آینه رشد ۳۲
عنوان: آینه رشد ۳۲
مجموعهها: نشریات
شناسه کتاب: ۱۱۸
نویسنده: گروه نویسندگان
شابک: ------
تعداد صفحات: ۲۱
نام اپراتور: محمد خلیلی
ایمیل اپراتور: ۲farizeh@gmail.com
زبان: پارسی
رتبه: 0
تصویر: cover
دانلود فایل: دانلود آینه رشد ۳۲
محتویات
- ۱ آیینه ۳۲
- ۲ باید خدمت کنید
- ۳ کاری برای عرضه
- ۴ عبور از صراط
- ۵ راهی برای خودسازی
- ۶ چه کسانی؟
- ۷ خفته در فتنه
- ۸ مشاور خوب کیست؟
- ۹ او مرد بحرانها بود
- ۱۰ پس از برکناری !
- ۱۱ مسئلة انگیزهها
- ۱۲ قندِ پند
- ۱۳ آقا و آقازاده
- ۱۴ بریدهها حج حجاج
- ۱۵ خبری داشته باشید
- ۱۶ دربارهٔ فرمانده
- ۱۷ اندیشه اجتماعی در دو فریضه (معرفی کتاب)
- ۱۸ پا نویس
آیینه ۳۲
باید خدمت کنید
رهنمودی از امام خمینی
در هر صورت، آنی که برای شما مهم است، خدمت کردن به همة طبقات، خصوصاً مستضعفها، خصوصاً محرومین [است] که در طول تاریخ، محروم بودهاند این بیچارهها. باید خدمت کنید و خدمتتان را بگوید به آنها و وقتی گفته میشود، عمل دنبالش باشد وانشاء الله امیدوارم که اگر انگیزه این طور باشد و شما موفق بشوید ان شاء الله و موفق میشوید ان شاء الله به این که خدمت کنید به این ملت؛ این ملت هم همراه شماست و نه انگیزة دیکتاتوری پیش میآید و نه هم شما سودجو هستید که بخواهید نمیدانم پارک داشته باشید و ده داشته باشید و ده را اگر دادند شما، شما این طوری نیستید؛ نمیتوانید هم باشید.
با این که یک کدامتان اگر یک خانة زاید بر مقدار خودتان درست کنید، همه به شما اشکال میکنند؛ تحت فشار اشکال مردم واقع میشوید. نیستند این طور و نمیتوانید هم باشید و مادامی که این طور است، مردمی هستید. مردمی که هستید، همراه شما هستند و وقتی مردم همراه شما هستند، دیگر آسیبی در کار نیست.[۱]
کاری برای عرضه
رهنمودهای رهبری
از لحظه لحظة مسئولیتهای من و شما سؤال خواهد شد. از همه سؤال خواهد شد؛ منتهی آن کسی که بار سنگینی بر دوشش نیست، مثل آن کسی است که مال زیادی ندارد؛ از او حساب بکشند. سرانگشتی یک چند قلم بیان خواهد کرد؛ خلاص خواهد شد. آن کسی که مال زیاد دارد، اندوختهای دارد، رشتههای گوناگون درآمدی دارد، طبعاً اگر از او حساب بخواهند، با یک کلمه و دو کلمه، این حساب تمام نمیشود... .
مسئولیت هم همین جور است. حالا الحمد لله شماها علی الظاهر افراد مالدار و پولدار و ثروتمندی نیستند؛ انشاء الله که نباشید؛ لیکن سنگینی مسئولیت شما، از سنگینی آن مال، بیشتر است. از ما سؤال میکنند در فلان قضیه، شما مسئولیتتان چه بود؟ جزئیات مسئولیت را باید بدانید. اگر ندانیم، میگویند حالا این مسئولیت را چطور ادا کردید؟ طول میکشد تا شرح بدهیم؛ تا بیان کنیم؛ تا عذر بیاوریم و همه بدهکاریم. همة بشریت، همة بشریت، همة خلق عالم در مقابل محاسبة الهی، بدهکارند. هیچ کس نمیتواند بگوید من میزان اعمالم به قدر کفاف، پاسخگوست... البته یک حرمت هست که آن را میشود در پیشگاه خدای متعال، عرضه کرد و آن این است که من به قدر توان خودم تلاش کردم. اگر بتوانیم این را بگوییم، خوب است؛ به قدری که میفهمیدم، به قدری که میتوانستم و میدانستم، تلاش کردم... پس باید همتمان را بگماریم به این که از همة نیرو و توان و استعداد و ظرفیت، استفاده کنیم... از ظرفیت ، کم نگذاریم.[۲]
عبور از صراط
عبور از صراط در روز قیامت، تمرین قبلی میخواهد.
بعضی به سرعت برق از آن میگذرند.
برخی همچون اسب سوار،آن را طی میکنند.
کسانی هم لنگان لنگان میروند؛ ولی سرانجام میگذرند.
این، صراط آخرت است که بر روی دوزخ است و همه باید از آن عبور کنند و جزء اعتقادات ماست (و انّ الصراط حقّ).
نحوة عبور اشخاص از آن صراط، بسته به عملکرد دنیوی آنان است.
صراطی هم در دنیاست؛ صراط مستقیم حق، عدالت و دین.
این پل، بر روی جهنّمی از گناه، شهوات، تمایلات، هواهای نفس، قدرت طلبی، خودخواهی، تزویر، ریا، رانتخواری، تبعیض، ظلم و حقکشی، درآمدهای حرام، قانونشکنی و... کشیده شده است و جز با تمرین - که همان تقوا و خودسازی است - نمیتوان از آن به سلامت گذشت و در جهنّم نفسانیات، نیفتاد.
عبور سالم و سریع از «صراط قیامت» هم تمرین میخواهد و تمرین آن هم در همین دنیا و در طول عمر و زندگی است.
کسی که اهل تقوا باشد، حلال و حرام را رعایت کند، خدا و قیامت را از یاد نبرد، از حضور در دادگاه قیامت که با داوری خدا برگزار میشود، بترسد، از آتش دوزخ و عذاب الهی، بیمناک باشد، به بهشت و وعدههای خدا امیدوار و معتقد باشد، روز حساب و کتاب و نامة اعمال را به یاد داشته باشد، از مؤاخذة روز رستاخیز، نگران باشد، چنین کسی از بردگی هوس و بندگی شیطان، آزاد میشود و زندگی را بر «مدار دین» و «عمل صالح»، قرار میدهد و دیگران را هم در این مسیر قرار میدهد.
اینها، یعنی تمرین برای عبور کردن و عبور دادن از صراط.
کسی که این جا تمرین تقوایی نداشته باشد، در قیامت و هنگام عبور از صراط، تعادلش را از دست میدهد و در جهنّم، سقوط میکند.
مسئولان و مدیرانی که بر عملکرد زیرمجموعهها هم اثر گذارند، به این تمرین، نیازمندترند؛ تا با آمادگی بیشتری، در روز جزا حضور یابند.
مبادا بدون تمرین، به میدان «عبور از صراط»، پا بگذاریم.
راهی برای خودسازی
نویسنده:محمود شریفی
عنوان بصری که مردی کهنسال و نود و چهار ساله بود، میگوید: چند سال پیش با مالک بن أنس رفت و آمد میکردم. هنگامی که امام صادق علیه السلام به مدینه آمد، خدمت آن حضرت رفتم و دوست داشتم همانگونه که از مالک مطالبی آموختم، از او نیز بیاموزم. امام به من فرمود: من به کارهای زیادی مشغول هستم و با این حال، در هر ساعتی از ساعتهای شبانهروز، دعاها و ذکرهایی دارم؛ پس مرا از آنها بازمدار و همانطور که قبلاً پیش مالک میرفتی و از او درس میگرفتی، پیش او برو و از او علم بیاموز.
