کتابخانه:فقه خانواده

از پژوهشکده امر به معروف
نسخهٔ تاریخ ‏۹ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۱۱:۰۱ توسط User1 (نظرات | مشارکت‌ها) (ارث در اسلام)

پرش به: ناوبری، جستجو
فقه خانواده
مشخصات کتاب
خطا در ایجاد بندانگشتی: نمی‌توان تصویر بندانگشتی را در مقصد ذخیره کرد
نویسنده ع‍ل‍ی‌اص‍غ‍ر ال‍ه‍ام‍ی ن‍ی‍ا
زبان فارسی
ناشر پ‍ژوه‍ش‍ک‍ده ت‍ح‍ق‍ی‍ق‍ات اس‍لام‍ی ن‍م‍ای‍ن‍دگ‍ی ول‍ی ف‍ق‍ی‍ه در س‍پ‍اه
محل انتشارات قم
تاریخ نشر بهار ۱۳۷۵

محتویات

ازدواج

اهمیت ازدواج

ازدواج، امری فطـری، حیاتی و مقدّس است که با سرنوشت انسان گره خورده و در آیین اسلام نیز از اهمیت و آداب ویژه‌ای برخوردار است. امام صادق علیه السّلام فرمود:
(رَکْعَتانِ یُصَلّیهِمَا الْمُتَزَوِّجُ اَفْضَلُ مِنْ سَبْعینَ رَکْعَةً یُصَلّیهِما غَرْبٌ)[۱]
دو رکعت نمازی که متاءهّل به جا می‌آورد، از هفتاد رکعتی که مجرّد به جا می‌آورد، برتر است.
عقد ازدواج و اقسام آن در اسلام، پیـوند زناشویی و آداب مخصوصی دارد که از آن به (عقد ازدواج)یاد می‌کنیم.
عقد، با توجه به مدّت ازدواج، بر دو نوع است: دایم و موقّت.
عقد دایم آن است که مدّت زناشویی در آن معین نشود.
عقـد موقـّت آن است که مدّت زناشویی در آن معـین شود، بطـور مثـال، زن را به مدت یک ساعت، یک روز، یک ماه، یک سال، یا بیشتر، عقد نماید.[۲]

صیغه عقد

صیغه عقد به دو صورت خوانده می‌شود:
الف ـ توسط خود زن و مردی که می‌خواهند ازدواج کنند.
ب ـ توسط وکیل [۳]
انواع وکیل
۱ ـ شخص ثالثی از سوی دو طرف وکالت داشته باشد.(احتیاط مستحب ترک آن است)
۲ ـ شخص ثالثی وکیل از سوی زن باشد.
۳ ـ شخص ثالثی وکیل از سوی مرد باشد.
۴ ـ داماد از سوی عروس، وکیل باشد. (احتیاط مستحب ترک آن است <( ۵ ـ عروس از سوی داماد وکیل باشد. (احتیاط مستحب ترک آن است ) [۴]
توضیح
۱ ـ وکیـل لازم نیست مرد باشد، زن هم می‌تواند برای خواندن صیغه عقد از طرف دیگری وکیل شود. [۵]
۲ ـ زن و مرد تا یقین نکنند که وکیل آنها صیغه را خوانده است، نمی‌توانند به یکدیگر نگـاه محرمانه نمایند و گمان به اینکه وکیل صیغه را خوانده است، کفایت نمی‌کند، ولی اگر وکیل بگوید صیغه را خوانده است، کافی است .[۶]

دستور خواندن عقد

۱ ـ عقد دایم

الف ـ اگر صیـغه را خود زن و مرد می خواهنـد بخـواننـد، پس از تعـییـن مهـریـّه، اوّل زن می‌گوید:

(زَوَّجـْتـُکَ نـَفْسی عَلَی الصَّداقِ الْمَعْلُومِ) یعنی خود را به ازدواج تو درآوردم به مهر معین
سپس مرد بلافاصله می‌گوید:
(قَبِلْتُ التَّزْویجَ) یعنی ازدواج را قبول کردم .[۷]
ب ـ اگر دیگـری را وکیـل کنـند که از طرف آنها صیغه عقد را بخواند، چنانچه بطور مثـال، اسم مرد احمـد و اسم زن فاطمـه باشد، وکیل زن می‌گوید:
(زَوَّجـْتُ مـُوَکِّلَتی فاطـِمـَةَ مـُوَکِّلَکَ اَحـْمـَدَ عـَلَی الصَّداقِ الْمـَعـْلُومِ) یعـنی موکل خود فاطمه را به ازدواج وکیل تو، احمد، درآوردم به مهر معیّن.
سپس وکیل مرد بلافاصله می‌گوید:
(قـَبـِلْتُ لِمـُوَکِّلی اَحـْمـَدَ عـَلَی الصَّداقِ الْمـَعـْلُومِ) یعـنی این ازدواج را برای وکیل خود پذیرفتم به مهر معیّن [۸]

۲ ـ عقد موقّت

الف ـ اگر خود زن و مرد بخـواهنـد صیـغه را بخوانند، بعد از آنکه مدّت و مهر را معین کردند، زن می‌گوید:
(زَوَّجـْتـُکَ نَفْسی فِی الْمُدَّةِ الْمَعْلُومَةِ عَلَی الْمَهْرِ الْمَعْلُومِ) یعنی خود را به ازدواج تو درآوردم در مدت معین و به مهر معلوم.

سپس مرد بلافاصله می‌گوید:
(قَبِلْتُ) یعنی پذیرفتم [۹]
ب ـ اگر دیگـری را وکیـل کنـند بعـد از تعـییـن مدّت و مهـر، اول وکیل زن به وکیل مرد می‌گوید:
(مَتَّعْتُ مُوَکِّلَتی مُوَکِّلَکَ فِی الْمُدَّةِ الْمَعْلُومَةِ عَلَی الْمِهْرِ الْمَعْلُومِ) سپس وکیل مرد بلافاصله می‌گوید:
(قَبِلْتُ لِمُوَکِّلی هکَذا)[۱۰] تذکـّر: بیـن چهـار صورت وکیـل، فقط به یک صورت بسنده کردیم با دقت در موارد یادشده صورتهای دیگر نیز فهمیده می‌شود.

شرایط صحت عقد

۱ ـ به عربی صحیح خوانده شدن عقد، به احتیاط واجب [۱۱]
۲ ـ قصد کردن مضمون عقد (ت، ج ۲، ص ۲۴۸، م 7)
۳ ـ قصد انشاء و ایجاد
۴ ـ موالات و نبـودن فاصله قابل توجـّه بیـن ایجـاب و قبول
۵ ـ منجّز بودن(یعـنی عقـد مشـروط نبـاشد. پس اگر آن را بر شرط و آمدن زمان، معلّق نمایند باطل است.)
۶ ـ بالغ و عاقل بودن اجراکننده صیغه عقد
۷ ـ تعیین زوجین [۱۲]
۸ ـ رضایت زن و مرد به ازدواج [۱۳]
توضیح
۱ ـ اگر خود زن و مرد نتوانند صیغه را به عربی صحیح بخوانند، به هر لفظی که صیـغه را بخـواننـد صحـیح است و لازم نیـست که وکیـل بگـیرند، اما باید لفظی بگویند که معنای: (زَوَّجْتُ و قَبِلْتُ) را بفهماند. [۱۴]
۲ ـ قصـد انشـاء یعـنی اگر خود زن و مرد صیغه رامی خوانند، زن به گفتن: (زَوَّجْتُکَ نـَفـْسی) قصـدش این باشد که خود را زن او قرار دهد و مرد به گفتن: (قَبِلْتُ التَّزْویجَ) زن بودن او را برای خود قبـول نمـاید و اگر وکیل مرد و زن صیغه را می‌خوانند به گفتن (زَوَّجْتُ و قَبِلْتُ) قصدشان این باشد که مرد و زنی که آنان را وکیل کرده‌اند، زن و شوهر شوند. [۱۵]
۳ ـ منـظور از معـیـّن کردن زن و شوهر در عقد، آن است که اسم آنها را ببرند، یا به آنها اشاره نمـایند، یا توصیف کنند به صورتی که معیّن شوند و از غیرشان ممتاز گردند. بنـابراین، کسـی که چنـد دختر دارد، اگر به مردی بگوید: (زَوَّجْتُکَ اِحْدی بَناتی)(یعنی یکی از دخترانم را به ازدواج تو درآوردم.) و او بگـوید:(قـَبـِلْتُ)، چون در موقع عقد، دختر را معیّن نکرده‌اند عقد باطل است .[۱۶]
۴ ـ زن و مرد باید به ازدواج راضی باشند، ولی اگر زن در ظاهر به کراهت اذن دهد و معلوم باشد قلباً راضی است عقد صحیح است .[۱۷]
۵ ـ اگر زن و مرد یا یکـی از آن دو را به ازدواج مجـبور نمـایند و بعد از خواندن عقد راضی شوند و بگویند به آن عقد راضی هستیم عقد صحیح است .[۱۸]
۶ ـ دختـری که به حدّ بلوغ رسیده و رشیده است،(دختر رشیده یعنی دختری که مصلحت خود را تشخیص می‌دهد.)اگر بخواهد شوهر کند، چنـانچـه باکره باشد، باید از پدر و یا جدّ پدری خود اجازه بگیرد، اگر پدر و جدّ پدری غایب باشند، بطوری که نشود از آنان اجازه گرفت و دختر هم احتیاج به شوهر کردن داشتـه باشد، اجازه لازم نیست. همین‌طور اگر پدر یا جدّ پدری از ازدواج دختر با کسـی که از نظـر شرع و عرف همـشاءن اوست و میـل ازدواج با او را دارد، ممانعت کنند، اذن آنها ساقط می‌شود. [۱۹]

چند نکته

۱ ـ مهریّه

اسلام در پیمان ازدواج برای زن هدیه با ارزشی به عنوان مهریه بر مرد مقرّر کرده است که این هدیه، عوض از تملّک زن نبوده، بلکه نشانه محبت و تقدیر است. از این رو، قرآن از آن به عنوان (صِداق) یاد کرده و می‌فرماید:
(وَ اتُو النِّساءَ صَدُقاتِهِنَّ نِحْلَةً)[۲۰]
مهریه زنان را به طیب خاطر به آنها بدهید.
اسلام از سوی دیگـر سفـارش کرده که مهـریه، سبک گرفته شود و یکی از اسباب مبـارکی زن را کمـی مهـریه او دانسـته و سنگین بودن آن را نکوهش کرده است، چنان‌که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فرمود:
(وَالَّذِی بـَعـَثـَنی بِالْحَقِّ نَبِیّا وَ رَسُولا ما مِنِ امْرَاءَةٍ ثَقَّلَتْ عَلی زَوْجِهَا الْمَهْرَ اِلاّ ثَقَّلَ اللّهُ عَلَیْها سَلاسِلَ مِنْ نارِ جَهَنَّمَ)[۲۱]
سوگنـد به آن کسی که مرا به نبوّت و رسالت برانگیخت، هر زنی که مهریه سنگین بر شوهرش تحمیل کند، خداوند زنجیرهای آتشین دوزخ را بر او بار خواهد کرد.

۲ ـ رعایت ایمان و اخلاق در مورد همسر

شایسـته است که انسان در انتخاب همسر، ایمان و اخلاق را رعایت کند و بکوشد همسری برگزینـد که نجیب، دارای اخلاق و کمالات انسانی و مایه چشم روشنی او در زندگی باشد، چنان‌که پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله فرمود:

(اِنَّ خـَیـْرَ نـِسائِکـُمْ؛ اَلْوَلُودُ الْوَدُودُ الْعـَفیـفـَةُ الْعـَزیزَةُ فی اَهـْلِهَا الذَّلیلَةُ مَعَ بَعْلِهَا الْمُتَبَرِّجَةُ مَعَ زَوْجِهَا الْحِصانُ عَلی غَیْرِهِ الَّتی تَسْمَعُ قَوْلَهُ وَ تُطیعُ اَمْرَهُ)[۲۲]
بهـترین زنان شمـا زنی است که زایا، مهربان و پاکدامن باشد، در میان خانواده خود سرفراز و نسبت به شوهرش فروتن باشد، زینتش را برای شوهرش آشکار کرده، خود را از دیگران حفظ کند، سخن شوهرش را بشنود و فرمانش را اطاعت کند.

