اصلاح طلبی انتقادی

از پژوهشکده امر به معروف
نسخهٔ تاریخ ‏۱۶ خرداد ۱۳۹۶، ساعت ۱۱:۲۰ توسط User2 (نظرات | مشارکت‌ها)

پرش به: ناوبری، جستجو
اصلاح طلبی انتقادی


نویسنده : خیمه دوز،محسن

چکیده

کلمات کلیدی

(به تـصویر صفحه مراجعه شود) محسن خیمه‌ور

اصلاح‌طلبی انتقادی

پرسش از رابطه نقد و فرهنگ ایرانیان،به‌طور کلی و پرسش از رابطه نـقد و اصـلاح‌طلبی،به طـور اخص،می‌تواند به مثابه یک‌"برنامه پژوهشی‌" فرا راه پژوهشگران،اندیشمندان و سیاستمداران ایران قرار گیرد.اگر تجربیات گوناگون(مثبت و منفی)دهه‌های گـذشته را در نظر بگیریم،ضرورت توجه به این برنامه پژوهشی واضح‌تر می‌شود؛ برنامه‌ای پژوهشی که دامـنه‌اش بسیار فراتر از ساماندهی یـک جـریان خاص سیاسی است،زیرا حوزه وسیع‌تر و اساسی‌تری مثل فرهنگ و بویژه ساختار آموزش،پرورش و پژوهش را در بر می‌گیرد.مقاله‌"اصلاح‌طلبی انتقادی‌"پاسخی است به این ضرورت پژوهشی.

اصلاح‌طلبی انتقادی از یک سو بر مفهوم نقد متکی است که خود مـقوله‌ای است منطقی، تئوریک،جهانشمول و در پیوند با آثار متفکران جهانی(آن چنان که در مقاله‌"علم متعارف و خطرات آن‌"در شماره پیشین‌"آیین‌"دیدیم و در مقاله دیگری که به بررسی انتقادی آرای پل ریکور و گئورگ گادامر در فهم منطق علوم انسانی- اجتماعی مـی‌پردازد،خواهیم دیـد)و از سوی دیگر وابسته به ذهن ایرانی است،ذهنی که حاصل نظام‌های معیوب آموزشی،پرورشی و پژوهشی تاریخ صد سال اخیر ایران است.بنابراین تامل درباره اصلاح‌طلبی انتقادی،ضمن آن که پاسخی به یک مساله اجتماعی اسـت،نوعی آسـیب‌شناسی تئوریک-تاریخی ذهن ایرانی و نظام‌های آموزشی، پژوهشی ایران هم خواهد بود.

مقدمه

بحث نقد،بحث مطرح و شایع سه دهه اخیر ایران و مساله مزمن تاریخ فکری-فرهنگی ایران است. نقد،ضروری است یا تزئینی؟اگر ضـروری اسـت، چرا این همه ابهام در تعریف و این همه ایراد در کاربرد آن دیده می‌شود؟چرا بحث درباره نقد همواره علنی و قانونی نیست؟چرا حفظ خطوط قرمز محترم است،ولی نقد آن‌ها نه؟ایراد از نقد است کـه هـمه جـایی و همگانی است یا ایراد از خـطوط قـرمز اسـت که نقدناپذیرند و فرانقد؟ نقدناپذیری و فرانقد بودن حس است یا عیب؟ رابطه نقد و حکومت یکسویه است یا دو سویه؟ آیا نقد تابع مـنطق اسـت و ارزشـ-رها یا علمی است علی،جامعه‌شناختی،روان‌شناختی و صرفا تابع نیات،علایق،منافع،ارزش‌ها و بـاورهای مـنتقد منتقدان؟تجربه تاریخی ایرانیان در مورد نقد تجربه مطلوبی نیست،چون نقد معمولا از جانب حکومت‌ها با توطئه و تضعیف و افشاگری و تخریب یکسان گـرفته شـده و اغـلب منقد را توطئه‌گر شمرده‌اند.از جانب منتقدان هم نقد در سطح ایرادگیری،مچ‌گیری،تفسیرهای شـخصی و در بهترین حالت،نوعی آسیب‌شناسی(که معلول نقد هست،اما خود نقد نیست)یکسان فرض شده است.برداشت‌های شایع سطحی و عامیانه از مفهوم نقد و نـیز کـاربرد نـاشیانه عمل نقد،در نهایت منجر به حذف نقد و منتقد شده است و مـی‌شود.ریشه‌های ایـن اشکال یکی در ساده‌انگاری در هم منطق نقد است و یکی هم در ساختار معیوب آموزشی و پژوهشی و نهادی‌های وابسته بـه آن کـه قـرن‌هاست تهی از نقد و نقادی به سر می‌برند،بدون نقد آموزش می‌دهند و بدون نقد هـم آمـوزش مـی‌بینند به نظر می‌رسد.همین فقدان نقد است که ذهن ایرانی رابه یک ذهن‌"ذاتگرا"[۱]تبدیل کرده و در دام سـه مـدل شـایع و بارز ذاتگرایی انداخته،به‌طوری که اجازه تفکر،تحلیل و نوآوری را از او کسب کرده است.سه مدل:۱.ذاتگرایی ارسطویی مفهومگرا، ۲.ذاتـگرایی ایـدئولوژیک پدیدارگرا،۳.ذاتگرایی تئولوژیک باورگرا.

