تکالیف شرعی; توهین یا تکریم؟: تفاوت بین نسخه‌ها

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
سطر ۱: سطر ۱:
<div class="head1"> تكاليف شرعى; توهين يا تكريم؟ </div>
+
<div class="head1"> تکالیف شرعى; توهین یا تکریم؟ </div>
نویسنده:  محمّدتقى سبحانى نيا<br/>
+
نویسنده:  محمّدتقى سبحانى نیا<br/>
کلید واژه ها: حق، تكليف، انسان محورى، حق محورى، تكليف محورى، انسان گرايى، خدامحورى، آزادى، كرامت، حقوق.<br/>
+
کلید واژه ها: حق، تکلیف، انسان محورى، حق محورى، تکلیف محورى، انسان گرایى، خدامحورى، آزادى، کرامت، حقوق.<br/>
  
== چكيده ==
+
== چکیده ==
برخى مكاتب بشرى همچون اديان آسمانى مكلف بودن انسان را مى پذيرند. اما دوران معاصر، دوران رشد مكاتب جديدى است كه بر مبناى انسان محورى شكل گرفته است; مكاتبى كه غالباً حق محورى را بر تكليف محورى ترجيح داده و انسان را به سوى آشنايى با حقوق خود و مطالبه آن فرا مى خوانند، خدامحورى و تكليف مدارى را مربوط به انسان هاى پيشين و قرن هاى گذشته قلمداد مى كنند! برخى از انديشمندان معاصر، تكليف مدارى و خدامحورى را با كرامت انسان در تعارض مى بينند و بر اين باورند كه انسان آزاد آفريده شده است و تكليف، متعرض آزادى او مى شود و كرامتش را به مخاطره مى اندازد! اين تفكر كه از انسان گرايى افراطى ناشى مى شود، در مقابل ديدگاه خداباوران، كه تكاليف الهى را حكيمانه مى دانند، قرار دارد.
+
برخى مکاتب بشرى همچون ادیان آسمانى مکلف بودن انسان را مى پذیرند. اما دوران معاصر، دوران رشد مکاتب جدیدى است که بر مبناى انسان محورى شکل گرفته است; مکاتبى که غالباً حق محورى را بر تکلیف محورى ترجیح داده و انسان را به سوى آشنایى با حقوق خود و مطالبه آن فرا مى خوانند، خدامحورى و تکلیف مدارى را مربوط به انسان هاى پیشین و قرن هاى گذشته قلمداد مى کنند! برخى از اندیشمندان معاصر، تکلیف مدارى و خدامحورى را با کرامت انسان در تعارض مى بینند و بر این باورند که انسان آزاد آفریده شده است و تکلیف، متعرض آزادى او مى شود و کرامتش را به مخاطره مى اندازد! این تفکر که از انسان گرایى افراطى ناشى مى شود، در مقابل دیدگاه خداباوران، که تکالیف الهى را حکیمانه مى دانند، قرار دارد.
اين مقاله در صدد تبيين نقطه نظرات دو ديدگاه مزبور و بيان اين نكته است كه بر خلاف ديدگاه نخست، تكاليف الهى نه تنها هيچ گونه تنافى و تعارضى با كرامت انسان ندارد، بلكه نشان ارجمندى و تكريم او توسط خداوند است و مكلف ندانستن انسان مفهومى جز توهين به انسان و تضييع كرامت او نخواهد داشت.
+
این مقاله در صدد تبیین نقطه نظرات دو دیدگاه مزبور و بیان این نکته است که بر خلاف دیدگاه نخست، تکالیف الهى نه تنها هیچ گونه تنافى و تعارضى با کرامت انسان ندارد، بلکه نشان ارجمندى و تکریم او توسط خداوند است و مکلف ندانستن انسان مفهومى جز توهین به انسان و تضییع کرامت او نخواهد داشت.
  
 
== مقدّمه ==
 
== مقدّمه ==
از ميان نظريات دانشمندان معاصر در خصوص اينكه آيا تكاليف شرعى مايه تكريم انسان است و ميان آنها و تكريم او رابطه مستقيم برقرار است، يا اينكه باعث توهين به انسان شده و كرامت او را از بين مى برد مى توان به دو نظريه دست يافت.
+
از میان نظریات دانشمندان معاصر در خصوص اینکه آیا تکالیف شرعى مایه تکریم انسان است و میان آنها و تکریم او رابطه مستقیم برقرار است، یا اینکه باعث توهین به انسان شده و کرامت او را از بین مى برد مى توان به دو نظریه دست یافت.
اغلب علماى دين اسلام و برخى از اديان آسمانى ديگر معتقدند تكاليف شرع مقدّس، لطفى الهى است كه شامل حال انسان شده و او را در راه رسيدن به سعادت ابدى دستگيرى و هدايت مى كند. بر اين اساس، تكاليف برخاسته از شريعت نه تنها توهين به انسان نيست، بلكه او را در مسير دست يابى به سعادت ابدى، راهنمايى اطمينان بخش است.
+
اغلب علماى دین اسلام و برخى از ادیان آسمانى دیگر معتقدند تکالیف شرع مقدّس، لطفى الهى است که شامل حال انسان شده و او را در راه رسیدن به سعادت ابدى دستگیرى و هدایت مى کند. بر این اساس، تکالیف برخاسته از شریعت نه تنها توهین به انسان نیست، بلکه او را در مسیر دست یابى به سعادت ابدى، راهنمایى اطمینان بخش است.
اما گروهى ديگر اين نوع تكاليف را نمى پسندند و آن را ويرانگر كرامت انسان قلمداد مى كنند. از جمله گونه هاى «انسان محورى» (اومانيسم) كه نسبت به دين موضع تندى دارد، «اومانيسم اگزيستانسياليستى» است. از ويژگى هاى بارز اين نوع اومانيسم اهميت ويژه قايل شدن براى آزادى و اختيار انسان مى باشد.ژان پل سارتر، از بنيانگذاران اومانيسم مبتنى بر اگزيستانسياليسم، با تصريح به تقدّم وجود بر ماهيّت، مفهومى نو از آن قصد مى كند. وى ابتدا آفرينش انسان را توسط خدا مورد نقد قرار داده، معتقد است كه اگر انسان را مخلوق خدا بدانيم آزادى او را از بين برده ايم; زيرا در آن صورت بشر بايد آن گونه باشد كه در ذهن خالقش تصور شده و بر اساس آن آفريده شده است. از اين رو، ديگر آزاد و صاحب اراده و اختيار نخواهد بود.<ref>ر. ك. ژان پل سارتر، اگزيستانسياليسم و اصالت بشر، ترجمه مصطفى رحيمى، انتشارات نيلوفر، ۱۳۸۰، ص ۲۶.</ref>سارتر انسان را فاقد يك ماهيّت واحد مى داند و معتقد است كه هر انسانى خودش ماهيّت خود را مى سازد. او در تبيين فلسفه اگزيستانسياليستى كه خود را نماينده آن مى داند مى گويد:
+
اما گروهى دیگر این نوع تکالیف را نمى پسندند و آن را ویرانگر کرامت انسان قلمداد مى کنند. از جمله گونه هاى «انسان محورى» (اومانیسم) که نسبت به دین موضع تندى دارد، «اومانیسم اگزیستانسیالیستى» است. از ویژگى هاى بارز این نوع اومانیسم اهمیت ویژه قایل شدن براى آزادى و اختیار انسان مى باشد.ژان پل سارتر، از بنیانگذاران اومانیسم مبتنى بر اگزیستانسیالیسم، با تصریح به تقدّم وجود بر ماهیّت، مفهومى نو از آن قصد مى کند. وى ابتدا آفرینش انسان را توسط خدا مورد نقد قرار داده، معتقد است که اگر انسان را مخلوق خدا بدانیم آزادى او را از بین برده ایم; زیرا در آن صورت بشر باید آن گونه باشد که در ذهن خالقش تصور شده و بر اساس آن آفریده شده است. از این رو، دیگر آزاد و صاحب اراده و اختیار نخواهد بود.<ref>ر. ک. ژان پل سارتر، اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر، ترجمه مصطفى رحیمى، انتشارات نیلوفر، ۱۳۸۰، ص ۲۶.</ref>سارتر انسان را فاقد یک ماهیّت واحد مى داند و معتقد است که هر انسانى خودش ماهیّت خود را مى سازد. او در تبیین فلسفه اگزیستانسیالیستى که خود را نماینده آن مى داند مى گوید:
اكنون بايد ديد كه در اين اگزيستانسياليسم معنى تقدّم وجود بر ماهيّت چيست. اين عبارت بدان معناست كه بشر ابتدا به وجود مى آيد، متوجّه وجود خود مى شود، در جهان سر برمى كشد و سپس خود را مى شناساند; يعنى تعريفى از خود به دست مى دهد.<ref>همان، ص ۲۷ و ۲۸.</ref>
+
اکنون باید دید که در این اگزیستانسیالیسم معنى تقدّم وجود بر ماهیّت چیست. این عبارت بدان معناست که بشر ابتدا به وجود مى آید، متوجّه وجود خود مى شود، در جهان سر برمى کشد و سپس خود را مى شناساند; یعنى تعریفى از خود به دست مى دهد.<ref>همان، ص ۲۷ و ۲۸.</ref>
سارتر با انكار ذات واجب الوجود كه خالق بشر است، در خصوص اثبات آزادى انسان مى گويد:
+
سارتر با انکار ذات واجب الوجود که خالق بشر است، در خصوص اثبات آزادى انسان مى گوید:
در مكتب اگزيستانسياليسم تعريف ناپذيرى بشر بدان سبب است كه بشر نخست هيچ نيست، سپس چيزى مى شود; يعنى چنين و چنان مى گردد و چنان مى شود كه خويشتن را آن چنان مى سازد. بدين گونه طبيعت بشرى (طبيعت كلّى بشر) وجود ندارد; زيرا واجب الوجودى نيست تا آن را در ذهن خود بپرورد... (بنابراين) بشر نه فقط آن مفهومى است كه در ذهن دارد، بلكه همان است كه از خود مى خواهد; آن مفهومى است كه پس از ظهور در عالم وجود، از خويشتن عرضه مى دارد. همان است كه پس از جهش به سوى وجود از خود مى طلبد. بشر هيچ نيست مگر آنچه از خود مى سازد.<ref>همان، ص ۲۸ و ۲۹.</ref>
+
در مکتب اگزیستانسیالیسم تعریف ناپذیرى بشر بدان سبب است که بشر نخست هیچ نیست، سپس چیزى مى شود; یعنى چنین و چنان مى گردد و چنان مى شود که خویشتن را آن چنان مى سازد. بدین گونه طبیعت بشرى (طبیعت کلّى بشر) وجود ندارد; زیرا واجب الوجودى نیست تا آن را در ذهن خود بپرورد... (بنابراین) بشر نه فقط آن مفهومى است که در ذهن دارد، بلکه همان است که از خود مى خواهد; آن مفهومى است که پس از ظهور در عالم وجود، از خویشتن عرضه مى دارد. همان است که پس از جهش به سوى وجود از خود مى طلبد. بشر هیچ نیست مگر آنچه از خود مى سازد.<ref>همان، ص ۲۸ و ۲۹.</ref>
سارتر پس از انكار ذات واجب الوجودى كه آفريننده بشر است، نبوّت را نيز انكار مى كند و ادعاى پيامبران را تماماً خيالى مى داند. او با مقايسه ادعاى پيامبران مبنى بر مبعوث شدن از طرف خدا و ادعاى زنى كه گمان مى كرد خداوند از پشت گوشى تلفن با او سخن گفته است; همه را نوعى خيالبافى و محصول اوهام و خيالات مى شمارد<ref>همان، ص ۳۵.</ref> و با اين تبيين از فلسفه خود، انسان را كاملا آزاد معرفى مى نمايد و سعى مى كند اين فرصت را به انسان بدهد تا خودش آنچه را كه براى خود مى خواهد رقم زند و خويشتن خويش را بسازد.
+
سارتر پس از انکار ذات واجب الوجودى که آفریننده بشر است، نبوّت را نیز انکار مى کند و ادعاى پیامبران را تماماً خیالى مى داند. او با مقایسه ادعاى پیامبران مبنى بر مبعوث شدن از طرف خدا و ادعاى زنى که گمان مى کرد خداوند از پشت گوشى تلفن با او سخن گفته است; همه را نوعى خیالبافى و محصول اوهام و خیالات مى شمارد<ref>همان، ص ۳۵.</ref> و با این تبیین از فلسفه خود، انسان را کاملا آزاد معرفى مى نماید و سعى مى کند این فرصت را به انسان بدهد تا خودش آنچه را که براى خود مى خواهد رقم زند و خویشتن خویش را بسازد.
بنابراين، بر اساس فلسفه اگزيستانسياليسم انسان كاملا آزاد و مختار است تا ماهيّت خود را با اعمال و رفتار خويش بسازد و اعتقاد به وجود هرگونه تكليفى كه او را نسبت به انجام اعمال و رفتارى مكلّف و ملزم نمايد، با روح آزادى او در تعارض بوده، اختيار، آزادى و فراغت ذهنى او را در اين مسير از بين مى برد، اجازه ساختن خويش را آن گونه كه خودش به آن ميل دارد از او سلب مى نمايد، حق آزادى او را پايمال ساخته و كرامت انسانى را لگدمال مى سازد. بنابراين، به هيچ وجه نمى توان به وجود تكاليف الهى معتقد بود و از آن دفاع كرد.
+
بنابراین، بر اساس فلسفه اگزیستانسیالیسم انسان کاملا آزاد و مختار است تا ماهیّت خود را با اعمال و رفتار خویش بسازد و اعتقاد به وجود هرگونه تکلیفى که او را نسبت به انجام اعمال و رفتارى مکلّف و ملزم نماید، با روح آزادى او در تعارض بوده، اختیار، آزادى و فراغت ذهنى او را در این مسیر از بین مى برد، اجازه ساختن خویش را آن گونه که خودش به آن میل دارد از او سلب مى نماید، حق آزادى او را پایمال ساخته و کرامت انسانى را لگدمال مى سازد. بنابراین، به هیچ وجه نمى توان به وجود تکالیف الهى معتقد بود و از آن [[دفاع]] کرد.
اين گروه از اومانيست ها معتقدند: بشر بايد آزادى خود را تجربه كند و خودش بر سرنوشت خويش حاكم باشد; زيرا انسان، خود حقوق خويش را تعيين مى كند و هيچ كس حق تحميل تكاليفى بر او ندارد، حتى اگر آن كس خدا باشد. بنابراين، انسان براساس اين تفكّر همواره صاحب حق است نه مكلّف به تكاليفى كه از ناحيه موجودى ديگر بر او فرض شده است.
+
این گروه از اومانیست ها معتقدند: بشر باید آزادى خود را تجربه کند و خودش بر سرنوشت خویش حاکم باشد; زیرا انسان، خود حقوق خویش را تعیین مى کند و هیچ کس حق تحمیل تکالیفى بر او ندارد، حتى اگر آن کس خدا باشد. بنابراین، انسان براساس این [[تفکّر]] همواره صاحب حق است نه مکلّف به تکالیفى که از ناحیه موجودى دیگر بر او فرض شده است.
اين نوشتار، ضمن تقويت و تأييد ديدگاه نخست، با بيان مطالبى ديدگاه اومانيست هاى اگزيستانسياليست را مورد خدشه قرار مى دهد. براى اين كار، نخستين گام، دانستن چيستى تكليف و مفهوم آن و نيز تبيين تفاوتش با «اكراه» و «عدم تكليف» است. نبود يا «عدم تكليف» به معناى برخوردارى از آزادى كامل بدون هيچ گونه محدوديت يا مسئوليت است، اما «اكراه» به معناى تحميل امرى بر كسى است كه تا اندازه اى آزادى و اختيار او را سلب مى نمايد. اين در حالى است كه «تكليف» نه به معناى فراغت و آزادى است، و نه اكراهى كه اراده و اختيار را سلب نمايد. در «تكليف» ضمن آنكه اختيار انسان به رسميت شناخته مى شود، از ترك چيزى كه به آن موظف شده است بازداشته مى شود و از عواقب ناخوشايندى كه براى ترك آن مقرّر شده برحذر مى گردد، و همچنين به پاداش هايى كه براى فرض تبعيت و اطاعت از آن مقرّر گرديده بشارت داده مى شود.
+
این نوشتار، ضمن تقویت و تأیید دیدگاه نخست، با بیان مطالبى دیدگاه اومانیست هاى اگزیستانسیالیست را مورد خدشه قرار مى دهد. براى این کار، نخستین گام، دانستن چیستى تکلیف و مفهوم آن و نیز تبیین تفاوتش با «اکراه» و «عدم تکلیف» است. نبود یا «عدم تکلیف» به معناى برخوردارى از آزادى کامل بدون هیچ گونه محدودیت یا مسئولیت است، اما «اکراه» به معناى تحمیل امرى بر کسى است که تا اندازه اى آزادى و اختیار او را سلب مى نماید. این در حالى است که «تکلیف» نه به معناى فراغت و آزادى است، و نه اکراهى که اراده و اختیار را سلب نماید. در «تکلیف» ضمن آنکه اختیار انسان به رسمیت شناخته مى شود، از ترک چیزى که به آن موظف شده است بازداشته مى شود و از عواقب ناخوشایندى که براى ترک آن مقرّر شده برحذر مى گردد، و همچنین به پاداش هایى که براى فرض تبعیت و اطاعت از آن مقرّر گردیده بشارت داده مى شود.
بديهى است كه تكليف ذاتاً مطلوب انسان نيست و از سوى ديگر، تكاليفى كه مطلوب بوده و مورد تأييد هر صاحب عقل و خردى باشد بسيار است. انسان موجودى نيست كه بتواند به تنهايى زندگى كند و براى تداوم حيات خويش روزگار را بدون احساس نياز به ديگران سپرى نمايد. او موجودى اجتماعى است و براى تداوم بقاى خويش چاره اى جز زندگى در اجتماعات انسانى ندارد. انسان مجبور است از طريق زندگى در اجتماع، بسيارى از نيازمندى هاى خود را برآورده سازد; نيازمندى هايى كه هرگز به تنهايى توان مرتفع ساختن آنها را ندارد. اين وابستگى به اجتماع، محدوديت هاى جديدى را بر او تحميل مى كند، اين محدوديت ها در واقع همان حقوقى است كه ماهيت زندگى اجتماعى به خاطر بقا و دوامش بر عهده افراد آن جامعه مى گذارد.
+
بدیهى است که تکلیف ذاتاً مطلوب انسان نیست و از سوى دیگر، تکالیفى که مطلوب بوده و مورد تأیید هر صاحب عقل و خردى باشد بسیار است. انسان موجودى نیست که بتواند به تنهایى زندگى کند و براى تداوم حیات خویش روزگار را بدون احساس نیاز به دیگران سپرى نماید. او موجودى اجتماعى است و براى تداوم بقاى خویش چاره اى جز زندگى در اجتماعات انسانى ندارد. انسان مجبور است از طریق زندگى در اجتماع، بسیارى از نیازمندى هاى خود را برآورده سازد; نیازمندى هایى که هرگز به تنهایى توان مرتفع ساختن آنها را ندارد. این وابستگى به اجتماع، محدودیت هاى جدیدى را بر او تحمیل مى کند، این محدودیت ها در واقع همان حقوقى است که ماهیت زندگى اجتماعى به خاطر بقا و دوامش بر عهده افراد آن جامعه مى گذارد.
البته آدمى به خوبى مى داند منافعى كه از طريق زندگى در اجتماع و پذيرفتن قواعد آن به دست مى آيد آن قدر ارزش دارد كه وى بخشى از آزادى هاى خود را براى به دست آوردن آنها فدا كرده و خويشتن را مجبور به رعايت برخى الزامات اجتماعى نمايد. بنابراين، زندگى در اجتماع نه تنها براى انسان محدوديت ايجاد نمى كند، بلكه منافعى را نيز براى او به ارمغان مى آورد. انسان براى دست يابى به آن منافع و برطرف شدن نيازمندى هاى متعددش، به زندگى اجتماعى تن مى دهد و بخشى از آزادى هاى خود را فدا مى كند. همچنين برخى از اين منافع به دست آمده در واقع همان حقوقى است كه او به خاطر پذيرش قواعد زندگى اجتماعى، بر ديگران پيدا مى كند. به هر حال، زندگى اجتماعى انسان و لزوم تن دادن او به چنين معيشتى، منشأ شكل گيرى بسيارى از الزامات يا تكاليفى است كه تا پيش از ورود به زندگى اجتماعى وجود نداشت و آدمى نسبت به آنها هيچ گونه تعهد ناشى از آن تكاليف را بر عهده خويش احساس نمى كرد. بنابراين، لازمه زندگى بشرى و مرتفع شدن نيازمندى هاى حياتى انسان، تن دادن به زندگى اجتماعى است، و لازمه زندگى اجتماعى و تحقق اركان آن، از جمله نظم، امنيّت و عدالت، رعايت قوانين آن و انجام تكاليفى است كه بر عهده فرد فرد انسان ها در جامعه خواهد بود. اين تكاليف هم مورد تأييد همگان است و هم مفيد براى زندگى جوامع بشرى.
+
البته آدمى به خوبى مى داند منافعى که از طریق زندگى در اجتماع و پذیرفتن قواعد آن به دست مى آید آن قدر ارزش دارد که وى بخشى از آزادى هاى خود را براى به دست آوردن آنها فدا کرده و خویشتن را مجبور به رعایت برخى الزامات اجتماعى نماید. بنابراین، زندگى در اجتماع نه تنها براى انسان محدودیت ایجاد نمى کند، بلکه منافعى را نیز براى او به ارمغان مى آورد. انسان براى دست یابى به آن منافع و برطرف شدن نیازمندى هاى متعددش، به زندگى اجتماعى تن مى دهد و بخشى از آزادى هاى خود را فدا مى کند. همچنین برخى از این منافع به دست آمده در واقع همان حقوقى است که او به خاطر پذیرش قواعد زندگى اجتماعى، بر دیگران پیدا مى کند. به هر حال، زندگى اجتماعى انسان و لزوم تن دادن او به چنین معیشتى، منشأ شکل گیرى بسیارى از الزامات یا تکالیفى است که تا پیش از ورود به زندگى اجتماعى وجود نداشت و آدمى نسبت به آنها هیچ گونه تعهد ناشى از آن تکالیف را بر عهده خویش احساس نمى کرد. بنابراین، لازمه زندگى بشرى و مرتفع شدن نیازمندى هاى حیاتى انسان، تن دادن به زندگى اجتماعى است، و لازمه زندگى اجتماعى و تحقق ارکان آن، از جمله نظم، امنیّت و عدالت، رعایت قوانین آن و انجام تکالیفى است که بر عهده فرد فرد انسان ها در جامعه خواهد بود. این تکالیف هم مورد تأیید همگان است و هم مفید براى زندگى جوامع بشرى.
تبيين اين نكته كه آيا تكاليف الهى توهين به بشر را به دنبال دارد و يا آدمى به واسطه تكاليف خداوند، تكريم شده و گرامى داشته مى شود فرضياتى را در ذهن مطرح مى سازد. فرضيات موردنظر، كه ساختار اين نوشتار را شكل مى دهند، بدين قرارند:
+
تبیین این نکته که آیا تکالیف الهى توهین به بشر را به دنبال دارد و یا آدمى به واسطه تکالیف خداوند، تکریم شده و گرامى داشته مى شود فرضیاتى را در ذهن مطرح مى سازد. فرضیات موردنظر، که ساختار این نوشتار را شکل مى دهند، بدین قرارند:
۱. بسيارى از تكاليف، از حقوق افراد ناشى مى شود; يعنى حقوق ديگران تكاليفى را بر عهده فرد مى گذارد.
+
۱. بسیارى از تکالیف، از حقوق افراد ناشى مى شود; یعنى حقوق دیگران تکالیفى را بر عهده فرد مى گذارد.
۲. اغلب تكاليف نشانه شايستگى مكلّف است نه نشانه بى ارزشى و حقارت او;
+
۲. اغلب تکالیف نشانه شایستگى مکلّف است نه نشانه بى ارزشى و حقارت او;
۳. تكاليفى كه منشأ وضع آنها خداوند است، علاوه بر آنكه واجد دو شاخص نخست است، منافعش نيز به طور كامل متوجه مكلّف مى شود.
+
۳. تکالیفى که منشأ وضع آنها خداوند است، علاوه بر آنکه واجد دو شاخص نخست است، منافعش نیز به طور کامل متوجه مکلّف مى شود.
بنابراين، تكاليف الهى نه تنها تحقير و توهين به بشر نيست، بلكه كرامت او را به دنبال داشته و خداوند بندگانش را به واسطه تكاليف شرعى و عقلى گرامى داشته و بر ديگر موجودات و مخلوقاتش برترى داده است. براى تبيين موارد مطرح شده، فرضيات سه گانه را مورد بررسى قرار مى دهيم.
+
بنابراین، تکالیف الهى نه تنها تحقیر و توهین به بشر نیست، بلکه کرامت او را به دنبال داشته و خداوند بندگانش را به واسطه تکالیف شرعى و عقلى گرامى داشته و بر دیگر موجودات و مخلوقاتش برترى داده است. براى تبیین موارد مطرح شده، فرضیات سه گانه را مورد بررسى قرار مى دهیم.
  
