سید ابوالقاسم کاشانی: تفاوت بین نسخهها
| سطر ۹۴: | سطر ۹۴: | ||
<div class="hold"> | <div class="hold"> | ||
| − | <div class="return">بازگشت به [[شخصیت ها]] </div> | + | <div class="return">بازگشت به [[کتابخانه:شخصیت_ها | شخصیت ها]] </div> |
</div> | </div> | ||
نسخهٔ کنونی تا ۲۰ اسفند ۱۳۹۵، ساعت ۲۱:۳۲
نویسنده: محمد رجبی
محتویات
- ۱ ولادت و تحصیلات
- ۲ کاشانی از دیدگاه آقابزرگ تهرانی
- ۳ نقش در جنبش مشروطیت ایران
- ۴ فعالیت ها جهت مبارزه با استعمار انگلیس
- ۵ نقش سید در انقلاب مردم عراق
- ۶ زندان و تبعید
- ۷ نقش برجسته سید در ملی شدن صنعت نفت
- ۸ اتحاد کاشانی و مصدق
- ۹ دیدار با حسن البنا رهبر وقت سازمان اخوان المسلمین مصر
- ۱۰ تلاش برای رابطه با کشورهای اسلامی
- ۱۱ تلاش برای برکناری قوام و بازگشت دکتر مصدق
- ۱۲ دلایل شروع اختلافات میان آیت الله کاشانی و دکتر مصدق
- ۱۳ دستگیری و وفات
- ۱۴ فهرست منابع
ولادت و تحصیلات
از علمای برجسته سیاستمدار، ضد استعمار و مجاهد ایران در قرن چهاردهم هجری. وی فرزند سید مصطفی کاشانی، از مراجع تقلید عتبات و از خاندانی شریف و روحانی بود که با چند واسطه به امام سجاد (ع) نسب میرسانید. اجداد و نیاکانش همه از علما و سادات بودند. سیدابوالقاسم در حدود ۱۲۹۵ ق در تهران به دنیا آمد. دروس مقدمات را نزد پدر خود و دیگر استادان در تهران خواند. در ۱۳۱۳ ق - و یا دو یا سه سالی پس از آن - به همراه پدر از راه عتبات عالیات عازم بیت الله الحرام شد و پس از زیارت خانه خدا، در نجف اشرف سکونت گزید. وی نزد پدرش، آخوند خراسانی،حاج میرزا حسین خلیلی تهرانی و سایر علمای بزرگ درس خواند و در بیست و پنج سالگی به درجة اجتهاد نایل گردید و از مراجع مشهوری چون میرزا محمدتقی شیرازی،شیخ الشریعه اصفهانی، آقا ضیاءالدین عراقی، آقا سیدابوالحسن اصفهانی و سیداسماعیل صدر اجازه اجتهاد دریافت کرد و مورد توجه و اعتماد عموم علما و مراجع واقع شد.
کاشانی از دیدگاه آقابزرگ تهرانی
آقابزرگ تهرانی که از همدرسان او بوده در توصیف مراتب علمی و اخلاقی او در دورة جوانی مینویسد: «او از قدیمیترین دوستان من بود که در درس استاد بزرگوارمان، اخوند خراسانی (…) حاضر میشدیم. وی بسیاری از تقریرات آنها را در فقه و اصول در ابواب متفرقه به رشته تحریر آورده و از اوایل جوانیش به عمیقانه اندیشیدن دقت نظر و باریک بینی و بزرگ منشی و بلندی همت معروف بود و من از دوران جوانی، با او معاشرت داشتم و به چیزی که موجب نقص و عیب او باشد، در هر بابی از دانش و فضل، تقوا و پرهیزگاری، عفت، پاکدامنی، خوش اخلاقی و بزرگواری نفس برخورد نکردم».
کاشانی از همان سالها در فکر پرورش نیروهای مسلمان مجرب و مجهز به علوم و فنون جدید بود. از اینرو مدرسه علوی را به کمک بزرگانی در نجف اشرف تأسیس کرد که علاوه بر علوم و معارف اسلامی،درسهایی از قبیل ریاضیات و فنون نظامی نیز در آن تدریس میشد.
این مدرسه که با استقبال فراوان گروههای مذهبی مواجه شده بود،خشم سنت گرایان متعصب مذهبی را نیز برانگیخت، اما با حمایت میرزا محمدتقی شیرازی از کاشانی، مخالفت متعصبان راه به جایی نبرد.
نقش در جنبش مشروطیت ایران
در جریان جنبش مشروطیت ایران در ۱۳۲۴ ق، کاشانی جزو مشاوران نزدیک آخوند خراسانی، مرجع تقلید طرفدار مشروطه، بود و در تصمیم گیریها و انتشار اعلامیههای او،نقش مؤثری داشت.
در جریان جنگ جهانی اول، پس از اعلام جنگ متفقین به عثمانی،نیروهای انگلیسی، در ذیحجه ۱۳۳۲، بندر فاو در جنوب عراق را تصرف کردند و در صدد تصرف سایر بخشهای سرزمین عراق برآمدند. این اقدام با واکنش شدید مراجع و علمای شیعة عتبات روبرو گردید. آنان برای بیرون راندن نیروهای اشغالگر انگلیسی از خاک عراق، بلافاصله فتوای جهاد صادر کردند و گروه بزرگی از علمای سراسر شهرهای عراق در رأس هزاران مجاهد داوطلب، عازم جبهههای نبرد شدند. آیت الله کاشانی جزو علمای مجاهد جوانی بود که سرکشی به جبهههای مختلف جنگ را برعهده داشت.
در ۱۲۹۸ ش احمد شاه قاجار پس از سفر به اروپا از راه عراق به ایران بازگشت. چون در آن سفر، احمد شاه حاضر به امضای قرارداد ننگین ۹ اوت ۱۹۱۹ ـ که به قرارداد وثوق الدوله ـ کاکس مشهور است ـ نگردید، در نجف با استقبال گرم مراجع و علما روبرو شد که سید ابوالقاسم کاشانی از جمله آنها بود.