ذاتگرایی ارسطویی مفهومگرا با تقلیل شناخت امر واقع به یک ذات ثـابت ایـستا و مـفهومی،فرایند شناخت و کسب معرفت را متوقف و به انجمادی نقدناپذیر تبدیل می‌سازد.ذاتگرایی ایدئولوژیک پدیدارگرا نیز با رد ذاتـگرایی ارسـطویی مفهومگرا، اسیر ذات شهود-ساخت پدیدارها می‌شود و با تخریب تمایز معرفت‌شناختی سوژه و ابژه و تحت تـاثیر ایـن بـاور که ذات پدیدار قابل شناخت است، قرایند شناخت و کسب معرفت را به توصیف پدیدارها تقلیل مـی‌دهد،غافل از ایـن که کسب معرفت از امر واقع بویژه برای حل مساله،نیازمند عبور سیستمیک از سـه مـرحله تـوصیف،تبیین و تدوین قواعد منطقی است و نه متوقف ماندن در یک ادراک شهودی از توصیف پدیدارگرا.ذاتگرایی ایدئولوژیک پدیدارگرا قادر بـه انـجام ایـن مراحل نیست.

به همین دلیل به تقلیل‌گرایی تاریخی (دترمینیسم)هم دچار می‌شود،زیرا به راحـتی بـرای تاریخ و دوره‌های تاریخی ذات تعریف می‌کند و به مثابه الگو و پیش‌فرض،همه مسائل انسانی، اجتماعی و فرهنگی را به آن ذاتـ تـقلیل می‌دهد. ذاتگرایی تاریخی و تقلیل‌دهی تاریخی،دو آسیب اساسی ایدئولوژی پدیدارگرا هستند.ذاتگرایی تئولوژیک بـاورگرا نـیز از طریق یکسان‌انگاری باور و معرفت،به توهم‌"خود درست‌بینی‌"یا"خود حـق‌بینی‌"می‌رسد،به‌طوری کـه طـی زمان،باور به جای معرفت می‌نشیند و فرایند کـسب مـعرفت به تدریج تعطیل می‌شود.حاصل هر سه مدل ذاتگرا تعطیل عقلانیت،نفی و حذف آن‌ها از چـرخه شـناخت و از چرخه عمل جمعی و به "فـکرهای قـبلا انجام شـده‌"است.که هـر دو بزرگترین فـاجعه یک فرهنگ است.هر یک از این سـه مـدل ذاتگرا،که با قدرت سیاسی پیوند بخورند،در جوامع نهادین،به فاشیسم و در جوامع غیر نـهادین،به لمـپنیسم(ناعقلانیت ساخت یافته)تبدیل می‌شوند.راه درست غلبه بـر ذاتگرایی(در هر سه مـدل آنـ)و غلبه بر"تعطیل عقلانیت‌"،تاسیس نگاه مـنطقی-تاریخی اسـت؛ نگاهی که به صورت سیتمیک و حقیقت‌گرا به مشاهده تاریخ اندیشه می‌پردازد(تاریخ نه بـه مـثابه یک کل،بلکه به مثابه تـبار ایـده‌ها)و سـپس با اتکا بـه مـنطق نقد،مشاهدات را تحلیل و تبیین مـی‌کند تـا در نهایت راه برای شناخت مساله و حل مساله هموار شود.چنین راهی هنوز در ایران معاصر به صـورت سـیستمیک آغاز نشده،هرچند به صورت پراکنده و بـا حـجمی اندک در آثـار بـرخی از اهـالی فرهنگ دیده می‌شود.

عبور ذهـن ایرانی از ذاتگرایی(ارسطویی، پدیدارگرا،تئولوژیک)مقدمه‌ای ضروری برای شناخت‌"منطق نقد" و آغاز فرایند "حل مساله‌"به صورت معرفتی، غیر ایـدئولوژیک و غـیر تئولوژیک خواهد بود، زیرا آسیب اسـاسی ذهـن ایـران جـدا از ذاتـگرایی،به ساختارهای معیوب آمـورشی از جـمله ساختار آموزش مقدماتی(مهد کودک، دبستان،دبیرستان)ساختار آکادمیک(مراکز دانشگاهی و پژوهشی)و ساختار شبه آکادمیک تئولوژیک و ایدئولویک(حوزه‌های علمیه و احزاب سـیاسی)هم وابـسته اسـت.ترکیبی از این آسیب‌ها،چالش نوین ایران امروز را شکل مـی‌دهد؛چالشی تـرکیبی کـه بـه هـمان انـدازه که ضروری است،مغفول هم هست؛چالشی به نام اصلاح‌طلبی انتقادی.

نقد و مدل‌های اصلاح‌طلبی

ورود و خروج ایدئولوژی‌ها در حوزه اندیشه ایرانی به یک اندازه نامعقول بوده است.ورود آن‌ها با توجیه آرمانگرایی انجام شد،اما خـروج‌شان به دلیل نقدناپذیری‌شان بود.به عبارت دیگر،ورود و خروج ایدئولوژی‌ها کاملا پراگماتیستی و بدون دقت انتقادی و معرفت‌شناختی صورت گرفت. ایدئولوژی‌ها،ضمن آن که محافل آکادمیک و شبه آکادمیک(حوزه‌های علمیه و احزاب سیاسی) را تحت تاثیر قرار دادند،زمینه‌ساز شـکل‌گیری مـدیوم و واسطه‌ای شبه‌ایدئولوژیک به نام‌"تئولوژی‌" نیز شدند،به‌طوری که ایدئولوژی‌های تئولوژیک همراه با ایدئولوژی‌های غیر تئولوژیک تا مدت‌ها از اجزای تاثیرگذار فرهنگ ایران بودند.اصلی‌ترین اثر نامطلوبی که از تفکر ایدئولوژیک و تئولوژیک در کنش‌های فـرهنگی،رفتاری و اجـتماعی بر جای مانده،غفلت از عنصر نقد و نقادی است.به عبارت دیگر،تجربه ایدئولوژی‌ها و تئولوژی‌های ایرانی، از منظر نقدپذیری و توسعه فرهنگ نقد،تجربه‌ای تلخ و عبرت‌آموز بوده است.