== تكاليف انسان; حقوق ديگران ==
+
== تکالیف انسان; حقوق دیگران ==
در تبيين اين فرضيه كه «تكاليف از حقوق ناشى مى شود» ضرورى است ابتدا به بررسى مختصر رابطه حق و تكليف بپردازيم.
+
در تبیین این فرضیه که «تکالیف از حقوق ناشى مى شود» ضرورى است ابتدا به بررسى مختصر رابطه حق و تکلیف بپردازیم.
شايد در بادى نظر از دو واژه «حق» و «تكليف» مفهومى مقابل هم كه هيچ گونه سنخيتى با هم نداشته و حتى معارض يكديگرند به ذهن متبادر شود، اما حقيقت اين است كه اين دو واژه با يكديگر مرتبط بوده، ارتباط تنگاتنگى ميان آن دو برقرار است. ارتباط اين دو كلمه به حدى است كه هرگاه درباره يكى از آن دو سخنى به ميان آيد، پاى ديگرى نيز به ميان مى آيد.
+
شاید در بادى نظر از دو واژه «حق» و «تکلیف» مفهومى مقابل هم که هیچ گونه سنخیتى با هم نداشته و حتى معارض یکدیگرند به ذهن متبادر شود، اما حقیقت این است که این دو واژه با یکدیگر مرتبط بوده، ارتباط تنگاتنگى میان آن دو برقرار است. ارتباط این دو کلمه به حدى است که هرگاه درباره یکى از آن دو سخنى به میان آید، پاى دیگرى نیز به میان مى آید.
به طور كلى، ميان حق و تكليف رابطه تلازم وجود دارد; به اين معنا كه وجود هر حقى مستلزم شكل گيرى تكليفى بر عهده طرف مقابل است. براى هر حقى سه ركن قابل تصور است; اركانى كه در حقيقت تشكيل دهنده حق هستند. اين اركان عبارتند از:
+
به طور کلى، میان حق و تکلیف رابطه تلازم وجود دارد; به این معنا که وجود هر حقى مستلزم شکل گیرى تکلیفى بر عهده طرف مقابل است. براى هر حقى سه رکن قابل تصور است; ارکانى که در حقیقت تشکیل دهنده حق هستند. این ارکان عبارتند از:
الف. «من له الحق»: اگر حق به نفع كسى در جريان باشد «صاحب حق» يا «من له الحق» خوانده مى شود. صاحب حق كسى است كه صاحب سلطه است و به واسطه داشتن آن سلطه وظيفه اى بر عهده ديگران واجب مى شود.
+
الف. «من له الحق»: اگر حق به نفع کسى در جریان باشد «صاحب حق» یا «من له الحق» خوانده مى شود. صاحب حق کسى است که صاحب سلطه است و به واسطه داشتن آن سلطه وظیفه اى بر عهده دیگران واجب مى شود.
ب. «من عليه الحق»: به كسى كه حق به ضرر او در جريان است در اصطلاح، «من عليه الحق» مى گويند. بنابراين، كسى كه سلطه صاحب حق بر او بار شده و تكليف بر عهده او گذارده شده است «من عليه الحق» خواهد بود.
+
ب. «من علیه الحق»: به کسى که حق به ضرر او در جریان است در اصطلاح، «من علیه الحق» مى گویند. بنابراین، کسى که سلطه صاحب حق بر او بار شده و تکلیف بر عهده او گذارده شده است «من علیه الحق» خواهد بود.
ج. «متعلق حق»: در كنار صاحب حق و «من عليه الحق» امرى را مى توان تصوّر نمود كه حق به آن تعلق گرفته است. «متعلّق حق» ممكن است امرى مالى يا غيرمالى باشد.
+
ج. «متعلق حق»: در کنار صاحب حق و «من علیه الحق» امرى را مى توان تصوّر نمود که حق به آن تعلق گرفته است. «متعلّق حق» ممکن است امرى مالى یا غیرمالى باشد.
براى هر حق دو ركن يا دو طرف وجود دارد كه يكى از آنها صاحب حق بوده و منافع احقاق حق متوجه او مى شود، و طرف ديگرش كسى است كه حق به ضرر او بوده، سنگينى آن بر دوش اوست. اين فرد دوم در واقع همان كسى است كه تعهدى نسبت به آن حق ندارد.<ref>در زبان عربى، صاحب حق با حرف «لام» و مكلّف با كلمه «على» مشخص مى گردد. از اين رو، عبارت «للّه على الناس» ناظر به حق خدا و تكليف انسان است</ref>پس مى توان گفت: از دل حقوق تكاليفى متولّد مى شوند. اين تكاليف بر ذمّه آنانى است كه حقوق بر عليه آنان جارى مى شود; يعنى «من عليه الحق» را بايد همان «مكلّف» دانست و تعهد برخاسته از حق را «تكليف». بنابراين، حق و تكليف در واقع دو روى يك سكه اند; زيرا هر جا حقّى باشد هم صاحب حق وجود خواهد داشت و هم مكلّفى كه موظّف به رعايت آن حق باشد. اگر براى خداوند حقى لحاظ شود حتماً در مقابلش تكليفى متوجه آدميان گرديده است، و اگر حقّى براى انسان ها در نظر گرفته شده باشد لاجرم خداوند خود و يا گروهى ديگر از انسان ها را مكلّف به اداى آن حق نموده است، و هيچ حقى را نمى توان پيدا كرد كه در طرف ديگرش تكليفى متوجه مكلّف نشده باشد. به همين منظور، قرآن كريم وقتى حقّى را براى كسى ثابت مى داند تكليفش را متوجه طرف ديگر مى كند و او را نسبت به رعايت آن حق مكلّف مى شمارد. آيه شريفه زير شاهد خوبى بر اين مدعاست: (وَلِلّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلا)(آل عمران: ۹۷); براى خدا بر مردم است كه آهنگ خانه او كنند; آنان كه توانايى رفتن به آن سوى را دارند. خداوند در اين آيه، از عمل عبادى حج به عنوان فريضه اى ياد مى كند كه اداى آن، حق خدا و تكليف بندگان مستطيع اوست. پس عمل حج همچون سكه اى است كه اگر از سوى خداوند به آن نگريسته شود آن را حق خواهيم ديد و اگر از سوى بندگان متمكّن به آن نگريسته شود آن را تكليف خواهيم ديد.
+
براى هر حق دو رکن یا دو طرف وجود دارد که یکى از آنها صاحب حق بوده و منافع احقاق حق متوجه او مى شود، و طرف دیگرش کسى است که حق به ضرر او بوده، سنگینى آن بر دوش اوست. این فرد دوم در واقع همان کسى است که تعهدى نسبت به آن حق ندارد.<ref>در زبان عربى، صاحب حق با حرف «لام» و مکلّف با کلمه «على» مشخص مى گردد. از این رو، عبارت «للّه على الناس» ناظر به حق خدا و تکلیف انسان است</ref>پس مى توان گفت: از دل حقوق تکالیفى متولّد مى شوند. این تکالیف بر ذمّه آنانى است که حقوق بر علیه آنان جارى مى شود; یعنى «من علیه الحق» را باید همان «مکلّف» دانست و تعهد برخاسته از حق را «تکلیف». بنابراین، حق و تکلیف در واقع دو روى یک سکه اند; زیرا هر جا حقّى باشد هم صاحب حق وجود خواهد داشت و هم مکلّفى که موظّف به رعایت آن حق باشد. اگر براى خداوند حقى لحاظ شود حتماً در مقابلش تکلیفى متوجه آدمیان گردیده است، و اگر حقّى براى انسان ها در نظر گرفته شده باشد لاجرم خداوند خود و یا گروهى دیگر از انسان ها را مکلّف به اداى آن حق نموده است، و هیچ حقى را نمى توان پیدا کرد که در طرف دیگرش تکلیفى متوجه مکلّف نشده باشد. به همین منظور، قرآن کریم وقتى حقّى را براى کسى ثابت مى داند تکلیفش را متوجه طرف دیگر مى کند و او را نسبت به رعایت آن حق مکلّف مى شمارد. آیه شریفه زیر شاهد خوبى بر این مدعاست: (وَلِلّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَیْهِ سَبِیلا)(آل عمران: ۹۷); براى خدا بر مردم است که آهنگ خانه او کنند; آنان که توانایى رفتن به آن سوى را دارند. خداوند در این آیه، از عمل عبادى [[حج]] به عنوان فریضه اى یاد مى کند که اداى آن، حق خدا و تکلیف بندگان مستطیع اوست. پس عمل [[حج]] همچون سکه اى است که اگر از سوى خداوند به آن نگریسته شود آن را حق خواهیم دید و اگر از سوى بندگان متمکّن به آن نگریسته شود آن را تکلیف خواهیم دید.
قرآن كريم در آيه اى ديگر، حق هرگونه سلطه گرى كافران را بر مؤمنان نفى كرده، هيچ گونه تكليفى را از اين حيث متوجه مؤمنان نمى داند و مى فرمايد: (وَلَن يَجْعَلَ اللّهُ لِلْكَافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلا.)(نساء: ۱۴۱)
+
قرآن کریم در آیه اى دیگر، حق هرگونه سلطه گرى کافران را بر مؤمنان نفى کرده، هیچ گونه تکلیفى را از این حیث متوجه مؤمنان نمى داند و مى فرماید: (وَلَن یَجْعَلَ اللّهُ لِلْکَافِرِینَ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلا.)(نساء: ۱۴۱)
امام على(عليه السلام) در حديثى، در ازاى هر يك از نعمات الهى حقى را براى خدا مفروض دانسته، بندگان را مكلّف به اداى آن حق مى داند و مى فرمايد: «اِنَّ لِلّهِ فى كُلِّ نِعمَة حقّاً فَمَن اَدّاهُ زادَهُ فيها وَ مَن قَصَّرَ فيهِ خَاطَرَ بِزَوالِ نِعمَتهِ.»;<ref>نهج البلاغه، ترجمه محمّدرضا آشتيانى و محمّدجعفر امامى، ح ۲۴۴ / ح ۳۳۰ / خ ۲۱۶.</ref> در ازاى هر نعمتى براى خداوند حقّى است، پس هر كس آن حق را ادا كند خدا بر نعمت هاى او بيفزايد و هر كس در آن كوتاهى كند نعمت خود را در معرض زوال و نابودى قرار داده است.
+
امام على(علیه السلام) در حدیثى، در ازاى هر یک از نعمات الهى حقى را براى خدا مفروض دانسته، بندگان را مکلّف به اداى آن حق مى داند و مى فرماید: «اِنَّ لِلّهِ فى کُلِّ نِعمَة حقّاً فَمَن اَدّاهُ زادَهُ فیها وَ مَن قَصَّرَ فیهِ خَاطَرَ بِزَوالِ نِعمَتهِ.»;<ref>نهج البلاغه، ترجمه محمّدرضا آشتیانى و محمّدجعفر امامى، ح ۲۴۴ / ح ۳۳۰ / خ ۲۱۶.</ref> در ازاى هر نعمتى براى خداوند حقّى است، پس هر کس آن حق را ادا کند خدا بر نعمت هاى او بیفزاید و هر کس در آن کوتاهى کند نعمت خود را در معرض زوال و نابودى قرار داده است.
و نيز مى فرمايد: «اقلُّ ما يَلزَمكم لِلّه ان لاتَستَعينوا بِنعمهِ عَلى مَعاصيِه»;<ref>نهج البلاغه، ترجمه محمّدرضا آشتيانى و محمّدجعفر امامى، ح ۲۴۴ / ح ۳۳۰ / خ ۲۱۶.</ref>كمترين وظيفه شما در برابر خداوند آن است كه از نعمت هاى او در جهت انجام گناه و معصيت او كمك نگيريد.
+
و نیز مى فرماید: «اقلُّ ما یَلزَمکم لِلّه ان لاتَستَعینوا بِنعمهِ عَلى مَعاصیِه»;<ref>نهج البلاغه، ترجمه محمّدرضا آشتیانى و محمّدجعفر امامى، ح ۲۴۴ / ح ۳۳۰ / خ ۲۱۶.</ref>کمترین وظیفه شما در برابر خداوند آن است که از نعمت هاى او در جهت انجام [[گناه]] و معصیت او کمک نگیرید.
حديث مزبور با اشاره به حقوق خداوند بر بندگانش، كمترين تكليف يا وظيفه آنان را در مقابل حقوق خدا، قرار گرفتن در مسير اطاعت و بندگى و پرهيز از مخالفت با او مى داند. بنابراين، بنده اى كه با استفاده از نعمت خدا در طريق معصيت گام مى گذارد، كسى است كه تكليف خود را در برابر خداوند به انجام نرسانده و از تضييع كنندگان «حق اللّه» خواهد بود.
+
حدیث مزبور با اشاره به حقوق خداوند بر بندگانش، کمترین تکلیف یا وظیفه آنان را در مقابل حقوق خدا، قرار گرفتن در مسیر اطاعت و بندگى و پرهیز از مخالفت با او مى داند. بنابراین، بنده اى که با استفاده از نعمت خدا در طریق معصیت گام مى گذارد، کسى است که تکلیف خود را در برابر خداوند به انجام نرسانده و از تضییع کنندگان «حق اللّه» خواهد بود.
حق همانند شمشيرى دو لبه، يك لبه تيزش رو به دشمن و لبه ديگرش به طرف خود صاحب شمشير است. به عبارت ديگر، هر حقى هم منافعى براى صاحب حق به دنبال دارد و هم تكاليفى را بر عهده او مى گذارد. امام على(عليه السلام)در نهج البلاغه به اين معنا تصريح فرموده و در توصيف حق مى فرمايد: «لا يَجرى لاحد الاّ جرى عَليه و لا يَجرى عَليهِ الاّ جَرى لَه»;<ref>نهج البلاغه، ترجمه محمّدرضا آشتيانى و محمّدجعفر امامى، ح ۲۴۴ / ح ۳۳۰ / خ ۲۱۶.</ref> [ حق] به سود هيچ كسى جارى نمى شود، مگر آنكه [حقّى] به ضرر او جارى مى سازد و به ضرر كسى جارى نمى شود، مگر آنكه به نفع او نيز جريان مى يابد. آن حضرت در ادامه، تلازم به حق و تكليف را مورد تأكيد قرار داده، آن را مبرّا از هرگونه استثنايى مى داند و مى فرمايد: «ولو كانَ لاحد ان يَجرىَ لَه ولا يَجرى عليه لكان ذلك خالصاً للّه سبحانَه دونَ خَلقِه، لِقُدرته عَلى عباده و لِعدلِه فى كُلِّ ماجَرَتْ عَليهِ صروفُ قَضائِه، ولكنّهُ سبحانه جَعل حقّه على العبادِ اَن يُطيعوهُ و جعل جزائهم عليهِ مُضاعفة الثوابِ تفضّلا منهُ و توسّعاً بِما هُوَ مِن المزيدِ اَهلُه»;<ref>نهج البلاغه، ترجمه محمّدرضا آشتيانى و محمّدجعفر امامى، ح ۲۴۴ / ح ۳۳۰ / خ ۲۱۶.</ref>و اگر قرار بود حق به سود كسى جريان يابد و مسئوليت يا تكليفى بر عهده اش نياورد بايد چنين چيزى مخصوص خداوند مى بود نه مخلوقاتش، به خاطر قدرتى كه بر بندگانش داشته و عدالتى كه به فرمانش بر همه چيز جريان دارد. اما خداوند در كنار حق خود كه بر بندگانش قرار داده است مبنى بر اينكه او را اطاعت كنند، پاداش آنان را بر عهده ذات مقدّس خويش قرار داده، حتى از روى تفضّل آن را مضاعف و چند برابر عطا مى كند و براى كسانى كه اهليّتش را داشته باشند بيش از آن مقرّر مى فرمايد.
+
حق همانند شمشیرى دو لبه، یک لبه تیزش رو به دشمن و لبه دیگرش به طرف خود صاحب شمشیر است. به عبارت دیگر، هر حقى هم منافعى براى صاحب حق به دنبال دارد و هم تکالیفى را بر عهده او مى گذارد. امام على(علیه السلام)در نهج البلاغه به این معنا تصریح فرموده و در توصیف حق مى فرماید: «لا یَجرى لاحد الاّ جرى عَلیه و لا یَجرى عَلیهِ الاّ جَرى لَه»;<ref>نهج البلاغه، ترجمه محمّدرضا آشتیانى و محمّدجعفر امامى، ح ۲۴۴ / ح ۳۳۰ / خ ۲۱۶.</ref> [ حق] به سود هیچ کسى جارى نمى شود، مگر آنکه [حقّى] به ضرر او جارى مى سازد و به ضرر کسى جارى نمى شود، مگر آنکه به نفع او نیز جریان مى یابد. آن حضرت در ادامه، تلازم به حق و تکلیف را مورد تأکید قرار داده، آن را مبرّا از هرگونه استثنایى مى داند و مى فرماید: «ولو کانَ لاحد ان یَجرىَ لَه ولا یَجرى علیه لکان ذلک خالصاً للّه سبحانَه دونَ خَلقِه، لِقُدرته عَلى عباده و لِعدلِه فى کُلِّ ماجَرَتْ عَلیهِ صروفُ قَضائِه، ولکنّهُ سبحانه جَعل حقّه على العبادِ اَن یُطیعوهُ و جعل جزائهم علیهِ مُضاعفة الثوابِ تفضّلا منهُ و توسّعاً بِما هُوَ مِن المزیدِ اَهلُه»;<ref>نهج البلاغه، ترجمه محمّدرضا آشتیانى و محمّدجعفر امامى، ح ۲۴۴ / ح ۳۳۰ / خ ۲۱۶.</ref>و اگر قرار بود حق به سود کسى جریان یابد و مسئولیت یا تکلیفى بر عهده اش نیاورد باید چنین چیزى مخصوص خداوند مى بود نه مخلوقاتش، به خاطر قدرتى که بر بندگانش داشته و عدالتى که به فرمانش بر همه چیز جریان دارد. اما خداوند در کنار حق خود که بر بندگانش قرار داده است مبنى بر اینکه او را اطاعت کنند، پاداش آنان را بر عهده ذات مقدّس خویش قرار داده، حتى از روى تفضّل آن را مضاعف و چند برابر عطا مى کند و براى کسانى که اهلیّتش را داشته باشند بیش از آن مقرّر مى فرماید.
بر اساس اين كلام شريف، هر حقّى به دنبال خود تكليفى را براى صاحب حق به دنبال خواهد داشت و اين مسئله در جايى كه طرفين حق و تكليف صاحب عقل و خرد و شعور باشند هيچ استثنايى برنمى دارد.<ref>بديهى است اگر كسى كه حق به سود او در جريان است داراى عقل و خرد نباشد شايستگى تكليف را ندارد و نمى توان او را در برابر حقوقش مكلّف دانست. براى مثال، حيوانات و نباتات داراى حقوقى هستند، كه انسان ها مكلّف به رعايت آن هستند، امّا حقوق آنها مستلزم آن نيست كه ما نيز بر عهده آنان حقوقى داشته باشيم تا به واسطه آن حقوق تكاليفى متوجه آنان گردد.</ref>از اين رو، خداوند نيز در قبال حقوقى كه نسبت به بندگان خود دارد اين حق را براى خودش قرار داده كه مؤمنان را نصرت دهد. براى مثال، در يكى از آيات شريف قرآن مى فرمايد: (كَانَ حَقّاً عَلَيْنَا نَصْرُ الْمُؤْمِنِينَ)(روم: ۴۷);<ref>در آيه ۱۲۰ سوره بقره، خداوند به مسلمانانى كه پس از آگاهى از راه درست از يهود و نصارا تبعيت مى كنند، متذكر مى شود كه از خدا توقع هيچ گونه يارى و نصرتى را نداشته باشند. امّا در اين آيه شريفه يارى مؤمنان را بر خود ثابت شده و فرض مى داند. به نظر مى رسد خداوند در اين آيه شريفه حق مؤمنان مى داند كه آنان را يارى رساند; زيرا آنان از هر آن كس كه غير اوست اعراض كرده و تنها به او پناه برده اند و هرگز خواست و رضاى او را با رضاى هيچ مخلوقى معاوضه نكردند.</ref> بر ما فرض است كه مؤمنان را يارى رسانيم. در آيه اى ديگر، خداوند روزى مخلوقات را بر خود فرض دانسته مى فرمايد: (وَ مَا مِن دَآبَّة فِي الأَرْضِ إِلاَّ عَلَى اللّهِ رِزْقُهَا)(هود: ۶); هيچ جنبنده اى بر روى زمين نيست، مگر آنكه روزى او بر عهده خداوند است.
+
بر اساس این کلام شریف، هر حقّى به دنبال خود تکلیفى را براى صاحب حق به دنبال خواهد داشت و این مسئله در جایى که طرفین حق و تکلیف صاحب عقل و خرد و شعور باشند هیچ استثنایى برنمى دارد.<ref>بدیهى است اگر کسى که حق به سود او در جریان است داراى عقل و خرد نباشد شایستگى تکلیف را ندارد و نمى توان او را در برابر حقوقش مکلّف دانست. براى مثال، حیوانات و نباتات داراى حقوقى هستند، که انسان ها مکلّف به رعایت آن هستند، امّا حقوق آنها مستلزم آن نیست که ما نیز بر عهده آنان حقوقى داشته باشیم تا به واسطه آن حقوق تکالیفى متوجه آنان گردد.</ref>از این رو، خداوند نیز در قبال حقوقى که نسبت به بندگان خود دارد این حق را براى خودش قرار داده که مؤمنان را نصرت دهد. براى مثال، در یکى از آیات شریف قرآن مى فرماید: (کَانَ حَقّاً عَلَیْنَا نَصْرُ الْمُؤْمِنِینَ)(روم: ۴۷);<ref>در آیه ۱۲۰ سوره بقره، خداوند به مسلمانانى که پس از آگاهى از راه درست از یهود و نصارا تبعیت مى کنند، متذکر مى شود که از خدا توقع هیچ گونه یارى و نصرتى را نداشته باشند. امّا در این آیه شریفه یارى مؤمنان را بر خود ثابت شده و فرض مى داند. به نظر مى رسد خداوند در این آیه شریفه حق مؤمنان مى داند که آنان را یارى رساند; زیرا آنان از هر آن کس که غیر اوست اعراض کرده و تنها به او پناه برده اند و هرگز خواست و رضاى او را با رضاى هیچ مخلوقى معاوضه نکردند.</ref> بر ما فرض است که مؤمنان را یارى رسانیم. در آیه اى دیگر، خداوند روزى مخلوقات را بر خود فرض دانسته مى فرماید: (وَ مَا مِن دَآبَّة فِی الأَرْضِ إِلاَّ عَلَى اللّهِ رِزْقُهَا)(هود: ۶); هیچ جنبنده اى بر روى زمین نیست، مگر آنکه روزى او بر عهده خداوند است.
رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در حديثى مى فرمايد: «اذا قالَ العبد "لاحولَ و لا قوة الا باللّه" فقد فوض أمرهُ الى اللّه و حقٌ على الله ان يكفيه»;<ref> احمدبن محمّدبن خالد البرقى، المحاسن، قم، مجمع جهانى اهل بيت(عليهم السلام)، ۱۴۱۳ ق، ج ۱، ص ۴۲ / محمّدباقر مجلسى، بحارالانوار، بيروت، مؤسسة الوفاء، ۱۴۰۳، ج۹۳، ص ۱۸۹، ح ۲۲.</ref>بر تو باد گفتن «لاحول و لا قوة الاّ باللّه»; زيرا هر كس آن را بگويد در حقيقت، امر خود را به خدا واگذار نموده است و بر خداست كه او را كفايت كند.
+
رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در حدیثى مى فرماید: «اذا قالَ العبد "لاحولَ و لا قوة الا باللّه" فقد فوض أمرهُ الى اللّه و حقٌ على الله ان یکفیه»;<ref> احمدبن محمّدبن خالد البرقى، المحاسن، قم، مجمع جهانى اهل بیت(علیهم السلام)، ۱۴۱۳ ق، ج ۱، ص ۴۲ / محمّدباقر مجلسى، بحارالانوار، بیروت، مؤسسة الوفاء، ۱۴۰۳، ج۹۳، ص ۱۸۹، ح ۲۲.</ref>بر تو باد گفتن «لاحول و لا قوة الاّ باللّه»; زیرا هر کس آن را بگوید در حقیقت، امر خود را به خدا واگذار نموده است و بر خداست که او را کفایت کند.
امام صادق(عليه السلام)نيز در حديثى مى فرمايد: «اِنَ اللّه تعالى اوحى الى داود(عليه السلام) ان بلغَ قومك انه ليس من عبد منهم آمره بِطاعَتى فَيطيعنى الاّ كانَ حقاً على ان اعينه عَلى طاعَتى»;<ref>محمّدباقر مجلسى، پيشين، ج ۱۴، ص ۳۷، ح ۱۳.</ref> خداوند متعال به داود(عليه السلام)وحى كرد: به قوم خود بگو كه هيچ يك از بندگان من نيست كه او را به اطاعت خود فرمان داده باشم و او مرا اطاعت نمايد، مگر آنكه بر من فرض است كه او را در اين فرمان بردارى اش يارى نمايم.
+
امام صادق(علیه السلام)نیز در حدیثى مى فرماید: «اِنَ اللّه تعالى اوحى الى داود(علیه السلام) ان بلغَ قومک انه لیس من عبد منهم آمره بِطاعَتى فَیطیعنى الاّ کانَ حقاً على ان اعینه عَلى طاعَتى»;<ref>محمّدباقر مجلسى، پیشین، ج ۱۴، ص ۳۷، ح ۱۳.</ref> خداوند متعال به داود(علیه السلام)وحى کرد: به قوم خود بگو که هیچ یک از بندگان من نیست که او را به اطاعت خود فرمان داده باشم و او مرا اطاعت نماید، مگر آنکه بر من فرض است که او را در این فرمان بردارى اش یارى نمایم.
بنابراين، هر حقّى دو نوع تكليف را موجب مى شود: نخست تكليفى كه بر عهده مكلّف لازم مى سازد و ديگرى، تكليفى كه بر عهده شخص صاحب حق ايجاد مى كند. البته تكليف دوم مستقيماً از حق نشأت نگرفته است، بلكه به تبع آن تكليفى است كه بر عهده مكلف لازم مى آورد. بر اساس اين تبيين، هيچ صاحب حقى نيست كه تنها محقّ باشد و هيچ گونه تكليفى متوجه او نگردد. از سوى ديگر، هيچ مكلّفى نيست كه تكليف صرف بر او بار شده باشد و در ازاى آن تكليف هيچ حقّى براى او در نظر گرفته نشده باشد. پس حق همراه تكليف است و تكليف نيز بدون حق نخواهد بود. شكل زير رابطه حق و تكليف را نشان مى دهد.
+
بنابراین، هر حقّى دو نوع تکلیف را موجب مى شود: نخست تکلیفى که بر عهده مکلّف لازم مى سازد و دیگرى، تکلیفى که بر عهده شخص صاحب حق ایجاد مى کند. البته تکلیف دوم مستقیماً از حق نشأت نگرفته است، بلکه به تبع آن تکلیفى است که بر عهده مکلف لازم مى آورد. بر اساس این تبیین، هیچ صاحب حقى نیست که تنها محقّ باشد و هیچ گونه تکلیفى متوجه او نگردد. از سوى دیگر، هیچ مکلّفى نیست که تکلیف صرف بر او بار شده باشد و در ازاى آن تکلیف هیچ حقّى براى او در نظر گرفته نشده باشد. پس حق همراه تکلیف است و تکلیف نیز بدون حق نخواهد بود. شکل زیر رابطه حق و تکلیف را نشان مى دهد.
حق صاحب حق ï تكليف مكلّف
+
حق صاحب حق ï تکلیف مکلّف
تكليف صاحب حق ً حق مكلّف
+
تکلیف صاحب حق ً حق مکلّف
بنابراين، هيچ حقّى بدون آنكه تكليفى را متوجه صاحب حق كند وجود نخواهد داشت. براى مثال، حقوق والى بر رعيت، حقوق رعيت بر والى; حقوق پدر بر فرزند، حقوق فرزند بر پدر; حقوق كارفرما بر كارگر، حقوق كارگر بر كارفرما; حقوق معلم بر شاگرد، حقوق شاگرد بر معلم; حقوق موجر بر مستأجر، حقوق مستأجر بر موجر و بالاخره، حقوق خدا بر بنده، حقوق بنده بر خدا را به دنبال خواهد داشت.<ref> همان گونه كه اشاره شد، لطف و عنايت و مرحمت پروردگار، آن چنان بر بندگانش بسيار است كه اولياى الهى هرگز به خود اجازه نمى دادند چنين جسارتى نسبت به خداوند نموده، سخن از حقوق خود بر ذات مقدسش بر لب برانند; خدايى كه معدن لطف و رحمت است، خدايى كه همه هستى بشر و تمام نعماتى كه شامل حال او شده و به شمارش نمى آيد از اوست. از اين رو، در دعاهاى مأثور نهايت تذلل و خشوع از سوى ائمّه معصومان نسبت به خداوند بيان شده، همه تقصيرها متوجّه بندگان او شده است. براى مثال، در دعاى شريف «كميل» اميرالمؤمنين خود را شرمنده در پيشگاه مقدسش مى شمارد، خداوند را بلندمرتبه و عظيم معرفى مى كند و عرضه مى دارد: «اللهم عظم سلطانك و علا مكانك و خفى مكرك و ظهر امرك و غلب قهرك و جرت قدرتك و لا يمكن الفرار من حكومتك.» آنگاه تمام تقصيرها، اسراف ها، ظلم ها، معاصى، قبايح و جهالت ها و نادانى ها را متوجه خود مى داند و سپس با تمام وجود اظهار ندامت كرده، عرضه مى دارد: «و لقد اتيتك يا الهى بعد تقصيرى و اسرافى معتذراً، نادماً، منكسراً، مستقيلا، مستغفراً، منيباً، مقراً، مذعناً، معترفاً.» و با التماس از او مى خواهد كه عذرش را بپذيرد و لطفش را همچنان شامل حالش گرداند: «اللهم فاقبل عذرى و ارحم شدة ضرى و فكنّى من شد وثاقى يا رب ارحم ضعف بدنى...» اكنون بنده اى كه چنين در پيشگاه پروردگار خويش بايد متواضع باشد، و چنين نسبت به او جفاكار است، در مقابل خدايى كه نهايت لطف و مرحمت و بنده نوازى را در مورد او به انجام رسانده است، چگونه مى تواند نسبت به او حقى داشته باشد و يا دم از حقوق خويش زند؟! از اين رو، حضرت على(عليه السلام)در اين دعاى شريف هيچ حجتى را براى خود در برابر خداوند قايل نيست و معروض مى دارد: «فلك الحمد على فى جميع ذلك ولا حجة لى فى ما جرى فيه قضاؤُكبنابراين اگر در اينجا سخن از حق انسان بر خداوند رانده مى شود تنها به دليل بحث علمى است و فرض بر آن است كه اگر خداوند متعال، بندگان خود را مكلّف به انجام احكام شريعت مى كرد، بدون آنكه ابزار موردنياز بشر را براى انجام آن تكاليف به او بدهد; ابزارى همچون عقل، آگاهى، قدرت، و تمكن بر انجام آن تكاليف. آنگاه چنين تكليفى صحيح و حكيمانه نبود و آنان مى توانستند در پيشگاه مقدسش اقامه حجت كنند و نسبت به عدم مراعات حقوق مكلّفان اقامه دعوا نمايند، و حال آنكه ذات مقدس پروردگار منزّه از هرگونه ظلم و يا انجام فعل غير حكيمانه است، از اين رو، هم عقل و بلوغ را شرط تكليف مى داند و هم تمكن را، و تصريح مى فرمايد: «لا يكلف اللّه نفساً الّا وسعها.» علاوه بر اينها، پيامبران را به همراه كتب آسمانى براى آگاهى آنان از راه سعادت و رستگاريشان مى فرستد تا علاوه بر آگاه نمودن آنان، از ايشان دستگيرى نمايند.</ref>
+
بنابراین، هیچ حقّى بدون آنکه تکلیفى را متوجه صاحب حق کند وجود نخواهد داشت. براى مثال، حقوق والى بر رعیت، حقوق رعیت بر والى; حقوق پدر بر فرزند، حقوق فرزند بر پدر; حقوق کارفرما بر کارگر، حقوق کارگر بر کارفرما; حقوق معلم بر شاگرد، حقوق شاگرد بر معلم; حقوق موجر بر مستأجر، حقوق مستأجر بر موجر و بالاخره، حقوق خدا بر بنده، حقوق بنده بر خدا را به دنبال خواهد داشت.<ref> همان گونه که اشاره شد، لطف و عنایت و مرحمت پروردگار، آن چنان بر بندگانش بسیار است که اولیاى الهى هرگز به خود اجازه نمى دادند چنین جسارتى نسبت به خداوند نموده، سخن از حقوق خود بر ذات مقدسش بر لب برانند; خدایى که معدن لطف و رحمت است، خدایى که همه هستى بشر و تمام نعماتى که شامل حال او شده و به شمارش نمى آید از اوست. از این رو، در دعاهاى مأثور نهایت تذلل و خشوع از سوى ائمّه معصومان نسبت به خداوند بیان شده، همه تقصیرها متوجّه بندگان او شده است. براى مثال، در دعاى شریف «کمیل» امیرالمؤمنین خود را شرمنده در پیشگاه مقدسش مى شمارد، خداوند را بلندمرتبه و عظیم معرفى مى کند و عرضه مى دارد: «اللهم عظم سلطانک و علا مکانک و خفى مکرک و ظهر امرک و غلب قهرک و جرت قدرتک و لا یمکن الفرار من حکومتک.» آنگاه تمام تقصیرها، اسراف ها، ظلم ها، معاصى، قبایح و جهالت ها و نادانى ها را متوجه خود مى داند و سپس با تمام وجود اظهار ندامت کرده، عرضه مى دارد: «و لقد اتیتک یا الهى بعد تقصیرى و اسرافى معتذراً، نادماً، منکسراً، مستقیلا، مستغفراً، منیباً، مقراً، مذعناً، معترفاً.» و با التماس از او مى خواهد که عذرش را بپذیرد و لطفش را همچنان شامل حالش گرداند: «اللهم فاقبل عذرى و ارحم شدة ضرى و فکنّى من شد وثاقى یا رب ارحم ضعف بدنى...» اکنون بنده اى که چنین در پیشگاه پروردگار خویش باید متواضع باشد، و چنین نسبت به او جفاکار است، در مقابل خدایى که نهایت لطف و مرحمت و بنده نوازى را در مورد او به انجام رسانده است، چگونه مى تواند نسبت به او حقى داشته باشد و یا دم از حقوق خویش زند؟! از این رو، حضرت على(علیه السلام)در این دعاى شریف هیچ حجتى را براى خود در برابر خداوند قایل نیست و معروض مى دارد: «فلک الحمد على فى جمیع ذلک ولا حجة لى فى ما جرى فیه قضاؤُکبنابراین اگر در اینجا سخن از حق انسان بر خداوند رانده مى شود تنها به دلیل بحث علمى است و فرض بر آن است که اگر خداوند متعال، بندگان خود را مکلّف به انجام احکام شریعت مى کرد، بدون آنکه ابزار موردنیاز بشر را براى انجام آن تکالیف به او بدهد; ابزارى همچون عقل، آگاهى، قدرت، و تمکن بر انجام آن تکالیف. آنگاه چنین تکلیفى صحیح و حکیمانه نبود و آنان مى توانستند در پیشگاه مقدسش اقامه حجت کنند و نسبت به عدم مراعات حقوق مکلّفان اقامه دعوا نمایند، و حال آنکه ذات مقدس پروردگار منزّه از هرگونه ظلم و یا انجام فعل غیر حکیمانه است، از این رو، هم عقل و بلوغ را شرط تکلیف مى داند و هم تمکن را، و تصریح مى فرماید: «لا یکلف اللّه نفساً الّا وسعها.» علاوه بر اینها، پیامبران را به همراه کتب آسمانى براى آگاهى آنان از راه سعادت و رستگاریشان مى فرستد تا علاوه بر آگاه نمودن آنان، از ایشان دستگیرى نمایند.</ref>
البته جمع حق و تكليف نسبت به يك متعلّق ممكن نيست و يك نفر نمى تواند نسبت به يك مسئله از يك حيث هم مكلّف باشد و هم صاحب حق، مگر آنكه حيثيات آن متفاوت باشد. دكتر كاتوزيان در اين باره مى نويسد:
+
البته جمع حق و تکلیف نسبت به یک متعلّق ممکن نیست و یک نفر نمى تواند نسبت به یک مسئله از یک حیث هم مکلّف باشد و هم صاحب حق، مگر آنکه حیثیات آن متفاوت باشد. دکتر کاتوزیان در این باره مى نویسد:
حق و تكليف با هم نمى توانند جمع شوند. حق سلطه اى است كه شخص در حدود قوانين بر ديگرى پيدا مى كند و چون تسلط انسان برخود او معقول به نظر نمى رسد بايد پذيرفت كه صاحب حق و تكليف نمى تواند يك تن باشد. چنان كه پاره اى از فقها به همين دليل انتقال حق را در هيچ صورتى به مديون آن درست ندانسته اند.<ref>ناصر كاتوزيان، مقدمه علم حقوق، تهران، سهامى انتشار، ۱۳۷۸، ص ۲۵۰.</ref>
+
حق و تکلیف با هم نمى توانند جمع شوند. حق سلطه اى است که شخص در حدود قوانین بر دیگرى پیدا مى کند و چون تسلط انسان برخود او معقول به نظر نمى رسد باید پذیرفت که صاحب حق و تکلیف نمى تواند یک تن باشد. چنان که پاره اى از فقها به همین دلیل انتقال حق را در هیچ صورتى به مدیون آن درست ندانسته اند.<ref>ناصر کاتوزیان، مقدمه علم حقوق، تهران، سهامى انتشار، ۱۳۷۸، ص ۲۵۰.</ref>
اما اگر حيثيات متفاوت باشد در آن صورت، هم محق بودن و هم مكلّف بودن يك فرد نسبت به يك متعلّق ممكن خواهد بود. براى مثال، يك فرد در يك محله نسبت به همسايگان خود هم مكلّف است و هم محق، اما به دليل آنكه اين دو با هم، از يك منظر ممكن نيست، حيثيات آن حق و تكليف متفاوت خواهد بود. بنابراين، از آن حيث كه او «همسايه خانه هاى مجاور» است، داراى حق همسايگى بوده و همسايه هايش مكلّف به رعايت حقوق همسايگى درباره او هستند، و از آن منظر كه «اهل خانه هاى مجاور» همسايه او هستند او مكلّف به رعايت حقوق همسايگان خود بوده و آنان صاحبان حق همسايگى خواهند بود.
+
اما اگر حیثیات متفاوت باشد در آن صورت، هم محق بودن و هم مکلّف بودن یک فرد نسبت به یک متعلّق ممکن خواهد بود. براى مثال، یک فرد در یک محله نسبت به همسایگان خود هم مکلّف است و هم محق، اما به دلیل آنکه این دو با هم، از یک منظر ممکن نیست، حیثیات آن حق و تکلیف متفاوت خواهد بود. بنابراین، از آن حیث که او «همسایه خانه هاى مجاور» است، داراى حق همسایگى بوده و همسایه هایش مکلّف به رعایت حقوق همسایگى درباره او هستند، و از آن منظر که «اهل خانه هاى مجاور» همسایه او هستند او مکلّف به رعایت حقوق همسایگان خود بوده و آنان صاحبان حق همسایگى خواهند بود.
البته حيثيات انواع گوناگونى دارد و به راحتى مى توان نمونه هاى ديگرى از حيثيات متفاوت را برشمرد كه جمع حق و تكليف در آن مصداق داشته باشد. آقاىكاتوزيان در ادامه عبارت خود، با ذكر يك نمونه، جمع شدن حق و تكليف در يك فرد را امكان پذير مى داند:
+
البته حیثیات انواع گوناگونى دارد و به راحتى مى توان نمونه هاى دیگرى از حیثیات متفاوت را برشمرد که جمع حق و تکلیف در آن مصداق داشته باشد. آقاىکاتوزیان در ادامه عبارت خود، با ذکر یک نمونه، جمع شدن حق و تکلیف در یک فرد را امکان پذیر مى داند:
با وجود اين، گاه موقعيت شخص، آميزه اى از حق و تكليف است; حق از آن جهت كه مى توان آن را مطالبه كرد و تكليف از آن رو كه قابل واگذارى واسقاط نيست; مانند حضانت (نگه دارى) كودك كه حق و تكليف پدر و مادر است.<ref>ناصر كاتوزيان، مقدمه علم حقوق، تهران، سهامى انتشار، ۱۳۷۸، ص ۲۵۰.</ref>
+
با وجود این، گاه موقعیت شخص، آمیزه اى از حق و تکلیف است; حق از آن جهت که مى توان آن را مطالبه کرد و تکلیف از آن رو که قابل واگذارى واسقاط نیست; مانند حضانت (نگه دارى) کودک که حق و تکلیف پدر و مادر است.<ref>ناصر کاتوزیان، مقدمه علم حقوق، تهران، سهامى انتشار، ۱۳۷۸، ص ۲۵۰.</ref>
بنابراين، وجود هر تكليفى كه بر ذمّه فردى بار شده است از وجود حقى حكايت مى كند كه موجد و منشأ آن تكليف بوده است و نيز وجود هر حقّى نشان از آن است كه تكليفى به واسطه آن حق بر عهده شخص ديگرى آمده و عمل به آن تكليف ضامن احقاق آن حق خواهد بود. براى بازگشت تكاليف به حقوق، مفهوم ديگرى نيز مى توان بيان كرد. به عبارت ديگر، از انجام تكاليف نه تنها مى توان احقاق حقوق ديگران را تضمين كرد بلكه مى توان آن را در بسيارى از موارد و مصاديق، حقوق خود مكلّف نيز برشمرد و اين معنا يا با واسطه و يا بىواسطه محققّ مى شود. براى مثال، رعايت قوانين راهنمايى و رانندگى اگرچه در ظاهر بر همه شهروندان تكليف است و آنان مكلّف و موظّف به رعايت آن هستند، اما منفعت اين كار مشمول همه شهروندان گرديده و در راستاى احقاق حقوق آنان است; زيرا حق همه شهروندان برخوردارى از امنيت و سلامت ترافيكى در شهر است. پس كسى كه به رعايت قوانين راهنمايى و رانندگى پايبند است، به فرهنگ سازى در اين خصوص كمك كرده و در نهايت، نفع عمل او به خود او باز مى گردد و احقاق حق خود او را تضمين مى كند.
+
بنابراین، وجود هر تکلیفى که بر ذمّه فردى بار شده است از وجود حقى حکایت مى کند که موجد و منشأ آن تکلیف بوده است و نیز وجود هر حقّى نشان از آن است که تکلیفى به واسطه آن حق بر عهده شخص دیگرى آمده و عمل به آن تکلیف ضامن احقاق آن حق خواهد بود. براى بازگشت تکالیف به حقوق، مفهوم دیگرى نیز مى توان بیان کرد. به عبارت دیگر، از انجام تکالیف نه تنها مى توان احقاق حقوق دیگران را تضمین کرد بلکه مى توان آن را در بسیارى از موارد و مصادیق، حقوق خود مکلّف نیز برشمرد و این معنا یا با واسطه و یا بىواسطه محققّ مى شود. براى مثال، رعایت قوانین راهنمایى و رانندگى اگرچه در ظاهر بر همه شهروندان تکلیف است و آنان مکلّف و موظّف به رعایت آن هستند، اما منفعت این کار مشمول همه شهروندان گردیده و در راستاى احقاق حقوق آنان است; زیرا حق همه شهروندان برخوردارى از امنیت و سلامت ترافیکى در شهر است. پس کسى که به رعایت قوانین راهنمایى و رانندگى پایبند است، به فرهنگ سازى در این خصوص کمک کرده و در نهایت، نفع عمل او به خود او باز مى گردد و احقاق حق خود او را تضمین مى کند.
همچنين در خصوص فريضه «امر به معروف و نهى از منكر» در بدو امر به نظر مى رسد تكليفى است كه از سوى شارع مقدّس بر عهده همه مؤمنان و مسلمانان نهاده شده است، اما در واقع، انجام اين تكليف به احقاق حق مكلّفان مبنى بر بهره مندى از جامعه اى سالم كه در آن ارزش هاى اخلاقى حاكم است باز مى گردد. پس در واقع، انجام تكليف از سوى آنان همان حق آنان است كه احيا مى گردد.
+
همچنین در خصوص فریضه «امر به معروف و نهى از منکر» در بدو امر به نظر مى رسد تکلیفى است که از سوى شارع مقدّس بر عهده همه مؤمنان و مسلمانان نهاده شده است، اما در واقع، انجام این تکلیف به احقاق حق مکلّفان مبنى بر بهره مندى از جامعه اى سالم که در آن ارزش هاى اخلاقى حاکم است باز مى گردد. پس در واقع، انجام تکلیف از سوى آنان همان حق آنان است که احیا مى گردد. [[ایمان به خدا]] و تصدیق او و تسلیم در برابر دین و پیامبرش نیز اگرچه به عنوان تکلیفى اساسى و مهم براى بشر به شمار مى رود، اما علاوه بر آنکه ضامن اداى حق خداوند بر بندگان (اداى حق اطاعت خدا) است، انسان ها را نیز به سعادت و رستگارى و قرب الهى رهنمون مى سازد; سعادتى که هر انسانى حق دارد در سایه سعى و تلاش خود به آن نایل شود و از سوء عاقبت خود در قیامت رهایى یابد.
ايمان به خدا و تصديق او و تسليم در برابر دين و پيامبرش نيز اگرچه به عنوان تكليفى اساسى و مهم براى بشر به شمار مى رود، اما علاوه بر آنكه ضامن اداى حق خداوند بر بندگان (اداى حق اطاعت خدا) است، انسان ها را نيز به سعادت و رستگارى و قرب الهى رهنمون مى سازد; سعادتى كه هر انسانى حق دارد در سايه سعى و تلاش خود به آن نايل شود و از سوء عاقبت خود در قيامت رهايى يابد.
+
این مهم از نگاه بسیارى از اندیشمندان دین پژوه مخفى نمانده است و آنان به تناسب مباحث خود، مطالبى را در این خصوص بیان داشته اند. آیة اللّه جوادى آملى معتقد است احکام و حقوق، هر یک بنا به نظر گاهى خاص به دیگرى رجوع مى کند. به عبارت دیگر، حقوق از یک نظر به احکام الهى بازگشت داشته، از نظرگاه دیگر احکام به حقوق باز مى گردد. وى درباره بازگشت احکام به حقوق مى نویسد:
اين مهم از نگاه بسيارى از انديشمندان دين پژوه مخفى نمانده است و آنان به تناسب مباحث خود، مطالبى را در اين خصوص بيان داشته اند. آية اللّه جوادى آملى معتقد است احكام و حقوق، هر يك بنا به نظر گاهى خاص به ديگرى رجوع مى كند. به عبارت ديگر، حقوق از يك نظر به احكام الهى بازگشت داشته، از نظرگاه ديگر احكام به حقوق باز مى گردد. وى درباره بازگشت احكام به حقوق مى نويسد:
+
بازگشت احکام به حقوق به این معنى است که خداوند براى آنکه بشر را به کمال برساند احکامى را بر او واجب کرده است. پس روح این احکام همان حق کمال یابى انسان است.<ref>عبداللّه جوادى آملى، فلسفه دین، قم،اسراء،۱۳۸۰،ص۷۶و۷۷.</ref>
بازگشت احكام به حقوق به اين معنى است كه خداوند براى آنكه بشر را به كمال برساند احكامى را بر او واجب كرده است. پس روح اين احكام همان حق كمال يابى انسان است.<ref>عبداللّه جوادى آملى، فلسفه دين، قم،اسراء،۱۳۸۰،ص۷۶و۷۷.</ref>
+
ایشان در جاى دیگر تصریح مى کند:
ايشان در جاى ديگر تصريح مى كند:
+
همه تکالیف به حقوق برمى گردد; یعنى اگر کسى به تکلیف خویش عمل نکرد، «حق» خود را تضییع کرده است... پس اگر ترک تکلیف منجر به تضییع حقوق شخصى دیگرى مى شد، ممکن بود بگوییم تکلیف بار دیگرى است بر دوش مکلّف، اما وقتى ترک تکلیف منجر به تضییع حقوق فرد شود، نشان مى دهد که تکالیف، راه استیفاى حقوقند.<ref>همو، «حق و تکلیف»، مجله حکومت اسلامى، ش ۲۹ (پاییز ۱۳۸۲)، ص ۵۴ / ص ۵۵.</ref>
همه تكاليف به حقوق برمى گردد; يعنى اگر كسى به تكليف خويش عمل نكرد، «حق» خود را تضييع كرده است... پس اگر ترك تكليف منجر به تضييع حقوق شخصى ديگرى مى شد، ممكن بود بگوييم تكليف بار ديگرى است بر دوش مكلّف، اما وقتى ترك تكليف منجر به تضييع حقوق فرد شود، نشان مى دهد كه تكاليف، راه استيفاى حقوقند.<ref>همو، «حق و تكليف»، مجله حكومت اسلامى، ش ۲۹ (پاييز ۱۳۸۲)، ص ۵۴ / ص ۵۵.</ref>
+
خیال مى کنند تکلیف دینى بشر، بار زایدى است که وى براى دیگرى به دوش مى کشد و حال آنکه حقیقت امر این گونه نیست; بشر دین مدار، بار زایدى بر دوش نمى کشد، بلکه بار خود را به دوش دارد تا به حق خود دست یابد.<ref>همو، «حق و تکلیف»، مجله حکومت اسلامى، ش ۲۹ (پاییز ۱۳۸۲)، ص ۵۴ / ص ۵۵.</ref>
خيال مى كنند تكليف دينى بشر، بار زايدى است كه وى براى ديگرى به دوش مى كشد و حال آنكه حقيقت امر اين گونه نيست; بشر دين مدار، بار زايدى بر دوش نمى كشد، بلكه بار خود را به دوش دارد تا به حق خود دست يابد.<ref>همو، «حق و تكليف»، مجله حكومت اسلامى، ش ۲۹ (پاييز ۱۳۸۲)، ص ۵۴ / ص ۵۵.</ref>
+
یکى از نویسندگان نیز ضمن آنکه لذّت بردن از زندگى را حق انسان مى داند، معتقد است هیچ گاه زندگى مادّى در دنیا خالى از رنج و سختى نیست و ساختار طبیعت به گونه اى است که همواره تلخ و شیرین با هم بوده و زندگى بدون تلخى و سختى در دنیا براى احدى محقّق نگردیده است. وى همچنین بر این باور است که برخى از تلخى ها و ناکامى هاى دنیا قابل رفع نیست و از این رو، گاهى زندگى به خاطر تلخى زیاد و یا به واسطه خوشى هاى بسیار، مفهوم حقیقى اش را براى صاحبش از دست مى دهد. در این میان، دین و شریعت که متشکل از مجموعه اى از احکام، عقاید و اخلاقیات است، مى تواند به زندگى بشر معنى و مفهوم بخشیده، حتى سختى ها را نیز از نظر افراد به شیرینى تبدیل نماید. وى همچنین معتقد است: دین، یا به عبارت صحیح تر، دین دارى و اعتقاد داشتن به آموزه هاى دین و عمل به تعالیم آن، که همان تبعیت و اطاعت از خداست، مى تواند انسان را در دست یابى به حق لذت بردن از زندگى اش یارى رساند. بنابراین، دین به صرف محدود کردن برخى آزادى هاى انسان نه تنها با حقوق انسان منافات ندارد، بلکه همسو با حقوق او و در راستاى احقاق آن حقوق خواهد بود.<ref> ر.ک. مصطفى ملکیان، اقتراح درباره «انتظار بشر از دین»، مجله نقد و نظر، ش ۲ (۱۳۷۵)، سال دوم، ص ۳۴ و ۳۵.</ref>
يكى از نويسندگان نيز ضمن آنكه لذّت بردن از زندگى را حق انسان مى داند، معتقد است هيچ گاه زندگى مادّى در دنيا خالى از رنج و سختى نيست و ساختار طبيعت به گونه اى است كه همواره تلخ و شيرين با هم بوده و زندگى بدون تلخى و سختى در دنيا براى احدى محقّق نگرديده است. وى همچنين بر اين باور است كه برخى از تلخى ها و ناكامى هاى دنيا قابل رفع نيست و از اين رو، گاهى زندگى به خاطر تلخى زياد و يا به واسطه خوشى هاى بسيار، مفهوم حقيقى اش را براى صاحبش از دست مى دهد. در اين ميان، دين و شريعت كه متشكل از مجموعه اى از احكام، عقايد و اخلاقيات است، مى تواند به زندگى بشر معنى و مفهوم بخشيده، حتى سختى ها را نيز از نظر افراد به شيرينى تبديل نمايد. وى همچنين معتقد است: دين، يا به عبارت صحيح تر، دين دارى و اعتقاد داشتن به آموزه هاى دين و عمل به تعاليم آن، كه همان تبعيت و اطاعت از خداست، مى تواند انسان را در دست يابى به حق لذت بردن از زندگى اش يارى رساند. بنابراين، دين به صرف محدود كردن برخى آزادى هاى انسان نه تنها با حقوق انسان منافات ندارد، بلكه همسو با حقوق او و در راستاى احقاق آن حقوق خواهد بود.<ref> ر.ك. مصطفى ملكيان، اقتراح درباره «انتظار بشر از دين»، مجله نقد و نظر، ش ۲ (۱۳۷۵)، سال دوم، ص ۳۴ و ۳۵.</ref>
+
  
