آينه رشد 65: تفاوت بین نسخهها
(صفحهای تازه حاوی «<div class="head1">آیینهرشد - فصلنامه مدیران - دفتر 65</div> {{جعبه اطلاعات |نام = آی...» ایجاد کرد) |
|||
| سطر ۲۸۰: | سطر ۲۸۰: | ||
میثم مطیعی | میثم مطیعی | ||
| − | مردم ما دلشان صبر زلالی | + | مردم ما دلشان صبر زلالی دارد |
| − | + | سفرۀ کوچکشان نان حلالی دارد | |
| − | + | همه هستند اگر نوبت ایثار شود | |
| − | + | پای کارند اگر موسم پیکار شود | |
| − | + | گله مندند، ولی حجب و حیایی دارند | |
| − | + | مردم ما چه گذشتی، چه وفایی دارند | |
| − | آن | + | ای نشسته صف اول، صف ایثار آن جاست |
| − | + | آن سوی نرده ببین لذت دیدار آن جاست | |
| − | + | نکند نرده میان تو و مردم باشد | |
| − | + | درد دل ها پس این فاصله ها کم باشد | |
| − | + | دوستان! صدق و صفای دهۀ شصت چه شد؟ | |
| − | + | راستی حال و هوای دهۀ شصت چه شد؟ | |
| − | + | آن مدیران جوانی که جهادی بودند | |
| − | + | بی تکلف ز همین مردم عادی بودند | |
| − | + | شور آن شعله مگویید که خاموش شده | |
| − | + | اختلاس آمده، اخلاص فراموش شده | |
| − | + | ای نشسته صف اوّل به عدالت برخیز | |
| − | + | مانده بر شانۀ تو بار امانت بر خیز | |
| − | + | علم داد برافراز که ملت هستند | |
| − | + | دل به شاهین ترازوی عدالت بستند | |
| − | + | همتّت قطع ید دانه درشتان باشد | |
| − | + | وای اگر دزدی از این قافله آسان باشد | |
| − | + | وای اگر توصیه و نامه پذیری قاضی | |
| − | + | داد و بیداد اگر رشوه بگیرد قاضی | |
| − | + | شکر کن این همه نعمت نرود از دستت | |
| − | + | قدر دان فرصت خدمت نرود از دستت | |
| − | + | صف اوّل، صف خدمت، صف مردم داری | |
| − | + | یک نفر نیست مخاطب همه هستند آری | |
| − | + | گر به یک نقد رود صبر و قرارت از دست | |
| − | + | صف اوّل منشین بین جماعت جا هست | |
| − | + | سعی کن در سعۀ صدر شوی پیش قدم | |
| − | + | رهبری گفت که من نیز صف اوّلی ام | |
| − | + | معدن رنج، دل کارگران است هنوز | |
| − | + | چشم مردم به عدالت نگران است هنوز | |
| − | + | سنگر توست همین میز و امیدی است به تو | |
| − | + | آن سوی میز تو چشمان شهیدی است به تو | |
| − | + | گره ار وا نکنی خود گره کار مباش | |
| − | + | بر نمی داری اگر بار کسی، بار مباش | |
| − | + | شد عیان بر همه دنیا که چهل سال چرا | |
| − | + | بود ورد لب ما مرگ به تو امریکا | |
| − | نیل اگر هست عصا در کف موسی هم هست مژدۀ «ان معی ربی» آقا هم هست | + | چند روزی به تو و عهد تو دادیم زمان |
| + | |||
| + | چند روزی محک تجربه آمد به میان | ||
| + | |||
| + | تا سیه روی شود هر که در او غش باشد | ||
| + | |||
| + | تا سیه روی شود هر که دروغش باشد | ||
| + | |||
| + | هان مپندار که پیمان شکنی آسان است | ||
| + | |||
| + | نقض این عهد میندیش که بی تاوان است | ||
| + | |||
| + | شریان های حیاتی جهان در کف ماست | ||
| + | |||
| + | تنگه هرمز و دریای عمان در کف ماست | ||
| + | |||
| + | صبر کن روز پریشان شدنت نزدیک است | ||
| + | |||
| + | لحظۀ سخت پشیمان شدنت نزدیک است | ||
| + | |||
| + | قفل تعلیق به امید خدا می شکنیم | ||
| + | |||
| + | هر چه زنجیر کشیدی، همه را می شکنیم | ||
| + | |||
| + | چرخۀ هسته ای از نو به تکاپو افتد | ||
| + | |||
| + | آب رفته همه باز آید و در جو افتد | ||
| + | |||
| + | دست تو رو شد و شرّت کم و ننگت افزون | ||
| + | |||
| + | پنجه از دستکش مخملی ات زد بیرون | ||
| + | |||
| + | دل به لبخند که بستیم خدایا تو ببخش | ||
| + | |||
| + | پای عهد که نشستیم خدایا تو ببخش | ||
| + | |||
| + | حیف از آن سعی و از آن آمدن و رفتن ها | ||
| + | |||
| + | که شده با لگد بوالهوسی باد هوا | ||
| + | |||
| + | دشمن است او چه سگ زرد و چه روباه سیاه | ||
| + | |||
| + | دشمن است او چه دمکرات و چه جمهوری خواه | ||
| + | |||
| + | دل به لبخند که بستیم عدو غدّار است | ||
| + | |||
| + | وقت اظهار «اشداء علی الکفار» است | ||
| + | |||
| + | پس اگر ذکر تبرای کسی گشته قضا | ||
| + | |||
| + | حال فریاد کند مرگ بر آمریکا را | ||
| + | |||
| + | گفته بودند که امضای فلان تضمین است | ||
| + | |||
| + | نه فلان مانده و نه امضاش، حقیقت این است | ||
| + | |||
| + | زان هیاهو چه به جا مانده، به غیر از اسمش | ||
| + | |||
| + | جسدی مانده ز برجام و ز روح و جسمش | ||
| + | |||
| + | بوی فاسد شدنش نیز بلند است بلند | ||
| + | |||
| + | ادکلن های اروپایی اگر بگذارند | ||
| + | |||
| + | این اروپا مگر آن نیست که در سعدآباد | ||
| + | |||
| + | بست پیمان و بلافاصله دادش بر باد | ||
| + | |||
| + | ترس و ترساندن از جنگ غلط بود غلط | ||
| + | |||
| + | ترس دروازۀ تحریم گشوده است فقط | ||
| + | |||
| + | تکیه بر همت خود کن که فرج خواهد شد | ||
| + | |||
| + | ما بر آنیم که تحریم فلج خواهد شد | ||
| + | |||
| + | پشت سر لشکر فرعون و مقابل دریاست | ||
| + | |||
| + | ذره ای ترس به خود راه مده حق با ماست | ||
| + | |||
| + | نیل اگر هست عصا در کف موسی هم هست | ||
| + | |||
| + | مژدۀ «ان معی ربی» آقا هم هست | ||
== پدر صنعت چرخ خیاطی ایران == | == پدر صنعت چرخ خیاطی ایران == | ||
نسخهٔ ۷ اسفند ۱۳۹۷، ساعت ۱۶:۲۱
محتویات
- ۱ رنج دوستی دنیا
- ۲ تجلیل از خانوادۀ شهدا
- ۳ عامل شکست و پیروزی
- ۴ توانا و کار آمد باشید
- ۵ آنجا چه خبر؟
- ۶ مولد و خودکفا
- ۷ سرباز نظام
- ۸ خطر ریاست
- ۹ تورم شخصیت
- ۱۰ عشق به مردم
- ۱۱ از خودمان شروع کنیم
- ۱۲ الگوی مدیریتی ابراهیم
- ۱۳ بریده ها
- ۱۴ پدر صنعت چرخ خیاطی ایران
- ۱۵ پیمان سعد آباد، سند خیانت رضا شاه
- ۱۶ استسقای خودرو یی با جوایز جگری!
- ۱۷ پانویس
رنج دوستی دنیا
امام مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ عليه السّلام: أَهِينُوا الدُّنْيَا، فَإِنَّهُ أَهْنَى مَا يَكُونُ عَلَيْكُمْ؛ فَإِنَّهُ مَا أَهَانَ قَوْمٌ الدُّنْيَا إِلَّا هَنَّأَهُمُ اللَّهُ الْعَيْشَ، وَ مَا أَعَزَّهَا قَوْمٌ إِلَّا ذَلُّوا وَ تَعِبُوا، وَ كَانَتْ عَاقِبَتُهُمُ النَّدَامَةَ.
دنيا را خوار بشماريد؛ زیرا اين كار براى شما گواراتر است. هيچ گروهى دنيا را خوار نگرفتند؛ مگر اين¬ كه خداوند، زندگى را بر آنان گوارا نمود و هيچ دستهاى دنيا را دوست نداشتهاند؛ مگر اين كه خوار شدند و به رنج افتادند و در آخر پشيمان شدند.[۱]
تجلیل از خانوادۀ شهدا
عامل شکست و پیروزی
رهنمودی از امام خمینی
اساس همۀ شکست ها و پیروزی ها از خود آدم شروع میشود. انسان، اساس پیروزی است و اساس شکست است. باور انسان، اساس تمام امور است. غربیان و در سابق انگلستان و بعد از او امریکا و سایر کشورهای قدرتمند، دنبال این بودند که با تبلیغات دامنهدار خودشان، به ممالک ضعیف بباورانند که ناتوانند؛ بباورانند که اینها نمیتوانند هیچ کاری انجام بدهند؛ اینها باید در صنعت، در نظام، در ادارۀ کشورها، دستشان به طرف قدرت های بزرگ از شرق و غرب دراز باشد. آنهایی که میخواستند مخازن این کشورهای ضعیف را ببرند، نقشههای درست فکر کردۀ آنها این بود که مردم این کشور را، ملت این کشورها را، باورشان بیاورند که خودشان ناتوانند؛ ناتوانی را به خورد کشورهای مستضعف بدهند و خود مردم باور [کنند] که ما نمیتوانیم صنعتی را خودمان ایجاد کنیم و نمیتوانیم لشکری را خودمان اداره کنیم و نمیتوانیم ادارۀ مملکت خودمان را بکنیم. این باور که به وسیلۀ تبلیغات غرب زدگان در این ممالک پیاده شد، این کشورها را به تباهی و عقب ماندگی کشاند. هر کاری را که انسان باورش این است که ضعیف است نسبت به آن کار، نمیتواند آن کار را انجام بدهد. هر قدر، قدرت ارتشی زیاد باشد، لکن قدرت روحی نداشته باشد و باورش آمده باشد که در مقابل فلان قدرت و فلان قدرت، نمیتواند ایستادگی کند، این ارتش، محکوم به شکست است و هر کشوری که اعتقادش این باشد که نمیتواند خودش صنعتی را ایجاد کند، این ملت، محکوم به این است که تا آخر نتواند[۲].