خصلت تئولوژی‌های ایـرانی ایـن است که همواره به صـورت عـکس العملی در برابر ایدئولوژی‌ها فعال شده‌اند و به مثابه رقیب آن‌ها عمل کرده‌اند.تئولوژی‌های ایرانی در هر دو وجه سنتی و مدرن،موجب بروز عکس العملی می‌شوند که همان سکولاریسم اسـت، سـکولاریسمی که ادامه سنت ایـدئولوژیک انـدیشی ایرانی است.از همین جاست که دور باطل تئولوژی-سکولاریسم همواره جریان رایج فرهنگ و سیاست روز ایران بوده و فضای متنوع فرهنگ را به قطب‌بندی کاذب دو سویه دچار ساخته است. اصولگرایی و فقه‌اندیش و نقد گریزی و روشنفکرستیزی و بـنیادگرایی و شـک‌ستیزی از اصلاح‌طلبی انتقادی از یک سو بر مفهوم نقد متکی است که خود مقوله‌ای است منطقی،تئوریک،جهانشمول و در پیوند با آثار متفکران جهانی و از سوی دیگر وابسته به ذهن ایرانی است،ذهنی که حاصل نظام‌های معیوب آمـوزشی، پرورشـی و پژوهشی تـاریخ صد سال اخیر ایران است

یک سو و انقلابی‌گری و محافظه‌گرایی و عرف‌گرایی و تقلیل‌گرایی از دیگر سو،از عوامل این قطب‌بندی کاذب مـحسوب می‌شوند؛عواملی که موجب می‌شوند"تغییر"با"توهم تغییر"اشتباه گرفته شوند.این آسیب‌ها چون ماهیتا در بـرابر مـدنیت‌خواهی نـسل جدید قرار دارند،مساله سیاست آینده ایران نیز خواهند بود.اگر روش‌های انقلابی‌گری(ایدئولوژیک)و بنیادگرایانه (تئولوژیک)در برابر روش‌های اصلاح‌طلبانه شـکست مـتدولوژیک خورده‌اند و اگر ذاتگرایی (ارسطویی-پدیدارگرا-باورگرا)از نقادی معرفت‌بخش،شکست معرفت‌شناسانه خورده است،معنایش آن است که رفع آسـیب‌های تـاریخی-اجتماعی بـه فهم اصلاح‌طلبی انتقادی و فهم تمایز اصلاح‌طلبی انتقادی با اصلاح‌طلبی محافظه‌کارانه وابسته است.

منظور از اصلاح‌طلبی محافظه‌کارانه،روش‌های نـاکارامد محافظه‌کارانه در مواجهه با مساله بن‌بست سیاسی است ناکارامد خواندن اصلاح‌طلبی محافظه‌کارانه به مـعنای رد اصلاح‌طلبی به‌طور کلی و تـجویز انـقلابی‌گری ایدئولوژیک یا بنیادگرایی تئولوژیک در برابر مساله بن‌بست سیاسی نیست؛ بکله به معنای عطف توجه به فهم اصلاح‌طلبی و شناخت تمایزهای روش‌شناختی این دو مدل سیاسی در فهم و شناخت‌"مساله بن‌بست سیاسی‌" است.این توجه از آن جـهت ضروری است که دریابیم اگرچه با روش یک مدل می‌توان به هدف همان مدل رسید،اما با روش یک مدل می‌توان به هدف همان مدل رسید،اما با روش یک مدل (اصلاح‌طلبی محافظه‌کارانه)نمی‌توان به هـدف مـدل دیگر(اصلاح‌طلبی انتقادی)دست یافت. برای آسیب‌شناسی این وضعیت باید تمایز دست کم سه دل اصلاحات و روش‌های آن‌ها را شناخت و تحلیل کرد.

مدل اصلاح‌طلبی اقتدارگرا

مدل اصلاحات درون حکومتی اقتدارگر از منظر منافع حکومت اجرا می‌شود.منافع حکومتی در همه‌جای دنـیا و در هـر سیستم حکومتی،براساس یک قاعده طلایی‌[۲]درون حکومتی تعیین می‌شود؛ قاعده طلایی‌"حفظ حکومت به هر قیمت‌". روش‌های برآمده از این قاعده معمولا با مطالبات و منافع برون حکومتی تضاد پیدا می‌کنند.رفع این تـضاد،یا مـستلزم پاسخگویی به مطالبات برون‌حکومتی است که نوعی بدعتگذاری در قاعده طلایی حکومتی به شمار می‌رود و یا مستلزم انکار این مطالبات و نادیده گرفتن آن‌ها برای جلوگیری از بدعتگذاری حکومتی است که بـه مـعنای شـروع بحران مشروعیت و فروپاشی آرام حـکومت اسـت.در چـنین شرایطی تغییر یا اصلاحات درون‌حکومتی با تکیه بر خرد جمعی و پذیرش قدرت مشروعیت‌سنجی عقلانیت و نقادی انجام شود،از منظر اقتدار یکسویه(مبتنی بـر تـمایز خـود و دیگری)مدیریت یا مهندسی می‌شود.از همین جاست که روش اصـلاحات درون حـکومتی،مستقل از خرد جمعی ماهیتی اقتدارگرایانه می‌یابد.حاصل این روش،ترویج خشونت و امکان‌ناپذیری‌"حل عقلانی مساله‌"است.

