آینه رشد ۱۱

از پژوهشکده امر به معروف
نسخهٔ تاریخ ‏۱۷ خرداد ۱۳۹۵، ساعت ۱۵:۱۸ توسط User2 (نظرات | مشارکت‌ها) (اصلاح نویسه‌های عربی، اصلاح فاصلهٔ مجازی، اصلاح ارقام)

پرش به: ناوبری، جستجو

عنوان: آینه رشد ۱۱
مجموعه‌ها: نشریات
شناسه کتاب: ۹۵
نویسنده: گروه نویسندگان
شابک: ------
تعداد صفحات: ۴۷
نام اپراتور: محمد خلیلی
ایمیل اپراتور: ۲farizeh@gmail.com
زبان: پارسی
رتبه: 0
تصویر: cover
دانلود فایل: دانلود آینه رشد ۱۱

محتویات

آیینه ۱۱

کلام امیر

در شأن تو مبالغه نکنند

وَالْصَقْ بِأَهْلِ الْوَرَعِ وَ الصِّدْق؛ ثُمَّ رُضْهُمْ عَلَی أَلاَّ یُطْرُوکَ وَ لایَبْجَحُوکَ بِبَاطِلٍ لَمْ تَفْعَلْهُ، فَإِنَّ کَثْرَةَ الإِطْرَاءِ تُحْدِثُ الزَّهْوَ، وَ تُدْنِی مِنَ الْغِرَّةِ.
و همواره به مردمی که اهل پرهیزگاری و صدقند بپیوند، سپس آنان را تمرین و تکلیف کن که در شأن تو مبالغه نکنند و تو را به عدم ارتکاب باطل ستایش نکنند ؛ زیرا ستایش زیاد کبر می‌آورد و وادار به غرور می‌نماید.[۱]

مردم از ما چه می‌خواهند؟

رهنمودی از امام خمینی‏

...شما که الان از وزرای محترم هستید و مملکت اسلامی به شما سپرده می‌شود و پست‌های شما پست‌هایی است که باید در آن اعمال بسیار شایسته انجام بگیرد، کوشش کنید که اولاً گمان نکنید که ریاست از ریاست درجه اول تا آخر، یک چیزی باشد؛ یک امر اعتباری است؛ یک دسته‌ای جمع می‌شوند؛ یکی را می‌گویند تو کارها را انجام بده. در نظر داشته باشید که حضرت امیر - سلام الله علیه- در حالی که به حسب فهم جامعه، ریاست یک کشور بسیار بزرگی را داشت، از حجاز تا مصر، عراق، ایران همه را داشت؛ آن وقت چه جور بود وضعش؛ چه جور بود سلوکش با مردم و چه بود سفارش‌هایی که به عمالش یا به حکومت‌هایی که از طرف او بودند، چه سفارش‌های ارزشمندی فرموده است؛ البته ما نمی‌توانیم خود او باشیم؛ لکن می‌توانیم که شیعه او باشیم؛ پیرو او باشیم؛ تا آن حدودی که بتوانیم، باید پیروی از او بکنیم. او تمام مقصدش خدا بود... .
شما ببینید که چه حکومتی در دست شما آمده و از چه راهی آمده است و کی به شما این حکومت را محول کرده... این آزادی را کی به ما داد و این استقلالی که الآن ما داریم و کسی نمی‌تواند دخالت کند در کشور ما، این را کی به ما داد؟ جز این بود که این پا برهنه‌ها و این زاغه نشین‌ها و این دانشگاهی‌های محروم و این مردم کوچه و بازار با هم جمع شدند و برای خدا قیام کردند و نهضت کردند و ما را به این آزادی رساندند و آن سدهای بزرگی که در تصور کسی نمی‌آمد که شکسته بشود، شکستند و ما را به آن‌جا رساندند که وزیر بشویم و رئیس جمهور بشویم و وکیل بشویم و همه اینها را داشته باشیم و همه از این ملت است. ما هر چه داریم، از این ملت است؛ البته ملت اسلامی که با فریاد الله اکبر این کار را انجام دادند. ما باید ببینیم که ملتی که ماها را به این مقام‌ها رسانده‌اند، از ما چه می‌خواهند و ما باید برای آنها چه بکنیم... . اینها می‌خواستند که اینها همه در راه اسلام که خواست ملت بود و همه کوشششان برای اسلام بود و اسلام آنها را موفق کرد؛ اینها(مسئولین) هم در همان طریق اسلامی راه بروند.[۲]

آن روی سکه پاسخ‌گویی

رهنمودی از رهبر معظم انقلاب اسلامی‏

سال گذشته، سال پاسخ گویی بود؛ پاسخ‌گویی مسئولان در برابر مطالبات ملت ایران. برخی مسئولان به نحوه شایسته‌ای پاسخ‌گویی کردند؛ لکن مقصود عمده از طرح عنوان سال پاسخ‌گویی، برآورده نشد؟ زیرا آن روی سکه پاسخ‌گویی، پرسش‌گری است. یک غرض عمده از طرح این شعار در سال ۸۳ این بود که روح پرسش‌گری در ذهن ملت ایران زنده شود و مسئولین احساس کنند در مقابل مردم باید پاسخ‌گو باشند و این حالت پاسخ‌گویی و روحیه پرسش‌گری و احساس مسئولیت در مقابل مطالبات ملت، مربوط به سال ۸۳ نیست و همه سال‌ها به همین صورت است؛ البته نوع مواجهه و پاسخ‌گویی مسئولان در قبال این شعار، یقیناً برای ذهن مردم در انتخاب‌های آینده آنان و قضاوت‌های آینده آنان، مؤثر خواهد بود.[۳]
نصیحت ... ما، پاسخ‌گو بودن است. پاسخ‌گو بودن در مقابل مجلس و قانون، یک روال معمولی دارد. من می‌خواهم از این یک قدم بالاتر بروم؛ می‌خواهم بگویم هر کاری می‌کنید، باید طوری باشد که برای آن استدلال و توجیه قانع کننده‌ای داشته باشد. اگر از شما پرسیدند: چرا این سرمایه گذاری را کرده‌اید؟ چرا آن اقدام را کردید؟ چرا آن اقدام را نکردید؟ بگویید با این استدلال؛ البته ممکن است آن استدلال غلط باشد و همه آن را نپسندند؛ امّا شما استدلال داشته باشید. پاسخ‌گو بودن، یعنی این؛ در پیشگاه خدای متعال نیز همین طور است. اگر ما پیش خدای متعال استدلال داشته باشیم، چنانچه استدلال ما غلط باشد، خدای متعال اغماض می‌کند؛ البته گاهی می‌شود که انسان استدلال خودش را قبول ندارد؛ این را خدا می‌فهمد؛ مردم هم می‌فهمند. آن جایی که استدلال را صوری درست کردیم، دیگران می‌فهمند؛ نه، باید استدلالی باشد که واقعاً خود ما را قانع کند.[۴]

مدیران دولت کریمه‏

نویسنده:جواد محدثی
اگر انقلاب اسلامی را یک حرکت تمهیدی و زمینه‌سازی برای «دولت مهدی» بدانیم، ناچار، آنان که در نظام اسلامی عهده دار مسئولیت‌های مختلف می‌شوند، از زمینه‌سازان آن «دولت کریمه» به شمار خواهند آمد.
در نتیجه، از آنان انتظار می‌رود که در سلوک فردی و اجتماعی، راهی را بپیمایند و شیوه‌ای داشته باشند که به روش «یاران مهدی» نزدیک‌تر باشد.
با ترسیم خصلت‌های آن یاران ویژه، در آن دولت کریمه، هر کس می‌تواند نمره خود را در راه آمادگی برای خدمت در آن دولت عدل و قسط، تعیین کند. بر اساس آن چه از روایت اسلامی بر می‌آید، صفات، ویژگی‌ها، عملکرد، و سیره یاران امام زمان(ع) از این قرار است:
سربازان و افسران ویژه او، آگاهند و بصیر؛ پارسایند و رها از تعلقات و وابستگی‌های دنیوی.
مردانی صاحب ایمان و عرفان، مُصلح و مسلّح، شیران روز و زاهدان شب، معجونی از اشگ و آهن، آمیخت‌های از صلابت و رأفت و تهجّد و جهاد.
دل‌هایی فولادین و استوار و سرشار از یقین دارند؛ سوزان‌تر از آتشند بر دشمنان و نرم‌تر از نسیمند بر مؤمنان.
مردانی‌اند، نستوه و پر توان، مقاوم و بلند همّت که اگر بر کوه‌ها بشورند و بگذرند، آن‌ها را می‌شکافند و از جای بر می‌کنند.
حق باورانی تسلیم و مطیع امر رهبری، ولایت پذیر، شهادت طلب و مشتاق دیدار خدا و هجرت به سوی قیامت.
فداکارانی پرورده در سایه خطرها و دامن سختی‌ها و میدان نبردها.
سلاح بر دوشانی شیفته جهاد و شهادت که «استقامت»، مدال و نشان آنان است و «ایمان»، ره‌توشه حرکتشان و «توکّل»، تکیه‌گاه همیشگی‌شان.
این‌هاست خصال یاران مهدی(ع) و اوصاف مهدویان منتظر، منتظران ظهور و چشم انتظاران پای در رکاب.
احادیث معصومین(ع)، یاران و اصحاب حضرت مهدی(ع) را کسانی معرفی می‌کنند که همه مخلصند و فداکار، ایثارگر و پر تلاش، برگزیده و خود ساخته و تربیت شده؛ یارانی که شجاع و مصمّم و با اراده‌اند؛ مطیع و گوش به فرمان و مهیای هر نوع جهاد در راه خدا.
کارها در دولت کریمه مهدی(ع)، بر دوش این یاران است؛ اما زیر نظر و اِشرافِ آن حجّت معصوم الهی.
به تعبیر احادیث، «آنان مردانی قوی‌دل و آهنین اراده‌اند که هر یک توان و قدرت چهل مرد را دارند؛ پیرامون امام و مترصّد اجرای فرمان او و در رکاب حضرتش آماده جانفشانی‌اند.
شب‌هایشان به نیایش و راز و نیاز می‌گذرد و روزهایشان به تلاش، دشمن ستیزی و عدالت گستری.
اینان، زمامداران امور و پرچمداران ولایات و حاکمان الهی در روی زمین و زیر نظر امام زمان خواهند بود؛ همان وعده «وراثت زمین به صالحان» که خدا فرموده است.
امام عصر(ع) در عین حال که بخشنده، کریم و جواد است، نسبت به اعمال و عملکرد کارگزاران حکومتش حسّاس و پی‌گیر و مراقب است.
روش شخصی آن حضرت بر ساده زیستی است. وی به عنوان رهبر مردم و اسوه خلق، لباسی ساده می‌پوشد و غذایی ساده می‌خورد و چشم جهان را به روی عدل و احسان می‌گشاید و احکام قرآن را اجرا و حدود تعطیل شده الهی را زنده می‌کند.
عصر حکومت مهدوی، دوره مسئولیت پذیری صالحان است و در آن زمان، هیچ عذر و بهانه‌ای برای مسئولیت نپذیرفتن، خانه نشینی و عافیت طلبی نیست. وقتی آن حضرت ظهور کند، اسلام را از غربت نجات می‌دهد و با انحرافات و بدعت‌ها، مبارزه‌ای سخت و بی‌امان خواهد داشت و برای اقامه سنّت‌های فراموش شده الهی، با هیچ کس مجامله و مداهنه نخواهد کرد.
کسانی که با او بیعت می‌کنند، پیمانشان بر این اساس است که «دزدی و زنا نکنند؛ مسلمانی را دشنام ندهند؛ حاجی مُحرمی را نکشند؛ حریمی را نشکنند؛ بی جهت و ناروا کسی را نزنند و وارد خانه‌ای نشوند؛ زر و سیم نیندوزند؛ احتکار نکنند؛ مال یتیم نخورند؛ ندانسته شهادت ندهند؛ مسجدی را ویران نکنند؛ شراب نخورند؛ با ابریشم و طلا خود را نیارایند؛ راه‌ها را ناامن نسازند؛ امر به معروف و نهی از منکر کنند؛ لباس خشن بپوشند؛ چهره بر خاک و سر بر بالین زمین بگذارند؛ در راه خدا به شایسته‌ترین وجه، جهاد کنند؛ بر کافران سخت بگیرند و بر مؤمنان رئوف باشند.
این، بیعت‌نامه یاران مهدی(ع) با آن امام است.
اکنون، چه کسانی آماده‌اند که با این «برنامه»، خود را وفق بدهند و هماهنگ با اهداف و شیوه‌ها و اصول دولت کریمه، آماده خدمت و مسئولیت پذیری و کارگزاری باشند؟
در این صورت است که «منتظران واقعی» شناخته می‌شوند و صف چشم به راهان صادق، از مدعیان لاف‌زن جدا می‌شود.[۵]

مشکلی به نام عدالت!

سنابرق‏

در این که معنای «عدل« و «حق» را نمی‌دانیم یا در پوشاندن جامه عمل، بر قامت حق و عدل، ناتوان یا سهل انگاریم؟ کسی‌که بتواند عدالت را از لابه لای کتاب‌ها، سخنرانی‌ها، مصاحبه‌ها و طرح‌ها بیرون آورد و به آن «عینیّت» بخشد، می‌تواند خود را عدالت محور بداند.
عدل، کلمه‌ای زیبا و شعاری جذاب است؛ امّا مهم آن است که بتوانیم آن را از وجود شفاهی و لفظی به متن عمل و صحنه اجرا بکشانیم و الا ممکن است فاصله عدل لفظی تا عدل عملی، به اندازه فاصله «ستم» تا «داد» و حق تا باطل باشد.
حضرت علی(ع) می‌فرماید:
«اگر مرا به غل و زنجیر بندند و بردشت و بیابان و خارستان بکشند، برای من آسان‌تر و گواراتر از آن است که روز قیامت، خدا را در حالی دیدار کنم که بر بنده‌ای ستم کرده باشم یا به ستم و ناروا، پوست گندمی را از دهان موری گرفته باشم».[۶]
این را در عمل و شیوه کشور داری و دادرسی مولا دیده‌ایم.
رفتار علی(ع) با دوست و دشمن، دور و نزدیک و خویش و بیگانه، در این مورد، روشن‌تر از آن است که نیاز به شاهد باشد. رفتاری که با طلحه و زبیر و ماجرای خاموش کردن شمع بیت المال داشت، پاسخ منفی به زیاده خواهی برادرش عقیل و داستان آهن گداخته، نامه توبیخ آمیزش به عثمان بن حنیف استاندار بصره، حضورش در دادگاه و عتابش به قاضی که چرا او را امیرالمؤمنین خطاب کرده، پرهیز از قصاص قبل از جنایت نسبت به ابن ملجم، هشدارش نسبت به ماجرای عاریه گرفتن گردن‌بند از بیت المال و... تنها نمونه‌ها و اسنادی از پرونده «عدالت علوی»، نه در شعار، بلکه در مرحله عمل و اجراست.
پیروی از «عدل علی»، یعنی جلوگیری از رانت خواری، پرهیز از به کارگیری بودجه و امکانات بیت المال برای کارهای‌شخصی ، رعایت نوبت و مراعات حق دیگران، پرهیز از تقدم آنان که آشنایی یا نسبتی با مسئولان دارند، مأموران دولتی را به صورت گماشته دنبال کارهای شخصی نفرستادن، در اجرای قانون به توصیه‌ها گوش ندادن، در معاف کردن یا به مأموریت فرستادن، حبّ و بغض شخصی را دخالت ندادن، پرونده‌ای را بارشوه از چرخه بررسی‌خارج نساختن و... .
عدل علی(ع)، عمل به حق است؛ هر چند به زیان خود باشد. عدل علی(ع)، مراعات ضعیفان و مستضعفان و محرومین است؛ در وضع قانون، اخذ مالیات، راه انداختن کارها، رسیدگی به شکایات و رفع مشکلات.
رفتار یکسان با دو متشاکی که یکی پولدار و صاحب عنوان است و دیگری بینوا و گمنام و سرانجام عدل علی(ع)، ترجیح دادن رضای خالق بر رضای خلق و توجه به خشنودی عموم است؛ هر چند با ناراحتی و نارضایی «خواصّ» باشد.
مردم، «کمبود» را می‌پذیرند؛ امّا «تبعیض» را نه.
راستی... اگر در جامعه‌ای، توقع ارباب رجوع از آنان که کاری در دست دارند، این گونه باشد: «یک کاری برایمان بکن؛ یک جوری راه بینداز؛ جبران می‌کنم و...» و شیوه کارگزار در پاسخ این باشد: «ببینم چه کاری می‌توانم بکنم؛ نمی‌شود؛ ولی‌سعی می‌کنم راهی برایش پیدا کنم؛ راه ندارد؛ ولی روی شما را هم نمی‌توان زمین انداخت و...»، آیا می‌توان چنین جامعه‌ای را عدالت محور و حق گرا شمرد؟
از آنان که در «اَلستِ انقلاب»، به عدل علوی «بلی» گفتند، انتظار نیست که امروز که میدان آزمون است، در بستر «لا» بیارمند و دم زدن از حق محوری و ارزش‌های انقلاب را «تفکّر پنجاه و هفتی» بنامند!
فراموش کردن پیمان و عهد، از مردانگی به دور است.

