یبی

از پژوهشکده امر به معروف
نسخهٔ تاریخ ‏۲۲ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۱۳:۵۸ توسط Kazem (نظرات | مشارکت‌ها) (صفحه‌ای تازه حاوی «<div class="head1">زندگی نامه شهیدعلی توحیدی</div> مختصری از زندگینامه شهید علی توحیدی...» ایجاد کرد)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو
زندگی نامه شهیدعلی توحیدی

مختصری از زندگینامه شهید علی توحیدی شهید علی وفاکیش توحیدی متولد سال 1344 هجری شمسی در فریمان و تنها فرزند پسر خانواده آقای اسماعیل توحیدی است که در سن نوجوانی با الهام از پیر فرزانه انقلاب اسلامی و به منظور دفاع از نظام مقدس جمهوری اسلامی به جبهه اعزام می شود و در تاریخ اول دیماه سال 60 در منطقه عملیاتی گیلانغرب به درجه رفیع شهادت نائل می شود.

در گوشه ای از این کتاب می خوانیم، جنازه شهید حدود دوماه شناسایی نشده بود و بنا به اتفاقاتی یکبار به نام شهید اویسی به مشهد منتقل می شود و چون شهید اویسی از لحاظ سن از این شهید والا مقام بزرگتر بوده، مجدداً پیکر مطهر شهید به معراج شهدای تهران بازمی گردد که سرانجام توسط پدرشان شناسایی و در تاریخ 28 اسفند سال 60 پس از تشییع باشکوه در شهر فریمان بنا به وصیت شهید برای تدفین به بهشت امام رضا(ع) مشهد مقدس منتقل می شود.

خاطرات شهیدعلی توحیدی

فریاد سکوت

مادر شهید

هنــوز امــام بــه ایــران نیامــده بــود. آن روزهــا علــی در کلاس اول راهنمایــی درس مــی خوانــد. معلمشان خانمــی بی حجاب بــود.

و برای همین مساله زیاد به معلم و حرفهایش اهمیت نمی‌داد. آن خانم کــه رفتــار علــی را رصــد مــی کــرد و از چهــره ناخوشــایند علــی در دیــدار بــا خــودش آگاه شــده بــود ســعی داشــت تــا هــر طریــق ممکــن علــی را جذب کند. همیــن امــر موجــب اذیــت و آزار روح علــی مــی شــد. یک روز، درس را از علــی مــی پرســد و او بــرای چندمیــن بــار هیــچ پاســخی بــه سوالات معلم نمی‌دهد. معلــم عصبانــی شــده و گــوش علــی را کشــیده و مــی گویــد: -تــو چرا درس مرا جواب نمی دهی؟

علی می گوید: -اگــر شــما خودتــان را بپوشــانید حتمــا درس تــان را تمــام و کمــال جــواب خواهــم !داد. و اگر هم نمی‌خواهید؛ مــن را بفرســتید کلاس2.

وهمین موضوع منجر شد که او را به کلاسی بفرستند که معلمش آقا بود.


دونده قرآن

مادر شهید

آن موقــع تلویزیــون در منــزل مــا نبــود و اگــر یــک وقــت رادیــو داشــتیم و اخبــار را گــوش مــی دادیــم اگــر بعــد از خبــر، آهنــگ شــروع مــی شــد، مثــل ایــن بــود کــه در منــزل مــا یــک قتــل اتفــاق افتــاده اســت! علی مــی دویدد و رادیــو را خامــوش مــی کرد کــه ایــن صــدا در خانــه مــا بلنــد نشــود، چــون همیشــه در منــزل جلســه قــرآن داشــتیم مــی گفــت: مامــان، در جایــی کــه جلســه قــرآن اســت، نبایــد صــدای حــرام باشــد! او ایــن موضــوع را فهمیــده بــود و بــا عجلــه رادیــو را خامــوش مــی کــرد تــا صدای موســیقی بــه گــوش و قلــب شــان نــرود.


پشت به شیطان

مادرشهید

یکبار یکــی از اقــوام بــرای افطــاری دعــوت کردنــد. علــی مــی دانســت آن هــا در منزلشــان تلویزیــون دارنــد و راضــی نمــی شــد بیایــد. اما بــا اصــرار مــا، راضــی شــد کــه همــراه مــا بیایــد.