مدل اصلاح‌طلبی ساختگرا

مدل اصلاح‌طلبی برون حکومتی ساختگرا که ریشه در نـیازها،منافع و مـطالبات بـرون‌حکومتی دارد، مطالباتی را دنبال می‌کند که از اصلاحات اقتدارگرایانه درون حکومتی متمایز بـوده و به منافع ملی نزدیک‌تر است.با این حال ویژگی اصلاح‌طلبی ساختگرا حفظ ساختار حکومتی است. از آن‌جا که هر نـوع سـاختگرایی مـستلزم پذیرش نوعی محافظه‌کاری هم هست،بنابراین اصلاح‌طلبی برون‌حکومتی ساختگرا،به اصلاح‌طلبی محافظه‌کار تبدیل می‌شود.از هـمین جـا می‌توان به نقد یک پیش‌فرض نامعتبر ولی رایج پرداخت،این پیش‌فرض که:اصلاح‌طلبی در برابر محافظه‌کاری قرار دارد.دلیل غـلط بـودن ایـن پیش‌فرض آن است که اصلاح‌طلبی ساختگرا عین محافظه‌کاری است،زیرا در حفظ ایدئولوژیک چارچوب و سـاختار حـکومتی بـا اصلاحگرای درون‌حکومتی مشترک است.اصلاح‌طلبی ساختگرای محافظه‌کار از یک سو در برابر اصلاحات اقتدارگرای درون حکومتی قرار مـی‌گیرد (بـه دلیـل تمایز میان منافع حکومتی و منافع برون‌حکومتی)و از دیگر سو،از اصلاح‌طلبی انتقادی غیر ساختگرا نیز مـتمایز اسـت(به دلیل اشتراکش با اصلاحات اقتدارگرای حکومتی). منطق اصلاح‌طلبی ساختگرای محافظه‌کار،"منطق موقعیت‌"[۳]است.این نوع اصـلاح‌طلبی در مـوقعیت بـا مساله مواجه می‌شود و در موقعیت هم به اصلاح مساله می‌پردازد.نقد در اصلاح‌طلبی ساختگرای محافظه‌کار،تابع موقعیت مـی‌شود و مـاهیت معرفتی خود را از دست می‌دهد.تمایز اصلاح‌طلبی ساختگرا با اصلاح‌طلبی انتقادی همین جاست که تـمایزی مـعرفتی نـیز به شمار می‌رود.اگر تمایز اصلاح‌طلبی محافظه‌کار ساختگرا با مشی براندازی انقلابی‌گری ساخت‌شکن(ایدئولوژیک‌اندیش و تئولوژیک‌نگار)که طرفدار شـعار"مرگ بـر"هستند، تمایزی عقلانی است،ولی تمایزش با اصلاح‌طلبی انتقادی غیر ساختگرا،تمایزی تفریطی و غیر عـقلانی اسـت،چرا کـه اصلاحا هر آسیبی اگر با روشنگری نسبت به ریشه‌های ناعقلانیت ساخت‌یافته آن در چارچوب تئوریک مسلط هـمراه نـباشد،سرانجامی جـز تبدیل مساله به شبه مساله و تکرار اشتباهات گذشته در لباسی جدید و فرمی تـازه نـخواهد داشت.ظهور فرم‌های جدید برای اشتباهات گذشته،همان عقبگردهای پی‌درپی تاریخی است.

مدل اصلاح‌طلبی انتقادی

اصلاح‌طلبی انتقادی غیر ساختگرا که مـدل سـوم اصلاحات است،علاوه‌بر نمایندگی مطالبات برون‌حکومتی به نقد چارچوب و ساختار سیاسی حکومتی هـم مـی‌پردازد.در حالی که در دو مدل اول و دوم اصلاحات،نقد چارچوب و سـاختار حـکومتی،تندروی یـا اقدام برانداز(و در فرم طنز آن به عنوان بـراندازی مـسالمت‌آمیز)در نظر گرفته (به تصویر صفحه مراجعه شود) می‌شود.در مدل اصلاح‌طلبی انتقادی،پیگیری مطالبات بـرون‌حکومتی مـستقل از روش اصلاح‌طلبی محافظه‌کار و انقلابی‌گری بینادگرا انـجام مـی‌شود.اگر در اصلاح‌طلبی مـحافظه‌کار پرهـیز از خـشونت به قیمت حذف نقد ساختار بـه دسـت می‌آید(به دلیل موقعیتی شدن نقد)،در انقلابی‌گری ایدئولوژیک-تئولوژیک،روش "تخریب ساختار"به مثابه تنها روشـ"تغییر"انتخاب مـی‌شود و"خشونت‌"جای‌"نقد"را می‌گیرد. شکست،سرانجام هر دو روش است.حاصل هـر دو روش یا تثبیت اقتدارگرایان قـدیم اسـت یا شکل‌گیری اقتدارگرایی جدید و ایـن در حـالی است که در اصلاح‌طلبی انتقادی،هر نهاد و هر اندیشه و هر باور و هر ساختاری مشمول نـقدپذیری مـی‌شود و هیچ چیز به هیچ صـورتی مـصون از نـقد باقی نمی‌ماند و در بـرابر نـقد محافظت نمی‌شود.دلیل تمایز اصـلاح‌طلبی انـتقادی از اصلاح‌طلبی محافظه‌کار در همین جاست.در اصلاح‌طلبی محافظه‌کار ساختگرا،نقد بر منطق موقعیت متکی است،ولی در اصلاح‌طلبی انـتقادی غـیر ساختگرا خود موقعیت نیز مورد نـقد و ارزیـابی انتقادی قـرار می‌گیرد.

