آینه رشد ۲۱: تفاوت بین نسخهها
(اصلاح نویسههای عربی، اصلاح فاصلهٔ مجازی، ابرابزار، اصلاح ارقام) |
|||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| − | + | <div class="head1">آیینهرشد - فصلنامه مدیران - دفتر 21 - ویژه سبک زندگی</div> | |
| − | + | {{جعبه اطلاعات | |
| − | + | |نام = آینه رشد 21 | |
| − | + | |عنوان = مشخصات کتاب | |
| − | + | |تصویر = [[Image:Ayneh__(21).jpg|200px]] | |
| − | + | |سبک سرآیند = background:#ccf; | |
| − | + | |سبک برچسب = background:#ddf; | |
| − | + | |سبک عنوان= background: #CCF;padding: 7px;border-top-left-radius: 20px;border-top-right-radius: 20px;border: 1px solid #aaa;border-bottom: none; | |
| − | + | |سرآیند۱ = | |
| − | + | |برچسب۲ =نویسنده | |
| − | + | |داده۲ = گروه نویسندگان | |
| − | + | |برچسب۳ = صاحب امتیاز | |
| + | |داده۳ = ستاد امر به معروف و نهی از منکر | ||
| + | |برچسب۴ =زبان | ||
| + | |داده۴ = فارسی | ||
| + | |برچسب۵ = اعضای تحریریه | ||
| + | |داده۵ = جواد محدثی، محمود مهدی پور، محمود شریفی، سید مجید حسن زاده، عبدالرحیم اباذری، محمد باقر پورامینی | ||
| + | |برچسب۶ =ناشر | ||
| + | |داده۶ = | ||
| + | |برچسب۷ =محل انتشارات | ||
| + | |داده۷ = قم | ||
| + | |برچسب۸ = تاریخ نشر | ||
| + | |داده۸ = | ||
| + | |برچسب۹ = قطع | ||
| + | |داده۹ = جیبی | ||
| + | |برچسب۱۰ = شابک | ||
| + | |داده۱۰ = | ||
| + | |برچسب۱۱ = دانلود | ||
| + | |داده۱۱ = [http://dl-al-adl.ir/libfiles/ebooks/famag/PDF/famag21.pdf PDF] | ||
| + | }} | ||
== آیینه ۲۱ == | == آیینه ۲۱ == | ||
نسخهٔ ۱۷ خرداد ۱۳۹۵، ساعت ۱۸:۵۶
|
| |
| نویسنده | گروه نویسندگان |
|---|---|
| صاحب امتیاز | ستاد امر به معروف و نهی از منکر |
| زبان | فارسی |
| اعضای تحریریه | جواد محدثی، محمود مهدی پور، محمود شریفی، سید مجید حسن زاده، عبدالرحیم اباذری، محمد باقر پورامینی |
| محل انتشارات | قم |
| قطع | جیبی |
| دانلود | |
محتویات
- ۱ آیینه ۲۱
- ۲ کلام امیر
- ۳ صادق باشیم...
- ۴ نمیتوان به طور سطحی نظر داد
- ۵ فلسفه وجودی ما چیست؟
- ۶ روابط فوق اداری
- ۷ او برادر شماست
- ۸ منشور ارتباط با مراجعین
- ۹ رابطه با مافوق و مادون
- ۱۰ آیینه ۲۱
- ۱۱ مردم و مدیر
- ۱۲ انتقاد از مدیر
- ۱۳ غدیر یعنی حکومت
- ۱۴ بیم و امید
- ۱۵ این دنیای شما...
- ۱۶ به ذکر احتیاج داریم
- ۱۷ تأثیرگذارید یا بی تأثیر
- ۱۸ من، تو، ما
- ۱۹ بریدهها
- ۲۰ ای پدر! ای مادر!
- ۲۱ سه تابلو از یک زندگی
- ۲۲ حکمتهای کهن
- ۲۳ نیروی تدارکاتی
- ۲۴ مدیران و اخلاق اسلامی
- ۲۵ پا نویس
آیینه ۲۱
کلام امیر
مرا با سخنان زیبای خود مستایید
«أَسْخَفِ حَالاتِ الْوُلاَةِ عِنْدَ صَالِحِ النَّاسِ أَنْ یُظَنَّ بِهِمْ حُبُّ الْفَخْرِ، وَ یُوضَعَ أَمْرُهُمْ عَلَی الْکِبْر،ِ وَ قَدْ کَرِهْتُ أَنْ یَکُونَ جَالَ فِی ظَنِّکُمْ أَنِّی أُحِبُّ الإِطْرَاءَ وَ اسْتِمَاعَ الثَّنَاءِ، وَ لَسْتُ بِحَمْدِ اللَّهِ کَذَلِکَ وَ لَوْ کُنْتُ أُحِبُّ أَنْ یُقَالَ ذَلِکَ لَتَرَکْتُهُ انْحِطَاطاً لِلَّهِ سُبْحَانَهُ عَنْ تَنَاوُلِ مَا هُوَ أَحَقُّ بِهِ مِنَ الْعَظَمَةِ وَ الْکِبْرِیَاء وَ رُبَّمَا اسْتَحْلَی النَّاسُ الثَّنَاءَ بَعْدَ الْبَلاَءِ، فَلاَ تُثْنُوا عَلَیَّ بِجَمِیلِ ثَنَاءٍ لاِخْرَاجِی نَفْسِی إِلَی اللَّهِ سُبْحَانَهُ وَ إِلَیْکُم.»
در دیده مردم پارسا، زشتترین خوی والیان این است که خواهند مردم آنان را دوستدار بزرگمنشی شمارند، و کارهاشان را به حساب کبر و خودخواهی بگذارند. و خوش ندارم که در خاطر شما بگذرد که من دوستدار ستودنم، و خواهان ستایش شنودن. سپاس خدا را که بر چنین صفت نزادم و اگر ستایش دوست بودم آن را وا مینهادم، به خاطر فروتنی در پیشگاه خدای سبحان، از بزرگی و بزرگواری که تنها او سزاوار است بدان. و بسا مردم که ستایش را دوست دارند، از آن پس که در کاری کوششی آرند. لیکن مرا با سخنان زیبای خود مستایید ، تا از عهده وظایفی که نسبت به خدا و شما دارم بر آیم.[۱]
صادق باشیم...
«یا چنان نما که هستی،
یا چنان باش که مینمایی...»
این سخن، مفهوم «صداقت» را بازگو میکند که از مهمترین آموزههای دینی و ویژگیهایی بندگان خوب خداست .
کسی که «صادق» باشد، نه زبان به دروغ میگشاید، نه رفتاری ریایی و متظاهرانه دارد، نه به فریب دیگران میپردازد، نه دچار نفاق و دورویی میشود، نه گزارش بی اساس میدهد، نه بزرگ نمایی میکند، نه گندم نمایی و جوفروشی پیشه میسازد، نه پاسخ دوپهلو میدهد.
صادق بودن، یعنی آنکه «بود» و«نمود» انسان یکی باشد،
ظاهر و باطن و نهان و عیان انسان، همخوانی داشته باشد،
زبان و عمل و شعار و کردار با هم منطبق گردد،
به وعدههایش عمل کند و به قرارهایش پایبند باشد.
«صدق» یک مسلمان در عمل جلوه میکند، نه در حرف. عمل هرکس، روشنترین گواه صداقت او، یا خدای نکرده بی صداقتی اوست. زبان عمل را نیز همه میفهمند و نیازی به ترجمه و تحلیل و تأویل ندارد.
«صد جان فدای آنکه دلش با زبان یکی است.»
اگر قرآن کریم، از ویژگیهای منافقان، یکی هم این را بر میشمارد که:
«یقولون بالسنتهم ما لیس فی قلوبهم ؛ با زبانشان چیزی میگویند که در دلشان نیست.»[۲]
پس برای پیدا کردن نفاق پیشگان نباید پشت کوه قاف رفت و در ناکجا آباد از آنان جستجو کرد، گاهی همین دوروبر و دم دستاند و این ویژگی به مرتبهای از نفاق اشاره دارد که شاید در خیلیهای باشد.
پادزهر آن نیز «صداقت» است.
آنان که نگاه مادی و نقد اندیش دارند، راستی و راستگویی را آنجا که به زیانشان باشد کنار میگذارند و به دروغ روی میآورند و دو چهره میشوند و موج سوار و بازی گر.
اساس دینداری بر«صداقت» استوار است.
از سخنان حضرت صادق (ع) است که :
«به رکوع و سجود طولانی افراد نگاه نکنید، چرا که چه بسا به آن عادت کرده باشند و اگر آن را رها کنند، دچار وحشت میشوند. بلکه به راستگویی و امانت داری بنگرید.»[۳]
طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی
صدق پیش آر، که اخلاص به پیشانی نیست
«آیینه» صادق است و بی پیرایه،
نه زیاد نمایی میکند، نه زشتی و زیبایی را کتمان میکند.
از آیینه بیاموزیم، یک رویی و زلالی را، همیشه، با همه و در همه جا...