عیبهای موجب خیار فسخ

برخی از عیـبهـا موجب به هم خوردن عقد ازدواج می‌گردد که اقسام و احکام آنها را در این درس بررسی می‌کنیم:

اقسام عیبها

عیـبهایی که موجب اختیار فسخ ازدواج می‌شود، به سه نوع مشترک، ویژه مرد و ویژه زن تقسیم می‌شود:
عیبها
۱ ـ مشترک: دیوانگی
۲ ـ مختص:
۱ ـ مرد
- خواجه بودن(یعنی بیضه‌هایش کشیده یا کوفته شده باشد.)
- قطع آلت تناسلی بطوری که قادر به آمیزش نباشد.
- عنّین بودن و توانایی جنسی نداشتن
۲ ـ زن
- نابینایی
- بیماری خوره
- بیماری پیسی
- قَرَن(یعـنی گوشت، استخوان یا غده‌ای در دهانه رحم زن است که مانع نزدیکی و یا موجب تنفر و ناتوانی جنسی در مرد گردد.)
- اِفضا[۲۳]
- شل بودن بطور آشکار (گر چه به حد زمین گیری نرسد) .[۲۴]
تذکّر
۱ ـ با بیانی که گذشت عیبهای موجب اختیار فسخ در مردان چهار مورد و در زنان، هفت مورد می‌باشد.
۲ ـ عقـیم بودن از طرف مرد یا زن، از عیبهای موجب اختیار فسخ ازدواج نیست .[۲۵]
۳ ـ جذام و پیسی در مرد از عیبهای موجب خیار فسخ برای زن نیست .[۲۶]

احکام عیبها

۱ ـ اگر زن بعد از عقد بفهمد که شوهر او دیوانه است، یا آلت مردی ندارد، یا عنّین است (نمـی تواند نزدیکـی نمـاید) یا خواجه است می‌تواند عقـد را به هم بزند. [۲۷][۲۸]
۲ ـ اگر مرد یا زن به واسطه یکی از عیبهایی که گفته شد عقد را به هم بزند، باید بدون طلاق از هم جدا شوند. [۲۹]
۳ ـ اگر به واسطـه آنکـه مرد عنـّین است و نمی‌تواند نزدیکی کند، زن عقد را به هم بزند شوهر باید نصف مهر را بدهد، ولی اگر به واسطه یکی از عیبهای دیگری که گفته شد، مرد یا زن عقد را به هم بزند، چنانچه مرد با زن نزدیکی نکرده باشد چیزی بر او نیست و اگر نزدیکی کرده، باید تمام مهر را بدهد. [۳۰]
۴ ـ اگر مرد بعداز عقد بفهمد که زن یکی از عیبهای هفتگانه را دارد می‌تواند عقد را به هم بزند. [۳۱]
۵ ـ وقتـی عقـد با عیـبهـای زن فسـخ می‌شود که معـلوم شود قبـل از عقـد وجود داشتـه‌اند و اما آنچـه بعـداز عقـد پیـدا می‌شود اعتـبار ندارد، چه قبل از آمیزش باشد یا بعد از آن .[۳۲]
توضیح
۱ ـ خیـار فسـخ در هریک از زن و مرد، فوری است؛ بنابراین اگر هر یک از آنها عیب را بداننـد و مبـادرت به فسـخ ننـماینـد عقـد، لازم می‌شود. البتـه ظاهر آن است که جهـل به خیـار فسخ، بلکه جهل به فوریت آن، عذر به حساب می‌آید، پس در صورت جهل به یکی از آنها ـ در صورتی که مبادرت به آن بجوید ـ خیار فسخ ساقط نمی‌شود [۳۳]
۲ ـ مرد می‌تواند به خاطر عیبی که در زن است، بدون اذن حاکم، عقد را فسخ کند. زن نیـز در مورد عیب مرد چنین حقّی دارد؛ البته با ثبوت ناتوانی جنسی مرد، احتیاج به حاکم می‌باشد؛ لیکـن نیـاز به حاکم برای تعـییـن ضرب الاجل(منظور آن است که حاکم شرع مدتی معین می‌کند که اگر مرد در آن مدّت توانایی جنسی پیدا نکرد زن حق به هم زدن ازدواج را داشته باشد.</ref>است نه از جهـت نفـوذ فسـخ او، بنـابراین زن بعد از تعیین ضرب الاجل می‌تواند پس از انقضای آن مدت و توانا نشدن مرد بدون مراجعه به حاکم، به تنهایی عقد را فسخ کند). [۳۴]
۳ ـ اگر مرد به واسطـه یکـی از عیـبهـای زن، عقـد را فسـخ کنـد، چنـانچـه قبـل از آمیـزش باشد برای زن مهری نیست و اگر بعد از آمیزش باشد مهر مسمّی بر او مسـتقـر می‌شود و همچنین در موردی که زن به وسیله عیب مرد، آن را فسخ کند اگر بعداز آمیـزش باشد، زن تمـام مهـر را استـحقـاق دارد و چنـانچـه قبل از آمیزش باشد زن چیزی از مهررا استحقاق ندارد، مگر در صورت ناتوانی جنسی مرد که نصف مهر مسمی باید به زن پرداخت شود. [۳۵]
یک نکته
یکی ازاموری که موجب به هم خوردن عقد می‌شود (تدلیس و فریبکاری) است.

تدلیس چنین صورت می‌گیرد که زن را برای ازدواج، پیش مرد، صحیح و سالم توصیف کنند، بطوری که سبب فریب خوردن او شود و یا هنگام ذکر عیب زن سکوت کنند و با اینکه می‌دانند معیوب است آن را از داماد پنهان دارند و داماد باور دارد که زن عیبی ندارد. [۳۶]

موارد تدلیس

۱ ـ عیـبهـای موجب اختیار فسخ مثل دیوانگی، کوری و غیر اینها؛ تدلیس دراین مورد اثر ندارد، مگر اینکه شوهر به مهر خود بر تدلیس کننده رجوع کند و اما خیار فسخ به خاطر خود وجود عیب است نه به خاطر تدلیس.
۲ ـ مطلق نقصها مانند یک چشمی بودن و مانند آن در صورتی که آن را مخفی کنند.
۳ ـ صفـات کمال؛ مانند شرف، حسب و نسب، جمال، بکارت و غیر اینها، در صورتی که زن را به آن صفات توصیف کنند و فاقد آنها باشد گفتنی است که تدلیس در دو مورد اخیر در صورتی موجب خیار فسخ است که نداشتن نقص یا وجود صفـت کمال در عقد، شرط شود، یا در هنگام عقد، زن را به آن توصیف کنند، گر چه بصورت شرط ضمن عقد نباشد مثل اینکه بگوید: (زَوَّجْتُکَ هذِهِالْباکِرَةِ اَوْ غَیْرَ الثَّیِّبَةِ)(این دختر باکره یا شوهر نکرده را به تو تزویج کردم.)
بلکه ظاهراین است که اگر پیش از عقد، موقع خطبه، گفتگویی انجام شده و عقد مبتنی بر آن انجام گرفته، آن نیز موجب فسخ است .[۳۷]
اگر زن با شرط یا قیـد بکـارت در ضمـن عقـد یا توصیـف آن قبـل از عقـد با مردی ازدواج کند و مرد وی را غیر باکره بیابد، در صورتی می‌تواند ازدواج را فسخ کند که با اقرار یا شاهد ثابت شود که زن، قبل از عقد باکره نبوده است .[۳۸]

اسباب تحریم ازدواج

منـظور از اسبـاب تحریم، چیزهایی است که به سبب آنها ازدواج مرد با زن حرام شده و زناشویی صحیح بین آنها واقع نمی‌شود. [۳۹]
اسباب تحریم ازدواج عبارتند از:
خویشاوندی نسبی، سببی و رضاعی (شیری)، زنا، سه بار طلاق دادن، کفر، ازدواج در حال احرام و ... که طی سه درس به بیان آنها می‌پردازیم:

خویشاوندی نسبی

خویشاوندی نسبی آن است که با تولّد یکی از دیگری و یا منتهی شدن دو نفر به منشاء واحد حاصل می‌شود. ناگفته نماند که خویشاوندی نسبی بطور مطلق و عام موجب حرمت ازدواج نیـست، زیرا از این حکـم کلی، فرزندان عمو، عمه، خاله و دایی استثناء شده و ازدواج آنان با یکدیگر مانعی ندارد.
به واسطه خویشاوندی نسبی هفت دسته از زنان به هفت دسته از مردان محرم هستند و ازدواج با آنها حرام و ممنوع می‌باشد که بطور دسته‌بندی در زیر می‌آید:
۱ ـ مادر و مادر بزرگ هر قدر که بالا بروند.
۲ ـ دختر و نوادگان دختری و نوادگان پسری.
۳ ـ خواهر.
محارم نسبی
۴ ـ دختر برادر و نوادگان او.
۵ ـ دختر خواهر و نوادگان او.
۶ ـ عمّه، شامل عمّه خود و عمه‌های پدر و مادر و بالاتر.
۷ ـ خاله، شامل خاله خود وخاله‌های پدر و مادر و بالاتر. [۴۰]

باتوجه به دسته‌بندی بالا هفت دسته از مردان نیز به هفت دسته از زنان محرم هستند. بنـابراین، پدر و پدر بزرگ و بالاتر، پسر و نوادگان پسری و نوادگان دختری، برادر، پسر برادر و نوادگان او، پسر خواهر و نوادگان او، عمو و دایی (وعمو و دایی پدر و مادر هر چه بالا روند) به زنان، محرم هستند.
تذکر
نسب بر دو گونه است:
۱ ـ شرعی و آن نسـبی است که به سبب ازدواج شرعی یا وطی به شبهه(وطی به شبـهه آمیزشی است که استحقاق آن راندارد و علم به حرمت آن هم دارد، مانند آمیزش با زن بیگانه به اعتقاد اینکه زن خودش است .)[۴۱]حاصل می‌شود.
۲ ـ غیـر شرعی و آن نسـبی است که به سبـب زنا حاصل شود.
احکـامی از قبیل توارث و غیره که بر نسب ثابت در شرع بار می‌شود؛ اگر چه به نسب شرعی اختصاص دارد، لیکن موضوع حرمت ازدواج اعم از آن است و مسبّب غیرشرعی را هم در بر می‌گیرد؛ بنابراین، اگر کسی با زنی زنا کند و پسر و دختری از او متولّد شود ازدواج آن دو با یکدیگر حرام است. همچنین ازدواج آنها با اولاد زانی و زانیه که از ازدواج صحیح یا از زنا با زن دیگری، پیدا شده‌اند، حرام است. [۴۲]

خویشاوندی سببی

خویشاوندی سببی آن است که بر اثر ازدواج بین هر یک از زوجین با خویشاوندان دیگری ایجاد می‌گردد. [۴۳]
کسانی که ازدواج با آنان بر اثر خویشاوندی سببی ممنوع می‌باشد، دو دسته‌اند:
۱ ـ کسـانی که ازدواج با آنها بطور عینی ممنوع است؛ یعنی به محض ایجاد خویشاوندی سببی حرمت ابدی (زَوَّجْتُکَ هذِهِ الْباکِرَةِ اَوْ غَیْرَ الثَّیِّبَةِ)
بلکه ظاهراین است که اگر پیش از عقد، موقع خطبه، گفتگویی انجام شده و عقد مبتنی بر آن انجام گرفته، آن نیز موجب فسخ است .[۴۴]
اگر زن با شرط یا قیـد بکـارت در ضمـن عقـد یا توصیـف آن قبـل از عقـد با مردی ازدواج کند و مرد وی را غیر باکره بیابد، در صورتی می‌تواند ازدواج را فسخ کند که با اقرار یا شاهد ثابت شود که زن، قبل از عقد باکره نبوده است .[۴۵]
۶ ـ بچه، به واسطه مرض، شیر را قِیْ نکند.(بنـابراحتـیاط واجب کسـانی که به واسطه شیرخوردن به آن بچه محرم می‌شوند، باید بااو ازدواج نکنند و نگاه محرمانه هم به او ننمایند.)
۷ ـ پانزده مرتبـه یا یک شبـانه روز(باید بچـه در بیـن یک شبانه روز غذا یا شیر کس دیگر را نخورد، ولی اگر کمـی غذا بخـورد که نگـوینـد در بیـن، غذا خورده اشکال ندارد و نیز باید پانزده مرتبه را از شیر یک زن بخورد و در بین پانزده مرتبه شیـر کس دیگـر را نخورد و در هر مرتبه بدون فاصله شیر بخورد، ولی اگر در بین شیر خوردن نفس تازه کند، یا کمی صبر کند که از اولی که پستان در دهان می‌گیرد تا وقتی سیر می‌شود، یک دفعه حساب شود اشکال ندارد.) [۴۶] بطـور کامل شیر بخورد، یا مقداری شیر به او بدهند که بگویند از آن شیر استخوانش محکم شده و گوشت در بدنش روییده است.
۸ ـ دو سال بچـه تمـام نشـده باشد و اگر بعـد از تمـام شدن دو سال او را شیر دهند به کسی محرم نمی‌شود. [۴۷]

احکام رضاع (شیردادن)

الف ـ اگر زنی که بچـه‌ای را با شرایطـی که در مسـاءله قبل (۲۴۷۴) گفته شد شیر دهد، آن بچه به افراد زیر محرم می‌شود:
۱ ـ خود زن و آن را (مادر رضاعی) می‌گویند.
۲ ـ شوهر زن که شیر مال اوست و او را (پدر رضاعی) می‌گویند.
۳ ـ پدر و مادر آن زن هر چه بالا روند، اگر چه آنها نیز پدر و مادر رضاعی او باشند.
۴ ـ بچه‌هایی که از آن زن به دنیا آمده‌اند، یا به دنیا می‌آیند.
۵ ـ بچـه‌های اولاد آن زن هر چه پایین روند، چه از اولاد او به دنیا آمده، یا اولاد او آن بچه‌ها را شیر داده باشند.
۶ ـ خواهر و برادر آن زن اگر چه رضاعی باشند.
۷ ـ عمو و عمّه آن زن اگر چه رضاعی باشند.
۸ ـ دایی و خاله آن زن اگر چه رضاعی باشند.
۹ ـ اولاد شوهر آن زن که شیـر مال آن شوهر است، هر چند پایین روند، اگر چه اولاد رضاعی او باشند.
۱۰ ـ پدر و مادر شوهر آن زن که شیر مال آن شوهر است، هر چه بالا روند.
۱۱ ـ خواهر و برادرشوهری که شیـر مال اوست، اگر چه خواهر و برادر رضاعی او باشند.
۱۲ ـ عمـو، عمـّه، دایی و خاله شوهری که شیـر مال اوست هر چه بالا روند، اگر چه رضاعی باشند. [۴۸]
ب ـ اگر زنی بچه‌ای را شیر دهد، به برادرهای آن بچه محرم نمی‌شود و نیز خویشان آن زن به برادر و خواهر بچه‌ای که شیر خورده محرم نمی‌شوند. [۴۹]
ج ـ انسـان نمـی تواند با دختـری که مادر، یا مادر بزرگ انسـان او را شیـر کامل داده ازدواج کند. [۵۰]
د ـ اگر زنی بچـه دختر خود را شیر دهد، آن دختر به شوهر خود حرام می‌شود و همچنین است اگر بچـه‌ای را که شوهر دخترش از زن دیگر دارد شیر دهد؛ ولی اگر بچه پسر خود را شیر دهد، زن پسرش که مادر آن طفل شیرخوار است بر شوهر خود حرام نمی‌شود. [۵۱]
ه‍ ـ زنی که برادر انسان را شیر داده به انسان محرم نمی‌شود، اگر چه احتیاط مستحب آن است که با او ازدواج نکند. [۵۲]
تذکّر
کسـانی که به واسطه شیرخوردن، خویشی پیدا می‌کنند مستحب است یکدیگر را احترام نمـایند، ولی از یکدیگر ارث نمی‌برند و حقوق خویشاوندی که انسان با خویشان خود دارد برای آنان نیست .[۵۳]

زنا

یکی دیگر از اسباب تحریم ازدواج (زنا) است.
اگر مردی با زنهای زیر زنا کند، برای همیشه بر او حرام می‌شوند:
۱ ـ زن شوهردار (اعم از دایمی و موقّت)
۲ ـ زنی که طلاق رجعی گرفته و در عدّه طلاق رجعی به سر می‌برد. [۵۴] لواط اگر کسی با پسری لواط کند، مادر، مادر بزرگ، دختر، نوه‌های دختری و خواهر آن پسر بر او حرام ابدی است
.[۵۵]

سه بار طلاق دادن

مردی که زنش را سه بار طلاق دهد، دیگر نمی‌تواند با وی ازدواج کند، مگر اینکه مرد دیگری (مُحَلِّل) با وی ازدواج کند(برای توضیـح بیـشتـر به توضیـح المسائل، مساءله 2527 مراجعه کنید.) و اگر کسی نُه بار زنش را طلاق (عِدّی) دهد و در این بین دو محلّل با وی ازدواج کنند، برای بار نهم حرام ابدی می‌شود. [۵۶]

کفر

یکی دیگر از موانع ازدواج کفر است.
(کافر) کسـی است که در آییـنی غیـر از اسلام باشد و یا مسلمان بوده، ولی منکر ضروریات دین (مانند نماز، روزه و حج) شود، بطوری که افکارش به انکار رسالت یا تکـذیب پیامبر (ص) یا ناقص شمردن شریعت مقدّس اسلام بازگردد، یا گفتار و کردار کفرآمیز از وی صادر شود. [۵۷]

الف ـ حربی

مانند صهیونیستها.
۱ ـ اصلی
۱ ـ ذمّی مانند یهودی و مسیحی ای که در پناه حکومت اسلامی اند.

