخن ديگر آيه «يَسئلُونك عَنِ الأنفال...» ميفهماند كه ملكيت غنايم بهخدا و رسول اختصاص دارد و كيفيّت تصرّف و طريقه استفاده از آنها مورد نظر نيست و آيه «فَكُلوُا مِمّا غَنِمتُم...» دلالت ندارد كه مردم غنايم را مالك ميشوند و فقط بر نحوه تصرّف و بهرهمندشدن دلالت دارد. و نيز آيه «و اعْلَمُوا أنّما غَنِمْتُمْ...» تأثيرش در آيه «يَسئلُونَكَ عَنِالأنفال...» بدينگونه است كه منعي را كه براي مجاهدان در مورد تصرّف در غنايم وجود داشته، از ميان برده است؛ پس آيه «يَسئلُونك عَنِالأنفال...» بر اصل ملكيت خدا و رسول درباره غنايم دلالت دارد و آيه «وَ اعلَمُوا أنّما غَنِمتُم...» نيز كيفيّت تصرّف را ميفهماند؛ يعني مصلحت ايجاب ميكند كه15 آن بهمصرف صاحبان خمس برسد و بقيه در اختيار غانمين قرار گيرد(50). پس مقصود اين است كه در آيه «يَسئلونَكَ عَنِالأنفال...» غنايم بهخدا و رسول اختصاص يافته، و در آيه ديگر كه خمس غنايم براي خدا و رسول و صاحبان خمس و بقيّه براي غانمين تعيين شده، هيچگونه تنافي و تعارضي وجود ندارد؛ زيرا رسولخدا و پس از وي جانشينانش ولايت مطلقه دارند و حتّي نسبت بهمؤمنان از خودشان سزاوارترند، و آنانند كه متصدّيان و گردانندگان امورند؛ لذا در صورتي كه بخواهند بر وفق مصلحت، در تمام غنايم تصرّف ميكنند، بدون اينكه براي غانمين و مجاهدان سهمي قرار بدهند، و هيچكس نميتواند و حق ندارد ايراد و اعتراضي بنمايد. در حديثي كه در اين باره از زراره نقل شده، چنين آمده است: «... رسولخدا همراه با عدّهاي (با دشمنان اسلام) جنگ كرد، و سهمي از غنيمت بهآنان نداد. و اگر بخواهد آن را بر ايشان تقسيم ميكند»(51).
5 - در تفسير قرطبي آمده است كه غنيمت به رسولخدا اختصاص دارد...(52).
6 - اينكه رسولخدا در غزوه حنين غنايم جنگي را بهقريش اختصاص داد، دليل ديگري است كه أنفال (غنايم جنگي) بهآن حضرت اختصاص داشته است(53).
فصل دوم أنفال از نظر فقه شيعه
________________________________________
(31) الميزان، آغاز سوره أنفال.
(32) أنفال(8) آيه 41.
(33) أنفال(8) آيه 69.
(34) الدرالمنثور، ذيل سوره أنفال، آيه 2؛ التبيان و تفسيرالكبير، ذيل همان آيه.
(35) تفسير المنار، ج10، سوره أنفال، آيه «و اعلَمُوا أنّما غنِمتُم مِن شيءٍ...» و نيز در تفسير قرطبي در ذيل همين آيه آمدهاست: إنّالغنيمة لِرسولاللَّه و ليست مقسومةً بينالغانمين و كذلك لِمَن بعدَه مِنَ الأئمّةِ....
(36) الكامل فيالتاريخ، الجزء الثاني، قسمت پنجم، ص166.
(37) تفسير المنار، ج10، سوره أنفال، آيه «و اعلمُوا أنَّما غَنِمتمُ من شيءٍ...».
(38) بدايةالمجتهد و نهايةالمقتصد، ج1، ص382 - 383.
(39) نساء (4) آيه 11 .
(40) ابن قدامه، المغني، ج6، ص403.
(41) أنفال (8) آيه 69.
(42) أنفال (8) آيه 41.
(43) أنفال (8) آيه 67.
(44) أنفال (8) آيه 70.
(45) أنفال (8) آيه 67. ما كانَ لِنبيّ أن يكُونَ لَهُ أَسري حتّي يُثخِنَ فيالأرضِ؛ نشايد هيچ پيامبري را كه براي وي اسيراني باشد (كه از ايشان فديه بگيرد) تا اينكه در زمين بسيار توانايي پيدا كند.
(46) الصافي و البرهان، اول سوره أنفال.
(47) وسائلالشيعه، ج6، ص365.
(48) فتوحالبلدان، القسمالاوّل، ص44 - 45؛ الكامل فيالتاريخ، الجزء الثاني، ص160 - 161.
(49) اقتصادنا، ص449.
(50) منتظري، كتابالخمس و الأنفال، ص330 - 331.
(51) وسائلالشيعة، ج6، أبوابالأنفال، ص365، ح2.
(52) تفسير قرطبي، ذيل آيه «و اعلموا أنّما غَنِمْتُم...».
(53) تفسير المنار، ج10 ذيل آيه «و اعلموا أنّما غَنِمْتُم...»؛ صحيح بخاري، ج4، ص60؛ الكامل فيالتاريخ، ج2، ص177.
فصل دوم أنفال از نظر فقه شيعه
معناي اصطلاحي أنفال
«أنفال» در اصطلاح فقهاي اماميه عبارت از اموالي است كه به پيامبر و پس از او بهجانشينانش اختصاص دارد. آنان آن اموال را به هر نحو كه مصلحت بدانند، به مصرف ميرسانند. و اين خود يك نوع فضيلت و امتيازي است كه خداوند، رسول و جانشينان رسولش را به آن مخصوص گردانيده است. از آن جهت اين اموال را «أنفال» مينامند كه امام بالخصوص استحقاق دارد آنها را بر وفق مصلحت به مصرف برساند؛ به همانگونه كه پيامبر(ص) مستحق آنها بوده است و در خور استحقاق ديگران نيست و زايد براستحقاق آنان است(1).
پيش از اينذكر نموديم نخستين آيهاي كه درباره أنفال نازل شد، آيه «يَسئلُونكَ عن الأنفال...» بود. گرچه اين آيه درباره غنايمي كه در جنگ بدر به دست آمد، نازل گشته است، امّا اين سبب نميشود كه حكم مستفاد از آن، به همان مورد اختصاص يابد؛ زيرا «مورد مخصّص نيست»؛ پس براموالي كه در لغت «نفل» اطلاق شود، يعني زايد براستحقاق و انتظار افراد مردم باشد، به مدلول اين آيه مال خدا و رسول و پس از وي از آن جانشينان معصومش ميباشد.
به عبارت ديگر، چنانكه در مورد معني لغوي بيان كرديم «أنفال» جمع «نفل» و«نفل» در لغت به معناي شيء زايد بر استحقاق و زايد بر آن چيزي است كه عرفاً مورد نظر اشخاص است. و معلوم است كه منظور جهادگران اعتلاي شعاير و گسترش اسلام است و غنايم زايد بر انتظار آنان است. تعبير به «أنفال» در آيه شريفه از جهت اشاره به علّت حكم است كه بايد آيه را چنين معني كنيم: اي پيامبر! درباره أنفال (و غنايم بدر) از تو ميپرسند، بگو: (آنها ثروتهايي است زايد بر استحقاق افراد، كه ايشان مالك آنها نيستند و) تمام ثروتهاي زايد بر استحقاق مردم از آنِ خدا و رسول ميباشد. بنابراين «ال» در «الأنفالِ» صدر آيه براي عهد است كه اشاره به غنايم بدر است و «ال» در «الأنفالِ» كه بعد ذكر شده، براي جنس يا استغراق است. پس نتيجه اين ميشود كه هر ثروت زايد بر استحقاق افراد، بهخدا و رسولش اختصاص دارد، و چنانكه گفتيم از «قُلِ الأنفالُ للَّه وَالرَّسُولِ» عموميّت استفاده ميشود و چنين برميآيد كه تمام ثروتهاي زايد بر استحقاق افراد، همچون زمينهاي موات، آباديهايي كه ساكنانش هلاك شدهاند، جنگلها و... به ملكيّت افراد خاصّ درنميآيد و غنايم جنگي نيز يكي از آن مصاديق است.
پس از جهت ارتباط بين معني لغوي و اصطلاحي «أنفال» ميتوان از آن چنين تعبير كرد: «أنفال» كليه اموالي خارج از انتظار و استحقاق افراد است و مصاديق آن عبارت است از: اموال بلاصاحب و اموالي كه افراد خاص استحقاق آنها را ندارند؛ تمام ثروتهاي خدادادي و طبيعي، از قبيل جنگلها، بيشهها و حتّي معادن بنا به قول عدّهاي و نيز كليه اراضي موات و قلّه كوهها و... و همچنين اموال شخصي پادشاهان و اشياي نفيس منقول شاهانه و غنايم جنگي.
واضح است كه مالكيت امام نسبت به اين ثروتها، از آن جهت نيست كه امامت براي اين حكم حيثيت تعليلي داشته باشد؛ بلكه براي آن است كه حيثيت تقييدي دارد. توضيح آن كه: أنفال از اموال شخصي نيست و از اموال عنواني ميباشد، كه در هر عصر و زماني اختيار آن از طرف خداوند بهامام و زمامدار همان زمان تفويض شده است. دليل براين مطلب، اوّلاً: روايتي است كه از حضرت علي(ع) نقل شده است كه آن حضرت پس از بيان اينكه نصف خمس بهامام تعلّق دارد، فرمود: «پس از خمس، «أنفال» از آن كسي است كه بهامور مسلمانان قيام نموده (و كارهاي ايشان را اداره ميكند) كه آن در زمان رسولخدا به آن حضرت اختصاص داشت(2)».
بهطوري كه از ظاهر اين روايت برميآيد، أنفال از آن جهت به امام اختصاص يافته كه به امور مسلمانان قيام و بهوضع آنان رسيدگي ميكند و نيازمنديهاي اجتماع را برآورده ميسازد.
و ثانياً: آيا ميتوان قبول كرد اسلامي كه دين عدالت و مساوات و انصاف است، اين ثروتهاي كلان را به يك نفر بشخصه واگذار كند؟! اين امر چگونه ميتواند با روح دين اسلام كه در آيه شريفه «كَيْ لايَكُونَ دُوْلَةً بَيْنَالْاَغْنِياءِ مِنْكُمْ»(3) متجلي شده، سازش داشته باشد؟
براي آن كه ثروتهايي كه از أنفال و زايد بر استحقاق افراد خاصّ است، مشخص و معلوم باشد، در رواياتي كه از ائمه معصوم نقل شده و نيز در سنّت خاتمالمرسلين، موارد و مصاديق آنها تعيين گرديده، تا كسي نتواند آنها را بهتصرّف و تملّك خويش در آورد.
________________________________________
مصباحالفقيه، ج3، كتاب الخمس، ص151: و المراد بها (بالأنفال) هُنا ما يَستَحِقّهالإمامُ علي جهةاِلخصوصِ كماكان للنَبيّ زيادةً علي غيرِهِ تفضُّلاً مِنَاللَّه تعالي؛ قريب به همين مضمون در: المسالك، ج1، ص70، اوّل أبوابالأنفال.
(2) وسائلالشيعه، باب اوّل از أبواب أنفال، ج6، ص370، ح19: إنَّ لِلْقائم بأمُورالمُسلمينَ بعد ذلك الأنفال التي كانت لرسولاللَّه(ص).
(3) حشر(59) آيه 7.
مصاديق أنفال از نظر فقه شيعه
اكنون برآنيم تا مواردي را كه طبق مدارك فقهي اماميّه از أنفال به حساب آمده، با ادلّه هر يك به ترتيب زير مورد بحث و گفتگو قرار دهيم:
1- فيء
1- سرزميني را كه كفّار بدون جنگ و خونريزي به حكومت اسلامي واگذارند، چه آن را بهميل خودشان تسليم كنند و چه آن را رها نمايند و بروند، «فيء»(4) ناميده ميشود و از أنفال است.
شيخ طوسي در كتاب «المبسوط» چنين آورده است: «فيء از فاء يفيءُ مشتق شده كه بهمعني برگشت كردن است. و مقصود از آن (در اصطلاح شرع) همان است كه خداوند متعال فرموده است: آنچه را خداوند از اموال كفّار به پيامبرش برگشت داد، هيچ اسب و شتري براي (تحصيل)آن نتاختيد،(5) و آن مالي است كه بدون جنگ و تاختن اسب و شتري بهآن حضرت برگشت نمود؛ لذا همهاش به آن جناب اختصاص يافت و (پس از وي) از آنِ كسي است كه قائم مقامش باشد...»(6).
در اين مسأله بين فقها اختلافي وجود ندارد، و صاحب جواهر در اينباره مدّعي اجماع شده و در مصباحالفقيه آمده است كه در اين مسأله ظاهراً اختلافي وجود ندارد(7).
مدرك مسأله، علاوه بر روايات، آيهاي است كه در اين مورد فقها بهآن استناد ميجويند، و آن چنين است: «و ما أفاءاللَّهُ علي رَسُولِهِ مِنْهُمْ فما أوجَفتُم عَلَيهِ مِنَ خَيلٍ ولارِكابٍ و لكنَاللَّهَ يُسَلّطُ رسله علي مَن يَشاُء وَ اللَّهُ علي كُلّ شَيءٍ قدير»(8).
اين آيه درباره يهوديان بنيالنضير نازل شد كه با پيامبر اسلام(ص) غدر ورزيدند و خواستند آن حضرت را بهقتل برسانند. جبرئيل نازل گشت و رسولخدا را از كيد و مكر ايشان آگاه ساخت. به فرمان پيامبر(ص) سپاه اسلام، حصن ايشان را بهمحاصره درآورد. سپس بدون اينكه جنگي بشود، يهوديان حاضر شدند از محلّ خود كوچ كنند و طبق قراري كه گذاشته بودند، مقداري از اموالشان را با خودشان بردند و بقيّه اموالشان به رسولخدا اختصاص يافت، چون براي دست يافتن به آنها جنگي واقع نشد(9).
از اينكه خداوند فرموده است: «فَما أوجفَتُم عَليَه مِن خَيلٍ و لا رِكابٍ»، چنين برميآيد كه چون زحمتي براي به دست آوردن غنايم متحمّل نشدهايد، حقّي براي شما نيست و زايد براستحقاق شما است؛ لذا به رسولخدا اختصاص دارد.
روايات معتبر و مستفيضهاي هم نقل شده است كه به روشني بر مقصود دلالت دارد و ما ذيلاً برخي از آنها را ميآوريم:
1- صحيحه يا حسنه حفصبنالبختري است كه از حضرت صادق(ع) چنين نقل كرده است: «آن حضرت فرمود: «الأنفالُ ما لَم يُوجَف عَلَيهِ بخَيلٍ و لا رِكاب أو قَومٌ صالَحُوا، أو قوم أعطَوا ما بِأيديهِم وَ كلُّ أرضٍ خَرِبةٍ و بطونُالأودِيةِ فهو لرسولِاللَّه و هُو لِلإمام مِن بعدِه يضَعُهُ حيث شاءَ(10)؛ آنچه (بدون لشكركشي و) بدون تازاندن اسب و شتر بهدست آيد، يا آنچه گروهي صلحكنند، يا آنچه را كه در اختيار دارند، بهدست خودشان بدهند و هر زمين (و آبادي) كه خراب شده باشد و وسط درّهها (از) أنفال است كه آن، مِلك پيامبر(ص) و پس از وي براي امام است كه بههر مصرفي كه بخواهد، ميرساند».
2- در مرسله حمّاد آمده است: «... و لَهُ (للإمام) بعدَ الخُمسِالأنفالُ، والأنفالُ كُلُّ أرضٍ خَرِبةٍ باد أهلها و كلُّ أرضٍ لَم يُوجَف عليها بخَيلٍ وَ لا رِكابٍ وَ لكِن صالَحُوا صُلحاً و أعطوا مابأيديهِم علي غير قِتالٍ(11)؛ علاوه بر خمسأنفال از آن امام است. هر زمين خرابي كه اهلش ازبينرفتهاند (و صاحبي ندارد) و هر زميني كه اسب و شتر براي (تصرّف) آن تاخته نشده، امّا صلحي واقع ساختهاند و به اختيار خود بدون جنگي (آن را در اختيار مسلمانان قرار) دادهاند، از أنفال است».
3- صحيحه يا حسنه محمّد بن مسلم است كه ميگويد: «از امام صادق(ع) شنيدم كه فرمود: همانا أنفال آن سرزميني است كه (براي تصرّف آن) خوني ريخته نشود يا با قومي صلح برقرار گردد و به اختيار خودشان (مالي را) بدهند و زميني كه مخروبه (و باير) است، ياوسط درّهها؛ تمام اينها از فيء و أنفال شمرده ميشود كه بهخدا و رسول تعلّق دارد. آنچه از خدا است، به رسولخدا اختصاص مييابد، تا در هر موردي كه دوست دارد، بهمصرف رساند»(12).
4- خبر حلبي از امام صادق است كه از آن حضرت درباره أنفال سؤال نموده، امام (درجواب) فرمود: «ما كانَ مِنَالأرضينَ بادَ أهلُها ... قال: الفيءُ ما كانَ مِن أموالٍ لم يكن فيها هراقَةُ دَمٍ أو قَتلٍ والأنفال مِثلُ ذلك هُوَ بَمنزِلَتهِ(13)؛ آنچه از زمينهايي كه صاحبانش هلاك شدهاند (و از بين رفتهاند، از أنفال است و) ... فرمود: فيء آن (سرزمينها و) اموالي است كه درباره آنها خونريزي و قتلي نبوده است، و أنفال مانند فيء است؛ آنچه صاحبانش هلاك شده، بهمنزله فيء است».
5- در خبر اسحاقبن عمّار كه از حضرت صادق(ع) روايت شده، چنين آمده است: «از امام صادق(ع) از أنفال سؤال نمودم، فرمود: «هِيالقُري التي قَدخَربتْ و انجلي أهلُها فهِيَ لِلَّهِ و للرَّسُولِ و ما كانَ لِلملوُك فهُوَ للإمامِ، و ما كان منالأرضِ بخَرِبَةٍ لم يوجف عليه بخيل ولاركاب...(14)؛ أنفال روستاهايي است كه خراب شده و ساكنانش كوچ كرده باشند كه آنها از آنِ خدا و رسول است و (نيز) آنچه خاصّ پادشاهان است، براي امام است و هر زمين خرابه (و بايري) كه بهقهر و غلبه تصرّف نشده باشد (از أنفال است...)».
6- زراره از امام باقر(ع) روايت كرده است كه آن حضرت فرمود: «الأنفالُ ما لم يُوجَف عَليهِ بخَيلٍ و لا رِكابٍ(15)؛ أنفال آن چيزي است كه براي (تصاحب) آن اسب و شتري نتاختهاند».
از اين روايات و مانند اينها چنين برميآيد كه دراصل مسأله هيچگونه اختلافي وجود ندارد؛ آنچه مورد اختلاف است، اين است كه آيا آنچه بدون قهر و غلبه بهدست ميآيد، اعمّ از منقول و غيرمنقول، از أنفال محسوب ميشود يا فقط زمين و اموال غيرمنقول از أنفال است؟
برخي از روايات فوق، همچون صحيحه حفص و خبر حلبي و حديثي كه زراره از امام پنجم(ع) نقل نموده، بهطور مطلق اموالي را كه بدون جنگ به دست آمده، از أنفال به حساب آوردهاند.
در مقابل اين روايات، رواياتي از قبيل صحيحه محمّدبن مسلم و خبر اسحاقبن عمّار و مرسله حمّاد، صراحت دارد كه زمين فتح شده بهصلح جزو أنفال است. در اين صورت آيا مطلق برمقيّد حمل ميشود؛ يعني بايد بگوييم رواياتي كه ظاهراً ميفهماند هر مال مفتوح بدون جنگ از أنفال است، مقصود از آن زمينها و اموالي است كه غير منقول است؛ يا اينكه رواياتي كه بهطور مطلق ميفهماند مالي كه بدون جنگ بهتصرّف مسلمانان در آمده جزو أنفال است، بهاطلاق خود باقي است و هر مالي اعمّ از منقول يا غيرمنقول، در صورتي كه بهصلح تحت تصرّف مسلمانان درآيد، از أنفال است؟
در «مستمسكالعروه» استدلال شده است كه «چون روايات تقييد كننده در مقام حصر و تحديد است، رواياتي را كه بهطور اطلاق دلالت دارد كه اموال به دست آمده، بدون جنگ از أنفال است، مقيّد ميكند»(16).
امّا برخي از فقها بهاطلاق رواياتِ باب عمل نموده، چنين اظهار داشتهاند كه: «اطلاق روايات حجّت است و بهآن عمل ميشود»(17). علاوه بر اين به عنوان تأييد به صحيحه معاوية بن وهب استدلال نمودهاند:
معاوية بن وهب گفت: بهحضرت صادق(ع) عرض كردم: عدّهاي را امام به جهاد گسيل ميدارد، آنگاه غنايمي به دست ميآورند. چگونه آنها را تقسيم نمايند؟ فرمود: «اگر با اميري كه امام او را تعيين كرده، جنگ كرده باشند، خمس آن را براي خدا و رسول جدا مينمايند و45 را بين خودشان تقسيم ميكنند. امّا اگر با مشركان جنگ نكنند، آنچه را به عنوان غنيمت به دست آوردهاند، از آن امام است كه وي آن را در هر راه كه دوست داشته باشد، بهمصرف ميرساند(18)». وجه تعبير به تأييد بدان جهت است كه روايت در اموال منقول ظهور دارد.
بهعلاوه ميتوان بهعنوان تأييد بهآيه «و اعلَمُوا أنّما غَنِمتُم مِن شيءٍ...» استدلال نمود؛ زيرا «غنمتم» در وقتي صدق ميكند كه مجاهدان در به دست آوردن غنيمت سهيم باشند و در آن باره فعّاليت نمايند. واضح است در صورتي كه جنگي واقع نشود، عنوان «غنمتم» در خارج تحقّق پيدانميكند؛ پس كسي مستحقّ اموال غيرمنقول و منقول نميگردد و بهامام تعلّق دارد.
________________________________________
(4) براينگونه اموال «فيء» اطلاق شده است. شيخ طوسي، المبسوط، ص63؛ ماوردي، الأحكامالسلطانية، ص126 ؛ الخراج والنظمالماليه، ص112. امّا گاهي بر غنايمي كه عنوتاً بهتصرّف مسلمانان در آمده نيز «فيء» اطلاق شدهاست. علاوه بر اين برخي از فقهاي اهل سنّت معني فيء را توسعه داده و برمصاديق ذيل نيز اطلاق كردهاند: 1-جزيهاي كه از اهل ذمّه اخذ ميشود؛ 2-خراج از زمينهايي كه اهل آن بر خراج صلح كردهاند؛ 3-عشري كه از كفّار حربي در وقتي كه براي تجارت داخل سرزمينهاي اسلامي شوند، گرفته ميشود؛ 4- عشري كه از تجّار اهل ذمّه گرفته ميشود. عشريه گرفتن در زمان رسولخدا مقرّر نبود. خليفه دوم آن را لازم شمرد. قطب ابراهيم محمّد، السياسةالمالية للرسول(ص)، ص116.
(5) حشر(59) آيه 6.
(6) شيخ طوسي، المبسوط، جزء2، ص63.
(7) جواهرالكلام، جزء 16، ص116؛ مصباحالفقيه، ج3، ص151.
(8) حشر(59) آيه 6.
(9) الصافي و منهجالصادقين، سوره حشر (59) آيه 6 و تفسير فخررازي، ذيل همان آيه.
(10) وسائلالشيعه، ج6، باب اول از أبواب أنفال، ح1.
(11) وسائل الشيعه، ج6، باب اول از أبواب أنفال، ح4.
(12) إِنّالأنفالَ ما كانَ مِنْ أرضٍ لَم يكُن فيها هراقَةُ دَم او قوم صولِحُوا و أعطوا ما بأَيديهِم و ما كانَ مِن أرْضٍ خَرِبةٍ أو بطُون أو دِيةٍ فهذا كلّه مِنَالفيء والأنفالُ لِلَّه و لِلرسَّولِ فما كان لِلَّه فهو لِلرسَّولِ يضَعُه حيثُ يُحِبَّ. همان.
(13) همان. ذيل اين حديث ابهام دارد. به آنگونه كه صحيح بهنظر رسيد، ترجمه شد.
(14) وسائلالشيعة، ج6، ص371.
(15) وسائل الشيعة، ج6، ص372.
(16) مستمسكالعروه، جزء 9، ص597.
(17) منتظري، الخمس والأنفال، ص333.
(18) عن معاوية بن وَهب، قال: قلت: لأبي عبداللَّه: السرية يبعَثُها الإمامُ فيصُيبون غَنائم كَيف يقسّمُ؟ قاَل: إن قاتَلوا عليها مع أميرٍ اَمَّرهُ الإمامُ عليهم، أخرج منهاالخمس لِلّه و للرّسول و قَسّمَ بَينَهُم أربعة أخماس وَ إن لم يَكونُوا قاتلوا عليها المشرِكين كان كلّما غنموا للإمام يجعله حيث أحبّ. وسائلالشيعه، كتاب الخمس، أبواب الأنفال، باب 1، حديث 3.
2- زمينهاي موات
زمين موات بر زميني اطلاق ميشود كه بهرهمند شدن از آن فعلاً ممكن نيست و استفاده بردن از آن به آباد نمودنش بستگي دارد(19). اينگونه زمينها از أنفال است؛ چه كسي سابقاً آنها را مالك شده باشد و سپس ويران و بدون صاحب گردد، و چه سابقه ملكيّت نداشته باشد.
قول مشهور بين فقها اين است كه: چون در برخي از روايات زمينهاي موات و خراب بهقيد جلا يا هلاك صاحبانش مقيّد شده، پس فهميده ميشود كه زمينهاي خرابهاي كه مالك معيّن دارد، جزو أنفال بهحساب نميآيد و در اينباره ظاهراً اختلافي وجود ندارد(20). با وجود اين احتمال ميرود كه قيد جلا يا هلاك صاحبان زمين، قيد غالب باشد؛ يعني از اين جهت كه اغلب اراضي مخروبه و موات، صاحبانش كوچ كرده يا هلاك شدهاند، در برخي از رواياتِ مورد بحث، اين قيد ذكر شده و بدينگونه نيست كه عموم صحيحه حفص و صحيحه ابيخالد كابلي و امثال اينها را تخصيص دهد(21).
بنابه قول مشهور هرگاه زمين مفتوحالعنوه در حال فتح، آباد باشد، سپس حالت موات برآن عارض گردد، چون در حال فتح عموم مسلمانان مالك آن بودهاند، بهسبب مخروبه گشتن، از أنفال بهحساب نميآيد. و در صورتي جزو أنفال است كه صاحبي نداشته باشد و چنانكه معلوم است، عموم مسلمانان صاحبان اراضي مفتوحالعنوهاند(22).
امّا اگر كسي زمين موات را به اذن امام احيا نمايد، سپس باير و مخروبه گردد، در اينكه آيا دوباره به ملكيّت امام برميگردد؟ دو قول است كه صاحب مصباحالفقيه برگشت ننمودن آن را قوي دانسته است(23).
اراضي موات اعمّ از اينكه در سرزمينهاي مفتوحالعنوه يا مفتوح بدون جنگ باشد، از أنفال است(24).
بيابانهاي بيآب و گياه، و بنا به احتمالي سواحل درياها و كرانههاي رودخانهها نيز، درصورتي كه قبل از فتح بهملك كسي در نيامده باشد، جزو أنفال محسوب ميشود(25).
در اينكه اراضي موات و مخروبه و باير جزو أنفال است، ظاهراً بين فقها اختلافي وجود ندارد، و در اين باره ادّعاي اجماع نمودهاند. شيخانصاري اظهار داشته است: «نصوص در مورد اينكه زمين موات به امام اختصاص دارد، مستفيضه، و بعضي گفتهاند متواتره است(26)».
اكنون برخي از روايات را، در ارتباط با مورد بحث، ذيلاً ذكر ميكنيم:
الف - حماد بن عيسي در حديث مرسل طويلي از حضرت موسيبن جعفر(ع) چنين نقلكرده است: «... وَ لَه رؤوسالجبالِ و بُطونُالأودِية والآجامُ و كلُّ أرضٍ مَيتَةٍ لا ربَّ لَها وَ لَهُ صَوافيالمُلوكِ، ما كانَ في أيديهِم مِن غَير وجهِالغصبِ. لأنّالغَصبَ كلَّه مَردُودٌ وَ هُوَ وارث مَن لاوارثَ لَه يعولُ مَن لا حيلَةَ لهَ...(27)؛ و از آنِ امام است سر كوهها و وسط درّهها و جنگلها و هر زمين مواتي كه صاحب ندارد. و (نيز) براي او است اموال سره (اختصاصي) پادشاهان، درصورتي كه غصبي نباشد؛ زيرا تمام اموال مغصوب (بهصاحبانش) برگشت داده ميشود. و امام (همچنين) وارث كسي است كه وارث ندارد؛ و او كه متكفّل (و سرپرست) كسي است كه چارهاي براي اداره زندگياش ندارد...».
ب - مصححه عمر بن يزيد است كه وي گفته است: شنيدم كه مردي از اهالي جبل، از امامصادق(ع) ميپرسيد كه مردي زمين مواتي را كه صاحبش واگذار نموده، آباد كرده، نهرهايش را جاري ساخته، خانههايي در آن بنا كرده، درخت خرما و درختهايي (ديگر) درآننشانده است؛ حضرت؟ (در جواب) فرمود: «اميرالمؤمنين ميفرمود: هرگاه يكي از مؤمنان زميني را آباد كند، آن زمين براي او است كه بايد در زمان صلح قسمتي از عايدي آن را به امامبپردازد و هنگامي كه قائم (آلمحمّد)(ع) ظهور كند، خودش را آماده نمايد كه از او گرفته ميشود(28)».
ج - داوود بن فرقد در حديثي از امام صادق(ع) روايت كرده است كه گفتم: أنفال كدام است؟ فرمود: «وسط درّهها و سر كوهها و بيشهها و معادن و هر زميني كه برآن اسب و شتري نتاختهاند (و بدون جنگ و خونريزي بهتصرّف مسلمانان درآمده) و هر زمين مواتي كه اهل آن كوچ كردهاند و املاك اختصاصي پادشاهان(29) (از أنفال است)».
د - محمّد بن مسلم گفته است: از امام باقر(ع) شنيدم كه فرمود: «الأنفالُ هُوَالنَفلُ و في سُورةالأنفالِ جَدعُالأنفِ. قالَ وَ سَألتُهُ عَنِالأنفالِ، فَقالَ كلُّ أرضٍ خَرِبَةٍ أو شَيء كانَ يكُونُ لِلمُلوكِ وَ بُطُونُالأودِيَةِ وَ رُؤُوسُالجِبالِ وَ ما لَم يُوجَف عَلَيهِ بِخَيلٍ وَ لا رِكابٍ فَكُلُّ ذلِكَ لِلإمامِ خالِصاً(30)؛ مقصود از أنفال، همان است كه زايد (براصل و زايد بر استحقاق ديگران) است، و در سوره أنفال بريدن بيني (و خواري دشمنان ما) است. وي گفت: از آن حضرت از أنفال پرسيدم. فرمود: هر زمين باير يا چيزي كه براي پادشاهان بوده (و از ثروتهاي ويژه ايشان محسوبشده)، وسط درّهها و سر كوهها و آنچه بدون قهر و غلبه بهدست آيد، تمام اينها بهطور كامل از آن امام (و جزو أنفال) است».
________________________________________
(19) و ربّما عَرّفُوا الأرضَ المواتَ بالتي لا يُنتفعُ بهِا لِعُطلَتهِا بانقطاع الماء عنها ... قريب به همين مضمون در: الروضةالبهيّة، ج2، ص215، كتاب إحياء الموات، مصباح الفقيه، كتاب الخمس، ص151.
(20) مصباحالفقيه، ج3، كتاب الخمس، بحث أنفال، ص151.
(21) صحيحه «حفص» در بحث «فيء» ذكر شد و در خبر ابيخالد كابلي چنين است: أنا و أهلُ بيتي أُورِثنَاالارضَ وَ نحنُالمتَّقونَ والأرضُ كلّها لَنا فمَن أحيا أرضاً منالمُسلِمين فليُؤدّ خَراجَها ... . مصباحالفقيه، ج3، اوّل كتاب خمس.
(22) شرايعالاسلام، كتاب احياء الموات، جزء 3، ص272؛ جواهرالكلام، جزء 16، ص118.
(23) مصباحالفقيه، ج3، ص151.
(24) شرايعالإسلام، كتاب احياء الموات، ص272؛ مدرسي طباطبائي، زمين در فقه اسلامي، ج1، ص150.
(25) مصباحالفقيه، ج3، ص151؛ جواهرالكلام، جزء 16، ص117.
(26) شيخ انصاري، المتاجر، ص161.
(27) وسائلالشيعه، ج6، باب اوّل، ابوابالأنفال، ص365.
(28) قالَ سَمعِت رُجُلاً من أهلِالجَبَلِ يَسأَلُ أباعبدِاللَّهِ عَن رجُلٍ أخذَ أرضاً مَواتاً تَركَها أهلُها فعمّرها و كَري أنهارَها و بني فيها بيُوتاً و غَرَسَ فيها نَخلاً و شَجَراً، قال: فقال أبوُعبدِاللَّه: كانَ أميرُالمؤمنينَ(ع) يَقُولُ: مَن أحيا أرضاً مِنَالمؤمنينَ فَهي لهُ و عَلَيهِ طِسقُها يؤدّيةِ إليالإمامِ في حالالهُدنَةِ فإذا ظَهَرَ القائمُ(ع) فليُوَطّن نَفسَهُ علي أن تُؤخذَ منهُ. همان، ج6، ص383.
(29) عن داود بن فرقد عن أبيعبداللَّه(ع) في حديثٍ ... قال: قلتُ و ماالأنفالُ؟ قالَ: بُطُونُالأوديَةِ و رُؤُوسُالجِبالِ والآجامُ والَمعادنُ وَ كلُّ أرضٍ لَم يُوجَف عليها بِخَيلٍ و لا رِكابٍ وَ كلُّ أرضٍ مَيتَةٍ قد جلا اهلُها و قَطاِيعُالمُلوُكِ. همان، ص372.
(30) همان، ص371 - 372.
3 - آباديهايي كه صاحب ندارد اراضي و روستاهاي آباد نيز اگر بدون صاحب باشد، به امام تعلّق دارد، و اخبار فراواني برآن دلالت دارد؛ ازجمله اخباري كه ذيلاً نقل ميشود: 1 - از محمّد بن مسعود عيّاشي در تفسيرش از امام موسيبن جعفر(ع) نقل شده است: «سَأَلتُهُ عَنِالأنفالِ فقالَ: كُلُّ ما كانَ مِن أرضٍ بادَ أهلُها فَذلِك الأنفالُ فَهُوَ لنا(31)؛ از آن حضرت از أنفال سؤال نمودم، فرمود: هر زميني كه اهل آن هلاك شدهاند، از أنفال است، و آن براي ما است». چنانكه از اطلاق اين روايت برميآيد، زمينهايي كه اهل آن هلاك شدهاند، چه آباد و چه مخروبه، از أنفال محسوب ميشود. اگر در برخي از روايات اين قبيل اراضي بهمخروبه شدن مقيّد شده، بهاين جهت است كه اغلب زمينهايي كه اهل آن هلاك ميشوند، عادتاً رو به ويراني ميگذارد و خرابه ميگردد. به سخن ديگر مخروبه بودن، در حكم، مدخليّت ندارد و ذكر قيد از باب اغلبيّت است؛ چنانكه در آيه «وَ رَبائِبُكُمُ اللاتي في حُجُورِكُمْ(32)» چنين است. 2 - اسحاق بن عمّار گفته است؛ «از امام صادق(ع) از أنفال سؤال نمودم، فرمود: هِيَالقُرَي الَّتي قَد خَرِبتْ و انجلي أهلُها فَهيَ لِلَّه وِ للرَّسُولِ وَ ما كانَ لِلمُلُوكِ فهُوَ لِلإمام وِ ما كانَ منَالأرضِالخَرِبةِ لَم يُوجَف عَلَيها بخَيلٍ و لا رِكابٍ وَ كُلُّ أرضٍ لا ربَّ لَها وَالمعادِنُ منها و مَن ماتَ وَ لَيسَ لَهُ مَوليً فمالُهُ مِنَالأنفال(33)؛ آن [أنفال] روستاهايي كه خراب شده و اهلش كوچ كردهاند، و هرچه براي پادشاهان است، از آنِ امام است. و هر زمين خرابهاي كه بدون قهر و غلبه به تصرّف (مسلمانان) درآيد و هر زميني كه صاحبي ندارد و معادن آن(34)، و هر مال بدون وارث [ولو وارث آزادشده متوفّي] از أنفال است». 3 - جرير از امام صادق(ع) روايت كرده است: «از آن حضرت از أنفال پرسيدم، يا اينكه ديگري پرسيد؛ فرمود: كلّ قرية يَهلكُ أهلُها أو يَجلُونَ عَنها فَهِيَ نَفلٌ نصفُها يُقَسَّمُ بينَالنَّاسِ وَ نِصفُها لِلرَّسُول(35)؛ هر روستايي كه اهل آن هلاك شوند يا كوچ كنند، از أنفال است كه نصف آن بر مردم تقسيم ميشود و نصف (ديگر)ش از آنِ پيامبر است». شايد مقصود از «نصفها يقسم بينالناس» اين باشد كه پيامبر اختيار دارد نصف آن را بهمردم بدهد، و نصف ديگر را براي خود نگهدارد تا براي مصالح ديگر بهمصرف برساند. 4 - ابوبصير از امام باقر(ع) نقل كرده است: «آن حضرت فرمود: أنفال از آن ما است. عرض كردم: أنفال كدام است؟ فرمود: مِنهاالمَعادِنُ والآجامُ و كلُّ أرضٍ لا ربَّ لَها وَ كُلُّ أرضٍ بادَ أهلُها(36)؛ از أنفال است معادن و جنگلها و هر زمين بدون صاحب و هر زميني كه اهل آن هلاك شدهاند». علاوه بر ادلّه فوق، آنچه پيشتر گفتيم كه هر ثروت زايد بر استحقاق افراد كه شخص براي بهدست آوردن آن تلاش و كوششي ننموده، از أنفال است، دلالت دارد كه سرزمينهاي آباد بدون صاحب از أنفال ميباشد. ________________________________________ (31) وسائلالشيعه، ج6، ص372. (32) نسا (4) آيه 23. (33) وسائل الشيعه، ج6، ص271. (34) ممكن است جمله «و المعادن منها» جمله مستقل باشد كه در اين صورت اين چنين معني ميشود: معادن از أنفال است. (35) همان، ص372. (36) همان، ص372. 4 - قلهها، وسط درّهها و جنگلها وسط درّهها و قلهها و جنگلها و آنچه در آنها يافت ميشود، از أنفال است(37). مرجع تشخيص اين مصاديق، عرف است. ميتوان گفت عموم ادلّه اراضي موات و زمينهاي بيصاحب، اين موارد را نيز شامل ميشود و از آن ادلّه بر ميآيد كه اين موارد از مصاديق أنفال است. و چونازمصاديقخفيّهمواتوثروتهايبلاصاحببوده، تخصيصبهذكريافتهواخبار خاصّي هم رسيده كه دلالت دارد سه موضوع فوق از أنفال است كه ذيلاً قسمتي از آنها را ميآوريم: 1 - مرسله حماد بن عيسي كه در آن حديث از امام كاظم(ع) چنين نقل شده است: «... وَ لَهُ رؤُوسالجِبالِ و بُطُونُالأودِية والآجام(38)؛ قلهها، وسط درّهها و بيشهها از امام است». 2 - محمّد بن مسلم در حديثي از امام باقر(ع) روايت كرده است: «از آن حضرت از أنفال سؤال نمودم، فرمود: كُلُّ أرضٍ خَرِبَةٍ وشيء كان يَكُون لِلمُلُوكِ وَبُطُونُ الأودِيَةِ ورؤُوس الجِبالِ...(39). هرزمين خرابه يا آنچه براي پادشاهان بوده، وسط درّهها و قلهها (از أنفال) است». 3 - داوود بن فرقد در حديثي از حضرت صادق(ع) بازگو كرده است: «عرض كردم: أنفال چيست، قالَ: بُطُونُالأوديَةِ و رؤُوسُالجِبالِ والآجامُ والمَعادنُ...(40)؛ فرمود: وسط درّهها و قلهها و بيشهها و معدنها ... است». 4 - ابوبصير از امام باقر(ع) نقل كرده است: «امام فرمود: لناالأنفالُ. قلتُ وَ ماالأنفالُ؟ قالَ: مِنهاالمَعادنُ والآجامُ(41)؛(42) أنفال از آنِ ما است. عرض نمودم: أنفال چيست؟ فرمود: از آن جمله است معادن و بيشهها». شيخ طوسي در كتاب «المبسوط» رؤوس جبال و وسط درّهها و آجام را از أنفال دانسته؛ صاحب حدائق هم همين قول را اختيار كرده است. در مستمسكالعروة آمده است: «فقد نَصَّ كوَنهَا (بطونالأودية و رؤوسالجبال والآجام) منالأنفالِ، جَماعةٌ كثيرةٌ»(43). علاوه بر روايات فوق، صحيحه حفصبنالبختري و صحيحه يا حسنه محمّد بن مسلم كه در بحث فيء و اراضي مفتوح به صلح گذشت و نيز مرفوعه احمد بن محمّد(44) دلالت دارد كه قلهها و وسط درّهها (مسيل) از أنفال است. از مجموع اين روايات برميآيد كه قلهها و وسط درّهها (مسيل) از أنفال است و مشهور فقها به مضمون آنها عمل نمودهاند(45). ممكن است گفته شود جنگلهاي اراضي مفتوحالعنوه موقوفه براي تمام مسلمانان است و مالك آن عموم مسلمانان هستند و بهدولت (امام) تعلّقندارد؛ چون بدون صاحب محسوب نميشود، و روايت «و كُلُّ أرضٍ لا ربَّ لها، مِنَالأنفالِ» اين مورد را فرا نميگيرد؛ در جواب ميگوييم: اين استدلال در صورتي درست است كه دليل مالكيّت عمومي كه ثابت كند اراضي آباد «مفتوحالعنوه» از آن تمام آنها است، بر اين دلالت نمايد كه هرآنچه تحت استيلاي كفّار است، اگر به قوّه قهريه به تصرّف مسلمانان درآيد، به تمام آنها تعلّقدارد؛ امّا اگر بگوييم آن ادلّه فقط آنچه را كه كفّار مالك بودهاند، شامل ميشود، دليل «كُلُّ أَرضٍ لاربَّ لَها لِلإمام» بهحال خود باقي ميماند و ميفهماند اراضي آبادي كه بشر در آبادي آنها دخالت نداشته، كه از جمله آنها جنگلها و زمينهاي آباد بلاصاحب است، ملك امام و رئيس حكومت است. به علاوه روايات باب بهطور مطلق دلالت دارد كه جنگلها و هر زميني كه صاحبي ندارد، از أنفال است. پس نظر صحيح آن است كه به دليل «كلُّ أرضٍ لا ربَّ لَها مِنَالأنفال» جنگلها كه طبيعتاً آباد است و عنوتاً فتح ميشود، از أنفال است. اگر گفته شود: سرزمينهايي كه از اين قبيل است، مردم آنها را به «حيازت» مالك ميشوند؛ در جواب ميگوييم: حيازت در مورد مباحات اوليه است؛ همچون صيد و آب برداشتن از انهار و جمعآوري هيزم و مانند اينها، و مورد بحث را فرا نميگيرد؛ زيرا سرزمين هايي كه آباد است، ياازآنِعموممسلماناناست، يا به امام تعلّق دارد و شق ثالث ندارد. آري اگر كسي زميني داشته باشد كه بهمرور زمان بهصورت بيشه و جنگل يا درّه و مسيل درآيد، روايات مورد بحث، آنقدر اطلاق ندارد كه اين موارد را شامل گردد و گفته شود كه اينگونه اموال جزو أنفال است و از ملكيّت مالكش خارج گشته است. امّا اگر بگوييم هرگاه يكي از اين سه مورد در ملك كسي باشد، و او آن را مالك نميشود، اين گفته حقّ است؛ چون اطلاق روايات آن را فرا ميگيرد. چنانكه از شيخ انصاري نقل شده كه سه مصداق مورد بحث از أنفال بهشمار ميآيد، خواه در ملك كسي، يا در اراضي بلاصاحب باشد(46). صحيحه حفصبنالبختري و حسنه يا صحيحه محمّدبن مسلم، علاوه مرفوعه احمدبنمحمّد(47) كه در بحث «فيء» به آنها استدلال نموديم، دلالت دارند كه وسط درّهها (مسيلها) و قلهها از أنفال است و اين حكم، درباره جنگلها نيز بهدليل عدم قول به فصل ثابت ميشود. ________________________________________ (37) در شرح قاموس قزويني ماده «بطن» آمده است: باطن بر وزن كامل درون هرچيزي است و باطن از زمين، پست از او است. در محمّد فريد وجدي، دائرةالمعارف قرنالعشرين، ماده «بطن» چنين است: باطن اندرون هرچيز است. و باطن زمين، جاي پست و وسط آن است. در اقربالموارد است كه باطن زمين، جاي پست و محلّ سيل است و جمع آن بطنان است. بطنان بهشت وسط آن است. نظر به اين معاني، «بُطُون أودِية» بهوسط درّهها ترجمه شد. (38) وسائلالشيعة، ج6، ص365. (39) همان، ص371 - 372. (40) همان، ص372. (41) در لسانالعرب ماده «اجم» است: أَجَمة درخت انبوه بههم در رفته است و جمع آن، أُجْم و أُجُم و أُجَم و آجام است. در مصباحالفقيه، ج3، ص152 است كه أجمه بر نيزار هم اطلاق شده است. (42) وسائلالشيعه، ج6، ص372 (43) مستمسكالعروة، ج6. (44) وسائلالشيعه، ج6، ص369. (45) منتظري، الخمس والأنفال، ص338. (46) مصباحالفقيه، ج3، ص152. (47) وسائل الشيعه، ج6، ص369. 5- صفايا و قطايع قطايع: جمع قطيعه است كه در لغت بهمعني دوري كردن، قطع رابطه بين دوشهر، وظيفه، آنچه از زمينهاي دولتي كه از ديگر زمينها مجزّا و جدا شده و در اختيار برخي از افراد، بهعنوان مقررّي قرار ميگيرد، آمده است. اقطاع گاهي ازطرف امام به عنوان تمليك صورت ميگيرد (كه نسبت بهشخص اقطاع شده جنبه پاداش و قدرداني پيدا ميكند) و گاهي بهصورت موقّت (ملكي در اختيار بعضي از افراد) است، تا از منافع آن در آن مدّت استفاده كنند(48). امّا در اصطلاح فقها در باب أنفال، عبارت است از اموال غيرمنقول، مانند ساختمان، مزارع و املاك اختصاصي پادشاه كفّار، كه مسلمانان برآنان غلبه كنند و آن اموال را بهتصرّف درآورند. اين اموال را قطايع پادشاهان مينامند و در صورتي كه غصبي نباشد، جزو أنفال است و بهامام اختصاص مييابد(49). صفايا جمع صفيّ و صفيه است كه از «صَفو» مشتق شده؛ و در لغت بهمعني خالص هرچيز و شيء برگزيده و اختيار شده آمدهاست. و منظور از آن در اصطلاح فقها اموال منقولي است كه بهپادشاه كفّار اختصاص داشته و براثر غلبه مسلمانان بهتصرّف ايشان درآمده است. همچون اسلحه، لباسهاي گرانبها و مَرْكبهاي ممتازي كه ويژه وي بوده است و امثال اينها و نيز اشيايي را كه امام از ميان غنايم براي خود برميگزيند، در همين حكم است(50). اين اموال از مصاديق أنفال است و در آن بين فقها اختلافي وجود ندارد، و در اينباره قول مخالفي نقل ننمودهاند، و اخبار فراواني نيز برآن دلالت دارد كه قسمتي از آنها را ذيلاً ميآوريم: الف - صحيحه داوود بن فرقد كه گفته است: «امام صادق(ع) فرمود: املاك اختصاصي پادشاهان از آنِ امام است و مردم در آن هيچ حقّي ندارند؛ قال أبو عبداللّه: قطائعُالمُلُوكِ كلُّها لِلإمامِ وَ ليسَ لِلنّاسِ فيها شيء».(51) ب - محمّد بن مسلم گفت: «از امام باقر(ع) شنيدم: الأنفالَ هُوَالنَفلُ وَ في سُورةالأنفالِ جَدْعُالأنف، قال وَسَألتهُ عَنِالأنفالِ فقال: كلُّ أَرْضٍ خَرِبَةٍ أو شيءٌ كانَ يَكُون لِلمُلوُكِ...(52)؛ أنفال همان است كه زايد (براصل و زايد بر استحقاق ديگران) است. در سوره أنفال بريدن بيني (وخواري دشمنان ما) است. وي گفت: از آن حضرت از أنفال پرسيدم. فرمود: هر زمين مخروبه يا چيزي كه از آن پادشاهان بوده است». ج - موثقه سماعة بن مهران كه ميگويد: «از امام باقر(ع) از أنفال سؤال نمودم، فرمود: هرزمين مخروبه يا چيزي كه از آن پادشاهان است، ويژه امام است و مردم در آن سهمي ندارند؛ قال: سألتُه عَنِالأنفالِ، فقالَ: كُلُّ أَرْضٍ خَرِبَةٍ أو شيءٌ يَكُونُ لِلمُلُوكِ فهُوَ خالِصٌ لِلإمامِ و لَيسَ لِلّناس فيها سَهمٌ»(53). د - در خبر اسحاق بن عمّار است كه وي گفت: «از حضرت صادق(ع) از أنفال سؤال نمودم، فرمود: روستاهايي است كه خراب شده و اهل آن كوچ نمودهاند، و آنها به خدا و رسول اختصاص دارد و آنچه از آنِ پادشاهان است، از آنِ امام است»(54). بهطوري كه از اطلاق اين روايات و از تعبير «شيء كانَ يكُونُ لِلمُلُوك» برميآيد، هر مال غيرغصبي كه در تملّك پادشاه كفّار و از مختصّات ايشان بوده، از أنفال است و نميتوان آنها را بهرواياتي از قبيل صحيحه داود بن فرقد، كه دلالت دارد قطايع ملوك از أنفال است، مقيّد ساخت و ميتوان گفت كه در اينگونه روايات، اظهرِ مصاديق أنفال بيان شده است و بر انحصار دلالت ندارد. علاوه بر آنچه ذكر شد، امام ميتواند از كلّ غنيمتي كه مسلمانان در جنگ به دست آوردهاند، آنچه را كه بخواهد، براي خود برگزيند. بين فقهاي اماميه در اين مسأله ظاهراً اختلافي وجود ندارد، بلكه بعضي آن را مورد قبول تمام علما دانستهاند(55) و چندين روايت برآن دلالت دارد؛ بدين قرار: 1- در مرسله حمّاد آمده است: «و لِلإمامِ صَفوُ المالِ أن يأخُذَ مِن هذهالأموالِ صَفوَها، الجاريةالفارهةَ، والدابّةَالفارِهَةَ. والثوبَ والمَتاعَ مِمّا يُحبُّ أو يَشتهي. فذلك له قبلَالقِسمَةِ وَ قَبلَ إخراج الخُمسِ...(56)؛ گزيده مال از آنِ امام است كه نخبه اين (غنايم و) اموال را (از قبيل) كنيز و چهارپاي نيكو (و برازنده) و جامه و متاعي را كه دوست دارد و به آن تمايل دارد، برميگيرد؛ آن حق او است، پيش از آن كه تقسيم (غنايم) و اخراج خمس صورت گيرد. 2- در صحيحه ربعي از امام صادق(ع) چنين روايت شده است: «كانَ رَسُولُاللَّهِ(ص) إذا أتاهُ المَغنمُ أخَذَ صفوه وَ كانَ ذلِكَ لَهُ إِلي أن قالَ: وَ كَذلِكَالإمامُ(ع) يأخُذُ كَما أخَذَ رسولُاللَّه(ص)(57)؛ هرگاه به نزد رسولخدا غنيمت ميرسيد، گزيده آن را برميگرفت كه بهآن حضرت اختصاص داشت... تا اينكه فرمود: و همچنين امام (از غنايم) برميگيرد، چنانكه رسولخدا برميگرفت». 3- ابوبصير از امام صادق(ع) از صَفو مال سؤال كرده، آن حضرت فرمود: «الإمامُ يَأخُذُ الجارِيةَ الروقةَ والمركبَ الفاره والسَيفَ القاطِعَ والدِّرعَ قَبلَ أن تُقسَّمَالغَنيمةُ فهذا صَفوُالمالِ(58)؛ امام كنيز خوبروي و مركب تيزرو و شمشير برنده و زره را پيش از تقسيم غنيمت برميدارد و اين صفو مال است». روايات ديگري در اينباره روايت شده كه بر مقصود دلالت دارد و ما بهجهت رعايت اختصار به سه خبر فوق اكتفا نموديم.
اموال اختصاصي پادشاه كفّار، و اشياي نفيس و گرانقيمت غنايم جنگي، شايد از اين جهت جزو أنفال است و در اختيار امام قرار ميگيرد كه اشياي گرانبها و نفيس و كاخها و دستگاههاي عريض و طويل پادشاهان كافر و مستكبر، مورد توجّه اكثر افراد است و چنانكه معلوم است درهنگام بهدست آوردن اينگونه غنايم، هريك از غانمين ميخواهد از نفايس سهم بيشتري را بهخود اختصاص دهند؛ در نتيجه بين افراد نزاع و كشمكش در ميگيرد و كينه و دشمني بهوجود ميآيد. بهعلاوه چهبسا اينگونه اشيا شايسته آن باشد كه در موزههاي شهرهاي اسلامي نگهداري شود؛ و بديهي است در صورتي كه آنها نگهداري شود، از لحاظ اينكه پشتوانه ارزي مسلمانان بهحساب ميآيد، در رونق و پيشرفت اقتصاد ممالك اسلامي اهميّت بسزايي خواهد داشت؛ لذا در قانون اسلام مقرّر شده است اين ثروتها در اختيار امام و حكومت اسلامي قرار گيرد، تاآنها را در مصالح مسلمانان بهكار برد. از طرف ديگر اين نتيجه حاصل ميشود كه مردم از توجّه به زخارف و زرق و برقهاي مادّي كه منشأ ذلّت و سقوط است، در امان و از تجمّلگرايي محفوظ بمانند و راه تكامل و سعادت را پيش بگيرند. ________________________________________ (48) في أقربالموارد، حرف «القاف»: القَطيعة، الجَمعُ، القَطائع، الهجران، قَطعُالعلاقاتِ بينَ بَلَدينِ، الوَظيفةُ، ما يُقطَعُ مِن أرضالخِراجِ، الإقطاعةُ و هيَ قطعةُ مِن أرضِالخِراجِ، يقطعُها الجُنْد فتُجعلُ لهم غَلَّتُها رزقاً. و قريب به همين مضمون در لسانالعرب و در تاجالعروس، حرف «العين»: أقطعه قطيعة، اي طائفة من أرضالخراج. والإقطاع يكون تمليكاً و غير تمليك.... (49) مصباحالفقيه، ج3، ص152، كتاب الخمس: فما كانَ لسُلطانِهِم من قَطائعَ و هيالأرضالمُقتطعةُ لَهُ أو صَفايا ايالمنقُولات النفسة الّتي تكون لِلمُلوك فهي لِلإمام(ع) .... و در المسالك، ج1، ص70: الضابط فيالقطائع و الصَفايا كلُّ ما كانَ لسلطانالكفر من مال غَيرِمَغصوبٍ من محترمالمالِ، فَهُوَ لِسُلطانالإسلام. و در الحدائق، كتابالخمس، ج12: اَلمرادُ بالقَطائِع الأراضي التي تختصّ بالإمام .... و قريب بههمين مضامين در كتاب مدرسي طباطبايي، زمين در فقه اسلامي، ج11، ص151 آمده است. (50) الصفو والصفوة، من كلّ شيء خياره و خالصه. الصفيّ والصفيّة ما اختارهالرئيس لنفسه. أقربالموارد، حرف «الصاد» و قريب به همين در لسانالعرب. (51) وسائلالشيعه، ج6، ص366 - 367. (52) همان، ص371 - 372. (53) همان، ص367. (54) همان، ص371: فقال هيالقري التي قد خربتْ و انجلي اهلُها فهي للَّه و للرسول و ما كان للملوك فهو للإمام.... (55) مصباحالفقيه، ج3، ص153. (56) وسائلالشيعة، ج6، ص365. (57) همان، ص369. (58) همان، ص369. 6- غنيمتي كه مجاهدان بدون اذن امام بهدست آورند آنچه را كه سربازان اسلام بدون اذن امام از كفّار حربي به غنيمت ببرند، از أنفال است. اين حكم به اندازهاي بين فقها شهرت دارد كه علاّمه حلّي درباره آن ادّعاي اجماع كرده و از «روضه» و «مسالك» نقل شده است كه در اين مسأله اختلافي وجود ندارد. از شيخ طوسي نيز در كتاب «خلاف» نقل شده كه فرموده است: «غنايم جنگهايي كه بدون اذن امام باشد، به امام اختصاص دارد»(59) و آن را اجماعي دانسته است. مدرك اين مسأله خبري است كه عباّس ورّاق(60) از امام صادق(ع) نقل كرده است: «عن أبيعبدِاللّهِ(ع) قالَ: إذا غَزَا قومٌ بغَيرإذنِ الإمام فَغَنِمُوا كانتِ الغَنيمةُ كلُّها لِلإمامِ؛ و إذا غَزوا بأمرِالإمامِ فَغَنِمواكانَ لِلإمامِ الخُمسُ(61)». گرچه اين روايت از لحاظ سند ضعيف است، اما چون عدّه زيادي از فقها به آن عمل نمودهاند، ضعفش جبران ميشود. دليل ديگري كه ميتوانيم در اين مورد بياوريم، صحيحه يا حسنه معاوية بن وهب است: «قالَ: قُلتُ لأبي عبداللّهِ(ع): «السَريّةُ يَبْعَثُها الإمامُ فَيُصيبوُن غَنائمَ كَيفَ يُقَسَّمُ؟ قالَ: إن قاتَلوُا عَلَيها مَعَأميرٍأمّره الإمامُ عَليهِم اُخرجَ منها الخُمسُ للَّهِ وَ للرَّسُولِ و قُسّمَ بَينهُم أربعَة أخماسٍ. وَ إن لَم يَكُونُوا قاتَلُوا علَيها المُشرِكينَ كانَ كُلُما غَنِمُوا لِلإمام يَجعله حَيث أحَبَ(62)». از مفهوم قيدي كه در اين روايت وجود دارد - مَعَأميرٍأمّرهَ الإمامُ - چنين برميآيد كه اگر امام اميري معيّن نكند و عدّهاي بدون اذن او غنايمي به دست آورند، آن را مالك نميشوند. اين روايت را در صورتي ميتوانيم براي مدّعا دليل بياوريم كه مفهوم شرط را حجّت بدانيم و چنانكه ميدانيم حجيّت مفهوم مورد اختلاف است، بويژه آن كه در روايت از بيان مفهوم شرط اعراض شده و به جاي آن «إن لَم يَكُونُوا قاتَلُوا عَليها المُشرِكينَ كانَ كُلُّ ما غَنِمُوا لِلإمامِ» ذكر شده است. در هر صورت صاحب مدارك از كتاب «منتهي» از علاّمه چنين نقل كرده است: «غنيمتي كه بدون اذن امام بهدست آيد، نيز مانند غنايمي است كه به اذن امام تحصيل شود». صاحب مدارك نيز اين قول را پسنديده و اظهار داشته است كه اطلاق ادلّه غنيمت، مورد بحث را شامل ميگردد(63). بنابراين در غنيمتي هم كه بدون اذن امام بهدست آيد، به جز خمس، چيز ديگري برعهده غانمين نخواهد بود. علاوه بر اطلاق ادلّهاي كه ميفهماند غنايم از آن غانمين است و فقط بايد خمس بپردازند، به اخباري برميخوريم كه دلالت دارد كساني كه تحت فرماندهي مخالفان غنايمي بهدست ميآورند، فقط بايد خمس بدهند. كساني كه ميگويند اينگونه غنايم از أنفال است، در پاسخ اين استدلالها جواب ميدهند كه هر چند علاّمه در كتاب خمس «المنتهي» به اين قول متمايل شده كه غنايم به دست آمده در جنگ، اگر بدون اذن امام باشد، جزو أنفال بهحساب نميآيد؛ امّا در دو مورد ديگرِ همان كتاب، در بحث جهاد، با قول مشهور موافقت نموده و فرموده است: غنيمت به دست آمده در جنگي كه بدون اذن امام صورت گرفته باشد، از أنفال است(64). اطلاق ادلّهاي كه بر مالك بودن به دست آورنده غنيمت دلالت دارد، به آنگونه نيست كه مورد نزاع را شامل شود؛ و ميتوان آن اطلاق را به روايت عباس ورّاق و صحيحه يا حسنه معاوية بن وهب كه مشهور فقها به آنها عمل نمودهاند، مقيّد ساخت. و جواب از رواياتي كه ميفهماند غنايمي كه تحت لواي مخالفان به دست آيد از آنِ غانمين است و فقط خمس آن را بايد بپردازند، اين است كه حقّ امام در اين مورد براي رفاه و گشايش مردم تحليل و بخشوده شده، يا براي آن است كه به جهت مصالحي بر عمل مخالفان و جائران آثار عمل صحيح را مترتّب نمودهاند. بنابراين آنچه صاحب مدارك اظهار داشته است، ضعيف به نظر ميرسد و دليل متقني ندارد. ________________________________________ (59) مصباحالفقيه، ج3، ص153؛ منتظري، الخمس و الأنفال، ص343. (60) عباّس الوّراق مجهولالحال است. تنقيحالمقال، حرف «عين». (61) وسائلالشيعه، ج6، ص369. (62) همان، ص365. (63) مدارك، بحث «أنفال»، ج1. (64) مصباحالفقيه، ج3، 153. 7- ارث كسي كه وارث ندارد اگر كسي از دنيا برود و هيچ وارثي، خواه سببي يا نسبي، يا مُعتِق يا ضامن جريره نداشته باشد، امام وارث او است. برخي از فقها گفتهاند: اگر وارث ميّت مَرد همسر او باشد، زن سهم خويش را ميبرد و باقي از آنِ امام است و اگر ميّت زن باشد، همه مال به شوهر ميرسد و امام وارث آن مال نيست(65). در اصل مسأله بين فقها اختلافي وجود ندارد و صاحب جواهر اجماع منقول و محصل را در اين باره مسلّم دانسته(66) و روايات فراواني نيز بر آن دلالت دارد كه از آن جمله است: الف - صحيحه حمّاد كه ذكر آن در بحث «فيء» و جاهاي ديگر گذشت. در قسمتي از آن روايت چنين آمده است: «الإمامُ وارِثُ مَن لا وارِثَ لَهُ يعُولُ مَن لا حيلَةَ لَهُ...؛ امام وارث كسي است كه وارث ندارد، (چون او) متكفّل كسي است كه (براي امرار معاشش) چاره (ووسيله)اي ندارد...». ب - در خبر صحيح، محمّد بن مسلم از امام باقر(ع) روايت كرده است كه فرمود: «مَن ماتَ وَ لَيسَ لَهُ وارث مِن قِبَلِ قَرابَتهِ وَ لا مَولي عِتاقِهِ و لا ضامِنِ جَريرته فَمالُهُ مِنَ الأنفال(67)؛ كسي كه بميرد و هيچ وارثي، چه از جهت قرابت چه از جهت مولايي كه او را آزاد كرده يا كسي كه ضامن جريرهاش(68) شده، نداشته باشد، مالش از أنفال است». ج - صحيحه محمّد حلبي از امام صادق(ع) است كه فرمود: «مَن ماتَ وَ تَرَكَ دَيْناً فَعَلَينا دَينهُ وَ إلَينا عيالهُ وَ مَن ماتَ وَ تَرَكَ مالاً فَلِورَثَتِه وَ مَن مات وَ ليسَ لَهُ موالي فَمالهُ مِنَ الأنفال(69)؛ كسي كه بميرد و قرضي از خود بر جاي گذارد، (ادايِ) قرضش بر عهده ما است و عايلهاش به جانب ما بيايد (تا وسايل رفاهش را فراهم كنيم) و كسي كه بميرد و مالي باقي گذارد، از آنِ وارث او است اگر خويشاونداني نداشته باشد، مالش از أنفال است». غير از اين روايات، روايات ديگري نيز بر مقصود دلالت دارد كه به جهت رعايت اختصار، به همين مقدار اكتفا نموديم. ________________________________________ (65) الروضة البهيّه، ج2، ص270؛ شرح شعراني، تبصرة المتعلمين، ج2، ص674. (66) مصباح الفقيه، ج3، ص153؛ منتظري، الخمس و الأنفال. (67) الحدائق، كتاب الخمس، ج12، ص479. (68) اگر كسي بميرد و وارثي نداشته باشد، در صورتي كه آزاد شده كسي باشد و در مقابل عوضي او را آزاد نكرده باشد، آزادكنندهاش ولاي عتق دارد و وارث او است. كسي كه نسب خود را فراموش كرده و خويش نسبي ندارد، ميتواند با كسي پيمان ببندد كه جنايات خطايي او را عهدهدار شود و در نتيجه از او ارث ببرد. شرح شعراني، تبصرة المتعلمين، ج2، ص673-672. (69) وسائل الشيعه، كتابالميراث، ج17، ص548. 8- معادن در اينكه معادن از أنفال باشد، بين فقها اختلاف نظر وجود دارد؛ شيخ كليني علي بن ابراهيم، شيخ طوسي و مفيد قاضي، قمي، صاحب حدائق، سلار و برخي از متأخّران بر آنند كه معادن چه در ملك امام، چه در ملك ديگران باشد، خواه استفاده از آن به كاوش و كار و تصفيه احتياج داشته يا نداشته باشد، از أنفال است(70). و عدّهاي همچون شهيدين و ديگران، معادني را كه ظاهر است مانند نمك و قير و سنگ آسيا و... از آنِ تمام مردم دانسته و گفتهاند: همه در آن برابرند و هيچ كس حق ندارد آنها را به خود اختصاص دهد؛ خواه به حفّاري نياز داشته يا نداشته باشد و هر كس ميتواند به اندازه نيازش از آنها بهرهمند شود. امّا اگر معدن، جزو معادن باطنه باشد، يعني استفاده از آن مانند سنگ مس و طلا به تصفيه نياز داشته باشد، اگر در قعر زمين باشد، حفر كننده آن را مالك ميشود و اگر به حفر اندك نياز داشته باشد، حفر كننده آن را مالك نميشود؛ فقط اندازهاي را كه حيازت نموده، مالك ميگردد(71). لازم مينمايد كه در مرحله اوّل در معني لغوي معدن گفتگو كنيم و سپس وارد اصل مطلب شويم: در «لسان العرب» آمده است: معدن جايگاه هر چيزي است كه اصل و مبدأ هر چيز در آن جايگاه است؛ مانند معدن طلا و نقره و چيزهاي ديگر. معادن عرب، اصل (و نژاد) ايشان است...(72). در «قاموس» است كه: معدن بر وزن مجلس محلّ رويش جواهر از قبيل طلا و مانند آن است. معدن را معدن گفتهاند، چون صاحب معدن دايماً در آنجا (براي استخراج موادّ معدني) ميماند. يا بدين جهت است كه خداوند متعال در آنجا (مادّه معدني را) ميروياند و (نيز معدن) مكان هر چيزي است كه در آن مكان، اصل هر چيز است(73). و در «نهايه» ابن اثير چنين است: معادن آن است كه از آن جواهري مانند طلا و نقره و مس و غير اينها استخراج ميشود و مفرد آن معدن است و «عدن» به معني درنگ نمودن (و ماندن) است و معدن مركز هر چيز را گويند(74). هر چند لغويين «معدن» را به الفاظ مختلفي تعريف كردهاند، امّا از مجموع كلمات ايشان چنين بر ميآيد كه مقصود از آن اين است كه مادّهاي از موادّ كه داراي سود و منفعتي خاصّ است، در محلّي بهطور طبيعي متمركز و انباشته شده باشد و مردم براي اينكه استفاده ببرند، آنرا استخراج كنند. بهطور كلّي معادن را ميتوان به چهار قسم تقسيم نمود(75)؛ بدين معني كه معدن يا ظاهر است كه همه به آن دسترسي دارند و بدون زحمت ميتوانند آن را استخراج نمايند، يا اينكه به كاوش و فعاليّت نياز دارد. هر يك از اين دو، يا معدني است كه پس از دست يافتن به آن آماده استفاده است؛ مانند نمك و قير و زرنيخ و امثال آن؛ يا اينكه بهرهمند شدن از آن به تصفيه و تخليص نياز دارد؛ مانند سنگآهن و مس و طلا و غيره. احكام هر يك از اين چهار قسم طبق آراي فقها بدين قرار است: 1- اگر معدن ظاهر باشد، يعني موادّي داشته باشد كه بدون كاويدن و كار و تخليص و تصفيه بتوان از آن استفاده نمود، در اين صورت عدّه كثيري از فقها رأي دادهاند كه هيچ كس آن را مالك نميشود و هر كس به آن سبقت بگيرد، ميتواند فقط به اندازه نيازش از آن برگيرد(76). و اين از مشتركات است. 2- معادني كه در قعر زمين است، امّا پس از كار و فعاليّت و دست يافتن به آنها، بدون تخليص و تصفيه قابل استفاده ميباشد، در اين صورت نيز رأي برخي از فقها آن است كه هيچ كس آن را مالك نميشود(77) و همه در آن برابرند. 3- اگر معدن به سطح زمين نزديك باشد و احتياج به كار و فعاليّت چنداني نداشته باشد و موادّ آن به تجزيه و تصفيه نياز داشته باشد، در اين صورت نيز مانند دو قسم اوّل گروهي از فقها قائل شدهاند كه به ملكيّت هيچ كس در نميآيد(78). 4- معادني كه در اعماق زمين پنهان است و موادّ آن بدون تصفيه و تخليص، قابل استفاده نيست. در اين مورد عدّهاي نظر دادهاند كه چون شخص با كندن و كاويدن به معدن دست يافته است، آن را احيا كرده، پس مالك آن ميشود(79) و ديگران در آن حقّي ندارند؛ و اين حيازت است كه مسلّماً يكي از اسباب تملّك به شمار ميآيد. در مقابل اين گفتارها و آرا، برخي از فقها بر آنند كه كسي به سبب كار و تلاش در هيچ يك از صور مالك اصل معدن نميشود، بلكه نسبت به آن اولويّت پيدا ميكند. از كتاب «المغني» ابن قدامه فقيه حنبلي چنين نقل شده است(80): اگر موادّ معدني ظاهر نباشد و كسي در آن (كار كند و) به حفر بپردازد، ظاهر مذهب [ حنبلي] و شافعي آن است كه آن را مالك نميشود(81). و نيز قريب به همين مضمون از كتاب «نهاية المحتاج الي شرح المنهاج» نقل شده است(82). اين گروه از فقها ميگويند: به جهت اينكه كسي كند و كاو كند و بدين وسيله معدني را احيا نمايد، مالك آن نميشود؛ زيرا احيا فقط در اراضي، موجب اختصاص و تملّك است و دليل «مَن أَحيا أَرضاً مَيتَةً فَهِيَ لَهُ» اراضي را دربرميگيرد. و چنانكه معلوم است، بر معدن «ارض» اطلاق نميشود، تا دليل مزبور آن را شامل گردد. آنچه اين مضمون را تأييد ميكند، اين است كه فقها در مسأله اراضي آبادي كه عنوتاً فتح شده، اظهار ميدارند كه معادن ملك عمومي مسلمانان نيست؛ چون بر آنها «ارض» صدق نميكند و دليلي نداريم كه در مورد معادن حيازت و كند و كاو، سبب تملّك و اختصاص به حساب آيد(83). پس، از شرح فوق چنين نتيجه ميگيريم كه اسلام اجازه نميدهد فردي منابع خدادادي را مالك شود. ميتوان گفت اگر كسي از معادن، مادّهاي را استخراج كند، مالك همان اندازهاي است كه استخراج نموده و هيچ كس به حيازتِ معدن، مالك بقيّه آن نميشود؛ فقط بهقدر نيازش ميتواند از آن بهرهمند گردد. از بعضي آرا كه ذكر نموديم، چنين بر ميآيد كه معادن ملك عموم مسلمانان و از مشتركات است و به فرد خاصّي تعلّق ندارد. عدّهاي را فتوا بر آن است كه معادن به ملكيّت افراد خاص در نميآيد و اين چنين نيست كه ملك عموم مسلمانان يا جزو مشتركات باشد، بلكه جزو «أنفال» يعني اموال دولتي است. آنچه از مجموع ادلّه ميتوان فهميد، اين است كه معادن ملك عموم مسلمانان نيست و به ملكيّت افراد خاصّ نيز در نميآيد. از اخباري كه از خاندان پيامبر(ص) به ما رسيده، ميفهميم معادن از «أنفال» و از اموال دولتي است و هر كه از طرف خداوند منصب شامخ امامت به او اعطا شده، آن اموال را در اختيار ميگيرد، تا به هرگونه كه مصلحت بداند، به مصرف برساند. ادلّهاي كه در اين باره اقامه كردهاند، بدين قرار است: 1- روايت داود بن فرقد است كه از امام صادق(ع) از أنفال سؤال كرده و آن حضرت فرمود: بُطُونُ الأودِيةِ و رؤوس الجِبالِ و الآجامُ وَ المَعادِنُ و...» (از أنفال است)(84). 2- ابوبصير از امام باقر(ع) نقل كرده است كه فرمود: «لَنا الأنفالُ. قُلتُ: وَ ما الأنفالُ. قالَ: مِنها المَعادِنُ و الآجامُ...»(85). 3- موثقه اسحاق بن عمّار گفته است: «از امام صادق(ع) از أنفال سؤال نمودم. فرمود: هِيَالقُرَي الَّتي قَد خَرِبَت ... وَ كُلُّ أرضٍ لا رَبَّ لَها وَ المَعادِنُ مِنها ...»(86). چنانكه اندكي قبل گفتيم، برخي از فقها قائلند معادن از أنفال نيست و هر كسي ميتواند از آنها بهرهمند شود و همه نسبت به آن حقّ مساوي دارند(87). اينان موثقه اسحاق بن عمّار را از لحاظ دلالت ضعيف دانسته و گفتهاند: ضمير «والمعادن منها» به «كل ارضٍ لا ربَّ لها» بر ميگردد و فقط معادني را كه در زمينهاي بيصاحب است، شامل ميشود و دليل اخصّ از مدّعا است و چنين نيست كه تمام معادن را شامل گردد. آنها روايت داود بن فرقد و ابوبصير را نيز از لحاظ سند ضعيف شمردهاند و به «اصالة الاباحه» تمسّك نموده و گفتهاند: استفاده از معادن از مباحات است. تحقيق در مقام چنين اقتضا دارد كه بگوييم: روايت ابيبصير و داود را نميتوان از لحاظ سند ضعيف دانست، زيرا داود بن فرقد، مورد توثيق علماي رجال قرار گرفته(88) و اگر مورد اعتماد نميبود، هيچ گاه «عياشي» كه صدوق و «ثقه عين» است(89) آن خبر را از وي نقل نميكرد. و نيز هر چند ابوبصير بين چندين تن مشترك است(90)، لكن چون «عياشي» واسطه نقل است، ميتوان به صحّت خبر اطمينان حاصل نمود. علاوه بر اينها گر چه ما بتوانيم بهطور جداگانه در سند يا دلالت هر يك از اين اخبار خدشه كنيم، امّا از مجموع اين اخبار چنين بر ميآيد كه همه آنها يك مضمون را دربردارد و بهيك مقصود راهنمايي ميكند. به سخن ديگر بعضي از آنها بعض ديگر را تأييد ميكند. و اگر فرض كنيم در هر يك از آن روايات بهطور جداگانه ضعفي وجود داشته باشد، آن ضعف بدينوسيله جبران ميشود؛ بويژه آن كه قدماي اصحاب مانند مشايخ ثلاثه (شيخ كليني، شيخ مفيد و شيخ طوسي) كه وارد به چگونگي احاديث بودهاند، بر وفق اين روايات فتوا داده(91) و هرگونه معدن را، بهطور مطلق از أنفال دانستهاند. از شهيد در كتاب دروس نقل شدهاست: «متأخران برآنند كه معادن از أنفال نيست»(92). از اين بيان معلوم ميشود كه قدما آن را از أنفال دانستهاند. گذشته از اينها در صحيحه ابيسيّار آمده است: «يا أبا سيّار! الأرضُ كُلُّها لَنا فَما أخرَجَ اللّهُ مِنها مِن شَيءٍ فَهُوَ لَنا»(93). و اين ميرساند كه معادن به ملك كسي در نميآيد و از أنفال است. اگر كسي ايراد كند و بگويد: رواياتي كه بر وجوب خمس در آنچه از معادن استخراج ميشود، بالملازمه ميفهماند 45 رقبه از آنِ كسي است كه زحمت بر خود روا داشته و در آن كند و كاوش كرده است، در جواب ميگوييم: اينگونه روايات از جهت مالكيّت معدن و درباره اينكه آيا استخراج كننده مالك آن هست يا نيست، در مقام بيان نميباشد و فقط در صدد بيان اين است كه دادن خمس در آنچه از معدن عايد افراد ميگردد، واجب است. و اين امر مالكيّت رقبه معدن را اثبات نميكند و احيا جز در مورد زمين موجب حقّي نميشود(94). وجهي كه تأييد ميكند، معادن از أنفال است: هر آنچه ايجاد كنندهاي نداشته و ثروت خدادادي باشد، همچون معادن و درياها و صحراها و كوهها و نظاير آن، رويه تمام ملل و دول بر اين است كه آنها را جزو اموال دولتي بهحساب ميآورند كه دولت منافع آنها را در مصالح ملّت به مصرف ميرساند. در شريعت اسلام نيز كه بر وفق روش معمولي ملّتها قانونگذاري شده، رويّه جديدي اتّخاذ نگرديده، و اينگونه ثروتها، جزو اموال دولتي به حساب آمده و در اختيار امام (و رئيس حكومت اسلامي) قرار داده شده، تا موافق مصلحت، آن داراييها را به كار گيرد. به علاوه چنانكه گفتيم، أنفال بر اموالي اطلاق ميشود كه زايد بر استحقاق افراد خاص است و معلوم است كه معادن از مصاديق آن به حساب ميآيد. بسيار واضح است در اينگونه موارد مالكيّت امام جنبه تقييدي دارد و چنين نيست كه جنبه تعليلي داشته باشد؛ يعني اينگونه اموال به منصب امامت و پيشوايي مسلمانان وابسته است. بهسخن ديگر آن داراييها به حكومت مسلمانان متعلّق است و دين اسلام كه دين عدالت و مساوات است، آيا اجازه ميدهد كه اين همه ثروت و نعمت در انحصار فردي خاص قرار گيرد و ساير مردم از آن بينصيب بمانند؟! آيا اين كار با قول خداوند متعال «كَي لايكُونَ دولَةً بينَ الأغنياءِ مِنكُمْ»(95) منافات ندارد؟ پس، «أنفال» كه معادن از جمله آنها است، ملك امام است، زيرا همچنانكه بيان خواهيم كرد، زمامدار مسلمانان اداره كننده امور معاش و معاد ايشان است و بايد ثروتهاي كلان در اختيار داشتهباشد. معادن نيز مانند آبها و اراضي موات و كوهها از سنخ ثروتهايي است كه موجِد و آبادكنندهاي ندارد؛ لذا در اختيار رئيس حكومت اسلامي است و تناسب معني لغوي با معني اصطلاحي مقتضي آن است كه هر آنچه ايجاد كنندهاي نداشته باشد و زايد بر استحقاق افراد خاصّ باشد، از آنِ خداوند است كه رئيس حكومت اسلامي از طرف خداوند آنها را در مصالح بندگان خدا هزينه ميكند. اگر كسي ايراد كند و بگويد: از شرح فوق چنين برميآيد: معادني كه در املاك خصوصي باشد، نيز از أنفال است و اين بر خلاف مقتضاي مالكيّت است، زيرا هر كس كه زميني را مالك باشد آنچه را كه در آن است نيز مالك است؛ پس معادني كه در ملك كسي واقع شده باشد، از آنِ او است و جزو أنفال نيست؛ در جواب ميگوييم: قبول نداريم كه معني مالكيّت زمين اين باشد كه اگر شخصي مالك زميني باشد، از اعماق زمين تا آسمان مالك آن باشد؛ زيرا عقلاً مالكيّت زمين را به حدود معيني محدود ميكنند؛ مثلاً وقتي ميگويند زيد مالك اين خانه است، در حدّ خاصّي از لحاظ فضا و ساختار و حريم خانه براي او، مالكيّت در نظر ميگيرند. و بدينگونه نيست كه اعماق خانهاش را تا فضاي بيپايان مالك باشد؛ بنابر اين معدني را كه در عمق منزلش موجود است، مالك نيست و عقلاً مالكيّت او را در اين موارد معتبر نميدانند. آيا ميتوان گفت عبور هواپيما از فضاي زمينهاي خصوصي در صورتي كه به آن املاك و صاحبانش زياني نرساند، تصرّف در ملك غير محسوب ميشود؟ مسلّم است كه چنين نيست. آري اگر هواپيماي كشورهاي ديگر از فضاي كشوري عبور كنند، عقلاً آن را تصرّف ميدانند و بايد از حكومت آن كشور اجازه بگيرند. اين موضوع در مورد آبها و معادن به همينگونه است؛ يعني اگر معدني در اعماق ملك كسي موجود باشد، بهگونهاي كه بتوان بدون دخول در ملك او و بدون زيان رساندن به وي آن معدن را استخراج كرد، يا اينكه قناتي در خارج ملك كسي حفر شود، كه قسمتي از آب تحت اراضي ملك او مورد استفاده قرار گيرد؛ در عرف، تصرّف در ملك او به حساب نميآيد و صاحب ملك نميتواند ادّعا نمايد كه من مالك آن آب هستم. به سخن ديگر: انسان شرعاً مالك نميشود مگر آنچه را كه تكويناً مالك آن است، يا اينكه از كسي كه تكويناً مالك چيزي بوده، به ارث به او منتقل شده باشد. آدمي تكويناً اعضا و جوارحونيرويي راكه درآنها وجود دارد ونيز افعاليراكهبهاختيار از او سر ميزند، مالكاست. درنتيجه آنچهراكه بهكار وكوشش بهدست آورده و در تحصيل آن نيرو مصرف كرده، مثلاً زميني را آباد نموده، يا شيء مباحي را حيازت كرده است، مالك ميگردد. بنابراين كسي كه زميني را احيا كند، حيثيّت احيا و حيثيّت آثاري را كه بر احيا ترتّب مييابد، مالك ميگردد، و آن بهگونهاي است كه اگر حيثيّت احيا و آثار آن از بين برود، اصل زمين بهحالت اوليهاش بر ميگردد و جزو أنفال به حساب ميآيد. از شرح فوق چنين بر ميآيد كه اساس مالكيّت زمين و غير آن، بر كار و فعاليّت پايگذاري شدهاست؛ پس اگر كسي زميني را احيا نمايد، مالك حيثيّت احياي آن است و اگر احياكننده آن را بفروشد، يا از دنيا برود، حيثيّتِ احيايي آن به ديگري منتقل ميشود، ولي عرصه آن بهديگري انتقال نمييابد؛ چون خود فروشنده يا مورّث جز حيثيّت احيايي چيزي را مالك نبوده، پس چگونه مشتري يا وارث ميتوانند رقبه زمين را مالك گردند؟ بنابراين اگر كسي زميني را احيا كند و مثلاً آن را به صورت مزرعهاي درآورد، نتيجه عملش را مالك است و مالكيّتش آن قدر توسعه ندارد كه معدن و كنز را شامل شود، مگر اينكه آنها را حيازت و استخراج كند و در اختيار و تحت سيطره خودش قرار بدهد، چون احياي معدن استخراج آن است. پس تا وقتي كه آن را استخراج ننموده، چون كار و فعاليّتي در آن انجام نشده، برحالت اوليّه خود باقي است، كه جزو املاك دولتي است و به عبارت ديگر از آنِ خداوند است: «إنَّ الأرضَ لِلَّه يُورثُها مَن يَشاءُ مِن عِبِاِده...»(96). كوتاه سخن آن كه: احياي زمين، احياي معدن نيست. وقتي كه زمين احيا شود، معدن به حالت اوليّه خود باقي است؛ يعني به ملكيّت صاحب زمين در نميآيد و چون هيچكس در ايجاد آن دخالتي نداشته، به حالت اوّليّهاش باقي است و هيچ كس جز دولت حق ندارد آن را بهخود اختصاص دهد. صاحب جواهر معادن را جزو أنفال ندانسته و براي اثبات مدّعاي خود چنين استدلال كردهاست(97): الف - بهطوري كه نقل كردهاند و خودم نيز بررسي نمودهام، مشهور بين فقها اين است كه مردم نسبت به معادن حق مساوي دارند. دليل بر اين مطلب سيره مسلمانان است كه در تمام اعصار و امصار، خواه در زمان ائمّه و خواه در ازمنه ديگر، در معادن تصرّف ميكردهاند. حتّي در اراضي موات كه آن اراضي مسلّماً جزو أنفال است و نيز در اراضي مفتوح العنوه كه از آنِ عموم مسلمانان ميباشد و معادن تابع زمين است، بدون اينكه از كسي اجازه بگيرند، در معادن تصّرف ميكردهاند. پس سيره كه شهرت فتوايي آن را تأييد ميكند، ميفهماند كه همه مردم نسبت بهمعادن حق مساوي دارند. ب - خداوند فرموده است: «هُوَالّذي خَلَقَ لَكُمْ ما في الأرضِ جَميعاً...»(98). اين آيه شمول دارد و ميفهماند كه معادن براي مردم آفريده شده و براي آن است كه ايشان عليالسّويه از آنها بهرهمند شوند. ج - نياز شديد مردم به استفاده از معادن ايجاب ميكند مردم بتوانند بهطور مساوي از آنها بهرهمند شوند. د - و نيز صاحب جواهر در مبحث أنفال استدلال نموده است اگر معادن از أنفال باشد، دادن خمس معني ندارد؛ پس رواياتي كه ميفهماند در معادن جز خمس چيز ديگري نيست، ميرساند كه معادن از أنفال محسوب نميشود. در جواب اين استدلالها ميگوييم: تمسّك به شهرت با وجود آن كه عدّه زيادي از فقهاي اقدم همچون شيخ كليني و شيخ مفيد و شيخ طوسي و ديگران با آن قول مخالفت كردهاند، معني ندارد. و استدلال به سيره از اين جهت مخدوش است كه اغلب مردم معادن را از أنفال نميدانند، و در ساير موارد از قبيل جنگلها و اراضي موات كه مسلّماً جزو أنفال است، نيز بدون اينكه به آن توجّه داشته باشند، تصرّف ميكنند. پس سيره ايشان كاشف رضايت معصوم نيست. اينكه مردم در معادن بدون اذن ائمّه و نايبان ايشان تصرّف ميكنند، شايد بدينجهت است كه به شأن و مقام و حقوق آن بزرگواران عارف نيستند و از آن بيخبرند. شيعيان ممكن است براي تصرّف در اينگونه اموال از ائمّه اجازه گرفته و يا اينكه آنها در دوران عدم تسلّطشان و در دوران غيبت آن را براي شيعه مباح نمودهاند. اينكه ميگوييم معادن از انفال است، مقصودمان اين نيست كه مردم نبايد از آنها استفاده ببرند، بلكه منظور آن است كه اينگونه ثروتها به امام تعلّق دارد و او در آنها به هرگونه كه مصلحت بداند، تصرّف ميكند و نيز به افراد اجازه ميدهد از آنها بهرهمند گردند. يا اينكه در اختيار مردم قرار ميدهد و از آنان مالي دريافت مينمايد. در جواب اينكه گفتهاند: چون در معادن خمس لازم است، معلوم ميشود معادن جزو انفالنيست، ميگوييم: خمس شايد براي حق امام است كه در دوران غيبت به آن مقدار اكتفاشده است، يا بدان جهت است كه در دوران غيبت در صورت دادن خمس مردم مجازند از معادن استفاده كنند، يا اين يك حكم شرعي است كه در عصر غيبت ولو به عنوان تحليل اگر كسي معدني را استخراج كند، خمس به آن تعلّق ميگيرد. اينكه معادن را از أنفال بهحساب آوريم، موجب نميشود بگوييم سادات در خمس معادن سهيم نيستند؛ چون بعد از اين خواهيم گفت تمام خمس در اختيار امام است و بر او است كه نيازمنديها و هزينههاي خاندان پيامبر(ص) را از آن مال تأمين نمايد و آنچه بعد از مخارج آنان باقي بماند، به امام تعلّق دارد. ________________________________________ (70) مصباح الفقيه،ج 3، ص153؛ منتظري، الخمس و الأنفال، ص59. (71) الروضة البهيّة، ج2، ص217 - 218. (72) لسان العرب، ماده «عدن». (73) قاموس، مادّه «عدنٍ». (74) نهايه، مادّه «عدنٍ». (75) حاشيه الروضة البهيّة، ج2، ص218. (76) همان؛ اقتصادنا، ص495 - 496. (77) اقتصادنا، ص495؛ جواهرالكلام، ج38، ص110. (78) اقتصادنا، ص499؛منتظري، الخمس و الأنفال، ص59؛ جواهرالكلام، ج38، ص110. (79) الروضة البهيّة، ج2، ص218؛ اقتصادنا، ص503. (80) اقتصادنا، ص505؛ نهايةالمحتاج الي شرح المنهاج، ج5، ص348. (81) نهايةالمحتاج الي شرحالمنهاج، ج5، ص348. (82) نهايةالمحتاج الي شرحالمنهاج، ج5، ص348. (83) نهايةالمحتاج الي شرحالمنهاج، ج5، ص348. (84) وسائل الشيعه، ج4، ص372. (85) وسائل الشيعه، ج4، ص372. (86) وسائل الشيعه، ج4، ص372. (87) جواهرالكلام، ج6، ص215، كتاب احياي موات؛ مصباح الفقيه، ج3، ص154. عبارت جواهرالكلام چنين است: إنَالمَشهُورَ نَقلاً و تحصيلاً عَلي أنَّ الناسَ فيها (فيالمعادن) شَرع سَواءٌ بل قيلَ يَلُوحُ مِن محكّيِ المبسُوطِ و السَّرائر نَفيُ الخِلاففيه.... (88) صاحب حدائق روايت داود بن فرقد را موثقه دانسته است. الحدائق، ج2، ص437. (89) ابوالنصر محمّد بن مسعود بن محمّد، معروف به عياشي ثقه صدوق است. هدية الاحباب. (90) چندين نفرند كه كنيه ايشان ابوبصير است: 1- ليث بن البختري. 2- يحيي بن قاسم. اين دو توثيق شدهاند. 3-يوسف بن الحرث. اين شخص توثيق نشدهاست. ميرمصطفي تفرشي، نقدالرجال، ص374 و 278 و 380. «دائرةالمعارف بزرگ اسلامي» چندين نفر از راويان را نام ميبرد كه كنيه آنان ابوبصير است. در آن كتاب يوسف بن الحرث را يوسف بن حارث معرفي كرده و نيز يحيي بن قاسم را، يحييبن أبيالقاسم نوشته شده است. دائرةالمعارف بزرگ اسلامي، ج5، ص213. ميتوان گفت يوسف بن حرث راوي خبر نيست، چون او وابسته به يكي از فرق زيديه است و بعيد است كه عياشي از او خبري نقل كند. (91) مصباح الفقيه، ج3، ص153. (92) جواهرالكلام، ج38، ص109. در تحريرالوسيله، ج1، ص369 آمده است: معادني كه در زمين اختصاصي واقع نشده يا اينكه به سبب احيا كسي آن را مالك نگشته، از أنفال است. (93) وسائل الشيعه، كتاب الخمس، ج2، ص382؛ الحدائق، ج12، ص429. (94) اقتصادنا، ص761. (95) حشر (59) آيه 8. (96) اعراف (7)آيه 128. (97) جواهرالكلام، ج38، ص108. (98) بقرة (2) آيه 29. 9- درياها و بيابانهاي لم يزرع از مقنعه نقل شده است(99) درياها و بيابانهاي لم يزرع از أنفال است. همين قول از ابيالصلاح اول نيز نقل شده است. چنانكه معلوم است اين قول مستند خاصّي ندارد، مگر اينكه گفته شود دليلش رواياتي است كه بهطور عموم ميفهماند دنيا و آنچه در آن است، به امام تعلّقدارد. روايات فراواني به اين مضمون آمده است: «الدُّنيا و ما فيها لِلّه تَبارَكَ وَ تَعالي وَ لِرَسُولِهِ وَلَنا...»