تـفاوت اصـلاح‌طلبی انتقادی با هر سـه مدل اقتدارگرایی،محافظه‌گرایی و انقلابی‌گری را می‌توان در فهم رابطه‌"در"و"چارچوب در"بهتر فهمید.کسی که می‌خواهد از در عبور کند،باید چارچوب در را بپذیرد.نمی‌توان از دری عـبور کـرد و حضور چارچوب در را نپذیرفت.انقلابی‌گر می‌خواهد از در ساختار سـیاسی عـبور کـند،بی‌آن کـه چـارچوب ساختار سیاسی را بـپذیرد.حاصل ایـن کار ترویج خشونت و خشن‌سازی ساختار مسلط است.انقلابی‌گری به همین دلیل است که شروعش مطلوب و فرجامش فـاجعه‌بار اسـت. ریـشه انقلاب‌ها در هر شکل آن،در بی‌توجهی حکومت‌ها بـه مـطالبات بـرون‌حکومتی اسـت و نـه در اقـدام ارادی انقلابی‌گران برای ایجاد یک انقلاب.به عبارت دیگر انقلاب،ایجاد می‌شود نه آن که ایجادش می‌کنند.

در برابر انقلابی‌گری ساخت‌شکن،اصلاح‌طلبی ساختگرا قرار دارد که با نادیده گرفتن نقد ساختار، مرتکب اشتباهی مشابه می‌شود.کسی که از در عـبور می‌کند،نباید امکان تخریب چارچوب در را به دلیل موریانه خوردگی‌اش نادیده بگیرد و تمام توجه خود را صرف تعمیر و رنگ‌آمیزی آن کند، چون به فرض کسب توفیق کامل در اصلاح در، چارچوب پوسیده به همراه در اصلاح شـده یـک‌جا بر سر او خراب خواهد شد.

انقلابی‌گری ساخت‌شکن بر واسازی‌[۴]تکیه دارد و تاکید اصلاح‌طلبی محافظه‌کار بر بازسازی‌[۵]است؛ اما روش اصلاح‌طلبی انتقادی بر دیالکتیک واسازی-بازسازی قرار دارد.واسازی بدون بازسازی به تخریب و خشونت می‌انجامد و بازسازی بـدون واسـازی نیز به فرصت‌سوزی و نهادینه نشدن اصلاحات می‌رسد.اما در اصلاح‌طلبی انتقادی با مبنا قرار گرفتن نقد در تبیین مساله،"واسازی انتقادی‌"انجام می‌شود و در همان حال با مبنا قـرار گـرفتن دانش در حل مساله،"بازسازی موقعیتی‌"ایجاد مـی‌شود.بنابراین مـنطق اصلاح‌طلبی انتقادی منطق دیالکتیک واسازی-بازسازی است،منطقی دو بعدی و ترکیبی که پروژه موقعیتی اصلاحات را به یک فرایند نهادمند و مدنی تبدیل می‌کند و از آن یک سنت نوین اجتماعی می‌سازد؛سنتی مـتکی بـر دو اصل اساسی:۱)پرهیز از"خشونت‌"به هـر قـیمت؛۲) پیگیری‌"تغییر"در هر زمان.

اگر اصلاح‌طلبی محافظه‌کار بر"منطق موقعیت‌" استوار است،اصلاح‌طلبی انتقادی بر"منطق‌"و "موقعیت‌"متکی است.منطق موقعیت به مثابه یک تنظیم‌گر،امکان فهم شرایط اولیه حل هر مساله را فراهم می‌سازد،ضمن آن که ترجیح یک مـساله نـسبت به مساله دیگر و همچنین شناخت عمده‌ترین مساله را نیز امکانپذیر می‌سازد.اما نقطه ضعف‌"منطق موقعیت‌"در عدم توانایی نقد چارچوب و ساختار است،زیرا هر ساختار و چارچوبی خودش جزء موقعیت و درون موقعیت است.موقعیت شامل چـارچوب و سـاختار نیز هـست و مستقل از آن وجود ندارد.بنابراین منطق موقعیت،منطق چارچوب و ساختار هم می‌شود. به همین دلیل،قادر به نقد خود ساختار و چـارچوب نیست،مگر آن که از موقعیت فاصله داشته باشد (منظور فاصله فیزیکی نـیست،بلکه فـاصله شـناخت‌شناسانه است)و به نحو معقولی از آن منتزع شود(منظور انتزاع منطقی است)تا دنباله‌رو نیات درون‌موقعیتی نشود.چنین منطقی دیگر منطق مـوقعیت نـیست،بلکه همان منطق نقد ناظر بر موقعیت است و نه جزئی از آن.عدم توجه به تـمایز مـنطق از مـوقعیت در فهم و نقد موقعیت،منطق نسبی نقد را به نسبیت معرفت‌شناختی نقد دچار می‌سازد(آن‌چنان که در نقد ادبی رایـج،شاهد آن هستیم).البته باید توجه داشت که تمایز منطق از موقعیت نافی منطق موقعیت نیست،بلکه اعـم از آن و در برگیرنده آن است.