ب ـ کتـابی

۲ ـ غیـر ذمـّی ماننـد یهودیان و مسیحیانی که در کشورهای غیر اسلامی زندگی می‌کنند.
اقسـام کافر
الف ـ فطـری
یعـنی کسـی که در حال انعـقاد نطـفه لااقل یکـی ازپدر و مادرش مسلمان بوده‌اند و خود پس از بلوغ ،۲ ـ مرتداسلام را پذیرفته و سپس کافر شده است.
ب ـ ملّی

ًّیعنی کسی که در حال انعقاد نطفه هیچ‌یک از پدرو مادرش مسلمان نبوده‌اند، ولی پس از بلوغ، اظهاراسلام نموده وسپس کافرشده است .[۵۸]

احکام ازدواج با غیرمسلمان

۱ ـ ازدواج زن مسلمان ـ چه دایم و چه موقت ـ با مرد کافر ـ به تمام اقسام آن ـ جایزنیست.
۲ ـ ازداج مرد مسلمان با زن کافر:
الف ـ غیر کتابی، از اصناف کفار بطور دایم جایز نیست.
ب ـ کتابی، مثل زن یهودی و مسیحی، بطور دایم به احتیاط واجب ممنوع است، ولی بطور موقت جایز است. [۵۹] ۳ ـ ازدواج زن مؤ من باناصبی و غالی(ناصبـی کسـی است که با یکـی از اهل بیـت رسول اکرم (ص) دشمـنی دارد و به این مطلب تظاهر می‌نماید و به آن بزرگواران ناسزا می‌گوید. غالی (غلوّ کننده) کسی است که نسبت به معصومین و امامان غلو نماید، یعـنی آنان را در حدّ خدایی بپـرستـد و یا اعتـقاد به نبـوّت آنان داشتـه باشد.) [۶۰] (غلوّکننده) ونیز ازدواج مرد مؤ من با زن ناصبـی و غالی جایزنیست، زیرا اینها به کفّار ملحق هستند گرچه دین اسلام را به خود بسته‌اند. [۶۱]
چند نکته
۱ ـ ازدواج مرد مؤ من با زن مخـالف غیـر ناصبـی (از اهل سنـت) جایز است، ولی ازدواج زن مؤ من با مرد مخـالف (سنـّی) و غیـرناصبی محل اختلاف است و با وجود کراهت جایز است، لیکن تا حد امکان باید احتیاط کرد. [۶۲]
۲ ـ ازدواج با زن مجوسی حرام است .[۶۳]
۳ ـ دین مقدس اسلام به مقرّرات ازدواج ادیان و مذاهب دیگر به دیده احترام می‌نگرد. البته در صورتی که ازدواج از نظر مذهب خودشان صحیح و منطبق با شرایط مذهبی آنان انجام شده باشد و در این جهت فرقی میان کتابی و غیرکتابی وجود ندارد؛ حتی اگر زن و مرد با همدیگر مسلمان شوند و اقرار بر ازدواج با یکدیگر نمایند، نیازی به به عقد جدید نیست .[۶۴]
۴ ـ (ازدواج زن ایرانی با تبعه خارجی در مواردی هم که مانع قانونی [و شرعی ] ندارد موکول به اجازه مخصوص از طرف دولت است )[۶۵]
۵ ـ (دولت می‌تواند از ازدواج بعضی از مستخدمان و ماءموران رسمی و محصّلین دولتی را با زنی که تبعه خارج باشد موکول به اجازه مخصوص نماید)[۶۶] (تذکـّر: نکـته 4 و 5 جنبه فقهی ندارد، بلکه از نظامات ممـلکتـی است و تخـلّف از این گونه مقرّرات که جنبه انتظامی دارد، به هیچ وجه موجب بطـلان عقد ازدواج نمی‌باشد. بلکه عقد صحیح و آثار شرعی مربوط بر آن مترتب می‌گردد؛ هر چنـد که اقدام کنـندگان تحـت پیـگرد قانونی قرار گیـرند) .[۶۷]

ازدواج در حال احرام

از چیـزهایی که موجب حرمت ابدی است، تزویج ـ دایمـی یا موقت ـ در حال احرام است، چه زن مـُحرِم باشد یا مـُحـِلّ، خود اقدام کنـد یا وکیـل بگـیرد ـ وکیـل مـُحرم
باشد یا مـُحلّ ـ و وکیـل گرفتـن قبل از احرام باشد یا در حال احرام .[۶۸]
تبـصره
این حکـم در صورت آگاهی به حرمت ازدواج در حال احرام است و در صورت عدم آگاهی، اگر چه در تمام صورتهای یاد شده ازدواج باطل است، لیکن موجب حرمت ابدی نمی‌شود. [۶۹]

ازدواج با زنی که در عده دیگری است

ازدواج زن ـ به صورت دایمی یا موقت ـ در صورتی که در عدّه دیگری است جایز نیست، رجعـی باشد یا باین، در عدّه وفات باشد یا در غیر آن، عدّه ازدواج دایم باشد یا موقت یا وطی به شبهه؛ بنابراین، اگر با او ازدواج نماید چنانچه هر دو، موضوع و حکم را بدانند، به اینکه بدانند که او در عدّه است و بدانند که در عدّه، ازدواج با او جایز نیست یا یکـی از آنهـا موضوع و حکـم را بداند ازدواج باطل است و تا ابد بر یکدیگر حرام می‌شوند. [۷۰]

حقوق خانواده

اسلام برای تحـکیم هر چه بیشتر خانواده و تاءمین نیازهای طبیعی افراد خانواده، حقوق متفاوتی قرار داده است، در اینجا دو حق اقتصادی خانواده را به بحث می‌گذاریم:

مَهْرِیّه

مـَهـْر یا کابین در اصطلاح فقهی عبارت است از مالی که مرد در برابر نکاح قرار دهد و به زن بپـردازد.[۷۱] در قرآن کریم که واژه مهر به کار نرفته، بلکه از لغات معـادل آن ماننـد صـِداق، نـِحـْله، فریضـه و امثال آن یاد شده است.[۷۲][۷۳][۷۴]

مقدار مهریّه

مهریه مقدار معیّنی ندارد، بلکه هر مقدار که مورد رضایت و توافق زن و مرد قرار گیرد، خواه زیاد باشد یا کم، صحـیح است، ولی نبـاید آن قدر کم باشد که به آن مال نگویند و مستحب است که از مهرالسنّه یعنی پانصد درهم نیز بیشتر نباشد. [۷۵]
تذکـّر
در برخی از شهـرها پدر یا مادر عروس، مبلغی به عنوان شیربها از داماد می گیـرند. این مبلغ جزء مهریّه نیست، بلکه چیزی زاید برآن است و ازنظر حکم شرعی سه حالت دارد:
الف ـ اگر دادن و گرفتـن آن مبـلغ به عنـوان جعـاله(جعـاله عبـارت است از التزام به ادای اجرت معـلوم در مقابل عملی که مباح و مقصود عقلاست) [۷۶] برای عمـل مبـاحی باشد، جایز و حلال بودنش، بی اشکال است .[۷۷] ب ـ اگر داماد با میـل و رغبت آن مبلغ را پرداخت نماید ـ هر چند برای جلب رضایت والدین دختر یا به خاطر جلب رضایت خود دختر باشد ـ در این صورت گرفتن آن، جایز است؛ ولی مادامی که مصرف نشده، داماد حق دارد آن را پس بگیرد. [۷۸]
ج ـ اگر داماد بدون رضایت و برای رها کردن دختر آن مبلغ را بپردازد، در این صورت گرفتـن آن مال حرام بوده و داماد می‌تواند آن را پس بگیرد، هر چند مصرف شده باشد؛ این در صورتی است که دختر به ازدواج با مهر تعیین شده، راضی است، اما نزدیکانش از انجام عقد جلوگیری می‌کنند. [۷۹]

انواع مهریه

۱ ـ مهرالمسمّی
۲ ـ مهر السّنّه عبارت است از:

۳ ـ مهر المثل
۴ ـ مهر التفویض
توضیح
۱ ـ مهرالمسمّی
مهریه‌ای که مورد توافق عروس و داماد بوده و در متن عقد آمده است. مهریه نبـاید مبـهم باشد، بنابراین اگر یکی از دو چیز را ـ که مشخص نیست ـ مهر قرار دهند، مهـریه باطل، ولی عقـد صحـیح است و برای زن در صورت آمیـزش ‍ مهرالمثل ثابت می‌شود. [۸۰]
۲ ـ مهـرالسنـّه
مهـریه‌ای که پیامبر (ص) برای همسران و دخترانش قرار داده است که برابر با پانصد درهم نقره می‌باشد. [۸۱]
۳ ـ مهرالمثل
مهریه‌ای که برای زنان مشابه و همشاءن، رایج است.
احتـیاط در مهـرالمثل در اینجا، در موردی که از مهرالسنّه بیشتر باشد، مصالحه است و در غیـر این مورد، از آنچـه که ما به مهـرالمثـل حکـم می کنـیم، احتـیاط این است که حال و اوصاف زن از نظـر سنّ، بکـارت، نجـابت، عفـّت، عقـل، شرف، زیبـایی، کمال و ضدّ این اوصاف شود، بلکه هر چه که در عرف و عادت برای بالا یا پایین بودن مهر مؤ ثر است، ملاحظه شود. [۸۲]
۴ ـ مهـر التفـویض
مهـریه‌ای که در عقـد بطـور اجمال ذکر شده و تعیین مقدار آن پس از عقد نکاح، در اختیار زن یا شوهر قرار داده شده است.
الف ـ اگر حاکم، زوج باشد، جایز است که به آنچه که می‌خواهد حکم نماید و در زیاد و کم (مادامی که مالیت داشته باشد) اندازه خاصی معتبر نیست.
ب ـ اگر زوجه حاکم باشد، می‌تواند مهریه را تا آن حد کم بگیرد که از مالیت خارج نشود، ولی اگر بیش از مهرالسّنّه تعیین کند، پذیرفته نیست .[۸۳]
چه چیزهایی مهر قرار می‌گیرد
هر چیزی را که مسلمان بتواند مالک شود، می‌توان مهر قرار داد، مانند:
۱ ـ عین: خانه، باغ، پول نقد، طلا، نقره و... .
۲ ـ دَین: طلب، سفته، چک و غیره.
۳ ـ منافع حاصل از ملک: منافع زمین، خانه، حیوان و غیره.
۴ ـ منافع حاصل از کار حلال انسان: منافع تعلیم صنعت و مانند آن.
۵ ـ حقوق مالی قابل نقل و انتقال مانند حق التحجیر(تحجیر آن است که انسان آنچه دلالت بر اراده احیای زمین و مانند آن را دارد، احداث کند مانند قرار دادن سنگها، جمع نمودن خاک، کندن پایه، فروبردن تخته، نی و مانند آن در اطراف آن، یا شروع به احیا کند مثلاً چاهی از چاه‌های قنات مندرس را حفر کند و ... .) [۸۴]و ... [۸۵] چند نکته
۱ ـ اگر چیزهایی را که مسلمان نمی‌تواند مالک شود مانند شراب و خوک، مهر قرار دهنـد، عقـد صحـیح ولی مهر باطل است و زن به واسطه عقد مالک چیزی نمی‌شود، اما در صورت آمیزش، مستحق مهرالمثل می‌شود. [۸۶]
۲ ـ اگر عقد دایم بدون ذکر مهر بسته شود، دو صورت خواهد داشت:
الف ـ اگر آمیـزش نشده باشد، زن مستحق چیزی نیست، هر چند عقد نکاح به علّتی غیر از طلاق فسخ شود و یا یکی از زن و مرد فوت کند، اما اگر زن طلاق داده شود، لازم است که برحسـب حال وی ـ از نظـر غنـا و فقـر ـ چیـزی ماننـد طلا، پول، لباس، وسیله نقلیه یا غیر آن را به او بدهند. [۸۷]
ب ـ اگر آمیزش انجام شده باشد، زن مستحق مهرالمثل می‌شود. در این مورد احتیاط واجب این است که در بیش از مهرالسنه مصالحه شود. [۸۸]

نفقه

نفـقه در لغت به معـنای هزینه و خرجی بوده و در اصطلاح فقه، مالی را گویند که برای ادامه زندگی بر حسب حالِ اشخاص ‍ لازم است، و آن عبارت است از خرج خوراک یا پوشاک و یا مسکن.[۸۹]
نفـقه، تنـها با یکی از سببهای سه‌گانه زوجیّت، قرابت و ملکیت واجب می‌شود. در این درس تنها نفقه زوجه و خویشان بررسی می‌شود:
الف ـ نفقه همسر
مرد در نظـام خانوادگی اسلام، سرپرست و مسـؤ ول تاءمین بودجه شخصی زن خود می‌باشد، هر چند که زنش دارای درآمد سرشار باشد و خود، ثروت و درآمد کمی داشته باشد. تاءمین نفقه همسر ازنظراسلام وظیفه‌ای است که بردوش مرد نهاده شده است. اگر مرد از زیر بار این وظیفه شانه خالی کند و نفقه ندهد، علاوه بر اینکه گناهکار می‌باشد، زن حق دارد به صورت یک امر حقوقی اقامه دعوا کند و در صورت اثبات، نفقه خود را از مردبگیرد.
امام صادق علیه السلام کوتاهی در تاءمیـن بودجه شخـصی همـسر و افراد تحت تکفل را گناه شمرده، می‌فرماید:

(کَفی بِالْمَرْءِ اِثْما اَنْ یُضَیِّعَ مَنْ یَعُولُهُ)[۹۰]
برای گنـاهکـاری مرد همـین بس که در تاءمیـن مخـارج افراد تحـت تکفّل خود کوتاهی کند.

