کتابخانه:ملائکه از دیدگاه قرآن و حدیث

از پژوهشکده امر به معروف
نسخهٔ تاریخ ‏۱ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۱۰:۴۱ توسط User1 (نظرات | مشارکت‌ها) (عروج پنجاه هزار ساله ملائک در قیامت)

پرش به: ناوبری، جستجو
ملائکه از دیدگاه قرآن و حدیث (تفسیر موضوعی المیزان)
مشخصات کتاب
Malaek az didgah qoran-amin.jpg
نویسنده سیدمهدی امین با نظارت: دکتر محمد بیستونی
زبان فارسی
ناشر بیان جوان
محل انتشارات قم
دانلود PDF

محتویات

تقدیم به

اِلی سَیِّدِنا وَ نَبِیِّنا مُحَمَّدٍ
رَسُـولِ اللّـهِ وَ خاتَـمِ النَّبِیّینَ وَ اِلی مَوْلانا
وَ مَوْلَی الْمُوَحِّدینَ عَلِیٍّ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ وَ اِلی بِضْعَةِ
الْمُصْطَفی وَ بَهْجَةِ قَلْبِهِ سَیِّدَةِ نِساءِ الْعالَمینَ وَ اِلی سَیِّدَیْ
شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ، السِبْطَیْنِ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ وَ اِلَی الاَْئِمَّةِ التِّسْعَةِ
الْمَعْصُومینَ الْمُکَرَّمینَ مِنْ‌وُلْدِ الْحُسَیْنِ لاسِیَّما بَقِیَّـــةِ‌اللّهِ فِی‌الاَْرَضینَ وَ وارِثِ عُلُومِ
الاَْنْبِیاءِ وَ الْمُرْسَلینَ، الْمُعَدِّ لِقَطْعِ دابِرِالظَّلَمَةِ وَ الْمُدَّخِرِ لاِِحْیاءِ الْفَرائِضِ وَ مَعالِمِ الدّینِ ،
الْحُجَّةِ‌بْنِ‌الْحَسَنِ صاحِبِ الْعَصْرِ وَ الزَّمانِ عَجَّلَ اللّهُ تَعالی فَرَجَهُ الشَّریفَ فَیا مُعِزَّ
الاَْوْلِیاءِوَیامُذِلَ‌الاَْعْداءِاَیُّهَاالسَّبَبُ‌الْمُتَّصِلُ‌بَیْنَ‌الاَْرْضِ‌وَالسَّماءِقَدْمَسَّنا
وَ اَهْلَنَا الضُّـــرَّ فی غَیْبَتِـــکَ وَ فِراقِـــکَ وَ جِئْنـا بِبِضاعَـةٍ
مُزْجاةٍ مِنْ وِلائِکَ وَ مَحَبَّتِکَ فَاَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ مِنْ مَنِّکَ وَ
فَضْلِکَ وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنا بِنَظْرَةِ رَحْمَةٍ مِنْکَ
اِنّا نَریکَ مِنَ الْمُحْسِنینَ

متن تأئیدیه حضرت آیةاللّه محمد یزدی

رییس دبیرخانه مجلس خبرگان رهبری و رییس شورایعالی مدیریت حوزه علمیه
بِسْمِ اللّه‌ِ الرَّحْمنِ الرَّحیم
قرآن کریم این بزرگ‌ترین هدیه آسمانی و عالی‌ترین چراغ هدایت که خداوند عالم به وسیله آخرین پیامبرش برای بشریت فروفرستاده است؛ همواره انسان‌ها را دستگیری و راهنمایی نموده و می‌نماید. این انسان‌ها هستند که به هر مقدار بیشتر با این نور و رحمت ارتباط برقرار کنند بیشتر بهره می‌گیرند. ارتباط انسان‌ها با قرآن کریم با خواندن، اندیشیدن، فهمیدن، شناختن اهداف آن شکل می‌گیرد. تلاوت، تفکر، دریافت و عمل انسان‌ها به دستورالعمل‌های آن، سطوح مختلف دارد. کارهایی که برای تسهیل و روان و آسان کردن این ارتباط انجام می‌گیرد هرکدام به نوبه خود ارزشمند است. کارهای گوناگونی که دانشمند محترم جناب آقای دکتر بیستونی برای نسل جوان در جهت این خدمت بزرگ و امکان ارتباط بهتر نسل‌جوان باقرآن انجام‌داده‌اند؛ همگی قابل‌تقدیر و تشکر و احترام‌است. به علاقه‌مندان بخصوص جوانان توصیه می‌کنم که از این آثار بهره‌مند شوند.
توفیقات بیش از پیش ایشان را از خداوند متعال خواهانم.
محمد یزدی
رییس دبیرخانه مجلس خبرگان رهبری ۱/۲/۱۳۸۸

متن تائیدیه حضرت آیةاللّه مرتضی مقتدایی

بِسْمِ اللّه‌ِ الرَّحْمنِ الرَّحیم
توفیق نصیب گردید از مؤسسه قــرآنی تفسیر جوان بازدید داشته باشم و مواجه شدم با یک باغستان گسترده پرگل و متنوع که به‌طور یقین از معجزات قرآن است که این ابتکارات و روش‌های نو و جالب را به ذهن یک نفر که باید مورد عنایت ویژه قرار گرفته باشد القاء نماید تا بتواند در سطح گسترده کودکان و جوانان و نوجوانان و غیرهم را با قرآن‌مجید مأنوس به‌طوری‌که مفاهیم بلند و باارزش قرآن در وجود آنها نقش بسته و روش آنها را الهی و قرآنی نماید و آن برادر بزرگوار جناب آقای دکتر محمد بیستونی است که این توفیق نصیب ایشان گردیده و ذخیره عظیم و باقیات الصالحات جاری برای آخرت ایشان هست. به امید این که همه اقدامات با خلوص قرین و مورد توجه ویژه حضرت بقیت‌اللّه‌الاعظم ارواحنافداه باشد.
مرتضی مقتدایی
به تاریخ یوم شنبه پنجم ماه مبارک رمضان‌المبارک ۱۴۲۷

متن‌تأییدیه حضرت آیةاللّه‌سیدعلی‌اصغردستغیب نماینده محترم‌خبرگان‌رهبری‌دراستان‌فارس

بِسْمِ اللّه‌ِ الرَّحْمنِ الرَّحیم
«وَ نَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیانا لِکُلِّ شَیْ‌ءٍ» [۱]
تفسیر المیزان گنجینه گرانبهائی است که به مقتضای این کریمه قرآنی حاوی جمیع موضوعات و عناوین مطرح در زندگی انسان‌ها می‌باشد. تنظیم موضوعی این مجموعه نفیس اولاً موجب آن است که هرکس عنوان و موضوع مدّنظر خویش را به سادگی پیدا کند و ثانیا زمینه مناسبی در راستای تحقیقات موضوعی برای پژوهشگران و اندیشمندان جوان حوزه و دانشگاه خواهد بود.
این توفیق نیز در ادامه برنامه‌های مؤسسه قرآنی تفسیر جوان در تنظیم و نشر آثار قرآنی مفسّرین بزرگ و نامی در طول تاریخ اسلام، نصیب برادر ارزشمندم جناب آقای دکتر محمد بیستونی و گروهی از همکاران قرآن‌پژوه ایشان گردیده است. امیدوارم همچنــان از توفیقــات و تأییــدات الهـی برخــوردار باشند.
سیدعلی اصغر دستغیب
۲۸/۹/۸۶

مقدمه ناشر

براساس پژوهشی که در مؤسسه قرآنی تفسیر جوان انجام شده، از صدر اسلام تاکنون حدود ۰۰۰/۱۰ نوع تفسیر قرآن کریم منتشر گردیده است که بیش از ۹۰٪ آنها به دلیل پرحجم بودن صفحات، عدم اعرابگذاری کامل آیات و روایات و کلمات عربی، نثر و نگارش تخصصی و پیچیده، قطع بزرگ کتاب و... صرفا برای «متخصصین و علاقمندان حرفه‌ای» کاربرد داشته و افراد عادی جامعه به ویژه «جوانان عزیز» آنچنان که شــایستــه است نمی‌تـوانند از این قبیل تفاسیر به راحتی استفاده کنند.
مؤسسه قرآنی تفسیر جوان ۱۵ سال برای ساده‌سازی و ارائه تفسیر موضوعی و کاربردی در کنار تفسیرترتیبی تلاش‌های گسترده‌ای را آغاز نموده است که چاپ و انتشار تفسیر جوان (خلاصه ۳۰ جلدی تفسیر نمونه، قطع جیبی) و تفسیر نوجوان (۳۰ جلدی، قطع جیبی کوچک) و بیش از یکصد تفسیر موضوعی دیگر نظیر باستان‌شناسی قرآن کریم، رنگ‌شناسی، شیطان‌شناسی، هنرهای دستی، ملکه گمشده و شیطانی همراه، موسیقی،تفــاسیــر گــرافیکــی و... بخشــی از خــروجـی‌های منتشر شده در همین راستا می‌باشد.
کتابی که ما و شما اکنون در محـضر نـورانی آن هستیـم حـاصـل تــلاش ۳۰ ســاله «استادارجمند جناب آقای‌سیدمهدی‌امین» می‌باشد.ایشان تمامی مجلدات تفسیرالمیزان را به دقــت مطــالعه کــرده و پس از فیش برداری، مطالب را «بدون هیچ گونه دخل و تصرف در متن تفسیر» در هفتاد عنوان موضوعی تفکیک و برای نخستین بار «مجموعه ۷۰ جلدی تفسیر موضوعی المیزان» را تــدویــن نمــوده کــه هـم به صورت تک موضوعی و هم به شکل دوره‌ای برای جـوانـان عزیز قـابــل استفاده کاربردی‌است.
«تفسیر المیزان» به گفته شهید آیة اللّه مطهری (ره) «بهترین تفسیری است که در میان شیعه و سنی از صدر اسلام تا امروز نوشته شده است». «المیزان» یکی از بزرگ‌ترین آثار علمی علامه طباطبائی (ره)، و از مهم‌ترین تفاسیر جهان اسلام و به حق در نوع خود کم‌نظیر و مایه مباهات و افتخار شیعه است. پس از تفسیر تبیان شیخ طوسی (م ۴۶۰ ه) و مجمع‌البیان شیخ طبرسی (م ۵۴۸ ه) بزرگ‌ترین و جامع‌ترین تفسیر شیعی و از نظر قوّت علمی و
مقدمه ناشر
مطلوبیت روش تفسیری، بی‌نظیر است. ویژگی مهم این تفسیر به‌کارگیری تفسیر قرآن به قرآن و روش عقلــی و استــدلالی اســت. ایــن روش در کــار مفسّــر تنها در کنار هم‌گذاشتن آیات برای درک معنای واژه خلاصه نمی‌شود، بلکه موضوعات مشابه و مشتــرک در ســوره‌های مختلف را کنار یکدیگر قرار می‌دهــد، تحلیــل و مقایســه می‌کنــد و بــرای درک پیــام آیه به شیــوه تـدبّـری و اجتهـادی تـوسل می‌جوید.
یکی از ابعاد چشمگیر المیزان، جامعه‌گرایی تفسیر است. بی‌گمان این خصیصه از اندیشه و گرایش‌های اجتماعی علامه طباطبائی (ره) برخاسته است و لذا به مباحثی چون حکومت، آزادی، عدالت اجتماعی، نظم اجتماعی، مشکلات امّت اسلامی، علل عقب ماندگی مسلمــانــان، حقــوق زن و پــاســخ به شبهــات مــارکسیســم و ده‌ها موضوع روز، روی آورده و بــه طــور عمیـق مــورد بحــث و بررسی قرارداده است.
شیوه مرحوم علاّمه به‌این شرح است که در آغاز، چندآیه از یک‌سوره را می‌آورد و آیه، آیه، نکات لُغوی و بیانی‌آن‌را شرح می‌دهد و پس از آن، تحت عنوان بیان آیات که شامل مباحث ملائکه موضوعی است به تشریح آن می‌پردازد.
ولــی متــأسفــانه قــدر و ارزش این تفسیر در میان نسل جوان ناشناخته مانده است و بنده در جلسات فــراوانــی که با دانشجـویان یا دانش‌آموزان داشته‌ام همواره نیاز فراوان آنها را به این تفسیر دریــافتــه‌ام و به همین دلیل نسبت به همکاری با جنــاب آقــای سیدمهدی امیــن اقــدام نمــــــوده‌ام.
امیــدوارم ایـــن قبیــل تــلاش‌هــای قــرآنــی مــا و شمــا بــرای روزی ذخیــره شــود کــه بــه جــز اعمــال و نیــات خـالصـانه، هیـچ چیـز دیگـری کـارسـاز نخواهد بود.
دکتر محمد بیستونی
رئیس مؤسسه قرآنی تفسیر جوان
تهران ـ تابستان ۱۳۸۸
مقدمه ناشر

مقـدمـه مـؤلـف

اِنَّـــهُ لَقُـــــرْآنٌ کَـــریــمٌ
فـــی کِتــــابٍ مَکْنُـــــونٍ
لا یَمَسُّـــهُ اِلاَّ الْمُطَهَّـــروُنَ
این قـرآنـی اســت کــریــم
در کتـــــابـــی مکنــــــون
که جز دست پــاکــان و فهـم خاصان بدان نرسد!
[۲]
این کتاب به منزله یک «کتاب مرجع» یافرهنگ معارف قرآن است که از «تفسیر المیزان» انتخـاب و تلخیـص، و بر حسب موضوع طبقه‌بندی شده است.
در تقسیم‌بندی به عمل آمده از موضوعات قرآن کریم قریب ۷۰ عنوان مستقل به دست آمد. هر یک از این موضوعات اصلی، عنوان مستقلی برای تهیه یک کتاب در نظر گرفته شد. هر کتاب در داخل خود به چندین فصل یا عنوان فرعی تقسیم گردید. هر فصل نیز به سرفصل‌هایی تقسیم شد. در این سرفصل‌ها آیات و مفاهیم قرآنی از متن تفسیـر المیــزان انتخــاب و پس از تلخیص، به روال منطقی، طبقه‌بندی و درج گردید، به طوری که خواننده جوان و محقق ما با مطالعه این مطالب کوتاه وارد جهان شگفت‌انگیز آیات و معارف قرآن عظیم گردد. در پایان کار، مجموع این معارف به قریب ۵ هزار عنوان یا سرفصل بالغ گردید.
از لحــاظ زمــانی: کار انتخاب مطالب و فیش‌برداری و تلخیص و نگارش، از اواخــر ســال ۱۳۵۷ شــروع و حــدود ۳۰ ســال دوام داشتــه، و با توفیق الهی در لیالی مبــارکه قدر سال ۱۳۸۵پایان پذیرفتــه و آمــاده چــاپ و نشــر گـردیـده است.
هــدف از تهیه این مجموعــه و نوع طبقه‌بندی مطالب در آن، تسهیل مراجعه به شرح و تفسیر آیات و معارف قرآن شریف، از جانب علاقمندان علوم قرآنی، مخصوصا محققین جوان است که بتوانند اطلاعات خود را از طریق بیان مفسری بزرگ چون علامه فقید آیة اللّه طباطبایی دریافت کنند، و برای هر سؤال پاسخی مشخص و روشــن داشتـــه باشنــد.
سال‌های طولانی، مطالب متعدد و متنوع درباره مفاهیم قرآن شریف می‌آموختیم اما وقتی در مقابل یک سؤال درباره معارف و شرایع دین‌مان قرار می‌گرفتیم، یک جواب مدون و مشخص نداشتیم بلکه به اندازه مطالب متعدد و متنوعی که شنیده بودیم باید جواب می‌دادیم. زمانی که تفسیر المیزان علامه طباطبایی، قدس‌اللّه سرّه الشریف، ترجمه شد و در دسترس جامعه مسلمان ایرانی قرار گرفت، این مشکل حل شد و جوابی را که لازم بود می‌توانستیم از متن خود قرآن، با تفسیر روشن و قابل اعتمادِ فردی که به اسرار مکنون دست یافته بود، بدهیم. اما آنچه مشکل می‌نمود گشتن و پیدا کردن آن جواب از لابلای چهل (یا بیست) جلد ترجمه فارسی این تفسیر گرانمایه بود. لذا این ضرورت احساس شد که مطالب به صورت موضوعی طبقه‌بندی و خلاصه شود و در قالب یک دائرةالمعــارف در دستــرس همه دین‌دوستان قرارگیرد. این همان انگیزه‌ای بـود کـه مـوجب تهیه این مجلــدات گــردید.
بدیهی است این مجلدات شامل تمامی جزئیات سوره‌ها و آیات الهی قرآن نمی‌شود، بلکه سعی شده مطالبی انتخاب شود که در تفسیر آیات و مفاهیم قرآنی، علامه بزرگوار به شرح و بسط و تفهیم مطلب پرداخته است.
اصــول ایــن مطــالــب با تــوضیــح و تفصیــل در «تفسیر المیزان» موجود است کــه خـواننــده می‌تواند برای پی‌گیری آن‌ها به خود المیزان مراجعه نماید. برای این منظور مستند هــر مطلــب با ذکــر شمــاره مجلــد و شماره صفحه مربوطه و آیه مـورد استناد در هر مطلب قید گردیده است.
ذکراین‌نکته لازم‌است که چون‌ترجمه‌تفسیرالمیزان به‌صورت دومجموعه ۲۰ جلدی و ۴۰جلدی منتشرشده بهتراست درصورت نیازبه‌مراجعه به‌ترجمه المیزان، بر اساس ترتیب عددی آیات قرآن به سراغ جلد موردنظر خود، صرف‌نظراز تعداد مجلدات بروید.
و مقدر بود که کار نشر چنین مجموعه آسمانی در مؤسسه‌ای انجام گیرد که با هــدف نشــر معــارف قــرآن شــریـف، به صورت تفسیر، مختص نسل جوان، تأسیس شده باشد، و استاد مسلّم، جنــاب آقـای دکتـر محمــد بیستونی، اصلاح و تنقیــح و نظــارت همــه‌جــانبـه بر این مجمــوعه قـرآنی شریف را به عهــده گیــرد.
مؤسسه قرآنی تفسیر جوان با ابتکار و سلیقه نوین، و به منظور تسهیل در رساندن پیام آسمانی قرآن مجید به نسل جوان، مطالب قرآنی را به صورت کتاب‌هایی در قطع جیبــی منتشــر می‌کنــد. ایــن ابتکــار در نشــر همیــن مجلــدات نیــز به کار رفته، تــا مطــالعــه آن در هــر شــرایــط زمــانــی و مکــانی، برای جــوانان مشتاق فرهنگ الهی قرآن شریف، ساده و آسان گردد...
و ما همه بندگانی هستیم هر یک حامل وظیفه تعیین شده از جانب دوست، و آنچه انجــام شــده و می‌شـود، همه از جانب اوست !
و صلوات خدا بر محمّد مصطفی صلی‌الله‌علیه‌وآله و خاندان جلیلش باد که نخستین حاملان این وظیفه الهی بودند، و بر علامه فقید آیةاللّه طباطبایی و اجداد او، و بر همه وظیفه‌داران این مجموعه شریف و آباء و اجدادشان باد، که مسلمان شایسته‌ای بودند و ما را نیز در مسیــر شنــاخت اسـلام واقعی پرورش دادنـد!
لیله قدر سال ۱۳۸۵
سید مهدی حبیبی امین

بررسی ذهنیات مردم درباره مـلائکه، جـن و شیطـان

وقتی صحبت از «فرشته» به میان می‌آید، تصویر کودکی معصوم یا دختر جوانی با پر و بال رنگین که در طاق و رواق کلیساها و تابلوهای نقاشان رسم شده، به ذهن انسـان خطـور می‌کند.
وقتی از «جن» صحبت می‌شود، آن‌چه که در ذهنیت ما جا گرفته، موجودات شرور و گاهی بسیار ریز و غیرقابل رؤیتی است که از نقل قول بچه‌های ترسو، قصه‌های مادربزرگ‌ها، رمال‌ها و جن گیرها تصویر یافته است.
و وقتی از «شیطان» صحبت می‌شود، بلافاصله تصاویر کتاب‌های قدیمی در ذهن آدم مجسم می‌شود که شیطان را در هیئت غول بدقیافه و کریهی با شاخ‌های تیز در دو طرف سر نشان می‌دادنــد. سابقـه تـاریخـی این تصویرها به ادوار شرک و جاهلیت انسان برمی‌گردد، که مجسمــه‌هـای چنیـن غـول با شـاخ و دم را به خـاطـر رهایی از شرور و حوادث بد پرستش می‌کردند.

بـررسی معـارف قـرآن در این زمینه

آن‌چه را که معارف قرآن در این زمینه به‌دست می‌دهد، به‌طور مشخص در قسمت‌های مختلــف ایـن کتـاب مـلاحظـه خـواهیـد فـرمـود. با توجه به طبقـه‌بندی‌هایی که شده، ماهیت وظـایـف و آثـار اعمـال این موجودات تبیین می‌شود.
آن‌چه که لازم است، اضافه شود این است که در موقع خواندن و اندیشه کردن در این کتاب، آن ذهنیات بدوی و جاهلی و تصاویر کلیسایی و نقاشی‌ها را باید از مغز خارج کرد، و با حقایقی که خدای آفریننده جهان بیان فرموده، اندیشه نویی آغاز کرد. و چه بهتر که دانشمندان علوم نیز این حقایق را اساس قرار دهند و نظرات و تئوری‌های علمی خود را بر این مبانی تنظیم کنند.
دانش امروز پی به عوامل جدیدی می‌برد که غیب بودن آن‌ها را قبول دارد، مانند:
امواج صوتی، رادیویی، نوری، نیروی جاذبه و امثال آن. با این‌که این عوامل دیده نمی‌شوند ولی همه مردم، آثار آن‌ها را احساس می‌کنند. نام‌گذاری امواج فوق‌الذکر به خاطر شباهت حرکت آن‌ها به موج صورت گرفته، و دیگران را براساس شناخت قبلی از نیروهای دیگر، نیرو نامیده‌اند. ولی قدر مسلم این است که:
ـ اولاً، این عوامل وجود دارند،
ـ ثانیا، این عوامل دیده نمی‌شوند و در غیب هستند،
ـ ثالثا، آثار فعالیت و جریان این عوامل در زندگی روزمره انسان‌ها و جهان هستی مشهود است. برخی از آن‌ها گفتار و تصویر ما را ثبت و ضبط می‌کنند و با سرعت غیرقابل تصوری آن را حرکت می‌دهند. و برخی بدون کوچک‌ترین تخلفی از وظیفــه خـود میلیاردهـا میلیـارد سـال است که کـرات آسمـانی را حفـظ و حرکت منظــم آن‌هــا را تنظیـــم می‌نمـایند.
اگر این مفاهیم را با مطالب کتاب و شرحی که خداوند سبحان راجع به این عوامل در قرآن کریم بیان فرموده، مقایسه کنیم، چه‌قدر ساده می‌توان ذهنیت فرشتگان تصویرها و دختـران بـالـدار نقــاشـان یا مجسمـه‌هـای شیطـان را از ذهـن زدود و جــای آن را با چنین حقـایقـی پـر کـرد. [۳]

چـرا این عـوامل را نمی‌بینیم؟

انسان ذات اشیاء را نمی‌بیند بلکه اگر نور به یک شی‌ء برخورد کند، فقط تصویر آن از طریق چشم به مغز منتقل می‌شود، و اگر شدت نور بیشتر یا کمتر از توانایی چشم باشد چیزی دیده نمی‌شود، و یا در حالی که فرکانس رادیویی با سرعت سرسام آور معادل ۰۰۰/۰۰۰/۳۰۰ کیلومتر در ثانیه پخش می‌شود، گوش انسان بیشتر از فرکانس ۶۰ تا ۴۰۰۰ را نمی‌شنود. پس در حالتی این نیروها و عوامل می‌توانند، برای چشم و گوش ما قابل درک باشند که آن‌ها را محدود سازیم، و به حد و فرکانس ابزار ادراکات خودمان برسانیم و یا ابزار ادراکات خودمان را آن‌قدر قدرت بخشیم که به حد و فرکانس آن‌ها برسد.
دلیل این‌که ما این عوامل اداره کننده امور جهان آفرینش و حیات انسان را نمی‌بینیم، همین محدودیت است. اگر روزی این محدودیت از بین برود و یا انسان از بدن خود و محدودیت‌های این جسم مادی خارج شود، بسیاری از نادیدنی‌ها برای او قابل رؤیـت خـواهـد بـود.

آثـار عمـل مـلائکه

اگر از کلمه «فرشته» استفاده نکنیم و به جای آن از کلمه «ملک و ملائک» استفاده کنیم، بهترمی‌توانیم مفهوم قدرت و سلطنت و حکومتی را که در آن وجود دارد، حس کنیم.
قرآن کریم، عواملی را که جهان را می‌گردانند، ملائکه می‌نامد. قرآن ملائکه را واسطه‌های تدبیر و رسولانی می‌نامد که قدرت اقدام و سرعت حرکت آن‌ها برای ما قابل تصـور نیسـت.
ما اصرار نداریم از کلمات نیرو و امواج و غیره که تعریف پیش ساخته‌ای برای ما دارند استفاده کنیم، بلکه می‌خواهیم مفاهیم این عوامل و اسباب را در ذهن خواننده به‌وجود آوریم.
آن‌چه درباره «جن» و «شیطان» باید اضافه کرد، این است که در مقابل عواملی مانند ملائکه‌که‌حرکت و کارآن‌هادرخدمت‌انسان و سیرکمالی‌زندگی‌وسعادت‌اوست، عواملی مخالف وجود دارد که ماهیت و ذات جداگانه‌ای دارند و از مواد دیگری به‌وجود آمده‌اند. این‌عوامل در خلاف جهت منافع‌انسان عمل می‌کنند، لکن دخالتی در اداره جهان یا قدرتی در برهم زدن نظام آن ندارند، باید ذهنیت خودمان را در مورد آن‌ها نیز تغییر دهیم و براساس‌محتوای کتاب حاضر شناخت جدیدی از آن‌ها به‌دست آوریم.
سید مهدی امین
و من اللّه التوفیق

فصل اول: ماهیت و وظایف ملائکه

ذات ملائکه، نوع تکالیف و وظایف آن‌ها

«لا یَعْصُـونَ اللّهَ ما اَمَرَهُمْ وَ یَفْعَلُونَ ما یُؤْمَروُنَ!» [۴]
ملائکه خلقی از مخلوقات خدایند، دارای ذواتی طاهره و نوریه، که اراده نمی‌کنند، مگر آن‌چه خدا اراده کرده باشد، و انجام نمی‌دهند مگر آن‌چه او مأمورشان کرده باشد، هم‌چنان‌که فرمود: «بَلْ عِبادٌ مُکْرَمُونَ. لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِاَمْرِه یَعْمَلُونَ ـ از او در سخن پیشی نمی‌گیرند، و هم به دستوراتش عمل می‌کنند.» [۵]
و به همین جهت در عالم فرشتگان جزا و پاداشی نیست، نه ثوابی و نه عقابی و در حقیقت ملائکه مکلف به تکالیف تکوینی‌اند. تکالیف تکوینی ملائکه به‌خاطر اختلافی که در درجـات آنان هست، مختلف است:
«وَ مـا مِنّا اِلاّ لَـهُ مَقـامٌ مَعْلُومٌ ـ هیچ یک از ما نیست مگر آن کــه مقــامـی معلــوم دارد.» [۶]
«وَ ما نَتَنَـزَّلُ اِلاّ بِاَمْـرِ رَبِّکَ لَهُ ما بَیْنَ اَیْدینا وَ ما خَلْفَنا ـ ما نازل نمی‌شویم مگر بـه امر پـروردگـار تـو، که پشت و روی هستـی مـا از اوسـت.» [۷]
جمله «لا یَعْصُونَ اللّهَ ما اَمَرَهُمْ ـ خدای را در آن‌چه فرمانشان می‌دهد، نافرمانی نمی‌کنند،» [۸] ناظر به این است که این فرشتگان ملتزم به تکلیف خویشند. و جملــه «یَفْعَلُــونَ ما یُؤْمَرُونَ،» [۹] ناظر به این است که عمل را طبق دستور انجام می‌دهند.
ملائکه محض اطاعتند و در آن‌ها معصیت نیست. ملائکه نه در دنیا عصیان دارند، نــه در آخرت.
تکلیف ملائکه از سنخ تکلیف معهود در مجتمع بشری ما نیست. در جامعه بشری اگر مکلف، موجودی دارای اختیار باشد، و به اختیار خود اراده تکلیف کننده را انجام بدهد، مستحق پاداش می‌شود و اگر ندهد سزاوار عقاب می‌گردد، یعنی هم فرض اطاعت هست و هم فرض معصیت. اما در بین ملائکه که زندگی‌شان اجتماعی نیست و اعتبار در آن راه نــدارد، تـا فـرض اطـاعت و معصیت هـر دو در آن راه داشتـه بـاشـد، تکالیف هم معنای دیگری دارد. [۱۰]

وجود غیرجسمانی ملائکه

«جـاعِـلِ الْمَلئِکَـةِ رُسُـلاً اُولـی اَجْنِحَـةٍ مَثْنـی وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ....» [۱۱]
ملائکه موجوداتی هستند که در وجودشان منزه از ماده جسمانی‌اند، چون مادّه جسمانیّت در معرض زوال و فساد و تغییر است و نیز کمال در ماده تدریجی است، و از مبدأ سیر و حرکت می‌کند، تا به تدریج به غایت کمال برسد. و ای بسا در بین سیر و حرکت به موانع و آفاتی برخورد و قبل از رسیدن به حد کمالش از بین برود، و ملائکه این‌طور نیستند.
از این بیان روشن می‌شود، این‌که در روایات سخن از صورت و شکل و هیئت‌های جسمانی ملائکه رفته، از باب تمثل است، و خواسته‌اند بفرمایند: فلان فرشته طوری اســت کــه اگـر اوصــافش با طــرحی نشان داده شده، به این شکل درمی‌آید، و به همین جهت انبیاء و امامانی که فرشتگــانی دیده‌اند، برای آنان به آن صورت که نقل کــرده‌انــد، مجســم شــده‌اند، وگــرنه مــلائکـه به صـــورت و شکــل درنمی‌آینــد.
آری فرق است بین تمثل و شکل‌گیری: تمثل ملک به صورت انسان، معنایش این است که ملک در ظرف ادراک آن کسی که وی را می‌بیند، به صورت انسان درمی‌آید، در حالی که بیرون از ظرف ادراک او واقعیت و خارجیت دیگری دارد، و آن عبارت است از صــورتی ملکی.
به خلاف تشکل و تصور، که اگر ملک به صورت انسان متصور و به شکل او متشکل شــود، انسانی واقعی می‌شود، هم در ظرف ادراک بیننده، و هم در خارج آن ظرف و چنین ملکــی هــم در ذهـن ملک است، و هم در خارج، و این ممکن نیست.
خدای سبحان این معنا را که برای تمثل کردیم، تصدیق دارد و در داستان مسیح و مریم می‌فرماید: «فَاَرْسَلْنا اِلَیْها رُوحَنا فَتَمَثَّلَ لَها بَشَرا سَوِیّا ـ ما روح خود را نزد او فرستادیم، پس برای او به صورت بشری تمام عیار ممثل شد.»[۱۲]
و اما این‌که در سر زبان‌ها افتاده که می‌گویند: (ملک جسمی است لطیف، که به هر شکل درمی‌آید جز به شکل سگ و خوک، و جن جسمی است لطیف، جز این‌که جن به هر شکلی درمی‌آید حتی شکل سگ و خوک) مطلبی است که هیچ دلیلی بر آن نیست، نه از عقــل و نه از نقـل. [۱۳]

شکل حقیقی ملائکه و زمان ظهور آن

«لَوْ ما تَأْتینا بِالْمَلائِکَةِ اِنْ کُنْتَ مِنَ الصّادِقینَ. ما نُنَزِّلُ الْمَلائِکَـةَ اِلاّ بِالْحَـقِّ!» [۱۴]
کفار به رسول خدا گفتند: چرا ملائکه را برای ما نمی‌آوری؟ اگر راست می‌گوئی و اگر پیغمبری، ملائکه را بیاور تا بر صدق دعوتت شهادت دهند. آیه فوق جواب از اقتراح و درخواست ایشان است و حاصل جواب این است که سنت الهی بر این جریان یافته که ملائکه را از چشم بشر بپوشاند، و در پشت پرده غیب نهان دارد، و با چنین سنتی اگر به‌خاطر پیشنهاد و اقتراح ایشان ملائکه را نازل کند، قهرا آیتی و معجزه‌ای آسمانی خواهد بود، و از آثار و خواص معجزه این است که اگر به خاطر پیشنهاد مردمی صورت گرفته باشد و آن مردم پس از دیدن معجزه پیشنهادی خود باز ایمان نیاورند، دچار هلاک و انقراض شوند و چون این کفار کفرشان از روی عناد است، قهرا ایمان نخواهند آورد و در نتیجه هلاک خواهنـد شد.
اگر خداوند ملائکه را در چنین زمینه‌ای که خود آنان معجزه می‌خواهند که حق را روشــن و بــاطـل را محــو ســازد، نـازل فـرمـاید، نـازل می‌کند، اما کاری که ملائکه به منظور احقاق حق و ابطال باطل در چنین حـال انجــام دهنــد، همین است که ایشان را هــلاک کننــد، و نسلشــان را بـرانـدازنــد.
و اما عالم ملائکه، و ظرف وجود ایشان، عــالـم حــق محـض اسـت، که هیچ چیزش بـا هیـچ بـاطلـی مشــوب نیســت، هــم چنــان که قــرآن کـریم فرموده: «لا یَعْصُونَ اللّهَ ما اَمَرَهُمْ وَ یَفْعَلُونَ ما یُؤْمَروُنَ،» [۱۵] «بَلْ عِبادٌ مُکْرَمُونَ. لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُـمْ بِـاَمْـرِه یَعْمَلُــونَ.» [۱۶]
پــس مقتضــای ایــن آیــات و آیــات دیگــری که در این معنا هست، این است که ملائکه فی نفسهم مخلوقات شریف و موجودات طاهر و نورانی و منزهی هستند که هیچ نقصـــی در آنــان وجــود نــداشتــه و دچــار شــری و شقــاوتــی نمی‌شـوند، پس در ظرف وجود آنان امکان فساد و معصیت و تقصیر نیست، و خلاصه این نظــامی کــه در عالم مــادی ما هست، در عــالم آنان نیست.
آدمی مادام که در عالم ماده است و در ورطه‌های شهوات و هواها چون اهل کفر و فسوق غوطه می‌خورد، هیچ راهی به این ظرف و این عالم ندارد، تنها وقتی می‌تواند بدان راه یابد که عالم مادیش تباه گردد و به عالم حق قدم نهد، و خلاصه پرده مادیت‌شان کنار رود، آن وقت است که عالم ملائکه را می‌بینند، «لَقَـدْ کُنْـتَ فی غَفْلَـةٍ مِنْ هـذا فَکَشَفْنا عَنْـکَ غِطـاءَکَ فَبَصَـرُکَ الْیَـوْمَ حَدیـدٌ!» [۱۷] و این عالم همان عالمی است که نسبت به این عالم بشری، آخرت نامیده می‌شود.
ظهور عالم ملائکه برای مردمی که غرق در ماده هستند، موقوف بر این است که ظرف وجودشان مبدل گردد، یعنی از دنیا به آخرت منتقل شوند، یعنی بمیرند. اگر در همین دنیا این انتقال برای کسی صورت بندد، ملائکه نیز برای او ظاهر می‌شوند، هم‌چنان‌که برگزیدگان از بندگان خدا و اولیای او که از پلیدی گناهان پاک و همواره ملازم ساحت قرب خدایند، در همین دنیا عالم غیب را می‌بینند، با این‌که خود در عالم شهادتند، مانند انبیاء علیهم‌السلام . [۱۸]

مفهـوم تمثل جسمانی ملائکه

«فَـاَرْسَلْنـا اِلَیْهـــا رُوحَنــا فَتَمَثَّــلَ لَهــا بَشَــرا سَــوِیّـــا.» [۱۹]
روحی که به سوی مریم فرستاده شده بود، به صورت بشر ممثل شد، و معنای تمثل و تجسم به صورت بشر این است که در حواس بینایی مریم به این صورت محسوس شود، وگرنه در واقع باز همان روح است نه بشر. و چون از جنس بشر و جن نبود، بلکه از جنس ملک و نوع سوم مخلوقات ذوی العقول بود، که خدا او را در کتابش وصــف نمــوده، و ملــک نامیده، و آن فردی را که مأمور وحی است «جبرئیل» نامیده:
ـ «قُــلْ مَـنْ کـانَ عَــدُوّا لِجِبْـریلَ فَـاِنَّـهُ نَـزَّلَـهُ عَلـی قَلْبِکَ بِـاِذْنِ اللّـهِ!» [۲۰]
کسی که با جبرئیل دشمن است که چرا قرآن را بر تو نازل کرد، بیهوده دشمن است چــون اگــــر او کرد به اذن خــدا کــرد.
جــای دیگــر او را «روح» خــوانـده:
«قُـلْ نَـزَّلَهُ رُوحُ الْقُـدُسِ مِنْ رَبِّکَ ـ بگو روح‌القدس آن‌را از ناحیه پروردگارت نـــازل کــرد.» [۲۱]
«نَـزَلَ بِـهِ الـرُّوحُ الاَْمیـنُ، عَلــی قَلْبِــکَ ـ روح الامین آن را به قلب تو نازل کرد.» [۲۲]
و نیز او را «رسول» خوانده:
«اِنَّــهُ لَقَـوْلُ رَسُـولٍ کَـریـمٍ ـ به درستـی که آن گفتـار رسولی بـزرگوار است.»
[۲۳]
لذا از همه این‌ها می‌توان فهمیــد کــه آن روحــی کــه بــرای مــریــم به صورت بشری مجسم شد، همان جبــرئیــل بــوده است، و اگــر در آیــه مــورد بحــث «روح» را بــه خدا نسبـت داده و فــرمـود: «روحمــان» به منزله تشریف و احترام بوده است.
در روایات کلمه تمثل بسیار به چشم می‌خورد، ولی در قرآن کریم جز در داستان مریم و در سوره مریم در آیه «فَاَرْسَلْنا اِلَیْها رُوحَنا فَتَمَثَّلَ لَها بَشَرا سَوِیّا،» نیامده، و آیات بعدی که در آن جبرئیل خود را برای مردم معرفی می‌کند، بهترین شاهد است، بر این‌که وی در همان حال هم که به صورت بشر مجسم شده بود، باز فرشته بوده نه این‌که‌بشرشده‌باشد،بلکه فرشته‌ای‌بود به‌صورت بشر، و مریم اورا به‌صورت بشر دید.
بنابراین معنای تمثل جبرئیل برای مریم به صورت بشر این است که در حاسّه و ادراک مریم به آن صورت محسوس شد، نه این‌که واقعا هم به آن صورت درآمده باشد، بلکه در خارج از ادراک وی صورتی غیر صورت بشر داشت.
پس از آن‌چــه گـذشـت، روشن گردید که تمثل عبارت است از ظهور چیزی برای انسان به صورتی که انسان با آن الفت دارد، و با غرضش از ظهور می‌سازد، مانند ظهور جبرئیل برای مریم به صورت بشری تمام عیار، چون مألوف و معهود آدمی از رسالت، همین است که شخص رسول، رسالت خود را گرفته و نزد مرسل الیه بیاید و آن‌چــه را کــه گـرفتــه از طــریـق تکلــم و تخـاطب ادا کند.

هـدف وجـودی مـلائکــه

«وَ النّازِعاتِ غَرْقا وَ النّاشِطاتِ نَشْطا... فَالْمُدَبِّراتِ اَمْرا....» [۲۴]
از مطلق‌بودن آیه «جاعِلِ الْمَلئِکَةِ رُسُلاً اُولی اَجْنِحَةٍ مَثْنی وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ،»[۲۵] فهمیده می‌شود که ملائکه خلق شده‌اند، برای همین که واسطه باشند میان خدا و خلق، و برای انفاذ امر او فرستاده شوند. همان امری که در آیه «بَلْ عِبادٌ مُکْرَمُونَ. لا یَسْبِقُونَهُ بِـالْقَـوْلِ وَ هُـمْ بِاَمْرِه یَعْمَلُونَ،» [۲۶] و آیه «یَخافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ یَفْعَلُونَ ما یُؤْمَرُونَ،» [۲۷] از آن سخـن گفتـه اسـت. بال قرار دادن برای ملائکه اشاره به همین واسطه بودن است.
پس ملائکه جز واسطه بودن بین خدای تعالی و بین خلق او، و انفاذ دستورات او در بین خلق، پُستی و کاری ندارند. و این بر سبیل تصادف و اتفاق نیست که مثلاً خدای‌تعالی گاهی اوامر خود را به‌دست ایشان جاری سازد، و گاهی مثل همان امر را بــدون واسطــه مـلائکـه خــودش انجــام دهــد، خیــر، تصادف نیست، چون در سنــت خــدای تعــالی نه اختــلافـی هسـت و نه تخلفی، هم‌چنان‌که فرمود: «اِنَّ رَبّی عَلی صِراطٍ مُسْتَقیمٍ!» [۲۸] و «فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللّهِ تَبْدیلاً وَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللّهِ تَحْــویــلاً ـ نه هـرگـز بــرای سنت خــدا تبــدیلـی می‌یابی و نه تحویلی!» [۲۹] [۳۰]

موضع و موقعیت ملائکه در عالم خلقت

«وَ ما مِنّا اِلاّ لَـهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ وَ اِنّا لَنَحْنُ الصّافُّونَ وَ اِنّــا لَنَحْنُ الْمُسَبِّحُونَ.»
[۳۱]
این آیات سه‌گانه موقف ملائکه و موقعیت آنان در عالم خلقت را توصیف می‌کنند، و عملــی که منــاســب خلقــت آنــان است بیان می‌نمایند، و آن عمل عبارت است از حاضر بودن به خدمت، و در صف ایستادن برای گرفتن اوامر خدای تعالی، و نیز منزه داشتن ساحت کبریائی خدا از شریک و از هر چیزی که لایق به کمال ذات او نیست، ندایی که عقل و وهم بدان دست نمی‌یابند.
این‌که فرمود: «وَ مـا مِنّا اِلاّ لَـهُ مَقـامٌ مَعْلُومٌ،» معنایش این است که هریک از ما مقامی معین و پستی مشخص داریم، که ما را بدان گمارده‌اند. چون با گمارده شدن دیگر استقلال معنی ندارد و شخص گمارده شده نمی‌تواند از خط مشیی که برایش تعیین کرده‌اند تجاوز کند، ملائکه نیز مجبول بر این هستند که خدا را در آن‌چه امر می‌کنـد، اطـاعـت نمـوده و او را بپرستند.
این‌که فرمود: «وَ اِنّا لَنَحْنُ الصّافُّونَ،» [۳۲] معنایش این است که ما فرشتگان همواره نزد خدا در صف ایستاده منتظر اوامر او هستیم، تا اوامری که در تــدبیر عالم صادر می‌کند، بر طبق خواسته‌اش اجرا کنیم، هم‌چنان‌که از آیه: «لا یَعْصُونَ اللّهَ ما اَمَرَهُمْ وَ یَفْعَلُونَ ما یُؤْمَروُنَ،» [۳۳] نیز این معنااستفاده می‌شود.
این‌که فرمود: «وَ اِنّا لَنَحْنُ الْمُسَبِّحـُونَ،» [۳۴] معنایش این است که ما خدای را از آن‌چه لایق ساحت کبریائی او نیست، تنزیه می‌کنیم، هم‌چنان‌که در جای دیگر باز فرموده: «یُسَبِّحُونَ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ لا یَفْتُرُونَ ـ فرشتگان شب و روز خدای را تسبیح می‌گویند و خسته نمی‌شوند.»[۳۵] [۳۶]

وظایف ملائکه در خدمت انسان

«وَ اِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ اِنّی خالِقٌ بَشَرا، فَاِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی فَقَعُـوا لَهُ ساجِدینَ!» [۳۷]
ملائکه برای فوز و فلاح انسان کار می‌کنند: یک طایفه از ایشان مأمور حیات‌بخشی و طــایفــه دیگــر مأمور مرگ و طایفه سوم دست در کار رزق، و طایفه چهارم مشغول رساندن وحی‌اند. طــایفــه‌ای معقبّــاتنــد، طـایفــه‌ای حفظــه، طــایفــه‌ای نویسنده و هــم‌چنیــن مــابقــی ملائکه هرکدام مشغول یکی از کارهای بشرند. و این معنی از آیــات متفــرقه قــرآنی هر کدامش از یک گوشه قرآن به چشم می‌خورد، پس ملائکه اسبــابی الهــی و اعــوانی برای انسانند، که او را در راه رساندنش به سعادت و کمال یـــــــاری می‌کننـــد.
مــلائکــه بر حسب غــرضــی کــه در خلقشان بوده، خاضع برای انسانند آن هم برحسب غرضی که در خلقت انسان بوده، و ملائکه مسخر برای بشر و در راه سعادت زنـدگــی او هستند. [۳۸]

مـلازمـه وظــایف مـلائکه با مـاهیـت آن‌ها

«عَلَیْها مَلائِکَـةٌ غِلاظٌ شِـدادٌ لا یَعْصُونَ اللّهَ مااَمَرَهُمْ وَ یَفْعَلُونَ ما یُؤْمَروُنَ!» [۳۹]
منظور از غلاظ و شداد این است که ملائکه نامبرده، ملازم آن مأموریتی هستند که خدای تعالی به آنان داده، و غیر از خدا و اوامرش هیچ عامل دیگری از قبیل (رقت، ترحم و امثال آن) در آنان اثر نمی‌گذارد و خدا را با مخالفت و یا رد عصیان نمی‌کنند، و هرچه را مأمور باشند مو به مو اجرا می‌کنند، بدون این‌که چیزی از خود آنان فوت شود و یا به خاطر ضعف و خستگی از مأموریت کم کنند. [۴۰]

سه وظیفه اصلی ملائکه

«وَ النّازِعاتِ غَرْقا. وَ النّاشِطاتِ نَشْطا. وَ السّابِحاتِ سَبْحا. فَالسّابِقاتِ سَبْقا. فَالْمُدَبِّراتِ اَمْرا» [۴۱]
به طوری که از آیات قرآن کریم استفاده می‌شود، فرشتگان در صدور موجودات از ناحیه خدای تعالی، و برگشتن آن‌ها به سوی او، واسطه هستند بین خدا و خلق، به این معنا که اسبابی هستند برای حدوث حوادث، اسبابی مافوق اسباب مادی و جاری در عالم ماده. البته کاربرد اسباب مادی تا وقتی است که مرگ نرسیده و موجود به نشئه دیگــر منتقل نشده است، چون بعد از مرگ و انتقال، دیگر اسباب مادی سببیتی ندارند.
۱ ـ وساطت ملائکه در مسأله عود: یعنی حال ظهور نشانه‌های مرگ، و قبض روح، و اجرای سؤال، و ثواب و عذاب قبر، و سپس میراندن تمام انسان‌ها در نفخه صور، و زنــده کردن آنــان در نفخــه دوم، و محشــور کــردن آنــان، و دادن نــامــه اعمال، و وضــع میـزان‌ها، و رسیـدگی به حسـاب، و سـوق به سـوی بهشــت و دوزخ.
۲ ـ وساطت ملائکه در مرحله تشریع دین: یعنی نازل شدن، و آوردن وحی، و دفع شیطان‌ها از مداخله در آن، و تسدید و یاری دادن به رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله و نیز تأیید مــؤمنیــن، و پــاک کردن آنان از راه استغفار و طلب مغفرت کردن از خدا برای آنان.
۳ ـ وساطت ملائکه در تدبیر امور این عالم: با این‌که هر امری برای خود سببی مادی دارد، همین آیات اول سوره فوق‌الذکر که به‌طور مطلق ملائکه را «نازِعات» و «ناشِطات» و «سابِحات» و «سابِقات» و «مُدَبِّرات» خوانده است، دلیل بر این واسطه بودن ملائکه است. [۴۲]

واسطـه بودن ملائکـه بین خـدا و عـالم مشهود

«جــاعِـلِ الْمَلئِکَـةِ رُسُـلاً اُولـی اَجْنِحَـةٍ مَثْنـی وَ ثُـلاثَ وَ رُبـاعَ.» [۴۳]
کلمه «مَلائِکِه» جمع مَلَک است، که موجوداتی هستند مخلوق خدا، و واسطه‌هایی بین او و بین عالم مشهود، و همه آنان را موکل بر امور عالم تکوین و تشریع کرده، بندگان محترمی هستند که هرگز امر خدا را در هر صورتی که به ایشان بدهد نافرمانی نمی‌کنند، به هرچه مأمور شوند، انجام می‌دهند.
بنابراین جمله «جاعِـلِ الْمَلئِکَـةِ رُسُـلاً،» اشعار، بلکه دلالت دارد بر این‌که تمامی ملائکه رسولان و واسطه‌هایی بین خدا و خلق اویند، تا اوامر تکوینی و تشریعی او را انجام دهند.
قرآن کلمه «رُسُل» را بر غیر واسطه انبیاء یعنی ملائکه‌ای که واسطه وحی نبودند، نیز اطلاق کرده و از آن جمله فرموده: «حَتّی آ اِذا جآءَ اَحَدَکُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا ـ تا آن‌که مــرگ یکــی از شمـا بـرسـد، در آن موقع فــرستـادگان ما او را می‌گیــرند.» [۴۴] [۴۵]

مفهوم پر و بال یا نیروی حرکت ملائکه

«جــاعِـلِ الْمَلئِکَـةِ رُسُـلاً اُولـی اَجْنِحَـةٍ مَثْنـی وَ ثُـلاثَ وَ رُبـاعَ.» [۴۶]
کلمــه «اَجْنِحَــه» جمــع جنــاح است که در طیــور به منــزله دســت از انسان است، و مرغان به وسیله آن پرواز می‌کنند، و به فضا می‌روند و برمی‌گردند، و از جایی بــه جــایی دیگـر نقل مکـان می‌دهند.
وجود فرشتگان نیز مجهز به چیزی است که می‌توانند، با آن کاری را بکنند که مرغان آن کار را با بال خود انجام می‌دهند، یعنی ملائکه هم مجهز به جهازی هستند که با آن از آسمان به زمین و از زمین به آسمان می‌روند، و از هر جایی به هر جایی که مأمور باشد، می‌روند. قرآن نام آن جهاز را جناح (بال) گذاشته، و این نام‌گذاری مستلزم آن نیست که بگوییم ملائکه دو بال نظیر بال مرغان دارند، که پوشیده از پر است. بله، این مقدار از لفظ جناح می‌فهمیم که نتیجه‌ای را که مرغان از بال‌های خود می‌گیرند، ملائکه آن نتیجه را دارند، و اما این‌که چه‌طور آن را دارند، از لفظ جناح نمی‌توان به‌دست آورد.
جمله «اُولی اَجْنِحَةٍ مَثْنی وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ،» صفت ملائکه است و کلمه «مَثْنی» و کلمه «ثُلاث» و کلمه «رُباع» هر سه الفاظی هستند که بر تکرار عدد دلالت دارند، یعنی کلمه «مَثْنی» به معنی دو تا دو تاست، و کلمه «ثُلاث» به معنای سه تا سه تا، و کلمه «رُباع» به معنای چهار تا چهارتا است. کانّه فرموده خداوند بعضی از فرشتگان را دو بال داده و بعضی را سه بال، و بعضی را چهار بال، و جمله «یَزیدُ فِی الْخَلْقِ ـ هر آن‌چه بخواهد زیاد می‌کند،» برحسب سیاق خالی از اشاره به این نکته نیست، که بعضی از ملائکه بیش از چهار بال هم دارند.[۴۷]

طبقه‌بندی ملائکه ـ مشخصات و اسامی

«جـاعِـلِ الْمَلئِکَـةِ رُسُـلاً اُولی اَجْنِحَـةٍ مَثْنـی وَ ثُـلاثَ وَ رُبـاعَ.»[۴۸]
در قرآن کریم مکرر کلمه ملائکه ذکر شده و نام هیچ‌یک از آنان را نبرده مگر «جبرئیل» و «میکائیل» را، و بقیه ملائکه را با ذکر اوصافشان یاد کرده مانند: «مَلِکُ‌الْمَوْت»، «کِرامُ الْکاتِبین»، «سَفَرَةٌ کِرامٌ بَرَرَةٌ»، «رَقیب» و «عَتید» و غیر این‌ها. از صفات و اعمال ملائکه که خدای سبحان در کلامش و به دنبال کلام خدا احادیث ذکر کرده‌اند، یکی این است که ملائکه موجوداتی هستند شریف و مکرم، که بین خدای تعالی و این عالم محسوس واسطه‌هایی هستند، به طوری که هیچ حادثه‌ای از حوادث و هیچ واقعه‌ای مهم و یا غیرمهم نیست، مگر آن‌که ملائکه در آن دخالتی دارند، و یک یا چند فرشته موکل و مأمور آنند. اگر آن حادثه فقط یک جنبه داشته باشد یک فرشته، و اگر چند جنبه داشته باشد چند ملک موکل بر آنند. و دخالتی که دارند تنها و تنها این است که امر الهی را در مجرایش به جریان اندازند، و آن را در مسیرش قرار دهند، هم‌چنان‌که قــرآن در این بـاره فـرمـوده: «لا یَسْبِقُـونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِاَمْرِه یَعْمَلُونَ!» [۴۹]
دوم صفتی که از ملائکه در قرآن و حدیث آمده این است که در بین ملائکه نافرمانی و عصیان نیست، معلوم می‌شود، ملائکه نفسیت مستقل ندارند، و دارای اراده‌ای مستقل نیستند، که بتوانند غیر آن‌چه که خدا اراده کرده، اراده کنند، پس ملائکه در هیچ کاری استقلال ندارند، و هیچ دستوری را که خدا به ایشان تحمیل کند تحریف نمی‌کنند، و کم و زیادش نمی‌سازند، هم‌چنان‌که فرموده: «لا یَعْصُونَ اللّهَ ما اَمَرَهُمْ وَ یَفْعَلُونَ ما یُؤْمَروُنَ ـ خدا را در آن‌چه امرشان کند، نافرمانی نمی‌کنند.» [۵۰]
صفت سوم این‌که ملائکه با همه کثرتی که دارند، دارای مراتب مختلفی از نظر بلندی و پایینی دارند، بعضی مافوق بعضی دیگر، جمعی نسبت بمادون خود آمرند، و آن دیگران مأمور و مطیع آنان، و آن‌که آمر است به امر خدا امر می‌کند، و حامل امر خدا به‌سوی مأمورین است و مأمورین هم به دستور خدا مطیع آمرند، در نتیجه ملائکه به هیچ‌وجه از ناحیه خود اختیاری ندارند، هم‌چنان‌که قرآن کریم فرموده: «وَ ما مِنّا اِلاّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ ـ هیچ‌یک از ما نیست، مگر آن‌که مقامی معلوم دارد.» [۵۱] و نیز فرموده: «مُطاعٍ ثَمَّ اَمینٍ ـ مطاعی است که در آن‌جا امین هم هست.» [۵۲] و نیز فرموده: «قـالُـوا مـاذا قـالَ رَبُّکُـمْ قـالُـوا الْحَقَّ ـ پرسیدند پروردگارتان چه گفت؟ گفتند: حق گفت.» [۵۳]
صفت چهارم این‌که ملائکه از آن‌جا که هرچه می‌کنند به امر خدا می‌کنند، هرگز شکست نمی‌خورند، به شهادت ایــن‌کــه فــرمــود: «وَ ما کانَ اللّهُ لِیُعْجِزَهُ مِنْ شَیْ‌ءٍ فِی السَّمواتِ وَ لا فِــی الاَْرْضِ ـ خدا هرگز چنین نبوده که چیزی در آسمان‌ها و زمین او را عاجز کنــد.»[۵۴] و از سوی دیگر فرموده: «وَ اللّهُ غالِبٌ عَلیآ اَمْرِه ـ خدا بر امر خود مسلط است.» [۵۵] و نیـز فـرمـوده: «اِنَّ اللّـهَ بـالِـغُ اَمْــرِهِ ـ خدا کار خود به انجــام خـواهـد رسـانید.» [۵۶][۵۷]

محل سکونت ملائکه و نحوه حرکت آن‌ها

«... وَ اَوْحی فی کُلِّ سَماءٍ اَمْرَهـا وَ زَیَّنَّا السَّمـاءَ الدُّنْیا بِمَصابیحَ وَ حِفْظا....»[۵۸]
آسمان‌ها راه‌هایی هستند برای سلوک امر از ناحیه خدای صاحب عرش، و یا آمد و شد ملائکه‌ای که حامل امر اویند. هم‌چنان‌که آیه: «تَنَزَّلُ الْمَلائِکَةُ وَ الرُّوحُ فیها بِأِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ کُلِّ اَمْرٍ ـ ملائکه و روح در آسمان‌ها به اذن پروردگارشان هر امری را نازل می‌کنند.» [۵۹] و آیه «فیها یُفْرَقُ کُلُّ اَمْرٍ حَکیمٍ ـ در آن هر امر مقتضی تفصیل داده می‌شود،»[۶۰] نیــز تصــریـح دارنـد، به ایـن که امر خـدای را مـلائکه از آسمـان به زمین می‌آورند.
مراد از اوامر الهی‌ای که در زمین اجرا می‌شود، عبارتست از خلقت و پدید آوردن حــوادث، که آن حــوادث را مــلائکــه از ناحیه خــدای صــاحب عرش حمل نموده و در نــازل کردنش طرق آسمان را طی می‌کنند، تــا از یـک‌یـک آسمان‌هــا عبور داده، و به زمیـن برسانند.
و به طوری که از آیه شریفه «حَتّی اِذا فُزِّعَ عَنْ قُلُوبِهِمْ قالُوا ماذا قالَ رَبُّکُمْ قالُوا الْحَقَّ وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْکَبیرُ،» [۶۱] استفاده می‌شود: امر خدای تعالی را ملائکه هر آسمان حمل می‌کنند، و به ملائکه آسمان پائین‌تر تحویل می‌دهند. و نیز به طوری که آیه شریفه «وَ کَمْ مِنْ مَلَکٍ فِی السَّمواتِ ـ چه بسیار فرشتگان که در آسمان‌هایند.» [۶۲] و آیه شریفه: «لا یَسَّمَّعُونَ اِلَی الْمَلاَءِ الاَْعْلی وَ یُقْذَفُونَ مِنْ کُلِّ جانِبٍ ـ سخن ملائکه آسمان‌ها به گوش آنان نمی‌رسد، و اگر بخواهند گوش دهند، از هر طرف تیرباران می‌شوند،» [۶۳] استفاده می‌شود، آسمان‌ها مسکن ملائکه‌اند.
در نتیجه امر خدا یک نسبت به تک‌تک آسمان‌ها دارد، به اعتبار ملائکه‌ای که در آن ساکنند و نسبتی هم به فرقه فرقه‌های ملائکه دارد، به اعتبار این‌که حامل آن امرند، و خــداونــد امـر را بــه آنــان تحمیــل کــرده، یعنــی بـه ایشـان وحـی فـرمـوده است.
در نتیجه از آن‌چه گفتــه شــد، معلــوم گــردیــد که معنای آیه «... وَ اَوْحی فی کُلِّ سَمـــاءٍ اَمْــرَهــا،»[۶۴] ایــن شــد که خــدای سبحــان در هر آسمانی، امر آن آسمان را که منســوب و متعلــق به خود آن آسمــان است، به اهل آسمــان یعنی مــلائکــه ســاکـــن در آن وحــی می‌کنــد.

