فرهنگ مصادیق:انتقادگری و انتقادپذیری در حکومت علوی: تفاوت بین نسخه‌ها

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
(صفحه‌ای تازه حاوی «عنوان: انتقادگرى و انتقادپذيرى در حكومت علوى مجموعه ها: مقالات شناسه کت...» ایجاد کرد)
 
(اصلاح نویسه‌های عربی، اصلاح فاصلهٔ مجازی، اصلاح ارقام)
سطر ۱: سطر ۱:
عنوان:    انتقادگرى و انتقادپذيرى در حكومت علوى
+
<div class="head1"> انتقادگری و انتقادپذیری در حکومت علوی </div>
مجموعه ها:    مقالات
+
نویسنده: سید مهدی موسوی کاشمری<br/>
شناسه کتاب:    ۲۲۳
+
نویسنده:     سيدمهدي موسوي كاشمري
+
شابک:    ----
+
تعداد صفحات:    ۰
+
نام اپراتور:    Thurman Nieto
+
ایمیل اپراتور:    cessor۴۲۶۲۷@sgno.pro.lolekemail.net
+
زبان:    پارسي
+
رتبه:    0
+
تصویر:    cover
+
دانلود فایل:    دانلود انتقادگرى و انتقادپذيرى در حكومت علوى
+
توضیحات:   
+
انتقادگرى و انتقادپذيرى در حكومت علوى
+
تاریخ ثبت : ۱۳۹۰/۱۱/۱۷
+
فصلنامه حکومت اسلامی شماره۱۷
+
  
مولف :سيدمهدي موسوي كاشمري
+
کلمات کلیدی ماشینی : انتقاد، حکومت، عیوب، مردم، امیرمؤمنان علیه‌السلام<br/>
  
متن :
+
== مقدمه ==
|۲۹۳|
+
امروزه، یکی از جدّی‌ترین مسایل فلسفه سیاسی، نقش مردم در تعیین نوع و هدایت سمت و سوی حکومت است. حضور مردم در صحنه سیاسی، نمادهای گوناگون دارد که از مهمترین آنها، حضور نقادانه و جست و جوگرانه مردم در نوع رفتار و منش مسؤولان حکومتی است. بشرِ جایزالخطاء اگر به حال خود واگذارده شود، آن چنان در تهاجمِ انواعِ عواملِ فساد، خودباخته می‌شود که گاهی بی آن که خود بفهمد، در کمند شیطان گرفتار آمده و در عین حال، در پندار خود، خویشتن را راه یافته می‌یابد.<br/>
مقدمه
+
خطر این گونه مردمان، اگر در پستهای حکومتی قرار گیرند، صد چندان است. به گفته امیر مؤمنان علیه السلام: «فلیست تصلح الرعیّه الّا بصلاح الولاه»؛<ref>نهج البلاغه، تحقیق صبحی صالح، ص333، خ216</ref> صلاح و فساد امت، به صلاح و فساد حاکمان منوط است. هر چه دستگاه‌های کنترل کننده فساد قدرت، زیادتر باشد، ضریب امنیت معنوی و صلاح والیان بیشتر خواهد بود و شاید بر پایه همین فلسفه است که خداوند، با این که خود، برای ثبت اعمال بندگان، کافی است و نیازی به مراقبی دیگر نیست، فرشتگان و جوارح را نیز مراقب رفتار آنها قرار داده است. در دعای کمیل آمده است: «و کُلُّ سیّئهٍ أمرْتَ بإثباتها الکرام الکاتبین الذین وکّلتهم بحفظ ما یکون منّی و جعلتهم شهوداً علیّ مع جوارحی و کنتَ أنْتَ الرّقیب علیّ من ورائهم ...؛<ref>مفاتیح الجنان، دعای کمیل</ref> پروردگارا! ببخش از من، هر گناهی را که به فرشتگان نویسنده خودت، دستور ثبت آن را دادی؛ همانها که به حفاظت از اعمال من گمارده‌ای و آنان را شاهدان بر من، همراه با جوارحم قرار دادی و خود، از ورای آنان، بر من مراقبی.»<br/>
مفهوم انتقاد
+
حضور مستمر مؤمنان در صحنه و نقد و ارزیابی دایمی نسبت به هم، بویژه از ارکان و عاملان حکومت، نیک فطرتان و پاک نهادانِ پندپذیر را، همواره، در حال صلاح نگه داشته و سست نهادان فرعونْ منش را، یا ساقط و یا کنترل و یا بی اعتبار خواهد ساخت و بر عکس، بی تفاوتی آنان، میدان را برای عناصر بدخواه دین و دنیای مردم و پیروان خط شیطان، خالی نگاه خواهد داشت.<br/>
عيب جويي و انتقاد
+
با توجه به مطلب بالا، شایسته است که موضوع «نقد و انتقاد از دولتمردان» از دیدگاه امام علی علیه السلام بررسی شود.<br/>
نهي از منكر و انتقاد
+
از آن جا که دامنه بررسی همه جانبه این موضوع، نوشته‌ای مبسوط را می‌طلبد، در این جا، تنها، به برخی از عنوانهای اساسی این موضوع می‌پردازیم.<br/>
فلسفه انتقاد
+
ارزش و جايگاه انتقادگري
+
نقد حاكمان
+
تفاوتهاي اساسي نقد حاكمان و مردم
+
نقدپذيري حاكمان
+
انتقاد از حاكمان و امنيّت ملّي
+
مرز انتقاد و توطئه در حكومت علوي
+
علل فراخواني علي(ع) به نقد حكومت خود
+
  
مقدمه
+
== مفهوم انتقاد ==
 +
جوهری، در صحاح می‌گوید: انتقد الدراهم: «أخرج منها الزیف ... ناقَدَهُ: ناقَشَهُ فی الأمر؛ درهمهای ناخالص را از مجموعه آن جدا کردن، انتقادِ درهمهاست و نقد کسی، به معنای مناقشه کردن با او در باره چیزی است.<ref>صحاح اللغه، ماده «ن ق د</ref><br/>
 +
فیروزآبادی می‌گوید: «ناقده: ناقشه»<ref>قاموس المحیط، ماده «ن ق د</ref> و طریحی می‌نویسد: «انتقدت الدّراهم: إذا أخرجت منها الزّیف»<ref>مجمع البحرین، ماده «ن ق د».</ref>. این، همان سخن جوهری است.<br/>
 +
در «منجد» آمده است:<br/>
 +
«نقد نقداً و تنقاداً الدّراهم و غیرها: میّزها و نظرها لِیعرفَ جیّدها من ردیئها. و [نَقَدَ الکلامَ: أظهر ما به من العیوب و المحاسن ... و ناقده مناقدهً: ناقشه فی الأمر ...،<br/>
 +
نقد درهم، به این است که آنها را از هم جدا کرده و به دقت نگریسته تا خوب و پست آن از هم شناخته شوند. و نقد سخن، اظهار کردن عیبها و محاسن آن است ... .<ref>المنجد، ماده «ن ق د</ref><br/>
 +
از مجموع کلمات لغویان، استفاده می‌شود که انتقاد، حرکتی است اصلاح گرانه، با قصد پالایش و زنگارزدایی و نجات حقیقت چیزی از نفوذ باطل در حریم آن و برگرداندن طبیعت شخص و یا امری از آمیختگی به ناخالصی و غش، به سوی خلوص و فطرت ناب آن.<br/>
  
امروزه، يكي از جدّي ترين مسايل فلسفه سياسي، نقش مردم در تعيين نوع و  
+
== عیب جویی و انتقاد ==
هدايت سمت و سوي حكومت است. حضور مردم در صحنه سياسي، نمادهاي
+
در روایات بسیاری، از [[عیب جویی]] و سرزنش مؤمن، به شدت نهی شده است.<ref>وسایل الشیعه، ج11، ابواب جهاد النفس، باب 36</ref><br/>
گوناگون دارد كه از مهمترين آنها، حضور نقادانه و جست و جوگرانه مردم در نوع
+
امیر مؤمنان علیه السلام می‌گوید:<br/>
رفتار و منش مسؤولان حكومتي است. بشر ِجايزالخطاء اگر به حال خود واگذارده
+
... و مَنْ شَغَلَ نَفْسَهُ بغیر نَفْسِهِ، تَحَیَّر فی الظلمات و ارْتبکَ فی الهلکات، و مدّت به شیاطینُه فی طغیانه و زَیَّنَتْ له سیّ ءَ اعماله؛<br/>
شود، آن چنان در تهاجم ِانواع ِعوامل ِفساد، خودباخته مي شود كه گاهي بي آن كه خود  
+
هر کس، خود را به غیر خویش، مشغول کند، خود را در تاریکیها، سرگردان، و در مهلکه‌ها، گرفتار کرده و شیاطین، او را به تجاوز کشیده و زشتیهایش را، در نظرش، نیکو می‌نمایند<ref>نهج البلاغه، تحقیق صبحی صالح، ص221، خ157</ref>.<br/> [[عیب جویی]] و انتقاد، هر دو، در ردّیابی عیوب و ابراز آن به صاحب عیب، مشابه و یکسانند، و تفاوت، تنها، در دو امر است:<br/>
بفهمد، در كمند شيطان گرفتار آمده و در عين حال، در پندار خود، خويشتن را راه
+
۱- منشأ عیب جویی، [[حسادت]] و انتقام جویی و خودخواهی و خباثت نفس است، ولی خاستگاه انتقاد، نوع دوستی و عواطف انسانی و تعهّد ایمانی است. (انگیزه فاعلی)<br/>
يافته مي يابد.
+
۲- هدفی که عیب جو از این کار خود تعقیب می‌کند، آزاردهی و تخریب شخصیت و در هم شکستن طرف مقابل خویش است، در حالی که غرضِ انتقادگر، اصلاح و زدودن عیوب و رو به کمال بردن شخص مورد انتقاد است. (انگیزه غایی)<br/>
  
خطر اين گونه مردمان، اگر در پستهاي حكومتي قرار گيرند، صد چندان است. به
+
== نهی از منکر و انتقاد ==
گفته امير مؤمنان عليه السلام: "فليست تصلح الرعيّة الّا بصلاح الولاة"؛ [۱] صلاح و  
+
از اموری که تشابه و تجانس بسیار زیادی با انتقاد دارد، [[نهی از منکر]] است که از اهمّ واجبات اسلام شمرده می‌شود، ولی در عین حال، فرقهایی با هم دارند. از مهم‌ترین آن فرقها، این است که هر نهی از منکری، خود، نوعی انتقاد هم هست، ولی ممکن است در جایی، انتقاد صورت پذیرد، ولی [[نهی از منکر]] بر آن منطبق نباشد. برای مثال، چنانچه از کسی، کاری صادر شود که این عمل، او را، در دید مردم، کوچک و خوار جلوه دهد و از موقعیت اجتماعی او بکاهد و یا کسی، دارای صفتی باشد که با وجود آن، در موفقیت او، خللی وارد سازد، تذکّر از روی اصلاح و دلسوزی، و نقد عملکرد شخصی، در هر زمینه‌ای که مایه رشد او شود، در عنوان «انتقاد»، داخل است، ولی عنوان [[نهی از منکر]] ندارد. بر این اساس، نقد و ارزیابیِ عملکرد مسؤولان و حاکمان، گرچه [[نهی از منکر]] نباشد، تحت عنوان انتقاد خواهد بود.<br/>
فساد امت، به صلاح و فساد حاكمان منوط است. هر چه دستگاههاي كنترل كننده
+
از دیگر موارد جدایی [[نهی از منکر]] و انتقاد، یکی این است که نهی از منکر، با پشتوانه حجت شرعی عمل می‌کند و کسی که از کاری، بر اساس آن، نهی شده است، در قبال تکلیف و وظیفه شرعی خود قرار می‌گیرد. ولی در مورد انتقادِ به معنای خاص، کار به این صورت نیست؛ چون، در این موارد، منتقد، نه بر اساس حکم شرعی روشن، بلکه بر پایه تشخیص و فهم خود، در موضوعاتی که چه بسا هیچ دستوری از شرع، در آن باره نباشد، اعلام نظر می‌کند، لذا، بحث از پشتوانه ارزشی انتقاد و این که نظر منتقد، تا چه میزان، تعهدآور است، اهمیتی ویژه دارد.<br/>
فساد قدرت، زيادتر باشد، ضريب امنيت معنوي و صلاح واليان بيشتر خواهد بود و
+
به نظر می‌رسد پشتوانه اصلی انتقاد، حکم عقل است؛ چون،محصول خِرد ناب انسانی، در مواردی که حجت شرعیِ ظاهری نیست، خود یکی از منابع دستورهای شرع است.<br/>
شايد بر پايه همين فلسفه است كه خداوند، با اين كه خود، براي ثبت اعمال بندگان،
+
ولی در بسیاری از موارد، حکم آن، بویژه در امور مهم، در اثر برخی عوامل غفلت زا، پوشیده می‌ماند و تشخیص آن، بسیار دشوار می‌شود. در این دست مسایل، از تک روی و خودرأیی و اتکّای زیاد به یافته‌های فکری خود، به شدت نهی شده و بهره مندی از عقل جمعی، سفارش شده است.<ref>مستدرک الوسایل، ج2، ص63 (أبواب أحکام العشره، ب20)</ref><br/>
كافي است و نيازي به مراقبي ديگر نيست، فرشتگان و جوارح را نيز مراقب رفتار
+
در این باره، در روایات، از دو مقوله سخن رفته است: نخست، از مشورت<ref>وسایل الشیعه، ج8، ابواب احکام العشره، ب9 و 21 و 22</ref> که اقدامی است از سوی عامل، پیش از شروع به کاری خاص، برای کسب آرای خردورزان خیراندیش، و دیگری، از انتقاد<ref>نمونه‌هایی از آن خواهد آمد</ref> که این، باز حرکتی است از سوی ناظران. اهل اطّلاع و هوشمندان دلسوز و مصلحت نگر، در جهت تصحیحِ کار ارائه شده و پیرایش آن از نقصها و عیوب.<br/>
آنها قرار داده است. در دعاي كميل آمده است: "و كُلُّ سيّئةٍ أمرْتَ بإثباتها الكرام
+
در هر دو مقام، هر چه اظهارنظرکنندگان، از عقل و بینش و دلسوزی و خیرخواهی بیشتری برخوردار باشند، آن موضوع را، به حکم خرد، نزدیک تر کرده و تعهدآفرینی آن، فزونی خواهد یافت. پس معیار در نقدگری و نقدپذیری، تبعیت از حکم عقل است که از این طریق به دست می‌آید و خود، موضوعیّت ندارد و لذا اگر برای کسی، قطعی شد که منتقد یا مشاور خود، به خطا می‌روند، پیروی از آن، الزامی نداشته و تعهدی در این جهت پدید نمی‌آید.<br/>
الكاتبين الذين وكّلتهم بحفظ ما يكون منّي و جعلتهم شهوداً عليّ مع جوارحي و كنتَ
+
أنْتَ الرّقيب عليّ من ورائهم ...؛ [۲] پروردگارا! ببخش از من، هر گناهي را كه به  
+
فرشتگان نويسنده خودت، دستور ثبت آن را دادي؛ همانها كه به حفاظت از اعمال
+
  
|۲۹۴|
+
== فلسفه انتقاد ==
من گمارده اي و آنان را شاهدان بر من، همراه با جوارحم قرار دادي و خود، از وراي
+
حبّ ذات، امری است که خداوند متعال، آن را برای صیانت نفس، در هر موجود زنده‌ای قرار داده است، ولی در مورد انسان، این صفت، گاهی، منشأ انحراف در نگرش او نسبت به زشتیهای اخلاقی و رفتاری است، به گونه‌ای که ممکن است در کسی، عیبی باشد، ولی بدان توجّه نکند و از آن غافل باشد، در حالی که همان عیب را، در دیگری، دیده و روی آن داوری کند.<br/>
آنان، بر من مراقبي."
+
بر این اساس است که در روایات، از یک سو، به مؤمنان، توصیه شده است تا عیوبی که از هم سراغ دارند، تنها، به صاحب آن بازگو کنند و گرنه به او، خیانت ورزیده‌اند، و از سوی دیگر به پندپذیری و گوش دادن به انتقادها، سفارش شده است.<br/>
 +
حضرت صادق علیه السلام گفته‌اند:<br/>
 +
مَنْ رأی أخاه علی أمر یکرهُهُ، فلم یردّه عنه و هو یقدر علیه، فقد خانه؛<br/>
 +
هر کس برادر مؤمن خود را، بر حالی که ناخوشایندِ اوست، ببیند و او را با این که می‌تواند، از آن باز ندارد، به او خیانت کرده است<ref>سفینه البحار، ج2، ص590، ماده «ن ص ح»، ح1</ref>.<br/>
 +
امام باقر علیه السلام به یکی از اصحاب خود، گفت:<br/>
 +
یا صالح! اتّبعْ مَن یُبْکیک و هو لک ناصحٌ و لا تتّبعْ مَنْ یُضْحککَ و هو لک غاشٍ و ستردّون علی الله جمیعا، فتعلمون؛<br/>
 +
از کسی که از روی خیرخواهی، با یادآوری عیبهایت، تو را به گریه در آورد، پیروی کن! و از کسی که از روی ناخالصی، تو را به خنده وا می‌دارد، متابعت مکن! شما، همگی به زودی، بر خدا وارد خواهید شد، آن گاه است که حقیقت می‌یابید.<ref>وسائل الشیعه، ج8، ص413</ref><br/>
 +
از اموری که در نقد و ارزیابی درست و واقع بینانه، بایسته و ضروری است، خالص کردن نگاه از [[حجاب]] دوستی و علاقه مفرط است.<br/>
 +
سعدی شیرازی، می‌گوید:<br/>
 +
حسن میمندی را گفتند، سلطان محمود، چندین بنده صاحب جمال دارد که هر یکی، بدیعِ جهانی اند! چگونه افتاده است که با هیچ یک از ایشان، میل و محبتی ندارد، چنان که با ایاز که حسن زیادتی ندارد؟ گفت: هر چه به دل فرو آید، در دیده، نکو نماید.<br/>
 +
هر که سلطان، مرید او باشد<br/>
 +
گر همه، بد کند، نکو باشد<br/>
 +
اگر به چشم ارادت، نظر کنی در دیو<br/>
 +
فرشته ایت نماید به چشم کرّوبی<ref>گلستان سعدی، ص143</ref><br/>
 +
این محبوب، گاهی شخص و گاهی گروهی خاصّ است که او، بدان تعلق دارد و زمانی هم رشته تحصیلی و یا شغلی و یا محیط و یا شی ء معینی است که به او مربوط می‌شود.<br/>
 +
در قرآن کریم است که «کلّ حزبٍ بما لدیهم فرحون» هر گروهی، بدان چه نزد آنان است، خشنودند.<ref>مؤمنون، آیه 53</ref><br/>
 +
نیز نگاه، نباید از روی دشمنی و عناد باشد. نگاه از روی دشمنی، به نوبه خود، مانع دیدن واقع و ارزیابی منصفانه شده، و مسیر فکر را به انحراف می‌کشاند. و به قول سعدی:<br/>
 +
کسی به دیده انکار، اگر نگاه کند<br/>
 +
نشان صورت یوسف، دهد به ناخوبی<br/>
  
حضور مستمر مؤمنان در صحنه و نقد و ارزيابي دايمي نسبت به هم، بويژه از  
+
== ارزش و جایگاه انتقادگری ==
اركان و عاملان حكومت، نيك فطرتان و پاك نهادان ِپندپذير را، همواره، در حال
+
در روایات معصومان علیهم السلام از انتقادگری و انتقادپذیری، با اهتمامی ویژه سخن رفته است که ما، در این نوشتار، ابتدا، به چند سخن از امیر مؤمنان علیه السلام در این خصوص اشاره می‌کنیم و آن گاه، به بیان نکاتی از سخن معروف امام صادق علیه السلام در این باره می‌پردازیم.<br/>
صلاح نگه داشته و سست نهادان فرعونْ منش را، يا ساقط و يا كنترل و يا بي اعتبار
+
امیر مؤمنان گفته است:<br/>
خواهد ساخت و بر عكس، بي تفاوتي آنان، ميدان را براي عناصر بدخواه دين و  
+
شرُّ إخوانک مَنْ داهنک فی نفسک و ساترک عیبک؛<br/>
دنياي مردم و پيروان خط شيطان، خالي نگاه خواهد داشت.
+
بدترین برادران (دینی) تو، آنانی اند که با چرب زبانی و دورویی، با تو رفتار می‌کنند و عیب تو را از خودت، پوشیده می‌دارند.<ref>غرر و درر آمدی، ص418، ش9572؛ میزان الحکمه ج7، ص146</ref><br/>
 +
مَنْ ساترک عیبک فهو عدوّک؛<br/>
 +
کسی که زشتی ات را از تو پوشیده دارد، دشمن توست.<ref>غرر و درر آمدی، ص418، ش9573</ref><br/>
 +
و مَنْ ساتَرَک عیبک و عابک فی غیبک فهو العدوّ، فاحذره؛<br/>
 +
هر کس عیب تو را، از چشم تو، پنهان کند و در پشت سر، به بدگویی ات بپردازد، دشمن توست، پس از او پروا کن<ref>غرر و درر آمدی، ص418، ش9575</ref><br/>
 +
در این سخنان، علی علیه السلام بر خلاف برداشتهای معمولی، انسان ثناگو و چاپلوس را دشمن معرفی کرده است.<br/>
 +
حضرت، در یک سخن روانشناختانه دیگر، این گونه می‌گوید:<br/>
 +
مَنْ داهنک فی عیبک، عالک فی غیبک؛<br/>
 +
کسی که با چرب زبانی، با تو روبه رو شود، در پشت سر، از تو، بدگویی کرده، و عیبت را بازگو خواهد کرد.<ref>غرر و درر آمدی، ص418، ش9574</ref><br/>
 +
مَنْ کاشَفَک فی عیبک، حفظک فی غیبک؛<br/>
 +
هر کس عیب تو را روبه رو بگوید، در غیابت، از تو بدگویی نمی‌کند.<ref>غرر و درر آمدی، ص415، ش9474</ref><br/>
 +
البته ممکن است مقصود از این دو حدیث، این باشد که کسی که زشتیهایت را به تو یادآوری نمی‌کند، وقتی از نزدت می‌رود، آن عیب، در وجود تو، به جا مانده و موجب رسوایی ات خواهد شد.<br/>
 +
و نیز آن حضرت، در یکی از خطبه‌های خود گفته است:<br/>
 +
و إنّما أنتم إخوانٌ علی دین الله، ما فَرَّقَ بینکم إلّا خُبْثُ السرائر و سوءُ الضمائرِ، فلا توازَرُونَ و لا تناصَحُونَ و لا تَباذَلُونَ و لا تَوادُّونَ ... و ما یمنع أحدکم أنْ یستقبِلَ أخاه بما یَخافُ من عیبه إلاّ مخافَهُ أنْ یستقبَلُه بمِثلِه. قد تصافَیْتُم علی رَفْضِ الآجِلِ و حُبِّ العاجِل و صار دینُ أحدکم لُعقَهً علی لسانه، صنیعَ مَن قد فَرَغَ من عمله و أحْرَزَ رضی سیِّدِهِ؛<br/>
 +
شما بر پایه دین خدا، با هم برادرید و تنها، آلودگیهای باطن و خباثت طینتها، شما را از هم جدا ساخته است. از این روست که به کمک هم نمی‌شتابید و خیرخواهی هم نمی‌کنید و از بخشش و دوستی میان خود امتناع می‌ورزید ... و احدی از شما را، از روبه رو شدن با برادرِ دینی خود و بازگو کردنِ عیبی که از شنیدن آن، واهمه دارد، باز نمی‌دارد مگر ترس از اینکه او نیز این گونه عمل کرده و عیب او را به او گوشزد کند.<br/>
 +
شما بر سر کنار گذاشتن آخرت و دوستی دنیا، هم پیمان و یکدل هستید و هر یک از شما، دین را، تنها، بر سر زبان دارد و برای آن عمل نمی‌کند مانند کسی که کار خود را انجام شده و پایان یافته می‌بیند و خشنودی پروردگار خویش را کسب کرده است.<ref>نهج البلاغه، تحقیق صبحی صالح، ص168، خ113؛ ترجمه فیض الاسلام، ص349، خ112</ref><br/>
 +
بنا به حدیثی از حضرت امام صادق علیه السلام، آن حضرت، در مقام معرفی بهترین دوستان، چنین گفته است:<br/>
 +
أحَبُّ اخوانی إلیَّ مَنْ أهْدی إلیَّ عیوبی؛<br/>
 +
محبوب‌ترین برادرانِ دینی ام، نزد من، کسی است که عیب مرا با بازگو کردن آن به من هدیه می‌کند.<ref>سفینه البحار، ج2، ص295؛ وسائل الشیعه، ج8، ص413، ح2</ref><br/>
 +
در این حدیث شریف، نکاتی به نظر می‌رسد که بدان اشاره می‌کنیم:<br/>
 +
۱- امام علیه السلام با اینکه خود، معصوم و از عیوب اخلاقی بر کنار است، در عین حال، با گفتن این جمله، در اصحاب خود، القا می‌کند که آنان، فکر نکنند امام آنان، دوست دارد از او تعریف و تمجید شود و هر کس، [[چاپلوسی]] و تملق بیشتر داشته باشد، نزد او مقرب تر است.<br/>
 +
نیز با این سخن، به تعلیم و تربیت اصحاب خود می‌پردازد که آنان نیز باید این گونه باشند و از ستایش دیگران، دلشاد و از انتقادهای خیرخواهانه آنان، دلمرده و غمگین نگردند.<br/>
 +
این، از شیوه‌های تعلیم و تربیت آن معصومان علیهم السلام است که برای تأثیر بیشتر، راهنماییهای اخلاقی در جان پیروان خود و تعمیق بیشتر آن، از خود شروع می‌کردند.<br/>
 +
بالاتر اینکه ممکن است، مقصود حضرت از این سخن، تنها، ناظر به حال انتقادگر باشد نه به خود؛ یعنی، با اینکه امام علیه السلام نیازی به نقد دیگران ندارد، کسی که به پندار خود، عیبی در آن حضرت می‌بیند و آن را به او تذکّر می‌دهد، مراتب دوستی و صداقت خود را نشان داده است.<br/>
 +
۲- گزینش عنوان «برادر»، خود، گویای این حقیقت است که با انتقادگر، نباید برخوردی خصمانه داشت و او را دشمن خود انگاشت، بلکه باید به او، به چشم یک دوست، بلکه به دیده عزیزترین برادر نگریست و از نقد خیرخواهانه او، با تمام وجود، استقبال کرد.<br/>
 +
۳- انتخاب کلمه «أهدی» که به معنای هدیه دادن است بسیار زیبا و جالب توجه است؛ زیرا، اولاً، نشانه این حقیقت است که بازگو کردن عیب دیگری به او، خود، بهترین خدمت به او شمرده می‌شود.<br/>
 +
ثانیاً، دادن چیزی به دیگری، وقتی این عنوان را دارد که این کار، از روی لطف و محبت به او باشد، لذا، بازگو کردن یک عیب، در صورتی به «هدیه بودن» موصوف می‌شود که تذکّردهنده آن، قصد سازنده داشته باشد و با دوستی توأم باشد، ولی اگر گوینده، با قصد تخریب و سرزنش، به این کار مبادرت ورزد و یا در صورت داشتن نیت اصلاحی، گفتن آن، به صورتی باشد که حیثیت شخص را در هم بشکند، آن، این عنوان را نخواهد داشت.<br/>
 +
ثالثاً، هر انسانی، همان گونه که در قبالِ اعطای هدیه، از دهنده آن، سپاسگزاری می‌کند، از نظر اخلاقی، باید از انتقادکنندگان خود نیز، تشکر و قدردانی کند.<br/>
  