عنوان بصری میگوید: من از این سخن امام، غمگین شدم و از خدمت امام بیرون آمدم و پیش خود گفتم: اگر امام در من خیری میدید، مرا از رفت و آمد و درس گرفتن، از خود نمیراند. پس به مسجد پیامبرصلی الله علیه و آله رفتم و بر او سلام کرده، بیرون رفتم. روز بعد به روضة مقدسه رفتم و دو رکعت نماز خواندم و گفتم: ای خدا! ای خدا! از تو میخواهم که قلب جعفر علیه السلام را نسبت به من، مهربان کنی و از دانش او، روزی من کنی؛ تا به واسطه او، به راه مستقیم تو هدایت شوم و بعد به خانهام برگشتم؛ در حالی که غمناک و محزون بودم و دیگر پیش مالک بن انس هم نرفتم؛ چون دلم پر از محبت امام صادق علیه السلام شده بود و جز برای نماز واجب، از خانه بیرون نمیرفتم؛ تا این که صبرم به پایان رسید.[۳]
هنگامی که سینهام تنگ شد، کفشها را پوشیدم و ردا به تن کردم و به قصد دیدار امام صادق علیه السلام، حرکت کردم. هنگامی که به در خانة وی رسیدم، اجازه ورود خواستم. خادم آن حضرت بیرون آمد و گفت: چه کاری داری؟ گفتم: سلام بر امام. گفت: او مشغول نماز است. من مقابل در خانه نشستم. مدت کوتاهی گذشت که خادم بیرون آمد و گفت: وارد شو. وقتی داخل شدم و سلام کردم، امام، پاسخ سلامم را داد و فرمود: خدا ترا ببخشد؛ بنشین. من نشستم. امام فرمود: کنیهات چیست؟ گفتم: ابوعبدالله.
فرمود: خدا کنیهات را ثابت و استوار فرماید و ترا برای خشنودی خود، موفق گرداند. سپس امام علیه السلام فرمود: ای اباعبدالله! چه کاری داری؟
گفتم: از خدا خواستم که قلب شما را نسبت به من، مهربان کند و از دانش شما، روزیام فرماید و امیدوارم خدای بزرگ، آن چه را خواستهام، برآورده سازد.
امام فرمود: ای اباعبدالله! علم و دانش، با آموختن به دست نمیآید؛ بلکه علم، نوری است که در قلب کسی قرار میگیرد که خدای بزرگ، اراده کند آن را به او هدیه کند؛ پس اگر علم و دانش میخواهی، نخست حقیقت بندگی را از خدای خودت بخواه و علم و دانش را با به کار بستن آن، دنبال کن و از خدا درخواست کن که آن را به تو بچشاند.
گفتم: ای اباعبدالله! حقیقت بندگی چیست؟ فرمود: سه چیز است؟
۱. در آن چه خدا به او داده، خود را مالک نداند؛ چون بندگان، مال و ثروتی از خود ندارند و مال و ثروت را از آن خدا میدانند و آن را در جایی مصرف میکنند که خدا، فرمان داده است.
۲. بنده به خود نمیاندیشد و تمام فکر و هوش او متوجه تکالیفی است که خدا برایش قرار داده، پس وقتی در آن چه خدا به او داده، برای خود ملکیتی ندید، انفاق کردن در آن جا که خدا دستور انفاق داده است و پرهیز از خرج کردن، در آن جا که خدا نهی کرده، بر او آسان میشود.
۳. وقتی بنده، تدبیر و اندیشة خود را به خدای خود واگذار کند، مصیبتها و گرفتاریهای دنیا، برایش سبک میشود و هنگامی که بنده به آن چه خدا فرمان داده یا نهی کرده، مشغول شود، دیگر فرصتی برای خودنمایی و مباهات برایش باقی نمیماند و وقتی خدا این سه خصلت را به انسان عنایت کرد و با آنها، او را گرامی داشت، دنیا و شیطان و دیگر موجودات، برای او سبک و بیارزش میشوند و برای زیادهخواهی و فخرفروشی، پی دنیا نمیرود و عزّت و بزرگی را پیش مردم، جستوجو نمیکند و در نتیجه، روزهایش را بیهوده رها نمیکند و این، نخستین درجة متقیان است.
خدای بزرگ فرمود: «تلک الدّار الآخرة تجعلها للذّین لا یریدون علّواً فی الأرض و لا فساداً و العاقبة للمتقین؛[۴] این سرای آخرت را از آن کسانی قرار دادهایم که در این دنیا، نه خواهان برتریجویی هستند و نهخواهان فسادند و سرانجام نیک، برای پرهیزگاران است». گفتم ای اباعبدالله! مرا وصیت کن. امام فرمود:
ترا به نه چیز سفارش میکنم و آنها سفارشهای من به کسانی است که در جستو جوی راهی به سوی خدای بزرگ هستند و از او میخواهم که تو را برای عمل کردن به آنها، موفق بدارد؛ سه تا از آنها در تمرین نفس و سه تا در حلم و بردباری و سه تای آنها در علم و دانش است؛ پس مواظب باش که نسبت به آنها سستی نکنی و آنها را سبک نشماری.
عنوان بصری گفت: خود را برای [عمل به] آنها مهیّا کردم؛ سپس امام فرمود: امّا آن سه تا که برای تمرین نفس هستند، عبارتند از:
۱. از خوردن آن چه اشتها نداری، پرهیز کن؛ زیرا موجب حماقت و ابلهی میشود.
۲. غذا نخور؛ مگر وقتی که گرسنهای.
۳. غذای حلال بخور و با نام خدا غذا بخو و حدیث پیامبر را یاد کن که فرمود: «بدترین ظرفی را که انسان پر میکند، شکم اوست». پس اگر مجبور است پر کند، پس ثلث آن را از غذا و ثلث آن را از آب و ثلث دیگر آن را از نفس پر کند.
آن سه تا که برای حلم و بردباریاند، عبارتند از:
۱. اگر کسی به تو گفت: اگر یک کلمه بگویی، ده تا میشنوی، تو در پاسخ او بگو: اگر ده تا گفتی، یکی هم نمیشنوی.
۲. اگر کسی به تو دشنام داد، بگو: اگر در آن چه میگویی، راست میگویی، پس من از خدا میخواهم که مرا بیامرزد و اگر در آن چه میگویی، دروغ میگویی، از خدا میخواهم که تو را بیامرزد.
۳. اگر کسی ترا به فحش تهدید کرد، تو او را به خیرخواهی و مراعات، مژده ده و اما چیزهایی که دربارة علم و دانش باید رعایت کنی، عبارتند از:
۱. آن چه را نمیدانی، از دانایان پرسش کن.
۲. از پرسش و سؤال از عالمان و دانایان، به خاطر امتحان و سرزنش آنها، پرهیز کن.
۳. از این که به رأی و نظر خودت عمل کنی [بدون این که واقعیت و حقیقت را در نظر بگیری] پرهیز کن و هر جا راهی برای احتیاط وجود دارد، احتیاط کن و از فتوا دادن، فرار کن؛ همان گونه که از شرّ درّندهای فرار میکنی و گردن خود را پلی برای مردم قرار مده.[۵]
چه کسانی؟
ابویاسر
چه کسانی از «نهر خود» میگذرند؛ تا به «شهر خدا» برسند؟
چه کسانی از «کوچة مسئولیت، عبور میکنند؛ تا به «خانة تعهّد» دست یابند؟
چه کسانی اهل «بزم» اند و چه کسانی اهل «رزم»؟
چه کسانی شادیهای خود را با دیگران «تقسیم» میکنند و در غم دیگران، «شریک» میشوند؟
چه کسانی «فتوای وظیفه» را بر صفحة دل مینگارند؛ تا «مکتبی» بودن خود را نشان دهند؟
چه کسانی «فرمان دین» را بر «هوای نفس»، ترجیح میدهند؛ تا قدرت روح را به نمایش بگذارند؟
چه کسانی «سنگینی تکلیف» را بر دوشهای خود تحمل میکنند و قامتشان خم نمیشود؟
چه کسانی آن سوی «خط خون» رسیدند و چه کسانی این سوی «خاکریز جان»، ماندند؟
و ... امروز، میدان کجاست؟ رزمنده کیست؟ خط مقدم کجا قرار دارد؟ سلاح و مهمات چیست؟ پشتیبانی بر عهدة کیست؟ امدادگران کجایند؟ خاکریز کجاست؟ ماسک ضدّ شیمیایی چیست و فرمان، دست چه کسی است؟
سری به گلزارهای شهیدان بزنیم.
غبار از تصاویر شهیدان بزداییم.
نام شهید را اگر از روی سنگمزارها محو شده، دوباره بنویسیم.
عهدنامههای آن روزها را از لابهلای اسناد و مدارک و جعبة یادگاریها و آلبوم خاطرات، درآوریم و دوباره بخوانیم و به آن چه قسم خوردهایم، مروری دیگر کنیم.
خوشا به حال آنان که از نگاه به عکس همرزمان شهیدشان، احساس شرم نکنند.
