آینه رشد ۰۴

از پژوهشکده امر به معروف
نسخهٔ تاریخ ‏۵ خرداد ۱۳۹۵، ساعت ۱۷:۰۸ توسط User2 (نظرات | مشارکت‌ها) (اصلاح نویسه‌های عربی، اصلاح فاصلهٔ مجازی، اصلاح ارقام)

پرش به: ناوبری، جستجو

عنوان: آینه رشد ۰۴
مجموعه‌ها: نشریات
شناسه کتاب: ۸۸
نویسنده: گروه نویسندگان
شابک: ------
تعداد صفحات: ۳۳
نام اپراتور: محمد خلیلی
ایمیل اپراتور: ۲farizeh@gmail.com
زبان: پارسی
رتبه: 0
تصویر: cover
دانلود فایل: دانلود آینه رشد ۰۴

محتویات

آیینه ۴

بله؟ بله قربان!...

نویسنده:حسین سروقامت
شمارش:
سه... دو... یک.
آن سو دو نفر مقابل هم نشسته‌اند.
یکی همین جور یک بند از دیگری تعریف می‌کند؛ آنقدر که او خسته می‌شود؛ سر برمی‌دارد و می‌گوید: فلانی! این همه حرف زدی، می‌گذاری یک نکته هم من بگویم؟
با تعجب می‌گوید: بله قربان.
می‌گویند هر که پیش روی تو از تو چاپلوسی کند، تو را سربریده است. عیبی ندارد؛ می‌بُری، ببُر؛ اما نه با این شتاب! تشنه، نه؛ آبی بده و سر ببُر! ما که از تشنگی مردیم.
...
این سو پیرزنی به نماز ایستاده، در اثنای نماز می‌شنود که از او تعریف می‌کنند که چه نماز جانانه‌ای می‌خواند!
نماز را می‌شکند و می‌گوید: روزه هم دارم؛ ده سفر نیز به خانه خدا رفته‌ام!
و من ایستاده‌ام به تماشا که چه کسی به چه کاری است؟
چه کسی قدر خود را می‌شناسد و با مناعت طبع یک گام پیش می‌گذارد.
و چه کسی پا بر سر عزت و آبروی خویش می‌گذارد و یک گام پس می‌نهد!
می‌آیید این گام‌ها را باهم بشمریم؟

گام اول به پیش‏

گامی در تاریکی‏

در ظلمت محض و تاریکی مطلق، گاهی نوری می‌درخشد. همه جا را روشن می‌کند و بلافاصله خاموش می‌شود.
آن تاریکی چیزی نیست؛ هرچند سال‌های مدید به طول انجامد؛ آن نور همه چیز است، هر چند تنها لحظه‌ای بدرخشد.
امیرکبیر آن نور رخشان بود؛ در شام قیرگون قاجار.
در روزگاری که زبان سبز رجال یاوه‌گو، ضامن بقای آنان به شمار می‌آمد و کار به جایی رسیده بود که از سر ناموس خود نیز گذشته و می‌گفتند: اقتضای حکمت آن است که پادشاه به هر چیزی که عاشق و شایق و راغب شود، آن چیز به صاحبش حرام گردد، البته آن چیز را باید بر سبیل وجوب، پیشکش آن والاجاه نمود؛ چه اگر زن جمیله معقوده باشد و اگر چنین نکنند، حواس پادشاه پریشان گردد و امور خلایق پریشانی یابد، زبان سرخ او سرسبز می‌دهد بر باد!
باور ندارید؟ این هم سند: نامه‌ای از امیرکبیر به ناصرالدین شاه قاجار؛ قربانت شوم!
الساعه که در ایوان منزل با همشیره همایونی به شکستن لبه نان مشغولیم، خبر رسید که شاهزاده موثق الدوله حاکم قم که به جرم رشاء و ارتشاء معزول کرده بودم، به توصیه عمه خود ابقاء فرموده و سخن هزل بر زبان رانده‌اید. فرستادم او را تحت الحفظ به تهران بیاورند تا اعلیحضرت بدانند که اداره امور مملکت با توصیه عمه و خاله نمی‌شود.
زیاده جسارت است. تقی‏

گام دوم به قهقرا

خطر نابودی‏

چنگیزخان مغول پس از فتوحات فراوان و کشورگشایی‌های بسیار، روزی به فکر فرو رفت که آیا چیزی هست که بتواند حکومت ما را به ورطه نابودی کشاند و از صحنه براندازد؟
او این سخن را در انظار عموم مطرح کرد و برای بهترین پاسخ جایزه‌ای قرار داد.
پیری فرزانه و دنیادیده پاسخی به او گفت که از آن بهتر نشنیده بود؛ او گفت:
حکومت تو که سهل است، عالم را هم که بگیری، خطر نابودی تهدیدت خواهد کرد؛ اگر جای آدم‌ها را با هم عوض کنی؛ یعنی اراذل را به کارهای مهم بگماری و افاضل را به کارهای پست و اداری!
...
ما گذشته درخشانی داشته‌ایم که باید به درستی آن را پاس بداریم. می‌پرسید چگونه؟ از زبان یکی از مفاخر علمی کشور بشنوید:
«اگر با بزرگداشت گذشتگان می‌خواهیم کاری کنیم که جوانان امروز به استخوان‌های پوسیده آبا و اجدادشان ببالند، سخت خطا کرده‌ایم و اگر با انجام این کار می‌خواهیم امروزمان را تحقیر کنیم و به آنان بفهمانیم که نتوانسته‌اند مثل پدرانشان در زمینه‌های گوناگون علمی و ادبی و هنری بشکفند، در اشتباهیم؛ اما اگر می‌خواهیم از این راه، آنان را برانگیزیم تا راه بزرگان را در پیش گیرند، راهمان درست است و باید آن را دنبال کنیم».
آینده درخشانی هم در انتظار ماست؛ می‌دانید چرا؟
چون ظرفیت‌هایی داریم که دیگران فاقد آن هستند.
نسبت دانشجو به جمعیت در کشور ما ۲۰۰۰ نفر به ۰۰۰/۱۰۰ نفر است؛ در حالی که این تعداد در کشورهای پیشرفته، تنها دو برابر این رقم است؛ یعنی ۴۰۰۰ نفر به ۰۰۰/۱۰۰ نفر، این امر مطلوبی نیست؟
با این حال دانشمندان ما نگرانند!
آنان احساس می‌کنند، چندان که باید مورد قدردانی قرار نمی‌گیرند.
از یکی شان شنیدم که می‌گفت: اگر بخواهیم قدر ما را بشناسند، باید به خارج برویم. در آن جا کتاب‌هایی به زبان انگلیسی بنویسیم و این کتاب‌ها به ایران بیاید و ترجمه شود تا ما را تازه بشناسند.
می‌دانید این احساس ناشی از چیست؟
فکر نمی‌کنید جای بعضی آدم‌ها با هم عوض شده است؟
بعضی آدم‌های آشنا، بیگانه تلقی شده‌اند و برخی بیگانه‌ها دوست.
فکر نمی‌کنید
برخی ازاین دغل دوستان که می‌بینی‏
مگسانند گرد شیرینی

گام سوم به جلو

در آن خفقان دهشت‌زا

در آن سکوت گنگ و آن خفقان دهشت‌زا که همه سر در لاک خود فرو برده، صدا از احدی در نمی‌آمد، یک نفر بود که فریاد می‌زد؛ می‌شورید و می‌غرید.
هیکل نحیفش را که می‌دیدی، گمان نمی‌بردی که این همه جرأت و جسارت از آنِ او باشد.
خودش می‌گفت: خدا در من دو چیز قرار نداده است ؛ یکی ترس و دیگری طمع!
... و این که ترس ندارم، چون طمع ندارم.
گاهی رو به نمایندگان مجلس می‌کرد و می‌گفت: مگر شما ضعف نفس دارید؟ چرا حرف نمی‌زنید؟ مگر می‌ترسید؟ ما که از رضاخان ترسی نداریم. ما که قدرت داریم تا سلطنت را تغییر دهیم و رئیس الوزرا را عزل کنیم، رضاخان را هم تغییر می‌دهیم.
همین الان تصمیم بگیرید؛ رئیس الوزرا را بخواهید و استیضاح کنید؛ عزلش کنید برود پی کارش...
او را شناختید؟
مگر کسی هست که شهید مدرس را نشناسد؟
او نیز با زبان سرخ، سر سبز خویش به باد داد!
شامگاه ۱۶ مهر ۱۳۰۷ مأموران رضاخانی وحشیانه به خانه‌اش ریختند؛ نه سال غریبانه، داغ تبعید بر پیشانی‌اش نهادند؛ ... و سرانجام در دهم آذر ۱۳۱۶ با شربت شهادت، روزه‌اش را بازکردند!

گام چهارم به عقب

مدح جلّاد

همین یکی دو سال پیش، وقتی از کربلا به سمت ایران می‌آمدی، اتوبوس کنار قهوه‌خانه‌ای می‌ایستاد تا مسافران آبی به سر و صورت بزنند و با نوشیدن فنجانی چای، خستگی از تن بدر کنند.
کنار قهوه‌خانه، تصاویری از رهبران عراق نصب شده بود و نمایان‌تر از همه، عکس بزرگی از جلاد خون آشام تاریخ، صدام حسین که اگر نگوییم منفورترین، دست کم یکی از چهره‌های منفور در حافظه تاریخی ملت ماست و عباراتی در توصیف او.
ملاحظه کنید و بخندید؛ برای مضحکه چیز بدی نیست:

شناسنامه‏

نام: صدام حسین.
نام جد و پدر: تاریخ عرب.
نام مادر: امت بزرگوار عرب.
محل تولد: در سایه‌سار نخلی بر ساحل دجله و فرات.
گروه خون: خون عرب.
شغل: رهبری امت عرب.
نشانی: از خلیج عربی [بخوانید خلیج فارس‏] تا اقیانوس اطلس (شتر در خواب بیند پنبه دانه.)
محل سکونت: در دل و جان همه اعراب!
سرمایه: عشق و محبت ۱۵۰ میلیون عرب!
...
خدایا در این عمر کوتاه چه چیزها که ندیدیم!
زباله‌ای افزون بر زباله‌های تاریخ.
راستی که این بادمجان دور قاب چین‌ها، چه حرف‌ها که نمی‌زنند!