تحریریه آیینه
نمیتوان به طور سطحی نظر داد
رهنمودی از امام خمینی (ره)
البته شک نیست که عدهای از آقایان که شک در خدمتگزاریشان نسبت به اسلام عزیز و کشور نیست، در امور عظیم کشور و گرفتاریهای بسیار پیچیده، وارد نبوده یا کمتر وارد باشند و خود نیز توجه دارند که در مسائل بسیار مشکل یک دولت در حال انقلاب و کشور مورد هجوم قدرتهای بزرگ و کوچک و کارشکنیهای مغرضان و مفسدان چپ و راست که محتاج به کارشناسان متخصص در رشتههای مختلف است، نمیتوان به طور سطحی نظر داد و بدون توجه به تمام مسائل سیاسی و اجتماعی و انعکاسات داخلی و خارجی آن، با سلیقه شخصی اظهار نظر کرد و چه بسا چنین نظرهایی، ولو از چند نفر معدود، در سرنوشت امت، تأثیر منفی گذارد و از این جهت، لازم است در کمیسیونها، به ویژه کمیسیونهای مهم، چند نفر از متخصصان متعهد که مسائل را روی هم میسنجند و به مشکلات سخت نظام، آگاهی دارند، دعوت شود و با مشورت آنان، رسیدگی به امور گردد... .
حضرات وکلای محترم که بحمدلله به جمهوری اسلامی تعهد دارند، در نطقهای قبل از دستور و در مباحثات در حال دستور، با کمال دقت، مواظب جملات خود و کیفیت ادای آن باشند که خدای نخواسته، به مسلمانی، بلکه انسانی، توهین نشود و شخصیتی ساقط نگردد و کسی مظلوم واقع نشود؛ البته انتقاد سالم و سازنده، بدون اغراض شخصیه و خدای نخواسته انتقام جویی، لازم است و مفید و موجب رشد و تعالی است و هر کس در نزد وجدان خود، تشخیص رفتار و گفتار و نوشتار خود را میدهد و همه چیز، در محضر مقدس حق تعالی واقع میشود.[۴]
فلسفه وجودی ما چیست؟
رهنمودی از رهبرانقلاب اسلامی
آقایان! این مردم، همان طوری که امام مکرر فرمودند، ولی نعمتهای ما هستند. این، شوخی نیست. من یکی از مسئولان را در محضری دیدم که برخوردش با مردم، قدری متکبرانه بود. من پیغام دادم و گفتم: به ایشان بگویید که اگر میخواهد جبران آن برخورد را بکند، باید در همان محضر، ظاهر بشود و بگوید: ای مردم! من نوکر شمایم. خلاف که نگفته، آیا دروغ گفته است؟ یک مسئول کشور، چه کاره است؟ فلسفه وجودی ما غیر از خدمت به مردم، چیست... خدمت گزاری به مردم، افتخار است. این اسمها و این سمتها و این تیترها که افتخاری ندارد. در طول تاریخ، خیلیها با این اسمها و با این تیترها آمدند و رفتند؛ اما جز لعنت خدا و بندگان خدا، چیزی با خودشان نبردند... .
اینها چه ارزشی دارد؟ اگر توانستم خودم را قانع کنم که من خدمتگزارم، یک چیزی و الا چه ارزشی دارد. خدمتگزار چه کسانی؟ مردم. البته همه افراد ملت و جامعه را باید خدمت کرد؛ اما مراد عمده، طبقه محرومند که باید مورد توجه خاصی، برای خدمت، قرار بگیرند؛ به دو دلیل؛ اولاً چون احتیاجشان بیشتر است و عدل، این را اقتضا میکند. ثانیاً چون پشتیبانی آنها از نظام، جدیتر و همیشگیتر است و از اول، این طور بوده است.[۵]
روابط فوق اداری
نویسنده:جواد محدثی
روزی و روزگاری، یکی گفته بود (البته به طنز): «روابط عمومی، یعنی روابط خصوصی با عموم.»
آیا این را قبول دارید؟ آیا این، سیمایی منصفانه و واقعبینانه از«روابط عمومی» را ارائه میدهد یا چهرهای مخدوش و قابل نقد است؟
همچنین گاهی گفته میشود: «آبدارچی» در بعضی ادارات، بُرش و کارآیی و کارراهاندازی بیشتری از مدیر کل و رئیس دارد.
رئیس دفتر و منشی، تصمیمگیر اصلی در خیلی کارها، تماسها و ارتباطهاست و اگر او بخواهد، یک مراجعه کننده، میتواند با مدیر، متصل و مرتبط شود و اگر او نخواهد یا نپسندد، رئیس، همیشه یاجلسه دارد یا میهمان دارد یا وقت ندارد یا مسافرت است و یا... .
این جا، چیزی به نام سیاستِ «درهای باز» مطرح میشود.
گاهی معاون یامدیر میگوید: «میخواهم باور کنید که درِ اتاق من، همیشه به روی شما باز است. اگر کسی مایل است مرا در دفتر کارم ببیند، بدون هیچ مشکلی میتواند.»
آیا این سیاست، مفید، درست و کارساز است؟
از هر مدیری سؤال کنند، دربارهٔ فواید این شیوه، کلی حرف میزند و خطا به ایراد میکند؛ ولی آیا کارکنان، ارباب رجوع و شاکیان، میتوانند از این «درِ باز» وارد شوند یا با چندین پرده و حاجب مرئی و نامرئی، روبهرو میشوند؟ الفاظ و تعابیر، زیبا و جذابند؛ اما در صورتی که این سیاست، تنها روی کاغذ و در گفتار نماند و به مرحله اجرا درآید.
یک مدیر،باید بتواند با کارمندان و زیر مجموعه خود، «ارتباط» برقرارکند و یا کارکنان مجموعه او بتوانند بدون هراس، نگرانی و بیم به مخاطره افتادن آینده شغلی و بدون شرم حضور، با مدیر خود، گفتوگو و درد دل کنند و اظهارنظر و حتی انتقادهای سازنده داشته باشند. اگر هر یک از این دو حالت، غیرعملی باشد، نقصی در روش و ضعفی در روابط عمومی است.
وقتی یک سرپرست، کارکنان خود را دعوت به بحث و تماس و همفکری و رایزنی میکند (به شرط آن که تصنّعی و فریبکارانه نباشد)، فضایی از اعتماد، تفاهم، خوشبینی و احترام متقابل، پدید میآید. وقتی نظرات زیر مجموعه، مورد توجه قرار گیرد، انگیزه کار و همکاری بیشتر میشود.
وقتی کارکنان بفهمند که مدیران به عقاید، نظرات و پیشنهادهای آنان بها میدهند، خود را در کارگاه، اداره، مؤسسه و سازمان، سهیمتر خواهند ساخت؛ ولی گاهی صندوق پیشنهادها خالی است. در جلسات عمومی هم کسی حرفی و انتقادی و نظری ندارد. حالت بینشاطی و بیانگیزگی، بر محیط کاری حاکم است.
چرا؟
شاید مدیران، پیشنهاد دهندگان را تشویق نمیکنند. شاید هر پیشنهاد و طرحی که از سوی کارمندان عنوان میشود، سرپرستان به نام خود مطرح میکنند و صاحب اصلی طرح و پیشنهاد، فراموش میشود.
شاید حرفها را نشنیده، رد میکنند و طرحها را نخوانده، به دست بایگانی میسپارند. شاید برای صاحبان نظرهای انتقادی، گرفتاری و مشکل درست میکنند. شاید از پیشنهاد، به زیان پیشنهاد دهنده و دوستانش، استفاده میشود. شاید هر کس طرحی میدهد، بار اجرا و پیگیری طرح را به عهده خود او میگذارند. شاید اگر طرح و پیشنهاد، منفعت و سودی دارد، چیزی از آن، عاید صاحب طرح نمیشود. شاید اصلاً گوشها به حرفها و اعتراضها «بدهکار» نیست. شاید پیشنهاد دهنده، به جای تشویق، مورد تمسخر قرار میگیرد و «هو» میشود و خیلی شایدهای دیگر که سبب میشود صندوق پیشنهادها «پر از خالی» بماند و کسی جرأت ورود به اتاق رئیس را از «درهای باز»، نداشته باشد و در جلسات عمومی هم سکوتی سنگین حاکم میشود و نشست اداری و مشورتی، به صورت کاملاً اداری و رسمی و برای پرکردن فرم و ارائه «گزارش کار»، برگزار میگردد.
به هر حال، آیا در مجموعه شما، «سیاست درِ باز» وجود دارد؟ آیا این شیوه، نتیجهای هم داشته است؟ چند نفر به شما سرزدهاند؟
به تعبیر یک نفر، چند نفر از کارگران و کارمندان زیر مجموعه شما، توانستهاند سخنان خود را از سنگفرش کارگاه تا روی میز بزرگ، مرتب و براق شما برسانند؟
میتوان شیوه را برعکس کرد؛ یعنی مدیران، زیاد به چشم کارکنان دیده شوند و با آنان، تماسهای کوتاه پیدا کنند و دربارهٔ مسائل جزئی یا خصوصی آنان، به صورت خودمانی حرف بزنند؛ در جلسات میهمانیهای خانوادگی کارکنان، شرکت کنند؛ گاهی سرزده به محیط کار افراد و به کارگاهها، کلاسها و بخشها بروند تا صحنهآراییهایی نمایشی، هنگام بازدید رئیس و مدیر کل، رخ ندهد.
به هر حال، نمای اداره شما، گاهی با درونش همخوانی ندارد. آن چه دیگران تصور میکنند، با آن چه واقعیت دارد، یکی نیست.
