کتابخانه:بررسی فقهی احکام رشوه

از پژوهشکده امر به معروف
نسخهٔ تاریخ ‏۱۶ آذر ۱۳۹۵، ساعت ۱۵:۱۱ توسط Abbas69 (نظرات | مشارکت‌ها) (اصلاح نویسه‌های عربی، اصلاح فاصلهٔ مجازی، اصلاح ارقام)

پرش به: ناوبری، جستجو
بررسی فقهی احکام رشوه، غش و کم فروشی
مشخصات کتاب
Reshve-tabatabai.jpg
نویسنده

تقریرات دروس خارج فقه آیت الله سیّد محمّدرضا مدرّسی طباطبایی یزدی

نویسندگان: عبدالله امیرخانی، سیّد حامد طاهری، روح الله غروی
زبان فارسی
ناشر انتشارات کریمه اهل بیت علیهم السلام
محل انتشارات قم
تاریخ نشر ۱۳۹۰
شابک ۱۴– ۷۰۸۵۲ – ۹۷۱ – ۹۶۴
دانلود PDF

محتویات

پیش گفتار

«فقه، تئوری واقعی و کامل ادارهی انسان از گهواره تا گور است.» این سخنِ روشنگر بنیان گذار نظام مقدّس جمهوری اسلامی، حضرت امام خمینی نوّرالله مرقده، ضرورت نگاه عمیقِ فقیهانه به شؤون مختلف انسان (از اعتقادیات تا اخلاقیات و مسائل عملی) و عرصه‌ها ی گوناگون زندگی بشر را (از اقتصاد و تجارت تا داوری و قضاوت و تا سیاست و عبادت و غیر آنها) بخوبی تبیین می‌کند.

این در حالی است که استقرار ولایت فقیه، به عنوان پرتویی از حضور در عصر غیبت، و جلوه گر شدن کارآمدی، پویایی و برتری آن در طول بیش از سه دهه، توجّه جهانیان را به مبانی نظری و بنیانهای فقهی و حقوقی اسلام اهل بیت - علیهم السلام - و ابعاد، زوایا و لوازم آن جلب کرده و می‌رود تا تحدید حدود احکام فقهی را به یک مطالبهی جهانی بدل سازد.

و سر آخر، شتاب گرفتن جریان عظیم «بیداری اسلامی» که به روند شکل گیری تمدّنی جدید، بزرگ و باشکوه سرعت بخشیده، به زودی به دنبال خود، نیازمندیهای علمی، فقهی و حقوقی نوینی را برای ساختن فردا مطرح خواهد ساخت.

و این، سببِ رسالتی است که علما و اندیشمندان حوزه‌های علمیه را بر آن می‌دارد که با درک عمیق نیاز زمان، بیش از گذشته با عزمی استوار در طریق تفقّه در دین گامهای بلندتری بردارند.

مجموعهی حاضر، دومین جزء از سلسله مقالات فقهی است که در سال «جهاد اقتصادی» به همّت مؤسسهی پرتو ثقلین منتشر می‌گردد. این مجموعه، تقریرات دروس خارج استاد گران قدر حوزهی علمیهی قم سلام الله علی مشرّفها، حضرت آیت الله سیّد محمّد رضا مدرّسی طباطبائی یزدی حفظه الله است.

و اینک جزء دوم مقالات فقهی به بررسی سه موضوع مهمّ «رشوه، غش و کم فروشی» اختصاص یافته و إن شاء الله مجلّدات بعدی آن نیز به زودی به زیور طبع آراسته خواهد گردید.

طبعاً مباحث مطروحه در مقالات به دلیل آن که به جهت استفادهی محقّقان و پژوهشگران مطرح شده، در عالیترین سطوح تحقیقی قرار دارد و به صورت کاملاً تخصّصی و فنّی، نگارش یافته است و برای بهره مندی هر چه بیشتر حقوق دانان فارسی زبان و سهولت مراجعهی فضلا و دانشجویان رشته‌های تخصصی فقه، حقوق، قضاء و ... به زبان فارسی تقریر شده است.

روشن شدن موضوع، دامنه، حدود و حکم رشوه که در روایات، از آن به کفر بالله و شرک بالله تعبیر شده است و غش نسبت به مسلمین که ارتکاب آن، به معنایی موجب خروج از دائرهی مسلمانی می‌شود «لیس من المسلمین من غشهم» و همچنین کم فروشی یا تطفیف که خداوند متعال در مذمت آن می‌فرماید: ‹ویلٌ للمطففین) می‌تواند جامعهی اسلامی را از ابتلاء به این سه گناه بزرگ باز دارد و برکات فراوان فردی و اجتماعی در پی داشته باشد که امید است نشر این اثر ارزشمند، به این هدف کمک کند.

جا دارد از تلاشهای حجج اسلام، آقایان محمّدرضا مراد زاده در پیاده نمودن دروس، روح الله غروی در تحریر «مبحث رشوه»، سیّد حامد طاهری در تحریر «مبحث غش» و عبدالله امیرخانی در تحریر «مبحث کم فروشی» و تحریر پایانی همهی مباحث، تقدیر به عمل آید.

در پایان، این تلاش علمی را به محضر مبارک یادگار همهی خوبان و پاکان عالم و وارث انبیاء و اولیاء الهی، حضرت بقیه الله الاعظم ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء تقدیم داشته، و با آرزوی ظهورش، دردمندانه عرضه می‌داریم:

چه روزها که یک به یک غروب شد، نیامدی

چه بغضها که در گلو رسوب شد، نیامدی

خلیل آتشین سخن! تبر به دوشِ بت شکن!

خدای ما دوباره سنگ و چوب شد، نیامدی

تمام طول هفته را به انتظار جمعهام

دوباره صبح، ظهر، نه، غروب شد، نیامدی

اللهم عجل لولیک الفرج و اجعلنا من خیر اعوانه و انصاره و الذابین عنه و المسارعین الیه فی قضاء حوائجه و المستشهدین بین یدیه.

مؤسسهی پرتو ثقلین گروه فقه

۲۵/۶/۱۳۹ ۰

بررسی فقهی احکام رشوه

حرمت رشوه

اشاره

بحث رشوه، از مباحث مهمّی است که باید از جهات مختلف حرمت، حدود و موارد آن مورد بررسی قرار گیرد. البته اصل حرمت رشوه، تقریباً از واضحات و مسلّمات احکام اسلامی است، امّا باید در حدود و موارد آن بیشتر بحث شود که در کجا رشوه صادق است و حدّ آن چیست؟

مثلاً اگر کسی برای رسیدن به حق خود، به قاضی پولی بدهد بدون آنکه ضرورتی اقتضاء کند آیا این هم مصداق رشوه بوده و حرام است؟ البته ممکن است أخذ آن از طرف قاضی، بنا به جهات دیگری مانند «أکل مال به باطل» حرام باشد، امّا آیا این عمل، علاوه بر عنوان «أکل مال به باطل» عنوان و حرمت شدیدتری به نام رشوه آن گونه که برخی مدّعی شدهاند هم دارد؟ و آیا رشوه فقط در موارد قضاوت است؟ یا این که اختصاصی به باب قضاوت ندارد و حتی اگر شخصی «علی سبیل المصانعه» پول یا چیزی شبیه آن، به کسی بپردازد که طرف مقابل، کاری در قبال آن انجام دهد به طوری که عنوان اجاره و شبیه آن در عقود، بر آن صادق نباشد می‌تواند مصداق رشوه باشد؟

اینها، نمونه سؤالات مهمّی است که باید به آن پاسخ دهیم. اهمیّت بحث هنگامی بیشتر احساس می‌شود که بدانیم رشوه از منکرات بسیار بزرگ بوده و به شدّت مورد نهی واقع شده¬، به حدّی که در برخی از روایات که در بین آنها روایات صحیحه هم وجود دارد به عنوان کفر بالله «فهو الکفر بالله العظیم»[۱]یا در حدّ شرک به خداوند متعال معرفی شده است.

ادلّهی حرمت رشوه

اشاره

گرچه در اصل حرمت رشوه، کسی تشکیک نکرده و می‌توان گفت: حرمت رشوه از مسلّمات فقهی است، با این حال، ادلّهای از عقل، کتاب و سنّت هم بر آن اقامه شده است.

دلیل عقل بر حرمت رشوه

می‌توان گفت: حداقل بعضی از موارد رشوه، مصداق بیّن ظلم است، پس حرام است؛ مثلاً اگر کسی که متصدّی امر قضاوت است و وظیفه دارد شرعاً بدون أخذ أجرت یا أجرت اضافه به حقّ، حکم صادر کند، امّا برای صدور حکم، مطالبهی پول کند و بگوید: تا پول نگیرم حکم صادر نمی‌کنم، این پول گرفتن، مصداق ظلم بوده و حرام است.

دلیل کتاب بر حرمت رشوه

در قرآن کریم گرچه از مادّهی رشوه و ارتشاء، کلمهای وجود ندارد، امّا معنای آن در برخی آیات وجود دارد، از جمله آیهی شریفه‌ی:

‹وَ لَا تَأْکلُواْ أَمْوَالَکُم بَیْنَکُم بِالْبَاطِلِ وَ تُدْلُواْ بِهَا إِلیَ الحْکَّامِ لِتَأْکُلُواْ فَرِیقًا مِّنْ أَمْوَالِ النَّاسِ بِالْاثْمِ وَ أَنتُمْ تَعْلَمُون)[۲]؛

و اموال یکدیگر را به باطل [و ناحق] در میان خود نخورید! و برای خوردن بخشی از اموال مردم به گناه، [قسمتی از] آن را [به عنوان رشوه] به قضات ندهید، در حالی که می‌دانید [این کار، گناه است].

وجه استدلال

خداوند متعال، ابتدا می‌فرماید: اموالتان را به استعانت[۳]باطل (از طریق


عقد یا ثمن باطل) نخورید. بنابراین از آن¬ جایی که رشوه از مصادیق اکل مال به باطل است خصوصاً اگر به ناحق حکم کند و حقّی را ناحق و ناحقّی را حق کند و همینطور اگر به حق حکم کند، در صورتی که منصب قضاوت بر او واجب عینی باشد، یا حقوقی از بیت المال برای او معیّن کرده باشند و یا اگر گفتیم اخذ اجرت بر قضاوت جایز است، علاوه بر آن، پول اضافهای بگیرد، همه‌ی این موارد، مصداق اکل مال به باطل است پس به مقتضای این فراز از آیهی شریفه، حرام است.

در ادامه ی آیهی شریفه می‌فرماید:

‹وَ تُدْلُواْ بِهَا إِلیَ الحُکَّامِ›؛

این اموال را به حکّام (کسانی که قضاوت می‌کنند) ادلاء می‌کنید.

«تُدْلُواْ» از مادّهی «إدلاء» است[۴]. وقتی کسی دلوی را به درون چاهی می‌فرستد، می‌گویند: «فأدلی دلوه»؛ دلوش را انداخت. آیه ی شریفه می‌فرماید: کأنّ با رشوه، دلوِ[۵]طمع خود را می‌اندازید ‹لِتَأْکُلُواْ فَرِیقًا مِّنْ أَمْوَالِ النَّاسِ بِالْاثْمِ›؛ برای آنکه قسمتی از اموال مردم را به گناه تصرف[۶]کنید.

این فراز از آیهی شریفه ‹وَ تُدْلُواْ بِهَا إِلیَ الحُکَّامِ› می‌تواند عطف بر باطل و تفسیر برای آن باشد. یعنی؛ مراد از باطل، إدلاء اموال به حکّام است برای تصرّف در اموال مردم، و احتمال دارد عطف بر ‹تأکلوا› باشد؛ یعنی ‹لَا تَأْکلُواْ أَمْوَالَکُم بَیْنَکُم بِالْبَاطِلِ› و ‹[لا]تُدْلُواْ بِهَا إِلیَ الحْکَّامِ›.

در هر یک از این دو احتمال، حرمت رشوه به خوبی ثابت می‌شود.

إن قلت: اگر بخواهیم حرمت رشوه را با استفاده از آیهی شریفه اثبات کنیم، رشوه عنوان مستقلّی نخواهد بود، بلکه همان «أکل المال بالباطل» است.

قلت: بله، از آیهی شریفه چیزی بیشتر از این استفاده نمی‌شود؛ مخصوصاً اگر در واو عطف، احتمال اوّل را بپذیریم. البته نوعی تأکید حرمت، از آیه استفاده می‌شود؛ زیرا خداوند متعال، علاوه بر ذکر ‹بِالْبَاطِلِ› با عباراتی جدید ‹وَ تُدْلُواْ بِهَا إِلیَ الحُکَّامِ لِتَأْکُلُواْ فَرِیقًا مِّنْ أَمْوَالِ النَّاسِ بِالْاثْمِ› آن¬ را ذکر فرموده و باز با واژهی ‹بِالْاثْمِ› حرمت این عمل را تأکید[۷]می‌نماید.

سؤال: آیا مراد از ‹الحُکَّامِ› در آیهی شریفه، اعمّ از قضات است؟ یعنی می‌تواند شامل تمامی مسؤولین حکومتی هم باشد؟

جواب: عبارت «حکم» در اینگونه موارد، یک اصطلاح قرآنی بوده و مقصود، قضاوت است؛ یعنی کسی که حکم می‌کند. البته اگر حاکمی در مسند حکم هم قرار گرفت، می‌تواند به معنای خاص خود، مشمول آیه باشد، امّا اینکه اطلاقی داشته باشد که همهی مسؤولین حکومتی را شامل بشود، محل شبهه است. البته از فراز اول آیهی شریفه؛ یعنی ‹لَا تَأْکلُواْ أَمْوَالَکُم بَیْنَکُم بِالْبَاطِلِ› حرمت آن هم استفاده می‌شود، ولی از ذیل آیه، چنین استفادهای نمی‌شود.

سؤال: لام در ‹لِتَأْکُلُواْ فَرِیقًا مِّنْ أَمْوَالِ النَّاسِ بِالْاثْمِ› به چه معناست؟ اگر به معنای غایت باشد، لازمه اش آن است که هرجا این غایت مترتّب باشد، حکم حرمت هم مترتب می‌شود و اگر غایت مترتّب نشود، حکم حرمت هم مترتّب نمی‌شود.

جواب: لام در آیهی شریفه به دو نحوه می‌تواند معنا شود.

۱. لام برای غرض و هدف باشد؛ یعنی به این هدف رشوه می‌دهد که اموال مردم را بخورد.

۲. لام عاقبت باشد؛ یعنی سرانجامِ رشوه دادن، خوردن اموال مردم است؛ با هر غرضی که می‌خواهد باشد.

تذکّر: از آنجایی که ما نمی‌دانیم کدام معنای «لام» اراده شده¬، باید قدر متیقّن را أخذ کنیم؛ یعنی اگر هدف از رشوه دادن، خوردن اموال مردم باشد و به این هدف هم برسد و در اموال مردم تصرّف کند، چنین عملی مطابق آیهی شریفه حرام خواهد بود. بنابراین، این بخش از آیهی شریفه، حرمت رشوه را فیالجمله ثابت می‌کند.

امّا بخش اوّل آیه؛ یعنی ‹وَ لَا تَأْکلُواْ أَمْوَالَکُم بَیْنَکُم بِالْبَاطِلِ› به صورت مطلق بیان می‌کند هر جا بر عنوان رشوه، باطل صدق کند، آن عمل حرام است؛ چه غرض، خوردن اموال مردم باشد و چه چنین غرضی در کار نباشد، نهایت [رشوه دهنده یا رشوه گیر] می‌داند عملاً چنین خواهد شد.

بنابراین آیهی شریفه، فقط فی الجمله اثبات حرمت رشوه می‌کند.

مرحوم شیخ انصاری- قدس سرّه - نیز شاید به همین دلیل، این آیهی شریفه را مطرح نکرده، بلکه به بررسی روایات پرداخته است [که دائرهی آن خیلی وسیع است]. بنابراین مهم، بررسی روایات مربوط به رشوه است و از آن جایی که کلمهی رشوه و مشتقّات آن در روایات بر خلاف قرآن کریم زیاد دیده می‌شود، بهتر است این کلمه از لحاظ لغت مورد بررسی قرار گیرد.

معنای لغوی رشوه

در لسان العرب[۸]که یکی از جامعترین کتب لغوی است آمده است:

«الرَّشْوُ: فِعْلُ الرَّشْوَهِ، یقال: رَشَوْتُه.و المُراشاهُ: المُحاباهُ»؛ اگر کسی رشوه داد، می‌گویند رَشو کرده است. رشوتُه؛ یعنی رشوه دادم. مراشاه به معنای محاباه هم هست و«محاباه» یعنی اعطاء شیء.

سپس به نقل از آقای ابن سیده می‌گوید: «ابن سیده: الرَّشْوَهُ و الرُّشْوَهُ و الرِّشْوَهُ معروفه: الجُعْلُ، و الجمع رُشیً و رِشیً»؛ رشوه مثلثه الراء است؛ یعنی به سه نحوهی رُشوه، رِشوه و رَشوه تلفّظ می‌شود. در ادامه می‌گوید:

معنای رشوه معروف و شناخته شده است که البته این تعریف، مفید فایدهای برای ما نیست سپس می‌گوید: رشوه، جُعل است. جُعل یعنی چیزی را در قبال کاری برای دیگری قرار دادن.

این نحوه معنا کردن با یک مفهوم اعم، معنا کردنی کاملاً آزاد است و مانند آن است ¬که بگوییم: «السَّعدانهُ: نبتٌ» که یک تعریف کاملاً لفظی است و حقیقت شیء حتی حقیقت اعتباری را بیان نمی‌کند و فی الجمله می‌خواهد ذهن را با موضوع آشنا کند.

تعریف رشوه به جُعل هم، تنها یک آشنایی اجمالی است؛ نه بیشتر؛ زیرا جُعل (قرار دادن چیزی برای کسی در مقابل کاری) هم در اجاره هست، هم در جعاله و ... در حالیکه به اجاره و جعاله، رشوه نمی‌گویند. پس به نظر می‌رسد اینکه گفته ¬است:

رشوه جُعل است، به همان معنای معروف اتکال کرده است و چنین معنا کردن، دردی از ما دوا نمی‌کند.

بعد می‌گوید: جمع رشوه می‌شود: رُشیً و رِشیً.

در ادامه کلامی از سیبویه نقل می‌کند:

«قال سیبویه: من العرب من یقول رُشْوَهٌ و رُشیً، و منهم من یقول رِشْوَهٌ و رِشیً، و الأَصل رُشیً، و أَکثر العرب یقول رِشیً»؛

کسانی که رُشوه را به ضمّ راء تلفّظ می‌کنند، جمع آن را رُشا و کسانی که رِشوه را به کسر راء تلفّظ می‌کنند، جمعش را رِشا

می‌گویند. ولی اصل [ریشه ی] کلمه، رُشا بوده که اکثر عرب آن را رِشا تلفّظ می‌کنند.

سپس ادامه می‌دهد:

رَشاه یَرْشُوه رَشْواً: أَعطاه الرَّشْوَهَ. و قد رَشا رَشْوَهَ و ارْتَشی منه رَشْوهً إذا أَخذَها. و راشاهُ: حاباه. و تَرَشَّاه: لایَنَهُ. و راشاه إذا ظاهرهَ. و الرِّشاءُ: رَسَنُ الدَّلوِ و الرَّائِشُ: الذی یُسْدی بین الرَّاشِی و المُرْتَشِی؛

رشاء، ریسمان دلو است و رائش کسی است که بین راشی و مرتشی وساطت کرده و در واقع کارچاق کن است. «و فی الحدیث: لعَنَ اللهُ الرَّاشِیَ و المُرْتَشِیَ و الرَّائِشَ»؛ در حدیث آمده: «خدا لعنت کند رشوه دهنده، رشوه گیرنده و کسی که دلّال بین این دو رشوه دهنده و رشوه گیر است».

در ادامه به نقل از ابن اثیر[۹]می‌گوید:

الرَّشْوَهُ و الرُّشْوَهُ؛ الوُصْلَهُ إلی الحاجه بالمُصانعه، و أَصله من الرِّشاءِ الذی یُتَوَصَّلُ به إلی الماء، فالرَّاشی من یُعطی الذی یُعینُه علی الباطل، و المُرْتَشی الآخذُ، و الرَّائش الذی یسعی بینهما یَسْتَزید لهذا و یَسْتَنْقِصُ لهذا، فأَما ما یُعطی توصُّلًا إلی أَخذِ حَقّ أَو دفعِ ظلمٍ فغیرُ داخِلٍ فیه؛

رَشوه و رُشوه[۱۰]، یعنی رسیدن شخص به نیازش با مصانعه (مصانعه در این جا به معنای با هم ساختن و به اصطلاح ساخت و پاخت است). اصل رشوه از رِشاء است؛ یعنی رَسَن و ریسمانی که دلو را به چاه می‌برد تا به آب برسد.[۱۱]

راشی کسی است که به دیگری اعطاء رشوه می‌کند تا او را بر باطل کمک کند باید توجّه داشت که ابن اثیر، رشوه را منحصر بر باطل می‌داند، پس اگر کسی پولی به دیگری بدهد تا به حق حکم کند، این را رشوه نمی‌داند و مرتشی، گیرندهی رشوه است. رائش هم کسی است که بین راشی و مرتشی، آمد و رفت می‌کند و مبلغ رشوه یا شرایط آن را کم و زیاد می-کند تا پیوند باطل بین آن ¬دو حاصل شود. امّا کسی که پولی اعطاء می‌کند تا به حقّی برسد یا دفع ظلمی از خود کند، این موارد داخل در رشوه نخواهد بود.

البته باید توجّه داشت که ابن اثیر با نظر به روایات، این مطالب را بیان می‌کند. به عبارت دیگر، رشوهی موضوع حکم را بیان می‌کند؛ نه این که معنای لغوی رشوه را بگوید. حتی بعضی مواقع، روایات را به عنوان شاهد مطالبش ذکر می‌کند، کما اینکه در این مورد هم برای تأیید بیان خود، مطلبی از ابن مسعود نقل می‌کند: «و روی أَن ابن مسعود أُخِذَ بأَرضِ الحَبَشه فی شی ء فأَعْطی دینارین حتی خُلِّیَ سبیلُه» و «روی عن جماعه من أَئمه التابعین قالوا: لا بأْس أَن یُصانعَ الرجلُ عن نفسهِ و مالهِ إذا خافَ الظُّلْمَ»؛ نقل شده است که ابن مسعود در سرزمین حبشه دستگیر شد و برای آزادی خود، دو دینار پرداخت تا آزادش کردند. هم چنین از جماعتی از بزرگان تابعین نقل شده ¬است: هرگاه کسی از ظلم به جان یا مالش بترسد، مانعی ندارد که مصانعه نموده و برای دفع ظلم چیزی پرداخت نماید.

لسان العرب در ادامه هم از افراد دیگری مطالبی را نقل می‌کند که تکرار همان مطالب است و نیازی به ذکر آن نیست.

نتیجهگیری: همان طور که ملاحظه شد، بعضی از لغویین معنای رشوه را خیلی وسیع گرفته¬ و جُعل معرفی کردهاند که گفتیم قطعاً این نمی‌تواند مراد باشد. برخی دیگر هم مانند ابن اثیر در نهایه با نظر به روایات آن قدر معنای رشوه را ضیق گرفته که تنها به خرج کردن در راه باطل اختصاص داده است، در نتیجه پرداخت پول یا مانند آن را، به جهت احقاق حقّ یا دفع ظلم گر چه ضرورتی هم نداشته باشد رشوه نمی‌داند.

بنابراین با بررسی این کتب لغت، نمی‌توان به یک معنای روشن و صریحی دست یافت که سعهی معنای رشوه چقدر است، پس بهتر است روایات رشوه را مرور نماییم تا شاید با مزاولت و انس با این روایات، معنایی در ذهن ما مجسّم شود و به معنای حقیقی رشوه پی ببریم.

روایات دالّ بر حرمت رشوه

اشاره

صاحب وسائل، روایات مربوط به رشوه را در دو جای کتاب خود ذکر کرده ¬است؛ یکی در کتاب تجارت، ابواب ما یکتسب به[۱۲]و دیگری در کتاب قضاء.

