آینه رشد ۲۲: تفاوت بین نسخه‌ها

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
 
سطر ۲: سطر ۲:
 
{{جعبه اطلاعات
 
{{جعبه اطلاعات
 
|نام        =  آینه رشد 22
 
|نام        =  آینه رشد 22
|عنوان        = مشخصات کتاب
+
|عنوان        = مشخصات نشریه
 
|تصویر        = [[Image:Ayneh__(22).jpg|200px]]
 
|تصویر        = [[Image:Ayneh__(22).jpg|200px]]
 
|سبک سرآیند  = background:#ccf;
 
|سبک سرآیند  = background:#ccf;

نسخهٔ کنونی تا ‏۴ آبان ۱۳۹۵، ساعت ۱۶:۲۸

آیینه‌رشد - فصلنامه مدیران - دفتر 22 - ویژه سبک زندگی
مشخصات نشریه
Ayneh (22).jpg
نویسنده گروه نویسندگان
صاحب امتیاز ستاد امر به معروف و نهی از منکر
زبان فارسی
اعضای تحریریه جواد محدثی، محمود مهدی پور، محمود شریفی، سید مجید حسن زاده، عبدالرحیم اباذری، محمد باقر پورامینی
محل انتشارات قم
قطع جیبی
دانلود PDF

محتویات

آیینه ۲۲

کلام امیر

دیدار عمومی

امام صادق علیه السّلام فرمود:
مَنْ تَوَلَّی أَمراً مِنْ أُمُورِ النَّاسِ فَعَدَلَ وَ فَتَحَ بَابَهُ وَ رَفَعَ سِترَهُ وَ نَظَرَ فِی أُمُورِ النَّاسِ ؛ کَانَ حَقّاً عَلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ یُؤْمِنَ رَوْعَتَهَ یوْمَ الْقِیَامَة وَ یُدْخِلَهُ الْجَنَّه
هر کس کاری از کارهای مردم را به عهده گرفت و در آن،با عدالت رفتار کرد و در آستانش را به روی مردم گشود و موانع راه یابی آنان را برداشت و به تدبیر کار مردم همت گماشت، خداوند متعال بر خود لازم دانسته که او را از ترس روز جزا ایمن داشته ، به بهشت وارد کند.[۱]

وکلای مجلس

رهنمودی از امام خمینی

وصیّت این جانب به ملت در حال و آتیه، آن است که با ارادهٔ مصمم خود و تعهد خود به احکام اسلام و مصالح کشور، در هر دوره‌ای از انتخابات، و کلای دارای تعهد به اسلام و جمهوری اسلامی ـ که غالباً بین متوسطین جامعه و محرومین می‌باشند ـ و غیر منحرف از صراط مستقیم به سوی غرب یا شرق و بدون گرایش به مکتب‌های انحرافی و اشخاص تحصیل کرده و مطلع به مسائل روز و سیاست‌های اسلامی، به مجلس بفرستند... .
هیچ عذری باقی نمانده و از گناهان بزرگ نابخشودی، مسامحه در امر مسلمین است. هر کس به مقدار توانش و حیطهٔ نفوذش، لازم است در خدمت اسلام و میهن باشد... و بدانند که مخالفین اسلام و کشورهای اسلامی که همان ابر قدرت‌های چپاولگر بین المللی هستند، به تدریج و ظرافت در کشور ما و کشورهای اسلامی دیگر، رخنه و با دست افراد خود ملت‌ها، کشورها را به دام استثمار می‌کشانند.
باید با هوشیاری مراقب باشید و با احساس اولین قدم نفوذی، به مقابله برخیزید و به آنان مهلت ندهید... .
از نمایندگان مجلس شورای اسلامی در این عصر و عصرهای آینده می‌خواهم که اگر خدای نخواسته عناصر انحرافی با دسیسه و بازی سیاسی، وکالت خود را به مردم تحمیل نمودند، مجلس اعتبار نامهٔ آنان را رد کنند و نگذارند حتی یک عنصر خرابکار وابسته، به مجلس راه یابد... و از همهٔ نمایندگان خواستارم که با کمال حس نیت و برادری ، با هم مجلسیان خود رفتار ]کنند[ و همه کوشا باشند که قوانین، خدای نخواسته، از اسلام منحرف نباشد و همه به اسلام و احکام آسمانی آن، وفادار باشید؛ تا به سعادت دنیا و آخرت نایل آیید.[۲]

حرکت برای مردم

رهنمودی از رهبر معظم انقلاب

نظام اسلامی به این منظور به وجود نیامد که قدرت را از دست عده‌ای بگیرد و به دست عدۀ دیگری که من و شما باشیم، بدهد؛ بدون این که این عده که قدرت را می‌گیرند، تعهدی در قبال این حرکت عظیم مردم داشته باشند.
مردم که این موج عظیم و دریای خروشان انقلاب را به وجود آوردند و در بحران‌های گوناگون، آن را حفظ کردند و به سلامت، این نظام را از گردنه‌های خطرناک، گذراندند، توقعاتی دارند... جمهوری اسلامی، شعارهای مشخصی دارد؛ استقلال، آزادی، رشد معنوی و تعالی مادی، ایجاد محیط امن و با کرامت برای انسان‌ها. ما باید این خواسته‌ها را دنبال و برای آنها، حرکت کنیم. مسئولان بالای کشور و بخش‌های مختلف، باید بزرگ‌ترین مظهر تقوایشان این باشد که آن مسئولیتی را که بر حسب قانون بر عهده گرفته‌اند، به بهترین وجه و بدون هیچ نقضی، ادا کنند.
البته در سطوح متوسط یا در بدنة وسیع مسئولان کشور، ممکن است نشود توقعات را در این حد، برای آنها مطرح کرد؛ اما در مورد مسئولان سطح بالا و مدیران ارشد نظام، نمایندگان مجلسی، مسئولان قوۀ قضاییه، اعضای دولت، نیروهای مسلح، نهادهای انقلابی و بخش‌های مسئول روحانی در زمینۀ انقلاب، می‌شود.
مسئولان باید بیشترین تلاش و کار را بکنند تا این مسئولیت‌هایی که به عهدۀ آنهاست، به بهترین وجه، انجام گیرد.
اگر این شد، زندگی مردم، آباد و عقب ماندگی‌های کشور، جبران خواهد شد.[۳]

باشگاه مدیریّت!

نویسنده:جواد محدثی
شاید چندان بیراهه نباشد اگر مدیریّت و مسئولیت را به وزنه برداری تشبیه کنیم.
اگر ورزشکار در باشگاه، با نیروی بازو و آموختن فنون ورزش، وزنه‌های سبک و سنگین را بر می‌دارد و امتیاز می‌آورد، یک مدیر هم در اداره و مؤسسه و مرکز کاری خود، بار مسئولیتی را به دوش می‌کشد و با دانش یا تجربۀ مدیریّت، امور یک مجموعه را سامان و سازمان می‌دهد.
عاقلانه آن است که یک مربی، وزنه‌هایی متناسب با توان جسمی وزنه بردار را در تمرینات و مسابقات، به ورزشکار تحویل دهد یا در عرصة رقابت، به تناسب توانمندی‌ها و مهارت‌ها، ورزشکار اعزام کند.
عاقلانه تر آن است که ورزشکار و وزنه بردار، بی آن که جوزده و هیجانی شود یا بخواهد خود نمایی کند، توان بازو و عضلات خود را با سنگینی وزنه‌ای که می‌خواهد بلند کند، بسنجد و گرنه ممکن است بلند کردن وزنه‌ای سنگین تر از توان، او را دچار دیسک کمر کند و تا آخر عمر، فلج شود.
این، داستان برخی مدیران ضعیف یا گزینش‌های حساب نشده است که گاهی هم با آبروی کسی بازی می‌شود و برای همیشه، انگ ناتوانی و «ناکار آمدی» بر پیشانی او می‌خورد.
در پذیرش مسئولیت‌ها از سوی افراد نیز، باید این موازنه و محاسبه و توان، لحاظ شود وگرنه هم به کار لطمه می‌خورد، هم بر حیثیت و آبروی یک مدیر و هم به نوع گزینش و قضاوت دربارهٔ درستی انتخاب‌ها.

بار بیش از توان

سعدی در گلستان می‌نویسد: در سفری از بلخ، در راهی پر خطر، جوانی همراه کاروان شد که پرزور بود و کمان انداز و قوی بنیه؛ ولی سایه پرورده و تلخ و شیرین روزگار ندیده و پر ادّعا که در راه، به هر دیوار و درختی می‌رسید، به قوت بازو، آن را خراب می‌کرد و این را می‌شکست که ناگهان دو هندو از پشت سنگی بیرون جستند که چوب در دستشان بود.
آن جوان را دیدم که از ترس، تیر و کمان از دستش افتاد و لرزه بر استخوانش افتاد و چاره آن دیدیم که هر چه داشتیم، واگذاریم و جان از مهلکه به در بریم.
آن گاه در بیان این که برای چنین مواردی تنها زور بازو کافی نیست، بلکه کاردانی، جرأت و تجربه هم لازم است، چنین می‌سراید:
به کارهای گران، مرد کار دیده فرست که شیر شرزه در آرد به زیر خمّ کمند جوان اگر چه قوی یال و پیلتن باشد به جنگ دشمن، از هول بگسلد پیوند نبرد، پیش مصاف آزموده معلوم است چنان که مسئلهٔ شرع، پیش دانشمند بعضی پر ادّعاها در عرصهٔ مدیریت نیز همیشه عادت دارند با بزرگ نمایی خود و مبالغه دربارهٔ توانمندی خویش، سراغ وزنه‌های سنگین بروند و بی آن که با تجربه و تمرین، از عهدهٔ کارهای ساده تر و کوچک تر بر آیند، به صورت جهشی، مسئولیت‌های بزرگ را بپذیرند و نتیجه آن می‌شود که زیر وزنهٔ کارها می‌مانند و نمی‌توانند زانو راست کنند و قامت بر افرازند. این کار، دیگران را هم مأیوس یا نگران و گریزان می‌سازد.

تعادل وزنه و توان

بعضی هم واقع گرایانه، عادت دارند همیشه سراغ وزنه‌های اجرایی سبک تر از سقف توان خود بروند؛ تا با اطمینان، بتوانند همان وزنه را به بهترین صورت بردارند و کار محّول را به شایسه‌ترین شکل، به انجام برسانند.
خود کم بینی و احساس ضعف، به همان اندازه ناپسند و منفی است که غرور، پرادعایی و لاف دروغ زدن؛ مهّم توّجه به عینیّت‌ها و واقعیت هاست؛ چه در پذیرش مسئولیت و چه در سپردنِ مسئولیت.
مدیران چند شغله که اغلب به هر دو کارشان لطمه وارد می‌شود، مثل وزنه بردارانی‌اند که همزمان به دو نوع حرکت ورزشی سخت می‌پردازند و چون از ایجاد تعادل و توازن ناتوانند، به اصل کار، لطمه می‌خورد. چنین مدیرانی، یا خود دچار غرور و خودباوری افراطی‌اند که توان انجام چندین کار را در خود می‌بینند، ولی ضعف و ناتوانی‌یشان در عمل آشکار می‌شود یا کسانی که آنان را به چنین کارهایی می‌گمارند، از توانایی واقعی آنان بی اطلاع‌اند و دربارهٔ آنان، نظر صحیحی ندارند و یا هم از باب قحط الرجال (جهل الرجال) کسی را سراغ ندارند تا به کار گمارند.

