کتابخانه:انفال و آثار آن در اسلام

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
انفال و آثار آن در اسلام
مشخصات کتاب
200px
نویسنده مهدی صانعی
زبان فارسی
ناشر موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
محل انتشارات قم
تاریخ نشر ۱۳۸۷

پیشگفتار

سپاس بی ‏نهایت و ستایش بی‏حدّ، خدای را -عزّشأنه- که آدمی را به نیروی خِرَد بر دیگر موجودات برتری بخشید و او را مورد لطف و نوال بی‏پایان خویش قرار داد.
و درود و رحمت بی‏شمار، بر پیشروان راه سعادت و راهبران کاروان بشریت و پرچمداران فضیلت و عدالت؛ همان مردانی که برای خدا به پا خاستند، تا بشر را به دستورهایش - چه واجب و چه نفل - آشناسازند.
بویژه بر کاروان‏سالار رسالت و بنیانگذار کاخ شرافت و حرّیت؛ آن پیامبر راستین و پیشوای عظیم‏الشأنی که واپسین پیامبران است و دین او اکمل ادیان.
درود پیوسته و سلام همیشگی بر جانشینان پاک نهاد و پاک کردار وی؛ جانشینان معصومی که جز راه حقّ، راه دیگری را نپیمودند و دایماً رضای او را در نظر داشتند.
یا أهلَ بیتِ رسُولِ‏اللّهِ حُبُّکُم
فَرض مِنَ‏اللّه فِی‏القُرآنِ أنزَلَهُ
کفاکُم‏مِن عَظیمِ‏القَدرِ إنَّکُم
مَن لَم یُصلّ عَلَیکُم لاصَلاة لَهُ‏[۱]
رحمت حق بر اصحاب و یاران حضرت ختمی مآب و پیروان شایسته آن جناب باد که راه صدق و وفا را در پیش گرفتند و از حق و حقیقت سر برنتافتند.
لازم می‏نماید در طلیعه گفتار و آغاز کلام درباره انگیزه نوشتن این کتاب و چگونگی تدوین آن، سخنی گفته شود:
این مجموعه که تحت عنوان «انفال و آثار آن در اسلام» نگارش یافته، به لحاظ آن که از جنبه اقتصادی دارای اهمیّتی ویژه است و چنان می‏نماید که در نظام اسلامی، از مباحث مهم به حساب می‏آید، مخصوصاً در این عصر که بسیاری از امور بر محور اقتصاد دور می‏زند، و با توجه به نقش بسزایی که در اجتماعات و تمدّن و معنویّات بشر و استقلال فرهنگی و سیاسی ایفا می‏کند، از اهمّ امور و یکی از ارکان اساسی فقه اسلامی است، و لازم است هرچه بیش‏تر مورد بحث و دقت نظر قرار گیرد، تا مطابق مقتضیات هر عصر، مزایا و دقایق آن، به‏گونه‏ای شایسته، آشکار گردد و مورد استفاده قرار گیرد.
اصولاً مقرّرات و مبانی احکام اسلامی به سان مواد اولیه‏ای است که ضروری می‏نماید بسته به مقتضیات هر عصر و زمان، با اسلوبی متناسب و سَبْکی دلپذیر، به صورت‏ها و شیوه‏های مختلف، به دور از هرگونه آلایش و پیرایش، در معرض افکار و انظار پژوهندگان و خواستاران واقع شود.
این مباحث همچون مُشک و مادّه خوشبوی پاکیزه و خالصی است که اگر در ظرفی سربسته و محلی دور از دسترس باشد، کسی از آن بهره‏مند نمی‏شود، و لازم است بروفق مقتضیات و به حسب رویدادها، در هر موقعیّت مناسب، در دسترس خواستارانش گذاشته شود، تا هرکس نصیب خود را از آن برگیرد و بهره‏مند گردد. هر اندازه و باهر طریق بیش‏تر در اختیار مردم و مورد تحقیق قرار گیرد، ارج و اهمیّت آن بیش‏تر آشکار می‏شود.
أعِد ذکرَ نُعمانَ لنا إنّ ذکرَهُ
هُوَالمِسکُ ماکرّرتَهُ یتضوّعُ‏[۲]
قدرت شگرف جوابگویی فقه‏اسلامی به مسائل جدید و پویایی آن در هر دوره و زمان، موضوعی است که اعجاب جهانیان را برانگیخته است. تنها در زمان ما مسائل جدید و نوظهور پدید نیامده، بلکه از آغاز بعثت پیامبر(ص) تا قرن هفتم، که دوران شکوفایی و گسترش فرهنگ و تمدّن اسلامی بود و هر روز مسائل جدیدی بروز می‏کرد، فقه اسلامی بدون استمداد از هیچ منبعی نقش خطیر خود را در پاسخگویی به نیازمندی‏ها ایفا می‏کرد.
بر اثر انعطاف‏پذیری و پویندگی مبانی فقهی بود که مسلمانان وادار می‏شدند به تکاپو و تلاش بپردازند و پیوسته برمعلومات خود بیفزایند و در راه ترقّی و تعالی، گام‏های مؤثری بردارند واز جمود و کوته‏فکری به دور باشند و جهانیان را به سوی دانش و کمال سوق دهند و مشعل علم را فرا راه آنان برافروزند.
آری مسلمانان بودند که مردمان را از ظلمت جهل و بی‏خبری نجات دادند و آنان را با علم آشناساختند و راه تحقیق را به روی ایشان گشودند.
اروپاییان اعتراف کرده‏اند: «اگر مسلمین در صحنه تاریخ ظاهر نشده بودند، نهضت علمی اروپا، قرن‏ها عقب می‏افتاد و معلوم نبود که دانش و تمدّن بشر به چه سرنوشتی دچار می‏شد. رهبری علمی و فکری مسلمین بود که قرن‏ها طول کشید و منشأ بیداری و نهضت علمی غربیان گردید...»[۳].
این امور بر اثر پویندگی و مترقّی بودن مبانی دستورهای اسلام ممکن شد. قدرت پاسخگویی فقه اسلام به مسائل نوظهور به‏گونه‏ای است که قواعد و اصولِ کلی آن رسا و کافی است؛ از قبیل: قاعده لاضرر، ید، اصالةالصحة، اصالةالطهارة، اصالةالحلیّة، اصل احتیاط، اصل برائت، اصل استصحاب و اصل تخییر و تعبیرات جامعی مانند: «وَأعِدّوا لَهُم مااستطعتُم من قوّة...»[۴]، «لاَتأ کُلُوا أموالَکُم بَینَکُم باِلباطِلِ...»[۵]، «ولَن یَجعَل‏اللّهُ لِلْکافرینَ علَی‏المُؤمنینَ سَبیلاً».[۶] نظایر اینها برای استنباط مسائل تازه کافی است، و فقیه آن کلیّات را بر فروع و جزئیات فراوانی می‏تواند منطبق سازد و حکم هر موضوع نوظهور را معیّن کند.
از پیامبر(ص) نقل شده است: «أُعطیتُ جوامع‏الکلم»[۷] و نیز از اهل‏ البیت(ع) روایت شده است: «علینا إلقاءُ الأُصول و علیکم أن تُفرّعوا»[۸].
نظام قانونگذاری اسلام را می‏توان به خودروی تشبیه کرد که دارای قطعات مقاوم و مستحکمی است، به‏گونه‏ای که در هر سرزمین - خواه سنگلاخ، خواه هموار، خواه کوهستانی، خواه خاکی و خواه جادّه کویری - می‏تواند به حرکت خود ادامه دهد.
دانشمند و محقّق امریکایی و استاد فلسفه دانشگاه هاروارد، پروفسور «هوکینگ» (Hocking) در کتاب خود، روح سیاست جهانی که در سال ۱۹۳۲ به چاپ رسید، پس از آن که بحث مبسوطی راجع‏به اصول و مبادی فقه اسلامی و مذاهب فقهیِ معروف ایراد می‏کند، این مطلب را یادآوری می‏نماید: «راه‏پیشرفت کشورهای اسلامی این نیست که از نظامها و ارزش‏های غربی تقلید کنند و آن را در زندگی خود به کار بندند. عدّه‏ای می‏پرسند آیا در اسلام این نیرو وجود دارد که افکار جدیدی تولید کند و قوانین و دستورهای ممتاز مستقلی مطابق با نیازمندی‏های روز به بشر عرضه بدارد که کاملاً با احتیاجات و مقتضیات زندگی جدید موافق باشد. پاسخ این است که در نظام اسلامی نه تنها هر نوع استعداد و آمادگی برای نموّ و شکوفایی و تکامل وجود دارد، بلکه قابلیّت اساسی دگرگونی قوانین اسلامی از بسیاری از نظام‏های قانونی دیگر بیش‏تر است. مشکل کشورهای اسلامی این نیست که در آیین اسلام ابزار پیشرفت و نهضت وجود ندارد، بلکه مشکل این است که در این کشورها تمایل و اراده لازم برای استفاده از وسائل شکوفایی و جنبش به چشم نمی‏خورد! فکر می‏کنم حقیقت را بیان کرده باشم، اگر این‏گونه نظر بدهم که شریعت اسلام به‏طور کامل تمام مقدماتی را که لازمه یک نهضت است، دارا می‏باشد»[۹].
غیر از «هوکینگ» عدّه‏ای دیگر از حقوق‏دانان و دانشمندان غربی به عظمت، پویایی، جامعیّت و قابل انعطاف بودن فقه‏اسلامی اعتراف کرده ‏اند[۱۰].
باعث تأسّف و افسوس است که در اغلب کشورهای اسلامی غبار فراموشی بر چهره تابناک اسلام نشسته، حقیقت اسلام ناب محمّدی(ص) پوشیده و مکتوم مانده است، و مسلمانان به واقعیّات این آیین گرانمایه پی‏نبرده و راهی را که ترسیم نموده‏است، نمی‏پیمایند؛ لذا از اهدافی که اسلام در نظر داشته، فرسنگ‏ها فاصله دارند[۱۱].
امیرمؤمنان فرمود: «شما درباره بلاد (سرزمین‏ های) خداوند و بندگانش پروا داشته باشید، زیرا حتّی از سرزمین‏ها و دام‏ها باز خواست می ‏شود. فرمانبردار خدا باشید و نافرمانی او را نکنید».[۱۲]
این امر علل فراوانی دارد که ما اکنون درصدد بیان آن نیستیم. به‏طور اجمال می‏گوییم: مسلمانان قبل از حمله مغول کاملاً به دستورهای اسلام آشنا بودند و به آن عمل می‏نمودند، و تحت رهبری زمامداران و پیشوایان متدیّن در صراط مستقیم گام برمی‏داشتند و موانع سیاسی یا دخالت خارجی در کار نبود؛ بدین جهت در تمام شؤون به پیشرفت‏های مهمّی نایل آمدند و قرین رفاه و آسایش بودند. در فنون و انواع دانش‏ها سرآمد مردم آن روزگاران محسوب می‏شدند. دانشمندان بزرگی، مانند: شیخ مفید، شیخ طوسی، محمّدبن زکریای رازی، خوارزمی، ابن‏سینا، خواجه‏نصیرالدّین طوسی، فارابی و عمر خیّام نیشابوری، در رشته‏های مختلف علوم بروز نمودند، که همه ملل، در همه اعصار ریزه‏خوار خوان احسان مادی و معنوی ایشان بودند.
پس از هجوم و حمله مغول و تیمور به ایران و سایر کشورهای اسلامی اکثر مردم تارومار گردیده، ذخایر علمی و معنوی آنان بر باد رفت، و خسارت‏های جبران‏ناپذیری را - که عقل از تصوّر و ادراک آن عاجز است - متحمّل شدند[۱۳]. مدت‏های مدید مردم مسلمان در اضطراب و نگرانی به سر می‏بردند. و هنوز نفس راحتی نکشیده بودند و مصایب و بلاهای جانگدازشان برطرف نشده بود که به بلای دیگر مانند فتنه مغول بلکه بالاتر از آن دچار گردیدند، و آن این بود که راه غربیان به دیار اسلامی گشوده شد و بر منابع ثروت این ممالک اطّلاع یافتند[۱۴].
زمامداران غرب تا توانستند نفوذ خود را در کشورهای اسلامی توسعه دادند و به شیوه‏های مختلف در تضعیف مبانی دینی مسلمانان کوشیدند. چون می‏دانستند اسلام دین کامل و حرّیت و رشادت و آخرین برنامه مترقّی بشر است و نیز می‏دانستند اگر مردم به حقایق دین مقدّس اسلام پی‏ببرند و بدان عمل کنند، استثمار و استعمارشان محال خواهد بود؛ لذا به‏وسیله عمّال و ایادی خویش تا اندازه‏ای که ممکن بود، با اسلام به‏دشمنی پرداخته، در فرهنگ و اقتصاد ملل اسلامی دخالت نمودند[۱۵]. آنها در واژگون جلوه دادن حقایق اسلامی از هیچ‏گونه تلاش و فعالیّتی خودداری ننمودند و تبلیغ کردند مسلمان باید به‏فکر عالم آخرت باشد، چون دنیا محل گذر است! هر اجحاف و ستمی را باید تحمّل کرد و کار را به امام زمان سپرد. شخص متدیّن واقعی، منزوی است و در برابر امور اجتماعی مسؤولیتی ندارد....
بدین طریق مردم مسلمان را به اموری که با واقعیت اسلام تضاد داشت و منافع خودشان را تأمین می‏نمود، سرگرم کردند. آنها می‏گفتند: «حج» یک فریضه عبادی است و برای راز و نیاز با پروردگار و ارتباط بین بنده و خداوند تشریع شده و ربطی به جهات سیاسی و امور اجتماعی مسلمانان ندارد.
اینان به خوبی از ثمرات فراگیر حج آگاهند و بارها آیه شریفه «لِیشْهَدوا مَنافِعَ لَهُم[۱۶]» و «جَعَلَ اللَّهُ الْکَعْبَةَ البَیْتَ الحَرامَ قیاماً لِلنّاسِ...[۱۷]» و امثال آن را خوانده و تفسیر آنها را بخوبی می‏دانند؛ امّا منافع مادی و جاه‏طلبی آنان سبب شده‏است حقایق را بپوشانند.
زمامداران و پیشوایانِ خود باخته تحت تأثیر سلطه استعمارگران قرار گرفته و هیچ‏گونه عکس‏العملی در مقابل دسیسه‏ها و نقشه‏های آنان نشان نمی‏دادند. به ‏جای این‏که طرح‏های سازنده را از غرب اقتباس کنند و مردم را از دام‏ها و نیرنگ‏هایی که استثمارکنندگان طرح کرده‏اند، برحذر دارند، خواسته استعمارگران را عملی می‏نمودند.
از زمانی‏که کلاویژوها[۱۸] و اراگون‏ها[۱۹] به‏عنوان نمایندگان سیاسی و بنژامین دوتودل‏ها[۲۰] و ادوارد کونوک‏ها[۲۱] برای بررسی امور اقتصادی و بازرگانی به‏ایران و دیگر سرزمین‏های اسلامی بنای رفت و آمد را گذاشتند و بر ثروت‏های سرشار این سرزمین‏ها آگاهی یافتند، به‏ طرق گوناگون و بهانه‏ های مختلف و در پوشش معاهده‏های بازرگانی و سیاسی و اقتصادی و امثال آن ضربه‏های مهلک و قاطعی بر رشد و پیشرفت ملل وارد ساختند و موانع متعدّدی در راه ترقّی آنان ایجاد نمودند که ثمرات شومی در برداشت. به عنوان نمودگار در دوره صفویه، شعله‏ور شدن آتش جنگ‏های عثمانی و ایران و اشاعه خرافات و تحجّر فکری را می‏توان از آن نتایج شوم دانست. همچنین در دوره‏های بعد، هرج و مرج و فقر و به‏وجود آوردن اعتیاد و تأسیس فرقه‏های جدید مذهبی و ظهور دین‏سازان که از طرف مغرب‏زمین به آنها وحی می‏شد و همه در یک زمان مأموریت یافته بودند[۲۲]، از نتایج ناگوار محسوب می‏شود.
اجرای این طرح‏ها و نقشه‏ها اختصاص به ادوار گذشته نداشته، بلکه در هر عصر و زمانی مطابق مقتضیات محیط به اَشکال و صور مختلف جلوه‏گر می‏شود و این بت عیار هر لحظه به شکلی در می‏آید.
مسلّم است در این زمان هم در بین مسلمانان دست‏هایی در کار است که آنان را از حقایق اسلام دور می‏گرداند، و با حربه زرق و برق‏های مادّی و تمدّن ماشینی می‏خواهند فضیلت را نابود سازند و طبقه تحصیلکرده و روشنفکر را لاابالی و نسبت به اسلام بی‏علاقه بار بیاورند.
از جمله نقشه ‏هایی که‏[۲۳] استعمار برای مبارزه با اسلام در این دوران طرح کرده، زنده کردن تمدّن‏های قدیمی (پیش از اسلام) است. این طرز فکری است که اروپایی‏ها و امریکایی‏ها با آب و رنگ مخصوص و در زمانی واحد در کشورهای ترکیه، مصر، سوریه، ایران و سایر کشورهای اسلامی به ترویج آن پرداخته بودند تا بدین‏وسیله پرده‏های ضخیم اوهام و خرافات را در برابر چشم‏ها قرار داده و پرتو تمدّن اسلامی را در پشت آن مخفی سازند. اکنون نیز استعمار حیله‏گر دست از بداندیشی و تجاوز برنداشته است. او همان حیله‏گر رسوایی است که مطابق زمان نمی‏خواهد از خارج مرزها مسلمانان را مورد حمله قرار دهد و در چهره دشمن با آنان روبه‏رو شود. عادت او بر این است که در بین مردم نفوذ پیدا کند و حملات خود را از داخل مرزها آغاز کند و به جنگ پردازد و عدّه‏ای از هم میهنان ما را به‏استخدام خود در آورده و از افرادی که با فرَق مسلمانان همزبان بوده و در میان آنان به سر می‏برند، بهره‏برداری کند. بعضی از روزنامه‏نویسان و ادیبان ما که علمدار ادبیات مبتذل هستند، همچنین شخصیتّ‏های ناشایست و قلم‏های مسموم و نشریات مزدور را - چه در داخل کشورهای اسلامی و چه در خارج - می‏توان نام برد که خود را به استعمار فروخته، در راه ویران کردن مبانی اخلاقی و معنوی ما گام بر می‏دارند و با فتنه‏انگیزی‏ها و فریب‏کاری‏ها، جوانان را به سوی بی‏دینی و فساد کشانیده‏اند. زمزمه تغییر خط و این‏که نویسندگی با حروف لاتین انجام شود، دام دیگری بود که از مدّت‏ها پیش آن را گسترده و به آن وسیله می‏خواستند ارتباط مسلمانان را با ذخایر علمی گذشتگان و میراث ادبی ایشان قطع کنند و در نتیجه آداب و دستورهای اسلامی را از خاطره‏ها محو گردانند[۲۴].
بنابراین وظیفه روشنفکران و ارباب قلم و دانش است که ساکت ننشسته، اسرار و دقایق و حقّانیت دین اسلام را که یگانه راه نجات و ترقّی بشر است، آشکار و تبلیغ نمایند؛ باشد که ملّت‏های مسلمان از نو تجدید حیات کنند و مجد و عظمت دیرین خود را بازیابند.
این کتاب درباره «انفال و آثار آن در اسلام» نوشته شده و روشن است این موضوع به لحاظ جنبه‏های اقتصادی که توجّه ملل امروزی را به خود جلب نموده، دارای اهمیّت بسزایی است. نویسنده به اندازه وسع و توانایی خویش این عنوان را مورد بحث قرار داده و امیدوار است مورد قبول پژوهندگان قرار گیرد و سودمند واقع شود.
بدون‏شک این نوشتار از خطا و نقص خالی نیست، زیرا گفته ‏اند: الإنسانُ مَحلُ‏ السَّهوِ والنِسیان. امید است خوانندگان محترم حقیر را از لغزش‏ها و اشتباهاتی که در اثنای مطالعه می‏ببینند، آگاه سازند.