توانا و کار آمد باشید
رهنمودی از رهبر معظم انقلاب
بایستی تصویر دولت در چشم مردم، تصویر یک گروه توانا و کارآمدی باشد که دارند تلاش میکنند. حالا البته انسان تلاش که میکند، همیشه موفق نمیشود؛ نفْس این که دارند تلاش میکنند، کار میکنند، این برای مردم جذاب است. شما ملاحظه کردید ما در بازی فوتبال امسال در مقابل اسپانیا گل خوردیم؛ اما همه، تیم ما را تأیید کردند. بنده خودم که خیلی دیر در این قضایا وارد می شوم، وارد شدم؛ گفتم: کارتان عالی بود. مردم هم آمدند در خیابانها؛ در حالی که گل خورده بودیم. چرا؟ چون خوب بازی کردند؛ چون همه دیدند که اینها در میدان، تلاش کردند؛ عرق ریختند؛ ابتکار به خرج دادند؛ شجاعت به خرج دادند. دروازهبان، با هوشمندی و فداکاری و سرعت عمل، یک کاری کرد که کارستان بود. این را مردم وقتی ببینند از شما، برایتان شعار میدهند. به نفعتان شعار میدهند. این باید احساس بشود. ممکن است یک جا آدم نتواند مشکل را هم حل کند؛. [امّا] همین قدر که بدانند وارد میدان هستید و دارید تلاش میکنید و روز و شب نمیشناسید، این به مردم پیام اقتدار را میدهد. باید احساس بکنند دارد کار میشود[۳].
آنجا چه خبر؟
درسی از نهج البلاغه (2)
ج. سنابرق قیچی مرگ، رابطۀ مردگان و زندگان را، پیوند اشخاص با داشته هایشان را و رشتۀ مالکیّت ها و تعلّق ها را قطع می کند و میان انسان و آرزوهایش، ثروت هایش، بستگانش، عنوان ها و اعتبارهایش، پست ها و میزها و ریاست هایش، فاصله می اندازد.
اموات، گرفتار پیامدهای اعمال خود در آن عالم هستند و بی خبر از این جا.
بازماندگان و وارثان و علاقه مندان هم بی خبر از این که آن متوفّای عزیز، کجا رفت، برسرش چه آمد و در چه وضعی است، دوست دارند دریچه ای از عالم پس از مرگ گشوده شود و از حال و روز آن مردگان مطّلع شوند و وضعیّت برزخی آنان را بدانند.
گزارش¬گری دقیق و نکته سنجی عمیق، مانند امیرمؤمنان علیه السلام در سخنی هشدار دهنده، نقش رابط و اطلاع رسانی بین این دو گروه را ایفا می کند و وضع این دنیا را برای «اسیران خاک»، توضیح می دهد و انتظار دارد آنان هم از آن سوی «دیوار مرگ»، خبرهایی بدهند و از عالم برزخ چیزهایی بگویند.
قضیه از این قرار است که وقتی جنگ صفین پس از 18 ماه به پایان رسید، امیرمؤمنان علیه السلام همراه با لشکریان خود از منطقۀ عملیاتی صفّین به کوفه بر می گشت. در این مدت طولانی کسانی شهید شده و کسانی از دنیا رفته بودند و بر تعداد گورهای قبرستان کوفه اضافه شده بود. آن حضرت که همواره می کوشید از هر حادثه، صحنه و موضوعی، نکته و پندی آموزنده بیان کند، فرصت را مغتنم شمرد و مدفونین در ان قبرستان را این گونه مورد خطاب قرار داد:
«ای ساکنان وحشت آباد قبرستان!
ای اهل خانه های خالی از ساز و برگ!
ای ساکنان قبرهای تاریک!
ای در خاک خفتگان! ای غربت نشینان! ای تنها ماندگان!
شما این مسیر را پیش از ما پیمودید و پیشاهنگ این راه و کاروان بودید. ما هم در دنیا ماندگار نیستیم و به زودی به شما خواهیم پیوست. این، راهی است که همه باید بروند.
اگر بخواهم از آن چه پس از شما اتفّاق افتاده، گزارشی بدهم، باید بگویم:
در خانه های مسکونی شما دیگران ساکن شدند.
همسران شما به عقد و ازدواج دیگران درآمدند.
ثروت هایی که گرد آورده و برجای گذاشتید، میان وارثان تقسیم شد.
اینها اخباری است که ما دادیم؛ پیش شما چه خبر است؟
روشن بود که جوابی از سوی آن خفتگان در گورها بر نمی آمد یا با گوش مردم نا آشنا بود؛ ولی حضرت فهمید و ترجمان کلام آنان شد و به همراهانی که در رکابش بودند و از میدان جنگ به سراغ خانه و زندگی بر می گشتند، خطاب کرده و فرمود: «آگاه باشید!
اگر به آنان اجازه سخن گفتن داده شود و مهر خاموشی از دهانشان بردارند، به شما چنین خبر خواهند داد:
بهترین ره¬توشه، تقواست[۴]
آیا اگر امروز بود و آن حضرت به خفتگان در گورها گزارش می داد، نمی فرمود:
حساب های بانکی تان تخلیه شد. میز ریاست شما نصیب دیگری گشت. جایتان را دیگران پر کردند. آن شهرت و محبوبیت که داشتید، از یاد ها رفت. وارثانتان بر سر تقسیم اموال و املاک و ویلاها و سپرده های مالی، باهم به نزاع پرداختند و پس از هفتم و چهلم و سال¬گرد، دیگر کسی به یاد شما نیست. چنان رفتید که گویا هرگز نبوده اید و شبیه افسانه ها شدید ... تنها همدم و همراه شما، اعمال شماست که با خود برده اید!
راستی که مرگ و گورستان، عبرتی بزرگ است؛ البته برای آنان که «چشم عبرت بین» داشته باشند.
مولد و خودکفا
درسی از سیرۀ پیامبر صلی الله علیه و آله
ج ابویاسر
شنیده اید که یاد دادن ماهی گیری به تهیدست و گرسنه، بهتر از اهدای ماهی به اوست؛ زیرا در آن صورت، ایجاد شغل است و در این صورت گدا پروری.
آن جا تبدیل یک فرد به نیروی مولد و شاغل است و این جا تبدیل فرد به کسی که همیشه نگاهش به دست عطای دیگران است.
این مقوله، در سطح ملی و کلی یک جامعه هم مطرح است.
می توان به جامعه ای نیازمند، صدقه داد؛ تا کمبود هایش برطرف شود و قدرت خریدنش بالا رود و می توان زمینه و بستر کار و تولید و اشتغال را فراهم آورد؛ تا خود افراد، کار کنند و پول در اورند و زندگی را بچرخانند.
این روش، هر چند سخت تر است، اما ماندگار تر و اساسی تر است.
یک صحنۀ تاریخی در زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، نشان از این دیدگاه از سوی پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت به نیازمندان جامعه است که توان کار و تولید دارند.
سالم بن مکرم از امام صادق علیه السلام چنین روایت می کند:
در زمان پیامبر خدا صلی الله علیه و آله یکی از اصحاب او گرفتار فقر و ناداری شد و حالش وخیم و گذران زندگی اش دشوار گشت. همسرش به او گفت: کاش نزد پیامبر صلی الله علیه و آله می رفتی و از او کمک می طلبیدی؛ تا از این وضع رها شویم.
آن شخص نزد پیامبر صلی الله علیه و آله رفت. پیش از آن که در خواست خود را مطرح کند، چون چشم رسول خدا صلی الله علیه و آله به او افتاد، فرمود: هر کس از ما در خواست کند به او عطا می کنیم و هر کس بی نیازی جوید، خداوند بی نیازش می کند.
آن مرد پیش خود گفت که منظورش منم و شرم کرد که چیزی بگوید و به خانه برگشت و جریان را به همسرش باز گفت. همسرش گفت: این که نوید خوبی و امید بخش است. برو پیش پیامبر صلی الله علیه و آله و وضعمان را بگو و کمک بخواه؛ قطعاً عطا خواهد کرد.
مرد دوباره نزد پیامبر صلی الله علیه و آله رفت. چون نگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله به او افتاد، باز همان جمله را تکرار کرد؛ هر کس از ما بخواهد، می دهیم و هر کس بی نیازی جوید، خدا بی نیازش می کند. بار سوم هم این حادثه اتفاق افتاد.