گام پنجم به قهقرا

مزد یک شعر

می‌پرسید از راه شعر و سرود چه؟ آیا می‌شود تملق گفت؟
این یکی را دیگر نپرس!
تاریخ پر است از آدم‌هایی که گزافه گفته‌اند و زر ستانده‌اند.
هیچ کس نیست که صله پادشاهان متملق پرور را فراموش کند؛ کیسه‌های زر هنوز هم در فیلم‌ها، نماد عشق شاهان به تملق است.
هر که را یادمان برود، ایرج جنتی عطایی را فراموش نمی‌کنیم که در حکومت ستم شاهی و به مناسبت تأسیس حزب رستاخیز، شعر «رسول بزرگ رستاخیز» را سرود و مزد خود را نیز ستاند.
ای ابر مرد شرقی، ای کوه
معنی جاودانه انسان
ای رسول بزرگ رستاخیز
خاک اگر خنده کرد و گندم داد
از تو بود ای بزرگ باران ساز!
فکر می‌کنید مزد این شعر چقدر است؟
تعجب نکنید؛ او در سال ۵۵ به خاطر سرودن این شعر از طرف دفتر فرح بورسیه شد و به لندن رفت.
گام پنجم به عقب مقدمه‌ای از دانشمند معظم در گزارش مسابقات فوتبال اغلب می‌شنویم که شماره ۹ به جای شماره ۴ وارد شد یا فلانی با فلانی تعویض شد.
عبارت انگلیسی Substitution یعنی جابه جایی یا پالایش؛ یعنی ورود یک بازیکن جدید، به منظور بهتر شدن اوضاع. علت، تغییر تاکتیک است؛ نه حذف آدم قبلی؛ امّا همین که می‌آییم سراغ مدیریت، می‌بینیم نوعی میل به مادام العمر بودن، رخ می‌نماید و تغییرات عجیب و غریب جلوه می‌کند.
... و این جاست که آدم‌ها برای آن که بمانند و بر توسن قدرت برانند، می‌افتند به ورطه «پاچه خاری» که چندی است از سریال پاورچین به متن جامعه وارد شده و چون با روحیات برخی از ما سازگار است، به سرعت جا باز کرده است ؛ عکس العمل آدم‌های ضعیف، در مقابل رؤسای تملق دوست!
... تا جایی که در سال عزت و افتخار حسینی دربارهٔ سیدالشهداء که بر ذروه عزت و عظمت ایستاده، کتاب می‌نویسند و در طلیعه آن می‌نگارند:
« با مقدمه‌ای از دانشمند معظم، جناب آقای دکتر... ریاست عالیه. ... » مقدمه را که نگاه می‌کنیم، نه اثری از دانش آن دانشمند معظم می‌بینیم و نه پاسخی به این تجلیل گزاف!
دریغ از این که آن ریاست عالیه، حتی نامی از نویسنده کتاب در مقدمه خویش ببرد!
و ما از خود می‌پرسیم که راستی امام حسین (ع) به چنین خفتی راضی است؟

گام ششم باز هم به عقب

آدمی از سیاره مریخ

کاردش می‌زدی، خونش درنمی‌آمد!
کارمند اداره کل روابط عمومی سازمان... بود. مستقیم و بی‌واسطه با مردم تماس داشت. درد دل‌های آنان را می‌شنید و با آنها گفت وگو می‌کرد. از سیر تا پیاز را هم می‌نوشت؛ از عیب و ایرادهایی که مردم می‌گفتند تا نقاط قوتی که مطرح می‌کردند.
اما وقتی مدیر کل روابط عمومی بر اساس نوشته‌های او و امثال او گزارشی را تنظیم می‌کرد و به مقامات بالاتر تقدیم می‌کرد، دیگر حرفی از کاستی‌ها نبود. عیب و ایرادی منعکس نمی‌شد و هر چه بود، خوبی بود و خرمی!
گزارشی با رنگ و بوی سیب گلاب!
خدا رحم کند به رئیس این تشکیلات که می‌خواهد با چنین گزارش‌هایی امور سازمان خویش را رتق و فتق کند.
چنین کسی حرف هم که می‌زند، چنان از مردم دور است که گویا از سیاره مریخ آمده است!

نیم نگاهی به آنچه گذشت

چند گام؟ به کدام سو؟
خب، شمردید؟
چند گام به جلو؟ چند گام به عقب؟
همیشه این گونه است. آدم‌ها به عقب گرد راغب ترند؛ مگر خدا عنایتی کند.
از آن گروه که گامی به جلو برداشتند، خیلی‌ها لطمه خوردند و از آن گروه که گامی به قهقرا، خیلی‌ها به جایی رسیدند.
اما اکنون چه؟
اکنون که نه از تاک نشان هست و نه از تاک نشان!
نام نیک برای کیست؟ کدام یک در دل و جان مردمند؟

بریده‌ها

نویسنده: عبدالرحیم اباذری‏

زندان ریاست

روز و شب، مشغول پاش خویشتن‏
در حذر از خویش و از فرزند و زن‏
تخت زرینی که بینی، جای اوست‏
تخته بندی محکم اندر پای اوست‏
دارد اندر دل، هوای سیر و گشت‏
گشت بازار و دکان و باغ و دشت‏
لیک پایش تخته بند است ای رفیق‏
می‌نه بتواند برآید از مضیق‏
بندیان در بند زندانش اسیر
شاه خود محبوس، بر تخت و سریر
هر چه بندت کرد، سجن است ای پسر
خواه زندان باش، خواهی تخت زر
سوی فرزندان نه بگشاید نظر
جز که بیند تیغ بُرّانشان به سر[۱]

بندگی ما و آزادی شما

روزی در محفلی، ایلچی انگلیس به میرزا مسعود گفت: در ولایت شما آزادی نیست. میرزا جواب داد: اگر بندگی ما و آزادی شما را به خرید و فروش بگذارند، من بندگی خودمان را در مقابل آزادی شما به هیچ قیمت نمی‌دهم؛ چرا که آزادی، شما را از رویه ادب بیرون برده است. پادشاه شما از غایت بی‌حیایی در حق زن خود تهمت‌هایی گفته که من در حضور این زن‌ها از ذکر آن خجالت می‌کشم.

باب عدل بگشا

آورده‌اند که پادشاهی به غایت زشت رو و کریه منظر، تازه به قدرت رسیده بود. روزی از روزها در آیینه به چهره خویش می‌نگریست و از شدت کراهت آیینه را بر زمین کوبید و افسرده در گوشه‌ای نشست و گریست. پادشاه غلامی عالم و اهل معرفت داشت. او چون اندوه پادشاه را دید، برای دلداری به نزد او آمد و علت را جویا شد. پادشاه با تأثر گفت: هر ملتی از حاکم خود شمایلی متفاوت و برتر از دیگران متوقع است؛ من چه کنم با این چهره کریه که حتی خود از نگریستن به خود بیزارم و کراهت دارم؟ من چگونه در بار عام با خلایق روبرو شوم و مهر خود را در دل آنان بنشانم؟ من چگونه می‌توانم از مردمی که حاکم خود را به جهت چهره کریهش دوست ندارند، سربازان و دلاور مردانی که حافظ این سرزمین باشند، بسازم؟ غلام پس از لختی تفکر پاسخ داد: سرورم! سیرت نیکو بساز و آن را در چشم دل خلایق بنشان تا صورت کریه را از چشم خلایق محو سازد. پادشاه با اشتیاق پرسید: چگونه؟ غلام بی‌درنگ پاسخ داد: باب عدل را بگشا و بر خلق مهر و رحمت آور تا عمل نیک تو، چشم دل آنان را بگشاید.
دیری نگذشت که پادشاه کریه منظر، آن چنان محبوب خلایق شد و نامش ورد زبان‌ها گشت و یارانی وفادار و جان بر کف و مطیع فرمان یافت که کمتر پادشاهی تا آن زمان به شأن و منزلت وی، نزد ملتش رسیده بود[۲].

شومی مال دنیا

چنان است کار دنیا که در روزگار عیسی - صلوات اللَّه و سلامه علیه - سه تن در راهی می‌رفتند. به گنجی رسیدند؛ با خود حیلتی اندیشیدند تا یکی از ایشان هلاک شود. قرار دادند که یکی از ایشان بفرستند تا ایشان را خوردنی آرد و در هنگام غیبت وی، آن گنج برگیرند. آن شخص برفت و پاره‌ای طعام حاصل کرد و در وی [آن‏] زهر تعبیه کرد و بیاورد و پیش یاران نهاد و در غیبت طعام آورنده، آن دو مقرر کرده بودند که چون او بیاید، وی را بکشند. چون طعام بیاورد، ایشان نخست او را بکشتند و بعد از آن طعام زهرآلود بخوردند و در زمانی اندک، هر سه تن هلاک شدند. اتفاق را عیسی‌علیه السلام از آن جا گذر افتاد؛ با حواریان گفت: بنگرید به کار دنیا که چگونه از هر سه تن باز ماند و ایشان کشته شدند از شومی مال دنیا. وای بر جویندگان دنیا!