با توجه به مطلب بالا، شايسته است كه موضوع "نقد و انتقاد از دولتمردان" از  
+
== نقد حاکمان ==
ديدگاه امام علي عليه السلام بررسي شود.
+
جلوگیری از فساد قدرت و راهکارهای کنترل آن، از مباحث بسیار اساسی فلسفه سیاست به شمار می‌رود. توزیع قدرت و تفکیک قوا و نیز وضع دستگاه‌ها و نهادهای نظارتی، از مهمترین عوامل بازداره آن محسوب می‌شود.<br/>
 +
البته، هر یک از این راهکارها، تأثیر بایسته خود را داراست، ولی تجربه نشان می‌دهد که هیچ یک از این راه‌ها و ابزارها، خود، ایمن از فساد و انحراف نبوده و در بسیاری از موارد، کارآیی خود را در ایفای این نقش، از دست داده و می‌دهند.<br/>
 +
مطمئن‌ترین و سالم‌ترین و مؤثرترین عامل برای کنترل قدرت حاکمان، حضور پویا و آگاهانه همراه با احساس مسؤولیت و دلسوزانه مردم در صحنه و مراقبت دایمی آنان از جریان حاکمیت و مدیریت جامعه و نقد و ارزیابی همیشگی و پیگیرانه آنان از اعمال و رفتار مدیران و مسؤولان حکومت است.<br/>
 +
عامه مردم، به خاطر اینکه در چهارچوب و محدوده خاصی قرار نمی‌گیرند، معمولاً، از تأثیر عوامل فساد، دورترند، بر خلاف گروه‌ها و جمعیتهای ویژه که چه بسا، در بند منافع و تثبیت موقعیت خود گرفتار آمده و برای پاسداری از آن و تأمین سودجوییهای خود، دچار انحراف و فساد می‌شوند و نقش اصلی خود را در نظارت بر حاکمیت از دست داده و یا به نوبه خود، به دستگاهی فاسد و ستم پیشه برای تحکیم پایه‌های قدرت و حکومت جائران تبدیل می‌گردند.<br/>
 +
حضرت رضا علیه السلام گفته است:<br/>
 +
ولتأمرن بالمعروف و لتنهن عن المنکر، أو لیستعملنّ علیکم شرارُکم فیدعو خیارکم فلا یستجاب لکم؛<br/>
 +
باید [[امر به معروف]] و [[نهی از منکر]] کنید و اگر نه، فاسقان، بر شما سلطه خواهند یافت و آن گاه، هر چند نیکوکردارتان دعا کند، به اجابت نخواهد رسید.<ref>وسایل الشیعه، ج11، ص394، ح4</ref><br/>
 +
ممکن است مقصود این حدیث شریف، این باشد که مردم، باید هم را [[امر به معروف]] و [[نهی از منکر]] کنند، در غیر این صورت، فساد و تباهی، در جامعه رواج یافته و در نتیجه، زمینه برای سلطه جائران و ستمگران فراهم خواهد شد.<br/>
 +
و نیز ممکن است، تنها، نقد حاکمان از سوی مردم، سفارش شده باشد.<br/>
 +
چنان که محتمل است، مراد، معنایی عام و شامل هر دو صورت باشد. این احتمال، احتمالی قوی تر است.<br/>
 +
از حقوق قطعی فرد مسلمان در حکومت علوی و از دید آن حضرت، حق پرسش و استفسار از حاکم و مسؤولان حکومتی است.<br/>
 +
روزی، یکی از اصحاب آن حضرت، پرسید: «چگونه آن کسان، شما را، با اینکه به خلافت سزاوارتر بودید، از آن باز داشتند؟». حضرت در پاسخ گفت:<br/>
 +
«یا أخا بنی أسد: إنّک لَقَلِقُ الوَضینِ، تُرْسِلُ فی غیر سَدَدٍ، و لک بَعْدُ ذِمامهُ الصهرِ و حقُّ المسأله ...»؛<br/>
 +
ای برادر اسدی، تو، مانند شتری هستی که تنگ کجاوه آن، سست و مضطرب است و آن، بی هیچ ثباتی، به هر سوی، متمایل می‌شود! تو [سخن] خود را بی جا رها می‌کنی! در عین حال، به جهت خویشاوندیت با پیامبر صلی الله علیه و آله (زینب دختر جحش از بنی اسد بوده) احترام داشته و به جهت شهروندیت حق سؤال داری ... .<ref>نهج البلاغه، تحقیق صبحی صالح، ص231، خ162، ترجمه فیض الاسلام، ص517، خ161</ref><br/>
 +
و حضرت در قسمتی از خطبه‌ای دیگر گفته است:<br/>
 +
«و إنَّ مِنْ أسْخَفِ حالاتِ الولاه عند صالح النّاس، أنْ یُظنَّ بهم حبُّ الفخر و یوُضَعُ أمرُهم علی الکبرِ، و قد کرِهْتُ أنْ یکونَ جال فی ظَنِّکم أنّی أحبّ الإطْراءَ و استماعَ الثناءِ و لستُ بحمدالله کذلک و لو کنتُ أُحِبُّ أنْ یُقالَ ذلک لَتَرَکْتُهُ انْحِطاطاً لله سبحانَهُ عن تناول ما هو أحقُّ به منَ العظمهِ و الکبریاءِ ... فلا تکلّمونی بما تکلّم به الجبابرهُ و لا تَتَحَفَّظُوا مِنّی بما یُتَحفَّظُ به عند أهل البادره و لا تُخالِطوُنی بالمصانَعَهِ و لا تَظُنُّوا بی استثقالاً فی حَقٍّ قیل لی، و لا التماسَ إعظامٍ لنفسی، فإنّه مَنِ اسْتَثْقَلَ الحقَّ أنْ یقالَ له أوِ العدل أنْ یُعْرَضَ علیه، کان العملُ بهما أثقل علیه، فلا تَکُفُّوا عن مقالهٍ بحقٍّ أوْ مَشُورَهٍ بعدلٍ؛ فإنّی لستُ فی نفسی بفوقِ أنْ أُخْطی ءَ و لا آمَنُ ذلک من فعلی، إلاّ أنْ یکفی الله من نفسی ما هو أملک به منّی ...؛<br/>
 +
از پست‌ترین حالات حاکمان، نزد مردم صالح، این است که به آنان، حبّ فخر و ستایش گمان رود و امورشان، به [[تکبر]] و خودبزرگ بینی حمل شود. من، خوش ندارم خیال کنید که من، ثناگویی و ستایش شما را دوست دارم و با سپاس الهی این گونه نیستم و اگر هم به حسب نفس انسانی به آن تمایل داشتم، به جهت فروتنی برای خداوند متعال، آن را رها کردم، تا در دایره چیزی که برای او سزاوارتر است، قرار نگیرم ... پس با من، آن چنان که با جباران سخن می‌گویید، گفت و گو مکنید و آن گونه که نزد ستمگرانِ تندخو، از خود مراقبت می‌کنید تا خشم آنان، متوجه شما نشود با من رفتار نکنید و از برخورد همراه با ظاهرسازی و مدارات بپرهیزید و خیال نکنید اگر سخن حقی به من گفته شود، قبول آن، بر من، سنگینی خواهد کرد و یا اینکه خودبزرگ بین باشم؛ یقیناً، کسی که شنیدن حق و یا عرضه عدالت، بر او دشوار باشد، عمل به آن دو، بر او سنگین تر خواهد بود. پس، از گفتن سخن حق یا ارائه مشورتی بر پایه عدل، خودداری نکنید. من، در خودم، این گونه نیستم که خطا نکنم و کار خود را از آن ایمن نمی‌دانم، مگر خداوند، مرا کفایت کند.<ref>نهج البلاغه، تحقیق صبحی صالح، ص334، خ216؛ ترجمه فیض الاسلام، ص686، خ207</ref><br/>
  
از آن جا كه دامنه بررسي همه جانبه اين موضوع، نوشته اي مبسوط را مي طلبد، در  
+
== تفاوتهای اساسی نقد حاکمان و مردم ==
اين جا، تنها، به برخي از عنوانهاي اساسي اين موضوع مي پردازيم.
+
نقد و ارزیابی حاکمان از سوی مردم، با نقد مؤمنان نسبت به هم، تفاوتهایی دارد که به دو مورد اشاره می‌کنیم:<br/>
 +
۱- نقد مردم نسبت به هم، باید به صورت پنهانی باشد، ولی در مورد حکمرانان، اگر تذکر پنهانی سودی نبخشید، باید اعتراض علنی کرد.<br/>
 +
امام عسکری علیه السلام گفته است:<br/>
 +
مَنْ وَعظ أخاه سِرّاً فقد زانه، و مَنْ وعظه علانیهً فقد شانَهُ؛<br/>
 +
هر کس، برادر دینی اش را به طور سرّی، پند دهد، او را آراسته است و کسی که علناً، به این کار مبادرت ورزد، او را خوار و کوچک ساخته است.<ref>تحف العقول، ابن شعبه، ص368</ref><br/>
 +
پس از این یادآوری، در صورت عدم تأثیر، فاش کردن آن، مصداقی از اشاعه فحشا است، ولی در مورد حاکمان، به جز آن چه مربوط به زندگی شخصی و خانوادگی آنان است، در باره آنچه به سرنوشت جامعه و مردم بازمی گردد، چون احتمال اشتباه می‌رود، باید معایب آنان، نخست، مخفیانه و سرّی به آنان رسانده شود و اگر این شیوه، کارساز نیفتاد، برای پاسداری از مصالح مادی و معنوی جامعه، لازم است که افشاگری شود.<br/>
 +
البته در همه این موارد، بویژه در علنی کردن انتقاد، استناد و قطعیت، امری بایسته است، تا از لکه دار شدن حیثیت افراد و تشویش اذهان عمومی، آن هم بی جهت، پرهیز شود.<br/>
 +
۲- تجسس و ردیابی عیوب و تخلفها در باره مؤمنان جایز نیست و قرآن کریم، از آن نهی کرده است.<br/>
 +
امیر مؤمنان علیه السلام در عهدنامه خود به مالک اشتر گفته است:<br/>
 +
و لیکن أبعَدَ رعیتک منک و أشْنَأهم عندک، أطْلَبُهُمْ لمعائب النّاس؛<br/>
 +
دورترین و مبغوضترین مردم نسبت به تو، باید کسانی باشند که معایب دیگران را بیشتر پی جویی می‌کنند.<ref>نهج البلاغه، تحقیق صبحی صالح، ص429، خ53، ترجمه فیض الاسلام، ص997، نامه 53</ref><br/>
 +
ولی چنین کاری در مورد حاکمان، در خصوص آن چه مربوط به جامعه و حکومت است، مانعی ندارد.<br/>
 +
علی علیه السلام در همین نامه، در خصوص مراقبت و کنترل شیوه کار و عملکرد کارگزاران حکومتی نوشته است:<br/>
 +
ثمّ تفقّد أعمالَهم و ابْعَثِ العیونَ من أهل الصدق و الوفاء علیهم؛ فإنَّ تعاهُدَک فی السّرّ لأُمُورِهم حَدْوَهٌ لهم علی استعمال الأمانه و الرفق بالرعیه ...؛<br/>
 +
سپس، کارهایشان را بررسی و کاوش کن و بدین منظور بازرسهای پنهانی از آدمیان راست رفتار و باوفا، بر آنان بگمار؛ زیرا، این پیگیری پنهانی نسبت به کارهایشان، آنان را وادار به امانت داری و نرمی با مردم خواهد کرد<ref>نهج البلاغه، تحقیق صبحی صالح، ص435، نامه 53، ترجمه فیض الاسلام، ص1011، نامه 53</ref>
  
 +
== نقدپذیری حاکمان ==
 +
انسان، چه بسا در اثر حب نفس، در آغاز، از توجه انتقاد دیگران به خود، رنجیده خاطر شود؛ زیرا آن را نشانه نوعی شکست و عدم توفیق خود دانسته و اعتبار خویش را در معرض خطر و تهاجم می‌پندارد، در حالی که اگر خردمندانه بنگرد خواهد یافت که حتی همان «حب ذات»، او را به قبول نقدهایی که از روی خیرخواهی و نیک اندیشی بر او وارد می‌شود، دعوت می‌کند؛ زیرا به زودی به دست می‌آورد که صیانت نفس، در واقع به شنیدن آنچه نفس را از آن خوش آید، نیست، بلکه، چه بسا این کار، در اموری نهفته است که باید نفسِ سرکش را به پذیرش و تن دادن بدان وادار کرد، لذا در بسیاری از روایات، «نصیحت پذیری»، از صفات مؤمنان شمرده شده است.<ref>وسایل الشیعه، ج8 (أبواب أحکام العشره، باب 12)؛ مستدرک الوسایل، ج2 (أبواب أحکام العشره، ب11</ref> در اینجا نمونه‌ای از آن اشاره شد.<br/>
 +
در این گونه روایات، هم واژه «نصیحت» آمده که حاکی از خیرخواهی و ملاحظه منافع شخص مؤمن است و هم به «استنکاف نوع بشر از پذیرش نقد خود از سوی دیگران» اشاره دارد.<br/>
 +
شخص فروتن با تضعیف جنبه استکباری حب نفس و تحکیم جنبه مثبت آن، از همان آغاز، نسبت به هر اقدامی در این خصوص، نه تنها رنجیده خاطر نیست که از آن، استقبال هم می‌کند و حتی برای نقد و ارزیابی عملکرد و حالات خود از ناحیه دیگران، حساب ویژه‌ای باز می‌کند.<br/>
 +
در قبال این روحیه مثبت، صفتِ خود برتر بینی است که در واقع، رشد جنبه منفی حب ذات است که اگر در وجود کسی پا بگذارد، با همه وجود در برابر انتقاد دیگری ایستادگی و مقاومت می‌کند.<br/>
 +
احساس قدرت، از اموری است که انسانهای عادی و تربیت نشده را به سمت [[غرور]] و فساد می‌برد و خوی فرعونیّت و خود برتربینی را در وجود او به سرعت تشدید می‌کند، تا جایی که دلسوزترین و نیک اندیش‌ترین فرد نسبت به خود را، فرعون گونه، پست و بی مقدار دانسته و پنددهندگان و نقّادان خیرخواه خویش را، دشمن فرض کرده و با تمام نیرو، به عداوت و حذف شخصیتی و حتی فیزیکی آنان مبادرت می‌ورزد.<br/>
 +
امیر مؤمنان علیه السلام در عهدنامه خود به مالک اشتر که در حقیقت، اساسنامه حکومتی علوی به شمار می‌رود پس از اینکه به او سفارش می‌کند تا همکاران خود را از صالحان و خوش پیشینه‌ها برگزیند، نوشته است:<br/>
 +
ثم لْیَکُنْ آثرُهم عندَک أقْوَلَهُمْ بمّرَ الحقِ لک، و أقلَّهُم مساعدهً فیما یکون منک فما کره اللهُ لأولیائهِ، واقعاً ذلک من هواک حیثُ وَقَعَ، وَ الْصَقْ بأهل الورع و الصّدق، ثُمَّ رُضْهُمْ علی أنْ لا یُطْرُوک و لا یَبْجَهُوک بباطلٍ لمْ تفعله، فإنّ کثرهَ الإطراء تُحْدِثُ الذهوَ و تُدْنی من العِزَّهِ ...؛<br/>
 +
باید برگزیده‌ترین آنان نزد تو، آن کس از وزیران باشد که سخن تلخ حق را بیشتر به تو بازگو کند و کمتر تو را در آنچه خدا از اولیائش نمی‌پسندد و مطابق هوای توست، یاری و مساعدت کند. و خود را با صاحبان [[تقوا]] و صداقت، محشور کن، و عادتشان بده که ثناگویی و ستایشت نکنند و از اینکه باطلی را ترک کرده‌ای که وظیفه توست، با مدح خود تو را شادمان نسازند؛ زیرا ستایش زیاد، خودپسندی می‌آورد و شخص را به تکبّر نزدیک می‌کند.<ref>نهج البلاغه، تحقیق صبحی صالح، ص430، نامه 53.</ref>
  
مفهوم انتقاد
+
== انتقاد از حاکمان و امنیّت ملّی ==
 +
از موضوعاتی که در خصوص انتقاد از حکومت و حاکمان مطرح است، «تنافی انتقاد از حاکمان با امنیت ملی» است. بدیهی است که شأن امنیت ملی، در حدی است که اگر چنین تعارضی تصور شود، بر امور دیگر مقدم است. هرج و مرج و آنارشیسم، در هیچ مکتب صاحب اعتباری، از دینی و غیر دینی، پذیرفته نیست، ولی حقیقت، این است که اگر نقد و انتقاد از روی میزان و در حدود تعریف شده آن صورت پذیرد که حزم و اندیشه و دلسوزی و خیرخواهی از ارکان آن محسوب می‌شود نه تنها تضادی با امنیت ندارد، بلکه مقوّم آن و محققِ آن به حساب می‌آید.<br/>
 +
توضیح اینکه امنیت ملی، بر دو گونه است: ۱ امنیت داخلی؛ ۲ امنیت خارجی.<br/>
 +
امنیت داخلی، فقدان تهدید نسبت به حکومت و نظام سیاسی جامعه از ناحیه دشمنان داخلی و عوامل ناراضی مردمی است، که از دو راه قابل تحقق است:<br/>
 +
۱- از راه ارعاب و تهدید و سرکوب حرکتهای معارض؛<br/>
 +
۲- از طریق جلب اعتماد واقعی و پایدار مردمی و ایجاد زمینه مساعد برای همکاری و معاضدت آنان با نظام و اهداف آن.<br/>
 +
نقص و ناکارآمدی راه نخست، بویژه در شرایط کنونی جهان، امری روشن و بدیهی است و نیازی به توضیح ندارد، در حالی که می‌توان از طریق دوم، به امنیتی مطمئن تر و پایدارتر و کم آسیب تر، دست پیدا کرد.<br/>
 +
امنیت خارجی نیز به معنای فقدان تهدیدات خارجی نسبت به حکومت و جامعه است که آن هم به دو وسیله امکان تحقق دارد: ۱ استفاده از نیروی نظامی و قوای مسلح؛ ۲ بهره گیری از بسیج عمومی و تعاون مردم با قوای نظامی. در این مورد نیز راه دوم، اساسی تر و مطمئن تر و کاراتر به نظر می‌رسد.<br/>
 +
از مهمترین راه‌های حضور دایمی مردم در صحنه [[دفاع]] از نظام، در قبال خطراتی که اساس آن را تهدید می‌کند، احساس مشارکت آنان در هدایت سیاستهای نظام و احترام حکومت نسبت به مردم و توجه به نظر آنان در اداره حکومت است.<br/>
 +
نقد حاکمان از سوی مردم، امنیتی را که بر پایه سرنیزه باشد، تهدید می‌کند، لذا در چنین حکومتهایی به بهانه تأمین امنیت عمومی، با آن، سخت مقابله می‌شود، ولی در نظامهایی که مؤلِّفه‌های تأمین آن را مردم و اعتماد عمومی شکل می‌دهد، اصولاً از انتقاد و اظهار نظر مردمی، استقبال هم می‌شود؛ زیرا همان طور که اشاره رفت، وقتی جامعه، امکان نقد حاکمان را یافت، خود را شریک حکومت احساس کرده و با آن، معاضدت خواهد کرد.<br/>
 +
امیر مؤمنان علیه السلام در عهدنامه خود به مالک اشتر می‌نویسد:<br/>
 +
و لا تقولَنّ إنّی مؤمَّرٌ آمُرُ فأُطاعَ؛ فإنّ ذلک إدغالٌ فی القلب و مَنْهَکَهٌ للدین و تقرُّبٌ من الغیر ...؛<br/>
 +
هرگز با خود مگو: «من فرمانروا و مسلّط هستم که باید دستور دهنده باشم و دیگران اطاعت کنند.»! به یقین، چنین پنداری، مایه فساد قلب و سستی دین خواهد شد و تو را با نارضایتی عمومی و حوادث بنیان برانداز روبه رو خواهد ساخت.<ref>نهج البلاغه، تحقیق صبحی صالح، ص428، نامه 53</ref><br/>
 +
البته همچنان که اشاره خواهد شد، گاهی انتقاد، چهره منفی به خود می‌گیرد و به بهانه‌ای در دست انسانهای فاسد و بداندیش، برای تضعیف ارکان حکومت صالحان تبدیل می‌شود، تا از طریق تهمت و دروغ پردازی و گستاخی، اهداف خاصِّ گروهی و احیاناً سیاستهای خارجی را دنبال کنند. البته چنین چیزی در تزاحم با امنیت و منافع ملی خواهد بود و قابل قبول نیست.<br/>
  