نتیجه کـاربرد روش اصـلاح‌طلبی انتقادی،ظهور همزمان دو مورد مهم است،اول:واسازی انتقادی ساختار و دوم:بازسازی مصلحتگرای ساختار.

فلسفه سیاسی اصلاح‌طلبی انتقادی

در میان جریان‌های سیاسی موسوم به چپ و راست متعارف،عقل و عقلانیت،یکسان و به یک اندازه به کار گرفته نمی‌شود.این جریان‌های سیاسی که ایـدئولوژیک‌اند،به دو صورت رادیکال و محافظه‌کار، سیاست را تحت تاثیر خود قرار می‌دهند.

جناح رادیکال جریان راست بر حفظ قدرت به هر قیمت و حذف رقیب قدرت به هر قیمت باور دارد و عمل می‌کند.همین باور است که جـناح رادیـکال راست را به نیرویی بنیادگرا با پوششی آرمان‌خواه تبدیل می‌سازد.سه ویژگی این جناح،یعنی نگاه از منافع قدرت،بنیادگرایی رادیکال برانداز برای نابود کردن دشمن و رقیب و آرمانخواهی ایده‌آل باعث به حاشیه راندن عقل و عـقلانیت در درونـ آن می‌شود.جناح دیگر جریان راست یعنی محافظه‌کاران،اگرچه از روش بینادگرایی رادیکال برانداز و یا آرمانخواهی آشکار پیروی نمی‌کنند و به همین دلیل به عقلانیت میدان بیشتری می‌دهند، اما در پیروی همه‌جانبه از منافع قدرت،خود را بـا جـناح بینادگرای رادیکال همسو و همزبان می‌سازند. این ویژگی مشترک نتیجه مشترک هم ایجاد می‌کند که به حاشیه رفتن عقلانیت و امکان‌ناپذیر شدن حل مسائل است.به همین دلیل پدیده "راست‌"در سیاست هـمواره یـک‌"مساله‌"است و نـه یک‌"اندیشه‌".لذا عقلانیت در جناح راست حـالت مـعرفتی خـود را از دست می‌دهد و به شبه‌گزاره‌های معرفتی از جنس افعال گفتاری و محاوره‌های سیاسی تبدیل می‌شود که به نوبه خود مانع گفت‌وگو و شناخت مساله و حـل عـقلانی آن هـم می‌شود. این همه از عوارض ایدئولوژیک بودن هر دو جـناح جـریان متعارف راست سیاسی است.

جریان متعارف چپ سیاسی نیز مشابهت‌ها و تفاوت‌هایی با جریان متعارف راست دارد.مشابهت چپ سیاسی با جـریان راسـت مـتعارف،به ایدئولوژیک بودن آن‌ها مربوط می‌شود.چپ آرمانخواه ایدئولوژیک(که در جوامع مذهبی بـه چپ آرمانخواه تئولوژیک تبدیل می‌شود)همانند راست ایدئولوژیک،معطوف به قدرت است و حل هر مساله‌ای را به حل مساله قدرت سـیاسی تـقلیل مـی‌دهد،با این تفاوت که باور راست ایدئولوژیک (و در جوامع مذهبی،راست تئولوژیک)به حفظ قـدرت بـه هر قیمت است،ولی چپ ایدئولوژیک به نفی قدرت به هر قیمت باور دارد.

اولین وجه مشترک راسـت و چـپ ایـدئولوژیک- تئولوژیک،دشمن‌گرایی و نیت‌خوانی آن‌هاست، به‌طوری که همواره در صدد خواندن نیات و خواست‌های دشمنان‌اند تـا پس از کـشف ایـن نیات و افشای آن‌ها برای پیرامون خود،راه را برای نفی یا تثبیت قدرت مسلط فراهم کـنند.آرمانخواهی رادیـکال دومـین وجه مشترک چپ و راست ایدئولوژیک است؛همین ویژگی،آن‌ها را غیر معرفت‌اندیش و بنیادگرا می‌سازد.چپ آرمانخواه نیز هـمانند راسـت متعارف به دو جریان رادیکال برانداز و محافظه‌کار تقسیم می‌شود که در جهتگیری سیاسی،مخالف راست مـتعارف، ولی در ویـژگی‌های رفـتاری،مشابه راست متعارف عمل می‌کند.به همین دلیل،راست بینادگرا، آینده چپ آرمانخواه است.