ریاست یا خدمت‏

نویسنده:محمود شریفی اقدم
عبدالله بن عباس در منزل ذی قار[۷] بر امیر مؤمنان (ع) وارد شد؛ در حالی که امام مشغول وصله کردن کفش خود بود؛ به او فرمود: قیمت و ارزش این کفش چقدر است؟ ابن عباس گفت: ارزشی ندارد. امام علیه السلام فرمود: به خدا سوگند! همین کفش بی ارزش برایم از حکومت بر شما محبوب‌تر است؛ مگر این که با این حکومت، حقّی را به پا دارم و یا باطلی را دفع نمایم‏[۸].
از این جمله امام علیه السلام استفاده می‌شود که هدف و نیّت در همه امور، به ویژه در کارهای مهمّی همانند حکومت و مسئولیت، نقش بسیار بزرگی دارد. از این رو، رسول گرامی اسلام (ص) فرمود:
«نیة المومن خیر من عمله، و نیة الفاجر شرّ من عمله و کل عامل یعمل نیّته؛[۹] نیت و هدف انسان مؤمن، بهتر و با ارزش‌تر از عمل اوست و نیّت انسان فاسد، بدتر از عمل اوست و هر عمل کننده (و کارگزاری) با نیت خود عمل می‌کند.» امام صادق علیه السلام می‌فرماید: «مردم در قیامت طبق نیّت و اهداف خود محشور می‌شوند.» پیامبر صلی الله علیه و آله می‌فرماید: «انّما الاعمال بالنیات؛[۱۰] ارزش و میزان در کارها، به اهداف و نیت‌هاست.» آری، در مکتب علی علیه السلام هم اگر هدف از حکومت و مسئولیت، برپایی حق یا دفع باطلی باشد، ارزش دارد و الّا هیچ ارزشی ندارد.
اگر هدف این شد، دیگر انسان متعهد و متدین، بلکه انسان عاقل و خردمند، هیچ وقت سراغ حکومت و ریاست و مسئولیتی که هدف دنیا باشد، نمی‌رود؛ چون جز زحمت و گرفتاری دنیوی و اُخروی چیزی عاید انسان نمی‌شود.
امام صادق علیه السلام می‌فرماید: «من طلب الرئاسة هلک؛[۱۱] کسی که در پی ریاست (هدف دنیوی) باشد، هلاک خواهد شد.» در سخن دیگری آمده است: «من أراد الریاسة هلک؛[۱۲] کسی که نیّت ریاست داشته باشد، نابود می‌شود.» از رسول اکرم صلی الله علیه و آله چنین نقل شده است:
«کسی که سرپرستی و مسئولیت ده نفر از مسلمانان را به عهده بگیرد و بین آنان به عدالت رفتار نکند، در روز قیامت با دست‌ها و پاهای بسته به صحنه قیامت می‌آید؛ در حالی که طوقی در گردن دارد؛ کنایه از این که با خواری و ذلت وارد قیامت می‌شود.
پذیرفتن مسئولیت و حکومت، با هدف خدمت به مردم، از وظایف بسیار بزرگ و لازم است و انسان‌های لایق و شایسته، باید آن را برعهده گیرند و هیچ جامعه‌ای، هر چند کوچک، بدون حکومت نمی‌تواند به زندگی ادامه دهد. امیر مؤمنان، علی علیه السلام می‌فرماید: «لابد للناس من أمیر برّ او فاجر؛[۱۳] مردم ناچارند امیر و حاکمی داشته باشند؛ خواه خوب باشد یا بد»؛ یعنی مردم نمی‌توانند بدون حاکم و رئیس به زندگی ادامه دهند.
بنابراین، اصل پذیرش مسئولیت و حکومت با هدف خدمت به خلق، از عبادات بسیار بزرگ است و انسان‌های شایسته و لایق، باید آن را بپذیرند؛ امّا هدف و نیّت، باید همان خدمت به خلق و اقامه عدل، حق و دفع ظلم باشد.
اگر در جامعه اسلامی، افراد این را باور کردند، دیگر داوطلب شدن برای مسئولیت و رأی دادن برای مسئولیت، رنگ خدایی پیدا می‌کند و افرادی هم که با این هدف، مسئولیت می‌پذیرند، رفتار، گفتار و روش آنها در جهت رضای خدا و آسایش جامعه خواهد بود.
چنین کسی، هنگام انتخاب همکاران و نیروی تحت فرمان خود فقط به سراغ کسانی می‌رود که عاشق خدمت به مردم و شایسته مسئولیت پذیری باشند.
اگر همه مردم، به ویژه مسئولین، به وظیفه انسانی و اسلامی خود عمل نمایند و شایسته سالاری و شایسته خدمتی را مورد توجه نظر قرار دهند و در عمل به آن پایبند باشند، وعده قطعی الهی به وقوع خواهد پیوست.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: خداوند بندگان ویژه‌ای دارد که آنان را در بلندترین مرتبه بهشت جای می‌دهد؛ زیرا آنان عاقل‌ترین مردم دنیا در همه زمان‌ها هستند. سئوال شد چطور آنان عاقل‌ترین مردم جهان هستند؟ فرمود: همّت و هدف آنها این است که با انجام کارهایی که مورد رضای اوست، به سوی پروردگارشان با سرعت پیش بروند؛ از این رو، دنیا و زرق و برق و ریاست آن در نظرشان بسیار بی ارزش است و رغبتی به زیادی‌های دنیا ندارند.
آنان در این دنیا که مدت آن کوتاه است، صبر می‌کنند تا استراحت و آسایش طولانی آخرت را به دست آوردند.[۱۴]
به امید روزی که فرهنگ ناب محمدی و علوی در جامعه گسترش یابد و آیه نوید بخش «هو الذی ارسل رسوله بالهدی و دین الحق لیظهره علی الدین کلّه و لو کره المشرکون» تفسیر گردد.[۱۵]

ثبات و تحول در مدیریت‌ها

نویسنده:محمود مهدی پور
پس از انتخابات، برخی تغییر و تحول‌ها در مدیریت کشور رخ می‌دهد و در دستگاه‌های مختلف دگرگونی پدید می‌آید. برخی مدیران خود استعفا می‌دهند؛ برخی عزل می‌شوند؛ برخی جابه‌جا می‌گردند و برخی نیز ارتقاء مقام پیدا می‌کنند. پست‌ها در هم ادغام می‌شوند و سازمان دست‌خوش دگرگونی می‌شود. با تغییر مسئولان مالی، عزل و نصب‌های فراوان در کشور ما و دیگر نقاط عالم رخ می‌دهد و جابه‌جایی‌های بسیار صورت می‌گیرد.
این عزل و نصب‌ها، گاهی بحق، منطقی و سنجیده و بسیاری از اوقات هم نارواست و به دلایل نا مقبول، افراد جدیدی در مدیریت به کار گرفته می‌شوند و افرادی عزل و یا بی جهت منتقل می‌گردند.
مسئولیت، ثروت، فقر، شهرت، گمنامی، به قدرت رسیدن و کنار گذاشته شدن، همه در تفکر توحیدی، زمینه امتحان است.
امام صادق علیه السلام فرموده است: «ما اعطی عبد من الدّنیا الاّ اعتباراً و مازوی عنه الاّ اختباراً؛ دست‌یابی‌های دنیا، اعتبادی و محرومیت‌های آن اختباری و آزمایشی است».[۱۶]
صرف نظر از عزل و نصب‌هایی که گاهی ممکن است به دلایل خاص و به انگیزه منافع فردی و گروهی و یا برای ثبات یا تحول در مدیریت‌ها صورت گیرد، باید دید که آیا دیدگاه عادلانه، صادقانه و بیطرفانه در این مسئله، ثبات مدیریت‌ها ست یا تحول آن؟
در این جا توجه به چند نکته زیر ضروری است:
جهان، جهان تغییر و تحول است. طبیعت، جامعه و فرد، همه در حال دگرگونی هستند و نیازهای افراد و جوامع، مرگ و زندگی، سلامت و بیماری، پیری و جوانی، اختراعات و اکتشافات، از قوانین حاکم بر افراد و جوامع و سنّت‌های ثابت الهی است.
نه هرگونه ثبات در مدیران را می‌توان بر اساس عدالت، حقیقت و انگیزه و معیارهای مشروع و منطقی دانست و نه هرگونه تحول و تغییر و ارتقا و تنزل درجه را می‌توان ظالمانه، ناروا و نا مطلوب اعلام کرد.
باید معیارهای دیگری برای ثبات و تحول جست‌وجو شود که یکی از دو گزینه را عادلانه و مشروع و منطقی سازد.
امام علی(ع) می‌فرماید: «من رفع بلا کفایة وضع بلا جنایة؛ هرکس بدون صلاحیّت اوج گیرد، بدون جنایت فرو افتد».[۱۷]
بر اساس قانون الهی، در نظام آفرینش و به اقتضای طبیعت انسان و جهان، به دلیل مرگ، بیماری و تحولات اجتماعی، هرگاه آیه‌ای از آیات الهی نسخ یا کنار گذاشته شد، آیه‌ای بهتر از آن یا همانند آن جایگزین آن شده است.[۱۸]
در تاریخ انتصابات الهی، هیچ گونه عزلی از سمت‌های رسالت، نبوّت و امامت نقل نشده است؛ گر چه انتقال مکانی و جابه جایی در مناطق فعالیت بارها وجود داشته است و برخی پیامبران مثل موسی و هارون تحت نظر همدیگر کار می‌کرده‌اند و برخی از آنان، نسبت به برخی دیگر برتری و فرماندهی داشته‌اند.
اگر چه خداوند قوانین ثابتی دارد که برخی از عصر آدم تا خاتم پیامبران (ص) تداوم داشته، ولی سه نوع تغییر در مدیریت‌های منصوب از سوی خداوند متعال هم جریان داشته است که عبارتند از:
۱- تغییر در قوانین.
۲- تغییر در مجریان.
۳- تغییر در ساختار حکومت‌ها.
در زندگی امامان (ع) که در رأس قدرت قرار داشته‌اند، عزل و نصب کارگزاران بارها صورت گرفته است.
در عزل و نصب‌ها، گاهی مصالح امت مورد توجه بوده و گاهی مصالح خود کارگزار معزول مورد توجه قرار گرفته است و گاهی نیز فردی شایستگی مقامی بالاتر داشته که بدان جایگاه انتقال یافته، برخی اوقات نیز فرد در مقام خویش گرفتار انحراف و سقوط شده بود و لازم بود از سوی معصومین(ع) کنار گذاشته شود.
تغییر و جا به جایی در مسئولان قضایی، سیاسی و شورای نگهبان، بارها در عصر امام و مقام معظم رهبری به وقوع پیوسته است.
این تحولات نشان می‌دهد که ثبات مدیران و مدیریّت‌ها، وحی الهی نیست که هرگز تغییر نکند؛ بلکه معیار ثبات و تحوّل، صلاحیّت‌های مدیران و نیازهای واقعی ملت و کشور است. وقتی مدیری بحق در جایگاهی منصوب می‌شود و صلاحیّت‌های علمی، اعتقادی، اخلاقی و کاری مربوط به آن مسئولیت را داراست، تا نیازهای کشور و امت به این مدیریت باقی است، نباید معزول شود و تجارب وی باید مورد استفاده قرار گیرد؛ امّا تغییر مدیران به دلیل فقدان صلاحیت، ناتوانی در انجام مسئولیت، خستگی و استعفای شخصی، بیماری و موانع جسمی و روحی و یا برای بهره‌گیری از مدیران در جایگاهی مناسب، کاری مقبول و منطقی است.
تغییر نمایندگان در کشورها، نهادها، مراکز استان‌ها، بارها در عصر امام و مقام معظم رهبری به وقوع پیوست.
نه هر تغییر، عزل و استعفایی نشان عدم شایستگی است و نه هر نصب و ابقایی، تداوم صلاحیت افراد را تضمین می‌کند.
در خلقت، نظام احسن حاکم است. مدیریت الهی هم بهترین مدیریت ممکن و مقدور در اداره جهان است. مدیران خوب، کسانی هستند که بیشترین هماهنگی را با معیارهای الهی و قوانین و اهداف الهی داشته باشند. در مدیریت الهی، اهداف، ثابت و تکامل آفرین است و قوانین اصلی، ثابت و عمومی است .
این قوانین، بهترین هماهنگی را با فطرت و نیازهای راستین فرد و جامعه دارند و برخی قوانین به اقتضای عصرها و نسل‌ها متفاوت و موقّت می‌باشند.
مدیران شایسته، کسانی هستند که اهداف مکتبی مدیریت الهی را پاس بدارند؛ قوانینی ثابت و مستحکم الهی را اجرا کنند و تحول در ابزارها و روش‌ها را در نظر بگیرند.
پرورش مدیران صالح و شایسته، وظیفه‌ای است که مسئولان عالی هر نظام باید برای آن برنامه داشته باشند.
گزینش بهترین استعدادها به منظور تربیت نیروهای شایسته و توانمند در اداره کشور و ایجاد نهاد تربیت مدیران، از کارهایی است که مسئولان هر نظام باید انجام دهند.
مسئولان عالی نهادها، باید جایگزین‌هایی را برای خویش پرورش دهند تا سرنوشت مدیریت کشور، به تصادف و اتفاق سپرده نشود و نا اهلان بر مسند مدیریت تکیه نزنند.

