کتابخانه:جهاد-کتاب
| 200px | |
| نویسنده | متفکر شهید استاد مرتضی مطهری |
|---|---|
| زبان | فارسی |
| محل انتشارات | انتشارات صدرا ( با کسب اجازه از شورای نظارت بر نشر آثار استاد شهید ) |
| تاریخ نشر | چاپ هفتم : پائیز 1373 |
| دانلود | |
محتویات
- ۱ جهاد
- ۲ جلسه اول : جنگ با اهل کتاب
- ۳ جنگ با اهل کتاب
- ۴ قاعده مطلق و مقید
- ۵ مطلق و مقید در آیات جهاد
- ۶ زمان انوشیروان جزیه را وضع
- ۷ فلسفه و هدف جهاد
- ۸ جهاد و آزادی عقیده
- ۹ پیمان با کفار
- ۱۰ نخستین سؤال : مشروعیت جنگ
- ۱۱ شرایط جنگ
- ۱۲ جلسه دوم : دفاع یا تجاوز
- ۱۳ صلح و سازش
- ۱۴ جلسه سوم : ماهیت جهاد دفاع است
- ۱۵ جلسه چهارم : آیا آیات جهاد ناسخ و منسوخند
- ۱۶ جزیه
جهاد
جلسه اول : جنگ با اهل کتاب
مقدمه
بسم الله الرحمن الرحیم
« قاتلوا الذین لا یؤمنون بالله و لا بالیوم الاخر و لا یحرمون ما حرم الله
و رسوله و لا یدینون دین الحق من الذین اتوا الکتاب حتی یعطوا الجزیه عن
یدوهم صاغرون ». ( سوره توبه آیه 29 )
جنگ با اهل کتاب
توضیحات
این آیه که تلاوت شد در مورد اهل کتاب است . اهل کتاب یعنی غیر
مسلمانانیکه به یکی از کتب آسمانی انتساب دارند مانند یهودیها و نصاری (
مسیحیها ) و شاید مجوسیها .
این آیه ، آیه جنگ با اهل کتاب است و در عین حال نمیگویند که با اهل
کتاب بجنگید ، میگویند با آنانکه بخدا ایمان ندارند ، به اخرت هم ایمان
ندارند ، بحرام و حلال خدا وقعی نمیگذارند ( یعنی حرام خدا را حلال میکنند
) و به دین حق متدین نیستند ، با آنانکه اینچنین و آنچنانند از اهل کتاب
بجنگید ، تا سر حد جزیه دادن ، یعنی اگر حاضر شدند جزیه بدهند و خاضع
شدند در مقابل شما ، دیگر بعد از این نجنگید
راجع بمفاد این آیه سؤالاتی است که جوابش را باید با کمک آیات دیگر
قرآن در مورد جهاد پیدا بکنیم و بگوئیم .
1 - جنگ با اهل کتاب مطلق است یا مقید ؟
اشاره
نخستین سؤال مربوط باین آیه این مطلب است که اینجا که میگویند :
« قاتلوا الذین لا یؤمنون بالله ». مقصود چیست ؟ آیا مقصود این است که
ابتداء با آنها بجنگید یا در وقتیکه از ناحیه آنها تجاوزی بروز کرد
آنوقت بجنگید و باصطلاح اصولین این آیه مطلق است ، آیا آیات دیگری
داریم که آن آیات مقید باشند و لازم باشد که مطلق را بر مقید حمل بکنیم
یا نه ؟
قاعده مطلق و مقید
این اصطلاح را باید برای شما توضیح بدهم که اگر توضیح ندهیم بمفهوم
آیات کاملا آشنا نمیشویم . یک فرمان و یک قانون ( و لو قوانین بشری از
طرف یک آمر بشری ) ممکن است در یکجا مطلق بیان شود ولی در جای دیگر
همین فرمان و همین قانون مقید بیان بشود و ما میدانیم که صادر کننده این
فرمان یا جاعل این قانون از هر دو تا یک مقصود دارد . حالا آیا باید آن
مطلق را بگیریم و بعد بگوئیم این مقید که ذکر شده بیک علت خاصی بوده
است یا اینکه آن مطلق را حمل بر این مقید بکنیم یعنی مقید را بگیریم .
مثال خیلی سادهای عرض میکنم ، یک صاحب فرمانی که شما فرمان او را
محترم میشمارید اگر یک فرمان را در دو وقت با دو تعبیر ذکر کرد ، در
یک تعبیر به شما گفت فلانی را احترام کن ، این مطلق است یعنی هیچ قیدی
ذکر نشده . گفته فلانی را احترام کن ، بار دیگر همان صاحب فرمان همان
فرمان را باین شکل بشما
میگوید ، اگر فلانی چنین کاری کرد مثلا اگر در جلسه ما شرکت کرد احترامش
کن این جا یک " اگر " ذکر میکند ، بطور مطلق نمیگوید احترام کن ،
میگوید اگر چنین کرد احترام کن . تعبیر اول مطلق است ، بطور مطلق گفته
احترام کن اگر ما باشیم معنایش این است که چه در این جلسه شرکت بکند و
چه از شرکت در این جلسه امتناع ورزد من باید احترامش کنم اما اگر تعبیر
دوم را بگیریم معنایش این است اگر باین جلسه آمد احترام کن و اگر نیامد
نه .
میگویند قاعده اقتضا میکند که مطلق را حمل بر مقید بکنیم یعنی بگوئیم
آنجا هم که مطلق را ذکر کرده مقصود همین مقید بوده است .
مطلق و مقید در آیات جهاد
حالا از جمله مطلق و مقیدها این است که در قرآن یکجا داریم مثل اینجا :
« قاتلوا الذین لا یؤمنون بالله و لا بالیوم الاخر ». این مردمیکه بخدا و
بقیامت و بهیچ دین حقی ایمان ندارند و هیچ حرام خدا را حرام نمی شمارند
با اینها بجنگید ولی در آیه دیگر داریم که : « قاتلوا فی سبیل الله الذین
یقاتلونکم »( بقره - آیه 190 ) با آنان که با شما میجنگند بجنگید . آیا
مقصود این است که در این جا هم که گفته بجنگید یعنی در وقتیکه آنها در
صدد جنگ با شما هستند یا نه ، در اینجا مطلق است چه بخواهند با شما
بجنگند چه نخواهند بجنگند و چه تجاوزی بر شما وارد کنند چه وارد نکنند ،
بجنگید .
اینجا ممکن است دو نظر بدهیم ، یک نظر این است که بگوئیم مقصود مطلق
است چون اهل کتاب مسلمان نیستند ما مجازیم
که با آنها بجنگیم ، با هر کسیکه مسلمان نیست ما مجازیم بجنگیم تا آنجا
که آنها را خاضع کنیم اگر غیر مسلمان اهل کتاب نیست باید با او بجنگیم
تا مسلمان شود یا کشته گردد و اگر اهل کتاب است باید بجنگیم تا مسلمان
بشوند یا مسلمان نشوند و در برابر ما تسلیم بشوند و جزیه بپردازند .
آنهائیکه میگویند باید مطلق را بگیریم ( یعنی اگر کسی بگوید مطلق را باید
گرفت ) اینجور میگوید .
ولی اگر کسی بگوید مطلق را باید حمل بر مقید کرد ، میگوید نه ، با کمک
آیات دیگری که در قرآن داریم که موارد مشروعیت جهاد را ذکر میکند
میفهمیم که مقصود مطلق نیست موارد مشروعیت جهاد کجاست ؟ مثلا از جمله
این است که آنطرف بخواهد با شما بجنگد و یا اینکه آنطرف مانعی ایجاد
بکند برای نشر دعوت اسلامی ، یعنی سلب آزادی دعوت بکند و مانع نشر
دعوت بشود ، و در واقع سدی و مانعی ایجاد کند . اسلام میگوید این سد را و
مانع را بشکن . و یا اینکه آنها یک قومی را تحت ظلم و شکنجه خودشان
قرار داده باشند شما با اینها بجنگید برای اینکه مظلومیتی را از چنگال
آنها نجات بدهید که در آن آیه میفرماید : « و ما لکم لا تقاتلون فی سبیل
الله و المستضعفین من الرجال و النساء و الولدان »( نساء - آیه 75 ) .
چرا در راه خدا و در راه آن مردم بیچاره از مردها و زنها و بچههائیکه در
تحت شکنجه قرار گرفتهاند نمیجنگید ؟
این یک سؤال را شما باید داشته باشید تا همه آیاتیکه مربوط بجهاد است
را جمع کنیم و روی همدیگر بریزیم ببینیم از اینها چی درمیاید .
2 - آیا با همه اهل کتاب میتوان جنگید ؟
مسئله دوم در این آیه این قسمت است که اساسا این آیه اینجور عنوان
نکرده مطلب را که با اهل کتاب بجنگید ، میگوید
با اینها که نه بخدا معتقدند و نه به پیغمبر اعتقاد دارند و نه حرامی را
حرام میشمارند و نه به دین حق متدین هستند از اهل کتاب با اینها بجنگید
، مقصود چیست ؟ آیا مقصود این است که هر که اهل کتاب شد مثلا یهودی و
مسیحی بود یا یکی از مذاهب را داشت او بخدا و پیغمبر و حرام و حلال و
دین حق ایمان ندارد ، یعنی اگر مدعی بشود بگوید بخدا ایمان دارم ، دروغ
میگوید ایمان ندارد ؟ قرآن در واقع میخواهد بگوید تمام اهل کتاب با
اینکه مدعی ایمان بخدا هستند در واقع ایمان بخدا ندارند ؟ ممکن است
بگوئیم از این جهت که آنها درباره مسیح میگویند مسیح خدا است یا
میگویند پسر خدا است اینها بخدا ایمان ندارند ، و یا مثلا یهودیها آنچه
درباره یهود میگویند : غیر از خدای واقعی است ، آنها ایمان ندارند آنها
که میگویند : « ید الله مغلوله ». دست خدا بسته است بخدای واقعی ایمان
ندارند و همچنین سایر اهل کتاب .
اگر اینجور بگوئیم معنایش این است که قرآن ایمان غیر مسلمانانرا بخدا
و بقیامت برسمیت نمیشناسد ، از چه نظر برسمیت نمیشناسد ، از نظر اینکه
میگوید واقعا در ایمان اینها خلل وارد است . یک مسیحی ( لا اقل در طبقه
دانشمندانشان ) میگوید خدا و حتی میگوید خدای یگانه ولی در عین حال یک
چیزهائی راجع بمسیح و مریم میگوید که اعتقاد به توحید را آلوده میکند .
نظر بعضی از مفسرین این است ، پس بنابر این قرآن که میگوید با اهل
کتاب بجنگید یعنی با همه اهل کتاب بجنگید که هیچ کدامشان ایمانشان بخدا
درست نیست ، به قیامت هم درست نیست ، بحلال و حرام هم درست نیست ،
به عقیده اینگروه مراد از کلمه رسول در این آیه خصوص خاتم الانبیاء است
و مراد از دین حق یعنی دینی که امروز بشر موظف است آنرا بپذیرد نه دینی
که
در یک زمان خاص مردم موظف بدان بودهاند .
ولی گروه دیگر از مفسرین میگویند قرآن با این تعبیرش خواسته اهل کتاب
را دو دسته بکند خواسته بگوید اهل کتاب همه یکجور نیستند بعضی از اهل
کتاب واقعا بخدا ایمان دارند ، با آنها شما کار نداشته باشید ، بقیامت
واقعا ایمان دارند با آنها کار نداشته باشید ، بقانون خدا ایمان دارند با
آنها کار نداشته باشید بان عده از اهل کتاب که اسمشان اهل کتاب ولی
ایمان آنها بخدا و قیامت درست نیست و واقعا حرام خدا را - حتی همانها
را که در دین خودشان حرام است - حرام نمیدانند با آنها بجنگید . پس نه
با همه اهل کتاب ، بلکه با یک دسته از اهل کتاب بجنگید . اینهم خودش
یک مسئله است .
3 - " جزیه " چیست ؟
سؤال سوم راجع بکلمه " جزیه " است که میگوید با اینها تا آنجا
بجنگید که جزیه بدهند ، معنایش این است یا اسلام اختیار بکنند یا جزیه
بدهند . شک نیست که یک تفاوتی قرآن میان اهل کتاب با مشرکان - یعنی
بت پرستان رسمی که هیچ کتاب آسمانی ندارند - قائل شده است ، برای
مشرکین هیچ جا قرآن نگفته بجنگید تا جزیه بدهند و اگر جزیه دادند دیگر با
آنها نجنگید ، ولی درباره اهل کتاب میگوید اگر حاضر شدند جزیه بدهند
دیگر با اینها نجنگید این تفاوت قطعا وجود دارد . آنوقت سؤال این است :
اصلا جزیه چیست و فلسفه جزیه چیست ؟ راجع بلغت جزیه صحبتها است
بعضیها گفتهاند این لغت معرب است نه عربی یعنی ریشه عربی ندارد ریشه
فارسی دارد که اصلش " گزیت " است که در ایران در زمان ساسانی و در
زمان انوشیروان جزیه را وضع
کردند ولی بر خود مردم ایران نه بر مردم بیگانه و آن هم یک مالیات
سرانهای بوده که برای جنگ جمع میکردند ، و بعد این کلمه از ایران رفته
است به " حیره " که شهری بوده است تقریبا در محل نجف فعلی و بعد از
حیره به سایر جزیره العرب رفته و استعمال شده است .
بعضی دیگر میگویند نه ، درست است که کلمه جزیه با " گزیت - گزیه "
خیلی نزدیک است ولی این لغتی است عربی از ماده جزا . اغلب لغوین چنین
عقیده دارند . به لغتش فعلا ما کار نداریم اصلا ماهیت جزیه چیست ؟ آیا
جزیه یعنی باج دادن ؟ آیا اسلام گفته است با اینها بجنگید تا وقتیکه حاضر
بشوند بشما مسلمانان باج بدهند وقتیکه باج دادند دیگر نجنگید . شاعر هم
میگوید :
مائیم که از پادشاهان باج گرفتیم زان پس که از ایشان کمر و تاج
گرفتیم
بهرحال آیا مقصود از جزیه باج است آنوقت این سؤال پیش میاید که یعنی
چه ؟ این چه دستوریست ؟ آیا این یک حکم زوری نیست و این چه مبنای
حقوقی و چه مبنای عادلانهای میتواند داشته باشد که اسلام به مسلمین اجازه
بدهد یا واجب کند که با اهل ادیان دیگر بجنگید تا آنها مسلمان بشوند یا
باج بدهند ؟ !
هر دو طرف وسیله اشکال است . بجنگید تا مسلمان بشوند یعنی دین را
تحمیل کنید ، بجنگید تا باج بدهند یعنی یک پولی را بانها تحمیل بکنید .
بهرحال تحمیل است ، یا تحمیل عقیده است و یا تحمیل پول . در این باره
هم باید مفصل بحث بکنیم که اصلا جزیه در اسلام چی بوده آیا واقعا باج بوده
یا چیز دیگری .
4 - معنی " صاغرون "
بعد در اینجا دارد : « و هم صاغرون ». در حالیکه آنها کوچک
باشند ، از ماده " صغر " است ، و صغیر یعنی کوچک ، در حالیکه آنها
کوچک باشند . کوچک باشند یعنی چه ؟ این نیز سؤال چهارمی است که معنی
اینکه آنها کوچک باشند چیست ؟ آیا بمعنی اینست که فقط خاضع در مقابل
قدرت شما باشند یا غیر از خضوع یک امر دیگری را هم اسلام در اینجا
میخواهد .