شرایط وجوب نفقه

نفقه همسر، چه مسلمان باشد و چه کافر، با دو شرط بر مرد واجب است: یکی اینکه همسر دایمی باشد و دیگر آنکه در امور لازم، مطیع شوهر باشد. [۹۱]
تذکـّر
لازم نیـست زن فقـیر باشد تا نفـقه او بر شوهر واجب شود، بلکه اگر از ثروتمندترین مردم نیز باشد، نفقه او بر شوهر واجب است .[۹۲]
دو نکته
۱ ـ در موارد زیر نفقه زن بر مرد واجب نیست:
الف) همسر غیر دایمی.
ب) زن ناشزه.
ج) زن، مرتدّ شده و از اسلام برگردد.
د) مرد یا زن، کودک بوده و غیرقابل کامیابی باشند.
ه‍) زنی که در عدّه طلاق باین به سر می‌برد، مگر اینکه حامله باشد.
د) زن حامله‌ای که همسرش فوت کرده، درمدت حملش نفقه ندارد. [۹۳]
تذکـّر
نفـقه زن در عدّه طلاق رجعی و نیز زن حامله در عدّه طلاق باین بر مرد واجب است و ساقط نمی‌شود، و همچنین اگر زن به جهت عذر شرعی یا عذر عقلی مانند حیض، احرام، اعتکاف واجب، مریضی یا غیر اینها، نتواند خود را در اختیار مرد قرار دهد، نفقه وی ساقط نمی‌شود. [۹۴]
۲ ـ در اصطـلاح فقـه (نشـوز) عدم قیـام زوج یا زوجه به وظایف زناشویی نسبت به دیگری است.[۹۵]
برخی از مواردی که زن، ناشزه شمرده می‌شود عبارت است از:
الف ـ آماده نساختن خود برای کامیابی شوهر.
ب ـ برطرف نکردن چیزهای تنفّرآوری که با تمتّع و لذت بردن از او ضدیّت دارد.
ج ـ ترک نظافت و آرایش چنانچه شوهر خواستار آن باشد.
د ـ بیرون رفتن از خانه بدون اجازه شوهر و مواردی دیگر. [۹۶]

مقدار نفقه

نفـقه از نظـر شرع اندازه‌ای ندارد، بلکه قاعده این است که شوهر آنچه را زن به آن احتـیاج دارد، از قبـیل: غذا، خورش، پوشش، فرش، روانداز، مسـکن، خادم، وسائل پخت و پز و شستشو و ... را برایش فراهم نماید ... و بهتر است در این موارد به عرف و عادت رجوع شود. [۹۷]
پول حمـّام در وقت نیـاز و نیـز پول داروهایی که متعارف و مورد نیاز زن است به عهده شوهر بوده و از نفقه واجب شمرده می‌شود. [۹۸]
تذکّر
خرجی و نفقه بر دو گونه است:
۱ ـ نفـقه‌ای که با مصرف کردن، چیزی از آن باقی نمی‌ماند، مانند خوراک که در این صورت زن مالک آن می‌شود. [۹۹]
۲ ـ نفـقه‌ای که پس از استـفاده عیـن آن باقی می‌ماند، مانند فرش و لباس که در این صورت، زن تنـها حق استفاده از آنها را دارد، و مالک آنها نمی‌شود. [۱۰۰]

کیفیت پرداخت خرجی

خرجی خوراک روزانه زن به دو صورت پرداخت می‌شود: یا طبـق معـمول با شوهرو خانه اش هم خوراک می‌شود، ماننـد بقـیه عیال او و یا مرد خرجی زن را به او تسلیم می‌کند.
شوهر نمـی تواند همسرش را به طریقه اوّل ملزم کند، بلکه زن می‌تواند ازهم خوراک شدن با وی خودداری کنـد و مخـارج روزانه اش را از او مطالبه کند تا در دست خودش باشد و هر طور که بخـواهد آن را مصرف کند؛ البته اگر زن با شوهرش طبق عادت بخـورد و بیـاشامد آنچه که بر شوهر است ساقط می‌شود و بعد از آن زن حق مطالبه ندارد. [۱۰۱]
ب ـ نفقه نزدیکان
با تفـصیـلی که خواهد آمد بر مرد واجب است که مخـارج نزدیکـان خود از قبـیل پدر و مادر و اجداد پدری و مادری ـ هر قدر بالا روند ـ، فرزندان و نوه‌ها ـ هر قدر پایین روند ـ را بپردازد ـ زن باشند یا مرد، بزرگ یا کوچک، مسلمان باشند یا کافر ـ .[۱۰۲]
چنین نفقه‌ای با دو شرط واجب می‌شود:
۱ ـ نامبردگان فقیر بوده و قادر نباشند با کاری که مناسب شاءن آنان است مخارج خویش را تاءمین کنند.
۲ ـ نفـقه دهنده بعد از نفقه خود و همسر دایمی اش قادر بر خرجی آنها باشد. [۱۰۳]
چند نکته
الف ـ اگر انسـان چیـزی نداشته باشد که برای خود خرج کند، واجب است به هر وسیله مشروعی که شده آن را تحصیل کند، حتی با درخواست و خواهش از دیگران، تا چه رسد به کاری که مناسب وی می‌باشد. [۱۰۴]
ب ـ اگر انسـان چیـزی نداشته باشد که صرف مخارج همسر یا نزدیکان کند، واجب است تحـصیل آن با کسبی که لایق حال و شاءن اوست، و بر او واجب نیست که از دیگران خواهش کمک کند، ولی وجوب قرض کردن و یا نسیه خریدن در صورت عدم مشقّت و اینکه بتواند آن را بپردازد، بعید نیست .[۱۰۵]
ج ـ مخـارج خویشان مقدار معیّنی ندارد، بلکه واجب است به مقدار کافی خوراک، لباس و مسکن آنها را با ملاحظه حال، شاءن، زمان و مکان، تاءمین کند. [۱۰۶]

حقوق کودک

اسلام برای حفـظ و حمـایت از کودک و تربیت او حقوقی مانند حق شیر دادن، حق حضانت و نگـهداری و امثـال آن قرار داده که بعد از ذکر مقدمه‌ای درباره آداب ولادت، برخی از آن حقوق را بیان می‌کنیم.

آداب ولادت

در اسلام برای ولادت و مولود، سنـتهـا و آدابی است که برخی واجب و برخی مستحب می‌باشد و ما مهمترین آنها را ذکر می‌کنیم:
الف ـ واجب
۱ ـ هنـگام زایمـان واجب است فقـط زنها در کارهای زن دخالت کنند و مردان حق ندارند در کارهایی دخالت کنـند که مسـتلزم دیدن یا تماس با بدن زن باشد، مگر اینکه زنان نبـاشنـد و دخالت مردان ضروری باشد؛ البته دخالت شوهر مانعی ندارد، هر چند زنان وجود داشته باشند. [۱۰۷] ۲ ـ ختـنه پسر واجب است و مستحب است که آن را در روز هفتم انجام دهند. [۱۰۸]
ب ـ مستحب
برخی از آداب مستحب ولادت به شرح زیر است:
۱ ـ غسل دادن نوزاد، در صورتی که برایش ضرری نداشته باشد.
۲ ـ اذان گفتن در گوش راست و اقامه گفتن در گوش چپ نوزاد.
۳ ـ تراشیـدن سر کودک در روز هفـتم و صدقه دادن طلا یا نقره به وزن موی او به مستمندان. [۱۰۹]
۴ ـ ولیمه دادن: البته لازم نیست در همان روز تولد ولیمه داده شود، بلکه می‌توان آن را چند روز تاءخیر انداخت .[۱۱۰]
۵ ـ عقیقه کردن در روز هفتم عقـیقـه یعنی برای نوزاد، گوسفند، شتر یا گاوی ذبح کنند، یا آن را بپزند و مردم را مهـمان کنـند و یا گوشتـش را بیـن آنان تقـسیـم کنـند و مسـتحـب است در هفـته اوّل باشد.
بین آداب ولادت، عقیقه کردن از تاءکید بیشتری برخوردار است، بطوری که اگر تا سن بلوغ برایش عقیقه نشود، خودش برای خودش عقیقه کند، حتی اگر در زمان حیاتش عقیقه ننماید، مستحب است بعد از مرگش از طرف او عقیقه شود. [۱۱۱]

حق نامگذاری

یکی از حقوق کودک بر پدر، نامگذاری او به نامهای پسندیده است، چنان‌که طبق روایتی رسول خدا صلی اللّه علیه و آله فرمود:

(حَقُّ الْوَلَدِ عَلَی الْوالِدِ اَنْ یُحَسِّنَ اسْمَهُ وَ یُحَسِّنَ اَدَبَهُ)[۱۱۲]
حق فرزند بر پدر این است که اسم نیکو برایش برگزیند و خوب تربیتش کند.
بهترین نامها آن است که در بردارنده معنای عبودیت برای خداوند بزرگ باشد، مانند عبد اللّه، عبـد الرحیم، عبد الرحمن و ... و بعد از آن اسمهای پیغمبران و امامان علیهم السلام است و بهترین آنها (محمد) است، بلکه برای کسی که چهار فرزند دارد، مکروه است اسم یکی را محمد نگذارد. [۱۱۳]

حق شیر دادن

یکی دیگر از حقوق کودک، حق شیر دادن است.
مستحب است تغذیه کودک با شیر مادرش باشد، زیرا شیر مادر از شیرهای دیگر با برکت تر است. [۱۱۴] چنان‌که امیر مؤ منان علی علیه السلام فرمود:
(ما مِنْ لَبَنٍ رَضَعَ بِهِ الصَّبِیُّ اَعْظَمُ بَرَکَةً عَلَیْهِ مِنْ لَبَنِ اُمِّهِ)[۱۱۵]
برای نوزاد هیچ شیری با برکت تر از شیر مادرش نیست.
بر مادر واجب نیست که فرزندش را شیر دهد ـ خواه مجانی باشد یا در برابر مزد ـ حتی اگر تغـذیه کودک منحصر به شیر مادر باشد، باز شیر دادن بطور مجانی بر او واجب نیـست و می‌تواند اجرت بگـیرد، و اگر مادر بطور رایگان یا در برابر اجرت ـ به مقـداری که دیگـران می‌گیرند یا کمتر از آنها ـ حاضر به شیر دادن باشد از دیگران سزاوارتر است .[۱۱۶]
شیـرخوارگی کامل دو سال (بیست و چهار ماه) است و می‌توان تا سه ماه از این مدت را کاهش داد و در بیـست و یک ماهگی کودک را از شیر گرفت؛ ولی در صورت امکان و عدم ضرورت کمتر از این مقدار جایز نیست .[۱۱۷]

حق حضانت

(حضـانت) به معنای در برگرفتن، در دامن خود پروراندن، دایگی و پرستاری کودک است(فرهنگ فارسی عمید، واژه حضانت .) و در اینـجا به معنای تربیت و رسیدگی به کارها و نیازهای کودک و حفظ او را بر عهده گرفتن است.
اسلام حق حضانت را با شرایط زیر میان پدر و مادر تقسیم کرده است:
الف ـ حضـانت مادر؛ اگر مادر آزاد، مسلمان و عاقل باشد برای حضانت و تربیت پسر تا اتمـام دو سال شیرخوارگی و در مورد دختر تا اتمام سنّ هفت سالگی سزاوارتر است؛ پس بنـابر احتیاط واجب پدر حق ندارد کودک را در این مدت از مادر بگیرد؛ هر چند او را از شیر گرفته باشد؛ و اگر مادر قبل از اتمام هفت سالگی دختر از شوهر جدا شود، مادامی که با دیگری ازدواج نکرده است حق او ثابت است و اگر ازدواج کرد حقش ساقط می‌شود.
ب ـ حضـانت پدر؛ پدر برای حضـانت پسـر بعـد از اتمـام دو سال شیرخوارگی و در مورد دختر بعد از اتمام سنّ هفت سالگی سزاوارتر است .[۱۱۸]
دو نکته
۱ ـ با رسیدن کودک به سنّ بلوغ و رشد، حق حضانت پایان می‌پذیرد، بنابراین اگر فرزند، بالغ و رشید شد، هیچ‌کس حتی پدر و مادر حق حضانتی بر او ندارد، بلکه او ـ دختر باشد یا پسر ـ اختیاردار خویش است.
[۱۱۹] ۲ ـ اگر مادر در زمان حضانتش بمیرد، پدر برای نگهداری فرزند از دیگران سزاوارتر است و اگر پدر بعـد از انتـقال حضـانت به او یا قبل از آن بمیرد، مادر به نگهداری و تربیت کودک ـ پسر یا دختر ـ از وصیّ پدر و سایر نزدیکان و فامیل (حتی پدرِ پدر و مادر پدرش) سزاوارتر است، هر چند مادر ازدواج کرده باشد، و اگر پدر و مادر نبودند، حضانت از آن پدر پدر است .[۱۲۰]