امروز، پس از آن همه سال، چه کسانی روسفیدند؟ چه کسانی برندهاند؟ چه کسانی عوض شدهاند؟ چه کسانی به آرمان شهیدان، وفادار ماندهاند؟
چه کسانی در «خطّ امام»اند و چه کسانی بیرون از این خط؟
چه کسانی در حال و هوای سال ۵۷ قرار دارند؟
چه کسانی از فضای انقلاب، «رجعت» کرده و به «جاهلیت قبل از انقلاب» بازگشتهاند؟
چه کسانی پس از هجرت به «دار الایمان» و «مدینة انقلاب»، دوباره به بادیهنشینی برگشتهاند؟
چه کسانی گذشتة خود را از یاد بردهاند؟
چه کسانی «دفتر مشق» دوران خوش نهضت را پاره کردهاند؟
چه کسانی حرفهای واپسین دم حیات شهیدان را در لحظة عروج، فراموش کردهاند؟
و... چه کسانی هنوز هم شعر شهادت میخوانند و غزل ایثار را زمزمه میکنند و نغمة بیتکلّفی و بی ادّعایی سر میدهند؟
در این میان، ما جزو «چه کسانی» هستیم؟
دوباره میتوان روی دو پای «همت» ایستاد و «چمران»گونه کار کرد... .
خفته در فتنه
نویسنده:محمدباقر پورامینی
تنها چهار ماه از خلافت امیرمؤمنان علیه السلام میگذشت که فتنهای برپا شد و آتش آن، آرامش جامعة اسلام را سلب کرد و تهدیدی شد برای سوزاندن امنیت و زندگی مردم.
ترکیب خاص سران فتنه، ادعایی بیاساس و خودساخته، نوع رویاروی با حاکم اسلامی و همچنین حوادث پیشین و پسین آن، بینظیر و اسفبار بود؛ بدان حد که این خطر، کیان و اساس جهان اسلام را دستخوش التهاب و فروپاشی کرده بود. امیرمؤمنان علیه السلام برای دفع این فتنه، تمام توان خود را هزینه کرد و با هفتصد سوار که چهارصد تن آنان از مهاجرین و انصار و هفتاد تن از حاضران در جنگ بدر و بقیه از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله بودند، از مدینه به سوی بصره حرکت کرد.
آن چه مهم مینمود، همراهی یاران، نخبگان و خواص جامعه بود که اعتبار خود را از اسلام و جامعة اسلامی داشتند و به هنگام خطر، انتظار پیشگامی و روشنگری از آنان میرفت.
ظهور و بروز برخی پسندیده بود و ماندگار؛ اما سکوت عدهای هم ناستوده بود و غمبار.
سکوت ابوموسی اشعری، یک روایت تاریک تاریخ اسلام است.
عبدالله بن قیس، مشهور به ابوموسی اشعری، یک صحابی است و تجربة مدیریتی خود را از همان دورة حکومتی پیامبر صلی الله علیه و آله آغاز کرد و به دستور آن حضرت، بر برخی از مناطق یمن، سرپرستی کرد[۶] و در حکومتهای خلفای سه گانه، فرمانداری بصره و کوفه را عهدهدار بود؛ تا آن که خلافت امیرمؤمنان علیه السلام آغاز شد و با تأکید و توصیة مالکاشتر ، وی در مقام فرمانداری، کوفه ابقا شد.[۷]
ابوموسی در جنگ جمل، با حمایت مرم کوفه از امام، موافق نبود. او که دل در گرو امیرمؤمنان علیه السلام نداشت،[۸] اجازه نداد مردم، به حمایت از امام بشتابند. وی در تجویز کنارهگیری از این نبرد، «خفته در فتنه» را از حاضر در آن، بهتر شمرد.[۹]
سکوت یک نخبه، مفهوم و تأثیر خاص خود را دارد.
اگر این نخبه، مدیر و کارگزار نظام باشد، سکوت او، تمرد و نافرمانی تلقی میشود. امام در واکنش به سکوت این مدیر متمرد، او را عزل کرد و در نامه برکناریاش، پرده از مکر روباه صفتیاش برداشت و این گونه با او سخن گفت:
از تو به من سخنی رسید که به سود و زیان توست. چون فرستادة آن نزد تو آید، دامن خود را به کمر در آر و کمرت را استوار دار و از سوراخ خود، پای بیرون گذار[۱۰] و آن را که همراه توست [مردم کوفه]، فراهم آر. اگر حق را [با من] دیدی، بپذیر و اگر دو دل ماندی، کناره گیر!
به خدا سوگند! هر جا باشی، تو را بیارند و به حال خود نگذارند؛ چندان که در کارت، سرگردان مانی و چپ را از راست ندانی و از جایت به شتاب برخیزانند و از پیش رویت چنان ترسان شوی که از پشت سرت هراسان.
کار نه چنان است که پنداری آسان است که بلایی بزرگ [و نمایان] است؛ باید بدان سوار شد و درشتیاش را هموار کرد و سختیاش را خوار.
پس خرد خود را به فرمان آر و کار خود را در ضبط در آر [و به سوی ما بیا] و بهرهات را از طاعت امام خود بردار و اگر خوش نداری، از کار [ما] کنارهگیر؛ بیهیچ سپاسی و یا تقدیر. دیگران کار تو را عهدهدار شوند؛ چنان که باید و تو در خواب خفته و از تو نپرسند کجاست و به کجا رفته.
به خدا سوگند! این پیکار، به حق است و به فرمان کسی است که حق با اوست و ما را باکی نبود که ملحدان چه کردند.[۱۱]
ابوموسی پس از عزل و عدم توجه به نصیحت امام، توسط مالک اشتر از کوفه اخراج شد.[۱۲] از او خبری نشد؛ تا این که فرجام صفین به حکمیت انجامید و در این عرصه، وی در دام فریب و نیرنگ فرزند عاص، گرفتار شد و پس از این ماجرا، به مکه رفت و در سال ۴۲ هجری درگذشت[۱۳]
اگر شخصیت ابوموسی اشعری مورد پرسش قرار گیرد، او را میتوان نماد بیبصیرتی، ضعف بینش، بیخردی و جمود دانست. بهترین توصیف، این سخن امام خطاب به اوست:
بدبخت کسی است که از سود خرد و تجربهای که او را دادهاند، محروم ماند... آن چه را نمیدانی، بگذار که مردم بدکردار با گفتارهای ناصواب، به سوی تو در شتابند.[۱۴]
مشاور خوب کیست؟
سنابرق
گرچه «مشورت»، اصل مهمی در مدیریت و طرح و برنامه است، ولی داشتن «مشاور خوب» و معاون شایسته، از آن بهتر و مهمتر است.
مشاور خوب کیست و معیار آن کدام است؟
انگیزة رایزنی و مشورت، بهرهگیری از دانشو تجربه و خرد دیگران است. پس باید به علم و تجربه و فهم مشاور، ایمان و عقیده داشت. و نتیجة این باور شما، عمل به آن است.
آن چه ما را از خطا، بیراهه و لغزش، مصون میدارد، افزودن دانستهها و تجربههای دیگران، به دانش و فهم و تجارب خویش است. هر کس احساس بینیازی کند، زیر پای خود را سست کرده است.
کسی که از عقل و خرد کاملی برخوردار نیست، کسی که فاقد دانش و تجربه است و کسی که در کارها و نظرها و تصمیمها، اهل حزم، آیندهنگری و دوراندیشی نیست، نمیتواند برای ما مشاوری خوب باشد و ما را به صواب برساند.
امام علی علیه السلام دربارة ویژگی مشاور خوب میفرماید:
«خیرُ مَنْ شاورتَ ذوو النّهی و العلم و اولو التجارب و الحزم ؛[۱۵]
بهترین کسانی که با آنان مشورت میکنی، صاحبان خرد و دانش و تجربه و دوراندیشی هستند».
«خردمندی»، مانع تصمیمهای عجولانه میشود.
«علم»، سلامت عملکرد و انتخاب را تضمین میکند.
«تجربه»، بالاتر از علم است و «حزم» هم ما را از پشیمانیهای ناشی از شتاب و هوس و نقد اندیشی، مصون میدارد.
مشاوره، یک اصل کاربردی، عملی و اثرگذار است؛ نه صوری و ظاهری و مشاور هم یک بازوی فکری و تصمیم ساز است؛ نه یک «مقام تشریفاتی».
بنابراین، نباید از هر کس نظر خواست و به نظر مشورتی هر کسی عمل کرد و نباید هر کس را به عنوان مشاور، به کار گرفت.