نخبه پروری یا خراب کاری؟

مبنای بعضی بر این است که نباید از خطر کردن و ریسک، وحشت و واهمه داشت.
می‌گویند: سپردن کارهای عظیم به نیروهای تازه کار و صفر کیلومتر، سبب خلاقیّت و بروز و ظهور استعدادها و شکفتن توانایی‌های اشخاص می‌شود.
برای این ادعا، شاهد مثال از دفاع مقدس و فرماندهان لایق و جوان می‌آورند که بدون تحصیلات عالی نظامی و گذراندن دانشکده‌های افسری و نظامی، از زبده‌ترین فرماندهان سابقه دار و دوره دیده هم بهتر عمل کردند و ابتکارات بهت آوری داشتند و معادلات نظامی را به سود جبههٔ خودی، بر هم زدند و مایهٔ حیرت کارشناسان و کادرهای قدیمی وارشد گشتند.
این درست است؛ امّا وضعیت جبهه و ایمان و تعّهد آن نیروهای بسیجی و اخلاص و عشق آن جوانان، آنان را به خط شکنی و خلاقیت می‌کشاند و اگر آنان نیز تجربه و سابقهٔ داشتند، کارهایی به مراتب قوی تر و ماندگارتر از آن « حماسه‌ها می‌آفریدند و این هم درست است که باید نیرو سازی و نخبه پروری و استعدادیابی و کادرسازی کرد؛ ولی به چه قیمت؟ به قیمت خراب کردن همه چیز؟
اگر آن «مدیریّت جهادی» که در اوایل انقلاب بود و به تدریج از بین رفت، امروز هم بود، می‌شد به نیروهای تازه کار و صفر کیلومتر، پروژه‌های عظیم و کارهای بزرگ را سپرد؛ با این امید که ایمان و اخلاص و تعهّد آنان، آن کمبودها را جبران می‌کند؛ ولی در سیستم اداری و مدیریّتی کنونی، آیا می‌توان همان تجربه را به کار بست؟
سپردن کارهای سنگین و مسئولیت‌های خطیر به افراد نوپا و بی تجربه یا کم تجربه، مثل آن است که یک وزنه بردار، بدون داشتن تمرین‌های قبلی و طی کردن مراحل، بخواهد وزنهٔ بسیار سنگین را در یک ضرب بلند کند که در این صورت، قطعا هم آسیب می‌بیند و هم آسیب می‌زند.
باری ... «به کارهای گران، مرد کار دیده فرست».[۴]

رنج برای رشد

شرح حدیث ۱۵ چهل حدیث امام خمینی

نویسنده:محمود لطیفی
فی کتاب علی علیه السلام:«انّ اشدّ الناس بلاءً النبیوّن، ثمّ الوصیّون، ثم الامثل فالامثل و انّا یبتلی المومن علی قدر اعماله الحسنة...؛ سخت‌ترین بلاها و گرفتاری‌ها، نخست برای پیامبران و سپس برای اوصیای آنان و پس از آنان، شامل انسان‌های نمونه می‌گردد؛ زیرا مومن، به تناسب کارهای نیکش، گرفتار می‌گردد.
نفس انسان، هنگام ظهور تعلق به جسم، در تمامی علوم و معارف و بلکه در تمامی ادراکات و ملکات، در مرحلهٔ استعداد وقابلیت است و هیچ فعلیتی ندارد و پس از هبوط در تن، به تدریج، فعلیت می‌یابد.
نخست حواس ظاهر و سپس ادراکات و حواس باطن، در او ظهر می‌یابند؛ اما فعلیت یافتن ملکات اخلاقی او، تابع شرایط خاصی است؛ زیرا این ملکات، اگر تحت تربیت و نظارت قرار نگیرند، به طور طبیعی و بر اثر غلبة و تمایلات شهوانی و خشم و غضب، روی به زشتی و ناهنجاری خواهند نمود و انسان را به فساد و تعدی و ستم خواهند کشانید و در اندک زمانی، او را در چهرة حیوانی منفور و شیطانی مرموز، ظاهر خواهند ساخت؛ ولی بر اثر عنایت حق و لطف و رحمت او، دو مربی و ناظر آگاه که به منزلهٔ دو بال پرواز می‌باشند، تلاش می‌کنند تا انسان را از منجلات جهل و نقص، به اوج علم و معرفت و کمال، پرواز دهند.
یکی از آن دو مربی، قوة عقل و تمیز است که مربی داخلی است و دیگری پیامبران الهی می‌باشند که هدایت و راهنمایی انسان را به عهده دارند و هیچ یک از این دو، بی حضور دیگری، راه به جایی نمی‌برد؛ زیرا نه عقل می‌تواند به تنهایی راه‌های سعادت و شقاوت را کشف کند و به عالم غیب و آخرت، راه یابد و نه هدایت و راهنمایی پیامبران، بی همراهی عقل، به ثمر می‌نشیند. این دو نعمت بزرگ را حق تعالی برای آزمایش و ارزیابی انسان قرار داده، تا با کاربرد آن دو، انسان‌ها از یکدیگر شناخته شده، خوشبخت و بدبخت، فرمانبر و نافرمان و کامل و ناقص از هم بازشناخته شوند و معنای امتحان و آزمایش در مورد انسان، به دانستن ممتازان و شناختن درماندگان نیست؛ بلکه جدا شدن مراتب و امتیاز یافتن یکی از دیگری است.

علل سختگیری در امتحان

۱-هر کار نیک و بدی که انسان انجام می‌دهد، اثری در روح او می‌گذارد و کم کم روح را احاطه کرده، به آن جهت می‌دهد.
لذت بردن از دنیا، محبت انسان را به این عالم، بیشتر و نفس را به آن علاقه مند می‌کند و به آن، عادت می‌دهد؛ تا جایی که تنفر از غیر دینا را در او زنده می‌کند و بر اثر آن، از ملکوت، غافل می‌شود.
همچنین اگر انسان، در دنیا، گرفتار رنج و زحمت شود، اثر تلخی‌ها برروان او احساس تنفر از دنیا پدید می‌آورد. هر چه سختی‌ها بیشتر شوند، تنفر باطنی قوی تر می‌گردد و دلبستگی به دنیا، کمتر شده، علاقه به آن، کاهش می‌یابد و اگر به عالم دیگر و فضای آرام و وسیع و آسودهٔ آن معتقد باشد، قهراً بار سفر به آن جا می‌بندد و اگر با سفر جسمانی ممکن نباشد، سفر روحانی نموده، دل به آن جا می‌سپرد و اگر تحمل رنج‌ها و سختی‌ها همین یک اثر را داشته باشد، کافی است.
۲-اثر دیگر گرفتاری‌های آن است که بندگان پر اثر شدت رنج، به یاد حق می‌افتند و به مناجات و تضرع می‌پردازند و به او انس می‌یابند.
۳-شاید برخی از اولیا و انبیا، چون می‌دیدند که خداوند، نظر لطفی به دنیا ننموده، زیورهای آن نزد خدا ارزشی ندارد، به این جهت، فقر را بر غنا و رنج را بر لذّت و گرفتاری را بر راحتی، ترجیح دادند.
۴-از دیگری آثار شدت گرفتاری مؤمن، مراتب و درجاتی است که جز با تحمل آن بلاها، قابل دسترسی نیست و به عبارت دیگر، صورت ملکوتی برخی از بلاها، مراتبی از کمال است که جز با ابتلای به آنها به دست نمی‌آید. در خبر شهادت حضرت سید الشهدا علیه السلام آمده است که جد بزرگوارش در خواب به او فرمود: «برای تو درجه‌ای در بهشت است که جز با شهادت، به آن مقام نمی‌رسی.» ۵-سخن آخر این که احساس درد و رنج، متناسب با قدرت درک و تشخیص است . اشخاص نادان، به تناسب ضعف عقل و درک خود، از درک گرفتارهای روحی و ناملایمات عقلی، مصون و در امان هستند؛ «من سخف دینه و ضعف عقله، قل بلائه» و شاید براساس همین مبناست که پیامبر گرامی فرموده است: «ما اوذی نبیّ مثل ما او ذیت» ؛ زیرا هر کس عظمت و جلال ربوبیت را بیشتر درک کند و به مقام قدس حق، آشناتر باشد، از نافرمانی بندگان و هتک حریم آنان، بیشتر رنج می‌برد و هر که مهر و عطوفتش به بندگان افزون تر باشد، از گمراهی و گرفتاری آنان، بیشتر آزرده خاطر می‌شود.

نمرهٔ ما چند است؟

نویسنده:جواد محدثی
گذران فرصت‌ها را چگونه می‌بینی؟
تند یا کند؛ پر ثمر یا بی خاصیت؛ رو به رشد یا در حال سوختن و هدر رفتن؟
فرصت‌ها و زمان و عمر، یا در ارتباط با «زندگی شخصی» ما مصرف می‌شوند و یا مربوط به «حوزهٔ کاری» و «مسئولیت اداری و اجرایی» هستند و در هر دو صورت، ارزیابی این که چگونه می‌گذرند و چه دستاوردی دارند، مهم و ضروری است.
شاید گذران امور را به صورتِ «باری به هر جهت»، در دیگران ببینی و ملامت کنی؛ ولی آیا خودت مطمئنی که با تدبیر و برنامه ریزی و شناخت ارزش عمر و قیمتِ فرصت و امکانات، از همهٔ ظرفیت‌ها استفاده می‌کنی؟
امسال هم در حال گذراست و رو به پایان.
مثل شبی که گذشت و روزی که سپری شد، این سال هم می‌گذرد و ورق دیگری بر کارنامهٔ عمر و عمل ما افزوده می‌شود؛ ولی با چه محتوایی؟
در احادیث آمده است:«امروز، روز عمل است و حسابی نیست و فردا، روز حساب است و فرصتی برای عمل نیست.» این نکته، هم دربارهٔ اعمال عبادی و طاعات و حسنات و خوبی‌ها و بدی‌های فردی ماست و هم در زمینهٔ مسئولیت شغلی و اجرایی ما.
یک سال، فرصت کمی نیست.
امّا، چه آسان، سال‌ها را یکی پس از دیگری، پشت سر می‌گذاریم و تقویم‌ها و سررسیدها را عوض می‌کنیم و با تغییر تقویم، ما هم تغییر می‌کنیم؛ پیر تر و کم انرژی تر می‌شویم؛ به پایان خط و فرصت عمل ، نزدیک تر می‌شویم و به «روز محاسبه» نیز نزدیک تر .
یک سؤال این است که عمر و جوانی خود را در چه راهی صرف کردی؟
سؤال دیگر این است که تو که در بستری از امکانات بودی، چه استفاده‌ای برای رضای خالق و خدمت به خلق، از آنها بردی؟
سؤال دیگر این که تا چه اندازه کارها را پیش بردی وافق‌هایی را گشودی و زمینهٔ کار را برای افرادی که پس از تو می‌آیند، فراهم ساختی و موانع را از سر راه برداشتی؟
سپری شدن اوقات و عبور لحظات را سرسری نگیریم.
اینها سرمایه‌ای است که دارد خرج می‌شود.
این فرصت‌ها، «امانت» است که به ما سپرده‌اند و ما امانت داریم.
سرمایهٔ عمر و فرصت را در راه نیک و با آگاهی، برنامه ریزی، تدبیر و آینده نگری، به کار اندازیم؛ تا از محصول آن، خوشحال و راضی باشیم و دیگران هم تشویق شوند؛ تقدیر کنند؛ الگو بگیرند و راه خوب ما را ادامه دهند.
سال‌ها و ماه‌ها و روزها می‌گذرند و این، یعنی ما در حال تحویل امانت هستیم.
این قدر از گذشت این فرصت‌ها خوشحال نباشیم.
چه داده‌ایم و چه گرفته‌ایم؟ چه خرج کردیم و چه به دست آورده‌ایم؟ چه کاشته‌ایم و چه برداشته‌ایم؟
شاید اگر روزی از خود و عملکرد خود حساب رسی دقیقی داشته باشیم، خیلی چیزها عوض شوند و باور و احساسمان تغییر کند.
نمرهٔ واقعی عمل و کارکرد ما چند است؟

راز بقای هر دولت

نویسنده : عبدالرحیم اباذری
کتاب «گنجینهٔ خواف» مجموعه درس‌ها و یادداشت‌هایی از آیة الله شهید مدرس است که توسط انتشارات طهوری و به کوشش نصرالله صالحی، منتشر شده است. درس‌هایی از این کتاب را مرور می‌کنیم:
الناس علی دین ملوکهم. در این جا ذکر دین، به واسطهٔ این است که مذهب، فوق هر چیز و مخفی تر از هر چیزی است.
هرگاه اشخاص در مذهب، از اشخاص مقتدر تبعیت کنند، در امورات عادی، شخصی، صنفی و نوعی، به طریق اولی، تبعیت خواهند کرد.
مقصود این که هر زیر دستی، به طور طبیعی، به جهت احتیاجات خود، هم در ظاهر و هم در باطن، از اشخاص مقتدر، تبعیت خواهد کرد.
مقصود از کلمة ملوک، پادشاه مملکت و یا شخص اول هر طایفه‌ای نیست؛ بلکه مقصود، هر شخصی است که قدرتمند تر و ـ به ظاهر ـ بالاتر باشد.
بزرگ یک خانه یا خانواده یا قریه و یا ناحیه، چه بزرگ دینی باشد و چه دنیوی، مشمول کلمهٔ ملوک می‌باشد.
ملت‌های فاضله که روز به روز ترقی کرده، مدینه‌های فاضله را تشکیل خواهند داد، ملت‌هایی هستند که تمام طبقات و درجات مقتدر آنها، صاحب صفات و اخلاق فاضله باشند...؛ کما این که تاریخ و مشهورات گواهی می‌دهد که هر مملکت و ملتی که شخص اول و سایر طبقات مقتدر آن، مانند وزیران و فرماندهان و مأموران، دارای اخلاق و صفات پسندیده بودند، روز به روز، ترقی کرده، دایرهٔ اقتدار خود را توسعه دادند و هرگاه شخص اول یا طبقات دیگر کارگزاران، فاسد شدند، ملت، کم کم فاسد شده و اقتدار آنها نیز به تدریج، از میان رفت؛ اذا فسد العالِم فسد العالًم.
داریوش گفت: ما گفته‌ایم در تمام مملکت که هر کس دروغ بگوید، او را بکشند؛ زیرا دروغ، اسباب فساد و خرابی ملک و ملت است؛ البته افرادی که مأمور جلوگیری از دورغ هستند، خود نیز باید اهل صدق و راستی باشند.
ذات نایافته از هستی بخش
کی تواند که بود هستی بخش
ای ناگرفته پند، مده پند دیگران. عمرم به آخر رسید. ملت ایران را متذکر می‌سازم که اگر حال بر این منوال بماند و طبقات مقتدر، دارای همین صفات و اخلاق باشند، پیش بینی می‌کنم که نه از تاک نشان ماند و نه از تاک نشان.
در سفر مهاجرت، موقع جنگ عمومی، در اسلامبول چند ماه توقف داشتم. در اوصاف آن مملکت و طبقات مقتدر آن، بررسی کردم؛ طبقات مستخدمان و مأموران دادگستری، اقتصادی و انتظامی، تقریبا اوضاع آنها، مثل اوضاع کنونی ما بود.
در آن جا پیش بینی کردم و به طلعت پاشا که رئیس دولت بود، تذکر دادم که این وضع شما، قابل بقا و دوام نیست و چون طبقات مقتدر و مأموران شما، غالبا پای بند مذهب و اخلاق و صفات پسندیده نیستند، منتظر انقراض قدرت خود باشید و شهر اسلامبول؛ چون به هیچ وجه، اخلاق و صفات پسندیدهٔ گذشته در آن نمانده، گمان ندارم باقی بماند؛ زیرا بقای حکومت هر دولتی، وابسته به اخلاق و صفات واقعی کارگزاران و مأموران آن دولت است.[۵]