سرعت حرکت و سرعت عمل ملائکه

«...وَ السّابِحــاتِ سَبْحــا، فَالسّابِقــاتِ سَبْقــــا، فَــالْمُــدَبِّــراتِ اَمْــــرا!»[۶۵]
از ترتیب آیات فوق می‌فهمیم که تدبیر فرع بر سبق است و سبق فرع بر سبح است و این به ما می‌فهماند، سنخیتی در معانی منظور نظر آیات سه‌گانه است، پس مدلول سه آیه این است که ملائکه تدبیر امر می‌کنند، اما بعد از آن‌که به سوی آن سبقت جسته باشند، و به سوی آن سبقت می‌جویند، اما بعد از آن‌که هنگام نزول به سوی آن سرعت می‌گیرند، پس نتیجه می‌گیریم مراد از «سابِحات» و «سابِقات» و «مُدَّبِّرات» همان ملائکه اســت، بــه اعتبــار نــزولشــان به ســوی تــدبیــر که مــأمــور بــدان شــده‌انــد.
ملائکه با همه اشیاء سروکار دارند، با این‌که هر چیزی در احاطه اسباب است، و اسباب درباره وجود او و عدمش، بقایش و زوالش و در مختلف احوالش با یکدیگر نزاع دارند، پس آن‌چه خدای تعالی درباره آن موجود حکم کرده، و آن قضایی که او درباره آن موجود رانده و حتمی کرده، همان قضایی است که فرشته مأمور به تدبیر آن موجود به سوی آن می‌شتابد و به مسئولیتی که به عهده‌اش واگذار شده می‌پردازد، و در پرداختن به آن از دیگران سبقت می‌گیرد و سببیت سببی را که مطابق آن قضاء الهی است، تمام نموده، و در نتیجه آن‌چه خدا اراده کرده، واقع می‌شود.
وقتی منظور از آیات سه‌گانه اشاره به سرعت گرفتن ملائکه بود، در نازل شدن برای انجام آن‌چه بدان مأمور شده‌اند، و سبقت گرفتن به آن، و تدبیر امر آن به ناچار باید دو جمله دیگر یعنی «وَ النّازِعاتِ غَرْقا وَ النّاشِطاتِ...،» را هم حمل کنیم بر انتزاع و خروجشان از موقف خطاب به موقف انجام مأموریت. پس نزع ملائکه به‌طور غرق عبارتست از این‌که شروع به نزول به طرف هدف کنند، آن هم نزول به شدت و جدیت، و نشط ملائکه عبارت است از خروجشان از موقفی که دارند به طرف آن هدف، هم‌چنان‌که سبح آنان عبارت است از شتافتن و سرعت گرفتن بعد از خروج، و به دنبال آن سبقت گـرفتـه امر آن موجود را به اذن خدا تدبیر می‌کنند. [۶۶]

نقش ملائکه در تدبیر امور عالم

«...وَ السّابِحاتِ سَبْحا، فَالسّابِقاتِ سَبْقا، فَالْمُدَبِّراتِ اَمْرا!»[۶۷]
آیات پنج‌گانه سوگند به پستی است که ملائکه دارند، و وضعی که در هنگام انجام مأموریت به خود می‌گیرند. از آن لحظه‌ای که شروع به نزول نموده، تا آخرین وضعی که در تدبیر امری از امور عالم ماده به خو می‌گیرند. و در این آیات اشاره است به نظامی که تدبیر ملکوتی در هنگام حدوث حوادث دارد.
آن‌چه در این آیات بدان سوگند یادشده، با صفاتی که ملائکه در امتثالشان نسبت به اوامر صادره از ساحت مقدس الهی و مربوط به تدبیر امور عالم ماده به ایشان دارند، و سپس قیـامشـان به تـدبیـر امـور به اذن خدای تعالی قابل انطباق است.
آیات نامبرده از نظر سیاق شدیدا شبیه به آیات آغاز سوره صافات است، و نیز شباهت بسیار دارد به آیات اول سوره مرسلات، که ملائکه را در امتثال اوامر الهی توصیف می‌کند. چیزی که هست آن آیات تنها ملائکه وحی را توصیف می‌کرد، و آیات ابتدای این سوره، مطلق ملائکه را در تدبیر امور عالم توصیف می‌نماید.
از این‌که بگذریم در بین این آیات پنج‌گانه، آن صفتی که در انطباقش با ملائکه روشن‌تر از دیگران است، صفت «فَالْمُدَبِّراتِ اَمْرا،» است که در آن مسأله تدبیر بدون قید و به‌طور مطلق آمده است، پس مراد از آن تدبیر همه عالم است. و از سوی دیگر مطلق تدبیر هم کار مطلق ملائکه‌است، پس قهــرا مـراد از مدبرات مطلق ملائکه خواهد بود.[۶۸]

نقش ملائکه در حوادث

«... فَـالْمُـدَبِّــراتِ اَمْـرا!» [۶۹]
خدای تعالی ملائکه را واسطه بین خدا و حوادث دانسته، و به عبارت دیگر ملائکه را اسبابی معرفی کرده که حوادث مستند به آن است. این موضوع منافات با این معنا ندارد که حوادث مستند به اسباب قریب و مادی نیز باشد. برای این‌که این دو استناد و این دو جور سببیت در طول همند، نه در عرض هم. بدین معنا که سبب قریب، علت پیدایش حادثه است و سبب بعید، علت پیدایش سبب قریب است.
هم‌چنان‌که منافات ندارد که در عین این‌که حوادث را به آنان مستند می‌کنیم به خدای تعالی هم مستند بسازیم و بگوئیم تنها سبب در عالم خدای تعالی است، و چون تنها رب عالم اوست، برای این‌که گفتیم سببیت طولی است نه عرضی، و استناد حوادث به ملائکه چیزی زاید بر استناد آن‌ها به اسباب طبیعی و قریبش ندارد، و خدای تعالی استناد حوادث به اسباب طبیعی و ظاهری‌اش را تصدیق کرده، همان‌طور که استناد آن به ملائکه را قبول دارد.
و هیچ‌یک از اسباب در قبال خدای تعالی استقلال ندارد، تا رابطه خدای تعالی با مسبب آن سبب قطع باشد، و باعث شود که نتوانیم آن مسبب را مسبب خدای تعالی بدانیم، همان‌طور که وثنیت (مشرکین) پنداشته و گفته‌اند: خدای تعالی تدبیر امور عالم را به ملائکه مقرب واگذار کرده، آری توحید قرآنی، استقلال از هر چیز را از هر جهت نفی کرده است. هیچ موجودی نه مالک خودش است، و نه مالک نفع و ضرر و مرگ و حیــات و نشـور خـود.
بنابراین مَثَل موجودات در استنادش به اسباب مترتب یکی بر دیگری، از سبب قریب گرفته تا بعید، و در انتها استنادش به خدای سبحان تا حدودی و به وجهی بعید، مَثَل کتابت است، که انسان آن را با دست خود و با قلم انجام می‌دهد، و این یک عمل استنادی به قلم و استناد دیگری به دست، و استناد دیگری به انسان دارد که با دست و قلم کتابت را انجام داده، و هرچند سبب مستقل و فاعل حقیقی این عمل خود آدمی است، و لکن این بــاعـث نمی‌شود که ما نتــوانیم آن را به دست و قلـم نیـز استناد دهیم.[۷۰]

وظیفه ملائکه در شب قدر

«تَنَزَّلُ الْمَلائِکَةُ وَ الرُّوحُ فیها بِأِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ کُلِّ اَمْرٍ!» [۷۱]
سوره قدر، نزول قرآن در شب قدر را بیان می‌کند، و آن شب را تعظیم نموده، از هـزار مـاه بـالاتـر می‌دانـد، چون در آن شب ملائکه و روح نازل می‌شوند.
در کلام خدای تعالی آیه‌ای که بیان کند، لیله نامبرده چه شبی بوده دیده نمی‌شود به جز آیه «شَهْـرُ رَمَضـانَ الَّـذی اُنْزِلَ فیهِ الْقُرْآنُ،» [۷۲] که می‌فرماید: قرآن یک‌پارچه در ماه رمضان نازل شده و با انضمام آن به آیه موردبحث معلوم می‌شود، شب قدر یکی از شب‌های ماه رمضان است، و اما این‌که کدام‌یک از شــب‌هـای آن است در قرآن چیزی که بر آن دلالت کنــد، نیــامــده است. در این مــورد تنهــا از اخبار استفاده می‌شود.
در این سوره آن شبی را که قرآن نازل شده، شب قدر نامیده، و ظاهرا مراد از قدر تقدیر و اندازه‌گیری است، پس شب قدر، شب اندازه‌گیری است و خدای تعالی در آن شب حوادث یک‌سال را یعنی از آن شب تا شب قدر سال آینده را تقدیر می‌کند، زندگی و مرگ و رزق و سعادت و شقاوت و چیزهایی دیگر از این قبیل را مقدر می‌سازد، «فیها یُفْرَقُ کُلُّ اَمْرٍ حَکیمٍ، اَمْرا مِنْ عِنْدِنا اِنّا کُنّا مُرْسِلینَ، رَحْمَةً مِنْ رَبِّکَ ـ در آن شب هر حادثه‌ای که باید واقع شود، خصوصیاتش مشخص و محدود می‌گردد، این امری است تخلف‌ناپذیر، امری اسـت از ناحیـه ما که این مـائیم فــرستنـده رحمتی از ناحیه پروردگارت.» [۷۳]
و از این آیه استفاده می‌شود که شب قدر منحصر در شب نزول قرآن و آن سالی که قرآن در آن شبش نازل شد نیست، بلکه با تکرر سنوات آن شب هم مکرر می‌شود، پس در هــر مـاه رمضـان از هر سال قمری شب قدری هست، که در آن شب امور سال آینده تـا شـب قـدر سـال بعـد اندازه‌گیری و مقدّر می‌شود.
در سوره موردبحث هم که فرموده: «شب قدر از هزار ماه بهتر است،» و نیز فرموده:
«ملائکه در آن شب نازل می‌شوند،» مؤید این معناست.
در آیه «تَنَزَّلُ الْمَلائِکَةُ وَ الرُّوحُ فیها بِأِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ کُلِّ اَمْرٍ،» اگر مراد از امر آن امر الهی باشد که آیه «اِنَّما اَمْرُهُ اِذا اَرادَ شَیْئا اَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ،» [۷۴] تفسیرش کرده، آیه چنین معنا می‌دهد: «ملائکه و روح در شب قدر به اذن پروردگارشان نازل می‌شوند، در حالی که نزولشان را ابتداء می‌کنند و هر امر الهی را صادر می‌نمایند.» و اگر منظور از امر نامبرده هر امر کونی و حادثه‌ای باشد که باید واقع گردد، در این صورت آیه چنین معنا می‌دهد: «ملائکه و روح در آن شب به اذن پروردگارشان نازل می‌شوند، بــرای خــاطـر تـدبیـر امری از امور عـالم». [۷۵]

مفهـوم معـارج مـلائکـه و مقـامـات آن‌هـا

«مِنَ اللّهِ ذِی الْمَعارِجِ!» [۷۶]
مفسرین، معارج را به وسیله صعود یعنی نردبام معنا و به مقامات ملکوت که فرشتگان هنگام مراجعه به خدای سبحان به آن عروج می‌کنند، تفسیر کرده‌اند. جمله بعد هم که می‌فرماید: «تَعْـرُجُ الْمَلائِکَـةُ وَ الـرُّوحُ اِلَیْـهِ فـی یَــوْمٍ،» معارج را به همین معنا تفسیر کرده، پس خدای سبحان معارجی از ملکوت و مقاماتی از پائین به بالا دارد.
که هر مقام بالاتر از مقام پائین‌تر خود شریف‌تر است. و ملائکه و روح هریک برحسب قربی که به خدا دارند، در آن مقامات بالا می‌روند، و این مقامات حقایقی ملکوتی هستند، نه چون مقامات دنیا وهمی و اعتباری. [۷۷]

مقامات و مـأمـوریت‌های مختلف ملائکه

«وَالذّارِیاتِ ذَرْوا، فَالْحامِلاتِ وِقْرا، فَالْجارِیاتِ یُسْرا، فَالْمُقَسِّمــاتِ اَمْــرا!»[۷۸]
امر پروردگار صاحب عرش در خلقت و تدبیر امری است واحد، ولی وقتی این امر واحد را ملائکه‌ای حمل می‌کنند که پست‌های مختلف و مأموریت‌های گونه‌گون دارند، قهرا همان امر واحد برطبق اختلاف مقامات ایشان تقسیم و تکه تکه می‌شود، و همچنین این تقسیـم ادامـه دارد تا بــه دست فـرشتگـانـی بـرسـد کـه مـأمـور پدید آوردن حوادث جزیی عالمند، در آن‌جـا دیگـر بیشتـر تکـه تکـه می‌شـود و تکثیـر می‌پـذیـرد.
جمله «فَالْمُقَسِّمــاتِ اَمْــرا،» سوگندی است به ملائکه‌ای که کارشان این است که به امر پروردگار عمل می‌کنند، و اوامر خدا را در بین خود به اختلاف مقام‌هایی که دارند، تقسیــم می‌کننـــد. [۷۹]

سلسله مراتب ملائکـه در انجام وظایف

«وَالنّازِعاتِ‌غَرْقا. وَالنّاشِطاتِ نَشْطا. وَالسّابِحاتِ سَبْحا. فَالسّابِقاتِ سَبْقا!» [۸۰]
بعضی از ملائکه مقام بلندتری دارند، و امر خدای تعالی را گرفته به پائین‌تر خود می‌رسانند، و در تدبیر بعضی امور پائین‌تر خود را مأمور می‌کنند، و این در حقیقت توسطی است که دارنده مقام بلندترین، بین خدا و بین پائین‌تر خود دارد. مثلاً توسطی که ملک الموت در مسأله قبض ارواح دارد، و پائین‌تر خود را مأمور به آن می‌کند. خدای تعالی از خود آنان حکایت کرده که گفته‌اند: «وَ مـا مِنّا اِلاّ لَـهُ مَقـامٌ مَعْلُومٌ ـ هیچ‌یک از ما نیست مگر آن‌که مقامی معلوم دارد.» [۸۱] و نیز فرموده: «مُطاعٍ ثَمَّ اَمینٍ ـ فرمانروائی است امین.» [۸۲] [۸۳]

تقدم ملائکه از نظر وظایف و قرب الهی

«اِذْ قـالَـتِ الْمَـلائِکَـةُ یـا مَـرْیَـمُ اِنَّ اللّــهَ یُبَشِّــرُکِ...» [۸۴]
برخی گفته‌اند: مراد از ملائکه «جبرئیل» است، که برای تعظیم به صورت جمع از او تعبیر شده است. نظیر آن در قصه زکریا علیه‌السلام هم هست، در ابتدا «ندا» را به ملائکه نسبت داده و می‌فرماید: «فَنادَتْهُ الْمَلائِکَةُ،» [۸۵] سپس آن را به صورت مفرد تعبیر نموده و فرموده است: «قالَ کَذلِکَ اللّهُ یَفْعَلُ ما یَشاءُ.» [۸۶] و بسا گفته شود که با جبرئیل ملائکه دیگری هم همراه بوده و در ندا با او شرکت داشته‌اند.
و آن‌چه از تدبر در آیاتی که در شأن ملائکه وارد شده، به‌دست می‌آید، آن است که بین خود ملائکه از نظر قرب به حق، تقدم و تأخر وجود دارد، و ملک متأخر نسبت به اوامر متقدم تبعیت کامل دارد، به‌طوری که فعلش فعل متقدم و قولش عین قول او می‌باشد ـ نظیر آن‌چه ما درباره خود مشاهده می‌کنیم، که افعال و قوا و اعضایمان بدون هیچ‌گونه تعددی عینا افعال خود ما می‌باشد ـ چنان‌که در عین حال که می‌گوئیم: چشمانم دید و گوشهایم شنید، و با جوارحم به جا آوردم، و با دستانم نوشتم ؛ می‌گوئیم: من دیدم، من شنیدم، من انجام دادم، و من نوشتم، چون فعل گوش یا چشم یا سایر اعضا به همان نحو که به اعضا نسبت داده می‌شود، به خود انسان نسبت داده خواهد شد، همچنان فعل متقدم متبوع از ملائکه، عینا فعل اتباع و پیروان او و قول او هم قــول آنــان است. چنان‌که در عین حال، فعل تمامی فعل پروردگار، و قول همه قول او جلّت عظمته می‌باشد.
خدای متعال در یک جا می‌فرماید: «اَللّهُ یَتَوَفَّی الاَْنْفُسَ حینَ مَوْتِها ـ خداست که وقت مرگ ارواح خلق را می‌گیرد.» [۸۷] و در جای دیگر می‌فرماید: «قُلْ یَتَوَفّکُمْ مَلَکُ‌الْمَوْتِ الَّذی وُکِّلَ بِکُمْ ـ بگو فرشته مرگ که مأمور قبض روح شماست، جان شما را خواهد گرفت.» [۸۸] و در جای سوم فرماید: «حَتّیآ اِذا جآءَ اَحَدَکُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا ـ تا هنگامی‌که مرگ یکی‌از شماهاآید، فرستادگان‌ما قبض‌روحش نمایند.» [۸۹]
ملاحظه می‌کنید که چگونه موضوع واحدی را که «قبض روح» باشد، در یک جا نسبت به خود داده و در جای دیگر نسبت به ملک الموت، و در جای سوم نسبت به اتباع ملک الموت داده است.
همچنین وحی را که به رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله شده، در یک جا نسبت به خود داده و می‌فرماید: «اِنّااَوْحَیْنآ اِلَیْکَ ـ ما به تو وحی فرستادیم.» [۹۰] و در جای دیگر به «روح الامین» و «جبرئیل» نسبت داده و می‌فرماید: «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الاَْمینُ، عَلی قَلْبِکَ ـ آن قرآن را روح‌الامین به قلبت نازل کرد.» [۹۱] و همچنین «قُلْ مَنْ کانَ عَدُوّا لِجِبْریلَ فَاِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلی قَلْبِکَ ـ هرکه با جبرئیل دشمن است (به حقیقت با خدا دشمن است)
تقدم ملائکه از نظر وظایف و قرب الهی
زیرا او به فرمان خدا قرآن را به قلب تو نازل کرد.» [۹۲] و در جای سوم آن را به فرشتگان وحی نسبت داده و فرموده: «کَلاّ اِنَّها تَذْکِرَةٌ، فَمَنْ شاءَ ذَکَرَهُ، فی صُحُفٍ مُکَرَّمَةٍ، مَرْفُوعَةٍ مُطَهَّرَةٍ، بِاَیْدی سَفَرَةٍ، کِرامٍ بَرَرَةٍ ـ نه، آیات حق برای پند و تذکر است، پس هرکه خواهد پند گیرد، آیات الهی در صفحات مکرمی است که آن صفحات بسی بلندمرتبه و پاکند و به دست سفیران حق و فرشتگان حق سپرده شده، و آنان ملائکه عالی رتبه با حسن و کرامتند.» [۹۳]
پس از بیانات بالا روشن شد که بشارت جبرئیل علیه‌السلام در آن باره، عین بشارت ملائکه‌ای است که در تحت فرمان او هستند، که او از بزرگان ملائکه و از مقربین آنهاست، کما این‌که درباره‌اش فرمود: «اِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَریمٍ، ذی قُوَّةٍ عِنْدَ ذِی الْعَرْشِ مَکیـنٍ، مُطـاعٍ ثَـمَّ اَمیـنٍ!» [۹۴]

ملائکه حامل عرش الهی و حال و اعمال آن‌ها

«اَلَّـــذیـــنَ یَحْمِلُــــونَ الْعَــــرْشَ وَ مَــــنْ حَــــوْلَـــهُ....» [۹۵]
خدای سبحان در این آیه و در هیچ جا از کلام عزیزش معرفی نفرموده که این حاملان عرش چه کسانی هستند، آیا از ملائکه‌اند؟ یا کسانی دیگر؟ ولی عطف کردن جمله «وَ مَنْ حَوْلَهُ» بر حاملان عرش، اِشعار دارد بر این‌که حاملان عرش هم از ملائکه‌اند، چون در آیه «وَ تَرَی الْمَلائِکَةَ حافّینَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ ـ ملائکه را می‌بینی که پیرامون عرش در طوافند...،» [۹۶] تصریح دارد که طواف کنندگان پیرامون عرش از مـلائکه‌انـد، پس نتیجه می‌گیریم که حاملین عرش نیز از این طایفه‌اند.
معنای جمله فوق این می‌شود که: «آن ملائکه‌ای که حامل عرشند، عرشی که تمام اوامر و همه احکام الهی از آن‌جا صادر می‌شود، اوامر و احکامی که تدبیر امور عالم می‌کننــد، و نیـز آن مـلائکـه‌ای که پیـرامـون عـرشنـد، یعنی مقربین از ملائکه می‌بـاشنـد و کـارهـای زیـر را انجـــام می‌دهنــد:
۱ـ «یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ!» [۹۷]
خدا را منزه می‌دارند، در حالی که این تنزیه‌شان همراه با ثنای پروردگارشان است، پس ملائکه خدای تعالی را از هر چیز که لایق ساحت قدس او نیست. و از آن جمله شریک داشتن در ملک، منزه می‌دارند، و بر فعل او و تدبیرش ثناخوانی می‌کنند.
۲ـ «وَ یُــؤْمِنُــونَ بِــه!» [۹۸]
ایمان آوردن ملائکه به خدا ـ با این‌که حامل عرش ملک و تدبیر خدایند و یا پیرامون آن طواف می‌کنند، تا اوامر صادره را بگیرند، و نیز او را از هر نقصی تنزیه نموده و بر افعالش ثنا می‌گویند ـ به این معناست که ملائکه به وحدانیت خدا در ربوبیت و الوهیت ایمان دارند، پس ذکر عرش و نسبت دادن تنزیه و تحمید و ایمان به ملائکه خود ردّی است بر مشرکین، که ملائکه مقرب خدا را شرکای خدا در ربوبیت و الوهیت می‌پنداشتند، و آن‌هـا را به جـای خـدا ارباب خود گرفته و می‌پرستیدند.
۳ـ «وَ یَسْتَغْفِـــــرُونَ لِلَّـــــذیــــنَ امَنُـــوا!» [۹۹]
یعنی از خدای سبحان می‌خواهند تا هرکس را ایمان آورده، بیامرزد:
«رَبَّنا وَسِعْتَ کُلَّ شَیْ‌ءٍ رَحْمَةً وَ عِلْما فَاغْفِرْ لِلَّذینَ تابُوا وَ اتَّبَعُوا سَبیلَکَ وَقِهِمْ عَــذابَ الْجَحیمِ، رَبَّنا وَ اَدْخِلْهُمْ جَنّاتِ عَدْنِ‌نِ الَّتی وَعَدْتَهُمْ وَ مَنْ صلح مِنْ ابائِهِمْ وَ اَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّیّاتِهِمْ اِنَّکَ اَنْتَ الْعَزیـزُ الْحَکیمُ، وَقِهِمُ‌السَّیِّئاتِ وَ مَنْ تَقِ السَّیِّئاتِ یَوْمَئِذٍ فَقَدْ رَحِمْتَهُ وَ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ.» [۱۰۰]

فصل دوم :عبادت ؛ احوال و اعمال خاص ملائکه

عبودیت، اراده و قول و فعل ملائکه

«... بَـلْ عِبـادٌ مُکْـرَمُـونَ. لا یَسْبِقُـونَـهُ بِـالْقَـوْلِ وَ هُــمْ بِـاَمْــرِه یَعْمَلُــونَ!»
[۱۰۱]
مراد از «عِبادٌ مُکْرَمین» در آیه فوق ملائکه است. خدای تعالی حال ملائکه را بیان کرده که بندگانی مکرمند. جمله «لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ،» در آیه بعدی بیان کمال عبودیت ملائکه، از حیث آثار، و صفای آن از حیث خواص و نیز چون قبلاً آنان را «عِباد» نامید، در نتیجه مراد از اکرام ملائکه اکرامشان به خاطر همان عبودیت بوده نه به غیر آن، و بنابراین برگشت معنا به این می‌شود که ملائکه بندگانی هستند دارنده حقیقت معنای بندگی، دلیلش هم این است که آثار عبودیت کامل از عبودیتشان مشاهده می‌شود و آن این است که هرگز در سخن از خدا سبقت نمی‌گیرند.
پس مراد از این‌که ملائکه را «عِباد» خواند، با این‌که تمامی موجودات دارای شعور، همه «عِباد» و بندگانند، خواست به آنان بفهماند که عبودیتی که دارند، خدا به ایشان کرامت کرده، و این مـوهبـت، عطیــه‌ای است الهــی، پس خــود را جز بنــده نمی‌بینند، و این نظیــر «مُخلِــص» بــودن بــرای خــداسـت، که وقتــی کســی چنین شد، خدا هم در بــرابــر او را «مُخلَـص» برای خــود قرار می‌دهد.
چیزی که هست فرق میان کرامت ملائکه و کرامت بشر، هرچند که در هر دو موهبتی است، این است که این موهبت را به بشر از راه اکتساب می‌دهند، ولی به ملائکه بدون اکتساب. [۱۰۲]
جمله «لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِاَمْرِه یَعْمَلُونَ،» می‌رســانــد فعل ملائکه، تابع امر او و اراده اوست، هم‌چنان‌که گفتار ملائکه هم تابع قول خداست، پس ملائکه، هم از جهت فعـل و هـم از جهـت قــول، تـابـع اراده خــدا هستنــد.
به عبارتی دیگر، اراده و عمل ملائکه تابع اراده خداست. چون منظور از قول در آیه شریفه همان اراده خدای تعالی است، پس ملائکه نمی‌خواهند مگر آن‌چه را که او می‌خــواهـد، و نمی‌کننـد مگــر آن‌چـه را او می‌خـواهـد، و این کمال بندگی را می‌رساند، چون عبودیت عبد این اقتضا را دارد که اراده و عمل خــود را ملک مولا بداند.
ایــن بـود آن‌چــه ظــاهـر آیـه آن را افــاده می‌کند، و البته در صورتی تمام است که مراد از امر ضد و مقابل نهی بــاشــد، آن وقــت آیه می‌فهماند که ملائکه اصلاً معنای نهی را نمی‌دانند چون شناختن نهی فرع امکان انجام عمل مورد نهی است، و مـلائکـه هیـچ عملی را انجام نمی‌دهنـد مگر از امر خدا.
«... یَعْلَمُ ما بَیْنَ اَیْدیهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ...!» [۱۰۳]
اگر خدای تعالی ذوات ملائکه را مکرم داشته، و آثار وجودی آنان را ستوده، برای این بوده که به گفتار و کردار آنان آگاه بوده، «یَعْلَمُ ما بَیْنَ اَیْدیهِمْ،» و نیز به اسبابی که به وسیله آن اسباب هستی یافته‌اند، خبر داشته، و آن اصل و ریشه‌ای که روی آن ریشه جوانه زده‌اند آگاه بوده، «وَ ما خَلْفَهُمْ.» [۱۰۴]

نفـی غفلــت و استکبـار از مـلائکـه

«وَ لِلّـهِ یَسْجُـدُ مـا فِـی السَّمـواتِ وَ مـا فِـی الاَْرْضِ مِـنْ دابَّــةٍ وَ الْمَـلائِکَـةُ وَ هُـمْ لا یَسْتَکْبِـرُونَ، یَخـافُـونَ رَبَّهُـمْ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ یَفْعَلُـونَ ما یُـؤْمَـرُونَ!»[۱۰۵]
در آیات فــوق، نخســت استکبــار را بـه طور مطلق از ملائکه نفی نموده افاده می‌کند که چه به حسب ذات و چه به حسب فعل بر خدا استکبار نمی‌کنند. اما به حسب ذات هرگز از یــاد او غــافـل نمی‌مــانند، و امــا به حسب فعل هرگز از عبادت او سرپیچی نمی‌کنند، و امر او را مخالفت نمی‌نمایند.
برای بیان این اطلاق و شمول، توضیحی داده و دنبالش فرمود: «یَخافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ یَفْعَلُونَ ما یُؤْمَرُونَ،» و با جمله اول، استکبار به حسب ذات را از ملائکه نفی نموده و با جملـه دوم، استکبـار به حسب عمل را.
جمله «یَخافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ،» ترس از خدای را برای ملائکه اثبات می‌کند، و با در نظر داشتن این‌که نزد خدای شری و سبب شری وجود ندارد که کسی از شرش بترسد و نزد او جز خیر چیزی نیست، و نیز با در نظر گرفتن این نکته که فرمود: «از پروردگار خود می‌ترسند،» و نفرمود: «از عذاب پروردگار خود،» چنین می‌فهمیم که مقصود از این ترس، ترس از خود خداست، هرچند که نزد خدا جز خیر چیزی نباشد، و اگر بگویی وقتی نزد خدا شری سراغ ندارند، چرا از او می‌ترسند؟ در پاسخ می‌گوییم: حقیقت ترس عبارت است از تأثر و انکسار و کوچک شدن، و خلاصه پریدن رنگ روی ضعیف در مقابل قوی که با قوّتش ظهور یافته و شناخته شده، و طپش قلب زیردست در قبال زبردست کبیر متعال که با کبریایی‌اش بر همه‌چیز قاهر شده، پس ترس ملائکه همین تـأثـر ذاتـی ایشــان است، از آن‌چه از مقام پروردگار خود می‌بینند و هرگز از یاد او غافل نمی‌شوند.
مافوق بودن خدای تعالی و قاهر بودنش نسبت به ملائکه سبب مخافت و ترس ایشان است، پس ترس علت دیگری جز مقام خدای عزوجل ندارد مسأله عذاب مطرح نیست، پس خــوف، خــوف ذاتــی است که به تعبیـر دیگـر نداشتن استکبار ذاتی است.
جمله «یَفْعَلُونَ ما یُؤْمَرُونَ،» اشاره است به نداشتن استکبار عملی. وقتی بنده استکبار ذاتی نسبت به خدای تعالی نداشته باشد، استکبار عملی هم قهرا نخواهد داشت. از همین جهت است که در آیه موردبحث درباره ملائکه پس از نفی استکبار ذاتی، استکبار عملی را هم نفی نموده و می‌فرماید: «خدای سبحان را عصیان نمی‌کنند، بلکه هرچه دستور دهد، انجام می‌دهند.»
پس روشن گردید که ملائکه نوعی از مخلوقات خدا هستند که هرگز دچار غفلت از مقام پروردگار خود نمی‌شوند و غفلت و فراموشی و سهو و نسیان بر آنان عارض نمی‌گردد، و هیچ شاغلی ایشان را به خود مشغول نمی‌کند، و جز آن‌چه خدا اراده می‌کنـد، اراده نمی‌کننـد. [۱۰۶]

تـــرس مـلائکـه از خـــدا و معصـومیـت آن‌هـا

«وَ هُمْ مِنْ خَشْیَتِه مُشْفِقُونَ....» [۱۰۷]
مقصود از این خشیت، ترس از سخط و عذاب خداست، اما ترسی که توأم با امن از آن باشد، چون ملائکه گناهی ندارند، و اگر بگویی ملائکه با عصمتی که خدا به ایشان داده، دیگر چرا می‌ترسند؟ می‌گوییم: عصمتی که به آن افاضه شده، قدرت خدای را تحدید نمی‌کند، و زمام ملک را از ید او خارج نمی‌سازد، پس او در هر حال قادر است. و همین نکته است که معنای آیه بعدی را روشن می‌سازد:
«وَ مَنْ یَقُلْ مِنْهُمْ اِنّی اِلهٌ مِنْ دُونِه فَذلِکَ نَجْزیهِ جَهَنَّمَ کَذلِکَ نَجْزِی الظّالِمینَ!» یعنی هرکه چنین بگوید، ظالم‌است و سزایش‌را جهنم‌می‌دهد، چون جهنم سزای ظالم است. [۱۰۸]

هماهنگی عبودیت و وظایف در ملائکه

«... فَـالْمُــدَبِّـراتِ اَمْـرا!» [۱۰۹]
منافاتی ندارد این‌که ملائکه واسطه در تدبیر باشند، و از سوی دیگر از کلام خدای‌تعالی استفاده شود که بعضی از ملائکه و یا همه آنان دائما در حال عبادت و تسبیــح و سجــده بــاشنــد، مــاننــد آیــه: «وَ مَنْ عِنْدَهُ لا یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبــادَتِــه وَ لا یَسْتَحْسِرُونَ، یُسَبِّحُونَ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ لا یَفْتُرُونَ ـ کسانی که نزد وی هستند، از عبادت او نه استکبار می‌ورزند و نه خسته می‌شوند و شب و روز او را تسبیح می‌گویند و سست هم نمی‌شوند.» [۱۱۰] «اِنَّ الَّذینَ عِنْدَ رَبِّکَ لا یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِه وَ یُسَبِّحُونَهُ وَ لَهُ یَسْجُدُونَ ـ آنان‌که نزد پروردگار تو هستند از عبادت او استکبار نمی‌ورزند، و تسبیحش نموده، برایش سجده می‌کنند.» [۱۱۱]
برای این‌که ممکن است، ملائکه در حین انجام مأموریت خدای تعالی و تدبیر امور دنیا سجده و تسبیح را هم انجام بدهند، هم‌چنان‌که‌ای بسا این عدم منافات از آیه زیر استشمام بشود: «وَ لِلّهِ یَسْجُـدُ مـا فِـی السَّمـواتِ وَ مـا فِـی الاَْرْضِ مِنْ دابَّةٍ وَ الْمَلائِکَةُ وَ هُمْ لا یَسْتَکْبِرُونَ ـ بــرای خــدا سجــده می‌کننــد، آن‌چه در آسمان‌هاست، و آن‌چه جنبنده که در زمیــن اسـت، و نیـز مــلائکــه که از عبــادت او استکبــار نــدارنــد.» [۱۱۲] [۱۱۳]

مالکیت الهی به اعمال و آثار ملائکه

«وَ ما نَتَنَزَّلُ اِلاّ بِاَمْرِ رَبِّکَ لَهُ ما بَیْنَ‌اَیْدینا وَ ما خَلْفَنا وَ ما بَیْنَ ذلِکَ وَ ما کانَ رَبُّکَ نَسِیّا!»[۱۱۴]
سیــاق آیــه فــوق و آیه بعدی آن شهادت می‌دهد که کلام در آن کلام فرشته وحی اســت، و امــا بــه وحــی قرآنی و از ناحیه خدای سبحان چون نظم آن بدون شک نظمی اسـت قــرآنی.
«تَنَزُّل» به معنای نزول به کندی و مهلت است. و سیاق نفی و استثناء انحصار را می‌فهماند، و می‌رساند که ملائکه نازل نمی‌شود مگر به امری از خدا، هم‌چنان‌که در جای دیگر فرمود: «لا یَعْصُونَ اللّهَ ما اَمَرَهُمْ وَ یَفْعَلُونَ ما یُؤْمَروُنَ ـ خدای را در آن‌چه دستــورشان می‌دهــد، نافـرمـانی نمی‌کننـد، و هر امـری شوند به‌جا می‌آورند.» [۱۱۵]
ظاهر این‌که فرمود: «لَهُ ما بَیْنَ‌اَیْدینا وَ ما خَلْفَنا وَ ما بَیْنَ ذلِکَ،» این است که آن‌چه زیر نظر ما و مشرف بر ماست از آن خداست. و ظاهر جمله دوم، یعنی «وَ ما خَلْفَنا» به قرینه مقابله آن چیزهایی است که از نظر ایشان غایب و مستور است.
بنابراین اگر مراد از جمله «ما بَیْنَ اَیْدینا وَ ما خَلْفَنا وَ ما بَیْنَ ذلِکَ،» مکان بوده باشد، شامل قسمتی از مکان پیش روی ملائکه و مکانی که در آنند و تمامی مکان پشت سر ایشان می‌شود، و شامل تمام مکان پیش روی آنان نمی‌شود، و همچنین اگر مراد از آن، زمان بوده باشد، شامل همه گذشته و حال، تنها و قسمتی از آینده، یعنی آینده نزدیک می‌گردد، و حال آن‌که سیاق جمله «لَهُ ما بَیْنَ اَیْدینا وَ ما خَلْفَنا وَ ما بَیْنَ ذلِکَ،» به صراحت احاطه را می‌رساند.
بنابراین وجه صحیح این است که ما کلمه «ما بَیْنَ اَیْدینا» را بر اعمال ملائکه و آثار متفرعه بر وجود ایشان حمل کنیم، و بگوییم منظور این است که خدا آن‌چه عمل و اثر از ما سر می‌زند مالک است، مراد از «ما خَلْفَنا» را اسباب وجود ملائکه بگیریم. و بگوییم:
مراد از آن، این است که خدا مالک تمامی آن اسباب و مقدماتی است که قبل از هستی ما ردیف کرد، و آن اسباب سبب پیدایش ما شد، و جمله «ما بَیْنَ ذلِکَ» را حمل کنیم بر وجود خود ملائکه که اگر آیه را چنین معنا کنیم، آن وقت آیه شریفه متضمن بدیع‌ترین تعبیــرها، و لطیــف‌ترین بیانات می‌شود، که با این معنی احاطه الهی هم محفوظ می‌ماند، چون برگشت معنی آیه به این می‌شود که: خدا مالک وجود ما، و مالک متعلقات قبلـی و بعـدی وجود ماست.

امکان اطاعت و امکان معصیت در ملائکه

«... وَ فَضَّلْنـــاهُــمْ عَلـــی کَثیـــرٍ مِمَّـنْ خَلَقْنــا تَفْضیــلاً!» [۱۱۶]
خــدای تعــالی در کتــابش مــلائکـه را ثنا گفته، یک‌جا فرموده: «بَلْ عِبادٌ مُکْرَمُونَ. لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِاَمْرِه یَعْمَلُونَ ـ بندگانی بزرگوار که در سخن از او پیشی نگرفته و بــه امــرش عمــل می‌کننــد.» [۱۱۷] و نیز فرموده: «لا یَعْصُونَ اللّهَ ما اَمَرَهُمْ وَ یَفْعَلُونَ ما یُؤْمَـروُنَ ـ از فرمان خدا سرپیچی نمی‌کنند و آن‌چه دستور یا بند عمل می‌کنند.» [۱۱۸]به طوری که ملاحظه می‌کنید، ذوات ایشان را گرامی داشته، بدون این‌که مقیــد به قیدی کرده باشد، و اطاعتشان را و معصیت نکردنشان را مدح نموده است. (پس معلــوم می‌شــود نسبت به هــر امــری از اوامــر خدایی هم قدرت اطاعت دارند و هم قدرت معصیت.) [۱۱۹]

عبادت ملائکه و بندگان مقرّب الهی

«وَ مَـنْ عِنْـدَهُ لا یَسْتَکْبِـرُونَ عَـنْ عِبـادَتِـه وَ لا یَسْتَحْسِرُونَ!» [۱۲۰]
مراد از این‌که فرمود: «وَ مَنْ عِنْدَهُ ـ و کسی که نزد اوست،» مخصوصین به موهبت قرب و حضورند که چه بسا منطبق با ملائکه مقرب شود. و این‌که فرمود: «یُسَبِّحُونَ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ لا یَفْتُرُونَ ـ شب و روز تسبیح می‌گویند و خسته نمی‌شوند،» [۱۲۱] به منزله تفسیری است برای جمله «وَ لا یَسْتَحْسِرُونَ.» یعنی آن‌ها که نزد خدایند دچار خستگی و ماندگی نمی‌شوند، بلکه شب و روز بدون هیچ سستی، او را تسبیح می‌گویند، و تسبیــح در شـب و روز کنـایـه از دوام آن اسـت، یعنـی لا ینقطع تسبیـح می‌گــوینـد.
خدای تعالی در این آیه حال بندگان مقرب و ملائکه مکرم خود را بیان می‌کند، که مستغرق در عبودیت، و سرگرم در عبادت اویند، هیچ کار دیگری آنان را از عبادت او بازنمی‌دارد، و به هیچ چیز جز عبادت او توجه نمی‌کنند، و گویا کلام برای بیان خصــوصیـت ملـک و سلطنـت خــدا کـه در صــدر آیه آمده بود، ریخته شده است. [۱۲۲]

شهادت قولی ملائکه

«شَهِــدَ اللّــهُ اَنَّــهُ لا اِلـهَ اِلاّ هُـوَ وَ الْمَــلائِکَــةُ وَ اوُلُواالْعِلْمِ قائِما بِالْقِسْطِ!»[۱۲۳]
«شهادت» یعنی تحمل علم و ادای آن.
خدای متعال که شاهد و گواه عدل است، شهادت می‌دهد که: «خدایی جز او نیست،» و شهادت او هم با کلام شریفش که عبارت از «شَهِدَ اللّهُ اَنَّهُ لا اِلهَ اِلاّ هُـوَ،» باشد صورت گرفته، چنان‌که ظاهر آیه شریفه هم شهادت قولی است. بنابراین آیه موردبحث در اشتمالش بر شهادت خداوند به توحید و وحدانیت خود نظیر آیه شریفه «لکِنِ اللّهُ یَشْهَدُ بِمـآ اَنْـزَلَ اِلَیْـکَ اَنْـزَلَـهُ بِعِلْمِـه وَ الْمَلاآئِکَةُ یَشْهَدُونَ وَ کَفی بِاللّهِ شَهیدا.» [۱۲۴]
این راجع به شهادت خداوند، اما شهادت ملائکه: خداوند متعال در آیات مکیّه‌ای که پیش از این آیات نازل شده، خبر می‌دهد که ملائکه: «بندگان مکرمی هستند که آنی نافرمانی خداوند را نمی‌کنند و به تمام معنا بر طبق فرمان او عمل می‌کنند، و همچنین خدا را تسبیح و ستایش کرده و در تسبیح و ستایش آنان شهادت و گواهی به وحدانیت خداوند می‌باشد،» چنان‌که فرماید: «بَلْ عِبادٌ مُکْرَمُونَ. لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِاَمْرِه یَعْمَلُونَ،» و می‌فرماید: «وَ الْمَلائِکَةُ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ.» [۱۲۵]
اولوالعلم و صاحبان دانش هم در اثر آن‌چه از آیات آفاقی و انفسی دیده‌اند و در اعماق قلبشان فرو رفته است همین شهادت را می‌دهند. مقصود از «شهادت» شهادت قولی است چنان‌که ظاهر آیه شریفه هم آن را می‌رساند. و شهادت فعلی ـ گرچه بالذات ثابت و عالم وجود از نظام متصلش گرفته تا هر جزء جزء از اعیان موجودات آن تمامی شاهد وحدانیت اویند ـ لکـن در آیـه مـورد بحـث منظـور آن قسـم از شهادت نیست. [۱۲۶]

نحوه دعا کردن ملائکه

«اَلَّــذینَ یَحْمِلُــونَ الْعَــرْشَ وَ... یَسْتَغْفِــرُونَ لِلَّــذینَ امَنُوا... وَقِهِـمُ السَّیِّئــاتِ وَ مَــنْ تَــقِ السَّیِّئــاتِ یَـوْمَئِــذٍ فَقَـدْ رَحِمْتَــهُ!» [۱۲۷]
از این آیات که مشتمل بر دعای ملائکه و درخواست ایشان برای مؤمنین است، دو نکته استفاده می‌شود: اول ـ رعایت ادبی است که ملائکه در دعای خود کرده‌اند، و قبل از درخواست حاجت، خدای عزیز را حمد و ثنا گفته، و علاوه بر این از اسماء حسنای او اسمــایی را که منـاسب با درخواستشان بـوده، شفیــع قــرار داده‌انـد.
دوم ـ این‌که درخواست آمرزش را قبل از درخواست بهشت کرده‌اند، و این معنا یعنی ذکر آمرزش قبل از ذکر بهشت در کلام خدای تعالی هرجا که با هم آمده‌اند مکرر آمده، و همین هم با عقل موافق است، برای این‌که به‌دست آمدن استعداد برای درک هر نعمتی با زوال موانع تأمین می‌شود، یعنی اول باید موانع برطرف گردد، بعد نعمت به‌دست آید.
ظاهرا آیه موردبحث هم از آیاتی است که دلالت می‌کند بر این‌که پاداش روز قیامت خود اعمال است، هم‌چنان‌که کیفر اعمال زشت نیز خود آن اعمال است.
مراد از سیئاتی که ملائکه درخـواست حفـظ مـؤمنیـن از آن‌هـا را کــرده‌اند، هــراس‌ها و شـدایـدی است که در روز قیـامت همـه با آن مواجهند، نه عذاب جهنم. [۱۲۸]

مفهوم حرف زدن خدا و ملائکه

«... مِنْهُمْ مَنْ کَلَّمَ اللّهُ....» [۱۲۹]
می‌دانیم که قول و کلام خدا با پیامبرش حقیقت معنای قول و کلام را دارد. در مورد قول خدا با ملائکه یا شیطان و شبیه آن اگر شبیهی داشته باشند، به‌خاطر این‌که وجودشان از سنخ وجود ما انسان‌ها نیست، یعنی حیوانی اجتماعی نیستند، و چون ما تکامل تدریجی و از راه تحصیل علم ندارند، باید قول معنایی دیگر داشته باشد. در ما انسان‌ها قول عبارت بود از استخدام صوت یا اشاره به ضمیمه قرارداد قبلی، که فطرت انسانی ما، و این‌که حیوانی اجتماعی هستیم آن را ایجاب می‌کرد و اما ملائکه و جن و شبیه آن دو به‌طوری که از کلام خدای سبحان برمی‌آید، چنین وجودی ندارند، پس قطعا سخن گفتن خدا با آنان طوری دیگر است.
از این‌جا روشن می‌شود که سخن گفتن خود فرشتگان با یکدیگر، و خود شیطان‌ها با یکدیگر از راه استخدام صدا و استعمال لغت‌هائی در برابر معانی نیست و بنابراین وقتی یک فرشته می‌خواهد، با فرشته‌ای دیگر سخن بگوید و مقاصد خود را به او بفهماند، و یا شیطانی می‌خواهد، با شیطان دیگر سخن بگوید، این‌طور نیست که مانند ما بدنی و سری و در سر دهنی و در دهان زبانی داشته باشد، و آن زبان، صدا را قطعه قطعه نموده از هر چند قطعه‌اش لفظی در برابر مقصدش درست کند، و شنونده‌اش هم سری و در سر سوراخی بنام گوش و دارای حس سامعه و در پشت آن دستگاه انتقال صــوت به مغــز داشته باشد، تـا سخنـان گـوینـده را بشنـود و ایـن پـرواضـح اسـت.
اما هرچه باشد، به‌طور مسلم در بین این دو نوع مخلوق حقیقت معنای سخن گفتن و شنیــدن هسـت، و اثر قول و مخصوصا فهم معنای مقصود و ادراک آن را دارد، هرچند که قـولی چـون قول ما را ندارند، و این‌چنین بین خدای سبحان و بین ملائکه و شیطان قول هســت، اما نه چون ما، که عبارتست از ایجاد صوت از طرف صاحب قول، و شنیدن آن از طـــرف مقــابـل. [۱۳۰]

مفهوم آمدن خدا و ملائکه

«هَـلْ یَنْظُـرُونَ اِلاّ اَنْ یَـأْتِیَهُــمُ اللّــهُ فی ظُلَـلٍ مِنَ الْغَمـامِ وَ الْمَـلائِکَــةُ...؟»
ـ آیا جـز ایـن انتظار دارنـد که خـدا با ملائکه در پاره‌های ابر بیایند و کار از کار بگذرد...؟ [۱۳۱]
حال چنین اشخاصی که پیروی گام‌های شیطان را می‌کنند و موجب پراکنده شدن مؤمنان و گسستن رشته ایشان می‌شوند، حال کسانی است که انتظار کیفر الهی و قضاوت بــر طبــق وعــده‌هایــی کــه به ایشان داده شده دارند، گویی منتظرند خدا و فرشتگان بیایند و کار یکسره شود. در حــالـی کــه آنــان متــوجـه نیستند یا اعتنایی به هلاکتشان نمی‌شود و بازگشت کارها به سوی خــداست و لــذا گــریـزگــاهی از حکــم و قضاوت او نخـــواهــد بـــود.
از کتاب و سنت به‌طور ضرورت ثابت شده که خداوند متعال به صفات اجسام و خصوصیات ممکنات که ملازم با حدوث و امکان و توأم با نیاز و نقص است، متصف نمی‌شود. آیه «لَیْسَ کَمِثْلِه شَیْ‌ءٌ ـ چیزی همانند او نیست،» [۱۳۲] و آیه «وَاللّهُ هُوَ الْغَنِیُّ ـ و خداست بی‌نیاز،» [۱۳۳] و آیه «اَللّهُ خالِقُ کُلِّ شَیْ‌ءٍ ـ خدا آفریننده هرچیز است،» [۱۳۴] هر سه آیه از آیات محکمات است که متشابهات قرآن به آن‌ها بازمی‌گردد. بنابراین هر آیه‌ای که ظاهرش نسبت دادن صفت یا فعل حادثی به خدای تعالی باشد باید با آن‌ها سنجیده شود و معنایی که با اسماء حسنی و صفات علیای الهی منافات ندارد، از آن‌ها فهمیده شود.
مثلاً آیاتی که نسبت آمدن به خدا می‌دهد ـ مانند آیه «وَ جـاءَ رَبُّکَ وَ الْمَلَکُ صَفّـا صَفّـا ـ پروردگارت آمد و فرشته صف در صف،» [۱۳۵] و آیه «فَأَتیهُمُ اللّهُ مِنْ حَیْثُ لَمْ یَحْتَسِبُوا ـ پس خدا از جایی که نمی‌پنداشتند بیامد،» [۱۳۶] و آیه «فَاَتَی اللّهُ بُنْیانَهُمْ مِنَ الْقَواعِدِ ـ پس خدا ساختمانشان را از پایه‌ها برآورد.» [۱۳۷]
منظور از تمام این‌ها معنایی است که با ساحت قدس پروردگار سازگار باشد، مانند احاطه و نظیر آن ولو این‌که از نظر معنا مجازی باشد و بنابراین مراد از «اتیان = آمدن» در آیه مورد بحث، احاطه ذات احدیت است به آنان از نظر قضا در حقشان و اجرای آن.
آمدن، آن‌طور که ما می‌فهمیم این است که یک جسم، مسافتی را که بین خود و جسم دیگری دارد، با حرکت و نزدیک شدن به آن بپیماید این معنی هرگاه از خصوصیات مادی تجرید شود و از نقایصی که لازم اجسام است عاری گردد، همان معنای نزدیک شدن موجودی به موجود دیگر و برداشته شدن موانع بین آن‌ها را افاده می‌کند. این معنی را به‌طور حقیقت و بدون ارتکاب مجاز می‌توان به خدا نسبت داد. بنابراین معنای آمدن خدا برای یکسره کردن کار مردم این است: اموری که بین خدا و ایشان موجود است و مــانـع از قضاوت الهـی می‌بـاشــد، بـرداشتـه شود.
این حقیقتی از حقایق قرآنی است که بحث‌های استدلالی موفق به کشف آن نشده مگر بعد از سیرهای طولانی، و گذشتن از سخت و سست‌ها، و پیمودن فراز و نشیب‌ها و پی بردن به اصیل بودن وجود و تشکیکی بودن حقیقت آن. [۱۳۸]

تفاوت جنس ملائکه با جنس شیطان

«... ثُـمَّ قُلْنـا لِلْمَـلاآئِکَـةِ اسْجُـدُوا لاِدَمَ فَسَجَـدُوآا اِلاّ اِبْلیـسَ....» [۱۳۹]
در آیه فوق و همچنین در آیه «فَسَجَدَ الْمَـلائِکَةُ کُلُّهُمْ اَجْمَعُونَ،» [۱۴۰] خدای‌تعالی خبر می‌دهد از سجده کردن تمامی فرشتگان مگر ابلیس، و در آیه «کانَ مِنَ الْجِنِّ فَفسق عَنْ اَمْرِ رَبِّه،» [۱۴۱] علت سجده نکردن وی را این دانسته که وی از جنس فرشتگان نبوده، بلکه از طایفه جن بوده است. از آیه «بَلْ عِبادٌ مُکْرَمُونَ.
لایَسْبِقُـونَـهُ بِالْقَـوْلِ وَ هُـمْ بِـاَمْـرِه یَعْمَلُـونَ،» [۱۴۲] هم استفاده می‌شود که اگـر ابلیـس از جنـس فـرشتگـان مـی‌بــود، چنیـن عصیـانـی را مـرتکـب نمـی‌شـد.
مفسرین در توجیه این استثنا اختلاف کرده‌اند که آیا امری که به وی شده بود، همان امر به ملائکه بوده یا آن‌که ابلیس به امر دیگری مأمور به سجده شده بود. حقیقت مطلب این است که از ظاهر آیه استفاده می‌شود که ابلیس با ملائکه بوده و هیچ فرقی با آنان نداشته، او و همه فرشتگان در مقامی قرار داشتند که می‌توان آن را مقام قدس نـامیـد، و امـر به سجـده هم متـوجـه این مقام بوده، نه به یک یک افرادی که در این مقام قرار داشته‌اند.
بنابراین معلوم می‌شود، ابلیس قبل از تمردش فرقی با ملائکه نداشته و پس از تمرد حسابش از آنان جدا شده، ملائکه به آن‌چه مقام و منزلتشان اقتضا می‌کرد، باقی ماندند و خضوع بندگی را از دست ندادند و لکن ابلیس بدبخت از آن مقام ساقط گردید، هم‌چنان‌که فرمود: «کانَ مِنَ الْجِنِّ فَفسق عَنْ اَمْرِ رَبِّه ـ چون از جنس جن بود نسبت به امر پروردگارش فسق ورزید،» [۱۴۳] و زندگانی‌ای را اختیار کرد که جز خروج از کرامت الهی و اطاعت بندگی چیز دیگری نبود.
خلاصه بحث این شد که ابلیس موجودی است از آفریده‌های پروردگار که مانند انسان دارای اراده و شعور بوده و بشر را دعوت به شر نموده و به سوی گناه سوق می‌دهد. این موجود قبل از این‌که انسانی به‌وجود آید، با ملائکه می‌زیسته و هیچ امتیازی از آنان نداشته است، پس از این‌که آدم علیه‌السلام پا به عرصه وجود گذاشت، وی از صف فرشتگان خارج شده برخلاف آنان در راه شر و فساد افتاد، و سرانجام کارش به این‌جا رسید که تمامی انحراف‌ها و شقاوت‌ها و گمراهی‌ها و [اعمال] باطلی که در بنی نــوع بشـر بـه وقــوع بپیـونـدد، همـه بـه یـک حسـاب مستنـد بـه وی شـود، برعکس ملائکه که هر فردی از افراد بشر به سوی غایت معارف و سرمنزل کمال و مقام قرب پــروردگــار راه یـافتـه و می‌یـابـد، هـدایتـش بـه یـک حسـاب مستند به آنهاست. [۱۴۴]

تفاوت حرکت ملائکه با سایر جنبندگان

«وَ لِلّــهِ یَسْجُــدُ مــا فِـی السَّمـواتِ وَ ما فِی‌الاَْرْضِ مِنْ دابَّةٍ وَالْمَلائِکَةُ...!»[۱۴۵]
«دابَّة» به معنای هر چیزی است که تحرک و انتقال از جایی به جایی داشته باشد. عمومیت کلمه «دابَّة»، انسان و جن و هر دو را شامل می‌شود، چون خدا در کلام خود برای جن نیز دبیب [۱۴۶] را که برای سایر جنبندگان از انسان و حیوان هست، اثبات می‌کند. و از این‌که ملائکه را جداگانه اسم برد، کاملاً می‌توان فهمید که هرچند ملائکه نیز آمد و شد و حرکت و انتقال از بالا به پایین و به عکس دارند، لکن حرکت آنان از نوع حـرکت جنبنـدگان و انتقـال مکانی آنان نیست.
این آیه دلالت دارد بر این‌که در غیر کره زمین از کرات آسمان نیز جنبندگانی هستند که در آن‌جا مسکن داشته و زندگی می‌کنند. [۱۴۷]

تفــاوت روح مـلائـکــه بـا روح انســان

«... یَـــــوْمَ یَقُـــــومُ الــــرُّوحُ وَ الْمَــــلائِکَـــةُ صَفّــــا...!» [۱۴۸]
روحی که متعلق به ملائکه است، از افاضه روح به اذن خداست، و اگر در مورد روح ملک تعبیر به تأیید و نفخ نفرموده، و در مورد انسان این دو تعبیر را آورده، در مورد ملائکه فرموده: «فَـاَرْسَلْنا اِلَیْهـا رُوحَنا،» [۱۴۹] و یا فرموده: «قُـلْ نَـزَّلَهُ رُوحُ الْقُـدُسِ،» [۱۵۰] و یا فرموده: «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الاَْمینُ،» [۱۵۱] برای این بود که ملائکه با همه اختلافی که در مراتب قرب و بعد از خدای تعالی دارند، روح محض‌اند، و اگر احیانا به صورت جسمی به چشم اشخاصی درمی‌آیند، تمثلی است که به خود می‌گیرند، نه این‌که به راستی جسمی و سروپایی داشته باشند.
به خلاف انسان که روح محض نیست، بلکه موجودی است مرکب از جسمی مرده و روحی زنده، پس در مورد او مناسب همان است که تعبیر به نفخ «دمیدن» بکند، هـم‌چنـان‌که در مورد آدم فـرمـود: «فَاِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی!» [۱۵۲]
و همان‌طور که اختلاف روح در خلقت فرشته و انسان باعث شد تعبیر مختلف شود، و در مورد فرشته به نفخ تعبیر نیــاورد هـم‌چنیـن اختــلافی که در اثـر روح یعنی حیات هست که از نظر شرافت و خست مراتب مختلفی دارند، باعث شده که تعبیر از تعلق آن مختلف شود، یک‌جا تعبیر به نفخ کند و در جای دیگر تعبیر به تأیید نماید، و روح را دارای مــراتـب مختلفــی از نظــر اختـلاف اثرش بداند. [۱۵۳]