آنجا که رسیدیم، علــی خیلــی جــدی پشــت بــه تلویزیــون نشســته بــود! بچــه هــا او را هــو مــی کردنــد کــه بلــد نیســت مقابــل تلویزیــون بنشــیند! امــا بــرای علــی انــگار حــرف مــردم در مقابــل فرمــان خــدا ذره ای ارزش نداشــت. بــاور کنیــد مــا آن شــب نتوانســتیم درســت در مهمانــی حضــور پیــدا کنیــم. علــی دائــم مــی گفــت: مامــان بریــم... مامــان بلنــد شــو بریــم... . خلاصــه بــه ناچــار بلنــد شــدیم و برگشــتیم منــزل. علی آن موقع 11 سال داشت.


واجب تاخییری

مادر شهید

جنگ که شروع شد رو کرد به پدرش و گفت: - یا من، یا شما باید به جبهه برویم و برای دفاع از انقلاب بجنگیم - او قبــل از اعــزام، مبــارزه بــا نفــس خــود را شــدت مــی بخشــید، مــی خواســت بــرای رســیدن بــه دروازه ی شــهادت آمــاده باشــد.


بی‌وطن!

پدر شهید

او همیشه می گفت: - اگر ما به جبهه نرویم، پس چه کسی برود؟! - مــن مــی گفتــم: پســرجان! مــا فقــط یــک پســر داریــم، مــا مــی توانیــم در پشــت جبهــه هــم کمــک کنیم. علی در جواب من می گفت: -اگــر انســان همــه چیــز داشــته باشــد، امــا وطــن نداشــته باشــد، چــه مــی شــود؟ اگــر دشــمن، وطــن مــا را اشــغال کنــد بــرای مــا چــه خواهــد مانــد؟!


آسیاب به نوبت

مادر شهید

روز اعزام به جبهه گفت: - مامــان! همــه فامیــل هــای پــدر را دعــوت کــن میخواهم برایشان حرف بزنم.

همــه ی فامیــل را بــرای شــام دعــوت کردیــم. همــه آمدنــد و شــام را خوردنــد. بعــد از صــرف شــام علــی دو زانــو مقابــل مهمــان هــا نشســت و گفــت:

بســم اللــه الرحمــن الرحیم...(یــک چیــزی هــم زیــر زبونــی گفــت کــه مــا نفهمیدیــم)، گفــت: -ببینیــد، مــن بــا رضایــت پــدر و مــادرم فــردا عــازم جبهــه هســتم. آمــده ام تــا خداحافظــی کنــم.

پدر بزرگش گفت: -تو کوچکی!

علی جواب داد: -اگــر مــن بگویــم کوچکــم، دیگــری بگویــد مــن بزرگــم (اشــاره بــه پــدرش کــرد) پــس چــه کســی بــرود؟! هرکــس یــک ســهمی دارد کــه بایــد ادا کنــد. وقتــی مــن برگشــتم، بعــدش نوبت بــزرگ ترهــاست که برونــد.

عمویش به شوخی گفت: -ملک و اموالت را به چه کسی بدهیم؟ چون احساس کرده بود حرفش را به شوخی گرفته اند. ناراحت شد و اخم کرد و گفت: -وقتی من رفتم، به هرکسی خواستید بدهید، مهم نیست! من جدی حرف می زنم!


در بستر انقلاب

مادر شهید

مــا را نصیحــت مــی کــرد؛ حــالا کــه دوران انقــلاب اســت، مراقــب حــلال و حــرام باشــید و در مســیر انقــلاب ثابــت قــدم باشــید. مــن هــم بعــد از آن نصیحــت هــا کــه بــه نظــرم بســیار خردمندانــه بــود، همیشــه تــلاش کــردم راهــش را ادامــه بدهــم و در منــزل، کلاس قــرآن، ســخنرانی و ... برگــزار می کنــم. منــزل مشــهد را فروختــم تــا در تهــران یــک منــزل بــزرگ بگیــرم و آن را تبدیــل بــه یــک مرکــز فرهنگــی کنــم کــه بــه مــدد الهــی و نظــر شــهید بزرگوارمــان، آمــوزش هــای دینــی و اخلاقــی و تفســیر قــرآن و احــکام در آن دایرســت و خوشــبختانه پربــار هــم هســت.


بازگشت به شهدا