روایات مربوط به رشوه در کتاب التجاره، ابواب مایکتسب به، باب۵

روایت عمّار بن مروان

مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ عِدَّهٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ وَ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ جَمِیعاً عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ ابْنِ رِئَابٍ عَنْ عَمَّارِ بْنِ مَرْوَانَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ - علیه السلام - عَنِ الْغُلُولِ فَقَالَ کُلُّ شَیْ ءٍ غُلَّ مِنَ الْإِمَامِ فَهُوَ سُحْتٌ وَ أَکْلُ مَالِ الْیَتِیمِ وَ شِبْهُهُ سُحْتٌ وَ السُّحْتُ أَنْوَاعٌ کَثِیرَهٌ مِنْهَا أُجُورُ الْفَوَاجِرِ وَ ثَمَنُ الْخَمْرِ وَ النَّبِیذِ وَ الْمُسْکِرِ وَ الرِّبَا بَعْدَ الْبَیِّنَهِ، فَأَمَّا الرِّشَا فِی الْحُکْمِ فَإِنَّ ذَلِکَ الْکُفْرُ بِاللَّهِ الْعَظِیمِ جَلَّ اسْمُهُ وَ بِرَسُولِهِ - صلی الله علیه و آله و سلم - .

وَ رَوَاهُ الشَّیْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ مِثْلَهُ.[۱۳]

سند این روایت تا عمّار بن مروان که راوی از امام - علیه السلام - است تمام است، ولی دربارهی عمار بن مروان کلامی وجود دارد که مفصل بیان خواهیم کرد[۱۴].

عمّار بن مروان می‌گوید: از امام باقر - علیه السلام - دربارهی غُلول پرسیدم، پس فرمود: هرچه از امام به خیانت برداشته شود، سُحت است [غَلّ فلانٌ؛ أیْ خانَ، پس مقصود از غُلول، خیانت است. بعضی گفتهاند مقصود از غلول، خیانت در مَغْنَم و غنائم جنگی است، بعضی هم گفتهاند اعم است] و خوردن مال یتیم و شبه آن[۱۵]سُحت است. سحت و حرام، انواع زیادی دارد، از جمله پولی که زناکارها می‌گیرند، پول خمر، نبیذ، مسکر و پول ربا بعد از آن که فهمید ربا حرام است و امّا رشوه¬ ی در قضاوت همانا کفر به خدای عظیم و کفر برسول الله - صلی الله علیه و آله و سلم - است.

پس در این روایت، حرمت شدیدی برای رشوهی در قضاوت بیان شده و در حدّ کفر بالله و کفر برسول الله - صلی الله علیه و آله و سلم - معرفی شده است، امّا این که مقصود از «رشا» چیست و معنای دقیق آن چیست، این روایت چیزی افاده نمی‌کند.

روایت سَمَاعه

وَ عَنْهُمْ [مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ عِدَّهٍ مِنْ أَصْحَابِنَا] عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَنِ الْجَامُورَانِیِّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی حَمْزَهَ عَنْ زُرْعَهَ عَنْ سَمَاعَهَ قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ - علیه السلام - السُّحْتُ أَنْوَاعٌ کَثِیرَهٌ مِنْهَا کَسْبُ الْحَجَّامِ إِذَا شَارَطَ وَ أَجْرُ الزَّانِیَهِ وَ ثَمَنُ الْخَمْرِ وَ أَمَّا الرِّشَا فِی الْحُکْمِ فَهُوَ الْکُفْرُ بِاللَّهِ الْعَظِیم.[۱۶]

این روایت از لحاظ سند به خاطر الجامورانی[۱۷]و الحسن بن علی بن أبی حمزه[۱۸]ناتمام است.

سماعه از امام صادق - علیه السلام - نقل می‌کند که فرمودند: سحت انواع زیادی دارد؛ از جمله¬ پولی که حجّام شرط کند در قبال کارش بگیرد و پولی که شخص زناکار می‌گیرد و پول فروش شراب، امّا رشوهی در حکم، همانا کفر به خداوند عظیم است.

این روایت هم مانند روایت قبلی، رشاء را در حد کفر بالله معرفی کرده، امّا مطلبی برای بحث ما تشخیص دقیق معنای رشا افاده نمی‌کند.

مرسله ی صدوق- قدس سرّه -

مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ قَالَ: قَالَ - علیه السلام - : أَجْرُ الزَّانِیَهِ سُحْتٌ وَ ثَمَنُ الْکَلْبِ الَّذِی لَیْسَ بِکَلْبِ الصَّیْدِ سُحْتٌ وَ ثَمَنُ الْخَمْرِ سُحْتٌ وَ أَجْرُ الْکَاهِنِ سُحْتٌ وَ ثَمَنُ الْمَیْتَهِ سُحْتٌ فَأَمَّا الرِّشَا فِی الْحُکْمِ فَهُوَ الْکُفْرُ بِاللَّهِ الْعَظِیم؛[۱۹]

شیخ صدوق نقل می‌کند که:

امام - علیه السلام - فرمود: اجرتی که شخص زناکار دریافت می‌کند سحت [و حرام] است، پول فروش سگی که سگ شکاری نباشد حرام است، پول فروش شراب حرام است، اجرت جادوگر حرام است، پول فروش مردار حرام است، امّا رشوهی در حکم، کفر[۲۰]به خدای عظیم است.

روایت أنس بن محمد عن أبیه

وَ [مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ] بِإِسْنَادِهِ[۲۱]عَنْ حَمَّادِ بْنِ عَمْرٍو وَ أَنَسِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ جَمِیعاً عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ آبَائِهِ فِی وَصِیَّهِ النَّبِیِّ - صلی الله علیه و آله و سلم - لِعَلِیٍّ - علیه السلام - قَالَ: یَا عَلِیُّ مِنَ السُّحْتِ ثَمَنُ الْمَیْتَهِ وَ ثَمَنُ الْکَلْبِ وَ ثَمَنُ الْخَمْرِ وَ مَهْرُ الزَّانِیَهِ وَ الرِّشْوَهُ فِی الْحُکْمِ وَ أَجْرُ الْکَاهِن.[۲۲]

این روایت از لحاظ سند ناتمام است و مضمون آن مثل مضمون روایات قبلی است، با این تفاوت که در این روایت از واژهی رشوه به جای رشا استفاده شده¬ است.

روایت الأصبغ [بن نباته]

وَ [مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ] فِی عِقَابِ الْأَعْمَالِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِیسَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ مُوسَی بْنِ عُمَرَ عَنِ ابْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِی الْجَارُودِ عَنْ سَعْدٍ الْإِسْکَافِ عَنِ الْأَصْبَغِ عَنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ - علیه السلام - قَالَ: أَیُّمَا وَالٍ احْتَجَبَ عَنْ حَوَائِجِ النَّاسِ احْتَجَبَ اللَّهُ عَنْهُ یَوْمَ الْقِیَامَهِ وَ عَنْ حَوَائِجِهِ وَ إِنْ أَخَذَ هَدِیَّهً کَانَ غُلُولاً وَ إِنْ أَخَذَ الرِّشْوَهَ فَهُوَ مُشْرِک.[۲۳]

این روایت از لحاظ سند به خاطر ابن سنان که مشترک بین عبدالله[۲۴]و محمد[۲۵]است و محمد غیر ثقه است و أبی الجارود، ناتمام است.

أصبغ از امیرالمؤمنین - علیه السلام - نقل می‌کند که فرمودند: والی و حاکمی که بین خود و حوائج مردم، مانع قرار دهد (با مردم ملاقات نکند) خداوند در روز قیامت، از او و حوائجش احتجاب یافته [و با او ملاقات نمی‌کند]. اگر هدیه-ای بگیرد، هدیهاش غُلُول خیانت است و اگر رشوه بگیرد، مشرک است.

این روایت، بین رشوه و هدیه تفاوت قائل شده ¬است. شاید تفاوت رشوه با هدیه در این باشد که: در هدیه، مصانعه و ساخت و پاخت نیست، فقط در ضمیرشان است و در بعضی روایات هست که بعد از انجام عمل بدون مصانعهی قبلی هدیه را پرداخت می‌کند، امّا در رشوه، مصانعه و ساخت و پاخت است.

روایت عیون الأخبار

وَ فِی عُیُونِ الأَخْبَارِ بِأَسَانِیدَ تَقَدَّمَتْ فِی إِسْبَاغِ الْوُضُوءِ[۲۶]عَنِ الرِّضَا - علیه السلام - عَنْ آبَائِهِ عَنْ عَلِیٍّ - علیهم السلام - فِی قَوْلِهِ تَعَالَی ‹أَکَّالُونَ لِلسُّحْتِ›[۲۷]قَالَ: هُوَ الرَّجُلُ یَقْضِی لِأَخِیهِ الْحَاجَهَ ثُمَّ یَقْبَلُ هَدِیَّتَه.[۲۸]

این روایت از لحاظ سند ناتمام است.

امام رضا - علیه السلام - از پدران بزرگوار خود از امیرالمؤمنین - علیهم السلام - نقل می‌کنند که حضرت در مورد آیهی شریفهی: ‹أَکَّالُونَ لِلسُّحْتِ› فرمودند: خورندهی سُحت، کسی است که حاجت برادر مؤمن خود را برآورده می‌کند وکاری برای او انجام می‌دهد سپس هدیهاش را می‌پذیرد.

با توجّه به اینکه می‌دانیم کسی که برای دیگری کاری انجام می‌دهد بدون این که وظیفه اش بوده باشد اگر هدیه اش را بپذیرد، مانعی ندارد، پس باید مورد روایت را حمل کنیم بر جایی که وظیفهی شخص، انجام کار دیگران باشد و با این ¬حال هدیه می‌گیرد. البته این روایت، سند صحیح ندارد.

روایت دیگر عمّار بن مروان

اشاره

وَ فِی مَعَانِی الْأَخْبَارِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُوسَی بْنِ الْمُتَوَکِّلِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ وَ فِی الْخِصَالِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ سَعْدٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ أَبِی أَیُّوبَ[۲۹]عَنْ عَمَّارِ بْنِ مَرْوَانَ قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ - علیه السلام - : (کُلُّ شَیْ ءٍ غُلَّ مِنَ الْإِمَامِ فَهُوَ سُحْتٌ)[۳۰]وَ السُّحْتُ أَنْوَاعٌ کَثِیرَهٌ مِنْهَا مَا أُصِیبَ مِنْ أَعْمَالِ الْوُلَاهِ الظَّلَمَهِ وَ مِنْهَا أُجُورُ الْقُضَاهِ وَ أُجُورُ الْفَوَاجِرِ وَ ثَمَنُ الْخَمْرِ وَ النَّبِیذِ الْمُسْکِرِ وَ الرِّبَا بَعْدَ الْبَیِّنَهِ فَأَمَّا الرِّشَا یَا عَمَّارُ فِی الْأَحْکَامِ فَإِنَّ ذَلِکَ الْکُفْرُ بِاللَّهِ الْعَظِیمِ وَ بِرَسُولِهِ - صلی الله علیه و آله و سلم - .[۳۱]

عمّار بن مروان از امام صادق - علیه السلام - نقل می‌کند که فرمودند: هر چیزی که به خیانت [خیانت در مَغنم جنگی یا اعم از آن، و بعید نیست که خیانت در مغنم مراد باشد] از امام برداشته شود، سُحت

است. سحت انواع زیادی دارد؛ از جملهی آن است، آنچه که به واسطهی کارکردن برای دولت ظالم به دست می‌آید و از جملهی سحت است اجر و مزد قُضات و اجرت فواجر و پول فروش شراب و نبیذ مست کننده[۳۲]و ربا بعد از آنکه دلیل بر حرمتش قائم شد امّا رشوهی در احکام ای عمّار! همانا کفر به خداوند عظیم و به رسولش - صلی الله علیه و آله و سلم - است.

در این روایت، مُزد قاضی از موارد سحت شمرده شده¬ است، البته مزد، غیر از رشوه و یا ارتزاق از بیت المال است. دربارهی حکم اجرت قاضی احتمالاتی مطرح است:

احتمالات مطرح شده دربارهی حکم اجرت قاضی

۱. اگر عبارت «وَ مِنْهَا أُجُورُ الْقُضَاهِ» بیان از موصول «مَا أُصِیبَ» در عبارت «مِنْهَا مَا أُصِیبَ مِنْ أَعْمَالِ الْوُلَاهِ الظَّلَمَهِ» باشد، مقصود خصوص قُضات جور در سیستم جائرانه است که مزدشان سُحت می‌باشد، کما این که در بعضی از روایات دیگر[۳۳]نیز می‌توانیم این را به دست آوریم.

۲. اگر عبارت «وَ مِنْهَا أُجُورُ الْقُضَاهِ» بیان برای «وَ السُّحْتُ أَنْوَاعٌ کَثِیرَهٌ» و عطف بر «مِنْهَا مَا أُصِیبَ مِنْ أَعْمَالِ الْوُلَاهِ الظَّلَمَهِ» باشد، در این صورت باید بگوییم اساساً اجرت قاضی حتی قاضی عدل حرام است و قضاوت باید مجّانی باشد. بله، قاضی می‌تواند از بیت المال ارتزاق کند، البته ارتزاق از بیت المال هم نباید به عنوان اجرت قضاوت باشد؛ مثلاً بگوید: دو ساعت قضاوت کردم، این مقدار باید از بیت المال بگیرم، یا اگر این پرونده را بررسی کنم، در عوض آن، فلان مبلغ می‌گیرم.

۳. احتمال دیگری که بعضی، از جمله مرحوم شیخ در مکاسب[۳۴]مطرح کردهاند این است که بگوییم: در صورتی که قاضی مستغنی باشد، اگر مزد بگیرد سحت و حرام است، ولی اگر قاضی درآمدی نداشته باشد و تمام وقت خود را صرف قضاوت کند و امکان ارتزاق از حکومت هم نباشد مانند زمان طاغوت در این صورت اخذ اجرت برای قضاوت مانعی ندارد. ولی این احتمال شاهدی ندارد.

۴. احتمال دیگری که بعضی به آن قائل هم شدهاند، این است ¬که بگوییم: اگر قضاوت بر قاضی واجب نباشد، مزد گرفتن جایز است، امّا اگر قضاوت واجب باشد، مزد گرفتن جایز نیست، مگر این که نیاز داشته باشد.

این احتمالات را إن شاء الله بعداً بررسی خواهیم کرد، ولی به هر حال، ظهور اولی این روایت آن است که مزد و اجرت¬ قُضات، خواه قاضی جور باشد، خواه قاضی به حق، چه در نظام اسلامی باشد و چه در نظام غیر اسلامی البته درّ رزق[۳۵]بر قاضی و ارتزاق از بیت المال غیر از اجرت است تمام این موارد سحت و حرام است.

اجرت قضاوت غیر از رشوهی در حکم است

در این روایت، رشا در مقابل اُجرت قرار گرفته است، پس معلوم می‌شود که رشا و اجرت متفاوتند. بنابراین این که بعضی رشا را به جُعل در حکم معنا کردهاند[۳۶]اشتباه است؛ زیرا جُعل، اعم از اجرت و اعم از رشا است، گر چه ممکن است با دقّت نظر فقهی بتوانیم بین اُجرت و جُعل تفاوت قائل شویم، ولی به حسب فهم عرفی، جُعل اعم از اجرت و رشا است. پس طبق این روایت، اُجرت قضات مطابق معنایی که بعد خواهیم کرد حرام است و رشا هم عنوانی غیر از اجرت بوده و حرام است، و حرمتش به مراتب بیشتر از حرمت اجرت قضات بوده، در حدّ کفر بالله العظیم است.

آیا این روایت عمار بن مروان با روایت اول ایشان متحد است

ممکن است گفته شود این روایت با روایت اوّل عمار بن مروان که قبلا ذکر کردیم[۳۷]، یک روایت است؛ نه دو روایت. امّا این حرف درست نیست؛ زیرا این دو روایت تفاوتهایی با هم دارد: در روایت اوّل، عمار بن مروان نقل می‌کند که شخصی از امام باقر - علیه السلام - دربارهی غلول سؤال کرد، امّا در این روایت، امام صادق - علیه السلام - ابتدءاً خودشان دربارهی غلول فرمودند، روایت اوّل خطاب (یا عمّار) ندارد، ترتیب موارد ذکر شده در این دو روایت هم تفاوت دارد، عبارت «أَکْلُ مَالِ الْیَتِیمِ وَ شِبْهُهُ سُحْتٌ» در روایت اول آمده، بر خلاف روایت دوم که چنین عبارتی را ندارد، گرچه در نقل «معانی الاخبار» عبارت «أَکْلُ مَالِ الْیَتِیمِ سُحْتٌ» وجود دارد[۳۸]، ولی در نقل «خصال» وجود ندارد.

علی ایّ حالٍ، صرف این که بعضی از فقرات این دو روایت شبیه هم است، دلیل بر این نیست که یک روایت باشد. بله، ائمه - علیهم السلام - نور واحدند و مطالبشان مثل هم است، گاهی شخصی مطلبی از امام باقر - علیه السلام - می‌پرسد، سپس همان را حالا یا امتحاناً و یا این که یادش رفته و یا احتیاطاً از امام صادق - علیه السلام - هم می‌پرسد. گاهی از امام - علیه السلام - سؤال می‌کنند: ما فلان مطلب را از پدر بزرگوارتان هم پرسیدیم، ولی نحوهی دیگری پاسخ دادند، حضرت هم در جواب می‌فرمایند که به خاطر تقیّه بوده[۳۹]یا دلیلی دیگر داشته است. بنابراین نمی‌توانیم کشف از وحدت این دو روایت کنیم و بگوییم این ¬دو روایت یکی است.

بر فرض هم که این دو روایت یکی باشد، از آن جایی که هر دو مطلب از امام - علیه السلام - است، علی فرض تمامیت سند حجت است و این که در یکی مطلب بیشتری از دیگری دارد، لازمه اش این نیست که حتماً راوی اشتباه کرده، بلکه شاید در یک نقل قصد خلاصهگویی داشته و همهی موارد را ذکر نکرده و در جایی دیگر مفصّل تر بیان نموده¬ است. بنابراین، چه یک روایت باشد و چه دو روایت، مشکلی وجود ندارد.

بررسی سند روایت عمّار بن مروان

اشاره

در سند شیخ صدوق تا الحسن بن محبوب در نقل «معانی الاخبار» مُحَمَّدِ بْنِ مُوسَی بْنِ الْمُتَوَکِّلِ[۴۰]و عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ[۴۱]و مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ[۴۲]

واقع شده که عبد الله بن جعفر و محمد بن الحسین ثقهاند و محمد بن موسی بن المتوکل هم گر چه در کتب اصلی رجالی توثیقی دربارهی او ذکر نشده، امّا از آن جایی که خیلیها او را توثیق کرده و سید بن طاوس- قدس سرّه - هم دربارهی او ادعای اتفاق بر وثاقت کرده چیزی نظیر کلامی که در مورد ابراهیم بن هاشم فرموده است از مجموع استفاده می‌شود که ثقه است؛ البته نه به آن قوّتی که در مورد ابراهیم بن هاشم قائلیم؛ زیرا ابراهیم بن هاشم مزایایی دارد.

و در نقل «خصال»، پدرشان علی بن بابویه و سعد بن عبدالله الاشعری و أحمد بن محمد [بن خالد یا ابن عیسی] واقع شدهاند که همه از أجلاءند، بنابراین سند تا الحسن بن محبوب، هم در نقل خصال و هم معانی الأخبار تمام است. الحسن بن محبوب[۴۳]هم که از اصحاب

اجماع است، ابو أیوب الخزاز[۴۴]هم از أجلاء است. بنابراین، سند روایت تا عمار بن مروان تمام است و مهم، بررسی وثاقت عمّار بن مروان است.

بررسی وثاقت عمّار بن مروان

«عمّار بن مروان»، از جمله راویان معروفی است که روایات متعددی از او نقل شده ¬است. در برخی موارد هم مثل همین روایت مطلبی را نقل می‌کند که یا در روایات دیگر نیست و یا به صراحتی که او نقل می‌کند نیست، مانند اجور القضات که به این صراحت در روایت دیگری تحریم شده و به عنوان سُحت از آن نام برده باشد، وجود ندارد. بنابراین، بررسی وثاقت عمّار بن مروان اهمیت ویژهای دارد.

برای بررسی وضعیّت «عمّار بن مروان»، هم باید به کتب رجالی رجوع کنیم و هم در روایاتی که او نقل کرده تحقیق و بررسی کنیم.

در روایاتی که از «عمّاربن مروان» نقل شده، گاهی دو نسبت برای او مشاهده می‌شود؛ یکی «عمّار بن مروان القندی»[۴۵]و دیگری «عمّاربن مروان الکلبی»[۴۶]. ظاهراً «عمّار بن مروان القندی»، غیر از «عمّار بن مروان» معروف باشد و اگر در روایتی «عمّار بن مروان» بدون نسبت ذکر شود، احتمال اینکه «القندی» باشد نیست. امّا در مورد «عمّار بن مروان» غیر قندی هم احتمال دارد که «عمّار بن مروان» و «عمّار بن مروان الکلبی» دو نفر باشند.

امّا در مراجعه به کتب اصلی رجال[۴۷](رجال نجاشی، الفهرست، رجال شیخ طوسی و رجال کشّی[۴۸]) می‌بینیم که ذیل عنوان «عمّار بن مروان» فقط یک شخص را تعریف می‌کنند.

بررسی «عمار بن مروان» در کتب رجالی
کلام نجاشی- قدس سرّه - در رجالش

جناب نجاشی- قدس سرّه - در رجالش که قویترین و مهمترین کتاب رجالی ماست دربارهی او می‌گوید:

«عمار بن مروان مولی بنی ثوبان بن سالم مولی یشکر و أخوه عمرو، ثقتان روی عن أبی عبد الله - علیه السلام - . له کتاب. أخبرنا محمد بن جعفر قال: حدثنا أحمد بن محمد بن سعید قال: حدثنا محمد بن المفضل بن إبراهیم عن محمد بن سنان عنه بالکتاب».[۴۹]

عمّار بن مروان، مولی بنی ثوبان بن سالم مولی یشکر است و برادری به نام عمرو دارد و هر دو برادر ثقهاند. از ابی عبدالله - علیه السلام - روایت می‌کند. کتابی هم دارد که محمد بن سنان از آن نقل می‌کند و سند ما (نجاشی) به آن کتاب، از طریق محمد بن جعفر از أحمد بن محمد بن سعید از محمد بن المفضل بن إبراهیم از محمد بن سنان از عمار بن مروان است.

کلام شیخ طوسی- قدس سرّه - در الفهرست

عمار بن مروان له کتاب. أخبرنا أبو عبد الله عن محمد بن علی بن الحسین عن أبیه عن سعد بن عبد الله و الحمیری و محمد بن یحیی و أحمد بن إدریس عن أحمد بن محمد و محمد بن الحسین عن محمد بن سنان عن عمّار بن مروان[۵۰]؛

عمّار بن مروان دارای کتاب است و سند ما به این کتاب از این طریق است: ابوعبدالله (شیخ مفید) به ما خبر داد از محمد بن علی بن الحسین (شیخ صدوق) از پدرش (علی بن بابویه) از سعد بن عبدالله و حمیری (محمد بن جعفر الحمیری) و محمد بن یحیی (العطار القمی) و احمد بن ادریس (الاشعری القمی) و این چهار نفر از احمد بن محمد (بن عیسی) و محمد بن الحسین و این دو از محمد بن سنان از عمّار بن مروان.

پس جناب شیخ حرفی از وثاقت عمّار بن مروان نزده ¬است و طریقش هم با طریق جناب نجاشی متفاوت است. امّا در هر دو طریق (نجاشی و شیخ طوسی) راوی از عمّار بن مروان، محمد بن سنان است.

کلام شیخ طوسی- قدس سرّه - در رجالش

شیخ طوسی در رجالش بعد از آن که «عمّار بن مروان» را در ضمن اصحاب امام صادق - علیه السلام - می‌آورد، دربارهی او می‌فرماید:

«عمّار بن مروان الیشکری مولاهم الخزاز الکوفی» (۱) ؛ عمّار بن مروان مولای یشکر، خزّاز (خز فروش) و کوفی بوده است.

رجال ابن الغضائری

در رجال ابن غضائری هر چند که این کتاب رجالی قابل اعتماد نیست و ما در کتاب مقالات فقهی[۵۱]رسالهی مغرب شرعی[۵۲]به طور مفصّل دربارهی آن بحث کردیم و دلائلی ارائه کردیم، امّا برای به دست آوردن فضای آن جا، مطالبش را ذکر می‌کنیم آمده است:

«عمّار بن مروان الثوبانی مولی بنی ثوبان موالی بنی یشکر کوفی. یروی عن أبی الحسن و أبی عبدالله - علیه السلام - »[۵۳]؛

عمّار بن مروان ثوبانی که مولای بنی ثوبان است، موالی بنی یشکر کوفی هم هست و از امام صادق و امام کاظم - علیها السلام - نقل می‌کند.