دربارهٔ آینده انقلاب

نویسنده:احمد نبوی
قدما می‌گفتند : «جهانگیری از جهانداری آسانتر است» و ما باید بگوییم که انقلاب کردن ، از نگاه داشتن آن سهلتر است.»[۶] انقلاب ایران، به اعتراف دوست و دشمن، یک انقلاب منحصر به فرد است و نظیری برای آن در میان انقلاب‌های بزرگ نمی‌توان یافت؛ بدان حد که غربیان ، این انقلاب را پدیده‌ای نوظهور شمردند. بی شک ، تداوم این انقلاب و نگه داری آن، برای همهٔ دل سوزان انقلاب ، به وبژه مدیران ارشد این نهضت ، یک فرض و رویکرد مهم تلقی می‌شود ؛ زیرا دربارة آیندة انقلاب اسلامی ایران، نمی‌توان پیش گویی کرد و به طور جزم ، آینده‌ای را پیش‌بینی کرد، گرچه وضع حاضر ، بسیار امیدوار کننده است، امام توجه به خطرها و آفات، شایسته و لازم است .[۷]
نوع نگاه علامه مرتضی مطهری به موضوع «آینده انقلاب »، خواندنی و امید بخش است . استاد ، بقا و «تداوم انقلاب اسلامی ایران » ، بر پایة سه رکن اصلی عدالت اجتماعی، استقلال و آزادی و معنویت اسلامی قرار می‌دهد.[۸] با توجه به نقش اساسی او در پیدایش انقلاب اسلامی ، دیدگاه این اندیشمند شهید در تبیین این سه رکن، محور این نوشتار است.

عدالت اجتماعی

برداشت‌ها دربارة عدالت اجتماعی، بسیار متفاوت است که در سه دستهٔ ذیل تقسیم می‌شود:
الف. عدالت اجتماعی یعنی یکسان بودن همة مردم در هر وضع و شرایطی و با هر استعدادی. از دید پیروان این برداشت، هر کسی باید به اندازة استعدادش کار کند، ولی به اندازة احتیاجش باید درآمد داشته باشد. ممکن است استعداد من نصف استعداد کار شما باشد، ولی دو برابر شما عائله داشته باشم. از این جهت من، باید دو برابر شما درآمد داشته باشم. این برداشت از عدالت، اجتماعی صرف است و به فکر فرد نیست.
ب. میدان باید برای افراد باز باشد و هر کس هر قدر می‌تواند، درآمد را به خود اختصاص دهد و به فرد مربوط نیست که سهم دیگری کمتر است یا بیشتر. در نهایت جامعه برای حمایت از افراد ضعیف، با اخذ مالیات از ثروتمندان، زندگی ضعفا را در حدی که از پا در نیایند، تأمین می‌کند. اینجاست که میان دو مسئلة مهم یعنی عدالت اجتماعی و آزادی فرد، تناقضی به وجود می‌آید. اگر بنا باشد عدالت اجتماعی آن گونه باشد که در آن، فقط جمع مطرح باشد و بس، آزادی فرد را لااقل در بخشی از آن، باید محدود کرد و اگر آزادی اقتصادی بخواهد به طور کامل محفوظ بماند، عدالت اجتماعی به معنایی که گروه اول انتظار دارد، عملی نخواهد بود.
ج. این گرایش جدید، حد وسط دو گرایش، فوق است. این گرایش آزادی افراد در کسب درآمد و مالکیت خصوصی را در حد معقولی می‌پذیرد و در عین حال، سرمایه‌داری و استثمار را که موجب نابرابری می‌شود، محکوم می‌داند. شعار این گرایش جدید، پیش گیری و مبارزه با استثمار، بدون لگدکوب کردن شخصیت و آزادی افراد است. این اندیشه چیزی است که اسلام همیشه در پی تحقق آن است؛ اما برخلاف مکاتب غربی، راه‌حل‌های عملی استقرار آن را در جامعه به دقت مشخص کرده است.
به هر حال ، این انقلاب به شرطی تداوم پیدا خواهد کرد که مسیر عدالت‌خواهی را برای همیشه ادامه دهد؛ یعنی دولت‌های آینده ، واقعاً و عملاً در مسیر عدالت اسلامی گام بردارند، برای پر کردن شکاف‌های طبقاتی اقدام کنند؛ تبعیض‌ها را واقعاً از میان بردارند و برای برقراری یک جامعة توحیدی به مفهوم اسلامی آن، تلاش کنند. در دولت اسلامی نباید به هیچ وجه ظلم و اجحافی به کسی بشود؛ حتی اگر این فرد، یک مجرم واجب‌القتل باشد.
اگر انقلاب در مسیر برقراری عدالت اجتماعی به پیش نرود، مطمئناً به نتیجه نخواهد رسید.
نکته مهمی که باید به آن توجه داشت ، این است که در این انقلاب، اساس کار بر اخوت اسلامی باید بنا نهاده شود و همة هدف‌ها، با شیوه‌های اسلامی به انجام برسد؛ نه این که کارها با زور پیش برود و عدالت اجتماعی با زور اجرا شود. جامعة ما، آن وقت یک جامعة اسلامی خواهد شد که درد هر فرد، تنها درد خودش نباشد؛ بلکه درد همة مسلمان‌ها باشد ... تفاوت عمده میان مکتب اسلام با سایر مکاتب، از این جهت است که اسلام معنویت را پایه و اساس می‌شمارد و آن را جزء لاینفک عدالت می‌داند.
حساسیتی که اسلام در زمینة عدالت اجتماعی و ترکیب آن با معنویت اسلامی از خود نشان می‌دهد، در هیچ مکتب دیگری نظیر ندارد. در سال فتح مکه، زنی مرتکب جرمی شده بود که باید مجازات می‌شد. خاندان زن که جزء اشراف طراز اول قریش بودند، هر چه واسطه تراشیدند و از پیامبر(ص) درخواست کردند که از مجازات زن صرف‌نظر کند، پیامبر ترتیب اثر نداد؛ در عوض، مردم را جمع کرد و به آنها گفت: می‌دانید که چرا امت‌های گذشته هلاک شدند؟ به خاطر این که در این گونه مسائل ، تبعیض روامی‌داشتند. مجرمی که وابسته به یک خانوادة بزرگ نبود و واسطه نداشت، زود مجازات می‌شد؛ ولی اگر مجرم ، واسطه داشت، در مورد او، قانون کار نمی‌کرد! خدا به همین سبب، چنین اقوامی را هلاک می‌کند. من هرگز حاضر نیستم در حق هیچ کس، تبعیض قائل شوم.
انقلاب اسلامی ما نیز اگر می‌خواهد با موفقیت به راه خود ادامه دهد، راهی به جز اعمال چنین شیوه‌ها و بسط روش‌های عدالت‌جویانه و عدالت‌خواهانه در پیش ندارد.

استقلال و آزادی

نگاهی به نقشة سیاسی جهان، نشان می‌دهد که پاره‌ای از کشورها، آقا و فرمانده هستند و در مقابل، کشورهایی هم قرار دارند که اسماً مستقلند؛ اما عملاً تحت سیطرة کشورهای دستة اول قرار دارند.
آن چه ما در سابق دچارش بودیم، بدترین نوع اسارت و بندگی بود. آمریکایی‌ها به وسیلة شاه و با تظاهر به حفظ امنیت ایران و با غارت نفت ایران و فروش اسلحه‌های مدرن، ایران را به شکل ژاندارم منطقه و حافظ منافع خود درآورده بودند. در زمینة اقتصادی نیز ایران مصرف کننده و طفیلی غرب بود. بنا به اعتراف روزنامه‌های رژیم شاه، ۹۵ درصد احتیاجات کشور از خارج وارد می‌شد. و این وابستگی ، تنها در مسائل سیاسی و اقتصادی نبود و در سایر زمینه‌ها، آنها بودند که برای ما تعیین تکلیف می‌کردند؛ اما در جریان انقلاب، ملت ما با شعار «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» نشان داد که می‌خواهد مستقل باشد؛ از نظر سیاسی ، خودش برای خودش تصمیم بگیرد؛ از نظر علمی، خودش برای خودش طرح‌ریزی کند؛ خودش برای اقتصاد خودش نظر بدهد و بالاتر از اینها ، می‌خواهد استقلال فرهنگی، فکری و مکتبی خود را به دست آورد و خودش برای خودش فکر کند و فرهنگ بسازد.
کشوری که می‌خواهد روی پای خودش بایستد، می‌تواند با یک همت مردانه، قید و بندهای بندگی را پاره کند و دور نیست زمانی که با همت مردم این سرزمین، مملکت ما بتواند در همة زمینه‌ها، روی پای خودش بایستد و بی‌نیاز از غیر شود.
بی شک در میان انواع گوناگون استعمار، خطرناک‌تر از همه، استعمار فرهنگی است. مگر ممکن است ملتی را از نظر اقتصادی و سیاسی استعمار کنند، بدون آن که قبلاً او را استعمار فکری کرده باشند؟ برای بهره‌کشی از فرد، باید شخصیت فکری او را سلب کنند؛ او را به آن چه مال خودش است ، بدبین کنند و در عوض ، او را شیفتة هر آن چه که از ناحیة استعمارگر عرضه می‌شود، بسازند. می‌باید در مردم حالتی به نام تجددزدگی به وجود بیاورند؛ به طوری که از آداب و رسوم خودشان، متنفر شوند؛ اما از آداب و رسوم بیگانه، خوششان بیاید. می‌باید آنها را به ادبیات، فلسفه، آثار، دانشمندان و مفاخر علمی و فرهنگی خودشان بدبین کنند و در عوض، مسحور ادبیات و فلسفه و کتاب‌های دیگران سازند.
هر ملتی که از خود، مکتبی مستقل و استقلال فکر و رأی داشته باشد و زیر بار مکتب‌های بیگانه نرود، حق حیات دارد و هر ملتی که مکتب نداشته باشد و بخواهد مکتبش را از بیگانه بگیرد، ناچار تن به بردگی و بندگی بیگانه خواهد داد. این، متأسفانه همان بلایی است که در گذشته بر سر ما آورده‌اند. در مملکت ما دسته‌ای از روشنفکران خودباخته، به لیبرالیسم و دسته‌ای دیگر به کمونیسم، معتقد شدند و بدبختانه گروه سومی هم به یک مکتب التقاطی.
ما اگر مکتب مستقل خودمان را ارائه نکنیم و به استقلال فرهنگی دست نیابیم، با این که رژیم را ساقط کرده‌ایم، حتی با این فرض که استقلال سیاسی و اقتصادی را به دست آوردیم، شکست خواهیم خورد و نخواهیم توانست انقلاب را به ثمر برسانیم. ما باید نشان دهیم جهان‌بینی اسلامی، نه با جهان‌بینی غرب منطبق است و نه با جهان‌بینی شرق و به هیچ کدامشان البته محتاج نیست. این چه بیماری است که بعضی می‌خواهند جهان‌بینی اسلامی را با جهان‌بینی‌های بیگانه تطبیق بدهند؟
کسانی که می‌خواهند اسلام را با مکاتب دیگر تطبیق دهند و یا عناصری از آن مکاتب را در اسلام وارد کنند، چه بدانند و چه ندانند؛ در خدمت استعمارند. خدمت اینها به استعمار، از خدمت عوامل استعمار سیاسی یا استعمار اقتصادی، به مراتب بیشتر است و به همین نسبت، خیانتشان به ملت، بیشتر و عظیم‌تر. از این رو و با توجه به این خطرات، برای حفظ انقلاب اسلامی در آینده، از جمله اساسی‌ترین مسائلی که باید مد نظر داشته باشیم، حفظ استقلال ایدئولوژیک خودمان است.
اساساً اسلام ، دین آزادی است؛ دینی است که مروج آزادی برای همة افراد جامعه است. اسلام ، دینداری را که از روی اجبار باشد، دینداری نمی‌داند و در مسائلی از قبیل امر به معروف و نهی از منکر، اصل را بر ارشاد می‌داند؛ نه بر اجبار. از آن جا که ماهیت این انقلاب، ماهیتی عدالت‌خواهانه بوده است، وظیفة حتمی همگی ما این است که به آزادی‌ها به معنای واقعی کلمه احترام بگذاریم؛ زیرا اگر بنا بشود حکومت جمهوری اسلامی، زمینة اختناق را به وجود بیاورد، قطعاً شکست خواهد خورد؛ البته آزادی ، غیر از هرج و مرج است و منظور ما، آزادی به معنای معقول آن است.
هر کس می‌باید فکر و بیان و قلمش آزاد باشد و تنها در چنین صورتی است که انقلاب اسلامی ما راه صحیح پیروزی را ادامه خواهد داد. تجربه‌های گذشته نشان داده است که هر وقت جامعه از یک نوع آزادی فکری، ولو از روی سوء نیت، برخوردار بوده است، این امر، به ضرر اسلام تمام نشده، بلکه در نهایت ، به سود اسلام بوده است. اگر در جامعة ما محیط آزاد برخورد آرا و عقاید به وجود بیاید و صاحبان افکار مختلف، بتوانند حرف‌هایشان را مطرح کنند و ما هم در مقابل، آرا و نظریات خودمان را مطرح کنیم، تنها در چنین زمینة سالمی خواهد بود که اسلام، هر چه بیشتر، رشد می‌کند. البته برخورد عقاید، غیر از اغوا و اغفال است. اغوا و اغفال ، یعنی کاری توأم با دروغ و توأم با تبلیغات نادرست؛ مثلاً فرض کنید کسی از یک جمله، یک آیه و یا از مسائل تاریخی، قسمتی را حذف کند یا قسمتی را به آن اضافه کند و عبارت تحریف شده را به عنوان دلیل مطرح کند و با استفاده از اطلاعات ناقص، نتایج دل خواه خودش را بگیرد و یا مثلاً ادعای علمی بودن داشته باشد و حال آن که حرفش اساساً تحریف علم باشد. اغفال کردن به هیچ وجه نمی‌تواند و نباید آزاد باشد. این که در اسلام خرید و فروش کتب ضلال حرام است و اجازة فروش هم داده نمی‌شود، بر اساس همین ضرر اجتماعی است.