فعالیت ها جهت مبارزه با استعمار انگلیس
پس از شکست عثمانی و دیگر دول متحد در جنگ جهانی اول و اشغال عراق توسط انگلیس، علیرغم مخالفت علما و مردم، دولت دست نشاندهای در عراق بر سر کار آمد. سیدابوالقاسم کاشانی که هرگز تحمل چنین ننگی را نداشت برای مبارزه با انگلیسیها، با موافقت میرزا محمد تقی شیرازی و دستور شیخ الشریعه اصفهانی به کاظمین آمد و سازمان زیرزمینی «جمعیت نهضت اسلامی» را در آن شهر بنیان نهاد. شیخ الشریعه اصفهانی به کاظمین آمد و سامزان زیرزمینی «جمعیت نهضت اسلامی» را در این شهر بنیان نهاد، شیخ الشریعه نیز طی نامهای او را به عنوان نماینده تام الاختیار خود در مسائل مربوط به عراق معرفی کرد و نوشت: «پوشیده نیست که جناب عالم عامل فاضل کامل، سیدمحققان و تکیه گاه عالمان و مجتهدان، حاج میرزا ابوالقاسم کاشانی ـ دام علاه ـ از علمای روحانی است و میتواند حقوق مردم عراق را مطالبه نماید. او علاوه بر این،مورد اعتماد بزرگان، رؤسا و رهبران قبایل است و آنان برای دفاع و پشتیبانی از خود، به او تکیه مینمایند. او در آنجا که به اصلاح عراق منجر شود،مورد اعتماد و اطمینان من است و گفتهها و دیدگاههای وی مورد تأیید میباشد. از این رو همگان باید مقام بلند و شخصیت والای او را بشناسد. از خداوند متعال، توفیق او ار در جلب خیر برای مردم عراق خواهانم».
علاوه برآن، نامه دیگری به امضای پانزده تن از روسای قبایل فرات میانه صادر شد و در آن تأکید کردند که کاشانی،سخنگو و نماینده تام الاختیار ایشان در همه زمینه هاست. آیت الله کاشانی نیز با جدیت تمام به فعالیت پرداخت و در شب نیمه شعبان ۱۳۳۸ ق،عدهای از علما، رؤسای عشایر و سران عرب را در منزل خود، برای تشکیل جلسه مخفیانه دعوت کرد. در این جلسه،شروع انقلاب مسلحانه بر ضد ارتش اشغالگر انگلیس مورد بحث قرار گرفت و قرار شد که گروهی از آنان جریان را به اطلاع میرزا رسانده و نظر او را جویا شوند. روز بعد جلسه در منزل میرزای شیرازی تشکیل شد و مقرر گردید که ابتدا به صورت مسالمت آمیز برای دستیابی به استقلال عراق تلاش شود و در صورت عدم حصول نتیجه، اقدام به مبارزه مسلحانه گردد. در ۹ یا ۱۰ رمضان آن سال،میرزای شیرازی اعلامیهای خطاب به ملت عراق منتشر کرد و در آن، همگان را به شرکت در تظاهرات آرام به منظور درخواست استقلال و برپایی حکومت اسلامی فراخواند. متعاقب آن جلسهای متشکل از رجال مذهبی و سیاسی کاظمین و بغداد در مسجد جامع حیدرخانه بغداد برپا شد که آیت الله کاشانی از اعضای آن هیأت بود. در خواستهای هیأت عبارت بود از: تشکیل سریع جلسه نمایندگان واقعی مردم عراق به منظور تصمیم گیری نسبت به سرنوشت سیاسی کشور، آزادی مطبوعات. و رفع موانع ارتباط مخابراتی با سایر کشورها.
نقش سید در انقلاب مردم عراق
چون مقامات انگلیسی با وقت گذرانی، از انجام پیشنهادهای هیأت طفره رفتند،هیأت ناگزیر گردید که مشی مسلحانه در پیش گیرد. صدور اعلامیة میرزا راجع به وجوب احقاق حقوق مردم عراق با توسل به نیروی دفاعی، در صورت عدم پذیرش درخواست مشروع مردم،شعله انقلاب اسلامی و ضد انگلیسی را در شوال ۱۳۳۸ ق در عراق برافروخت.
با اوجگیری انقلاب، شهر کربلا پس از مقاومتی اندک به دست نیروهای مردمی افتاد. میرزای شیرازی بلافاصله دو کمیته تشکیل داد:کمیته اول برای هدایت انقلاب و مرکب از روحانیونی چون سیدابوالقاسم کاشانی، میرزا احمد خراسانی و سیدحسین قزوینی بود؛ وکمیته دیگری مرکب از هفده نفر نیز به منظور اداره شهر کربلا تشکیل شد. آیت الله کاشانی نقش رهبران مذهبی و اقدامات آنان را در سازماندهی انقلاب و تشکیلات آن، چنین شرح میدهد: «در آزادی عراق، مرحوم میرزای بزرگ (محمدتقی شیرازی) قدس سره، نقش رهبر عالی را داشته و علناً علمای شیعه را که از نهضت عراق را رهبری مینمودند،تأیید میکرد. در آن روزگار سن من در حدود چهل و سه سال بود. نقش من در این نهضت، بدواً از تشویق عشایر عرق،به وسیله پیکهای مورد اعتماد و نامههای سری انجم میگرفت. نامههای ارسالی با مُهری به نام «الجمعیه الاسلامیه العراقیه» ممهور و به پیکها داده میشد تا سران عشایر عرب را به وجود یک هستة مرکزی آگاه سازد. گرچه این هسته، سازمان و تشکیلات عظیم نداشت ولی طرز اجرای فکر، به طوری جدید و سریع انجام میگرفت که عشایر عرب را مطمئن به موفقیت خود میساخت.