جوهري، در صحاح مي گويد: انتقد الدراهم: "أخرج منها الزيف ... ناقَدَهُ: ناقَشَهُ في الأمر؛
+
== مرز انتقاد و توطئه در حکومت علوی ==
درهمهاي ناخالص را از مجموعه آن جدا كردن، انتقاد ِدرهمهاست و نقد كسي، به معناي مناقشه
+
علی علیه السلام در دوران حکومت خود، با دو نوع پرسش گری و خرده گیری، از ناحیه برخی عناصر و گروه‌هایی از مردم، روبه رو بود: عده‌ای از روی استفهام و یا به خیال خود از روی خیرخواهی، به مواردی از سیاستها و عملکرد امام اعتراض داشتند و گروهی نیز با غرض ورزی و با مقاصدی ناپاک دست به این اقدام می‌زدند که شمه‌ای از آن، در نهج البلاغه و بسیاری دیگر نیز، در لابه لای کتب حدیثی و تاریخی، انعکاس یافته است که غالب آنها بر محور نوع برخوردهای آن حضرت با جریانهای انحرافی و برانداز (ناکثین و قاسطین و مارقین) و در تعقیب اجرای عدالت اجتماعی بوده است.<br/>
كردن با او در باره چيزي است. [۳]
+
دامنه این گونه اعتراضات، به حدی بوده است که حتی در زمانهای بعد نیز، همواره کسانی از روی نادانی، همان دست مسایل را بر آن حضرت خرده می‌گرفتند و امامان معصوم علیهم السلام و علی شناسان برجسته شیعه، با دلی پر از خون و چشمی اشک بار، از مظلومیت آن بزرگوار [[دفاع]] می‌کردند.<ref>ن.ک: بحارالانوار، ج32، ص341 351</ref><br/>
 +
علی علیه السلام در قبال این اعتراضات، دو نوع برخورد متفاوت داشت. در بسیاری موارد که می‌دید شخصِ معترض، بر اثر جهل و غفلت و کوته نظری، زبان به انتقاد از آن حضرت گشوده است، تلاش می‌کرد نخست، سخن او را بشنود و آنگاه، با بیانی متین مختصر و گاهی به طور مشروح، به اقناع او بپردازد و در پاره‌ای از اعتراضات هم که بوی توطئه و غرض ورزی، به مشامش می‌رسید و برای او روشن بود که معترض، با سؤال خود، قصد استفهام و یا نظر خیرخواهی ندارد، بلکه می‌خواهد تحریک احساسات کرده و به تضعیف پایه‌های حکومت بپردازد، نه تنها به انتقاد و اعتراض او هیچ توجهی نمی‌کرد، بل، با شدیدترین و کوبنده‌ترین سخن، با او برخورد کرده و آن گونه عرصه را بر او تنگ می‌کرد که مجال هر نوع تحرکی را از او سلب و او را از کرده خود پشیمان می‌ساخت. در اینجا، به دو نمونه آن اشاره می‌کنیم:<br/>
 +
۱- حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به برج بن مُسهر طائی، آن هنگام که او صدا به «لا حکم إلّا لله» بلند کرد، چنین گفت:<br/>
 +
اُسْکُتْ! قَبَّحَک الله یا أثرم! فوالله! لقد ظهر الحقُّ فَکنتَ فیه ضَئیلاً شَخْصُک خفیّاً صوتُک، حتّی إذا نَعَرَ الباطلُ نَجَمْتَ نجومَ القرن الماعز؛<br/>
 +
ای کسی که در خرد، به قدری زشتی که گوییا دندانهای پیشت افتاده است، خاموش شو!! خدا تو را زشت گرداند! به خدا سوگند! تو، وقتی که حق به میدان آمد و ظاهر شد، شخصی فرومایه و ضعیف بودی و صدایت پنهان بود، همین که باطل سر برکشید و فریاد کرد، مانند شاخ بز، آشکار شدی.<ref>نهج البلاغه، تحقیق صبحی صالح، ص268، خ184؛ ترجمه فیض الاسلام، ص610، خ183</ref><br/>
 +
در این صحنه، حضرت، به جای پرداختن به پاسخ بی حاصل به او، تنها با کلماتی درشت و تحقیرآمیز و کوبنده، او را که توطئه گری از گروه خوارج بود، بر جای خود نشاند.<br/>
 +
۲- روزی امیر مؤمنان علیه السلام بر منبر مسجد کوفه، ایراد سخن می‌کرد و جریان حکمیت میان خود و معاویه را شرح داد. ضمن سخنان خود، جمله‌ای گفت. اشعث بن قیس، بر آن بزرگوار اعتراض کرد و گفت: «این سخن، به ضرر توست نه به سود تو!». حضرت نگاهی به او انداخته و گفت:<br/>
 +
ما یُدْریک ما عَلَیَّ ممّا لی؟ علیک لعنهُ الله و لعنهُ اللاعنین! حائِکٌ ابنُ حائکٍ! منافقٌ ابنُ کافرٍ! و الله! لقد أسَرَک الکفرُ مرّهً و الإسلام أُخری! فما فداک من واحدهٍ منهما مالُکَ و لا حَسَبُک و إنّ امْرَأً دلّ علی قومه السّیفَ و ساق إلیهم الحَتْفَ لحَرّیٌ أنْ یَمْقُتَهُ الأقْرَبُ و لا یأمْنَهُ الْأبْعَد؛<br/>
 +
چه چیز به تو فهماند که زیان و سود من در چیست؟ نفرین خدا و نفرین کنندگان بر تو! ای متکبّر فرزند متکبّر، و منافقِ فرزند کافر! به خدا سوگند! تو یک بار، در عهد کفر و بار دیگر در دولت اسلام، به اسارت در آمدی و در هیچ یک از آن دو واقعه، نه ثروتت و نه خویشانت نجاتت داد. شخصی که شمشیر را به کسان خود هدایت کند و مرگ را به سویشان بکشاند، سزاوار است که نزدیکانش، او را دشمن داشته و بیگانه، به او اطمینان نورزد.<ref>نهج البلاغه، تحقیق صبحی صالح، ص61، خ19؛ ترجمه فیض الاسلام، ص76، خ19</ref><br/>
 +
اشعث، در حکومت خلیفه اول، مرتد شد و ابوبکر نیز، زیاد بن لبید را برای سرکوبی او فرستاد. در نهایت، او و باقیمانده قبیله اش، در قلعه «نجیر» نزدیک «حضرموت» پناه گرفتند و سپاه زیاد بن لبید، آنان را در محاصره شدید خود قرار دادند. اشعث شبانه نزد زیاد و مهاجر که به فرمان ابوبکر، به کمک زیاد آمده بود رفت و برای خود و ده نفر از نزدیکانش، امان خواست تا در قبال آن، قلعه را به روی آنان بگشاید. آنگاه سربازان زیاد، به قلعه حمله کردند و همه را به جز زیاد و آن ده نفر دیگر، قتل عام کردند و آنگاه او را به اسارت نزد ابوبکر بردند.<ref>شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج1، ص297</ref>ابن ابی الحدید می‌نویسد:<br/>
 +
و کان الأشعث من المنافقین فی خلافهِ علّیٍ و هو فی أصحاب أمیرالمؤمنین کما کان عبدالله بن أبی بن سلّول فی أصحاب رسول الله کلُّ واحدٍ منهما رأسُ النّفاق فی زمانه؛<br/>
 +
اشعث در خلافت حضرت علی در میان اصحاب آن بزرگوار، از منافقان بود، همان گونه که عبدالله بن اُبّی، میان یاران پیامبر این گونه بود. هر کدام سردسته نفاق در زمان خود بودند<ref>شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج1، ص297</ref>
  
فيروزآبادي مي گويد: "ناقده: ناقشه"> [۴] و طريحي مي نويسد: "انتقدت الدّراهم: إذا أخرجت
+
== علل فراخوانی علی(ع) به نقد حکومت خود ==
منها الزّيف"> [۵]. اين، همان سخن جوهري است.
+
آنچنان که سابقاً گفتیم، امیر مؤمنان علیه السلام شهروندان خود را به انتقاد از عملکرد خویش، تشویق کرده و از آنان، با کمال اخلاص، در باره ارائه مشورت و ارزیابی سیستم کاری و حکومتی خویش، دعوت به عمل آورده است. اکنون، این پرسش مطرح است که «با توجه به عصمت امام، از دیدگاه شیعه، این سخن چگونه توجیه می‌شود؟»<br/>
 +
در پاسخ این پرسش، چند موضوع قابل ملاحظه است:<br/>
 +
۱- [[قضاوت]] انسان در باره دیگری، چون معمولاً از منظر صفات خود یا صفات مردم است، اگر از کسی کار فوق العاده‌ای مشاهده کند، چنانچه حقیقت آن را به درستی نفهمد و از رابطه آن با مقام انسانی و ذات الهی بی خبر باشد، به سرعت میل به غلوّ و اثبات مقاماتی فوق بشری برای صاحب آن پیدا می‌کند.<br/>
 +
برای نمونه، قرآن کریم، برای حضرت عیسی، علی نبیّنا و آله و علیه السلام، معجزات و امور خارق العاده‌ای را بیان می‌کند. در این گونه موارد، خداوند متعال، پس از نقل این تواناییها از قول آن حضرت، آن را منوط به اذن خدا و به اراده او منتسب دانسته است،<ref>آل عمران، 49</ref> ولی پیروان حضرت عیسی، علی نبیّنا و آله و علیه السلام، که نتوانستند این ارتباط و خصوصیت را درک کنند، آن پیامبر الهی را به الوهیّت نسبت دادند و مقام عبودیّت را برای او کم تلقی کردند. قرآن کریم در مقام ردّ این باور غلط، بر این نکته تأکید می‌ورزد که مسیح، از اینکه خود را بنده حقّ بداند، عاری ندارد.<ref>نساء، 172</ref><br/>
 +
مسأله عصمت، در عصر نخستین اسلام، آن گونه که بعداً، از سوی امامان علیهم السلام تبیین و مرزبندی شد و حدود آن، به طور مشخص بیان و افکار مردم با آن آشنا شد، به درستی روشن نبود و این امر، از کیفیت برخورد و نوع رفتار بسیاری از اصحاب آن بزرگوار با او، در مواقع حساس که گاهی در مصیب بودن و حقانیّت راه او دچار تردید می‌شدند، به خوبی نمایان است. در صورتی که چنین رفتاری را در شیعیان معاصر امامان بعدی علیهم السلام، به ندرت می‌توان دید و اگر مخالفتی هم وجود داشته است، نوعاً عملی بوده است، نه از روی تردید در حقانیت آنان.<br/>
 +
مقام عصمت امامان علیهم السلام گرچه در اصل، از آیات قرآنی و بیانات پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله همچون آیه تطهیر<ref>احزاب، 33</ref> و حدیث ثقلین<ref>ن.ک: المراجعات، عبدالحسین شرف الدین موسوی، مؤسسه بعثت، ص19 23</ref> و امثال آن گرفته شده است، ولی تبیین و تفصیل آن و بیان گسترده و دامنه آفاق آن و عدم تنافی آن با مقام انسانی، از سوی امامان علیهم السلام مانند امام سجاد و صادقین و امام رضا و سایر امامان، علیهم السلام بیان شد و پیش از آن، عامه مردم، به درستی با حقیقت و حدود آن آشنایی نداشتند.<br/>
 +
از طرف دیگر، حضرت علی علیه السلام با آن شخصیت ممتازش که در تمامی اوصافِ کمالی، به حدی بود که در هر عرصه‌ای پا می‌گذاشت، چشم هر بیننده‌ای را نسبت به خود خیره می‌ساخت انحراف عقیدتی پیروان خود در باره خویش را می‌دانست. خود آن حضرت گفته است:<br/>
 +
هلک فیّ رجلان: محبٌّ غالٍ و مبغضٌ قالٍ؛<br/>
 +
دو کس، در رابطه من گمراه شدند: یکی علاقه مندی که نسبت به من به غلوّ افتاد و دیگری، دشمنی که کینه مرا به دل گرفت.<ref>نهج البلاغه، تحقیق صبحی صالح، ص489، حکمت 117؛ ترجمه فیض الاسلام، ص1141، حکمت 113</ref><br/>
 +
در چنین اوضاعی و با توجه به ویژگیهای منحصر به فرد آن حضرت، اگر چنین سخنانی از آن بزرگوار صادر نمی‌شد، و با توجه به آنچه گفتیم که هنوز اذهان مردم با این گونه مقامات برای امامان، بویژه آن عصمتی که شیعه قایل است، آشنا نبوده، این خطر وجود داشت که کسانی از علاقه مندان آن حضرت، به جز عده‌ای خاص، در وادی غلوّ درافتند و مقامات فوق بشری برای او قایل شوند.<br/>
 +
حضرت، در آخر خطبه دویست و شانزده می‌گوید:<br/>
 +
... فإنّما أنا و أنتم عبید مَمْلوُکوُنَ لربٍّ لا ربَّ غیرُهُ یملک منّا ما لا نملک من أنفسنا؛<br/>
 +
یقیناً من و شما، بندگانیم در ملک پروردگاری که پروردگاری غیر او نیست و نسبت به آنچه از ما است، ولی خود، بر آن مالکیتی نداریم، او، مالک و صاحب اختیار است.<ref>نهج البلاغه، تحقیق صبحی صالح، ص335، خ216</ref><br/>
 +
شاید یکی از دلایل مهمی که با وجود افضل بودن پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نسبت به حضرت عیسی علی نبیّنا و آله و علیه السلام، اتفاقی مشابه آنچه در دنیای مسیحیت پیش آمد، در صحنه باور و اعتقادات مسلمانان پدید نیامد، وجود برخی خطابات بسیار صریح و بعضاً تند، در باره پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله باشد که در مواردی از قرآن کریم منعکس است.<ref>زمر، 65؛ حاقّه، 44؛ اسراء، 75</ref><br/>
 +
۲- علی علیه السلام، در پایان همین خطبه گفته است:<br/>
 +
... فإنّی لستُ فی نفسی بفوقِ أنْ أُخطی ءَ و لا آمن ذالک من فعلی إلّا أنْ یکفی من نفسی ما هو أملک به منّی؛<br/>
 +
این چنین نیست که من، در نفس خود، این گونه باشم که دور از خطا کردن باشم و کار خود را از اشتباه مصون ببینم، مگر اینکه خداوند، مرا در آنچه او، از من، به آن مالک تر است، کفایت کند.<ref>نهج البلاغه، تحقیق صبحی صالح، ص335، خ216</ref>
 +
برخی از روی عدم دقت در مضمون این کلام، آن را حمل بر اعتراف آن حضرت به امکان وقوع خطا و بروز اشتباه در روش خود کرده‌اند. ابن ابی الحدید می‌گوید:
 +
هذا اعترافٌ منه بعدم العصمه؛<br/>
 +
این کلام، اقراری است بر خطاپذیری و عدم عصمت آن بزرگوار.<ref>شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج11، ص107</ref><br/>
 +
در حالی که استثنای بعدی در کلام آن حضرت، به خوبی بیان می‌کند که مقصود، در حقیقت، نفی مقامی فوق بشری است، نه نفی عصمت! بویژه با توجه به عبارت «فی نفسی»، معنای این جملات، این است که من، در ذات خود، این گونه نیستم (نفی الوهیّت)، گرچه با اذن و کفایت الهی، می‌شود این گونه بود.<br/>
 +
ابن ابی الحدید، پس از این سخن اضافه‌ای دارد و با آن، بدون اینکه خود، توجه داشته باشد، گفته قاطع آغازین خود را نقض کرده است. او گفته است:<br/>
 +
فإمّا أنْ یکونَ الکلامُ علی ظاهِرِه أوْ یکون علی سبیل هضم النّفس، کما قال رسول الله: «و لا أنا إلّا أنْ یتدارکنی الله برحمته»؛<br/>
 +
این کلام، یا بر همان ظاهر که نفی عصمت است حمل می‌شود و یا از روی تواضع و شکسته نفسی صادر شده است، آنچنان که رسول خدا گفته‌اند: «و نه من ایمن هستم مگر اینکه خداوند، به رحمت خود، دستگیرم شود.»<br/>
 +
البته ابن ابی الحدید، در بیان همین جمله نیز، به خطا رفته است؛ زیرا این سخن نه از روی شکسته نفسی، بل، برای بیان یک اصل و حقیقت قابل توجهی از سوی آن حضرت صادر شده است.<br/>
 +
۳- الگو بودن علی علیه السلام در تمامی ابعاد، بویژه شیوه حکمرانی و سلوک حکومتی خود اقتضا می‌کند که آن حضرت، در عین معصوم بودن، عملاً نشان دهد که رفتار حاکم اسلامی و مناسبات او با مردم باید چگونه و بر چه اصولی استوار گردد، چون آیندگان بیش از هر زمانی، به این دست مسایل، محتاج ترند و نیز دنیا بداند که تربیت یافتگان قرآن، در عصری که روابط آدمیان با هم، جز بر پایه زور و ستم نبود، سیستم حکومتی خود را بر مردمی‌ترین شکل آن پی نهند و از شهروندان خود، هر کس و در هر موقعیت اجتماعی باشد ، با اصرار می‌طلبند که خطاهای حکومت را گرچه خود از آن برکنار است گوشزد کنند.<br/>
 +
حضرت با صراحت اعلام می‌کند:<br/>
 +
... و لیس امْرُءٌ و إنْ عظمتْ فی الحقِّ منزلتُهُ و تقدّمتْ فی الدین فضیلتُه بفوق أنْ یُعانَ علی ما حَمَلَّهُ اللهُ من حقِّهِ! و لا امرُءٌ و إنْ صغّرتْهُ النْفوسُ و اقْتَحَمته العیونُ بدونِ أنْ یُعینَ علی ذلک أوْ یعان علیه ...!
 +
هیچ شخصی، گرچه در پیشگاه حق، دارای منزلتی بزرگ و در دینداری پیشینه‌ای فضیلت بار باشد، فوق این نیست که در ادای حقّی که خدا، بر دوش او نهاده است، کمک شود! و هیچ کس، گرچه نزد دیگران خوار باشد و در نگاه‌ها، حقیر آید، کمتر از این نیست که حاکم را، در این راه یاری دهد یا خود بر آن یاری شود!<ref>نهج البلاغه، تحقیق صبحی صالح، ص334، خ216</ref><br/>
 +
۴- نقد، گذشته از اینکه موجب اصلاح حاکم و حاکمیت است، وسیله‌ای برای رشد سیاسی و اجتماعی و دینی مردم و موجب احساس مسؤولیت بیشتر مردم و حضور قویتر آنان در صحنه است و این امر، خود دارای فواید بی شمار و از اهداف حکومت است.<br/>
 +
بنابراین دعوت به نقد و ارزیابیِ عملکرد حاکمیت از سوی مردم خیراندیش، همیشه به منظور نیاز حاکم نیست، بلکه ممکن است مقاصد دیگری مورد نظر باشد.<br/>
 +
۵- در بسیاری از موارد، ممکن است پرسشهایی در اذهان مردم به وجود آید و ابهاماتی پیدا شود که لازم است از ناحیه حاکم، رفع ابهام شده و توضیح داده شود، به گونه‌ای که اگر این پرسشها، به هر دلیل، مطرح نشده بماند، ممکن است رفته رفته، از اعتماد و همدلی عامه مردم نسبت به حکومت بکاهد.<br/>
 +
انتقاد، سبب می‌شود تا آنچه مردم، نسبت به حاکمیت، در دل دارند، بروز دهند و حاکم نیز مشکلات و تنگناها و دلایل خود را به گوش مردم برساند و این نیز از فواید مهم انتقاد است که منافاتی با عصمت حاکم ندارد.<br/>
 +
از این رو، آن حضرت در عین حالی که از مردمِ خود دعوت می‌کرد تا از عملکرد حاکمیت انتقاد کنند، از تمامی اشکالاتی که گاهی از سوی برخی افرادِ بی اطلاع و یا کم خرد، به آن حضرت متوجه می‌شد، با قوت و استحکام پاسخ می‌داد و در هیچ موطنی، احساس درماندگی و اشتباه نکرد.<br/>
 +
البته علی علیه السلام نسبت به برخی اقدامات خود، ملاحظاتی داشت که حتی از برخی نزدیکترین یارانش نیز پوشیده بود و نباید آن را از نظر دور داشت.<br/>
  
در "منجد" آمده است:
+
== پانویس ==
"نقد نقداً و تنقاداً الدّراهم و غيرها: ميّزها و نظرها لِيعرفَ جيّدها من رديئها. و [نَقَدَ] الكلامَ: أظهر ما به من العيوب و المحاسن ... و ناقده مناقدةً: ناقشه في الأمر ...،
+
{{پانویس|colwidth=30em|۲}}
 +
<div class="source"><span class="title">منبع:</span><span class="text">[http://www.hawzah.net/fa/article/view/45343 سایت پایگاه اطلاع رسانی حوزه] - 1395/02/25 </span></div>
  
نقد درهم، به اين است كه آنها را از هم جدا كرده و به دقت نگريسته تا خوب و پست آن از هم
+
<div class="hold">
شناخته شوند. و نقد سخن، اظهار كردن عيبها و محاسن آن است ... . [۶]
+
<div class="return">بازگشت به [[انتقاد پذیری
 
+
]] </div>
از مجموع كلمات لغويان، استفاده مي شود كه انتقاد، حركتي است اصلاح گرانه، با قصد
+
</div>
پالايش و زنگارزدايي و نجات حقيقت چيزي از نفوذ باطل در حريم آن و برگرداندن طبيعت
+
شخص و يا امري از آميختگي به ناخالصي و غش، به سوي خلوص و فطرت ناب آن.
+
 
+
|۲۹۵|
+
 
+
 
+
عيب جويي و انتقاد
+
 
+
در روايات بسياري، از عيب جويي و سرزنش مؤمن، به شدت نهي شده است. [۷]
+
امير مؤمنان عليه السلام مي گويد:
+
... و مَنْ شَغَلَ نَفْسَهُ بغير نَفْسِهِ، تَحَيَّر في الظلمات و ارْتبكَ في الهلكات، و مدّت به
+
شياطينُه في طغيانه و زَيَّنَتْ له سيّ ءَ اعماله؛
+
هر كس، خود را به غير خويش، مشغول كند، خود را در تاريكيها، سرگردان، و در
+
مهلكه ها، گرفتار كرده و شياطين، او را به تجاوز كشيده و زشتيهايش را، در نظرش،
+
نيكو مي نمايند [۸].
+
 
+
عيب جويي و انتقاد، هر دو، در ردّيابي عيوب و ابراز آن به صاحب عيب، مشابه و يكسانند، و
+
تفاوت، تنها، در دو امر است:
+
 
+
۱ـ منشأ عيب جويي، حسادت و انتقام جويي و خودخواهي و خباثت نفس است، ولي
+
خاستگاه انتقاد، نوع دوستي و عواطف انساني و تعهّد ايماني است. (انگيزه فاعلي)
+
 
+
۲ـ هدفي كه عيب جو از اين كار خود تعقيب مي كند، آزاردهي و تخريب شخصيت و در هم
+
شكستن طرف مقابل خويش است، در حالي كه غرض ِانتقادگر، اصلاح و زدودن عيوب و رو به
+
كمال بردن شخص مورد انتقاد است. (انگيزه غايي)
+
 