میزان علم ملائکه به غیب و شهادت

«مَنْ ذَا الَّذی یَشْفَعُ عِنْدَهُ اِلاّ بِاِذْنِهِ یَعْلَمُ ما بَیْنَ اَیْدیهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا یُحیطُونَ بِشَیْ‌ءٍ مِنْ عِلْمِهِ اِلاّ بِما شاءَ...!» [۱۵۴]
علم خدا به پشت و روی امر شفیعان کنایه است از نهایت درجه احاطه او به ایشان، پس ایشان نمی‌توانند در ضمن شفاعتی که به اذن خدا می‌کنند، کاری که خدا نخواسته و راضی نیست در ملکش صورت بگیرد، انجام دهند. دیگران هم نمی‌توانند از شفاعت آنــان سوء استفــاده نمــوده و در ملک خدای تعالی مداخله کنند و کاری صورت دهند که خـدا آن را مقدر نکرده است.
آیات کریمه زیر هم به همین معنا اشاره می‌کند که می‌فرماید: «وَ ما نَتَنَـزَّلُ اِلاّ بِاَمْـرِ رَبِّکَ لَهُ ما بَیْنَ اَیْدینا وَ ما خَلْفَنا وَ ما بَیْنَ ذلِکَ ـ فرشتگان به پیامبر اسلام گفتند: ما جز به امر پروردگارت نازل نمی‌شویم، پشت و رو و ظاهر و باطن ما از آنِ اوست و پروردگار تو فراموشکار نیست.» [۱۵۵]
«عالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلی غَیْبِهِ اَحَدا، اِلاّ مَنِ ارْتَضی مِنْ رَسُولٍ... ـ خداست دانای غیب، و غیب خود را برای کسی اظهار نمی‌کند مگر برای کسانی از رسولانش که شایسته‌شان بداند. تازه از پیش رو و پشت سر، سیاه زاغشان را چوب می‌زند و آنان را می‌پاید تا بداند رسالت‌های پروردگارشان را ابلاغ کردند، و خدا به آن‌چه رسولان دارند آگاه است و شمار تمامی موجودات را شمرده دارد.» [۱۵۶]
برای این‌که این آیات احاطه خدا به ملائکه و به انبیاء را بیان می‌کند تا از انبیاء عملی که او نخواسته سر نزند، و ملائکه جز به امر او نازل نشوند، و انبیاء جز آن‌چه را که او خواسته ابلاغ نکنند، و بنابراین بیان، مراد از جمله «ما بَیْنَ اَیْدیهِمْ» آن رفتاری است که از ملائکه و انبیاء مشهود و محسوس است، و مراد از جمله «وَ ما خَلْفَهُمْ» چیزهایی است که از انبیاء غایب و بعید است، و حوادثی است که پس از ایشان رخ می‌دهد، پس برگشت این دو جمله به همان غیب و شهادت است. [۱۵۷]

میزان دسترسی ملائکه به غیب

«عالِــمُ الْغَیْـبِ فَـلا یُظْهِــرُ عَلی غَیْبِــهِ اَحَدا، اِلاّ مَنِ ارْتَضی مِنْ رَسُـولٍ....»[۱۵۸]
ملائکه آن‌چه از وحی آسمان که قبل از نزولش حمل می‌کنند، و هم‌چنین آن‌چه از عالم ملکوت مشاهده می‌کنند، نسبت به خود آنان مشهود است، نه غیب، هرچند که برای ما غیب باشد. پس ملائکه را نمی‌توان مشمول استثناء «اِلاّ» در آیه فوق دانست، هم‌چنین جمله «فَلا یُظْهِرُ عَلی غَیْبِهِ اَحَدا،» تنها شامل اهل دنیا می‌شود، که در روی زمین زندگی می‌کنند. و اگر بنا باشد از سکنه زمین تجاوز کنیم تا شامل ملائکه هم باشد، باید مردگان را هم که امور آخرت را که به نص قرآن غیب این عالم است مشاهده می‌کنند، مشمول استثنا بدانیم و حال آن‌که قطعا مشمول نیستند، برای این‌که اگر مردگان هم مشمول باشند، دیگر حتی یک نفر هم در تحت عموم «فَلا یُظْهِرُ عَلی غَیْبِهِ اَحَدا،» باقی نمی‌ماند، چون هر انسان زمینی روزی از دنیا می‌رود، و غیب عالم را می‌بیند، و در روز قیامت که «یَوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ النّاسُ،» [۱۵۹] و نیز «ذلِکَ یَوْمٌ مَشْهُودٌ،» [۱۶۰]
دربــاره‌اش فـرمـوده، تمـامی مـردم یـک‌جـا مبعـوث می‌شـونـد، و غیـب عـالـم برای همه مشهود می‌گردد، پس همان‌طور که اموات مشمول استثنا نیستند، به خاطر این‌که عالم اموات غیر این عالم است، هم‌چنین ملائکه هم مشمول نیستند، برای این‌که عـالمشـان غیـر ایـن عـالم است. [۱۶۱]

محدودیت علم ملائکه نسبت به غیب

«وَ عَلَّمَ ادَمَ الاَْسْماءَ کُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَی الْمَلائِکَةِ... قالُوا سُبْحانَکَ لا عِلْمَ لَنا اِلاّ مـا عَلَّمْتَنـا... اِنّی اَعْلَـمُ غَیْـبَ السَّمـواتِ وَ الاَْرْضِ....» [۱۶۲]
کلمه «اَسْماء» جمعی است که افاده عموم می‌کند و کلمه «کُلَّها» این عمومیت را تأیید کــرده است. در نتیجه مراد از آن تمامی اسمایی خواهد بود که ممکن است، نام یک مسمّا واقع بشود.
از سوی دیگر کلمه «عَرَضَهُمْ ـ ایشان را به ملائکه عرضه کرد،» دلالت می‌کند بر این‌که هر یک از آن اسماء یعنی مسمّای به آن اسماء، موجودی دارای حیات و علم بوده‌اند، و در عین این‌که علم و حیات داشته‌اند، در پس حجاب غیب، یعنی غیب آسمان‌ها و زمین قــرار داشتـه‌انـد.
اضــافــه غیـب به آسمــان‌ها و زمیــن، از آن‌جــا کــه مقام آیه شریفه مقام اظهار تمــام قــدرت خــدای تعـالـی، و تمــامیــت احــاطـه او، و عجــز ملائکــه و نقص ایشانست، اضافه ملکی است و در نتیجه افاده می‌کند: که اسماء نامبرده اموری بوده‌اند که از همه آسمــان‌ها و زمین غــایـب بـوده، و بـه کلـی از محیـط کـون بیـرون بوده‌اند.
وقتی این جهات را در نظر می‌گیریم یعنی عمومیت اسماء را، و این‌که مسمّاهای به آن اسماء دارای زندگی و علم بوده‌اند، و این‌که در غیب آسمان‌ها و زمین قرار داشته‌اند، آن وقت با کمال وضوح و روشنی همان مطلبی از آیات موردبحث استفاده می‌شود که آیــه «وَ اِنْ مِـنْ شَـیْ‌ءٍ اِلاّ عِنْــدَنـا خَـزائِنُـهُ،» [۱۶۳] درصدد بیان آن است. پس حاصل کلام این شد که این موجودات زنده و عاقلی که خدا بر ملائکـه عرضه کرد، موجوداتی عالی و محفوظ نزد خدا بودند، که در پس حجـاب‌های غیب محجـوب بودند.
«وَ اَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ،» آن‌چه ملائکه اظهار بدارند، و آن‌چه پنهان کننـد، دو قسـم از غیـب نسبی است، یعنی بعضی از غیب‌های آسمان‌ها و زمین است، و به همین جهت در مقابل آن جمله «اَعْلَمُ غَیْبَ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ،» قرار گرفت، تا شامل هر دو قسم غیب، یعنی غیب داخل در عالم ارضی و سماوی و غیب خارج از آن بشود. [۱۶۴]

فصل سوم:عالم ملکوت

مفهوم ملکوت و طرف ملکوتی اشیاء

«فَسُبْحـانَ الَّـذی بِیَـدِه مَلَکُـوتُ کُلِّ شَـیْ‌ءٍ وَ اِلَیْـهِ تُـرْجَعُـونَ!» [۱۶۵]
مراد از «مَلَکُوت» آن طرف از دو طرف هر چیز است که رو به خداست. چون هر موجودی دو طرف دارد، یکی رو به خدا، و یکی دیگر پشت به خدا. ملکوت هر چیز سمت رو به خدای آن چیز است، و ملک، سمت رو به خلق آن. ممکن هم هست بگوییم: ملکوت به معنـای هـر دو طـرف هر موجود است، و آیات زیر هم بر همین معنا حمل می‌شود: «وَ کَذلِکَ نُرِیآ اِبْراهیمَ مَلَکُوتَ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنینَ ـ ما هر دو سوی آسمان‌ها و زمین را به ابراهیم نشان می‌دهیم، برای این‌که چنین و چنان باشد، و نیز برای این‌که از یقین‌داران باشد.» [۱۶۶]و آیه «اَوَ لَمْ یَنْظُرُوا فی مَلَکُوتِ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ ـ چرا به هر دو سوی آسمان‌ها و زمین نظر نمی‌کنند.» [۱۶۷] «قُلْ مَنْ بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْ‌ءٍ ـ بگـو آن کیسـت کـه هـر دو سـوی هـر چیـز را بـه دسـت دارد؟» [۱۶۸]
و اگر ملکوت هر چیزی به‌دست خداست، برای این است که دلالت کند بر این‌که خدای‌تعالی مسلط بر هرچیز است، و غیرخدا کسی دراین تسلط بهره و سهمی ندارد. [۱۶۹]

ملکوت آسمان‌ها و زمین

«اَوَ لَـــمْ یَنْظُـــرُوا فـی مَلَکُــوتِ السَّمـواتِ وَ الاَْرْضِ...؟» [۱۷۰]
ملکوت در عرف قرآن و به طوری که از آیه «اِنَّما اَمْرُهُ اِذا اَرادَ شَیْئا اَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ، فَسُبْحانَ الَّذی بِیَدِه مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْ‌ءٍ...!» [۱۷۱] استفاده می‌شود، عبارت است از باطن و آن طرف هر چیز که به سوی پروردگار متعال است، و نظر کردن به این طرف با یقین ملازم است، هم‌چنان‌که از آیه «وَ کَذلِکَ نُرِیآ اِبْراهیمَ مَلَکُوتَ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنینَ،» [۱۷۲] این تلازم به خوبی استفاده می‌شود.
پس غــرض از ایـن آیـه تـوبیـخ آنــان در اعــراض و انصــراف از وجـه ملکوتی اشیـاء اسـت کــه چــرا فــرامــوش کــردنـد و در آن نظــر نینــداختنــد تــا برایشان روشــن شــود، آن‌چــه را کـه رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله به سوی آن دعوتشان می‌کند حق است.
و این‌که فرمود: «وَ ما خَلَقَ اللّهُ مِنْ شَیْ‌ءٍ،» [۱۷۳] معنای آیه این است که «چرا در خلقت آسمان‌ها و زمین و هر چیز دیگری از مخلوقات خدا نظر نکردند؟» و باید نظر کنند، اما نه از آن طرف که برابر اشیاء است، و نتیجه تفکر در آن علم به خواص طبیعی آنهاست، بلکه از آن طرف که برابر خداست، و تفکر در آن آدمی را به این نتیجه می‌رساند که وجود این موجودات مستقل به ذات نیست، بلکه بسته به غیر و محتاج به پروردگاری‌است‌که امر هر چیزی‌را او اراده‌می‌کند و آن پروردگار رب‌العالمین‌است. [۱۷۴]

چگونگی مشاهده ملکوت

«وَ کَـذلِـکَ نُـرِیآ اِبْـراهیمَ مَلَکُوتَ السَّمواتِ وَالاَْرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنینَ!»[۱۷۵]
معنای آیه این می‌شــود کــه ما ملکــوت آسمان‌ها و زمین را به ابراهیم نشان دادیم و همین معنا باعث شد که پی به گمراهی پدر و قوم خود برده و به احتجاج به آنان بپردازد و ما هم پــی در پــی با همیــن ارائــه ملکوت تأییدش کردیم تا آن‌که شب فرا رسیــد و چشمــش به ستــاره افتـــاد... .
و اما معنای ملکوت آسمان‌ها و زمین ـباید دانست که ملکوت مانند ملک به معنای قدرت بر تصرف است. چیزی که هست این هیئت تأکید در معنا را هم افاده می‌کند. کلمه مزبور در قرآن نیز به همان معنای لغوی خود استعمال شده، و معنای جداگانه‌ای ندارد. و لکن مصداق آن در قرآن غیر سایر مصادیق عرفی است، چه ملک و ملکوت که یک نوع سلطنت است، در ما آدمیان یک معنای فرضی و اعتباری است و واقعیت خارجی ندارد، بلکه مسأله احتیاج به اجتماع و احتیاج اجتماع به داشتن نظم در اعمال و افراد و برقرار داشتن امن و عدالت و نیروی اجتماعی ما را وادار به قبول و معتبر شمردن آن کرده است و لذا می‌بینیم با بیع و هبه و غصب و امثال آن در هر لحظه از شخصی به شخص دیگری منتقل می‌شود. و این معنای اعتباری و قراردادی را گرچه می‌توان درباره خدای تعالی هم تصویر کرد، از این راه که حکــم به حق در جــامعـه بشری ملک خداست، هم‌چنان‌که خودش هم فرموده: «اِنِ الْحُکْمُ اِلاّ لِلّهِ،» [۱۷۶] و نیز فرمود: «لَهُ الْحَمْدُ فِی‌الاْوُلی وَ الاْخِرَةِ وَ لَهُ الْحُکْمُ ـ در دنیا و آخـرت ستــایش او راست و او راســت حکــم!» [۱۷۷]
و لکن همین ملک اعتباری را اگر به تحلیل عقل ببریم خواهیم دید که در میان حقایق اصل و ریشه غیرقابل زوال و انتقالی دارد، زیرا می‌بینیم وقتی گفته می‌شود: «انسان مالک نفس خویش است،» معنایی جز این ندارد که انسان حاکم و مسلط و متصرف در چشم و گوش و سایر قوا و افعال خویش است. به این معنا که اگر گوش من چیزهایی را می‌شنود، و چشم من چیزهایی را می‌بیند، و سایر قوایم کارهایی را انجام می‌دهند، همه به پیروی از اراده و حکم من است نه اراده و حکم دیگران. و این معنا خود حقیقتی است که در تحقق غیرقابل زوال و انتقالش در ما هیچ شبهه و تردیدی نیست.
آری قوا و افعال و سایر آثار انسان همه از تبعات و فروعات وجود او و قائم به ذات اوست، مستقل و بی‌نیاز از او و قائم به ذات خود نیست. چشم او به اذن او می‌بیند و گوشش به اذن خود او می‌شنود، چه اگر او نبود چشمی و دیدنی و گوشی و شنیدنی نبود، اوست که در این قوا مانند پادشاهی که افراد جامعه همه به اذن او کار می‌کنند حکومت دارد، و هم‌چنان‌که اگر پادشاهی نبود که زمام تمامی امور در دست وی گرد آمــده، جــامعــه‌ای تشکیــل نمـی‌یـافـت، هـم‌چنیـن اگر نفـس انسان نبود قوایش نیز متشکل نمی‌شد.
و نیز هم‌چنان‌که اگر پادشاهی، فردی را از تصرفی جلوگیری کند، نمی‌تواند سرپیچی نماید و دیگر حکمش در آن تصرف نافذ نیست. هم‌چنین اگر انسان یکی از قوای خود را از عمل بازبدارد، دیگر آن قوه نمی‌تواند در آن عمل به‌کار بیفتد. مالکیت خدای تعالی هم از همین باب است، و نظیر مالکیت انسان نسبت به خانه و اثاث خانه خود اعتباری نیست، بلکه مانند مالکیت آدمی نسبت به قوا و افعالش واقعی و حقیقی است، زیرا عالم و هرچه در آن است همه فعل خداوند است، و هیچ موجودی از خداوندی که عالم را آفریده و نظام آن را در دست دارد، نه در ذاتش و نه در توابع ذاتش و نه در قوا و نه در افعالش بی‌نیاز نیست، و در هیچ حال از خود استقلال ندارد، نه در حال انفرادش و نه در حالی که با سایر اجزاء عالم اجتماع و ارتباط داشته و از آن اجتماع و امتزاج این نظام عامی که می‌بینیم به‌وجود آمده است.
از آیه شریفه «قُلِ اللّهُمَّ مالِکَ الْمُلْکِ،» [۱۷۸] و «وَ لِلّــهِ مُلْــکُ السَّمــواتِ وَ الاَْرْضِ،» [۱۷۹] و «تَبارَکَ الَّذی بِیَدِهِ الْمُلْکُ وَ هُوَ عَلی کُلِّ شَیْ‌ءٍ قَدیرٌ، اَلَّذی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیوةَ... اَلَّذی خَلَقَ سَبْعَ سَمواتٍ طِباقا،» [۱۸۰] هم مالکیت آسمان‌ها و زمین را تعلیل می‌کند به این‌که خداوند آن‌ها را آفریده، استفاده می‌شود که اگر خدای تعالی را مالک آسمان‌ها و زمین دانسته، برای این بوده که وجود و واقعیت آن از خداوند است ؛ و بنابراین باید گفت به همین جهت کسی شریک ملک خدا نیست، و مالکیتش قابل زوال و انتقال و واگذاری به غیر نبوده و معقول نیست کسی او را از مالکیتش عزل نموده و خود به جایش بنشیند.
آیه شریفه «اِنَّما اَمْرُهُ اِذا اَرادَ شَیْئا اَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ، فَسُبْحانَ الَّذی بِیَدِه مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْ‌ءٍ،» [۱۸۱] نیز به همین معنا تفسیر می‌شود، چه آیه دومی بیان می‌کند که ملکوت هر چیزی همان کلمه «کُنْ» است که خدای سبحان می‌گوید، و گفتن او عین فعل و ایجاد اوست، پس معلوم شد که ملکوت همان وجود اشیاء است از جهت انتسابی که به خدای سبحان داشته و قیامی که به ذات او دارند، و معلوم است که چنین امری قابل شرکت نبوده و ممکن نیست چیز دیگری با خداوند در آن شرکت داشته باشد، و بنابراین نظر در ملکوت اشیاء به‌طور قطع آدمی را به توحید هدایــت می‌کند هم‌چنان‌که فرمود: «اَوَ لَمْ یَنْظُرُوا فی مَلَکُوتِ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ ما خَلَقَ اللّهُ مِنْ شَیْ‌ءٍ ـ آیا نظر نکردند در ملکوت آسمان‌ها و زمین و آن‌چه که خداوند آفریده؟» [۱۸۲]
با در نظر گرفتن این مطالب اگر در جمله «وَ کَذلِکَ نُرِیآ اِبْراهیمَ مَلَکُوتَ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ،» و هم‌چنین سایر آیات مربوط به آن دقت شود، به خوبی معلوم می‌شود که مراد از نشان دادن ملکوت آسمان‌ها و زمین همانا نشان دادن خداست، خود را به ابراهیم از مسیر مشاهده اشیاء، و از جهت استنادی که اشیاء به وی دارند، چه وقتی این استناد قابل شرکت نبود هرکسی که به موجودات عالم نظر کند، بی‌درنگ حکم می‌کند به این‌که هیــچ یــک از این مـوجـودات مـربی دیگـران و مدبر نظام جاری در آن‌ها نیست.

«وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنینَ!» [۱۸۳]
«یقین» عبارت است از علم صد در صدی که به هیچ وجه شک و تردیدی در آن رخنه نداشته باشد. و بعید نیست غرض از ارائه ملکوت این بوده که ابراهیم علیه‌السلام به پایه یقین به آیات خدای برسد به طوری که در جای دیگر فرمود: «وَ جَعَلْنـا مِنْهُـمْ اَئِمَّـةً یَهْـدُونَ بِـاَمْـرِنا لَمّا صَبَروُا وَ کانُوا بِایاتِنا یُوقِنُونَ.» همان یقینی که نتیجه‌اش یقین به اسماء حسنی و صفات علیای خداوند است، و این مرحله همان مرحله‌ای است که درباره رسیدن پیغمبر اسلام صلی‌الله‌علیه‌وآله به آن پایه فرموده است: «سُبْحانَ الَّذی اَسْری بِعَبْدِه لَیْلاً مِنَ
چگونگی مشاهده ملکوت [۱۸۴]
الْمَسْجِدِ الْحَرامِ اِلَی الْمَسْجِدِ الاَْقْصَا الَّذی بارَکْنا حَوْلَهُ لِنُرِیَهُ مِنْ ایاتِنا،» [۱۸۵] و این یقین به آیات پروردگار منتها درجه‌ای است که انبیاء علیهم‌السلام در سیر تکاملی خود می‌توانند، به آن برسند. و اما ذات پروردگار، پس قرآن کریم ساحتش را عالی‌تر از آن دانسته که ادراکی به آن تعلق گیرد و احاطه کند و وجودش را امری مسلم دانسته است.
قــرآن کــریـم بــرای علــم یقینـی بــه آیــات خــداونــد آثــاری بـرشمـرده کــه یکــی از آن آثــار ایـن است که پــرده حــواس از روی حقایق عالم کون کنار رفته و از آن‌چه در پس پرده محسوسات است، آن مقداری که خدا خواسته باشد ظاهر می‌شود، و در این بـاره فرموده است: «کَلاّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقینِ، لَتَرَوُنَّ الْجَحیمَ،» [۱۸۶] نیــز فــرمــوده: «کَـلاّ اِنَّ کِتـابَ الاَْبْرارِ لَفی عِلّیّینَ، وَ ما اَدْریکَ ما عِلِّیُّونَ، کِتابٌ مَرْقُومٌ، یَشْهَــــدُهُ الْمُقَـــرَّبُـــونَ.» [۱۸۷] [۱۸۸]

ملکوت و امر هر موجود

«وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ‌الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ اَمْرِ رَبّی وَ ما اُوتیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ اِلاّ قَلیلاً!»[۱۸۹]
امر الهی در هر چیز عبارت است از ملکوت آن چیز و فراموش نشود که ملکوت ابلغ از ملک است، بنابراین برای هر موجودی ملکوتی و امری است آن چنان که فرمود: «اَوَ لَمْ یَنْظُرُوا فی مَلَکُوتِ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ؟» [۱۹۰] و نیز فرمود: «تَنَزَّلُ الْمَلائِکَةُ وَ الرُّوحُ فیها بِأِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ کُلِّ اَمْرٍ.» [۱۹۱]
پس ازآن‌چه‌گذشت، این‌معنی روشن‌گردید که امر خدا عبارت از کلمه ایجاد اوست و کلمه‌ایجاداوهمان‌فعل‌مخصوص به‌اوست بدون‌این‌که اسباب‌کونی و مادی‌درآن دخالت داشته و با تأثیرات تدریجی خود در آن اثر بگذارد. این همان وجود مافوق نشئه مادی و ظرف زمان است، و روح وجودش از همین باب است یعنی از سنخ امر و ملکوت است.[۱۹۲]

حقایق عالم ملکوت و حفظ اسرار آن

«اِلاّ مَــنْ خَطِــفَ الْخَطْفَــةَ فَــاَتْبَعَــهُ شِهــابٌ ثــاقِــبٌ!» [۱۹۳]
مفسرین برای این‌که مسأله استراق سمع شیطان‌ها در آسمان را تصویر کنند و نیز تصویر کنند که چگونه شیطان‌ها در این هنگام با شهاب‌ها تیراندازی می‌شوند، توجیهاتی ذکر کرده‌اند، که همه بر این اساس استوار است، که آسمان عبارت است از افلاکی که محیط به زمین هستند، و جماعت‌هایی از ملائکه در آن افلاک منزل دارند، و آن افلاک در و دیواری دارد، که هیچ چیز نمی‌تواند وارد آن شود، مگر چیزهایی که از خود آسمان باشد، و این‌که در آسمان اول، جماعتی از فرشتگان هستند، که شهاب‌ها به دست گرفته، و در کمین شیطان‌ها نشسته‌اند، که هر وقت نزدیک بیایند تا اخبار غیبی آسمان را استراق سمع کنند، با آن شهاب‌ها بر سر ایشان بکوبند، و دورشان سازند، و این معانی همه از ظاهر آیات و اخبار به ذهن می‌رسد.
و لکن امروز بطلان این حرف‌ها به خوبی روشن شده، لاجرم باید توجیه دیگری کرد، و آن توجیه به احتمال ما ـ و خدا داناتر است ـ این است که این بیاناتی که در کلام خدای تعالی دیده می‌شود، از باب مثال‌هایی است که به منظور تصویر حقایق خارج از حــس زده شــده، تا آن‌چه خارج از حس است به صورت محسوسات در افهام بگنجد: «وَ تِلْکَ الاَْمْثالُ نَضْرِبُها لِلنّاسِ وَ ما یَعْقِلُها اِلاَّ الْعالِمُونَ ـ این‌ها همه مثال‌هایی است که ما برای مردم (ظاهربین) می‌زنیم، و این مثل‌ها را نمی‌فهمند مگر مردم عاقل.» [۱۹۴] و این‌گونه مثل‌ها در کلام خدای تعالی بسیار است، از قبیل عرش، کرسی، لوح و کتاب.
و بنابراین اساس، مراد از آسمانی که ملائکه در آن منزل دارند، عالمی ملکوتی خواهد بود که افقی عالی‌تر از افق عالم ملک و محسوس دارد، همان‌طور که آسمان محسوس ما با اجرامی که در آن هست، عالی‌تر و بلندتر از زمین ما هستند.
مراد از نزدیک شدن شیطان‌ها، به آسمان، و استراق سمع کردن، و به دنبالش هدف شهاب‌ها قرار گرفتن، این است که شیطان‌ها می‌خواهند، به عالم فرشتگان نزدیک شوند، و از اسرار خلقت و حوادث آینده سردرآورند، و ملائکه هم ایشان را با نوری از ملکوت که شیطان‌ها تاب تحمل آن را ندارند، دور می‌سازند. و یا مراد این است که شیطان‌ها خود را به حق نزدیک می‌کنند، تا آن را به تلبیس‌ها و نیرنگ‌های خود به صورت باطل جلــوه دهند و یا باطل را به تبلیس و نیرنگ به صورت حق درآورند، و ملائکه رشته‌های ایشان را پنبه می‌کننــد، و حق صریح را هویدا می‌سازند، تا همه به تلبیس آن‌ها پی برده، حق را حق ببینند و باطل را باطل.
و همیــن که خدای سبحــان، داستان استراق سمع شیاطیــن را و هدف شهاب قرار گرفتنشان را دنبــال سوگند به ملائکــه وحی و حافظان آن از مداخله شیطان‌ها ذکر کــرده، تا انــدازه‌ای گفتــار ما را تأیید می‌کنــد، و در عین حال خدا داناتر است. [۱۹۵]

مفهوم آسمان‌های ملکوت و آسمان دنیا

«فَقَضهُنَّ سَبْعَ سَمواتٍ فی یَوْمَیْنِ وَ اَوْحی فی کُلِّ سَماءٍ اَمْرَها وَ زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیـا بِمَصابیحَ....» [۱۹۶]
آن‌چه از ظاهر آیه استفاده می‌شود، این است که آسمان دنیا از بین آسمان‌های هفت‌گانــه عبارت اســت از آن فضایــی که این ستارگان بالای سر ما در آن قرار دارند.
دوم این‌که این آسمان‌های هفتگانه نامبرده، همه جزو خلقت جسمانی‌اند، و خلاصه همه در داخل طبیعت و ماده هستند، نه ماورای طبیعت. چیزی که هست این عالم طبیعت هفت طبقه است، که هریک روی دیگری قرار گرفته، و از همه آن‌ها نزدیک‌تر به ما، آسمانی است که ستارگان و کواکب در آن‌جا قرار دارند، و اما آن شش آسمان دیگر، قرآن کریـم هیچ حرفی درباره‌شــان نزده، جز این‌که فرمــوده: روی هــم قــرار دارند.
سوم این‌که منظور از آسمان‌های هفتگانه، سیّارات آسمان و یا خصوص بعضی از آن‌ها، از قبیل خورشید و ماه و غیر آن دو نیست.
چهارم این‌که اگر در آیات و روایات آمده که آسمان‌ها منزلگاه ملائکه است، و یا ملائکه از آسمان نازل می‌شوند، و امر خدای تعالی را با خود به زمین می‌آورند، و یا ملائکه با نامه اعمال بندگان به آسمان بالا می‌روند، و یا این‌که آسمان درهایی دارد، که برای کفار باز نمی‌شود، و یا این‌که ارزاق از آسمان نازل می‌شود، و یا مطالبی دیگر غیر این‌ها، که آیات و روایات متفرق بدان‌ها اشاره دارد بیش از این دلالت ندارد، که امور نامبرده نوعی تعلق و ارتباط با آسمان‌ها دارند. اما این‌که این تعلق و ارتباط نظیر ارتباطی است که مابین هر جسمی با مکان آن جسم می‌بینیم، بوده باشد، آیات و روایات هیچ دلالتی بر آن ندارد، و نمی‌تواند هم داشته باشد، چون جسمانیت مستلزم آن است که محکوم به نظام مادی جاری در آن‌ها باشد، همان‌طور که عالم جسمانی محکوم به دگــرگــونی است، محکــوم به تبدل و فنا، و سستی است، آن امور هم محکوم به این احکام بشود.
آری امروز این مسأله واضح و ضروری شده که کرات و اجرام آسمانی هرچه و هرجا که باشند، موجودی مادی و عنصری جسمانی هستند، که آن‌چه از احکام و آثار که در عالم زمینی ما جریان دارد، نظیرش در آن‌ها جریان دارد، و آن نظامی که در آیات شریفه قرآن برای آسمان و اهل آسمان ثابت شده، و آن اموری که در آن‌ها جریان می‌یابد، هیچ شباهتی به این نظام عنصری و محسوس در عالم زمینی ما ندارد، بلکه به کلی منافی با آن است.
پس ملائکه برای خود عالمی دیگر دارند. عالمی است ملکوتی که (نظیر عالم مادی ما) هفت مرتبه دارد، که هر مرتبه‌اش را آسمانی خوانده‌اند، و آثار و خواص آن مراتب را آثار و خواص آن آسمان‌ها خوانده‌اند، چون از نظر علو مرتبه و احاطه‌ای که به زمین دارند، شبیه به آسمانند، که آن نیز نسبت به زمین بلند است، و از هر سو زمین را احاطه کرده. و این‌تشبیه را بدان‌جهت کرده‌اندکه درکش‌تا حدی برای ساده‌دلان‌آسان‌شود. [۱۹۷]

فصل چهارم:رابطه انسان و ملائکه

اختلاف وجودی انسان و ملائکه

«وَ لَقَـدْ کَرَّمْنــا بَنی ادَمَ وَ... وَ فَضَّلْناهُــمْ عَلی کَثیـرٍ مِمَّنْ خَلَقْنــا تَفْضیـلاً!»[۱۹۸]
بعید نیست که مراد از «مِمَّنْ خَلَقْنا ـ کسانی که خلق کردیم،» انواع حیوانات دارای شعور و هم‌چنین جن باشد که قرآن آن را اثبات کرده. آری قرآن کریم انواع حیوانات را هم امت‌هایی زمینی خوانده، مانند انسان که یک امت زمینی است، و آن‌ها را به منزله صاحبان عقل شمرده و فرمود: «وَ ما مِنْ دآبَّةٍ فِی الاَْرْضِ وَ لا طئِآرٍ یَطیرُ بِجَناحَیْهِ اِلاّ اُمَمٌ اَمْثالُکُمْ...،» [۱۹۹] و این احتمال با معنای آیه مناسب‌تر است، چون می‌دانیم که غرض از آیه موردبحث بیان آن جهاتی است که خداوند با آن جهات، آدمی را تکریم کرده، و بر بسیاری از موجودات این عالم برتری داده، و این موجودات ـ تا آن‌جا که ما ســراغ داریم ـ حیوان و جــن هستند. و اما ملائکــه از آن‌جائـی که موجودات مادی و در تحت نظــام حاکم بر عالــم ماده، قرار ندارنــد، نمی‌توانیم آن‌هــا را نیز مشمــول آیه بگیریم.
بنابراین معنای آیه این می‌شود که ما بنی‌آدم را از بسیاری مخلوقاتمان که حیوان و جن بوده باشند، برتری دادیم. و اما بقیه موجودات که در مقابل کلمه «بسیار» قرار دارند یعنی ملائکه خارج از محل گفتارند، زیرا آن‌ها موجوداتی نوری و غیرمادی‌اند، و داخل در نظام جاری در این عالم نیستند. و آیه شریفه هرچند درباره انسان بحث می‌کنــد، و لکــن از این نظــر مــورد بحــث قــرارش داده کــه یکــی از موجودات عــالــم مــادی است کــه او را بــه نعمت‌هــای نفســی و اضــافــی تکریم کرده است.
این آیه ناظر به کمال انسانی از حیث وجود مادی است، و تکریم و تفضیلش در مقایسه با سایر موجودات مادی است، و بنابراین ملائکه به خاطر این‌که از تحت نظام کونی و مادی این عالم خارجند، از محل کلام بیرونند، و خلاصه تفضیل و برتری دادن انسان از بسیاری موجودات تفضیل از غیر ملائکه از موجودات مادی این عالم است، و امــا ملائکه اصولاً وجودشــان غیر این وجــود است، پس آیه هیچ نظری به برتری آدمـی از ملائکه ندارد. [۲۰۰]

تفاوت کرامت ملائکه و انسان

«وَ قالُــوا اتَّخَذَ الرَّحْمــنُ وَلَدا سُبْحانَــهُ بَلْ عِبـادٌ مُکْرَمُونَ....» [۲۰۱]
خدای تعالی حال ملائکه را در آیه فوق بیان کرده که بندگانی مکرمند. مراد از اکرام ملائکه اکرامشان به خاطر همان عبودیت بوده، نه به غیر آن. مراد از این‌که ملائکه را «عِباد» خواند، با این‌که تمامی موجودات دارای شعور، همه «عِباد» و بندگانند، خواست به آنــان بفهمــانـد کــه عبودیتی که دارند، خدا به ایشان کرامت کرده است و این موهبت، عطیه‌ای است الهـی.
فــرق میان کرامت ملائکه و کرامت بشر، هرچند که در هر دو موهبتی است، این است که این موهبــت را به بشر از راه اکتساب می‌دهند، ولی به ملائکه بدون اکتساب.[۲۰۲]

برتری انسان بر ملائکه و عوامل آن

«وَ لَقَـدْ کَرَّمْنا بَنی ادَمَ وَ... وَ فَضَّلْناهُــمْ عَلی کَثیــرٍ مِمَّنْ خَلَقْنــا تَفْضیــلاً!»[۲۰۳]
مسلمین اختلاف دارند، در این‌که از انسان و ملک کدام‌یک برترند؟ معروف این است که انسان افضل است و مراد از افضلیت انسان نه همه افراد انسان‌ها است، بلکه افراد مؤمن است، زیرا حتی دو نفر هم اختلاف ندارند، در این‌که پاره‌ای از افراد انسان از چهارپایان هم پست‌تر و گمراه‌ترند.
قوام ذات فرشتگــان از قوام ذات انسان افضل و اعمال فرشته خالص‌تر و خدایی‌تر از اعمــال انسان است، اعمــال فرشتگان همرنــگ ذات آنان و اعمــال آدمی همرنگ ذات اوست و کمالــی که انسان آن را برای ذات خــود هدف قرار داده و در پرتــو اطاعت خدا جستجویــش می‌کند، این کمال را ملائکـه در ابتدای وجـودشان دارا هستند.
البته این هم هست که ممکن است همین انسان که کمال ذاتی خود را به تدریج یا به سرعت و یا به کندی از راه به‌دست آوردن استعدادهای تازه کسب می‌کند در اثر آن استعدادهای حاصله به مقامی از قرب و به حدی از کمال برسد که مافوق حدی باشد که ملائکه با نور ذاتی‌اش در ابتدای وجودش به آن رسیده است. ظاهر کلام خدای تعالی هم این امکان را تأیید می‌کند.
برای این‌که در داستان خلق کردن خلیفه برای زمین، برتری انسان را برای ملائکه بیان کرده و فرمود: این موجود در تحمل علم به اسماء قدرتی دارد که شما ندارید، او می‌تواند علم به تمامی اسماء را تحمل کند، و همین تحمل مقامی است از کمال که مقام تسبیح ملائکه به حمد خدا و تقدیسشان به آن پایه نمی‌رسد، و مقامی است که باطن انســان را از فساد و سفــک دماء پاک می‌کند و لذا می‌بینیم که ملائکه به این قانع شدند.
و نیز داستان مأمور شدن ملائکه به سجده کردن بر آدم و این‌که همه آنان وی را سجده کردند، یادآور شده و می‌فرماید: «فَسَجَدَ الْمَـلائِکَةُ کُلُّهُمْ اَجْمَعُونَ،» [۲۰۴] سجده‌ملائکه‌بر آدم‌از باب‌خضوع‌ایشان در برابر مقام‌کمال‌انسانی بوده و آدم‌جنبه قبله را برای ایشان داشته، وی با وجود خود، انسانیت را در برابر ایشان مجسم نموده بود، ایـن بود آن‌چه که از ظاهر آیات موردبحث و سایر آیاتی که آوردیم، استفاده می‌شد. [۲۰۵]

خدمت ملائکه در حرکت کمالی انسان

«وَ اِذْ قــالَ رَبُّــــکَ لِلْمَــلائِکَــةِ اِنّــی خــــالِــقٌ بَشَــــرا...، فَــاِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْـــتُ فیــهِ مِــنْ رُوحــی فَقَعُــوا لَهُ ســاجِدینَ....» [۲۰۶]
ملائکه مأمور شده بودند بر نوع بشر سجده کنند، نه بر شخص آدم، و خلاصه خصوصیات فردی آدم دخالتی در این امر نداشته، بلکه خصوصیات نوعی‌اش باعث شده. و این سجده هم صرفا از باب تشریفات اجتماعی نبوده، نتیجه‌ای حقیقی و واقعی باعث شده است، و آن عبارت است از خضوع به حسب خلقت. پس ملائکه بر حسب غرضی که در خلقتشان بوده، خاضع برای انسانند، آن هم بر حسب غرضی که در خلقت انسان بوده، (یعنی نتیجه خلقت بشر اشرف از نتیجه خلقت ملائکه است)، و ملائکــه مسخّــر برای بشــر و در راه سعادت زندگی اوســت و به عبــارت دیگر انسان منزلتی از قرب و مرحله‌ای از کمال دارد که مافــوق قرب و کمــال ملائکــه است.
پس این‌که می‌بینیم، همه ملائکه مأمور به سجده بر آدم شدند، می‌فهمیم همه آنان مسخّر در راه به کمال رساندن سعادت بشرند، و برای فوز و فلاح او کار می‌کنند، پس ملائکه اسبابی الهی و اعوانی برای انسانند که او را در راه رساندنش به سعادت و کمال یاری می‌کنند.
این‌جاست که برای کسانی که متدبّر و فطن باشند، روشن می‌گردد که امتناع ابلیس از سجده به خاطر استنکافی بود که از خضوع در برابر نوع بشر داشت، و او نمی‌خواســت ماننــد ملائکــه در راه سعادت بشر قــدم بردارد و او را در رسیدنــش به کمال مطلوبش کمــک نماید، ولی ملائکـه در این بــاب اظهــار خضــوع نمودنــد. [۲۰۷]

سجده ملائکه به انسان در آفرینش

«اِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ اِنّی خالِقٌ بَشَرا مِنْ طینٍ، فَاِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْ روُحــی فَقَعُوا لَهُ ساجِـدیــنَ!» [۲۰۸]
این دو آیه کلام خدای تعالی است، که به زمان بگومگوی ملائکه اشاره می‌کند. جمله «اِنّی جاعِلٌ فِی الاَْرْضِ خَلیفَةً،» [۲۰۹] که خطاب دیگری است از خدا به ملائکه، و جمله «اِنّی خالِقٌ بَشَرا مِنْ طینٍ،» [۲۱۰] که آن نیز خطاب خدا به ملائکه است، دو جمله متقارن است، که در یک زمان و یک ظرف واقع شده‌اند.
«فَــــاِذا سَــــوَّیْتُـــهُ وَ نَفَخْــتُ فیـهِ مِــنْ روُحــی، فَقَعُــوا لَـــهُ ســاجِــدیـــنَ،»تسویه انسان به معنای تعدیل اعضاء اوست، به این‌که اعضای بدنی او را با یکدیگر ترکیب و تکمیل کند، تا به صورت انسانی تمام عیار درآید، و دمیدن روح در آن، عبارت است از این‌که او را موجودی زنده قرار دهد، و اگر روح دمیده شده در انسان را به خود خدای تعالی نسبت داده، و فرموده: «از روح خودم در آن دمیدم،» به منظور شرافت دادن بــه آن روح است. و جمله «فَقَعُوا» امر است، و این امر نتیجه و فرع تسویه و نفخ روح واقع شده، می‌فرمایـد حال که از روح خودم در آن دمیدم، شما ملائکه بر او سجده کنید.
«فَسَجَدَ الْمَلائِکَةُ کُلُّهُمْ اَجْمَعُونَ، اِلاّ اِبْلیسَ....» [۲۱۱] دلالت این جمله بر این‌که تمامی‌فرشتگان برای‌آدم سجده‌کردند، و احدی‌ازآن تخلف‌نکرده،روشن‌است. [۲۱۲]

دانش انسان به علـم الاسمـاء و جهل ملائکه

«وَ اِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ اِنّی جاعِلٌ فِی الاَْرْضِ خَلیفَةً... وَ عَلَّمَ ادَمَ الاَْسْماءَ کُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَی الْمَلائِکَةِ....» [۲۱۳]
ملائکه از کلام خدای تعالی که فرمود: «می‌خواهم در زمین خلیفه بگذارم،» چنین فهمیده بودند که این عمل باعث وقوع فساد و خونریزی در زمین می‌شود، چون می‌دانستند که موجود زمینی به خاطر این‌که مادی است، باید مرکب از قوایی غضبی و شهوی باشد، و چون زمین دار تزاحم و محدود الجهات است و بقا در آن به حد کمال نمــی‌رســد، مگــر بــا زندگــی دسته‌جمعــی و معلــوم است که این نحــوه زندگــی بــالاخــره به فســاد و خونــریــزی منجـــــر می‌شـــود.
در حالی که مقام خلافت همان‌طور که از نام آن پیداست، تمام نمی‌شود مگر به این‌که خلیفه نمایشگر مستخلف باشد و تمامی شئون وجودی و آثار و احکام و تدابیر او را حکایت کند، البته آن شئون و آثار و احکام و تدابیری که به خاطر تأمین آن‌ها خلیفه و جانشین برای خود معین کرده است.
و این سخن فرشتگان پرسش از امری بوده که نسبت به آن جاهل بوده‌اند. خواسته‌انــد اشکالی را که در مسألــه خلافت یک موجود زمینی به ذهنشان رسیده، حل کنند، نه این‌که در کار خدای تعالی اعتراض و چون و چرا کرده باشنــد. به دلیــل این اعترافــی که خدای تعالــی از ایشان حکایــت کرده، که دنبــال سؤال خــود گفته‌انــد: «اِنَّکَ اَنْــتَ الْعَلیمُ الْحَکیمُ ـ تنها دانای علی الاطلاق و حکیم علی‌الاطلاق تو هستـی.» [۲۱۴] چون این جملـه با حرف «اِنَّ» آغـاز شده، می‌فهمانــد که فرشتگان مفــاد جمله را مسلــم می‌دانسته‌انــد.
«اِنّــی اَعْلَمُ مــا لا تَعْلَمُــونَ وَ عَلَّــمَ ادَمَ الاَْسْمــاءَ کُلَّهــا!» [۲۱۵]
خدای سبحان در رد پیشنهاد ملائکه، مسأله فساد در زمین و خونریزی در آن را از خلیفه زمینی نفی نکرد و نفرمود که نه، و نیز دعوی ملائکه را مبنی بر این‌که ما تسبیح و تقدیس تو می‌کنیم انکار نکرد، بلکه آنان را بر دعوی خود تقریر و تصدیق کرد. در عوض مطلب دیگری عنوان نمود و آن، این بود که در این میان مصلحتی هست، که ملائکه قادر به ایفای آن نیستند و نمی‌توانند آن را تحمل کنند، ولی این خلیفه زمینی قادر بر تحمل و ایفای آن می‌باشد. آری انسان از خدای سبحان کمالاتی را نمایش می‌دهد، و اسراری را تحمل می‌کند، که در وسع و طاقت ملائکه نیست.
این مصلحت بسیار ارزنده و بزرگ است، به طوری که مفسده فساد و سفک دماء را جبران می‌کند. ابتدا در پاسخ ملائکه فرمود: «من می‌دانم آن‌چه را که شما نمی‌دانید.» و در نوبت دوم، به جای آن جواب، این طور جواب می‌دهد که: «آیا به شما نگفتم من غیب آسمان‌ها و زمین را بهتر می‌دانم؟» و مراد از غیب، همان اسماءِ است نه علم آدم به آن اسما. چون ملائکه اصلاً اطلاعی نداشتند، از این‌که در این میان اسمایی هست، که آنان علم بدان ندارند. ملائکه این را نمی‌دانستند، نه این‌که از وجود اسماء اطلاع داشته، و از علم آدم بدان‌ها بی‌اطلاع بوده‌اند، وگرنه جا نداشت خدای تعالی از ایشان از اسماء بپــرســد، و این خود روشن است، که سؤال نامبرده به خاطر این بوده که ملائکه از وجـود اسمــاء بی‌خبــر بــوده‌اند.
پس این سیاق به ما می‌فهماند: که ملائکه ادعای شایستگی برای مقام خلافت کرده، و اذعان کردند به این‌که آدم این شایستگی را ندارد، و چون لازمه این مقام آن است که خلیفه اسماء را بداند، خدای تعالی از ملائکه از اسماء پرسید، و آن‌ها اظهار بی‌اطلاعی کردند، و چون از آدم پرسید، و جواب داد، بدین وسیله لیاقت آدم برای حیازت این مقام و عدم لیاقت فرشتگان ثابت گردید.
نکته دیگر که در این‌جا هست، این است که خدای سبحان دنبال سؤال خود، این جمله را اضافه فرمود: «اِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ ـ اگر راستگو هستید؟» و این جمله اِشعار دارد بر این‌که ادعــای ملائکه ادعای صحیحــی نبوده، چون چیــزی را ادعا کرده‌اند که لازمــه‌اش داشتـــن علـــم اســت.
«وَ عَلَّمَ ادَمَ الاَْسْمــاءَ کُلَّها، ثُــمَّ عَرَضَهُــمْ....» [۲۱۶]
این جمله اِشعار دارد بر این‌که اسماء نامبرده، و یا مسمّاهای آن‌ها موجودات زنده و دارای عقل بوده‌اند که در پس پرده غیب قرار داشته‌اند، و به همین جهت علم به آن‌ها غیر آن نحوه علمی است که ما به اسماء موجودات داریم، چون اگر از سنخ علم ما بود، باید بعد از آن‌که آدم به ملائکه خبر از آن اسماء داد، ملائکه هم مثل آدم دانای به آن اسماء شده باشند، و در داشتن آن علم با او مساوی باشند، برای این‌که هرچند در این صورت آدم به آنان تعلیم داده، ولی خود آدم هم به تعلیم خدا آن را آموخته بود. پس دیگر نباید آدم اشرف از ملائکه باشد و خدا او را بیشتر گرامی بدارد.
و نیز اگر علم نامبرده از سنخ علم ما بود، نباید ملائکه به صرف این‌که آدم علم به اسماء دارد، قانع شده باشند و استدلالشان باطل شود. و سخن کوتاه، آن‌که معلوم می‌شود آن‌چه آدم از خدا گرفت و آن علمی که خدای به وی آموخت، غیر آن علمی بود که ملائکه از آدم آموختند. علمی که برای آدم دست داد، حقیقت علم به اسماء بود، که فراگرفتن آن برای آدم ممکن بود، و برای ملائکه ممکن نبود، و آدم اگر مستحق و لایق خلافت خدایی شد به خاطر همین علم به اسماء بود، نه به خاطر خبر دادن از آن وگرنه بعد از خبر داشتن ملائکه هم مانند او باخبر شدند، دیگر جا نداشت که باز هم بگویند ما علمی نداریم «سُبْحانَکَ لا عِلْمَ لَنا اِلاّ ما عَلَّمْتَنا....»
پس، از آن‌چه گذشــت، روشن شد که علــم به اسماء آن مسمیّــات، باید طوری بوده باشــد که از حقایــق و اعیان وجودهــای آن‌ها کشــف کند، نه صــرف نام‌هــا، که اهل هر زبانــی برای هر چیــزی می‌گذارنــد.
پس معلوم شد که آن مسمیّات و نامیده‌ها که برای آدم معلوم شد، حقایق و موجوداتی خارجی بوده‌اند، نه چون مفاهیم که ظرف وجودشان تنها ذهن است. و نیز موجوداتی بوده‌اند که در پس پرده غیب، یعنی غیب آسمان‌ها و زمین نهان بوده‌اند، و عالــم شدن به آن موجــودات غیبــی، یعنی آن طوری که هستنــد، از یک ســو تنها برای موجود زمینــی ممکن بوده، نه فرشتگان آسمانی و از سوی دیگر آن علم در خــلافــت الهـــی دخــالــت داشتــه است.
اسماء نامبرده اموری بوده‌اند که از همه آسمان‌ها و زمین غایب بوده و به کلی از محیط کون بیرون بوده‌اند. وقتی عمومیت اسماء را در نظر بگیریم و این‌که مسمّاهای به آن اسماء دارای زندگی و علم بوده‌اند، و این‌که در غیب آسمان‌ها و زمین قرار داشته‌اند، آن وقت با کمال وضوح و روشنی همان مطلبی از آیات موردبحث استفاده می‌شود که آیــه زیــــر درصــــدد بیــان آن اســت:
«وَ اِنْ مِنْ شَیْ‌ءٍ اِلاّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ اِلاّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ ـ هیچ چیز نیست مگر آن‌که نزد ما خزینه‌هـای آن هست، و ما از آن خزینه‌هــا نازل نمی‌کنیــم مگر به اندازه معلــوم.» [۲۱۷]
این موجودات زنده و عاقلی که خدا بر ملائکه عرضه کرد، موجوداتی عالی و محفوظ نزد خدا بودند، که در پس حجاب‌های غیب محجوب بودند و خداوند با خیر و برکت آن‌ها هر اسمی را که نازل کرد، در عالم نازل کرد و هرچه که در آسمان‌ها و زمین هست از نور و بهای آن‌ها مشتق شده است، و آن موجودات با این‌که بسیار و متعددند، در عین حال تعدد عددی ندارند، و این‌طور نیستند که اشخاص آن‌ها با هم متفاوت باشنــد، بلکه کثرت و تعــدد آن‌ها از باب مرتبه و درجه است، و نزول اسم از ناحیه آن‌ها نیز به این نحـو نزول است. [۲۱۸]

خضوع ملائکه در مقابل عالم بشریت

«...ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلاآئِکَةِ اسْجُدُوا لاِدَمَ...!» [۲۱۹]
سجده ملائکه برای جمیع بنی نوع بشر و در حقیقت خضوع برای عالم بشریت بوده، و اگر حضرت آدم علیه‌السلام قبله‌گاه سجده ملائکه شده، از جهت خصوصیت شخصی‌اش نبوده، بلکه از این باب بوده که آدم علیه‌السلام نمونه کامل انسانیت بوده، و در حقیقت از طرف تمـام افـراد انسان به منزله نماینده بوده است.
قضیه‌خلافتی‌که آیات ۳۰ تا ۳۳سوره‌بقره متعرض‌آن‌است، برمی‌آیدکه مأمورشدن ملائکه به سجده متفرع بر خلافت مزبور بوده، و خلافت مزبور مختص به آدم علیه‌السلام نبــوده، بلکــه در همـه افراد بشر جــاری است. پس سجــده ملائکه هم سجــده بر جمیع افراد انسان است.[۲۲۰]

خدمات عمومی و خصوصی ملائکه به انسان‌ها

«نَحْــنُ اَوْلِیــاؤُکُــمْ فِی الْحَیــوةِ الدُّنْیــا وَ فِــی الاْخِــرَةِ!» [۲۲۱]
این‌که در آیه شریفه فوق ولایت ملائکه را ذکر کرده، نه ولایت خدا را، برای این بوده باشد که بین اولیای خدا و دشمنان او مقابله و مقایسه کند، چون در حق دشمنانش فــرمــوده بــود: «وَ قَیَّضْنــا لَهُــمْ قُــرَنــاءَ!» [۲۲۲] و در آیــه مـورد بحث در مقــابــل آن قــریــن‌هــا، از قول ملائکــه‌اش می‌فـرمـاید: «ما اولیای شما هستیم!»
و نتیجه این مقابله آن است که معلوم شود که مراد از ولایت ملائکه برای مؤمنین، تشدید و تأیید مؤمنین است، چون ملائکه مؤید آن‌هایند که مختص به اهل ولایت خدایند. و امّا ملائکه‌ای که حارس و نگهبان خلقند، و یا آن‌هایی که موکل بر ارزاق و اجل‌های مــردم و سایر شئون آن‌هایند، اختصاصی به مؤمنین ندارند، بلکه مؤمن و کافر برایشـان یکسان است. [۲۲۳]

رابطه تکوینی ملائکه با سعادت انسان

«ثُمَّ قُلْنــا لِلْمَلاآئِکَـةِ اسْجُــدُوا لاِدَمَ فَسَجَدُوآا اِلاّاِبْلیسَ لَمْ‌یَکُنْ مِنَ‌السّاجِدینَ!»[۲۲۴]
امر به سجده در قصه خلقت آدم و همچنین امتثال ملائکه و تمرّد ابلیس و رانده‌شدنش از بهشت در عین این‌که امر و امتثال و تمرّد و طرد تشریعی و معمولی بوده، در عین حال از یک جریان تکوینی و روابط حقیقی که بین انسان و ملائکه و انسان و ابلیس هست حکایــت می‌کند، و می‌فهمانــد که خلقت ملائکــه و جن نسبت به سعادت و شقــاوت انســان چنیـــن رابطـــه‌ای دارد.
امر پروردگار به این‌که ملائکه بر آدم سجده کنند، برای احترام آدم و به‌خاطر قرب منزلتی بود که وی در درگاه پروردگار داشت.
خدای تعالی آدم را با نعمت خلافت و کرامت ولایت، شرافت و منزلتی داد که ملائکه در برابر آن منزلت ناگزیر از خضوع بودند، و اگر ابلیس سر برتافت به خاطر ضدیتی بود که جوهره ذاتش با سعادت انسانی داشت، و لذا هرجا که با انسان برخورد کرده و می‌کند درصدد تباهی سعادت وی برمی‌آید، و به محضی که با او مساس پیدا می‌کند گمراهش می‌سازد، آری «کُتِبَ عَلَیْهِ اَنَّهُ مَنْ تَوَلاّهُ فَاَنَّهُ یُضِلُّهُ وَ یَهْدیهِ اِلی عَذابِ السَّعیرِ ـ قلم ازلی درباره شیطان چنین نوشته که هرکه با او دوستی کند، او وی را به ضلالت افکنده و به سوی آتش سوزانش راهبر شود.» [۲۲۵][۲۲۶]

ولایت ملائکه

«ثُمَّ قُلْنـا لِلْمَلاآئِکَةِ اسْجُدُوا لاِدَمَ فَسَجَدُوآا اِلاّاِبْلیسَ لَمْ یَکُنْ مِنَ‌السّاجِدینَ!»[۲۲۷]
معنی فریب شیطان خوردن و در تحت ولایت شیطان درآمدن، همین است که گمراه بشود و نداند چه کسی او را گمراه کرده «اِنَّهُ یَریکُمْ هُوَ وَ قَبیلُهُ مِنْ حَیْثُ لاتَرَوْنَهُمْ اِنّا جَعَلْنَا الشَّیاطینَ اَوْلِیآءَ لِلَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ ـ او و گروه وی به‌طور مسلم شما را از آن‌جایی که خودتان احساس نکنید، می‌بینند. آری، ما شیطان‌ها را اولیای کسانی قرار دادیم که ایمان نمی‌آورنـد.» [۲۲۸]
قرآن کریم نظیر این ولایتی را که شیطان در گناه و ظلم بر آدمیان دارد، برای ملائکه در اطاعت و عبادت اثبات نموده، می‌فرماید: «اِنَّ الَّذینَ قالُوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ‌الْمَلائِکَةُ اَلاّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ اَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ‌الَّتی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ، نَحْنُ اَوْلِیاؤُکُمْ فِی الْحَیوةِ الدُّنْیا ـ کسانی که گفتند: پروردگار ما خداست و پای گفته خود هم ایستــاده استقامــت نمودنــد، فرشتگــان بر آنــان نــازل شــده، نوید می‌دهنــد که مترسیــد و غمگین مباشید، و به بهشتی که خدایتان وعده داده دلخــوش باشید (و مطمئن بدانید که) ما در زنـدگـی دنیــا اولیای شمــا هستیم.» [۲۲۹]
البته این دو نوع ولایت منافاتی با ولایت مطلقه پروردگار که آیه «لَیْسَ لَهُمْ مِنْ دُونِهِ وَلِیٌّ وَ لا شَفیعٌ،» [۲۳۰] آن را اثبات می‌کند، ندارد. [۲۳۱]

مهلت ملائکه تا آخرین روز زندگی بشر

«قــالَ فَاِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَـرینَ، اِلــی یَــوْمِ الْوَقْـتِ الْمَعْلُومِ!» [۲۳۲]
اگر خدای تعالی ابلیس را علیه بشر تأیید نموده و او را تا وقت معلوم مهلت داده است، خود بشر را هم به وسیله ملائکه ـ تا دنیا باقی است، باقی هستند ـ تأیید فرموده است. و لذا می‌بینیم در پاسخ ابلیس در آیات فوق نفرموده: «تو مهلت داده شده‌ای،» بلکه فرمود: «تو از زمره مهلت داده شدگانی،» پس معلوم می‌شود، غیر ابلیس کسان دیگری هم هستند که تا آخرین روز زندگی بشر زنده‌اند.
مهلــت دادن ابلیس تا روز وقت معلوم از باب تقدیم مرجوح بر راجح و یا ابطال قانون علیت نیست، بلکــه از باب آسان ساختــن امر امتحان است و لذا می‌بینیم دو طرفی است و در مقابل ابلیس، ملائکه را هم مهلت داده است. [۲۳۳]