فصل اوّل کلّیاتی درباره انفال

معنای لغویِ انفال

در قرآن‏مجید، در چند مورد، به کلمه‏هایی که از واژه «نفل» مشتق شده است، برمی‏خوریم. سوره هشتم قرآن نیز «انفال» نامگذاری شده و در ابتدای آن، آمده است: «یَسئلُونَک عَن‏الأنفالِ، قُلِ‏الأنفال لِلّهِ وللّرسُولِ...» و در سوره اسرا(۱۷) می‏خوانیم: «ومِنَ اللَیل فَتَهَجّد بِهِ نافلةً»[۲۵]. همچنین در سوره انبیا(۲۱) آمده است: «وَ وَهَبنالَهُ اسحاقَ وَ یعقُوبَ نافلةً و کُلاًّ جَعَلنا صالِحینَ»[۲۶].
فقها در کتاب‏های استدلالی فقهی، مبحثی را به موضوع «انفال» اختصاص داده و درباره آن به بحث و بررسی پرداخته‏اند. در اخبار هم در موارد فراوانی، از «نَفل» و «أنفال» سخن به میان آمده و احکامی بر آن مترتب شده‏است؛ مثلاً اسحاق بن عمّار می‏گوید: «سَألتُ ابا عبداللّه(ع) عَنِ‏الأنفالِ...»[۲۷]. و محمّدبن مسلم روایت کرده‏است: از حضرت باقر(ع) شنیدم که فرمود: «اَلأنفالُ هُوَالنَّفلُ...»[۲۸].
آنچه ذکر شد، نمونه‏ای از کاربرد گسترده این واژه و مشتقات آن، در کتاب و سنّت بود. در این جا «نفل» و «أنفال» را از نظر لغت بررسی می‏کنیم و سپس به‏بیان معنای اصطلاحی آن در کتاب و سنّت و شرع، و نیز وجه تناسب بین آن معانی و معنای لغوی می‏پردازیم:
در منابع معتبر لغت آمده است: «نَفَل» به معنای غنیمت و بخشش، و جمع آن، «أنفال و نِفال» است. «نَفَلَ، نَفّلَ و أنفلَ» یعنی غنیمت را به او داد. در برخی موارد، تنفیل به معنای برتری‏دادن و جایز شمردن تصرّف در غنیمت، برای دیگران می‏آید.[۲۹] تنفیلِ امام، یعنی وی غنیمتی را که سربازان به‏دست آورده‏اند، در اختیارشان قرار دهد. در قرآن کریم انفال به معنای غنایم آمده است.
ابومنصور می‏گوید: «نفل و نافله آن است که زاید بر اصل باشد، و بر هر بخششِ تبرّعی و صدقه و عمل خیر، نافله اطلاق می‏شود».
ابوسعید می‏گوید: «تنفیل به معنای تفضیل و نَفَل به معنای غنیمت است، و نَفْلَ - که گاهی نیز متحرّک [نَفَل‏] تلفظ می‏شود - به معنای زیادی می‏باشد.
نوه را [در زبان عرب‏] نافله می‏گویند؛ زیرا فرزند، اصل است و نوه، فرع. و در برخی موارد، نَفل به معنای نفی، و انتفال به معنای اعتذار به کار می‏رود.
به‏سه‏شب پس از سه شبِ اول هرماه «نُفَل» می‏گویند؛ زیرا سه شبِ اول، که «غُرَر» نامیده می‏شود، اصل و سه‏شبِ بعدی که به آن اضافه شده، فرع است. «نوفلیه» زینتی است که زنان بادیه‏نشین آن را بر سر می‏گذارند».
از راغب اصفهانی نقل است: «نفل و غنیمت، هر دو به یک معنا است و فرقشان اعتباری است؛ بدین معنا که اگر مالی به سبب دست یافتن و پیروز شدن به دست آید، غنیمت نامیده می‏شود، و هرگاه بدون وجوب و استحقاق، و با بخشش از طرف خداوند برای کسی حاصل شود، نفل نامیده می‏شود.
عده‏ای از لحاظ عموم و خصوص، بین آن دو فرق گذاشته‏اند؛ یعنی به‏مالی که به‏عنوان بهره به‏دست آید، غنیمت گفته‏اند، چه از روی استحقاق، تملک گردد و چه بدون استحقاق، و خواه به رنج حاصل شود یا به راحتی، و اعم از این‏که قبل از پیروزی و غلبه باشد یا بعد از آن؛ اما نفل آن است که از غنیمت، پیش از تقسیم، به کسی داده شود».

معنای لغوی غنیمت

از آن رو که معنی غنیمت با معنی «نفل» و «انفال» وابسته است، لازم می‏نماید آرای واژه‏شناسان را درباره غنیمت بررسی کنیم:
در کتاب محیطالمحیط آمده‏است: «غَنم و غُنم و غنیمت و ... رسیدن به عایدی (و بهره) است. و (نیز) به معنی مالی است که آدمی به آن می‏رسد و بدون مشقت و بلاعوض برآن دست می‏یابد. تغنیم به معنی تنفیل و بخشیدن غنیمت است. غَنم و غُنم هر دو مصدر است و یا این‏که غَنم مصدر است و غُنم اسم مصدر. «الغنم بالغُرم» یعنی غنیمت در مقابل غرامت»[۳۰].
در تاج‏العروس چنین آمده است: «مَغنم، غَنیم، غنیمت، غَنم و غُنم ... به معنی دست یافتن به چیزی بدون مشقت است؛ یا این‏که غنم و فی‏ء و غنیمت این معنی را می‏رساند»[۳۱].
در لسان‏العرب آمده است: «غنم به معنی دست یافتن به شی‏ء بدون مشقت است و اغتنام به معنی مبادرت کردن به اخذ غنیمت است. غنم به معنی غنیمت است و مغنم به معنی فی‏ء (مالی) است که عاید کسی شود. غَنم به معنی زیادت و رشد و تفاوت قیمت شی‏ء است‏[۳۲]». و در تفسیر المنار نقل شده‏است: «الغُنم بالضّم والغنم و الغنیمة مایناله الإنسانُ و یَظفرُ به مِن غَیرمَشقّةٍ» و در تفسیر مراغی آمده‏است: «منظور از غنیمت آن است که انسان بدون عوض مادّی به چیزی دست‏یابد[۳۳]».

