آينه رشد ۴۹
نویسنده: گروه نویسندگان
محتویات
- ۱ پرهیز از دیکتاتور شدن
- ۲ برای نظارت صرف وقت کنید
- ۳ نیایش مدیران
- ۴ هشت درس زندگی
- ۵ ارتباطات اداری
- ۶ فریاد اعتراض صحابه
- ۷ مثل چوپان دروغگو
- ۸ برای آخرت کارمندانم هم مسئولم
- ۹ حکمتهای شش گانه
- ۱۰ کشور را باید قوی کنیم
- ۱۱ دغدغههای مدیران
- ۱۲ شهامت اعتراف به خطا
- ۱۳ مدیر سر بهزیر یا مدیر سر به هوا
- ۱۴ بریدهها
- ۱۵ در حصار اطرافیان
- ۱۶ قبر نوشتهٔ یک مدیر
- ۱۷ فرماندهٔ منحصر به فرد
- ۱۸ معرفی کتاب
- ۱۹ پانویس
پرهیز از دیکتاتور شدن
رهنمودی از امام خمینی یک نکتهای را که باید به شما آقایان و همهٔ ارتشیها و همهٔ قوای مسلح و همهٔ کسانی که دستاندر کار هستند در این کشور، تذکر بدهم، این است که هیچ چیز، هیچ صفتی در انسان، از آن وقتی که متولد شده است، این صفاتی که بعدها بروز میکند، آن وقت نبوده. هیچ فردی از افراد انسان ... اول که متولد شدند، عالِم نبودند؛ بعد برای مجاهدت خودشان، کم کم تحصیل کردند و هر کسی یک عملی را انتخاب کرد. دیکتاتوری هم از آن اموری است که بچه وقتی متولد شد، دیکتاتوری نیست؛ وقتی هم که بزرگ میشود، کم کم، آن طور نیست که آن دیکتاتورهای بزرگ را داشته باشد؛ لکن با تربیتهای اعوجاجی در همان محیط کوچکی که خودش را دارد، کم کم دیکتاتوری در او ظهور میکند ... از اول خیال میکند که خودش یک آدمی است که با دیکتاتوری مخالف است؛ لکن بعضی وقتها که اتفاق میافتد، در آرا و در اقوال، شروع میکند تحمیل کردن. رای خودش را میخواهد تحمیل کند بر دیگری... یک وقت یک آدم منصفی است که میگوید: بیایید بنشینیم با هم صحبت کنیم... یک وقت این طور است که در روحش چون یک دیکتاتوری هست و خودش آگاه نیست، میخواهد که آن مطلبی را که میفهمد، به همه تحمیل کند و دیگران را وادار کند به این که قبول بکنند؛ از اینجا شروع میشود ... شما خیال نکنید که اول رضاخان یک دیکتاتوری بود یا هیتلر یک دیکتاتوری بود. آن وقتی که رضاخان در آن محلی که متولد شد، دیکتاتور نبوده است؛ هیتلر هم نبوده دیکتاتور؛ کم کم که وارد جامعه شدند و قدرت پیدا کردند، هر چه قدرت زیادتر شد، آن ملکهای که در باطنش بود، هی زیادتر شد و همین طور به تدریج، قدرت پیدا کرد.[۱]
برای نظارت صرف وقت کنید
رهنمودی از رهبر معظم انقلاب
این ماشین بوروکراسی، چیز عجیبی است. من و شما که ده سال، دوازده سال سابقهٔ کار اجرایی داریم، هنوز بوروکراسی را نشناختهایم ... این ماشین اجرایی، ضمن این که یک دستگاه اجتناب ناپذیر است، اگر از آن مراقبت نکنید، چیز خطرناکی خواهد شد. این مراقبت، همان چیزی است که شما را میتواند به سهولت و سرعت، به هدفها برساند. اگر دستگاه اجرایی و دستهای شما نباشد، شما به هیچ هدفی نمیتوانید برسید ... همین ماشین تا وقتی که اراده بکند، میتواند شما را از رسیدن به آن هدفی که دنبالش هستنید باز دارد؛ بسته به این است که ترکیب و مهمتر از آن نظارت شما بر این مجموعه، چگونه باشد. اگر بر آن نظارت کردید، در اختیار شما قرار خواهد گرفت و اگر از آن غفلت کردید، شما در اختیار آن قرار خواهید گرفت. هر چه هم خوب باشید، از عهدهٔ آن بر نمیآیید... نمیتوانیم بگوییم همه را خوب انتخاب کنید؛ چون مگر میشود شما یک معیار بگذارید و بعد هزار نفر، دو هزار نفر، ده هزار نفر همکار خودتان را از اول تا آخر با آن معیار، تطبیق بدهید؟ مگر چنین چیزی ممکن است؟ حالا بر فرض تطبیق دادید، مگر انسانهای خوب، دائماً خوب میمانند؟ مگر وسوسهها در انسانهای خوب، اثر نمیگذارد؟ پس آن چیزی که ضامن است، این است که شما برای نظارت، صرف وقت کنید[۲].
نیایش مدیران
الهی!
گاهی عزّت میدهی
و گاهی خوار میسازی.
هم بر صدر مینشانی، هم صدارت میستانی،
هم آبرو میبخشی و هم اعتبار میدهی.
اگر عزّتم دادی، مستدام بدار،
اگر آبرویم بخشیدی، نگاه دار
یا غفّار و یا ستّار!
الهی!
مفتون مال شدن، رسوایی آرد
و مغررو مقام گشتن، خجالت دارد.
مبادا که از مردم، شرمنده شوم
و مال و مقام را، بنده گردم.
الهی!
بسیار بودهاند که پس از عزّت، خوار شدند
و پس از جاه و رفعت، بی مقدار
و پس از ریاست، بر کنار.
مرا طاقت خواری پس از عزّت و رفعت نیست.
مرا بر تلخی بر کناری پس از شیرینی ریاست، صبور گردان
و از ناسپاسی نعمت، دورگردان
الهی!
زمان، فرصت و نعمت است
و جهان، عرصهٔ خدمت.
آن که منّت مینهد، گران فروش است
و آن که خدمت میکند، از زمزم صفا، جرعه نوش.
توفیق خدمت را از من مگیر
و درِ امید به رویم مبند.
الهی!
چنان کن که اگر در «بهشت خدمت» نیستم،
در «دوزخ خیانت» نباشم
اگر رقابت در خیر ندارم، حسادت به غیر نکنم
و اگر آب نیستم، سراب نباشم.
هشت درس زندگی
محمود شریفی
امام صادق علیه السلام از یکی از شاگردانش پرسید:
از من چه چیزی یاد گرفتی؟
شاگرد در پاسخ گفت: هشت چیز از شما آموختم. امام علیه السلام فرمود: بگو آن هشت چیز کدامند؟
شاگرد گفت:
درس اول
دیدم که هر محبوبی هنگام مرگ، از محبوب خود جدا میشود و از این جهت، تصمیم گرفتم تلاش خود را متوجه چیزی کنم که هیچوقت از من جدا نشود و همیشه در تنهایی، مونس من باشد و آن، انجام کارهای نیک است. امام علیه السلام فرمود: احسن بر تو؛ به خدا قسم! همینطور است.
درس دوم
دیدم گروهی از مردم به حسب و نسب و گروهی به مال و ثروت و فرزند میبالند؛ با اینکه اینها برای انسان، مایهٔ مباهات نیستند و دیدم که افتخار بزرگ به تقواست و خداوند فرمود: «إنّ اکرمکم عندالله أتقکم». پس من هم تلاش کردم که پیش خدا، کریم و بزرگوار شوم. امام علیه السلام فرمود: بارک الله.
درس سوم
دیدم مردم مشغول شادی و لهو و لعب هستند و شنیدم که خداوند در قرآن فرموده است:
«و اما من خاف مقام ربّه و نهی النفس عن الهوی فانّ الجنهٔ هی المأوی[۳]؛ هر کس از عظمت پروردگارش ترسید و تقوا پیشه کرد و نفس خود را از هوا و هوس باز داشت، بهشت جایگاه اوست».
من نیز تلاش کردم که هوا و هوس را از خود و کارهایم دور نگهدارم».
امام علیه السلام به او آفرین گفت.
درس چهارم
دیدم هر کس به چیزی دست رسی پیدا میکند، پیش او عزیز است و تلاش میکند آنرا حفظ کند و شنیدم که خداوند به پیامبرش فرمود: «من ذ الذی یقرض الله قرضا حسناً فیضا عفهله و له اجر کریم[۴]؛ کیست که به خدا قرض الحسنه دهد؛ تا برای او دو چندانش کند و مزدی نیکو بگیرد»؟
من هم دوست داشتم پاداشم دو برابر شود و جایی محفوظتر از آنچه پیش خداست، ندیدم؛ پس هر وقت چیزی به دست آوردم که پیش خدا با ارزش بود، آنرا به او سپردم؛ تا برای هنگام نیازمندیام، ذخیره شود. امام باز بر او آفرین گفت و او چنین ادامه داد.
درس پنجم
دیدم بعضی از مردم نسبت به بعضی دیگر در مسائل دنیوی، حسادت میورزند و شنیدم که خداوند به پیامبرش فرمود: «نحن قسمنا بینهم معیشتهم فی الحیاهٔ الدنیا و رفعنا بعضهم فوق بعض درجات لیتّخذ بعضهم بعضاً سُخریا و رحمهٔ ربّک خیر مما یجمعون[۵]؛ ما روزی آنان را در این زندگی دنیا، تقسیم کردیم و بعضی را بالاتر از بعضی دیگر قرار دادیم؛ تا بعضی افراد دیگر را به خدمت گیرند و رحمت پروردگارت از آنچه آنان جمع میکنند، بهتر است. پس وقتی من شناختم و باور کردم که رحمت پروردگار، بهتر است از آنچه مردم آنرا جمع میکنند، به هیچکس حسادت نورزیدم و بر آنچه از دستم رفت، تأسف نخوردم. امام در این هنگام به او فرمود: مرحبا بر تو!