دقت در شرایط چهارگانه و اوصاف یاد شده در طرف مشورت، نشانة گزینش مشاوران شایسته است. معیارهای «مشاوران خوب» را از یاد نبریم.
او مرد بحرانها بود
نویسنده:عبدالرحیم اباذری
دربارهٔ مالک اشتر
مالک فرزند حارث و کنیهاش ابوابراهیم بود و تبارش به بزرگ قبیله نَخَع یا مذحج در یمن منتهی میگردد.[۱۶] وی حدود سی سال قبل از بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله در یمن متولد شد و در همان جا به اسلام، ایمان آورد.
در زمان خلافت خلیفة دوم که جنگ قادسیه به وقوع پیوست، او از یمن به سپاه مسلمانان پیوست و شجاعت کمنظیری در این نبرد از خود بروز داد. پس از پایان جنگ، چون مسلمانان در شهر کوفه ساکن شدند، خاندان نخع به سرپرستی مالک اشتر نیز در ناحیة شرقی مسجد بزرگ کوفه، برای خود مسکن گزیدند و همان جا ماندگار شدند.[۱۷]
در زمان خلافت عثمان، هنگامی که ولید بن عقبه و بعد از وی سعید بن عاص فرماندار کوفه شدند و دست به کارهای خلاف شرع زدند، مالک اشتر با آنان به مخالفت و مبارزه برخاست و نامههای اعتراضآمیزی را در این باره به عثمان نوشت؛ به طوری که موجب شد وی دو بار - از کوفه به شام و از کوفه به حمّص، تبعید شود.[۱۸] پس از فوت عثمان، مالک اشتر یکی از شخصیتهای نقش آفرینی بود که در به خلافت رسیدن امام علی علیه السلام، نقش تعیین کنندهای داشت و مردم را به بیعت با آن حضرت، فرا میخواند. هنگامی که امام علی علیه السلام به خلافت رسید، وی با تمام نیروهایش در کنار آن حضرت قرار گرفت و لحظهای از فداکاری دریغ نکرد.
مالک اشتر پیش از آغاز فتنة جنگ جمل، نامهای به عایشه نوشت و در بخشی از آن چنین به نصیحت او پرداخت: «اما بعد، پس ای عایشه! تو به راستی همسر رسول خدا هستی و آن حضرت تو را موظف کرد که در خانه بنشینی؛ پس اگر چنین کنی، برای تو بهتر است و اگر از توصیة پیامبر سرپیچی نمایی و خود را بر مردم آشکار کنی، با تو به جنگ برمیخیزم و ترا به سوی خانهات برمیگردانم؛ به جایی که رضایت خدا در آن باشد.»[۱۹]
مالک اشتر در جنگ جمل با شجاعت و شهامت به دفاع کمنظیر از امام علی علیه السلام پرداخت؛ چنان که در جنگ صفین نیز چنین کرد. او چند بار از طرف امام علی علیه السلام به عنوان فرماندار و استاندار شهرهای موصل، نصیبین، سنجار، هیت، عانات و... برگزیده شد.[۲۰] و سرانجام پس از محمد بن ابی بکر، به فرمانروایی مصر منصوب شد.
وقتی مالک در سال ۳۸ هجری از جانب امیرمؤمنان علیه السلام به عنوان استاندار عازم مصر شد، معاویه از اعزام وی سخت هراسناک شد و نقشة شیطانی خود را برای از بین بردن او به کار گرفت و سرانجام، مالک در بین راه - پیش از آن که به مصر برسد - در منطقهای به نام «قلزم»، با عسل، مسموم شد و به شهادت رسید. طبق نوشته برخی، پیکر او از قلزم به مدینه انتقال یافت و در آن جا دفن شد.[۲۱]
وقتی خبر شهادت مالک اشتر به معاویه رسید، وی بسیار خوشحال شد. او مردم را جمع کرد و به آنها مژده داد و گفت: خداوند، دعای شما را مستجاب کرد و دو دست پرتوان علی [علیه السلام، عمار یاسر در شام و مالک در راه مصر] را قطع کرد؛ سپس گفت: برای خداوند، لشکریانی از عسل است که به یاری ما آمدند.[۲۲] از سوی دیگر، این خبر، امام علی علیه السلام را بسیار ناراحت و آزرده ساخت و وی در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود، به منبر رفت و ضمن خطبهای فرمود: خدا رحمت کند [مالک را] مالک به عهد خود وفا کرد و معبود خود را دیدار نمود. مصیبت او پس از مصیبت رسول خدا صلی الله علیه و آله بر من، عظیم و دشوار است؛ اما به غیر از شکیبایی، چارهای ندارم. خدا پاداش نیکی به او بدهد. چه مالکی که اگر کوه بود، کوهی استوار بود و اگر سنگ بود، سنگی سرسخت و محکم بود... سزاوار است گریه کنندگان برای مالک گریه کنند. آیا مادری دیگر، همچون مالک میزاید. به خدا سوگند! مرگ مالک، اهل مغرب (شام) را عزیز کرد و اهل مشرق (عراق) را ذلیل نمود. دیگر مانند او دیده نخواهد شد. «انا لله و انا الیه راجعون». پروردگارا! مرگ مالک را به حساب تو میگذارم.[۲۳]
مالک جزء کسانی است که در عصر ظهور حضرت حجت علیه السلام، زنده خواهد شد و در رکاب آن حضرت، با دشمنان اسلام به مبارزه برخواهد خاست. او به حق، یکی از مدیران و کارگزاران نمونه در دوران حکومت امام علی علیه السلام بود.
مالک چه ویژگیهایی داشت که موجب رشد و تعالی وی و عظمت و ارزش او نزد امیرمؤمنان علیه السلام شد و موجب شد که یکی از مدیران و استانداران نمونة آن حضرت به شمار آید؟ پاسخ این پرسش را باید در لابهلای سخنان گهربار مولای متقیان جستوجو کرد. امام علی علیه السلام در نامهای خطاب به مردم مصر، چند ویژگی مالک را مورد توجه تأکید قرار داده که به آنها اشاره میکنیم:
۱. عبودیت؛ حضرت در آغاز نامه میفرماید: «فقد بعثت الیکم عبداً من عبدالله»؛[۲۴] من کسی را به سوی شما، به عنوان استاندار و مدیر اجرایی فرستادم که بندهای از بندگان خداست. عبودیت و بندة خدا بودن، یکی از اوصاف کلیدی انبیا و اوصیا و سایر رهبران جامعة اسلامی است؛ چنان که ما هر روز چند بار هنگام نماز شهادت میدهیم که پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله، اول عبد و بنده و بعد رسول و فرستادة خداست؛ «اشهد ان محمداً عبده و رسوله». اگر فردی عبودیتش کامل شد، دین، اخلاق و ایمان او نیز تکامل پیدا خواهد کرد و جامعة اسلامی نیازمند چنین مدیرانی است که در مرحلة اول، عبودیت و بندگی آنها به فعلیت و تعالی رسیده باشد.
۲. بیداری، هوشیاری و بصیرت؛ بسیاری از افراد در شرایط عادی و معمولی، خوب و مفید هستند؛ ولی وقتی اوضاع بحرانی میشود و ابرهای سیاه، فضا را غبارآلود میسازند، اینان دیگر نمیتوانند ایفای نقش کنند و نه تنها خود سردرگم میشوند، بلکه دیگران را هم با خود به بیراهه میبرند. حضرت میفرماید: مالک این گونه نبود؛ «لاینام ایام الخوف»؛ او کسی بود که در روزهای بحرانی و حساس، خوابش نمیبرد و همواره بیدار و هوشیار، ناظر اوضاع بود. او مرد بحرانها و طوفانها بود و هرگز از قبول مسئولیت، شانه خالی نمیکرد و به پیشواز حوادث و رخدادها میرفت.
۳. مرعوب نشدن در برابر دشمن؛ سومین ویژگی مالک از نگاه امام علی علیه السلام، شجاعت و صلابت او در مقابل دشمنان امت اسلامی بود؛ «لا ینکل عن الاعداء ساعات الروع». او کسی بود که در شرایط بحرانی و ترس، در برابر دشمن، کم نمیآورد و محکم و استوار و با شجاعت و شهامت، به راه خود ادامه میداد؛ خصوصیتی که مدیران ارشد ما، امروز بیش از پیش و پیش از همه، به آن نیاز دارند و سزاوار است در این مورد از مالک اشتر، الگو و الهام بگیرند؛ البته مرز بین شجاعت و صلابت با تهور و بیمبالاتی، باید روشن شود و نباید عناد و لجاجت فردی را به حساب شجاعت و صلابت او گذاشت که خلط این مباحث و عدم تفکیک بین آنها میتواند صدمات مهلکی را بر پیکر نظام مدیریتیو اسلامی ما وارد سازد.