+
نهي از منكر و انتقاد
+
 
+
از اموري كه تشابه و تجانس بسيار زيادي با انتقاد دارد، نهي از منكر است كه از اهمّ واجبات
+
اسلام شمرده مي شود، ولي در عين حال، فرقهايي با هم دارند. از مهم ترين آن فرقها، اين است كه
+
هر نهي از منكري، خود، نوعي انتقاد هم هست، ولي ممكن است در جايي، انتقاد صورت پذيرد،
+
ولي نهي از منكر بر آن منطبق نباشد. براي مثال، چنانچه از كسي، كاري صادر شود كه اين عمل،
+
او را، در ديد مردم، كوچك و خوار جلوه دهد و از موقعيت اجتماعي او بكاهد و يا كسي، داراي
+
صفتي باشد كه با وجود آن، در موفقيت او، خللي وارد سازد، تذكّر از روي اصلاح و دلسوزي، و
+
نقد عملكرد شخصي، در هر زمينه اي كه مايه رشد او شود، در عنوان "انتقاد"، داخل است، ولي
+
عنوان نهي از منكر ندارد. بر اين اساس، نقد و ارزيابي ِعملكرد مسؤولان و حاكمان، گرچه نهي از
+
 
+
|۲۹۶|
+
 
+
منكر نباشد، تحت عنوان انتقاد خواهد بود.
+
 
+
از ديگر موارد جدايي نهي از منكر و انتقاد، يكي اين است كه نهي از منكر، با پشتوانه حجت
+
شرعي عمل مي كند و كسي كه از كاري، بر اساس آن، نهي شده است، در قبال تكليف و وظيفه
+
شرعي خود قرار مي گيرد. ولي در مورد انتقاد ِبه معناي خاص، كار به اين صورت نيست؛ چون، در
+
اين موارد، منتقد، نه بر اساس حكم شرعي روشن، بلكه بر پايه تشخيص و فهم خود، در
+
موضوعاتي كه چه بسا هيچ دستوري از شرع، در آن باره نباشد، اعلام نظر مي كند، لذا، بحث از
+
پشتوانه ارزشي انتقاد و اين كه نظر منتقد، تا چه ميزان، تعهدآور است، اهميتي ويژه دارد.
+
 
+
به نظر مي رسد پشتوانه اصلي انتقاد، حكم عقل است؛ چون،محصول خِرد ناب انساني، در
+
مواردي كه حجت شرعي ِظاهري نيست، خود يكي از منابع دستورهاي شرع است.
+
 
+
ولي در بسياري از موارد، حكم آن، بويژه در امور مهم، در اثر برخي عوامل غفلت زا، پوشيده
+
مي ماند و تشخيص آن، بسيار دشوار مي شود. در اين دست مسايل، از تك روي و خودرأيي و
+
اتكّاي زياد به يافته هاي فكري خود، به شدت نهي شده و بهره مندي از عقل جمعي، سفارش شده
+
است. [۹]
+
 
+
در اين باره، در روايات، از دو مقوله سخن رفته است: نخست، از مشورت [۱۰] كه اقدامي است
+
از سوي عامل، پيش از شروع به كاري خاص، براي كسب آراي خردورزان خيرانديش، و
+
ديگري، از انتقاد [۱۱] كه اين، باز حركتي است از سوي ناظران. اهل اطّلاع و هوشمندان دلسوز و
+
مصلحت نگر، در جهت تصحيح ِكار ارائه شده و پيرايش آن از نقصها و عيوب.
+
 
+
در هر دو مقام، هر چه اظهارنظركنندگان، از عقل و بينش و دلسوزي و خيرخواهي بيشتري
+
برخوردار باشند، آن موضوع را، به حكم خرد، نزديك تر كرده و تعهدآفريني آن، فزوني خواهد
+
يافت. پس معيار در نقدگري و نقدپذيري، تبعيت از حكم عقل است كه از اين طريق به دست
+
مي آيد و خود، موضوعيّت ندارد و لذا اگر براي كسي، قطعي شد كه منتقد يا مشاور خود، به خطا
+
مي روند، پيروي از آن، الزامي نداشته و تعهدي در اين جهت پديد نمي آيد.
+
 
+
فلسفه انتقاد
+
 
+
حبّ ذات، امري است كه خداوند متعال، آن را براي صيانت نفس، در هر موجود زنده اي قرار
+
داده است، ولي در مورد انسان، اين صفت، گاهي، منشأ انحراف در نگرش او نسبت به زشتيهاي
+
 
+
|۲۹۷|
+
 
+
اخلاقي و رفتاري است، به گونه اي كه ممكن است در كسي، عيبي باشد، ولي بدان توجّه نكند و از
+
آن غافل باشد، در حالي كه همان عيب را، در ديگري، ديده و روي آن داوري كند.
+
 
+
بر اين اساس است كه در روايات، از يك سو، به مؤمنان، توصيه شده است تا عيوبي كه از هم
+
سراغ دارند، تنها، به صاحب آن بازگو كنند و گرنه به او، خيانت ورزيده اند، و از سوي ديگر به
+
پندپذيري و گوش دادن به انتقادها، سفارش شده است.
+
 
+
حضرت صادق عليه السلام گفته اند:
+
مَنْ رأي أخاه علي أمر يكرهُهُ، فلم يردّه عنه و هو يقدر عليه، فقد خانه؛
+
هر كس برادر مؤمن خود را، بر حالي كه ناخوشايند ِاوست، ببيند و او را با اين كه
+
مي تواند، از آن باز ندارد، به او خيانت كرده است [۱۲].
+
 
+
 
+
امام باقر عليه السلام به يكي از اصحاب خود، گفت:
+
يا صالح! اتّبعْ مَن يُبْكيك و هو لك ناصحٌ و لا تتّبعْ مَنْ يُضْحككَ و هو لك غاشٍ و
+
ستردّون علي الله جميعا، فتعلمون؛
+
از كسي كه از روي خيرخواهي، با يادآوري عيبهايت، تو را به گريه در آورد، پيروي
+
كن! و از كسي كه از روي ناخالصي، تو را به خنده وا مي دارد، متابعت مكن! شما،
+
همگي به زودي، بر خدا وارد خواهيد شد، آن گاه است كه حقيقت مي يابيد. [۱۳]
+
 
+
از اموري كه در نقد و ارزيابي درست و واقع بينانه، بايسته و ضروري است، خالص كردن نگاه
+
از حجاب دوستي و علاقه مفرط است.
+
 
+
سعدي شيرازي، مي گويد:
+
حسن ميمندي را گفتند، سلطان محمود، چندين بنده صاحب جمال دارد كه هر يكي،
+
بديع ِجهاني اند! چگونه افتاده است كه با هيچ يك از ايشان، ميل و محبتي ندارد، چنان
+
كه با اياز كه حسن زيادتي ندارد؟ گفت: هر چه به دل فرو آيد، در ديده، نكو نمايد.
+
هر كه سلطان، مريد او باشد
+
گر همه، بد كند، نكو باشد
+
اگر به چشم ارادت، نظر كني در ديو
+
فرشته ايت نمايد به چشم كرّوبي [۱۴]
+
 
+
 
+
اين محبوب، گاهي شخص و گاهي گروهي خاصّ است كه او، بدان تعلق دارد و زماني هم
+
 
+
|۲۹۸|
+
 
+
رشته تحصيلي و يا شغلي و يا محيط و يا شيء معيني است كه به او مربوط مي شود.
+
در قرآن كريم است كه "كلّ حزبٍ بما لديهم فرحون" هر گروهي، بدان چه نزد آنان است،
+
خشنودند. [۱۵]
+
 
+
نيز نگاه، نبايد از روي دشمني و عناد باشد. نگاه از روي دشمني، به نوبه خود، مانع ديدن واقع
+
و ارزيابي منصفانه شده، و مسير فكر را به انحراف مي كشاند. و به قول سعدي:
+
كسي به ديده انكار، اگر نگاه كند
+
نشان صورت يوسف، دهد به ناخوبي
+
 
+
ارزش و جايگاه انتقادگري
+
 
+
در روايات معصومان عليهم السلام از انتقادگري و انتقادپذيري، با اهتمامي ويژه سخن رفته
+
است كه ما، در اين نوشتار، ابتدا، به چند سخن از امير مؤمنان عليه السلام در اين خصوص اشاره
+
مي كنيم و آن گاه، به بيان نكاتي از سخن معروف امام صادق عليه السلام در اين باره مي پردازيم.
+
 
+
 
+
امير مؤمنان گفته است:
+
شرُّ إخوانك مَنْ داهنك في نفسك و ساترك عيبك؛
+
بدترين برادران (ديني) تو، آناني اند كه با چرب زباني و دورويي، با تو رفتار مي كنند
+
و عيب تو را از خودت، پوشيده مي دارند. [۱۶]
+
مَنْ ساترك عيبك فهو عدوّك؛
+
كسي كه زشتي ات را از تو پوشيده دارد، دشمن توست. [۱۷]
+
و مَنْ ساتَرَك عيبك و عابك في غيبك فهو العدوّ، فاحذره؛
+
هر كس عيب تو را، از چشم تو، پنهان كند و در پشت سر، به بدگويي ات بپردازد،
+
دشمن توست، پس از او پروا كن [۱۸].
+
در اين سخنان، علي عليه السلام بر خلاف برداشتهاي معمولي، انسان ثناگو و چاپلوس را
+
دشمن معرفي كرده است.
+
 
+
حضرت، در يك سخن روانشناختانه ديگر، اين گونه مي گويد:
+
مَنْ داهنك في عيبك، عالك في غيبك؛
+
|۲۹۹|
+
كسي كه با چرب زباني، با تو روبه رو شود، در پشت سر، از تو، بدگويي كرده، و عيبت
+
را بازگو خواهد كرد. [۱۹]
+
مَنْ كاشَفَك في عيبك، حفظك في غيبك؛
+
 
+
هر كس عيب تو را روبه رو بگويد، در غيابت، از تو بدگويي نمي كند. [۲۰]
+
 
+
البته ممكن است مقصود از اين دو حديث، اين باشد كه كسي كه زشتيهايت را به تو يادآوري
+
نمي كند، وقتي از نزدت مي رود، آن عيب، در وجود تو، به جا مانده و موجب رسوايي ات خواهد
+
شد.
+
و نيز آن حضرت، در يكي از خطبه هاي خود گفته است:
+
و إنّما أنتم إخوانٌ علي دين الله، ما فَرَّقَ بينكم إلّا خُبْثُ السرائر و سوءُ الضمائرِ، فلا
+
توازَرُونَ و لا تناصَحُونَ و لا تَباذَلُونَ و لا تَوادُّونَ ... و ما يمنع أحدكم أنْ يستقبِلَ أخاه
+
بما يَخافُ من عيبه إلاّ مخافَةُ أنْ يستقبَلُه بمِثلِه. قد تصافَيْتُم علي رَفْض ِالآجِل ِو حُبّ ِ
+
العاجِل و صار دينُ أحدكم لُعقَةً علي لسانه، صنيعَ مَن قد فَرَغَ من عمله و أحْرَزَ رضي
+
سيِّدِهِ؛
+
شما بر پايه دين خدا، با هم برادريد و تنها، آلودگيهاي باطن و خباثت طينتها، شما را
+
از هم جدا ساخته است. از اين روست كه به كمك هم نمي شتابيد و خيرخواهي هم
+
نمي كنيد و از بخشش و دوستي ميان خود امتناع مي ورزيد ... و احدي از شما را، از
+
روبه رو شدن با برادر ِديني خود و بازگو كردن ِعيبي كه از شنيدن آن، واهمه دارد، باز
+
نمي دارد مگر ترس از اينكه او نيز اين گونه عمل كرده و عيب او را به او گوشزد كند.
+
شما بر سر كنار گذاشتن آخرت و دوستي دنيا، هم پيمان و يكدل هستيد و هر يك از
+
شما، دين را، تنها، بر سر زبان دارد ـ و براي آن عمل نمي كند ـ مانند كسي كه كار خود
+
را انجام شده و پايان يافته مي بيند و خشنودي پروردگار خويش را كسب كرده
+
است. [۲۱]
+
بنا به حديثي از حضرت امام صادق عليه السلام، آن حضرت، در مقام معرفي بهترين دوستان،
+
چنين گفته است:
+
أحَبُّ اخواني إليَّ مَنْ أهْدي إليَّ عيوبي؛
+
محبوب ترين برادران ِـ ديني ـ ام، نزد من، كسي است كه عيب مرا ـ با بازگو كردن آن ـ
+
 
+
|۳۰۰|
+
به من هديه مي كند. [۲۲]
+
 
+
در اين حديث شريف، نكاتي به نظر مي رسد كه بدان اشاره مي كنيم:
+
 
+
۱ـ امام عليه السلام با اينكه خود، معصوم و از عيوب اخلاقي بر كنار است، در عين حال، با
+
گفتن اين جمله، در اصحاب خود، القا مي كند كه آنان، فكر نكنند امام آنان، دوست دارد از او
+
تعريف و تمجيد شود و هر كس، چاپلوسي و تملق بيشتر داشته باشد، نزد او مقرب تر
+
است.
+
 
+
نيز با اين سخن، به تعليم و تربيت اصحاب خود مي پردازد كه آنان نيز بايد اين گونه باشند و از
+
ستايش ديگران، دلشاد و از انتقادهاي خيرخواهانه آنان، دلمرده و غمگين نگردند.
+
 
+
اين، از شيوه هاي تعليم و تربيت آن معصومان عليهم السلام است كه براي تأثير بيشتر،
+
راهنماييهاي اخلاقي در جان پيروان خود و تعميق بيشتر آن، از خود شروع
+
مي كردند.
+
 
+
بالاتر اينكه ممكن است، مقصود حضرت از اين سخن، تنها، ناظر به حال انتقادگر باشد نه به
+
خود؛ يعني، با اينكه امام عليه السلام نيازي به نقد ديگران ندارد، كسي كه به پندار خود، عيبي در
+
آن حضرت مي بيند و آن را به او تذكّر مي دهد، مراتب دوستي و صداقت خود را نشان داده است.
+
 
+
۲ـ گزينش عنوان "برادر"، خود، گوياي اين حقيقت است كه با انتقادگر، نبايد برخوردي
+
خصمانه داشت و او را دشمن خود انگاشت، بلكه بايد به او، به چشم يك دوست، بلكه به ديده
+
عزيزترين برادر نگريست و از نقد خيرخواهانه او، با تمام وجود، استقبال كرد.
+
 
+
۳ـ انتخاب كلمه "أهدي" ـ كه به معناي هديه دادن است ـ بسيار زيبا و جالب توجه است؛
+
زيرا، اولاً ، نشانه اين حقيقت است كه بازگو كردن عيب ديگري به او، خود، بهترين خدمت به او
+
شمرده مي شود.
+
 
+
ثانياً ، دادن چيزي به ديگري، وقتي اين عنوان را دارد كه اين كار، از روي لطف و محبت به او
+
باشد، لذا، بازگو كردن يك عيب، در صورتي به "هديه بودن" موصوف مي شود كه تذكّردهنده
+
آن، قصد سازنده داشته باشد و با دوستي توأم باشد، ولي اگر گوينده، با قصد تخريب و سرزنش، به
+
اين كار مبادرت ورزد و يا در صورت داشتن نيت اصلاحي، گفتن آن، به صورتي باشد كه حيثيت
+
شخص را در هم بشكند، آن، اين عنوان را نخواهد داشت.
+
 
+
ثالثاً ، هر انساني، همان گونه كه در قبال ِاعطاي هديه، از دهنده آن، سپاسگزاري مي كند، از نظر
+
 
+
|۳۰۱|
+
 
+
اخلاقي، بايد از انتقادكنندگان خود نيز، تشكر و قدرداني كند.
+
 
+
نقد حاكمان
+
 
+
جلوگيري از فساد قدرت و راهكارهاي كنترل آن، از مباحث بسيار اساسي فلسفه سياست به
+
شمار مي رود. توزيع قدرت و تفكيك قوا و نيز وضع دستگاهها و نهادهاي نظارتي، از مهمترين
+
عوامل بازداره آن محسوب مي شود.
+
 
+
البته، هر يك از اين راهكارها، تأثير بايسته خود را داراست، ولي تجربه نشان مي دهد كه هيچ
+
يك از اين راهها و ابزارها، خود، ايمن از فساد و انحراف نبوده و در بسياري از موارد، كارآيي
+
خود را در ايفاي اين نقش، از دست داده و مي دهند.
+
 
+
مطمئن ترين و سالم ترين و مؤثرترين عامل براي كنترل قدرت حاكمان، حضور پويا و
+
آگاهانه همراه با احساس مسؤوليت و دلسوزانه مردم در صحنه و مراقبت دايمي آنان از جريان
+
حاكميت و مديريت جامعه و نقد و ارزيابي هميشگي و پيگيرانه آنان از اعمال و رفتار مديران و
+
مسؤولان حكومت است.
+
 
+
عامه مردم، به خاطر اينكه در چهارچوب و محدوده خاصي قرار نمي گيرند، معمولاً، از تأثير
+
عوامل فساد، دورترند، بر خلاف گروهها و جمعيتهاي ويژه كه چه بسا، در بند منافع و تثبيت
+
موقعيت خود گرفتار آمده و براي پاسداري از آن و تأمين سودجوييهاي خود، دچار انحراف و
+
فساد مي شوند و نقش اصلي خود را در نظارت بر حاكميت از دست داده و يا به نوبه خود، به
+
دستگاهي فاسد و ستم پيشه براي تحكيم پايه هاي قدرت و حكومت جائران تبديل مي گردند.
+
 
+
حضرت رضا عليه السلام گفته است:
+
و لتأمرن بالمعروف و لتنهن عن المنكر، أو ليستعملنّ عليكم شرارُكم فيدعو خياركم
+
فلا يستجاب لكم؛
+
بايد امر به معروف و نهي از منكر كنيد و اگر نه، فاسقان، بر شما سلطه خواهند يافت و
+
آن گاه، هر چند نيكوكردارتان دعا كند، به اجابت نخواهد رسيد. [۲۳]
+
 
+
ممكن است مقصود اين حديث شريف، اين باشد كه مردم، بايد هم را امر به معروف و نهي از
+
منكر كنند، در غير اين صورت، فساد و تباهي، در جامعه رواج يافته و در نتيجه، زمينه براي سلطه
+
جائران و ستمگران فراهم خواهد شد.
+
 
+
|۳۰۲|
+
 
+
و نيز ممكن است، تنها، نقد حاكمان از سوي مردم، سفارش شده باشد.
+
چنان كه محتمل است، مراد، معنايي عام و شامل هر دو صورت باشد. اين احتمال، احتمالي
+
قوي تر است.
+
 
+
از حقوق قطعي فرد مسلمان در حكومت علوي و از ديد آن حضرت، حق پرسش و استفسار
+
از حاكم و مسؤولان حكومتي است.
+
 
+
روزي، يكي از اصحاب آن حضرت، پرسيد: "چگونه آن كسان، شما را، با اينكه به خلافت
+
سزاوارتر بوديد، از آن باز داشتند؟". حضرت در پاسخ گفت:
+
"يا أخا بني أسد: إنّك لَقَلِقُ الوَضينِ، تُرْسِلُ في غير سَدَدٍ، و لك بَعْدُ ذِمامةُ الصهر ِو حقُش
+
المسألة ..."؛
+
اي برادر اسدي، تو، مانند شتري هستي كه تنگ كجاوه آن، سست و مضطرب است و آن، بي هيچ ثباتي، به هر سوي، متمايل مي شود! تو [سخن] خود را بي جا رها مي كني! در عين حال، به جهت خويشاونديت با پيامبر صلي الله عليه و آله (زينب دختر جحش از بني اسد بوده) احترام داشته ـ و به جهت شهرونديت ـ حق سؤال داري ... . [۲۴]
+
 
+
و حضرت در قسمتي از خطبه اي ديگر گفته است:
+
"و إنَّ مِنْ أسْخَف ِحالات ِالولاة عند صالح النّاس، أنْ يُظنَّ بهم حبُّ الفخر و يوُضَعُ
+
أمرُهم علي الكبرِ، و قد كرِهْتُ أنْ يكونَ جال في ظَنِّكم أنّي أحبّ الإطْراءَ و استماعَ
+
الثناء ِو لستُ ـ بحمدالله ـ كذلك و لو كنتُ أُحِبُّ أنْ يُقالَ ذلك لَتَرَكْتُهُ انْحِطاطاً لله سبحانَهُ
+
عن تناول ما هو أحقُّ به منَ العظمة ِو الكبرياء ِ... فلا تكلّموني بما تكلّم به الجبابرةُ و لا
+
تَتَحَفَّظُوا مِنّي بما يُتَحفَّظُ به عند أهل البادرة و لا تُخالِطوُني بالمصانَعَة ِو لا تَظُنُّوا بي
+
استثقالاً في حَقٍّ قيللي،ولا التماسَ إعظامٍ لنفسي،فإنّه مَن ِاسْتَثْقَلَ الحقَّ أنْ يقالَ له أوِالعدل أنْ يُعْرَضَ عليه، كان العملُ بهما أثقل عليه، فلا تَكُفُّوا عن مقالةٍ بحقٍّ أوْ مَشُورَةٍ
+
بعدلٍ؛ فإنّي لستُ في نفسي بفوق ِأنْ أُخْطيءَ و لا آمَنُ ذلك من فعلي، إلاّ أنْ يكفي الله
+
من نفسي ما هو أملك به منّي ...؛
+
از پست ترين حالات حاكمان، نزد مردم صالح، اين است كه به آنان، حبّ فخر و
+
ستايش گمان رود و امورشان، به تكبر و خودبزرگ بيني حمل شود. من، خوش ندارم
+
خيال كنيد كه من، ثناگويي و ستايش شما را دوست دارم و ـ با سپاس الهي ـ اين گونه
+
 
+
|۳۰۳|
+
نيستم و اگر هم ـ به حسب نفس انساني ـ به آن تمايل داشتم، به جهت فروتني براي
+
خداوند متعال، آن را رها كردم، تا در دايره چيزي كه براي او سزاوارتر است، قرار
+
نگيرم ... پس با من، آن چنان كه با جباران سخن مي گوييد، گفت و گو مكنيد و آن
+
گونه كه نزد ستمگران ِتندخو، از خود مراقبت مي كنيد ـ تا خشم آنان، متوجه شما
+
نشود ـ با من رفتار نكنيد و از برخورد همراه با ظاهرسازي و مدارات بپرهيزيد و
+
خيال نكنيد اگر سخن حقي به من گفته شود، قبول آن، بر من، سنگيني خواهد كرد و يا
+
اينكه خودبزرگ بين باشم؛ يقيناً، كسي كه شنيدن حق و يا عرضه عدالت، بر او دشوار
+
باشد، عمل به آن دو، بر او سنگين تر خواهد بود. پس، از گفتن سخن حق يا ارائه
+
مشورتي بر پايه عدل، خودداري نكنيد. من، در خودم، اين گونه نيستم كه خطا نكنم و
+
كار خود را از آن ايمن نمي دانم، مگر خداوند، مرا كفايت كند. [۲۵]
+
 
+
 
+
تفاوتهاي اساسي نقد حاكمان و مردم
+
 
+
نقد و ارزيابي حاكمان از سوي مردم، با نقد مؤمنان نسبت به هم، تفاوتهايي دارد كه به
+
دو مورد اشاره مي كنيم:
+
 
+
۱ـ نقد مردم نسبت به هم، بايد به صورت پنهاني باشد، ولي در مورد حكمرانان، اگر تذكر
+
پنهاني سودي نبخشيد، بايد اعتراض علني كرد.
+
 
+
امام عسكري عليه السلام گفته است:
+
مَنْ وَعظ أخاه سِرّاً فقد زانه، و مَنْ وعظه علانيةً فقد شانَهُ؛
+
هر كس، برادر ـ ديني ـ اش را به طور سرّي، پند دهد، او را آراسته است و كسي كه
+
علناً، به اين كار مبادرت ورزد، او را خوار و كوچك ساخته است. [۲۶]
+
 
+
پس از اين يادآوري، در صورت عدم تأثير، فاش كردن آن، مصداقي از اشاعه فحشا است،
+
ولي در مورد حاكمان، به جز آن چه مربوط به زندگي شخصي و خانوادگي آنان است، در باره
+
آنچه به سرنوشت جامعه و مردم بازمي گردد، چون احتمال اشتباه مي رود، بايد معايب آنان،
+
نخست، مخفيانه و سرّي به آنان رسانده شود و اگر اين شيوه، كارساز نيفتاد، براي پاسداري از
+
مصالح مادي و معنوي جامعه، لازم است كه افشاگري شود.
+
 
