آینه رشد ۵۰: تفاوت بین نسخهها
| سطر ۲: | سطر ۲: | ||
{{جعبه اطلاعات | {{جعبه اطلاعات | ||
|نام = آینه رشد 50 | |نام = آینه رشد 50 | ||
| − | |عنوان = مشخصات | + | |عنوان = مشخصات نشریه |
|تصویر = [[Image:Ayneh__(50).jpg|200px]] | |تصویر = [[Image:Ayneh__(50).jpg|200px]] | ||
|سبک سرآیند = background:#ccf; | |سبک سرآیند = background:#ccf; | ||
نسخهٔ کنونی تا ۵ آبان ۱۳۹۵، ساعت ۱۶:۴۲
|
| |
| نویسنده | گروه نویسندگان |
|---|---|
| صاحب امتیاز | ستاد امر به معروف و نهی از منکر |
| زبان | فارسی |
| اعضای تحریریه | جواد محدثی، محمود مهدی پور، محمود شریفی، سید مجید حسن زاده، عبدالرحیم اباذری، محمد باقر پورامینی |
| محل انتشارات | قم |
| قطع | جیبی |
| دانلود | |
محتویات
- ۱ خدمت کنید و خدمتتان را بگویید
- ۲ رهنمودهای رهبری
- ۳ مدیر نه به حاشیه میرود و نه به حاشیه میبرد!
- ۴ نیایش مدیران
- ۵ هفت خوان مدیریت
- ۶ برای لحظات سرنوشت ساز باید کار کرد
- ۷ مدیران و اصالحات فرهنگی
- ۸ یخ به جای آب میوه
- ۹ مدیریت و خودشناسی
- ۱۰ مدیر و طبیب
- ۱۱ یک سیاستمدار صادق
- ۱۲ مدیریتهای ضد استعماری امیرکبیر
- ۱۳ والیان گدا
- ۱۴ سرانجام، این نتایج به دست آمد:
- ۱۵ بریدهها
- ۱۶ پرواز در قلاویزان
- ۱۷ معرفی کتاب
- ۱۸ پانویس
خدمت کنید و خدمتتان را بگویید
آنی که برای شما مهم است، خدمت کردن به همهٔ طبقات، خصوصاً مستضعفها، خصوصاً محرومین [است] که در طول تاریخ محروم بودهاند. به این بیچارهها، باید خدمت کنید و خدمتتان را بگویید به آنها و وقتی گفته میشود، عمل دنبالش باشد و انشاءالله امیدوارم که اگر انگیزه اینطور باشد و شما موفق بشوید و انشاءالله موفق میشوید ... .
سفارش دوم این است که بین خودتان، بین وزرایی که هستند، بین دولتیها که هستند، برادری باشد. شما برای اسلام میخواهید خدمت کنید، نمیخواهید که برای خودتان کاری بکنید. شما میخواهید برای این ملت محروم در طول تاریخ، خدمت بکنید، نمیخواهید که جیب خودتان را پر کنید. شما این جور نیستید، هیچگاه. وقتی این طور شد، داعیه بر این که با هم مبارزه و معارضه بکنید، نیست. نصیحت است من میکنم؛ ولو میدانم که شما هیچ کدام این وضع را ندارید و من امیدوارم که انشاءالله، خداوند شما را حفظ کند و هر کدام در کارهای خودتان موفق باشید.[۱]
رهنمودهای رهبری
آن چه در اختیار ماست امانت است
آن چه مهم است، این است که هر جا هستیم، چه شما، چه حقیر، چه بقیهٔ مسئولین، توجه داشته باشیم که آن چه در اختیار ماست، امانت است. ادای این امانت هم واجب قطعی و شرعی است و خدای متعال از ما سوال خواهد کرد؛ هم دربارهٔ آن چه کردیم و هم دربارهٔ آن چه نکردیم. باید به این توجه داشته باشیم.
دورهٔ مسئولیت هم گذراست. همهٔ حوادث عالم همین جور سریع میگذرد. عمر انسان هم همین جور است ... با این نگاه، باید کار کرد. بعد هم در مقابل محاسبهٔ الهی که «ما یلفظ من قول اِلّا لدیه رقیب عیتد»، هر کلمهای که از ما صادر میشود، ثبت میشود؛ ضبط میشود؛ هر حرکت ما، هر اقدام ما، بلکه هر اندیشهٔ ما و فکر ما. باید با این توجه، کار کنیم. شما در کرسیهای مجلس، هیئت رئیسهٔ محترم در جایگاه ریاست و مدیریت و این حقیر جای خودم، مسئولین دولتی همینجور، با این روش، باید نگاه کرد؛ امانتی است. این امانت را بایستی ادا کنیم ... ادای امانتهم به این است که آن چه وظیفهٔ ماست، بشناسیم و در حد وسع- بیشتر از آن هم از ما نخواستهاند- و توان برای آن تلاش کنیم و تا جایی که میتوانیم، بدویم.[۲]
مدیر نه به حاشیه میرود و نه به حاشیه میبرد!
حسن ابراهیمزاده
حکیمی قصد داشت به حج برود. راهیان مکهٔ مکرمه قبل از او، شتران را با ساربانان اجاره کرده بودند و راهی خانهٔ خدا شده بودند؛ در میان ساربانان، تنها یکی باقی مانده بود و چند شترش.
حکیم، خادم خود را برای اجاره شتران، نزد خود خواست. خادم به حکیم گفت: این ساربان آنقدر بد دهن و دشنامگو است که کسی حاضر به همراهی با او و اجارهٔ شتران او نیست؛ امّا چون ساربان و شتر دیگری نبود، حکیم ناچار به خادم خود گفت: او میتواند ما را به مقصد برساند؟ خادم گفت: آری.
حکیم با همراهانش بر شتران سوار و راهی خانهٔ خدا شدند. کاروان نرسیده به منزلی از حرکت باز ایستاد و ساربان با خود چیزی میگفت و حکیم به خادمش گفت: چه میگوید؟ خادم گفت: شما و ما را دشنام میگوید. حکیم پرسید: از نبردن ما به مقصد که چیزی نمیگوید؟ خادم گفت: نه. حکیم گفت: با او کاری نداشته باشید. در مسیر حرکت، این رفتار ساربان، بارها و بارها تکرار شد و حکیم هر بار همان پرسش خود را تکرار میکرد و چون اطمینان مییافت که سخن از نرسیدن به مقصد نیست، با اطمینان قلب دوباره بر شترش سوار میشد و در مسیر حرکت، نه سخنی از بددهنی ساربان میگفت و نه خود با او درگیر میشد و نه اجازه میداد که کسی با درشتی با او سخن بگوید.
غرض از بیان این حکایت، نه مُهر تأیید بر «اهداف وسیله را توجیه میکند» است و نه در پیش گرفتن مشی سکوت در برابر ناسزاگویی و توجیه همراهی با نااهلان؛ غرض، بیان روحیهٔ مدیر و حرکت یک فرد و جامعهبه سوی مقصدی متعالی است؛ مقصدی که آن قدر بزرگ و مقدس است، که هرگز اجازه نمیدهد مدیر کاروان، خود و دیگران را به کارهای کوچک و سخنان کم اهمیت، مشغول کنند و گرفتار موضوعات فرعی و حاشیهای شوند. از دیدگاه این سالک درونی و یا مدیر بیرونی، اگر قرار باشد انسان در برابر هر حرکت جزئی و هر سخن ناشایستی، توان خود را مصرف کند، دیگر از رسیدن به مقصد، باز میماند و شاید رمز این که قران کریم از گذشته کریمانه در برابر هر لغوی و یا بسنده کردن به سلام در برابر جاهلان سخن به میان میآورد، همین نکته باشد و شاید مهمتر و بالاتر از این گذشت و گرفتار نیامدن سالک و مدیر در فرعیات و حاشیهها، حاشیهسازی و اصلیسازی فرعیات برای دیگران باشد.
کم نیستند، مدیرانی که با خردهگیری از نیروهای زیر دست خود و یا روحیهٔ مچگیری و برجستهسازی برخی از جزئیات، محیط کار را برخود و دیگران، جهنم میکنند و با گرفتن شادابی و طراوت از فضای کار، بذر بدبینی و بد اخلاقی را بر محیط کار، حکم فرما میسازند و کم نیستند مدیرانی که با زیر نظر داشتن جزئیات و مواظبت و مراقبت از رها نشدن ماشین مدیریت از دستانشان، چنان با جزئیات و فرعیات میسازند که کاروان از حرکت باز نایستد. سرزنش و توبیخ نیرویی که ناخودآگاه و از سر عصبانیت، سختی بر زبان آورده یا رفتاری نامناسب از شخصی که ریشه در مشکلات خانوادگی او دارد و یا به سامان نرساندن امری که بالاتر از توناییاش بوده است، کار مدیر دانا و حکیم نیست؛ تا چه رسد به کسی که به دنبال این گونه رفتارها و گفتارها، اتاق اتاقِ حوزه کاریاش را جستو جو میکند و بدتر از آن، نوع سلیقهٔ اخلاقی و سیاسی خود را نیز بر آن میافزاید و نام خود را هم مدیر میگذارد! این صفت نه تنها منکری در حوزهٔ مدیریت و جامعه است، بلکه کلید منکرات دیگر است؛ زیرا جابهجایی مسائل فرعی با اصلی و حاشیه و متن، مردم را از راه به در و در بیراهه، سرگردان میسازد. از این رو، حکیم عصر کنونی، رهبر معظم انقلاب، مدیران و مسئولان را از چنین روحیهای باز میدارد و میگوید: «در بسیاری از اوقات، یک مسئلهاصلی در کشور وجود دارد که همه باید همّت کنند و به سراغ این مسئلهٔ اصلی بروند؛ باید مسئلهٔ کانونی کشور، این باشد؛ اما ناگهان میبینیم از یک گوشهای یک صدایی بنلد میشود؛ یک مسئلهٔ حاشیهای درست میکنند و ذهنها متوجه آن میشود. این، مثل این میماند که در یک مسافرت مهمّی، کاروانی، قطاری، دارد حرکت میکند و هدفش رسیدن به یک نقطهٔ خاص است؛ ناگهان ذهنها را مشغول کنند به یک چیز حاشیهای در بیابان از راه باز بمانند و احیاناً امکان ادامهٔ حرکت هم از آنها گرفته شود. مسائل حاشیهای، نباید به میان بیاید. مردم ما خوشبختانه قدرت تحلیل دارند؛ هوشمندند؛ هوشیارند؛ میتوانند مسائل فرعی و حاشیهای را از مسائل اصلی، جدا کنند. توجه شود که مسائل حاشیهای، کانون توجه افکار عمومی قرار نگیرد.[۳]
مدیر نباید خود را در حلقهٔ مسائل فرعی و حاشیهای، گرفتار کند و نباید دیگران را به سوی پرتگاه حاشیهها و فرعیات، رهنمون سازد؛ هر چند حاشیهها و فرعیات هم جزئی از حرکت در مسیر مدیریت است و گریزی از آنها نیست؛ امّا اگر مدیر به درستی حاشیهها را مدیریت نکند، چه بسا حاشیه به متن و فرع به اصل تبدیل شود و این نیز بصیرت مدیر و هنر مدیریت را میطلبد که بخشی از آن هدیهای الهی و بخشی دیگر، اکتسابی است و با برخی جنبههای شخصیتی و ویژگیهای فردی و اجتماعی مدیر، گره خورده است.