معنویت اسلامی

انقلاب ما چون بر پایة ایدئولوژی اسلامی قرار گرفته، به معنویتی واقعی متکی است؛ نه معنویتی بریده از ایمان به خدا و قیامت، که معنویتی است ساختگی و سطحی. معنویت حتی از نظر مکتب‌های مادی ، نیاز قطعی جامعة بشری است؛ ولی آن معنویتی که واقعاً می‌تواند انسان را از درون اصلاح کند و انسان را از تعلقات رها سازد، نه معنویت اخلاقی صرف، بلکه معنویتی دینی و برخاسته از بندگی انسان نسبت به خداست. بندگی خدا در عین این که بندگی است، وابستگی نیست؛ زیرا وابستگی به یک امر محدود است که انسان را محدود و کوچک می‌کند و وابستگی به یک امر نامحدود و تکیه به آن، عین وارستگی و عدم محدودیت است.
خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد
که بستگان کمند تو رستگارانند
انسان را باید آزاد کرد و این کار باید با آزادی از درون آغاز گردد. از نظر قرآن، ما باید هم نظام روحی و فکری و اخلاقی و معنوی خودمان را درست کنیم و هم نظام اجتماعی و روابط بیرونی را. اگر تنها به یک طرف توجه شود، کار پیش نمی‌رود. منطق اسلام ، این است که معنویت را با عدالت ، توأم با یکدیگر می‌باید در جامعه برقرار کرد.
باید همان‌طور که مسئلة عدالت را مطرح می‌کنیم، به همان شدت نیز مسئلة معنویت را طرح کنیم. اگر معنویت را فراموش کنیم، انقلاب خودمان را از یک عامل پیش‌برنده ، محروم کرده‌ایم. بدون معنویت، عدالت هم امکان‌پذیر نیست. از نظر قرآن کریم، معنویت ، پایة تکامل است. این همه که در اسلام بر روی عبادات تکیه شده است، برای تقویت جنبة معنوی روح انسان است. پیامبر(ص) با آن همه گرفتاری و مشغله‌ای که دارد، لااقل ثلثی از شب را به عبادت و تهجد می‌پردازد. حضرت علی(ع) در کنار بیل زدن‌ها و کار کردن‌ها و تاکید و تلاش برای عدالت اجتماعی، در دل شب ، از خوف خدا بی‌هوش می‌شود! این ، واقعیات تاریخ اسلام است.

اندیشه او را از سر بنه!

از نامه امیرمومنان عیله السلام به سلمان فارسی رحمه الله ، پیش از خلافت آن حضرت‏:
أَمَّا بَعْدُ؛ فَإِنَّمَا مَثَلُ الدُّنْیَا مَثَلُ الْحَیَّةِ لَیِّنٌ مَسُّهَا قَاتِلٌ سَمُّهَا ، فَأَعْرِضْ عَمَّا یُعْجِبُکَ فِیهَا لِقِلَّةِ مَا یَصْحَبُکَ مِنْهَا ، وَ ضَعْ عَنْکَ هُمُومَهَا لِمَا أَیْقَنْتَ بِهِ مِنْ فِرَاقِهَا ، وَ تَصَرُّفِ حَالاتِهَا، وَ کُنْ آنَسَ مَا تَکُونُ بِهَا أَحْذَرَ مَا تَکُونُ مِنْهَا، َإِنَّ صَاحِبَهَا کُلَّمَا اطْمَأَنَّ فِیهَا إِلَی سُرُورٍ أَشْخَصَتْهُ عَنْهُ إِلَی مَحْذُورٍ أَوْ إِلَی إِینَاسٍ أَزَالَتْهُ عَنْهُ إِلَی إِیحَاشٍ؛وَ السَّلَامُ.

اما بعد، دنیا همچون مار است؛ لمس کردن آن نرم و هموار و زهر آن جانشکار.
پس، از آن چه تو را در دنیا شادمان می‌دارد، روی برگردان؛ چه اندک زمانی با تو می‌ماند و اندیشه دنیا را از سر بنه؛ چه یقین داری که از تو روی بگرداند و آن گاه که بدان خو گرفته‌ای ،بیشتر از آن بترس که دنیا دار، چون در دنیا به خوشی اطمینان کرد، او را به تلخ کامی در آورد یا اگر به انس گرفتن آرمید ، او را دچار وحشت کرد، و السلام![۹].

نمک خدا !

نویسنده:محمود شریفی اقدم
روزی یکی از همسایگان ، نزد او آمد و از دست همسایة خود که مردی شراب خوار بود، شکایت کرد و گفت: او به همراه جمعی از افراد فاسد، شب‌ها دور هم جمع می‌شوند و تا صبح، به لهو و لعب و شراب خواری می‌پردازند. ملامحمد تقی مجلس به او گفت:
امشب همسایة خود و همراهان او را به منزلت دعوت کن؛ من نیز خواهم آمد.
او بدون کوچک‌ترین اعتراضی، پیشنهاد ملامحمد تقی را پذیرفت و آنان را به میهمانی دعوت کرد.
رئیس آنان ضمن قبول دعوت، با خوشحالی گفت: چه شده است که به طایفهٔ ما پیوستی؟
میزبان بدون این که چیزی بگوید، به خانه بازگشت و مقدمات پذیرایی را آماده کرد.
چون شب قرار رسید، مرحوم مجلسی زودتر از دیگر میهمانان به خانه دوست پدرش آمد. وقتی میهمانان، وارد خانة شدند و ملامحمد تقی را دیدند، شگفت زده شدند. پس از احوال‌پرسی معمولی، سکوت مجلس را فرا گرفت.
رئیس آنان که حضور یک فرد روحانی را مانع عیش و نوش و آزادی خود می‌دانست، در صدد برآمد تا با حیله‌ای، او را از میدان بیرون کند؛ از این رو، به ملامحمد تقی گفت: روشی که شما دارید، بهتر است یا شیوه و مرامی که ما داریم؟
ملا محمد تقی مجلسی با لحنی آرام و ملایم گفت: خوب، هر کدام ویژگی‌های راه و روش خود را بیان می‌کنیم؛ تا ببینم کدام بهتر است.
رئیس گروه از برخورد مؤدبانهٔ وی در مقابل قیافه‌ها و گفتار آنان، شگفت زده شد و گفت: این، سخن نیکویی است؛ سپس درنگی کرد و گفت: یکی از ویژگی‌ها و اوصاف معروف ما این است که ما افرادی جوانمرد و با مروت هستیم و وقتی نمک کسی را خوردیم، دیگر به او خیانت نمی‌کنیم.
ملامحمد تقی مجلسی بدون این که چیز از خود و روش خودش بگوید، به او گفت: من این گفتهٔ شما را قبول ندارم.
سر دستة گروه رو به او کرد و در حالی که قیافهٔ حق به جانبی به خود گرفته بود، گفت:
این روش، از شاخص‌ترین ویژگی‌های ماست و ما به این صفت، معروف و مشهور هستیم.
ملا محمد تقی مجلسی با نگاهی نافذ و با نفس مسیحایی گفت: شما از روز اول زندگی خود تا حال، نمک خدا را خورده‌اید.
سخن این عالم بزرگوار، همانند آب سردی بر آتش طغیان و غرور آنان فرو ریخت؛ سکوت، سراسر مجلس را فرا گرفت؛ رنگ شرم‌ساری، بر سیمایشان نشست و زیر چشمی به هم نگاه کردند؛ سپس بدون این که سخنی بگویند، خانه را ترک کردند.
صاحب خانه که شاهد صحنه بود و نگرانی، سراسر وجودش را فراگرفته بود، به ملامحمد تقی گفت: حالا که بدتر شد. مرحوم مجلسی گفت: اکنون صبر کن و پس از لحظاتی، خود به منزلش بازگشت.
صبح زود، درِ منزل ملامحمد تقی مجلسی به صدا در آمد. وقتی وی در خانه را باز کرد، رئیس آن گروه را دید که پشت درِ خانه ایستاده است. رئیس، زودتر از ملامحمد تقی سلام کرد و گت: سخن دیشب شما، مرا به فکر و اندیشه وا داشت و اکنون غسل و توبه کرده‌ام و آمدم تا شما مسائل دینی را به من بیاموزید.
ملامحمد تقی مجلسی با لبخندی رضایت بخش و با روی گشاده، او را به خانه دعوت کرد و از او پذیرایی کرد.[۱۰]
شیخ محمد تقی مجلسی در سال ۱۰۰۳ ق. در شهر اصفهان متولد شد و در سن ۶۷ سالگی، در دههٔ اوّل محرم سال ۱۰۷۰ ق. در همان شهر، وفات یافت و در همان جا نیز به خاک سپرده شد.
وی ابتدا در اصفهان به تحصیل مشغول شد و از بزرگانی چون شیخ بهایی، محقق ثاثی، ملاعبدالله شوشتری و امیر اسحاق استرآبادی، استفاده کرد و آنگاه به نجف اشرف رفت و از محضر بزرگانی چون محقق اردبیلی بهره برد و به بالاترین مراتب کمال نایل شد. او در زهد،تقوا، عبادت و ترک دنیا، مثل استاد خود شیخ بهایی بود و در طول حیاتش، مشغول خودسازی و تهذیب اخلاق بود. پس از باز گشت وی از نجف، حوزهٔ اصفهان، رونق بسیار زیادی پیدا کرد.وقتی او به اصفهان آمد، بیش از پنجاه طلبه در اصفهان نبود؛ ولی هنگام وفات او، پیش از هزار نفر از فضلا و طلاب، در آن جا بودند. او تألیفاتی مانند روضه المّتقین از خود باقی گذاشت.[۱۱]

یک خوشه موفقیت

ملت ما بر اثر انقلاب، بر اثر دفاع مقدس، بر اثر تأثیر شخصیت ویژة امام و بر اثر پیشرفت‌های گوناگون، امروز به یک نصاب قابل قبولی از اعتماد به نفس، دست یافته است. بیم آن هست که در عرصهٔ جنگ‌های روانی و تبلیغاتی و به اصطلاح، جنگ نرم بین ما و دشمنانی که بسیار اصرار بر ادامهٔ این نبرد دارند، این اعتماد به نفس، یا خدشه پیدا کند، تضعیف بشود، متزلزل بشود یا لااقل در حدی که ملت ما به آن احتیاج دارد، پیش نرود. ما در نیمهٔ راهیم. من به عیان می‌بینم. که در ذهن و زبان و عمل بسیاری از برجستگان کشورمان، این اعتماد به نفس هنوز به حد نصاب لازم نرسیده است.

بیماری خطرناک خود کم بینی

نقطه مقابل اعتماد به نفس، خود کم بینی است. خود کم بینی، در مقابل فکر یک جناحی از ملت‌های عالم که امروز، غرب مظهر آن است؛ خود کم بینی در مقابل فلسفهٔ آنها؛ خود کم بینی در مقابل علم آنها؛ حتی خود کم بینی در مقابل الگوهای توسعهٔ ملی که آنها پیشنهاد می‌کنند؛ در حالی که الگوی توسعهٔ ملی نسبت به ملت‌های مختلف، گوناگون است. خود کم بینی ، این بیماری بسیار خطرناک، که در طول ده‌ها سال متوالی، آن را در کالبد ملت ما تزریق کردند.
واژهٔ فرنگی، فکر فرنگی، گرده برداری از واژه‌های فرهنگی، جز و کارهای رایج ماست.
من الان گوش می‌کنم؛ متأسفانه می‌بینم علاوه بر واژه‌های فرنگی‌ای که در طول ده‌ها سال گذشته بر زبان مردم جاری شده و وجود دارد، باز در رادیو و تلویزیون ما هر چند وقتی یک بار، یک واژهٔ فرنگی دیگر مطرح می‌شود که مردم باید از هم سؤال کنند: آقا این یعنی چه [و] بروند به یکی مراجعه کنند تا معنایش را بفهمند! خب، چه لزومی دارد؟ این مفهومی که تازه وارد کشور شده که شما می‌خواهید برایش لغتی بیان کنید، خب برایش لغت بساز؛ زبان فارسی با این گستردگی!
من می‌ترسم که این روح اعتماد به نفس ملی، آن رشد لازم را نکند.