(100). در آيات فراواني آمده است خداوند مواهب طبيعي، از قبيل دريا و رودها و خورشيد و ماه را مورد بهرهبرداري و تحت اختيار شما قرار داده است كه از جمله، اين آيات است: الف-: «وَ سَخَّر لَكُمُ الشَّمسَ و القَمَرَ(101)؛ خورشيد و ماه را (مورد استفاده و) تحت اختيار شما قرارداد». ب-: «وَ سَخَّرَ لَكُمُ الأنهارَ(102)؛ رودها را (مورداستفاده و) تحت اختيار شما قرار داد». ج-: «وَ سَخَّر لَكُم البَحرَلِتأ كُلُوامِنه لَحماً طَريّاً(103)؛ دريا را (مورد استفاده و) تحت اختيار شما قرارداد تا گوشت تازه از آن (به دست آوريد و) بخوريد». د-: «سَخّرَ لَكُم ما فِي الأرضِ(104)؛ و آنچه را در زمين (از مواهب خداوند) است، رام و تحت اختيارتان قرار داد». بنابر تعريفي كه درباره «انفال» نموديم و گفتيم مقصود از «انفال» ثروتهايي است كه زايد بر استحقاق كسان است و به تملّك افراد خاص در نميآيد(105)؛ از مجموع نوع آياتي كه در فوق ذكر شد، ميتوان چنين استدلال نمود: به همانگونه كه ماه و خورشيد براي بهرهمندي بندگان خدا آفريده شده و صحيح نيست كه گفته شود كسي آنها را مالك ميشود، درياها و رودها نيز كه نيروي بشر در ايجاد آنها دخالت نداشته و همچنين زمينها -بهجز موارد خاص كه استثنا شده- زايد بر استحقاق افراد است و جزو «انفال» به حساب ميآيد. به همين جهت است كه برخي از فقها سواحل درياها را با وجود آن كه نصّ خاصي در آنباره وارد نشده، جزو «انفال» دانستهاند؛ بنابراين بعيد نيست از آيات فوق بفهميم سه مورد ياد شده (درياها، رودها و هرگونه زميني كه نيروي كسي در آن اعمال نشده) از «انفال» و زايد براستحقاق افراد خاص است. ________________________________________ (99) جواهرالكلام، ج16، ص131. (100) اصول كافي، ج2، كتاب الحجة، باب أنّ الأرض كلها للإمام(ع)، ص266. (101) ابراهيم (14) آيه 33. (102) ابراهيم (14) آيه 32. (103) نحل (16) آيه 14. (104) حج (22) آيه 65. (105) درباره معني «انفال» در صفحه 22 بحث شد. 10- خمس از ثروتهايي است كه به امام تعلّق دارد و از أنفال است در اين جا مناسب است كه درباره خمس و اينكه آيا از ثروتهايي است كه از انفال محسوب ميشود و به امام تعلّق دارد يا خير، قدري بحث كنيم: در آغاز ميگوييم: بهطور كلّي دادن خمس از واجبات و از ضروريّات اسلام است و ادلّه سهگانه كتاب، سنّت و اجماع بر آن دلالت دارد. خداوند فرموده است: «و بدانيد هر آنچه به عنوان غنيمت به دست آوريد، جز اين نيست كه براي خدا و رسول و براي خويشاوندان (رسول) و پدرمردگان و بينوايان و در راهماندگان، پنجيك آن است؛ اگر به خدا و آنچه در روز «فرقان» بر بندهمان فرو فرستاديم، ايمان آوردهايد(106)». خداوند از آن جهت، اين آيه را به «اعلَمُوا» مصدّر فرموده كه عموم مسلمانان به آن توجّه كنند؛ سپس به «أنَّ» تأكيد نموده و پس از آن «ما» ي موصوله كه از مبهمات است، ذكر شده و بعد آن را به مبهم ديگري كه «شيء» است، تفسير كرده تا بر تعميم دلالت كند و بفهماند هر چه مصداق «شيء» باشد و بر آن «شيء» اطلاق شود، هر گاه غنيمت بر آن صدق كند، موضوع حكم وجوب خمس است. هر چند در سابق، درباره معني «غُنم» و «غنيمت» از لحاظ لغت بحث شد، امّا چون فقهاي اهل سنّت خمس را فقط در مورد غنايم جنگي واجب ميدانند، مناسب است در اين جا هم اندكي، به شيوهاي ديگر، در باره آن بحث كنيم: راغب اصفهاني در كتاب «مفردات» گفته است: «غنم» رسيدن به شيء و دستيافتن به آن است. سپس در هر چيزي كه از دشمنان و ديگران به دست آيد، به كار رفته است(107). از خليل بن احمد در «عين اللغة» نقل شده است كه «غُنْم» با ضمّه و «مغنم» و «غنيمت» در لغت آن چيزي است كه انسان بدون سختي به آن برسد و به آن دست يابد. برخي گفتهاند: غنم آن است كه آدمي به چيزي برسد و بر آن ظفر يابد، بدون اينكه در ازاي آن عوضي بپردازد. غُنم ضدّ غُرم است؛ يعني «غُرم» آن است كه آدمي زيان و خسارتي را متحمّل گردد، بدون اينكه جنايتي را مرتكب شده باشد. همچنانكه «غنم» آن است كه بدون دادن عوض به شياي برسد. از آنچه در اين باره از لغت نقل نموديم، چنين برميآيد كه «غنيمت» و «غنم» بر هر چيزي كه انسان به آن ظفر يابد، صدق نميكند؛ مثلاً اگر مالي بدون مشقت و بدون حصول رنج به مال ديگر تبديل شود، مصداق غنيمت واقع نميشود. چنين به نظر ميرسد كه در «غُنَم» و «غنيمت» حصول رنج و فايدهاي كه خارج از انتظار ميباشد، نهفته است. به سخن ديگر حصول فايدهاي كه مستقيماً قصد در آن دخالتي ندارد، در معني «غنم» و غنيمت لحاظ شده است. پس در معني آن خصوصيّت حرب و قتال اخذ نشده، چنانكه معني ضدّ آن كه «غُرم» است، اين چنين است؛ يعني مستقيماً قصد در آن مدخليّتي ندارد. و عبارت «من له الغنم فعليه الغُرم» در بين فقها شهرت دارد. علاوه بر اين اگر بگوييم «غنيمت» و «مغنم» در خصوص غنايم جنگي ظهور دارد، از آن برنميآيد كه فعل ماضي اين مادّه -چنانكه در آيه آمده است- نيز در آن معني ظهور داشته باشد. گر چه آيه خمس در سياق آيات غزوه بدر واقع شده، امّا از آن فهميده نميشود كه منظور غنايم جنگي است؛ زيرا مورد مخصص نيست و چه بسا يك پيشامد جزئي موجب بيان يك حكم كلّي گردد. بنابراين موصول «ما» و نيز «من شيء» عموميّت دارد و ميفهماند در هر چيزي كه سودش غير مترقبه باشد و مستقيماً مورد نظر نباشد، دادن خمس آن واجب است، چنانكه كنوز و هبات و جوايز و ارباح مكاسب از اين قبيل است. شواهدي داريم كه سيره رسولخدا(ص) بر اين بوده كه خمس را فقط از غنايم جنگي اخذ نميكرده، بلكه از ديگر موارد، از جمله ارباح مكاسب نيز دريافت ميكرده است. دليل بر اين مطلب نامهها و رواياتي است كه آن حضرت در آن نامهها و روايات بهطور مطلق دادن خمس غنايم را از واجبات دانسته، كه از جمله موارد زير است: الف- در نامهاي كه آن حضرت به فرزندان عبد كلال و ديگران نوشته است، چنين آمده است: «همانا خداوند - عزّ و جلّ - شما را هدايت كرده است. اگر از در صلح در آييد و از خدا و رسولش پيروي نماييد و از غنايم خمس و سهم پيامبر و آنچه را بر مؤمنان صدقه واجب كرده است، بدهيد»(108). ب- ابن عباس روايت نموده كه هيأتي از عبدالقيس خدمت پيامبر(ص) رسيدند. ... آن جناب به آنان فرمود: به چهار چيز شما را امر ميكنم و از چهار چيز بازتان ميدارم: بهايمان آوردن به خدا، امر ميكنم ... سپس بيان كرد كه مقصود از آن شهادت به يگانگي خدا، رسالت محمّد(ص)، دادن زكات و پرداختن خمس غنيمت ها است(109). چندين روايت ديگر به همين مضمون از پيامبر(ص) نقل شده است. با توجه به اين مدارك ميتوانيم بگوييم كه اخذ خمس غنايم بهطور اعم در زمان پيامبر(ص) معمول بوده و به غنايم جنگي اختصاص نداشته است؛ زيرا: اوّلاً: جنگ در اسلام با دستور و تحت فرماندهي رسولخدا بوده و اين چنين نبوده كه گروهي بدون اذن آن حضرت و خودسرانه، بهجنگ بپردازند؛ بنابراين در نامهها و رواياتي كه از آن حضرت به عنوان پيماننامه يا براي تأمين جان و مال قبايل عرب صادر شده، ذكر غنايم جنگي مناسبت ندارد و بيان آن لغو و بيهوده مينمايد. واضح است كه مردم و مكلفان، طرف خطاب اين نامهها و روايات هستند. ولات وحكام و امراي لشكر مورد خطاب قرار نگرفتهاند؛ پس در صورتي اين نامهها و دستورها محمل صحيح پيدا ميكند كه مقصود از خمسي كه در آنها ذكر شده، مربوط به وظيفه مكلفانباشد. به گفتار ديگر: اگر در اين روايات و نامهها فقط خمس غنايم جنگي مورد نظر باشد، مناسبت دارد كه به حاكمان و امراي لشكر تذكر داده شود. اينكه مردم و قبايل، مخاطب شدهاند بر اين دلالت ميكند كه دادن خمس يك تكليف است كه مربوط به اموال مكلفان ميباشد. ثانياً: اين نامهها و دستورها درباره قبايل و افرادي است كه در اطراف و اكناف قلمرو اسلامي پراكنده بوده و چنين نبوده كه با كفار جنگ داشته باشند. ثالثاً: خمس در اين نامهها و روايات در رديف يك سلسله از موضوعات مانند ايمان به توحيد و نبوّت و اقامه نماز و ... ذكر شده كه نشان ميدهد از هر فردي خواسته شده كه به تكليف خود و آنچه دستور اسلام است، عمل كند و اين در صورتي است كه خمس مذكور منحصر به غنايم جنگي نباشد. واضح است كه خمس غنايم جنگي پس از پايان جنگ توسط پيشوا يا فرمانده لشكر اخذ ميشود. و در آن مورد خمس مربوط به مكلفان نيست. پس خطاب به مردم در صورتي صحيح است كه به اموال ايشان خمس تعلق گرفته باشد. گذشته از اينها نقل شده كه پيامبر(ص) همان طور كه مأموراني جهت اخذ زكات داشتند، مأموراني نيز جهت جمعآوري خمس گسيل مينمودند(110). ________________________________________ (106) انفال (8) آيه 41. «و اعلَمُوا أنّما غَنِمتُم مِن شَيء فَأنّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُول وَ لِذي القُربي وَاليتامي و المَساكينِ وَ ابنِالسبيلِ إن كُنتمُ آمَنتُم بِاللّه و ما أنزلنا علي عبدِنا يومَ الفُرقان...». (107) مُعجم مفردات الفاظ القرآن، مادّه «غنم». (108) ابيعبيد، الاموال، ص19. (109) ابيعبيد، الاموال، ص19. (110) براي مزيد اطلاع ر.ك: مجله نورعلم، شماره مهرماه 1362 وابسته به جامعه مدرسين قم. تقسيم خمس قول مشهور بين فقهاي اماميه چنانكه ظاهر آيه خمس نيز بر آن دلالت دارد، آن است كه خمس به شش قسم تقسيم ميشود(111). قول ديگر آن است كه در آيه، ترتيب به عنوان اختصاص ذكر شده است. توضيح آن كه خمس يك حقّ است كه تمامياش به خداي تعالي اختصاص دارد و در طول مالكيّت خداوند، مالكيّت پيامبر است و سپس مالكيّت ذويالقربي كه ائمّه اطهارند، قرار دارد؛ بنابراين مالكيّت و حكومت اولاً و بالذات از آنِ خداوند است: «إنّ الأرض لِلّه يُورِثُها مِن يَشاء من عِباده(112)» و «إنِ الحُكمُ الاَّ لِلّه(113)». خداوند به دليل آن كه فرموده است: «النَبيُّ أولي بِالمُؤمنينَ مِن أنفُسِهِم»(114) اين امتيازات و مالكيّتها را به رسول خود تفويض كرده است. رسول نيز چون از دنيا ميرود و حكمت بالغه الهي مقتضي آن است كه براي پيامبرش جانشيني معيّن نمايد، تا امور مسلمانان را به نحوي شايسته تمشيت دهد و رتق و فتق امور را كه از جمله آنها اداره ثروتهايي است كه به خدا و رسولش تعلّق دارد، بر عهده گيرد؛ آن اموال به وي اختصاص مييابد. پس ثروتهايي كه زايد بر استحقاق مردم است و جزو اموال دولتي به حساب ميآيد، از آنِ جانشين پيامبر است؛ بنابر اين خمس غنايم حقّ واحدي است كه خارج از انتظار است و پس از پيامبر حقّ امام هر عصر است. پيامبر(ص) در روز غدير اين موضوع را رسماً به مردم ابلاغ نمود و از طرف خداوند منصب امامت به حضرت علي(ع) اعطا شد. در آن روز پيامبر(ص) فرمود: «ألَستُ أولي بِكُمْ مِن أنفسكُمْ قالوُا بلي فَقالَ مَن كُنتُ مَولاهُ فهذا عَليّ مَولاه(115)؛ آيا من نسبت به شما از خودتان سزاوارتر نيستم؟ (همگي) گفتند چرا. آنگاه فرمود: كسي را كه من مولا و سرور اويم، اين علي مولا و سرور او است». امام (معصوم) كه وليّ امر مسلمانان است و زمام تمام امور در دست با كفايت او است، هزينهها و ثروتهاي جوامع اسلامي در اختيارش قرار گرفته تا ناهماهنگيها و اختلاف طبقاتي اجتماع و نيازهاي جامعه اسلامي را برطرف سازد و عدالت و نظم را در اجتماع اسلامي برقراركند. ________________________________________ (111) مصباح الفقيه، ج3، ص144. (112) اعراف (7) آيه 128. (113) انعام (6) آيه 57. (114) احزاب (33) آيه 6. (115) مضمون اين حديث از مسلّمات بين فريقين است؛ براي اطّلاع از سندهاي آن رك: موسوعة اطراف الحديث النبوي الشريف، حرف «ميم»؛ اعيان الشيعه، ج1، ص291. ادلّهاي كه ميگويد تمام خمس از آنِ امام است(116) 1- آيه «و اعلموا انّما غنمتم...» از جهات متعدّد بر اين مقصود دلالت دارد. الف- لام كه بر «اللّه» و «الرسول» و «ذيالقربي» داخل شده، اختصاص را ميرساند وميفهماند كه خمس مختصّ به اين سه مورد است. ب- مسلّم است كه «تقديم ما هو حقه التأخير» بر حصر دلالت دارد؛ پس از مقدّم شدن «لِلّه» بر «خمسه» بر ميآيد كه خمس به آن سه مورد اختصاص دارد. ج- چون «لام» بر «اليتامي» و «المساكين» و «ابن السبيل» داخل نشده، چنين فهميده ميشود كه خمس بديشان اختصاص ندارد و ملك ايشان نيست، و اين سه مورد براي بيان مصرف ذكرشده است؛ و از آن جهت اختصاص به ذكر يافته است كه شأن و عظمت منتسبان به پيامبر(ص) را آشكار سازد و نيز فهميده شود كه اداره شؤون زندگي ايشان وظيفه دولت و حكومت است؛ زيرا آنان از وابستگان دستگاه رهبري و حكومتند و بر دولت است كه شؤون ايشان را حفظ كند و به مقامشان ارج بنهد. و نيز ممكن است از اين جهت، اين سه مورد، با «لام» ذكر نشده كه علاوه بر آن كه عدم مالكيّت اين سه گروه را بفهماند، ارتباط و اتّصال ايشان را نيز به پيامبر(ص) برساند و دلالت نمايد كه لازم است حكومت به آنان توجّه داشته باشد. د- اخبار فراواني به ما رسيده است كه ميفهماند خمس حقّ واحدي است كه به امام و رئيس حكومت تعلّق دارد. از آن جمله به نقل روايات زير ميپردازيم: 1- سيّد مرتضي در تفسير نعماني به اسناد خود از حضرت علي(ع) روايت كرده كه آن حضرت فرمود(117): «و امّا آنچه در قرآن درباره راهها و اسباب معاش خلق آمده، خداوند سبحان آن را به پنج وجه به ما اعلام كرده است: وجه (و راه) امارت (و حكومت)، وجه (و راه) آباداني (و فعاليّت)، وجه (و راه) اجاره (وخدمات)، وجه (و راه) تجارت (و داد و ستد) و وجه صدقات (و خيرات و مبرّات). امّا وجه (و راه) امارت (و حكومت) قول خداوند است: «و اعلمُوا أنّما غَنِمتُم فأنّ لِلَّهِ خُمُسَهُ و للِرَّسُولِ وَلِذي القُربي وَ اليتامي و المَساكينِ...» و خمس غنايم براي خداوند قرار داده شده و چنانكه معلوم است در اين روايت، خمس وجه امارت تلّقي شده و از طرف ديگر تصريح شده كه آن حق خداوند است و اگر سدس خمس به خداوند تعلّق ميداشت، صحيح نبود كه گفتهشود: «فَأنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ، خمس از آنِ خداوند است». 2- امام صادق(ع) از جدّ بزرگوارش حضرت علي(ع) روايت كرده است: «الوَصيّةُ بالخُمسِ لأَِنّ اللّه -عزّوجلّ- قَد رَضِيَ لِنَفسِهِ بالخُمسِ»(118). از ظاهر اين روايت نيز برميآيد كه تمام خمس از آنِ خداوند متعال است. 3- از حضرت ابيجعفر(ع) در تفسير آيه «واعلموا أنّما غنِمتُم...» نقل شده است: «الخمس للّه و للرَّسول و لنا(119)؛ خمس از آنِ خدا و رسول و ما است». واضح است كه تمام خمس در اين روايت به ائمّه اطهار اختصاص يافته است. 4- در روايت ابن شجاع نيشابوري آمده است: «... لي مِنهُ الخُمسُ مِمَّا يَفضُلُ مِن مَؤُونته»(120). از مفاد اين روايت هم برميآيد كه جميع خمس از آنِ امام است. 5- ابوعلي بن راشد گفت: «به آن حضرت عرض كردم: أمرتني بالقيام بِأمرِك و أخذِ حَقِّكَ فاعلمتُ مواليكَ بذلك فَقال لي بعضهم و أيُّ شيءٍ حقُّهُ؟ فَلَم أدرِما أجيبُهُ. فقالَ يَجِبُ عَلَيهِمُ الخُمسُ(121)؛ به من دستور دادي كه به امر تو قيام نمايم و حقّت را بگيرم. دوستانت را به آن آگاهساختم. يكي از ايشان گفتند: حقّش كدام است، ندانستم كه جوابش چيست. فرمود: بر ايشان خمس واجب است». چنانكه واضح است از اين روايت نيز فهميده ميشود كه تمام خمس حقّ امام است. روايات در اين زمينه بسيار زياد است كه پژوهنده ميتواند آنها را در ابواب مختلف خمس و انفال بيابد(122). علاوه بر اينها شواهدي وجود دارد كه ميفهماند خمس نيز مانند انفال حقّ امام است و بهآن حضرت اختصاص دارد، كه از جمله به ذكر دو مورد زير ميپردازيم: الف- شأن نزول آيه خمس غزوه بدر است و غزوه بدر در سال دوم هجرت اتّفاق افتاده و چنانكه معلوم است در آن زمان، در بين هاشميان كه اسلام آورده بودند، آنقدر ايتام و مساكين و ابن سبيل وجود نداشت تا غنايم به ايشان انحصار يابد و بر ايشان توزيع شود؛ امّا آن سه گروه در بين ساير مسلمانان زياد بودند، بويژه مهاجراني كه از ديار و خانه و كاشانهشان اخراج شده و كفّار اموالشان را تصاحب كرده بودند. پس چگونه ميتوان گفت نصف خمس به بني هاشم اختصاص دارد و رئيس حكومت، حق ندارد كه آن را به ديگران بدهد، يا در مورد ديگر بهمصرف برساند؟ ب- آيه خمس با آيه «فيء»(123) همگون و داراي يك سياق و چنانكه معلوم است «فيء» نزد علماي اماميه از انفال است و به امام اختصاص دارد و در هر راه كه بخواهد، آن را به مصرف ميرساند و به سه گروه آيه خمس كه گفته شدهاست مقصود از آنها بني هاشمند، اختصاص ندارد. دليل بر اين مطلب آيه متّصل به آيه «فيء» است: «لِلفُقَراءِ المهاجرين...(124)». و در روايات و در تاريخ بيان شده است كه رسولخدا آن غنايم را بر مهاجران و دو نفر از انصار كه تهيدست بودند، تقسيم كرد(125) و چنين نبود كه آنها را به بني هاشم اختصاص دهد. از شرح فوق چنين نتيجهگيري ميشود كه تمام خمس در اختيار امام و رئيس حكومت قرار ميگيرد و همچون انفال است و آن حضرت به هرگونه كه مصلحت بداند، آن را به مصرف ميرساند. در مقابل اين دلايل، اخبار فراواني دلالت دارد كه نصف خمس از آن يتيمان و بينوايان و در راهماندگان، هاشميان و خاندان پيامبر(ص) است، و امام بايد نصف آن را به ايشان بدهد. در توجيه و بيان مراد اين اخبار ميگوييم: برخي از روايات مانند مرسله حمّاد(126) و مرفوعه احمد بن محمّد(127)، در ابتدا تقسيم و تسهيم براي آن سه گروه بيان شده، امّا در آن دو حديث آمده است كه امام هزينه يكساله ايشان را تأمين ميكند. اگر از خمس چيزي بماند، از آنِ امام است، و اگر به اندازه كفاف آنان نباشد، بر امام است كه هزينه زندگيشان را بپردازد؛ پس فهميده ميشود كه آنان صاحبان خمس نيستند و فقط از موارد مصرف خمس به حساب ميآيند. علاوه بر اينها در مرسله «حمّاد» تمام خمس از اموال پيامبر و والي محسوب شده است(128). شايد جهت اينكه در تعدادي از روايات، نصف خمس به آن سه صنف از خاندان پيامبر(ص) اختصاص يافته، اين باشد كه برخي از فقهاي اهل سنّت در عصر ائمّه مانند ابوحنيفه رأيشان اينبود كه خمس به سه سهم تقسيم ميشود(129) و به عموم اصناف سهگانه خواه خاندان پيامبر و خواه غير ايشان، داده ميشود و مدار عمل بر اين بوده كه خمس بر تمام طبقات تقسيم ميشده وحقّ امام(ع) از بين ميرفته؛ لذا در مقابل رأي و عمل آنان از روي تقية چنين اظهار شده كه آن سه سهم بهعموم مردم تعلّق ندارد، بلكه به افرادي كه از خاندان پيامبرند، متعلّق است و ائمّه اطهار خواستهاند بدين وسيله حقّ خود را حفظ كنند. چنانكه يادآور شديم ذيل برخي از اخباري كه برتسهيم و تقسيم خمس دلالت دارد، ميفهماند كه اگر از مخارج سالانه خاندان پيامبر(ص) كهازخمس تأمين ميشود، چيزي زياد بيايد، به امام تعلّق دارد. و اگر به اندازه كفاف ايشان نباشد، بر امام است كه كمبودشان را جبران كند. اين خود بر اين دلالت دارد كه اصل آن به امام متعلّق است. اگر بگويي: آنچه از هزينه سه صنف ياد شده، افزون باشد، به امام برگشت داده ميشود كهاگر زماني به آن نياز پيدا كنند، به ايشان برگرداند؛ در جواب ميگوييم: اين حرف صحيح به نظر نميرسد؛ زيرا فرض مسأله در اين است كه امامِ مبسوط اليد وجود دارد و مرجع تماموجوه و ماليات شرعي است و رتق و فتق همه امور بر عهده او است و در روايات هيچگونه قرينهاي وجود ندارد كه امام مازاد سهم فقراي خاندان پيامبر(ص) را براي آينده ايشان ذخيره كند. آيا صحيح است كه نصف خمس منافع همه عالم براي خاندان پيامبر(ص) باشد و زكات كه بهمراتب كمتر از خمس ثروت عالم است، به تمام فقراي مسلمانان تعلّق داشته باشد؟! پس معلوم ميشود كه نصف خمس به خاندان پيامبر تعلّق ندارد؛ چيزي كه هست، ايشان از موارد مصرف خمس هستند و نسبت به گرفتن خمس اولويّت دارند. توضيح آن كه: مشهور بين فقهاي اماميه آن است كه زكات به نُه چيز(130) و خمس به هفت چيز تعلق ميگيرد(131). از جمله چيزهايي كه بايد خمس آن پرداخت شود، عوايد معادن و ارباح مكاسب است. و واضح است كه خمس ارباح جميع مكاسب و درآمد معادن عالم ثروتي بسيار عظيم است؛ در صورتي كه زكات اموال در مقابل اين ثروتها بسيار اندك است. با وجود اين، گفتهاند: نصف خمس به فقراي خاندان پيامبر اختصاص دارد و هيچ كس با ايشان شريك نيست، ولي زكات به هشت سهم تقسيم ميشود كه يك سهم آن براي فقرا و يك سهم آن براي مساكين تمام مسلمانان جهان است. به علاوه گفتهاند: زكات خاندان پيامبر را ميتوان در بين فقراي همان خاندان تقسيم نمود(132). و معلوم است كه تعداد فقراي خاندان پيامبر(ص) نسبت به ديگران بسيار اندك است؛ بويژه آن كه در صدر اسلام و در زمان تشريع اين حكم، شمار ايشان محدود بود. از شرح فوق چنين برميآيد كه نصف خمس با آن همه وسعتش براي عدّه قليلي بهمصرف ميرسد، و زكات با كمي مقدارش به عدّه كثيري كه با صاحبان خمس قابل مقايسه نيستند، اختصاص دارد. آيا اين بدون تناسب نيست كه زكات با كمياش در هشت مورد به مصرف برسد كه دو مورد آن جميع فقرا و مساكين مسلمانان هستند و در عين حال در برخي از موارد نيز خاندان پيامبر با ايشان شريك باشند؟! آيا اين در عالم تقنين و تشريع يك نوع ناهماهنگي محسوب نميشود؟ بويژه آن كه در اخبار فراواني آمده است كه: «خداوند ارزاق فقرا را به اندازه كفايتشان در اموال ثروتمندان قرار داده و اگر نياز بيشتري ميداشتند، به همان اندازه» روزيشان را افزايش ميداد. اينكه نيازمند (در بين مردم) وجود دارد، بدان جهت است كه اغنيا حقّ ايشان را منع ميكنند(133)». از اينگونه اخبار فهميده ميشود كه قانونگذاري طبق ميزان دقيق و بر وفق نياز جوامع صورت ميگيرد؛ پس ثابت ميشود كه خمس حقّ مالي واحدي است مخصوص رئيس حكومت اسلامي، كه وي آن را بر وفق مصلحت به مصرف ميرساند. چيزي كه هست -چنانكه پيش از اين گفتيم- فقراي بني هاشم و منتسبان به پيامبر(ص) از جهت اينكه به آن حضرت منسوبند، داراي اولويتند و از لحاظ بهرهمند شدن از خمس بر ديگران تقدّم دارند(134). فصل سوم انفال از نظر اهل سنّت ________________________________________ (116) منتظري، الخمس و الأنفال، باب قسمة الخمس و مستحقه، از ص262 به بعد. (117) و أمّا ما جاء في القرآنِ مِن ذِكرِ مَعايِش الخلق و أسبابِها فَقَد أعلَمَنا سبحانَه ذلِكَ مِن خَمسةِ أوجُهٍ: وجَهُ الإمارةِ وَ وَجهُ الِعمارَة وَ وَجهُ الإجارةِ وَ وَجهُ الِتجارةِ وَ وَجهُ الصَدقاتِ. فأمّا وجَهُ الإمارَةِ فَقَولهُ تَعالي: «واعلمَوُا أنّما غَنِمتُم مِن شيءٍ فأنّ لِلّهِ خُمسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وِلِذِي القُربي و اليَتامي و المساكينِ و ابنِ السبيلِ...» فجَعلَ لِلَّهِ خُمسَ الغَنائمِ ... وسائل الشيعه، ج6، ص341، باب وجوب الخمس في الغنائم دارالحرب و.... (118) وسائل الشيعه، ج13، باب 9، از كتاب وصايا، ح2. (119) همان، ج6، ص357. (120) همان، ص348، باب وجوب الخمس فيما يفضل عن مؤونة السنة. (121) همان، ص348، باب وجوب الخمس فيما يفضل عن مؤونة السنة. (122) براي مزيد اطّلاع ر.ك: منتظري، كتاب الخمس و الأنفال، 263 و مصباح الفقيه، ج3، ص126. (123) مقصود از آيه «فيء» آيه 6 سوره حشر (59) است: و ما أفاءَ اللّهُ علي رَسُولِهِ.... (124) حشر (59) آيه 8. (125) الكامل فيالتاريخ، حوادث سال چهارم هجرت، ج2، ص113؛ الخرِاجُ و النظمُ الماليّه، ص96. (126) وسائل الشيعه، ابواب قسمة الخمس، ج6، ص366. (127) همان، ص364. (128) در آن حديث آمده است: وَ لَهُ (للامام) بَعدَ الخُمسِ الأَنفالُ ... همان، ص365. (129) ماوردي، الاحكام السلطانيه،باب 12، ص127. (130) العروة الوثقي، فصل اوّل، كتاب زكات. (131) همان، اوّل كتاب خمس. (132) همان، ص456. (133) وَ لَو أنّ الناسَ أدَّوا زَكاةَ أموالِهِم مابَقِيَ مُسلمٌ فَقيراً ... وسائل الشيعه، اوّل كتاب زكات، باب وجوب زكات. (134) منتظري، الخمس و الانفال،از صفحه 262 به بعد. فصل سوم انفال از نظر اهل سنّت مفهوم «انفال» در اصطلاح فقهي اهل سنّت با آنچه در فقه شيعه از اين لفظ بر ميآيد، متفاوت است، كه ذيلاً به بيان آن ميپردازيم: در كتاب «المغني» چنين آمده است: «نفل» زيادهاي است كه بر سهم جنگجو (و سرباز) افزوده ميشود. «نفل» در جنگ بر سهگونه است: الف- آن است كه امام بعد از خمس ربع غنيمت را به جنگجويان و كساني كه به عنوان پيشتاز با دشمن نبرد كردهاند، بدهد و اين خمس ديگري به حساب ميآيد، و بقيه را بر لشكر و پيشتازان كه به جمعآوري اموال دشمن پرداختهاند، تقسيم نمايد. و هنگامي كه از جنگ برگردند، چنانچه امام گروهي را براي غارت برانگيزد (كه به اردوگاه دشمن حمله كنند)، در اين صورت براي ايشان، بعد از آن كه خمس غنيمت را جدا كنند، ثلث قرار داده ميشود. سپس بقيه بر لشكر و آن كه به غارت پرداخته، تقسيم ميشود»(1). حبيب بن مسلمه و اوزاعي و عدّهاي به همين قول قائل شدهاند. اعطاي «نفل» به شرط بستگي دارد. اگر امام براي كسي «نفل» شرط نكند، نفلي براي او نيست. شافعي قائل شده است كه «نفل» اندازه معيّني ندارد، زيرا پيامبر(ص) يك بار، ربع و بار ديگر خمس و در موردي نصف سدس را «نفل» قرار داد. و اين دليل بر آن است كه اعطاي «نفل» به اجتهاد امام بستگي دارد(2). احمد و اوزاعي و مكحول و جمهور فقهاي اهل سنّت گفتهاند: «امام نميتواند بيشتر از ثلث را «نفل» قرار دهد، اما در جهت قلّت حدّي براي آن نيست»(3). هر گاه جنگاوران از جنگ بر گردند و بر دشمن حمله كنند، ممكن است پس از اخراجخمس، ثلث غنيمت بهايشان داده شود. چون در اين صورت كه آنان مشتاق ديدار خاندان خود هستند، رنج (و ناراحتي)شان از آغاز جنگ بيشتر است. ب- امام ميتواند بعضي از جنگجويان را بر بعض ديگر به جهت مشقتي كه تحمّل نمودهاند يا به جهت مقاومت و اعمال نيروي بيشتر، ترجيح دهد. و نيز ممكن است كساني را كه غنيمت به دست آوردهاند، بر كساني كه غنيمت به دست نياوردهاند، برتري دهد و آنها را سهم زيادتر بدهد(4). ج- آن است كه امير مثلاً بگويد: هر كس از اين دژ بالا برود يا اين بارو را خراب كند يا اين نقب را بكند يا چنين كاري را انجام دهد (براي او چنين و چنان است). و اين كار نزد بيشتر اهل علم جايز است، امّا مالك آن را ناپسند دانسته و گفته است: «اينكار سبب ميشود كه جنگ براي دنيا صورت گيرد»(5) (و براي رضاي خدا نباشد). بر قول مالك ايراد گرفته آن را مردود دانسته و گفتهاند: در صورت وجود مصلحت هيچ اشكالي ندارد كه اينگونه امور انجام شود؛ چنانكه پيامبر(ص) انجام ميداده است و روايات عديدهاي نيز بر آن دلالت دارد(6). فخر رازي در تفسير خود آورده است كه احتمال ميرود مراد از «انفال» چيزي غير از غنايم باشد و در اين صورت وجوهي محتمل است(7): 1- اموالي از مشركان از قبيل چهارپا، عبد و كالايي كه براي مسلمانان بدون جنگ برجاي مانده باشد؛ كه اين اموال در اختيار پيامبر(ص) قرار داده ميشود و به هرگونه كه مصلحت بداند، هزينه ميكند. 2- خمسي كه خداوند براي صاحبان خمس قرار داده است. 3- قسمتي از غنايم جنگي كه امام براي تشويق جنگاوراني كه كوشش فراوان ميكنند و از خودگذشتگي نشان ميدهند، علاوه بر سهميّه مقرّر تعيين مينمايد؛ مانند اينكه به گروهي از لشكر مثلاً بگويد: نصف غنيمتي كه به دست آوريد، براي خودتان باشد. از ابن عمر نقل شده است(8) كه پيامبر(ص) هنگام تقسيم غنيمت، براي ترغيب به جنگ، سهم بعضي را كه در جنگ دلاوري و شجاعت ابراز ميداشتند، زيادتر از بعضي قرار ميداد. در كتاب «الام» انفال به سه قسم تقسيم شده است(9): الف- «سَلَب» است كه قبل از خمس از اصل غنيمت اخذ ميشود، و مقصود از آن اموالي است از قبيل: اسلحه و كلاه و انگشتر و اسب و اشيايي كه از متعلّقات و مختصات مقتول بهحساب ميآيد. اموال به قاتل اين شخص كه او را در ميدان جنگ به قتل رسانيده است، تعلّق دارد. ب- وجه ديگر «نفل» آن است كه امام برخي از جنگجويان را زيادتر از ديگران بدهد، و آن از خمس از نصيب پيامبر(ص) داده ميشود؛ يعني نبايد مقدار نفل از خمس خمس تجاوز كند(10). ج- وجه سوم «نفل» آن است كه امام گروهي را براي جهاد گسيل دارد و قبل از جنگ با آنان شرط كند كه قسمتي از غنيمت براي ايشان باشد. مالك فتوا داده است كه مقدار زياده و «نفل» از قسمت خمسي پرداخت ميشود كه سهم امام در آن نيست و جزو بيتالمال به حساب ميآيد. احمد و ابو عبيد و پيروان ايشان گفتهاند كه امام ميتواند نفل را از جمله غنيمت بدهد و بعضي از آنان قائل شدهاند كه اگر امام مصلحت بداند، ميتواند تمام غنيمت را به عنوان تشويق بهعدّه مخصوصي ببخشد(11). همچنينامامميتواند مقداري از غنيمت را به عنوان «نفل» براي بردگان و نسوان معيّن كند(12). ابو عبيد -قاسمبنسلام- از ابن عبّاس نقل كرده كه منظور از «الأنفال» «سَلَب» است و «نفل» خمس دارد. اسب (مقتول) هم، از «نفل» به حساب ميآيد. وي نيز از قول عطار روايت نموده كه «انفال» چيزهايي است كه از مشركان براي مسلمانان برجاي ميماند؛ همچون كالا يا چهارپا. همچنين ابو عبيد ميگويد: مقصود از «انفال» هر چيزي است از اموال كفّار حربي كه مسلمانان به آن دست يابند. در آغاز «انفال» به پيامبر(ص) اختصاص داشت؛ چنانكه آيه «يسئلونك عن الأنفال...» بر آن دلالت دارد. رسولخدا در روز بدر غنايم را همانگونه كه خداوند او را آگاه كرده بود، بدون اينكه خمس آنها را بردارد، تقسيم كرد. سپس آيه خمس نازل شد و آن آيه را نسخ نمود. وي ميگويد: انفال در اصل غنايمي است كه در يك جا گرد آورده ميشود كه خمس آن بروفق آنچه در كتاب نازل و سنّت بر آن جاري شده، به مستحقان خمس اختصاص دارد. در كلام عرب معني «انفال» هر احساني است كه بدون الزام باشد و شخص به عنوان تفضّل آن را عملي سازد. به همينگونه است نفلي كه خداوند از اموال دشمنان براي مؤمنان حلال كرده، پس از آن كه براي امم پيشين حرام بوده است. و اين تفضّلي است از جانب خداوند براي اين امّت. او گفته است: «سخن در اين باره فراوان است. غنايم (جنگي) كه به اين امّت تفويض شده، امتيازي است براي ايشان كه براي ديگران اين امتياز لحاظ نشده است. اين معني اصلي «نفل» است. به همين جهت است كه آنچه را امام براي جنگجويان در نظر ميگيرد، «نفل» ناميده ميشود. و آن بدينگونه است كه امام برخي از سربازان را علاوه بر سهمي كه دارند، به تناسب رنج و زحمتي كه متحمّل شدهاند، به سهمي بيشتر اختصاص دهد». چنانكه يادآور شديم «سَلَب» را نيز از انفال به حساب آوردهاند و مالك و ابو حنيفه و ثوري در اين باره گفتهاند: قاتل مستحق «سَلَب» نيست و آن از جمله غنايم به حساب ميآيد، مگر اينكه امام آن را شرط كند. امّا احمد و اوزاعي و شافعي و اسحاق و ابو ثور و... گفتهاند كه «سَلَب» به قاتل اختصاص دارد؛ خواه شرطي در بين باشد، خواه نباشد(13). تفصيلات ديگري درباره مصاديق انفال و درباره «سلب» از برخي فقهاي اهل سنّت نقل شده كه ذكر آنها در اين جا موجب تطويل كلام است(14). از شرح فوق چنين برميآيد كه اهل سنّت «انفال» را در ارتباط با غنايم جنگي و مسائل متفرّع بر آن لحاظ ميكنند؛ امّا چنانكه گذشت، در اصطلاح فقه شيعه «انفال» معني وسيعي دارد كه غنايم جنگي يكي از مصاديق آن محسوب ميشود. ________________________________________ (1) النفل: زيادة تزاد علي سهم الغازي ... و النفل في الغزو ينقسم علي ثلاثة أقسام: الف - أن يُعطِيَ الإمامُ الغازينَ الرُبعَ بَعدَ الخُمسِ وَ ذلِكَ خُمسُ آخَرُ. ثم قَسَّمَ سائرَه في الجَيشِ وَ السَّريَّةِ مَعَهُ. فاذا قَفَلَ (أي رَجَعَ من الحَرب) بَعَثَ سرّيةً تُغيرُ وَ يَجعَلُ لَهُمُ الثُلثَ بَعدَ الخُمسِ ثمَّ قَسَّمَ سائرَهُ فِي الجَيشِ و السَريةِ مَعَه... ابنقدامه، المغني، ج8، ص378. (2) الأمّ، ج4، ص144؛و تفسير قرطبي، اول سوره انفال. (3) اين مضمون در بداية المجتهد، ج1، ص383 و تفسير قرطبي اول سوره انفال آمده است. (4) بداية المجتهد، ج1، ص383، الفصل الثالث فيأحكام النفل؛ المغني، ج8، ص381. (5) تفسير قرطبي، اول سوره أنفال. (6) تفسير قرطبي، اول سوره أنفال. (7) فخر رازي، تفسير الكبير، اول سوره أنفال؛ الجواهر، ج5، ص58، اول سوره أنفال؛ تفسيرالمنار، ج10، ص3و6؛ الدرالمنثور، ج2، ص161. (8) بداية المجتهد، ج1، ص396. (9) الأمّ، ج4، ص142 - 144. (10) بداية المجتهد، باب أنفال، ج1، ص396. (11) بداية المجتهد، باب أنفال، ج1، ص396. (12) الجواهر، اول سوره أنفال، ج5، ص58؛ تفسير قرطبي، آيه خمس، ج8، ص17. (13) تفسير قرطبي، ذيل آيه خمس؛ الاموال، كتاب الخمس و احكامه و سننه، ص314. (14) در اين باره به بداية المجتهد، ج1، ص379 و تفسير قرطبي، ذيل آيه خمس سوره أنفال رجوع شود. مقارنه بين گفتار شيعه و اهل سنّت در مورد «أنفال» در بحثهاي آينده، ويژگيها و فرق بين اموال عمومي و اموال دولتي را مفصّلاً بيان خواهيم داشت. اكنون ميخواهيم بگوييم: مصاديقي را فقهاي شيعه از اموال دولتي (انفال) دانسته، امّا اهل تسنّن آنها را از اموال عمومي، يا مباحات اوّليه و مشتركات ميدانند؛ در نتيجه آن ويژگيهايي كه در فقه شيعه براي اموال دولتي منظور شده، در فقه اهل سنّت لحاظ نشده است. از اين جهت، مناسباست مواردي راكه برمبناي فقهيشيعه از «انفال» واموال دولتي است، امّا اهل سنّت آنها را از اموال عمومي يا از مباحات اوّليه و مشتركات به شمار آوردهاند، بهاختصار مورد بحث قرار دهيم: 1- فيء در سابق گفتيم «فيء» از نظر فقهاي شيعه مفهومي خاص دارد، و آن عبارت از اموالي است كه از كفّار گرفته شود، بدون اينكه با آنان جنگي صورت گيرد. به عقيده فقهاي شيعه اينگونه اموال، از آن پيامبر و جانشينان معصوم او است كه هرگونه مصلحت بدانند، آنها را هزينه نمايند(15). امّا از نظر فقهاي اهل سنّت «فيء» معني وسيعي دارد كه حتي جزيه و خراج و مال صلح و آنچه را كه از جانب كفّار عايد مسلمانان ميشود، شامل ميگردد؛ چنانكه از شيخ ولي اللّه دهلوي نقل شده است كه: «فيء» بر خراج و جزيه و مالياتي كه از تجّار اهل كتاب گرفته ميشود، نيز اطلاقميشود»(16). و از ماوردي نقلشدهاستكه: «فيء هر مالي است كه باگذشت وبدون جنگ و لشكركشي از مشركان عايد مسلمانان گردد؛ مانند مال صلح و جزيه و ده يك تجارت اهل كتاب. همچنين است آنچه به سببي از جانب ايشان پيشنهاد شده باشد، مانند مال خراجي كه به مسلمانان واصل گردد»(17). ابو يوسف نيز بر خراج اراضي مفتوح العنوه «فيء» اطلاق كرده است(18). جمهور فقهاي اهلسنّت با آن كه اتّفاق نظر دارند «فيء» به معني اخصّ در زمان پيامبر(ص) به خود آن حضرت اختصاص داشته و در اختيار آن جناب قرار ميگرفته كه به هر نحو مصلحت ميدانسته، به مصرف برساند(19)، ميگويند: پس از وفات پيامبر در مصارف خاص هزينه ميشود. برخي گفتهاند: فقط در مورد سپاهيان خرج ميشود(20). و نيز گفته شده كه در كارهاي ضروري و مصالح مسلمانان و ارزاق سپاهيان به كار ميرود. ابو حنيفه گفته است: «ميتوان فيء را در مورد اهل صدقه و به عكس صدقه را در مورد اهل فيء هزينه نمود»(21). بر وفق آنچه در كتب: الاموال و الخراج و الاحكام السلطانيه آمده است، ثروتهايي كه بهعنوان «فيء» عايد مسلمانان ميشده، به قرار زير است: 1- آنچه به رسم جزيه (ماليات سرانه) و خراج (ماليات اراضي) اخذ ميكردهاند(22). 2- آنچه به نام «عُشر» از اموال تجّار كفّار حربي كه براي تجارت به كشور اسلامي ميآمدند، دريافت ميكردند(23). 3- اراضي و اموال غير منقولي كه عنوةً به تصرّف مسلمانان در ميآمد(24). 4- تمام اموالي كه مسلمانان بدون جنگ به دست ميآورند. 5- اموالي كه بعد از جنگ از كفّار به دست ميآيد(25). همگي نوشتهاند كه اراضي بنيالنضير به رسولخدا اختصاص داشت و آن بدان جهت بود كه يهوديان، اين سرزمين را بدون جنگ و خونريزي واگذار كردند و از آن جا كوچ نمودند. در سيره ابن هشام چنين آمده است(26): «خداوند در دل بنيالنضير ترس انداخت و آنها از رسولخدا درخواست كردند كه ايشان را كوچ دهد و از كشتنشان خودداري نمايد؛ به اين شرط كه بتوانند بهجز اسلحه آنچه را كه شترانشان حمل كند، با خود ببرند. و به اين ترتيب اموال خود را براي رسولخدا برجاي گذاشتند و آن اموال به آن حضرت اختصاص يافت كه در هر موردي كه ميخواهد، به مصرف برساند. سپس آن را بر مهاجران نخستين تقسيم كرد و به انصار چيزي نداد و فقط دو نفر از ايشان -سهلبنحنيف و ابادجانة بن خرشه- را كه اظهار فقر نمودند، از آن اموال بهرهمند ساخت». ________________________________________ (15) شيخ طوسي در التبيان ذيل سوره حشر چنين گفته است: «والذي نذهب إليه أنّ مالَ الفَيء غيرُ مالِ الغَنيمةِ، فالغَنيمة كلُّ ما أُخِذَ مِن دارِالحَرب بالسيفِ عَنوةً لِما يُمكِنُ نَقلهُ إلي دارِالإسلام و ما لا يُمكِنُ نَقلهُ ... و الفَيء كلّ ما أُخذ من الكفّار بغير قتال أو انجلاء...». (16) تفسير المنار، ج10، ص12. (17) الخراج و النظم الماليه، ص112. (18) أبو يوسف، الخراج، ص23. (19) فتوح البلدان، ج1، ص23؛ تاريخ ابن خلدون، ج2، ص772 (غزواتپيامبر)؛ الأمّ، ج4، ص139؛ الخراج و النظم الماليه، ص69؛ الاموال، ص13 - 14، باب صنوف الأموال التي يليها الأئمة للرعيّة. (20) الأحكام السلطانيه، ص127. (21) همان، ص128. (22) يحيي بن آدم، الخراج، ص18؛ أبويوسف، الخراج، ص23؛ ماوردي، الأحكامالسلطانيه، ص136. (23) يحيي بن آدم، الخراج، ص18؛ أبويوسف، الخراج، ص23؛ ماوردي، الأحكامالسلطانيه، ص136. (24) ابوعبيد، الأموال، ص60؛ الأحكام السلطانيه، ص147؛ يحيي بن آدم، الخراج، ص28. (25) أبوعبيد، الأموال، ص268. (26) وَ قَذَفَ اللّهُ في قُلوبهمِ (بنيالنضير) الرعبَ و سَألُوا رسولَاللّهِ أن يجلبهم وَ يَكُفَّ عَن دِمائهِم علي أنَّ لَهم ما حَملَتِ الإبلُ مِن أموالِهِم إلّا الحَلقةَ وَ خَلّوا الأموالَ لِرَسُولِاللَّه فكانَت لِرَسُولاللّهِ خاصّةً يضَعُها حيثُ يَشاءُ فَقَسَّمها رسولُاللَّهِ علي المُهاِجرين الاوّلينَ دونَ الأنصارِ .... سيره ابن هشام، ج2، ص191 2- صفايا و قطايع پيشتر ياد كرديم كه يكي از مصاديق انفال نزد فقهاي شيعه، اموال منقول و غير منقولي است كه به پادشاه كافر اختصاص داشته و اينگونه اموال از انفال است و جزو اموال دولتي بهحساب ميآيد و از آنها به صفايا و قطايع تعبير ميكنند. همچنين است اموالي را كه امام از بين غنايم براي خود بر ميگزيند. از مدارك اهل سنّت نيز برميآيد كه براي رسولخدا صفايا و قطايع بوده است. در تفسير «المنار» آمده است: صفي اموالي است از غنايم جنگي كه به پيامبر(ص) اختصاص دارد. بدينمعني كه پيغمبر حق دارد از اسيران يا از اسبها يا از سلاحها يا غير اينها از اشياي نفيس و گرانبها براي خود انتخاب كند(27). محمّد بن احمد گفته است: «اجماع فقهاي اهل سنّت بر اين است كه «صفي» به شخص پيامبر(ص) اختصاص داشته».(28) و پس از وي براي زمامداران در اين مورد حقّي نيست. فقط ابوثور قائل شده است كه زمامداران هم بهلحاظ اينكه جانشين پيامبرند، ميتوانند مانند پيامبر از اين مزايا برخوردار گردند. رواياتِ عديدهاي درباره «صفي» پيامبر(ص) از اهل سنّت نقل شده كه از آن جمله است: الف- همانا پيامبر(ص) به بني زُهَير بن أُقَيش نوشت: اگر شما به توحيد و رسالت من گواهي دهيد و زكات و خمس و سهم صفي غنيمت را ادا نماييد، به امان خدا و رسولش درامانيد(29). ب- ابنعبّاس در خبريكه مربوط به وفد عبدالقيس است، روايتكردهكهبهآنان دستور دادهشده كه سهم پيامبر و صفي(30) را بدهند. محمّد بن سيرين گفت: صفيه (همسر پيامبر) ازصفي بود(31). ج- ابو يوسف از محمّد بن سيرين روايت كرده است: از هر غنيمت براي پيامبر خدا صفي بود كه آن را برميگزيد(32). در مقابل اين نصوص صحيح نيست كه گفته شود: چون آيه خمس شيء ديگري را براي پيامبر و ديگران اثبات نكرده و چون پيغمبر فرموده است: «ما يَحلُّ لي ممَّا أفاءَ اللَّه عَلَيكُمْ إلاّ الخُمس وَ هُوَ مَردُودٌ عَلَيكُمْ(33)» براي پيامبر صفي نبوده است، زيرا حصر در اينگونه موارد حصر اضافي است؛ يعني نسبت به اين غنيمتي كه به شما اختصاص يافته و در اختيار شما قرار ميگيرد، بهجز خمس، حقّ ديگري را به خود اختصاص نميدهم. پس، از اين بيان برنميآيد كه از جهت ديگر حقّ ديگري براي آن حضرت ثابت نشده باشد. در بين فقهاي اهل سنّت عدّهاي تصريح كردهاند كه امام يا پيامبر علاوه بر اموال منقول حق دارد كه از اموال غير منقولي كه به تصرّف مسلمانان در آمده، نيز برگزيند و در اختيار خويش قرار دهد كه به آن اصطلاحاً «قطيعه» اطلاق ميشود و جمع آن «قطايع» است. ابو عبيد قاسم بن سلام در اين باره چنين گفته است(34): «زميني را كه داراي خرما و درخت بود و پيامبر(ص) آن را به زبير اقطاع فرمود، چنين به نظر ميرسد كه همان زميني است كه آن حضرت به مردي از انصار اقطاع فرمود؛ و او پس از احيا و آباد كردن، آن را به طيب خاطر واگذار نمود، و حضرتش آن را به زبير اقطاع نمود. اگر بدينگونه نباشد، ممكن است از غنايم خيبر از سهم «صفي» آن جناب بوده، چون براي پيامبر(ص) از هر غنيمتي حقّ «صفي» بود». ابو يوسف گفته است(35): «در ديوان يافت شده كه عمر اموال كسري و خانوادهاش و نيز اموال كسي را كه از سرزمين خود فرار كرده بود يا در نبردگاه كشته شده بود، و هر باتلاق خشكيده يا جنگل را اخذ كرد و اقطاع نمود به كسي كه خواست اقطاع كند». از عِكرمه نقل شده كه «تميم الداري» پس از اينكه به اسلام گرويد، به رسولخدا عرض كرد: خداوند تو را بر سراسر زمين غلبه خواهد داد. قريهام را كه در بيتاللحم است، به من ببخش؛ فرمود: آن براي تو باشد، و آن حضرت نامهاي در اين باره نوشت و هنگامي كه در زمان عمر اراضي شامات فتح شد، عمر طبق نوشته پيامبر آن قريه را به او داد(36). اين موضوع به سند ديگر با اندكي اختلاف نقل شده است. و به همينگونه پيامبر(ص) زميني را كه در دست روميان بود، به ابيثعلبةبنالخُشني اقطاع فرمود و نامهاي هم به عنوان سند در اين باره نوشت(37). ________________________________________ (27) تفسير المنار، اول سوره أنفال؛ المغني، ج6، ص49؛ أبويوسف، الخراج، ص22؛ أبوعبيد، الاموال، ص19؛ بدايةالمجتهد، فصل حكم خمس غنيمة، ج1، ص378. (28) تفسير المنار، ج10، ص4، اول سوره أنفال؛ الأمّ، ج4، ص140. (29) در كتاب الاموال، ص19 آمده است: إنَّ النبيَّ كَتَبَ إلي بَني زُهَير بنأقَيش: إنّكُم إن شَهِدتُم أن لاإلهإلّاالله و أنَّ محمّداً رسولُاللّه و أقمتُمُ الصَّلاةَ و أدّيتُم الزكاة وَ فارقتُم المُشرِكينَ و أدّيتُم الخُمسَ مِن المَغنَمِ وَ سَهمَ الصَفي فأنتُم آمِنُونَ بأمانِ اللّه وَ رَسُولِه. (30) الاموال، ص30. (31) أبويوسف، الخراج، ص33؛ تفسير قرطبي، آيه «واعلموا أنّما غنمتم...». (32) در كتاب الخراج، ص23 است: كان لرسولاللّه من كلّ غنيمة صَفيٌ يَصطَفيه.... (33) الاموال، ص329، باب النفل من الخمس خاصة بعد ما يصير إلي الإمام. (34) أمّا إقطاعُ النَبيّ الزُبَيرَ أرضاً ذاتَ نَخلٍ وَ شَجَرٍ فإنّا نراها الأرضَ الّتي كانَ رَسُولُاللّهِ(ص) أقطَعَها الانصاريَّ فَأحياها و عَمّرها ثُمّ تَرَكَها بِطيبِ نَفسه فَقَطَعَها رسولُاللّه لِلزُّبير ... فَإن لَم تَكُن تلك فَلَعلّها مِمّا اصطفي رَسُولُاللَّه(ص) مِن خَيبر فَقَد كانَ لَهُ مِن كُلّ غَنيمةٍ الصَّفيُ. اَلأموال، ص292؛ سرخسي، المبسوط، ج10، ص9. (35) وُجِدَ في الديوان، أنّ عُمرَ أصفي أموالَ كَسري و آل كسري و كلَّ مَن فَرّ عَن أرضِهِ وَ قُتِلَ في المَعرَكَةِ و كُلَّ مغيضِ ماءٍ اَو أجَمَة. فَكان عُمَرُ يَقطعُ هذا لِمَن أقطَعَ. الخِراج، فصل قطايع، ص32؛ الاحكام السلطانية، ص193؛ الاموال، ص292؛ زمين در فقه اسلامي، ج1، ص151. (36) الاموال، باب اقطاع، ص288. (37) الاحكام السلطانية، ص192. 3- اراضي موات مسلّم است كه اراضي موات و باير در زمان رسولخدا به آن حضرت تعلّق داشت و مردم بهاذن پيامبر در آن اراضي تصرّف ميكردند. از جمله دلايلي كه اهل سنّت بر اين مطلب اقامه كردهاند، حديثي است از پيامبر(ص) كه فرمود: «لَيسَ لاَِحَدٍ إلاّ ما طابَت بِه نَفسُ إمامِه(38)؛ براي هيچ كس چيزي (حلال) نيست مگر اينكه امامش به آن طيب نفس داشته باشد (و به آن رضايت دهد)». لذا ابوحنيفه اظهار داشته كه احياي اراضي موات بدون اذن امام جايز نيست. دليل ديگر آن است كه ابو عبيد در كتاب «الاموال» از رسولخدا نقل كرده است: «عاديّ الأرضِ لِلّه و لرسوله ثمّ هي لكم(39)؛ زمين باير از آن خدا و رسولش ميباشد. پس آن گاه (در طول مالكيّت ايشان در صورتي كه اذن بدهند) براي شما است». و نيز در آن كتاب آمده است: «إنّ رسُولَاللّهِ(ص) لَمّا قَدِمَ المَدينةَ جَعَلُوا لَهُ كُلَّ أرضٍ لا يَبلُغُها الماءُ يصنعُ بها ما يَشاءُ(40)؛ وقتي كه رسولخدا به مدينه آمد تمام زمينهاي بيآب را در اختيار آن حضرت گذاشتند تا به هرگونه صلاح بداند، عمل كند». پيش از اين گفتيم زمينهايي كه در حال فتح و در زمان ضميمه شدن به قلمرو اسلامي، موات يا باير و بدون صاحب بوده، از انفال و اموال دولتي به شمار ميآيد. امّا برخي از فقهاي اهل سنّت اراضي موات را از مباحات اوليّه دانسته و گفتهاند: هر كس زمين مواتي را آباد كند، آن را مالك ميشود. ماوردي(41) چنين اظهار عقيده نموده است: «اطلاق فرموده پيامبر(ص) «من احيا أرضاً مواتاً فهي له» بر اين دلالت ميكند كه محيي به سبب احيا، مالك زمين ميشود ولو اينكه بدون اذن امام آن را احيا كرده باشد». و نيز ماوردي گفته است: «از زمينهاي مواتي كه احيا شده، خراج گرفته نميشود و بايد عُشريّه بپردازند». ابوحنيفه و ابويوسف چنين فتوا دادهاند كه: «اگر به وسيله آبي كه به آن زكات گرفته ميشود، آن زمين آبياري شود، ده يك اخذ ميگردد و اگر به آبي كه مربوط به اراضي خراج است، آبياري نمايند، آن زمين مانند اراضي خراج است»(42). در كتاب «زمين در فقه اسلامي» چنين آمده است: در فقه سنّي بر سر وضع زمينهاي مواتي كه در اراضي مفتوحالعنوه است، اختلاف نظر اساسي وجود دارد. برخي از متقدّمان مانند اسحاق بن راهويه و ابو عبيد و بنا به روايتي احمد بن حنبل گفتهاند كه اينگونه اراضي با ساير اراضي مفتوحالعنوه يكسان است؛ يعني وقف عموم مسلمانان است ولي ديگران آن را قبولندارند(43). ابن قدامة در اين باره چنين ميگويد(44): زمين موات بر دو قسم است: يك قسم آن است كه هيچ كس آن را مالك نشده و اثر آباداني در آن وجود ندارد. اين نوع موات را اگر كسي آباد كند، مالك ميشود، و بين فقها در اين حكم اختلافي وجود ندارد. قسم دوم آن است كه اثر ملكيّت در آن مشاهده ميشود، بهگونهاي كه دلالت دارد كسي آن را مالك بوده است. و آن سه صورت دارد: الف- آن كه مالك معيّني داشته باشد كه از راهِ بخشش يا خريدن يا يكي ديگر از راههاي تملّك، غير از احيا، مالك شده باشد؛ كه در اين صورت كسي آن را به سبب احيا مالك نميگردد. «قالَ ابنُ عبد البِرّ: أجمعَ العُلماءُ علي أنّ ما عُرِفَ بِمِلكِ مالك غَيرِ مُنقطع أنّهُ لا يجُوزُ إحياؤُه لأِحَدٍ غير أربابِهِ»(45). اگر كسي زميني را به احيا مالك شود و سپس حالت موتان بر آن عارض گردد و ديگري آن را احيا نمايد، شافعي گفته است به احيا، آن را مالك نميشود؛ خواه صاحبانش معلوم باشند، خواه نباشند. مالك فتوا داده است كه به احيا مالك ميشوند؛ چه صاحبانش شناخته شوند، چه نشوند. ابوحنيفه چنين اظهار داشته است كه اگر صاحبانش معلوم باشند، به احيا به ملك در نميآيد و اگر معلوم نباشند، به اذن امام به وسيله احيا به ملكيّت محيي در ميآيد(46). بنا به رأي ابن قدامه در كتاب «المغني» اينگونه زمين را محيي مالك نميشود، زيرا اطلاق «مَن أحيا أرضاً مَيتةً فهي لَهُ» مورد بحث را فرا نميگيرد و باير شدن سبب زوال ملكيّت محيي اول نميگردد و از طرف ديگر «لَيسَ لعرقِ ظالِمٍ حقّ(47)» ميفهماند كه احيا كننده دوم حقّي ندارد؛ علاوه آن كه اين مورد بر شقّي كه مالك معيّني داشته باشد، قياس ميشود. ب- آن كه در زمين مواتي آثار ملكيّت قديم پيش از اسلام مشاهده شود. اطلاق روايات «من احيا أرضاً ميتة فهي له» اين مورد را نيز شامل ميشود و آثار ملكيّت پيش از اسلام احترامي ندارد، مگر اينكه به حالت آبادي با قهر و غلبه به دست مسلمانان افتاده باشد كه در اين صورت حكم اراضي مفتوحالعنوه را دارد و تا روز قيامت به تمام مسلمانان تعلّق دارد. ج- زمين مواتي كه آثار ملك مسلمانان در آن موجود باشد. ممكن است گفته شود كه روايات باب از قبيل «مَن احيا أرضاً ميتةً فَهِيَ لَهُ» اين مورد را فرا نميگيرد، و آن يكي از دو روايت احمد است، زيرا آنها آن قدر اطلاق ندارد كه مورد بحث را شامل شود؛ اما ابوحنيفه گفته است: إنّها تُملَكُ بالإحياء لأنّها أرضٌ مَواتٌ لا حقَّ فيها لِقومٍ بأعيانِهِم وَ لِعُمومِ الأخبار(48). در احياي زمينهاي موات بين مسلم و ذمّي فرقي نيست، و احمد به اين مطلب تصريح كرده است، امّا مالك گفته است: «لا يَملِكُ الذمّيُّ بالإحياء في دارالإسلام. و قالَ القاضي هُوَ مَذهَبُ جماعةٍ من أصحابِنا لأنَّ الرَّسُولَ(ص) قالَ: «ثُمَّ هِيَ لَكُم منّي أيُّها المُسلِموُن» «وَ لأنَّ مَوَتانَ الدَّارِ مِن حُقوقِها و الدّارُ لِلمُسلمينَ فكانَ مَواتُها لَهُم كَمرافِقِ المَملوُك»(49). كساني كه ميگويند «ذمّي» به سبب احيا، مالك زمين ميشود، به اطلاق رواياتي از قبيل «من أحيا أرضاً...» تمسّك جستهاند. و ميگويند كه «ذمّي» اهل دار به حساب ميآيد و مرافق دار، برايش ثابت است. اندكي پيش گفتيم كه فتواي ابوحنيفه اين است كه احيا كننده موات در صورتي مالك زمين ميگردد كه آن را بهاذن امام احيا كرده باشد. در غير اين صورت امام ميتواند آن را از تصرّفش خارج سازد(50). دليل ابو حنيفه بر اين رأي اين بوده است كه امكان دارد مردم براي احياي زمينها بهنزاع بپردازند؛ هنگامي كه احيا به اذن امام بستگي داشته باشد، اين محذور، رخ نميدهد. ________________________________________ (38) همان، اول باب 15، ص177. (39) الاموال، ص286؛ الام، ج4، ص45. (40) الاموال، ص397، كتاب أحكام الأرضين في إقطاعها و إحيائها و حماها و مياهها. (41) الاحكام السلطانية، ص177؛ الام، ج4، ص45. (42) همان، ص178. (43) زمين در فقه اسلامي، ص148. در اين كتاب درباره زمينهاي مفتوح العنوه از صفحه 135 به بعد بحث شده است. (44) المغني، كتاب احياء الموات، ج5، ص516. (45) جواهرالكلام، ج38، ص20. (46) الاحكام السلطانيه، ص191. (47) موسوعة اطراف الحديث النبوي، حرف «لام»، ج6، ص855؛ الاموال، ص404. (48) المغني، ج5، ص516.،اول كتاب «احياء موات». (49) ذمّي در مملكت اسلامي به سبب احيا مالك نميشود. و قاضي (ابو يوسف) گفته است: اين اعتقاد عدّهاي از اصحاب ما است، زيرا پيامبر(ص) فرموده است: زمينهاي موات از جانب من به شما مسلمانان واگذار شده است. و براي اينكه اراضي موات دار (اسلام) از حقوق دار (اسلام) است و دار (اسلام) از آنِ مسلمانان است، پس اراضي موات كه از حقوق وابسته داراسلام است، از مسلمانان است؛ چنانكه حقوق وابسته به ملك، به ملك تعلّق دارد. (50) الخراج، كتاب احياء الموات، ص64. 4- معادن و جنگلها در پيش بيان كرديم كه در فقه شيعه معادن و جنگلها از انفال است و جزو اموال دولتي است. فقهاي اهل سنّت به شرحي كه خواهد آمد، اين ثروتها را از مباحات اوليّه و مشتركات دانستهاند(51). يكي از نويسندگان معاصر اهل سنّت، در اين باره چنين نگاشته است(52): در اسلام ملكيّت بر دوگونه است: ملكيّت عامّه و ملكيّت خاصّه (و از آن به مرافق عامّه و خاصّه تعبير نموده است). سپس مينويسد كه منظور از مرافق عامّه ثروتهايي است كه در عالم، خود به خود وجود دارد و كسي آنها را ايجاد ننموده است. و اين قبيل ثروتها به همه مسلمانان تعلّق دارد. و براي همه مشاع است. براي هيچ كس روا نيست كه مقداري از آن را براي تجارت يا استثمار به خود اختصاص دهد. و دليل آن اخبار صحيح فراواني است كه از پيامبر اكرم(ص) به ما رسيده است، كه مردم در سه چيز: (آب و گياه و آتش) شريكند. و ابو داود روايت كرده است كه مردي از پيامبر(ص) پرسيد: چه چيز است كه منع آن روانيست؟ فرمود: آب. باز پرسيد: ديگر چه چيز است؟ فرمود: گياه. سپس پرسيد: ديگر چه چيز است؟ فرمود: نمك. پس از نقل اين قبيل اخبار توضيح ميدهدكه مقصود از آتش در اينگونه روايات كه مردم در آن شريكند، وسيله آتش است كه آن عبارت از نفت و هيزم و امثال آن است؛ بدين معني كه ذكر آتش و گياه و آب موضوعيّت ندارد، و مراد آن است كه آب، گياه و وسايل آتش و نظاير آن كه بر اثر فعاليّت كسي به وجود نيامده و خداوند آن مواهب را به خلق ارزاني داشته، حقّ تمام مردم است و به فردي معيّن اختصاص ندارد. ابو عبيد قاسم بن سلام ميگويد: اخبار و سنّت پيامبر(ص)(53) درباره مباحات در موضوعهاي متفرّق و احكام گوناگون بهطور اجمال رسيده است. نخستين چيزي را كه پيامبرخدا(ص) مباح گردانيد و همه مردم را (در استفاده بردن از) آن مساوي قرار داد، آب، گياه و آتش است. و آن بدين جهت است كه مردم در سفرها و صحراها به سرزميني فرود ميآيند كه در آن گياهي است كه خداوند آن را براي چهارپايان رويانده است. آن گياهي كه هيچ كس درباره آن از راه كشت و نهال نشاندن و آبياري رنجي متحمّل نگشته، پس آن براي كسي است كه به آن سبقت بگيرد (و آن را در اختيار خود قرار دهد). اين همان معني فرموده پيامبر است كه فرمود: مردم در آب و گياه شريكند؛ و بههمينگونه است گفتار آن حضرت: مسلمان برادر مسلمان است كه آب و درخت براي هر دوشان بلامانع (و آماده) است. و نيز يكي ديگر از معاصران چنين ميگويد: «در مبادي تملك، فرموده رسولخدا را ذكرنموديم كه مردم در سه چيز شريكند. و اين ميرساند كه هر انساني ميتواند از اين موادّ خدادادي استفاده نمايد؛ چون همه مردم به آن نياز دارند و فقها مقرّر داشتهاند كه جايز نيست فرد خاصّي اين منابع را به خود اختصاص بدهد و ديگران از آن محروم باشند، مگر اينكه آن را در ظرف يا مانند آن حيازت كند(54)». ابن قدامه درباره معدن گفته است(55): «معادني كه ظاهر است و استفاده از آنها، بدون مؤونه است كه در دسترس مردم است و از آن بهرهمند ميشوند، مانند: نمك، آب، نفت و قير و موميا و ياقوت و... كسي آن را به احيا مالك نميشود و اقطاع آن نيز جايز نيست و روا نيست كه شخصي آنها را به خود اختصاص دهد و ديگران را از آن منع نمايد، زيرا اين كار موجب زيان و تضييق مسلمانان است. ... و اين مذهب شافعي است و نميشناسم كسي را كه با اين رأي مخالف باشد»(56). معادن باطني(57) كه جز با كار و مؤونه مورد بهرهبرداري قرار نميگيرد، مانند معادن طلا و نقره و مس و امثال اينها، اگر ظاهر باشد و به كند و كاو نياز نداشته باشد، مانند معادن ظاهري است كه هيچ كس آن را به احيا مالك نميشود. و چنانچه اينگونه معادن ظاهر نباشد و بدون حفر و كندن به دست آوردن موادّ آن ممكن نباشد، در اين مورد نيز اظهر اين است كه به حفّاري كسي آنها را مالك نميشود. و قولي از شافعي بدينگونه نقل شده است: «معدن باطني كه به كاوش و كار نياز دارد، به ملك آن كسي كه كاوش كرده و كاري انجام داده تا به موادّ معدن رسيده، درميآيد؛ چون در حكم زمين موات است كه او آن را احيا نموده است»(58). بر قول شافعي ايراد كردهاند كه مقصود از احيا آن است كه شيء احيا شده بدان وسيله قابليّت انتفاع پيدا كند و تكرار عمل براي بهرهمند شدن از آن لازم نباشد، امّا در مورد بحث، استفاده از معادني كه به كار و كاوش نياز دارد، در هر وقت كه بخواهند از آنها منتفع شوند، بايد به كار و كاوش بپردازند؛ پس احيا بر آن صدق نميكند و نميتوانيم آن را به چاه قياس نماييم و بگوييم: به وسيله حفر زمين به آب ميرسيم و چاه و حريم آن را مالك ميشويم و نيز نميشود گفت كه رسيدن به آب عيناً مانند اين است كه معادن جوف زمين را پس از حفر مورد بهرهبرداري قرار ميدهيم. اين قياس از آن جهت درست نيست كه در استفاده از آبِ چاه به كار و عمل نيازي نيست و بدون هيچ مؤونهاي آبي كه به كار و كندن به آن دست يافتهايم، مورد استفاده قرار ميگيرد؛ امّا در بهرهمند شدن از معادن، در هر مرحله لازم است كند و كاو و كوشش نماييم تا سنگها و موادّ معدني تخليص شود و مورد استفاده قرار گيرد(59). ابو عبيد گفته است: برخي از فقها قائل شدهاند كه در معدن خمس واجب است و برخي ديگر از ايشان به وجوب زكات قائل شدهاند. وي از اهل حجاز نقل كرده است كه «ركاز» مال مدفون و در آن خمس است و بر معدن «ركاز» اطلاق نميشود و در آن خمس نيست و فقط زكات در آن واجب است؛ امّا اهل عراق گفتهاند: در مال مدفون و معدن خمس واجب است(60). ابو يوسف گفتهاست: درمعادني ازقبيلمعدنطلاوآهنومس (كه جزو معادن باطن است) و پس از استخراج به تصفيه نياز دارد، بعد از وضع هزينه خمس لازم ميشود و مصرف آن مصرف صدقات است و چنانچه از معادن ظاهر مانند فيروزه و كبريت و زنبق و... باشد، خمس ندارد(61). ________________________________________ مَن سَبَقَ في المَواتِ إلي مَعدِنٍ ظاهرٍ أو باطِنٍ فهُوأحَقُّ بمايَنالُ منه. المغني، ج5، ص425. (52) المذهب الاقتصادي، ص61، مطبعة الأموي، دمشق. (53) فقد جاءَتِ الأخبارُ و السُّنَنُ مُجملةً وَ لها مَواضِعُ مُتفَرّقة و أحكام مُختلِفَة. فَأوّلُ ذلِكَ ما أباحَهُ رسولُاللَّهِ(ص) لِلّناسِ كافّةً وَ جَعَلهُم فيهِ أسوةً و هُو الماءُ و الْكَلاءُ وَ الّنار. و ذلِكَ ان يَنزِلَ القومُ في أسفارِهِم وَ بواديهِم بالأرضِ فيها النباتُ الذي أخرَجَهُ اللَّه لِلأنعامِ مِمّالَم يَنصب فيه أحَدٌ بِحرثٍ و لاغَرسٍ و لاسَقيٍ، يقُولُ: فَهُوَ لِمَن سَبَقَ إليه ... فهوَ قَوْلُه(ص): الناسُ شُركَاءٌ في الماءِ و الكَلاَء؛ و كَذلِكَ قَولهُ(ص) المُسلم أخُو المُسلِمُ يَسعُها الماءُ و الشَجَرُ. الاموال، باب الحمي، ص308. (54) اشتراكية الاسلام، ص89. (55) المغني، ج5، ص422. (56) المغني، ج5، ص422. (57) تعريف معدن ظاهري و باطني سابقاً در بحث «مصاديق انفال از نظر شيعه» بيان شد. (58) المغني، ج5، ص422. (59) همان، ص423. (60) الاموال، باب «الخمس في المعادن و الركاز»، ص345. (61) أبو يوسف، الخراج، باب قسمة الغنائم، ص22-21. 5- ميراث كسي كه وارث ندارد چنانكه ميدانيم و سابقاً بيان كرديم، بنا به نظر فقهاي شيعه ميراث كسي كه وارث ندارد، به امام تعلّق دارد و ملك دولت است. امّا به عقيده فقهاي اهل سنّت آن مال به عموم مسلمانان تعلّق دارد كه در مصالحشان هزينه ميشود. ابو حنيفه گفته است: ميراثكسي كه وارث ندارد، در مورد فقرا به مصرف ميرسد و از جانب ميّت صدقه داده ميشود. شافعي چنين اظهار داشته است كه اين به بيتالمال انتقال مييابد و جزو املاك عامّه ميگردد...(62). ________________________________________ (62) الاحكام السلطانية، ص193؛ شيخطوسي، مبسوط، اول كتاب فرائض؛ أبويوسف، الخراج، ص58. 6- غنايمي كه بدون اذن امام به دست آيد قبلاً گفتيم كه اگر جهاد با كفّار بدون اذن امام باشد و غنيمتي به دست آيد، بنا به قول مشهور بين فقهاي شيعه آن غنايم از انفال است و به رئيس حكومت اسلامي تعلّق دارد. در كتاب «بداية المجتهد» در اين باره چنين آمده است(63): جمهور علما گفتهاند كه غنيمت از آنِ غانمين است؛ چه به اذن امام عايد شود، چه بدون اذن وي، چون آيه «واعلموا أنّما غنمتم...» عموميت دارد. امّا گروهي قائل شدهاند كه اگر غنيمت بدون اذن امام به دست آيد، به غانمين داده نميشود و به جميع مسلمانان تعلّق دارد، چون اذن امام را در تملّك غنايم شرط ميدانند. نتيجهاي كه از مقايسه آراي فريقين حاصل ميشود، اين است كه شيعه «انفال» را از اموال رئيس حكومت (امام) ميداند كه استقلال دارد و ميتواند براي پيشبرد اهداف اسلامي و الهي آنها را به مصرف برساند و از ثروتهاي عنواني است كه دست او باز است كه بر وفق مصالح همگاني و وسعت نظر جهاني اسلامي آنها را هزينه نمايد و در مواقع خاصّي ميتواند، مانع شود از اينكه مردم از آنها بهرهبرداري كنند و سوء استفاده نمايند و چون اختيار به يك نفر محوّل شده، سبب تمركز تصميمگيري و سرعت در انجام كارها و به هدر نرفتن بودجه و در نظر گرفتن مصالح اهمّ عملي ميشود. امّا بنا به آنچه فقهاي اهل سنّت اظهار داشتهاند، برخي از موارد از مشتركات است كه هر كس براي استفاده بردن سبقت بگيرد، نسبت به آن اولويّت پيدا ميكند. و مواردي را از اموال عمومي مسلمانان به حساب آورده، و چنانكه نقل نموديم، مصارفش را هم معيّن كردهاند؛ مانند اينكه ميگويند مثلاً براي سپاه يا براي فقرا يا براي ساير موارد خرج ميشود. ________________________________________ (63) بداية المجتهد، بحث غنائم، ج1، ص391. فصل چهارم انفال در عصر پيامبر اكرم(ص) در آن زمان شرق و غرب عالم تحت سلطه دو قدرت نيرومند اداره ميشد: يكي حكومت روم شرقي كه بر كشورهاي جنوبي اروپا و خاك تركيه امروزي و بلاد شمالي افريقا فرمانروايي داشت، و ديگري دولت ساسانيان كه از يك طرف به رود سند و جيحون و ازجانب ديگر به درياي عمان و خليج فارس محدود ميشد و از سوي مغرب با روم شرقي همسايه بود. اين دو حكومت بر اثر جنگها و نزاعهاي متمادي و عوامل ديگر ضعيف و ناتوان شده بودند و نااميدي و ستم و اختلافات آنها را به نابودي و سقوط سوق ميداد(1). در اين اثنا رسولخدا در مكّه بعثت خود را به پيامبري به مردم ابلاغ فرمود و مدّت سيزدهسال به تبليغ خود ادامه داد، امّا همواره با مخالفت طايفه قريش و مشركان روبهرو بود، تااينكه به يثرب (مدينه) مهاجرت كرد و مردم آن سامان از آن جناب پشتيباني نمودند و كار اسلام رونق گرفت و مدينه به صورت نخستين پايگاه حكومت اسلامي در آمد. از افق اين شهر، نور اسلام تابيدن گرفت و شرق و غرب عالم را منوّر ساخت. در اين هنگام بود كه مركزي براي مسلمانان به وجود آمد و آنان توانستند با يكديگر متّحدشوند و در برابر دشمنان مقاومت نمايند. مخالفان قصد داشتند پيامبر اكرم(ص) و پيروان آن حضرت را از بين ببرند و نهال اسلام را بخشكانند. با اين وضع جز دفاع از كيان و حيثيّت اسلام راهي ديگر وجود نداشت، لذا پيامبر(ص) به ياران خود دستور داد كه براي دفاع آماده شوند(2). مسلمانان چون داراي ايمان كامل و اهداف عاليه بودند، با رشادتِ وصفناپذيري به دفاع ميپرداختند و غالباً پيروزي و فتح از آن ايشان بود و در نتيجه غنايمي به دست ميآوردند. بهطوري كه از كتب تاريخ و فقه برميآيد، در عصر پيغمبر(ص) ثروتها و غنايم فراواني نصيب مسلمانان شد كه قسمتي از آنها از انفال به حساب ميآمد و آن اموال تحت اختيار آن حضرت قرار داشت كه در مورد نيازمنديهاي خويش و آنچه مصلحت ميدانست، به مصرف ميرسانيد. اينك در اين جا، درباره انفال در عصر رسولخدا و چگونگي مصرف آنها گفتگو ميكنيم: ________________________________________ مكتب تشيّع، ارديبهشت ماه 1338، ص305. (2) «أُذِنَ لِلّذينَ يُقاتَلُونَ بأنَّهُم ظُلِمُوا و أنَّ اللَّه علي نَصرِهِم لَقَديرٌ ...» حج (22) آيه 39. الف- وصيت مخيريق اوّل ملكي كه به تملّك رسولخدا درآمد، سرزميني بود كه «مخيريق» كه يكي از دانشمندان يهود بود، براي آن حضرت وصيّت كرد، كه به هرگونه مصلحت بداند در آنها تصرّف نمايد. اوبه رسولخدا ايمان آورد و بهمقام و منزلت آنحضرت عارف بود و در روز احد در ركاب آن جنابشهيد شد. اوپيشازشهادتشگفت: اگراز دنيا بروم، مالم از آنِ محمّد است. ثروتش هفت محوطه (باغ) بود به نامهاي: ميثب، صافيه، دلال، حسني، برقة، اعواف و مشربة(3). طبق آنچه در كتب تاريخ آمده است، اوّل غنيمتي كه نصيب مسلمانان شد، شتراني بود از قريش كه مال التجاره و خواربار حمل ميكردند. عدّه قليلي كه بعضي آنان را دوازده تن ذكرنمودهاند، به سركردگي عبداللّه بن جحش به اين غنايم دست يافتند(4). اين گروه مأموريت داشتند در «نخله» كه محلّي است ميان طائف و مكّه، كاروان مكّيان را تعقيب كنند و از وضع ايشان خبر بدهند. عبداللّه پس از برخورد به قافله و پس از مشورت با همراهان خود، با كاروانيان به جنگ پرداخت و قافله را با دو اسير به مدينه آورد، امّا مورد اعتراض رسولخدا قرار گرفت. چون آن حضرت دستور داده بود خبر قافله را به مدينه بدهد، و دستور جنگيدن نداشت. لذا عبداللّه مورد نكوهش واقع شد، تا اينكه آيه دربارهاش نازل گشت و عمل وي قابل عفو شناخته شد(5). اوّل زميني كه به عنوان انفال، در اختيار پيامبر(ص) قرار گرفت، اراضي بنيالنضير بود. توضيح آن كه: پس از جنگ احد، قبيله بني نضير پيمانشكني نمود و تصميم گرفت به بزرگترين جنايات يعني به كشتن رسولخدا دست بزند. موضوع از اين قرار بود كه دو مرد از قبيله بني عامر كه از همپيمانان بنينضير بودند، به دست عمرو بن اميّه كشته شدند و مقرّر گرديد كه خونبهاي آن دو به خويشاوندانشان پرداخت شود. رسولاكرم(ص) به منظور استقراض يا كمك، با گروهي از اصحاب به خارج شهر، نزد بني نضير رفت و در حالي كه پاي ديواري نشسته و سرگرم گفتگو بود، يك يهودي از افراد آن قبيله از فرصت استفاده نموده، قصد داشت با انداختن سنگ از بام بر سر آن حضرت وي را به قتل برساند. ولي پيامبر(ص) از راه وحي از اين نقشه شوم آگاه شد و بدون اينكه با همراهانش سخن بگويد، به تنهايي راه مدينه را در پيش گرفت، و به مجرّد رسيدن به مدينه به ايشان پيغام داد كه مانند بني قينقاع بايد دارايي خود را رها كرده، به هر نقطهاي كه ميخواهند كوچ كنند. آنان در ابتدا با پيامبر(ص) از درِ جنگ و ستيز در آمدند و سپاه اسلام، ايشان را محاصره كرد تا آخرالامر پيشنهاد كردند(6) حاضرند از منازل و اراضي خود صرفنظر كنند، با اين شرط كه هر مقدار از اموال كه قابل حملونقل باشد، با خود ببرند. پيامبر بيدرنگ با اين شرط موافقت فرمود، و آنان بهجز اسلحه اشياي منقول را با خود بردند. در «سيره ابن هشام» چنين آمده است: «وَ قَذَفَ اللّهُ في قلوُبِهِم (بنيالنضير) الرُّعب وَ سَألُوا رَسُولَاللّه أن يُجلِيَهُم وَ يَكُفَّ عَنِ دِمائِهِم علي أنَّ لَهُم ما حَملَتِ الإبلُ مِن أموالِهم إلّاالحَلقَة وَخَلُّوا الأموالَ لِرَسُولِاللّهِ خاصّةً يَضَعُها حَيثُ يَشاءُ فَقَسَّمها رَسُولُاللّه عَلي المُهاجرين الأوّلينَ دونَ الأنصار إلّا سهلَ بنَ حُنَيف و أبا دُجانةَ سماكَ بنَ حرشة ذكرا فقراً فأعطاهما رسولاللّه...(7)؛ خداوند در دل طايفه بنيالنضير ترس انداخت و از رسولخدا درخواست كردند كه ايشان را كوچ دهد و از كشتنشان خودداري نمايد و بتوانند بهجز اسلحه آنچه را كه شترانشان حمل كند، با خود ببرند و اموال خود را بخصوص براي رسولخدا برجاي گذارند كه بتواند در هر موردي كه بخواهد، به مصرف برساند. سپس پيامبر آنها را بر مهاجران نخستين تقسيم كرد و به انصار چيزي نداد، جز به دو نفر ايشان به نامهاي «سهل بنحنيف» و «ابا دجانة خرشه» كه اظهار فقر نمودند». در كتاب «الاموال» آمده است: كانت أموال بنيالنضير ممّا أفاءَ اللّهُ علي رَسُولِه ممّا لَم يُوجَف عَلَيه بخَيلٍ و لا رِكاب فكانَت لِرَسُولِاللَّه خاصّةً فكانَت يُنفِقُ منها عَلي أهله نَفَقَةَ سَنَةٍ و مابقِيَ جَعَلهُ في الكراعِ و السّلاح عُدّة في سبيلِ اللّه...(8)؛ اموال بني نضير از ثروتهايي بود كه خداوند به پيغمبرش برگشت داد و از مواردي است كه براي تصرّفش لشكركشي نشده، لذا به پيامبر(ص) اختصاص داشت كه هزينه ساليانه خانوادهاش را از آن تأمين ميكرد و بقيه را بهمنظور مهيّاشدن براي پيكار در راه خدا به مصرف اسب و اسلحه ميرسانيد». ________________________________________ الاحكام السلطانيه، ص161؛ فتوحالبلدان، ص24؛ الخراج و النظم الماليه، ص94. (4) الكامل فيالتاريخ، وقايع سال دوم هجرت؛ سيره ابن هشام، ج2، ص165. (5) «إنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَالَّذين هاجَرُوا في سَبيلِ اللّه اولئكَ...» بقره (2) آيه 217. (6) سيره ابن هشام، ج2، ص192 ؛ فتوحالبلدان، ج1، ص23. (7) سيره ابن هشام، ج3، ص192؛ فتوحالبلدان، ج1، ص23؛ تاريخ ابن خلدون، ج2، ص772، بحث غزوات پيغمبر؛ الأمّ، ج4، ص139. (8) الاموال، باب صنوف الاموال التي يَليها الأئمّةُ، ص14. ب- فدك(9) فدك نيز از سرزمينهايي بود كه يهوديان بدون اينكه با مسلمانان جنگ كنند، به آنان واگذار نمودند و از در صلح در آمدند. موضوع بدين منوال بود كه در سال هفتم هجرت پيامبراكرم(ص) با لشكري مجهّز براي فتح خيبر آماده شد و رهسپار آن سامان گرديد و قلعههاي خيبر را محاصره نمود. پس از جنگهاي سخت و محاصره طولاني، يهوديان باوجود داشتن اسلحه و ساز و برگ عالي شكست خوردند و قلاع خيبر سقوط كرد و به تصرّف مسلمانان درآمد. رسولخدا(ص) پس از فتح خيبر «مُحيّصه» را به جانب فدك فرستاد، تا نظر ايشان را درباره مسلمانان بفهمد. او بهفدك رفت و فرموده رسولخدا را به اهل فدك ابلاغ كرد. آنان پس از مشورت با يكديگر حاضر شدند كه با مسلمانان صلح كنند و نصف فدك، و بنا به قولي تمام فدك، را در اختيار مسلمانان قرار دهند(10). مُحيّصه برگشت و جريان را به رسولخدا بازگو كرد و موضوع خاتمه يافت. و چون براي تصرّف اراضي فدك جنگي صورت نگرفته بود، تمام آن به رسولخدا اختصاص يافت(11). و آن حضرت عوايد آن را به هرگونه كه مصلحت ميدانست، به مصرف ميرسانيد. سپس پيامبر(ص) آن را به دخترش حضرت فاطمه(س) بخشيد(12). پيامبر(ص) بر وفق مصالحي كه در نظر داشت، اموالي را كه به خود آن حضرت اختصاص داشت و حقّ عموم مسلمانان نبود، به برخي از افراد هبه ميكرد و در اختيار ايشان قرار ميداد. چنانكه زميني از زمينهاي خيبر را كه داراي درخت خرما بود، به زبير اقطاع فرمود(13). و نيز چنانكه گفتيم از اموال بنيالنضير به ابودجانة و سهل بن حنيف كه اظهار فقر و تنگدستي نمودند، عطا كرد(14). و روايت شدهاست كه رسولخدا تمام سرزمين عقيق را به بلال بن حارث المزني اقطاع فرمود(15). عديّ بن حاتم گفت: پيامبر(ص) زميني را در يمامه به فرات بن حيّان عجلي اقطاع كرد(16). علاوه بر اينها به افراد ديگر زمينهايي را اقطاع نمود كه در مآخذ معتبر ذكر شده است(17). ابوبكر به طلحة بن عبيداللّه زميني را اقطاع كرد و عدّهاي را بر آن شاهد گرفت...(18). و عبدالرحمن بن يزيد بن جابر نقل كرده است كه ابوبكر به عيينه بن حصن اقطاعي نمود...(19) و به زبير نيز زمين مواتي را اقطاع كرد. ابو عبيد نقل كرده است كه عمر به افراد بسياري سرزمينهايي را اقطاع كرد(20). و به زبير نيز اقطاع نمود(21) و ابوبكر نيز به وي «جرف» را اقطاع نمود(22). عثمان نيز به پنج تن از اصحاب رسولخدا در نواحي مختلف زمينهايي را اقطاع كرد. از شرح فوق فهميده ميشود كه اقطاع در زمان پيامبر(ص) و پس از رحلت آن بزرگوار از طرف زمامداران، يك امر معمولي و عادي بوده است و اگر يكي از زمامداران زميني را به كسي اقطاع ميكرد، به هيچ وجه بر او ايراد نميگرفتند(23). ________________________________________ (9) فدك دهي است در حجاز كه فاصله آن تا مدينه به اندازه دو روز و بعضي گفتهاند به اندازه سه روز راه است. خدا آن را در سال هفتم هجرت به صلح به رسولش برگردانيد و چون درباره آن لشكركشي نشد، به رسولخدا اختصاص يافت. معجمالبلدان، حرف فاء. (10) ابن هشام، السيرة النبوية، ج4، ص353؛ الكامل فيالتاريخ، وقايع سال هفتم هجرت؛ و الخراج و النظم المالية، ص98؛ فتوح البلدان، ج1، ص36. (11) الكامل فيالتاريخ، وقايع سال هفتم هجرت؛ فتوح البلدان، ج1، ص38 و 40. (12) ذيل آيه «و آت ذا القربي حقه ...» الدرالمنثور و اعيان الشيعه، ج1، ص314. (13) الخراج و النظم الماليه، ص96. (14) الاموال، باب الاقطاع، ص287. (15) الاموال، باب الاقطاع، ص287. (16) الاموال، باب الاقطاع، ص287. (17) همان، ص286؛ فتوح البلدان، ج1، ص27. (18) الاموال ص 289. (19) همان، ص295. (20) همان، ص291. (21) فتوح البلدان، ج1، ص27؛ الاموال، ص291. (22) الاموال، ص293، باب «الاقطاع». (23) ابو يوسف، الخراج، ص61؛ الاموال، ص286.