نیایش مدیران
نیایش مدیران
الهی!
به درگاه تو سائلیم؛
هر چند صاحب امکانات و وسایلیم.
اگر طردمان کنی، ذلیلیم و
اگر جذبمان کنی، خلیلیم؛
فراموشمان مکن که محتاج دلیلیم.
الهی!
بیکاری، مشغلهٔ ناتوانان است
و بی عاری، کار نادانان
و اصلاح امور، هدف مصلحان.
اگر صالح نباشیم، اصلاح نتوانیم؛
اگر پاک نباشیم، پاک سازی نمیتوانیم
و اگر کاردان نباشیم،
کارآفرینی ندانیم؛
اصلاحمان کن؛ تا مصلح شویم و
پاکمان کن؛ تا جامعه را پاک سازیم
الهی!
مشورت با خردمندان، غنای عقل آورد
و استبداد به رأی، مایهٔ جهل گردد؛
توفیق ده که از نصیحت خیرخواهان، روی نتابیم و
از مشرت عاقلان، باز نمانیم؛
مشاور بخیل و ترسو نگزینیم
و دلسوزان را از خویش نرنجانیم.
الهی!
نه غرور، جای سرور دارد و
نه موفقیّت، جای غرور؛
هر که به سرور مغرور گردد، خام است
و هر که به غرور مسرور گردد، ناکام؛
اگر دنیا را بشناسیم،
به داشتهها مغرور نگردیم
و اگر آخرت را بشناسیم،
به دنیا و جلوههایش مسرور نشویم.
الهی!
از دنیا تا آخرت، راهی دور و دراز است
و در این راه، هزاران رمز و راز.
راه خدمت و سعادت، پر پیچ و خم است و
راه خیانت و شقاوت،
باز؛ لطفی کن که در مسیرمان بینور نگردیم
و از مقصدمان، دور نگریدم
هفت خوان مدیریت
جواد محدثی
هماهنگی
همهٔ افراد ذیربط، موافقت کرده بودند؛ کار، قانونی هم بود و مشکل اجرایی هم نداشت؛ ولی چون با بعضیها «هماهنگ» نشده بود، به بن بست خورد.
امضای مدیر
هفت خوان اتاقهای اداره را گذشتم؛ تا به امضای مدیر برسم؛ متأسفانه مدیر رفته بود.
مدیر و آبدارچی
وقتی در ادارهای، نفوذ آبدارچی بیش از مدیر باشد، خوب است جای مدیر و آبدارچی را عوض کنند.
باد مدیریّت
آنان که دچار «باد مدیریّت» و «چاقی تملّق» میشوند، با سوزن یک «انتقاد»، بادشان خالی میشود.
شناسنامه
کسی که بعد از ریاست و شهرت، خیلی عوض شده و کلّاً آدم دیگری شده بود، این پیامک را دریافت کرد: «شناسنامهات را گم کردهای»؟
استخاره
همهٔ مقدمّات و مراحل کار به خوبی پیش رفته بود؛ امّا استخارهٔ مدیر برای امضا، «بد» آمده بود. در شگفتم که مگر در مدیریت و اجرا هم به جای به کارگیری خرد و مشورت، باید استخاره کرد؟
موانع اجرا
پروندهٔ من، با آن که امضای مدیر را هم داشت، پشت خاکریز «معاونت»، کُپ کرد و به اجرا نرسید.
زیرمیز و روی میز
دوربینی که زیر میز کار گذاشته شده بود، چیزی غیر از روی میز را نشان میداد. این بود که مدیر، تعلیق شد.
قیمت قالپاق وقتی قالپاق اتومبیل مدیر کلّ، بیش از میزان وام درخواستی ارباب رجوع میارزید، طبیعی بود که به تقاضای وام، اعتنا نکند.
عینک ریاست
حق داشت مرا نشناسد و اعتنا نکند؛ چون «عینک ریاست»، چشمش را ضعیف کرده بود.
جلسهٔ مدیر
بیتوجّه به هشدار مسئول دفتر، وارد اتاق مدیر شد. مدیر با یکی از دوستان صمیمیاش مشغول خنده و گفت گو بود. بساط شیرینی و میوه هم برقرار بود و او تازه معنای «جلسه دارند» را فهمید.
دستور آسفالت
رئیس، بعد از پنچر شدن اتومبیلش در چاله چولههای جادهٔ خاکی، دستور داد آن جا را آسفالت کنند.
کار زیاد
مقام محترم، آن قدر سرش شلوغ و کارش زیاد بود که به نماز اوّل وقت نمیرسید و گاهی هم اصلاً یادش میرفت.
ارتقاء و تنزّل
از وقتی که مقام و موقعیّت شغلیاش «ارتقاء» پیدا کرده بود، میزان رفت و آمدش با خویشان و صلهٔ رحم هم «تنزّل» یافته بود.
سمعک
حرفهای ستایشگرانه را در هیاهوی بسیار هم خوب میشنید؛ اما وقتی کسی انتقادی داشت، احتیاج به «سمعک» پیدا میکرد!
آلزایمر
برای کسب محبوبیّت و نفوذ در دلها، مرتب وعده و قول میداد؛ امّا وقتی نشانی از اجرای وعدهها نبود و مراجعان، قول و قرارها را از او مطالبه میکردند، «آلزایمر» میگرفت.
صندلی ریاست
هر چند وقت یک بار، دستور میداد آرایش اتاق و میز و صندلی ریاست را نو کنند؛ تا افراد، شاهد تحوّل باشند. بیچاره نمیدانست که تحوّل در برنامه است؛ نه تزیین و آرایش اتاق و اعتبار مدیر هم به لیاقت و مدیریّت است؛ نه به میز و صندلی!
رئیس دفتر
در راستای سپردن اختیارات به دیگران و مسئولیت خواستن از آنان، همهٔ امور را به رئیس دفترش واگذار کرده بود: نتیجه آن شد که به جای آن که مدیریّت کند، رئیس دفترش او را مدیریّت میکرد.
رجوع به بایگانی
از زیر مجموعهٔ خود میخواست با دادن طرحها و پیشنهادهای نو و اجرایی، به تحوّل آفرینی در اداره کمک کنند. یکی از کارمندان قدیمی یادداشتی به دستش داد که بر روی آن نوشته شده بود: «بایگانی پرِ طرح است؛ به آن سر بزنید».
برای لحظات سرنوشت ساز باید کار کرد
محمود شریفی
از شریح قاضی نقل شده که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام روزی به یارانش فرمود: منتظر وعدگاههای مرگ باشید و با آنها با کارهای نیک، برخورد کنید و به گنجینههای ثروت تکیه نکنید؛ تا شما را با فریب آرزوها، تخلیه کند. همانا دنیا، فریبنده، سقوط دهنده گول زننده، نیرنگباز و سحر کننده است که نهرهای آن درخشنده و میوههای آنان رسیده و ظاهرش شادی بخش و باطنش فریب و نیرنگ است، شما را با دندانهای مرگ، میخورد و با سختیها نابود مینماید و برای مردم در آن دنیا فرزندانی است که طعمهٔ مرگ میشوند؛ ولی باز مردم زینت دنیا را برای خود انتخاب میکنند و در جست جوی مقام و رتبه در دنیا هستند.
نادان از این جهت دلباختهٔ لذتهای دنیا شده و آنها جایگزین شادیهای او گردیده و خود را از فریبهایش در امان میبیند. دنیا شما را با دگرگونی و تنوع خود، احاطه کرده، شما را با تیرهای مرگ، نشانه میرود. پس دنیا روحهای شما را میگیرد؛ در حالی که شما برای دنیا جمع میکنید. شما برای مرگ متولد میشوید و به سوی گورها منتقل میشوید و روی خاک میخوابید و تسلیم کرمها میشوید و برای حسابرسی، برانگیخته خواهید شد.
ای صاحبان نیرنگها و نظرها و فهمها و خبرها، جایگاه پدران خود را به یاد آورید. گویا که جانهای شما گرفته شده و بدنهای شما برهنه گردیده و مال و ثروت شما، تقسیم شده است و شما ای صاحبان جمال و کمال و عظمت، به سوی منزل و محلی پر از گرد و غبار در حال حرکت هستید؛ سپس بر روی صورت در قبر میخوابید؛ در آن منزلی که دیدار کنندهٔ شما اندک است و کارگردانان آن منزل، ملول و نگران هستند؛ تا اینکه قبرها شکافته و برای روز حشر و نشر برانگیخته میشوید، پس اگر عاقبت به خیر و خوشوقت شدید، به طرف شادی و شادمانی حرکت میکنید که در این صورت پادشاه و فرماندهی، فرمان بردار شده، در امنیت خواهید بود که فرزندانی دور شما را گرفته، گویا لؤلؤیی هستند که با جامهای شراب سفید، مایهٔ لذّت بردن نوشندگان میشوند. اهل بهشت در ناز و نعمت خواهند بود و دوزخیان، شکنجه و عذاب میشوند. آنان در جامههای سندس و ابریشم، در ناز و نعمت هستند، و اهل جهنم در آتش جهنم جابهجا و زیر و رو میشوند.
جمجمهٔ بهشتیان، پر از مِشک بهشتی میشود و بر دوزخیان گُرزهای آتشین، نواخته میشود. آنان با حوریان در حجلهها همراه میشوند و اینها در آتش جهنم، با زنجیرهای آتشین، گردانده میشوند. داغی در دلهای آنهاست که پزشکان از مداوای آنان بازماندهاند و دردی دارند که علاجی ندارد.
ای کسی که تسلیم کرمها و ارمغان آنها شدهای! پس عبرت بگیر از آنچه میشنوی و میبینی و به چشمت بگو از لذّت چرت، دوری کن و پیاپی اشک بریز که منزل تو، قبری است که در میان وحشت و گرفتاری قرار گرفته است.
ای غلفلت زده و در فراز و نشیب فرو رفته! بشنو از کسی که پنده دهند و آشناست؛ خداوند، روز قیامت و روز محشر را روز عرضهٔ اعمال انسانها و سئوال و پاداش و کیفر دادن، قرار داده است؛ روزی که اعمال و رفتار مردم، بهسوی او بر میگردد و گناهان همهٔ مردم، شمارش میشودند؛ روزی که [بر اثر مشاهدۀ؛ اعمال و گناهان خود] حدقهٔ چشمهای انسانها ذوب میشود. در آن روز، زنان باردار [بر اثر وحشت]، جنین خود را سقط میکنند و هر کس از دوستش جدا میشود، و عقل هر خردمندی از ترس، حیران و سرگردان میشود؛ زیرا زمین بعد از ساختمان زیبا و نیکویی که داشت، نفرت انگیز شده، چهرهٔ زیبای مخلوقات پس از شکوفایی و زیبایی، دگرگون میشود و زمین اشیای با ارزش خود را بیرون انداخته، به سوی خداوند فرو میریزد.