این ناهمخوانی، دوگونه است؛ گاهی بد میپندارند؛ اما خوب است و گاهی تعریف میکنند؛ اما از درون،پوسیده و زشت است. در هر دو صورت، نوعی «نفاق اداری» به چشم میآید که باید آن را زدود و همگونی پدید آورد.
شاید کار «روابط عمومی» هر مؤسسه و اداره، بتواند به این وحدتِ درون و برون و همگونیِ بود و نمود یا آن چه هست و آن چه میپندارند، کمک کند.
نقش مدیران دفتر، منشیان ادارات و معاونان اجرایی مسئولان و حتی نقش حساس و اثرگذار و فراگیر «آبدارچیها» را نباید نادیده گرفت.
«تلفنچی»ها، هم میتوانند آبروریزی کنند و هم آبروداری؛ هم میتوانند مایه «زین» باشند و عامل «شیْن»؛ وسیله«جذب» باشند یا «دفع.»
همه اینها بر میگردد به عنصر ارتباط که میان انسانها وجود دارد؛ در خانه، مدرسه و محله، به نحوی و در اداره، کارخانه، پادگان، شرکت و بازار، به نحوی دیگر. هنر ارتباط را جدی بگیریم و به بازتابها و عوارض مثبت و منفی رابطههای خوب و بد، بیشتر بیندیشیم.
او برادر شماست
نویسنده:عبدالرحیم اباذری
رابطه مدیران با مردم در فرهنگ نبوی
از مجموع نامهها و بخش نامههایی که پیامبر اعظم صلیاللّهعلیهوآله به عنوان حاکم اسلامی، برای کارگزاران خویش در اقصی نقاط سرزمین اسلامی آن زمان فرستاده، نکات مهمی به چشم میخورد که مورد توجه آن حضرت بوده و به عنوان یک اصل و ارزش، در میان والیان و کارگزاران، مطرح و به آن عمل شده است. به همین سبب، امروز نیز این اصول و ارزشها میتوانند بهترین الگو برای مدیران و مسئولان نظام جمهوری اسلامی ایران در ردههای گوناگون باشند.
حسن خلق، تواضع، احسان و نیکوکاری، اهتمام به اصل برادری و برابری، از این اصول و ارزشها هستند. رواج آنها در میان مدیران و مسئولان، در تحکیم نظام و ساختار مدیریتی آن، نقش سرنوشت سازی دارد.
رسول گرامی اسلام صلیاللّهعلیهوآله وقتی معاذ بن جبل را به عنوان والی و استاندار، به یمن فرستاد، در نامهای خطاب به مردم یمن، وظیفه اصلی و کلی او را این چنین ترسیم فرمود:
«امرته بتقوی الله العظیم والعمل بکتابه و سنة رسوله و ان یکون ابا رحیما».[۶]
آن حضرت در آغاز این حکم تاریخی، معاذ را به سه اصل محوری «رعایت تقوای الهی»، «عمل به قرآن و سنت» و «مهربان بودن با مردم» دعوت کرد و بعد در فراز دیگر نامه، دوباره به اصل سوم، اهتمام ورزید و در عبارتی رساتر، این گونه بدان تأکید فرمود: «و انی لم ابعث علیکم معاذا ربا و انما بعثته اخا و معلما و منقذا لامر الله؛۲ به درستی که من معاذ را به عنوان مالک و سلطان به سوی شما نفرستادم؛ بلکه او در عین ریاست خطیر اجرایی، برادر شما و در کنار شماست و به عنوان معلم، مسئولیت دارد که آموزههای دینی و بایدها و نبایدهای الهی را به شما منتقل کند.»
از این نامه به خوبی استفاده میشود که یک مدیر و مسئول در نظام اسلامی، تنهایک مدیر اجرایی نیست؛ بلکه او میتواند در تعلیم و تربیت اسلامی نشر آموزههای دینی در میان همکاران و مردم، الگو و تأثیر گذار باشد و این، در صورتی امکانپذیر است که یک مدیر و مسئول، علاوه بر تخصص لازم در حوزه مدیریتی خویش، از احکام و معارف اصیل اسلامی بهرهمند باشد و از جهت اخلاقی و فضیلتهای انسانی، مراحلی را پشت سر گذاشته باشد و به عبارت دیگر، علاوه بر تخصص، ازتعهد لازم نیز برخوردار باشد.
شاید به همین خاطر است که آن حضرت در بخش آخر همین نامه، معاذ را به عنوان استاندار یمن وکارگزار نظام اسلامی، به کسب فضایل اخلاقی و اجرای آن در میان مردم و همکاران، توصیه و سفارش میکند و میفرماید:
«اوصیک یا معاذ بتقوی الله و صدق الحدیث و وفاء العهد و ترک الخیانة و اداء الامانة و صله الرحم و حسن الجوار و تلاوة القرآن و ایاک یا معاذ! ان تصدق کاذبا او تکذب صادقا اؤتعین ظالما؛[۷] ای معاذ! تو را به تقوای الهی، صداقت در گفتار، وفای به عهد، دوری از خیانت، امامت داری، صله رحم، نیکی به همسایه و تلاوت قرآن، وصیت میکنم. مبادا کار روزمره اداری و اجرایی، تو را از این امور مهم اخلاقی بازدارد. ای معاذ! تو را برحذر میدارم از این که در حوز۸ مسئولیت تو، افراد دروغگو و نابکار، لانه گزینند و در مقابل، انسانهای سالم و صادق، طرد شوند و انزوا اختیار کنند یا این که ظالمان و مترفان، دارای امکانات و قدرت باشند.»
معاذ بن جبل از اصحاب پیامبرصلیاللّهعلیهوآله بود. وی در جنگ بدر، احد و خندق و در اکثر رخدادهای مهم صدر اسلام، در کنار پیامبر حضور داشت. در سال هشتم هجری، پس از فتح کامل مکه، وقتی پیامبر صلیاللّهعلیهوآله خواست به مدینه بازگردد، معاذ بن جبل را به عنوان مبلغ در مکه منصوب کرد؛ تا در غیاب آن حضرت، به مردم مکه، قرآن، احکام و فقه آموزش دهد. او بعد از غزوه تبوک، از جانب حضرت، به استانداری یمن برگزیده شد. معاذ تا هنگام رحلت پیامبر صلیاللّهعلیهوآله، در یمن حضور داشت و به خدمت مردم مشغول بود و در زمان خلافت خلیفه اول، به مدینه بازگشت؛ سپس با ابوعبیده جراح، در جنگ شام حضور پیدا کرد و چون او به مرض طاعون گرفتار شد، معاذ را به جای خود به فرماندهی سپاه اسلام تعیین کرد. معاذ در اردن، چشم از جهان فرو بست.[۸]
منشور ارتباط با مراجعین
نویسنده:محمود شریفی
شغلها، وسیلهای برای خدمت به مردم و رفع نیاز آنان است. از این رو، یک مدیر مکتبی و مسلمان، باید همیشه هدف شغلی خود را در نظر داشته باشد و در انجام وظیفه، هیچ گاه از این هدف، منحرف نگردد.
اگر مدیری چنین باشد، رفتار او با مسئول بالاتر و تمام زیردستان و مراجعین، رفتاری مکتبی، مدبرانه و خردمندانه خواهد بود.
در این مختصر برآنیم تا رفتارهایی را که شایسته یک مدیر مکتبی است، با استفاده از سخنان گهربار حضرت امام علی بن ابی طالب علیهالسلام - که خود الگوی یک مدیر مکتبی و موفق بود- تبیین کنیم و به صورت خلاصه ارائه دهیم.
با نگاهی اجمالی سخنان امام امیرمؤمنان علیهالسلام در مییابیم که یک مدیر مکتبی، باید نسبت مراجعین دستورات ذیل را مورد توجه و عمل قرار دهد:
۱- وقتی به مسئولیت رسید، رفتارش نسبت به مردم تغییر نکند؛ بلکه به مردم نزدیک شود و مردمی باشد.
۲- مسئولیت را نعمتی الهی بداند و از این فرصت، در جهت خدمت به مردم، در حد توان، تلاش کند.
۳- در برخورد با مراجعین و مردم، مهربان و خوش رفتار باشد و به همه احترام بگذارد.[۹]
۴- عیوب آنان را بپوشاند.[۱۰]
۵- چیزی برای دیگران بپسندد که برای خود میپسندد.[۱۱]
۶- با همه افراد و مراجعان، منصفانه رفتار کند.
۷- در انجام وظایف و رفع نیازهای مردم، صبور و با استقامت باشد.[۱۲]
۸- به دنبال سودجویی از مردم و مراجعین نباشد.
۹- مردم و مراجعه کنندگان را وسیله آزمایش خود بداند.
۱۰- اگر مردم خطا کردند، آنان را عفو کند.
۱۱- از کیفر دادن افراد، خوشحال نشود.
۱۲- در کارهای مردم، عجولانه تصمیم نگیرد.
۱۳- عجب و خودپسندی به خود راه ندهد.
۱۴- به دنبال جلب توده مردم باشد و نه افراد ویژه.
۱۵- با افراد شایسته، باتجربه و کاردان، مشورت کند.
۱۶- افراد نیکوکار و بدکار، در نظر او یکسان نباشند.
۱۷- به مراجعه کنندگان نیازمند، مستمندان، تهیدستان و از کارافتادگان، توجه ویژه داشته باشد.
۱۸- برای مراجعه مردم، وقت خاصی را مشخص کند و به کار آنان، شخصا رسیدگی کند.
