تفاوت فلسفه با علم
کلمه علم به معانی مختلفی به کار میرود. یک معنای آن مطلق دانش و معرفت است.
معنای دیگر علم، دانش خاصی است که یا فقط از طریق عقل حاصل میشود، مانند روان شناسی.
اما منظور از علم در این جا، علم تجربی است؛ یعنی علمی که موضوع آن طبیعت است و در پی کشف قوانین میان پدیدارهایی است که به حس و آزمایش در میآیند.
فلسفه تفاوتهای زیادی با علوم تجربی دارد که مهمترین آنها عبارتند از:
۱) مسائل فلسفه، مسائلی است، در حالی که مسائل علم، مسائل خاص است.
هر علمی درباره مسائل خاصی که در ارتباط با موضوع آن علم هستند، به تحقیق میپردازد و به آنچه خارج از آن باشد، کاری ندارد.
اما فلسفه به سبب طبیعت و هدفی که دارد، کلی، فراگیر و جهان شمول باقی میماند.
سوالهایی که فلسفه میپرسد، مستلزم آن است که فیلسوف به جهان همچون یک کل بنگرد و تصویری جامع از همه چیز پدید آورد. فیلسوف از دیدگاه کلی به جهان و امور آن مینگرد و دوست دارد که آنچه را که میتوان در این در این جهان شناخت، همچون یک چیز واحد که در میان همه اجزای آن ارتباط برقراراست، در نظر آورد.
شاهد گویای این امر، پرسشها و است که کلیترین مسائل درباره انسان و جهان را مطرح میسازند.
۲) علوم مختلف، ابتدا وجود موضوعات خود را مفروض گرفته و سپس به تحقیق حول آن موضوع میپردازند. اما فلسفه حتی در پیش فرضهای خودش هم شک میکند و به بررسی آنها میپردازد.
به عنوان مثال، چگونگی تفکر که اساس فلسفه بر آن است، خود بخشی از تحقیق فلسفی را تشکیل میدهد.
یک دانشمند با بسیاری از مفاهیم اساسی سر و کار دارد، مانند مکان، زمان،روابط علی و معلولی و ... . اما وی در باره چیستی این امور و این که آیا این امود، حقیقتا واقعیت دارند یا نه، تحقیق نمیکند.
بلکه این وظیفه است که بکوشد اعتبار این امور را بررسی کند. مثلا فیلسوف است که میپرسد که آیا زمان و مکان، واقعیت خارجی دارند و یا فقط از اوصاف ذهن انسانند؟ حقیقت ماده چیست؟ و غیره... .
پس فیلسوف میکوشد تا اعتبار مفاهیم اساسی علم را معین سازد، حدود معرفت انسانی را کشف کند، و امر واقع را از خیال واهی تمیز دهد.
۳) هر علم، مجموعهای است از مسائل و قوانینی که قبلا کشف شده و تقریبا همگان در مورد آنها اتفاق نظر دارند و تلاش دانشمندان آن علم، عمدتا به کشف قوانین جدید معطوف است.
اما فلسفه تنها علمی است که درباره هیچ یک از مسائل بی شمار آن اتفاق نظر وجود ندارد. هر فیلسوفی درباره هر مسئله فلسفی نظری دارد که ممکن است با نظر متفکران دیگر فرق داشته باشد.
پر است از آراء مختلف و حتی متضاد با هم. اصولا حیطه فلسفه تا جایی است که نتیجه قطعی وجود نداشته باشد. همین که امری به اثبات رسید، از دایره فلسفه خارج شده و به علم میپیوندد.
۴) در علم، واقعیتها مطالعه میشود و در فلسفه علاوه بر واقعیتها، ارزشها نیز مورد بررسی قرار میگیرد.
علم به توضیح این نکته نمیپردازد که چرا جهان چنین است، یا درباره غایت و هدف هستی حکم نمیکند؛ در حالی که یکی از بخشهای اصلی فلسفه را همین موضوع تشکیل میدهد.
دانشمندان میکوشند جهان مادی را بشناسند و قوانین آن را به دست آورند تا بتوانند بر آن چیره شوند و از دانش خود نتایج اخلاقی و ارزشی نمیگیرند؛ یعنی نمیگویند که آیا این نتایج علمی از نظر اخلاقی درست است یا غلط.
اما فلسفه از همان آغاز چنین مسائلی را طرح و به آنها میپردازد.
فیلسوف میکوشد تا ببیند که آیا واقعا جهان هدفی دارد یا نه و آیا فلان امر خوب است یا بد؟
به عنوان مثال، بمب اتمی هیروشیما در ظرف چند ثانیه، مرگ و ویرانی را در مساحتی بالغ بر دوازده هزار کیلومتر مربع ببار آورد. در این حادثه، آن چه مورد توجه یک دانشمند است، شکافته شدن و دیگر مسائل مربوط است.
ولی معنای اخلاقی این حادثه، چنین واقعیاتی نیست. این معنا را که برای معیارهای اخلاق انسانی و روابط بین الملل و نیز تمدن و ، بسیار مهم است، باید در جای دیگری جستجو کرد. برای فهم جنبههای ارزشی واقعیتها، باید به ورای علم رفت.
۵) هدف علم، چیرگی انسان بر طبیعت و افزایش استفاده انسان از آن و یا بهینه سازی استفاده از آن است.
اما میبینیم که فلسفه در پی فهم جهان است و میخواهد همه چیز را درک کند و از این راه به انسان نوری ببخشد تا راه درست را در هر زمینهای انتخاب کند.
۶) روش علمی، روش تجربی یعنی نظریه پردازی، آزمایش، مشاهده و نتیجه گیری است؛ یعنی همان روشی که در فلسفه هیچ کاربردی ندارد.
روش اصلی فلسفه، تفکر و استفاده از عقل است. تفکر درباره اساسیترین و بنیادیترین امور درباره انسان و جهان.
فهرست منابع
·پرسشهای بنیادین فلسفه، صفحه ۳۳و32
·سیر فلسفه، صفحه ۷و6
·تاریخ فلسفه غرب، صفحه 17