بنابراین عمّار بن مروان ثوبانی همان یشکری کوفی است.

کلام علامهی حلّی- قدس سرّه - در الخلاصه

«عمار بن مروان مولی بنی ثوبان بن سالم، مولی یشکر و أخوه عمرو ثقتان روی عن أبی عبد الله - علیه السلام - »[۵۴]؛

عمار بن مروان که مولای [طایفه ی] بنی ثوبان بن سالم است، مولای یشکر است. خودش و برادرش عمرو، هر دو ثقه بوده و عمار از امام صادق - علیه السلام - روایت می‌کند.

پس در کتب اربعهی رجالی و رجال ابن غضائری و خلاصهی علامه، فقط از «عمّار بن مروان ثوبانی یشکری» نام برده شده و از «عمّار بن مروانِ» دیگری نام برده نشده است.[۵۵]

بررسی «عمار بن مروان» در روایات

اشاره

امّا وقتی به کتب روایی مراجعه می‌کنیم، با «عمّار بن مروان الکلبی» هم مواجه می‌شویم و حتی شیخ صدوق- قدس سرّه - در مشیخه ی[۵۶]«من لایحضره الفقیه»، اسم «عمار بن مروان الکلبی» را عنوان کرده و طریق خود را به او بیان می‌کند و می‌فرماید:

«و ما کان فیه عن عمّار بن مروان الکلبی فقد رویته عن محمد بن موسی بن المتوکل رضی الله عنه عن عبدالله بن جعفر الحمیری عن محمد بن الحسین بن أبی الخطاب عن الحسن بن محبوب عن أبی أیّوب الخزاز عن عمار بن مروان»[۵۷]؛

هر روایتی که در این کتاب من لایحضره الفقیه از «عمّار بن مروان الکلبی» ذکر شده، آن را از طریق محمد بن موسی بن المتوکل و او از عبدالله بن جعفر الحمیری از محمد بن الحسین بن ابی الخطاب از الحسن بن محبوب از ابی ایوب الخزاز از عمار بن مروان نقل کردهام.

این دقیقاً همان سندی است که صدوق - رحمه الله - توسط آن، حدیث «انواع سحت» را در معانی الأخبار نقل کرده و کلینی - رحمه الله - این روایت را از ابن رئاب از عمّار بن مروان نقل کرده[۵۸]و هم چنین است شیخ در تهذیب[۵۹]از ابن رئاب از عمار بن مروان نقل می‌کند، به خلاف فهرست[۶۰]که فقط محمّد بن سنان را به عنوان راوی از عمّار بن مروان نام برده و اسمی از ابن رئاب در آن نیاورده است.

در طریقی که شیخ طوسی و نجاشی ذکر کردهاند، «محمد بن موسی بن المتوکل» نیست، ولی «عبدالله بن جعفر الحمیری» و همین طور «محمد بن الحسین بن أبی الخطاب» در طریق شیخ طوسی وجود دارد. در طریق شیخ صدوق، ناقل روایت از «عمار بن مروان»، «أبو أیوب الخزاز» است که «محمد بن الحسین بن أبی الخطاب» با واسطهی «الحسن بن محبوب» از او نقل می‌کند. ولی در طریق شیخ طوسی ناقل روایت از «عمار بن مروان»، «محمد بن سنان» است که «محمد بن الحسین بن أبی الخطاب» بدون واسطه از او نقل می‌کند. در طریق نجاشی هم، ناقل روایت از «عمار بن مروان»، «محمد بن سنان» است.

برای تحقیق بیشتر، وقتی به سراغ خودِ کتب روایی رفتیم تا ببینیم تعداد روایاتی که با عنوان «عمار بن مروان الکلبی» است، چندتاست، فقط در دو جا این عنوان را مشاهده کردیم: یکی در کتاب «من لا یحضره الفقیه» و دیگری در کتاب «المحاسن» برقی.

روایتی که من لا یحضره الفقیه از «عمار بن مروان» نقل می‌کند این چنین است:

وَ رُوِیَ عَنْ عَمَّارِ بْنِ مَرْوَانَ الْکَلْبِیِّ قَالَ: أَوْصَانِی أَبُو عَبْدِ اللَّهِ - علیه السلام - فَقَالَ: أُوصِیکَ بِتَقْوَی اللَّهِ وَ أَدَاءِ الْأَمَانَهِ وَ صِدْقِ الْحَدِیثِ وَ حُسْنِ الصُّحْبَهِ لِمَنْ صَحِبَکَ وَ لَا قُوَّهَ إِلَّا بِاللَّهِ.[۶۱]

همان طور که ملاحظه می‌کنید، در این روایت، جناب صدوق سندی ذکر نمی‌کند و فقط می‌فرماید: «رُوی عن عمّار بن مروان الکلبی».

روایتی که در «المحاسن» برقی با این عنوان ذکر شده است، این چنین است:

عنه [أحمد بن محمد بن خالد البرقی] عن أبیه عن محمد بن سنان عن عمّار بن مروان الکلبی قال: أوصانی أبو عبد الله - علیه السلام - فقال: أوصیک بتقوی الله و أداء الأمانه و صدق الحدیث و حسن الصحابه لمن صحبت و لا حول و لا قوه إلا بالله.[۶۲]

متن روایت، همانند روایت من لایحضره الفقیه است، ولی در این جا، سند ذکر شده است. در این جا، راوی از «عمّار بن مروان»، «محمد بن سنان» است، در حالی که جناب صدوق- قدس سرّه - در مشیخه فرموده بود: هرجا که من از «عمّار بن مروان» روایتی نقل می‌کنم، از طریق «الحسن بن محبوب» از «ابو ایّوب الخزاز» است و اسمی از «محمد بن سنان» نبرده بود، بر خلاف مشیخهی شیخ طوسی و نجاشی که ناقل روایت از «عمار بن مروان»، «محمد بن سنان» بود.

بنابراین، نتیجهی سخن تا این جا این شد: «عمار بن مروان» در کتب رجالی، دارای نسبت «الیشکری» است و توثیق هم دارد، امّا در روایات، در دو مورد با نسبت «الکلبی» ذکر شده و در مشیخهی صدوق هم با این نسبت عنوان شده، ولی در کتب اصلی رجالی عنوان نشده و چیزی در مورد او گفته نشده، بنابراین توثیقی ندارد.

آن چیزی که لازم است الان بررسی کنیم این است: آیا «عمار بن مروان الیشکری» با «عمار بن مروان الکلبی» متحد است؟ که در این صورت، با توثیق «الیشکری»، «الکلبی» نیز توثیق می‌شود، یا این که دو نفر هستند؟ که در نتیجه، با توثیق «الیشکری»، وثاقت «الکلبی» به اثبات نمی‌رسد.

اگر این دو اسم، برای یک نفر باشد نتیجه می‌گیریم: «عمار بن مروان» مورد نظر در روایتی که می‌فرماید: «أجور القضاه سحتٌ» دارای وثاقت است و بالتّبع، روایت صحیحه می‌شود. امّا اگر دو نفر باشند، باید بررسی کنیم تا ببینیم در این روایت، آیا مراد، «عمار بن مروان الیشکری» است که ثقه است یا «عمار بن مروان الکلبی» است که غیر ثقه است و آیا راهی برای تشخیص این که کدام یک مراد است، وجود دارد یا نه؟

نظر سید خوئی - رحمه الله - دربارهی عمّار بن مروان

سید خوئی در ذیل عنوان «عمار بن مروان» می‌فرماید: «أقول: عمار بن مروان هذا مشترک و التمییز إنما هو بالراوی»[۶۳]؛ عمار بن مروان مشترک [بین چند نفر] است و تمییز هر کدام، به واسطهی راویِ از او مشخص می‌شود.

سپس «عمّار بن مروان القندی»[۶۴]را ذکر می‌کند که از «عبدالله بن سنان» نقل کرده و راوی از او هم «عبدالله بن محمد النهیکی» است و یک روایت، بیشتر با این عنوان وجود ندارد، بنابراین، «عمار بن مروان القندی» از دایرهی علم اجمالی افراد مشترک خارج است.

سپس «عمار بن مروان الکلبی» را ذکر می‌کند و می‌فرماید:[۶۵]جناب صدوق در مشیخه، اسم او را ذکر نموده و طریق او هم به «عمار بن مروان الکلبی» صحیح است و این «عمار» از امام صادق - علیه السلام - نقل حدیث می‌کند. سید خوئی روایتی از «عمار بن مروان الکلبی» که ما از «المحاسن» برقی نقل کردیم، ذکر نمی‌کند، شاید آن روایت را ندیده باشند.

سپس عنوان دیگری به نام «عمار بن مروان مولی بنی ثوبان» را ذکر نموده و مطالب جناب نجاشی، شیخ طوسی و ابن غضائری را در مورد او نقل می‌فرماید.[۶۶]

سپس می‌فرماید: «ثم إنه لا إشکال فی وثاقه عمار بن مروان الیشکری»؛ در وثاقت «عمار بن مروان یشکری» شکی نیست؛ چون نجاشی، او و برادرش را توثیق می‌کند، «و إنما الإشکال فی اتحاده مع عمار بن مروان الکلبی»؛ فقط اشکال، در یکی بودن این دو نفر هست که آیا این دو نفر، متحدند یا دو نفرند؟

ظاهر مطالب جناب اردبیلی[۶۷]در کتاب «جامع الرواه»، اتحاد این دو[۶۸]است، «لکن الجزم به مشکل جداً»؛ ولی مشکل است چنین جزمی برای انسان حاصل گردد. سپس علّت اشکال در جزم را این گونه بیان می‌دارند: برای «کلبی» کتابی ثابت نیست و اگر هم کتابی داشته باشد، راوی از کتاب «یشکری»، «محمد بن سنان» بوده آن چنان که جناب نجاشی و شیخ بیان فرمودند ولی راوی از «کلبی»، «ابو ایّوب الخزاز» است که «الحسن بن محبوب» از او نقل می‌کند. پس این دو اسم (یشکری و کلبی) برای دو نفر است.[۶۹]

بنابراین سید خویی با این دلیل که «یشکری» کتاب دارد، امّا ثابت نیست «کلبی» کتاب داشته باشد و اگر هم کتاب داشته باشد؛ چون ناقل از کتاب یشکری محمد بن سنان است، اما ناقل از کلبی، الحسن بن محبوب عن أبی أیوب الخزّاز است، اثبات می‌کنند که یشکری و کلبی دو نفرند.

نقد کلام سیّد خوئی - رحمه الله -

اولاً: ایشان فرمودند: ثابت نیست که «عمار بن مروان الکلبی» کتاب داشته باشد، در حالی که عدم ثبوت نزد ما، اعم از این است که کتاب نداشته باشد. کسی که مدّعی وحدت است، می‌تواند پاسخ دهد: اگر «کلبی» همان «یشکری» باشد، او هم دارای کتاب بوده، ولی به جهتی کمتر به این عنوان به کار می‌رفته و کتابش در کتب اصلی رجال مطرح نشده است و لذا تناسبی هم وجود نداشته که گفته شود «له کتابٌ».

ثانیاً: سیّد خوئی فرمودند: چون سند «یشکری» از طریق «محمد بن سنان» است، ولی سند «کلبی» از طریق «الحسن بن محبوب»، از «أبو أیوب الخزاز» است، پس معلوم می‌شود که دو نفرند.

این کلام هم درست نیست؛ زیرا ممکن است از طرق متعددی از یک راوی نقل شده باشد و همان طور که طریق نجاشی و شیخ طوسی به «محمد بن سنان» برای نقل از عمار بن مروان با هم تفاوت دارد، ممکن است طریق به «عمّار بن مروان» هم اگر «یشکری» و «کلبی» یک نفر باشد متفاوت باشد؛ خصوصاً با توجّه به این که طریقی که منتهی به «یشکری» است، از کتابش نقل می‌کنند نجاشی و شیخ طوسی تصریح کردهاند: له کتابٌ أخبرنا به ... ، بنابراین معلوم می‌شود از کتابش نقل می‌کنند در حالی که تمامی روایات «عمّار بن مروان» از کتابش نیست و جناب صدوق هم که سند خود به «عمّار بن مروان الکلبی» را ذکر می‌کند و می‌فرماید: «و ما کان فیه عن عمّار بن مروان الکلبی فقد رویته عن ...» معلوم نیست که از کتابش نقل کرده باشد، ممکن است از غیر کتاب یا اعم از کتاب نقل کرده باشد. به هر حال، داشتن دو طریق، دالّ بر این نیست که این دو متعددند و متحد نیستند.

مضافاً به این که وقتی ما به کتاب محاسن برقی مراجعه می‌کنیم، می‌بینیم راوی از «کلبی» هم، «محمد بن سنان» است. متن روایت محاسن این چنین است:

عنه [أحمد بن محمد بن خالد البرقی][۷۰]عن أبیه[۷۱]عن محمد بن سنان عن عمار بن مروان الکلبی قال: أوصانی أبو عبد الله - علیه السلام - فقال: أوصیک بتقوی الله و أداء الأمانه و صدق الحدیث و حسن الصحابه لمن صحبت و لا حول و لا قوه إلا بالله.[۷۲]

پس در این نقل، راوی از «عمار بن مروان الکلبی»، «محمد بن سنان» است؛ همان کسی که سند شیخ و نجاشی در نقل از عمار بن مروان الیشکری به او می‌رسید و این تأیید بر وحدت است، هر چند دلیل بر وحدت نمی‌تواند باشد؛ زیرا محمد بن سنان می‌تواند از هر دو در صورتی که متعدد باشند نقل کند.

بنابراین معلوم می‌شود ردّ سید خویی بر کلام محقق أردبیلی صاحب جامع الرواه ناتمام است.

کلام سید خویی - رحمه الله - مبنی بر اشتباه شدن عمار بن مروان با محمد بن مروان در نسبت الکلبی

سیّد خوئی[۷۳]- رحمه الله - قرائنی را ذکر کرده و احتمال دادهاند در مشیخهی شیخ صدوق اشتباهی رخ داده اشتباهی از طرف نسّاخ یا سهو القلمی از جانب خود شیخ صدوق و محمد بن مروان الکلبی صحیح است؛ نه عمّار بن مروان الکلبی.

توضیح:

ایشان ابتدا روایتی از عمار بن مروان در من لایحضره الفقیه نقل می‌کند که عبارتست از: وَ رَوَی ابْنُ مَحْبُوبٍ عَنْ أَبِی أَیُّوبَ عَنْ عَمَّارِ بْنِ مَرْوَانَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ - علیه السلام - قَالَ: سَمِعْتُهُ یَقُولُ مَنْ سَافَرَ قَصَّرَ وَ أَفْطَرَ إِلَّا أَنْ یَکُونَ رَجُلًا سَفَرُهُ إِلَی صَیْدٍ أَوْ فِی مَعْصِیَهِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَوْ رَسُولًا لِمَنْ یَعْصِی اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَوْ طَلَبِ عَدُوٍّ أَوْ شَحْنَاءَ أَوْ سِعَایَهٍ أَوْ ضَرَرٍ عَلَی قَوْمٍ مِنَ الْمُسْلِمِینَ.[۷۴]

در تهذیب هم، شیخ طوسی[۷۵]همین روایت را با سند خودش از کلینی از عده من أصحابنا از سهل بن زیاد نقل می‌کند که سهل بن زیاد هم از ابن محبوب از أبو أیوب از عمار بن مروان نقل می‌کند که این مقدار سند، مشترک است:

مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ عِدَّهٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ أَبِی أَیُّوبَ عَنْ عَمَّارِ بْنِ مَرْوَانَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ - علیه السلام - قَالَ: سَمِعْتُهُ یَقُولُ: مَنْ سَافَرَ قَصَّرَ وَ أَفْطَرَ إِلَّا أَنْ یَکُونَ رَجُلًا سَفَرُهُ فِی الصَّیْدِ أَوْ فِی مَعْصِیَهِ اللَّهِ تَعَالَی أَوْ رَسُولًا لِمَنْ یَعْصِی اللَّهَ أَوْ فِی طَلَبِ شَحْنَاءَ أَوْ سِعَایَهِ ضَرَرٍ عَلَی قَوْمٍ مِنَ الْمُسْلِمِینَ.[۷۶]

روایت تهذیب با روایت من لا یحضره الفقیه اندک تفاوتی دارد. اولاً: در سند تهذیب، سهل بن زیاد[۷۷]واقع شده که تضعیف شده است. ثانیاً: در روایت الفقیه، عبارت «أَوْ سِعَایَهٍ أَوْ ضَرَر» آمده، ولی این مطلب در تهذیب به صورت «أَوْ سِعَایَهِ ضَرَر» آمده است.

سید خویی سپس همین روایت را از کافی نقل می‌کند که به جای عمّار بن مروان، محمد بن مروان ذکر شده است:

عِدَّهٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ أَبِی أَیُّوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مَرْوَانَ[۷۸]عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ - علیه السلام - قَالَ: سَمِعْتُهُ یَقُولُ: مَنْ سَافَرَ قَصَّرَ وَ أَفْطَرَ إِلَّا أَنْ یَکُونَ رَجُلاً سَفَرُهُ إِلَی صَیْدٍ أَوْ فِی مَعْصِیَهِ اللَّهِ أَوْ رَسُولاً لِمَنْ یَعْصِی اللَّهَ أَوْ فِی طَلَبِ شَحْنَاءَ أَوْ سِعَایَهِ ضَرَرٍ عَلَی قَوْمٍ مُسْلِمِینَ.[۷۹]

سیّد خوئی می‌فرماید: از آن جایی که همین روایتِ «من لا یحضره الفقیه» را «کافی» با همین سند یعنی از طریق ابن محبوب عن أبی أیوب نقل کرده، ولی از محمد بن مروان؛ نه عمار بن مروان، معلوم می‌شود که در «من لا یحضره الفقیه» هم، محمد بن مروان است و به همین خاطر، گمان می‌رود که در مشیخهی صدوق هم تحریفی واقع شده که ناشی از سهو القلم مصنّف یا اشتباه نسّاخ بوده و صحیحش محمد بن مروان الکلبی است که شیخ طوسی در رجالش[۸۰]او را در زمرهی اصحاب امام باقر - علیه السلام - ذکر می‌کند، امّا عمّار بن مروان الکلبی اثری از او در کتب رجالی نیست.

سپس سیّد خوئی تأییدی برای مطلب خود ذکر می‌کنند و می‌فرمایند: جناب صدوق در «من لا یحضره الفقیه» از محمد بن مروان هم نقل کرده و به او ابتداء سند کرده است، در حالی که در مشیخه، او را ذکر نکرده و سندش را به او بیان نکرده است، بنابراین، گمان می‌رود سندی که در مشیخه نقل کرده از طریق «الحسن بن محبوب عن أبی أیوب» به همان محمد بن مروان است که در کافی هم، چنین نقل شده بود؛ نه عمار بن مروان. بنابراین عمار بن مروان اشتباه است. و الله العالم.

با این توضیح، مشکل تصحیح روایت عمار بن مروان حل می‌شود؛ زیرا «عمّار بن مروان» در روایت «اجور القضاه سحتٌ» متعین در «یشکری» می‌شود و اصلاً «عمّار بن مروان الکلبی» نداریم.

مناقشه در بیان سیّد خوئی - رحمه الله -

با توجه به این که علاوه بر مشیخهی صدوق، در متن «من لا یحضره الفقیه» و هم در کتاب محاسن برقی، نام «عمّار بن مروان الکلبی» ذکر شده، سخت است که بگوییم این دو محدّث اشتباه کردهاند. بله، اگر فقط شیخ صدوق یا فقط برقی بود، شاید می‌توانستیم بپذیریم، ولی با وجود دو نفر، پذیرش اشتباه از هر دو مشکل است؛ خصوصاً با توجه به این که شیخ صدوق در دو جا، از عمار بن مروان الکلبی نام برده است.

حتّی اگر کسی بگوید: جناب صدوق که در متن سند «من لا یحضره الفقیه»، «عمّار بن مروان الکلبی» را آورده، نظر به محاسن برقی داشته و تحت تأثیر آن قرار گرفته و لذا اشتباه کرده، ممکن است این سخن را در مورد متن بپذیریم، امّا در مورد مشیخه دیگر نمی‌توانیم چنین حرفی را قبول کنیم. بنابراین دلیلی وجود ندارد که بگوییم عمار بن مروان الکلبی اصلاً وجود ندارد.

البته این نکته را هم باید متذکر شوم: با تحقیقی که انجام دادیم مشخص شد که شیخ صدوق در هیچ کجای «من لا یحضره الفقیه» به عمّار بن مروان الکلبی که در مشیخه از او نام برده، ابتداء سند نکرده، فقط یک جا گفته است «و رُوی عن عمّار بن مروان الکلبی»[۸۱]که در چنین جاهایی نمی‌توانیم بگوییم شیخ صدوق با سند خودش از عمار بن مروان الکلبی نقل می‌کند؛ مخصوصاً در این جا که سندش در مشیخه به عمار بن مروان صحیح است؛[۸۲]به خاطر این که به صورت مجهول (و رُوی عن عمار بن مروان الکلبی) نقل می‌کند و اطمینان به آن نداشته، و الّا باید می‌فرمود: «و رَوی عمار بن مروان الکلبی» بنابراین با سند خودش از او نقل نکرده است. امّا این که چرا در مشیخه به عمار بن مروان الکلبی سند بیان می‌کند، هیچ احتمالی باقی نمی‌ماند، الّا همان احتمالی که محقق اردبیلی (صاحب جامع الرواه) گفتند که این عمار بن مروان الکلبی با عمار بن مروان الیشکری متحد است[۸۳]، و مؤید آن است: روایتی که برقی از

عمار بن مروان الکلبی نقل می‌کند، از طریق محمد بن سنان[۸۴]است که طریق شیخ و نجاشی به عمار بن مروان الیشکری هم به واسطهی همین محمد بن سنان است و نیز جناب صدوق - رحمه الله - همین سند مشیخه را در معانی الأخبار آوردهاند که از عمار بن مروان است؛ نه محمد بن مروان. مضافاً به این که به حسب جستجوی کامپیوتری، غیر از یک موردی که گذشت، جای دیگری وجود ندارد که أبو ایوب از محمد بن مروان نقل کرده باشد.

و امّا این که سید خویی فرمودند: با این که شیخ صدوق به محمد بن مروان ابتداء سند کرده، ولی در مشیخه طریقی به او ارائه نمی‌دهد و این آیت آن است که عمار بن مروان الکلبی در مشیخه اشتباه است و محمد بن مروان (الکلبی) صحیح است، می‌گوییم شیخ صدوق فقط در دو جا به محمد بن مروان ابتداء سند کرده و ممکن است در این دو جا سندی نداشته است و دلیلی نداریم که بگوییم حتماً سندی داشته است.[۸۵]

و امّا آن روایتی که ذکر کردند که در کافی به جای عمار بن مروان در نقل من لایحضره الفقیه و تهذیب، عمار بن مروان است محمد بن مروان نقل شده است و این را آیت بر آن دانستند که در مشیخه هم اشتباه شده، می‌گوییم در کتاب وافی[۸۶]که کتب اربعه را جمع کرده است وقتی

روایت کافی از «محمد بن مروان» را نقل می‌کند، در حاشیهی کتاب می‌نویسد: «فی بعض نسخ الکافی» محمد بن مروان است[۸۷]و از این تعبیر معلوم می‌شود که در بعضی نسخِ دیگر الکافی، «محمد بن مروان» نبوده و می‌توان حدس زد که «عمار بن مروان» باشد. بنابراین از اوّل، نسخ الکافی متفاوت بوده و اگر هم اشتباهی رخ داده باشد، اولی آن است که بگوییم: در بعضی نسخ الکافی که محمد بن مروان دارد اشتباه شده و نسخهی صحیح، همان عمار بن مروان است؛ مخصوصاً با توجه به این که تهذیب هم از کلینی نقل می‌کند و عمار بن مروان دارد[۸۸].

بنابراین نمی‌توانیم بپذیریم که شیخ صدوق خطا کرده؛ زیرا خطا خلاف اصل است و تا دلیل محکمی نداشته باشیم، نمی‌توانیم بپذیریم، گرچه سید خویی این کلام را به عنوان این که ایجاد ظن و گمان می‌کند بیان می‌کنند، ولی ما می‌گوییم حتّی ایجاد ظن هم نمی‌کند، هر چند که ایجاد ظن هم بکند می‌گوییم «إن الظن لایغنی من الحق شیئاً».