مرحوم میرزای بزرگ اعلی الله مقامه الشریف که در بدو امر، شخصاً به تشجیع و ترغیب قبایل و عشایر به وسیله نامهها اقدام مینمودند و مرحوم حاج شیخ مهدی خالصی در محضر ایشان ، سمت رابط را داشت بنابر پیشنهاد من، دیگر شخصاً از این اقدام خودداری و ارسال نامهها و پیکها را به عهإة اینجانب و بعضی دیگر قرار داد؛ زیرا معتقد بودم که چون میرزا،قطب و رأس روحانیت بودند، باید از تظاهر در این نهضت خودداری نماید تا اگر شکستی نصیب شد برای ایشان اهانتی نباشد و عالم تشیع دچار نگرانی نگردد و هرگاه پیروزی به دست آمد بدیهی است که در تاریخ نهضت،نام ایشان در رأس مجاهدین قرار میگرفت و بدین ترتیب توفیق حاصل شد که قوای کلی عشایر به حمایت این نهضت برخاسته و توانست نهضت را مورد توجه و ثمربخش نشان دهد».
پس از شکست انقلاب اسلامی مردم عراق، نماینده سیاسی انگلستان در آن کشور، طی شرایطی پیشنهاد صلح را پذیرفت که از جملة آن، تسلیم هفده نفر از رهبران انقلاب،از جمله آیت الله کاشانی بود. اما وی با وجود پیگیری و مراقبتهای مأموران انگلیسی،بالباس مبدل عراق را ترک کرد و پیاده خود را به منطقة پشتکوه و از آنجا به کرمانشاه رساند و پس از چند روز استراحت در آن شهر،عازم قم گردید و با استقبال عظیم علما و مردم این شهر روبرو شد. او پس از مدتی قم را ترک کرد و در ۳۰ بهمن ۱۲۹۹ ش وارد تهران گردید و در منزل پسر عمویش واقع در پامنار سکونت گزید.
شیخ الشریعة اصفهانی برای متوجه ساختن مردم تهران به جایگاه بلند علمی آیت الله کاشانی، نامه زیر را خطاب به آنان نوشت: «حضرت مستطاب عمده العلما والمجتهدین حامی المله و الدین، حجه الاسلام و المسلمین آقای حاج سیدابوالقاسم ـ دامت برکاته ـ که وجود مبارکشان از برای مسلمین مغتنم و چشم ما و عموم اسلامیان به آن وجود محترم روشن است،به تهران تشریف فرما میشوند. البته اخوان مؤمنین، این نعمت عظمی و موهبت کبری را مغتنم شمرده، لدی الورود و بعد از آن در پذیرایی و خدمتگزاری و تجلیل، احترام و اطاعت اوامر و نواهی آقای معزی الیه که مورد تأیید شریف و تقویت این ضعیف است، ذرهای مسامحه نخواهند فرمود».
آیت الله کاشانی در مسجد آقا بهرام واقع در خیابان پامنار به اقامه جماعت پرداخت که به همین دلیل، مسجد ازآن پس به مسجد آقای کاشانی معروف گردید. در طول دورة بیست ساله دیکتاتوری رضاخان در کشور، آیت الله کاشانی فعالیت مؤثر سیاسی نداشت و در آبان ۱۳۰۴ در انتخابات مجلس مؤسسان که به منظور تغییر رژیم از قاجار به پهلوی تشکیل شد شرکت کرد و نمانده پنجم مردم تهران گردید. در نامههایی نیز به برخی مقامات موثر سیاسی و امنیتی خواستار رفع توقیف سیاسی از روحانیون تبعیدی، مانند آقا سیدنورالدین شیرازی،حاج میرزا علی اکبر اردبیلی و حاج سیدعلی اکبر خویی، و رفع توقیف از مدارس دینی و نیز رفع سانسور از کتاب شیخ محمد خالصی زاده شد.
زندان و تبعید
با شروع جنگ جهانی دوم و اشغال ایران توسط متفقین در شهریور ۱۳۲۰، مقامات انگلیسی از سهیلی نخست وزیر، خواستند تا ایت الله کاشانی را که از مخالفان سرسخت آنها بود، به بهانه همکاری با آلمانیها دستگیر و تبعید نماید. لذا او به مدت یک سال در شهر قم مخفی گردید. اما سرانجام در ۲۷ خرداد ۱۳۲۳ در شمیران دستگیر و به مدت بیست و هشت ماه در زندانهای متفقین در اراک، رشت و کرمانشاه، حبس شد. در ۲۴ مرداد ۱۳۲۴ پس از آزادی از زندان وارد تهران گردید، اما کمتر از یک سال بعد به علت مخالفت با دخالت قوام السلطنه، نخست وزیر، در انتخابات دوره پانزدهم مجلس شورا، در راه سفر به مشهد دستگیر و به بهجت آباد قزوین تبعید گردید و چند ماه بعد به دلیل فشار برخی از علمای تهران ازاد شد و در دی ماه آن سال به نمایندگی مجلس دوره پانزدهم انتخاب گردید.