دعای ملائکه در پذیرش توبه انسان‌ها

«اَلَّذینَ یَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ... وَ یَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذینَ امَنُوا رَبَّنا وَسِعْتَ کُلَّ شَیْ‌ءٍ رَحْمَةً وَ عِلْما فَاغْفِرْ لِلَّذینَ... .» [۲۳۴]
ملائکه حامل عرش از خدای سبحان می‌خواهند تا هرکس را که ایمان آورده، بیامرزد. جمله فوق حکایت متن استغفار ملائکه است. ملائکه قبل از درخواست خود نخست خدا را به سعه رحمت و علم ستوده‌اند. و اگر در بین صفات خداوندی، رحمت را نام برده و آن را با علم جفت کردند، بدین جهت بود که خدا با رحمت خود بر هر محتاجی انعــام می‌کند، و با عمــل خود احتیـاج هر محتـاج و مستعد رحمت را تشخیص می‌دهد.
«...فَاغْفِـرْ لِلَّذینَ تابُوا وَ اتَّبَعُــوا سَبیلَکَ وَقِهِمْ عَــذابَ الْجَحیمِ!» [۲۳۵]
این جمله فرع و نتیجه ثنایی است که ملائکه در جمله قبلی کرده، و خدا را به سعه علم و رحمت ستودند. مراد از سبیلی که مؤمنین پیروی آن کردند، همان دینی است که خدا برای آنان تشریع کرده، و آن دین اسلام است، و پیروی دین اسلام عبارت است از این‌که عمــل خود را با آن تطبیــق دهند، پس مراد از توبــه این است که با ایمان آوردن به طرف خدا برگردند.
و معنای جمله این است که خدایا حال که رحمت و علم تو واسع است، پس کسانی را که با ایمان آوردن به یگانگی تو و با پیروی دین اسلام تو به سوی تو برگشتند، بیامرز، و از عذاب جحیــم حفظشــان فرمــا. و این همــان غایت و غرض نهایی از مغفرت است.
«رَبَّنــا وَ اَدْخِلْهُــمْ جَنّـــاتِ عَـــدْنِ‌نِ الَّتــی وَعَـــدْتَهُـــمْ...!» [۲۳۶]
در این آیه مجددا ندای [۲۳۷] را تکرار کردند، تا عطوفت الهی را بیشتر برانگیزند، و مراد از وعده‌ای که خدای تعالی داده، وعده‌هایی است که به زبان انبیائش و در کتب آسمانی‌اش داده است.
«وَ مَنْ صَلَحَ‌مِنْ ابائِهِمْ وَ اَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّیّاتِهِمْ...!» [۲۳۸]
مــراد از صلاحیت، صلاحیــت برای داخل بهشت شــدن است و معنــای جمله چنین اســت: پروردگــارا، هرکـس از ایشان و پــدران و همســران و فرزنــدان ایشان را که صلاحیت داخل شدن بهشت دارنــد، داخل بهشت‌های عدن بفرما.
این نکته از سیاق آیات به خوبی معلوم است که: استغفار ملائکه برای عموم مؤمنین است، و نیز معلوم است که مؤمنین را دو قسمت کردند: یکی آن مؤمنینی که خودشان توبه کرده، و راه خدا را پیروی کردند، که خدا هم وعده جنات عدن به ایشان داده، و قسم دوم آن مؤمنینی که خودشان چنین نبوده‌اند، و لکن صلاحیت داخل شدن در بهشت را دارند، و ملائکه، قسم اول را متبوع و قسم دوم را تابع آنان خواندند.
از این تقسیم برمی‌آید، طایفه اول اشخاصی هستند که در ایمان و عمل کاملند، چون مقتضای حقیقت معنای «لِلَّذینَ تابُوا وَ اتَّبَعُوا سَبیلَکَ،» [۲۳۹] همین است، لذا اول این طایفــه را ذکر کردنــد و از پروردگــار خود خواستنــد تا ایشان را بیامرزد، و وعده بهشـت عدنــی که به ایشــان داده در حقشــان منجز فرماید.
و طائفه دوم در مقام و منزلت پایین‌تر از طائفه اولند، کسانی هستند که ایمان و عمل صالح خود را به حد کمال نرسانده‌اند، ایمانی ناقص و ضعیف دارند، و عملی زشت، ولی با طائفه اول منسوبند، یا پدر و یا فرزند و یا همسرانشانند. از خدای تعالی درخواست کرده‌اند: که این طایفه را هم به طایفه اول و کاملین در ایمان ملحق نموده، در جنات عدن به ایشان برساند، و از بدی‌ها حفظشان فرماید. «... اِنَّکَ اَنْتَ الْعَزیـزُ الْحَکیمُ، وَقِهِمُ‌السَّیِّئاتِ وَ مَنْ تَقِ السَّیِّئاتِ یَوْمَئِذٍ فَقَدْ رَحِمْتَهُ!» [۲۴۰] [۲۴۱]

دعای ملائکه در تشریع دین انسان‌ها

«وَالْمَلائِکَةُ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِرَبِّهِمْ وَ یَسْتَغْفِرُونَ لِمَنْ فِی‌الاَْرْضِ!» [۲۴۲]
فرشتگان، خدای را از هرچه که لایق به ساحت قدسش نیست منزه داشته، و او را با شمردن کارهای جمیلش ثنا می‌گویند، و یکی از چیزهائی که لایق ساحت قدس او نیست، همین است که امر بندگان خود را مهمل گذارد، و آنان را به سوی دینی که خود تشریع می‌کند، و از راه وحی ابلاغ می‌فرماید هدایت نکند، با این‌که این هدایت یکی از کارهایـی است که انجامــش از ناحیــه خــدا جمیل و پسندیده است.
و از خدای سبحان درخواست می‌کنند که اهل زمین را بیامرزد، و معلوم است که حصول این آمرزش سببی دارد که قبلاً باید حاصل شده باشد، و آن سبب عبارت است از پیمودن طریق بندگی، و آن هم احتیاج به هدایت خود خدا دارد. پس برگشت درخواست مغفرت برای اهل زمین به این درخواست است که خدا برای آنان دینی تشریع کند، و آن‌گاه کسانی را که به آن دین می‌گروند، بیامرزد. پس معنای جمله موردبحث این می‌شود: که ملائکه از خدای سبحان درخواست می‌کنند که برای ساکنین زمین از طریق وحی دینی تشریع کند، و آن‌گاه به وسیله آن دین ایشان را بیامرزد.
البته معنا ندارد که ملائکه برای همه اهل زمین طلب مغفرت کنند، و از خدا بخواهند حتی مشرکین را که می‌گفتند «اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَدا،» بیامرزد، با این‌که قبلاً از خود ملائکه حکایت کرده بود که «یَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذینَ امَنُوا ـ برای خصوص مؤمنین استغفار می‌کنند.» [۲۴۳] پس ناگزیر باید بگوییم منظور از طلب مغفرت، طلب وسیله و سبب مغفرت است، و آن همین است که نخست برای اهل زمین دینی تشریع کند، تا سپس متدینین به آن دین را بیامرزد.
صلوات ملائکه به رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله و آل او «اِنَ‌اللّهَ وَ مَلائِکَتَهُ‌یُصَلُّونَ عَلَی‌النَّبِیِّ یا اَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا صَلُّواعَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلیمـا!»[۲۴۴]
کلمه «صَلوة» در اصل به معنای انعطاف بوده، صلاة خدا بر پیغمبر به معنای انعطاف او به وی است، به وسیله رحمتش، البته انعطافی مطلق، چون در آیه شریفه صلاة را مقید به قیدی نکرده است، و همچنین صلاة ملائکه او بر آن جناب انعطاف ایشان است بر وی، به این‌که او را تزکیه نموده، و برایش استغفار کنند، صلاة مؤمنین بر او انعطاف ایشان است، به وسیله درخواست رحمت برای او.
و در این‌که قبــل از امر به مؤمنیــن که بر او صلوات بفرستیــد، نخست صلوة خــود و ملائکــه خود را ذکــر کرد، دلالتــی هســت بر ایــن‌کــه صلوات مؤمنیــن بـر آن جناب پیــروی خدای سبحــان و متابعت ملائکه اوست.
از طریق شیعــه و سنــی هم روایــت بسیــار زیــاد رسیــده، در این‌که طریــق صلوات فرستــادن، مؤمنین بر آن جنــاب، این اســت که از خــدا بخواهنــد، بــر او و آل او صلوات بفرستند. [۲۴۵]

شرایط شفاعت ملائکه

«وَ کَمْ مِنْ مَلَکٍ فِی‌السَّمواتِ لاتُغْنی شَفاعَتُهُمْ‌شَیْئا اِلاّمِنْ بَعْدِ اَنْ یَأْذَنَ‌اللّهُ لِمَنْ یَشاءُ وَ یَرْضی!» [۲۴۶]
فرق میان «اذن» و «رضا» ایــن است که رضا امری است باطنی، ولی اذن امر ظاهری است و اعلام صاحب اذن است.
این آیه درصدد این است که بفرماید ملائکه از ناحیه خود مالک هیچ شفاعتی نیستند، به طوری‌که در شفاعت کردن بی‌نیاز از خدای سبحان باشند، آن‌طور که بت‌پرستان معتقدند، چون تمامی امور به دست خداست، پس اگر شفاعتی برای فرشته‌ای باشد، بعد از آن است که خدا به شفاعتش راضی باشد و اذنش داده باشد. بنابراین مــراد از جملــه «لِمَنْ یَشاءُ» ملائکه است. و معنای آیه این است که چه بسیار از فرشتــه در آسمان‌ها هستند که شفاعتشان هیــچ اثری ندارد، مگر بعد از آن‌که خــدای به هریــک از ایشان که بخواهــد و راضی باشــد، اجازه شفاعــت داده باشــد.
به هر حال از این آیه این معنا به طور مسلم برمی‌آید که، برای ملائکه شفاعتی قایل است. چیزی‌که‌هست شفاعت‌ملائکه را مقید به‌اذن و رضای‌خدای سبحان کرده است. [۲۴۷]

دانشمندان مورد لعن ملائکه

«اِنَّ الَّذینَ کَفَرُوا وَ ماتُوا وَ هُمْ کُفّارٌ اُولئِکَ عَلَیْهِمْ لَعْنَةُ اللّهِ وَ الْمَلائِکَةِ وَ النّاسِ اَجْمَعینَ!» [۲۴۸]
در آیه موردبحث مراد از «الَّذینَ کَفَرُوا» کسانی است که حق را تکذیب می‌کنند و معاند هستند ـ و همان‌هائی هستند که در آیه قبل فرمود: آن‌چه را خدا نازل کرده کتمان مجازاتشان کرد، که این خود فرمانی است از خدای سبحان که هر لعنتی که از هر انسان‌و از هر ملکی سر بزند، متوجه ایشان بشود، بدون هیچ استثنا.
پس این گونه اشخاص سبیل و طریقه‌شان، طریقه شیطان است که خدا درباره‌اش فرمود: «وَ اِنَّ عَلَیْکَ اللَّعْنَـةَ اِلـی یَوْمِ الدّینِ!» [۲۴۹] چون در این جمله خدای تعالی تمامی لعنت‌ها را متوجه شیطان کرده. معلوم می‌شود این اشخاص هم (یعنی علمائی که علم خود را کتمان می‌کنند) در این لعنت تمام شرکای شیطان، و شیطان‌های دیگری چون اویند.
و چــه‌قــدر لحــن ایـــن آیــه شدیــد و امــر آن عظیــم اســت.
«خالِدینَ فیهـا،» یعنی این علمای کتمانگر و این شیطان‌های انسی، در لعنت خدا و ملائکه جاودانند (و جمله عذاب از آن‌ها تخفیف نمی‌پذیرد و حتی مهلت هم داده نمی‌شــونــد) که در آن عــذاب در جــای لعنت آمده، دلالت دارد بر این‌که لعنت خدا و مــلائکــه مبــدل به عذاب می‌شود. [۲۵۰]

کمال انسان و تبدیل باطن او به ملائکه

«وَ لَوْ نَشــاءُ لَجَعَلْنــا مِنْکُــمْ مَلائِکَـةً فِی الاَْرْضِ یَخْلُفُــونَ!» [۲۵۱]
ظاهر این آیه شریفه می‌خواهد این استبعاد را برطرف کند که چگونه ممکن است یک فرد بشر دارای این همه کمالاتی که قرآن درباره عیسی علیه‌السلام نقل می‌کند، بوده باشد؟ بتواند مرغ بیافریند، مرده زنده کند، و در روزهائی که طفل گهواره است با مردم حرف بزند و خوارقی مثال این از خود بروز دهد، و خلاصه مانند ملائکه واسطه فیض در احیا و اماته و رزق و سایر انواع تدبیر باشد، و در عین حال عبد باشد، نه معبود، و مألوه باشد، نه اله.
آری این گونه کمالات در نظر وثنیت مختص به ملائکه، و ملاک الوهیت آن‌هاست، که بایــد به خاطر داشتن آن‌ها پرستیــده شوند، و کوتــاه سخن این‌که از نظر وثنیت محال است، بشری پیدا شود که این نوع کمالاتی را که مختص ملائکه، اســت دارا باشد.
آیه شریفه می‌خواهد این استبعاد را برطرف ساخته، و بفرماید خدای تعالی می‌تواند انسان را آن چنان تزکیه کند و باطنش را از لوث گناهان پاک سازد، که باطنش باطن ملائکه گردد، و ظاهرش ظاهر انسان باشد و با سایر انسان‌های روی زمین زندگــی کند، خودش از انسانی دیگر متولد شود، و انسانی دیگــر از او متولد گردد، ولی باطنش باطن ملائکــه باشد، و آن‌چـه از ملائکه به ظهور می‌رسد از او نیز سربزند.
این کار انقلاب ماهیت نیست، که بگوئی فی نفسه امری است محال، و قابل آن نیست که از خدا سربزند، بلکه نوعی تکامل وجودی است، خدای‌تعالی انسانی را از حدی از کمــال بیــرون آورده، به حــدی بالاتر از آن می‌برد که امکان و ثبوتش در جای خود ثــابــت و مسلــم شــده اســـت. [۲۵۲]

ملائکه، جزئی از اجزای ایمان بشری

«یآ اَیُّهَا الَّذینَ امَنُوآا امِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِه... وَ مَنْ یَکْفُرْ بِاللّهِ وَ مَلاآئِکَتِه وَ کُتُبِه وَ رُسُلِه وَ الْیَوْمِ الاْخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً بَعیدا!» [۲۵۳]
این آیه به مؤمنین امر می‌کند که دو مرتبــه ایمان بیاورند. امر به آن است که مؤمنین، ایمان اجمالــی خود را بر تفاصیــل این حقایق بســط دهند، زیرا این‌ها معارفـی است که هرکدام به دیگری مربوط هستند و مستلزم یکدیگرند.
ایمان به یکی از این حقایق جز به ایمان به همه آن‌ها بدون استثناء، تمام نیست. اگر به پاره‌ای از این حقایق ایمان آورند و پاره‌ای دیگر را رد کنند، اگر این معنی را ظاهر کنند، کفر و اگر کتمان و اخفا کنند نفاق است.
قسمت اول آیه مردم را دعوت می‌کند که بین همه چیزهائی که در آیه ذکر شده جمع کنند و این دعوت با این ادعاست که اجزای این مجموع به هم مربوطند و از یکدیگر جدا نیستند. معنی قسمت دوم آیه این است که: هرکس به خدا یا ملائکه خدا یا کتب خدا یا رســولان خدا یا روز بازپسین کافــر شود، یعنی هرکس به هریــک از اجزای ایمان کافر شود به گمراهــی دوری افتــاده اســت.
آیات قرآنی ناطق است که کسی که به هریک از آن‌چه در این آیه ذکر شده ـ به‌طور جدا جدا ـ کافر باشد، به حقیقت کافر است. [۲۵۴]

ضرورت ایمان به ملائکه

«... وَ لکِنَّ الْبِرَّ مَنْ امَنَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الاْخِرِ وَ الْمَلائِکَةِ وَ الْکِتابِ وَ النَّبِیّینَ وَ اتَی الْمالَ....» [۲۵۵]
جمله فوق تعریف ابرار و بیان حقیقت حال ایشان است که هم در مرتبه اعتقاد تعریفشان می‌کند، و هم در مرتبه اعمال و هم اخلاق. درباره اعتقادشان می‌فرماید: «مَنْ امَنَ بِاللّهِ،» و درباره اعمالشان می‌فرماید: «اُولئِکَ الَّذینَ صَدَقُوا،» و درباره اخلاقشان می‌فرمایــد: «وَ اُولئِــکَ هُمُ الْمُتَّقُـــنَ.»
و در تعریف اولی که از ایشان کرده و فرموده: «کسانی هستند که ایمان به خدا و روز جزا و ملائکه و کتاب و انبیا دارند.» و این تعریف شامل تمامی معارف حقه‌ای است که خدای سبحان، ایمان به آنها را از بندگان خود خواسته است. مراد از ایمان، ایمان کاملی اســت، که اثرش هرگـز از آن جدا نمی‌شود، و تخلف نمی‌کند، نه در قلب و نه در جوارح.
در قلب تخلف نمی‌کند چون صاحب آن دچار شک و اضطراب و یا اعتراض و یا در پیش آمدی ناگوار دچار خشم نمی‌گردد، و در اخلاق و اعمال هم تخلف نمی‌کند، (چون وقتی ایمان کامل در دل پیدا شد، اخلاق و اعمال هم اصلاح می‌شود). [۲۵۶]

ایمان و تصدیق ملائکه

«امَنَ الرَّسُولُ بِمـا اُنْزِلَ اِلَیْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ کُلٌّ امَنَ بِاللّهِ وَ مَلائِکَتِهِ وَ کُتُبِـهِ وَ رُسُلِــهِ لا نُفَرِّقُ بَیْنَ اَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ!» [۲۵۷]
این قسمت از آیه ایمان پیامبر و مؤمنین را تصدیق می‌کند، و اگر پیامبر را جدای از مؤمنین ذکر کرده بوده و فرمود: رسول بدان‌چه از ناحیه پروردگارش نازل شده ایمان دارد، و آنگاه مؤمنین را به آن جناب ملحق کرد، برای این بود که رعایت آن جناب را فرموده باشد. و این عادت قرآن است، که هر جا مناسبتی پیش آید، از آن جناب احترامی بـه عمل بیـاورد، و او را جدای از دیگران ذکر نموده، سپس دیگران را به او ملحق سازد.
«کُلٌّ امَنَ بِاللّهِ وَ مَلائِکَتِهِ وَ کُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ!»
این جمله تفصیل آن اجمالی است که جمله قبل بر آن دلالت می‌کرد، چون جمله قبل اجمالاً می‌گفت رسول و مؤمنین به آنچه نازل شده ایمان آوردند، و شرح نمی‌داد که آنچه نازل شده به چه چیز دعوت می‌کند. جمله موردبحث شرح می‌دهد که کتاب نازل بر رسول خدا مردم را به سوی ایمان و تصدیق همه کتب آسمانی و همه رسولان و ملائکه خــدا که بندگان محتــرم اویند دعــوت می‌کند، هرکــس بدان‌چــه بر پیامبر اسلام نازل شده ایمان داشته باشــد، در حقیقت به صحیـح همه مطالب نامبرده ایمان دارد. [۲۵۸]

فصل پنجم:وظیفه ملائکه در حفظ انسان و اعمال و گفتار او

ملائکه محافظ انسان و اعمال او

«لَهُ مُعَقِّبتٌ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِه یَحْفَظُونَهُ مِنْ اَمْرِ اللّهِ!»
«بــرای آدمی که به سوی پروردگــارش برمی‌گــردد، تعقیــب کنندگانــی است که از پیــش رو و از پشــت مراقــب اوینــد.» [۲۵۹]
از مشرب قرآن معلوم و پیداست که آدمی تنها این هیکل جسمانی و این بدن مادی محسوس نیست، بلکه موجودی است مرکب از بدن و نفس و شئون و امتیازات عمده او همه مربوط به نفس اوست، نفس اوست که اراده و شعور دارد، و به‌خاطر داشتن آن، مورد امر و نهی قرار می‌گیرد. هر چند نفس بدون بدن کاری نمی‌کند و لکن بدن کاری نمی‌کنــد و لکن بدن جنبه آلت و ابزاری را دارد که نفس برای رسیدن به مقاصد و هدفهای خود آن‌را بکار می‌زند .
بنابر این جمله «مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِه،» توسعه می‌یابد، هم امور مادی و جسمانی را شامل می‌شود، و هم امور روحی را، پس همه اجسام و جسمانیاتی که در طول حیات انسان به جسم او احاطه دارد، بعضی از آن‌ها در پیش سر او واقع شده‌اند، و همچنین جمیع مراحل نفسانی که آدمی در مسیرش به سوی پروردگارش می‌پیماید، و جمیع احوال روحی که به خود می‌گیرد، و قرب و بعدها و سعادت و شقاوتها و اعمال صالح و طالح و ثواب و عقابهائی که برای خود ذخیره می‌کند، همه آنها یا در پشت سر انسان قرار دارند، و یا در پیش رویش .
و این معقباتی که خداوند از آن‌ها خبر داده در اینگونه امور از نظر ارتباطش به انسانها دخل و تصرفهائی دارند،و این انسان که خداوند او را توصیف کرده به این‌که مالک نفع و ضرر و مرگ و حیات و بعث و نشور خود نیست و قدرت بر حفظ هیچیک از خود و آثار خود را چه آن‌ها که حاضرند و چه آنها که غایبند ندارد، و این خدای سبحان است که او و آثار حاضر و غائب او را حفظ می‌کند، و در عین این‌که فرموده: «اللّهُ حَفیظٌ عَلَیْهِمْ ـ خداوند بر ایشان حافظ است!» [۲۶۰] و نیز فرموده: «وَ رَبُّکَ عَلی کُلِّ شَی‌ءٍ حَفیظٌ ـ و پروردگــارت بر هر چیزی نگهبان است!» [۲۶۱] در عین حال وسائطی را هــم در این حفظ کــردن اثبات نمــوده، می‌فرمایــد: «وَ اِنَّ عَلَیْـکُمْ لَحـافِظین ـ به درستی بر شمـا نگهبانانــی هســت.» [۲۶۲]
پس اگر خدای تعالی آثار حاضر و غائب انسانی را به وسیله این وسائط که گاهی آن‌ها را «حافظین» نامیده و گاهی «معقبات» خوانده، حفظ نمی‌فرمود، هر آینه فنا و نابودی از هر جهت آن‌ها را احاطه نموده، هلاکت از پیش رو و پشت سر به سویش می‌شتافت. چیزی که هست همان‌طور که حفظ آن‌ها به امری از ناحیه خداست هم‌چنین فنای آن و فساد و هلاکتش به امر خداست .
و اگر ملائکه عملی می‌کنند، آن نیز به امر خداست. از همین جا معلوم می‌شود که این معقبات (نگهبانان) همان‌طور که آن‌چه حفظ می‌کنند به امر خدا می‌کنند، هم‌چنین از امر خدا حفظ می‌کنند، چون فنا و هلاکت و فساد هم امر خداست، همانطور که بقا و استقامت و صحت به امر خداست، پس هیچ مرکب جسمانی و مادی دوام نمی‌یابد مگر به امر خدا، و هیچ یک از آن‌ها ترکیبش انحلال و فساد نمی‌یابد، مگر به امر خدا. در معنویات هم حالت روحی و یا عمل و یا اثر علمی دوام نمی‌یابد مگر به امر خدا، و هیچ یک از آنها دچار حبط و زوال و فساد نمی‌شوند مگر باز به امر خدا. آری امر همه‌اش از خداست و همه‌اش به سوی خدا برگشت دارد .
آیه شریفه به طوری که سیاق می‌رساند ـ و خدا داناتر است ـ این معنا را افاده می‌کند که برای هر فردی از افراد به هر حال که بوده باشند معقب‌هایی هستند، که ایشان را در مسیری که به سوی خداوند دارند تعقیب نموده، و از پیش رو و از پشت‌سر در حال حاضر و درگذشته به امر خدا حفظشان می‌کنند، و نمی‌گذارند حالشان به هلاکت و فساد و یا شقاوت که خود امر دیگر خداست متغیر شود، و این امر دیگر که حال را تغییر می‌دهد وقتی اثر خود را می‌کند که مردم خود را تغییر دهند، در این هنگام اســت که خدا هم آنچــه از نعمت که به ایشــان داده تغییــر می‌دهد، و بــدی را برایشــان می‌خواهد، و وقتی بدی را برای مردمی خواست دیگر جلوگیری از آن نیست.
این‌کــه خــدا حافــظ اســت و او ملائکــه‌ای دارد که متصــدی حفظ بندگاننــد، خود یک حقیقت قرآنـی است. [۲۶۳]

ملائکه محافظ عمل و نیت انسان

«اِنْ کُـــلُّ نَفْـسٍ لَمّـا عَلَیْهــا حــافِــــظٌ!» [۲۶۴]
معنای آیه این است که هیچ نفسی نیست، الاّ این‌که نگهبانی بر او موکل است؛ و مراد از موکل شدن نگهبانی برای حفظ نفس این است که فرشتگانی اعمال خوب و بد هرکسی را می‌نویسد، و به همان نیت و نحوه‌ای که صادر شده می‌نویسد، تا بر طبق آن در قیامت حساب و جزا داده شوند، پس منظور از حافظ فرشته و منظور از محفوظ، عمل آدمی است. هم‌چنان‌که در جای دیگر فرموده: «و به‌درستی که بر هر یک از شما حافظانی موکلند، حافظانی بزرگوار و نویسنده، آنچه شما انجام دهید می‌دانند.»
و بعید نیست که مراد از حفظ نفس حفظ خود نفس و اعمال آن باشد و منظور از حافظ جنس آن بوده باشد که در این صورت چنین افاده می‌کند که جان‌های انسان‌ها بعد از مردن نیز محفوظ است، و با مردن نابود و فاسد نمی‌شود، تا روزی که خدای سبحان بدن‌ها را دوباره زنده کند، در آن روز جان‌ها به کالبدها برگشته، دوباره انسان به عینه و شخصه همان انسان دنیا خواهد شد، آن‌گاه طبق آن‌چه اعمالش اقتضا دارد جزا داده خواهد شد، چون اعمال او نیز نزد خدا محفوظ است، چه خیرش و چه شرش .
بسیاری از آیات قرآن که دلالت بر حفظ اشیاء دارد این نظریه را تأیید می‌کند، مانند: «بگو ملک الموتی که موکل بر شماست، شما را تحویل می‌گیرد.» و «خداست که جانها را در حین مرگش می‌گیرد، و جانهایی را که هنوز نمرده و به خواب می‌رود می‌گیرد، اگر اجلش رسیده باشد دیگر به بدنش برنمی‌گردد، و نزد خود نگه می‌دارد.»
ظاهر آیه‌ای که در سوره انفطار بود و می‌گفت وظیفه ملائکه حافظ، حفظ نامه‌های اعمال است، با این نظریه منافات ندارد، برای اینکه حفظ جان‌هاهم مصداقی از نوشتن نامه است، همچنانکه از آیه:«اِنّا کُنّا نَسْتَنْسِخُ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ،» [۲۶۵] این معنا استفـــاده می‌شـود.[۲۶۶]

ملائکه نویسنده و تشخیص کیفیت اعمال

«وَ اِنَّ عَلَیْکُمْ لَحافِظینَ کِراما کاتِبینَ یَعْلَمُونَ ماتَفْعَلُونَ!» [۲۶۷]
این آیه شریفه اشاره دارد به این‌که اعمال انسان غیر از طریق یادآوری خود صاحب عمل از طریقی دیگر محفوظ است، و آن محفوظ بودن اعمال با نوشتن ملائکه نویسنده اعمال است، که در طول زندگی هر انسانی موکل بر اوست، و بر معیار آن اعمال پاداش و کیفر می‌بیند، هم‌چنان که فرمود: « وَ نُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ الْقِیمَةِ کِتابا یَلْقیهُ مَنْشُورا. اِقْرَا کِتابَکَ کَفی بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسیبا ـ روز قیامت برایش نامه‌ای بیرون می‌آوریم که آن‌را گشوده می‌بیند به او گفته می‌شود کتابت را بخوان که در امروز خودت برای حسابرســی علیه خودت کافـی هستی.» [۲۶۸]
ـ «اِنَّ عَلَیْکُـــــمْ لَحــــــافِظیــــنَ!»
یعنی از ناحیه ما حافظانی موکل بر شما هستند که اعمال شما را با نوشتن حفظ می‌کنند.این آن معنائی است که سیاق افاده‌اش می‌کند .
ـ « کِــرامــا کاتِبیـــنَ!»
حافظانی که دارای کرامت و عزتی نزد خدای تعالی اند، و این توصیف یعنی توصیف ملائکه به کرامت در قرآن کریم مکرر آمده، و بعید نیست که با کمک سیاق بگوییم: مراد از این است که فرشتگان به حسب خلقت موجوداتی مصون از گناه و معصیتند، و مفطور بر عصمت، مؤید این احتمال آیه شریفه « بَلْ‌عِبادٌ مُکْرَمُونَ. لایَسْبِقـُونَـهُ بِـالْقَـوْلِ وَ هُمْ بِـاَمْــرِه یَعْمَلـُونَ،» [۲۶۹]است که دلالت بر این دارد کــه مــلائکــه اراده نمی‌کنند، مگر آنچه را خدا اراده کرده باشد و انجام نمی‌دهند مگــر آنچـــــه کــه او دستــــور داده بــاشــــد، و همچنیــن آیــه «کــرام بــرره.»
و مراد از کتاب در کلمه «کاتبین» نوشتن اعمال است، به شهادت این‌که می‌فرماید: «یَعْلَمُونَ ما تَفْعَلُونَ،» [۲۷۰] و « اِنّا کُنّا نَسْتَنْسِخُ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ،» [۲۷۱]
ـ «یَعْلَمُونَ مـا تَفْعَلُونَ!»
در این جمله می‌خواهد بفرماید: فرشتگان در تشخیص اعمال نیک از بد شما و تمیز حسنه آن دچار اشتباه نمی‌شوند، پس این ملائکه را منزه از خطا می‌دارد، همچنانکه آیه قبلی آنان را منزه از گناه می‌داشت، بنابر این ملائکه به افعال بشر با همه جزئیات و صفات آن احاطه دارند، و آن را همان‌طور که هست حفظ می‌کنند .
در این آیات عدّه این ملائکه که مأمور نوشتن اعمال انسانند معین نشده، بله در آیه زیر که می‌فرماید: «اِذْ یَتَلَقَّی الْمُتَلَقِّیانِ عَنِ الْیَمینِ وَ عَنِ الشِّمالِ قَعیدٌ،» [۲۷۲] استفاده می‌شود که برای هر یک انسان دو نفر از آن مــلائکــه موکلند، یکی از راست و یکی از چپ .
در تفسیر آیه «اِنَّ قُرْانَ الْفَجْرِ کانَ مَشْهُودا،» [۲۷۳] اخبار رسیده دلالت دارد بر اینکه نویسندگان اعمال هر روز بعد از غروب خورشید بالا می‌روند و نویسندگان دیگری نازل می‌شوند و اعمال شب را می‌نویسند تا صبح شود، و بعد از طلوع فجر صعود نموده مجددا ملائکه روز نازل می‌شوند. در روایات آمده که فرشته طرف راست مأمــور نوشتن حسنات و طرف چپ مأمور نوشتن گناهان است .
در آیه مورد بحث که می‌فرماید:«یَعْلَمُونَ مـا تَفْعَلُونَ،» دلالتی بر این معناست که نویسندگان دانای به نیات نیز هستند، چون می‌فرماید: آن‌چه انسان‌ها می‌کنند می‌دانند. و معلوم اســت که بدون علــم به نیات نمی‌تواننــد به خصوصیــات افعال و عناوین آن، و اینکــه خیــر است یــا شــرّ علــم پیدا کننــد. پس معلــوم می‌شــود ملائکــه دانــای بـه نیــات نیـز هستند .[۲۷۴]

دو ملک مسئول ثبت و حفظ اعمال

«اِذْ یَتَلَقَّی الْمُتَلَقِّیانِ عَنِ الْیَمینِ وَ عَنِ الشِّمالِ قَعیدٌ.» [۲۷۵]
مراد از «مُتَلَقِّیانِ» به طوری که از سیاق استفاده می‌شود دو فرشته‌ای است که موکل بر انسانند و عمل او را تحویل گرفته و آنرا با نوشتن حفظ می‌کنند و جمله «عَنِ‌الْیَمینِ وَ عَنِ الشِّمالِ قَعیدٌ،» یعنی دو فرشته‌ای که یکی از طرف دست راست نشسته، و یکی از طرف چپ نشسته ،که منظور از دست راست و چپ، راست و چپ آدمی است .
این جمله می‌خواهد موقعیتی را که نسبت به انسان دارند تمثیل کند. دو طرف خیر و شر انسان را که حسنات و گناهان منسوب به دو جهت است، به راست و چپ محسوس انســان تشبیه کند، (وگرنه فرشتگـان موجوداتی مجردند که در جهت قرار نمی‌گیرند.)
«اِذْ یَتَلَقَّی الْمُتَلَقِّیانِ،» یعنی به یادآور و متوجه باش این را که دو فرشته عمل انسان را می‌گیرنــد. منظور از این دستــور این است که به علــم خدای تعالــی اشــاره کنــد، و بفهماند که خدای سبحــان از طریق نوشتــن اعمال انسانها به وسیله ملائکه، به اعمــال انسان علم دارد، علاوه بر آن علمی که بدون وساطت ملائکه و هر واسطه‌ای دیگر نسبت به انسان دارد. [۲۷۶]

دو ملــک مسئـول ضبــط الفــاظ و گفتــار

«ما یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ اِلاّ لَدَیْهِ رَقیبٌ عَتیدٌ!»
«هیچ سخنی در فضای دهان نمی‌آورد، مگر آن‌که در همان‌جا مراقبان آماده است.» [۲۷۷]
کلمه «رَقیبٌ» به معنای محافظ و کلمه «عَتیدٌ» به معنای کسی است که فراهم کننده مقدمــات آن ضبط و حفظ است: یکی مقدمات را برای دیگری فراهم می‌کند تا او از نتیجه کار وی آگــاه شـود .
و این آیه شریفه بعد از جمله «اِذْ یَتَلَقَّی الْمُتَلَقِّیانِ،» که آن نیز درباره فرشتگان موکــل است، دوباره راجــع به مراقبــت دو فرشتــه سخن گفته، با اینکه جمله اولی تمامی کارهــای انسان را شامل می‌شــد، و جمله دوم تنهـا راجـع تکلم انسان است. [۲۷۸]

ملائکه محافظ انسان از حوادث

«وَ یُرْسِلُ عَلَیْکُمْ حَفَظَةً!» [۲۷۹]
«حَفَظَةً» کارشان حفظ آدمی است از همه بلیّات و مصایب، نه تنها بلای خصوصی .
و جهت احتیاج آدمی به این حفظه این است که نشئه دنیوی نشئه اصطکاک و مزاحمت و برخورد است، و هیچ موجودی در این نشئه نیست مگر این‌که موجودات دیگری از هر طرف مزاحم آنند، آری اجزای این عالم همه و همه در صدد تکامل‌اند، و هر کدام در این مقامند که سهم خود را از هستی بیشتر کنند. و پر واضح است که هیچ کدام سهم بیشتری کسب نمی‌کنند، مگر اینکه به همان اندازه از سهم دیگران می‌کاهند، به همین جهت موجودات جهان همواره در حال تنازع و غلبه بر یکدیگرند .
یکی از این موجودات انسان است، که تا آنجا که ما سراغ داریم ترکیب وجودیش از لطیف‌ترین و دقیق‌ترین ترکیبات موجود در عالم صورت گرفته، و معلوم است که رقبا و دشمنان چنین موجودی از رقبای هر موجود دیگری بیشتر خواهند بود، و لذا به طوری که از روایات هم بر می‌آید خدای تعالی از ملائکه خود کسانی را مأمور کرده تا او را از گزند حوادث و از دستبرد بلایا و مصایب حفظ کنند، و حفظ هم می‌کنند، و از هلاکت نگهش می‌دارند، تا اجلش فرا رسد. در آن لحظه‌ای که مرگش فرا می‌رسد، دست از او برداشته او را به دست بلیات می‌سپارند تا هلاک شود.[۲۸۰]

نقش مراقبت ملائکه و تحول جوامع انسانی

«لَهُ مُعَقِّبتٌ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِه یَحْفَظُونَهُ مِنْ اَمْرِ اللّهِ اِنَّ اللّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَـوْمٍ حَتّـی یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ!» [۲۸۱]
خدای تعالی محافظینی از ملائکه [۲۸۲] قرار داده و بر افراد بشر موکل کرده تا او را به امر خدا از امر خدا حفظ نمایند، و از این‌که هلاک شود، و یا از وضعی که دارد دگرگون گردد، نگهدارند. چون سنت خدا بر این جریان یافته که وضع هیچ قومی را دگرگون نسازد مگر آن‌که خودشان حالات روحی خود را دگرگون سازند، مثلاً اگر شکرگزار بودند بــه کفران مبدل نماینــد، و یا اگر مطیــع بودند عصیان بورزند، و یا اگــر ایمان داشتنــد، به شــرک بگرایند در این هنگــام است که خــدا هم نعمــت خــود را به نقمــت، و هدایتـش را به اضــلال، و سعادت را به شقاوت مبـدل می‌سـازد.
این جمله یعنی «اِنَّ اللّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ،» چکیده‌اش این است که خداوند چنین قضا رانده و قضایش را حتم کرده که نعمت‌ها و موهبت‌هایی که به انسان می‌دهد مربوط به حالات نفسانی خود انسان باشد، که اگر آن حالات موافق با فطرتش جریان یافت، آن نعمت‌ها و موهبت‌ها هم جریان داشته باشد. مثلاً اگر مردمی به خاطر استقامت به خدا ایمان آورده و عمل صالح کردند، دنبال ایمان و اعمالشان نعمت‌های دنیا و آخرت به سویشان سرازیر شود.[۲۸۳]

فصل ششم:وظیفه ملائکه در انزال وحی الهی

انحصار هدایت با وحی به وسیله ملائکه

«قُلْ لَوْ کانَ فِی الاَْرْضِ مَلئِکَةٌ یَمْشُونَ مُطْمَئِنّینَ لَنَزَّلْنا عَلَیْهِمْ مِنَ السَّماءِ مَلَکا رَسُـــولاً.» [۲۸۴]
عنایــت الهی چنین تعلق گرفت که اهل زمین را هدایت فرماید، و این صورت نمی‌گیرد مگر به وسیله وحی آسمانی، چون بشر از پیش خود هدایت نمی‌شود. پس انسان‌ها که در زمیــن زندگی می‌کننــد، هیچ‌وقــت بی نیاز از وحــی آسمانی نیستنــد، به ناچار بایــد فرشتــه‌ای به عنــوان رســول به یــک دستــه از ایشــان که همــان انبیــا هستنــد نــازل گـــردد .
و این خصیصه زندگی زمینی و عیش مادی است که به هدایت الهی نیازمند است و آن هم نمی‌شود مگر به وسیله نزول وحی از آسمان، حتی اگر فرضا عده‌ای از فرشتگان هم در زمین زندگی کنند و محکوم به عیش مادی و زمینی شوند، بر آنان نیز فرشته‌ای نازل می‌کردیم تا وحی ما را به ایشان برساند. آری، این مسئله از خصایص زندگی زمینی است .
عنایــت و نقطه اتکا در آیه شریفــه به دو جهت اســت: یکی این که زندگی بشر زمینــی و مادی است، و دوم این که هدایت که خدای تعالــی بر خود واجــب کرده، تنها از راه وحــی آسمانی و به وسیلــه یکی از فرشتگــان عملــی است و راه دیگری ندارد .
زندگی بشر زمینی و مادی است و وحی‌ای که از آسمان به ایشان می‌شود به وسیله فرشته‌ای آسمانی است، و این وحی هر چند برای بشر است و لکن همه افراد بشر قابل دریافت آن نیستند. آری افراد نوع بشر از نظر سعادت و شقاوت و کمال و نقص و پاکی و ناپاکی بــاطــن مختلفنــد، تنهــا از میان افراد این نوع آن عده معدودی می‌توانند حامل دریافت کننده آن باشند که مــاننــد فــرشتــه آورنــده آن، پــاک و از مســاس شیطــان منــزه بــاشند، و آن عــده معــدود همان رسولان خــدا و انبیــاء هستنــد.
چون ملائکه واسطه‌های هر نوع برکت آسمانی اند، ناگزیر نزول دین بر بشر هم به وسیله ایشان صورت می‌گیرد، و این آمد و شد ملائکه عبارت است از رسالت، و آن شخصــی هم که گیرنــده وحی و دین خداســت (که البته به خاطــر اینکه بایــد دارای طهارت باطنــی و روحی از امر خدا باشد افرادی از بشر خواهند بود، نه همگی ایشان) نبـی و پیغمبر است. [۲۸۵]

همراهی ملائکه و روح در نزول وحی

«یُنَزِّلُ الْمَلائِکَــةَ بِالرُّوحِ مِنْ اَمْــرِه عَلی مَنْ یَشــاءُ مِنْ عِبــادِه!» [۲۸۶]
معنــای «روُح» عبارت است از چیــزی که مایه حیــات و زندگی اســت، البته حیاتی که ملاک شعور و اراده باشد .
و امّا حقیقت آن چیست؟ می‌توان بطور اجمال از آیات کریمه قرآن استفاده نمود که روح حقیقتی و موجودی مستقل است، و موجودی است دارای حیات و علم و قدرت، نه این‌که از مقوله صفات و احوال بوده، آن‌طور که بعضی پنداشته‌اند قائم موجودی دیگر باشد. قرآن کریم از سوی دیگر روح را معرفی می‌کند به اینکه از امر پروردگار است و سپس امر پروردگار را چنین معرفی می‌کند: «امر او جز این نیست که وقتی چیزی را اراده کند بگوید باش و می‌باشد، پس منزه است آن کسی که به دست اوست ملکوت هر چیزی.» و می‌رساند که امر خدا همان «کلمه ایجاد» است خدای سبحان هر چیز را با آن ایجاد می‌فرماید، و به عبارت دیگر امر خدای سبحان همان وجودی است که به اشیاء افاضه می‌فرماید، اما نه وجود از هر جهت، بلکه امر خدا عبارت است از وجود از این جهت که مستند به خدای تعالی است، و آمیخته با ماده و زمان و مکان نیست، آنجا که می‌فرماید: «و امر ما نیست جز واحد چشم بر هم زدن.»
پس این‌که فرمود: «یُنَزِّلُ الْمَلائِکَةَ بِالرُّوحِ مِنْ اَمْرِه،» [۲۸۷] تنزیل ملائکه با مصاحبت و همراهی روح عبارت از القای آن در قلب پیامبر، تا قلب وی با داشتن آن روح آماده گرفتن معارف الهی بگردد. و به تفسیر دیگر نیز تنزیل ملائکه به سبب روح به همین معناست، چون کلمه خدای تعالی که همان کلمه حیات باشد در ملائکه اثر گذاشته و آنان را مانند انسانها زنده می‌کند، و معنای آیات این است که: خدای تعالی منزه و متعالی از شرک ورزیدن و از شریکی که مشرکین برایش گرفته‌اند، می‌باشد. و به خاطر همین تعالی و تنزه از شریک است که ملائکه را با همراهی روح که از سنخ امر اوست و از کلمه وی است ـ و یا به سبب امر او و کلمه اوست ـ بر قلب هر کس از بندگانش که بخواهد
نــازل می‌کند تا او بشــر را انذار کند که معبــودی جز من نیست و زنهار از گرفتن معبود دیگر بپرهیزید.[۲۸۸]

القای روح و نزول وحی

«یُلْقِــی الــرُّوحَ مِــنْ اَمْــرِه عَلـی مَــنْ یَشــاءُ مِــنْ عِبــادِه!» [۲۸۹]
این جمله اشاره دارد به امر رسالت، که یکی از شئون آن انذار است، و اگر روح را به قید «مِنْ اَمْرِه» مقید کرد، برای این بود که دلالت کند بر این‌که مراد از روح همان روحی است که در آیه «قُلِ الرُّوحُ مِنْ اَمْرِ رَبّی،» [۲۹۰] آمده،و همان روحی است که در آیه «یُنَزِّلُ الْمَلائِکَةَ بِالرُّوحِ مِنْ اَمْرِه عَلی مَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِه اَنْ اَنْذِرُوا ـ ملائکه با معیت روح کــه از امــر اوست بــر هــر کس که او بخــواهــد نــازل می‌شوند، و به او این مــأمــوریت را ابلاغ می‌کنند که باید انذار کنید.» [۲۹۱] بدان اشاره فرموده است .
در نتیجه مراد از القای روح بر هر کس که خدا بخواهد، نازل کردن ملائکه وحی است بر آن کس، و مراد از جمله «مَنْ یَشـآءُ مِـنْ عِبـادِهِ،» رسولانی هستند که خدا ایشان را برای رسالت خود برگزیده، و در معنای روح القاء شده به رسول صلی‌الله‌علیه‌وآله اقوال دیگری هست، که قابل اعتناء نیستند.[۲۹۲]

ملائکه وحی و اقسام تکلم خدا

«وَ ما کانَ لِبَشَرٍ اَنْ یُکَلِّمَهُ اللّهُ اِلاّ وَحْیا اَوْ مِنْ وَراءِ حجاب اَوْ یُـرْسِـلَ رَسُولاً فَیُوحِیَ بِأِذْنِه ما یَشاءُ!» [۲۹۳]
«وَحْی»، و دو قسم بعد از آن، یعنی «تکلم از وراء حجاب» و «ارسال رسول» هر سه از مصــادیــق تکلم خــداست، البته مصداق اعم از حقیقی و مجازی. پس هر سه نوع تکلمــی کــه در ایــن آیـه ذکـر شده، یعنی وحی و تکلم از وراء حجاب، و ارسال رسول نــوعــی از تکلم با بشر است .
معنای آیه این است که هیچ بشری در این مقام قرار نمی‌گیرد، که خدا با او تکلم کند به نوعی از انواع تکلم کردن، مگر به یکی از این سه نوع ، اول این‌که به نوعی به او وحی کنــد، دوم این‌که از ورای حجاب با او سخــن گوید، و ســوم این‌که رسولی بفرستند، و بـه اذن خــود هر چــه می‌خواهــد، وحی کنــد .
نکته دیگری که در این آیه هست، این است که این سه قسم را با کلمه «او» عطف به یکدیگر کرده، و ظاهر این کلمه آن است که سه قسم نامبرده با هم فرق دارند، و باید هم همین طور باشد، چون می‌بینیم دو قسم اخیر را مقید به قیدی کرده، یکی را مقید به حجاب و دومی را به رسول کرده، ولی اولی را به هیچ قیدی مقید ننموده است. ظاهر این مقابله آن است که مراد از قسم اول تکلیم خفی باشد، تکلیمی که هیچ واسطه‌ای بین خدا و طرف مقابلش نباشد، و اما دو قسم دیگر به خاطر این‌که قیدی زاید در آن آمده، که یا حجاب است و یا رسولی که به وی وحی می‌شود، تکلیمی است که با واسطه انجام می‌شود. چیزی که هست در یکی واسطه رسول است که وحی را از مبدأ وحی گرفته به پیامبر می‌رساند، و در دیگری آن واسطه حجاب است، که خودش رساننده وحی نیست، ولی وحی از ماورای آن صورت می‌گیرد .
قسم سوم یعنی «اَوْ یُـرْسِـلَ رَسُولاً فَیُوحِیَ بِأِذْنِه ما یَشاءُ،» [۲۹۴] عبارت است از وحی به توسط رسول که همان فرشته وحی باشد، پیام خدا نخست به او داده می‌شود، و او هر چه را خدای سبحان اذن داده باشد، به پیامبر وحی می‌کند، هم‌چنان‌که قرآن کریم در این باره فرموده: «نَـزَلَ بِـهِ الـرُّوحُ الاَْمیـنُ عَلـی قَلْبِـکَ ـ روح الامین آن‌را بر قلب تو نازل کرد.» [۲۹۵] و نیز فرموده: «قُلْ مَنْ کانَ عَدُوّا لِجِبْریلَ فَاِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلی قَلْبِکَ بِاِذْنِ اللّه ِ ـ بگو هر کس که دشمن جبرئیل است باید بداند که همو قرآن را به اذن خدا بر قلب تو نازل می‌کند.» [۲۹۶] در عین حال وحی کننده خدای سبحان است، هم‌چنانکه فرمود: «بِمآ اَوْحَیْنآ اِلَیْکَ هذَا الْقُرْآنَ ـ ما داستان یوسف را به وسیله این قرآن که به تو وحی کردیم برایت بسرودیم.» [۲۹۷] [۲۹۸]

برگزیدگان و رسولان از ملائکه و انسان

«اَللّهُ یَصْطَفی مِنَ‌الْمَلائِکَةِ رُسُلاً وَ مِنَ‌النّاسِ.» [۲۹۹]
کلمه «اِصْطِفاء» به معنای خلاصه‌گیری از هر چیز است یا گرفتن صافی و خالص هر چیزی. «اِصْطِفاء» خدا از ملائکه و از مردم رسولانی، به معنای انتخاب و اختیار رسولانـی از میان آنان است، که آن رسول صافی و خالص و صالح برای رسالت باشد .
این آیــه و آیه بعدیش دو حقیقت را بیان می‌کند، یکی این‌که مسئله قرار دادن رســولان برای بشــر، بر خــدا واجــب اســت، و یکی هــم این‌کــه واجــب است که این رســولان معصوم باشنــد، و این مطلــب آیــه شریفــه را به آیــه قبــل، که آن نیــز از مسئله رسالت بحــث می‌کرد و می‌فرمــود: «لِکُلِّ اُمَّةٍ جَعَلْنا مَنْسَکا هُمْ ناسِکُوهُ،» [۳۰۰] تــا اندازه‌ای متصــل و مربــوط می‌ســـازد .
همان‌طور که اشاره شد، این آیه از دو مطلب خبر می‌دهد، یکی این‌که خدای را پیامبرانی است از جنس بشر، و رسولانی است از ملک، دوم این‌که این رسالت بدون قید و شرط نیست که هر جور شد بشود، و هر کس رسول شد بشود، بلکه در تحت نظام «اِصْطِفاء» قرار دارد، و آن کسی را انتخاب می‌کند که صالح برای این کار باشد .
جمله «اَنَّ اللّهَ سَمیعٌ بَصیرٌ،» اصل ارسال رسول را تعلیل می‌کند، که اصلاً چرا باید رسولانی مبعوث شوند، و بیانش این است که نوع بشر بطور فطری محتاج به این هستند، که خدا به سوی سعادتشان و کمالشان هدایت فرماید، همان کمالی که برای آن خلق شده‌اند همان‌طور که سایر انواع موجودات را هدایت کرده است. پس مسئله احتیاج به هدایت حاجتی است عمومی، و ظهور حاجت در آن‌هاست. به عبارتی دیگر اظهار حاجت از ایشان همان سئوال و درخواست رفع حاجت است، و خدای سبحان شنوای سئوال فطری ،و (زبان حال) ایشان، و بصیر و بینای به احتیاج فطری ایشان به هدایت است. پس مقتضای سمیع و بصیر بودن او این است که رسولی بفرستد تا ایشان را به‌سوی سعادت و کمالشان هدایت کند، چون همه مردم که شایستگی اتصال به عالم قدس را ندارند، زیرا اگر یکی از ایشان پاک است ده‌ها ناپاکند، و اگر یکی صالح باشد، صدها طالح در آن‌هاست، پس باید یکی را خودش برگزیند، و این رسول دو نوع است یکی از جنس فرشته تا وحی را از ناحیه خدا گرفته، به رسول از قسم دوم که بشری است برساند. قسم دوم رسول انسانی است که وحی را از رسول فرشته‌ای گرفته، به انسان‌هــا می‌رساند. [۳۰۱]

عمومیت رسالت ملائکه

«قُلْ لَوْ کانَ فِی الاَْرْضِ مَلئِکَةٌ یَمْشُونَ مُطْمَئِنّینَ لَنَزَّلْنا عَلَیْهِمْ مِنَ السَّماءِ مَلَکا رَسُولاً!» [۳۰۲]
آیــه اشاره می‌کنــد به عمومیت رسالــت ملائکه و می‌فهماند که در حقیقت ملائکه به شخص پیامبر نازل نشده، بلکه بر عموم انســان نازل شده است. چیزی که هست تلقــی و گرفتــن وحی مخصــوص به یک فــرد از ایشــان اســت، و اگــر دیگــران از آن محرومنــد به خاطر قصوری است که در خود ایشان است، وگرنه فیض خدای سبحان عمومی اسـت، هر چنــد که مستفیــض از آن اشخــاص مخصوصــی باشنـد .
هم‌چنان‌که فرمــود: «وَ ما کانَ عَطاءُ رَبِّکَ مَحْظُورا ـ عطای پروردگارت ممنوع نیست!» [۳۰۳] و نیــز فرموده: «قالُوا لَنْ نُؤْمِــنَ حَتّی نُؤْتی مِثْلَ مآ اُوتِیَ رُسُلُ اللّهِ اللّــهُ اَعْلَمُ حَیْــثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ ـ گفتنــد: ایمان نمی‌آوریم تا هم به ما داده شود آنچه که رسولان خدا داده شده، خداوند بهتر می‌داند رسالت خود را کجا قرار دهد.» [۳۰۴] [۳۰۵]

شکـافتـه شـدن آسمـانها با وحـی و عبـور مـلائکه

«تَکادُ السَّمواتُ یَتَفَطَّرْنَ مِنْ فَوْقِهِنَّ وَ الْمَلائِکَةُ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ یَسْتَغْفِرُونَ لِمَنْ فِی الاَْرْضِ!» [۳۰۶]
آنچه از سیاق آیه و نظم کلام که درباره بیان حقیقت وحی و آثار و نتایج آن است به دست می‌آید این است که مراد از پاره شدن آسمان‌ها از بالای سر مردم، شکافتن آن‌هاست به وسیله وحیی که از ناحیه خدای علّی عظیم نازل می‌شود، و فرشتگان آن وحی را از همــه آسمان‌ها عبـور می‌دهند، تا به زمین نازل کنند. چــون مبدأ وحی خــدای سبحــان است و آسمان‌ها به حکم آیه «وَ لَقَدْ خَلَقْنا فَوْقَکُمْ سَبْعَ طَرائِــقَ،» [۳۰۷] راه‌هائی است به‌سوی زمین.
اما این‌که چرا جمله «یَتَفَطَّرْنَ» را مقید کرد به جمله «مِنْ فَوْقِهِنَّ» وجهش روشن است، برای این‌که وحی از مافوق و بالای سر نازل می‌شود، چون از ناحیه خدایی نازل می‌شود که ما فوق هر چیز است، و علوی مطلق و عظمتی مطلق دارد، قهرا اگر آسمان‌ها شکافته شوند، از بالا شکافتــه می‌شونــد.
و نیز می‌خواهد امر وحی را بزرگ بدارد، از این جهت که وحی کلام کسی است که علی و عظیم است، پس از این جهت که کلام خدائی است دارای عظمت مطلقه، آسمان‌ها در هنگام نزول آن نزدیک به پاره شدن می‌شود، و از این جهت که کلام خدائی است علّی و دارای علو. اگر آسمان‌ها پاره شوند، از بالا پاره می‌شوند. پس آیه شریفه در مقام بزرگداشت کلام خداست، از این جهت که در هنگام نزولش از آسمانها عبور می‌کند، نظیر آیه شریفه «حَتّی اِذا فُزِّعَ عَنْ قُلُوبِهِمْ قالُوا ماذا قالَ رَبُّکُمْ قالُوا الْحَقَّ وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْکَبیرُ ـ تا آن‌که ترس از دل‌های ملائکه زایل شود، آن وقت از فرشتگان وحی می‌پرسند: پروردگارتان چه وحی کرده بود؟ می‌گویند: حق را، و او علّی و کبیر است!» [۳۰۸] در مقــام بزرگداشت وحـی است، نه از حیث نزول، از حیث ملائکه حامل آن به سوی زمین.
نظیر آیه شریفه «لَوْ اَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلی جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خاشِعا مُتَصَدِّعا مِنْ خَشْیَةِ اللّهِ ـ اگر ما این قرآن را بر کوهی نازل می‌کردیم، آن وقت می‌دیدی که چگونه خاشع می‌شد، و از ترس خدا متلاشی می‌گشت،» [۳۰۹] که در مقام بزرگداشت وحی است، بر فرضی که بر کوهی نازل شود .
نیز نظیر آیه شریفه «اِنّا سَنُلْقی عَلَیْکَ قَــوْلاً ثَقیـلاً ـ به زودی سخنی سنگین بر تو القاء می‌کنیم،» [۳۱۰] که در مقام بزرگداشت وحی از نظر سنگینی و صعوبت عمل آن است. این آن مطلبی است که سیاق آنرا دست می‌دهد. [۳۱۱]