۱۹- در مقابل مراجعان، تواضع و فروتنی کند.
۲۰- رفتارش به گونهای باشد که مراجعه کننده با صراحت و بدون ترس، سخن خود را بیان کند.
۲۱- خشونت و تندی سخن آنان را تحمل کند.
۲۲- به وعدههای خود عمل کند.
۲۳- حقوق همه را رعایت کند.
۲۴- در انجام کار مراجعه کنندگان، امروز و فردا نکند.[۱۳]
۲۵ حق مظلومان را از ظالمان بگیرد.[۱۴]
۲۶- در انجام کارها، از اندیشه دیگران استقبال کند.[۱۵]
۲۷- سعه صدر را پیشه خود سازد.[۱۶]
۲۸- زحمت مردم و مراجعه کنندگان را به دوش گیرد.[۱۷]
رابطه با مافوق و مادون
نویسنده:جواد محدثی
تنظیم شیوه معاشرت با دیگران، یک «هنر اخلاقی» است. ما به تناسب شناختی که از افراد و طبقات احتماعی داریم، یا نیازی که به آنان پیدا میکنیم ،یا برتری وکمبودی که نسبت به آنان داریم ،رفتارهای متفاوتی با آنان میکنیم. برخی از این طبقات،افراد «افوق» و «مادون» هستند.
این بالادست یا فرودست بودن اشخاص نسبت به ما یا ما نسبت به آنان ،گاهی درمسائل علمی و فنی است، گاهی در بعد مالی و ثروت، گاهی از نظر موقعیت و مقام اجتماعی، گاهی از جهت قدرت جسمی و توانایی و گاهی از جهات دیگر است.
با زیردست، چگونه باید رفتار کرد و با بالا دست چطور؟ در این نوشته به چند رهنمود ارزنده و سازنده از پیشوایان دین که کیفیت تعامل و رفتار با افراد مافوق و مادون را میآموزد، اشاره میکنیم. رعایت این نکات، هم به اصلاح ساختار «روابط اجتماعی» کمک میکند و هم در پرورش روح و تربیت اخلاقی ما مؤثر است.
قلمرو تواضع
پیامبر خداصلیاللّهعلیهوآله در حدیثی برای «خردمند»، نشانههایی ذکر فرموده است.
یکی از آن نشانهها این است:
«یتواضع لمن هو دونه، و یسابق من فوقه فی طلب البرّ[۱۸]؛ نسبت به کسی که پایینتر از اوست، فروتنی دارد و با کسی که بالاتر از اوست، در طلب نیکی و خیر، مسابقه میدهد.»
این آموزه، درست بر عکس رفتار کسانی است که با پایینتر از خود، رفتاری متکبرانه دارند و با بالاتر از خود، رفتاری در جهت تخریب و کاستن از جایگاه و موقعیت او.
پرهیز از ظلم
یکی از پندهای روایت شده از حضرت لقمان حکیم، این است: «للظالم ثلاث علامات: یظلم من فوقه بالمعصیه، و من دونه بالغلبه و یعین الظلمة[۱۹]؛ ستم گر، سه نشانه دارد؛ نسبت به بالاتر از خود، با عصیان و سرپیچی، ظلم میکند و به پایینتر از خود نیز با قهر و غلبه، ستم میکند و به ستمگران هم یاری میرساند.»
از این سخن نیز استفاده میشود که در مواردی که باید از بالاتر اطاعت کنیم، اگر نافرمانی کنیم، در حق او و نسبت به جایگاهش، ستم روا داشتهایم.
جدل و استهزا
در ضمن حدیثی مفصل و حکیمانه که امام صادقعلیهالسلام به شاگرد برجسته و حکمت شناس خود، عبدالله بن جندب، فرموده است، این رهنمود به چشم میخورد:
«لاتشار من فوقک و لاتسخر بمن هو دونک[۲۰]؛ با بالا دستتر از خودت، مشاجره و دشمنی نکن و پایینتر از خودت را هم مسخره نکن.»
یکی از ضعفهای اخلاقی یک انسان، آن است که به افراد فرودست و پایینتر از خودش (در علم، عمل، مقام و ثروت) به دیده حقارت و استهزا مینگرد و با بالاتر از خود نیز به جای تفاهیم و برادری، پیوسته جدال و کشمکش و ناسازگاری دارد.
ساقط کردن از اعتبار
برخی از موقعیت و نفوذ خود استفاده میکنند و دیگران را از جایگاه و موقعیت و اعتباری که دارند، ساقط میکنند یا ضربه شغلی و اقتصادی میزنند و یا از گردونه رقابت، خارج میکنند؛ غافل از این که بالاتر از آنان هم کسانی هستند که میتوانند همین رفتار را با آنان داشته باشند. نتیجه برخورد حذفی با مادون، آن است که خودشان به دست مافوق، حذف شوند و چه بسا این مافوق، خدا باشد که به سبب خاطر چنین ظلمی، او را به کیفر برساند.
رهنمود امام صادقعلیهالسلام در این باره، چنین است:
«لا تسقط من هو دونک، فیسقطک من فوقک[۲۱]؛ کسی را که پایینتر از توست، ساقط نکن که در این صورت، شخص بالاتر، تو را ساقط میکند.»
روحیه مردمی
در عهدنامه حضرت علیعلیهالسلام به مالک اشتر با توجه به جایگاه انسان نسبت به ما فوق و مادون، دو تعبیر و اندرز وجود دارد که توجه به آنها برای هر مسئول و مدیر، ضروری است؛
یک جا میفرماید: نسبت به مردم، گرگ درندهای نباش که خوردن و دریدن آنان را مغتنم شماری؛ زیرا آنان دو گروهند؛ یا برادر دینی تو و یا همنوع انسانی تو. گاهی از آنان، اشتباهات و لغزشهایی سر میزند؛ پس همان طور که دوست داری خداوند، از عفو و گذشت خویش، شامل حال تو کند، تو هم آنان را از عفو گذشت خود، برخوردر بگردان؛ زیرا تو بالاتر از آنانی و آن کس که به تو حکم فرمانروایی داده، بالاتر از توست و خداوند، بالاتر از کسی است که به تو ابلاغ استانداری داده است؛
«فانک فوقهم، و والی الأمر علیک فوقک، و الله فوق من ولاک»[۲۲].
امامعلیهالسلام در ادامه همین فرمان میافزاید:
هر گاه مقام و قدرت، در تو احساس غرور و تکبر و خود بزرگ بینی ایجاد کرد، به بزرگی حکومت پروردگارت که بالاتر از توست، بنگر و بر این نکته بیندیش که او بر تو چنان قدرتی دارد که خودت نسبت به خود، آن اندازه توانا نیستی. این توجه، تو را از آن طغیان و سرکشی پایین میآورد و از تندروی باز میدارد و خرد از دست رفته و فراموش شدهات را به تو باز میگرداند؛
«و اذا احدث مع لک ما انت فیه من سلطانک ابّهه او مخیله، فانظر الی عظم ملک الله فوقک و قدرته منک علی ما لا تقدر علیه من نفسک...»[۲۳].
وضع مالی و معیشتی
آن چه افراد را در چرخه ثروت و مال، به رقابت و حسادت و حرص و افزونطلبی میکشاند، نگاه به زندگی کسانی است که از آنان ثروتمندتر، مرفهتر و دارای امکانات بیشترند. این موضوع، گاهی سبب ناسپاسی نسبت به نعمتهای پروردگار و غفلت از داشتههای خود میشود.
توصیه امام صادقعلیهالسلام این است که انسان به جای توجه به زندگی افراد برتر که همیشه همراه با حسرت و احساس کمبود است، به افراد پایینتر از خود نگاه کند؛ تا قدر داشتههایش را بداند و حالت سپاس و شکر داشته باشد. کلام حضرت چنین است: «انظر الی من هو دونک، و لا تنظر الی من هو فوقک[۲۴]؛ به کسی نگاه کن که از تو پایینتر است و به کسی منگر که از تو بالاتر است.»
امید است این رهنمودهای ارزنده اولیای دین، در بهبود شیوه رفتار و رابطه ما با دیگران، به ویژه نسبت به افراد مافوق و مادون، مؤثر افتد و روابط ما، مکتبی، اخلاقی و ارزشی شود.
آیینه ۲۱
نویسنده:محمود مهدی پور
در نظام اسلامی، مدیران نسبت به زیردستان وزیرمجموعه خویش، وظایفی سنگین بر عهده دارند. فهرستی از این وظایف، برای توجه مدیران خدمتگزار و مسئولان ادارات مختلف جامعه اسلامی، یادآوری میشود:
۱- توجه به رشد ایمانی زیردستان.
۲- توجه به پیشرفت اخلاقی آنان.
۳- توجه به مشکلات اقتصادی آنان.
۴- برنامهریزی برای تکامل علمی و آموزش فنی آنان.
۵- کمککردن به آنان در انجام مسئولیتهایشان.
۶- تعیین دقیق وظایف و پیشگیری از حواله دادن امور به یکدیگر.
۷- در نظر گرفتن توان فکری و جسمی آنان.
۸- نظارت بر کم و کیف فعالیتهای آنان.
۹- تقویت اعتماد به نفس و خودباوری در زندگی آنان.
۱۰- مشاوره و بهرهگیری از پیشنهادها و دیدگاههای آنان.