بهر پاس رعیت

درویشی مجرد به گوشه‌ای نشسته بود. پادشاهی برو بگذشت. درویش از آن جا که فراغ ملک قناعت است، سر بر نیاورد و التفات نکرد. سلطان از آن جا که سطوت سلطنت است، برنجید و گفت: این طایفه خرقه پوشان، امثال حیوانند و اهلیت و آدمیت ندارند. وزیر نزد وی آمد و گفت: ای جوانمرد! سلطان روی زمین بر تو گذر کرد؛ چرا خدمتی نکردی و شرط ادب به جای نیاوردی؟ گفت: سلطان را بگوی توقع خدمت از کسی دار که توقع نعمت از تو دارد و دیگر بدان که ملوک از بهر پاس رعیتند؛ نه رعیت از بهر طاعت ملوک.
پادشه، پاسبان درویش است
گرچه رامش، به فرّ دولت اوست‏
گوسپند از برای چوپان نیست‏
بلکه چوپان برای خدمت اوست‏

یکی امروز کامران بینی‏
دیگری را دل از مجاهد ریش‏
روزکی چند باش تا بخورد
خاک، مغر سر خیال اندیش‏
فرق شاهی و بندگی برخاست‏
چون قضای نشسته آمد پیش‏
گر کسی خاک مرده باز کند
ننماید توانگر و درویش‏
ملک را گفت درویش، استوار آمد؛ گفت: از من تمنا بکن. گفت: آن همی‌خواهم که دگرباره زحمت من ندهی. گفت: مرا پندی بده؛ گفت:
دریاب کنون که نعمتت هست به دست‏
کاین دولت و ملک می‌رود دست به دست‏[۳]

مدیریت و خانواده

نویسنده:مسلم صاحبی
مدیریت، هنر است و جانمایه آن فطری و ذاتی است؛ هرچند از طریق آموزش، بهبود و ارتقا پیدا می‌کند.
هنر مدیریت در عرصه مدیریت خویش ظهور و بروز می‌یابد و در حوزه مدیریت گروه که خانواده شاخص‌ترین و روشن‌ترین نمود آن است، توسعه پیدا می‌کند و در قلمرو مدیریت اداری به کمال می‌رسد. بنابراین، مدیریت با ابلاغ اداری آغاز نمی‌شود؛ بلکه هرکسی از زمانی که به خودآگاهی فردی می‌رسد و عهده‌دار اداره خود می‌شود، مدیریت خود را آغاز می‌نماید و با خودآگاهی گروهی و پذیرش مسئولیت گروه - بدون این که از مدیریت خویش فاصله بگیرد - در حوزه مدیریت گروهی که بالاتر، گسترده‌تر و به مراتب حساس‌تر از مدیریت خویش است، قرار می‌گیرد و هرگاه بر اثر پیشرفت شغلی یا به هر دلیل، فرصت ورود به قلمرو مدیریت اداری بیابد، در حقیقت به بالاترین سطح مدیریت، راه پیدا کرده است؛ هرچند مدیریت اداری، خود دارای مراتب و مراحل متعدد و متفاوتی است که از مدیریت یک اداره کوچک تا مدیریت کل جهان را شامل می‌شود.
به این ترتیب، گونه‌های کلی مدیریت، طولی و تفکیک‌ناپذیر است؛ به طوری که مدیر یک کشور و حتی فراتر از آن، مدیر دهکده جهانی هم در اوج مدیریت جهانی، نمی‌تواند از خویشتن و از گروه تحت اداره خود و اداره شئون آنها، فارغ باشد و این بدان معنی است که مسئولیت فراتر، هرگز مسئولیت فرودین را سلب نمی‌کند و چنین فردی ناگزیر در کنار مدیریت کلانی که بر عهده گرفته است، باید همواره در اندیشه اداره خویش و خانواده خود و هر گروه دیگری که مسئول اداره آن است نیز باشد.
در این مجال، صرف نظر از جنبه‌های مختلف این موضوع که بحث و بررسی جداگانه‌ای را می‌طلبد، به ضرورت توجّه به خانواده و اداره شئون آن، همزمان با مدیریت اداری، اشاره می‌شود.
اداره امور خانه و خانواده، در تأمین رفاه مادی از قبیل خوراک، پوشاک، مسکن و... خلاصه نمی‌شود؛ بلکه در صورت لزوم، این تنها بخشی از مسئولیت مدیر خانواده است و مهم‌تر از آن، تأمین نیازهای عاطفی و روحی اعضا می‌باشد که اگر چه همه اعضا به نوعی در تأمین آنها سهیمند، اما سهم مدیر خانواده، به مراتب بیشتر و وظیفه او در این جهت، سنگین‌تر است؛ زیرا تدبیر او، زمینه‌ساز نقش متناسب هر عضو و تأمین آن به هنگام نیازهای مورد نظر می‌گردد. نیازهای خانواده، گوناگون است و می‌توان گفت به نسبت افراد خانواده، متعدد و متنوع می‌باشد؛ مثلاً نیازهای همسر، متناسب با شئون همسری است؛ در حالی که نیازهای فرزندان، اگر دخترند، صرف نظر از مختصات فردی، متناسب با شئون آنهاست و اگر پسرند، متفاوت با دو دسته دیگر است.
تردیدی نیست که تأمین این نیازها، نشاط و شادابی افراد گروه را در پی داشته، موجب حفظ تعادل خانواده می‌گردد و در نتیجه، روند تکاملی آن را میسر می‌سازد و روشن است که این همه، حضور فعال و شاداب و پرنشاط مدیر را طلب می‌کند؛ زیرا غیبت مدیر یا حضور غیرفعال یا بی‌طراوتش، نه تنها مانع رشد و شکوفایی استعداد اعضا و به ویژه فرزندان می‌شود، بلکه موجب انحراف افراد گروه و گاهی فساد و اعتیاد آنها نیز می‌گردد و علاوه بر آن، تعادل خانواده را بر هم می‌زند و روند تکاملی آن را مختل می‌سازد و گاه، خانه و خانواده و نسل را به تباهی می‌کشاند. مگر نه این است که هر خانواده‌ای، قوام و دوام خود را مرهون مدیر خودش است و مدیر، چونان رشته‌ای، پیوستگی و انسجام اعضا را به مثابه دانه‌های تسبیح، عهده‌دار می‌باشد. بنابراین مدیر خانواده، قبل از پذیرش هر مسئولیت اداری - کوچک یا بزرگ - باید مسئولیت خطیر خود را در نظر داشته، هیچ وظیفه‌ای که مغایر و یا حتی مخل مسئولیت پیشین باشد، بر عهده نگیرد.
راستی شما چگونه عمل کرده‌اید؟

فقه مدیران

کم کاری

نویسنده:محمد حسین فلاح زاده
استخدام، نوعی اجاره است که مدیر یا کارمند استخدام شده، در قبال اجرت و حقوقی که دریافت می‌کند، باید مطابق تعهد و قرارداد با اداره یا مؤسسه متبوع خود یا به تعبیر دیگر، مطابق قوانین و مقررات استخدامی که آنها را پذیرفته، عمل کند و هیچ گونه تخلف از آن جایز نیست و اگر از ساعت مقرر کاری خود تخلف کند و دیرتر سرکار حاضر شود یا زودتر برود و یا در بین وقت اداری که باید به کار اداری خود اشتغال داشته باشد، به کار غیر موظف خود یا کار شخصی بپردازد و یا ایامی را غیبت کند و سرکار خود حاضر نشود، اگر بدون عذر باشد، افزون بر آن که عمل غیرمجازی را انجام داده، اگر در مقابل آن حقوق و اجرتی دریافت کند، ضامن است و باید مسترد نماید.
به حق باید اعتراف کرد که کم‌کاری، مشکلات بسیاری برای تشکیلات اداری و مدیریتی جامعه پیش می‌آورد. از این رو جهت اطلاع بیشتر مدیران محترم کشور اسلامی و برای آگاهی دادن به همکاران خود، استفتائاتی را از بنیان گذار جمهوری اسلامی، حضرت امام خمینی (قدس سره) و رهبر معظم انقلاب اسلامی، حضرت آیة اللَّه خامنه‌ای (دامة برکاته) یادآور می‌شویم.

س: بعضی از کارکنان بنا به عللی در ماه، یک یا دو روز را به سر کار نمی‌آیند؛ آیا شرعاً مسئول کار، می‌تواند مزد روزی را که آن کارگر یا کارمند نیامده، بدهد؟
ج: تابع مقررات استخدامی است‏[۴].

س: آیا کارکنان مربوطه می‌توانند به علت نبودن کار در سرکار حاضر نشوند یا پس از یکی دو ساعت حضور به منزل برگردند و اصولاً آیا کسی قبل از تمام شدن کار، اجازه دارد به هر عنوان از محل کار، خارج شود یا خیر؟
ج: حکم مسئله قبل را دارد[۵].

س: روزهایی که انسان در مرخصی است، در ازای همان روزها حقوق و فوق العاده گرفتن، چه حکمی دارد؟
ج: تابع قرارداد استخدام و مقررات دائره مربوطه است‏[۶].

س: به کارکنان ادارات دولتی نسبت به اضافه‌کاری در غیر ساعات اداری وجهی می‌پردازند؛ اگر اضافه کاری در خلال ساعات اداری انجام شود، آیا می‌توان وجه را دریافت کرد؟
ج: تابع مقررات دولت اسلامی است و انجام کارهای محوله در ساعات اداری، حقوق جداگانه ندارد[۷].

س: این جانب کارمند اداره ارشاد اسلامی هستم [و] اغلب اوقات (به علت امکان فعالیت و نبودن کار)، بیکار هستم؛ فقط بعضی از وقت‌ها در حدّ امکان اداره، فعالیت‌های تبلیغی انجام می‌دهم و از طرفی تنها ممرّ زندگی و امرار معاش خود و افراد تحت تکلّفم، حقوقی است که از اداره دریافت می‌کنم؛ خواهشمند است مرقوم فرمایید که حقوق مزبور با توجه به موارد فوق، برایم حلال است یا خیر؟
ج: اگر کارهای پیشنهادی اداره را طبق مقررات انجام می‌دهید، حقوق دریافتی حلال است‏[۸].

س: این جانب کارمند دامپزشکی هستم و گاهی به ما مأموریت داده می‌شود که جهت واکسیناسیون و معالجه دام‌ها به دهات و قصاب مراجعه کنیم و در ازای هر روز مأموریت، صد تومان به ما می‌دهند؛ با توجه به این که مسافت مطرح نیست و کیفیت و کمیت هم مطرح نیست و استخدام کارمندان، فقط به خاطر معالجه و یا واکسیناسیون دام‌هاست و مدت ساعت کار، از ساعت ۵/۷ صبح تا دو بعدازظهر می‌باشد، مستدعی است بیان فرمایید:
۱- دریافت فوق العاده به طور مساوی، طبق توضیح بالا چگونه است؟
۲- دریافت فوق العاده (علاوه بر حقوق و مزایا)، در فاصله ساعات کار - چه کم و چه زیاد - چه صورت دارد؟
۳- آیا کارمند می‌تواند در ساعات خارج از کار اداری، هم فوق العاده و هم مزد از کسی که برایش کار می‌کند، مطالبه نماید؟ در صورتی که فوق العاده نگیرد، چطور؟
۴- بعضی از دامداران با رضایت خودشان به کارمند پول می‌دهند که اگر این شغل را نمی‌داشت، دامدار چیزی به او نمی‌داد؛ آیا کارمند می‌تواند بگیرد؟
۵- یک نوع حکم مأموریت با توقف شبانه صادر می‌شود و فوق العاده هم جهت توقف شبانه در روستا دو برابر حکم معمولی است؛ اگر کارمند به هر علتی نخواهد توقف نماید، آیا می‌تواند فوق العاده با توقف را دریافت دارد؟
۶- ما احتمالاً و یا حتماً با کار کم و یا فاصله کم، فوق العاده‌هایی گرفته‌ایم؛ آیا اجازه تصرف می‌دهید یا به صندوق دولت عودت دهیم؟
ج: گرفتن هرگونه فوق العاده طبق مقررات دولت اسلام اشکال ندارد و اگر تخلف صورت گرفته، موجب ضمان است و باید به محلش رد شود و چنانچه با رضایت پولی داده شود، اشکال ندارد[۹].