درس ششم
شاگرد گفت ششمین درسی که از شما آموختم، این بود که دیدم بعضی از مردم با بعضی دیگر در دنیا دشمنی و نسبت به آنان کینهورزی میکنند و شنیدم خداوند در قرآن با صراحت فرموده است: «ان الشیطان لکم عدوّا فاتخذوه عدوّاً[۶]؛ شیطان، دشمن واقعی شماست پس فقط او را دشمن خود بهحساب آورید و با او دشمنی کنید. پس من هم دشمنی با مردم را رها کرده، با شیطان به دشمنی پرداختم. امام باز به آفرین گفت.
درس هفتم
مشاهده کردم که مردم برای روزی خود، خیلی تلاش میکنند و شنیدم که خداوند در قران فرموده است:
«جنّ و انس را جز برای پرستش خود نیافریدم و از آنان رزقی نمیخواهم و نمیخواهم که مرا اطعام کنند. خدا روزی دهنده و صاحب نیرویی استوار است».
پس من هم باور کردم که وعدهٔ الهی، حق است و گفتارش راست است؛ پس به وعدهٔ او اطمینان کردم و با گفتار او، خشنود شدم و به آنچه او مقدر کرده، قانع شدم و پی آنچه پیش اوست، رفتم. در این هنگام امام فرمود: احسنت والله!
درس هشتم
دیدم گروهی از مردم دربارهٔ سلامتی جسم خود گفتو گو میکنند و گروهی در مورد ثروت زیاد، صحبت میکنند و عدهای دیگر حرفهایی شبیه آنان میزنند؛ در حالی که خداوند متعال چنین میفرماید: «و من یتق الله یجعل له مخرجاً و یرزقه من حیث لا یحتسب و من یتوکل علی الله فهو حسبه، ان الله بالغ أمره قد جعل الله لکل شی قدراً[۷]؛ هر کس از خدا بترسد، خدا برای او [گشایش] قرار خواهد داد و از جایی که تصور نمیکند، روزیاش میدهد و هر کس بر خدا توکل کند، خدا او را کافی است. خدا کار خود را به اجرا در میآورد و برای هر چیزی، اندازهای قرار داده است».
پس من هم به خدا تکیه کردم و امیدم را از دیگران قطع کردم.
امام صادق علیه السلام فرمود: به خدا قسم! همهٔ حرفهای تورات، انجیل، زبور، قرآن و سایر کتابهای آسمانی، به همین سخنان بر میگردد.[۸]
ارتباطات اداری
خستهام از ارتباطات اداری از عناوین مجازی، استعاری پستهای آن چنانی، میزهای این چنانی شغلهای انحصاری از رکود عشق در خدمت به مردم رونق خمیازه در ساعات کاری شیوهٔ مرسوم زیر آب، خود عزیزی، چاپلوسی، پاچهخواری، دائماً تخریب کردن، زیر پاخالی نمودن در امید ماندگاری رو به رو تعظیم و تکریم پشت سر، بد گفتن و تهمت نگاری چشم و هم چشمی، حسادت در طریقِ اوت کردن، رهگذاری خویشتن را نخبه دیدن دیگران را بیسواد و در خورِ بستن به گاری ختسهام از این منمها، از غرور، از خود گرفتن، تکیه بر یک مدرک بالا؛ ولیکن افتخاری خستهام از این روابط خسته از این شیوههای رایج بی اعتباری «عمو مصطفی»
فریاد اعتراض صحابه
محمود اقدم
معروفها و منکرها، دارای درجاتی هستند. بعضی از آنها بهقدری مهم و بزرگ هستند که همه باید با تمام توان، برای انجام یا ترک آنها به پا خیزند و هیچچیزی نمیتواند مانع انجام آن وظیفه باشد و به هیچ عنوان نباید در مورد انجام وظیفه، سهل انگاری و کوتاهی کرد و هیچ عذر و بهانهای در ترک آن وظیفه، پذیرفته نیست؛ البته برای انجام آن وظیفه، باید از طریقِ معفول و مناسب و کاملاً حساب شده، عمل کرد.
هنگامی که پیامبر عظیم الشأن صلی الله علیه و آله دار فانی را وداع گفت و خلیفهٔ اوّل روی کار آمد، عدّهای از مهاجرین و انصار تصمیم گرفتند با بزرگترین منکر آن زمان و اوّلین منکری که پس از پیامبر به وقوع پیوست، مبارزه کنند و نگذارند زحمات پیامبر صلی الله علیه و آله نا دیده گرفته شود.
دوازده نفر آنان، یعنی خالد بن سعید،، مقداد، ابّی بن کعب، عمّار یاسر، ابوذر غفاری، سلمان فارسی، عبداله بن مسعود و بریده اسلمیکه از مهاجرین بودند و افرادی چون، خزیمهٔ ذوالشهادتین، سهل بن حنیف، ابو ایّوب انصاری و ابو الهثیم که از انصار بودند، تصمیم گرفتند با نخستین منکر بهوجود آمده در اسلام، مقابله و مبارزه کند و با مشورت یکدیگر و امیرالمؤمنین علیه السلام به این نتیجه رسیدند که پیش خلیفه اوّل رفته، آنچه را که در مورد خلافت پیامبر صلی الله علیه و آله و خلیفه بعد از او، از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله شنیدهاند، بازگو کنند و وظیفهٔ خود را نسبت به منکری که اتفاق افتاده، ادا کنند و حجت را بر ابوبکر تمام نمایند.
آنان پس از مشورت و برنامهریزی، روز جمعه دور منبر پیامبر صلی الله علیه و آله را گرفتند و قرار شد ابتدا مهاجرین، سخنان خود را شروع کنند.
خالد بن سعید
اوّلین کسی که شروع به سخن کرد، خالد بن سعید بود که خطاب به خلیفهٔ اوّل گفت:
ای ابابکر! تقوای الهی را پیشهاد کن و از او بترس؛ زیرا تو میدانی آنچه را که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نسبت به علی بن ابی طالب علیه السلام فرمود. آیا تو نمیدانی که در روز بنی قریظه که ما در اطراف او بودیم و شخصیتهای مهم حضور داشتند، او رو به ما کرد و فرمود:
سفارشهای مرا که به شما میکنم، حفظ کنید و بدانید که علی علیه السلام بعد از من، امیر شما و خلیفهٔ من در میان شماست و این وصیتی است که پروردگار من و پروردگار شما، به من کرده است و اگر این وصیت مرا حفظ نکنید، در احکام خودتان، اختلاف خواهد افتاد و دین شما، متزلزل خواهد شد و بدترین افراد، شما بر شما مسلط خواهند شد.
سیره ابوذر
ابوذر، دومین نفری بود که برخاست و خطاب به همهٔ مهاجران و انصار گفت: شما میدانید و بهترینهای شما هم میدانند که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: خلافت و ولایت بعد از من، از آن علی بن ابی طالب علیه السلام است و پس از آن، از آن فرزندانم حسن و حسین علیهما السلام و پس از آنها در خاندانم و فرزندان حسین علیه السلام خواهد بود؛ ولی شما گفتهٔ پیامبر صلی الله علیه و آله را نادیده گرفتید و عهد و پیمان و وصیت او را فراموش کردید و پیرو دنیا شدید و نعمتهای پایدار و همیشگی و زندگی جاودانه را رها کردید و همانند امتهای گذشته که پس از پیامبرانشان کفر ورزیدند و منحرف شدند، وصیتهای پیامبرتان را ترک کردید و دقیقاً همانند آنان رفتار کردید و منحرف شدید؛ ولی به زودی کیفر اعمال خود را خواهد چشید و خداوند نسبت به بندگانش، ستم روا نمیدارد.
پس از ابوذر شخصیتهای دیگر نیز بلند شدند و مطالبی را که در مورد خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله شنیده بودند، بیان کردند و پس از آن، ابوبکر سه روز خانه نشین شد و از خانه بیرون نیامد؛ ولی روز سوم عدهای از قلدران همراه خلیفهٔ دوم با شمشیر، او را از خانه بیرون آورند و به زور برای او از مردم بیعت گرفتند[۹].
ابوذر یکی از چهار نفری بود که سه روز پشت سر هم به دعوت امیر المؤمنین علیه السلام پاسخ مثبت داد و با شمشیر و سر تراشیده برای بیعت با امیرالمؤمنین علیه السلام تا پای جان حضور پیدا کرد. دومین منکر بزرگی که ابوذر با آن مبارزه کرد، حیف و میل بیت المال و مال اندوزی بود که به نمونههایی امر آن اشاره میشود:
۱. بلاذری چنین نقل کرده است: وقتی که عثمان اموال زیادی را به مروان بن حکم بخشید و به حارث بن حکم سی صد هزار درهم و به زید بن ثابت انصاری صد هزار درهم عطا کرد، ابوذر مرتّب ندا سر داده، میگفت: به کسانی که اموال را ذخیره میکنند، عذاب دردناک بشارت باد و بعد این آیه را میخواند: «والذین یکنزون الذهب و الفضه و لا ینفقونها فی سبیل الله فبشرهم بعذاب الیم[۱۰]؛ کسانی که طلا و نقره را ذخیره میکنند و در راه خدا انفاق نمیکنند، آنها را به عذاب دردناک، بشارت ده».
مروان بن حکم وقتی سخنان اباذر را شنید، به عثمان گزارش داد و عثمان به ابوذر پیغام داد که از این کار دست بردار. ابوذر به پیام رسان گفت: آیا عثمان مرا از قرآن خواندن نهی میکند و نهی میکند از اینکه از کسی که فرمان خدای متعال را ترک کرده، انتقاد کنم؟ اگر من خدا را با خشم عثمان، خشنود کنم، بهتر است از اینکه خدا را با خشنودی عثمان، خشمناک نمایم. وقتی عثمان پیام او را شنید، خشمگین شد؛ اما صبر کرد و انتقام نگرفت[۱۱].