ج- صفي پيشتر به تفصيل بحث نموديم كه رسولخدا آنچه را ميخواست، از غنيمت بر ميگزيد و از اموال غيرمنقول نيز آنچه را ميخواست، انتخاب ميكرد و بر وفق مصلحت گاهي آناموال را به ديگران اقطاع ميفرمود، يا اينكه عوايد آن را مطابق آنچه به صلاح بود، هزينه ميكرد. د- اراضي موات اراضي موات در زمان پيامبر(ص) به آن حضرت تعلّق داشت و مردم به اذن آن جناب در آن اراضي تصرّف ميكردند كه بر وفق مصلحت در اختيار آنان قرار داده ميشد(24). ابنسيرين روايتكردهاست كه رسولخدا به «سليط» كه مردي از انصار بود، زميني را اقطاعكرد و او چون به جهت مشغله اين زمين، از رسولخدا دور شد و از فيض حضور آن حضرت محروم گشته بود، به خدمتش عرض كرد: مرا نيازي به اين زمين نيست. زبير كه در آنجا حاضر بود، درخواست نمود كه آن زمين به وي واگذار شود. پيامبر هم آن زمين را به او اقطاع فرمود(25). محدّثان فريقين به طرق عديده از پيامبر اكرم(ص) روايت كردهاند: «عاديُّ الأَرض لِلَّه و لِرَسُولِهِ ثم هِيَ لَكُم منّي أيُّها المُسلمونَ فَمَن أحيا أرضاً ميتةً فهِيَ لَه(26)؛ زمينهاي باير به خدا و رسولش تعلّق دارد. سپس اي مسلمانان! آنها از جانب من به شما اختصاص دارد؛ پس كسي كه زمين مواتي را آباد كند، از آن او است». پيامبر(ص) «دور» را كه بلاصاحب بود، به عدّهاي اقطاع فرمود. اين ميرساند كه اموال بدون مالك از آن خدا و رسول است. شيخ طوسي در كتاب «خلاف» به اين روايت استدلال كرده است كه در قرب آباديها و زمينهاي احيا شده ميتوان زمين باير و موات را احيا كرد و اين امر سبب نميشود كه به زمين آباد، زيان برسد. اصل روايت اين است: «رُويَ أنَّ النَبيَّ(ص) أقطَعَ «الدُورَ» بالمَدينةِ، فقالَ حُيٌّ مِن بَني عذرة - يقال لَهُم: بني عبد بنِ زُهرَةَ - نَكَبَ (زكب خ ل) عنّا ابنَ أمّ عبِد، فقالَ النّبيّ(ص) فَلَم يبعَثني (ابتَعَثَني خ ل) اللّهُ إذاً. و اللَّه لا يقدّسُ امةُ لايُؤخَذُ للضعيف فيهم (منهم خ ل) حقّه(27)؛ روايت شده كه پيامبر(ص) «دور(28)» را در مدينه (به عبداللّه بن مسعود) اقطاع نمود. «حُيّ» كه از (طايفه) بني عذره بود كه به آن طايفه، بني عبد بن زهره (نيز) ميگفتند، گفت: ابن ام عبد (يعني ابن مسعود) از ما روگردانيد (و به ما ستم كرد). پيامبر(ص) فرمود: اگر بدينگونه باشد، خدا مرا به پيامبري برنيانگيخته باشد. سوگند به خدا! امّتي كه حقّ ضعيفشان گرفته نشود، هيچگاه مقدّس (و سعادتمند) نيست». ________________________________________ (24) ابو يوسف، الخراج، ص61؛ الاموال، ص286. (25) اين حديث در كتب معتبر از قبيل وسائل الشيعه، كتاب احياء موات؛ المغني، ج5، ص514؛الخراج، ص65 آمده است. (26) الخلاف، ج3، ص528، مسأله 5، كتاب «احياء موات»؛ نهجالبلاغه صبحي صالح، نامه مالك اشتر، ص439. (27) «دور» هي اسم موضع بالمدينه بين ظهراني عمارة الأنصار: جواهرالكلام، ج38، ص55. (28) عبداللّه بن عمرو بن عوف المزني عن أبيه عن جدّه: إنَّ النَبيَّ أقطَعَ بلالَ بنَ الحارثِ معادنَ القَبلية جَلسَيها و غوَرَيها و حيث يصلح للزَّرع من قدس وَ لَم يُعطِهِ حقَّ مسلم. قَبَليّه قسمتي از ساحل دريا است كه تا مدينه پنج ميل فاصله دارد. حاشيه الاموال، كتاب احكام الأرضين في أقطاعها، ص287. ه- معادن معادن نيز در اختيار رسولخدا قرار داشت و جامعه اسلامي به اذن و اجازه آن حضرت در آنها تصرّف ميكردند. عدّهاي از محدّثان اهل سنّت نقل كردهاند كه رسولخدا به بلال بن حارث مزني معادن «قَبَليه» را كه در ناحيه «فُرُع» قرار داشت، اقطاع كرد. اراضي كوهستاني و هموار آن ناحيه را و آنچه را كه در (نزديكي كوه) قدس بود و جايي را كه براي زراعت صلاحيت داشت، (نيز) به وي اقطاع كرد و حقِّ هيچ مسلماني را به او اقطاع نكرد(29). ________________________________________ (29) بعضي روايت را اين چنين معني كردهاند: آنچه را كه دهان شتران به آن ميرسد، نميتوان مورد «حمي» قرار داد، امّا آنچه را شتران نميتوانند بخورند و گردنشان به آن نميرسد، ميتوان «حمي» كرد. و برخي گفتهاند: مراد آن است كه از آبادي دور باشد، بهگونهاي كه شترها به آن نرسند. حاشيه الاموال، ص289. و- جنگلها در جنگلها نيز هيچ كس حق نداشت بدون اجازه پيامبر(ص) تصرّف نمايد. ابيضبنحمال در اين باره چنين روايت كرده است: «عرض كردم: يا رسولاللّه! چه اندازه از درختان اراك را ميتوان مورد «حمي» قرار داد، فرمود: آنچه را از آبادي دور است و شتران به آن راه ندارند (و نميتوانند از آن استفاده نمايند(30))». از اين روايت چنين برميآيد كه مردم درختان جنگلي را در صورتي ميتوانند مورد استفاده اختصاصي قرار دهند كه به منافع عمومي زيان نرسد و آن درختان در جايي باشد كه مورد استفاده عموم مردم نباشد. طايفه بنو حارثه خواستند جنگلي را از بين ببرند، زيرا آن جا چراگاه شتران و گوسفندان و محل آمد و رفت زنان ايشان براي رفع نيازمنديهاشان بود. پيامبر اكرم(ص) فرمود: درصورتي ميتوانند درختان جنگلي را قطع كنند كه بهجاي آنها نهال غرس كنند و نظير آن جنگل را به وجود آورند. از اين روايت ميفهميم كه تخريب جنگلها جايز نيست و در موقعي كه از روي ضرورت لازم است درختان جنگلي قطع شود، بايد نظير آن را احداث كرد، تا زياني به منابع ثروت اسلامي وارد نيايد(31). و چنين نتيجه ميگيريم كه جنگلها را هيچ كس مالك نيست؛ بلكه پيشواي مسلمانان به هرگونه كه مصلحت بداند، به نفع اجتماع در آنها تصرّف ميكند و بر آنها نظارت دارد. از سعدبنابيوقاص حكايت شده كه او غلامي را ديد كه درخت «حمي» شده را قطع ميكند. پس او را كتك زد و تبر او را گرفته، زني كه مالك آن غلام بود، يا زني از كسانش به نزد عمر آمد و از سعد شكايت كرد (كه غلامِ مرا زده و تبرش را از او گرفته است). عمر به سعد گفت: اي ابا اسحاق! تبر و جامه آن غلام را به وي برگردان. سعد از برگرداندن آنها امتناع ورزيد و گفت: آنچه را رسولخدا براي من غنيمت قرار داده، باز پس نميدهم. شنيدم كه پيامبر(ص) فرمود: هر كه را ديديد درخت «حمي» شده را قطع ميكند، او را بزنيد و هر چه دارد، از او بگيريد. سعد از آن تبر بيلي ساخت كه تا زمان مرگش در زمين خود با آن كار ميكرد(32). ________________________________________ (30) قالَت بنو حارثة مِن الأَنصار يا رَسولَاللّه، هاهنا مَسارِحُ إبلِنا وَ مَرعي غَنَمنا و مَخرَجُ نِسائنا يعنُونَ مَوضِعَ الغابةِ. فقالَ رَسُولُاللَّهِ(ص) مَن قَطَعَ شَجَرةً فَليغرس مَكانَها وَدّيةً فغرست الغابة. فتوح البلدان، ج1، ص16. (31) عن سعدبنأبيوقّاص: أنّه وَجَدَ غلاماً يقطَعُ الحِمي فَضَرَبَه وَ سَلَبَه فأسَه، فدخلت مولاتُةُ أو امرأة عَن أهلِهِ علي عُمرَ، فشكَت إليه سَعداً. فقالَ عُمَرُ رُدَّ الفأسَ و الثياب أبا إسحاق فأبي، و قال: لا أعطي غنيمةً غَنَّمنَيها رسُولُاللَّه(ص) سمعته يقول: من وَجَدتُمُوهُ يقطع الحمي فاضربوه و اسلبوه، فاتَّخذَ مِن الفأسِ مِسحاةً فَلَم يَزَل يَعملُ بها في أرضه حتّي تُوُفِّيَ. فتوح البلدان، ج1، ص15. 32 فصل پنجم انفال در زمان خلفا الف- انفال در زمان خليفه اول ابوبكر در مدّت اندك زمامداريش به فرونشاندن نزاعها و كشمكشهاي داخلي و مطيع ساختن مخالفان خود و مرتدان مشغول بود؛ لذا نتوانست در خارج از مرزهاي اسلامي نفوذ اسلام را گسترش دهد و بر قلمرو حكومت اسلامي بيفزايد. در نتيجه مسلمانان بر اموال و انفالي كه درخور اهميّت باشد، ظفر نيافتند. پيش از درگذشتن ابوبكر (22 جمادي الآخره 13 هجرت) خالد بن وليد تمام اراضي غربي فرات را از شمال «أبُلَّه» تا «فراض» فتح كرد. در اثناي اين فتح اهل «حيره» با خالد بر مالي صلح كردند كه در اندازه آن اختلاف است و بعضي آن را صد هزار درهم و برخي هشتادهزار، يا بيشتر يا كمتر دانستهاند(1). و اين اولين ثروتي بود كه از عراق به دست آمد. پس از اين وقايع چون جنگ با روميان طولاني شد، ابوبكر خالد بن وليد را براي مقابله با آنان به جانب شام گسيل داشت(2) كه در اين اثنا ابوبكر از دنيا رفت. از اين پس در زمان خليفه دوم، مسلمانان در دو جبهه فارس و روم به پيشرفتها و پيروزيهاي درخشاني نايل آمدند. ابوبكر تمام اموالي را كه در زمان رسولخدا از انفال به حساب ميآمد و به ايشان اختصاص داشت، حتّي حقّ ذوي القربي را از خمس، ضبط نمود و اظهار داشت كه پيغمبر فرموده است: «ما جماعت پيامبران مالي از خود به عنوان ارث بر جاي نميگذاريم. آنچه از ما بماند، صدقه است(3)». اكنون مناسب مينمايد كه در اين باره به بحث و تجزيه و تحليل بپردازيم. طبق مدارك متقن و معتبري كه ذكر خواهد شد، پيامبر اكرم(ص) در زمان حياتش «فدك» را در اختيار دخترش حضرت فاطمه(س) قرار داد و آن را به آن بانوي بزرگوار بخشيد. پيش از اين گفتيم كه «اقطاع» از طرف رسولخدا و همچنين از طرف زمامداران و خلفا يك امر معمولي و عادي بوده است و اگر يكي از خلفا آبادي يا زميني را به كسي اقطاع مينمود، به هيچ وجه مورد ايراد قرار نميگرفت. اكنون در مرحله اوّل ميگوييم: «فدك» را رسولخدا به دخترش اعطا كرده و آن حضرت صاحب يد، و در خواسته خود محق بود. مدارك زير، براين موضوع دلالت دارد: 1- حضرت علي(ع) فرمود:«بلي كانَت في أيدينا فَدك مِن كُلّ ما أظَلّته السّماء فَشَحَّت عَلَيها نُفُوسُ قَومٍ و سَخَت عنها نُفُوسُ قَومٍ آخرينَ و نِعمَ الحَكَمُ اللَّه(4)؛ آري از تمام آنچه آسمان بر آن سايه افكنده است، (از مال دنيا) فدك در دست ما بود كه گروهي (زمامداران وقت) بر آن بخل ورزيدند (و از دست ما) آن را خارج ساختند و ديگران (يعني حضرت علي و خاندانش) گذشت نمودند و از آن صرفنظر كردند و خداوند نيكو داوري است (كه ظالمان را كيفر ميدهد)». بدون شك فرموده علي(ع) حق است و بايد بر وفق آن عمل شود. در روايات معتبر آمده است: «عليّ مع القرآن و القرآن مع عليّ لن يفترقا حتّي يردا عليّ الحوض(5)». و «عليٌّ مع الحقّ». و به دو سند نقل شده كه پيامبر فرمود(6): «صدّيقون سه نفرند: حبيب نجّار مؤمن آل ياسين كه گفت «يا قَومِ اتّبعُوا الْمُرْسَلين»(7) و حزقيل مؤمن آل فرعون كه گفت: «اَتَقْتُلوُنَ رَجُلاً أَنْ يَقُولَ ربّيَاللَّهُ»(8) و عليّبنأبيطالب وَ هُوَ أفضَلُهمْ». حضرت علي(ع) بر منبر بصره فرمود: «من صدّيق اكبرم. پيش از آنكه ابوبكر ايمان و اسلام بياورد، ايمان و اسلام آوردم».(9) و نيز در كشف الغمه از مسند احمد بن حنبل نقل شده كه آن حضرت فرمود: «أنا الصدّيق الأكبر»(10). و نيز نقل شده است: «رحم اللّه عليّاً اللهُمّ أَدرِ الحقّ مَعَهُ حَيْثُ دارَ»(11). و از نبي اكرم(ص) چنين بازگو شده است: «في لَيلةِ الْمِعْراج أَمَرَنَي في عليّ ثَلاثَ خصال: سيّدَالْمُسْلِمينَ و إمامَ الُمَتّقين و قائدَ الغُرّ الْمُحَجّلين»(12) و در چندين روايت از عمر نقل شده است كه: «أقضانا علي»(13). 2- حضرت فاطمه(س) آن را از ابيبكر مطالبه كرد و اگر حقّ او نميبود، هيچ وقت عليه او اقامه دعوي نمينمود، زيرا آن حضرت بانويي است كه تمام مسلمانان به عظمت و صداقتش اعتراف دارند(14). و به تواتر نقل كردهاند كه پيامبر(ص) پاكي، امانت و عصمت او را اعلام فرموده است. در اين صورت چنانچه از كسي حقّي را طلب نمايد، بدون شك در خواسته خود صادق است و هيچگونه ترديدي براي افراد نميماند كه بايد خواستهاش برآورده شود. مالك بن جعونة از پدرش چنين روايت كرده است:«قالَت فاطمةُ لأبيبكر: إنَّ رَسُولَاللّهِ جَعَلَ لي فَدَكَ فاعطني إيّاها و شهد لها عليّ بن أبيطالب. فسأَلها شاهداً آخر. فَشَهدَت لَها امُأيمَنَ فقالَ قَد عَلِمْتِ يا بنتَ رَسولِاللّه أنّه لا يجُوزُ إلّا شَهادةُ رَجُلَين أورَجلٍ وَ امرأتينِ فانصرَفَت(15)». روايت ديگري به همين مضمون از خالد بن طهمان روايت شده است(16). يعني: حضرت فاطمه(س) به ابوبكر فرمود: «همانا رسولخدا «فدك» را به من داد. آن را به من بده. حضرت علي(ع) و ام ايمن بر آن گواهي دادند. ابوبكر گفت: اي دختر رسولخدا! ميداني كه (در مورد اموال) ادّعا، جز با دو مرد يا يك مردَ و دو زن ثابت نميشود! آنحضرت از نزد خليفه برگشت(17)». به اسناد متعدّد روايت شده است كه ابوبكر طي نامهاي فدك را به حضرت فاطمه داد. عمر از موضوع آگاه شد. آن را گرفت و اهانت كرد و پاره نمود(18). أخرج البزاز و ابويعلي و ابنابيحاتم و ابنمردويه عن ابيسعيد الخُدري، قالَ:«لمّا نَزَلَت هذه الآيةُ «و آتِ ذا القُربي حقَّه» دعا رسولُاللّه(ص) فاطمةَ فأعطاها فَدَك»(19). و ايضاً اخرج ابن مردويه عن ابن عبّاس، قال: «لمّا نزلت «و آتِ ذا القُرْبي حقّه» أقطع رسولاللَّه فاطمة فدكاً(20)؛ از ابن عبّاس نقل است كه چون آيه «و آتِ ذا القربي حقّه» نازل شد، رسولخدا فدك را به فاطمه(س) اعطا فرمود. 3- عدّهاي كه صاحب بصيرت و درايت بودهاند، فدك را به اولاد حضرت فاطمه برگرداندهاند. از اين كار چنين برميآيد كه در نزد آنان مسلّم بوده كه فدك ملك خاصّ آن حضرت بوده است، و الاّ آنان هيچگاه آن را به اولاد آن بزرگوار بر نميگرداندند. اكنون در اين جا به مواردي كه فدك به صاحبان اصلياش بر گردانده شده، اشاره ميكنيم: 1- بنا به آنچه در منابع معتبر نوشتهاند، ابوبكر اظهار پشيماني و تأسف نمود از اينكه درآغاز، فدك را به حضرت فاطمه نداد(21). 2- هنگامي كه عمر بن عبدالعزيز به خلافت رسيد، به كارگزارش در مدينه نوشت كه فدك را به اولاد حضرت فاطمه برگرداند و در زمان خلافت وي فدك در اختيار بني فاطمه بود. وقتيكه يزيد بن عبدالملك به سلطنت رسيد، آن را از ايشان باز پس گرفت(22). 3- چون ابوالعباس سفّاح بر مردم مسلّط شد، آن را به حسن بن حسن بن عليبنابيطالب داد و او متصدّي بود كه عوايدش را بر فرزندان حضرت علي(ع) تقسيم ميكرد. زماني كه منصور حكمران شد و بني حسن عليه او قيام نمودند، آن را از ايشان گرفت(23). 4- مهدي بن منصور، زماني كه زمامدار شد، آن را به اولاد آن حضرت اعاده نمود(24). سپس موسي الهادي و جانشينانش تا روزگار مأمون آن را در تصرّف خويش قرار دادند(25). 5- وقتي سلطنت به مأمون رسيد، اولاد حضرت علي(ع) كسي را نزد مأمون فرستادند و از وي فدك را مطالبه كردند. در سال 210 مأمون به عاملش قثم بن جعفر چنين نوشت: «همانا رسولخدا(ص) به دخترش فاطمه(س) (فدك را) بخشيد و آن را براي خدا به او اعطا كرده بود. و اين نزد اهل بينش يك امر واضح و شناخته شدهاي بوده و پيوسته آنحضرت در آن مورد به دليلي تمسك نمود كه خود او سزاوارترين كسي است كه موردتصديق قرار گيرد(26)». سندي در اين باره نوشته شد و بر مأمون قرائت كردند. پس از آن دعبل شاعر به پا خاست و اشعاري را سرود كه مطلعش اين است: أَصبحَ وجهُ الزمانِ قَد ضَحِكا برَّدِ مأمون هاشماً فَدَكا 6- عدّهاي از مورّخان و محدّثان نوشتهاند كه حضرت فاطمه(س) با عدّهاي از زنان خود، در كمال عفاف و پوشش به مسجد رفت و خطبهاي ايراد فرمود، و از اينكه حقوقش غصب شده و مورد جور و ستم قرار گرفته، شكايت نمود و ناراحتي خود را اظهار داشت(27). و اين ميرساند كه آن حضرت نسبت به خليفه وقت نظر خوشي نداشته و چون از حقّش محروم شده، آن سخنراني را ايراد نموده و گرداننده امور و مردمي را كه در اين باره سكوت كردهاند، مورد عتاب و نكوهش قرار داده است. ________________________________________ (1) الخراج و النظم المالية، ص104؛ الكامل فيالتاريخ، وقايع سال 12 و 13 هجرت. (2) الكامل في التاريخ، وقايع سال 13. (3) وفاء الوفاء، ج2، ص157؛ معجم البلدان، مادّه «فدك»؛ صحيح بخاري، كتاب فرض الخمس. (4) ترجمه فيض الاسلام، نهج البلاغه، نامه 45. (5) المستدرك عليالصحيحين، ج3، ص124. اين حديث بنا به شرط بخاري و مسلم خبر صحيح تلقي ميشود؛ ايشان آن را نقل نكردهاند. اطراف الحديث النبويّ الشريف، حرف «عين»، ج5، ص466؛ الصواعق المحرقه، ص76. (6) الصواعق المحرقه، ص77. (7) يس (36) آيه 20. (8) مؤمن(40) آيه 28. (9) انساب الاشراف، ج2، ص146. (10) كشفالغمه، ج1، ص118. (11) المستدرك عليالصحيحين، ج3، ص125. اين حديث بنا به شرط مسلم از اخبار صحاح است و آن را روايت نكردهاست. (12) أسد الغابة، ج3، ص116. (13) انساب الاشراف، ج2، ص97؛ الاستيعاب، ج3، ص41. (14) اكنون برخي از روايات را در اين باره ميآوريم: در صحيح بخاري، ج2، ص343 و صحيح مسلم، ج16، ص4: عن النبي(ص) أنّه قال: فاطمةُ سيّدةُ نساء أهلالجَنة. و نيز در صحيح بخاري، در همان صفحه و صحيح مسلم، در صفحه ياد شده، آمده است: إنّما فاطمةُ بضْعَةٌ منّي يُؤذيني ماآذاها و يَنصِبني ما أنصبَها؛ همانا فاطمه پارهتنمناست. مرا آزار ميدهد، آنچه او را آزار دهد و ناراحتم ميسازد، آنچه او را ناراحت سازد. و عن امّ سلمة: «أنّ النبي(ص) جَلَّلَ عَلي الحَسَنِ وَ الحُسينِ وَ عليّ و فاطمة كساءً ثمّ قال: اللَّهُمَّ هؤلاء أهلُ بيتي و خاصّتي أذهب عنهُمُ الّرِجسَ وَ طهّرهمُ تطهيراً». فقالَتْ امُّ سَلَمةَ عليّ و أنا مَعهم يا رسولَاللّهِ؟ قال: إنَّكَ إلي خَير. سنن ترمذي، ج13، ص249؛ ابن حنبل، مسند جزء 5، ح3062؛ صحيح مسلم، ج15، ص176؛ المستدرك علي الصحيحين، ج3، ص148؛ المنحة المعبود، ج2، ص129، قريب به همين مضمون است. همانا پيامبر(ص) حضرت امام حسن، امام حسين، حضرت علي و حضرت فاطمه(س) را زير جامهاي قرار داد؛ سپس عرض كرد: بار خدايا! اينان اهل البيت و ويژگيان منند. پليدي را از ايشان ببر و كاملاً ايشان را پاك گردان. اين روايت را اكثر محدّثان نقل كردهاند: اسد الغابة؛ تفاسير فريقين ذيل آيه «انّما يريد اللّه ليذهب ...» سوره احزاب؛ شواهد التنزيل، ذيل همان آيه. و از عايشه درباره حضرت فاطمه چنين نقل شده است: ما رأيت أحداً كانَ أصدقَ لَهجةً مِنها إلّا الّذي وَلَدَها». و هذا حديث صحيح علي شرط الشيخين. المستدرك علي الصحيحين، ج3، ص161 يعني: هيچ كس را نديدم كه از حضرت فاطمه راستگوتر باشد، مگر پدرش، و اين حديث بنا به آنچه بخاري و مسلم شرط كردهاند، صحيح است. در صحيح بخاري در باب فضايل اصحاب پيامبر(ص) آمده است: فاطمة بضعة منّي فَمَنْ أغضبها فقد أغضبني؛ فاطمه پاره تن من است. كسي كه او را به خشم آورد، مرا به خشم آورده است. كنز العمال، ح34222. (15) فتوح البلدان،ج 1، ص35؛ وفاءالوفاء، ج2، ص160؛ السقيفه، ص101. (16) فتوح البلدان، ج1، ص35؛ وفاءالوفاء، ج2، ص160؛ السقيفه، ص101؛ الصواعقالمحرقه، ص22. (17) در كتاب وفاءالوفاء، ج2، ص157 و صحيح بخاري، باب فرض الخمس، در روايت صحيح از عروة بن زبير چنين نقل كرده است: «إنّ عائشةَ أخبرته أنّ فاطمةَ ابنةَ رسَولِاللّه سألت أبابكرٍ بعدَ وفاةِ رسولِاللّه أن يُقسم لها ميراثها ممّا ترك رسولاللّه. ممّا أفاءَ الله عليه فقال لها أبوبكر: إنّ رسولَاللهِ قال لانورّث ما تركنا صدقة. فَغَضِبَت فاطِمَةُ فهجَرَت أبابكرٍ فَلَمتَزَل مهاجرته حتي تُوُفّيت؛ عايشه به عروة بن زبير خبر داد كه فاطمه(س) دختر رسولخدا پس از وفات آن حضرت از ابوبكر خواست كه ارث او را از ماترك رسولخدا كه به عنوان «فيء» خداوند در اختيار آن حضرت بود، به او بدهد. ابوبكر به او گفت: پيامبر خدا فرمود: ما ارث نميدهيم. ماترك ما صدقه است. حضرتش (پس از شنيدن اين حرف) غضبناك شد و از ابوبكر دوري جست و اين دوري جستن ادامه داشت، تا آن بانو وفات يافت». البداية و النهاية، ج5، ص285؛ السيرة الحلبية، ج3، ص399؛ المستدرك علي الصحيحين، ج3، ص162. (18) ابن أبيالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج16، ص274. (19) الدرالمنثور، ج4، ص177؛ شواهد التنزيل، ص340. (20) شواهد التزيل، ص340. (21) سموّ المعني في سموّ الذات، ص32: أظهرَ أبوبكر الأسَفَ علي أنّه لَم يُعطِها فدكاً؛ اعلام النساء، ج4، ص126؛ كنزالعمال، ج5، ص631، ح14113. (22) معجم البلدان، حرف «فاء»؛ وفاء الوفاء، ج2، ص160؛ ابنأبيالحديد، شرح نهج البلاغه، ج16، ص261؛ اعلامالنساء، ج4، ص120. (23) اعلام النساء، ج4، ص120. (24) اعلام النساء، ج4، ص120. (25) اعلام النساء، ج4، ص120. (26) معجم البلدان، حرف «فاء»؛ وفاء الوفاء، ج2، ص160؛ ابنأبيالحديد، شرح نهج البلاغه، ج16، ص261؛ اعلامالنساء، ج4، ص120. (27) اعلام النساء، ج4، ص116؛ ابن أبيالحديد، ميزان الاعتدال، ج16، ص249؛ نهايه ابن اثير، مادّه، «لمم». في حَديث فاطِمةَ إنّها خَرَجَت في نِسائها يتوطّأ ذيلَها إلي أبيبكر فعاَتَبته .... و ابوالحسن علي بن عيسي اربلي در كشف الغمة،از كتاب السقيفة و فدك كه بر ابيبكر جوهري قرائت شدهاست محدّثان اهل سنّت ابوبكر جوهري را توثيق كرده و او را پرهيزگار دانسته و ستودهاند. اعيان الشيعه، ج1، ص215 به نقل از ابن أبيالحديد. در كتاب اعيانالشيعه، ج1، همان صفحه سندهاي متعدّدي براي اين خطبه ذكر نموده است. تحليلي درباره «فدك» چنانكه معلوم است، مالكيّت فدك پس از رحلت پيامبر(ص) مورد نزاع و گفتگو بوده و بين حكومتهاي وقت و مالك اصلياش دست به دست ميشده است. اين امر، اين فكر را به ذهن انسان خطور ميدهد كه براي چه اين روستا چنين مورد جنجال و كشمكش قرار گرفته و در هر زمان مورد توجّه زمامداران بوده، گاهي آن را به اولاد حضرت فاطمه برميگرداندند و زماني از ايشان باز پس ميگرفتند؟! چه انگيزه و رمزي بوده كه درباره «فدك» اين چنين برخورد شدهاست؟! مگر خليفه اوّل زمينهايي را به ديگران اقطاع نكرد؟ و همچنين خليفه دوم مگر سرزمينهايي را به ديگران وانگذاشت؟ گيرم به فرض محال دختر پيامبر در ادّعاي خود صادقنبود، و فدك را پدرش به آن حضرت نبخشيده بود، چه ميشد كه خليفه اوّل به عنوان اقطاع، آن را در اختيار آن حضرت قرار ميداد؟! مگر اين، كارِ خلافي بود؟ بدون شك اگر اين كار را انجامميداد، موجب خشنودي پيامبر ميشد؛ زيرا آن حضرت مكرّر فرموده بود: «يُؤذيني ما آذاها ويَنصِبُني ما أنصبَها» و يقيناً مسلمانان نيز به اين امر رضايت داشتند كه يگانه دختر رسولخدا، بضعه آن حضرت، مورد تكريم و تعظيم قرار گيرد و به خواستهاش عمل شود. از مجلّه «الرسالة المصرية» شماره 518، سال 11، صفحه 457، نوشته استاد محمود ابورية - كه از اهل منصوره است - در اين باره چنين نقل شده است(28): «يك موضوع مانده كه لازم است درباره آن صريحاً اظهارنظر كنيم؛ و آن موضعگيري ابوبكر است نسبت به (حضرت) فاطمه دختر رسولخدا در مورد ميراث پدرش؛ زيرا اگر ما بپذيريم كه خبر واحدِ ظنّي، (ظاهر) كتاب قطعي را تخصيص ميدهد و يقيناً رسولخدا فرموده باشد كه او ارثي برجاي نميگذارد و عموم اين خبر به هيچ وجه قابل تخصيص نيست؛ دراختيار (و توان) ابوبكر بود كه برخي از ما ترك پدرش را به آن حضرت بدهد، مثلاً «فدك» را به او اختصاص دهد. و اين حقّ زمامدار است كه هيچ كس نميتواند با آن مخالفت نمايد، چون براي خليفه اين حق هست كه (بر وفق مصلحت) برخي را به آنچه بخواهد، مخصوص گرداند. چنانكه خود خليفه اوّل، زبير بن عوام و محمّد بن سلمه و ديگران را به بعضي از اموالي كه از پيامبر(ص) بر جاي مانده بود، مخصوص گردانيد». پس از اندك مدّتي همان فدك را كه ابوبكر از فاطمه(س) دريغ كرده بود، عثمان به مروان اقطاع كرد. و وقتي كه عمر بن خطاب به خلافت رسيد و فتوح مسلمانان گسترش يافت، اجتهاد عمر به اين منجر شد كه فدك را به ورثه رسولاللّه برگرداند(29). در جنگ بدر، ابوالعاص شوهر حضرت زينب دختر رسولخدا اسير شد بنابر اين گذاشته شد كه هر اسيري فديهاي بدهد، تا آزاد شود. آن بانو براي آزادي شوهرش اموالي را فرستاده بود كه از جمله آنها گردنبندي بود كه حضرت خديجه در شب زفاف آن را به دخترش داده بود. چون چشم پيامبر به آن گردنبند افتاد، بشدّت دلش سوخت! به مسلمانان فرمود: اگر موافق باشيد، اسيرش را رها كنيد، و اموالش را به او برگردانيد. آنان گفتند: آري يا رسول! ما جان و مالمان را فداي تو ميكنيم. آن گاه اموالش را به نزد آن بانوي محترم فرستادند و براي احترام او اسيرش را رها ساختند(30). ابنأبيالحديد ميگويد: «اين موضوع را براي جعفر نقيب قرائت كردم؛ او گفت: آيا ممكن است كه ابوبكر و عمر از اين قضيه بياطّلاع باشند؟! (بدون شك از آن با خبر بودند). آيا احسان و تكريم اقتضا نداشت كه دل فاطمه را خشنود كنند و از مسلمانان بخواهند كه فدك را به آن حضرت ببخشند؟ آيا مقام و منزلت آن حضرت كه به نصّ پيامبر(ص) سيّده نساء اهل بهشت(31) است، از خواهرش حضرت زينب كمتر بود؟! اين حرفها مبتني بر اين است كه قبول كنيم و بگوييم آن بانو هيچ حقّي در آنچه مورد خواستهاش بوده، نداشته است. در اين صورت آيا سزاوار نبود كه خليفه اوّل از مسلمانان بخواهد كه از حقّ خود بگذرند و دخت گرامي پيامبر(ص) را از خود نرنجاند؟! اگر خليفه در اين مورد به اين روش عمل ميكرد، اختلاف برطرف ميشد و يقيناً مورد تحسين و تمجيد مسلمانان قرار ميگرفت». در تبيين و توضيح اين موضوع بايد يادآور شويم: از روايات فراوان بلكه متواتر كه در پيش اندكي را نقل نموديم، عصمت حضرت فاطمه(س) ثابت ميشود، زيرا پيامبر(ص) درباره آن حضرت فرموده است: «يُؤذيني ما آذاها...». اگر آن بانو گناهكار باشد، اذيت يعني اجراي حدّ و تعزير بر وي لازم ميشود، و در اين صورت اذيتِ او اذيتِ رسولخدا به حساب نميآيد؟ پس از اينكه اذيت آن حضرت، اذيت رسولخدا است، چنين بر ميآيد كه هيچگاه از وي كاري سر نميزند كه موجب حدّ يا تعزير شود، تا در نتيجه رسولخدا به اذيت او راضي باشد. بنابراين، از اينگونه روايات و روايات بسياري كه در تفسير آيه «تطهير» آمده است، فهميده ميشود كه بضعه رسولخدا مسلّماً معصوم بوده و در هيچ مورد، ادّعايي برخلاف حق و واقع ابراز نميداشتهاست؛ پس اين سؤال پيش ميآيد كه چرا خليفه به خواسته بزرگترين بانوي اسلام وقعي ننهاده و او را نسبت به خود خشمگين و غضبناك ساخته است؟ در پيش ذكر نموديم كه در كتب معتبر با سندهاي معتبر و متعدّد آمده است كه آن حضرت نسبت به ابيبكر و اصولاً نسبت به طبقه حاكم خشمگين و غضبناك بود؛ لذا وصيّت كرد كه شبانه دفن شود و دوست نداشت كساني كه او را ناراحت كرده بودند، بر او نماز بخوانند و در تشييع جنازهاش شركت نمايند(32). هر پژوهشگر و محقّقي از اين موضوع جويا ميشود كه چرا يگانه دختر رسولخدا كه آنحضرت اين قدر او را گرامي ميداشت، بهگونهاي كه دستش را ميبوسيد و او را در جاي خويش مينشانيد، محلّ دفنش مخفي و نامعلوم باشد(33) و چرا شبانه به خاك سپرده شود؟! پژوهنده از اين شواهد و قراين پي ميبرد كه آن بانوي مكرّمه پس از رحلت پدر بزرگوارش از اوضاع جامعه اسلامي رضايت نداشته و بدين وسيله انزجار و ناراحتي خود را ابراز نموده، يك سند متقن تاريخي عليه كساني كه حقوق او را تضِييع كرده و او را ناراحت ساختهاند، برجاي گذاشته است. چنانكه ذكر نموديم، خليفه اوّل و دوم زمينهاي بسياري را به افرادي كه مورد نظرشان بود، اقطاع نمودند. چه ميشد كه آن بانو را از حقوقش محروم نميساختند و آنچه را كه خواسته وي بود، به وي اقطاع ميكردند؟ آيا در مخيّله هيچ مسلماني خطور ميكند كه -العياذ باللّه- آن حضرت به دروغ اين چنين دعوايي را اقامه نموده باشد؟! آيا حضرت علي(ع) به دروغ شهادت داده است؟! آيا شهادت دادن «ام ايمن» آن زن پرهيزگار از روي هوا و هوس بوده است(34)؟! به علاوه، برخي از اسناد و مدارك دلالت دارد كه حضرت امام حسن و امام حسين وامكلثوم(ع) نيز، شهادت دادهاند(35) كه «فدك» به حضرت زهرا تعلّق دارد. ممكن است گفتهشود چون آن دو بزرگوار در سنّ كودكي بودهاند، شهادتشان بياعتبار است؛ در جواب ميگوييم: گواهي دادن كودكان عادي اين چنين است، امّا پيشوايان الهي و معصومان حساب ديگري دارند. حضرت عيسي(ع) در گهواره پيغمبر بود و حضرت علي(ع) هنوز به حدّ بلوغ نر ابن أبيالحديد در اين باره چنين آورده است: «پس از وفات پيامبر(ص) و بعد از مطالبه نمودن حضرت فاطمه ارث خود را، به جز ابوبكر، ديگريخبر «لانُوَرِّث» رانقلنكرده است. و گفته شده، مالك بن اوس بن حدثان نيز آن را روايت نمودهاست. مهاجراني كه قاضيالقضاة از آنها ياد كرده، در زمان خلافت عمر به آن گواهي دادهاند»(48). در جاي ديگر گفته است: «فقها در مباحث اصول فقه اتفاق دارند كه به خبر واحد ميتوان اعتماد كرد، امّا استاد ما ابوعلي عقيدهاش بر اين است كه نقل خبر همچون گواهي دادن است؛ پس خبر مورد اعتماد آناست كه دو نفر نقل كرده باشند. فقها و متكلّمان بر او ايراد گرفته و گفتهاند: صحابه به خبر «لانورّث» عمل كردهاند، با وجود آن كه جز ابوبكر كسي آن را روايت نكرده است»(49). و نيز گفته است: «نقل نكردهاند كه كسي در روز مخاصمه حضرت فاطمه با ابيبكر، از اين روايت چيزي نقل كند»(50). در اينجا بايد اضافه كنيم كه خبر واحد درصورتي حجّت است كه معارض نداشته باشد. اخباري كه دلالت دارد ازواج پيامبر و ابن عبّاس ميراث طلب نمودند، معارض اين روايت است؛ به علاوه مخالف كتاب است. ابوبكر چون به اشتباه خود و انعكاس آن در بين مردم پي برد، گفت: «دوست داشتم خانه فاطمه را تفتيش نمينمودم و مردان را در آن داخل نميكردم؛ هر چند آنان، خانه را براي اينكه (با من) جنگ كنند، بسته بودند(51)». ________________________________________ (28) وفاءالوفاء، ج2، ص161؛ اعيان الشيعه، ج1، ص318. (29) اعيانالشيعه، ج1، ص318؛ معجم البلدان، حرف «فاء» فدك: ادّي اجتهاد عمر أن يردّ فدك إلي ورثة رسولاللّه؛ وفاء الوفا، ج2، ص160؛ بيهقي، سنن، ج6، ص301: أقطع عثمان فدك لمروان، قال الحافظ ابن حجر إنّما أقطع عثمان فدك لمروان. (30) بحارالانوار، ج19، ص349؛ الكامل فيالتاريخ، وقايع سال دوم هجرت، جنگ بدر. (31) صحيح بخاري، ج2، ص343؛ صحيح مسلم، ج16، ص4؛ الصواعق المحرقه، ص 77. (32) منابع زير كه مراجعه شد، بر اين امر دلالت دارد: - ابن جوزي، صفة الصفوة، ج2، ص8. - حاكم نيشابوري، مستدرك، ج3، ص162. - ابن حنبل، مسند، ج1، ص6و9. - صحيح بخاري، باب فرض الخمس و اوّل كتاب فرائض. - عمر كحاله، اعلام النساء، ج4، ص131. - أبيبكر احمد بن حسين، سنن بيهقي،ج 6، ص300. - عليبن برهان الدين شافعي، السيرة الحلبيه، ج3، ص399. - علي بن السيد شريف، وفاء الوفاء باخبار المصطفي، ج2، ص157. - تاريخ طبري، ج2، ص448 و ج8، ص202. - متقي هندي، كنزالعمّال، ج5، ص604. - ابن كثير دمشقي، البداية و النهاية، ج6، ص333. - صحيح مسلم به شرح نووي، ج12، ص77. (33) وفاءالوفاء، ج2، ص121: «دُفِنَت فاطمةُ لَيلاً في زاويةٍ في دارِ عقيل و بينَ قبرِها و بينَ الطَّريقِ سبعةُ أذرُع». در بحارالانوار، ج43، ص211 آمده است كه آن حضرت وصيّت كرد كه قبرش مخفي باشد. در ابن أبيالحديد، ج16، ص281: آمدهاست: روي انه عفي قبرها.... (34) نام ام ايمن، بركه است. او كنيزي بود كه پيامبر(ص) او را به ارث مالك شده بود و در هنگام ازدواج با حضرت خديجه آزادش نمود. هر وقت پيامبر(ص) به او نگاه ميكرد، ميفرمود: اين بقيّه خاندان من است. او از زنان مهاجر است. در احد حاضر شد و به پرستاري ومداواي مجروحان پرداخت. در كودكي پيامبر(ص) را پرستاري ميكرد. و كرامتي براي او نقل شداست. پيامبر او را «يا امة» خطاب ميكرد.ابن سعد، طبقات، ج8، ص223. (35) السيرة الحلبيه، ج3، ص400. و در مروجالذهب، ج3، ص252 از كتابي كه عمرو بحر بن جاحظ تأليف نموده، چنين نقلكرده است: «وَ يُذكَرُ في ذلكَ الكتابِ فِعلُ أبيبكر في فدك و غيرِها و قصّتهُ مَعَ فاطمةَ -رضياللّهعنها و مطاَلَبتُها بارثها من أبيها(ص) و استشهادُها ببعلِها و ابنيها و أمّ أيمن». در فتوح البلدان، ج1، ص38 آمده است كه رباح آزاد شده رسولخدا نيز شهادت داده است. (36) مراد از «أبنائنا» حضرت امام حسن و امام حسين(ع) است و مقصود از «أنفسنا» حضرت محمّد(ص) و حضرت علي(ع) است. فخر رازي، تفسيرالكبير، سوره آل عمران، آيه 61؛ روحالبيان و تفسير قرطبي و... ذيل آيه مباهله از سوره آلعمران. (37) طبقات الكبري، ج2، ص318. وي در اين باره چندين روايت با سندهاي مختلف نقل كرده است. (38) صحيح بخاري، ج4، ص387؛ أبويوسف، الخراج، ص42. (39) يُوصيكُمُ اللَّهُ في أولادِكُم لِلذَّكَرِ مثلُ حظِّ الأُنثَيَيْنِ نساء (4) آيه 11. (40) «... فهب لي مِنْ لَدُنْك وليّاً يَرِثُني وَ يَرِثُ مِن آلِ يعقُوبَ واجعَلهُ ربِّ رَضيّاً.» مريم(19)آيه6-5. (41) «... و أُولوُا الأرحام بعضُهُم اولي ببعضٍ في كِتاب اللّهِ.» انفال (8) آيه 75. (42) فتوح البلدان، ج1، ص/34؛ معجم البلدان، حرف «فاء»؛ ابن أبيالحديد، شرح نهج البلاغه، ج16، ص228؛ وفاءالوفاء، ج2، ص157؛ صحيح بخاري، اول كتاب فرائض. (43) الاموال، ص17؛ كنزالعمال، ج5، ص625. (44) البيّنه علي المدّعي و اليمين علي من أنكر: فقه السنة، ج3، ص419؛ كشاف القناع عن متن الاقناع، ج6، ص432؛ وسائلالشيعه، كتاب القضاء. (45) فقه السنة، ج3، ص453؛ كشاف القناع، ج6، ص434؛ الروضة البهية، ج1، ص295. (46) الامامة و السياسة،ج 1، ص20؛ اعلام النساء، ج4، ص124. (47) بيهقي، سنن كبري، ج6، ص301؛ كنزالعمال، ج5، ص605؛ ابن كثير، البداية و النهاية، ج6، ص333؛ عمركحاله، اعلامالنساء، ج4، ص123. در الامامة و السياسية، ج1، ص20 آمده است: ابوبكر و عمر بر آن حضرت وارد شدند كه از وي رضايت حاصل كنند. او از ايشان اعراض فرمود و جواب سلامشان را نداد. (48) ابن أبيالحديد، شرح نهج البلاغه، ج16، ص245. (49) همان، ص227. (50) همان، ص228. (51) كنز العمال، ج5، ص631، ح14113؛ تاريخ طبري، ج1، ص2140؛ مروج الذّهب، ج1، ص518؛ تاريخ يعقوبي، ج2، ص137؛ السقيفة و فدك، ص140. اقامه دعوي به «فدك» اختصاص نداشت حضرت فاطمه(س) نسبت به كلّيه اموالي كه از پدر بزرگوارش بر جاي مانده بود، از قبيل خمس خيبر و حق ذويالقربي از خمس غنايم و آنچه «مخيريق» براي پيامبر وصيّت كرده بود و آنچه مردم مدينه به آن حضرت بخشيده بودند، اقامه دعوي نمود. در خبر صحيح، «عروة بن زبير» از «عايشه» نقل نمودهاست كه: «حضرت فاطمه(س) دختر رسولخدا، از ابيبكر خواست كه سهمالارثش را از آنچه از رسولخدا بر جاي مانده و از فيءاي كه خداوند به آن حضرت ارزاني داشته بود، به او بدهد. ابوبكر (در جواب) گفت: رسولخدا فرمود: ما ارث نميدهيم، آنچه از ما بماند، صدقه است. آن حضرت بر او غضب نمود، و از وي كناره گرفت و پس از رسولخدا شش ماه بيشتر زندگي نكرد و كنارهگيريش تا به هنگام وفات ادامه يافت. و «عروة بن زبير» گفت: آن بانو سهمالارث خود را از فدك و آنچه از خمس خيبر مانده بود و از صدقه رسولخدا در مدينه از ابيبكر مطالبه ميكرد، و او از دادن آنها امتناع ورزيد»(52). در سيره حلبيه نيز از «بخاري» از قول «عايشه» چنين نقل كرده است: «(حضرت) فاطمه وفات يافت. (حضرت) علي(ع) تا آن زمان با ابيبكر بيعت ننموده بود. آن حضرت خواست كه با ابيبكر مصالحه نمايد، و در اين باره به او پيغام فرستاد ... و سببي كه بين حضرت فاطمه و ابيبكر موجب خصومت شد، اين بود كه آن حضرت به نزد ابيبكر آمد و ارث خود را از زمينهايي كه انصار به رسولخدا دادند و آنچه «مخيريق» براي آن حضرت وصيّت كرده بود، مطالبه كرد. و آن هفت باغ بود، در اراضي «بنينضير»، كه «ابنجوزي» گفته است: اين وصيّت، اولين وقف در اسلام است، و (نيز) از اراضي «بنينضير» فيءاي را كه خداوند به پيامبرش ارزاني داشته بود، و (همچنين) فدك و سهمي را كه از «خيبر» نصيبش شده بود، مطالبه كرد. و سهمش از «خيبر» دو حصن بود كه «وطيخ» و «سلالم» نام داشت كه آن دو را پيامبر(ص) به صلح در اختيار گرفت. و خمسِ آن اندازهاي از «خيبر» كه به قهر و غلبه گرفته شده بود، نيز مورد مطالبهاش بود»(53). ابوالاسود ازعروهچنيننقلكرده است: «حضرت فاطمه براي فدك و سهم ذويالقربي بهنزد ابيبكر رفت. او خواسته آن حضرت را برآورده نكرد، و آن اموال را جزو اموال خدا قرار داد»(54). «محمدبن سائب كلبي» روايت كرده است: «خمس در زمان رسولخدا به پنج قسمت تقسيم ميشد: براي خدا و رسولش يك سهم، و چهار سهم ديگر براي ذويالقربي، يتيمان و مسكينان و در راهماندگان بود. سپس ابوبكر، عمر و عثمان آن را به سه قسم تقسيم كردند؛ (يعني) سهم رسول و سهم ذويالقربي ساقط شد، و بر سه گروه باقيمانده تقسيم گرديد(55)». خداوند در آيه خمس(56)، و نيز در آيه «فيء»(57) مستحقان و صاحبان خمس را تعيين كردهاست؛ در ذيل آيه خمس آمده است: «مؤمنان به خدا و روز قيامت بايد به مضمون آن آيه عمل كنند». نيز در ذيل آيه «فيء» تأكيد شده كه به فرمان خدا و رسول باشيد(58). با اين حساب معلوم نيست كه خليفه اوّل بر چه مبنا و ميزاني به مضمون اين دو آيه عمل نكرده و همچنين به سنّت رسول در اين باره توجه ننموده است. زمخشري از ابن عباس روايت كردهاست كه: «خمس در زمان رسولخدا به شش سهم تقسيم ميشد؛ امّا پس از وفات آن حضرت، خليفه اول آن را به سه سهم تقسيم كرد، و پس از وي عمر نيز به مانند او رفتار نمود. و از ساير خلفا هم اين روش نقل شده است(59)». ابن ابيالحديد از ابيبكر جوهري روايت كرده كه: «ابوبكر سهم ذويالقربي را از حضرت فاطمه و بنيهاشم منع كرد و آن را در راه خدا و ستوران و سلاح به مصرف ميرسانيد»(60). نجدةالحروري هنگامي كه در فتنه ابن زبير حج گزارد، كسي را به نزد ابن عبّاس فرستاد تا از سهم ذويالقربي پرسش كند و بداند كه رأي او در اين باره چيست، وي در جواب گفت: «سهم ذوي القربي از آنِ خويشاوندان رسولخدا است و آن حضرت آن را بين آنان تقسيم ميكرد. وعمر آن را به اندازهاي كه كمتر از حقّمان بود، در اختيارمان قرار داد. ما آن را به او برگردانديم و از پذيرفتن آن امتناع نموديم»(61). در سنن نسائي آمده است: «عمربن عبدالعزيز سهم پيامبر و سهم ذويالقربي را براي بنيهاشم فرستاد»(62) و اين صراحت دارد كه وي عمل ابوبكر و عمر را نپسنديده و بر آن صحّه نگذاشته است. ابن أبيالحديد در حديثي از اَنسبنمالك چنين نقل كرده است: «حضرت فاطمه به ابيبكر فرمود: هنگامي كه آيه: «و اعلموا أنّما غنمتم...» نازل شد، از پدرم شنيدم كه فرمود: مژده باد شما را اي آل محمّد كه بينيازي شما فرا رسيد! ابوبكر گفت: فهم من از اين آيه اين نيست كه تمام اين سهم را به شما بدهم، امّا براي شما آن اندازه داده ميشود كه بينيازي و زيادتر از بينيازي براي شما باشد. عمر بن خطاب و ابو عبيده جرّاح حضور دارند. از آنان سؤال كن ببين كه آيا با خواستهات موافقند، آن حضرت به عمر رجوع كرد و در آن باره از وي پرسش نمود. اونيز همان حرف را تكرار نمود»(63). از شرح فوق واضح ميشود كه مقابل نص قرآني و فرموده رسولخدا اجتهاد خليفه اول را نميتوان قبول كرد. از اينكه گفته است: «لم يبلغ علمي من هذه الآية أن أُسلّم إليكم هذا السهم» و از همداستاني و اتحاد ابوبكر و عمر و ابو عبيده، جبههگيري عليه بنيهاشم بخوبي آشكار ميگردد و معلوم ميشود كه هر سه داراي يكهدف بوده و از يك خطمشي و يك طرح پيروي ميكردند. يكي از معاصران، در كتاب خود، كه دانشگاه تهران آن را چاپ كرده، چنين نگاشته است: الف - خبر «نحن معاشر الأنبياء لانورّث شيئاً و ما تركناه صدقه» را كبار صحابه در صحاح خود نقل نمودهاند؛ ناقل آن فقط ابوبكر نيست؛ پس آيات ارث، به آن خبر تخصيص ميخورد. ب - درباره فدك نيز اظهار نظر كرده كه «فدك» هبه غير مقبوضه بوده است؛ بنابراين به مالكيت حضرت فاطمه(س) در نيامده؛ لذا زمامدار وقت (ابوبكر) آن را به نفع مسلمانان ضبط نموده است و ايرادي بر او نيست! ج - و همچنين گفته است: حضرت فاطمه(س) در آخر كار از ابيبكر راضي شد. اكنون بر آنيم كه درباره اين سه موضوع به ترتيب زير به نقد و بررسي بپردازيم: 1- عمده دليلي كه نويسنده كتاب براي موضوع اوّل مورد استناد قرار داده، روايت «مالك بن اوست بن الحدثان» است كه در اين روايت عمر به خبر «لانورّث» استدلال كرده(64) و بنا به قول خود عمر او اين خبر را از پيامبر(ص) نشنيده، بلكه از ابيبكر شنيده است.(65) 2- متن روايت اوس بن الحدثان براين دلالت دارد كه وي نزد عمر بوده و در آن وقت عثمان، سعد، عبدالرحمان و زبير، بر عمر وارد شدهاند. عمر درباره چگونگي حديث «لانورّث» از آن سؤال نموده، ايشان گفتهاند: «قد قال ذلك»؛ اما نگفتهاند ما از پيامبر(ص) شنيدهايم؛ بلكه اظهار داشتهاند كه آن حضرت آن را فرمودهاست؛ پس چنين فهميده ميشود كه به استناد گفته ديگران آن را تصديق كردهاند. تصديق نمودن حضرت علي(ع) و عباس هم بدينگونه بوده است كه عمر از ايشان پرسيد: آيا ميدانيد آن حديث را؟ گفتند: آري، نگفتند كه ما آن را از پيامبر(ص) شنيدهايم، بلكه ميتوان چنين فهميد كه آن در بين مردم شايع بوده است. 3- روايت به لحاظ معني مضطرب و ناموزون است؛ زيرا در اخبار صحيح آمده است كه همسران پيامبر(ص) عثمان را به نزد ابيبكر فرستادند كه سهم ارثشان را از وي مطالبه كند.(66) سؤال اين است كه چگونه ميشود عثمان از خبر «لانورّث» باخبر باشد، در عين حال به عنوان واسطه بخواهد سهم الارث ازواج پيامبر(ص) را از خليفه درخواست كند؟! علاوه در اين روايت آمده است كه حضرت علي(ع) و عباس به يكديگر ناسزا گفتند كه بدون شك از ساحت قدس ايشان به دور است و بر نادرستي آن حديث دلالت دارد.(67) 4- اگر حضرت علي و عبّاس اين خبر را از پيامبر شنيده باشند، چرا به نزد عمر رفتند و درباره ارثيه خود مخاصمه داشتند؟! علاوه چهطور ميتوان باور نمود كه با صدور خبر مزبور از پيامبراكرم(ص) دختر گرامياش حضرت فاطمه(س) مؤكّداً و پيگيرانه ارثيه و حقوق مالياش را از ابوبكر طلب كند و او را مورد مؤاخذه و بازخواست و معاتبه قرار دهد! 5- نويسنده آن كتاب براي اثبات حديث «لانورّث» به حديث زهري نيز استدلال كردهاست. در آن حديث از قول عايشه نقل شده است كه وي به همسران پيامبر گفت: «ألاَتتقين اللَّه لم تَعْلَمْنَ أنَّ رسولَ كانَ يقولُ لانورِّثُ...(68)». در اين خبر هم از شايعه خبر داده شده است. «كان يقول» ماضي استمراري است و چنانچه موضوعي استمرار داشته باشد، لازمهاش اين است كه همه بفهمند. چطور شد عايشه آن را دانسته، امّا ساير همسران حضرت آن را ندانستهاند؟ عايشه نگفته است كه من از پيامبر(ص) شنيدم، بلكه آن را به صورت «كان يقول» (ميگفت) يا چنانكه در روايت ديگر است، به «قد قال»(69) تعبير كرده است. به احتمال قوي امالمؤمنين عايشه آن حديث را افواهي شنيده و آن را جزو مسلّمات به حساب آورده، لذا به لفظ «قد قال» و «كان يقول» بيان كرده است. 6- واضح است كه روايت مالك بن اوس بن الحدثان اين مفهوم را دارد كه وي ناقل ما وقع بوده، آنچه را در مجلس عمر رخ داده، نقل نموده و اظهار نكرده كه خودش آن مضمون را از پيامبر شنيدهاست. 7- از شرح فوق معلوم ميشود كه خبر «لانورّث» بدينگونه نيست كه كبار صحابه - چنانكه نويسنده آن كتاب ادعا نموده - نقل كرده باشند، بلكه فقط خليفه اوّل را نقل كرده و پس از نقل وي در بين صحابه شيوع پيدا كرده است؛ بنابراين بين خبر مزبور و ظاهر آيات قرآني كه بر ارث دلالت دارد و نيز با رواياتي كه از اهلالبيت حضرت علي(ع) و حضرت فاطمه(س) وارد شده، تعارض واقع ميشود؛ در اين صورت مسلّماً لازم است به آيات قرآني و اخباري كه از حضرت علي(ع) و حضرت فاطمه و اهلالبيت رسيده، عمل كنيم، چون نميشود از ظاهر قرآن و اخبار فراوان، دست برداريم. ب - امّا اينكه ادّعا نموده است كه حضرت فاطمه از ابيبكر راضي شد و رضايت آن بانوي بزرگوار را جلب نمودند، در اينباره هيچ مدرك معتبري وجود ندارد، بلكه در صحيح بخاري و مسلم و ساير مدارك معتبر آمده است كه آن بانو تا آخر عمر از ايشان ناراضي بود. در اينباره كافي است خبري از صحيح بخاري و مسلم نقل كنيم: عروة بن زبير از عايشه چنين نقل كرده است: «إنّ عائشةَ أخبرتْه أَنَّ فاطمةَ ابنةَ رسولاللَّه سَألَتْ أبابكر بعد وفاة رسولِاللَّه أن يُقسِّمَ لها ميراثَها ممّا ترك رسولُاللَّه ممّا أفاءَ اللَّهُ عليه فقالَ لها أبوبكر: إنَّ رسولَاللَّه قال: لانورّثُ ما تركنا صدقةٌ فغَضِبَتْ فاطمةُ فهَجَرَتْ أبابكر فلم تزل مهاجرتُه حتيَّ تُوْفَيتْ»(70). در مآخذ معتبر ديگر آمده است كه آن بانو حاضر نبود كه خليفه اوّل و دوّم خدمتش برسند، امّا با وساطت حضرت علي قبول كرد و نخواست كه خواهش شوهرش را رد كند. وقتيكه آمدند، از آنان اعراض كرد و بنا به نقل برخي از مآخذ از شدّت ناراحتي جواب سلام ايشان را نداد.(71) ج - اما اينكه ادّعا شد «فدك» هبه غير مقبوضه بوده است، دلائل زير بر عدم صحت آن گواهي ميدهد: 1- خداوند به پيامبر(ص) امر كرده است كه حق ذوي القربي را بدهد و مسلّم است كه مقال عبوديّت پيامبر(ص) چنين اقتضا ميكند كه هر چه زودتر امر پروردگار را اجرا كند و «فدك» را دراختيار دخترش قرار دهد. هبه غير مقبوضه موجب سقوط امر نميشود. تا وقتي كه قبض نداده، امر خدا را اطاعت نكرده، چون «ايتاء» مصداق پيدا نميكند و اين از ساحت قدس پيامبر(ص) به دور است. از ابن عباس و ابوسعيد خدري نقل شده است كه: «وقتي آيه «و آتِ ذي القربي» نازل گشت، حضرت رسول فدك را به دخترش فاطمه اقطاع كرد»(72). 2- حضرت علي(ع) به اين موضوع تصريح كرده است: «بلي كانت في أيدينا فدك من كلّ ما أظلّته السماء...(73)؛ از تمام آنچه بر آن سايه افكنده است، (از مال دنيا) فدك در دست ما بود». 3- خليفه دوّم درباره حضرت علي(ع) گفته است: «أَقْضانا علي(74)» و نيز نقل شده است: «كان عمر يقول: لولا عليّ لَهَلكَ عمر(75)؛ عمر پيوسته ميگفت: اگر علي نبود، عمر هلاك ميشد» و همچنين اظهار داشته است: «لا أَ بقاني اللَّهُ لمُعْضَلة ليسَ لَها أبوالحسن»(76). 4- در لسان العرب مادّه «فدك» آمده است ... فذكر علي(ع) أنّ النبي(ص) كان جعلها لفاطمة ... «كانَ جَعَلَها» ماضي بعيد است. معني فارسي اين است: پيامبر(ص) در زمان حياتش آن را براي فاطمه قرار داده بود. معلوم است اين بيان در اينكه پيامبراكرم(ص) آن را در اختيار حضرت فاطمه قرار داده، ظهور دارد. 5- حضرت علي(ع) دل پردردي از هيأت حاكمه وقت داشته، زيرا بالحني بسيار ناراحت و غمانگيز فرمود: «فصبرتُ و في العين قذيً و في الحلق شجي...(77)؛ چشمم را خاشاك و گلويم را استخوان گرفته بود. ميراث خود را تاراج رفته ميديدم». چرا دختر گرامي پيامبر(ص) را از حقوق خود محروم ساختند؟ چنانكه در پيش اشاره نموديم، براي هر صاحب نظري اين سؤال مطرح ميشود كه با اين همه سفارشهاي مؤكّد و متواتري كه پيامبر گرامي اسلام(ص) درباره احترام و اكرام و پاكي و عصمت دختر بزرگوارش حضرت زهرا(س) فرموده، بهطوري كه همه مسلمانان به آن اعتراف و اقرار دارند، پس چرا آن يگانه بانو و سيّده زنان اهل بهشت و بضعه رسولخدا را رنجيدهخاطر ساختند و او را از حقوقش كه با ادلّه و براهين، آن را اثبات ميكرد، محرومساختند؟! بدون شكّ «فدك» به خودي خود از نظر آن مكرّمه هيچگونه ارزشي نداشت؛ چون از نظر خاندان عصمت و طهارت دنيا بيقدر و ارزش است. به نظر ايشان فقط دنيا از آن جهت ارزشمند است كه بدانوسيله كاري براي رضاي خدا انجام شود. پس اقامه دعوي نمودن آن حضرت و تلاش براي گرفتن حقوقش براي امري بسيار مهم و براي موضوع ديگري بوده است. او ميخواست بدين وسيله مظلوميّت خود و شوهرش را به مردم بفهماند و اعلام نمايد كساني كه حقّ خاندان پيامبر خود را تضييع مينمايند و عدالت را رعايت نميكنند، شايستگي خلافت و جانشيني پيامبر(ص) را ندارند(78). او ميخواست خلافت را كه حقّ مسلّم شوهرش بود، به وي باز گرداند، تا بر اساس حق و عدالت با مردم رفتار شود، و در نتيجه نور اسلام در سراسر گيتي پرتوافكن گردد و از مسير اصلي منحرف نشود. از بررسي كتب تاريخ چنين برميآيد كه پيش از رحلت رسولخدا(ص) عدّهاي برنامهريزي نموده، مقدّمات را چنان فراهم كرده بودند كه پس از وفات آن حضرت، زمامداري و امارت مسلمانان را قبضه كنند و نگذارند كه آن مقام در خاندان پيامبر باشد(79). قراين و شواهد متقني بر اين امر دلالت دارد: از مسلّمات است كه انتخاب ابيبكر براي امارت و زمامداري با گفتگو و درگيريها و كشمكشهاي بسيار همراه بوده است(80). تا آنجا كه حباببن منذر از انصار، برآشفت و بر روي مهاجران شمشير كشيد(81) و مردم را از بيعت با ابيبكر منع ميكرد و سعدبن عُباده كه نزديك بود زير دست و پا لگدمال شود، ريش خليفه دوم را گرفته بود(82) و ميكشيد. در اين اثنا مردي از انصار گفت: سعد را كشتيد. عمر گفت: او را بكشيد كه او صاحب (و وسيله) فتنه است(83). وعدّهاي گفتند ما جز با علي با كسي ديگر بيعت نميكنيم(84). آشوب و درگيري، اين اجتماع را تا مرز زد و خورد جدّي پيش برد. عدّهاي از انصار كه از قبيله اوس بودند، از اينكه مبادا سعدبن عباده كه از قبيله «خزرج» است، امير شود، حاضر شدند كه با ابيبكر بيعت كنند. اُسَيدبن خُضَيْر كه از نقباي «اوس» بود، گفت: اگر قبيله خزرج حتي يك بار زمام امور را به دست گيرد، افتخار هميشگي از آنِ آنان خواهد بود. پس به پا خيزيد و با ابيبكر بيعت كنيد(85). بنابر منابع معتبر بسيار، عمر كارگردان اصلي بيعت بود. وي كسي بود كه در واقعه سرنوشتساز سقيفه ابتكار عمل را در دست داشت و در واقع روح محرك در تعيين ابوبكر بود. وي و ابوعبيده جرّاح و ابوبكر متّحد و همنوا بودند. هنگامي كه انصار در سقيفه اجتماع كرده بودند، عمر ابوبكر را از موضوع آگاه ساخت(86). سپس هر سه تن به جانب مجتمع انصار رهسپار شدند و با آنان درباره امارت و جانشيني پيامبر(ص) به گفتگو پرداختند. پيش از آن كه ابوبكر در صحنه حاضر گردد، عمر مردم را با شدّت و حدّت تهديد ميكرد كه نگوييد پيامبر از دنيا رفته است. او به مانند حضرت موسي به جانب خدا رفته و پس از چهلروز برميگردد. پيوسته اين حرف را تكرار ميكرد. ابن عباس او را از اين گفتار منع نمود، امّا او بهآن اعتنا نكرد(87)؛ تا اينكه ابوبكر آمد و آيات قرآن را درباره اينكه پيامبر هم ميميرد، تلاوت كرد. در اين وقت عمر گفت: آنچه را كه قرائت نمودي، آيات قرآني است، ابوبكر گفت: آري. در اين وقت عمر چنين اظهار داشت: «أيّهاالناس هذا ذو شيبة المسلمين فبايعوه فبايعه الناس...»(88). از اين موضوع اين مطلب به ذهن خطور ميكند كه عمر ميدانست پيامبر(ص) وفات يافته است؛ امّا براي اينكه مردم مبادا با سعدبن عباده بيعت كنند، با اين سياست خواست مردم را از بيعت با او باز دارد؛ لذا به قول ابن عبّاس وقعي نگذاشت. امّا وقتي ابوبكر به صحنه آمد، قول او را پذيرفت و تبليغ نمود كه مردم با وي بيعت كنند! بهطوري كه از برخي مآخذ برميآيد، ابوبكر پس از خطاب به مردم در موضوع رحلت پيامبر(ص) همراه با عمر و ابوعبيده به احتمال زياد به خانه ابو عبيده رفتند و جلسه مشورتي تشكيل دادند، تا در باره انتخاب زمامدار بحث كنند(89). ابو جعفر نقيب، استاد ابن أبيالحديد، بر اين باور است كه صحابه (به نظر ما بايد گفت در رأس آنان عمر و ابوبكر) خلافت را همچون نماز و روزه از معارف ديني نميدانسته و پيروي از «نص رسولالله» را در اين موارد، در صورت تشخيص عدم مصلحت در اطاعت از آنها لازم نميديدند. وي ميافزايد كه صحابه متفقاً بسياري از «نصوص» رسولخدا را با توجه به مصلحتي كه تشخيص ميدادند، ترك كردند(90)! ظاهراً كساني كه از همان روزهاي شدّت يافتن بيماري پيامبر(ص) و احتمال درگذشت وي در پي اين بيماري، افكاري براي دستيابي به قدرت در سر ميپروراندند، تقريباً بلافاصله پس از شنيدن اين خبر و هنگامي كه هنوز علي و فضلبن عبّاس و تني چند، مشغول غسل دادن پيكر پاك رسولخدا بودند(91)، دست به كار شدند. چنانكه گفتيم سعدبن عباده پيشواي خزرجيان در سقيفه بنيساعده نشسته بود و سخنگويي به نيابت او در فضايل انصار و اولويت آنان بر مهاجران در خلافت سخن ميگفت(92). نميتوان معلوم داشت كه انگيزه اقدام سعدبن عباده و اجتماع انصار در سقيفه، بدون مقدّمه و ناشي از رياستطلبي آنان بوده؛ يا بر اثر اطّلاعات جسته و گريخته و قرائن و نشانههايي كه دلالت بر برخي پيشبينيها و مقدّمه چينيهاي برخي از سران مهاجران داشته، بوده است؟! آنچه منطقيتر به نظر ميرسد، اين است كه طرح چنان سخناني از سوي انصار در آن لحظات، واكنشي در مقابله با اقدامات مهاجران باشد؛ نه موضعگيري در برابر وصاياي پيامبر خدا (مثلاً حديث منزلت، غدير خم و...)(93). شايد بتوان مثلاً تخلّف برخي از مهاجران از لشكر «اسامه» به رغم تأكيد بسيار پيامبر(ص) بر اعزام سريع آن(94) و جلوگيري از آوردن دوات و كاغذ براي پيامبر(95) و همچنين پيشگوييهاي آن حضرت درباره محروم گشتن انصار از حقوق اجتماعي خود و روي آوردن آشوبها در آينده نزديك را از عواملي به شمار آورد كه انصار را بر آن داشت به گمان خويش براي حفظ موقعيّت و منافع خود، در سقيفه گرد هم آيند. امّا با اين اقدام نسنجيده بهدست خويش، زمينهساز شكلگيري بزرگترين فتنه در سراسر تاريخ اسلام شدند، كه به شهادت تاريخ بسياري از آشوبهايي كه پيامبر(ص) از پيش به آنها اشاره فرموده بود(96)، از دل آن زبانه كشيد(97). چنانكه اشاره نموديم، ابوبكر، عمر و ابوعبيده جرّاح با هم اتّحاد و هماهنگي داشتند. درگيرودار انتخاب خليفه هميشه با هم بودند و يكديگر را تأييد ميكردند؛ گاهي ابوبكر به عمر ميگفت: من با تو بيعت ميكنم؛ امّا عمر فضايل او را برميشمرد و ميگفت: با بودن تو هيچگاه من شايستگي آن را ندارم كه مردم با من بيعت كنند(98). و گاهي عمر به ابيعبيده ميگفت: بيا با تو بيعت نمايم، چون از پيامبر شنيدم كه تو امين اين امّت هستي. او نيز از اين كار امتناع ميورزيد(99). عمر بسيار اصرار داشت كه ابوبكر زمام امور را به دست گيرد. ابوبكر هم پس از رسيدن به آن مقام از متحدان خويش (عمر و ابوعبيده) حمايت ميكرد. حتّي وقتي كه پس از وفات پيامبر(ص) لشكر اسامه به جانب مأموريت خويش رهسپار گشت و از مدينه خارج شد، با آنكه ابوبكر و عمر و ابوعبيده در زمان حيات رسولخدا جزو سپاه اسامه بودند(100) و آن حضرت فرموده بود: «لعنالله مَنْ تخلّف عن جيش أُسامة»(101)، ابوبكر از اسامه خواست كه عمر نزد او بماند و كمك او باشد(102)، و امور مالي را به ابوعبيده واگذار كرد(103). و نيز به جهت همبستگي و اتحادي كه بين آنان وجود داشت، ابوبكر، عمر را با وجود مخالفت عدّهاي از صحابه به جانشيني خود برگزيد(104). يكي از آنان به عمر گفت: «در اول تو ابوبكر را، امير كردي و حالا او تو را امير نمود»(105). هنگامي كه ابوبكر، عمر را براي اخذ بيعت به خانه حضرت علي(ع) روانه كرد و به وي دستور داد كه با شدّت هر چه تمامتر آن جناب را بهنزد او ببرد، بين حضرت علي و عمر سخناني ردّ و بدل شد. در اين وقت آن حضرت به عمر فرمود: «احلب حَلباً لَكَ شَطْرُه؛(106) شيري بدوش كه قسمتي از آن براي تو است. سوگند به خدا! جديّت تو براي فرمانروايي ابوبكر نيست، مگر اينكه فردا تو را به امامت منصوب كند». و نيز در همين رابطه بود كه عمر در هنگام موتش گفت: «اگر ابوعبيده زنده بود، او را بهجانشيني برميگزيدم»(107). «بي شك پيامبر(ص) نگران آينده امّتش بود و به شدّت به علي ميانديشيد. قراين بسياري نشان ميدهد كه آن حضرت به علي به چشم خاص مينگريست؛ امّا از سوي ديگر ميدانست كه رجال قوم هرگز به اين جوان سي و چند سالهاي كه جز محمّد(ص) در جامعه پناهي و جز جانبازيهايش در راه اسلام سرمايهاي ندارد، ميدان نخواهند داد و رهبري او را به سادگي تحمّل نخواهند كرد. قويترين جناح سياسي اسلام، جناح ابوبكر است. عمر، ابوعبيده جراح، سعدبنابيوقاّص، عثمان، طلحه و زبير از عناصر اصلي اين جناحند. ... ميدانيم نخستين كسي كه از خارج خانه محمّد به وي گرويد، ابوبكر بود. سپس ابوبكر گروهي را به اسلام ميآورد كه دستهجمعي به دعوت وي به محمد ميگروند(108). از اين جا پيوند خاصّ اين عده كاملاً در جاهليت مشخص ميشود. اينان پنج تناند: عبدالرحمان بن عوف، عثمان، سعدبنابيوقّاص، طلحه و زبير. اين پنج تن را يك جاي ديگر باز در تاريخ با هم ميبينيم. كي و كجا؟ سي و شش سال بعد در شوراي عمر. شورايي كه با چنان بازي ماهرانه علي را كنار زد. شورايي كه عبدالرحمان بن عوف در آن رئيس بود و به اصطلاح حق «وتو» داشت و عثمان را به خلافت برگزيد. شوراي عمر جز علي بيكموكاست همين پنج تناند. ... علي در برابر اين جناح كاملاً تنها است. مرداني كه به وي ايمان دارند، ابوذر، سلمان، عمارو... داراي چنين وابستگي پنهاني سياسي نيستند. غيبت همگي آنان در سقيفه آن را نشانميدهد»(109). اين گروه سياسي براي رسيدن به اهداف خود تصميم جدّي گرفته بودند و از هيچگونه تلاش و كوششي باز نميايستادند، و حاضر بودند كه به هر وسيلهاي متوسّل گردند. تا جايي كه چون عدّهاي از بنيهاشم و ديگران در خانه حضرت فاطمه(س) اجتماع كرده بودند و نميخواستند كه با ابوبكر بيعت نمايند، درصدد بر آمدند كه خانه آن حضرت را آتش بزنند و امير مؤمنان(ع) را تهديد به قتل نمودند(110). عمر به منظور گرفتن بيعت براي ابوبكر به درِ خانه علي آمد و آنان را آواز داد، امّا آنان بيرون نيامدند. پس عمر هيزم خواست، و بنا به روايت بلاذري عمر با فروزينه آتش در دست، آمد و گفت(111): سوگند به آن كه جان عمر در دست او است! اگر بيرون نياييد، خانه را با هر كه در آن است، به آتش خواهم كشيد! بدو گفتند: اي ابوحفص! اگر فاطمه در آن جا باشد، چه؟! گفت: حتّي اگر او در آن جا باشد! تا وقتي كه طايفه بنياسلم با ابيبكر بيعت نكرده بودند، وضع وي متزلزل بود. از عمر نقل است كه تا وقتي بنياسلم نيامده بودند، من به پيروزي اطمينان نيافتم(112). بنياسلم وابسته مهاجران بودند. آنان در اثناي بيعت نمودن با ابيبكر وارد مدينه شدند؛ بدان سان كه كوچهها را پر كردند. نقل شده است كه آنان براي تهيّه خواربار به مدينه آمده بودند. عمر كسي را به نزد آنان گسيل داشت و پيغام داد كه به ازاي بيعت با ابيبكر به شما خواربار ميدهيم. آنان با ابيبكر بيعت كردند و طبق فرمان يكي از كارگردانان، به جان مردم افتادند و ايشان را با اكراه و كتك وادار كردند كه با ابيبكر بيعت نمايند(113). سعد بن عباده كه مخالف ابوبكر بود، با وي و عمر بيعت نكرد. عمر در روز سقيفه گفت: خدا سعد را بكشد كه او ريشه فتنه است؛ و بنا به نقل برخي ديگر از تواريخ گفت: سعد را بكشيد، خدا او را بكشد(114). و نيز آوردهاند كه عمر شاخهاي از درخت خرما را به دست گرفته بود و ميگفت: دعوت ابوبكر را اجابت كنيد(115). سعد در زمان خلافت عمر به طرز مرموزي كشته شد و كشته شدن او را به جنّيان نسبتدادند(116). سعد به جانب شام رفت. عمر مردي را روانه كرد و به او گفت: «سعد را به بيعت دعوت كن و نيرنگ و خدعه كن و چنانچه امتناع ورزيد، دربارهاش از خدا كمك بگير». آن مرد به طرف شام رهسپار شد و او را در محوطهاي يافت. و پس از آن كه بيعت را نپذيرفت، او را به ضرب تير كشت(117). سخن در اين باره فراوان است كه در اين مختصر نميگنجد. بهطور خلاصه ميتوان در اين جا پرسشهاي زير را مطرح نمود: 1- چرا عمر فقط ابوبكر را از اجتماع انصار آگاه ساخت؟ 2- چرا براي مقابله با انصار، اين سه تن (ابوبكر، عمر و ابوعبيده جراح) وارد سقيفه شدند؟ 3- چرا از آوردن دوات و كاغذ براي نوشتن وصيّت پيامبر(ص) ممانعت نمودند؟ 4- چرا به جاي شركت در مراسم دفن پيغمبر، به فكر بيعت افتادند و ابوبكر را جلو انداختند؟ 5- چرا ابوبكر و عمر از فرمان پيغمبر سرپيچي كردند و با لشكر اسامه نرفتند و به مدينه برگشتند؟ رويدادهايي كه شرح آنها گذشت، سبب شد كه يگانه دختر دلبند پيامبر خدا نسبت به دستگاه حاكمه وقت دلِ خوش نداشته باشد و معلوم است آن دستگاه حاكمهاي كه مورد خشم و ناخشنودي آن بانو باشد، مورد ناخشنودي و خشم خدا و رسولخدا نيز هست. چه خوب بود كه اين چنين نميشد. ________________________________________ وفاءالوفاء، ج2، ص157. ابن شيبة نيز اين مضمون را روايت كرده است. شرح ابن أبيالحديد، ج16، ص230. (53) السيرةالحلبيه، ج3، ص398. (54) ابنأبيالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج16، ص231؛ ابوبكر جوهري، السقيفه، ص115. (55) الخراج، ص19؛ براي مزيد اطلاع در اين باره به مدارك زير رجوع شود: كنزالعمال، ج5، ص604، ح14069 و ج5، ص605؛ صحيح بخاري، ج4، ص210؛ معجمالبلدان، مادّه فدك؛ ابن أبيالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج16، ص230. (56) «و اعلموا أنّما غنمتم من شيءٍ فأنَّ لِلّه خُمسَه و للرسول ولذي القربي...» انفال(8)آيه41. (57) «ما أفاءَالله علي رسوله من أهل القري فللّه و للرسول ولذي القربي...» حشر(59) آيه 7. (58) «ما آتاكم الرسول فخذوه...» حشر(59) آيه 7. (59) تفسير كشاف، ج20، ص159؛ النص و الاجتهاد، ص51. (60) ابن أبيالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج16، ص230؛ صحيح مسلم، ج12، ص76 - 77؛ ابنحنبل، مسند، ج1، ص55. (61) الاموال، ص343 - 344. (62) نسائي، سنن، اوّل كتاب، قسم الفيء، ج7، ص129. (63) ابن أبيالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج16، ص231. (64) متن روايت را براي مداقه و تحقيق تا جايي كه مربوط به مورد بحث است، نقل ميكنيم: عن مالك بن أوس بن الحدثان قال: بينا أنا جالس عند عمربن الخطّاب إذ دخل «يرفأ» فقالَ: هل لكَ في عثمانَ و سعدٍ و عبدالرحمن و الزبير يستأذنون عليك؟ قال: نعم، ثم لبث قليلاً، ثم جاءَ فقال: هل لكَ في علي و العبّاس يستأذنان عليك؟ قال: أَذِنَ لهما. فلمّادخلا قال عبّاس: يا أميرالمؤمنين! اقضِ بيني و بينَ هذا - يعني علياً - و هما يختصمان في الصوافي التي أفاءَ اللَّه علي رسوله من أموال بني النضير، قال: فاستبّ عليّ و العبّاس عند عمر! فقالَ عبدُالرحمن يا اميرالمؤمنين! اقضِ بينهما و أرِحْ أحدَهُما من الآخر فقال عمر: أُنْشدُ كُم باللَّه الذي تقوم بإذنه السماواتُ و الأرض، هل تعلمون أنّ رسولاللَّه(ص) قال: «لانورّث ما تركناه صدقة»؟ قالوا: قدقال ذلك فأقبل علي العباس و عليّ فقالَ: أنشدكمااللَّه هل تعلمان ذلك؟ قالا: نعم.... الاموال، ص17؛ صحيح بخاري، باب الخمس؛ شرح ابنأبيالحديد، ج16، ص221 - 222. (65) (قال عمر) حدثني أبوبكر و حَلَفَ باللَّه أنّه لصادق. كنز العمال، ج5، ص588. (66) فتوح البلدان، ج 1، ص 34؛ معجم البلدان، حرف «فاء»؛ ابنأبيالحديد، شرح نهج البلاغه، ج 16، ص228؛ صحيحبخاري، اول كتاب فرائض. (67) صحيح مسلم، به شرح نووي، ج12، بحث فيء. (68) ابنأبيالحديد، شرح نهج البلاغه، ج16، ص223. (69) همان، ص22. (70) وفاء الوفاء، ص1570؛ صحيح بخاري، باب فرض الخمس؛ صحيح مسلم، شرح نووي، ج12، ص77. (71) بيهقي، سنن، ج6، ص301؛ البداية و النهاية، ج6، ص333؛ اعلام النساء، ج4، ص123؛ در الامامة و السياسة آمده است كه از شدت ناراحتي جواب سلامشان را نداد. (72) اين حديث به چندين سند، از ابيسعيد خدري عطيه عوفي، ابن عباس، و امام صادق(ع) نقل شده است. سيوطي، الدرالمنثور، سوره اسراء، آيه 17: «و آتِ ذي القربي حقّه»؛ حاكم، شواهد التنزيل، ذيل همان آيه؛ طوسي، التبيان، همان آيه؛ فتوح البلدان، ص350؛ وفاء الوفاء، ج20، ص160؛ السفينة، ص101. (73) نهج البلاغه، فيض الاسلام، نامه 45. (74) بلاذري، انساب الاشراف. به چندين سند نقل شده است و نيز در الاستيعاب، ج8، ص156 آمده است. (75) الاستيعاب، ج8، ص157. (76) انساب الاشراف، ج2، ص100؛ الاستيعاب، ج8، ص157. (77) اين خطبه را قبل از سيّدرضي، ديگران نيز روايت كردهاند. براي مزيد اطلاع ر.ك: عبدالزهراء الحسيني، مصادر نهجالبلاغه و اسانيدها، جاول، از ص309 به بعد. (78) «لايَنالُ عَهْدِي الظَّالِمينَ.» بقره (2) آيه 124. (79) عمر گفت: اگر نبوت و خلافت در بنيهاشم باشد، بر ديگران تكبر خواهند كرد. تاريخ طبري، ج1، ص1769. (80) ابن هشام، السيرهالنبويه، ج4، ص306 - 307؛ طبقات الكبري، ج3، ص181 - 182؛ انساب الاشراف، ج1 ،ص581. (81) طبري، الامامة والسياسه، ج1، ص16 و ج3، ص220. (82) تاريخ طبري، ج3، ص222؛ السيرةالحلبيه، ج3، ص379. (83) انساب الاشراف، ج1، ص582؛ الكامل فيالتاريخ، ج2، ص216. (84) الكامل فيالتاريخ، ج2، ص214. (85) تاريخ طبري، ج3، ص223؛ الامامة و السياسه، ج1، ص16. (86) تشيع در مسير تاريخ، ص44؛ الكامل فيالتاريخ، ج2، ص214 و 217؛ حديث السقيفه و الامامة و السياسه، ج1، ص16-13؛ ابن هشام، السيرة النبويّه، ج4، ص307؛ انساب الاشراف، ج1، ص580؛ تاريخ طبري، ج3، ص221-219؛ الطبقات الكبري، ج3، ص182: و سمع عمرالخبر... فأرسل إلي أبيبكر أن إليّ... قد حدث أمر لابدّ لك من حضوره... (87) ابن سعد، الطبقات الكبري، ج2، ص267؛ ابن هشام، السيرة النبويه، ج4، ص205. (88) الطبقات الكبري، ج2، ص268. (89) تشيع در مسير تاريخ، ص61. (90) رسول جعفريان، تاريخ تحول دولت و خلافت از برآمدن اسلام تا برافتادن سفيانيان، ص73-72؛ شرح ابنأبيالحديد، ج12، ص83-82. (91) الكامل فيالتاريخ، ج2، ص219؛ الامامة والسياسه، ج1، ص19؛ تاريخ طبري، ج3، ص219؛ السيرة الحلبيه، ج3، ص395؛ انساب الاشراف، ج1، ص582: لم يشرعوا في تجهيز رسولالله إلّا بعد تمام البيعة لأبيبكر... (92) الامامة و السياسه، ج1، ص12؛ تاريخ طبري، ج3، ص218. (93) حديث منزلت را ميتوانيم از احاديث متواتر بدانيم و از احاديث مسلّم است. مسلم در صحيح خود آن را به چندين سند نقل كرده است: صحيح مسلم، ج15، ص174؛ بخاري نيز در صحيح خود آن را آورده است. صحيحبخاري، ج4، ص208؛ الاستيعاب، ج3، ص44؛ حديث غدير نيز از احاديث بسيار معتبر است و شكي در صحّت آن نيست و به اسناد متعدد روايت شده است. براي اطلاع كامل از اسناد آن ر.ك: اعيان الشيعه، ج1، ص290 - 291. (94) الطبقات الكبري، ج3، ص190-189؛ اسحاق بن احمد، سيرة رسولالله، تصحيح دكتر اصغر مهدوي، ص1107؛ شرحنهجالبلاغه، ابن أبيالحديد، ج1، ص161-159؛ سيد احمد زيني (دحلان)، السيرة النبويه و الآثار المحمديه، ضميمه السيرةالحلبية، ج2، ص381-380. (95) عن ابن عباس: قال: لَمااشتدَّ بالنبي(ص) وَجَعه قال: ائتوني بكتاب أكتب لكم كتاباً لاتَضلّوا بعده. قال عمَرُ: إنّ النبي غلبه الوجعُ و عندنا كتاب الله حسبنا فاختلفوا و كثراللغظُ. قال: قوموا عنّي و لا ينبغي عندي التنازعُ. فخرجَ ابنُ عباس يقول: إنّ الرزيّةَ كلَّ الرزيّةِ ما حال بينَ رسولِالله و بينَ كتابِه. صحيح بخاري، ج1، ص37؛ در صحيح مسلم، ج11، ص15 به شرح النوووي نيز مضمون حديث بخاري آمده است كه قسمتي از آن چنين است: أكتب لكم كتاباً لن تضلّوا بعده أبداً فقالوا: إنّ رسولَاللهِ يَهجُر. در انساب الاشراف، ج1، ص562 از جابر و ابن عبّاس اين موضوع با دو سند نقل شده است. در كنزالعمال، ج5، ص644 نيز قريب به اين مضمون آمده است. طبقات الكبري، ج2، ص244-242؛ صحيح بخاري، ج8، ص87؛ سيره ابن هشام، ج4، ص304-303: حتي خَرَجَ صوتُه(ص) من باب المسجد يقول: أيّهاالناس سُعِرتِ النارُ و أَقبلتِ الفِتَنُ كَقِطَعِ الليلِ المُظْلِم... (96) شهرستاني، الملل و النحل، ج1، ص22: ماسلَّ سيف فيالإسلام علي قاعِدةٍ دينيّةٍ مثل ما سلَّ علي الإِمامةِ. (97) قسمتي از اين مطالب از دائرةالمعارف بزرگ اسلامي، ج5، ص221، شرح حال ابيبكر، بر گرفته شد. (98) الكامل في التاريخ، ج2، ص216؛ الامامة و السياسه؛ السيرة الحلبيه، ج3، ص385 و 395؛ الطبقات الكبري، ج3، ص181 و الاموال ابوعبيد، ص144. (99) الكامل في التاريخ، ج2، ص216؛ الامامة و السياسه؛ السيرة الحلبيه، ج3، ص385 و 395؛ الطبقات الكبري، ج3، ص181 و الاموال ابوعبيد، ص144. (100) السيرة النبوية و الآثار المحمدية، ضميمه السيرة الحلبيه، ج2، ص380 - 381. ابوبكر و عمر و ابوعبيده از لشكرگاه در هنگام شدت يافتن بيماري پيامبر به مدينه بازگشتند. اسدالغابه، حرف الهمزه و السين. (101) شهرستاني، الملل و النحل، ص21. (102) الكامل فيالتاريخ، ج2، ص221. (103) همان، ص284؛ الطبقات الكبري، ج3، ص184. (104) همان، ص287؛ الامامة و السياسة، ج1، ص25؛ الطبقات الكبري، ج3، ص199. (105) الامامة و السياسة، ج1، ص25. (106) انساب الاشراف، ج1، ص587؛ الامامة و السياسة، ج1، ص18. (107) ابن سعد، الامامة و السياسة، ج1، ص28؛ ج3، ص342؛ طبري، ج4، ص227. (108) ابن هشام، السيرة النبويه، ص267. (109) تلخيص «از هجرت تا وفات» در مجموعه مقالات محمّد خاتم پيامبران، دكتر شريعتي، ص344 - 345. (110) تاريخ طبري، ج2، ص443؛ الامامة و السياسة، ج1، ص20؛ عقدالفريد، ج4، ص260. (111) انساب الاشراف، ج1، ص586؛ كنزالعمال، ج5، ص651. (112) تاريخ طبري، ج3، ص222؛ الكامل في التاريخ، ج2، ص219. (113) شيخ مفيد، الجمل، ص119؛ نهجالبلاغه، ابن أبيالحديد، ج1، ص219. (114) الكامل في التاريخ، ج2، ص216؛ الامامة و السياسة، ج1، ص17؛ صحيح بخاري، ج4، ص194؛ انساب الاشراف، ج1، ص582؛ تاريخ يعقوبي، ج2، ص107؛ الطبقات، ج3، ص616. (115) كنزالعمال، ج5، ص653. (116) الطبقات، ج3، ص617؛ انساب الاشراف، ج1، ص589؛ اسدالغابه، باب السين و العين. (117) انسابالاشراف، ج1، ص589. (118) الخراج و النظم المالية، ص150؛ ابو يوسف، خراج، ص47؛ الام، كتاب الفيء، ج4، ص81؛ فتوح البلدان، ج1، ص458. (119) كامل التواريخ، ج2، ص345. (120) تاريخ طبري، ج1، ص2769. (121) واللّه لأدعون عليك في كلّ صلاة. ابن أبيالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج16، ص214 و در الاستيعاب، ج6،ص404 آمدهاست كه حضرت فاطمه را مورد تهديد قرار گرفت. و نيز در اعلام النساء، ج4، ص124؛ عبدالفتاح عبدالمقصود، السقيفة و الخلافة، ص234؛ ابوبكر جوهري، السقيفة، ص102. (122) ابن أبيالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج16، ص280. (123) در اين باره به مآخذ زير مراجعه شده است: الامامة و السياسة، ج1، ص18 و 20؛ تاريخ طبري، ج2، ص448؛ مروجالذهب، ج1، ص657؛ تاريخ يعقوبي، ج2، ص105؛ اسدالغابة، ج3، ص322؛ الاستيعاب، ج2، ص244؛ صحيحمسلم، ج5، ص154-153؛ الصواعق المحرقه، ص9. ب- انفال در زمان خليفه دوم در عصر زمامداري عمربن خطاب پيروزيهايي درخشان در دو جبهه فارس و روم نصيب مسلمانان گرديد و اموال و ثروتهايي سرشار عايد ايشان شد. چنانكه معلوم است پيامبر اكرم(ص) مسلمانان را با يكديگر متّحد نمود. اخوّت، صفا و يكدلي در بين ايشان به وجود آورده بود، بهگونهاي كه با هم هماهنگ شدند و در همه كارها خدا را در نظر داشتند و يك هدف را تعقيب ميكردند، كه اعتلاي كلمه توحيد و بسط عدالت و دفع ظلم و ستم و تشكيل حكومت واحد جهاني اسلامي بود. اين روحيهاي بود كه پيامبر اكرم(ص) در جامعه اسلامي به وجود آورده بود و مدتها دوام يافت و مردم بر اين روش در راه گسترش و پيشرفت اسلام و آبرومندي مسلمانان ميكوشيدند. مجاهدان اسلام در جبهههاي مختلف به پيشروي خود، در شرق و غرب ادامهميدادند. در زمان خليفه دوم، سپاه اسلام قسمت مهمي از كشور ايران را فتح كرد و مداين پايتخت شاهان ساساني در سال شانزده هجري به دست مسلمانان سقوط نمود(124). ستون ديگر از جهادگران اسلام در جبهه غرب فعاليّت ميكردند. وقتي خليفه دوّم زمام امور را به دست گرفت، ابتدا به ابوعبيده جرّاح كه در شام بود، نامهاي نوشت و دستور داد كه به «حمص» برود و آن شهر را فتح كند. در اين هنگام شهر «دمشق» در محاصره بود و صاحب دمشق دروازههاي شهر را براي ابوعبيده گشود و اين شهر در ماه رجب سال 14 به دست مسلمانان افتاد(125). خبر فتحها يكي پس از ديگري به مركز خلافت اسلامي (مدينه) ميرسيد و از خليفه ميپرسيدند كه ما با املاك و سرزمينهاي پهناوري كه ميگشاييم و تحت سلطه خود در ميآوريم، چه كنيم. ابو يوسف و ابو عبيد قاسم بن سلاّم و بلاذري و ماوردي و ديگران كه از مورّخان پيشين هستند، نوشتهاند كه سعدبنابيوقاص پس از فتح عراق نامهاي به خليفه نوشت كه مردم ميخواهند آنچه را به عنوان غنيمت بهدست آوردهاند و آنچه را كه خداوند به ايشان برگشت داده، در اختيارشان قرار داده شود، تا بين خود تقسيم كنند(126). ابوعبيده نيز پس از فتح شام به خليفه نامه نوشت: مسلمانان از وي درخواست كردهاند كه سرزمينها، شهرها، اهل شهرها، كشتزارها و ميوه درختها بين آنان تقسيم شود(127). به علاوه برخي از صحابه هم از خليفه درخواست نمودند كه اراضي عراق به مانند غنايم (منقول) تقسيم شود؛ همچنانكه پيامبر(ص) اراضي خيبر را تقسيم كرد. عمر مردم را جمع كرد تا نظرشان را در اين باره جويا شود. اكثرشان رأي دادند كه اراضي بهمانند اموال (منقول) بر ايشان تقسيم شود(128). خليفه اظهار داشت: اگر اراضي را بر شما قسمت كنم، چيزي براي آيندگانتان نميماند. چگونه خواهد بود حال كساني كه پس از شما بيايند و ببينند كه اراضي قسمت شده، و فرزندان، آن اراضي را از پدرانشان به ارث بردهاند و ديگران از آنها محرومند؛ پس اين رأي پسنديده نيست. اگر اينها در اختيار شما قرار بگيرد، امنيّت سرحدّات (و نيازهاي اجتماعي) چگونه تأمين شود و حقّ كودكان و بيشويانِ بلاد چه ميشود؟ مردم در جواب عمر گفتند: چگونه آنچه را خداوند با شمشيرهايمان به ما برگشت داده، به گروهي كه در ميدان جنگ حاضر نشدهاند و به فرزندانشان و فرزندانِ فرزندانشان اختصاص ميدهي؟! و در اين باره اصرار ورزيدند. از جمله كساني كه زياد اصرار ورزيدند، عبدالرحمان بن عوف و زبيربن عوام و بلال بن رباح بودند و از همه بيشتر، بلال بن رباح در اين باره پافشاري كرد. بهگونهاي كه عمر دست به دعا برداشت و گفت: «اللهم اكفني بلالاً و أصحابه»(129). اين افراد آيه «غنيمت» را در نظر داشتند و به آن استدلال ميكردند، و ميگفتند: اين آيه ميفهماند كه خمس غنيمت از آن مستحقّان خمس است و بقيّه بهغانمين تعلّق دارد(130). امّا گروهي از مهاجران مانند حضرت علي(ع) و عثمان و طلحه و... رأي عمر را تأييد كردند؛ لذا اختلاف بهوجود آمد. براي رفع اختلاف ده نفر از بزرگان و اشراف انصار را كه پنج نفر از اوس و پنج نفر از خزرج بودند، به حكميّت برگزيدند(131). عمر به پاخاست و حمد و ثناي الهي را بهجا آورد. سپس گفت: من مزاحم شما نشدم مگر براي اينكه خواستم در امانتي كه بر عهده من است، در كارهايي كه از جانب شما به من محوّل شده، با من شركت كنيد (و مرا ياري دهيد). همانا من مانند يكي از شما هستم. يقيناً شما خواه با رأي من مخالف و خواه موافق باشيد، حق را پا برجا و استوار ميسازيد. سپس موضوع را براي آنان توضيح داد و رأي خود را (درباره اراضي فتح شده) چنين بيان نمود: رأي من اين است كه اراضي وقف باشد و با مقرّر نمودن خراج، در اختيار كارگران قرار گيرد و بر رقبهشان جزيه تعيين شود، كه فيء مسلمانان باشد براي جنگجويان و نسلها و آيندگان. در ادامه سخن خود گفت: براي اين مرزها بايد نگهباناني باشند كه پيوسته از مرزها مراقبت نمايند و در اين شهرهاي بزرگ بايد سربازاني باشند (كه امنيّت را حفظ كنند) و لازم است حقوق مرتّب به ايشان داده شود. اگر اين اراضي و سكنه اراضي تقسيم شوند، از كجا اين هزينهها تأمين گردد. در كتاب خدا بر اين مدّعا دليل و برهان پيدا كردهام كه بوضوح بر آن دلالت دارد. آنگاه آيات سوره حشر را قرائت كرد: «و ما أفاءَاللهُ علي رسولِه مِنهُمْ...»(132) و گفت: اين در شأن بنيالنضير نازل شده است. بعد گفت: آيه: «ما أفاءَاللّهُ علي رسُولِه مِنْ أَهْلِ القُري فللّهِ و للرَّسُول و لذِي القُربي و اليتامي و المساكينِ و ابنِالسبيلِ كَيْ لايكونَ دوْلَةً بينَ الاغْنياءِ مِنْكُم»(133) درباره تمام قريهها است و عموميت دارد. سپس قول خداوند متعال «للفقراءِ المُهاجِرينَ الذين اُخْرجُوا من ديارِهِم و أموالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضلاً منَ اللّهِ و رِضْواناً...»(134) را توضيح داد كه مضمون آيه درباره مهاجران است. عمر گفت: پس از اين آيات، آيه «والذين تبوّؤ الدارَ و الايمانَ مِنْ قَبْلهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هاجَرَ إليهِمْ و لايَجِدونَ في صُدُورِهمْ حاجةً ممّا اوُتوا و يُؤْثِرونَ علي أنفُسِهمْ و لو كان بِهِم خَصاصة»(135) مخصوص انصار است. سپس بيان كرد كه اين آيات به آيه «وَالَّذينَ جاؤُا مِنْ بَعْدِهِمْ يَقُولونَ ربّنا اغْفِرْلَنا و لإِِخْوانِنا الَّذينَ سَبَقُونا بالإِيمانِ...»(136) ختم (و تكميل) شده است و اين عموميّت دارد، و كساني را كه در زمانهاي آينده پا به عرصه وجود ميگذارند، شامل ميشود و براي همه مسلمانان است؛ سپس پرسيد: پس چگونه غنايم را بر شما حاضران تقسيم كنم و آيندگان را واگذارم. بعد از اين اظهارات رأي خليفه بر اين قرار گرفت كه اراضي را تقسيم نكند و مردم گفتند: رأي، رأي تو است. چه نيكو است رأي و گفتارت! پس از عمر، ساير خلفا نيز به اين روش عمل ميكردند و زمينهايي را كه مسلمانان فتحميكردند، جزو املاك عمومي به حساب ميآوردند(137). فقهاي اماميه نيز، بر اين امر اتّفاق نظر دارند كه اگر سرزميني بهدست صاحبانش آباد شده باشد و مسلمانان با نيروي نظامي آن را تصرّف كنند، به عموم مسلمانان تعلّق دارد و از صاحب جواهر نقل شد كه در اين باره، از بعضي منابع فقهي نقل اتّفاق نموده است(138). و روايات زير كه از اهلالبيت(ع) نقل شده، بر آن دلالت دارد: 1- در روايتي است كه حلبي از امام صادق(ع) از وضع زمينهاي عراق پرسش نموده، امامپاسخ داده است كه آنها به همه مسلمانان چه آنهايي كه حاضرند و چهكساني كه بعد ميآيند، تعلّق دارد...(139). 2- از ابيربيع شامي نقل است كه: «امام صادق(ع) فرمود: اراضي عراق را خريد و فروش نكنيد، زيرا آنها فيء (و غنيمت) مسلمانان است(140)، مگر اينكه كسي (با حكومت اسلامي) پيماني داشته باشد كه در اين صورت بر طبق قرارداد ميتواند آن را بفروشد. 3- ابوبرده از امام صادق از خريدن اراضي خراج پرسش نمود. آن حضرت فرمود: چه كسي آن را ميفروشد و حال آن كه به جميع مسلمانان تعلّق دارد(141)؟! مقصود از اراضي خراج در عرف فقه، آن زميني است كه با قوّه قهريّه به تصرّف مسلمانان در آمده است. 4- ابونصر در حديثي از امام هشتم(ع) چنين روايت نموده است: «و آنچه با شمشير اخذشده، امرش به دست امام است. به هر كس كه مصلحت بداند، واگذار ميكند(142)». ________________________________________ (124) تاريخ يعقوبي، ج2، ص145؛ تاريخ طبري، ج3، ص578. (125) تاريخ يعقوبي، ج2، ص140؛ تاريخ طبري، ج3، ص441. (126) الخراج، ص34؛ الاموال، ص64. (127) الخراج، ص14. (128) شافعي نيز همين رأي را داده و گفته است: كلّ ماحصل من الغنائم من دارالحرب قسّم... تفسير قرطبي، ذيل آيه: «واعلموا أنّما غنمتم...». (129) الاموال، ص63. (130) الخراج و النظم المالية، ص105 - 107. (131) الخراج و النظم المالية، ص105 - 107. (132) و آنچه را خداوند به پيامبرش برگشت داد، شما در آن باره اسب و شتري نتاختيد. حشر(59) آيه 6. (133) آنچه را كه خداوند از اهل قريهها به پيامبرش برگردانيد، براي خداوند و براي پيامبرش و براي خويشاوندان پيامبر و يتيمان و بينوايان و رهگذران است و اين بدان جهت است كه (ثروتها) بين توانگرانشان دستبهدست نگردد (كه فقيران مالي نداشته باشند كه نيازهاشان را برآورده سازند). حشر (59) آيه 7. (134) (آن اموالي كه برگشت داده شده) براي بينواياني است كه هجرت كردهاند؛ همان كساني كه از خانهها و اموالشان بازداشته شدهاند، در حالي كه (به سبب هجرت) فضل (و رحمت) و خشنودي خدا را طلب ميكنند. حشر (59) آيه8. (135) كساني كه پيش از مهاجران در جايگاه (مدينه) مأوا گرفتند و ايمان را خالص گردانيدند، (نيز از فيء) برخوردار ميشوند. اينان كساني را كه به نزدشان هجرت كنند، دوست دارند و در فكر (و ذهن) خود به آنچه به مهاجران (از غنايم) داده شوند، نيازي احساس نميكنند (و اظهار نارضايتي نميكنند) و مهاجران را بر خويش مقدّم ميدارند، هر چند نسبت به آنچه ايثار ميكنند، نياز داشته باشند. حشر(59) آيه 10. (136) و كساني كه پس از ايشان ميآيند، ميگويند: خدايا! ما و برادرانمان را كه در ايمان بر ما سبقت گرفتند، بيامرز. حشر (59) آيه 10. (137) الخراج و النظم المالية، ص107 - 108؛ اقتصادنا، ص445. (138) اقتصادنا، ص443. (139) شيخ انصاري، مكاسب، ص162؛ اقتصادنا، ص443. (140) شيخ انصاري، مكاسب، ص162؛ اقتصادنا، ص443؛ وسائل، ج11، ص118. (141) شيخ انصاري، مكاسب، ص162؛ اقتصادنا، ص444. (142) اقتصادنا، ص445؛ وسائل، ج11، ص120. ج- انفال در زمان خلافت عثمان عثمان بن عفان در اوّل محرّم سال 24 هجري خليفه شد. سرداران مسلمانان در مدّت خلافت او در اطراف و اكناف به پيشرفتهاي خود ادامه ميدادند و بر قلمرو حكومت اسلامي ميافزودند. مغيرة بن شعبه پس از فتح همدان به ري رفت و آن شهر را محاصره كرد. برخي برآنند كه ري در زمان خليفه دوم فتح شده است(143). عمرو بن عاص در سال 25، اسكندريه را فتح نمود و در همين سال نيز عثمان بن ابيالعاص «سابور» را گشود. و در سال 27 عبداللّه بن سعدبنابيسرح «افريقيه» را به تصرّف در آورد و عبداللّه بن زبير را براي رساندن خبر فتح به عثمان به مدينه فرستاد و با لشكري به سرزمين «نوبه» رهسپار گرديد، تا آنجا را بگشايد و قبرس هم به دست معاويةبنابيسفيان فتح شد(144). يكي از دهقانان خراسان عبداللّه بن عامر را از راه كوتاهي به «قومس» برد و از آنجا به نيشابور رساند. عبداللّه در سال سي نيشابور را فتح كرد و با اهالي طبسين از در مصالحه در آمد و «ابرشهر» را بعد از محاصره بگشود و احنف بن قيس را به «مروالروز» فرستاد. قيس بن هيثمالصلت كه به ربعي از خراسان حكمراني داشت، به طخارستان رفت و آن سامان را فتح نمود. خليفه، حبيب بن مسلمه فهري را به ارمنستان فرستاد و او هم قسمتي از خاك ارمنستان را جزو قلمرو اسلامي كرد(145). سلمان بن ربيعه باهلي نيز حبيب بن مسلمه را در فتح ارمنستان كمك كرد. عثمان، سلمان بن ابيربيعه را مأمور كرد تا تمام خاك ارمنستان را فتح كند. او تا بيلقان پيش رفت. مردم آن شهر با وي از در صلح در آمدند. و از آنجا به «برذعه» و سپس به «شروان»، «لكز»، «شابران» و «فيلان» رفت و اين مواضع را بگرفت...(146). اگر خواسته باشيم درباره فتوحاتي كه در زمان خليفه سوم رخ داد، بحث كنيم، مطلب به درازا ميكشد كه از حوصله اين نوشتار خارج است. اجمالاً بايد بگوييم كه در مدّت زمامداري اين خليفه قلمرو حكومت اسلامي توسعه شاياني يافت و غنايم فراواني نيز نصيب مسلمانان شد. امّا چنانكه در مآخذ معتبر آمده است، خليفه در مصرف غنايم و ثروتهاي بيتالمال موازين اسلامي را در نظر نميگرفت و آنطور كه اجتهاد و رأيش اقتضا داشت، آنها را هزينه مينمود. در بحثهاي آينده خواهد آمد كه تبعيضات و حيف و ميلها سبب شد كه مردم نسبت به خليفه بدگمان شدند و او را به قتل رسانيدند(147). از جمله آن كه عثمان به ابن مسعود كه بيتالمال كوفه در دستش بود، گفت: «تو خازن ما هستي!» امّا او كه خود را خزانهدار مسلمانان ميدانست، كليد بيتالمال را به او پس داد(148). نظير همين ماجرا درباره عبداللّه بن ارقم روي داد. او نيز اظهار داشت كه تصوّر من اين بوده كه خازن مسلمانانم؛ امّا اكنون كه معلوم شده خزانهدار خليفهام، چنين مسؤوليتي را نميپذيرم(149). ________________________________________ (143) تاريخ يعقوبي، ج2، ص140. (144) همان، ج2، ص141. (145) همان، ج2، ص145-144. (146) همان، ج2، ص145. (147) الخراج و النظم الماليه، ص177؛ تاريخ اليعقوبي، ج2، ص145-143. (148) تاريخ تحوّل دولت و خلافت از برآمدن اسلام تا برافتادن سفيانيان، ص134؛ انساب الاشراف، ج4، ص518. (149) همان. فصل ششم چگونگي مصرف انفال و تقسيم عطايا در زمان رسولالله(ص) و خلفاي اربعه در زمان پيامبر اكرم(ص) دولت اسلامي ثروت فراواني نداشت و بيتالمالي هم وجود نداشت. چنانچه فيء يا غنيمتي بهدست ميآمد، بلافاصله بر مستحقّان تقسيم ميشد و نيز زكات و صدقات را همانند غنايم بيدرنگ تقسيم ميكردند و اگر چيزي ميماند، به دستور خود پيامبر(ص) براي هنگام نياز، ذخيره و محافظت مينمودند. و بيشتر آن اموال شتر و ستوران بود كه به امر آن حضرت آنها را داغ ميكردند، تا با چهار پايان ديگران اشتباه نشوند(1). بنابر اين ثروت حكومت اسلامي در عصر پيامبر(ص) عبارت بود از باقي مانده زكات و صدقات (شتران و اسبان و چهارپايان ديگر) كه آنها را در چراگاههاي مخصوص نزديك «نقيع» نگهداري ميكردند. تعداد اين مواشي بنا به آنچه جُرجي زيدان نوشته است(2)، به چهل هزار شتر و گاو و اسب و ديگر چهارپايان ميرسيد كه با اموال و موجوديهاي ديگر در راه دفاع از اسلام هزينه ميشد. ________________________________________ جرجي زيدان، تاريخ تمدن، ج2، ص13. (2) جرجي زيدان، تاريخ تمدن، ج2، ص13. چگونگي مصرف انفال و تقسيم عطايا در عصر رسولخدا(ص) از بررسي سيره پيامبر اكرم(ص) چنين برميآيد كه آن حضرت انفال و ثروتهاي دولتي را برحسب احتياج جامعه اسلامي و مردم به مصرف ميرسانيد. چنانكه در تقسيم فيءبنيالنضير(3) مهاجرانِ نخستين را كه در تنگدستي به سر ميبردند و نيز دو نفر از انصار را كه اظهار فقر نمودند، مورد بخشش قرار داد. و در مواردي هم كه از انفال براي هزينه خانوادهاش استفاده ميكرد، بدان جهت بود كه احساس نياز ميكرد. و نيز گاهي آن اموال را براي سلاح و مخارج دفاعي صرف مينمود؛ زيرا اجتماع و حيثيّت دولت اسلامي به آن وابسته بود. بنابراين پيامبر(ص)، ثروتهاي دولتي و انفال را در راه رفع نيازمنديهاي خود و خانوادهاش و همچنين براي رفاه و آسايش مسلمانان و تأمين احتياجات اجتماعي، هزينه ميكرد و منظورش اين بود كه مسلمانان در خير و نيكبختي و سعادت مادّي و معنوي روزگار بگذرانند. ________________________________________ (3) الخراج و النظم الماليه، ص95. مصارف انفال و اموال دولتي كه مورد توجّه پيامبر بود 1- تبليغ دين اسلام و آشنا ساختن مردم به حقايق آن: «يابنيَّ إنّاللّه اصطفي لكُمُ الدينَ فلاتموتُنَّ إلاَّ و أنتم مُسلمونَ(4)؛ پسرانم! همانا خداوند دين (حق) را براي شما برگزيد، پس بايد جز به مسلماني از دنيا نرويد». «و مَن يبتَغِ غير الاسلام ديناً فلن يقبل منه و هو في الآخرة من الخاسرين(5)؛ هر كسي كه بهجز اسلام دين ديگري را طلب نمايد، از وي هرگز پذيرفته نميشود، و او در آخرت از زيانكاران است». «اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي و رَضيتُ لكُمُ الاسلامَ ديناً(6)؛ امروز دين شما را كامل گردانيدم و نعمتم را بر شما به اتمام رسانيدم و براي شما دين اسلام را پسنديدم». 2- دفاع از اسلام و قلمرو اسلامي: «وأعدّوا لَهُم مااستَطعتُم من قُوّة و مِنْ رباطِ الخَيلِ تُرهِبونَ به عدوَاللّه وَ عَدوّكُمْ(7)؛ و (براي كفّار و پيمانشكنان) آنچه در توان داريد نيرو، و اسبانِ بسته (و تازه نفس) آماده سازيد، تا (بدان وسيله) دشمن خود و دشمن خدا را بترسانيد». 3- برقرار نمودن امنيّت و آرامش: «و ضَرَبَ اللّهُ مَثلاً قَرية كانت آمِنةً مطمئنّةً يأتيها رزقُها رَغَداً مِن كلِّ مَكانٍ فَكَفَرَت بأنعُمِاللّه...(8)؛ خداوند (درباره گروهي كه قدر نعمتهاي الهي را نميدانند و فساد ميكنند)، مثلي زده است (و آن مانند) قريهاي است كه در امن (و امان) و بدون دغدغه بوده و روزياش از هر جانب ميآمده، پس آنگاه نسبت به نعمتهاي خداوند ناسپاسي نموده (در نتيجه گرسنگي و خوف بر آنان عارض گرديده است)». «و اذ قال ابراهيم ربّ اجعل هذا بلداً آمناً(9)؛ و به يادآر هنگامي را كه ابراهيم گفت: پروردگارا! اين مكان (مكّه) را شهر امن قرار بده. «وَ قالَ ادْخُلُواْ مِصْرَ اِنْ شاءَاللّه آمِنينَ(10)؛ و يوسف گفت: به خواست خداوند با امنيّت (و آسودگي) به مصر درآييد». 4- ايجاد عدالت و هماهنگي: «إنّاللّه يأمرُكُم أن تُؤَدّوا الاماناتِ الي اهلِها و اذا حَكَمْتُم بينَ الناس ان تحكموا بالْعدل...(11)؛ همانا خداوند به شما دستور ميدهد كه امانتها را به صاحبانش برگردانيد و هنگامي كه بين مردم حكم كنيد، به عدل (و انصاف) حكم نماييد». «انَاللّهَ يأمُرُ بالعدلِ و الاحْسانِ و ايتاءِ ذِيالقُربي(12)؛ همانا خداوند بهدادگري و نيكي نمودن و دادن (مال) به خويشاوندان دستور ميدهد». 5- آموزش و پرورش و بالا بردن سطح فرهنگ: «اِقرأْ بِاسْم رَبِّكَ الَّذي خَلَقَ، خَلَقَ الإنْسانَ مِنْ عَلَقٍ، اِقْرَأْ وَ رَبّكَ اْلاَكْرَمُ، الَّذي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ، عَلَّمَ الإنْسانَ مالَمْ يَعلَمْ ...(13)؛ بخوان به نام پروردگارت كه (جهان را) آفريد. انسان را از علق آفريد. بخوان و پروردگارت گراميتر است، كه به قلم تعليم داد و به انسان آموخت آنچه را نميدانست». 6- خدمات بهداشتي و پزشكي: «و إذا مَرِضتُ فَهُو يَشفين(14)؛ و هنگاميكه بيمار شوم او مرا شفا ميدهد». «يَخرجُ مِن بُطُونها شَرابٌ مختلفٌ الوانُه فيهِ شفاءٌ، للناسِ(15)؛ از شكم زنبور عسل، شرابي كه رنگهاي گوناگون دارد، بيرون ميشود كه در آن براي مردم شفااست». 7- كشاورزي و آباد كردن زمين: «هو أنشأكُم مِنَ الارضِ وَ استعَمرَكُم فيها(16)؛ او شما را از زمين به وجود آورد و از شما خواست كه در آن آبادي ايجاد كنيد». «يُنْبتُ لكُم به الزَرعَ والزَّيتُونَ و النخَيل وَ الأَعنابَ وَ مِن كُلّ الثَمرات(17)؛ بهتوسط باران براي شما زراعت و زيتون و درختان خرما و انگور و همهگونه ثمره ميروياند». 8- تأسيس كارخانه و ترويج صنعت: «فأوحينا اِليهِ انِ اصنَعِ الفُلكَ بِاَعْيُنِنا وَ وَحينا(18)؛ به نوح وحي نموديم كه كشتي را به حفظ و تعليم ما بساز». «وَ عَلَّمْناه صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَكُمْ لِتُحْصِنَكُمْ مِنْ بَأْسِكُمْ فَهَلْ أَنْتُمْ شاكِرُونَ(19)؛ و به داود ساختن زره را ياد داديم، تا شما را از عذاب (و جراحت) حفظ كند. آيا سپاسگزاري ميكنيد؟». «وَ اَنْزَلْنا الْحَديدَ فيهِ بَأْسٌ شَديدٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاسِ ...(20)؛ وفروفرستاديم آهن را كه در آن براي مردم عذاب شديد و منافعي است». 9- تجارت و بازرگاني: «فاذا قُضيتِ الصلاةُ فانتشِروا في الارضِ و ابتغُوا مِن فَضلِ اللَّهِ(21)؛ هنگامي كه نماز به اتمام برسد، در زمين پراكنده شويد و از فضل (و بخشش) خداوند (روزي) طلب كنيد. سوره قريش نيز كه بر مسافرت زمستاني و تابستاني قريش دلالت دارد، اين موضوع را اثباتميكند. 10- حمل و نقل و ارتباطات: «و تَحمِلُ أثقالكَمُ إلي بَلَدٍ لم تكونوا بالغيهِ الاّ بِشقِ الأَنفُسِ(22)؛ و چهارپايان بارهاي شما را به شهري حمل ميكنند كه در صورت نبودن چهارپايان جز بسختي نميتوانيد به آن برسيد». «وَ تَرَي الْفُلْكَ مَواخِرَ فيهِ(23)؛ و كشتي را ميبيني كه شكافنده (آب) دريا است». 11- ايجاد بنا و سكني: «و اللّهُ جَعَلَ لكُم من بُيوتِكُم سَكَناً و جَعَلَ لكُم مِن جُلُود الانعامِ بُيُوتاً...(24)؛ و خداوند براي شما از خانههايتان آرامشگاهي قرار داد و (نيز) از پوستهاي چهارپايان خانههايي به وجود آورد». 12- سياحت و سير و سفر: «قُل سيروا فيالأرضِ(25)؛ بگو در زمين به سير (و سفر) بپردازيد». و «فامشوا في مَناكبِهِا و كُلُوا مِن رزقِهِ(26)؛ پس راه برويد در اطراف زمين و از روزي خدا بخوريد». موارد فوق اهمّ اهداف و مواردي است كه اسلام به آنها توجّه خاصي مبذول داشته و از مردم خواسته است كه به آن موضوعها اهميّت دهند، تا به اهداف مورد نظر برسند كه بهطور اختصار به آنها اشاره شد و شرح هر يك از آنها بحثهاي فراواني ميطلبد. اسلام تمام اموال و داراييها را از آن خدا ميداند و مالكيّت افراد را در طول مالكيّت او محسوب ميدارد. در قرآن آمده است: «و آتوهُم منِ مالِ اللّه الذي آتاكُم(27)؛ بهبينوايان از مالي كه خداوند به شما داده، بدهيد». در آيه ديگر آمده است: «وَ أنفِقُوا مِمّا جَعَلَكُم مُستَخلِفينَ فيهِ فالّذين آمنوا منكُم وَ أنفقُوا لهم اجرٌ كبيرٌ(28)؛ و انفاق كنيد از آنچه خداوند در آن مورد شما را جايگزين خود قرار داده، پس براي كساني از شما كه ايمان آوردهاند و انفاق ميكنند، پاداش بزرگي است». و نيز خداوند فرموده است: «وَ ما أفاءَاللُّه علي رَسولهِ منِ اهلِ القُري فَلِلّهِ و للرّسولِ ولِذِي القُربي و اليَتامَي و المَساكينِ و ابنِالسبيلِ كَي لايكونَ دُولةً بينَ الاغنياِء ...(29)؛ خداوند آنچه را از اهل قري به پيامبرش برگردانيد، براي خدا و براي رسولش و براي خويشانش و بيپدران و بينوايان و در راه ماندگان است، تا بين توانگران شما دست به دست در گردش نباشد». پيامبر گرامي اسلام براي رفاه و آسايش مردم و جهت پياده كردن برنامههاي عالي و ثمربخش، در نظر داشت آماري از مسلمانان گرفته شود، تا وضع آنان برطبق نظم خاصّي روبراه و مرتب شود. براي انجام اين امر مهم «معيقيب بن فاطمةالدوسي» براي نوشتن غنايم و عبداللّه بن ارقم براي يادداشت نمودن، در بين آباديها و قبايل مأمور بودند. پيامبر(ص) خواست تعداد مسلمانان بدين وسيله معيّن شود. از هزار و پانصد مرد آمارگيري نمودند، امّا نظم خاصّي در اينباره برقرار نشد(30). بدون شك اين كار براي آن بوده است كه آمار كاملي از وضع مسلمانان تهيّه شود، تا زمامداران بهافراد نيازمند كمكومساعدت نمايند. اصولاً از اسلام ودستورهايمترقّيآن جز اين انتظار نميرود كه در جامعه اسلامي عدل و مساوات برقرار گردد و تمام بندگان خدا در نعمت و رفاه به سر برند؛ با توجّه به اين هدف از پيشوايان معصوم و پيامبر(ص) دستورهايي صادر شده است. از رسولخدا(ص) نقل است: «كسي كه متصدّي امري از امور ما بشود و بدون همسر است، (از مال ما) همسر بگيرد. و كسي كه منزل نداشته باشد، منزل بگيرد. و كسي كه وسيله سواري يا خدمتگزار ندارد، وسيله سواري و خدمتگزار تهيّه نمايد. و كسي كه در غير اين موارد گنجينه يا شتري براي خود اتّخاذ نمايد، به صورت خائن دزد، در روز قيامت (به صحنه محشر) ميآيد»(31). و نيز پيامبر(ص) فرمود: «كسي كه از خود ثروتي بر جاي گذارد، از آنِ وارث او است. و اگر از كسي وامي باقي بماند (و مالي نداشته باشد كه از آن قرضش ادا شود)، بر عهده خدا و رسول است كه آن را پرداخت كنند»(32). انسبنمالك هم اين موضوع و مضمون را از نبي اكرم(ص) نقل كرده است(33). در روايت ديگر از آن حضرت چنين بازگو شده است: «كسي كه پس از خود عايلهاي واگذارد (و مالي نداشته باشد كه زندگاني خود را تأمين كنند)، تكفّل آن عايله بر ما است. و اگر كسي مالي بر جاي گذارد، به وارثش اختصاص دارد»(34). اخبار و رواياتي كه از طريق اهل بيت در اين باره به ما رسيده است، نيز بر همين مضمون دلالت دارد. عليبنابيطالب در نامهاي كه به مالك اشتر نوشت، چنين توصيه كرد: «خدا را، خدا را نسبت به طبقه (تهيدست و) پايين اجتماع! همان بينوايان و نيازمندان و گرفتاران در سختي و رنجوري، كه هيچ چارهاي ندارند؛ زيرا در اين طبقه نيازمنداني هستند كه نياز خود را اظهار ميكنند و برخي از ايشان اظهار فقر نمينمايند (و فقر خود را پوشيده ميدارند). حق خدا را كه تو را نگهبان حق خودش قرار داده، درباره ايشان مراعات كن. قسمتي از بيتالمال و قسمتي از بهرههاي املاك خالصه (دولتي) را، در هر شهر (و ديار) براي ايشان قرار بده.... و به يتيمان و سالخوردگان كه چارهاي ندارند و خويشتن را در معرض درخواست واقع نميسازند، رسيدگيكن. اين كارها بر حكمرانان گران (و دشوار) است و حق در همه موارد (تلخ و) گران است»(35). ودرصحيحه حمّاد آمده است: «امام وارث كسي است كه وارث نداشته باشد، (چون) مخارج كسي را كه راهي براي اعاشه ندارد، برعهده ميگيرد»(36). اصولاً مبناي مقرّرات اسلامي بر طرفداري از نيازمندان و بينوايان و رفع احتياجات ايشان است، و مانع از آن است كه اختلافات طبقاتي به وجود آيد و يك طبقه از بندگان خدا در محروميّت و رنج به سر برند؛ لذا پيامبر(ص)، در هنگام تقسيم غنايم فرمود: «كساني كه بينيازند، غنايم را به ضعيفان (و نيازمندان) برگردانند»(37). ابوصالح سمّان گفت: «علي(ع) را ديدم كه وارد بيتالمال شد و در آن جا مالي را مشاهده كرد. آن گاه فرمود: اين مال اين جا است و حال آن كه مردم نيازمندند! بلافاصله دستور داد كه آن را بين مردم تقسيم كنند. پس از آن فرمود كه بيتالمال را جارو كنند و آب بپاشند. و در آن (به شكرانه اين عمل شايسته) نماز گزارد»(38). ابوبكر عطاياي بيتالمال را بهطور مساوي بر مردم تقسيم ميكرد و ميگفت: «كسي كه در اسلام فضيلت و امتيازي دارد، از خداوند پاداش خواهد گرفت و ما را به آن كاري نيست و ما بايد در تقسيم عطايا نسبت به همه روش يكسان داشته باشيم». خليفه دوم اين رويه را تغيير داد و بر وفق فضيلت و سابقه اسلام و خويشاوندي رسولخدا عطايا را تقسيم مينمود. امّا هنگامي كه علي(ع) زمام امور را به دست گرفت، سنّت رسولخدا را احيا فرمود و همه نيازمندان را بهگونهاي يكسان از عطايا بهرهمند ساخت. و اين راه و روشي بود كه رسولخدا آن را ترسيم كرده بود. و قرآن مجيد نيز مردم را به همين امر توجّه داده است. اكنون ذيلاً به ذكر اَدلّهاي در اين زمينه ميپردازيم: 1- در سوره «حشر» پس از آن كه فيء بنيالنضير ذكر شده، فرموده است: «للفُقَراءِ المُهاجرينَ الّذينَ أُخرِجُوا من ديارِهِم ...(39)» از اين آيه فهميده ميشود كه فيء و اموال دولت بهنيازمندان اختصاص دارد. 2- مبناي اسلام و سيره مسلمانان براين قرار گرفته كه ثروت نزد عدّهاي انباشته نشود و ديگران در مضيقه به سر برند(40). 3- رسولخدا فيء بنيالنضير را بر مهاجران تقسيم نمود، چون در فقر و عسرت به سر ميبردند و فقط، دو نفر از انصار را كه اظهار تنگدستي نمودند، از آن مال برخوردار نمود(41). 4- گفتار و كردار اميرالمؤمنين بزرگترين دليل مدّعا است و ذكر آن در صفحه قبل گذشت. 5- از صحيح بخاري و مسلم روايت شده است: پيامبر(ص) نزديك وفاتش به مردي از انصار در مقام دلجويي فرمود: «پس از من بزودي به نابرابري (و تفضيل برخي بر برخي) مواجه خواهيد شد. در اين صورت شكيبايي پيشه كنيد تا اينكه بر حوض (كوثر) مرا ملاقات كنيد»(42). آيا اين تفضيل غير از اين است كه مهاجران بر انصار در برخورداري از عطايا برتري داده شدند؟ 6- رسولخدا غنايم جنگ بدر را عليالسويّه بر جهادگران تقسيم نمود(43). 7- تقسيم ثروت برحسب مزيّت و فضيلت موجب انباشته شدن اموال در نزد برخي از افراد ميشودواينامرهمانطور كه عواقب ناگوار آن در زمان خليفه سوم آشكار شد، برخلاف اهداف اسلامي است و مفاسد فراواني در پي ميآورد و باعث ميگردد كه شكاف طبقاتي به وجود آيد. ________________________________________ بقره(2) آيه132. (5) آل عمران(3) آيه 85. (6) مائده (5) آيه 35. (7) أنفال (8) آيه 60. (8) نحل(16) آيه112. (9) بقره(2) آيه 126. (10) يوسف(12) آيه 99. (11) نسا (4) آيه 58. (12) نحل (16) آيه 90. (13) العلق(96) آيه 1 - 5. (14) شعرا(26) آيه 80. (15) نحل(16) آيه 69. (16) هود(11)، 61. (17) نحل(16) آيه 11. (18) مؤمنون(23) آيه 27. (19) انبياء (21) آيه 80. (20) حديد (57) آيه 25. (21) جمعه (62) آيه 10. (22) نحل(16) آيه 7. (23) نحل(16) آيه 14. (24) نحل(16) آيه 80. (25) انعام(6) آيه 11. (26) ملك (57) آيه 15. (27) نور(24) آيه 33. (28) حديد(57) آيه 7. (29) حشر(59) آيه 71. (30) ... انّ معيقيب بن أبيفاطمةَالدوسيّ كانَ يكُتب مغانمَ رسولِاللّه(ص) و عبداللّه بن أرقم كان يكتب بين القوم في قبائلهم و مياههم. وأراد النّبي ان يحصي من اعتنق الإسلام فاشار بذلك ... الخراج و النظم الماليه، ص139-138. (31) الا مَن وَلِيَ لنا شيئاً وَ لم يكُن لَه امرأةٌ فلَيتزوَّج ... الاموال، ص265. (32) من ترك مالاً فلورثته و من ترك ديناً فإلي اللّه و رسوله. همان، ص220. (33) همان، ص221. (34) همان، ص226. (35) ثم اللّه، اللّه فيالطبقهالسفلي من الذين لاحيلة لهم من المساكين و المحتاجين و اهل البؤسي الزمني ... نهجالبلاغه، فيضالاسلام، ص1010. (36) ... الإمام وارث من لا وارث له يعول من لا حيلة له ... وسائل الشيعه، ابواب انفال، ج2، ص64. (37) ليردّ قويّ المسلمين علي ضعيفهم. الاموال، ص316. (38) انسابالاشراف، ج2، ص133. (39) حشر (59) آيه 8. (40) توبه (9) آيه 34؛ وسائلالشيعه، ج11، ص599. (41) الخراج و النظمالماليه، ص96. (42) اِنّ النبيَّ قالَ لِلانصاري في مقام التَسليةِ قريباً من وفاته: ستَلقَونَ بعدي أثرَةً ... كنزالعمال، ح1523؛ صحيحبخاري، ج4، ص225. (43) تفسير سوره «أنفال»، الصافي؛ الكامل في التاريخ، حوادث سال 2، غزوه بدر. چگونگي تقسيم فيء و عطايا در زمان ابيبكر ابوبكر كسي را بر ديگري ترجيح نميداد، فيء و عوايد دولتي را بهطور مساوي بر مردم تقسيم ميكرد. برخي از مسلمانان به نزد ابيبكر آمدند و چنين اظهار داشتند: اي خليفه رسولخدا! اين مال را بهطور مساوي بر مردم تقسيم نمودي، در صورتي كه برخي از ايشان بر برخي فضيلت دارند و سابقهشان در اسلام بيشتر است؛ چه ميشود كه آنان را بر ديگران از لحاظ عطا برتري دهي، او در جواب گفت: اينكه شما فضيلت و پيشينه را ذكر نموديد، من به آنها آگاه نيستم؛ ثواب و اجر و پاداش اين كارها بر خدا است و تقسيم عطايا مربوط به زندگي دنيا است. در اين موارد، تساوي از تفضيل بهتر است(44). امّا چنانكه خواهيم گفت، هنگامي كه عمر زمام خلافت را به دست گرفت، برخي را بر برخي ترجيح داد. اين كار براي عدّهاي كه به ظاهر داراي فضيلت و عظمت بودند، بسيار نيكو و پسنديده به نظر آمد و مورد تأييدشان قرار گرفت و كمكم روش رسولخدا به دست فراموشي سپرده شد. در نتيجه كساني كه از جاه و جلال و مناصب ظاهري برخوردار نبودند، از مزاياي كمتري بهرهمند ميشدند. اين رويّه در تمام مدّت خلافت عمر ادامه داشت و دلهاي عدّهاي لبريز از حُبّ مال و افزونيِ مقررّي گرديد. در مقابلِ اينان، عدّهاي بودند كه از مواهب بيتالمال نصيب كمي داشتند. در نتيجه از امكانات رفاهي اندكي برخوردار ميشدند. هر يك از اين دو گروه هيچگاه در مُخَيّلهشان خطور نميكرد كه وضع دگرگون شود و اين دوگانگي از ميان برود. هنگامي كه خليفه سوم (عثمان) روي كار آمد، روش عمر را ادامه داد و مردم كاملاً بهاين رويّه عادت كرده و به صورت يك امر عادي و معمولي در آمده بود و ساده زيستن و مساوات و مواساتي را كه اسلام به آن اهميّت فراواني ميدهد و از اهداف عاليه آن به شمار ميآيد، به فراموشي سپرده شد و از خاطرهها محو گرديد. ________________________________________ (44) تفسير سوره «أنفال»، الصافي؛ الكامل في التاريخ، حوادث سال 2، غزوه بدر. تقسيم عطايا و انفال در زمان خليفه دوّم در دوران حيات رسولاكرم(ص) مسلمانان در رتق و فتق امور اجتماعي و سياسي شركت ميجستند. چنانكه گفتيم در آن روزگار بيتالمال گستردهاي وجود نداشت و اگر مالي نصيب مسلمانان ميگشت، آن را براي رفع نيازهاي لازم، به مصرف ميرساندند. و بيشتر اموال ايشان را غلّه و چهارپايان و مانند اينها كه از راه زكات يا غنيمت فراهم ميآمد، تشكيلميداد. امّا پس از رحلت پيامبر(ص) مسلمانان بلاد كُفّار را يكي پس از ديگري ميگشودند. هنگامي كه شام، ايران، مصر و بِلاد شرق و غرب فتح شد و به تصرّف مسلمانان در آمد، بهقدري زَر و سيم نصيب مسلمانان گرديد كه از كثرت آن به شگفتي و حيرت افتادند(45). نقل كردهاند كه ابوهريره از بحرين آمد و پول فراواني به نزد عمر آورد. عمر پرسيد: چقدر پول آوردي، او گفت: پانصد هزار درهم. عمر از شنيدن اين سخن با تعجّب به وي گفت: آيا ميفهمي چه ميگويي، او پاسخ داد: آري صد هزار تا پنجبار. آنگاه عمر بر منبر رفت و چنين گفت: «اي مردم! ثروت فراواني به ما واصل شدهاست؛ اگر بخواهيد شمار كنيم و چنانچه بخواهيد با كيل اندازه آنها را معيّن نماييم و قسمت كنيم»(46). يكياز ايشان گفت: «اي امير مؤمنان! براي مردم دفترهايي قرار بده كه اعطا بر وفق آن دفاتر صورت گيرد»(47). در برخي از روايات آمده است: «هرمزان» درباره اين امر به عمر اشاره كرد. و بعضي گفتهاند: وليدبن هشام بن مغيره كه از شام آمده بود و از وضع دفاتر پادشاهان آن سامان آگاهي داشت، به عمر اظهار نمود كه مانند شاميان براي دادن عطايا دفتر تأسيس كند(48). امّا از برخي مدارك استفاده ميشود كه اوّلين دفتري كه در اسلام تأسيس شده، در زمان پيامبر(ص) بوده است و اين چنين نيست كه در زمان عمر اين كار انجام شده باشد، بلكه چنانكه قلقشندي آورده است: «پيامبر(ص) با فرمانرواياني كه معيّن كرده بود و نيز با اصحاب سرايا مكاتبه ميكرد و ايشان نيز با آن حضرت مكاتبه داشتند. همچنين آن حضرت به پادشاهان و رؤساي همجوار نامه نوشت و آنان را به اسلام دعوت كرد...». زبيربن عوام و جَهيم بنالصلت، صدقات را، و حذيفةاليمان آنچه را مربوط به تخمين خرمايِ درختانِ خرما، و مغيرة بن شعبه و حُصين بن نُمير امور مربوط به وام و معاملات را مينوشتند(49). از نويري نقل شده كه اوّلين ديوان لشكر در زمان پيامبر(ص) تأسيس شد و براي اثبات اين مدّعا به حديثي كه بخاري نقل نموده، استدلال كرده است. او از پيامبر(ص) چنين بازگو كرده است: «آن حضرت فرمود: نام كساني را كه اظهار اسلام نمودهاند، بنويسيد. ما نام هزار و پانصد مرد را براي آن حضرت نوشتيم. برخي از اصحابش نامههايي را كه ارسال ميشد و نامهها(ي ديگر) را مينوشتند؛ صورت آن نامهها و جواب آنها در خانه آن حضرت در مدينه نگهداري ميشد»(50). تاريخ بهطور دقيق اندازه ثروت را در زمان خلفاي صدر اسلام ضبط نكرده است. اما مورّخان از اموال فراوان و انواع جواهر و نفايسي كه در زمان خلافت عمر پس از فتح مداين و غير آن نصيب مسلمانان شد، خبر ميدهند. پس معلوم ميشود آنچه به عنوان خُمس يا به عنوان ديگر، عايد دولت ميگشته، ثروتِ سرشاري بوده است. طبري(51) و ديگران از اموال و اشياي گرانبها كه در كاخ سفيد و منزلهاي كسرا (پادشاهان ساساني) و خانههاي ديگر مداين و بيتالمال در نهروان پيدا شد، و نيز آنچه از جامهها، ظروف، هدايا، عطريّات و اموالي كه مردم پس از فرار برجاي گذاشتند، خبر داده و گفتهاند: آن اموال به اندازهاي بوده كه كسي قيمت آنهارا نميدانسته و نيز از جايگاههاي وسيعتر خبر دادهاند كه در آنها جعبههاي پر از ظرفهاي زرّين و سيمين وجود داشته است. عصمةبنحارث گفت: من دو جعبه را كه بر دو الاغ آنها را حمل ميكردند، نزد ضابط غنايم بردم. در يكي از آن دو جعبه، اسبي طلايي با زين نقره كه سينهبند، افسار، دمبند و زينش ياقوت و زمرّد نشان، با سواري از نقره جواهرنشان بود و در جعبه ديگر شتري بود از نقره با دمبند و زين و افسار (يا پوزهبند) طلايي ياقوتنشان كه يكمرد از طلاي جواهرنشان بر آن بود.... ابن خلدون گفته است: سهم يك سواره نظام در برخي از جنگها سي هزار قطعه طلا يا قريب به آن ميشد(52). و نيز از طبري نقل شده است(53) كه خسروپرويز آنچنان ثروتي فراهم آورده بود كه هيچ يك از پادشاهان آنقدر جمع نكرده بود. طبري ميگويد: «سعد(54) خمس غنايم (مداين) را جمعآوري كرد و هرچه را كه ميخواست عمر و تازيان از آن به شگفت آيند، از لباسها و زيورآلات و شمشير پادشاه و غير اينها، بر آن اضافه نمود و از خمس (به عنوان تشويق) به افرادي عطا كرد. پس از تقسيم غنايم و برداشتن خمس، فرش (بهارستان) بهجا ماند كه تقسيم آن ميسّر نبود. مسلمانان موافقت نمودند كه از حقّ خود بگذرند و آن را به نزد عمر بفرستند، تا مردم مدينه از ديدن و جلوه آن بهرهمند گردند». از عبدالملك بن عمير نقل شده است: «مسلمانان در جنگ مداين فرش بهارستان كسري را به غنيمت گرفتند. بس كه سنگين بود، ايرانيان نتوانستند آن را با خود ببرند؛ آن را براي زمستان كه گل و سبزهاي نبود، درست كرده بودند و هنگامي كه ميخواستند ميگساري كنند، بر آن مينشستند و مانند اين بود كه در باغي هستند. آن فرش شصت ذراع در شصت ذراع بود كه زمينهاي زرّين داشت؛ زينت آن نگينها، ميوهاش گهرها و برگها از ابريشم و آب طلا بود»(55). وقتي سپاه اسلام به سركردگي عمرو بن مالك به «بابل مهرود» رسيد، دهقان آنجا با عمرو صلح كرد كه يك جريب زمين را با درهم فرش كند و اين كار را انجام داد...»(56). در اثناي جنگ خارجة بن صلت شتري به دست آورد كه از طلا يا نقره و مرواريد و ياقوتنشان بسان بزغاله بود و هنگامي كه بر زمين گذاشته ميشد، به ناگاه مردي از طلاي مرصّع بر آن نمودار ميشد(57). غنايم جلولا سي ميليون بود كه خمس آن شش ميليون شد...(58). عمر براي مسلمانان حقوق و مقررّي تعيين كرد و سابقه اسلام و خويشاوندي رسولخدا و امتيازات ديگر را به عنوان ملاك در افزايش مقرّري در نظر گرفت. در كتب معتبر آمده است(59): هنگامي كه عمر تصميم گرفت دفتري براي عطاياي مسلمانان ترتيب دهد، عقيل بن ابيطالب، مخرمة بن نوفل و جبيربن مطعم را كه از نسّاب قريش بودند (و از انساب مردم با اطّلاع بودند)، فراخواند و به ايشان گفت تا بر حسب شأن و منزلت مردم ديوان را بنويسند... و افراد را به مقتضاي سابقه در اسلام و خويشاوندي رسولخدا، در عطايا تفضيل دهند(60). از ابوالفرج چنين نقل شده است: «عمر درباره تقسيم عطايا از بيتالمال با اصحاب مشورت كرد؛ آنان گفتند: اول از خودت شروع كن. او اين رأي را قبول نكرد و گفت: اوّل از آلوخويشان پيامبر(ص) آغاز ميكنم. و به عباس عموي پيامبر(ص) ابتدا نمود»(61). ابن جوزي گفته است(62): «همگي برآنند كه براي هيچكس افزونتر از آنچه براي ابن عباس برقرار نمود، مقرّر نكرد. روايت شده كه براي وي 12 هزار معيّن نمود؛ و براي هر يك از همسران رسولخدا ده هزار در نظر گرفت و عايشه را بر ساير همسران آن حضرت برتري داد و به او دوازده هزار عطا كرد؛ امّا عايشه قبول نكرد، زيرا اين نوعي بيعدالتي محسوب ميشد. عمر براي توجيه عمل خود گفت: اين به جهت فضيلت و منزلتي است كه تو نزد رسولخدا داشتي. چنانچه آن را قبول كني، مطابق شأن تو است و شخصيّت تو آن را اقتضا دارد. از اين قانون جويريه و صفيه و ميمونيه را استثنا كرد و براي هر يك از ايشان به جاي دههزار، شش هزار در نظر گرفت. عايشه بر اين كار نيز اعتراض نمود و گفت: پيامبر بين ما عدالت ميكرد؛ تو چگونه برخي از ما را بر ديگري ترجيح دادهاي؟! عمر چون مورد اعتراض قرار گرفت، آن سه تن را به ساير همسرانِ پيامبر(ص) ملحق ساخت و براي ايشان نيز ده هزار مقرّر داشت. سپس براي مهاجران نخستين كه در جنگ بدر شركت كرده بودند، پنج هزار و براي انصار كه در آن جنگ حاضر شده بودند، چهار هزار و براي كساني كه در احد تا زمان صلح حديبيه در يكي از جنگها شركت جسته بودند، نيز چهار هزار داد. براي هريك كه پس از واقعه حديبيه در ميدانهاي جنگ فعّاليّت نموده بودند، سه هزار معيّن كرد. افرادي را كه پس از رحلت رسولخدا با كفّار به نبرد پرداخته بودند، 2500، 1500، 1000 تا 200 منظور ميكرد. تقسيم عطايا در زمان خليفه دوم تا وقتي كه وي از دنيا رفت، بر همين منوال صورت ميگرفت»(63). سياست مالي خليفه دوم و سلف او ابوبكر بر اين مبنا بود كه اموال بيتالمال به مردم تعلّق دارد و بايد براي مردم و بهخاطر مصالح و رفاه ايشان هزينه گردد؛ امّا چنانكه پيش از اين ذكر نموديم، با وجود كوشش عمر و شدّت عملي كه در اين باره به خرج ميداد، روش وي در رعايت اولويّتها و اعطاي امتيازات بيشتر به عدّهاي از افراد و طبقات، اثر ناخوشايند خود را آشكار ساخت و تمام سعي او را كه از طريق مؤاخذه عمّال و يا نگهداشتن صحابه در مدينه به كار ميبُرد، بياثر و حدّاقل، زمينه را براي به وجود آوردن اختلاف طبقاتي كه با دستور اسلامي هماهنگي نداشت، آماده كرد. طبق برخي از منقولات، عمر در اواخر متوجّه موضوع شد و حتّي در صدد تغيير رويّهاي كه خود ايجاد نموده بود، برآمد و خواست به نظام معمول در زمان پيامبر(ص) و ابوبكر و رعايت تساوي كامل بين مسلمانان برگردد، ولي دير شده بود(64) و دست اجل اين فرصت را از او گرفت. با روي كار آمدن عثمان و مسلّط شدن امويان بر تمام شؤون حكومت اين دستور الهي مهجور و متروك ماند. يكي از نويسندگان مصري گفته است كه عمر برخي را بر برخي در عطا برتري داد و اين امر باعث شد كه اختلاف طبقاتي در جامعه اسلامي به وجود آيد. او ميگويد: «قرآن هيچ طبقهاي را بر طبقه ديگر برتري نداده است. عدّهاي كه عمر به ايشان مال بيشتري ميداد، از قبيل امالمؤمنين زينب بنت جحش و گروه قليل ديگر، آنچه را كه از هزينهشان افزون بود، به نيازمندان صدقه ميدادند. اما بيشتر مردم آن اموال را دريافت ميكردند و براي ازدياد ثروت به بازرگاني ميپرداختند...»(65). ________________________________________ (45) الخراج و النظم الماليه، ص140. (46) الخراج و النظم الماليه، ص140. (47) همان، ص141. (48) همان. (49) صبحالاعشي، ج1، ص125. (50) دكتر فؤاد احمدعلي، الموارد الماليه فيالاسلام، ص273. (51) تاريخ الطبري، ج4، ص19؛ الخراج و النظم الماليه، ص149. (52) مقدّمه ابن خلدون، فصل 28، ج1. (53) الخراج و النظم الماليه، ص81. (54) و جمع سعد الخمس أدخل فيه كل شيء أراد أن يعجب منه عمرمن ثياب كسري و حليّه و سيفه... تاريخ طبري، ج4، ص21؛ الخراج و النظم الماليه. (55) ... أصاب المسلمون يوم مدائن بهار كسري؛ ثقل عليهم أن يذهبوا به وكانوا يعدونه للشتاء إذا ذهبت الرياحين... تاريخطبري، ج4، ص22. (56) ... أصاب المسلمون يوم مدائن بهار كسري؛ ثقل عليهم أن يذهبوا به وكانوا يعدونه للشتاء إذا ذهبت الرياحين... تاريخطبري، ج4، ص22. (57) همان، ص29. (58) همان، ص22 - 29. (59) الخراج و النظم الماليه، ص142. ط2 (60) كامل التواريخ، ج2، ص345؛ الاموال، ص223؛ ابو يوسف، الخراج، ص24؛ الام، باب تقويم الناس فيالديوان، ج4، ص82. (61) الاموال، ص235، باب فرضالاعطيه من الفيء؛ منهاج البراعة، ج8، ص186؛ الخراج و النظم الماليه، ص143ù142. (62) منهاج البراعة، ج8، ص186؛ الاموال، باب فرض الاعطية من الفيء، ص236. (63) الخراج و النظم الماليه، ص143؛ ابو يوسف، الخراج، ص42. (64) ابنسعد، طبقات، ج3، ص217؛ تاريخ طبري، حوادث سال 15، ج5، ص414؛ الفتنه الكبري، ج1، ص107. (65) دكتر فؤاد احمدعلي، الموارد الماليه فيالاسلام، ص273. تقسيم فيء و عوايد دولتي در عصر خليفه سوم عثمان علاوه بر اينكه به روش عمر به اختلاف در تقسيم مقرّري ادامه داد، مقدار مقرّريها را نيز بالا برد. گرچه با بالا بردن مقدار مقرّري وضعيّت بينوايان كمي بهتر شد، امّا به همان نسبت ثروت ثروتمندان نيز افزايش يافت. چيزي كه بيشتر از همه برابري و مواسات اسلامي را از بين برد و موجب شد كه ثروتهاي بيحساب و سرشاري نزد طبقه مخصوصي انباشته گردد، بذل و بخششهاي بيمورد و فراواني بود كه خليفه به استناد حقوق خلافت نسبت به كساني كه جزو ثروتمندان محسوب ميشدند، معمول ميداشت و سبب شد كه تعادل و توازن اقتصاديناموزون شود و اختلاف طبقاتي به وجود آيد(66). وي تمام مقرّراتي را كه عمر به منظور حفظ حقوق مسلمانان اجرا ميكرد، كنار گذاشت و برخلاف تصميمات او به صحابه و رؤساي قريش اجازه خروج از مدينه و تجارت و استملاك اراضي را در سراسر بلاد اسلامي صادر نمود(67). حكومت عثمان در واقع حكومت اشراف قريش بود. عثمان در عصر جاهليّت يكي از بزرگترين بازرگانان و ثروتمندان مكّه به حساب ميآمد و پس از اسلام آوردن نيز به بازرگاني و معاملات ملكي اشتغال داشت(68). او در رفاه و تنعّم زندگي ميكرد و در پاسخ كساني كه زهد عمر را به رُخَش ميكشيدند، ميگفت: «خدا عمر را بيامرزد! كيست كه طاقت او را داشته باشد من مال دارم و از مال خودم ميخورم. پيرم و بايد غذاي نرم بخورم»(69). در زمان خلافت او سران بنياميّه كه خويشاوندان خليفه بودند، زمام امور را به دست گرفتند. مناصب حسّاس و پُستهاي پر سود را به خود اختصاص دادند و از اموال عمومي بهرهها جستند. و چون مردم بر اين رويّه بر عثمان اعتراض ميكردند، ميگفت: آنان فقير و عايلهمند هستند. از اين اموال كه در تصرّف من است، صله رحم ميكنم(70). اقدام بيباكانهاي كه عثمان در مورد حكم بن ابيالعاص اموي و پسرش مروان انجام داد، نمونهاي از علاقه شديد خليفه به بنياميّه است. حَكَم، عموي عثمان بود و پيش از اسلام آوردن با پيامبر دشمنيها و هتك حرمتهايي نموده بود. آنچنان پيامبر را ناراحت كرد كه بهصراحت او را ملعون خواند(71). پسرش مروان نيز مدّتي در مدينه به اسلام تظاهر ميكرد و كاتب عثمان بود. آنچه را مردم درباره عثمان ميگفتند، به او ميرسانيد و بدين وسيله به وي تقرّب ميجست. عثمان دستور داد كه اموال فراواني به او بدهند(72). حضرت علي(ع) روزي نگاهش به او افتاد و فرمود: «واي به تو و واي بر امّت محمّد از تو و پسرانت!»(73). و در جاي ديگر او را نفرين كرد(74). ابوبكر و عمر با آن كه به رأي و اجتهاد خود عمل ميكردند، به خود اجازه ندادند كه بر خلاف دستور پيامبر(ص) عمل كنند. اما عثمان به محض اينكه به خلافت رسيد، آن دو را آزاد كرد و مروان پسر عمويش را كاتب و مشاور و محرم اسرار خود ساخت و به خواسته مردم توجه نميكرد؛ چنانكه آنان از سعيدبن عاص حاكم كوفه شكايت داشتند، او به آن اعتنا نكرد(75). وليدبن عقبهبن ابيمعيط برادر مادري عثمان يكي ديگر از منافقان بود كه او را به جاي سعدبنابيوقاص والي كوفه كرد. او در بيبندوباري و سوء استفاده، كار را بهمرحلهاي رسانيد كه عثمان مجبور شد او را عزل نمايد(76). پس از رحلت پيامبر(ص) بنياميّه درصدد برآمدند بزرگي و برتري خود را كه در زمان جاهليّت داشتند و به واسطه اسلام از دست داده بودند، بازيابند. چون پيغمبر اكرم(ص) از بنيهاشم بود و با مبعوث شدن آن حضرت به پيامبري، بنيهاشم از بنياميّه برتر شدند. عثمان خويشان و كسان خود را به كارهاي مهم ميگماشت و اين در حالي بود كه اكثرشان از روي ناچاري پس از شكست قطعي مشركان مسلمان شده بودند و به اسلام اعتقاد نداشتند. ابوسفيان بر قبر حمزه(ع) ايستاد و گفت: «اي اباعماره! خدا تو را رحمت كند!، بر امري با ما جنگ كردي كه به ما برگشت»(77). منظورش اين بود كه سيادت و حكومت و سلطه را بعد از رحلت پيامبر(ص) ما (بنياميّه) به چنگ آورديم. و هم او در خانه عثمان در جمع بنياميّه گفت: اي بنياميّه! خلافت را مانند گوي دست به دست بگردانيد؛ به خدايي كه ابوسفيان به او قسم ميخورد! پيوسته اميد داشتم خلافت به شما برسد(78). پس از نبياكرم(ص) طوري برنامهريزي شده بود كه بنيهاشم كنار زده شوند و قدرت و شوكتي نداشته باشند. دليل بر اين مطلب آن است كه هيچ يك از خلفا، فردي از بنيهاشم و خاندان نبوت را به حكومت و سمتي نگماردند. اين امر خطّمشي و نقشههاي از پيش طرحشده زمامداران وقت را پس از پيامبر(ص) بروشني و خوبي نشان ميدهد! و عبدَ شمسٍ قد اُضْرمتْ لبنيها شمٍ حَربْاً يَشيبُ منها الوليد فابنُ حربٍ للمصطفي و ابنُ هند لعليّ و للحسين يزيد عثمان در راستاي اين سياست به بنيهاشم اعتنايي نداشت و تا توانست به اطرافيان و خويشاوندان خود مناصب مهم و سودآور را واگذار نمود. از همه مهمتر اينكه بذل و بخششها را به حدّ افراط رسانده بود؛ چنانكه در سال 27 هجرت مسلمانان به سركردگي عبداللّه بن سعد برادر رضاعي عثمان افريقيّه را فتح كردند و دو ميليون و نيم دينار غنيمت آوردند. عثمان خمس آن را به مروان حَكَم تبعيد شده رسولخدا داد و دختر خود را به ازدواج او در آورد(79). اين كارها سبب شد كه عدالت اسلامي از جوامع مسلمانان رخت بربندد و ظلم و بيدادگري و اختلاف طبقاتي شديد به وجود آيد و ثروتهاي اسلامي نزد عدّهاي خاصّ متراكم گردد. عثمان علاوه بر اينكه بنياميّه را بر مردم مسلّط نمود، به افراد ديگر كه سرشناس و داراي نفوذ بودند، نيز عنايت ميكرد و ايشان را مورد مراحم و عطاياي خود قرار ميداد؛ از جمله آن كه ششصد هزار درهم(80) به زبير بن عوام و دويست هزار درهم به طلحة بن عبداللّه بخشيد؛ كه هر يك علاوهبر مقرّري بسياري كه از زمان عمر ميگرفتند، از طريق غنايم هم اموال فراواني فراهم كرده بودند. اين دو نفر همان كساني هستند كه پس از قتل عثمان، از حضرت علي(ع) حكومت بصره و كوفه را طلب ميكردند و چون آن حضرت ازدادن اين امتياز خودداري نمود، عَلَم مخالفت برافراشتند و در بين مسلمانان تنش و اختلاف به وجود آوردند(81). مسعودي نقل ميكند: «زبير هنگام مرگش پنجاه هزار دينار پول نقد، هزار اسب، هزار برده و مقادير زيادي اموال غيرمنقول از خود برجاي گذاشت. اينها علاوه بر خانههايي بود كه در كوفه، اسكندريّه و بصره داشت». خانه بصره او به قدري مجلّل بود كه شكوه و جلال و عظمت خود را تا زمان مسعودي حفظ نموده و زبانزد خاص و عام بود. طلحه نيز از افراد فوقالعاده ثروتمند بود و تنها هر روز درآمدش از املاك عراق بالغ بر هزار درهم ميشد. اين مبلغ علاوه بر عوايدي بود كه از املاكش در ناحيه «سراة» دريافت ميكرد(82). خانه او در كوفه تا زمان مسعودي (نويسنده مروجالذهب) با كاخهاي معروف برابري ميكرد(83). عكسالعمل اين دو نفر نسبت به خودداري امير مؤمنان علي(ع) در مورد واگذاري ولايت بصره و كوفه به ايشان - كه هر يك در آن دو ولايت صاحب ثروتهاي سرشاري بودند - بخوبي نشان ميدهد كه بذل و بخششهاي بيدريغِ خليفه سوم به آن دو، فقط به خاطر حفظ موقعيّت و خلافت بوده است. عبدالرحمان بن عوف شوهر خواهر عثمان نيز يكي از كساني بود كه اموالي سرشار جمعكرده بود(84). او از يك سو با استثمار و تجارت و از سوي ديگر از طريق غنيمتهاي جنگي برثروت خود ميافزود. ميگويند: او وصيّت كرد مقداري از مالش را در راه خدا بدهند و ميراثيفراوان باقي گذاشت؛ چنانكه او را هزار شتر و سه هزار گوسفند بود و بيست دولاب دربستر رودخانه براي او زراعت ميكرد و چهار زن داشت كه 18 هر يك از ايشان بين هشتاد تا صد هزار بود. عبدالرحمان يگانه ثروتمند نبود، بلكه او هم مانند ديگر بزرگان صحابه و رؤساي قريش بهشمار ميرفت. عثمان سبب شد كه اقتصاد دگرگون شود. ثروتمندان را مجال داد كه سرمايههاي خود را به كار انداختند و مردِ پول و كار شدند و در نتيجه چنانكه يادآور شديم، سرمايههاي بزرگي به وجود آمد. و در آغاز اسلام طبقهاي همانند فئودالهايي پديدار شد كه در پايان دوره جمهوري روم به وجود آمدند و جمهوريّت را از بين بردند. همچنانكه خلافت اسلامي را نيز همين طبقه نابود كرد. چنانكه اقليّتي ضعيف در رم مالك زمينها شدند و مردم به آنها پيوستند و بهدنبال آن احزاب پديد آمد؛ اقليّتي از مسلمانان هم زمينها را تصرّف كردند و مردم به آنها متمايل گشتند و احزابي به وجود آوردند. در نتيجه نظام اقتصادي عثمان طبقه ثروتمند و هوسران را به خود جلب كرد و براي كسب قدرت با يكديگر به نزاع برخاستند و فاصله طبقاتي ايجاد شد...(85). چنانكه اندكي قبل بيان كرديم، عثمان به هدفها و روش پيامبر(ص) هيچگونه وَقعي نمينهاد و بر وفق خواسته خويش عمل ميكرد. ابن أبيالحديد در اين باره چنين گفته است(86): «به عبداللّه بن خالد بن اسيد چهار صد هزار درهم عطا نمود و حكم بن ابيالعاص را با آن كه رسولخدا(ص) تبعيدش نمود و ابوبكر و عمر او را به مدينه برنگردانيدند(87)، به مدينه برگردانيد و صد هزار درهم به او داد. فدك را كه از حضرت فاطمه(س) گرفته بودند، عثمان آن را به مروان بن حكم «اقطاع»(88) كرد. سعيد بنالعاص كه از جانب عثمان فرماندار كوفه بود، ميگفت: سرزمين عراق بستاني است كه به قريش و به امويان اختصاص دارد و منافع آن بايد در راه آسايش آنان مصرف شود. اشتر نخعي از شنيدن اين نوع سخنان برآشفت و بين او و رئيس شرطه كوفه نزاع در گرفت. سپس اشتر سعيد بنالعاص را مخاطب قرار داد و چنين گفت: آيا ميپنداري سرزمين عراق را كه با شمشيرهاي ما خداوند فيء مسلمانان قرار داده، بستان تو و قومت ميباشد؟»