تلاش دائم برای ادامهٔ راه

ما آن دونده‌ای هستیم که باید برسیم به خط پایان؛ باید برسیم به خط برد؛ دائم باید بدویم. این جا شما روی پلاکارد نوشته‌اید در سال ۱۴۰۴ ش. ایران کشوری است توسعه یافته. دنبالهٔ چشم انداز، این است که از کشورهای دیگر در منطقه باید از لحاظ فناوری و چه و چه و چه جلوتر باشد. شما خیال می‌کنید کشورهای دیگر همین طور ایستاده‌اند که ما جلو برویم؟ آنها هم دارند حرکت می‌کنند. مسابقهٔ دوندگی است؛ مسابقهٔ دو است. اگر وسط راه، همت من و شما سست شود، اگر امیدمان کم شود، اگر خیال کنیم که آقا فایده‌ای ندارد، خب، نمی‌رسیم. من از این بیمناکم.

جناح سیطره جوی جهانی

مشکل ما با کشورها و دولت‌ها، مشکل بومی و نژادی و ملی و اسمی نیست؛ مشکل این است که یک مجموعهٔ سیطره جویی در قدرت‌ها و سیاست‌های دنیا به وجود آمد که اینها عادت کرده‌اند بر سیطره جویی و برخورد کردن با مانع جدی.
حالا این جا یک مانع جدی به وجود آمده، اسمش حکومت اسلامی است؛ جمهوری اسلامی است. با این مانع جدی، به شدت پنجه می‌اندازند.
بحث ما این است که دشمن ، یعنی آن جناح سیطره جوی سیاست و قدرت طلب جهانی؛ با هر اسمی. البته از نظر من، امروز مظهرش دولت ایالات متحدهٔ آمریکاست و بزرگ‌ترین شیطان مجسمش، آن است.... نمی‌گذارد جلو برود. فشار، برای خاطر این است. چالش ما با غرب، برگشتش به این است.

اهمیت اتکا به خود

اعتماد به نفس ملی که باید در نخبگان یک کشور بروز کند، مهم‌ترین تأثیرش این است که حالت انتظار کمک و دستگیری از دیگران را از انسان می‌گیرد. ملتی که به خودش اعتماد ندارد، همیشه منتظر است برای او چیزی فراهم کنند و به او بدهند. وقتی منتظر بودید برایتان غذای آماده بیاورند، دیگر غذا درست نمی‌کنید؛ غذا درست کردن هم بلد نمی‌شوید. این، یکی از خطرات عمده است؛ خیلی هم واضح است؛ اما همین شیء واضح و ساز و کار واضح برای عقب ماندگی کشور، گاهی از نظر ماها مورد غفلت قرار می‌گیرد.

زهر خود باختگی

سال‌ها پیش از پیروزی انقلاب، منزل دوستی رفته بودیم... نمایندهٔ آن شهر در مجلس شورای ملی آن روز هم اتفاقاً مشهد بود و او هم آمده بود دیدن این شخص. تصادفاً ما با یک نمایندهٔ مجلس، یک ساعتی همنشین شدیم. ما آن وقت جوان بودیم؛... بنده شروع کردم انتقاد از دستگاه و همان حرف‌هایی که آن وقت‌ها در ذهن ما بود، گفتم. او نمایندهٔ مجلس شاه بود؛ به او برخورد؛ لذا بنا کرد با ما مجادله کردن.
از جملهٔ حرف‌هایی که من به او زدم، این بود که گفتم: آقا! مملکت را راکد نگه داشته‌اید؛ همه اش واردات؛ همه اش مصنوعات دیگران؛ پس خود ما چرا کاری نمی‌کنیم؟ جوابی که او داد، جالب است که شما بدانید طرز فکرها چه بود. گفت: آقا بهتر، بهتر! اروپایی‌ها مثل نوکر برای ما کار کنند و ما از نتیجهٔ کارکرد آنها استفاده کنیم! ببینید چطور این زهر را گاهی تا اعماق جان آحاد یک ملت و نخبگان یک ملت، نفوذ می‌دهند که این طوری صحبت می‌کنند.

زمینه‌ای برای بروز استعدادها

وقتی اعتماد به نفس نبود، حالت انسان، حالت انتظار کمک دیگران و انتظار دستگیری دیگران است؛ مثل آدم مفلوک و زمین گیری که، یک گوشه‌ای نشسته، منتظر است یک نفری از آن جا عبور کند و یک کمکی به او بکند.
نقطهٔ مقابلش، حالت استغنا است؛ انسان منتظر نباشد که برای او بیاورند. وقتی منتظر نبود و در اندیشهٔ فراهم کردن نیازهای خود بود، این استعدادهای موجود در وجود او... به کار می‌افتد. استعدادها که به کار افتاد، استعدادهایی که بالقوه بود، بالفعل می‌شود و موفقیت کسب می‌شود و یک موفقیت، به صورت خوشه‌ای، موفقیت‌های بعدی را به وجود می‌آورد. یک موفقیت، یک خوشه موفقیت را پشت سر خودش می‌آورد.[۱۲]

مدیر دیروز و مدیرامروز

نویسنده:عبدالرحیم اباذری
قبل از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، جهان به صورت دو قطبی اداره می‌شد. در یک سو، دنیای غرب به سرکردگی امریکا و به مرکزیت کاخ سفید قرار داشت و در سوی دیگر، کشورهای شرقی به فرمانروایی شوروی.
در این میان، کشورهای دیگر، اغلب استقلالی نداشتند و مجبور بودند به یکی از این دو قطب، تکیه کنند و الّا ادامهٔ حیات برای آنها، مشکل بود.
کشور ایران هم وابسته به جهان غرب بود و در واقع، یکی از جزیره‌های امن ایالات متحدهٔ امریکا بود و مسئولان و مدیران آن، هیچ استقلال سیاسی و فکری نداشتند و سرنوشت ملت مسلمان ایران، در سفارت خانه‌های آمریکا و انگلیسی رقم می‌خورد. شاه که مدیر اول کشور بود، در برابر سفیر آمریکا، قدرت اظهار وجود نداشت و مبتشاران نظامی آمریکا در ارتش، حاکمیت داشتند.
یک گروهبان آمریکایی، بر همهٔ افسران و درجه داران ارشد ایران، سلطه داشت و آنها ملزم بودند در برابر گروهبانان آمریکایی، احترام نظامی به عمل آورند و از آنها تجلیل و خود را هم تحقیر کنند.
به افسران و درجه داران ایرانی، اجازه داده نمی‌شد حتی یک پیچ و مهرهٔ سادهٔ تانک و هواپیمایی را باز و بسته کنند. روح ابتکار و خلاقیت، از ذهن و فکر ارتشیان گرفته شده بود.
این وضع، اختصاص به ارتش نداشت، در سایر سطوح مدیریتی کشور هم به عیان مشاهده می‌شد. به همهٔ افراد، تلقین می‌شد که بدون حضور مستشاران آمریکایی، نمی‌شود کشور را اداره کرد و در واقع، این فکر غلط ، به یک فرهنگ مقبول تبدیل شده بود.
از سوی دیگر، ارزش‌های اسلامی، رنگ باخته بود و دین، افیون جامعه و عامل عقب ماندگی به حساب می‌آمد و به دنبال آن، فساد، تباهی و بی بند و باری،رده‌های مختلف مدیریتی کشور را فرا گرفته بود. از این رو، هر مدیری فاسق تر بود، احترام بیشتری داشت و تنها آن مدیرانی موفق شمرده می‌شدند و می‌توانستند به مدیریت‌های بالاتری صعود کنند که فسق و فجورشان بیشتر از دیگران بود و در مجالس عیش و نوش و شب نشینی‌های آن چنانی، به همراه همسرانشان، حاضر می‌شدند و البته طبیعی بود که اگر یک مدیر مؤمن و متعهدی هم پیدا می‌شد، کاملا در انزوا قرار داشت و هیچ ارزش و اعتباری برای او در نظر گرفته نمی‌شد.
این، وضع مدیریت، در دوران ستم شاهی بود.
وقتی انقلاب اسلامی آغاز شد و رهبر کبیر انقلاب، نوک پیکان مبارزه را به سمت مدیریت نامشروع آمریکا و شاه نشانه گرفت، بسیاری از موجهین و تحصیل کرده‌های دانشگاهی و حوزوی،به وی اعتراض می‌کردند و می‌گفتند: «مگر بدون شاه و آمریکا هم می‌شود مملکت را اداره کرد»؟
گاهی می‌گفتند: «بر فرص هم اگر شاه سرنگون شد، چه کسی است که به جای وی، جایگزین شود»؟ آنان هرگز باور نمی‌کردند که خودمان می‌توانیم حکومت مستقل اسلامی تشکیل بدهیم و مدیریت جامعهٔ اسلامی را بر عهده بگیریم.
با پیروزی انقلاب، همهٔ این تفکرات پوچ و توهمات، از بین رفت و با نفس مسیحایی حضرت امام خمینی، نسل اول انقلاب، مدیریت جامعهٔ اسلامی را در رده‌های گوناگون، به دست گرفت و حوادث سال‌های آغازین انقلاب و بحران‌های گوناگون و هشت سال دفاع مقدس و دوران سازندگی را به بهترین شکل، مدیریت کرد.
در سایهٔ همین مدیریت بومی و مستقل که انقلاب اسلامی آن را به ارمغان آورد، دستاوردهای ارزشمندی نصیب ملت مسلمان ایران شد.
امروز در سی امین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی، ما شاهد رشد و بالندگی در عرصه‌های مهم بین المللی، سیاسی، اقتصادی، نظامی، فرهنگی و دینی هستیم که هرگز قابل مقایسه با مدیریت دیروز نیست.
آن روز، افسران و درجه داران ایرانی، تحت مدیریت مستشاران آمریکایی، جزأت اظهار وجود نداشتند؛ ولی امروز با تکیه بر مدیریت و استعداد خود، انواع و اقسام توپ، تانک، موشک، هواپیما، هلی کوبتر و ناو را تولید می‌کنند.
آن روز،کشورما با کمتر از سی میلیون جمعیت ، برای تأمین گندم، دست گدایی به سوی بیگانگان دراز می‌کرد و امروز با مدیریت انقلابی و اسلامی خود و با جمعیت بیش از هفتاد میلیون ، اغلب ما یحتاج ضروری خود را تامین کرده، صادر کنندهٔ گندم و دیگر محصولات به خارج می‌باشد.
امروز به برکت همین مدیریت مستقل و بدون تکیه به غرب و شرق، ملت مسلمان ایران از مرحلهٔ « ما می‌توانیم»، گذشته و به مرحلهٔ «ما توانستیم» ، گام نهاده است و شاهد ابتکارات و اختراعات شگفت انگیز نسل سوم انقلاب، در عرصه‌های گوناگون می‌باشد.
آن روز ملت و کشور ایران، در عرصه‌های سیاسی و بین المللی، هیچ گونه محلی از اعراب نداشت؛ اما امروز در بسیاری از عرصه‌ها و رخدادهای جهانی، حرف اول و آخر را می‌زند و چشم همهٔ مردم و مدیران و سیاست مداران جهان، به دست و دهان مسئولین و مدیران کشور اسلامی ایران دوخته شده است.
آیا این گونه مدیریت مستقل و کار آمد، دستاورد ارزشمند و کم نظیر انقلاب اسلامی نیست؟ آیا تا به حال از خود پرسیدیم که مدیریت کشور ما در آن روز، چه وضعی داشت و امروز در چه جایگاهی قرار گرفته است و ما امروز از نظر مدیریت، در کجای دنیا ایستاده‌ایم؟ امروز ما با تمام اطمینان و افتخار، می‌توانیم بگوییم که «ما توانستیم.»

به زیردستت بنگر نه زبر دستت!