آن شخص از درخواست خود منصرف شد؛ رفت و کلنگ و تیشه ای از کسی کرایه کرد و به کوهستان رفت و مقداری هیزم فراهم کرد و به شهر آورد و به مقداری آرد فروخت. آردها را به خانه آورد؛ خمیر کرده، نان پختند و خوردند. فردا باز هم به کوه رفت و مقدار بیشتری هیزم تهیه کرد؛ آورد و فروخت و این کار را ادامه داد؛ تا آن که وضعش کمی خوب شد و آن تیشۀ امانتی را به صاحبش داد و خودش تیشه ای خرید و از فردا با تیشه خودش به خارکنی رفت. وضع مالی اش که بهتر شد، دوشتر و یک غلام خرید و آنها را در جمع آوری هیزم و خار و فروختن و کسب درآمد به کار گرفت؛ تا آن که ثروتمند شد.
نزد پیامبر خدا صلی الله علیه و آله رفت و ماجرای قبلی و به حضور پیامبر صلی الله علیه و آله رسیدن و آن چه را از آن حضرت شنیده بود، باز گفت.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: من که گفتم هر که از ما در خواست کند، به او عطا می کنیم؛ ولی هر کس بی نیازی جوید، خداوند، توانگرش می سازد؛ «من سألنا أعطیناه و من استغنی، اغناه الله [۵]».
این هنر پیامبر صلی الله علیه و آله بود که یک نیروی بی کار و فقیر را به یک نیروی کاری، مولد و خودکفا، تبدیل کرد و به جای آن که به او ماهی بدهد، به او ماهیگری آموخت.
این نمونه و الگو می تواند در جامعۀ امروز ما هم تحقق یابد؛ به شرط آن که افراد جویای کار و ثروت، کار تولیدی کنند و تنها به استخدام دولتی و پشت میز نشینی، نیندیشند.
سرباز نظام
در سوگ فقدان ریاست مجمع تشخیص مصلحت نظام آیة الله هاشمی شاهرودی
محمد باقر پورامینی
درگذشت استاد برجسته و عزیز حوزه و کارگزار عالی نظام، آیة الله هاشمی شاهرودی، غم بار بود و به واقع رحلت ایشان ثلمه ای برای نظام و حوزه تلقی می شود و بی تردید، رفتنتش جبران ناپذیر است.
آیة الله شاهرودی یک نابغه علمی بود. نوع و مدت تحصیل وی و همچنین استادانی که او با آنان انس علمی داشت، نشان¬گر نبوغ اوست. وی در محفل علمی آیة الله صدر، امام خمینی و آیة الله خوئی شرکت کرد. او معتقد بود شرکت در درس این سه استاد، با امتیازاتی که هر یک از آنان داشتند، یک جو علمی طلاییای را ایجاد کرده بود، که این شرایط کمتر برای افراد جمع میشود و وی بیش از یک دهه در این محیط رشد کرد.
آیة الله هاشمی شاهرودی وقتی به ایران آمد، بخشی از فعالیت خود را به امور سیاسی و مبارزه با رژیم بعثی عراق و بخش دیگر را نیز به فعالیت های علمی اختصاص داد. امام خمینی در بدو ورود آیة الله شاهرودی به وی پیغام داده بود که درس و بحث را ادامه دهد و حوزه را رها نکنند. او نیز از همان روزهای نخست ورود به قم، درس و بحث را در مدرسه فیضیه شروع کرد و زمانی هم که مسئولیت مهمی در نظام عهده دار شد، محفل علمی خود را استمرار بخشید و پس از پایان مسئولیت قوه قضاییه، با وجود عضویت در شورای نگهبان، به تدریس رسمی خود در حوزه علمیه قم ادامه داد و این درس تا آذر 96 ادامه یافت و بعد بیماری وی مانع ادامۀ تدریس او شد.
آیة الله هاشمی شاهرودی، زندگی و سیرۀ امام خمینی را یک الگوی کامل می شمرد و می فرمود: «امام، فهم درستی از روح اسلام داشت و مخلصانه عامل به آن بود. امام خود را تسلیم محض خدا کرده بود». او درباره نهضت امام خمینی و نظام اسلامی چنین اعتقاد داشت: «این حرکت، پیش میرود؛ تا به نقطۀ اصلی خود، یعنی نقطۀ ظهور برسد. قطعاً این طور میشود. اینها همه تمهیدات آن واقعه عظیمند. این تحولات بزرگ، شوخی نیستند. در تاریخ سابقه بسیار کمی دارند و یک چیز عادی نیستند.
این توفیق را هم خدا به ایشان داد؛ نظام شیعی و نظام اسلامی صحیح؛ آن هم با این عظمت و این سبک و شیوۀ مدرن. دیگران هنوز روی کار نیامده، صحبت از خلافت و حرفهای کذایی میزنند؛ اما ایشان این شیوۀ مدرن، عقلانی، معقول، منطقی و دینی را مطرح کرد که همه چیز در آن هست»[۶].
او دربارۀ رهبری رهبر معظم انقلاب نیز بر باور بود که وی «پس از امام، موفقیتی را برای جمهوری اسلامی رقم زد که بینظیر است. خدا به ایشان الطاف خفیهای دارد. بعضی از مسائل را شاید ایشان از قبل نمیدانست که این طور میشود؛ ولی همان طور که خدا امام را امداد کرد، ایشان را هم امداد میکند»[۷].
رهبر معظم انقلاب در نگاه تیز بین رئیس فقید مجمع تشخیص مصلحت نظام، یک «برکت»، «ذخیرۀ الهی» و «نعمت» است و هشدار می دهد «همه باید قدر و قیمت این نعمت را بدانند. کجای دنیا چنین نعمتی دارند؛ مثل نعمت وجود خود امام؟ کجا آن نعمت را داشتند؟ خدا نکند شیطان از مسیر گلهمندیها وارد و سبب کفران نعمت اصلی شود»[۸].
آیة الله هاشمی شاهرودی نزدیک به چهار دهه، به عنوان یک کارگزار برجسته، کاردان، دل¬سوز و موثر، شناخته می شد و مسئولیت های مهم پیشنهادی رهبر معظم انقلاب را عهده دار گردید و در سال های اخیر نیز در مسند ریاست مجمع تشخیص مصلحت نظالم، محور انسجام نیروهای وفادر انقلاب به شمار می آمد. این فقیه عالیقدر خود را یک سرباز اسلام و نظام می شمرد و به مقام رهبری می گفت: «هر چه وظیفه باشد، انجام میدهم. من برای شما سربازم»[۹].
فقدان آیة الله هاشمی شاهرودی سخت است؛ امّا می توان بر مدل مدیریتی او تکیه کرد و رمز موفقیت نظام اسلامی را در گرو تربیت و تصدی مدیرانی دانست که خود را «سرباز» بدانند؛ نه سربار!
خطر ریاست
به رسم روزهای تحصیلی، ساعت هفت خود را به درس خارج فقه رساندم. استاد که به حسینیه آمد، بر صندلی تکیه زد و پیش از شروع درس، این حدیث را به نقل از کتاب امالی شیخ طوسی به نقل پیامبر اعظمصلی الله علیه و آله خواند:
«لا یُؤَمَّرُ رَجُلٌ عَلى عَشَرَةٍ فَما فَوقَهُم اِلّا جِیءَ بِهِ یَومَ القیامَةِ مَغلولَةً یَدُهُ اِلى عُنُقِه؛ فَاِن کانَ مُحسِناً فُکَّ عَنهُ وَ اِن کانَ مُسیئاً زیدَ غِلّاً اِلى غِلِّهِ[۱۰]».
امروز پیشوای بزرگ شیعه که در کسوت عالی ترین مقام سیاسی ایران اسلامی است، سخن از «اثرات و تبعات اخروی ریاست» راند و نسبت به تلاش برای دست یابی به ریاست، هشدار داد و فرمود: مخاطب این حدیث بنده و امثال بنده است. آیة الله خامنه ای نخست به تفسیر حدیث پرداخت و درباره آن، این نکات را بیان فرمود:
1. به فرموده رسول اکرم صلی الله علیه و آله، هیچ کس نیست که بر ده نفر یا بیشتر ریاست و امارت داشته باشد، مگر این که این آدمِ رئیس را که اینقدر در دنیا محترم است و رئیس است و مدیر است، چنین آدمی را در روز قیامت وقتی که میآورند، دست او را به گردنش بستهاند؛ یعنی دستبسته او را وارد محشر می کنند؛ آن هم به این شکل که دستش به گردنش بسته است. نفْس این مسئولیّت و آمریّت و ریاست، یک تبعاتی دارد که این وضعیت را ایجاب می کند.
در آن حوزۀ مأموریّت که ما آن جا رئیسیم، مدیریم، یک کارهای هستیم، بعضی از کارها انجام می گیرد که ما می توانستیم مانع آن بشویم و نشدیم؛ حالا یا غفلت کردیم و وارد نشدیم یا از روی تنبلی وارد نشدیم. این کار خلاف، زیر نظر ما و در پُست نگهبانی ما انجام گرفت یا بعضی از کارها باید در حوزه مأموریّت ما انجام می گرفت که انجام نگرفت یا بهخاطر این که ما نفهمیدیم، دقّت نکردیم، تعقیب نکردیم، مشورت نکردیم، پرسوجو نکردیم و ندانستیم یا نه دانستیم، تنبلی کردیم؛ امروز و فردا کردیم؛ گفتیم حالا انشاءاللّه بعداً؛ فردا و ضایع شد؛ فوت شد. اگر ماها عقل داشته باشیم، باید دنبال ریاست ندویم؛ واقعاً اینجوری است. باید دنبال ریاست نرویم. ریاست، این تبعات را دارد. بعضی های دنبال ریاست می دوند؛ نمی فهمند که نفْس این آمریّت و ریاست، این خطرات را دارد که روز قیامت وقتی او را در پای محاسبۀ الهی بیاورند، مغلولاً و دستبسته میآورند.