قدر جامع اقوال لغویین درباره نفل و غنیمت

هرچند لغویین درباره معنی «نفل» و «غنیمت» الفاظ و بیانات گوناگونی را به کار برده‏اند، لکن پس از بررسی گفتار ایشان، می‏توان قدر مشترکی را برای آنها در نظر گرفت.
توضیح آن که: پیش از این گفتیم که «نفل» و کلماتی که از این ماده مشتق شده، به معنی زاید بودن بر اصل، هبه، کار غیر واجب، نوه، سه‏شبی که پس از سه‏شب اوّل ماه است، یک نوع زینت برای زنان و نیز به معنی نفی و دور کردن و مانند اینها آمده است. از این معانی چنین بر می‏آید که بر هر شی‏ء زاید بر استحقاق و مورد نظر، و بر هر امری که خارج از روش عرف و غیر حتمی باشد و به‏گونه‏ای در خور استحقاق نباشد، «نفل» اطلاق می‏شود.
در معانی «غنم» و «غنیمت» گفته‏ اند: غنم و غنیمت به معنی دست یافتن و رسیدن و ظفر یافتن به چیزی بدون مشقّت و رنج است. از بررسی مفاهیم آن چنین بر می‏آید که قدر جامع آن معانی این است: به هر شی‏ء که به تصرّف کسی در آید و عاید وی گردد، بدون این‏که در ازای آن عوضی بدهد، و در برخی موارد بدون این‏که رنجی تحمّل نماید و خارج از انتظار باشد، «غنم» و «غنیمت» گفته می‏شود.
اگر کسی بگوید: بر اموالی که در جنگ به تصرّف می‏آورند، غنیمت اطلاق می‏کنند؛ در صورتی که برای به‏دست آوردن آن زحمات طاقت‏فرسایی را تحمّل می‏نمایند؛ می‏گوییم: برای جنگ و غلبه بر دشمن، مشقت و رنج را بر خود هموار می‏سازند، نه‏برای به دست آوردن غنیمت. معلوم است پس از غلبه بر دشمن، جمع‏آوری غنایم هیچ‏گونه سختی و رنجی ندارد؛ بنابراین «غنیمت» یکی از مصادیق «نفل» به حساب می‏آید، چون زاید بر انتظار است. نسبت بین «نفل» و «غنیمت» عموم و خصوص مطلق است؛ یعنی هر غنیمتی از انفال است، ولی هر نفلی غنیمت نیست؛ زیرا مفهوم «نفل» گستردگی بیش‏تری دارد و علاوه بر عدم انتظار و پرداخت عوض، عدم استحقاق را نیز شامل می‏گردد.

معنای لغوی فی‏ء

در لغت معانی گوناگونی برای «فی‏ء» و کلمات هم خانواده‏اش ذکر شده است‏[۳۴]. که برخی از آنها بدین‏قرار است: آفتابی که سایه گردد، «فی‏ء» نامیده می‏شود و جمع آن «أَفیاء» و «فیوُء» است. به‏معنی غنیمت و خراج و دسته‏ای از پرندگان هم آمده است. دلیل این‏که در برخی از موارد بر «ظلّ» فی‏ء گفته می‏شود، این است که از طرفی به طرف دیگر برمی‏گردد (مثلاً در هنگام صبح در طرفی است و بعد از زوال در طرف دیگر).
به غنیمتی هم که بدون رنج به‏دست آید، «فی‏ء» گفته می‏شود؛ که در این صورت آن را غنیمت بارده می‏گویند. «فی‏ء» در اصل، به معنی برگشتن است. و بعضی آن‏را به برگشتن به‏حالت نیکو مقیّد ساخته‏اند و آیه شریفه «فَإن فاءَت فَأَصْلِحُوا بینَهُما[۳۵]» را به همین معنی تفسیر نموده‏اند.
در حدیث، فی‏ء بر خویشاوند ذکر شده؛ و آن بدین‏معنی است که به وی توجّه کنی و نیکی‏نمایی. و «تَفَیُّوء» به معنی نقل مکان دادن به سایه است. «یَتفَیَّؤُا ظلاله‏[۳۶]» که در قرآن‏کریم است، به معنی برگشتن سایه پس از زوال است. تَفَیُّوء زن نسبت به شوهر، به‏معنی برگشت و توجّه او به شوهر است.
از معانی مختلفی که دراین‏جا برای «فی‏ء» ذکر شد، به وضوح بر می‏آید معنی اصلی «فی‏ء» رجوع و برگشت نمودن است و سایر معانی از متفرّعاتِ همین معنی است و در مصادیقی متناسب با همین معنی به‏کار رفته است.
در روایات عدیدی آمده است که زمین و دنیا در اصل به خدا و پیامبر و جانشینانش تعلّق‏ دارد[۳۷]. پس زمین‏هایی را که کفّار تملّک نموده‏اند، غصب شده تلقّی می‏گردد؛ بنابراین آنچه را مسلمانان - چه با قهر و غلبه و چه با صلح - از تصرّف کفار خارج سازند، این عنوان را پیدامی‏کند که به پیامبر یا وصی‏اش برگشت داده شده‏است. در برخی از روایات به این معنی اشاره شده است‏[۳۸].
با توجّه به این بیان، مناسبت و ارتباط بین معنی لغوی و اصطلاحی «فی‏ء» روشن می‏شود. امّا بنا به قول بعضی از فقهای اهل سنت همچون شافعی سرزمین‏هایی که به دست مجاهدان آزاد گردد، تماماً اعمّ از منقول و غیرمنقول (اراضی) بر ایشان تقسیم می‏شود[۳۹].
بنا بر قول ابی‏حنیفه، امام مخیّر است آنها را به مجاهدان بدهد، یا این‏که در شمار املاک عمومی مسلمانان در آورد[۴۰].
امّا فقهای امامیّه و جمع کثیری از اهل سنّت براین عقیده‏اند که اراضی مفتوح‏العنوه در تمام اعصار از آنِ تمام مسلمانان است و مجاهدان را در آن حقّی نیست[۴۱]. و اگر زمینی بدون جنگ و خونریزی به‏تصرّف مسلمانان درآید، به اعتقاد شیعه از آنِ امام معصوم و به اعتقاد اهل سنّت از اموال عمومی است‏[۴۲].
از روایاتی که دلالت دارد بر این‏که دنیا و آنچه در آن است، مِلک رسول‏خدا و جانشینان معصومش می‏باشد، چنین برمی‏آید که حال مردم نسبت به مالکیّت زمین‏هایی که در تصرّف دارند، در مقایسه با مالکیّت پیامبر(ص) و اوصیایش، به‏مثابه حال بنده‏ای است که مولایش به‏وی مالی را بخشیده و اجازه داده‏است از آن مال بهره‏مند شود و در آن تصرّف نماید؛ در این صورت می‏توان تصوّر کرد که از جهتی آن عبد، مالک مالی است که مولا در اختیارش قرار داده و از طرف دیگر عُلقه ملکیّت مولا از آنچه تحت تصرّف عبد واقع شده، منقطع نگشته است؛ زیرا مال‏عبد از خود عبد بالاتر نیست؛ و چنان‏که معلوم است خود عبد از آنِ مولا است، تاچه رسد به اموالی که مولایش به او بخشیده است[۴۳].
به سخن دیگر مالکیّت مردم درطول مالکیّت پیامبر(ص) و اوصیایش قرار دارد، نه در عرض‏آن.

أنفال از نظر تفسیر

آنچه از تتّبع در تفاسیر فهمیده می‏شود و جمهور مفسّران آن را نقل کرده‏اند، این است که آیه «یَسْئَلُونَکَ عَنِ‏الأْنفالِ...»[۴۴] درباره غنایم جنگ بدر و منازعه مسلمانان برای تقسیم آن غنایم، نازل شده است‏[۴۵].
در جنگ بدر هنگامی که کفّار مکّه برای نابود کردن مسلمانان نیروهای خود را بسیج کرده، به‏طرف مدینه رهسپار شده بودند، پیامبر اسلام به‏مسلمانان دستور داد که خود را برای مقابله با آنان آماده سازند. مسلمانان و کفّار در محلّی به‏نام بدر در برابر هم موضع گرفتند[۴۶]. پس از آن‏که نبرد شروع شد، جوانان به‏امید پیروزی بر کفّار حمله بردند و پیرمردان در مرکز سپاه بماندند.
پس از آن که کفّار شکست خوردند و غنایمی نصیب مسلمانان شد، چون پیغمبر فرموده بود: هرکس غنیمتی بیاورد، برای او این‏قدر و آن‏قدر است، جوانان گفتند: چون این غنایم براثر تلاش و کوشش ما به‏دست آمده و پیرمردان در آن دخالت نداشته‏اند و در مرکز سپاه مانده‏اند، در غنایم حقّی ندارند. پیرمردان در جواب گفتند: ما در ستاد لشکر پشتیبان شما بوده و از پیامبر خدا محافظت می‏کردیم و اگر حادثه‏ای پیش می‏آمد، شما به ما پناه می‏آوردید؛ پس ما هم در غنایم شریکیم.
روی این جریان بین مسلمانان اختلاف بروز کرد و در این باره به رسول‏خدا رجوع نمودند که آیه «یَسئَلُونکَ عَنِ‏ الأنفالِ قُل‏الأنفالُ لِلَّه وَ لِلرَّسوُل» نازل گشت.
در قرائتی که به امام سجاد و امام باقر و امام صادق(ع) منسوب است، «یسئلونک‏الأنفال» قرائت شده است. ابن مسعود و سعدبن‏ابی‏وقاص و عدّه‏ای دیگر نیز به‏همین‏گونه خوانده‏ اند[۴۷].
بنا به‏این قرائت‏ها اصحاب پیامبر(ص) می‏خواستند غنایم به‏ایشان داده شود و بنابراین‏که «عن» را زاید ندانیم و مطابق مشهور قرائت کنیم، چنین مستفاد می‏گردد که مسلمانان حکم انفال را از رسول‏اکرم سؤال کرده‏اند که چگونه تقسیم می‏شود؟ یا ممکن است ایشان از این پرسیده باشند آیا انفال و غنایم بر مسلمانان حرام است، چنان‏که برای امم پیشین این چنین بوده است؟
احمد و ابو داود و دیگران، درباره شأن نزول این آیه چنین گفته‏اند: «در روز بدر سعدبن ابی‏وقاص، شمشیر سعید بن عاص را پس از این‏که او را کشته بود، برداشت و خدمت پیامبر آمد و از آن حضرت درخواست نمود که آن شمشیر را به وی ببخشد. پیغمبر فرمود: آن را در همان جایی که برداشته‏ای، بگذار. و پس از این قضیه آیه فوق نازل گشت. در این وقت نبی گرامی به‏سعد فرمود: ای سعد! هنگامی که درخواست نمودی شمشیر را به‏تو ببخشم، نه از آن من بود، نه از آن تو. اکنون که امر غنایم به‏من تفویض شده است، برو و آن را بردار»[۴۸].
عبادة بن صامت گفته است: «آیه «یَسئلُونکَ عَنِ‏الأنفالِ...» درباره افرادی که در جنگ بدر شرکت داشتند، نازل شد. بر سر تقسیم غنایم اختلاف نمودیم و اخلافمان فاسد شد. خداوند آنها را از ما گرفت و به‏پیامبرش اختصاص داد و پیامبر هم علی‏السویّه برهمگی تقسیم فرمود»[۴۹].
فخر رازی یکی از وجوه شأن نزول آیه فوق را بدین‏گونه نقل کرده است:
«پیامبر(ص) سه‏نفر از مهاجران و پنج تن از انصار را که معذور بودند، یا از جانب پیامبر مأموریّت داشتند و در جنگ بدر شرکت ننموده بودند، از غنایم عطا فرمود. نظر کسانی که در جنگ شرکت جسته بودند، این بود که نباید سهمی به آنان داده شود. بدین‏سبب بین ایشان اختلاف و منازعه بروز نمود، که آن آیه نازل شد»[۵۰].
از ابو ایّوب انصاری نقل شده است: «رسول‏خدا عدّه‏ای را برای قتال کفّار برانگیخت. خداوند ایشان را یاری کرد و بر دشمن غلبه نمود. هر یک از ایشان که غنیمتی می‏آورد، پیغمبر(ص) چیزی از خمس به او عطا می‏فرمود. آن افرادی که در جهاد پیش قدم بودند و قتل و اسر توسّط ایشان انجام می‏شد، به غنایم توجّه نمی‏کردند و آن را پشت سر خود رها می‏کردند. اینان به‏خدمت رسول‏اللَّه آمدند و عرض کردند: این چگونه است که عدّه‏ای در قتال پیش‏قدمند؛ اسر و قتل توسط ایشان است و عدّه‏ای به‏حرب نمی‏پردازند، امّا به‏ایشان از غنایم عطا می‏فرمایی؟ آن حضرت ساکت ماند (و به‏ایشان جوابی نداد) تا آیه انفال وحی شد.
سپس حضرت دستور داد افرادی که از عطایا بهره‏مند شده‏اند، آنها را برگردانند. آنان گفتند: ما آن را از اموال خودمان شمردیم و خوردیم (و مصرف کردیم). فرمود: آن را حساب کنید (که‏بیش‏تر از دیگران از غنایم برندارید)[۵۱]».
ابن جریر از مجاهد نقل کرده است که: «مردم از خمس غنایم پس از آن که ۴۵ آن را دریافت داشته بودند، سؤال نمودند، که آیه مورد بحث وحی گردید»[۵۲].
از سُدّی نقل است که «آیه انفال در مورد فی‏ء نازل گشته است و فی‏ء آن است که از اموال مشرکان بدون جنگ به‏دست آید و آن به رسول‏خدا اختصاص دارد»[۵۳].

مفهوم آیه أنفال

آنچه از تتّبع در تفاسیر برمی‏آید و جمهور مفسّران برآن اتفاق نظر دارند، این است که آیه «یَسئلُونکَ عَنِ‏الأنفالِ، قل‏الأنفالُ لِلّهِ و لِلرَّسوُل...» درباره غنایم جنگ بدر و منازعه مسلمانان برسر تقسیم غنایم، نازل شده است. و این از تعبیر «اِتَّقُوااللَّهَ و أصلِحُوا ذاتَ بینِکُم» نیز فهمیده می‏شود. چنان‏که ذکر نمودیم، راجع به‏کیفیّت شأن نزول این آیه قضایای گوناگونی را نقل کرده‏اند، امّا آن قضایا با یکدیگر هیچ‏گونه تعارضی ندارد؛ زیرا ممکن است تمام وقایعی که در مورد شأن نزول آیه ذکر شده، قبل از نزول آیه به‏وقوع پیوسته، و سپس به‏مناسبت آن رویدادها آیه مزبور نازل شده است.
فخر رازی به‏همین معنی اشاره کرده و چنین اظهار داشته است:
«احتمال دارد تمام رویدادهایی که درباره شأن نزول آیه مورد بحث ذکر شده، واقع شده باشد و دلیلی بر ترجیح برخی بر برخی دیگر وجود ندارد و اگر از اخبار، وجه معیّن و خاصّی فهمیده شود، لازم است به همان وجه حکم شود. در غیر این صورت به همان‏گونه که ممکن است یکی از وجوه یاد شده، شأن نزول آیه باشد، امکان دارد همه آن وجوه نیز شأن نزول آن آیه به‏حساب آید، چون بین آنها تناقضی نیست‏[۵۴]».
از شرح فوق واضح می‏گردد: اقوالی همچون قول مجاهد که آیه أنفال را مربوط به‏خمس می‏داند و نیز قول سُدّی که گفته است: «آن درباره فی‏ء است» اقوال نادری است که مورد اعتماد نیست و مخالف گفتار معظم مفسّران است.