نظر نهایی دربارهی عمار بن مروان

بنابراین نتیجهی کلام تا این جا این شد: این که بگوییم اصلاً عمار بن مروان الکلبی وجود خارجی ندارد، درست نیست و با قرائنی که بیان شد، معلوم شد که عمار بن مروان الکلبی با عمار بن مروان الیشکری متحد است و به همین خاطر در کتب رجالی هم عنوان جداگانهای برای کلبی ذکر نشده است.

علی فرض این که دو نفر هم باشند، می‌گوییم عمار بن مروان الیشکری قطعاً أعرف و أشهر است؛ چون دارای کتاب است و طرق متعددی به کتب او وجود دارد، ولی کلبی کتابی ندارد و فقط دو روایت از او در کتب روایی نقل شده که معلوم می‌شود خیلی معروف نبوده، بنابراین «عمّار بن مروان» عند الاطلاق، منصرف به یشکری است؛ نه کلبی. قندی را هم که گفتیم از اوّل از دایرهی علم اجمالی خارج است پس این روایتی که در این جا وجود دارد و «أجور القضات سحتٌ» را نقل کرده، صحیحه است.

مرسلهی مجمع البیان

الْفَضْلُ بْنُ الْحَسَنِ الطَّبْرِسِیُّ[۸۹]فِی مَجْمَعِ الْبَیَانِ قَالَ: رُوِیَ عَنِ النَّبِیِّ - صلی الله علیه و آله و سلم - : أَنَّ السُّحْتَ هُوَ الرِّشْوَهُ فِی الْحُکْمِ. وَ هُوَ الْمَرْوِیُّ عَنْ عَلِیٍّ - علیه السلام - .[۹۰]

فضل بن الحسن الطبرسی در مجمع البیان می‌گوید: از نبی اکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - روایت شده است: همانا سحت، همان رشوهی در قضاوت است. همین مطلب از امیرالمؤمنین - علیه السلام - هم روایت شده است.

تا این جا، تعدادی از روایات کتاب التجاره، ابواب مایکتسب به، باب تحریم أجر الفاجره و بیع الخمر و ... از کتاب شریف وسائل الشیعه، ذکر و بررسی اجمالی شد و استعمالات مختلف واژهی رشا در آنها، مورد توجّه قرار گرفت.

اکنون روایات مربوط به رشوه را در کتاب القضاء، ابواب آداب قاضی، باب تحریم الرشوه فی الحکم و الرزق من السلطان علی القضاء، مورد بررسی قرار می‌دهیم.

روایات مربوط به رشوه از کتاب القضاء، ابواب آداب القاضی، باب ۸ (باب تحریم الرشوه)

موثّقهی سَمَاعَهَ

وَ [محمد بن یعقوب] عَنْ عِدَّهٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنْ أَخِیهِ الْحَسَنِ عَنْ زُرْعَهَ عَنْ سَمَاعَهَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ - علیه السلام - قَالَ: الرِّشَا فِی الْحُکْمِ هُوَ الْکُفْرُ بِاللَّه.[۹۱]

این روایت از لحاظ سند تمام است.

سماعه از امام صادق - علیه السلام - نقل می‌کند که فرمودند: رشوهی در حکم قضاوت کفر به خداوند است.

روایت یوسف بن جابر

اشاره

وَ [محمد بن الحسن] بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی بْنِ عُبَیْدٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنْ یُوسُفَ بْنِ جَابِرٍ قَالَ: قَالَ أَبُو جَعْفَر - علیها السلام - : لَعَنَ رَسُولُ اللَّهِ - صلی الله علیه و آله و سلم - مَنْ نَظَرَ إِلَی فَرْجِ امْرَأَهٍ لَا تَحِلُّ لَهُ وَ رَجُلًا خَانَ أَخَاهُ فِی امْرَأَتِهِ وَ رَجُلًا احْتَاجَ النَّاسُ إِلَیْهِ لِتَفَقُّهِهِ فَسَأَلَهُمُ الرِّشْوَه.[۹۲]

این روایت از لحاظ سند، حداقل به خاطر یوسف بن جابر[۹۳]که مجهول است، ناتمام است و قابل اعتماد نیست، ولی برای آمادگی ذهن برای فهم امثال این روایات و آشنا شدن با حدود معانی لغت و به دست آوردن معنای آن، مناسب است این روایت را بررسی کنیم؛ زیرا اگر این روایت مجعول هم بوده باشد، از آن جایی که یک کلام عربی است و به لغت رائج زمان صدور روایات جعل شده، می‌توانیم موارد استعمال کلمهی رشوه و مشتقات آن و معنای حقیقی آن را به دست آوریم.

یوسف بن جابر از امام باقر - علیه السلام - نقل می‌کند که فرمود: رسول خدا - صلی الله علیه و آله و سلم - لعن فرمود کسی را که نگاه کند به فرج زنی که بر او حلال نیست و کسی که خیانت کند برادر [دینی] خود را در مورد همسرش و کسی که مردم به تفقّه [و دانش فقهی و دینی] او احتیاج دارند و او مطالبهی رشوه می‌کند.

استعمال رشوه در اعمّ از قضاوت (إفتاء و نقل إفتاء) در این روایت

بعضی، این عبارت «احْتَاجَ النَّاسُ إِلَیْهِ لِتَفَقُّهِهِ» را حمل کردهاند به احتیاج مردم به او در امر قضاوت و او تقاضای رشوه کند، بنابراین در این صورت بیش از این استفاده نمی‌شود که رشوه، آن پولی است که در مورد قضاوت پرداخت می‌شود، هر چند قضاوت به حق باشد.

ولی ظاهراً اعم از قضاوت است و شامل إفتاء هم می‌شود؛ یعنی اگر مردم در مسائل شرعی به کسی احتیاج داشته باشند مثلاً در شک بین سه و چهار، چه کار باید بکنند؟ وقتی به سفر می‌روند، در کجا قصر بخوانند؟ و ... و او مطالبهی پول کند، این هم رشوه است و «رَجُلًا احْتَاجَ النَّاسُ إِلَیْهِ لِتَفَقُّهِهِ فَسَأَلَهُمُ الرِّشْوَهَ» بر او صدق می‌کند و شاید بتوانیم بگوییم که شامل نقل إفتاء هم می‌شود؛ زیرا کسی که نقل إفتاء می‌کند یعنی فتوای دیگران را در مسائل شرعی بیان می‌کند نسبت به کسی که نمی‌داند، نوعی تفقّه دارد و مورد احتیاج مردم است، بنابراین اگر در قبال نقل فتوا چیزی مطالبه کند، آن هم رشوه است و روایت شاملش می‌شود. بنابراین در این روایت، رشوه در اعم از قضاوت استعمال شده است.

آیا حرمت رشوه در این روایت اختصاص به صورت استغناء قاضی دارد

مرحوم شیخ می‌فرماید: این روایت دالّ بر حرمت رشوه و اخذ اجرت از مترافعین است حتّی اگر به حق حکم کند امّا این حرمت، اختصاص به صورتی دارد که قاضی مستغنی باشد، بنابراین اگر قاضی مستغنی نباشد، این روایت دالّ بر حرمت آن نیست. عبارت مرحوم شیخ این چنین است:

«أمّا اعتبار الحاجه، فلظهور اختصاص أدلّه المنع بصوره الاستغناء، کما یظهر بالتأمّل فی روایتی یوسف و عمّار المتقدمتین»؛[۹۴]

یعنی با تأمّل در این روایتِ یوسف بن جابر و صحیحهی عمّار بن مروان که دوباره بررسی خواهیم کرد ظاهر می‌شود که حرمت رشوه، اختصاص به صورت استغناء قاضی دارد. امّا ما هر چه تأمل می‌کنیم چنین چیزی نمی‌توانیم از روایت استفاده کنیم و روایت به صورت مطلق بیان می‌کند؛ چه استغناء داشته باشد و چه نداشته باشد.

بعضی تمحّل عجیبی کردهاند تا وجهی برای این استظهار شیخ درست کنند که اصلاً قابل ذکر نیست و حق، با کسانی است که گفتهاند هر چه تأمّل کردیم، نتوانستیم بفهمیم که مقیّد به صورت استغناء باشد.

در عبارت «احْتَاجَ النَّاسُ إِلَیْهِ لِتَفَقُّهِهِ» مراد، احتیاج به شخص است یا به نوع

در عبارت «رَجُلًا احْتَاجَ النَّاسُ إِلَیْهِ لِتَفَقُّهِهِ فَسَأَلَهُمُ الرِّشْوَهَ» اگر مقصود، احتیاج به شخص او باشد، لازمه اش آن است که اگر مَن بِه الکفایه وجود داشته باشد و متعیّن در او نباشد، مطالبهی رشوه و اُجرت حرمتی ندارد، امّا اگر مقصود احتیاج به نوع او باشد، در این صورت اگر کسان دیگری هم باشند و متعیّن در او نباشد هم، نمی‌تواند مطالبهی رشوه و اجرت کند.

به نظر می‌آید مقصود از احتیاج، احتیاج به نوع باشد، کما این که عرف هم در چنین مواردی نوع می‌فهمد؛ مثلاً وقتی گفته می‌شود: مردم به دکتر نیاز دارند و دکتر هم رعایت نمی‌کند، هر جور دوست دارد پول ویزیتش را بالا می‌برد، مقصود این نیست که به شخص این دکتر نیاز دارند و کس دیگری نیست، بلکه مقصود این است که نوعشان مورد احتیاج است. در این جا هم ظاهراً این چنین است.

بنابراین اگر این روایت، سند صحیحی داشت، می‌توانستیم نتیجه بگیریم رشوهی در قضاوت، إفتاء و بیان احکام شرعی که مورد نیاز مردم است، به هر وجهی که باشد، حرام است.

روایت جرَّاحٍ المدائنیّ

الْعَیَّاشِیُّ فِی تَفْسِیرِهِ عَنْ جَرَّاحٍ الْمَدَائِنِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ - علیه السلام - قَالَ: مِنْ أَکْلِ السُّحْتِ الرِّشْوَهُ فِی الْحُکْمِ.[۹۵]

جناب عیّاشی در تفسیرش، از جرّاح مدائنی از امام صادق - علیه السلام - نقل می‌کند که فرمود: از انواع أکل سحت، رشوهی در حکم (قضاوت) است.

اینها روایاتی بود که لفظ رشوه در آن به کار برده شده و در این دو باب ذکر شده بود. البته باز روایتی که لفظ رشوه در آن به کار برده شده در غیر این دو باب، در کتاب التجاره، ابواب ما یکتسب به، باب ۸۵ (جواز أخذ الجعل علی معالجه الدواء و علی التحوّل من المسکن لیسکنه غیره و علی شراء الاشیاء) وجود دارد که آن را هم ذکر می‌کنیم:

صحیحهی محمد بن مسلم

اشاره

وَ بِالْإِسْنَادِ [مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ[۹۶]عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِیسَی عَنْ حَرِیزٍ] عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ - علیه السلام - عَنِ الرَّجُلِ یَرْشُو الرَّجُلَ الرِّشْوَهَ عَلَی أَنْ یَتَحَوَّلَ مِنْ مَنْزِلِهِ فَیَسْکُنَهُ قَالَ: لَا بَأْسَ بِهِ.[۹۷]

این روایت از لحاظ سند تمام است.

محمد بن مسلم می‌گوید: از امام صادق - علیه السلام - دربارهی مردی که به دیگری رشوه می‌دهد تا از منزلش بلند شود و به جای او بنشیند پرسیدم، حضرت فرمودند: اشکالی ندارد.

به عنوان مثال، حجره‌های مدارس طلبگی که قبلاً مدیریت نداشت و حق سکونت با کسی بود که زودتر ساکن می‌شد (الحقّ لمن سبق) اگر طلبهای به او بگوید این مقدار پول را از من بگیر و از این حجره که حق سکونتش با شماست، چون زودتر آمدی بلند شو تا من بنشینم، اشکالی ندارد. یا کسی که در کنار خیابان دست فروشی می‌کند و مزاحمتی به کسی ندارد، دیگری می‌تواند به او رشوه دهد تا از مکانش بلند شود و او بنشیند.

اطلاق رشوه بر غیر مسائل قضائی و دینی و حکم به حلیت آن در این روایت

در این روایت، واژهی رشوه بر غیر مورد قضاء و حتّی غیر امور دینی (مانند إفتاء و نقل إفتاء) اطلاق شده است و هم چنین حکم به حلّیت آن شده است. بنابراین، معنای رشوه اعم است علی نحو الحقیقه در اعم استعمال شده؛ نه علی سبیل المجاز و اگر کسی نپذیرد می‌گوییم لاأقل آن است که در اعم هم استعمال می‌شود و رشوهی حلال هم داریم، همان طوری که ربای حلال هم داریم.

روایت حُکَیْمِ بْنِ حَکَمٍ الصَّیْرَفِیِّ

مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ[۹۸]عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَمَاعَهَ[۹۹]إِسْمَاعِیلَ بْنِ أَبِی سَمَّاکٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی حَمْزَهَ[۱۰۰] عَنْ حُکَیْمِ بْنِ حَکَمٍ الصَّیْرَفِیِّ[۱۰۱]قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا الْحَسَنِ[۱۰۲]- علیه السلام – وَ سَأَلَهُ حَفْصٌ الْأَعْوَرُ فَقَالَ: إِنَّ السُّلْطَانَ یَشْتَرُونَ مِنَّا الْقِرَبَ وَ الْأَدَاوَی[۱۰۳]فَیُوَکِّلُونَ الْوَکِیلَ حَتَّی یَسْتَوْفِیَهُ مِنَّا فَنَرْشُوهُ حَتَّی لَا یَظْلِمَنَا فَقَالَ: لَا بَأْسَ مَا تُصْلِحُ بِهِ مَالَکَ، ثُمَّ سَکَتَ سَاعَهً ثُمَّ قَالَ: إِذَا أَنْتَ رَشَوْتَهُ یَأْخُذُ أَقَلَّ مِنَ الشَّرْطِ؟ قُلْتُ: نَعَمْ قَالَ: فَسَدَتْ رِشْوَتُکَ.[۱۰۴]

این روایت از لحاظ سند به خاطر إسماعیل بن أبی سمّال[۱۰۵](سمّاک)

ناتمام است.

حکم بن حُکیم الصیرفی می‌گوید: از امام کاظم - علیه السلام - شنیدم در حالی که حفص الأعور از ایشان پرسید: [عمّالِ] سلطان از ما مشک و ظروف آب [اداوی: جمع أداوه چیزی که در آن آب پر می‌کنند، مانند آفتابه] می‌خرند [حتماً چیزی از روایت سقط شده وگرنه نباید برای سلطان، فعل جمع (یشترون) آورده شود، شاید کلمه ی عمّال السلطان بوده و افتاده است] و وکیلی می‌گیرند که اجناس خریداری شده را از ما تحویل بگیرد، ما به آن وکیل رشوه می‌دهیم تا به ما ظلم نکند. حضرت فرمودند: مانعی ندارد آن چه که مالت را به وسیلهی آن اصلاح می‌کنی. سپس حضرت لحظهای سکوت کردند، سپس فرمودند: بعد از آن که به وکیل رشوه می‌دهی، آیا چیزی کمتر از آن که فروختهای از شما می‌گیرد؟ (مثلاً به جای ده مشک نه تا می‌گیرد) گفتم: بله. حضرت فرمود: [در این صورت] رشوه ات فاسد شد.

در این روایت صرف نظر از ضعف سندش رشوه هم، در کلام راوی و هم دو بار در کلام امام - علیه السلام - در غیر مقام قضاوت، حکم و حتی إفتاء به کار رفته است.

نتیجه ی بررسی معنای لغوی رشوه

لفظ «رشوه» از «رشا» اخذ شده و رشا هم به معنی «رَسَن» است؛ یعنی طنابی که به دلو بسته می‌شود و در چاه انداخته می‌شود تا آب را بالا بکشند. رشوه هم به مناسبت أخذش از «رشا» و موارد استعمالش، آن وسیلهای است که اشخاص می‌توانند با آن به اغراض خود برسند.

این که رشوه به معنای ریسمان باشد، در کلام امیرالمؤمنین - علیه السلام - در نهج البلاغه هم آمده است:

وَ اللَّهِ لَابْنُ أَبِی طَالِبٍ آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْیِ أُمِّهِ بَلِ انْدَمَجْتُ عَلَی مَکْنُونِ عِلْمٍ لَوْ بُحْتُ بِهِ لَاضْطَرَبْتُمْ اضْطِرَابَ الْأَرْشِیَهِ فِی الطَّوِیِّ الْبَعِیدَه؛[۱۰۶]

به خدا قسم، اُنس فرزند ابی طالب به مرگ از علاقهی طفل شیرخوار به پستان مادرش بیشتر است، بلکه نزد من، علوم پوشیدهای جمع شده که اگر آشکارش کنم [شما نمی‌توانید تحمّل کنید و] چنان اضطراب و لرزه می‌گیرید، مانند لرزش طناب بلند در چاه‌های عمیق. [همان طور که اگر دلوی را با یک رسنی در یک چاه عمیق؛ مخصوصاً با سرعت بیندازند به شدت می‌لرزد، اگر اسرار غیبی که در سینه دارم آشکار کنم، مثل آن طناب می‌لرزید.]

عبارت أرشیه در کلام حضرت، از ارشی جمع رشا به معنای طناب است. حضرت می‌فرمایند: اگر اسرار غیبی که در سینهام نهفته است، آشکار کنم و شما بشنوید، همانند طناب بلند در چاه عمیق می‌لرزید.

بنابراین بعد از این تتبعی که کردیم، می‌توانیم استظهار کنیم که رشوه در لغت، اعم است و همان طوری که در فارسی گفته می‌شود: رشوه داد فلان کار را کرد، در عربی هم این چنین است؛ یعنی هر چیزی که پرداخت می‌شود تا انسان به غرضش برسد چه حق باشد و چه باطل رشوه است. در میان لغویین، ابن اثیر و فیومی در نهایه[۱۰۷]و المصباح المنیر[۱۰۸]هم، این طور اعم معنا کردهاند.

توجه به چند نکته و بیان محدودهی حرمت رشوه

اولاً: بر حسب معیار، اجرت بر قضاوت حتّی اگر بگوییم حرام است آن چنان که مشهور قائلند و در مصححهی عمار بن مروان هم فرمود سحت است غیر از رشوه است. رشوهای که در شرع مقدس، آن مقدار روی حرمتش تأکید شده است که در حدّ کفر بالله العظیم شمرده شده، غیر از اجرت بر قضاوت است و در معنای لغوی اش استعمال نشده است.

در مصححه ی عمار بن مروان که قبلا هم ذکر کردیم می‌فرماید:

قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ - علیه السلام - : (کُلُّ شَیْ ءٍ غُلَّ مِنَ الْإِمَامِ فَهُوَ سُحْتٌ) وَ السُّحْتُ أَنْوَاعٌ کَثِیرَهٌ مِنْهَا مَا أُصِیبَ مِنْ أَعْمَالِ الْوُلَاهِ الظَّلَمَهِ وَ مِنْهَا أُجُورُ الْقُضَاهِ وَ أُجُورُ الْفَوَاجِرِ وَ ثَمَنُ الْخَمْرِ وَ النَّبِیذِ الْمُسْکِرِ وَ الرِّبَا بَعْدَ الْبَیِّنَهِ فَأَمَّا الرِّشَا یَا عَمَّارُ فِی الْأَحْکَامِ فَإِنَّ ذَلِکَ الْکُفْرُ بِاللَّهِ الْعَظِیمِ وَ بِرَسُولِهِ - صلی الله علیه و آله و سلم - .[۱۰۹]

سحت انواع زیادی دارد، یکی از آنها اجور قضات است. سپس رشوه را مطرح می‌کند که «فَأَمَّا الرِّشَا یَا عَمَّارُ فِی الْأَحْکَامِ فَإِنَّ ذَلِکَ الْکُفْرُ بِاللَّهِ الْعَظِیمِ وَ بِرَسُولِهِ - صلی الله علیه و آله و سلم - ». از این که بین اجرت بر قضاوت و رشوه فرق گذاشته است، معلوم می‌شود در روایاتی که رشوه را در حد کفر بالله قرار می‌دهد[۱۱۰]و احکام خاصی دارد، این رشوه به معنای مطلق اجر نیست. هر چند ممکن است در برخی روایات، به معنای اجر آمده باشد.

ثانیاً: نمی‌توانیم بگوییم مطلق رشوه حرام است؛ زیرا در دو روایت بیان فرمود که برخی موارد رشوه حلال است. یکی از آن دو روایت، صحیحهی «محمد بن مسلم» است که دادن رشوه برای تخلیهی منزل را بدون اشکال دانست[۱۱۱]. پس رشای حلال هم داریم، امّا پرسش مهم آن است که رشوهی حرام کدام است؟

از آن جایی که آیهی شریفه، رشوهی در قضاوت[۱۱۲]را مورد نهی قرار داد و روایات هم، رشوهی در حکم و قضاوت را به عنوان حرام و شرک بالله معرفی کرد و دلیلی که [از لحاظ سند] صحیح باشد و اطلاق داشته باشد تا رشوهی غیر باب قضاوت را به عنوان رشوه حرام کرده باشد، نداریم هر چند ممکن است تحت عناوین دیگری حرام باشد پس می‌گوییم مقصود ما از بحث رشوه در مکاسب محرمه که حرام است و کفر و شرک بالله است، رشوهی در قضاوت است.

شیخ انصاری- قدس سرّه - هم روایات دال بر حرمت رشوه را منصرف به امر قضاوت می‌داند[۱۱۳]، امّا ما می‌گوییم اگر روایاتی احیاناً اطلاق داشته باشد، چنان چه منصرف هم نباشد، چون سند صحیح ندارد، نمی‌توانیم این اطلاق را بپذیریم و بگوییم رشوهی در غیر باب قضاوت هم به عنوان رشوه حرام است.

ثالثاً: اگر اجرت قضاوت را حرام بدانیم، باید به این پرسش پاسخ دهیم: اجرت بر قضاوت چه تفاوتی با رشوهی حرام دارد؟ در پاسخ، دو تفاوت را ذکر می‌کنیم:

تفاوت اول: حرمت رشوه خیلی بیشتر از حرمت اجرت قاضی است، در حدّی که از آن به کفر بالله تعبیر شده است. در نتیجه، اگر حاکم بخواهد عقوبت کند از آن جایی که برای هر گناهی می‌تواند عقوبت کند برای رشوه می‌تواند عقوبت بیشتری از اجرت قضاوت در نظر بگیرد.

تفاوت دوم: ممکن است برخی در اجرت قضاوت، تنها قائل به حرمت وضعی آن شوند؛ یعنی إنشاء إجاره را حرام تکلیفی ندانند، بلکه آن را معاملهی فاسدی بدانند که فقط از جهت تصرف در مال غیر حرام بوده و مصداق آیهی شریفه: ‹لاَ تَأْکُلُوا أَمْوَالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْبَاطِلِ›[۱۱۴]است. به خلاف رشوه که نفس انشاء اخذ رشوه، حرام بوده و علاوه بر حرمت وضعی، حرمت تکلیفی هم دارد. در نتیجه اگر همراه تصرّف خارجی در ملک غیر هم نباشد، حرام است؛ مثلاً رشوه دهنده بگوید فلان طور حکم کن و بر ذمّهی من که فلان مبلغ را به تو بدهم، نفس این إنشاء، حرام است.

رابعاً: آیا حرمت رشوه در باب قضاوت، مخصوص رشوهای است که حقی را ناحق یا باطلی را حق کند؟ یا اعم است، و صرف این که به نفع رشوه دهنده حکم شود، حرام است، هرچند که رشوه برای حکم به حق باشد؟

در پاسخ می‌گوییم: رشوه برای حکم به حق هم، تحت عنوان رشوهی حرام قرار دارد، گرچه مشمول آیهی شریفه ‹وَ تُدْلُوا بِهَا إِلَی الْحُکَّامِ لِتَأْکُلُوا فَرِیقاً مِنْ أَمْوَالِ النَّاسِ بِالْإِثْمِ› نیست چون آیه، قید ‹فَرِیقاً مِنْ أَمْوَالِ النَّاسِ بِالْإِثْمِ› دارد، ولی روایاتی که فرموده: رشوه حرام است، اطلاق دارد و مقیدی هم ندارد و آیهی شریفه نمی‌تواند به عنوان مقید باشد؛ زیرا مثبتین، با هم تنافی ندارند. بنابراین، رشوهی حرام شامل پول دادن به قاضی برای حکم به حق هم می‌شود، امّا شامل اجرت نمی‌شود.