۴. مرعوب کردن دشمن؛ امیرمؤمنان علیه السلام در فراز بعدی نامهاش در توصیف مالک میفرماید: «اشد علی الکفار (الفجار) من حریق النار؛ مالک برای دشمنان و فاسقان، از گداختة آتش، سوزانندهتر و شکنندهتر بود». شاید منظور این باشد که برای یک مدیر و استاندار، تنها مرعوب نشدن، کافی نیست؛ بلکه علاوه بر این، وی باید دشمنان و فاسقان را مرعوب خود سازد و مالک چنین شخصیتی داشت و آدمهایی مثل معاویه و عمرو بن عاص و دیگران به شدت مرعوب او بودند.
۵. پایداری و استواری؛ در نگاه نافذ امام اول، مالک اشتر به منزله شمشیری بود که هرگز تیزی آن کند نمیشد و لبهای برنده و صیقلی داشت؛ «فانه سیف من یسوف الله لا کلیل الظبّه». جالب این است که این شمشیر، به خدای متعال نسبت داده شده است و رمز استواری آن نیز همین است. بنابراین، پایداری، امید به آینده، حرکت، نشاط و شادابی، از شاخصههای بارز مدیریت در نظام اسلامی میباشند که مالک اشتر در حد اعلی از همة آنها برخوردار بود و ایستایی، ناامیدی، افسردگی، سستی و تنبلی، در زندگی اجتماعی، سیاسی و فردی او راه نداشت.
۶. ولایت پذیری؛ امیرمؤمنان علیه السلام بر ولایتمداری و اهلبیت محوری مالک نیز تأکید کرد و خطاب به مردم مصر فرمود: «فانه لا یؤخّر و لا یقّدم الاّ عن امری؛ براستی او نه یک گام از من جلو میافتد و نه یک قدم عقب میماند» و پا به پای من در همة صحنهها، حضور داشت. پس بر شماست از وی پیروی و او را یاری کنید؛ یعنی از دیدگاه آن حضرت، ملاک تبعیت از یک مدیر و مسئول سیاسی، پیروی و تبعیت وی از امام بر حق و ولی امر وقت است.
مجموع این ویژگیها مالک را در جایگاهی قرار داد که آن حضرت در شأن و منزلتش خطاب به وی فرمود: «تو در ردیف کسانی هستی که دین به وسیلة آنها اقامه میشود؛ غرور سرکشان فرو میریزد و مرزهای مخوف، حراست میشوند.[۲۵]
پس از برکناری !
محمد بن واضح، یکی از کارگزاران دولت عباسی به دربار «مأمون» وارد شد؛ در حالی که پشت سرش پانصد سوار در حرکت بودند و همه چشم به عطایش داشتند و بیمناک از خشمش بودند.
وی در آن دیدار از مأمون چنین درخواست کرد: مرا از فلان مسئولیت، معاف بدار؛ چرا که توان ارادهاش را ندارم.
خلیفه گفت: باشد.
گفت: از فلان مسئولیت هم مرا معاف بدار (در حالی که فکر نمیکرد مأمون بپذیرد).
خلیفه گفت: باشد.
سرانجام، وی در کمتر از یک ساعت، همة پستها و مقامها را از دست داد. هنگامی که میخواست برگردد، مأمون به غلامش گفت: ببین چند نفر همراه اوست.
خبر برکناری محمد بن واضح از مسئولیتها، همه جا پیچیده بود و مأمون هم از بالکن قصر، او را با همراهانش، هنگام آمدن، دیده بود.
غلام رفت و برگشت و به مأمون، چنین گزارش داد:
جز غلامش، کسی همراهش نیست!
مأمون گفت: وای به حال آنان! کاش دست کم تا بازگشت به خانهاش، او را همراهی کرده بودند.[۲۶]
آری...
این دغل دوستان که میبینی مگسانند گرد شیرینی
مسئلة انگیزهها
اول
کارهای خوب، کارهای بزرگ، فقط با انگیزههای ممتاز و از اعماق دل برآمده، انجام میگیرد. کارهای بزرگ را به صورت دستوری و تشریفاتی و اداری و اینها نمیشود انجام داد. کار مقرراتی و دستوری، در همان حد کار متعارف انجام میگیرد؛ در صورتی که کار برجسته و ممتاز، تابع انگیزه است.
دوم
آن کسی که از لحاظ کمیتِ کار، خیلی وقت خود را صرف میکند و از وقت استراحتِ خودش میزند، انگیزة بالایی دارد. این، یک چیز برجستهای است. ما چنین روحیهای را دیدهایم؛ در همین جا هم هست. در طول این سی سال، بنده در جاهای مختلف که بودم - چه در زمان ریاست جمهوری، چه قبل از آن در نیروهای مسلح و جاهای دیگر - از نزدیک کسانی را مشاهده کردهام که واقعاً تعطیلی نمیشناسند؛ استراحت نمیشناسند؛ مایلند همة لحظاتشان را صرف همین کاری که بر عهدة آنها محول است، قرار بدهند. البته من همین جا به شما عرض بکنم؛ موافق این جور کار کردن نیستم. بنده معتقدم کار بایستی جوری برنامهریزی و تنظیم بشود که انسان بتواند به خانوادة خود، به فرزندان خود، به روابط عاطفی بپردازد؛ خودش را له نکند؛ ولی خوب، بعضی هستند؛ حالا واقعاً یا ظرفیت زیادی دارند؛ به همه چیز در جای خود میپردازند و ظرف کار را لبریز میکنند یا این که از جاهای دیگر کم میگذارند و به کار اضافه میکنند. این، حجم کار و کمیت کار است که سنگین و بزرگ و فراگیر است. این، یکی از کارهای برجسته است. این، احتیاج به انگیزه دارد. تا انگیزة قلبی نباشد، هیچ کس به خاطر دستور و به خاطر حکم و به خاطر مقررات، این جور کار نمیکند. گاهی هیچ کس هم این حجم کار را نمیفهمد. من بارها در جمعهای اداری که این جا آمدند، گفتهام: شما یک پرونده دستتان است؛ یک پروژه دستتان است؛ یک کار دستتان است؛ میگویید تمامش کنم؛ وقت اداری هم تمام میشود؛ شما هم خسته هستید؛ اما میگویید من این کار را باید تمام کنم و بروم. نیم ساعت، دو ساعت بیشتر از وقت میمانید؛ نه به رئیستان اطلاع میدهید، نه اضافهکار میگیرید، نه کسی میفهمد؛ اما شما این کار را انجام دادید.
این، خیلی ارزش دارد. این در دفتر کرام الکاتبین، محفوظ میماند. کاتبان عمل ما - که مأموران ساحت ربوبی هستند - این طور کارهای این جوری را به خصوص، برجسته میکنند. خوب، این یک نوع کار برجسته است.
سوم
یک نوع کار برجسته، کارهای کیفیتی است؛ کار را با کیفیتِ خوب انجام دادن؛ به شکل عالیتر انجام دادن. انسان میتواند یک رسیدگی را، یک کار را، دو جور انجام دهد؛ جور آسانتری هم وجود دارد؛ اما انسان جور سختتر را انتخاب میکند؛ برای این که کیفیت کار را بالا ببرد. این هم انگیزه میخواهد. این هم کار برجسته است.