.. به دقت حسابرسی می‌شوید

از سخنان مرحوم آیة الله احمدی میانجی

یکی از مسائل مسلم، سؤال قبر است؛ حتی علمای عامه نیز گفته‌اند که از مسائل مسلم عند المسلمین است؛ نه شیعه. همه مسلمان‌ها معتقدند که در قبر سؤال و جواب وجود دارد؛ بلکه مرحوم سید علیخان، شارح صحیفه سجادیه فرموده که جزو ضروریات دین است؛ نه ضروریات مذهب؛ یعنی اگر کسی منکر شود، همان مسئله‌های ضروت دین پیش می‌آید. بعضی از اهل سنت گفته‌اند که تمام مسلمان‌ها متفق شدند که سؤال در قبر حقیقت دارد. مرحوم مجلسی در بحار نیز به این امر اشاره کرده‌اند.
وقتی ما را به سلامتی تحویل خانه قبر دادند، از ما یک سری سؤالات ابتدایی خواهند پرسید که ظاهرش این است که سؤال از کلیات است؛ به جزئیات نمی‌رسد. روز قیامت همه را جمع می‌کنند و رو در رو می‌کنند و حق هر کس را از هر کس می‌گیرند.
خداوند در روز قیامت همه را جمع می‌کند؛ حتی یک نفر که به یک حیوان ظلم کرده، آن جا باید حسابش را پس بدهد. بنده اگر وقت شما را تلف کردم، باید حساب شما را بدهم. روایتی از امام علی (ع) است که می‌فرمایند: «آنها که در جنگ صفین کشته شده‌اند، حسابشان را باید من و معاویه پس بدهیم». هر کسی هر کاری می‌کند، باید روز قیامت حسابش را پس بدهد.
امیر المؤمنین (ع) به‌ام کلثوم(س) فرمود: «این مرغابی‌هایی که در این جا حبس کردی یا به دانه شان برس یا آزاد کن». از کارهای ابتکاری حضرت امیر المؤمنین(ع)، ایجاد مؤسسه حفظ و نگه‌داری حیوان‌های گم‌شده بود. در تاریخ نوشته‌اند که حضرت امیر المؤمنین (ع) در کوفه یک مؤسسه‌ای درست کرده بود که حیوانات گم‌شده را از بیابان‌ها و شهر جمع می‌کردند؛ می‌آوردند به آن‌جا و نگه‌داری می‌کردند و ایشان هم دستوری به مسئول مؤسسه فرموده بودند که آنقدر به این حیوانات علف و آب بده که نه چاق بشوند و نه لاغر (اگر لاغر شوند، معلوم است برای حیوان کم گذاشته است و اگر چاق شوند، معلوم است که از بیت المال استفاده کرده است.)
.. عالم، عالم واقعیت و حقیقت است. این خدایی که این عالم را به این منظمی آفریده، سانتیمتر، میلیمتر،... با دقت، حتی در آن وزن هوا و مقدار هوا را تعیین کرده است. عمل من و شما چوب اندازی نیست؛ بلکه به دقت حسابرسی می‌شود؛ اما در قبر یک مقدماتی وجود دارد که سؤال می‌شود راجع به خدا نظر داشتی؟
می‌گوید: نه، من خدا را قبول دارم. خدا یکی است. پیغمبر را چی؟
رسول خدا (ص) را می‌گویی، بله؛ ما که حرفی نداشتیم. خوب بعد از او، ولی چه کسی بود؟ می‌گوید علی (ع). می‌گویند: مانند خواب عروس، بخواب؛ یعنی خیلی راحت و خوش بخواب. در بعضی از روایات آمده است که از اعمال دیگر نیز سؤال می‌شود؛ مثلاً از نماز، زکات و... .
آیا از شما نمی‌پرسند که این همه خون شهدا را چه کردید؛ پا روی همین خون‌ها گذاشتید.
از رسول خدا (ص) سؤال کردند: اول ملکی که در قبر می‌آید، قبل از نکیر و منکر، کیست؟
حضرت فرمودند: «یک ملکی است بسیار زیباست که عملی که در دنیا انجام داده‌ای، می‌نویسد تا ملک‌هایی که بعد می‌آیند، پرونده آماده باشد.» انبیا به خدا پناه می‌بردند؛ شما هم در مقابل گناهان به خدا پناه ببرید. یک وقت نگویید که من این طور می‌کنم. یک وقت کسی گفت: اگر خدا به من پول بدهد، ببینید من چه کار می‌کنم. دو و سه گوسفند پیدا کرد؛ آخرش این شد که زکات نداد و گفت مگر ما یهودی و نصرانی هستیم که از ما فدیه می‌گیرند.
از حضرت رسول(ص) نقل شده که میتی نمی‌ماند؛ نه در شرق و نه در غرب و نه در خشکی و نه در دریا؛ مگر این که نکیر و منکر می‌آیند و از ولایت امیرالمؤمنین(ع) از او سؤال می‌کنند.

مدیری چون سلمان‏

نویسنده:محمدباقر پورامینی
مدائن با پیشینه‌ای کهن و مرکز فرمان روایی خسروان ایرانی، شهری در شرق دجله است با خاطره‌های تلخ و شیرین سلطنت و شوکت پادشاهان ساسانی، در سایه بزرگترین قصر شاهی.
ایوان مدائن یا همان طاق کسری، مرکز یکی از بزرگ‌ترین قدرت‌های جهانی بود که در سال ۱۶ هجری، تسلیم نیروهای سپاه اسلام شد.
در دوران جدید، فرمان روایی بر این منطقه، سینه چاکان بسیاری داشت؛ زیرا هم شأن و موقعیت داشت و هم درآمدهای سرشار و بی حساب.
راستی، امیر جدید مدائن، چگونه امیری است؟
چه نوع زندگی و رفتاری داشت؟ و ده‌ها پرسش دیگر که دانستن آنها برای هر مدیری می‌تواند جذاب باشد.
حکم فرمان روایی مداین برای سلمان فارسی صادر شد؛ همان روزبه، پسر خشنوذانی که به جهت قرب و منزلت خاصش نزد رسول گرامی اسلام، سلمان محمدی نامیده شد.
او پس از رحلت پیامبر، در شمار اصحاب علی علیه السلام و از مؤمنان به جانشینی او بود و در خلافت عمر، به حکومت مدائن منصوب شد. به هر حال، مملکت اسلامی باید اداره می‌شد و تصدی چنین پست‌هایی، مایه دل گرمی خواص و آرامش عوام بود؛ آنگونه که حذیفه یمانی مدتی بر این منطقه فرمان روایی کرد و یا عمار یاسر فرمان روایی کوفه را عهده دار شد.
والی جدید مدائن، بر ۳۰ هزار مسلمان حکومت می‌کرد.
حقوق استانداری‌اش ۵ هزاردرهم بود و او، همه مستمری خود را صدقه می‌داد.
دو جامه (عبا) داشت که هنگام سخنرانی یکی را به زیر پای خود می‌گسترد و دیگری را به دوش می‌افکند.
از کسی چیزی نمی‌پذیرفت.
خانه‌ای نداشت و برای تهیه آن نیز دست و پا نزد، خود، کار می‌کرد؛ حصیر و زنبیل می‌بافت و از تلاش خویش روزی کسب می‌کرد.
ساده می‌زیست و به اندک غذایی چون نان جو اکتفا می‌کرد.
از درآمدش، گوشت یا ماهی‌ای می‌خرید و آن گاه، جذامیان را به خوان خود دعوت می‌کرد و با آنان هم سفره می‌شد![۱۹] او حتی حاضر نبود این هزینه خیریه را از بیت المال صرف نماید.
وقتی کسی به او اعتراض کرد که چرا تو کار می‌کنی در حالی که امیری، و رزق و روزی برایت سرازیر است، گفت:
من می‌پسندم که از دست رنج خود ارتزاق کنم.[۲۰]
حضرت علی علیه السلام، سلمان را دریایی می‌دانست که قعرش دست نایافتنی است.[۲۱] امیری چون سلمان فارسی ، نمونه کامل یک مدیر اسلامی بود و به خوبی می‌توانست الگویی برای همه امیران دولت بزرگ اسلامی باشد.
اما افسوس، آنان که بر رأس هرم قدرت جای گرفته بودند، برای امیران و والیان «شأن» دیگری ساختند؛ مدیر دولت عمر خطاب می‌بایست در شیوه معاشرت با مردم، هزینه زندگی، رفت و آمد و مرکز سکونت و فرمان روایی، هیبت و شوکت استانداری را رعایت می‌کرد و نه عدالت اسلامی را.!
در دولت او، اشرافیت «معاویه» در شام الگو بود، نه ساده زیستی«سلمان» در مدائن.
معاویه مورد مدح و تشویق قرار می‌گرفت، و سلمان تازیانه منع و توبیخ بر جان می‌خرید.
چون از سلمان پرسیدند چرا دیگر کار نمی‌کنی؟ در پاسخ به ممانعت عمر اشاره کرد؛ به او نوشتم بگذار به حال خود باشم، او دوبار نهی کرد و بار سوم به تهدیدم پرداخت![۲۲] سلمان فارسی در پاسخ به نامه توبیخ‌آمیز عمر، چنین مرقوم داشت:
بسم الله الرحمن الرحیم
از سلمان غلام پیغمبر، به عمر بن خطاب.
اما بعد، نامه‌ای از تو به من رسید که مرا در آن توبیخ نموده بودی.
در آن نامه، متذکر شده بودی که در آن جا به شغل حصیر بافی رو کرده و غذایت نان جو می‌باشد؛ بدان که این از اموری نیست که بتوان مسلمان را بدان سرزنش نمود. به خدا سوگند ای عمر! که خوردن نان جوین و بافتن حصیر و بی نیازی از مردم، نزد خدا بهتر است از خوردن و نوشیدن غذا و نوشابه رنگارنگ که از اموال مردم و غصب حقوق تأمین گردد و مقامی را ادعا کند که شایسته آن نباشد. پیغمبر خدا را به یاد دارم که هرگاه نان جوینی به دستش می‌رسید، می‌خورد و به آن راضی بود.
و اما این که یاد آور شده بودی که از حقوقم مصرف کنم، من آن را ذخیره روز فقر و گرفتاری خویش در آن سرا ساخته‌ام که در آن روز بدان نیازمندترم و به خدا قسم! غذایی که از گلویم بگذرد و معده‌ام آن را بپذیرد، فرقی ندارد که آن غذا مغز گندم و مغز استخوان بود یا سبوس جو.
و اما این که گفته‌ای تو به گونه فردی عادی زندگی می‌کنی و مردم را به خویش گستاخ نموده تا جایی که هیبت مقام والی را به دست فراموشی سپرده و مردم به گرده‌ات سوار شده، آبروی سلطنت خدایی را برده‌ای و این روش، موجب ضعف و زبونی قدرت اسلام می‌شود، بدان که ذلت در طاعت پروردگار به از عزت در عصیان او می‌باشد و تو خود می‌دانی که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در اوج قدرت و مقام نبوت، آن چنان با مردم انس و الفت داشت و خودمانی زندگی می‌کرد که هیچ امتیاز ظاهری با دیگری در وجود او دیده نمی‌شد و گویی یکی از مردم بود؛ غذایش ساده و لباسش خشن بود؛ سیاه و سفید، قرشی و غیر قرشی، همه را به یک چشم می‌دید و خودم از او شنیدم می‌فرمود: هر که پس از من سرپرستی هفت نفر مسلمان را به عهده گیرد و در میان آنها به عدالت رفتار نکند، خداوند را برخود خشمناک ساخته است».[۲۳]
سلمان در دوران پایانی خلافت عثمان عفان، در سال ۳۵ هجری در مدائن رحلت کرد.[۲۴]
منصور بزرج، از امام صادق علیه السلام پرسید:
آقا! یاد سلمان فارسی را فراوان از شما می‌شنوم؛ سبب چیست؟
امام مهربانانه منصور را نگریست و فرمود:
مگو سلمان فارسی؛ بگو سلمان محمدی.
سبب آن که من او را فراوان یاد می‌کنم، این است که در او سه خصلت عظیم است که به آن آراسته بود؛ ۱- خواسته امیرمؤمنان علیه السلام را بر هوای نفس خود ترجیح می‌داد.
۲- فقرا را دوست می‌داشت و آنان را بر صاحبان ثروت و قدرت ترجیح می‌داد.
۳- به دانش و دانشمندان محبت می‌ورزید.[۲۵]
بی شک تحقق عدالت، در گرو سامان یابی نظام مدیریتی ماست؛ البته بر آن مداری که مدیری چون سلمان الگو و شاخص باشد.

مدیر و نظام توحیدی

نویسنده:عبدالرحیم اباذری
مدیریت در حکومت و نظام جمهوری اسلامی، در واقع یکی از مراتب توحید به شمار می‌آید؛ به طوری که با قطع نظر از آن، مسئله توحید ناقص خواهد بود.
یکی از مراحل توحید افعالی، توحید ربوبی در حکومت و ولایت است؛ یعنی علاوه بر جَعل قوانین و تشریع بایدها و نبایدها، مجری، اداره کننده و ناظر این امور نیز بایستی از سوی خداوند انتخاب شود. بشر بایستی تحت سرپرستی، هدایت و ولایت فردی امین، عالم و شجاع باشد که از سوی خداوند برگزیده می‌شود و در غیر این صورت، هدف از آفرینش که همانا تکامل واقعی انسان و در نهایت لقای الهی است، هرگز تحقق پیدا نخواهد کرد و این، همان فلسفه بعثت پیامبران و ضرورت امامت و رهبری در اسلام است. در زمان غیبت، این امامت و رهبری، بدون هیچ کم و کاستی، به فقهای جامع الشرایط انتقال پیدا می‌کند.
از این رو، تشکیل حکومت و نظام اسلامی، تحت اشراف و نظارت ولی فقیه جامع الشرایط و تن ندادن به حاکمیت‌های غیر الهی غرب و شرق، از اولویت‌های انکارناپذیر جامعه اسلامی است؛ زیرا حکومت، یکی از مراحل و ارکان توحید افعالی به شمار می‌آید و توحید افعالی نیز یکی از مراتب توحید است.
بنابراین، ضرورت تشکیل حکومت اسلامی و ولایت و رهبری فقیه جامع شرایط، قبل از این که یک بحث صرفاً سیاسی و اجتماعی باشد، یک بحث کاملاً کلامی، اعتقادی و یک جهان بینی ناب اسلامی و شیعی است.
در این نظام توحیدی، مدیران و مسئولان از جایگاه مهمی برخوردارند. کارگزاران و مدیران در رده‌های مختلف حکومت اسلامی، به منزله طلایه داران توحید در جامعه اسلامی به شمار می‌آیند. آنان مجریان اهداف و دستورات الهی در جامعه می‌باشند. هر کارگزار و مدیری در این جایگاه عظیم، مسئولیت سنگینی دارد. یک لحظه غفلت و سستی در انجام این وظیفه، منجر به اختلال در نظام توحیدی می‌شود؛ همان گونه که انجام وظیفه صحیح و ایفای‌نقش مطلوب، سبب نشر فرهنگ توحیدی در جامعه و گام برداشتن در جهت پیاده شدن آرمان‌های نظام توحیدی خواهد شد؛ البته این پیامدهای منفی و مثبت، در بُعد دنیوی آن است و از نظر اخروی نیز قبول مسئولیت، خدمت صادقانه و تحمل مشقات در این نظام، از عبادات شمرده می‌شود و به یقین پاداش بزرگی در پی خواهد داشت؛ همان‌گونه که سهل‌انگاری، کم کاری، خیانت و سوء استفاده یک مدیر از مسئولیت، موجب خسران و عقاب ابدی می‌شود.