آیت الله کاشانی در آبان ۱۳۲۷ عازم سفر حج شد و در این سفر با حسن البنا رهبر اخوان المسلمین دیدار و گفت و گو کرد و مقدمهای برای همکاری سیاسی گسترده آن دو در آینده فراهم شد. اما کمتر از سه ماه بعد، پس از ترور محمدرضا شاه در ۱۵ بهمن ۱۳۲۷،وی به بهانه واهی مشارکت در ترور و شاید برای قطع ارتباط استراتژیک او و اخوان المسلمین،توسط فرماندار نظامی تهران، شبانه دستگیر شد و مورد ضرب و شتم قرار گرفت و به قلعة فلک الافلاک در خرم آباد اعزام گردید و زا آنجا به لبنان تبعید شد. وی از تبعیدگاه خود اوضاع ساسی ایران را تعقیب میکرد، چنانکه در ۱۳۲۸ که قرار شد دومین مجلس موسسان به منظور ایجاد تغییراتی در قانون اساسی کشور تشکیل شود اعلامیهای صادر نمود و هدف از دستگیری و تبعید خود و نیز تشکیل مجلس مؤسسان را بیان داشت: «تبعید این خادم اسلام و ملت با آن وضع فجیع، برای تغییر قانون اساسی و انتخابات فرمایشی و سوار کردن خیانتکاران و نورچشمان هب گروه این ملت فلک زده و مسأله نفت و تجدید امتیاز بانک شاهی است (…) هموطنان عزیز! در جلوگیری از تغییر قانون اساسی و دیکتاتوری و مظالم خانمانسوز،فداکاری لازم است. نمیتوانند همه را بشکند یا حبس نمایند. حرف حساب ملت با جدیت در دنیای امروز پیش میرود والا پشیمان میشوید،در حالی که پشیمانی سودی ندارد».
==
نماینده مردم تهران در شانزدهمین دوره مجلس شورای ملی ==
علیرغم دوری از وطن،آیت الله کاشانی در فروردین ماه ۱۳۲۹ به عنوان نماینده مردم تهران در شانزدهمین دوره مجلس شورای ملی انتخاب گردی پس از شانزده ماه تبعید د ر۲۰ خرداد آن سال در میان استقبال پرشکوه و بی نظیر مردم تهران به کشور بازگشت.
نقش برجسته سید در ملی شدن صنعت نفت
شاه برای جلوگیری از ملی شدن صنعت نفت کشور که آرزوی همه نیروهای مذهبی و ملی بود و ایجاد دیکتاتوری آهنین،سپهبد علی رزم آرا،رئیس ستاد ارتش را در تیر ماه ۱۳۲۹ به نخست وزیری منصوب کرد. به دنبال مخالفت آیت الله کاشانی با نخست وزیری رزم آرا، بازار تهران تعطیل شد و مردم در میدان بهارستان تظاهرات کردند. پس از آن نیز اجتماعات دیگری در حمایت از ملی شدن صنعت نفت در تهران تشکیل داد. متعاقب آن آیت الله کاشانی طی اعلامیهای، انتصاب رزم آرا در راستای خدمت به منافع انگلستان دانست و بر ضرورت ملی شدن صنعت نفت در سراسر کشور تأکید نمود. پس از انتشار این اعلامیه،علمای بزرگی چون حضرات آیات: سیدمحمدتقی خوانساری، شاهرودی و سیدمحمود روحانی با صدور فتاوایی حمایت خود را از تلاشهای آیت الله کاشانی،دربارة ملی شدن صنعت نفت، اعلام داشتند.
با ترور رزم آرا در ۱۶ اسفند ۱۳۲۹، بزرگترین مانع از سر راه ملی شدن صنعت نفت کشور برداشته شد و رژیم شاه و نمایندگان وابسته در مقابل افکار عمومی و تقاضای مؤکد آیت الله کاشانی و فعالان ملی در مجلس و بیرون از آن،عقب نشینی کردند و صنعت نفت در ۲۹ اسفند آن سال پس از تأیید مجلس سنا، ملی اعلام گردید. اما رژیم عامل قتل رزمآرا را دستگیر کرد. آیت الله کاشانی نیز طی مصاحبهای اعلام داشت: «قاتل رزم آرا باید آزاد شود، زیرا این اقدام او، در راه خدمت به ملت ایران و برادران مسلمانش، عملی شده است و چون در حکومت ملی،قضاوت افکار عمومی محترم است و رزم آرا عمومی ملت ایران محکوم کرده است، در حقیقت حکم اعدام او را از افکار عمومی ملت ایران صادر کرده است…».
اتحاد کاشانی و مصدق
در ۷ اردیبهشت ۱۳۳۰ دکتر محمد مصدق که رهبر فراکسیون اقلیت مجلس بود و نقش چشمگیری در تصویب ملی شدن صنعت نفت در مجلس داشت به نخست وزیری رسید. آیت الله کاشانی در حمایت از وی اعلام داشت که دست او را در انتخاب وزیران باز خواهد گذاشت و از دولت او در برابر تهدیدها و کارشکنیهای انگلستان حمایت خواهد نمود و بدین منظور مردم را در ۳۱ اردیبهشت ۱۳۳۰ به اجتماع در میدان بهارستان در پشتیبانی از دولت دعوت کرد و طی اعلامیهای خطاب به مردم،کارشکنیهای انگلستان را بر سر اجرای قانون ملی شدن صنعت نفت و همراهی و همدستی امریکا را با آن خاطرنشان ساخت و در جریان همین مبارزه، خرید اجناس خارجی را نیز تحریم نمود.
هنگامی که دولت مصدق برای تأمین کسری بودجه به پخش اوراق قرضه ملی اقدام کرد، آیت الله کاشانی طی فتوایی، مردم را به خرید اوراق مزبور دعوت نمود و آن زمان دکتر مصدق برای دفاع از دعاوی ایران بر سر شرکت نفت انگلیس،عازم دادگاه بین المللی لاهه گردید،وی طی پیامی از ملت ایران خواست تا به مساجد رفته و برای پیروزی دکتر مصدق دست به دعا بردارند.
پس از ناکامی انگلستان در دادگاه بین المللی لاهه، آن کشور ایران را به حملة نظامی تهدید کرد و متعاقب آن آیت الله کاشانی اعلام نمود که خوزستان را جهنم نیروهای انگلیسی خواهد نمود و ضمن پیامی برای ملت عراق از آنان خواست تا با قیام بر ضد انگلستان، برادران مسلمان ایرانی خود را در مبارزه استقلال طلبانه و ضد استعماری خویش یاری کنند.