س: در شرکت نفت و سایر ادارات، کارگران و کارمندانی هستند که پس از تمام شدن کارشان (البته قبل از این که هشت ساعت وقت آنان تمام شود) تعطیل کرده، به منزل می‌روند و می‌گویند ما کارمان را زودتر تمام می‌کنیم و زودتر می‌رویم؛ این زودتر رفتن، باعث عدم دقت در کارهای محوله می‌شود؛ آیا به نظر حضرت عالی، اشکالی در حقوق آنان پیدا نمی‌شود و ساعاتی را که زودتر به منزل می‌روند، حقوقشان حلال است یا خیر؟
ج: اگر خلاف مقررات استخدامی عمل می‌کنند، نسبت به مقدار تخلف، از حقوق حق ندارند[۱۰].

س: با توجه به این که ساعات رسمی کار ممکن است حتی تا ساعت ۳۰/۲ طول بکشد، خوردن یک وعده غذا در اثنای کار در اداره، چه حکمی دارد؟
ج: اگر وقت زیادی نگیرد و منجر به تعطیلی کار اداری نشود، اشکال ندارد[۱۱].

س: این جانب چندین سال است در اداره دولتی کار می‌کنم؛ ولی از آن جایی که گه‌گاه نتوانسته‌ام درست و صحیح دینم را ادا کنم و خودم را بدهکار می‌دانم، آیا می‌توانم برای ادای دینم در یکی از ارگان‌ها یا مساجد و یا درمانگاه‌های متعلق به مردم کار کنم یا این که حتماً باید در همان سازمان کار کنم و یا این که آیا می‌توانم پول کم کاری را حساب کنم و بپردازم یا نه؛ اگر می‌شود به چه حساب و کجا بپردازم؟
ج: به همان سازمان که مدیون هستید، باید ادا نمایید[۱۲].
س: در رژیم قبل استخدام شدن در دو محل، خلاف قانون بوده است؛ حال اگر کسی در رژیم سابق در دو محل استخدام بوده و کار خود را در هر دو محل انجام داده باشد و بعد از پیروزی انقلاب اسلامی از یکی از آنها استعفا کرده باشد، آیا با فرض مذکور، لازم است حقوق یکی از آنها را به دولت اسلام برگرداند یا لازم نیست؟
ج: در فرض مرقوم، زائد بر اجرة المثل کار انجام شده در محل دوم را ضامن است و باید برگرداند[۱۳].

س: اگر کارمندی هر ماه در حدود سی یا چهل ساعت در اداره اضافه‌کاری نماید، آیا جایز است مسئول اداره برای تشویق کارمندان، ساعات اضافه‌کاری آنان را دو برابر حساب کند؛ مثلاً هر ماه برای آنان صدوبیست ساعت محاسبه کند و در صورتی که اشکال داشته باشد، اجرتی که برای اضافه‌کاری‌های قبلی گرفته شده، چه حکمی دارد؟
ج: نوشتن گزارش‌های غیرواقعی و دریافت پول در برابر ساعات اضافه‌ای که کاری در آنها انجام نشده، جایز نیست و واجب است پول‌های اضافه‌ای که کارمند مستحق دریافت آنها نبوده، بازگردانده شود؛ ولی اگر قانونی وجود داشته باشد که به مسئول اداره اجازه دهد تا ساعات اضافه‌کاری کارمندی را که اضافه‌کاری انجام داده، دو برابر نماید، جایز است این کار را انجام دهد و در این صورت، دریافت اجرت توسط کارمند طبق گزارشی که مسئول اداره از ساعات اضافه‌کاری او نوشته است، جایز است[۱۴].

س: کارمندان، طبق مقررات، هر روز باید سر ساعت معینی بر سر کار خود حاضر شوند؛ اگر کسی به علت دور بودن راه یا سرمای شدید زمستان و یا نبودن وسیله نقلیه، یک الی دو ساعت فقط صبح‌های روز شنبه، استثنائاً دیر به محل کار برسد، آیا از نظر شرع مقدس درست است که جبران تأخیر خود را همان روز یا در ایام هفته بنماید؟
ج: باید طبق مقررات عمل نماید[۱۵]

خدمت، جهاد، عبادت

(گزیده‌ای از چهل حدیث حضرت امام(ره)، بخش دوّم از حدیث اول)
نویسنده: محمود لطیفی‏
ای شهان، کشتیم ما خصم برون‏
ماند خصمی زو بتر، در اندرون‏
کشتن این، کار عقل و هوش نیست‏
شیر باطن، سخره خرگوش نیست‏
مملکت دیگر نفس، نشئه ملکوت است و جهاد در آن، بسیار گسترده و در واقع جدال اصلی در نشئه ملکوت و نشئه ملک، نمودی از آن است. شکست در این جبهه، قابل جبران نیست و پیروزی در آن نیز خوشبختی دنیا و آخرت را در پی دارد. نیروهای این جبهه نیز همان گونه که می‌توانند سربازانی پاک دل و سلحشور در جبهه خودی باشند، به همان نسبت و در صورت اسارت، همچون مزدورانی پلید و درنده، در جبهه دشمن عمل می‌کنند.
موسی و فرعون در هستی توست‏
باید این دو خصم را در خویش جست‏
گروهی از سربازان این میدان (شهوت) به تأمین امکانات و تهیه ملزومات می‌پردازند و گروه دیگر (واهمه) دیده‌بانانی هستند که برفراز بلندی ایستاده، هرگونه تحرک را در میدان دید خود، ثبت و ارزیابی می‌کنند و گروه سوم (غضب) رزمندگان خط مقدمند که سینه‌هایی پر از خشم دارند و آماده یورش به هرچه و هر که مأموریت یابند.
همان گونه که خداوند در عالم ملک، انسان را به احسن ترکیب و جمال ظاهر امتیاز داده، برای انسان، یک صورت و شکل ملکوتی غیبی منظور نموده که تابع نتایج این مبارزه است و صورت واقعی انسان، آخرین تصویری است که انسان در صحنه جنگ و جهاد از خود می‌آفریند و این تصویر، لزوماً شبیه چهره ملکی و دنیایی انسان نمی‌باشد. اگر آن سه، به فرماندهی عقل و شرع و هماهنگ با هم به جهاد برخیزند، در پایان مبارزه، چهره زیبای «انسان کامل» را بر مسند هستی می‌نشانند و اگر در میان آنان ناهماهنگی رخ دهد و هر یک به راه خود برود، دشمن آنان را به استخدام خود درآورده، تصویری مشوّه و وحشتناک از انسان می‌آفرینند که «یحشر بعض الناس علی صور تحسن عندها القردة و الخنازیر[۱۶]»؛ گروهی در روز قیامت با چهره‌هایی می‌آیند که چهره بوزینه و خوک از آنان زیباتر می‌باشد و آن گاه هراسان و شگفت زده می‌گویند: «ربّ لم حشرتنی اعمی و قد کنت بصیراً[۱۷]»؛ خدایا چرا نابینا محشور شده‌ام؟ من که چشم داشتم و پاسخ می‌شنود:
بر دلت زنگار بر زنگارها
جمع شد تا کور شد اسرارها
حفظ طائر خیال و جلوگیری از رشد تخیلات فاسد و باطل، همچون خیال معصیت و شیطنت و توجیه نمودن خیال به امور نیک و پسندیده و... شرط موفقیت در جهاد اکبر است و این کار در آغاز مشکل می‌نماید.
زدست دیده و دل هر دو فریاد
که هر چه دیده بیند دل کند یاد
اگر انسان با سلاح پولادین عزم از گام نهادن در میدان‌های بی‌سرانجام و ابهام آلود گناه پرهیز نماید و با قلم فکر به ارزیابی و مقایسه سود و زیان و فرجام نیک و بد رفتار پسندیده و ناپسند خود بپردازد، به فتح عظیم نایل آید. نافرمانی از خیالات فاسد و تلاش در رهایی از وسوسه آنها و اقدام برخلاف فرمان آنها، راه عملی در پیشگیری و علاج است.
اگر خیال بدخلقی با خانواده و نزدیکان و همسایگان و همکاران و ارباب رجوع و به ویژه نیازمندان در خاطر انسان وسوسه می‌کند، باید تصمیم به خوش اخلاقی و خدمت و مهربانی بگیرد و تلاش در گره‌گشایی از گرفتاری‌های آنان نماید. «وقتی انسان برای خلق خدا خدمت بکند و برای این که این خلق در طول تاریخ ستم دیدند؛ عقب نگه داشته شدند؛ نگذاشتند رشد معنوی بکنند؛ رشد مادی بکنند؛ وقتی با این ایده شما خدمت بکنید، شما در خدمت اسلام هستید و شما «مجاهد» هستید در پشت جبهه ها؛ همان طوری که مجاهدین ما در جبهه‌ها مجاهدت می‌کنند و عبادت خدا را در آن جا می‌کنند، شما هم در پشت جبهه‌ها هستید و عبادت خدای تبارک و تعالی را با همین کارهایتان انجام می‌دهید[۱۸]