پروردگار متعال به حضرت عیسی علیه السلام فرمود:
- ای عیسی! تو به فرمان من، مسیح (و جانبخشی)، و تو به اجازه من از گل می‌آفرینی، و تو مردگان را به کلام (و مشیّت) من، زنده کنی.
- من گواهم بر این که به راستی ،تو بنده من ،از کنیز منی؛ با نافله‌ها (عبادات مستحبّ وافزون بر عبادات واجب) به من نزدیک شو و بر من ، توکّل کن ؛ تا تو را کفایت کنم و از پی دیگران مرو که تو را محروم و رها کنم.
- ای عیسی! بر بلا، بشکیب و به قضا ، خرسند باش و چنان باش که من از تو شادم، و شادی من آن است که فرمانم برند و نافرمانی ام نکنند.
- ای عیسی! همانا تو مسئولی؛ پس بر ناتوان رحمت آر، چنان که من بر تو رحمت آوردم و بریتیم، زور مران.
- ای عیسی! در خلوت‌ها، بر (زار بودن) خویش، سرشک ببار و به اوقات نماز ، گام سپار و لذّت بر زبان راندن ذکر مرا به شنود من آر؛ زیرا که نکوست کردار من با تو.
- ای عیسی! به من سوگند دروغ مخور که عرشم از خشم بلرزد. دنیا کوته‌عمر و دراز آرزوست و نزد من، سرایی است بهتر از آن چه همگان برآرند و فراهم سازند.
- ای عیسی! از نکوکاری، شادمان شو؛ زیرا به راستی، مایه خرسندی من است و بر بدکاری ،زاری کن که به راستی، زشتی است. آن چه خوش نداری با تو کنند، با دیگران مکن.
- ای عیسی! به کردار خود، چنان بنگر که بنده گنه کار خطا کرده‌ای می‌نگرد و به کار دیگری منگر؛ در دنیا، زاهد باش ؛ به ان دل مبند که نابود می‌شوی - ای عیسی! دلت را با پروای از من پرورش ده و به زیردستت بنگر و به زبر دستت منگر و بدان که سرآمد هر خطا و گناهی، همانا دنیا دوستی است؛ پس دنیا را دوست مدار که به راستی من (نیز) دوستش ندارم.
- کوشش خود را صرف رقابت در کارهای نیک کن و همواره با حق باش ؛ گر چه تکّه تکّه‌ات کنند و به آتشت بسوزانند.[۱۳]

اولین کوبه

کوچه‌های یزد هم مثل مردمش تو دارند. خانه‌های قدیمی، هیچ کدام به بیرون پنجره ندارند و ما داریم توی کوچه‌های تاریخی از زیر یک طاق با شکوه عبور می‌کنیم و دالانی که ابتدا و انتهای آن شبیه محراب است، ما را در بر می‌گیرد.
کوبهٔ در چوبی خانة اول را به صدا در آورده‌اند و پدر که عبایی بر دوش انداخته، وقتی فرزند علی را می‌بیند، بی قرار می‌شود و آقا را در آغوش می‌گیرد و با صدا گریه می‌کند.
پدر شهید، چند دقیقه بعد، توی هال گرم و اصیل خانه، رو کرد به میهمانش و گفت: من تا به حال این گونه گریه نکرده بودم؛ حتی گریة شیر خوارگی من به اندازهٔ این گریه نبوده و این گریه، از عشق به شما بود.
پدر به پیشواز آقا که آمده بود، حکایتی از عهد حجربن عدی تعریف کرده بود و بر مبنای آن اتفاق تاریخی گفت: عصر، راه محل دیدار خانوادهٔ شهدا با رهبر را که پیش گرفته و درد سال خوردگی به وی نهیب زده که ممکن است این راه را نتواند برود، با خدای خود عهد کرده که اگر آقا را نبیند، جانش را بستاند و حالا او با صدا گریه می‌کند که آقا را دیده است.
پدر باز هم عاشقانه حرف می‌زد. آقا گوش می‌داد و گفت: خانوادهٔ شهدا، برای همهٔ ما معملند؛ از جمله برای من؛ تعارف نمی‌کنم؛ شما برای ما معلمید.
به سه خانه دیگر هم رفتیم. در خانهٔ چهارم، خواهر شهیدی از خواب برادرش گفت. او صبح، آن خواب را برای اهل خانه تعریف کرده بود.
آقای مظفر سالاری، نویسندة اهل یزد، همراه ماست. او می‌گوید: در محله گنبد سبز، این پسر ـ همان برادری که آن خواب را دیده ـ بیشتر از همه به نماز جماعت پای بند است.
«و شب پیش خواب دیده که شما می‌آیید و همین جا روی همین صندلی نشسته‌اید و سرش را روی زانوی شما گذاشته». آقا دارد سر پسر را نوازش می‌کند و شانه‌های پسر یک بند تکان می‌خورد و ما هم.
خانة اول که بودیم، پدر گفت: «لطفا دستی به سر و دوش من بکشید؛ اوضاعم خوب نیست». اهل محل می‌گفتند: پدر چندی پیش تصادف کرده است. پدر، سرش را به زیر انداخته بود. آقا دستی بر سر پدر گذاشتند و بلافاصله هم بر صورت پدر و هم بر شانه‌هایش دست کشیدند و پدر دوباره بیشتر از دوران شیرخوارگی اش گریه سر داد و ما هم.
حاج رسول یک آن نتوانست شاتر دوربینش را بچکاند؛ عینکش را برداشت و به سرعت دستمالی از جیبش در آورد. از نگاه او، متوجه آقا شدم. ایشان هم عینک را برداشته بود؛ خیال کردم دارد گریه می‌کنند؛ اما ماجرا چیز دیگری بود؛ آقا همان دستی را که به سر و روی پدر کشیده بود، بر صورت و محاسن ، به نشان تبرک گذاشت.

بریده‌ها

لباس مظلوم

در چین قدیم، پادشاهی بود که شنوایی خود را از دست داد و شروع کرد به گریستن.
وزیرانش به او گفتند: چشمانت گریان مباد؛ برای چه گریه می‌کنی؟
پادشاه گفت: من بر مصیبت خود و بر ناشنوایی خود نمی‌گریم؛ بلکه گریه‌ام برای آن است که شاید ستم دیده‌ای به در خانه من آید و ناله و استغاثه سر دهد و من، صدای داد خواهی او را نشنوم.
سپس گفت: اگر ناشنوا شدم، نابینا که نیستم؛ به مردم خبر دهید و اعلام کنید که جز شخص مظلوم و ستم دیده، کسی لباس قرمز رنگ نپوشد.
از آن پس، سوار بر مرکب می‌شد و صبح و عصر در شهر می‌گشت و هر که را می‌دید که مورد ستم قرار گرفته، داد او را می‌ستاند.

فتوا

در جنگ اول که عراق مورد اشتغال قوای انگلیس قرار گرفت، آیه الله سید محمد کاظم طباطبایی یزدی در ضمن نامه‌ای به آیه الله سید علی قزوینی، بر حکم جهاد خویش بر علیه اشغالگران این چنین تاکید کرد:
بسم الله الرحمن الرحیم. فتوای ما مبنی بر دفاع در مقابل هجوم کفار بر بلاد مسلمین، در همه جا پخش شده است. از آن جا که دشمن نزدیک شده و کار، سخت بالا گرفته و مشکلات زیادی پدید آورده است، بر همه کس لازم است که در عقب راندن قوای دشمن و سعی در حفظ حدود و ثغور اسلام، با همة امکاناتی که دارد، غفلت نورزد. اگر اهل جنگ نباشد و یا عذری داشته باشد، وظیفه دارد که عشایر را با نصیحت و موعظه، تشویق به جهاد کند. از این رو، بر شما هم واجب است که آن چه را گفتیم، به دیگران برسانید؛ زیرا حفظ اسلام، بر هر فردی، به هر صورت که امکان دارد، واجب است.
در این دفاع مقدس و جنگ نابرابر، آیه الله سید محمد طباطبایی و برادرش سید محمود طباطبایی، دو فرزند آیه الله طباطبایی یزدی، آیه الله سید مصطفی کاشانی و فرزندش سید ابوالقاسم کاشانی، آیه الله سید محمد تقی خوانساری، سید اسماعیل یزدی، سید محسن حکیم، سید محمد حسین کاشف الغطاء و جمع زیادی از عالمان و طلاب جوان، در پیشاپیش لشکر اسلام، بر ضد قوای انگلیسی، جهاد کردند؛ به طوری که آیه الله سید محمد تقی خوانساری به اسارت نیروهای انگلیسی در آمد و او را به هند انتقال دادند که بعد از چند ماه اسارت، به طور معجزه آسایی آزاد شد و به عراق بازگشت.

شکار دل

یکی از اکابر ملوک، از دانشمندی پرسید: بهترین اقسام شکار کدام است؟
او گفت: شکار دلهای خلق خدا؛ زیرا اگر صید کنی، همه چیز را می‌توانی به دست آوری و آنان در هیچ موردی، از تو مضایقه نخواهند کرد.

دروغ خلیفه

روزی مهدی، خلیفه عباسی در بالای منبر، بعد از وعد و وعید، از شرف و بزرگواری و عدالت خود سخن گفت. در این هنگام، یک اعرابی که حاضر در مجلس بود، بادی از دهانش خارج کرد. جمعی از ملازمان خلیفه او را دستگیر کرده، نزد خلیفه آوردند. خلیفه خطاب به او گفت: ای مرد! من پسر عمه رسول خدا صلی الله علیه و آله هستم و تو به من تمسخر و اهانت می‌کنی؟
اعرابی گفت: این که تو پسر عموی پیامبری، شکی در آن نیست و مادامی که در خطبه این را می‌گفتی، من با کمال اطمینان و آرامی، گوش کرده، تصدیق می‌کردم؛ اما وقتی سخن از تزکیه نفس و عدالت به میان آوردی، ناگهان بی اختیار این حرکت از من صادر شد؛ چون دیدم در محل و مقام راست گویان نشستی؛ ولی دروغ می‌گویی!

گوش در پا

فیلسوفی ستم دیده برای دادخواهی نزد پادشاهی رفت و هر چه التماس کرد، موثر نشد. ناچار بر قدمهای پادشاه افتاد و دادخواهی را تکرار نمود. شاه خوشنود شد و حاجت او را برآورده ساخت. جمعی به ملامت فیلسوف لب گشودند و او را سرزنش کردند که از مانند تو حکیم و شخصیت بزرگی، این چنین کاری سزاوار نبود.
او در جواب گفت: شما نمی‌دانید که گوش پادشاه ، در پایش بود؛ از این جهت، مرا چاره‌ای جز این نبود.

باطن آرایی

از بزرگی پرسیدند که به چه وسیله می‌توان رستگار دنیا و آخرت شد؟
او گفت: به ملازمت تقوا.
گفتند: حقیقت تقوا چیست؟
گفت: آن که بیارایی باطن خود را از برای حق؛ چنان که می‌آرایی ظاهر خود را از برای خلق.

پریشان مکن دلی

دنیا نیرزد آن که پریشان کنی دلی
زنهار، بدمکن که نکرده است عاقلی
این پنج روزه مهلتِ ایّام آدمی
آزار مردمان نکند؛ جز مُغفّلی
ازمال و جاه و منصب و فرمان و تخت و بخت
بهتر زنام نیک، نکردند حاصلی
مرد آدمی نباشد اگر دل نسوزدش
باری که بیند خری افتاده در گلی
هرگز به پنج روز حیات گذشتنی
خرّم کسی شود مگر از موت، غافلی
جز نیکبخت، پند خردمند نشنود
این است تربیت که پریشان مکن دلی
نفست همیشه پیرو فرمان شرع باد
تا بر سرش زعقل، بداری موکّلی[۱۴]

مشاور رئیس

نویسنده:سید مجید حسن زاده
مشورت و استفاده از دیدگاه‌ها و نظرات صاحب نظران و متخصصان در هر کاری، یکی از ضروریات فرهنگی هر جامعه‌ای است.
اندیشه و افکار انسان‌های غیر معصوم(ع)، احاطهٔ کامل و جامعی بر همهٔ امور و حتی بر همهٔ جوانب یک کار ندارد و همواره مسائلی از دید انسان، پنهان می‌مانند. این نیاز، در مدیران و مسئولانی که هدایت یک گروه و مجموعه را بر عهده دارند، بیش از دیگران، احساس می‌شود.
یک مدیر و مسئول یک مجموعه، سازمان و یا اداره، باید در حد توان خویش، بر تمام زوایای مجموعهٔ تحت مدیریت خویش، نظارت داشته باشد و آن مجموعه را در مسیر رشد و تکامل، هدایت کند و در این راه، از تمام امکانات موجود به نحو شایسته بهره گیرد.
اسلام برای رفع این نیاز افراد جامعه و به ویژه مسئولان، شورا و مشورت را توصیه کرده است؛ تا مسئولان با استفاده از این فرهنگ اسلامی، در انجام وظیفهٔ هدایتی و نظارتی خویش، توفیق بیشترکسب کنند.