۱۱- تأکید بر عدم دخالت در حوزه کاری یکدیگر.
۱۲- پیشگیری از تحریک حسادت و رقابت ناسالم.
۱۳- به کارگیری آنان براساس قرار داد روشن و مشروع.
۱۴- حفظ شخصیت آنها و احترام به آنان.
زیردستان در جامعه اسلامی، به دلایل گوناگون، حقوقی برعهده مدیران دارندکه شناخت و ادای آن حقوق، از اصول اخلاقی و شرایط مدیریت اسلامی است. این حقوق عبارتند از:
۱- حق برادری ایمانی و همراهی در امور دینی.
۲- حق همسایگی در خانه، محل کار و تحصیل.
۳- حق همکاری و تعاون در اهداف اجتماعی.
۴- حق رفتار انسانی و عادلانه با آنان.
در روابط مدیران و نیروهای یک سازمان، سه نوع اصلاح و تحول زیر، ضروری است:
۱- اصلاح نگاه مدیران به نیروها.
۲- اصلاح خلق و خوی مدیران نسبت به زیر مجموعه اداری.
۳- اصلاح رفتار و گفتار مدیران با زیردستان.
از آن جا که ریاست و قدرت، در غالب انسانها، تکبر وغرور میآفریند و این بیماری بزرگ روحی و اخلاقی، ریشه بسیاری از خطاها و اشتباهات و موجب سقوط اخلاقی و اجتماعی مدیران است، مدیران جامعه اسلامی، باید متواضع باشند و از رویش جوانههای غرور و خودپسندی، پیشگیری کنند.
فروتنی نسبت مؤمنین، فرمان صریح قرآن، خطاب به رسول اعظمصلیاللّهعلیهوآله است. در قرآن، چنین آمده است:
۱- «و اخفض جناحک للمؤمنین؛[۲۵] نسبت به مؤمنان، فروتن باش.»
۲- «و اخفض جناحک لمن اتبعک من المؤمنین؛[۲۶] نسبت به پیروان مؤمن خویش، فروتن باش.»
مام حقوق مؤمن بر مؤمن، در روابط دو جانبه مدیران و کارکنان نظام اداری نیز جریان دارد.
این حقوق عبارتند از:
۱- مصونیت جان و مال و آبروی طرفین از هر گونه تعرض.
۲- حرمت ارعاب و تهدید مؤمن.
۳- حرمت تحقیر و توهین مؤمن.
۴- حرمت ظلم و ستم بر یکدیگر.
۵- حرمت فحش دادن و بدزبانی نسبت به همدیگر.
۶- حرمت غیبت و هتک آبروی مؤمن.
۷- حرمت تهمت و افترای مالی و اخلاقی.
۸- حرمت ناراحت کردن مؤمن.
۹- حرمت وعده دروغ.
۱۰- حرمت عیبجویی.
۱۱- حرمت گزارش دروغ دربارهٔ مؤمن.
۱۲- حرمت فریب دادن و خیانت.
این احکام، مربوط به عموم مؤمنین است. از اینرو، در روابط مدیران و کارکنان اداری نیز باید رعایت شوند. در احادیث آمده است که شخصی در نامهای به امیرالمؤمنین علیهالسلام از دیگری بدگویی کرد. حضرت نگاهی به نامه انداخت و بعد فرمود: فلانی! اگر راست بگویی، منفور ما واقع میشوی و اگر دروغ بگویی کیفر میشوی و اگر درخواست پوزش کنی، تو را میبخشیم. او گفت: یا امیرالمؤمنین! مرا ببخش.[۲۷]
گذشت از خطاهای کوچک، یکی از اصول مدیریت است. امام صادقعلیهالسلام فرمود: «لایطمعن المعاقب علی الذنب الصغیر فی السودد؛[۲۸]
کسی که از خطاهای کوچک نگذرد، امید سروری و سیادت، نداشته باشد.»
به کارگیری نیروهای اداری در امور شخصی، یکی از ستمهایی است که گاهی مدیران گرفتار آن میشوند؛ زیرا بیش از وظایف قانونی نیروها، از آنان انتظار دارند. این گونه امور، حدو مرزی ندارد و گاهی، فشار بیش از اندازه، بر جسم و جان کارکنان اداری وارد میآورد.
گاهی در پرداخت حقوق نقدی و یا بن کالای کارمندان، بین مدیران و بانکها، شرکتها و فروشگاههای خاصی، قراردادهایی بسته میشود که منافع و مصالح کارکنان رعایت نمیشود و مدیران به دلیل غفلت و یا مصالح و منافع گروهی و شخصی، به امضای چنین قرادادهای میپردازند. این امور، نوعی ستم از سوی مدیران و سلب حقوق و آزادیهای زیردستان محسوب میشود. مدیران نظام اسلامی باید با دقت کامل و بر مبنای عدالت، این قراردادها را مورد ارزیابی قرار دهند.
در منابع فرهنگ و اندیشه اسلامی، روایات فراوانی دربارهٔ آموزش زیردستان، مشورت با زیردستان، رفتار احترامآمیز با آنان - حتی با غلامان و کنیزان - و تعیین حقوق کارگران و اجیران و رفتار نیک با رعیت، وجود دارد که اگر بایدها و نبایدهای رفتاری با زیردستان فهرست شوند، مجموعه مفصل و ارزشمندی از آیات و روایات مدیریت اسلامی پدید میآید. برای نمونه، به چند حدیث زیر دراین باره بسنده میکنیم:
۱- قال علیعلیهالسلام: «من اختال فی ولایته ابان عن حماقته؛[۲۹] هر کس در ریاست خویش، دچار غرور شود، حماقت خویش را افشا کرده است.»
۲- قال علیعلیهالسلام:
«انصف الله و انصف الناس من نفسک و من خاصه اهلک و من لک فیه هوی من رعیتک فانک الا تفعل تظلم؛ حق خدا و مردم را از خویش، بستگان خویش و افراد محبوب خود بازستان که اگر چنین نکنی، گرفتار ظلمخواهی شد.»
رفتار الهی با بندگان، رفتار نبوی بابردگان و زیردستان، رفتار علوی باکارگزاران و رفتار سلیمان پیامبرعلیهالسلام با اطرافیان و سیره امام خمینی - قدس سره- در رفتار با مسئولان، میتواند الگوی خوبی برای مدیران نظام اسلامی باشد. امام صادق علیهالسلام دربارهٔ سیره حضرت سلیمان، چنین فرمود:
«کان سلیمان یطعم اضیافه اللحم بالحواری وعیاله الخشکار و یأکل هو من الشعیر غیرمنخول؛ سلیمانعلیهالسلام میهمانانش را باگوشت و نان سبوس گرفته، پذیرایی میکرد و به عیالش، نان گندم معمولی میداد و خودش، نان جوین سبوس دار میخورد.»
مدیران دلسوز نظام اسلامی میدانند که قبول مسئولیت در نظام اسلامی، نوعی محرومیت اقتصادی و برداشتن بار سنگین اجتماعی است و بستگان و همکاران آنان هم با این نگاه باید وارد میدان خدمترسانی و مهرورزی شوند.
مدیران نظام اسلامی، باید خود را برای امتیاز کمتر، زحمت بیشتر و خدمترسانی برای رضای خدا و آسایش خلق، آماده کنند؛ باشد که مورد رحمت و رضای دوست، قرار گیرند.
مردم و مدیر
امام علیعلیهالسلام دو نکته در مورد حق ذکر کرد؛ یکی این که «الحق اوسع الاشیاء فی التواصف و اضیقها فی التناصف؛ حق آسانترین چیزهاست به زبان و مشکلترین کارهاست در عمل». میدان حق، برای گفتن و بیان و خطابه و مقاله و داد سخن دادن، وسیعترین میدان هاست؛ ولی برای عمل و رعایت و تسلیم شدن، تنگترین میدان هاست. به اندازهای که در اطراف حق و فواید رعایت آن و مضار ترک آن، میتوان استدلال کرد و صغری و کبری چید و جوش و خروش کرد، در اطراف هیچ چیز دیگر ممکن نیست و به اندازهای هم که چرخیدن بر محور حق، کار دشواری است، هیچ چیز دیگر، این قدر دشوار نیست. این جمله را حضرت برای آن فرمود که مردم را متوجه فاصله قول و عمل نماید؛ برای این بودکه گول نخورند و حرفهای افراد را ملاک قضاوت قرار ندهند؛ عمل و رعایت را ملاک قرار دهند.
آن چه بشر در برابر او تعظیم میکند و سر فرود میآورد، حود حق و رعایت حقوق است؛ ولی گاهی اشخاصی تحت تأثیر حرف قرار میگیرند و حرف را دلیل روحیه و عقیده و ملکات احلاقی قرار میدهند و از این راه، در خطا میافتند.