طلاق

طلاق درلغت به معنای (ترک کردن، آزاد و رها شدن و جدا شدن) است؛ (طَلَقَتِ المَراَةُمِنْ زَوْجِها) یعنی زن از شوهرش جدا شد و ترکش کرد.[۱۲۱]
طلاق دراصطلاح شرعی (گسستن پیوند ازدواج با صیغه مخصوص) است.[۱۲۲]
نکوهش طلاق در دین مقـدس اسلام به همـان اندازه که پیـمان زنا شویی و تشکیل خانواده مورد تمجید قرار گرفته، از طلاق نکوهش شده است.
از رسول خدا، صلّی اللّه علیه وآله نقل شده که فرمود:
(... ما مِنْ شَیْءٍ اَبْغَضُ اِلَی اللّهِ عَزَّوَجَلَّ مِنْ بِیْتٍ یَخْرَبُ فِی الاِْسْلامِ بِالْفُرْقَةِ یَعْنِی الطَّلاقَ)[۱۲۳]
چیـزی نزد خداوند نکوهیده تر ازاین نیست که خانواده‌ای دراسلام به وسیله طلاق خراب شود.
امام صادق علیه السلام فرمود:
(ما مـِنْ شـَیْءٍ مـِمـّا اَحـَلَّهُ اللّهُ عـَزَّوَجـَلَّ اَبـْغَضُ اِلَیْهِ مِنَالطَّلاقِ وَ اِنَّ اللّهَ یُبْغِضُ الْمِطْلاقَ الذَّوّاقَ)[۱۲۴]
چیـزی در میـان حلالهای خدا، نزد او منفورتر از طلاق نیست و همانا خداوند با هر شخص بسیار طلاق دهنده هوسباز، دشمن است.
براین اساس، اسلام به پیـروان خویش سفارشهای فراوانی کرده که در حد توان، اختـلافهـای خانوادگی را حل کنـند تاکار به جدایی نکشد. با این وصف، چون گاهی اختلافات زن و شوهر بحدی می‌رسد که زندگی مشترک را ناممکن می‌سازد، طلاق را به عنوان آخرین راه حل پذیرفته است.

آثار طلاق

فروپاشی کانون خانواده، فاجعـه بزرگی است که خسارت آن بیش از همه متوجه کودکان معـصوم می‌شود. آنها صحنه‌های اختلاف و جدایی پدر ومادر را در ذهن خود مجسّم کرده و در خود احساس کمبود می‌کنند، در نتیجه غم واندوه سراسر وجودشان را می گیردو گرفتـار بحـران روحی، ترس و اضطـراب می‌شوند و اطفـال بزرگتـر نیز برای رفع ناراحتی به دوستان ناباب یا امور زیان آوری نظیر سیگار، مواد مخدر و ... پناه می‌برند.

شرایط طلاق

ازنظراسلام، طلاق، طلاق دهنده و طلاق گیرنده شرایطی دارند که در زیر بیان می‌کنیم:
۱ ـ خواندن صیغه با شرایط آن.
الف ـ شرایط طلاق
۲ ـ حضور دو شاهد عادل.
۳ ـ مشروط نبودن (بی قید وشرط بودن)
توضیح
۱ ـ طلاق جز با صیـغه مخصوص واقع نمی‌شود و آن عبارت است از اینکه مرد به زن بگوید: (اَنتِ طالِقٌ) یا (فُلانَةُ طالِقٌ) یا (هذِهِ طالِقٌ) [۱۲۵] بنـابراین، اگر خود شوهر بخواهد صیغه طلاق را بخواند و اسم زن او مثلاً فاطمه باشد باید با قصد انشا بگوید: (زُوْجَتی فاطِمَةُ طالِقٌ) زن من فاطمه رهاست واگر دیگری را وکیل کند آن وکیل باید بگوید: (زِوْجَةُ مُوَکِّلی فاطِمَةُ طالُقٌ) [۱۲۶]
۲ ـ صیـغه طلاق باید منجّز و بی قید و شرط باشد؛ بنابراین، اگر آن را معلّق بر شرطی کنند، باطل است؛ مثل اینکه بگویند: (اَنْتِ طالِقٌ اِنْ جاءَ زَیْدٌ) اگر زید بیاید تو آزادهستی. [۱۲۷] ۳ ـ اجرای طلاق باید در حضور دو مرد عادل باشد که هر دو با هم خواندن صیغه طلاق را بشنوند. [۱۲۸]
۱ ـ بلوغ (بنابراحتیاط واجب)
۲ ـ عقل
۳ ـ قصد
۴ ـ اختیار
بنـابراین، طلاق کودک (خودش یا وکیل یا ولی او)(اگر کودک با حالت دیوانگی بالغ شود و یا بعداز بلوغ دیوانه گردد، در این دو مورد ولّی او می‌تواند با رعایت مصلحت او زنش را طلاق دهد.) وصی، حاکم دیوانه، مست و هرکسی که عقل خود را از دست داده، صحیح نیست و همچنین اگر کسی را مجبور کنند که زنش را طلاق دهد، طلاقش صحیح نیست، چنان‌که اگر قصد طلاق هم نداشته باشد و صیغه طلاق را به شوخی یا درحال خواب بگوید صحیح نیست .[۱۲۹]
ب ـ شرایط طلاق دهنده
۱ ـ زن هنگام طلاق از حیض و نفاس پاک باشد (مگر در سه موردی که درزیر می‌آید)
۲ ـ شوهرش در دوران پاکی آن با وی نزدیکی نکرده باشد (مگر در مواردی که توضیح آن می‌آید<) [۱۳۰]
۳ ـ ازدواج دایمی باشد، بنابراین طلاق بر زن منقطعه واقع نمی‌شود.
۴ ـ معـیـّن باشد، به عنوان مثال بگوید: (زَوْجَتی فاطِمَةُ طالِقٌ) یا به او بگونه‌ای اشاره کند که خالی از هرگونه ابهام و اجمال باشد. [۱۳۱]
توضیح
۱ ـ طلاق دادن زن در حال حیض یا نفاس در سه صورت صحیح است:
اول
شوهرش بعداز ازدواج با او نزدیکی نکرده باشد.
دوم
آبسـتن باشد و اگر معـلوم نبـاشد که آبسـتن است و شوهرش در حال حیـض او را طلاق بدهد و بعـد بفـهمـد که آبسـتن بوده، اشکال ندارد.
سوم
مرد به واسطـه غایب بودن نتـواند یا برایش مشکل باشد که پاک بودن زن را بفهمد. [۱۳۲]
۲ ـ اگر زن رااز خون حیض، پاک بداند و طلاقش دهد، بعد معلوم شود که موقع طلاق در حال حیـض بوده، طلاق اوباطل است و اگر او را در حال حیـض بداند و طلاقش دهد و بعد معلوم شود که پاک بوده، طلاق او صحیح است .[۱۳۳]
۳ ـ اگر با عیالش که از خون حیض و نفاس پاک است، نزدیکی کند و بخواهد طلاقش دهد، باید صبـر کنـد تا دو باره حیـض ببـینـد و پاک شود، ولی طلاق (زن یائسه)(زن یائسه یعنی زنی که خون حیض نمی‌بیند؛ زنهای سیده بعد از تمام شدن شصـت سال و دیگـران بعـد از تمـام شدن پنـجاه سال یائسه می‌شوند) .[۱۳۴] بعد از نزدیکی اشکال ندارد. [۱۳۵]
۴ ـ اگر مردبخـواهد زن خودرا که به واسطه مرضی حیض نمی‌بیند طلاق دهد، بایداز وقتـی که با او نزدیکی کرده، تا سه ماه از جماع با او خودداری کند و بعد او را طلاق دهد. [۱۳۶]

طلاق به دو نوع؛ باین و رجعی تقسیم می‌شود :

طلاق باین

طلاق باین آن است که بعد از طلاق، مرد حق ندارد به زن خود رجوع کند؛ یعنی بدون عقد او را به زنی قبـول کند، چه زن در عده باشد و چه در عده نباشد. [۱۳۷]
اقسام طلاق باین
۱ ـ طلاق قبل از آمیزش.
۲ ـ طلاق دختری که به سن ۹ سالگی نرسیده است هر چند با وی آمیزش شده باشد.
۳ ـ طلاق زن یائسه.
۴ ـ طلاق خلع.
۵ ـ طلاق مبارات.
۶ ـ طلاق سوّمی که در بیـن آن (یعـنی میـان طلاق اوّل و دوّم و طلاق دوّم وسوّم) شوهر دو بار رجوع کرده باشد، اگر چه رجوعش با عقد جدید و تمام شدن عده، صورت گرفته باشد. [۱۳۸]
احکام طلاق باین
طلاق باین احکامی دارد که احکام برخی از اقسام آن را بقدر ضرورت بیان می‌کنیم:
۱ ـ طلاق خـُلْع
خلع درلغت به معـنای از جابر کنـدن، عزل نمودن و کسی را از شغل و عمل انداختن است.(فرهنگ فارسی عمید، ج 1 و 2، ص 460 ، انتشارات امیرکبیر. 41 ـ همان، ص 913 .(واژه مبارات)) در اصطـلاح شرع طلاق زنی را که به شوهرش مایل نیـست و مهـر یا مال دیگر خود را به او می‌بخشد که طلاقش دهد (خلع) گویند و بنـابراحتیاط واجب شرط است که خلع، ناشی از کراهت شدید زن باشد، بطوری که از گفتار یا کردار زن، بیم خروج وی از اطاعت و ورود در معصیت برود. [۱۳۹]
در طلاق خلع پس از آنکـه زن صیـغه بخـشش مال یا مهر را اجرا کرد، شوهر بگوید:
(خـَلَعـْتـُکِ عَلی کَذا) (تو را در برابر این بخشش، خلع کردم) و به همین اکتفا کند، یا به دنبالش بگوید: (فَاءَنْتِ طالِقٌ عَلی کَذا) (بنابراین تو طلاق یافته‌ای) و به آن اکتـفا کنـد، ولی سزاوار است که برای احتیاط هردو با هم گفته شود، بلکه این احتیاط ترک نشود. [۱۴۰]
طلاق خلع در صورتی صحـیح است که بین بخشش زن و صیغه طلاق فاصله‌ای نیفتد (یعنی پس از آنکه زن مهر یا مال را بخشید، مرد بلافاصله صیغه طلاق را بخواند) پس اگر فاصله‌ای افتـاد طلاق خلع باطل است و مرد مسـتحـق مال بخشیده شده نیست .[۱۴۱]
طلاق خلع، باین و غیرقابل برگشت است، مگر اینکه زن نسبت به آنچه که به شوهر بخشیده، باز گردد وزن تا زمانی که در عده به سر می‌برد حق رجوع و بازگشت دارد، وقتی زن برگشت، مرد هم می‌تواند به او رجوع کند. [۱۴۲]
طلاق مُبارات
مبارات به معنای از یکدیگر بری و بیزار شدن است .
اگر زن و شوهر یکدیگر رانخواهند و زن مالی به مرد بدهد که او را طلاق دهد آن طلاق را مبارات گویند. [۱۴۳]
در طلاق مبـارات پس از آنکـه زن مهر یا مال را به شوهر بخشید، شوهر بگوید: (اَنْتِ طالِقٌ عَلی ما بَذَلْتِ) (تو در برابر آنچه که بخشیده‌ای مطلّقه هستی) و طلاق باگفتن لفظ (بارَاءتُکِ) به تنهایی واقع نمی‌شود. [۱۴۴]
طلاق مبـارات، باین بوده و شوهر حق رجوع کردن در آن را ندارد، مگـر اینکه زن، قبـل از تمـام شدن عده از بخـشش خود برگردد که دراین صورت شوهر می‌تواند به همـسرش رجوع کند و بدون عقد، دو باره او را زن خود قرار دهد. [۱۴۵]
۳ ـ اگر زنی را دو بار طلاق دهد و به او رجوع کند، یادو بار او را طلاق دهد و بعداز هر طلاق عقدش کند، بعداز طلاق سوّم آن زن براو حرام است، ولی اگر بعداز طلاق سوّم به دیگری شوهر کند با چهار شرط به شوهر اوّل حلال می‌شود یعنی؛ می‌تواند آن زن را دو باره عقد کند:
اوّل
عقـد شوهر دوّم همـیشگی باشد و بطور مثال اگر یک‌ماهه یا یک ساله او را صیغه کند، بعداً ز آنکه از او جدا شده شوهر اوّل نمی‌تواند او را عقد کند.
دوّم
شوهر دوّم بالغ باشد و با او نزدیکـی کنـد و بنـابه احتـیاط واجب انزال نماید.(آمیـزش جنـسی در قبـل باشد بطـوری که موجب غسل شود. (یعنی به اندازه ختنه گاه باشد) ـ ناشزه زنی را گویند که از شوهرش اطاعت نکند و برای او تمکین ننماید) سوّم
شوهر دوّم طلاقش دهد یا بمیرد.
چهارم
عده طلاق یا عده وفات شوهر دوّم تمام شود. [۱۴۶]
طلاق رجعی و احکام آن
طلاق رجعی آن است که مرد در عدّه زن می‌تواند به او رجوع کند.
۱ ـ در طلاق رجعی مرد به دو قسم می‌تواند به زن خود رجوع کند:
اوّل
حرفی بزند که معنایش این باشد که او را دوباره زن خود قرار داده است.
دومّ
کاری کند که از آن بفهمند رجوع کرده است .[۱۴۷]
۲ ـ برای رجوع کردن لازم نیست مرد شاهد بگیرد، یا به زن خبر دهد، بلکه اگر بدون اینکه کسی بفهمد بگوید به زنم رجوع کردم، صحیح است .[۱۴۸]
۳ ـ مردی که زن خود را طلاق رجعـی داده، اگر مالی از او بگیرد و با او صلح کند که دیگر به او رجوع نکند، حقّ رجوع از بین نمی‌رود. [۱۴۹]
۴ ـ اگر مرد اصلِ طلاق را انکـار نماید و حال آنکه زن در عدّه است، این انکار، رجوع می‌باشد، اگر چه دروغش معلوم باشد. [۱۵۰]
۵ ـ زنی که طلاق رجعی داده شده، در احکام ، حکم همسر را دارد؛ پس تا زمانی که دلیلی بر استثناء دلالت نکرده و زن در عده باشد حکم همسر بر او مترتّب است؛ یعنی از حق نفقه، مسکن و پوشش ـ در صورتی که ناشزه [۱۵۱] نباشد و نشود ـ برخوردار است، از یکـدیگـر ارث می‌برند، با خواهرش نمی‌تواند ازدواج کند، زن پنجم نمی‌تواند بگیرد کفن و فطره اش نیز بر مرد است .[۱۵۲]
۶ ـ کسـی که زنش را طلاق رجعی داده، حرام است او را از خانه اش بیرون کند تا عدّه اش تمام شود، مگر اینکه عمل فحشایی مرتکب شده باشد که موجب حدّ گردد، یا عملی که موجب نشوز است انجام دهد و نیز حرام است زن برای کارهای غیرلازم بدون اجازه همسرش از خانه بیرون رود. [۱۵۳]
حکمت رجوع
حکـم به جواز رجوع و بیرون نرفتن زن بدون اجازه شوهر، مصالحی گرانقدر در جهت تداوم زندگی زناشویی به دنبال دارد، عمل به این حکم می‌تواند زمینه ساز تحوّلی بزرگ در خانواده مشرف به فروپاشی باشد.
بهـار زندگی پس از سردی آن در گرو این حکم و به کار بستن آن است، زیرا بدیهی است که در صورت سطحی و زودگذر بودن نزاع میان زن و شوهر در این فاصله زمانی با تماس همواره زن و شوهر، اختلافها از بین می‌رود و در این میان، زن نقش اصلی را ایفا می کنـد. او طبق دستور شرع می‌تواند در این مدّت با آرایش کردن، پوشیدن لباسهای زیبـا، استعمال بوی خوش و عرضه خویش به شوهر، علاقه و محبت او را به خودش جلب نماید و در نتیجه کانون خانواده را از فروپاشی حفظ کند.