البته اگر شخصی نمی‌تواند حقش را بگیرد مگر با دادن رشوه، آیا چنین رشوهای هم حرام است یا نه؟ این بحث مستقلی است که جای خودش را می‌طلبد و باید با توجّه به حدیث شریف «لا ضرر»، حدود آن را تعیین کرد.

حکم اجرت بر قضاوت

اشاره

از قدیم بین فقهاء در مورد اجر قاضی و اجرت برای قضاوت، دو نظر وجود داشته است.

عدّهای که شاید مشهور باشند اجر بر قضاوت را حرام می‌دانند[۱۱۵]؛

یعنی قاضی، مالک اجرت نمی‌شود و تصرّفش در آن حرام است.

در این گونه موارد، مراد از سُحت یا حرمت، حکم وضعی است؛ نه حرمت تکلیفی؛ یعنی عدم انتقال به قاضی و عدم ملکیت او. البته وقتی مالک نباشد، تصرف در آن تکلیفاً هم حرام است.

در این جا علاوه بر غصب، حرمت دیگری ندارد، به خلاف رشوه که نفس انشاءِ أخذ هم حرام است. بله، در اجرت هم همین که قاضی خارجاً أخذ کند، تصرّف غاصبانه و حرام است، و این کلام که پرداخت کنندهی اجر، راضی است قاضی تصرف کند، پس غصب و حرام نیست، درست نیست؛ زیرا رضایت پرداخت کننده فقط به عنوان معامله و اجرت است؛ نه علی أیّ حال که حتّی اگر عقد باطل باشد و قاضی مستحق اجرت نباشد هم راضی به تصرف باشد. بله، اگر جایی علی أیّ حالٍ حتی در صورت بطلان راضی باشد، مانعی ندارد تصرف کند، چنان که در هر عقد فاسدی هم، این چنین است؛ مثلاً در بیع غرری که معامله باطل است، نه بایع حق تصرف در ثمن و نه مشتری حق تصرف در مثمن دارد، در این جا اگر کسی بگوید چون راضی هستند، تصرف کردن جایز است، می‌گوییم رضایت این دو محدود است؛ یعنی علی فرض صحت عقد، ثمن یا مثمن را می‌دهد که تصرف کند؛ نه مطلقاً. بله، اگر یک جایی علی أیّ حالٍ راضی به تصرف باشند مثلاً متعاملین پدر و فرزند باشند که یقین وجود دارد اگر معامله هم نمی‌کردند، راضی به تصرفند اشکالی ندارد. بنابراین در این مورد، از آن جایی که رضایت و طیب نفس علی کل حالٍ نیست چون اگر قاضی نبود به او نمی‌داد پس تصرف قاضی در آن حرام می‌شود و نظیر این، روایتی از رسول اکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - است که کسی را برای جمع آوری زکات فرستادند، وقتی اموال را آورد، بعضی را برداشت و گفت: این را به خود من دادهاند، حضرت به او فرمودند: اگر عامل زکات نبودی و در خانه نشسته بودی، باز هم به تو می‌دادند؟[۱۱۶]

بنابراین، رضایت برای پرداخت اجرت به عنوان قاضی است، چون قاضی است، اجرت را پرداخت کردهاند و اگر قاضی نبود پرداخت نمی‌کردند، پس معلوم می‌شود علی أیّ حال نیست.

ادلّهی حرمت اجرت بر قضاوت

اشاره

برای اثبات حرمت اجرت قضاوت، چهار دلیل اقامه شده است:

صحیحهی عمار بن مروان

عَنْ عَمَّارِ بْنِ مَرْوَانَ قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ - علیه السلام - : (کُلُّ شَیْ ءٍ غُلَّ مِنَ الْإِمَامِ فَهُوَ سُحْتٌ) وَ السُّحْتُ أَنْوَاعٌ کَثِیرَهٌ مِنْهَا مَا أُصِیبَ مِنْ أَعْمَالِ الْوُلَاهِ الظَّلَمَهِ وَ مِنْهَا أُجُورُ الْقُضَاهِ وَ أُجُورُ الْفَوَاجِرِ وَ ثَمَنُ الْخَمْرِ وَ النَّبِیذِ الْمُسْکِرِ وَ الرِّبَا بَعْدَ الْبَیِّنَهِ فَأَمَّا الرِّشَا یَا عَمَّارُ فِی الْأَحْکَامِ فَإِنَّ ذَلِکَ الْکُفْرُ بِاللَّهِ الْعَظِیمِ وَ بِرَسُولِهِ - صلی الله علیه و آله و سلم - .[۱۱۷]

سحت انواع زیادی دارد و از جملهی آن، اجور قضات است. پس اجور قضات، سُحت و حرام است.

روایت یوسف بن جابر

وَ [محمد بن الحسن] بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی بْنِ عُبَیْدٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنْ یُوسُفَ بْنِ جَابِرٍ قَالَ: قَالَ أَبُو جَعْفَر - علیها السلام - : لَعَنَ رَسُولُ اللَّهِ - صلی الله علیه و آله و سلم - مَنْ نَظَرَ إِلَی فَرْجِ امْرَأَهٍ لَا تَحِلُّ لَهُ وَ رَجُلًا خَانَ أَخَاهُ فِی امْرَأَتِهِ وَ رَجُلًا احْتَاجَ النَّاسُ إِلَیْهِ لِتَفَقُّهِهِ فَسَأَلَهُمُ الرِّشْوَه.[۱۱۸]

کسی که مردم به خاطر علمش مثل علم به قضاوت احتیاج به او دارند و او مطالبهی رشوه کند [ملعونِ رسول الله - صلی الله علیه و آله و سلم - است]. در این جا رشوه به معنای اعم به کار رفته و اجرت را در بر می‌گیرد.

صحیحهی عبدالله بن سنان

مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ قَالَ: سُئِلَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ - علیه السلام - عَنْ قَاضٍ بَیْنَ قَرْیَتَیْنِ یَأْخُذُ مِنَ السُّلْطَانِ عَلَی الْقَضَاءِ الرِّزْقَ فَقَالَ: ذَلِکَ السُّحْتُ.[۱۱۹]

این روایت از لحاظ سند تمام است.

عبدالله بن سنان می‌گوید: از امام صادق - علیه السلام - دربارهی کسی که بین دو محل قضاوت می‌کند و از سلطان برای قضاوتش رزق می‌گیرد سؤال شد، حضرت فرمودند: آن سحت است.

وجه اعتباری

علاوه بر روایات، به یک وجه اعتباری نیز استدلال کردهاند به این بیان: قضاء، واجب کفائی و چه بسا بعضی وقتها واجب عینی است و اجرت بر عمل واجب هم، جایز نیست (مثل اجرت گرفتن بر خواندن نماز واجب خود) پس اجرت گرفتن بر قضاوت، جایز نیست.

جواز ارتزاق از بیت المال

اشاره

مطابق این قول که اجرت بر قضاوت حرام است، قاضی از بیت المال ارتزاق می‌کند و الحاکم یدرّ علیه الرزق. هر وقت احتیاج داشت، از بیت المال دریافت می‌نماید و یا هر ماه مبلغ ثابتی مانند قوانین کشور ما به او می‌دهند؛ مخصوصاً سفارش شده که به قضات رسیدگی بیشتری شود تا در اثر احتیاج، به طمع رشوه، قضاوت به جور نکنند. در عهد معروف مالک اشتر، امیرالمؤمنین - علیه السلام - می‌فرماید:

مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَیْنِ الرَّضِیُّ فِی نَهْجِ الْبَلَاغَهِ عَنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ - علیه السلام - فِی عَهْدٍ طَوِیلٍ کَتَبَهُ إِلَی مَالِکٍ الْأَشْتَرِ حِینَ وَلَّاهُ عَلَی مِصْرَ وَ أَعْمَالِهَا یَقُولُ فِیهِ: وَ اعْلَمْ أَنَّ الرَّعِیَّهَ طَبَقَاتٌ مِنْهَا جُنُودُ اللَّهِ وَ مِنْهَا کُتَّابُ الْعَامَّهِ وَ الْخَاصَّهِ وَ مِنْهَا قُضَاهُ الْعَدْلِ إِلَی أَنْ قَالَ: وَ کُلٌّ قَدْ سَمَّی اللَّهُ لَهُ سَهْمَهُ وَ وَضَعَهُ عَلَی حَدِّهِ وَ فَرِیضَتِهِ ثُمَّ قَالَ: وَ لِکُلٍّ عَلَی الْوَالِی حَقٌّ بِقَدْرِ مَا یُصْلِحُهُ ثُمَّ قَالَ: ذوَ اخْتَرْ لِلْحُکْمِ بَیْنَ النَّاسِ أَفْضَلَ رَعِیَّتِکَ فِی نَفْسِکَ مِمَّنْ لَا تَضِیقُ بِهِ الْأُمُورُ [وَ لَا تُمَحِّکُهُ الْخُصُومُ وَ لَا یَتَمَادَی فِی الزَّلَّهِ وَ لَا یَحْصَرُ مِنَ الْفَیْ ءِ إِلَی الْحَقِّ إِذَا عَرَفَهُ وَ لَا تُشْرِفُ نَفْسُهُ عَلَی طَمَعٍ وَ لَا یَکْتَفِی بِأَدْنَی فَهْمٍ دُونَ أَقْصَاهُ وَ أَوْقَفَهُمْ فِی الشُّبُهَاتِ وَ آخَذَهُمْ بِالْحُجَجِ وَ أَقَلَّهُمْ تَبَرُّماً بِمُرَاجَعَهِ الْخَصْمِ وَ أَصْبَرَهُمْ عَلَی تَکَشُّفِ الْأُمُورِ وَ أَصْرَمَهُمْ عِنْدَ اتِّضَاحِ الْحُکْمِ مِمَّنْ لَا یَزْدَهِیهِ إِطْرَاءٌ وَ لَا یَسْتَمِیلُهُ إِغْرَاءٌ وَ أُولَئِکَ قَلِیلٌ] و أَکْثِرْ تَعَاهُدَ قَضَائِهِ وَ افْسَحْ لَهُ فِی الْبَذْلِ مَا یُزِیحُ عِلَّتَهُ وَ تَقِلُّ مَعَهُ حَاجَتُهُ إِلَی النَّاسِ وَ أَعْطِهِ مِنَ الْمَنْزِلَهِ لَدَیْکَ مَا لَا یَطْمَعُ فِیهِ غَیْرُهُ [مِنْ خَاصَّتِکَ لِیَأْمَنَ بِذَلِکَ اغْتِیَالَ الرِّجَالِ لَهُ عِنْدَک].[۱۲۰]

سیّد رضی - رحمه الله - در نهج البلاغه از امیرالمؤمنین - علیه السلام - در عهد طویل به مالک اشتر، وقتی که تولیت مصر و کارهای آن را به او سپرد، نقل می‌کند: در آن آمده است: مردم چند دستهاند. گروهی سربازان و لشکریان خدا هستند ... و گروهی قضات عدل هستند، تا آن جا که فرمود: برای هر کدام از این گروه‌ها، خداوند سهمی را مقرر داشته و در کتاب خدا یا سنت پیامبر - صلی الله علیه و آله و سلم - که بصورت عهد، در نزد ما محفوظ است، این سهم را مشخص و معین ساخته است، سپس فرمود: هر طبقهای بر گردن والی حقی دارد، به قدری که وضعش را به صلاح بیاورد.

سپس فرمود: از میان مردم، برترین فرد در نزد خود را برای قضاوت برگزین از کسانی که امور را در تنگنا قرار ندهد و بر خورد مخالفان با یکدیگر، او را به خشم و کج خلقی وا ندارد. در اشتباهاتش پافشاری نکند و بازگشت به حق، هنگامی که برای او روشن شد، بر او سخت نباشد، طمع را از دل بیرون کرده، و در فهم مطالب به اندک تحقیق، اکتفا نکند.

از کسانی که در شبهات از همه محتاط تر، و در یافتن و تمسّک به حجّت و دلیل از همه مصرتر باشد. با مراجعه مکرر شکایت کنندگان، کمتر خسته شود و در کشف امور شکیباتر، و به هنگام آشکار شدن حق، در فصل خصومت از همه قاطع تر باشد. از کسانی که ستایش فراوان او را فریب ندهد، و تمجیدهای بسیار، وی را متمایل به جانب مدح کننده نسازد، ولی البته این افراد بسیار کمند.

آن گاه با جدیتِ هر چه بیشتر، قضاوتهای قاضی خویش را بررسی کن و در بذل و بخشش به او دستت را باز کن، آن چنان که نیازمندیش از بین برود و حاجتش به مردم کم باشد، و از نظر منزلت و مقام آن قدر مقامش را نزد خودت بالا ببر که هیچ کدام از یاران نزدیکت، به نفوذ در او طمع نکند و از توطئهی این گونه افراد در نزد تو در امان باشد.

شاهد ما در کلام حضرت، آن جاست که فرمود: «وَ افْسَحْ لَهُ فِی الْبَذْلِ مَا یُزِیحُ عِلَّتَهُ وَ تَقِلُّ مَعَهُ حَاجَتُهُ إِلَی النَّاسِ» دستت را برای بذل و بخشش به او باز کن و حسابی شکمش را سیر کن تا بهانه گیری او را از بین ببرد و حاجتش به مردم کم باشد.

البته بشر، سیری ناپذیر است، ولی حداقل این مقدار که بهانه نداشته باشد؛ مثلاً نگوید: فرزندم مریض بود و پول برای معالجه اش نداشتم یا شهریهی دانشگاه فرزندانم را نداشتم و ... . از نظر موقعیّت اجتماعی هم، موقعیّتی نزد خودت به او بده که دیگران در او طمع نکنند؛ یعنی واسطهی تقرّب او پیش تو شده و از این طریق در او نفوذ کنند.

علی أیّ حالٍ، این که قاضی می‌تواند از بیت المال ارتزاق کند، در روایات متعددی آمده و از مسلّمات است و تقریباً احتیاجی به سند ندارد. مگر می‌شود کسی را قاضی کرد تا شبانه روز قضاوت کند، امّا هیچ چیز به او نداد و أهل و عیالش گرسنه بمانند؟!

بررسی سند عهدنامهی مالک أشتر

برخی برای اثبات جواز ارتزاق قاضی از بیت المال، به همین عهدنامهی مالک أشتر تمسّک نموده و سندش را تام دانستهاند با این که صاحب وسائل از سیّد رضی نقل می‌کند و سیّد رضی هم سندی ذکر نکرده است در تصحیح سند عهدنامه گفتهاند: از آن جایی که شیخ طوسی- قدس سرّه - در الفهرست، سند تامّی به عهد مالک دارد، پس سند تمام است.

شیخ طوسی در ترجمهی «أصبغ بن نباته» که از بزرگان أصحاب امیرالمؤمنین - علیه السلام - و از أجلاء است و عهد مالک را نقل کرده، می‌فرماید:

أخبرنا بالعهد ابن أبی جید عن محمد بن الحسن عن الحمیری عن هارون بن مسلم و الحسن بن ظریف جمیعا عن الحسین بن علوان الکلبی عن سعد بن طریف عن الأصبغ بن نباته عن أمیرالمؤمنین - علیه السلام - .[۱۲۱]

دو پرسش، این جا مطرح می‌شود:

۱. آیا واقعاً سند شیخ طوسی به «أصبغ بن نباته» صحیح است؟

۲. آن عهدی که شیخ به آن سند ذکر می‌کند، از کجا معلوم عین همان مطالبی است که سید رضی- قدس سرّه - نقل می‌کند؟

پاسخ سؤال اول: سند شیخ بنا بر مبنای ما قابل تصحیح نیست؛ زیرا بعض افرادی که در سند واقع شدهاند، توثیق ندارند، مانند ابن أبی جیّد که توثیقی برای او در کتب رجالی ذکر نشده است.[۱۲۲]بله، از مشایخ حدیث و ممدوح است، که ما گفتیم صرف مشیخه بودن کافی در وثاقت نیست و ممدوح بودنش در حدّی نیست که بگوییم ثقه است. بعضی خواستهاند از طریق شیخِ نجاشی بودن، وثاقت او را اثبات کنند که قبلاً ضعف این استدلال را بیان کردهایم.

پاسخ سؤال دوم: می‌گوییم عهد مالک لاأقل در زمان شیخ طوسی و صدوق و امثال این بزرگواران معروف بوده، وقتی که شیخ طوسی می‌فرماید: من آن عهد را با این سند نقل می‌کنم؛ یعنی همین عهدی که در دست همه است.

نهج البلاغه قبل از شیخ طوسی تألیف شده و در مرأی و منظر شیخ و دیگران بوده و عهد مالک هم معروف بوده است. وقتی شیخ می‌فرماید عهد مالک را سند دارم، فرد اعلایی که به ذهن می‌آید، همان است که در نهج البلاغه بوده و شیعه با آن مأنوس بوده، پس همان را با این سند نقل می‌کند.

اگر کسی در این مناقشه کند می‌گوییم: این عهد مالک، الان از سه طریق به دست ما رسیده است: شریف رضی- قدس سرّه -[۱۲۳] ، دعائم الاسلام[۱۲۴] و ابن أبی شعبه در تحف العقول[۱۲۵]. در این سه نقل که تفاوتهایی با هم دارند، در این قسمتی که محلِ شاهد ماست، اختلافی وجود ندارد. بنابراین در سه نقل که آن زمان معروف بوده تحف العقول، دعائم الاسلام و نهج البلاغه اختلافی در این قسمت وجود ندارد. بنابراین می‌توانیم بگوییم این قسمت، خارج از سند شیخ نیست و مورد نظرش بوده و سند صحیح دارد.

مضاف به این که می‌توانیم بگوییم: اصلاً این فراز از عهد مالک احتیاج به سند ندارد؛ زیرا عهد، معروف بوده و قطعاً این قسمت از عهد نمی‌توانسته از زبان امثال ابن أبی جیّد خارج شده باشد به خاطر عدم ضبطشان و موجب اضافه شدن چنین عبارتی شود؛ زیرا این عبارت، هم در نهج البلاغه هست و هم در جاهای دیگر و هم این که نجاشی با سند دیگری همین عهد را نقل کرده است که اطمینان حاصل می‌شود کلیّات این فرازها و مخصوصاً این فراز را واقعاً افرادی مثل أصبغ و غیر او نقل کردهاند، پس بهتر است به جای این که بگویند سندش صحیح است، بگویند اطمینان به صدورش هست و بلکه مفاد این فراز که به قضات باید بیشتر بذل و بخشش کرد که حاجتشان به مردم کم شود احتیاج به اینها هم ندارد و اصل قضیه، موافق اعتبار است.

بنابراین بعد از این که معلوم شد ارتزاق قضات از بیت المال جایز است، باید بررسی کنیم منظور از اجور قضات که سحت است چیست؟

ممکن است مراد، اجرتی باشد که از مترافعین دریافت می‌کند؛ زیرا همیشه این طور نیست که حکومتی باشد تا قاضی از آن ارتزاق کند، یا این که قاضیِ منصوبِ از طرف حکومت وجود ندارد، و یا این که قاضیِ عدل نیست تا مترافعین به او رجوع کنند و اجرت نپردازند، بنابراین باید به یک قاضیی رجوع کنند که نمی‌تواند از بیت المال ارتزاق کند. اجرتی که در این صورت از مترافعین دریافت کند، فرد بارز برای «اجور القضاه» است.

ممکن است مراد، اعم باشد؛ یعنی اجرتی که در قبال عملش دریافت می‌کند، حتی اگر از طرف سلطان باشد و حتی از طرف ولی امر باشد، اجور القضاه صدق می‌کند؛ یعنی اگر قاضی بگوید برای هر پروندهای که رسیدگی می‌کنم یا برای هر ساعتی که وقت می‌گذارم این مقدار می‌گیرم، هر چند آن را سلطان و ولی امر بپردازد، مصداق «اجور القضاه»[۱۲۶] است.

در مورد هر دو احتمال، باید بررسی کنیم ادلّهای که بر حرمت «اجور القضاه» اقامه شده، تمام است یا نه؟

بررسی دلیل اعتباری اقامه شده بر حرمت اجرت قضات

دلیل اعتباری که بر حرمت اجرت قضات اقامه شد، این بود که قضاوت، واجب کفایی و در بعضی مواقع، واجب عینی است و اخذ اجرت بر واجبات، جایز نیست، پس اخذ اجرت بر قضاوت، جایز نیست.

در بحث اخذ اجرت بر واجبات، إن شاء الله خواهد آمد که:

اولاً: این مسأله اختلافی است.

ثانیاً: در مورد هر واجبی نمی‌توانیم این حرف را بزنیم. بعضی امور، واجبات نظامیّه هستند و واجبات نظامیّه چه بسا با پول گرفتن اصلاً واجب می‌شود. جامعهی مسلمین احتیاج به قصّاب، نانوا و ... دارد و الّا اختلال نظام پیش می‌آید، امّا وجوب داشتن قصّاب و نانوا، لزوماً به این معنا نیست که باید بدون اجرت باشد، اصل آن باید باشد، هر چند با پول باشد. بلکه گاهی اوقات اگر بدون مزد باشد، چون نمی‌تواند دوام بیاورد، مختل می‌شود [و لذا باید با پول باشد تا بتواند دوام بیاورد و باعث اختلال نظام نشود].

پس وجه اعتباری مذکور نمی‌تواند اثبات کند که حتماً قضاوت واجب باید بدون پول باشد؛ زیرا در اکثر موارد، مشکل مردم با قضاوت پولی حل می‌شود.

بله، جاهای خاصی ممکن است اگر پولی باشد، کسی به حقش نرسد، در حالی که می‌دانیم باید هر مظلومی را کمک کرد تا به حقش برسد و در روایتی می‌فرماید:

مَا قُدِّسَتْ أُمَّهٌ لَمْ یُؤْخَذْ لِضَعِیفِهَا مِنْ قَوِیِّهَا غَیْرَ مُتَعْتَعٍ[۱۲۷] ؛

هیچ امّتی به رستگاری نمی‌رسد، مگر آن که حقّ ضعیف از قوی بدون لکنت زبان گرفته شود.

این که مظلوم باید بتواند بدون حتّی لکنت زبانی حقش را از ظالم بگیرد، به طریق اولی اگر پولی هم نداشت پرداخت کند، باید بتواند حقش را بگیرد.

امّا نهایت، آن است که می‌گوییم در چنین جاهایی گرفتن اجرت بر قاضی جایز نیست.[۱۲۸] امّا در جایی که مترافعین مثلاً دربارهی پنج میلیارد تومان با هم دعوا دارند، این که قاضی بگوید در مقابل این چند ساعتی که برای حل دعوای شما باید وقت بگذارم، ده هزار تومان به من پرداخت کنید، این منافاتی با اساس عدم جواز اخذ اجرت بر واجبات ندارد؛ چون واجب بودنش از این باب است که اجتماع مسلمین باید قاضی داشته باشد و این بیش از لزوم اصل قضاوت (هر چند با پول) اثبات نمی‌کند.