نکته دیگری که ذکر میکند، این است: لا یجری لاحد الا جری علیه و لایجری علیه الا جری له حق، له؛ هیچ کس قرار داده نشده، مگر این که علیه او نیز قرار داده شده و هیچ کس قرار داده نشده، مگر آن که له او، نیز قرار داده شده». حقوق مردم بر مردم، یک طرفی نیست؛ متبادل است. اگر کسی بر کسی حقی دارد، معادل آن هم حقی از آن طرف بر عهده او هست. هر کس به هر اندازه از اجتماع طلبکار است و اجتماع را در برابر خود موظف میداند، به همان نسبت، مدیون اجتماع است. حق و تکلیف، دوش به دوش یکدیگرند. این طور نیست که همه حقها را به بعضی داده باشند و همه تکلیفها را بر دوش بعضی دیگر گذاشته باشند«حق»، بهره است و «تکلیف»، زحمت و کار و مشقت. هر کس که از اجتماع بهرهای (میبرد)، باید به همان نسبت، متحمل زحمت و به دوش کشیدن بار اجتماع باشد. رسول اکرم صلیاللّهعلیهوآله فرمود:
«ملعون من القی کلّه عی الناس؛از رحمت الهی محروم است؛ آن کس که سنگینیاش بر دوش اجتماع باشد.»
پدر بر فرزند، حقوقی دارد؛ یعنی بهرههایی در وجود فرزند داردکه ببرد؛ ولی این حقوق و بهرههایک طرفی نیست؛ فرزند هم بر پدر، حقوقی دارد؛ یعنی از وجود پدر بهرههایی دارد که باید ببرد. پدر، حق اطاعت و احترام دارد؛ فرزند هم حق تکفل و نربیت دارد؛ همچنین زن و شوهر، معلم و متعلم، همسایهها با همسایهها، حاکم و رعیت، همسفر با همسفر. نه تنها حقوق انسانها بر یکدیگر، یک طرفی نیست و هر فردی مدیون سایر افراد است، نسبت به سایر موجودات هم کم و بیش همین طور است. تا هر جا که شعاع بهره و استفاده انسان، امتداد دارد، دایره تکلیف انسان هم وسعت دارد. امیرمؤمنان علیهالسلام در خطبهای که در روزهای اول خلافتش ایراد کرد، میفرماید: «اتقوالله فی عباده و بلاده، فانکم مسؤولون حتی عن البقاع و البهائم»؛[۳۰] خدا در نظر بگیرید؛ هم در مورد بندگانش و هم در مورد بقعهها و سرزمینها و چهارپایان، از شما سؤال میشود. حق زمینهاو حق حیوانات را هم باید ادا کنید. این زمین و این حیوانها، برای استفاده و بهره برداری صحیح شماست. حقی که زمین بر بشر دارد، این است که آباد بشود؛ زراعت بشود، عمران در او صورت گیرد؛ مخروبه و بایر نماند و همچنین در مورد حیوانها نیز تکالیفی برای حفظ و رعایت و مواظبت آنها دارید. به همان دلیل که فکر میکنید زمین و موالید روی زمین، برای شما آفریده شده، باید بدانید مسئول و مدیون زمین و موالید روی آن میباشید.
بعد فرمود: «و لو کان لاحد ان یجری له و لا یجری علیه لکان ذلک خالصا لله سبحانه»؛ اگر کسی باشد که او بر دیگران حق داشته باشد و دیگران بر او حقی نداشته باشند، او فقط طلبکار باشد، هیچ نوع مسئولیت و مدیونیت دربارهٔ او صدق نکند، او ذات اقدس الهی است؛ زیرا حقی که او بر بندگان دارد، به معنای حظ و بهره نیست که در عوض دین او به عهده او بیاید. این معانی، دربارهٔ مخلوقات صادق است که از یکدیگر بهره میبرند و به یکدیگر بهره میرسانند. خداوند، غنی مطلق و فیاض مطلق است. در نظام تکوین، مخلوقات در یکدیگر تأثیر دارند و از یکدیگر متأثر میشوند؛ به یکدیگر بهره میدهند و از یکدیگر بهره میبرند. در نظام اجتماع هم بر طبق نظام تکوین، حقوق و دیونی وضع شده که همه از یکدیگر بهره ببرند و به یکدیگر بهره برسانند؛ تا اجتماع، سیر کمالی خودش را طی کند؛ اما ذات اقدس الهی، از این معانی منزه است. هر چه از ناحیه ذات اقدس او به بندگان رسیده و میرسد همه تفضیل است؛ احسان است؛ جود است و به همین دلیل، مخلوقات، سراسر وجودشان نسبت به ذات اقدس الهی، دین است؛ یک پارچه مسؤلیت و مدیونیت میباشد.
بعد میفرماید: مهمترین حقوقی که خداوند در این عالم قرار داده، حق والی بر رعیت و حقوق رعیت بر والی است و این حقوق را مایه نظام الفت و عزت قرار داده. اگر این حقوق، متبادل شود، آن وقت حق، مطلقاً محترم میگردد؛ کار دین، درست میشود؛ محیط و زمان، اصلاح میگردد. شما نباید توقع داشته باشید که صلاح من به تنهایی کافی باشد برای اصلاح امور؛ من خودم شخصاً تا آخرین درجه، رعایت وظایف خودم و حقوق شما را میکنم. این، کافی نیست؛ شما هم باید صالح باشید. همان طوری که من حقوق شما را رعایت میکنم، شما هم حق مرا رعایت کنید؛ تا همه کارها درست شود و کارها بر محور خود بچرخد.
سخن امیرالمؤمنین علی علیهالسلام در آن خطبه، همین که به این جا رسید، یکی از مستمعین تحت تأثیر احساسات خود قرار گرفت و از آن حضرت تشکر و ثنای بلیغی کرد. حضرت فرمود: «با من؛ تعارف و تملق و رودرواسی رفتار نکنید. گمان نبرید که گوش من برای شنیدن انتقاد و عرضه شدن این که مقتضای حق این است که چنین و چنان باشی، سنگین است. بدانید آن کس که شنیدن انتقاد و تذکرات و سخن حق بر گوشش ثقیل است، عمل بر طبق حق، بر او سنگینتر خواهد بود. علامت اهل حق و اهل عدل، این است که از تذکرات و انتقادات، پروا ندارند[۳۱].
این جمله را برای این فرمود که قبلاً آن مرد برخاسته بود و از آن حضرت مقداری ثنا و ستایش کرده بود؛ خواست به مردم بفهماند که گمان نکنید که من خوشم میآید از من تعریف کنید؛ بنای کار را بر مصانعه و مجامله بگذارید؛ نه، انتظار من، اظهار نظرهای سریع و خیرخواهانه است در کارها؛«فلا تکفّوا عن مقاله بحقّ او مشورةٍ بعدلٍ؛ مبادا از تذکرات به جا و از مشورت دادنها، مضایقه کنید.»
این که میگویند حکومت علی علیهالسلام عالیترین مظهر دموکراسی بود، روی همین جهات بود. خودش با آن که امام است و قدرتهای مادی و معنوی رادر اختیار دارد به مردم پرو بال میدهد؛ آنها را بر انتقاد و اعتراض، تشجیع میکند. البته این نکته هم هست که هر اعتراضی به حق نیست و انتقاد کننده، دو شرط باید داشته باشد؛ یکی آن که حسن نیت داشته باشد؛ یعنی غرض شخصی نداشته باشد؛ مقصودش اصلاح باشد؛ نه این که مقصودش لجن مال کردن و لگدمال کردن طرف باشد. دیگر آن که حسن تشخیص داشته باشد؛ یعنی اهل درک و تشخیص باشد؛ انتقادهای جاهلانه و احمقانه، بسیار زیان آور است. انتقاد، اگر بر مبنای حسن نیت و حسن تشخیص باشد، موجب حرکت و اصلاح است و اگر بر مبنای سوء نیت و بر مبنای جهالت و عدم تشخیص و عدم آشنایی به مصالح عالیه اجتماع و راه صحیحی که لازم است اجتماع (طی کند)، واقع شود، آن وقت، چوب لای چرخ گذاشتن است و سبب هرج و مرج و توقف است.
بعد جملهای دارد که معنایش این است: هیچ شخصی و هیچ مقامی، بالاتر از این که مورد انتقاد قرار بگیرد، نیست.
مجموع نکتههایی که علی علیهالسلام دربارهٔ حق فرمود، چهار نکته بود که خلاصهاش اینست؛
۱- حق در زبان، آسانترین چیزها و در عمل، مشکلترین کارهاست. عمل، ملاک قضاوت دربارهٔ اشخاص است؛ نه گفتار.
۲- خدای متعال، حقوق مردم را بر یکدیگر یک طرفی وضع نکرده، حقوق، متبادل است. هر کس حقی بر عهده اجتماع دارد، دینی هم بر اجتماع دارد. تنها ذات اقدس الهی است که بر مخلوقات خود حق دارد و دینی نسبت به آنها ندارد.
۳- رسیدن به حقوق، بدون تعاون و کمک، میسر نمیشود؛ از تک روی و تک اندیشهای، کاری ساخته نیست (و) هیچ کس، مافوق همکاری و همفکری با دیگران نیست؛ همان طور که هیچ کس، مادون همکاری و همفکری نیست.