==تكليف، نشانه شايستگى ==
+
==تکلیف، نشانه شایستگى ==
اغلب تكاليف از شايستگى مكلّف حكايت كرده، بر قابليت و توانمندى و صلاحيت او دلالت مى كند. برخى از تكاليف از سوى موجودى حكيم و خردمند وضع نشده است و منشأ آن حق، صاحب حق نيست. اين تكاليف به ظاهر صورت تكليف دارد و در واقع، تحميل است نه تكليف. بسيارى از امور كه از ناحيه صاحبان قدرت و غلبه، بر ديگران فرض مى شود از اين قبيل است. اما تكاليفى كه از حقوق ناشى مى شود تقريباً همگى پيش از هر وضع تكليف توسط واضع آن، شايستگى مكلّف آن احراز مى گردد; زيرا «تكليف» در واقع نوعى واگذارى مسئوليت است، و واگذارى مسئوليت اگر از ناحيه شخصى حكيم صورت پذيرد هرگز بدون احراز شايستگى فردى كه قرار است مكلّف به انجام آن شود واقع نخواهد شد. همچنين اگر تكليف به شخصى محوّل شود در حالى كه او شايستگى انجام آن تكليف را دارا نباشد، كسى كه انجام آن تكليف را به مكلّف غير صالح واگذار نموده است پيش از همه تقبيح خواهد شد; زيرا بدون احراز شايستگى، مسئوليت را اعطا كرده است. پس ظاهر اين است كه به هر ميزان، شايستگى بيشتر باشد، قابليت پذيرش مسئوليت هاى بزرگ تر، مهم تر و سنگين تر بيشتر خواهد بود. بدين روى، از يك سو، هرگاه مسئوليت هاى مهم تر و سنگين تر به فردى محوّل شود نشان از آن است كه اعطاكننده مسئوليت، او را بيش از ديگران داراى شايستگى دانسته است. اين خود نوعى اعلان به شايستگى است كه در واقع، تكريم و ارج نهادن به مكلّف از آن استنباط مى شود. از سويى ديگر، كسى كه بيشتر مسئوليت پذيرفته و مسئوليت هاى مهم تر و بزرگ تر را بر عهده گرفته است، شايستگى خود را بيش از ديگران نمايان ساخته و قابليت هاى خود را بيشتر به منصه ظهور رسانده است. در مقابل، اگر از سوى مقامى متعالى، به كسى مسئوليتى محوّل نشود و تكاليفى واگذار نگردد، هيچ كس اين رفتار را نشانه تكريم و ارج نهادن به او نمى داند و همگان گمان مى برند كه آن مقام والا نسبت به آن شخص اعتماد لازم را نداشته و يا شايستگى و قابليت پذيرش مسئوليت را در او نديده است. يقيناً به همين دليل است كه شرع مقدّس برخوردارى از عقل و رسيدن به سن بلوغ را ـ كه زمان بلوغ عقلى نيز هست ـ شرط اوليه متوجه شدن تكاليف شرعى مى داند. حاكمان كاردان نيز تا شايستگى فردى را احراز نكنند به او مسئوليتى واگذار نمى كنند و آنگاه كه فردى را به مقامى منصوب مى كنند در واقع، ضمن مكلّف ساختن او به تكاليفى جديد، او را شايسته انجام آن تكاليف ديده و اكرامش نموده اند. همچنين والدين، هيچ گاه فرزندان خردسال خويش را كه فاقد توانمندى عقلى و جسمى كافى مى باشند به انجام امور مهم نمى گمارند و كارهاى بزرگ را از آنها نمى خواهند. بديهى است واگذار نكردن انجام كارهاى مهم به آنها، نشانِ تكريم آنها نيست، بلكه حاكى از فقدان شايستگى لازم در آنان است. پس در واقع، اعطاى مسئوليت و يا متوجه شدن تكاليف جديد نشانه تكريم و بزرگداشت است. به همين دليل، بيشتر انسان ها مسئوليت هاى گوناگون را حتى اگر بهره هاى مادّى و موقعيتى در اجتماع نداشته باشد با آغوش باز مى پذيرند و به آن افتخار نيز مى كنند و با اينكه پذيرش مسئوليت، تكاليف جديدى را به دنبال دارد، هيچ گونه احساس توهين يا تحقيرى به آنان دست نمى دهد.
+
اغلب تکالیف از شایستگى مکلّف حکایت کرده، بر قابلیت و توانمندى و صلاحیت او دلالت مى کند. برخى از تکالیف از سوى موجودى حکیم و خردمند وضع نشده است و منشأ آن حق، صاحب حق نیست. این تکالیف به ظاهر صورت تکلیف دارد و در واقع، تحمیل است نه تکلیف. بسیارى از امور که از ناحیه صاحبان قدرت و غلبه، بر دیگران فرض مى شود از این قبیل است. اما تکالیفى که از حقوق ناشى مى شود تقریباً همگى پیش از هر وضع تکلیف توسط واضع آن، شایستگى مکلّف آن احراز مى گردد; زیرا «تکلیف» در واقع نوعى واگذارى مسئولیت است، و واگذارى مسئولیت اگر از ناحیه شخصى حکیم صورت پذیرد هرگز بدون احراز شایستگى فردى که قرار است مکلّف به انجام آن شود واقع نخواهد شد. همچنین اگر تکلیف به شخصى محوّل شود در حالى که او شایستگى انجام آن تکلیف را دارا نباشد، کسى که انجام آن تکلیف را به مکلّف غیر صالح واگذار نموده است پیش از همه تقبیح خواهد شد; زیرا بدون احراز شایستگى، مسئولیت را اعطا کرده است. پس ظاهر این است که به هر میزان، شایستگى بیشتر باشد، قابلیت پذیرش مسئولیت هاى بزرگ تر، مهم تر و سنگین تر بیشتر خواهد بود. بدین روى، از یک سو، هرگاه مسئولیت هاى مهم تر و سنگین تر به فردى محوّل شود نشان از آن است که اعطاکننده مسئولیت، او را بیش از دیگران داراى شایستگى دانسته است. این خود نوعى اعلان به شایستگى است که در واقع، تکریم و ارج نهادن به مکلّف از آن استنباط مى شود. از سویى دیگر، کسى که بیشتر مسئولیت پذیرفته و مسئولیت هاى مهم تر و بزرگ تر را بر عهده گرفته است، شایستگى خود را بیش از دیگران نمایان ساخته و قابلیت هاى خود را بیشتر به منصه ظهور رسانده است. در مقابل، اگر از سوى مقامى متعالى، به کسى مسئولیتى محوّل نشود و تکالیفى واگذار نگردد، هیچ کس این رفتار را نشانه تکریم و ارج نهادن به او نمى داند و همگان گمان مى برند که آن مقام والا نسبت به آن شخص اعتماد لازم را نداشته و یا شایستگى و قابلیت پذیرش مسئولیت را در او ندیده است. یقیناً به همین دلیل است که شرع مقدّس برخوردارى از عقل و رسیدن به سن بلوغ را ـ که زمان بلوغ عقلى نیز هست ـ شرط اولیه متوجه شدن تکالیف شرعى مى داند. حاکمان کاردان نیز تا شایستگى فردى را احراز نکنند به او مسئولیتى واگذار نمى کنند و آنگاه که فردى را به مقامى منصوب مى کنند در واقع، ضمن مکلّف ساختن او به تکالیفى جدید، او را شایسته انجام آن تکالیف دیده و اکرامش نموده اند. همچنین والدین، هیچ گاه فرزندان خردسال خویش را که فاقد توانمندى عقلى و جسمى کافى مى باشند به انجام امور مهم نمى گمارند و کارهاى بزرگ را از آنها نمى خواهند. بدیهى است واگذار نکردن انجام کارهاى مهم به آنها، نشانِ تکریم آنها نیست، بلکه حاکى از فقدان شایستگى لازم در آنان است. پس در واقع، اعطاى مسئولیت و یا متوجه شدن تکالیف جدید نشانه تکریم و بزرگداشت است. به همین دلیل، بیشتر انسان ها مسئولیت هاى گوناگون را حتى اگر بهره هاى مادّى و موقعیتى در اجتماع نداشته باشد با آغوش باز مى پذیرند و به آن افتخار نیز مى کنند و با اینکه پذیرش مسئولیت، تکالیف جدیدى را به دنبال دارد، هیچ گونه احساس توهین یا تحقیرى به آنان دست نمى دهد.
در خصوص تكاليف الهى كه از ناحيه شريعت متوجه انسان مى شود، از دو منظر مى توان انسان را مكلّف دانست و تكليف را مساوى با تكريم او به شمار آورد و يا دست كم آن تكاليف را به معناى توهين به او قلمداد نكرد:
+
در خصوص تکالیف الهى که از ناحیه شریعت متوجه انسان مى شود، از دو منظر مى توان انسان را مکلّف دانست و تکلیف را مساوى با تکریم او به شمار آورد و یا دست کم آن تکالیف را به معناى توهین به او قلمداد نکرد:
الف) بر اساس منظر نخست، انسان را در اين دنيا بايد به عنوان موجودى قلمداد كرد كه از طرف خداوند مسئوليت جانشينى خدا در زمين بر عهده اش نهاده شده. (وَ إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً قَالُواْ أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاء وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ)(بقره: ۳۰); و هنگامى كه پروردگارت به فرشتگان فرمود: من در روى زمين جانشينى قرار خواهم داد، آنان گفتند: آيا كسى را در آن قرار مى دهى كه در آنجا فساد به پا كرده و خون ها مى ريزد و حال آنكه ما به تسبيح و حمد تو مشغوليم و تو را تقديس مى كنيم؟ [پروردگارت] فرمود: من به امورى آگاهم كه شما از آن آگاه نيستيد.
+
الف) بر اساس منظر نخست، انسان را در این دنیا باید به عنوان موجودى قلمداد کرد که از طرف خداوند مسئولیت جانشینى خدا در زمین بر عهده اش نهاده شده. (وَ إِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلاَئِکَةِ إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً قَالُواْ أَتَجْعَلُ فِیهَا مَن یُفْسِدُ فِیهَا وَیَسْفِکُ الدِّمَاء وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَنُقَدِّسُ لَکَ قَالَ إِنِّی أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ)(بقره: ۳۰); و هنگامى که پروردگارت به فرشتگان فرمود: من در روى زمین جانشینى قرار خواهم داد، آنان گفتند: آیا کسى را در آن قرار مى دهى که در آنجا فساد به پا کرده و خون ها مى ریزد و حال آنکه ما به تسبیح و حمد تو مشغولیم و تو را تقدیس مى کنیم؟ [پروردگارت] فرمود: من به امورى آگاهم که شما از آن آگاه نیستید.
بنابراين، اگر دنيا مكانى باشد كه انسان در آنجا جانشين و يا نماينده خداست، تكاليف ناشى از دين همان تكاليفى است كه در راستاى مسئوليتش به او محول گرديده است. در اين صورت، اعطاى مسئوليت دقيقاً مساوى با لياقت و تصريح به شايستگى اوست نه به معناى توهين و تحقير او و مساوق با سلب آزادى از او. پيروى از اين سيره مغفول آدميان نبوده و در مرحله گفتار آن را مورد تأييد قرار داده اند. فرمانروايان و حاكمان نيز اغلب براى انتصاب افراد به مسئوليت هاى مختلف، ابتدا صلاحيت آنان را احراز مى كنند و سپس آنها را منصوب مى نمايند. اميرالمؤمنين على(عليه السلام)زمانى كه مالك اشتر را به ولايت مصر گماشت، در نامه معروفش كه «منشور حكومت در اسلام» نيز خوانده مى شود، بيش از هر چيز وى را به وظايف و تكاليفش آشنا كرده، به او سفارش مى كند كه آنها را به نحو احسن انجام دهد. اين توصيه ها و يا به عبارت ديگر تكاليف جديد، نه تنها توهين به مالك نيست، بلكه نشان از آن است كه مالك اشترشايستگى انجام آن تكاليف را داشته و امام به اندازه كافى به او اعتماد داشته كه چنين منصب خطيرى را بر عهده او نهاده است. از اين رو، اگر انسان را موجودى بدانيم كه خدا به او مسئوليت داده و مقام جانشينى خود را در روى زمين به او واگذار نموده است، هرگز نبايد تكاليف الهى را توهين به او قلمداد نماييم، بلكه بايد آن را مغتنم شمرده و از آن فرصت، كمال بهره را ببريم. بنابراين، اطاعت از خداوند، مهم ترين امرى است كه انسان در دنيا بايد به آن اهتمام ورزد و از انجام آن احساس سرشكستگى ننمايد، آن گونه كه انبيا و اولياى الهى به آن بيش از هر چيزى اهميت مى دادند و هيچ امرى را بر اطاعت از خدا و جلب رضايت او مقدم نمى داشتند.
+
بنابراین، اگر دنیا مکانى باشد که انسان در آنجا جانشین و یا نماینده خداست، تکالیف ناشى از دین همان تکالیفى است که در راستاى مسئولیتش به او محول گردیده است. در این صورت، اعطاى مسئولیت دقیقاً مساوى با لیاقت و تصریح به شایستگى اوست نه به معناى توهین و تحقیر او و مساوق با سلب آزادى از او. پیروى از این سیره مغفول آدمیان نبوده و در مرحله گفتار آن را مورد تأیید قرار داده اند. فرمانروایان و حاکمان نیز اغلب براى انتصاب افراد به مسئولیت هاى مختلف، ابتدا صلاحیت آنان را احراز مى کنند و سپس آنها را منصوب مى نمایند. امیرالمؤمنین على(علیه السلام)زمانى که مالک اشتر را به ولایت مصر گماشت، در نامه معروفش که «منشور حکومت در اسلام» نیز خوانده مى شود، بیش از هر چیز وى را به وظایف و تکالیفش آشنا کرده، به او سفارش مى کند که آنها را به نحو احسن انجام دهد. این توصیه ها و یا به عبارت دیگر تکالیف جدید، نه تنها توهین به مالک نیست، بلکه نشان از آن است که مالک اشترشایستگى انجام آن تکالیف را داشته و امام به اندازه کافى به او اعتماد داشته که چنین منصب خطیرى را بر عهده او نهاده است. از این رو، اگر انسان را موجودى بدانیم که خدا به او مسئولیت داده و مقام جانشینى خود را در روى زمین به او واگذار نموده است، هرگز نباید تکالیف الهى را توهین به او قلمداد نماییم، بلکه باید آن را مغتنم شمرده و از آن فرصت، کمال بهره را ببریم. بنابراین، اطاعت از خداوند، مهم ترین امرى است که انسان در دنیا باید به آن اهتمام ورزد و از انجام آن احساس سرشکستگى ننماید، آن گونه که انبیا و اولیاى الهى به آن بیش از هر چیزى اهمیت مى دادند و هیچ امرى را بر [[اطاعت از خدا]] و جلب رضایت او مقدم نمى داشتند.
ب) از منظر دوم، انسان را مى توان به عنوان دانش آموزى تصور كرد كه دنيا براى او كلاس درس و محلى براى گذراندن پلكان ترقى است. انسان به دنيا آمده است تا با پيمودن مراحل تكامل به درجات عاليه انسانى نايل شده، از ملائك نيز پيشى بگيرد. از اين رو، لازمه تحصيل و تعليم، انجام تكاليف و تمرين ها و رياضت هاى آن است. پس همان گونه كه هيچ كس تكاليف مدرسه را كه براى رشد و تعليم و تربيت دانش آموزان مقرّر مى شود توهين به آنان نمى داند، تكاليف الهى را نيز كه در راستاى دست يابى انسان به كمال حقيقى است نبايد توهين به او به شمار آورد.
+
ب) از منظر دوم، انسان را مى توان به عنوان دانش آموزى تصور کرد که دنیا براى او کلاس درس و محلى براى گذراندن پلکان ترقى است. انسان به دنیا آمده است تا با پیمودن مراحل تکامل به درجات عالیه انسانى نایل شده، از ملائک نیز پیشى بگیرد. از این رو، لازمه تحصیل و تعلیم، انجام تکالیف و تمرین ها و ریاضت هاى آن است. پس همان گونه که هیچ کس تکالیف مدرسه را که براى رشد و تعلیم و تربیت دانش آموزان مقرّر مى شود توهین به آنان نمى داند، تکالیف الهى را نیز که در راستاى دست یابى انسان به کمال حقیقى است نباید توهین به او به شمار آورد.
قرآن كريم براى اينكه انسانى مكلّف به انجام تكاليف شرعى شود، «عقل» و «اختيار» را به عنوان دو پيش شرط اصلى و اساسى فرض دانسته است و به آن تصريح كرده است; شرايطى كه بدون هر يك از آن دو شايستگى لازم كه به واسطه آن بتوان فردى را به انجام تكليف شرع مكلّف دانست هرگز محقق نخواهد شد: (إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن نُّطْفَة أَمْشَاج نَّبْتَلِيهِ فَجَعَلْنَاهُ سَمِيعاً بَصِيراً إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً)(انسان: ۲ و ۳); ما انسان را از نطفه اى مختلط آفريديم و او را مى آزماييم. بدين روى، او را شنوا و بينا قرار داديم. ما راه هدايت را به او نمايانديم ـ پس او آزاد و مختار است ـ كه يا شاكر و سپاسگزار باشد و يا كفر ورزد و ناسپاسى كند.
+
قرآن کریم براى اینکه انسانى مکلّف به انجام تکالیف شرعى شود، «عقل» و «اختیار» را به عنوان دو پیش شرط اصلى و اساسى فرض دانسته است و به آن تصریح کرده است; شرایطى که بدون هر یک از آن دو شایستگى لازم که به واسطه آن بتوان فردى را به انجام تکلیف شرع مکلّف دانست هرگز محقق نخواهد شد: (إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن نُّطْفَة أَمْشَاج نَّبْتَلِیهِ فَجَعَلْنَاهُ سَمِیعاً بَصِیراً إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِراً وَ إِمَّا کَفُوراً)(انسان: ۲ و ۳); ما انسان را از نطفه اى مختلط آفریدیم و او را مى آزماییم. بدین روى، او را شنوا و بینا قرار دادیم. ما راه هدایت را به او نمایاندیم ـ پس او آزاد و مختار است ـ که یا شاکر و سپاسگزار باشد و یا کفر ورزد و ناسپاسى کند.
در مورد پيش شرط اول، اين آيه شريفه متذكر آن است كه انسان داراى درك و فهم بوده، شنوايى و بينايى او كاملا با آن قوايى كه در حيوانات قرار داده شده متفاوت است; يعنى آدمى همچون حيوانات نيست كه راهى جز پيروى از غرايز نداشته باشد. انسان داراى عقل و تدبير و اختيار آزادى است، و بينايى و شنوايى او همراه درك و فهم بوده، قوه تحليل امور و تشخيص خوب از بد را دارد و نيز آزادى عمل به او اعطا شده است. در نهاد آدمى دو نوع گرايش زمينى و آسمانى قرار داده شده و هر يك از اين دو نوع گرايش او را به سوى خود فرا مى خواند. برخوردارى از درك و فهم و نيز بهره مندى از اختيار و آزادى از پيش نيازهاى تكليف است كه خداوند آنها را به انسان عطا كرده است. بنابراين، لازمه تكليف، داشتن ابزار كسب آگاهى و شناخت است كه آيه مزبور با عبارت (فَجَعَلْنَاهُ سَمِيعاً بَصِيراً)به آن تصريح كرده است. شنوايى و بينايى ابزارهاى كسب آگاهى است كه بدون آن دو هيچ گونه معرفت قابل توجّهى را نمى توان به دست آورد.
+
در مورد پیش شرط اول، این آیه شریفه متذکر آن است که انسان داراى درک و فهم بوده، شنوایى و بینایى او کاملا با آن قوایى که در حیوانات قرار داده شده متفاوت است; یعنى آدمى همچون حیوانات نیست که راهى جز پیروى از غرایز نداشته باشد. انسان داراى عقل و تدبیر و اختیار آزادى است، و بینایى و شنوایى او همراه درک و فهم بوده، قوه تحلیل امور و تشخیص خوب از بد را دارد و نیز آزادى عمل به او اعطا شده است. در نهاد آدمى دو نوع گرایش زمینى و آسمانى قرار داده شده و هر یک از این دو نوع گرایش او را به سوى خود فرا مى خواند. برخوردارى از درک و فهم و نیز بهره مندى از اختیار و آزادى از پیش نیازهاى تکلیف است که خداوند آنها را به انسان عطا کرده است. بنابراین، لازمه تکلیف، داشتن ابزار کسب آگاهى و شناخت است که آیه مزبور با عبارت (فَجَعَلْنَاهُ سَمِیعاً بَصِیراً)به آن تصریح کرده است. شنوایى و بینایى ابزارهاى کسب آگاهى است که بدون آن دو هیچ گونه معرفت قابل توجّهى را نمى توان به دست آورد.
پيش شرط دوم، برخوردارى از آزادى عمل و اختيار است كه آيه شريفه با عبارت (إِمَّا شَاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً)آن را تأييد مى كند. بر اساس اين آيه و آيات ديگر، اختيار شكرگزارى نعمت هاى الهى و خارج نشدن از مسير هدايت و بندگى، و يا كفر ورزيدن و سرباز زدن از اطاعت پروردگار به انسان اعطا شده و مسئوليت انتخاب آن نيز بر عهده او نهاده شده است.
+
پیش شرط دوم، برخوردارى از آزادى عمل و اختیار است که آیه شریفه با عبارت (إِمَّا شَاکِراً وَ إِمَّا کَفُوراً)آن را تأیید مى کند. بر اساس این آیه و آیات دیگر، اختیار شکرگزارى نعمت هاى الهى و خارج نشدن از مسیر هدایت و بندگى، و یا کفر ورزیدن و سرباز زدن از اطاعت پروردگار به انسان اعطا شده و مسئولیت انتخاب آن نیز بر عهده او نهاده شده است.
اين آيه شريفه نمايانگر آن است كه مكلّف شدن به تكاليف الهى و پذيرش چنين مسئوليتى نياز به شرايطى دارد كه بدون آنها شايستگى لازم به دست نخواهد آمد. از اين رو، زمانى كه انسان خلقتى اين گونه يافت و ابزار تكليف را دارا شد، شايستگى تكاليف الهى را پيدا كرد و قابليت خليفه الهى يا جانشين خدا شدن در روى زمين را به دست آورد. آيه شريفه ذيل به خوبى ناظر به اين مطلب است: (إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَ حَمَلَهَا الْإِنسَانُ)(احزاب: ۷۲); ما امانت ـ تعهد و ولايت الهى ـ را بر آسمان ها و زمين و كوه ها عرضه داشتيم; آنها از پذيرفتن آن سربرتافتند و از آن ترسيدند، اما انسان آن را قبول كرد و بار آن را بر دوش خود پذيرا شد.
+
این آیه شریفه نمایانگر آن است که مکلّف شدن به تکالیف الهى و پذیرش چنین مسئولیتى نیاز به شرایطى دارد که بدون آنها شایستگى لازم به دست نخواهد آمد. از این رو، زمانى که انسان خلقتى این گونه یافت و ابزار تکلیف را دارا شد، شایستگى تکالیف الهى را پیدا کرد و قابلیت خلیفه الهى یا جانشین خدا شدن در روى زمین را به دست آورد. آیه شریفه ذیل به خوبى ناظر به این مطلب است: (إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَیْنَ أَن یَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَ حَمَلَهَا الْإِنسَانُ)(احزاب: ۷۲); ما امانت ـ تعهد و ولایت الهى ـ را بر آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه داشتیم; آنها از پذیرفتن آن سربرتافتند و از آن ترسیدند، اما انسان آن را قبول کرد و بار آن را بر دوش خود پذیرا شد.
در خصوص اين آيه، برخى از مفسّران مراد از بار امانت و پذيرش مسئوليت را، بار اطاعت و سنگينى انجام فرايض و تكاليف الهى دانسته اند. همچنين درباره عرضه بار امانت به آسمان ها و زمين گفته اند: خداوند هرگز اين امانت را در عالم اعيان بر آسمان ها و زمين و كوه ها عرضه نكرد، بلكه اين مطلب را مجازاً و بنابر شيوه بيان عرب آورده است كه مى گويند: «عرضت الحمل على البعير فابى ان يحمله، اين: وجدت البعير لايصلح للحمل و لاللعرض»; بار را بر شتر عرضه كردم و او از تحمل آن سرباز زد; يعنى شتر را چنان يافتم كه به درد حمل بار و عرضه كردن بار بر او نمى خورد و از توان او خارج است. پس زمين و آسمان و موجودات آن، چنان بودند كه خداوند صلاحيت و شايستگى واگذارى اين مسئوليت بزرگ را در آنها نديد; زيرا ابزار آن را در اختيار نداشتند. اما چون آن ابزار توسط خداوند به انسان اعطا شده بود آنگاه كه آن امانت را به او عرضه كرد، او آن را پذيرفت; زيرا هم ابزار آن را داشت و هم شايستگى اش را.<ref>محمّدبن احمدالانصارى القرطبى، تفسير قرطبى، بيروت، داراحياء التراث العربى، ج ۱۴، ص ۲۵۶.</ref>پس خداوند انسان را با توجه به بار امانت و مسئوليتى كه مى خواست به او محوّل نمايد سنجيد و او را در پذيرش اين مهم توانمند يافت; زيرا خود چنين توانمندى را به او عطا كرده بود و از ابتدا براى چنين امر مهمى او را آفريده بود.
+
در خصوص این آیه، برخى از مفسّران مراد از بار امانت و پذیرش مسئولیت را، بار اطاعت و سنگینى انجام فرایض و تکالیف الهى دانسته اند. همچنین درباره عرضه بار امانت به آسمان ها و زمین گفته اند: خداوند هرگز این امانت را در عالم اعیان بر آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه نکرد، بلکه این مطلب را مجازاً و بنابر شیوه بیان عرب آورده است که مى گویند: «عرضت الحمل على البعیر فابى ان یحمله، این: وجدت البعیر لایصلح للحمل و لاللعرض»; بار را بر شتر عرضه کردم و او از تحمل آن سرباز زد; یعنى شتر را چنان یافتم که به درد حمل بار و عرضه کردن بار بر او نمى خورد و از توان او خارج است. پس زمین و آسمان و موجودات آن، چنان بودند که خداوند صلاحیت و شایستگى واگذارى این مسئولیت بزرگ را در آنها ندید; زیرا ابزار آن را در اختیار نداشتند. اما چون آن ابزار توسط خداوند به انسان اعطا شده بود آنگاه که آن امانت را به او عرضه کرد، او آن را پذیرفت; زیرا هم ابزار آن را داشت و هم شایستگى اش را.<ref>محمّدبن احمدالانصارى القرطبى، تفسیر قرطبى، بیروت، داراحیاء التراث العربى، ج ۱۴، ص ۲۵۶.</ref>پس خداوند انسان را با توجه به بار امانت و مسئولیتى که مى خواست به او محوّل نماید سنجید و او را در پذیرش این مهم توانمند یافت; زیرا خود چنین توانمندى را به او عطا کرده بود و از ابتدا براى چنین امر مهمى او را آفریده بود.
  