(89). عثمان تمام چراگاههاي اطراف مدينه را «حمي» كرد و هيچ كس جز بنياميّه حق نداشت مواشي خود را در آن چراگاهها بچراند(90). دكتر علي وردي ميگويد: «سياست خويشاوندگرايي عثمان سبب شد كه مردم بر او بشورند و او را به قتل برسانند»(91). مسعودي چنين اظهار ميدارد: «اطرافيان عثمان از قبيل طلحة بن عبداللّه تميمي، عبدالرحمان بن عوف، سعد بن ابيوقّاص و زيد بن ثابت ثروتهاي هنگفتي براي خود فراهمكرده بودند»(92). سپس ارقام داراييهاي هر يك را ذكر ميكند... و درباره تشريفات و تشكيلات زندگاني خود عثمان چنين آورده است: «عثمان منزلش را در مدينه بنا نهاد و آن را به سنگ و آهك برافراشت و درهاي آن را از چوب ساج و عرعر بساخت. اموال و چشمهسارها و باغها در مدينه براي خود فراهم آورده بود. هنگامي كه كشته شد، نزد خزانهدارش يكصد و پنجاه هزار دينار و يك ميليون درهم موجود بود. ارزش آباديها و مزارعش در «واديالقري» و «حنين» و ديگر جاها، صد هزار دينار بود. به علاوه اسبها و شترهايي كه از او بر جاي ماند»(93). ________________________________________ (66) الفتنة الكبري، ص105؛ بررسي وضع مالي و ماليه مسلمين، ص105. (67) الفتنة الكبري، ص105؛ بررسي وضع مالي و ماليه مسلمين، ص105. (68) ابن سعد، طبقات، ج3، ص64؛ بررسي وضع مالي و ماليه مسلمين، ص106؛ الفتنة الكبري، ص147 در طبقات، ج3، ص60 آمدهاست: كان عثمان تاجراً فيالجاهلية و الاسلام. (69) تاريخ طبري، ج1، ص3031. (70) همان، ص2774؛ انسابالاشراف، ج1، ص45؛ ابن سعد، طبقات، ج3، ص64. (71) انسابالاشراف، ج5، ص27؛ مروجالذهب، ج1، ص691. (72) طبقات، ج5، ص36. (73) اسدالغابة، ج5، ص144 - 145. (74) تاريخ يعقوبي، ج2، ص149. (75) مروجالذهب، ترجمه پاينده، ج1، ص693. (76) همان، ج2، ص691 - 692؛ بررسي وضع مالي و ماليه مسلمين، ص107. (77) سموالمعني في سموالذات، ص57. (78) مروجالذهب، ج1، ص699. (79) جرجي زيدان، تاريخ تمدّن، ج3، ص19؛ طبقات، ج3، ص44؛ انسابالاشراف، ج5، ص25. (80) ابن سعد، طبقات، ج3، ص107؛ الفتنة الكبري، ج1، ص149. (81) ابنأبيالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج11، ص10؛ الامامة والسياسه، ج1، ص51. (82) مروجالذهب، ج1، ص690؛ الفتنة الكبري، ج1، ص149. (83) مروجالذهب، ج2، ص690. (84) اسدالغابه، ج3، ص484 - 485. (85) الفتنة الكبري، ص109؛ مروجالذهب، ج2، ص690. (86) ابنابيالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج1، ص198؛ مقدمه ابن خلدون، ج1، فصل 28. (87) ابنأبيالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج1، ص198؛ بررسي وضع مالي و ماليه مسلمين، ص106. (88) تاريخ تحوّل دولت و خلافت، ص134 به نقل از، المعارف، ص95؛ ابن الوردي، تاريخ، ص204. (89) ابنأبيالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج2، ص129؛ الفتنة الكبري، قسمت 8؛ بررسي وضع مالي و ماليه مسلمين، ص108. (90) ابن أبيالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج1، خ شقشقيه. (91) وعاظ السلاطين، ص36 -37. (92) مروجالذهب، ج1، ص301. (93) همان؛ مقدّمه ابن خلدون، ج1، فصل 28. چگونگي اموال وفيء وتقسيم آندر عصرخلافتحضرت علي(ع) چنانكه بيان نموديم، در زمان خلافت عثمان ثروتها و داراييهاي اسلامي حيف و ميل ميشد و افراد خاص و حاشيهنشينهاي خليفه از آنها بهرهمند ميگرديدند و از عدالت هيچگونه اثري نمانده بود، و عموم مردم از مزايايي كه حقّ مشروع ايشان بود، محروم بودند و در ناراحتيو تعدّي به سر ميبردند. در دوران حكومت دوازده ساله عثمان، در نظام سياسي ودستگاه حاكمه انحرافات بسياري در شؤون مختلف جوامع وسيع اسلامي به وجود آمد ودر امور مالي و مصرف درآمدها و در عزل و نصب فرمانداران و استانداران و قضات ودرنظام اداري سازمانهاي دولتي و طرز رفتار كارگزاران و كارمندان با مردم تعدّيات وتبعيضات زياده ازحد بود، كه قاطبه مردم را به طغيان و سركشي بر ضدّ دستگاه حاكمه برميانگيخت(94). آخرالامر اين امور سبب شد كه خليفه سوم به دست عدالتخواهان به قتل برسد. ايشان پيشاز آن كه فرصت از دست برود، براي وادار نمودن حضرت علي(ع) بهپذيرفتن خلافت به خانهاش هجوم بردند و به دنبال آنان طبقات مختلف با دلهاي آكنده از وجد و اميد گروهگروه به منزل كسي كه او را مظهر عدالت و رأفت ميدانستند، رهسپار گرديدند. خود آن حضرت در اين باره ميفرمايد: «براي بيعت با من جمعيّت انبوهي همچون شتران تشنه بيعقال كه براي آب آشاميدن ازدحام ميكنند، فشار ميآوردند؛ تا آن جا كه ترسيدم مرابكشند يا برخي از ايشان برخي ديگر را (زير دست و پا) به قتل برسانند»(95). روي اصرار و فشار بزرگان صحابه و عموم مردم آن حضرت زمامداري را قبول كرد. امّا قبول زمامداري كشور پهناوري كه آن همه نابساماني و ناهنجاري و تبعيض در آن به وجود آمده بود، كاري بسيار مشكل و دشوار بود. اكثر كارگزاران و استانداران و كساني كه پستهاي حساس را تصاحب كرده بودند، افرادي بدسابقه و ستمپيشه بودند كه در طي دوران مشاغلشان ثروت فراواني به دست آورده و در نتيجه قدرتمند و صاحب نفوذ شده بودند و شاهرگهاي حياتي ملّت را در دست داشتند. مشكل كار اين بود كه اگر اميرالمؤمنين بخواهد اين طبقه را در مناصب خودشان ابقا كند، مخالف قوانين اسلام و اعانت بر اثم و عدوان است. در چنين وضع آشفتهاي رو به راه كردن امور كشور و مسلمانان كاري بس دشوار و مستلزم مجاهدتها و تلاشهاي فوقالعاده وطاقتفرسايي بود. با توجّه به اين موانع و مشكلات آن حضرت حاضر نبود كه زمامداري را قبول كند وفرمود: «مرا واگذاريد و غير مرا بخواهيد، زيرا ما با امري رو به رو هستيم كه داراي چهرهها و رنگهايي است كه دلها در برابر آن پايدار نيست و خِرَدها بر آن صحّه نميگذارند؛ همانا اطراف و اكناف گيتي تيره و تار شده و راه راست ناپديد گشته است»(96). درباره اينكه مردم ناشايستهاي پستهاي دولتي را تصدّي نموده، نظم امور را مختل كرده و ظلم و بيعدالتي در جامعه اسلامي به وجود آوردهاند، فرمود: «سوگند به خدا! اگر بيم اين نبود كه بين مسلمانان تفرقه بيفتد و كفر برگردد و دين نابود شود، روش ما نسبت به مردم غير از اين بود كه اكنون بر آن روش هستيم. پيش از اين فرمانرواياني متصدّي امور بودند كه بخوبي كارهاي مردم را تمشيت ندادند (و اوضاع را نابسامان نمودند و از دستورهاي اسلام اعراض كردند). در اين وضع مرا (براي زمامداري خودتان) از خانهام بيرون آورديد...»(97). اميرالمؤمنين به همين مردمي كه اصرار ورزيدند تا آن حضرت زمامداري را قبول كند، اطمينان نداشت كه تاب تحمّل عدالت او را داشته باشند و به روش او اعتراض ننمايند؛ بلكهچنين فهميده بود كه برخي از آنان توقع دارند در كار حكومت دخالت كنند و سهمي از رهبري سياسي را داشته باشند وعدّه ديگري از قانون مساوات در تقسيم بيتالمال و پرداخت مقررّي ناراضي خواهند شد و آخرالامر صداي اعتراض و مخالفت جمعي از كساني كه حاضر نيستند حقّ و عدالت را تحمّل كنند، بلند ميشود. از اين جهت بود كه به آنان خطاب كرد و چنين فرمود: «بدانيد اگر من زمامداري شما را بپذيرم، در اداره امور جوامع اسلامي به آنچه ميدانم، عملميكنم و به گفته و سرزنش كسي گوش فرا نميدهم. و اگر مرا رها كنيد، فردي مانند شماخواهم بود و شايد از همه شما نسبت به كسي كه او را خليفه قرار دهيد شنواتر و مطيعتر باشم»(98). هنگامي كه اميرالمؤمنين زمام امور را به دست گرفت، ناگزير بود كه وضع را به زمان رسولخدا برگرداند، و سنّت آن حضرت را در تمام شؤون و مراحل اجتماع اسلامي احيا نمايد؛ از جمله آن كه فيء و اموال دولتي را بهطور مساوي و مطابق سنت رسولخدا بر مردم تقسيمنمايد. مسلمانان روش رسولخدا را كه اموال بيتالمال بر وفق نياز افراد و عليالسّويه تقسيم ميشد، چون در زمامداري خليفه دوم و سوم متروك شده بود و برحسب اختلاف مناصب و مراتب، رواتب و عطايا را تقسيم ميكردند؛ آن روش را فراموش نمودند و براي طبقه مرفّه يعني آن طبقهاي كه بلند مرتبه محسوب ميشدند و صاحب ثروتهاي كلان شده بودند، بسيار سخت و ناخوشايند بود كه از امتيازات و مستمرّيهاي آنچنانيكه مدّتهاي مديد به آن خو گرفته بودند و داراييهاي وافر و سرشاري گرد آورده بودند و حدود 22 سال از مزاياي عالي برخوردار ميگشتند، صرفنظر كنند و به حق و عدالت روي آورند. بدون شك اگر براي مشروعيت تفضيل و برتري دادن برخي را بر برخي در عطايا و مستمريها و سازش با اشراف و مترفين راهي وجود ميداشت و به صلاح مسلمانان و بر وفق شرع مبين ميبود، امير مؤمنان در آن راه پيشقدم ميشد و به همان روش عمل ميكرد؛ امّا ميبينيم آن جناب عطايا و مقررّيها را عليالسّويه بر مسلمانان تقسيم كرد و اين موضوع برايش مسلّم بود كه احياي روش پيامبر(ص) سبب ميشود بين مسلمانان تفرقه و اختلاف به وجود آيد و از فرمانش سرپيچي نمايند و به معاويه بپيوندند. با اين همه كشمكشها و ناراحتيها و پيشامدهاي ناگوار و شعلهور شدن آتش نبردهاي خونين، آن جناب حاضر نشد از روش پيامبر(ص) كه همانا تسويه در عطا و مقرّري و توجّه به نيازمندان است، عدول نمايد؛ حتّي به برادرش عقيل از دادن يك صاع گندم امتناع ورزيد(99) و وي را بر ديگران ترجيح نداد. همين امر سبب شد كه او به دربار معاويه رفت. اين همه استقامت و پايداري براي احياي سنّت پيامبر و به خاطر ايجاد مساوات و برابري بين مسلمانان و رفع اختلاف طبقاتي بود؛ تا اين چنين نباشد كه يكي ثروتهاي سرشار اندوخته كند و ديگري در نهايت عُسرت و سختي به سر برد. اگر كسي ايراد كند و بگويد: چنانچه تفضيل در عطايا به سبب فضيلت و مزيّت برخلاف سنّت رسول(ص) باشد، لازم بود كه حسنين(ع) تقسيم عمر بن خطاب را كه آن دو بزرگوار را به واسطه قرابت به رسولخدا بر ديگران ترجيح داد، نپذيرند و امير مؤمنان(ع) نيز به اين امر رضايت ندهد(100)؛ در جواب ميگوييم: شايد رضايت و عدم مخالفت ايشان بدين جهت بود كه نخواستهاند وحدت و اتفاق نوپاي اجتماع مسلمانان به خطر افتد و نزاع و نفاق بين آنان بروز نمايد و اسلام در خطر اضمحلال قرار گيرد. آنها از جهت احترام به حكم حاكم به مخالفت نپرداختند. از طرف ديگر ما ميدانيم كه آنچه از مال دنيا به دست آن بزرگواران ميرسيد، آن را در راه خدا انفاق ميكرداند. هنگامي كه امير مؤمنان زمام امور را به دست گرفت و مردم سالهاي متمادي به روش ترجيح و تفضيل خو گرفته بودند، برگشتن ايشان به سنّت رسولخدا(ص) و مساوات و عدالت اسلامي بسيار دشوار و ناممكن مينمود و همين امر سبب نقض بيعت طلحه و زبير شد و نيز مهمترين عامل براي پيوستن مردم دنياطلب به معاويه بود(101)؛ چون او افراد با نفوذ و كساني را كه در پيشبرد اهدافش نقش ايفا ميكردند، مورد عطايا و بخششهاي بيحدّ و حصر خود قرار ميداد، لذا مترفين و مردم بيبند و بار به دربار اشرافي او روي آوردند و از كمك و ياري وصيّ پيامبر خدا(ص) دست برداشتند. در اين هنگام عدهّاي از ياران آن جناب خدمتش رسيدند و اظهار داشتند كه صاحبان فضيلت و منزلت و نيز افرادي را كه داراي حسبونسب هستند، بر ديگران برتري بده، تا از شما فرمان برند و به معاويه ملحق نشوند و حق را ياريدهند. آن حضرت در جواب ايشان فرمود: «أتأمَروني أن أطلُبَ النَصْرَ بالجَوْر!...(102)؛ آيا به من دستور ميدهيد كه به ظلم و ستم درباره كساني كه متصدّي امور ايشان هستم، ياري بجويم، و به وسيله ستم پايه حكومتم را استوارسازم؟! به خدا سوگند! گرد اين خواسته شما نميگردم؛ مادامي كه زمانه در گردش است و تا وقتي كه در فلك ستارهاي آهنگ ستاره ديگر كند. اگر اين مالي كه تقسيم ميكنم، ازآنِ خودم باشد، هر آينه مساوات و تقسيمِ برابر را مراعات ميكنم؛ پس چگونه به تقسيمِ برابر عمل نكنم و حال آن كه جز اين نيست كه مال، مالِ خدا است» (و همه بندگان خدا بهطور مساوي در آن سهيمند)؟! مولا براي تجديد عدالت و مساوات و ايجاد حيات دوباره اسلام، مسؤوليّت سنگين زمامداري را با وضع آشفته بلاد اسلامي به عنوان يك وظيفه الهي پذيرفت و فرمود(103): «اگر آن جمعيت انبوه براي بيعت با من حاضر نميشدند، تا در نتيجه حجّت تمام شود، و اگر نه اين بود كه خداوند از علما پيمان گرفته است كه نبايد بر سيري ظالم و گرسنگي مظلوم راضي شوند، هرآينه ريسمان زمامداري را بر كوهانش ميانداختم و خلافت را به كاسه اوّلش آب ميدادم و همانا دريافتهايد كه دنياي شما در نظر من از عطسه بز ماده پستتر است». آن حضرت از نخستين روز زمامدارياش به اصلاح امور همّت گماشت و در تمام شؤون اجتماع اسلامي دگرگونيهاي مهمّي صورت گرفت. از جمله اينكه درباره زمينهايي كه جُزو اموال عمومي يا ملك دولت بود و عثمان آنها را برخلاف قانون اسلام به اطرافيان و خويشاوندان خود «اقطاع» كرده بود، فرمود: «هر زميني را كه عثمان آن را اقطاع نموده و هر مالي را كه از مال خدا باشد و او آن را به ديگران عطا كرده باشد، به بيتالمال برگردانده ميشود؛ زيرا هيچ چيز، حقّي را كه در زمان پيشين ثابت شده، باطل نميكند (و از بين نميبرد). و اگر آن اموال را بيابم كه كابين زنان قرار گرفته و در بلاد (و اطراف و اكناف) پراكنده شده باشد، هر آينه آنها را به وضع اصلي خودش برميگردانم، چون عدل وسعت بيپاياني دارد (وهيچ چيز مانع برقراري آن نيست). و هر كس كه عدالت بر وي فشارآور (و ناراحت كننده) باشد، ستم (و ظلم) بر او فشارآورتر (و ناراحت كنندهتر) است»(104). هنگامي كه مردم بر عثمان شوريدند، عمرو بن عاص به «ايله»(105) رفت. پس از آن كه به او خبر دادند كه علي(ع) زمام امور را به دست گرفته و دستور داده است كه تمام املاك مغصوبه را مصادره نمايند و اموال منقول را به بيتالمال برگردانند، به معاويه چنين نوشت: «هر فكري داري به حال خودت، بردار؛ وقتي كه فرزند ابوطالب تو را از همه داراييات بركنار كند (و آنها را ضبط نمايد) چنانكه عصا را از پوستش جدا كنند»(106). پيشواي پرهيزگاران به مجرّد روي كار آمدن به استانداران و فرمانداراني كه در زمان عثمان به كار گمارده شده بودند، نامه نوشت و بديشان هشدار داد كه به عدالت رفتار كنند و مانند دوران پيشين در اموال عمومي خيانت نورزند و نهايت امانت و صداقت را به كار گيرند. از جمله به اشعث بن قيس كه عثمان وي را به استانداري آذربايجان منصوب كرده بود، چنين نوشت: «حكمراني تو رزق (و خوراك) تو نيست (تو را حاكم نكردهاند كه آنچه بيابي، به خود اختصاص دهي)، بلكه آن مسؤوليت و سپردهاي است برعهده تو. و تو بايد دستور كسي را كه مافوق تو است، مراعات كني. تو را نرسد كه درباره رعيّت به ميل خود رفتار كني و نبايد به كارهاي مهم بپردازي مگر اينكه به تو (از جانب من) دستور متقني برسد. تو خزانهدار خدايي؛ پس نبايد در اموال او تصرّف كني، تا اينكه آنها را به من تسليم كني. و اميدوارم كه من براي تو بد زمامداري نباشم. والسلام»(107). و نيز به زياد بن ابيه چنين نوشت: «همانا به راستي (و از روي واقع) سوگند ياد ميكنم كه اگر به من خبر برسد كه تو - چه كم، چه زياد - در فيء (و اموال) مسلمانان خيانت كردهاي، هر آينه چنان بر تو سخت بگيرم كه كم بهره و گرانبار و خوارت گرداند. والسلام»(108). معاويه پس از فوت برادرش يزيد بن ابوسفيان از اواخر حكومت خليفه دوم و سرتاسر فرمانروايي عثمان آزادانه و بر وفق ميل خويش در خطّه پرثروت شامات امارت داشت و بدون هيچ مانع و رادعي به آنچه ميخواست، عمل ميكرد؛ بدون اينكه كسي از او بازخواستي بنمايد(109). ميتوان گفت كه او به نبوّت پيامبر اكرم(ص) اعتقادي نداشت؛ چنانكه عدّهاي از مصريان بر او وارد شدند و گفتند: السلام عليك يا رسولاللّه، امّا وي آنان را از اين كلام منع نكرد(110)! معاويه و پدرش اسلام نياوردند مگر بعد از آن كه از اهداف خود كه تفوق بر بنيهاشم بود، مأيوس شدند. در سال فتح مكّه وقتي كه در خارج مكّه ابوسفيان از عظمت و شكوه سپاه اسلام با خبر شد، به عباس عموي پيامبر(ص) گفت: كار پسر برادرت بالا گرفته است. او براي خود بهتر از اين نديد كه اسلام آورد و اين ميرساند كه او به نبوّت و اسلام عقيده نداشت و به نبوت از نظر سلطنت و ماديّت مينگريست(111). از نصر بن مزاحم كه از افراد مورد اطمينان است، چنين روايت شده است: «وقتي فرمان عزل معاويه از جانب اميرالمؤمنين به وي ابلاغشد، مردم را به جنگ با آن حضرت وادار كرد»(112). «كردار و اعمال معاويه برخلاف عدالت و موازين ظاهري اسلام بود. لباس ابريشمي ميپوشيد. در ظرفهاي سيمين و زرّين ميآشاميد. حتّي ابوالدّرداء(113) بر او ايراد گرفت و گفت: من از رسولخدا شنيدم كه فرمود: كسي كه در ظروف طلا و نقره بياشامد، آتش جهنّم در اندرونش زبانه ميكشد. معاويه گفت: اما من در آن ايرادي نميبينم! ابوالدرداء گفت: چه كسي ياور من است در مقابل معاويه، من از فرموده پيامبر خبر ميدهم و او از رأي خودش. من هيچگاه با تو در يك سرزمين ساكن نميشوم...»(114). او بدعتگزار بود و مطابق ميل خود، بدون توجّه به دستور اسلام عمل ميكرد و در حضور او به پيامبر(ص) اهانت ميكردند و او كوچكترين واكنشي نشان نميداد(115). او دستور داد كه به مقام مقدّس علي(ع) اهانت كنند و به آن جناب ناسزا بگويند. فجايع و جنايتهاي او بهقدري بود كه احصاي آن مشكل است(116). او متمايل به مسيحيّت بود؛ لذا كاتبش يك مرد مسيحي به نام «سرجون بن منصور» بود(117). و نيز «ابن اثال» را كه بر آيين نصارا بود، كارگزار خراج شهر «حمص» نمود. و قبل از او هيچ يك از خُلفا، مسيحي را به عنوان كارگزار انتخاب نكرده بود(118). پسرش يزيد را به طايفه بنيكلب كه مسيحي بودند، سپرد تا او را تربيت كنند...(119). او براي خود دربان و نگهبان گمارده بود و مراجعان به انتظار ميايستادند كه به ملاقات او نايل گردند. و در اسلام اول كسي(120) بود كه براي خود گارد تأسيس كرد و رئيس گاردش «مختار» و بعضي گفتهاند «مالك» نام داشت. معاويه با خدعه و نيرنگ و با مغلطهكاري پايههاي سلطنت و امپراتوري خود را مستحكم نمود. از جمله آن كه به بهانه خونخواهيِ عثمان مردم شام را براي جنگ با مولاي متّقيان بسيج كرد و اين جز حيله و نيرنگ چيز ديگري نبود؛ زيرا وقتي مردم عليه عثمان انقلاب نمودند، او ميتوانست با لشكر انبوه خود، او را ياري كند و نكرد! امير مؤمنان در نامهاي كه به معاويه نوشت، همين معني را به او گوشزد كرد. در قسمتي از آن نامه آمده است: «...اما اينكه درباره عثمان و قاتلانش زياد محاجّه (و پافشاري) ميكني، (حقيقت اين است): وقتي كه ياري كردن او برايت سود داشت، او را ياري كردي؛ اما هنگامي كه ياري نمودن براي او سود داشت، او را (واگذاشتي و) خوار كردي»(121). ابوالطفيل عامر بن وائله بر معاويه وارد شد. معاويه به او گفت: آيا تو از قاتلان عثمان نيستي، گفت: خير، اما من از كساني هستم كه در معركه حاضر بودم و ياريش ننمودم. گفت: چرا ياريش نكردي، گفت: چون مهاجر و انصار او را ياري ننمودند. معاويه گفت: بر آنان واجب بود كه ياريش كنند. ابوالطفيل گفت: اي امير مؤمنان! چرا تو با اهل شام (و سپاه نيرومندت) او را ياري نكردي، گفت: خونخواهي من ياري نمودن او است. ابوالطفيل خنديد و گفت: مَثَلَ تو و عثمان مصداق شعر شاعر است كه ميگويد: تو را نيابم كه پس از مردنم بر من ندبه (و گريه) ميكني، و در زندگيام (مرا واگذاشتي و) زادو توشهاي برايم فراهم نكردي(122). در جنگ صفين سپاهيان معاويه عمّار ياسر صحابي ارجمند را به شهادت رسانيدند. عمروبن عاص به جهت اينكه پيامبر(ص) درباره عمّار فرموده بود: «تقتلك الفئَة الباغية يدعوهم الي الجنّة و يدعونه الي النار»(123)؛ خواست دست از ياري معاويه بردارد و از اردوگاه او خارج شود. معاويه به او گفت: تو پيرمردي هستي كه خردت را از دست دادهاي! پيوسته آن حديث را بر زبان جاري ميكني و در بولت دست و پا ميزني ...! جز اين نيست كه عمّار را كسي كشته است كه او را به ميدان جنگ آورده است! خزيمة بن ثابت كه پيامبر(ص) شهادت وي را به منزله دو شهادت به حساب آورد، هنگامي كه ديد عمّار بن ياسر در جنگ صفين در سپاه امير مؤمنان به درجه شهادت نايل آمد، وارد صحنه كارزار گرديد و بر سپاه معاويه حملهور شد و آن قدر جنگيد تا شهيد گشت. او پيش از اين واقعه از جنگ كنارهگيري كرده بود و در هيچيك از اينگونه نبردها شركت نجسته بود(124). ابن ابيالحديد گفته است: «معاويه در نزد اساتيد ما(ره) به لحاظ دين مورد طعن قرار گرفته و به كفر و تظاهر به جبر و فساد عقيده نسبت داده شدهاست(125)». به دستور پيامبر(ص) ابن عبّاس رفت معاويه را صدا زد كه به خدمت آن حضرت بيايد. اومشغول خوردن بود و جواب نداد. مرتبه دوم فرمود: «برو، او را به نزدم فراخوان». ابنعبّاس رفت و موضوع را به او ابلاغ كرد، باز هم جواب نداد! در اين وقت آن حضرت فرمود: «لااشبعاللّه بطنه»(126). و نيز به چندين سند نقل شده است كه: پيامبر(ص) آواز غنايي را شنيد. فرمود: بنگريد كه موضوع از چه قرار است، راوي گفت: (از ديوار) بالا رفتم، ديدم معاويه و عمرو بن عاص هستند كه به تغنّي پرداختهاند. در اين وقت پيامبر(ص) آن دو نفر را نفرين كرد و فرمود: «بارخدايا! آن دو را سخت به فتنه بينداز و سخت به آتششان پرت كن»(127). صعصعة بن صوحان نامهاي از حضرت علي(ع) به نزد معاويه برد، و عدّهاي از افراد برجسته نزد او بودند. معاويه گفت: زمين از آنِ خدا است و من خليفه اويم! آنچه از مال خدا را برگيرم، براي من است و آنچه را برنگيرم، برايم جايز است (و به ميل خودم بستگي دارد)...(128). معاويه با صرف مبالغ هنگفتي از بيتالمال مقدّمات ولايتعهدي پسر نابكارش را فراهم كرد و حال آن كه در احاديث صحيح فراواني آمده است كه: اگر حاكمي، حاكم ظالمي را بر مردم مسلّط كند، ملعون است و بهشت بر او حرام ميگردد(129). مسلمانان(130) پس از فتح شام مطابق معمول در بين خودشان، آب و خاك را در دست مالكان باقي گذاشتند. قسمت عمده املاك شام به بطريقها (واليان رومي) تعلّق داشت. و چون بطارقه از شام گريختند و يا كشته شدند، املاك ايشان بيصاحب ماند و مسلمانان تمام آن ثروتها را وقف بيتالمال نمودند و امور آنها را با كمك مأموران اداره ميكردند و درآمدش را به بيتالمال تحويل ميدادند. امّا معاويه اين املاك را به خودش اختصاص داد. او اولاد ابوسفيان را نژاد برتر ميدانست و ميگفت: اگر همه از اولاد ابيسفيان باشند، عاقل و بردبار خواهند بود(131). پيش از اين گفتيم معاويه وقتي در حكومت شام استقرار يافت، به تقليد از روميان براي خود دستگاه و دربار سلطنتي و پاسبان و ملازم فراهم ساخت و چون نقاط ضعف عثمان را ميدانست، براي تملّك عوايد املاك شام شرحي به وي بدين مضمون نوشت كه: مرتّب از جانب دولت روم و مأموران عاليرتبه اسلام براي او مهمان ميرسد و حقوق معمولي كفاف اين همه هزينهها را نميدهد؛ خوب است خليفه اجازه دهد تا از درآمد اين املاك قسمتي از آن هزينهها تأمين شود و آن املاك تيول معاويه باشد. اين پيشنهاد در وقتي بود كه برطبق دستور عمر خليفه دوم حقوق معاويه در هر سال هزار دينار بود و اين مبلغ نسبت به آن زمان مبلغ هنگفتي به حساب ميآمد. عثمان با درخواست معاويه موافقت كرد. معاويه آن املاك را حبس مؤّبد نمود و در اختيار خويش قرار داد(132). بر اثر اينگونه اعمال بود كه دستورهاي اسلام متروك ماند و مساوات و عدالت اسلامي بهدست فراموشي سپرده شد و فتنه و فساد، در اطراف و اكناف بلاد اسلامي پديد آمد. مردان خدا و صحابه دلسوز از اين اوضاع ناهنجار و اشرافي رنج ميبردند. برخي از ايشان همچون ابوذر غفاري ساكت ننشستند و بر معاويه و امثال او ايراد ميگرفتند كه چرا در جامعه اسلامي به اصل عدالت و مساوات عمل نميشود. ابوذر در كوچه و بازار شام فرياد ميزد: اي توانگران! با ناداران مساوات برقرار كنيد. كساني كه زر و سيم مياندوزند و در راه خدا انفاق نميكنند، آنان را به عذاب دردناكي مژده بده؛ در روز واپسين با همان زر و سيم كه گداخته شده، پيشاني و پهلوي آن توانگران را داغ ميكنند(133). ابوذر وقتي در شام در تبعيد به سر ميبرد، بيش از همه معاويه را به جهت دنياپرستي و حرص و آزش مورد سرزنش و نكوهش قرار ميداد. از جمله آن كه معاويه در دمشق كاخي به نام «الخضراء» (كاخ سبز) ساخت و از ابوذر پرسيد: اين كاخ را چگونه ميبيني، ابوذر گفت: اگر آن را از مال ديگران ساختهاي، خيانت كردهاي و اگر از مال خودت بوده، اسراف نمودهاي(134). معاويه در خانوادهاي كه به فسق و فجور و ضديّت با اسلام مشهور بود! به دنيا آمد و رشد و نموّ كرد. در برخي از منابع اسلامي آمده است كه وي بهطور مشكوك متولّد شد و طهارت مولد او نامعلوم است. زمخشري در اين باره چنين گفته است: معاويه از لحاظ پدر به چهار نفر نسبت داده ميشد: به مسافر بن ابيعمرو،به عمارة بن وليد بن مغيرة، به عباس بن عبدالمطلب و به صباح كه آوازخوان و برده عمارة بن وليد بود. ابوسفيان زشت صورت و كوتاه قد بود؛ صباح، مزدور ابوسفيان، جوان و زيباروي بود. هند او را به خود فراخواند و بااو درآميخت(135). و گفتهاند كه عتبة بن ابيسفيان نيز از صباح است. و هند دوست نداشت كه او را در خانهاش بزايد؛ لذا به سرزمين «اجياد»(136) رفت و در آن جا وضع حمل نمود. هنگامي كه پيش از فتح مكّه مسلمانان و مشركين با يكديگر به هجوگويي ميپرداختند حسان بن ثابت در اين باره چنين سرود: لِمَنِ الصَبيُّ بجانب البَطحاءِ في التربِ ملقيً غيرَ ذي مَهْد نجلتْ به بيضاءُ آنسةُ من عبدِ شَمْس صلْتَةُ الخدّ(137) در كتاب «الاغاني» نيز به اين موضوع اشاره شده و چنين آورده است كه هند با مسافربنابيعمرو معاشقه داشته است(138). دليل ديگر آن كه حسان بن ثابت در مرأي و مسمع پيامبر(ص) و يارانش در اشعار خود هند و شوهرش را هجو ميكرد و او را به زنا نسبت ميداد و پيامبر(ص) اين كار را بر او زشت نشمرد و او را از آن منع ننمود، سه بيت زير از آن اشعاراست: و نسيتِ فاحشةً أتيتِ بها يا هندُ وَيحَك سُبَّة الدهر و فراموش كردي كار بس ناپسندي را كه انجام دادي؟ واي اي هند ننگ روزگار بر توست. فرجعتِ صاغرةً بلاترةٍ ما ظفرتِ به ولا وتر(139) در مورد آنچه به آن دست يافتي خوار (و زبون) برگشتي. بدون اينكه كسي به تو ظلم كند يا مكروهي برساند. زَعمَ الولائدُ أَنّها وَلَدَتْ ابناً صغيراً كان من عَهَرٍ كنيزان اين چنين آوردهاند كه هند پسر كوچكي زاييد كه از زنا بود. معاويه به پيروي از سياست مالي مخصوص خود، بيپروا در انفال و ثروتهاي عمومي و دولتي تصرّف ميكرد و ميگفت: «جز اين نيست كه مال، مالِ ما و فيء، فيء ما است. به هر كه بخواهيم، ميدهيم و هر كه را بخواهيم، از آن منع ميكنيم»(140). او به مسؤولان ممالك اسلامي و افرادي كه ذينفوذ بودند، رشوه ميداد و بذل و بخشش ميكرد و آنان را بدين وسيله به طرف خود ميكشاند و اين امر اثر مهمّي در تحكيم سلطنت و پادشاهياش داشت(141). روي همين سياست بود كه «فدك» را جزو املاك خالصه خود به حساب آورد و پس از مدتي به مروان بن حكم اقطاع كرد كه جزو اموال خانوادگي مروان گرديد(142). او براي قيس بن سعد كه از طرفداران حضرت امام حسن(ع) بود و تن به صلح نداده بود و نفوذ بسيار داشت، ورقه سفيدي كه ذيل آن را امضا كرده بود، فرستاد، تا قيس براي تسليم هر شرطي يا هر مبلغي را كه ميخواهد، بنويسد(143). درباريان در زمان بنياميّه و بنيعبّاس براي تقرّب به خلفا و چاپلوسي، در هر جا كه پاي سودشان در كار بود، به جعل حديث ميپرداختند. مثلاً نقل كردهاند كه هارون از كبوتر خوشش ميآمد. شخصي به او كبوتري هديه كرد. ابوالبختري قاضي شهر مدينه در آن جا حاضر بود، فوراً گفت: ابو هريره از پيامبر(ص) روايت كرده است كه: مسابقه جز در مورد شتر و اسب و پرنده جايز نيست. وي لفظ «جناح» را براي خوشامد هارون به آن حديث شريف اضافه كرد. هارون به پاداش اين چاپلوسي جايزهاي ارزشمند به او عطا كرد. هنگامي كه او از مجلس رفت، هارون گفت: به خدا سوگند! دانستم كه او دروغگو است و دستور داد كبوتر را سر ببرند. گفتند: گناه كبوتر در اين ميان چيست، گفت: چون به خاطرِ كبوتر بر رسولخدا دروغ بست، بايد كشته شود(144). يكي از نيرنگهاي معاويه براي استحكام پايههاي تخت پادشاهياش اين بود كه به جعل حديث بپردازد؛ لذا با پول و نفوذي كه داشت، اين عمل را به مرحله نهايي رسانيد(145). چنانكه حاشيهنشينان او درباره منزلت و فضيلت سرزمين شام آن قدر حديث وضع كردند كه آن را از حرمين شريفين بالاتر بردند. به علاوه پيشرفت اهداف مادّي و دنيوي معاويه در اين بود كه شأن خلفا و عايشه نيز بالا رود. در اين باره هم دروغ پردازان درباري تا توانستند حديث جعل نمودند. از باب مثال روايتي از ابن عباس نقل كردهاند كه پيامبر خدا(ص) فرمود: جبرئيل بر من فرود آمد و پارچهاي برخود افكنده بود و به اين و آن طرف قدم ميزد. گفتم: اين كار براي چيست، گفت: خداوند متعال به فرشتگان امر نموده در آسمان حركت كنند (وراهبروند) به همانگونه كه ابوبكر در زمين حركت ميكند(146). درباره عايشه روايت كردهاند: نصف دينتان را از اين «حميراء» بگيريد! در روايت ديگر آمده است: جزء دينتان را از او بگيريد(147). معاويه و پدرش در روز فتح مكّه مسلمان شدند، پس او از «طلقاء» و از «المؤلّفة قلوبهم» و از جمله كساني است كه در ازاي مسلمان شدن بها ميگرفتند(148). حاشيهنشينان و دين فروشان احاديث فراواني در فضيلت و منزلتش جعل كردند. اسحاق بن راهويه استاد بخاري گفته است: «انّه لم يصحّ في فضائل معاوية شيء»(149). لذا بخاري در باب فضايل اصحاب پيامبر(ص) گفته است: باب ذكر معاويه و نگفته است: باب فضائل معاويه(150). عبداللّه بن احمد بن حنبل گفته است: «از پدرم پرسيدم: درباره علي(ع) و معاويه چه ميگويي، او (مدّتي) سرش را پايين انداخت. سپس گفت: بدان كه دشمنان (حضرت) علي(ع) زياد بودند. آنان بسيار جستجو كردند، امّا نتوانستند (منقصت) و عيبي را در او پيدا كنند. به ناچار دشمنش معاويه را مورد توجه قرار دادند و او را بالا بردند (وستودند)»(151). ابن جوزي گفته: «است احاديث بسيار در فضايل معاويه نقل شده، اما هيچكدام صحيح الاسناد نيست»(152). نسائي و ديگران نيز نظير اين مضامين را ذكر نمودهاند(153). جاحظ ميگويد: «پس از كنارهگيري (حضرت امام) حسنبنعلي(ع)، معاويه بر اريكه پادشاهي قرار گرفت و درباره اهل شورا و مهاجران و انصار به استبداد و خود رأيي پرداخت. اين سال را «عامالجماعة» ناميدند، اما بايد آن را سال تفرقه و زور و ظلم و سلطه و سالي كه امامت و خلافت به صورت حكومت كسري و قيصر درآمد، نامگذاري كنند». تا اينكه ميگويد: «مردم كافر شدند، چون او را تكفير نكردند...»(154). دكتر حسن ابراهيم حسن مينويسد: «معاويه خلافت را به زور شمشير و خدعه به دست آورد». پروفسور نيكلسن ميگويد: «مسلمانان غلبه بنياميّه را كه معاويه در رأس آنان قرار داشت، به منزله غلبه دسته اشراف بت پرستي تلقّي ميكنند كه با پيامبر و ياران او بهسختي مبارزه ميكردند، و آن حضرت با ايشان جنگكرد تا اساس اشرافيت و بت پرستي را برداشت و دين اسلام را رواج داد...»(155). مردم دنيادوست و كساني كه نور اسلام و ايمان به قلوبشان داخل نشده بود و بر اثر متروكماندن روش پيامبر، به خودكامگي و هواپرستي خو گرفته بودند، هنگامي كه ديدند علي بن ابيطالب حاضر نيست به ناشايستگانِ دون، مقام و منصبي تفويض كند، هر يك بهگونهاي با انقلاب رهاييبخش آن جناب به كارشكني و ضدّيت پرداختند؛ مثلاً چنانكه پيش از اين گفتيم، معاويه ميخواست كه مانند سابق هر كار دلش ميخواهد، انجام دهد. طلحه(156) و زبير طمع داشتند كه آن حضرت به آنان شغل بدهد و ايشان را در كار خلافت شريك سازد؛ وقتي ديدند به خواستههاي نامشروع خود نميرسند، با هياهو و جنجال عَلم مخالفت را برافراشتند و فتنه و آشوب به راه انداختند. ابن أبيالحديد درباره سبب مخالفت آن دو با امير مؤمنان چنين آورده است: «گفتند در كاري با ما مشورت نميكند و درباره انديشهاي كه دارد، با ما به گفتگو نميپردازد و كارها را بدون ما حلّ و فصل مينمايد و بدون توجّه به ما، به رأي خودش حكم ميدهد. آنان غير اينها را اميد داشتند. طلحه ميخواست فرماندار بصره شود و زبير در نظر داشت كه در كوفه فرمانروا گردد. هنگامي كه ديدند علي در دين استوار است، اراده نيرومند (و عزمي راسخ) دارد، از چرب زباني و محافظهكاري و تدليس بهدور است و در تمام موارد راه كتاب و سنّت را در پيش دارد، در صورتي كه از قديم دانسته بودند كه اين صفات پسنديده جزو طبيعت و سرشت اوست (عليهاو قيام كردند)»(157). و عمر به آن دو و ديگران گفته بود: اگر «اصلع» متصدّي امور امّت بشود، شما را به طريق روشن و راه راست وا ميدارد،(158) و پيش از اين رسولخدا (نيز) فرمودهبود: اگر علي(ع) را متصدّي امور كنيد، وي را هدايت كننده و هدايت شده مييابيد(159). و روايت شدهاست كه مردم به رسولخدا، از سختگيري علي(ع) شكايت كردند. آن حضرت به سخنراني برخاست و فرمود: «لاتشكوا علياً فواللّه إنّهُ لأخشن في ذات اللّه أو في سبيلاللّه(160)؛ ازعلي(ع) شكايت نكنيد، زيرا بهخدا قسم! كه او سختترين اشخاص است درباره خدا (يا در راه خدا)». ________________________________________ (94) بررسي وضع مالي و ماليه مسلمين، ص111. (95) فتداكّوا عليّ تداكّ الإبل الهيم يوم وردها قد أرسلها راعيها و خلعت مثانيها... نهجالبلاغه، فيضالاسلام، خ 53. (96) دَعوني و الْتمِسوا غَيري فإنّا مُستقبلُونَ امْراً له وجُوه وألوان لاتقُوم لهالقلوبُ و لاَتثْبتُ عليه العُقولُ ... همان، خ91. (97) و أَيمُاللّه لولا مَخافةُالفُرْقَة بينَ المُسْلمينَ و أنَ يَعودَ الكفر و يَبُورَ الدينُ لَكُنّا علي غَير ما كُنَّا لَهُمْ عَلَيه فولّي الامورَ وُلاةٌ لَمْيَألوا الناسَ خيراً ثم اسْتَخرَجتُموني من بيتي. ابن أبيالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج1، ص307. (98) و اعلموا إن أجبتكم ركبت بكم ما أعْلَمُ و لم أصْغِ إلي قَولِ القائِل و عَتَبِ العاتب ... نهجالبلاغه صبحي صالح، خ 92. (99) همان، خ 224. (100) الاموال، باب فرض الاعطيه من الفيء، ص237. (101) جرجيزيدان، تاريخ تمدّن، ج1، ص89؛ الامامة و السياسة، ج1، ص51. (102) نهجالبلاغه، فيضالاسلام، خ 126. (103) نهجالبلاغه، خ شقشقية: لولا حضور الحاضر و قيام الحجة... . (104) ألا إنّ كل قطيعة أقطعها عثمان و كلّ مال أعطاه من مال اللّه فهو مردود في بيتالمال. ابن ابيالحديد، شرحنهجالبلاغه، ج1، ص268؛ مروجالذهب، ج1، ص170. (105) ايله به فتح اول و سكون دوم: بلدٌ بين ينبع و مصر. مجمعالبحرين، مادّه «ايل». (106) ما كنت صانعاً فأصنع، إذ قشرك ابن ابيطالب ... ابن أبيالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج1، ص270؛ مروجالذهب، ج1، ص711. (107) و إنَّ عَمَلَك لَيْس لَك بطُعْمةٍ و لكنّه في عُنُقِك أَمانةُ و انتَ مَسْترعي لِمَن فَوقَكَ ... نهجالبلاغه، فيضالاسلام، نامه 5، ص830. (108) و إني أقُسِمُ باللّه قَسماً صادقاً، لَئن بَلغَني أَنك خُنت من فيء المسلمين شيئاً ... همان، ص861. (109) جرجيزيدان، تاريخ تمدّن اسلامي، ج1، ص84. (110) تاريخ طبري، ج1، ص331؛ النصائح الكافيه، ص125. (111) جرجيزيدان، تاريخ تمدّن، ج1، ص63-62. (112) ابن أبيالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج3، ص63. (113) ابوالدرداء عامر بن زيد انصاري صحابي معروف است. او و ابو هريره خدمت امام علي(ع) رسيدند و اظهار داشتند: فضيلت تو قابل انكار نيست. اگر تو قاتلان عثمان را به معاويه تحويل دهي، چنانچه معاويه با تو جنگ كند، ما جانب تورا ميگيريم! (114) ابنأبيالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج1، ص336 - 340 و ج5، ص130. (115) سيوطي، تاريخ الخلفاء، ص200؛ النصايح الكافيه، ص120. (116) النصايح الكافيه، ص115. (117) تاريخ طبري، ج5، ص330؛ الخراج و النظم الماليه، ص195 - 196. (118) تاريخ يعقوبي، ج2، ص223. (119) انّ يزيد نشأ نشأة مسيحية تبعد كثيراً عن عرف الإسلام... سموالمعني في سمو الذات، ص60. (120) تاريخ طبري، ج5، ص330؛ جرجيزيدان، تاريخ تمدّن، ص88. (121) نهجالبلاغه صبحي صالح، نامه 37. (122) النصايح الكافيه لمن يتولي معاويه، ص41. (123) تاريخ طبري، ج5، ص41؛ صحيح بخاري، ج1، ص115، باب الصلاة؛ صحيح مسلم بشرح النووي، ج17، ص41-40. (124) و كان خزيمة بن ثابت كافّاً سلاحه حتي قتل عمّار ... حاكم، المستدرك، ج3، ص379. (125) ابن أبيالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج1، ص340-336 و ج5، ص130. (126) قال (النّبيلابن عباس) اذهب وادع لي معاويه. جِئتُ و قلت ... صحيح مسلم بشرح النووي، ج16، ص155. (127) ... صعدت و نظرت فإذا معاويه و عمرو بن عاص ... اللآلي المصنوعة، ج1، ص427؛ اين موضوع به سندهاي ديگر نيز از ابي برزه و ابن عبّاس نقل شده است: النصائح الكافيه، ص125، به نقل از مسند ابن حنبل. (128) النصايح الكافية لمن يتولّي معاويه، ص131؛ مروجالذهب، ج2، ص46. (129) النصايح الكافيه، ص60، به نقل از كتب معتبر اهل سنّت. (130) جرجي زيدان، تاريخ تمدّن، ج2، ص19. (131) عقدالفريد، ج3، ص366: و لو انّالناس كلهم ولد أبيسفيان لكانوا حُلَماء عقلاء. (132) جرجي زيدان، تاريخ تمدّن، ج2، ص19؛ بررسي وضع مالي و ماليه مسلمين، ص119. (133) توبه(9) آيه 35. (134) جرجي زيدان، تاريخ تمدّن، ج2، ص20. (135) (كان معاويةُ) يُعزّي إلي اربعةٍ إلي مسافر بن أبيعمرو، إلي عمّارة بن الوليد بنالمغيرة و إليالعباس بن عبدالمطلب و إلي الصباح مغنّ كان لعمارة بن وليد.... ر.ك: شرح نهجالبلاغه، ابن أبيالحديد، ج1،ص340 و 336 و ج5، ص130؛ ربيعالابرار ، ج4، ص447، باب القرابات و الانساب، تحقيق دكتر سليم نعيمي. (136) اجياد، نام درّهاي است در پايين مكّه، ر.ك: لسانالعرب. (137) پسر بچّهاي در گوشه «بطحاء» (مسيل مكّه) در خاك افتاد كه بدون گهواره بود. از آن كيست؟ زن جوان سفيد اندامي با خدّي آشكار و موزون از عبدالشمس او را زاييد. (138) ر.ك: الاغاني، ج9، ص48: إن مسافر بن أبيعمرو بن أميّه كان من فتيان قريش جمالاً و شعراً و سخاءً و قالوا فعشق هندا بنت عتبة بن ربيعة.... (139) النصائح الكافيه، ص113. (140) همان مأخذ، ص130 و 144. (141) جرجي زيدان، تاريخ تمدّن اسلامي، ص90. (142) فتوحالبلدان، ج1، ص43 - 47؛ سياست مالي اسلام و مسلمين، ص119. (143) تاريخ طبري، ج4، ص125؛ النصايح الكافيه، ص129. (144) محمود ابوريه، اضواء عليالسنة المحمّديه او دفاع عن الحديث، چ3، ص126. (145) محمود ابوريه، اضواء عليالسنة المحمّديه او دفاع عن الحديث، چ3، ص126. (146) همان، ص127. (147) همان، ص127. (148) همان، ص128. (149) همان، ص128. (150) همان، ص128. (151) همان، ص128. (152) استوي معاويَةُ عليالملْك و استبدَّ علي بقيّةالشوري و علي جماعة المسلمين من الأنصار و المهاجرين... علي أنّ كثيراً من أهل ذلك العصر قد كفروا بترك إِكْفارِه... جاحظ، رسائل، ج2، ص11. (153) تاريخ الاسلام السياسي و الديني و الثقافي و الاجتماعي، ج1، ص278، چ 7، ... يقول «نيكلسون»: اعتبر المسلمون انتصار بنياميّة و علي رأسهم معاوية انتصاراً للاستقراطية الوثنيّة... رك: نشريه مكتب تشيّع، سال 2، ص303. (154) نهجالبلاغه فيضالاسلام، خ 196، ص647؛ الامامة و السياسة، ج1، ص51. (155) ابنأبيالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج6، ص52 و ج11، ص11-10؛ وعاظ السلاطين، ص199؛ تاريخ يعقوبي، ج2، ص156-155. (156) انساب الاشراف، ج2، ص103. (157) همان، ص102. (158) تاريخ طبري، ج1، ص175؛ بررسي وضع مالي و ماليه مسلمين، ص115. 159 160 فصل هفتم مصارف أنفال از نظر فقهاي اهل سنّت و «اقطاع» و «حمي» در يكي از بحثهاي پيشين بين انفال از نظر شيعه و از نظر اهل سنّت مقايسه كرديم واندكي درباره مصرف انفال گفتگو نموديم و در ضمن آن يادآور شديم كه آنچه را شيعه جزوانفال و متعلّق به رئيس حكومت ميداند، اهل سنّت جز در موارد معدودي از قبيل صفايا و قطايع آن را جزو مشتركات يا اموال عمومي مسلمانان به حساب ميآورند. آنچه را كه درباره آن اختلاف نظر دارند، مصارف غنايم جنگي است كه اكنون درباره آنها بحثميكنيم: بسيار واضح است و در پيش هم بيان كرديم كه يكي از مصاديق انفال غنايمي است كه مسلمانان در كارزار با كفّار به دست ميآورند. مصرف آن از نظر اهل سنّت بدين قرار است كه 45 آن به جنگجويان، به اسبسوار سه سهم و به پياده يك سهم(1) و بنا به قول ابيحنيفه به اسبسوار دو سهم و به پياده يك سهم، داده ميشود(2). امام بايد مقداري از غنايم را مخصوص كساني كه در جنگ شركت نداشته، اما در آن واقعه به طُرقُي به مسلمانان كمك نمودهاند - براي هر نفر به اندازه كمتر از يك سهم جنگجويان - درنظر بگيرد و 15 از كلّ غنايم به همانگونه كه در آيه خمس تعيين شده، به شش قسمت تقسيم ميشود تا در راه خدا، پيامبر، خويشاوندان پيامبر، يتيمان، مستمندان و كساني كه در راه ماندهاند، به مصرف برسد. نصيب پيامبر(ص) در اصل براي مخارج خود و خانوادهاش بوده، اما در اين زمان بنا به رأي شافعي در مصارف عمومي مسلمانان هزينه ميشود(3)، لكن از ظاهر برخي عبارات چنين برميآيد كه پس از پيامبر(ص) به زمامدار مسلمانان تعلّق دارد. سهم ذويالقربي از آن خويشاوندان پيامبر(ص) است؛ خويشاونداني كه دوست آن حضرت بوده و از وي حمايت نمودهاند. پيامبر(ص) سهم ذويالقربي را به بنيهاشم و بني عبدالمطلب(4) داد و براي بني عبدالشمس و بني نوفل با وجود آن كه عبدشمس و نوفل برادران هاشم بودند، سهمي قرار نداد(5)، زيرا آنان از اسلام حمايت نكردند و پيغمبر را ياري ننمودند، بلكه تا توانستند از دشمني و ضديّت با اسلام و پيامبر و خاندانش دست برنداشتند. دشمنيهاي ابوسفيان درباره اسلام و جنگها و كينهتوزيهاي پسرش معاويه با پيامبر و برادرش اميرالمؤمنين علي(ع) بر هيچكس پوشيده نيست(6). جبير بن مطعم از تبار نوفل و عثمان خليفه سوم از نژاد عبد شمس است. ابو داود، از جبير نقل كرده است كه: وي و عثمان به نزد پيغمبر(ص) رفته و گفتهاند: ما منكرِ فضيلت بنيهاشم نيستيم، چون اين افتخار براي آنان همين بس كه شخصيتّي مانند شما از آن تبار است؛ اما سبب چيست بنيمطّلب را كه بر ما مزيّتي ندارند، از خمس بهرهمند نمودي و ما را محروم ساختي، آنحضرت فرمود: من و فرزندان مطلب در اسلام و جاهليّت از هم جدا نبودهايم. ودرحالي كه انگشتان خود را مشبّك نمود، فرمود: ما و ايشان يكي هستيم(7). سه سهم بقيه به فقرا و بيچارگان و در راه ماندگان مسلمانان داده ميشود. اقوال ديگري درباره مصرف خمس و مستحقّان آن نقل شده كه ذيلاً برخي از آنها را ميآوريم: رأي شافعي آن است كه خمس به پنج سهم تقسيم ميشود. براي خدا و رسول فقط يك سهم منظور ميگردد كه در مصالح عمومي مسلمانان به مصرف ميرسد و چهار سهم ديگر به اصناف مذكور در آيه خمس داده ميشود(8). از ابوحنيفه نقل شده است كه: خمس به بينوايان، يتيمان و در راهماندگان اختصاص دارد؛ زيرا به همانگونه كه سهم رسولخدا با وفاتش از بين رفته، سهم خويشاوندانش نيز زايل شده است. و همچنين از وي منقول است كه از خمس ميتوان براي كارهاي عامّالمنفعه از قبيل ساختن پل، مساجد و امثال آن هزينه نمود و امام مخيّر است كه غنايم غير منقول را نيز مانند اموال منقول تقسيم كند يا در مصالح عمومي به كار برد(9). رأي مالك اين است كه خمس غنيمت و چهار خمس فيء به افراد خاصّي تعلّق ندارد، بلكه امام ميتواند به هرگونه كه صلاح بداند و اجتهادش اقتضا نمايد، آن را هزينه كند، و مواردي كه در آيه خمس به عنوان مصارف خمس ذكر شده، از باب مثال است و موضوعيّت ندارد؛ مقصود آن نيست كه خمس فقط بايد در موارد مذكور مصرف شود(10). در تفسير المنار آمده است: بهجز خمس درباره ساير اموالي كه در جهاد نصيب مسلمانان ميشود، براي زمامدار وقت اين حق هست كه به هر نحو مصلحت بداند، در آن اموال تصرّف نمايد و به مصرف برساند، به شرط آن كه بإ؛ وو افراد بصير و دانا به امور مشورت كند. و نيز در همان تفسير مذكور است كه نحوه تقسيم غنايم به رأي زمامدار هر زمان بستگي دارد؛ او ميتواند به خاطر مصلحتي سهم برخي را افزونتر از سهم ديگري قرار دهد، به شرط آن كه مقدار زياده، به اندازه يك سهم نرسد. از ابن عباس روايت شده است كه رسولخدا غنايم را به پنج قسمت تقسيم ميكرد. 45 آن را به كساني كه در جهاد شركت داشتهاند، ميداد و خمس آن را شش سهم ميكرد. يك سهم را براي خدا، يك سهم را براي خويشاوندانش و سه سهم ديگر را براي يتامي و مساكين و در راهماندگان در نظر ميگرفت. سهم خدا را در مورد زره و سلاح و راه خدا و پوشش كعبه و خوشبو كردن آن و ساير اموري كه مربوط به كعبه بود، به مصرف ميرسانيد و سهم خودش را در مورد سلاح و هزينههايِ عايلهاش خرج ميكرد. سهم خويشاوندانش را نيز به ايشان ميداد. علاوه بر آن اگر خويشاوندانش جزو جهاد كنندگان بودند، نصيب آن را هم به آنان ميداد. ابنمردويه از زيد بن ارقم روايت كرده است كه مقصود از ذويالقربي، آلعلي و آلعبّاس و آلجعفر و آلعقيلند كه سهم ذويالقربي از خمس به آنان تسليم ميشود(11). و نيز ابنابيشيبه و ابن مردويه از علي(ع) نقل كردهاند كه آن حضرت از رسولخدا درخواست نمود كه سهم او را از خمس بدهد. پيامبر(ص) خواسته او را برآورده ساخت و حصه آن حضرت را در اختيارش قرارداد(12). ابناسحاق و ابنابيحاتم از زهري و عبداللّه بن ابيبكر بازگو نمودهاند كه پيامبر اكرم(ص) در غزوه خيبر سهم ذويالقربي را به بنيهاشم و بنيعبدالمطلب داد(13). گروهي گفتهاند سهم پيامبر(ص) پس از وفات ايشان به جانشين او و سهم ذويالقربي به خويشاوندان جانشينش تعلّق دارد(14). ابنابيليلا از پدرش نقل كرده است كه از علي(ع) شنيدم كه فرمود: به رسولخدا عرض كردم: اگر صلاح بداني حقّ ما را (از خمس) در اختيارم قرار بدهي، تا در زمان حياتت آن را تقسيم كنم، كه در زمان آينده درباره آن كسي با ما نزاع نكند. رسولخدا (پس از اين درخواست) مرا متصدّي آن كرد و من آن را در زمان رسولخدا (بر اهلش) تقسيم كردم(15). اين بود قسمتي از آرا و اقوال اهل سنّت كه درباره مصرف غنيمت و خمس اظهار داشتهاند. ________________________________________ الجواهر، ج5، ص58، ذيل سوره أنفال؛ الأم، باب الخمس و الفيء، ج4، ص69؛ ابويوسف، الخراج، باب قسمة الغنائم، ص18. (2) تفسير المنار، ذيل سوره أنفال، ج10، ص7 و13؛ المغني، بحث غنايم، ج6، ص419؛ ابو يوسف، الخراج، باب قسمة الغنايم، ص19. (3) تفسير المنار، ج10، ص18. (4) هاشم كه نامش عمرو است با عبدالشمس و مطّلب و نوفل برادر بود. پدر آنان عبد مناف كه نامش مغيرهاست. كامل التواريخ، ج2، ص11. (5) تفسير المنار، ج10، ص8. (6) تفسير المنار، ج10، ص8. (7) همان، الدرالمنثور، ج3، ص186. اين روايت در كتاب، الام، ج4، ص71 به طرق متعدّد نقل شده است. (8) الخراج و النظم الماليه؛ تفسير قرطبي، ج8، ذيل آيه «و اعلموا أنّما غنمتم ...»، سوره أنفال. (9) تفسير قرطبي، ذيل آيه خمس، ج8؛ الخراج و النظم الماليه، ص116. (10) تفسير المنار، ذيل سوره انفال، ج10، ص13 و 14؛ بدايةالمجتهد، ج1، ص277. (11) الدر المنثور، سوره أنفال، ج3، ص186؛ تفسير قرطبي، ج8، ص12، آيه خمس. (12) الدر المنثور، سوره أنفال، ج3، ص187. (13) همان، ص186؛ الاحكام السلطانيه، باب 12، ص127 و 140؛ ابويوسف، الخراج، ص20. (14) الخراج، ص21. (15) همان، ص20، باب قسمةالغنائم: قال سمعت علياً(ره) يقول: قلت: يا رسولاللّه إن رأيت ان تولّيني حقّنا من الخمس.... نقد و بررسي قول ابيحنيفه و مالك از شرحي كه درباره مصرف غنيمت و خمس در پيش از اين گذشت، معلوم ميشود گفتار ابيحنيفه در مسأله سهم ذويالقربي، كه اظهار داشته است بعد از رحلت پيامبر(ص) سهم ذويالقربي از بين رفته است و همچنين قول مالك درباره اينكه خمس به افراد خاصّي تعلّق ندارد، هر دو قول برخلاف مدلول آيه «خمس» و آيه «فيء» است؛ زيرا در آن دو آيه مستحقّان خمس تعيين شدهاند و ذيل آيه خمس دلالت دارد كه مردم مؤمن به خدا و روز قيامت بايد به مضمون آن آيه عمل كنند. و نيز بعد از آيه «فيء» خداوند تأكيد كرده است كه گوش به فرمان رسولخدا باشند: «و ما آتاكُمُ الرَّسولُ فَخُذوهُ و ما نَهكُم عنهُ فانتَهوُا»(16). با وجود اين ادلّه، معلوم نيست كه اين دو فقيه اهل سنّت روي چه ميزاني مدلول دو آيه از آيات قرآن را كنار گذاشته و نيز سنّت پيامبر(ص) را كه بيان آن پيش از اين گذشت، از نظر دور داشته، برخلاف آن فتوا داده، سهم ذويالقربي و ساير اصناف را از ميان برداشتهاند. اگر بگويند خود پيامبر فرموده است: «والخُمسُ مَردودٌإليكم» در جواب گفته ميشود: چنانچه پيامبر(ص) در موردي به واسطه مصلحتي خمس را به گروهي بخشيده باشد، سببنميشود كه براي هميشه مستحقّان آن از حقّ خود محروم بمانند. ثانياً نصوص فراواني كه ذكر برخي از آنها در بحث پيشين گذشت، دلالت دارد كه پيامبر(ص) سهم ذويالقربي را به ايشان داده است(17). واضح است كه ظاهر آيه «فيء» نيز مانند آيه خمس بر اين مقصود دلالت دارد كه قسمتي از فيء از آنِ ذويالقربي است. ________________________________________ (16) تفسير قرطبي، ذيل آيه «و اعلموا إنّما غنمتم...»، سوره أنفال، آيه 7 سوره حشر(59)است. (17) اندكي قبل در بحث پيش خبر جبير بن مطعم را درباره اينكه پيامبر از خمس غنايم به بني عبدالمطلب و بنيهاشم ميداد، نقل نموديم؛ شايان ذكر است اين خبر در منابع زير ذكر شده است: كتاب الأم، كتابالخمس، ص71؛ تفسير المنار، ذيل آيه أنفال، اوايل ج10؛ ابوعبيد، الاموال، باب سهم ذويالقربي. و نيز از شافعي چنين نقل شده است: از جعفر بن محمّد به ما خبر رسيده كه وي از پدرش نقل نموده كه (حضرت امام) حسن و (امام) حسين(ع) و عبداللّه بن عباس و عبداللّه بن جعفر از (حضرت) علي(ع) سهم خودشان را از خمس مطالبه نمودند. حضرت علي(ع) فرمود: شما حق داريد. اما چون من با معاويه در جنگ هستم، اگر رأيتان بر اين قرار گيرد كه از حقّتان صرفنظر كنيد، به صلاح است. شافعي، الأم، ج4، ص71. و از ابيالعاليه روايت است: هنگامي كه براي رسولخدا غنيمتي ميآوردند، دست خود را براي برداشتن از غنايم به آن غنايم فرو ميبرد. آنچه از آنها در دستش قرار ميگرفت، به عنوان سهم خانه خدا در مورد كعبه به مصرف ميرسانيد. سپس بقيه را به پنج بخش تقسيم ميكرد. يك سهم براي پيامبر، يك سهم براي خويشاوندان و براي هر يك از يتيمان و بينوايان و در راه ماندگان نيز سهمي بود. الاموال، ص20. علي بن ابيطلحه از ابن عباس بازگو كرده است كه رسولخدا سهم ذويالقربي را از خمس ميداد. مأخذ قبلي. در كتاب الاموال، ص342 - 345 روايات فراواني نقل شده است كه ابوبكر و عمر مانع دادن سهم ذويالقربي شدند. روايات درباره اينكه پيامبر(ص) سهم ذويالقربي را از خمس به آنان اعطا ميكرد، فراوان است و ما اندكي را در اينجا نقل نموديم؛ بنابر اين اگر كسي سهم ذويالقربي را انكار نمايد، در مقابل نص، اجتهاد كرده و حقّي را كه خدا و رسولش براي گروهي معيّن و واجب كردهاند، پايمال كرده و نسبت به مستحقّانش ستم شده است. اقطاعات در اسلام در كتب فقه به كلمه «اقطاع» برميخوريم و نيز در عبارات فقها ميخوانيم كه پيغمبر يا امام زميني يا معدني را به فلان شخص اقطاع كرد؛ مثلاً در كتب فقه آمده است: «أقطع النبيّ الزبير(18)، و أقطعَ النبيُّ عبدَاللّه بنَ مسعودٍ، و أقطَعَ وابل بنَ حجر أرضاً بحَضر مُوت»(19). بايد بگوييم كه كلمه «اقطاع» از دوران قرون وسطي به بعد خصوصاً در كشورهاي غربي معني نامناسب و نامطلوبي پيدا كرده است، بهطوري كه هر كسي كه آن را ميشنود، نظامهاي فئوداليسم و اشرافي و مرامهاي ظالمانه به ذهنش خطور ميكند؛ لذا كساني كه از دستورهاي اسلام اطّلاع كافي نداشته باشند، ممكن است از اينكه در فقه اسلامي سخني از اقطاع به ميان آمده است، همان معني ناخوشايندي كه در عرف مرامهاي مادّي و ظالمانه متداول است، بهنظرشان برسد؛ در صورتي كه اسلام اين مفهومي را كه اكنون از كلمه «اقطاع» دركميكنند، به رسميت نشناخته، بلكه با آن مخالفت كرده است. بنابراين لازم است از نظر اسلام معني اين كلمه را بررسي كنيم، تا منظور اسلام در اين باره روشن گردد. «اقطاع» از نظر اسلام آن است كه زمين يا معدني را به كسي بدهند كه آن را استثمار كند و از آن بهرهمند شود، نه اينكه مالك رقبه آن گردد. آنچه را كه امام (حكومت) اقطاع ميكند، بهآن جهت است كه مردم به آباد كردن و توليد و فعاليّت تشويق شوند. گاه ممكن است «اقطاع» به عنوان پاداش باشد و نيز ممكن است كسي براي دولت كاري بهطور مستمر انجام ميدهد و شيء اقطاع شده مزد كاري باشد كه او انجام ميدهد و در خدمت دولت است. در قانون اسلام «اقطاع» به معني اين نيست كه شخصي املاك متعدّدي را تصاحب كند و بر يك عدّه زارع بيپناه مسلّط شود و حقوق ايشان را پايمال نمايد و دسترنج آنان را به خود اختصاص دهد، بلكه مقصود از آن درست نقطه مقابل آن معني است و پس از تدبّر در كلمات فقها ميتوانيم اقطاع را چنين تعريف كنيم:«الإقطاع في الحقيقة مَنْحُ الإمام شخصاً من الأشخاصِ حقَّ العمل في مصدر من مصادر الثروة الطبيعية التي يعتبر العمل فيها سبباً لتملّكها أو اكتساب حقّ خاصّ فيها»(20). توضيح آن كه: در اسلام جميع منابع ثروتهاي طبيعي را كه به امام متعلّق است، كسي نميتواند بدون اجازه احيا نمايد و در آن كار كند. در برخي موارد امام (حكومت) صلاح ميداند كه در قسمتي از منابع ثروتهاي سرشار طبيعي مستقلاً كار كند و محصولي را كه توليد و استخراج ميكند، مطابق مصالح به مصرف برساند. در بعضي موارد براي حكومت صرف نميكند معدني را استخراج يا زميني را احيا نمايد و ترجيح ميدهد كه اجازه بدهد جماعتي يا فردي آنرا به اندازه وسع خود استثمار كند. پس از بيان اين مطالب ميتوانيم بفهميم كه «اقطاع» در اصطلاح فقهي يعني ايجاد وسيله براي استثمار منابع ثروتهاي طبيعي، و براي همين است كه علّامه گفته است: «نسزد كه امام كسي را زيادتر از آن مقداري كه استطاعت بهرهبرداري و احيا دارد، اقطاعنمايد»(21)؛ زيرا اقطاع در قانون اسلام اجازه استثمار منابع ثروتهاي طبيعي است؛ پس اگر كسي توانايي استثمار و كار را نداشت، اقطاع او مشروع نيست. معلوم است كه اقطاع سبب تملّك شخصي كه زمين يا معدن به وي اقطاع شده است، نخواهد بود، زيرا همانطور كه گفتيم اقطاع سبب استثمار و تقسيم كار است، نه وسيله تملّك؛ بنابراين شخصي كه زميني به او اقطاع شده است، حقّ اولويت پيدا ميكند كه آن زمين را استثمار كند. علّامه فرموده است: «الاقطاع يقيّد الاختصاص»(22). و نيز شيخ طوسي ميفرمايد: «إذا أَقطعَ السلطانُ رَجُلاً من الرعيّةِ قطعةً من الموات صار أحقَّ بها من غيرِه بإقطاعِ السلطانِ بِلاخلاف»(23). از جهت اينكه اقطاع بر مبناي تقسيم كار و استثمار منابع ثروتهاي طبيعي تشريع شده است، جايز نيست شيء مورد اقطاع را معطّل بگذارند و از آن بهرهبرداري نكنند. شيخ طوسي در اين مورد چنين اظهار داشته است: «ان أخّرا المقطَعُ قالَ لَهُ السُلطانُ إمّا أن تُحْييها أو تُخَلّي بيَنها و بيَن غيرِكَ حتّي يُحْييها فإن ذكَرَ عُذراً في التأخير و اسْتأجَلَ أُجِّلَ في ذلك. وإن لم يكُن له عذر في ذلكَ و خَيّرهُ السلطان بين الأمرين فلم يَفعَل أخرَجَها مِنْيَدِه»(24). و در مفتاح الكرامه چنين آمده است: «ثم المُحَجّر أو المُقطَعُ إن أَهملَ الِعمارةَ أجْبَرَهُ الإمام علي الإِحياء أو التخلية عنها لأنّ تعطيلها قبيحُ لأنّ عمارتها منفعة لدارالإسلام»(25). ________________________________________ (18) الاموال، كتاب الاقطاع، ص287. (19) جواهر الكلام، كتاب احياء الموات، ج6، ص203. (20) اقتصادنا، باب الاقطاع، ج2، ص450. (21) قال في التحرير، في كتاب احياء الموات، ص131: و لا ينبغي للإمام أن يَقطعَ أحداً من الموات مالايمكنه عمارته لما فيه من التضييق علي الناس في مشترك بمالا فائدة فيه. (22) مفتاح الكرامه، كتاب احياء الموات، ج7، ص29. (23) المبسوط، كتاب احياء الموات. (24) المبسوط، كتاب احياء الموات. (25) مفتاح الكرامة، كتاب احياء موات، ج7، ص27 - 28. اقطاع در زمينهاي خراج چنانكه در سابق ياد شد، زمينهاي مفتوح العنوه كه در حال فتح، آباد بوده است، جزو اموال عمومي مسلمانان بهشمار ميآيد. در برخي موارد ممكن است امام زمينهاي مفتوح العنوه را نيز بهبعضي افراد اقطاع نمايد. لازم است بگوييم كه اگر چه در بعضي موارد بر واگذار نمودن اين نوع زمينها از طرف امام اقطاع اطلاق ميشود، ولي اين به معني اقطاعي كه شرح آن گذشت نميباشد، زيرا اقطاع در اين مورد به معني اداي حق و دادن حقوق بعضي از كارگزاران دولت ميباشد؛ بدين معني كه در اغلب موارد، دولت حقوق كاركنان خود را بهطور نقدي پرداخت ميكند، و گاهي براي امرار معاش عدّهاي از آنان زميني از زمينهاي عمومي را به ايشان واگذار ميكند تا از منابع آن زمين زندگي خويش را اداره كنند. مسلّم است كه در اين نوع اقطاع هيچگونه حقّي براي شخص مقطَع پيدا نميشود. زمين از املاك عمومي است. او فقط ميتواند از عوايد آن زمين به عنوان دريافت حق، استفاده كند. از فقيه محقق سيّد بحرالعلوم در كتاب «بُلغه»اش در اين باره چنين نقل است: «إنّ هذا الإقطاع لايُخرِجُ الأرضَ عن كونها خراجيّةً لأنَّ معناه كونُ خراجِها للفرد المقطَع لاخروجها عن الخِراجيّة»(26). ________________________________________ (26) اقتصادنا، ج2، ص456. «حمي» در اسلام «حمي» در روزگار پيشين چنان بود كه اشخاص متنفّذ و زورمند زمينهاي وسيع را متصرّف ميشدند و اجازه نميدادند كه ديگران از آن زمينها بهرهبرداري كنند و بدين وسيله مساحتهايي بسيار از زمينها را احتكار ميكردند. در ايران باستان قسمت اصلي اراضي كشور، به استثناي املاك بردهنشين پادشاه و نجباي بزرگ، به وسيله كشاورزاني اداره ميشد كه در روي زمين پادشاه زندگي ميكردند و حق نداشتند كه آن را ترك كنند و انواع مالياتها و عوارض و خراجها را نيز ميپرداختند(27). و نيز يهوديان را رسم چنان بود كه گلههاي خود را در چراگاههاي عام نتوانند بچرانند، مگر در ماه نيسان، يعني پس از آن كه اسبها و گلههاي پادشاه چرا نموده و علفهاي خوب و پاكيزه را خورده باشند(28). در بين اعراب دوران جاهليت معمول بود كه رؤسا هر كجا به چشمه آب و جويبارهاي خوشمنظر يا زميني سرسبز ميرسيدند كه از آن خوششان ميآمد، سگي را در همان منطقه به درخت يا سنگي بسته و چندين نفر را به اطراف منطقه ميفرستادند. سپس دستور ميدادند سگ را شكنجه دهند تا زوزه بكشد. از چهار طرف تا هر جا كه زوزه سگ شنيده ميشد، تمام آن منطقه «حمي» يا منطقه اختصاصي و قرقگاه رئيس بود و علاوه بر آن رئيس در غير اين منطقه در زمينهاي ديگر با ساير اشخاص شريك بود. همين امر سبب قتل كليب بن وائل شد كه عباس بن مرداس در شعر خود به آن اشاره كرده است(29): كماكان يبغيها كليب بظلمه من العزّ حتي طاح و هو قتيلها علي وائلٍ اذ يترك الكلب نائحا و إذ يمنعُ الأَفناء منها حَلولها مسلّم است كه اسلام بر اين طور حمي صحّه نگذاشته، زيرا كه برپايه ستم و بيدادگري قرار گرفتهاست. بنابر اين در اسلام جايز نيست كه شخصي چراگاه يا زميني را بهخود اختصاص دهد و ديگران را از آن منع كند، زيرا از طريق فريقين نقل شده است: «لا حمي الالِلّه و رَسُولِه»(30). در اسلام «حمي» براي جانبداري از طبقه محروم و تأمين منافع عمومي و نظام اجتماعي منظور گرديدهاست؛ چنانكه پيغمبر(ص) زميني را به نام «نقيع» در مدينه براي اسبهاي مسلمانان مخصوص گردانيد. عمر نيز در زمان فرمانروايي خود زميني را در ربذه براي منافع مسلمانان «حمي» كرد. مردمي كه در اطراف آن زمين ساكن بودند، به عمر اعتراض كردند و گفتند: آن زمين به ما تعلّق دارد، زيرا در اسلام و جاهليّت در آنجا بوده و به ميل خود اسلام آوردهايم و در زمان جاهليّت براي آن جنگ كردهايم. عمر سر خود را پايين انداخت، سپس سرش را بلند كرد و گفت: بندگان عائله خدايند و زمين، زمين خدا است ... و لولا الخيلُ الّتي أحمِل عليها في سبيل اللّه لَماحَمَيتُ من بلاد المسلمين شِبرا في شِبرٍ(31)؛ اگر اسباني نباشند كه (بدان وسيله) در راه خدا (سربازان و لوازمي را) انتقال دهم، هر آينه حتي يك وجب در يك وجب از اراضي مسلمانان را «قرق»نميكردم. ________________________________________ (27) تاريخ ايران باستان، ج1، ص172، ترجمه سيروس ايزدي و حسين تحويلي؛ الخراج و النظم الماليه، ص64ù39. (28) قاموس كتاب مقدّس، حرف چ. (29) الاحكام السلطانيه، ص186؛ جواهر الكلام، كتاب احياء الموات، ج6، ص205. (30) الاموال؛ الاحكام السلطانيه، ص185، بحث «حمي»؛ جواهر الكلام، ج6، ص205؛ تذكرة الفقها، كتاب احياءالموات، ج2. (31) الاموال، باب الحمي، ص299؛ تذكرة الفقهاء، باب احياء الموات، ج2.