در اینجا قطع نظر از مفهوم این آیه و سؤالات مربوط به آن ، مسائل و
مطالب دیگری نیز داریم که باید آنها را از یکدیگر تفکیک کنیم و درباره
آنها بحث کنیم :
فلسفه و هدف جهاد
یکی از مسائل این است که اسلام جهاد را برای چی وضع کرده است ؟ بعضیها
معتقدند اساسا در دین نباید جهاد وجود داشته باشد ، در دین نباید قانون
جنگ وجود داشته باشد ، چون جنگ بد چیزیست ، دین باید بر ضد جنگ باشد
، نه اینکه خودش قانون جنگ وضع کرده باشد ، و ما میدانیم که یکی از
فروع دین اسلام جهاد است . از ما وقتی میپرسند فروع دین چند تا است
میگوئیم ده تا ، میگوئیم نماز ، روزه ، خمس ، حج ، جهاد .
از جمله مواردیکه مسیحیان فوقالعاده علیه اسلام تبلیغ میکنند همین است .
جهاد و آزادی عقیده
میگویند اولا چرا چنین ماده قانونی در دین اسلام وجود دارد و ثانیا مسلمین بواسطه همین اجازه قانونی از طرف اسلام با ملتها وارد جنگ شدند و اسلام را بزور تحمیل کردند . میگویند جهادهای اسلامی همه جهاد تحمیل عقیده بود ، برای این بود که اسلام را بزور تحمیل بکنند و اسلام هم بزور تحمیل شد . میگویند
جهاد با یک اصل عمومی حقوق بشر به نام " آزادی عقیده " مغایرت دارد .
تفاوت میان مشرک و غیر مشرک
مسئله دیگریکه ما اینجا باید این مسئله را عنوان کنیم این است که در
قانون جهاد ، اسلام میان مشرک و غیر مشرک تفاوت قائل شده ، نوعی
همزیستی با غیرمشرک را اسلام جایز دانسته است که با مشرک جایز ندانسته
است .
آیا میان جزیره العرب و غیر جزیره العرب فرق است
مسئله دیگر که باز باید ما طرح کنیم این است که آیا اسلام میان جزیره
العرب با غیر جزیره العرب فرق میگذارد ؟ یعنی یک جا را مرکز اصلی
خودش تلقی کرده است و در مرکز اصلی خودش نه مشرک میپذیرد و نه اهل
کتاب و آن جزیره العرب است ولی در غیر جزیره العرب این مقدار سختگیری
ندارد مثلا با مشرک همزیستی میکند و یا با اهل کتاب همزیستی میکند و
بالاخره آیا میان جزیره العرب تفاوتی هست یا تفاوتی نیست .
شک ندارد که میان مکه و غیر مکه تفاوت است که در آیات قبل از این
آیه آمده : « انما المشرکون نجس فلا یقربوا المسجد الحرام بعد عامهم هذا
. ولی آیا میان همه جزیره العرب و غیر جزیره العرب تفاوت هست یا
نیست ؟ این هم یک مسئله است .
پیمان با کفار
مسئله دیگر مسئله پیمان با مشرکان است ، آیا میشود مسلمین با آنها پیمان ببندند و قرارداد ببندند و اگر قرارداد بستند قراردادشان محترم است یا محترم نیست ؟ و آیا لازم است محترم
بشمارند یا لازم نیست ؟
چگونگی جنگ
بعد هم مسائل دیگری است . در وقتیکه جنگ را اسلام مشروع میکند ،
باصطلاح در کیفیت جنگ چه نوع جنگی را جایز میداند ، چه نوع جنگی را جایز
نمیداند ؟ باین معنا که آیا مثلا قتل عام را جایز میدانند یا جایز نمیداند ؟
آیا کسانی را که شمشیر بر نداشتند ، مثل پیرزنها ، بچهها ، افرادیکه
مشغول کار و کسب خودشان هستند ، آیا کشتن اینها را جایز میداند یا جایز
نمیداند ؟ اینها همه مسائلی است که باید بحث شود .
آیاتی که راجع به جهاد است در جاهای متعدد قرآن آمده است و ما با توفیق
خداوند کوشش میکنیم همه آیاتی را که راجع بجهاد است جمع آوری کنیم تا
نظر قرآن را در این راه بدست بیاوریم .
نخستین سؤال : مشروعیت جنگ
توضیحات
مسئله اول درباره اصل مشروعیت جهاد است ، درباره این که آیا صحیح
است که در متن یک دین و در متن قانون آن ، قانون جنگ وجود داشته باشد
یا نه ؟ معترض میگوید : نه . چون جنگ بد است ، و دین هم همیشه باید
مخالف بدیها باشد ، پس باید مخالف جنگ باشد ، یعنی طرفدار صلح باشد .
وقتی میخواهد با جنگ مخالف باشد پس نباید قانون جنگ داشته باشد و
هیچوقت هم نباید بجنگد . مسیحیها اینجور تبلیغ میکنند . ولی این حرف
سست و بی اساس است .
جنگ یا تجاوز ؟
آیا جنگ مطلقا بد است ، حتی در مقام دفاع از یک حق و یا
تهاجم و تجاوز بد است ؟ پس باید مورد و منظور جنگ را بدست آورد که
برای چه منظور و برای چه هدفی است . یکوقت است که جنگ تهاجم است
یعنی مثلا فرد یا ملتی چشم طمع به حقوق دیگران ، مثلا به سرزمین دیگری
میدوزد ، چشم طمع به ثروت مردمی میدوزد و با اینکه تحت تأثیر جاه طلبی
فراوان و تفوق طلبی و برتری طلبی قرار میگیرد و ادعا میکند که نژاد من
فوق همه نژادهاست و برتر از همه نژادهاست ، پس بر همه نژادهای دیگر
باید حکومت بکند .
این هدفها هدفهای نادرست است . جنگی که بخاطر تصاحب سرزمینی باشد ،
یا بخاطر تصاحب ثروت مردمی باشد ، یا بخاطر تحقیر مردمی باشد و بر
اساس این باشد که این مردم جنس پست ترند و ما جنسبرتر ، و جنس برتر
باید بر جنس پستتر حکومت کند این را میگویند تهاجم ، این جنگ مسلما
بد است و شک ندارد . جنگ برای تحمیل عقیده را نیز جداگانه رویش صحبت
میکنم .
جنگ دفاعی
ولی اگر جنگی برای دفع تهاجم باشد ، دیگری به سرزمین ما تهاجم کرده
است ، به مال و ثروت ما چشم دوخته است ، به حریت و آزادی و آقائی ما
چشم دوخته و میخواهد سلب کند و میخواهد آقائی خود را بما تحمیل کند ،
اینجا دین چه باید بگوید ؟ آیا باید بگوید : جنگ مطلقا بد است ، دست
به اسلحه بردن بد است ، دست به شمشیر بردن بد است ، ما طرفدار صلحیم !
بدیهی است که این سخن مسخره است ، حریف دارد با ما میجنگد ، و ما با
کسیکه به ما تهاجم کرده در حالیکه میخواهد ما را بر باید نجنگیم و از
خودمان
در واقع دفاع نکنیم ببهانه صلح ؟ ! این صلح نیست ، این تسلیم است .
صلح غیر از تسلیم است
اینجا ما نمیتوانیم بگوئیم ما چون طرفدار صلحیم با این جنگ مخالفیم ،
این معنایش این است که ما طرفدار ذلت هستیم ، طرفدار تسلیم هستیم .
اشتباه نشود این دوتا با یکدیگر از زمین تا آسمان متفاوتند . صلح معنایش
این است که همزیستی شرافتمندانه . اما این همزیستی شرافتمندانه نیست ،
همزیستی است که از یک طرف عین بی شرفی است بلکه از دو طرف عین بی
شرفی است از آنطرف بی شرفی تجاوزگری ، و از این طرف بیشرفی تسلیم شدن
در مقابل ظلم .
پس این مغالطه را باید از میان برد اگر کسی بگوید که من مخالف جنگیم
و جنگ مطلقا بد است چه جنگی که تهاجم باشد و چه جنگی که دفاع و مبارزه
با تهاجم باشد ، اشتباه کرده است . جنگ تهاجمی قطعا بد است و جنگ
بمعنی ایستادگی در مقابل تهاجم قطعا خوب است و از ضروریات زندگی بشر
است .
قرآن هم باین مطلب اشاره میکند بلکه تصریح میکند . در یکجا میفرماید :
« و لو لا دفع الله الناس بعضهم ببعض لفسدت الارض »( بقره - 251 ) .
در یکجا میفرماید : « لهدمت صوامع و بیع و صلواه و مساجد یذکر فیها اسم
الله »( حج - 40 ) . اگر خداوند بوسیله بعضی از افراد بشر ، جلو بعضی
دیگر را نگیرد خرابی و فساد همه جا را میگیرد ، و لهذا تمام کشورهای دنیا
نیروی دفاع را برای کشور واجب و لازم میدانند . یک ارتشی که وظیفهاش
جلوگیری از تجاوز است وجودش لازم و ضروری است حالا یک کشور ارتش دارد
برای تجاوز کردن به دیگران ، یکی ارتش دارد برای دفاع ، نگوئید آنهم که
ارتش دارد و تجاوز ندارد زورش نمیرسد اگر داشته باشد آنهم تجاوز میکند
، من باین مطلب کار ندارم ارتش داشتن برای دفاع برای هر کشوری واجب
است که آنقدر نیرومند باشد تا جلو تجاوز را بگیرد .
قرآن در این زمینه میگوید : « و اعدوا لهم ما استطعتم من قوه و من رباط
الخیل ترهبون به عدو الله و عدوکم » ( انفال - 60 ) . تا آن حدیکه
میتوانید نیرو تهیه کنید ، قدرت در سرحدهای خودتان متمرکز کنید . رباط
از ربط است ، ربط یعنی بستن ، رباط الخیل یعنی اسبهای بسته . این تعبیر
از آن جهت ذکر شده است که در زمان قدیم از باب اینکه قدرت را بیشتر
اسب تشکیل میداد البته هر زمانی شکل خاصی دارد قرآن میگوید برای اینکه
رعب شما در دل دشمن قرار بگیرد و دشمن خیال تجاوز بساحت شما را در دماغ
خودش ندهد نیرو تهیه کنید و نیرومند باشید .
فرق اسلام و مسیحیت
میگویند مسیحیت این افتخار را دارد که هیچ اسمی از جنگ در مسیحیت
نیست . اما ما میگوئیم اسلام این افتخار را دارد که قانون جهاد دارد ،
مسیحیت که جهاد ندارد چون هیچ چیز ندارد ، جامعه و قانون و تشکیلات
اجتماعی بر اساس مسیحیت ندارد تا قانون جهاد هم داشته باشد ، در
مسیحیت چیزی نیست چهار تا دستور اخلاقی است ، یک سلسله نصیحتها است
از قبیل اینکه راست بگوئید ، دروغ نگوئید ، مال مردمرا نخورید ، این
دیگر جهاد نمی خواهد ، اسلام یک دینی است که وظیفه خودش را و تعهد
خودش را این میداند که یک جامعه تشکیل بدهد ، اسلام آمده
جامعه تشکیل بدهد ، آمده کشور تشکیل بدهد ، آمده دولت تشکیل بدهد ، آمده
حکومت تشکیل بدهد ، رسالتش اصلاح جهان است ، چنین دینی نمیتواند
بیتفاوت باشد ، نمیتواند قانون جهاد نداشته باشد ، همچنان دولتش
نمیتواند ارتش نداشته باشد . مسیحیت دائرهاش محدود است و اسلام
دائرهاش وسیع است ، مسیحیت از حدود اندرز تجاوز نمیکند . اما اسلام
تمام شؤون زندگی بشر را زیر نظر دارد ، قانون اجتماعی دارد ، قانون
اقتصادی دارد ، قانون سیاسی دارد ، آمده برای تشکیل دولت ، تشکیل حکومت
، آن وقت چطور میتواند ارتش نداشته باشد ؟ چطور میتواند قانون جهاد
نداشته باشد ؟
اسلام و صلح
پس اینکه یک عده میگویند دین باید همیشه با جنگ مخالف باشد و باید
طرفدار صلح باشد نه طرفدار جنگ ، چون جنگ مطلقا بد است ، اشتباه است
. دین البته باید طرفدار صلح باشد ، قرآن هم میگوید : « و الصلح خیر » .
صلح بهتر است ، اما بایستی طرفدار جنگ هم باشد ، یعنی در آنجا که طرف
حاضر به همزیستی شرافتمندانه نیست و طرف بحکم اینکه ظالم است و
میخواهد به شکلی شرافت انسانی را پایمال کند ما اگر تسلیم بشویم ذلت را
متحمل شدهایم و بیشرافتی را به شکل دیگری متحمل شدهایم . اسلام میگوید :
صلح ، در صورتیکه طرف آماده و موافق با صلح باشد ، اما جنگ ، در
صورتیکه طرف میخواهد بجنگد .
شرایط جنگ
اشاره مسئله دوم این است که اسلام در چه شرایطی میگوید جنگ کنید . اولین آیه اینکه در قرآن در باب جهاد آمده است - به نص و اتفاق جمیع مفسرین - آیه ایست در سوره حج : « ان الله یدافع عن »
« الذین آمنوا ان الله لا یحب کل خوان کفور . اذن للذین یقاتلون بانهم
ظلموا و ان الله علی نصرهم لقدیر . الذین اخرجوا من دیارهم بغیر حق الا ان
یقولوا ربنا الله و لو لا دفع الله الناس بعضهم ببعض لهدمت صوامع و بیع
و صلوات و مساجد یذکر فیها اسم الله کثیرا و لینصرن الله من ینصره ان
الله لقوی عزیز . الذین ان مکناهم فی الارض اقاموا الصلوه و آتوا الزکوه
و امروا بالمعروف و نهی عن المنکر و لله عاقبه الامور ».
چه آیات عجیبی است ، اینها اولین آیاتی است که در قرآن راجع به
تشریع جهاد آمده است .
مسلمین در مکه
این مقدمه را عرض کنم : چنانکه میدانیم وحی بر پیغمبر اکرم در چهل
سالگی در مکه نازل شد و سیزده سال در مکه اقامت داشت و در آن سیزده سال
چه خود ایشان و چه اصحاب ایشان فوقالعاده در تحت شکنجه کفار قریش
بودند ، بطوریکه عدهای مجبور شدند پس از استجازه از رسول اکرم از مکه
مهاجرت کنند ، هجرت کردند و رفتند به حبشه . مسلمین مکرر از پیغمبراکرم
اجازه میخواستند که از خودشان دفاع کنند و پیغمبر اکرم تا سیزده سال که
در مکه بود اجازه نداد ، که این هم فلسفهای دارد . تا آنکه کار فوقالعاده
سخت شد و از طرف دیگر اسلام در خارج از مکه نفوذ کرد ، از آنجمله در
مدینه ، و عدهای قلیل از اهل مدینه مسلمان شدند و آمدند و با پیغمبراکرم
بیعت کردند و متعهد شدند که اگر ایشان بمدینه بیایند از ایشان حمایت
کنند . پیغمبر اکرم هجرت کردند و مسلمین هم تدریجا مهاجرت کردند و در
مدینه برای اولین بار یک مرکز مستقل بوجود آمد . سال اول هم اجازه دفاع
داده نشد . در سال دوم هجرت بود که برای اولین بار آیات
پاورقی
1 - سوره حج - آیات 41 - 38
جهاد که همین آیات است نازل شد . ببینید لحن آیات این است : « ان
الله یدافع عن الذین آمنوا ». خدا از اهل ایمان دفاع میکند خدا خیانت
کارهای کافر پیشه را دوست نمیدارد ، اشاره باینکه اینها بشما خیانت
کردند ، اینها کفران نعمت کردند آنوقت میفرماید : « اذن للذین یقاتلون
بانهم ظلموا ». اجازه داده شد باین مردمی که دیگران به جنگ اینها آمدند
، که بجنگند . یعنی ای مسلمانان حالا که کافران بجنگ شما آمدهاند پس
بجنگید ، این درست حالت دفاع است . چرا این اجازه داده شد بدلیل اینکه
مظلوم باید از خودش دفاع کند بعد هم وعده یاری میدهد : « و ان الله علی
نصرهم لقدیر . الذین اخرجوا من دیارهم بغیر حق الا ان یقولوا ربنا الله
. ما با این مردم که آنها را از شهر و دیار خودشان بناحق بیرون کردند و
جرمی نداشتند جز اینکه میگفتند پروردگار ما خدا است اجازه جهاد میدهیم ،
جرمشان این بود که گفتند : « ربنا الله ». چنین مردمیرا ما اجازه میدهیم
بجنگند .