۴- علامت اهل حق، این است که از استماع تذکرات اصلاحی و انتقادات صحیح و به جا، ابا و امتناعی ندارند. اولین دلیل صدق و کذب کسی که مدعی است اهل حق است و روی مرز حق رفتار میکند، این است که گوشش آماده شنیدن انتقاد و اعتراض باشد.[۳۲]
انتقاد از مدیر
نویسنده:سید مجید حسن زاده
انتقاد و مدیریت
یکی از آفات مدیریت و مسئولیت در جامعه، استبداد و خود محوری است. حاکمان فرعونها، پادشاهان و رهبران مستبد جامعه، افرادی خود محور، خود رأی و خودخواه بودهاند و جز رأی و نظر خویش، هیچ دیدگاهی را نمیپذیرفتند و همواره در این طریق، گام برمیداشتند. این روحیه، روحیهای ضد ارزشی و فرعونی است؛ هر چند که در یک مسلمان باشد. حاکمان مستبد، دین و راه حق را دیدگاه و نظر خود میدانند و دیگران را مجبور به پذیرش دیدگاهها و دستورات خود میکنند. این خود محوری و خودرأیی، سبب میشود تا مسئولیتها به افراد چاپلوس و فرصتطلب داده شود و کارگزاران حاکمیت، افرادی نالایق و ناکارآمد باشند و بدین ترتیب، آنان نیز در حوزه مسئولیت خویش، افرادی را انتخاب میکنند که دارای چنین ویژگیهای ناپسندی باشند و در نتیجه، بنیان چنین حکومتی، سست و ناپایدار خواهد بود. انتقاد پذیری و پذیرش افکار، آرا و دیدگاههای صحیح دیگران، یکی از ویژگیهای پسندیده مدیران مکتبی و ارزشی است. این ویژگی ارزشمند که همان پذیرش امر به معروف و نهی از منکر است، لازمه یک مدیریت مکتبی و ارزشی است. یک مدیر ارزشی، از انتقاد و نصیحت دیگران انتقاد و اصلاح استقبال میکند و انتقاد را هدیهای از طرف دیگران میداند. او با بررسی انتقادات، به اصلاح عیوب خویش میپردازد و نقاط ضعف خود را برطرف میکند و از این طریق، توان و کارایی خویش را به کمال میرساند. امام علی علیهالسلام میفرماید:«لیکن أحبّ الناس الیک من هداک الی مراشدک و کشف لک عن معائبک؛[۳۳] باید محبوبترین مردم نزد تو، کسی باشد که تو را به جایگاه رشد هدایت کند و عیبهای تو را به تو بنمایاند.» نصیحت و خیرخواهی، یکی از حقوق مؤمنان نسبت به هم میباشد. امام باقر علیهالسلام میفرماید: «یجب للمؤمن علی المؤمن النصیحه؛[۳۴] بر مؤمن واجب است که نصیحت کننده برادر خود باشد.» یک مدیر باید با استفاده از دیدگاهها و نظرات مخالف، عیوب خویش را بشناسد و به اصلاح خویش بپردازد و با تعریف و ستایشهای اطرافیان چاپلوس، از خویش غافل نشود. امام علیعلیهالسلام میفرماید: «عجبت لمن یوصف بالخیر الذی یعلم انه لیس فیه کیف یرضی؛[۳۵] تعجب میکنم از کسی که به خوبی توصیف میشود و با آن که میداند این اوصاف در او نیست، اما خوشحال میشود.»
انتقاد و افزایش کارآمدی
یکی دیگر از فایدههای انتقاد، استفاده از نظرات و دیدگاههای دیگران در انجام بهتر کارهاست. یک مدیر شایسته، از دیدگاهها، عقلها، دانشها و تخصصهای دیگران، استفاده میکند و بدین ترتیب، مسئولیت خویش را به نحو مطلوبتر و کاملتری انجام میدهد. امام علیعلیهالسلام میفرماید: «حق علی العاقل أن یضیف الی رأیه رای العقلا و یضم الی علمه علوم الحکماء؛[۳۶] شایسته است که انسان عاقل، رأی و نظر عاقلان را به رأی خویش اضافه کند و علوم حکیمان را بر علم خویش بیفزاید». گستردگی فنون، دانشها و تخصصها، موجب میشود که یک مدیر، احاطه کاملی بر همه علوم و تخصصها نداشته باشد. در این صورت، پذیرش نظرات دیگران و استفاده ار تخصص و علوم دیگران، از لوازم یک مدیریت کارآمد است.
یک مدیر، نباید به نظرات دیگران، گر چه فرودست باشند، به دیده حقارت بنگرد؛ زیرا ممکن است آنان دیدگاه ارزشمندی داشته باشند. امام علی علیهالسلام میفرماید:
«لاتسضغرنّ عندک الرأی الخطیر اذا اتاک به الرجل الحقیر؛[۳۷] رأی بزرگ و ارزشمندی را که شخص فرودستی به تو ارائه کرد، کوچک مشمار.»
انتقاد و انصاف
با وجود همه ارزشهایی که برای انتقاد متصور است، امّا این عمل نیز شرایطی دارد که یکی از آنها انصاف در انتقاد است. یک منتقد منصف، باید عیوب و کاستیها را به شکل واقعی و به همان صورت بیان کند و از مبالغه و عیبجویی، خودداری کند. هدف او، باید اصلاح وضع موجود باشد و نه تخریب و عیبجویی از مسئولان و مدیران. با این که بیان عیبها و کاستیها برای اصلاح امور، کاری پسندیده و ارزشی است، اما عیبجویی و سرزنش مدیران و مسئولان، برای اهداف و منافع شخصی و گروهی، کاری ناپسند و ضد ارزش است. یک منتقد منصف، عیبها و نقاط ضعف مسئولان و مدیران را به قصد اصلاح، به آنان تذکر میدهد و از تجسس و تحقیق در احوال و خصوصیات آنان، خوددارای میکند؛ زیرا این کار، از خصلتهای ناپسند است و به قصد اصلاح صورت نمیگیرد. امام علی علیهالسلام میفرماید: «تتبعّ العیوب من اقبح العیوب و شرّ السیئات؛[۳۸] جست و جوی عیبهای مردم، از دشتترین عیبها و از بدترین گناهان است.»
بنابراین، وظیفه یک منتقد و ناصح، انتقاد عادلانه، منصفانه و خیرخواهانه است و وظیفه کسی که مورد انتقاد و نصیحت قرار میگیرد، این است که با تأمل و بررسی در انتقادات، دیدگاهها و نظرات مخالفان، به اصلاح خویش بپردازد.
رواج چنین سیره پسندیدهای در جامعه ما و در بین مسئولان، باعث ثبات و پایداری نظام اسلامی خواهد شد و در این صورت، صالحان و شایستگان، مسئولیتها را بر عهده خواهند گرفت و جامعه به سوی صلاح و رستگاری روی میآورد.
غدیر یعنی حکومت
نویسنده:عبدالرحیم اباذری
نگاه عالمان بزرگ شیعه به عید غدیر، همواره یک نگاه فراگیر سیاسی و حکومتی بود. میرزا جواد آقا ملکی تبریزی در کتاب «المراقبات»، هنگام مقایسه عید غدیر با عید مبعث، این عید را به منزله روح و مبعث را به مثابه جسم اسلام معرفی کرده، تأکید میکند که اگر امامت و رهبری در جامعه اسلامی نباشد، رسالت و عقیم و بی ثمر خواهد بود.[۳۹] این معنای دقیق از غدیر، اگر چه از صدر اسلام در میان فقیهان شیعه وجود داشت، ولی در لابلای کتابها و یا در ضمن بحثهای طلبگی و در کنج مدارس و حجرهها، محبوس بود و توده مردم، از حقیقت و فلسفه عید غدیر، آگاهی نداشتند و این روز بیشتر به عنوان یک مسئله فردی و خانوادگی مطرح میشد و این عید بزرگ سیاسی و اجتماعی، اغلب به عید سادات شهرت داشت. گر چه این امور در آن ایام، برای مردم و به ویژه جوانان و نوجوانان، لذت بخش بود و در تحکیم ارتباط و محبت به اهل بیتعلیهمالسلام، تأثیر گذار بود، اما این گونه تلقی از غدیر، ناقص، و آمیخته با تحریف بوده است.
با آغاز انقلاب اسلامی و تشکیل حکومت جمهوری اسلامی ایران، وقتی حضرت امام خمینی رهبری مردم را به دست گرفت و رابطه بین مجتهد و مقلد را به رابطه میان امام و امت مبدل ساخت، به تدریج واژههای اصیل اسلامی و شیعی، قالب تحریفی خود را از دست دادند و معنای خود را بازیافتند و به ویژه عید غدیر که از دیدگاه روایات و فقیهان شیعه، به معنای اداره جامعه و هدایت امت اسلامی بود، چهره نمایان کرد و در میان مردم، نه تنها به عنوان عید سادات، بلکه به عنوان عید همه انسانها، عینیت و حقیقت پیدا نمود.