== بازگشت منافع تكاليف الهى به مكلّفان ==
+
== بازگشت منافع تکالیف الهى به مکلّفان ==
به طور كلى، تكليف را مى توان از يك حيث، به سه دسته تقسيم نمود: قسم نخست تكاليفى است برخاسته از اغراض شخصى و سودجويى هاى فردى كه تكليف را بر ديگرى وضع مى كند. اين گونه تكاليف را مى توان تكاليف تحميلى ناميد. همان گونه كه گذشت، در اين نوع تكاليف از خواست و اراده مكلّف كارى ساخته نيست و او نمى تواند چيزى غير از آنچه بر او تكليف شده انجام دهد. در حقيقت، انجام تكاليف با قهر و غلبه از سوى تكليف كننده بر مكلّف تحميل شده است. اين نوع رفتار، كه قدرتى برتر بر انسان تحميل مى كند در واقع، تكليف نيست بلكه تحميل يا اكراه و اجبار است; زيرا جبر باعث مى شود كه فاعل، كار را از روى اختيار خود انجام ندهد و چون نمى توان او را مصدر فعل ناميد، از اين رو، اين نوع تحميل را نيز بايد تكليف گذاردن مسامحى بدانيم. فلسفه اين نوع احكام و تكاليف، غالباً رسيدن حاكم به منافع بيشتر است. به عبارت ديگر، در اين نوع تكليف، بنا بر آن نيست كه حقوق مكلّفان مراعات شود، بلكه تمام تلاش حاكم آن است كه بيشتر سود برده و كمتر به مكلّفان منفعت رساند، و تا آنجا كه ممكن است حقوق آنان را پايمال كرده، از اداى آن خوددارى كند. البته اگر حاكم بخشى از حقوق آنان را مى پردازد تنها از آن روست كه مانع خشم و طغيانشان شود و منافع خويش را به مخاطره نيندازد.
+
به طور کلى، تکلیف را مى توان از یک حیث، به سه دسته تقسیم نمود: قسم نخست تکالیفى است برخاسته از اغراض شخصى و سودجویى هاى فردى که تکلیف را بر دیگرى وضع مى کند. این گونه تکالیف را مى توان تکالیف تحمیلى نامید. همان گونه که گذشت، در این نوع تکالیف از خواست و اراده مکلّف کارى ساخته نیست و او نمى تواند چیزى غیر از آنچه بر او تکلیف شده انجام دهد. در حقیقت، انجام تکالیف با قهر و غلبه از سوى تکلیف کننده بر مکلّف تحمیل شده است. این نوع رفتار، که قدرتى برتر بر انسان تحمیل مى کند در واقع، تکلیف نیست بلکه تحمیل یا اکراه و اجبار است; زیرا جبر باعث مى شود که فاعل، کار را از روى اختیار خود انجام ندهد و چون نمى توان او را مصدر فعل نامید، از این رو، این نوع تحمیل را نیز باید تکلیف گذاردن مسامحى بدانیم. فلسفه این نوع احکام و تکالیف، غالباً رسیدن حاکم به منافع بیشتر است. به عبارت دیگر، در این نوع تکلیف، بنا بر آن نیست که حقوق مکلّفان مراعات شود، بلکه تمام تلاش حاکم آن است که بیشتر سود برده و کمتر به مکلّفان منفعت رساند، و تا آنجا که ممکن است حقوق آنان را پایمال کرده، از اداى آن خوددارى کند. البته اگر حاکم بخشى از حقوق آنان را مى پردازد تنها از آن روست که مانع خشم و طغیانشان شود و منافع خویش را به مخاطره نیندازد.
نوع دوم از تكاليف، تكاليف برخاسته از حكمت، عدل و انصاف است. اين نوع احكام از سوى حكومتى عدل گستر و يا انسانى عادل وضع مى شود كه در آن، سود طرفين بر اساس عدل و انصاف مورد توجه قرار گرفته و تأمين مى شود. تكاليف برخاسته از مشاغل موجود در جامعه را مى توان از اين نوع تكاليف دانست. در اين نوع مشاغل، كارفرما ضمن تلاش براى دست يابى به سود خود، حقوق كارگران را نيز بدون كم و كاست مى پردازد. نتيجه آنكه، در اين نوع تكاليف، هم كارفرما به عنوان محق به حقوق خويش مى رسد و هم به تبع انجام تكاليف از سوى مكلّفان حقوق آنان را مراعات مى نمايد; يعنى هر يك از طرفين هم مكلفند و هم محق، هم وظايفى دارند و هم منافعى مى برند.
+
نوع دوم از تکالیف، تکالیف برخاسته از حکمت، عدل و انصاف است. این نوع احکام از سوى حکومتى عدل گستر و یا انسانى عادل وضع مى شود که در آن، سود طرفین بر اساس عدل و انصاف مورد توجه قرار گرفته و تأمین مى شود. تکالیف برخاسته از مشاغل موجود در جامعه را مى توان از این نوع تکالیف دانست. در این نوع مشاغل، کارفرما ضمن تلاش براى دست یابى به سود خود، حقوق کارگران را نیز بدون کم و کاست مى پردازد. نتیجه آنکه، در این نوع تکالیف، هم کارفرما به عنوان محق به حقوق خویش مى رسد و هم به تبع انجام تکالیف از سوى مکلّفان حقوق آنان را مراعات مى نماید; یعنى هر یک از طرفین هم مکلفند و هم محق، هم وظایفى دارند و هم منافعى مى برند.
اما نوع سوم از تكاليف، تكاليفى است كه در آن تنها مصلحت و منفعت شخص مكلّف موردنظر است; يعنى حاكم يا ولى، احكامى را وضع مى كند و مردمان را به عمل به آنها مكلّف مى سازد. اين نوع تكاليف، اگرچه ممكن است ظاهرى آمرانه داشته و براى سرپيچى كنندگان از آن، كيفر سختى از سوى تكليف كننده در نظر گرفته شده باشد، اما در واقع، تماماً مصلحت و منفعت مكلّف را به دنبال دارد و به طور كلى، فلسفه وضع آن نفع رسانى به او بوده است. بنابراين، اگر احكام وضع شده در اين نوع تكاليف حكيمانه و از روى عقل و درايت وضع شده باشد بهترين نوع تكليف خواهد بود; زيرا از هر دو جهت منافعش نصيب مكلّفان مى شود و هيچ نفعى براى حاكم لحاظ نشده است. براى مثال، پدرى كه سرمايه اى را در اختيار فرزندش مى گذارد تا به كار كسب و تجارت بپردازد، براى اينكه او را مجرّب سازد ممكن است احكام سختى را وضع كند و يا براى موفقيت او در امر تجارت، پاداش و جايزه نيز مقرّر نمايد. همچنين علاوه بر پاداش موردنظر، تصميم داشته باشد كه هم سرمايه مذكور و هم منافع آن را به فرزندش تمليك كند و براى خود هيچ منفعتى در نظر نگيرد. با اين كار پدر، منافع همه جانبه وضع احكام نصيب فرزند مى شود، اگرچه ممكن است فرزند (مكلّف) از فلسفه كار پدر ناآگاه بوده، او را بسيار سختگير قلمداد نمايد.
+
اما نوع سوم از تکالیف، تکالیفى است که در آن تنها مصلحت و منفعت شخص مکلّف موردنظر است; یعنى حاکم یا ولى، احکامى را وضع مى کند و مردمان را به عمل به آنها مکلّف مى سازد. این نوع تکالیف، اگرچه ممکن است ظاهرى آمرانه داشته و براى سرپیچى کنندگان از آن، کیفر سختى از سوى تکلیف کننده در نظر گرفته شده باشد، اما در واقع، تماماً مصلحت و منفعت مکلّف را به دنبال دارد و به طور کلى، فلسفه وضع آن نفع رسانى به او بوده است. بنابراین، اگر احکام وضع شده در این نوع تکالیف حکیمانه و از روى عقل و درایت وضع شده باشد بهترین نوع تکلیف خواهد بود; زیرا از هر دو جهت منافعش نصیب مکلّفان مى شود و هیچ نفعى براى حاکم لحاظ نشده است. براى مثال، پدرى که سرمایه اى را در اختیار فرزندش مى گذارد تا به کار کسب و تجارت بپردازد، براى اینکه او را مجرّب سازد ممکن است احکام سختى را وضع کند و یا براى موفقیت او در امر تجارت، پاداش و جایزه نیز مقرّر نماید. همچنین علاوه بر پاداش موردنظر، تصمیم داشته باشد که هم سرمایه مذکور و هم منافع آن را به فرزندش تملیک کند و براى خود هیچ منفعتى در نظر نگیرد. با این کار پدر، منافع همه جانبه وضع احکام نصیب فرزند مى شود، اگرچه ممکن است فرزند (مکلّف) از فلسفه کار پدر ناآگاه بوده، او را بسیار سختگیر قلمداد نماید.
با اين توضيح، بايد متذكر شويم كه قياس وضع تكاليف از سوى خداوند به تكاليفى كه پدر براى رشد و ترقّى فرزندش مقرّر مى كند و نيز قياس خيرخواهى پروردگار نسبت به بندگانش با خيرخواهى پدر نسبت به فرزندانش، قياسى بسيار ناقص و نارساست، اما در جايى كه هيچ شبيهى براى پروردگار عالميان نمى توان پيدا كرد براى تقريب مطلب به ذهن، چاره اى از ذكر چنين مثالى نيست. بنابراين، شايد بتوان احكام وضع شده از سوى خداوند را كه تكاليفى بر عهده بندگان او مفروض ساخته است از اين نوع تكاليف به شمار آورد.
+
با این توضیح، باید متذکر شویم که قیاس وضع تکالیف از سوى خداوند به تکالیفى که پدر براى رشد و ترقّى فرزندش مقرّر مى کند و نیز قیاس خیرخواهى پروردگار نسبت به بندگانش با خیرخواهى پدر نسبت به فرزندانش، قیاسى بسیار ناقص و نارساست، اما در جایى که هیچ شبیهى براى پروردگار عالمیان نمى توان پیدا کرد براى تقریب مطلب به ذهن، چاره اى از ذکر چنین مثالى نیست. بنابراین، شاید بتوان احکام وضع شده از سوى خداوند را که تکالیفى بر عهده بندگان او مفروض ساخته است از این نوع تکالیف به شمار آورد.
خداى متعال واجد ذاتى است كه جامع همه كمالات است و هيچ كاستى و يا نقصانى در ذات مقدّس او راه ندارد. اين بى نيازى مطلق و برخوردارى از تمامى كمالات و وجود لايتناهى ايجاب مى كند انجام آنچه در دين براى بندگانش وضع نموده است كوچك ترين منفعتى را نصيب او نسازد و همچنين ترك تمام دستورات الهى از سوى بندگان كم ترين غبارى را بر دامن كبريايى اش ننشاند. خداوند در آيات متعدد، بارها بندگانش را به اين مطلب متذكر ساخته است:
+
خداى متعال واجد ذاتى است که جامع همه کمالات است و هیچ کاستى و یا نقصانى در ذات مقدّس او راه ندارد. این بى نیازى مطلق و برخوردارى از تمامى کمالات و وجود لایتناهى ایجاب مى کند انجام آنچه در دین براى بندگانش وضع نموده است کوچک ترین منفعتى را نصیب او نسازد و همچنین ترک تمام دستورات الهى از سوى بندگان کم ترین غبارى را بر دامن کبریایى اش ننشاند. خداوند در آیات متعدد، بارها بندگانش را به این مطلب متذکر ساخته است:
ـ (إِن تَكْفُرُواْ أَنتُمْ وَ مَن فِي الأَرْضِ جَمِيعاً فَإِنَّ اللّهَ لَغَنِيٌّ حَمِيدٌ)(ابراهيم: ۸); اگر شما و تمام انسان هاى روى زمين كافر شويد (بدانيد) كه همانا خداوند بى نياز و ستوده است (و كفر ورزيدن شما هيچ زيانى به او نمى رساند.)
+
ـ (إِن تَکْفُرُواْ أَنتُمْ وَ مَن فِی الأَرْضِ جَمِیعاً فَإِنَّ اللّهَ لَغَنِیٌّ حَمِیدٌ)(ابراهیم: ۸); اگر شما و تمام انسان هاى روى زمین کافر شوید (بدانید) که همانا خداوند بى نیاز و ستوده است (و کفر ورزیدن شما هیچ زیانى به او نمى رساند.)
ـ (إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَصَدُّوا عَن سَبِيلِ اللَّهِ وَ شَاقُّوا الرَّسُولَ مِن بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ الهُدَى لَن يَضُرُّوا اللَّهَ شَيْئاً وَ سَيُحْبِطُ أَعْمَالَهُمْ)(محمّد: ۳۲); آنان كه كافر شدند و مردم را از راه خدا بازداشتند و پس از آنكه راه هدايت برايشان آشكار شد باز هم به مخالفت با خدا و رسول او سماجت كردند، (بدانند) هرگز نمى توانند هيچ زيانى به خدا برسانند و خداوند به زودى اعمالشان را نابود خواهد ساخت.
+
ـ (إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَصَدُّوا عَن سَبِیلِ اللَّهِ وَ شَاقُّوا الرَّسُولَ مِن بَعْدِ مَا تَبَیَّنَ لَهُمُ الهُدَى لَن یَضُرُّوا اللَّهَ شَیْئاً وَ سَیُحْبِطُ أَعْمَالَهُمْ)(محمّد: ۳۲); آنان که کافر شدند و مردم را از راه خدا بازداشتند و پس از آنکه راه هدایت برایشان آشکار شد باز هم به مخالفت با خدا و رسول او سماجت کردند، (بدانند) هرگز نمى توانند هیچ زیانى به خدا برسانند و خداوند به زودى اعمالشان را نابود خواهد ساخت.
 