ببینید لحن چقدر لحن دفاع است . بعد فلسفه کلی جهاد را ذکر میکند ،
عجیب است قرآن در بیان کردن حقایق و در اینکه نکاترا یادآوری میکند .
بعد که این جمله را میگوید کانه قرآن مواجه شده با همین سؤالات و
اشکالاتیکه مسیحیها میکنند که ای قرآن تو کتاب آسمانی هستی ، تو یک
کتاب دینیای ، تو چگونه اجازه جنگ میدهی ؟ جنگ بد چیزیست ، تو همهاش
بگو صلح ، بگو صفا ، بگو عبادت .
قرآن میگوید : نه ، اگر در مواقعی که تهاجم از نقطه مقابل شروع میشود
این طرف دفاع نکند سنگ روی سنگ بند نمیشود ، تمام مراکز عبادت هم از
میان میرود : « ولو لا دفع الله الناس بعضهم ببعض لهدمت صوامع و بیع و
صلوات و مساجد یذکر فیها اسم الله ».
اگر خدا بوسیله بعضی جلو تهاجم بعضی دیگر را نگیرد تمام این صومعهها ،
مراکز عبادت ، خراب میشود ، مراکز یهودیها از بین میرود ، مراکز صوفیها
، مساجد عبادت مسلمانها از بین میرود یعنی طرف تهاجم میکند و هیچکس
آزادی پیدا نمیکند خدا را باین شکل عبادت کند .
قرآن بعد هم وعده نصرت میدهد « و لینصرن الله من ینصره ان الله لقوی
عزیز ». خدا هر کسی که او را یاری کند یعنی حقیقت را یاری کند ، یاری
میکند ، خداوند نیرومند و غالب است .
بعد ببینید چه جور توصیف میکند مردمیرا که خدا آنها را یاری میکند .
خدا مردمی را یاری میکند که از خودشان دفاع کنند ، مردمیکه وقتی حکومت
تشکیل بدهند این شکل هستند : « الذین ان مکناهم فی الارض »مردمیکه وقتی
ما آنها را در زمین جای میدهیم و حکومت آنها را مستقر میسازیم ، مردمی
که وقتی بانها قدرت میدهیم و تسلط میبخشیم باین شکل درمیایند ، به چه
شکلی ؟ « اقاموا الصلوه ». عبادت خدارا بپا میدارند ، « و آتوا الزکوه
. زکوه را ادا میکنند . نماز رمز پیوند صحیح با خداست و زکوه رمز
تعاون و پیوند صحیح افراد انسان با یکدیگر است ، آنها که خدا را از روی
خلوص میپرستند و بیکدیگر کمک میکنند : « و امروا بالمعروف و نهوا عن
المنکر ». خودشان را متعهد میدانند که خوبیها را ترویج کنند و با بدیها
و زشتیها مبارزه کنند : « و لله عاقبه الامور ». عاقبت کارها بدست
خداست .
تا اینجا که ما دانستیم که قرآن اساسا جهاد را که تشریح کرده است نه
بعنوان تهاجم و تغلب و تسلط است بلکه بعنوان مبارزه با تهاجم است .
ولی البته عرض میکنیم این تهاجمهائیکه باید با آنها مبارزه
بشود همه باین شکل نیست که طرف به سرزمین شما حمله کند . ممکن است
تهاجم باین شکل باشد که طرف در سرزمین خودش ، گروهی ضعیف و ناتوانرا و
به اصطلاح قرآن " مستضعفین " را ، تحت شکنجه قرار دهد ، شما در چنین
شرائطی نمیتوانید بی تفاوت بمانید . شما رسالت دارید که آنها را آزاد
کنید ، یا دیگری فضای خفقانی ایجاد کرده که نمیگذارد دعوت حق در آنجا
نشو کند ، سدی ایجاد کرده ، دیواری ایجاد کرده دیوار را باید خراب کرد ،
همه اینها تهاجم است . مردم را از قید اسارتهای فکری و غیر فکری باید
آزاد بکنی . در همه این موارد جهاد ضرورت دارد و چنین جهادی دفاع است و
مقاومت است در برابر ظلم یعنی تهاجم . دفاع بمعنی اعم ، یعنی مبارزه با
یک ظلم موجود ، منتها باید درباره انواع ظلمها و تهاجمها که جهاد و
مبارزه با آنها از نظر اسلام ضروری است بحث کنیم .
صفحه22
جلسه دوم : دفاع یا تجاوز
اشاره
بسم الله الرحمن الرحیم
« قاتلوا الذین لا یؤمنون بالله و لا بالیوم الاخر و لا یحرمون ما حرم الله
و رسوله و لا یدینون دین الحق من الذین اتوا الکتاب حتی یعطوا الجزیه عن
یدوهم صاغرون ». ( توبه - 29 )
انتقاد مسیحیت بر اسلام
قبلا گفتیم که : دنیای مسیحیت یکی از نقاطیکه بنظر خودش آنرا برای
اسلام نقطه ضعف گرفته است مسئله جهادهای اسلامی است که میگوید اسلام دین
جنگ است نه دین صلح ، و مسیحیت دین صلح است . میگوید بطور کلی جنگ
بد است و صلح خوب و یک دین که از طرف خدا هست باید طرفدار صلح باشد
که چیز خوبی است نه طرفدار جنگ که چیز بدیست ، مسیحیت دیروز از زاویه
اخلاق ، اخلاق مخصوص مسیحی ، اخلاقی است که اگر به طرف راست چهرهات
زدند ، طرف چپ را بگیر وارد شد ، اخلاق ضعیف پروری . ولی مسیحیت امروز
موضع خود را عوض کرده ، چهره خود را تغییر داده است ، از زاویه دیگر
میبیند و از مجرای دیگر وارد میشود
صفحه23
از راه حقوق ، از راه حق طبیعی بشر ، از راه حق آزادی ، از راه اینکه
جنگ به طور کلی برخلاف حق آزادی است ، آزادی عقیده ، آزادی اراده ،
آزادی انتخاب مذهب ، انتخاب ملیت و غیره . ما از هر دو زاویه به
مطلب نظر میافکنیم : هم از زاویه اخلاقی و معیارهای اخلاقی و هم از زاویه
حقوق انسانی و با معیارهای جدید انسانی . این مسئله را هم جلسه پیش
جوابش را من ذکر کردم . جواب خیلی واضح و روشنی است که این حرف درستی
نیست .
تجاوز بد است نه جنگ ، و هر جنگی تجاوز نیست !
صلح البته خوب است ، شک ندارد ، جنگ هم بمعنی تهاجم بافراد دیگر و
بمردمیکه آن مردم نسبت باین مهاجم کاری ندارند و نسبت باین اجتماع هم
کاری ندارند ، تهاجم برای تصرف سرزمینشان و ربودن اموالشان ، یا برای
برده ساختن آنها و زیر نفوذ و حکم قرار دادن آنها ، شک ندارد که این بد
است . آنچه بد است تجاوز است ، تجاوز بد است ، ولی هر جنگی از طرف
هر کسی تجاوز نیست ، ممکن است تجاوز باشد و ممکن است جوابگوئی به
تجاوز باشد ، چون جواب را گاهی باید با زور داد یعنی راهی غیر از زور
برای جواب دادن به تجاوز نیست .
صلح ، نه تسلیم و تحمل ذلت
یک دین اگر دین جامعی باشد باید فکر آنروز را کرده باشد که اگر مورد
تجاوز قرار گرفتند و یا اگر فرضا خودشان مورد تجاوز قرار نگرفتند مردم
دیگری مورد تجاوز قرار گرفتند ، چه کنند ؟ برای اینجا باید قانون جنگ و
جهاد مقرر بکنند . میگویند صلح خوب است ما هم قبول داریم صلح خوب است
، اما تسلیم و ذلت چطور ؟ تسلیم و ذلت هم خوب است ؟ ! اگر قدرتی با
یک قدرت دیگر
برابر بشوند و طرفدار مسالمت باشند هر کدام از اینها بخواهند باصطلاح
امروز همزیستی مسالمت آمیز داشته باشند نه این بخواهند بان تجاوز کند و
نه آن بخواهد باین تجاوز بکند ، بلکه بخواهند باهم در حال آشتی باشند با
حقوق متقابل ، با احترام متقابل ، اسمش صلح است و خوب است و باید
باشد . اما یکوقت هست یکطرف متجاوز است طرف دیگر بعنوان اینکه جنگ
بد است تسلیم در برابر او است ، یعنی ذلت تحمل زور را متحمل شود این
اسمش صلح دوستی نیست این معنایش زیر بار ذلت رفتن است ، تسلیم شدن
در مقابل زور که اسمش صلح نیست . این مثل اینست که شما در بیابان عبور
میکنید بعد یک دزد متجاوز مسلح میاید بشما میگوید فوری از اتومبیل پیاده
شو ، دست بالا ، هر چه هم داری بمن بده ، شما هم تسلیم بشوید ، شما هم
بگوئید من چون طرفدار صلحم ، با جنگ مطلقا مخالفم ، هر چه تو میگوئی
قبول میکنم پولهایم را در اختیارات قرار میدهم ، اسباب و اثاثیه را در
اختیارات قرار میدهم ، اتومبیل را میدهم ، هر چه که میگوئی اطاعت میکنم
، هر چه میخواهی بگو تا بدهم ، من طرفدار صلحم . این طرفداری صلح نیست
این تحمل ذلت است ، در اینجا انسان تا آخرین حدیکه امکان دارد باید
دفاع کند از مالش ، از حیثیتش ، مگر در وقتیکه بداند اگر در مقام دفاع
برآید هم مالش از بین میرود و هم خونش ریخته میشود و اثری هم بر این
خون بار نیست یعنی بعد هم این خون لوث میشود .
البته ممکن است یک خون ریخته شود و این خون بعد بجوشد و ارزش جوشیدن
بعدی داشته باشد ، ممکن است نه اینکه خونش سرگردنه بدست یک دزد ریخته
شود بعد هم تمام شود . اینجاست که مقاومت عاقلانه نیست اینجا باید پول
و ثروتش را فدا کند و
جانش را حفظ نماید .
پس فرق است میان طرفداری از صلح و میان قبول ذلت ، اینجاست که اسلام
هرگز تحمل ذلت را اجازه نمیدهد ولی در عین حال طرفدار صلح است .
غرضم اهمیت این مسئله است که مسیحیها و غیر مسیحیها آن را بعنوان یک
نقطه ضعف بر اسلام مورد حمله و اعتراض قرار دادهاند و بعد هم میگویند
سیره پیغمبر هم این بوده ، اسلام دین شمشیر است ، مسلمین بالای سر افراد
شمشیر بلند میکردند و میگفتند و اسلام را اختیار بکنید و اگر نه کشته
میشوید ، مردم هم برای اینکه کشته نشوند اسلام اختیار میکردند . روی این
جهت ما لازم میدانیم که این مطلب را مستوفا و مستقصا بحث کنیم آیات
قرآن و حتی مسلمات احادیث نبوی و سیره نبوی را هم در اینجا بیاوریم .
از آیات قرآن شروع میکنیم :
آیات مطلق درباره جهاد
عرض کردیم که بعضی آیات قرآن در مورد دستور جهاد با کفار مطلق است
یعنی همین قدر میگوید : ای پیغمبر با کفار و منافقین جنگ کن ، یا مثلا در
موردیکه قبلا آیاتش را خواندیم بعد از مهلتی که به مردم مشرک میدهد ( چهار
ماه ) میگوید این چهار ماه مهلت که گذشت هر جا مشرکی یافتی ( آیا مقصود
در حول و حوش مکه و حدود حرم است یا در هر جا ؟ مطلبی است که بعدا
باید بحث شود ) اگر بعد از آن مدت اینها اسلام اختیار نکردند یا مهاجرت
نکردند هر جا پیدا کردید اینها را بکشید . یا همین آیهای که خواندیم :
« قاتلوا الذین لا یؤمنون بالله و الیوم الاخر و لا یحرمون ما حرم الله و
رسوله و لا یدینون دین الحق من الذین اتوا الکتاب حتی یعطوا الجزیه عن
یدوهم صاغرون ». که راجع باهل کتاب است . یا در
آیه دیگر : « یا ایها النبی جاهد الکفار و المنافقین و اغلظ علیهم » (
توبه - 73 ) . ای پیغمبر با کافران و با منافقان جهاد کن و بر اینها سخت
بگیر . خوب اگر ما بودیم و همین چند آیه در قرآن میگفتیم اسلام بطور کلی
دستورش این است که با کافران و منافقان در حال جنگ باید بود و اصلا
نباید با اینها در حال صلح بود ، باید با اینها جنگید ، تا هر حدیکه ممکن
است باید جنگید ، اگر اینجور بگوئیم باید معتقد شویم که قرآن بلا شرط
دستور جنگیدن با کافران را میدهد .
قاعده حمل مطلق بر مقید
ولی عرض کردیم یک قاعدهایست در محاورات عرفی که اگر مطلق و مقیدی
داشته باشیم یعنی یک دستور را در یک جا مطلق ذکر کرده باشد و در جای
دیگر مقید ذکر کرده باشد از نظر دستور عرفی در علم اصول میگویند مطلق را
باید حمل بر مقید کرد . این آیات بصورت مطلق است ، آیات دیگری داریم
که آن آیات بصورت مقید ذکر میکند یعنی این جور میگوید : ای مسلمانان با
این کافران بجنگید بدلیل اینکه این کافران بشما تجاوز میکنند ، چون اینها
با شما در حال جنگ هستند ، پس شما حتما با اینها بجنگید . پس معلوم
میشود آنجا هم که میگوید : « ایها النبی جاهد الکفار و المنافقین » .
یعنی این کفار و منافقین که با شما در حال جنگ هستند اگر شما بجنگید
آنها با شما میجنگند پس با آنها بجنگید .
در سوره بقره میفرماید :
آیات مقید
« و قاتلوا فی سبیل الله الذین یقاتلونکم و لا تعتدوا ان الله لا یحب
المعتدین »( بقره - 190 ) . ای مؤمنان ، با این مردمیکه با
شما میجنگید بجنگید یعنی چون با شما میجنگند بجنگند . ولی با اینها که
میجنگید از حد تجاوز نکنید . یعنی چه از حد تجاوز نکنید ؟ البته تفسیرش
این است که با مردمیکه با شما میجنگند فقط با آنها بجنگید و در میدان
بجنگید یعنی شما با عدهای میجنگید و اینها یکعده سرباز فرستادهاند و
یکعده مرد جنگی دارند و این سربازها آماده جنگ با شما هستند ، شما با
سربازیکه آماده جنگ است بجنگید و در میدان جنگ هم باصطلاح نان و حلوا
پخش نمیکنند در آنجا باید زد و خورد ، بجنگید ، اما افراد دیگریکه آن
افراد مرد جنگی نیستند حالتشان حالت سربازی نیست ، مثل پیرمردها ،
پیرزنها ، بلکه زنها مطلقا ، چه پیرزن و چه غیر پیرزن ، بچهها ، متعرض
اینها نشوید و یا کارهای دیگریکه اینها را تجاوز میگویند . این کارها را
مرتکب نشوید ، مثلا درختها را قطع نکنید ، قناتها را پر نکنید ، از این
جور کارها نکنید ، اینها را میگویند اعتداء ، یعنی تجاوز .