[آن] روزی است که مردم، وقتی وحشت شدید پیدا کنند، ترس، سودی نخواهد داشت و همه زمینگیر خواهند شد و گناهکاران با صورت و سیمای خود، شناخته میشوند و از خوبان، جدا میشوند.
گورها پس از مدتها بسته شدن، باز میشوند و همهٔ نفوس در مقابل خدا، تسلیم میشوند و پردهها در آخرت، برداشته میشود. و حقایق و اخبار، برای مردم، آشکار میگردد و زمین به شدّت در هم کوبیده میشود. و بخ خاطر هدفی که برای آن در نظر گرفته شده، گسترش مییابد و مردم پراکنده، به بند کشیده میشوند و آنان به شدّت به طرف محشر هجوم میآورند و گناهکاران به عقب برگردانده میشوند و در این هنگام، چنین خطاب میشود:
ای انسان! وای بر تو، کار تو، سخت و دشوار است؛ یکی یکی برای حسابرسی جلو بیایید که فرمان پروردگار، رسید وفرشتهها صفدر صف ایستاده و از اعمال و رفتار آنان قدم به قدم و حرف به حرف، سئوال میشود. آن مردم را با بدنهای برهنه میآورند، در حالی که چشمهای خود را پایین انداخته، رو بهروی آنان حسابرسی و پشت سرشان جهنم قرار دارد که نعرههای آتش به گوش آنها میرسد و شعلههای آن را با چشم خود میبینند؛ در حالی که نه یاوری دارند و نه دوستی؛ تا آنان را از خواری و ذلت پناه دهد. پس آنان با سرعت به طرف جایگاهشان در محشر رانده میشوند، سپس آسمانها در هم پیچیده میشوند؛ همانند کتابچهای که در هم پیچیده میشود. پس مردم بر پل صراط قرار میگیرند؛ در حالی که در دل، هراسان هستند و باور میکنند که به سلامت نمیتوانند از پل بگذرند و اجازه ندارند که سخن بگویند و عذرشان پذیرفته نمیشود؛ زیرا بر دهان آنان مهر زده شده است و از دست و پای آنان در مورد کارهایی که انجام دادهاند، بازخواست میشود.
وای که چه ساعت سخت و نفسگیری است؛ لحظهای که دو گروه از هم جدا میشوند! گروهی اهل بهشت شده، گروهی در جهنم قرار میگیرند. آری، جهنمی شدن، فرار کنند و اهل کار و تلاش، باید برای این لحظات سرنوشت ساز، کار کنند؛ تا منزل آخرت به کام آنها باشد.[۴]
مدیران و اصالحات فرهنگی
محمود مهدی پور
یکی از وظایف مدیران، اصلاح فکر و فرهنگ جامعه است. همانگونه مدیران نسبت به نیازهای مادی و اقتصادی مردم باید احساس مسئولیّت کنند، از اصلاح فکر و فرهنگ عموم نیز نباید غافل نباشند؛ بلکه اصلاح فرهنگ، از نان و آب مردم، واجبتر است. این موضوع، بدیهی و انکار ناپذیر است که داشتن افکار و اندیشهها و آرمانها و آرزوهای نادرست و انحرافی، هزاران بیماری جسمی و روانی در پی دارد. همه ما در زندگی خود و دیگران، بارها مشاهده کردهایم که افراد بسیاری از نان و آب و لوازم اولیه زندگی و بهترین غذاها هم درست استفاده نمیکنند. بیماریهای روحی هم دست کمی از بیماریهای جسمی ندارند.
بیماریهای معرفتی، اخلاقی و عاطفی، بیماریهایی مثل کفر و شرک، یاس و بدبینی، خودبرتربینی، آزمندی و احساس حقارت و تحقیر دیگران و عدم اعتماد به توان و نیروی خویش، بیماری نادانی و بیتفاوتی، دروغگویی، ترس و شرم بیجا ریشهٔ بسیاری از بیماریهای اقتصادی و اجتماعی میباشند.[۵]
امام علی علیه السلام میفرماید:
«هان آگاه باشید که فقر، نوعی از بلاست و سختتر از فقر، بیماری جسمی است و از آن سختتر، بسیاری دل است و بهراستی یکی از نعمتها، و سعت مالی است و از آن برتر، سلامت جسمی و بالاتر از آن، تقوای دل است».
بیماری قلبی، بیماری فرهنگی اس؛، بیماری ادراک و احساس، انحراف در عقیده و اخلاق و آرمانها و اندیشههای انسان است.
این بیماری به گونهای است که بیمار به خوبی بیماری خود را نمیفهمد و گرچه از بیماریرنج میبرد و دیگران را به زحمت میافکند، ولی خود از بیماری خویش بیخبر است.
وقتی نگاهها، بینشها، عشقها و آرزوها وارونه میشوند و توان درک و فهم انسان از بین میرود، انسان خوب و بد را نمیبیند و یا وارونه احساس میکند؛ رنگها را عوضی میفهمد؛ جایی که باید غمگین باشد، احساس شادمانی میکند و آن جا که باید احساس سرور کند، اندوهگین میشود.
آن جا که باید احساس پیروزی و موفقیت کند، دل مرده و افسرده و ناراحت میشود و در حوادثی که باید احساس رنج و شکست کند، خود را پیروز و کامیاب میبیند و گرفتار بیماری گرسنگی و تشنگی بیمرز میشود.
انواع بیماریهای فرهنگی
بیمارهای فرهنگی هم شدت و ضف فراوان دارند و از تب فرهنگی آغاز میشوند؛ تا به بیماری و بیهوشی و احتضار و مرگ فرهنگی و مسخ فرهنگی میرسند. بیماریهای فرهنگی را به سه گروه متفاوت زیر میتوان دستهبندی کرد:
بیماریهای اعتقادی.
بیماریهای اخلاقی.
بیماریهای معاشرتی و رفتاری.
مدیرانی که به سلامت، امنیّت، اقتصاد و عزت کشور میاندیشند، نمیتوانند نسبت به ایمان و اخلاق و عادات و رسوم جامعه، بیتوجه و بیتفاوت باشند.
قرآن و عترت، دو کانون تشخیص و سلامت فکری و فرهنگی افراد و جامعهاند و همه باید خود را با ترازوی قرآن و اهل بیت علیهم السلام بسنجیم و سلامت و بیماری خویش را تشخیص دهیم و با رهنمودهای این دو پایگاه معنوی، به سلامت عقل و قلب و فکر و فرهنگ خویش، مطمئن شویم.
شناخت قرآن و عترت و مراجعه به قرآن شناسان و عترت شناسان و بهرهگیری از رهنمودهای آنان، تنها راهکار شفای بیماریهای فکری و فرهنگی است.
مدیران در آغاز باید از سلامت فرهنگی خویش مطمئن شوند؛ عقاید و اخلاق و رفتار خویش را با قرآن و گفتار و رفتار اهل بیت علیهم السلام میزان کنند؛ سپس برای درمان بیمارهای جامعه، برنامهریزی و اقدام نمایند.
طبیعی که باشد خودش زردروی
از او داروی سرخرویی مجوی
بدون توحید باوری، معاد باوری، قرآن شناسی و عترت سالاری، اصلاحات فرهنگی، امکان پذیر نیست. بدون انس با قرآن و عترت، بدون تلاوت و تدبر در قرآن و بدون عشق اهل بیت علیهم السلام و معرفت و ارتباط و زیارت آنان، اصلاحات فرهنگی در جان مدیران و اعماق جامعه، انجام شدنی نیست.
عدالت گرایی، ایثارگری، سادهزیستی، صداقت و مردم دوستی، از فکر و فرهنگ آسمانی ریشه میگیرند و بدون دستیابی به عقاید و اخلاق قرآنی، هرگونه برنامهریزی برای اصلاحات فرهنگی و اجتماعی، تلاشی بیهوده و ناقص و کم اثر است.
اصلاحات بهداشتی، درمانی، آموزشی، تربیتی، اقتصادی، اداری و سیاسی و هر گونه اصلاح در رزندگی اجتماعی، بدون تکیه بر فرهنگ قرآن و سنت نبوی و سیره و سخن اهل بیت علیهم السلام، امکان پذیر نیست. اصلاحات اعتقادی و اخلاقی، زیر بنای تمام اصلاحات اجتماعی است. نیاز جامعه به انقلاب فرهنگی و فرهنگ انقلابی، همیشگی است و انسان همیشه در دوراهی خدا محوری و خود محوری قرار دارد. تلاش پیامبران و اولیای الهی، برای خدا محوری است و شیاطین پیدا و پنهان، مردم و مدیران را به سوی خود محوری، تشویق میکنند. مفاسد اقتصادی و اخلاقی، همه ریشه در در «خودمحوری» مردم و مدیران دارند. مدیرانی که دغدغهٔ مشکلات مردم و کشور را دارند، باید بدانند که جامعه بیش از نیاز به طلا و نقره، به ایمان و عدالت نیاز دارد. امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید:
«انّ الناس صالح الادب احوج منهم الی الفضّه و الذهب[۶]؛ نیاز مردم به ادبیات شایسته و نیک، بیش از نیاز انان به طلا و نقره است».
مشکل و اقتصاد، بدون تامین نیازهای فرهنگی، حل شدنی نیست و تنها در سایهٔ ایمان عمومی، میتوان به زندگی دلپذیر و اسلامی راه یافت.
یخ به جای آب میوه
محدثی
در یکی از نوبتهای حج، رو به روی حرم رسول خدا صلی الله علیه و آله در مدینه منوره، زائر میانسالی که در ایران به آب میوه فروشی اشتغال داشت، با من همسخن شد و خاطرهای شگفتانگیز از زندگی خود اینگونه تعریف کرد:
بیش از این در کسب و کار خود، مقداری از حجم لیوان را با یخ و بقیه را با آب میوه پر کرده، به مشتریان میدادم و این بهضرر و اجحاف بر آنان میانجامید. همه روزه پیش از طلوع آفتاب، یخ مورد نیاز را در کنار مغازهها پیاده میکردند. روزی هنگام صبح، وقتی برای بردن یخها به درون مغازه آماده شدم، دیدم آتش از قالبهای یخ زبانه میکشد. این صحنهٔ تکان دهنده، مرا به یاد این آیات از قرآن افکند: «کلّا لو یعلمون علم الیقین لتروُنَّ الجحیم» چنان نیست که شما خیال میکنید؛ اگر شما علم الیقین [به آخرت] داشتید، قطعاً شما جهنم را خواهید دید»[۷].
این تنبیه الهی، از خواب غفلت، بیدارم کرد و حقیقت آن خطا را برایم آشکار نمود. از آن پس، لیوانهای بزرگتری تهیه میکنم و به میزان بهایی که مشتریان میپردازند، در آنها آب میوه میریزم و یخ را به جای آب میوه، عرضه نمیکنم[۸].