جمع بین مضمون آیات مربوط به أنفال

در قرآن‏ مجید، آیاتی چند درباره أنفال و غنایم است. یکی ازآنهاآیه «یَسئلُونکَ عَنِ الأَنفال...» است که در آغاز سوره «الأنفال» می‏باشد. این آیه و بیش‏تر آیات سوره أنفال، مربوط به‏غزوه بدر و وقایع و قضایایی است که در ارتباط با آن غزوه رخ داده است. به‏همین جهت ابن‏عبّاس این سوره را «سوره بدر» نام نهاده است[۵۵].
از این آیه چنین برمی‏آید که غنایم جنگی ملک هیچ‏کس نیست و به خدا و رسولش اختصاص دارد؛ بنابراین مضمون این آیه با آیه «و اعلموا انّما غنمتم من شی‏ءٍ فأَنّ لِلَّه خُمُسَهُ...»[۵۶] و همچنین با مفاد آیه «فَکُلوا مِمّا غَنِمتُم حَلالاً طیّباً»[۵۷] که هر دو نیز در سوره الأنفال می‏باشد، منافات دارد، زیرا آیه اوّل سوره «الأنفال» دلالت دارد که غنایم از آن خدا و رسول است و دو آیه دیگر این معنی را نفی می‏کند؛ لذا هریک از مفسّران راهی را برای جمع بین این آیات برگزیده‏اند که ذیلاً به نقل آنها می‏پردازیم:
الف - از سعیدبن جبیر و مجاهد و ابن عباس و عکرمه نقل شده که: آیه أنفال به آیه خمس نسخ شده است. و نیز از سُدّی و عامر و شعبی و جُبَّائی این قول نقل شده است[۵۸].
این قول مردود شناخته شده، زیرا وقوع نسخ در قرآن کریم بسیار نادر است و جز با دلیل قاطع نمی‏توان آیه‏ای را منسوخ دانست.
ب - گروهی از فقهای مالکیّه گفته‏اند: آیه أنفال نسخ نشده و پیامبر اکرم(ص) می‏تواند در تمام غنایم تصرّف نماید و درباره آن اختیار تامّ دارد و بعد از پیغمبر هم امام مسلمانان می‏تواند به‏هر نحو که صلاح بداند آنها را به‏مصرف برساند[۵۹].
دلیل ایشان، قضیه فتح مکّه و غزوه حنین است؛ زیرا هنگامی که مسلمانان مکّه را فتح نمودند، رسول‏خدا اموال اهل مکّه و خود آنان را مورد عفو قرار داد و فرمود: «أنتُمُ‏الطُّلقَاءُ»[۶۰]. غنایم غزوه حنین را نیز به قریش مخصوص گردانید و برای انصار با آن که در آن غزوه شرکت داشتند، سهمی معیّن نکرد.
کسانی که قول مالکیّه را قبول ندارند، به‏استدلال ایشان چنین جواب داده‏اند که سرزمین مکّه مفتوح‏العنوه نیست تا بتوان ثروت منقول اهالی را تصاحب نمود و اراضی‏شان را جزو اموال عمومی مسلمانان قرار داد.
موضوع غزوه حنین هم‏چنین بود که انصار می‏گفتند: ما در این جنگ بسیار فعّالیت نموده‏ایم و از شمشیرهامان خون می‏چکد، سزاوار نیست که از غنایم بی‏بهره باشیم. رسول‏خدا در جوابشان فرمود: قریش با متاع دنیا به‏خانه‏های خود برمی‏گردند و شما با پیغمبر خدا؛ یعنی شما خشنودی رسول‏خدا را فراهم آورده‏اید. انصار چون این سخن را از پیغمبر خدا شنیدند راضی شدند و از حقّ خود گذشتند[۶۱].
ج - عدّه‏ای دیگر مانند احمد و ابوعبید و پیروان ایشان جمع آیات مورد بحث را به‏این دانسته‏اند که امام مخیّر است به‏یکی از دو مضمون آیه‏ها عمل نماید[۶۲].
فرق بین این قول و قول مالکیّه آن است که بنا به‏قول مالکیّه غنایم به‏امام و زمامدار اختصاص دارد و هیچ کس را در آن حقّی نیست و او آن طور که مصلحت بداند، آن را هزینه می‏کند؛ امّا بنا به‏قول ابوعبید و احمد و برخی دیگر حکم تخییری است؛ از این رو امام همیشه یک‏حکم را مورد عمل قرار نمی‏دهد، بلکه گاهی به‏این و گاهی به‏آن حکم عمل می‏کند. و نیز ممکن است مردم از امام درخواست کنند که همیشه به‏یک حکم عمل نکند؛ یعنی گاهی جانب مجاهدان و غانمین را لحاظ می‏نماید.
د - ابن قدامه وجه جمع را به‏این‏گونه بیان داشته است: «به وسیله آیه «یَسئلونک عن الأنفال...» غنایم در مرحله اوّل برای پیغمبر(ص) حلال شد و به آن حضرت اختصاص یافت. بعد که آیه خمس وحی شد، ۴۵ آن به غانمین و مجاهدان و ۱۵ به صاحبان خمس تملیک گردید. در آیه «واعلَموا أنّما غَنِمتُم مِن شی‏ءٍ...» خمس غنایم به ملکیّت مستحقان خمس در آمده است؛ پس فهمیده می‏شود که بقیّه‏اش، به غانمین تعلّق دارد. چنان‏که در آیه «وَ وَرِثَهُ أبواهُ فَِلأُمّهِ‏الثُّلُثُ»[۶۳] میراث از آنِ والدین است و سپس ثلث آن به مادر اختصاص یافته که فهمیده می‏شود بقیّه میراث که ۲۳ است، از آنِ پدر است[۶۴]».
ه - مفسّر مشهور شیخ محمّد عبده راجع به بیان مقصود و طریقه جمع بین مضمون آیات، چنین اظهار داشته است: «آیه «یَسئَلُونکَ عَنِ‏الأنفال...» می‏فهماند که مسلمانان نباید برای تقسیم غنایم، نزاع و اختلاف کنند. أنفال از آن خدا است و درباره‏اش حکم می‏نماید و از آن جهت به‏رسولش اختصاص دارد که آن حکم را بیان و اجرا می‏کند. سپس در آیات دیگر، حکم خدا بیان شده‏است که غنایم به چه کسانی تعلّق دارد. در واقع می‏توان گفت که بنا به این قول، آیه‏هایی که بعد نازل شده، مبیّن ابهامی است که در آیه «یَسئلُونَکَ عَنِ الأنفالِ...» وجود دارد که در آن آیات نحوه تقسیم غنایم تعیین گردیده، تا اختلاف خاتمه یابد».
این جمع که جناب عبده بیان داشته، صحیح به نظر نمی‏رسد؛ زیرا برخلاف ظاهر آیات مورد بحث است. توضیح آن که: آیاتی که به‏نظر می‏رسد با آیه «یَسئلُونَکَ عَن الأنفالِ» تنافی و تعارض دارد، نسبت به‏یکدیگر از قبیل مبهم و مبیّن نیستند، تا گفته شود ابهام آیه «یَسئلُونَکَ عَنِ الأنفالِ...» به‏وسیله آیات دیگر برطرف می‏شود.
واضح است که «لام» در «لِلَّه» و «للرَّسُول» برای ملکیت است؛ پس آیه «یَسئلُونَکَ عَنِ الأنفالِ...» ظهور در این دارد که غنایم از آن خدا و رسول است و به آن دو اختصاص دارد، و آیه «واعلموا أنّما غنمتم...» می‏رساند که فقط خمس غنایم از آنِ خدا و رسول و دیگران است و آیه «فَکُلوُا مِمّا غَنِمتُم...» دلالت دارد که آنچه به‏عنوان غنیمت به‏دست آورده‏اید، از آن می‏توانید بخورید و در آن تصرّف نمایید؛ پس بین مضمون آیه اوّل و دو آیه دیگر تنافی و تعارض وجود دارد.
شاید بهترین وجه جمع درباره آیات مورد بحث این باشد که بگوییم: چون آیه «أنفال» روز بدر نازل گردید، آیه خمس و آیه «فَکُلوُا ممّا غَنِمتُم‏[۶۵]» به دلیل «یَومَ الفُرقان یَومَ الْتقَی الجمعان[۶۶]» و «أن یکونَ لَهُ أسری‏[۶۷]» و نیز به‏دلیل «لِمَن فی أیدیکمُ مِنَ الأسری‏[۶۸]» بعد از آیه أنفال نازل شده و چنان‏که پیش از این ذکر شد، چون مسلمانان برای امور مادّی و دنیوی و بهره‏مند شدن از غنایم با یکدیگر به‏نزاع و اختلاف پرداختند و بر اثر فریفته شدن به‏ظواهر فریبنده زودگذر از فضایل و مکارم دور گشتند و صفا و محبّت و گذشت را از یاد بردند، خداوند برای این‏که آنان را از غرق شدن در ورطه‏های سهمگین مادیّت برحذر سازد و به‏کمالات و معنویات توجّه دهد، به وسیله آیه «یَسئلُونَکَ عَنِ الأنفالِ...» فهمانید که آنان آنچه را از غنایم به دست می‏آورند، از آنِ خدا و رسول است. بدین‏گونه ایشان را متنبّه ساخت که نباید برای امور مادّی فضیلت و تقوا را کنار بگذارند و با یکدیگر به‏نزاع و مخاصمه بپردازند. پس از آن که مسلمانان این موضوع را دریافتند و دانستند که نباید خصایل انسانی را فدای مادیّات کنند و در مقابل خدا و رسول هیچ اختیار و مالکیتی برای آنان متصوّر نیست و خدا و رسول در تمام شوؤن و امور ایشان اولی به تصرّفند و باید بنده واقعی باشند، آیه «واعلموا أنّما غنمتم...» نازل گشت و به‏آنان اجازه داد که در ۴۵ غنایم تصرّف کنند.
و آیه «فَکُلوُا ممَّا غَنِمتُم...» در وقتی نازل گشت که مسلمانان در مقابل آزاد کردن اسرا از گرفتن فدیه منع شده بودند.[۶۹] مردم گمان کردند از تصرّف در غنایم نیز منع شده‏اند؛ پس این امر در مقام توهّم حظر است که مفید اباحه می‏باشد؛ یعنی پس از اذن خدا و رسول، مسلمانان مجازند از غنایم استفاده کنند. دلیل ما برای اثبات این مدّعا بدین قرار است:
۱ - علی‏بن ابراهیم در ذیل حدیثی از امام صادق(ع) پس از آن که اختلاف مردم را درباره غنایم بدر ذکر می‏کند، چنین آورده است:
«هنگامی که آیه «یَسئلُونکَ عَنِ‏الأنفالِ...» نازل شد، هیچ‏کس در غنایم حقّی نداشت. پس از آن آیه «واعلَمُوا أنّما غَنِمتُم...» وحی گردید، آن‏گاه رسول‏ خدا غنایم را بر مردم تقسیم نمود[۷۰]».
۲ - در صحیحه حمّاد بن عیسی چنین است: «امام می‏تواند در غنایم تصرّف کند و آن را به ‏مصارف مورد نظر خود برساند، سپس اگر چیزی بماند، به‏ غانمین بدهد[۷۱]».
۳ - مکه عنوتاً فتح شد و پیامبر(ص)[۷۲] در اموال مکّیان تصرّف نکرد و برآنان منّت نهاد و آزادشان نمود و سهمی برای مجاهدان قرار نداد، و این خود دلیل دیگری است برای اثبات مدّعای ما.
۴- دلیل دیگر آن که خیبر عنوتاً فتح شد. درعین حال پیامبر(ص) آن را جزو املاک عمومی مسلمانان قرار نداد و آن را به دو قسم تقسیم کرد: یک‏نصف برای نیازهای آن حضرت و رتق‏وفتق امور اختصاص یافت و نصف دیگر را بر مسلمانان تقسیم نمود[۷۳].
به‏سخن دیگر آیه «یَسئلُونک عَنِ الأنفال...» می‏فهماند که ملکیت غنایم به‏خدا و رسول اختصاص دارد و کیفیّت تصرّف و طریقه استفاده از آنها مورد نظر نیست و آیه «فَکُلوُا مِمّا غَنِمتُم...» دلالت ندارد که مردم غنایم را مالک می‏شوند و فقط بر نحوه تصرّف و بهره‏مندشدن دلالت دارد. و نیز آیه «و اعْلَمُوا أنّما غَنِمْتُمْ...» تأثیرش در آیه «یَسئلُونَکَ عَنِ‏الأنفال...» بدین‏گونه است که منعی را که برای مجاهدان در مورد تصرّف در غنایم وجود داشته، از میان برده است؛ پس آیه «یَسئلُونک عَنِ‏الأنفال...» بر اصل ملکیت خدا و رسول درباره غنایم دلالت دارد و آیه «وَ اعلَمُوا أنّما غَنِمتُم...» نیز کیفیّت تصرّف را می‏فهماند؛ یعنی مصلحت ایجاب می‏کند که‏۱۵ آن به‏مصرف صاحبان خمس برسد و بقیه در اختیار غانمین قرار گیرد[۷۴]. پس مقصود این است که در آیه «یَسئلونَکَ عَنِ‏الأنفال...» غنایم به‏خدا و رسول اختصاص یافته، و در آیه دیگر که خمس غنایم برای خدا و رسول و صاحبان خمس و بقیّه برای غانمین تعیین شده، هیچ‏گونه تنافی و تعارضی وجود ندارد؛ زیرا رسول‏خدا و پس از وی جانشینانش ولایت مطلقه دارند و حتّی نسبت به‏مؤمنان از خودشان سزاوارترند، و آنانند که متصدّیان و گردانندگان امورند؛ لذا در صورتی که بخواهند بر وفق مصلحت، در تمام غنایم تصرّف می‏کنند، بدون این‏که برای غانمین و مجاهدان سهمی قرار بدهند، و هیچ‏کس نمی‏تواند و حق ندارد ایراد و اعتراضی بنماید. در حدیثی که در این باره از زراره نقل شده، چنین آمده است: «... رسول‏خدا همراه با عدّه‏ای (با دشمنان اسلام) جنگ کرد، و سهمی از غنیمت به‏آنان نداد. و اگر بخواهد آن را بر ایشان تقسیم می‏ کند»[۷۵].
۵ - در تفسیر قرطبی آمده است که غنیمت به رسول‏خدا اختصاص دارد...[۷۶].
۶ - این‏که رسول‏خدا در غزوه حنین غنایم جنگی را به‏قریش اختصاص داد، دلیل دیگری است که أنفال (غنایم جنگی) به‏ آن حضرت اختصاص داشته است‏[۷۷].