۲. روزی عثمان به اطرافیان خود گفت آیا پیشوا و حاکم میتواند مقداری از بیت المال بر دارد و وقتی که دستش باز شد، آن را به بیتالمال برگرداند؟ کعب الاحبار گفت: مانعی ندارد. ابوذر خطاب به او گفت: ای فرزند یهودیان! آیا تو میخواهی دین ما را به ما بیاموزی؟ عثمان به او گفت؟ چقدر مرا آزار میدهی و اصحاب مرا ملامت میکنی؟ تو از اینجا [مدینه] به شام برو. ابوذر نیز به شام رفت[۱۲].
۳. وقتی عثمان ابوذر را به شام تبعید کرد، او هر روز در میان مردم شام سخنرانی میکرد و آنان را به اطاعت خدا و ترک گناهان، دعوت میکرد و همچنین روایاتی را که از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در مورد فضایل اهل بیت علیهم السلام شنیده بود، بیان میکرد و ایشان را به پیروی از اهل بیت علیهم السلام توصیه میکرد؛ به طوری که بسیاری از مردم به اهل بیت علیهم السلام علاقهنمد شدند. ابوذر مرد حق بود و هر چه را که با حق و دستورات اسلام سازگار نبود، تحمل نمیکرد و از منکرات، نهی میکرد وقتی معاویه کاخ «الخضراء» را ساخت، ابوذر به او گفت: معاویه! اگر این کاخ را از مال خدا ساختهای، خیانت کردهای و اگر از مال شخصی بنا کردی، اسراف نمودهای و خدا، اسراف کنندگان را دوست ندارد.[۱۳]
۴. علامه امینی مینویسد: وقتی ابوذر در شام بود، همواره برای مردم صحبت میکرد و روش پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و خلیفهٔ اول و دوم را بیان میکرد. او در باب دمشق میایستاد و هنگامی که نماز صبح را میخواند چنین میگفت: قطار حامل آتش آمد! خدا لعنت کند کسانی را که امر بهمعروف و نهی از منکر میکنند؛ ولی خودشان معروف را ترک میکنند و خدا لعنت کند کسانی راکه نهی از منکر میکنند؛ ولی خودشان منکرات را مرتکب میشوند. معاویهٔ وقتی روش او را دید، به عثمان چنین نوشت: تو با فرستادن ابوذر به شام، آنجا را تباه کردی واین به ضرر خودت شده است. عثمان نیز دوباره او را به مدینه برگرداند؛ ولی ابوذر از روش خود دست بر نداشت و سرانجام عثمان او را به ربذه تبعید کرد.[۱۴]
۵. روزی صد هزار درهم جلوی عثمان بود و جمعیتی نیز اطرافش نشسته و منتظر تقسیم آن درهمها بودند. ابوذر که در آنجا بود، خطاب به عثمان گفت: این چه مالی است و از کجا آمده است و کجا مصرف خواهد شد؟
عثمان گفت: آنها را از جایی آوردهاند و منتظرم همین مقدار هم افزوده شود؛ تا بعد تصمیم بگیرم. ابوذر گفت: صد هزار درهم بیشتر است یا چهار درهم؟ عثمان گفت: البته صد هزار درهم.
ابوذر گفت: شبی با هم خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله رسیدیم و دیدیم که پیامبر صلی الله علیه و آله به شدّت اندوهگین است و روز بعد که خدمتش رسیدیم، او را خندان و خوشحال یافتیم. وقتی از علت اندوه شب قبل سوال کردیم، در پاسخ فرمود: آری، دیشب چهار دینار از بیت المال مسلمانان پیش من بود و تقسیم نکرده بودم و میترسیدم که مرگم فرا رسد و این مال پیش من بماند؛ اما امروز آنها را به مصرف رساندم و بسیار خوشحالم.[۱۵]
ابوذر عقیده داشت که مال دنیا، امانتی در دست انسان است و باید از آن در راه صحیح استفاده کرد و نباید آن را ذخیره نمود و این عقیده خود را چنین بیان میکرد:
مال دنیا را دو درهم [یعنی دو قسمت] قرار بده، یکی را برای خانوادهات و دیگری را برای آخرتت و اگر درهم سومی وجود داشته باشد [و ذخیره کنی]، نفعی در آن نیست؛ بلکه دارای ضرر و زیان است.[۱۶]
در حدیث دیگری آمده است: دینار و درهمی در موقع خواب و استراحت، نباید پیش شما باقی باشد؛ مگر اینکه بخواهید آنرا در راه خدا انفاق کنید یا برای بدهکاری نگهداشته باشید.[۱۷]
مثل چوپان دروغگو
جواد محدثی
چه کنیم که «اعتماد» مردم را جلب کنیم؟
چه کنیم که حرفهایمان را باور کنند؛ روی قول و قرارمان حساب باز کنند و وعدههایمان را جدّی بگیرند و نگویند: «فلانی فقط حرف میزند و شعار میدهد»؟
این جا پای یک «سرمایه» در میان است.
اگر سرمایهٔ اعتماد و اعتبار در نظر مردم را نداشته باشیم، موفق نمیشویم. راه کسب این اعتبار چیست؟ هر حرفمان یک «پرونده» میشود.
هر عمل و رفتارمان، صفحهای از «کتاب شخصیّت» ما را تشکیل میدهد؛ پس خود ماییم که برای خویش، وجهه و آبرو و اعتبار میآفرینیم یا خود را بیاعتبار و غیر قابل اعتماد میکنیم.
بگذارید از یک داستان و یک حدیث استفاده کنیم.
داستانِ قدیمی«چوپان دروغگو» را در کتابهای درسی دورهٔ ابتدایی، بارها خوانده و شنیدهایم. چرا وقتی گرگ، سراغ کلّهٔ حسنک آمد، هر چه حسنک داد زد، اهالی ده به کمک او نشتافتند؟ چون دو بار به دروغ، داد زد که گرگ آمد و روستاییان به کمکش دویدند؛ ولی دیدند که میخندد و دروغ گفته و شوخی کرده است و بار سوم که واقعاً گرگ به کلّهٔ حسنک زد، هر چه استمداد کرد، اعتنایپی نکردند و گفتند: لابد این دفعه هم دروغ میگوید و گرگ، گوسفندانش را درید.
حسنک، چه از دست داده بود که تنها ماند؟ اعتبار و اعتماد.
چوپان، مدیریت، هدایت و نگهبانی گلهٔ گوسفندان را برعهده دارد و اینها کاری است سخت و پر مسئولیت و سازنده؛ زیرا هم باید آنها را بچراند، هم سیراب کند، هم از حملهٔ گرگها و دزدها حفظ کند، هم مواظب باشد که گم نشوند و پراکنده نگردند و هم... . به چوپان، «راعی» میگویند؛ چون رعایت و حفاظت و سرپرستی و چراندن گله با اوست.
حدیث معروفِ «کللّم راعٍ ...» را همه شنیدهایم.
این حدیث میگوید: «همهٔ شما مسئولید و از مسئولیت خودتان از شما سؤال خواهد شد».
مدیران، نیازمند حمایت مردم و نیروهای تحت امر خویشند.
این حمایت در سایهٔ اعتماد و باور و قبول داشتن، انجام میگیرد و بدون این پشتوانه، مدیریّت، سست خواهد شد و مدیر، دست تنها خواهد ماند.
چه کنیم که باورمان کنند و نزد دیگران، اعتبار داشته باشیم؟
راه آن، «صداقت» است؛ صداقت در گفتار و کردار.
امام علی علیه السلام میفرماید:
«ینبغی للرّجل المُسلِمِ اَن یجتنبَ مؤاخاهٔ الکذّاب، اِنّه یکذبُ حتّی یحیئ بالصّدق، فلا یُصَدَّق[۱۸]؛
سزاوار است که مسلمان با فرد دروغگو، رفاقت و همنشینی نکند؛ چرا که او آن قدر دروغ میگوید که وقتی راست هم بگوید، کسی باور نمیکند»!
این، یعنی از دست دادن اعتماد دیگران و چه زیانی بالاتر از این؟
هر کسی که صداقت نداشته باشد، یک چوپان دروغگو است.
برای آخرت کارمندانم هم مسئولم
حسن ابراهیمزاده
تفاوت یک مدیر در جامعهٔ اسلامی و به تعبیر قرآن در «امت واحده»، با یک مدیر در دهکدهٔ جهانی»، آنجایی خود را نشان میدهد که در محیط کاری چنین مدیری، «معروف» و مظاهر معروف، نوعی ارزش و منکر و مظاهر آن، اموری ناپسند شمرده میشوند. در مدیریت دهکدهٔ جهانی لیبرال دمکراسی، هر مجری، برنامهریز و مدیری، بخشی از مدیریت جامعه است و آن بخش، خود به منزلهٔ دستگاهی بزرگتر از ماشین است..
در این دهکده، مدیر و نیروهای زیر مجموعهٔ آن، به چرخ دندههایی میمانند که در یک حرکت هماهنگ و جمعی، باید ماشین زندگی انسانهای این جامعه را به حرکت درآورند.
در این جامعه، رابطهٔ انسانها و یا از دیدگاه دیگر، ارتباط این چرخ دندهها، رابطهای کاملاً فیزیکی و مکانیکی است و حتی احساسات و عواطف نیز بر همین مبنا، تعریف میشوند. این نگاه به مدیر و زیر مجموعهٔ مدیر و به طور کلی به انسان، ریشه در نوعی جهانبینی دارد. در آن جهانبینی، دفتر زندگی، دفتری بیآغاز و بیانجام است و انسان در همین جسم مادی، خلاصه میشود؛ جسمی که از لولههایی برای جذب و دفع خوردنیها و آَشامیدنیها و ... تشکیل شده است و مدیر، تنها موظف به تأمین و حفاظت از همین جسم و اسیر نیازهای این انسان نباتی است و زیرمجموعهٔ مدیر، چرخ دندهای کوچکتر از چرخ دندهٔ مدیر و مدیر نیز چرخ دندهای کوچکتر از مقام بالاتر است و حرکت ماشین زندگی، چون از ناکجا آباد، آمده است، به سوی ناکجاآباد حرکت میکند. از این رو، وقتی از یک مدیر دهکدهٔ جهانی از دین و وظایف دینی و ارتباط او با کارمندانش با خدا سؤال میشود، پاسخی جز این نمیشنوی: «من پاسخگوی دنیای مردم هستم».