نکته:
آیا کم کاری اداری، نوعی یخ فروشی به جای آب میوه فروشی نیست؟
مدیریت و خودشناسی
سید مجید حسنزاده
مردی خدمت رسول اکرم صلی الله علیه و آله رفت و از آن حضرت پرسید: «ای رسول خدا! راه شناخت و رسیدن به حق، کدام است»؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «خودشناسی»[۹]. معرفت نفس و خودشناسی، برترین و سودمندترین نوع شناخت و کلید همهٔ معارف و شناختها و به ویژه کلید معرفت نسبت به خداوند متعال است. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید: «هر کس که خود را بشناسد، واقعاً خدای خویش را نیز خواهد شناخت»[۱۰]. کسی که نسبت به خودش شناخت نداشته باشد، از راه حق و طریق نجات، منحرف شده، گرفتار جهل و گمراهی میشود؛ زیرا کسی که نتواند خود را بشناسد، به شناخت درستی از جهان و محیط زندگی و راه و روش صحیح زندگی نمیرسد. امام علی علیه السلام میفرماید: «نسبت به خویشتن جاهل نباش؛ به درتسی که هر کس خود را نشناسد، نسبت به هیچ چیز، آگاهی نمییابد»[۱۱]. خودشناسی، یعنی انسان، صفات و ویژگیهای شخصیتی وی اخلاقی خیوش را بشناسد و در این صورت وی نسبت به صفات ناپسند و ناشایست خویش، مانند تکبر، غرور، حسد، شهرت طلبی، ریاست طلبی، رشوهخواری، شکمپرستی، شهوترانی و تجاوز به حقوق دیگران، آگاهی مییابد و اگر خواهان هدایت، سعادت و رستگاری باشد، برای اصلاح صفات ناشایست خویش، تلاش میکند؛ زیرا شناخت بیماری، مقدمه و شرط لازم درمان آن است و افزون بر این، شخص نسبت به صفات شایستهٔ خویش، مانند سخاوت، خدمت به مردم، وظیفه شناسی، ایثار، حیا، عفت، قناعت، سادهزیستی و کسب حلال نیز آگاهی مییابد و تلاش میکند که این اوصاف و ویژگیها را در خویش تقویت و تثبیت کند. خودشناسی، وظیفهٔ همهٔ مسلمانان و مؤمنان است؛ امّا نسبت به افرادی که عهدهدار مسئولیت و مدیریتی در جامعه میباشند، از اهمیّت بیشتری برخوردار است. مدیری که استعدادها و ویژگیهای اخلاقی و رفتاری خویش را بشناسد، حوزهٔ مسئولیت و مدیریت خویش و جامعهاش را نیز خواهد شناخت. از این رو، در انجام مسئولیتی که بر عهده دارد، موفق خواهد شد. گاهی مدیری از مراجعان به اداره، در برابر انجام کار، هدیه دریافت میکند. گاهی مدیری از دوشیزگان و بانوان جوان به عنوان منشی، مشاور و معاون استفاده میکند؛ بدون این که اینان توان و شایستگی چنین مسئولیتهایی را داشته باشند. گاهی مدیری به بهانهٔ جلسات اداری، مراجعه کنندگان را به حضور نمیپذیرد و در رفع مشکلات آنان، تلاشی نمیکند.
گاهی مدیری برای تملق و چابلوسی و به دست آوردن موقعیتی بهتر در اداره، بدون توجه به وظیفهاش، تنها در صدد رضایت مدیر فرادست میباشد. گاهی مدیری نسبت به انتقاد افراد فرودست، واکنش منفی نشان میدهد و اقدام به مقابله، توبیخ و یا اخراج آنها میکند. گاهی مدیری مستبد و خود رأی است و به سخن منطقی دیگران، حتی سخنان کارشناسان، اهمیّتی نمیدهد.
گاهی مدیری برای خرید لوازم مورد نیاز ادارهاش از فروشگاههای خاصی خرید میکند. گاهی مدیری در امور شخصی از ماشینهای اداری استفاده میکند و کارهای شخصی خانهاش را هم کارکنان اداره انجام میدهند. گاهی مدیری بزدل، ترسو و یا عافیت طلب است و در مقابل دشمنان کشور و نظام، ذلت پذیر است.
گاهی مدیری در پیمانها و قراردادها با کشورها، شرکتها، فروشگاهها و افراد، به منافع مردم، کشور و جامعه، توجهی ندارد و منفعت و مصلحت خود و خانوادهاش را در نظر میگیرد. اگر این مدیران به دنبال خودشناسی و شناخت و یژگیها و صفات شخصیتی خویش باشند، در مییابند که این قبیل رفتارها و اعمال، از صفات ناشایست، سرچشمه میگیرند و موجب گمراهی و خسران ابدی میشوند. از این رو، سودمندترین کار، آن است که شخص نسبت به عیوب خوش، آگاهی پیدا کند.
امام علی علیه السلام میفرماید: «آگاهی انسان به عیبهایش، سودمندترین شناختهاست»[۱۲].
محاسبهٔ نفس
پس از شناخت بیماری، نوبت به درمان میرسد و اولین گام، محاسبهٔ اعمال و رفتار است و پس از محاسبه، شخص تلاش میکند عیوب و بیماریهای اخلاقی خویش را اصلاح کند و در جهت تحکیم و استمرار صفات شایسته، تلاش کند امام علی علیه السلام دربارهٔ محاسبه میفرماید: «کسی که به حساب خویش رسیدگی کند، بر عیبهای خویش آگاه میشود و بر گناهانش احاطه مییابد و از آنها بر میگردد و توبه میکند و عیبهای خویش را اصلاح میکند»[۱۳].
اگر مدیری در پایان هر روز کاری خویش، اعمال، رفتار و گفتار خویش را بسنجید، به مصالح و مفاسید رفتاری خویش آگاه میشود. وی در این محاسبه میفهمد که آیا به مسئول فرا دست، گزارشهای دروغ و جعلی نداده است؟
آیا در عزل و نصبهایش، معیارها و ضوابط را مبنا قرار داده و یا به روابط و مصالح و منافع شخصی، توجه کرده است؟
آیا به خاطر تحکیم موقعیت و حفظ جایگاهش، برای داوطلب شدن افراد مورد تأیید مدیر فرا دستش، تلاش نکرده و از اموال بیت المال در این راه هزینه نکرده است.
آیا در این روز برای تضعیف و یا اخراج برخی رقیبان، تلاش نکرده و به تهمت و غیبت، دچار نشده است؟
محاسبه، وظیفهای اخلاقی است که در انجام وظایف الهی، انسان را یاری میکند و موجب پیشرفت و تکامل اخلاقی شخص میشود و اهمیت آن به گونهای است که اگر کسی در هر روز، اعمال خویش را محاسبه نکند، از پیروان حقیقی اهل بیت علیهم السلام شمرده نمیشود. امام کاظم علیه السلام میفرماید: «از ما نیست کسی که هر روز به حساب خویش رسیدگی نکند؛ پس اگر عمل نیکی انجام داد، در افزایش آن بکوشد و اگر عمل بدی انجام داد، از خداوند، طلب مغفرت کند و به سوی او بازگردد»[۱۴].
بنابراین، اگر مدیری پس از محاسبهٔ کارها و رفتارهای مدیریتی خویش، کارنامهای ضعیف و غیر قبابل پذیرش داشته، توان پیشرفت کاری در خود نمیبیند، باید از مقام و منصب خویش کنارهگیری کند و مسئولیت را به شخص شایستهای واگذار کند و اگر حقی را از کسی پایمال کرد، باید درصدد جبران برآید؛ زیرا اگر با مسامحه و بیتفاوتی از این موضوع بگذرد و در این جهان به حساب خویش رسیدگی نکند، در جهان واپسین، اعمال او را محاسبه میکنند و در این صورت، گرفتار خسران ابدی خواهد شد.
مدیر و طبیب
مدیری را عارضهٔ کسالتی پیش آمد، بس مدهوش و موحش.
نزد طبیب رفت (نه، طبیب را به بالین مدیر آوردند).
طبیب: خدا بد ندهد مدیر! مشکل چیست؟
مدیر: مدتی است چشمم دچار عارضه گشته، میگویند: اوضاع خراب است؛ ولی من هر چه مینگرم، جز صفا و آبادانی و رفاه، چیزی نمیبینم.
طبیب: دیگر چه، جناب مدیر؟
مدیر: گوشم هم عیب کرده، نه نالهٔ محروم میشنود و نه استغاثهٔ مظلوم؛ البته مدحها، تملّقها، مبالغهها، و آمار و ارقام رشد و تحوّل را خوب میشنود؛ ولی انتقاد و پیشنهاد را نه.
طبیب: اینها قابل درمان است؛ دیگر چه مشکلی است؟
مدیر: دیری است زبانم لکنت دارد، نه تقدیر میکند، نه تحسین و نه تشویق؛ فقط توهین و تحقیر بر ان میگذرد. حس شامّه ما نیز از کار افتاده و تعفّن غیبت و افترا را حس نمیکند. ذائقهٔ ما نیز هر انتقادی را تلخ مییابد و هر ثنا و ستایشی را شیرین حس میکند.
طبیب: علاج آن است که ... .
مدیر: طبیب حبیب، این را هم بگویم که میل به کار در من نیست. پاهایم رمق رفتن دنبال امور را ندارد و از انجام وظیفه زود خسته میشوم. دلم میخواهد بخوابم، یا کار تعطیل شود و در پی تفریح شتابم.
طبیب: مدّتی پنبهٔ غفلت از گوش مبارک در آورید، پردهٔ تظاهر و تصنّع از برابر چشمان کنار بزنید؛ قفل حسد و کبر از زبان بگشایید؛ صبحها بخور حقیقت استشمام کنید؛ روزها عصای عزم به دست گرفته، در صحن خدمت، قدم بزنید. امید است افاقه حاصل شود.
مدیر: اگر خوب نشدیم چه؟
طبیب: جسارتاً میز و منصب به دیگری بسپارید و استعفای خویش بنگارید و مدیر سالمی به جای خویش گمارید.
مدیر: یکباره بگویید بمیرید!
طبیب: البتّه راهی جز آن نیست؛ ولی ما را قدرت بیان نیست!
یک سیاستمدار صادق
به یاد انقالبی رصیح آیت الله مهدوی کنی
محمد باقر پورامینی
همه جا و همه وقت در موضع یک عالم دینی و یک سیاستمدار صادق و یک انقلابی صریح، ظاهر شد و هرگز ملاحظات شخصی و انگیزههای جناحی و قبیلهای را به حیطهٔ فعالیتهای گسترده و اثرگذار خود راه نداد. در همهٔ عرصههای مهم کشور، در دوران انقلاب، شجاعانه و با صراحت تمام، نقشآفرینی کرد[۱۵].
ویژگیهای ممتاز آیت الله مهدوی کنی، از او یک شخصیت جامع ساخته بود ؛ حضور به هنگام و به جای او در تحولات، نقش عمار یاسر را برای انقلابیون، تداعی میکرد. در حوادث و وقایع تاریخی مهم کشور، هر جا تصمیم و حرکتی مناسب لازم بود، با شکوه حضورش امور را سامان میبخشید. وقتی غبار فتنه ، مرزها را درهم میشکست و پیشکسوتان را زمین گیر میکرد، موضع شفاف و صریح او، مایهٔ آرامش انقلابیون حق مدار بود؛ تا سره را از نا سره تشخیص دهند و دل در گرو مراد خود دهند و پیروی از ولایت را مشق زندگی خویش قرار دهند.