پانویس

  1. الکافی، ج ۵، کتاب المعیشه، باب السحت، ح۳، ص ۱۲۷: عِدَّهٌ مِن أصحابِنا عَن أحمَدَ بْنِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَنِ الْجَامُورَانِیِّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی حَمْزَهَ عَنْ زُرْعَهَ عَنْ سَمَاعَهَ قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ - علیه السلام - : «السُّحْتُ أَنْوَاعٌ کَثِیرَهٌ مِنْهَا کَسْبُ الْحَجَّامِ إِذَا شَارَطَ وَ أَجْرُ الزَّانِیَهِ وَ ثَمَنُ الْخَمْرِ فَأَمَّا الرِّشَا فِی الْحُکْمِ فَهُوَ الْکُفْرُ بِاللَّهِ الْعَظِیم».
  2. سورهی بقره، آیه ی۱۸۸.
  3. در این که مراد از باء «بالباطل» باء مقابله است یا سببیت یا استعانت، بحث مفصّلی را حضرت استاد دام ظلّه در ابتدای مکاسب محرمه فرمودند که مختار حضرت استاد «باء» استعانت است. (امیرخانی)
  4. لسان العرب، ج ۱۴، ص۲۶۶: دلَّاه بغُرُورٍ أَی أَوْقَعَه فیما أَراد من تَغْرِیره و هو من إِدْلاءِ الدَّلْو. و أَدْلَی إلیه بِمالِه: دَفَعه. التهذیب: و أَدْلَی بمالِ فلان إلی الحاکِمِ إذا دَفَعَه إلیه؛ و منه قوله تعالی: (وَ تُدْلُوا بِها إِلَی الْحُکّامِ)؛ یعنی الرِّشْوَهَ. قال أَبو إسحاق: معنی تُدْلُوا فی الأَصل من أَدْلَیْت الدَّلْوَ إذا أَرْسَلْتها لتملأَها، قال: و معنی أَدْلَی فلان بحُجَّته أَی أَرْسَلَها و أَتَی بها علی صحه.
  5. همان طوری که در تعریف رشاء هم به ریسمان دلو معنی کردهاند: الرِّشَاءُ: رَسَنُ الدَّلوِ. لسان العرب، ج ۱۴.
  6. خوردن اموال در آیهی شریفه، کنایه از تصرّف است.
  7. ممکن است تصوّر شود که عبارت «بالاثم» قید احترازی باشد، ولی اینگونه نیست و تأکید است.
  8. لسان العرب؛ ج ۱۴، ص ۳۲۲: الرَّشْوُ: فِعْلُ الرَّشْوَهِ، یقال: رَشَوْتُه. و المُرَاشَاهُ: المُحاباهُ. ابن سیده: الرَّشْوَهُ و الرُّشْوَهُ و الرِّشْوَهُ معروفه: الجُعْلُ، و الجمع رُشیً و رِشیً؛ قال سیبویه: من العرب من یقول رُشْوَهٌ و رُشیً، و منهم من یقول رِشْوَهٌ و رِشیً، و الأَصل رُشیً، و أَکثر العرب یقول رِشیً. و رَشَاه یَرْشُوه رَشْواً: أَعطاه الرَّشْوَهَ. و قد رَشا رَشْوَهَ و ارْتَشَی منه رَشْوَهً إذا أَخذَها. و رَاشَاهُ: حاباه. و تَرَشَّاه: لایَنَهُ. و رَاشَاه إذا ظاهرهَ. قال أَبو العباس: الرُّشْوَهُ مأْخوذه من رَشَا الفَرْخُ إذا مدَّ رأْسَه إلی أُمِّه لتَزُقَّه. أَبو عبید: الرَّشَا من أَولاد الظِّباء الذی قد تحرَّک و تمشَّی. و الرِّشَاءُ: رَسَنُ الدَّلوِ. و الرَّائِشُ: الذی یُسْدی بین الرَّاشِی و المُرْتَشِی. و فی الحدیث: لعَنَ اللهُ الرَّاشِیَ و المُرْتَشِیَ و الرَّائِشَ. قال ابن الأَثیر: الرَّشْوَهُ و الرُّشْوَهُ الوُصْلَهُ إلی الحاجه بالمُصانعه، و أَصله من الرِّشَاءِ الذی یُتَوَصَّلُ به إلی الماء، فالرَّاشِی من یُعطی الذی یُعینُه علی الباطل، و المُرْتَشِی الآخذُ، و الرَّائِش الذی یسعی بینهما یَسْتَزید لهذا و یَسْتَنْقِصُ لهذا، فأَما ما یُعطی توصُّلًا إلی أَخذِ حَقّ أَو دفعِ ظلمٍ فغیرُ داخِلٍ فیه. و روی أَن ابن مسعود أُخِذَ بأَرضِ الحَبَشه فی شی ء فأَعْطی دینارین حتی خُلِّیَ سبیلُه، و روی عن جماعه من أَئمه التابعین قالوا: لا بأْس أَن یُصانعَ الرجلُ عن نفسهِ و مالهِ إذا خافَ الظُّلْمَ. و الرِّشاءُ: الحبْلُ، و الجمع أَرْشِیَهٌ. قال ابن سیده: و إنما حملناه علی الواو لأَنه یُوصَلُ به إلی الماء کما یوصَلُ بالرُّشْوَهِ إلی ما یُطلَبُ من الأَشیاء. قال اللحیانی: و من کلام المؤَخِّذات للرجال أَخَّذْتُه بدُبَّاء مُمَلَّإٍ من الماءِ مُعَلَّقٍ بتِرْشاء؛ قال: التِّرْشَاءُ الحبل، لا یُسْتَعمَلُ هکذا إلا فی هذه الأُخْذهِ. و أَرْشی الدَّلْوَ: جعل لها رِشاءً أی حَبْلًا. و الرِّشَاءُ: من منازل القمر، و هو علی التشبیه بالحبل. الجوهری الرِّشَاءُ کواکبُ کثیره صغارٌ علی صوره السَّمَکه یقال لها بطنُ الحُوت، و فی سُرَّتِها کَوْکَبٌ نَیِّرٌ یِنزِلُه القمر. و أَرْشِیَهُ الحنظلِ و الیقطینِ: خُیوطه. و قد أَرْشَت الشجرهُ و أَرْشَی الحنظلُ إذا امْتَدَّتْ أَغصانُه. قال الأَصمعی: إذا امْتَدَّتْ أَغصانُ الحَنظل قیل قد أَرْشَتْ أَی صارت کالأَرْشِیَه، و هی الحِبال. أَبو عمرو: اسْتَرْشَی ما فی الضَّرْع و اسْتَوْشی ما فیه إذا أخرجه. و اسْتَرْشَی فی حکمه: طلب الرَّشْوَه علیه. و اسْتَرْشَی الفصیلُ إذا طلب الرَّضاع، و قد أَرْشَیْتُه إرْشاءً. ابن الأَعرابی: أَرْشَی الرجلُ إذا حکَّ خَوْرانَ الفصیل لیعدُوَ، و یقال للفصیل الرَّشِیُّ. و الرَّشَاهُ: نَبْتٌ یُشْرَب للْمَشِیِّ؛ و قال کراع: الرَّشَاهُ عُشبهٌ نحوُ القَرْنُوَهِ، و جمعها رَشاً. قال ابن سیده: و حملْنا الرَّشِیّ علی الواو لوجود «ر ش و» و عدم «ر ش ی».
  9. لسان العرب، مطالب کتب لغوی قبل از خود را هم جمع نموده و هر محقّقی با داشتن این کتاب و تحقیق در آن، به محتوای کتب قبل از آن نیز دسترسی خواهد داشت. ترتیب بیان معانی لغات در این کتاب آن است که ابتدا نظر صاحب کتاب، سپس نظرات دیگر لغویین مطرح می‌گردد. یکی از کسانی که لسان العرب از او نقل می‌کند «ابن اثیر» است. ابن اثیر که از علمای اهل تسنن است، اگر بخواهیم برای او نظیری در عالم تشیّع بیاوریم، می‌توان به جناب طریحی مثال زد. طریحی صاحب کتاب مجمع البحرین است که در آن لغات قرآن کریم و احادیث اهل بیت را جمع آوری و به گونهای که مناسب حدیث است، معنا کرده است. البته ابن اثیر مقدّم بر طریحی بوده و قبل از او، لغات را با توجّه به معانی حدیثی معنا نموده است.
  10. ابن اثیر، رِشوه به کسر راء را ذکر نکرده است.
  11. برخی کار راشی را تشبیه کردهاند به طنابی که به دلو بسته می‌شود تا از چاه باطل اموال مردم را بالا کشیده و تصرّف کند.
  12. جلد ۱۷ از چاپ آل البیت.
  13. وسائل الشیعه، ج ۱۷، کتاب التجاره، ابواب مایکتسب به، باب۵، ح ۱، ص۹۲.
  14. حضرت استاد دام ظله در نهایت به این نتیجه می‌رسند که عمّار بن مروان ثقه است و روایت از لحاظ سند تمام است. (امیرخانی)
  15. «شبه مال یتیم»، «شبه یتیم» یا «شبه أکل مال یتیم»، احتمالات مختلف در این عبارت روایت است. شبه یتیم؛ یعنی کسی که یتیم نیست، ولی مثلاً سفیه یا عاجز یا ... است.
  16. وسائل الشیعه، ج ۱۷، کتاب التجاره، ابواب مایکتسب به، باب۵، ح ۲ ، ص ۹۲.
  17. معجم رجال الحدیث، ج۱۵، ص ۵۲: ü قال ابن الغضائری: محمد بن أحمد الجامورانی: أبو عبد الله الرازی ضعفه القمیون و استثنوا من کتاب نوادر الحکمه ما رواه و فی مذهبه ارتفاع و قال النجاشی فی الکنی: أبو عبد الله الجامورانی: ابن بطه عن البرقی عن أبی عبد الله الجامورانی بکتابه. ü و قال الشیخ فی الکنی: أبو عبد الله الجامورانی، له کتاب رویناه بهذا الإسناد، عن أحمد بن أبی عبد الله، عنه. و أراد بهذا الإسناد: عده من أصحابنا عن أبی المفضل، عن ابن بطه عن أحمد بن أبی عبد الله. و عدّه فی رجاله فیمن لم یرو عنهم: مرتین (تاره) قائلا: أبو عبد الله الجامورانی روی عنه أحمد بن أبی عبد الله و (أخری) قائلا: أبو عبد الله الجامورانی الرازی روی عنه محمد بن أحمد بن یحیی و تقدم بعنوان محمد بن أبی عبد الله الرازی و تقدم فی ترجمه محمد بن أحمد بن یحیی، استثناء ابن الولید من روایاته ما یرویه عن أبی عبد الله الجامورانی الرازی. و تقدم فی ترجمه محمد بن أحمد بن یحیی، استثناء ابن الولید من روایاته ما یرویه عن أبی عبد الله الجامورانی الرازی. و طریق الشیخ إلیه ضعیف بأبی المفضل و ابن بطه.
  18. معجم رجال الحدیث، ج ۵، ص ۱۵: ü قال النجاشی: الحسن بن علی بن أبی حمزه و اسمه سالم البطائنی قال: أبو عمرو الکشی فیما أخبرنا به محمد بن محمد، عن جعفر بن محمد، عنه قال: قال: محمد بن مسعود: سألت علی بن الحسن بن فضال عن الحسن بن علی بن أبی حمزه البطائنی؟ فطعن علیه، و کان أبوه قائد أبی بصیر یحیی بن القاسم. هو الحسن بن علی بن أبی حمزه، مولی الأنصاری، کوفی و رأیت شیوخنا رحمهم الله، یذکرون أنه کان من وجوه الواقفه ... ü و قال ابن الغضائری: مولی الأنصاری، أبو محمد واقفه بن واقف، ضعیف فی نفسه و أبوه أوثق منه و قال علی بن الحسن بن فضال: إنی لأستحیی من الله أن أروی عن الحسن بن علی، و حدیث الرضا - علیه السلام - ، فیه مشهور. ü و قال الکشی الحسن بن علی بن أبی حمزه البطائنی. محمد بن مسعود قال: سألت علی بن الحسن بن فضال، عن الحسن بن علی بن أبی حمزه البطائنی: فقال کذاب ملعون، رویت عنه أحادیث کثیره، و کتبت عنه تفسیر القرآن کله من أوله إلی آخره، إلا أنی لا أستحل أن أروی عنه حدیثا واحدا. و حکی لی أبو الحسن، حمدویه بن نصیر عن بعض أشیاخه أنه قال: الحسن بن علی بن أبی حمزه، رجل سوء ... . قال أبو عمرو: محمد بن عبد الله بن مهران غال، و الحسن بن علی بن أبی حمزه کذاب. أقول: الرجل و إن وقع فی أسناد کامل الزیارات و فی أسناد تفسیر القمی کما یأتی إلا أنه لا یمکن الاعتماد علیه، بعد شهاده علی بن الحسن بن فضال بأنه کذاب ملعون، المؤیده بشهاده ابن الغضائری بضعفه، اللهم إلا أن یقال: إن شهاده ابن الغضائری لم تثبت لعدم ثبوت صحه نسبه الکتاب إلیه، و کذلک شهاده علی بن الحسن بن فضال، فإن الکشی روی ذلک بعینه عن محمد بن مسعود، عن علی بن الحسن، فی حق علی بن أبی حمزه البطائنی، و لا بد من أن تکون إحدی الروایتین غیر مطابقه للواقع، فإن من البعید جدا، أن علی بن الحسن کتب التفسیر من أوله إلی آخره من الحسن بن علی بن أبی حمزه، و من علی بن أبی حمزه کلیهما بل قد یتوهم أن الظاهر صحه ما رواه الکشی بالنسبه إلی علی بن أبی حمزه، فإنه صاحب کتاب التفسیر، و لم یذکر للحسن بن علی بن أبی حمزه کتاب فی التفسیر. لکنّک ستعرف فی ترجمه علی بن أبی حمزه البطائنی أن الصحیح هو ما رواه الکشی بالنسبه إلی الحسن بن علی بن أبی حمزه، و یؤید ذلک، ما تقدم عن النجاشی من روایه ذلک عن الکشی فی الحسن بن علی بن أبی حمزه. و مع التنزل عن ذلک، فیکفی فی ضعف الحسن بن علی بن أبی حمزه شهاده الکشی بأنه کذاب. ثم إن فی ما ذکره ابن فضال من أن حدیث الرضا - علیه السلام - ، فیه مشهور سهوا ظاهرا، فإن الحدیث کما یأتی، إنما هو فی علی بن أبی حمزه، لا فی الحسن بن علی.
  19. وسائل الشیعه، ج ۱۷، کتاب التجاره، ابواب مایکتسب به، باب۵، ح ۸ ، ص ۹۲.
  20. در برخی از روایات از گناه بزرگ یا حرامی که حدّ اعلای حرمت را دارد تعبیر به کفر شده است. (غروی)
  21. من لا یحضره الفقیه، ج ۴، ص۵۳۶: و ما کان فیه عن حمّاد بن عمرو؛ و أنس بن محمّد فی وصیّه النبیّ۹ لأمیر المؤمنین - علیه السلام - فقد رویته عن محمّد بن علیّ الشاء بمروالرّود قال: حدّثنا أبو حامد أحمد بن محمّد بن أحمد بن الحسین قال: حدّثنا أبو یزید أحمد بن خالد الخالدیّ قال: حدّثنا محمّد بن أحمد بن صالح التمیمیّ قال: أخبرنا أبی: أحمد بن صالح التّمیمیّ قال أخبرنا محمّد بن حاتم القطّان، عن حمّاد بن عمرو، عن جعفر بن محمّد، عن أبیه، عن جدّه، عن علیّ بن أبی طالب - علیه السلام - . و رویته أیضا عن محمّد بن علیّ الشاه قال: حدّثنا أبو حامد قال: أخبرنا أبو یزید قال: أخبرنا محمّد بن أحمد بن صالح التمیمیّ قال: حدّثنا أبی قال: حدّثنی أنس بن محمّد أبو مالک، عن أبیه، عن جعفر بن محمّد، عن أبیه، عن جدّه، عن علیّ بن أبی طالب: عن النبیّ۹.
  22. وسائل الشیعه، ج۱۷، کتاب التجاره، ابواب مایکتسب به، باب ۵، ح ۹،ص۹۴.
  23. وسائل الشیعه، ج۱۷، کتاب التجاره، ابواب مایکتسب به، باب ۵، ح ۱۰، ص۹۴.
  24. معجم رجال الحدیث، ج۱۰، ص۲۰۹: عبد الله بن سنان = عبد الله بن سنان بن طریف: ü قال النجاشی: عبد الله بن سنان بن طریف مولی بنی هاشم، یقال مولی بنی أبی طالب و یقال مولی بنی العباس کان خازنا للمنصور و المهدی و الهادی و الرشید، کوفی ثقه، من أصحابنا جلیل لا یطعن علیه فی شی ء روی عن أبی عبد الله - علیه السلام - و قیل: روی عن أبی الحسن موسی - علیه السلام - . ü و قال الشیخ: عبد الله بن سنان، ثقه، له کتاب.
  25. معجم رجال الحدیث، ج۱۶، ص۱۵۱: محمد بن سنان = محمد بن سنان أبو جعفر الزاهری: ü قال النجاشی: محمد بن سنان أبو جعفر الزاهری، من ولد زاهر مولی عمرو بن الحمق الخزاعی، کان أبو عبد الله بن عیاش یقول: حدثنا أبو عیسی محمد بن أحمد بن محمد بن سنان قال: هو محمد بن الحسن بن سنان مولی زاهر توفی أبوه الحسن و هو طفل و کفله جده سنان فنسب إلیه ... و هو رجل ضعیف جدا لا یعول علیه و لا یلتفت إلی ما تفرد به. ü و قال الشیخ: محمد بن سنان له کتب و قد طعن علیه و ضعف و کتبه مثل کتب الحسین بن سعید علی عددها و له کتاب النوادر و جمیع ما رواه إلا ما کان فیها من تخلیط أو غلو.
  26. وسائل الشیعه، ج ۱، کتاب الطهاره، ابواب الوضوء، باب۵۴، ح ۴ ص ۴۸۸: وَ [مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْن] فِی عُیُونِ الْأَخْبَارِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ الشَّاهِ الْمَرْوَزِیِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ النَّیْسَابُورِیِّ عَنْ عُبَیْدِ اللَّهِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ عَامِرٍ الطَّائِیِّ عَنْ أَبِیهِ عَنِ الرِّضَا - علیه السلام - وَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِبْرَاهِیمَ بْنِ بَکْرٍ الْخُوزِیِّ عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ هَارُونَ بْنِ مُحَمَّدٍ الْخُوزِیِّ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ زِیَادٍ الْفَقِیهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْهَرَوِیِّ عَنِ الرِّضَا - علیه السلام - وَ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْعَدْلِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ مَهْرَوَیْهِ الْقَزْوِینِیِّ عَنْ دَاوُدَ بْنِ سُلَیْمَانَ الْفَرَّاءِ عَنِ الرِّضَا عَنْ آبَائِهِ: فِی حَدِیثٍ طَوِیلٍ قَالَ: ... ü و فی عیون أخبار الرضا - علیه السلام - ، ج۲، ص ۲۵: حدثنا أبو الحسن محمد بن علی بن الشاه الفقیه المروزی بمرورود فی داره قال: حدثنا أبو بکر بن محمد بن عبد الله النیسابوری قال: حدثنا أبو القاسم عبد الله بن أحمد بن عامر بن سلیمان الطائی بالبصره قال: حدثنا أبی فی سنه ستین و مائتین قال حدثنی علی بن موسی الرضا - علیه السلام - سنه أربع و تسعین و مائه و حدثنا أبو منصور أحمد بن إبراهیم بن بکر الخوری بنیسابور قال: حدثنا أبو إسحاق إبراهیم بن هارون بن محمد الخوری قال حدثنا جعفر بن محمد بن زیاد الفقیه الخوری بنیسابور قال حدثنا أحمد بن عبد الله الهروی الشیبانی.
  27. سورهی مائده، آیه ی۴۲.
  28. وسائل الشیعه، ج ۱۷، کتاب التجاره، ابواب مایکتسب به، باب ۵، ح ۱۱، ص۹۵.
  29. أبو أیّوب خزّاز که از أجلاء بوده و ظاهراً تناسب و تعاملی از جهت کسب و کار با عمّار بن مروان که هر دو خزاز خز فروش بودند داشته و به همین جهت بیشتر روایات عمّار بن مروان را أبو أیوب نقل نموده¬ است.
  30. این بخش داخل پرانتز، در خصال ذکر نشده، در معانی الاخبار ذکر شده اما به زیادهی «و أکل مال الیتیم سحت».
  31. وسائل الشیعه، ج ۱۷، کتاب التجاره، ابواب مایکتسب به، باب ۵ ح ۱۲، ص۹۵.
  32. نبیذِ مسکر حرام است؛ نه غیر مسکر. گاهی برخی به خاطر طعم بد چیزی، خرمایی به آن اضافه می‌کنند تا طعم شیرینی بگیرد، مادامیکه این خرما تخمیر نشده، مصداق نبیذ مسکر و حرام نیست. گرچه از حیث لغت، مصداق نبیذ می-باشد؛ زیرا نبیذ به معنای انداخته ¬شده نَبَذَ فیه شیء: چیزی افتاد در آن است.
  33. روایتی بالخصوص در این مورد یافت نشد، امّا شاید بتوانیم از این روایت استفاده کنیم: وسائل الشیعه، ج ۲۷، کتاب القضاء، ابواب آداب القاضی، باب ۸، ح ۱، ص ۲۲۱: مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ قَالَ: سُئِلَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ - علیه السلام - عَنْ قَاضٍ بَیْنَ قَرْیَتَیْنِ یَأْخُذُ مِنَ السُّلْطَانِ عَلَی الْقَضَاءِ الرِّزْقَ فَقَالَ ذَلِکَ السُّحْتُ.
  34. دزفولی، مرتضی بن محمد امین انصاری، کتاب المکاسب (ط الحدیثه)، ۶ جلد، چاپ کنگره، ج ۱، ص۲۴۴: و فصّل فی المختلف، فجوّز أخذ الجُعل و الأُجره مع حاجه القاضی و عدم تعین القضاء علیه، و منعه مع غناه أو عدم الغنی عنه.
  35. استمرار و جریان رزق، ارتزاق.
  36. لسان العرب: ابن سیده: الرَّشْوَهُ و الرُّشْوَهُ و الرِّشْوَهُ معروفه: الجُعْلُ.
  37. وسائل الشیعه، ج ۱۷، کتاب التجاره، ابواب مایکتسب به، باب۵، ح ۱، ص۹۲: مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ عِدَّهٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ وَ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ جَمِیعاً عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ ابْنِ رِئَابٍ عَنْ عَمَّارِ بْنِ مَرْوَانَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ - علیه السلام - عَنِ الْغُلُولِ فَقَالَ: کُلُّ شَیْ ءٍ غُلَّ مِنَ الْإِمَامِ فَهُوَ سُحْتٌ وَ أَکْلُ مَالِ الْیَتِیمِ وَ شِبْهُهُ سُحْتٌ وَ السُّحْتُ أَنْوَاعٌ کَثِیرَهٌ مِنْهَا أُجُورُ الْفَوَاجِرِ وَ ثَمَنُ الْخَمْرِ وَ النَّبِیذِ وَ الْمُسْکِرِ وَ الرِّبَا بَعْدَ الْبَیِّنَهِ، فَأَمَّا الرِّشَا فِی الْحُکْمِ فَإِنَّ ذَلِکَ الْکُفْرُ بِاللَّهِ الْعَظِیمِ جَلَّ اسْمُهُ وَ بِرَسُولِهِ۹.
  38. معانی الأخبار، ص۲۱۱: عمار بن مروان قال سألت أبا عبد الله - علیه السلام - عن الغلول فقال کل شی ء غل من الإمام فهو سحت و أکل مال الیتیم سحت و السحت أنواع کثیره منها ما أصیب من أعمال الولاه الظلمه و منها أجور القضاه و أجور الفواجر و ثمن الخمر و النبیذ و المسکر و الربا بعد البینه فأما الرشوه یا عمار فی الأحکام فإن ذلک الکفر بالله العظیم و رسوله.
  39. وسائل الشیعه، ج۱۳، تتمه کتاب الحج، أَبْوَابُ الطَّوَافِ، باب۳۶، ح۷، ص۳۷۱: وَ عَنْهُ [مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ عَنْ أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی] عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی نَصْرٍ قَالَ: سَأَلَ رَجُلٌ أَبَا الْحَسَنِ - علیه السلام - عَنِ الرَّجُلِ یَطُوفُ الْأَسْبَاعَ جَمِیعاً فَیَقْرُنُ فَقَالَ: لَا إِلَّا أُسْبُوعٌ وَ رَکْعَتَانِ وَ إِنَّمَا قَرَنَ أَبُو الْحَسَنِ - علیه السلام - لِأَنَّهُ کَانَ یَطُوفُ مَعَ مُحَمَّدِ بْنِ إِبْرَاهِیمَ لِحَالِ التَّقِیَّهِ.