مدیر در جامعهٔ اسلامی، گرچه به ظاهر چون هر مدیر دیگری، موظف به انجام وظایف خود و مسئول نظارت و هدایت زیر مجموعهٔ خود است و حتی کار خود را باید محکمتر از یک مدیر دهکدهٔ جهانی انجام دهد و چرخ زندگی جامعهٔ اسلامی را به حرکت در آورد، اما نه خود را چرخ دنده میداند و نه به چشم چرخ دندهای به نیروهایش مینگرد. او در این حکرت مادی و دنیوی، قائل به حرکتی معنوی و آسمانی است که حقیقت انسان، با آن تعریف میشود.
وظیفهٔ او تنها تأمین نیازهای جسمی و مادی نیروها و کارمندانش نیست؛ بلکه او نگران اعتقادات و ارزشها نیز میباشد.
او تنها پای برگههای پاداشها و بُنها و مسافرتها و مرخصیها را امضاء نمیکند؛ بلکه به فکر امضاهایی است که دین و دینداری را نیز در محیط کارش زنده کند.
مدیر الهی، به دنبال ظهور مظاهر «حیات طیبه» در محدودهٔ مدیریت خود است. او با جلوگیری از منکرات در حوزهٔ مدیریتیش، در صدد ظهور و بروز «معروف» است؛ زیرا به خوبی میداند که جامعه اسلامی، دهکدهٔ جهانی نیست و در این مأموریت، او پاسخگوی خدا نیز باید باشد و خدا از او میخواهد که ایمان در کنار «عمل» قرار گیرد؛ آن هم نه هر عملی؛ بلکه عمل صالح. او میداند که کار و فعالیت نیز باید رنگ و بوی خدایی داشته باشد؛ یعنی او علاوه بر این که مانند دهکدهٔ جهانی به کار فیزیکی و ظاهری اهمیت میدهد، باید در تقویت «ایمان» هم بکوشد و در اقامهٔ «نمازی» هم که در کنار عمل صالح و ایمان است، از هیچ تلاشی کوتاهی نکند.
مدیر جامعهٔ اسلامی، تنها از مراعات نظافت و سلامت جسم و امنیت کاری سخن نمیگوید؛ بلکه گاهی با کتابی، بر پایی مراسمی، تشویق یا توبیخی، به نظافت روح و سلامت جان و امنیت اعتقادی و اخلاقی کارمندانش میپردازد و از ورود آلودگیها و ویروسهای فکری، اخلاق و اعتقادی به حوزهٔ مدیریتش، جلوگیری میکند و ماشین زندگی حوزهٔ مدیریت و به تبع آن جامعهٔ اسلامی را در مسیری به حرکت در میآورد که به بهشت میرسد.
اگر از مدیر جامعهٔ اسلامی سؤال شود که ایمان و اعتقاد و نماز و روزهٔ کارمندانت به تو چه ارتباطی دارد، میگوید: «من در خصوص آخرت کارمندانم هم مسئولم».
حکمتهای شش گانه
۱. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله: به من شش قول بدهید، تا بهشت را برایتان تضمین کنم؛
وقتی سخن میگویید، دروغ نگویید. چون وعده میدهید، تخلّف نکنید. چون امین شمرده میشوید، خیانت نکنید. نگاه هایتان را از حرام ببندید. غریزهٔ جنسی خود را مهار کنید و دست و زبانتان را حفظ کنید.
۲. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله: یا علی! وقتی که دیدی مردم به مستحبات مشغولند، به اتمام واجبات بپرداز. چون دیدییی مردم به کار دنیا مشغولند، به کار آخرت بپرداز. چون دیدی مردم به عیوب دیگران مشغولند، به عیوب خودت بپرداز. هنگامی که دیدی مردم به تزیین دنیا مشغولند، تو به آراستن آخرت مشغول باش. وقتی دیدی مردم به کثرت عمل مشغولند، تو به پاکی عمل بپرداز و چون دیدی مردم به خلق توسّل میجویند، تو به خالق توسّل بجوی.
۳. امیرالمؤمنین علیه السلام: شش چیز نیکوست؛ ولی از شش گروه نیکوتر است؛ عدالت خوب است و از حاکمان خوبتر. صبر نیکوست و از فقیران نیکوتر. پارسایی خوب است و از عالمان خوبتر. سخاوت زیباست و از توانگران زیباتر، توبه خوب است و از جوانان خوشتر و حیا نیکوست و از زنان نیکوتر.
۴. امیرالمؤمنین علیه السلام: حاکم بیعدالت، همچون ابر بی باران است. تهیدست بیصبر، مثل چراغ بیفروغ است. دانشمند بیتقوا، مانند درخت بیثمر است. ثروتمند بیسخاوت، چون زمین بیدرخت و گیاه است. جوان بی توبه، مثل نهر بی آب است و زن بیحیا، مانند غذای بینمک است.
۵. لقمان حکیم: دل به دنیا مبند؛ مگر به اندازهای که در آن میمانی. برای آخرتت بکوش؛ به اندازهای که در آخرت میمانی. مطیع پروردگارت باش؛ به اندازهای که به او نیاز داری. به اندازهای بر گناه جرأت کن که صبر بر آتش داری. هر گاه خواستی گناه کنی، مکانی طلب کن که خدا تو را نبیند و همهٔ تلاشت در رهاندن خویش از آتش دوزخ باشد.
۶. حکیمی گفته است: انسان، مسافری است که شش منزل دارد؛ سه منزل را پیموده و سه منزل باقی است. آن سه منزل پیموده شده عبارتند از: صلب پدر، رحم مادر و این دنیا و سه منزل پیش رو عبارتند از: قبر، محشر و بهشت یا دوزخ.
۷۸. حکیمی دیگری گفته است: مؤمن همواره شش بیم و هراس دارد؛ یکی بیم از خدا که او را ناگهان بگیرد. دوم خوف از فرشتگان مأمور الهی که در نامهٔ اعمالش چیزی بنویسند که مایهٔ رسوایی قیامت شود. سوم ترس از شیطان که عملش را باطل و تباه سازد. چهارم ترس از مرگ که در حال غفلت، سراغش بیاید. پنجم خوف از دنیا که مغرورش سازد و از آخرت بازش دارد و ششم، بیم از سوی زن و فرزندان که به آنان مشغول شود و از یاد خدا غافل بماند.[۱۹]
کشور را باید قوی کنیم
خودمان را آماده کنیم برای ایفای نقش در پدید آوردن نظم جدید؛ کشور را آماده کنیم برای اینکه نقشآفرینی کند. و این هم ممکن نخواهد شد مگر با قوی کردن کشور؛ کشور را باید قوی کنیم. تقویت کشور متوقف است بر استفادهٔ از همهٔ ظرفیتها و تواناییهایی که ما در داخل کشور و در بیرون کشور داریم. توجه بکنیم که ظرفیتهای ما و تواناییهای ما، فقط آن چیزهایی نیست که ما در داخل داریم؛ ما در بیرون کشور هم ظرفیتهای مهمی داریم؛ طرفدارانی داریم، عمق راهبردیداریم؛ در منطقه، در کشور؛ بعضی بهخاطر اسلام، بعضی بهخاطر زبان، بعضی بهخاطر مذهب شیعه؛ اینها عمق راهبردی کشور هستند؛ اینها جزو تواناییهای ما هستند؛ از همهٔ این تواناییها باید استفاده کنیم. فقط هم در منطقه نیست، ما در آمریکای لاتین عمق راهبردی داریم، در قسمتهای مهمی از آسیا عمق راهبردی داریم، امکاناتِ استفاده داریم؛ از اینها بایستی استفاده کنیم، اینها کشور را قوی خواهد کرد.
سه موضوع هم در تقویت کشور بسیار نقش دارد:
یکی مسئلهٔ علم و فناوری است،
یکی مسئلهٔ اقتصاد است،
یکی مسئلهٔ فرهنگ است.
در این سه بخش ما باید سرمایهگذاری کنیم؛ اینها عناصر کلیدیاند. دولتهای ما، مسئولین ما، مؤثرین و متنفذین ما، در هر سه قسمت بایستی فعال بشوند و کار بکنند
. مسئلهٔ جمعیتهم البته بسیار مهم است .. مسئلهٔ جمعیت تأثیر زیادی دارد در اقتدار ملی؛ و افزایش نسل جوان و بزرگ بودن کشور از لحاظ جمعیت، خیلی تأثیر دارد در ایجاد اقتدار.
البته از همهٔ اینها مهمتر، مسئلهٔ فرهنگ است؛ بخصوص در سطح باورها و عقاید مردم. میبینید چقدر دارند سرمایهگذاری میکنند. اشاره شد که بسیاری از سرمایههای گوناگون بینالمللی صرف ایجاد رسانههای اثرگذار میشود، از قبیل ماهواره و اینترنت و موبایل و امثال اینها؛ دارند سرمایههای زیادی را صرف میکنند برای اینکه بر روی عقاید مردم و باورهای مردم اثر بگذارند و اینها را درواقع از حیطهٔ نفوذ نظام اسلامی و ارزشهای اسلامی خارج کنند؛ که البته پادزهر آن هم این است که ما بتوانیم در سطوح مختلف، نسبت به باورها طرحهای تبیینی و اقناعی داشته باشیم؛ علمای ما، سازمانهای فرهنگی ما، سازمانهای تبلیغاتی ما، گویندگان ما، صداوسیمای ما باید بتوانند این باورها را در ذهن مردم تثبیت کنند و تعمیق کنند که البته ارتباط مستقیم علما با مردم، یک عامل و عنصر بیبدیلی است؛ هیچ چیزی جای این را نمیگیرد، هیچ چیزی؛ حتی صداوسیما که یک رسانهٔ فراگیر است، نمیتواند جای ارتباط مستقیم علما و متفکرین دینی را با مردم بگیرد.