چهارم
یک نوع کار، ابتکار و آفرینش کار است؛ پیدا کردن راههای نو، شیوههای نو، شیوههای کارآمدتر؛ چه در کارهای محدود، چه در کارهای کلان؛ فکر، لازم دارد؛ تلاش، لازم دارد. بعضیها میگویند : حالا ولش کن؛ همان کاری که دیگران میکنند، ما هم میکنیم. بعضی میگویند: نه، به خودشان میقبولانند که کاری مبتکرانه و خلاقانه ارائه بدهند. اینها انگیزه میخواهد. بدون انگیزه، بدون یک عامل درونی، این جور کارهای برجسته، چه از لحاظ کمّی، چه از لحاظ کیفی، امکانپذیر نیست. این انگیزه چیست؟
پنجم
این انگیزه، ترکیبی است از ایمان و آگاهی. این دو چیز به انسان انگیزه میدهد؛ ایمان داشته باشد؛ آگاهی هم داشته باشد. اگر خدای نکرده شما بیماری داشته باشید، وقتی که نمیدانید این بیماری وجود دارد یا نمیدانید که طبیبی برای این بیماری وجود دارد، یک جور عمل میکنید؛ اما وقتی که میدانید این بیماری هست، میدایند طبیبی هم هست، اعتقاد هم دارید که این طبیب میتواند این بیماری را مرتفع کند، این جا چه کار میکنید؟ این جا دیگر معطل نمیشوید؛ دور باشد، نزدیک باشد، آسان باشد، سخت باشد، این عزیز بیمار را میکشانید؛ میبرید آن جا. این، انگیزه است. انسان برای کار، انگیزه دارد، یک عامل درونی، انسان را وادار میکند. انسان نیاز را بفهمد، به نتیجه ایمان داشته باشد - و برای مردم مؤمن، در زیر نظر خدا بودن را هم بداند - این میشود انگیزة کامل. بعضیها این اعتقاد را دارند؛ این آگاهی را دارند؛ این ایمان به نتیجه را دارند؛ اما خدا ندارند. آنها انگیزهشان کمتر است؛ اما وقتی من و شما میدانیم کاری که میخواهیم انجام بدهیم، کاری که داریم انجام میدهیم، کاری است برای خدا، کاری است برای نظام اسلامی، کاری است برای مردم و به سود مردم و خدا این را میبیند و اگر دیگران نفهمند، دیگران ما را تحسین نکنند، آفرین نگویند، برای ما کف نزنند، اما خدای متعال، میبیند و قدر میداند و پاداش میدهد. امام حسین در روز عاشورا فرمود: «انّ ذلک بعین الله؛ میبینم که کار من، زیر نظر خداست». با این دید، این میشود آن انگیزهای که با وجود آن، انسان هرگز دیگر بیکار نمیماند و اسلام و تاریخ اسلام و وجود مقدس خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله و سلم در تقویت این انگیزه و شناخت مواقع وجود این انگیزه و بهرهبرداری از آن به نفع اهداف و آرمانها، غوغایی کردند.[۲۷]
قندِ پند
خلیفهای را غلامی بود در نهایت جمال و کمال که بسیار مورد علاقة خلیفه بود.
غلام، ناگهان بیمار شد و حالش دگرگون گشت و هر چه مداوا کردند، اثر نکرد.
طبیبی حاذق در خلوت به آن غلام گفت:
تو را چه شده است؟ من هر چه مینگرم، در تو رنج ظاهری نمیبینم.
غلام گفت: من ساقی خلیفه بودم؛ دشمنان مرا فریفتند که در طعام او زهر بیامیزم و من نیز چنان کردم. او جان سالم برد؛ ولی مرا تنبیه نکرد و جفا ننمود و من دانستهام که او از کار من، باخبر است.
من از شرم و خجالت، تاب این حالت را ندارم. او هر روز مرا مینوازد؛ ولی از خجالت من کم نمیشود و میترسم جانم از نهایت شرمندگی، از تن به درآید.
اینک، حال ما و خدایمان چنین است؛
هر چه میکنیم، میبیند و میداند؛ امّا باز مهلت میدهد.
آه از شرمندگی و خجالت ما. او به کرمش بر ما جفا نمیکند؛ ولی ما به جهل خویش، در حق او جفا میکنیم.[۲۸]
آقا و آقازاده
نویسنده:محمدباقر پورامینی
تاریخ با دو مفهوم آقا و آقازاده آشناست.
با ارتباط یا گسست این دو، صحنههای تلخ و شیرینی ترسیم شده است. طبیعی است که هر آقایی، به آقازادهاش دل ببندد و هر آقازادهای به عنوانش ببالد؛ البته به میزان اعتبار آقا، میدان عمل آقازاده نیز سمت و سو پیدا میکند.
سخن از آقازادگانی نیست که با نیکسیرتی، نام نیک آقایشان را پاس داشتند؛ چه آنان خود آقایند و قابل تکریم و تقدیر؛ گله از آقازادگانی است که با آبروی آقا، ظهور و بروز کردند؛ تا متاعی کسب کنند و قدرتی دست و پا نمایند. گاهی این کور باطنی بدان پیش میرفت که آقا نیز قربانی آقازاده میشد.
به دو نمونة زیر بنگرید:
۱. سعد بن مقداد، آقازاده است؛ پسر مقداد اسود؛ او که پیشگامیاش در تمام عرصهها، شهرة خاص و عام بود؛ اما این آقازاده، در صف اهل فتنة جمل، جولان میداد و در این پیکار، کشته شد. وقتی امیرمؤمنان علیه السلام از کنار جنازة سعد بن مقداد گذشت، فرمود:
«خدا پدرش را رحمت کند؛ اگر او زنده بود، نظرش بهتر از رأی این بود.»[۲۹]
۲. عبدالله بن زبیر نیز یک آقازاده است؛ پسر زبیر عوام؛ همو که سیف الاسلامش مینامیدند. تاریخ سوگمندانه روایت میکند که این آقازاده بدان حد پیش رفت که آقایش را نیز قربانی دنیاگرایی خویش کرد. امیرمؤمنان علیه السلام میفرمود:
زبیر همواره با ما بود؛ تا آن که فرزند نامبارکش، عبدالله، پا به جوانی گذاشت![۳۰]
حکایت آقا و آقازادگی، همچنان باقی است و عاقبت نیک نیز در انتظار حقگرایی آنان است.
تا فرصت باقی است، باید تدبیری کرد؛ هر دو، هم آقا و هم آقازاده؛ به خصوص زمانی که هر دو در قید حیاتند و از وجود هم بهره میبرند.
مدیریت و زیرکی آقا، میتواند دستگیری کند؛ پیش از آن که دام آقازاده پهن شود.
هزینه، سنگین است و سرمایهاش، صبوری و کمی آبرو؛ اما به نجات هر دو میارزد.
درنگ در این کلام امیرمؤمنان علیه السلام، چراغ راه است:
«از وقتی که حق به من نمایانده شد، در آن، شک نکردم. فرزندان یعقوب به راه راست بودند؛ تا این که پدرشان را خوار شمردند و برادرشان را فروختند؛ اما پس از اقرار به گناهشان که همان توبة آنها بود و پس از طلب آمرزش از پدر و برادرشان، خطای آنها بخشوده شد» .[۳۱]
بریدهها حج حجاج
وصیت جالینوس
چون جالینوس درگذشت، در جیب او پارهای کاغذ یافتند که در آن نوشته شده بود: آن چه را که در حد میانهروی بخوری، به تن تو میرسد و آن چه را به صدقه دهی، به روحت و آن چه را که از پی بگذاری، به دیگری میرسد و نیکوکار، زنده است؛ اگرچه به دنیای دیگر کوچ کند و بدکار، مرده است؛ اگرچه به دنیا ماند. قناعت، مایة آسایش است. تدبیر، اندک را فزونی میدهد و آدمیزاد را چیزی سودمندتر از توکل به خدا نیست.[۳۲]
سورة واقعه
عثمان به عیادت عبدالله بن مسعود رفت - در آن بیماری که بدان درگذشت- و به او گفت: از چه شکایت داری؟ گفت: از گناهانم. گفت: چه خواهی؟ گفت: بخشش از خداوند. گفت: برایت پزشک آوردم؟ گفت: پزشک [خدا] مرا بیمار کرده است. گفت: خواهی تو را بخشش کنم؟ گفت: آنگاه که نیاز داشتم، از من بازداشتی و اکنون که بینیازم، به من میبخشی؟
گفت: برای دخترانت. گفت: آنان را بدان نیازی نیست؛ چون به آنان دستور دادهام که سورة واقعه را بخوانند که از پیامبر صلی الله علیه و آله شنیدم که گفت: آن که در هر شب سورة واقعه بخواند، هیچگاه نیازمند نمیشود.[۳۳]
اندوه مال
سقراط در حفرهای در کنار نهری میزیست و از آن بیرون میآمد و با دو دستش آب میخورد؛ تا این که یکی از شاگردانش او را کوزهای بخشید و با آن آب مینوشید. پس از مدتی، کوزه شکست و سقراط دلتنگ شد. چون شاگردانش نزد ویآمدند؛ تا به عادت خویش، درس آموزند، آنان را گفت: مال، خانة اندوه و میخ غمهاست و آن که اندوه کم خواهد، مال را رها کند.[۳۴]
قدرت دولت
سیّدی زنجانی با خط خوبی عهدنامة امام علی علیه السلام را برای عین الدوله که صدر اعظم کشور ایران بود، هدیه آورد که کارش را انجام دهد. عین الدوله به سید گفت: کار تو باشد؛ تا مردم بروند. مردم رفتند؛ بعد اطاق را خلوت کرد و گفت: کسی، حتی پیش خدمتها نیایند. عین الدوله همین که مطمئن به خلوت شد، به سید گفت: اگر جواب مرا گفتی، من هدیهات را میپذیرم و کارت را انجام میدهم؛ من میخواهم بدانم که امیرالمؤمنین علی علیه السلام چرا با این علم و تدبیر، شکست خورد؟
سید اعتذار خواست که جناب صدر اعظم ببخشید؛ چگونه سیاست امام علی علیه السلام شکست خورد که الان بعد از هزار و سیصد سال در کشوری چون ایران، یک تن صدر اعظم کشور اگر بخواهد تنقیدی از روش دولت امام علی علیه السلام بکند، باید خلوت کند و حتی از نوکرها و پیش خدمتهای خود ملاحظه کند. این خود نشان قوت دولت اوست ورنه، چرا در تنقید خالد بن ولید یا تیمور لنگ کشورگشا یا ملکشاه سلجوقی در سر کوی و برزن، کسی ترسی و هراسی ندارد؟[۳۵]
اسیران احسان
حضرت ابوالحسن علی علیه السلام دربارة اسیران فرس فرمود:
شاهزادگانشان را نمیتوان برده گرفت و دیگرانشان را نمیتوان وسیلة نقل و انتقال حاجیان زمینگیر، برای طواف قرار داد.