ـ و... .
 
ـ و... .
در روايات معصومان(عليهم السلام) نيز به اين مهم تصريح شده و بندگان خدا به عدم انتفاع الهى از اعمال نيك آنان و عدم خسران و زيان او به واسطه گناهانشان موعظه شده اند. امام على بن ابيطالب(عليه السلام) در يكى از جملات نورانى خويش مى فرمايد: «الخالق جل و علا ليس لشىء منه امتناع و لا له بطاعة شىء انتفاع»;<ref>ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج ۹، ص ۲۵۲.</ref> آفريننده جليل القدر و بلندمرتبه هيچ چيز در برابر قدرتش ياراى مقاومت ندارد و از عبادت و اطاعت موجودات بهره اى نمى برد. آن حضرت در جمله اى ديگر، در توصيف پروردگار مى فرمايد: «اما بَعد فَاِنَّ سُبحانَهُ و تعالى خَلَقَ الخَلْقَ حينَ خَلَقَهُم غَنيَاً عَن طاعَتِهِم آمناً مِن مَعصيَتِهِم و لِاَنَّهُ لاتَضُرُّهُ مَعصيةُ مَن عَصاهُ و لاَ تَنفعُهُ طاعَةُ مَن اطاعَهُ»;<ref> نهج البلاغه، خ ۱۹۳.</ref>پس آنگاه كه خداوند سبحان مخلوقات را آفريد، از اطاعت و فرمانبردارى شان بى نياز بود و از آفات سرپيچى آنها در امان. گناه و نافرمانى گناهكار به او آسيب و زيانى وارد نمى سازد و فرمانبردارى و اطاعت آن كس كه اطاعتش مى كند سودى را نصيب او نمى كند.
+
در روایات معصومان(علیهم السلام) نیز به این مهم تصریح شده و بندگان خدا به عدم انتفاع الهى از اعمال نیک آنان و عدم خسران و زیان او به واسطه گناهانشان موعظه شده اند. امام على بن ابیطالب(علیه السلام) در یکى از جملات نورانى خویش مى فرماید: «الخالق جل و علا لیس لشىء منه امتناع و لا له بطاعة شىء انتفاع»;<ref>ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۹، ص ۲۵۲.</ref> آفریننده جلیل القدر و بلندمرتبه هیچ چیز در برابر قدرتش یاراى مقاومت ندارد و از عبادت و اطاعت موجودات بهره اى نمى برد. آن حضرت در جمله اى دیگر، در توصیف پروردگار مى فرماید: «اما بَعد فَاِنَّ سُبحانَهُ و تعالى خَلَقَ الخَلْقَ حینَ خَلَقَهُم غَنیَاً عَن طاعَتِهِم آمناً مِن مَعصیَتِهِم و لِاَنَّهُ لاتَضُرُّهُ مَعصیةُ مَن عَصاهُ و لاَ تَنفعُهُ طاعَةُ مَن اطاعَهُ»;<ref> نهج البلاغه، خ ۱۹۳.</ref>پس آنگاه که خداوند سبحان مخلوقات را آفرید، از اطاعت و فرمانبردارى شان بى نیاز بود و از آفات سرپیچى آنها در امان. [[گناه]] و نافرمانى گناهکار به او آسیب و زیانى وارد نمى سازد و فرمانبردارى و اطاعت آن کس که اطاعتش مى کند سودى را نصیب او نمى کند.
اقتضاى وضع احكام از سوى خالقى حكيم و بى نياز، كه بندگان خويش را نيز دوست مى دارد، آن است كه در راستاى رساندن سود و منفعت به مخلوق ضعيف و ناتوانش باشد و مخلوقاتش را در مسير دست يابى به سعادت ابدى و نيل به كمال مطلوب و مقصود، دستگيرى نمايد. چگونه ممكن است خدايى كه هم قادر و تواناست و هم حكيم و دانا، هم عالم است و دانا و هم بى نياز و مبرّا از هر نقص و عيب، هم دوستدار بندگان خويش است و هم خيرخواه آنان كه هيچ گونه بخلى نيز درباره مخلوقاتش نمىورزد، احكامى را وضع نمايد كه منافعى براى آنان نداشته باشد و يا منفعتش به غير بندگان برسد؟! از همين روست كه قرآن در آيات فراوان، مصالح نزول كتاب و ارسال رسل و وضع احكام را به تمامه خاص بندگان دانسته، مكلّفان به تكاليف الهى را تنها منتفعان حقيقى آن احكام مى خواند:(لاَ يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَهَا لَهَا مَا كَسَبَتْ وَ عَلَيْهَا مَا اكْتَسَبَتْ) (بقره: ۲۸۶); خداوند هيچ كسى را بيش از اندازه توانش مكلّف نمى كند. (پس انسان) هر كار نيكى انجام دهد به سود خويش انجام داده و هر كار بدى را نيز انجام دهد به زيان خود انجام داده است. همچنين در آيه اى ديگر مى فرمايد: (مَنْ عَمِلَ صَالِحاً فَلِنَفْسِهِ وَمَنْ أَسَاء فَعَلَيْهَا ثُمَّ إِلَى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ)(جاثيه: ۱۵); هر كس كار نيكى انجام دهد به سود خودش انجام داده و هر كس كار زشتى مرتكب شود به زيان خويش عمل كرده است و سپس به سوى پروردگار خويش باز خواهيد گشت.
+
اقتضاى وضع احکام از سوى خالقى حکیم و بى نیاز، که بندگان خویش را نیز دوست مى دارد، آن است که در راستاى رساندن سود و منفعت به مخلوق ضعیف و ناتوانش باشد و مخلوقاتش را در مسیر دست یابى به سعادت ابدى و نیل به کمال مطلوب و مقصود، دستگیرى نماید. چگونه ممکن است خدایى که هم قادر و تواناست و هم حکیم و دانا، هم عالم است و دانا و هم بى نیاز و مبرّا از هر نقص و عیب، هم دوستدار بندگان خویش است و هم خیرخواه آنان که هیچ گونه بخلى نیز درباره مخلوقاتش نمىورزد، احکامى را وضع نماید که منافعى براى آنان نداشته باشد و یا منفعتش به غیر بندگان برسد؟! از همین روست که قرآن در آیات فراوان، مصالح نزول کتاب و ارسال رسل و وضع احکام را به تمامه خاص بندگان دانسته، مکلّفان به تکالیف الهى را تنها منتفعان حقیقى آن احکام مى خواند:(لاَ یُکَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَهَا لَهَا مَا کَسَبَتْ وَ عَلَیْهَا مَا اکْتَسَبَتْ) (بقره: ۲۸۶); خداوند هیچ کسى را بیش از اندازه توانش مکلّف نمى کند. (پس انسان) هر کار نیکى انجام دهد به سود خویش انجام داده و هر کار بدى را نیز انجام دهد به زیان خود انجام داده است. همچنین در آیه اى دیگر مى فرماید: (مَنْ عَمِلَ صَالِحاً فَلِنَفْسِهِ وَمَنْ أَسَاء فَعَلَیْهَا ثُمَّ إِلَى رَبِّکُمْ تُرْجَعُونَ)(جاثیه: ۱۵); هر کس کار نیکى انجام دهد به سود خودش انجام داده و هر کس کار زشتى مرتکب شود به زیان خویش عمل کرده است و سپس به سوى پروردگار خویش باز خواهید گشت.
بنابراين، نتيجه اطاعت از خداوند و تبعيت از احكام اسلامى چيزى نيست جز هدايت شدن به راه راست و رهايى از تاريكى ها و گمراهى ها و رهنمون شدن به سعادت ابدى كه همگى در راستاى دست يابى بشر به حيات ابدى و سعادت و كمال حقيقى است.
+
بنابراین، نتیجه اطاعت از خداوند و تبعیت از احکام اسلامى چیزى نیست جز هدایت شدن به راه راست و رهایى از تاریکى ها و گمراهى ها و رهنمون شدن به سعادت ابدى که همگى در راستاى دست یابى بشر به حیات ابدى و سعادت و کمال حقیقى است.
== نتيجه ==
+
== نتیجه ==
تكاليف خدا، تكريم بشريت
+
تکالیف خدا، تکریم بشریت
همان گونه كه گذشت، بر اساس سيره عقلا، واگذارى تكليف يا مسئوليت به افراد بايد همواره به دنبال احراز شايستگى باشد; زيرا بدون وجود شايستگى و توانمندى، تكاليف و مسئوليت ها ضايع مى شوند. قرآن كريم نيز بر اين مهم تصريح نموده، تكاليف را نشانه تكريم مكلّف از سوى واضع تكليف مى داند: (وَ إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً قَالُواْ أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاء وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ) (بقره: ۳۰); هنگامى كه پروردگار تو به فرشتگان فرمود كه من مى خواهم جانشينى در روى زمين قرار دهم، آنان گفتند: آيا كسى را در روى زمين به جانشينى برمى گزينى كه در روى زمين فساد و تباهى كرده، خون ها مى ريزد، در حالى كه ما تو را تسبيح و تقديس مى كنيم؟ خداوند فرمود: من چيزى مى دانم كه شما نمى دانيد.
+
همان گونه که گذشت، بر اساس سیره عقلا، واگذارى تکلیف یا مسئولیت به افراد باید همواره به دنبال احراز شایستگى باشد; زیرا بدون وجود شایستگى و توانمندى، تکالیف و مسئولیت ها ضایع مى شوند. قرآن کریم نیز بر این مهم تصریح نموده، تکالیف را نشانه تکریم مکلّف از سوى واضع تکلیف مى داند: (وَ إِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلاَئِکَةِ إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً قَالُواْ أَتَجْعَلُ فِیهَا مَن یُفْسِدُ فِیهَا وَیَسْفِکُ الدِّمَاء وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَنُقَدِّسُ لَکَ قَالَ إِنِّی أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ) (بقره: ۳۰); هنگامى که پروردگار تو به فرشتگان فرمود که من مى خواهم جانشینى در روى زمین قرار دهم، آنان گفتند: آیا کسى را در روى زمین به جانشینى برمى گزینى که در روى زمین فساد و تباهى کرده، خون ها مى ریزد، در حالى که ما تو را تسبیح و تقدیس مى کنیم؟ خداوند فرمود: من چیزى مى دانم که شما نمى دانید.
شايستگى انسان ـ كه البته قابليتى الهى و عطيه اى آسمانى بود ـ او را در نزد پروردگار عزيز گردانيد و به همين دليل، خداوند او را در روى زمين خليفه خويش گرداند و تكريمش نمود: (وَ لَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَ حَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُم مِّنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى كَثِير مِّمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلا) (اسراء: ۷۰); و همانا ما فرزندان آدم را گرامى داشتيم و او را در خشكى و دريا بر مركب هاى رهوار حمل كرديم و از انواع روزى هاى پاكيزه به او روزى داديم و آنان را بر بسيارى از موجوداتى كه خلق كرده ايم برترى داديم.
+
شایستگى انسان ـ که البته قابلیتى الهى و عطیه اى آسمانى بود ـ او را در نزد پروردگار عزیز گردانید و به همین دلیل، خداوند او را در روى زمین خلیفه خویش گرداند و تکریمش نمود: (وَ لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ وَ حَمَلْنَاهُمْ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُم مِّنَ الطَّیِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى کَثِیر مِّمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِیلا) (اسراء: ۷۰); و همانا ما فرزندان آدم را گرامى داشتیم و او را در خشکى و دریا بر مرکب هاى رهوار حمل کردیم و از انواع روزى هاى پاکیزه به او روزى دادیم و آنان را بر بسیارى از موجوداتى که خلق کرده ایم برترى دادیم.
به راستى، خدايى كه پس از آفرينش آدم، خود را برترين آفريننده خواند و به خود آفرين گفت، از روح خود به او دميد و او را مسجود فرشتگان مقرّب خود قرار داد و خليفه خويش بر روى زمينش نمود، چگونه او را خوار و ذليل مى پسندد و موجبات توهين به او را فراهم مى آورد؟! بنابراين، اگر رسولان باطنى و ظاهرى (عقل و پيامبران) خود را براى هدايت او فرستاد و اگر او را به احكام و تكاليف دينش مكلّف گردانيد، نه به خاطر توهين و تحقير او، بلكه بدان روست كه زمينه هدايت و ارشاد او و در نتيجه، سعادت او را فراهم آورد و او را به مقامى كه شايستگى آن را دارد برساند. روشن است كه لازمه رسيدن به چنين مقام والايى (مقام خليفة اللهى) انتخاب و اختيار خود او و تلاش او در راه رسيدن به آن است. اگر خدا دست او را مى گرفت و بدون اختيار و اراده اش به آن مقام رفيع مى رساند، چه تفاوتى با فرشتگان مى داشت و چه فضيلت و برترى بر آنان مى يافت؟ انسان كسى است كه مى تواند خود را به قلّه كمالاتى كه براى مخلوقات ديگر قابل تصور نيست برساند و بر ملايك نيز پيشى بگيرد و يا اينكه در درّه هاى دهشتناك گمراهى و ضلالت سقوط كند و از حيوانات نيز پست تر شود. احكام و تكاليف الهى چراغ راهنمايى است كه انسان را به سوى كمال مطلوبش مى رساند و در اين مسير او را يارى مى رساند. اين نه تنها تحقير يا توهين به انسان نيست، بلكه تكريم او از سوى خداوند متعال است. اميرالمؤمنين على(عليه السلام)مى فرمايد: «اِن اللّه قَد اكرمكم بِدينهِ و خلقكم لِعبادِته فانصبوا انفسكم فى أدائها»;<ref>ابن ابى الحديد، پيشين، ج ۳، ص ۱۸۵.</ref>خداوند با دينش شما را تكريم كرده است و شما را براى بندگى عبادتش آفريده است، پس شما (قدر اين نعمت و تكريم الهى را بدانيد و) خود را براى اداى آن مهيا سازيد. آن حضرت همچنين مى فرمايد: «اِنَّ اللّهَ سُبحانَهُ جَعَل الطاعَةَ غَنيمَةَ الا كياسِ عِندَ تَفريطِ العَجَزَةِ»;<ref> نهج البلاغه، حكمت ۳۳۱.</ref> خداى سبحان اطاعت از خود را غنيمتى براى باهوشان و زيركان قرار داده است، آنگاه كه ناتوانان سستى و اهمال مى كنند.
+
به راستى، خدایى که پس از آفرینش آدم، خود را برترین آفریننده خواند و به خود آفرین گفت، از روح خود به او دمید و او را مسجود فرشتگان مقرّب خود قرار داد و خلیفه خویش بر روى زمینش نمود، چگونه او را خوار و ذلیل مى پسندد و موجبات توهین به او را فراهم مى آورد؟! بنابراین، اگر رسولان باطنى و ظاهرى (عقل و پیامبران) خود را براى هدایت او فرستاد و اگر او را به احکام و تکالیف دینش مکلّف گردانید، نه به خاطر توهین و تحقیر او، بلکه بدان روست که زمینه هدایت و ارشاد او و در نتیجه، سعادت او را فراهم آورد و او را به مقامى که شایستگى آن را دارد برساند. روشن است که لازمه رسیدن به چنین مقام والایى (مقام خلیفة اللهى) انتخاب و اختیار خود او و تلاش او در راه رسیدن به آن است. اگر خدا دست او را مى گرفت و بدون اختیار و اراده اش به آن مقام رفیع مى رساند، چه تفاوتى با فرشتگان مى داشت و چه فضیلت و برترى بر آنان مى یافت؟ انسان کسى است که مى تواند خود را به قلّه کمالاتى که براى مخلوقات دیگر قابل تصور نیست برساند و بر ملایک نیز پیشى بگیرد و یا اینکه در درّه هاى دهشتناک گمراهى و ضلالت سقوط کند و از حیوانات نیز پست تر شود. احکام و تکالیف الهى چراغ راهنمایى است که انسان را به سوى کمال مطلوبش مى رساند و در این مسیر او را یارى مى رساند. این نه تنها تحقیر یا توهین به انسان نیست، بلکه تکریم او از سوى خداوند متعال است. امیرالمؤمنین على(علیه السلام)مى فرماید: «اِن اللّه قَد اکرمکم بِدینهِ و خلقکم لِعبادِته فانصبوا انفسکم فى أدائها»;<ref>ابن ابى الحدید، پیشین، ج ۳، ص ۱۸۵.</ref>خداوند با دینش شما را تکریم کرده است و شما را براى بندگى عبادتش آفریده است، پس شما (قدر این نعمت و تکریم الهى را بدانید و) خود را براى اداى آن مهیا سازید. آن حضرت همچنین مى فرماید: «اِنَّ اللّهَ سُبحانَهُ جَعَل الطاعَةَ غَنیمَةَ الا کیاسِ عِندَ تَفریطِ العَجَزَةِ»;<ref> نهج البلاغه، حکمت ۳۳۱.</ref> خداى سبحان اطاعت از خود را غنیمتى براى باهوشان و زیرکان قرار داده است، آنگاه که ناتوانان سستى و اهمال مى کنند.
حضرت على(عليه السلام) انسان را به هنگام عمل به فرايض الهى و اطاعت از دستورات او ـ اكرام كننده خويش مى شمارد و آنگاه كه راه گناه و معصيت را در پيش گيرد، اهانت كننده به شخصيت خويش مى داند: «اذا اخذت نفسك بطاعة الله اكرمتها و ان ابتذلتها فى معاصيه فقد اهنتها»;<ref>على بن محمّداليثى الواسطى، عيون الحكم و المواعظ، قم، دارالحديث،۱۳۷۶،ص۱۳۶/محمّدتميمى آمدى،غررالحكم،ح۴۰۸۵.</ref> هنگامى كه خود را در مسير اطاعت به كار گرفته، خود را تكريم نموده و اگر آن را در مسير گناه و تخلّف از دستورات خداوند به كار گيرد، به خود اهانت كرده است.
+
حضرت على(علیه السلام) انسان را به هنگام عمل به فرایض الهى و اطاعت از دستورات او ـ اکرام کننده خویش مى شمارد و آنگاه که راه [[گناه]] و معصیت را در پیش گیرد، اهانت کننده به شخصیت خویش مى داند: «اذا اخذت نفسک بطاعة الله اکرمتها و ان ابتذلتها فى معاصیه فقد اهنتها»;<ref>على بن محمّدالیثى الواسطى، عیون الحکم و المواعظ، قم، دارالحدیث،۱۳۷۶،ص۱۳۶/محمّدتمیمى آمدى،غررالحکم،ح۴۰۸۵.</ref> هنگامى که خود را در مسیر اطاعت به کار گرفته، خود را تکریم نموده و اگر آن را در مسیر [[گناه]] و تخلّف از دستورات خداوند به کار گیرد، به خود اهانت کرده است.
بنابراين، همان گونه كه رسيدن به سن هفت سالگى و اولين روز ورود به مدرسه، با اينكه مرحله جديدى از تكاليف را براى فرزندان به دنبال خواهد داشت، به عنوان روزى مبارك براى فرزندان و والدينشان قلمداد مى شود و بسيارى از خانواده ها چنين روزى را جشن مى گيرند، ورود به سن تكليف و رسيدن به مرحله اى كه انسان شايستگى و قابليت مخاطب پروردگار عالميان قرار گرفتن را پيدا مى كند و مسئوليتى عظيم را براى دست يابى به بالاترين مراحل كمال انسانى و سعادت ابدى خود مى پذيرد، مهم ترين حادثه در طول زندگى انسان و شيرين ترين خاطره در دوران حيات اين دنيايى او خواهد بود. اين روز مبارك اگرچه همچون وقايع پيشين مملو از تكاليف جديد و مسئوليت هاى تازه است، اما چون حاكى از شايستگى انسان بوده و امكان دست يابى به پيشرفت و تكامل را فراهم مى آورد بسيار ميمون و ارزنده خواهد بود. از اين رو، همان گونه كه تكاليف آموزگار براى دانش آموز توهين قلمداد نمى شود، تكاليف الهى نيز هيچ گاه از سوى انسان فهيم و خردمند توهين محسوب نمى گردد و با آغوش باز آن را مى پذيرد و عزم خود را بر انجام آن تكاليف جزم مى نمايد. همچنين اگر جامعه اى را از تعليم و تعلم كه ظاهر آن سراسر تكليف و زحمت است، محروم كنند هيچ عقل سليمى آن را مطلوب نمى شمارد و به بانيان و مسبّبان اين محروميت خرده گرفته، رفع محروميت را خواستار مى شوند.
+
بنابراین، همان گونه که رسیدن به سن هفت سالگى و اولین روز ورود به مدرسه، با اینکه مرحله جدیدى از تکالیف را براى فرزندان به دنبال خواهد داشت، به عنوان روزى مبارک براى فرزندان و والدینشان قلمداد مى شود و بسیارى از خانواده ها چنین روزى را جشن مى گیرند، ورود به سن تکلیف و رسیدن به مرحله اى که انسان شایستگى و قابلیت مخاطب پروردگار عالمیان قرار گرفتن را پیدا مى کند و مسئولیتى عظیم را براى دست یابى به بالاترین مراحل کمال انسانى و سعادت ابدى خود مى پذیرد، مهم ترین حادثه در طول زندگى انسان و شیرین ترین خاطره در دوران حیات این دنیایى او خواهد بود. این روز مبارک اگرچه همچون وقایع پیشین مملو از تکالیف جدید و مسئولیت هاى تازه است، اما چون حاکى از شایستگى انسان بوده و امکان دست یابى به پیشرفت و تکامل را فراهم مى آورد بسیار میمون و ارزنده خواهد بود. از این رو، همان گونه که تکالیف آموزگار براى دانش آموز توهین قلمداد نمى شود، تکالیف الهى نیز هیچ گاه از سوى انسان فهیم و خردمند توهین محسوب نمى گردد و با آغوش باز آن را مى پذیرد و عزم خود را بر انجام آن تکالیف جزم مى نماید. همچنین اگر جامعه اى را از تعلیم و تعلم که ظاهر آن سراسر تکلیف و زحمت است، محروم کنند هیچ عقل سلیمى آن را مطلوب نمى شمارد و به بانیان و مسبّبان این محرومیت خرده گرفته، رفع محرومیت را خواستار مى شوند.
  