2. اگر او آدم خوبی بود، درستکار بود، در آن چه انجام گرفته بود، تقصیری و گناهی متوجّه او نبود، این¬جا او را رها می¬کنند؛ «فَاِن کانَ مُحسِناً فُکَّ عَنه». بالاخره شارع مقدّس و پروردگار عالم، موازینی دارد؛ یک جاهایی ممکن است که انسان به دلیلی مَعفوّ باشد؛ قصورش قصورِ عنتقصیرٍ نباشد. گاهی ما قاصریم؛ جاهلیم؛ امّا جهلمان عنتقصیرٍ است و گاهی نه واقعاً تلاش خودمان را کردهایم؛ زحمتمان را کشیدهایم و آخرش این نتیجه درآمده است. این قصور، این¬جا مورد عفو الهی است. پس اگر این آمر و این رئیس، «محسن» باشد، فُکَّ عَنه.
3. امّا اگر نه انسان نیکوکاری در دنیا نبوده است و خودش هم آدم بدکار و بدعملی بوده است، هرجور بدعملیای که فرض کنید، این جا آن گرفتاری و آن غل و زنجیری که به او بسته شده است، افزایش پیدا می کند؛ «وَ اِن کانَ مُسیئاً زیدَ غِلّاً اِلى غِلِّه».
4. اینها را باید ما بفهمیم؛ دنبال کرسیهای ریاست بودن، چه ریاست اجرایی و چه ریاست تقنینی [نباشیم]؛ میبینید برای نمایندگی مجلس، بعضی خودشان را می کُشند. اگر راه پیدا نکنند، به هر دلیلی یا مثلاً فرض کنید صلاحیّتش را تأیید نکنند یا رأی نیاورد و غیره، خودش را به آب و آتش و در و دیوار می زند که چرا نشد؛ عقل نیست؛ تدبیر نیست.
وقتی استاد حدیث را شرح و تبیین کرد، پاسخی نیز برای سوالات نهان برخی از شاگردان درس که به نوعی مسئولیتی در نظام اسلامی داشتند، ارائه کرد؛ این که اگر مسئولیت برای یک انسان تکلیف شود، او باید قوی از عهدۀ انجام برآید و به این واجب عمل کند. کلام پایانی را که با ذکر یک خاطره از همراه بود، وی این گونه بیان کرد:
ملاحظه کردید که اگر این ریاست، مایۀ یک چنین دغدغهای است، خب، انسان رها کند؛ مگر اینکه واقعاً متوجّه انسان بشود و واجب باشد برای انسان؛ آنجا لازم است. بنده دورۀ دوّم ریاست جمهوری، قطعاً عازم بودم به این که نامزد ریاست جمهوری نشوم؛ حالا دورۀ اوّل که تحمیل شد بر ما، هیچ، دورۀ دوّم دیگر یقیناً گفتم من قطعاً نامزد نمی شوم؛ امام به من فرمودند:: بر تو واجب عینی و تعیینی است؛ هر دو را گفتند؛ گفتند: هم واجب عینی است و هم واجب تعیینی است؛ خب، بنده هم برخلاف میل خودم قبول کردم و رفتم. درست این است که اگر تکلیفی وجود ندارد، واجب بر انسان نیست و انسان نرود به سراغش و دنبال نکند آن را؛ بله اگر ناچار شد، ناگزیر شد، به گردن انسان گذاشته شد، آن جا «خُذها بِقُوَّة»[۱۱]؛ بایستی با قوّت، انسان دنبال بکند.[۱۲]
تورم شخصیت
جواد محدثی
چاقی مفرط، تنها در جسم و بدن، زیان بار نیست؛ بلکه چاقی بی حدّ و اندازة روحی هم که می توان به آن «تورّم شخصیّت» گفت، خطرناک است.
بعضی ظرفیت مدح و ستایش ندارند. بعضی با پست و مقام فراتر از توانشان، دچار غرور و غفلت می شوند.
بعضی وقتی بیش از حد مورد توجه قرار می گیرند و رسانه ای و چهره می شوند و نامشان بر سر زبانها می افتد، خود را می بازند و حرف های بزرگ تر از دهانشان می زنند و ادعاهای گزاف می کنند.
بعضی با ورود به «جرگة خاص»، خیلی سریع، گرفتار «تومور غرور» می شوند.
بعضی وقتی با کف و سوت و هورا و صلوات و درود و پلاکارد خیر مقدم و ... روبه رو می شوند، دچار توهم می شوند و خود شیفتگی، کار دستشان می دهد و فکر می کنند در قلب ها جای دارند و محبوبند. بعضی که خود ساخته نیستند، وقتی میدان پیدا می کنند و صاحب نفوذ و حق امضا و اظهار نظر می شوند و سفرهای خارجی می روند و در اجلاس ها حضور می یابند و قرارداد و تفاهم نامه امضا می کنند و نوار افتتاح طرحی را قیچی می کنند و در محاصرۀ خبرنگاران قرار می گیرند، به راحتی «خود» را از یاد می برند و مجذوب عناوین اعتباری می شوند و در این حال، لقمه ای چرب برای شیطان میشوند و چشم و گوش و دست و زبانشان «شیطانی» می گردد و سرباز بی مزد و مواجب ابلیس و نفس امارّه می شوند.
این جاست که تذکر و موعظه، می تواند اعتدال بیافریند.
این جاست که نقد، زمینه ساز خالی شدن باد غرور می شود و اگر طرف، نقد پذیر و منصف باشد، از این تورّم و تب و مسمومیت، نجات می یابد و به حالت سلامت روحی اولیه بر می گردد و از منتقد، سپاسگزار می شود و دستِ پند دهنده را می بوسد و از این که «شوکِ باد» به او وارد کرده، ممنون می شود؛ اما اگر روحیۀ نقد پذیری نداشته باشد و شرایط پیش آمده، او را سرمست کرده و از خود به خود ساخته باشد، نه نقد و نظرها را می پذیرد، نه شنوای انتقادات است و نه حاضر است حتی به سخن و تذکار دیگران گوش دهد. خود را بی عیب می بیند و منتقدان را مغرض و حسود می پندارد. با کسی که در حال غرق شدن است، چه می توان کرد؛ وقتی حاضر نیست دست هیچ امدادگری را بگیرد!
برای کسی که در تب خود بینی و غرور می سوزد، چه درمانی کار ساز است؛ کسی که حاضر نیست احتمال دهد که بیمار است و وضعش عادی نیست؟
رحمت خدا بر روح خدا باد که می فرمود: سعی کنید پیش از آن که دنیا به شما روی آورد، خود را بسازید! باری، تورم شخصیت را می توان درمان کرد؛ به شرطی که هر روز در «آینۀ خودشناسی» نگاه کنیم و از آمپولی که «باد نخوت و غرور» را خالی کند، استقبال کنیم و از پند که مظلوم ترین دوست شفیق است، رنجیده نشویم و هر تذکّر مشفقانه را سیاسی ندانیم و به حساب دشمنی و بدخواهی نگذاریم.
عشق به مردم
هشت نکته از میرزا عبدالکریم حق شناس
ناصر مدنی
آیة الله میرزا عبدالکریم حقشناس، فقیه سخت کوش و معلم اخلاق در دورۀ معاصر بود که آشنایی با ویژگی های اخلاقی و بهره گیری از توصیه ها و نکات اخلاقی وی، برای شما تشنگان قرب به خدا، راهگشاست؛
1. انجام حوائج مردم برای او بسیار مهم بود. عبادات مستحب را برای کار مردم و حاجت آنان، تعطیل یا مختصر می کرد. یکی از اراداتمندان وی از حرم مطهر حضرت رضا علیه السلام تلفنی با وی صحبت کرد و گفت: الآن من در مقابل ضریح مطهر هستم؛ چه کنم؟ فرمود: دوستانت را دعا کن.
2. او به مردم عشق می ورزید و به این اعتقاد داشت و می گفت: اینها خلق خدا هستند. خداوند خلقش را دوست دارد؛ پس ما هم باید آنها را دوست بداریم؛ چون کسی که کسی را دوست دارد؛ آثار او را هم دوست می دارد.
3. او نسبت به گناه غیبت، سخت حساس بود؛ زیرا به واسطۀ غیبت، همه اعمال آدمی بر باد می رود. وقتی در اوائل جوانی از کسی غیبت می شنود و امکان پیدا نمی شود که از او دفاع کنند، ناگزیر نزد غیبت شده، می رود؛ امّا او حاضر نمی شود که حلال کند. می فرمود: به گریه افتادم و حاضر بودم که دست و پای او را ببوسم؛ تا این که مرا حلال کند. وقتی او این قدر اصرار و تواضع مرا دید، از من گذشت کرد.
4. به قرائت قرآن، توصیه می کرد و معتقد بود که تلاوت قرآن، قلب را منور میکند و حجاب ها و زنگ ها را از روی قلب برمیدارد؛ خصوصاً اگر انسان با تدبّر بخواند. او به مطالعۀ تفاسیر قرآن، تاکید داشت و می گفت: ببینید کدام یک با ذوق شما موافقت میکند؛ آن را انتخاب کنید.
5. او به خواندن زیارت عاشورا توصیه می کرد و تاکید می کرد که پس از خواندن زیارت، دو رکعت نماز هدیه به محضر حضرت سیدالشهدا علیه السلام، خوانده شود.
6. همواره به سه نکته توصیه می کرد؛ «نماز به جماعت در اول وقت»، «نماز شب» و «پی گیری وجدیت در درس».