فصل هشتممشتركات ازجهت اينكه درباره اموال متعلّق به دولت بحث نموديم، به لحاظ اينكه از اموال مشترك، عموم مردم استفاده ميكنند، همچنانكه اموال دولتي براي آسايش تمام افراد بهوسيله امام به مصرف ميرسد، مناسب است درباره آنچه بين همه مشترك است، اندكي گفتگو نماييم: مقصود از مشتركات منافعي است كه همه مردم در آن شركت دارند؛ بعضي از آنها حقّ تمام مردم است، مانند بهرهمند شدن از مساجد و رهگذرهاي عمومي؛ و برخي به گروه خاص اختصاص دارد، مانند مدارس و رباطهايي كه براي مسافران بنا شده است. مهمترين موارد منافع مشترك شش قسم است: راهها و خيابانها، مساجد، مدارس، كاروانسراها، آبها و معادن(1). ________________________________________ الروضة البهيه، ج2، ص214؛ تحرير الوسيله، ج2، اوّل بحث مشتركات. 1- راهها راهها بر دوگونه است: در رو دار و بنبست؛ نوع اوّل كه همان خيابانها و كوچههاي عمومي است، براي همه مردم است و همه كس حق دارند كه در آنها عبور و مرور نمايند و هيچكس حق ندارد آنها را احيا كند و به خود اختصاص دهد، يا ديواري يا دكّهاي در آن احداث كند. امّا آنچه مربوط به مصلحت عابران است، از قبيل جدولكشي خيابانها و ايجاد فاضلاب و درختكاري و ساختن راههاي زيرزميني و غير اينها كه موجب رفاه و آسايش مردم است و از مصالح و مرافق محسوب ميشود(2)، روا و مستحسن است. تصرّف در فضاي معابر عمومي، مثل گشودن روزنه يا پنجره يا بالكن يا باز كردن در، ياقراردادن ناودان و مانند اينها چنانچه زياني به صاحبان حقّ نداشته باشد، اشكالي ندارد. حتّي كسي كه خانهاش رو به روي خانه شخصي است كه آن كس از فضاي كوچه يا خيابان استفاده نموده، آن شخص حق ندارد ممانعت نمايد(3). امّا نوع دوم كه معابر و كوچههاي بنبست است، يعني سه جانب آن را ديوارها و خانهها احاطه كرده است، اينگونه معابر از آنِ صاحبان خانههايي است كه درهايشان به آن باز ميشود. اين چنين راهي همانند ساير ملكهاي مشترك است؛ بدين معني كه صاحبان آن ميتوانند آن كوچه را مسدود نمايند و آن را بين خودشان تقسيم كنند و هر يك حصهاش را به خانهاش ضميمه سازد و براي ديگران جايز نيست كه در آن تصرّف كنند(4). در كوچههاي بنبست ميتوان گفت: كسي كه داخل آن است، تا برابر درِ خانهاش از آنچه ممرّ او است، با مرافقي كه نوعاً به آن نيازمند و متعارف ميباشد، با كسي كه از او داخلتر است، شريك است. توضيح آن كه صاحبان كوچه بنبست كساني هستند كه حقّ عبور از آن كوچه را براي رسيدن به ملك خود دارند و اين چنين نيست كه هر كس پنجرهاي باز كرده و در، براي آمد و رفت ندارد، در آن كوچه سهم داشته باشد. از سر كوچه تا اوّلين در، ميان همه املاكي كه درهايشان در آن كوچه باز ميشود، مشترك است و از درِ اوّل تا درِ دوم مشترك بين همه املاك است، بهجز صاحب در اوّل و دوم و بقيه درها تا آخر كوچه بر همين قياس است. بنابر اين از در آخر تا بن كوچه از آنِ صاحب ملك آخري است(5). هيچيك از مالكان كوچه بنبست حق ندارند در خانه خود را از جايي كه هست، عقبتر ببرند، مگر به اذن مالكاني كه منزلشان بعد از منزل او قرار دارد؛ امّا ميتوانند جلوتر از مدخل سابق خود به دهانه كوچه نزديكتر شوند(6). معلوم است كه حدّ مالكيّت كوچه نياز منزلهاي آن كوچه به لحاظ عبور و مرور است؛ پس مالكيّت كوچههاي بنبست با مالكيّت اصل خانه تفاوت دارد؛ يعني با اينكه كوچه بنبست ميان منزلهاي آن كوچه مشترك است، امّا هيچكدام نميتوانند ديگران حتّي بيگانگان را از آمد و رفت در آن منع كنند، زيرا بيگانگان هم براي نياز به صاحبان منازل، حقّ عبور دارند. اگر در بين صاحبان كوچه، صغير يا مجنون و يا سفيه وجود داشته باشد، در عبور نمودن از كوچه براي رفع نياز، اذن قيّم لازم نيست. با اينكه در املاك ديگر اگر صغير شريك باشد، تصرّف ديگران بدون مجوّز شرعي ناروا است. چنانچه يكي از مالكان كوچه ملك خود را بفروشد و به تصرّف مشتري بدهد، اينكار جايز است؛ هر چند مالكان ديگر اجازه ندهند. چنانكه معلوم است اينگونه تصرّف در املاك مشترك ديگر ناروا است، زيرا هر يك از شركا ميتوانند بيگانه، بلكه شريك خود را از تصرّف در اموال مشترك منع كنند. اينگونه احكام ميفهماند كه مالكيّت كوچه نوع خاصّي از مالكيّت است كه با مالكيّتهاي ديگر فرق دارد. شايسته يادآوري است نحوه ملكيّت كوچه بنبست وابسته به ملك است و از متعلّقات مالك به حساب نميآيد؛ بنابر اين اگر كسي ملك خود را كه درِ آن از كوچه بنبست باز ميشود، بدون حقّ عبور از اين كوچه بفروشد و راه آن را از جاي ديگر قرار دهد و سهم خود را، در كوچه براي خود قرار دهد، صحيح نيست؛ چون سهم كوچه به آن ملكي كه فروخته، تعلّقداشته و اكنون به ديگري انتقال يافته است(7). چنانچه نشستن براي كسب در معابر، مزاحمت و زياني براي عابران نداشته باشد، اگر كسي در جايي براي داد و ستد بنشيند، و در روز ديگر، فردِ ديگر بر وي سبقت بگيرد و در همان جا مشغول كسب شود، اولي حقّ منع و مزاحمت او را ندارد(8). چنانكه يادآور شديم، نحوه استفاده از راهها و كوچه و خيابانها، همان عبور و مرور است كه جميع مردم به لحاظ رفت و آمد، در آن برابرند؛ بنابراين بهرهمندي از آنها بهجز عبور و مرور جايز نيست؛ مگر اينكه بهگونهاي باشد كه زياني براي عابران در پي نداشته باشد(9). پس هر آنچه موجب مزاحمت آنان گردد، از قبيل گذاشتن لنگههاي بار و اجتماع و توقفي كه مانع آمد و رفت ديگران باشد، ناروا است؛ تا چه رسد به اينكه بر اثر توقف، براي رهگذر مزاحمت فراهم آيد. براي همين است كه گفتهاند اگر كسي در راهي مانعي ايجاد كند كه بدان وسيله زيان و ضرري به رهگذري وارد آيد، ضامن است(10). ميتوان گفت آنچه سيره بر آن جاري شده است كه مردم هنگام عبور از راهها و كوچهها چيزي را با خود حمل كنند، مانند بستهها و بارهايي كه در زندگيِ روزمره به آن نيازمندند و مانند تردّد ماشينهاي سبك و بعضي از چهارپايان، در صورتي كه موجب آزار و اذيت مردم نباشد، مجاز شمرده ميشود(11). هرگاه بر اثر عبور وسايل نقليه سنگين يا به واسطه توقفهاي بيجا در سرگذرها، موجب ناراحتي و اذيت مردم را فراهم آورند، قطعاً كار حرامي را مرتكب شدهاند و كسي كه مسلمان واقعي باشد، گرد اينگونه گناهان نميگردد. خداوند متعال فرموده است: «كساني كه مؤمنان و مؤمنات را بدون جهت آزار بدهند، متحمّل بهتان و گناه آشكاري شدهاند»(12). چنانكه واضح است حق استفاده از راهها و مكانهاي عمومي به مثابه حق تحجير نيست، كه بهصلح وارث بهديگري انتقال يابد؛ پس هيچكسحق ندارد آن را به افراد ديگر واگذار نمايد و بر همه لازم است بعد از استيفاي منظور و غرض خويش آن را براي ديگران رها كنند(13). بههمين جهت گفته شدهاست: هر گاه كسي در مكانهاي مشترك، ديگري را از مكان خويش بهزور بيرون كند و جايگزين او شود، ضامن اجرت آن مكان نيست و مباح است كه در آنجا درنگ كند؛ هر چند به واسطه بيرون راندن آن شخص به وي ظلم كرده و گناهي را مرتكب شده است(14). ازبيان فوق چنين برميآيد كه اگر كسي در مكاني مشترك رحلي پهن كند، از اين جهت صاحب حق ميشود كه هيچكس حق ندارد در آن رحل تصرّف كند و اگر صاحب رحل را از آن مكان دور كند، غير از گناه تصرّف در مال غير، گناه ديگري را هم انجام داده است كه تجاوز به حق ديگري است. صرف افكندن رحل موجب احقيت نسبت(15) به آن مكان نميگردد، مگر اينكه قصد انتفاع را داشته باشد؛ و نيز قصد داشته باشد كه پس از مدّت اندكي به آن مكان برگردد، بهگونهاي كه تضييع حق ديگران را در پي نياورد؛ بدين معني كه مناط انتفاع از اموال مشترك اين است كه مردم از استفاده محروم نشوند و به صرف اينكه كسي رحلي پهن نموده و بياعتنا دنبال كارش رفته، حقّي برايش به وجود نميآيد و بدين وسيله نميتواند موجب تضييع حق ديگران گردد. بدون شك اگر رحلي نيفكند و مكاني را ترك كند ولو قصد برگشتن به آن جا را داشته باشد، مجرّد نيّتِ برگشتن سبب نميشود كه نسبت به آن مكان اولي باشد(16). از مفاتيح چنين نقل شده است: «گفتهاند بهرهمند شدن از راهها جز به راه رفتن جايز نيست؛ مگر استفادهاي باشد كه موجب زيان عابران نگردد، مانند نشستن براي استراحت، ايستادن، داد و ستد و مانند اينها؛ درصورتي كه ضيق و حرجي به وجود نياورد.... برخي گفتهاند بهطور مطلق استفاده از معابر عمومي به غير عبور و مرور ممنوع است، امّا قول اول مشهورتر است...»(17). صاحب جواهر در اين باره چنين اظهار نظر كرده است: «كلام در موردي است كه (پيشازاين) به آن اشاره رفت، كه حقّ تردّد در معابر عمومي بر حقوق ارتفاقي (از قبيل حملبار و ايستادن و امثال اينها) هنگام تعارض و تزاحم مقدّم است و شايد سيره خصوصاً در مورد برخياز افراد خلاف اين قول را اقتضا كند؛ بنابر اين متّجه آن است كه گفته شود: درجميع مرافقي كه عابر (عرفاً) به آن نيازمند است و لازمه عبور و مرور محسوب ميشود، مانند نشستن و ايستادن و مانند اينها، فرقي بين اينگونه امور و رفت وآمد نيست (و نميتوان گفت كه حقّ تردّد بر اينگونه حقوق تقدّم دارد). و از همين قبيل است حمل بارها و عبور چهارپايان (و وسايل نقليه) كه لازمه متعارف عبور و مرور افرادي است كه درِ خانههاشان از آن رهگذر باز ميشود؛ اما آنچه موجب تزاحم عابران است، اگر لازمه رفت و آمد به منازل و املاك نباشد، همچون كسب و كار و خريد وفروش و مانند اينها، بدون شك حقّ رفت و آمد بر اينگونه امور مقدّم است»(18). هر گاه كسي در صورتي كه زياني براي رهگذران پديد نيايد، در ممرّي براي كسب و كار بنشيند، وقتي از كارش فراغت حاصل كند و نيّت برگشت به آن جا را نداشته باشد و آن محل را ترك نمايد، حقش بيشتر از اين نيست و حقي برايش متصوّر نيست. تحصيل اجماع هم در اين باره ميسور است؛ پس اگر ديگري در آن مكان براي هدفي بنشيند، اولي نميتواند او را از آن محل خارج كند. هر گاه كسي پيش از آن كه مقصد و غرضش حاصل شود از مكاني برود و قصد داشته باشد كه به آنجا برگردد، علّامه و ديگران گفتهاند حقي برايش نميماند، گر چه قولي كه قائل آن شناخته نشده، بر اين دلالت دارد كه او به آن مكان سزاوارتر است، اما اين قول ضعيف است. آري اگر در آنجا رحلي بيفكند، بنا به آنچه از مبسوط و تعدادي از كتابهاي علامه و«دروس» و غير اينها حكايت شده، حق رحل افكننده باقي است؛ زيرا فحواي آنچه در مورد مسجد نقل شد، موردِ بحث را نيز فرا ميگيرد. به علاوه قول امير مؤمنان(ع) بنا بهنقل امامصادق(ع) كه فرمود: «بازار مسلمانان مانند مسجدشان ميباشد»(19)، كسي كه بهمكاني سبقت بگيرد، تا شب به آن مكان سزاوارتر است(20)؛ اما چنانكه واضح است نميتوان معابر عمومي را با مسجد قياس كرد و روايتي كه از اميرالمؤمنين(ع) نقل شده، مربوط به بازار است و هيچ ربطي به معابر عمومي ندارد. ________________________________________ تحرير الوسيله، اوّل فصل «مشتركات». مقصود از مرافق، حقوقي است كه ملك به آن نياز دارد، مانند استفاده از راه و نهر و آسايشگاه و بارانداز و امثال اينها. شعراني، شرح تبصره، ج1، ص368. (3) و يجوز إخراج الرواشن و الأجنحة فيالطرق النافذة ما لم يضرّ بالمارّة و مع الإذن فيالمرفوعة و كذا فتحالأبواب. شعراني، شرح تبصره، ج1، ص374-373. و أمّا التصرّف في فضائه بإخراج روشن أو جناح أو بناء ساباط أو فتح باب ... فلا إشكال في جوازه إذا لم يضرَّ بالمارّة و ليس لأحد منعُه حتي من يُقابلُ دارَه داره. تحريرالوسيله، ج2، مسأله 1، باب مشتركات؛ جواهر الكلام، ج38، ص77. (4) و يشترك المتقِدّمُ و المتأخّرُ فيالمرفوعة إليالباب الأول و صَدْرِالدَرْبِ ... شعراني، شرح تبصره، ج1، ص375-374. الطرقُ غيرُ النافِذةِ هي مِلكُ لأربابِ الدوُرِ التي أبوابها مفتوحة إلَيه دون من كان حائط داره إليه ... تحرير الوسيله، ج2، بابمشتركات، مسأله1. (5) شعراني، شرح تبصره، ج1، ص375؛ تحرير الوسيله، مسأله 2، باب مشتركات. (6) شعراني، شرح تبصره، ج1، ص375. (7) همان. (8) تحريرالوسيله، ج2، مسأله 10، مشتركات. (9) فلا يجوز الانتفاع في الطرق بغير الاستطراق ... جواهر الكلام، ج38، ص77. (10) ... إنّهم قالوُا فيما إذاَ تعثَّر اَلماشي بالقاعد غير المضرّة بالمارّة أنّ ضمان الماشي علي القاعد. همان. (11) ... بل قد يقال: إنّ السيرة تقتضي جواز الانتفاع بالطرق بغير الاستطراق .... همان. (12) «والّذين يُؤذونَ المؤمنينَ و المؤمِناتِ بِغير مااكتسَبُوا فقدِ احتمَلوا بُهتاناً و إثماً مُبيناً». احزاب (33) آيه 58. (13) إنّ حقيقة الطريق للجالس بالسبق و وضع الرَحلِ و نحوِ ذلك ليس كحقيقة التحجير .... جواهر الكلام، ج38، ص79. (14) و من هنا صَرَّحَ فيالَتذكِره بأنّه لو دَفَعهَ عن مكانٍ أثِمَ و حلَّ لهُ مكثُه .... همان. (15) و بالجملة وجودُ الشخص او رحْلهُ السابقُ علي مجيئه او المتأخرُّ عَنه لا يرَفعُ الاشتراكَ .... همان، ص80. (16) بخلاف ما إذا لم يكن له رحل فانّ نية العود لا تكفي .... همان، ص81. (17) قيل: لايجوز الانتفاع فيالطرق بغير الاستطراق إلاّ ما لا يضرّ به كالوقوف و الجلوس للاستراحة و نحو هما.... همان، ص77. (18) إنما الكلام فيما أشرنا إليه من تقديم حقّ الاستطراق علي باقي المرافق عند التعارض و لعلّ السيرة خصوصاً في بعض الأفراد تقتضي خلافه فيتّجهُ أن يقال: إنّ جميع ما يعرض للمستطرق .... همان ص78. (19) وسائل الشيعه، باب 17، از ابواب آداب تجارت، ج12، ص300. (20) فإذا قام الجالس غير المضرّ بالمارّ بعد استيفاء غرضه و عدم نيّة العود بطل حقّه الذي لم يعلم ثبوته له زائداً علي ذلك. بللعلّ المعلوم عدمه ... . جواهر الكلام، ج38، ص78. 2- مساجد مسجد از مشتركات است و عموم مسلمانان در بهرهمند شدن از آن يكسانند؛ اما حق ندارند كارهايي را كه با قداست آن مكان شريف منافات دارد و شارع از آن نهي فرموده، انجام دهند؛ مانند توقّف شخص جُنُب در مسجد، يا به امور دنيوي پرداختن و امثال اينها.... چنانچه كسي براي نماز، عبادت، قرائت قرآن و دعا، بلكه براي تدريس، وعظ، فتوا دادن و غير اينها به محلّي از مسجد سبقت بگيرد، هيچكس حق ندارد مزاحم او بشود؛ خواه سابق با فرد مسبوق در غرض مساوي يا مختلف باشد؛ پس هر كس هر غرض مشروعي داشته باشد، حق ندارد ديگري را كه به جايي از مسجد سبقت گرفته و به كار خداپسندانهاي پرداخته، مزاحمشود و خودش به جاي او در آن مكان، منظور خود را عملي سازد. برخي گفتهاند مزاحمت كسي كه در مسجد نشسته، روانيست، گر چه قصد عبادت نداشته باشد(21). البته بعيد نيست كه نماز جماعت يا فُرادي بر اعمال ديگر مقدّم باشد(22)؛ بنابر اين اگر كسي در مسجد به مكاني براي دعا، يا خواندن قرآن يا تدريس سبقت گرفته باشد، كسي كه بخواهد در آنجا نماز جماعت يا فُرادي بخواند، بر وي مقدّم است و بر سبقت گيرنده واجب است آن مكان را براي او خالي كند(23). اين در صورتي است كه مكان براي نمازگزار به همان محل منحصر باشد، يا بدان جهت باشد كه هدف راجحي بر آن تَرَتُّب يابد؛ مانند اينكه بخواهد به صف جماعت ملحق شود و از ثواب جماعت بهرهمند گردد، امّا اگر براي ارضاي خواسته نفسانياش بخواهد در آن مكان نماز بگزارد، اين حكم مورد ندارد. ميتوان گفت اصل مسأله، در موردي كه نشستن سبقت گيرنده براي عبادت از قبيل دعا و قرائت قرآن باشد -نه براي استراحت و تفريح- خالي از اشكال نيست. احتياط آن است كه فرد سبقت گرفته شده، مزاحمت ايجاد نكند و سبقت گيرنده نيز محل را براي او خالي كند(24). ظاهراً نماز فرادي با نماز جماعت برابر است؛ بنابراين دومي نسبت به اولي اولويت ندارد؛ پس هر گاه كسي به محلّي از مسجد براي نماز فرادي سبقت بگيرد، كسي كه ميخواهد نماز جماعت بخواند، حق ندارد مزاحمت او را فراهم آورد؛ هر چند بهتر است در صورتي كه محل ديگري براي او پيدا شود، آنجا را براي او خالي كند و نبايد مناع للخير باشد. لازم است كه بين گذاشتن رحل و آمدن كسي كه رحل افكنده، زماني طولاني كه موجب تعطيل محل باشد، فاصله نباشد(25). در غير اين صورت براي ديگري روا است كه از آن مكان پيشاز آمدن او استفاده كند و به عبادت بپردازد و اگر آن رحل جا را بهگونهاي كه عبادت درآن بدون برداشتن رحل ممكن نيست، فرا گرفته، ميتواند آن را بردارد و ظاهر امر چنين است كه او ضامن آن رحل است و بعضي عدم ضمان را احتمال دادهاند كه لازم نيست آن را به صاحبش برساند. رحل افكندن كه به عنوان مقدّمه براي بهرهمند شدن از مكان است، مانند خود نشستن مفيد اولويت است. بعضي گفتهاند اگر رحلي نيفكنده باشد، به مجرّد ترك مكان حقّش زايل ميگردد؛ هر چند ترك نمودنش براي امر ضروري از قبيل تجديد طهارت و مانند آن باشد(26). ________________________________________ (21) همان، ص89-88. (22) هل الصلاة مقدّمة علي غيرها من العبادات ... اقواهما ذلك. همان. (23) يجب عليه تخلية المكان ... تحرير الوسيله، ج2، بحث مشتركات. (24) لكن أصل المسأله لاتخلو عن إشكال ... . همان. (25) تحرير الوسيله، مسأله 17 و 19، بحث مشتركات؛ جواهر الكلام، ج38، ص90 -91. (26) لاخلاف في سقوط حقّه مع عدم الرحل و إن نوي العود. همان. فضيلت و احكام مسجد واضح است كه نماز خواندن در مسجد از نماز خواندن در غير مسجد افضل است و اخبار فراواني در اين باره نقل شده است: روايت شده است كه در تورات مكتوب است: «همانا در زمين خانههاي من به مساجد اختصاص دارد؛ پس خوشا به حال كسي كه خود را در خانهاش پاك و پاكيزه كند، سپس مرا در خانهام زيارت نمايد. و بر زيارت شده لازم است كه زيارت كننده را اكرام كند»(27). در روايت ديگر است كه: «پرستش نشده است خداوند به چيزي مانند خاموشي (و مسلط شدن بر زبان) و رفتن به خانهاش»(28). معلوم است كه مساجد به لحاظ فضيلت برابر نيستند و ثواب نماز خواندن در بعضي از آنها بر بعض ديگر برتري دارد. و ما در اينجا بهطور خلاصه درباره آن بحث ميكنيم: تفاوت مساجد با يكديگر به دوگونه است: الف- ذاتاً با هم تفاوت دارند. ب- گاهي بر اثر عوارض تفاوت پيدا ميكنند، چنانكه ممكن است ثواب نماز در مسجديبرمسجد ديگر، به واسطه اينكه جمعيّت نمازگزاران در آن مسجد بيشتر از مسجد ديگر است، افزون باشد؛ يعني كثرت ثواب به واسطه اين است كه مردم بيشتر در آنجا، اجتماع ميكنند(29). مساجدي كه تفاوت ذاتي دارند، بدين قرارند: 1- مسجدالحرام: يك ركعت نماز در آن معادل صد هزار ركعت است. خود كعبه و توسعهاي كه در آن مسجد پديد آمده و به آن مُلحق شده، حكم همان مسجد را دارد؛ با وجود اين بهتر و افضل آن است كه نماز را در كعبه و در جاهايي كه به مسجدالحرام افزوده شده، نخوانند، زيرا هر چند نماز در اين دو مكان به لحاظ اندازه ثواب با ثواب نماز خواندن دراصل مسجد برابر است، امّا اصل مسجد از نظر كيفيّت خصوصيّتي دارد كه اندازه آن مشخص نشده(30). 2- مسجدالنبي: اين مسجد شريف كه در مدينه منوّره است، ثواب خواندن هر ركعت نماز در آن، برابر ده هزار ركعت است. چنانكه درباره مسجدالحرام گفتيم، توسعهاي كه در آن مسجد به وجود آمده، به لحاظ اندازه ثواب در حكم اصل مسجد است(31). 3- مسجد كوفه و مسجد اقصي: نماز خواندن در هر يك از اين دو مسجد برابر هزار نماز است. از آن جهت كه بيتالمقدس كه همان مسجدالاقصي است، از مسجدالحرام فاصله دارد، آن را مسجدالاقصي ناميدهاند(32). مساجدي كه بر اثر عوارض مزيّت پيدا ميكند: 1- مسجد جامع: و آن مسجدي است كه براي نماز جمعه يا جماعت است؛ هر چند متعدّد باشد و نماز در آن برابر صد نماز است(33). 2- مسجد قبيله: و آن مسجدي است كه در محلّه شهر واقع شده و ثواب نماز در آن برابر 25 نماز است(34). 3- مسجد بازار: ثواب نماز در آن برابر دوازده نماز است(35). 4- مسجد زن، خانه او است. هشامبنسالم از امام صادق(ع) روايت كرده است: «نمازخواندن زن در پستو فضيلت بيشتر دارد از اينكه در خانهاش نماز بخواند؛ و نمازخواندن او در خانهاش فضيلت بيشتر دارد از اينكه از خانهاش خارج شود و در جاي ديگر (يا در مسجد) نماز بخواند»(36). ممكن است مقصود اين باشد كه زن براي كسب ثواب لازم نيست از خانهاش خارج شود و به مسجد برود؛ زيرا نماز او در خانهاش همانندِ خواندن نماز در مسجد است. در اين جا ميتوان اين سؤال را مطرح كرد كه خانه او مثل كدام مسجد است؛ چنين به نظر ميرسد كه از لحاظ ثواب با كمترين مسجد كه مسجد سوق است، برابر باشد وممكن است مقصود اين باشد كه هر مسجدي را اراده نمايد و سپس براي امتثال امر شارع به آن مسجد نرود و در خانهاش نماز بگزارد، به منزله آن است كه در آن مسجد، نماز گزارده است؛ پس بنا به آنچه اراده كرد، ثواب نمازي كه در خانهاش خوانده است، تفاوت پيدا ميكند. و مستحب است - ولو قسمتي از - مسجد بدون سقف باشد؛ هر چند در اكثر امكنه براي دفع سرما و گرما به سقف نياز است. مستحب است وضوخانه (و بيتالتّخليه) مسجد را نزديكِ درِ مسجد بنا كنند، نه در وسط آن(37). مقصود آن است كه اگر ميخواهند در زميني مسجد بنا كنند و هنوز صيغه وقف را جاري نكردهاند، نقشه آن را طوري طرح نمايند كه وضوخانه و بيتالتّخليه در خارج و نزديك درِ مسجد واقع شود، نه در وسط آن. مستحب است مناره مسجد را با ديوار آن قرار دهند، نه اينكه در وسط يا جدا از ساختمان آن باشد. در اين صورت ممكن است گفته شود: مستحب است مناره مسجد باديواره آن يكي باشد؛ يعني از آن بلندتر نباشد، زيرا در صورتي كه بلندتر از آن باشد، از همسطح و يكي بودن خارج ميگردد و آن مكروه است(38). مستحب است كسي كه ميخواهد وارد مسجد شود، قبل از وارد شدن كفش و عصا و نظاير اينها را بررسي كند كه مبادا آلوده به نجاست باشد. و اين قداست و عظمت مسجد را ميفهماند؛ چون مسجد خانه خدا است و ما بايد هر چه بيشتر در نظافت و احترام آن بكوشيم(39). طلاكاري مسجد حرام است. برخي مطلق نقش و نگار مسجد را - چه با طلا باشد، چه با غيرطلا - حرام دانستهاند(40). صدا را در مسجد از حدّ متعارف بلندتر نمودن ولو قرائت قرآن باشد، مكروه است(41). و همچنين است آوردن كودكان غير مميّز، والّا كودكاني كه مميّز هستند و از لحاظ طهارت مسألهاي نداشته باشند، نه تنها به مسجد آوردن آنان مكروه نيست، بلكه سزاوار است؛ از جهت اينكه به آمدن به مسجد عادت كنند، ايشان را به مسجد بياورند، تا در بزرگي اين كار پسنديده را از ياد نبرند. در كُتُب فقهي آمده است كه قضا و داوري در مسجد كراهت دارد. در توضيح اين گفتار ميتوانيم چنين بگوييم: اين عمل بهطور مطلق مكروه است. خواه در آن مخاصمه و جدال باشد، يا نباشد؛ دايماً اين كار در مسجد انجام شود، يا اتفاقاً صورت وقوع به خود گيرد؛ نشستن براي قضا باشد يا براي عبادت بنشيند و اتفاقاً مرافعهاي پيش بيايد و داوري و قضا تحقّق يابد؛ يا اينكه كراهتش به يكي از موارد فوق اختصاص دارد و اين طور نيست كه به طور مطلق كراهت داشته باشد. اگر احتمال اول را برگزينيم، اشكال پيش ميآيد و آن اينكه حضرت علي(ع) مكرّر در مسجد كوفه قضاوت ميفرمود و اين امر با كراهت مطلق سازگار نيست. در جواب ميتوان گفت: عمل حضرت علي(ع) از مورد بحث خارج است؛ چون قضاهاي آن حضرت در مسجد كوفه، قضاياي جزئيه و خارجيهاي بوده كه وجه آن بر ما معلوم نيست. اين نوع قضايا را كه در اصطلاح «قضيّهاي در واقعهاي» تعبير ميكنند، نميتوان حجّت قرار داد(42). پس مناسب اين است كه بگوييم آن حضرت براي عبادت به مسجد تشريف ميبردند، امّا به حسب اتّفاق اگر مرافعهاي رخ ميداد، به داوري ميپرداختند و آن را فيصله ميدادند. اما نظر به اينكه در مسجد كوفه مكاني به نام «دكةالقضاء» مشخص شده بود كه حضرتش صرفاً براي قضا و داوري به آن مكان نزول اجلال ميفرمودند، اين موضوع با توجيه فوق سازگار نيست(43). ديگر از مكروهات در مسجد «انشاد» و «نشدان» است؛ يعني كراهت دارد كسي كه متاعي را پيدا كرده، خودش يا وكيلش در مسجد جار بزند، تا صاحب متاع پيدا شود و نيز جار زدن صاحب متاع در مسجد به جهت اينكه پيدا كننده مال را به وي برگرداند، مكروه است(44). همچنين شعر خواندن در مسجد مكروه است؛ چون از پيامبر(ص) نقل است كه فرمود: به خواننده شعر در مسجد بگوييد: خدا دهانت را خُرد كند(45). همانا مساجد براي خواندن قرآن ايجاد شده است. و روايت شده كه خواندن شعر در مسجد بدون اشكال است. ميتوان گفت جمع بين اين دوگونه روايت اين است كه نهي را بر كراهت حمل نماييم(46). وجه جمع ديگري بين اين دو نوع روايت نيز به نظر ميرسد و آن اينكه رواياتي كه بر جواز خواندن شعر دلالت دارد، بعيد نيست كه منظور از آن، اشعار حكمتآميز و آموزنده باشد؛ يا مقصود اشعاري است كه به عنوان استشهاد براي معاني لغوي قرآن يا احاديث ذكر شود؛ زيرا در كتب تاريخ مسطور است كه در محضر مبارك پيامبر(ص) در مسجد شعر ميخواندند و آن حضرت از آن منع نميفرمودند(47). چنين به نظر ميرسد كه اين وجه جمع صحيحتر باشد؛ بنابر اين نهي از خواندن شعر بر غالب اشعار عرب جاهلي حمل ميگردد كه در مورد لذات زودگذر مادّي و حطام دنيوي بوده است(48). و نيز در مساجد گفتگو درباره اموري كه صرفاً جنبه دنيوي داشته باشد، مكروه است، چون مقصود از آمدن به مسجد توجّه به خدا و پرستش او است و اين كار با توجّه به دنيا و سخن گفتن از آن منافات دارد؛ لذا در روايات از آن نهي شده است(49). اين بود مختصري از آداب و احكام مسجد كه به تناسب مقام از آن سخن به ميان آمد و تفصيل بيشتر موكول به كتابهايي است كه در اين زمينه مشروحاً بحث كرده است. ديگر از مشتركات بنا به قول بعضي «معادن» است كه در مباحث پيشين درباره آن به تفصيل بحث نموديم و در آنجا گفتيم كه معادن جزو انفال و از اموال اختصاصي دولت است و از مشتركات به حساب نميآيد. ________________________________________ (27) رُويَ أنّ في التورة مكتوباً انّ بيوتي في الأرض المساجدُ فطوبي لمِنَ تَطَهرَّ في بيته ثم زارني في بيتي و حقّ علي المزورِ أن يُكرم الزائرَ. وسائل الشيعه، باب 3 از ابواب احكام مساجد، ح5، كتاب الصلاة. (28) عن أبيعبداللّه قال: ما عبداللّه بشيءٍ مثل الصَمْتِ و المَشْيِ إلي بَيْتِه. همان. (29) الروضة البهية، ج1، ص93. (30) همان. رواياتي دلالت دارد كه هر نماز در مسجدالحرام برابر صد هزار نماز است. وسائل الشيعه، ابواب احكام المساجد، باب 52، كتاب الصلاة. در باب 55 رواياتي درباره زياد شدن مساحت مسجدالحرام هست. (31) الروضة البهية، ج1، ص93؛ وسائل الشيعه، ابواب احكام المساجد، باب 57 و باب 9 از همان ابواب. (32) الروضة البهية، ج1، ص93؛ مجمع البحرين، مادّه «قصا». (33) الروضة البهية، ج1، ص93؛ وسائل الشيعه، ابواب احكام المساجد، باب 64. (34) الروضة البهية، ج1، ص93؛ وسائل الشيعه، ابواب احكام المساجد، باب 64. (35) الروضة البهية، ج1، ص93؛ وسائل الشيعه، ابواب احكام المساجد، باب 64. (36) هشام بن سالم عن أبيعبداللّه(ع) قال: صلاة المرأة في مخَدعِها أفضلُ من صَلاتها فيبَيْتِها و صلاتها فيبَيْتِها أفضلُ من صلاتها فيالدار. وسائل الشيعه، ابواب احكام المساجد، باب 30، ج3. (37) الروضة البهية، ج1، ص94. و عن النبي(ص) في حديث ... و اجعلوا مطاهركم علي أبواب مساجدكم. وسائل الشيعه، ابواب احكام المساجد، باب 25، ج3. (38) الروضة البهية، ج1، ص94: روي عن الصادق(ع) عن آبائه إنّ عليّاً مرّ بمنارة طويلة فأمر بهدمها ثم قال: لاترفع المنارة إلّا مع سطح المسجد. (39) همان؛ وسائل الشيعة، ابواب احكام المساجد، ج3، ص504، باب 24. تعاهدوا نعالكم عند أبواب مساجدكم و نهي أن ينتَعِلَ الرجل و هو قائم. (40) الروضة البهيه، ج1، ص94؛ وسائل الشيعة، ابواب احكام المساجد، باب 15، ج3، ص461-493. (41) الروضة البهية، ج1، ص94. (42) الروضة البهية، ج1، ص94. (43) الروضة البهية، ج1، ص94. (44) الروضة البهية، ج1، ص97؛ وسائل الشيعه، ابواب احكام المساجد، باب 28. (45) الروضة البهية، ج1، ص97؛ وسائل الشيعة، ابواب احكام المساجد، باب 14. عن علي بن الحسين(ع) قال: «قال رسولُاللّه: مَن سمعتموه يُنْشد الشعر في المسجد (فيالمساجد) فقوُلوا فضّاللّه فاكَ. إنّما نصبت المساجد للقرآن». (46) الروضة البهية، ج1، ص97. (47) الروضة البهية، ج1، ص97. (48) همان؛ وسائل الشيعه، ابواب احكام المساجد، باب 14، ج3، ص493. (49) يأتي في آخرالزمان قوم يأتون المساجد فيقعدون حلقاً ذكرهم الدنيا و حبّالدنيا... . الروضة البهية، ج1، ص97.
آب و احكام آن چنانكه در آغاز همين بحث گذشت، آب را در برخي از موارد، يكي از مشتركات دانستهاند. آب مايه زندگي همه موجودات جهان است. خداوند در اين باره ميفرمايد: «حيات هر موجودزنده را از آب قرار داديم»(50). در آيه ديگر آمده است: «خداوند هر جنبندهاي را ازآبآفريد»(51). آب نه تنها در زندگيِ مادّي و ظاهريِ موجودات داراي نقش بسيار اساسي است، بلكه در زندگيِ معنوي انسان نيز تأثيري بهسزا دارد. كساني كه در پيِ صفاي روح و نورانيّت معنوياند، درباره آثار روحيِ وضو و غسل و نظافت، فوايد فوقالعادهاي را نقل كردهاند. در خبر است: «وضو پس از وضو نور بر نوراست»(52). و نيز نقل است كه پيامبر(ص) وضوي خود را براي هر واجب و هر نمازي تجديد ميكردند. در اخبار آمده است وضو گناهان صغيره را محو ميكند؛ يعني كفاره براي آن گناهان است(53). باري از جهت اينكه درباره زمينهاي موات و احكام آن كه جزو انفال است، گفتگو نموديم، و از طرف ديگر چون بين آب و زمين به لحاظ آباداني زمين و بهرهمند شدن از آن ارتباط ناگسستني برقرار است، و از طرف ديگر برخي از آبها از مشتركات به حساب آمده، شايسته مينمايد درباره احكام آبها نيز بحث كنيم، تا مالك و كيفيّت استفاده آن معلوم گردد. گفتهاند: آب يكي از مشتركات است؛ چون اصل اباحه و اجماع بر آن دلالت دارد و بهعلاوه از پيامبر(ص) روايت شده است كه: «مردم در سه چيز با هم شريكند: آتش، آب و گياه»(54). ونيز از امام موسيبنجعفر(ع) نقل است: «مسلمانان در آب، آتش و گياه شريكند»(55). پس كسي نميتواند آبي را كه از مشتركات به شمار ميآيد، تملّك نمايد؛ مگر اينكه آن را حيازت كند؛ مانند اينكه آن را در ظرفي يا حوضي قرار دهد كه در اين صورت اجماع فقها بر اين است كه آن را مالك ميشود(56) و تمام آثار ملك بر آن ترتّب مييابد و بدون اجازه او كسي نميتواند در آنچه وي حيازت نموده، تصرّف كند. هر گاه كسي در ملك خودش يا در زمين مباحي چاهي احداث نمايد، وقتي كه به آب برسد، آن را با چاه مالك ميشود. و فقها اين حكم را به بسياري از اصحاب نسبت داده و گفتهاند: در اين صورت آب مانند گياهي است كه در ملك كسي برويد يا به مثابه ميوه درختي و يا مثل شير دابّه است. و نيز به فرموده پيامبر(ص): «كسي كه سبقت بگيرد به آنچه درباره آن مسلماني سبقت نگرفته باشد، آن، به سبقت گيرنده تعلّق دارد»(57) و نيز به سيرهاي كه به زمان معصومان متّصل است، استدلال شده است(58). اما از شيخ در كتاب مبسوط نقل شده است كه وي پس از آن كه از اصحاب ملكيت آب را به همانگونه كه استدلالشان را ذكر نموديم، نقل كرده، چنين اظهار نموده است: در هر مورد كه بگوييم چاه به ملكيت افراد در ميآيد، منظور اين است كه ايشان نسبت به آب آن از ديگران به اندازه نيازشان در مورد شرب خود و چهارپايانشان و آبياري زراعتشان سزاوارترند؛ پس در صورتي كه آب از اينگونه نيازمنديهاشان زيادتر باشد، بر آنان واجب است كه آن را به كسي كه براي شرب خود و چهارپايانش به آن نياز دارد، بدون عوض بذل نمايند ... تا اينكه گفته است: امّا براي آبياري زراعتش بذل زياديِ آب واجب نيست، ولي مستحب است، و دليلش خبري است كه ابن عباس از پيامبر(ص) روايت نموده: «الناس شركاء في ثلاثة ...».(59) و نيز خبر ديگري است كه جابر از آن حضرت بازگو نموده است: «انّه نهي عن بيع فضل الماء»(60). و در كتاب «خلاف» نيز به همينگونه استدلال نموده، علاوه بر آن به اين خبر كه ابوهريره نقل كرده، تمسّك جسته است: «كسي كه آب زياده (بر نياز) را (از ديگران) باز دارد، تا بدان وسيله (چراندن) گياه را (هم) باز دارد، خداوند فضل و رحمتش را از او باز ميدارد»(61). از مسالك در مقام ردّ استدلالهاي فوق چنين نقل شده است: «اخباري كه به آنها استدلال شده، همگي بهگونهاي است كه قابل اعتماد نيست. به علاوه مضمون آنها عموميّت دارد و ميفهماند كه بيع آب زايد بر نياز ولو براي آبياري زراعت ديگران باشد، جايز نيست؛ در صورتي كه از كلام (شيخ) چنين برميآيد كه بيع آب براي مصرف شرب و حيوانات ناروا است؛ پس چون رواياتِ منع فروش، عموميّت دارد، دليل اعم از مدّعي است. بنابر اين چنين نتيجه ميگيريم كه بيع آبهاي مباحي كه كسي آنها را مالك نشده و به طور طبيعي موجود شده، مانند رودهاي بزرگ و سيلابهاوآبهاييكه در گودالها براثر بارش جمع گرديده و چشمههايي كه خود به خود قبل از احياي اراضي جاري شده، ناروا است. واضح است اينگونه آبها را هيچكس مالك نميشود، هر چند در ملك كسي قرار گرفته باشد، مگر اينكه به نيّت تملّك آن را در مكاني حيازت نمايند ...»(62). از رواياتي كه بر منع فروشِ زياديِ آب دلالت دارد و آن را از مشتركات به حساب آورده و شيخ طوسي(ره) براي مدّعاي خود به آنها استدلال نموده، جواب ديگري نيز داده شده و آن اينكه: آنگونه روايات را بر كراهت فروش آب مباح يا بر صورتي كه كسي با قهر و غلبه بر آن آبها مسلّط گردد، حمل نمودهاند(63). شهيد دوم در اين باره چنين گفته است: «آبهاي مباح مانند چشمههايي كه در زمين مباح است و چاههاي مباح و بارانها و رودهاي بزرگ مانند دجله، نيل و نهرهاي كوچكي كه كسي آنها را به نيّت تملّك جاري نساخته، (جزو مشتركات است و) همگان به لحاظ بهرهمند شدن از آنها برابرند؛ پس اگر كسي سبقت بگيرد و مقداري از آن آبها را بردارد، وي به آن از ديگران سزاوارتر است.... چنانچه كسي به نيّت تملّك، آب مباحي را در نهري بيندازد، بنابر صحيحترين دو قول، آنرا مالك ميشود؛ امّا از شيخ(ره) نقل شده كه او فقط اولي به تصرّف است. مستند اين قول، فرموده پيامبر(ص) است كه: مردم در آب و آتش و گياه شريكند. اين روايت بر آب مباح حمل ميگردد و اجماع قائم است كه بر آب مملوك حمل نميشود. و نيز كسي كه چشمهاي را (براثر كار و فعاليّت) جاري سازد، يعني آن را از زمين بيرون آورد و بر سطح زمين جاريسازد، چنانچه نيّت تملّك داشته باشد، آن را مالك ميگردد(64). در اين جا براي مزيد استفاده مناسب مينمايد آنچه را كه شهيد صدر(ره) در كتاب «اقتصادنا» در اين مورد آورده است، به طريق زير ذكر نماييم: «رأي مشهور فقها اين است كه هرگاه چشمهاي بهطور طبيعي در ملك كسي وجود داشته باشد، به همان شخص تعلّق دارد؛ زيرا آبي كه از چشمه است، نماي ملك است. امّا شيخ طوسي مسأله را مورد اختلاف دانسته و گفته است: هر چاه و چشمهاي كه در ملك كسي جاري باشد، بين فقها اختلاف است كه آيا آن مملوك او است يا خير. حقيقت آن است كه ما دليلي از كتاب و سنّت بر مملوكيت آن نمييابيم. مهمترين دليل قائلان به ملكيت اين است كه آب نماي ملك به حساب ميآيد و نصوص شرعي دلالت دارد كه نماي تابع اصل است. پس اصل ملك به هر كس تعلّق داشته باشد، آب هم به همان كس تعلّق دارد. اين دليل، مخدوش است، زيرا آب، ثروتي در جوف ثروتي و از قبيل ظرف و مظروف است، نه از قبيل ميوه و درخت. پس در اين موارد دليل بر مملوكيت آب نداريم، مگر اينكه اجماع يا سيرهاي در كار باشد، تا بدان وسيله ثابت كنيم كه صاحب ملك مالك آب است. اگر كسي بر اثر (تلاش و) حفّاري در ملك خود به آب برسد، آن را مالك نميشود، اما قول مشهور فقها ملكيّت است و ميگويند حافر، آن را مالك ميگردد و بدينگونه نيست كه حق پيدا كند، بلكه مالك آب ميشود. لازم است اين قول را بپذيريم؛ اگر تعبداً در اين باره اجماعي وجود داشته باشد؛ در غير اين صورت از نظر استدلال فقهي، ادلّهاي را كه ذكر نمودهاند، قابل خدشه و مناقشه است. آن ادلّه متعدّد و به قرار زير است: الف- چشمه (و آبي كه از منبع بيرون ميآيد) نماي ملك است؛ پس هر گاه كسي زميني را حفر كند و چشمهاي ظاهر گردد، آن چشمه ملك او است و تا وقتي كه زمين از ملكيتش خارج نشده، نماي (و فايده آن) نيز به وي اختصاص دارد. جواب اين است كه آن آب نماي ملك نيست، بلكه ثروتي است كه در زمين موجود است. علاقه بين آن دو علاقه ظرف و مظروف است و آن را نميتوان به ميوه (درخت) كه بهطور طبيعي رشد ميكند، قياس نمود كه آن طبق قواعد شرعي تابع ملكيت اصلش ميباشد. و از همين باب است تخممرغ نسبت به مرغ و زراعت نسبت به بذر. ب- رواياتي از قبيل روايت «سعيدالاعرج»(65) كه بر جواز بيع سهم شرب خود از قنات، دلالتدارد؛ بديهي است كه اگر آب را مالك نباشد، جايز نيست كه آن را بفروشد. از اين دليل نيز چنين جواب ميدهيم كه بيع در مورد حق هم جايز است؛ زيرا اگر كسي در موردي حقّي داشته باشد، صحيح است به لحاظ حقّي كه دارد، آن را بفروشد كه در اين صورت به وسيله بيع، حقّي كه در قنات دارد، به مشتري انتقال مييابد و او نسبت به قنات اولويت پيدا ميكند. نسبت دادن بيع را به خود زمين (يا شرب قنات) با اين منافات ندارد كه حق، مورد بيع قرار گرفته باشد؛ زيرا بيع درباره حق و ملك به آنچه مملوك و مورد استحقاق است، تعلّقميگيرد. بنابراين رواياتي كه بر جواز بيع قنات دلالت دارد، صرف نظر از اجماع اگر جواز بيع (آب) قنات را بفهماند، بيشتر از (بيع) حق را ثابت نميكند. ج- چنانچه بر اثر كار و كوشش (و حفاري، در زميني به آب برسد و) چشمه ظاهر گردد، (به تبع آن) زمين احيا و ملك او ميشود (در نتيجه چشمه را هم احيا كننده مالك ميگردد). اين دليل (هم) مخدوش است، چون روايات دلالت دارد كه اگر كسي زميني را احيا نمايد، سبب ميشود كه آن زمين به او اختصاص يابد و اين، ثروتهايي را از قبيل آب كه در زمين نهفته است و مصداق زمين قرار نميگيرد، شامل نميشود. به علاوه، چنانكه در پيش معلوم شد، بنابه رأي (برخي از فقها مانند) شيخ طوسي احيا كننده مالك زمين نميشود، بلكه نسبت به آن حق (اولويت) پيدا ميكند. د- (به سبب كند و كاو) چنانچه به آب دست يابد، حيازت حاصل ميگردد و در مورد هر مال طبيعي حيازت سبب تملك است. جواب اين است كه ما نصّ صحيحي نداريم كه بفهماند هر حيازتي (ولو در مورد يك منبع طبيعي) تملّك ايجاد كند. ه- سيره عقلا بر ملكيت (اينگونه آبها) است. جواب اين استدلال اين است كه معلوم نيست سيره در عصر ائمه(ع) بدينگونه بوده كه بيشتر از حقيّت و اولويت را برساند، حتّي اگر اين احتمال داده شود، سيره از حُجيّت ساقط ميگردد. به علاوه سيره حجيّت ذاتي ندارد و از اين جهت است كه شارع آن را منع نكرده باشد. پس وقتي ميتوانيم به آن استدلال نماييم كه يقين كنيم شارع از آن ردعي ننموده؛ در اين صورت چگونه ميتوانيم به عدم ردع يقين داشته باشيم و حال آن كه محتمل است رواياتي كه بر منع فروش آب دلالت دارد، رادع به حساب آيد، هر چند به لحاظ سند كامل نباشد؛ زيرا صرف احتمال كافي است كه در بسياري از موارد به امضاي سيره قطع، حاصل نشود؟ نتيجه آن كه روايات عديدهاي كه گاهي به تعبير «إنّ الناس شركاء فيالماء» و گاهي به بيان «نهي(ص) عن بيع فضل الماء» و زماني به لسان «النهي عن بيع القناة بعد الاستغناء عنها» وارد شده، تمام اينها حدّاقل بر احتمال رادع بودن درباره اختصاص داشتن (افراد به چشمه و قنات) به نحو ملكيت دلالت دارد. برخي گفتهاند بين روايات منع (فروش آب) و بين رواياتي از قبيل خبركاهلي(66) كه بر جواز بيع (آب) قنات دلالت دارد، تعارض است. و پس از آن كه بين آنها معارضه برقرار نموده، روايات منع را بر كراهت حمل كردهاند. اما تحقيق چنان اقتضا دارد كه بگوييم اين جمع درست نيست؛ زيرا اگر بين اين دو نوع خبر تعارض وجود داشته باشد، تعبير «هذا ممّا ليس فيه شيء» را چگونه ميتوان بر كراهت حمل نمود؟ چون آن تعبير ميرساند كه هيچگونه حزازت و منقصتي در بيع وجود ندارد (و آن با كراهت سازگار نيست). محققّاًطريقجمعبيندو دسته از اخبار اين است كه روايات نهي مانند موثقه ابيبصير دلالت دارد كه واجب است آب قنات را بهرايگان عاريه بدهد، تا عاريه گيرنده هنگامي كه صاحب قنات به آن نيازي نداشته باشد، از آن بهرهمند گردد و نيز دلالت دارد كه بيع آب قنات جايزنيست(67). روايات دسته دوم كه از جمله آنها روايت كاهلي است و بر جواز بيع (آب) قنات دلالتدارد، با روايات نهي تنافي ندارد، زيرا بر عدم وجوب عاريه قنات دلالت ندارد. چيزيكه هست، بر جواز بيع دلالت دارد و جواز بيع مستلزم آن نيست كه عاريه دادن واجبنباشد. كسي گمان نبرد كه اگر عاريه دادن مجاناً واجب باشد، كسي دنبال خريد آب نميرود. پس اخباري كه بر جواز بيع دلالت دارد، لغو و بيهوده مينمايد. به عبارت ديگر ميتوان گفت: بين جواز بيع و عدم وجوب عاريه دادن ملازمه است. در غير اين صورت انگيزه عقلايي براي خريدن (آب) قنات تحقّق نمييابد. اين گمان بدينگونه دفع ميشود كه وجوب عاريه دادن، موجب نميشود كه خريدن لغو باشد، زيرا گاهي شخص به صرف بهرهمند شدن ولو رايگان، اكتفا نميكند و ميخواهد حقّ اولويت داشته باشد. همچنانكه صاحبش گاهي كه از آن بينياز ميگردد، حقّ اولويت دارد و معلوم است كه اين حق به خريد و فروش انتقال مييابد. پس بين اخباري كه بر وجوب اعاره دلالت دارد و اخباري كه جواز بيع (آب) قنات را ميرساند، هيچگونه تعارضي وجود ندارد. اگر تعارضي فرض شود، ميتوان آن را بين اخبار جواز بيع و اخباري كه بر نهي دلالت دارد، در صورتي كه نهي اطلاق داشته باشد، تصوّر نمود. امّا اگر منظور از نهي اين باشد كه اگر كسي ميخواهد عاريه بگيرد، به او مفروش و عاريه بده، و چنانچه قصد عاريه گرفتن را ندارد و ميخواهد نسبت به آن قنات حقّ اولويت داشته باشد، (ميتوان آن را فروخت و) بيع آن روااست، (و در اين صورت هيچگونه تعارضي نيست)؛ پس رفع تعارض بدينگونه است كه اخبار منع ميگويد: وقتي طرف بخواهد عاريه بگيرد، واجب است به او عاريه بدهي. و اخبار جواز بيع ميفهماند كه اگر ميخواهد حقّ اولويت و اختصاص را خريداري كند، جايز است كه آن را بفروشي(68). چنانكه از بيان فوق مفهوم گرديد، اگر نهي فقط مورد درخواست اعاره را شامل شود، تعارضي وجود ندارد»(69) (اما اگر نهي اطلاق داشته باشد كه غير مورد اعاره را هم شامل شود، تعارض رخ ميدهد). ________________________________________ (50) «و جَعَلنا مِن الماء كلَّ شيءٍ حيّ ...» انبياء (21) آيه 30. (51) و اللّه خلق كلّ دابة من ماء. نور(24) آيه 45. (52) وسائل الشيعة، ابواب الوضوء، باب 8: الوضوء علي الوضوء نورٌ علي نورٍ و كان النبي(ص) يجدّد الوضوء لكلّ فريضة و صلاة. (53) همان؛ عن موسي بن جعفر(ع): من تَوضّأَ لِلمغرب كانَ وُضوؤُه ذلك كفارة لما مضي من ذنوبه في ليلته إلّاالكبائر. روايات به اين مضمون فراوان است. (54) جواهر الكلام، ج38، ص116؛ مستدرك الوسائل، باب 4، كتاب احياء موات. (55) وسائل الشيعة، باب 5 كتاب احياء موات، ج17، ص331. (56) جواهر الكلام، ج38، ص116؛ تحرير الوسيله، ج2، مسأله 24، بحث مشتركات. (57) مستدرك الوسائل، باب اول، كتاب احياء موات؛ بيهقي، سنن، ج6، ص142. (58) جواهرالكلام، ج38، ص117. (59) مستدرك الوسائل، باب چهارم، كتاب احياء موات. (60) بيهقي، سنن، ج6، ص15. (61) كنزالعمّال، ج3، ص900، ح9103. روايات ديگري نيز به اين مضمون در همان صفحه آمده است. (62) جواهر الكلام، ج38، ص118. (63) ... و ما دلّ علي الاشتراك من الأخبار غير مانع من الملك بسببه كحيازه أو إحياء أو نحو ذلك كما أنّ ما دلّ منها علي منع مباح الماء و بيعه بالتغلّب و نحوه أو علي الكراهة. همان، ج38، ص119. (64) و من المشتركات المياه المباحة كمياه العيون في المباح و الآبار المباحة و الغيوث و الأنهار الكبار كالفرات و الدجلة و النيل و الصغار التي لميجرِها مُحرٍ بنيّة التملك. فإنّ الناس فيها شرع فمن سبق إلي اغتراف شيء منها فهو أولي به و يملكه مع نيّة التملك لأن المباح لايملك إلّا بالإحراز والنيّة ... . الروضة البهية، ج2، ص217. (65) عن سعيد الأعرج عن أبيعبداللّه، قال: سأَلته عن الرجل يكون له الشرْبُ مَعَ قوم في قِناةٍ فيها شُركاء فَيستغني بعضُهم عن شِرْبِه أيبيع شِرْبَه؟ قال: نعم إن شاء باعه بورق و إن شاء بكيل حنطة. وسائل الشيعة، كتاب احياء موات، باب 6، ج17، ص332. (66) عن عبداللّه بن الكاهلي قال: سألَ رَجل أبا عبداللّه و أنا عندَه عَنْ قناةٍ بينَ قوم لِكلّ رَجُل منهم شِربٌ معلومُ فاستغَني رجلٌ عن شِربه أيبيعه بحنطة أو شعير؟ قال: يبيعه بما شاهدا ممّا ليس فيه شيء؛ من حاضر بودم كه مردي از امام صادق(ع) از قناتي پرسش كرد كه عدّهاي در آن شريكند و براي هر يك سهم آب معيّني است. يكي از آنان از سهم خود بينياز ميشود (وآب لازم ندارد). آيا ميتواند سهم آب خود را به گندم يا جو بفروشد، فرمود: ميفروشد به آنچه آن را مشاهده كردهاند و اين هيچگونه اشكالي ندارد. وسائل الشيعه، كتاب احياء موات، باب 6. (67) عن أبيبصير عن أبيعبداللّه: قال: نهي رسولُاللّه عن النطاف و الأربعاء قالَ: الأربعاء أن يسني مسناةً فيحمَل الماء فيسقي به الأرضَ ثمَّ يستغني عنَه. فقال لاتبِعْهُ و لكن أعرْهُ أخاك أو جَارك؛ از ابيبصير نقل است كه امام صادق(ع) فرمود: رسولخدا(ص) از «نطاف» و «اربعاء» نهي فرمود. فرمود: «اربعاء» آن است كه كسي جويي به جانب سدّ (يا مجتمع آب) بازكند و (بدان وسيله) زمين (خود) را آب بدهد. سپس از آن آب بينياز گردد. فرمود: مازاد برنياز خود را مفروش، اما به برادر يا همسايهات عاريه بده. همان، باب 7. (68) در اينكه آيا صحيح است حق قابل انتقال، مانند حق التحجير را مورد بيع قرار داد، بين فقها اختلاف است. بنابر اين صحّت فروش حقي كه به واسطه كار و تلاش در آب پيدا ميشود، مبتني بر اين است كه فروش حقِّ قابل انتقال جايز باشد. شيخ انصاري، متاجر، اول كتاب بيع، ص79. (69) مطالب از صفحه 120، تا اينجا، از كتاب «اقتصادنا» از صفحه 755 به بعد ترجمه و اقتباس شد. حكم آب مباح در نهر مملوك اگر كسي نهري احداث كند و آب مباحي را در آن جاري سازد، شكي نيست كه ايجاد كننده نهر نسبت به آن آب اولويت دارد و كسي نميتواند در انحاي تصرفات او ممانعتي به وجود آورد. امّا گفتگو در اين است كه آيا آن شخص، مالكِ آب هم خواهد بود يا خير؟ فقها به ويژه متأخران ايشان گفتهاند: به همانگونه كه اگر كسي چاهي را حفر كند و به آب برسد، مالك آب ميگردد، آب اين نهر را نيز مالك ميشود. امّا چنانكه پيش از اين اشاره نموديم، از شيخ(ره) در كتاب «مبسوط» نقل شده كه: آب در اصل مباح است؛ در ملك غير هم بر همان اصل باقي است و مانند اين است كه سيل در زمين مملوك جمع شود. بنا به قول ايشان صاحب نهر نسبت به آن آب اولويت دارد(70). سپس گفته است: بنابر اين اگر جماعتي نهري را احداث نموده باشند كه زمينهاي خود را آبياري نمايند و آب براي آنها كفايت نكند، بايد هر كسي نسبت به زمينش از آب آن استفاده كند؛ زيرا بهرهبرداري از آب براي زمين و ملك است و آب ملك كسي نيست، پس حق تابع مقدار ملك خواهد بود(71). بنا به قول مشهور احداث كننده نهر مالك آب است و مالكيت آن به نسبت كار و مخارجي است كه در احداث نهر دخيل بوده است و تابع ملكيت زمين نيست؛ چون زمين در احياي نهر مؤثر نبوده است. ابن جنيد گفته است: در صورتي احداث كننده نهر، آب را مالك ميشود كه وسيله باز و بسته شدن نهر را ايجاد كرده باشد. بدين معني كه آن عمل را وسيله حيازت ميداند و مالكيت آب به آن حاصل ميشود(72). كساني كه ميگويند حفر كننده نهر، آب را مالك ميشود، چنين استدلال ميكنند كه حفر نهر براي تملّك آب مانند نصب كننده شبكه است براي صيد؛ به همانگونه كه نصب كننده شبكه، صيد را مالك ميشود، آبي كه در نهر قرار ميگيرد، نيز به ملكيت ايجاد كننده نهر در ميآيد(73). علاوه بهاخبار فراواني در اين باره استدلال نمودهاند(74): الف- اسماعيل بنالفضل ميگويد: «از امام صادق(ع) درباره فروش گياه در صورتي كه از آب جاري آبياري شود، سؤال نمودم. به اين (طريق) كه شخص قصد ميكند آبي را كه از آنِ او است، به زمين (خودش) ببرد و (در ضمن) گياهان را آبياري ميكند و خودش نهر را حفر (واحداث) نموده است و آب به همان كس تعلّق دارد. هر چه بخواهد، ميكارد. آن حضرت فرمود: در صورتي كه آب از آن او است، هر چه ميخواهد، بكارد و آنچه را كشت نموده، بههر چه دوست دارد، بفروشد». ب- سعيد الاعرج از امام صادق(ع) چنين روايت كرده است: «از امام صادق(ع) پرسيدم از كسي كه در قناتي با گروهي شريك است و سهم شرب دارد و از آن بينياز ميشود. آيا ميتواند سهم خود را بفروشد، فرمود: آري، اگر بخواهد به پول يا به كيل گندم ميفروشد»(75). ج- علي بن جعفر از برادر بزرگوارش حضرت موسيبنجعفر(ع) روايت كرده است: ازآن حضرت درباره قناتي كه گروهي در آن شركت دارند و هر يك از ايشان سهم آب معيّني دارند، سؤال نمودم كه يكي از آنان سهم خود را به پول يا به خواربار ميفروشد. آيا آن (گونه) بيع صحيح است، فرمود: آري(76). د- عبداللّه بن كاهلي گفت: من نزد امام صادق(ع) بودم كه كسي از آن حضرت درباره قناتي پرسش كرد كه عدّهاي در آن شريكند و براي هر يك سهم آب معيّني است. يكي از ايشان از آب بينياز ميشود. آيا آن سهم را به گندم يا جو ميتواند بفروشد، فرمود: به آنچه مشاهده كنند، ميفروشند. اين كار روا است و هيچ ايرادي ندارد(77). استدالال به اين روايات مورد اشكال است؛ زيرا بهجز روايت اسماعيل بن فضل بقيه مربوط به آب قنات است و به آنگونه نيست كه آب مباحي را كه وارد نهر مملوك نمودهاند، شامل گردد؛ مضافاً به اينكه با روايات منع فروش آب منافات دارد. ________________________________________ (70) جواهر الكلام، ج38، ص126؛ مسالك الافهام، ج2، ص294. (71) مسالك الافهام، ج2، ص295، كتاب احياء موات؛ جواهر الكلام، ج38، ص128. (72) مسالك الافهام، ج2، ص295؛ جواهر الكلام، ج38، ص126 اين قول را از ابيعلي نقل كرده است. (73) همان. (74) وسائل الشيعه، كتاب احياء موات، باب 9، ح2: سألت أبا عبداللّه(ع) عن بيع الكلاء إذا كانَ سَيحاً يعمد الرجل إلي مائه فيسوقه إلي الأرض فيسقيه الحشيش و هو الذي حفر النهر و له الماء يزرع به ماشاء. فقال: إذا كان الماء له فليزرع به ماشاء وليبعه بما أحبّ. (75) عن سعيد الأعرج عن أبيعبداللّه(ع) قال: سألته عن الرجل يكون له الشرب مع قوم في قناة ... وسائل الشيعه، كتاب احياء موات، باب 6، ح1. (76) عن علي بن جعفر عن أخيه قال: سألته عن قوم كانت بينَهم قناةُ ماءٍ لكلّ إنسانٍ منهم شِرب معلوم فباع أحدهم شِربَهُ بدارهم أو بطعام. هل يصلح ذلك؟ قال: نعم. (77) و عن عبداللّه بنالكاهلي قال: سأل رجل أبا عبداللّه و أنا عنده عَن قناةٍ بين قومٍ لكلّ رَجُل منهم شِربٌ معلومٌ. فاستغني رجل منهم عن شِربه. أيبيعه بحنطة أو شعير؟ قال: يبيعه بما شاهدا ممّاليس فيه شيء. وسائلالشيعه، كتاب احياء موات، باب 6، ح2و3. ممكن است معني جمله اينگونه باشد: «به چيزي بفروشند كه هيچ ابهامي نداشته باشد». نتيجه بحث درباره آبها تحقيق در اين مورد چنين اقتضا دارد كه بگوييم: منابع آب در زمين بر دوگونه است: يك قسم آبهايي است كه خداوند متعال براي استفاده در سطح زمين قرار داده، تا همه آفريدگان از آن بهرهمند گردند؛ مانند درياها و رودهاي كبار، سيلابها، چشمهها و رودخانهها كه در زمينهاي موات جريان دارد و كسي در جاري كردن آنها، كار و كوششي نكرده است؛ قسم دوم: آبهايي است كه در اعماق زمين نهفته شده يا اينكه در روي زمين است، امّا مهار نمودن و تحت تصرّف قرار دادن آنها به كار و فعاليّت نياز دارد. چنانكه استفاده نمودن از آبهاي تحتالارضي نيز بدون تلاش و كار ميسّر نميباشد. بدون شك قسم اوّل از مشتركات عمومي است كه تمام مردم در آن شريكند و اسلام اجازه نميدهد كه فرد خاصّي آنها را تملّك نمايد. و اگر كسي آنها را حيازت نمايد و تحت تصرّف خويش قرار دهد، اندازهاي را كه حيازت نموده و به آن نياز دارد، مالك ميشود. پس هر كس بخواهد بر اين منبع خدادادي به قهر و غلبه مسلط شود و آن را تملّك نمايد، متعدّي و متجاوز محسوب ميشود. شيخ طوسي(ره) بدين مناسبت چنين اظهار نظر كرده است: «آب مباح از قبيل آب دريا و رودهاي بزرگ مانند دجله و فرات و مانند چشمههايي كه در بيابان موات و كوهستان جاري است، همه اينها مباح است و هر كس ميتواند از آبها آنچه را بخواهد و به هرگونه كه خواسته باشد، بهرهمند گردد. در اين باره بين فقها اختلافي نيست، چون ابن عباس از رسولخدا(ص) خبر داده است: مردم در سه چيز؛ آب، آتش و گياه شريكند. پس از اين اضافه كرده است كه اگر اينگونه آبها (بدون كار وفعاليّت، خود به خود) در املاك مردم جمع گردد، آن را مالك نميشوند»(78). ابويوسف گفته است: فروش آب در صورتي كه در ظرف قرار گيرد، بياشكال است. آبي كه از سيل جمع ميشود، در فروش آن خيري نيست(79). واضح است كه در اينگونه آبها كار و فعاليّت، اساس تملّك است و رواياتي هم كه در باره منع فروش آب زياده بر نياز آمده، چنانكه از فَحواي آنها برميآيد، فقط همين موارد را شامل ميشود كه كار و فعاليّتي صورت نگرفته باشد. نمونهاي از ادّله را در اين جا ميآوريم: عقبة بن خالد از امام صادق(ع) روايت كرده كه آن حضرت فرمود: «رسولخدا بين اهلمدينه درباره آبياري نخلستانها حكم كرد كه سود شيء منع نشود (يعني از آب مازاد بهديگران سود برسانند) و (نيز) بين صحرانشينان حكم نمود كه آب افزون (از نياز را از ديگران) منع نكنند؛ تا در نتيجه گياهِ مازاد (بر احتياج) منع شود(80). آنگاه فرمود: هيچ زيان و زيان رساندني نيست»(81). و نيز محمّد بن علي بن الحسين روايت كرده است: «رسولخدا بين صحرانشينان حكم كرد كه آب مازاد را از ديگران منع نكنند و (نيز) مازاد گياه را نفروشند»(82). قسم دوم آبهايي است كه در رو يا جوف زمين است و هيچكس مالك آن نيست، مگر اينكه به وسيله كار و تلاش آنها را مورد بهرهبرداري قرار دهند؛در اين صورت هنگامي كه به آب دسترسي پيدا كنند، نسبت به آن حقّ اولويت پيدا ميكنند و تا زماني كه به آب نيازمندند، ديگران نميتوانند مزاحم ايشان بشوند. بدون شك كساني كه كوشش نموده، آب چاه و قنات را ظاهر كردهاند، مخزن و منبع آب را كه ثروتي است خدادادي، مالك نميشوند و نميتوانند آن را بهخود اختصاص دهند؛ چيزي كه هست بر اثر كار و فعاليّت -چنانكه گفتيم- براي آنان حق ايجاد ميشود و در برخي موارد به وسيله حيازت آن را مالك ميشوند. مثلاً اگر آبي را بر اثر حفر قنوات در مجرا قرار دهند، يا اينكه كار كنند و نهري احداث نمايند و آن را به رودي ازقبيل رود فرات متّصل كنند، هنگامي كه آب را داخل نهر كنند، حيازت حاصل ميگردد و بدينوسيله آن را مالك ميشوند و ميتوانند آن را بفروشند. رواياتي كه بر جواز بيع آب دلالت دارد، ناظر به اينگونه موارد است(83). برخياز روايات مانند روايتأبيبصير بر منعفروشآبيكه درنهر قرار دادهشده، دلالت دارد كه ممكن است به قرينه رواياتي كه جواز بيع اينگونه آبها را ميفهماند، بر كراهت يا بر آنگونه كه شهيد صدر اظهار نظر كرده(84)، حمل گردد. و نيز ميتوان گفت كه اين امري اخلاقي، انساني است كه با وجود آن كه حيازت تحقّق يافته و به وسيله حفر و احداث نهر، آب تحت تصرّف قرار گرفته است، باز دستور داده شده كه آن را نفروشند و به كسي كه نياز دارد، عاريه بدهند. از تفصيل فوق اين نتيجه حاصل ميگردد كه روايات جواز بيع آب همه در مورد بيع آب قنات يا آبهايي است كه بر اثر كار و كوشش مهار شده و تحت تصرّف قرار گرفته است؛ چون بدينوسيله براي كسي كه در اينباره فعاليّت نموده، بنا بر مبناي شهيد صدر(ره) حقّي ايجاد شده(85) و حق را ميتوان فروخت، امّا اگر كسي به عنوان عاريه خواسته باشد استفاده كند، كسي كه حقّ اولويت دارد، نميتواند آن را بفروشد. امّا بنا به مبناي مشهور چون حيازت تحقّق يافته و تملّك حاصل شده(86)، ميتوان آن را فروخت. لكن آبهاي قسم اول كه در مورد آنها هيچگونه فعاليّتي صورت نگرفته، قابل فروش نيست و همه ميتوانند از آنها بهرهمند گردند. ________________________________________ (78) إنّ المباح من ماءِ البحر و النهر الكبير مثل دجلة و الفرات و مثل العيون النابعة في موات السهل و الجبل فكلّ هذا مباح .... المبسوط، ج3، كتاب احياء الموات، ص282. (79) لابأس ببيع الماء إذا كان فيالاوعية ...أبي يوسف، الخراج، ص95. (80) مقصود آن است كه انعام و احشام نزديك آب چرا ميكنند؛ وقتي كه از آب منع شوند، به مثابه اين است كه از گياه منع شدهاند. (81) عن عقبة بن خالد عن أبيعبداللّه قال: قضي رسولاللّهِ بين اهل المدينة في مشارب النخل أنّه لايُمنعُ نفعُ الشيء و قضي بينَ أهل الباديةِ أنّه لايمنع فضل ماء ليمنع فضل كلاء. فقال: لا ضرر و لا ضرار. وسائل الشيعه، كتاب احياء موات، باب 7. (82) عن محمّد بن علي بن الحسين قال: قضي رسولاللّه(ص) في أهل البوادي أن لايَمنعوا فضلَ ماءٍ و لايَمنعوا فضل كلاءً. همان. (83) در صفحههاي قبل، در همين بحث ذكر اين روايات گذشت. (84) بيان آن در صفحههاي قبل گذشت. (85) شرح آن اندكي پيش گذشت. (86) جواهرالكلام، ج38، ص126. مقايسهاي بين قول شيخ(ره) و قول شهيد صدر(ره) شايد بتوان بين قول شيخ و قول شهيد صدر بدينگونه جمع نمود كه گفته شود: مراد شيخ از منع فروش آب در مواردي كه بر اثر تسلّط بر آب كار و كوشش انجام شده، اين است كه عدم جواز صورتي را در بر ميگيرد كه عامالبلوي و مورد نياز همگان باشد؛ از قبيل رفع تشنگي افراد يا چهارپايان. چنانكه معلوم است اين از باب نياز و ضرورت عمومي است كه شارع اجازه نميدهد مردم در سختي و تنگنا قرار گيرند. «الضرورات تبيح المحظورات» واين بدان جهت نيست كه انجام دهنده كار و كوشش داراي حق نميشود. دليل اين مطلب آن است كه منع فروش آب را به مورد شرب اشخاص و حيوانات مقيّد ساخته(87) است؛ چيزي كه هست، وي كسي را مالك آب نميداند. او ميگويد: شخصي كه كار و فعاليّت كرده، تا به آب و استفاده از آن دست يافته، نسبت به آن حقّ اولويت پيدا ميكند و ميتواند از اين حق در غير مورد شرب افراد و حيوانات استفاده كند و آن را به ديگران تفويضكند و ما به ازا دريافت نمايد. پس ميتوان گفت: قول شيخ با قول شهيد صدر موافق است؛ بدينمعني كه هر دو قائلند هيچ كس منابع خدادادي آب را مالك نميشود و افراد بر اثر كار و فعاليّت نسبت به آن داراي حق ميگردند، بنابر اين ميتوانند حقّ خودشان را به كسي واگذار كنند و بها دريافت دارند. و اگر كسي حاضر نشود حقّ اولويّت را خريداري نمايد، آنها نميتوانند خود آب را به فروش برسانند و لازم است آن را بلاعوض به عنوان عاريه يا عنواني ديگر در اختيار كسي كه به آن نياز دارد، قرار دهند و اين معني از عبارت «فهو احق به» در كلام شيخ كه در پاورقي ذكر شده، بخوبي استفاده ميشود. امّا بنا به قول مشهور، افراد خود آب را مالك ميشوند و بر انحاي تصرّفات در آن تسلّط دارند. ________________________________________ (87) از شيخ، در المبسوط نقل شدهاست: كلّ موضع قلنا فيه بملك البئر فإنّه أحقّ بمائها بقدر حاجته لشربه و شرب ماشيته وسقي زرعه. فإذا فضل بعد ذلك شيء و جب بذله بلا عوض لمن احتاج إليه لشربه و شرب ماشيئه ... أمّا لسقي زرعه فلايجب ... . جواهر الكلام، ج38، ص117. چگونگي بهرهمند شدن از آبهاي سطح زمين پيش از اين گذشت آبهايي كه در سطح زمين موجود است و كسي براي دست يافتن بر آنها كار و فعاليّت ننموده، از مشتركات است و همه ميتوانند از آنها بهرهمند گردند؛ مانند نهرهاي بزرگ از قبيل نيل، دجله و فرات يا رودهاي كوچكي كه كسي آنها را جاري نساخته، و از همين قبيل است چشمههايي كه از كوهها يا در زمينهاي موات بدون كار و كوششِ كسي جريان دارد و نيز به همينگونه است آبهايي كه از باريدن باران در درّهها جمع يا به صورت سيل جاري ميگردد. اگر كسي اين نوع آبها را به وسيله ظرف، يا حوض يا دستگاههاي مكنده آب و امثال آن حيازت كند و آنها را به قصد تملّك تحت تصرّف خود در آورد، مالك ميشود و احكام ملك بر آن ترتّب مييابد. توضيحي درباره آبهاي مباح اگر چند ملك از يك آب مباح آبياري شود، بدين معني كه افرادي در آن املاك از آن جهت به كشت و زرع پرداختهاند كه از آن آب استفاده كنند، در اين صورت هيچ يك از صاحبان املاك حق ندارد، مزاحم ديگري بشود و همه آب را به خودش اختصاص دهد. بنابر اين اگر آب براي آبياري همه زمينها كافي باشد، بحثي در آن نيست، اما اگر آب به مقدار لازم نباشد و بين مالكان نزاع رخ دهد، كساني كه ملكشان در احيا بر املاك ديگران تقدّم دارد، مقدّمند. و چنانچه معلوم نباشد كه احياي كدام ملك سبقت دارد، ملكي كه بالاتر و نزديكتر به آب است، بر ملك ديگر مقدّم است(88). در اين صورت ملك بالاتر نيازش را برطرف ميكند و سپس ملكي كه بعد از آن واقع است، آبياري ميشود و به همينگونه است ملكهاي بعدي. در برخي از متون فقهي بهطور مطلق عنوان كردهاند كه: اگر آب مباحي باشد و براي استفاده آن با يكديگر اختلاف كنند، كسي كه ملكش بالاتر و نزديكتر به اصل آب است، حق تقدّم دارد و جلوتر از ديگران ميتواند زمينش را آبياري كند، خواه مالكاني كه بعد از او هستند، متضرّر شوند يا نشوند. بعد آب را رها ميكند؛ تا كسي كه پس از او به اصل آب نزديكتر است، از آن بهرهمند گردد. و براي مدّعاي خود به ادلّه زير متمسّك شدهاند: الف- از طريق اهل سنّت از پيامبر(ص) بازگو شده است كه آن حضرت درباره آبياري از نهري كه از سيل به وجود آمده، حكم كرد كه زمينهاي بالاتر، سپس زمينهاي پايينتر را آب بدهند، پس از آن آب براي زمين پايينتر رها شود(89). ب- و نيز در روايت ديگر كه اهل سنّت نقل كردهاند، آمده است كه: آن حضرت(ص) در مورد سيل حكم داد كه آب را در زمين بالاتر بگيرند، تا آب در سطح آن زمين به برآمدگي پا برسد، سپس آن را براي زمين پايينتر واگذارند(90). ج- همچنين اهل سنّت روايت نمودهاند كه: مردي از انصار با زبير در مورد سيلابهاي حرّة(91) كه بدان وسيله (مزارع و نخلها را) آبياري ميكردند، منازعه نمود. رسولخدا(ص) به زبير فرمود: «آبياري كن (زراعت خود را)، سپس آنرا براي همسايهات رهاكن». ازاين سخن، انصاري به خشم آمد. آن گاه گفت: چون پسر عمّهات است (اينگونه حكم كردي؟!). در اين هنگام رنگ چهره رسولخدا(ص) تغيير كرد. سپس فرمود: «اي زبير! (نخل خود را) آبياري كن و آب را نگهدار تا به ديوار (محوّطه) برسد، بعد آن را واگذار»(92). از طريق شيعه نيز رواياتي در اين مورد آمده است: 1- از غياث بن ابراهيم نقل شده است: «از امام صادق(ع) شنيدم كه فرمود: رسولخدا(ص) درمورد سيل وادي مهزور، حكم فرمود كه براي زراعت به اندازه رسيدن آب به بند كفش وبراي درخت خرما به اندازه رسيدن آب به استخوان بالا آمده پا (منتهي اليه ساق پا) استفادهكنند. سپس آب را براي ملك پايينتر واگذار نمايند(93). در كتاب «نهايه» نيز به اين حديث اشاره شده است»(94). 2- از «غنيه» چنين نقل شده است: رسولخدا(ص) حكم كرد: كسي كه نزديكتر به درّه (و اصل آب) است، براي آبياري نخل، آب را نگه ميدارد، تا آب در آن زمين به اول ساق و براي زراعت به بند كفش برسد»(95). 3- از «مبسوط» نقل شده است كه اصحاب بازگو نمودهاند: مالكِ بالاتر، آب را در مورد آبياري خرما بُن نگه ميدارد، تا به ساق پا برسد و در موردِ درخت، به قدم و در مورد زرع به بند كفش برسد(96). 4- در «وسائل الشيعه» از صدوق نقل كرده كه در خبري آمده است: معيار در مورد زرع آن است كه آب به بند كفش و در مورد نخل به دو ساق برسد(97). 5- عقبة بن خالد از امام صادق(ع) بازگو كرده است: رسولخدا(ص) درباره آبياري درختخرما از آب سيل، حكم كرد كه نخلستانِ بالاتر قبل از پايينتر به اندازهاي كه آببهبرآمدگيهاي پا برسد، آبياري ميشود. سپس آب براي نخلستان پايينتر از آن، رهاميشود و به همينگونه عمل ميشود تا آبياريهاي محوّطهها به انتها برسد و سيلاب بازايستد (و تمام شود)(98). چنانكه از اطلاق اين روايات برميآيد، ولو اينكه احيا كننده موات سبقت داشته و ملكش نسبت به احيا كننده بعدي دورتر از اصل آب قرار گرفته باشد، حقّ تقدّم با ملكي است كه نزديكتر و بالاتر است؛ هر چند ملك دورتر بر ملك نزديكتر به لحاظ احيا مقدم باشد. ايناطلاق از بيان علّامه در شماري از كتابهايش و از شيخ در «مبسوط» و ابن ادريس در «سرائر» و از ابن زهره در «غنيه» و كتب ديگر فقها برميآيد(99). امّا نميتوان به اطلاق عمل كرد، زيرا به وسيله عموم «من سبق إلي ما لا يسبق إليه مسلم فهو أحق به»(100) مطلق بر مقيد حمل ميشود. ________________________________________ (88) تحرير الوسيله، بحث مشتركات، ج2، 29؛ جواهر الكلام، ج38، ص133. (89) قضي(ص) في شرب نهر في سبيل: أنّ للأعلي أن يسقيَ قبلَ الأسفلِ ثمَّ يُرسِلهُ إلي الأسفلِ. بيهقي، سنن، ج6، ص154. (90) إنّه قضي في السبيل أن يمسك حتي يبلغ إلي الكعبين ثم يَرُدُّ الأعلي إلي الأسفل. همان. (91) الحرّة بالفتح و التشديد: «أرض ذات حجارة سود و مئه حرّة المدينة». مجمع البحرين، مادّه «حرّ». (92) إنّ رجلاً من الأنصار خاصمَ الزُبير في شراج الحرّة التي يسقون بها. فقال النبي(ص) اِسْقِ يا زبير ثم ارسل الماء إلي جارك ... ر.