موضعگیری قاطع و انقلابی آیت الله کاشانی در برابر تهدیدات انگلستان،قدرتهای استکباری غرب و شرق را به وحشت انداخت. رادیو باکو ـ متعلق به جمهوری آذربایجان شوروی ـ اعلام کرد که در صورت صدور حکم جهاد از سوی آیت الله کاشانی، هیچ نیرویی نمیتواند سی میلیون مسلمان اتحاد جماهیر شوروی را از انجام وظیفة دینی خود بازدارد. در غرب نیز روزنامه لوموند فرانسه،ضمن گزارشی طولانی از شرح زندگانی آیت الله کاشانی،اهمیت سیاسی اعلام جهاد را از طرف وی بیان داشت.
آیت الله کاشانی در جریان مبارزه سیاسی خود، اصل جدیدی را در اوج جنگ سرد میان اردوگاه سرمایه داری و کمونیسم اعلام داشت و آن استقلال از هر دو بلوک سیاسی مزبور بود.
==
نگاه ویژه به جهان اسلام ==
با وجود اشتغال فراوان وی به مسائل متعدد سیاسی و اقتصادی کشور و تهدیدات فزاینده و رنگارنگ انگلستان، او از سرنوشت سیاسی جهان اسلام نیز غافل نبود. در ۲۵ اردیبهشت ۱۳۲۷ که تأسیس دولت اسرائیل در سرزمین فلسلطین اعلام گردید،آیت الله کاشانی طی اعلامیهای،شعارهای دروغین سازمان ملل را در طرفداری از ملل مظلوم برملا نمود و رأی آن را در تقسیم سرزمین فلسطین محکوم کرد و نسبت به فسادی که دولت غاصب اسرائیل در آینده برپا خواهد نمود هشدار داد و از آنان خواست تمام کوشش خود را برای ریشه کن کردن آن غده سرطانی به کار گیرند. وی در حمایت از ملت مظلوم فلسطین، مرم ایران را به تظاهرات بر ضد اسرائیل دعوت کرد و به دنبال آن بیش از سی هزار نفر از مردم تهران در مسجد سلطانی (امام خمینی فعلی) اجتماع کردند. بار دیگر در جریان جنگ اول اسرائیل و دولتهای عربی، در ۳۰ اردیبهشت ۱۳۲۷ مردم ایران را به تظاهرات بر ضد اسرائیل و حمایت از ملت فلسطین و همدردی با دولتهای عرب درگیر در جنگ دعوت تنمود و خود به ایراد سخنرانی پدراخت و از ملت ایران خواست تا از هرگونه کمک در راه آزادی فلسطین دریغ نورزند. متعاقب آن به دعوت فدائیان اسلام، پنج هزار تن از جوانان مسلمان تهران،آماده عزم به فلسطین و شرکت در جبهههای نبرد با صهیونیستها شدند.
دیدار با حسن البنا رهبر وقت سازمان اخوان المسلمین مصر
چنانکه پیشتر گفته شد، در آبان ماه ۱۳۲۷ نیز آیت الله کاشانی در مکه با حسن البنا، رهبر سازمان اخوان المسلمین دیدار و گفت و گو کرد. گرچه اندکی پس از این سفر، حسن البنا ترور شد و به شهادت رسید،اما روابط میان آیت الله کاشانی و اخوان کماکان ادامه یافت. در جریان نهضت ملی ایران،سعید رمضان، داماد حسن البنا و از رهبران اخوان،برای تبریک پیروزی و دیدار با آیت الله کاشانی به تهران امد و در مقالهای که در مجله معروف المسلمون (ارگان اخوان) نوشت، اعلام کرد که سازمان اخوان المسلمین،از رهبری آیت الله کاشانی بر آن سازمان، استقبال میکند، اما آیت الله کاشانی حاضر به پذیرش در آن نشد.
در اوایل دولت دکتر مصدق،با اصرار و ابرام آیت الله کاشانی و علیرغم میل بسیاری از دولتمردان، سرکنسولگری ایران در بیت المقدس برچیده شد و دولت ایران شناسایی خود را از اسرائیل پس گرفت. در دیداری که آیت الله کاشانی با هیأت نمایندگی مجلس اوقاف اسلامی دمشق داشت، گفت: «ما شنایای خود را از دولت یهودی اسرائیل پس گرفتیم. چون حکومت سابق ایران که یک دولت انگلیسی بود، اسرائیل به رسمیت شناخته بود و اکنون همه کشورهای اسلامی و عربی باید برای در هم شکستن اسرائیل و بازگشت شهرهایی که اسرائیل غصب کرده به صاحبان واقعی آن، هماهنگ شوند». وی سپس از دولت دکتر مصدق خواست تا شورای امنیت را به تشکیل جلسه اضطراری در آن باره دعوت کند. چند سال بعد نیز حمایت خود را از اقدام جمال عبدالناصر در ملی کردن کانال سوئز اعلام داشت و از ایجاد حکومت ترور و وحشت استعمار فرانسه در سرزمین تونس و دستگیری رهبران مبارزان کشور به شدت انتقاد نمود.
تلاش برای رابطه با کشورهای اسلامی
آیت الله کاشانی در صدد بود تا از موضع رهبر مذهبی نهضت و نیز ریاست مجلس ایران، روابط مستحکمی با کشورهای اسلامی برقرار نماید، از اینرو در ۱۳۳۱ و در جریان سفر حج،طی پیامی به رجال و شخصیتهای مسلمان، تشکیل «کنگره بین المللی اسلامی» را به منظور ایجاد وحدت میان مسلمانان جهان، حفظ سیادت و استقلال کشورهای اسلامی و در هم شکستن نقشههای استعمار اعلام داشت و از آنان برای شرکت در کنگره در پاییز آن سال در تهران دعوت به عمل آورد. او در ادامه سفرش به لبنان رفت و در شهر صور با سیدشرف الدین عاملی ملاقات کرد و با انبوه مردمی که به دیدارش شتافته بودند دربارهٔ حوادث جاری ایران و جهان اسلام سخن گفت. همزمان با این تلاشها،فعالیتهای وسیعی برای تخریب شخصیت سیاسی و مذهبی آیت الله کاشانی از سوی دربار. حزب توده و نیز جبهه ملی پس از واقعه ۳۰ تیر ۱۳۳۱ صورت گرفت.