 
== پانویس ==
 
== پانویس ==
 
{{پانویس|colwidth=30em|۲}}
 
<div class="source"><span class="title">منبع:</span><span class="text"> نام سایت (+پیوند لینک به نام سایت) - تاریخ برداشت (اگر نام کتاب و یا مجله بود با اطلاعات کامل درج شود) </span></div>
 
 
[[رده:مقالات]]
 

نسخهٔ ‏۱۸ خرداد ۱۳۹۵، ساعت ۱۲:۱۷

تکالیف شرعى; توهین یا تکریم؟

نویسنده: محمّدتقى سبحانى نیا
کلید واژه ها: حق، تکلیف، انسان محورى، حق محورى، تکلیف محورى، انسان گرایى، خدامحورى، آزادى، کرامت، حقوق.

چکیده

برخى مکاتب بشرى همچون ادیان آسمانى مکلف بودن انسان را مى پذیرند. اما دوران معاصر، دوران رشد مکاتب جدیدى است که بر مبناى انسان محورى شکل گرفته است; مکاتبى که غالباً حق محورى را بر تکلیف محورى ترجیح داده و انسان را به سوى آشنایى با حقوق خود و مطالبه آن فرا مى خوانند، خدامحورى و تکلیف مدارى را مربوط به انسان هاى پیشین و قرن هاى گذشته قلمداد مى کنند! برخى از اندیشمندان معاصر، تکلیف مدارى و خدامحورى را با کرامت انسان در تعارض مى بینند و بر این باورند که انسان آزاد آفریده شده است و تکلیف، متعرض آزادى او مى شود و کرامتش را به مخاطره مى اندازد! این تفکر که از انسان گرایى افراطى ناشى مى شود، در مقابل دیدگاه خداباوران، که تکالیف الهى را حکیمانه مى دانند، قرار دارد. این مقاله در صدد تبیین نقطه نظرات دو دیدگاه مزبور و بیان این نکته است که بر خلاف دیدگاه نخست، تکالیف الهى نه تنها هیچ گونه تنافى و تعارضى با کرامت انسان ندارد، بلکه نشان ارجمندى و تکریم او توسط خداوند است و مکلف ندانستن انسان مفهومى جز توهین به انسان و تضییع کرامت او نخواهد داشت.

مقدّمه

از میان نظریات دانشمندان معاصر در خصوص اینکه آیا تکالیف شرعى مایه تکریم انسان است و میان آنها و تکریم او رابطه مستقیم برقرار است، یا اینکه باعث توهین به انسان شده و کرامت او را از بین مى برد مى توان به دو نظریه دست یافت. اغلب علماى دین اسلام و برخى از ادیان آسمانى دیگر معتقدند تکالیف شرع مقدّس، لطفى الهى است که شامل حال انسان شده و او را در راه رسیدن به سعادت ابدى دستگیرى و هدایت مى کند. بر این اساس، تکالیف برخاسته از شریعت نه تنها توهین به انسان نیست، بلکه او را در مسیر دست یابى به سعادت ابدى، راهنمایى اطمینان بخش است. اما گروهى دیگر این نوع تکالیف را نمى پسندند و آن را ویرانگر کرامت انسان قلمداد مى کنند. از جمله گونه هاى «انسان محورى» (اومانیسم) که نسبت به دین موضع تندى دارد، «اومانیسم اگزیستانسیالیستى» است. از ویژگى هاى بارز این نوع اومانیسم اهمیت ویژه قایل شدن براى آزادى و اختیار انسان مى باشد.ژان پل سارتر، از بنیانگذاران اومانیسم مبتنى بر اگزیستانسیالیسم، با تصریح به تقدّم وجود بر ماهیّت، مفهومى نو از آن قصد مى کند. وى ابتدا آفرینش انسان را توسط خدا مورد نقد قرار داده، معتقد است که اگر انسان را مخلوق خدا بدانیم آزادى او را از بین برده ایم; زیرا در آن صورت بشر باید آن گونه باشد که در ذهن خالقش تصور شده و بر اساس آن آفریده شده است. از این رو، دیگر آزاد و صاحب اراده و اختیار نخواهد بود.[۱]سارتر انسان را فاقد یک ماهیّت واحد مى داند و معتقد است که هر انسانى خودش ماهیّت خود را مى سازد. او در تبیین فلسفه اگزیستانسیالیستى که خود را نماینده آن مى داند مى گوید: اکنون باید دید که در این اگزیستانسیالیسم معنى تقدّم وجود بر ماهیّت چیست. این عبارت بدان معناست که بشر ابتدا به وجود مى آید، متوجّه وجود خود مى شود، در جهان سر برمى کشد و سپس خود را مى شناساند; یعنى تعریفى از خود به دست مى دهد.[۲] سارتر با انکار ذات واجب الوجود که خالق بشر است، در خصوص اثبات آزادى انسان مى گوید: در مکتب اگزیستانسیالیسم تعریف ناپذیرى بشر بدان سبب است که بشر نخست هیچ نیست، سپس چیزى مى شود; یعنى چنین و چنان مى گردد و چنان مى شود که خویشتن را آن چنان مى سازد. بدین گونه طبیعت بشرى (طبیعت کلّى بشر) وجود ندارد; زیرا واجب الوجودى نیست تا آن را در ذهن خود بپرورد... (بنابراین) بشر نه فقط آن مفهومى است که در ذهن دارد، بلکه همان است که از خود مى خواهد; آن مفهومى است که پس از ظهور در عالم وجود، از خویشتن عرضه مى دارد. همان است که پس از جهش به سوى وجود از خود مى طلبد. بشر هیچ نیست مگر آنچه از خود مى سازد.[۳] سارتر پس از انکار ذات واجب الوجودى که آفریننده بشر است، نبوّت را نیز انکار مى کند و ادعاى پیامبران را تماماً خیالى مى داند. او با مقایسه ادعاى پیامبران مبنى بر مبعوث شدن از طرف خدا و ادعاى زنى که گمان مى کرد خداوند از پشت گوشى تلفن با او سخن گفته است; همه را نوعى خیالبافى و محصول اوهام و خیالات مى شمارد[۴] و با این تبیین از فلسفه خود، انسان را کاملا آزاد معرفى مى نماید و سعى مى کند این فرصت را به انسان بدهد تا خودش آنچه را که براى خود مى خواهد رقم زند و خویشتن خویش را بسازد. بنابراین، بر اساس فلسفه اگزیستانسیالیسم انسان کاملا آزاد و مختار است تا ماهیّت خود را با اعمال و رفتار خویش بسازد و اعتقاد به وجود هرگونه تکلیفى که او را نسبت به انجام اعمال و رفتارى مکلّف و ملزم نماید، با روح آزادى او در تعارض بوده، اختیار، آزادى و فراغت ذهنى او را در این مسیر از بین مى برد، اجازه ساختن خویش را آن گونه که خودش به آن میل دارد از او سلب مى نماید، حق آزادى او را پایمال ساخته و کرامت انسانى را لگدمال مى سازد. بنابراین، به هیچ وجه نمى توان به وجود تکالیف الهى معتقد بود و از آن دفاع کرد. این گروه از اومانیست ها معتقدند: بشر باید آزادى خود را تجربه کند و خودش بر سرنوشت خویش حاکم باشد; زیرا انسان، خود حقوق خویش را تعیین مى کند و هیچ کس حق تحمیل تکالیفى بر او ندارد، حتى اگر آن کس خدا باشد. بنابراین، انسان براساس این تفکّر همواره صاحب حق است نه مکلّف به تکالیفى که از ناحیه موجودى دیگر بر او فرض شده است. این نوشتار، ضمن تقویت و تأیید دیدگاه نخست، با بیان مطالبى دیدگاه اومانیست هاى اگزیستانسیالیست را مورد خدشه قرار مى دهد. براى این کار، نخستین گام، دانستن چیستى تکلیف و مفهوم آن و نیز تبیین تفاوتش با «اکراه» و «عدم تکلیف» است. نبود یا «عدم تکلیف» به معناى برخوردارى از آزادى کامل بدون هیچ گونه محدودیت یا مسئولیت است، اما «اکراه» به معناى تحمیل امرى بر کسى است که تا اندازه اى آزادى و اختیار او را سلب مى نماید. این در حالى است که «تکلیف» نه به معناى فراغت و آزادى است، و نه اکراهى که اراده و اختیار را سلب نماید. در «تکلیف» ضمن آنکه اختیار انسان به رسمیت شناخته مى شود، از ترک چیزى که به آن موظف شده است بازداشته مى شود و از عواقب ناخوشایندى که براى ترک آن مقرّر شده برحذر مى گردد، و همچنین به پاداش هایى که براى فرض تبعیت و اطاعت از آن مقرّر گردیده بشارت داده مى شود. بدیهى است که تکلیف ذاتاً مطلوب انسان نیست و از سوى دیگر، تکالیفى که مطلوب بوده و مورد تأیید هر صاحب عقل و خردى باشد بسیار است. انسان موجودى نیست که بتواند به تنهایى زندگى کند و براى تداوم حیات خویش روزگار را بدون احساس نیاز به دیگران سپرى نماید. او موجودى اجتماعى است و براى تداوم بقاى خویش چاره اى جز زندگى در اجتماعات انسانى ندارد. انسان مجبور است از طریق زندگى در اجتماع، بسیارى از نیازمندى هاى خود را برآورده سازد; نیازمندى هایى که هرگز به تنهایى توان مرتفع ساختن آنها را ندارد. این وابستگى به اجتماع، محدودیت هاى جدیدى را بر او تحمیل مى کند، این محدودیت ها در واقع همان حقوقى است که ماهیت زندگى اجتماعى به خاطر بقا و دوامش بر عهده افراد آن جامعه مى گذارد. البته آدمى به خوبى مى داند منافعى که از طریق زندگى در اجتماع و پذیرفتن قواعد آن به دست مى آید آن قدر ارزش دارد که وى بخشى از آزادى هاى خود را براى به دست آوردن آنها فدا کرده و خویشتن را مجبور به رعایت برخى الزامات اجتماعى نماید. بنابراین، زندگى در اجتماع نه تنها براى انسان محدودیت ایجاد نمى کند، بلکه منافعى را نیز براى او به ارمغان مى آورد. انسان براى دست یابى به آن منافع و برطرف شدن نیازمندى هاى متعددش، به زندگى اجتماعى تن مى دهد و بخشى از آزادى هاى خود را فدا مى کند. همچنین برخى از این منافع به دست آمده در واقع همان حقوقى است که او به خاطر پذیرش قواعد زندگى اجتماعى، بر دیگران پیدا مى کند. به هر حال، زندگى اجتماعى انسان و لزوم تن دادن او به چنین معیشتى، منشأ شکل گیرى بسیارى از الزامات یا تکالیفى است که تا پیش از ورود به زندگى اجتماعى وجود نداشت و آدمى نسبت به آنها هیچ گونه تعهد ناشى از آن تکالیف را بر عهده خویش احساس نمى کرد. بنابراین، لازمه زندگى بشرى و مرتفع شدن نیازمندى هاى حیاتى انسان، تن دادن به زندگى اجتماعى است، و لازمه زندگى اجتماعى و تحقق ارکان آن، از جمله نظم، امنیّت و عدالت، رعایت قوانین آن و انجام تکالیفى است که بر عهده فرد فرد انسان ها در جامعه خواهد بود. این تکالیف هم مورد تأیید همگان است و هم مفید براى زندگى جوامع بشرى. تبیین این نکته که آیا تکالیف الهى توهین به بشر را به دنبال دارد و یا آدمى به واسطه تکالیف خداوند، تکریم شده و گرامى داشته مى شود فرضیاتى را در ذهن مطرح مى سازد. فرضیات موردنظر، که ساختار این نوشتار را شکل مى دهند، بدین قرارند: ۱. بسیارى از تکالیف، از حقوق افراد ناشى مى شود; یعنى حقوق دیگران تکالیفى را بر عهده فرد مى گذارد. ۲. اغلب تکالیف نشانه شایستگى مکلّف است نه نشانه بى ارزشى و حقارت او; ۳. تکالیفى که منشأ وضع آنها خداوند است، علاوه بر آنکه واجد دو شاخص نخست است، منافعش نیز به طور کامل متوجه مکلّف مى شود. بنابراین، تکالیف الهى نه تنها تحقیر و توهین به بشر نیست، بلکه کرامت او را به دنبال داشته و خداوند بندگانش را به واسطه تکالیف شرعى و عقلى گرامى داشته و بر دیگر موجودات و مخلوقاتش برترى داده است. براى تبیین موارد مطرح شده، فرضیات سه گانه را مورد بررسى قرار مى دهیم.