7. هیچگاه دستور ذکر نمیداد و بیشتر به مراقبه توصیه می کرد؛ مراقب چشمت باش؛ مراقب گوشت باش و مراقب زبانت باش که آن را چگونه به کار میبری؛ البته هیچ گاه نشده بود که چیزی را عمل نکرده، به دیگران توصیه کند.
8. او به مردم سفارش همسرانشان را می کرد و اگر اطلاع می یافت کسی نسبت به همسرش بد رفتاری می کند، ناراحت می شد. وی احترام خاصی نسبت به همسر خویش داشت و در باره او می گفت: «من کمال خود را در خدمت به خانم می دانم و خود را موظف می دانم که آن چه ایشان می خواهد، فراهم کنم».
از خودمان شروع کنیم
غرزدن، تبدیل به اصلی ترین تفریح ایرانیان شده است. در خانه، تاکسی، اداره، بانک، صف نان و ... همگی در حال غرزدن هستیم؛ زیرا راحت ترین کار این است که با نسبت دادن مشکلات به بقیه، خودمان را از تغییر، تبرئه کنیم.
البته در این که مسئولان اشتباه دارند، حرفی نیست؛ امّا در این مجال بر آنیم که به خودمان بپردازیم؛ زیرا اکثر ما در به وجود آمدن وضع فعلی، کمتر از آنان مقصر نیستیم و نباید به بهانۀ عملکرد ضعیف برخی مسئولان، از مسئولیت فردی شانه خالی کنیم.
مسئولی که یادش رفته باید باز نشسته شود، کشاورزی که برداشت غیر مجاز آبی دارد، مهندسی که کیفیت را فدای کمیّت می کند، خانه داری که تفکیک زباله تر و خشک نمی کند، تعمیرکاری که قطعۀ چینی به جای فرانسوی می فروشد، راننده ای که تخلف را زرنگی می داند، خبرنگاری که برای خوشایند برخی، دروغ می گوید، بقالی که تایخ انقضای اجناسش را پاک می کند، معلمی که توجیه کم کاری را کمی حقوقش می داند، مدیری که همزمان چند پست دارد، تلویزیونی که شعور مردم را نادیده می گیرد، نانوایی که نان بدون کیفیت می فروشد، دانشجویی که تحقیق و پایان نامه می خرد، مربی مهد کودکی که به بچه ها داروی خواب آور می دهد، مسئول خریدی که قیمت فاکتور را بالاتر می زند، پزشکی که نگاهش به بیمار، ابزاری برای کسب در آمد بیشتر است، استاد دانشگاهی که دغدغه اش چاپ مقاله توسط دانشجویان به نام اوست، پلیسی که یادش رفته فلسفۀ وجودی اش افزایش آرامش در جامعه است، آشپزی که با پوست مرغ چرخ شده، سویا و نان خشک، برای مردم کباب کوبیده می پزد، دندان پزشکی که بدون دلیل، دندان بیماری را جراحی و عصب کشی می کند، نمایندۀ مجلسی که دغدغه اصلی اش رأی آوردن مجدد است و منافع ملی را فدای منافع شخصی اش می کند، بنگاه مسکنی که برای جوش دادن معامله، از گفتن هیچ دورغی فروگذار نمی کند و ... همه به نوعی در ایجاد مشکلات، نقش دارند.
بدیهی است که مسائل فوق، همگانی نیست؛ اما جای انکار هم نیست که بسیاری از ما یادمان رفته که همه سرنشینان یک کشتی هستیم و با آسیب به آن، همگی در معرض غرق شدن قرار می گیریم.
بسیاری از ما عادت کرده ایم در پی منافع فردی، منافع جمعی کشورمان را نادیده بگیریم و تا وقتی ایران را بر خودمان مقدم ندانیم، وضع همین است که می بینید بیایید از خودمان شروع کنیم.
الگوی مدیریتی ابراهیم
اوایل انقلاب بود. شهید ابراهیم هادی در کمیته مشغول فعالیت بود. حیطة فعالیت کمیتهها بسیار گسترده بود و مردم در بیشتر مشکلات، به کمیتهها مراجعه میکردند.
من به کمیتهای که ابراهیم در آن¬جا مشغول بود، رفتم؛ چند اتاق کنار هم بود و در هر اتاق یک میز قرار داشت و یکی از نیروهای کمیته پشت میز، جواب¬گوی مردم بود.
وقتی وارد اتاق ابراهیم شدم، دیدم بر خلاف دیگر اتاقها میز کار پشت سرش بود و صندلی جلوی میز قرار داشت و صندلی مراجعین هم جلوی صندلی ابراهیم بود، پرسیدم: این جا چرا فرق داره؟
گفت: «پشت میز که نشستم، احساس غرور بهم دست داد؛ گفتم: اینطوری از مردم دور می شم و براهمین صندلی خودم را آوردم اینطرف؛ تا به مردم نزدیکتر باشم».
هر زمان ابراهیم در جمع رفقا در هیئت حاضر میشد، شور عجیبی برپا میکرد. او در سینهزنی و مداحی برای اهلبیت علیهم السلام، سنگ تمام میگذاشت؛ اما عادت خاصی در هیئت داشت.
ابراهیم، توی مداحی داد نمیزد؛ صدای بلندگو را هم اجازه نمیداد زیاد کنند و وقتی هنوز هیئت شروع نشده بود، سر بلندگوها را به سمت داخل محل هیئت میچرخاند؛ تا همسایهها اذیت نشوند. اجازه نمیداد رفقای جوان که شور بیشتری دارند تا دیر وقت عزاداری را ادامه دهند. مراقب بود مردم به خاطر عزای اهلبیت علیهم السلام اذیت نشوند و زمانی که هنوز چراغ روشن نشده بود، خودش هیئت را ترک میکرد؛ چون شاهد بودم که دوستان هیئتی بعد از هیئت، مشغول شوخی و خنده و... میشدند و به تعبیری اندوختۀ معنوی خود را از دست میدادند.
تربیت کردن ابراهیم به صورت غیر مستقیم بود؛ مثلاً هر بار که با هم بودیم و یک فقیر میدید، پول را به من میداد؛ تا به فقیر بدهم. اینطوری خودش گرفتار ریا نمیشد و به ما هم درس برخورد با فقیر میداد. به ساندویچ اولویه علاقه داشت؛ اما هر جایی برای ساندویچ نمیرفت؛ یک ساندویچفروشی در 17 شهریور بود که فروشندهاش آدم مقدس و مسجدی بود؛ ابراهیم همیشه پیش او میرفت. میدانست توی اولویه کالباس نمیریزد و فقط از مرغ استفاده میکند. ابراهیم سوسیس، همبرگر و... استفاده نمیکرد و اینگونه به ما یاد میداد که هر چیزی نخوریم و هر جایی برای غذا نرویم. او میدانست که این فروشنده نسبت به حلال و حرام، خیلی دقت می کند و برای همین، به آن¬جا میرفت[۱۳].
بریده ها
آدم های بزرگ و کوچک
میگویند اسکندر قبل از حمله به ایران، درمانده و مستأصل بود و از خود می پرسید: چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر می فهمند، حکومت کنم؟ یکی از مشاوران او گفت: کتاب¬هایشان را بسوزان و بزرگان و خردمندانشان را بکش. یکی دیگر از مشاورانش گفت: «نیازی به چنین کاری نیست؛ از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمی فهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار و آنها را که می فهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بی سوادها و نفهم ها، همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچ¬گاه توانایی طغیان نخواهند داشت و فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمین های دیگر کوچ می¬کنند و یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظة مرگ، در گوشه ای سپری می کنند.
رشوه به قاضی
مردی پنج سکه به قاضی شهر داد؛ تا در محکمة روز بعد، به نفع او رأی صادر کند. در روز مقرر، قاضی خلاف وعده کرد و به نفع دیگری رأی داد. مرد، برای یادآوری در جلسة دادگاه به قاضی گفت: «مگر من دیروز شما را به پنج تن آل عبا قسم ندادم که حق با من است»؟ قاضی پاسخ داد: «چرا... امّا پس از تو، شخص دیگری مرا به چهارده معصوم سوگند داد»!
باید علت را دریافت
مردی در ساحل رودخانهای نشسته بود كه ناگهان متوجه شد شخصی در چنگال امواج خروشان رودخانه گرفتار شده است و كمك میطلبد. او داخل رودخانه شد و آن مرد را به ساحل نجات آورد و به او تنفس مصنوعی داد؛ جراحاتش را پانسمان كرد و پزشك را به بالینش آورد. هنوز حال غریق جا نیامده بود كه شنید دو نفر دیگر در حال غرق شدن در رودخانهاند و كمك میخواهند. او دوباره به رودخانه پرید و به زحمت آن دو نفر را هم نجات داد؛ اما پیش از آن كه فرصت پیدا كند به هوضع آنها رسیدگی کند، صدای چهار نفر دیگر را كه در حال غرق شدن بودند، شنید و آنها را هم نجات داده. آن روز آن مرد آن قدر قربانی نجات داد كه خودش خسته شد و از پا افتاد؛ ولی صدای فریاد كمك از داخل رودخانه قطع نمیشد. مرد خیرخواه چند قدمی به طرف بالای رودخانه رفت و متوجه شد كه دیوانهای مردم را یكییكی به آب میاندازد. او فوری رفت و دیوانه را سر جای خود نشاند و مشکل برای همیشه رفع شد.
هر کس به جای خود
ناخدای یک کشتی و سرمهندس آن در این باره بحث میکردند که در کار اداره و هدایت کشتی، کدام یک نقش مهمتری دارند. بحث به شدت بالا گرفت و سرانجام، ناخدا پیشنهاد کرد که یک روز جایشان را با هم عوض کنند. قرار گذاشتند که سرمهندس، سکان کشتی را به دست گیرد و ناخدا به اتاق مهندس کشتی برود.