تاریخ نظام اسلامی ، رفت و آمد مدیران متعددی را شاهد بوده است. وقتی موضع و حرکت مشکوک برخی مدیران از یک آبشخور واحد، او را نگران میساخت؛ او اگر خطری را احساس میکرد؛ شجاعانه موضعگیری میکرد تا همگان را در برای ایستادگی با آن پدیدهٔ مشکوک، همراه سازد. خاطرات ذیل، گوشهای از نکته سنجی، پیش از انتخابات دورهٔ ششم مجلس و دورهٔ هفتم ریاست جمهوری است:
بنده قبل از انتخابات دور هشتم احساس خطر میکردم و گفتم احساس میکنم که مشروطه دارد تکرار میشود؛ چون میدیدم برخی از مدیران و مسئولان که در متن نظام و در دولت هستند و بودند، مطالبی را اظهار میدارند. که گویا بعضی از اصول قانون اساسی برای آنها قابل قبول نبود؛ اگر محترمانه بگویم، این اصول برایشان هضم نشده بود ... از این رو، در بعضی از سخنرانیهایم گفتم که من واقعا احساس خطر میکنم؛ همان احساس خطری که در مشروطیت میشد. بنابر این، با صراحت گفتم که مشروطیت، دارد برمی گردد.
بعضیها میگفتند که مگر بازگشت مشروطیت اشکال دارد؟ آنها میگفتند: بازگشت مشروطیت، یعنی قیام علیه استبداد و خودکامگی؛ اینکه بد نبود؛ ولی من مقصودم این بود که من میترسم حوادث ناگواری که بعد از مشروطه واقع شد، تکرار شود والا اصل انقلاب ما هم خوب بوده، چنان که مشروطه هم از اول تا حدودی خوب بوده (نمیگویم صد در صد خوب بوده، ولی مشروطه در برابر حکومتهای جائر سلطنتی خوب بوده، هرچه باشد، علمای دینی آن را پذیرفتند و اقدام کردند)؛ لذا من احساس خطر میکردم و میگفتم مشروطه دارد برمیگردد؛ یعنی افرادی یا احزابی خودآگاه یا ناخوآگاه، به نام انقلاب، علیه انقلاب، فعالیت میکنند؛ چنان که عدهای به نام مشروطیت، علیه آن اقدام کردند و استبداد رضاخانی را به ارمغان آوردند. هشدار من در آغاز برای بسیاری قابل قبول نبود و غریب مینمود و احیانا مورد اعتراض قرار میگرفت ...
خوب، من یک آشیخی هستم؛ مگر شما نمیگویید هر کسی نظر خودش را میتواند بگوید؟ من هم به عنوان یک ایرانی، نظر خودم را گفتم. شما ادعا دارید که میخواهید مردم سالاری را حاکم کنید؛ اما بعد میگویید شما چه کاره هستیدکه این حرفها را میزنید! این تعبیر و این برخورد، نادرست است. اگر سخنان مرا با دلیل و برهان رد میکردید، حرفی نبود؛ ولی ایجاد خفقان، با مردم سالاری، سازگار نیست. این دیگر کم لطفی است. من به خودشان هم حضوری گفتم که کم لطفی کردید.
اطرافیان
عربی بادیه نشین، در برابر سلیمان بن عبدالملک (خلیفهٔ اموی) ایستاد و گفت:
سخنی با تو دارم که کمی تُند است و هر چند ناخوشایند توست، ولی آن را تحمّل کن؛ چرا که به سود توست.
گفت: بگو.
گفت: من زبانم را آزاد میگذارم؛ تا تو را نصیحتی کند که زبانهای دیگر از گفتن آن لالند؛ تا از این راه، حق خدا را ادا کرده باشم.
کسانی دور تو را گرفتهاندکه برای خود، گزینش بدی کردهاند؛ دینشان را به دنیایشان فروختهاند؛ با دنیا ساخته و با آخرت به جنگ پرداختهاند. آنان را امین مشمار؛ چرا که امانت را ضایع کردهاند و به مردم، ستم میکنند و تو مسئول کارهای آنانی؛ ولی آنان مسئول کارهای تو نیستند.
دنیای آنان را با تباه کردن آخرت خودت، آباد نکن. زیان کارترین افراد، کسی است که آخرتش را به دنیای دیگران بفروشد.
سلیمان گفت: ای اعرابی! تیغ زبانت را که برندهتر از شمشیر است. برضد ما آختهای!
گفت: آری، تیغ آختهام؛ امّا به سود تو، نه به زیان تو![۱۶]
مدیریتهای ضد استعماری امیرکبیر
عبدالرحیم اباذری
شب سه شنبه ششم شوال ۱۲۶۴، محمد شاه قاجار در قصر محمدیهٔ شمیران که خود به تازگی ساخته بود، پس از چهارده سال و سه ماه سلطنت، به علت مرض «نِقرس» از دنیا رفت. ولیعهد او، ناصرالدین میرزا طبق روال معمول ولیعهدهای دورهٔ قاجار، در تبریز به سر میبرد. یازدهم شوال، خبر مرگ محمد شاه در تبریز به ولیعهد که آن روز هفده سال و هشت ماه داشت، رسید. ناصرالدین میرزا که از امروز میخواست ناصرالدین شاه قاجار بشود، فوری به وزیر خود، میرزا فضل الله نصیرالملک دستور داد که مبلغی پول برای پرداختن قرضها که تقریباً هیجده هزار تومان بود و مخارج سفر به تهران، تهیه و مقدمات حرکت را آماده کند.
نصیرالملک نتوانست پول را تهیه کند و این معذرت خواست. ولیعهد از میرزا محمدتقی خان فراهانی که در آن زمان، وزیر نظام در تبریز بود و به طور غیر رسمی، تصدی شغل «امارت نظام» را بر عهده داشت، خواست حل این مشکل کند. میرزا تقی خان، این مسئولیت را پذیرفت و ضمناً به ناصرالدین میرزا تذکر داد که از این به بعد متوجه باشد که پادشاه و مرکز قدرت کشور است و نباید در مقابل مسائل بزرگ و کوچک و مخصوصاً از نوع تهیه پول، اظهار عجز و ناتوانی کند و تأکید کرد و قول داد که اگر به نصیحتها وراهنماییهای او توجه کند، تمام مشکلاتی را که در راه سلطنت او وجود دارد، از میان بردارد و راه را برای حل مشکلات کشور، هموار کند.
شاه جوان و کمتجربه، از اظهارات امیرکبیر در خود، احساس اطمینان کرد و به درخواست وی، فرمانی به نام او صادر کرد که برای تهیهٔ پول، اقدام کند و از طرف شاه جدید، سند امضا نماید.
در گذشته مرسوم بود که در این گونه موارد، از دولتهای خارجی انگلیس و روس، قرض میگرفتند، چنان که وقتی در سال ۱۲۵۰ ق فتحعلیشاه فوت کرد و محمد شاه ولیعهد میخواست از تبریز به تهران انتقال یابد، میرزا ابوالقاسم قائم مقام، برای تهیهٔ مخارح سفر، از وزیر مختار انگلیس، «سرجان مکنیل» پول گرفته بود؛ امّا میرزا تقی خان فراهانی، چون تصمیم به مبارزه با استعمار در تمام ابعادش گرفته بود، توسل به یک مقام خارجی را برای گرفتن پول، شایسته برنامههای خود نمیدید و به همین سبب، به یکی از تجار تبریز، به نام حاج شیخ کاظم، پدر شیخ محسن مشیرالدوله مراجعه کرد و مبلغ سی هزار تومان از وی قرض گرفت.
روز ۱۴ شوال، امیرکبیر در تبریز، ناصرالدین شاه را طی مراسم رسمی به مقام سلطنت رساند و روز ۱۹ شوال، موکب همایونی را با تشریفات سلطنتی به طرف تهران حرکت داد.
هنگام حرکت، شاه حفاظت و حمایت ارمنیهای مقیم تبریز را که طبق عادت غلط گذشته، تحت حمایت قنسولگری انگلستان بودند، با صدور فرمانی، به قنسول انگلیس اعطا کرد و در واقع، این حکم را تنفیذ و تمدید نمود. در این هنگام، امیرکبیر از این اقدام منافی با استقلال و حق حاکمیت، بر آشفت و خطاب به شاه جوان گفت: برازندهٔ یک کشور و دولت مستقل نیست که اصلاح امور اتباع خود را به دست عمال یک دولت خارجی بسپارد و این حق را از خود سلب کند.
گرنت واتسن، دبیر سفارتخانهٔ وقت انگلیس در تهران، پس از نقل این ماجرا مینویسد: «هر فرد بی طرفی باید اعتراف کند که حق حاکمیت از اتباع شاه که وزیر مختارهای خارجی آن را تصدی میکردند، با آن که تا حدودی خود دولت ایران آن را تفویض میکرد، با اصول حقوق بینالمللی، منافات داشته است؛ اما همین که امیر نظام خواست از سوءِ استفاده مزبور جلوگیری کند، وزیر مختارهای خارجی در دربار ایران، به هیچ وجه حاضر نشدند رسمی را که رعایت آن، نفوذ فراوانی به آنها در مورد صدر اعظم و اتباع شاه میداد، از دست بدهند».
امیر کبیر از زمان آغاز کار، تکلیف خود و همه را روشن ساخت و با این گونه برخوردهای استقلال طلبانه و استعمار ستیزانه، زنگ خطر و هشدار را برای کسانی که عادت کرده بودند در همهٔ شنون مملکت ایران دخالت کنند، به صدا درآورد. او به ایادی داخلی اجانب نیز که در لابلای حکومت قاجاریان خوش خزیده بودند، فهمانید که شخصیت وی از قماش کسانی نیست که بخواهد در امور کشور به اجانب تکیه کند؛ تا چه برسد به این که از منابع آنان دفاع نماید.[۱۷]
چهار پرده از چهره حکام رژیم پهلوی
ملّت ایران یکپارچه وارد میدان شدند؛ لبّیک گفتند به امام عزیز و شجاع و الهی و معنویشان و گلاویز شدند با رژیم فاسد. این رژیمی که ملّت با آن گلاویز شد، چه بود؟ چه کسی بود؟ این خیلی مهم است. دو سه خصوصیّت را من عرض میکنم؛ چون عرض کردم امروز انگیزهها وجود دارد برای تحریف؛ یعنی سعی میکنند چهرهٔ خبیثترین و زشتترین و سیاهروترین عناصر حُکّام تاریخیِ اواخر این ملّت را به شکلی آرایش کنند که حقیقت برای مردم، مکشوف نشود و نفهمند با این انقلاب چه کردند.