اشتباه نشود شما نگوئید ممکن است در یکجائی ما اگر بخواهیم با سربازها
بجنگیم چارهای نداریم جز اینکه خانهها را خراب بکنیم خوب اینجاها که
مقدمه اینکار باشد که بدون اینکار نمیشود کرد مسئله دیگری است ولی اینکه
این کار خودش جزء عملیات جنگی باشد ممنوع است . پس در این آیه صریحا
میگوید : « قاتلوا فی سبیل الله الذین یقاتلونکم »با آنها که با شما
میجنگند بجنگید .
آیه دیگر آیهای بود که در هفته پیش برایتان خواندم در سوره حج که پنج
شش آیه پشت سریکدیگر بود و اولین آیه راجع بجهاد بود مضمون آن آیات هم
این بود که چون آنها با شما در حال جنگ هستند و چون آنها شمشیر بر روی
شما کشیدند شما هم
مجازید باین کار .
در آیه دیگر که سوره انفال است ، یا در سوره توبه است میفرماید : « و
قاتلوا المشرکین کافه کما یقاتلونکم کافه »( توبه - 36 ) . با تمام این
مشرکان بجنگید همچنانکه آنها با تمام شما میجنگند .
به کمک مظلوم شتافتن
مقدمهای برای این آیه و آیه دیگر برایتان عرض بکنم ، و آن این است :
گفتیم که ممکن است اجازه جهاد بصورت مقید باشد ، مقید به چی ؟ یک
قیدش این است که طرف در حال تجاوز باشد ، دارد بشما هجوم میاورد ، چون
او با شما میجنگد شما با او بجنگید .
آیا قید منحصر بهمین است که طرف بخواهد با ما بجنگد ؟ یا یک چیز
دیگر هم هست ؟ آن چیز دیگر این است که ممکن است طرف با ما نخواهد
بجنگد ولی مرتکب یک ظلم فاحش نسبت بیک عده افراد انسانها شده است و
ما قدرت داریم آن انسانهای دیگر را که تحت تجاوز قرار گرفتهاند نجات
بدهیم ، اگر نجات ندهیم در واقع بظلم این ظالم نسبت بان مظلوم کمک
کردهایم . ما در جائیکه هستیم کسی بما تجاوزی نکرده ولی یک عده از مردم
دیگر که ممکن است مسلمان باشند و ممکن است مسلمان هم نباشند اگر مسلمان
باشند مثل جریان فلسطینیها که اسرائیلیها آنها را از خانههایشان آواره
کردهاند ، اموالشانرا بردهاند ، انواع ظلمها نسبت بانها مرتکب شده ولی
فعلا بما که کاری ندارند ، آیا برای ما جایز است که بکمک این مظلومهای
مسلمان بشتابیم برای نجات دادن آنها ؟
بله اینهم جایز است بلکه واجب است ، اینهم یک امر ابتدائی نیست ،
اینهم بکمک مظلوم شتافتن است ، برای نجات دادن
از دست ظلم بخصوص که آن مظلوم مسلمان باشد .
مبارزه با اختناق
و اما اگر آن مظلوم غیرمسلمان باشد ، آنهم باز دو جور است یک وقت
است آن ظالم مردم را در حصاری قرار داده است که مانع نشر دعوت اسلام
است ، اسلام بخودش حق میدهد که دعوتش را در جهان منتشر بکند ولی اگر
دعوتش بخواهد منتشر بشود فرع بر این است که آزادی برای نشر دعوت داشته
باشد که بتواند برود دعوت خودش را منتشر بکند .
شما دولتی را در نظر بگیرید که مانع است از اینکه مسلمین صدای اسلام را
بتوده مردم برسانند میگوید تو حق نداری که حرفترا بزنی من نمیگذارم . در
اینجا جنگ با توده مردم جایز نیست توده مردم که گناهی ندارند ، توده
مردم بیخبرند ، ولی آیا با آن رژیم فاسدی که یک اعتقاد پوسیدهای را
تکیهگاه خود قرار داده و از آن مانند زنجیری برگردن مردم استفاده میکند و
مانع نشر دعوت اسلام در میان آن مردم است جایز است جنگیدن که این مانع
از سر راه ملت برداشته بشود یا نه ؟ و در واقع با این محیط اختناق جایز
است مبارزه کردن یا جایز نیست ؟ از نظر اسلام این هم جایز است برای
اینکه خود این یکنوع قیام در برابر ظلم است ، گو اینکه خود این مظلوم
بسا هست توجه ندارد باین ظلم ، او تقاضا نکرده است ولی لزومی ندارد
تقاضا شده باشد .
آیا تقاضای کمک لازم است
مسئله تقاضا هم مسئلهایست ، که آیا مظلوم اگر تقاضای کمک کرد بر ما
جایز است یا واجب است کمک دادن یا حتی اگر تقاضای کمک هم نکند بر ما
جایز بلکه واجب است ؟ نه اینجا
لزومی ندارد تقاضای کمک بکند ولی همین قدر که در واقع آن مظلوم ، مظلوم
باشد که این ظلم یک سدی و مانعی برای سعادت او به وجود آورده است و نمی
گذارد از دعوتی که سعادت آن مردم در آن دعوت است آگاه شوند و اگر
بشنوند و آگاه شوند خواهند پذیرفت ، اسلام میگوید این مانعی را که بصورت
دولت در مقابل توده مردم وجود دارد میتوانید بزنید و بردارید .
جنگهای صدر اسلام
بسیاری از جنگهائیکه در صدر اسلام واقع شد تحت همین عنوان بود ، مسلمین
که می آمدند بجنگند میگفتند ما با تودههای مردم جنگی نداریم با حکومتها
میجنگیم برای اینکه تودهها را از ذلت و بردگی این حکومتها نجات بدهیم .
و رستم فرخ زاد از آن عرب مسلمان پرسید که هدفتان چیست ؟ او گفت :
لنخرج العباد من عباده العباد الی عباده الله . هدفمان این است که
بندگان خدا را ، این مردمیکه شما بلطائف الحیل و بزور در زیر یوغ بار
بردگی و بندگی خودتان کشیدهاید ، از بندگی و بردگی شما خارج کنیم و بیرون
بیاوریم و آزادشان کنیم و بنده خدای متعال و بنده خالقشان بکنیم نه بنده
بشری مثل خودشان .
پیغمبر اکرم در نامهایکه به اهل کتاب نوشت مخصوصا این آیه قرآن را
گنجاند : « قل یا اهل الکتاب تعالوا الی کلمه سواء بیننا و بینکم الا
نعبد الا الله و لا نشرک به شیئا و لا یتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله
. ( آل عمران - 64 ) بگو باین اهل کتاب ( همین اهل کتابیکه دستور جهاد
با آنهاآمده است ) بیائید بسوی یک سخن که این سخن نسبتش میان ما و شما
بالسویه است . یعنی نمیگویم سخنی که به سود ما و مربوط بما است بپذیرید
، میگوئیم یک چیزیکه به سود همه
و مربوط بهمه است بپذیرید .
یک وقت است مثلا ما بمردم میگوئیم که بیائید شما زبان ما را بپذیرید
، آنها حق دارند بگویند چرا ؟ ما خودمان زبانی داریم شما هم زبانی دارید
، چرا ما بیائیم زبان شما را بپذیریم ، میگوئیم شما بیائید رسم و عادت
مخصوص ما را بپذیرید ، ممکن است بگویند چرا ما رسم شما را بپذیریم ؟
رسم خودمانرا میپذیریم . اما یک وقت میگوئیم بیائید این چیزیرا بپذیرید
که نه مال ما است نه مال شما ، مال همه است ، خدائی خدای همهمان را
بپذیریم . این که دیگر مربوط بما نیست ، همان ذات را بپرستیم که هم
خالق شما است و هم خالق ما ، نسبتش با شما و با ما مثل یکدیگر است .
فرمود : « تعالوا الی کلمه سواء بیننا و بینکم » . جز الله را که خالق
همه ما هست نپرستیم . یک سخن دیگر که برای ما و شما هر دو علی السویه
است این است : « و لا یتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله ». اینکه
بعضی از ما افراد بشر بعضی دیگر را برای خودمان بعنوان رب و ارباب
اتخاذ نکنیم ، یعنی نظام آقائی و نوکری ملغی ، نظام تساوی میان افراد بشر
برقرار .
این آیه تصریح میکند که من اگر میجنگم ، برای چیزی میجنگم که آن چیز
نسبتش با همه افراد بشر علی السویه است ، این مقدمه را که دانستید
معلوم شد یکی از قیودیکه میتواند مطلق ما را مقید کند این است که اگر
مردمی در زیر بار ظلم یک قومی گرفتار بودند اینجا هم جایز میشود جنگیدن
برای آزاد کردن آن مردم .
حالا دو آیه دیگر را من در این زمینه میخوانم یکی آیه 39 از سوره انفال
میفرماید : « و قاتلوهم حتی لا تکون فتنه و یکون الدین کله لله ». بجنگید
با آنها تا فتنه از میان برود ، مقصود از
" فتنه " چیست ؟ یعنی آنها که میایند تفتین میکنند شما را و میخواهند
مسلمانان را از دین خودشان خارج بکنند با آنها بجنگید تا اینکه این فتنه
از میان برود ، اینهم خودش یک قید است ، یک قید دیگر در آیه دیگر آیه
75 از سوره نساء است : « و ما لکم لا تقاتلون فی سبیل الله و المستضعفین
من الرجال و النساء و الولدان ». ای مسلمانان چرا در راه خدا و در راه
آن مردمیکه بیچارهاند از مرد و از بچه ، بیچارگانی که گرفتار شدهاند چرا
برای اینها ، برای نجات اینها نمیجنگید .
حمل مطلق بر مقید
این پنج آیهایکه اینجا خواندم نشان داد که دستور اسلام در موضوع جنگها
اگر در بعضی آیات مطلق است در بعضی دیگر مقید است ، و روی قاعده مسلم
عرفی و اصولی مطلق را باید حمل بر مقید کرد .
یک سلسله آیات ما در قرآن داریم که در آن آیات تصریح میکند که دین
باید با دعوت درست بشود نه با اجبار ، اینهم باز مؤید این مطلب است
که اسلام نظریهاش این نیست که بزور بمردم بگوید یا باید مسلمان بشوی و
اگر نه کشته میشوی . این آیات هم بشکل دیگری مفهوم آن آیات مطلق را
باصطلاح روشن میکند .
لا اکراه فی الدین
یکی جملهایست که جزء آیه الکرسی است و معروف است : « لا اکراه فی
الدین قد تبین الرشد من الغی ». در کار دین اجبار وجود ندارد ، راه حق
از راه باطل آشکار است ، یعنی راه را شما روشن
برای مردم بیان بکنید که حقیقت خودش آشکار است . اجباری نباید در کار
دین باشد یعنی کسی را نباید مجبور کرد باینکه دین اسلام اتخاذ کند . این
آیه صریح است در مدعا . در تفاسیر نوشتهاند که مردی انصاری که قبلا
بتپرست بود و دو پسر داشت که مسیحی شده بودند ، این پسرها به
مسیحیتای که گرایش پیدا کرده بودند علاقمند بودند ، اما پدر مسلمان بود
و خیلی ناراحت بود از اینکه دو پسرش مسیحی شدهاند ، آمد خدمت رسول
اکرم و گفت یا رسولالله من چه کنم این بچهها مسیحی هستند ، هر کاری
میکنم مسلمان نمیشوند ، آیا اجازه میدهی اینها را مجبور کنم از دینشان
دست بردارند و مسلمان بشوند . فرمود : نه . « لا اکراه فی الدین » .
و باز در شأن نزول آیه نوشتهاند که در مدینه چنانکه میدانید دو قبیله
اوس و قبیله خزرج ساکن بودند و مدنیهای اصلی همینها بودند ، اینها همه
همسایه بودند با چند قبیله بزرگ یهود که این قبیلههای بزرگ یهود بعدها
آمده بودند به مدینه . یکی قبیله بنیالنظیر بود یکی هم قبیله بنیقریظه ،
یک قبیله دیگر هم بود از این یهودیها که اینها در اطراف مدینه بودند .
یهودیها باعتبار اینکه مذهبشان مذهب یهود بود و کتاب آسمانی داشتند
کم و بیش در میان اینها افراد باسواد پیدا میشد ، بر عکس خود آن
مدنیهای اصلی که بتپرست بودند و باسواد نداشتند ، این اواخر چند نفر
باسواد در میانشان پیدا شده بود . یهودیها چون باصطلاح فرهنگشان بالاتر بود
و سطح فکرشان بالاتر بود در اینها نفوذ داشتند ، با اینکه مذهب اوس و
خزرجیها با مذهب یهود دو تا بود معذلک تحت تأثیر عقاید یهود قرار
میگرفتند و گاهی بچههایشانرا میفرستادند پیش یهودیها که درس بیاموزند و
احیانا بچههای اینها که میرفتند پیش یهودیها از مذهب
بتپرستی دست برمیداشتند و یهودی میشدند . وقتیکه پیغمبر اکرم وارد
مدینه شدند یکعده از این بچههای اهل مدینه در زیر تربیت این یهودیها
بودند و دین یهود را انتخاب کرده بودند و چندتای از این بچهها از دین
یهود برنگشتند ، پدر و مادرهایشان مسلمان شدند ولی بچهها از دین یهود
برنگشتند . وقتی قرار شد یهودیها از اطراف مدینه خارج شوند و مهاجرت
کنند آن بچهها با همکیشان خود راه افتادند . باز پدرها آمدند خدمت رسول
اکرم اجازه خواستند بچههایشان را جدا کنند از این یهودیها و مجبور کنند
که دست از دین یهود بردارند و مسلمان بشوند . پیغمبر اکرم اجازه نداد ،
گفتند یا رسولالله اجازه بدهید اینها را بزور برگردانیم مسلمانشان کنیم .
فرمود نه ، حالا که خودشان انتخاب کردهاند با آنها بروند بگذارید با آنها
بروند و میگویند این آیه همینجا نازل شد که : « لا اکراه فی الدین قد تبین
الرشد من الغی ».
آیه دیگر آن آیه معروف است : « ادع الی سبیل ربک بالحکمه والموعظه
الحسنه و جادلهم بالتی هی احسن ». ( نحل - 125 ) مردمرا بخوان بسوی راه
پروردگارت ، با چی ؟ با زور ؟ با شمشیر ؟ نه ، با حکمت ، با منطق با
برهان ، و دیگر با موعظه نیک : « و جادلهم بالتی هی احسن ». آنها که با
تو مجادله میکنند تو هم بنحو نیکی با آنها مجادله کن . این آیه هم که
صریحا راه اسلام آوردن را دعوت معرفی کرد .