امام باقر علیه السلام فرمود:
(اَلْمُطَلَّقَةُ تَکْتَحِلُ وَتَخْتَضِبُ وَتَطیبُ وَتَلْبَسُ ماشاءَتْ مِنَالثِّیابِ لِاءَنَّ اللّهَ عَزَّ وَجَلَّ یـَقـُولُ: (لَعـَلَّ اللّهَ یـُحـْدِثُ بـَعـْدَ ذلِکَ اَمـْرا) ( لَعـَلَّها اَنْ تـَقَعَ فی نَفْسِه فَیُراجِعَها) ، (مؤ سسه مطبوعاتی اسماعیلیان.) زنی که طلاق (رجعـی) داده شده (می‌تواند) سرمه بکـشد، خضاب کند، بوی خوش استـعمـال کنـد و هر لباسی را که می‌خواهد بپوشد؛ زیرا خداوند می‌فرماید: (شاید خداوند پس از این خیـری پدید آورد) شاید او در دل مرد جای گیرد و از طلاق برگردد.

عدّه

عِدّه به کسر عین و فتح دال مشدّد، از ریشه عدد گرفته شده و به معنای گروه، شمردن، مدّت سوک زن به مرگ شوهر و ایّام حیض یا طُهْر زن می‌باشد و در اصطلاح فقها عبارت از تربـّص (حالت انتـظار) شرعی است که زن بعـد از طلاق و زوال نکـاح و یا وفات لازم است مدّتی درنگ کرده، سپـس شوهر دیگـر اختـیار کند.[۱۵۴]

اموری که موجب عدّه می‌شوند عبارتند از: وفات، اقسام مختلف طلاق، فسخ به واسطه عیـبها، انفساخ به مثل ارتداد یا اسلام و یا شیردادن، آمیزش اشتباهی و تمام شدنِ مدّت یا بخشش آن در ازدواج موقت. در همه اینها غیر از اوّلی شرط است که آمیزش کرده باشد. [۱۵۵]

انواع عدّه

۱ ـ عدّه فراق
۲ ـ عدّه وفات

۳ ـ عدّه مفقود الاثر
۴ ـ عده آمیزش اشتباهی
اینک به توضیح موارد یاد شده می‌پردازیم.

عدّه فراق

مدّت زمانی که به سبـب طلاق، فسـخ یا انفـساخ در ازدواج دایم و انقضای مدّت یا بذل مدّت در ازدواج موقت بر زن لازم می‌شود، عدّه فراق نامیده می‌شود که احکام آن در ازدواج دایم و موقّت بیان می‌شود:
الف ـ در ازدواج دایم
۱ ـ سه طهر (پاکی) برای:
۲ ـ زنی که هر ماه بیشتر از یک مرتبه حیض می‌بیند.
۳ ـ زنی که هر دو ماه یک مرتبه حیض می‌بیند.
۴ ـ بطور کلّی هر گاه پاکی میان دو حیض که کمتر از سه ماه باشد.
۱ ـ زنی که هر ماه یک مرتبه حیض می‌بیند.
۲ ـ سه ماه(معیار در ماه‌ها، ماه‌های قمری است .) [۱۵۶]
برای:
۱ ـ زنی که به سنّ حیض رسیده، ولی هنوز حیض نشده است.
۲ ـ زنی که به علت بیماری، حاملگی یا شیردادن حیض نمی‌بیند.
۳ ـ زنی که حیض می‌بیند، ولی مدّت پاکی بین دو حیض آنها سه ماه یا بیشترباشد.
۳ ـ پایان دوران حاملگی یا سقط جنین برای زن حامله
ب ـ در ازدواج موقّت
۱ ـ دو قُرء:(منـظور از دو قـُرء در اینـجا بنـابر اقوا دو حیـض کامل است .) [۱۵۷] چنانچه دارای عادت ماهانه باشد.
۲ ـ تا پایان دوران حاملگی: چنانچه حامله باشد.
۳–۴۵ روز: چنـانچـه زن در سنّ حیض باشد، ولی حیض نبیند. [۱۵۸]

عدّه وفات

منـظور از عدّه وفات، عدّه زنی است که شوهرش مرده و باید مدّت زمانی از شوهر کردن خودداری کند.
تفصیل احکام عدّه وفات در زن حامله و غیر حامله به شرح زیر است:
الف ـ در زنی که حامله نباشد
چهـار ماه و ده روز است، صغیره باشد یا کبیره، یائسه باشد یا غیر آن، با او آمیزش کرده باشد یا نه، دایمی باشد یا موقت و ... .
ب ـ در زن حامله
طولانی‌ترین دو مدّت یعـنی یا چهـار ماه و ده روز و یا تا مدّت وضع حمل؛ بنابراین اگر پیش از گذشتن چهار ماه و ده روز، بچه اش به دنیا بیاید باید تا چهار ماه و ده روز از مرگ شوهرش صبر کند. [۱۵۹]
چند نکته
۱ ـ ملاک محاسبه عدّه، ماه قمری است .[۱۶۰]
۲ ـ ابتـدای عدّه وفات از موقعی است که زن از مرگ شوهر مطلّع شود، البته این حکم به غایب بودن شوهر اختـصاص ندارد، بلکه حضـور او را هم شامل می‌شود. پس اگر به علّتی فوت او بر زن مخفی مانده باشد، از زمان آگاهی باید عدّه نگه دارد. [۱۶۱]
۳ ـ زنی که در عدّه وفات می‌باشد، حرام است لباس رنگارنگ بپوشد و سرمه بکشد و همچنین کارهای دیگری که زینت حساب شود بر او حرام می‌باشد. [۱۶۲]

عدّه مفقود الاثر

اگر مردی گم شود و غیبت او بگونه‌ای باشد که نه خبری از وی برسد و نه اثری از او ظاهر شود و مرده و زنده بودنش معلوم نباشد، چنانچه مالی از او باقی باشد که برای مخـارج همـسرش خرج شود، یا ولیّ و سرپرست دارد که عهده دار مخارج همسرش شود، یا کسی باشد که بطور مجّانی مخارج او را عهده دار گردد، بر زن واجب است که صبر کند و انتـظار بکشد و هرگز جایز نیست که ازدواج کند، تا اینکه یقین کند همسرش مرده، یا وی را طلاق داده است، امـّا اگر چنانچه مالی از شوهرش ‍ نمانده، یا سرپرستی ندارد که خرجی او را بدهد و کسـی نبـاشد که بطور مجّانی مخارجش را بدهد، باز هم می‌تواند صبر کند، و اگر صبر نکند و بخواهد ازدواج نماید، پیش حاکم شرع برود و حاکم شرع از تاریخ مراجعه چهار سال به زن مهلت می‌دهد و در این مدّت از شوهرش جستجو می‌شود، چنـانچـه مرده یا زنده بودن او معـلوم نشـد، اگر مرد ولیّ یا وکیل دارد حاکم به وی دستور می‌دهد که زن را طلاق دهد و اگر اقدام نکرد او را مجبور می‌کند و اگر ولیّ نداشته باشد، یا اقدام نکند و اجبارش هم امکان نداشته باشد، خودِ حاکم او را طلاق می‌دهد، سپـس زن چهـار ماه و ده روز عدّه وفات نگه می‌دارد، سپس می‌تواند ازدواج کند. [۱۶۳]
عدّه مفقود الاثر
اگر بعـد از جسـتجـو و تمـام شدن مدّت (چهـار سال)، شوهر بیـاید، چنـانچـه قبـل از طلاق باشد زن همسر اوست و اگر آمدن شوهر بعد از ازدواج همسرش با دیگری باشد شوهرِ اول حقی به آن زن ندارد و چنانچه در بین عدّه باشد، شوهر می‌تواند به آن زن رجوع کند، یا به حال خودش باقی بگذارد تا عدّه اش تمام شده و از او جدا شود و امّا چنانچه بعد از تمام شدن عدّه و قبل از ازدواج باشد نمی‌تواند به وی رجوع کند. [۱۶۴]

عدّه آمیزش اشتباهی

اگر مرد غریبه‌ای با زنی به گمان اینکه عیال اوست نزدیکی کند، چه زن بداند که او شوهرش نیست، یا گمان کند شوهرش ‍ می‌باشد، باید عدّه نگه دارد. [۱۶۵]
مدّت عدّه آمیزش اشتباهی مانند عدّه طلاق است به تفصیلی که در عدّه فراق بیان شد. [۱۶۶]

ارث زن و شوهر

ارث در لغت عبـارت است از ترکه، میـراث، بازمانده و آنچـه از مال مرده به وارث رسد[۱۶۷] و در اصطلاح شرع عبارت است از استحقاق شخصی (وارث) از مال شخـصی مرده (مورّث) یا حقی از حقوق شرعیه او، مانند حق قصاص یا حق فسخ و امثال آنها.[۱۶۸]

ارث در اسلام

قبـل از اسلام، زن ازارث و بسـیاری از حقـوق اجتـماعی دیگر محروم بود و حتی خودش مثل اموال دیگر به ارث برده می‌شد.[۱۶۹]
اسلام ضمن بالا بردن مقام انسانی زن و دادن حقوق انسانی و اجتماعی به او در مورد ارث نیـز مقـرراتی برایش وضع کرده و او را همـاننـد مرد، بطـور مستقل و جداگانه از ارث بهره‌مند ساخته است.
قرآن کریم می‌فرماید:
(لِلرِّجالِ نَصیبٌ مِمّا تَرَکَ الْوالِدانِ وَ الاَْقْرَبُونَ وَ لِلنِّساءِ نَصیبٌ مِمّا تَرَکَ الْوالِدانِ وَ الاَْقْرَبُونَ مِمّا قَلَّ مِنْهُ اَوْ کَثُرَ نَصیَباً مَفْرُوضاً)[۱۷۰]
مردان را از هر چه پدر و مادر و خویشاوندان به ارث می‌گذارند چه اندک و چه بسیار، نصیبی است و زنان را نیزازآنچه پدر و مادر و خویشاوندان به ارث می‌گذارند چه اندک و چه بسیار، نصیبی معیّن است.
در جای دیگر به بیان سهم ارث زن و شوهر پرداخته، می‌فرماید:
(وَ لَکـُمْ نـِصْفُ ما تَرَکَ اَزْواجُکُمْ اِنْ لَّمْیَکُنْ لَهُنَّ وَلَدٌ فَاِنْ کانَ لَهُنَّ وَلَدٌ فَلَکُمُ الرُّبُعُ مِمّا تـَرَکـْنَ مـِنْ بـَعـْدِ وَصِیَّةٍ یُوصینَ بِها اءوْ دَیْنٍ وَ لَهُنَّ الرُّبُعُ مِمّا تَرَکْتُمْ اِنْ لَمْ یَکُنْ لَکُمْ وَلَدٌ فـَاِنـْکانَ لَکُمْ وَلَدٌ فَلَهٌنَّ الثُّـمُنُ مِمّاتَرَکْتُمْ مِنْبَعْدِ وَصِیَّةٍ تُوصُونَ بِها اَوْ دَیْنٍ ...)[۱۷۱]
اگر زنانتـان فرزندی نداشتند، پس ازانجام دادن وصیتی که کرده‌اند و پس از پرداخت دَیـْن آنهـا، نصـف میـراثشـان از آن شمـاست و اگر فرزندی داشتند یک چهارم آن و اگر فرزندی نداشتند، پس از انجام دادن وصیتی که کرده‌اید و پس از پرداخت و امهایتان، یک چهارم میراثتان از آن زنهایتان است و اگر دارای فرزندی بودید یک هشتم آن.
شهید مطهری درباره اینکه چرا سهم ارث زن، نصف سهم ارث مرد است می‌گوید:
(علّت اینکه اسلام سهم الارث زن را نصف سهم الارث مرد قرار داد، وضع خاصی است که زن از لحاظ مهر و نفقه و سربازی وبرخی قوانین جزایی دارد ... اسلام به موجب دلایلی مهـر و نفـقه را اموری لازم و مؤ ثر در استحکام زناشویی و تاءمین آسایش ‍ خانوادگی و ایجاد وحدت میان زن و شوهر می‌شناسد. از نظر اسلام الغای مهر و نفقه و بخصوص نفقه موجب تزلزل اساس ‍ خانوادگی و کشیده شدن زن به سوی فحشاست و چون مهر و نفقه را لازم می‌داند و به این سبب قهراً از بودجه زندگی زن کاسته شده است و تحمیلی از این نظـر بر مرد شده است، اسلام می‌خواهد این تحمیل از طریق ارث جبران بشود لهذا برای مرد و برابر زن سهـم الارث قرار داده است. پس مهر و نفقه است که سهم الارث زن را تنزل داده است )[۱۷۲]