+
البته در همه اين موارد، بويژه در علني كردن انتقاد، استناد و قطعيت، امري بايسته است، تا از
+
 
+
|۳۰۴|
+
 
+
لكه دار شدن حيثيت افراد و تشويش اذهان عمومي، آن هم بي جهت، پرهيز شود.
+
 
+
۲ـ تجسس و رديابي عيوب و تخلفها در باره مؤمنان جايز نيست و قرآن كريم، از آن نهي
+
كرده است.
+
 
+
امير مؤمنان عليه السلام در عهدنامه خود به مالك اشتر گفته است:
+
و ليكن أبعَدَ رعيتك منك و أشْنَأهم عندك، أطْلَبُهُمْ لمعائب النّاس؛
+
دورترين و مبغوضترين مردم نسبت به تو، بايد كساني باشند كه معايب ديگران را
+
بيشتر پي جويي مي كنند. [۲۷]
+
 
+
ولي چنين كاري در مورد حاكمان، در خصوص آن چه مربوط به جامعه و حكومت است،
+
مانعي ندارد.
+
 
+
علي عليه السلام در همين نامه، در خصوص مراقبت و كنترل شيوه كار و عملكرد كارگزاران
+
حكومتي نوشته است:
+
ثمّ تفقّد أعمالَهم و ابْعَث ِالعيونَ من أهل الصدق و الوفاء عليهم؛ فإنَّ تعاهُدَك في السّرّ
+
لأُمُورِهم حَدْوَةٌ لهم علي استعمال الأمانة و الرفق بالرعية ...؛
+
سپس، كارهايشان را بررسي و كاوش كن و ـ بدين منظور ـ بازرسهاي پنهاني از
+
آدميان راست رفتار و باوفا، بر آنان بگمار؛ زيرا، اين پيگيري پنهاني نسبت به
+
كارهايشان، آنان را وادار به امانت داري و نرمي با مردم خواهد كرد. [۲۸]
+
 
+
نقدپذيري حاكمان
+
 
+
انسان، چه بسا در اثر حب نفس، در آغاز، از توجه انتقاد ديگران به خود، رنجيده خاطر شود؛
+
زيرا آن را نشانه نوعي شكست و عدم توفيق خود دانسته و اعتبار خويش را در معرض خطر و
+
تهاجم مي پندارد، در حالي كه اگر خردمندانه بنگرد خواهد يافت كه حتي همان "حب ذات"، او را
+
به قبول نقدهايي كه از روي خيرخواهي و نيك انديشي بر او وارد مي شود، دعوت مي كند؛ زيرا به
+
زودي به دست مي آورد كه صيانت نفس، در واقع به شنيدن آنچه نفس را از آن خوش آيد،
+
نيست، بلكه، چه بسا اين كار، در اموري نهفته است كه بايد نفس ِسركش را به پذيرش و تن دادن
+
بدان وادار كرد، لذا در بسياري از روايات، "نصيحت پذيري"، از صفات مؤمنان شمرده شده
+
است. [۲۹] در اينجا نمونه اي از آن اشاره شد.
+
 
+
|۳۰۵|
+
 
+
در اين گونه روايات، هم واژه "نصيحت" آمده كه حاكي از خيرخواهي و ملاحظه منافع
+
شخص مؤمن است و هم به "استنكاف نوع بشر از پذيرش نقد خود از سوي ديگران" اشاره دارد.
+
 
+
 
+
شخص فروتن با تضعيف جنبه استكباري حب نفس و تحكيم جنبه مثبت آن، از همان آغاز،
+
نسبت به هر اقدامي در اين خصوص، نه تنها رنجيده خاطر نيست كه از آن، استقبال هم مي كند و
+
حتي براي نقد و ارزيابي عملكرد و حالات خود از ناحيه ديگران، حساب ويژه اي باز مي كند.
+
 
+
در قبال اين روحيه مثبت، صفت ِخود برتر بيني است كه در واقع، رشد جنبه منفي حب ذات
+
است كه اگر در وجود كسي پا بگذارد، با همه وجود در برابر انتقاد ديگري ايستادگي و مقاومت
+
مي كند.
+
 
+
احساس قدرت، از اموري است كه انسانهاي عادي و تربيت نشده را به سمت غرور و فساد
+
مي برد و خوي فرعونيّت و خود برتربيني را در وجود او به سرعت تشديد مي كند، تا جايي كه
+
دلسوزترين و نيك انديش ترين فرد نسبت به خود را، فرعون گونه، پست و بي مقدار دانسته و
+
پنددهندگان و نقّادان خيرخواه خويش را، دشمن فرض كرده و با تمام نيرو، به عداوت و حذف
+
شخصيتي و حتي فيزيكي آنان مبادرت مي ورزد.
+
 
+
امير مؤمنان عليه السلام در عهدنامه خود به مالك اشتر ـ كه در حقيقت، اساسنامه حكومتي
+
علوي به شمار مي رود ـ پس از اينكه به او سفارش مي كند تا همكاران خود را از صالحان و
+
خوش پيشينه ها برگزيند، نوشته است:
+
ثم لْيَكُنْ آثرُهم عندَك أقْوَلَهُمْ بمّرَ الحق ِلك، و أقلَّهُم مساعدةً فيما يكون منك فما كره
+
اللهُ لأوليائهِ، واقعاً ذلك من هواك حيثُ وَقَعَ، وَ الْصَقْ بأهل الورع و الصّدق، ثُمَّ رُضْهُمْ
+
علي أنْ لا يُطْرُوك و لا يَبْجَهُوك بباطلٍ لمْ تفعله، فإنّ كثرةَ الإطراء تُحْدِثُ الذهوَ و
+
تُدْني من العِزَّة ِ...؛
+
بايد برگزيده ترين آنان نزد تو، آن كس از وزيران باشد كه سخن تلخ حق را بيشتر به
+
تو بازگو كند و كمتر تو را در آنچه خدا از اوليائش نمي پسندد و مطابق هواي توست،
+
ياري و مساعدت كند. و خود را با صاحبان تقوا و صداقت، محشور كن، و عادتشان
+
بده كه ثناگويي و ستايشت نكنند و از اينكه باطلي را ترك كرده اي ـ كه وظيفه توست،
+
با مدح خود ـ تو را شادمان نسازند؛ زيرا ستايش زياد، خودپسندي مي آورد و شخص
+
را به تكبّر نزديك مي كند. [۳۰]
+
 
+
|۳۰۶|
+
 
+
انتقاد از حاكمان و امنيّت ملّي
+
 
+
از موضوعاتي كه در خصوص انتقاد از حكومت و حاكمان مطرح است، "تنافي انتقاد از
+
حاكمان با امنيت ملي" است. بديهي است كه شأن امنيت ملي، در حدي است كه اگر چنين
+
تعارضي تصور شود، بر امور ديگر مقدم است. هرج و مرج و آنارشيسم، در هيچ مكتب صاحب
+
اعتباري، از ديني و غير ديني، پذيرفته نيست، ولي حقيقت، اين است كه اگر نقد و انتقاد از روي
+
ميزان و در حدود تعريف شده آن صورت پذيرد ـ كه حزم و انديشه و دلسوزي و خيرخواهي از
+
اركان آن محسوب مي شود ـ نه تنها تضادي با امنيت ندارد، بلكه مقوّم آن و محقق ِآن به حساب
+
مي آيد.
+
 
+
توضيح اينكه امنيت ملي، بر دو گونه است: ۱ـ امنيت داخلي؛ ۲ـ امنيت خارجي.
+
 
+
امنيت داخلي، فقدان تهديد نسبت به حكومت و نظام سياسي جامعه از ناحيه دشمنان داخلي و
+
عوامل ناراضي مردمي است، كه از دو راه قابل تحقق است:
+
 
+
۱ـ از راه ارعاب و تهديد و سركوب حركتهاي معارض؛
+
 
+
۲ـ از طريق جلب اعتماد واقعي و پايدار مردمي و ايجاد زمينه مساعد براي همكاري و معاضدت آنان با نظام و اهداف آن.
+
 
+
نقص و ناكارآمدي راه نخست، بويژه در شرايط كنوني جهان، امري روشن و بديهي است و
+
نيازي به توضيح ندارد، در حالي كه مي توان از طريق دوم، به امنيتي مطمئن تر و پايدارتر و
+
كم آسيب تر، دست پيدا كرد.
+
 
+
امنيت خارجي نيز به معناي فقدان تهديدات خارجي نسبت به حكومت و جامعه است كه آن
+
هم به دو وسيله امكان تحقق دارد: ۱ـ استفاده از نيروي نظامي و قواي مسلح؛ ۲ـ بهره گيري از
+
بسيج عمومي و تعاون مردم با قواي نظامي. در اين مورد نيز راه دوم، اساسي تر و مطمئن تر و
+
كاراتر به نظر مي رسد.
+
 
+
از مهمترين راههاي حضور دايمي مردم در صحنه دفاع از نظام، در قبال خطراتي كه اساس آن
+
را تهديد مي كند، احساس مشاركت آنان در هدايت سياستهاي نظام و احترام حكومت نسبت به
+
مردم و توجه به نظر آنان در اداره حكومت است.
+
 
+
نقد حاكمان از سوي مردم، امنيتي را كه بر پايه سرنيزه باشد، تهديد مي كند، لذا در چنين
+
 
+
|۳۰۷|
+
 
+
حكومتهايي به بهانه تأمين امنيت عمومي، با آن، سخت مقابله مي شود، ولي در نظامهايي كه
+
مؤلِّفه هاي تأمين آن را مردم و اعتماد عمومي شكل مي دهد، اصولاً از انتقاد و اظهار نظر مردمي،
+
استقبال هم مي شود؛ زيرا همان طور كه اشاره رفت، وقتي جامعه، امكان نقد حاكمان را يافت،
+
خود را شريك حكومت احساس كرده و با آن، معاضدت خواهد كرد.
+
 
+
امير مؤمنان عليه السلام در عهدنامه خود به مالك اشتر مي نويسد:
+
و لا تقولَنّ إنّي مؤمَّرٌ آمُرُ فأُطاعَ؛ فإنّ ذلك إدغالٌ في القلب و مَنْهَكَةٌ للدين و تقرُّبٌ
+
من الغير ...؛
+
هرگز با خود مگو: "من فرمانروا و مسلّط هستم كه بايد دستور دهنده باشم و ديگران
+
اطاعت كنند."! به يقين، چنين پنداري، مايه فساد قلب و سستي دين خواهد شد و تو
+
را با ـ نارضايتي عمومي و ـ حوادث بنيان برانداز روبه رو خواهد ساخت. [۳۱]
+
 
+
 
+
البته همچنان كه اشاره خواهد شد، گاهي انتقاد، چهره منفي به خود مي گيرد و به بهانه اي در
+
دست انسانهاي فاسد و بدانديش، براي تضعيف اركان حكومت صالحان تبديل مي شود، تا از
+
طريق تهمت و دروغ پردازي و گستاخي، اهداف خاصّ ِگروهي و احياناً سياستهاي خارجي را
+
دنبال كنند. البته چنين چيزي در تزاحم با امنيت و منافع ملي خواهد بود و قابل قبول
+
نيست.
+
 
+
مرز انتقاد و توطئه در حكومت علوي
+
 
+
علي عليه السلام در دوران حكومت خود، با دو نوع پرسش گري و خرده گيري، از ناحيه برخي
+
عناصر و گروههايي از مردم، روبه رو بود: عده اي از روي استفهام و يا به خيال خود از روي
+
خيرخواهي، به مواردي از سياستها و عملكرد امام اعتراض داشتند و گروهي نيز با غرض ورزي و
+
با مقاصدي ناپاك دست به اين اقدام مي زدند كه شمه اي از آن، در نهج البلاغه و بسياري ديگر نيز،
+
در لابه لاي كتب حديثي و تاريخي، انعكاس يافته است كه غالب آنها بر محور نوع برخوردهاي
+
آن حضرت با جريانهاي انحرافي و برانداز (ناكثين و قاسطين و مارقين) و در تعقيب اجراي
+
عدالت اجتماعي بوده است.
+
 
+
دامنه اين گونه اعتراضات، به حدي بوده است كه حتي در زمانهاي بعد نيز، همواره كساني از
+
روي ناداني، همان دست مسايل را بر آن حضرت خرده مي گرفتند و امامان معصوم عليهم السلام
+
 
+
|۳۰۸|
+
 
+
و علي شناسان برجسته شيعه، با دلي پر از خون و چشمي اشك بار، از مظلوميت آن بزرگوار دفاع
+
مي كردند. [۳۲]
+
 
+
علي عليه السلام در قبال اين اعتراضات، دو نوع برخورد متفاوت داشت. در بسياري موارد كه
+
مي ديد شخص ِمعترض، بر اثر جهل و غفلت و كوته نظري، زبان به انتقاد از آن حضرت گشوده
+
است، تلاش مي كرد نخست، سخن او را بشنود و آنگاه، با بياني متين مختصر و گاهي به طور
+
مشروح، به اقناع او بپردازد و در پاره اي از اعتراضات هم كه بوي توطئه و غرض ورزي، به
+
مشامش مي رسيد و براي او روشن بود كه معترض، با سؤال خود، قصد استفهام و يا نظر
+
خيرخواهي ندارد، بلكه مي خواهد تحريك احساسات كرده و به تضعيف پايه هاي حكومت
+
بپردازد، نه تنها به انتقاد و اعتراض او هيچ توجهي نمي كرد، بل، با شديدترين و كوبنده ترين
+
سخن، با او برخورد كرده و آن گونه عرصه را بر او تنگ مي كرد كه مجال هر نوع تحركي را از او
+
سلب و او را از كرده خود پشيمان مي ساخت. در اينجا، به دو نمونه آن اشاره مي كنيم:
+
 
+
۱ـ حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام به برج بن مُسهر طائي، آن هنگام كه او صدا به "لا حكم
+
إلّا لله" بلند كرد، چنين گفت:
+
اُسْكُتْ! قَبَّحَك الله يا أثرم! فوالله! لقد ظهر الحقُّ فَكنتَ فيه ضَئيلاً شَخْصُك خفيّاً
+
صوتُك، حتّي إذا نَعَرَ الباطلُ نَجَمْتَ نجومَ القرن الماعز؛
+
اي كسي كه ـ در خرد، به قدري زشتي كه گوييا ـ دندانهاي پيشت افتاده است، خاموش
+
شو!! خدا تو را زشت گرداند! به خدا سوگند! تو، وقتي كه حق به ميدان آمد و ظاهر شد،
+
شخصي فرومايه و ضعيف بودي و صدايت پنهان بود، همين كه باطل ـ سر بركشيد و ـ
+
فرياد كرد، مانند شاخ بز، آشكار شدي. [۳۳]
+
 
+
در اين صحنه، حضرت، به جاي پرداختن به پاسخ بي حاصل به او، تنها با كلماتي درشت و
+
تحقيرآميز و كوبنده، او را كه توطئه گري از گروه خوارج بود، بر جاي خود نشاند.
+
 
+
۲ـ روزي امير مؤمنان عليه السلام بر منبر مسجد كوفه، ايراد سخن مي كرد و جريان حكميت
+
ميان خود و معاويه را شرح داد. ضمن سخنان خود، جمله اي گفت. اشعث بن قيس، بر آن بزرگوار
+
اعتراض كرد و گفت: "اين سخن، به ضرر توست نه به سود تو!". حضرت نگاهي به او انداخته و
+
گفت:
+
ما يُدْريك ما عَلَيَّ ممّا لي؟ عليك لعنةُ الله و لعنةُ اللاعنين! حائِكٌ ابنُ حائكٍ! منافقٌ
+
 
+
|۳۰۹|
+
ابنُ كافرٍ! و الله! لقد أسَرَك الكفرُ مرّةً و الإسلام أُخري! فما فداك من واحدةٍ منهما
+
مالُكَ و لا حَسَبُك و إنّ امْرَأً دلّ علي قومه السّيفَ و ساق إليهم الحَتْفَ لحَرّيٌ أنْ يَمْقُتَهُ
+
الأقْرَبُ و لا يأمْنَهُ الْأبْعَد؛
+
چه چيز به تو فهماند كه زيان و سود من در چيست؟ نفرين خدا و نفرين كنندگان بر
+
تو! اي متكبّر فرزند متكبّر، و منافق ِفرزند كافر! به خدا سوگند! تو يك بار، در عهد
+
كفر و بار ديگر در دولت اسلام، به اسارت در آمدي و در هيچ يك از آن دو واقعه، نه
+
ثروتت و نه خويشانت نجاتت داد. شخصي كه شمشير را به كسان خود هدايت كند و
+
مرگ را به سويشان بكشاند، سزاوار است كه نزديكانش، او را دشمن داشته و بيگانه،
+
به او اطمينان نورزد. [۳۴]
+
 
+
اشعث، در حكومت خليفه اول، مرتد شد و ابوبكر نيز، زياد بن لبيد را براي سركوبي او
+
فرستاد. در نهايت، او و باقيمانده قبيله اش، در قلعه "نجير" نزديك "حضرموت" پناه گرفتند و
+
سپاه زياد بن لبيد، آنان را در محاصره شديد خود قرار دادند. اشعث شبانه نزد زياد و مهاجر ـ كه به
+
فرمان ابوبكر، به كمك زياد آمده بود ـ رفت و براي خود و ده نفر از نزديكانش، امان خواست تا
+
در قبال آن، قلعه را به روي آنان بگشايد. آنگاه سربازان زياد، به قلعه حمله كردند و همه را به جز
+
زياد و آن ده نفر ديگر، قتل عام كردند و آنگاه او را به اسارت نزد ابوبكر بردند. [۳۵]
+
 
+
ابن ابي الحديد مي نويسد:
+
و كان الأشعث من المنافقين في خلافة ِعلّيٍ و هو في أصحاب أميرالمؤمنين كما كان
+
عبدالله بن أبي بن سلّول في أصحاب رسول الله كلُّ واحدٍ منهما رأسُ النّفاق في زمانه؛
+
 
+
 
+
اشعث در خلافت حضرت علي در ميان اصحاب آن بزرگوار، از منافقان بود، همان گونه كه
+
عبدالله بن اُبّي، ميان ياران پيامبر اين گونه بود. هر كدام سردسته نفاق در زمان خود بودند. [۳۶]
+
 
+
علل فراخواني علي(ع) به نقد حكومت خود
+
 
+
آنچنان كه سابقاً گفتيم، امير مؤمنان عليه السلام شهروندان خود را به انتقاد از عملكرد
+
خويش، تشويق كرده و از آنان، با كمال اخلاص، در باره ارائه مشورت و ارزيابي سيستم كاري و
+
حكومتي خويش، دعوت به عمل آورده است. اكنون، اين پرسش مطرح است كه "با توجه به
+
عصمت امام، از ديدگاه شيعه، اين سخن چگونه توجيه مي شود؟"
+
 
+
|۳۱۰|
+
 
+
در پاسخ اين پرسش، چند موضوع قابل ملاحظه است:
+
 
+
۱ـ قضاوت انسان در باره ديگري، چون معمولاً از منظر صفات خود يا صفات مردم است،
+
اگر از كسي كار فوق العاده اي مشاهده كند، چنانچه حقيقت آن را به درستي نفهمد و از رابطه آن با
+
مقام انساني و ذات الهي بي خبر باشد، به سرعت ميل به غلوّ و اثبات مقاماتي فوق بشري براي
+
صاحب آن پيدا مي كند.
+
 
+
براي نمونه، قرآن كريم، براي حضرت عيسي، علي نبيّنا و آله و عليه السلام، معجزات و امور
+
خارق العاده اي را بيان مي كند. در اين گونه موارد، خداوند متعال، پس از نقل اين تواناييها از قول
+
آن حضرت، آن را منوط به اذن خدا و به اراده او منتسب دانسته است، [۳۷] ولي پيروان حضرت
+
عيسي، علي نبيّنا و آله و عليه السلام، كه نتوانستند اين ارتباط و خصوصيت را درك كنند، آن
+
پيامبر الهي را به الوهيّت نسبت دادند و مقام عبوديّت را براي او كم تلقي كردند. قرآن كريم در
+
مقام ردّ اين باور غلط، بر اين نكته تأكيد مي ورزد كه مسيح، از اينكه خود را بنده حقّ بداند، عاري
+
ندارد. [۳۸]
+
 
+
مسأله عصمت، در عصر نخستين اسلام، آن گونه كه بعداً، از سوي امامان عليهم السلام تبيين و
+
مرزبندي شد و حدود آن، به طور مشخص بيان و افكار مردم با آن آشنا شد، به درستي روشن
+
نبود و اين امر، از كيفيت برخورد و نوع رفتار بسياري از اصحاب آن بزرگوار با او، در مواقع
+
حساس كه گاهي در مصيب بودن و حقانيّت راه او دچار ترديد مي شدند، به خوبي نمايان است. در
+
صورتي كه چنين رفتاري را در شيعيان معاصر امامان بعدي عليهم السلام، به ندرت مي توان ديد و
+
اگر مخالفتي هم وجود داشته است، نوعاً عملي بوده است، نه از روي ترديد در حقانيت آنان.
+
 
+
مقام عصمت امامان عليهم السلام گرچه در اصل، از آيات قرآني و بيانات پيامبر گرامي
+
صلي الله عليه و آله همچون آيه تطهير [۳۹] و حديث ثقلين [۴۰] و امثال آن گرفته شده است، ولي تبيين
+
و تفصيل آن و بيان گسترده و دامنه آفاق آن و عدم تنافي آن با مقام انساني، از سوي امامان
+
عليهم السلام مانند امام سجاد و صادقين و امام رضا و ساير امامان، عليهم السلام بيان شد و پيش از
+
آن، عامه مردم، به درستي با حقيقت و حدود آن آشنايي نداشتند.
+
 
+
از طرف ديگر، حضرت علي عليه السلام با آن شخصيت ممتازش ـ كه در تمامي اوصاف ِ
+
كمالي، به حدي بود كه در هر عرصه اي پا مي گذاشت، چشم هر بيننده اي را نسبت به خود خيره
+
مي ساخت ـ انحراف عقيدتي پيروان خود در باره خويش را مي دانست. خود آن حضرت گفته
+
 
+
|۳۱۱|
+
 
+
است:
+
هلك فيّ رجلان: محبٌّ غالٍ و مبغضٌ قالٍ؛
+
دو كس، در رابطه من گمراه شدند: يكي علاقه مندي كه نسبت به من به غلوّ افتاد و
+
ديگري، دشمني كه كينه مرا به دل گرفت. [۴۱]
+
 
+
در چنين اوضاعي و با توجه به ويژگيهاي منحصر به فرد آن حضرت، اگر چنين سخناني از آن
+
بزرگوار صادر نمي شد، و با توجه به آنچه گفتيم كه هنوز اذهان مردم با اين گونه مقامات براي
+
امامان، بويژه آن عصمتي كه شيعه قايل است، آشنا نبوده، اين خطر وجود داشت كه كساني از
+
علاقه مندان آن حضرت، به جز عده اي خاص، در وادي غلوّ درافتند و مقامات فوق بشري براي
+
او قايل شوند.
+
 
+
حضرت، در آخر خطبه دويست و شانزده مي گويد:
+
... فإنّما أنا و أنتم عبيد مَمْلوُكوُنَ لربٍّ لا ربَّ غيرُهُ يملك منّا ما لا نملك من أنفسنا؛
+
يقيناً من و شما، بندگانيم در ملك پروردگاري كه پروردگاري غير او نيست و نسبت
+
به آنچه از ما است، ولي خود، بر آن مالكيتي نداريم، او، مالك و صاحب اختيار
+
است. [۴۲]
+
 
+
شايد يكي از دلايل مهمي كه با وجود افضل بودن پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله نسبت به
+
حضرت عيسي علي نبيّنا و آله و عليه السلام، اتفاقي مشابه آنچه در دنياي مسيحيت پيش آمد، در
+
صحنه باور و اعتقادات مسلمانان پديد نيامد، وجود برخي خطابات بسيار صريح و بعضاً تند،
+
در باره پيامبر گرامي صلي الله عليه و آله باشد كه در مواردي از قرآن كريم منعكس است. [۴۳]
+
 