در آیه دیگر میگوید : « و قل الحق من ربکم فمن شاء فلیؤمن و من شاء
فلیکفر »( کهف - 29 ) . هر که دلش میخواهد ایمان بیاورد ، ایمان
بیاورد ، هر که هم دلش نمیخواهد ایمان بیاورد کافر باشد کافر زیست بکند
، پس این آیه هم که گفته ایمان و کفر اختیاری است بنابر این اجباری
نیست . پس اسلام نمیگوید که باید به زور
اینها را وارد اسلام کرد اگر مسلمان شدند خوب اگر مسلمان نشدند بکشید ،
اختیار با خودشان ، هر که میخواهد مؤمن بشود مؤمن بشود هر که نمیخواهد نه .
آیه دیگر : « و لو شاء ربک لامن فی الارض کلهم جمیعا افانت تکره
الناس حتی یکونوا مؤمنین ». ( یونس - 99 ) خطاب به پیغمبر است .
پیغمبر اکرم خیلی مایل بود مردم مؤمن بشوند . قرآن میگوید ، زور در مورد
ایمان معنی ندارد . اگر زور صحیح بود خدا خودش باراده تکوینی خودش
میتوانست همه مردم را مؤمن کند اما ایمان یک امریست که باید مردم
انتخاب بکنند پس بهمان دلیل که خود خدا با اراده تکوینی و اجباری مردم
را مؤمن نکرده است و مردم را مختار و آزاد گذاشته است تو هم ای پیغمبر
مردمرا باید آزاد بگذاری هر که دلش بخواهد ایمان بیاورد و هر که دلش
میخواهد ایمان نیاورد .
آیهای دیگر : قرآن خطاب به پیغمبر اکرم میفرماید : « لعلک باخع نفسک
ان لا یکونوا مؤمنین ». ای پیغمبر تو مثل اینکه خودترا میخواهی بکشی که
اینها ایمان نمیآورند ، خودترا میخواهی هلاک کنی که اینها ایمان نمیاورند
، اینقدر غصه اینها را نخور ، ما اگر بخواهیم با اراده تکوینی و بزور
مردم را با ایمان بکنیم که راهمان باز است و آسان ، « ان نشاء ننزل
علیهم من السماء آیه فظلت اعناقهم لها خاضعین »( شعراء 4 - 3 ) . ما
اگر بخواهیم از آسمان آیهای نازل میکنیم ، عذابی نازل میکنیم بمردم
میگوئیم یا باید ایمان بیاورید یا با این عذاب شما را هلاک میکنیم ، همه
مردم بالاجبار ایمان خواهند آورد ولی ما این کار را نمیکنیم چون میخواهیم
ایمان را مردم خودشان اختیار کنند .
این آیات باز نظر اسلام را درباره جهاد روشن میکند که هدف
اسلام از جهاد آن نیست که برخی مغرضین گفتهاند که هدف اسلام اجباری است
که هر کس کافر است باید شمشیر بالای سرش گرفت که یا اسلام اختیار کن یا
کشته میشوی .
صلح و سازش
یک ردیف آیات دیگر هم داریم ، این ردیف آیات را هم ذکر کنیم :
بطور کلی اسلام بمسئله صلح اهمیت میدهد . در یک آیه تصریح میکند :
« و الصلح خیر »( نساء - 128 ) . صلح بهتر است و عرض کردیم صلح غیر از
ذلت و زور و تسلیم است . در یک آیه میفرماید : « یا ایها الذین آمنوا
ادخلوا فی السلم کافه »( بقره - 208 ) . بنابر اینکه مقصود از سلم صلح
باشد .
ولی از اینها صریحتر این آیه است : « و ان جنحوا للسلم فاجنح لها و
توکل علی الله »( انفال - 61 ) . ای پیغمبر اگر مخالفین تو طرفدار صلح
بشوند و بال خودشانرا برای صلح پهن بکنند تو هم آماده صلح باش یعنی اگر
آنها صلح طلب باشند تو هم صلح طلب باش . پس این آیات نیز نشان میدهد
که اسلام روحش روح صلح است .
در آیه دیگر که در سوره توبه است ، میفرماید : « فان اعتزلوکم فلم
یقاتلوکم و القوا الیکم السلم فما جعل الله لکم علیهم سبیلا ». ( نساء -
90 ) . ای پیغمبر اگر اینها کناره گیری کردند از جنگ ، و با شما
نجنگیدند و اظهار صلح کردند و گفتند ما حاضریم با شما صلح بکنیم خدا بتو
اجازه نمیدهد دیگر از اینجا بیشتر جلو بروی و با اینها بجنگی .
در یکجای دیگر هم در قرآن درباره منافقین میگوید : « فان تولوا فخذوهم
و اقتلوهم حیث وجدتموهم و لا تتخذوا منهم ولیا و لا »
« نصیرا . الا الذین یصلون الی قوم بینکم و بینهم میثاق او جاؤوکم حصرت
صدورهم ان یقاتلوکم او یقاتلوا قومهم »( نساء - 90 - 89 ) . اگر
منافقینیکه با شما در جنگند فرار کنند بگیریدشان و بکشیدشان هر جا پیدا
کردید ، با اینها دوست نشوید و از اینها کمک نگیرید ، مگر آنانکه با هم
پیمانان شما متصل میشوند و حاضرند با شما همپیمان بشوند آنها را نکشید یا
کسانیکه خودشان از جنگیدن خسته هستند با آنها جنگ نکنید .
ما در این صورت چهار ردیف آیات ذکر کردیم یک ردیف آیاتی بود که
بصورت مطلق میگوید بجنگید که اگر ما بودیم و این آیات و آیات دیگری
نبود ممکن بود بگوئیم اسلام دین جنگ است . ردیف دوم آیاتی بود که
جنگیدن با دیگران را مقید میکرد به قیدی مانند اینکه آنها با شما در حال
جنگ باشند ، یا این که آنها یک تودهای از مردم مسلمان یا غیر مسلمان را
در زیر مهمیز خودشان قرار داده و آزادی آنها و حقوق آنها را پایمال
کردهاند . ردیف سوم آیاتی بود که صریحا میگفت دعوت اسلامی اجباری نیست
. ردیف چهارم آیاتی بود که اسلام در آن آیات طرفداری خودشرا از صلح
صریحا اعلام میدارد .
جلسه سوم : ماهیت جهاد دفاع است
توضیحات
بسم الله الرحمن الرحیم
« قاتلوا الذین لا یؤمنون بالله و الیوم الاخر ». . .
یکی از مباحثی که در اینجا وجود دارد این است که آیا ماهیت جهاد از
که جهاد و جنگ باید بعنوان دفاع باشد ، اختلافی که هست اختلاف صغروی
است یعنی اختلاف در این است که دفاع از چی ؟
انواع دفاع
بعضیها اینجا نظرشان محدود است میگویند یعنی دفاع از شخص خود ، جنگ
آنوقت مشروع است که انسان چه بعنوان یک فرد و چه بعنوان یک قوم و
ملت بخواهد از خودش و از حیات خودش دفاع کند . پس اگر یک قومی یا
یک ملتی حیاتش از ناحیه دیگری در معرض خطر قرار گرفت اینجا دفاع از
حیات امریست مشروع همچنین اگر ثروتش و مالکیتش مورد تهاجم قرار گرفت
باز این از نظر حقوق انسانی حق دارد که از حق خود دفاع کند بنابر این یک
فرد آنوقتیکه مال و ثروتش مورد تهاجم قرار میگیرد حق دارد که از ثروت
خودش دفاع کند یا یک ملت اگر یک قوم دیگری بخواهند ثروت او را
تصاحب کنند و بنحوی ببرند حق دارد که از ثروت خودش دفاع کند و لو با
جنگ .
اسلام میگوید : « المقتول دون اهله و عیاله شهید » . یعنی کسیکه در مقام
دفاع از مالش و از ناموسش کشته بشود از نظر اسلام شهید است . پس دفاع
از ناموس هم مانند دفاع از جان و مال است ، بلکه بالاتر است ، دفاع از
شرافت است ، دفاع از استقلال برای یک ملت قطعا امری مشروع است پس در
صورتیکه یک قوم بخواهند استقلال قوم دیگریرا بگیرند و آنها را تحت
قیمومیت خودشان قرار بدهند و این ملت بخواهند از استقلال خودش دفاع کند
و دست باسلحه ببرد ، کاری مشروع و بلکه ممدوح و قابل تحسین انجام داده
است . پس دفاع از حیات ، دفاع از مال و ثروت و سرزمین ، دفاع از
استقلال ، دفاع از ناموس ، همه اینها
دفاعهائیست مشروع . کسی تردید نمیکند که در این موارد دفاع جایز است و
لهذا گفتیم که آن نظریکه بعضی مسیحیان میگویند دین باید طرفدار صلح باشد
نه طرفدار جنگ ، و جنگ مطلقا بد است و صلح مطلقا خوب است ، حرف بی
موردی است . جنگی که بعنوان دفاع باشد نه تنها بد نیست بسیار هم خوب
است و جزء ضرورتهای حیات بشر است که قرآن کریم هم باین مطلب تصریح
میکند که : « لو لا دفع الله الناس بعضهم ببعض لفسدت الارض »( بقره -
251 ) یا جای دیگر میفرماید : « لولا دفع الله الناس بعضهم ببعض لهدمت
صوامع و بیع و صلوات و مساجد یذکر فیها اسم الله »( حج - 39 ) . تا
اینجا را همه تقریبا قبول دارند .
حقوق انسانیت
یک مطلب در اینجا وجود دارد و آن این است : آیا آن چیزی که دفاع از آن
مشروع است منحصر است به اینکه حقوق خودی یک فرد یا حقوق خودی یک ملت
از میان برود ، منحصر بهمین است یا در میان اموریکه دفاع از آنها واجب
و لازم است بعضی از امور است که اینها جزء حقوق فرد یا حقوق ملت خاص
نیست ، بلکه جزء حقوق انسانیت است ، پس اگر حق انسانیت در یک موردی
مورد تهاجم قرار بگیرد جنگیدن به عنوان دفاع از حقوق انسانیت چه حکمی
دارد ؟ آیا مشروع است یا غیر مشروع ؟
ممکن است کسی بگوید دفاع از حقوق انسانیت یعنی چه ؟ ! من فقط از حقوق
فردی خودم باید دفاع کنم یا حداکثر از حقوق ملیم باید دفاع کنم ، من را
بحقوق انسانیت چه کار ! ولی این حرف درستی نیست .
گرفته نیست ، افراد دیگر و ملتهای دیگر نیز میتوانند بلکه باید بکمک
آزادی بشتابند و بجنگ سلب آزادی و اختناق بروند . در اینجا چی جواب
میدهید ؟ گمان نمی کنم کسی تردید بکند که مقدسترین اقسام جهادها و
مقدسترین اقسام جنگها جنگی است که بعنوان دفاع از حقوق انسانیت صورت
گرفته باشد .
در مدتیکه الجزایریها با استعمار فرانسه میجنگیدند یکعده افراد حتی از
اروپائیها در این جنگ شرکت میکردند ، یا بصورت
سرباز یا بصورت غیرسرباز ، آیا از نظر شما فقط الجزایریها جنگیدنشان
مشروع بود چون حقوق خودشان مورد تجاوز قرار گرفته بود ، پس بنابر این
فردی که از اقصی بلاد اروپا آمده بنفع این ملت وارد پیکار شده او ظالم و
متجاوز است و باید باو گفت فضولی موقوف ، بتو چه مربوط است ، کسیکه
بحقوق تو تجاوز نکرده تو چرا اینجا شرکت میکنی ، یا او باید بگوید من از
حق انسانیت دفاع میکنم ، و حتی جهاد چنین شخصی از جهاد آن الجزایری
مقدستر است چون او جنبه دفاع از خود دارد و عمل این اخلاقیتر است از عمل
او و مقدستر است از عمل او ؟ مسلما شق دوم صحیح است .
آزادیخواهانیکه یا حقیقتا آزادیخواه هستند یا تظاهر میکنند بازادیخواهی
و احترامی کسب کردهاند در میان عموم ، احترام خودشانرا در میان توده
مردم مدیون همین حالت هستند که خودشانرا مدافع حقوق انسانیت میشمارند
نه مدافع حقوق فرد خودشان یا ملت خودشان یا قاره خودشان . و احیانا آنها
اگر از حدود زبان و قلم و نطق و خطابه و روشن کردن افکار بگذارند و بروند
وارد میدان جنگ بشوند مثلا طرفدار حقوق فلسطینیها یا ویتکنگها بشوند
دنیا خیلی بیشتر آنها را تقدیس میکند نه اینکه دنیا آنها را مورد حمله و
هجوم قرار میدهد که بتو چه این فضولیها ، اینها بتو چه مربوط است ؟ !
کسیکه بتو کار ندارد !
مقدسترین دفاعها
دنیا میگوید جنگیدن هر وقت که بعنوان دفاع باشد مقدس است ، اگر دفاع
از خود باشد مقدس است و اگر دفاع از ملت باشد مقدستر است ، چون جنبه
شخصی تبدیل میشود به جنبه ملی و گسترش پیدا میکند و انسان تنها از خودش
دفاع نمیکند ، از
دیگران هم که همان افراد ملت خودش باشد دفاع میکند ، اگر از حدود ملی
به حدود انسانی برسد از آنهم یکدرجه مقدستر است .
نزاع صغروی است نه کبروی
این است معنای جملهای که عرض کردم که نزاع در باب جهاد ، به اصطلاح
طلاب نزاع کبروی نیست نزاع صغروی است ، یعنی نزاع در این نیست که آیا
جهاد بعنوان دفاع مشروع است یا اگر دفاع هم نبود مشروع است در این
کبرای کلی هیچکس تردید ندارد که جهاد فقط و فقط بعنوان دفاع مشروع است
ولی بحث سر مصداق دفاع است ، بحث در صغرای این مطلب است که مصداق
دفاع آیا فقط دفاع از شخص خود ، حداکثر از ملت خود است ؟ یا دفاع از
انسانیت هم دفاع است .
امر به معروف مصداق دفاع از حقوق انسانی است
عدهای میگویند و درست هم میگویند که دفاع از انسانیت هم دفاع است و
لهذا کسانیکه قیام میکنند بعنوان امر بمعروف و نهی از منکر اینها
قیامشان مقدس است ، ممکن است کسی از نظر شخص خودش مورد تجاوز قرار
نگیرد خیلی هم محترم و معنون باشد و همه وسائل هم برایش فراهم باشد از
نظر ملت هم یعنی حقوق مادی ملت مورد تجاوز قرار نگرفته باشد ولی از نظر
ایدههای انسانی حقی مورد تجاوز قرار گرفته باشد . یعنی در جامعهایکه
زندگی میکند حقوق مادی آن مردم و حقوق شخصی مادی خودش مورد تجاوز نیست
، اما یک امری که تعلق دارد ببشریت ، یعنی بمصلحت بشریت ، یعنی آنجا
که خوبیها و بدیها دو دسته میشوند و دسته خوبیها باید در اجتماع برقرار
بشود و دسته بدیها باید از
اجتماع برود ، حالا در این شرایط اینچنین شخصی اگر دید که معروفها بجای
منکرها نشستهاند و منکرها بجای معروفها نشستهاند و بعنوان امر بمعروف و
نهی از منکر قیام کرد ، از چی دارد دفاع میکند ؟ از حق شخص خودش ؟ نه ،
از حق اجتماع هم بمعنای حق مادی ملت خودش ؟ باز هم نه ، بحق مادی مربوط
نیست ، ولی از یک حق معنوی که به هیچ قوم و ملتی اختصاص ندارد دفاع
میکند ، آن حق معنوی تعلق دارد بانسانها ، آیا ما این جهاد را باید محکوم
بکنیم یا باید مقدسش بشماریم ؟ البته باید مقدسش بشماریم چون دفاع از
حقوق انسانهاست .