آنچه از آسیب‌شناسی این چـهار جـریان سیاسی حاصل می‌شود،لزوم حضور جریانی سیاسی است که فارغ از آسیب‌های رایج این جـریانات،رابطه عـقل و سـیاست را فهم کند،نقد و معرفت را فدای بازی‌های سیاسی نسازد و راه شناخت مسائل سیاسی و حل آن‌ها را از منظری نوین و ابـتکاری هـموار کند.چنین جریانی باید بتواند مفهوم نقد را که ماهیت برانداز منطقی-معرفتی(و نه سـیاسی) دارد،بـه مـثابه یک روش رادیکال نظری با مشی عملی اصلاحگرایانه که روشی غیر آرمانخواهانه و غیر رادیکال است،ترکیب کـند و بـه سـنتز تازه‌ای دست یابد،نه برای این که طبق نظر ساده‌اندیشان، یا براندازی آرام و یـا بـراندازی مسالمت‌آمیز(!)انجام دهد،بلکه برای این که عنصر نقد را از جایگاه مصنوعی‌اش،یعنی ابزار دست سیاسیون خارج کند و به حـوزه مـنطقی‌اش،یعنی حوزه تحلیل معرفتی روش‌های سیاسی بازگرداند تا مجالی برای اصلاحات آسیب‌شناسانه کـارشناسی در فـضایی غیر خشونت‌آمیز فراهم شود،همان مجالی که بـرای شـناخت دقـیق و معتبر مساله سیاسی-اجتماعی و حل عقلانی آن مـورد نـیاز است،ولی همواره از آن غفلت شده است.

ترکیب هوشمندانه نقد نظری رادیکال برانداز با مشی عملی اصـلاحگرا،نوعی فـلسفه سیاسی است که می‌توان آن را"چـپ عـقلانی‌"نامید.چپ عقلانی تـرکیبی هـنرمندانه و روشـنفکرانه از رادیکالیسم تئوریک با رفوم پراتیک اسـت.چپ عـقلانی به مثابه روشی غیر ایدئولوژیک-غیر تئولوژیک(و نه الزاما ضد ایدئولوژی و ضد تـئولوژی)یک تـرکیب التقاطی میان ایدئولوژی‌های موجود نیست(مثلا تـرکیبی میان سوسیالیسم و لیبرالیسم و یـا راه رسـوم آنتونی گیدنز)،یا برخلاف نظر پوپر،بـر اومـانیسم، لیبرالیسم و راسیونالیسم متکی نیست و برخلاف نظر آرمانگرایان بر سوسیالیسم،آمپریسم، پوزیتیویسم و ماتریالیسم هم مـتکی نـیست.چپ عقلانی به دلیل ماهیت غـیر تـئولوژیک‌اش حـل هیچ مساله سـیاسی را از مـنظر کلامی و باوراندیش آغاز نـمی‌کند(منظرهای تـئولوژیکی چون:دموکراسی دینی،دولت دینی،سیاست دینی،هنر دینی،ورزش دینی،ادارات دینی،علوم انسانی و اجتماعی دینی، دانشگاه دینی،...)،بلکه همواره از نـقد،تحلیل، اسـتدلال و معرفت‌اندیشی آغاز می‌کند.این سخن به آن مـعنا نـیست که چـپ عـقلانی بـی‌دین یا ضد دین و مـروج ایدئولوژی لائیسیسم و سکولاریسم است، زیرا غیر دینی بودن در چپ عقلانی ماهیت معرفت‌شناختی دارد و نه ماهیت آنـتولوژیک.ثانیا عـقلانیت چپ عقلانی،آن را بر خرد جمعی مـلزم و مـلتزم مـی‌کند و چـون دیـن در گستره جمعی یـک پدپده پذیـرفته شده است،بنابراین دین از طریق خرد جمعی به حوزه تحلیل‌های عقلانی سیاسی هم وارد می‌شود و چپ عقلانی را هـم دیـنی مـی‌سازد، بی‌آن که نیاز باشد که چپ عـقلانی تـغییر مـاهیت دهـد و یـکسره بـه سیاستی تئولوژیک،کلام‌زده و نقدناپذیر تبدیل شود.

چپ عقلانی منبع معتبری است برای شناخت مساله و کشف روش‌های منطقی برای حل عقلانی و شایسته آن.چپ عقلانی،بنیادگذار مدنیت و ابزار معتبر شکل‌گیری نهادهای مـدنی در جامعه است.در چپ عقلانی،تغییر قدرت به هر قیمت هدف نیست.در چپ عقلانی اساسا حیثیت قدرت مبنا و منشا سیاستگذاری و سیاست‌اندیشی نیست،بلکه میزان وفاداری قدرت به مدنیت و ایجاد نهادهای مدنی و میزان دوری او از روشـهای خـشونت‌آمیز است که مبنای بررسی ماهیت قدرت سیاسی به شمار می‌رود. به عبارت دیگر،"نهادمندی‌"معیار تمایز قدرت معتبر از قدرت نامعتبر است.همین ویژگی "نهادمندی‌"است که پشتوانه‌ای قوی برای تولید "معرفت اجتماعی‌"می‌شود و مـعرفت را از حـالت فردی،ایدئولوژیک و تئولوژیک خارج می‌سازد و کاربرد آن را در شناخت مسائل و حل آن‌ها ممکن و عملی می‌کند.در چپ عقلانی اعتبار قدرت و رفتارهای سیاسی،در نیت‌خوانی و حذف تکثر سیاسی و دشـمن‌سازی و دشـمن‌کشی نیست،بلکه در نقد منطقی روش‌های مـدیریتی در سـیاست (هم دولت و هم حکومت)در روند گسترش مدنیت نوین است.چپ عقلانی تکیه‌گاه معتبری است که معرفت انضمامی‌[۶]حاصل از تجربه‌های ارزشمند سیاسی پیشینیان را با رهیافت‌های معتبر عقلانی مـعاصر تـرکیب می‌کند تا به ایـن تـرتیب این تجربیات به نسل‌های بعد منتقل شوند و مانع از تکرار اشتباهات مشابه یا طی طریق راه‌های رفته گردند.همین معرفت‌های انضمامی منبع کشف روش‌های نوین حل مساله‌اند. بنابراین چپ عقلانی،فلسفه سیاسی اصـلاح‌طلبی انـتقادی و مبنای تمایز آن از اصلاح‌طلبی محافظه‌کارانه است.در چپ عقلانی از یک سو زمینه شناخت علمی از امر واقع اجتماعی و فهم مساله سیاسی فراهم می‌شود،بی‌آن که سیاست به سمت محافظه‌کاری و نقدناپذیر ساختن نظام مسلط گـرایش پیـدا کند و از سـوی دیگر،زمینه تغییر سیاست و ساختار آن را در راستای تحقق اهداف مدنی فراهم می‌شود،بی‌آن که سیاست را به آرمانخواهی ایدئولوژیک یا بـنیادگرایی تئولوژیک دچار سازد.