  40. معجم رجال الحدیث، ج ۱۷، ص۲۸۴: مُحَمَّدِ بْنِ مُوسَی بْنِ الْمُتَوَکِّلِ رَوی عن عبد الله بن جعفر الحمیری و روی عنه ابن بابویه، رجال الشیخ، فیمن لم یرو عنهم. ü أقول: قد أکثر الصدوق الروایه عنه، و ذکره فی المشیخه فی طرقه إلی الکتب فی ثمانیه و أربعین مورداً فقد روی عن سعد بن عبد الله و عبد الله بن جعفر بن جامع الحمیری و عبد الله بن جعفر الحمیری و علی بن إبراهیم و علی بن الحسین السعدآبادی و محمد بن أبی عبد الله الأسدی الکوفی و محمد بن یحیی العطار، و الظاهر أنه کان یعتمد علیه. ü و قد وثّقه العلامه فی: (۵۸) من الباب۱، من حرف المیم من القسم الأول و ابن داود فی: (۱۴۸۲) من القسم الأول صریحا. ü و ادعی ابن طاوس فی فلاح السائل: الفصل (۱۹) فی فضل صلاه الظهر و صفتها عند ذکر الروایه الوارده عن الصادق - علیه السلام - ، أنه ما أحب الله من عصاه: الاتفاق علی وثاقته. و قد مر ذلک فی إبراهیم بن هاشم، فالنتیجه أن الرجل لا ینبغی التوقف فی وثاقته.
  41. معجم رجال الحدیث، ج۱۰، ص۱۳۹: ü قال النجاشی: عبد الله بن جعفر بن الحسن بن مالک بن جامع الحمیری أبو العباس القمی شیخ القمیین و وجههم ... . ü قال الشیخ: عبد الله بن جعفر الحمیری القمی یکنی أبا العباس ثقه له کتب. [صاحب قرب الاسناد]
  42. معجم رجال الحدیث، ج۱۵، ص۲۹۱: ü النجاشی: محمد بن الحسین بن أبی الخطاب أبو جعفر الزیات الهمدانی و اسم أبی الخطاب زید، جلیل من أصحابنا عظیم القدر کثیر الروایه، ثقه، عین، حسن التصانیف، مسکون إلی روایته ... . ü قال الشیخ: محمد بن الحسین بن أبی الخطاب، کوفی، ثقه، له کتاب اللؤلؤه و کتاب النوادر.
  43. الحسن بن محبوب سرّاد یا زرّاد از اصحاب اجماع است. علامهی بحرالعلوم اصحاب اجماع را به صورت زیبایی به نظم درآورده است: قَدْ أجْمَعَ الْکُلُّ عَلَی تَصْحِیحِ مَا ***یَصِحُّ عَنْ جَمَاعَهٍ فَلْیُعْلَمَا وَ هُمْ اولُوا نَجَابَهٍ وَ رِفْعَه ***أرْبَعَهٌ وَ خَمْسَهٌ وَ تِسْعَه فَالسِّتَّهُ الاولَی مِنَ الأمْجَادِ ***أرْبَعَهٌ مِنْهُمْ مِنَ الأوتَادِ زُرَارَهُ ثُمَّ بُرَیدٌ قَدْ أتَی ***ثُمَّ مُحَمَّدٌ وَ لَیْثٌ یَا فَتی و السِّته الوُسْطَی أُولوا الفَضَائِلِ ***رُتْبَتُهم أدْنی مِن الأوَائِلِ جَمِیل الجَمِیل مَعْ أبان ***و العَبْدَلانِ ثُمّ حَمّادَانِ و السِّتَّهُ الاخْری هُمُ صَفْوَانُ ***وَ یُونُسُ عَلَیْهِمَا الرِّضْوَانُ ثُمَّ ابْنُ مَحْبُوبٍ کَذَا مُحَمَّدُ ***کَذَاکَ عَبْدُ اللهِ ثُمَّ أحْمَدُ روایتی نیز دربارهی الحسن بن محبوب، از امام رضا - علیه السلام - نقل شده است: أحمد بن علی القمی السلولی، قال: حدثنی الحسن بن خرزاذ، عن الحسن بن علی بن النعمان، عن أحمد بن محمد بن أبی نصر، قال: قلت لأبی الحسن الرضا - علیه السلام - : إن الحسن بن محبوب الزراد، أتانا برساله؟ قال: صدق لا تقل الزراد بل قل السراد، إن الله تعالی یقول (و قدّر فی السرد).
  44. معجم رجال الحدیث، ج۱، ص۲۶۶: إبراهیم بن عیسی أبو أیوب = إبراهیم بن عثمان = إبراهیم الخزاز أبو أیوب: ü قال النجاشی: إبراهیم بن عیسی أبو أیوب الخزاز، و قیل: إبراهیم بن عثمان، روی عن أبی عبد الله، و أبی الحسن علیهما السلام. ثقه، کبیر المنزله، له کتاب نوادر، کثیر الرواه عنه. ü قال الشیخ: إبراهیم بن عثمان، المکی بأبی أیوب الخزاز الکوفی، ثقه، له أصل.
  45. الکافی، ج۲، کتاب الإیمان و الکفر، بَابُ الْإِصْرَارِ عَلَی الذَّنْبِ، ح۱، ص ۲۸۸: عِدَّهٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدٍ النَّهِیکِیِّ عَنْ عَمَّارِ بْنِ مَرْوَانَ الْقَنْدِیِّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ - علیه السلام - قَالَ: لَا صَغِیرَهَ مَعَ الْإِصْرَارِ وَ لَا کَبِیرَهَ مَعَ الِاسْتِغْفَارِ.
  46. من لا یحضره الفقیه، ج ۲، ص۲۷۵: رُوِیَ عَنْ عَمَّارِ بْنِ مَرْوَانَ الْکَلْبِیِّ قَالَ: أَوْصَانِی أَبُو عَبْدِ اللَّهِ - علیه السلام - فَقَالَ أُوصِیکَ بِتَقْوَی اللَّهِ وَ أَدَاءِ الْأَمَانَهِ وَ صِدْقِ الْحَدِیثِ وَ حُسْنِ الصُّحْبَهِ لِمَنْ صَحِبَکَ وَ لَا قُوَّهَ إِلَّا بِاللَّه.
  47. همان طور که در روایات، کتب اربعه داریم در رجال هم کتب اربعه داریم که کتابهای مادر است. (امیرخانی)
  48. در رجال کشی نامی از عمار بن مروان برده نشده است. (امیرخانی)
  49. رجال نجاشی، ص۲۹۱.
  50. فهرست شیخ طوسی، ص ۳۳۵.
  51. مقالات فقهی(۱)، بخش فارسی، تحقیق پیرامون مغرب شمسی، ص ۹۳ ۸۸ و القسم العربی، تحقیقٌ حول المغرب الشمسی، ص ۱۶۳۱۶۰.
  52. مقالات فقهی(۱)، بخش فارسی، تحقیق پیرامون مغرب شمسی، ص ۹۳ ۸۸ و القسم العربی، تحقیقٌ حول المغرب الشمسی، ص ۱۶۳۱۶۰.
  53. رجال ابن الغضائری، کتاب الضعفاء، ص۱۴۰.
  54. رجال العلامه، خلاصه الأقوال، ص۱۲۸.
  55. در رجال کشی و برقی اصلاً نامی از عمار بن مروان برده نشده است. (امیرخانی)
  56. جناب صدوق در کتاب «من لا یحضره الفقیه» برای جلوگیری از تطویل کتاب، واسطهی بین خود و افراد غیر هم زمانش که روایت را از آنها نقل می‌کند حذف می‌کند، و این واسطه‌ها را یک جا در آخر کتاب، تحت عنوان مشیخه ذکر می‌کند.
  57. من لا یحضره الفقیه، ج ۴، ص ۴۹۸.
  58. الکافی (ط - الإسلامیه)، ج ۵، ص ۱۲۶: عِدَّهٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ وَ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ ابْنِ رِئَابٍ عَنْ عَمَّارِ بْنِ مَرْوَانَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍعلیهما السلام عَنِ الْغُلُولِ؟ قَالَ: کُلُّ شَیْ ءٍ غُلَّ مِنَ الْإِمَامِ فَهُوَ سُحْتٌ وَ أَکْلُ مَالِ الْیَتِیمِ وَ شِبْهُهُ سُحْتٌ وَ السُّحْتُ أَنْوَاعٌ کَثِیرَهٌ مِنْهَا أُجُورُ الْفَوَاجِرِ وَ ثَمَنُ الْخَمْرِ وَ النَّبِیذِ الْمُسْکِرِ وَ الرِّبَا بَعْدَ الْبَیِّنَهِ فَأَمَّا الرِّشَا فِی الْحُکْمِ فَإِنَّ ذَلِکَ الْکُفْرُ بِاللَّهِ الْعَظِیمِ وَ بِرَسُولِهِ۹.
  59. تهذیب الأحکام، ج ۶، ص ۳۶۸. الْحَسَنُ بْنُ مَحْبُوبٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ رِئَابٍ عَنْ عَمَّارِ بْنِ مَرْوَانَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍعلیهما السلام عَنِ الْغُلُولِ؟ فَقَالَ: کُلُّ شَیْ ءٍ غُلَّ مِنَ الْإِمَامِ فَهُوَ سُحْتٌ وَ أَکْلُ مَالِ الْیَتِیمِ وَ شِبْهُهُ سُحْتٌ وَ السُّحْتُ أَنْوَاعٌ کَثِیرَهٌ مِنْهَا أُجُورُ الْفَوَاجِرِ وَ ثَمَنُ الْخَمْرِ وَ النَّبِیذِ وَ الْمُسْکِرِ وَ الرِّبَا بَعْدَ الْبَیِّنَهِ فَأَمَّا الرِّشَا فِی الْحُکْمِ فَإِنَّ ذَلِکَ الْکُفْرُ بِاللَّهِ الْعَظِیمِ وَ بِرَسُولِهِ۹.
  60. فهرست الطوسی، باب العین، باب عمار، ص ۳۳۵: عمار بن مروان. له کتاب. أخبرنا أبو عبد الله عن محمد بن علی بن الحسین عن أبیه عن سعد بن عبد الله و الحمیری و محمد بن یحیی و أحمد بن إدریس عن أحمد بن محمد و محمد بن الحسین عن محمد بن سنان عن عمار بن مروان.
  61. من لایحضره الفقیه، ج ۲، ص ۲۷۴.
  62. المحاسن ،ج ۲، باب حسن الصحابه، ص ۳۵۸.
  63. معجم رجال الحدیث، ج ۱۲، ص ۲۵۷.
  64. معجم رجال الحدیث، ج ۱۲، ص ۲۵۷: عمار بن مروان القندی: روی عن عبدالله بن سنان و روی عنه عبدالله بن محمد النهیکی، الکافی: الجزء ۲، باب الإصرار علی الذنب، من کتاب الإیمان و الکفر ۱۱۴، الحدیث ۱. به احتمال زیاد عمار بن مروان القندی که فقط در یک جای کافی ذکر شده، با زیاد بن مروان القندی اشتباه شده است. زیاد بن مروان القندی واقفی از عبدالله بن سنان، زیاد نقل می‌کند و عبدالله بن محمد النهیکی هم از او نقل می‌کند، بنابراین احتمال این که عمار بن مروان القندی با زیاد بن مروان القندی اشتباه شده باشد زیاد است. اتفاقاً دیدم در پاورقی الکافی، چاپ دار الحدیث که پژوهشگران مرکز تحقیقات دار الحدیث تحقیق کردهاند هم، این احتمال را دادهاند: ü الکافی (ط - دار الحدیث)؛ ج ۳، ص ۷۰۷: لم نجد عمّار بن مروان القندی فی غیر سند هذا الخبر، فالظاهر وقوع التصحیف فی العنوان. و المحتمل فی بادی الرأی وقوع التصحیف إمّا فی لقب العنوان، أو بعض أجزائه الآخر. أمّا احتمال التصحیف فی اللقب، فضعیف؛ فإنّ عمّار بن مروان فی رواتنا اثنان: عمّار بن مروان الیشکری، و عمّار بن مروان الکلبی، و روایتهما عن عبداللّه بن سنان، أو روایه النهیکی عنهما، غیر معهوده لم نجدها فی موضع مع الفحص الأکید. والظاهر أنّ الصواب فی العنوان هو زیاد بن مروان القندی؛ فقد روی أحمد بن محمّد بن خالد فی المحاسن، ص ۴۰۲، ذیل ح ۹۶، عن النهیکی، عن القندی؛ و فی المحاسن، ص ۴۲۱، ذیل ح ۲۰۰، عن النهیکی، عن زیاد القندی. و أمّا ما ورد فی المحاسن، ص ۵۴۴، ح ۸۵۱ من روایته عن النهیکی عن عبداللّه بن محمّد، عن زیاد بن مروان، أو ص ۵۹۳، ح ۱۰۷ من روایته عن النهیکی، عن عبداللّه بن محمّد، عن زیاد بن مروان القندی، فقد ورد الأوّل فی البحار، ج ۶۳، ص ۱۶۲، ح ۹؛ و ج ۸۶، ص ۳۶۰، ح ۳۹. و الثانی فی البحار، ج ۶۳، ص ۳۹۷، ح ۱۲، و فی المواضع الثلاثه «النهیکی عبداللّه بن محمّد» و هو الصواب. هذا، و روی زیاد بن مروان عن عبداللّه بن سنان فی بعض الأسناد. راجع: معجم رجال الحدیث، ج۷، ص ۴۸۶. (امیرخانی)
  65. معجم رجال الحدیث، ج ۱۲، ص ۲۵۷: عمار بن مروان الکلبی؛ ذکره الصدوق۱ فی المشیخه و طریقه إلیه: محمد بن موسی بن المتوکل رضی الله عنه، عن عبد الله بن جعفر الحمیری عن محمد بن الحسین بن أبی الخطاب، عن الحسن بن محبوب عن أبی أیوب الخزاز، عن عمار بن مروان، و الطریق صحیح. روی عن أبی عبد الله - علیه السلام - ، الفقیه، الجزء ۲، باب ما یجب علی المسافر فی الطریق، من حسن الصحابه، ح ۸۰۲. أقول: یأتی الکلام فی اتحاده مع ما بعده و عدم اتحاده معه.
  66. معجم رجال الحدیث، ج ۱۲، ص ۲۵۷: عمار بن مروان مولی بنی ثوبان؛ قال النجاشی: عمار بن مروان مولی بنی ثوبان بن سالم مولی یشکر و أخوه عمرو، ثقتان، روی عن أبی عبد الله - علیه السلام - ، له کتاب. أخبرنا محمد بن جعفر قال: حدثنا أحمد بن محمد بن سعید، قال: حدثنا ابن المفضل بن إبراهیم عن محمد بن سنان، عنه بالکتاب. و قال الشیخ: عمار بن مروان، له کتاب، أخبرنا به المفید رحمه الله عن محمد بن علی بن الحسین، عن أبیه، عن سعد بن عبد الله الحمیری و محمد بن یحیی و أحمد بن إدریس، عن أحمد بن محمد و محمد بن الحسین، جمیعا، عن محمد بن سنان، عنه. و عده فی رجاله من أصحاب الصادق - علیه السلام - ، قائلا: عمار بن مروان الیشکری مولاهم الخزاز الکوفی. عمار بن مروان الثوبانی مولی بنی ثوبان موالی بنی یشکر: کوفی، روی عن أبی الحسن و أبی عبد اللهعلیهما السلام، ذکره ابن الغضائری.
  67. جامع الرواه (محمد بن علی الاردبیلی الغروی الحائری)، ج۱، ص۶۱۲: عمار بن مروان الیشکری مولاهم الخزاز الکوفی، مولی بنی ثوبان بن سالم، مولی یشکر. و اخوه عمرو ثقتان روی عن ابی عبد الله - علیه السلام - له کتاب عنه محمد بن سنان. عنه أبو ایوب فی باب وجوب التقصیر فی الصوم و فی باب حکم المسافر و المریض فی الصیام . أبو ایوب الخزاز عن عمار بن مروان ... .
  68. منافاتی ندارد کسی، هم کلبی باشد و هم یشکری. ممکن است کسی از ابتداء از یک طائفهای بوده، با طائفهی دیگری هم عقد ولاء ببندد و به آن طائفه هم نسبت داده شود و حتی ممکن است به سه طائفه نسبت داده شود.
  69. معجم رجال الحدیث، ج ۱۲، ص ۲۵۸: ثم إنه لا إشکال فی وثاقه عمار بن مروان الیشکری و إنما الإشکال فی اتحاده مع عمار بن مروان الکلبی، الذی ذکره الصدوق فی المشیخه فظاهر الأردبیلی فی جامعه هو الاتحاد و لکن الجزم به مشکل جداً، کیف و إن الکلبی لم یثبت أنه ذو کتاب و علی تقدیر ثبوته فراوی کتاب الیشکری هو محمد بن سنان علی ما عرفت من النجاشی و الشیخ و أما الراوی عن الکلبی فهو أبو أیوب الخزاز، رواه عن [عنه باید باشد؛ یعنی الحسن بن محبوب از أبو أیوب خزاز نقل می‌کند] الحسن بن محبوب فهما رجلان و الکلبی لم تثبت وثاقته. و الذی یسهل الخطب: أن المذکور فی الروایات و هی کثیره عمار بن مروان بلا تقیید و لا ینبغی الشک فی انصرافه إلی من هو المعروف المشهور و له کتاب و هو عمار بن مروان الیشکری و علیه فلا یبقی أثر مهم للبحث عن الاتحاد و عدمه.
  70. احمد بن محمد خالد برقی صاحب کتاب المحاسن مرد جلیل القدری که علماء زیادی از او نقل روایت کردهاند، هر چند جناب أحمد بن محمد بن عیسی که رئیس قمّیین بود، برقی را به دلیل آن که از ضعفا نقل می‌کرد و مراسیل نقل می‌کرد با این که خودش ثقه بود از قم اخراج نمود، ولی بعد از مدتی پشیمان شد و او را برگرداند و در تشییع جنازهی او با پای برهنه شرکت نمود تا شاید جبران کرده باشد.
  71. محمد بن خالد البرقی ثقه است.
  72. المحاسن، ج۲، باب حسن الصحابه، ص ۳۵۸.
  73. معجم رجال الحدیث، ج ۱۲، ص۲۵۹: بقی هنا شی ء و هو أن الصدوق روی بإسناده عن ابن محبوب، عن أبی أیوب، عن عمار بن مروان، عن أبی عبد الله - علیه السلام - ، الفقیه، الجزء ۲، باب وجوب التقصیر فی الصوم فی السفر، الحدیث ۴۰۹، و الشیخ فی التهذیب: الجزء ۴، باب حکم المسافر و المریض فی الصیام الحدیث ۶۴۰. و الظاهر بملاحظه ما ذکره فی المشیخه أن المراد بعمار بن مروان فیها هو الکلبی و لکن محمد بن یعقوب روی هذه الروایه عن عده من أصحابنا، عن سهل بن زیاد، عن الحسن بن محبوب، عن أبی أیوب، عن محمد بن مروان (الکلبی)، الکافی: الجزء ۴، باب من لا یجب له الإفطار، و التقصیر فی السفر، من کتاب الصیام، الحدیث ۳. و بذلک یظن أن المذکور فی المشیخه فیه تحریف من سهو القلم أو من غلط النساخ و الصحیح محمد بن مروان الکلبی و هو الذی ذکره الشیخ فی رجاله فی أصحاب الباقر - علیه السلام - و أما عمار بن مروان الکلبی فلا وجود له فی کتب الرجال. و یؤکد ذلک أن الصدوق روی عن محمد بن مروان و ابتدأ به فی سند الفقیه: الجزء ۲، باب فضل شهر رمضان و ثواب صیامه، الحدیث ۲۶۱. و الجزء ۳، باب العتق و أحکامه، الحدیث ۲۴۱، مع أنه لم یذکر إلیه طریقاً فی المشیخه. فمن المظنون أن الطریق المزبور، هو طریقه إلی محمد بن مروان الذی روی الحسن بن محبوب، عن أبی أیوب، عنه، کما فی الکافی و الله العالم.
  74. من لایحضره الفقیه، ج۲، باب وجوب التقصیر فی الصوم فی السفر، ص ۱۴۲. و ابن محبوب از أبوأیّوب (خزاز) روایت می‌کند که عمّار بن مروان گفت: از امام صادق - علیه السلام - شنیدم که می‌فرمود: کسی که مسافرت می‌کند، باید نمازش را قصر کند و افطار نماید (روزه نگیرد) مگر آن که سفرش برای صید باشد یا در معصیت خدای عزّ و جلّ باشد یا کسی که خدای عزّ و جلّ را معصیت می‌کند او را به سفر فرستاده باشد و پیغام برای او ببرد یا برای طلب و یافتن دشمن باشد منظور دنبال دشمن حکومت جور بودن است؛ یعنی مأمور ظلم بودن؛ نه هر طلب دشمنی حتی به حق یا برای عداوت (شحناء) یا سعایت بین مسلمین باشد و یا قصدش ضرر بر گروهی از مسلمانان باشد.
  75. البته سید خویی این روایت تهذیب را ذکر نکردند. (امیرخانی)
  76. تهذیب الأحکام، ج ۴، باب حکم المسافر و المریض فی الصیام، ص ۲۱۹.
  77. معجم رجال الحدیث، ج۸، ص۳۳۷: ü قال النجاشی: سهل بن زیاد أبو سعید الأدمی الرازی کان ضعیفا فی الحدیث غیر معتمد علیه فیه، و کان أحمد بن محمد بن عیسی یشهد علیه بالغلو و الکذب و أخرجه من قم إلی الری. ü و قال الشیخ: سهل بن زیاد الأدمی الرازی یکنی أبا سعید، ضعیف، له کتاب. ممکن است کسی بگوید: چرا سهل بن زیاد تضعیف شده، مگر به امام - علیه السلام - دروغ می‌بسته است؟! می‌گوییم: لازم نیست حتماً دروغ بسته باشد، اگر ضابطیت هم نداشته باشد، نمی‌توان به قول او اعتماد کرد؛ مثلاً در همین روایت به جای «أو سعایه أو ضرر» در روایت من لا یحضره الفقیه، «أو سعایه ضرر» آمده که ممکن است، خیلی معنا متفاوت شود، از این جهت نمی‌توان به قول او اعتماد کرد.
  78. این شخص مشترک است و در این روایت ظاهراً محمد بن مروان الذهلی است.
  79. الکافی، ج۴، کتاب الصیام، ابواب السفر، باب من لا یجب له الإفطار و التقصیر، ح۳، ص ۱۲۹. ü در الکافی (ط - دار الحدیث)، ج ۷، ص ۵۴۸، این روایت را از عمار بن مروان نقل می‌کند: عِدَّهٌ مِنْ أَصْحَابِنَا، عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ، عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ، عَنْ أَبِی أَیُّوبَ، عَنْ عَمَّارِ بْنِ مَرْوَانَ عَنْ أَبِی عَبْدِاللهِ - علیه السلام - ، قَالَ: سَمِعْتُهُ یَقُولُ: «مَنْ سَافَرَ قَصَّرَ وَ أَفْطَرَ، إِلَّا أَنْ یَکُونَ رَجُلًا سَفَرُهُ إِلی صَیْدٍ، أَوْ فِی مَعْصِیَهِ اللّهِ، أَوْ ...» و در حاشیه می‌نویسد: هکذا فی حاشیه «جر» و التهذیب و ظاهر الوسائل. و فی [نسخ] «ظ، ی، بث، بح، بخ، بر، بس، بف، جن» و المطبوع: «محمّد بن مروان». و الظاهر صحّه ما أثبتناه؛ فقد روی الصدوق الخبر فی الفقیه، ج ۲، ص ۱۴۲، ح ۱۹۷، قال: «روی ابن محبوب، عن أبی أیّوب، عن عمّار بن مروان، عن أبی عبدالله - علیه السلام - ». و روی الحسن بن محبوب، عن أبی أیّوب، عن عمّار بن مروان فی معانی الأخبار، ص ۲۱۱، ح ۱، و الخصال، ص ۳۲۹، ح ۲۶. و لم نجد روایه أبی أیّوب عن محمّد بن مروان فی موضع.
  80. معجم رجال الحدیث، ج ۱۷، ص ۲۲۲: محمد بن مروان الکلبی: من أصحاب الباقر۷، رجال الشیخ. و عدّه البرقی أیضا من أصحاب الباقر۷. باید توجه داشت که روایت از امام صادق - علیه السلام - است، در حالی که محمد بن مروان از اصحاب امام باقر - علیه السلام - است و لذا این مبعّد اشتباه عمّار بن مروان به محمد بن مروان است.
  81. من لا یحضره الفقیه، ج ۲، بَابُ مَا یَجِبُ عَلَی الْمُسَافِرِ فِی الطَّرِیقِ ...، ص ۲۷۴: وَ رُوِیَ عَنْ عَمَّارِ بْنِ مَرْوَانَ الْکَلْبِیِّ قَالَ: أَوْصَانِی أَبُو عَبْدِ اللَّهِ - علیه السلام - فَقَالَ: أُوصِیکَ بِتَقْوَی اللَّهِ وَ أَدَاءِ الْأَمَانَهِ وَ صِدْقِ الْحَدِیثِ وَ حُسْنِ الصُّحْبَهِ لِمَنْ صَحِبَکَ وَ لا قُوَّهَ إِلّا بِاللّهِ.