دفاع از آزادی امروز هم مقدس است
در مسئله آزادی شما میبینید امروز همانهائی هم که با آزادی مبارزه
میکنند برای اینکه عمل خودشان را موجه جلوه بدهند میگویند ما از آزادی
دفاع میکنیم ، چون میدانند که دفاع از آزادی مفهوم مقدسیست . اگر جنگیدن
واقعا برای دفاع از آزادی باشد بحق است لهذا میایند نام تجاوز خودشان را
دفاع از آزادی میگذارند . این اذعان باین مطلب است که حقوق انسانیت هم
قابل دفاع است ، جنگ برای حقوق انسانیت مشروع و مفید است .
آیا توحید حق شخصی است یا حق عمومی
یک مسئله در اینجا باید مورد توجه قرار گیرد و آن این که آیا توحید ،
اصل « لا اله الا الله »، جزء حقوق انسانیت است یا جزء حقوق انسانیت
نیست ؟ ممکن است کسی اینجور نظر بدهد و بگوید توحید جزء حقوق انسانیت
نیست ، جزء مسائل شخصی افراد و یا حداکثر جزء مسائل قومی ملتهاست .
یعنی بنده ممکن است موحد
باشم ، اختیار دارم میخواهم موحد باشم ، میخواهم مشرک ، و وقتی موحد شدم
کسی حق ندارد مزاحم من بشود چون حق شخصی من است ، ولی اگر آن دیگری
مشرک شد باز هم حق شخصی خودش است . یک واحد ملی در قوانین خودشان سه
حالت دارند یک وقت میایند توحید را انتخاب میکنند بعنوان یک امر
رسمی و غیر موحد را نمیپذیرند ، یک وقت شرک را مذهب رسمی قرار میدهند
و یک وقت هم آزادی میدهند هر کسی هر جور بود میل خودش . اگر توحید جزء
قوانین ملی یک ملت قرار گرفت جزء حقوق آن ملت است ، اگر نبود نه .
این یکجور نظر است . ولی یکنظر دیگر اینجا این است که توحید هم مثل
آزادی جزء حقوق انسانی است . ما در مورد آزادی عقیده گفتیم که معنی حق
آزادی این نیست که آزادی یک فرد از طرف دیگری مورد تهدید قرار نگیرد
بلکه ممکن است از طرف خودش مورد تهدید قرار گیرد . پس اگر مردمی برای
توحید و برای مبارزه با شرک بجنگند جنگشان جنبه دفاعی دارد نه جنبه
استخدامی و استعماری و استثماری و تجاوز . حالا درست توجه کردید که نزاع
که میگوئیم صغروی است چه معنا دارد . اینجا حتی در میان علمای اسلام هم
دو نظر است ، بعضیها طوری نظر دادهاند که معنی نظرشان این است توحید
جزء حقوق عمومی انسانها است پس جنگیدن بخاطر توحید مشروع است ، چون
دفاع از حق انسانیت است ، مثل جنگیدن برای آزادی ملتی دیگر است . ولی
عده دیگر طوری نظر میدهند که معنی حرفشان این است که توحید جزء حقوق
فردی و یا حقوق ملی ملتهاست و بحقوق انسانی مربوط نیست پس بنابر این
کسی حق ندارد مزاحم فرد دیگر بشود بخاطر توحید . کدامیک از اینها درست
است ؟
اموری که طبعا اجباربردار نیست
ما حالا نظر خودمان را عرض میکنیم ولی قبل از اینکه نظر خودمان را عرض
بکنیم یک مطلب دیگر را باید بگوئیم که شاید این دو نظر بحسب نتیجه یکی
بشود و آن این است که بعضی از مسائل اکراه بردار و اجباربردار است ولی
بعضی از مسائل دیگر خودش فی حد ذاته اجبار بردار نیست طبیعتش این است
که باید اختیاری باشد .
مثلا فرض کنید بیماری خطرناکی پیدا شده میخواهند واکسنی تزریق بکنند
اینجا افراد را میشود مجبور کرد که بیایند واکسن بزنند حتی اگر کسی حاضر
نشد بیایند بزور دست و پایش را ببندند و هر چقدر بخواهد دست و پا بزند
و لو در حال بیهوشی آمپول را به او تزریق کنند . این کار اجباربردار است
ولی بعضی از چیزها است که اجباربردار نیست و جز از طریق اختیار و
انتخاب امکان ندارد ، مثلا تزکیه نفس ، تربیت عالی اینچنین است اگر
بخواهیم مردمی را بنحو عالی تربیت کنیم یعنی بنحوی تربیت کنیم که این
مردم فضیلتها را بعنوان اینکه فضیلت است بپذیرند و انتخاب بکنند و
بدیها را بعنوان اینکه بد است و نقص در انسانیت است اجتناب کنند
یعنی از دروغ تنفر داشته باشند و برای راستی احترام و اهمیت قائل باشند
این کار بزور شلاق نمیشود .
تربیت اجباربردار نیست
بزور شلاق میشود نگذاشت کسی دزدی بکند ولی با زور شلاق نمیشود روح کسی
را امین کرد و الا اگر اینجور میبود اگر کسی مثلا احتیاج داشت به اینکه
تهذیب نفس بشود و شخصیت اخلاقیش خیلی عالی بشود خوب میبردندش یکصد
شلاق باو
میزدند بعد میآوردند تربیتش عالی میشد ، یعنی در مسئله پرورش بجای همه
چیز فقط شلاق میزدند و میگفتند برای اینکه این آقا در عمرش هرگز دروغ
نگوید و از دروغ گفتن بدش بیاید یکصد ضربه شلاق به او بزنید که بعد از شلاق
خوردن از دروغ گفتن تنفر داشته باشد .
همچنین است دوست داشتن ، آیا میشود کسی را با ضرب شلاق وادار کرد کسی
دیگری را دوست داشته باشد ؟ مهر با زور قابل تحمیل نیست . اینها را
میگویند اموریکه زورپذیر نیست اگر تمام نیروهای عالم را جمع بکنند و
بخواهند محبتی را بزور در دل کسی قرار بدهند یا محبتی را بزور از دل کسی
بیرون بکشند ممکن نیست .
ایمان زوربردار نیست
حالا که این مطلب را دانستید عرض میکنم مسئله ایمان قطع نظر از اینکه
آیا از حقوق انسانی است یا نه ، خودش بطبع خودش زوربردار نیست . فرضا
ما بخواهیم بازور ، ایمان بوجود بیاوریم خود ایمان با زور درست شدنی
نیست ، ایمان یعنی اعتقاد و گرایش ، ایمان یعنی مجذوب شدن به یک فکر و
پذیرفتن یک فکر . مجذوب شدن به یک فکر دو رکن دارد یک رکنش جنبه
علمی مطلب است ، که فکر و عقل انسان بپذیرد ، یک رکن دیگر جنبه
احساساتی آن است که دل انسان گرایش داشته باشد و هیچ کدامش در قلمرو
زور نیست ، نه جنبه فکریش ، زیرا فکر تابع منطق است اگر به یک بچهای
یک مسئله ریاضی را بخواهند یاد بدهند باید از راه منطق یاد بدهند تا
اعتقاد پیدا کند . با شلاق نمیشود او را یاد داد ، یعنی شلاق که بزنند او
فکرش قبول نمیکند ، جنبه گرایشی و
احساساتی و محبتی هم همین جور است .
آزادی را میشود بزور داد ولی ایمان و آزادگی و آزادیخواهی را ، نه
بنابر این ، این تفاوت میان توحید - و لو توحید را از حقوق انسانها
بدانیم - با غیر توحید ، مثلا آزادی ، وجود دارد . آزادی را بزور میشود
داد به مردم زیرا جلوی متجاوز را بزور میتوان گرفت ، طبعا اینها آزادند ،
پس ملتی را میشود بازور آزاد کرد چون بازور جلوی متجاوز گرفته میشود ،
ولی آزادگی و روح آزادیخواهی را نمیشود به زور تحمیل کرد . نمیتوانیم با
زور معتقد بکنیم بچیزی و ایمان به چیزی را در دل او بازور بوجود آورد
بیاوریم . این است معنی « لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی » .
در دین اکراه و اجبار نیست . اینکه قرآن میگوید در دین اجبار نیست
نمیخواهد بگوئید دینرا میشود با اجبار تحمیل کرد ولی با اینکه میشود با
اجبار تحمیل کرد شما تحمیل نکنید بگذارید مردم بدون اجبار دیندار باشند ،
بلکه از این باب است که دین را با اجبار نمیشود تحمیل کرد . آنکه با
اجبار تحمیل بشود دین نیست .
قرآن در جواب آن عده اعراب بدوی که تازه اسلام اختیار کرده بودند بدون
اینکه ماهیت اسلام را درک کنند و بدون اینکه اسلام در دلشان نفوذی پیدا
کرده باشد و آمده بودند دعوی ایمان میکردند میگوید : « قالت الاعراب
آمنا قل لم تؤمنوا و لکن قولوا اسلمنا و لما یدخل الایمان فی قلوبکم » (
حجرات - 14 ) . اعراب در اصطلاح قرآن یعنی بادیه نشینها ، بادیه نشینان
آمدهاند اظهار میدارند که ما ایمان آوردهایم ، بانها بگو که شما ایمان
نیاوردهاید ، شما بگوئید " اسلمنا " اسلام آوردهایم یعنی بگوئید اقرار
لفظی به اسلام
کردهایم ما کاری کردیم که حکم ظاهری یک مسلمان را داریم یعنی شهادتین را
بر زبان جاری کردیم پس در جمع مسلمین هستیم و حقوقمان با حقوق مسلمین
دیگر مساویست ، اما آنکه نامش ایمان است در شما پیدا نشده . « و لما
یدخل الایمان فی قلوبکم ». هنوز ایمان در دل شما نفوذ نکرده . میخواهد
بگوید ایمان مربوط بدل است .
مؤید دیگر برای مدعای ما اینست که اسلام در اصول دین تقلید را جایز
نمیداند و ضرورتا تحقیق را لازم میشمارد . اصول دین مربوط است به عقیده و
ایمان پس معلوم میشود نظر اسلام اینست که ایمان از روی فکر آزاد تحصیل
میشود از فکر غیرآزاد اعم از اینکه در اسارت تقلید باشد و یا تحت زور و
جبر باشد ایمان و عقیدهای که اسلام طالب آن است حاصل نمیشود .
حالا که این مطلب را دانستیم میبینیم دو نظری که محققین اسلامی دارند در
اینجا بهم نزدیک میشود یکعده نظرشان این بود که توحید جزء حقوق انسانیت
است و از حقوق انسانیت مطلقا میشود دفاع کرد پس از توحید میشود دفاع
کرد پس میشود با قومی بخاطر توحید جنگید عده دیگر جوری نظر دارند که
معنای حرفشان این است که نه صرفا بخاطر توحید نمیتوانیم بجنگیم اگر یک
ملتی مشرکند نمیتوانیم با آنها بجنگیم .
جنگ برای رفع مانع از ایمان و توحید
با این بیانی که عرض کردم این دو بیان بهم نزدیک میشود چون ما حتی
اگر توحید را از حقوق انسانی بدانیم باز نمیتوانیم با ملت دیگر بجنگیم
برای تحمیل عقیده توحید ، چون خودش فی حد ذاته تحمیل پذیر نیست بله یک
چیز دیگر هست و آن این است
اگر ما توحید را جزء حقوق انسانها دانستیم ممکن است اگر مصلحت انسانیت
ایجاب بکند و اگر مصلحت توحید ایجاب بکند ما با قومی مشرک میتوانیم
بجنگیم نه بخاطر این که توحید را بانها تحمیل بکنیم و ایمان را بانها
تحمیل بکنیم چون توحید و ایمان تحمیل شدنی نیست .
با مشرکین میتوانیم بجنگیم بخاطر اینکه ریشه فساد را اساسا بکنیم ریشه
کن کردن مبدأ عقیده شرک با زور یک مطلب است و تحمیل عقیده توحید
مطلب دیگر .
بنابر نظر کسانیکه توحید را جزء حقوق شخصی و حداکثر حقوق ملی میدانند
میگویند این کار جایز نیست ، اغلب طرز تفکر اروپائیها که در میان ما هم
سرایت کرده همین است .
اروپائیان به اینجور مسائل بعنوان یک سلسله مسائل شخصی و مسائل غیرجدی
در زندگی نگاه میکنند مثل تقریبا رسوم که هر ملتی حق دارد هر رسمی برای
خودش میخواهد انتخاب بکند پس و لو بعنوان قطع ریشه فساد - حق نداریم
با شرک مبارزه کنیم . زیرا شرک فساد نیست ، توحید یک مسئله شخصی است .
ولی اگر توحید را یک مسئله عمومی و جزء حقوق انسانی و از شرایط سعادت
عموم بشر دانستیم جنگ ابتدائی با مشرک بعنوان حریم توحید و دفاع از
توحید و بعنوان قطع ریشه فساد جایز است ، گو اینکه بعنوان تحمیل عقیده
توحیدی جایز نیست .
جنگ برای آزادی دعوت و رفع مانع از تبلیغ
حالا از اینجا ما وارد یک مطلب دیگر میشویم و آن مطلب این است ، آیا
جنگیدن برای آزادی دعوت جایز است و یا جایز نیست ؟ جنگیدن برای آزادی
دعوت یعنی چه ؟ یعنی ما میگوئیم
که ما باید آزاد باشیم که عقیده و فکر خاصی را در میان هر ملتی تبلیغ
کنیم ، تبلیغ نه بمعنای امروزی که پروپا کاند کردن است بلکه باین معنی
که بیان کنیم . چه بعنوان اینکه ما آزادیرا یک حق عمومی و انسانی بدانیم
و چه بعنوان اینکه توحید را یک حق عمومی انسانی بدانیم و یا بعنوان
اینکه هر دو را یک حق عمومی انسانی بدانیم این امر جایز است . حالا اگر
مانعی برای دعوت ما پیدا شود ، ببینیم یک قدرتی آمده مانع میشود و
میگوید من بشما اجازه نمیدهم ، شما میروید افکار این مردمرا خراب میکنید
، میدانید که غالب حکومتها فکر خراب را آن فکری میدانند که اگر پیدا
بشود مردم مطیع این حکومتها دیگر نیستند ، آیا با حکومتها که مانع نشر
دعوت در میان ملتها هستند جایز است جنگیدن تا حدیکه اینها سقوط بکنند و
مانع نشر دعوت از میان برود یا نه ؟
بله این هم جایز است این هم باز جنبه دفاع دارد اینهم جزء آن
جهادهائیست که ماهیت آن جهادها در واقع دفاع است .
مقیاس حقوق شخصی و حقوق عمومی
ما تا اینجا ماهیت جهاد را تشریح کردیم . فقط یک مسئله باقی ماند که
از نظر ما آیا توحید جزء حقوق عمومی انسانها است یا جزء حقوق فردی و یا
حداکثر حقوق ملی ؟ باید ببینیم مقیاس حقوق عمومی انسانی و مقیاس حقوق
فردی و شخصی چیست . انسانها در بعضی مسائل با همدیگر مشترکند همه
انسانهای روی زمین در خیلی چیزها مثل همدیگر هستند در خیلی چیزها هم با
همدیگر اختلاف دارند . اختلافها بقدری زیاد است که حتی دو فرد نمیشود
پیدا کرد که از همه جهت مثل یکدیگر باشند همین جوریکه دو فرد نمیشود که
از نظر اندام و شکل صددرصد مثل هم باشند .