تکالیف انسان; حقوق دیگران

در تبیین این فرضیه که «تکالیف از حقوق ناشى مى شود» ضرورى است ابتدا به بررسى مختصر رابطه حق و تکلیف بپردازیم. شاید در بادى نظر از دو واژه «حق» و «تکلیف» مفهومى مقابل هم که هیچ گونه سنخیتى با هم نداشته و حتى معارض یکدیگرند به ذهن متبادر شود، اما حقیقت این است که این دو واژه با یکدیگر مرتبط بوده، ارتباط تنگاتنگى میان آن دو برقرار است. ارتباط این دو کلمه به حدى است که هرگاه درباره یکى از آن دو سخنى به میان آید، پاى دیگرى نیز به میان مى آید. به طور کلى، میان حق و تکلیف رابطه تلازم وجود دارد; به این معنا که وجود هر حقى مستلزم شکل گیرى تکلیفى بر عهده طرف مقابل است. براى هر حقى سه رکن قابل تصور است; ارکانى که در حقیقت تشکیل دهنده حق هستند. این ارکان عبارتند از: الف. «من له الحق»: اگر حق به نفع کسى در جریان باشد «صاحب حق» یا «من له الحق» خوانده مى شود. صاحب حق کسى است که صاحب سلطه است و به واسطه داشتن آن سلطه وظیفه اى بر عهده دیگران واجب مى شود. ب. «من علیه الحق»: به کسى که حق به ضرر او در جریان است در اصطلاح، «من علیه الحق» مى گویند. بنابراین، کسى که سلطه صاحب حق بر او بار شده و تکلیف بر عهده او گذارده شده است «من علیه الحق» خواهد بود. ج. «متعلق حق»: در کنار صاحب حق و «من علیه الحق» امرى را مى توان تصوّر نمود که حق به آن تعلق گرفته است. «متعلّق حق» ممکن است امرى مالى یا غیرمالى باشد. براى هر حق دو رکن یا دو طرف وجود دارد که یکى از آنها صاحب حق بوده و منافع احقاق حق متوجه او مى شود، و طرف دیگرش کسى است که حق به ضرر او بوده، سنگینى آن بر دوش اوست. این فرد دوم در واقع همان کسى است که تعهدى نسبت به آن حق ندارد.[۵]پس مى توان گفت: از دل حقوق تکالیفى متولّد مى شوند. این تکالیف بر ذمّه آنانى است که حقوق بر علیه آنان جارى مى شود; یعنى «من علیه الحق» را باید همان «مکلّف» دانست و تعهد برخاسته از حق را «تکلیف». بنابراین، حق و تکلیف در واقع دو روى یک سکه اند; زیرا هر جا حقّى باشد هم صاحب حق وجود خواهد داشت و هم مکلّفى که موظّف به رعایت آن حق باشد. اگر براى خداوند حقى لحاظ شود حتماً در مقابلش تکلیفى متوجه آدمیان گردیده است، و اگر حقّى براى انسان ها در نظر گرفته شده باشد لاجرم خداوند خود و یا گروهى دیگر از انسان ها را مکلّف به اداى آن حق نموده است، و هیچ حقى را نمى توان پیدا کرد که در طرف دیگرش تکلیفى متوجه مکلّف نشده باشد. به همین منظور، قرآن کریم وقتى حقّى را براى کسى ثابت مى داند تکلیفش را متوجه طرف دیگر مى کند و او را نسبت به رعایت آن حق مکلّف مى شمارد. آیه شریفه زیر شاهد خوبى بر این مدعاست: (وَلِلّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَیْهِ سَبِیلا)(آل عمران: ۹۷); براى خدا بر مردم است که آهنگ خانه او کنند; آنان که توانایى رفتن به آن سوى را دارند. خداوند در این آیه، از عمل عبادى حج به عنوان فریضه اى یاد مى کند که اداى آن، حق خدا و تکلیف بندگان مستطیع اوست. پس عمل حج همچون سکه اى است که اگر از سوى خداوند به آن نگریسته شود آن را حق خواهیم دید و اگر از سوى بندگان متمکّن به آن نگریسته شود آن را تکلیف خواهیم دید. قرآن کریم در آیه اى دیگر، حق هرگونه سلطه گرى کافران را بر مؤمنان نفى کرده، هیچ گونه تکلیفى را از این حیث متوجه مؤمنان نمى داند و مى فرماید: (وَلَن یَجْعَلَ اللّهُ لِلْکَافِرِینَ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلا.)(نساء: ۱۴۱) امام على(علیه السلام) در حدیثى، در ازاى هر یک از نعمات الهى حقى را براى خدا مفروض دانسته، بندگان را مکلّف به اداى آن حق مى داند و مى فرماید: «اِنَّ لِلّهِ فى کُلِّ نِعمَة حقّاً فَمَن اَدّاهُ زادَهُ فیها وَ مَن قَصَّرَ فیهِ خَاطَرَ بِزَوالِ نِعمَتهِ.»;[۶] در ازاى هر نعمتى براى خداوند حقّى است، پس هر کس آن حق را ادا کند خدا بر نعمت هاى او بیفزاید و هر کس در آن کوتاهى کند نعمت خود را در معرض زوال و نابودى قرار داده است. و نیز مى فرماید: «اقلُّ ما یَلزَمکم لِلّه ان لاتَستَعینوا بِنعمهِ عَلى مَعاصیِه»;[۷]کمترین وظیفه شما در برابر خداوند آن است که از نعمت هاى او در جهت انجام گناه و معصیت او کمک نگیرید. حدیث مزبور با اشاره به حقوق خداوند بر بندگانش، کمترین تکلیف یا وظیفه آنان را در مقابل حقوق خدا، قرار گرفتن در مسیر اطاعت و بندگى و پرهیز از مخالفت با او مى داند. بنابراین، بنده اى که با استفاده از نعمت خدا در طریق معصیت گام مى گذارد، کسى است که تکلیف خود را در برابر خداوند به انجام نرسانده و از تضییع کنندگان «حق اللّه» خواهد بود. حق همانند شمشیرى دو لبه، یک لبه تیزش رو به دشمن و لبه دیگرش به طرف خود صاحب شمشیر است. به عبارت دیگر، هر حقى هم منافعى براى صاحب حق به دنبال دارد و هم تکالیفى را بر عهده او مى گذارد. امام على(علیه السلام)در نهج البلاغه به این معنا تصریح فرموده و در توصیف حق مى فرماید: «لا یَجرى لاحد الاّ جرى عَلیه و لا یَجرى عَلیهِ الاّ جَرى لَه»;[۸] [ حق] به سود هیچ کسى جارى نمى شود، مگر آنکه [حقّى] به ضرر او جارى مى سازد و به ضرر کسى جارى نمى شود، مگر آنکه به نفع او نیز جریان مى یابد. آن حضرت در ادامه، تلازم به حق و تکلیف را مورد تأکید قرار داده، آن را مبرّا از هرگونه استثنایى مى داند و مى فرماید: «ولو کانَ لاحد ان یَجرىَ لَه ولا یَجرى علیه لکان ذلک خالصاً للّه سبحانَه دونَ خَلقِه، لِقُدرته عَلى عباده و لِعدلِه فى کُلِّ ماجَرَتْ عَلیهِ صروفُ قَضائِه، ولکنّهُ سبحانه جَعل حقّه على العبادِ اَن یُطیعوهُ و جعل جزائهم علیهِ مُضاعفة الثوابِ تفضّلا منهُ و توسّعاً بِما هُوَ مِن المزیدِ اَهلُه»;[۹]و اگر قرار بود حق به سود کسى جریان یابد و مسئولیت یا تکلیفى بر عهده اش نیاورد باید چنین چیزى مخصوص خداوند مى بود نه مخلوقاتش، به خاطر قدرتى که بر بندگانش داشته و عدالتى که به فرمانش بر همه چیز جریان دارد. اما خداوند در کنار حق خود که بر بندگانش قرار داده است مبنى بر اینکه او را اطاعت کنند، پاداش آنان را بر عهده ذات مقدّس خویش قرار داده، حتى از روى تفضّل آن را مضاعف و چند برابر عطا مى کند و براى کسانى که اهلیّتش را داشته باشند بیش از آن مقرّر مى فرماید. بر اساس این کلام شریف، هر حقّى به دنبال خود تکلیفى را براى صاحب حق به دنبال خواهد داشت و این مسئله در جایى که طرفین حق و تکلیف صاحب عقل و خرد و شعور باشند هیچ استثنایى برنمى دارد.[۱۰]از این رو، خداوند نیز در قبال حقوقى که نسبت به بندگان خود دارد این حق را براى خودش قرار داده که مؤمنان را نصرت دهد. براى مثال، در یکى از آیات شریف قرآن مى فرماید: (کَانَ حَقّاً عَلَیْنَا نَصْرُ الْمُؤْمِنِینَ)(روم: ۴۷);[۱۱] بر ما فرض است که مؤمنان را یارى رسانیم. در آیه اى دیگر، خداوند روزى مخلوقات را بر خود فرض دانسته مى فرماید: (وَ مَا مِن دَآبَّة فِی الأَرْضِ إِلاَّ عَلَى اللّهِ رِزْقُهَا)(هود: ۶); هیچ جنبنده اى بر روى زمین نیست، مگر آنکه روزى او بر عهده خداوند است. رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در حدیثى مى فرماید: «اذا قالَ العبد "لاحولَ و لا قوة الا باللّه" فقد فوض أمرهُ الى اللّه و حقٌ على الله ان یکفیه»;[۱۲]بر تو باد گفتن «لاحول و لا قوة الاّ باللّه»; زیرا هر کس آن را بگوید در حقیقت، امر خود را به خدا واگذار نموده است و بر خداست که او را کفایت کند. امام صادق(علیه السلام)نیز در حدیثى مى فرماید: «اِنَ اللّه تعالى اوحى الى داود(علیه السلام) ان بلغَ قومک انه لیس من عبد منهم آمره بِطاعَتى فَیطیعنى الاّ کانَ حقاً على ان اعینه عَلى طاعَتى»;[۱۳] خداوند متعال به داود(علیه السلام)وحى کرد: به قوم خود بگو که هیچ یک از بندگان من نیست که او را به اطاعت خود فرمان داده باشم و او مرا اطاعت نماید، مگر آنکه بر من فرض است که او را در این فرمان بردارى اش یارى نمایم. بنابراین، هر حقّى دو نوع تکلیف را موجب مى شود: نخست تکلیفى که بر عهده مکلّف لازم مى سازد و دیگرى، تکلیفى که بر عهده شخص صاحب حق ایجاد مى کند. البته تکلیف دوم مستقیماً از حق نشأت نگرفته است، بلکه به تبع آن تکلیفى است که بر عهده مکلف لازم مى آورد. بر اساس این تبیین، هیچ صاحب حقى نیست که تنها محقّ باشد و هیچ گونه تکلیفى متوجه او نگردد. از سوى دیگر، هیچ مکلّفى نیست که تکلیف صرف بر او بار شده باشد و در ازاى آن تکلیف هیچ حقّى براى او در نظر گرفته نشده باشد. پس حق همراه تکلیف است و تکلیف نیز بدون حق نخواهد بود. شکل زیر رابطه حق و تکلیف را نشان مى دهد. حق صاحب حق ï تکلیف مکلّف تکلیف صاحب حق ً حق مکلّف بنابراین، هیچ حقّى بدون آنکه تکلیفى را متوجه صاحب حق کند وجود نخواهد داشت. براى مثال، حقوق والى بر رعیت، حقوق رعیت بر والى; حقوق پدر بر فرزند، حقوق فرزند بر پدر; حقوق کارفرما بر کارگر، حقوق کارگر بر کارفرما; حقوق معلم بر شاگرد، حقوق شاگرد بر معلم; حقوق موجر بر مستأجر، حقوق مستأجر بر موجر و بالاخره، حقوق خدا بر بنده، حقوق بنده بر خدا را به دنبال خواهد داشت.[۱۴] البته جمع حق و تکلیف نسبت به یک متعلّق ممکن نیست و یک نفر نمى تواند نسبت به یک مسئله از یک حیث هم مکلّف باشد و هم صاحب حق، مگر آنکه حیثیات آن متفاوت باشد. دکتر کاتوزیان در این باره مى نویسد: حق و تکلیف با هم نمى توانند جمع شوند. حق سلطه اى است که شخص در حدود قوانین بر دیگرى پیدا مى کند و چون تسلط انسان برخود او معقول به نظر نمى رسد باید پذیرفت که صاحب حق و تکلیف نمى تواند یک تن باشد. چنان که پاره اى از فقها به همین دلیل انتقال حق را در هیچ صورتى به مدیون آن درست ندانسته اند.[۱۵] اما اگر حیثیات متفاوت باشد در آن صورت، هم محق بودن و هم مکلّف بودن یک فرد نسبت به یک متعلّق ممکن خواهد بود. براى مثال، یک فرد در یک محله نسبت به همسایگان خود هم مکلّف است و هم محق، اما به دلیل آنکه این دو با هم، از یک منظر ممکن نیست، حیثیات آن حق و تکلیف متفاوت خواهد بود. بنابراین، از آن حیث که او «همسایه خانه هاى مجاور» است، داراى حق همسایگى بوده و همسایه هایش مکلّف به رعایت حقوق همسایگى درباره او هستند، و از آن منظر که «اهل خانه هاى مجاور» همسایه او هستند او مکلّف به رعایت حقوق همسایگان خود بوده و آنان صاحبان حق همسایگى خواهند بود. البته حیثیات انواع گوناگونى دارد و به راحتى مى توان نمونه هاى دیگرى از حیثیات متفاوت را برشمرد که جمع حق و تکلیف در آن مصداق داشته باشد. آقاىکاتوزیان در ادامه عبارت خود، با ذکر یک نمونه، جمع شدن حق و تکلیف در یک فرد را امکان پذیر مى داند: با وجود این، گاه موقعیت شخص، آمیزه اى از حق و تکلیف است; حق از آن جهت که مى توان آن را مطالبه کرد و تکلیف از آن رو که قابل واگذارى واسقاط نیست; مانند حضانت (نگه دارى) کودک که حق و تکلیف پدر و مادر است.[۱۶] بنابراین، وجود هر تکلیفى که بر ذمّه فردى بار شده است از وجود حقى حکایت مى کند که موجد و منشأ آن تکلیف بوده است و نیز وجود هر حقّى نشان از آن است که تکلیفى به واسطه آن حق بر عهده شخص دیگرى آمده و عمل به آن تکلیف ضامن احقاق آن حق خواهد بود. براى بازگشت تکالیف به حقوق، مفهوم دیگرى نیز مى توان بیان کرد. به عبارت دیگر، از انجام تکالیف نه تنها مى توان احقاق حقوق دیگران را تضمین کرد بلکه مى توان آن را در بسیارى از موارد و مصادیق، حقوق خود مکلّف نیز برشمرد و این معنا یا با واسطه و یا بىواسطه محققّ مى شود. براى مثال، رعایت قوانین راهنمایى و رانندگى اگرچه در ظاهر بر همه شهروندان تکلیف است و آنان مکلّف و موظّف به رعایت آن هستند، اما منفعت این کار مشمول همه شهروندان گردیده و در راستاى احقاق حقوق آنان است; زیرا حق همه شهروندان برخوردارى از امنیت و سلامت ترافیکى در شهر است. پس کسى که به رعایت قوانین راهنمایى و رانندگى پایبند است، به فرهنگ سازى در این خصوص کمک کرده و در نهایت، نفع عمل او به خود او باز مى گردد و احقاق حق خود او را تضمین مى کند. همچنین در خصوص فریضه «امر به معروف و نهى از منکر» در بدو امر به نظر مى رسد تکلیفى است که از سوى شارع مقدّس بر عهده همه مؤمنان و مسلمانان نهاده شده است، اما در واقع، انجام این تکلیف به احقاق حق مکلّفان مبنى بر بهره مندى از جامعه اى سالم که در آن ارزش هاى اخلاقى حاکم است باز مى گردد. پس در واقع، انجام تکلیف از سوى آنان همان حق آنان است که احیا مى گردد. ایمان به خدا و تصدیق او و تسلیم در برابر دین و پیامبرش نیز اگرچه به عنوان تکلیفى اساسى و مهم براى بشر به شمار مى رود، اما علاوه بر آنکه ضامن اداى حق خداوند بر بندگان (اداى حق اطاعت خدا) است، انسان ها را نیز به سعادت و رستگارى و قرب الهى رهنمون مى سازد; سعادتى که هر انسانى حق دارد در سایه سعى و تلاش خود به آن نایل شود و از سوء عاقبت خود در قیامت رهایى یابد. این مهم از نگاه بسیارى از اندیشمندان دین پژوه مخفى نمانده است و آنان به تناسب مباحث خود، مطالبى را در این خصوص بیان داشته اند. آیة اللّه جوادى آملى معتقد است احکام و حقوق، هر یک بنا به نظر گاهى خاص به دیگرى رجوع مى کند. به عبارت دیگر، حقوق از یک نظر به احکام الهى بازگشت داشته، از نظرگاه دیگر احکام به حقوق باز مى گردد. وى درباره بازگشت احکام به حقوق مى نویسد: بازگشت احکام به حقوق به این معنى است که خداوند براى آنکه بشر را به کمال برساند احکامى را بر او واجب کرده است. پس روح این احکام همان حق کمال یابى انسان است.[۱۷] ایشان در جاى دیگر تصریح مى کند: همه تکالیف به حقوق برمى گردد; یعنى اگر کسى به تکلیف خویش عمل نکرد، «حق» خود را تضییع کرده است... پس اگر ترک تکلیف منجر به تضییع حقوق شخصى دیگرى مى شد، ممکن بود بگوییم تکلیف بار دیگرى است بر دوش مکلّف، اما وقتى ترک تکلیف منجر به تضییع حقوق فرد شود، نشان مى دهد که تکالیف، راه استیفاى حقوقند.[۱۸] خیال مى کنند تکلیف دینى بشر، بار زایدى است که وى براى دیگرى به دوش مى کشد و حال آنکه حقیقت امر این گونه نیست; بشر دین مدار، بار زایدى بر دوش نمى کشد، بلکه بار خود را به دوش دارد تا به حق خود دست یابد.[۱۹] یکى از نویسندگان نیز ضمن آنکه لذّت بردن از زندگى را حق انسان مى داند، معتقد است هیچ گاه زندگى مادّى در دنیا خالى از رنج و سختى نیست و ساختار طبیعت به گونه اى است که همواره تلخ و شیرین با هم بوده و زندگى بدون تلخى و سختى در دنیا براى احدى محقّق نگردیده است. وى همچنین بر این باور است که برخى از تلخى ها و ناکامى هاى دنیا قابل رفع نیست و از این رو، گاهى زندگى به خاطر تلخى زیاد و یا به واسطه خوشى هاى بسیار، مفهوم حقیقى اش را براى صاحبش از دست مى دهد. در این میان، دین و شریعت که متشکل از مجموعه اى از احکام، عقاید و اخلاقیات است، مى تواند به زندگى بشر معنى و مفهوم بخشیده، حتى سختى ها را نیز از نظر افراد به شیرینى تبدیل نماید. وى همچنین معتقد است: دین، یا به عبارت صحیح تر، دین دارى و اعتقاد داشتن به آموزه هاى دین و عمل به تعالیم آن، که همان تبعیت و اطاعت از خداست، مى تواند انسان را در دست یابى به حق لذت بردن از زندگى اش یارى رساند. بنابراین، دین به صرف محدود کردن برخى آزادى هاى انسان نه تنها با حقوق انسان منافات ندارد، بلکه همسو با حقوق او و در راستاى احقاق آن حقوق خواهد بود.[۲۰]

تکلیف، نشانه شایستگى

اغلب تکالیف از شایستگى مکلّف حکایت کرده، بر قابلیت و توانمندى و صلاحیت او دلالت مى کند. برخى از تکالیف از سوى موجودى حکیم و خردمند وضع نشده است و منشأ آن حق، صاحب حق نیست. این تکالیف به ظاهر صورت تکلیف دارد و در واقع، تحمیل است نه تکلیف. بسیارى از امور که از ناحیه صاحبان قدرت و غلبه، بر دیگران فرض مى شود از این قبیل است. اما تکالیفى که از حقوق ناشى مى شود تقریباً همگى پیش از هر وضع تکلیف توسط واضع آن، شایستگى مکلّف آن احراز مى گردد; زیرا «تکلیف» در واقع نوعى واگذارى مسئولیت است، و واگذارى مسئولیت اگر از ناحیه شخصى حکیم صورت پذیرد هرگز بدون احراز شایستگى فردى که قرار است مکلّف به انجام آن شود واقع نخواهد شد. همچنین اگر تکلیف به شخصى محوّل شود در حالى که او شایستگى انجام آن تکلیف را دارا نباشد، کسى که انجام آن تکلیف را به مکلّف غیر صالح واگذار نموده است پیش از همه تقبیح خواهد شد; زیرا بدون احراز شایستگى، مسئولیت را اعطا کرده است. پس ظاهر این است که به هر میزان، شایستگى بیشتر باشد، قابلیت پذیرش مسئولیت هاى بزرگ تر، مهم تر و سنگین تر بیشتر خواهد بود. بدین روى، از یک سو، هرگاه مسئولیت هاى مهم تر و سنگین تر به فردى محوّل شود نشان از آن است که اعطاکننده مسئولیت، او را بیش از دیگران داراى شایستگى دانسته است. این خود نوعى اعلان به شایستگى است که در واقع، تکریم و ارج نهادن به مکلّف از آن استنباط مى شود. از سویى دیگر، کسى که بیشتر مسئولیت پذیرفته و مسئولیت هاى مهم تر و بزرگ تر را بر عهده گرفته است، شایستگى خود را بیش از دیگران نمایان ساخته و قابلیت هاى خود را بیشتر به منصه ظهور رسانده است. در مقابل، اگر از سوى مقامى متعالى، به کسى مسئولیتى محوّل نشود و تکالیفى واگذار نگردد، هیچ کس این رفتار را نشانه تکریم و ارج نهادن به او نمى داند و همگان گمان مى برند که آن مقام والا نسبت به آن شخص اعتماد لازم را نداشته و یا شایستگى و قابلیت پذیرش مسئولیت را در او ندیده است. یقیناً به همین دلیل است که شرع مقدّس برخوردارى از عقل و رسیدن به سن بلوغ را ـ که زمان بلوغ عقلى نیز هست ـ شرط اولیه متوجه شدن تکالیف شرعى مى داند. حاکمان کاردان نیز تا شایستگى فردى را احراز نکنند به او مسئولیتى واگذار نمى کنند و آنگاه که فردى را به مقامى منصوب مى کنند در واقع، ضمن مکلّف ساختن او به تکالیفى جدید، او را شایسته انجام آن تکالیف دیده و اکرامش نموده اند. همچنین والدین، هیچ گاه فرزندان خردسال خویش را که فاقد توانمندى عقلى و جسمى کافى مى باشند به انجام امور مهم نمى گمارند و کارهاى بزرگ را از آنها نمى خواهند. بدیهى است واگذار نکردن انجام کارهاى مهم به آنها، نشانِ تکریم آنها نیست، بلکه حاکى از فقدان شایستگى لازم در آنان است. پس در واقع، اعطاى مسئولیت و یا متوجه شدن تکالیف جدید نشانه تکریم و بزرگداشت است. به همین دلیل، بیشتر انسان ها مسئولیت هاى گوناگون را حتى اگر بهره هاى مادّى و موقعیتى در اجتماع نداشته باشد با آغوش باز مى پذیرند و به آن افتخار نیز مى کنند و با اینکه پذیرش مسئولیت، تکالیف جدیدى را به دنبال دارد، هیچ گونه احساس توهین یا تحقیرى به آنان دست نمى دهد. در خصوص تکالیف الهى که از ناحیه شریعت متوجه انسان مى شود، از دو منظر مى توان انسان را مکلّف دانست و تکلیف را مساوى با تکریم او به شمار آورد و یا دست کم آن تکالیف را به معناى توهین به او قلمداد نکرد: الف) بر اساس منظر نخست، انسان را در این دنیا باید به عنوان موجودى قلمداد کرد که از طرف خداوند مسئولیت جانشینى خدا در زمین بر عهده اش نهاده شده. (وَ إِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلاَئِکَةِ إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً قَالُواْ أَتَجْعَلُ فِیهَا مَن یُفْسِدُ فِیهَا وَیَسْفِکُ الدِّمَاء وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَنُقَدِّسُ لَکَ قَالَ إِنِّی أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ)(بقره: ۳۰); و هنگامى که پروردگارت به فرشتگان فرمود: من در روى زمین جانشینى قرار خواهم داد، آنان گفتند: آیا کسى را در آن قرار مى دهى که در آنجا فساد به پا کرده و خون ها مى ریزد و حال آنکه ما به تسبیح و حمد تو مشغولیم و تو را تقدیس مى کنیم؟ [پروردگارت] فرمود: من به امورى آگاهم که شما از آن آگاه نیستید. بنابراین، اگر دنیا مکانى باشد که انسان در آنجا جانشین و یا نماینده خداست، تکالیف ناشى از دین همان تکالیفى است که در راستاى مسئولیتش به او محول گردیده است. در این صورت، اعطاى مسئولیت دقیقاً مساوى با لیاقت و تصریح به شایستگى اوست نه به معناى توهین و تحقیر او و مساوق با سلب آزادى از او. پیروى از این سیره مغفول آدمیان نبوده و در مرحله گفتار آن را مورد تأیید قرار داده اند. فرمانروایان و حاکمان نیز اغلب براى انتصاب افراد به مسئولیت هاى مختلف، ابتدا صلاحیت آنان را احراز مى کنند و سپس آنها را منصوب مى نمایند. امیرالمؤمنین على(علیه السلام)زمانى که مالک اشتر را به ولایت مصر گماشت، در نامه معروفش که «منشور حکومت در اسلام» نیز خوانده مى شود، بیش از هر چیز وى را به وظایف و تکالیفش آشنا کرده، به او سفارش مى کند که آنها را به نحو احسن انجام دهد. این توصیه ها و یا به عبارت دیگر تکالیف جدید، نه تنها توهین به مالک نیست، بلکه نشان از آن است که مالک اشترشایستگى انجام آن تکالیف را داشته و امام به اندازه کافى به او اعتماد داشته که چنین منصب خطیرى را بر عهده او نهاده است. از این رو، اگر انسان را موجودى بدانیم که خدا به او مسئولیت داده و مقام جانشینى خود را در روى زمین به او واگذار نموده است، هرگز نباید تکالیف الهى را توهین به او قلمداد نماییم، بلکه باید آن را مغتنم شمرده و از آن فرصت، کمال بهره را ببریم. بنابراین، اطاعت از خداوند، مهم ترین امرى است که انسان در دنیا باید به آن اهتمام ورزد و از انجام آن احساس سرشکستگى ننماید، آن گونه که انبیا و اولیاى الهى به آن بیش از هر چیزى اهمیت مى دادند و هیچ امرى را بر اطاعت از خدا و جلب رضایت او مقدم نمى داشتند. ب) از منظر دوم، انسان را مى توان به عنوان دانش آموزى تصور کرد که دنیا براى او کلاس درس و محلى براى گذراندن پلکان ترقى است. انسان به دنیا آمده است تا با پیمودن مراحل تکامل به درجات عالیه انسانى نایل شده، از ملائک نیز پیشى بگیرد. از این رو، لازمه تحصیل و تعلیم، انجام تکالیف و تمرین ها و ریاضت هاى آن است. پس همان گونه که هیچ کس تکالیف مدرسه را که براى رشد و تعلیم و تربیت دانش آموزان مقرّر مى شود توهین به آنان نمى داند، تکالیف الهى را نیز که در راستاى دست یابى انسان به کمال حقیقى است نباید توهین به او به شمار آورد. قرآن کریم براى اینکه انسانى مکلّف به انجام تکالیف شرعى شود، «عقل» و «اختیار» را به عنوان دو پیش شرط اصلى و اساسى فرض دانسته است و به آن تصریح کرده است; شرایطى که بدون هر یک از آن دو شایستگى لازم که به واسطه آن بتوان فردى را به انجام تکلیف شرع مکلّف دانست هرگز محقق نخواهد شد: (إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن نُّطْفَة أَمْشَاج نَّبْتَلِیهِ فَجَعَلْنَاهُ سَمِیعاً بَصِیراً إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِراً وَ إِمَّا کَفُوراً)(انسان: ۲ و ۳); ما انسان را از نطفه اى مختلط آفریدیم و او را مى آزماییم. بدین روى، او را شنوا و بینا قرار دادیم. ما راه هدایت را به او نمایاندیم ـ پس او آزاد و مختار است ـ که یا شاکر و سپاسگزار باشد و یا کفر ورزد و ناسپاسى کند. در مورد پیش شرط اول، این آیه شریفه متذکر آن است که انسان داراى درک و فهم بوده، شنوایى و بینایى او کاملا با آن قوایى که در حیوانات قرار داده شده متفاوت است; یعنى آدمى همچون حیوانات نیست که راهى جز پیروى از غرایز نداشته باشد. انسان داراى عقل و تدبیر و اختیار آزادى است، و بینایى و شنوایى او همراه درک و فهم بوده، قوه تحلیل امور و تشخیص خوب از بد را دارد و نیز آزادى عمل به او اعطا شده است. در نهاد آدمى دو نوع گرایش زمینى و آسمانى قرار داده شده و هر یک از این دو نوع گرایش او را به سوى خود فرا مى خواند. برخوردارى از درک و فهم و نیز بهره مندى از اختیار و آزادى از پیش نیازهاى تکلیف است که خداوند آنها را به انسان عطا کرده است. بنابراین، لازمه تکلیف، داشتن ابزار کسب آگاهى و شناخت است که آیه مزبور با عبارت (فَجَعَلْنَاهُ سَمِیعاً بَصِیراً)به آن تصریح کرده است. شنوایى و بینایى ابزارهاى کسب آگاهى است که بدون آن دو هیچ گونه معرفت قابل توجّهى را نمى توان به دست آورد. پیش شرط دوم، برخوردارى از آزادى عمل و اختیار است که آیه شریفه با عبارت (إِمَّا شَاکِراً وَ إِمَّا کَفُوراً)آن را تأیید مى کند. بر اساس این آیه و آیات دیگر، اختیار شکرگزارى نعمت هاى الهى و خارج نشدن از مسیر هدایت و بندگى، و یا کفر ورزیدن و سرباز زدن از اطاعت پروردگار به انسان اعطا شده و مسئولیت انتخاب آن نیز بر عهده او نهاده شده است. این آیه شریفه نمایانگر آن است که مکلّف شدن به تکالیف الهى و پذیرش چنین مسئولیتى نیاز به شرایطى دارد که بدون آنها شایستگى لازم به دست نخواهد آمد. از این رو، زمانى که انسان خلقتى این گونه یافت و ابزار تکلیف را دارا شد، شایستگى تکالیف الهى را پیدا کرد و قابلیت خلیفه الهى یا جانشین خدا شدن در روى زمین را به دست آورد. آیه شریفه ذیل به خوبى ناظر به این مطلب است: (إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَیْنَ أَن یَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَ حَمَلَهَا الْإِنسَانُ)(احزاب: ۷۲); ما امانت ـ تعهد و ولایت الهى ـ را بر آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه داشتیم; آنها از پذیرفتن آن سربرتافتند و از آن ترسیدند، اما انسان آن را قبول کرد و بار آن را بر دوش خود پذیرا شد. در خصوص این آیه، برخى از مفسّران مراد از بار امانت و پذیرش مسئولیت را، بار اطاعت و سنگینى انجام فرایض و تکالیف الهى دانسته اند. همچنین درباره عرضه بار امانت به آسمان ها و زمین گفته اند: خداوند هرگز این امانت را در عالم اعیان بر آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه نکرد، بلکه این مطلب را مجازاً و بنابر شیوه بیان عرب آورده است که مى گویند: «عرضت الحمل على البعیر فابى ان یحمله، این: وجدت البعیر لایصلح للحمل و لاللعرض»; بار را بر شتر عرضه کردم و او از تحمل آن سرباز زد; یعنى شتر را چنان یافتم که به درد حمل بار و عرضه کردن بار بر او نمى خورد و از توان او خارج است. پس زمین و آسمان و موجودات آن، چنان بودند که خداوند صلاحیت و شایستگى واگذارى این مسئولیت بزرگ را در آنها ندید; زیرا ابزار آن را در اختیار نداشتند. اما چون آن ابزار توسط خداوند به انسان اعطا شده بود آنگاه که آن امانت را به او عرضه کرد، او آن را پذیرفت; زیرا هم ابزار آن را داشت و هم شایستگى اش را.[۲۱]پس خداوند انسان را با توجه به بار امانت و مسئولیتى که مى خواست به او محوّل نماید سنجید و او را در پذیرش این مهم توانمند یافت; زیرا خود چنین توانمندى را به او عطا کرده بود و از ابتدا براى چنین امر مهمى او را آفریده بود.