یکی از خصوصیّات آن رژیم فاسد، دیکتاتوریِ سیاه و خفقان عجیب علیه مردم، با قساوتآمیزترین روشها [بود] که ممکن است در جاهای دیگری از کشورها هم وجود داشته باشد. در اینجا خود ما از نزدیک مشاهده کردیم که چه میکردند و چه رفتاری داشتند با آحاد مردم؛ هم در دوران رضاخان که گذشتگان ما، بزرگترهای ما آن را دیده بودند و برای ما نقل کردند، هم در دوران اخیر که خود ماها، آحاد مردم، در میدان بودیم. جوانها البتّه آن دوران را ندیدند. حرفهای فراوان و موثّق [وجود دارد] از آنچه اینها با مردم، با مبارزین و با کسانی که انتقاد داشتند - ولو انتقادهای اندک - داشتند انجام میدادند؛ رفتارهایی که اینها میکردند، آن شکنجهها، آن فشارهای عجیب و غریبِ جسمی و روحی، آن زندانهای مخوف که امروز برخی از نشانههای آنها هست که افراد میروند میبینند؛ تعجّب میکنند. یکی از کارها این بود که اینها با قدرت زور و استبداد و فشار بر مردم، حکومت خودشان را ادامه میدادند؛ و همین کسانی که امروز دَم از حقوق بشر میزنند و این ادّعاهای رسوا را مرتّب، پیدرپی تکرار میکنند، با همهٔ وجود، طرفدار اینها بودند؛ نمیشود هم گفت خبر نداشتند. چرا؟ دستگاه جهنّمی ساواک را خود صهیونیستها و خود آمریکاییها و سیای آمریکا بهوجود آورده بودند. روشها را آنها بهشان یاد داده بودند. چطور ممکن بود خبر نداشته باشند. حالا که اخیراً معلوم شد خود اینها هم دچار یکچنین مشکلات عظیمی هستند. این افشاگریهایی که در این اواخر انجام گرفت نسبت به رفتار سازمانهای جاسوسی آمریکا با مخالفین و معاندین، اینها کجا، سخن از آزادی بیان و لیبرالیسم و دموکراسی و اعتنای به حرف مردم کجا! اصلاً عالم عجیبی است! در کشور ما، آن رژیم خبیث، یکی از خصوصیّاتش این بود: شدّتعمل و قساوت کامل نسبت به هرکسی که اندکاعتراضی به آنها داشت و مطّلع میشدند.
خصوصیّت دوّم، وابستگی ذلّتآمیزی بود که اینها به قدرتهای خارجی داشتند. حالا در این کتابهایی که برای تبرئه و بیگناه نشان دادن رژیم خبیث پهلوی مینویسند، این را منکر میشوند که [البتّه] قابل انکار نیست. رضاخان به دستور انگلیسیها آمد و به دستور انگلیسیها هم رفت؛ به مجرّد اینکه انگلیسیها پیغام دادند که باید برود، بعد از هفده هجده سال سلطنت، ناچار [رفت]؛ یعنی پشتیبان دیگری نداشت. آنها او را آورده بودند؛ حالا هم لازم میدانستند او برود و رفت؛ به دستور انگلیسیها آمد و به دستور انگلیسیها رفت. بعد هم که محمّدرضا را انگلیسیها سرِ کار آوردند، تا آخر دههٔ ۲۰ و از اوایل دههٔ ۳۰ آمریکاییها وارد میدان شدند، همهٔ امور را قبضه کردند و در اختیار گرفتند؛ سیاستها سیاستهای آمریکا [بود]؛ آنچه منافع آمریکا ایجاب میکند، چه در رفتار داخلی، چه در رفتار منطقهای، چه در رفتار بینالمللی، عیناً آن چه آنها لازم میدانستند، یعنی تحقیر عظیم ملّت ایران. این، یکی از خصوصیّات آن رژیم خبیث این بود. این که شما میبینید آمریکاییها با چه لجی، با چه دشمنی و بغضی به ملّت ایران و به انقلاب اسلامی و به نظام اسلامی نگاه میکنند، بهخاطر این است. اینها یک چنین دورانی را گذراندند. چنین کشوری، چنین نظامی از دست آنها رفته است؛ لذا دشمنی آنها با انقلاب، تمامشدنی نیست. خصوصیّت سوّم این رژیم خبیث، فساد بود؛ انواع فساد، از فسادهای جنسی بگیرید که مبتلابه تقریباً همهٔ درباریها و دوروبریها و مانند اینها بود که دیگر حالا داستانهایش شرمآور است. آن روز، خیلی از آحاد مردم هم میدانستند؛ اگرچه جرأت نمیکردند بر زبان بیاورند. گاهی از قلم خارجیها در میرفت و چیزهایی را میگفتند؛ فساد جنسی، فساد مالی، نه فقط در سطوح متوسّط که هر وقتی ممکن است پیش بیاید؛ نخیر، در عالیترین سطوح کشور. از طرف شخص محمّدرضا و دوروبریهایش، بالاترین فسادهای مالی، بزرگترین رشوهها، بدترین دستاندازیها، خباثتآلودترین فشارها بر منابع مالی ملّت بهوجود میآمد. برای خودشان، ثروت درست میکردند به قیمت فقیر کردن مردم و بیچاره کردن مردم. فساد، فساد جنسی، فساد مالی، اعتیاد، ترویج اعتیاد و ترویج موادّ مخدّر صنعتی بهوسیلهٔ عناصر اصلی حکومت آن روز، در ایران بهوجود آمد و اتّفاق افتاد. یکی از خواهرهای محمّدرضا را در فرودگاه سوئیس با چمدان پر از هروئین، پلیس سوئیس دستگیر کرد! [خبر آن در] همهٔ دنیا پیچید؛ منتها زود ماستمالی کردند؛ خب، مربوط به خودشان بود؛ قضیّه را برطرف کردند؛ گره را باز کردند؛ یکچنین وضعیّتی [بود].
بیاعتنایی به مردم؛ ازجملهٔ خصوصیّات مهمّ رژیم طاغوت، بیاعتنایی به مردم بود؛ مردم بههیچقیمت، بهحساب نمیآمدند. ما در دوران عمرمان، در دوران جوانی در رژیم گذشته، یک بار هم نه در انتخاباتی شرکت کرده بودیم و نه از مردم کوچه و بازار معمولی میشنیدیم که شرکت کنند. انتخاباتی وجود نداشت. در یک برههای خیلی صریح، در یک برههای کمتر صریح، دخالتهای آنها بود؛ یک مشت مزدور را میبردند؛ مینشاندند آنجا و بهوسیلهٔ آنها در مجلس شورا و مجلس سنا، کار خودشان را انجام میدادند. مردم اصلاً نمیدانستند چه کسی در رأس کار است. اصلاً رابطهٔ بین مردم و حکومت، قطع بود. آگاهی مردم، اطّلاع مردم از مسائل کشور، از مسائل سیاسی که شما امروز میبینید، این درست نقطهٔ مقابل آن چیزی است که آن روز وجود داشت؛ رژیم خبیث، به کل منقطع بود با آحاد مردم.
بیاعتنایی به پیشرفت علمی، ترویج خودکمبینی ملّی و بزرگنمایی غربی؛ حالا کار علمی که پیشرفت نمیکرد، حرکت علمی به معنای واقعی کلمه که اصلاً وجود نداشت، در رسانهها، ذائقهٔ مردم را به واردات، عادت دادند که این عادت متأسّفانه تا امروز باقی است. عادات طولانیمدّتی که برای مردم بهوجود میآید، بهآسانی از بین نمیرود. اینها به جای کشاندن کشور به سمت احیای تولیدات داخلیو منابع حقیقی یک ملّت، مردم را با پول نفت، عادت دادند به واردات. ذائقهٔ مردم را عوض کردند. کشاورزی کشور را نابود کردند. صنایع واقعی و ملّی کشور را از بین بردند. کاملاً کشور را وابسته کردند به خارج و به دشمنان این ملّت. ملّت را تحقیر کردند. تواناییهای ملّت را دستِکم گرفتند و به زبان آوردند. فرهنگ غربی را بزرگنمایی کردند؛ مردم هم احساس میکردند. ملّت ایران، ملّت باهوشی است؛ حقایق را میفهمند و احساس میکنند؛ منتها یک دستی لازم است؛ یک صدای رسایی لازم است؛ یک دل مؤمنی لازم است که دیگران را وارد به میدان مبارزه کند. مبارزات، گوشه و کنار بود. این که مردم بیایند وارد میدان بشوند، این کار یک مرد الهی بود که خدای متعال این مرد الهی را به مردم داد. امام بزرگوار ما، همان فریادی شد که همهٔ خواستههای مردم را در خود جمع داشت. مردم هم پاسخ گفتند و اجابت کردند؛ جان دادند؛ فداکاری کردند و وارد میدان شدند. ملّت با چنین رژیمی، گلاویز شد و پیروز شد.
علّت دشمنی دشمنان با نظام اسلامی در درجهٔ اوّل، همین است که در یک نقطهٔ حسّاس، در یک کشور ثروتمند، در یک کشورِ از لحاظ موقعیّت راهبردیْ فوقالعاده مهم - که اینها توانسته بودند یک رژیم دستنشاندهٔ فاسد متّصل و مرتبط به خودشان را در آن جا احیا کنند و تقویت کنند - در یک چنین جایی، اسلام، ملّت، آرمانهای مردمی، آمده است و جایگزین شده است؛ اعتنایی به خواستههای دشمنان ندارد و درست در جهت مقابل آن جهاتی که آن رژیم حرکت میکرد، حرکت میکند. بزرگترین خدمتِ حرکت اسلامی و انقلاب اسلامی، این بود که مردم را از شرّ آن رژیم، خلاص کرد. همهٔ آنچه بعداً پیش آمده است تا امروز، این عزّت ملّی، این حرکت عظیم مردمی، این آگاهی و بصیرت عمومی، این پیشرفت علمی، این جایگاه برجستهٔ ایران در جهان و در منطقه، اینها همه و همه بهخاطر این است که آن مانع بزرگ از پیش پای ملّت برداشته شد و این را مردم انجام دادند. این را دین انجام داد. این را اعتقادات انجام داد.
والیان گدا
انوری
آن شنیدستی که روزی زیرکی با ابلهی
گفت: این والیّ شهر ما گدایی بیحیاست
گفت: چون باشد گدا، آن کز کلاهش تکمهای
صد چو ما را روزها بل سالها برگ و نواست؟
گفت: ای مسکین! غلط اینک از این جا کردهای
کان همه برگ و نوا، دانی که آنها از کجاست؟
درّ و مروارید طوقش، اشک طفلان من است
لعل و یاقوت سنامش، خون ایتام شماست
آن که تا آب سبو پیوسته از ما خواسته است
گر بجویی، تا به مغز استخوانش مال ماست
خواستن، کدیه[۱۸] است، خواهی عُشر دان، خواهی خراج
زان که گر ده نام باشد، یک حقیقت را، رواست
در مذمت چاپلوسی
یکی پرطمع نزد خوارزم شاه شنیدم که شد با مدادی پگاه
چو دیدش، به خدمت دو تا گشت و راستدگر روی بر خاک مالید و خاست
پسر گفتش ای بابک نامجوی یکی مشکلت میپرسم بگوی
نگفتی که قبله است راه حجاز چرا کردی امروز این سو نماز
مبر طاعت نفس شهوت پرستکه هر ساعتش قبلهٔ دیگر است[۱۹]
موریانهٔ فساد
شراب کوردوبا، نذر جوانان مسلمان
سیاست «اندلیزه» کردن کشورهای اسلامی، یکی از اهداف شرم استعمار است. آن چه میخوانید، بخشی از کتابچهٔ «غروب آفتاب در اندلس»، اثر محمد طنطاوی الجوهری است.