+
۲ـ علي عليه السلام، در پايان همين خطبه گفته است:
+
... فإنّي لستُ في نفسي بفوقِ أنْ أُخطيءَ و لا آمن ذالك من فعلي إلّا أنْ يكفي من نفسي ما هو أملك به منّي؛
+
اين چنين نيست كه من، در نفس خود، اين گونه باشم كه دور از خطا كردن باشم و كار
+
خود را از اشتباه مصون ببينم، مگر اينكه خداوند، مرا در آنچه او، از من، به آن
+
مالك تر است، كفايت كند. [۴۴]
+
 
+
برخي از روي عدم دقت در مضمون اين كلام، آن را حمل بر اعتراف آن حضرت به امكان
+
 
+
|۳۱۲|
+
 
+
وقوع خطا و بروز اشتباه در روش خود كرده اند. ابن ابي الحديد مي گويد:
+
هذا اعترافٌ منه بعدم العصمة؛
+
اين كلام، اقراري است بر خطاپذيري و عدم عصمت آن بزرگوار. [۴۵]
+
 
+
در حالي كه استثناي بعدي در كلام آن حضرت، به خوبي بيان مي كند كه مقصود، در حقيقت،
+
نفي مقامي فوق بشري است، نه نفي عصمت! بويژه با توجه به عبارت "في نفسي"، معناي اين
+
جملات، اين است كه من، در ذات خود، اين گونه نيستم (نفي الوهيّت)، گرچه با اذن و كفايت
+
الهي، مي شود اين گونه بود.
+
 
+
ابن ابي الحديد، پس از اين سخن اضافه اي دارد و با آن، بدون اينكه خود، توجه داشته باشد،
+
گفته قاطع آغازين خود را نقض كرده است. او گفته است:
+
فإمّا أنْ يكونَ الكلامُ علي ظاهِرِه أوْ يكون علي سبيل هضم النّفس، كما قال رسول الله:
+
"و لا أنا إلّا أنْ يتداركني الله برحمته"؛
+
اين كلام، يا بر همان ظاهر ـ كه نفي عصمت است ـ حمل مي شود و يا از روي تواضع و شكسته نفسي صادر شده است، آنچنان كه رسول خدا گفته اند: "و نه من ـ ايمن هستم ـ مگر اينكه خداوند، به رحمت خود، دستگيرم شود.">
+
 
+
البته ابن ابي الحديد، در بيان همين جمله نيز، به خطا رفته است؛ زيرا اين سخن نه از روي
+
شكسته نفسي، بل، براي بيان يك اصل و حقيقت قابل توجهي از سوي آن حضرت صادر شده
+
است.
+
 
+
۳ـ الگو بودن علي عليه السلام در تمامي ابعاد، بويژه شيوه حكمراني و سلوك حكومتي خود
+
اقتضا مي كند كه آن حضرت، در عين معصوم بودن، عملاً نشان دهد كه رفتار حاكم اسلامي و
+
مناسبات او با مردم بايد چگونه و بر چه اصولي استوار گردد، ـ چون آيندگان بيش از هر زماني، به
+
اين دست مسايل، محتاج ترند ـ و نيز دنيا بداند كه تربيت يافتگان قرآن، در عصري كه روابط
+
آدميان با هم، جز بر پايه زور و ستم نبود، سيستم حكومتي خود را بر مردمي ترين شكل آن پي
+
نهند و از شهروندان خود، هر كس و در هر موقعيت اجتماعي باشد ـ ، با اصرار مي طلبند كه
+
خطاهاي حكومت را ـ گرچه خود از آن بركنار است ـ گوشزد كنند.
+
 
+
حضرت با صراحت اعلام مي كند:
+
 
+
|۳۱۳|
+
... و ليس امْرُءٌ ـ و إنْ عظمتْ في الحقّ ِمنزلتُهُ و تقدّمتْ في الدين فضيلتُه ـ بفوق أنْ
+
يُعانَ علي ما حَمَلَّهُ اللهُ من حقِّهِ و لا امرُءٌ و إنْ صغّرتْهُ النْفوسُ و اقْتَحَمته العيونُ ـ بدون ِ
+
أنْ يُعينَ علي ذلك أوْ يعان عليه ...!
+
هيچ شخصي، گرچه در پيشگاه حق، داراي منزلتي بزرگ و در دينداري پيشينه اي
+
فضيلت بار باشد، فوق اين نيست كه در اداي حقّي كه خدا، بر دوش او نهاده است،
+
كمك شود! و هيچ كس، گرچه نزد ديگران خوار باشد و در نگاهها، حقير آيد، كمتر
+
از اين نيست كه حاكم را، در اين راه ياري دهد يا خود بر آن ياري شود! [۴۶]
+
 
+
۴ـ نقد، گذشته از اينكه موجب اصلاح حاكم و حاكميت است، وسيله اي براي رشد سياسي و
+
اجتماعي و ديني مردم و موجب احساس مسؤوليت بيشتر مردم و حضور قويتر آنان در صحنه
+
است و اين امر، خود داراي فوايد بي شمار و از اهداف حكومت است.
+
 
+
بنابراين دعوت به نقد و ارزيابي ِعملكرد حاكميت از سوي مردم خيرانديش، هميشه به
+
منظور نياز حاكم نيست، بلكه ممكن است مقاصد ديگري مورد نظر باشد.
+
 
+
۵ـ در بسياري از موارد، ممكن است پرسشهايي در اذهان مردم به وجود آيد و ابهاماتي پيدا
+
شود كه لازم است از ناحيه حاكم، رفع ابهام شده و توضيح داده شود، به گونه اي كه اگر اين
+
پرسشها، به هر دليل، مطرح نشده بماند، ممكن است رفته رفته، از اعتماد و همدلي عامه مردم
+
نسبت به حكومت بكاهد.
+
 
+
انتقاد، سبب مي شود تا آنچه مردم، نسبت به حاكميت، در دل دارند، بروز دهند و حاكم نيز
+
مشكلات و تنگناها و دلايل خود را به گوش مردم برساند و اين نيز از فوايد مهم انتقاد است كه
+
منافاتي با عصمت حاكم ندارد.
+
 
+
از اين رو، آن حضرت در عين حالي كه از مردم ِخود دعوت مي كرد تا از عملكرد حاكميت
+
انتقاد كنند، از تمامي اشكالاتي كه گاهي از سوي برخي افراد ِبي اطلاع و يا كم خرد، به آن حضرت
+
متوجه مي شد، با قوت و استحكام پاسخ مي داد و در هيچ موطني، احساس درماندگي و اشتباه
+
نكرد.
+
 
+
البته علي عليه السلام نسبت به برخي اقدامات خود، ملاحظاتي داشت كه حتي از برخي
+
 
+
|۳۱۴|
+
 
+
نزديكترين يارانش نيز پوشيده بود و نبايد آن را از نظر دور داشت.
+
 
+
پي نوشت ها:
+
[۱] ـ نهج البلاغه، تحقيق صبحي صالح، ص۳۳۳، خ۲۱۶. [۲] ـ مفاتيح الجنان، دعاي كميل. [۳] ـ صحاح اللغة، ماده "ن ق د". [۴] ـ قاموس المحيط، ماده "ن ق د". [۵] ـ مجمع البحرين، ماده "ن ق د". [۶] ـ المنجد، ماده "ن ق د". [۷] ـ وسايل الشيعه، ج۱۱، ابواب جهاد النفس، باب ۳۶. [۸] ـ نهج البلاغه، تحقيق صبحي صالح، ص۲۲۱، خ۱۵۷. [۹] ـ مستدرك الوسايل، ج۲، ص۶۳ (أبواب أحكام
+
العشرة، ب۲۰). [۱۰] ـ وسايل الشيعه، ج۸، ابواب احكام العشرة، ب۹ و ۲۱ و
+
۲۲. [۱۱] ـ نمونه هايي از آن خواهد آمد. [۱۲] ـ سفينة البحار، ج۲، ص۵۹۰، ماده "ن ص ح"، ح۱. [۱۳] ـ وسائل الشيعه، ج۸، ص۴۱۳. [۱۴] ـ گلستان سعدي، ص۱۴۳. [۱۵] ـ مؤمنون، آيه ۵۳. [۱۶] ـ غرر و درر آمدي، ص۴۱۸، ش۹۵۷۲؛ ميزان الحكمة
+
ج۷، ص۱۴۶. [۱۷] ـ غرر و درر آمدي، ص۴۱۸، ش۹۵۷۳. [۱۸] ـ غرر و درر آمدي، ص۴۱۸، ش۹۵۷۵. [۱۹] ـ غرر و درر آمدي، ص۴۱۸، ش۹۵۷۴. [۲۰] ـ غرر و درر آمدي، ص۴۱۵، ش۹۴۷۴. [۲۱] ـ نهج البلاغه، تحقيق صبحي صالح، ص۱۶۸، خ۱۱۳؛
+
ترجمه فيض الاسلام، ص۳۴۹، خ۱۱۲. [۲۲] ـ سفينة البحار، ج۲، ص۲۹۵؛ وسائل الشيعه، ج۸،
+
ص۴۱۳، ح۲. [۲۳] ـ وسايل الشيعه، ج۱۱، ص۳۹۴، ح۴. [۲۴] ـ نهج البلاغه، تحقيق صبحي صالح، ص۲۳۱، خ۱۶۲،
+
ترجمه فيض الاسلام، ص۵۱۷، خ۱۶۱.
+
 
+
[۲۵] ـ نهج البلاغه، تحقيق صبحي صالح، ص۳۳۴، خ۲۱۶؛
+
ترجمه فيض الاسلام، ص۶۸۶، خ۲۰۷. [۲۶] ـ تحف العقول، ابن شعبه، ص۳۶۸. [۲۷] ـ نهج البلاغه، تحقيق صبحي صالح، ص۴۲۹، خ۵۳،
+
ترجمه فيض الاسلام، ص۹۹۷، نامه ۵۳. [۲۸] ـ نهج البلاغه، تحقيق صبحي صالح، ص۴۳۵، نامه ۵۳،
+
ترجمه فيض الاسلام، ص۱۰۱۱، نامه ۵۳. [۲۹] ـ وسايل الشيعه، ج۸ (أبواب أحكام العشرة، باب ۱۲)؛
+
مستدرك الوسايل، ج۲ (أبواب أحكام العشرة،
+
ب۱۱). [۳۰] ـ نهج البلاغه، تحقيق صبحي صالح، ص۴۳۰، نامه ۵۳. [۳۱] ـ نهج البلاغه، تحقيق صبحي صالح، ص۴۲۸، نامه ۵۳. [۳۲] ـ ن.ك: بحارالانوار، ج۳۲، ص۳۴۱ ـ ۳۵۱. [۳۳] ـ نهج البلاغه، تحقيق صبحي صالح، ص۲۶۸، خ۱۸۴؛
+
ترجمه فيض الاسلام، ص۶۱۰، خ۱۸۳. [۳۴] ـ نهج البلاغه، تحقيق صبحي صالح، ص۶۱، خ۱۹؛
+
ترجمه فيض الاسلام، ص۷۶، خ۱۹. [۳۵] ـ شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج۱، ص۲۹۷. [۳۶] ـ همان. [۳۷] ـ آل عمران، ۴۹. [۳۸] ـ نساء، ۱۷۲. [۳۹] ـ احزاب، ۳۳. [۴۰] ـ ن.ك: المراجعات، عبدالحسين شرف الدين موسوي،
+
مؤسسه بعثت، ص۱۹ ـ ۲۳. [۴۱] ـ نهج البلاغه، تحقيق صبحي صالح، ص۴۸۹، حكمت
+
۱۱۷؛ ترجمه فيض الاسلام، ص۱۱۴۱، حكمت ۱۱۳. [۴۲] ـ نهج البلاغه، تحقيق صبحي صالح، ص۳۳۵، خ۲۱۶. [۴۳] ـ زمر، ۶۵؛ حاقّة، ۴۴؛ اسراء، ۷۵. [۴۴] ـ نهج البلاغه، تحقيق صبحي صالح، ص۳۳۵، خ۲۱۶. [۴۵] ـ شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج۱۱، ص۱۰۷. [۴۶] ـ نهج البلاغه، تحقيق صبحي صالح، ص۳۳۴، خ۲۱۶.
+

نسخهٔ ‏۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۵، ساعت ۲۲:۳۰

انتقادگری و انتقادپذیری در حکومت علوی

نویسنده: سید مهدی موسوی کاشمری

کلمات کلیدی ماشینی : انتقاد، حکومت، عیوب، مردم، امیرمؤمنان علیه‌السلام

مقدمه

امروزه، یکی از جدّی‌ترین مسایل فلسفه سیاسی، نقش مردم در تعیین نوع و هدایت سمت و سوی حکومت است. حضور مردم در صحنه سیاسی، نمادهای گوناگون دارد که از مهمترین آنها، حضور نقادانه و جست و جوگرانه مردم در نوع رفتار و منش مسؤولان حکومتی است. بشرِ جایزالخطاء اگر به حال خود واگذارده شود، آن چنان در تهاجمِ انواعِ عواملِ فساد، خودباخته می‌شود که گاهی بی آن که خود بفهمد، در کمند شیطان گرفتار آمده و در عین حال، در پندار خود، خویشتن را راه یافته می‌یابد.
خطر این گونه مردمان، اگر در پستهای حکومتی قرار گیرند، صد چندان است. به گفته امیر مؤمنان علیه السلام: «فلیست تصلح الرعیّه الّا بصلاح الولاه»؛[۱] صلاح و فساد امت، به صلاح و فساد حاکمان منوط است. هر چه دستگاه‌های کنترل کننده فساد قدرت، زیادتر باشد، ضریب امنیت معنوی و صلاح والیان بیشتر خواهد بود و شاید بر پایه همین فلسفه است که خداوند، با این که خود، برای ثبت اعمال بندگان، کافی است و نیازی به مراقبی دیگر نیست، فرشتگان و جوارح را نیز مراقب رفتار آنها قرار داده است. در دعای کمیل آمده است: «و کُلُّ سیّئهٍ أمرْتَ بإثباتها الکرام الکاتبین الذین وکّلتهم بحفظ ما یکون منّی و جعلتهم شهوداً علیّ مع جوارحی و کنتَ أنْتَ الرّقیب علیّ من ورائهم ...؛[۲] پروردگارا! ببخش از من، هر گناهی را که به فرشتگان نویسنده خودت، دستور ثبت آن را دادی؛ همانها که به حفاظت از اعمال من گمارده‌ای و آنان را شاهدان بر من، همراه با جوارحم قرار دادی و خود، از ورای آنان، بر من مراقبی.»
حضور مستمر مؤمنان در صحنه و نقد و ارزیابی دایمی نسبت به هم، بویژه از ارکان و عاملان حکومت، نیک فطرتان و پاک نهادانِ پندپذیر را، همواره، در حال صلاح نگه داشته و سست نهادان فرعونْ منش را، یا ساقط و یا کنترل و یا بی اعتبار خواهد ساخت و بر عکس، بی تفاوتی آنان، میدان را برای عناصر بدخواه دین و دنیای مردم و پیروان خط شیطان، خالی نگاه خواهد داشت.
با توجه به مطلب بالا، شایسته است که موضوع «نقد و انتقاد از دولتمردان» از دیدگاه امام علی علیه السلام بررسی شود.
از آن جا که دامنه بررسی همه جانبه این موضوع، نوشته‌ای مبسوط را می‌طلبد، در این جا، تنها، به برخی از عنوانهای اساسی این موضوع می‌پردازیم.

مفهوم انتقاد

جوهری، در صحاح می‌گوید: انتقد الدراهم: «أخرج منها الزیف ... ناقَدَهُ: ناقَشَهُ فی الأمر؛ درهمهای ناخالص را از مجموعه آن جدا کردن، انتقادِ درهمهاست و نقد کسی، به معنای مناقشه کردن با او در باره چیزی است.[۳]
فیروزآبادی می‌گوید: «ناقده: ناقشه»[۴] و طریحی می‌نویسد: «انتقدت الدّراهم: إذا أخرجت منها الزّیف»[۵]. این، همان سخن جوهری است.
در «منجد» آمده است:
«نقد نقداً و تنقاداً الدّراهم و غیرها: میّزها و نظرها لِیعرفَ جیّدها من ردیئها. و [نَقَدَ الکلامَ: أظهر ما به من العیوب و المحاسن ... و ناقده مناقدهً: ناقشه فی الأمر ...،
نقد درهم، به این است که آنها را از هم جدا کرده و به دقت نگریسته تا خوب و پست آن از هم شناخته شوند. و نقد سخن، اظهار کردن عیبها و محاسن آن است ... .[۶]
از مجموع کلمات لغویان، استفاده می‌شود که انتقاد، حرکتی است اصلاح گرانه، با قصد پالایش و زنگارزدایی و نجات حقیقت چیزی از نفوذ باطل در حریم آن و برگرداندن طبیعت شخص و یا امری از آمیختگی به ناخالصی و غش، به سوی خلوص و فطرت ناب آن.

عیب جویی و انتقاد

در روایات بسیاری، از عیب جویی و سرزنش مؤمن، به شدت نهی شده است.[۷]
امیر مؤمنان علیه السلام می‌گوید:
... و مَنْ شَغَلَ نَفْسَهُ بغیر نَفْسِهِ، تَحَیَّر فی الظلمات و ارْتبکَ فی الهلکات، و مدّت به شیاطینُه فی طغیانه و زَیَّنَتْ له سیّ ءَ اعماله؛
هر کس، خود را به غیر خویش، مشغول کند، خود را در تاریکیها، سرگردان، و در مهلکه‌ها، گرفتار کرده و شیاطین، او را به تجاوز کشیده و زشتیهایش را، در نظرش، نیکو می‌نمایند[۸].
عیب جویی و انتقاد، هر دو، در ردّیابی عیوب و ابراز آن به صاحب عیب، مشابه و یکسانند، و تفاوت، تنها، در دو امر است:
۱- منشأ عیب جویی، حسادت و انتقام جویی و خودخواهی و خباثت نفس است، ولی خاستگاه انتقاد، نوع دوستی و عواطف انسانی و تعهّد ایمانی است. (انگیزه فاعلی)
۲- هدفی که عیب جو از این کار خود تعقیب می‌کند، آزاردهی و تخریب شخصیت و در هم شکستن طرف مقابل خویش است، در حالی که غرضِ انتقادگر، اصلاح و زدودن عیوب و رو به کمال بردن شخص مورد انتقاد است. (انگیزه غایی)

نهی از منکر و انتقاد

از اموری که تشابه و تجانس بسیار زیادی با انتقاد دارد، نهی از منکر است که از اهمّ واجبات اسلام شمرده می‌شود، ولی در عین حال، فرقهایی با هم دارند. از مهم‌ترین آن فرقها، این است که هر نهی از منکری، خود، نوعی انتقاد هم هست، ولی ممکن است در جایی، انتقاد صورت پذیرد، ولی نهی از منکر بر آن منطبق نباشد. برای مثال، چنانچه از کسی، کاری صادر شود که این عمل، او را، در دید مردم، کوچک و خوار جلوه دهد و از موقعیت اجتماعی او بکاهد و یا کسی، دارای صفتی باشد که با وجود آن، در موفقیت او، خللی وارد سازد، تذکّر از روی اصلاح و دلسوزی، و نقد عملکرد شخصی، در هر زمینه‌ای که مایه رشد او شود، در عنوان «انتقاد»، داخل است، ولی عنوان نهی از منکر ندارد. بر این اساس، نقد و ارزیابیِ عملکرد مسؤولان و حاکمان، گرچه نهی از منکر نباشد، تحت عنوان انتقاد خواهد بود.
از دیگر موارد جدایی نهی از منکر و انتقاد، یکی این است که نهی از منکر، با پشتوانه حجت شرعی عمل می‌کند و کسی که از کاری، بر اساس آن، نهی شده است، در قبال تکلیف و وظیفه شرعی خود قرار می‌گیرد. ولی در مورد انتقادِ به معنای خاص، کار به این صورت نیست؛ چون، در این موارد، منتقد، نه بر اساس حکم شرعی روشن، بلکه بر پایه تشخیص و فهم خود، در موضوعاتی که چه بسا هیچ دستوری از شرع، در آن باره نباشد، اعلام نظر می‌کند، لذا، بحث از پشتوانه ارزشی انتقاد و این که نظر منتقد، تا چه میزان، تعهدآور است، اهمیتی ویژه دارد.
به نظر می‌رسد پشتوانه اصلی انتقاد، حکم عقل است؛ چون،محصول خِرد ناب انسانی، در مواردی که حجت شرعیِ ظاهری نیست، خود یکی از منابع دستورهای شرع است.
ولی در بسیاری از موارد، حکم آن، بویژه در امور مهم، در اثر برخی عوامل غفلت زا، پوشیده می‌ماند و تشخیص آن، بسیار دشوار می‌شود. در این دست مسایل، از تک روی و خودرأیی و اتکّای زیاد به یافته‌های فکری خود، به شدت نهی شده و بهره مندی از عقل جمعی، سفارش شده است.[۹]
در این باره، در روایات، از دو مقوله سخن رفته است: نخست، از مشورت[۱۰] که اقدامی است از سوی عامل، پیش از شروع به کاری خاص، برای کسب آرای خردورزان خیراندیش، و دیگری، از انتقاد[۱۱] که این، باز حرکتی است از سوی ناظران. اهل اطّلاع و هوشمندان دلسوز و مصلحت نگر، در جهت تصحیحِ کار ارائه شده و پیرایش آن از نقصها و عیوب.
در هر دو مقام، هر چه اظهارنظرکنندگان، از عقل و بینش و دلسوزی و خیرخواهی بیشتری برخوردار باشند، آن موضوع را، به حکم خرد، نزدیک تر کرده و تعهدآفرینی آن، فزونی خواهد یافت. پس معیار در نقدگری و نقدپذیری، تبعیت از حکم عقل است که از این طریق به دست می‌آید و خود، موضوعیّت ندارد و لذا اگر برای کسی، قطعی شد که منتقد یا مشاور خود، به خطا می‌روند، پیروی از آن، الزامی نداشته و تعهدی در این جهت پدید نمی‌آید.