ك: صحيح بخاري، ج3، ص111؛ بيهقي، سنن، ج6، ص154ù153. (93) وسائل الشيعه، كتاب احياء موات، باب 8. قضي رسولاللّه(ص) في سبيل وادي مهزوران يحبس الأعلي ... وادي مهزور وادي بني قريظه است در حجاز. مجمع البحرين، مادّه «هزر». (94) جواهر الكلام، ج38، ص132. (95) همان: قضي رسولالله(ص) ان الأقرب إلي الوادي يَحْبسُ الماء .... (96) همان، ص132. (97) وسائل الشيعه، كتاب احياء موات، باب 8: ثمّ قال الصدوق في خبر آخر: للزرع إلي الشراكينِ و النَخلِ إلي السّاقَينِ. قال و هذا علي حسب قوة الوادي و ضعفه. (98) همان؛ عن أبيعبداللّه(ع) قال قضي رسولُاللّه(ص) في شِربِ النخْلِ .... (99) جواهر الكلام، ج38، ص133. (100) مستدرك الوسائل، كتاب احياء موات، باب 1؛ بيهقي، سنن، ج6، ص142. بررسي روايات مورد بحث از رواياتي كه در مورد آبياري از آبهاي مباح براي مصارف باغ و زراعت ذكر شد، معلوم ميشود درباره آبياري درخت جز مرسلهاي كه از شيخ(ره) در «مبسوط» و از ابن ادريس در «سرائر» نقل شده(101)، روايت ديگري در بين روايات باب، به چشم نميخورد. و در مورد اندازه استفاده از آب براي آبياري درخت خرما مضمون روايتها اختلاف دارد. چنانكه گذشت در برخي از آنها رسيدن آب به ساق پا و در برخي ديگر رسيدن به كعب، بيان شده است. شيخ صدوق(ره) اختلاف را بدينگونه رفع كرده است كه آبياري بر حسب نوع زمينها تفاوت دارد؛ بدين معني كه زمينهاي سست (و شني) آب را فرو ميبرد. در اين زمينها رسيدن به كعب، و در زمينهاي سخت (و رُسي) كه آب كمكم به زمين فرو ميرود، رسيدن به ساق، منظور شده است(102). برخي ديگر، در مورد جمع بين روايتها اين طور گفتهاند: منتهي اليه كعب همان ابتداي ساق است؛ بنابر اين اختلافي در مورد آبياري نخل بين دو قسم از روايات وجود ندارد(103). قول مشهور بين فقها آن است كه معيار اندازه استفاده از آب مباح را در مورد درخت خرما به«ساق» تعبير ميكنند. اهل سنّت نيز در اين مورد همين تعبير را دارند. خبر زبير هم كه آنانازپيامبر(ص) روايت كردهاند و اندكي قبل ذكر آن گذشت، بر همين مفهوم دلالت ميكند.آن خبر ميفهماند پيامبر(ص) در مرحله اول پايينترين حقّي كه براي زبير متصوّر بود، بيان فرمود؛ اما در هنگامي كه آن مرد انصاري گستاخي نمود، به زبير دستور داد حقّ نهايي خود را كه معيار آن رسيدن آب به ديوار نخلستان است و معيار كمترش رسيدن آب به «ساق» ميباشد، استيفا نمايد(104). گفتيم از شيخ در «مبسوط» نقل شده كه او معيار آبياري درخت را رسيدن آب به قدم دانستهاست(105). فرق بين درخت خرما، كه معيار در آن رسيدن آب به كعب و معيار در ساير درختان، رسيدن آب به قدم قرار داده شده، واضح نيست و مورد اختلاف است؛ مگر اينكه گفته شود مرجع هر دو به يك معني است و تعبير در ظاهر، متفاوت، ولي مفهوم هر دو در واقع يكي است. اما اگر به ديده دقت بنگريم، مييابيم كه فرق بين «كعب» و «قدم» بسيار واضح است؛ زيرا قدم برآنچه قبل از وصول به انتهاي كعب است - كه كعب به ساق اتصال مييابد- صدق ميكند؛ پس از اين جهت با يكديگر تفاوت دارند(106). آنچه در مورد آبياري از آب مباح از روايات به نظر ميرسد، به شرح زير است: رواياتي كه درباره استفاده از آبهاي مباح نقل شده، به لحاظ تعبيرات مختلف است: گاهي در مورد آبياري نخل به «بلوغ ساق»است؛ مثل در مخاصمه زبير كه به بلوغ ديوار و ساق بود و در برخي ديگر منتهياليه كعب است كه بعضي آن را وسط ساق ميدانند، و زماني به «بلوغ كعب» است و درباره آبياري درخت به «بلوغ قدم» و در آبياري زرع به «بلوغ شراك» و بندكفش تعبير شدهاست و نيز عدّهاي از فقها اظهار داشتهاند: تا وقتي كه فرد ذيحقي نياز داشته باشد، ديگري ولو متضرّر گردد، نميتواند مزاحم او شود(107). آنچه از مجموع اين قرائن برميآيد، اين است كه اين روايات در موارد خاصّي بوده كه نحوه آبياري اراضي در آن امكنه بدانگونه بوده كه در آن روايات بيان شده است. به عبارت ديگر: عرف مردم مدينه در آبياري نخلستانها و درختان و كشت و زرعها بر مبنايي بوده كه در روايات بيان شده است. و اين موجب نميشود كه در تمام محيطها تعبّداً همين احكام عملي شود. چه بسا در برخي از مناطق بر اثر رطوبت هوا و بارندگيهاي متناوب به كمتر از آنچه در اين روايات مقرّر گرديده، نياز باشد و در برخي ديگر كه هوا خشك و بارندگي بندرت اتّفاق ميافتد، درجات بيشتر از اين معيارها مورد نظر قرار گيرد. نيز بعضي از درختها در بيآبي استقامت دارند كه به اندك رطوبتي مدّتها سرسبز و خرّم ميمانند؛ به علاوه به حسب فصول و نوع زراعت و فصل كاشت و برداشت و ساير خصوصيات نحوه سقي و آبياري تفاوت پيدا ميكند. پس نتيجه اين ميشود كه چگونگي استفاده از آبهاي مباح به سود و زيان طرفين و به عرف هر محل بستگيدارد(108) و نيز آن روايات آنقدر اطلاق ندارد كه در صورت نياز شخصي بر متضرّرشدن ديگري تقدّم داشته باشد. ________________________________________ (101) جواهر الكلام، ج38، ص132: روي أصحابنا أنّ الأعلي يحبس إلي الساق للنخل و للشجر إلي القدم .... (102) وسائل الشيعه، كتاب احياء موات، ج17، ص334، باب 8، ذيل حديث 2؛ جواهر الكلام، ج38، ص134-133. (103) جواهر الكلام، ج38، ص134: و أولي منه تنزيله علي إرادة العظمين النابتينِ المتصلَينِ بالساق .... (104) همان. به نظر ميرسد بعيد است اين حديث صحيح باشد، چون بر انتقامجويي پيامبر(ص) دلالت دارد و بدون شك اينگونه صفات از ساحت قدس آن حضرت بسيار دور است. (105) اندكي پيش ذكر آن گذشت. (106) جواهرالكلام، ج38، ص134 -135. (107) جواهرالكلام، ج38، ص134 -135. (108) پاورقي وسائل الشيعه، كتاب احياء موات، ص335؛ حاشيه الروضة البهية، ج2، ص218. فصل نهم آثار انفال ولايت پيامبر و امام هيچ كس حق ندارد بر بندگان خداوند مسلّط شود و بر آنان حكومت نمايد، زيرا همه مملوك و بنده اويند و بدون دستور و رضايت وي روا نيست بر ديگران تسلّط پيدا كند و ايشان را تحت نفوذ و امر و نهي خويش قرار دهد. از طرف ديگر خواهي نخواهي اجتماع بشري نياز به حاكم و قانون دارد و الّا زندگي براي ايشان دشوار، بلكه غير ممكن خواهد شد؛ لذا لطف و رحمت خداوند اقتضا دارد برگزيدهترين بندگان خود را براي ارشاد و تقنين قوانين و راهنمايي مردم برانگيزد، تا راه سعادت را به ايشان بنمايد. از هشام بن حكم نقل است: «امام صادق(ع) به زنديقي كه پرسيد (لزوم فرستادن) پيامبران و رسولان را از كدام راه اثبات ميكني، فرمود: همانا چون ثابت كرديم ما آفريننده و صانعي داريم كه از ما و تمام مخلوق برتر و با حكمت و رفعت است و روا نباشد كه خلقش او را ببينند و لمس كنند و بيواسطه با يكديگر برخورد و مباحثه نمايند، ثابت شد كه براي او سفيراني در ميان خلقش ميباشند؛ تا خواست او را براي مخلوق و بندگانش بيان كنند و ايشان را به مصالح و منافع و موجبات تباه و فنايشان رهبري نمايند؛ پس وجود امر و نهي كنندگان و توضيح دهندگان، از طرف خداي حكيم دانا در ميان خلقش ثابت گشت و ايشان همان پيامبران و برگزيدگان خلق اويند. حكيماني كه به حكمت تربيت شده و به حكمت مبعوث گشتهاند، با آن كه در خلقت و اندام با مردم شريكند، در اخلاق و احوال شريك ايشان نباشند. از جانب خداي حكيم و دانا بهحكمت مؤيّدند. سپس آمدن پيامبران در هر عصر و زماني به سبب دلايل و براهيني كه آوردند، ثابت شود، تا زمين خداي از حجّتي كه بر صدق گفتار و جريان عدالتش نشانهاي داشته باشد، خالي نماند»(1). جمعي از اصحاب كه حُمران و ابن نعمان و ابن سالم و طيّار در ميانشان بودند، خدمت امام صادق(ع) حضور داشتند، و جمع ديگري بودند كه در ميان ايشان هشام بن حكم بود كه جوان نورسي بود. امام صادق(ع) فرمود: اي هشام! گزارش نميدهي كه (در بحث) با عمرو بن عبيد چه كردي و چگونه از او سؤال كردي؛ عرض كرد: جلالت (و عظمت) شما مرا ميگيرد و شرم ميدارم و زبانم نزد شما به كار نميافتد. امام فرمود: چون به شما امري نمودم، آن را انجام دهيد. هشام عرض كرد: از وضع عمرو بن عبيد و مجلس مسجد بصرهاش به من خبر رسيد (و) بر من گران آمد؛ به سويش رهسپار شدم. روز جمعهاي وارد بصره شدم و به مسجد آنجا رفتم. جماعت بسياري را ديدم كه حلقه زده و عمرو بن عبيد در ميان آنها است. جامه پشمينه سياهي بر كمر بسته و عبايي به دوش انداخته، در حالي كه مردم از او (درباره مسائل علمي و ديني) سؤال ميكردند. (جمعيّت را شكافتم) از مردم راه خواستم. آنان به من راه دادند. سپس در آخر جمعيّت دو زانو نشستم. آن گاه گفتم: اي مرد دانشمند! من مردي غريبم. اجازه دارم مسألهاي بپرسم، گفت: آري. گفتم: تو چشم داري، گفت: پسرك! اين چه سؤالي است، چيزي را كه ميبيني، چگونه از آن ميپرسي، گفتم: سؤال من به همينگونه است. گفت: پسر جانم! بپرس هر چند پرسشت احمقانه باشد. گفتم: شما جواب همان (سؤال) را بفرماييد. گفت: بپرس. گفتم: شما چشم داريد، گفت: آري. گفتم: با آن چه كار را انجام ميدهي، گفت: با آن رنگها و اشخاص را ميبينم. گفتم: بيني داري، گفت: آري. گفتم: با آن چه كار ميكني، گفت: با آن ميبويم. گفتم: دهن داري، گفت: آري. گفتم: با آن چه ميكني، گفت با آن مزهها را ميچشم. گفتم: گوش داري، گفت: آري. گفتم: با آن چه ميكني، گفت: با آن صداها را ميشنوم. گفتم: دل داري، گفت: آري. گفتم: با آن چه ميكني، گفت: با آن هر چه بر اعضا و حواسّم درآيد تشخيص ميدهم. گفتم: با وجود اين اعضا، مگر از دل بينيازي نيست، گفت: نه. گفتم: چگونه، با آن كه اعضا صحيح و سالم باشد (چه نيازي به دل است)، گفت: پسركم! هرگاه اعضاي بدن در شيئي كه ببويد يا ببيند يا بچشد يا بشنود ترديد كند، آن را به دل ارجاع دهد تا ترديدش برود، و يقين حاصل كند. من گفتم: پس خدا دل را براي رفع ترديد اعضا گذاشته است، گفت: آري. گفتم: دل لازم است وگرنه براي اعضا يقيني حاصل نشود. گفت: آري. گفتم: اي ابا مروان (عمرو بن عبيد)! خداي تبارك و تعالي كه اعضاي تو را بدون امامي كه صحيح را تشخيص دهد و شكّ را متيقّن كند، وانگذاشته؛ اين همه مخلوق را در سرگرداني و ترديد و اختلاف واگذارده و براي ايشان امامي كه در ترديد و سرگرداني خود، به او رجوع كنند، قرار نداده، در صورتي كه براي اعضاي تو امامي قرار داده كه ترديد و حيرتت را به او ارجاع دهي؛ وي ساكت شد و به من جوابي نداد. سپس به من رو كرد و گفت: تو هشام بن حكمي، گفتم: نه. گفت: از همنشينان اويي، گفتم: نه. گفت: اهل كجا هستي، گفتم: اهل كوفه. گفت: پس تو همان هشامي. سپس مرا در آغوش گرفت و به جاي خود نشانيد و خود از آن جا برخاست و تا من آن جا بودم، سخن نگفت. حضرت صادق(ع) خنديد و فرمود: اين را كه به تو آموخت، عرض كردم: مطلبي است كه از شما دريافت نمودم و منظّمكردم. فرمود: به خدا سوگند اين در مصحف ابراهيم و موسي است(2). از بيانات فوق واضح ميگردد كه پيامبر اكرم(ص) از جانب خداوند مبعوث شده، مردم را به علوم و حقايق آشنا ساخته، احكام و قوانيني براي رفاه و سعادت بشر آورد و مسلّم است كه جامعه انساني به نظام سياسي، اقتصادي، اجتماعي و اداري نيازمند است. دستورهاي پيامبر، پس از او بدون قوّه مجريه و بدون شخصي كه در رأس قرار گيرد و هماهنگ كننده نظامهاي اجتماع باشد، مهمل و معطّل ميماند و بايد در هر عصر و زماني، زمامداران و رهبراني آگاه و شايسته، حكومت اسلامي را اداره نمايند و مردم را امر و نهي كنند و بر كارها نظارت داشته باشند، تا هدف پيامبر(ص) كه مبارزه با فساد و ستمگري و به پا داشتن قسط و عدالت است، عملي گردد. بنابر اين رسولخدا(ص) علاوه بر جنبه تشريع، وحي و تبليغ رسالت، به كارهاي اجتماعي وامور مربوط به تدبير و اداره شؤون سياسي و اقتصادي و دنيوي نيز بايد بپردازد و بر مردمسلطهو اقتدار داشته باشد. به سخن ديگر: همانگونه كه از طرف خداوند منصب نبوّت به آنحضرت اعطا شده، منصب ولايت و امامت و تصدّي امور مردم نيز به آن حضرت تفويض گرديده است. حضرت ابراهيم پس از مبعوث شدن به پيامبري و رسيدن به مقام خُلّت شايستگي پيدا كرد كه به مقام رهبري و امامت برسد. حضرت رضا(ع) در اين باره چنين فرموده است: «... إِنّ الإمامةَ أجلّ قدراً و أعظمُ شَأناً و أعلي مَكاناً و أمنَعُ جانباً و أبعدُ غَوْراً من أن يبلُغَها النّاسُ بِعُقولِهم أو يَنالوُها بآرائهمِ أو يقيموا إماماً باختيارهم. إنّ الإِمامةَ خصّ اللّه -عزّ و جلّ- بها إبراهيمَ الخَليْلَ بعدالنُبوّة و الخُلّة مرتبة ثالثة و فضيلة شرّفه بها و أشارَ بها ذكَرهُ فقالَ: اِنّي جاعِلُك للناس إماماً(3) فقال، الخليل سروراً بها: و من ذرّيّتي، قال اللّه تبارك و تعالي: لاينال عهدي الظّالمين(4)؛ همانا امامت قدرش والاتر و شأنش بزرگتر و منزلتش عاليتر و جانبش منيعتر و دسترسي به ژرفايش دورتر از آن است كه عقول مردم به آن برسد، يا به آراءشان به آن دست يابند، يابهانتخاب خود امامي را منصوب كنند. همانا امامت مقامي است كه خداوند -عزّوجلّ- پس از رتبه نبوّت و خُلّت، در مرتبه سوم به ابراهيم خليل(ع) اختصاص داده و به آن فضيلت او را مشرّف ساخته و يادش را به آن بلند (و استوار) نموده و فرموده است: همانا من تو را امام مردم گردانيدم. خليل(ع) از جهت سرور (و وجد) به آن مقام، عرض كرد: از فرزندانم (هم به اين مقام برسند)، خداي تبارك و تعالي فرمود: عهد من (امامت) بهستمكاران نميرسد». بسيار واضح است كه پيامبر(ص) براي هميشه در اين دنيا نيست و به عالم ديگر رخت برميبندد و پس از رحلتش از طرف خداوند اين منصب به جانشينان آن حضرت كه شايستهترين افراد و از همه لايقترند، تفويض ميگردد. ________________________________________ اصول كافي مترجم، ج1، ص236: عن هشام بن حكم عن أبيعبداللّه(ع) أنّه قالَ لِلزّنديق الذي سأَله من أينَ أَثْبَت الأنبياءَ و الرسلَ قال: إنّا لمّا اثْبتَنا أنّ لنا خالقاً صانعاً متعالياً عنّا و عن جميع ما خلق و كان ذلكَ الصانعُ حكيماً متعالياً لم يجُز أنيُشاهده خلقهُ و لا يُلامِسوهُ فيباشِرهُم و يُباشِروهُ .... (2) همان، ص239 - 240؛ طبرسي، احتجاج، ج2، ص126: عن يونس بن يعقوب قال: كان عند أبيعبداللّه(ع) جماعةٌ من أصحابه منهم حُمرانُ بنُ أعينَ وَ محمّدُ بنُ النُعمان و هِشامُ بنُ سالم و الطيار. و جماعة فيهم هِشام بنُ حكم و هو شابٌّ. فقال أبو عبداللّه يا هِشام، ألا تُخبرني كيف صنعتَ بعمرو بن عُبيد وَ كيف سألتَهُ، فقالَ هِشامُ! يابنَ رسولاللّه إنّي أُجلّلُكَ و أَستحييك ولا يعمل لساني بين يديك. فقال أبو عبداللّه(ع) إذا أمرتُكُم بشيءٍ فافعلوا. قال هشام: بلغَني ما كانَ فيه عمروُ بنُ عبيدٍ و جلوسُه في مسجد البصرةِ. فعظُمَ ذلك عليّ. فَخَرجتُ إليه و دخلتُ البصرةَ يومَ الجُمعُةِ فأتيتُ مسجد البصرة. فإذا أنا بحَلقةٍ كبيرةٍ فيها عمروُ بنُ عبيدٍ و عَليه شَمْلةٌ سوداء متزراً بها من صُوف و شَملة مرتدئاً بها و الناس يسألونه .... (3) بقرة (2)آيه 124. (4) اصول كافي، ج1، ص284 - 285. برخي از نصوص درباره امامت و ولايت «النّبيُّ أَولي بِالمؤمنينَ مِن أنفُسهِم(5)؛ پيامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است». هنگامي كه پيامبر(ص) عازم غزوه تبوك شد و به مردم امر كرد كه براي آن غزوه بيرون روند، گروهي از ايشان گفتند: برويم از پدران و مادرانمان اجازه بگيريم، كه اين آيه نازل گشت(6). از پيامبر(ص) روايت شده است: «ما مِن مؤمنٍ إلّا وَ أَنا أَولي الناسِ به في الدُّنيا و الآخِرةِ. اقرَؤوا إِن شئِتمُ: النّبيُّ أَولي بالمؤمنينَ مِن أَنفُسهِم. فأَيُّما مؤمنٍ تَرَكَ مالاً فليرثهُ عَصَبَتُهُ مَن كانُوا فإِن تَرَكَ دَيْناً أو ضياعاً فليأتِني فَأَنا مَولاهُ؛(7) هيچ مؤمني نيست مگر اينكه من در دنيا و آخرت نسبت به او سزاوارترين مردم هستم. اگر بخواهيد (آيه) «النبيُّ أَولي بِالمُؤمنينَ مِن أَنفُسهِم» را قرائت كنيد. پس هر مؤمني مالي برجاي گذارد، خويشاوندش هر كه هست، از وي ارث ببرد و اگر وامي يا افراد ناتواني باقي گذارد، (در صورتي كه مالي نداشته باشد) به نزد من بيايد تا دين و مخارج عايلهاش را بر عهده گيرم كه من وليّ اويم». «عن أيّوبِ بنِ عَطيّةَ عن النّبيّ(ص): أنا أولي بكُلّ مُؤمِن مِن نَفسِهِ. وَ قالَ في يَومِ غَديرٍ: ألستُ أولي بكم مِن أَنفُسِكُمْ قالوا بلي قال: مَن كُنتُ مَولاهُ فهذا عَليٌّ مَولاه(8)؛ ايوب بن عطيّه از پيامبر(ص) نقل كرده است: من به هر مؤمني از خودش سزاوارترم. و در روز غدير فرمود: آيا من به شما سزاوارتر از خودتان نيستم، گفتند: چرا. (سپس) فرمود: هر كس كه من ولي (و سرور) اويم، اين علي، ولي (و سرور) او است». «و عن سُفيان بنِ عُيَينةَ عَن الصادقِ(ع) إِنّ النّبيُّ قالَ: أنا أولي بكُلّ مؤمنٍ مِن نَفسِهِ و عَليٌّ أوليبِه مِن بعدي. فقيلَ لَهُ ما معني ذلكَ، فقالَ(ع) قَولُ النبيّ(ص): مَن تَرَكَ دَيْناً أو ضِياعاً فعليّ وَ مَن تَرَكَ مالاً فلورثَته فالرجُلُ لَيسَت لَهُ علي نَفسِهِ ولايةٌ إِذا لَم يَكُن لَهُ مالٌ و لَيسَ لَهُ علي عَياله أمر وَلانهي إِذا لم يَجرِ عَليهِمُ النفَقَةَ و النبيّ و أميرُالمؤمنينَ وَ من بعدَهُما أَلزمهم هذا فمن هُناك صارُوا أولي بِهِم مِن أنفُسِهِم و ما كان سببُ إسلامِ عامّةِ اليهودِ إلّا مِن بعدِ هذا القولِ مِن رسولاللّه وَ إِنّهَم آمَنُوا علي أنفُسِهِم وَ عَيالاتِهِم(9)؛ و سفيان بن عُيينه از امام صادق(ع) روايت كرده است: پيامبر(ص) فرمود: من از هر مؤمني به خود او سزاوارترم. و (نيز) علي پس از من، به او سزاوارتر است (از خودش). به امام عرض كردند: معني آن چيست، فرمود: (معني آن) گفتار پيامبر است (كه فرمود): هر كس وامي يا عايلهاي باقي گذارد، (تأمين دين و هزينه عايلهاش) بر عهده من است و هر كس مالي بگذارد، از آنِ ورثه او است. براي شخص وقتي ثروتي نداشته باشد، (حتّي) بر خودش ولايتي ندارد (وتحت ولايت كسي است كه زندگي او را اداره ميكند) و در صورتي كه براي عايله (و افراد تحت تكفّلش هزينه مقرّر ننمايد، نميتواند (ايشان را) امر و نهي كند، (چون وسيله معاش آنان را فراهم ننموده است). اين (گفتار) پيامبر و اميرالمؤمنين و كساني را كه بعد از ايشانند، ملزم كرده است كه به محرومان برسند و دَينشان را ادا كنند و اين از آن جهت است كه به مؤمنان از خودشان سزاوارتر شدهاند. سبب اسلام عموم يهوديان (محقّق) نبود، مگر پس از اين گفتار رسولخدا و همانا ايشان براي (تأمين مخارج و رفاه) خود و عايلههاشان (به اسلام) گرويدند». از حضرت رضا(ع) روايت شده است: «إِنّ الإِمامةَ زمامُ الدّينِ و نظامُ المُسلمينَ و صَلاحُ الدُّنيا و عِزُّالمؤمنينَ. إِنّ الإمامةَ اُسُّ الإسلامِ النامي و فرْعُه السَّامي بالإِمام تمامُ الصلاة و الزكاةِ و الصيامِ و الحجِّ و الجهادِ و توفيرُ الفيء و الصدقاتِ و إمضاءُ الحُدُودِ و الأَحكام...(10)؛ امامت (و رهبري) زمام دين و (باعث) نظام مسلمانان و صلاح دنيا و عزّت مؤمنان است. همانا امامت اساس پويا (و متحوّل) اسلام و شاخه با عظمت آن است. كامل شدن نماز، زكات،روزه، حجّ، جهاد و افزونيِ غنيمت و صدقات و اجراي حدود و احكام ... (همگي) بهوسيله امام است». و نيز فضل بن شاذان از حضرت رضا(ع) چنين بازگو كرده است: «إنّا لا نجِدُ فِرقةً مِن الفِرَقِ و لا ملّةً مِن المِلَلِ بَقَوا و عاشُوا إلّا بقيمٍ وَ رَئيسٍ لِمالا بدّ لَهُم مِنه في أمرالدّينِ و الدّنُيا فلم يجز في حِكمةِ الحَكيمِ أن يَتركَ الخَلق بما يعلمُ أنّه لابدّ لَهُم منهُ و لا قوامَ لَهُم إلّا بِه...(11)؛ ما هيچ گروهي از گروهها و هيچ ملّتي از ملّتها را نمييابيم كه بدون قيّم و سرپرست بمانند و زندگي كنند، زيرا در امر دين و دنيا از آن ناگزيرند. پس در حكمتِ (خداوند) حكيم روا نباشد كه درباره آنچه از آن ناگزيرند و قوامشان جز به آن ميسّر نيست، رها گردند». خداوند متعال فرموده است: «أَطيعُوا اللّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسولَ وَ أُوليِ الأَمْرِ مِنكُم(12)؛ خدا را اطاعت كنيد و اطاعت كنيد رسول و صاحبان امرتان را». در اين آيه نخست به اطاعت خداوند امر شده و سپس براي اطاعت رسول و اوليالامر «امر» به كار رفته و براي هر يك امري جداگانه ذكرنشده و اين به جهت رعايت ادب است، كه بين اسم خداوند و اسم ديگران جمع نشده و امّا اينكه بين رسول و اوليالامر جمع شده، براي آن است كه جمع بين اسماي بندگان بدون اشكال است و از طرف ديگر چون اطاعت اوليالامر از سنخ اطاعت رسول است، يك امر به هر دو تعلّق گرفته، تا دلالت كند كه اوليالامر تاليتلو رسول است؛ به همانگونه كه اطاعت رسول را خدا واجب كرده، وجوب اطاعت اوليالامر هم حكمي است الهي و كسي كه اطاعتش در رديف اطاعت رسول قرار گرفته، ميبايد شباهت تامّ و كامل به رسول داشته باشد و همانند رسول برگزيده خدا است و كسي كه آلوده به معصيت است، شايسته اطاعت نيست. بنا به قول اماميه، اوليالامر ائمه معصوم هستند كه از خاندان پيامبرند و هيچگاه گرد معصيت نگشتهاند، زيرا اطاعت اوليالامر در رديف اطاعت خدا و رسول قرار گرفته و ازسياق كلام چنين بر ميآيد كه اطاعت اوليالامر به مثابه اطاعت خدا و رسول است و اطاعت عليالاطلاق كه از سنخ اطاعت خدا و رسول ميباشد، همان اطاعت امامان پاك و معصوم است(13). ابن عبّاس در يكي از دو قولش و ميمون بن مهران و سدّي و جُبّائي و طبري گفتهاند كه منظور از «اوليالامر» امرا ميباشند. ابن عبّاس در قول ديگرش و جابر بن عبداللّه و مجاهد و حسن و عطاء و عدّهاي ديگر گفتهاند كه مقصود علما هستند(14). صاحب «المنار» ميگويد: از «أوليالأمر» اهل حلّ و عقد اراده شده است. حسين بن أبوالعلاء ميگويد: «ذكرتُ لأبي عبداللّه قولَنا في الأوصياء إنّ طاعتهم مفترضةٌ، قالَ: فقالَ نَعَم هُمُالّذين قال اللّهُ تعالي «أَطيعوا اللّهَ و أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الأَمرِ مِنكُم» وَ هُمُ الّذينَ قالَ اللّهُ عزَّ وَ جلّ «إِنّما وليُّكُمُ اللّهُ و رَسُوله و الّذين آمَنُوا...(15)؛ گفتار خودمان را درباره اوصياي (پيامبر) كه (معتقد بوديم) اطاعتشان واجب است، براي امام صادق(ع) بيان نمودم. اوگفت: امام فرمود: آري (اطاعتشان) واجب است. ايشان كساني هستند كه خداوند (درباره ايشان) فرموده است: از خداوند اطاعت كنيد و اطاعت كنيد از پيامبر و صاحبان امر خودتان. و (نيز) آنان كساني هستند كه خداوند -عزّوجلّ- (در شأنشان) فرمود: همانا سرپرست شما خدا است و رسولش و كساني كه ايمان آوردند و نماز را به پا ميدارند و زكات را در حالت ركوع ادا ميكنند». خداوند بهطور جزم و حتم به اطاعت «اوليالامر» دستور داده و كسي كه پيروي نمودن از او حتم و لازم است، بايد از خطا در امان و معصوم باشد؛ زيرا اگر معصوم نباشد، چون واجبالاطاعة است، در صورتي كه به كار خطا امر كند، نيز اطاعتش واجب است. پس نتيجه آن ميشود كه خداوند به انجام عمل خطا و منهي عنه امر كرده است و در اين صورت اجتماع امر و نهي لازم ميآيد؛ بدين معني كه از طرفي از فعل خطا و خلافِ واقع نهي شده، باز به همان فعل امر شده و اين محال است(16). ________________________________________ احزاب (33) آيه 6. (6) مجمعالبيان، ذيل سوره احزاب، آيه 6. (7) الدرالمنثور، ج5، ص182؛ صحيح بخاري، ج2، ص85 (جزء 3). (8) شيخ مرتضي الانصاري، المتاجر، ص153 باب ولاية التصرف. مضمون اين حديث بين فريقين از مسلّمات است. موسوعة اطراف الحديث النبوي الشريف، حرف «ميم»؛ اعيان الشيعه، ج1، ص29. (9) اصول كافي، ج2، ص264. (10) همان، ج1، ص286. (11) بحار الانوار، ج23، ص32. (12) نساء(4) آيه 59. (13) مجمعالبيان، ج3، ص64، ذيل آيه 59 سوره نساء. (14) الدرالمنثور، ج4، ص176؛ تفسير المنار، ج5، ص181، ذيل آيه 59 سوره نسا. (15) اصول كافي، ص90 (كتاب الحجة). (16) فخر رازي، تفسير الكبير، ذيل آيه 59 سوره نساء. اوصاف امام (رئيس حكومت) در اسلام پيش از اين بيان كرديم كه پيامبر(ص) از طرف خداوند براي رفاه و خوشبختي بشر، دستور و قانون ميآورد كه به آنها موارد رضا و سخط مالك حقيقي، مصالح، مفاسد، حدود اجتماعي، آداب، امور مادّي و معنوي، مكارم اخلاق، عبادات، طاعت حق متعال و راه قرب و وصول به او تعيين ميگردد. و نيز علوم و معارفي ميآورد كه با آنها پژوهندگان علم و حكمت را بينياز و تشنگان اسرار و معارف ربّاني را سيراب ميكند. پس از رحلت آن حضرت براي بقاي اين دستورها و علوم و حفظ آنها از تحريف و وسوسههايشيطاني و نيز برايبرقراري كيان حكومت اسلامي، حافظ و راهبري لازم است كه ازطرف خداوند تعيينشود كه او را «امام» و «صاحب امر» ميناميم. امام چون از طرف خدا برگزيده شده، در تمام فضايل و مناقب بر ديگران برتري دارد و هيچ كس با او برابر نيست. اينكما برخي از اوصاف و اخلاق امام و زمامدار مسلمانان را كه از روايات استفاده ميشود، ذيلاً ميآوريم: از عبدالعزيز بن مسلم نقل شده كه وي گفته است(17): «ما با (حضرت) رضا(ع) در مرو بوديم. در آغاز ورودمان، روز جمعه در مسجد جامع انجمن كرديم. آن گاه (حضّار) موضوع امامت را مورد بحث قرار داده، اختلاف بسيار مردم را در آن زمينه ذكر كردند. من خدمت سرورم رفتم و (غور و) بررسي مردم را درباره امامت به عرض آن حضرت رسانيدم. امام(ع) لبخندي زد، سپس فرمود: اي عبدالعزيز! اين قوم درباره آراي (فطري و صحيح) خودشان گولخوردند و نفهميدند. همانا خداوند -عزّوجلّ- پيغمبر خويش را قبض روح نفرمود، تااينكه دين را برايش كامل كرد و قرآن را بر او نازل فرمود، كه در آن بيان هر چيز است. حلال، حرام، حدود، احكام و تمام نيازمنديهاي مردم را در قرآن بيان نمود و فرمود: چيزي را در كتاب فروگذار نكرديم، و در حجةالوداع كه سال آخر عمر پيامبر(ص) بود، (آيه) «امروز دين شما را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و دين اسلام را براي شما پسنديدم» را نازل فرمود. موضوع امامت اكمال دين است؛ (يعني تا پيامبر(ص) جانشين خود را معرّفي نكند، تبليغ دينش را به كمال نرسانده است). پيغمبر(ص) از دنيا نرفت، تا آن كه نشانههاي راه (هدايت) را براي امّتش بيان نمود و راهشان را روشن ساخت و آنان را در راه معتدل حق واگذاشت و علي را به عنوان پيشوا و امام منصوب نمود و همه احتياجات امّت را بيان كرد. پس هر كه گمان كند خداي -عزّوجلّ- دينش را كامل نكرده، قرآن را رد كرده و هر كه قرآن را رد كند، به آن كافر شده است. مگر مردم مقام و منزلت امامت را در ميان امّت ميدانند، تا روا باشد به اختيار و انتخاب ايشان واگذار شود، همانا امامت قدرش والاتر و شأنش بزرگتر و منزلتش عاليتر و جانبش منيعتر و دسترسي به ژرفايش عميقتر از آن است كه عقول مردم به آن برسد، يا با آراءشان به آن دست يابند، يا به انتخاب خود امامي را منصوب كنند...». تا اينكه فرمود: «امام مانند خورشيد طالع است كه نورش عالم را فرا گرفته و خودش در افق است، بهگونهاي كه دستها و ديدگان به آن نرسد امام ماه تابان، چراغ فروزان، نور درخشان و ستاره راهنما در شدّت تاريكيها و رهگذر شهرها و كويرها و گرداب درياهااست. امام آب گواراي زمان تشنگي و راهنماي هدايت (و صراط مستقيم) و نجات دهنده از هلاكت است. امام آتش (فروزان) بر تپه است (كه راهنماي گمشدگان است). وسيله گرمي سرمازدگان و راهنماي هلاكتگاهها است كه هر كس از وي جدا شود، هلاك گردد. امام ابرياست بارنده، باراني است با ريزش پيدرپي و قطراتي درشت(18). خورشيدي است فروزنده، سقفي است سايهدار، زميني است گسترده، چشمهاي است پرآب (و جوشان)، بركه و مرغزار است. امام همدم با رفق، پدر مهربان، برادر برابر، مانند مادر دلسوز به كودك و پناه بندگان است در مصيبت بسيار دشوار. امام امين خداوند است در ميان خلقش، خليفه او است در بلادش، دعوت كننده به او و دفاعكننده از حقوق او است. امام از گناهان پاك و از عيبها بركنار است. به دانش مخصوص و به خويشتنداري نشانهدار است. (موجب) نظام دين و عزّت مسلمانان، خشم منافقان و هلاك كافران است. امام يگانه روزگارِ خود است. هيچكس به قرب كمالش نرسد. دانشمندي با او برابر نباشد. بدون بدل و بدون مانند و نظير است. تمام فضايل (و كمالات) ويژه او است. بدون اينكه در طلبش رفته و به دست آورده باشد، بل اختصاصي است از (جانب) برتري دهنده بخشايشگر (كه به او عنايت فرموده است)...». ________________________________________ (17) عن عبدالعزيزِ بنِ مسلم قالَ: كُنّا مَعَ الرّضا(ع) بِمَرو فاجتمعنا في الجامع يَومَ الجمعةِ في بدء مَقدَمِنا، فأداروا أَمر الإِمامةِ وذَكَروُا كثرةَ اختلافِ الناس فيها. فدخلتُ علي سيّدي(ع) فأعلمته خَوضَ الناس فيه. فتبسَّمَ(ع) ثم قال: يا عبدَالعَزيز (بنَمُسِلم) جَهل القومُ و خُدِعُوا عن آرائهم. إِنّ اللّه -عزّوجلّ- لميقبض نبيّه حتي أكمل له الدين و أنزل عليه القرآن فيه تِبيانُ كلّ شيء. بَيَّنَ فيه الحلالَ و الحرامَ و الحدود و الأحكامَ و جميعَ ما يَحتاجُ إليهِ الناسُ كملاً. فقال -عزّوجلّ- ما فرّطنا في الكتاب من شيء ... الإمام كالشمس الطالعة المجلّلة بِنُورِها للِعام و هي في الأفق بحيث لا تنالها الأيدي و الأبصار. الإمام البدرُ المنير و السراجُ الزاهرُ و النورُ السّاطِع ....اصول كافي مترجم، ج1، ص283 - 284. (18) ... الإمامُ السحابُ الماطرُ و الغيثُ الهاطل و الشمسُ المضيئهُّ و السماء الظَّليلةُ و الأرض البسيطَةَ و العين العَزيزةُ و الغَديرةُ و الروضةُ. الإمامُ الأنيسُ الرفيقُ و الوالدُ الشفيق و الأخ الشقيق و الأم البرَّةُ بالولد الصغير. و مفزعُ العِبادِ فيالداهيةِ الناد. الإمامُ أمينُ اللّه في خلقهِ و حجّتهِ علي عِباده و خليفته في بلاده و الداعي إلياللّه و الذابُّ عن حَرَم اللّه. الإمام المطهّرُ من الذُّنُوبِ و المبرّي عَنِ العيوب. المخصوصُ بالعلم، الموسومُ بالحِلْمِ، نظامالدين و عزّ المسلمين و غيظُ الَمنافِقين و بوار الكافرين. الإمام واحدُ دهرِه. لايدانيه أحدٌ و لايُعادلِهُ عالِم و لايوجد منه بدلٌ ... الحديث. همان، ص286. فرق بين اموال عمومي و اموالي كه به رئيس حكومت (امام) تعلّق دارد چنانكه از اخبار و روايات استفاده ميشود، برخي از اموال در همه زمانها به عموم مسلمانان تعلّق دارد(19)؛ مانند زمينهايي كه بر عموم مسلمانان وقف شده و زمينهايي كه بهحسب صلح ملك مسلمانان شده و زمينهاي آبادي كه به قهر و غلبه به تصرّف آنان درآمدهاست. ثروتهاي ديگري وجود دارد كه از آنِ امام (و رئيس حكومت اسلامي) است و در اختيارش قرار ميگيرد، تا به هرگونه كه مصلحت بداند، به مصرف برساند. براي مثال زمينهاي موات، وارث كسي كه وارث ندارد و.... فرق بين اين دو چيست؟ در وجه فرق بين آنها بايد بگوييم: هر چند از لحاظ واقع و از لحاظ اينكه تمام اين اموال، خواه اموال دولتي و خواه اموال عمومي، در راه مصالح كشورهاي اسلامي هزينه ميشود و ازاينجهت بين آنها فرقي وجود ندارد، امّا براي مصرف هر يك از آن دو ويژگيهاي خاصّي منظور شده است، كه ذيلاً به آنها اشاره ميكنيم: 1- مالك اموال عمومي تمام امّت اسلامي است، امّا ساير درآمدها از آن دولت و حكومت است؛ يعني آن مرجع و شخصيّتي كه مستقيماً رتق و فتق امور اين امّت را از طرف خداوند متعال بر عهده دارد(20). 2- بر ولي امر است كه عايدات و ثروتهايي را كه به عموم مسلمانان متعلّق است، در مواردي خرج كند كه از نيازمنديهاي عمومي جامعه اسلامي به حساب آيد؛ مانند ايجاد پلها، بيمارستانها، ساختن راهها، به وجود آوردن شبكههاي مخابراتي بين كشورهاي اسلامي و امثال اينها. و از اين درآمدها در اموري كه جنبه عمومي اسلامي ندارد، هزينه نميشود؛ مثلاً به مصرف افراد خاصّ نميرسد كه وضع زندگي خود را بهبود بخشند، مگر اينكه جنبه عمومي و همگاني داشته باشد. و نيز جايز نيست كه از اين اموال درباره اموري كه امام مسؤوليت مستقيم دارد، استفاده كنند. از باب مثال مخارج ميهماناني كه از ساير بلاد براي اداره نمودن امور به مراكز حكومت اسلامي ميآيند و نيز مخارج سفارتخانهها و روابط ديپلماتيك و هزينههايي كه دولت براي بالا بردن سطح زندگي طبقات مستضعف اجتماع بر عهده دارد، نبايد از درآمد ثروتهاي عمومي تأمين گردد. به اصطلاح هر بودجهاي رديف خاصي دارد كه لازم است در همان مورد هزينه شود. امّا مصرف اموال دولتي بدينگونه است كه هم ميتوان آنها را در مصالح عمومي و هم در موارد خاصّي كه دولت مصلحت بداند، هزينه كرد(21). 3- در املاك و ثروتهاي عمومي حقّ خاصّي براي افراد به وجود نميآيد؛ مثلاً اگر كسي در زمين مفتوحالعنوه كار كند، بهگونهاي كه بر قيمت و آبادي آن افزوده گردد، هيچگونه حقّي براي او ايجاد نميشود؛ امّا اگر در اراضي دولتي كار كند، درست است كه اصل زمين به دولت تعلّقدارد، ولي طبق قراردادي كه دولت با افراد منعقد ميسازد، ممكن است در ازاي زحماتشان حقّي را از قبيل حق اولويت و حق انتفاع تا مدّتي مشخّص، براي ايشان منظور دارد(22). 4- اموال عمومي به هيچگونه به ملك كسي در نميآيد، امّا اموال دولتي را ميتوان در برخي از موارد، در صورتي كه دولت صلاح بداند، فروخت، يا تا مدّتي منافع آنها را به كسي واگذارنمود. بنابر اين اموال دولتي در دست دولت بهگونهاي است كه ميتوان در آن، درصورت مصلحت هرگونه تصرفي را اعمال كرد؛ به خلاف اموال عمومي كه دولت نسبت به آنها حكم نگهبان و ناظر را دارد(23). واضح است اموالي كه به نام «انفال» در اختيار امام قرار گرفته است، اموال شخصي نيست، بلكه اموال عنواني است؛ يعني اموال و ثروتها در اختيار كسي است كه از طرف خداوند مقام شامخ امامت و رهبري امت اسلامي را تصدّي نموده و پس از وي به جانشينش كه داراي همان منصب است، انتقال مييابد(24). رئيس حكومت مسلمانان (امام) كه رتق و فتق امور به او محوّل شده و سياست و تدبير ممالك بر عهده او است، بايد اموال فراواني در اختيار داشته باشد. و به تعبير ديگر: خداوند بودجهاي را كه از بودجه عمومي مسلمانان مجزّا است و «انفال» ناميده ميشود، براي امام منظور داشته، تا در مواردي كه مصلحت ميداند، به مصرف برساند. گر چه در بسياري از موارد، اموالي كه در اختيار امام قرار گرفته، در راه مصالح مسلمانان به مصرف ميرسد، لكن دايره مصرف اين اموال وسيعتر از اموال عموم مسلمانان بوده، در مواردي غير از موارد اموال عمومي نيز هزينه ميشود؛ بدين معني كه اسلام چون ديني است جهاني، با يك ديد همگاني خواسته است رحم و عطوفت و تأمين معاش در يك افق وسيع براي تمام ابناي بشر عملي گردد. اين شيوه انساني خالصي است كه حدود آن وابسته به برادري ديني نيست. پيغمبر فرمود: «اهل زمين را رحم كنيد، تا اهل آسمان به شما رحم كنند»(25). اميرالمؤمنين در نامهاي كه به مالك اشتر زمامدار ديار مصر مينويسد، درباره طرز رفتار با مردم چنين دستور داده است: «ولا تكُونَنَّ عَلَيهِم سَبُعا ضارياً تَغتَنِمُ أكلَهُم فإنَّهُم صِنفانِ إمّا أخ لَكَ في الدّينِ و إمّا نظير لَكَ في الَخلقِ(26). و نيز عليبنابيطالب(ع) اصحاب خود را از اينكه در پيكار نمودن با معاويه سهلانگاري نموده و در نتيجه سپاهيان معاويه زر و زيور زنان غير مسلمانان را در شهر انبار - كه در حمايت اسلام بود - غارت كردند، مورد سرزنش قرار داده و از اين امر اظهار ناراحتي نموده(27) و فرموده است: «اگر شخص مسلمان از اين واقعه (اسفبار) بميرد، بر او ملامت نيست، بلكه بهعقيده من سزاوار مردن است». همچنين پيغمبر اكرم(ص) عدي بن حاتم را كه هنوز مسلمان نشده بود مورد احترام و تكريم فراوان قرار داد: «في الوسائل عن عبداللّه العلوي عن أبيه عن جدّه قال قال أميرالمؤمنين لمّا قَدِمَ عديّ بنُ حاتم إلي النبيّ أَدخَلَهُ النبيّ بيتَه وَ لَم يكن في البيت غيرُ خَصْفَة و وسادةِ أُدم فطَرَحَها رسولُاللّه لِعَديّ بنِ حاتم»(28). حضرت علي(ع) به مرد مسيحي نابيناي مسنّي برخورد كرد كه سائل به كف بود. فرمود: ازاو كار كشيديد، تا عاجز و سالخورده شد و در اين وقت او را (واگذار كرديد) و كمك خود را از او باز داشتيد؟! (اكنون لازم است) از بيتالمال به او انفاق كنيد(29). در قرآن كريم خداوند دستور داده است كه به كفّار نيكي كنيد(30). اخبار فراوان به ما رسيده است كه دلالت دارد پيغمبر(ص) و ائمه اطهار(ع) به كفّار انفاق ميكردند كه از جمله اخبار زير است: الف- به پيغمبر(ص) گفتند: مشركان را نفرين كن. فرمود: همانا من نفرينْكار مبعوث نشدهام؛ جز اين نيست كه براي رحمت برانگيخته شدهام(31). ب- پيغمبر(ص) از اموال خود براي عدّهاي از يهوديان مستمرّي برقرار كرده بود(32). ج- امام صادق(ع) عدّهاي از مردم را از ثروت خويش بهرهمند ميساخت. از آن حضرت پرسيده شد: آيا اين مردم كه مورد انعام شما قرار گرفتهاند، پيروان راه حق ميباشند، حضرتفرمود: خير؛ اگر پيروان راه حق ميبودند، حتّي در نمك با آنان مواساة و برابري برقرار ميكرديم(33). د- اسيري كه اهل بيت پيغمبر(ص) او را اطعام كردند (و در سوره دهر از آن ياد شده)، جزو مشركان بود(34). ه- قرآن دستور داده است كه به افراد غيرمسلمان انفاق كنيد. سعيد بن جبير از ابنعباس در اين باره چنين نقل كرده است: «كانَ ناسٌ لهُم أَنسباءُ و قرابة مِن قُرَيظةَ و النضير و كانوا يتّقُون أن يتصدّقوا عليهم و يريدونهم علي الإسلام فنزلت: لَيسَ عَلَيكَ هُديهُم وَ لكنَّ اللّهَ يهدي مَن يشاءُ وَ ماتنفِقُوا من خيرٍ فَلِاَنْفُسِكُمْ وَ ما تُنْفِقُونَ اِلاَّ ابْتِغَآءَ وَجْهِ اللَّهِ وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ يُوفَّ إِلَيكُم وَ أنتُم لاتُظلَمُون»(35). حضرت امام حسن مجتبي (ع) در مدينه مهمانخانهاي داشت كه در آن غريبان و مستمندان را پذيرايي ميفرمود. چنانكه يكي از مردمان شام به مدينه آمد. روزي آن حضرت را ديد كه بر مركبي سوار است. همين كه چشمش به آن جناب افتاد، آتش بغض و كينهاش زبانه كشيد و به آن حضرت گستاخي و بدگويي نمود. امام به جاي اينكه نسبت به او خشونت ورزد و او را تنبيه كند، سلامش كرد و بسيار او را مورد لطف و مكرمت قرار داد و با خنده به او فرمود: اي مرد! گمان ميكنم كه در اين شهر غريب هستي و به اشتباه اين حرفها را بر زبان جاري ميسازي. تا وقتي كه در اين جا هستي، بيا و ميهمان ما باش كه براي تو سودمندتر است. ما محلّ وسيعي براي پذيرايي ميهمان داريم. آن مرد كه در مقابل جسارتهايش اين همه مهرباني را ديد، گريه نمود و گفت: گواهي ميدهم كه تو حجّت خدا هستي. و در مدّت اقامتش در مدينه ميهمان آن حضرت بود(36). از اين مدارك و امثال آن (كه تعداد آنها كم نيست) چنين برميآيد كه قوانين اسلامي بر جهانبيني و بر سطح بينالمللي پايگذاري شده و تمام افراد جوامع بشري از احسان و توجّهات رئيس حكومت (امام) برخوردار ميشوند. اگر گفته شود: سهم: «المؤلّفة قلوبهم» كه از زكات به كفّار داده ميشود، بودجهاي است كه براي كفّار منظور گرديده است؛ ميگوييم: سهم «المؤلّفة قلوبهم» در هنگامي به كفّار داده ميشود كه مسلمانان به آنان احتياجي داشته باشند. در اين وقت سهمي از زكات به آنان داده ميشود، تا در جهاد يا ديگر موارد به مسلمانان كمك كنند و در صورت نبودن احتياج، از زكات به آنان سهمي پرداخت نميگردد. فقها به اين مطلب تصريح كردهاند و ما عين عبارت ايشان را ميآوريم: «و المؤلّفة قلوبهم، و هم الكفّار الذين يُسْتمالون للجهاد و لا نعرف مؤلّفةً غيرَهُم كما في مَحكيّ المبسوط بتفاوت يسير قالَ: هُم كفّار يُستمالون إلي الإسلام و يُتأَلَّفُون ليُسْتَعانَ بهم عَلي الجهاد بالإِسهام لهم مِنْها»(37). «و عن ابن الجنيد و صاحب الحدائق أنّ المراد منهم المنافقون»(38). «و قد حُكِيَ عن كثيرٍ من الأصحاب بل رُبما نسب إلي المشهور تفسير «المؤلّفة قُلُوبهم» بالذين يستمالون من الكفّار استعانةً منهم علي قتال أهلِ الحَرب»(39). پس سهم «المؤلّفة قلوبهم» براي مورد مخصوصي در نظر گرفته شده، امّا «انفال» اموالي كلّي جهاني است كه به دايره خاصّي محدود نيست، بلكه براي سيطره و افتخار و عظمت اسلام و احاطه و نظارت همگاني رئيس حكومت اسلامي منظور گرديده و به شرايط و قيودي وابستگي ندارد. آري از پيغمبري كه به وصف «رحمةً للعالمين» توصيف شده است، نبايد جز تشريع چنين دستورهايي انتظار ديگري داشت: «و ما أَرسَلناكَ الّا رَحمةً لِلعالَمين»(40). بنابر اين اموال عمومي مسلمانان مخصوص آنها است و جز در مصالح آنان در مورد ديگري خرج نميشود، امّا اموال امام در دايرهاي وسيعتر، مانند بسط و گسترش اسلام و حمايت كفاري كه در پناه اسلام زندگي ميكنند و اعتلاي شعاير حكومت اسلامي و توحيد و ارتباطات حكومت اسلامي با اجانب و ساير مواردي كه در راه خدمت به انسانيّت و فضيلت جهاني است، مصرف ميشود. و نيز يك بودجه وسيع بينالمللي است كه خداوند آن را به حجّت و خليفه خود مخصوص گردانيده، تا هر طور مصلحت بداند، خرج كند؛ و اللّه اعلم. ________________________________________ (19) اقتصادنا، ص442. (20) همان، ص443؛ ابويوسف، الخراج، ص28. (21) مصباح الفقيه، ج3، ص151، كتاب الخمس و الأنفال؛ وسائل الشيعه، ج2، ص64، بحث انفال. (22) اقتصادنا، ص508؛ مفتاح الكرامة، ج7، ص29، كتاب احياء الموات. (23) كتاب الخلاف، ج2، ص223، كتاب احياء الموات؛ أبيعبيد، الاموال، باب الاقطاع، ص286؛ اقتصادنا، ص461؛ الخراج و النظم الماليه، ص31. (24) حضرت رضا(ع) در حديثي به علي بن راشد فرمود: آنچه به سبب امامت به پدرم تعلّق دارد، از آن من است و آنچه بدينگونه نيست، ميراثي است كه بر وفق كتاب خدا و سنّت پيامبر (از ورّاث) است .... وسائلالشيعه، باب 2، ابواب انفال، ج6، ص37. (25) عدالت اجتماعي در اسلام، ص165 - 166؛ موسوعة اطراف الحديث النبوي، مادّه «رحم». (26) نهجالبلاغه، نامه حضرت علي(ع) به مالك اشتر: نسبت به مردم مانند درندگان زيانرسان مباش كه خوردن ايشان را مغتنم بشماري؛ زيرا ايشان يا برادران (ديني) يا همنوع تو هستند. (27) نهجالبلاغه، ترجمه و شرح فيض الاسلام، خ 27، ص 85. (28) وسائل الشيعه، ج8، ص469. (29) همان، ج11، ص49، ابواب جهاد العدو. (30) «لا ينهيكُمُ اللّهُ عن الذينَ لم يُقاتِلُوكُم في الدّينِ و لم يُخْرجُوكُم من دِيارِكم أن تَبَرُّوهُم و تُقْسِطُوا إليهم إنّ اللّهَ يُحِبُّ المُقْسطين». ممتحنه(60) آيه 8. (31) صحيح مسلم،ج 8، ص24. (32) عن سعيد بن المسيب: إنّ رسولاللّه تَصدَقَ بصَدَقةِ علي أهْلِ بيتٍ من اليَهُود تَجري عَلَيْهم. ر.ك: الاموال، ص612. (33) عن معلي بن حنيس: قال خَرج أبوعبداللّه(ع) في ليلة قد رشّتِ السّماءُ و هو يريد ظلّةَ بني ساعِدة فاتَّبْعتُه فإذا هو قد سَقَطَ منه شيء فقال بسم اللّه اللهم رُدّهُ علينا قال فأتيتُه فسلّمتُ عَلَيه فقالَ معلّي قلت نعم جُعِلتُ فداك فقالَ لي التَمسْ بِيدكَ فماوجدتَ مِن شيء فادْفَعه إلَيّ قاَل فإذا أنا بخُبْز مُنتشرٍ فَجَعلْتُ أدْفَعُ إليْه ما وجدْتُ فإذا أنا بجرابٍ من خُبْز فَقلتُ جُعلت فداكَ احْمِلهُ عليّ عَنكَ فقال لا أنا أولي به منك ولكن امضِ مَعي قال فأتيْنا ظِلّةَ بني ساعدَة فإذا نحن بقوم نيامٍ فجَعَلَ يدسّ الرغيفَ و الرغيفينِ تحتَ ثَوبِ كُلّ واحد منهُم حتي أتي علي آخَرِهمْ ثم انصرفنا فقلت: جُعِلتُ فداك يعرف هؤلاء الحقَ فقالَ لوعرفوا لواسينا هُم بالدِقّةِ (الِدقّة هيالملح).بحارالانوار، ج47، ص20. (34) حدثنا حجاج عن ابنجريج في قوله تبارك و تعالي: «و يطعمون الطعام علي حبّه مسكيناً و يتيماً و اسيراً» قال: لم يكن الأسير يومئذ إلّا من المشركين. الاموال، ص605. (35) الاموال، ص605. عدّهاي با مردم قريظه و نضير خويشاوندي سببي يا نسبي داشتند و از اينكه به ايشان صدقه بدهند (وانفاق كنند)، پرهيز ميكردند و ميخواستند كه بدين وسيله مسلمان شوند. در اين وقت آيه نازل شد كه: تو نميتواني ايشان را هدايت كني، بلكه خدا هر كه را بخواهد، هدايت ميكند و آنچه از خوبيها و اموال انفاق كنيد براي خودتان است؛ جز براي رضاي خدا انفاق نكنيد و آنچه از خوبيها انفاق كنيد، به حدّ وافي به شما برميگردد و ستم نميشويد. بقره(2) آيه 272. (36) بحار الانوار، ج43، ص344. و من حلمه ما روي المبرّدُ و ابنُ عائشةَ إن شاميّاً رآهُ راكِباً .... (37) جواهر الكلام، كتاب الزكاة: «المؤلّفة قلوبهم» كفاري هستند كه دلجويي ميشوند براي جهاد و غير از ايشان «مؤلّفه» ديگري نميشناسيم. از شيخ طوسي در مبسوط نيز همين قول با اختلاف اندكي نقل شده است. وي گفته است: كفار دلجويي ميشوند و از زكات سهمي به آنان پرداخت ميگردد، تا در مورد جهاد از آنان كمك بگيرند. (38) مصباح الفقيه، كتاب الزكاة، ج3، ص95. از ابن جنيد و صاحب حدائق نقل شده كه منظور از «مؤلّفة قلوبهم» منافقان است. (39) همان، عقيده عدّه بسياري از اصحاب، بلكه بعضي گفتهاند قول مشهور، اين است كه مقصود از «المؤلّفة قلوبهم» كفّاري هستند كه از آنان دلجويي ميشود، تا در جنگ با كفار حربي از آنان كمك بگيرند. (40) انبيا(21) آيه 107. چگونگي اداره اجتماعات اسلامي در دوره غيبت چنانكه معلوم است در زمان غيبتِ امام نيز، مسلمانان بدون زمامدارْ نميتوانند از مزاياي زندگي بهره ببرند و از عزّت و رفاه و سعادت برخوردار باشند. بناچار بايد رئيس و رهبر داشتهباشند، تا نظم و انضباط و حدود و مقرّرات الهي و وسايل نيكبختي آنان را فراهم آورد. پس بر افراد اجتماع فرض است با مشورت و همفكري و كمك يكديگر مقتضيات و اسبابي فراهم آورند كه هدف پيامبر اكرم(ص) عملي گردد و احكام اسلام اجرا شود و معطّل نماند و رفاه و آسايش فردي و اجتماعي امّت اسلامي تأمين گردد. بر قاطبه مسلمانان فرض و لازم است كه دامن همّت بالا زنند و افراد پاك و شايستهاي را كه در رأس آنان فقيهان با فراست(41) و متّقي قرار گرفته باشند، براي اجراي عدالت و مقرّرات الهي برگزينند، تا موجوديّت و عظمتشان حفظ شود و به اهداف عاليه زندگي خود نايل گردند. عالماني عليگونه كه از علم و عمل حظّي وافر برده، دنيا آنان را فريب نداده، تسليم زر و زور نشده و از هيچ كس جز خدا نهراسيدهاند. همان داناياني كه به عدل و دادگري قيام نموده و پيوسته رضايت و خشنودي خدا را ميطلبند. آن راهنماياني كه حاضر نيستند ببينند مسلمانان دستورهاي قرآني را كنار گذاشته، به فسق و فجور پرداختهاند. همان كساني كه روا نميدارند در اجتماع اسلامي، خداوند، حتّي يك لحظه معصيت شود، و به گفتار پيامبر(ص) پايبندند كه فرمود: «لا يَحِلّ لعينٍ مؤمِنةٍ تري اللّهَ يُعصي فتطرفَ حتّي تغيّرَهُ؛(42) براي چشم با ايمان كه ببيند خداوند معصيت ميشود، حلال نيست (كه پلكش) به هم بخورد، تا اينكه آن معصيت را تغيير دهد (و جلو آن را بگيرد)». دخالت و نظارت علماي ربّاني و مجتهدان جامع الشرايط، موضوعي است كه تصوّر حقيقتش ملازم تصديق به ثبوت آن است؛ زيرا قسمت عظيمي از احكام و مقررّات اسلام، احكامي است قضايي، جزايي، سياسي، اقتصادي، اجتماعي و غيره؛ مانند احكام قضا، شهادات، حدود، قصاص، ديات، وجوه شرعيه، دفاع، صلح، جزيه، خراج، مقاسمه، اراضي موات، اراضي مفتوح العنوه، اموال، جمعه و جماعات، امر به معروف و نهي از منكر و.... آيا ميتوان گفت: اين احكام براي اجرا وضع نشده است؟! آيا ميتوان گفت زمان اجراي اين احكام منحصراً صدر اسلام بوده است، نه ازمنه ديگر؟! آيا ميتوان گفت اجراي اين احكام به افراد ناآگاه و ناشايسته واگذار شده است؟! پس جز اين نيست كه ناظر و مجري اين احكام بايد فقيه، مدير، مدبّر، عادل و جامع الشرايط باشد، يا لااقل كسي باشد كه ازجانبوي منصوب شده باشد؛ زيرا او كه متخصّص اين امور و آگاه و پاك و بدون خدعه ونيرنگ است(43). از حضرت امام حسين(ع) روايت شده است: «مَجاري الأمورِ بيدِ العلَماءِ باللّه الأُمناءِ علي حلاله و حرامه(44)؛ جريان امور به دست علماي خداشناس است كه بر حلال و حرام خداوند امينند». به مدارك فراواني برميخوريم كه ميفهماند همه مسلمانان بويژه فقها و علما كه از حقايق دين آگاهند و از همه مردم براي عمل نمودن به دستورهاي اسلام سزاوارترند، بايد در راه تحقّق اهداف اجتماعي اسلام تلاش و كوشش نمايند؛ كه آن جز با برقراري حكومت اسلامي و تشكيلات منظّم اجرايي به نتيجه نميرسد. اينك ما نمودگاري از آن مدارك را ميآوريم: 1- «إنّ اللّهَ يأمُر بالعدلِ و الإحسانِ و إيتاء ذيالقُرْبي و يَنْهي عَنِ الْفَحْشاء و الْمُنْكَرِ(45)؛ هماناخداوندبهدادگريونيكيكردنواعطايبهخويشاوندامرميكندوازفحشا و منكر منع ميكند». 2- «يا اَيُّها الَّذين آمَنُوا كُونُواْ قَوَّامينَ بِالْقِسْطِ(46)؛ اي مؤمنان! قيام كنندگان به عدل باشيد (دراقامه عدل بسيار تلاش و كوشش كنيد)». 3- «وَ اَعِدّوا لَهُمْ مَااسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رباطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللّهِ وَ عَدُوَّكُمْ(47)؛ (براي عهدشكنان) آنچه از نيرو و اسبهايي كه بسته شدهاند (و مهيّاي كارزارند)، در توان داريد، آماده سازيد، كه بترسانيد دشمن خدا و دشمن خودتان را». بديهي است بدون تشكيلات و برقراري حكومت منضبط و قوي مبارزه با فساد و بيعدالتي و جنگ با دشمنان، امكانپذير نيست. 4- «وَ اعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللّهِ جَميعاً وَ لاتَفَرَّقُوا(48)؛ همگي به ريسمان (محكم) خدا چنگ بزنيد و متفرّق نشويد». متّحد شدن در صورتي است كه هدفي وجود داشته باشد و تحقق اهداف جز با تشكّل و وجود رئيس و داشتن سازمان منظم، ميسّر نميگردد. 5- «كُلّكُمْ راعٍ و كلّكُم مسؤُول عَن رعيّتِهِ(49)؛ هر يك از شما تدبير كنندهايد و هر يك از كسي كه تحت تدبيرش ميباشد، بازخواست ميشود». اين بدان معني است كه همه بايد به فكر بهبود وضع اجتماع اسلامي باشند و نسبت بهقضايايي كه در اجتماع واقع ميشود، بياعتنا نباشند. 6- «مَن أصبحَ و لم يهتمَّ بأمور المسلمينَ فَلَيس بمُسلِمٍ(50)؛ كسي كه صبح كند و به امور مسلمانان همّت نگمارد (و نسبت به ديگران بيتوجّه باشد)، مسلمان (واقعي) نيست». 7- «مَن سَمِعَ رجُلاً يُنادي يالَلمسُلمين فَلَم يُجِبه فَلَيسَ بمُسلِمٍ(51)؛ كسي كه (صداي) مردي را بشنود كه (فريادرسي ميكند و) مسلمانان را به ياري ميطلبد و به وي جواب ندهد (و بياعتنا ازاو بگذرد)، مسلمان (واقعي) نيست». از اينگونه نصوص كه بسيار فراوان است، چنين برميآيد كه در دوران غيبت لازم است مسلمانان با هم تشريك مساعي نمايند و منظور اسلام را كه تأمين آسايش و رفاه و سعادت مادّي و معنوي و دنيا و آخرت است، عملي سازند(52). اسلام براي ايجاد اجتماعي سالم و مترقّي و متكامل ميخواهد كه دستورهاي الهي، بهوسيله شايستهترين افراد اجرا گردد. اسلام براي برقراري عدالت و فضيلت، به نيكان و پاكان و پرهيزگاران توجّه داشته و از آنان خواسته است كه پويا و كوشا باشند، تا تبهكاري و فساد را در جوامع اسلامي ريشهكن سازند و جامعهاي با سعادت و باعزّت «أشدّاء علي الكفّار رحماءبينهم»(53) به وجود آورند. اسلام اگر مراجعه به روات احاديث و شناسندگان حلال و حرام را در موقع حكومت و اداره امور توصيه كرده(54)، براي آن است كه ميخواهد علم و شايستگي و تقوا را قرين هم سازد و با اين دو بُعد، جوامع اسلامي به ذروه مجد و سعادت برسند. پس بر مجريان و گردانندگان امور است كه در مواقع لزوم، از علما و فقهاي جامعالشرايط كه به حقايق احكام الهي آگاهي دارند، استمداد جويند و با ايشان مشورت نمايند. از اسحاق بن يعقوب در حديثي روايت شده است: «... إنّه سأل المهديَّ(ع) عن مسائلَ فَوَرَدَ التوقيعُ بِخَطِّ مولانا صاحبالزَّمانِ (عج) و أَمّا الحَوادثُ الواقِعةُ فارجِعُوا فيها إلي رُواةِ حديثنا فانّهمُ حُجتي عَلَيكُم و انا حُجةُاللّهِ»(55). ________________________________________ (41) المؤمنُ هُو الكيّسُ الفَطِنُ، بِشره في وَجهِه و حُزنُه في قَلبِه ... اصول كافي، ص422. اتّقَوُا فَراسةَ المؤمِنِ فإِنّه ينظُرُ بنُوراللّهِ. بحارالانوار، ج67، ص61. (42) وسائل الشيعه، ج2، ص489. (43) مجله مشكوة، «مختصري در ولايت فقيه»، ش 5، تابستان 63. (44) شيخ انصاري، المتاجر، ص154؛ تحف العقول، ص271. (45) نحل(14) آيه 90. (46) نسا(4) آيه 135. (47) انفال (8) آيه 60. (48) آل عمران (3) آيه 103. (49) شرح ابن العربي، صحيح الترمذي، الجزء السابع، ص198؛ صحيح بخاري، ج2، ص88، جزء 3؛ مجموعه ورام، ج1، ص6. (50) اصول كافي، ص390. (51) اصول كافي، ص390. (52) الكامل في التاريخ، الجزء الثاني، قسمت پنجم، ص39؛ تاريخ طبري، ج2، ص321. (53) فتح (48) آيه 29. (54) رَوَي عمرُ بنُ حنظلَة عن الصادق(ع) ... اُنظروُا إلي مَن كانَ مِنكُم قد رَوَي حديثَنا وَ نَظَرَ في حرامِنا و حَلالِنا وَ عَرَفَ أحكامنا فلتَرضَوا به حَكَماً فإنّي قَدجَعَلته عَلَيكم حاكِماً فإذا حَكَمَ بحكمِنا فلم يُقبَل منهُ فإنّما بحُكماللّهِ استَخَفّ وَ علينا رَدّ وَ الرادّ علينا الرادّ علي اللّه و هو علي حدّالشرك علي اللّه -عزّوجلّ- ر.ك: التهذيب، كتاب القضايا و الحكام، ج6، ص301؛ فرائدالاصول، باب تعادل و تراجيح، ص445. احتجاج طبرسي، باب احتجاج الحجة، ص163؛ شيخ انصاري، المتاجر، ص154 ؛ وسائلالشيعه، ج18،ص101-99. (55) شيخ انصاري، المتاجر، وي روايات ديگري نيز در اين باره آورده است. راههاي توازن اقتصادي در اسلام چنانكه در بحثهاي پيشين اشاره نموديم، از نظر اسلام، مالكيت افراد بر پايه كار و تلاش استوار گرديده است، تا هر كس به اندازه عملي كه انجام داده، پاداش بگيرد و مالك دسترنج خويش شود. فقط فعّاليت و كوشش است كه موجب امتياز و فضيلت و سبب تملك و برخورداري از مواهب و نعمتهاي اين عالم است. امّا در عين حال در مقررات اسلامي نكات بسيار دقيق و ظريفي در نحوه مالكيت منظور شده كه در هيچ مرام و آييني اين نكات ملحوظ نشده است. اسلام براي اينكه ماديّات و ثروت و مالكيت را ناچيز و بياهمّيت معرّفي كند، از يك طرف مردم را به تحصيل مال و ثروت ترغيب و تشويق نموده، از طرف ديگر آنان را از حبّ دنياي فاني و زودگذر بر حذر داشته(56) و به ايشان فهمانده است كه شما هميشه در اين دنيا نيستيد و بايد از اموالي كه به دست آوردهايد، در راه خدا انفاق كنيد و زاد و توشهاي براي پس از مرگ خود برداريد و به ديگران كمك نماييد(57). شما در واقع مالك مال نيستيد؛ شما نايبي هستيد كه پس از اندك مدّتي از دنيا رخت بر ميبنديد و مال به ديگران انتقال مييابد. خداوند فرموده است: «... وَ أَنفِقُوا ممّا جَعَلَكُم مُسْتخَلفينَ فيهِ...؛(58) و انفاق كنيد از آنچه خداوند شما را در آن جانشين گذشتگان قرار داده است». و نيز ميفرمايد: «و آتُوهُمْ مِنْ مالِ اللّهِ الذي آتاكُمْ؛(59) بندگاني را كه در صراط آزاد شدن هستند، از مالي كه خداوند به شما اعطا نموده، بدهيد». اسلام اين عالم را جاي امتحان ميداند و به بشر ميگويد: تو براي آزمايش پا به اين جهان گذاشتهاي، تا معلوم شود چه كسي به وظيفه خود عمل ميكند و معلوم گردد چه كسي فريب دنيا را نميخورد و در راه خدا از مال و ثروت ميگذرد. خداوند ميفرمايد: «ثم جَعَلناكُم خَلائفَ في الأَرض مِنْ بَعْدِهِمْ لِننظُرَ كيف تَعمَلُون؛ سپس شما را جانشين گذشتگان قرار داديم، تا بنگريم چگونه رفتار ميكنيد». واضح است اسلام براي افراد مالكيت عَرَضي قائل است و به آنان دستور ميدهد پولها را انباشته نكنند، بلكه آنها را در راه خدا انفاق نمايند(60). در روايت است كه خداوند اموالي را كهافزون از هزينه شما است، به شما داده كه انفاق كنيد و براي اين نيست كه آنها را انباشتهنماييد...(61). بنابراين بر همگان لازم است از اموالي كه در اختيار دارند، به نفع خود و جامعه به مصرف برسانند. در قرآن مجيد آمده است: «خَلَقَ لَكُم ما في الارضِ جَميعاً»(62). ضمير «كُم» عموميت دارد و تمام مسلمانان را شامل ميشود. پس مواهب و ثروتهاي اين عالم براي همه آفريده شده؛ لذا نبايد افرادي پيدا شوند كه آنها را به خود اختصاص دهند و ديگران را محروم سازند. علاوه بر اينها از تعبيراتي كه در منابع اسلامي در مورد مالكيت و حقوق خصوصي به كار رفته، چنين بر ميآيد كه منظور از مالكيت اين است كه به ديگران استفاده برسد و صاحبان مال و منال نبايد به افراد جامعه بيتوجّه باشند. اين مضمون از آيات بسياري بر ميآيد كه ازجمله آنها اين چند آيه است: «و ما تُنفقُوا من خيرٍ فلأَِنفُسِكُم؛(63) هر مالي را كه انفاق كنيد، نتيجهاش براي شما است». «وما يَفعَلُوا مِن خيرٍ فَلَن يكفُروهُ و اللّهُ عَليمٌ بالمتقين؛(64) هر (بخشش و) كار نيكي را كه انجامدهند و كفران نورزند، خداوند به آن آگاه است (و پاداش ميدهد)». «الّذينَ يُنفِقونَ أموالَهُم باللَيلِ و النَّهارِ سِرّاً و عَلانيةً فَلَهُمْ أَجرُهُم عِندَ رَبّهِم؛(65) كساني كه مالهاي خودشان را در شب و روز، پنهان و آشكار (براي خدا) انفاق ميكنند، (ثواب و) مزد ايشان نزد پروردگارشان (محفوظ) است». چنانكه اشاره نموديم از جهت اينكه اسلام در مالكيت افراد جنبههاي اجتماعي و همگاني را لحاظ نموده، در برخي از موارد نظارت جامعه را بر اموال خصوصي لازم شمرده شده است. بدين معني كه اگر مال كسي مورد تعرض و اتلاف قرار گيرد، بر ديگران است كه اقدام نمايند، تاآن مال از تضييع و تلف محفوظ بماند؛ مثلاً اگر سفيه مالي داشته باشد، چون ممكن است بعضي از افراد او را گول بزنند، جامعه مكلف است بر مال او نظارت كند و نگذارد مالش حيف و ميل و تلف شود. اين به آن جهت است كه مالكيت مردم در طول مالكيت خداوند است. همه در مورد اموالي كه در اجتماع وجود دارد، مسؤوليت دارند.لذا، از جهت اينكه سفيه قادر نيست نقش شايستهاي در انجام مسؤوليت خود داشته باشد، بر عهده ديگران است كه به وظيفه خود قيامكنند و اموال او را محافظت نمايند، تا ثروتهايي را كه خداوند در اختيار ايشان قرار داده، بههدر ندهند. خداوند فرموده است: «و لا تُؤتُوا السُّفَهاءَ أَموالكُم الّتي جَعَلَ الله لَكُم قيَاماً...(66)؛ اموالتان را كه خداوند مايه قوام (زندگي) شما قرار داده، به سفيهان ندهيد». روزي و لباس ايشان را از آن اموال بدهيد و بهطور شايسته با آنان گفتگو نماييد. اين آيه افراد جامعه را از دادن اموال به سفيهان منع كرده و نيز دستور داده است: از اموال مزبور كه به سفيهان تعلق دارد، محافظت كنند. با آن كه آيه در مقام بيان اموال سفها است، امّا «اموال» را به ضمير جمع «كُم» اضافه نموده و به افراد اجتماع خطاب ميكند كه اموالتان را در اختيار سفيهان قرار ندهيد. اين نشانگر آناست كه حفظ ثروتهاي اجتماع به افراد جامعه تعلق دارد. آن ثروتها هر چند مالك خصوصي داشته باشد، سبب نميشود كه ارتباط اجتماع با اموالي كه در اصل از آنِ خدا است و در جاي خود همه بايد از آن بهرهمند گردند، قطع شود. عيّاشي از ابان بن تغلب نقل نموده كه امام صادق(ع) فرمود: «آيا گمان ميكنيد كسي كه مال به او داده شده، كرامتي است از جانب خدا نسبت به او، و آن كه ازمال محروم است، بدين جهت است كه به اين وسيله مورد اهانت قرار گرفته، نه، هرگز اين چنين نيست؛ بلكه مال، مال خدا است و آن را نزد انسان به وديعه گذاشته و به او اجازه داده شده كه بخورد و بياشامد و بپوشد و وسيله سواري داشته باشد و ازدواج كند؛ امّا با ميانهروي و اقتصاد و اعتدال، و مازاد آن را به فقراي مؤمنان برگرداند و وضع پريشان مؤمنان را با اين مال بهبود بخشد. كسي كه بدينگونه عمل كند، آنچه را بخورد و بياشامد و ازدواج نمايد و وسيله سواري اتخاذ كند، حلال است و جز آن حرام». سپس فرمود: «آيا چنين ميپنداري كه خدا كسي را امين مال قرار داده و به او بگويد: اسبي به ده هزار درهم بگيرد، در صورتي كه براي او اسب بيست درهمي كافي است؛ كنيزي را به هزاردرهم، و حال آن كه كنيز بيست درهمي او را كفايت ميكند». سپس فرمود: «و لا تُسْرفوا إِنَّهُ لايُحِبُّ الْمُسْرِفينَ»(67). از شرح فوق واضح ميگردد داشتن مال و منال موجب امتياز و برتري نميشود؛ زيرا مالك اصلي خدا است و كسي كه مال و مكنتي به دست ميآورد، بايد خدا را سپاس گويد كه به او توان و استعدادي بخشيده كه بتواند مواهب و نعمتهاي خدادادي را تحت تصرّف خويش قرار دهد و از آنها بهرهمند شود. اينها مدّت اندكي در اختيار او است و سپس به ديگران منتقل(68) ميشود؛ پس چه خوب است كه آن را چنانكه خداوند خواسته است، هزينه كند و در راه رضاي مالك حقيقي به مصرف برساند. در روايات بسياري آمده است كه ثروتمندان نبايد خود را برتر از بينوايان بدانند و بهآنان فخر بفروشند و نسبت به ايشان بياعتنا باشند. از امام رضا(ع) نقل شده است: «كسي كه فقير مسلماني را ملاقات كند و بهگونهاي به او سلام كند كه مانند سلام كردن به ثروتمندان نباشد، در روز قيامت خداوند را ملاقات ميكند در حالي كه بر او غضبناك باشد»(69). شايد بارزترين تصوير در اين باره، داستان آن دو مردي باشد كه خداوند يكي از آن دو را ثروتمند كرده، او را بر دو باغ از باغهاجايگزين گذشتگان قرار داده بود. او به همدم (و همراه) خود ستيزهكنان گفت: من از تو ثروتمندتر و نفراتم باعزّتترند. و به باغ خود ستمكنان در آمد و گفت: گمان نميكنم اين بوستان هرگز نابود شود و (نيز) گمان نميكنم قيامت سر و پا شود و اگر (احتمالاً) به نزد پروردگارم برگردم، بازگشتنگاهي بهتر از اين بوستان (براي خود) مييابم. همدم (و همراه)اش در حالي كه با وي به بحث پرداخته بود، گفت: آيا به كسي كه تو را ازخاك، سپس از نطفه آفريد، سپس تو را به صورت مردي هماهنگ (و معتدل) قرار داد، كفرورزيدي، امّا من ميگويم آن خدا است كه پروردگار من است. چرا هنگامي كه به بوستانت درآمدي، نگفتي آنچه خدا خواهد، همان ميشود و هيچ نيرويي نيست مگر (اينكه) به خدا (وابسته است). شايد خداوند بهتر از بوستان تو به من بدهد و بر بوستان تو صاعقهاي از آسمان بفرستد كه دشت (بيگياه) لغزندهاي گردد...»