مسئلهٔ وحدت و همدلیِ در کشور هم بسیار مهم است. اختلاف سلیقه در زمینههای سیاسی - در زمینههای سیاسی خُرد و کلان - وجود دارد، اما این اختلافها نباید وحدت کشور را و همدلی کشور را از بین ببرد؛ همه بایستی با هم باشند؛ یکی از نقاط مهم این است که از مسئولان هم همه باید حمایت کنند. حمایت منافات ندارد با اینکه شما یک ایرادی هم به فلان مسئول، یا دولت، یا قوهٔ قضائیه، یا مجلس داشته باشید، اما حمایت باید بههرحال انجام بگیرد. علاوه بر اینکه خب بحمدالله مسئولان در حال تلاشند، دارند کار میکنند. در همین یک سالی که دولت جدید بهوجود آمده، تلاشهای زیادی کردهاند، کارهای زیادی انجام گرفته، این را انسان شاهد است، از نزدیک میبیند؛ خیلی کار کردهاند؛ توفیقات خوبی هم بهدست آوردهاند؛ قوهٔ قضائیه همینجور؛ و دستگاههای مختلف مشغول کارند. من یادم میآید، گاهی خدمت امام افرادی میآمدند از دولت و از بعضی از نواقص و مانند اینها گله میکردند که مثلاً فلانجا این کار انجام گرفته؛ امام در جواب اینها میگفتند آقا، ادارهٔ کشور کار سختی است! واقع قضیه هم همین است: مدیریت دستگاهها کار سختی است. یک نفری ممکن است از جهت فکری، از جهت عملی، از جهت سلامت رفتاری، هیچ عیب و نقصی هم نداشته باشد، اما دستگاهی که زیر نظر او است مشکلاتی پیدا بکند، این پیش میآید؛ یعنی واقعاً فراگیری و شمول همهٔ اطراف و جوانب قضایا، کار آسانی نیست؛ پیش میآید دیگر، حالا مشکلاتی هم هست. البته کسی با انتقاد کردن مخالف نیست - ایراد کردن، انتقاد کردن، نقاط ضعف برنامهها و سیاستهای اجرایی را مطرح کردن؛ کسی منکر اینها نیست - اما اینها نباید به معنای تخریب و ایستادگی در مقابل تلاش و امثال اینها باشد. حمایت و کمک به دولت و دستگاههای اجرایی و عملیاتی را همه بایستی وظیفهٔ خودمان بدانیم که انشاءالله انجام بگیرد.
امیدواریم خدای متعال تفضلات خودش را از این ملت باز نگیرد و انشاءالله باز نخواهد گرفت. این مقداری که امروز در کشور ما توجهات و توسلات به معنویت هست، اینها قطعاً کمککار است؛ یک مواردی هم وجود دارد واقعاً که انسان در یک چیزهایی به بنبست میرسد اما توجه به خدای متعال و توسل به ذیل عنایات پروردگار، واقعاً بنبستها را باز میکند که این را انشاءالله بایستی دنبال بکنیم. همینطور که مکرر عرض کردیم، بنده همینطور که نگاه میکنم در مقابل خودم، افق را، آینده را بسیار روشن میبینم و میدانم که به توفیق الهی، به حولوقوهٔ الهی، آیندهٔ این کشور از گذشتهٔ آن از همهٔ جهات - جهات مادی و جهات معنوی - بهتر خواهد بود؛ انشاءالله[۲۰].
دغدغههای مدیران
محمود مهدی پور
انسان، بدون دغدغه نیست؛ هر کس دغدغهٔ خاصی دارد.
دغدغه، نوعی نگرانی، بیم و امید، دل مشغولی، دلواپسی، احساس خوف و خطر در برابر اهداف و نیازمندیهاست.
این حالت روحی و روانی، موتور تلاش و حرکت انسان در فعالیتهای گوناگون زندگی است. معادل این واژه در زبانهای گوناگون وجود دارد. هم و غمّ، فکر و ذکر و مشغولیّت ذهنی، اختصاص به طیفی خاص ندارد؛ سن و سال نمیشناسد و محدود به زمان و مکان ویژهای نیست. تا انسان انسان است، اندیشه و خواسته دارد و با نیازها و خطرها، مواجه است.
دغدغهٔ زندگی،
دغدغه نان و آب،
دغدغهٔ سلامت و امنیّت،
دغدغهٔ دانش و بینش و هزار نوع نگرانی و آرزو و بیم و امید دیگر در زندگی انسان، اثر گذارند و آدمی را به این سو و آن سو میکشند. دغدغهٔ انسان، گاهی برای خویش است و گاهی برای فرزندان، دوستان، خویشان و آشنایان و گاهی همشهریان و مردم استان و کشور، موضوع دغدغه میباشند.
برخی نگرانیها فردی و برخی دغدغهها، اجتماعیاند.
برخی نگرانیها اقتصادی، برخی سیاسی، برخی نگرانیها بایسته و برخی بیجهت و غیر منطقی میباشند.
برخی نگرانیها از اهداف و آرمانهای مقدس، ریشه میگیرند و بعضی ریشه در منافع پست و پلید دارند.
برخی دغدغهٔ حقوق بشر دارند و برخی دغدغهٔ مزد و مواجب خویش و برخی غم و غصهٔ افشا شدن روشهای غارت انسانها ،
راستی دغدغههای معقول و منطقی در زندگی مدیران نظام اسلامی کدامند؟
ایمانها و دغدغهها
هر کس بر اساس جهانبینی و ایمان و عقیده و دانش و بصیرت و مصلحت و منافع خویش، بیم و امید ویژهای دارد.
دغدغهها به دو شاخهٔ اصلی تقسیم میشوند:
بزرگی و خُردی دغدغهها، تابع عقل و ایمان و دانش و بینش افراد، گروهها و ملت هاست.
انسانهای بزرگ، همیشه آرمانها و خواستههای بزرگ دارند و به آرزوهای حقیر و کوچک، بسنده نمیکنند.
پیامبران الهی، دغدغههای فرا زمینی و فرا زمانی دارند و به سعادت و نیکبختی عموم انسانها میاندیشند. تلاشها و مقاومتهای بزرگ، مولود آرمانها و اهداف بلند و گرانقدر است.
حذف دغدغههای واقعی از زندگی انسان و کاهش دغدغهها در حدّ دغدغههای مسابقات ورزشی و فراموشی وظایف عبادی، اقتصادی، سیاسی، علمی و اجتماعی، خیانتی آگاهانه یا ناآگاهانه به سلامت و سعادت جامعهٔ بشری است.
برخی دغدغهها، بهراستی کودکانه و برخی پست و حقیرند.
بعضی نگرانیها، پدرانه، مادرانه و دلسوزانه
و بعضی عاقلانه، حکیمانه و مؤمنانهاند.
دغدغهٔ یک پسر جوان، کار، پول، خدمت سربازی، ماشین، خانه و زن و زندگی و دغدغهٔ یک دختر، یخچال و ماشین عروس و لباس شب عروسی است.
دغدغهٔ کسانی که برای یوزپلنگ ایرانی عزای عمومی برگزار میکنند، با کسانی که برای دو هزار شهید غزّه عزا میگیرند، بسیار متفاوت است.
وظایف مدیران جامعهٔ اسلامی، هدایت اندیشهها و احساسات پاک نسل جوان است.
وظیفه مدیران شناخت دغدغههای حق و باطل، هماهنگی بین دغدغههای کوچک و بزرگ، اولویتبندی بین اهداف اصلی و فرعی و توجه به تمام نیازهای راستین امت اسلامی است.
مردم فقط به تفریح و سرگرمی نیاز ندارند؛ بلکه به سلامت جسمی و روحی و سرپناه و ازدواج و کار و تولید و دانش و استقلال و عزت و آزادی از زنجیر رسانههای دروغ پرداز و فریبکار غرب نیازمندترند.
وظیفه مدیران
مدیران عالی و میانی و مدیران خط مقدم فرهنگ و اقتصاد کشور، باید فراتر از دغدغههای شخصی و خانوادگی و جناحی، به آرمانهای بلند انقلاب اسلامی بیندیشند.
حفظ استقلال جهان اسلام از نظام استکبار جهانی،
اتحاد امت اسلامی در برابر توطئههای خارجی و داخلی،
حفظ آزادی ملل مسلمان در برابر شبکههای مرئی و نامرئی نهادهای بینالملی،
پاسداری از عدالت اجتماعی،
حفظ اقتدار دولتها و ملتهای مسلمان در برابر فشار رسانهای و اقتصادی و هجوم و تحریم اقتصادی،
حفظ ایمان و دینداری مردم مسلمان
و حفظ منافع دنیا و آخرت فرزندان اسلام، از وظایف مهم و دغدغههای منطقی و معقول مدیران امت اسلامی میباشند.
مدیرانی که برای ایمان و آخرت و سعادت جاوید فرزندان اسلام و قرآن و عموم جامعهٔ بشری دغدغه نداشته باشند، باید در اسلام و مسلمانی خویش، تردید کنند!
اصولاً مدیران کشور را به چهار گروه زیر میتوان تقسیم کرد:
در میان این چهار گروه، تنها راه و رسم گروه دوّم، مقبول و مطلوب است.
مدیری که دغدغهٔ اولش معاش و عیش و نوش خویش باشد، هرگز صلاحیت نشستن بر کرسی مدیریت جامعهٔ اسلامی را ندارد.
در یکی از دعاها چنین میخوانیم:
اللهم صل علی محمّد و آل محمّد
«و اقسم لنا من خشیتک ما یحول بیننا و بین معاصیک و من طاعتک ما تبلغا به جنتک و من الیقین ما تهون به علینا مصیبات الدنیا و متعنا باَسمائنا و ابصارنا و انصرنا علی من عادانا و لا تجعل مصیبتنا فی دیننا و لا تجعل الدنیا اکبر همنا ولا تسلّط علینا من لایرحمنا[۲۱]».