کردار خلق با کردار حاکمام می‌گردد

نویسنده:امام محمد غزالی
نیکوترین چیزی که پادشاه را بباید، دین درست است؛ زیرا که دین و پادشاهی، چون دو برادرند از یک شکم مادر آمده؛ باید که تیمار دارنده مهم در کار دین بُوَد و گزارنده فرایض به وقت خویش و از هوا و بدعت و شُبهتها و ناشایست و آن چه در شریعت نقصان آورد، دور باشد و اگر بشنود که اندر ولایت او کسی متهم و بد دین است، بیاوردش و تهدید نمایدش تا توبه کند یا عقوبت کند یا نفی کندش از ولایت خویش تا مملکت او پاکیزه بود از اهل هوا و بدعت و اسلام عزیز باشد. ثَغرها آبادان دارد، به فرستادن سپاه و لشکر و عزّ اسلام جوید و سنت پیغامبر تازه دارد تا بدان محمود باشد ؛ نزدیک خلق و نزدیک دشمنان با هیبت بود و قدر و منزلت او بزرگ شود؛ به نزد دوست و دشمن.
و بدان که پارسایی مردم از نیکو سیرتی ملک بود و ملک باید که به کار رعیت از اندک و بسیار نظر کند و به بد کردن ایشان، همداستان نباشد و نیکوکار را گرامی دارد و به نیک کرداری پاداش دهدشان و بدکردار را از بدی باز دارد و به بدکرداری، ایشان را عقوبت کند و محابا نکند تا مردمان به نیکویی رغبت کنند و از بدی پرهیز کنند و چون پادشاه با سیاست نبود و بدکردار را رها کند، کار او با کار ایشان تباه شود. حکیمان گفته‌اند که خوبی رعیت از خوی ملک زاید که مردم عامه، چشم نیک و بد از ملوک بینند؛ از آن که خوی ایشان گیرند. نه بینی که اندر تاریخ بیاورند که... همت سلیمان بن عبدالملک، بسیار خوردن بود و خوش خوردن و آرزوی راندن... و محمد بن علی بن الفضل گفت: من هرگز ندانستم که کار خلق با کار سلطانِ زمانه پیوسته است تا دیدم به روزگار سلیمان بن عبدالملک، همت مردمان به خوش خوردن بود و یکدیگران را گفتندی: تو چه خورده‌ای و چه پخته‌ای؟... تا بدانی که به هر روزگار، مردم رغبت آن کنند که سلطانِ ایشان کند؛ از بد کردن و بد گفتن و آرزو و کام راندن... .
و امروز بدین روزگار، آن چه بر دست و زبان امیران ما می‌رود، اندر خور ماست و همچنان که ما بدکرداریم و با خیانت و ناراستی و ناایمنی، ایشان نیز ستمکار و ظالمند و «کما تکونون یُوَلّی علیکم» درست ببُود؛ بدین سخن که کردار خلق با کردار پادشاهان می‌گردد. نبینی که چون از شهری صفت کنند که آبادست و مردم آن شهر آسوده و راحت و از پادشاه خویش بی‌رنج، بدان که آن از هنر و نیکو نیتی پادشاهست؛ نه از رعیت.
پس درست شد آن چه حکیمان گفتند: «الناس بملوکهم اشبه منهم بزمانهم؛ مردمان زمانه، به ملوک زمانه، بهتر از آن مانند که به زمانه خویش» و نیز در خبر آمده است که:
«لناس علی دین ملوکهم‏[۱۹]

راه صفا

نویسنده: محمود شریفی‏
مپندار سعدی که راه صفا
توان رفت جز در پی مصطفی
امیرالمؤمنین علیه السلام در نهج البلاغه چنین می‌فرماید:
«فقاسَّ بنبیّک الأطیب الاطهرصلی الله علیه وآله فان فیه اسوة لمن تأسّی‏، و عزاء لمن تعزّی و أحبّ العباد الی اللَّه، المتأسّی بنبیّه و المُقتصُّ لاثره‏[۲۰]»؛ از پیامبر پاک و پاکیزه - که درود خدا بر او و خاندانش باد - پیروی کن؛ زیرا راه و روش او، سرمشقی است برای آن کس که بخواهد پیروی کند و انتسابی است برای کسی که بخواهد منتسب گردد و محبوب‌ترین بندگان نزد خداوند، کسی است که از پیامبرش سرمشق گیرد و قدم به جای قدم او گذارد.
پیامبر به گونه‌ای بود که بیش از حداقل نیاز از متاع دنیا استفاده نمی‌کرد و به آن تمایلی نشان نمی‌داد. پهلویش از همه لاغرتر و شکمش از همه تهی‌تر بود[۲۱]. دنیا به وی عرضه شد (تا آنچه می‌خواهد انتخاب کند)؛ اما از پذیرفتن آن امتناع ورزید.
چیزی را که خدا دشمن می‌داشت، او نیز آن را دشمن می‌داشت و چیزی را که خدا حقیر می‌دانست، او نیز تحقیرش می‌کرد.
اگر در ما فقط محبت آن چه مورد غضب خدا و رسول او و تعظیم آن چه مورد تحقیر خدا و رسول اوست، باشد، همین برای مخالفت ما با خدا و سرپیچی از فرمانش کافی است.
همانا رسول خداصلی الله علیه وآله روی زمین غذا میل می‌کرد و چون بندگان می‌نشست. کفش خود را به دست خویش پینه می‌زد و بر مرکب برهنه سوار می‌شد و حتی کسی را پشت سر خویش سوار می‌کرد.
روزی پرده‌ای را بر در اطاقش دید که در آن تصویرهایی بود؛ همسرش را صدا زد و گفت: آن را از نظرم پنهان کن؛ هرگاه چشمم به آن می‌افتد، به یاد دنیا و زرق و برقش می‌افتم. او با تمام وجود خویش از زرق و برق دنیا روی گردان بود و یاد آن را در وجودش از بین برد تا جایی که دوست داشت زینت‌های دنیا از نظرش پنهان باشد تا از آن لباس زیبایی تهیه نکند و آن را قرارگاه همیشگی نداند و امید اقامت دائم در آن نداشته باشد. آری، اگر کسی از چیزی بدش بیاید، دوست ندارد به آن نگاه کند و حتی دوست ندارد کسی از آن اسمی به میان آورد.
در زندگی رسول خداصلی الله علیه وآله اموری است که تو را به عیوب دنیا آگاه می‌سازد.
پیامبر و نزدیکانش گرسنگی می‌کشیدند و با این که منزلت و مقام بزرگی در پیشگاه الهی داشتند، زینت‌های دنیا از او دریغ داشته شده بود. بنابراین، هر کس باید بنگرد که آیا خداوند با این کار، پیامبرش را گرامی داشته یا به او اهانت کرده است!
اگر کسی بگوید او را تحقیر کرده که - به خدا سوگند - این دروغ محض است و اگر بگوید که او را گرامی داشته، باید بداند که خداوند دیگران را (که زینت‌های دنیا را به آنان داده)، گرامی نداشته است؛ از این رو دنیا را برای آنان گسترده و از مقربترین افراد به خود، دریغ داشته است.
پس نیک بخت واقعی، باید به این فرستاده خداوند، اقتدا کند و گام در جای گام‌هایش بگذارد و از هر دری که او داخل شد، وارد شود و اگر چنین نکند، از هلاکت ایمن نگردد؛ زیرا خداوند، محمدصلی الله علیه وآله را نشانه قیامت، بشارت دهنده بهشت و انذار کننده از عقوبت‌ها و کیفرها قرار داده است. او با شکم گرسنه از این جهان رفت و با سلامت روح و ایمان به سرای دیگر وارد شد. وی تا آندم که به راه خود رفت و دعوت حق را اجابت نمود، سنگی روی سنگی نگذاشت.
خداوند منت بزرگی بر ما گذاشته که چنین پیشوا و رهبری به ما عنایت کرده تا در راه او گام برداریم. پس از آن امیرالمؤمنین فرمود: به خدا سوگند! آن قدر این پیراهن خود را وصله زدم که از وصله کننده آن شرم دارم.
کسی به من گفت: چرا این لباس کهنه را بیرون نمی‌اندازی؟ گفتم: از من دور شو! صبحگاهان، رهروان شب ستایش می‌شوند[۲۲]؛ یعنی آنها که بیدار بودند و ره سپردند و به مقصد رسیدند، از آنها که خواب ماندند و به مقصد نرسیدند، شناخته می‌شوند.

از هدیه شما بی‌نیازم‏

نویسنده:محمدباقر پورامینی
نبرد حنین با پیروزی مسلمان ختم شد و رسول خداصلی الله علیه وآله در آستانه برگزاری حج سال هشتم هجرت، با انجام عمره مفرده تصمیم گرفت سرزمین مکه را ترک گوید و راهی مدینه شود. حضرت اداره سیاسی مکه را به دست عتاب بن اسید - جوان تازه مسلمان و خردمند این شهر - سپرد[۲۳] و معاذ بن جبل را برای رسیدگی و پاسخ‌گویی به مسائل شرعی - بیان احکام بیان و تعلیم قرآن - در مکه منصوب کرد[۲۴] تا در کنار فرماندار مکه، امور دینی شهر را سامان دهد. با انتخاب عتاب بن اسید، بسیاری از اصحاب، لب به اعتراض گشوده، از کوچکی سن او گله کردند. پیامبر خدا در پاسخ، ملاک مسئولیت را فضیلت و شایستگی او دانست و فرمود:
لیس الاکبر هو الافضل، بل الافضل هو الاکبر[۲۵]؛ هر بزرگی با فضیلت نیست؛ بلکه هر با فضیلتی، بزرگ است.
پیر پیر عقل باشد، ای پسر
نه سپیدی موی، اندر ریش و سر
ما که باطن بین جمله کشوریم
دل ببینیم و به ظاهر ننگریم[۲۶]
پیامبر اکرم‌صلی الله علیه وآله برای این فرماندار ۲۱ ساله یک درهم حقوق معین کرد. عتاب چون حج آن سال را سرپرستی کرد، در یک اجتماع بزرگ مردم، با تکیه بر حقوق مقرر شده خود، با شجاعت و تهور اعلام کرد که هیچ چشم داشتی به درهم و دینارهای اعطایی ندارد و از کسی هدیه نمی‌پذیرد. عتاب در سخنرانی خود، چنین گفت:
پیامبر اکرم برای من حقوق تعیین کرده است و من در سایه آن، از هر نوع هدیه و کمک شما بی نیازم‏[۲۷].

دیگری را بفریب!