فصل دوم أنفال از نظر فقه شیعه

معنای اصطلاحی أنفال

«أنفال» در اصطلاح فقهای امامیه عبارت از اموالی است که به پیامبر و پس از او به‏جانشینانش اختصاص دارد. آنان آن اموال را به هر نحو که مصلحت بدانند، به مصرف می‏رسانند. و این خود یک نوع فضیلت و امتیازی است که خداوند، رسول و جانشینان رسولش را به آن مخصوص گردانیده است. از آن جهت این اموال را «أنفال» می‏نامند که امام بالخصوص استحقاق دارد آنها را بر وفق مصلحت به مصرف برساند؛ به همان‏گونه که پیامبر(ص) مستحق آنها بوده است و در خور استحقاق دیگران نیست و زاید براستحقاق آنان است‏(۱).
پیش از این‏ذکر نمودیم نخستین آیه‏ای که درباره أنفال نازل شد، آیه «یَسئلُونکَ عن الأنفال...» بود. گرچه این آیه درباره غنایمی که در جنگ بدر به دست آمد، نازل گشته است، امّا این سبب نمی‏شود که حکم مستفاد از آن، به همان مورد اختصاص یابد؛ زیرا «مورد مخصّص نیست»؛ پس براموالی که در لغت «نفل» اطلاق شود، یعنی زاید براستحقاق و انتظار افراد مردم باشد، به مدلول این آیه مال خدا و رسول و پس از وی از آن جانشینان معصومش می‏باشد.
به عبارت دیگر، چنان‏که در مورد معنی لغوی بیان کردیم «أنفال» جمع «نفل» و«نفل» در لغت به معنای شی‏ء زاید بر استحقاق و زاید بر آن چیزی است که عرفاً مورد نظر اشخاص است. و معلوم است که منظور جهادگران اعتلای شعایر و گسترش اسلام است و غنایم زاید بر انتظار آنان است. تعبیر به «أنفال» در آیه شریفه از جهت اشاره به علّت حکم است که باید آیه را چنین معنی کنیم: ای پیامبر! درباره أنفال (و غنایم بدر) از تو می‏پرسند، بگو: (آنها ثروت‏هایی است زاید بر استحقاق افراد، که ایشان مالک آنها نیستند و) تمام ثروت‏های زاید بر استحقاق مردم از آنِ خدا و رسول می‏باشد. بنابراین «ال» در «الأنفالِ» صدر آیه برای عهد است که اشاره به غنایم بدر است و «ال» در «الأنفالِ» که بعد ذکر شده، برای جنس یا استغراق است. پس نتیجه این می‏شود که هر ثروت زاید بر استحقاق افراد، به‏خدا و رسولش اختصاص دارد، و چنان‏که گفتیم از «قُلِ الأنفالُ للَّه وَالرَّسُولِ» عمومیّت استفاده می‏شود و چنین برمی‏آید که تمام ثروت‏های زاید بر استحقاق افراد، همچون زمین‏های موات، آبادی‏هایی که ساکنانش هلاک شده‏اند، جنگل‏ها و... به ملکیّت افراد خاصّ درنمی‏آید و غنایم جنگی نیز یکی از آن مصادیق است.
پس از جهت ارتباط بین معنی لغوی و اصطلاحی «أنفال» می‏توان از آن چنین تعبیر کرد: «أنفال» کلیه اموالی خارج از انتظار و استحقاق افراد است و مصادیق آن عبارت است از: اموال بلاصاحب و اموالی که افراد خاص استحقاق آنها را ندارند؛ تمام ثروت‏های خدادادی و طبیعی، از قبیل جنگل‏ها، بیشه‏ها و حتّی معادن بنا به قول عدّه‏ای و نیز کلیه اراضی موات و قلّه کوه‏ها و... و همچنین اموال شخصی پادشاهان و اشیای نفیس منقول شاهانه و غنایم جنگی.
واضح است که مالکیت امام نسبت به این ثروت‏ها، از آن جهت نیست که امامت برای این حکم حیثیت تعلیلی داشته باشد؛ بلکه برای آن است که حیثیت تقییدی دارد. توضیح آن که: أنفال از اموال شخصی نیست و از اموال عنوانی می‏باشد، که در هر عصر و زمانی اختیار آن از طرف خداوند به‏امام و زمامدار همان زمان تفویض شده است. دلیل براین مطلب، اوّلاً: روایتی است که از حضرت علی(ع) نقل شده است که آن حضرت پس از بیان این‏که نصف خمس به‏امام تعلّق دارد، فرمود: «پس از خمس، «أنفال» از آن کسی است که به‏امور مسلمانان قیام نموده (و کارهای ایشان را اداره می‏کند) که آن در زمان رسول‏خدا به آن حضرت اختصاص داشت‏(۲)».
به‏طوری که از ظاهر این روایت برمی‏آید، أنفال از آن جهت به امام اختصاص یافته که به امور مسلمانان قیام و به‏وضع آنان رسیدگی می‏کند و نیازمندی‏های اجتماع را برآورده می‏سازد.
و ثانیاً: آیا می‏توان قبول کرد اسلامی که دین عدالت و مساوات و انصاف است، این ثروت‏های کلان را به یک نفر بشخصه واگذار کند؟! این امر چگونه می‏تواند با روح دین اسلام که در آیه شریفه «کَیْ لایَکُونَ دُوْلَةً بَیْنَ‏الْاَغْنِیاءِ مِنْکُمْ»(۳) متجلی شده، سازش داشته باشد؟
برای آن که ثروت‏هایی که از أنفال و زاید بر استحقاق افراد خاصّ است، مشخص و معلوم باشد، در روایاتی که از ائمه معصوم نقل شده و نیز در سنّت خاتم‏المرسلین، موارد و مصادیق آنها تعیین گردیده، تا کسی نتواند آنها را به‏تصرّف و تملّک خویش در آورد.
________________________________________ (1)مصباح ‏الفقیه، ج‏۳، کتاب الخمس، ص‏۱۵۱: و المراد بها (بالأنفال) هُنا ما یَستَحِقّه‏الإمامُ علی جهةاِلخصوصِ کماکان للنَبیّ زیادةً علی غیرِهِ تفضُّلاً مِنَ‏اللَّه تعالی‏؛ قریب به همین مضمون در: المسالک، ج‏۱، ص‏۷۰، اوّل أبواب‏الأنفال.
(۲) وسائل‏الشیعه، باب اوّل از أبواب أنفال، ج‏۶، ص‏۳۷۰، ح‏۱۹: إنَّ لِلْقائم بأمُورالمُسلمینَ بعد ذلک الأنفال التی کانت لرسول‏اللَّه(ص).
(۳) حشر(۵۹) آیه ۷.

مصادیق أنفال از نظر فقه شیعه

اکنون برآنیم تا مواردی را که طبق مدارک فقهی امامیّه از أنفال به حساب آمده، با ادلّه هر یک به ترتیب زیر مورد بحث و گفتگو قرار دهیم:

فی‏ء

۱- سرزمینی را که کفّار بدون جنگ و خونریزی به حکومت اسلامی واگذارند، چه آن را به‏میل خودشان تسلیم کنند و چه آن را رها نمایند و بروند، «فی‏ء»(۴) نامیده می‏شود و از أنفال است.
شیخ طوسی در کتاب «المبسوط» چنین آورده است: «فی‏ء از فاء یفی‏ءُ مشتق شده که به‏معنی برگشت کردن است. و مقصود از آن (در اصطلاح شرع) همان است که خداوند متعال فرموده است: آنچه را خداوند از اموال کفّار به پیامبرش برگشت داد، هیچ اسب و شتری برای (تحصیل)آن نتاختید،(۵) و آن مالی است که بدون جنگ و تاختن اسب و شتری به‏آن حضرت برگشت نمود؛ لذا همه‏اش به آن جناب اختصاص یافت و (پس از وی) از آنِ کسی است که قائم مقامش باشد...»(۶).
در این مسأله بین فقها اختلافی وجود ندارد، و صاحب جواهر در این‏باره مدّعی اجماع شده و در مصباح‏الفقیه آمده است که در این مسأله ظاهراً اختلافی وجود ندارد(۷).
مدرک مسأله، علاوه بر روایات، آیه‏ای است که در این مورد فقها به‏آن استناد می‏جویند، و آن چنین است: «و ما أفاءاللَّهُ علی‏ رَسُولِهِ مِنْهُمْ فما أوجَفتُم عَلَیهِ مِنَ خَیلٍ ولارِکابٍ و لکنَ‏اللَّهَ یُسَلّطُ رسله علی‏ مَن یَشاُء وَ اللَّهُ علی‏ کُلّ شَی‏ءٍ قدیر»(۸).
این آیه درباره یهودیان بنی‏النضیر نازل شد که با پیامبر اسلام(ص) غدر ورزیدند و خواستند آن حضرت را به‏قتل برسانند. جبرئیل نازل گشت و رسول‏خدا را از کید و مکر ایشان آگاه ساخت. به فرمان پیامبر(ص) سپاه اسلام، حصن ایشان را به‏محاصره درآورد. سپس بدون این‏که جنگی بشود، یهودیان حاضر شدند از محلّ خود کوچ کنند و طبق قراری که گذاشته بودند، مقداری از اموالشان را با خودشان بردند و بقیّه اموالشان به رسول‏خدا اختصاص یافت، چون برای دست یافتن به آنها جنگی واقع نشد(۹).
از این‏که خداوند فرموده است: «فَما أوجفَتُم عَلیَه مِن خَیلٍ و لا رِکابٍ»، چنین برمی‏آید که چون زحمتی برای به دست آوردن غنایم متحمّل نشده‏اید، حقّی برای شما نیست و زاید براستحقاق شما است؛ لذا به رسول‏خدا اختصاص دارد.
روایات معتبر و مستفیضه‏ای هم نقل شده است که به روشنی بر مقصود دلالت دارد و ما ذیلاً برخی از آنها را می‏آوریم:
۱- صحیحه یا حسنه حفص‏بن‏البختری است که از حضرت صادق(ع) چنین نقل کرده است: «آن حضرت فرمود: «الأنفالُ ما لَم یُوجَف عَلَیهِ بخَیلٍ و لا رِکاب أو قَومٌ صالَحُوا، أو قوم أعطَوا ما بِأیدیهِم وَ کلُّ أرضٍ خَرِبةٍ و بطونُ‏الأودِیةِ فهو لرسولِ‏اللَّه و هُو لِلإمام مِن بعدِه یضَعُهُ حیث شاءَ(۱۰)؛ آنچه (بدون لشکرکشی و) بدون تازاندن اسب و شتر به‏دست آید، یا آنچه گروهی صلح‏کنند، یا آنچه را که در اختیار دارند، به‏دست خودشان بدهند و هر زمین (و آبادی) که خراب شده باشد و وسط درّه‏ها (از) أنفال است که آن، مِلک پیامبر(ص) و پس از وی برای امام است که به‏هر مصرفی که بخواهد، می‏رساند».
۲- در مرسله حمّاد آمده است: «... و لَهُ (للإمام) بعدَ الخُمسِ‏الأنفالُ، والأنفالُ کُلُّ أرضٍ خَرِبةٍ باد أهلها و کلُّ أرضٍ لَم یُوجَف علیها بخَیلٍ وَ لا رِکابٍ وَ لکِن صالَحُوا صُلحاً و أعطوا مابأیدیهِم علی‏ غیر قِتالٍ‏(۱۱)؛ علاوه بر خمس‏أنفال از آن امام است. هر زمین خرابی که اهلش ازبین‏رفته‏اند (و صاحبی ندارد) و هر زمینی که اسب و شتر برای (تصرّف) آن تاخته نشده، امّا صلحی واقع ساخته‏اند و به اختیار خود بدون جنگی (آن را در اختیار مسلمانان قرار) داده‏اند، از أنفال است».
۳- صحیحه یا حسنه محمّد بن مسلم است که می‏گوید: «از امام صادق(ع) شنیدم که فرمود: همانا أنفال آن سرزمینی است که (برای تصرّف آن) خونی ریخته نشود یا با قومی صلح برقرار گردد و به اختیار خودشان (مالی را) بدهند و زمینی که مخروبه (و بایر) است، یاوسط درّه‏ها؛ تمام اینها از فی‏ء و أنفال شمرده می‏شود که به‏خدا و رسول تعلّق دارد. آنچه از خدا است، به رسول‏خدا اختصاص می‏یابد، تا در هر موردی که دوست دارد، به‏مصرف رساند»(۱۲).
۴- خبر حلبی از امام صادق است که از آن حضرت درباره أنفال سؤال نموده، امام (درجواب) فرمود: «ما کانَ مِنَ‏الأرضینَ بادَ أهلُها ... قال: الفی‏ءُ ما کانَ مِن أموالٍ لم یکن فیها هراقَةُ دَمٍ أو قَتلٍ والأنفال مِثلُ ذلک هُوَ بَمنزِلَتهِ‏(۱۳)؛ آنچه از زمین‏هایی که صاحبانش هلاک شده‏اند (و از بین رفته‏اند، از أنفال است و) ... فرمود: فی‏ء آن (سرزمین‏ها و) اموالی است که درباره آنها خونریزی و قتلی نبوده است، و أنفال مانند فی‏ء است؛ آنچه صاحبانش هلاک شده، به‏منزله فی‏ء است».
۵- در خبر اسحاق‏بن عمّار که از حضرت صادق(ع) روایت شده، چنین آمده است: «از امام صادق(ع) از أنفال سؤال نمودم، فرمود: «هِی‏القُری‏ التی قَدخَربتْ و انجلی‏ أهلُها فهِیَ لِلَّهِ و للرَّسُولِ و ما کانَ لِلملوُک فهُوَ للإمامِ، و ما کان من‏الأرضِ بخَرِبَةٍ لم یوجف علیه بخیل ولارکاب...(۱۴)؛ أنفال روستاهایی است که خراب شده و ساکنانش کوچ کرده باشند که آنها از آنِ خدا و رسول است و (نیز) آنچه خاصّ پادشاهان است، برای امام است و هر زمین خرابه (و بایری) که به‏قهر و غلبه تصرّف نشده باشد (از أنفال است...)».
۶- زراره از امام باقر(ع) روایت کرده است که آن حضرت فرمود: «الأنفالُ ما لم یُوجَف عَلیهِ بخَیلٍ و لا رِکابٍ‏(۱۵)؛ أنفال آن چیزی است که برای (تصاحب) آن اسب و شتری نتاخته‏اند».
از این روایات و مانند اینها چنین برمی‏آید که دراصل مسأله هیچ‏گونه اختلافی وجود ندارد؛ آنچه مورد اختلاف است، این است که آیا آنچه بدون قهر و غلبه به‏دست می‏آید، اعمّ از منقول و غیرمنقول، از أنفال محسوب می‏شود یا فقط زمین و اموال غیرمنقول از أنفال است؟
برخی از روایات فوق، همچون صحیحه حفص و خبر حلبی و حدیثی که زراره از امام پنجم(ع) نقل نموده، به‏طور مطلق اموالی را که بدون جنگ به دست آمده، از أنفال به حساب آورده‏اند.
در مقابل این روایات، روایاتی از قبیل صحیحه محمّدبن مسلم و خبر اسحاق‏بن عمّار و مرسله حمّاد، صراحت دارد که زمین فتح شده به‏صلح جزو أنفال است. در این صورت آیا مطلق برمقیّد حمل می‏شود؛ یعنی باید بگوییم روایاتی که ظاهراً می‏فهماند هر مال مفتوح بدون جنگ از أنفال است، مقصود از آن زمین‏ها و اموالی است که غیر منقول است؛ یا این‏که روایاتی که به‏طور مطلق می‏فهماند مالی که بدون جنگ به‏تصرّف مسلمانان در آمده جزو أنفال است، به‏اطلاق خود باقی است و هر مالی اعمّ از منقول یا غیرمنقول، در صورتی که به‏صلح تحت تصرّف مسلمانان درآید، از أنفال است؟
در «مستمسک‏العروه» استدلال شده است که «چون روایات تقیید کننده در مقام حصر و تحدید است، روایاتی را که به‏طور اطلاق دلالت دارد که اموال به دست آمده، بدون جنگ از أنفال است، مقیّد می‏کند»(۱۶).
امّا برخی از فقها به‏اطلاق روایاتِ باب عمل نموده، چنین اظهار داشته‏اند که: «اطلاق روایات حجّت است و به‏آن عمل می‏شود»(۱۷). علاوه بر این به عنوان تأیید به صحیحه معاویة بن وهب استدلال نموده‏اند:
معاویة بن وهب گفت: به‏حضرت صادق(ع) عرض کردم: عدّه‏ای را امام به جهاد گسیل می‏دارد، آن‏گاه غنایمی به دست می‏آورند. چگونه آنها را تقسیم نمایند؟ فرمود: «اگر با امیری که امام او را تعیین کرده، جنگ کرده باشند، خمس آن را برای خدا و رسول جدا می‏نمایند و۴۵ را بین خودشان تقسیم می‏کنند. امّا اگر با مشرکان جنگ نکنند، آنچه را به عنوان غنیمت به دست آورده‏اند، از آن امام است که وی آن را در هر راه که دوست داشته باشد، به‏مصرف می‏رساند(۱۸)». وجه تعبیر به تأیید بدان جهت است که روایت در اموال منقول ظهور دارد.
به‏علاوه می‏توان به‏عنوان تأیید به‏آیه «و اعلَمُوا أنّما غَنِمتُم مِن شی‏ءٍ...» استدلال نمود؛ زیرا «غنمتم» در وقتی صدق می‏کند که مجاهدان در به دست آوردن غنیمت سهیم باشند و در آن باره فعّالیت نمایند. واضح است در صورتی که جنگی واقع نشود، عنوان «غنمتم» در خارج تحقّق پیدانمی‏کند؛ پس کسی مستحقّ اموال غیرمنقول و منقول نمی‏گردد و به‏امام تعلّق دارد.
________________________________________ (4) براین‏گونه اموال «فی‏ء» اطلاق شده است. شیخ طوسی، المبسوط، ص‏۶۳؛ ماوردی، الأحکام‏السلطانیة، ص‏۱۲۶ ؛ الخراج والنظم‏المالیه، ص‏۱۱۲. امّا گاهی بر غنایمی که عنوتاً به‏تصرّف مسلمانان در آمده نیز «فی‏ء» اطلاق شده‏است. علاوه بر این برخی از فقهای اهل سنّت معنی فی‏ء را توسعه داده و برمصادیق ذیل نیز اطلاق کرده‏اند: ۱-جزیه‏ای که از اهل ذمّه اخذ می‏شود؛ ۲-خراج از زمین‏هایی که اهل آن بر خراج صلح کرده‏اند؛ ۳-عشری که از کفّار حربی در وقتی که برای تجارت داخل سرزمین‏های اسلامی شوند، گرفته می‏شود؛ ۴- عشری که از تجّار اهل ذمّه گرفته می‏شود. عشریه گرفتن در زمان رسول‏خدا مقرّر نبود. خلیفه دوم آن را لازم شمرد. قطب ابراهیم محمّد، السیاسةالمالیة للرسول(ص)، ص‏۱۱۶.
(۵) حشر(۵۹) آیه ۶.
(۶) شیخ طوسی، المبسوط، جزء۲، ص‏۶۳.
(۷) جواهرالکلام، جزء ۱۶، ص‏۱۱۶؛ مصباح‏الفقیه، ج‏۳، ص‏۱۵۱.
(۸) حشر(۵۹) آیه ۶.
(۹) الصافی و منهج‏الصادقین، سوره حشر (۵۹) آیه ۶ و تفسیر فخررازی، ذیل همان آیه.
(۱۰) وسائل‏الشیعه، ج‏۶، باب اول از أبواب أنفال، ح‏۱.
(۱۱) وسائل الشیعه، ج‏۶، باب اول از أبواب أنفال، ح‏۴.
(۱۲) إِنّ‏الأنفالَ ما کانَ مِنْ أرضٍ لَم یکُن فیها هراقَةُ دَم او قوم صولِحُوا و أعطوا ما بأَیدیهِم و ما کانَ مِن أرْضٍ خَرِبةٍ أو بطُون أو دِیةٍ فهذا کلّه مِنَ‏الفی‏ء والأنفالُ لِلَّه و لِلرسَّولِ فما کان لِلَّه فهو لِلرسَّولِ یضَعُه حیثُ یُحِبَّ. همان.
(۱۳) همان. ذیل این حدیث ابهام دارد. به آن‏گونه که صحیح به‏نظر رسید، ترجمه شد.
(۱۴) وسائل‏الشیعة، ج‏۶، ص‏۳۷۱.
(۱۵) وسائل الشیعة، ج‏۶، ص‏۳۷۲.
(۱۶) مستمسک‏العروه، جزء ۹، ص‏۵۹۷.
(۱۷) منتظری، الخمس والأنفال، ص‏۳۳۳.
(۱۸) عن معاویة بن وَهب، قال: قلت: لأبی عبداللَّه: السریة یبعَثُها الإمامُ فیصُیبون غَنائم کَیف یقسّمُ؟ قاَل: إن قاتَلوا علیها مع أمیرٍ اَمَّرهُ الإمامُ علیهم، أخرج منهاالخمس لِلّه و للرّسول و قَسّمَ بَینَهُم أربعة أخماس وَ إن لم یَکونُوا قاتلوا علیها المشرِکین کان کلّ‏ما غنموا للإمام یجعله حیث أحبّ. وسائل‏الشیعه، کتاب الخمس، أبواب الأنفال، باب ۱، حدیث ۳.