قرآن و مشورت

قرآن که کتاب هدایت و تکامل انسان هاست، به موضوع مشورت، اهتمام داشته و به آن توصیه کرده است.
خداوند مناّن در قرآن، خطاب به پیامبر صلی الله علیه و آله می‌فرماید:«... و شاورهم فی الامر ؛ با آنان [مردم[ مشورت کن.» روشن است که با توجه به معصوم بودن پیامبر و احاطۀ کامل او بر تمام علوم و فنون بشری، او نسبت به تمام امور، توجه و آگاهی کامل دارد و نیازی به مشورت با مردم ندارد.
بنابراین، مقصود خداوند از این خطاب، آموزش و توصیۀ بندگان به مشورت، برای بهره مندی آنان از نظرات و اندیشه‌های دیگران است.
همچنین در قرآن دربارۀ مؤمنین چنین آمده است: «آن چه به شما عطا شده، متاع زودگذر دنیاست و آن چه نزد خداست، برای کسانی که ایمان آورده و بر پروردگارشان توکل می‌کنند، بهتر و پایدارتر است.» پس از آن، دربارۀ ویژگی‌های ایمان آورندگان می‌فرماید: «همان کسانی که از گناهان بزرگ و اعمال زشت، پرهیز می‌کنند و هنگامی که خشمگین می‌شوند، عفو می‌کنند» وبعد می‌فرماید:«و الذین استجابوا و اقاموا الصلوة و امرهم شوری بینهم؛ و کسانی که دعوت پروردگارشان را اجابت کرده، نماز را بر پا می‌دارند و در کارهایشان مشورت می‌کنند.» در این آیه، مشورت در کارها، یکی از صفات پسندیدۀ مؤمنان شمرده شده است.
در آیۀ دیگری، خداوند به آنان که دیدگاه‌ها و نظرات گوناگون را می‌شنوند و از بهترین آنها پیروی می‌کنند، بشارت داده و از آنان، با عنوان هدایت یافتگان و خردمندان، یاد کرده است؛ «فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسه اولئک الذین هدیهم الله و اولئک هم اولوا الالباب ؛ پس بندگان مرا بشارت ده؛ همان کسانی که سخنان را می‌شنوند و از نیکوترین آنها پیروی می‌کنند.
آنان کسانی هستند که خدا هدایتشان کرده و آنها خردمندانند». در این آیه، به طور غیر مستقیم، مشورت و استفاده از نظرات دیگران، مورد ستایش واقع شده است.
وقتی مشورت برای همۀ افراد و بندگان شایسته، امری پسندیده شمرده شده و به آن توصیه شده است، بدون شک، برای مدیران و مسئولانی که مسئولیت هدایت، رهبری و فرماندهی یک گروه و مجموعه را بر عهده دارند، بیش از دیگرانة ضروری و لازم است.
بنابراین، اگر ما در کارهای شخص خویش هم به ضرورت مشورت معتقد نباشیم، اما به یقین در کارها و مسئولیت‌های فرهنگی، اجتماعی ، اقتصادی و سیاسی، باید از دیدگاه‌ها و اندیشه‌های صاحب نظران و متخصصان، بهره بگیریم و با آنان مشورت کنیم.

نتایج مشورت

۱-مهم‌ترین و اصیل‌ترین ثمرۀ مشورت، تشخیص راه صحیح است. انسان به وسیلۀ مشورت با افراد دیگر، تمام نظرات را بررسی می‌کند و راه صحیح را بر می‌گزیند.
امام علی علیه السلام می‌فرماید: «اضربوا بعض الرأی ببعض یتولّد منه الصواب ؛ برخی آرا را با برخی دیگر ترکیب کنید؛ تا راه درست از آنها حاصل شود.» اعتماد به افکار و نظرات شخصی و عدم توجه به نظرات دیگران، موجب می‌شود تا انسان از خطاها و اشتباهات خود، آگاه نشود و اگر چنین فردی، مسئولیت گروهی و یا فرماندهی جمعی را بر عهده داشته باشد، آنان را نیز به مسیر نادرست می‌کشاندو تکرار چنین اعمالی، جامعه را به سوی فساد و تباهی می‌کشاند. امام علی علیه السلام می‌فرماید:«اتهمّوا عقولکم فانَّه من الثقةِ بها یکون الخطا ؛ عقل‌های خویش را به خطا کردن متهم کنید؛ زیرا اشتباه و خطا، از اعتماد نسبت به عقل‌ها ناشی می‌شود.» ۲- ثمرۀ دوم مشورت، احساس آرامش نسبت به کار خویش و در امان بودن از رنج و نگرانی است. مدیر و مسئولی که در کارهای خویش مشورت می‌کند و به نظرات مجموعۀ خویش، توجه می‌کند، از نتیجه و حاصل فعالیت‌های خود، نگرانی ندارد و می‌داند که در صورت صحیح نبودن این کار، او مورد مؤاخذه قرار نمی‌گیرد؛ چون از تمام توان و امکانات موجود، برای انجام صحیح کار، بهره گرفته است.
امام علی علیه السلام می‌فرماید: «المشاورة راحة لک و تعب لغیرک؛ مشورت برای تو، موجب آسایش و برای دیگران موجب رنج و زحمت است.» ۳-مشورت کننده پس از انجام عمل نیز از نتیجۀ کار، پشیمان نمی‌شود ؛ زیرا در حد توان خویش، عمل کرده و از نظرات دیگران نیز بهرده برده است.
امام علی علیه السلام می‌فرماید: پیامبر صلی الله علیه و آله برای انجام کاری مرا به سوی یمن اعزام کرد و به من فرمود: «یا علی ما حار من استخار و لا ندم من استشار ؛ آن کس که طلب خیر کند، متحیر نمی‌شود و کسی که مشورت کند، پشیمان نمی‌شود.»

شرایط مشاور

مشورت با این که عملی شایسته و نیکو شمرده شده، امّا دارای شرایطی است؛ ابتدا باید از خداوند طلب خیر کنیم و از او راه صحیح را بخواهیم و پس از آن به مشورت اقدام کنیم. مشاور باید دارای ویژگی‌های زیر باشد:
۱-از علم و تجربۀ لازم، در موضوع مورد مشورت، بر خوردار باشد.
اگر مشاور در موضوع مورد مشاوره، آگاهی لازم را نداشته باشد و کاردان نباشد، مشاورۀ او مفید نخواهد بود و نمی‌تواند راه صحیح را به ما نشان دهد.
۲- مشاور باید امین و مورد اعتماد باشد. اگر مشاور امین نباشد، ممکن است در هدایت و راهنمایی افراد، خیانت کند. از این رو به نظرات او، نمی‌توان اعتماد کرد.
امام علی علیه السلام می‌فرماید: «افضل من شاورت ذوالتجارب و شر من قارنت ذوالمعائب ؛ برترین کسانی که باید با آنها مشورت کنی، افراد با تجربه و بدترین کسانی که با آنها همراه می‌شوی، افراد دارای عیب می‌باشند.» ۳-یژگی دیگر مشاور، خردمندی است. مشاور خردمند، در ارائۀ نظرات مشاوره‌ای خویش مصلحت را رعایت می‌کند و مشورت کننده را متناسب با وضعیت و مصلحت وی، راهنمایی می‌کند. امام علی علیه السلام می‌فرماید:«من شاور ذوی العقول ، استضاء بانوار العقول ؛ هر کس با خردمندان مشورت کند، به نورهای خرد آنان، روشن می‌شود. همچنین فرمود:«من شاور ذوی النهی و الالباب فاز بالنجح و الصواب ؛ هر کس باخردمندان مشورت کند، به راه درست پیروزی ، دست می‌یابد.» ویژگی خردمندی مشاور به گونه‌ای دارای اهمیت است که مشورت با دشمن عاقل، توصیه شده؛ اما از مشورت با دوست نادان، نهی شده است.
امام علی علیه السلام می‌فرماید:«استشر عدوک العاقل و احذر رای صدیقک الجاهل ؛ با دشمن عاقلت مشورت کن و از رأی دوست نادانت بپرهیز.» ۴-مشاور نباید بخیل، ترسو و حریص باشد؛ زیرا بخیل، مشورت کننده را از نیکوکاری باز می‌دارد و ترسو، در کارهای سخت، روحیۀ او را سست می‌کند و حریص، بدی‌ها را در نظر او زینت می‌دهد.
امام علی علیه السلام در منشور حکومتی خویش به مالک اشتر، چنین می‌نویسد: «و لا تدخِلنَّ فی مشورتک بخیلاً یَعدل عن الفضلُ و یعدک الفقر و لا جبّاناً یُضعفِک عن الامور و لا حریصاً یُزیّنُ لک الَشره بالجور ؛ و بخیل را در مشورت دخالت مده که تو را از نیکوکاری باز می‌دارد و از تنگدستی می‌ترساند و ترسو را در مشورت دخالت مده که در انجام کارها، روحیۀ تو را سست می‌کند و حریص را در مشورت دخالت مده که حرص را با ستم کاری در نظرت زینت می‌دهد.»

بی مشورت نیکو نباشد

نویسنده: محمود مهدی پور
مشاورت کردن در کارها، از قوی رایی مردم باشد و از تمامی عقل و پیش بینی؛ چه هر کس را دانشی باشد و هر یکی چیزی داند؛ یکی بیشتر داند و یکی کمتر و یکی دانشی داند و هرگز کار نبسته و نیازموده و یکی هم دانش داند و هم کار بسته و تجربه‌ها کرده . مثل این، چنین باشد که یکی معالجت دردی و علتی از کتاب طب خوانده باشد و نام آن داروها همه به یاد دارد و بس و یکی نام همه داروها بداند و معالجت آن علت کرده باشد و بارها تجربت کرده؛ هرگز این با آن برابر نباشد . همچنین یکی باشد که سفرها بسیار کرده باشد و جهان بیشتر دیده و سرد و گرم بیشتر چشیده و در میان کارها بوده، با آن کس برابر نتوان کرد، این کس را که هرگز سفر نکرده باشد و ولایتها ندیده و در میان کارها نبوده و یا میانه حال باشد. این معنی را گفته‌اند که «تدبیر، همه با دانایان و پیران و جهاندیدگان باید کرد» و نیز یکی را خاطر تیز تر باشد و در کارها زودتر تواند دید و یکی کند فهم تر باشد.
و دانایان گفته‌اند که « تدبیر یک تنه، چون زور یک مرده باشد و تدبیر دو تنه، چون زور دو مرده و تدبیر ده تنه ، چون زور ده مرده باشد» و در هر حالی، نیروی ده مرده، بیشتر و قویتر از نیروی یک مرده باشد. همچنین تدبیر ده کس، قوی‌تر از تدبیر دو کس باشد یا سه کس یا پنج کس و همه جهانیان متفقند که از آدمیان، هیچ کس داناتر از پیغامبر ما، محمد مصطفی( ص ) نبوده است؛ به همه دانش که او را بود، از پس همچنان بدیدی که از پیش و آسمانها و زمینها و بهشت و دوزخ و لوح و قلم و عرش و کرسی و آن چه در این هر دو میان است، بر او عرضه کردند و جبرییل علیه السلام هر زمان همی آمد و وحی همی آورد و از بوده و نابود، خبر همی داد ــ با چندین فضیلت و معجزات که او را بود ــ ایزد تعالی ، او را همی فرماید:« وشاور هم فی الامر[۱۵]». یا محمد! چون کاری خواهی کرد و یا مهمی ترا پیش آید، با یاران خویش، تدبیر کن....پس چنان واجب کند که چون پادشاه کاری خواهد کرد و یا او را مهمی پیش آید، با پیران و هواخواهان و اولیای دولت خویش، مشاورت کند؛ تا هر کس را در آن معنی، هر چه فراز آید، بگویند و آن چه رای پادشاه دیده باشد، با گفتار هر یکی مقابله کنند و هر یکی، چون گفتار و رای یکدیگر بشنوند و براندازند[۱۶]، رای صواب، از آن میان پدیدار آید و رای و تدبیر صواب ، آن باشد که عقلهای همگنان بر آن متفق شود که «چنین می‌باید کرد»و مشورت ناکردن د رکارها، از ضعیف رایی باشد و چنین کس را خودکامه خوانند و چنان که هیچ کاری بی مردان کار نتوان کرد، همچنین هیچ شغلی، بی مشورت، نیکو نباشد.[۱۷]

همین کوتاهی‌ها کافی است !

نویسنده: محمد اصغری نژاد

دوچرخه سوار

زمانی که شهید خضرایی، فرماندهی پایگاه سوم شکاری (همدان) را به عهده داشت، برای رفتن به محل کار، از دوچرخه استفاده می‌کرد. او در فصل زمستان هم این رویه اش را ترک نکرد.
چند روزی بود که هوا خیلی سرد شده بود. روزی به وی گفتم: جناب سرهنگ!
هوا خیلی سرد شده، وضعیت هوای این جا، آن طور نیست که شما بتوانید از دوچرخه استفاده کنید.
او با تبسم گفت: ما باید خودمان را از یک سری وابستگی‌ها نجات دهیم و برای انجام این امور، باید از همین کارهای کوچک شروع کنیم.
گفتم: ولی ممکن است شما... .
گفت: خیالت آسوده باشد؛ هیچ مشکلی پیش نمی‌آید.[۱۸]

فرقی با دیگران ندارم

قبل از عملیات کربلای پنج بود. ما از گیلان، عازم اهواز بودیم. آقا مهدی خوش سیرت[۱۹]از ناحیة مچ پا، اظهار درد شدیدی می‌کرد. چون خودش تمایل داشت که به بیمارستان برود ، فهمیدم که باید درد سختی باشد و الا آقا مهدی، اهل بیمارستان رفتن نبود.
وقتی به اورژانس بیمارستان شهید چمران رسیدیم، دیدم آن جا پر از مجروحینی است که چشم به راه درمان و تخت خالی هستند. ما منتظر ایستاده بودیم که ناگهان دیدم آقا مهدی اشک می‌ریزد.
انگار آسمان بر سرم خراب شده بود. با خود گفتم که دیگر صلاح نیست در نوبت قرار گیریم و با این فکر، به طرف پرستار رفتم؛ تا مقام نظامی آقا مهدی را بازگو کنم. در همان لحظه، آقا مهدی متوجه تصمیم من شد و از لابه لای جمعیت صدایم کرد و دستور داد که برگردم.
لحن آمرانه اش را که شنیدم، برگشتم. او با صدای لرزان و چشمان گریان گفت: حق نداری دربارۀ موقعیت و جایگاهم با پرستارها صحبت کنی. من، هیچ برتری نسبت به دیگر مجروحین ندارم.[۲۰]

همین کوتاهی‌ها کافی است!