خشونت و خشم

گزیده حدیث هفتم از چهل حدیث حضرت امام خمینی‏
نویسنده:محمود لطیفی
قال ابو عبدالله علیه السلام: «الغصب مفتاح کلّ شرّ.» خشم، حالتی روحی است که بر اثر آن، گردش خون در بدن شتاب می‌گیرد و رنگ چهره و چشم سرخ می‌شود و انگیزه هجوم، حمله و انتقام رخ می‌دهد و گاهی بر اثر آن، کنترل طبیعی از دست انسان خارج می‌شود. امام باقر علیه السلام می‌فرماید:
«ان هذا الغصب جمرة من الشیطان توقد فی قلب ابن آدم و انّ احدکم اذا غصب احمّرت عیناه؛ خشم، اخگری شیطانی است که در دل انسان زبانه می‌کشد؛ این است که وقتی یکی از شما خشم می‌گیرد، چشمانش سرخ می‌شود.» انسان چون دائماً در معرض خطر است، خداوند نیرویی در نهاد او قرار داده تا به هنگام احساس خطر و مواجهه با زمینه‌های نامساعد و عوامل زیانبار، تحریک گردیده، با جوشش خود، انسان را از دام خطر برهاند و از هر آن چه برای انسان ارزشمند است و در معرض خطر قرار گرفته، دفاع کند.

منافع خشم‏

نیروی جاذبه و دافعه و خواهش و خشم، دو نیروی اساسی و عمیق و اصیل در ذات همه هستی و از نعمت‌های بزرگ الهی در نهاد آفرینش است. خشم، یکی از دو نیروی آبادگر دنیا و آخرت و باعث حفظ و بقای شخص و نوع و نظام و خانواده می‌باشد.
خشم، در تشکیل جامعه بشری نقش بسزایی داشته و نبود آن، علت بازماندن انسان از مواهب ترقی و کمال می‌گردد. اداره امر به معروف و نهی از منکر و اجرای حدود و تعزیرات و بسیاری دیگر از سیاست‌های مدیریتی و تربیتی، در شیوه کاربرد نیروی خشم قرار دارد. جهاد با دشمنان دین و حفظ نظام بشر و دفاع از جان، مال و ناموس و جهاد با نفس که بزرگ‌ترین دشمن انسان است، دفع تجاوزات و تعدیات و حفظ حدود و ثغور و دفع مضرات از جامعه و شخص، تنها به وسیله این نیرو (خشم) ممکن است. از این رو، عالمان اخلاق برای مقابله با خمودی و خاموشی خشم و تحریک آن، معالجات علمی و عملی ارائه نموده، آنها را که سرکوبی خشم و خاموشی آن را از کمالات انسانی و درجات متعالی اخلاقی شمرده‌اند، دچار خطای بزرگ می‌دانند.

مفاسد خشم یا افراط در نیروی غصب‏

همان گونه که تفریط و کوتاهی در بهره‌مندی از نیروی خشم، نیازمند اصلاح و معالجه است، افراط در آن نیز از رذایل بسیار خطرناک اخلاقی و ریشه مفاسد بسیاری می‌باشد که برخی عبارتند از:
۱- فساد ایمان؛ پیامبر گرامی اسلام می‌فرماید: «همان گونه که سرکه، شیرینی عسل را فاسد می‌کند، خشم نیز ایمان را فاسد می‌کند».[۲۶]
۲- فشار عصبی مداوم و تحریکات شدید، دنیا را برای انسان تنگ و تاریک می‌نماید و زندگی را تلخ می‌کند و صورت برزخی این حالت در عالم آخرت، آتش غضب الهی می‌باشد.
۳- با رسوخ این حالت افراطی در نفس انسان، باطن او همچون درنده‌ای مهاجم شده، فردای قیامت، او به صورت درندگان درخواهد آمد.
۴- چه بسا بر اثر افراط در خشم، معاصی و مفاسد دیگری، چون توهین به انبیا، اولیاو مقدسات، قتل نفس، هتک حرمت و... نیز پیش آید.
۵- برخی مفاسد اخلاقی همچون کینه بندگان خدا، انبیا و اولیا و حتی جسارت به ذات مقدس خداوند، حسادت، بخل، نفرت، پرونده سازی و افشای اسرار دیگران و... از پیامدهای افراط در خشم می‌باشند.

درمان خشم‏

انسان در حال آرامش و سلامت نفس، باید با تفکر در مبادی و عوامل و نیز آثار و پیامدهای خشم، در صدد علاج برآید. نیروی خشم، نعمتی از نعمت‌های الهی است که استفاده نادرست از آن، خیانت در امانت است. یکی از راه‌های مهم در درمان خشم، منصرف کردن نفس از حالت خشم، به وسیله رفتن از محلی است که اسباب غصب در آن جا فراهم شده - یعنی اگر نشسته است، برخیزد و اگر ایستاده است، بنشیند یا به ذکر خدای تعالی مشغول شود - حتی بعضی، ذکر خدا را در حال غضب واجب می‌دانند- و یا مشغول کارهای دیگر شود و در هر صورت، در آغاز ظهور خشم، جلوگیری از آن بسیار سهل است. در مورد راه دوم، حضرت باقر علیه السلام می‌فرماید: «و ایّها رجل غضب علی ذی رحم فلیدن منه فلیمسّه فانّ الرحم اذا مُسّت سکنت».[۲۷]
یکی دیگر از معالجات اساسی خشم، ریشه کن نمودن مادّه آن از نفس می‌باشد. در این زمینه، مهم‌ترین سبب خشم، خودخواهی است و انسان براثر افراط در محبت مال، مقام و قدرت، به هنگام احساس کاستی در این امور، در صدد دفاع بر می‌آمد و بر عوامل مزاحم آنها خشم می‌گیرد.
از دیگر عوامل تهییج خشم، کبر، خود پسندی، فخر فروشی، جدل، لجبازی و مزاح است؛ گر چه منشأ همه این عوامل، همان حب نفس است که سر آمد تمام رذایل است.
عامل دیگر خشم، جهل است. گاهی انسان بر اثر نادانی، خشم و خشونت را شجاعت و قاطعیت می‌پندارد و آن را از فضایل اخلاقی می‌شمرد و به تعریف و توصیف رفتارهای پرخاشگرانه خود می‌پردازد و چه بسا دیگران نیز به ستایش درنده خویی‌های وی زبان می‌گشایند و او را تشویق می‌کنند و میان قاطعیت و خشونت فرق نمی‌گذارند.

تفاوت دلیری و خشم

مبدأ شجاعت، پردلی، طمانینه، اعتدال فکر، ایمان، قوت قلب و بی اعتنایی به جلوه‌های فریبنده دنیاست که در تدبیر هوشمندانه و رفتار سنجیده و استوار بروز می‌کند. انسان دلیر، به اندازه خشم می‌کند و به اندازه کیفر می‌دهد و به اندازه نیز عفو و بخشش دارد. به هنگام برخورد و اقدام، کنترل را به عقل می‌سپارد و به سخنان زشت و اعمال ناهنجار مبادرت نمی‌ورزد؛ اما عوامل خشم عبارتند از: ضعف نفس، عدم تحمل، تزلزل دل، سستی ایمان، عدم اعتدال روان، نا هماهنگی افکار و اندیشه‌ها و افراط در محبت دنیا و ترس از دست دادن لذت‌های مادی و نفسانی.
خشم در کسانی که دارای رذایل اخلاقی هستند، بیشتر بروز می‌کند. به هنگام خشم، رفتارهای دیوانه وار از انسان سر می‌زند و عنان از دست عقل خارج می‌شود؛ چشم، دهان و چهره، وضع و رنگ خاص می‌گیرند و رفتار از حالت طبیعی خارج می‌شود و شخص همچون حیوانی درنده، ملاحظه عواقب رفتار و گفتار خود را نمی‌کند تا جایی که اگر آینه‌ای به دستش دهند یا فیلم رفتارش را برای خودش به نمایش گذارند، از خودش شرمنده می‌شود.

خدمت عاشقانه‏

نویسنده:مسلم صاحبی
انسان قبل از رسیدن به عشق و عرفان، طبیعتاً هرزه است؛ چشم و دلش، این جا و آن جاست و تمرکز ندارد؛ امّا وقتی به وسیله عشق، با معشوق پیوند خورد، هرزگی دلش از بین می‌رود؛ تمرکز پیدا می‌کند، و تنها به محبوب و معشوق خود می‌اندیشد؛ «والّذین آمَنُوا أَشَدُّ حّبّاًلِللَّهِ؛[۲۸] عشق و محبّت اهل ایمان به خداوند، شدیدتر است.»
قبل از پیدایش عشق، عاشق نسبت به محبوب و معبود خود که چه بسا با او و در کنار او هم هست؛ «وَ نَحْنُ أقْرَبُ اِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الورید؛[۲۹] و ما از رگِ گردن به او نزدیک تریم»، غافل و بی‌تفاوت و گاهی متمرّد و سرکش و حتَّی هتّاک و بدرفتار است و بدین گونه است که مرتکب گناه و معصیت می‌شود؛ در حالی که پیوند عاشقانه، عشق را تسلیم، بلکه سر سپرده معشوق می‌کند و حتّی تصوّر گناه و نافرمانی را از خاطر او می‌برد تا جایی که به زبان حال می‌گوید:
در آتشم بیفکن و نام گنه مبر
کاتش به گرمی عرق انفعال نیست![۳۰] علاوه بر این، عشق و عرفان، مناسبات موجود میانِ عاشق و معشوق را بر هم می‌زند و بایدها و نبایدها را دگرگون می‌سازد. چه بسا کنش‌ها و واکنش‌هایی که بیش از عشق، از نظر عاشق یا معشوق و یا هر دو، روا بود و پس از آن نارواست و چه بسا کنش‌ها و واکنش‌هایی که پیش از عشق، ناروا شمرده می‌شد و اکنون رواست. این، نوعی تحوّل ارزشی و دگرگونیِ «گناه» و «ثواب» است که «حسنات الابرار، سیّئات المقرّبین؛ کارهای شایسته نیکان، برای مقرّبان درگاه الهی، گناه محسوب می‌شود» و از آن روست که:
دین عاشق، از همه دینها جداست‏
عاشقان را، مذهب و ملیّت خداست‏
در درون کعبه، رسم قبله نیست[۳۱] چه غم ار غواض را پا چیله نیست
‏ در مناجات شعبانیّه نیز آمده است:
«اِلهی! لَمْ یَکُنْ لی حَوُلٌ فَأَنتَقِلَ بِهِ عَنْ مَعْصِیَتِکَ الَّا فی وَقْتٍ أَیْقَظَتَنی لَمِحَبَّتِکَ وَ کَما أَرَدْتَ أَنْ أکونَ کُنْتُ قَشّکَرْتُکَ باِدْخالی فی کَرمِکَ وَ لِتَطْهیرِ قَلْبی مِنْ اوساخ الغَفْلِة عَنْکَ‏[۳۲]؛ بار خدایا! توانِ روی گردانی از معصیتت را نیافتم؛ مگر آن گاه که آهنگ عشق خود را در گوش جانم نواختی ؛ از آن پس، چنان که خود خواسته بودی، شیفته و شیدای تو شدم و به خاطر بار دادنم بر آستانِ لطف و کرمت و نیز زدودن زنگار غفلتِ خویش از دلم، شاکر و سپاسگزارم.» داده‌های این فراز بلند و زیبا، تأئید صریح و قاطع مدّعای پیشین است. با این تقریر که گناه، قبل از عشق، اجتناب‌ناپذیر است؛ همان گونه که بعد از عشق که دستاوردِ معرفت و آگاهی و تنعّم و برخورداری است، امکان‌ناپذیر می‌باشد. در حقیقت، واژه گناه از قاموس عشق افتاده است؛ همچنین «عشق، از معشوق اوّل سر زند!» ؛ از او که نخستین بار، آهنگ عشق را خود خواسته در گوش جان عارف می‌نوازد و متعاقب آن است که عارف به رنگ محبوب در می‌آید و با همه وجودش، چنین ازعان می‌کند:
شروع بازی عشق است و من در دست‌های تو[۳۳]
عروسک می‌شوم؛ هر جور می‌خواهی برقصانم!
سرانجام با ایجاد دگرگونی در مناسبات موجود، عاشق از یک سو برخوردار از موهبت دوست و از جانب دیگر، پاک و پالوده از آلایش غفلت نسبت به وی، زبان به شکر وسپاس معشوق می‌گشاید و می‌گوید: «به خاطر بار دادنم بر آستان لطف و کرمت و نیز زدودن زنگار غفلت خویش از دلم، شاکر و سپاسگزارم.» باری این همه رستاورد مطلق عشق و عرقان است و عرقان و عشق، در کسوت مدیریّت نیز از این مقوله، مستثنا نیست. کاش طعم گورای خدمت عارفانه و عاشقانه را بچشیم و بدان مباهات کینم و با خواجه شیراز همنوا گردیم که گفت:
امید خواجگی ام بود، بندگی تو کردم[۳۴]
‏ هوای سلطنتم بود، خدمت تو گزیدم‏