زمین‏ های موات

زمین موات بر زمینی اطلاق می‏شود که بهره‏مند شدن از آن فعلاً ممکن نیست و استفاده بردن از آن به آباد نمودنش بستگی دارد(۱۹). این‏گونه زمین‏ها از أنفال است؛ چه کسی سابقاً آنها را مالک شده باشد و سپس ویران و بدون صاحب گردد، و چه سابقه ملکیّت نداشته باشد.
قول مشهور بین فقها این است که: چون در برخی از روایات زمین‏های موات و خراب به‏قید جلا یا هلاک صاحبانش مقیّد شده، پس فهمیده می‏شود که زمین‏های خرابه‏ای که مالک معیّن دارد، جزو أنفال به‏حساب نمی‏آید و در این‏باره ظاهراً اختلافی وجود ندارد(۲۰). با وجود این احتمال می‏رود که قید جلا یا هلاک صاحبان زمین، قید غالب باشد؛ یعنی از این جهت که اغلب اراضی مخروبه و موات، صاحبانش کوچ کرده یا هلاک شده‏اند، در برخی از روایاتِ مورد بحث، این قید ذکر شده و بدین‏گونه نیست که عموم صحیحه حفص و صحیحه ابی‏خالد کابلی و امثال اینها را تخصیص دهد(۲۱).
بنابه قول مشهور هرگاه زمین مفتوح‏العنوه در حال فتح، آباد باشد، سپس حالت موات برآن عارض گردد، چون در حال فتح عموم مسلمانان مالک آن بوده‏اند، به‏سبب مخروبه گشتن، از أنفال به‏حساب نمی‏آید. و در صورتی جزو أنفال است که صاحبی نداشته باشد و چنان‏که معلوم است، عموم مسلمانان صاحبان اراضی مفتوح‏العنوه‏اند(۲۲).
امّا اگر کسی زمین موات را به اذن امام احیا نماید، سپس بایر و مخروبه گردد، در این‏که آیا دوباره به ملکیّت امام برمی‏گردد؟ دو قول است که صاحب مصباح‏الفقیه برگشت ننمودن آن را قوی دانسته است‏(۲۳).
اراضی موات اعمّ از این‏که در سرزمین‏های مفتوح‏العنوه یا مفتوح بدون جنگ باشد، از أنفال است‏(۲۴).
بیابان‏های بی‏آب و گیاه، و بنا به احتمالی سواحل دریاها و کرانه‏های رودخانه‏ها نیز، درصورتی که قبل از فتح به‏ملک کسی در نیامده باشد، جزو أنفال محسوب می‏شود(۲۵).
در این‏که اراضی موات و مخروبه و بایر جزو أنفال است، ظاهراً بین فقها اختلافی وجود ندارد، و در این باره ادّعای اجماع نموده‏اند. شیخ‏انصاری اظهار داشته است: «نصوص در مورد این‏که زمین موات به امام اختصاص دارد، مستفیضه، و بعضی گفته‏اند متواتره است‏(۲۶)».
اکنون برخی از روایات را، در ارتباط با مورد بحث، ذیلاً ذکر می‏کنیم:
الف - حماد بن عیسی در حدیث مرسل طویلی از حضرت موسی‏بن جعفر(ع) چنین نقل‏کرده است: «... وَ لَه رؤوس‏الجبالِ و بُطونُ‏الأودِیة والآجامُ و کلُّ أرضٍ مَیتَةٍ لا ربَّ لَها وَ لَهُ صَوافی‏المُلوکِ، ما کانَ فی أیدیهِم مِن غَیر وجهِ‏الغصبِ. لأنّ‏الغَصبَ کلَّه مَردُودٌ وَ هُوَ وارث مَن لاوارثَ لَه یعولُ مَن لا حیلَةَ لهَ...(۲۷)؛ و از آنِ امام است سر کوه‏ها و وسط درّه‏ها و جنگل‏ها و هر زمین مواتی که صاحب ندارد. و (نیز) برای او است اموال سره (اختصاصی) پادشاهان، درصورتی که غصبی نباشد؛ زیرا تمام اموال مغصوب (به‏صاحبانش) برگشت داده می‏شود. و امام (همچنین) وارث کسی است که وارث ندارد؛ و او که متکفّل (و سرپرست) کسی است که چاره‏ای برای اداره زندگی‏اش ندارد...».
ب - مصححه عمر بن یزید است که وی گفته است: شنیدم که مردی از اهالی جبل، از امام‏صادق(ع) می‏پرسید که مردی زمین مواتی را که صاحبش واگذار نموده، آباد کرده، نهرهایش را جاری ساخته، خانه‏هایی در آن بنا کرده، درخت خرما و درخت‏هایی (دیگر) درآن‏نشانده است؛ حضرت؟ (در جواب) فرمود: «امیرالمؤمنین می‏فرمود: هرگاه یکی از مؤمنان زمینی را آباد کند، آن زمین برای او است که باید در زمان صلح قسمتی از عایدی آن را به امام‏بپردازد و هنگامی که قائم (آل‏محمّد)(ع) ظهور کند، خودش را آماده نماید که از او گرفته می‏شود(۲۸)».
ج - داوود بن فرقد در حدیثی از امام صادق(ع) روایت کرده است که گفتم: أنفال کدام است؟ فرمود: «وسط درّه‏ها و سر کوهها و بیشه‏ها و معادن و هر زمینی که برآن اسب و شتری نتاخته‏اند (و بدون جنگ و خونریزی به‏تصرّف مسلمانان درآمده) و هر زمین مواتی که اهل آن کوچ کرده‏اند و املاک اختصاصی پادشاهان‏(۲۹) (از أنفال است)».
د - محمّد بن مسلم گفته است: از امام باقر(ع) شنیدم که فرمود: «الأنفالُ هُوَالنَفلُ و فی سُورةالأنفالِ جَدعُ‏الأنفِ. قالَ وَ سَألتُهُ عَنِ‏الأنفالِ، فَقالَ کلُّ أرضٍ خَرِبَةٍ أو شَی‏ء کانَ یکُونُ لِلمُلوکِ وَ بُطُونُ‏الأودِیَةِ وَ رُؤُوسُ‏الجِبالِ وَ ما لَم یُوجَف عَلَیهِ بِخَیلٍ وَ لا رِکابٍ فَکُلُّ ذلِکَ لِلإمامِ خالِصاً(۳۰)؛ مقصود از أنفال، همان است که زاید (براصل و زاید بر استحقاق دیگران) است، و در سوره أنفال بریدن بینی (و خواری دشمنان ما) است. وی گفت: از آن حضرت از أنفال پرسیدم. فرمود: هر زمین بایر یا چیزی که برای پادشاهان بوده (و از ثروت‏های ویژه ایشان محسوب‏شده)، وسط درّه‏ها و سر کوه‏ها و آنچه بدون قهر و غلبه به‏دست آید، تمام اینها به‏طور کامل از آن امام (و جزو أنفال) است».
________________________________________ (19) و ربّما عَرّفُوا الأرضَ المواتَ بالتی لا یُنتفعُ بهِا لِعُطلَتهِا بانقطاع الماء عنها ... قریب به همین مضمون در: الروضةالبهیّة، ج‏۲، ص‏۲۱۵، کتاب إحیاء الموات، مصباح الفقیه، کتاب الخمس، ص‏۱۵۱.
(۲۰) مصباح‏الفقیه، ج‏۳، کتاب الخمس، بحث أنفال، ص‏۱۵۱.
(۲۱) صحیحه «حفص» در بحث «فی‏ء» ذکر شد و در خبر ابی‏خالد کابلی چنین است: أنا و أهلُ بیتی أُورِثنَاالارضَ وَ نحنُ‏المتَّقونَ والأرضُ کلّها لَنا فمَن أحیا أرضاً من‏المُسلِمین فلیُؤدّ خَراجَها ... . مصباح‏الفقیه، ج‏۳، اوّل کتاب خمس.
(۲۲) شرایع‏الاسلام، کتاب احیاء الموات، جزء ۳، ص‏۲۷۲؛ جواهرالکلام، جزء ۱۶، ص‏۱۱۸.
(۲۳) مصباح‏الفقیه، ج‏۳، ص‏۱۵۱.
(۲۴) شرایع‏الإسلام، کتاب احیاء الموات، ص‏۲۷۲؛ مدرسی طباطبائی، زمین در فقه اسلامی، ج‏۱، ص‏۱۵۰.
(۲۵) مصباح‏الفقیه، ج‏۳، ص‏۱۵۱؛ جواهرالکلام، جزء ۱۶، ص‏۱۱۷.
(۲۶) شیخ انصاری، المتاجر، ص‏۱۶۱.
(۲۷) وسائل‏الشیعه، ج‏۶، باب اوّل، ابواب‏الأنفال، ص‏۳۶۵.
(۲۸) قالَ سَمعِت رُجُلاً من أهلِ‏الجَبَلِ یَسأَلُ أباعبدِاللَّهِ عَن رجُلٍ أخذَ أرضاً مَواتاً تَرکَها أهلُها فعمّرها و کَری‏ أنهارَها و بنی فیها بیُوتاً و غَرَسَ فیها نَخلاً و شَجَراً، قال: فقال أبوُعبدِاللَّه: کانَ أمیرُالمؤمنینَ(ع) یَقُولُ: مَن أحیا أرضاً مِنَ‏المؤمنینَ فَهی لهُ و عَلَیهِ طِسقُها یؤدّیةِ إلی‏الإمامِ فی حال‏الهُدنَةِ فإذا ظَهَرَ القائمُ(ع) فلیُوَطّن نَفسَهُ علی‏ أن تُؤخذَ منهُ. همان، ج‏۶، ص‏۳۸۳.
(۲۹) عن داود بن فرقد عن أبی‏عبداللَّه(ع) فی حدیثٍ ... قال: قلتُ و ماالأنفالُ؟ قالَ: بُطُونُ‏الأودیَةِ و رُؤُوسُ‏الجِبالِ والآجامُ والَمعادنُ وَ کلُّ أرضٍ لَم یُوجَف علیها بِخَیلٍ و لا رِکابٍ وَ کلُّ أرضٍ مَیتَةٍ قد جلا اهلُها و قَطاِیعُ‏المُلوُکِ. همان، ص‏۳۷۲.
(۳۰) همان، ص‏۳۷۱ - ۳۷۲.

آبادی‏ هایی که صاحب ندارد

اراضی و روستاهای آباد نیز اگر بدون صاحب باشد، به امام تعلّق دارد، و اخبار فراوانی برآن دلالت دارد؛ ازجمله اخباری که ذیلاً نقل می‏شود:
۱ - از محمّد بن مسعود عیّاشی در تفسیرش از امام موسی‏بن جعفر(ع) نقل شده است: «سَأَلتُهُ عَنِ‏الأنفالِ فقالَ: کُلُّ ما کانَ مِن أرضٍ بادَ أهلُها فَذلِک الأنفالُ فَهُوَ لنا(۳۱)؛ از آن حضرت از أنفال سؤال نمودم، فرمود: هر زمینی که اهل آن هلاک شده‏اند، از أنفال است، و آن برای ما است».
چنان‏که از اطلاق این روایت برمی‏آید، زمین‏هایی که اهل آن هلاک شده‏اند، چه آباد و چه مخروبه، از أنفال محسوب می‏شود. اگر در برخی از روایات این قبیل اراضی به‏مخروبه شدن مقیّد شده، به‏این جهت است که اغلب زمین‏هایی که اهل آن هلاک می‏شوند، عادتاً رو به ویرانی می‏گذارد و خرابه می‏گردد. به سخن دیگر مخروبه بودن، در حکم، مدخلیّت ندارد و ذکر قید از باب اغلبیّت است؛ چنان‏که در آیه «وَ رَبائِبُکُمُ اللاتی‏ فی حُجُورِکُمْ‏(۳۲)» چنین است.
۲ - اسحاق بن عمّار گفته است؛ «از امام صادق(ع) از أنفال سؤال نمودم، فرمود: هِیَ‏القُرَی‏ الَّتی قَد خَرِبتْ و انجلی‏ أهلُها فَهیَ لِلَّه وِ للرَّسُولِ وَ ما کانَ لِلمُلُوکِ فهُوَ لِلإمام وِ ما کانَ منَ‏الأرضِ‏الخَرِبةِ لَم یُوجَف عَلَیها بخَیلٍ و لا رِکابٍ وَ کُلُّ أرضٍ لا ربَّ لَها وَالمعادِنُ منها و مَن ماتَ وَ لَیسَ لَهُ مَولیً فمالُهُ مِنَ‏الأنفال‏(۳۳)؛
آن [أنفال‏] روستاهایی که خراب شده و اهلش کوچ کرده‏اند، و هرچه برای پادشاهان است، از آنِ امام است. و هر زمین خرابه‏ای که بدون قهر و غلبه به تصرّف (مسلمانان) درآید و هر زمینی که صاحبی ندارد و معادن آن‏(۳۴)، و هر مال بدون وارث [ولو وارث آزادشده متوفّی‏] از أنفال است».
۳ - جریر از امام صادق(ع) روایت کرده است: «از آن حضرت از أنفال پرسیدم، یا این‏که دیگری پرسید؛ فرمود: کلّ قریة یَهلکُ أهلُها أو یَجلُونَ عَنها فَهِیَ نَفلٌ نصفُها یُقَسَّمُ بینَ‏النَّاسِ وَ نِصفُها لِلرَّسُول‏(۳۵)؛ هر روستایی که اهل آن هلاک شوند یا کوچ کنند، از أنفال است که نصف آن بر مردم تقسیم می‏شود و نصف (دیگر)ش از آنِ پیامبر است».
شاید مقصود از «نصفها یقسم بین‏الناس» این باشد که پیامبر اختیار دارد نصف آن را به‏مردم بدهد، و نصف دیگر را برای خود نگه‏دارد تا برای مصالح دیگر به‏مصرف برساند.
۴ - ابوبصیر از امام باقر(ع) نقل کرده است: «آن حضرت فرمود: أنفال از آن ما است. عرض کردم: أنفال کدام است؟ فرمود: مِنهاالمَعادِنُ والآجامُ و کلُّ أرضٍ لا ربَّ لَها وَ کُلُّ أرضٍ بادَ أهلُها(۳۶)؛ از أنفال است معادن و جنگل‏ها و هر زمین بدون صاحب و هر زمینی که اهل آن هلاک شده‏اند».
علاوه بر ادلّه فوق، آنچه پیش‏تر گفتیم که هر ثروت زاید بر استحقاق افراد که شخص برای به‏دست آوردن آن تلاش و کوششی ننموده، از أنفال است، دلالت دارد که سرزمین‏های آباد بدون صاحب از أنفال می‏باشد.
________________________________________ (31) وسائل ‏الشیعه، ج‏۶، ص‏۳۷۲.
(۳۲) نسا (۴) آیه ۲۳.
(۳۳) وسائل الشیعه، ج‏۶، ص‏۲۷۱.
(۳۴) ممکن است جمله «و المعادن منها» جمله مستقل باشد که در این صورت این چنین معنی می‏شود: معادن از أنفال است.
(۳۵) همان، ص‏۳۷۲.