هنوز چند ساعتی از جابهجایی نگذشته بود که ناخدا عرقریزان با سر و وضعی کثیف و روغنمالی بالا آمد و گفت: «مهندس! سری به موتورخانه بزن؛ هر قدر تلاش میکنم از موتورخانه سر درنمی آورم و کشتی حرکت نمیکند». سرمهندس فریاد کشید: «البته که باید حرکت نکند. چون به گِل نشسته است!
اجابت
ارّابهای در بیابانی به گل فرو رفت و به علت سنگینی بیرون نیامد. ارابه ران درمانده شد و چاره ندانست.
دست نیاز به درگاه کارساز بینیاز بلند کرد و گفت: الهی! فرشتهای بفرست که کار بسته بگشاید و گاری به گل نشسته برهاند! تیر دعوتش به هدف اجابت رسید. فرشته ای ظاهر شد و گفت: ای ارابه ران! دعای بیعمل، نقش نگاشتن بر یخ و تخم کاشتن بر سنگ است. اگر خداوند چنین دعاهایی را مستجاب کند، دایرهای بر مرکز حقیقی خود حرکت نکند.
اینک دستوری دهم که تو را از این رنج و گرفتاری برهاند؛ اهمال مکن؛ ناامید مباش و پشت ارابه را بگیر و شلاق به اسب زن و آن گاه از خداوند بخواه تا بر تو مدد فرماید.
نبی صلی الله علیه و آله فرموده است: «ابی الله ان یجری الامور الا باسبابها؛ خداوند نمی خواهد که کارها را بدون اسباب، به انجام رساند».
مسابقه خر سواری
برابر تحقیقات جانورشناسان و زیست شناسان، اسب ها در میدان مسابقه، فقط در خط راست و به صورت مستقیم حرکت می کنند و نه تنها از جلو رفتن و تاختن سایر اسب ها مانع نمی شوند بلکه هرگاه سوارکار خودشان یا سایر اسب ها به زمین بیفتد تا حد امکان سعی می کنند آن سوارکار سقوط کرده را لگد نزنند؛ اما الاغ ها درست برعکس عمل می کنند؛ یعنی وقتی در خط مسابقه قرار بگیرند پس از شروع، اصلاً توجهی به جلو و ادامه مسیر مسابقه ندارند و فقط به خر رقیب که در جناح چپ و یا راستش قرار دارد، توجه داشته، تمام تمرکزشان، جلوگیری از کار دیگران است؛ یعنی تمام هدف و همتشان این است که مانع رسیدن خر دیگر به خط پایان شوند؛ حتی به قیمت این که خودشان به خط پایان نرسند و به همین خاطر در میادین ورزشی، از مسابقة خر سواری استقبال چندانی نمی شود.
کیسه کردن ماست ها
به مختار السطلنه رئیس قزاقان ناصرالدین گفتند: ماست در تهران خیلی گران شده است. او به تجار سفارش کرد که ارزانش کنند و بعد خودش به صورت ناشناس به بازار آمد و از یکی از آنها ماست خواست. مغازه دار گفت: چه جور ماستی می خواهی؛ ماست خوب یا ماست مختارالسلطنه؟ وی از این سوال شگفت زده شد و از علت آن پرسید. ماست فروش گفت: ماست خوب و اعلا، همان است که از شیر می گیریم و بدون آب و به بهای دل خواه می فروشیم و ماست مختارالسلطنه همین تغار دوغ است که جلوی مغازه گذاشتیم که یک سوم آن ماست و دو سومش آب است و آن را به قیمتی که مختارالسلطنه تعیین کرده، می فروشیم.
مختارالسلطنه دستور داد ماست فروش را جلوی مغازه اش به صورت وارونه از درختی آویزان کنند و بند تنبانش را دور کمرش سفت ببندند؛ سپس تغار دوغ را از بالا در لنگه های تنبانش بریزند و آن قدر آویزان نگه اش دارند تا همۀ آب هایی که به ماست اضافه شده، از تنبان بیرون بچکد. چون دیگر ماست فروش ها این خبر را شنیدند، همگی ماست ها را کیسه کردند.
صف اوّل، صف خدمت، صف مردم داری
میثم مطیعی
مردم ما دلشان صبر زلالی دارد
سفرۀ کوچکشان نان حلالی دارد
همه هستند اگر نوبت ایثار شود
پای کارند اگر موسم پیکار شود
گله مندند، ولی حجب و حیایی دارند
مردم ما چه گذشتی، چه وفایی دارند
ای نشسته صف اول، صف ایثار آن جاست
آن سوی نرده ببین لذت دیدار آن جاست
نکند نرده میان تو و مردم باشد
درد دل ها پس این فاصله ها کم باشد
دوستان! صدق و صفای دهۀ شصت چه شد؟
راستی حال و هوای دهۀ شصت چه شد؟
آن مدیران جوانی که جهادی بودند
بی تکلف ز همین مردم عادی بودند
شور آن شعله مگویید که خاموش شده
اختلاس آمده، اخلاص فراموش شده
ای نشسته صف اوّل به عدالت برخیز
مانده بر شانۀ تو بار امانت بر خیز
علم داد برافراز که ملت هستند
دل به شاهین ترازوی عدالت بستند
همتّت قطع ید دانه درشتان باشد
وای اگر دزدی از این قافله آسان باشد
وای اگر توصیه و نامه پذیری قاضی
داد و بیداد اگر رشوه بگیرد قاضی
شکر کن این همه نعمت نرود از دستت
قدر دان فرصت خدمت نرود از دستت
صف اوّل، صف خدمت، صف مردم داری
یک نفر نیست مخاطب همه هستند آری
گر به یک نقد رود صبر و قرارت از دست
صف اوّل منشین بین جماعت جا هست
سعی کن در سعۀ صدر شوی پیش قدم
رهبری گفت که من نیز صف اوّلی ام
معدن رنج، دل کارگران است هنوز
چشم مردم به عدالت نگران است هنوز
سنگر توست همین میز و امیدی است به تو
آن سوی میز تو چشمان شهیدی است به تو
گره ار وا نکنی خود گره کار مباش
بر نمی داری اگر بار کسی، بار مباش
شد عیان بر همه دنیا که چهل سال چرا
بود ورد لب ما مرگ به تو امریکا
چند روزی به تو و عهد تو دادیم زمان
چند روزی محک تجربه آمد به میان
تا سیه روی شود هر که در او غش باشد
تا سیه روی شود هر که دروغش باشد
هان مپندار که پیمان شکنی آسان است
نقض این عهد میندیش که بی تاوان است
شریان های حیاتی جهان در کف ماست
تنگه هرمز و دریای عمان در کف ماست
صبر کن روز پریشان شدنت نزدیک است
لحظۀ سخت پشیمان شدنت نزدیک است
قفل تعلیق به امید خدا می شکنیم
هر چه زنجیر کشیدی، همه را می شکنیم
چرخۀ هسته ای از نو به تکاپو افتد
آب رفته همه باز آید و در جو افتد
دست تو رو شد و شرّت کم و ننگت افزون
پنجه از دستکش مخملی ات زد بیرون
دل به لبخند که بستیم خدایا تو ببخش
پای عهد که نشستیم خدایا تو ببخش
حیف از آن سعی و از آن آمدن و رفتن ها
که شده با لگد بوالهوسی باد هوا
دشمن است او چه سگ زرد و چه روباه سیاه
دشمن است او چه دمکرات و چه جمهوری خواه
دل به لبخند که بستیم عدو غدّار است
وقت اظهار «اشداء علی الکفار» است
پس اگر ذکر تبرای کسی گشته قضا
حال فریاد کند مرگ بر آمریکا را
گفته بودند که امضای فلان تضمین است
نه فلان مانده و نه امضاش، حقیقت این است
زان هیاهو چه به جا مانده، به غیر از اسمش
جسدی مانده ز برجام و ز روح و جسمش
بوی فاسد شدنش نیز بلند است بلند
ادکلن های اروپایی اگر بگذارند
این اروپا مگر آن نیست که در سعدآباد
بست پیمان و بلافاصله دادش بر باد
ترس و ترساندن از جنگ غلط بود غلط
ترس دروازۀ تحریم گشوده است فقط
تکیه بر همت خود کن که فرج خواهد شد
ما بر آنیم که تحریم فلج خواهد شد
پشت سر لشکر فرعون و مقابل دریاست
ذره ای ترس به خود راه مده حق با ماست
نیل اگر هست عصا در کف موسی هم هست
مژدۀ «ان معی ربی» آقا هم هست
پدر صنعت چرخ خیاطی ایران
شاید برای خیلی ها تصور یک روحانی کارآفرین وصنعت گر، دور از ذهن باشد؛ به ویژه اگر او کسی باشد که تولیداتش به مرحلۀ صادرات هم رسیده باشند و چرخ هایش، چرخ زندگی صدها نفر را چرخانده باشند.