مدیر به سفر درونی نیاز دارد

نویسنده:غلامرضا گلی زواره

اخلاق کارگزاران در چند منظر

کتاب «اخلاق کارگزاران»، حاوی مجموعه‌ای از درس‌های اخلاق استادان حوزه علمیه قم است که برای استفاده مدیران و کارگزاران نظام اسلامی توصیه می‌شود.
«مدیران و سلوک معنوی» موضوعی است که آیة الله یحیی انصاری شیرازی آن را مورد توجه قرار داده است. به باور وی، مدیر مسلمان باید همراه مسئولیت، با سلوک معنوی، پیش رود و مراقب واردات و صادرات ذهن، روح و دل خود باشد و آنها را کنترل کند. مسیر معنوی مذکور، کارگزار را بیدار می‌کند و به اخلاص می‌رساند. مدیران بیش از هر کس، به سفر درونی و بیداری باطنی نیاز دارند؛ زیرا امانت‌دار مردم هستند.
آیة الله جوادی آملی در بحثی تحت عنوان «راه زندگی در نظام اسلامی» که در فصل دوم کتاب آمده، می‌گوید:
به منظور دست‌یابی به هدف متعالی زندگی یا وجه الله، انسان باید دو راه عنصری را حفظ کند؛ نخست حُسن فعلی و دیگری حُسن فاعلی. مقصود از حُسن فعلی این است که کاری بر پایه کتاب و سنّت که همان حق است، انجام گیرد؛ به تعبیر دیگر، اقدام و عمل و مدیریت‌ها عقل پسندانه و متناسب با عَدْل و انسانیت باشد.
مُراد از حُسن فاعلی این است که در صحنه نفس شخص، جز خداوند و رضوان او، چیزی نقش نداشته باشد. در این صورت، شخص مطرح نیست و خدمت ارزش می‌یابد و خدمتگزاران مؤمن به دنبال خیر و صلاح عموم مردم می‌باشند. زندگی آدمی با این تفسیر و نگرش، رنگ جاودانگی می‌پذیرد و سر بلندی او را در محضر حق و اهل بیت سبب می‌شود. مدیران لایقی که به دنبال کمال نفسانی خود و دیگرانند، سعی در سلوک انسانی خواهند داشت و فراتر از مصالح شخصی و گروهی فکر می‌کنند و مدیریت را نردبان قدرت و منفعت تلقی نمی‌کنند.
آیة الله احمدی میانجی در بحثی تحت «عنوان عوامل سعادت آفرین»، می‌گوید:
سعادت و شقاوت آدمی، در گرو نیّت‌ها، اندیشه‌ها و اعمال اوست. هر کسی می‌تواند با استفاده از بصیرت فطری‌اش، به ضلالت و هدایت خود پی ببرد و در پرتو توفیق الهی، توسل به اولیای حق، عمل صالح، تقوا و صبر، مسیر و سلوک انسانی و الهی داشته باشد. قدم اول در این طریق، محاسبه نفسانی و استقامت در صراط مستقیم است و کسی که معرفت نفس یا خودشناسی دارد، می‌کوشد به خواسته‌های نفسانی و تمایلات شیطانی تن در ندهد.
کسانی که عمر خویش را در سلوک معنوی سپری کرده‌اند، به این حقیقت رسیده‌اند که خواهش‌های نفس، فناپذیرند و و گناهکاران، جاهلانی هستند که حیات و جان خویش را به هوس‌های گذرا آلوده کرده‌اند.
نادانی، آدمی را به نافرمانی، تجاوز پیشگی و آزار مردمان سوق می‌دهد. برای رهایی از دام‌های نفسانی و پلیدِ گناه، باید به دنبال کمال باشیم. بنابراین، نباید وسیله را هدف کوشش خود سازیم و از مسیر فطرت و خلقت خارج شویم. نفس اماره، ما را وا می‌دارد که مدام در پی افزایش ثروت، مقام و موقعیت اجتماعی باشیم؛ هر چند به دست آوردن آنها، به قیمت نابودی ایمان و خروج از صراط بندگی باشد.
«عبادت، راز آفرینش» موضوع بعدی کتاب است که محور سخنان آیة الله اشتهاردی است. وی می‌گوید: هرگاه دولت، دولت ابلیس باشد، خداوند پنهانی عبادت می‌شود؛ زیرا بندگان راستین، قادر نخواهند بود خداوند را به راحتی و در شرایط مناسب بندگی کنند. یکی از مسائلی که مدیران با آن سر و کار دارند، ارتباط با آشنایان است. افراد وقتی متوجه می‌شوند یکی از دوستانشان مقامی گرفته است، برای عملی شدن خواسته‌های خود به سویش مراجعه می‌کنند. از این‌رو، کارگزاران باید هوشیار باشند و خدا، آخرت و بیت المال را در نظر بگیرند و به ملاک حق عمل کنند و نه به خواسته‌های آشنایان. در روایتی آمده است که انسان سه دوست دارد؛ اول آنها، عمل اوست. روش حکیمانه آن است که انسان عملی را برگزیند که بهترین دوستش باشد. اگر کارمند است، بکوشد در محدوده قانون و شرع رفتار کند. اگر کسانی زیردست او قرار دارند، چنان رفتار کند که دوست دارد دیگران با او رفتار کنند. به زیردستان ستم روا ندارد؛ حقوقشان را پایمان نکند و همواره گرامی‌شان بدارد. ما باید در هر حالی و موقعیتی که داریم، بکوشیم اعمال پسندیده انجام دهیم تا در عالم آخرت، بهترین رفیق ما باشند. دومین دوست، فرزند آدمی است؛ اما او تا هنگام مرگ با آدمی است و به محض انتقال به جهان برزخ، رشته ارتباط و دوستی با فرزندان و اهل خانواده قطع می‌شود. سومین چیزی که انسان به عنوان دوست خود تلقی می‌کند، اموال است؛ اما اینها هم اگر حلال باشند، تا لحظه مفارقت روح از بدن با آدم هستند و بعد به وارثان منتقل می‌شوند؛ پس باز هم باید به سراغ دوست اصلی و همیشگی و نجات دهنده رفت؛ یعنی عمل نیکو و نه دوستان و اهل خانه و اندوخته‌های فناپذیر. یاد خداوند، از اموری است که سعادت آدمی را در هر پست و مقامی که باشد، تضمین می‌کند.
آیة الله ابراهیم امینی در سخنرانی خود با عنوان «وظایف کارگزاران» می‌گوید: یکی از بهترین الگوهای مدیریتی، نامه امام علی(ع) به مالک اشتر است. امام در این نوشتار، استاندار خود را به حاکمان قبلی توجه می‌دهد و این که مردم می‌دانند کدام عدالت پیشه کرده‌اند و کدام ستم نموده‌اند. مردم خوب‌ها و بدها را از هم تفکیک می‌نمایند و مرزها را به درستی تشخیص می‌دهند؛ پس مدیر و مسئول، باید رفتاری نیکو با مردم داشته باشد؛ زیرا کارنامه‌اش در تاریخ ثبت می‌شود. بهترین اعمال یک مسئول خوب، اجرای عدالت، جلوگیری از ستم، یاری محرومان و مظلومان و توجه به عمران و آبادانی است. کارگزار باید بیش از دیگران، مراقب هوای نفس خویش باشد. در محبت‌ها، کرامت‌ها و هیجان‌ها باید انصاف را رعایت کند. همان‌گونه که در خصوص فرزندان خود دل‌سوزی می‌کند، باید نسبت به مردم مهربان و دلسوز باشد؛ امّا همین خصلت، باید ملاکی داشته باشد. حفظ عدالت و انصاف و رعایت تقوا، می‌تواند مهم‌ترین ضابطه برای این امر در نظر گرفته شود و نباید در حق خیانت‌کار و خلاف‌کار رأفت نشان داده شود.
بحث آیة الله استادی دربارهٔ «تقوای الهی و ضرورت عمل صالح» است. وی می‌گوید: عمل به توصیه‌های ائمه(ع)، آدمی را به سعادت راستین می‌رساند. به اعتقاد وی، مدیری موفق است که آن چه را می‌گوید، عمل کند. مدیری که به کارکنان خود تذکر می‌دهد که مراقب اموال و امکانات بیت المال باشند، در صورتی توصیه‌هایش موثر واقع می‌گردد که کارکنان زیر مجموعه‌اش مشاهده کنند واقعاً او نسبت به اموال عمومی و دولتی جانب احتیاط را پیش گرفته، مراقبت شدید می‌کند تا مبادا در این زمینه تخلفی صورت گیرد. در این صورت، افراد سازمان او، به سخنش ایمان می‌آورند و گفته‌هایش را به کار می‌گیرند. مدیری که خلاف‌های کارمندان را بزرگ و خطرناک می‌بیند و آنان را به این دلیل، توبیخ می‌کند، امّا خود مرتکب امور ناروا می‌گردد، در کارش موفق نیست. مدیران برای تقویت دیانت خود، باید از شرکت در مجالس لهو و لهب اجتناب کنند و به خود اجازه ندهند با افرادی همنشین گردند که موقعیت مالی و اجتماعی مناسبی دارند؛ اما علیه ارزش‌ها و انقلاب موضع‌گیری می‌نمایند.
آیة الله دیباجی دربارهٔ «خدمت به مردم و ترقی و تکامل معنوی» سخن گفته است. وی می‌گوید: انسان گنجایش زیادی دارد و می‌تواند به مقامات عالی روحانی برسد. اگر کسی در موقعیت اداری قرار دارد و امر و نهی می‌کند، باید مراقب باشد به دست نفس امّاره گرفتار نشود. این که انسان بگوید من رئیس و مدیرم، این من‌ها از هوای نفس سرچشمه می‌گیرد و آدمی را از ترقی معنوی باز می‌دارد. کسی که با دیگران سر و کار دارد و به آنان امر و نهی می‌کند، باید مراقب باشد. گستاخی و خشونت در حق زیردستان، به دلیل استیلای هوای نفس است و در عوض، اگر از جایگاه و مقام خود بتواند به افراد خدمت کند و مشکلات آنان را برطرف نماید، در پرتو عرش الهی قرار دارد.
محور سخنان آیة الله کریمی جهرمی «خیرخواهی مدیران» بوده است. وی می‌گوید: مدیر فعال و لایق کسی است که در مجموعه خود به گونه‌ای عمل کند که روحیه افراد را ارتقا دهد و در خور وظایف محول شده حرکت کند. تشویق و تنبیه خیرخواهانه، محیط کار را فعال می‌کند و صاحبان اصلی نظام اسلامی را خوش بین و خشنود می‌سازد. یک مدیر صالح، ایمان و فضیلت را معیار ارزش‌یابی می‌داند و راه را بر چاپلوسان می‌بندد.
آیة الله شاه‌آبادی در سخنانی با عنوان «عبادت، راز آفرینش»، می‌گوید: هدف از خلقت انسان، قرب الهی است و این فضیلت، با عبادت و خدمت به خلق خدا به دست می‌آید؛ البته عبادت کارکنان، نباید مانع وظیفه اداری و احساس مسئولیت قانونی و شرعی گردد. کارمندانی که خداوند به آنان لطف کرده تا در عین برخورداری از شهرت اجتماعی، روزی خود را شرافت‌مندانه به دست آوردند، باید شکرگزاران باشند و حقوق الهی را رعایت کنند و حق مراجعه کنندگان و بیت المال را درست ادا کنند. مدیر راستین، ضمن برخورداری از تقوا، در عزل و نصب‌ها و تصمیم‌گیری‌ها، قاطعیت هم دارد و برکار زیردستان، نظارت دقیق و مستمر اعمال می‌نماید.

سیاست ریاست‏

ابو جعفر صفی الدین محمد معروف به ابن طقطقی از سادات الجزیره و نواده ابراهیم طباطباست. او در سال ۶۶۰ در موصل تولد یافت و پس از پدر نقابت علویان شهرهای حله، نجف و کربلا را که از مناصب پر ارج آن زمان بود به عهده داشت. وی همسیر ایرانی داشت و درسال ۷۰۱ ق. در راه سفر تبریز به موصل آمد و در آن جا با فخرالدین عیسی حاکم آن شهر ملاقات نمود و چون مورد عنایت او قرار گرفت کتاب «الفخری» را به نام وی تالیف کرد سرانجام در سال ۷۰۹ در شهر موصل دیده برهم نهاد.
کتاب الفخری با همه ایجاز و اختصار، حاوی نخبه آثار و اخبار خلفا و وزیران ایشان است. ابن طقطقی در بیان مطالب همواره نظر انتقادی داشته و وقایع تاریخی را با نکته سنجی و خرده‌گیری شرح داده و نتیجه‌گیری‌هایی سودمند و صحیح کرده است. «سیاست ریاست» منتخبی از این کتاب است.
گفته‌اند: به کاربردن سیاست در ریاست سخت‌تر از اصل ریاست است، چنانکه سیاست خدمت دشوارتر از اصل خدمت است. نیز چنانکه پرهیز کردن از صرف دارو مشکل‌تر از نوشیدن داروست، همچنین نیکی را در جایش بکار بردن دشوارتر از اصل نیکی کردن است .
و رئیس باید با رنج سیاست بسازد...
گفته‌اند: فاضل از طالبان ریاست کسی است که معرفت با سرشت، و تشخیص درست با خلقتش آمیخته باشد، و همواره در پی دانستن این باشد که گردش روزگار و آمد و رفت دولت‌ها در جهان چگونه بوده است. نیز به مدارا با دشمنان دانا باشد، و راز خویش را نیک پنهان کند، زیرا که گردش سیاست همانا بر راز داری است. نیز برای عقل خویش از عقل سایر خردمندان یاری بجوید، زیرا از عقل یک نفر به تنهایی کاری ساخته نیست. نیز شایسته است که پادشاه هنگام اشتباه و درهم شدن رأی‌ها صاحب اندیشه و تفکر، و در وقت اختلاف میل‌ها و خواسته‌ها دارای عزم و تصمیم باشد، تا همواره مطلب روشن و مقصود هویدا گردد.
و اما حزم و هوش همانا اساس استواری مملکت است.
گفته‌اند: با هوش‌ترین پادشاهان کسی است که جدّ را جانشین هزل کند، و میل را مقهور خرد سازد، و کردارش حاکی از ضمیرش باشد، و خشنودی از بهره‌ای که دارد، و یا خشمی که از مکرش بر می‌خیزد هیج یک او را گول نزند.
نیز گفته‌اند: با هوش‌ترین پادشاهان کسی است که بر نفس خویش دیده‌بان بگمارد، و از او جست و جو کند تا مردم به عیب او بیش از خود وی آگاه نباشند.
نیز گفته‌اند: باهوش‌ترین پادشاهان کسی است که کار را قبل از فرارسیدن حاجت بدان استوار کند، و پیش آمد بزرگ و مهم را قبل از وقوعش تدارک نماید.[۳۵]

وظایف پنجگانه مدیر

نویسنده:صادق صاحبی
در شماره ۹ کمی دربارهٔ بایدها و نبایدهای مدیریت گفت وگو شد. در این شماره، مطالب جدیدی ازاین بایدها و نبایدهای مدیریت، از نظر خواهد گذشت. وظایف مدیریّت، طبق آخرین نظریه‌ها و بر اساس نظر عالمان جدید علم مدیریّت، عبارتنداز:
۱. برنامه‌ریزی.
۲. سازماندهی ۳. تأمین منابع انسانی.
۴. رهبری وانگیزش.
۵. نظارت وکنترل.
برخی مدیران از راه تحصیلات رسمی و منسجم یا از طریق تجربه و یا از راه تحصیلات غیررسمی، با فلسفه، نظریه‌ها، روش‌های پیاده‌سازی و اهمیّت و ضرورت پنج وظیفه مدیریت، آشنا شده، شاید زحماتی نیز در جهت اجرا و انجام برخی از این وظایف، متحمل شده‌اند و بعضی هم در تدوین و استقرار آن در حوزه مدیریّتی خود سربلند بیرون آمده‌اند. دسته‌ای از مدیران به صورت اجمالی و تا حدودی سطحی و ساده و چه بسا با تحمّل رنج و مشقّت‌های فراوان و به کارگیری نیروی انسانی کارآمد و استفاده ازاستعداد شخصی در فهم وظایف و بهره‌گیری از مهارت کافی، وظایف پنج‌گانه فوق را به انجام رسانده‌اند؛ امّا حتی اگر بتوانیم آن را اثبات کنیم یا به عنوان پیش‌فرض، آن را بپذیریم، آیا می‌توان مدیری را یافت که در وظایف مدیریّتی، به انجام کار اجمالی و یا سطحی، قانع و راضی باشد؟ باید گفت: به ندرت چنان خواهد بود؛ زیرا اصولاً افراد، خود را با انجام کار درست و اساسی قانع کرده، اغلب با توهم کار اصولی و عمیق، زندگی می‌کنند؛ جمله زیبای «خود را ارزیابی و کنترل کنید، قبل از این‌که شما را ارزیابی و کنترل کنند»، هدف‌های زیادی را دنبال می‌کند که مهم‌ترین آنها، خروج از این توهّم است. به مدیرانی که در اندیشه وظایف پنج‌گانه مدیریت نیستند، باید گفت: برنامه‌ریزی کنید؛ قبل از این که برایتان برنامه‌ریزی کنند و سازماندهی کنید؛ قبل از این که برایتان سازماندهی کنند و مدیریت منابع انسانی انجام دهید، قبل از این که ... و سرانجام کنترل کنید؛ قبل از این که شما را ارزیابی و کنترل نمایند.
لازم است در این سلسله مباحث، دو موضوع زیر روشن و مشخص گردد:
نخست این که چه فعالیت و اقداماتی در دایره هر یک از وظایف پنج‌گانه جای دارد و باید انجام شود و به عبارت دیگر، برای انجام هر یک از وظایف مدیریت، چه کارهایی باید انجام گیرد و هر کدام چه ابعادی باید داشته باشد و در چه مدّتی و با چه امکاناتی، قابل انجام است.
دوم این که آیا وظایف پنج گانه مدیریت و فعالیت و اقدامات مطرح در حوزه هر یک از آن وظایف، کاری مدیریتی به شمار می‌رود؟ پاسخ این سؤال منفی است؛ یعنی انجام وظایف پنج‌گانه و زیرمجموعه‌های آنها، جزء فعالیت‌ها و کارهای مدیریتی نیست!
آیا تا به حال به این فکر افتاده‌اید که اول وقت که روانه محل کار خود می‌شوید، عموماً امور ذهنی و اجرایی خاصی را مرور می‌کنید؟ کدام یک از آنها، پرسش‌های لاینحلّ مدیریّتی است که به ذهن خطور کرده است؟ ممکن است هیچ یا بسیار اندک؛ اما لازم است بدانیم که هر وقت مدیریت، پرسش و دغدغه اصلی ذهن شود، امید پیشرفت در حوزه «امور مدیریتی ناب»، وجود خواهد داشت و به عبارت دیگر، با تمرین‌های پیاپی مبتنی بر نظریه‌های مدیریت و تجربه‌های مدوّن آن و...، امکان انتقال امور ذهنی به مرحله بروز و ظهور و عمل، فراهم خواهد شد.