شراب اروپا به آندلس سرازیر میشد؛ تا جوانان مسلمان را فاسد کند. یکی از کشیشان مسیحی، این را کافی ندانست و همهٔ انگور تاکستانهای کوردوبا را پیش خرید کرد؛ شراب انداخت و سوگند خورد که آن شراب را جز به دانشآموزان و دانشجویان مسلمان نفروشد؛ به ویژه نوجوانان و جوانانی که در مدارس کشیشان درس میخواندند! جوانان مسلمان نیز با تعلیمات جدیدی که یافته بودند، از این هدیه، بسی شادمان و خشنود شدند.
سرانجام، این نتایج به دست آمد:
۱. میخوارگی که تا آن زمان نزد مسلمانان عملی حرام، شرمآور و ننگین بود (و اگر برخی بادهگساری میکردند، تنها در مجالس محرمانه و میهمانیهای خصوصی بود)، از این پس، کاری عادی و معمولی و رایج گردید؛ به ویژه اینکه جوانان مسلمان تحصیل کرده در مدارس مسیحیان اروپایی، در نوشیدن شراب، پیشگام بودند و به همین خاطر، بادهنوشی، یکی از ویژگیهای دانشآموختگان و روشنفکران و نوگرایان به شمار میآمد. بنابراین، هر کس از این کار سرباز میزد او را کهنه پرست، مذهبی، خشک و متعصب میدانستند.
۲. مسملانان با نوشیدن شراب، لباس وقار و متانت و حیا را از خویش دور کردند و بد مستی و خمارآلودگی، به ویژگیهای اخلاقی و رفتاری آنها افزوده گشت.
۳. جوانان میخواره و بادهگسار، اخلاق و روحیات پدران خود را بیارزش و حقیر شمردند و نیاکان و پدران خویش را نادان و عقب مانده خواندند.
۴. مردم، لباسهای پشمین و مویین را که پوشش مجاهدان اسلام و لباس صبر و تحمل و سعی و کوشش بود، از تن به در آوردند و لباس حریر و دیبا، یعنی جامهٔ تنپروری در بر کردند.
۵. مردم از تعالیم اسلام، به ویژه گردآمدن در مسجد و ادای فریضه نماز که اساس دین اسلام و نگهبان روحیات و معنویات مسلمانان بود، غفلت کردند. مساجد به صورتی متروک و کثیف درآمدند که گهگاه پیرمردان و پیرزنانی از کار افتاده برای نماز در آنجا جامع میشوند و مردمان دیگر را با مسجد و نماز، کاری نبود.
۶. در عشرتکدهها و مراکز عیش و نوش، دختران مسیحی (که از سوی کشیشان برای به فساد کشاندن جوانان مسلمان استخدام شده بودند)، به دلربایی نوجوانان و جوانان مسلمان مشغول بودند و جوانان مسلمان تا دیری از شب در آن میهمانخانههایی که محل زنان و دختران بدکاره بود، بیپرده به خوشگذرانی، بادهنوشی و رقص و پایکوبی میپرداختند.
۷. خوشگذرانی و تجملگرایی به اندازهای رایج شد که درآمد عادی مردم برای گذراندن زندگی آنها کفایت نمیکرد و افزون بر این، همچشمی و رقابت در بهرهگیری از تجملات و زینتهای زندگی، به اندازهای بالا گرفت که همه میخواستند از نظر خانهٔ مجلّل و تزیینات آن و پوشیدن لباسهای گرانقیمت و استفاده از زینت آلات برای خانه و خانوادهٔ خود، از دیگران پیشی بگیرند. و از ان جا که تأمین این خواستهها با درآمدهای مشروع ممکن نبود، کارگزاران، حاکمان، امیران و فرمانروایان مسلمان برای تأمین خواستههای خود به اخّاذی، رشوه و اختلاس از بیتالمال مسلمانان پرداختند و فساد اداری رواج گرفت!
طبقات تولید کنندهٔ ثروت- یعنی دهقانان، روستاییان، کارگردان و صنعتگران- مجبور بودند برای پاسخگویی به حرص و طمع طبقات ممتاز، همهٔ دسترنج خود را تقدیم کنند و در نتیجه، روز به روز طبقات تولید کننده، فقیرتر و ناراضیتر و طبقات بالا در گرداب تنپروری، گناه و پردهدری، بیشتر غوطهور میشدند و کشیشان نیز در این میان با همهٔ وسایل ممکن، خوشگذرانی و فساد اخلاقی و اداری را ترویچ میکردند.
بریدهها
مقاومت کشاورزان
هنگامی که مدرس، تولیت مدرسهٔ سپهسالار را عهدهدار بود، نمایندهای را برای امور موقوفات انتخاب کرد. روزی شخصی به نام سپهبد امیر احمدی، همراه با پانزده نظامی قصد داشتند زمینهای مزرعهٔ گل تپه را که از موقوفات مدرسه بود، تصاحب کنند. نمایندهٔ مدرس و گروهی از کشاورزان، مانع آنها شدند و بعد، جریان را به مدرس گزارش دادند. مدرس گفت: در زمین موقوفه، تصرف به هیچ شکلی درست نیست. کشاورزان گفتند: آنها پانزده تفنگچی دارند. مدرس در پاسخ آنها گفت: اگر آنها پانزده تفنگچی دارند، شما هم صد بیل دارید و با همین بیلها میتوانید آنها را از زمین بیرون کنید و من هم در تهران پاسخش را میدهم. هفتهٔ بعد که دار و دستهٔ سپهبد امیر احمدی آمدند، نمایندهٔ مدرس و کشاورزان جلو آنها را گرفتند و از تصرف زمینها جلوگیری کردند و سپهبد و اطرافیانش با آشفتگی از محل دور شدند[۲۰].
چکمههای پدر
در سال ۱۳۴۲ ش. شاه از طریق تیمسار پاکروان، پیام محرمانهای برای امام خمینی فرستاد. در این پیام آمده بود: اگر از انتقاد و تحریک مردم بر ضد دولت دست برنداری، چکمههای پدرم را به پا میکنم. امام خمینی که در آن وقت یک مرجع و عالم بلند مرتبه بود، به نمایندهٔ پاکروان پاسخی نداد؛ امّا در اواخر همان روز به مسجد رفت و در حضور مردم، ضمن تکرار پیام شاه با تحقیر آمیزترین لحن گفت: جواب من به او این است که چکمههای پدرت برایت خیلی بزرگ است![۲۱]
قتل بیگناه
هرمزان، امیر سپاه خوزستان، در جنگ با مسلمانان اسیر و به لشکر اسلام پناهنده و بعد مسلمان شد؛ امّا عبیدالله فرزند دوم عمر، به گمان این که او در قتل پدرش دست داشته است، بدون محاکمه او را به قتل رساند. امام علی علیه السلام از عثمان، خلیفهٔ وقت، قصاص عبیدالله را خواستار شد و عثمان به بهانهٔ این که سخت است خانوادهٔ خلیفهٔ دوم، داغدار مصیبت دیگری شوند، از قصاص او شانه خالی کرد. امام علی علیه السلام فرمود: اگر بر این فاسق دست یابم، او را به قصاص خون هرمزان خواهم کشت. سرانجام، عبید الله در میدان صفین و در لشکر معاویه، به دست یکی از یاران امام علی علیه السلام به هلاکت رسید.[۲۲]
رازداری
مردی نزد شیخ ابوسعید ابوالخیز رفت و گفت: آمدهام تا از اسرار حق، چیزی به من بیاموزی. شیخ گفت: امروز بازگرد و فردا بیا. هنگامی که مرد رفت، ابوسعید فرمان داد که موشی را در صندوقی گذاشته، در آن را محکم ببندند. روز که مرد دوباره نزد ابوسعید آمد، او صندوق را به آن مرد داد و گفت: این صندوق را نزد خودت نگاه دار و هرگز در آن را باز نکن. مرد صندوق را گرفت و به خانه رفت؛ امّا همواره در این اندیشه بود که چه چیزی در صندوق است که شیخ سفارش کرد در آن را باز نکنم. پس نتوانست صبر کند و صندوق را گشود و موش بیرون جست. فردا نزد شیخ آمد و گفت: من از تو سر خدا طلب کردم و تو موشی به من دادی! شیخ گفت: تو موشی را نتوانستی پنهان نگاه داری؛ سر خدا را چگونه نگاه خواهی داشت؟[۲۳]
شجاعت در داوری
فتحعلی شاه قاجار که گاهی شعر میسرود، روزی شعری سرود و از شاعرا دربارهٔ دربارهٔ آن شعر، داوری خواست. شاعر دربار که آن شعر را نپسندیده بود، بیپروا نظر خویش را بیان کرد. فتحعلی شاه خشمگین شد و دستور داد او را در طویله در کنار چهارپایان به آخر ببندند. پس از چند ساعت، شاه دوباره او را خواست و دوباره شعر را برایش خواند و پرسید: حالا چطور است؟
شاعر بیآن که سخنی بگوید، راه خروج را پیش گرفت.
شاه پرسید: کجا میروی؟ شاعر گفت: به طویله.[۲۴]
با من هم بله
پسر جوان یکی از سیاستمداران کهنهار، معاون وزارتخانهای شد. پدرش ضمن اندرز به وی گفت: فرزندم! مردمداری در این کشور، مشکل است؛ زیرا توقعات مردم، حد و مرزی ندارد و با مقررات، تطبیق نمیکند. مرد سیاسی و اجتماعی برای اینکه جانب احتیاط را نگاه دارد، باید با مردم، مدارا کند؛ تا هم خلافی از او سر نزند و هم کسی را نرنجاند و برای این کار در مقابل هر تقاضای مردم، جواب منفی مده و در پاسخ هر تقاضا، فقط بگو: بله، چشم و در مقام عمل هم لازم نیست کاری انجام دهی. پسر، نصحیت پدر را به کار بست و در برابر هر پاسخ ودرخواستی، فقط میگف ت: بله، چشم، درست میشود. روزی پدرش برای کار مهمّی به وی مراجعه کرد. پسر نیز به جای انجام کارش گفت: بله قربان، چشم! پدر خشمگین شد و گفت: ابله، این روش را من خودم به تو آموختم؛ با همه بله، با من هم بله![۲۵]
پرواز در قلاویزان
محسن اصغری نژاد
مقدمه
سردار شهید محمد رضا عسکری از فرماندهان سخت کوش و دلاور میادین نبرد و از مدیریتی قوی برخوردار بود. برخی از ویژگیهای این شهید بزرگ را از زبان دوستان و همر، از نظر میگذرانیم:[۲۶]
نقشهای متفاوت
صداقت
بعد از عملیات والفجر ۶، قرار بود که در چیلات دهلران، نیز عملیات انجام شود و شناسایی هم صورت پذیرفت. وقتی عسکری برای نیروها از تکلیف و ادای وظیفه صحبت کرد، چون در گفتارش صداقت داشت، بچهها روحیه میگرفتند و برای ادامهٔ عملیات، اظهار آمادگی میکردند؛ گرچه عملیات در آن منطقه ادامه نیافت .