شما دو فرد نمیتوانید پیدا کنید که از نظر خصائص روحی صددرصد مثل هم باشند . مصالحی که مربوط است به جهات مشترک انسانها اینها حقوق عمومی است . آزادی یعنی اینکه مانع برای بروز استعدادهای کلی افراد بشر وجود نداشته باشد و این مربوط به همه انسانها است . آزادی برای من همان قدر ارزش دارد که برای شما ارزش دارد ، برای شما همانقدر ارزش دارد که برای دیگری ارزش دارد . اما من و شما با همدیگر در خیلی چیزها فرق داریم آنها را اسمش را میگذاریم " سلیقه " چون اختلافات شخصی است همینجوریکه رنگ و شکل ما با همدیگر فرق دارد ، سلیقهها هم فرق میکند ، من در رنگ لباسها یک رنگی را میپسندم و شما رنگ دیگر را ، من در دوخت لباس یکدوخت را بپسندم شما دوخت دیگر را ، من یک شهر را برای زندگی بهتر میپسندم شما شهر دیگریرا ، من یک محلی را بهتر میپسندم شما محل دیگر را ، من یک نوع زینت در اطاقم ترتیب میدهم شما نوع دیگری را ، من یکرشتهایرا برای تحصیل انتخاب میکنم شما یک رشته دیگررا ، اینها مسائل شخصی است ، در مسائل شخصی هیچکس نباید مزاحم فرد دیگر بشود و لهذا هیچ کس حق ندارد در انتخاب همسر فرد دیگریرا مجبور بکند چون جزء مسائل شخصی است هر کسی که از نظر سلیقه در انتخاب همسر یک سلیقه مخصوص بخود دارد اسلام هم میگوید هیچ کس را نباید مجبور کرد در انتخاب همسر چون جزء مسائل شخصی است . فرنگیها که میگویند از نظر توحید و ایمان نباید مزاحم کسی شد از اینجهت است که فکر میکنند اینها جزء امور خصوصی و سلیقهای و ذوقی و فردی و شخصی است . انسان در زندگی به یک چیزی باید سرگرم باشد که اسمش ایمان است مثل امور هنریست یک کسی از حافظ خوشش میآید یک کسی از سعدی
خوشش میاید یک کسی از مولوی خوشش میاید یکی از خیام خوشش میاید یکی
از فردوسی خوشش میاید دیگر نباید مزاحم کسی شد که سعدیرا دوست دارد که
تو چرا سعدیرا دوست داری ، من حافظ را دوست دارم ، تو هم حتما بایستی
حافظ را دوست داشته باشی . میگویند دین هم همین جور است یک کسی اسلام
را دوست دارد ، یک کسی مسیحیت را دوست دارد ، یک کسی زردشتیگری را
دوست دارد یک کسی هم هیچیک از اینها را دوست ندارد ، نباید مزاحم کسی
شد . اینها از نظر فرنگیها به اصل زندگی مربوط نیست ، بخط مشی انسان
مربوط نیست ، آنها اصلا طرز تصورشان و طرز تفکرشان در دین با طرز تصور ما
فرق میکند . دینی که مثل دینهای آنها باشد همین جور هم باید بود ولی از
نظر ما ، دین یعنی صراط مستقیم ، یعنی راه راست بشری ، بیتفاوت در
مسئله دین بودن ، یعنی در راه راست بشریت بی تفاوت بودن . ما میگوئیم
توحید با سعادت بشری بستگی دارد ، مربوط به سلیقه شخصی نیست مربوط باین
قوم و آن قوم نیست پس حق با همان کسانیست که توحید را جزء حقوق بشریت
میشمارند . اگر هم ما میگوئیم جنگ برای تحمیل توحید جایز نیست نه بخاطر
این است که این از اموریست که نباید از آن دفاع کرد ، نه بخاطر این
است که از حقوق انسانیت نیست ، بخاطر این است که خودش فی حد ذاته
قابل اجبار نیست که قرآن هم گفته : « لا اکراه فی الدین ». و الا واقعا
جزء حقوق انسانیت است .
آزادی فکر یا آزادی عقیده
یک مسئله دیگر هم اینجا است و آن اینکه در مورد آزادی عقیده فرق است
میان " آزادی فکر " و میان " آزادی عقیده " . فکر
منطق است ، انسان یک قوهای دارد بنام قوه تفکر که در مسائل میتواند
حساب بکند و انتخاب بکند بر اساس تفکر و منطق و استدلال ولی عقیده
بمعنی بستگی و گره خوردگی است . ای بسا عقیدههائیکه هیچ مبنای فکری
ندارد صرفا مبنایش تقلید است ، تبعیت است ، عادت است ، حتی مزاحم
آزادی بشر است آنچه که از نظر آزادی بحث میکنیم که باید بشر در آن آزاد
باشد فکر کردن است اما اعتقادهائیکه کوچکترین ریشه فکری ندارد فقط یک
انعقاد و یک انجماد روحی است که نسل بنسل آمده است آنها عین اسارت
است و جنگیدن برای از بین بردن این عقیدهها جنگ در راه آزادی بشر است
نه جنگ علیه آزادی بشر ، آن کسی که آمده در مقابل یک بت که خودش
ساخته بدست خودش از او حاجت میخواهد این به تعبیر قرآن از یک حیوان
خیلی پستتر است . یعنی عمل این آدم کوچکترین مبنای فکری ندارد یک ذره
اگر فکرش تکان بخورد این کار را نمیکند ، این فقط یک انعقاد و انجماد
است که در دلش و در روحش پیدا شده و ریشهاش تقلیدهای کور کورانه است
. این را باید بزور از این زنجیر درونی آزاد کرد تا بتواند فکر بکند .
بنابر این کسانیکه آزادی تقلید و آزادی زنجیرهای روحی را بعنوان آزادی
عقیده تجویز میکنند اشتباه میکنند آن که ما طرفداریم بحکم آیه « " لا
اکراه فی الدین " »آزادی فکر است نه آزادی عقیده . باز هم در این باره
بحث میکنیم .
جلسه چهارم : آیا آیات جهاد ناسخ و منسوخند
اشاره
بسم الله الرحمن الرحیم
« قاتلوا الذین لا یؤمنون بالله و الیوم الاخر »
بحث ما درباره جهاد اسلامی بود . سه مطلبی هست که امشب باید برایتان
عرض بکنم که یکی جنبه تفسیری و باصطلاح قرآنی دارد و یکی دیگر از بحثهای
عقلی است ، بحث سوم هم داریم که هم جنبه قرآنی دارد و هم جنبه تاریخی .
اما آن بحثیکه قرآنی است مربوط بایات جهاد است که قبلا عرض کردیم که
در آیات جهاد بعضی از آیات است که باصطلاح علمای اصول ، مطلقند و بعضی
دیگر آیات مقید . مقصود از آیات مطلق یعنی آیاتی که بدون هیچ قید و
شرطی فرمان جهاد با مشرکین و یا اهل کتاب را صادر کرده آیات مقید یعنی
آیاتیکه با شرایط بالخصوصی فرمان داده است مثلا گفته است که اگر آنها با
شما میجنگند و یا در حال جنگیدن و یا شما بیم آنرا دارید و قرائتی در
دست دارید که آنها تصمیم بجنگیدن با شما را دارند با آنها بجنگید . حالا
چه باید کرد آن آیات مطلق را باید بگیریم یا آیات مقید را ؟ عرض کردیم
که از نظر علمای فن شناختن محاورات که قسمتی از آن در علم اصول بحث
میشود میان مطلق و مقید تعارضی وجود ندارد تا بگوئیم آیا این آیات را
باید بگیریم یا آن آیات را ، بلکه اگر ما
باشیم و یک مطلق و یک مقید بایستی آن مقید را قرینه توضیحی برای آن
مطلق بگیریم پس بنابر این طبق این بیان ما باید مفهوم جهاد را همان
بدانیم که آیات مقید بیان کرده است ، یعنی آیات قرآن جهاد را بدون قید
و شرط واجب نمیداند ، در یک شرائط خاصی واجب میداند این مقدار را بیک
بیان دیگر قبلا عرض کرده بودیم .
آیا آیات جهاد ناسخ و منسوخند
بعضی از مفسرین آمدهاند مسئله ناسخ و منسوخ را در اینجا طرح کردهاند
یعنی گفتهاند که در بسیاری از آیات قرآن همانطور که شما میگوئید جنگیدن
با کافران را مشروط کرده است ولی در بعضی از آیات دیگر آمده همه آن
دستورات را یکجا نسخ کرده بنابر این در اینجا صحبت از ناسخ و منسوخ
است آیات اول برائت که فرمان جهاد را بطور کلی میدهد و تبری میجوید از
مشرکین و یک مهلت برای مشرکین مقرر میکند و بعد از آن مهلت میگوید
دیگر اینها حق ندارند باقی بمانند ، بکشید اینها را ، در حصارشان قرار
بدهید ، و در کمینشان بنشینید این آیات که سال نهم هجری هم آمده است
تمام دستورهای گذشته را یکجا نسخ کرده است . آیا این حرف درستی است ؟
این حرف حرف نادرستی است . به چه دلیل ؟ به دو دلیل ، یک دلیل این
است که ما در یکجائی میتوانیم یک آیهای را ناسخ آیهای دیگر بدانیم که
درست بر ضد او باشد مثلا اگر فرض کنید که یک آیه بیاید بگوید که اصلا با
مشرکین نجنگید ، آنگاه یک آیه دیگری بیاید اجازه بدهد که بعد از این
بجنگید خوب این معنایش این است که آن دستوریکه ما قبلا دادهایم آن
دستور را لغو کردیم و یک دستور ثانوی بجای آن آوردیم . معنی ناسخ و
منسوخ این
است که دستور اول لغو بشود و یک دستور ثانوی بجای آن بیاید پس دستور
دوم باید جوری باشد که صد درصد بر ضد دستور اول باشد که بشود این دومی را
لغو آن تلقی کرد اما اگر دومی و اولی مجموعشان با یک دیگر قابل جمع
باشند یعنی یکیشان توضیح دهنده دیگری باشد اینجا که ناسخ و منسوخ ندارد
که بگوئیم یکی برای لغو دیگری آمده است .
آیات سوره برائت جوری نیست که بگوئیم لغو آیاتیست که قبلا آمده و
جهاد را مشروط کرده است ، چرا ؟ چون همین سوره برائت هم وقتیکه ما تمام
آن آیات را با یکدیگر میخوانیم میبینیم که در مجموع میگوید ، باین دلیل
با این مشرکان بجنگید که اینها بهیچ اصل انسانی ، به وفای به عهد ، که
یک امری فطری و وجدانی است و حتی اگر یک قومی قانون هم نداشته باشند
بحکم فطرتشان درک میکنند که به پیمان باید وفادار بود ، پایبند نیستند
با آنها اگر پیمان هم ببندید و فرصت ببینند نقض میکنند اینها هر لحظه
فرصت پیدا کنند که شما را محو و نابود کنند محو و نابود میکنند . حالا
اینجا عقل چه میگوید ؟ میگوید اگر شما درباره قومی قرائنی بدست آوردید
که اینها درصدد هستند که در اولین فرصت شما را از بین ببرند آیا میگوید
صبر کن که او اول تو را از بین ببرد بعد تو او را از بین ببر ! اگر ما
صبر کنیم او ما را از بین میبرد . امروز هم در دنیا حملهای را که مبتنی
بر قرائن قطعی میباشد که حمله کننده تشخیص داشته باشد که آن طرف تصمیم
دارد حمله بکند اگر این پیشدستی بکند و باو حمله بکند همه میگویند جایز
است ، کار صحیحی کرده نمیگویند درست است که تو میدانستی و خبرهای قطعی
بتو رسیده بود که مثلا در فلان روز دشمن حمله میکند ولی تو حق نداشتی امروز
حمله بکنی تو باید صبر میکردی و دستها را روی همدیگر
میگذاشتی تا حملهاش را بکند بعد تو حمله بکن !
قرآن در همین آیات سوره برائت که شدیدترین آیات قرآن است در موضوع
جهاد میگوید : « کیف و ان یظهروا علیکم لا یرقبوا فیکم الا و لا ذمه
یرضونکم بافواههم و تابی قلوبهم »( توبه - 8 ) .
میگوید اینها اگر فرصت پیدا کنند ، بهیچ پیمانی و بهیچ تعهدی وفادار
نیستند هر چه که میگویند بزبان میگویند و دلشان برخلاف است بنابر این ،
این آیات چنان هم مطلق نیست که شما گمان کردید در واقع میگوید در این
زمینه که شما احساس خطر از ناحیه دشمن میکنید دیگر در اینجا دست روی
دست گذاشتن و تأخیر انداختن کار غلط است پس بنابر این این آیات بر ضد
آن آیات نیست تا ما این را ناسخ بدانیم . این یک مطلب و یک دلیل بر
اینکه این آیات ناسخ نیست .
اصل ما من عام الا و قد خص
دلیل دوم مطلبی است که آن را علمای اصول گفتهاند که اگر بتوانم
برایتان توضیح بدهم میتوانم مطلب خود را درباره این آیه گفته باشم .
میگویند : ما من عام الا و قد خص . یعنی هیچ قانونی نیست مگر اینکه
یک نوع استثنا برمیدارد ، راست هم هست ، بما میگویند روزه بگیرید و
میگویند مسافر شدی روزه نگیر ، مریض شدی روزه نگیر ، در نماز همینجور ،
در غیر نماز همین جور ، میگویند هیچ عامی نیست مگر اینکه استثنا دارد ،
به خود همین قاعده هم ، که هیچ عامی نیست مگر اینکه استثنا خورده ،
استثنا خورده ، یعنی بعضی از عامها است که واقعا استثنا نخورده و استثنا
نمیپذیرد .
مقصود این است که بعضی از امور است که ابا دارد از
تخصیص یعنی ابا دارد از استثنا ، آهنگ این عموم آهنگی است که نمیتواند
استثنا بپذیرد ، مثلا در قرآن آمده است : « و ان تشکروا یرضه لکم »( زمر
- 7 ) . اگر شاکر الهی باشید خدا میپسندد . این کلی استثنا نمیپذیرد ،
یعنی ممکن نیست یک وقت انسانی واقعا شاکر باشد ولی خدا نپسندد نه این
دیگر چیزی نیست که در یک مورد بالخصوص طور دیگر باشد مگر اینکه شکر
نباشد .
حالا در باب ناسخ و منسوخ هم همین جور است ، بعضی از آهنگهاست که
اساسا نسخ پذیر نیست چون نسخ معنایش این است که منسوخ یک امر موقت
است یعنی آهنگ آهنگی است که موقت بودن را نمیپذیرد ، این اگر باشد
باید همیشگی باشد ، چطور ؟ حالا برایتان مثالی میزنم .
مثلا اگر در قرآن وارد شده که : « لا تعتدوا ان الله لا یحب المعتدین »(
بقره - 190 ) . یعنی متجاوز نباشید که خدا تجاوزکاران را دوست نمیدارد .
اینجا یک عمومی دارد از نظر افراد و یک استمراری دارد از نظر زمان .