چون فرس، ملّتی هستند که حکما و علما، پروریدهاند.
عمر گفت: پس چه باید کرد؟
حضرت فرمود: اگر بنیهاشم سهم خود را به من ببخشند، من میدانم چه کنم. بنیهاشم سهم خود را بخشیدند؛ مهاجر و انصار هم بخشیدند و حضرت، همه را آزاد کرد. عمر، تفرس کرد که ابوالحسن علیه السلام در آزاد کردن اسیران فرس، ایران را اسیر احسان خود کرد و ابوالحسن ایران را برای همیشه برد.[۳۶]
خودکفایی
در سال ۱۳۸۱ ق. در اصفهان، شرکتی به نام شرکت خیریة اسلامیه تأسیس شد که هدف آن، تولید منسوجات داخلی بود؛ تا مردم از بیگانگان بینیاز شوند. مرحوم سیدجمال الدین واعظ، با نوشتن رسالهای به نام «لباس التقوی»، در راه تشویق و ترغیب مردم به شرکت در این کار، تلاش فراوانی کرد. وی در مقدمة این رساله، فتوای هشت تن از مراجع تقلید آن عصر را آورده است که یکی از آنها فتوای مرحوم شریعت اصفهانی است وی در این باره نوشته است:
بسم الله الرحمن الرحیم
عمارت دیار و آبادی امصار، بعد از معدلت سلاطین با اقتدار و امراء فرمانگذار، منوط به رواج تجارت است و رونق مُلک و دولت، به ترقی صنایع اهل صنعت است. نان خود را بر سر سفره مردم خوردن و به نعمت خویش منت از دیگری بردن و خانة خود سوختن و چراغ اجانب برافروختن و جامة خویش دریدن و کلاه بیگانه دوختن، نه کار عقلاست. گفتهاند: مُلک از خردمندان جمال گیرد و دین از پرهیزکاران کمال پذیرد؛ امری که جامع خردمندی و پرهیزکاری و دارای دیانت و دنیاداری و کمال ملت و جمال دولت باشد، البته اهتمام در آن فریضه، همت بزرگان خواهد بود.... معلوم است تساهل و تسامح در ترویج این مقصد را به هیچ گونه، روا نخواهد داشت.
حرره الجانی المیرزا فتح الله الشیرازی الاصفهانی حج حجاج
درویشی بیخویش از یمن، در مکه معظمه، چندان تلبیه گفتنی که از فریاد وی، چشم حاجیان نخفتی. قضا را در آن سال، حجاج ثقفی حج گزارده و محمد بن یوسف- برادر خود - را به حکومت یمن فرستاد.
درویش را فرمان احضار داده، پرسید از کجایی؟
گفت: از مسلمین.
گفت: از وطن پرسم؛ نه از دین.
گفت: از یمن.
گفت: محمد بن یوسف را چگونه دیدی؟ گفت: حاکمی جائر و ظالمی بِرّ، ستم پیشهای جفا اندیشه، عادلِ از حق و با ذل به غیر مستحق.
جای خنده است خردمندان را گر تو پرسی ز برادر، احوال
خویش را بین که برادر بینی از سگ زرد بین شکل شغال
حجاح عتاب کرد که مگر مقام برادر مرا با من درست ندانستی که به کلمات درشت، او را شکستی؟ گفت: مقام خویش را با خدای خویش، عزیزتر دانم که مقام برادر تو را با تو.
خبری داشته باشید
نویسنده:نظمی تبریزی
شکرانة این دولت زاینده که دارید
بر عاجز و مسکین، گذری داشته باشید
از دست شما تا نرود این سر و سامان
از بیسر و سامان، خبری داشته باشید
امروز که در دست شما زور و زری هست
باری، غم بی زور ورزی داشته باشید
در باغ و بهاران جهان، جلوه دو روزی است
تا وقت خزان، برگ و بری داشته باشید
با صورت آراسته انسان نتوان بود
در عالم سیرت، سفری داشته باشید
یا خویشتن از زمرة مردم نشمارید
یا عاطفة مختصری داشته باشید
دربارهٔ فرمانده
زنده باد فرمانده
صبح روز عملیات، مشاهده کردم بسیجیها فریاد میکشند: زنده باد طرحچی! با تعجب از خود پرسیدم: اینها چگونه برادر طرحچی - مسئول طرح عملیات مهندسی - را میشناسند؟ از یکی پرسیدم: طرحچی را از کجا میشناسید؟ گفت: مگر نمیدانید دیشب چه اتفاقی افتاد؟ وقتی بچههای جهادسازندگی در قسمت بالای سوسنگرد، خاکریز میزدند، نیروهای دشمن در منطقة میان بستان و سوسنگرد، به بچهها نزدیک شده، آتش سنگین روی آنها ریختند و آنان از ادامة احداث خاکریز، بازماندند و همة بولدوزرها عقبنشینی کردند. وضعیت منطقه و شرایط عملیات به گونهای بود که عدم احداث خاکریز، با شکست رزمندگان اسلام مساوی بود. در این بین، شهید طرحچی که متوجة عقبنشینی بولدوزرها شد، با حرکتی شجاعانه با یک بولدوزر در دل آتش دشمن رفت و کار را از سر گرفت و بولدوزرهای دیگر نیز با مشاهدة این صحنه، به میدان بازگشتند و دلاورانه، زیر آتش شدید، به احداث خاکریز، همت گماشتند و سرانجام شهید طرحچی با بدنی پر از خاک و گل، اما با چهرهای خندان و روحیهای بالا، عملیات را تا آخر، هدایت کرد و به یاری خدا، بسیجیها ایستادگی کرده، آن خط را تثیبت نمودند.[۳۷]
اسم و رسم فرمانده
در جبههها رسم بر این بود که وقتی فرماندهان یگان یا مسئولین کارگزینی یگان، فرماندهان گردان و گروهان را معرفی میکردند، در مراسم معارفه، هیچ جایی برای تعارف و تشریفات نبود و رو به رزمندگان کرده، میگفتند: برادر فلانی از این پس «در خدمت شماست» یا «خدمتگزار برادران» است یا برادر فلانی، «خادم سربازان امام زمان» یا «خادم سربازان امام خمینی» است.