نویسنده:مسلم صاحبی
ضرار بن ضمره، بر معاویه وارد. معاویه رو به او کرد و گفت: تو که شاگرد مکتب علی هستی، او را برای من توصیف کن. ضرار گفت: ای معاویه! مرا از توصیف مولایم علی، معاف دار. معاویه جواب داد: معاف نیستی؛ بنابراین، ضرار لب به سخن گشود و گفت:
به خداوند سوگند! مولایم علی، دوراندیشی توانا و تیزبینی نیرومند بود. همیشه حرف آخر را اول می‌زد و چون به قضاوت می‌نشست، به عدل و داد حکم می‌کرد. چشمه‌های علم و دانش از اطرافش می‌تراوید و حکمت از پیرامونش فوران می‌کرد. از دنیا و زرق و برق و آرایه‌های آن، گریزان بود و با شب و تاریکی آن، الفت داشت.
به خداوند سوگند! او چنان بود که بسیار می‌گریست و فراوان اشک می‌ریخت. مدت‌های طولانی به اندیشه و تفکر می‌پرداخت و از کوتاهی در بندگی حق، سرگشته و پریشان به نظر می‌رسید. همواره خودش را سرزنش می‌کرد و در هر فرصت، با پروردگارش به راز و نیاز می‌نشست. از پوشیدنی‌ها، شیفته لباس زبر و خشن بود و از خوردنی‌ها، به نان خشک و بدون خورش، بسنده می‌کرد.
به خدا سوگند! او در میان ما، چونان یکی از ما بود. وقتی خدمتش می‌رسیدیم، ما را پهلوی خود می‌نشاند و چون پرسشی می‌کردیم، به ما جواب می‌داد. او نسبت به ما، صمیمی و مهربان بود و ما نیز به وی ارادت داشتیم و به او عشق می‌ورزیدیم. با این حال، هیبتش چنان بود که باوی، هم سخن نمی‌شدیم و به خاطر عظمتش، سرهایمان را به زیر افکنده، در سیمایش نمی‌نگریستیم. هرگاه لبخند می‌زد، دندان‌های مبارکش، چونان دانه‌های مروارید به رشته کشیده، صاف و یک دست به چشم می‌آمد.
آن حضرت به دین داران احترام می‌کرد و بی‌نوایان را دوست می‌داشت. هیچ فرد قوی و نیرومندی در کار ناشایست خود، به حمایت وی طمع نمی‌ورزید و هیچ فقیر و بی نوایی، از داد و دهش او نومید نمی‌گشت.
خدای متعال را شاهد و گواه می‌گیرم که او را در بعضی جاها - در حالی که شب دامن کشیده بود و ستارگان آسمان، ناپدید شده بودند و حتی سوسویی نداشتند - مشاهده کردم که بر سجاده عبادت خویش ایستاده، محاسن خود را در دست گرفته، چونان مار گزیده، بر خود می‌پیچید و به سان سوگوار، اشک می‌ریخت و چنان است که گویی هم اکنون صدای او را می‌شنوم که می‌فرمود: ای دنیا! ای دنیای پست و زبون! آیا جلوه گری و خودنمایی می‌کنی تا مرا بفریبی یا خود، شیفته و دلباخته من شده‌ای؟! هرگز! هرگز! دیگری را بفریب و جز علی را گول بزن که من به تو احتیاجی ندارم و و تو را سه طلاقه کرده‌ام و هرگونه راه رجوع به تو را بر خود بسته‌ام. به یقین عمرت کوتاه و ارزشت ناچیز و آرزوی تو، خوار و کوچک است.
آه، آه از کمی زاد و توشه و دور و درازی سفر آخرت و بیم و هراس این جاده طولانی و خطرناک و عظمت و بزرگی مقصد که دیدار حق متعال است.
در این جا اشک‌های معاویه جاری گشت؛ به گونه‌ای که آنها را با دستمال خود پاک کرد و صدای حاضران هم به گریه بلند شد. سپس معاویه اظهار داشت: به خدا سوگند! ابوالحسن این چنین بود. ای ضرار! اکنون بگو که صبر و تحمل تو در فقدان مولایت علی، چگونه است؟ ضرار در جواب معاویه گفت: صبر و تحمل مادری را ماند که سر فرزندش را بر روی سینه‌اش، جدا کرده باشند! بی گمان، سرشک دیدگان چنین کسی، فروکش نمی‌کند و سوز درونش، هرگز تسکین نمی‌یابد. آن گاه ضرار، در حالی که هنوز اشک می‌ریخت، برخاست و از مجلس بیرون رفت.
با خارج شدن ضرار از مجلس، معاویه رو به حاضران - که همگی از یاران او بودند - کرد و گفت: به خدا سوگند! اگر من، هر آینه از میان شما رخت بربندم، یک تن از شما این گونه از من تمجید و ستایش نخواهد کرد و بی‌درنگ یکی از حاضران در جوابش گفت:
همنشین، هم‌سنگ همنشین خویش است.[۲۸]

اسراف از نوع جدید!

نویسنده:جواد محدثی ...و برخی دچار «ریخت و پاش» در نیروهای انسانی‌اند؛ نوعی ولخرجی و اسراف از نوع جدید!
«ضایعات انسانی»، زیانبارتر از ضایعات امکانات مادی و اسراف در نان و هدر دادن ابزار و وسایل است و غیر قابل جبران‌تر و مسئله هم به مشکل مدیریتی برمی‌گردد.
توضیح: گاهی کارهایی بر دوش افرادی گذاشته می‌شود که متناسب با کارآیی آنان نیست؛ یعنی یا کمتر است یا سنگین‌تر.
گاهی کارها براساس «لیاقت»ها و «استعداد»ها به اشخاص سپرده نمی‌شود. خیلی‌ها آن جا که باید باشند، نیستند یا اگر در جاهایی هستند، در خور آنان نیست.
اگر در حوزه مسئولیت شما، نیروهایی باشند که با وجود توانمندی‌هایشان، نیرو و فکر آنان هدر می‌رود، آیا این بیشتر اسراف است یا روشن بودن یک لامپ اضافی و چکه کردن یک شیر آب؟
کسی که می‌تواند یک کارخانه را بچرخاند، اگر به مدیریت یک کارگاه کوچک گمارده شود، اسراف نیست؟
آیا به کارگیری نیروها در راستای رفع نیازهاست؟ مگر نه این که از اصول مهم مدیریت، یکی شناخت نیرو، یکی شناخت نیاز و سرانجام به کارگیری نیروها در مسیر رفع نیازهاست؟ آیا اگر مدیری نخواست یا نتوانست چنین برنامه‌ریزی و تدبیر و تمهیدی به کار گیرد، دچار نوعی اسراف و ولخرجی در استفاده از استعدادها نشده است؟
اسراف همیشه در غذای آشپزخانه، سوخت اتومبیل، آب آشامیدنی، مهمات جبهه، کاغذ و لوازم‌التحریر، کفش، جوراب و لباس نیست.
اسراف در وقت هم نکوهیده است.
هدر دادن استعداد یک نیرو، هم ولخرجی است.
از دست دادن فرصت‌های کار، بی‌برنامه‌گی در امور و هزینه‌ها، مسئولیت دادن به کسانی که لیاقت و توان ندارند. بیکار ماندن کسانی که می‌توانند در چرخه کار و تولید قرار گیرند، سرگردانی و بلاتکلیفی و امروز و فردا کردن‌ها و تأخیرهای بی جا فقط به خاطر یک امضاء، سپری شدنِ باری به هر جهت عمر و... اینها همه نوعی «اسراف» است.
آنان که دل سوز بیت‌المال می‌باشند، نیروی انسانی، وقت، تجربه و گذشت زمان را هم بخشی از بیت‌المال و ثروت‌های ملی بشمارند که ریخت و پاش و عاطل و باطل ماندن آنها هم نارواست.
آیا تنها بسنده کردن به یک حیف، افسوس و کاش در پایان کار و نهایت ضایعات و بی‌برنامگی‌ها، کافی است؟
به عبارت دیگر، در میدان کار و تلاش، برای هر کس در هر حد و اندازه‌ای که فراهم است، اگر به اندازه ظرفیت، توان، پتانسیل و زمینه‌های موجود کار نشود، هم ناسپاسی و کفران نعمت است (که طبق سنت الهی، زمینه از دست رفتن نعمت می‌شود)، هم نوعی اسراف و تبذیر است (که خداوند مسرفان را دوست ندارد) و هم بی‌توجهی به روز حساب است؛ چه در محاکمه وجدان، چه در دید و داوری مردم و چه در روز جزا که سر و کار همگان با داور حکیم و عادل و خبیری همچون اللَّه است.
پس مدیریت، تنها در افزایش محصول و تولید و سود نیست؛ بلکه استفاده بهینه از نیرو، استعداد و عنصر زمان هم بخشی از آن است. هدر رفتن وقت‌ها و ضایع شدن نیروها را جدی بگیریم.

از این قدرت چگونه استفاده می‌کنیم؟

رهنمودهای رهبری

قدرت و ثروت

بعضی تصور می‌کنند قدرت یا ثروت ذاتا شر است ؛ در حالی که این طور نیست ؛ قدرت و ثروت مثل بقیهٔ مواهب زندگی ، زینت زندگی است ؛ «زینه الحیاه الدنیا» . ما از این قدرت چگونه استفاده می‌کنیم اگر استفادهٔ خوب کردیم ، خیر است ؛ اگر در خدمت مردم قرار دادیم ، خیر است ؛ اگر در خدمت ترویج اخلاق و معنویت و صلاح و رستگاری انسانها قرار دادیم ، خیر است ؛ اما اگر در خدمت مطامع شخصی و هواهای نفسانی قرار دادیم و مثل حیوانهای درنده ، علیه این و آن به کار گرفتیم ، می‌شود شر؛ هرچه بیشتر باشد ، شرش هم بیشتر است ؛ هرچه بالاتر باشد ، شرش هم شدیدتر است.[۲۹]

نظارت الهی

باید آخرت را در همهٔ تصمیم گیریها و اقدامهای خود تاثیر بدهیم و برای آن ، نقش قائل شویم . بعضی برای حرف مردم و نظارت مردمی نقش قائل می‌شوند؛ اما برای نظارت الهی و چیزی که فردای ما مشتمل بر آن است ، نقش قائل نمی‌شوند. ما در هر سنی ، لب مرز هستی و نیستی هستیم ؛ البته یکی مثل ما پا به سن گذاشته و دربارهٔ او احتمالش بیشتر است ، اما جوانها هم همین طورند. آن طرف مرز مرگ ، محاسبهٔ الهی و مواخذهٔ حساب کش‌های دقیق الهی است ؛ باید به فکر باشیم ؛ حیات و ابدیت و سرنوشت حقیقی آن جاست ؛ این را نقش بدهیم . ما این چند صباح آمده‌ایم آن جا را آباد کنیم . در نطقی که می‌کنیم ، در امضایی که می‌کنیم ، در مشورتی که می‌دهیم ، در تصمیمی که می‌گیریم ، در عزل و نصبی که می‌کنیم ، به آخرت و رضای الهی و محاسبهٔ اخروی نقش و تاثیر بدهیم.[۳۰]

تاثیر مدیر در سرنوشت جامعه

مسئولان این نکته را توجه داشته باشند که اگر ما بر نقش مدیریت و سرپرستی در جامعه اسلامی تکیه می‌کنیم و آن را تعیین‌کننده معرفی می‌نماییم، با یک گزینش قضیه تمام نمی‌شود. این طور نیست که یک شخص در رأس برگزیده شود و شرایط لازم را داشته باشد، بعد دیگر همه چیز به خودی خود، حل خواهد شد. تأثیر مدیران بالا در سرنوشت جامعه هم تا حدود زیادی از این جمعیت است که مدیر برتر و بالاتر، این قدرت را دارد که دست‌ها و ایادی چرخاننده چرخ‌های کشور را سالم انتخاب بکند؛ یعنی سلامت آنها، جزء سلامت دستگاه حکومت است...[۳۱].