(۳۶) همان، ص‏۳۷۲.
  1. منسوب به «محمدبن‏ادریس شافعی». الصواعق المحرقة، ص ۷۹.
  2. گوینده این شعر شناخته نشده‏است. معنی: «یاد نعمان را برای ما تکرار کن که یادش (همچون) مُشک است. هرزمان آن‏را تکرار کنی، بوی خوشش (در اطراف) پراکنده می‏شود». جامع‏الشواهد، حرف «الف».
  3. گوستاولوبون، تاریخ تمدّن اسلام و عرب، ترجمه هاشم حسینی، ص ۷۰۳. از این صفحه به بعد مطالبی افزون‏تر در این زمینه آورده شده است. نیز پی‏یر روسو، تاریخ علوم، ص ۱۴۳ و ۱۴۷؛ رسالةالاسلام، ش ۱، سال ۵.
  4. انفال (۸) آیه ۶۰.
  5. نساء (۴) آیه ۲۹.
  6. نساء (۴) آیه ۱۶۱.
  7. تفسیر روح‏البیان، ذیل آیه ۱۵۷ سوره اعراف؛ مجمع‏البحرین، مادّه «جمع». یعنی به من کلمات (و قوانین فرا گیر و) جامع داده‏شده‏است (که مسائل بسیار بر آنها متفرّع می‏گردد).
  8. شیخ حرّ عاملی، الفصول‏ المهمة، ص ۳۱۴. یعنی بر ما است که اصول (کلّی) را القا نماییم، و بر شما است که آنها را (برمصادیق و فروع) متفرّع سازید (و حکم را بر مصادیقش تطبیق دهید).
  9. عفیف طبّاره، روح‏الدّین الاسلامی، ص ۲۸۸، ط ۴.
  10. عفیف طبّاره، روح ‏الدّین الاسلامی، ص ۲۸۸، ط ۴.
  11. پیامبر(ص) فرمود: «همانا من خیر دنیا و آخرت را برای شما آورده‏ام». الکامل فی‏التاریخ، وقایع سال سوم بعثت؛ تاریخ طبری، ج‏۲، ص‏۳۲۱.
  12. نهج ‏البلاغه صبحی صالح، خ ۱۶۷.
  13. قصةالحضارة، ج ۴، ص ۳۸۰.
  14. عباس پرویز، تاریخ تمدّن جدید ایران، ص ۲.
  15. برگرفته از: تفسیر طنطاوی، ج‏۴، ص‏۷؛ مجلة الجامعة الاسلامیة بالمدینة المنورة، ش ۴۷ - ۴۸، ص‏۲۴۸؛ نظام‏الحکم والإداره، ص‏۱۴؛ محمدأبوالمجد، الإسلام و رسالته‏الخالدة، ص ۱۵؛ النظام‏التربوی فی الإسلام، ص‏۲۳.
  16. ‏حج (۲۲) آیه ۲۸.
  17. مائده (۵) آیه ۹۷.
  18. Clavijo. تاریخ تمدّن جدید ایران، ص ۳.
  19. Aragon . همان.
  20. Beniamin de tudele. همان.
  21. Connok. تفوق و برتری اسپانیا، ص ۲۷۷ و ۲۹۵.
  22. مانند محمّدمهدی سودانی (متولّد ۱۸۴۸ میلادی) که در سودان ادعای مهدویت نمود و احمد قادیانی (متولّد ۱۸۳۲) که در هند و پاکستان دینی تأسیس کرد و علی‏محمّد باب (متولّد ۱۸۲۱) در ایران که مدّعی نبوّت شد.
  23. النظام التربوی فی‏الإسلام، ص ۱۵۵.
  24. مجله رابطةالعالم الإسلامی، چ مکّه مکرمه، ش ۱۴، جمادی الأولی سال ۱۳۹۶، ص ۲۴؛ النظام التربوی فی‏الإسلام، ص ۱۰۵.
  25. آیه ۷۹.
  26. آیه ۷۲.
  27. وسائل‏ الشیعه، ج‏۶، ص‏۳۷۱.
  28. وسائل‏ الشیعه، ج‏۶، ص‏۳۷۱.
  29. برای دقت نظر و بررسی معنی لغوی «نفل» و «أنفال» به کتاب‏های زیر مراجعه شده است: تاج‏العروس، ج‏۸، مادّه «نفل»؛ لسان‏العرب، همان مادّه؛ منتهی‏الارب، همان مادّه. اکنون برای مزید اطلاع چکیده‏ای از معانی نفل و انفال را که در این کتاب‏ها آمده است، ذیلاً می‏آوریم: النفل بالتحریک، الغنیمة والهبة والجمع: انفال و نفال. نَفَّلَه نفلاً و أنَفله ایّاه و نَفَلَهُ بالتخفیف: أعطاهُ نَفلاً و غنماً. والتَنفیل: التفضیل. وَ نفّلته: سوّغتُ لَه ماغَنمَ. و نَفّلَ الإمامُ الْجُند: جَعَلَ لهُم ما غَنمُوا؛ وفی التنزیل العزیز: «یَسْئَلونکَ عَن‏الأنفالِ» یُقالُ الغنائم. قال أبومنصور: معنی النفل و النافلة ماکانَ زیادةً علی‏الأصلِ و کلّ عطیّة تبرع من صَدَقَة أو عَمَلِ خیرٍ فهی نافلة. قال ابوسعید: التنفیلُ بمعنی التفضیل، والنَفَل بالتحریک الغَنیمةُ والنَفل بالسَکون و قدیحرّک الزیادةُ. والنافلةُ ولَدُالوَلدِ لأن الأصلَ الولَدُ، فصارَ وَلَدُالوَلدِ، زائداً علی‏الاصل. والنافلُ النافی. و یُقالُ انتفل فلان، إذا اعَتَذرَ. ویُقالُ لثلاث لیالٍ بعدَ الغُرَر، النُفَلُ، لانّ الغُرَر کانتِ الاصل وَصارت زیادةُالنُفَل زیادةً علی‏الأصلِ. والنوفَلِیّةُ شَی‏ءٌ، تتَخِذُهُ نساءُ الأعراب من صُوف ... فتضَعُ المرأة علی رأسِها. و فی تفسیرالمنار، ج‏۱۰، ص‏۲ نقلاً عن الراغب: النَفلُ هوالغنیمةُ بعینها لکن اختلفت العبارةُ عنه لاختلافِ الاعتبار فإنّهُ إذا اعتُبر بکونِهِ مظفوراً به، یُقال غنیمة وإذا اعتبر بکونه منحةً من‏اللّه ابتداءً من غیر وجوب، یقال لَه نَفل. و مِنهُم من فرّقَ بینهما مِن حیث العموم و الخصوص؛ فقال: الغنیمة کلّ ماحصل مستغنماً بتعب کان أو بغیر تعبٍ و باستحقاقٍ کان أو بغیراستِحقاقٍ و قبل الظفرِ أو بعدَهُ والنفل مایحصل قبلَ‏القِسمةِ من‏الغنائمِ.
  30. در محیطالمحیط (مادّه غَنمَ) غَنِمَ‏الغازی یَغنمُ غَنماً و غُنماً و غنیمةً و غنماناً أصاب فیئاً. و غَنِمَ الشی‏ء غنماً فازَ به بلامشقّةٍ و نالهُ بلابدلٍ ... غَنَّمه کذا نَفَّلَه إیاه. والغنم و الغُنم مصدران أو بالضم اسم و بالفتح مصدر. و قولهم: «الغُنمُ بالغُرم» ای مقابل به.
  31. و در تاج‏العروس، (مادة غنم): ... و المَغنم والغَنیم والغنیمةُ والغَنمُ والغُنمُ ... الفوز بالشی‏ء بلامشقة: أو هذا الغنم و الفی‏ء والغنیمة ....
  32. در لسان العرب (مادّة غنم): الغنم الفوزُ بالشی‏ء مِن غَیرِمَشَقّةٍ. والاغتنام، انتِهازُ الفُرصَةِ. الغنمُ الغنیمة. والمغنم الفی‏ء. غَنمه: زیادتُه و نماؤهُ و فاضلُ قیمته.
  33. رسالة التقریب، ش ۳، سال اول، ص‏۲۸ - ۲۹.
  34. لسان العرب؛ قاموس اللغه (ماده فی‏ء): الفی‏ءُ ماکان شمساً فینسخه الظلّ. ج: افیاء وفیوء، والغنیمة والخراج: أو القطعة من الطیرو قدیُسَمّی‏ الظلّ فیئاً لرجوعه من جانب إلی جانب، و الفی‏ء ایضاً الغنیمةُ و قَیَّدَها بعضهم بالتی لاتلحقها مشقة فتکون باردة کالظّل ... و اصل الفی‏ء الرجوع و قیدّه بعضهم بالرجوع إلی‏ حالةٍ حسنةٍ و به فسّر قوله تعالی: «فإن فاءَت فأصلحوا بینهما» و منه قیل للظّل الذی یکون بعدالزوال «لفی‏ء» لأنه یرجع من جانب‏الغرب إلی‏ جانب الشرق. و فی‏الحدیث: «الفی‏ء علی ذی الرحم» أی‏العطف علیه والرجوع علیه بالبرّ. التفیُّؤ، التقلّب إلی‏الظلّ. و فی‏التنزیل العزیز «یتفیّؤُ ظلاله» رجوع‏الظل بعد انتصاف النهّار. تفیّأت‏المرأة لزوجها تثنّت ....
  35. حجرات (۴۹) آیه ۹.
  36. نحل (۱۶) آیه ۴۸.
  37. عن الباقر(ع) قال: «قال رسول‏الله: خلق‏الله تعالی‏ آدم و أقطعه الدنیا قطیعة فما کان لآدم فلرسول‏اللّه و ماکان لرسول‏اللّه فهو للأئمة من آل‏محمد(ص)». در خبری که ابوسیّار از امام صادق(ع) نقل کرده، چنین آمده است: یا أبا سیار! الأرض کلّها لنا.... و نیز ابوخالدکابلی از امام باقر(ع) روایت کرده است: وجدنا فی‏کتاب علی(ع): «إنّ الأرض لِلّه یورثها من یشاء من عباده و العاقبةُ للمتّقین». أنا و أهل بیتی أُورِثنا الأرض و نحن‏المتّقون والأرض کلّها لنا .... روایات در این باره فراوان است. ما این احادیث را از اول کتاب خمس جواهر الکلام و مصباح‏الفقیه نقل نمودیم؛ همچنین ر.ک: فیض، الوافی، ج‏۳، ص‏۳۸.
  38. در روایتی که از حضرت علی(ع) نقل شده، چنین آمده است: ... حتّی‏ بعث‏اللّه رسولَهُ محمداً فرجَعَ لَهُ و لأَوصیائه، فماکانوا غَصَبوا علیه أخذوا منهم بالسّیف. فصار ذلک ممّا افاءَ اللّهُ به. أی ممّا أرجعه‏اللّه إلیه: وسائل ‏الشیعه، کتاب الزکاةوالخمس، ج‏۶، ص‏۳۷۱.
  39. الاحکام‏ السلطانیة، ص‏۱۳۷؛ تفسیر قرطبی، ذیل آیه خمس.
  40. الاحکام السلطانیة، ص‏۱۳۷؛ شرح فتح القدیر، ج‏۴، ص‏۳۰۳ و زمین در فقه اسلامی، ج‏۱، ص‏۱۳۶.
  41. ‏السرخسی، المبسوط کتاب السیر، ج‏۱۰، ص‏۱۶؛ ابن قدامه، المغنی، ج‏۱۰، ص‏۶۱۰؛ شیخ مرتضی انصاری، المتاجر، ص‏۱۶۲؛ الروضةالبهیة، ج‏۱، ص‏۲۶۰؛ ابویوسف، الخراج، ص‏۲۴؛ شعرانی، شرح‏تبصرةالمتعلمین، ج‏۱، ص‏۲۱۷.
  42. مصباح ‏الفقیه، ص‏۱۵۱، ج‏۳؛ الروضةالبهیة، ج‏۱، ص‏۱۸۵؛ زمین در فقه اسلامی، ج‏۱، ص‏۱۳۶؛ الاحکام ‏السلطانیة، ص‏۱۳۸.
  43. ‏مصباح ‏الفقیه، ج‏۳، ص‏۱۰۸.
  44. انفال (۸) آیه ۲.
  45. درباره شأن نزول این آیه به‏تفاسیر زیر مراجعه شده است: مجمع ‏البیان، التبیان، الدرالمنثور، البرهان، الصافی، روح‏البیان، الجواهر، تفسیرالکبیر و تفسیر قرطبی.
  46. الکامل فی ‏التاریخ، الجزء الثانی، قسمت پنجم، ص‏۷۵.
  47. مجمع ‏البیان، التبیان، المیزان.
  48. مجمع‏ البیان، الدرالمنثور و فخر رازی، التفسیرالکبیر ذیل آیه ۲ سوره انفال.
  49. الدرالمنثور، مجمع ‏البیان و تفسیر قرطبی ذیل آیه ۲ سوره انفال.
  50. التفسیرالکبیر، جزء ۱۵، ذیل همان آیه.
  51. الدرّ المنثور، ج‏۳، ذیل همان آیه.
  52. التفسیرالکبیر، ذیل آیه ۲ سوره انفال؛ الدّرالمنثور، همان آیه.
  53. التفسیرالکبیر، ذیل آیه ۲ سوره انفال؛ الدّرالمنثور، همان آیه.
  54. التفسیرالکبیر، آغاز سوره «انفال».
  55. ‏المیزان، آغاز سوره أنفال.
  56. أنفال(۸) آیه ۴۱.
  57. أنفال(۸) آیه ۶۹.
  58. ‏الدرالمنثور، ذیل سوره أنفال، آیه ۲؛ التبیان و تفسیرالکبیر، ذیل همان آیه.
  59. تفسیر المنار، ج‏۱۰، سوره أنفال، آیه «و اعلَمُوا أنّما غنِمتُم مِن شی‏ءٍ...» و نیز در تفسیر قرطبی در ذیل همین آیه آمده‏است: إنّ‏الغنیمة لِرسول‏اللَّه و لیست مقسومةً بین‏الغانمین و کذلک لِمَن بعدَه مِنَ الأئمّةِ....
  60. الکامل فی‏ التاریخ، الجزء الثانی، قسمت پنجم، ص‏۱۶۶.
  61. تفسیر المنار، ج‏۱۰، سوره أنفال، آیه «و اعلمُوا أنَّما غَنِمتمُ من شی‏ءٍ...».
  62. بدایةالمجتهد و نهایةالمقتصد، ج‏۱، ص‏۳۸۲ - ۳۸۳.
  63. نساء (۴) آیه ۱۱.
  64. ‏ابن قدامه، المغنی، ج‏۶، ص‏۴۰۳.
  65. أنفال (۸) آیه ۶۹.
  66. ‏أنفال (۸) آیه ۴۱.
  67. أنفال (۸) آیه ۶۷.
  68. أنفال (۸) آیه ۷۰.
  69. أنفال (۸) آیه ۶۷. ما کانَ لِنبیّ أن یکُونَ لَهُ أَسری‏ حتّی‏ یُثخِنَ فی‏الأرضِ؛ نشاید هیچ پیامبری را که برای وی اسیرانی باشد (که از ایشان فدیه بگیرد) تا این‏که در زمین بسیار توانایی پیدا کند.
  70. الصافی و البرهان، اول سوره أنفال.
  71. وسائل‏الشیعه، ج‏۶، ص‏۳۶۵.
  72. فتوح ‏البلدان، القسم ‏الاوّل، ص‏۴۴ - ۴۵؛ الکامل فی‏التاریخ، الجزء الثانی، ص‏۱۶۰ - ۱۶۱.
  73. اقتصادنا، ص‏۴۴۹.
  74. منتظری، کتاب‏الخمس و الأنفال، ص‏۳۳۰ - ۳۳۱.
  75. وسائل‏ الشیعة، ج‏۶، أبواب‏ الأنفال، ص‏۳۶۵، ح‏۲.
  76. تفسیر قرطبی، ذیل آیه «و اعلموا أنّما غَنِمْتُم...».
  77. تفسیر المنار، ج‏۱۰ ذیل آیه «و اعلموا أنّما غَنِمْتُم...»؛ صحیح بخاری، ج‏۴، ص‏۶۰؛ الکامل فی ‏التاریخ، ج‏۲، ص‏۱۷۷.