(70). از مقرراتي كه اسلام در مورد مالكيت فردي و خصوصي در نظر گرفته و به مردم مكرراً سفارش نموده كه: شما جانشين گذشتگانيد؛ يعني بزودي از اين عالم كوچ ميكنيد و اين ثروتها را به ديگران واگذار ميكنيد، همچنانكه ديگران آنها را به شما واگذار كردند، و شما موقّتاً متصدي آن اموال هستيد، بخوبي فهميده ميشود مالكيت در اسلام هدف نيست و اصالت ندارد، بلكه وسيلهاي است براي برطرف نمودن نيازهاي فردي و اجتماعي؛ بدين معني كه اسلام به مالكيت و ثروت از آن جهت اهميّت ميدهد كه نيازهاي زندگي را برطرف ميسازد و مشكلات اجتماعي را رفع ميكند. حرص و ولع و انباشته نمودن ثروت مقصود نيست. لذا از رسولاكرم(ص) نقل شده است: «لَيسَ لَكَ مِن مالِك الّا ما اكَلتَ فأفنيتَ و لبِست فأبلَيتَ و تصدّقت فأبقيتَ؛(71) از مالت براي تو چيزي نيست مگر به اندازهاي كه ميخوري كه در نتيجه آن را نابود مينمايي و به قدر آنچه ميپوشي، پس از آن فرسوده ميكني و صدقه ميدهي و آن را جاودانه ميسازي». در روايت ديگري است كه آن حضرت فرمود: «يَقُولُ العَبدُ: مالي، مالي! و إِنّما لَهُ مِن مالِهِ ما أَكَلَ فأَفني أو لَبِس فأبلي، أَو أعطَي فاقتنَي و ما سوي ذلك فهو ذاهب و تاركه للنّاس(72)؛ بنده (خدا) ميگويد: داراييام، داراييام! جز اين نيست كه بهره او از دارايياش همان است كه خورده و پس از آن، از بين رفته، يا پوشيده كه فرسوده شده، يا بخشيده كه آن را (براي آخرت خود) ذخيره كرده است. در غير اين موارد، مال از بين ميرود و آن را براي ديگران وا ميگذارد». ________________________________________ (56) حبّ الدنيا رأسُ كلّ خطيئة .... اصول كافي، ج3، ص197. (57) عن الرسولالأكرم(ص) أيّها الناس إنّكم في دارِ هُدنةٍ و أنتم علي ظَهْر سفَرٍ و السيرُبكُم سرَيعٌ و قد رأَيتُمُ الليلَ و النّهارَ و الشمسَ و القمرَ يُبليان كلَّ جديد .... الصافي، مقدّمه اوّل؛ المحجة البيضاء، ج6، ص3 باب المواعظ في ذمّ الدنيا. (58) حديد(57) آيه 7. (59) نور(24) آيه 33. (60) يونس (10) آيه 14. (61) «والّذينَ يَكْنزُون الذَّهَبَ و الفضّةَ و لايُنْفقُونَها في سبيلِ اللّهِ فَبَشِّرْهُمْ بعَذابٍ أليمٍ». توبه (9) آيه 34. (62) بقره (2) آيه 29. (63) بقره (2) آيه 272. (64) آل عمران (3) آيه 114. (65) بقره (2) آيه 274. (66) نساء (4) آيه 5. (67) البرهان، ذيل آيه 31، سوره «اعراف». (68) ما أصَنعَ بَفدَكٍ و غيرِ فدك و النفسُ مَظانَّها في غَدٍ جَدَث ... نهجالبلاغه، فيض الاسلام، نامه 45؛ فدك و غيرفدك بهچهكارم آيد در صورتي كه جايگاه شخص، فردا (وقت مردن) گور است. (69) اقتصادنا، ص567. (70) كهف (18) آيه 34. (71) اقتصادنا، ص569. (72) اقتصادنا، ص569. محدوديّت زماني در مالكيّت خصوصي براي اينكه مردم بفهمند آنان به عنوان عاريه و نيابت در اموالي كه تحت اختيارشان قرار گرفته، حق تصرّف دارند، اسلام براي مالكان محدوديّت زماني معين نموده و بدين طريق به ايشان يادآوري كرده كه: اي انسان! فكري به حال خودت كن؛ حالا كه فرصت داري، به نحو احسن از ثروتي كه بر اثر تلاش و كوشش به دست آوردهاي، توشهاي براي سفر آخرتت بردار. اسلام به ثروتمندان ميگويد: تا هنگامي كه زنده هستي، ميتواني از ثروتت بهرهمند شوي و كار خير انجام دهي، امّا پس از مردنت اين اختيار از تو سلب ميشود. نظريه عمومي توزيع ثروت كه در نظام قانومگذاري اسلام در مورد مالكيت و حقوق خصوصي مقرر شده، متفرع بر نظريه توزيع پيش از توليد است، كه اساس حقوق خصوصي بهحساب ميآيد؛ بنابر اين، مبنا آن حقوق به لحاظ زماني محدود است؛ يعني نوع مالكيت و حق از حيث مدّت در چارچوب حيات مالك قرار گرفته و اين چنين نيست كه پس از حياتش استمرار داشته باشد. بدين جهت است كه هيچكس قانوناً نميتواند نسبت به دارايي خود، پس از مرگش تصميم بگيرد، بلكه قانون ارث، نحوه توزيع و تقسيم آن را در ميان خويشاوندانِ متوّفي تعيين ميكند. پيش از اين بيان كرديم كه حقوق و مالكيّت خصوصي در اسلام بر دو پايه استوار شده است: الف- ايجاد وضعيت انتفاع كه با كار و كوشش و تلاش فراهم ميگردد و نتيجهاش تملّك آن مالي است كه از راه تلاش و كار به دست آمدهاست؛ كه در اين صورت مالكيتي براي شخص به وجود ميآيد كه ديگران نميتوانند بدون اجازه او در آنچه وي تحصيل نموده، تصرّف نمايند، يا آن را از تصرّفش خارج كنند؛ پس حقّ انتفاع به او اختصاص دارد. ب- شرط ديگر حقّ تملك و مالكيت اين است كه مالك بتواند بدون اهمال و تعطيل ملك از آن بهرهمند گردد و چنانچه آن را واگذار نمايد، بهگونهاي كه بلا استفاده و مهمل باشد و از آن بهرهمند نشود، خواهي نخواهي از تصرّفش خارج ميگردد و ديگران آن را مورد استفاده قرار ميدهند. واضح است كه دو اصل مزبور با فوت مالك اعتبار خود را از دست ميدهد؛ بنابر اين اگر كسي از دنيا برود و مثلاً زميني را آباد كرده باشد، در وضعي نيست كه بتواند از آن زمين بهرهمند شود و اگر شخصي ديگر بيايد و از آن بهرهبرداري كند، حق او را ضايع نكرده و مزاحم حق او، محسوب نميشود. همچنين ادامه انتفاع كه از شرايط مالكيت خصوصي است، با مرگ مالك منتفي ميگردد. با آن كه مالكيت خصوصي از نظر زماني محدود است و مالك نميتواند پس از مرگش در مورد دارايياش تصميم بگيرد، در عين حال 13 ماتَرَك او، از اين قانون استثنا شده و وصيّت مالك به همان ميزان مجاز اعلام شده است. اين قانون با آنچه درباره محدوديّت زماني مالكيت بيان شد، منافات ندارد، زيرا ادلّهاي كه بر جواز وصيّت به ثلث دلالت دارد، ميفهماند كه اين امر جنبه استثنا داشته و به خاطر با مصلحتهايي تجويز شده است. علي بن يقطين از امام رضا(ع) سؤال كرد: «شخص در هنگام مردنش از ثروتش چه حقّي دارد، امام در جواب فرمود: 13 و 13 زياد است»(73) (كه حدّ اعلي است و بيش از آن ممكن نيست). در حديث ديگري از امام صادق(ع) نقل شده است: «وصيّت به 14 و 15 از وصيّت به 13 افضل است»(74). و نيز در حديث ديگري چنين بازگو شده است: «خداوند متعال به انسان ميگويد: به سه چيز بر تو منت نهادهام: درباره تو گناهاني را از خاندانت مخفي نگه داشتهام كه اگر بر آنها آگاه ميشدند، تو را دفن نميكردند. و به تو گشايش دادم (و ثروت فراواني در اختيارت گذاشتم) و ازتو وام درخواست نمودم، ولي تو هيچ خيري پيش نفرستادي، و پس از مردنت، مهلتي در ثلثداراييات قرار دادم (كه شايد خيرات و مبرّاتي انجام دهي، اما خيري (براي خودت) پيش نفرستادي»(75). از اينگونه احاديث برميآيد كه خداوند بر انسان تفضّل كرده كه در هنگام موتش بهوسيله وصيّت بتواند از 13 دارايياش بهرهمند گردد و چون از اين عالم رخت برميبندد، حالت خاصّي به او دست ميدهد كه دوست دارد كار خيري انجام دهد. در اين صورت است كه لطف خداوند چنين اقتضا نموده كه به او اجازه داده شود حدّاكثر در ثلث «ماتَرَكِ» خود تصرف كند. و اين چنانكه گفتيم فرصت استثنايي است و اين چنين نيست كه به عنوان مالكيت پس از فوت در دارايياش دخالت داشته باشد؛ زيرا به سبب موت علاقه مالكيت او گسسته ميشود. ________________________________________ (73) عن عليّ بن يقطين، أنّه سَألَ الإمامَ مَوسي بنَ جعفرٍ مالِلرَّجُلِ مِن مالِهِ عنِدَ مَوتِهِ؟ فأجابهُ: الثُلثُ و الثُلثُ كثيرٌ. اقتصادنا، ص571؛ وسائل الشيعه، ج13، ص363. (74) عن الصادق(ع): إِنَّ الوصيّةَ بالرُبعِ و الخُمسِ أفضلُ من الوصيّةِ بالثُلثِ. اقتصادنا، ص571؛ وسائل الشيعه، ج13، ص360. (75) إنّاللهَ تعالي يَقولُ: يابن آدم قد تطوّلتُ عليكَ بثلاثة: سَترتُ علَيك مالو يَعلمُ به أهلُكَ ما وارَوكَ و اوسعتُ عَلَيكَ فاستقرضتُ مِنك فلم تُقَدِّم خيراً و جَعَلتُ لكَ نظرةً عِندَ مَوتِك في ثلث مالك فلم تُقدِّم خيراً. وسائل الشيعه، ج13، ص356. تفاوت انسانها در استعداد و نحوه فعاليت همانگونه كه قيافهها و اندامهاي مردم با يكديگر اختلاف فراوان دارد و هر كس با چهره و شكل خاصّي موجود شده است، روحيّات و افكار و استعدادهاي آنان نيز متفاوت است؛ بدينمعني كه عدّهاي پر جنب و جوش، فعّال، برخي خونسرد و بيتفاوت، گروهي متوجّه امور مادّي، بعضي علاقهمند به معنويّات و اخلاقيات و افرادي يافت ميشوند كه به اندازهاي كم استعدادند كه نميتوانند زندگي خود را اداره كنند و جزو درماندگان و بيچارگانند. چنانكه معلوم است نوزادان با صفات و ويژگيهاي مشخصي به دنيا ميآيند كه برخي ديگر داراي آن ويژگيها نيستند؛ عقل، ادراك، هوش، زيركي، حافظه، سرعت انتقال، شهامت و خويشتنداري در گروهي از آنان موجب امتياز ايشان از ديگران است. كه در دوران بلوغ بر اثر اين مواهب با پشتكار و تلاش به مقامات عالي راه مييابند و نيز بر اثر فعاليت در راه بهدستآوردن امكانات مادّي بر ثروتهاي كلان دست مييابند. واضح است كساني كه داراي اين خصايص نيستند، نميتوانند چنانكه بايد وسايل زندگي خود را فراهم كنند. در نتيجه از رفاه و آسايش محرومند و در سختي و تنگي معيشت بهسرميبرند. اين امر اگر دربارهاش چارهاي انديشيده نشود، باعث شكاف و اختلاف طبقاتي ميگردد و وضع اسفناكي را به وجود ميآورد. گوناگوني در نحوه آفرينش انسانها از اسرار خلقت است. خداوند فرموده است: «ما لكُم لاتَرجُونَ لِلَّهِ وقاراً وَ قَد خَلَقَكُم أَطواراً(76)؛ چرا شما (اي مردم) براي خداوند وقر (و عظمت) را در نظر نداريد و حال آن كه شما را گوناگون آفريد». حضرت علي(ع) به تفاوت استعدادها و تمايلات افراد بشر اشاره كرده و فرموده است: «خيرِ بَشَر در اختلاف ساختمان و استعداد است و هلاكتش در يكنواخت بودن و همساني ويژگيهاي فطري و طبيعي است»(77). اگر همه انسانها يكنواخت آفريده ميشدند، نظام اجتماع مختل ميشد، زيرا همه دنبال يك كار ميرفتند و ذوق و سليقهشان يك روش و يك كار را اقتضاد ميكرد و به كارهاي ديگر نميپرداختند؛ در نتيجه نيازهاي فراواني كه بشر در زندگي از آنها ناگزير است، برآورده نميشد و در تمشيت امور زندگاني، دچار سختي و مشكلاتي ميگرديد كه زندگي را بر او تلخ و ناگوارميكرد. پس حكمت بالغه خداوند اقتضا نموده كه مردم به لحاظ استعداد و تمايل به انجام كارهاي گوناگون با هم اختلاف داشته باشند، تا هر كسي به كاري بپردازد و امور مردم طبق روال و نظم مقرّر اداره شود. هيچ انساني با انسان ديگر از لحاظ خصوصيّات جسمي و رواني يكسان نيست و اين تفاوت بهگونهاي است كه حتّي سر انگشت هيچ دو نفري همانند نميباشد(78). روي اين جهات است كه سليقهها و نوع فعّاليت و تلاشهاي افراد بشر متفاوت است و هر كدام روش خاصّي دارند و در راه معيني به تلاش و فعاليت ميپردازند و اين از اسرار آفرينش است. يكي از جهاتي كه خداوند افراد بشر را مختلف آفريده، اين است كه بدان وسيله آزمايش شوند و معلوم گردد طبقات مختلف اجتماع آيا به وظيفهشان عمل ميكنند و از ويژگيهاي وجودي خودشان بر وفق عقل و شرع بهرهمند ميشوند يا خير. خداوند فرموده است: «و رَفَعَ بعضَكُم فوقَ بعض دَرَجاتٍ ليبلُوَكُمْ فيما آتاكُم(79)؛ برخي از شما را بر برخي برتري داد (و شما را در درجات و استعدادهاي گوناگون قرار داد)، تا شما را در مورد آنچه به شما داده است، آزمايش كند». بسيار واضح است كه اين اختلافات از عوامل اقتصادي و طبقاتي و پديدههاي مادّي نشأت نگرفته و چنانكه برخي از مادّهگرايان پنداشتهاند، آنچنان نيست كه بر پايه مادّيت استوار شده باشد؛ يعني نميتوان گفت: فلان كس هوشيار و با ذكاوت است، چون از طبقه مرفّه و ثروتمند است و ديگري كم استعداد و بيتحرّك است، زيرا از قشر زحمتكش و بردگان است. اختلاف استعدادها و قيافهها براساس ميزان بسيار دقيق مشخصي است، كه آفريدگار بر طبق مصالح آفرينش مقرر داشته(80) و عقول ناقص ما ياراي درك آن را ندارد. به قول فردوسي: از اين راز جان تو آگاه نيست بدين پرده اندر تو را راه نيست بهطوري كه روانشناسان ميگويند نحوه تركيب ژنها به اندازهاي پيچيده و متنوّع است كه هيچ كس نميتواند تشخيص بدهد استعداد فرزند فلان كس و خصوصيّات منش و شخصيت او چگونه و در چه سطح خواهد بود. واقعيت هر چه باشد، ما در تفاوت شخصيت و وضعيّت افراد به وجود عواملي كه در نهاد بشر نهفته است، بر ميخوريم كه ويژگيها و وجه تمايز ايشان به آن عوامل بستگي دارد. بنابراين اختلاف خصوصيّات و استعدادهاي انسانها واقعيتي غير قابل انكار است كه نميتوان آن را عكسالعمل مادّي يا اجتماعي به حساب آوريم؛ هر چند انكار نميكنيم كه امور مادّي هم در ساختن شخصيت افراد و ايجاد استعدادها نقش مهمي ايفا ميكند، ولي در عين حال بدينگونه نيست و نبايد بر اين باور باشيم كه فقط امور مادّي موجب بروز اختلاف استعدادها و ويژگيهاي انساني است. از شرح فوق چنين نتيجه ميگيريم كه اگر فرض كنيم عدّهاي در محلّي گرد آيند و به آبادنمودن زمينهايي بپردازند، چنانكه پيش از اين بيان نموديم، مبناي مالكيت بر كار و تلاش استوار است؛ يعني هر گاه كسي به فعّاليت و كوشش بپردازد، در صورتي كه تحت ستم و استثمار قرار نگيرد و داراي استعداد و فهم كافي باشد، پس از مدّتي ثروتمند خواهد شد، ودرنتيجه بين اينگونه افراد و كساني كه خلقتاً داراي استعداد و نيروي محرّكه كمتري هستند، خواهي نخواهي از حيث ثروت و عوايد مادّي شكاف و فاصله پيدا ميشود و اختلاف طبقاتي به وجود ميآيد. در اين صورت است كه اسلام براي توازن بين اقشار گوناگون و رفع اختلاف، راههايي را ارائه كرده است. توضيح آن كه: هدف مقررات اسلامي اين است كه بين افراد اجتماع از لحاظ امور معاش و جنبههاي اقتصادي، موازنه برقرار كند. به سخن ديگر، منظور اسلام اين است كه از جهت سطح زندگي و امكان بهرهمند شدن از نيازمنديهاي مادي و برخورداري از امكانات زندگي تا اندازهاي همگوني براي افراد اجتماع حاصل شود، تا بتوانند متناسب با مقتضيات هر زمان در رفاه و آسايش زندگي كنند. منظور آن نيست كه از لحاظ درآمد همگي در يك سطح باشند. بدون شك نميتوان در بين مردم بكلي اختلاف سطح زندگي را برطرف نمود، امّا اين اختلاف نبايد بهگونهاي باشد كه فاصله طبقاتي را مانند اختلافات مرامهاي سرمايهداري -كهشاهد آن هستيم - به وجود آورد. در نظام اقتصادي اسلام اختلاف طبقاتي به آن معنا وجود ندارد، زيرا تفاوت در تأمين معاش و فاصله نحوه زندگي افراد، اصولي و در سطح وسيع نيست، بلكه اختلاف اندك و ناچيزاست. موازنه اقتصادي و كم نمودن فاصله طبقاتي در اسلام به زمان و دوره معيني اختصاص ندارد و آنچه هدف اساسي و مهم محسوب ميشود، اين است كه دولت بايد براي رفاه و گشايش شؤون اجتماع بكوشد، تا همگان از زندگي مناسب و نسبتاً مرفّه برخوردار باشند.براي رسيدن به اين مقصد راههاي مختلفي در نظر گرفته شده است: 1- اسلام از اسراف و تبذير بشدّت منع نموده و مردم را از آن برحذر داشته، به طوري كه در قرآن مجيد در چندين مورد مردم را از آن نهي كرده است(81). 2- آيات فراواني دلالت دارد كه بهرهمند شدن افراد از ثروتشان بدانگونه نيست كه فقط بهخود آنها اختصاص داشته باشد و آزادانه به هر نحو كه بخواهند، عمل كنند و ديگران را در آنچه به وسيله اسباب تملّك، مالك شدهاند، حقي نباشد؛ بلكه در عين حال حق اجتماع نيز محفوظ است. بدين معني كه اصلاح وضع اقتصادي جامعه كاملاً مورد توجه اسلام است و بر ثروتمندان لازم است در فكر همنوعان و برادران ديني خود باشند و از مالي كه در اختيار دارند، به اندازه توانايي انفاق كنند. خداوند فرموده است: «يَسئلُونَكَ ماذا يُنْفِقُونَ قُل العَفوَ؛(82) از تو ميپرسند چه چيز را انفاق كنند، بگو آنچه كه از نيازتان افزون است». فخر رازي در تفسير اين آيه گفته است: «عفو به معني زياده است. آيه شريفه «حتي عفو» يعني: تا اينكه عددشان از آن تعدادي كه بودند، زياد باشد». قفّال اظهار داشته كه معني «عفو» آن چيزي است كه آسان و ميسّر است(83). در آيه ديگر آمده است: «هو الذي خَلَقَ لَكُم ما فِي الارضِ جَميعاً؛(84) او كسي است كه همه آنچه را كه در زمين است، براي شما آفريد». چنانكه در پيش، در همين مبحث، اشاره نموديم، ضمير «كم» ميفهماند كه مواهب اين عالم و آنچه در زمين فراهم ميگردد، براي آن است كه همه از آن بهرهمند شوند؛ هر چند توليدكنندگان و كساني كه بر اثر كار و فعاليت مالك ثروت شدهاند، نسبت به آن حق اولويّتدارند. توضيح آن كه در آيهاي ميخوانيم: «و سخَّر لكم الشمس و القمر(85)؛ و خورشيد و ماه را رام شما كرد و در اختيارتان قرار داد». و در آيه ديگر است: «وَ سَخَّرَ لَكُمُ الاَْنْهارَ(86)؛ و رودها را رام شما كرد و در اختيارتان قرارداد». چنانكه معلوم است، استفاده از ماه و خورشيد و رودها به فرد خاصّي اختصاص ندارد؛ پس به همينگونه است مفهوم آيه «و سخّر لكم ما في الارض جميعاً(87)؛ بدين معني كه زمين را خداوند در اختيار همگي ما قرار داد تا از آن بهرهمند شويم و يقيناً در اختيار ما قرار نگرفته تا منافع آن را به خود مخصوص دانيم و ديگران را از آنها باز بداريم. در اين باره در تفسير الميزان آمده است: «فرد، در مالكيت خصوصي خود آزاد است و ميتواند اموالش را در اغراض مشروع خود صرف كند و هيچ كس حق ندارد او را مانع شود، مگر اينكه اجتماع اسلامي با خطر مواجه گردد، كه در اين صورت واجب است از سرمايههاي خصوصي براي حفظ حيات اجتماعي استفاده شود. بسيار روشن است كه در اين هنگام اگر كسي به بهانه مالكيت خصوصي خواسته باشد از اين حكم سرپيچي كند و به آن عمل ننمايد، دولت اسلامي او را مجبور ميكند كه از اموال خودش آنچه را كه مازاد بر نياز او است، در اختيار دولت قرار دهد»(88). 3- اسلام براي ايجاد اقتصادي سالم و دور از هرگونه تنگنا و ناهماهنگي و ريشهكن نمودن فقر و درماندگي و براي برقراري رفاه همگاني، از يك طرف مردم را به كار و كوشش وادارنموده(89)، بهگونهاي كه كار را از عبادات مهم به حساب آورده و از طرف ديگر به وسيله قوانين و مقررات عادلانه از احتكار و انباشتن ثروت و استفاده نرساندن به ديگران، مهمل گذاشتن و بهرهمند نشدن از مواهب و منابع خدادادي را ناروا دانسته و از آن بهطور جدّي جلوگيري نموده است(90). در دين مبين اسلام به اندازهاي كار و كارگر و توليد ثروت با اهمّيت و مورد تكريم و تقديس است كه بدون شك در هيچ مكتب و آييني نظير آن وجود ندارد. ________________________________________ (76) نوح (71) آيه 13 - 14. (77) لا يزالُ الناسُ بخَيرٍ ما تَفاوتُوا فإذا استَوَو أُهلكُوا. بحارالانوار، ج77، ص383. (78) «بلي، قادرينَ علي اًن نُسَوّيَبَنانَهُ؛ آري ما توانايي داريم كه (دوباره) سرانگشتان او را (مانند اول) هماهنگ كنيم». دراين آيه يك نكته علمي بيان شده كه پس از قرنها بشر به آن پي برده است؛ يعني با وجودي كه سرانگشتها بسيار ظريف است و با يكديگر به طور دقيق تفاوت و تمايز دارد، ما ميتوانيم دوباره به همان تمايز و دقت آنها را اعاده نماييم. قيامة (75) آيه 4. (79) انعام (6) آيه 165. (80) «هو الذي يُصَوِّركُم في الارحام كيف يشاء؛ او كسي است كه (از لحاظ صورت ظاهري و معنوي) شما را صورتبندي ميكند؛ چنانكه (بر طبق مصلحت) ميخواهد».آل عمران (3) آيه 6. (81) «كُلُوا وَاشْرَبُوا ولا تُسْرفُوا انّه لايُحبّ المُسْرفين» (اعراف (7) آيه 31) «و أَنَّ المسرفينَ هم اصحاب النّار» (غافر(40) آيه 43). (82) بقرة (2) آيه 219. (83) فخر رازي، تفسير الكبير، ذيل آيه 219 سوره بقره. (84) بقرة (2) آيه 29. (85) ابراهيم (14) آيه 33. (86) ابراهيم (14) آيه 32. (87) حج (22) آيه 65. (88) الميزان،ج 9، ص387، ذيل آيه 103 سوره توبه. (89) وسائل الشيعه، ج12، ص36 - 37. (90) همان، ص19. اهمّيت و ارزش كار و كارگر در اسلام رسول گرامي اسلام دست كارگري را كه بر اثر كار و فعاليت ورم كرده بود، بلند كرد و فرمود: «اين دستي است كه هيچگاه آتش جهنم آن را نميسوزاند؛ اين دستي است كه خدا و رسولش آن را دوست ميدارد. كسي كه از دسترنج خود روزياش را فراهم كند، خداوند بانظر رحمت به او مينگرد»(91). از اميرالمؤمنين(ع) نقل شده است: «همانا خداوند بنده پيشهور امين را دوست دارد». درروايت ديگر است: «كسي كه سربار جامعه باشد، نفرينشده است»(92). شخصي نزد رسولخدا از مردي كه زياد به عبادت پرداخته بود و كار نميكرد، ياد نمود. حضرت فرمود: چه كسي مخارج زندگي او را بر عهده دارد، گفتند: يكي از برادرانش. فرمود برادرش از وي عابدتر است(93). در هنگامي كه امام باقر(ع) در زمين مزروعي خود مشغول كار و فعاليت بود، شخص جسوري عبور كرد و ديد آن حضرت كار ميكند. رو به حضرت كرد و گفت: در اين حال اگر مرگ تو فرا رسد، جواب خداوند را چه ميدهي، امام در پاسخ او فرمود: اگر در اين حال مرگم فرا رسد، در حالي كه در طاعت و عبادت پروردگارم ميباشم، از دنيا ميروم(94). در اسلام هرگونه صنعت و ساختن هرگونه وسيله كه مورد نياز جامعه و به نفع و صلاح اجتماع باشد، نه تنها جايز و مباح است، بلكه به عنوان واجب كفايي بايد عدّهاي به آن اقدامكنند و آن صنعت را فرا گيرند، تا نياز مردم برآورده شود(95). صنعت ساختن آلات و ادواتي كه از آنها جز فساد و عمل ناروا نتيجهاي گرفته نشود، همچون ساختن شراب و صنعت بتتراشي و تهيّه وسايل قمار، حرام و ممنوع است(96). اسلام براي ريشهكن نمودن فقر كه منشأ اغلب مفاسد و تيرهروزيها است و براي توليد ثروت دستورهاي مؤكدي داده است؛ بدين قرار: 1- كسي كه زمين مواتي را آباد كند، آن زمين تا هنگامي كه احيا برقرار باشد، به او اختصاص پيدا ميكند، اما همين كه زمين را رها كند و آن را معطّل بگذارد و در آن زمين كار توليدي نكند، حاكم اسلامي آن را به ديگري ميدهد، تا توليد ثروت نمايد. شهيد ثاني در اين باره چنين اظهارنظر كرده است: «ملكيّت در اينگونه زمينها به وسيله احيا صورت ميگيرد و هنگامي كه آبادي (بر اثر بيتوجهي) از بين برود، خود به خود ملكيت نيز زايل ميگردد»(97). 2- كسي كه خانه، مغازه و يا كشتزار و زميني را اجاره كرده باشد، بدون اينكه كاري در آنها صورت داده باشد، نميتواند آنها را با اجرت زيادتر به ديگري اجاره دهد(98). 3- اسلام ربا را اكيداً حرام كرده و با تحريم سود ربوي مردم را به سوي سرمايهگذاري در كارهاي توليدي سوق داده است(99). 4- در رواياتي از پيامبر(ص) نقل شده است: «بهترين مردم كسي است كه براي مردم و اجتماع سودمندتر است»(100). ________________________________________ (91) اقتصادنا، ص652. (92) وسائل الشيعه، ج12، ص13 و 18. (93) همان، ص14. (94) همان، ص10. (95) شيح انصاري، المتاجر، ص3. (96) و انواع صنوف الآلات التي يحتاج العباد منها منافعهم و بها قوامهم ...، المتاجر، اوّل كتاب مكاسب محرّمه. (97) إنّ العلّةُ في تملُّك هذه الأراضي هي العَمارةُ فإذا زالت العلّةُ زالالمعلول. مسالك الافهام، كتاب احياء الموات، به نقل از اقتصادنا، ص477. (98) العروة الوثقي، كتاب الاجاره، فصل 5، مسأله 1. (99) تحريم ربا به نصّ كتاب و سنّت ثابت شده است: يَمْحَقُ اللَّه الرِّبا - بقره (2) آيه 276؛ الروضةالبهية،ج 1، ص368. (100) اصول كافي، ج3، ص239. نكوهش درخواست از ديگران اصولاً درخواست چيزي از ديگران براي اينكه به او كمك كنند و نياز او را برآورده نمايند، كار خوبي نيست؛ چون به شخصيت و عظمت درخواست كننده لطمه ميزند. دراين باره اشعاري به امير مؤمنان علي(ع) نسبت داده شده است: لَنَقلُ الصَّخر مِن قُلَل الجِبالِ أَحبُّ إليَّ مِن مِنَنِ الرّجال يَقُولُ النَّاسُ لي في الكَسبِ عارٌ فَقُلتُ العارُ في ذُلّ السُؤالِ هر آينه جا به جا كردن سنگهاي سنگين و سخت از فراز كوهها، براي من از درخواست و سؤال از ديگران (براي انجام نياز) محبوبتر است. (بعضي از) مردم ميگويند كسب و كار ننگ (و عار) است، (امّا) من ميگويم ننگ درخواريِ سؤال (و درخواست) است. در سيره حضرت رضا(ع) نقل شده است: جمعيّت انبوهي در نزد آن حضرت گرد آمده بودند و از مسائل حلال و حرامي كه در نظر داشتند، پرسش مينمودند. ناگاه مرد بلند قامت گندمگوني وارد شد و به آن حضرت سلام كرد و چنين مينمود كه اهل خراسان است. سپس عرض كرد: اي فرزند پيامبر خدا! من از دوستان شما و پدرانت هستم. به زيارت خانه خدا آمدهام و پولم را گم كردهام. به اندازه كافي كه بتوانم به وطنم برگردم، پول ندارم. اگر مصلحت باشد، مبلغي در اختيارم بگذاريد، تا به شهر خودم برگردم و چون ثروتمندم و صدقه بر من روا نيست، آن مبلغ را در وطنم از جانب شما صدقه خواهم داد. امام(ع) به سخن آن مرد كاملاً گوش داد. پس از پايان يافتن سخنانش فرمود: خدا تو را رحمت كند! بنشين. آنگاه باز با حاضران به گفتگو پرداخت. هنگامي كه جمعيّت متفرق شدند و دو سه نفري بيش باقي نماند، حضرت از آنان اجازه خواست و از مجلس خارج گشت و به اندرون خانه رفت. پس از ساعتي به در خانه آمد و در را بست. در اين هنگام دست مبارك را از بالاي در بيرون آورد و صدا زد: آن مرد خراساني كجا است، او جواب داد: اين جا هستم. فرمود: بيا و براي هزينهات اين دويست دينار را بگير و به آن تبّرك بجوي، و نميخواهد در وطنت از جانب من تصدّق بدهي. برخيز و برو. پس از آن كه حضرت به نزد آن دو سه نفر برگشت، يكي از آنان - كه نامش سليمان بود - گفت: قربانت گردم! به آن مرد احسان فراوان نمودي و او را مورد لطف خود قرار دادي. سبب چه بود كه خود را از وي پنهان نمودي و به وي دستور دادي از اين مكان خارج گردد، امام فرمود: ترسيدم خجالت بكشد و خواري سؤال در چهرهاش ظاهر شود. آيا گفتار پيامبر خدا(ص) را نشنيدهاي كه: اگر كسي كار نيكي را نهاني انجام دهد، برابر هفتاد حج به او ثواب (و پاداش) داده ميشود و كسي كه آشكارا گناه كند، خوار و بيمقدار ميگردد. كسي كه مخفيانه گناهي انجام دهد، مورد آمرزش قرار خواهد گرفت. آيا نشنيدهاي كه از ديرباز گفته اند: متي آته يوماً لِأَطلُبَ حاجةً رجعتُ إلي أَهلي و وجهي بمائه؛ هنگامي كه براي درخواست نيازي به نزد او ميآيم، در حالي كه آبرويم محفوظ است، بهسوي خانوادهام بر ميگردم(101). همچنين از حضرت رضا(ع) روايت شده است: «مردي به پيغمبر(ص) عرض كرد: كاري به من ياد بده كه بين آن عمل و بهشت مانعي وجود نداشته باشد. فرمود: خشم نكن و از مردم چيزي درخواست منما و براي ايشان بپسند آنچه را كه براي خود ميپسندي»(102). حضرت صادق(ع) فرمود: «خدا رحمت كند كسي را كه عفاف پيشه كند و خود را به عفاف وا دارد و از سؤال (و درخواست) خودداري نمايد؛ كه در غير اين صورت پستي را در دنيا براي خود تعجيل ميكند و مردم او را از چيزي بينياز نميكنند»(103). و در خبر ديگر از حضرت ابيجعفر(ع) بازگو شده است: «اگر مردم ميدانستند در سؤالكردن چه چيز (از منقصت و خواري) است، هيچ كس از ديگري چيزي درخواست نميكرد. و (نيز) اگر عطا كننده ميدانست چه اندازه (ثواب و پاداش) در عطا (و بخشش) است، هيچ كس، درخواست كننده را رد نميكرد»(104). و نيز در حديث نبوي است: «در روز قيامت خداوند بندهاي از بندگانش را فراميخواند، سپس او را در پيشگاهش نگه ميدارد و او را از آبرويش بازخواست ميكند (كه در چه موردي آن را به كار برده است)؛ همچنانكه از مالش سؤال ميكند (كه از كدام راه به دست آورده و در كدام راه مصرف كرده است)»(105). از مقدّماتي كه براي نتيجهگيري و اهداف مورد بحث در اين جا بيان داشتيم، بخوبي واضح ميگردد كه اسلام مردم را به كار و كوشش و توليد ثروت وا داشته و از آنان خواسته است از تنبلي و بيكاري بپرهيزند و زير بار منّت اين و آن نروند و از خواهش و درخواست از ديگران برحذر باشند و از اينكه خود را سربار اجتماع نمايند، جدّاً دوري گزينند. با وجود اين همه سفارش و تأكيد باز ممكن است در جامعه افرادي پيدا شوند كه نتوانند زندگي خود را اداره كنند و در عسرت و تنگدستي به سر برند. اين امر علل فراواني دارد؛ از قبيل: نداشتن استعداد فكري، ضعف نيروي بدني، نقص عضو، پيشامدهاي ناگوار ناگهاني، بيماري، عايلهمندي و ساير موانع. واضح است در اين موارد اينگونه افراد توانايي ندارند از مواهب شايسته زندگي برخوردار باشند و خواهي نخواهي از لحاظ معيشت در تنگنا و سختي قرار ميگيرند. در اين صورت مطابق مقررات اسلامي بر اجتماع لازم است به وظيفه خود قيام و اقدام كند و اينگونه افراد را از بلاي فقر و فاقه نجات دهد و نيازهاي زندگي آنان را تأمين كند. در اين باره اقدام عملي در دو مرحله صورت ميگيرد: 1- چنانكه گفتيم در مرحله اول دولت مردم را به كار و كوشش وادار ميكند و با تأسيس واحدهاي توليدي و اقتصادي و ايجاد شغل براي افراد مختلف، برنامههاي مفيد و ثمربخش براي ازدياد ثروت و بهبود وضع معيشت مردم و وسيله رفاه و آسايش طبقات مختلف اجتماع را فراهم ميآورد. 2- مرحله دوم هنگامي است كه برخي از مردم نتوانند هزينه زندگي خود را تأمين كنند، يا اينكه دولت به واسطه وجود وضع استثنايي نتواند وسايل كار و فعاليت را به وجود آورد و يا مؤسسات اقتصادي را داير نمايد. در اين صورت است كه دولت، دست به كار ميشود و با در نظر گرفتن بودجه نيازمنديهاي نيازمندان را در سطح معيني تأمين ميكند. تأمين نيازهاي اقتصادي در اجتماع اسلامي بر دو پايه استوار است: 1- اصل كفالت و تعاون همگاني كه افراد نسبت به يكديگر مسؤوليت متقابل دارند و بر هر مسلماني لازم است نيازهاي اوليه و ضروري مسلمان ديگر را برآورده نمايد. 2- مداخله مستقيم دولت براي ايجاد رفاه و بالا بردن سطح زندگي افراد اجتماع از بودجهاي كه در اختيار دارد؛ متناسب با هر دوره و زمان. براي توضيح بيشتر لازم است درباره اين دو اصل گفتگو نماييم: اصل اوّل: چنانكه گفتيم به موجب اين اصل همه مسلمانان كفالت و ياري يكديگر را در حدّ برآوردن نيازهاي اوليه برعهده دارند و اين امر از جمله واجبات است. دولت وظيفه دارد مردم را به انجام اين وظيفه مهم وادار و تشويق نمايد؛ زيرا دولت در سازمان تشكيلات اسلامي ضامن اجراي فريضه امر به معروف و نهي از منكر بوده و نيز مسؤول صحت اجراي مقررات الهي است؛ بنابر اين كساني را كه در انجام وظايف خود كوتاهي ميكنند، وادار ميكند به قانون عمل كنند و به آن توجه داشته باشند. پس به همانگونه كه بايد مسلمانان را براي جهاد بسيجكند، لازم است آنان را نسبت به انجام وظايف مربوط به رفع نيازمنديهاي اوليه جوامع اسلامي وادار نمايد. خداوند فرموده است: «همچنان (كه شما را به راه راست هدايت كرديم)، شما را گروهي عادل (و برگزيده) گردانيديم، تا بر مردم گواه (و ناظر) باشيد و رسول(خدا نيز) بر شما گواهباشد»(106). يزيد بن معاويه عجلي از امام زين العابدين و امام محمد باقر(ع) روايت كردهاست: «امت وسط (و برگزيده حق تعالي) ما هستيم و رسولخدا بر ما گواه (و ناظر) است و ما بر خلق گواه خدا و در زمين حجّت اوييم»(107). و نيز سليم بن قيس از امير مؤمنان نقل نمود: «همانا خداوند متعال در آيه «لتكونوا شهداء عليالناس» فقط ما را قصد كرده است. رسولخدا گواه (و ناظر) بر ما است و ما گواهيم بر خلق و در زمينش حجّت اوييم. ما آن كساني هستيم كه خداوند متعال (درباره آنان) فرمود: و همچنان شما را امت وسط (و عادل) گردانيديم»(108). ابوبصير از امام صادق بازگو كرده است: «ما بر مردم گواهيم، چون (علم) حلال و حرام در نزد ما است و (نيز) آنچه (از دستورها) را كه ضايع كردهاند، (ميدانيم)»(109). از امام رضا(ع) در روايتي در وصف امام آمده است: «امام حلال خدا را حلال و حرام او را حرام ميكند و حدود خدا را به پا ميدارد و از دين خدا دفاع مينمايد و با حكمت و اندرز و حجت رسا به راه پروردگار فرا ميخواند»(110). و نيز در روايت ديگري، از آن حضرت نقل شده است: «مردم به مقرراتي محدود شدهاند (وبايد آن حدود و مقررات را مراعات نمايند) و لازم است از آن حدود تجاوز نكنند، وتباهيشان در تجاوز از حدود است. تجاوز نكردن از حدود (و عمل نمودن به وظايف) ثبوت و قوام پيدا نميكند، مگر اينكه بر ايشان اميني منصوب شود تا آنان را بر آنچه براي ايشان (شايسته و) مباح است، محدود نمايد، و از تجاوز و انجام آنچه بر ايشان ممنوع است، بازدارد...»(111). از اينگونه مآخذ بخوبي واضح ميگردد بر امام (حكومت) است كه مراقب و مواظب رفتار و كردار امّت باشد، تا اگر نسبت به انجام وظايف خود تخطّي نمودند و حدود الهي را مراعات نكردند آنان را وا دارد به مقررات و تكاليفي كه بر عهده آنان است، عمل نمايند؛ زيرا وي مجري مقررات و احكام است و در قبال تعطيل و اهمال قوانين در جامعه اسلامي مسؤوليت دارد. از اين جهت است كه از وضع مستمندان و بينوايان جستجو ميكند و چنانچه لازم باشد، به اغنيا و ثروتمندان دستور ميدهد به آنان كمك كنند و آنان را از آنچه نزد خود دارند، بهرهمند سازند. رئيس حكومت اسلامي آسايش مردم را مورد توجه خاص قرار ميدهد و براي تحقق آن در جوامع اسلامي تأكيد بسيار دارد. ________________________________________ (101) بحارالانوار، ج49، ص101. (102) سفينة البحار، مادّه «سأَلَ» ... علّمني عَمَلاً لايُحال بينَهُ و بينَ الجَنّةِ قالَ(ص): لا تَغضب و لا تَسْأَل الناسَ .... (103) سيدعلي خانمدني، شرح صحيفه سجاديه، ص234: عن أبيعبدالله: رَحمَ اللّهُ عبداً عَفَّ فتعفّفَ .... (104) همان: فيالصحيح عن أبيجعفر(ع) لَو يَعلَمُ الناسُ ما في الَمسأَلة ما سأل أحَدٌ أَحداً .... (105) همان: إذا كانَ يومَ القيامةِ قد دعااللّهُ بعَبدٍ من عِباده فيُوقَفُ بينَ يَديَه .... (106) «و كذلِكَ جَعَلناكُم أُمّةً وَسَطاً لِتكُونوا شهداءَ عَلي الناسِ و يكون الرّسول. عَلَيكم شهيداً». بقرة (2) آيه 143. (107) تفسير منهج الصادقين و البرهان، ذيل آيه 143 سوره بقره. (108) همان؛ الصافي، ذيل همان آيه. (109) تفسير البرهان. (110) الإمام يحلّ حلال الله و يحرّم حرام الله و يقيم حدود الله .... اصول كافي، ج1، ص286. (111) بحارالانوار، ج23، ص32. تعاون همگاني در اسلام اندكي پيش گفتيم بر هر مسلماني لازم است در صورت توان نيازهاي اوليه و ضروري ساير افراد را برآورده كند و به ديگران كمك نمايد. اصل تعاون از دستورهاي مهم اسلامي است و بر مردم است كه به آن عمل نمايند. خداوند فرموده است: «تَعاوَنُوا علي الِبِرّ و الَّتقوي؛(112) بر انجام نيكي و پرواداشتن يكديگر را ياري رسانيد». نصوص روايي در اين مورد به حدّ تواتر است: اسماعيل بن عبدالخالق از امام صادق(ع) روايت نموده كه آن حضرت فرمود: «از اموري كه باعث بقاي مسلمانان و اسلام است، اين است كه ثروتها نزد كسي قرار گيرد كه حقوق (مالي) را بداند و كارهاي پسنديده انجام دهد. و نابودي اسلام و مسلمانان در اين است كه داراييها در دست كسي باشد كه حقوق (مالي) را نميداند و كار پسنديده انجام نميدهد»(113). عرب بيابانگردي وارد مدينه شد و پرسيد: چه كسي (در اين شهر) بخشندهترين مردم است، او را به حسينبنعلي(ع) راهنمايي نمودند. وي وارد مسجد شد و آن حضرت را در حال نماز يافت. در مقابلش ايستاد، آنگاه اين شعرها را سرود: كسي كه اميدش به تو باشد و حلقه در (خانه) تو را بزند، نوميد نميشود(114). تو بخشنده و مورد اعتمادي؛ پدرت قاتل تبهكاران بود. اگر خوبيهاي گذشتگان شما نبود، (عذاب) جهنم ما را فرا ميگرفت. امام(ع) پس از سلام نماز فرمود: اي قنبر! آيا از مال حجاز چيزي مانده است، عرض كرد: آري، چهار هزار دينار موجود است. فرمود: آن را بياور. كسي كه به آن از ما سزاوارتر است، آمده است. سپس دو جامه خود را از تن به در آورد و آن دينارها را در ميان آن جامهها گذاشت و از جهت آزرم داشتن آن مرد، دست خود را از (پشت در) در حالي كه اندكي از در را باز كرده بود، آن دينارها را به مرد داد و اين اشعار را سرود: اينها را بگير و از تو پوزش ميطلبم و بدان كه نسبت به تو مهربانم اگردراينعصرحكومتدردستماميبود دستآسمانِعطايمابرتوبخششفراوانداشت اما حوادث زمان متغيّر (وگونه گون) است (فعلاً) در دست ما ثروت فراواني نيست(115) مرد اعرابي آن را گرفت و گريست. امام فرمود: شايد گريه تو براي كمي عطا است، گفت: نه، بدين جهت نيست، امّا براي اين است كه چگونه جود (و شخصيت يا عظمت تو را خاك از بين ميبرد (و در دل خود پنهان ميكند)(116). از عمر بن يزيد نقل شد كه امام صادق(ع) فرمود: «كار پسنديده (در مورد كمك به بينوايان) چيزي غير از زكات (واجب) است. پس به خداوند به نيكي وصله رحم تقرّب بجوييد»(117). و فريس گفته است: «امام صادق فرمود: خداوند اين اموالي را كه افزون برنياز شما است، بهشما داده، تا بدان وسيله به خداوند تقرب جوييد و به اموري كه خداوند دستور داده، بپردازيد؛ نه اينكه آنها را كنز (و روي هم انباشته) كنيد»(118). در روايت ديگر است كه امام صادق(ع) فرمود: «هر مؤمني كه بتواند خودش يا بهوسيله ديگري نياز مؤمني را برآورده كند و نكند، خداوند در روز قيامت او را سياه چهره و احول در حالي كه دستهايش غل زده شده، به پا دارد؛ سپس گفته ميشود: اين خيانتكاري است كه به خدا و رسول خيانت كردهاست. پس از آن امر ميشود (كه او را) به آتش (بيندازند)»(119). و نيز از آن حضرت است: «كسي كه منزلي داشته باشد و مؤمني به سكناي آن نياز پيداكند و صاحب منزل آن را از وي دريغ نمايد، خداوند -عزّوجلّ- خطاب به فرشتگان ميگويد: بندهام درباره بندهام نسبت به سكناي دنيا بخل ورزيد. سوگند به عزّتم كه هيچگاه در بهشتهايم ساكن نميشود». روايات در اين زمينه بسيار فراوان است(120). ________________________________________ (112) مائده(5) آيه 2. (113) وسائل الشيعه، ج2، ص513 چاپ قديم و در چاپ جديد: ج11، ص521. قال: قالَ أبو عبدالله: إنَّ مِن بَقاءِ المُسلمينَ و بَقاءِ الإسلامِ أَن تَصيرَ الاموالُ عندَ مَن يَعرفُ فيها الحقَّ وَ يصنعُ المعروفَ و إِنَّ مِن فَناء الإِسلامِ وَ فَناء المُسلمينَ أن تصيرَالاموال في أَيدي مَن لا يعرِف فيها الحقَّ و لا يصنعُ فيها المعروفَ. (114) لمَ يخَبِ الآنَ مَن رجاك ومَن حَرَّكَ من دون بابك الَحلَقةَ أنتَ جَوادٌ و أنتَ معتمدٌ أبوكَ قدكان قاتِلَ الفَسَقَةِ لو لا الّذي كان من أوائلكُم كانَ علينا الجحيمُ منطبقةً (115) خُدها فإِنّي إليك مُهتذر و اعلم بأني عليك ذوشَفَقَة لو كانَ في سيرنا الغداة عصاً أمست عطانا عليك مندفقة لكنَّ ريب الزمان ذو غير و الكفُّ منّي قليلةُ النفقةِ (116) بحارالانوار، ج44، ص190. (117) قال أبو عبدالله(ع): المعروفُ شيءٌ سوي الزكاة فتَقَرّبوا إلي الله -عزّوجلّ- بالبرّ وصلة الرحم. رك: وسائلالشيعه، ج11، ص522. (118) قال: قال أبو عبدالله: إنّما أعطاكُم اللهُ هذه الفُضولَ من الأموال تُوَجّهُوها حيثُ وَجَّهَها اللهُ و لَمْ يُعْطِكُموها لِتَكْنِزُوها. وسائل الشيعه، ج2، ص55، چ قديم و چ جديد، ج11، ص530. (119) عن فرات بن أحنف عن أبيعبدالله(ع) قال: أيّما مؤمن مَنَعَ مؤمناً شيئاً يَحْتاجُ إلَيهِ و هو يقْدِرُ عَليه مِن عندِه أو من عند غيره أقامه اللّه يوم القيامة مُسوَدّاً وجهه مُرزَقةً عيناه مغلُولةً يداه الي عُنقِه فيقال: هذا الخائن الذي خانَ اللهَ و رسولَه ثم يُؤْمَرُبها إلي النار. وسائل الشيعه،ج 2، ص527، چ قديم و چ جديد، ج11، ص599. (120) براي مزيد اطلاع ر.ك: وسائل الشيعه، ج11، ص521، و 600. وظيفه امام (رئيس حكومت) درباره رفاه و آسايش همگاني در صورتي كه همياري مسلمانان تأمين كننده نيازمنديهاي نيازمندان نباشد، بر دولت اسلامي لازم است اقدام نمايد و مستقيماً بر چگونگي وضع اقتصادي و بهداشتي و فرهنگي مردم نظارت نمايد و وسايل معيشت و آسايش آنان را فراهم آورد و رفاه حال ايشان را به اندازه كفايت روبهراه كند. در مرحله اوّل كه تعاون و همياري افراد اجتماع و تأمين ضروريات زندگي مورد نظر است، امكان دارد بر اثر برخي نارساييها و موانع، بعضي از اقشار ملّت دچار مشكلات و مضايق مادّي باشند و از زندگي مرفّه برخوردار نباشند و در سختي به سر برند؛ در اين موقعيت است كه رئيس دولت (امام) علاوه بر اينكه نيازمنديهاي ضروري و اوّليه مردم را برآورده ميسازد، وسيله زندگي مرفّه و مرتّبي را مطابق محيط و زمان و شؤون افراد فراهم ميكند. نصوص و مآخذ فراواني در دست است كه بر مسؤوليت دولت در برابر تكفّل افراد اجتماع اسلامي و تأمين هزينههاي زندگي مرفّه تأكيد مينمايد و ما برخي از آنها را در اين جا ميآوريم: 1- در صحيحه حمّاد بن عيسي آمده است: «امام وارث كسي است كه وارث ندارد؛ ومعاش كسي را كه چارهاي برايش نيست (و درمانده است)، تأمين ميكند»(121). 2- عطا از حضرت ابيجعفر(ع) روايت كرده كه به آن حضرت عرض كردم: «قربانت گردم! وامي دارم كه هر وقت آن را به ياد ميآوردم، حالم (دگرگون و) تباه ميشود. آنحضرت فرمود: سبحان الله! آيا خبر نداري كه پيامبر(ص) در يكي از سخنرانيهايش فرمود: هر كس فرزندي را كه نتواند خودش را اداره كند، باقي گذارد، يا وامي بر جاي گذارد، بر عهده من است...»(122). 3- از پيامبر اكرم(ص) روايت شده: «كسي كه متصدي مالي از اموال ما بشود و همسري نداشته باشد، (با آن مال) زن بگيرد (و ازدواج نمايد) و هر كه مسكني نداشته باشد، مسكن تهيه كند. و كسي كه وسيله سواري يا خدمتگزار ندارد، براي خود وسيله سواري يا خدمتگزار آماده كند. و هر كه در غير آن امور (در اموال ما تصرف كند و) گنجينه يا شتر اتخاذ (وذخيره) نمايد، در روز قيامت به صورت خائن و دزد محشور ميگردد»(123). 4- امير مؤمنان علي(ع) فرموده است: «خدا را! خدا را! درباره اقشار پايين (اجتماع)! آنانكه چارهاي ندارند و مسكين و نيازمند و گرفتار و در سختي و رنجورند. در اين طبقه هم سؤالكننده است كه نياز و بيچارگياش را اظهار ميدارد و هم كسي است كه به عطا و بخشش نيازمند است، اما (از عفّت و حيا) اظهار نياز نميكند. براي رضاي خدا آنچه را كه از حق خودش درباره ايشان بر عهده تو قرار داده، مراعات كن و سهمي از بيتالمال را كه در اختيارداري و (نيز) سهمي از عوايد خالصه اسلام را در هر شهر براي ايشان مقرر بدار؛ زيرا دورترين ايشان را همان نصيب و بهرهاي است كه نزديكترين ايشان از آن برخوردار است (وهمگان بايد از درآمد دولت اسلامي عادلانه بهرهمند شوند)...»(124). 5- امام صادق(ع) روايت كرده كه پيامبر(ص) فرمود: «من از هر مؤمني به خود او سزاوارترم و پس از من علي(ع) در باره مؤمنان از خود ايشان اولي است. عرض كردند: معني اين سخن چيست، فرمود: اين (مفهومِ) فرموده پيامبر(ص) است كه: هر كس بميرد و از خود وام يا بازماندگاني كه وسيله معيشت ندارند، بر جاي گذارد، برعهده من است (كه قرضش را ادا نمايم و عهدهدار هزينه بازماندگانش باشم) و هر كس بميرد و مالي از خود باقي گذارد، ازورثه او است. پس هر گاه كسي مال نداشته باشد، بر خودش ولايت ندارد و از جهت آن كه مخارج عيال (و افراد تحت تكفل) خود را تأمين نميكند، نسبت به آنان حق ندارد، كه امر و نهي نمايد و پيامبر و اميرالمؤمنين و امامان بعد از ايشان به آن ملزم هستند (يعني مخارج افراد نيازمند بر عهده ايشان است). از اين رو از مردم به خودشان سزاوارترند. تنها چيزي كه موجب شد عموم يهوديان اسلام بياورند، همين گفتار رسولخدا بود؛ زيرا ايشان نسبت به خود و افراد تحت تكفلشان آسودهخاطر شدند(125) (و دانستند كه نگهداري و كفالت خودشان اگر بيسروسامان و بدون نفقه باشند و نيز خانواده ايشان پس از فوتشان اگر بدون هزينه بمانند، بر عهده پيامبر و پس از آن حضرت بر عهده جانشينان او است)». چنانكه پيشتر اشاره نموديم، عطوفت و مهرباني اسلامي، از حدود برادري ديني ميگذرد و افرادي را كه مسلمان نيستند، نيز شامل ميشود. آري از آييني كه پيامبرش رحمت براي جهانيان است،(126) جز اين انتظاري نيست. عمر بن عبدالعزيز به عبدالحميد بنالرحمان كه در عراق بود، نوشت: عطايا (و مستمري) مردم را (از بيتالمال) خارج كن (و به آنان بده). عبدالحميد به وي نوشت اين كار را كردم، باز هم در بيتالمال اموالي موجود است. عمر در جواب نوشت: بنگر كه اگر قرضداري قرضدارد، در صورتي كه قرضش در راه سفاهت و اسراف نبوده، قرضش را ادا كن. عبدالحميد گزارش داد كه وامهاي مردم را دادم، در عين حال اموالي در بيتالمال باقياست. عمر نوشت: توجه كن كه هر جواني كه بينوا است و ميخواهد ازدواج نمايد، او را تزويج كن و براي زنش مهريه قرار بده. او نوشت: هر جوان عزبي را كه يافتم، تزويج كردم و در بيتالمال، مال وجود دارد. عمر نوشت: پس از آن كه اين كار را انجام دادي، نگاه كن هر كسي كه از اهل ذمّه جزيهاي بر او هست و عايدي زمينش كم است، پيشاپيش به اندازهاي كه نسبت به فعّاليت در زمينش تقويت شود (و بيشتر توليد نمايد)، به او بده. ما از او در يك سال و دو سال چيزي نميخواهيم(127). از اين قضيّه و مانند آن، رحمت و گستردگي مقررات اسلامي فهميده ميشود و چنين برميآيد كه اسلام ميخواهد تمام افراد بشر اعم از مسلمان و غير مسلمان در رفاه و آسايشباشند. از سعيد بن مسيّب نقل شده است كه رسولخدا موقوفهاي را براي خانوادههايي يهودي مقرر داشت كه بعد از وفات آن حضرت نيز برقرار بود(128). در تفسير آيه مباركه «و يُطْعِمُونَ الطَّعامَ علي حبِّهِ مِسْكيناً و يَتيماً و أَسيراً» نقل شدهاست: اسيري كه اهل بيت پيامبر(ص) دربارهاش ايثار كردند و خود با آب افطار كردند و غذاي خود را به او دادند، از مشركان بود(129). ________________________________________ (121) عن حمّاد بن عيسي عن العبد الصالح في حديث طويل ... و هو (الإمام) وارث من لاوارث له يعول من لاحيلة له .... وسائلالشيعه، ج6، ص365. (122) عن عطا عن أبيجعفر، قال: قلت له: جعلت فداك إنّ عليّ ديناً إذا ذكرت فسد عليّ ما أنا فيه فقال: سبحانالله أما بلغك أنّ رسولالله كان يقول في خطبة: من ترك ضياعاً فعليّ ضياعه و من ترك دَيناً فعليّ دينه. وسائل الشيعه، ج13، ص92. (123) عَن الرَّسولِالاكْرم(ص): ألا من ولي لَنا شيئاً وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ امرأةٌ فليَتزوّج امرأةً و مَنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ مَسْكَنٌ فَلْيَتّخِذْ مَسْكَناً وَ مَنْ لَمْيَكُنْ لَهُ مَرْكَبٌ فَلْيتّخِذُ مَرْكَباً وَ مَنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ خادِمٌ فَلْيَتّخِذْ خادِماً فَمَنْ اتّخَذَ سِوي ذلِكَ كَنْزاً وابِلاً جاءَ يَوْمَ القِيامَة غالاًسارِقاً .... الاموال، ص279؛ كنزالعمال، ج6، ص41. (124) في نهج البلاغة في كتاب الإمام إلي مالكِ الاشتر ... ثُمَّ اللهَ، اللهَ فيالطَبَقةِ السُفلي مِنَ الّذين لا حيلَة لَهُمْ مِنَالمَساكينِ وَالمُحتاجينَ وَ أَهْلَ البُؤْسي و الزمني فإن في هذهِ الطَبَقةِ قانعاً و معترّاً .... نهج البلاغه، فيضالاسلام، نامه 53. (125) عن سفيان بن عيينة عن أبيعبدالله(ع) أنّ النَّبي(ص) قالَ: أَنا أولي بكلّ مؤمنٍ مِنْ نَفْسِه و عليٌّ أولي به من بعدي. فقيل له: مامعني ذلك؟ فقالَ: قول النبي(ص) مَنْ تَرَكَ دَيناً أوضِياعاً فعليّ و من تَرَكَ مالاً فلورثته. فالرَّجُلُ ليستْ لَهُ وِلايةٌ عَلي نَفْسه إذا لميكُنْ لَهُ مالٌ .... اصول كافي، ج2، ص264. (126) و ما أَرْسَلْناكَ الّارحمةً للعالَمين. انبيا(21) آيه 107. (127) كتب عمر بن عبدالعزيز إلي عبدالحميد بن عبدالرحمان -و هو بالعراق-: أن أَخرِجْ للنّاسِ أَعطياتهم. فَكَتَبَ إلَيْهِ أَن انْظُرْ كلَّ مَن أدان في غير سفه و لاسرف عنه .... الاموال، ص265. (128) عن سعيد بن المسيّب: أنّ رسولالله تَصدَّقَ صَدَقةً عَلي أَهْل بيتٍ مِن اليَهودِ فَهِيَ تَجْري عليهم. همان. (129) عن ابن جريح في قوله تعالي «وَيُطْعِمُونَ الطَّعاَم...» قال لم يَكُنْ الاَسَيرُ يومئذٍ إلّا مِنْ الْمُشْرِكينَ. همان؛ فخررازي، تفسيرالكبير، ذيل آيه 9 سوره انسان. لزوم توجه به اموال دولتي (انفال) و حفظ آنها درباره انفال و معني فقهي آن بحث نموديم. اكنون مناسب مينمايد اندكي درباره اهميت انفال و ثروتهاي دولتي از قبيل اراضي باير، معادن و جنگلها كه از اهمّ مصاديق انفال است، گفتگو نماييم تا دانسته شود آنگونه ثروتها كه جزو اموال دولت و حكومت است، بسيار مهم و داراي ارزش فوقالعاده است و بايد كاملاً و با برنامه دقيق و صحيح مورد استفاده قرار گيرد، تا پيشرفت مادي و معنوي جوامع اسلامي ميسّر گردد. بر مسلمانان و زمامداران ايشان لازم است اينگونه اموال را معطّل و مهمل نگذارند و بهاندازهاي كه در توان دارند، بكوشند از اين منابع و مواهب خدادادي حداكثر بهره را برگيرند و نگذارند افراد ناشايست و سودجو و اجانب به آن دستبرد بزنند و غارت نمايند و جوامع اسلامي را در عين نياز از منافع آن نعمتها محروم سازند. حضرت علي(ع) فرمود:(130) «شما درباره بلاد خداوند (سرزمينها) و بندگانش پرواداشته باشيد، كه حتي از سرزمينها و دامها بازخواست ميشويد. فرمانبردار خداوند باشيد و نافرماني او نكنيد». امام فرمود: «درباره جستجوي راههاي معيشتِ خود تنبلي (و سستي) نكنيد. همانا پدران ما براي وسايل زندگي (از هيچ كوششي باز نميايستادند و) در طلب آن ميدويدند»(131). در حديث ديگر از امام موسيبنجعفر(ع) روايت است كه پدر بزرگوارش به يكي از فرزندانش فرمود: از تنبلي و دلتنگي بپرهيز كه آن دو، تو را از بهره دنيا و آخرت بينصيب ميكند(132). امام صادق(ع) از پدر بزرگوارش بازگو كرده است كه اميرالمؤمنين ميفرمود: كسي كه زمين و آبي بيابد و بينوا شود، خدا او را از رحمت خود دور ميكند. از آن جهت كه اسلام منابع ثروتهايي را كه خداوند آنها را زايد بر استحقاق افراد خاص دانسته، ملكي كسي نميداند و از اين نظر كه ثروت اندوزان و سرمايهداران نتوانند آنها را تصاحب نمايند، مقرر داشته كه بايد آن اموال در اختيار رئيس حكومت قرار گيرد، تا براي رقاء و رفاه جوامع انساني هزينه گردد. لذا لازم مينمايد در محيط زندگي خود بهطور اجمال از آنها اطلاع داشته باشيم، تا در راه استفاده بهينه از آن منابع به تلاش و كوشش بپردازيم و بدين وسيله از فقر مادّي و معنوي رهايي يافته، به اهداف عاليهاي كه مورد نظر پيامبر اسلام(ص) بوده است، نايل آييم. معلوم است در ديگر كشورهاي اسلامي نيز مانند ايران بر وفق اوضاع طبيعي و جغرافيايي مخصوص خود، اين قبيل منابع و ثروتهايي كه زايد بر استحقاق افراد است، وجود دارد كه بيان يكايك آنها موجب تطويل و از حيطه بحث ما خارج است. و واضح است كه اگر به موارد انفال در ايران توجه كنيم، در مورد ساير كشورهاي اسلامي نيز ميتوانيم حدس بزنيم و تا اندازهاي بفهميم كه اين ثروتها كمتر يا بيشتر، در آن ديار، هم موجود است و مردم آن سامان نيز با استفاده صحيح از آن اموال و كوتاه كردن دست اجانب و جدّ و جهد خستگيناپذير در راه بهرهمند شدن آنها ميتوانند اوضاع اجتماعي و اقتصادي خود را به سطحي عالي برسانند و راه كمال و نيكبختي را در پيش گيرند. الحمدللّهِ اوّلاً وآخراً وظاهراً وباطناً ________________________________________ (130) اتّقوا اللّه في بلاده و عباده فإنّكم مسؤولون حتّي من البقاع و البهائم... نهجالبلاغه صبحي صالح، خ 167. (131) وسائل الشيعه، ج12، ص38. (132) همان.
كتابنامه
- الاحتجاج علي اهل اللجاج: ابومنصور احمد بن عليبنابيطالب الطبري، المطبعة المرتضويّة، نجف1350.
- الاحكام السلطانية و الولايات الدينية: ابوالحسن عليبن محمد الماوردي، مصطفي البابي الحلبي، 1350 و 1380.
- الاستيعاب في معرفة الاصحاب: ابن عبدالبرّبن عاصم النمري القرطبي، مصطفي محمد، مصر 1385 و ط كليات الازهريّه، 1396.
- الاسلام و رسالته الخالدة: محمد ابو المجد، ط 1، بيروت.
- أسدالغابة في معرفة الصحابة: عزالدين ابو الحسن علي بن محمد الجزري (ابن اثير)، تحقيق محمد ابراهيم و ديگران، كتابفروشي اسلاميه و ط الشعب.
- اشتراكية الاسلام: دكتر مصطفي السباعي، دمشق.
- اصول الكافي: محمد بن يعقوب كليني، دفتر نشر فرهنگ اهلالبيت و ط نظم السلطنة، 1311.
- اضواءٌ علي السنة المحمديّة اودفاع عن الحديث: محمود ابوريّه، دارالمعارف، مكه، افست قم.
- اعلام النساء: عمر رضا كحّاله ط 2، مطبعة هاشيمّه، دمشق 1371.
- اعيان الشيعه: السيّد محسن الامين، دارالتعارف، بيروت 1402.
- الاغاني: ابوالفرج الاصفهاني، ط 2، دارالثقافه، بيروت 1357.
- اقتصادنا: السيّد محمدباقر الصدر، مطابع نمونه، 1408.
- اقرب الموارد في فصح العربيّة و الشوارد: سعيد الخوري الشرتوني، افس مؤسسة النصر.
- انساب الاشرف: احمدبن يحيي بن جابر البلاذري، مكتبة المثنّي، بغداد و ط مؤسسة الاعلمي، بيروت و ط قدس و ط دارالمعارف، مكه.
- الام: ابوعبداللَّه محمّد بن ادريس شافعي، الكليّات الازهريّة، 1381.
- الامامة و السياسة: ابومحمّد عبداللَّهبن مسلم ابن قتيبة، تحقيق محمد الزيني، مؤسسة الحلبي و شركاه، ط دارلمعرفة، بيروت.
- الاموال: ابوعبيد قاسمبن سلام، دارالكتب العلميّة، بيروت 1406 و ط الكليّات الازهريّة، 1388.
- بحارالانوار الجامعة لدرر اخبار الائمة الاطهار: محمّدباقر مجلسي، داراحياء التراث العربي، بيروت 1403.
- بداية المجتهد و نهاية المقتصد: ابو الوليد محمّدبن احمد القرطبي، المكتبة التجاريّة الكبري، قاهره.
- البداية و النهاية: ابوالفدا ابن كثير الدمشقي، مكتبة المعارف، بيروت 1966م.
- البرهان في تفسير القرآن: سيّدهاشم بن سيد سليمان، ط سنگي، 1302.
- بررسي وضع مالي و ماليّه مسلمين از آغاز تا پايان دوره امويان: دكتر ابوالقاسم اجتهادي، سروش، 1363.
- تاج العروس من جواهر القاموس: السيد مرتضي الزبيدي، نشر دار ليبيا، بنغازي 1193.
- تاريخ الاسلام السياسي و الديني و الثقافي و الاجتماعي: دكتر حسن ابراهيمحسن، ط7، مكتبة النهضة المصريّة، قاهره.
- تاريخ ايران باستان: ترجمه سيروس ايزدي و حسين تحويلي، ط 1، 1359ش.
- تاريخ تمدن جديد ايران: عباس پرويز، ط 3 مؤسسه مطبوعاتي علياكبر علمي، تهران.
- تاريخ التمدن الاسلامي: جرجي زيدان، دارالهلال، مصر.
- تاريخ الخلفاء: جلال الدين عبدالرحمنبن ابيبكر السيوطي، تحقيق محمد محييالدين عبدالحميد، مطبعة السعاده، مصر 1378.
- تاريخ دولت و خلافت از برآمدن اسلام تا برافتادن سفيانيان: رسول جعفريان، مركز مطالعات اسلامي، قم.
- تاريخ تمدّن اسلام و عرب، گوستاولبون.
- تاريخ الامم(الرسل) و الملوك(تاريخ طبري): ابوجعفر محمد بن جرير طبري، الاستقامه، قاهره و ط شركت انتشارات جهان و ط دارالمعارف، مكه و ط دارالمعارف، مصر.
- تاريخ علوم: پيير روسو، ترجمه حسن صفاري، انتشارات اميركبير، 1349ش.
- تاريخ اليعقوبي: احمدبن ابييعقوب (ابن واضح)، مطبعة الغريّ، نجف و ط المكتبة المرتضويه، نجف و ط دار صادر، بيروت.
- التبيان في تفسير القرآن: ابو جعفر محمدبن حسن طوسي(شيخطوسي)، دار احياء التراث العربي، بيروت.
- تبصرة المتعلمين في احكام الدين: حسنبن يوسفبن مطهر (علامه حلّي)، با شرح ميرزا ابوالحسن شعراني، كتابفروشي اسلاميه، تهران.
- تحرير الوسيله: امام خميني، مطبعة الآداب، نجف.
- ترجمه مروج الذهب: ابوالقاسم پاينده ط 3، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، 1365ش.
- ترجمه و شرح نهجالبلاغه: سيد علينقي فيض الاسلام، به خط طاهر خوشنويس، افست.
- تحف العقول عن آل الرسول: حسنبن عليبن الحسينبن شعبه الحرّاني، ط مظاهري، كتابفروشي اسلاميه.
- ترجمان اللغة في شرح القاموس: محمدبن يحييبن محمد شفيع، سنگي، 1303
- تنبيه الخواطر و نزهة النواظر(مجموعه ورّام): ابوالحسن ورّامبن ابيفراس، حيدري، تهران.
- جامع الشواهد: محمّدباقر الشريف، مطبعة المحمّدية، اصفهان.
- الجامع لاحكام القرآن(تفسير القرطبي): ابوعبداللَّه محمد بن احمد الانصاري، احياء التراث العربي، بيروت، 1372.
- الجواهر في تفسير القرآن الكريم: الشيخ الطنطاوي الجوهري، ط 2، مصطفي البابي و اولاده، مصر 1350.
- الجمل: محمدبن محمدبن نعمان(شيخ مفيد)، المؤتمر العالمي لالفيّة الشيخ المفيد، 1413.
- جواهر الكلام في شرح شرائع الاسلام: الشيخ محمدحسن النجفي، دارالكتب الاسلاميه، ط شيخ محمّد آخوندي، تهران و ط شيخ علي آخوندي، تهران.
- الحدائق الناضرة في احكام العترة الطاهرة: شيخ يوسف بحراني، دارالكتب الاسلاميه، نجف و ط دارالاضواء، بيروت 1405.
- الخراج: ابويوسف يعقوب بن ابراهيم، سلفيه، 1352.
- الخراج: يحيي بن آدم القرشي، ط 2، سلفيه، 1384.
- الخراج و النظم الماليّة للدوليّة الاسلاميّة: دكتر محمّد ضياءالدين، ط 2، الريس، قاهره 1911.
- الخلاف: محمدبن الحسن الطوسي، شركة دارالمعارف الاسلاميّة.
- الخمس و الأنفال: حسينعلي منتظري، انتشارات اسلامي.
- دائرة المعارف برزگ اسلامي: جمعي از محقّقان، جلد 5، 1372 ش.
- دائرة المعارف القرن الرابع عشر(العشرين): محمّد فريد وجدي، ط 4، افست.
- الدرّالمنثور في التفسير بالمأثور: عبدالرحمنبن ابيبكر سيوطي، المكتبة الاسلامي و الجعفري و غيرهما، تهران.
- رابطة العالم الاسلامي(مجلّه): مكة المكرمة، عدد 14، 1396.
- ربيع الابرار: ابوالقاسم محمودبن عمربن محمّد زمحشري، تحقيق دكتر سليم نعيمي، افست قم.
- رسائل جاحظ: مكتبة خانجي و مكتبة السنة المحمّدية، قاهره 1384.
- رسالة الاسلام: مجلّة دارالتقريب بين المذاهب الاسلاميّة، قاهره، ربيع الثاني 1372.
- روح الدين الاسلامي: عفيف عبدالفتاح طبّاره، ط 4، 1380.
- روح البيان في تفسير القرآن: شيخ اسماعيل حقي بروسوي، دار احياء التراث العرب، بيروت 1405.
- الروضة البهيّة في شرح اللمعة الدمشقيّة: زين الدين علي بن احمد (شهيد ثاني)، ط عبدالرحيم، 1308 و ط محمّد كاظم، 1288.
- رياض السالكين(شرح صحيفة سجاديّه): سيدعلي خان مدني، مصحّح آقاميرزا كوچك و آقا ميرزا بزرگ ساوجي، 1334.
- زمين در فقه اسلامي: حسين مدرسي طباطبايي، ط دفتر نشر فرهنگ اسلامي، 1362ش.
- سفينة البحار و مدينة الحكم و الآثار: عباس بن محمّدرضا(محدث قمي)، نجف 1359.
- السقيفه و الخلافه: عبدالفتّاح عبدالمقصود، مكتبة غريب للطباعه، قاهره.
- سموّالمعني في سموّالذات: عبداللَّه العلايلي، ط 2، 1358.
- السنن الكبري: ابوبكر احمد بن حسين بيهقي، حيدرآباد دكن 1352.
- سنن النسائي: احمد بن شعيببن علي، دارالفكر، بيروت 1398.
- السيرة الحلبيه (انسان العيون في سيرة الامين و المأمون): عليبن برهان الدين الحلبي، مصر، مصطفي محمّد، المكتبة التجاريّة الكبري.
- سيرت رسولاللَّه: اسحاق بن احمد، تصحيح دكتر اصغر مهدوي، بنياد فرهنگ ايران، تهران.
- السياسة الماليّة للرسول(ص): قطب ابراهيم، 1958 م.
- شرائع الاسلام: حسن بن جعفر (محقق حلّي)، مكتبة الآداب، نجف.
- شرح تبصرة المتعلمين في احكام الدين: ميرزا ابوالحسن شعراني، كتابفروشي اسلاميه، تهران.
- شرح كتاب السير الكبير: محمدبن الحسن الشيباني، املاء محمدبن احمد السرخسي، دارالكتاب العربي.
- شرح فتح القدير: محمدبن عبدالواحدبن همام الحنفي، المطبعة الكبري الاميريّة، بيولاق 1316.
- شرح نهج البلاغه: ابنابيالحديد بن محمد معتزلي، دار احياء الكتب العربية، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، ط عيسي البابي الحلبي، 1349.
- شواهد التنزيل: عبداللَّه بن عبداللَّهبن احمد الحسكاني، مؤسسة الاعلمي، بيروت 1393.
- الصافي في تفسير القرآن الكريم: محمد محسنبن شاه مرتضي(فيض كاشان)، ط سنگي، 1326.
- صبح الاعشي في صناعة الانشاء: احمدبن علي القلقشندي، دارالكتب العلميه، بيروت 1407.
- صحيح ابن ماجه: دار احياء الكتب العربيّة، عيسي البابي و شركاء، 1372.
- صحيح البخاري: محمدبن اسماعيل بخاري، دارالطباعة العامرة، افست اسلامبول و ط مكتبة عبدالحميد، احمد حنفي و ط لجنة احياء الكتب السنّة، الجمهوريّة العربيّة المتحدة.
- صحيح الترمذي: بشرح ابن العربي، ابوعيسي محمدبن عيسيبن سورة، المطبعة المصريّة بالازهر، 1350.
- صحيح مسلم: مسلم بن حجاج نيشابوري، با شرح نووي، نشر محمود توفيق، و ط مطبعة محمدعلي صبيح و اولاده، مصر و ط دار احياء التراث العربي، بيروت 1392.
- صفة الصفوه: جمال الدين ابوالفرج بن الجوزي، دارالكتب العلميه، بيروت 1409.
- الصواعق المحرقة في الرّد علي اهل البدع و الزندقه: شهاب الدين ابوالعباس احمدبن محمدبن علي بن حجر هيثمي، هيأة شباب التبليغ بكربلا و المطبعة العامرة الشرقيّة.
- الطبقات الكبري: محمدبن سعد الكاتب الواقدي، دار صادر، بيروت و ط ليدن.
- عدالت اجتماعي در اسلام: سيّد قطب، ترجمه و پاورقي محمدعلي گرامي و سيدهادي خسروشاهي، دارالكتب العلميّة، قم.
- العدالة الاجتماعيّة: سيّد قطب، عيسي البابي و شركاء، 1383.
- عقد الفريد: احمدبن محمدبن عبدربّه الاندلسي، دارالكتاب العربي، 1366 و ط 1372.
- الفتنة الكبري (عثمان): طه حسين، دارالمعارف، مكه 1976م.
- فتوح البلدان: احمدبن يحييبن جابر البلاذري، مكتبة النهضة المصريّة، 1957م و ط لجنة البيان العربي و ط شركة الكتب العربية، 1317.
- الفصول المهمّة: محمدبن حسن (الحرالعاملي)، ط 2، المكتبة الحيدريّة، نجف.
- فقه السنة: السيد سابق، دارالكتاب العربي، بيروت 1391.
- قاموس كتاب مقدس: ترجمه و تأليف هاكس، اساطير، 1377 ش.
- قاموس اللغة: محمدبن يعقوببن محمد فيروزآبادي، ط سنگي، 1304.
- قصة الحضارة: ويل دورانت، ترجمه محمد بدران، لجنة التأليف و الترجمة و النشر جامعة الدول العربيّة.
- الكامل في التاريخ: ابوالحسن عليبن ابيالكرم(ابن اثير)، دارالفكر، بيروت 1374.
- كشاف القناع عن متن الاقناع: منصور بن يوسف بن ادريس البهوتي، مكتبة النصر الحديثة، رياض.
- الكشاف عن حقايق غوامض التنزيل و عيون الاقاويل في وجوه التأويل: ابوالقاسم محمودبن عمر زمخشري خوارزمي، آفتاب، تهران.
- كشف الغمه: علي بن عيسي الاربلي، ادب الحوزه، قم و مكتبه بنيهاشم، تبريز 1381.
- كنز العمال في سنسن الاقوال و الافعال: علاء الدين علي المتقي الهندي، مؤسسة الرسالة، 1409.
- اللآلي المصنوعة في الاحاديث الموضوعة: عبدالرحمنبنابيبكر السيوطي، المكتبة الحسينيه بالازهر، محمد عبداللطيف، 1352.
- لسان العرب: محمدبن مكّرم ابن منظور، افست، ادب الحوزة، قم 1405.
- الموارد الماليّة في الاسلام: فؤاد احمد علي، ط 1969 م.
- المبسوط في فقه الاماميّة: محمدبن حسن طوسي(شيخ طوسي)، المكتبة المرتضويّة و دار احياء الآثار الجعفريّة، چاپخانه حيدري، تهران.
- المبسوط: شمس الدين سرخسي، مطبعة السعادة، مصر 1324.
- المتاجر: شيخ مرتضي انصاري، افست تبريز، 1375ش.
- مجمع البحرين و مطلع النيّرين: محمّدبن عليبن احمد طريحي، سنگي، 1274.
- مجمع البيان في تفسير القرآن: فضلبن حسن طبرسي، دارالمعرفه، بيروت 1406.
- المححّة البيضاء في تهذيب الاحياء: محمدمحسن بن شاه مرتضي(فيض كاشاني)، دفتر انتشارات اسلامي، 1383.
- محيط المحيط: المعلم البطرالبستاني، بيروت 1870م.
- المذهب الاقتصادي: دكتر محمدسعيد رمضان البوطي، مطبعة الاموي، دمشق.
- مروح الذهب و معادن الجواهر: ابوالحسن علي بن الحسين المسعودي، مطبعة السعادة، مصر 1361 و ط تحقيق محمد محييالدين عبدالحميد و ط مصطفي محمّد، ط 2، 1367.
- مسالك الافهام في شرح شرائع الاسلام: زينالدينبن علي العاملي(شهيد ثاني)، سنگي، افست، 1313.
- المستدرك علي الصحيحين: ابوعبداللَّه محمدبن عبداللَّه حاكم نيشابوري، مكتبة النصر الحديثة، رياض.
- مستدرك الوسائل: ميرزا حسينبن محمدتقي نوري، افست تهران، 1383.
- مستمسك العروة: سيدمحسن حكيم، ط 3، دارالكتب العلميه، قم.
- مسند احمد بن محمدبن حنبل: دارالمعارف، مصر و ط شرح احمد شاكر، ط 4.
- مشكوة: مجلّه فصلي آستان قدس رضوي، شماره 5، سال 1363 ش.
- مصباح الفقيه: حاج آقا رضا همداني، ط سنگي، تهران، 1357.
- معجم البلدان: شهابالدين ياقوتبن عبداللَّهالحمود، دار بيروت للطباعة و النشر و دار صادر، 1376.
- معجم مفردات الفاظ القرآن الكريم: الراغب الاصفهاني، دارالكتاب العربي.
- المغني: ابو محمد عبداللَّهبن احمدبن محمدبن قدامة، دارالكتاب العربي، بيروت، 1392 و ط مكتبة القاهرة، 1389.
- مفتاح الكرامة في شرح قواعد العلامة: السيد محمّد جوادبن محمّد العاملي، افست مؤسسة آلالبيت للطباعة و النشر.
- مقدمة ابن خلدن: مكتبة القاهرة، 1389.
- مكتب تشيع: مقالات جمعي از دانشمندان، ارديبهشت ماه 1338 و سالانه دوم مصاحبات سيدمحمدحسين طباطبايي و هانري كُربَن.
- منحة المعيود في ترتيب مسند الطيالسي: ابيداود احمد عبدالرحمن البنّا، المنيريّة بالازهر، 1372.
- منهاج البراعة في شرح نهج البلاغه: ميرزا حبيب اللَّه هاشمي خوئي، مكتبة الاسلامية، تهران 1386.
- منهج الصادقين في الزام المخالفين: فتحاللَّهبن شكراللَّه كاشاني، افست كتابفروشي اسلاميه، تهران.
- الملل و النحل: ابوالفتح محمّد عبدالكريمبن ابيبكر الشهرستاني، مؤسسة الحلبي و شركاء، 1387.
- المنار: تقريرات شيخ محمد عبده، نوشته محمد رشيد رضا، مطبعة المنار، مصر.
- منهي الارب في لغة العرب: عبدالرحمنبن عبدالكريم، صفيپور، افست اسلاميه، 1377.
- موسوعة اطراف الحديث النبويّ الشريف: ابو هاجر محمد السعيدبن بستوني، بيروت 1410.
- الميزان في تفسير القرآن: محمدحسين طباطبايي، مؤسسةالاعلمي للمطبوعات، بيروت 1393.
- النظام التربوي في الاسلام: باقر شريف القرشي، مطبعة الآداب، نجف 1391.
- نظام الحكم و الادارة في الاسلام: باقر شريف القرشي، مطبعة الآداب، نجف 1386.
- النصائح الكافية لمن يتولّي معاوية: السيّد محمدبن عقيلبن عبداللَّه، دارالثقافه للطباعة و النشر، قم 1412.
- النصّ و الاجتهاد: السيّد عبدالحسين شرف الدين الموسوي، مطبعة سيدالشهدا، قم 1404.
- النهاية في غريب الحديث: ابو السعادت مباركبنمحمدالجزري(ابن اثير)، دار احياء الكتب العربية.
- نهج البلاغه: ابوالحسن محمدالرضيبن الحسن الموسوي، تحقيق صبحي صالح، منشورات دارالهجرة، بيروت 1387.
- الوافي: محمدمحسنبن شاه مرتضي(فيض كاشاني)، المكتبة الاسلامية، افست تهران.
- وسائل الشيعة الي تحصيل مسائل الشريعة: محمدبن الحسن الحرّ العاملي، المكتبة الاسلامية، تهران 1378 و ط دار احياء التراث العربي، بيروت 1403.
- وعاظ السلاطين: دكتر علي الوردي، بغداد، مطبعة المعارف.
- وفاء الوفاء باخبار دارالمصطفي: نورالدين عليبن عبداللَّه، مطبعة الآداب، مصر 1326 و ط تحقيق محمد محييالدين و ط مصطفي محمد، ط 2، مصر.
- هدية الاحباب في ذكر المعروفين بالكني و الالقاب و الانساب: عباسبن محمدرضا (محدث قمي)، انتشارات اميركبير، 1363ش.