سرعت حرکت در نزول ملائکه

«وَالْمُرْسَلاتِ عُرْفا، فَالْعاصِفاتِ عَصْفا، وَ النّـاشِراتِ نَشْرا، فَالْفارِقاتِ فَرْقا، فَالْمُلْقِیــاتِ ذِکْــرا، عُذْرا اَوْ نُــذْرا، اِنَّمـا تُوعَدوُنَ لَواقِعٌ!» [۳۱۲]
آیــات ششگانه فوق سوگندهائـی است از خــدای تعالــی، به امــوری که از آن امور تعبیر کــرده به مرسلات ـ عاصفات ـ ناشرات ـ فارقات ـ ملقیات ذکرا عذرا او نذرا.
«وَ الْمُرْسَلاتِ عُرْفا» ـ سوگند می‌خورم به جماعات ملائکه وحی، که روانه می‌شوند. «فَـالْعاصِفاتِ عَصْفا» ـ سوگند می‌خورم به ملائکه‌ای که پشت سر هم روانه می‌شوند، و ایشــان با سرعت سیــری که دارند، مــاننــد بــادهای تند مأموریت خود را انجام می‌دهند. «وَ النّـاشِراتِ نَشْرا» ـ این جمله سوگندی دیگر است و نشر صحیفه و کتاب و جامعه و امثال آن، به معنای گشودن آن است، و مراد از نشر،گشودن صحف وحی است. معنای آیه این است که سوگند می‌خورم به ملائکه‌ای که صحیفه‌های آسمانی را باز می‌کنند، صحیفه‌هایــی که وحی الهی بر آن نوشتــه شده تا پیغمبر آن‌را تلقی کند .
« فَالْفارِقاتِ فَرْقا» ـ مراد از فارقات فرق‌هایی است که بین حق و باطل، و حلال و حرام است. و فرق نامبرده صفتی است که بر نشر نامبرده متفرع می‌شود .
«فَالْمُلْقِیاتِ ذِکْرا عُـذْرا اَوْ نُـذْرا» ـ مراد از ذکر قرآن است که او را به رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله می‌خواند. و ممکن هم هست وحی نازل بر انبیا باشد، که بر آنان خوانده می‌شد، و صفات سه گانه‌ای که اخیرا ذکر شده، یعنی نشر، و فرق، و القاء سه صفت است که مترتب بر یکدیگرند، یعنی اوّل باید صحف آسمانی نشر بشود، تا فرق میانه حق و باطل و حلال و حرام محقق شود، پس با نشر است که فرق تحقق خود را آغاز می‌کند، و با القای تحققش تمام می‌شود، پس فرق مرتبه‌ای از وجود نشر است، که بر آن مترتب می‌شود، و القاء مرتبه دیگری است که بر وجود آن مترتب می‌شود، و وجود نشر را تمام می‌کند. حاصل معنای آیه این است که فرشتگان ذکر را القاء می‌کنند تا حجت بر تکذیــب گران تمام شــود، و تهدیدی برای غیــر ایشان باشد. «اِنَّما تُوعَدوُنَ لَواقِعٌ» ـ ایــن جملــه جــواب از آن چند سوگنــد است و معنــای جمله این است که چیزی که خــدا شمــا را بــدان وعــده داده، یعنــی مسئلــه بعــث و ثواب، خــواه و ناخــواه واقــع خواهــد شد. [۳۱۳]

نقش ملائکه در صیانت از وحی تا ابلاغ

«عالِمُ‌الْغَیْبِ فَلایُظْهِرُ عَلی غَیْبِهِ اَحَدا اِلاّ مَنِ‌ارْتَضی مِنْ‌رَسُولٍ فَاِنَّهُ یَسْلُکُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَدا.» [۳۱۴]
آیه شریفه راه رسیدن پیام غیبی یعنی آن رسالت‌هایی که به رسول وحی می‌شود، وصف می‌کند. معنای آیه این است که «احدی را بر غیب خود مسلط نمی‌کند، مگر رسولی را که پسندیده باشد، که چنین رسولی را بر غیب خود مسلط می‌کند، چون او نگهبانی از ملائکه بین رسول و مردم دارد، و نگهبانانی هم بین رسول و خودش گمارده است!» البته این را می‌دانیــم که سلوک رصد در پیش رو و در پشت سر رسول برای حفظ وحی از هر تخلیط و تغییر دادن، یعنی کــم و زیاد کــردن است، که ممکــن است از ناحیــه شیطان‌هــا با واسطه و یا بی‌واسطــه صــورت بگیرد.
جمله «اَنْ قَدْ اَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ،» علت سلوک رصد در پیش رو و پشت سر رسول را بیان می‌کند، و می‌فرماید :برای این رصد می‌گماریم، تا محقق شود که رسولان رسالــت پروردگارشان را به مــردم ابلاغ کرده‌اند و بدون تغییر و تبدیل ابلاغ کرده‌اند .
جملــه «وَ اَحـاطَ بِمـا لَدَیْهِــمْ،» به طرف دل رســول اشاره می‌کنــد و این‌کــه خدای تعالی احاطه علمی به دل رسول دارد، در نتیجه آیه شریفه می‌فهماند که وحی خدا از مصدر وحی گرفته تا نفس رسول و از رسول گرفته تا مردم از هر گونه تغییر و تبدیلــی ایمــن اسـت .
جمله «فَاِنَّهُ یَسْلُکُ مِنْ بَیْنِ یَـدَیْـهِ وَ مِـنْ خَلْفِهِ،» تا آخر دو آیه دلالت دارد بر این که وحی الهی از آن لحظه که از مصدر وحی صادر می‌شود تا زمانی که به مردم می‌رسد و همچنین در طریق نزولش تا وقتی که به شخص مورد وحی برسد، از هر دستبرد و تغییری محفوظ است .
و امّا مصونیت وحی در آن حال که رسول آنرا از فرشته وحی دریافت می‌کند، دلیلش جمله «لِیَعْلَمَ اَنْ قَدْ اَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ،» است، که از آن می‌فهمیم رسول طوری وحی الهی را دریافت می‌کند که در گرفتنش اشتباه رخ نمی‌دهد، و ذهنش آن را فراموش نمی‌کند، و شیطان در دل او دست نمی‌اندازد، در نتیجه وحی خدا دچار تغییر و تبدیل نمی‌گردد، و نیز در رساندند وحی به مردم نیز این مصونیت هست، و شیطان در این مرحله هم کاری نمی‌تواند بکند، جمله نامبرده بر همه این مصونیت‌ها دلالت دارد، چون می‌فرماید: غرض از گماردن رصد این است که بداند انبیاء رسالات پروردگار خود را رسانند، یعنی این ابلاغ در خارج محقق شود، و لازمه آن، مصونیت وحی در همه مراحل و رسیدن آن به مردم است. و اگر رسول در جهات سه گانه بالا ـ یعنی گرفتن و حفظ کردن و رساندن ـ مصونیت نداشته باشد، غرض خدای تعالی حاصل نمی‌شود، و این کاملاً روشن است، و چون خدای تعالی برای حاصل شدن این غرض غیر از مسئله سلوک رصد طریقه دیگری ذکر نکرده، می‌فهمیم که وحی آن زمان هم که به دست رسول رسیده، به وسیله ملائکه حراست می‌شود، همینطور که در طریق رسیدنش به رســول به وسیله آنــان حراست می‌شد، و جمله «وَ اَحاطَ بِما لَدَیْهِمْ،» این دلالتها را تأیید می‌کند.
آیه شریفه دلالت دارد براین که آن چه خدا از دین خودش بر مردم و از طریق رسالت و وحی نازل می‌کند، مصون در همه مراحل است، تا به دست مردم برسد، و یکی از آن مراحل مرحله گرفتن وحی و دوم مرحله حفظ آن و سوم مرحله تبلیغ آن به مردم است. و تبلیغ رسالت به مردم تنها به زبان نیست بلکه تبلیغ عملی هم تبلیغ است پس رسول باید در مرحله عمل از هر معصیت و ارتکاب هر گناه و ترک واجب دینی معصوم باشد، چون اگر نباشد نقیض و ضد دین را تبلیغ خصوصیت عصمت مانند رسول کرده است، پس پیغمبر از ارتکاب معصیت معصوم است، همچنانکه از خطا در گرفتن وحی هم معصوم است، و هم چنانکه از فراموش کردن آن و از خطای زبانی در رساندنش به مــــردم معصــــوم اســــت.[۳۱۵]

ملائکه مأمور نزول و مراقبت وحی

«وَ الصّافّــاتِ صَفّــا فَالـزّاجِــراتِ زَجْــرا فَالتّالِیـاتِ ذِکْـرا.» [۳۱۶]
ما احتمال می‌دهیم ـ و خدا داناتر است که: مراد از هر سه طایفه یعنی صافات و زاجرات و تالیات، سه طایفه از ملائکه باشند که مأمور نازل کردن وحی باشند، و راه این کار را از مداخله شیطان‌ها ایمن کنند، و آنرا به پیغمبران و یا خصوص پیامبر اسلام حضرت محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله برسانند. و این معنا از آیه: «عالِمُ الْغَیْبِ فَـلا یُظْهِرُ عَلـی غَیْبِـهِ اَحَدا اِلاّ مَنِ ارْتَضی مِنْ رَسُولٍ فَاِنَّهُ یَسْلُکُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِـنْ خَلْفِهِ رَصَدالِیَعْلَمَ اَنْ قَدْ اَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ وَ اَحاطَ بِما لَدَیْهِمْ،» [۳۱۷] نیز استفاده می‌شود، چه در این آیه می‌فرماید: خدای دانای غیب است. احدی را بر غیب خود مسلط نمی‌کند. مگر تنها کسی را از رسولان که شایسته این کار بدانند، چون او همراه آن فرشته رسول و بعد از او جاسوسانی می‌فرستد تا معلوم کنند آیا آن فرشتگان و رسولان رسالت پروردگار خود را ابلاغ کردند یا نه؟ و به آنچه که می‌کنند احاطه یابد.
و بنابر این احتمال، معنای آیات مورد بحث این می‌شود که ـ «سوگند می‌خورم به فرشتگانی که در سر راه وحی صف بسته‌اند، و سوگند به فرشتگانی که شیطان‌ها را از این‌که در کار وحی مداخله و دست اندازی کنند زجر می‌دهند، و سوگند به فرشتگانی که وحی را بر پیغمبر می‌خوانند.» و همان‌طور که گفتیم مراد از این پیغمبر و وحی یا عموم وحی‌هایی است که به عموم پیامبران می‌شده، و یا خصوص وحیی است که به پیامبر اسلام می‌شده، و عبارت است از قرآن ؛ و مؤید این احتمال دوم است که از آن تعبیر فرموده به تلاوت ذکر، چون در قرآن کریم کلمه ذکر اصطلاحی است برای قرآن .
ملائکه صافات و زجرات و تالیات اعوان جبرئیلند. اگر بگوییم این سه طایفه وحی را نازل می‌کنند، باز در حقیقت جبرئیل نازل کرده، هم‌چنان‌که خود قرآن در جای دیگر فرموده: «فَمَنْ شاءَ ذَکَرَهُ فی صُحُفٍ مُکَرَّمَةٍ مَرْفُوعَـةٍ مُطَهَّرَةٍ بِاَیْدی سَفَرَةٍ کِرامٍ بَرَرَةٍ ـ قرآن در صحیفه‌هایی مورد احترام، و بلند پایه و پاک، به دست سفیرانی بزرگوار، و نیک سرشت نازل شد.» [۳۱۸] و نیز از همان فرشتگان حکایت می‌کند که گفتند: «وَ ما نَتَنَزَّلُ اِلاّ بِاَمْرِ رَبِّکَ ـ ما به وحی نازل نمی‌شویم مگر به امر پروردگارت!» [۳۱۹] پس معلوم می‌شود متصدی آوردن وحی یک نفر نیست، و نیز گفتند:«وَ اِنّـا لَنَحْـنُ الصّـافُّـونَ وَ اِنّا لَنَحْنُ الْمُسَبِّحـُونَ ـ مائیم که همواره در صفیم، و مائیم که همیشه در تسبیح هستیم!» [۳۲۰] و این‌که یک جا وحی را تنها به جبرئیل نسبت می‌دهد، و در مواردی دیگر به جماعاتی از ملائکه، منافات ندارد و نظیر این است که یک جا قبض ارواح را به خصوص ملک الموت نسبت می‌دهد و در جائی دیگر به فرشتگانی فرستاده از ناحیــه خودش و این بــدان جهت است که اینان اعوان ملک الموتند و ملک الموت رئیـس ایشان است. [۳۲۱]

کیفیت محافظت اخبار غیبی حوادث زمین

«وَ حِفْظا مِنْ کُلِّ شَیْطانٍ مارِدٍ لا یَسَّمَّعُونَ اِلَی الْمَـلاَءِ الاَْعْلـی وَ یُقْـذَفـُونَ مِـنْ کُـلِّ جـانِـبٍ!» [۳۲۲]
مراد از «شَیْطان» افراد شریر از جن، و مراد از «مـارِد» آن فرد خبیثی است که عاری از خیر باشد. و این که فرمود: «شیطان‌های خبیث نمی‌توانند به آنچه در ملأ اعلا می‌گذرد گوش دهند،» کنایه است از این که آن‌ها ممنوع از نزدیکی بدانجا هستند، و به همین عنایت است که عبارت نامبرده صفت همه شیطان‌ها شده است. ملأ اعلی همان‌هایی هستند که شیطان‌ها می‌خواهند به گفتگوی ایشان گوش دهند، و منظور ملائکه مکرمی هستند که سکنه آسمان‌های بالا را تشکیل می‌دهند، به دلیل این آیه که می‌فرمایند: «لَنَزَّلْنا عَلَیْهِمْ مِنَ السَّماءِ مَلَکا رَسُولاً ـ هر آینه از آسمان فرشته‌ای نازل می‌کردیم تا رسول برایشان باشد.» [۳۲۳] مقصود شیطان‌ها از گوش دادن به ملأ اعلی این است که بر اخبار غیبی که از عالم ارضی پوشیده است، اطلاع پیدا کنند، مانند حوادثی که بعدها در زمین رخ می‌دهد، و اسرار پنهانی که آیه:«وَ ما تَنَزَّلَتْ بِهِ الشَّیاطینُ وَ ما یَنْبَغی لَهُمْ وَ ما یَسْتَطیعُونَ، اِنَّهُمْ عَنِ السَّمْعِ لَمَعْزُولُونَ ـ شیطان‌ها نمی‌توانند قرآن را نازل کنند، و سزاوار نیستند، چون ایشان از شنیدن ممنوع‌اند،» (۲۱۰ و ۲۱۲) بدان اشاره دارد. همچنین آیه: «وَ اَنّا لَمَسْنَا السَّمآءَ فَوَجَدْناها مُلِئَتْ حَرَسا شَدیدا وَ شُهُبا وَ اَنّا کُنّا نَقْعُدُ مِنْها مَقاعِدَ لِلسَّمْـعِ فَمَنْ یَسْتَمِعِ الاْآنَ یَجِدْ لَهُ شِهابا رَصَدا ـ ما شیطانها آسمان را لمس کردیم (بدان نزدیک شدیم) دیدیم که پر از نگهبانان قهرمان، و پر است از تیرها، با این که ما قبل از بعثت ایــن پیامبر همــواره در آسمان‌هــا به گوش می‌نشستیــم، ولی الان هر کسی به صدارس آسمان نزدیک شده خواهد دید که تیرها در آن کمین کرده‌اند.» [۳۲۴]
«دُحُورا وَ لَهُمْ عَذابٌ واصِبٌ .اِلاّ مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَاَتْبَعَهُ شِهابٌ ثاقِبٌ!»
معنای آیات پنج گانه مورد بحث این است که ما آسمان دنیا را یعنی نزدیک‌ترین آسمان‌ها به شما ـ و یا پائین‌تر آسمان‌ها را ـ با زینتی بیاراستیم، و آن همان ستارگان بود که در آسمان قرار دادیم، و همان آسمان را از هر شیطانی خبیث و عاری از خیر حفظ کردیم، و حتی از این‌که سخنان ساکنین آسمان را بشنوند، منع‌شان نمودیم، تا از اخبار غیبی که ساکنان ملأ اعلی بین خود گفتگو می‌کنند اطلاع نیابند، و به همین منظور از هرطرف تیر باران‌می‌شوند، در حالی که مطرود و رانده هستند، و عذابی واجب دارند، که هرگز از ایشان جدا شدنی نیست .
پــس کسـی از جن نمی‌توانــد، به اخبــار غیبــی که در آسمــان دنیــا بین ملائکه رد و بــدل می‌شــود اطــلاع یابد، مگر آنکــه از راه اختلاس و قاچــاق چیــزی از آن به دست بیــاورد که در این صورت مورد تعقیب شهاب ثاقب واقع می‌شود، تیر شهابی که هرگز از هــدف خطـا نمی‌رود. [۳۲۵]

پرتاب شهاب جهت حفظ اخبار آسمان

«وَ لَقَدْ جَعَلْنا فِی‌السَّماءِ بُروُجا وَ زَیَّنّاها لِلنّاظِرینَ.وَ حَفِظْناها مِنْ کُلِّ شَیْطـانٍ رَجیمٍ. اِلاّ مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَاَتْبَعَهُ شِهابٌ مُبینٌ.» [۳۲۶]
مقصود از زینت دادن آسمان برای ناظرین همین بهجت و جمالی است که می‌بینیم، با ستارگان درخشنده و کواکب فروزانش، که اندازه‌های مختلف و لمعات متنوعی دارند، و عقلها را حیران می‌سازند. در قرآن کریم این معنا در چند جا تکرار شده، و همین تکرار کشف می‌کند از این که خدای سبحان عنایت بیشتری به یادآوری آن دارد، یک‌جا می‌فرمایــد: «وَ زَیَّنَّا السَّمـاءَ الدُّنْیا بِمَصابیحَ ـ زینت دادیم آسمان دنیا را به چراغ‌ها،» [۳۲۷] و جای دیگر می‌فرماید: «زینت دادیم آسمان دنیا را به زینتی که هر یــک کوکبی است، و هم حفــظ است از هر شیطــان رانده شــده، هر وقــت بخواهند از عالم بالا خبــردار شوند، از هر طــرف تیر باران و رانــده می‌شوند و مر ایشانراســت عذابــی متعاقــب و دائم، مگر آن‌هــا به طور قاچــاق نزدیک شوند که شهاب ثاقب دنبالشان می‌کند.»
استراق سمع به معنای خبرگیری در پنهانی است، مانند کسی که در گوشه‌ای پنهان شده گفتگوی محرمانه دیگران را گوش می‌دهد و استراق سمع از شیطان‌ها به طوری که از آیات سوره صافات بر می‌آید، عبارت از این است که در صدد برآیند از گفتگوی ملائکه خبردار شوند.
کلمه شهاب به معنای شعله‌ای است که از آتش بیرون می‌آید، اجرام روشنی هم که در جو دیده می‌شونــد از این جهت شهــاب گفته‌انــد که گویا ستــاره‌ای که ناگهان از یک نقطــه آسمان بیــرون آمده، به سرعـت می‌رود و پس از لحظه‌ای خاموش می‌گردد.
بنابر این ظاهر آیات این می‌شود که ـ ما در آسمان (که عبارت از جهت بالای زمین است) برج‌ها و قصرها که همان منزل‌های آفتاب و ماه است، قرار دادیم، و آن را یعنی آسمان را برای بینندگان به زینتی آراستیم، و آن زینت همانا نجوم و کواکب است، و نیز ما آن را یعنی آسمان را از هر شیطان رانده شده، حفظ کردیم که شیطان‌ها از آنچه که در ملکوت عالم است خبردار نشوند: مگر آن شیطانی که برای استراق سمع نزدیک شود، تا گفتگوی ملائکه را درباره امور غیبی و حوادث آینده، و امثال آن را بشنود، که به محض نزدیک شدن شهابی مبین دنبالش می‌کند. [۳۲۸]

مراقبت الهی از وحی نزد ملائکه و بعد از آن

«اَللّــهُ یَصْطَفـی مِــنَ الْمَــلائِکَـةِ رُسُــلاً وَ مِـنَ النّـاسِ. یَعْلَـمُ ما بَیْـنَ اَیْدیهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ.» [۳۲۹]
از ظاهر سیاق برمی‌آید که ضمیر جمع در هر دو کلمه «اَیْدیهِمْ» و «خَلْفَهُمْ» به رسولانی از ملک و انس برگردد، و آیاتی دیگر هست که شهادت می‌دهد بر این که چنین تعبیــــری دربـاره رســولان شـــده است.
منظور از این که خدای تعالی مراقب روش انبیای خویش است که مبادا دچار اختلالی گردد، نه فی نفسه دچار فراموشی یا تغییر و یا به وسیله کیدهای شیطانی و تسویلات او دستخوش فساد و نه میانه وحی و مردم اختلالی رخ دهد، همه این‌ها بدین جهــت است که فلان وحــی در برابر چشــم و علم او هستنــد، می‌دانــد آنچه پیش روی آن‌هاست و آن‌چــه دنبال آن‌هاســت و آنان همه در گذر کمین گاه خدا قرار دارند.
از همین جا روشن می‌شود که مراد از «مابَیْنَ اَیْدیهِمْ،» ما بین ایشان و آن کسی که وحی را به او می‌دهند، پس «ما بین ایدی» رسول ملکی ما بین او و بین رسول انسانی که وحی به او می‌دهد، و ما بین ایدی رسول انسانی عبارت است از ما بین او و بین مردم که رسول انسانی وحی را به ایشان می‌رساند، و مراد از ما خلف ملائکه و خداست که همه آنان از جانب خدابه سوی مردم روانند، پس وحی از روزی که از ساحت عظمت و کبریائی حق صادر می‌شود در مأمنی محکم است تا روزی که به مردم برسد و لازمه آن این است که پیغمبران نیز مانند ملائکه معصوم باشند، معصوم در گرفتن وحی و معصوم در حفظ آن، و معصوم در ابلاغ آن به مردم .
جملــه «وَ اِلَی اللّهِ تُرْجَــعُ الاُْمُورُ،» در مقام تعلیل علم خدا به ما بین ایدی ملائکه و ما خلف ایشان است و معنایش این است که چگونــه ما بین ایــدی ملائکه و ماخلف ایشان بر خدا پوشیده می‌ماند؟ و حال آن که بازگشت همه امور به سوی اوست؟ چون این بازگشــت، بازگشت زمانی نیست تا بگویــد خداوند قبــل از بازگشــت امور به آن‌ها علمــی ندارد بلکه بازگشــت ذاتی است، چون همــه مملوک خدا هستند و از وجود خـدا مستقل نیستنـد، در نتیجه پس برای خدا در خفا نخواهند بود. (دقــت فرماییــد)[۳۳۰]

شهادت خدا و ملائکه در صحت نزول وحی

«لکِنِ‌اللّهُ یَشْهَدُ بِمآاَنْزَلَ اِلَیْکَ اَنْزَلَهُ بِعِلْمِه وَ الْمَلاآئِکَةُ یَشْهَدُونَ!» [۳۳۱]
آنچه پیغمبر اسلام صلی‌الله‌علیه‌وآله به وحی از طرف پروردگار خود آورده از نظر نوع با وحی‌های دیگری که سایر پیغمبران آورده‌اند، فرقی نمی‌کند. پس هر کس ادعا دارد که به آن‌چه آنان آورده‌اند ایمان دارد، باید به هر چه پیغمبر اسلام هم آورده ـ بدون هیچ فرقی ـ ایمان آورد و بعد خداوند استدراک می‌کند و می‌فرماید که مع الوصف، خدا شاهد چیزهائی است که بر پیغمبرش فرو فرستاده و ملائکه نیز شاهدند و خدا برای شهادت کافی است و متن شهادت خدا همین جمله «اَنْزَلَهُ بِعِلْمِه،» است زیرا مجرد نزول، در مدعی کافی نیست چه آنکه یکی از اقسام نزول، نزول از طریق وحی شیاطین است که شیطان، امر هدایت الهی را فاسد کند و به جای راه حق خدا، راه باطلی گذارد یا مخلوط کند و مقداری از باطل را داخل وحی حق الهی کند و حق و باطل را به هم آمیزد. به طوری که آیه ذیل، اشاره به نفی چنین چیزی دارد: «عالِمُ الْغَیْبِ فَـلا یُظْهِـرُ عَلـی غَیْبِـهِ اَحَدا.اِلاّ مَـنِ ارْتَضی مِنْ رَسـُولٍ فَاِنَّهُ یَسْلُکُ مِنْ بَیْنِ یَـدَیْـهِ وَ مِـنْ خَلْفِـهِ رَصَـدا.لِیَعْلَمَ اَنْ قَدْ اَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ وَ اَحاطَ بِما لَدَیْهِمْ وَ اَحْصی کُلَّ شَیْ‌ءٍ عَدَدا ـ خدا عالم غیب است و بر غیب خود، کسی را مطلع نمی‌کند مگر رسولی را که می‌پسندد و پیش رو و پشت سر او دستگاه نگهداری قرار می‌دهد برای این که بداند رسالتهای پروردگارشان را تبلیغ کرده‌اند و خدا به آنچه که نزدشان است احاطه دارد و عدد هر چیزی را می‌شمارد.» [۳۳۲] و در جای دیگر فرماید: «وَ اِنَّ الشَّیطینَ لَیُوحُونَ اِلیآ اَوْلِیآئِهِمْ ـ شیاطین به دوستان خود وحی می‌کنند.» [۳۳۳]
خلاصه: شهادت بر مجرد نزول یا انزال، دعوا را از حال ابهام خارج نمی‌کند ولی مقیــد کــردن آن به کلمــه «بِعِلْمِــه» مــراد را به طور کامــل واضح می‌کنــد و افاده این معنی را می‌کند که خدای سبحان قرآن را بر رسول خود نازل کرده و خودش می‌داند که چه چیز را نازل کرده و به آن احاطــه دارد و از کیـد شیاطین حفظش می‌کند.
«انزال وحی» به وسیله ملائکه است و خدا در وصف این فرشته گرامی (که حامل وحی است ـ یعنی جبرئیل) چنین می‌فرماید: «قرآن قول رسول بزرگواری است که نیرومند است و به نزد صاحب عرش جای دارد و مطاع و در آنجا امین است.» این آیه دلالت دارد که ملائکه دیگری تحت امر این ملک مقرب یعنی جبرئیل هستند. در این آیه خدا از این ملائکه یاد می‌کند: «این طور نیست که شما فکر می‌کنید، قرآن برای یادآوری است هر که خواهد از آن پند گیرد. قرآن در صحیفه‌های گرامی و بلند و پاکی به دست سفیرانی گرامی و نیکوست.» و خلاصه چــون ملائکه واسطه انزال وحی اند، پس آنان هم شاهدند چنان‌که خـدا شـاهد است و او برای شهادت کافی است.[۳۳۴]

تشخیص تکلـم مـلائکه با رسول و نبی و محدث

«وَ اِذْ قالَتِ‌الْمَلائِکَةُ یامَرْیَمُ اِنَّ اللّهَ اصْطَفیکِ...اِذْ قالَتِ الْمَلائِکَةُ یا مَرْیَمُ اِنَ‌اللّهَ یُبَشِّرُکِ بِکَلِمَةٍ مِنْهُ....» [۳۳۵]
آن قسم وحیی که عبارت از سخن گفتن خداوند با بنده‌اش باشد، ذاتا موجب علم یقینی است، به طوری که حاجت و نیازی به دلیل و حجتی ندارد، می‌توان گفت: مَثَل او در القائات الهی، مَثَل علوم بدیهی است که در حصولشان برای آدمی به سبب تصدیقی ـ چــون قیــاس و مانند آن ـ ندارد.
امّا موضوع «مَنام» یعنی خوابی که شخص «نبی» در آن وحی الهی را درک می‌کند، چنانکه از روایات روشن می‌شود، غیر از رؤیایی است که برای افراد انسان در خوابهای شبانه روزی شان پیش می‌آید، زیرا ملاحظه می‌کنید که در روایات آن را شبیه به حالات اغما و بیهوشی معرفی کرده است، پس آن حالتی است که در آن حال حواس شخص نبی سکونت پیدا کرده و چنانکه ما در بیداری چیزهایی مشاهده می‌کنیم، او هم در آن حال مطالبی را مشاهده و درک می‌کند، خداوند متعال هم طوری او را به جانب حق و صواب ارشاد می‌کند که به طور یقین می‌فهمد: آنچه به او وحی شده از جانب خداوند بوده، از تصرفات شیطانی نیست.
امّا حدیث شنیدن شخص «مُحْدَث» عبارت از شنیدن صوت ملک می‌باشد، لیکن شنیدن قلبی نه حسی، همچنین از قبیل خطور ذهنی ـ که به آن جز نحوی از مجاز بعید «شنیدن صوت» نمی‌گویند ـ نیست، لذا ملاحظه می‌کنید که در روایات بین «شنیدن صوت» و «القاء شدن در قلب» جمع نموده، با این وصف آن را «تحدیث» و «تکلیم» هم نامیده است. پس شخص «محدث» صوت ملک را می‌شنود، و با گوش خود آن را نگاهداری می‌نماید، چنانکه ما و خود او کلام عادی و اصواتی که در عالم ماده قابل شنیدن است می‌شنویم لیکن شنیدن کلام ملک مخصوص به خود «محدث» است و مانند شنیدن صوت مادی، و افراد عادی در آن شرکتی ندارند و لذا یک امر قلبی است .
این معنای «محدث» بود. امّا کیفیت علم پیدا کردنش به این‌که آنچه شنیده کلام ملک است نه وسوسه شیطان، باید گفت با تأیید الهی و ارشاد و راهنمایی اوست، چنانکه در روایتی از «محمد بن مسلم» است که «به طوری طمأنینه و وقار به او می‌بخشد که می‌داند ملک است.» وسوسه شیطانی اگر موضوع باطلی باشد که در همان صورت باطلش به انسان مؤمن القاء شود، پر واضح است که مؤمن آن را حدیث ملائکه محسوب نخواهد داشت، زیرا او می‌داند ملائکه بندگان مکرمی هستند که معصیت الهی را نخواهند نمود و به باطلی دستور نخواهند داد، و اگر موضوع باطلی باشد که در ابتدا به صورت حق القا شده و بعدا باطلی در دنبال خواهد داشت، در آن صورت نور هدایت الهی که ملازم بنده مؤمن است حال آن را روشن خواهد نمود، همان نور هدایتی که در این آیه «اَوَ مَنْ کانَ مَیْتا فَأَحْیَیْنهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُورا یَمْشی بِه فِی النّاسِ ـ آیا کسی که مرده (جهل و ضلالت) بود پس او را زنده کردیم و به او نور ایمانی بخشیدیم که به آن نور میان مردم راه رود...،» [۳۳۶] به آن تصریح شده است. علاوه بر این خود این وسوسه و دعوت شیطانی، خالی از اضطراب نفسانی و تنزیل قلبی نیست: «ذلِکُمُ الشَّیْطانُ یُخَوِّفُ اَوْلِیاءَهُ،» [۳۳۷] چنانکه در نقطه مقابل «ذکر خدا» و حدیث الهی هم ملازم وقار و طمأنینه باطنی می‌باشد:«اَلا بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ ـ هان، که به یاد خدا دلها آرام می‌گیرند.» [۳۳۸] و «اِنَّ الَّـذینَ اتَّقَـوْا اِذا مَسَّهُمْ طآئِفٌ مِنَ الشَّیْطانِ تَذَکَّرُوا فَاِذاهُمْ مُبْصِرُونَ ـ چون اهل تقوی را از شیطان، وسوسه و خیالی به دل افتد همان دم خدا را به یاد آرند و همان لحظه بصیرت و بینائی پیدا کنند.» [۳۳۹]پس هر حدیث و خاطره‌ای که به انسان القا شد و همراهش طمأنینه و وقار بود، خود دلیل رحمانی بودن آن و بالعکس اگر اضطراب و تزلزلی همراه داشت دلیل شیطانی بودنش می‌شود، چنانکه همراه داشتن عجله و جزع یا بالعکس سبکی و خفت نیز دلیل آن می‌گردد.
ولی آنچه در روایات ذکر شده ـ که شخص « محدث» صوت ملک را می‌شنوند، لیکن خود ملک را بالعیان نمی‌بیند ـ محمول بر جهت است، نه آنکه دلالت بر تمانع بین دو معنی نماید. به عبارت ساده‌تر: ملاک اصلی «محدث» بودن آن است که صوت ملک را بشنود، و دیدن خود ملک لازم نیست، و اگر برای کسی اتفاق افتد که در حین شنیدن صوت، ملک را هم مشاهده کند، آن از جهت محدث بودنش نیست. چگونه مانعی بین آن دو باشــد با این‌که قــرآن شریف صریحــا برای بعضی از محدثین در حین شنیدن صــوت ملــک، رؤیــت خود ملــک را هـم بیــان داشته است .
منظور از نفی رؤیت ملک (که در برخی جاها ذکر شده) نفی دیدن حقیقت ملک است نه در صورتی که با آن متمثل شده باشد، زیرا آیات مربوطه بیشتر از معاینه و دیدن ملــک را بــه صورت مثــال، چیز دیگری را ثابت نمی‌کنند.[۳۴۰]

مفهوم محدثه بودن مریم و تکلم ملک

«وَ اِذْ قالَتِ الْمَلائِکَةُ یا مَرْیَمُ اِنَّ اللّهَ اصْطَفیکِ وَ طَهَّرَکِ وَ اصْطَفیکِ عَلی نِساءِ الْعالَمینَ. یامَرْیَمُ اقْنُتی لِرَبِّکِ !» [۳۴۱]
آیه شریفه دلیل بر آن است که مریم علیه‌السلام محدثه بوده و کلام ملائکه را می‌شنیده است. چون «ندا» موجب التفات پیدا کردن «طرف ندا» به «ندا کننده» است. تکرار نمودن «ندا» در مورد کلام به منزله آن است که به مریم گفته باشند «برای تو نزد ما خبر بعد از خبری است. اکنون آن‌ها را استماع بکن: یکی کرامت‌هایی است که خدا برتو ارزانی داشته و به آن واسطه نزد خدا گرامی شده‌ای، دیگر موضوعی است که رعایتش در برابر لطف خداوند بر تو لازم است، و آن انجام دادن وظیفه بندگی است، و سپاس آن منزلتی است که در پیشگاهش یافته‌ای. پس آیه «یامَرْیَمُ اقْنُتی...!» به منزله تفریع بر آیه اوّل: «یا مَرْیَمُ اِنَّ اللّهَ اصْطَفیکِ...،» می‌باشد، یعنی بیان می‌دارد که اکنون که خدا چنین
مقامی به تو کرامت کرده، تو هم قنوت و سجده و رکوع برای خداوند را ترک منما! و بعید نیست که هر یک از این سه نحوه عمل به ترتیب در برابر یکی از آن سه منزلتی است که خدایش ارزانی داشته و متفرع بر آن است. یعنی چون خدایت برگزید، ملازم عبودیت و بندگیش باش و چون پاکت گردانید، سجده‌اش کن، و چون بر زنان جهان برتری دادت، با راکعان رکوعش کن.
از این‌که ملائکــه و روح با مریم تکلــم نموده‌اند، روشــن می‌شود که مریم «محدثه» بوده، بلکه از آیه شریفه «فَـاَرْسَلْنا اِلَیْهـا رُوحَنا فَتَمَثَّلَ لَها بَشَرا سَوِیّا ـ پس ما روح خود را بر او فرستادیم که به صورت بشر کاملی برای او مجسم شد،» [۳۴۲] استفــاده می‌شود که زیادتــر از صــوت ملک، خود آن را هم مشاهــده نموده است.[۳۴۳]

تکلم ملائکه با القای معانی در انسان

«قـالَ کَذلِکَ اللّــهُ یَفْعَلُ ما یَشاءُ. قالَ ایَتُکَ اَلاّ تُکَلِّمَ النّاسَ ثَلاثَةَ اَیّامٍ اِلاّ رَمْزا!»[۳۴۴]
الفاظ موضوع برای معانی است، امّا به لحاظ مشتمل بودن بر اغراض مقصوده از آن. و صوت را نیز «قول و کلام» گویند برای آنکه مفید معنای مقصودی است که بر آن سکوت صحیح باشد، پس هر چه افاده همان معنای مقصود تام را نماید «کلام و قول» می‌باشد ـ اعم از این‌که مفید آن، صوت واحد، یا صوت‌های متعدد، و یا غیر آن مانند «ایما» و «رمز» باشد ـ نوع مردم هم به صوتی که مفید همان معنی است «کلام» گویند اگر چه از دو لب خارج نشود، و هم‌چنین به «ایماء و رمز» قول اطلاق کنند اگر چه مشتمل بر صوتی نباشد.
قرآن شریف هم معنی‌هایی را که شیطان در «قلوب مردم» القاء می‌کند، کلام و قول شیطان محسوب داشته است، چنان‌که از آیات ذیل استفاده می‌شود: «وَ لاَمُرَنَّهُمْ فَلَیُبَتِّکُــنَّ اذانَ الاَْنْعــامِ ـ به آن‌ها دستــور دهــم تا گوش حیوانات را ببرند.» [۳۴۵]
و «کَمَثَـلِ الشَّیْطانِ اِذْ قالَ لِلاِْنْسـانِ اکْفُـرْ ـ اینان در مثل چون شیطانند که انسان را گفت: کافر شو!» [۳۴۶] و «یُوَسْوِسُ فی صُدوُرِالنّاسِ ـ در دلهای مردم وسوسه و اندیشه بد افکند.» [۳۴۷] و «یُوحی بَعْضُهُمْ اِلی بَعْضٍ ـ برخی بر برخی دیگر سخنان فریبنــده اظهار کنند.» [۳۴۸]
پر واضح است آن‌چه در این آیات ذکر شده، همان خاطرات وارده در قلوب است که به شیطان منسوب شده است و به نام‌های «امر، قول، وسوسه، وحی، وعد» نامیده شده، و همــه آن‌ها هم «قــول و کــلام» می‌باشد، با این که نه زبانــی برایش به حرکــت افتاده، نه از دهانی خارج شده است.
آنچه آیه «اَلشَّیْطانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ وَ یَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشاءِ وَ اللّهُ یَعِدُکُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ‌وَ فَضْلاً،» [۳۴۹] مشتمل آن بود، و وعده خداوندی را راجع به «مغفرت و فضلش» بیان می‌داشت، آن همانا «کلام ملکی» است، و در قبال «وسوسه» که «کلام شیطانی» می‌باشد. چنان‌که مقصود از «نور» در آیه «وَ یَجْعَلْ لَکُمْ نُورا تَمْشُونَ بِهِ،» [۳۵۰] و «سکینه» درآیه «هُوَالَّذی اَنْزَلَ‌السَّکینَةَ فی قُلُوبِ‌الْمُؤْمِنینَ...،» [۳۵۱] و «شرح صدر» در آیه «فَمَنْ یُرِدِ اللّهُ اَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلاِْسْلمِ،» [۳۵۲] همان «کلام ملکی» است.
از تمــام آیــات فوق روشــن می‌شود که «شیاطیــن» و «ملائکــه» هر یــک بــا القاء نمودن معانــی مربوطه به خــود در قلــوب افراد انسانــی، با آنــان تکلّم می‌کنند.
این یک رقم از تکلم است و قسم دیگری هم برای آن وجود دارد که مخصوص خداونــد متعال است. چنان‌کــه در آیه شریفــه «وَ ما کانَ لِبَشَرٍ اَنْ یُکَلِّمَهُ اللّهُ اِلاّ وَحْیا اَوْ مِنْ وَراءِ حجاب،» [۳۵۳] آن‌را بیان‌داشته و برایش هم دو قسم شرح داده‌است:
۱ ـ سخن‌گفتنی‌که بدون حجاب باشد، که آنرا در آیه شریفه «وحی» نامیده است.
۲ ـ سخن گفتنی که از پشت حجاب باشد.
این‌هــا اقسـام کلامــی اســت کــه آیـات گذشتــه برای خدای متعــال و ملائکــه و همچنیــن «شیطــان» ثــابــت نمــوده اســت.
امّا آن قسم کلام الهی که نامش را «وحی» گویند، ذاتا مشخص و معین است و هیچ‌گونه شک و تردیدی در آن پیش نمی‌آید، زیرا در آن صورت حجابی بین بنده و پروردگار نیست، و وقوع اشتباه در آن از محالات است. لیکن قسم دیگر آن که از پشت حجاب تحقق پیدا می‌کند، البته احتیاج به ممیّزی دارد که راه اشتباه را در آن مسدود نمایــد و آن به ناچــار بایــد به «وحــی» منتهـی شـود. [۳۵۴]

گفتار یا القای خاطرات ملکی

«قالَ کَذلِکَ اللّهُ یَفْعَلُ ما یَشاءُ!» [۳۵۵]
فاعل «قالَ» گر چه خدای متعال می‌باشد، و واسطه بودن ملائکه و یا عدم آن مانع نسبتش به خداوند نیست، لیکن آن‌چه از ظاهر آن کلام استفاده می‌شود آن است که به‌واسطه ملک می‌باشد و نسبتش به خداوند از آن است که به امر او صورت گرفته، دلیل آن‌که قائــل «ملک» است: «قالَ کَذلِــکَ قـالَ رَبُّـکَ هُـوَ عَلَـیَّ هَیِّـنٌ وَ قَـدْ خَلَقْتُکَ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ تَـکُ شَیْئـا،» [۳۵۶] که در همیـن قسمــت ایرادش می‌باشد.
از این‌جا روشن می‌شود که اولاً: زکریا صورت قائل را از همان‌جا که اوّل شنیده بود، دوباره شنیده است، و ثانیا قول قائل که گفت «کَذلِکَ»، یعنی آن‌چه به تو بشارت دادم از موهبت‌هایی است که حتما واقع می‌شود، در آن اشاره شده که موضوع مورد نظر از قضایای محتومی است که بدون شک واقع خواهد شد. چنانکه نظیر آن را در پاسخی که «روح القدس» به «مریم» داده مشاهده می‌کنید: «قالَ کَذلِکِ قالَ رَبُّکِ هُوَ عَلَیَّ هَیِّنٌ،» ـ تا آن‌جاکه می‌فرماید: «وَ کانَ اَمْرا مَقْضِیّا!» [۳۵۷] [۳۵۸]

تشخیص القای ملائکه و القای شیطان

«قالَ کَذلِـکَ اللّهُ یَفْعَـلُ ما یَشـاءُ. قالَ ایَتُکَ اَلاّ تُکَلِّمَ النّاسَ ثَلاثَةَ اَیّامٍ اِلاّ رَمْزا.»[۳۵۹]
منظور خواستن زکریا علیه‌السلام از خداوند متعال آیه و علامت را چه بوده؟ آیا می‌خواستــه به آن وسیلــه راستی بشــارت را و این‌کــه از طرف خداوندی است روشن سازد و به عبارت ساده‌تر: یقین کند که خطاب، خطاب ملکــی بوده، نه شیطانـی؟
درست است که انبیا به واسطه «عصمت» نباید برایشان کلام ملک با وسوسه شیطانی اشتباه شود، لیکن سخن در آن است که: شناختن آنان، کلام ملک را از وسوسه شیطــان، به واسطه شناسانــدن خداست، نه آن که خود در آن استقلالی داشته باشند.
شیطان گرچه می‌تواند انبیا را در ناحیه جسم، و یا در ناحیه تخریب و از بین بردن نتایج تبلیغاتشان مسّ نماید، و رواج دین و استقبال مردم را به آن از بین برد، لکن توانایـی تعرض و مسّ نمودن انبیا در ناحیه نفوس شریفشان قطعا ندارد، زیرا عصمت آنان مانــع چنان تصرفی اســت و شیطان در ناحیــه جانشان نمی‌تواند مداخله نماید.
اتفاقا آنچه را خدای متعال آیت و علامت برای «زکریا» قرار داد همان تصرف در نفس زکریا ـ به قدرت نداشتن بر تکلّم تا سه روز و بسته بودن زبانشان جز از ذکر و تسبیح خدا ـ بوده و این خود یک نشانه و آیتی است که بر نفس شریف و زبانش واقع شده و یک تصرف خاصی است که شیطان از نظر عصمت انبیا و منزه بودنشان از تصرفات شیطانی بر آن توانائی و قدرت نداشته و چون حضرت زکریا از وجود آن علامت، با دانستن این‌که شیطان در نفوس انبیا تصرف نمی‌تواند نماید، رحمانی بودن بشارت را درک نمود.
امتیاز «کلام ملکی» را از «کلام شیطانی» می‌توان از خصوصیاتی که در آیات گذشته به آن تصریح شده به دست آورد، زیرا خاطر ملکی ملازم با «شرح صدر» بوده و به «مغفرت و فضل» الهی دعوت و بالاخره منتهی به چیزی می‌شود که مطابق دین ـ یعنی معارف مذکور در قرآن و سنت نبوی ـ می‌باشد. از طرف دیگر خاطر شیطانی، ملازم «ضیق صدر» می‌باشد و به «متابعت هوای نفس» دعوت می‌کند، و بالاخره منتهی به چیزی می‌شود که مخالف دین و معارف آن، و همچنین مخالف فطرت انسانی باشد.
انبیای الهی و کسانی که مانند آنان از مقرّبین الهی محسوب اند. بعضا ممکن است ملک و شیطان را مشاهده کنند و آن‌ها را هم در عین مشاهده بشناسند، چنان که خدای‌متعــال از آدم، ابراهیــم، لوط علیهم‌السلام همیــن معنا را حکایت فرموده و روشن است که اینان در آن موقع احتیاجی به ممّیز ندارند، زیرا در عین دیدن ملک یا شیطان و شناختن آن‌ها راه شک و اشتباهی در حق‌شان معنی ندارد، اما در غیر صورت مشاهده ملــک و شیطان ـ مانند سایر مؤمنین ـ احتیاج و نیاز به ممّیز است، که بالاخره به «وحی» منتهی می‌شود.[۳۶۰]

تأثیر ملک یا شیطان در رؤیا و حدیث نفس

«وَ یُعَلِّمُکَ مِنْ تَأْویلِ الاَْحادیثِ....» [۳۶۱]
«تَأْویلِ»، آن پیش آمدی را گویند که بعد از دیدن خواب پیش آید و خواب را تعبیر کند، و آن حادثه‌ای است که حقیقت آن در عالم خواب برای رؤیا مجسم شده در شکل و صورتی مناسب با مدارک و مشاعر وی خودنمائی‌می‌کند.
کلمه «اَحادیث» جمع حدیث است و بسیار می‌شود که این کلمه را می‌گویند و از آن رؤیاها را اراده می‌کنند، چون در حقیقت رؤیا هم حدیث نفس است، چه در عالم خواب امور به صورت‌هایی در برابر نفس انسان مجسم می‌شود، همان‌طور که در بیداری هر گوینده‌ای مطالب خود را برای گوش شنونده‌اش مجسم می‌کند، پس رؤیا هم مانند بیداری حدیث است.
این‌که گفته‌شده «خواب‌صادق حدیث و گفتگوی ملائکه است و رؤیای کاذبه گفتگوی شیطان است،» صحیح نیست. زیرا بسیاری از رؤیاها هست که نه مستند به ملائکه است، و نه به شیطان، مانند، رؤیاهائی که از حالت مزاجی شخص بیننده ناشی می‌شود.
منظور از حدیث فرشته یا شیطان، حدیث به معنای تکلّم نیست، و بلکه مراد این است که خواب، قصه و یا حادثه‌ای از حوادث را به صورت مناسبی برای انسان مصور و مجسم می‌سازد، همان‌طورکه در بیداری گوینده‌ای همان قصه یا حادثه را به صورت لفظ در آورده و شنونده از آن به اصل مراد پی برد، و نیز حدیث ملک و شیطان نظیر این است که درباره شخصی که تصمیم دارد کاری بکند و یا آن را ترک کند می‌گوییم: نفس او وی را حدیث کرد که فلان کار را بکند و یا ترک کند. معنای این حرف این است که او تصور کردن یا نکردن آن عمل را نمود، مثل این که نفس او به او گفت که بر تو لازم است این کار را بکنی، و یا جایز نیست بکنی.
معنــای این که رؤیا از احادیــث باشد این است که رؤیا برای نائم از قبیل تصور امور است، و عینا مانند تصوری است که از اخبار و داستان‌ها در موقع شنیدن آن می‌کنــد، پس رؤیــا نیز حدیث است، حــالا یا از فرشتــه و یا از شیطان و یا از نفس خود انسان. این است مقصود آن‌هایی که می‌گویند رؤیا حدیث فرشته و یا شیطان است و لکــن حق مطلب همــان است که ما گفتیــم که رؤیا حدیث خود نفس است، به مباشرت و بـدون واسطه ملک و یا شیطــان. [۳۶۲]

فصل هفتم:جبرئیل و ملائکه وحی

روح الامین

«نَزَلَ بِهِ‌الرُّوحُ الاَْمینُ. عَلی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ‌الْمُنْذِرینَ!» [۳۶۳]
مراد از «رُّوحُ الاَْمیـن» جبرئیل علیه‌السلام است، که فرشته وحی می‌باشد به دلیل آیه «مَنْ کانَ عَدُوّا لِجِبْریلَ فَاِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلی قَلْبِکَ بِاِذْنِ اللّهِ ـ کسانی که با جبرئیل دشمنی می‌کنند، باید بدانند که اوست که این قرآن را به اذن خدا بر قلب تو نازل کرد.» [۳۶۴] در جای دیگر او را «رُوحُ الْقُـدُس» خوانــده و فرمــود: «قُـلْ نَـزَّلَهُ رُوحُ الْقُـدُسِ مِنْ رَبِّــکَ بِـالْحَقِّ ـ بگــو روح القــدس آن را از ناحیــه پروردگــار بر من به حــق نــازل کــرد.» [۳۶۵]
اگر جبرئیل را «امین» خوانده، برای این بود که دلالت بر این که او مورد اعتماد خدای‌تعالی و امین در رساندن رسالت او به پیامبر اوست، نه چیزی از پیام او را تغییر می‌دهد و نه جا به جا و تحریف می‌کند، نه عملاً و سهوا، و نه دچار فراموشی می‌گردد، هم‌چنان‌که توصیف او در جای دیگر به روح القدس نیز به این معانی اشاره دارد، چون او را منزّه از این گونه منقصت‌ها معرفی می‌کند.
ضمیر در «نَزَّلَ بِهِ» به قرآن برمی‌گردد، بدان جهت که کلامی است ترکیب شده از الفاظی، و البته آن الفاظ هم دارای معانی حقّه‌ای هست، نه این که به قول بعضی از مفسرین آنچه جبرئیــل آورده تنها معانـی قرآن بــوده باشد و رســول خــدا صلی‌الله‌علیه‌وآله آن معانـی را در قالب الفاظ ریخته باشد، البته الفاظی که درست آن را معانی را حکایت کند.
زیرا همان‌طور که معانی از ناحیه خدا نازل شده، الفاظ هم از ناحیه نازل شده است، به شهادت آیات زیر، که به روشنی این معنا را می‌رسانند، از آن جمله فرموده: «فَـاِذا قَـرَأْناهُ فَاتَّبِـعْ قُـرْآنَـهُ ـ چون آن را می‌خوانیم تو نیز خواندنت تابع خواندن ما باشد، یعنی آن‌طور بخوان!» [۳۶۶] و نیز فرموده:«تِلْکَ ایاتُ اللّهِ نَتْلُوها عَلَیْکَ بِالْحَقِّ ـ این‌ها آیات خدایندکه ما به‌حق بر تو می‌خوانیم!» [۳۶۷] و نیز آیاتی دیگر، و پر واضح است که الفاظ خواندنی و تلاوت کردنی است نه معانی.
مراد از قلب در کلام خدای تعالی هر جا که به کار رفته، آن حقیقتی است از انسان که ادراک و شعور را به آن نسبت می‌دهند، نه قلب صنوبری شکل، که در سمت چپ سینه آویزان است.
در ســوره احزاب قلــب را عبارت دانستــه از آن چیزی که در هنگام مرگ به گلوگاه می‌رسد: «و قلب‌ها می‌رسد به حنجره‌ها،» که معلوم است مــراد از آن جان آدمی است. در سوره بقره آن را عبارت دانسته از چیزی که متّصف به گناه و ثواب می‌شود: «چنیــن کسی قلبش گناهکار است،» و معلوم است که عضو صنوبری شکل نمی‌کند، پس مراد از آن همــان جــان و نفس آدمی اسـت.
شاید وجه این‌که در جمله «نَزَّلَ بِهِ‌الرُّوحُ‌الاَْمینُ عَلی قَلْبِکَ،» پای قلب را به میان آورد اشاره به این باشد که رسول خدا چگونه وحی و قرآن نازل را تلقی می‌کرده؟ و از آن جنــاب آن چیــزی که وحــی را از روح می‌گــرفتــه نفــس او بــوده، نــه مثلاً دست او، یا ســایــر حــواس ظــاهــریش، که در امــور جــزئــی به کار بسته می‌شود[۳۶۸]

جبرئیل ـ روح القــدس، روح الامین

«قُـلْ نَـزَّلَهُ رُوحُ الْقُـدُسِ مِنْ رَبِّکَ بِالْحَقِّ لِیُثَبِّتَ الَّذینَ امَنُوا وَ هُـدًی وَ بُشْری لِلْمُسْلِمینَ!» [۳۶۹]
«قُدُس» به معنای طهارت و پاکی است و ظاهرا اضافه روح به قدس به منظور اختصاص باشد، یعنی روحی که از قذارت‌های مادی طاهر، و از خطا و غلط منزّه است.
و همین روح القدس در جای دیگر از قرآن به روح الامین تعبیر شده و در جایی دیگر به جبرئیل که یکی از ملائکه است:
ـ «نَزَلَ بِهِ‌الرُّوحُ‌الاَْمینُ. عَلی قَلْبِکَ ـ روح‌الامین آن‌را بر قلب تو نازل‌کرده است.»[۳۷۰]
ـ «مَنْ کانَ عَدُوّا لِجِبْریلَ فَاِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلی قَلْبِکَ بِاِذْنِ اللّهِ ـ هر که با جبرئیل دشمن است باید بداند که جبرئیل آن را به اذن خدابر قلب تو نازل کرده است.» [۳۷۱] [۳۷۲]

نفی ملک بودن روح

«وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ اَمْرِ رَبّی وَ مااُوتیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ اِلاّ قَلیلاً!» [۳۷۳]
کلمه «رُوح» در آیات بسیاری از سوره‌های مکی و مدنی تکرار شده، و در همه‌جا به این معنایی که در جانداران می‌یابیم و مبدأ حیات و منشأ احساس و حرکت ارادی است نیامــده، مثلاً یک‌جا فرمود: «یَوْمَ یَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِکَةُ صَفّا ـ روزی که روح و ملائکه به صف می‌ایستند.» [۳۷۴] و نیز فرموده:«تَنَـزَّلُ الْمَـلائِکَةُ وَ الرُّوحُ فیها بِأِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ کُلِّ اَمْرٍ ـ ملائکه و روح در آن شب به امر پروردگارشان هر چیزی را نازل می‌کنند.» [۳۷۵] که بدون تردید مراد به آن در این دو آیه غیر روح حیوانی و غیر ملائکه است. روایتی هم از علــی علیه‌السلام نقل شده که آن جناب به آیه: «یُنَزِّلُ الْمَلائِکَةَ بِالرُّوحِ مِنْ اَمْرِه عَلی مَنْ یَشاءُ مِنْ عِبــادِه،» [۳۷۶] استــدلال فـرمـوده بــود بر ایـن که روح غیـر ملائکه است.
و این روح هر چند غیر ملائکه است، الاّ این که در امر وحی و تبلیغ هم‌چنان‌که از آیه فوق استفاده می‌شود همراه ملائکه است.
خدای تعالــی یک‌جا آورنــده قرآن را به نام جبرئیل معرفی نموده و می‌فرماید: «مَنْ کانَ عَـدُوّا لِجِبْریــلَ فَاِنَّــهُ نَـزَّلَـهُ عَلـی قَلْبِـکَ.» جای دیگــر همیــن جبرئیــل را روح الامین خوانده و آورنده قرآنش نامیده و فرموده: «نَـزَّلَ بِهِ الرُّوحُ الاَْمینُ عَلی قَلْبِکَ،» و نیز فرموده:«قُـلْ نَـزَّلَهُ رُوحُ الْقُـدُسِ مِنْ رَبِّکَ ـ بگو روح القدس از ناحیه پروردگارت آورده،» و روح را که به‌وجهی غیرملائکه است به جای جبرئیل که خود از ملائکه است آورنده قرآن دانسته است، پس معلوم می‌شود جبرئیل آورنده روح است و روح حامـل این قــرآن خواندنــی اســت.
از همین جا آن گرهی که در آیه: «وَ کَذلِکَ اَوْحَیْنا اِلَیْکَ رُوحا مِنْ اَمْرِنا،» بود گشوده می‌شود، و معلوم می‌شود که مراد از وحی روح در آیه مزبور آوردن و نازل کردن روح‌القدس است برای رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله ، و نازل کردن روح القدس برای همان وحی قرآن اسـت به او، چون همان طور که بیان شد حامل قرآن روح القدس است.[۳۷۷]

جبرئیل حامل روح، و روح حامل قرآن

«وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ اَمْرِ رَبّی!» [۳۷۸]
خدای تعالی یک جا آورنده قرآن را به نام جبرئیل معرفی کرده و می‌فرماید: «مَنْ کانَ عَدُوّا لِجِبْریلَ فَاِنَّهُ نَـزَّلَـهُ عَلی قَلْبِـکَ بِاِذْنِ اللّهِ،» و در جای دیگر همین جبرئیل را روح الامین خوانده و آورنده قرآنش نامیده و فرموده:«نَـزَّلَ بِهِ الرُّوحُ الاَْمینُ عَلی قَلْبِکَ،» و نیز فرموده:«قُـلْ نَـزَّلَهُ رُوحُ الْقُـدُسِ مِنْ رَبِّکَ ـ بگو روح القدس از ناحیه پروردگارت آورده،» و روح را که به وجهی غیر ملائکه است به جای جبرئیل که خود از ملائکه است آورنده قرآن دانسته است، پس معلوم می‌شود جبرئیل آورنده روح است و روح حامل این قرآن خواندنی است . [۳۷۹]

روح القدس، و تأیید انبیاء

«وَ اتَیْنــا عیسَی ابْنَ مَرْیَــمَ الْبَیِّنـاتِ وَ اَیَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ.» [۳۸۰]
اگر در آیه فوق از میان همه انبیاء تنها نام عیسی علیه‌السلام را ذکر کرده علتش این است که هر چند آن‌چه از جهات فضیلت در این‌جا برای عیسی علیه‌السلام ذکر کرده، یعنی دادن بیّنات و تأیید به روح القدس، اموری است که به حکم آیه «لَقَـدْ اَرْسَلْنـا رُسُلَنـا بِالْبَیِّنـاتِ،» و آیه «یُنَزِّلُ الْمَلائِکَةَ بِالرُّوحِ مِنْ اَمْرِه عَلی مَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِه اَنْ اَنْذِرُوا...،» اختصاص به عیسی بن مریم علیهم‌السلام ندارد، بلکه مشترک میان همه رسول است، ولکن در خصوص عیسی علیه‌السلام به نحوی خاص است، چون تمامی آیات بیّنات آن جناب از قبیل مرده زنده کردنش، و با نفخه مرغ آفریدنش، و بهبودی دادن پیسی و کوریش، و از غیب خبر دادنش، اموری بوده متکی بر حیات، و ترشحی است از روح.
علاوه بر این که در اسم عیسی خصوصیت دیگری هست و در آیتی روشن وجود دارد، و آن این که وی پسر مریم است که بدون پدر از او متولد شد، هم چنان که آیه «وَ جَعَلْناها وَابْنَها ایَةً لِلْعالَمینَ،» نبودن پدر برای عیسی و نبودن همسر برای مریم را آیتی برای همه عالمیان دانسته، پس مجموع پسر و مادر آیت الهیه روشنی، و فضیلت اختصاصی دیگری است.[۳۸۱]