فلسفه انتقاد

حبّ ذات، امری است که خداوند متعال، آن را برای صیانت نفس، در هر موجود زنده‌ای قرار داده است، ولی در مورد انسان، این صفت، گاهی، منشأ انحراف در نگرش او نسبت به زشتیهای اخلاقی و رفتاری است، به گونه‌ای که ممکن است در کسی، عیبی باشد، ولی بدان توجّه نکند و از آن غافل باشد، در حالی که همان عیب را، در دیگری، دیده و روی آن داوری کند.
بر این اساس است که در روایات، از یک سو، به مؤمنان، توصیه شده است تا عیوبی که از هم سراغ دارند، تنها، به صاحب آن بازگو کنند و گرنه به او، خیانت ورزیده‌اند، و از سوی دیگر به پندپذیری و گوش دادن به انتقادها، سفارش شده است.
حضرت صادق علیه السلام گفته‌اند:
مَنْ رأی أخاه علی أمر یکرهُهُ، فلم یردّه عنه و هو یقدر علیه، فقد خانه؛
هر کس برادر مؤمن خود را، بر حالی که ناخوشایندِ اوست، ببیند و او را با این که می‌تواند، از آن باز ندارد، به او خیانت کرده است[۱۲].
امام باقر علیه السلام به یکی از اصحاب خود، گفت:
یا صالح! اتّبعْ مَن یُبْکیک و هو لک ناصحٌ و لا تتّبعْ مَنْ یُضْحککَ و هو لک غاشٍ و ستردّون علی الله جمیعا، فتعلمون؛
از کسی که از روی خیرخواهی، با یادآوری عیبهایت، تو را به گریه در آورد، پیروی کن! و از کسی که از روی ناخالصی، تو را به خنده وا می‌دارد، متابعت مکن! شما، همگی به زودی، بر خدا وارد خواهید شد، آن گاه است که حقیقت می‌یابید.[۱۳]
از اموری که در نقد و ارزیابی درست و واقع بینانه، بایسته و ضروری است، خالص کردن نگاه از حجاب دوستی و علاقه مفرط است.
سعدی شیرازی، می‌گوید:
حسن میمندی را گفتند، سلطان محمود، چندین بنده صاحب جمال دارد که هر یکی، بدیعِ جهانی اند! چگونه افتاده است که با هیچ یک از ایشان، میل و محبتی ندارد، چنان که با ایاز که حسن زیادتی ندارد؟ گفت: هر چه به دل فرو آید، در دیده، نکو نماید.
هر که سلطان، مرید او باشد
گر همه، بد کند، نکو باشد
اگر به چشم ارادت، نظر کنی در دیو
فرشته ایت نماید به چشم کرّوبی[۱۴]
این محبوب، گاهی شخص و گاهی گروهی خاصّ است که او، بدان تعلق دارد و زمانی هم رشته تحصیلی و یا شغلی و یا محیط و یا شی ء معینی است که به او مربوط می‌شود.
در قرآن کریم است که «کلّ حزبٍ بما لدیهم فرحون» هر گروهی، بدان چه نزد آنان است، خشنودند.[۱۵]
نیز نگاه، نباید از روی دشمنی و عناد باشد. نگاه از روی دشمنی، به نوبه خود، مانع دیدن واقع و ارزیابی منصفانه شده، و مسیر فکر را به انحراف می‌کشاند. و به قول سعدی:
کسی به دیده انکار، اگر نگاه کند
نشان صورت یوسف، دهد به ناخوبی

ارزش و جایگاه انتقادگری

در روایات معصومان علیهم السلام از انتقادگری و انتقادپذیری، با اهتمامی ویژه سخن رفته است که ما، در این نوشتار، ابتدا، به چند سخن از امیر مؤمنان علیه السلام در این خصوص اشاره می‌کنیم و آن گاه، به بیان نکاتی از سخن معروف امام صادق علیه السلام در این باره می‌پردازیم.
امیر مؤمنان گفته است:
شرُّ إخوانک مَنْ داهنک فی نفسک و ساترک عیبک؛
بدترین برادران (دینی) تو، آنانی اند که با چرب زبانی و دورویی، با تو رفتار می‌کنند و عیب تو را از خودت، پوشیده می‌دارند.[۱۶]
مَنْ ساترک عیبک فهو عدوّک؛
کسی که زشتی ات را از تو پوشیده دارد، دشمن توست.[۱۷]
و مَنْ ساتَرَک عیبک و عابک فی غیبک فهو العدوّ، فاحذره؛
هر کس عیب تو را، از چشم تو، پنهان کند و در پشت سر، به بدگویی ات بپردازد، دشمن توست، پس از او پروا کن[۱۸]
در این سخنان، علی علیه السلام بر خلاف برداشتهای معمولی، انسان ثناگو و چاپلوس را دشمن معرفی کرده است.
حضرت، در یک سخن روانشناختانه دیگر، این گونه می‌گوید:
مَنْ داهنک فی عیبک، عالک فی غیبک؛
کسی که با چرب زبانی، با تو روبه رو شود، در پشت سر، از تو، بدگویی کرده، و عیبت را بازگو خواهد کرد.[۱۹]
مَنْ کاشَفَک فی عیبک، حفظک فی غیبک؛
هر کس عیب تو را روبه رو بگوید، در غیابت، از تو بدگویی نمی‌کند.[۲۰]
البته ممکن است مقصود از این دو حدیث، این باشد که کسی که زشتیهایت را به تو یادآوری نمی‌کند، وقتی از نزدت می‌رود، آن عیب، در وجود تو، به جا مانده و موجب رسوایی ات خواهد شد.
و نیز آن حضرت، در یکی از خطبه‌های خود گفته است:
و إنّما أنتم إخوانٌ علی دین الله، ما فَرَّقَ بینکم إلّا خُبْثُ السرائر و سوءُ الضمائرِ، فلا توازَرُونَ و لا تناصَحُونَ و لا تَباذَلُونَ و لا تَوادُّونَ ... و ما یمنع أحدکم أنْ یستقبِلَ أخاه بما یَخافُ من عیبه إلاّ مخافَهُ أنْ یستقبَلُه بمِثلِه. قد تصافَیْتُم علی رَفْضِ الآجِلِ و حُبِّ العاجِل و صار دینُ أحدکم لُعقَهً علی لسانه، صنیعَ مَن قد فَرَغَ من عمله و أحْرَزَ رضی سیِّدِهِ؛
شما بر پایه دین خدا، با هم برادرید و تنها، آلودگیهای باطن و خباثت طینتها، شما را از هم جدا ساخته است. از این روست که به کمک هم نمی‌شتابید و خیرخواهی هم نمی‌کنید و از بخشش و دوستی میان خود امتناع می‌ورزید ... و احدی از شما را، از روبه رو شدن با برادرِ دینی خود و بازگو کردنِ عیبی که از شنیدن آن، واهمه دارد، باز نمی‌دارد مگر ترس از اینکه او نیز این گونه عمل کرده و عیب او را به او گوشزد کند.
شما بر سر کنار گذاشتن آخرت و دوستی دنیا، هم پیمان و یکدل هستید و هر یک از شما، دین را، تنها، بر سر زبان دارد و برای آن عمل نمی‌کند مانند کسی که کار خود را انجام شده و پایان یافته می‌بیند و خشنودی پروردگار خویش را کسب کرده است.[۲۱]
بنا به حدیثی از حضرت امام صادق علیه السلام، آن حضرت، در مقام معرفی بهترین دوستان، چنین گفته است:
أحَبُّ اخوانی إلیَّ مَنْ أهْدی إلیَّ عیوبی؛
محبوب‌ترین برادرانِ دینی ام، نزد من، کسی است که عیب مرا با بازگو کردن آن به من هدیه می‌کند.[۲۲]
در این حدیث شریف، نکاتی به نظر می‌رسد که بدان اشاره می‌کنیم:
۱- امام علیه السلام با اینکه خود، معصوم و از عیوب اخلاقی بر کنار است، در عین حال، با گفتن این جمله، در اصحاب خود، القا می‌کند که آنان، فکر نکنند امام آنان، دوست دارد از او تعریف و تمجید شود و هر کس، چاپلوسی و تملق بیشتر داشته باشد، نزد او مقرب تر است.
نیز با این سخن، به تعلیم و تربیت اصحاب خود می‌پردازد که آنان نیز باید این گونه باشند و از ستایش دیگران، دلشاد و از انتقادهای خیرخواهانه آنان، دلمرده و غمگین نگردند.
این، از شیوه‌های تعلیم و تربیت آن معصومان علیهم السلام است که برای تأثیر بیشتر، راهنماییهای اخلاقی در جان پیروان خود و تعمیق بیشتر آن، از خود شروع می‌کردند.
بالاتر اینکه ممکن است، مقصود حضرت از این سخن، تنها، ناظر به حال انتقادگر باشد نه به خود؛ یعنی، با اینکه امام علیه السلام نیازی به نقد دیگران ندارد، کسی که به پندار خود، عیبی در آن حضرت می‌بیند و آن را به او تذکّر می‌دهد، مراتب دوستی و صداقت خود را نشان داده است.
۲- گزینش عنوان «برادر»، خود، گویای این حقیقت است که با انتقادگر، نباید برخوردی خصمانه داشت و او را دشمن خود انگاشت، بلکه باید به او، به چشم یک دوست، بلکه به دیده عزیزترین برادر نگریست و از نقد خیرخواهانه او، با تمام وجود، استقبال کرد.
۳- انتخاب کلمه «أهدی» که به معنای هدیه دادن است بسیار زیبا و جالب توجه است؛ زیرا، اولاً، نشانه این حقیقت است که بازگو کردن عیب دیگری به او، خود، بهترین خدمت به او شمرده می‌شود.
ثانیاً، دادن چیزی به دیگری، وقتی این عنوان را دارد که این کار، از روی لطف و محبت به او باشد، لذا، بازگو کردن یک عیب، در صورتی به «هدیه بودن» موصوف می‌شود که تذکّردهنده آن، قصد سازنده داشته باشد و با دوستی توأم باشد، ولی اگر گوینده، با قصد تخریب و سرزنش، به این کار مبادرت ورزد و یا در صورت داشتن نیت اصلاحی، گفتن آن، به صورتی باشد که حیثیت شخص را در هم بشکند، آن، این عنوان را نخواهد داشت.
ثالثاً، هر انسانی، همان گونه که در قبالِ اعطای هدیه، از دهنده آن، سپاسگزاری می‌کند، از نظر اخلاقی، باید از انتقادکنندگان خود نیز، تشکر و قدردانی کند.

نقد حاکمان

جلوگیری از فساد قدرت و راهکارهای کنترل آن، از مباحث بسیار اساسی فلسفه سیاست به شمار می‌رود. توزیع قدرت و تفکیک قوا و نیز وضع دستگاه‌ها و نهادهای نظارتی، از مهمترین عوامل بازداره آن محسوب می‌شود.
البته، هر یک از این راهکارها، تأثیر بایسته خود را داراست، ولی تجربه نشان می‌دهد که هیچ یک از این راه‌ها و ابزارها، خود، ایمن از فساد و انحراف نبوده و در بسیاری از موارد، کارآیی خود را در ایفای این نقش، از دست داده و می‌دهند.
مطمئن‌ترین و سالم‌ترین و مؤثرترین عامل برای کنترل قدرت حاکمان، حضور پویا و آگاهانه همراه با احساس مسؤولیت و دلسوزانه مردم در صحنه و مراقبت دایمی آنان از جریان حاکمیت و مدیریت جامعه و نقد و ارزیابی همیشگی و پیگیرانه آنان از اعمال و رفتار مدیران و مسؤولان حکومت است.
عامه مردم، به خاطر اینکه در چهارچوب و محدوده خاصی قرار نمی‌گیرند، معمولاً، از تأثیر عوامل فساد، دورترند، بر خلاف گروه‌ها و جمعیتهای ویژه که چه بسا، در بند منافع و تثبیت موقعیت خود گرفتار آمده و برای پاسداری از آن و تأمین سودجوییهای خود، دچار انحراف و فساد می‌شوند و نقش اصلی خود را در نظارت بر حاکمیت از دست داده و یا به نوبه خود، به دستگاهی فاسد و ستم پیشه برای تحکیم پایه‌های قدرت و حکومت جائران تبدیل می‌گردند.
حضرت رضا علیه السلام گفته است:
ولتأمرن بالمعروف و لتنهن عن المنکر، أو لیستعملنّ علیکم شرارُکم فیدعو خیارکم فلا یستجاب لکم؛
باید امر به معروف و نهی از منکر کنید و اگر نه، فاسقان، بر شما سلطه خواهند یافت و آن گاه، هر چند نیکوکردارتان دعا کند، به اجابت نخواهد رسید.[۲۳]
ممکن است مقصود این حدیث شریف، این باشد که مردم، باید هم را امر به معروف و نهی از منکر کنند، در غیر این صورت، فساد و تباهی، در جامعه رواج یافته و در نتیجه، زمینه برای سلطه جائران و ستمگران فراهم خواهد شد.
و نیز ممکن است، تنها، نقد حاکمان از سوی مردم، سفارش شده باشد.
چنان که محتمل است، مراد، معنایی عام و شامل هر دو صورت باشد. این احتمال، احتمالی قوی تر است.
از حقوق قطعی فرد مسلمان در حکومت علوی و از دید آن حضرت، حق پرسش و استفسار از حاکم و مسؤولان حکومتی است.
روزی، یکی از اصحاب آن حضرت، پرسید: «چگونه آن کسان، شما را، با اینکه به خلافت سزاوارتر بودید، از آن باز داشتند؟». حضرت در پاسخ گفت:
«یا أخا بنی أسد: إنّک لَقَلِقُ الوَضینِ، تُرْسِلُ فی غیر سَدَدٍ، و لک بَعْدُ ذِمامهُ الصهرِ و حقُّ المسأله ...»؛
ای برادر اسدی، تو، مانند شتری هستی که تنگ کجاوه آن، سست و مضطرب است و آن، بی هیچ ثباتی، به هر سوی، متمایل می‌شود! تو [سخن] خود را بی جا رها می‌کنی! در عین حال، به جهت خویشاوندیت با پیامبر صلی الله علیه و آله (زینب دختر جحش از بنی اسد بوده) احترام داشته و به جهت شهروندیت حق سؤال داری ... .[۲۴]
و حضرت در قسمتی از خطبه‌ای دیگر گفته است:
«و إنَّ مِنْ أسْخَفِ حالاتِ الولاه عند صالح النّاس، أنْ یُظنَّ بهم حبُّ الفخر و یوُضَعُ أمرُهم علی الکبرِ، و قد کرِهْتُ أنْ یکونَ جال فی ظَنِّکم أنّی أحبّ الإطْراءَ و استماعَ الثناءِ و لستُ بحمدالله کذلک و لو کنتُ أُحِبُّ أنْ یُقالَ ذلک لَتَرَکْتُهُ انْحِطاطاً لله سبحانَهُ عن تناول ما هو أحقُّ به منَ العظمهِ و الکبریاءِ ... فلا تکلّمونی بما تکلّم به الجبابرهُ و لا تَتَحَفَّظُوا مِنّی بما یُتَحفَّظُ به عند أهل البادره و لا تُخالِطوُنی بالمصانَعَهِ و لا تَظُنُّوا بی استثقالاً فی حَقٍّ قیل لی، و لا التماسَ إعظامٍ لنفسی، فإنّه مَنِ اسْتَثْقَلَ الحقَّ أنْ یقالَ له أوِ العدل أنْ یُعْرَضَ علیه، کان العملُ بهما أثقل علیه، فلا تَکُفُّوا عن مقالهٍ بحقٍّ أوْ مَشُورَهٍ بعدلٍ؛ فإنّی لستُ فی نفسی بفوقِ أنْ أُخْطی ءَ و لا آمَنُ ذلک من فعلی، إلاّ أنْ یکفی الله من نفسی ما هو أملک به منّی ...؛
از پست‌ترین حالات حاکمان، نزد مردم صالح، این است که به آنان، حبّ فخر و ستایش گمان رود و امورشان، به تکبر و خودبزرگ بینی حمل شود. من، خوش ندارم خیال کنید که من، ثناگویی و ستایش شما را دوست دارم و با سپاس الهی این گونه نیستم و اگر هم به حسب نفس انسانی به آن تمایل داشتم، به جهت فروتنی برای خداوند متعال، آن را رها کردم، تا در دایره چیزی که برای او سزاوارتر است، قرار نگیرم ... پس با من، آن چنان که با جباران سخن می‌گویید، گفت و گو مکنید و آن گونه که نزد ستمگرانِ تندخو، از خود مراقبت می‌کنید تا خشم آنان، متوجه شما نشود با من رفتار نکنید و از برخورد همراه با ظاهرسازی و مدارات بپرهیزید و خیال نکنید اگر سخن حقی به من گفته شود، قبول آن، بر من، سنگینی خواهد کرد و یا اینکه خودبزرگ بین باشم؛ یقیناً، کسی که شنیدن حق و یا عرضه عدالت، بر او دشوار باشد، عمل به آن دو، بر او سنگین تر خواهد بود. پس، از گفتن سخن حق یا ارائه مشورتی بر پایه عدل، خودداری نکنید. من، در خودم، این گونه نیستم که خطا نکنم و کار خود را از آن ایمن نمی‌دانم، مگر خداوند، مرا کفایت کند.[۲۵]

تفاوتهای اساسی نقد حاکمان و مردم

نقد و ارزیابی حاکمان از سوی مردم، با نقد مؤمنان نسبت به هم، تفاوتهایی دارد که به دو مورد اشاره می‌کنیم:
۱- نقد مردم نسبت به هم، باید به صورت پنهانی باشد، ولی در مورد حکمرانان، اگر تذکر پنهانی سودی نبخشید، باید اعتراض علنی کرد.
امام عسکری علیه السلام گفته است:
مَنْ وَعظ أخاه سِرّاً فقد زانه، و مَنْ وعظه علانیهً فقد شانَهُ؛
هر کس، برادر دینی اش را به طور سرّی، پند دهد، او را آراسته است و کسی که علناً، به این کار مبادرت ورزد، او را خوار و کوچک ساخته است.[۲۶]
پس از این یادآوری، در صورت عدم تأثیر، فاش کردن آن، مصداقی از اشاعه فحشا است، ولی در مورد حاکمان، به جز آن چه مربوط به زندگی شخصی و خانوادگی آنان است، در باره آنچه به سرنوشت جامعه و مردم بازمی گردد، چون احتمال اشتباه می‌رود، باید معایب آنان، نخست، مخفیانه و سرّی به آنان رسانده شود و اگر این شیوه، کارساز نیفتاد، برای پاسداری از مصالح مادی و معنوی جامعه، لازم است که افشاگری شود.
البته در همه این موارد، بویژه در علنی کردن انتقاد، استناد و قطعیت، امری بایسته است، تا از لکه دار شدن حیثیت افراد و تشویش اذهان عمومی، آن هم بی جهت، پرهیز شود.
۲- تجسس و ردیابی عیوب و تخلفها در باره مؤمنان جایز نیست و قرآن کریم، از آن نهی کرده است.
امیر مؤمنان علیه السلام در عهدنامه خود به مالک اشتر گفته است:
و لیکن أبعَدَ رعیتک منک و أشْنَأهم عندک، أطْلَبُهُمْ لمعائب النّاس؛
دورترین و مبغوضترین مردم نسبت به تو، باید کسانی باشند که معایب دیگران را بیشتر پی جویی می‌کنند.[۲۷]
ولی چنین کاری در مورد حاکمان، در خصوص آن چه مربوط به جامعه و حکومت است، مانعی ندارد.
علی علیه السلام در همین نامه، در خصوص مراقبت و کنترل شیوه کار و عملکرد کارگزاران حکومتی نوشته است:
ثمّ تفقّد أعمالَهم و ابْعَثِ العیونَ من أهل الصدق و الوفاء علیهم؛ فإنَّ تعاهُدَک فی السّرّ لأُمُورِهم حَدْوَهٌ لهم علی استعمال الأمانه و الرفق بالرعیه ...؛
سپس، کارهایشان را بررسی و کاوش کن و بدین منظور بازرسهای پنهانی از آدمیان راست رفتار و باوفا، بر آنان بگمار؛ زیرا، این پیگیری پنهانی نسبت به کارهایشان، آنان را وادار به امانت داری و نرمی با مردم خواهد کرد[۲۸]

نقدپذیری حاکمان

انسان، چه بسا در اثر حب نفس، در آغاز، از توجه انتقاد دیگران به خود، رنجیده خاطر شود؛ زیرا آن را نشانه نوعی شکست و عدم توفیق خود دانسته و اعتبار خویش را در معرض خطر و تهاجم می‌پندارد، در حالی که اگر خردمندانه بنگرد خواهد یافت که حتی همان «حب ذات»، او را به قبول نقدهایی که از روی خیرخواهی و نیک اندیشی بر او وارد می‌شود، دعوت می‌کند؛ زیرا به زودی به دست می‌آورد که صیانت نفس، در واقع به شنیدن آنچه نفس را از آن خوش آید، نیست، بلکه، چه بسا این کار، در اموری نهفته است که باید نفسِ سرکش را به پذیرش و تن دادن بدان وادار کرد، لذا در بسیاری از روایات، «نصیحت پذیری»، از صفات مؤمنان شمرده شده است.[۲۹] در اینجا نمونه‌ای از آن اشاره شد.
در این گونه روایات، هم واژه «نصیحت» آمده که حاکی از خیرخواهی و ملاحظه منافع شخص مؤمن است و هم به «استنکاف نوع بشر از پذیرش نقد خود از سوی دیگران» اشاره دارد.
شخص فروتن با تضعیف جنبه استکباری حب نفس و تحکیم جنبه مثبت آن، از همان آغاز، نسبت به هر اقدامی در این خصوص، نه تنها رنجیده خاطر نیست که از آن، استقبال هم می‌کند و حتی برای نقد و ارزیابی عملکرد و حالات خود از ناحیه دیگران، حساب ویژه‌ای باز می‌کند.
در قبال این روحیه مثبت، صفتِ خود برتر بینی است که در واقع، رشد جنبه منفی حب ذات است که اگر در وجود کسی پا بگذارد، با همه وجود در برابر انتقاد دیگری ایستادگی و مقاومت می‌کند.
احساس قدرت، از اموری است که انسانهای عادی و تربیت نشده را به سمت غرور و فساد می‌برد و خوی فرعونیّت و خود برتربینی را در وجود او به سرعت تشدید می‌کند، تا جایی که دلسوزترین و نیک اندیش‌ترین فرد نسبت به خود را، فرعون گونه، پست و بی مقدار دانسته و پنددهندگان و نقّادان خیرخواه خویش را، دشمن فرض کرده و با تمام نیرو، به عداوت و حذف شخصیتی و حتی فیزیکی آنان مبادرت می‌ورزد.
امیر مؤمنان علیه السلام در عهدنامه خود به مالک اشتر که در حقیقت، اساسنامه حکومتی علوی به شمار می‌رود پس از اینکه به او سفارش می‌کند تا همکاران خود را از صالحان و خوش پیشینه‌ها برگزیند، نوشته است:
ثم لْیَکُنْ آثرُهم عندَک أقْوَلَهُمْ بمّرَ الحقِ لک، و أقلَّهُم مساعدهً فیما یکون منک فما کره اللهُ لأولیائهِ، واقعاً ذلک من هواک حیثُ وَقَعَ، وَ الْصَقْ بأهل الورع و الصّدق، ثُمَّ رُضْهُمْ علی أنْ لا یُطْرُوک و لا یَبْجَهُوک بباطلٍ لمْ تفعله، فإنّ کثرهَ الإطراء تُحْدِثُ الذهوَ و تُدْنی من العِزَّهِ ...؛
باید برگزیده‌ترین آنان نزد تو، آن کس از وزیران باشد که سخن تلخ حق را بیشتر به تو بازگو کند و کمتر تو را در آنچه خدا از اولیائش نمی‌پسندد و مطابق هوای توست، یاری و مساعدت کند. و خود را با صاحبان تقوا و صداقت، محشور کن، و عادتشان بده که ثناگویی و ستایشت نکنند و از اینکه باطلی را ترک کرده‌ای که وظیفه توست، با مدح خود تو را شادمان نسازند؛ زیرا ستایش زیاد، خودپسندی می‌آورد و شخص را به تکبّر نزدیک می‌کند.[۳۰]

انتقاد از حاکمان و امنیّت ملّی

از موضوعاتی که در خصوص انتقاد از حکومت و حاکمان مطرح است، «تنافی انتقاد از حاکمان با امنیت ملی» است. بدیهی است که شأن امنیت ملی، در حدی است که اگر چنین تعارضی تصور شود، بر امور دیگر مقدم است. هرج و مرج و آنارشیسم، در هیچ مکتب صاحب اعتباری، از دینی و غیر دینی، پذیرفته نیست، ولی حقیقت، این است که اگر نقد و انتقاد از روی میزان و در حدود تعریف شده آن صورت پذیرد که حزم و اندیشه و دلسوزی و خیرخواهی از ارکان آن محسوب می‌شود نه تنها تضادی با امنیت ندارد، بلکه مقوّم آن و محققِ آن به حساب می‌آید.
توضیح اینکه امنیت ملی، بر دو گونه است: ۱ امنیت داخلی؛ ۲ امنیت خارجی.
امنیت داخلی، فقدان تهدید نسبت به حکومت و نظام سیاسی جامعه از ناحیه دشمنان داخلی و عوامل ناراضی مردمی است، که از دو راه قابل تحقق است:
۱- از راه ارعاب و تهدید و سرکوب حرکتهای معارض؛
۲- از طریق جلب اعتماد واقعی و پایدار مردمی و ایجاد زمینه مساعد برای همکاری و معاضدت آنان با نظام و اهداف آن.
نقص و ناکارآمدی راه نخست، بویژه در شرایط کنونی جهان، امری روشن و بدیهی است و نیازی به توضیح ندارد، در حالی که می‌توان از طریق دوم، به امنیتی مطمئن تر و پایدارتر و کم آسیب تر، دست پیدا کرد.
امنیت خارجی نیز به معنای فقدان تهدیدات خارجی نسبت به حکومت و جامعه است که آن هم به دو وسیله امکان تحقق دارد: ۱ استفاده از نیروی نظامی و قوای مسلح؛ ۲ بهره گیری از بسیج عمومی و تعاون مردم با قوای نظامی. در این مورد نیز راه دوم، اساسی تر و مطمئن تر و کاراتر به نظر می‌رسد.
از مهمترین راه‌های حضور دایمی مردم در صحنه دفاع از نظام، در قبال خطراتی که اساس آن را تهدید می‌کند، احساس مشارکت آنان در هدایت سیاستهای نظام و احترام حکومت نسبت به مردم و توجه به نظر آنان در اداره حکومت است.
نقد حاکمان از سوی مردم، امنیتی را که بر پایه سرنیزه باشد، تهدید می‌کند، لذا در چنین حکومتهایی به بهانه تأمین امنیت عمومی، با آن، سخت مقابله می‌شود، ولی در نظامهایی که مؤلِّفه‌های تأمین آن را مردم و اعتماد عمومی شکل می‌دهد، اصولاً از انتقاد و اظهار نظر مردمی، استقبال هم می‌شود؛ زیرا همان طور که اشاره رفت، وقتی جامعه، امکان نقد حاکمان را یافت، خود را شریک حکومت احساس کرده و با آن، معاضدت خواهد کرد.
امیر مؤمنان علیه السلام در عهدنامه خود به مالک اشتر می‌نویسد:
و لا تقولَنّ إنّی مؤمَّرٌ آمُرُ فأُطاعَ؛ فإنّ ذلک إدغالٌ فی القلب و مَنْهَکَهٌ للدین و تقرُّبٌ من الغیر ...؛
هرگز با خود مگو: «من فرمانروا و مسلّط هستم که باید دستور دهنده باشم و دیگران اطاعت کنند.»! به یقین، چنین پنداری، مایه فساد قلب و سستی دین خواهد شد و تو را با نارضایتی عمومی و حوادث بنیان برانداز روبه رو خواهد ساخت.[۳۱]
البته همچنان که اشاره خواهد شد، گاهی انتقاد، چهره منفی به خود می‌گیرد و به بهانه‌ای در دست انسانهای فاسد و بداندیش، برای تضعیف ارکان حکومت صالحان تبدیل می‌شود، تا از طریق تهمت و دروغ پردازی و گستاخی، اهداف خاصِّ گروهی و احیاناً سیاستهای خارجی را دنبال کنند. البته چنین چیزی در تزاحم با امنیت و منافع ملی خواهد بود و قابل قبول نیست.