در ۲۵ تیر ماه آن سال، دکتر مصدق به دلیل اختلاف نظر با شاه بر سر در اختیار گرفتن وزارت جنگ،به طور ناگهانی و بدون مشورت با مشورت با هیچکس،استعفایش را به شاه تقدیم کرد و خانه نشین شد. شاه که مترصد چنین فرصتی بود استعفای مصدق را پذیرفت و به پیشنهاد مجلس شورای ملی احمد قوام (قوام السلطنه) را که از سیاستمداران کهنه کار و وابسته انگلستان بود به نخست وزیری منصوب کرد. قوام برای کنترل اوضاع، طی اعلامیهای، همه مخالفان خود از جمله آیت الله کاشانی را به شدت عمل ـ بدون هرگونه ملاحظه ـ تهدید کرد و یادآور شد: «… وای به حال کسانی که در اقدامات مصلحانه من،اخلال نمایند و در راهی که در پیش دارم مانع بتراشند یا نظم عمومی را بر هم زنند. اینگونه آشوبگران با شدیدترین عکس العمل از طرف من روبرو خواهند شد و چنانکه در گذشته نشان دادهام، بدون ملاحظه از احدی و بدون توجه به مقام و موقعیت مخالفین، کیفر اعمالشان را در کنارشان میگذارم. حتی ممکن است تا جایی بروم که با تصویب اکثریت پارلمان دست به تشکیل محاکم انقلابی زده، روزی صدها تبهکار را از هر طبقه به موجب حکم خشک و بی شفقت قانون، قرین تیره روزی سازم. به عموم اخطار میکنم که دوره عصیان سپری شده و روز اطاعت از اوامر و نواهی حکومت فرا رسیده است…».
تلاش برای برکناری قوام و بازگشت دکتر مصدق
آیت الله کاشانی که به خوبی دریافته بود هدف از انتصاب قوام، سرکوب نهضت و بر باد دادن همه دستاوردهای مردم و در نتیجه بازگشت مجدد استعمار انگلستان و تثبیت استبداد خواهد بود، طی اعلامیه شدیداللحنی به تهدیدات قوام پاسخ داد و نوشت: «احمد قوام باید بداند که در سرزمینی که مردم رنجدید»، آن پس از سالها رنج و تعب، شانه از زیر بار دیکتاتوری بیرون کشیدهاند،نباید رسماً اختناق افکار و عقاید را اعلام و مردم را به اعدام دسته جمعی تهدید نماید. من صریحاً میگویم که بر عموم برادران مسلمان لازم است که در این راه جهاد اکبر، کمر همت بربسته و برای آخرین مرتبه به صاحبان سیاست استعمار ثابت کنند که تلاش آنها در به دست آوردن قدرت و سیطره گذشته محال است و ملت مسلمان ایران به هیچ یک از بیگانگان اجازه نخواهند داد که به دست مزدوران آزمایش شده،استقلال آنها پایمال و نام باعظمت و پرافتخاری را که ملت ایران در اثر مبارزه مقدس خود به دست آورده است مبدل به ذلت و سرشکستگی نمایند». به دنبال آن، اعلامیهای خطاب به افسران و سربازان نوشت و از آنان خواست تا به حمایت از ملت برخیزند و از دولت غیر قانونی قوام پشتیبانی نکنند.
شاه برای متقاعد ساختن آیت الله کاشانی، حسین علا، وزیر دربار، را نزد او فرستاد و از وی خواست تا سکوت نماید، اما کاشانی ضمن درخواست بازگشت هرچه زودتر دولت دکتر مصدق، شاه را تهدید نمود که اگر به این خواسته عمل نشود، حرکت انقلابی مردم را متوجه دربار خواهد کرد. روز بعد نیز طی مصاحبه با خبرنگاران داخلی و خارجی اعلام داشت که انتصاب قوام زیر نظر انگلیسیها بوده و هدف از آن، بازگشت مجدد سلطه انگلستان بر تأسیسات نفتی کشور است و تهدید نمود که «هرگاه قوام السلطنه تا چهل و هشت ساعت استعفا ندهد شخصاً کفن میپوشم و پیشاپیش صفوف مردم مسلمان،حکومت او را سرنگون خواهم کرد».
روز بعد (۳۰ تیر) مردم در تبعیت از سخنان آیت الله کاشانی و در حمایت از دولت دکتر مصدق، به خیابانها ریختند و مأموران نظامی نیز به سوی آنان گشودند. پس از چند ساعت درگیری خونین، شاه که نگران بود در صورت تداوم درگیری، مأموران نظامی از دستورات، سرپیچی نموده و به مردم بپیوندند و موجب سقوط رژیم وی شوند،بناچار قوام را از کار برکنار کرد و بار دیگر دکتر مصدق را بر سر کار آورد.
دلایل شروع اختلافات میان آیت الله کاشانی و دکتر مصدق
واقعه ۳۰ تیر نقطه اوج تفاهم و همکاری آیت الله کاشانی و دکتر مصدق و آغاز اختلافات و درگیریهایی شد که سرانجام منجر به جدایی آن دو از یکدیگر گردید. اندک مدتی پس از این واقعه، کاشانی در نامهای به دکتر مصدق، به برخی از انتصابات او اعتراض نمود. از جمله اعتراضات وی، انتصاب سرلشکر وثوق، رئیس ژاندارمری دولت قوام،به معاونت وزارت جنگ بود. به دستور وثوق، تظاهرات طرفداران دکتر مصدق در کاروانسرا سنگی به خاک و خون کشیده شد. دکتر مصدق از آیت الله کاشانی خواست تا «از مداخله در امور مدتی خودداری فرمایند،خاصه این که هیچگونه اصلاحاتی ممکن نیست مگر اینکه متصدی، منطلقاً در کار خود آزاد باشد». اعتراض دیگر آیت الله کاشانی به تقاضای اختیارات فوق العادة شش ماهه دکتر مصدق از مجلس بود. گرچه وی از این اقدام مصدق ناخشنود بود اما علناً با این تقاضا مخالفت نکرد.