فرماندهان گردانها و گروهانها و ردههای پایینتر نیز به پیروی از آنها در معرفی معاونان و مشاوران خود از همین عبارات خادم و خدمتگزار بهره میگرفتند و گاهی هم با زبان عامیانه میگفتند: ما نوکر رزمندگان اسلام هستیم. بچههای جبهه و رزمندگان نیز در مقابل این تواضع و بزرگواری فرماندهان، خطاب به آنها میگفتند: در خدمت امام باشید یا در خدمت اسلام باشید یا ما همه خدمتگزار اسلام و امام زمان هستیم.[۳۸]
گمنامی فرمانده
وقتی وارد جبهه و مناطق مختلف عملیاتی میشدی، همه با هم بودند؛ هیچ کس نمیدانست فرمانده کیست و فرمانبر کیست؟ آنها با بچهها غذا میخورند و با هم در یک سنگر و یک چادر میخوابیدند؛ با هم کشتی میگرفتند؛ شنا میکردند؛ فوتبال و والیبال بازی کردند و مزاج و شوخی میکردند. فرماندهان، مثل همه لباس میپوشیدند؛ حرف میزدند و راه میرفتند و وقتی نوبتشان میشد، خادم الحسین (شهردار) میشدند و برای بچههای سنگر، غذا میگرفتند؛ ظرف غذایشان را میشستند؛ سنگر را جارو میزدند؛ پتو میتکاندند؛ خودشان رانندگی میکردند و رانندة مخصوصی نداشتند و سرانجام، وقتی شهید میشدند، هنور خیلی از رزمندگان و حتی خانوادههایشان نمیدانستند که آنها فرماندة لشکر یا تیپ یا گردان بودند.[۳۹]
اندیشه اجتماعی در دو فریضه (معرفی کتاب)
نویسنده:سید مجید آب لشکری
کتاب اندیشة اجتماعی در روایات امر به معروف و نهی از منکر، اثر ارزشمندی از دکتر غلامرضا صدیق اورعی است که توسط محسن طوسی تنظیم و تدوین شده و به وسیلة سازمان چاپ و نشر دار الحدیث، منتشر شده است.
در این اثر، تلاش شده تا برای بررسی مناسبات بین دین و علوم اجتماعی، در تحلیل روایات و آموزههای دینی، از ادبیات جامعهشناسی استفاده شود و روایات با اصطلاحات جامعهشناسی تبیین شوند؛ مثلاً به جای امر به معروف و نهی از منکر، از ترکیبهای «تأکید بر ارزش»ها و «دوری از ناهنجاریهای اجتماعی» استفاده شده است.
در مقدمة این کتاب آمده است: یکی از مباحث بسیار مهم مطرح شده در روایات امر به معروف و نهی از منکر، بیان فرهنگ دینی و غیردینی بود که برای تفسیر اجتماعی این بحث، نیاز به تبیین و توضیح فرهنگ بود.
در فصل اوّل این کتاب، نویسنده از دیدگاه روانی انسان، وارد بحث شده است؛ چون برای تبیین ریشههای فرهنگ در جوامع، نیاز به بحث از دیدگاه روانشناسی بود که در تقسیم بندیهای انجام شده در کتاب، توضیح آن آمده است.
در فصل دوّم به بررسی و تبیین نظریههای کنتزل اجتماعی پرداخته شده است.
در فصل سوم تطبیق اطلاعات به دست آمده از جامعهشناسی و روانشناسی اجتماعی در روایات امر به معروف و نهی از منکر مورد بحث قرار گرفته است.
در فصل چهارم نیز به جمعبندی مباحث مطرح شده، توضیح گروههای اجتماعی و روابط بین آنها و به راهکارهای علمی و عملی مطرح شده در روایات پرداخته شده است.
برخی عنوانهای فصل اوّل عبارتند از:
۱. لذت و رنج.
۲. انگیزههای طبیعی و اکتسابی.
۳. تعریف فرهنگ.
۴. ویژگیهای فرهنگ.
۵. اجتماعی شدن.
۶. فرایند اجتماعی شدن.
۷. مکانیسمهای اجتماعی شدن.
۸. یادگیری.
۹. محیطهای اجتماعی شدن.
۱۰. کنترل اجتماعی و انواع آن.
۱۱. مکانیزمهای کنترل اجتماعی.
مهمترین عنوانهای فصل دوّم عبارتند از:
۱. کجروی اجتماعی.
۲. نظریه برچسبزنی (انگ).
۳. فرهنگپذیری.
۴. سازماناجتماعی جدایی و توافق.
در فصل سوم عنوانهای برگزیده عبارتند از:
۱. اندیشة اجتماعی شدن در روایات.
۲. شکلگیری گروه یا سازمان اجتماعی بر محور ایدهها.
۳. همنوایی با ارزشها.
۴. نهادی شدن در نظام اجتماعی.
۵. کنترل اجتماعی در روایات.
۶. عوامل مؤثر بر پذیرش کنترل اجتماعی و آثار مثبت آنها.
۷. ویژگیهای ساختار اجتماعی.
۸. آثار منفی نبود نظارت دینی.
۹. انگیزههای ترک امر به معروف و نهی از منکر.
۱۰. سلسله مراتب ارزش از نظر اسلام.
سرانجام در فصل چهارم، جمعبندی و ارائة نظر نهایی صورت گرفته که برخی عنوانهای آن عبارتند از:
۱. تلاش گروه برای افزایش همرنگی فرد.
۲. کاربرد آموزش و تبلیغات در گروه.
۳. رابطة مستقیم و غیرمستقیم افراد در گروه.
۴. رابطه مستقیم و غیرمستقیم در ولایت مؤمنان.
پا نویس
- ↑ صحیفه امام، ج 18، ص 80.
- ↑ از سخنان مقام معظم رهبری در دیدار با جمعی از مسئولان نظام جمهوری اسلامی 16فروردین 89.
- ↑ وی پیشوای فرقه مالکی اهل سنت است.
- ↑ قصص ایه 83.
- ↑ مشکاه الانوار، ص 325؛ مجلسی، بحارالانار، ج 1، ص224.
- ↑ ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفه الاصحاب، ج3، ص 104.
- ↑ احمد بن محمد یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج2، ص 179.
- ↑ ابن اعثم کوفی، الفتوح، ترجمة محمد بن احمد مستوفی هروی، ص 413.
- ↑ ابوحذیفه دینوری، اخبار الطوال، ص 145.
- ↑ این استعارهای است لطیف که ابوموسی را چون روباه حیلهگر میخواند (نهج البلاغه، ترجمة سید جعفر شهیدی، ص 533).
- ↑ نهج البلاغه، نامه 63.
- ↑ شیخ مفید، الجمل، ص 253.
- ↑ نصر بن مزاحم منقری، وقعه صفین، ص 546؛ علی بن حسین مسعودی: مروج الذهب، ج2، ص 410.
- ↑ محمد بن سعد، الطبقات الکبری، ج6، ص 16؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج2، ص 397.
- ↑ غرر الحکم، ج3، ص 828.
- ↑ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 15، ص 98.
- ↑ خیر الدین زرکلی، الاعلام ، ج 5، ص 259.
- ↑ سید محسن امینی، اعیان الشیعه، ج9، ص 40.
- ↑ شیخ عباسی قمی، سفینه البحار، ج1، ص 685؛ تاریخ یعقوبی، ج2، ص 179.
- ↑ اعیان الشیعه، ص 38 ؛ تاریخ طبری، ج5، ص 960.
- ↑ تستری، قاموس الرجال، ج8، ص 645.
- ↑ یاقوت حمری، معجم البلدان، ج1، ص 454.
- ↑ قهپایی، مجمع الرجال، ج5، ص 90.
- ↑ نهج البلاغه، نامة 38.
- ↑ شیخ مفید، الامالی، ص 79؛ بحارالانوار، ج33، ص 482.
- ↑ بیهقی، المحاسن و المساوی، ص 167.
- ↑ از سخنان مقام معظم رهبری / نیمه شعبان 1389.
- ↑ مصابیح القلوب.
- ↑ شیخ مفید، الجمل، ص 154-159.
- ↑ نهج البلاغه، حکمت 453.
- ↑ شیخ مفید، الارشاد، ج1، ص 25.
- ↑ شیخ بهایی، کشکول ، ترجمة عزیزالله کاسب، انتشارات گلی، تهران 1376، ص 370.
- ↑ همان، ص 574 - 575.
- ↑ همان، ص 556.
- ↑ علی و زهرا ، چشمة آب حیات، ص 187.
- ↑ همان، ص 188.
- ↑ ر.ک: جهادسازندگی خراسان در دفاع مقدس، ج5، ص 42 - 43.
- ↑ سید مهدی فهیمی، فرهنگ جبهه، آداب و رسوم (1)، ص 159.
- ↑ همان، ص 161.