اگر شعار راست محافظه‌کار"تفسیر به جای تغییر" است و اگـر شـعار چـپ ایدئولوژیک،"تغییر به جای تفسیر"است،روش چپ عقلانی،"شناخت برای تغییر"است.در روش چپ عقلانی،شناخت امر واقع اجتماع با آرمان‌"تغییر"هدفگذاری می‌شود تـا "شـناخت علمی‌"نه به محافظه‌کاری،بلکه به حل مطلوب مساله اجتماعی بینجامد.

نتیجه

اصلاح‌طلبی انتقادی،بر تمایز منطق نـقد مـوقعیت از خـود موقعیت متکی است تا بتواند از درون موقعیت به نقد ساختار بپردازد،بی‌آن که نیازی به جدا دانـستن مکانیکی عمل از نظر باشد.زیرا اصلاح‌طلبی انتقادی به این ترتیب با تکیه بر تـمایز منطق از موقعیت،بدون نیاز بـه جـداسازی حرف از عمل،موقعیت اصلاح ساختار نقد شده را نیز فراهم می‌کند.بنابراین شاید دیگر نیازی نباشد که گفته شود:از جمله تبعات این دید- این که حرف،عمل است-آن است که آزادی بیان می‌تواند با محدودیت اعـمال تعریف شود.[۷]به این ترتیب اصلاح‌طلبی انتقادی هم تمایز مفهومی منطق و موقعیت است و هم ترکیب پراگماتیک منطق و موقعیت.

اصلاح‌طلبی انتقادی،راه‌حل مساله نظام حقوقی بسته و قبیله‌ای است.روشی که خروج از ساختار بسته حقوقی را نیازمند اقـدام جـمعی برای ملی کرن حقوق می‌داند؛روشی که از طریق نقد ساختار نظام حقوقی بسته و تک بعدی،موسس نهاد ملی حقوق و تدوین نظام حقوقی باز و مدنی خواهد شد.تلاش تدریجی و بدون خشونت برای تبدیل نـظام حـقوق بسته قبیله‌ای به نظام حقوقی باز و مدنی،همان است که اصلاح‌طلبی انتقادی نامیده می‌شود. در منطق اصلاح‌طلبی انتقادی که فراتر از منطق موقعیت اصلاح‌طلبی محافظه‌کار است،واسازی، شرط نهادینه شدن بازسازی است.زیرا بـه قـول نیما: تا از چیزی کاسته نشود،به چیزی اضافه نمی‌شود. منطق نقد ساختار،نه ساخت‌شکن است (انقلابی‌گری،برانداز،بنیادگرا)،نه ساختگراست (محافظه‌گرا،اقتدارگرا)،[۸]بلکه نقد و رد پیش‌فرض‌های کاذب و غیر عقلانی است که ساختار و چارچوب سیاسی بر آن‌ها اسـتوار شـده و سـاخت یافته است.بی‌تفاوتی نسبت به پیـش‌فرض‌های کـاذب مـوجود در ساختار سیاسی، باعث شکل‌گیری نابخردی و ناعقلانیت ساخت یافته(لمپنیسم)می‌شود.ناعقلانیت ساخت یافته‌ای که به مثابه یک ایدئولوژی فراگیر(در جامعه غیر نهادین)،به تدریج خـود را بـر هـمه امور مسلط می‌کند و موجب عدم شناخت مسائل و لایـنحل مـاندن آن‌ها می‌شود.

پانویس

  1. . Essentialist
  2. . Golden rule
  3. آن‌چنان که پوپر می‌گوید: Logic of situation
  4. . Deconstrution
  5. . Reconstruction
  6. . Tacit knowledge
  7. اعتماد،شاپور:انقلاب معرفتی و علوم‌شناختی،تهران، نشر مرکز،0831،ص 31.
  8. ساختگرایی محافظه‌کار با ساختگرایی اقتدارگرا متفاوت است.ساختگرایی اقتدارگرا ساختار را هـم حـفظ و هـم تحلیل می‌کند،اما ساختگرایی محافظه‌کار ساختار را تحمیل نمی‌کند،گرچه آن را نقد هـم نمی‌کند.عمل نقد ساختار بدون انقلابی‌گری ساخت‌شکن خشونت‌گرا چیزی نیست جز اصلاح‌طلبی انتقادی.
بازگشت به مقالات