یک روز به آقا مهدی باکری گفتم: اگر اجازه بدهی، یک یخچال کاچوبی کوچک ، برای ماشین می‌گیرم و چیزهایی را در آن جا می‌گذاریم؛ تا در مواقعی که به ناهار و شام نمی‌رسیم، بخوریم.
او با نگاهی نافذ به چشم‌هایم خیره شد و من از شرم، سرم را پایین انداختم.
همان یک نگاه، برای پاسخ، کافی بود؛ امّا در عین حال گفت: مؤمن خدا! این امکانات برای همۀ رزمندگان فراهم شده است. آیا درست است ما آب سیب خنک داخل یخچال ماشین داشته باشیم و رزمندگان در خط مقدم، حتی از داشتن آب گرم و گل آلود محروم باشند؟
بعد گفت: نه مؤمن! برای ما، همین کوتاهی‌ها که در حق رزمندگان کرده‌ایم، کافی است و اگر بتوانیم جواب آنها را بدهیم، خیلی هنر کرده‌ایم.[۲۱]

ساده و مهربان

تازه به تیپ ذوالفقار، منتقل شده بودیم و چون ساختمان تیپ، ظرفیت نداشت، در کنار آن، مشغول زدن چادر بودیم که یک بسیجی ساده سراغ ما آمد و با رعایت ادب و با مهربانی پرسید: چه می‌کنید؟ با بی حوصله گی جواب دادیم: به شما ربطی ندارد!
آن بسیجی، بدون آن که ناراحت شود، خداحافظی کرد و رفت. چند روز بعد، وقتی با فرماندۀ تیپ آشنا شدیم، چهره اش آشنا به نظر می‌رسید. فرماندۀ تیپ ، همان بسیجی ساده، مهربان و مؤدب ، آقای ناهیدی بود.[۲۲]

برف روبی

برای مأموریت به باختران رفت و آن جا بود که قائم مقام سپاه منطقۀ [۲۳] شد.
روزی برف همه جا را سفید پوش کرد. بچه‌های سپاه، برف‌های روی پشت بام را پارو می‌کردند. او آهسته نزدشان رفت و گفت: اجازه می‌دهید من هم کمک کنم؟
پارو را به دستش دادند و خودشان ایستادند و به حرف زدن مشغول شدند.
هیچ کس او را نمی‌شناخت. او هم آرام و تمیز، برف‌ها را پارو کرد. روز بعد که فرمانده معرفی شد، بچه‌ها از تعجب خشکشان زد.
او، همان کسی بود که برف‌ها را پارو کرد؛ حبیب خلیفه سطانی.6

خاطره و نکته

معرفی کتاب

نویسنده: احسان نظیفی
مرحوم آیه الله شیخ مرتضی بنی فضل از جمله روحانیونی است که از زمان ورود به حوزه علمیه قم و آشنایی با حضرت امام ، علاقه مند و مرید او شد. وی ضمن بهره گیری از کلاس‌های درس امام ، با روحیات انقلابی و مبارزاتی وی آشنا شد و از نخستین روزهای مبارزات اسلامی مرد ایران ، در مسیر نهضت امام ، حرکت کرد.
در سال جاری، از سوی مرکز اسناد انقلاب اسلامی ، کتاب «خاطرات آیه الله بنی فضل » ، اثر آقای عبدالرحیم اباذری منتشر شد . این اثر فاخر، در برگیرنده زندگانی فردی و وقایع قبل از انقلاب ، به ویژه در خطه آذربایجان و ده‌ها نکته خواندنی دیگر است که برای آشنایی بهتر با روند انقلاب و تثبیت نظام، مهم می‌باشد. د خاطره زیر که دربردارندهء نکات ارزنده‌ای برای مدیران امروز و فردای میهن اسلامی است، از این کتاب است:

خاطره اول

آقای قرهی، چنین نقل کرد:
در ایامی که حضرت امام در نجف، تبعید بود، تابستان‌ها هوای نجف بد جوری گرم، خشک و سوزان می‌شد . روزی به او عرض شد :
آقا! در کوفه کنار شط، منزلی‌های مناسبی ساخته‌اند و آب و هوای خوبی هم دارد. بعضی آقایان هم در تابستانها چند روزی به آن جا می‌روند و ساکن می‌شوند و از هوای مطلوب، استفاده می‌کنند. شما هم خوب است منزلی در آن جا تهیه کنید و مقداری از گرمای طاقت فرسای نجف در امان باشید.
امام در جواب فرمود: دوستان من در زندانهای اوین و قزل قلعة ایران، زیر شکنجه‌های دژخیمان رژیم ، در حال جان کندن هستند و یا در مناطق کویر و بی آب و علف، به صورت تبعید به سر می‌برند؛ آن وقت می‌گویید من برای خودم ییلاق و قشلاق درست بکنم و قبول نکرده بود!
وقتی این طور شد، من و حاج آقا مصطفی تصمیم گرفتیم حداقل یک کولر معمولی برای اتاق بیرونی بگذاریم و یک کانال هم به اندرونی بدهیم. وقتی امام در بیرون از منزل به سر می‌برد، افرادی را آوردیم و در فرصت کوتاهی، کولر را نصب و راه اندازی کردیم. وقتی معظم له وارد اتاق شد و خنکی کولر را احساس کرد، برگشت و با یک حالت نارضایتی به ما فرمود: شما دو نفر! آخر الامر مرا جهنمی می‌کنید.

خاطره دوم

حضرت امام با این که یک شخصیت بزرگ و بی نظیر جهانی بود و در علوم فقه و اصول، رجال، درایه، منطق، فلسفه، تفسیر، عرفان و شعر، سرآمد دوران بود و از همه مهمتر، به عنوان رهبر یک انقلاب جهانی به شمار می‌آمد، با همة این عظمت، در علوم و مسائلی که به آنها آشنایی نداشت، از متخصصان آن تبعیت می‌کرد. از آقای حاج شیخ محمد حسن رحیمیان که در مدتی سرپرست و نمایندة ولی فقیه در بنیاد شهید و یکی از اعضای بیت حضرت امام یود و مدت زیادی با معظم له از نزدیک ارتباط داشت، شنیدم که امام نسبت به دستورات و توصیه‌های پزشکان، متعبد محض بود. وقتی پزشکان دستوراتی می‌دادند، آن را برای خود واجب و لازم می‌دانست و مو به مو عمل می‌کرد و می‌فرمود: تشخیص دکتر چنین است؛ باید همین طور هم عمل شود.
آقای رحیمیان می‌گفت: در طول زندگی، روش امام همین بود؛ فقط در یک مورد خلاف آن دیده شد و امام از دستور پزشکی امتناع کرد. او گفت: در این روزهای آخر کسالت امام که منجر به رحلت معظم له شد، پاهای حضرت امام پوست می‌انداخت و پزشک گفته بود در طشتی مقداری شیر بریزید و پاهای امام را در داخل شیر قرار دهید و بعد با صابون و لیف بشویید تا این پوستها بر طرف شود. وقتی با امام در میان گذاشته شد، فرمود: دیگر این کار را نمی‌توانم انجام بدهم؛ شیر، نعمت خداست. نعمت خدا را نمی‌توانم این گونه ضایع بکنم و کم احترامی بکنم و این کار را نکرد.

پا نویس

  1. شیخ صدوق ، الامالی، ص 245.
  2. بخشی از وصیت نامۀ حضرت امام؛ صحیفۀ امام، ج 21 ، ص 420 ـ 421.
  3. از رهنمودهای مقام معظم رهبری در دیدار رهبری با مسئولان نظام.
  4. گلستان سعدی، باب هفتم (تأثیر تربیت)، حکایت 17.
  5. سید حسن مدرس، گنجینهٔ خواف، به کوشش نصرالله صالحی، انتشارات طهوری، (1385با تلخیص وروان سازی در عبارات.)
  6. مرتضی مطهری ، پیرامون انقلاب اسلامی ، ص 29.
  7. مرتضی مطهری ، پیرامون جمهوری اسلامی ، ص 21 و 22.
  8. پیرامون انقلاب اسلامی ، ص 143 - 175. و 59 - 65.
  9. نهج البلاغه ، نامه 68.
  10. حسن ابراهیم زاده، علامة محمد باقر مجلسی، ص 24.
  11. ر.ک: احمد عابدی، آشنایی با بحار الانوار.
  12. بیانات رهبر معظم انقلاب در دیدار با دانشجویان دانشگاه‌های استان یزد.
  13. یَا عِیسَی أَنْتَ الْمَسِیحُ بِأَمْرِی وَ أَنْتَ تَخْلُقُ مِنَ الطِّینِ بِإِذْنِی وَ أَنْتَ تُحْیِی الْمَوْتَی بِکَلَامِی فَکُنْ إِلَیَّ رَاغِباً وَ مِنِّی رَاهِباً وَ لَنْ تَجِدَ مِنِّی مَلْجَأً إِلَّا إِلَی‏.
    - أَشْهَدُ أَنَّکَ عَبْدِی مِنْ أَمَتِی تَقَرَّبْ إِلَیَّ بِالنَّوَافِلِ وَ تَوَکَّلْ عَلَیَّ أَکْفِکَ وَ لَا تَوَلَّ غَیْرِی فَأَخْذُلَکَ.
    - یَا عِیسَی اصْبِرْ عَلَی الْبَلَاءِ وَ ارْضَ بِالْقَضَاءِ وَ کُنْ کَمَسَرَّتِی فِیکَ فَإِنَّ مَسَرَّتِی أَنْ أُطَاعَ فَلَا أُعْصَی .
    - یَا عِیسَی إِنَّکَ مَسْئُولٌ فَارْحَمِ الضَّعِیفَ کَرَحْمَتِی إِیَّاکَ وَ لَا تَقْهَرِ الْیَتِیمَ‏ - یَا عِیسَی ابْکِ عَلَی نَفْسِکَ فِی الْخَلَوَاتِ وَ انْقُلْ قَدَمَیْکَ إِلَی مَوَاقِیتِ الصَّلَوَاتِ وَ أَسْمِعْنِی لَذَاذَةَ نُطْقِکَ بِذِکْرِی فَإِنَّ صَنِیعِی إِلَیْکَ حَسَنٌ.
    - یا عِیسَی لَا تَحْلِفْ بِی کَاذِباً فَیَهْتَزَّ عَرْشِی غَضَباً الدُّنْیَا قَصِیرَةُ الْعُمُرِ طَوِیلَةُ الْأَمَلِ وَ عِنْدِی دَارٌ خَیْرٌ مِمَّا یَجْمَعُونَ‏.
    - یَا عِیسَی افْرَحْ بِالْحَسَنَةِ فَإِنَّهَا لِی رِضاً وَ ابْکِ عَلَی السَّیِّئَةِ فَإِنَّهَا شَیْنٌ وَ مَا لَا تُحِبُّ أَنْ یُصْنَعَ بِکَ فَلَا تَصْنَعْهُ بِغَیْرِکَ.‏ - یَا عِیسَی انْظُرْ فِی عَمَلِکَ نَظَرَ الْعَبْدِ الْمُذْنِبِ الْخَاطِئِ وَ لَا تَنْظُرْ فِی عَمَلِ غَیْرِکَ کُنْ فِیهَا زَاهِداً وَ لَا تَرْهَبْ فِیهَا فَتَعْطَبَ.
    - یَا عِیسَی اعْقِلْ وَ تَفَکَّرْ وَ انْظُرْ فِی نَوَاحِی الْأَرْضِ کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الظَّالِمِینَ .
    - یَا عِیسَی أَدِّبْ قَلْبَکَ بِالْخَشْیَةِ وَ انْظُرْ إِلَی مَنْ أَسْفَلَ مِنْکَ وَ لَا تَنْظُرْ إِلَی مَنْ فَوْقَکَ وَ اعْلَمْ أَنَّ رَأْسَ کُلِّ خَطِیئَةٍ وَ ذَنْبٍ هُوَ حُبُّ الدُّنْیَا فَلَا تُحِبَّهَا فَإِنِّی لَا أُحِبُّهَا.
    -یَا عِیسَی نَافِسْ فِی الصَّالِحَاتِ جُهْدَکَ وَ کُنْ مَعَ الْحَقِّ وَ إِنْ قُطِعْتَ وَ أُحْرِقْتَ بِالنَّارِ.
    ( حرانی، تحف العقول، ص 497).
  14. کلیات سعدی.
  15. آل عمران، آیه 159.
  16. اظهار رای کنند.
  17. نظام الملک طوسی، سیاستنامه.
  18. فروغ پرواز، ص 51.
  19. وی فرمانده تیپ محرم و معاون لشکر 16 قدس بود.
  20. محمدپورقربان، و علی پور حسن، فاتح ماووت، انتشارات نسیم شمال، ص 64 و 65.
  21. خداحافظ سردار، ص 116 ـ 117.
  22. همپای ذوالفقار، ص 51 و 52.
  23. نشریۀ طراوت، 15 خرداد 84، ص 19 و 20.