سید صادق سبزواری نوۀ سید محمد تقی سبزواری، یکی از شاگردان شیخ انصاری بود. خانواده سبزواری اصالتاً سبزواری بودند. پدر سید صادق در بازار معین اهواز مغازه لوازم خانگی داشت و بعدها نمایندگی شرکت چرخ خیاطی هسکوارنای سوئد را بر عهده گرفت. سید صادق در سال 1305 در اهواز متولد شد. حوادث نابسامان دوران رضا شاه و کشف حجاب موجب شد که خانواده آنها به عراق هجرت کنند. وی در عراق به کسوت روحانیت در امد و به آموزش علوم حوزوی پرداخت و همزمان نیز در کنار پدرش که در عراق نیز در کار چرخ خیاطی فعالیت می کرد، به کسب و کار پرداخت. پس از سقوط رضا شاه که اوضاع کشور تا اندازه ای مساعد شد، وی به ایران بازگشت و شرکت بازرگانی سید صادق سبزواری را تأسیس کرد و نمایندگی شرکت چرخ خیاطی هسکوارنای سوئد را عهده دار شد. تلاش و فعالیت صادقانۀ سید صادق موجب شد که دو طرف موافقت خود را با ایجاد یک خط تولید چرخ خیاطی اعلام کنند؛ اما به دلیل کارشکنی مسئولان وقت در دادن مجوز به سید صادق و مشروط کردن مجوز به سهیم شدن خاندان پهلوی، سید صادق از این کار منصرف شد. این ماجرا موجب شد که وی خود به فکر تولید چرخ خیاطی بیفتد. وی در این باره می گوید: «این ماجرا مرا تحریک کرد که چرخ ساز بشوم و کارخانۀ تولید چرخ خیاطی راه بیندازم». از این رو، از همان آغازین روزهای پیروزی انقلاب اسلامی که به دلیل روشن نبودن وضعیت کشور افراد زیادی در حال خارج کردن سرمایه هایشان از کشور بودند، او به فکر عملی کردن نقشه اش بود. وی در این باره می گوید: «در روز 17 فروردین 1358 همه وارد کنندگان چرخ خیاطی را برای ناهار دعوت کردم و گفتم: ما چه چیزی از چین و ژاپن کمتر داریم که نتوانیم چرخ خیاطی تولید کنیم و گفتم: در زمان قدیم هر کس می خواست کار خیر کند، آب انبار می ساخت؛ الان هر خانه ای شیر آب دارد و همان آب انبارش محسوب می شود. بیایید ما نان انبار درست کنیم. گفتند: حاج آقا! نان انبار دیگر چیست؟ گفتم: یعنی این که 200 – 300 کارگر را نان بدهیم. انان پذیرفتند و موافقت اصولی به نام سید صادق سبزواری صادر شد؛ اما وقوع جنگ تحمیلی و اوضاع اقتصادی کشور موجب شد تا طرف قرارداد که شرکت هسکوارنای سوئد بود، عقب نشینی کند و از دادن تجهیزات خودداری کند. سید صادق برای وارد کردن تجهیزات لازم با ژاپنی ها مذاکرده کرد. آنها هم که اوضاع را مناسب نمی دیدند به او گفتند: مردم شما در صف تخم مرغ ایستاده اند؛ بهتر است شما تخم مرغ تولید کنید و تولید چرخ خیاطی را به ما بسپارید. سید صادق و همکارانش از این سخن بر آشفتند و با سرمایۀ خویش، یک شرکت صنعتی تولید تخم مرغ ایجاد کردند؛ شرکتی که هنوز هم به فعالیتش ادامه می دهد؛ اما این سنگ اندازی ها سید صادق و همکارانش را از تلاش و فعالیت برای اجرای هدف باز نداشت و سر انجام پس از مذاکرده با شرکت چرخ خیاطی فاف آلمان، با این شرکت به توافق رسید؛ اما این بار مسئولان وزارت صنایع با او سر ناسازگاری داشتند و چون فکر می کردند که این شرکت تنها مونتاژ کاری می کند، با این کار مخالفت کردند.
پس از هشت سال توقف، سرانجام در دهۀ هفتاد، سید صادق سبزواری به آرزوی 30 ساله اش رسد و نخستین شرکت تولید چرخ خیاطی را به نام کاچیران تأسیس کرد. سید صادق در خاطراتش می گوید: نعمت زاده وزیر صنایع به همراه وزیر صنایع سوریه در یکی از نمایشگاه های بین المللی لوازم خانگی از غرفۀ کاچیران بازدید کرد و ضمن اشاره به غرفۀ ما به زبان انگلیسی به وزیر صنایع سوریه گفت: اینها هم قطعات را وارد می کنند و این جا سر هم بندی می کنند. من [که انگلیسی و عربی می دانستم] به زبان عربی به وزیر صنایع سوریه گفتم: تمامی اینها را ما در داخل تولید می کنیم و بعد به نعمت زاده گفتم: چرا آبروی ما را می برید؟ چند روز بعد مهندس نعمت زاده با هیئتی برای بازدید به کارخانه ما آمدند و از قسمت های مختلف ریخته گری آلومینیم تا ماشین های دای کاست ساخت بدنۀ چرخ خیاطی و بخش های دیگر دیدن کردند و متوجه شدند که در داخل هم می توان چرخ خیاطی تولید کرد. سر انجام سید صادق سبزواری در 92 سالگی، در خرداد ماه سال 1397 و در هیاهوی تبلیغات جام جهانی فوتبال به سرای ماندگار شتافت.[۱۴]
پیمان سعد آباد، سند خیانت رضا شاه
سید مجید حسن زاده
در سال های اخیر برخی وابستگان نظام طاغوتی پهلوی تلاش کرده اند سران این نظام و دولت مردان آن را تطهیر کرده، بر جنایت ها و خیانت های آنان سر پوش بگذارند و به بهانۀ وجود برخی نارسایی ها و مشکلات در نظام اسلامی، چنین القا کنند که در دورۀ پهلوی وضع این گونه نبوده است و این خاندان و به ویژه رضا شاه، خدمات فراوان و کم نظیری را انجام داده اند. در این جا فارغ از فساد اداری و مالی این رژیم و جنایت ها و خیانت ها و غارت اموال بیت المال و انتقال آنها به خارج از کشور، تنها به یک موضوع، آن هم وابستگی رضا شاه به انگلستان و ضعف و زبونی و بی اراده بودن وی در مقابل این استعمار پیر اشاره می شود؛ تا یاوه گویان بدانند که در دورۀ رضا شاه، ما کشوری حقیر، زبون و بی اراده بودیم و هیچ عزت، کرامت و اختیاری از خود نداشتیم و استعمارگران برای ما تعیین تکلیف می کردند.
تاریخ سلسلۀ پهلوی، حتی به روایت وابستگان و کارگزاران آن، بیان گر آن است که رضا شاه و فرزندش، در ادارۀ کشو و انجام امور و در تصمیمات مهم بین المللی و داخلی، اختیار و ارادۀ مستقلی نداشتند و حتی با تصمیم استعمارگران بر سر کار آمدند. اشرف پهلوی، دختر رضا شاه و خواهر دوقلوی محمد رضا پهلوی در کتاب «برگ هایی از خاطرات» خویش می نویسد: «با آن که انگلیسی ها در روی کار آوردن پدرم، اثر مستقیم داشتند، پدرم از آنها خوشش نمی آمد و همیشه آرزو داشت روزی بتواند خود را از قید تسلط آنها، رها سازد ».
رضا شاه همواره تحت سلطۀ انگلستان بوده است و رهایی از سلطۀ این کشور، آرزوی او بوده است؛ آرزویی که هرگز تحقق نیافت؛ زیرا همان انگلستانی که او را روی کار آورد، وی را از کار بر کنار کرد و فرزندش را جایگزین او کرد. دربارۀ کنار گذاشتن رضا شاه از قدرت، از دکتر محمد مصدق، نمایندۀ مجلس در دورۀ پهلوی و نخست وزیر محمد رضا پهلوی، چنین نقل شده است: «وقتی متفقین تصمیم گرفتند رضا شاه را از سلطنت بردارند، حق آن بود که به میدان توپخانه می رفت و می گفت: ای مردم! انگلیسی ها می خواهند مرا از سلطنت بردارند؛ اکنون به سوی شما آمده ام. اگر مرا می خواهید، می مانم و گرنه به امر شما می روم؛ نه به دستور انگلیسی ها و اگر در آن جریان کشته هم می شد، اسمی از خودش به جا می گذاشت ».
اشرف پهلوی دربارۀ بر کناری پدرش می گوید: «انگلیسی ها که دیدند برای پدرم پایگاهی در میان مردم نمانده و بردن او هیچ مقاومتی در مردم به وجود نمی آورد، تصمیم گرفتند او را وادار به استعفا کنند و یک علت کینۀ برادرم [محمدرضا پهلوی] نسبت به انگلیسی ها که او را وادار ساخت خود را به دامن آمریکایی ها بیندازد، همین بود ».
یکی از خیانت های رضا شاه پهلوی، امضای «پیمان ¬سعدآباد» بود. کارگردان و طراح اصلی چنین پیمانی، دولت استعمار گر انگلستان بود. انگلیسی ها که پس از انقلاب اکتبر 1917 م. روسیة تزاری و سقوط سلسلۀ رومانوف ها و ایجاد حکومت سوسیالیستی شوروی، فوق العاده وحشت زده و نگران شدند و نهایت کوشش خود را به عمل آوردند تا با ایجاد حکومت هایی دست نشانده و قوی در جنوب روسیه، یعنی ایران، افغانستان، ترکیه و عراق و اتحاد این حکومت ها، نیرویی به وجود آورند که سپر و بلا گردان هندوستان باشد و به همین جهت در ایران، دیکتاتوری پهلوی یا به قول خودشان «حکومت تمرکز قدرت» را به وجود آوردند. در عراق نیز حکومت دست نشاندۀ فیصل را سر کار آورند و در افغانستان نیز با کنار زدن «امان الله»، حکومت محمد ظاهر شاه را روی کار آوردند؛ تا از این طریق، حلقه ای آهنین در جنوب روسیه به وجود بیاورند .