شهامت اعتراف به خطا
عبدالرحیم اباذری
اعتراف به اشتباه و خطا در فرهنگ اسلامی و شیعی، از ارزش والایی برخوردار است و در احادیث امامان معصوم علیه السلام، با عبارتهای گوناگون، به آن توصیه شده است. این سفارش در زبان تعالیم دینی، اگر چه عمومیت دارد و شامل همهٔ مردم میشود، اما نسبت به مدیران و کسانی که در نظام اسلامی مسئولیت دارند، اهمیت بیشتری دارد. اگر مدیران و کارگزاران به این توصیه عمل کنند، اولین فایدهاش آن است که جلوی ناهنجاری، فساد و ضعف گرفته میشود و راه اصلاح جامعه، هموار میگردد. علاوه بر این، در فرهنگ ناب تشیع، عذرخواهی و قبول کردن اشتباهات، نشان دهندهٔ رشد عقلی و تعادل روحی است. امام علی علیه السلام میفرماید: «غایهٔ العقل الاعتراف بالجهل[۲۲]؛ شکوفایی عقل، با عذرخواهی و اعتراف به نادانی، حاصل میشود».
وقتی یک مدیر و مسئولی این ظرفیت را داشت که به خطاها و اشتباهاتش پی برده، از آنها دوری کند و گذشتهها را نیز جبران کند، طبیعی است که در آن اداره، شهر، روستا و یا کشوری که تحت مدیریت اوست، درخت رشد، تعالی و شکوفایی، جوانه خواهد زد و جامعه به سوی سعادت و رستگاری رهنمون خواهد شد؛ اما اگر مدیری به خطا و اشتباه خود آگاه شد و در صدد عذرخواهی و جبران برنیامد، در واقع، جامعه را به تباهی و سیاهی سوق داده و گناه را رواج داده است.
امام باقر علیه السلام میفرماید: «والله ما ینجو من الذنب اِلّا مَن اَقَرَّبه[۲۳]؛ سوگند به خدا! از گناه رهایی نمییابد؛ مگر کسی که به آن اعتراف کند». از مفهوم این روایت استفاده میشود که اگر مسئولی اعتراف به خطا و اشتباه نکرد و در پی جبران برنیامد، انحراف و تباهی، دامن گیر مسئولیتش خواهد شد و او را به زمین خواهد زد و جامعه و مردم را نیز به درد سر خواهد انداخت.
واژهٔ گناه و «ذنب» که در روایت آمده، نسبت به مدیران و مسئولان جامعه، معنای وسیعتری دارد و شامل اشتباهات و خطاهای مدیریتی آنان هم میشود؛ زیرا گاهی مدیری در امور فردی و شخصی گناهی را مرتکب میشود، مثلاً عاق والدین میشود یا حقوق همسر و فرزندانش را رعایت نمیکند و گاهی در حوزهٔ مسئولیت خود، تصمیم نادرست میگیرد یا قانون را رعایت نمیکند وبر این تصمیم نادرست و قانون شکنی، اصرار میورزد که همهٔ اینها گناه به شمار میآیند و در این صورت، فرد خطاکار، گناه کرده، در پیشگاه خدای سبحان، مستحق عقوبت خواهد شد.
در اهمیت اعتراف به گناه و خطا، چه در بعد فردی و چه در بعد مدیریتی و حکومتی، همین بس که امام علی علیه السلام میفرماید:
«عاصٍ یُقر بذنوبه خیر مِن مطیع یفتخر بعمله[۲۴]؛ گناهکاری که به اشتباه و خطای خود اعتراف کند، بهتر از کسی است که کارش را درست انجام داده، به آن تفاخر نماید».
آنچه گفته شد، دربارهٔ مدیرانی است که به خطا و اشتباه خود آگاه میشوند که در این صورت، لازم است به آن اعتراف کنند و در پی جبران برآیند؛ اما اگر مدیری گرفتار جهل مرکب شد و نمیداند که نمیداند، یعنی اصلاً متوجه نیست که این کاری که انجام داده، نادرست است و به مصلحت مردم و کشور نیست، سرانجام کار او نیز مانند همان مدیری است که اشتباهش را میداند، اما در پی جبران بر نمیآید و هر دو، جامعه را به فساد و تباهی میکشانند و هر دو به سوی دیکتاتوری در حرکت هستند.
بنابراین، برای این که جامعهٔ اسلامی به فساد و تباهی کشیده نشود و حاکمان و مدیران به دیکتاتوری سوق داده نشوند، امام علی علیه السلام خطاب به مالک اشتر میفرماید: «کسانی را برای امر قضاوت انتخاب کن که بر اشتباهاتشان، پافشاری نکنند و چون اشتباه کردند و آگاه شدند، بازگشت و اعتراف برای آنان، دشوار نباشد و طمع را از دل، ریشه کن کنند.[۲۵]
این فراز از فرمایش آن حضرت، اگر چه در ظاهر، اوصاف مسئولین قضایی را بر میشمارد، اما بعید نیست که مدیران اجرایی را نیز شامل شود.
به عنوان حسن ختام مقاله، فرازهایی از بیانات حضرت امام خمینی را مرور میکنیم که در آن اعتراف به خطا و اشتباه یک اصل و ارزش اسلامی مطرح شده است. وی میفرماید:
«آنچه که مهم است، این است که ما میخواهیم مطابق شرع اسلام، مسائل را پیاه کنیم. پس اگر قبلاً اشتباه کره باشیم، باید صریحاً بگوییم اشتباه نمودهایم و عدول در بین فقها از فتوایی به فتوای دیگر، درست همین معنا را دارد. وقتی فقیهی از فتوای خود برمیگردد، یعنی من در این مسئله اشتباه نمودهام و به اشتباهم اقرار میکنم... همه باید این طور باشند که اگر در مسئلهای اشتباه کردند، صریحاً بگویند اشتباه کردیم و حرف خود را پس بگیرند. ما که معصوم نیستیم»[۲۶].
«شماها که انشاءالله بعدها یک چهرههای فعالی برای این مملکت میشوید و یک چهرههای اسلامی برای این مملکت میشوید، بدانید که این چیزهایی که در نفس خودتان هست، این اوصافی که در نفس خودتان هست، اگر مهار نکنید، یک وقت یک دیکتاتور از کار در میآیید. این طور نباشد که آن قدر خودتان را ببینید که هر چه میگویید، همان درست است و آن قدر خودبین باشید که اگر نادرستی را فهمیدید هم حاضر به تسلیم نباشید ... از مفاسدی که دیکتاتوری دارد و دیکتاتور مبتلا به آن هست، این است که یک مطلبی را که القا میکند، بعدش نمیتواند، قدرت ندارد بر خودش که این مطلبی که القا کرده است، اگر خلاف مصلحت است، ، اگر خلاف مصالح فرض کنید کشور خودش هم هست... نمیتواند که از قولش برگردد؛ میگوید: گفتم و باید بشود! این، بزرگترین دیکتاتوری ماست که انسان به آن مبتلا هست»[۲۷].
مدیر سر بهزیر یا مدیر سر به هوا
احمد اسلام پناه
برای یک مدیر، همیشه سر به زیری، نشانهٔ تواضع و فروتنی نیست و سر به هوا بودن هم نشان تکبر و غرور نیست. گرچه سر و تواضع در جای خود، یک خصلت نیکو است، اما گاهی سر به زیر بودن مدیر، او را از آنچه در اطرافش میگذرد، غافل میکند و سکان مدیریت را از دست او رها میسازد. این سر به زیری، آرام آرام، آدمهای ناباب را موفق به دوره کردن او میکند و چششمش را از واقعیتهای پیرامونش میبندد و چه بسا کار به اَدا و شکلک درآوردن پشت سرش هم بکشد.
شخصی به شمس تبریزی گفت: رفیقمان، خیلی سر به زیر است و اصلاً سرش را بالا نمیگیرد. شمس گفت: به رفیقتان بگویید به حکیمی مراجعه کند؛ شاید پشت گردنش کورک درآورده است.
در نزد بزرگان، سر بزیر بودن، بیماری است و همین بیماری میتواند موجب رشد منکرات در حوزهٔ مدیریتی شود.
سر بلند کردن به معنای همه چیز را دیدن و همه چیز را دنبال کردن نیز صفت نیکویی نیست و حس تجسس و گوش فال نشستن و خبر چینی را در انسان زنده میکند و مدیر را نسبت به افراد، بدبین میسازد و همین بدبینی، او را از دیگران جدا میکند و به همین خاطر است که استادان اخلاق، افراد را به تغافل، یعنی گاهی چیزی را ندیده گرفتن و مطلبی را نشنیده گرفتن، دعوت میکنند؛ زیرا اگر مدیر در برابر هر دیده و شنیدهای، واکنش نشان دهد، نمیتواند به مسائل کلانتر برسد.
چه بسا با نادیده گرفتن و نشنیده گرفتن سخن یا کار زشتی از شخصی، آن شخص بیدار شود و از آن عمل زشت خود، دست بردارد و ممکن است با آگاه شدن افراد از کار ناپسندش، او بر آن کار جسورتر شود و منکرش را تکرار کند.
بنابراین، شایسته است که مدیر، نه سر به هوا باشد و نه سربزیر؛ بلکه لازم است اعتدال داشته باشد؛ اعتدالی که دین، آن را تعریف و حدودش را مشخص کرده باشد.