شش ویژگی جبرئیل

«اِنَّــهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَریــمٍ. ذی قُوَّةٍ عِنْدَ ذِی الْعَــرْشِ مَکینٍ. مُطـاعٍ ثَمَّ اَمینٍ»[۳۸۲]
در ایــن مقــــام جبــــرئیــل را بــه شــش صفــت تــوصیــف کــــرده اســت:
۱ ـ رسـالــت: او را «رســول» خوانــده، کــه می‌فهمانــد او قــرآن را بــه رسول‌خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله وحی‌می‌کند.
۲ ـ کرامت: او را «کریم» خوانده، که می‌رساند نزد خدای تعالی کرامت و احترام دارد، و به اعزاز او عزیز شده است.
۳ ـ قــوّت: او را «ذی قُــوَّت» خــوانــده، کــه می‌فهمــانــد او دارای قوّت و قــدرت و شــدّت بــالغــه‌ای است.
۴ ـ منــزلـــت: او را نــزد خــدای صــاحــب عــرش، «مَکین» خواند، یعنی دارای مقــــــام و منـــزلــت است.
۵ ـ ریاست: او را «مُطاع» خوانده، که دلالت دارد بر این که جبرئیل در آنجا یعنی نزد خدا دستور دهنده‌ای است که زیر دستانش دستورات او را به کار می‌بندند. معلوم می‌شــود در آنجا ملائکــه‌ای هستند که جبرئیـل به آنان امـر می‌کند، و ایشان اطاعتش می‌کنند، از همین جا معلـوم می‌شود که جبرئیــل در کــار خــودش یاورانــی هم دارد.
۶ ـ امانت: او را «اَمین» خواند که می‌رساند جبرئیل خدا را در دستوراتی که می‌دهد و در رساندن وحی و رسالت، خیانت و دخل و تصرفی نمی‌کند.[۳۸۳]

شدید القوی بودن جبرئیل

«ما ضَلَّ صاحِبُکُــمْ وَ ما غَــوی. وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی. اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْیٌ یُوحی. عَلَّمَــهُ شَدیدُ الْقُــوی. ذُو مِـــرَّةٍ فَاسْتَوی.» [۳۸۴]
مراد از کلمه «شَدیدُ الْقُوی» به طوری که گفته‌اند، جبرئیل است، چون خدای سبحان او را در کلام مجیدش به این صفت یاد کرده و فرمود:«اِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَریمٍ ـ این قرآن سخـن فــرستــاده‌ای است کریــم و دارای نیــرو، که نزد خــدای ذی العــرش منزلتی دارد.»[۳۸۵]
ـ «ذُو مِـرَّةٍ فَـاسْتَـوی»
آن‌هایی که آیه را وصف جبرئیل دانسته‌اند در نتیجه این طور معنایش کرده‌اند همــان جبرئیلی که در راه خــدا شدت به خرج می‌دهد، یا آن جبرئیلی که عقلی پخته دارد، یا آن جبرئیلی که به نوعــی از رســول خــدا علیه‌السلام مرور و عبــور می‌کند، با این‌که خــــودش در هـــواســت.
«فَاسْتَوی» این کلمه به معنای استقامت و مسلط شدن بر کار است و فاعل این فعل جبرئیل است، و ضمیر فاعل آن به وی برمی گردد، و معنایش این است که جبرئیل به همین صورت اصلی‌اش که به آن صورت خلق شده در آمد، و تنها دو نوبت به صورت اصلیش خود را به آن جناب نشان داد. ممکن هم هست معنایش این باشد که جبرئیل با قوّت خود مسلط شد بر آنچه مأمور انجامش شده بود.[۳۸۶]

دستیــاران جبـرئیـل ـ نگــارش و حمـل وحـی

«فیصُحُفٍ مُکَرَّمَةٍ مَرْفُوعَةٍ‌مُطَهَّرَةٍ بِاَیْدیسَفَرَةٍ‌کِرامٍ بَرَرَةٍ!»[۳۸۷]
معنای این چند آیه این است که، قرآن تذکره‌ای است که در صحف متعدده‌ای نوشته شــده بود، صحفی معظم، و رفیع القدر، و پاکیزه از هر پلیدی، و از هر باطل و لغو و شک و تناقــض، و بدست سفیرانــی نوشته شده که ذاتا نزد پروردگارشان بزرگوار، و در عمــل هـم نیکوکارند.
از این آیات بر می‌آید که برای وحی ملائکه مخصوصی است، که متصدی حمل صحف آن و نیز رساندن آن به پیامبرند. پس می‌توان گفت این ملائکه اعوان و یاران جبرئیلند، و تحت امر او کار می‌کنند، و اگر نسبت القای وحی را به ایشان داده، منافات ندارد با این که در جای دیگر آن را به جبرئیل نسبت دهد و بفرماید: «نَـزَّلَ بِهِ الرُّوحُ الاَْمینُ عَلی قَلْبِکَ ـ روح الامین آن را بر قلب تو نازل کرد.»
در جای دیگــر در تعریف جبرئیــل می‌فرماید: «اِنَّـهُ لَقَـوْلُ رَسُــولٍ کَـریـمٍ ذی قُوَّةٍ عِنْدَ ذِی‌الْعَــرْشِ مَکینٍ مُطــاعٍ ثَمَّ اَمینٍ ـ این قــرآن قول رسولی است کریم، و دارای قوّت که نزد صاحــب عرش مکانتــی دارد و دستـوراتش مطــاع و در آن‌جا امین خوانـده می‌شود.»
همین آیه مؤید مطلب ماست که می‌فرماید دستوراتش مطاع است، معلوم می‌شود جبرئیل برای رساندن وحی به انبیاء کارکنانی از ملائکه تحت فرمان دارد، پس رساندن آن ملائکه، هم وحی رساندن است، هم چنان که عمل جبرئیل و اعوانش رو بر هم فعل خــــدای تعــــالی نیـــز هســت.[۳۸۸]

نفی حاجز بین جبرئیل و خدا و رسول

«وَ لَقَدْ رَاآهُ بِالاُْفُـقِ الْمُبیـنِ!» [۳۸۹]
نزول قرآن به رسالت فرشته‌ای آسمانی و جلیل القدر و عظیم المنزلت و امین در وحی یعنی جبرئیل صورت گرفته، که بین او و خدای عزّو جلّ هیچ حاجزی، و بین او و رسول خدا هیچ واسطه‌ای نیست، و نه از ناحیه خودش، و نه از ناحیه هیچ کس دیگر، انگیزه‌ای که نگذارد وحی را بگیرد، و اگر گرفت نگذارد حفظش کند، و یا اگر حفظش هم کرده، نگذارد به رسول الّله صلی‌الله‌علیه‌وآله برساند، وجود ندارد.
رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله ، فرشته حامل وحی را به چشم خود دیده، و وحی را از او گرفته و خودش هم چیزی از وحی را کتمــان نکــرده، و نمی‌کنــد، و آن را تغییــر نمی‌دهند. [۳۹۰]

چگونگی مشاهده جبرئیل به وسیله رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله

«وَ لَقَدْ رَاآهُ بِالاُْفُقِ‌الْمُبینِ!» [۳۹۱]
کلمه «افق مبین» به معنای ناحیه ظاهر است و ظاهرا اشاره باشد به آیه «وَ هُـوَ بِالاُْفُـقِ الاَْعْلـی،» و معنای آن این است که سوگند می‌خورم که رسول الّله صلی‌الله‌علیه‌وآله جبرئیل را قبلاً هم دیده بود، و جبرئیل آن زمان در افق مبین، و ناحیه ظاهر قرار داشت، و آن همان افق اعلی است، و افقی که بلندتر از سایر افق‌هاست، البته بلندی به آن معنائی که مناسب با عالم ملائکه است.
بعضی گفته‌اند: معنایش این است که رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله ، جبرئیل را به صورت اصلی‌اش در آن‌جاکه خورشید طلوع می‌کند که همان افق اعلا از ناحیه مشرق است دیده بود. لکن این حرف درست نیست، به دلیل این که از لفظ آیه دلیلی که دلالت کند بر این که جبرئیل را به صورت اصلی‌اش دیده ندارد، حال جبرئیل به هر صورتی که تمثل کرده باشد، صورت اصلی نبوده بلکه به‌این‌شکل درآمده است. [۳۹۲]

چگـونگی شنیدن صدای جبرئیل به وسیله رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله

«نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الاَْمینُ. عَلی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنْذِرینَ. بِلِسانٍ عَرَبِیٍ مُبیـنٍ!»[۳۹۳]
رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله در حینی که به وی وحی می‌شد، هم می‌دید، و هم می‌شنید، اما بدون این که دو حس بینائی و شنوائیش به کار بیفتد، هم چنان که در روایات آمده، که حالتی شبیــه بیهوشی به آن جنــاب دست می‌داد که آن را به «رخــاءالوحی» نام نهاده بودند.
پس آن جناب همان طوری که ما شخصی را می‌بینیم و صدایش را می‌شنویم، فرشتــه وحــی را می‌دید و صدایــش را می‌شنیــد، امّا بدون ایــن‌کــه دو حاسّه بینائی و شنوائی مادی خود را چون ما به کار گیرد.
و اگر رؤیت او و شنیدنش در حال وحی عین دیدن و شنیدن ما می‌بود، بایستی آن چه می‌دیده و می‌شنیده میان او و سایر مردم مشترک باشد، و خلاصه اصحابش هم فرشته وحی را ببیند و صدایش را بشنود و حال آن که نقل قطعی این معنا را تکذیب کرده و حالت وحی، بسیاری از آن جناب سراغ داده که در بین جمعیت به وی دست داده، و جمعیتی که پیرامونش بوده‌اند، هیچ چیزی احساس نمی‌کرده‌اند، نه صدای پائی، نه شخصی، نه سخنی، که به وی القاء می‌شده است.[۳۹۴]

نفی تصرف جبرئیل در قلب رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله

«قُــلْ مَنْ کانَ عَــدُوّا لِجِبْریـلَ فَاِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلی قَلْبِکَ!» [۳۹۵]
خدای سبحان درباره قرآن و جبرئیل با هم در دو آیه سخن گفته است. می‌فرماید جبرئیل از پیش خود قرآن نمی‌آورد، بلکه به اذن خدا بر قلب تو نازل می‌کند.
جبرئیل فرشته‌ای از فرشتگان خداست، و جز امتثــال دستورات خدای سبحان کاری ندارد، مثل میکائیل و سایر ملائکه، که همگی بندگــان مکرم خداینــد و خدا را در آن‌چــه امر می‌کند، نافرمانـی نمی‌کنند، و هر دستوری بدهد انجام می‌دهند.
«فَاِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلی قَلْبِکَ!»
قرآن همان طور که جبرئیل در نازل کردنش هیچ استقلالی ندارد و تنها مأموری است مطیع، همچنین در گرفتن آن و رساندنش به رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله استقلالی ندارد، بلکه قلب رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله خودش ظرف وحی خداست، نه این که جبرئیل در آن قلب دخل و تصــرفــی کــرده بــاشــد و خــلاصــه جبــرئیـل صــرفــا مأمور رساندن است.[۳۹۶]

رؤیت حضور جبرئیل در افق اعلی

«وَ هُوَ بِالاُْفُــقِ الاَْعْلی. ثُمَّ دَنا فَتَدَلّی. فَکانَ قابَ قَوْسَیْنِ اَوْ اَدْنی. فَاَوْحی اِلی عَبْدِهِ ما اَوْحی!» [۳۹۷]
کلمــه «اُفُق» به معنای ناحیه است، و ظاهرا مراد از آن افق اعلای آسمان است، بــدون اعتبــار این‌کــه طرف شرقــی آن باشــد. ضمیر «هُــوَ» در این آیــه به جبرئیــل و یا به رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله بر می‌گردد.
کلمه «دُنُوّ» به معنای نزدیکی است و کلمه «تَدَلّی» به معنای بسته شدن و آویزان گشتن به چیزی است ولی به طور کنایه در شدت نزدیکی استعمال می‌شود. و معنای آیــه بنــابــر این که هر دو ضمیــر به جبــرئیــل برگردد این است که جبرئیل سپس نزدیک رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله شد، و به دامن وی دست آویخت، تا با آن جناب به آسمان‌ها عروج کند، و بعضی‌گفته‌اند: معنایش‌این‌است که جبرئیل از افق اعلی پائین آمد و به رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله نزدیک شد، تا آن جناب را به معراج ببرد.
«فَکانَ قابَ قَوْسَیْنِ اَوْ اَدْنی!»
معنــای ایــن جملــه ایــن اســت کــه دوری او بــه قــدر دو قـــوس و یــا دو ذراع و یــا کمتـــر از آن بـــود.
«فَـاَوْحی اِلیعَبْدِهِ‌ما اَوْحی!»
ضمیر در هر دو «اَوْحی» به جبرئیل برمی گردد، البته این در آن فرضی است که ضمیرهای گذشته هم به او برگردد. آن وقت معنای جمله چنین می‌شود: که جبرئیل وحی برد نزد بنده خدا که همان رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله باشد، آن چه را که وحی برد.
«ما کَذَبَ الْفُؤادُ ما رَای!»
در جمله فوق از قلب نفی کذب کرده و معنایش این است که فؤاد در آن چه دیده بود دروغ نگفت. فؤاد رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله دروغ نگفت به رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله آن چه را که دیده بود، و خلاصــه رؤیت فــؤاد رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله در آن چه که دید رؤیتی صادق بود.
و این تازگی ندارد که رؤیت را که در اصل به معنای دیدن چشم است به فؤاد نسبت داده شود، چون برای انسان یک نوع ادراک شهودی هست، که ورای ادراک‌هایی است که با یکی از حــواس ظاهری و یا باطنی خود دارد، ادراکی است که نه چشم و گوش و سایر حواس ظاهری واسطه‌اند، و نه تخیل و فکر و سایر قوای باطنی، این که مشاهده می‌کنیم که ما موجودی هستیم که می‌بینیم که در این درک عیانی و شهودی نه چشم ما واسطــه است و نه فکــر ما.
آری ما همان طور که محسوسات یکی از این حواس ظاهری و باطنی را درک می‌کنیم این را هم درک می‌کنیم که فلان محسوس را با فلان حس درک می‌کنیم، و این درک ربطی به آن حس ندارد، بلکه کار نفس است، که قرآن کریم از آن تعبیر به فؤاد فرموده است.
و در آیه شریفه هیچ دلیلی که دلالت کند بر این که متعلق رؤیت خدای سبحان است، و خدا بوده که مرئی برای آن جناب واقع شده، نیست بلکه آن چه مرئی آن جناب واقع شده همان افق اعلی و دنو و تدلی و نیز این بوده که آن چه به وی وحی می‌شود خدا وحی کرده، و این نام برده‌ها همان‌هایی هستند که در آیات قبلی آمده بود، همه‌اش از سنخ آیات خدائی برای آن جناب بوده است. مؤید این گفتار ما آیه شریفه «مـا زاغَ الْبَصَـرُ وَ مـا طَغـی.لَقَـدْ رَای مِـنْ ایاتِ رَبِّهِ الْکُبْـری،» است که می‌فرماید آن چه دیده بود از آیات کبرای پروردگارش بود. اگر هم فرض کنیم که منظور دیدن خود خدای‌تعالی است باز اشکالی ندارد چون دیدن خدا را به قلب نسبت داده و دیدن قلب غیر از دیدن چشم‌است‌که تنها مربوط به‌اجسام است و تعلقش به خدای‌تعالی محال است.[۳۹۸]

رؤیت مجدد جبرئیل در سفر معراج

«وَ لَقَدْ رَاهُ نَزْلَةً اُخْری....» [۳۹۹]
از این آیه به بعد می‌خواهد از یک نزول دیگر غیر آن نزولی که در آیات سابق بود خبر دهد. با در نظر داشتن این که مفسرین فاعل [۴۰۰] را رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله دانسته و ضمیر مفعولی در آن را به جبرئیل برگردانده‌اند، قهرا منظور از «نَزْلَـةً» نازل شدن جبرئیل بر آن جناب خواهد بود، نازل شدنش برای این که آن جناب را به معراج ببرد، و جمله «عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهی،» ظرف برای رؤیت است، نه برای نازل شدن، و مراد از رؤیت آن جناب جبرئیل است، به صورت اصلی‌اش، و معنای جمله این است که جبرئیل یک بار دیگر به صورت اصلی‌اش در برابر رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله در آمد، تا به معراجش ببرد، و این جریان کنار سِدْرَةِ الْمُنْتَهی واقع شد.
پس از آن چه گذشت صحت این نظریه هم روشن شد که بگوییم ضمیر مفعولی به خدای تعالی برگردد، و مراد از رؤیت هم رؤیت هم قلبی، و مراد به نزله اخری هم نازل شدن رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله در معراج به کنار سِدْرَةِ الْمُنْتَهی باشد، آن وقت معنای آیه چنین می‌شود: که رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله یک بار دیگر نزد سِدْرَةِ الْمُنْتَهی نازل شد، و این وقتی بود که به معــراج می‌رفــت، و در آن نزله خــدا را مانند نــزلــه اول با قلب خود دیدار کرد.
«عِنْــدَ سِــدْرَةِ الْمُنْتَهــی. عِنْدَهــا جَنَّــةُ الْمَـأْوی. اِذْ یَغْشَــی السِّدْرَةَ ما یَغْشی!»
کلمه « سِدْرَةِ» به معنای یک درخت سدر است، و کلمه «الْمُنْتَهی» گویا نام مکانی باشد و شاید مراد از منتهای آسمان‌ها باشد به دلیل این که جنت مأوی در آسمان‌ها است، چون در آیه «وَ فِـی السَّمـاءِ رِزْقُکُـمْ وَ مـا تُـوعَـدُونَ!» فرموده: هم رزق شما در آسمان اســت، و هم آن بهشتی که وعده داده شده‌اید.
و اما این که این درخت سدره چه درختی است؟ در کلام خدای تعالی چیزی که تفسیرش کرده باشد نیافتیم، و مثل این که بنای خدای تعالی در این جا بر این است که به‌طــور مبهم و با اشاره سخن بگوید، مؤید این معنا جمله «اِذْ یَغْشَی السِّدْرَةَ ما یَغْشی،» است، که در آن سخن از مستوری رفته است.
«عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوی!»
یعنی بهشتی که مؤمنین برای همیشه در آن منزل می‌کنند. چون بهشت دیگری هست موقت، و آن بهشت برزخ است، که مدتش تا روز قیامت تمام می‌شود، و جنات مأوی بعد از قیامت است هم چنان که فرمود:«فَلَهُـمْ جَنّـاتُ الْمَـأْوی نُـزُلاً بِمـا کـانُوا یَعْمَلُونَ ـ مؤمنین جنت مأوی دارند و به پاداش کارهای نیکی که می‌کرده‌اند در آنجا نازل می‌شوند،» و نیز فرموده:«فَاِذا جـاءَتِ الطّامَّـةُ الْکُبْـری ـ تا آن‌جا که می‌فرماید:«فَاِنَّ الْجَنَّـةَ هِـیَ‌الْمَأْوی ـ چون قیامت بیاید چنین و چنان می‌شود، پس به درستی که جنت منزلگاه خواهد بود.» و این جنت المأوی به طوری که آیه ۲۲ سوره ذاریات دلالت می‌کرد در آسمان واقع است.
«اِذْ یَغْشَی السِّدْرَةَ ما یَغْشی!» معنای آیه این است که آن زمان که احاطه می‌یابد به سدرة آن چه احاطه می‌یابد. در این جا هم خدای تعالی مطلب را مبهم گذاشته نفرموده چـه چیــز به سدره احاطــه می‌یابد، چون گفتیــم بنای خــدای تعالــی بر ابهــام است.
«مـا زاغَ الْبَصَـرُ وَ مـا طَغــی!» «زیغ بصر» به این معناست که چشم آدمی چیزی را به آن صــورت که هست نبینــد و طوری دیگر ببیند، و طغیان بصر به این معنی است که چیزی را ببیند که اصلاً حقیقــت ندارد و منظور از بصر چشم رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله است.
و معنای آیه این است که چشم رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله آن چه را که دید بر غیر صفت حقیقی‌اش ندید، و چیزی را هم که حقیقت ندارد ندید، بلکه هر چه دید درست دید، و مراد به این دیدن رؤیت قلبی است، نه رؤیت با دیده سر. چون می‌دانیم منظور از دیدن همان حقیقتی است که در آیه «وَ لَقــَدْ رَاهُ نَزْلَــةً اُخْــری،» منظور است. چون صریحا می‌فرمایــد: رؤیت در این نزلــه که نزلــه دومی است مثــل رؤیت در نزلــه اولی بــود، و رؤیت نزله دومــی رؤیت با فؤاد بود، که درباره‌اش فرمود:
ـ «ما کَذَبَ‌الْفُؤادُ ما رَای. اَفَتُمارُونَهُ عَلی ما یَری؟»
ـ «لَقَـــدْ رَای مِـــــنْ ایــــاتِ رَبِّـــهِ الْکُبْــــری!»
معنای آیه این است که سوگند می‌خورم که بعضی از آیات پروردگارش را بدید، و با دیدن آن‌ها مشاهده پروردگارش برایش تمام شد، چون مشاهده خدا به قلب با مشاهده آیات او دست می‌دهد، زیرا آیت بدان جهت که آیت است به جز صاحب آیت را حکایت نمی‌کند، و از خودش هیچ حکایتی ندارد، و گرنه از جهت خودش اگر حکایت کند دیگر آیت نمی‌شود.
هـم چنــان که خــودش فرمــود: «وَ لا یُحیطُــونَ بِـه عِلْمــا ـ به هیچ وجه به او احاطه علمی نمی‌یابند.» [۴۰۱]

حمایت خدا و جبرئیل از رسولان خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله

«اِنْ تَظاهَرا عَلَیْهِ فَأِنَّ اللّهَ هُوَ مَوْلیهُ وَ جِبْریلُ وَ صالِحُ الْمُؤْمِنینَ وَ الْمَلائِکَةُ بَعْـدَ ذلِکَ ظَهیرٌ!» [۴۰۲]
آیــه فوق می‌خواهــد بفهماند خدای سبحان عنایت خاصه‌ای به رسول‌اللّه صلی‌الله‌علیه‌وآله دارد، و به همین جهــت بدون هیچ واسطــه‌ای از مخلوقاتش خود او وی را یاری می‌کند، و متولــی امور او می‌شود، و کلمه «مولی» به معنای ولــی و سرپرستی است که عهــده‌دار متولــی علیــه باشــد و او را در هر خطــری که تهدیــدش کند یــاری نماید.
«وَ الْمَــلائِکَــةُ بَعْــدَ ذلِــــکَ ظَهیـــرٌ!»
این جمله می‌خواهد بفهماند ملائکه در پشتیبانی پیامبر متحد و متفقند، گوئی در صف واحدی قرار دارند، و مثل تن واحدند، و اگر فرمود: ملائکه بعد از خدا و جبرئیل و
صالــح مؤمنین پشتیبــان اویند، برای این بـود که پشتیبانی ملائکه را بزرگ جلوه دهد، تو گوئی نامبردگــان در اول آیه یک طــرف و ملائکـه به تنهائی یک طرف قرار دارند.[۴۰۳]

عقاید باطل و دشمنی یهود در مورد جبرئیل

«قُــلْ مَــنْ کــانَ عَــدُوّا لِجِبْریــلَ فَـاِنَّــهُ نَزَّلَــهُ عَلــی قَلْبِــکَ!» [۴۰۴]
سیاق آیه دلالت دارد بر این که آیه شریفه در پاسخ از سخنی نازل شده که یهود گفته بودند، و آن این بود که ایمان نیاوردن خود بر آن چه به رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله نازل شده تعلیل کرده‌اند به این که ما با جبرئیل که برای او وحی می‌آورد دشمنیم، شاهد بر این که یهــود چنین حرفی زده بودند این است که خدای سبحــان درباره قــرآن و جبرئیل با هم در این دو آیه سخن گفته است. روایاتی هم که در شأن نزول آیه وارد شده این را تأیید می‌کند.
و امّا آیات مورد بحث در پاسخ از این که گفتند: ما به قرآن ایمان نمی‌آوریم برای این که با جبرئیل که قرآن را نازل می‌کند دشمنیم می‌فرماید: اولاً ـ جبرئیل از پیش از خود قــرآن را نمی‌آورد بلکه به اذن خــدا بر قلب تو نازل می‌کند. پس دشمنی یهود با جبرئیل نباید باعث شود که از کلامی که به اذن خدا می‌آورد اعراض کنند. و ثانیا ـ قرآن کتاب‌های بر حق و آسمانی قبل از خودش را تصدیق می‌کند و معنا ندارد که کسی به کتابی ایمان بیاورد، و به کتابی که آن را تصدیق می‌کند ایمان نیاورد. و ثالثا ـ قرآن مایه هدایــت کسانــی است که به وی ایمان بیــاورند. و رابعــا ـ قرآن بشارت است، و چگونه ممکــن اســت شخــص عاقــل از هدایت چشــم پوشیــده، بشارت‌هــای آن را به‌خاطر این که دشمن آن را آورده، نـادیـده بگیـرد؟
و از بهانه دوّمشان که گفتند: ما با جبرئیل دشمنیم جواب می‌دهد به این که جبرئیل فرشته‌ای از فرشتگان خداست، و جز امتثال دستورات خدای سبحان کاری ندارد، مثل میکائیل و سایر ملائکه، که همگی بندگان مکّرم خدایند، و خدا آن چه امر کند، نافرمانی نمی‌کننــد و هـر دستــوری بدهــد انجــام می‌دهند.
و هم‌چنین رسولان خدا از ناحیه خود کاره‌ای نیستند و هر چه دارند به وسیله خدا و از ناحیه اوست. خشمشان و دشمنی‌هایشان برای خداست، پس هر کس با خدا و ملائکه او، و پیامبرانش، و جبرئیلش و میکائیلش دشمنی کند خدا دشمن اوست. این بود آن دو جوابــی کـه دو آیه موردبحث بدان اشــاره دارد.[۴۰۵]

فصل هشتم:ملک الموت و وظیفه تحویل گیرندگان جان

تحویل انسان به ملک مسئول قبض روح

«اَللّهُ یَتَوَفَّی الاَْنْفُسَ حینَ مَوْتِها وَ الَّتی لَمْ تَمُتْ فیمَنامِها فَیُمْسِکُ الَّتی قَضی عَلَیْهَا الْمَوْتَ وَ یُرْسِلُ الاُْخْری!» [۴۰۶]
ـ خداســت آن کسی که جان‌ها را در دم مــرگ و هم از کسانــی که نمرده‌انــد ولی به خــواب رفته‌انـد می‌گیرنــد، آن گاه آن که قضــای مرگش رانــده شده نگــه می‌دارد، و آن دیگــران را رهــا می‌کند.
چون کلمه «تَوَفّی» و «اِسْتیفا» به معنای گرفتن حق به تمام و کمال است و مضمون این آیه از گرفتن، و رها کردن ظاهر در این است که میان نفس و بدن دوئیت و فرق است.
باز از آن جمله این است:«وَ قالُوا ءَاِذا ضَلَلْنا فِی الاَْرْضِ اَئِنّا لَفی خَلْقٍ جَدیدٍ بَلْ هُمْ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ کافِرُونَ قُلْ یَتَوَفّکُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذی وُکِّلَ بِکُمْ ثُمَّ اِلی رَبِّکُمْ تُرجَعوُنَ ـ و گفتند آیا بعد از آن که در زمین گم شدیم، و دوباره به خلقت جدیدی در می‌آئیم؟این سخن از ایشان صرف استبعاد است، و دلیلی بر آن ندارند، بلکه علت آن است که ایمانی به دیدار پروردگارشان ندارند، بگو در دم مرگ آن فرشته مرگی که موکل بر شماست شما را به تمام و کمال می‌گیرد، و سپس به سوی پروردگارتان برمی‌گردید.»
که خدای سبحان یکی از شبهه‌های کفار منکر معاد را ذکر می‌کند، و آن این است که بعد از مردن و جدائی اجزای بدن (از آب و خاک و معدنی‌هایش) و جدائی اعضای آن، از دست و پا و چشم و گوشش، و نابودی همان اجزاء عضویش و دگرگون شدن صورت‌ها و گم گشتن در زمین، به طوری که دیگر هیچ با شعوری نتواند ما را از خاک دیگران تشخیص دهد، دوباره خلقت جدیدی به خود می‌گیریم؟
و این شبهه هیچ اساسی به غیر استبعاد ندارد، و خدای تعالی پاسخ آن را به رسول گرامی‌اش یاد می‌دهد و می‌فرماید: بگو شما بعد از مردن گم نمی‌شوید، و اجزای شما ناپدید و درهم و بر هم نمی‌گــردد، چون فرشته‌ای که موکل به شماست، شما را به تمامی و کمال تحویل می‌گیرد و نمی‌گذارد گم شوید، بلکه در قبضه و حفاظت او هستید. آنچه از شما گم و درهم و برهم می‌شــود، بدن‌های شماست، نه نفس شما و یا به‌گونه آن کسی که یک عمــر می‌گفت «مــن» و به او می‌گفتند «تو».[۴۰۷]

ملک الموت و کارکنان او

«وَ لَــوْ تَریآ اِذْ یَتَوَفَّی الَّذیــنَ کَفَرُوا الْمَلئِکَةُ یَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ اَدْبرَهُمْ!»[۴۰۸]
کلمه «تَوَفّی» به معنای گرفتن تمامی حق است، و بیشتر در کلام الهی به معنای قبض روح استعمال می‌شود، و در این آیه آن را به ملائکه نسبت داده، و در برخی آیات آن را به ملکوت منسوب کرده، مانند آیه:«قُلْ یَتَوَفّکُمْ مَلَکُ‌الْمَوْتِ الَّذی وُکِّلَ بِکُمْ،» و در برخی دیگر به خدای سبحان نسبت داده و فرموده: «اَللّهُ یَتَوَفَّی الاَْنْفُسَ حینَ مَوْتِها ـ خداونــد جان‌ها را در هنگــام مردنش می‌گیرد.»
این خود دلیل بر این است که قبض روح کار ملک‌الموت است و ملک‌الموت کارکنانی دارد که به اذن او و به امرش جان‌ها را می‌گیرند، و خود او به اذن خدا و به امر او عمل می‌کند، و به همین جهت، هم صحیح است گرفتن ارواح را به ملائکه نسبت داد و هم به ملک‌الموت منسوب کرد و هم به‌خدای سبحان.

مأموریت حساس زیر دستان ملک الموت

«حَتّیآ اِذا جاآءَ اَحَدَکُمُ الْمَــوْتُ تَــوَفَّتْهُ رُسُلُنا وَ هُمْ لا یُفَرِّطُونَ!» [۴۰۹]
خــدای سبحان از طرفی ملائکه خود را چنین توصیف کرده که«یَفْعَلُونَ ما یُؤْمَرُونَ ـ هر چه را که مأمــور شوند انجام می‌دهنــد،» و از طرف دیگــر فرموده هر امتی گروگان اجل خویش اســت، وقتی اجلشــان فرا رسد حتی برای یک ساعت نمی‌تواننــد آن را پس و پیش کنند.
از آن دو بیان استفــاده می‌شود که ملائکه مأمور قبض ارواح نیز از حدود مأموریــت خود تجاوز نکــرده و در انجام آن کوتاهــی نمی‌کنند. وقتــی معلومشان شد که فلان شخص بایستی در فلان ساعت و در تحت فلان شرایط قبض روح شود حتی یــک لحظـه او را مهلــت نمی‌دهند. این آن معنائــی است که از آیــه استفــاده می‌شود.
به هر حال باید دانست که این رسل همانا کارکنان و اعوان ملک الموتند، به دلیل این که در آیه «قُلْ یَتَوَفّکُمْ مَلَکُ‌الْمَوْتِ الَّذی وُکِّلَ بِکُمْ،» نسبت قبض ارواح را تنها به ملک‌الموت می‌دهد و هیچ منافاتی هم ندارد که یک جا نسبت آن را به ملک الموت داده و در جای دیگر یعنی آیه مورد بحث به رسل و در مورد دیگر یعنی آیه «اَللّهُ یَتَوَفَّی الاَْنْفُسَ،» به پروردگار داده باشد چه این خود یک نحوه تفنن در مراتب نسبت است، از نظر این که هر امری به خدای سبحان منتهی می‌شود، و او مالک و متصرف علی‌الاطلاق است، قبــض ارواح را نیز به او نسبــت می‌دهد. و از نظر این که ملک‌الموت مأمور خداوند است به او نسبت می‌دهد و از نظر این که اعــوان او اسبــاب کار اویند به آنان نیــز منتسب می‌کند.[۴۱۰]

وجود سلسله مراتب در ملائکه مأمور اخذ روح

«قُــلْ یَتَوَفّکُــمْ مَلَــکُ الْمَــوْتِ الَّــذی وُکِّــلَ بِکُــمْ ثُمَّ اِلــی رَبِّکُمْ تُرجَعوُنَ!»[۴۱۱]
کلمه «تَوَفّی» به معنای این است که چیزی را به طور کامل دریافت کنی. اگر در این آیه قبض روح و توفی را به ملک الموت و در آیه «اَللّهُ یَتَوَفَّی الاَْنْفُسَ حینَ مَوْتِها ـ خدا جان‌ها را هنگام مردنش می‌گیرد،» به خدا نسبت داده، و در آیه: « حَتّی اِذا جآءَ اَحَدَکُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا ـ تا آن که مرگ یکی شان برسد فرستادگان ما او را می‌می‌راند،» به فرستادگان، و در آیه «اَلَّذینَ تَتَوَفّیهُمُ الْمَلائِکَةُ ظالِمی اَنْفُسِهِمْ ـ آنان که در حالی ملائکه قبض روحشان می‌کنند که ستمگر به خویشند،» به ملائکه نسبت داده، به خاطر اختلاف مراتب اسباب است، سبب نزدیک‌تر به میت ملائکه است، که از طرف ملک‌الموت فرستاده می‌شوند، و سبب دورتر از آنان خود مک الموت است، که مافوق آنان است، و امر خدای‌تعالی را نخست او اجرا می‌کند، و به ایشان دستور می‌دهد، خدای تعالی هم ما فوق همه آنان و محیط بر آنان، و سبب اعلای میراندن و مسبب‌الاسباب است، و اگر بخواهیم این جریان را با مثلی مجسم سازیم، نظیر عمل کتابت است که هم به قلم نسبت می‌دهیم، و می‌گوئیم قلم‌خوب می‌نویسد، و هم به‌دست و انگشتان‌نسبت می‌دهیم، و می‌گوئیم دست فلانی به نوشتن روان است و هم به انسان نسبت می‌دهیم و می‌گوئیم فلانــی خــوب می‌نـویســـد.
ـ «ثُمَّ اِلی رَبِّکُمْ تُرجَعوُنَ!»
این رجوع همان است که در آیه قبلی از آن به لقای خدا تعبیر کرده بود، و موطن و جای آن روز قیامت است، که باید بعد از توفی و مردن انجام شود، و برای فهماندن این بعدیت تعبیر به «ثُمَّ» کرد، که تراخی و بعدیت را می‌رساند.
ـ حقیقــت مرگ بطلان و نابــود شدن انســان نیست، و شما انسان‌هــا در زمیــن گم نمی‌شویــد، بلکه ملک‌الموت شما را بدون این که چیزی از شما کم شود بلکه به‌طور کامــل می‌گیــرد و شمــا را از بدن‌هایتــان بیــرون می‌کشــد، به آن معنــا کــه علاقــه شمـا را از بدن‌هایتان قطع می‌کند.
چون تمام حقیقت شما ارواح شماست، پس شما یعنی همان کسی که کلمه (شما)
خطاب به ایشان است، (و یک عمر می‌گفتید من و شما،) بعد از مردن هم محفوظ و زنده‌اید، و چیزی از شما گم نمی‌شود، آن چه گم می‌شود و از حالی به حالی تغییر می‌یابد، و از اوّل خلقتش دائما در تحول و دستخوش تغییر بود، بدن‌های شما بود، نه شما، و شما بعد از مردن بدن‌ها محفوظ می‌مانید، یا به سوی پروردگارتان مبعوث گشته، دوباره به بدن‌هایتان بر می‌گردید.
ایــن آیه از روشن‌ترین آیات قرآنی است که دلالت بر تجّرد نفس می‌کند و می‌فهمانــد که نفس غیــر از بدن اســت، نه جــزء آن اســت، و نه حالی از حالات آن.[۴۱۲]

خطـاب ملائکـه در لحظـه مرگ متقین

«اَلَّذیــنَ تَتَوَفّیهُمُ الْمَلائِکَةُ طَیِّبینَ یَقُولُونَ سَلامٌ عَلَیْکُمُ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ بِما کُنْتُــمْ تَعْمَلُونَ!» [۴۱۳]
معنای «طیب» بودن متقین در حال توفی و مرگ، خلوص آنان از خبث ظلم است، در مقابل مستکبرین، که ایشان را به ظلم در حال مرگ توصیف کرده و فرموده است: «اَلَّذینَ تَتَوَفّیهُمُ الْمَلائِکَةُ ظالِمی اَنْفُسِهِمْ!»
معنای آیه چنین می‌شود: «متقین کسانی هستند که ملائکه آنان را قبض روح می‌کنند، در حالی که از خبث ظلم ـ شرک و معاصی ـ عاریند، و به ایشان می‌گویند سلام علیکم ـ که
تأمیــن قولی آنان اســت به ایشان ـ به جنّــت درآئید، به پاداش آن چه می‌کردید، و به این سخــن ایشـان را به سوی بهشــت راهنمائـی می‌کنند.»
پس این آیه همان طور که ملاحظه می‌فرمایید متقین را به پاکی و تخلص از آلودگی به ظلم وصف نموده، ایشان را وعده امنیت و راهنمائی به سوی بهشت می‌دهد، پس در نتیجه برگشت معنایش به این آیه است که می‌فرماید:«اَلَّذینَ ءَامَنُواْ وَ لَمْ یَلْبِسُوآا ایمنَهُمْ بِظُلْمٍ اُولآئِکَ لَهُمُ الاَْمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ: کسانی که ایمان آوردند و ایمان خود را مشوب به ظلم نکردند، چنان کسانی دارای امنیت، و راه یافتگانند.»[۴۱۴]

خطاب ملائکه در لحظه مرگ کفار

«اَلَّذینَ تَتَوَفّیهُمُ الْمَلائِکَةُ ظالِمی اَنْفُسِهِمْ فَاَلْقَوُا السَّلَمَ ما کُنّا نَعْمَلُ مِنْ سُوءٍ!»[۴۱۵]
کافران که ملائکه جان‌هایشان را می‌گیرند در حالی که سرگرم ظلم و کفر خویشند ناگهان تسلیم گشته خضوع و انقیاد پیش می‌گیرند، و چنین وانمود می‌کنند که هیچ کار زشتی نکرده‌اند، ولی در همان حالت مرگ، گفتارشان را رد می‌کنند و تکذیبشان می‌کنند و به ایشان گفته می‌شود آری شما چنین و چنان کردید و خدا به آن چه می‌کردید قبل از این که به این ورطه بیفتید به وصف‌تان آگاه بود.
«فَادْخُلُوا اَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدینَ فیها فَلَبِئْسَ مَثْوَی الْمُتَکَبِّرینَ!» خطاب در این آیه مانند خطاب در آیه: «اِنَّ الْخِزْیَ الْیَوْمَ وَ السُّوءَ عَلَی الْکافِرینَ،» و در «اَلَّذینَ تَتَوَفّاهُمُ الْمَلائِکَةُ،» به مجموع کافرین است، نه یک یک آنان. بنابراین، برگشت معنای آیه نظیر این می‌شود که گفته شود: «تا یک‌یک شما از دری از درهای جهنّم که مناسب اعمال‌تان اســت وارد شوید.» [۴۱۶]

خطـاب ملائکه در لحظـه مرگ مستضعفین

«اِنَّ الَّـذینَ تَــوَفّیهُمُ الْمَلائِکَةُ ظالِمیآ اَنْفُسِهِمْ. قالُوا کُنّا مُسْتَضْعَفینَ فِی‌الاَْرْضِ....» [۴۱۷]
مراد از «ظلم» در آیه بالا، ظلم به نفس است. کسانی که آیه درباره شان سخن می‌گوید به واسطه آن که در شهرهای شرک قرار گرفته و در بین کفار زندگی می‌کرده‌اند و وسیله‌ای نداشته‌اند که به وسیله آن معارف دین را بیاموزند و وظایف بندگی و عبودیت را که دین به سوی آن فرا می‌خواند، بر پا دارند و از این رو اعراض کرده و اقامه شعائر دینی نکرده‌اند.
خداوند هر گاه ظالمین را به طور مطلق ذکر کرده، ظلم را به اعراض از دین خدا و جستجــوی دین کج و تحریف شده، تفسیر کرده است. این آیه اجمالاً دلالت دارد بر همان معنائی که اخبــار، آن را «سئــوال قبر» یعنــی سئوال ملائکــه از دیــن میــت بعد از فرا رسیدن مرگ نامیده است.
سئوال ملائکه این بود: «فیمَ کُنْتُم ـ در چه دینی بودید؟» این سئوال از دینی است که اینان در زندگی داشتند. اینان که مورد سئوال قرار گرفته‌اند دارای یک حال عادی معتنابه و مورد توجهی نبوده‌اند و لذا در جواب گفتند که «در سرزمینی زندگی می‌کرده‌اند که نمی‌توانسته‌اند در آنجا متلبس به دین گردند، زیرا اهالی آن سرزمین قوی و مشرک و زورمند بودند و با ایشان به طوری که با افراد ضعیف معامله می‌شود، معامله کردند و نگذاشتند که ایشان شرایع دین را اخذ کرده و بدان عمل کنند.» این استضعافی که از آن یاد کرده‌اند اگر در این گفته صادق باشند، از آن جهت برایشان پیش آمده که برای همیشه در سرزمین شرک باقی مانده و مشرکین بر سرزمین نام برده تسلط پیدا کرده بودند ولی این مشرکین بر سرزمین‌های دیگر تسلطی نداشتند بنابر این، مستضعفین در هر حال مستضعف نبودند بلکه در حالی مستضعف بودند که می‌توانسته‌اند آن حال را به واسطه خروج و مسافرت تغییر بدهند و روی این اصل، ملائکه دعوای استضعاف آنان را به این بیان تکذیب کردند که زمین، زمین خداست. زمین، وسیع‌تر از آن محلی بوده که اینان در آن واقع شده و ملازم آن شده‌اند و برای اینان ممکن بود که مهاجرت کرده و از حومه استضعاف خارج شوند، و بنابر این حقیقتا مستضعف نبوده‌اند چون قدرت داشتند از قید و بند استضعاف خارج شوند ولی به واسطه سوء اختیار خود این حال را اختیار کردند.
ملائکه، کلمه «اَرْض» را به کلمه «اَللّه» اضافه کردند و گفتند: «اَرْضُ اللّه». این اضافه خالی از این ایماء نیست به این که خداوند اولاً در زمین خود وسعتی فراهم فرموده و سپس مردم را دعوت به ایمان و عمل کرده است همان طور که پس از دو آیه دیگر اشعار بر همین معنی هست: «وَ مَنْ یُهاجِرْ فی سَبیلِ اللّهِ یَجِدْ فِی الاَْرْضِ مُراغَماکَثیراوَسَعَةً!» [۴۱۸] «اِلاَّ الْمُسْتَضْعَفینَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّسآءِ وَ الْوِلْدانِ لایَسْتَطیعُونَ حیلَةً وَ لا یَهْتَدوُنَ سَبیلاً!» [۴۱۹]
این آیه دلالت دارد بر این که ستمکاران نام برده در آیه قبلی، مستضعف نبوده‌اند زیرا می‌توانسته‌اند که قید و بند استضعاف را از خود بردارند و استضعاف تنها صفت عــده‌ای اســت کــه در ایــن آیــه ذکــر شــده اســت و معنــی آیــه ایــن اســت که:
«مگــر آن‌هایی که استطاعــت و تمکّن ندارند که برای دفع استضعافی که از ناحیه مشرکیــن متوجـه آنــان اســت بیندیشنــد و راهــی هم پیدا نمی‌کننــد که به وسیلــه آن از شر مشرکین خلاص گردند.»[۴۲۰]

زمان رؤیت ملائکه به وسیله کفار

«وَقالَ‌الَّذینَ لایَرْجُونَ لِقاءَنالَوْلااُنْزِلَ‌عَلَیْنَاالْمَلائِکَةُ اَوْنَری‌رَبَّنالَقَدِ اسْتَکْبَرُوا فی اَنْفُسِهِمْ وَعَتَوْا عُتُوًّا کَبیرا. یَوْمَ یَرَوْنَ الْمَلائِکَةَ لا بُشْری یَــوْمَئِــذٍ لِلْمُجْــرِمیــنَ وَ یَقُــولُـونَ حِجْـرا مَحْجُـورا!» [۴۲۱]
کلمه «حِجْرا مَحْجُورا» اصطلاحی بود که از مشرکین که هنگام دیدن کسی که از او ترسی داشتند به زبان می‌آوردند، و قرآن کریم در این آیه می‌فرماید کفار وقتی ملائکه را ببیننــد آن وقت هم این کلمــه را می‌گویند، و خیال می‌کنند آن فایده‌ای برایشان دارد.
معنــای این آیــه این است کــه روزی مجــرمین که امیدوار لقای خدا نیستند ملائکه را ببینند، در آن موقع هیچگونه بشــارتی بــرای عموم مجرمین که اینان طــائفـه‌ای از آنانند نخواهد بود.
این آیه در موضع جواب از گفتار مشرکین است که گفتند: «چرا ملائکه به ما نازل نمی‌شوند؟» و امّا از این اعتراضشان که «چرا پروردگار را نمی‌بینیم؟» جواب نداد، برای این که دیدنی که آن‌ها منظورشان بوده، دیدن به چشم سر بوده، که مستلزم جسمانیت و تجسم است، و خدا منزه از آن است، و امّا رؤیت به چشم یقین که همان رؤیت قلبی اســت، آن‌ها آن را سرشان نمی‌شد، و به فرض هم که سرشان می‌شد منظورشان از «اَوْ نَری رَبَّنا،» آن قسمت نبود.
و امّا توضیح جواب از مسئله انزال ملائکه و رؤیت آنان، این است که اصل دیدن ملائکه را مسلم گرفته، که روزی هست که کفار ملائکه را ببینند، و درباره آن هیچ حرفی نزده، و به جای آن از حال و وضع کفار در روز دیدن ملائکه خبر داده،تا به این معنا اشاره کرده باشد که در خواست دیدن ملائکه به نفعشان تمام نمی‌شود چون ملائکه را نخواهند دید مگر در روزی که با عذاب آتش روبه رو شده باشند، و این وقتی است که نشئه دنیوی مبدل به نشئه اخروی شود، هم چنان که در جای دیگر نیز به این حقیقت اشاره نموده و فرموده: «ما نُنَزِّلُ الْمَلائِکَةَ اِلاّ بِالْحَقِّ وَ ما کانُوا اِذا مُنْظَرینَ ـ ملائکه را جز به حق نازل نمی‌کنیم، و وقتی نازل کنیم دیگر مهلت داده نمی‌شوند.» [۴۲۲]
پس کفار در حقیقت در این درخواست خود استعجال در عذاب کرده‌اند، در حالی که خود خیال می‌کنند که با این درخواست خود خدا و رسول او را عاجز و ناتوان می‌کنند.
و اما این که این روزی که آیه «یَوْمَ یَرَوْنَ الْمَلائِکَةَ،» بدان اشاره دارد چه روزی است؟ مفسّرین گفته‌اند: روز قیامت است، و لکن آن چه از سیاق به کمک سایر آیات راجــع به اوصاف روز مرگ، و بعد از مرگ بر می‌آید، این است که مراد روز مرگ است.
مثلاً یکی‌از آیات راجع به مرگ آیه: «وَ لَوْ تَریآ اِذِالظّلِمُونَ فی غَمَراتِ‌الْمَوْتِ وَالْمَلآئِکَةُ باسِطُوا اَیْدیهِمْ اَخْرِجُوآا اَنْفُسَکُمُ الْیَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذابَ الْهُونِ ـ اگر ببینی زمانی را که ستمگران در سکرات مرگ قرارمی‌گیرند و ملائکه دست دراز کرده، که جان خود بیرون دهید، امروز به عذاب خواری کیفر خواهید شد،» [۴۲۳] می‌باشد. و یکی دیگر آیه «اَلَّذینَ تَتَوَفّیهُمُ‌الْمَلائِکَةُ ظالِمیاَنْفُسِهِمْ ـ کسانی‌که‌ملائکه جانشان‌رامی‌گیرند، درحالی‌که به‌خود ستم کرده‌اند، ملائکه به‌ایشان می‌گویند: دردنیا درچه‌کاربودید؟ می‌گویند درزمین زیردست دیگران بودیم، می‌پرسند: مگر زمین فراخ نبود که در آن هجرت کنید.» [۴۲۴] و آیاتی دیگر.
و همین مشاهدات دم مرگ است که قرآن آن را برزخ خوانده، چون در آیات قرآنی دلالت قطعی هست بر این که بعد از مرگ و قبل از قیامت ملائکه را می‌بینند و با آنان گفتگو می‌کنند.
و از سوی دیگر در مقام مخاصمه در پاسخ کسی که دیدن ملائکه را انکار می‌کند طبعا باید اولین روزی را که ملائکه را می‌بیند به رخش کشید، و آن روز مرگ است که کفار با دیدن ملائکه بد حال می‌شوند. پس ظاهر امر این است که آیه و دو آیه بعدش نظر به حال بــرزخ دارد، و رؤیــت کفار ملائکــه را در آن روز خاطــرنشان می‌سازد، و حبط اعمال هم مربــوط به آن عالـم و حال اهل بهشت هم باز مربوط به آن عالم است.[۴۲۵]

نحـوه شکنجـه و اخـذ جـان مرتـدین به وسیله ملائکه

«فَکَیْفَ اِذا تَوَفَّتْهُــمُ الْمَلائِکَــةُ یَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ اَدْبارَهُمْ!» [۴۲۶]
این آیه نتیجه‌گیری از مطالب آیه ۲۵ همین سوره «اِنَّ الَّذیـنَ ارْتَـدُّوا عَلـی اَدْبارِهِـمْ،» درباره مرتدین است و معنایش چنین است: «این است که در امروز که بعد از روشن شدن هدایت باز هر چه می‌خواهند می‌کنند، حال ببین در هنگامی که ملائکه جانشان را می‌گیرند و به صورت و پشتشان می‌کوبند چه حالی دارند.»
«ذلِکَ بِاَنَّهُمُ اتَّبَعُوا ما اَسْخَطَ اللّهَ وَ کَرِهُوا رِضْوانَهُ فَاَحْبَطَ اَعْمالَهُـمْ،» [۴۲۷]
که اشاره «ذلِـکَ» به مطالب در آیه قبل است، که از عذاب ملائکه در هنگام گرفتن جان آنان سخن می‌گفت. سبب عقاب آنان این است که اعمالشان را به خاطر پیروی هر آن چه مایه خشم خداست، و کراهتشان از خشنودی خدا حبط شده، چون دیگر عمل صالحی برایشان نمانده و قهرا با عذاب خدا بدبخت و شقی می‌شوند.[۴۲۸]

تسلط ملائکه به کفار در جنگهای صدر اسلام

«وَ لَـوْ تَـریآ اِذْ یَتَـوَفَّـی الَّـذیـنَ کَفَـرُوا الْمَلئِکَـةُ. ذلِـکَ بِما قَدَّمَتْ اَیْـدیکُـمْ وَاَنَّ اللّهَ لَیْـسَ بِظَلّـمٍ لِلْعَبیـدِ !» [۴۲۹]
«تَوَفّی» به معنی گرفتن تمامی حق است. بیشتر در کلام الهی به معنای قبض روح استعمال می‌شود، و در آیه آن را به ملائکه نسبت داده است. از ظاهر جمله «یَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ اَدْبارَهُمْ،» برمی‌آیـد که ملائکه هم از جلو کفـار را می‌زدند و هم از پشت سر، و آن کنایــه است از احاطــه و تسلط ملائکه و این که ایشان را از همه طــرف می‌زدنــد.
ملائکــه بــه ایشــان گفتنــد: «ذُوقُوا عَذابَ الْحَریــقِ ـ عذاب ســوزان را بچشیــد،» و مــراد به آن عــذاب آتش است.
«ذلِکَ بِماقَدَّمَتْ اَیْدیکُمْ!» این‌جمله تتّمه گفتاری‌است‌که خداونداز ملائکه‌حکایت کرده، و یا اشاره به مجموع گفتار و کرداری است که ملائکه با مشرکین کردند، و معنایش این است که، این عذاب سوزان را به شما می‌چشانیم به خاطر آن رفتاری که می‌کردید، و یا این است که، از همه طرف شما را می‌زنیم و عذاب حریق را هم به شما می‌چشانیم به‌خاطر آن رفتاری که می‌کردید.
«وَ اَنَّ اللّهَ لَیْسَ بِظَلّمٍ لِلْعَبیدِ!» معنایش این است که خداوند احدی از بندگان خود را ظلم نمی‌کند، چه خدای تعالی صراتش مستقیم، و در فعلش تخلف و اختلاف نیست، اگر یــک نفر را ظلم کند همه را ظلم می‌کند، و اگر ظالم باشد ظلاّم [۴۳۰] هم خــواهــد بـود [۴۳۱]
سیاق آیات دلالت دارد بر این که مراد از آن‌هائی که خداوند سبحان در توصیفشان فرموده که ملائکه جان‌هایشان را می‌گیرند و عذابشان می‌کنند همان مشرکینی هستند کـه در جنـگ بدر کشته شدند.[۴۳۲]

فصل نهم :نقش ملائکه در قیامت

وضع ملائکه بعد از به هم پیچیدن آسمان‌ها

«وَ تَرَی‌الْمَلائِکَةَ حافّینَ مِنْ حَوْلِ‌الْعَرْشِ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ....»[۴۳۳]
کلمه «حافّینَ» به معنای احاطه کردن و حلقه زدن دور چیزی است. و کلمه «عَرْش» عبارت است از آن مقامی که فرامین و اوامر الهی از آن مقام صادر می‌شود، فرامین الهی‌ای که با آن امر عالم را تدبیر می‌کند، و ملائکه عبارتند از مجریان مشیت خدا، و عــامـلان به اوامـر او، و دیـدن مـلائکـه بـه این حـال کنـایـه است از این که بعد از درهم پیچیــــده شــــدن آسمــان‌هــا، مــلائکــه را بــه ایــن صــورت و حــال می‌بینــی.
و معنای آیه این است که تو در آن روز ملائکه را می‌بینی، در حالی که دور عرش حلقه زده، و پیرامون آن طواف می‌کنند، تا اوامر صادره را اجرا کنند و نیز می‌بینی که ســرگــرم تسبیـح خــدا بـا حمــد اوینــد. [۴۳۴]

زمان شکافت آسمان و نزول ملائکه ساکن آن

«وَ یَـوْمَ تَشَقَّــقُ السَّمــاءُ بِالْغَمامِ وَ نُــزِّلَ الْمَلائِکَةُ تَنْزیــلاً!» [۴۳۵]
مــراد از «یَوْمَ = روز» روز قیامــت است. «تَشَقَّقُ» به معنــای باز شدن است، و غمــام نام ابر است و اگــر ابر را غمام خوانده‌انــد، چون نور آفتاب را می‌پوشانــد، مــاننــد غــم کـه بــه معنــای پــــرده است.
ظاهر آیه این است که روز قیامت آسمان شکافته می‌شود، و ابرهائی هم که روی آن را پوشانده نیز باز می‌شود، و ملائکه که ساکنان آسمانند نازل می‌شوند، و کفار ایشان را می‌بینند، پس آیه قریب المعنای با آیه «وَ انْشَقَّتِ السَّماءُ فَهِیَ یَوْمَئِذٍ واهِیَةٌ.وَ الْمَلَـکُ عَلی اَرْجائِها ـ آسمان شکافته شد پس آن در امروز سست است و فرشته بر کناره‌های آن است.»
و بعید نیست که این طرز سخن کنایه باشد از پاره شدن پرده‌های جهل، و بروز عالم آسمان ـ یعنی عالم غیب ـ و بروز سکّان آن، که همان ملائکه هستند، و نازل شدن ملائکه به زمین، که محل زندگی بشر است.
و اگــر از واقعه قیامت تعبیــر به تشقّق کــرد، نه تفتّــح و امثــال آن، برای این بود کــه دل‌ها را بیشتــر بترسانــد و هم‌چنین تنویــن در کلمــه «تَنْزیلاً» باز برای رسانــدن عظمــت آن‌روز است. [۴۳۶]

عروج پنجاه هزار ساله ملائک در قیامت

«تَعْرُجُ الْمَلائِکَــةُ وَ الرُّوحُ اِلَیْهِ فی یَــوْمٍ کانَ مِقْــدارُهُ خَمْسیــنَ اَلْفَ سَنَةٍ!»[۴۳۷]
منظور از روزی که مقدارش پنجاه هزار سال است، روز قیامت است. اگر آن روز با روزهای دنیا و زمان جاری در آن تطبیق شود، معـادل پنجاه هزار ســال دنیا می‌شود، [۴۳۸]
و مراد از روح آن روحی است که درآیه شریفه:«قُلِ الرُّوحُ مِنْ اَمْرِ رَبّی» ـ از امر خودش خوانده، و این روح غیر ملائکه است.[۴۳۹]