مدیریت از نوع دوم!

حسین سروقامت
عینکش را از چشم برداشت. سرش را بالا برد و در حالی که خیره خیره مرا می‌نگریست، گفت: راستی فکر کرده‌ای که ممکن است بعضی از ما کاری کنیم که در شأن یک جاسوس دشمن باشد؟
از این سؤال تعجب کردم. راستش اصلاً مقصود او را نفهمیدم؛ اما پیش از آن که حرفی بزنم، خود شروع به تعریف کرد. آن چه را که گفت، با یک واسطه از مهندسی عراقی نقل کرد.
مهندس عراقی گفته بود سال‌ها پیش بین کشور من و یکی از کشورهای بلوک شرق، قراردادی منعقد شد که براساس آن، عراق می‌توانست تعداد محدودی دانشجو برای تحصیل در رشته‌های فنی به آن کشور اعزام کند. من جزء نخستین گروه دانشجویان اعزامی بودم. وقتی دوره به پایان رسید، جشنی به مناسبت فارغ التحصیلی ما ترتیب دادند. یکی از برنامه‌های پیش بینی شده، دیدار با رئیس جمهور آن کشور بود.
در این دیدار، یکی از دانش آموختگان از او خواست تا خاطره‌ای را برای ما تعریف کند. او مکثی کرد و گفت: سال‌ها پیش در جریان یک همکاری دو جانبه، روس‌ها با من تماس گرفتند و گفتند که یکی از جاسوسان غرب در بین مسئولان رده‌بالای مملکت شماست و مدت‌هاست به دشمن خدمت می‌کند؛ می‌خواهی او را به شما معرفی کنیم؟ من که از شنیدن این سخن یکه خورده بودم، پاسخ منفی دادم و گفتم: بگذارید خودم او را پیدا کنم.
مدتی جست و جو کردم؛ اما هر چه بیشتر تلاش می‌کردم، کمتر نتیجه می‌گرفتم، چندی گذشت؛ باز پیغام فرستادند که ما برای معرفی جاسوس غربی حاضریم که باز من امتناع کردم. باورم نمی‌شد که در بین همکارانم جاسوسی باشد و من نتوانم او را بیابم. مدتی این جریان به طول انجامید و من خسته از این جست و جوی بیهوده، از آنها خواستم تا جاسوس را معرفی کنند.
وقتی نام او را به من گفتند، از فرط تعجب بهت‌زده شدم؛ زیرا هرگز در تصورم نمی‌گنجید کسی که با من چنین نزدیکی و قرابتی دارد، عامل نفوذی دشمن باشد! صبر کردم تا نخستین نشست هیئت وزیران انجام شود. در طول این مدت، لحظه‌ای فکر این خیانت بزرگ آسوده‌ام نگذاشت. انبوهی از سؤالات در ذهنم نقش بسته بود که برای هیچ یک از آنها پاسخی نمی‌یافتم.
هیئت وزیران تشکیل جلسه داد و پس از پایان نشست، وقتی همه وزیران یک به یک رفتند، از او خواستم در آن جا بماند. وقتی هیچ‌کس جز من و او نماند، من با خشمی که قادر نبودم آن را پنهان کنم، موضوع را پیش کشیده، جریان را بازگو کردم. سکوتی سنگین بر مجلس ما حکم فرما شد و او مانند کسی که تمامی پل‌های پشت سرش شکسته شده و راهی برای نجات نداشته باشد، گفت: جناب رئیس جمهور! من جاسوس نبودم؛ اما حقوق بگیر دشمن بودم.
سال‌ها پیش، وقتی من به عنوان افسری ارشد در جنگ‌های چریکی علیه دشمنان سرزمین خویش شرکت داشتم، یکی از سرکردگان آنها به سراغم آمد و گفت: شما در این جنگ پیروزید و تو به خاطر لیاقت و شایستگی‌ات، منصب مهمی را اشغال می‌کنی. ما هر ماه در یکی از بانک‌های خارجی، مبلغ مشخصی را به حساب تو واریز می‌کنیم و از تو فقط یک چیز می‌خواهیم و آن این که «هر کس را که مهارت و تخصص ویژه‌ای دارد، به کاری بگمار که هیچ ارتباطی با تخصص او نداشته باشد.» ... من هم سال‌ها چنین کردم!
دوست من، عینک خود را دوباره به چشم زد و گفت: حالا جا ندارد دربارهٔ سؤالی که در آغاز از تو پرسیدم، فکر کنی؟ اگر خوب تأمل کنی، در می‌یابی که ممکن است بسیاری از ما نیز عامل بی‌جیره و مواجب دشمن باشیم؛ این طور نیست؟

بریده‌ها

از هیچ کس چیزی قبول نمی‌کنم

یکی از وزرای معاصر سید رضی می‌گوید: خدای تعالی نوزادی به سید رضی کرامت فرمود. من هزار دینار در طبقی‌گذاشتم و به رسم هدیه و چشم روشنی، برای او فرستادم. سید رضی آن وجه را رد کرد و گفت: وزیر می‌داند که من از هیچ کس چیزی قبول نمی‌کنم. بار دیگر آن طبق را فرستادم و گفتم: این وجه برای آن مولود است؛ باز پس فرستاد و گفت: کودکان ما نیز چیزی از کسی قبول نمی‌کنند. بار سوم فرستادم و گفتم: این مبلغ را به قابله بدهید. این بار هم باز گرداند و گفت: وزیر می‌داند که زنان ما را زنان بیگانه قابله‌گی نمی‌کنند؛ بلکه قابله ایشان از زنان خود ما هستند و اینان نیز چیزی از کسی نمی‌پذیرند.[۳۶]

ماهانه برادرت را زیاد کن

شیخ منصور، برادر شیخ مرتضی انصاری از عالمان و دانشمندان معروف بود و در تنگنا و فقر زندگی می‌کرد. روزی مادرش به شیخ مرتضی گفت: ماهانه برادرت را زیاد کن؛ چون سدجوع نمی‌کند. شیخ به دقت به سخنان مادر گوش کرد؛ بعد با احترام گفت: بیا! این کلید صندوق، هر چه پول برای منصور می‌خواهی، بردار؛ به شرط این‌که من مسئولیتی نداشته باشم و تو خودت جواب خدا را بدهی؛ زیرا که این اموال، مربوط به همه فقیران و مستمندان است و باید به طور مساوی بین آنان تقسیم شود و هیچ کدام بر دیگری برتری ندارند. مادر شیخ وقتی این جملات را شنید، از خوف خداوند لرزه بر اندامش افتاد و از گفته خود صرف نظر کرد و فقر منصور را فراموش کرد.[۳۷]

بیماری شوریه

شهید سید حسن مدرس، آخرین دخترش -فاطمه- را بسیار دوست می‌داشت و از شدت علاقه، او را «شوریه» خطاب می‌کرد. روزی دخترش به بیماری حصبه گرفتار شد و به تب شدیدی مبتلا شد. پزشک معالج او گفت: وی باید در منطقه شمیران که آب و هوای خوبی دارد، بستری گردد تا شاید معالجه مؤثر واقع شود. مدرس این پیشنهاد را قبول نکرد و گفت: همه فرزندان این مملکت فرزندان من هستند؛ نمی‌پسندم که فرزند من به جهت معالجه به مناطق خوش آب و هوا منتقل شود و دیگران در محیط گرم تهران یا جاهای دیگر در شرایط سختی زندگی کنند؛ مگر این که برای فرزندان بیمار همه مردم این چنین شرایط و امکاناتی تهیه شود.

پول چه کسی را به شما بدهم؟

دربارهٔ آخوند خراسانی چنین نقل شده است: هر وقت بازاریان پارچه‌های ابریشمی و گرانبها به نجف می‌آوردند و فرزندان آخوند هوس پوشیدن آنها را می‌کردند و از ایشان پول خرید می‌خواستند، در جواب می‌فرمود: من پول چه کسی را به شما بدهم تا بروید و با آن لباس‌های ابریشمی بخرید و به تن کنید؟[۳۸]

من تلفن نمی‌کشم

مرحوم حاج احمد آقا خمینی چنین نقل می‌کند:
خانم حضرت امام (خانم والده) در نجف، شدیداً از نداشتن تلفن ناراحت بودند. هر وقت می‌خواستند با فرزندانش در ایران صحبت کنند، باید ساعت‌ها در گرمای ۴۸ درجه نجف در صف اداره تلفن (مخابرات) معطل می‌شدند و یا با خجالت به منزل حجة الاسلام و المسلمین حاج شیخ نصرالله خلخالی می‌رفتند؛ با این که باروی باز از ایشان استقبال می‌شد؛ ولی ایشان خجالت می‌کشیدند. گاهی ایشان براثر گرمای طاقت فرسای تابستان می‌گریستند؛ ولی امام اجازه دایر کردن تلفن را نمی‌دادند. منزل ایشان تا آخر دوران تبعید در نجف و تا زمانی که به پاریس رفتند، فاقد تلفن بود. امام به والده گفته بودند که راضی نیستم از دفتر (مراجعات) به ایران تلفن بزنید. قیمت اشتراک تلفن در نجف، ۲۵ دینار عراقی (معادل ۵۰۰ تومان ایران) بود. این جانب (احمد خمینی) نوشتم: از خودم پول دارم؛ شما تلفن را دایر کنید؛ من پولش را به آیة الله پسندیده وکیل امام پرداخت می‌کنم. امام در جواب نوشتند:
«ان شاء الله تعالی موفق و مؤید به تحصیل علوم شرعیه و تهذیب اخلاق باشید؛ اولاً پنیر دیگر نفرستید؛ برای هر دوی ما خوب نیست و ممنون هستم. ثانیاً راجع به تلفن چیزی ننویسید که تلفن بکشید خرجش را می‌دهم. من تلفن نمی‌کشم و شما هم چیزی جز مال فقرا ندارید و خوب است از حالا ملاحظه وجوه شرعیه را تمرین کنید و از زیاده روی احتراز نمایید. خداوند از شما راضی خواهد شد».[۳۹]

ماشین قراضه فولکس

دربارهٔ زندگی امام موسی صدر، چنین آمده است: وقتی او جوان بود و تازه نامزد کرده بود، هیچ پولی نداشت تا برای نامزدش هدیه بخرد؛ این در حالی بود که او یکی از فرزندان آیة الله العظمی سید صدر الدین صدر، مرجع تقلید وقت بود. از این رو، وی به منزل یکی از دوستانش رفت و از او برای خرید هدیه، پول قرض کرد. او کودکی و جوانی خود را در خانه‌ای سپری کرده بود که اتاقش فرش نداشت و تنها چند گلیم کهنه، فرش‌های خانه آنها بود. امام موسی صدر وقتی رشد کرد و یکی از شخصیت‌های علمی حوزه شد، همین ساده زیستی را از پدرش به ارث برد. وقتی به لبنان رفت و در آن‌جا به ریاست مجلس اعلای شیعیان لبنان برگزیده شد، باز وضع زندگی او همین گونه بود و شاید بدتر از دوران قبل. دفتر کار و محل استراحتش در مجلس اعلی، نه تنها فرش نداشت، بلکه از گلیم، موکت و زیلو هم خبری نبود. وقتی یکی از دوستانش از ایران به دیدنش رفت و وضع او را دید، با اعتراض از علت آن پرسید. امام موسی صدر در جواب گفت: می‌خواهم کمتر بخوابم تا بیشتر بتوانم برای مردم کار بکنم. اتاق اگر نرم و گرم باشد، خواب زودتر و بیشتر بر انسان غلبه می‌کند و وی را از کار باز می‌دارد.
وقتی در بیروت بود و با شخصیت‌ها و رجال سیاسی در داخل و خارج لبنان رفت و آمد داشت، از اتومبیل‌های مناسب شأن استفاده می‌کرد و با ابهت خاص خویش، همه آنها را به کرنش و انعطاف وا می‌داشت و بدین ترتیب، عظمت شیعیان را به رخ آنان می‌کشید؛ اما وقتی به جنوب لبنان می‌آمد و در میان مردم ستمدیده و آواره ظاهر می‌شد، به یک ماشین قراضه فولکس بسنده می‌کرد که با توجه به هیکل بلندش، وی، به سختی در داخل آن جای می‌گرفت. روزی راننده‌اش به این کار اعتراض کرد و از وی خواست تا از ماشین بزرگ و مجللی استفاده کند. امام موسی صدر در جواب گفت: اگر از ماشین بزرگتر استفاده کنم و مردم مرا با این وضع مشاهده کنند، احساس حقارت و کوچکی خواهند کرد و من این را دوست ندارم. ما باید کاری بکنیم که مردم با دل و جان از ما استقبال کنند؛ نه با چشم و زبان.[۴۰]

ره‌آورد عدل و یکی ظلم

شنیدم که در مرزی از باختر
برادر دو بودند از یک پدر
سپهدار و گردنکش و پیلتن
نکو روی و دانا و شمشیر زن‏
پدر هر دو را سهمگین مرد یافت‏
طلبکار جولان و ناورد یافت‏
برفت آن زمین را دو قسمت نهاد
به هر یک پسر، ز آن نصیبی بداد
مبادا که بر یکدگر سر کشند
به پیکار، شمشیر کین بر کشند
پدر بعد از آن روزگاری شمرد
به جان آفرین، جان شیرین سپرد
اجل بگسلاندش طناب اَمل
وفاتش فرو بست، دست عمل
مقرر شد آن مملکت بر دو شاه
که بی‌حد و مر بود گنج و سپاه‏
به حکم نظر در به افتاد خویش
گرفتند هر یک، یکی راه پیش
یکی عدل، تا نام نیکو برد
یکی ظلم، تا مال گرد آورد
یکی عاطفت سیرت خویش کرد
درم داد و تیمار درویش کرد
بنا کرد و نان داد و لشکر نواخت
شب از بهر درویش، شبخانه ساخت‏
خزاین تهی کرد و پر کرد جَیش
چنان کز خلایق به هنگام عیش
برآمد همی بانگ شادی چو رعد
چو شیراز، در عهد بوبکر سعد
خدیو خردمند فرخ نهاد
که شاخ امیدش برومند باد
حکایت شنو کان گوِ نامجوی‏
پسندیده پی بود و فرخنده خوی
ملازم به دلداری خاص و عام
ثناگوی حق بامدادان و شام‏
در آن ملک، قارون برفتی دلیر
که شه دادگر بود و درویش سیر
نیامد در ایّام او بر دلی
نگویم که خاری که برگ گلی‏