بریدهها
امامزادههای زنده
وقتی سید جمال الدین اسد آبادی به دستور ناصرالدین شاه برای چندمین بار دستگیر و زندانی شد، یکی از شاگردانش به نام میرزا رضا کرمانی به حرم حضرت عبدالعظیم حسنی در شهر ری رفت و طی سخنانی آتشین، خطاب به زائران گفت: ای مردم! شما در این مکان مقدس جهت زیارت امامزادگانی گرد آمدهاید که از دنیا رفتند و زیر خاک مدفون شدند و البته کارتان هم ارزشمند است؛ اما از حال و روز امامزادگان زنده خبر ندارید که چگونه به دست ظالمان، دستگیر و زندانی و شکنجه میشوند؛ غیرت کنید و نگذارید امامزادگان زنده و مظلوم، حقوقششان پایمان شود![۲۸]
دروغ نگو تا دروغت نگویند
مرد خیاطی در دکانش کوزهای عسل داشت. یک روز که میخواست دنبال کاری برود، به شاگردش گفت: این کوزه پر از زهر است؛ مبادا به آن دست بزنی. شاگرد که میدانست استادش دروغ میگوید، لب فرو بست و سخنی نگفت. او بعد از رفتن استاد، پیراهن یکی از مشتریان را برداشت و به دکان نانوایی رفت و پیراهن را به نانوا داد و دو نان داغ گرفت؛ سپس به دکان برگشت و تمام عسل را با آن دو نان خورد و کف مغازه دراز کشید. وقتی خیاط برگشت و شاگردش را این گونه دید، با تعجب، علت این کار را پرسید. شاگرد ناله کنان پاسخ داد: تو که رفتی، دزدی آمد و یکی از پیراهنها را دزدید و برد و من از ترس تو، زهر توی کوزه را خوردم و دراز کشیدم؛ تا بمیرم و از کتک کاری و تنبیه تو در امان باشم.
از تشک تا موشک
در دورهای که شهید مدرس در مجلس شورای ملی حضور داشت، برخی نمایندگان مجلس در جلسهای خواستار تخصیص بودجهٔ بیششتری، جهت خرید پتو، ملحفه و تشک برای نیروهای نظامی شدند. در این هنگام، مدرس پشت جایگاه قرار گرفت و گفت: امروز دنیا عوض شده است. اینقدر به فکر لحاف و تشک و بالش سربازان نباشید؛ اندکی هم به امور اساسی بیندیشید. من در جنگ اخیر، وقتی به کشور عثمانی رفته بودم، دیدم در جبهههای جنگ به جای زمین، در آسمان با هم میجنگند. ماشینهای عجیبی به نام طیاره، به میادین آوردند که از آسمان، لشکریان را میکوبند. امروز باید به فکر تقویت بنیهٔ نظامی کشور باشیم و الّا نمیتوانیم تنها با لحاف و تشک، روی پای خود بایستیم.[۲۹]
مال و جاه
روزی بهلول در قبرستان شهر، چوبی به دست گرفته، بر قبر یکی از مردگان میزد. وقتی از علت این کار پرسیدند، گفت: صاحب این قبر دروغگوست؛ چون تا وقتی زنده بود، میگفت: باغ من؛ خانهٔ من؛ مرکب من؛ پست و مقام من ... ولی حالا که رفته، همه را جا گذاشته است و دیگران آنها را تصاحب کردند. اگر او راست میگفت و اینها مال او بودند، میبایست آنها را با خود میبرد.
جبران شایعه
مردی که بر ضد افراد شایعه میساخت، چون پیامدهای ناگوار و صدمات آن را دید، پشیمان شد و نزد حکیمی رفت؛ تا کار بد خود را جبران کند. حکیم به او دستور داد که مرغی خریده، سر آن ببرد و پرهایش را در مسیر راه تا خانه در هوا پخش کند. مرد شایعه ساز با این که از این دستور شگفت زده شده بود، اما آن را انجام داد و فردای آن روز نزد حکیم رفت. حکیم از وی خواست که از همان مسیر برگردد و پرهای مرغ را جمعآوری کند و برایش ببرد. آن مرد رفت و تنها توانست سه پر پیدا کند و بقیهٔ را باد برده بود. مرد حکیم گفت: شایعههایی که تو ساختی، مانند همین پرهایی است که دیروز پخش کردی؛ یعنی پخش کردن آنها، خیلی ساده و راحت بود؛ اما جمعآوری و جبران آنها، به این سادگی ممکن نیست و جبران کاملش، غیر ممکن است.
در حصار اطرافیان
ج. ابویاسر
منصور دوانقی، شبانه در حال طواف کعبه بود؛ شنید که کسی این گونه مینالد:
«خدایا! از ظلم و فساد گسترده و از طمعی که میان مردم و حق فاصله انداخته، به درگاهت شکوه دارم».
منصور در گوشهای از مسجد الحرام نشست و کسی را در پی آن مرد فرستاد.
آن مرد، دو رکعت نماز خواند و حجرالأسود را لمس کرد و پیش خلیفه رفت و سلام کرد.
منصور گفت: آن چه حرفی بود که از تو شنیدم؛ کدام ظلم و فساد؟ کدام فاصله بین حق و اهل حق؟ آتش به جانم افکندی!
گفت: ای امیر! اگر امانم دهی، ریشهٔ کارها را خواهم گفت و گرنه، در پی کارم میروم.
گفت: تو در امانی.
گفت: آن کسی که دچار طمع شده است و در پی اصلاح ظلمها و فسادها نیست، خود تو هستی!
خلیفه گفت: وای بر تو! همهٔ ثروتها در اختیار من است و همهٔ ترشو شیرینها نزد من است؛ چگونه طمع داشته باشم؟
گفت: آیا طمعکارتر از تو هم کسی هست؟ خداوند امور و اموال مسلمانان را در اختیار تو قرار داده، ولی از کار آنان غافل شدهای و به ثروت اندوزی پرداختهای. میان خودت و مردم، دیواری از گچ و آجر و درهایی از آهن و نگهبانانی مسلّح قرار دادهای و خودت را در این حصار، زندانی کرده و مأمورانت را برای گرفتن مالیات، گسیل داشتهای و آنان را با سلاح و امکانات، مجهّز ساختهای و دستور دادهای که جز فلانی و فلانی، کسی به حضورت نرسد و مظلومان و گرفتاران و گرسنگان و ضعیفان را راهی به بارگاهت نیست.
آنگاه، این حاشیه نشینان و اطرافیانت را بر دیگران برگزیدهای و فرمان دادهای هر وقت خواستند، به حضورت آیند. اطرافیانت، اموال را میگیرند و با خود میگویند: خلیفه که به خدا خیانت کرده، ما چرا به او خیانت نکنیم؟ آنان تصمیم گرفتند خبرهای مردم را جز آن چه دلشان میخواهد، به تو نرسانند. هر کس هم که با آنان مخالفت کرد، دشمنش داشتند و راندند و از چشم تو انداختند و دیگران هم که این را دیدند، حساب کار خودشان را کردند.
اطرافیانت، به مخالفان، هدیه و رشوه دادند؛ تا ساکتشان کنند و بهتر بتوانند به رعیّت، ستم کنند و دیگران هم یاد گرفتند که با زیر دستانشان، همین شیوه را عمل کنند. این چنین شد که ظلم و فساد، همه جا را گرفت و حاکمان، در حکومت شریک شدند و تو غافل بودی. اگر ستمدیدهای به دادخواهی میآمد، راهش نمیدادند و هر که میخواست عریضهای به حضورت برساند، مانع میشدند؛ تا تو نفهمی که مردم چه میگذرد. ستمدیدگان پیوسته پیش گماشتگانت برای دادخواهی میآمدند؛ ولی طرد میشدند و راهی نمییافتند. گاهی هم که در جمع مردم میآمدی و در میانشان بودی، هر کس میخواست فریادی برآورد و نالهای سر دهد، مأمورانت چنان او را میزدند که مایهٔ عبرت دیگران شود و تو هم نگاه میکردی و اعتراض نمیکردی. با این حساب، مگر چیزی از اسلام میماند؟
من در جوانی، برای تجارت به چین میرفتم. یک بار که رفته بودم، شنیدم پادشاه آنجا شنوایی خود را از دست داده است و گریه میکند. اطرافیانش او را به شکیبایی دعوت کردند. او گفت: گریهام برای کر شدنم نیست؛ بلکه بر این میگریم که ستمدیدهای کنار دربارم فریاد برآورد و من استغاثهاش را نشنوم. سپس گفت: گوشم را از دست دادهام؛ چشمم که کور شنشده است؛ به مردم اعلام کنید که جز ستمدیدگان، کسی حق ندارد لباس قرمز بپوشد. آنگاه صبح و عصر سوار میشد و به میان مردم میرفت؛ تا ببیند آیا مظلومی هست!
او که مشرک بود، اینگونه نسبت به مشرکین، مهربانی و رأفت داشت؛ تو که به خدا ایمان داری و از دودمان پیامبری، چگونه دلت به حال مسلمانان نمیسوزد؟ اگر ثروت را برای فرزندت میاندوزی، خداوند، تولّد نوزادان را مایهٔ عبرت تو قرار داده که وقتی به دنیا میآیند، چیزی ندارند و اموال دست مردم است. آنان بزرگ میشوند و مورد مهربانی قرار میگیرند. تو نیستی که به آنان عطا میکنی؛ خداست که به هر کس بخواهد، عطا میکند و اگر ثروت اندوزی را برای تحکیم پایههای حکومت میخواهی، خلفای بنی امیّه برای تو مایهٔ عبرتند که آن همه ثروت و سلاح و سرباز و قدرت، به کارشان نیامد و نابود شدند. اگر میخواهی مقامت بالا رود، بالاتر از این که داری، نمیشود. آیا اگر کسی تو را نافرمانی کند، بالاتر از کشتن، عقوبتی هست؟ خلیفه گفت: نه. آن مرد گفت: ولی خدایی که این قدرت را به تو داده، نافرمانان را نمیکشد؛ بلکه به دوزخ ابدی وعده داده است. خدا، هم از نیتهای قلبی تو آگاه است و هم آن چه را با چشم و گوش و دست و پا و زبان انجام دادهای، میداند. آیا وقتی خدا این قدرت و حکومت را از تو بگیرد، کاری از تو ساخته است؟
منصور دوانقی گریست و گفت: کاش مادرم مرا نزاده بود. وای بر تو؛ حالا چه کنم؟
گفت: کسانی هستند که مورد اعتماد مردم و سنگ صبور آنانند؛ آن گونه اشخاص را مشاور خود قرار بده، تا راهنماییات کنند.
خلیفه گفت: چنین کردم و در پی آنان فرستادم؛ ولی از من فرار کردند.