پس از این اعتراضات و انتقادات غیر علنی، به تدریج مطبوعات و گروههای سیاسی طرفدار دکتر مصدق به مخالفت با آیت الله کاشانی پرداختند و بر دامنه این مخالفتها و اتهامات افزوده شد. اما علیرغم ناخشنودی آیت الله کاشانی از برخی اقدامات دکتر مصدق، تا چند ماه پس از آن به حمایت از وی ادامه داد. چند روز پس از پاسخ مصدق، آیت الله کاشانی شایعة هرگونه «اختلافات تازه یا کهنه» بین خود و دکتر مصدق را تکذیب کرد و بر «تفاهم تام و تمام موجود» تأکید نمود.
این حمایتهای مکرر و آشکار تا دی ماه ۱۳۳۱ ادامه داشت. در آن ماه دکتر مصدق تصمیم گرفت تا اختیارات فوق العاده خود را برای یک سال دیگر تمدید کند، اما آیت الله کاشانی که پیش از آن نیز مخالفت خود را با اختیارات فوق العاده شش ماهه، طی نامهای خصوصی به دکتر مصدق اعلام داشته بود،این بار طی نامه سرگشادهای ، به مجلس شورای ملی، آن را نقض اصل قانون اساسی دانست. به عقیده وی، تصویب این لایحه،کشور را به وضع دیکتاتوری بر میگرداند و از نطر او خلاف مصلحت بود.
در این میان،روزنامههای طرفدار دولت، همصدا با روزنامههای حزب توده که از چند ماه پیش از آن مخالفت خود را کم و بیش با آیت الله کاشانی ابراز میداشتند از این پس به طور آشکار با تهمت و افترا به وی به مخالفت او برخاستند. دکتر مصدق که برای پیشبرد اهداف خود به حمایتهای آیت الله کاشانی ملاقات کرد و هر دو کوشیدند تا اختلافات خود را برطرف سازند و در اعلامیه مشترکی،به «تعبیرات ناروای جراید از نامهای که کاشانی دربارهٔ اعترضا به لایحه اختیارات، به مجلس نوشته شده بود» اشاره کردند. آنان اعلام داشتند که کماکان «همقدم» با یکدیگر گام برخواهند داشت و از هیچ گونه همکاری خودداری نخواهند کرد. علیرغم این تفاهم، آیت الله کاشانی همچنان با لایحه تمدید اختیارات توسط دکتر مصدق،مخالف بود.
این اختلاف نظرها موجب شد تا انگلستان توسط طیفی از عوامل مزدور خود و در پوشش طرفداری از آن دو، درصدد جدایی آنها و بر هم زدن ائتلاف سیاسی گروههای ملی و مذهبی برآید. به نوشته دکتر عنایت:«ملی گرایان که عمیقاً از آنچه در جریان بود و به نظر آنان همدستی ناشی از سرخوردگی بین رقبای مذهبی آنها و عناصر درباری یا هوادار انگلیسی بر میآمد، جریحه دار بودند، در آخرین ماههای حکومت مصدق، مبارزهای با آنان به راه انداختند و حداکثر استفاده را از کلیشههای معمول میان نخبگان سیاسی غرب مآب کشورهای اسلامی به عمل آوردند و مذهبیها را متحدان طبیعی امپریالیسم انگلیس قلمداد کردند». تهمتها،افتراها و وصله چسبانیهای جبهه ملی و طرفداران دکتر مصدق به آیت الله کاشانی به حدی بود که مورد اعتراض علما و روحانیون حوزههای علمیه قم و نجف واقع شد.
در چنان اوضاعی که دولت، روز به روز حاکمیت سیاسی خود را بر امور بیشتر از دست میداد،دکتر مصدق تصمیم گرفت تا با برگزاری یک رفراندوم، مجلس دوره هفدهم را منحل کرده و انتخابات جدیدی برگزار نماید. آیت الله کاشانی در اعلامیهای که به همین مناسبت صادر نمود شدیداً از دکتر مصدق انتقاد کرد و او را قدرت طلب نامید. وی ضمن انتقاد از دکتر مصدق (که مخالفانش را عامل اجنبی میخواند) هشداد داد که نخست وزیر «راه را برای تحکیم دیکتاتوری و حکومت فردی و خودسری هموار میسازد»و قصد دارد به زور سرنیزه، رفراندوم ترتیب دهد. او همچنین انحلال مجلس را «خیانت و عین استبداد» دانست و حکومت دکتر مصدق را «برخلاف شرع مقدس اسلام» اعلام نمود. این اعلامیه، امید هرگونه تفاهم مجدد را میان آن دو از بین برد. به دنبال آن،آیت الله کاشانی از ریاست مجلس استعفا داد و رفراندوم را تحریم کرد. با این وصف رفراندوم برگزار شد و مجلس منحل گردید.
پس از کودتای اولیة ناکام رژیم شاه بر ضد مصدق، آیت الله کاشانی در روز ۲۷ مرداد ۱۳۳۲ نامه مهمی به دکتر مصدق نوشت و آن را توسط نوه دختریش برای او ارسال داشت. وی در این نامه ضمن اظهار گلایه و انتقاد از اعمال خودسرانه مصدق، نسبت به وقوع قطعی کودتا هشدار و به او پیشنهاد همکاری نمود و نوشت: «… اگر نقشة شما نیست که مانند سی ام تیر عقب نشینی کنید و به ظاهر،قهرمان زمان بمانید و اگر حدس و نظر من صحیح نیست که امریکا ما را در گرفتن نفت و انگلیسیها کمک کرد و حالا به صورت ملی و دنیاپسندی میخواهد به دست جنابعالی این ثروت ما را به چنگ آورد و اگر واقعاً با دیپلماسی نمیخواهید کنار بروید،این نامه من سندی در تاریخ ملت ایران خواهد بود که من شما را با وجود همه بدیهای خصوصی تان نسبت به خودم، از وقوع حتمی یک کودتا به وسیلة زاهدی که مطابق با نقشة خود شماست آگاه کردم که فردا جای هیچگونه عذر موجهی نباشد…» این نامه با واکنش منفی و کوتاه دکتر مصدق روبرو شد.