بازگشت منافع تکالیف الهى به مکلّفان

به طور کلى، تکلیف را مى توان از یک حیث، به سه دسته تقسیم نمود: قسم نخست تکالیفى است برخاسته از اغراض شخصى و سودجویى هاى فردى که تکلیف را بر دیگرى وضع مى کند. این گونه تکالیف را مى توان تکالیف تحمیلى نامید. همان گونه که گذشت، در این نوع تکالیف از خواست و اراده مکلّف کارى ساخته نیست و او نمى تواند چیزى غیر از آنچه بر او تکلیف شده انجام دهد. در حقیقت، انجام تکالیف با قهر و غلبه از سوى تکلیف کننده بر مکلّف تحمیل شده است. این نوع رفتار، که قدرتى برتر بر انسان تحمیل مى کند در واقع، تکلیف نیست بلکه تحمیل یا اکراه و اجبار است; زیرا جبر باعث مى شود که فاعل، کار را از روى اختیار خود انجام ندهد و چون نمى توان او را مصدر فعل نامید، از این رو، این نوع تحمیل را نیز باید تکلیف گذاردن مسامحى بدانیم. فلسفه این نوع احکام و تکالیف، غالباً رسیدن حاکم به منافع بیشتر است. به عبارت دیگر، در این نوع تکلیف، بنا بر آن نیست که حقوق مکلّفان مراعات شود، بلکه تمام تلاش حاکم آن است که بیشتر سود برده و کمتر به مکلّفان منفعت رساند، و تا آنجا که ممکن است حقوق آنان را پایمال کرده، از اداى آن خوددارى کند. البته اگر حاکم بخشى از حقوق آنان را مى پردازد تنها از آن روست که مانع خشم و طغیانشان شود و منافع خویش را به مخاطره نیندازد. نوع دوم از تکالیف، تکالیف برخاسته از حکمت، عدل و انصاف است. این نوع احکام از سوى حکومتى عدل گستر و یا انسانى عادل وضع مى شود که در آن، سود طرفین بر اساس عدل و انصاف مورد توجه قرار گرفته و تأمین مى شود. تکالیف برخاسته از مشاغل موجود در جامعه را مى توان از این نوع تکالیف دانست. در این نوع مشاغل، کارفرما ضمن تلاش براى دست یابى به سود خود، حقوق کارگران را نیز بدون کم و کاست مى پردازد. نتیجه آنکه، در این نوع تکالیف، هم کارفرما به عنوان محق به حقوق خویش مى رسد و هم به تبع انجام تکالیف از سوى مکلّفان حقوق آنان را مراعات مى نماید; یعنى هر یک از طرفین هم مکلفند و هم محق، هم وظایفى دارند و هم منافعى مى برند. اما نوع سوم از تکالیف، تکالیفى است که در آن تنها مصلحت و منفعت شخص مکلّف موردنظر است; یعنى حاکم یا ولى، احکامى را وضع مى کند و مردمان را به عمل به آنها مکلّف مى سازد. این نوع تکالیف، اگرچه ممکن است ظاهرى آمرانه داشته و براى سرپیچى کنندگان از آن، کیفر سختى از سوى تکلیف کننده در نظر گرفته شده باشد، اما در واقع، تماماً مصلحت و منفعت مکلّف را به دنبال دارد و به طور کلى، فلسفه وضع آن نفع رسانى به او بوده است. بنابراین، اگر احکام وضع شده در این نوع تکالیف حکیمانه و از روى عقل و درایت وضع شده باشد بهترین نوع تکلیف خواهد بود; زیرا از هر دو جهت منافعش نصیب مکلّفان مى شود و هیچ نفعى براى حاکم لحاظ نشده است. براى مثال، پدرى که سرمایه اى را در اختیار فرزندش مى گذارد تا به کار کسب و تجارت بپردازد، براى اینکه او را مجرّب سازد ممکن است احکام سختى را وضع کند و یا براى موفقیت او در امر تجارت، پاداش و جایزه نیز مقرّر نماید. همچنین علاوه بر پاداش موردنظر، تصمیم داشته باشد که هم سرمایه مذکور و هم منافع آن را به فرزندش تملیک کند و براى خود هیچ منفعتى در نظر نگیرد. با این کار پدر، منافع همه جانبه وضع احکام نصیب فرزند مى شود، اگرچه ممکن است فرزند (مکلّف) از فلسفه کار پدر ناآگاه بوده، او را بسیار سختگیر قلمداد نماید. با این توضیح، باید متذکر شویم که قیاس وضع تکالیف از سوى خداوند به تکالیفى که پدر براى رشد و ترقّى فرزندش مقرّر مى کند و نیز قیاس خیرخواهى پروردگار نسبت به بندگانش با خیرخواهى پدر نسبت به فرزندانش، قیاسى بسیار ناقص و نارساست، اما در جایى که هیچ شبیهى براى پروردگار عالمیان نمى توان پیدا کرد براى تقریب مطلب به ذهن، چاره اى از ذکر چنین مثالى نیست. بنابراین، شاید بتوان احکام وضع شده از سوى خداوند را که تکالیفى بر عهده بندگان او مفروض ساخته است از این نوع تکالیف به شمار آورد. خداى متعال واجد ذاتى است که جامع همه کمالات است و هیچ کاستى و یا نقصانى در ذات مقدّس او راه ندارد. این بى نیازى مطلق و برخوردارى از تمامى کمالات و وجود لایتناهى ایجاب مى کند انجام آنچه در دین براى بندگانش وضع نموده است کوچک ترین منفعتى را نصیب او نسازد و همچنین ترک تمام دستورات الهى از سوى بندگان کم ترین غبارى را بر دامن کبریایى اش ننشاند. خداوند در آیات متعدد، بارها بندگانش را به این مطلب متذکر ساخته است: ـ (إِن تَکْفُرُواْ أَنتُمْ وَ مَن فِی الأَرْضِ جَمِیعاً فَإِنَّ اللّهَ لَغَنِیٌّ حَمِیدٌ)(ابراهیم: ۸); اگر شما و تمام انسان هاى روى زمین کافر شوید (بدانید) که همانا خداوند بى نیاز و ستوده است (و کفر ورزیدن شما هیچ زیانى به او نمى رساند.) ـ (إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَصَدُّوا عَن سَبِیلِ اللَّهِ وَ شَاقُّوا الرَّسُولَ مِن بَعْدِ مَا تَبَیَّنَ لَهُمُ الهُدَى لَن یَضُرُّوا اللَّهَ شَیْئاً وَ سَیُحْبِطُ أَعْمَالَهُمْ)(محمّد: ۳۲); آنان که کافر شدند و مردم را از راه خدا بازداشتند و پس از آنکه راه هدایت برایشان آشکار شد باز هم به مخالفت با خدا و رسول او سماجت کردند، (بدانند) هرگز نمى توانند هیچ زیانى به خدا برسانند و خداوند به زودى اعمالشان را نابود خواهد ساخت. ـ و... . در روایات معصومان(علیهم السلام) نیز به این مهم تصریح شده و بندگان خدا به عدم انتفاع الهى از اعمال نیک آنان و عدم خسران و زیان او به واسطه گناهانشان موعظه شده اند. امام على بن ابیطالب(علیه السلام) در یکى از جملات نورانى خویش مى فرماید: «الخالق جل و علا لیس لشىء منه امتناع و لا له بطاعة شىء انتفاع»;[۲۲] آفریننده جلیل القدر و بلندمرتبه هیچ چیز در برابر قدرتش یاراى مقاومت ندارد و از عبادت و اطاعت موجودات بهره اى نمى برد. آن حضرت در جمله اى دیگر، در توصیف پروردگار مى فرماید: «اما بَعد فَاِنَّ سُبحانَهُ و تعالى خَلَقَ الخَلْقَ حینَ خَلَقَهُم غَنیَاً عَن طاعَتِهِم آمناً مِن مَعصیَتِهِم و لِاَنَّهُ لاتَضُرُّهُ مَعصیةُ مَن عَصاهُ و لاَ تَنفعُهُ طاعَةُ مَن اطاعَهُ»;[۲۳]پس آنگاه که خداوند سبحان مخلوقات را آفرید، از اطاعت و فرمانبردارى شان بى نیاز بود و از آفات سرپیچى آنها در امان. گناه و نافرمانى گناهکار به او آسیب و زیانى وارد نمى سازد و فرمانبردارى و اطاعت آن کس که اطاعتش مى کند سودى را نصیب او نمى کند. اقتضاى وضع احکام از سوى خالقى حکیم و بى نیاز، که بندگان خویش را نیز دوست مى دارد، آن است که در راستاى رساندن سود و منفعت به مخلوق ضعیف و ناتوانش باشد و مخلوقاتش را در مسیر دست یابى به سعادت ابدى و نیل به کمال مطلوب و مقصود، دستگیرى نماید. چگونه ممکن است خدایى که هم قادر و تواناست و هم حکیم و دانا، هم عالم است و دانا و هم بى نیاز و مبرّا از هر نقص و عیب، هم دوستدار بندگان خویش است و هم خیرخواه آنان که هیچ گونه بخلى نیز درباره مخلوقاتش نمىورزد، احکامى را وضع نماید که منافعى براى آنان نداشته باشد و یا منفعتش به غیر بندگان برسد؟! از همین روست که قرآن در آیات فراوان، مصالح نزول کتاب و ارسال رسل و وضع احکام را به تمامه خاص بندگان دانسته، مکلّفان به تکالیف الهى را تنها منتفعان حقیقى آن احکام مى خواند:(لاَ یُکَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَهَا لَهَا مَا کَسَبَتْ وَ عَلَیْهَا مَا اکْتَسَبَتْ) (بقره: ۲۸۶); خداوند هیچ کسى را بیش از اندازه توانش مکلّف نمى کند. (پس انسان) هر کار نیکى انجام دهد به سود خویش انجام داده و هر کار بدى را نیز انجام دهد به زیان خود انجام داده است. همچنین در آیه اى دیگر مى فرماید: (مَنْ عَمِلَ صَالِحاً فَلِنَفْسِهِ وَمَنْ أَسَاء فَعَلَیْهَا ثُمَّ إِلَى رَبِّکُمْ تُرْجَعُونَ)(جاثیه: ۱۵); هر کس کار نیکى انجام دهد به سود خودش انجام داده و هر کس کار زشتى مرتکب شود به زیان خویش عمل کرده است و سپس به سوى پروردگار خویش باز خواهید گشت. بنابراین، نتیجه اطاعت از خداوند و تبعیت از احکام اسلامى چیزى نیست جز هدایت شدن به راه راست و رهایى از تاریکى ها و گمراهى ها و رهنمون شدن به سعادت ابدى که همگى در راستاى دست یابى بشر به حیات ابدى و سعادت و کمال حقیقى است.

نتیجه

تکالیف خدا، تکریم بشریت همان گونه که گذشت، بر اساس سیره عقلا، واگذارى تکلیف یا مسئولیت به افراد باید همواره به دنبال احراز شایستگى باشد; زیرا بدون وجود شایستگى و توانمندى، تکالیف و مسئولیت ها ضایع مى شوند. قرآن کریم نیز بر این مهم تصریح نموده، تکالیف را نشانه تکریم مکلّف از سوى واضع تکلیف مى داند: (وَ إِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلاَئِکَةِ إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً قَالُواْ أَتَجْعَلُ فِیهَا مَن یُفْسِدُ فِیهَا وَیَسْفِکُ الدِّمَاء وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَنُقَدِّسُ لَکَ قَالَ إِنِّی أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ) (بقره: ۳۰); هنگامى که پروردگار تو به فرشتگان فرمود که من مى خواهم جانشینى در روى زمین قرار دهم، آنان گفتند: آیا کسى را در روى زمین به جانشینى برمى گزینى که در روى زمین فساد و تباهى کرده، خون ها مى ریزد، در حالى که ما تو را تسبیح و تقدیس مى کنیم؟ خداوند فرمود: من چیزى مى دانم که شما نمى دانید. شایستگى انسان ـ که البته قابلیتى الهى و عطیه اى آسمانى بود ـ او را در نزد پروردگار عزیز گردانید و به همین دلیل، خداوند او را در روى زمین خلیفه خویش گرداند و تکریمش نمود: (وَ لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ وَ حَمَلْنَاهُمْ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُم مِّنَ الطَّیِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى کَثِیر مِّمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِیلا) (اسراء: ۷۰); و همانا ما فرزندان آدم را گرامى داشتیم و او را در خشکى و دریا بر مرکب هاى رهوار حمل کردیم و از انواع روزى هاى پاکیزه به او روزى دادیم و آنان را بر بسیارى از موجوداتى که خلق کرده ایم برترى دادیم. به راستى، خدایى که پس از آفرینش آدم، خود را برترین آفریننده خواند و به خود آفرین گفت، از روح خود به او دمید و او را مسجود فرشتگان مقرّب خود قرار داد و خلیفه خویش بر روى زمینش نمود، چگونه او را خوار و ذلیل مى پسندد و موجبات توهین به او را فراهم مى آورد؟! بنابراین، اگر رسولان باطنى و ظاهرى (عقل و پیامبران) خود را براى هدایت او فرستاد و اگر او را به احکام و تکالیف دینش مکلّف گردانید، نه به خاطر توهین و تحقیر او، بلکه بدان روست که زمینه هدایت و ارشاد او و در نتیجه، سعادت او را فراهم آورد و او را به مقامى که شایستگى آن را دارد برساند. روشن است که لازمه رسیدن به چنین مقام والایى (مقام خلیفة اللهى) انتخاب و اختیار خود او و تلاش او در راه رسیدن به آن است. اگر خدا دست او را مى گرفت و بدون اختیار و اراده اش به آن مقام رفیع مى رساند، چه تفاوتى با فرشتگان مى داشت و چه فضیلت و برترى بر آنان مى یافت؟ انسان کسى است که مى تواند خود را به قلّه کمالاتى که براى مخلوقات دیگر قابل تصور نیست برساند و بر ملایک نیز پیشى بگیرد و یا اینکه در درّه هاى دهشتناک گمراهى و ضلالت سقوط کند و از حیوانات نیز پست تر شود. احکام و تکالیف الهى چراغ راهنمایى است که انسان را به سوى کمال مطلوبش مى رساند و در این مسیر او را یارى مى رساند. این نه تنها تحقیر یا توهین به انسان نیست، بلکه تکریم او از سوى خداوند متعال است. امیرالمؤمنین على(علیه السلام)مى فرماید: «اِن اللّه قَد اکرمکم بِدینهِ و خلقکم لِعبادِته فانصبوا انفسکم فى أدائها»;[۲۴]خداوند با دینش شما را تکریم کرده است و شما را براى بندگى عبادتش آفریده است، پس شما (قدر این نعمت و تکریم الهى را بدانید و) خود را براى اداى آن مهیا سازید. آن حضرت همچنین مى فرماید: «اِنَّ اللّهَ سُبحانَهُ جَعَل الطاعَةَ غَنیمَةَ الا کیاسِ عِندَ تَفریطِ العَجَزَةِ»;[۲۵] خداى سبحان اطاعت از خود را غنیمتى براى باهوشان و زیرکان قرار داده است، آنگاه که ناتوانان سستى و اهمال مى کنند. حضرت على(علیه السلام) انسان را به هنگام عمل به فرایض الهى و اطاعت از دستورات او ـ اکرام کننده خویش مى شمارد و آنگاه که راه گناه و معصیت را در پیش گیرد، اهانت کننده به شخصیت خویش مى داند: «اذا اخذت نفسک بطاعة الله اکرمتها و ان ابتذلتها فى معاصیه فقد اهنتها»;[۲۶] هنگامى که خود را در مسیر اطاعت به کار گرفته، خود را تکریم نموده و اگر آن را در مسیر گناه و تخلّف از دستورات خداوند به کار گیرد، به خود اهانت کرده است. بنابراین، همان گونه که رسیدن به سن هفت سالگى و اولین روز ورود به مدرسه، با اینکه مرحله جدیدى از تکالیف را براى فرزندان به دنبال خواهد داشت، به عنوان روزى مبارک براى فرزندان و والدینشان قلمداد مى شود و بسیارى از خانواده ها چنین روزى را جشن مى گیرند، ورود به سن تکلیف و رسیدن به مرحله اى که انسان شایستگى و قابلیت مخاطب پروردگار عالمیان قرار گرفتن را پیدا مى کند و مسئولیتى عظیم را براى دست یابى به بالاترین مراحل کمال انسانى و سعادت ابدى خود مى پذیرد، مهم ترین حادثه در طول زندگى انسان و شیرین ترین خاطره در دوران حیات این دنیایى او خواهد بود. این روز مبارک اگرچه همچون وقایع پیشین مملو از تکالیف جدید و مسئولیت هاى تازه است، اما چون حاکى از شایستگى انسان بوده و امکان دست یابى به پیشرفت و تکامل را فراهم مى آورد بسیار میمون و ارزنده خواهد بود. از این رو، همان گونه که تکالیف آموزگار براى دانش آموز توهین قلمداد نمى شود، تکالیف الهى نیز هیچ گاه از سوى انسان فهیم و خردمند توهین محسوب نمى گردد و با آغوش باز آن را مى پذیرد و عزم خود را بر انجام آن تکالیف جزم مى نماید. همچنین اگر جامعه اى را از تعلیم و تعلم که ظاهر آن سراسر تکلیف و زحمت است، محروم کنند هیچ عقل سلیمى آن را مطلوب نمى شمارد و به بانیان و مسبّبان این محرومیت خرده گرفته، رفع محرومیت را خواستار مى شوند.

پانویس

  1. ر. ک. ژان پل سارتر، اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر، ترجمه مصطفى رحیمى، انتشارات نیلوفر، ۱۳۸۰، ص ۲۶.
  2. همان، ص ۲۷ و ۲۸.
  3. همان، ص ۲۸ و ۲۹.
  4. همان، ص ۳۵.
  5. در زبان عربى، صاحب حق با حرف «لام» و مکلّف با کلمه «على» مشخص مى گردد. از این رو، عبارت «للّه على الناس» ناظر به حق خدا و تکلیف انسان است
  6. نهج البلاغه، ترجمه محمّدرضا آشتیانى و محمّدجعفر امامى، ح ۲۴۴ / ح ۳۳۰ / خ ۲۱۶.
  7. نهج البلاغه، ترجمه محمّدرضا آشتیانى و محمّدجعفر امامى، ح ۲۴۴ / ح ۳۳۰ / خ ۲۱۶.
  8. نهج البلاغه، ترجمه محمّدرضا آشتیانى و محمّدجعفر امامى، ح ۲۴۴ / ح ۳۳۰ / خ ۲۱۶.
  9. نهج البلاغه، ترجمه محمّدرضا آشتیانى و محمّدجعفر امامى، ح ۲۴۴ / ح ۳۳۰ / خ ۲۱۶.
  10. بدیهى است اگر کسى که حق به سود او در جریان است داراى عقل و خرد نباشد شایستگى تکلیف را ندارد و نمى توان او را در برابر حقوقش مکلّف دانست. براى مثال، حیوانات و نباتات داراى حقوقى هستند، که انسان ها مکلّف به رعایت آن هستند، امّا حقوق آنها مستلزم آن نیست که ما نیز بر عهده آنان حقوقى داشته باشیم تا به واسطه آن حقوق تکالیفى متوجه آنان گردد.
  11. در آیه ۱۲۰ سوره بقره، خداوند به مسلمانانى که پس از آگاهى از راه درست از یهود و نصارا تبعیت مى کنند، متذکر مى شود که از خدا توقع هیچ گونه یارى و نصرتى را نداشته باشند. امّا در این آیه شریفه یارى مؤمنان را بر خود ثابت شده و فرض مى داند. به نظر مى رسد خداوند در این آیه شریفه حق مؤمنان مى داند که آنان را یارى رساند; زیرا آنان از هر آن کس که غیر اوست اعراض کرده و تنها به او پناه برده اند و هرگز خواست و رضاى او را با رضاى هیچ مخلوقى معاوضه نکردند.
  12. احمدبن محمّدبن خالد البرقى، المحاسن، قم، مجمع جهانى اهل بیت(علیهم السلام)، ۱۴۱۳ ق، ج ۱، ص ۴۲ / محمّدباقر مجلسى، بحارالانوار، بیروت، مؤسسة الوفاء، ۱۴۰۳، ج۹۳، ص ۱۸۹، ح ۲۲.
  13. محمّدباقر مجلسى، پیشین، ج ۱۴، ص ۳۷، ح ۱۳.
  14. همان گونه که اشاره شد، لطف و عنایت و مرحمت پروردگار، آن چنان بر بندگانش بسیار است که اولیاى الهى هرگز به خود اجازه نمى دادند چنین جسارتى نسبت به خداوند نموده، سخن از حقوق خود بر ذات مقدسش بر لب برانند; خدایى که معدن لطف و رحمت است، خدایى که همه هستى بشر و تمام نعماتى که شامل حال او شده و به شمارش نمى آید از اوست. از این رو، در دعاهاى مأثور نهایت تذلل و خشوع از سوى ائمّه معصومان نسبت به خداوند بیان شده، همه تقصیرها متوجّه بندگان او شده است. براى مثال، در دعاى شریف «کمیل» امیرالمؤمنین خود را شرمنده در پیشگاه مقدسش مى شمارد، خداوند را بلندمرتبه و عظیم معرفى مى کند و عرضه مى دارد: «اللهم عظم سلطانک و علا مکانک و خفى مکرک و ظهر امرک و غلب قهرک و جرت قدرتک و لا یمکن الفرار من حکومتک.» آنگاه تمام تقصیرها، اسراف ها، ظلم ها، معاصى، قبایح و جهالت ها و نادانى ها را متوجه خود مى داند و سپس با تمام وجود اظهار ندامت کرده، عرضه مى دارد: «و لقد اتیتک یا الهى بعد تقصیرى و اسرافى معتذراً، نادماً، منکسراً، مستقیلا، مستغفراً، منیباً، مقراً، مذعناً، معترفاً.» و با التماس از او مى خواهد که عذرش را بپذیرد و لطفش را همچنان شامل حالش گرداند: «اللهم فاقبل عذرى و ارحم شدة ضرى و فکنّى من شد وثاقى یا رب ارحم ضعف بدنى...» اکنون بنده اى که چنین در پیشگاه پروردگار خویش باید متواضع باشد، و چنین نسبت به او جفاکار است، در مقابل خدایى که نهایت لطف و مرحمت و بنده نوازى را در مورد او به انجام رسانده است، چگونه مى تواند نسبت به او حقى داشته باشد و یا دم از حقوق خویش زند؟! از این رو، حضرت على(علیه السلام)در این دعاى شریف هیچ حجتى را براى خود در برابر خداوند قایل نیست و معروض مى دارد: «فلک الحمد على فى جمیع ذلک ولا حجة لى فى ما جرى فیه قضاؤُک.» بنابراین اگر در اینجا سخن از حق انسان بر خداوند رانده مى شود تنها به دلیل بحث علمى است و فرض بر آن است که اگر خداوند متعال، بندگان خود را مکلّف به انجام احکام شریعت مى کرد، بدون آنکه ابزار موردنیاز بشر را براى انجام آن تکالیف به او بدهد; ابزارى همچون عقل، آگاهى، قدرت، و تمکن بر انجام آن تکالیف. آنگاه چنین تکلیفى صحیح و حکیمانه نبود و آنان مى توانستند در پیشگاه مقدسش اقامه حجت کنند و نسبت به عدم مراعات حقوق مکلّفان اقامه دعوا نمایند، و حال آنکه ذات مقدس پروردگار منزّه از هرگونه ظلم و یا انجام فعل غیر حکیمانه است، از این رو، هم عقل و بلوغ را شرط تکلیف مى داند و هم تمکن را، و تصریح مى فرماید: «لا یکلف اللّه نفساً الّا وسعها.» علاوه بر اینها، پیامبران را به همراه کتب آسمانى براى آگاهى آنان از راه سعادت و رستگاریشان مى فرستد تا علاوه بر آگاه نمودن آنان، از ایشان دستگیرى نمایند.
  15. ناصر کاتوزیان، مقدمه علم حقوق، تهران، سهامى انتشار، ۱۳۷۸، ص ۲۵۰.
  16. ناصر کاتوزیان، مقدمه علم حقوق، تهران، سهامى انتشار، ۱۳۷۸، ص ۲۵۰.
  17. عبداللّه جوادى آملى، فلسفه دین، قم،اسراء،۱۳۸۰،ص۷۶و۷۷.
  18. همو، «حق و تکلیف»، مجله حکومت اسلامى، ش ۲۹ (پاییز ۱۳۸۲)، ص ۵۴ / ص ۵۵.
  19. همو، «حق و تکلیف»، مجله حکومت اسلامى، ش ۲۹ (پاییز ۱۳۸۲)، ص ۵۴ / ص ۵۵.
  20. ر.ک. مصطفى ملکیان، اقتراح درباره «انتظار بشر از دین»، مجله نقد و نظر، ش ۲ (۱۳۷۵)، سال دوم، ص ۳۴ و ۳۵.
  21. محمّدبن احمدالانصارى القرطبى، تفسیر قرطبى، بیروت، داراحیاء التراث العربى، ج ۱۴، ص ۲۵۶.
  22. ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۹، ص ۲۵۲.
  23. نهج البلاغه، خ ۱۹۳.
  24. ابن ابى الحدید، پیشین، ج ۳، ص ۱۸۵.
  25. نهج البلاغه، حکمت ۳۳۱.
  26. على بن محمّدالیثى الواسطى، عیون الحکم و المواعظ، قم، دارالحدیث،۱۳۷۶،ص۱۳۶/محمّدتمیمى آمدى،غررالحکم،ح۴۰۸۵.