سر آمد به تأیید ملک از سران‏
نهادند سر بر خطش سروران
دگر خواست کافزون کند تخت و تاج
بیفزود بر مرد دهقان خراج‏
طمع کرد در مال بازارگان‏
بلا ریخت بر جان بیچارگان‏
به امید بیشی نداد و نخورد
خردمند داند که نا خوب کرد
که تا جمع کرد آن زر از گُربزی
پراکنده شد لشکر از عاجزی
شنیدند بازارگانان خبر
که ظلمست در بوم آن بیهنر
بریدند از آنجا خرید و فروخت‏
زراعت نیامد، رعیت بسوخت‏
چو اقبالش از دوستی سر بتافت
به نا کام دشمن برو دست یافت‏
ستیز فلک بیخ و بارش بکند
سم اسب دشمن، دیارش بکند
وفا در که جوید، چو پیمان گسیخت‏
خراج از که خواهد، چو دهقان گریخت‏
چه نیکی طمع دارد آن بیصفا
که باشد دعای بدش در ققا
چو بختش نگون بود در کاف کُن
نکرد آن چه نیکانش گفتند کن‏
چه گفتند نیکان بدان نیکمرد
تو بر خور که بیدادگر بر نخورد
گمانش خطا بود و تدبیر سست‏
که در عدل بود آن چه در ظلم جست‏[۴۱]

فرهنگ سازی و فرهنگ سوزی مدیران‏

نویسنده:محمد عابدی
۱-میزان تأثیر پذیری بشر از گروه‌های جامعه متفاوت است. هر چه شغل و موقعیت اجتماعی افراد و گروه‌ها والاتر باشد، قداست و جذابیت بیشتری نزد طبقات عمومی پیدا می‌کنند و به همان درجه، اندیشه و رفتار آنان الگوی دیگران قرار می‌گیرد.

۲- مدیران در هر بخش و گرایش اجتماعی، به فراخور نوع و گستره مدیریت خود، گونه‌ای از حاکمیت را دارند و همسان با شأن و جایگاه اجتماعی خود برای طبقات فرو دست چنین کارکردی دارند و در دو حوزه فکر و عمل الگو قرار می‌گیرند و اندیشه‌ها و رفتارشان مورد تبعیت و تقلید اجتماعی قرار می‌گیرد. آنان به عنوان الگوی رفتاری در تمام عرصه‌های اجتماعی، اقتصادی، اخلاقی، سیاسی، فرهنگی و هنری عمل می‌کنند و از این روست که امام علی(ع) می‌فرماید:
«الناس علی دین ملوکهم؛[۴۲] مردم بر دین حاکمان خویش هستند» و نیز آمده است:
«شباهت مردم به ملوک خود، بیشتر از شباهتشان به پدرانشان است».[۴۳]

۳- مدیران همان گونه که از تولید کنندگان اندیشه و رفتار شمرده می‌شوند، به حسب جذابیت - ناشی از منزلت اجتماعی خود - می‌توانند اندیشه سوزی و رفتار شکنی هم داشته باشند و سازه‌های فکری و رفتاری جامعه را به هم بریزند.

۴- دین اسلام با توجه به کارکرد دوگانه مدیران در جامعه اسلامی، دو وظیفه مهم «ایجابی و سلبی» بر عهده آنان گذاشته است که عبارتند از:
الف) مدیران از لحاظ اندیشه و رفتار سازی بر رفتار شهروندان جامعه دینی تأثیر گذارند ؛ از این رو، باید در ایجاد اندیشه و رفتار درست اجتماعی و نهادینه کردن آن در جامعه تلاش کنند و به عنوان اشخاص مقبول، در مسیر احیای ارزش‌ها بکوشند (امر به معروف.)
ب) مدیران از حیث اندیشه و هنجار شکنی در اجتماع نیز نقش مهمی دارند؛ از این‌رو، وظیفه آنها مراقبت از خویش در اندیشه و عمل و نیز جلوگیری از افکار و رفتارهای ناشایست در جامعه دینی است (نهی از منکر.)

۵- اصل «فرهنگ ساز و فرهنگ سوز بودن» طبقات فرا دست، مانند حاکمان، مدیران، ثروتمندان.... و در یک کلام خواص مادی و معنوی، اختصاص به یک زمان خاص ندارد و در زمان ما که مدعی حکومت دینی هستیم، نیز جاری است. از این رو، مدیران جامعه اسلامی با تیزبینی نسبت به شأن و منزلت مؤثر خود، از یک طرف باید با اندیشه و فرهنگ سازی در مسیر اهداف دینی، از ابزار موجود، بهترین استفاده را بکنند و برای احیای رفتارهای دینی بکوشند و از سوی دیگر، باید با پرهیز از بروز افکار و رفتارهای ضد دینی، امکان ایجاد یا تسریع افکار و رفتارهای ضد دینی را فراهم نکنند.

۶-مدیران به دلیل شأن و منزلت اجتماعی، جذابیت ویژه‌ای دارند. از این رو، طراحان فرهنگ ساز و فرهنگ سوز، حضور آنان را به عنوان تسریع کننده در اجرای طرح خود می‌بینند و بر همین اساس، فرهنگ سازان دینی با استفاده از این عوامل و فرهنگ سوزان دینی با سوء استفاده از آن، مدیران را به حضور در مجالس و محافل خود فرا می‌خوانند. مدیری که بدون توجه به کارکرد تاثیر گذارانه خود به این مجالس پای گذارد، نمی‌تواند اهداف فرهنگ سازان دینی را تأمین کند و نیز نمی‌تواند از دام فرهنگ سوزان بگریزد و ناخواسته موجب نهادینه شدن افکار و رفتارهای ضد دینی در جامعه می‌شود.
مرزبانان فرهنگ دینی به خوبی می‌دانند که حضور یک کارگزار اسلامی بر سر سفره‌ای که فقیران از آن طرد شده‌اند، نوعی مرزبندی اقتصادی است و به دلیل شأن و جذابیت اجتماعی کارگزاران حکومت دینی، نوعی رسمیت بخشیدن و نهادینه ساختن یک عمل فرهنگ سوزِ دینی است. از این رو، چنین کارگزاری باید توبیخ شود؛ زیرا حضور او، موجب ایجاد یک رفتار ضد دینی (منکر) در جامعه دینی است.

۷-در نظام جمهوری اسلامی ایران هر دو بُعد فرهنگ سازی و فرهنگ سوزی مدیران -در قالب حضور و عدم حضور آنان در مجالس و محافل- و تاثیرات عمیق آن بر فرهنگ و رفتار دینی شهروندان قابل مشاهده است.
حضور رهبر انقلاب در شهر زلزله زده بم، برای تسریع در رفع نیاز مردم مسلمان، حضور رهبر و مسئولان در بین خانواده‌های شهدا، محافل مذهبی، مجالس و جشنواره‌های مربوط به تولید و سازندگی، نمونه‌هایی از رفتار مسئولان، در جهت ترویج افکار و رفتارهای فرهنگ ساز در جامعه است.
همچنین حاضر نشدن شهید رجایی (نخست وزیر) بر سر سفره‌ای که اسراف در آن مشهور بود، خودداری آیة الله خامنه‌ای (رئیس جمهور) از حضور در ضیافت رسمی که در آن مشروبات الکلی قرار داده شده بود، و حاضر نشدن مهندس میر حسین موسوی (نخست وزیر) بر سر مزار آتاتورک، نمونه‌هایی از مبارزه مسئولان با افکار و رفتار ضد دینی (فرهنگ سوزی) است.

فقط با نیم درصد

در خبرها آمده بود که مدیران دولتی فقط با نیم درصد صرفه‌جویی در ریخت و پاش‌های تشریفاتی خود، می‌توانند جان میلیون‌ها نفر ار که در مرز مرگ و زندگی دست و پا می‌زنند، نجات دهند. در راستای این حقیقت انکار ناپذیر، یکی از مسئولین گفت: بیش از هفتاد درصد از کل بودجه کشور - که رقمی معادل ۱۵۰ هزار میلیارد تومان است- در اختیار شرکت‌ها و مؤسسات دولتی قرار می‌گیرد که با کسر نیم درصد از این اعتبار، می‌توان به نیازمندان کشور کمک بسیاری کرد. وی افزود: اگر همین درصد اندک توسط مدیران دولتی لحاظ شود و شرکت‌ها، مستمندان را نیز در این ریخت و پاش‌ها سهیم کنند، یقیناً می‌توان به میلیون‌ها فقیر و نیازمند کشور کمک شایانی کرد. او همچنین اضافه کرد: در حال حاضر مستمری نیازمندان تحت پوشش کمیته امداد، بهزیستی و سایر نهادهای حمایتی، روزانه ۱۲۰ تومان است که با اعمال این نیم درصد، می‌توان آن را به حد قابل قبولی -معادل ۲۵۰ تومان در روز- افزایش داد.[۴۴]

کم‌کاری و ناکارآمدی‏

نویسنده:اکبر مظفری
رزمنده‌ای که در جبهه نبرد حاظر می‌شود و مسئولیت‌های مختلفی را بر عهده می‌گیرد، کم‌ترین یا طبیعی‌ترین انتظار از او این است که از حضور خود در خطوط مقدم نبرد، به نحو شایسته‌ای استفاده نماید و میدان کار و زار را با سلحشوری‌های خود زینت بخشد.
کسانی که در صحنه نبرد، مسئولیتی را بر عهده می‌گیرند، با بسیجیانی در میدان خون و شهادت می‌رزمند، یکسان نیستند. فرماندهان جبهه‌های نبرد، علمدارانی هستند که از میان آزمون‌های سخت جنگ برگزیده می‌شوند و به همین دلیل، به تندیس‌های مقاومتی می‌مانند که هماره صدر نشین الگوها و اسوه‌های متعالی هستند سرداران شهیدی چون چمران، همت، باکری، بروجردی و هزاران گلگون کفن تاریخ شیعه، گواه صادقی بر این مدعاست.
گاهی اتفاق می‌افتد که افرادی بر خلاف روال معمول، ادعای فرماندهی دارند و در خطوط مقدم جبهه حاضر می‌شوند؛ اما نمی‌جنگند و بدین وسیله، دنیایی از تحیر و سرگردانی خلق می‌کنند. نخستین سوالی که از پس این ماجرا رخ می‌نماید، این است که فرماندهانی که باید سرمشق رزمندگان دیگر در میادین خون رنگ پیکار باشند، چرا خود به عرفی‌ترین الزامات جبهه تن در نمی‌دهند؟ آیا کسانی مانع هستند و نمی‌گذارند تا ایشان بجنگند یا خود نمی‌خواهند بجنگند و یا توانایی جنگیدن ندارند؟ بی شک فرض اول از بنیان مخدوش است؛ زیرا آنان به خاطر جنگیدن به فرماندهی برگزیده شده‌اند. اگر نمی‌خواهند یا نمی‌توانند بجنگند، چرا به جبهه آمدند و مسئولیتی را بر عهده گرفته‌اند؟ در هر صورت، اولین گناهی که در نامه اعمال سردارانی که نمی‌جنگند، نقش خواهد بست، این است که چرا مسئولیت خود را به فرماندهان لایق‌تر واگذار نکرده‌اند و عرصه میدان جنگ را به اهل آن نسپرده‌اند.
امروزه پذیرفتن مسئولیت در نظام اسلامی نیز همانند فرماندهی در جبهه‌های نبرد است و به همین دلیل، کارگزاران نظام باید دارای ایمان، فداکاری، ایثار و از خود گذشتگی باشند و از هیچ تلاشی در راه اعتلای کلمة اللّه، عزت اسلام و کارآمدی نظام فروگذار ننمایند؛ اما متأسفانه شاهد هستیم که عده‌ای در مسندها و مسئولیت‌های سنگین و تأثیر گذار، دل به کار نمی‌دهند و خواسته یا ناخواسته، به ریشه سوزی نظام مقدس اسلامی که آرزو و آمال همه انبیا، اولیا، صدیقان، شهیدان و مظلومان تاریخ است، می‌پردازند؟ به راستی چرا اینان با دشنه کم کاری، سینه ستبر انقلاب را چاک چاک می‌کنند و بر روی خون شهیدان تاریخ شیعه پای می‌گذارند؟ آیا نمی‌خواهند و یا نمی‌توانند کار کنند؟ در هر صورت، چرا همچنان بر حفظ مسئولیت خود اصرار می‌ورزند؟
در لایه‌های مختلف نظام اسلامی، افراد اندکی هستند که آگاهانه و عامدانه تیشه به ریشه حاکمیت می‌زنند و هر شامگاه با آرزوی نابودی آن به خواب می‌روند. این افراد که از سنخ نفوذی‌های دشمن قلمداد می‌شوند، به طور طبیعی از محل بحث خارج هستند. مخاطب این توشته، مدیرانی اند که خود را مؤمن به انقلاب اسلامی نشان می‌دهند؛ اما خواسته یا نا خواسته، پا بر قدمگاه دشمن می‌گذارند و در روزگاری که تلاش خستگی‌ناپذیر، تنها راه علاج دردهای کشور ائمه معصوم علیهم السلام می‌باشد، تن به کار نمی‌دهند.
آیا نمی‌خواهند کار کنند؟ اگر به راستی خواهان کار و تلاش نیستند، چرا بار سنگین مسئولیت را بر دوش گرفته‌اند و با غصب کُرسی خدمت گزاری، آخرت خود را تباه می‌کنند؟ آیا نمی‌توانند، کار کنند؟ اگر توانایی انجام کار ندارند، چرا عهده دار مسئولیتی بیش از طاقت خود شده‌اند و با نا کارآمدی خود، نظام اسلامی را متهم به نا کارآمدی می‌کنند؟ آیا انصاف حکم می‌کند که ناتوانی خود را به تمام حاکمیت تسری دهند؟
امروز، نظام اسلامی به مدیرانی از جنس مردان خون و شهادت نیاز دارد؛ مردانی که جز به کسب رضایت الهی راضی نمی‌شوند و شدت کار و تلاششان، خستگی را خسته می‌کند. بی شک تنها چنین مردانی می‌توانند بر دردهای این ملت مرهمی بگذارند و از برزخ بی انتهایی که انقلاب اسلامی به وجود آورده است، برای اعتلای کلمة اللّه، غزت مسلمین و تعالی مادی و معنوی ملت بزرگ و استثنایی ایران سود جویند.۱ ایران اسلامی چشمه جوشان چنین مردان بی نام و نشان و کارآمدی است و تنها افرادی امین را می‌طلبد تا کُرسی‌های مسئولیت را به آنان بسپارد. دراین میان، بی هنران عرصه مدیریت، تنها زمانی می‌توانند خود را از عقاب جاودانه الهی برهانند که با وداعی از سر اخلاص، مسئولیت خود به لایق‌تر از خویش واگذار کنند.