گفت: آری، ترسیدند که آنان را به راه و روش خودت بکشانی؛ امّا توصیه میکنم که در خانهات را باز بگذار؛ دربانها را بردار؛ به مظلوم بیندیش و ظالم را سرکوب کن. مالیاتها را به صورت حلال و پاک، بگیر و عادلانه میان مستحقّان تقسیم کن. من ضامنم که بیایند و در اصلاح امور مردم، یاریات کنند.
مؤذّنان آمدند و به خلیفه سلام کردند و گفتند: وقت نماز است.
خلیفه برخاست و به نماز رفت و چون دوباره به مجلس خود برگشت، سراغ آن مرد را گرفت؛ ولی او را نیافت.[۳۰]
قبر نوشتهٔ یک مدیر
سعید سلیمان پور ارومی
ای مدیران که در این دنیایید
یا از این بعد، به دنیا آیید!
این که خفته است در این خاک، منم
از مدیران قدیمِ وطنم!
یاد آن دورهٔ بشکوه، بهخیر!
یاد آن لذت انبوه، بهخیر!
جاننثاران همگی دورم جمع
جمله پروانه و من همچون شمع
پاچهام تا که کمی میخارید،
پاچهخار از همه سو میبارید!
چونکه از زحمت امضا کردن
خسته میگشت مرا گاهی تن،
بود کاناپه و بالش، حاضر!
شانهمالان پی مالش، حاضر!
لیک طرحی دگر آورد فلک
بخت بد پای مرا کرد فلک
چون ورق نیز چو بختم برگشت
داخل حجله عروسم نر گشت!
از مدیریت خود عزل شدم
مایهٔ لودگی و هزل شدم
پاچهخاران همه دلسخت شدند
پاچهگیرِ من بدبخت شدند!
تو نپندار بسی غم خوردم
صبح معزول شدم، شب مردم!
پند گیرید از این قصهٔ من
گر توانید، نمیرید اصلاً!
حالیا غمزده توی گورم
سوژهٔ طنز سلیمانپور م!
شده جانی که ندارم بر لب
پاچهخارم شده مور و عقرب
لیکن آن وسوسه و شور و شرم
به خدا هیچ نرفته ز سرم
گر چه این دخمه شده ماوایم
باز هم در طلب دنیایم
هر کجا پُستِ خوش و میزِ نکوست
مرده و زندهٔ من طالب اوست!
فرماندهٔ منحصر به فرد
محمد اصغری نژاد
غلام اوصیاء اول جنگ به میادین نبرد رفت و آخر جنگ برگشت. شگفت این که ۶- ۷ تا تیر خورد و چندین بار شیمیایی و چندین بار دچار موج گرفتگی شد. او فرماندهٔ گردان بود و خصوصیاتی داشت که خیلی از فرماندهان نداشتند. او با نیروهایش خودمانی بود و شوخی میکرد و به خاطر همین، در دل نیروهایش جا باز کرده بود. خیلی از افراد برای همین موضوع، او را که در جمع نیروهایش بود، درست نمیشناختند و به او خردگیری میکردند؛ اما با کمال ناباوری، صبح فردا در مراسم صبحگاه میدیدند که آن فرد، کسی جز غلام اوصیا، فرماندهٔ گردان نیست که میخواهد صحبت کند.
غلام اوصیا محضر به فرد بود و به بچهها روحیه میداد.
خیلی از بچههایی که اطراف غلام اوصیا بودند، در ظاهر به بچههای جبهه نمیخوردند و اهل این کارها نبودند؛ اما وقتی من آنها را در خط مقدم میدیدم که چطور با پای برهنه این طرف و آن طرف میدوند، از تعجب، شاخ در میآوردم. آنها عاشق آقا غلام بودند و وقتی او حرف میزد، به شوخی یا جدی، حرف بالای حرفش نمیزدند و میگفتند: چشم! بیشتر شهدای نامی بابل، نیروهای آقا غلام بودند. آقا غلام هنگام عملیات هم همان غلام قبل از عملیات بود. گردان ویژهٔ شهدای آقا غلام، همه جا اول میشد.[۳۱]
خیلی هم خوب است
در کنار رودخانه «زلم»، در شمال غربی شهر خرمال عراق، منطقهای به وسعت دو کیلومتر به ما واگذار شد. در آن منطقه، عراقیها تپههایی خاکی درست کرده بودند؛ تا در مقابل کردهای عراقی، ایستادگی کنند. ما در کنار یکی از این تپهها، قرارگاه تاکتیکی درست کردیم. چشمهٔ بسیار سرد و گوارایی در کنار قرارگاه جاری بود. اولین کار ما در آنجا، درست کردن یک توالت بهداشتی بود. هر کس چشمش به آقای قاآنی، فرمانده لشکر امام رضا علیه السلام میافتاد، خجالت میکشید و شروع به کار میکرد؛ چون میدید که فرمانده لشکر، آستین بالازاده، برای قرارگاه، سرویس بهداشتی درست میکند. یکی دو نفر از بچهها گفتند: درست نیست آقای قاآنی کار کند. او در جواب گفت: چی درست نیست؟ خیلی هم خوب است. مگر شأن من و تو از دیگران بیشتر است؟ [۳۲]
منش فرماندهی از منظر قرآن و سیرهٔ علوی(معرفی کتاب)
معرفی کتاب
غلامرضا گلیزواره
این کتاب در پنج بخش و ۲۱۶ صفحه و در قطع رقعی، سامان یافته و عقیل ابراهیمی آن را به نگارش درآورده و در پاییز سال ۱۳۹۲ توسط انتشارات زمزم هدایت، چاپ و منتشر شده است.
در بخش اول این کتاب، چنین آمده است: در آموزههای امیرمؤمنان علیه السلام تعبیر تدبیر دیده میشود که منظور از آن، تنظیم امور و ترکیبها کارها و سامان دادن برنامهها به بهترین نحو و استوارترین ساز و کار است؛ تا هدفهای تشکیلاتی به نتیجهای مطلوب و فرجامی پسندیده، منجر گردد. امام علی علیه السلام میفرماید: برنامهریزی و تدبیر درست، سرمایهٔ کم را افزایش میدهد و بیتدبیری، دارایی فراوان را نابود مینماید.
بخش دوم کتاب به انتخاب و گزینش فرماندهان اختصاص یافته است. در این بخش آمده است: شایسته سالاری در به کار گماردن فرماندهان بر اساس معیاری روشن و درست، اصلی تخلف ناپذیر است و عدم توجه به این موضوع، میتواند خسارتهای غیر قابل جبرانی را به وجود آورد.
نویسنده با الهام از رهنمودهای امام علی علیه السلام مینویسد: فرماندهان باید امکانات لازم را جهت رفاه و آسایش خانوادههای تحت امر خود فراهم سازند؛ تا نیروهای مسلّح بتوانند با خیالی آسوده، مأموریت خود را انجام دهند.
در بخش سوم کتاب این کتاب، اصول فرماندهی، در چهارده محور، مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفته است.
در این بخش آمده است: فرمانده و مدیری لایق است که مسئولیت را امانت تلقی کند و خود را امین آن بداند.
به باور پدیدآور کتاب حاضر، حفظ اسرار سازمان و تشکیلات، امانتی بزرگ است.
وی در این بخش همچنین نوشته است: چون مسئولیت فرماندهی، ترکیبی از مدیریت و رهبری است و تصمیمها و برنامههای شتابزده و احساسی، آفتزاست، فرمانده بایستی دارای سعه صدر، ظرفیت بالا و تحملی عالمی باشد و یکی از خصالی که مدیر و فرمانده باید به آن آراسته باشد، فروتنی است و این ویژگی، خودخواهی، خودکامگی و عُجب را از بین میبرد.
در بخش چهارم، ذیل فرماندهی و آگاهی، به شناخت جهاد، تفاوت جنگ و جهاد، ارتباط فعالیتهای جهادی با نهادهای اداری نظامی اسلامی، ارزش نبرد در راه خدا و امتیازات جهاد و بهای جهاد در قرآن پرداخته شده است. و در آخرین بخش، مولف جنگ روانی را از زوایای گوناگون، مورد بررسی قرار داده و آثار خسارت بار آن را تشریح نموده است.
پانویس
- ↑ صحیفهٔ امام، ج14، ص 90- 91.
- ↑ حدیث ولایت، ج8، ص3 و 4.
- ↑ نازعات، آیهٔ 40.
- ↑ حدید، آیهٔ 11.
- ↑ زخرف، آیهٔ 32.
- ↑ فاطر، آیهٔ 6.
- ↑ طلاق، آیهٔ 2و3.
- ↑ دیلمی، ارشاد القلوب، ص66.
- ↑ مجلسی، بحارالانوار، ج28، ص218؛ صدوق، خصال، ص461؛ طبرسی، احتجاج، ج1، ص186.
- ↑ توبه، آیهٔ 34.
- ↑ امینی، الغدیر، ج8، ص292.
- ↑ همان، ص293.
- ↑ دائرهٔ المعارف صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله، ج2، ص31.
- ↑ الغدیر، ج8، ص299.
- ↑ دائرهٔ المعارف صحابه پیامبر، ج2، ص29.
- ↑ همان، ج2، ص43.
- ↑ الغدیر، ج8، ص300.
- ↑ حرانی، تحف العقول، ص216.
- ↑ علی مشکینی، المواعظ العددیهٔ .
- ↑ بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار با اعضای مجلس خبرگان رهبری 13/6/1393.
- ↑ طوسی، تهذیب الاحکام، ج3، ص92.
- ↑ عیون الحکم و المواعظ، ص348.
- ↑ کلینی، اصول کافی، ج4، ص157.
- ↑ غرر الحکم و دررالکلم، ص195.
- ↑ نهج البلاغه، نامهٔ 53.
- ↑ صحیفه امام، ج18، ص241.
- ↑ همان، ج14، ص92.
- ↑ گلشن ابرار، ج8، ص144.
- ↑ روزنامه 19 دی.
- ↑ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج18، ص144.
- ↑ ر.ک: بارانهای هفت تپه (خاطرات نادر بذری)، ص140، 141، 199، 200، 243 و 244.
- ↑ ر.ک: کتاب بابانظر، انتشارات سورهٔ مهر، ص454 و 455..