تعـداد مـلائکه حامل عرش الهی در قیامت

«وَ الْمَلَـکُ عَلـی اَرْجـائِهـا وَ یَحْمِـلُ عَـرْشَ رَبِّـکَ فَـوْقَهُـمْ یَـوْمَئِـذٍ ثَمـانِیَــةٌ!»[۴۴۰]
«فَاِذا نُفِـخَ فِـی الصُّورِ نَفْخَـةٌ واحِـدَةٌ!» ـ تعبیر دمیدن در صور کنایه است از مسئله قیامت، «وَ حُمِلَـتِ الاَْرْضُ وَ الْجِبـالُ فَدُکَّتـا دَکَّـةً واحِـدَةً،» ـ کلمه «دکّ» معنایش کوبیدن سخت است، به طوری که آن‌چه کوبیده می‌شود خورده گشته، به صورت اجزایی ریز درآید، منظور از حمل شدن زمین و جبال این است که قدرت الهی بر آن‌ها احاطه می‌یابد، و اگر مصدر «دکّ» را با کلمه «واحده» توصیف کرد، برای این بود که به سرعت خورد شدن آن‌ها اشاره کند و بفهماند خورد شدن کوه‌ها و زمین احتیاج به کوبیدن بار دوم ندارد.
«فَیَـوْمَئِـذٍ وَقَعَـتِ الْـواقِعَـةُ!» ـ یعنـی در چنیــن روزی قیامــت بــه پــا می‌شــود.
«وَ انْشَقَّــتِ السَّمـاءُ فَهِـیَ یَـوْمَئِـذٍ واهِیَـةٌ.وَ الْمَلَـکُ عَلی اَرْجائِهـا!» ـ ممکن است آیه شریفه در معنای آیه زیر باشد که می‌فرماید: «وَ یَوْمَ تَشَقَّقُ السَّماءُ بِالْغَمامِ وَ نُزِّلَ الْمَلائِکَةُ تَنْزیلاً ـ و روزی که آسمان به ابرها پاره پاره می‌شود و ملائکه به طور ناگفتنی نازل می‌گـردند.»
«وَ یَحْمِـلُ عَـرْشَ رَبِّـکَ فَـوْقَهُـمْ یَـوْمَئِـذٍ ثَمـانِیَــةٌ!» به طوری که از مقتضای سیاق ظاهر می‌شود به ملائکه برمی گردد و ظاهر کلام خدای تعالی بر می‌آید که عرش در آن روز حاملینی از ملائکه دارد. هم‌چنان که از ظاهر آیه زیر نیز این معنا استفاده می‌شود می‌فرماید: «اَلَّذینَ یَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ ـ کسانی که عرش را حمل می‌کنند، و کسانی که پیرامون عرش هستند، پروردگار خود را به حمد تسبیح می‌گویند، و به او ایمان می‌آورند، و برای همه کسانی که ایمان آورده‌اند استغفار می‌کنند.»
از ظاهر آیه مورد بحث بر می‌آید که حاملان عرش در آن روز هشت نفرند، امّا این که این هشت نفر از جنس ملائکه هستند و یا غیر ایشان، آیه شریفه ساکت است، هر چند که سیاق آن خالی از این اشعار نیست به این‌که از جنس ملک می‌باشند. ممکن هم هست، غرض از ذکر انشقاق آسمان، و بودن ملائکه در اطراف آن، و این‌که حاملین عرش در آن روز هشت نفرند، این باشد که بفرماید در آن روز ملائکه و آسمان و عرش برای انسان‌ها ظاهر می‌شوند، هم‌چنان که قرآن در این باره فرموده:«وَ تَرَی الْمَلائِکَةَ حافّینَ مِــنْ حَــوْلِ الْعَــرْشِ یُسَبِّحُــونَ بِحَمْــدِ رَبِّهِــمْ ـ مــلائکــه را می‌بینی که پیــرامــون عــرش را حلقــه‌وار گرفتــه‌انــد، و پــروردگــار خــود را به حمــد تسبیح می‌گـوینـد.» [۴۴۱]

صف ملائکه و صف روح در روز قیامت

«یَــوْمَ یَقُــومُ الــرُّوحُ وَ الْمَـلائِکَـةُ صَفّا....» [۴۴۲] «وَ جـاءَ رَبُّکَ وَ الْمَلَکُ صَفّـــا صَفّــا.» [۴۴۳]
مراد از روح مخلوقی امری است که آیه «قُلِ الرُّوحُ مِنْ اَمْرِ رَبّی،» بدان اشاره دارد. و کلمه «صفّا» حالی‌است از روح و ملائکه و این‌کلمه حالت«صافّین»رامی‌رساند. و ای بسا از مقابله‌ای که میان روح و ملائکه انداخته استفاده شود که روح به تنهائی یک صف را، و ملائکه همگی یک صف را تشکیل می‌دهند.
جملــه «لا یَتَکَلَّمُونَ» بیانی اســت برای جملــه «لا یَمْلِکُونَ مِنْــهُ خِطـابـا،» و ضمیر فاعل در آن به همه اهل محشــر برمی‌گــردد، چه روح و چه ملائکــه، چه انس و چه جن.
جمله «اِلاّ مَنْ اَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ،» می‌خواهد بیان کند چه کسانی در آن روز با اذن خدا سخــن می‌گویند. «وَ قالَ صَوابا،» ـ تنها کسانی حق سخن گفتن دارند که خدا اذنشان داده باشــد، و سخنی صواب بگویند، سخنــی که حق محــض باشد، و آمیختــه با باطل و خطا نباشــد، و این جمله در حقیقــت قیدی است برای اذن خــدا، کأنّــه فرموده و خــدا اذن نمی‌دهــد مگر بـه چنیــن کسی.
از نظر وقوع ذیـل آیه که می‌فرماید: «یَوْمَ یَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِکَةُ صَفّا!» بعد از جملـه «لا یَمْلِکُونَ مِنْهُ خِطابا،» که از ظاهرش بر می‌آید این مالک نبودنشان مختص به یوم‌الفصل است، و نیز از نظر وقوع آن جمله در سیاق تفصیل جزای الهی طاغیان و متّقین، بر می‌آید که مراد این است که ایشان مالکیت و اذن آن را ندارند که خدا را در حکمی که می‌راند و رفتاری که معمول می‌دارد مورد خطاب و اعتراض قرار دهند، و یا دست به شفاعت بزنند. سئوالی که در این جا پیش می‌آید این است که چرا ملائکه استثناء نشدند، و بطور کلی فرمود:« لا یَمْلِکُونَ مِنْهُ خِطـابا،» با این که ملائکه منزه از اینند که به خدای تعالی اعتراضی بکنند.
پس معلوم می‌شود مراد از خطابی که فرموده مالک آن نیستند اعتراض به حکم و رفتار او نیست بلکه تنها همان مسئله شفاعت و سایر وسایل تخلّص از شر است، نظیر عدل، بیع، دوستی، دعا، و در خواست که در جای دیگر فرموده:«مِنْ قَبْلِ اَنْ‌یَأْتِیَ یَوْمٌ لابَیْعٌ فیهِ وَ لا خُلَّةٌ وَ لا شَفـاعَةٌ ـ قبل از آن که روزی فرا رسد که نه بیع در آن هست نه دوستی و نه شفاعت.» [۴۴۴] «وَ لایُقْبَلُ مِنْها عَدْلٌ وَ لا تَنْفَعُها شَفاعَةٌ ـ روزی که از کسی نه عوض بپذیرند و نه شفاعتی سودی برایشان دارد.» [۴۴۵] سخن کوتاه این که ضمیر فاعل در «یَمْلِکُونَ» به تمامی حاضران در یوم الفصل بر می‌گردد، چه ملائکه و چه روح، و چه انس و چه جن ـ چون سیاق آیه حکایت از عظمت و کبریائی خدای تعالی است، و در چنین سیاقی همه مشمولند نه خصوص ملائکه و روح، و نه خصوص طاغیان.
ـ «وَ جـاءَ رَبُّکَ وَ الْمَلَکُ صَفّـا صَفّـا!»
در این جمله نسبت به آمدن به خدای تعالی داده، و این تعبیر از متشابهات است که آیه: «لَیْسَ کَمِثْلِه شَیْ‌ءٌ ـ هیچ چیزی مانند او نیست،» و آیاتی کـه خواص قیـامت را ذکـر می‌کنند و مثلاً می‌فرمایند: آن روز همه اسباب‌ها از کار می‌افتند و همه حجاب‌ها کنار می‌رود، و بر همه مکشوف می‌شود که خدا حق مبین است ؛ این متشابه را تفسیر می‌کنند و تشابه آن‌را برطرف می‌سازد.
روایاتی هم که می‌گوینــد منظور از آمــدن امر خداســت، و قــرآن هم می‌فرماید: «وَ الاَْمْــرُ یَوْمَئِـذٍ لِلّهِ ـ امر امــروز تنها برای خداســت!» همــه در مقام رفع این تشابه اســت. و یا نسبــت آمـدن به خــدا دادن در آیــه شریفه از بــاب مجــاز عقلــی اســت.
و امّا بحث دربـاره آمدن ملائکـه و این‌کــه آمدنشــان صـف بــه صــف است نظیر بحثــی است کــه در بـالا گـذشت.[۴۴۶]

وضع ملائکه در نفخه صور

«وَ نُفِخَ فِی‌الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّمواتِ وَ مَنْ فِی‌الاَْرْضِ اِلاّ مَنْ شاءَ اللّهُ!»[۴۴۷]
ظاهر آن چه در کلام خدای تعالی در معنای نفخ صور آمده، این است که این نفخ دو بار صورت می‌گیرد، یک بار برای این که همه جانداران با هم بمیرند، و یک بار هم برای این که همه مــردگــان زنــده شوند.
جمله «اِلاّ مَنْ شاءَ اللّهُ» استثنائی است از اهل آسمان‌ها و زمین، و امّا این که این استثنا شدگان کیایند؟ بعضی گفته‌اند: جبرئیل و میکائیل و اسرافیل و عزرائیل‌اند، که پیشوایان فرشتگانند، چون این نام‌بردگان در هنگام نفخ صور نمی‌میرند، بلکه بعد از آن می‌میرند. بعضی دیگر گفته‌اند: آن چهار نفر با حاملان عرشند. بعضی هم گفته‌اند: آن نامبردگان با رضوان و حور و مالک و ربانیه‌اند. هیچ یک از این اقوال به دلیلی از لفظ آیات که بتوان بدان استناد جست مستند نیستند.
«نُفِــخَ فیهِ اُخْری فَاِذاهُــمْ قِیـامٌ یَنْظُــروُنَ!»
معنای آیه فوق این است که در صور نفخه دیگری دمیده می‌شود که ناگهان همه از قبرها بر می‌خیزند و منتظر می‌ایستند تا چه دستوری برسد، و یا چه رفتاری با ایشان می‌شود، و یا معنا این است که برمی‌خیزند و مبهوت و متحیّر نگاه می‌کنند. و اگر در این آیه آمده که بعد از نفخه دوم بر می‌خیزند و نظر می‌کنند منافاتی با آیه: «وَ نُفِـخَ فِی الصُّـورِ فَاِذا هُـمْ مِـنَ الاَْجْـداثِ اِلـی رَبِّهِـمْ یَنْسِلـُونَ ـ و رد صور دمیده می‌شود که ناگهان از گورهای خود به سوی پروردگارشان می‌شتابند،» و مضمون آیه: «یَـوْمَ یُنْفَـخُ فِـی الصُّـورِ فَتَــأْتُــونَ اَفْـواجـا ـ روزی که در صور دمیده می‌شود فوج فوج می‌آیند،» و آیه «وَیَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ فَفَزِعَ مَنْ فِی السَّمواتِ وَ مَنْ فِی‌الاَْرْضِ ـ روزی که در صور دمیده می‌شود همه آنان که در آسمان‌ها و آنان که در زمینند به فزع در می‌آیند،» [۴۴۸] ندارد.
برای این که فزعشان و دویدنشان به سوی عرصه محشر، و آمدن فوج فوجشان بدان‌جا، مانند به‌پاخواستن و نظر کردنشان حوادثی نزدیک به همند، و چنان نیست که با هم منافات داشته باشند. [۴۴۹]

استقبال ملائکه از مؤمنین در نفخه صور

«لا یَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ‌الاَْکْبَرُ وَ تَتَلَقّیهُمُ الْمَلائِکَةُ!» [۴۵۰]
«اِنَّ الَّذینَ سَبَقَتْ لَهُـمْ مِنَّا الْحُسْنـی اُولئِکَ عَنْها مُبْعَدُونَ لا یَسْمَعُونَ حَسیسَها وَ هُمْ فی مَا اشْتَهَتْ اَنْفُسُهُمْ خالِدُونَ ـ و کسانی که درباره آن‌ها از جانب ما قلم به نیکی رفته از جهنـم دور شـوند و حتی زمزمــه آن را نشنوند و در آن چه دل‌هایشان بخواهد جاودانند.»[۴۵۱]
کلمــه «حَسیــسْ» به معنــی صــوتی است که احساس شود و کلمه فزع اکبر به معنای ترس اعظم است، که خــدای تعــالی خبر داده که چنین ترسی در هنگام نفخ صور وقوع پیدا می‌کنــد، و فرمــوده: «و چون در صور دمیده شود همه کسانی که در آسمــان‌ها و زمیننــد به فــزع می‌افتند.»
معنــای «وَ تَتَلَقّیهُــمُ الْمَلائِکَــةُ،» در آیه مــورد بحث ایــن است که: ملائکه ایشان را با بشــارت استقبال می‌کننــد و می‌گوینــد: «هذا یَوْمُکُــمُ الَّذی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ ـ این بـود آن روز که وعده داده می‌شدیــد.» [۴۵۲]

بشارت ملائکه به مؤمنین در قیامت

«اِنَّ الَّذیــنَ قالُوا رَبُّنَــا اللّهُ ثُــمَّ اسْتَقامُـوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلائِکَةُ اَلاّ تَخافُوا وَ لا تَحْـزَنُـوا وَ اَبْشِــرُوا بِالجَنَّــةِ الَّتــی کُنْتُــمْ تُوعَــدُونَ!» [۴۵۳]
این آیه و آیه بعدش حسن حال مؤمنین را بیان می‌کند و از آینده‌ای که در انتظار مؤمنین است و ملائکه با آن به‌استقلال ایشان می‌آیند، خبر می‌دهد، و آن تقویت دل‌ها، و دل‌گرمی آنان و بشارت به کرامت است.
پس ملائکه ایشان را از ترس و اندوه ایمنی می‌دهند. ترس همیشه از مکروهی است که احتمال پیش آمدن دارد، و در مورد مؤمنین، یا عذابی است که از آنان می‌ترسند، و یا محرومیت از بهشت است، که باز از آن بیم دارند، «حُزْن = اندوه» هم، همواره از مکروهی است که واقع شده، و شری که پدید آمده، مانند گناهانی که از مؤمن سر زده، از آثارش غمنده می‌شوند، و یا خیراتی که باز به خاطر سهل انگاری از ایشان فوت شده، از فوت آن اندوهگین می‌گردند، و ملائکه ایشان را دلداری می‌دهند، به این‌که ایشان از چنان خوف و چنین اندوهی در امانند، چون گناهانشان آمرزیده شده، و عذاب از ایشان برداشته شده است.
آن‌گاه بشارتشان می‌دهند به بهشتی که وعده داده شده‌اند، می‌گویند: «اَبْشِرُوا بِالجَنَّةِ الَّتــی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ،» و این که گفتند: «کُنْتُمْ تُوعَدُونَ،» دلالت دارد بر این که نازل شدن ملائکه بر مؤمنین به این بشارت، بعد از زندگی دنیاست، چون معنای عبارتشان این‌است‌که: مژده‌باد به‌آن بهشتی که همواره وعده‌اش را به شما می‌دادند. [۴۵۴]

دو ملک مسئول جلو راندن انسان در قیامت

«وَ جاءَتْ کُــلُّ نَفْسٍ مَعَهـا سائِقٌ وَ شَهیدٌ!» [۴۵۵]
معنای آیه این است که هر کسی در روز قیامت به محضر خدای تعالی حاضر می‌شود، در حالی که «سائقی» با اوست، که او را از پشت سر می‌راند، و شاهدی همراه دارد که به آن چه وی کرده گواهی می‌دهد، ولی در آیه شریفه تصریح نشده که این سائق و شهید ملائکه‌اند و یا همان نویسندگانند و یا از جنس غیر ملائکه‌اند. چیزی که هست از سیاق آیات به ذهن می‌رسد که آن دو از جنس ملائکه‌اند.
و نیز تصریح نشده به این که در آن روز شهادت منحصر به این یک شاهد است که در آیه آمده، و لکن آیات وارده درباره شهدای روز قیامت عدم انحصار آن را می‌رساند،و نیز آیات بعدی هم که بگومگوی انسان را با قرین خود حکایت می‌کند دلالت دارد بر این که با انسان در آن روز غیــر از سائق و شهیــد کسانی دیگـر نیز هستند.[۴۵۶]

ملک قرین انسان و وظیفه او در قیامت

«وَ قالَ قَرینُهُ هذا ما لَدَیَّ عَتیدٌ!» [۴۵۷]
سیاق آیه خالی از چنین ظهوری نیست که مراد از این قرین، همان ملک موکلی باشد که در دنیا پیوسته با او بود، حال اگر سائق هم همان باشد، معنا چنین می‌شود: خدایا این است آن انسانی که همواره با من بود اینک حاضر است. و اگر مراد از کلمه قرین شهیدی است که او نیز با آدمی است، معنا چنین می‌شود: این است آن چه من از اعمال او تهیه کرده‌ام ـ (درحالی‌که به‌نامه اعمال‌آن انسان اشاره می‌کند، اعمالی‌که در دنیا از او دیده‌است.) [۴۵۸]

ولایت و همراهی ملائکه با مؤمنین در آخرت

«نَحْــنُ اَوْلِیــاؤُکُــمْ فِــی الْحَیــوةِ الدُّنْیــا وَ فِی الاْخِــرَةِ...!» [۴۵۹]
این آیه شریفه تتّمه بشارت ملائکه است، و بنابر این در آخرت به مؤمنین می‌گویند: ما در زندگی دنیا اولیای شما بودیم ـ با این‌که این گفتگو بعد از انقضای زندگی دنیاست در حقیقت مقدمه و زمینه چینی است، برای آوردن جمله «فِی الاْخِرَةِ»، تا اشاره کنند به این که ولایت در آخرت فرع و نتیجه ولایت در دنیاست، پس گویا گفته‌اند: ما اولیای شما در آخـرتیــم، همــان طــور کــه در دنیــا بــودیــم، و یــا بــدان جهــت که در دنیا بــودیــم، و بــه زودی متــولی امــور شمــا خواهیم شد، همان طور که در دنیا بودیم.
اولیــاء بودن ملائکــه برای مؤمنین منافات با این ندارد که خدا هم ولّی ایشان باشد، چون ملائکــه واسطه‌های رحمت و کرامــت اویند، نه این که از پیش خود اختیاری داشته باشند. [۴۶۰]

مـلائکه خــازن بهشت

«وَ سیقَ الَّذیـنَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ اِلَی الْجَنَّةِ زُمَرا... وَ قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها....» [۴۶۱]
منظور از جمله «خَزَنَتُها» ملائکه‌ای است که موّکل بر بهشتند. و معنای آیه این است که «سیقَ» به حرکت وا می‌دارند «الَّذینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ اِلَی الْجَنَّةِ زُمَرا،» کسانی را که از انتقام پروردگار خود پرهیز داشتند، رانده می‌شوند به سوی بهشت دسته دسته،«حَتّی اِذا جاءوُها،» تا آن جا که بدان‌جا برسند، در حالی که «فُتِحَتْ اَبْوابُها،» درهای آن به رویشان باز شده،«وَ قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها،» موّکلین بر بهشت در حالی که بهشتیان را استقبال می‌کنند به ایشان می‌گویند: «سَلامٌ‌عَلَیْکُمْ!» شما همگی در سلامت مطلق خواهید بود، جز آن چه مایه خوشنودی است نخواهید دید،«طِبْتُمْ!» بعید نیست بیانگر علت اطلاق سلام باشد، «فَادْخُلُوهاخالِدینَ!» اینک داخل شوید که اثر پاکی شما این است که جاودانه در آن زندگی کنید. [۴۶۲]

نوید رسانی ملائکه به اهل بهشت

«جَنّتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَها و مَنْ صلح مِنْ ءَابائِهِمْ وَ اَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّیّتِهِمْ وَ الْمَلئِکَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِمْ مِنْ کُلِّ بابٍ، سَلـمٌ عَلَیْکُـمْ بِمـا صَبَـرْتُـمْ!»[۴۶۳]
حق در دل‌های طایفه‌ای که دعوت پروردگار خود را پذیرفتند جایگیر گشته است. دل‌هایشان یک سره دل می‌شود و دل‌های حقیقی می‌گردد، که آثار و برکات یک دل واقعی را دارد، و آن آثار عبارت است از تذکر و بینائی، و نیز از خواص این گونه دل‌ها که صاحبانش با آن خواص شناخته می‌شوند، این است که صاحبانش که همان «اُولُوالاَْلْباب» باشند بر وفای به عهد خدا پایدارند، و آن عهدی را که خداوند به فطرتشان از ایشان (و از همه کس) گرفته نقض نمی‌کنند، و نیز بر احترام پیوندهایی که خداوند ایشان را با آن‌ها ارتباط داده استوارند، یعنی همواره صله رحم می‌کنند، و از در خشیت و ترس از خدا پیوند خویشاوندی را که از لوازم خلقت بشر است احترام می‌کنند.
و نیز از خواص دل‌های این طائفه این است که در برابر مصایب و همچنین اطاعت و معصیــت صبر نمــوده، خویشتــن‌داری می‌کننــد، و به جــای ناشکــری و جزع، نماز می‌گذارند و متوجه درگاه پروردگــار خود می‌شوند، و به جای معصیت، به وسیله انفاق وضع مجتمع خود را اصلاح می‌نمایند، و به جــای ترک طاعت و سرپیچی، سیئات خود را با حسنات خود محو می‌کنند.
بنابراین چنین کسانی دارای سر انجامی نیک و محمود که همان بهشت برین است می‌باشند، و در آن بهشت مثوبات اعمال نیکشان منعکس می‌شود، و با صالحان از پدران و همسران و دودمان خود محشور و مصاحب می‌گردند، چنان که در دنیا هم با ارحام خود مصاحبت می‌کردند، فرشتگان هم از هر دری برایشان در می‌آیند و سلام می‌کنند، چون در دنیا از در طاعت و عبادت مختلف در آمدند. این‌ها آثار حق است که در آن سرا بدین صورت‌ها منعکــس می‌شــود.
«وَ الْمَلئِکَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِمْ مِنْ کُلِّ بابٍ سَلـمٌ عَلَیْکُـمْ بِمـا صَبَـرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَی الدّارِ!» این عقبی، سرانجام اعمال صالحی است که در هر بابی از ابواب زندگی بر آن مداومت دارند، و در هر موقعیتی که دیگران منحرف می‌گردند ایشان خویشتن داری نموده و خدا را اطاعت‌می‌کنند، خویشتن‌داری نموده خودرا از گناه دور می‌دارند، خویشتن‌داری نمــوده و مصایب را تحمّــل می‌نمایند، و این صبرشــان با خـوف و خشیت توأم است.
جمله «سَلـمٌ عَلَیْکُـمْ بِمـا صَبَـرْتُـمْ فَنِعْـمَ عُقْبَـی الدّارِ!» حکایت کلام ملائکه است که اولوالالباب را با امنیت و سلامتی جاودانی و سر انجام نیک نوید می‌دهند سرانجامی که هرگز دست خوش زشتی و مذمّت نگردد. [۴۶۴]

دین صحیح و انحصار شفاعت ملائکه

«وَ لا یَشْفَعُــونَ اِلاّ لِمَنِ ارْتَضــی وَ هُمْ مِنْ خَشْیَتِـه مُشْفِقُونَ.» [۴۶۵]
جمله «وَ لا یَشْفَعُونَ اِلاّ لِمَنِ ارْتَضی،» مسئله شفاعت ملائکه برای غیر ملائکه را معترض است، و این مسئله‌ای است که خیلی مورد توجه و اعتقاد بت‌پرستان است، که می‌گفتند: «هآؤُلآءِ شُفَعآؤُنا عِنْدَ اللّهِ ـ این‌ها پارتی‌های ما در درگاه خدایند،» [۴۶۶] و یا می‌گفتند: «ما نَعْبُدُهُمْ اِلاّ لِیُقَرِّبُونا اِلَی اللّهِ زُلْفی ـ اگر این‌ها را می‌پرستیم برای این است که ما را به خدا نزدیک کنند.» [۴۶۷]
خدای تعالی در جمله مورد بحث اعتقاد آنان را رد نموده و می‌فرماید: ملائکه هر کسی را شفاعت نمی‌کنند، تنها کسانی را شفاعت می‌کنند که دارای ارتضی باشند، و ارتضی به معنای داشتن دینی صحیح، و دینی مورد رضای خداست، چون خودش فرموده: «اِنَ‌اللّهَ لایَغْفِرُ اَنْ‌یُشْرَکَ بِه وَ یَغْفِرُ مادُونَ ذلِکَ‌لِمَنْ یَشآءُ ـ خدا نمی‌آمرزد این که به او شــرک بورزنـد ولـی هر گناهــی که پائین‌تر از آن باشــد، از هر کسی که خــودش بخواهد می‌آمرزد.» [۴۶۸] پس ایمان به خدا بدون شرک ارتضی است. وثنی‌ها آن را ندارنــد، چون مشرکنــد. و از جمله عجایب امــر ایشــان این اســت که خود ملائکه را شریک خــدا می‌گیرند، ملائکــه‌ای که شفاعــت نمی‌کننــد مگــر غیر مشرکین را. [۴۶۹]

خازنان دوزخ

«وَ سیقَ الَّذینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ اِلَی الْجَنَّةِ زُمَرا حَتّی اِذاجاءوُها وَ فُتِحَتْ اَبْوابُها وَ قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها!» [۴۷۰]
در قیامت کفار را دسته دسته از پشت سر به سوی جهنّم می‌رانند. «حَتّی اِذا جاءوُها،» و چون به جهنّم می‌رسند «فُتِحَتْ اَبْوابُها،» درهای آن باز می‌شود تا داخل آن شوند، و از این که در این جا فرمود درهای آن باز می‌شود درهای متعددی دارد. آیه «لَها سَبْعَةُ اَبْوابٍ،» در سوره حجر به این معنی تصریح دارد. «وَ قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها،» خازنان دوزخ یعنی ملائکه‌ای که موکّل برآنند، از در ملامت و انکار برایشان می‌گویند: «اَلَمْ یَأْتِکُمْ رُسُلٌ مِنْکُمْ؟» آیا رسولانی از خود شما یعنی از نوع خود شما انسان‌ها به سویتان نیامدند؟ «یَتْلُونَ‌عَلَیْکُمْایاتِ رَبِّکُمْ،» تا بخوانند بر شما آیات پروردگارتان را؟ و آن حجّت‌ها و براهینی که بر وحدانیت خدا در ربوبیّت، و وجوب پرستش او دلالت می‌کند برایتان اقامه کنند؟ «قالُوا بَلی!» گفتند چرا چنین رسولانی برای ما آمدند، و آن آیات را برای ما خواندند، «وَ لکِنْ» زیر بار نرفتیم، و آنان را تکذیب کردیم، و در نتیجه «حَقَّتْ کَلِمَةُ الْعَذابِ عَلَی‌الْکافِرینَ،» [۴۷۱] فرمان خدا و حکم ازلیش درباره کفار به کرسی نشست، و منظور از کلمه عذاب، همان است که در هنگامی که به آدم فرمان می‌داد به زمین فرود آید، فرمود: «وَ الَّـذیـنَ کَفَـرُوا وَ کَـذَّبُـوا بِـآیاتِنـا اُولئِـکَ اَصْحابُ النّارِهُمْ فیها خالِدُونَ ـ و کسانی که کفر بورزند و آیات ما را تکذیب کنند آنان اهل آتش و در آن جاودانند.» [۴۷۲]
ـ «قیــلَ ادْخُلُوا اَبْــوابَ جَهَنَّــمَ خالِدینَ فیها فَبِئْسَ مَثْوَی‌الْمُتَکَبِّرینَ!»
گوینده این فرمان ـ به طوری که از سیاق بر می‌آید ـ خازنان دوزخند، و از جمله «فَبِئْسَ مثوی المتکبرین،» بر می‌آید: که این فرمان درباره کفّاری صادر می‌شود که از در تکبر و پلنگ دماغی آیات خدا را تکذیب کرده، و با حق عناد ورزیده‌اند. [۴۷۳]

تعداد ملائکه موکّل سقر یا خازنان دوزخ

«سَـاُصْلیهِ سَقَرَ... عَلَیْها تِسْعَةَ عَشَرَ، وَ ما جَعَلْنا اَصْحابَ النّارِ اِلاّ مَلائِکَةً...!»[۴۷۴]
«سَقَـرَ» در عرف قرآن یکی از نام‌های جهنّم است، و یا درکات آن است، سقر بسیار مهم و هراس آور است. سقر هیچ چیزی از آن چه به دست آورده باقی نمی‌گذارد، و همه را می‌سوزاند ؛ «لا تُبْقـی وَ لا تَـذَرُ...،» نه از آن که در آن می‌افتد چیزی باقی نمی‌گذارد، بلکه جسم و روحشان را می‌سوزاند. یکی دیگر از خصوصیات سقر این است که رنگ بشره بدن‌ها را دگرگون می‌سازد: «لَوّاحَـةٌ لِلْبَشَـرِ.»
«عَلَیْـهـا تِسْعَـةَ عَشَـرَ،» ـ یعنی بر آن سقر نوزده نفر موکّلند که عهده دار عذاب دادن به مجرمین‌اند، و هر چند مطلب را مبهم گذاشته، و نفرموده که از فرشتگانند و یا غیر فرشته‌اند، لکن از آیات قیامت و مخصوصا تصریح آیات بعدی استفاده می‌شود که از ملائکه‌اند.
«وَ مـا جَعَلْنـا اَصْحابَ النّارِ اِلاّ مَلائِکَةً،» مراد به اصحاب النار همان خازنان موکّل بر دوزخ است، که عهده‌دار شکنجه‌دادن به مجرمین‌اند.
حاصل معنای آیه این است که ما اصحاب آتش و موکّلین بر آن را از جنس ملائکه قرار دادیم که قادر بر انجام مأموریت خود هستند، هم چنانکه در جای دیگر فرمود: «عَلَیْهـا مَلائِکَةٌ غِلاظٌ شِدادٌ لا یَعْصُونَ اللّهَ مااَمَرَهُمْ وَ یَفْعَلُونَ ما یُؤْمَروُنَ ـ ملائکه‌ای غلاظ و شداد موکّل بر آتشند، ملائکه‌ای که هیچ گاه خدا را در آن چه فرمان می‌دهد نا فرمانی ننمــوده، و هر مأموریتــی را انجام می‌دهند.»
«وَ مـا جَعَلْنـا عِدَّتَهُمْ اِلاّ فِتْنَةً لِلَّذینَ کَفَروُا،» معنای آیه این است که ما از عدد آن ملائکه و این که نوزده نفرند به شما خبر ندادیم، مگر برای این که همین خبر باعث آزمایش کفّار شود.
«لِیَسْتَیْقِنَ الَّذینَ اوُتُوا الْکِتابَ» ـ ما برای این گفتیم موّکلین بر آتش نوزده فرشته‌اند،که اهل کتاب یقین کنند به این که قرآن نازل بر تو حق است، چون می‌بینند قرآن هم مطابق کتاب آسمانی ایشان است.
«وَ یَزْدادَالَّذیــنَ امَنُــوا ایمانـا،» ـ و نیز برای این که مؤمنین به اسلام هم وقتی ببینند که اهل کتاب هم این خبر قــرآن را تصدیــق کرده‌انـد، ایمانشان زیادتر شود. [۴۷۵]

ملائکه مسئول آتش در جهنّم

«یا اَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا قُوا اَنْفُسَکُمْ وَ اَهْلیکُمْ نارا وَقُودُهَا النّاسُ وَ الْحِجارَةُ عَلَیْهـا مَلائِکَـةٌ غِلاظٌ شِـدادٌ لا یَعْصُونَ اللّهَ مااَمَرَهُمْ وَ یَفْعَلُونَ ما یُؤْمَروُنَ!»[۴۷۶]
مراد از کلمه «نار» آتش جهنّم است، و اگر انسان‌های معذّب در آتش دوزخ را «آتش‌گیرانه دوزخ» خوانده، بدین جهت است که شعله گرفتن مردم در آتش دوزخ به دست خود انسان است. جمله مورد بحث یکی از ادلّه تجسم اعمال است، برای این که در آخر آیه بعد می‌فرماید: تنها و تنها اعمال خودتان را به شما به عنوان جزا می‌دهند. «عَلَیْهـا مَلائِکَةٌ غِلاظٌ شِدادٌ،» یعنی بر آتش ملائکه‌ای موکّل شده‌اند، تا انواع عذاب را بر سر اهل دوزخ بیاورند، ملائکه‌ای غلاظ و شداد.
مناسب‌تر با مقام این است که منظور از فرشتگان غلاظ فرشتگانی باشند که خشونــت عمل دارنــد (چون فرشتگــان مثل ما آدمیــان قلب مادی ندارند، تا متّصف به خشونــت و رقّت شونــد.) و در آیــه «وَ اغْلُظْ عَلَیْهِمْ،» نیز غلظت را عبارت از غلظت در عمل دانسته است.[۴۷۷]

فصل دهم:امدادهای غیبی ملائکه در صدر اسلام

امداد ملائکه در جهاد و جنگهای صدر اسلام

«اِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنینَ اَلَنْ یَکْفِیَکُمْ اَنْ یُمِدَّکُمْ رَبُّکُمْ بِثَلاثَةِ الافٍ مِنَ الْمَلائِکَةِ مُنْـزَلیـــنَ؟» [۴۷۸]
از این آیــات استفــاده می‌شــود که خداونــد در جنــگ بـدر سه هـــزار ملک بــرای یـــاری مؤمنیــن فـــرو فــرستــاد.
ـ «وَ ما جَعَلَهُ اللّهُ اِلاّ بُشْری لَکُمْ!» [۴۷۹]
از آیه شریفه فوق چنین استفاده می‌شود که ملائکه‌ای که برای کمک مؤمنین آمدند مستقلاً در امر یاری اثری نداشته و صرفا اسباب ظاهری بودند که باعث آرامش قلب مؤمنین شدند و امّا یاری واقعی صرفا از خدای سبحان است، و هیچ چیز انسان را بی‌نیاز از او نمی‌کند و هر امری منتهی به اوست، عزیزی است که مغلوب نمی‌شود و حکیمی است که جهل در حریم مقدسش راه ندارد.
امّا جنگ احد: به طور مسلم در آیات، دلیلی بر این که در آن روز ملائکه برای یاری مؤمنین نازل شده باشند وجود ندارد. و امّا در جنگ احزاب و حنین اگر چه به شهادت آیاتی از قبیل «اِذْ جاءَتْکُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ ریحا وَ جُنُودًالَمْ تَرَوْها ـ هنگامی که سپاه فراوانی از دشمن به سوی شما آمد ما بادی تند و سپاهیانی که آن را ندیدند به کمک شما فرستادیم.» [۴۸۰] و آیه «وَ اَنْزَلَ جُنُودا لَمْ تَرَوْها ـ و فرو فرستاد سپاهیانی که آنان را ندیدید.» [۴۸۱] که اولی درباره جنگ احزاب و دومی راجع به جنگ حنین است ملائکــه‌ای برای مؤمنین نازل شده است، الّا این که در آیه مورد بحث «بَلی اِنْ تَصْبِرُوا!» از این‌کــه افاده عمــوم کند و ایـن دو جنگ را نیز شامل شود قاصر است. [۴۸۲]

ملائکه نازل شده در جنگ خندق

«یا اَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا اذْکُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَیْکُمْ اِذْ جاءَتْکُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ ریحا وَ جُنُودًا لَمْ تَرَوْها!» [۴۸۳]
این آیه مؤمنین را یادآوری می‌کند که در ایّام جنگ خندق چه نعمتها به ایشان ارزانی داشت. ایشان را یاری و شرّ لشکر مشرکین را از ایشان برگردانید. با این که لشکریانی مجهّز، و از شعوب و قبایل گوناگون بودند، از قطفان، و از قریش، و اخابیش و کنانه، و یهودیان بنی قریظه، و بنی نظیر جمع کثیری آن لشکر را تشکیل داده بودند، و مسلمانان را از بالا و پایین احاطه کرده بودند، با این حال خدای تعالی باد را بر آنان مسلّــط کرد، و فرشتگانــی فرستاد تا بیچاره‌شان کردند.
«فَأَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ ـ فرستادیم بر آن‌ها بادی» که مراد باد صبا است. چون نسیمی سرد در شبهای زمستانی بوده، «وَ جُنُودًالَمْ تَرَوْها ـ و ملائکه‌ای که شما ایشان را نمی‌دیدید،» و آن ملائکه بودند که برای بیچاره کردن لشکر کفر آمدند. [۴۸۴]

تعداد و نحوه شرکت ملائکه در جنگ‌ها

«... اَنّی مُمِدُّکُمْ بِأَلْفٍ‌مِنَ الْمَلاآئِکَةِ مُرْدِفینَ ... اِذْ یُوحی رَبُّکَ اِلَی الْمَلآئِکَةِ اَنّی مَعَکُمْ...!» [۴۸۵]
مراد از نزول هزار ملائکه ردیف دار نزول هزار نفر از ملائکه است، که عده دیگری را در پی دارند، بنابراین هزار ملائکه ردیف دار به سه هزار ملائکه نازل شده (مذکور در آیه «یُمِدَّکُمْ رَبُّکُمْ بِثَلاثَةِ الافٍ مِنَ الْمَلائِکَةِ مُنْزَلینَ،») منطبق می‌شود. «وَ ما جَعَلَهُ اللّهُ اِلاّ بُشْری وَ لِتَطْمَئِنَّ بِه قُلُوبُکُمْ وَ مَا النَّصْرُ اِلاّ مِنْ عِنْدِ اللّهِ اِنَّ اللّهَ عَزیزٌ حَکیمٌ!». معنای آیه این است که امداد به فرستادن ملائکه به منظور بشارت شما و آرامش دل‌های شما بود، نه برای این که کفار به دست آنان هلاک گردند. هم‌چنان که آیه: «اِذْ یُوحی رَبُّکَ اِلَی الْمَلآئِکَةِ اَنّی مَعَکُمْ فَثَبِّتُواالَّذینَ ءَامَنُوا سَأُلْقی فیقُلُوبِ‌الَّذینَ کَفَرُواالرُّعْبَ!» نیز اشاره به‌آن دارد.
این معنا کلام بعضی از تذکره نویسان را تأیید می‌کند که گفته‌اند: ملائکه برای کشتن کفّار نازل شده بودند، و احدی از ایشان را نکشتند، برای این که نصف و یا ثلث کشته شدگان را علی بن ابیطالب صلوات اللّه علیه کشته بود و ما بقی یعنی نصف و یا دو ثلث دیگر ما بقی مسلمین به قتل رسانیده بودند، و منظور از نزول ملائکه تنها و تنها سیاهی لشکر و در آمیختن با ایشان بوده، تا بدین وسیله مسلمانان افراد خود را زیاد یافته و دل‌هایشان محکم شود و در مقابل دل‌های مشرکین مرعوب گردد.
و این که فرمود: «وَ مَا النَّصْرُ اِلاّ مِنْ عِنْدِ اللّهِ اِنَّ اللّهَ عَزیزٌ حَکیمٌ!» بیان انحصار حقیقــت یاری در خدای تعالی است، و این که اگر پیشرفت و غلبه به کثرت نفرات و داشتن نیــرو و شوکت بود، می‌بایستــی مشرکین بر مسلمانان غلبه پیدا کنند که هم عده‌شان بیشتر بود و هم مجهّزتراز مسلمین بودند.
جمله «اِنَّ اللّهَ عَزیزٌ حَکیمٌ» می‌فرماید: به عزّت خود آن‌ها را یاری داده، و به حکمتش یاریش را به این شکــل و به این صورت اعمال کرد.
«اِذْ یُوحی رَبُّکَ اِلَی الْمَلآئِکَةِ اَنّی مَعَکُمْ فَثَبِّتُوا الَّذینَ ءَامَنُوا سَأُلْقی فیقُلُوبِ الَّذینَ کَفَرُوا الرُّعْبَ ـ آن هنگام را که خداوند وحی کرد به ملائکه که من با شمایم پس استوار بدارید کسانی را که ایمان آوردند، به زودی در دل‌های آنان که کافر شدند ترس و وحشت می‌افکنم.»
«فَاضْرِبُوا فَوْقَ الاَْعْناقِ وَاضْرِبُوا مِنْهُمْ کُلَّ بَنانٍ!» مراد از این که فرمود: بالای گردن‌هــا را بزنید این اســت که سرها را بزنید و مراد به «کُلَّ بَنانٍ» جمع اطراف بدن است یعنی دو دست و دو پا و یا انگشتــان دست‌هایشــان را بزنیـد تا قادر به حمل سلاح و در دست گرفتـن آن نباشد. ممکن است خطاب در «فَاضْرِبُوا» به ملائکه باشد.[۴۸۶]

فصل یازدهم: وظیفه ملائکه در بشارت و هلاکت

ندای روح القدس و ملائکه در تولّد دو پیامبر

«فَنادَتْــهُ الْمَلائِکَــةُ وَ هُوَ قائِـمٌ یُصَلّی فِی الْمِحْرابِ اَنَّ اللّهَ یُبَشِّرُکَ بِیَحْیی!»[۴۸۷]
از فرمایش خداوندی که می‌فرماید: «اَنَّ اللّهَ یُبَشِّرُکَ بِیَحْیی،» استفاده می‌شود که نام‌گذاری فرزند زکریا به «یَحْیی» از طرف خداوند متعال بوده است. در سوره مریم نیز خداوند متعال می‌فرماید: «یازَکَرِیّا اِنّانُبَشِّرُکَ بِغُلامٍ‌اسْمُهُ یَحْیی لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِیّا.» [۴۸۸]
شباهت و محاذات کامل بین «یَحْیی» و «عیسی» وجود دارد و در آن چه ممکن بوده است به یکدیگر شباهت رسانیده‌اند. خدای متعال درباره یحیی گوید: «...یـا یَحْیـی خُـذِ الْکِتابَ بِقُــوَّةٍ وَ ءَاتَیْناهُ الْحُکْمَ صَبِیّا وَ حَنانا مِنْ لَدُنّا وَ زَکوةً وَ کانَ تَقِیّا ـ ... ای یحیی تو کتاب الهی را به قوّت فراگیر. ما به یحیی در سن کودکی مقام نبوت بخشیدیم و به او از نزد خود برکت و طهارت عطا کردیم و او شخصی پرهیزکار بود، او را به پدر و مادر مهربان نمودیم. او اصلاً به کسی ستم نکرد و معصیت خدا را مرتکب نشد. سلام حق در روز ولادت و روز وفــات و روز قیامت بر او باد!»
درباره عیسی علیه‌السلام چنین گوید:
«فَـاَرْسَلْنا اِلَیْهـا رُوحَنا... قالَ اِنَّما اَنَا رَسُولُ رَبِّکِ لاَِهَبَ لَکِ غُلاما زَکِیّا ـ ما روح‌القدس را به سوی او (مریم) فرستادیم... ( روح القدس به مریم گفت) من فرستاده پروردگار توام که به فرمان او برای بخشیدن فرزندی پاک به تو آمده‌ام... پروردگارت فرمود: این کار بر من آسان است. ما آن فرزند را نشانه‌ای برای مردم، و رحمتی از جانب خود قرار می‌دهیم... مریم اشاره کرد به طفل ... گفتند چگونه با طفل گهواره سخن گوئیم؟ در این هنگام طفل (به امر خدا گفت) همانا من بنده خاص خدایم که مرا کتاب آسمانی و شرف و نبوّت عطا فرمود ـ در هر کجا که باشم مرا مبارک قرار داده است و تا زنده‌ام به نماز و زکات دستور داده است، هم چنین نیکوئی با مادرم مرا سفارش کرده است، و مرا ستمکار و شقی قرار نداده است ـ درود حق در روز ولادت و مرگ و قیامت بر من است!»
از این که خــدای متعال درباره یحیــی می‌فرماید: «مُصَدِّقــا بِکَلِمَـةٍ مِنَ اللّهِ،» روشــن می‌شود که یحیی از زمره اتباع و پیروان «عیســی بن مریم» و از اوصیاء و
جانشینــان حضرتش بــوده است زیــرا «کلمه»ای که یحیی مصدق اوست همانا عیسی‌بن‌مریم می‌باشد.[۴۸۹]

تعداد و مأموریت ملائکه بشارت و هلاکت

«وَ لَقَدْ جاآءَتْ رُسُلُناآ اِبْراهیمَ بِالْبُشْری....» [۴۹۰]
«رُسُــل» فــرشتگــانی هستنــد که بــرای بشــارت به سوی ابراهیم و برای هلاک ســاختــن قوم به سوی لوط فرستاده شده بودند. مفسّرین به طور قطع می‌گویند که عدد آن‌هــا از دو تــا بیشتــر بــوده اســت. در بعضــی روایــات از اهــل بیت علیه‌السلام وارد شده که چهار فرشتـه گرامی بودند.
بشارتی که فرستادگان برای ابراهیم علیه‌السلام آورده بودند صراحتا در آیه ذکر نشده و آن‌چه از بشارت ذکر شده بشارتی است که ملائکه به زن ابراهیم دادند و بشارت به خود ابراهیم در جای دیگر مثل سوره «الحِجْر» و «اَلذّارِیات» ذکر شده و در این دو سوره اســم کسی که به ابراهیم بشارت او را دادند ذکر نشده که آیا اسحاق بوده یا اسماعیل یا هر دو. ظاهــر سیاق آیــات در سوره ایــن است که بشارت در این جا بشارت به اسحاق است.
ـ «فَلَمّــــا رَءآا اَیْــــدِیَهُــمْ لا تَصِــلُ اِلَیْــهِ نَکِــرَهُــمْ وَ اَوْجَــسَ مِنْهُــــمْ خِیْفَــــةً.» نرسیدن دست فرشتگان به طعام کنایه از آن است که آن‌ها دست به سوی غذا دراز نمی‌کردند و این نشانه دشمنی و در دل داشتن شرّ بود. لذا ابراهیم علیه‌السلام احساس ترس از ایشان کرد. فرشتگان برای تأمین و دلخوش کردن او گفتند:«لا تَخَفْ اِنّآ اُرْسِلْنا اِلی قَوْمِ لُوطٍ،» و آن وقت ابراهیم دانست که آن‌ها ملائکه مکّرم خدایند که از اکل و شرب و نظایــر آن که لازمــه بدن مادّی است منزّهنــد و برای مقصد خطیری فرستاده شده‌اند.
از آیه چنین بر می‌آید که ابتدا به ابراهیم خبر دادند که به سوی قوم لوط فرستاده شده‌اند و بعد به او بشارت دادند و آن گاه در خصوص قوم لوط با یکدیگر به گفتگو پرداختند و ابراهیم شروع کرد به مجادله با ملائکه که عذاب را از قوم لوط باز دارد و ملائکه به او خبر دادند که قضای الهی حتم است و عذاب نازل خواهد شد و به هیچ وجه بازگشت ندارد.
و این که می‌گویند:«اِنَّهُ قَدْجآءَ اَمْرُ رَبِّکَ،» مقصود این است که امر خدا به جائی رسیده که هیچ چیز نمی‌تواند آن را دفع کند و دگرگون سازد «وَ اِنَّهُمْ‌ءَاتیهِمْ عَذابٌ غَیْرُ مَرْدُودٍ!» زیرا ظاهر این جمله این است که عذاب در آینده نازل می‌شود زیرا اگر امر صــادر شده بــود فرمان خــدا از آن چه فرمــان بدان تعلــق گرفتــه تخلف نمی‌پذیرد.
ـ «وَ لَمّا جآءَتْ رُسُلُنــا لُوطا سِیآءَ بِهِــمْ وَ ضاقَ بِهِــمْ ذَرْعا وَ قالَ هذا یَوْمٌ عَصیبٌ!»
چون رسولان ما یعنی ملائکه‌ای که بر ابراهیم نازل شده بودند به نزد لوط آمدند لوط از آمدنشان ناراحت شد و از چاره اندیشی برای نجات آنان از شرّ قوم فرو ماند زیرا ملائکه به صورت جوانان خوش سیمائی بر او وارد شده بودند و قوم لوط حرص شدیدی نسبت به انجام فحشا داشتند لذا لوط نتوانست خود را نگهداری کند و گفت: «هــذا یَــوْمٌ عَصیــبٌ: یعنی روز سختــی است که بــدی آن به هــم گـره خــورده اســت.»
ـ «قالُوا یلُوطُ اِنّا رُسُلُ رَبِّکَ لَنْ یَصِلُوآا اِلَیْکَ!»
چون کار به این جا کشید خطاب به لوط گفتند: «ما فرستادگان پروردگار توئیم.» و بدین ترتیب برای او روشن کردند که فرشته هستند و خود را معرفی کردند که از نزد خــدا فرستاده شده‌انــد و دلش را آرام کردنــد که قوم هرگــز بدو دست نخواهند یافت و جریــان کار به صورتــی شد که خدا در جای دیگر از کلام خود می‌فرمایــد: «با لوط به خاطــر میهمانانــش مــراوده کردنــد ما هم چشمانشــان را بی‌نــور کردیــم.» [۴۹۱]
ـ «فَأَسْرِ بِاَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ الَّیْلِ وَ لایَلْتَفِتْ مِنْکُمْ اَحَدٌ اِلاَّ امْرَأَتَکَ اِنَّهُ مُصیبُها مااَصابَهُمْ اِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ‌اَلَیْسَ الصُّبْحُ بِقَریبٍ ـ ما برای عذاب کردن و هلاک ساختن قوم فرستاده شده‌ایم پس تو خویشتن و خاندان خویش را نجات بده و با خاندانت در پاسی از شب حرکت کنید و از دیار اینان خارج شوید زیرا صبح امشب به عذاب خدا هلاک خواهند شد و تو وقت زیادی تا صبح نداری و هیچ یک از شما نباید به پشت سر خود نگاه کند.»
ـ «فَلَمّا جــآءَ اَمْرُنا جَعَلْنــا علِیَها سافِلَها وَ اَمْطَرْنــا عَلَیْهــا حِجارَةً مِنْ سِجّیــلٍ مَنْضُـودٍ مُسَوَّمَــةً عِنْــدَ رَبِّـــکَ!»
ـ چون امر ما یعنی امر خدا به ملائکه دایر بر عذاب آنان یعنی کلمه «کُنْ» که خدا در آیه «اِنَّما اَمْرُهُ اِذا اَرادَ شَیْئا اَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ،» بدان اشاره کرده، در رسید، شهرشان را زیر و بالا کردیم و بر سرشان واژگون کردیم و بر آنان سنگی باراندیم که با گل آمیخته و سخــت بود و نزد پروردگــار تو و در علم او علامت‌گذاری شده بود و در خور آن نبــود که از هدفی که پرتاب شده بود تا بــدان اصابت کند تخطّی کند.
«وَ ما هِیَ مِنَ الظّلِمینَ بِبَعیدٍ ـ چنین عذابی از ستمگران دور نیست.»[۴۹۲]

چگونگی تمثّل و تکلّم ملائکه بشـارت و هلاکت

«وَ نَبِّئْهُمْ عَنْ ضَیْفِ اِبْـرهیمَ!» [۴۹۳] «هَلْ اَتیکَ حَــدیـثُ ضَیْــفِ اِبْراهیمَ الْمُکْرَمینَ؟» [۴۹۴]
مــراد از ضیف ابراهیــم ملائکه مکرّمــی است که بــرای بشارت به او و این که بــه‌زودی صــاحــب فرزند می‌شود، و برای هلاکت قوم لوط فرستاده شدند. پس ملائکه ســلام کردند سلامــی مخصــــوص.
معنای کلام ابراهیم که گفت:«اِنّا مِنْکُمْ وَجِلُونَ،» این است که ما از شما می‌ترسیم. و این سخن ابراهیم بعد از آن بود که ملائکه نشسته، و ابراهیم برای آنان گوساله‌ای بریان حاضر کرد، و میهمانان از خوردنش امتناع کردند. ملائکه در پاسخ وی برای تسکین ترس او و تأمین خاطرش گفتند: ما فرستادگان پروردگار توییم و نزد تو آمده‌ایم تا به فرزندی دانا بشارتت دهیم. ابراهیم در دنباله کلام ملائکه پرسش کرد آیا در چنین جای و روزی مرا به فرزند دار شدن بشارت می‌دهید؟ آن هم از همسر عجوزه عقیمی! «قالُوا بَشَّرْناکَ بِالْحَقِّ!» ـ این جمله پاسخ ملائکه است بر ابراهیم.
«قـالَ فَما خَطْبُکُمْ اَیُّهَا الْمُرْسَلُونَ قالُوا اِنّا اُرْسِلْنا اِلی قَوْمٍ مُجْرِمینَ!»
آیات فوق سؤال ابراهیم و پاسخ ملائکه به سؤال ابراهیم است. گفتند از ناحیه خدای سبحان فرستاده شده‌ایم به سوی قومی مجرم و گناهکار، آن گاه عدّه‌ای را استثنا فرمــوده: «اِلاّ الَ لُــوطٍ ـ مگر آل لــوط را،» که همه آن‌ها را از عذاب نجات خواهیم داد «اِلاَّ امْرَاَتَهُ قَدَّرْنا اِنَّها لَمِنَ الْغابِریــنَ ـ مگر همســرش کـه او از باقــی مانــدگــان اســت.»
«فَلَمّا جاءَ الَ لُوطٍ الْمُرْسَلُونَ قالَ اِنَّکُمْ قَوْمٌ مُنْکَرُونَ ـ لوط به فرشتگان گفت شما قومی ناشناسید!» گفتند ما آن خبری را آورده‌ایم که این مردم در آن شک می‌کردند و هر چه تو انذارشان می‌دادی باور نمی‌نمودند و مراد از این‌که فرمود: «اَتَیْناکَ بِالْحَقِّ ـ حق را آورده‌ایم،» قضاء حقّی‌است‌که خدا درباره‌قوم لوط رانده‌بود و دیگرمفرّی‌ازآن‌باقی نبود.
«فَاَسْرِ بِاَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ!» ـ حال که ما با عذابی غیر مردود آمده‌ایم بر تو واجب است شبانه اهل و عیالت را برداشته حرکت کنی، آنان را جلو انداخته و خودت دنبال سرشان بروی تا کسی از آنان جا نماند و در حرکت سهل انگاری نکنند، و مواظب باش کسی دنبال سر خود نگاه نکند، و مستقیم به آن سو که مأمور می‌شوید بروید، از این جمله آخری چنین به دست می‌آید که یک راهنمای خدائی ایشان را هدایت می‌کرد. و قائدی آنان را به پیش می‌راند.
«وَ قَضَیْنا اِلَیْهِ ذلِکَ الاَْمْرَ اَنَّ دابِرَ هؤُلاءِ مَقْطُوعٌ مُصْبِحینَ!» ـ ما امر عظیم خود را نسبت به عذاب ایشان حتمی نمودیم در حالی که آن را از راه وحی به لوط اعلام نمودیم و گفتیم‌که نسل این قوم صبح همین امشب قطع شدنی و آثارشان از نسل و بنا و عمل و هر اثــری دیگــر که دارند محوشدنی است.
«لَعَمْرُکَ اِنَّهُمْ لَفی سَکْرَتِهِمْ یَعْمَهُونَ!» ـ ای محمّد صلی‌الله‌علیه‌وآله به زندگی و بقای تو سوگند، که قــوم لوط در مستــی خود که همان غفلت از خدا و فرو رفتگی در شهوات و فحشا و منکر است مرتد بودند، «فَاَخَذَتْهُــمُ الصَّیْحَةُ،» لاجــرم صدای مهیــب ایشان را گرفت، در حالی که داشتنــد وارد بر اشــراق و دمیدن صبح می‌شدند که ناگهان بالای شهرشان را پائین، و پائین را بالا کردیم، و شهــر را یک باره زیر و رو نمودیم، و علاوه بـر آن سنگی از سجّیل بر آنان باراندیم. [۴۹۵]

نـزول مـلائکـه برای عـذاب جـوامع فـاسد

«هَـلْ یَنْظُـرُونَ اِلاّ اَنْ تَأْتِیَهُـمُ الْمَلائِکَـةُ اَوْ یَأْتِیَ اَمْرُ رَبِّکَ کَذلِکَ فَعَلَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ.» [۴۹۶]
در این آیه به داستــان مستکبرین از مشرکین برگشته و پاره‌ای از اقوال و افعــالشــان را ذکــر نمــوده و وضــع‌شــان را با طاغیــان از امــت‌هــای گذشتــه و مــآل امر آنان مقایسـه می‌کند.
سیاق آیه فوق و مخصوصا داستان عذابی که در آیه بعدی آن است ظهور در این دارد که آیه در مقام تهدید است، و بنابراین مراد از آمدن ملائکه نازل شدن آنان برای عذاب استیصال است، و خلاصه درمقام بیان مطلبی‌است که امثال آیه «ما نُنَزِّلُ الْمَلائِکَةَ اِلاّ بِالْحَقِّ وَ ما کانُوا اِذا مُنْظَرینَ ـ ملائکه را نازل نمی‌کنیم مگر به حقّ، و در این صورت دیگر مهلت داده نمی‌شوند،» در مقام بیان آنند.
و مقصود از اتیان امر ربّ تعالی قیام قیامت و فصل قضا و انتقام الهی از ایشان است. جمله «کَذلِکَ فَعَلَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ،» ـ تأکید تهدید سابق است و تأیید مطلب به ارائه نظیــر، و معنایش این است که کسانــی هم که قبل از ایشــان بودند، مانند ایشان بودند، مانند ایشان حق را انکار و استهزاء کردند و خلاصه کاری را که به حسب طبع دلواپسی از عذاب خدا می‌شود مرتکب شدند.
«فَاَصابَهُمْ سَیِّئاتُ ما عَمِلُوا ـ و عذاب آن چه کردند به ایشان رسید!» این ظلم از خدای تعالی نبود، بلکه ظلمی بود که خود ایشان به خود کردند و خدای تعالی هم این عذاب را برای یک بار و دوبار ظلم ایشان نفرستاد، بلکه ایشان را مهلت داد تا آن جا که بر ظلم خـود ادامه دادند، آن گاه عذاب را فرستاد.[۴۹۷]