باید از ولی نعمتمان قدردانی کنیم

رهنمودهایی از امام خمینی

گرایش به طبقه مرفه !

... باید ما متوجه باشیم؛ ملت ما متوجه باشند که وقتی که مجلسشان یک مجلسی است که از طبقه متوسط است و توی این مجلس آن «دوله»ها و «سلطنه»ها و «سلطنتی»ها را نداریم و در دولت هم آن طور دولت‌هایی که افراد مرفه سرمایه‌دار کذا باشند، نداریم، در ارتش هم آن افراد سپهبد و کذایی که املاک بی‌اندازه داشتند و آپارتمان‌های چندین طبقه داشتند، نداریم، این مملکت محفوظ می‌ماند. آن روزی که هر یک از شماها را ملت دید که دارید از مرتبه متوسط می‌غلتید به طرف مرفه و دنبال این هستید که یا قدرت پیدا بکنید یا تمکن پیدا کنید، مردم باید توجه داشته باشند و این طور افرادی که به تدریج ممکن است یک وقتی خدای نخواسته پیدا بشود، [بشوند] آنها را سرجای خودشان بنشاند. اگر ملت می‌خواهد که این پیروزی تا آخر برسد و به منتهای پیروزیش که آمال همه است، برسد، باید مواظب آنهایی که دولت را تشکیل می‌دهند، آن که رئیس جمهور است، آن که مجلس هست، مجلسی هست، همه اینها را توجه بکنند که مبادا یک وقتی از طبقه متوسط به طبقه بالا و به اصطلاح خودشان مرفه، به آن طبقه برسد[۳۲].

خطر رفاه طلبی و قدرت طلبی‏

... تا کشور ما این مقام را دارد که بحمداللَّه از آن طبقه مرفه بالایی که امور را در دست گرفته‌اند، مبرّی هست و امور کشور ما به دست امثال شماها و امور کشور ما به دست امثال این رئیس جمهورها و رئیس مجلس‌ها و نخست وزیرها و وزرا و وکلا هست، شما مطمئن باشید که نخواهد توانست یک قدرت خارجی، این پیروزی را از بین ببرد و آن روزی که دیدید و دیدند که انحراف در مجلس پیدا شد، انحراف از حیث قدرت‌طلبی و از حیث مال‌طلبی در کشور [و] در وزیرها پیدا شد، در رئیس جمهور پیدا شد، آن روز بدانند که علامت این که شکست بخوریم، خودنمایی کرده؛ از آن وقت باید جلویش را بگیرند. رئیس جمهوری که بخواهد سلطنت کند به این مملکت، خود مردم باید جلویش را بگیرند. مجلسی که بخواهد قدرتمندی نشان بدهد و آن مسائلی که سابق و آن افرادی که سابق بودند، آن کارها را بکند، خود مردم باید جلویش را بگیرند[۳۳].

قدردانی و خدمت

... شمایی که می‌خواهید خدمت به این مردم بکنید و دولت که می‌خواهد خدمت به این مردم بکند و رئیس جمهور و امثال اینها که می‌خواهند خدمت به این مردم بکنند، توجه بکنند که خدمتگزارند. در دل خودشان این مطلب را ایمان بیاورند به آن که ما خدمت می‌خواهیم به این مردم بکنیم... .
... خداوند به ما توفیق بدهد که ما یک خدمتگزاری برای اینها باشیم و به این نعمت موفق بشویم. شما امروز هم که ملاحظه می‌کنید، اینها یی که در جبهه‌ها الان دارند جانفشانی می‌کنند، اینها از کدام طبقه هستند؟ شما اگر پیدا کردید در تمام اینها یک نفری که مال آن اشخاصی باشد که دارای سرمایه‌ای بزرگ هستند، آن اشخاص باشد که در سابق دارای قدرت‌هایی بودند، اگر یک نفر از آنها پیدا کردید، این محتاج به این است که از ما مژدگانی بگیرید؛ ولی می‌دانم که پیدا نمی‌کنید [و] از همین جمعیتند. الان هم اینها یی که جانشان را دستشان گرفتند و شما را حفاظت می‌کنند و آنهایی که در بین شهرها و در بین روستاها حفظ می‌کنند شما و مردم را، همین طبقه هستند.
این طبقه‌اند که به ما الان منت دارند و از اول منت داشتند. همین‌ها بودند که هیچ توقعی هم ندارند و هیچ وقت هم نمی‌آیند توقع کنند. شما باید توجه به این معنا بکنید که ما را اینها آورده‌اند و وکیل کرده‌اند، آورده‌اند و وزیر کرده‌اند، رئیس جمهوری کرده‌اند؛ اینها ولی نعمت ما هستند و ما باید ولی نعمت خودمان را از آن قدردانی کنیم و خدمت کنیم...[۳۴].

کلام امیر

وَاللَّهِ لأَنْ أَبِیتَ عَلَی حَسَکِ السَّعْدَانِ مُسَهَّداً أَوْ أُجَرَّ فِی الأَغْلاَلِ مُصَفَّداً أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْ أَنْ أَلْقَی اللَّهَ وَ رَسُولَهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ ظَالِماً لِبَعْضِ الْعِبَادِ وَ غَاصِباً لِشَیْ‌ءٍ مِنَ الْحُطَامِ وَ کَیْفَ أَظْلِمُ أَحَداً لِنَفْسٍ یُسْرِعُ إِلَی الْبِلَی قُفُولُهَا وَ یَطُولُ فِی الثَّرَی حُلُولُهَا.

به خدا اگر شام را تا بام روی خارخسک (خاری سه شعبه) بیدار برگزار کنم، و یا دست و پایم را با زنجیر بسته به این در و آن در کشیده بشوم، هر آینه برای من خوشتر از آن است که در قیامت با روئی سیاه پشتی خم از بار ستم هائی که بر تنی چند از بندگان روا می‌دارم و یا به زور چیزی از مال دنیا بر می‌گیرم به دیدار خدا و پیغمبر او بروم. چسان به خواهش دلی که شتابان رو به خمودی و فرسودگی می‌گذارد به مردم زور بگویم، و برای خاطر تنی که آرامیدنش زیر خاک به طول می‌انجامد راه گردنکشی بپویم؟![۳۵]

سازمان مرده

نویسنده:جعفر رحمانی‏
تغییرات محیطی به شدت در حال وقوع است. فعالیت‌های سازمانی در بستری متلاطم انجام می‌گیرد و بر همین اساس، اندیشمندان سازمان‌ها را به دو دسته تقسیم نموده‌اند:
۱- سازمان مرده.
۲- سازمان یادگیرنده (زنده.)
بسیاری از مدیران از فهم این حقیقت اساسی که بهبود مداوم، نیاز به تعهد سازمان به یادگیری مداوم دارد، عاجزند. چگونه می‌توان انتظار داشت که سازمانی بتواند به پیشرفت نائل شود و افق‌های جدیدی از فعالیت و کار را فراروی خود بگشاید، بدون این که بخواهد چیز جدیدی یاد بگیرد؟ حل یک مسئله چالش برانگیز، معرفی محصولی جدید و باز مهندسی یک فرایند تولید، همه نیاز به مشاهده جهان به طریقی نو و تلاش عملی در جهت اجرای یافته‌های جدید دارند. در فقدان عنصر حیاتی یادگیری، سازمان‌ها و افراد آنها، تنها شیوه‌های کهنه را به صورت مداوم به کار می‌بندند. سازمان مرده، سازمانی است که در آن، یادگیری وجود ندارد. مدیران این گونه سازمان‌ها نسبت به محیط بیرونی واکنش نشان نمی‌دهند و این دسته از مدیران، خود را نسبت به ارباب رجوع متعهد نمی‌دانند. این گونه سازمان‌ها خاص محیطهای ثابت هستند؛ جایی که در آن تقاضا بسیار و عرضه خدمات بسیار کم است همچنین در جایی که مدیران دارای فعالیت انحصاری هستند، اداره این گونه سازمان‌ها نیاز به تفکر و خلاقیت ندارد و مدیران، تنها اداره‌کننده وضع موجود هستند. در این گونه سازمان‌ها، مدیران تنها در پی کسب کارایی هستند؛ نه اثربخشی.