ارث زن و شوهر

یکی از موجبات ارث، زوجیت (زن و شوهر بودن) است.
زن و شوهر به دو شرط از یکدیگر ارث می‌برند:

۱ ـ عقـد آنهـا دایمی باشد، بنابراین در ازدواج موقّت هیچ‌یک از زن و شوهر از همدیگر ارث نمی‌برند.
۲ ـ زن در قید زناشویی شوهر باشد. [۱۷۳]
اینک سهم ارث زن و شوهر را بطور دسته‌بندی در زیر توضیح می‌دهیم:
۱۴: اگر زن بمیرد و اولاد داشته باشد ربع ترکه اش به شوهر می‌رسد. (فرق نمی‌کند که اولاد از همان شوهر یا از شوهر دیگر داشته باشد) ۱۲: اگر زن بمیرد و اولادنداشته باشد، نصف ترکه اش به شوهرمی رسد [۱۷۴]
شوهرتمـام اموال: اگر زن بمـیرد و غیراز شوهرش، وارث نسبی و یا سببی نداشته باشد، همه ترکه مال شوهر است، خواه امام علیه السلام حاضر باشد یا غایب .[۱۷۵]
سهم ۱۸: اگر مرد بمیرد و از همان زن یا زن دیگر اولاد داشته باشد هشت یک ترکه اش به زن می‌رسد، خواه زنش یکـی باشد یا بیشتر، هر قدر باشند همین هشت یک را میان خودشان به تساوی قسمت می‌کنند. [۱۷۶]
زن ۱۴: اگر مرد بمیرد و اولاد نداشته باشد چهار یک ترکه به زنش می رسدخواه یکی باشد یا متعدد ودر صورت تعدد چهار یک را میان خودشان به تساوی قسمت می‌کنند. [۱۷۷]

احکام ارث زن و شوهر

۱ ـ زن از همه اموال منقول ارث می‌برد، ولی از زمین و قیمت آن ارث نمی‌برد و نیز از خود هوایی ارث نمی‌برد، مثل ساختمان و درخت و فقط از قیمت هوایی ارث می‌برد. [۱۷۸]
۲ ـ ورثه تا سهم زن را نداده‌اند، بنابراحتیاط واجب نباید در ساختمان و چیزهایی که زن از قیمت آنها ارث می‌برد، بدون اجازه او تصرف کنند و چنانچه پیش از دادن سهم زن اینها را بفـروشنـد در صورتی که زن معامله را اجازه دهد، صحیح و گرنه نسبت به سهم او باطل است .[۱۷۹]
۳ ـ اگر بخواهند ساختمان، درخت و مانند آن را قیمت نمایند باید حساب کنند که اگر آنها بدون اجاره در زمیـن بمـانند تا از بین بروند چقدر ارزش دارند و سهم زن را از آن قیمت بدهند. [۱۸۰]
۴ ـ مراد از اعیـانی که زن از قیـمت آن ارث می‌برد، اعیـانی است که در حال مرگ وجود داشته باشد، ولی از نموّ و زیادی که بعداز مرگ تا موقع قسمت کردن، از آن اعیان حاصل می‌شود، ارث نمی‌برد. [۱۸۱]
۵ ـ میـزان در دادن قیـمت، قیمت روز پرداخت است نه روز مرگ، پس اگر قیمت روز پرداخت زیادتر از قیمت روز مرگ شده باشد، زن از آن ارث می‌برد و چنانچه قیمت روز پرداخت کم شده باشد به همان نسبت حساب می‌شود.

[۱۸۲]

نذر

نذر یعـنی چیـز غیـرواجب را بر خود واجب کردن.(المنجد، واژه نذر.) منظور از نذر آن است که انسـان بر خود واجب کند که کار خیری را برای خدا به جا آورد، یا کاری را که نکردن آن بهتر است، برای خدا ترک کند. [۱۸۳]

انواع نذر

الف ـ نذرهای صحیح
۱ ـ نذرمعیّن مانند:
۱ ـ روزه، صدقه ونمازاول ماه و ... .
۲ ـ صدقه به فقیر معین و ... .
۳ ـ زیارت یکی از امامان بطور معیّن.
۲ ـ نذر غیر معیّن مانند:
۱ ـ نمـاز، روزه، صدقه و یا کاری برای خدا در صورتی که وقت و مقدار آنها را معین نکند.
۲ ـ نذر بر ترک کردن کاری و ... .
ب ـ نذرهای باطل
۱ ـ نذر کسی که مجبورش کرده‌اند.
۲ ـ نذر کسی که به واسطه عصبانی شدن بی‌اختیار نذر کند. [۱۸۴]
۳ ـ نذر زن بدون اجازه شوهر. [۱۸۵]
۴ ـ نذر برکار غیـرممـکن (مثـل کسـی که نمی‌تواند پیاده کربلابرود نذرکند پیاده برود)[۱۸۶]
۵ ـ نذر بر انجام کار حرام یا مکروه، یا ترک واجب یا مستحب .[۱۸۷]
۶ ـ نذر بچه اگر چه ممیّز و ده ساله باشد.(برخی دیگر از نذرهای باطل در بحث احکام نذر بیان شده است.)[۱۸۸]

احکام نذر

۱ ـ در نذر باید صیغه خوانده شود و لازم نیست آن را به عربی بخوانند. پس اگر بگـوید چنانچه مریض من خوب شود، برای خدا بر من است که ده تومان به فقیر بدهم، نذر او صحیح است. [۱۸۹]
۲ ـ متـعلَّق نذر اعم از فعل و ترک باید از حیث دین و یا دنیا رجحان داشته و مقدور باشد وگرنه الزام آور نخواهد بود؛ بنابراین اگر نذر بر انجام کار حرام یا مکروه و یا نذر بر ترک کار واجب یا مستحب کند، صحیح نیست؛ و نیز انجام و ترک کار مباح که به جا آوردن و ترکش از هر جهـت مسـاوی باشد، صحیح نیست. چنان‌که نذر کار غیرممکن نیز صحیح نیست .[۱۹۰]
۳ ـ اگر نذر کند روز معیّنی را روزه بگیرد، باید همان روز را روزه بگیرد و چنانچه در آن روز مسافرت کند، قضای آن روز بر او واجب است .[۱۹۱]
۴ ـ اگر انسان از روی اختیار به نذر خود عمل نکند، باید کفّاره بدهد؛ یعنی یک بنده آزاد کند، یا به شصت فقیر غذا دهد، یا دو ماه پی در پی روزه بگیرد. [۱۹۲]
۵ ـ اگر برای حرم یکی از امامان یا امام زادگان چیزی نذر کند، باید آن را به مصارف حرم برساند از قبیل فرش، پرده و روشنایی و اگر برای امام علیه السلام یا امام زاده نذر کنـد می‌تواند به خدّامی که مشغول خدمت هستند بدهد، چنانچه می‌تواند به مصارف حرم یا سایر کارهای خیر نموده و ثواب آن را به آن امام یا امام زاده هدیه کند. [۱۹۳]
۶ ـ اگر برای خود امام علیه السلام چیزی نذر کند، چنانچه مصرف معیّنی را قصدکرده باید به همان مصرف برساند و اگر مصرف معیّنی را قصد نکرده، باید به فقرا و زوّار بدهد، یا مسجد و مانند آن بسازد و ثواب آن را هدیه آن امام نماید و همچنین است اگر چیزی را برای امام زاده‌ای نذر کند. [۱۹۴]
۷ ـ گوسفـندی را که برای صدقه، یا برای یکی از امامان نذر کرده‌اند پشم آن و مقـداری که چاق می‌شود جزء نذر است، و اگر پیش از آنکه به مصرف نذر برسد شیر بدهد، یا بچه بیاورد باید به مصرف نذر برسانند. [۱۹۵]

چند نکته درباره عهد و قسم

۱ ـ هر گاه با خدا عهد کند که اگر به حاجت شرعی خود برسد کار خیری را انجام بدهد، بعـد از آنکه حاجتش برآورده شد، باید آن کار را انجام دهد و نیز اگر بدون آنکه حاجتی داشتـه باشد، عهـد کنـد که عمـل خیـری را انجـام دهد، آن عمل براو واجب می‌شود. [۱۹۶]
۲ ـ در عهـد هم مثـل نذر باید صیغه خوانده شود و نیز کاری را که عهد می‌کند انجام دهد، باید نکردنش بهتر از انجام آن نباشد. [۱۹۷]
۳ ـ اگر به عهـد خود عمل نکند، باید کفاره بدهد یعنی شصت فقیر را سیر کند یا دو ماه روزه بگیرد یا یک بنده آزاد کند. [۱۹۸]
۴ ـ قَسم سه نوع است:
الف ـ قسـم در جهـت تاءکیـد و تحـقیـق نسبت به خبر دادن به وقوع چیزی در گذشته، حال یا آینده. این نوع قَسم منعقد نمی‌شود و در صورتی که شخص بعمد در خبردادنش دروغ بگوید، جز گناه چیزی بر آن (قسم) بار نمی‌شود.
ب ـ قـَسم مـُناشده؛ یعـنی قسـمی که مقـرون به طلب و درخواست باشد، مثل اینکه بگوید: (از تو می‌خواهم به خدا که فلان کار را انجام دهی ) ج ـ قَسمِ عقد و آن قسمی است که واقع می‌شود به جهت تاءکید و تحقیق آنچه که بنابرآن گذاشتـه و به آن ملتزم شده، از قبـیل انجـام دادن یا ترک کردن کاری در آینده، مثل اینکه بگوید: (قسم به خدا روزه می‌گیرم، یا کشیدن دخانیات را ترک می‌کنم ) این نوع قسـم با اجتماع شرایط، منعقد می‌شود و اطاعت و وفا به آن واجب است و مخالفت بر آن حرام می‌باشد و بر مخالفت آن کفاره(یعـنی اگر از روی عمد مخالفت کند باید یک بنده آزاد کند، یا ده فقیر را سیر کند، یا آنان را بپوشاند و اگر اینها را نتواند باید سه روز، روزه بگیرد .) [۱۹۹] [۲۰۰]

شرایط قسم

۱ ـ قسم خورنده بالغ و عاقل باشد، از روی قصد و اختیار قسم بخورد.
۲ ـ کاری را که قسم خورده انجام دهد، باید حرام و مکروه نباشد و کاری را که قسم خورده ترک کند، باید واجب و مستحب نباشد.
۳ ـ به یکی از اسامی خداوند عالم قسم بخورد که به غیر ذات مقدس او گفته نمی‌شود، مانند (خدا) و (اللّه)
۴ ـ قسم را به زبان بیاورد، ولی آدم لال اگر با اشاره قسم بخورد صحیح است.
۵ ـ عمل کردن به قسم برای او ممکن باشد. [۲۰۱]
تذکـّر
قسـم به سوگند خوردن به پیغمبر صلی اللّه علیه و آله و ائمه اطهار علیهم السلام و بقیه نفوس مقدّس و معظّم، به قرآن کریم، کعبه شریف و بقیه مکانهای محترم منعقد نمی‌شود. [۲۰۲]

حجّ

حجّ، زیارت کردن خانه خدا و انجام اعمالی است که دستور داده‌اند در آنجا به جا آورده شود. [۲۰۳]

اهمیّت حجّ

حجّ از پایه‌های دین شمـرده شده و ترک آن از گناهان کبیره می‌باشد. [۲۰۴]
امام باقر علیه السّلام فرمود:
(بُنِیَ الْاءِسْلامُ عَلی خَمْسٍ ... وَالْحَجِّ)[۲۰۵]
اسلام بر پنج پایه بنا شده که یکی از آنها، حج است.
امام صادق علیه السّلام فرمود:
(لا یَزالُ الدّینُ قائِما ما قامَتِ الْکَعْبَةُ)[۲۰۶]
تا کعبه پابرجاست، دین هم استوار است.