هلاکت قوم لوط، شرایط و محل حادثه

«وَ لَمّا جـاءَتْ رُسُلُنـا اِبْـراهیمَ بِالْبُشْـری قالُوا اِنّا مُهْلِکُوا اَهْلِ‌هـذِهِ الْقَـرْیَةِ اِنَّ اَهْلَهـا کـانُوا ظالِمینَ!» [۴۹۸]
این آیه اجمال سرگذشت هلاکت قوم لوط را بیان می‌کند، و می‌رساند که هلاکتشان به وسیله رسولانی از ملائکه بود، که خداوند آنان را نخست نزد ابراهیم علیه‌السلام فرستاد، و آن ملائکه آن جناب و همسرش را به تولّد اسحاق و یعقوب بشارت دادند و سپس خبر دادنــد که مأمور به سوی قــوم لوط هستیــم، تا هلاکشان کنیم، که داستان مفصل آن در ســوره «هود» و سوره‌هـــائی دیگــر آمـده است.
«قالُوا اِنّا مُهْلِکُوا اَهْلِ هـذِهِ الْقَـرْیَةِ،» یعنی ملائکه به ابراهیم گفتند ـ ما اهل این قریه را هلاک خواهیم کرد. و از این که گفتند: «اهل این قریه» بر می‌آید که قریه لوط در نزدیکی آن محلی بوده که ابراهیم علیه‌السلام در آن جا منزل کرده بود، و آن سرزمین مقدّس فلسطین است.
جمله «اِنَّ اَهْلَها کانُوا ظالِمینَ،» بیان علّت هلاک کردن ایشان است. می‌فرماید علّت این‌کــه می‌خواهیم هلاکشــان کنیم، این اســت که ظالمند، و رذیله ظلم در آن‌ها ریشه‌دار شــده است. ظلم این قوم ظلم مخصوصی بــوده، که آنان را مستوجب هلاکت کرده، نه مطلق ظلم که آن روز مردم بدان مبتلا بودند، کانّه فرموده: اهل این قریه بدان جهــت که اهل چنین قریه‌ای هستند ظالمند.
چون فرستادگان ما نزد لوط شدند به سبب ایشان بد حالی عارضش شد، برای این که فرستادگان به صورت جوانانی زیبا و بی مو مجسّم شده بودند، لوط ترسید مبادا مردم درباره آنان قصد سوء کنند، که اگر چنین شود او از دفاع از آنان ناتوان خواهد شـد، و در برابر میهمانان شرمنده خواهد گشت.
فرستادگان گفتند: مترس و غمگین مباش، که احتمال هیچ خطری که تو را تهدید کند در بین نیست تا چه رسد به خطر یقینی.
ـ ما تو و خانواده‌ات را نجات خواهیم داد، مگر همسرت را که از باقی‌ماندگان خواهد بود، یعنی باقی ماندگان در عذاب ... غیر از تو و خانواده‌ات آن چه در قریه نفس‌کش هست دچار عذابی می‌شوند که ما از آسمان نازل خواهیم کرد، به خاطر فسق‌هایی که می‌کردند.
ما از این قریه تنها علامتی روشن باقی می‌گذاریم، برای مردمی که تعقّل دارند، تا از دیدن آن عبرت گیرند و از خدا بترسند، و آن علامت همان آثار و خرابه‌هایی است که بعد از نزول عذاب از قریه باقی می‌ماند: «وَ اِنَّکُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَیْهِمْ مُصْبِحینَ وَ بِاللَّیْلِ اَفَــلا تَعْقِلـُونَ ـ و شما همـواره در صبـح و شب بر خرابــه آنان عبور می‌کنید باز تعقّل نمی‌کنید؟»
لکن امروز معلوم نیست که آن آثار کجاست، و چه بسا گفته شود که بعد از جریان هلاکت آنان، آب دریا شهر را گرفت و آن دریا همان «بحر لوط» است. و لکن از ظاهر آیه به طوری که ملاحظه می‌کنید بر می‌آید که آثار این شهر در زمان نزول آیات مورد بحث معروف بوده که آیه سوره حجر درباره همین آثار صراحتا فرموده: «وَ اِنَّها لَبِسَبیلٍ مُقیمٍ ـ و آن شهر خراب بر سر راهی است ثابت.» [۴۹۹] و در سوره صافّات فرموده ـ شمـا همواره در صبح و شب بر خرابه‌های آنان عبور می‌کنید.[۵۰۰] [۵۰۱]

مفهوم همزمانی آمدن ملائکه و نزول عذاب

«هَــلْ یَنْظُرُونَ اِلاّ تَأْتِیَهُــمُ الْمَلاآئِکَةُ اَوْ یَأْتِیَ رَبُّکَ اَوْ یَأْتِیَ بَعْضُ ایاتِ رَبِّکَ؟»[۵۰۲]
اموری که در آیه شریفه ذکر شده قضاوت حتمی و حکم قطعی خداوند است به این که آنان را از بین برده و زمین را از لوث وجودشان پاک سازد.
لازمــه این سیاق این است که مراد از آمدن ملائکه، عذاب آوردن آن‌ها باشد، هم‌چنان که از آیــه «ما نُنَزِّلُ الْمَلائِکَةَ اِلاّ بِالْحَقِّ وَ ما کانُوا اِذا مُنْظَرینَ ـ ما فرشتگان را جز به حق نــازل نمی‌کنیــم و آن وقت دیگر مهلت نیابند،» نیز همین معنی افاده شده است.
مراد از آمدن پروردگار آمدن قیامت است که روز ملاقات پروردگار است زیرا آن روز روز انکشاف تام و جلوه حق و ظهور توحید خداست. در آن روز دیگر حجابی بین او و بین مخلوقات نیست، چه شأن قیامت همین است که پرده از روی حقیقت هر چیز بردارد، همین انکشاف و ظهور بعد از خفا و حضور بعد از غیبت مصحح اطلاق آمدن خداست نه این که ـ العیاذ باللّه ـ آمدن او مانند آمدن دیگران مستلزم اتّصاف به صفات اجسام بوده باشد.
و امّا مراد از آمدن بعضی از آیات پروردگار یا آمدن آیه و حادثه‌ای است که باعث تبدیل و دگرگونی نشئه حیات ایشان باشد، به طوری که دیگر نتوانند به قدرت و اختیاری که قبلاً داشته‌اند برگردند، مانند حادثه مرگ که نشئه عمل را به نشئه جزای برزخی مبدّل می‌سازد، یا آیه‌ای است که مستلزم استقرار ملکه کفر و انکار در نفوس آنان‌باشدبه‌طوری‌که‌نتوانند به‌مسئله توحیداذعان و ایمان پیدا کنند و دل‌هایشان به‌حق اقبال نکند و اگر هم به زبان اعتراف کنند از ترس عذابی باشد که با آن روبه رو شده‌اند.
و یا آیت، آمدن عذابی‌است از ناحیه خداوند که برگشت نداشته و مفری از آن نباشد، و ایشان را مضطر به ایمان کند تا بلکه با ایمان آوردن خود را از آن عذاب برهانند و لکن ایمانشــان سودی نبخشــد، چون ایمان وقتی اثـر دارد که از روی اختیار بوده باشد.
پس این امور یعنی آمدن ملائکه و یا آمدن پروردگار و یا آمدن بعضی از آیات پروردگار همه اموری هستند که به وقوع پیوستن آن همراه با قضاء به قسط و حکم به عدل‌است و مشرکین که هیچ حجّتی و موعظتی در آنان اثر نمی‌کند جز همین پیش آمدها را نخواهند داشت، اگر چه خودشان از آن غافل باشند. آری پیش آمدی که دارند واقع خواهد شد چه بدانند و چه ندانند. [۵۰۳]

فصل دوازدهم:اعتقادات باطل در مورد ملائکه

نفی عقیده باطل تصرّف جن و ملک در تکوین

«قُــلِ ادْعُوااللّــهَ اَوِادْعُــوا الرَّحْمــنَ اَیّامــا تَدْعُوا فَلَهُ الاَْسْماءُ الْحُسْنــی!»[۵۰۴]
این آیه از آیات برجسته قرآنی است که آن حقیقتی را که قرآن کریم از مسئله توحید ذات و توحید عبادت در قبال دید وثنیت (مشرکین) نسبت به توحید در ذات و شرک در عبــادت می‌بینید آشکار و روشن می‌سازد.
وثنیت، خدای سبحان را ذاتی متعال از هر حد و وصفی می‌بیند و همین ذات مطلق وقتی به یکی از تعینات که خود اسمی است از اسماء متعین می‌شود همان را تولّد می‌خوانند، و از نظر دید وثنیت، ملائکه و جن مظاهر عالیه‌ای برای اسماء هستند، و به همین جهت آن دو را از فرزندان خدا دانستند که در عالم کون دخل و تصرف دارند، و نیز از نظر دید آنان عبادت عبادت کنندگان و توجه هر متوجهی از مرحله ظهور اسماء و مرتبه فرزندان خدا که مظاهر اسمای اویند تجاوز نمی‌کند (و به خدا نمی‌رسند، هر چند که او خیال کند متوجه خدا شده بلکه در حقیقت متوجه خدا شده بلکه در حقیقت متوجه همان فرزندان خدا گشته است.)
به نظر وثنی‌ها خواندن هر اسمی از اسماء خدا پرستیدن همان اسم است، یعنی پرستیدن ملک و جن است که مظهر آن اسم است، و همان جن و ملک اله و معبود آن عبــادت است، و تعدد خدایــان از همین جا ریشه گرفته است که چون دعاها انواع زیادی داشته و زیادی انواع دعاهــا هم به خاطر زیادی و تعدد انواع حاجات بوده است.
اسماء و یا مظاهر اسماء از جن و ملک را فرزندان خدا دانستن خطاست زیرا اطلاق فرزند یا پسر بر جن و ملک، چه اطلاق به نحو حقیقت باشد و چه به نحو مجاز و به عنوان احترام و تشریف، محتاج نوعی سنخیت و اشتراک میان ولد و والد و پسر و پدر است و ساحت کبریائی خدای تعالی منزّه است از این که چیزی غیر او شریک در ذات و یا کمال باشد.
نسبت تصرف در کون را به جن و ملک دادن هر قسم تصرف باشد باطل است زیرا این ملائکه و همچنین اسمائی که ملائکه مظاهر آنند خودشان از خود، مالک چیزی نیستند و در قبال خدای تعالی در هیچ چیز استقلال ندارند.
هیــچ سببی از اسباب فعّاله عالــم نیست مگر این‌کــه خدا قــدرت و سببیــت را به آن داده، پــس مالک حقیقــی هر چه که اسباب مالکنــد خداســت، و قــادر هر قدرتــی که آن‌هــا از خود نشــان دهنــد خداست نــه خــود آنان.
و این آن حقیقتی است که آیه بعدی هم که می‌فرماید: «وَ قُلِ الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذی لَمْ یَتَّخِذْ وَلَدا وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ‌شَریکٌ فِی الْمُلْکِ وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ وَلِیٌّ مِنَ الذُّلِّ!» آن را افاده می‌کند. [۵۰۵]

نیاز ملائکه و جن و انسان به خدا

«اُولئِکَ‌الَّذیــنَ یَدْعُونَ یَبْتَغُــونَ اِلی رَبِّهِــمُ الْوَسیلَةَ....» [۵۰۶]
این ملائکه و جن و انس که مشرکین معبودشان خوانده‌اند خودشان برای تقرّب به درگاه پروردگار خود وسیله می‌خواهند تا به او نزدیک‌تر باشند و راه او را بروند، و به کارهای او اقتدا کنند، همه امید رحمت از خدا دارند و در تمامی حوائج زندگی وجودشان بــه او مراجعه می‌کننــد، از عذاب او بیم‌ناکنــد، از او می‌ترسنـد و معصیتــش نمی‌کنند، در حالی که عـذاب پروردگــار محذور اســت و بایــد از آن احتــراز جســت.
مسئله توسل و دست به دامن شدن به بعضی از مقرّبین درگاه خدا به طوری که از آیه «یا اَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ ابْتَغُوا اِلَیْهِ الْوَسیلَةَ،» [۵۰۷] بر می‌آید عمل صحیحی است، غیر این عمل است که مشرکین بت پرست می‌کنند، چه ایشان متوسّل درگاه خدا می‌شوند، ولی تقرّب و عبادت را نسبت به ملائکه و جن و اولیای انس انجام می‌دهند، و عبادت خدای را ترک می‌کنند نه او را عبادت می‌کنند و نه به او امیدوارند و نه از او بیمناک‌اند، بلکه همه امید و ترسشان نسبت به وسیله است، و لذا تنها همو را عبادت می‌کنند، و امیدوار رحمت او و بیمناک از عذاب اویند آن‌گاه برای تقرّب به آن وسیله که به زعم ایشان یا ملائکه است و یا جن و یا انس متوسّل به بت‌ها و مجسّمه‌ها شده خود آن آلهه را رها می‌کردند، و بت‌ها را می‌پرستیدند، و با دادن قربانی‌ها به آن‌ها تقرّب می‌جستند.
و سخن کوتاه ادعای اصلی شان این بود که ما به وسیله بعضی از مخلوقات خدا به درگاه او تقرّب می‌جوییم، ولی در مقام عمل آن وسیله را مستقلاً پرستش نموده از خود آن‌هــا بیمناک و به خود آن‌هــا امیدوار بودنــد، بدون این‌کــه خدا را در آن منافــع مورد بیــم مؤثر بداننــد، پس در نتیجــه بت‌ها و یا آلهـــه را شرکــای خدا در ربوبیّت و پـرستش می‌دانستند. [۵۰۸]

شرک در پرستش ملائکه

«وَ لا یَأْمُـرَکُــمْ اَنْ تَتَّخِـذوُا الْمَلائِکَــةَ وَ النَّبِیّیـنَ اَرْبابــا!» [۵۰۹]
طایفه‌ای از اهل کتاب که «صابئین» نامیده می‌شوند،ملائکه را پرستش می‌کردند، و عمل خود را هم به دعوت دینی نسبت می‌دادند. هم‌چنین عرب‌های جاهلیت ملائکه را «دختران خداوند» می‌گفتند، و خود را هــم متــدیّن به دیــن ابراهیم علیه‌السلام می‌دانستند! ایــن راجــع به پرستش ملائکه.
امّا موضوع پرستش پیغمبران: مانند قول یهود که می‌گفتند: «عُزَیْر» فرزند خداست و قــرآن هــم آن را از ایشــان حکایت می‌کند. موسی علیه‌السلام چنان چیزی را تجویز نکرده، در تــــورات هــم جــز یگــانگــی پـــروردگــار عــالــم چیــز دیگــری نیســت. [۵۱۰]

نفی عقیده باطل الوهیت ملائکه

«وَ ما مِنّا اِلاّ لَهُ مَقـامٌ مَعْلُومٌ وَ اِنّا لَنَحْـنُ الصّافُّـونَ وَ اِنّا لَنَحْـنُ الْمُسَبِّحـُونَ.»[۵۱۱]
این آیات سه‌گانه در این مقامند که عقیده مشرکین بر الوهیت ملائکه را باطل کنند، از این طریق که با اعتراف خود عقیده کفار را باطل می‌کنند. توضیح این که مشرکین اعتراف دارند به این که ملائکه خودشان مربوب و عبد خدای تعالی هستند، چیزی که هست می‌گویند: همین مربوب‌های خدا خود رب موجودات پائین‌تر از خویشند، و در آن موجودات استقلال در تدبیر و تصرّف دارند، و از تدبیر عالم هیچ مقدارش مربوط به خدا نیست، و ملائکه خودشان این معنا را قبول ندارند، یعنی خود را مستقل در تدبیر عالم نمی‌دانند، هر چند که واسطه و سبب متوسط بین خدا و خلق هستند، پس آن چه که در این آیات ملائکه از خود نفی می‌کنند، همان استقلال در تدبیر است، نه سببیت به اذن خدا، پس اعتقاد مشرکین به مربوب بودن ملائکه کافی است در ابطال اعتقاد دیگرشان، و آن این که ملائکه رب عالم باشند، هم‌چنان که آیه: «بَلْ عِبادٌ مُکْرَمُونَ لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَــوْلِ وَ هُمْ بِاَمْــرِهِ یَعْمَلُونَ ـ بلکه بندگان شریف خدایند که در سخن از او پیشی نمی‌گیرنــد و همه به امــر او عمل می‌کننــد،» [۵۱۲] هــم از یک سو سببیّــت و وساطت ملائکه را اثبات می‌کند، و هـم از سوی دیگر استقلال آنان را انکار می‌نمایند.[۵۱۳]

نفی اعتقادات مشرکین در پرستش ملائکه

«لَـنْ یَسْتَنْکِــفَ الْمَسیـحُ اَنْ یَکُـونَ عَبْـدا لِلّهِ وَ لاَ الْمَــلاآئِکَــةُ الْمُقَـرَّبُــونَ!»[۵۱۴]
آیه فوق احتجاج دیگری است بر نفی الوهیت مسیح علیه‌السلام مطلقا ـ خواه فرض کنیم که مسیح فرزند است و یا فرض کنیم سوّمی سه‌تاست. زیرا مسیح علیه‌السلام بنده خداست و هــرگــز از بنــدگی خدا استنکاف ندارد.
این مطلبی است که نصاری منکر نیستند و اناجیلی که میانشان دائر است صریح است در این که وی بندگی خدا می‌کرده است، و چه معنی دارد شیئی، خودش را و یا یکی از سه تا، سوّمی را که وجودش منطبق بر هر کدام از سه تاست، عبادت کند. آیه فوق این سخن را درباره ملائکه تعمیم می‌دهد زیرا عین دلیل درباره آنان جریان دارد، و جماعتی از مشرکین هم ـ مثل مشرکین عرب ـ می‌گفتند: ملائکه دختران خدایند. این که در آیه عیسی علیه‌السلام را تعبیر به «مسیح» و ملائکه را با صفت «مقرّبون» ذکر کرده مقصود این است که عیسی علیه‌السلام هرگز از عبادت خدا استنکاف ندارد، چگونه استنکاف کند در حالی که مسیح است یعنی مبارک است؟ ملائکه هم استنکاف ندارند، چگونه استنکاف داشته باشند در حالی که مقرّبین خدایند، و اگر این امید می‌رفت که از عبادت خدا سرباز زنند هرگز خدا این را مبارک و آنان را مقرّب نمی‌کرد. چگونه ممکن است مسیح و ملائکه مقرّب از عبادت خدا استنکاف کنند در حالی که کسانی که از بین بندگان اعم از جن و انس و ملائکه از عبادت خدا استنکاف کنند و تکبر ورزند، همگی به سوی او محشور و بر حسب اعمالشان مجازات خواهند شد و مسیح و ملائکه این را می‌دانند و بدان ایمان دارند و از آن می‌پرهیزند.[۵۱۵]

عــدم رضـایت ملائکـه مورد پرستش

«وَ یَـوْمَ یَحْشُـرُهُـمْ جَمیعـا ثُـمَّ یَقوُلُ لِلْمَلائِکَةِ اَهؤُلاءِ اِیّاکُمْ کانُوا یَعْبُدُونَ؟»[۵۱۶]
در جمله فوق که خدای تعالی سئوال می‌کند، منظور سئوال از اصل فرشته پرستی نیست، و از ملائکه نمی‌پرسد که آیا بت پرستان شما را پرستش می‌کردند یا نه، چون اگر سئوال این بود، دیگر معنا نداشت ملائکه انکار کنند و بگویند: «سُبْحـانَکَ اَنْتَ وَلِیُّنا!» چون در این که مشرکین ملائکه را می‌پرستیدند هیچ حرفی نیست، بلکه مراد از سئوال رضایت ملائکه است، که آیا شما به پرستش مشرکین و خضوع عبادتیشان در برابر شما راضی بودید، یا خیر؟ همان طور که در آیه «أَاَنْتَ قُلْتَ لِلنّاسِ اتَّخِذُونی وَ اُمِّیَ اِلهَیْنِ مِنْ دُونِ اللّهِ؟» [۵۱۷] از حضرت مسیح علیه‌السلام نمی‌پرسد که آیا تو چنین دستوری داده‌ای؟ چون هر چند ظاهر عبارت همین معنا را می‌رساند، اما می‌دانیم که منظور این نیست، چون خدای تعالی می‌داند که مسیح علیه‌السلام چنین دستوری نمی‌دهد، بلکه مراد این است که آیا تو راضی بودی که امتت تو را به عنوان خدای دوّم بپرستند؟ خواهی گفت: این‌را هم خدا می‌دانست‌که نه ملائکه به‌شرک راضی بودند و نه مسیح علیه‌السلام به شرک نصاری، در جواب می‌گوئیم: بله درست است که خدا این را هم می‌دانست، امّا منظور از این عبارت این است که به هر دو طایفه بفهماند که امیدی که به شفاعت ملائکه و شفاعت حضرت مسیح داشتند، بی جا بوده، و برای همیشه از این شفاعت نا امید باشند، و هرچه در دنیا به این منظور عبادت کردند، همه هدر رفته، و بی‌فائده بوده است.
ـ «قالُــوا سُبْحـانَــکَ اَنْتَ وَلِیُّنــا مِنْ دُونِهِــمْ بَلْ کانُـــوا یَعبُدُونَ الْجِـنَّ اَکْثَرُهُمْ بِهِــمْ مُــؤْمِنُــونَ.» [۵۱۸]
ملائکه در پاسخی که به سئوال خدای تعالی داده‌اند تمامی مراسم ادب را رعایت کرده‌اند، نخست او را به طور مطلق و بدون قید و شرط منزه از این دانستند که کسی غیر از او سزاوار پرستش باشد، و در ثانی رضایت خود را از این که معبود مشرکین واقع شوند، نفی نموده و عرضه داشته‌اند: که ما به چنین خطائی راضی نبوده‌ایم، ثانیا همین معنا را پوست کنده و صریح نگفته‌اند، و نخواستند که حتی چنین خطائی را به زبان بیاورند، نگفتند: ما به عبادت آنان راضی نبودیم، و اصلاً نامی از عبادت آن‌ها نبردند، تا مقام تخاطب و گفتگوی با خدای را به مطلبی که گوش خراش باشد آلوده نکرده باشند، نه با تصور آن، و نه با تصدیقش.
بلکــه در پاسخ گفتنــد: که ما به غیــر تو ولیّی برای خود نمی‌شناسیم، و ولیّ ما تنهــا توئــی، و با نفی ولایت غیر خدا عدم رضایت خــود را به طــور کنایــه رساندند.
سپس بنا به حکایت قرآن کریم گفتند: «بَلْ کانُـوا یَعبُدُونَ الْجِـنَّ اَکْثَرُهُمْ بِهِمْ مُؤْمِنُونَ.» و جن دوّمین طایفه از طوایف سه گانه‌ای هستند که مورد پرستش مشرکین واقع شده‌اند. مشرکین سه طایفه از موجودات را می‌پرسیدند: ملائکه، جن، و قدیسین از بشر. از این سه طایفه دو طایفه اوّل در استحقاق پرستش مقدّم بر طایفه سوّمند. و طایفه سوم هر چند که اگر به حد کمال رسیده باشند، از دو طایفه اول افضلند، ولکن هر چه باشند ملحق به آن دو طائفه‌اند. و این که ملائکه در کلام خود کلمه اضطراب و اعراض، یعنی کلمه «بَلْ» را به کار بردند دلیل بر این است که جن به پرستش بت پرستان راضی بوده‌اند.
و این جنّیان همان کسانی هستند که وثنی‌ها آن‌ها را مبادی شرور، و پیدایش فساد در عالم می‌دانستند، و آن‌ها را می‌پرستیدند که به اصطلاح باج سبیلی به آن‌ها داده، و از شــرّشــان محفــوظ بماننــد، هم‌چنان که ملائکــه را مبدأ تاریــخ پنداشتــه و آن‌هــا را می‌پرستیدند، تا به وسیلــه این باج خیــرات آن‌هــا را به سوی خود سرازیر کنند. [۵۱۹]


نفی عقیده باطل منکرین انزال وحی

«...لَــوْلا اُنْــزِلَ عَلَیْنَــا الْمَــلائِکَــةُ اَوْ نَـــــری رَبَّنــا...؟» [۵۲۰]
این آیات اعتراض دیگری از مشرکین بر رسالت رسول را حکایت نموده که خواسته‌اند با آن اعتراض، رسالت وی را رد کنند، و حاصل اعتراضشان این است که اگر ممکن باشد که از جنس بشر بدان جهت که بشر است شخصی رسول شود، و ملائکه بر او وحی خدای سبحان بیاورد، و رسول خدا را ببیند، و با او از راه وحی سخن بگوید، باید سایر افراد بشر نیز بدان جهت که بشرند دارای این خصایص بگردند، پس اگر آن چه او ادّعا می‌کند حق باشد باید ما، و یا بعضی از ما نیز مانند او باشیم، آن چه را او مدّعی دیدنش است ببینیم، و آن چه او درک می‌کند ما نیز درک بکنیم.
البته این اعتراض را از امت‌های سابق آموخته بودند، چون بنا به حکایت قرآن مبتکـر آن اقوام خیلی قدیمی بودند، که گفتند: «اِنْ اَنْتُمْ اِلاّ بَشَرٌ مِثْلُنا!»
این که فرمود: «لَوْلا اُنْزِلَ عَلَیْنَا الْمَلائِکَةُ اَوْ نَری رَبَّنا،» حکایت اعتراض کفّار است بر رسالت رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله ، که آن را به صورت تحریص آوردند. بیان حجّت آنان این است که اگر رسالت که عبارت است از نازل شدن ملائکه به وحی و یا تکلّم خدا با بشر به مشافهــه ـ چیزی است که نیــل به آن برای بشر امکــان دارد، که ما هم مانند این شخص مدّعی رسالــت بشر هستیم، چرا ملائکــه بر ما نــازل نمی‌شونــد، و پـروردگارمان را نمی‌بینیم.
تعبیر از خدای تعالی به کلمه «ربّ» نوعی تمسخر ایشان را می‌فهماند، چون مشرکین خدای تعالی را ربّ خود نمی‌دانستند، بلکه به عقیده آنان ارباب که پرستش می‌شوند، ملائکه و روحانیات از کواکب، و امثال آن است، و خدای سبحان ربّ الارباب است، پس در حقیقت به رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله گفته‌اند: تو معتقدی که خدا ربّ توست و به تو علاقه‌مند است، و به همین جهت تو را از میان همه افراد بشر به تکلّم با خود اختصاص داده، اگــر خــدا پروردگار ما نیــز هست پس چــرا با ما حــرف نمی‌زنــد؟ و چــرا خود را به ما نشان نمی‌دهد.
علاوه بر این که مشرکین از پرستش ارباب اصنام یعنی ملائکه و روحانیات کواکب و امثال آن عدول نموده، و به جای آن‌ها خود اصنام و مجسّمه‌ها را پرستیدند، برای این بود که بت‌ها و مجسّمه‌ها محسوسند، و از مشاهده پرستنده در هنگام پرستش و قربانی غایب نیستند. [۵۲۱]

تصوّرات باطل مشرکین در رسالت ملائکه

«...وَ لَــوْ شاءَاللّــهُ لاََنْــزَلَ مَلائِکَــةً مــا سَمِعْنا بِهذا فــی ابائِنَا الاَْوَّلیــنَ؟»[۵۲۲]
سیــاق آیــه دلالــت می‌کنــد بر این کــه بــزرگــان قــوم نــوح مطــالب این دو آیــه را در خطاب به عموم مردم گفته‌اند، تا همه را از نوح روی گردان نموده و علیه او تحــریــک و بر آزار و اذیّتش تشــویق کننــد، باشد تا به این وسیلـه ساکتش سازند.
گفتند: «وَ لَوْ شاءَ اللّهُ لاََنْزَلَ مَلائِکَةً،» که حاصلش این است که اگر خدا خواسته باشد ما را به دعوت عینی خود بخواند، باید یکی از ملائکه مقرّب خود، و یکی از شفعائی که واسطه میانه ما و خداست برای این کار انتخاب کند، و به سوی ما گسیل بدارد نه یک بشــری که هیچ نسبــت و ارتباطی با او ندارد، علاوه بر این که اگر آن ملائکه را که گفتیم بفرستد، و آن‌ها بشر را به سوی یکتاپرستی دعوت کنند، و بگویند که نباید ما ملائکه را ارباب و معبودهــای خود بگیریــم، بشر بهتر گفتــه آنان را می‌پذیرد، و زودتــر تصدیق می‌کنــد، چون خــود آنــان می‌گوینــد که غیر خدا را نبایــد پرستید.
و اگر از ارسال ملائکه تعبیر به انزال کرد، ارسال با انزال تحقق و خارجیت پیدا می‌کند، و اگر به لفظ جمع تعبیر کرد، نه مفرد، شاید به این جهت باشد که مرادشان از این ملائکه همان ملائکه‌ای باشد که مشرکین آلهه خود گرفتند، و این گونه فرشتگان در نظر مشرکین بسیارند. [۵۲۳]

عقاید فرقه‌های مختلف مشرک در زن بودن ملائکه

«وَ الصّافّاتِ صَفّـا فَالزّاجِراتِ زَجْرا فَالتّالِیـاتِ ذِکْـرا!» و «اَمْ خَلَقْنَـا الْمَلائِکَةَ اِناثــا وَ هُـــمْ شاهِــدوُنَ!» [۵۲۴]
ممکن است برای خواننده این سئوال پیش بیاید که چرا قرآن کریم کلمات مخصوص به زنان را درباره ملائکه استعمال کرده، و فرموده: «صافّات، زاجرات، و تـالیــات» و نفرمــوده: «صافّــون و زاجــرون و تــالــون.»
در جواب باید بگوییم: وقتی سخن از جماعتی به میان آید جایز است لفظ مؤنث درباره آنان استعمال کرد، چون کلمه جماعت مؤنث است و صافّات و زاجرات و تالیات به اعتبار لفظ جماعت مؤنث آمده و خلاصه مؤنث لفظی است.
خداوند در آیات ۱۴۹ و ۱۵۰ سوره فوق معترض عقاید کفار شده، که درباره خدایان خود که یا ملائکه یا جن بود چه عقایدی داشتند و چگونه ملائکه را دختران خدا نامیده و برای جن قائل به نسبت و خویشاوندی با خدا شدند و به طور کلی وثنیت که یا برهمائی هستند، و یا بودائی، و یا صابئی، معتقد نبودند که تمامی ملائکه دختر و زن هستند، بله بعضی از آنان این اعتقاد را داشتند، لکن آن چه از بعضی از قبایل عرب مانند وثنی‌های قبیله جهینه و سلیم و خزاعه و بنی ملیح حکایت شده، این است که اینان قائل به مؤنث و ماده بودند. و امّا اعتقاد به این که بین جن و خدا خویشاوندی هست، و نسبت جن سرانجام به خدا منتهی می‌شود، فی‌الجمله از تمامی فرقه‌های نام برده به شرک، نقل شده است.
«اَمْ خَلَقْنَا الْمَلائِکَةَ اِناثا وَ هُمْ شاهِدوُنَ؟» از ایشان بپرسی آیا ما ملائکه را ماده خلق کرده‌ایم، و آیا مشرکین در روزی که ما ملائکه را خلق می‌کردیم آن جا حاضر بودند، و مادگی ملائکه را دیدند؟ یا این که نه تنها حاضر نبودند، بلکه چنین ادّعائی هم نمی‌توانند بکنند. علاوه بر این که اصولاً نری و مادگی یک مسئله‌ای است که جز از راه حسّ نمی‌توان اثباتش کرد، و ملائکه برای مشرکین محسوس نبودند. و این جمله ردّ ماده بودن ملائکه است. [۵۲۵]

نفی عقیده باطل زن بودن ملائکه و توالد آن‌ها

«وَ جَعَلُـوا الْمَلائِکَــةَ الَّذیــنَ هُــمْ عِبـادُ الرَّحْمــنِ اِنــاثــا!» [۵۲۶]
این آیه گفتار مشرکین را که ملائکه دختران خدایند معنا می‌کند، و این عقیده طوایفی از عرب جاهلیت بود، و گرنه وثنی‌های دیگر چه بسا که درباره بعضی از آلهه خود می‌گفتند: این آلهه مادر خدا، و این آلهه دختر خداست، ولی نمی‌گفتند که به کلّی همه ملائکــه دختر و زننــد، لکن در آیه مورد بحث از وثنیان عرب حکایت می‌فرماید که چنیــن اعتقـادی داشته‌اند.
و اگر ملائکه را با جمله: «الَّذینَ هُمْ عِبادُ الرَّحْمنِ،» توصیف کرده، برای این بوده که گفتار آنان را که ملائکه جنس مادّه هستند ردّ کند، چون کلمه «عِبـادُ» وصف نر است، و ماده را عباد نمی‌گویند. خواهی گفت پس از این توصیف بر می‌آید ملائکه نر هستند، می‌گوییم نه، لازمه عباد بودن آنان این نیست که به وصف نری هم متّصف گردند، چون نری و مادگی که در جانداران زمینی است از لوازم وجود مادّی آن‌هاست، که باید مجهّز بــه آن بــاشنــد، تا نسلشــان قطــع نشــود و مــلائکـه از مــادیّـت و تناسل بدورند.
«اِنَّ الَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالاْخِرَةِ لَیُسَمُّونَ الْمَلائِکَـةَ تَسْمِیَةَ الاُْنْثی!» [۵۲۷]
این آیه عقیده مشرکین را بر این که ملائکه از جنس زنانند ردّ می‌کند، همان طور که در آیـه ۲۶ همیــن سوره اعتقــاد به شفاعــت ملائکــه به طور مطلــق را ردّ کرده است.
مراد از تسمیه مشرکین ملائکه را به انثی همین است که می‌گفتند ملائکه دختران خدایند. پــس مراد از کلمــه «انثی» جنــس زن اســت که اعــم از یکـی و بیشتر است. [۵۲۸]

نفی اعتقادات مشرکین در مورد ملائکه

«اَفَاَصْفکُمْ رَبُّکُمْ بِالْبَنینَ وَ اتَّخَذَ مِنَ الْمَلائِکَةِ اِناثااِنَّکُمْ لَتَقُولُونَ قَوْلاً عَظیما!»[۵۲۹]
این آیه خطاب به آن دسته از مشرکین است که می‌گفتند: ملائکه دختران خدا هستند، و یا بعضی از ایشان دختران اویند، و اگر در آیه به جای کلمه «دختران» کلمه «زنان» را آورد از این جهت بود که ایشان جنس زن را پست می‌دانستند. معنای آیه این است که وقتی خدای سبحان پروردگار شما باشد، و پروردگار دیگری نداشته باشید و او همان کسی باشد که اختیاردار هر چیزی است آن وقت آیا جا دارد که بگویید شما را بــر خــودش مقــدّم داشته به شما پسر داده و از جنس اولاد جز دختران نصیب خود نکرده است؟ و ملائکــه که به خیــال شمــا از جنس زنانند به خود اختصاص داده؟ راستـی حرف بزرگی می‌زنید که تبعات و آثــار ســوء آن بسیــار بــزرگ اســت.[۵۳۰]

پانویس

  1. ۸۹ / نحل
  2. ۷۷ ـ ۷۹/ واقعه
  3. رجــوع شود به فصـل ۵، وظیفـه مـلائکـه در حفـظ انسان و اعمــال و گفتــار او، و هم‌چنیـن فصـل ۱، در مـورد مـاهیـت و وظـایـف مــلائکـه
  4. ۶ / تحریم
  5. ۲۶ و ۲۷ / انبیاء
  6. ۱۶۴ / صافات
  7. ۶۴ / مـریم
  8. ۶/تحریم
  9. ۵۰/نحل
  10. المیــــزان ، ج: ۳۸ ص: 319.
  11. ۱ / فاطر
  12. ۱۷ / مریم
  13. المیزان ، ج: ۳۳ ص: 20.
  14. ۷ و ۸/ حجر
  15. ۶ / تحریم
  16. ۲۶ و ۲۷ / انبیاء
  17. ۲۲ / ق
  18. المیـــزان ، ج: ۲۳ ص: 145.
  19. ۱۷ / مــریم
  20. ۹۷ / بقره
  21. ۱۰۲ / نحل
  22. ۱۹۳ و ۱۹۴ / شعراء
  23. 4۰/حاقه
  24. ۱تا۵/نازعات
  25. 1/فاطر
  26. 27 / انبیاء
  27. ۵۰ / نحـل
  28. ۵۶ / هـود
  29. ۴۳ / فاطر
  30. المیزان ، ج: ۴۰ ص: 18.
  31. ۱۶۴ تا ۱۶۶ / صافات
  32. ۱۶۵ / صافات
  33. ۶/تحریم
  34. ۱۶۶ / صافات
  35. ۲۰ / انبیاء
  36. المیـــــــــــــزان ، ج: ۳۳ ص: 283.
  37. ۲۸ و ۲۹ / حجر
  38. المیزان ، ج: ۲۳ ص: 232.
  39. ۶/تحریم
  40. المیزان ، ج: ۳۸ ص:
  41. ۱ تا ۵ / نازعات
  42. المیزان ، ج: ۴۰ ص: 18.
  43. ۱ / فاطر
  44. ۶۱ / انعام
  45. المیزان ، ج: ۳۳ ص: 11.
  46. ۱ / فاطر
  47. المیزان ، ج: ۳۳ ص: 11.
  48. ۱ / فاطر
  49. ۲۷ / انبیاء
  50. ۶ / تحریم
  51. ۱۶۴ / صافات
  52. ۲۱ / تکویر
  53. ۲۳ / سبأ
  54. ۴۴ / فــاطــر
  55. ۲۱ / یوسف
  56. ۳ / طــلاق
  57. المیزان ، ج: ۳۳ ص: 18
  58. ۱۲ / فصلت
  59. ۴/قدر
  60. ۴/دخان
  61. ۲۳ / سبأ
  62. ۲۶ / نجم
  63. ۸ / صافات
  64. ۱۲ / فصلت
  65. ۱ تا ۵ / نازعات
  66. المیـــــــــــــزان ، ج: ۴۰ ص: 16
  67. ۱تا ۵ / نازعات
  68. المیــزان ، ج: ۴۰ ص: 17.
  69. ۱ تا ۵ / نازعات
  70. المیــــــزان ، ج: ۴۰ ص: 20.
  71. ۴ / قدر
  72. ۱۸۵ / بقره
  73. ۴ تـا ۶ / دخـان
  74. ۸۲ / یس
  75. المیزان ، ج: ۴۰ ص: 322.
  76. ۳ / معارج
  77. المیزان ، ج: ۳۹ ص: 129.
  78. ۱ تا ۴ / ذاریات
  79. المیزان ، ج: ۳۶ ص: 263.
  80. ۱ تا ۴ / نـازعات
  81. ۱۶۴ / صافات
  82. ۲۱ / تکویر
  83. المیزان ، ج: ۴۰ ص: 19.
  84. ۴۵ تا ۴۷ / آل‌عمران
  85. ۳۹ / آل‌عمران
  86. ۴۰ / آل‌عمران
  87. ۴۲ / زمر
  88. ۱۱ / سجده
  89. ۶۱/انعام
  90. ۱۶۳ / نساء
  91. ۱۹۳ و ۱۹۴ / شعراء
  92. ۹۷ / بقره
  93. ۱۱ تا ۱۶ / عبس
  94. ۱۹ تا ۲۱ / تکویر
  95. ۷ / مــؤمــن
  96. ۷۵ / زمر
  97. ۷ / مؤمن
  98. ۷ / مــؤمـن
  99. ۷ / مــؤمـن
  100. ۷ تا ۹ / مؤمن
  101. ۲۶و۲۷/انبیاء
  102. دقت فرمائید
  103. ۲۵۵ / بقره
  104. المیزان ، ج: ۲۸ ص: 108.
  105. ۴۹و۵۰/نحل
  106. المیــــــزان ، ج: ۲۴ ص: 137.
  107. ۲۸ / انبیاء
  108. المیزان ، ج: ۲۸ ص: 112.
  109. تا ۵ / نـازعات
  110. ۱۹ و ۲۰ / انبیاء
  111. ۲۰۶ / اعراف
  112. ۴۹ / نحل
  113. المیزان ، ج: ۴۰ ص: 21.
  114. ۶۴ / مریم
  115. ۶ / تحریم
  116. ۷۰ / اســراء
  117. ۲۶ و ۲۷ / انبیاء
  118. ۶ / تحریم
  119. المیزان ، ج: ۲۵ ص: 279 .
  120. ۱۹ / انبیاء
  121. ۲۰ / انبیاء
  122. المیزان ، ج: ۲۸ ص: 92.
  123. ۱۸/آل‌عمران
  124. ۱۶۶ / نساء
  125. ۵ / شوری
  126. المیزان ، ج: ۵ ص: 216.
  127. ۷ و ۹ / مؤمن
  128. المیـــــــــــزان ، ج: ۳۴ ص: 175.
  129. ۲۵۳ / بقره
  130. المیـــزان ، ج: ۴ ص: 196.
  131. ۲۱۰/بقره
  132. ۱۱ / شوری
  133. ۱۵ / فاطر
  134. ۶۲ / زمر
  135. ۲۲ / فجر
  136. ۲ / حشر
  137. ۲۶ / نحل
  138. المیـــزان ، ج: ۳ ص: 144.
  139. ۱۱ / اعراف
  140. ۳۰ / حجر
  141. ۵۰ / کهف
  142. ۲۶ و ۲۷ / انبیاء
  143. ۵۰ / کهف
  144. المیـزان ، ج: ۱۵ ص: ۲۹ و 57.
  145. ۴۹ / نحل
  146. جنبش
  147. المیزان ، ج: ۲۴ ص: 134.
  148. ۳۸ / نبــــأ
  149. ۱۷ / مریم
  150. ۱۰۲ / نحل
  151. ۱۹۳ / شعراء
  152. ۲۹ / نحل
  153. المیزان ، ج: ۳۹ ص: 446.
  154. ۲۵۵ / بقره
  155. ۶۴ / مریم
  156. ۲۶ و ۲۷ / جـــن
  157. المیزان ، ج: ۴ ص: 227.
  158. ۲۶ و ۲۷ / جن
  159. ۱۰۳ / هود
  160. ۱۰۳ / هود
  161. المیزان ، ج: ۳۹ ص: 224.
  162. ۳۱ تـا ۳۳ / بقـره
  163. ۲۱ / حجر
  164. المیزان ، ج: ۱ ص: 222.
  165. ۸۳ / یـس
  166. ۷۵ / انعام
  167. ۱۸۵ / اعراف
  168. ۸۸ / مـؤمنـون
  169. المیــزان ، ج: ۳۳ ص: 186.
  170. ۱۸۵ / اعــراف
  171. ۸۲ و ۸۳ / یس
  172. ۷۵ / انعام
  173. ۱۸۵ / اعراف
  174. المیـــزان ، ج: ۱۶ ص: 259.
  175. ۷۵/انعام
  176. ۵۷ / انعام
  177. ۷۰ / قصص
  178. ۲۶ / آل‌عمــران
  179. ۱۸۹ / آل‌عمران
  180. ۱ تا ۳ / ملک
  181. ۸۲ و ۸۳ / یس
  182. ۸۵ / اعراف
  183. ۷۵ / انعام
  184. 141
  185. ۱ / اسراء
  186. ۵ و ۶ / تکاثر
  187. ۱۸ تــا ۲۱ / مطففیــن
  188. المیزان ، ج: ۱۳ ص: 267.
  189. ۸۵ / اسراء
  190. ۱۸۵ / اعراف
  191. ۴ / قدر
  192. المیــــزان ، ج: ۲۵ ص: 335.
  193. ۱۰ / صــافــات
  194. ۴۳ / عنکبوت
  195. المیزان ، ج: ۳۳ ص: 200.
  196. ۱۲ / فصلت
  197. المیزان ، ج: ۳۴ ص: 272.
  198. ۷۰ / اسراء
  199. ۳۸ / انعام
  200. المیزان ، ج: ۲۵ ص: 268.
  201. ۲۶ / انبیاء
  202. المیــــــــزان ، ج: ۲۸ ص: 109.
  203. ۷۰ / اسراء
  204. ۳۰ / حجر
  205. المیزان ، ج: ۲۵ ص: 274.
  206. ۲۹ و ۳۰ / حجر
  207. المیـــزان ، ج: ۲۳ ص: 232.
  208. ۷۱ و ۷۲ / ص
  209. ۳۰ / بقره
  210. ۷۱ / ص
  211. ۷۳ و ۷۴ / ص
  212. المیزان ، ج: ۳۴ ص: 37.
  213. ۳۰ و ۳۱ / بقره
  214. ۳۲ / بقره
  215. ۳۰ و ۳۱ / بقره
  216. ۳۱ / بقره
  217. ۲۱ / حجر
  218. المیزان ، ج: ۱ ص: 219.
  219. ۱۱ / اعراف
  220. المیـــــــزان ، ج: ۱۵ ص: 26.
  221. ۳۱ / فصلــت
  222. ۲۵ / فصلــت
  223. المیزان ، ج: ۳۴ ص: 305.
  224. ۱۱ / اعراف
  225. ۴ / حج
  226. المیزان ، ج: ۱۵ ص: 34.
  227. ۱۱ / اعراف
  228. ۲۷ / اعراف
  229. ۳۰ و ۳۱ / سجده
  230. ۵۱ / انعام
  231. المیزان ، ج: ۱۵ ص: 55.
  232. ۳۷ و ۳۸ / حجر
  233. المیزان ، ج: ۲۳ ص: 239.
  234. ۷ / مؤمن
  235. ۷ / مؤمن
  236. ۸ / مؤمـــن
  237. رَبَّنا
  238. ۸ / مؤمن
  239. ۷ / مؤمن
  240. ۸ و ۹ / مؤمن
  241. المیزان ، ج: ۳۵ ص: 18.
  242. ۵ / شوری
  243. ۷ / مؤمن
  244. ۵۶ / احزاب
  245. المیــزان ، ج: ۳۲ ص: 221.
  246. ۲۶/نجم
  247. المیــــزان ، ج: ۳۷ ص: 78.
  248. ۱۶۱ / بقره
  249. ۳۵ / حجر
  250. المیــزان ، ج: ۲ ص: 336.
  251. ۶۰ / زخرف
  252. المیزان ، ج: ۳۵ ص: 189.
  253. ۱۳۶ / نساء
  254. المیزان ، ج: ۹ ص: 175.
  255. ۱۷۷ / بقره
  256. المیزان ، ج: ۲ ص: 414.
  257. ۲۸۵ / بقره
  258. المیزان ، ج: ۴ ص: 439.
  259. ۱۱ / رعـد
  260. ۶ / شوری
  261. ۲۱ / سبأ
  262. ۱۰ / انفطار
  263. الـمیـــــــزان ج: ۲۲، ص: 195.
  264. ۴ / طارق
  265. ۲۹ / جاثیه
  266. المیزان ج: ۴۰، ص: 171.
  267. ۱۰تا۱۲ / انفطار
  268. ۱۳و۱۴/ اسراء
  269. ۲۶ و ۲۷ / انبیاء
  270. ۱۲ / انفطار
  271. ۲۹ / جاثیه
  272. ۱۷ / ق
  273. ۷۸ / اسراء
  274. المیــــــــزان ج: ۴۰، ص: 105.
  275. ۱۷ / ق
  276. الـمیـــزان ج: ۳۶، ص: 235.
  277. ۱۸ / ق
  278. الـمیــــــزان ج: ۳۶، ص: 236.
  279. ۶۱ / انعام
  280. الـمیـــــزان ج: ۱۳، ص: ۲۰۷
  281. ۱۱ / رعد
  282. معقبات
  283. المیــزان ج: ۲۲، ص: 197.
  284. ۹۵ / اســــراء
  285. المیزان ج: ۲۵، ص: 348.
  286. ۲ / نحل
  287. ۵۰ / قمر
  288. المیــزان ج: ۲۴، ص: 38.
  289. ۱۵ / مؤمن
  290. اسراء/ ۸۵
  291. ۲ / نحل
  292. الـمیـــــزان ج: ۳۴، ص: ۱۸۷
  293. ۵۱ / شوری
  294. ۵۱ / شوری
  295. ۱۹۳ و ۱۹۴ / شعرا
  296. ۹۷ / بقره
  297. ۳ / یوسف
  298. المیزان ج: ۳۵، ص: 119.
  299. ۷۵/حج
  300. ۶۷/حج
  301. المیزان ج: ۲۸، ص: 300.
  302. ۹۵ / اسراء
  303. اسراء / ۲۰
  304. ۱۲۴/انعام
  305. المیزان ج: ۲۵، ص: 352.
  306. ۵ / شوری
  307. ۱۷/مؤمنون
  308. ۲۳ / سبأ
  309. ۲۱ / حشر
  310. ۵ / مزمل
  311. الـمیـــــزان ج: ۳۵، ص: 16.
  312. ۱ تا۷ / مرسلات
  313. المیزان ج: ۳۹، ص 391.
  314. ۲۶و۲۷/جن
  315. المیـــــــــزان ج: ۳۹، ص 219.
  316. ۱ / صافات
  317. ۲۶ تا ۲۸ / جن
  318. ۱۳ ـ ۱۶ / عبس
  319. ۶۴ / مریم
  320. ۱۶۵ـ ۱۶۶ / صافات
  321. المیزان ج: ۳۳، ص 194.
  322. ۷ و ۸ صافات
  323. ۹۵ / اسراء
  324. ۸ و ۹ / جن
  325. المیزان ج: ۳۳، ص 998.
  326. ۱۶تا۱۸ / حجر
  327. ۱۲ / فصلت
  328. المیزان ج: ۲۳، ص 203.
  329. ۷۶ / حج
  330. الـمیـــــزان ج: ۲۸، ص 301.
  331. ۱۶۶/نساء
  332. ۲۶ تا ۲۸ / جن
  333. ۱۲۱ / انعام
  334. الـمیـــــزان ج: ۹، ص 219.
  335. ۴۲/آل‌عمران
  336. ۱۲۲ / انعام
  337. ۱۷۵ / آل عمران
  338. ۲۸ / رعد
  339. ۲۰۱ / اعراف
  340. الـمیـــــزان ج: ۶، ص 53.
  341. ۴۲و۴۳/آل‌عمران
  342. ۱۷ / مریم
  343. الـمیـــــزان ج: ۶، ص 2.
  344. ۳۹ و ۴۰ / آل عمران
  345. ۱۱۹ / نساء
  346. ۱۶ / حشر
  347. ۵ / ناس
  348. ۱۱۲ / انعام
  349. ۲۶۸ / بقره
  350. ۲۸ / حدید
  351. ۴/فتح
  352. ۱۲۵ / انعام
  353. ۵۱ / شوری
  354. الـمیــــــزان ج: ۵، ص324.
  355. ۴۰ / آل عمران
  356. ۹ / مریم
  357. ۲۱ / مریم
  358. الـمیـزان ج: ۵، ص319.
  359. ۴۰ / آل عمران
  360. المیــزان ج: ۵، ص320.
  361. ۶ / یوسف
  362. المیزان ج: ۲۱، ص 129.
  363. ۱۹۳ و ۱۹۴ /شعراء
  364. ۹۷ / بقره
  365. ۱۰۲ / نحل
  366. ۱۸ / قیامت
  367. ۲۵۲/بقره
  368. المیزان ج: ۳۰، ص 203.
  369. ۱۰۲ / نحل
  370. ۱۹۳ و ۱۹۴ / شعراء
  371. ۹۷ / بقره
  372. الـمیـــــــزان ج: ۲۴، ص270.
  373. ۸۵ / اسراء
  374. ۳۸ / نبأ
  375. ۴ / قدر
  376. ۲ / نحل
  377. الـمیـــــزان ج: ۲۵، ص332.
  378. ۸۵ / اسراء
  379. الـمیــزان ج: ۲۵، ص332.
  380. ۲۵۳ / بقره
  381. الـمیـــــزان ج: ۴، ص203.
  382. ۱۹ تا ۲۱ / تکویر
  383. الـمیـــزان ج: ۴۰، ص89.
  384. ۵ / نجم
  385. ۱۹ تا ۲۱ / تکویر
  386. المیزان ج: ۳۷، ص 55.
  387. ۱۳تا۱۶/عبس
  388. المیزان ج: ۴۰، ص56.
  389. ۲۳ / تکویر
  390. الـمیـــــزان ج: ۴۰، ص93.
  391. ۲۳/تکویر
  392. ۱- الـمیـــــزان ج: ۴۰، ص91.
  393. ۱۹۳ و ۱۹۴ / شعراء
  394. المیزان ج: ۳۰، ص 205.
  395. ۹۷ / بقره
  396. المیزان ج: ۲، ص 18.
  397. ۸ تا ۱۱ / نجم
  398. المیـــزان ج: ۳۷، ص 56.
  399. ۱۳ / نجم
  400. رآه
  401. المیــزان ج: ۳۷، ص 62.
  402. ۴ / تحریم
  403. الـمیــــــزان ج : ۳۸، ص 311.
  404. ۹۷ / بقره
  405. المیزان ج: ۲، ص 18
  406. ۴۲ / زمر
  407. الـمیـــــزان ج: ۲، ص256.
  408. ۵۰ / انفال
  409. ۶۱ / انعام
  410. المیزان ج: ۱۷، ص 157.
  411. ۱۱ / سجده
  412. الـمیـــــزان ج: ۳۲، ص85.
  413. ۳۲ / نحل
  414. الـمیـــــزان ج: ۲۴، ص85.
  415. ۲۸ / نحل
  416. المیزان ج: ۲۴، ص 82.
  417. ۹۷ و ۹۸/نساء
  418. ۱۰۰ / نساء
  419. ۹۸ / نساء
  420. الـمیـــــــزان ج: ۹ ، ص 77.
  421. ۲۱و۲۲ / فرقان
  422. ۸ / حجر
  423. ۹۳/انعام
  424. ۲۸ / نحل
  425. المیزان ج: ۲۹، ص 286.
  426. ۲۷ / محمّد
  427. ۲۸ / محمد
  428. الـمیـــــزان ج۳۶، ۷۲
  429. ۵۰ و ۵۱ / انفـال
  430. بسیار ستمگر
  431. دقـت فـرمـائید.
  432. الـمیــــــــزان ج ۱۷، ص 157.
  433. ۷۵ / زمر
  434. الـمیـــــــــزان ج۳۴، ص 156.
  435. ۲۵ / فرقان
  436. المیــــــــــــزان ج ۲۹، ص 291.
  437. /معارج ۴
  438. نه این که در آن جا هم از گردش خورشید و ماه سال‌هائی شمسی و قمری پدید می‌آید. مراد به عروج ملائکه و روح در آن روز به سوی خدا این است که آن روز ملائکه به خدای برمی‌گردند. چون در آن روز تمامی عالم به او برمی‌گردد، آری روز قیامت روز ظهور هیچ و پوچ بودن اسباب، و از کار افتادن آن‌ها، و بطلان روابطی است که در دنیا بین اسباب و مسببات برقرار بود، آن روز تمام موجودات به سوی خدای تعالی عزّوجلّ برمی‌گردند، و هر موجودی در معراج خود به سوی او رجوع می‌کند، و همه ملائکه پیرامــون عرش پروردگارشــان را فرامی‌گردند وصف می‌کشند، هم‌چنان‌که فرمود: «وَ تَرَی‌الْمَلائِکَةَ حافّینَ مِنْ‌حَوْلِ‌الْعَرْشِ ـ ملائکه‌را می‌بینی‌که پیرامون عرش را فراگرفته‌اند،» و نیز فرموده: «یَوْمَ یَقُومُ‌الرُّوحُ وَالْمَلائِکَةُ‌صَفّا ـ روزی‌که ملائکه و روح به صف می‌ایستد.»
  439. الـمیـــــزان ج۳۹، ص ۱۳۰
  440. ۱۷ / حاقه
  441. الـمیـــــزان ج ۳۹، ص 107.
  442. ۳۸ / نبأ
  443. ۲۲/فجر
  444. ۲۵۴ / بقره
  445. ۱۲۳ / بقره
  446. المیزان ج۳۹، ص ۴۴۱، وج ۴۰ ص ۲۲۴
  447. ۶۸ / زمر
  448. ۸۷ / نمل
  449. الـمیـــــزان ج۳۴، ص 145.
  450. ۱۰۳ / انبیاء
  451. ۱۰۱ و ۱۰۲ / انبیاء
  452. المیزان ج ۲۸، ص 183.
  453. ۳۰ / فصلت
  454. الـمیـــــزان ج۳۴، ص ۳۰۳
  455. ۲۱ / ق
  456. الـمیـــــزان ج ۳۶، ص 238.
  457. ۲۳ / ق
  458. الـمیـــــزان ج۳۶، ص ۲۴۰
  459. ۳۱ / فصلت
  460. المیـزان ج ۳۴، ص 304.
  461. ۷۳/زمر
  462. الـمیـــــزان ج ۳۴، ص 153.
  463. ۲۳ تا ۲۴ / رعد
  464. المیزان ج ۲۲، ص 243.
  465. ۲۸ / انبیاء
  466. ۱۸ / یونس
  467. ۳ / زمر
  468. ۴۸ / نساء
  469. الـمیـــــزان ج، ۲۸ ص 111.
  470. ۷۳ / زمر
  471. ۷۱ / زمر
  472. ۳۹ / بقره
  473. الـمیـــــزان ج، ۳۴ ص 153.
  474. ۳۰ / مدثر
  475. الـمیـــــزان ج، ۳۹ ص 281.
  476. ۶ / تحریم
  477. المیزان ج، ۳۸ ص، 316.
  478. ۱۲۴ / آل عمران
  479. ۱۲۶ / آل‌عمران
  480. ۹ / احزاب
  481. ۲۶ / توبه
  482. الـمیزان ج، ۷ ص 12.
  483. ۹ / احزاب
  484. المیزان ج، ۳۲ ص 138.
  485. ۹ و ۱۲ / انفال
  486. الـمیـــــزان ج،۱۷ ص ۳۳
  487. ۳۹ / آل عمران
  488. ۷ / مریم
  489. المیــزان ج، ۲۰ ص 191.
  490. ۶۹ تا ۷۶ / هود
  491. ۳۷ / قمر
  492. المیزان ج، ۲۰ ص 191.
  493. ۵۱ / حجر
  494. ۲۴/ذاریات
  495. المیــزان ج،۲۳ ص۲۶۳و المیزان ج،۳۶ ص283.
  496. ۳۳ / نحل
  497. المیزان ج، ۲۴ ص 86 .
  498. ۳۱ / عنکبوت
  499. ۷۶ / حجر
  500. ۱۳۷و۱۳۸/ صافات
  501. الـمیـــــزان ج،۳۱ ص ۱۹۸
  502. ۱۵۸ / انعام
  503. المیــــــــــــزان ج، ۱۴ ص 275.
  504. ۱۱۰ / اسراء
  505. الـمیــــــــــزان ج، ۲۶ ص 21.
  506. ۲۵ / اسراء
  507. ۳۵ / مائده
  508. المیـزان ج، ۲۵ ص 223.
  509. ۸۰ / آل عمران
  510. الـمیــزان ج، ۶ ص 144.
  511. ۱۶۴ تا ۱۶۶ / صافات
  512. ۲۶ و ۲۷ / انبیاء
  513. المیزان ج، ۳۳ ص 281.
  514. ۱۷۲ / نساء
  515. المیزان ج، ۹ ص 232.
  516. ۴۰ / سبأ
  517. ۵۱ / نحل
  518. ۴۱ / سبـاء
  519. المیزان ج، ۳۲ ص 296.
  520. ۲۱ / فـرقـان
  521. الـمیـزان ج،۲۹ ص 284.
  522. ۲۴ / مؤمنون
  523. الـمیــــزان ج، ۲۹ ص 42.
  524. ۱ و ۱۵۰ / صافات
  525. الـمیـــــــــزان ج، ۳۳ ص ۱۹۵ و ج، ۳۳ ص 275.
  526. ۱۹ / زخرف
  527. ۲۷ / نجم
  528. المیزان ج، ۳۵ ص ۱۴۶ و ج، ۳۷ ص 79.
  529. ۴۰ / اسراء
  530. المیزان ج، ۲۵ ص 181.