اختلاف مرزی ایران با این کشورها، مانعی بر سر راه اتحاد این کشورها بود؛ به همین علت، انگلستان با طرح پیمان عدم تعرض بین ایران و این سه کشور، تلاش کرد تا به اهداف و منافع خویش دست یابد و سر انجام با کارگردانی این کشور، عهدنامۀ عدم تعرض، معروف به پیمان سعد آباد، در ده ماده بین این چهار کشور منعقد شد. این پیمان یکی از زیانبارترین پیمان ها برای کشور ما بوده است.
پیمان سعد آباد از قراردادهای ترکمانچای و گلستان به مراتب زیانبارتر بوده است. اگر در قرارداد گلستان و ترکمانچای به دلیل شکست ایران از روسیه، فتحعلی شاه مجبور شد قسمتی از کشور را به دولت قدرتمند روسیه واگذار کند، در پیمان سعد آباد رضا شاه به کشورهای ضعیفی در همسایگی خود باج داد و قسمت هایی از کشور را بدون جنگ و نزاع، به آنها واگذار کرد؛ تا از این طریق ارباب خویش را راضی کند. حسین مکی یکی از نمایندگان مجلس شورای ملی دورۀ رضا خان و تاریخ نگار عصر پهلوی، دربارۀ پیمان سعد آباد می نویسد: پیمان سعد آباد، هم از لحاظ مادی و هم از نظر سیاسی، به زیان دولت ایران و به نفع کشورهای ترکیه، افغانستان و عراق بوده است؛ زیرا قسمتی از ارتفاعات آرارات را که دارای موقعیت سوق الجیشی مهمی بود، به ترکیه واگذار کرد.
سر لشگر ارفع، عضو کمیسیون تعیین خط مرزی، در یادداشت های خود نوشته است: رضا شاه در مورد واگذاری این ارتفاعات گفته بود: «اساس، دوستی ایران و ترکیه می باشد؛ حال این تپه جزء خاک ایران یا خاک ترکیه باشد، مهم نیست؛ به آنها واگذار کنید».
در تعیین خط مرزی ایران و عراق هم رضا شاه از کیسۀ خلیفه بخشید و منابع نفتی غرب ایران و نصف شط العرب (اروند رود) را که طبق اصول و مقررات بین المللی که خط مرزی «وسط المیاء» است، به عراق واگذار کرد و این کار موجب شد که سالانه بابت عبور کشتی های نفت کش از آبادان، مبالغ هنگفتی به عنوان حق عبور به دولت عراق پرداخت شود و این بذل و بخشش را انگلیسی ها موجب شدند .
افغانستان نیز از این خوان گسترده بی نصیب نماند و با وجود آن که اختلاف ایران و افغانستان دربارۀ رود هیرمند، حل نشد و حتی طبق رأی حکمیت گل اسمیت انگلیسی، افغان ها حاضر نشدند کنار بیایند، با این حال برای ملحق شدن به این پیمان، به آنها جایزه دادند؛ به این ترتیب که چون افغان ها به علت عدم وجود معادن نمک در مضیقه بودند و در قسمت های مرزی در داخل خاک ایران، معادن نمک وجود داشت، حدود سه چهار کیلومتر از این قسمت ها را که «دشت نا امید» نام دارد، به افغانستان واگذار کردند .
از نظر سیاسی نیز این پیمان هیچ سودی برای ایران نداشت؛ زیرا هنگام جنگ جهانی دوم در شهریور 1320 شمسی که متفقین کشور ما را اشغال کردند و از شمال و جنوب به آن حمله ور شدند، کشورهای عضو پیمان سعد آباد، نه تنها هیچ کمکی به ایران نکردند، بلکه حتی از محکوم کردند لفظی اشغال گران هم خودداری کردند.
اینها تنها گوشه ای از خدمات رضاشاه به ایران بوده است !
استسقای خودرو یی با جوایز جگری!
علی اکبر کسائیان
در فضایی که اکثر شبکه های تلویزیونی و تبلیغات بازرگانی صدا و سیما، مکرر از انواع و اقسام مدل های خودرو و ماشین های داخلی و خارجی صحبت می کنند و از کمبود یا فراوانی و گرانی و ارزانی و معایب و محاسن آنها داد سخن می دهند و از سوی دیگر مجریان مسابقات علمی، ورزشی، تفریحی و پزشکی، جوایز برنامه ها و معرفی کالاهای مصرفی را فلان ماشین شیک و جگری اعلام کرده، قند تو دل جوانان آب می کنند، پیداست که پیام غیر مستقیم، اما مؤثر این گونه بحث های افراطی و برنامه ها و جوایز آنها، همین می شود که فکر و ذکر جامعه و آرزوی جوانان روی تهیۀ خودروی شخصی متمرکز شود.
در این فضا، دغدغه و اولویت اکثر مردم، این می شود که با قرض و قسط و کاستن از سایر نیازهای ضروری زندگی، هر چه زودتر صاحب ماشین سواری شوند و نتیجۀ نهایی اش همین بساطی است که شاهدیم معابر و میدان ها و کوچه های تهران و سایر شهرهای بزرگ و اکنون کوچک، تبدیل به پارکینگ بزرگ و بی سر و تهی شده که جای سوزن انداختن در آن نیست.
عجله نکنید و نگویید داشتن ماشین سواری، حق طبیعی هر کسی است و در این زمان نمی شود اسب سواری و پیاده روی کرد و از ماشین چشم پوشید؛ البته که چنین است و این حق مسلم هر انسانی است؛ اما روی سخنم با دولت مردان و برنامهریزان حکومتی است که چرا زودتر به وسایط نقلیۀ عمومی در حد وسیع و لازم، سرو سامان نمی دهند و با نوسازی ناوگان حمل و نقل شهری و تهیۀ اتوبوس های کافی در همۀ خطوط و گسترش بیشتر قطار شهری، شرایطی را به وجود نمی آورند که مردم به آسانی بتوانند در همۀ ساعات، بدون اتلاف وقت و درد سر و زحمت، به هر نقطه ای آمد و رفت کنند که اگر چنین شود، دیگر کمتر کسی پیدا می شود که اتومبیل شخصی خود را در طول هفته و برای کار و فعالیت روزانه از پارکینگ منزل بیرون بیاورد و اصلاً برایش به صرفه نیست که استهلاک و پول بنزین و مخارج دیگر خودرو را متحمل شود و به درد سر سرگردانی برای یافتن جای پارک و غیره گرفتار شود.
در این بحث، قصدم نبود که به مسائل مختلف حمل و نقل شهری و ترافیک و شیوۀ رانندگی در معابر و خیابان ها بپردازم که مثنوی هفتاد می شود و باید هر قسمت آن دقیقاً آسیب شناسی شود؛ بلکه تنها می خواستم عرض کنم که عزیزان برنامه ساز و مدیران صدا و سیما! اولاً این همه در برنامه ها از ماشین شخصی نگویید و شب و روز روی آن تأکید نکنید و ثانیاً چرا اغلب جوایزمان ماشین فلان مدل و فلان رنگ است؛ مسکن و وام بی بهره، مسکن و لوازم خانگی تولید داخل و حتی سفرهای گردش گری در داخل کشور که بسیار جاذبه دارد و به اقتصاد رونق می دهد، هزینۀ تحصیلی فرزندان و هدایایی از این قبیل را جایگزین ماشین کنید. فرهنگ سازی و هدایت افکار عمومی به سوی جوایزی که فایدۀ چند سویه دارد، جایزه دادن کتاب های مناسب و مفید و وام های تحصیلی بلند مدت و امثال آن چرا فراموش شده است؟ ممکن است بگویید اربابان پشتیبان برنامه ها خودرو را پیشنهاد می دهند؛ درست است؛ ولی صدا و سیما می تواند با هدایت و گاهی قاطعانه مسیر جوایز را به سوی هدایای بهتر و چند منظوره، تغییر دهد و از این طریق، فرهنگ سازی کند و رسالت این دانشگاه عمومی را به خوبی انجام دهد.
پانویس
- ↑ دیلمی، ارشاد القلوب الى الصواب، ج1، ص 16
- ↑ صحیفۀ امام، ج ۱۴، صفحه ۳۰6
- ↑ از سخنان مقام معظم رهبری در دیدار با اعضای هیئت دولت، 24/4/1397
- ↑ لو أُذِنَ لهم فی الکلامِ لَأخبروکم أنّ خیرالزّادِ التّقوی (نهج البلاغه، حکمت، 130).
- ↑ اصول کافی، ج 2، ص 139؛ مجلسی، بحارالانوار، ج 22، ص 128.
- ↑ گفت و گوی مجله پاسدار اسلام با آیة الله هاشمی شاهرودی در سال 1394.
- ↑ همان
- ↑ همان
- ↑ گفت و گوی با آیت الله شب زنده دار؛ (سایت khamenei.ir).
- ↑ شیخ طوسی، الامالی، مجلس دهم، ص ۲۴۶؛ «پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می فرماید: هیچکس نیست که بر ده نفر یا بیشتر، ریاست و امارت داشته باشد؛ مگر این که او را روز قیامت در حالی میآورند که دستش به گردنش بسته است؛ پس اگر آدم درستکاری بود و تقصیری متوجّه او نبود، او را رها می کنند و اگر بدکار و گناهکار بود، غل و زنجیرش افزایش پیدا می کند».
- ↑ سوره اعراف، آیه ۱۴۵؛ «... آن را به جد و جهد بگیر ...»
- ↑ گزارشی از ابتدای درس خارج فقه آیت الله خامنه ای (سهشنبه 27 / 9 / 1397)
- ↑ سلام ابراهیم، ج 2، ص 230
- ↑ روزنامه قدس (با تصرف و تلخیص).