پیش گاهی
یکی از ویژگیهای فرماندهان جبههٔ حق، این بود که در ظاهر با رزمندگان هیچ فرقی نداشتند و اگر معرفی نمیشدند، تشخیص فرماندهان از دیگران، کار سادهای نبود. در خط و در کوران عملیات نفس گیر، فرماندهان و از جمله عسکری، جلوتر از سایر رزمندگان بودند. در عملیات والفجر ۸، مرتضی قربانی(فرمانده لشکر)، حاج حسین بصیر، طوسی، نوریان، عسکری و دیگر فرماندهان، پا به پای رزمندگان حضور داشتند و اغلب جلوتر بودند و این از تفاوتهای عمدهٔ فرماندهان دفاع مقدس ما با فرماندهان جبههٔ مقابل بود .[۲۷]
حضور در جمع
کمتر پیش میآمد که عسکری تنهایی غذا بخورد. او توی واحدها، دستهها، گروهها یا گردانها، با نیروهایش غذا میخورد. وی گفت: «مگر ما کی هستیم و چه چیزمان بالاتر از آنان است» ؟
بیاعتنایی به مقام
فرماندهی گردان، محور، تیپ یا مسئولیتهای بالاتر، برایش فرقی نداشت. در عملیات کربلای یک ـ که معراج و نقطهٔ پرواز او بود ـ جانشین آقا مرتضی قربانی، فرماندهٔ نستوه لشکر ویژهٔ ۲۵ کربلا بود؛ اما صدارت و فرماندهی، نمیتوانست در تواضع وی تأثیر منفی بگذارد. برای عسکری، تفاوتی نداشت که فرمانده باشد یا فرمان بر. وی در اوج دارا بودن مقامهای عالی سازمانی، مثل زمان رزمنده بودنش، بیریا، دوست داشتنی، مخلص و افتاده بود .
صبر و نشاط
عسکری از هیاهو به دور بود و در هجمهٔ دشمن، صبر و بردباری چشمگیری از خود نشان میداد. نشاط در اوج سختی و شدت و رشادت در هنگامهٔ بحران و مشکلات ، از عسکری انسان ویژهای ساخته بود . صبر هم بی علت به دست نمیآید. این صبوری، نشان استواری در عقیده و توکل او به خدا بود .
عزت
غلامرضا صادقی مقدم همرزم شهید عسکری میگوید: وقت غذا خوردن، بالای سر دستهها حاضر میشد؛ تا ببیند مسئول تقسیم غذا، چگونه غذا را تقسیم میکند. اگر شام کسی یا دستهای کم بود ، سعی در جبران داشت؛ به چادر بر میگشت و هر چه را موجود بود، برای آنان میبرد و میگفت: «خط شکنی مال آنان است؛ باید خوب تغذیه شوند. اگر این گونه به آنان رسیدگی نکنیم، فرمانده شان نیستیم». همین کارهایش سبب میشد که به دل بنشیند و رزمندگان را عاشق خود کند. در رزم، جلوتر از همه بود و حتی در رزم شبانه که از رزمندگان میپخواست خیز بردارند، خود جلوتر خیز بر میداشت و این گونه بود که عزیز شد .
معرفی کتاب
س.م. آب لشکری
نام کتاب: دیباچهای بر مدیریت اسلامی
نویسنده: عبدالمجید رشید پور
ناشر: مؤلف
مرکز پخش: بنیاد فرهنگی امام مهدی علیه السلام
کتاب «دیباچهای بر مدیریت اسلامی»، اثر عبدالمجید رشیدپور، کلیاتی از مباحث مربوط به رهبری و مدیریت را تبیین کرده است. نویسنده در پیش گفتار این کتاب مینویسد: بیشترین شکستها، معلول فقدان مدیریت صحیح بوده است ... مدیریت اسلامی، بر امور معنوی و اخلاقی، استوار است و روی این اصل، یک فرق کلی و اساسی بین مدیریت اسلامی و مدیریت غربی این است که در مدیریتهای اسلامی، معمولاً افراد، خود داوطلب پذیرش مسئولیت و مدیریت نمیشوند؛ بلکه با تقاضا و درخواست مردم و جامعه، مسئولیت را میپذیرند؛ اما در مدیریتهای غربی،^ افراد خود را به جامعه عرضه میکنند و با توصیف شایستگیها و توانَهای مدیریتی خویش، طالب مدیریت وریاست میشوند. برخی از موضوعات این کتاب عبارتند از:
نیاز به مدیریت و رهبری.
نقش اساسی مدیریت.
مدیریت و مظاهر دینی.
مدیریت و روحیهٔ خدمتگزاری.
اهداف مدیریت از نظر اسلام.
معیارهای مدیریت در روایات.
وقار و هیبت مدیر.
ریاست طلبی.
دشواری مدیریت.
مدیریت و خلوص نیت.
مدیریت ذاتی است یا اکتسابی؟
ضرورت رشد در مدیریت.
آفت بزرگ مدیریت.
دید جمعی در مدیریت.
شکیبایی در مدیریت.
مدیریت و سعهٔ صدر.
مدیریت و توبیخ و تشویق.
مدیریت از پشت درهای بسته.
معیارهای عزل و نصب در مدیریت.
مدیریت و شناخت زمان.
مدیریت و مشورت.
مدیریت و استفاده از فرصتها.
مدیریت و اعتماد بخشی به زیر دستان.
مدیریت و دوراندیشی.
در موضوع اهداف مدیریت از نظر اسلام، چنین آمده است:
مدیریت از نظر اسلام، مطلوبیت ذاتی ندارد و علاوه بر این در متون اسلامی، انسانها از پذیرش آن بر حذر داشته شدهاند؛ زیرا انسانهای مسئول، باید پاسخگوی همهٔ تجاوزها و تعدیاتی باشند که در حوزهٔ مدیریت آنها انجام میشود. از این رو، مدیریت از نظر اسلام به عنوان ثانوی، مورد توجه قرار گرفته است و این عناوین ثانوی عبارتند از:
۱. ایستیفای حقوق مسلمانان. ۲. کمکرسانی به مردم و رفع نیازهای آنها.
در بحث ریاست طلبی، چنین آمده است:
روحیهٔ ریاست طلبی، مورد سرزنش پیشوایان دینی قرار گرفته است.
امام علی علیه السلام میفرماید: «اگر دو گرگ درنده به گلهای بدون چوپان حمله کنند، ضرر و زیان آن کمتر از زیان ریاستطلبی برای دین یک مسلمان است.
امام باقر علیه السلام نیز میفرماید:
«لا تَطلُبنَّ الریاستَه و لا تکن ذئباً؛ ریاست را طلب نکن و گرگ نباش».
با این حال، ریاست، یک واقعیت عینی و خارجی است و انسانها بدون رئیس نمیتوانند به زندگی ادامه دهند؛ امّا کسی باید ریاست را بپذیرد که لیاقت و صلاحیت لازم را داشته باشد و کسی که دارای صلاحیت و شایستگی باشد، به دنبال ریاست و مدیریت نمیرود و تنها هنگامی که احساس وظیفه کند، مسئولیت و مدیریتی را میپذیرد.
امام صادق علیه السلام میفرمیاد: «اِنّ حُبَّ الشرف و الذکر لا یکونان فی قلب الخائف الراهب؛ علاقه به بزرگی و شهرت، هرگز در قلب بندهٔ خدا ترس و پارسا وارد نمیشود».
نویسنده در موضوعی با عنوان دشواری مدیریت، چنین نوشته است:
مدیریت، کار دشواری است؛ زیرا مدیر با اموال وا عراض و نفوس مردم، سر و کار دارد و این امور از حقوق الناس میباشند و چون جنبهٔ حقوقی دارند، اگر حقی از کسی ضایع شود، مدیر، ضامن است و حتی در صورت توبه، قبول توبه مشروط به ادای حقوق مردم و یا رضایت آنان است.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید: «هر کسی که مسئول و متولی امری از امور مسلمانان است، در روز رستاخیز، در حالی محشور میشود که دستهایش به گردانش آویخته شده، پس نامهٔ عمل او گشوده میشود؛ اگر به عدل و داد رفتار کرده باشد، نجات مییابد و اگر ستم کرده باشد، به دوزخ افکنده میشود».
پانویس
- ↑ صحیفه امام، ج18، ص.
- ↑ از سخنان رهبر معظم انقلاب در جمع نمایندگان مجلس شواری اسلامی، 4/3/1393.
- ↑ از سخنان مقام معظم رهبری؛ در جمع زائران و مجاوران حرم مطهر رضوی، 1/1/1390.
- ↑ مجلسی، بحارالانوار، ج7، ص373؛ (به نقل از امالی صدوق).
- ↑ الا و انّ من البلاء الفاقه و اشدمن من الفاقه مرض البدن و اشد من ذالک مرض القپلب و انّ من النعم سعهٔ المال و افضل من ذلک صحهٔ البدن و افضل من ذالک تقوی القلب؛ (مجلسی، بحار الانوار؛ ج67، ص51/ نهجالبلاغه/، حکمت 381).
- ↑ غرر الحکم، حکمت 3560.
- ↑ تکاثر، آیهٔ 5- 6.
- ↑ آیت الله جوادی آملی، حیات حقیقی انسان در قرآن ، ص199.
- ↑ «یا رسول الله! کیف الطریق الی معرفه الحق؟ فقال معرفهٔ النفس» (مجلسی، بحارالانوار، ج70، ص72).
- ↑ «من عرف نفسه، فقد عرف ربّه» (همان، ج2، ص72).
- ↑ «لا تجهل نفسک فانَّ الجاهل معرفه نفسه، جاهل بکل شیءٍ» (تمیمی آمدی، تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، مکتب الاعلام الاسلامی، ص233).
- ↑ «معرفه المرءبعیوبه انفع المعارف» (همان، ص318).
- ↑ «من حاسب نفسه، وقف علی عیوبه و احاط بذنوبه و استقال الذنوب و اصلح العیوب» (تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، ص318).
- ↑ «لیس منا من لم یحاسب نفسه فی کلّ یوم فان عمل حسناً استزادمنه و ان عمل سیئاً استغفرالله منه و تاب الیه» (حرانی، تحف العقول، ص292؛ حکیمی، الحیاهٔ ، ج1، ص128).
- ↑ فرازی از پیام تسلیت آیت الله خامنهای ، سه شنبه 29 مهر 1393.
- ↑ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج18، ص148.
- ↑ امیرکبیریا قهرمان مبارزه با استعمار، ص40- 37، (با اندکی تصرف و تلخیص).
- ↑ کدیه: گدایی.
- ↑ بوستان سعدی، باب ششم.
- ↑ سید قاسم یاحسینی، تاریخ پهلوی، قشون پهلوی، انتشارات مدرسه، ص16- 17.
- ↑ علی شجاعی صائین، تاریخ پهلوی، چکمههای پدرم، انتشارات مدرسه، ص 158.
- ↑ سید حسن صدر، علی، مرد نامتناهی، ص27.
- ↑ هزار و یک حکایت تاریخی، ج4، ص43.
- ↑ جواد حدیدی، از سعدی تا آراگون.
- ↑ پرتوی، امثال و حکم، ج1، ص166.
- ↑ عیسی جمالی، پرواز در قلالویزان، نشر شاهد، چاپ اول، 1387.
- ↑ ص 33