مدتی پس از پیروزی کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، سرلشکر زاهدی به دیدار آیت الله کاشانی رفت و بر تداوم نهضت ملی و مسأله نفت تأکید نمود. کاشانی نیز از او خواست تا آزادیهای سیاسی را به جامعه برگرداند، دستگیرشدگان را آزاد نموده و مجلس هفدهم را به ادامه کار دعوت نماید. اما هنگامی که دولت زاهدی با کنسرسیومهای نفتی امریکایی و اروپایی وارد گفتگو شد و همة تلاشها بر سر ملی شدن صنعت نفت بر باد رفت، آیت الله کاشانی با صدور اعلامیهای به شدت از زاهدی انتقاد کرد و نوشت: «اگر نمیخواهید نام شما در ردیف خائنترین افراد ثبت شود، اگر مایل نیستید عاقد ننگینترین و بی شرمانهترین قراردادها باشید و لعن و نفرین ابدی ملت پشت سرتان باشد، از این طریق ناصواب خصمانه بازگردید و برق سر نیزه خفقان را از سر ملت بردارید». وی در ادامه به سیاستهای استعماری انگلستان حنله کرد: «انگلستان اگر تصور میکند با تخم نفاقی که در صف مبارزین ما افشانده و فترتی که در ادامه راه مبارزه حق طلبانه و ضد استعماری ما ایجاد نموده، عرصه را جهت ترکتازی خود آماده ساخته، سخت در اشتباه است… عوامل استعمار با تبلیغات سوئی که علیه من برای نیل به هدفها و مقاصد پلید خویش در ایران و دنیا مینمایند،نخواهند توانست مرا از ادامه مبارزه سرسختانه خویش علیه بیدادگری هایشان منصرف سازند،زیرا جان ناقبل من همیشه برای عظمت و استقلال ملتم، کف دست بوده و تا واپسین لحظات زندگی نیز خواهد بود…» و نیز در مصاحبهای با خبرنگاران داخلی و خارجی، دربارهٔ تجدید رابطه سیاسی با انگلستان، اظهار داشت: «ملت شریف ایران، هرگز تن به ذلت نخواهد داد و روزی که دولت، اعلام تجدید رابطه بدهد، روز عزای ملی است و مردم باید نوار سیاه به سینه خود نصب کنند». وی همچنین همه مصوبات مجلس فرمایشی دوره هجدهم را باطل و فاقد اعتبار دانست. در نامهای نیز به دبیر کل سازمان ملل، نسبت به ایجاد جو ترور و وحشت و برگزاری انتخابات تقلبی در کشور تأکید نمود.
دستگیری و وفات
رژیم شاه که سکوت و خفقان را در کشور ایجد کرده بود،دیگر حاضر به تحمل انتقادهای آیت الله کاشانی نبود،از اینرو در دی ماه ۱۳۳۴، او را به بهانه شرکت در قتل رزم آرادستگیر کردند و پس از فشارها و شکنجههای بسیار به پای میز محاکمه کشانده و تا آستانة اعدام پیش بردند که به دلیل اعتراض جامعه روحانیت و به ویژه آیت الله بروجردی، رژیم شاه پس از مدتی وی را آزاد کرد. چند سال بعد و با ایجاد آزادی سیاسی نسبی در کشور، آیت الله کاشانی از انتخابات فرمایشی مجلس در ۱۳۳۹ به شدت انتقاد نمود.
سرانجام وی پس از حدود شصت سال مبارزه و مجاهدت با استعمار و استبداد در ۲۳ اسفند ۱۳۴۰، در حدود هشتاد و پنج سالگی در تهران درگذشت. مردم تهران پیکر او را باشکوه بسیار از خانه اش در پامنار تشییع کرده و حضرت عبدالعظیم (ع) به خاک سپردند.
فهرست منابع
۱- آیت الله کاشانی رایت استقلال (اغلب صفحات).
۲- اندیشه سیاسی در اسلام معاصر، ۲۱۵، ۲۱۶.
۳- تاریخ و فرهنگ معاصر،س ۲،ش ۶ و ۷، (اغلب صفحات).
۴- دانشنامه جهان اسلام، ۶۴۶:۶.
۵- روحانیت و نهضت ملی شدن صنعت، ۵-۳۹.
۶- زندگینامه سیاسی امام خمینی از آغاز تا تبعید،ص ۱۴۰-۱۴۳.
۷- شرف الدین، ۲۳۰-۲۳۱.
۸- طبقات اعلام الشیعه.
۹- نقباء البشر فی القرن الرابع عشر، ۱: ۲۹۲-۲۹۳.
۱۰- «اخوان المسلمین و جنبش اسلامی ایران».
۱۱- علوم سیاسی، س ۵، ش ۱۷، بهار ۱۳۸۱، ۳۳۰-۳۳۱.
۱۲- معارف الرجال فی تراجم العلما و الادباء، ۲۱۹:۲، ۳: ۱۳-۱۷.
۱۳- نقش علمای شیعه در رویارویی با استعمار، ۲۴۳، ۲۴۴، ۲۴۷، ۲۷۲.
۱۴- نهضت روحانیون ایران (چاپ دوم)، ۱ و ۲: ۴۵۶-۵۵۴٫.