سازمان یادگیرنده‏

سازمان جهت بقا، نیازمند تطبیق خود با دگرگونی‌های محیطی است و جهت تطبیق، باید همواره در خود تغییرات مطلوب را ایجاد کند تا بتواند کارآمدی خود را در جهت تحقق اهداف برآورده سازد و این امر میسر نمی‌گردد، مگر با افزایش یادگیری.
یادگیری سازمانی، فرایند بهبود اقدامات از طریق دانش و شناخت بهتر است. یادگیری سازمانی، روشی است که سازمان‌ها ایجاد، تکمیل و سازماندهی می‌کنند تا دانش و جریان‌های عادی کار در رابطه با فعالیت‌هایشان و در داخل فرهنگ‌هایشان و همچنین کارایی سازمان را از طریق بهبود به کارگیری مهارت‌های گسترده نیروی کارشان، انطباق دهند و توسعه بخشند.
این گونه سازمان‌ها اگر خود را در عرصه فعالیت‌ها با محیط هماهنگ نسازند، از صحنه فعالیت حذف خواهند شد. با توجه به کاهش دائمی منابع، افزایش آگاهی ارباب رجوع از حق خود و پاسخ‌گویی سازمان در مقابل جامعه، مدیران نمی‌توانند از یادگیری امتناع کنند. این گونه از سازمان‌ها، مدیران زنده و پویا را می‌طلبند.
===ویژگی‌های مدیران در سازمان زنده===‏

مشتری‌گرا بودن

از جمله خصایص مدیران یادگیرنده این است که برای مشتریان خود اهمیت زیادی قائلند و همه تلاش آنها رضایت مشتری است. هدف این گونه مدیران، تنها تولید کالا یا ارائه خدمات نیست، بلکه هدف آنها این است که کالا یا خدمات ارائه شده، با ذوق و سلیقه استفاده کنندگان، تناسب کامل داشته باشد. به طور کلی، مشخصه‌های اصلی مدیران کیفیت‌گرا، در بعد مشتری‌گرایی، عبارتند از:
- مشتریان را آقا و سرور خود می‌دانند.
- همیشه حق را به مشتریان خود می‌دهند.
- مشاوره و مذاکره با مشتریان را شرط تولید کالا و خدمات می‌دانند.
- قبل از این که مشتری به سراغ آنها بیاید، آنها به سراغ مشتری می‌روند.
- مشتریان را وادار به انتقاد کردن می‌کنند.
- با مشتریان روابط انسانی خوبی برقرار می‌سازند.

خلاقیت و نوآوری

خلاقیت و نوآوری، لازمه یک سازمان زنده و پویاست و مدیران کیفیت‌گرا، به دلیل این که می‌خواهند به افق‌های جدید علمی و تولیدی برسند، خود خلاق بوده، کارکنان خلاقی را نیز پرورش می‌دهند. مدیران کیفیت‌گرا، همواره افکار و اندیشه‌های نو را در سازمان ایجاد و آنها را کاربردی می‌کنند تا بهتر بتوانند در دنیای پررقابت، ادامه حیات داده، سازمان را سرپا نگه دارند. به طور کلی مشخصه‌های اصلی مدیران کیفیت‌گرا در بعد خلاقیت، عبارتند از:
- دارای روحیه کنجکاوی شدیدی هستند.
- به جای حل مشکل، مسئله‌یابی می‌کنند.
- از تفکر علمی و منطقی برخوردارند.
- از دست‌رسی به شرایط جدید، خوشحال می‌شوند.
- به مقدار زیادی انعطاف پذیرند.

نگرش دائمی داشتن به وضع مطلوب

مدیران کیفیت‌گرا سعی می‌کنند همیشه افق‌های جدیدی را برای سازمان خود باز کنند و بدین خاطر همیشه از وضع موجود ابراز نارضایتی می‌کنند و این نگرش را به صورت اهداف راهبردی برای کل سازمان تبیین می‌کنند تا از سوی تمام کارکنان سازمان دنبال شود. نگرش به وضع مطلوب، موجب می‌گردد تا از امکانات انسانی و مادی موجود سازمان، حداکثر بهره‌برداری شود و بدون این که هزینه اضافی برای سازمان به وجود آید، تولید کالا یا خدمات با کیفیت بهتری، جایگزین تولیدات قبلی شود. به طور کلی مشخصه‌های اصلی مدیران کیفیت‌گرا در بعد نگرش به وضع مطلوب، عبارتند از:
- اعتقاد دارند که کار امروز را بهتر از دیروز می‌توان انجام داد.
- آینده را به خوبی پیش بینی می‌کنند.
- گذشته و زمان حال را، مبنایی برای ساختن آینده قرار می‌دهند.
- همواره برای خود، هدف‌های جدیدی طراحی می‌کنند.
- در رقابت پیشتازند.
- آرمان‌گرا و عاقبت طلب هستند.

نظم و انضباط داشتن

به طور کلی مشخصه‌های اصلی مدیران پویا در سازمان‌های یادگیرنده در بعد نظم و انضباط، عبارتند از:
- با ظاهر فیزیکی مطلوبی در سازمان حاضر می‌شوند.
- میز کار آنها، همواره مرتب و منظم است.
- اتاق کار و منزل خود را به طریق مناسب تزئین می‌کنند.
- ظاهر خدمات برایشان دارای اهمیت زیادی است.
- تازگی برایشان لذت بخش است.

صبور بودن

به طور کلی مشخصه‌های اصلی مدیران در سازمان زنده، در بعد صبر و شکیبایی، عبارتند از:
- صبر و شکیبایی را به عنوان یک امر اخلاقی کاربردی می‌کنند.
- قبل از صحبت کردن، کمی صبر می‌کنند.
- از کاری که زود نتیجه ندهد، بی‌حوصله نمی‌شوند.
- عجولانه تصمیم‌گیری نمی‌کنند.
- اهل مراوده و بحث و گفت و گو هستند.
- خیلی دیر عصبانی می‌شوند.

دارا بودن خرد جمعی و مهارت در گروه‌سازی

کیفیت در هر سازمانی، امری انفرادی نیست؛ بلکه مجموعه عوامل مادی و مخصوصاً انسانی، بایستی با همدیگر ترکیب شوند تا کیفیت جدیدی تولید شود. مدیران زنده از طریق پیوند دادن گروه‌ها و خردهای گوناگون به خرد گروهی می‌رسند و آن را در سازمان کاربردی می‌کنند. منظور از خرد گروهی، اعتقاد به ارزش اندیشه و نظریات کارکنان و زیردستان است. خداوند متعال خرد و حقیقت کلی و مطلق را در انحصار هیچ انسانی قرار نداده است. ما باید افکار، بصیرت و تجربه افراد مختلف را گردآوری کنیم. به طور کلی مشخصه‌های اصلی مدیران کیفیت‌گرا، در بعد گروه سازی، عبارتند از:
- برای اندیشه انسانی احترام قائلند.
- قدرت تشخیص استعداد افراد در آنها بالاست.
- تصمیم‌گیری را بر پایه اطلاعات دیگران قرار می‌دهند.
- کیفیت را امری همگانی می‌دانند.
- به محدودیت‌های خود آگاهی دارند.

هدف‌گرایی

مدیران زنده، مجموعه سازمان را در جهت تحقق اهداف کیفی سازمان سوق می‌دهند و این، زمانی امکان‌پذیر است که اهداف کیفی برای مدیران مشخص شود و دیگران نیز نسبت به آن آگاهی داشته باشند. لازمه مدیریت کارآمد، هدف گذاری و دست‌یابی به اهداف است. تحقیق نشان می‌دهد که اهدافی که روشن باشد و کارکنان و مدیران آنها را پذیرفته باشند، بیشتر از اهداف آسان، ولی نامشخص و یا عملیات بدون هدف، منتج به عملکرد بالای کارکنان و سازمان می‌گردد. هدف‌گرایی در یک سازمان، می‌تواند با تنظیم شرح فلسفه وجودی سازمان شروع شود و با برقراری اهداف کلی در زمینه‌های مختلف، ادامه یابد. به طور کلی مشخصه‌های اصلی مدیران در سازمان زنده، در بعد هدف‌گرایی، عبارتند از:
- اهداف کیفی سازمان را مشخص می‌کنند.
- توجیه فلسفه کیفیت را راه‌گشای اصلی کار می‌دانند.
- اهداف کیفی سازمان را عینی و ملموس می‌کنند.
- برای رسیدن به اهداف، تعهد ایجاد می‌کنند.
- تحقق اهداف کیفی را اندازه‌گیری می‌کنند.

پا نویس

  1. دیوان طاقدیس، ملااحمد نراقی.
  2. روزنامه کیهان، شماره 1766، شنبه، 23 اردیبهشت 82.
  3. گلستان سعدی، باب اول، حکایت 28.
  4. امام خمینی، استفتائات، ج‏3، ص 525، س‏128.
  5. همان، ص‏526، س‏129.
  6. همان، س‏130.
  7. همان، س‏131.
  8. مان، ص‏527، س‏136.
  9. مان، ص‏528، س‏139.
  10. همان، ص‏529، س‏140.
  11. آیةاللَّه خامنه‌ای، ترجمه اجوبةالاستفتائات، ص‏482، س‏197.
  12. امام خمینی، استفتائات، ج‏2، ص 284، س‏12.
  13. همان، ص‏545، س‏61.
  14. ‏آیةاللَّه خامنه‌ای، ترجمه اجوبةالاستفتائات، ص‏484، س‏1976.
  15. امام خمینی، استفتائات، ج‏3، ص 499، س‏51.
  16. علم الیقین، ج‏2، ص‏901.
  17. سوره طه، آیه 125.
  18. صحیفه نور، ج‏18، ص‏147.
  19. نصیحة الملوک، محمد غزالی، ص 106- 110.
  20. نهج البلاغه، تصحیح صبحی صالح، خطبه 160، ص 227.
  21. منظور این است که علاقه‌ای به دنیا و مادیات نداشت و شکم پرست نبود و از دنیا و مواهب آن در حد ضرورت استفاده می‌کرد و به فکر عیش و نوش و جمع کردن مال نبود.
  22. نهج البلاغه، ص‏227؛ مکارم الاخلاق، ص‏9 و 10؛ سنن النبی، ص‏30؛ شرح نهج البلاغه؛ در ترجمه از سنن النبی و شرح نهج البلاغه استفاده شده است.
  23. السیرة النبویة، ابن هشام، ج‏4، ص 143.
  24. سیر اعلام النبلاء، ذهبی، ج‏3، ص 289.
  25. السیرة الحلبیة، علی بن برهان الدین حلبی، ج‏3، ص‏59.
  26. ‏مثنوی معنوی، دفتر چهارم.
  27. السیرةالنبویة، ج‏4، ص 143؛ التراتیب الاداریه، کتانی، ج‏1، ص 261.
  28. بحارالانوار، ج 41، ص 121؛ ما به نقل از ارشاد القلوب دیلمی.
  29. در دیدار با مسئولان نظام 15/5/1382.
  30. در دیدار با مسئولان نظام 15/5/1382.
  31. حدیث ولایت، ج‏5، ص‏28.
  32. صحیفه امام، ج‏16، ص‏21.
  33. همان، ص‏23.
  34. همان، ص‏23-25.
  35. نهج البلاغه/ خطبه 224.