  82. من لا یحضره الفقیه، ج ۴، ص ۴۹۸: و ما کان فیه عن عمّار بن مروان الکلبیّ فقد رویته عن محمّد بن موسی بن المتوکّل رضی اللّه عنه عن عبد اللّه بن جعفر الحمیریّ، عن محمّد بن الحسین بن أبی الخطّاب عن الحسن بن محبوب، عن أبی أیّوب الخزّار، عن عمّار بن مروان.
  83. حتی اگر بگوییم عمار بن مروان الکلبی با یشکری متحد است باز این سؤال باقی می‌ماند که شیخ صدوق در من لا یحضره الفقیه هیچ روایتی را به عمار بن مروان، ابتداء سند نکرده است، پس چرا در مشیخه فرموده است «و ما کان فیه عن عمار بن مروان الکلبی فقد رویته عن ...»؟! أولی آن است که در جواب بگوییم صدوق - رحمه الله - در ذهنشان نبوده که روایتی را ابتداء به عمار بن مروان نکردهاند. (امیرخانی)
  84. المحاسن، ج ۲، باب حسن الصحابه، ص ۳۵۸: «عنه عن أبیه عن محمد بن سنان عن عمار بن مروان الکلبی قال: أوصانی أبو عبدالله - علیه السلام - : فقال أوصیک بتقوی الله و أداء الأمانه و صدق الحدیث و حسن الصحابه لمن صحبت و لا حول و لا قوه إلا بالله». ü و المحاسن، ج ۱، باب التقیه، ص ۲۵۵: «عنه عن أبیه عن محمد بن سنان عن عمار بن مروان عن حسین بن مختار عن أبی أسامه زید الشحام قال: قال أبو عبد الله - علیه السلام - : أمر الناس بخصلتین فضیعوهما فصاروا منهما علی غیر شی ء کثره الصبر و الکتمان».
  85. این کلام قابل پذیرش نیست؛ زیرا اگر سندی نداشته، پس چرا ابتداء سند به «محمد بن مروان» کرده، در حالی که نسلها با او فاصله داشته است؟! مگر این که بگوییم مرسلاً نقل کرده، چنان که در جاهای مختلف مرسلاً نقل می‌کند یا این که بگوییم از کتاب او نقل کرده، امّا سندی به کتابش نداشته است. (غروی)
  86. الوافی، ج ۷، ص ۱۷۳: وافی کتاب جامعی است از مرحوم فیض کاشانی که در آن کتب اربعه را جمع کرده است. وافی وقتی متن این روایت را از دو کتاب «الکافی» و «من لایحضره الفقیه» نقل می‌کند، از عمار بن مروان نقل می‌کند و در «بیانٌ» که توضیحی در مورد این روایت است و همچنین اختلاف متن این دو کتاب را ذکر می‌کند، می‌فرماید: الکافی، ۴/ ۱۲۹/ ۳/ ۱ العده عن سهل عن الفقیه، ۲/ ۱۴۲/ ۱۹۷۹ السراد عن الخزاز عن عمار بن مروان عن أبی عبد اللّه - علیه السلام - قال: سمعته یقول من سافر قصر و أفطر إلا أن یکون رجلا سفره إلی صید أو فی معصیه اللّه أو رسولا لمن یعصی اللّه أو فی طلب شحناء أو سعایه ضرر علی قوم مسلمین. بیان: فی بعض النسخ أو رسول یعنی رساله فإنه قد یجی ء بمعناها و الشحناء العداوه و السعایه الوشی و الوقیعه فی شخص عند آخر و فی التهذیب أو ضرر و هو أوضح و فیه اختلافات أخر لیست بواضحه. همان طوری که ملاحظه می‌فرمایید در «بیانٌ» اشارهای به این که در کافی به جای عمار بن مروان، محمد بن مروان است نمی‌کند، با این که اگر نقل کافی متفاوت از «من لایحضره الفقیه» بود شایسته بود بیان کند. بنابراین، از این می‌توان استفاده کرد که حداقل در بعضی نسخ کافی، عمار بن مروان است. امّا این کلام درست نیست؛ زیرا اوّلاً: شاید در مقام بیان اختلافات در سند نبوده و فقط متن را نقل کرده و اختلافات متن را بیان نموده است. ثانیاً: همان طوری که در پاورقی کافی چاپ دار الحدیث ذکر شده بود، در تمامی نسخ کافیِ موجود (نسخ «ظ، ی، بث، بح، بخ، بر، بس، بف، جن» و المطبوع) محمد بن مروان است و در هیچ یک از نسخ، عمار بن مروان نیست. (امیرخانی)
  87. چنین عبارتی در وافی پیدا نکردیم، بلکه عبارت وافی همان بود که در پاورقی قبلی ذکر کردیم. (امیرخانی)
  88. وسائل الشیعه هم، وقتی این روایت را از من لا یحضره الفقیه، کافی و تهذیب نقل می‌کند، از عمار بن مروان نقل می‌کند و اشارهای به اختلاف کافی نمی‌کند: ü وسائل الشیعه، ج ۸، تتمه کتاب الصلاه، أَبْوَابُ صَلَاهِ الْمُسَافِرِ، باب۸، ح۳، ص۴۷۶: مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ أَبِی أَیُّوبَ عَنْ عَمَّارِ بْنِ مَرْوَانَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ - علیه السلام - قَالَ: سَمِعْتُهُ یَقُولُ: مَنْ سَافَرَ قَصَّرَ وَ أَفْطَرَ إِلَّا أَنْ یَکُونَ رَجُلًا سَفَرُهُ إِلَی صَیْدٍ أَوْ فِی مَعْصِیَهِ اللَّهِ أَوْ رَسُولًا لِمَنْ یَعْصِی اللَّهَ أَوْ فِی طَلَبِ عَدُوٍّ أَوْ شَحْنَاءَ أَوْ سِعَایَهٍ أَوْ ضَرَرٍ عَلَی قَوْمٍ مِنَ الْمُسْلِمِینَ. وَ رَوَاهُ الْکُلَیْنِیُّ عَنْ عِدَّهٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ وَ رَوَاهُ الشَّیْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَعْقُوبَ مِثْلَه. (امیرخانی)
  89. الطَبْرِسی اعراب زده شده که ظاهراً منسوب به تَفْرِش در استان مرکزی است که در تعریب، طبرسی شده است؛ نه منسوب به طبرستان؛ زیرا منسوب به طبرستان، طَبَری گفته می‌شود؛ نه طَبَرْسی. (امیرخانی)
  90. وسائل الشیعه، ج ۱۷، کتاب التجاره، أَبْوَابُ مَا یُکْتَسَبُ بِهِ، بَابُ ۵، ح ۱۵، ص۹۶.
  91. وسائل الشیعه، ج ۲۷، کتاب القضاء، ابواب آداب القاضی، باب ۸، ح ۳، ص ۲۲۲.
  92. وسائل الشیعه، ج ۲۷، کتاب القضاء، ابواب آداب القاضی، باب ۸، ح ۵، ص ۲۲۳.
  93. معجم رجال الحدیث، ج۲۰، ص۱۶۴: یوسف بن جابر: روی عن أبی جعفرعلیهما السلام، و روی عنه عبد الرحمن.
  94. کتاب المکاسب، ج۱، ص ۲۴۵.
  95. وسائل الشیعه، ج۲۷، ابواب صفات القاضی، باب ۸، ح ۷، ص ۲۲۳.
  96. تهذیب الأحکام، المشیخه، ص۶۳: و ما ذکرته فی هذا الکتاب عن الحسین بن سعید فقد اخبرنی به الشیخ ابو عبد اللّه محمد بن محمد بن النعمان و الحسین بن عبید اللّه و احمد بن عبدون کلهم عن احمد بن محمد بن الحسن بن الولید عن ابیه محمد بن الحسن بن الولید و اخبرنی به أیضا ابو الحسین ابی جید القمی عن محمد بن الحسن بن الولید عن الحسین بن الحسن بن ابان عن الحسین بن سعید، و رواه أیضا محمد بن الحسن بن الولید عن محمد بن الحسن الصفار عن احمد بن محمد عن الحسین بن سعید.
  97. وسائل الشیعه، ج ۱۷، کتاب التجاره، ابواب ما یکتسب به، باب ۸۵، ص ۲۷۸.
  98. تهذیب الأحکام، المشیخه، ص ۷۵: و ما ذکرته فی هذا الکتاب عن الحسن بن محمد بن سماعه، فقد اخبرنی به احمد بن عبدون عن ابی طالب الانباری عن حمید بن زیاد عن الحسن بن محمد بن سماعه، و اخبرنی أیضا الشیخ ابو عبداللّه [شیخ مفید] و الحسین بن عبید اللّه و احمد بن عبدون کلهم عن ابی عبد اللّه الحسین بن سفیان البزوفری [ثقه جلیل من أصحابنا] عن حمید بن زیاد [ثقه واقفی] عن الحسن بن محمد بن سماعه. بنابراین، سند شیخ به الحسن بن محمد بن سماعه تمام است. (امیرخانی)
  99. معجم رجال الحدیث، ج ۵، ص ۱۱۷: الحسن بن محمد بن سماعه: ü قال النجاشی: الحسن بن محمد بن سماعه أبو محمد الکندی الصیرفی، من شیوخ الواقفه کثیر الحدیث فقیه، ثقه، و کان یعاند فی الوقف و یتعصب. أخبرنا محمد بن جعفر المؤدب، قال: حدثنا أحمد بن محمد، قال: حدثنی أبو جعفر أحمد بن یحیی الأودی، قال: دخلت مسجد الجامع، لأصلی الظهر فلما صلیت رأیت حرب بن الحسن الطحان و جماعه من أصحابنا جلوساً فملت إلیهم فسلمت علیهم و جلست و کان فیهم الحسن بن سماعه فذکروا أمر (الحسین بن علی) الحسن بن علی۸ و ما جری علیه، ثم من بعده زید بن علی۸ و ما جری علیه، و معنا رجل غریب لا نعرفه، فقال: یا قوم عندنا رجل علوی بسر من رأی من أهل المدینه ما هو إلا ساحر أو کاهن فقال له ابن سماعه بمن یعرف؟ قال: علی بن محمد بن الرضا:، فقال له الجماعه: و کیف تبینت ذلک منه؟ قال: کنا جلوسا معه علی باب داره و هو جارنا بسرمن رأی نجلس إلیه فی کل عشیه نتحدث معه، إذ مرّ بنا قائد من دار السلطان معه خلع و معه جمع کثیر من القواد و الرجاله و الشاکریه و غیرهم، فلما رآه علی بن محمد وثب إلیه و سلّم علیه و أکرمه، فلما أن مضی قال لنا هو فرح بما هو فیه و غداً یدفن قبل الصلاه فعجبنا من ذلک و قمنا من عنده، و قلنا: هذا علم الغیب فتعاهدنا ثلاثه إن لم یکن ما قال أن نقتله و نستریح منه فإنی فی منزلی، و قد صلیت الفجر إذ سمعت غلبه فقمت إلی الباب، فإذا خلق کثیر من الجند و غیرهم، یقولون: مات فلان القائد البارحه سکر و عبر من موضع إلی موضع فوقع و اندقت عنقه، فقلت: أشهد أن لا إله إلا الله، و خرجت أحضره و إذا الرجل کما قال أبو الحسن میت فما برحت حتی دفنته، و رجعت فتعجبنا جمیعا من هذه الحاله، و ذکر الحدیث بطوله، فأنکر الحسن بن سماعه ذلک لعناده فاجتمعت الجماعه الذین سمعوا هذا معه فوافقوه و جری من بعضهم ما لیس هذا موضعا لإعادته. و له کتب ... . ü و قال الشیخ: الحسن بن محمد بن سماعه الکوفی واقفی المذهب إلا أنه جید التصانیف نقی الفقه حسن الانتقاد ... .
  100. معجم رجال الحدیث، ج ۱۴، ص ۲۳۷: محمد بن أبی حمزه ثابت: ü قال النجاشی: محمد بن أبی حمزه ثابت بن أبی صفیه الثمالی: له کتاب أخبرنا ابن شاذان، قال: حدثنا أحمد بن محمد بن یحیی، قال: حدثنا أبی قال حدثنا أحمد بن محمد بن أبی عمیر عن محمد بن أبی حمزه، به. ü و قال الشیخ: محمد بن أبی حمزه: له کتاب، رویناه بهذا الإسناد عن أحمد بن محمد بن عیسی، عن محمد بن أبی عمیر عن محمد بن أبی حمزه، به. و أراد (بهذا الإسناد): جماعه عن أبی المفضل، عن ابن بطه، عن أحمد بن محمد. و عده فی رجاله (تاره) فی أصحاب الباقر - علیه السلام - مکتفیا بالعنوان و (أخری) فی أصحاب الصادق - علیه السلام - قائلا: محمد بن أبی حمزه الثمالی: مولی. ü و ذکره البرقی فی أصحاب الصادق - علیه السلام - ، قائلا: محمد بن أبی حمزه الثمالی، مولی. ü و قال الکشی: قال أبو عمرو: سألت أبا الحسن حمدویه بن نصیر، عن علی بن أبی حمزه الثمالی و الحسین بن أبی حمزه و محمد أخویه، و أبیه فقال کلهم ثقات، فاضلون.
  101. فی المصدر: حکم بن حکیم الصیرفی. الحکم بن حکیم = الحکم بن حکیم ابن أخی خلاد = الحکم بن حکیم الصیرفی. قال النجاشی: حکم بن حکیم أبو خلاد الصیرفی، کوفی، مولی، ثقه، روی عن أبی عبد الله - علیه السلام - . معجم رجال الحدیث، ج ۶ ، ص ۱۶۶.
  102. فی المصدر: أبا عبدالله۷.
  103. الأداوی جمع أداوه، و هی آنیه کانوا یستعملونها (القاموس المحیط أدو- ۴- ۲۹۸).
  104. وسائل الشیعه، ج ۱۸، ابواب احکام العقود، باب ۳۷، ص ۹۶.
  105. فی المصدر: إسماعیل بن أبی سمّال. ü معجم رجال الحدیث، ج ۳، ص ۱۰۹: إسماعیل بن أبی السمال: هو أخو إبراهیم بن أبی بکر بن أبی السمال، واقفی. ü قال النجاشی: إبراهیم بن أبی بکر محمد بن الربیع یکنی بأبی بکر محمد بن أبی السمال سمعان بن هبیره بن مساحق بن بجیر بن عمیر بن أسامه بن نصر بن قعین بن الحرث بن ثعلبه بن دودان بن أسد بن خزیمه ثقه هو و أخوه إسماعیل بن أبی السمال رویا عن أبی الحسن موسی - علیه السلام - و کانا من الواقفه. و اختلفت الأنظار، فی استفاده توثیقه من کلامه، و ممن استفاد التوثیق: العلامه فی الخلاصه، فی القسم الثانی الباب ۲، من فصل الهمزه. و الصحیح: أنه لا یستفاد التوثیق من کلام النجاشی، بل هو خاص بإبراهیم. و الوجه فی ذلک أن الظاهر من العباره أن کلمه (ثقه) خبر لإبراهیم بن أبی بکر و کلمتی (هو و أخوه) ابتداء کلام، و خبرهما جمله رویا عن أبی الحسن موسی - علیه السلام - و استفاده التوثیق مبنیه علی أن تکون کلمه ثقه خبرا مقدما و الضمیر المنفصل مبتدأ مؤخرا و جمله أخوه عطفا علی الضمیر بما له من الخبر و جمله (رویا) مستقله لیکون المعنی أن إبراهیم و أخاه ثقتان رویا عن أبی الحسن - علیه السلام - و هذا خلاف الظاهر و لا أقل من أن تکون العباره مجمله و غیر ظاهره فی التوثیق.
  106. نهج البلاغه، خطبه ی۵، ص ۵۲.
  107. النهایه فی غریب الحدیث و الأثر، ج ۲، ص ۲۲۶: الرِّشْوَهُ و الرُّشْوَهُ: الوصله إلی الحاجه بالمصانعه. و أصله من الرِّشَاءِ الذی یتوصّل به إلی الماء.
  108. المصباح المنیر فی غریب الشرح الکبیر للرافعی، ج ۲، ص۲۲۸: الرَّشْوَهُ: بِالْکَسْر مَا یُعْطِیهِ الشَّخْصُ الحَاکِمَ و غَیْرَهُ لِیَحْکُمَ لَهُ أَوْ یَحْمِلَهُ عَلَی مَا یُرِیدُ.
  109. وسائل الشیعه، ج ۱۷، کتاب التجاره، ابواب مایکتسب به، باب۵، ح ۱۲، ص۹۵.
  110. بحارالأنوار، ج۱۰۱، ص۲۷۴: [جامع الأخبار] وَ قَالَ۹: إِیَّاکُمْ وَ الرِّشْوَهَ فَإِنَّهَا مَحْضُ الْکُفْرِ وَ لَا یَشَمُّ صَاحِبُ الرِّشْوَهِ رِیحَ الْجَنَّهِ.
  111. وسائل الشیعه، ج ۱۷، کتاب التجاره، ابواب ما یکتسب به، باب ۸۵، ص ۲۷۸: وَ بِالْإِسْنَادِ [مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِیسَی عَنْ حَرِیزٍ] عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ - علیه السلام - عَنِ الرَّجُلِ یَرْشُو الرَّجُلَ الرِّشْوَهَ عَلَی أَنْ یَتَحَوَّلَ مِنْ مَنْزِلِهِ فَیَسْکُنَهُ قَالَ: لَا بَأْسَ بِهِ.
  112. سورهی بقره، آیه ی۱۸۸: (وَ لاَ تَأْکُلُوا أَمْوَالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْبَاطِلِ وَ تُدْلُوا بِهَا إِلَی الْحُکَّامِ لِتَأْکُلُوا فَرِیقاً مِنْ أَمْوَالِ النَّاسِ بِالْإِثْمِ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ)
  113. کتاب المکاسب، ج ۱، ص۲۴۷: و هل تحرم الرشوه فی غیر الحکم؟ بناءً علی صدقها کما یظهر ممّا تقدم عن المصباح و النهایه کأن یبذل له مالًا علی أن یصلح أمره عند الأمیر. فإن کان أمره منحصراً فی المحرّم أو مشترکاً بینه و بین المحلّل لکن بذل علی إصلاحه حراماً أو حلالًا، فالظاهر حرمته لا لأجل الرشوه لعدم الدلیل علیه عدا بعض الإطلاقات المنصرف إلی الرُّشا فی الحکم بل لأنّه أکلٌ للمال بالباطل، فتکون الحرمه هنا لأجل الفساد، فلا یحرم القبض فی نفسه، و إنّما یحرم التصرف لأنّه باقٍ علی ملک الغیر.
  114. سورهی بقره، آیه ی۱۸۸.
  115. جامع المقاصد فی شرح القواعد، ج ۴، ص۳۶: تحرم الأجره علی الأذان و علی القضاء و أما القضاء، فللنص، و الإجماع، و لا فرق بین أخذ الأجره من المتحاکمین أو من السلطان أو أهل البلد، عادلا کان أو جائرا، سواء کان المأخوذ بالإجاره أو الجعاله أو الصلح. ü السرائر الحاوی لتحریر الفتاوی، ج ۲، ص ۱۲۱: لا یجوز شهاده من یبتغی علی الأذان الأجر، فأمّا أخذ الرزق علیه دون الإجاره فجائز، و یکون ذلک من بیت المال، و کذلک علی القضاء. و لا یحل لأحد الأجره علیهما بحال. ü تحریر الأحکام الشرعیه علی مذهب الإمامیه (ط - الحدیثه)، ج ۲، ص۲۶۵: و کذا یحرم أخذ الأجره علی القضاء. ü الدروس الشرعیه فی فقه الإمامیه، ج ۳، ص۱۷۲: القضاء و توابعه فمن الارتزاق من بیت المال. و یحرم علیه الأجره و الجعاله من المتحاکمین و غیرهما. ü المهذب البارع فی شرح المختصر النافع، ج ۲، ص۳۵۲: المحرّم منه أنواع: ... السادس: الأجره علی القدر الواجب من تغسیل الأموات ... و الأجره علی الصلاه بالناس، و القضاء، و لا بأس بالرزق من بیت المال. ü مفاتیح الشرائع، ج ۳، ص۱۱: المشهور أن ما یجب فعله لا یجوز أخذ الأجره علیه، کتغسیل الموتی و تکفینهم و دفنهم، و کذا القضاء و الشهاده و ... .
  116. این روایت، در کتب اهل سنت ذکر شده است: صحیح مسلم، کتاب الإماره، باب تحریم هدایا العمّال، ح ۲۶. در کتب شیعه هم فقط در کتاب المبسوط شیخ طوسی نقل شده است: ü المبسوط فی فقه الإمامیه، ج ۸، کتاب آداب القضاء، فصل فیما علی القاضی فی الخصوم و الشهود ...، ص ۱۵۱: و روی أبو حمید الساعدی قال: استعمل النبی۹ رجلا من الأسد یقال له أبو البنیه و فی بعضها أبو الأبنیه علی الصدقه فلما قدم قال هذا لکم و هذا أهدی لی، فقام النبی۹ علی المنبر فقال: ما بال العامل نبعثه علی أعمالنا یقول هذا لکم و هذا أهدی لی، فهلا جلس فی بیت أبیه أو فی بیت أمه ینظر یهدی له أم لا؟ و الذی نفسی بیدیه لا یأخذ أحد منها شیئا إلا جاء یوم القیامه یحمله علی رقبته إن کان بعیرا له رغاء أو بقره له خوار أو شاه لها تنعر ثم رفع یده حتی رأینا عقره إبطیه ثم قال: اللهم هل بلغت، اللهم هل بلغت. (امیرخانی)
  117. وسائل الشیعه، ج ۱۷، کتاب التجاره، ابواب مایکتسب به، باب۵، ح ۱۲، ص۹۵.
  118. وسائل الشیعه، ج ۲۷، کتاب القضاء، ابواب آداب القاضی، باب ۸، ح ۵، ص ۲۲۳.
  119. وسائل الشیعه ،ج ۲۷، کتاب القضاء، ابواب آداب القاضی، باب ۸، ح ۱، ص ۲۲۱.
  120. وسائل الشیعه، ج ۲۷، کتاب القضاء، ابواب آداب القاضی، باب ۸، ح ۹، ص ۲۲۳.
  121. فهرست الطوسی، باب الواحد، ص ۸۸: الأصبغ بن نباته: (کان من خاصه أمیرالمؤمنین - علیه السلام - و عمر بعده). و روی عهد مالک بن الأشتر (الذی عهده إلیه أمیرالمؤمنین - علیه السلام - لما ولاه مصر و روی) و وصیه أمیرالمؤمنین - علیه السلام - إلی ابنه محمد بن الحنفیه. أخبرنا بالعهد ابن أبی جید عن محمد بن الحسن عن الحمیری عن هارون بن مسلم و الحسن بن ظریف جمیعا عن الحسین بن علوان الکلبی عن سعد بن طریف عن الأصبغ بن نباته عن أمیرالمؤمنین - علیه السلام - .
  122. معجم رجال الحدیث، ج ۲۲، ص ۹۵: ابن أبی جید: من مشایخ النجاشی و الشیخ. و هو علی بن أحمد بن محمد بن أبی جید. و روی بعنوان ابن أبی جید القمی، عن محمد بن الحسن بن الولید، و روی عنه الشیخ: الإستبصار، الجزء ۱، باب وجوب الترتیب فی الأعضاء، ح ۲۲۴ و ۲۲۵.
  123. نهج البلاغه، خطبه ی۵۳، ص۴۲۶.
  124. دعائم الإسلام، ج۱، ص۳۵۰.
  125. تحف العقول، ص۱۲۶.
  126. فرقش در این صورت که از ولی امر و حتّی بیت المال دریافت می‌کند با ارتزاق از بیت المال این است که در ارتزاق، اجرت عملش محسوب نمی‌شود، بلکه ولی امر برای امرار معاش او چیزی به او پرداخت می‌کند مانند شهریهای که طلاب از سهم امام۷ دریافت می‌کنند امّا در صورت اول، در مقابل اجرت عملش از بیت المال یا ولی امر درخواست می‌کند. (امیرخانی)
  127. وسائل الشیعه، ج ۱۶، کتاب الأَمر بالمعروف، أَبْوَابُ الْأَمْرِ وَ النَّهْیِ، بَابُ ۱، ح ۹، ص ۱۱۷: وَ [محمد بن یعقوب] عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ جَمَاعَهٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ - علیه السلام - قَالَ: مَا قُدِّسَتْ أُمَّهٌ لَمْ یُؤْخَذْ لِضَعِیفِهَا مِنْ قَوِیِّهَا غَیْرَ مُتَعْتَعٍ.
  128. و می‌توانیم هم بگوییم قاضی باید حق او را از ظالم بگیرد، امّا در مورد حق خودش: فَنَظِرَهٌ إلی میسره؛ نه این که پول گرفتن جایز نباشد. (امیرخانی)