مرز انتقاد و توطئه در حکومت علوی

علی علیه السلام در دوران حکومت خود، با دو نوع پرسش گری و خرده گیری، از ناحیه برخی عناصر و گروه‌هایی از مردم، روبه رو بود: عده‌ای از روی استفهام و یا به خیال خود از روی خیرخواهی، به مواردی از سیاستها و عملکرد امام اعتراض داشتند و گروهی نیز با غرض ورزی و با مقاصدی ناپاک دست به این اقدام می‌زدند که شمه‌ای از آن، در نهج البلاغه و بسیاری دیگر نیز، در لابه لای کتب حدیثی و تاریخی، انعکاس یافته است که غالب آنها بر محور نوع برخوردهای آن حضرت با جریانهای انحرافی و برانداز (ناکثین و قاسطین و مارقین) و در تعقیب اجرای عدالت اجتماعی بوده است.
دامنه این گونه اعتراضات، به حدی بوده است که حتی در زمانهای بعد نیز، همواره کسانی از روی نادانی، همان دست مسایل را بر آن حضرت خرده می‌گرفتند و امامان معصوم علیهم السلام و علی شناسان برجسته شیعه، با دلی پر از خون و چشمی اشک بار، از مظلومیت آن بزرگوار دفاع می‌کردند.[۳۲]
علی علیه السلام در قبال این اعتراضات، دو نوع برخورد متفاوت داشت. در بسیاری موارد که می‌دید شخصِ معترض، بر اثر جهل و غفلت و کوته نظری، زبان به انتقاد از آن حضرت گشوده است، تلاش می‌کرد نخست، سخن او را بشنود و آنگاه، با بیانی متین مختصر و گاهی به طور مشروح، به اقناع او بپردازد و در پاره‌ای از اعتراضات هم که بوی توطئه و غرض ورزی، به مشامش می‌رسید و برای او روشن بود که معترض، با سؤال خود، قصد استفهام و یا نظر خیرخواهی ندارد، بلکه می‌خواهد تحریک احساسات کرده و به تضعیف پایه‌های حکومت بپردازد، نه تنها به انتقاد و اعتراض او هیچ توجهی نمی‌کرد، بل، با شدیدترین و کوبنده‌ترین سخن، با او برخورد کرده و آن گونه عرصه را بر او تنگ می‌کرد که مجال هر نوع تحرکی را از او سلب و او را از کرده خود پشیمان می‌ساخت. در اینجا، به دو نمونه آن اشاره می‌کنیم:
۱- حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به برج بن مُسهر طائی، آن هنگام که او صدا به «لا حکم إلّا لله» بلند کرد، چنین گفت:
اُسْکُتْ! قَبَّحَک الله یا أثرم! فوالله! لقد ظهر الحقُّ فَکنتَ فیه ضَئیلاً شَخْصُک خفیّاً صوتُک، حتّی إذا نَعَرَ الباطلُ نَجَمْتَ نجومَ القرن الماعز؛
ای کسی که در خرد، به قدری زشتی که گوییا دندانهای پیشت افتاده است، خاموش شو!! خدا تو را زشت گرداند! به خدا سوگند! تو، وقتی که حق به میدان آمد و ظاهر شد، شخصی فرومایه و ضعیف بودی و صدایت پنهان بود، همین که باطل سر برکشید و فریاد کرد، مانند شاخ بز، آشکار شدی.[۳۳]
در این صحنه، حضرت، به جای پرداختن به پاسخ بی حاصل به او، تنها با کلماتی درشت و تحقیرآمیز و کوبنده، او را که توطئه گری از گروه خوارج بود، بر جای خود نشاند.
۲- روزی امیر مؤمنان علیه السلام بر منبر مسجد کوفه، ایراد سخن می‌کرد و جریان حکمیت میان خود و معاویه را شرح داد. ضمن سخنان خود، جمله‌ای گفت. اشعث بن قیس، بر آن بزرگوار اعتراض کرد و گفت: «این سخن، به ضرر توست نه به سود تو!». حضرت نگاهی به او انداخته و گفت:
ما یُدْریک ما عَلَیَّ ممّا لی؟ علیک لعنهُ الله و لعنهُ اللاعنین! حائِکٌ ابنُ حائکٍ! منافقٌ ابنُ کافرٍ! و الله! لقد أسَرَک الکفرُ مرّهً و الإسلام أُخری! فما فداک من واحدهٍ منهما مالُکَ و لا حَسَبُک و إنّ امْرَأً دلّ علی قومه السّیفَ و ساق إلیهم الحَتْفَ لحَرّیٌ أنْ یَمْقُتَهُ الأقْرَبُ و لا یأمْنَهُ الْأبْعَد؛
چه چیز به تو فهماند که زیان و سود من در چیست؟ نفرین خدا و نفرین کنندگان بر تو! ای متکبّر فرزند متکبّر، و منافقِ فرزند کافر! به خدا سوگند! تو یک بار، در عهد کفر و بار دیگر در دولت اسلام، به اسارت در آمدی و در هیچ یک از آن دو واقعه، نه ثروتت و نه خویشانت نجاتت داد. شخصی که شمشیر را به کسان خود هدایت کند و مرگ را به سویشان بکشاند، سزاوار است که نزدیکانش، او را دشمن داشته و بیگانه، به او اطمینان نورزد.[۳۴]
اشعث، در حکومت خلیفه اول، مرتد شد و ابوبکر نیز، زیاد بن لبید را برای سرکوبی او فرستاد. در نهایت، او و باقیمانده قبیله اش، در قلعه «نجیر» نزدیک «حضرموت» پناه گرفتند و سپاه زیاد بن لبید، آنان را در محاصره شدید خود قرار دادند. اشعث شبانه نزد زیاد و مهاجر که به فرمان ابوبکر، به کمک زیاد آمده بود رفت و برای خود و ده نفر از نزدیکانش، امان خواست تا در قبال آن، قلعه را به روی آنان بگشاید. آنگاه سربازان زیاد، به قلعه حمله کردند و همه را به جز زیاد و آن ده نفر دیگر، قتل عام کردند و آنگاه او را به اسارت نزد ابوبکر بردند.[۳۵]ابن ابی الحدید می‌نویسد:
و کان الأشعث من المنافقین فی خلافهِ علّیٍ و هو فی أصحاب أمیرالمؤمنین کما کان عبدالله بن أبی بن سلّول فی أصحاب رسول الله کلُّ واحدٍ منهما رأسُ النّفاق فی زمانه؛
اشعث در خلافت حضرت علی در میان اصحاب آن بزرگوار، از منافقان بود، همان گونه که عبدالله بن اُبّی، میان یاران پیامبر این گونه بود. هر کدام سردسته نفاق در زمان خود بودند[۳۶]

علل فراخوانی علی(ع) به نقد حکومت خود

آنچنان که سابقاً گفتیم، امیر مؤمنان علیه السلام شهروندان خود را به انتقاد از عملکرد خویش، تشویق کرده و از آنان، با کمال اخلاص، در باره ارائه مشورت و ارزیابی سیستم کاری و حکومتی خویش، دعوت به عمل آورده است. اکنون، این پرسش مطرح است که «با توجه به عصمت امام، از دیدگاه شیعه، این سخن چگونه توجیه می‌شود؟»
در پاسخ این پرسش، چند موضوع قابل ملاحظه است:
۱- قضاوت انسان در باره دیگری، چون معمولاً از منظر صفات خود یا صفات مردم است، اگر از کسی کار فوق العاده‌ای مشاهده کند، چنانچه حقیقت آن را به درستی نفهمد و از رابطه آن با مقام انسانی و ذات الهی بی خبر باشد، به سرعت میل به غلوّ و اثبات مقاماتی فوق بشری برای صاحب آن پیدا می‌کند.
برای نمونه، قرآن کریم، برای حضرت عیسی، علی نبیّنا و آله و علیه السلام، معجزات و امور خارق العاده‌ای را بیان می‌کند. در این گونه موارد، خداوند متعال، پس از نقل این تواناییها از قول آن حضرت، آن را منوط به اذن خدا و به اراده او منتسب دانسته است،[۳۷] ولی پیروان حضرت عیسی، علی نبیّنا و آله و علیه السلام، که نتوانستند این ارتباط و خصوصیت را درک کنند، آن پیامبر الهی را به الوهیّت نسبت دادند و مقام عبودیّت را برای او کم تلقی کردند. قرآن کریم در مقام ردّ این باور غلط، بر این نکته تأکید می‌ورزد که مسیح، از اینکه خود را بنده حقّ بداند، عاری ندارد.[۳۸]
مسأله عصمت، در عصر نخستین اسلام، آن گونه که بعداً، از سوی امامان علیهم السلام تبیین و مرزبندی شد و حدود آن، به طور مشخص بیان و افکار مردم با آن آشنا شد، به درستی روشن نبود و این امر، از کیفیت برخورد و نوع رفتار بسیاری از اصحاب آن بزرگوار با او، در مواقع حساس که گاهی در مصیب بودن و حقانیّت راه او دچار تردید می‌شدند، به خوبی نمایان است. در صورتی که چنین رفتاری را در شیعیان معاصر امامان بعدی علیهم السلام، به ندرت می‌توان دید و اگر مخالفتی هم وجود داشته است، نوعاً عملی بوده است، نه از روی تردید در حقانیت آنان.
مقام عصمت امامان علیهم السلام گرچه در اصل، از آیات قرآنی و بیانات پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله همچون آیه تطهیر[۳۹] و حدیث ثقلین[۴۰] و امثال آن گرفته شده است، ولی تبیین و تفصیل آن و بیان گسترده و دامنه آفاق آن و عدم تنافی آن با مقام انسانی، از سوی امامان علیهم السلام مانند امام سجاد و صادقین و امام رضا و سایر امامان، علیهم السلام بیان شد و پیش از آن، عامه مردم، به درستی با حقیقت و حدود آن آشنایی نداشتند.
از طرف دیگر، حضرت علی علیه السلام با آن شخصیت ممتازش که در تمامی اوصافِ کمالی، به حدی بود که در هر عرصه‌ای پا می‌گذاشت، چشم هر بیننده‌ای را نسبت به خود خیره می‌ساخت انحراف عقیدتی پیروان خود در باره خویش را می‌دانست. خود آن حضرت گفته است:
هلک فیّ رجلان: محبٌّ غالٍ و مبغضٌ قالٍ؛
دو کس، در رابطه من گمراه شدند: یکی علاقه مندی که نسبت به من به غلوّ افتاد و دیگری، دشمنی که کینه مرا به دل گرفت.[۴۱]
در چنین اوضاعی و با توجه به ویژگیهای منحصر به فرد آن حضرت، اگر چنین سخنانی از آن بزرگوار صادر نمی‌شد، و با توجه به آنچه گفتیم که هنوز اذهان مردم با این گونه مقامات برای امامان، بویژه آن عصمتی که شیعه قایل است، آشنا نبوده، این خطر وجود داشت که کسانی از علاقه مندان آن حضرت، به جز عده‌ای خاص، در وادی غلوّ درافتند و مقامات فوق بشری برای او قایل شوند.
حضرت، در آخر خطبه دویست و شانزده می‌گوید:
... فإنّما أنا و أنتم عبید مَمْلوُکوُنَ لربٍّ لا ربَّ غیرُهُ یملک منّا ما لا نملک من أنفسنا؛
یقیناً من و شما، بندگانیم در ملک پروردگاری که پروردگاری غیر او نیست و نسبت به آنچه از ما است، ولی خود، بر آن مالکیتی نداریم، او، مالک و صاحب اختیار است.[۴۲]
شاید یکی از دلایل مهمی که با وجود افضل بودن پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نسبت به حضرت عیسی علی نبیّنا و آله و علیه السلام، اتفاقی مشابه آنچه در دنیای مسیحیت پیش آمد، در صحنه باور و اعتقادات مسلمانان پدید نیامد، وجود برخی خطابات بسیار صریح و بعضاً تند، در باره پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله باشد که در مواردی از قرآن کریم منعکس است.[۴۳]
۲- علی علیه السلام، در پایان همین خطبه گفته است:
... فإنّی لستُ فی نفسی بفوقِ أنْ أُخطی ءَ و لا آمن ذالک من فعلی إلّا أنْ یکفی من نفسی ما هو أملک به منّی؛
این چنین نیست که من، در نفس خود، این گونه باشم که دور از خطا کردن باشم و کار خود را از اشتباه مصون ببینم، مگر اینکه خداوند، مرا در آنچه او، از من، به آن مالک تر است، کفایت کند.[۴۴] برخی از روی عدم دقت در مضمون این کلام، آن را حمل بر اعتراف آن حضرت به امکان وقوع خطا و بروز اشتباه در روش خود کرده‌اند. ابن ابی الحدید می‌گوید: هذا اعترافٌ منه بعدم العصمه؛
این کلام، اقراری است بر خطاپذیری و عدم عصمت آن بزرگوار.[۴۵]
در حالی که استثنای بعدی در کلام آن حضرت، به خوبی بیان می‌کند که مقصود، در حقیقت، نفی مقامی فوق بشری است، نه نفی عصمت! بویژه با توجه به عبارت «فی نفسی»، معنای این جملات، این است که من، در ذات خود، این گونه نیستم (نفی الوهیّت)، گرچه با اذن و کفایت الهی، می‌شود این گونه بود.
ابن ابی الحدید، پس از این سخن اضافه‌ای دارد و با آن، بدون اینکه خود، توجه داشته باشد، گفته قاطع آغازین خود را نقض کرده است. او گفته است:
فإمّا أنْ یکونَ الکلامُ علی ظاهِرِه أوْ یکون علی سبیل هضم النّفس، کما قال رسول الله: «و لا أنا إلّا أنْ یتدارکنی الله برحمته»؛
این کلام، یا بر همان ظاهر که نفی عصمت است حمل می‌شود و یا از روی تواضع و شکسته نفسی صادر شده است، آنچنان که رسول خدا گفته‌اند: «و نه من ایمن هستم مگر اینکه خداوند، به رحمت خود، دستگیرم شود.»
البته ابن ابی الحدید، در بیان همین جمله نیز، به خطا رفته است؛ زیرا این سخن نه از روی شکسته نفسی، بل، برای بیان یک اصل و حقیقت قابل توجهی از سوی آن حضرت صادر شده است.
۳- الگو بودن علی علیه السلام در تمامی ابعاد، بویژه شیوه حکمرانی و سلوک حکومتی خود اقتضا می‌کند که آن حضرت، در عین معصوم بودن، عملاً نشان دهد که رفتار حاکم اسلامی و مناسبات او با مردم باید چگونه و بر چه اصولی استوار گردد، چون آیندگان بیش از هر زمانی، به این دست مسایل، محتاج ترند و نیز دنیا بداند که تربیت یافتگان قرآن، در عصری که روابط آدمیان با هم، جز بر پایه زور و ستم نبود، سیستم حکومتی خود را بر مردمی‌ترین شکل آن پی نهند و از شهروندان خود، هر کس و در هر موقعیت اجتماعی باشد ، با اصرار می‌طلبند که خطاهای حکومت را گرچه خود از آن برکنار است گوشزد کنند.
حضرت با صراحت اعلام می‌کند:
... و لیس امْرُءٌ و إنْ عظمتْ فی الحقِّ منزلتُهُ و تقدّمتْ فی الدین فضیلتُه بفوق أنْ یُعانَ علی ما حَمَلَّهُ اللهُ من حقِّهِ! و لا امرُءٌ و إنْ صغّرتْهُ النْفوسُ و اقْتَحَمته العیونُ بدونِ أنْ یُعینَ علی ذلک أوْ یعان علیه ...! هیچ شخصی، گرچه در پیشگاه حق، دارای منزلتی بزرگ و در دینداری پیشینه‌ای فضیلت بار باشد، فوق این نیست که در ادای حقّی که خدا، بر دوش او نهاده است، کمک شود! و هیچ کس، گرچه نزد دیگران خوار باشد و در نگاه‌ها، حقیر آید، کمتر از این نیست که حاکم را، در این راه یاری دهد یا خود بر آن یاری شود![۴۶]
۴- نقد، گذشته از اینکه موجب اصلاح حاکم و حاکمیت است، وسیله‌ای برای رشد سیاسی و اجتماعی و دینی مردم و موجب احساس مسؤولیت بیشتر مردم و حضور قویتر آنان در صحنه است و این امر، خود دارای فواید بی شمار و از اهداف حکومت است.
بنابراین دعوت به نقد و ارزیابیِ عملکرد حاکمیت از سوی مردم خیراندیش، همیشه به منظور نیاز حاکم نیست، بلکه ممکن است مقاصد دیگری مورد نظر باشد.
۵- در بسیاری از موارد، ممکن است پرسشهایی در اذهان مردم به وجود آید و ابهاماتی پیدا شود که لازم است از ناحیه حاکم، رفع ابهام شده و توضیح داده شود، به گونه‌ای که اگر این پرسشها، به هر دلیل، مطرح نشده بماند، ممکن است رفته رفته، از اعتماد و همدلی عامه مردم نسبت به حکومت بکاهد.
انتقاد، سبب می‌شود تا آنچه مردم، نسبت به حاکمیت، در دل دارند، بروز دهند و حاکم نیز مشکلات و تنگناها و دلایل خود را به گوش مردم برساند و این نیز از فواید مهم انتقاد است که منافاتی با عصمت حاکم ندارد.
از این رو، آن حضرت در عین حالی که از مردمِ خود دعوت می‌کرد تا از عملکرد حاکمیت انتقاد کنند، از تمامی اشکالاتی که گاهی از سوی برخی افرادِ بی اطلاع و یا کم خرد، به آن حضرت متوجه می‌شد، با قوت و استحکام پاسخ می‌داد و در هیچ موطنی، احساس درماندگی و اشتباه نکرد.
البته علی علیه السلام نسبت به برخی اقدامات خود، ملاحظاتی داشت که حتی از برخی نزدیکترین یارانش نیز پوشیده بود و نباید آن را از نظر دور داشت.

پانویس

  1. نهج البلاغه، تحقیق صبحی صالح، ص333، خ216
  2. مفاتیح الجنان، دعای کمیل
  3. صحاح اللغه، ماده «ن ق د
  4. قاموس المحیط، ماده «ن ق د
  5. مجمع البحرین، ماده «ن ق د».
  6. المنجد، ماده «ن ق د
  7. وسایل الشیعه، ج11، ابواب جهاد النفس، باب 36
  8. نهج البلاغه، تحقیق صبحی صالح، ص221، خ157
  9. مستدرک الوسایل، ج2، ص63 (أبواب أحکام العشره، ب20)
  10. وسایل الشیعه، ج8، ابواب احکام العشره، ب9 و 21 و 22
  11. نمونه‌هایی از آن خواهد آمد
  12. سفینه البحار، ج2، ص590، ماده «ن ص ح»، ح1
  13. وسائل الشیعه، ج8، ص413
  14. گلستان سعدی، ص143
  15. مؤمنون، آیه 53
  16. غرر و درر آمدی، ص418، ش9572؛ میزان الحکمه ج7، ص146
  17. غرر و درر آمدی، ص418، ش9573
  18. غرر و درر آمدی، ص418، ش9575
  19. غرر و درر آمدی، ص418، ش9574
  20. غرر و درر آمدی، ص415، ش9474
  21. نهج البلاغه، تحقیق صبحی صالح، ص168، خ113؛ ترجمه فیض الاسلام، ص349، خ112
  22. سفینه البحار، ج2، ص295؛ وسائل الشیعه، ج8، ص413، ح2
  23. وسایل الشیعه، ج11، ص394، ح4
  24. نهج البلاغه، تحقیق صبحی صالح، ص231، خ162، ترجمه فیض الاسلام، ص517، خ161
  25. نهج البلاغه، تحقیق صبحی صالح، ص334، خ216؛ ترجمه فیض الاسلام، ص686، خ207
  26. تحف العقول، ابن شعبه، ص368
  27. نهج البلاغه، تحقیق صبحی صالح، ص429، خ53، ترجمه فیض الاسلام، ص997، نامه 53
  28. نهج البلاغه، تحقیق صبحی صالح، ص435، نامه 53، ترجمه فیض الاسلام، ص1011، نامه 53
  29. وسایل الشیعه، ج8 (أبواب أحکام العشره، باب 12)؛ مستدرک الوسایل، ج2 (أبواب أحکام العشره، ب11
  30. نهج البلاغه، تحقیق صبحی صالح، ص430، نامه 53.
  31. نهج البلاغه، تحقیق صبحی صالح، ص428، نامه 53
  32. ن.ک: بحارالانوار، ج32، ص341 351
  33. نهج البلاغه، تحقیق صبحی صالح، ص268، خ184؛ ترجمه فیض الاسلام، ص610، خ183
  34. نهج البلاغه، تحقیق صبحی صالح، ص61، خ19؛ ترجمه فیض الاسلام، ص76، خ19
  35. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج1، ص297
  36. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج1، ص297
  37. آل عمران، 49
  38. نساء، 172
  39. احزاب، 33
  40. ن.ک: المراجعات، عبدالحسین شرف الدین موسوی، مؤسسه بعثت، ص19 23
  41. نهج البلاغه، تحقیق صبحی صالح، ص489، حکمت 117؛ ترجمه فیض الاسلام، ص1141، حکمت 113
  42. نهج البلاغه، تحقیق صبحی صالح، ص335، خ216
  43. زمر، 65؛ حاقّه، 44؛ اسراء، 75
  44. نهج البلاغه، تحقیق صبحی صالح، ص335، خ216
  45. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج11، ص107
  46. نهج البلاغه، تحقیق صبحی صالح، ص334، خ216
بازگشت به [[انتقاد پذیری ]]