مردان بی ادعا

نویسنده:محمد اصغری نژاد
چرا معطلید؟
برادری که همراه ما بود، بسیار شجاع، دلیر و در عین حال، بسیار متواضع بود. اخلاقش چنان بود که هر کس با یک نشست و برخاست، شیفته‌اش می‌شد. در هر کاری پیشگام بود. با آن که سابقه زیادی داشت و صلاحیت فردی و مدیریتی‌اش بر دیگران آشکار بود، اما همیشه پشت بلندی‌های تواضع و گمنامی، خود را مخفی می‌کرد. او -یعنی آقا سید اکبر- در عملیات خیبر نیز همراه ما بود.
وقتی در حین پیشروی، ناگهان بچه‌ها از حرکت ایستادند، پرسیدم چرا ایستادید؟
گفتند: به سیم‌های خاردار رسیدیم.
فرصت قطع کردن سیم‌ها نبود. آتش دشمن هر لحظه پر حجم‌تر می‌شد. در این فکر بودم که این جمعیت را چگونه از این عقبه خطرناک عبور دهم. آقا سید اکبر، مثل همیشه، آماده جلوی من نشست و گفت: اخوی جان! چرا معطلید؟ گفتم: سیم خاردار مانع است؛ مگر نمی‌بینی؟ گفت: من راه را می‌دانم. گفتم: چطور؟ سریع روی سیم خاردار خوابید و گفت: اخوی جان! نیروها را از روی من به جلو هدایت کن!
اشک در چشمانم حلقه زد. نفس در سینه‌ام حبس شد. با صدای بغض آلود دستور حرکت دادم. وقتی بر می‌گشتم، جنازه خونین آن عزیز را دیدم که با تبسم همیشگی بر لبان همیشه ذاکرش، لابه لای سیم‌های خاردار افتاده بود.[۴۵]

مانند یک نظافتچی

همراه چند تن از برادران پاسدار، شب‌ها در ساختمان سپاه یزد می‌خوابیدیم.
سال ۵۹، فرماندهی سپاه را برادر مهندس ابراهیمی بر عهده داشت. آن شب، مهندس مانند شب‌های دیگر در خوابگاه به استراحت مشغول بود. مهندس هر شب برای نماز شب بیدار می‌شد؛ اما مزاحمتی برای دیگران ایجاد نمی‌کرد. پیش خود حدس زدم امشب با توجه به خستگی ناشی از مأموریت، وی بیدار نمی‌شود. نیمه‌های شب بیدار شدم؛ هر چه با خود کلنجار رفتم، خوابم نبرد. احساس کردم صدایی می‌آید. با دقت به اطراف نگریستم. همه خواب بودند. خیلی‌آرام از تخت پایین آمدم؛ در خوابگاه را باز کردم و بیرون رفتم. نرسیده به سالن اصلی ، نفس در سینه‌ام حبس شد. خیره خیره نگاه کردم؛ بعد زار زار به حال خود گریه کردم. مهندس با شوق تمام مشغول شستن سالن و سرویس‌های خوابگاه بود. بدون این که اشک‌هایم را پاک کنم، جلو رفتم؛ سرم را به زیر انداخته، سلام کردم. با تبسم همیشگی‌اش پاسخ داد: علیکم السلام؛ زود بیدار شدی برادر جواد؛ خبری شده؟ هنوز اذان صبح را نگفته‌اند؛ برو استراحت کن؛ وقت نماز بیدارت می‌کنم.
خیلی خجالت کشیدم؛ فرمانده سپاه یزد و تمیز کردن و شستن سالن!
حرفی نمی‌توانستم بزنم. کنارش نشستم و با اصرار خواستم ظرف آب و دستمال را از او بگیرم؛ ولی اجازه نداد. گفتم: مهندس! شما فرمانده سپاه هستید؛ چرا به یکی از نیروها امر نکردید این‌جا را تمیز کند؟
نگاه مهربانی به من کرد و گفت: برادر جواد! من فقط و فقط یک خدمتگزارم؛ خادم انقلاب و اسلام. این ساختمان احتیاج به حفظ و نگه‌داری دارد؛ همانطور که انقلاب و اسلام نیاز به نگه‌داری دارند. وظیفه همه ماست که از این انقلاب و اسلام و ساختمان محافظت کنیم. انشاءالله؛ اگر خدا قبول کند؛ فرقی هم نمی‌کند که فرمانده باشم یا غیر فرمانده.[۴۶]

چیزی نداشتم برایت فدا کنم!

شهید عباس حسنی نیا در سال ۱۳۳۴ در تنکابن به دنیا آمد و در سال ۱۳۷۹ بر اثر شدت جراحات ناشی از گازهای‌شیمیایی به دیدار معبود شتافت. حسنی نیا با شروع جنگ تحمیلی به عضویت کمیته انقلاب در آمد و بعد از تشکیل سپاه پاسداران، عضو این نهاد شد. او در زمینه‌های اجتماعی و سیاسی استعداد خوبی از خود نشان داد تا این که معاون معاون فرماندهی لشکر ۲۵ کربلای مازندران شد؛ سپس به کردستان -که در اوایل جنگ تحمیلی منطقه‌ای بسیار خطرناک و حساس بود- رفت و ماه‌ها در آن جا با دشمنان دین و انقلاب مبارزه کرد و بعد از مدتی در سمت جانشینی فرماندهی لشکر حمزه و حفاظت قرارگاه حمزه، به خدمت ادامه داد. سمت دیگر وی، فرماندهی حفاظت اطلاعات لشکر ده نیروی مخصوص سیدالشهدا(ع) بود.
شهید حسنی نیا در فرازی از وصیت نامه‌اش می‌نویسد: «پروردگارا! چیزی نداشتم که در راه تو فدا کنم و حتی لایق آن نیستم که با تو راز و نیاز کنم. آن قدر حقیرم، آن قدر ذلیلم و آن قدر شرمنده که نتوانستم به نحو احسن خدمت کنم».[۴۷]

اهداف بزرگ را خرد کنید!

البته به هزاران هدف کوچکتر

یکی از بزرگترین موانع واداشتن افراد به ادامه یک کار، ناشی از دیدن عظمت کاری است که باید انجام گیرد، و همین باعث ناامیدی می‌شود. کارهایی که ما شروع می‌کنیم، مانند گذراندن دوره چهارساله کارشناسی دانشگاه، دوره دو ساله کارشناسی ارشد، ده سال تلاش برای به ثمر رساندن یک کار تجاری، سالها تلاش برای یادگرفتن یک زبان و صداها کار و تلاش دیگر، در نگاه اول همگی خارج از توان ما به نظر می‌رسند. اگر شما هم چنین دیدگاهی دارید، کار زیادی انجام نخواهید داد، زیرا نمی‌توانید بر این احساس ناتوانی خود چیره شوید.
در مقابل این دیدگاه، می‌توانید اهداف بزرگ خود را به هزاران هدف کوچکتر خرد کنید. سپس هر بار یکی از آنها را دنبال کنید. یک کوه پنیر را ذره ذره بجوید - این همان کاری است که موش می‌کند - اگر فقط هر بار قسمتی از کار را انجام دهید و این کار را هر روز ادامه دهید، تا کار پایان یابد، از دیدن حجم کار انجام شده حیرت خواهید کرد. یکبار به من گفته شد که اگر فقط پانزده دقیقه در روز وقت صرف کنم، در عرص یکسال خواهم توانست تمام آثار شکسپیر را بخوانم، تقریباً هر کسی می‌تواند پانزده دقیقه از وقت خود را در روز، به کار شخصی اختصاص دهد، حتی اگر دقیقاً قبل از خواب باشد. خواندن دوره ده جلدی کتاب تاریخ تمدن کار ساده‌ای است، اگر هر روز وقت اندکی را به آن اختصاص دهید. از سرعت خوانده شدن کتاب، خود شما هم تعجب خواهید کرد. شاید در عرض یکی دو سال بتوانید تمام آن را بخوانید. اگر باید باغچه خانه خود را بیل بزنید، از بزرگ بودن باغچه نترسید و ناامید نشوید. آن را به قطعات کوچک تقسیم کنید و تصمیم بگیرید که هر قطعه را در یک روز یا یک هفته بیل بزنید. سپس این برنامه را به طور منظم دنبال کنید. پیش از آنکه متوجه سختی کار شوید، کار تمام خواهد شد. یکبار مجبور بودم تمام محتویات یک کمد پر از پرونده را به خانه بیاورم و به فکر اجاره کردن یک وانت برای این کار افتادم. اما به جای آن، هر شب موقع بازگشت به خانه، ده یا دوازده پرونده را همراه خودم بردم و این کار را، که هیچ زحمتی نداشت، تا سه ماه بعد ادامه دادم، در پایان کار، همه پرونده‌ها به زیرزمین خانه‌ام منتقل شده بود، بدون آ نکه متحمل زحمت یا هزینه شده باشم.
در این عصر و روزگار، ما معمولاً فکر می‌کنیم باید همیشه سریع کار کنیم. باید خیلی زود به هدف خود برسیم، درست مثل آنکه روی خط مونتاژ یک کارخانه هستیم. در واقع، برخی از بزرگترین کارهای هنری با زحمت و کار فراوان، در عرض چند سال یا چند دهه، به وجود آمده‌اند. سنگ‌های اهرام مصر را یکی یکی روی هم گذاشته‌اند. شبکه بزرگراه‌های رم باستان را هم با چیدن آجرها در کنار هم ساخته‌اند و همه این کارها، سالها طول کشیده‌اند.
هرگز وقتی تصمیم به نوشتن کتابی می‌گیرم، احساس ناتوانی نمی‌کنم. عمداً آن را به بخش‌های کوچک تقسیم می‌کنم و به این ترتیب هرگز خود را مغلوب حس نمی‌کنم. تنها چیزی که لازم دارم یک ربع یا نیم ساعت فرصت، در فاصله ملاقات با مراجعانم است، آنقدر که فرصت داشته باشم یادداشت‌هایم را مرتب کنم، هر بار فقط یک بخش، گاهی به فاصله چند روز، و با ادامه این روش به مدت چند ماه، کتاب مورد نظر به سادگی نوشته می‌شود.
هرگز شیوه نوشتن اولین کتابم را در مورد مشکلات عاطفی، «افسردگی»، فراموش نخواهم کرد. تصمیم گرفته بودم وقت تماشای آ گهی‌های تبلیغاتی تلویزیون را به این کار اختصاص دهم. دفتر کار من مجاور اتاق مخصوص استراحت کارکنان بود، و در مدتی که تلویزیون آگهی پخش می‌کرد، من به تایپ کردن آنچه تدوین کرده بودم، می‌پرداختم.
به این ترتیب تقریباً شبی یک صفحه از کتاب را نوشتم. روزهای آخر هفته هم تقریباً ده صفحه می‌نوشتم، که روی هم هفته‌ای پانزده صفحه می‌شد، کل کتاب تقریباً صدوپنجاه صفحه بود. یعنی نوشتن آن تقریباً ده هفته طول کشید، بدون آ نکه در این مدت تحت فشار باشم یا خسته شوم. البته مدتی هم وقت صرف بازنویسی و اصلاح متن شد. اما همین کار هم در وقت مشخص و به صورت منظم انجام گرفت. این کاری بود که به سادگی، بدون تحمل فشار زیاد، و در عین حال به شکلی مؤثر و ثمربخش صورت گرفت.
یک موش چگونه کوهی از پنیر را می‌خورد؟ هر بار فقط یک لقمه. اگر او برای هر روز خود جیره مشخصی تعیین کند، بالاخره زمانی خواهد رسید که تمامی کوه پنیر را خورده باشد. این حالت در مورد هر کاری که باید انجام دهید، مصداق دارد.[۴۸]

پا نویس

  1. نهج البلاغه، نامه 53، ترجمه علامه جعفری.
  2. صحیفه امام، ج‏13، ص‏195-196.
  3. بخشی از پیام نوروزی رهبر معظم انقلاب، 30/12/1383ش.
  4. راهبردهای اساسی خدمت‌گزاری؛ رهنمودهای رهبر معظم انقلاب اسلامی، مؤسسه فرهنگی قدر ولایت، ص‏490.
  5. امام خمینی: «ملت ایران، یک امر استثنایی است امروز و یک ملت استثنایی که شبیه ندارد» (صحیفه امام، ج‏17، ص 159.)
  6. نهج البلاغه، صبحی صالح، خطبه 224.
  7. ذی قار، محلی در نزدیکی بصره است؛ جایی که بین مسلمانان و سپاه ایران جنگ در گرفت و مسلمانان پیروز شدند.
  8. نهج البلاغة، خطبه 33.
  9. محاسن برقی، ص‏26.
  10. مسائل علی بن جعفر، ص 346.
  11. ری شهری، میزان الحکمة ج 2، ص 1007.
  12. همان.
  13. مجلسی، بحار الانوار، ج 75، ص 358.
  14. دیلمی، ارشاد القلوب، ص‏15.
  15. توبه، آیه 33.
  16. در حدیث علوی آمده است که سه چیز است که عقل انسان‌ها بدان آزموده می‌شود؛ ثروت، حکومت و مصیبت (غرر الحکم، ک 4664.)
  17. غرر الحکم، حدیث 8613.
  18. «ما ننسخ فی آیة اَوْ ننسها نأت بخیرٍ منها او مثلها اَلم تعلم انّ الله علی کل شی‌ءٍ قدیر» (بقره، آیه 106.)
  19. الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، القرطبی، ج 2، ص 196؛ حیاة الصحابه، محمد یوسف الکاندهلوی، ج 2، ص 250.ج 3، ص 346.
  20. الاستیعاب، ج 2، ص 193.
  21. سیر اعلام النبلاء، ج 3، ص‏342.
  22. همان، ص 346.
  23. ابومنصور طبرسی، الاحتجاج، ج 1، ص 131.
  24. الاستیعاب ج‏2، ص 197.
  25. محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج 22، ص 337.
  26. کلینی، اصول کافی، ج 2، ص 302.
  27. همان .
  28. بقره، آیه 165.
  29. ق، آیه 16.2
  30. حافظ.
  31. ‏مثنوی مولوی.
  32. مفاتیح الجنان، اعمال ماه شعبان.
  33. در غزلی از یک شاعر معاصر.
  34. حافظ.
  35. ابن طقطقی، تاریخ فخری، ص 76 و 77.
  36. رضا مختاری، سیمای فرزانگان، ج 3، ص 401.
  37. همان، ص 402.
  38. همان، ص 434.
  39. روزنامه جمهوری اسلامی، شماره 4626.
  40. عبد الرحیم اباذری، امام موسی صدر امید محرومان، ص 172 و 250.
  41. بوستان سعدی، باب اول.
  42. مجلسی، بحار الانوار، ج 102، ص 8؛ الخرائج و الجرائح: ج‏2، ص‏545.
  43. الناس بامرائهم اشبه منهم بآبائهم.
  44. روزنامه کیهان، 11/11/1383، ص‏4.
  45. خاطره خوبان، ص‏73-74.
  46. ر.ک: کوزه‌های بدون آب، ص‏109-110.
  47. ر.ک: یاد یاران، ص‏103-105.
  48. اینگونه می‌توانید، پال هاوک‏.