آیا این عام را ما میتوانیم استثنا برایش قائل شویم بگوئیم خدا ظالم را
دوست نمیدارد مگر بعضی از ظالمان را ؟ ! یعنی قدوسیت الوهیت از یک
طرف و پلیدی ظلم از طرف دیگر چیزی نیست که قابل جوش خوردن باشد که
بگوئیم خدا تجاوزکنندگان را دوست نمیدارد مگر آقای فلانکس و آقای فلانکس
را . این عام " مگر " نمیپذیرد این مثل روزه گرفتن نیست که میگویند
آقا روزه بگیر " مگر " اینکه این چنین باشی . خوب ممکن است در یک
شرایطی انسان روزه نگیرد اما ظلم چیزی نیست که بگوئیم در یک شرائطی ظلم
بکن در یک شرایطی ظلم نکن هر جا که ظلم باشد نباید کرد از هر که میخواهد
باشد از پیغمبر خدا ظلم ناستوده است ، مثل معصیت و نافرمانی است خدا
هیچ معصیتکاری را دوست
نمیدارد ، نمیشود گفت مگر پیغمبرانش ، نه پیغمبرانش هم نمیشود ، اگر
پیغمبران هم العیاذ بالله معصیت بکنند خدا آنها را هم دوست نمیدارد .
فرق پیغمبر و غیر پیغمبر در این است که او معصیت نمیکند و دیگری معصیت
میکند نه آنکه او معصیت میکند و خدا در عین اینکه او معصیت میکند باز
هم دوستش دارد . این را میگوئیم عامی که تخصیص و استثنا نمیپذیرد . از
نظر زمان هم همین جور است . آیا میشود گفت که این یک قانونی است که
مخصوص یک زمان است در یک زمان معین خدا متجاوزان را دوست ندارد ولی
ده سالی که بگذرد خدا این حکم را لغو میکند میگوید ما از این ببعد
متجاوزان را دوست میداریم ؟ این آهنگ آهنگی نیست که نسخ بپذیرد .
ما در آیات جهاد میبینیم قرآن با چنین آهنگی وارد شده است : « و
قاتلوا فی سبیل الله الذین یقاتلونکم و لا تعتدوا ان الله لایحب المعتدین
( بقره - 190 ) . با آنانکه با شما میجنگند ، با آنانکه بنوعی تجاوز
دست زدهاند بجنگید ، ولی شما متجاوز نباشید ، با متجاوز جنگیدن تجاوز
نیست ، ولی با غیر متجاوز جنگیدن تجاوز است و جایز نیست ، با متجاوز
بجنگید تا تجاوز بوجود نیاید اما اگر با غیر متجاوز بجنگید خودتان
متجاوزید . این دیگر امری نیست که نسخ پذیر باشد . مثلا میشود در یک
تنها در مورد یک تجاوزی که وقوع پیدا کرده باشد اجازه میدهد . ولی در
هفته پیش گفتیم نمیتوان جهاد برای بسط ارزشهای انسانی را ولو در خطر
نیفتاده باشد محکوم کرد . و نیز گفتیم مسئله تجاوز مفهوم عامی است یعنی
تجاوز لازم نیست تجاوز بجان انسان باشد ، لازم نیست تجاوز بمال باشد ،
لازم نیست تجاوز بناموس باشد ، لازم نیست تجاوز به سرزمین باشد ، حتی
لازم نیست تجاوز باستقلال باشد ، لازم نیست تجاوز بازادی باشد . اگر یک
قوم بارزشهائیکه آن ارزشها ارزش انسانی بشمار میرود تجاوز بکند باز
تجاوز است .
میخواهم برایتان یک مثال سادهای عرض بکنم : در زمان ما مساعی زیادی
بکار برده میشود برای اینکه ریشه بعضی از بیماریها کنده بشود . هنوز علل
اساسی بعضی از بیماریها کشف نشده است مثل سرطان ، و قهرا راه علاج و
چاره هنوز بدست نیامده ، ولی فعلا یک سلسله داروهائی هست که از این
داروها مردم برای مدت موقت برای تأخیر اثر این بیماریها هم که شده
استفاده میکنند اگر ما فرض کنیم که مؤسسهای علاج یک بیماری را کشف کرد
، آن مؤسساتی که از وجود این بیماری استفاده میکنند و آن کارخانههائیکه
داروهائی میسازند که فقط برای این بیماری بدرد میخورد ، اگر این بیماری
نباشد آنها چه بسا میلیونها یا میلیاردها دلار صدمه میخورند اینها برای
اینکه بازارشان از میان نرود ، بازارشان خراب نشود بخواهند این کشفیکه
برای انسانها این قدر عزیز است از بین ببرند ، افرادش را از بین ببرند
، فرمولهای کشف شده را از بین ببرند که کسی نفهمد چنین چیزی هست ، حالا
آیا باید از یک چنین
ارزش انسانی دفاع کرد یا نه ؟ آیا ما میتوانیم بگوئیم : بجان ما و بمال
ما که کسی حمله نکرده ، بناموس ما و باستقلال ما و بسرزمین ما که کسی
کاری نداشته یک بابائی در یک گوشه دنیا یک کشفی کرده ، یک بابائی
دیگر هم دارد آنها را از بین میبرد بمن چه ؟ نه ، اینجا جای بمن چه نیست
اینجا یک ارزش انسانی است که در معرض خطر قرار گرفته است ، تجاوز
بیکی از ارزشهای انسانی صورت گرفته است ، بنابر این ما اگر این جا در
مقام معارضه و جنگ برآئیم اینجا ما متجاوزیم ؟ نه نیستیم بلکه بر ضد
تجاوز قیام کرده و با متجاوز جنگیدهایم .
پس اینکه عرض میکنیم که موضوع جهاد دفاع است ، مقصودمان دفاع بمعنی
محدود نیست که آقا اگر بتو کسی با شمشیر و توپ و تفنگ حمله کرد دفاع
کن ، نه بتو یا بیکی از ارزشهای مادی زندگی تو ، و یا یکی از ارزشهای
معنوی زندگی تو و خلاصه اگر به چیزی که برای بشریت عزیز و محترم است و
از شرایط سعادت بشریت بشمار میرود ، تجاوز شود دفاع کن .
بحث قبلی ما اینجا زنده میشود که آیا مسئله توحید جزء مسائل شخصی و
فردی و سلیقهای افراد است یا جزء ارزشهای انسانی است اگر ارزش
انسانیت است که باید از آن دفاع شود پس اگر در یک قانون آمده باشد که
از توحید باید بعنوان یک ارزش انسانی دفاع کرد معنایش این نیست که
تهاجم جایز است ، معنایش این است که توحید یک ارزش معنوی است و
دائره دفاع هم آنقدر وسیع است که شامل اینجور ارزشهای معنوی میشود .
بله در عین حال مطلبی که گفتیم دو مرتبه تکرار میکنیم اسلام نمیگوید
برای اینکه توحید را تحمیل کنید بجنگید چون تحمیل شدنی نیست ، چون
ایمانست ، ایمانرا باید تشخیص داد و
آزادی عقیده یا تفکر
آزادی یعنی رفع مانع از فعالیت یک قوه فعال و پیشرو ، ولی عقیده به این
معنی نوعی رکود و جمود است . آزادی در رکود مساوی است با مفهوم آزادی
زندانی در بقاء در زندان و آزادی آدم به زنجیر بسته
صفحه65
در بسته بودن ، و تفاوت در اینست که زندانی و زنجیری جسم حالت خود را
حس میکند اما زندانی و زنجیری روح حس نمیکند . اینستکه ما میگوئیم
آزادی عقیدهای که ناشی از تقلید و تبعیت محیط است نه از تفکر آزادی
معنی ندارد .
جزیه
مسئله دیگری که در پایان بحث باید طرح کنیم مسئله " جزیه " است .
در متن آیه کریمه آمده است که با اهل کتاب ( مطلقا یا آنانکه ایمانشان
حقیقی و واقعی نیست ) بجنگید تا آنگاه که جزیه بدهند . جزیه چیست ؟ آیا
جزیه یعنی باج دادن و باج گرفتن ؟ آیا مسلمانان که در گذشته جزیه
میگرفتند در واقع و نفس الامر باج میگرفتند ؟ باج بهر شکل باشد زور است
و ظلم است و خود قرآن ظلم را به هر شکل و بهر صورتی نفی میکند . جزیه از
ماده جزا است ، جزا در لغت عرب هم در مورد پاداش بکار برده میشود .
هم در مورد کیفر ، اگر اینجا جزیه جزای کیفری باشد میشود کسی ادعا بکند
که این مفهومش همان باج گرفتن است ولی اگر مفهومش پاداش باشد - که
هست - موضوع عوض میشود .
قبلا گفتیم که بعضیها ادعا کردهاند که اساسا جزیه لغت معرب است ، نه
عربی ، و فارسی هم هست ، معرب کلمه " گزیه " است و گزیه لغتی فارسی
است و این همان مالیات سرانهای بوده است که برای اولین بار انوشیروان
در ایران وضع کرد ، وقتیکه این لغت آمد در میان اعراب طبق قاعده معمول
گاف تبدیل به جیم شد و عربها بجای گزیه گفتند جزیه پس جزیه مفهومش
مالیات است و بدیهی است که مالیات دادن غیر از باج گرفتن است . خود
مسلمین نیز باید انواعی مالیات بدهند . چیزیکه هست شکل
مالیات اهل کتاب با مالیاتی که مسلمین میپردازند فرق میکند ولی این نظر
نظریست که متکی بر یک دلیل نیست بعد هم ما بلغت کار نداریم ریشه
لغویش هر چه میخواهد باشد ما باید از روی احکامی که اسلام در مورد جزیه
وضع کرده است ببینیم ماهیت آن چیست ؟
آیا جزیه پاداش است یا کیفر ؟
بعبارت دیگر ما باید ببینیم اسلام که جزیه میگیرد بشکل پاداش میگیرد
یا بشکل باج اگر در مقابل جزیه تعهدی میسپارد و خدمتی بانها میکند پس
پاداش است اما اگر بدون هیچ پاداش پول میگیرد باج است . یک وقت است
اسلام میگوید از اهل کتاب جزیه بگیرید ولی در مقابلش هم هیچ تعهدی ندهید
فقط پول از آنها بگیرید پول بگیرید برای اینکه با آنها نمیجنگید این همان
باج است . باج گرفتن یعنی حق زور گرفتن ، یعنی اینکه یک زورمند به کم
زورتر از خود میگوید فلان مبلغ را بده تا مزاحم تو نشوم ، از سر راهت
برخیزم ، امنیتت را سلب نکنم . یکوقت میگوید تعهدی در مقابل شما میکنم
و در مقابل این تعهد جزیه میگیرم ، مفهوم جزیه در اینصورت پاداش است ،
میخواهد لغت عربی باشد یا فارسی باشد . ما بخود ماده قانون باید توجه
کنیم .
ما وقتیکه وارد ماهیت قانون میشویم میبینیم که جزیه برای آن عده از
اهل کتاب است که در ظل دولت اسلامی زندگی میکنند ، رعیت دولت اسلامی
هستند ، دولت اسلامی وظائفی بر عهده ملت خودش دارد و یک تعهداتی در
برابر آنها ، وظائف این است که اولا باید مالیاتهائی بدهند که بودجه
دولت اسلامی اداره بشود ، آن مالیاتها اعم است از آنچه که بعنوان زکوه
گرفته میشود و از
آن چیزهائیکه بعناوین دیگری گرفته میشود ، بعنوان مثال خراج یا مقاسمه یا
مالیاتیکه دولت اسلامی بر طبق مصالح اسلامی وضع میکند باید مردم بدهند و
اگر ندهند قهرا دولت اسلامی مختل میماند هیچ دولتی نیست که بودجه نداشته
باشد و قسمتی یا تمام بودجه خود را به شکلی از مردم نگیرد . دولت بودجه
میخواهد بودجه هم باید از همین مالیاتهای مستقیم یا غیر مستقیم وصول شود
. و ثانیا مردم باید تعهداتی از نظر سربازی و فداکاری در برابر دولت
داشته باشند . ممکن است خطری پیش بیاید افراد همین مردم باید بدفاع
بپردازند . اهل کتاب اگر در ظل دولت اسلامی بسر ببرند نه موظفند که آن
مالیاتهای اسلامی را بپردازند و نه موظفند که در جهادها شرکت کنند با
اینکه منفعت جهاد عاید حال آنها میشود ، بنابر این وقتیکه دولت اسلامی
امنیت مردمی را تأمین میکند و آنها را تحت حمایت خودش قرار میدهد چه
مردم خودش باشد چه غیر خودش یک چیزی هم از مردم میخواهد مالی یا غیر
مالی ، از اهل کتاب بجای زکوه و غیر زکوه از خراج و مقاسمات ، جزیه
میخواهد و حتی بجای سربازی هم جزیه میخواهد و لهذا در صدر اسلام این چنین
بوده است هر وقت اهل کتاب داوطلب میشدند که بیایند در صفهای مسلمین
بنفع مسلمین بجنگند مسلمین جزیه را برمیداشتند و میگفتند ما این جزیه را
از شما میگیریم بدلیل اینکه شما سرباز نمیدهید حالا که شما سرباز میدهید
ما حق نداریم از شما جزیه بگیریم . در تفسیر المنار شواهد تاریخی بسیاری
از کتب مختلف تاریخ آمده است که مسلمین صدر اسلام جزیه را بجای سربازی
میگرفتند ، باهل کتاب میگفتند شما که حالا در ظل دولت ما زندگی میکنید و
ما از شما حمایت میکنیم ولی شما بما سرباز نمیدهید ( مسلمین هم از آنها
سرباز قبول نمیکردند )
بجای سرباز جزیه بدهید . و اگر مسلمین احیانا در مواردی اعتمادی پیدا
میکردند و از آنها سرباز میپذیرفتند دیگر جزیه نمیگرفتند .
بنابر این مفهوم جزیه از نظر لغوی میخواهد عربی و از ماده جزاء باشد و
میخواهد معرب گزیه باشد اینقدرش مسلم استکه از نظر مفهوم قانونی یک
پاداشی است بدولت اسلامی از طرف رعیت غیر مسلمان اهل کتاب خودش در
مقابل خدمتیکه برای آنها انجام میدهد و در مقابل اینکه از آنها سرباز
نمیگیرد و از آنها مالیات نمیگیرد .
از همینجا معلوم شد که آن ایراد اولی که گفتند چطور میشود که اسلام
بخاطر جزیه دست از جهاد بر میدارد ؟ جوابش این است که جهاد را اسلام
برای چی میخواهد ؟ جهاد را برای تحمیل عقیده نمیخواهد ، جهاد را برای
مانع از میان برداشتن میخواهد ، وقتی طرف میگوید با تو جنگ ندارم پس
بنابر این دیگر مانعی برای تحمیل عقیده ایجاد نمیکند ، وقتیکه مانعی برای
تحمیل عقیده ایجاد نمی کند او هم باید که بحکم : « و ان جنحوا للسلم
فاجنح لها »( انفال - 61 ) . اگر خضوع کردند و اگر بال سلم و صلح را جلو
آوردند تو دیگر سرسختی نکن ، نگوید نخیر من صلح نمیکنم و میجنگم ، حالا که
آنها آمادهاند که هم زیستی مسالمت آمیز داشته باشند تو هم باید اعلام
اینرا بکنی ، منتها حالا که آنها میخواهند با شما و در ظل شما زندگی بکنند
و حال اینکه آنها مالیات اسلامی قهرا نمیدهند و سرباز هم قهرا نمیفرستند
و شما هم اعتماد ندارید به سربازهای آنها ، در مقابل یک مالیات سرانه
از آنها بگیرید بنام جزیه ، اتفاقا مورخین اروپائی و مسیحی از قبیل
گوستاولوبون دوجی زیدان در این جهت خیلی بحث کردهاند . ویل دورانت در
جلد یازدهم تاریخ تمدنش راجع بمسئله جزیه اسلامی بحث کرده و
میگوید که این جزیه اسلامی مقدارش آنقدر کم بوده است که از مالیاتهائیکه از خود مسلمین میگرفتند کمتر بوده بنابر این هیچ جنبه اجحاف در میان نبوده است .
</div