چگونگی وجوب حجّ

حجّ از نظر شرع، در تمام عمر فقط یک مرتبه واجب می‌شود و وجوبش در صورت تحقق شرایط آن، فوری است، به این معنی که باید در اوّلین سالِ استطاعت به رفتن حج اقدام کنـد و تاءخیـر آن جایز نیـست و چنـانچـه در سال اوّل ترکش کند، باید در سال دوم اقدام نماید و همچنین ... . [۲۰۷]
اگر در سال اولی که مستطیع شده، حج نکند و بعد به واسطه پیری یا مرض و ناتوانی نتواند حج به جا آورد و ناامیـد باشد از اینـکه بعد خودش حج کند، باید دیگری را از طرف خود بفـرستـد، بلکه اگر در سال اولی که بقـدر رفتـن حج مال پیـدا کرده، به واسطه پیری یا مرض یا ناتوانی نتواند حج کند، احتیاط مستحب آن است که کسی را از طرف خود بفرستد که حج نماید. [۲۰۸]

شرایط وجوب حج

۱ ـ بلوغ
۲ ـ عقل
۳ ـ آزاد بودن
۴ ـ به واسطه رفتن به حج مجبورنشود کار حرامی را که اهمیت ترک آن درشرع از حج بیشتر است انجام دهد، یا عمل واجبی را که از حج مهمتر است ترک کند.
۵ ـ مستطیع بودن [۲۰۹]
توضیح
۱ ـ حج، بر بچـه هر چنـد نزدیک بلوغ باشد، واجب نیست؛ البته اگر بچه ممیز حج نماید صحیح است، لکن از حجة الاسلام کفایت نمی‌کند گرچه همه شرایط را غیر از بلوغ دارا باشد. [۲۱۰]
۲ ـ مستطیع بودن به چند چیز است:
اوّل
توشه راه و چیزهایی را که بر حسب حالش در سفر به آن محتاج است و در کتابهای مفـصـّل گفـته شده دارا باشد، و نیز مرکب سواری یا مالی که بتواند آنها را تهیه کند داشته باشد.
دوم
سلامت مزاج و توانایی آن را داشته باشد که بتواند به مکه رفته و حج را به جا آورد.
سوم
در راه مانعـی از رفتن نباشد و اگر راه بسته باشد، یا انسان بترسد که در راه جان یا آبروی او از بین برود، یا مال او را ببرند، حج بر او واجب نیست، ولی اگر از راه دیگری بتواند برود، اگر چه دورتر باشد در صورتی که مشقت نداشته باشد و خیلی غیرمتعارف نباشد، باید از آن راه برود.
چهارم
بقدر به جا آوردن اعمال حج وقت داشته باشد.
پنـجم
مخـارج کسـانی را که خرجی آنان بر او واجب است مثـل زن و بچـه و مخـارج کسـانی را که مردم خرجی دادن به آنها را لازم می‌دانند داشته باشد.
ششم
بعد از برگشتن، کسب، یا زراعت، یا عایدی ملک و یا راه دیگری برای معاش خود داشته باشد که مجبور نشود به زحمت زندگی کند. [۲۱۱]
۳ ـ کسـی که بدون خانه ملکی رفع احتیاجش نمی‌شود، وقتی حج بر او واجب است که پول خانه را هم داشته باشد. [۲۱۲]
پاسخ به چند سؤ ال
سؤ ال ۱ ـ شخـصی به اندازه رفتـن به حج و برگشـت از آن پول دارد، ولی منـزل شخـصی ندارد و احتـیاج به منزل نیز دارد، آیا منزل خریدن مقدم است یا به مکه رفتن؟ جواب ـ اگر احتـیاج به منزل ملکی دارد، در منزل صرف کند و در فرض مذکور مستطیع نیست. [۲۱۳]
سؤ ال ۲ ـ افرادی که مستطیع هستند و ازدواج نکرده‌اند، حج را مقدم بدارند یا ازدواج را؟ جواب ـ اگر نیازی به ازدواج دارند در صورتی مستطیع هستند که علاوه بر مصارف حج، مخارج ازدواج را هم داشته باشند. [۲۱۴]
سؤ ال ۳ ـ کسـی که مسـتطیع است و قدرت رفتن به حج را دارد، آیا می‌تواند به جای رفتن به حج مسجدی بسازد یا نه؟

جواب ـ باید به حج برود و دادن پول به مسجد کفایت از حج نمی‌کند. [۲۱۵]
سؤ ال ۴ ـ شخـصی که استطاعت رفتن به حج را پیدا کرده است. با توجه به شرایط کنـونی کشـور آیا می‌شود به جای رفتـن به حج پول آن را، به حساب یکی از مصارف لازم واریز کند، بطوری که از حج واجب کفایت کند؟

جواب ـ مستطیع باید به حج برود و دادن پول در مصارف مذکور کافی از حج واجب نیست .[۲۱۶]

منابع و مآخذ

قرآن کریم
توضیح المسائل، حضرت امام خمینی (ره)، آستان قدس رضوی.
تحریر الوسیله، امام خمینی (ره)، چاپ نجف اشرف.
استفتاآت از محضر حضرت امام خمینی (ره)، ج ۱، دفتر انتشارات اسلامی.
تفسیر نورالثقلین، ج ۵، مطبوعاتی اسماعیلیان.
جواهرالکلام، ج 32.
تحلیل فقهی حقوق خانواده، سید مصطفی محقق داماد، نشر علوم اسلامی.
نظام حقوق زن در اسلام، شهید مطهری ، انتشارات صدرا.
دائرة المعارف تشیع، ج ۲، سازمان دائرة المعارف تشیع.
وسائل الشیعه شیخ حرّ عاملی، دارالتراث العربی.
فروع کافی، دارالصعب.
مستدرک الوسائل، ج ۱۵، آل البیت.
کنز العمّال، ج ۲۲، مطبوعات دائرة المعارف العثمانیة.
لغت نامه دهخدا، دانشگاه تهران.
فرهنگ فارسی عمید، امیرکبیر.
فرهنگ نفیسی، کتابفروشی خیام.
المنجد فی اللغة، بیروت

پانویس

  1. ت، ج ۲، ص 236
  2. قبل از م 2363
  3. م 2363
  4. م 2367
  5. م 2364
  6. م 2365
  7. م 2368
  8. م 2368
  9. م 2369
  10. م ۲۳۶۹
  11. م 2370
  12. همان، ص ۲۴۹، م ۸ ـ 12
  13. م 2370
  14. م 2370
  15. همان
  16. م 2370
  17. همان
  18. م 2374
  19. م ۲۳۷۶–۲۳۷۷ و ت، ج ۲، ص ۲۵۴، م 2
  20. نساء، آیه 4.
  21. مستدرک الوسائل، ج 15، ص 68، آل البیت.
  22. وسائل الشیعه، ج 17، ص 14، بیروت.
  23. یعنی راه بول و حیض ویا راه حیض و غایط یکی شده باشد.
  24. ت، ج ، ص 292
  25. ت، ج ۲، ص ۲۹۳، م 2
  26. همان، م 3
  27. م 2382
  28. ر. ک . تحریر الوسیله، ج 2، ص 292 ـ 293.
  29. م 2382
  30. م 2380
  31. م .238
  32. ت، ج ۲، ص ۲۹۳، م 1
  33. ت، ج ۲، ص ۲۹۳، م 4
  34. همان، ص ۲۹۴، م 8
  35. همان، م 9
  36. ت، ج ۲، ص ۲۹۵، م 11
  37. همان، م 13
  38. ت، ج ۲، ص ۲۹۶، م 15
  39. ت، ج ۲، ص 262
  40. ت، ج ۲، ص 263
  41. ت، ج 2، ص 265، م 3
  42. ت، ج ۲، ص ۲۶۴، م 2
  43. همان، ص 277
  44. همان، م 13
  45. ت، ج ۲، ص ۲۹۶، م 15
  46. م 2475
  47. م 2474
  48. م 2464
  49. م 2467
  50. م 2470
  51. م 2472
  52. م 2482
  53. م 2490
  54. م ۲۳۹۸ و ت، ج ۲، ص ۲۸۱، م ۲۲–۲۳
  55. ت، ج ۲، ص ۲۸۱، م 24
  56. همان، ص ۲۸۴، م 12
  57. ت، ج ۱، ص 118
  58. همان، ج ۲، ص 285
  59. م ۲۳۹۷ و ت، ج ۲، ص ‍ ۲۸۶، م ۷
  60. تحلیل فقهی حقوق خانواده، ص 155 ـ 154
  61. همان، ص ۲۸۶، م 7
  62. همان، م 8
  63. همان، ص ۲۸۵، م 1
  64. همان، م 2
  65. قانون مدنی، ماده 1060.
  66. همـان، ماده 1061
  67. تحلیل فقهی حقوق خانواده، ص 160 ـ 161
  68. م ۲۴۰۷ و ت، ج ۲، ص ۲۸۷، م 12
  69. همان
  70. ت، ج ۲، ص ۲۸۲، م 1
  71. فرهنگ معارف اسلامی، ج 4، ص 414، واژه مهر.
  72. ر. ک : نساء 4
  73. آیه ۴؛ بقره
  74. آیه 236
  75. ت، ج ۲، ص ۲۹۷، م 1
  76. ت، ج 2، ص 587. پ
  77. همان، ص ۲۹۸، م 9
  78. همان
  79. همان
  80. ت، ج ۲، ص ۴۹۷، م 3
  81. همان، م 1
  82. ت، ج ۲، ص ۲۹۸، م 6
  83. همان، ص ۲۹۹، م 12
  84. ت، ج 2، ص 204، مساءله 18
  85. ت، ج ۲، ص ۲۹۷، م 1
  86. همان، م 2
  87. همان، ص ۲۹۸، م 5
  88. همان، م ۵ و 6
  89. لغت نامه دهخدا، ج 48، واژه نفقه.
  90. وسائل الشیعه، ج 15، ص 251.
  91. ت، ج ۲، ص ۳۱۳، م 1
  92. همان، ص ۳۱۹، م 19
  93. همان، ص ۳۱۳–۳۱۴، م ۱ و ۳ و ۴ و 6
  94. ت، ج ۲، ص ۳۱۴، م ۵ و 6
  95. لغت نامه دهخدا، ج 48، ص 31.
  96. ت، ج ۲، ص 305
  97. ت، ج ۲، ص ۳۱۵، م 8
  98. همان، ص ۳۱۷، م 9
  99. همان، م 10
  100. همان، ص ۳۱۸، م 15
  101. ت، ج ۲، ص ۳۱۷، م 12
  102. همان، ص ‍ ۳۱۹، م 1
  103. همان، ص ۳۲۰، م ۲ و 4
  104. ت، ج ۲، ص ۳۲۱، م 7
  105. همان
  106. همان، م 8
  107. ت، ج ۲، ص ۳۰۹، م ۱
  108. همان، ص ۳۱۰، م 4
  109. ت، ج ۲، ص ۳۱۰، م 2
  110. همان، م 3
  111. همان، ص ۳۱۱، م 9
  112. کنزل العمال، ج 22، ص 24، مطبوعات دائرة المعارف العثمانیه.
  113. ت، ج ۲، ص ۳۱۰، م 2
  114. همان، ص ۳۱۲، م ۱۴
  115. وسائل الشیعه، ج 15، ص 175.
  116. ت، ج ۲، ص ۳۱۲، م ۱۱ ـ 12
  117. همان، م 15
  118. ت، ج ۲، ص ۳۱۲، م 16
  119. همان، ص ۳۱۳، م ۱۸
  120. همان، م 17
  121. المنجد فی اللغة، واژه طلق.
  122. جواهرالکلام، ج 32، ص 2.
  123. وسائل الشیعه، ج 7، ص 267.
  124. فروع کافی، ج 6، ص 54، دارالصعب لبنان.
  125. ت، ج ۲، ص ۳۲۹، م ۱
  126. م 2508
  127. ت، ج ۲، ص ۳۳۰، م ۶
  128. ت، ج ۲ ص ۳۳۱، م 9
  129. م ۲۴۹۸ و ت، ج ۲، ص ۳۲۵ ـ 326
  130. م 2499
  131. ت، ج ۲، ص ۳۲۷ و ۳۲۹، م ۱۰ و 17
  132. م 2500
  133. م 2501
  134. همان، 435
  135. م 2504
  136. م 2507
  137. م ۲۵۲۲ و ت، ج ۲، ص 332
  138. ت، ج ۲، ص 332
  139. م ۲۵۲۸ و ت، ج ۲، ص ۳۵۲، م 13
  140. ت، ج ۲، ص ۳۴۹، م 2
  141. ت، ج ۲، ص ۳۵۰، م 4
  142. همان، ج ۲، ص ۳۵۲، م 16
  143. م 2531
  144. ت، ج ۲، ص ۳۵۳، م 18
  145. م ۲۵۳۴ و ت، ج ۲، ص ‍ ۳۵۳، م 20
  146. م 2527
  147. م 2524
  148. م 2525
  149. م 2526
  150. ت، ج ۲، ص ۳۴۷، م 3
  151. ۴۳
  152. همان، ص ۳۴۶، م 10
  153. م ۲۵۲۳ و ت، ج ۲، ص ۳۴۶، م 12
  154. لغت نامه دهخدا، ج 33، ص 130، اقتباس.
  155. ت، ج ۲، ص ۳۴۵، م 8
  156. ت، ج 2، ص 337، مساءله 15
  157. ت، ج 2، ص 337، م 14
  158. م ۲۵۱۴ و ت، ج ۲، ص ۳۳۵–۳۳۷، م ۵، ۱۱ و 14
  159. م ۲۵۱۸ و ت، ج ۲، ص 338
  160. ت، ج ۲، ص ۳۳۸، م 2
  161. م ۲۵۲۰ و ت، ج ۱، ص ۳۴۰، م 8
  162. م 2518
  163. ت، ج ۲، ص ۳۴۰، م 11
  164. ت، ج ۲، ص ۳۴۳، م 23
  165. م 2536
  166. ت، ج ۲، ص ۳۴۴، م 1
  167. لغت نامه دهخدا، ج 5، ص 1634.
  168. دایرة المعارف تشیع، ج 2، ص 57 (با اندکی تغییر)
  169. نساء، آیه 19.
  170. همان، آیه 7.
  171. نساء، آیه 12.
  172. نظام حقوق زن در اسلام، ص 245، انتشارات صدرا
  173. ت، ج ۲، ص ۳۹۶، م 2
  174. م 2770
  175. ت، ج ۲، ص ۳۹۶، م 1
  176. م ۲۷۷۱ و 2775
  177. ت، ج ۲، ص ۳۹۷، م 4
  178. م 2771
  179. م ۲۷۷۱ ـ 2772
  180. م 2773
  181. ت، ج ۲، ص ۳۹۷، م 6
  182. ت، ج ۲، ص ۳۹۸، م 7
  183. م 2640
  184. م 2642
  185. م 2644
  186. م 2647
  187. م 2648
  188. ت، ج ۲، ص ۱۱۷، م 2
  189. م 2641
  190. م ۲۶۴۷ ـ 2649
  191. م 2653
  192. م 2654
  193. م 2662
  194. م 2663
  195. م 2664
  196. م 2667
  197. م 2668
  198. م 2669
  199. م 2670
  200. ت، ج ۲، ص 111
  201. م 2671
  202. ت، ج ۲، ص ۱۱۲، م 5
  203. م 2036
  204. ت، ج ۱، ص 370
  205. وسائل الشیعه، ج 1، ص 7، داراحیاء التراث العربی، بیروت.
  206. همان، ج 8، ص 14.
  207. ت، ج ۲، ص ۳۷۰، م 1
  208. م 2048
  209. م 2036
  210. ت، ج ۱، ص 371
  211. م 2036
  212. م 2037
  213. اس، ج ۱، ص 434
  214. اس، ج ۱، ص 435
  215. همان، ص 437
  216. همان