امام خمینی با تشکیل حکومت اسلامی در ایران، نه تنها در عمل، حلاوت و شیرینی غدیر را با ذائقه مردم آشنا ساخت، بلکه در بعد نظری نیز درصد تفهیم معنای صحیح این واژه و ماجرای تاریخی آن بر آمد. وی در یکی از سخنرانیهای خود در جمع کارگزاران نظام اسلامی، یکی از معانی بارز متمسکان به ولایت امیر مؤمنانعلیهالسلام را حاکمان، کارگزارانی و مدیرانی دانست که در حاکمیت و مدیریت خود، سیره حکومتی امیر مؤمنانعلیهالسلام را الگو قرار داده، در خدمت به مردم و اجرای عدالت در جامعه، تلاش میکنند؛ سپس فرمود:
«اگر دولت و مجلس و قوه قضائیه از این مسئله غفلت کنند و روزی هزار مرتبه هم بگویند: خدا ما را از متمسکین به ولایت علی بن ابی طالبعلیهالسلام قرار داده است، این جز کذب محض، چیزی نخواهد بود.»[۴۰]
امام خمینی در جای دیگری از سخنان خویش پیرامون غدیر، ضمن تحریف زدایی از مسئله غدیر و این که زنده نگه داشتن غدیر، به چراغانی، قصیده خوانی، مداحی و از این قبیل امور نیست، فرمود:
«اگر چه اینها هم خوب است، اما مسئله این نیست؛ قضیه غدیر، قضیه جعل و تشکیل حکومت است... مسئله، مسئله حکومت و سیاست است... خدای تبارک و تعالی، این حکومت را و این سیاست را امر کرد که پیغمبر به حضرت امیر واگذار کند... و این حکومتی که عجین با سیاست است، در روز غدیر، برای حضرت امیر، ثابت شد؛[۴۱] بعدها هم اگر یک فرصت پیدا میشد، برای سایر امامان معصومعلیهمالسلام هم ثابت بود.»[۴۲]
وی در ادامه این بحث، ولایت را نه به معنای محبت، بلکه به معنای حکومت و اجرای عدالت در میان مردم دانست و با تمسک به حدیث شریف «بنی الاسلام علی خمس؛ علی الصلاة و الزکاة و الصوم و الحج و الولایة لنا اهل البیت، و لم یناد بشی کما نودی بالولایة»،[۴۳] ولایت و حکومت امام معصوم و حکومت فقیه جامع شرایط در زمان غیبت را جزء اصول دین و بستری مناسب برای اجرای صحیح سایر احکام و فروع دین، از قبیل نماز، روزه، حج، جهاد، خمس و زکات، بر شمرد و در غیر این صورت، این امور را در حاکیمتهای جور و فاقد شرایط، به منزله رسالت و نبوت بدون امامت و رهبری قلمداد کرد؛ یعنی همان مبنا و نگاه استادش، مرحوم میرزا جواد ملکی و سایر عالمان و فقیهان را برگزید و بر آن تأکید نمود.
بنابراین، عید غدیر در واقع، تجلی مدیریت مطلوب اسلامی و شیعی در جامعه بشری است که در آن، رابطه مدیران بازیردستان و مردم، رابطهای کریمانه و انسانی میباشد و این در شرایطی قابل تحقق است که مدیران و دست اندرکاران در نظامهای حکومتی و اداری خود از سیره و سنت جانشین پیامبرصلیاللّهعلیهوآله ، یعنی حضرت امیرمؤمنین علیهالسلام الهام بگیرند و در ادامه کارها، از روح بزرگ آن مدیر و انسان کامل، طلب یاری کنند.
بیم و امید
برداشتی از چهل حدیث حضرت امام خمینی، حدیث چهاردهم
امام صادقعلیهالسلام میفرماید: پدرم فرمود: «هیچ بنده مؤمنی نیست مگر این که در قلب او دو نور است؛ نور خوف و نور رجا.»
انسان عارف، همواره با دو چشم به خود و به عالم مینگرد؛ نگاهی به نقصان ذاتی و سیه رویی خود و دیگر ممکنات دارد که در این نگاه، سرتاپای عالم امکان را در ذلت نقص و ظلمت فقر و نیاز فرورفته میبینید و از این منظر، اگر تمام عبادتها و اطاعتها را همراه خویش به محضر حق ببرد، جز سرافکندگی و شرمساری و نگرانی، عایدی ندارد.
دستاورد این نگاه، جز ترس و اندوه و نگرانی نیست و نگاهی دیگر به کمال حضرت حق و گسترش رحمت و بساط نعمت و گستره عنایت و لطف او دارد و میبیند که خوان نعمت او، بدون درخواست و سؤال و بیزمینه استعداد و قابلیت و استحقاق، به روی همگان گشوده است و بر اثر این نگاه، امید و دلگرمی و شادابی و نشاط و حسنظن، تمام وجود او را فرا میگیرد. آیا از درگاه کریم و رحیم و رحمان مطلق، جز امید رحمت و عنایت، توقع دیگری میتوان داشت؟ این دو حالت، همان برابری خوف و رجا در وجود مؤمن است.
بندگان عارف و اولیای خاص الهی، یعنی همان کسانی که دلشان به نور معرفت روشن است، اعتراف به عجز نموده، چنان میلرزند که اگر تمام کمالات را به جنگ آورند و وجودشان لبریز از تجلیات گردد، باز هم ذرهای از خوف و نگرانی آنان کم نمیشود. بگذریم که تمام عبادات و اطاعات ما برای دستیابی به اغراض نفسانی و لذتهای بهشتی و حب نفس است. او ما را دعوت به بارگاه قدس خود نموده، میفرماید: «خلقتک لأجلی» و ما به بهانه عبادت او، در پی تأمین لذتهای خودهستیم و چنین عبادتی را اگر به محضر قدس او ببریم، جز دوری از ساحت مقدسش، استحقاق دیگری نداریم.
تفاوت امید و غرور برخی به جای توکل به لطف حضرت حق، مغرور امیدواری خویشند. امیدوار، کسی است که ضمن تلاش و کوشش در عبادت و عبودیت و اصرار بر فرمانبری و اطاعت، تنها تکیهگاه خود را رحمت الهی بداند؛ نگاهش به فضل و انعام حق باشد و اعتمادی به عمل خود نکند؛ بلکه خود را مستحق هر نوع سرزنش و نکوهش شمرد؛ اما اگر بیرنج تلاش و کوشش و بیتوجه به وظیفه عبودیت، دم از رحمت و لطف الهی بزند، او مغرور است و آن چه در دل دارد، جز غرور نفسانی و مکر شیطانی نیست. شخصی میگوید: خدمت امام صادقعلیهالسلام عرض کردم: عدهای آلوده به گناهند و به زبان، اظهار امیدواری به لطف خدا مینمایند و به همین شیوه، عمر خویش سپری میکنند. حضرت فرمود: اینان را آرزوهای بیجا، منحرف نموده است! اینان، امیدوار نیستند! کسی که به چیزی امید بسته باشد، در پی آن میکوشد و کسی که از چیزی بترسد، از آن میگریزد.
حضرت صادقعلیهالسلام همچنین فرمود: تا شخصی بیم و امید نداشته باشد، مؤمن نیست و تا کسی از عوامل نگرانی نگریزد و راه امیدواری را نپیوید (و فقط با آرزو و ادعا دل خوش دارد) امیدوار و بیمناک نیست.
هماهنگی بیم و امید
انسان در میانه آیات رحمت و اسماء جمال و لطف حق از یک سو و آیات قهر و اسماء جلال از سوی دیگر، در حرکت است و باید چنان برنامهریزی کند که هیچ یک بر دیگری پیشی نگیرد و در تمامی حالات، این روند، در وجود او محفوظ باشد. در حدیثی از حضرت صادق علیهالسلام چنین نقل شده است:
«مؤمن در میانه دو نگرانی است؛ گناهی که مرتکب شده و نمیداند با او چگونه برخورد خواهد شد و عمری که باقی مانده است و نمیداند عاقبتش به کجا خواهد انجامید.»
برخی گفتهاند که این نگرانی، با ظهور قیامت، به پایان میرسد؛ اما چنین نیست؛ زیرا هیجان حاصل از ظهور آثار جلال و عظمت و تجلیات جمال حق و لطف و لذت حاصل از این هیجان وصف ناشدنی، همچنان پایان ناپذیر خواهد ماند.
اگر جادهای بایدت مستقیم
ره پارسایان امید است و بیم[۴۴]
این دنیای شما...
نویسنده:محمود شریفی
امیر مؤمنان، علی علیهالسلام در نهج البلاغه میفرماید:
قسم به خدا! اگر شب تا صبح بر روی بوته خار دار بیدار باشم یا در غل و زنجیرها بسته و کشانده شوم، برای من محبوبتراست از این که خدا و رسولش را در روز قیامت ملاقات کنم؛ در حالی که به بعضی ا ز بندگان ستم کرده و چیزی از مال دنیا را غصب کرده باشم و چگونه به کسی ستم کنم برای جسمی که سر انجامش به سرعت، به طرف کهنگی و نابودی است و مدتی طولانی، در خاک خواهد بود.
قسم به ذات خداوند! عقیل(برادرم) را دیدم؛ در حالی که به شدت نیازمند و فقیر شده بود و از من در خواست کرد که یک صاع[۴۵] از گندمهای شما را به او بدهم و خودم دیدم که بچههایش بر اثر فقر، موهایشان ژولیده و رنگهای آنان متغیر شده که گویا صورتشان با نیل، سیاه شده است.
عقیل اصرار کرد و گفته خود را خطاب به من تکرار کرد. من به حرفهای او گوش دادم؛ به طوری که خیال کرد من دین خود را به او میفروشم و به دلخواه او عمل میکنم و راه و روش خود را رها میکنم؛ پس من آهنی را در آتش داغ کردم و آن را به بدن او نزدیک کردم؛ تا به واسطه آن، عبرت بگیرد؛ پس همانند بیماری که از دردش مینالد، ناله سر داد و نزدیک بود از حرارت آن بسوزد. به او گفتم: مرگت باد! تو از آهن داغ شده انسانی که برای بازیچه گداخته است،ناله میکنی و من از آتش جهنم، ناله نکنم.
از این عجیبتر، جریان آن کسی است که شبانه ظرف سر پوشیدهای پراز حلوا به خانه آورد که من از آن متنفر بودم؛ به طوری که گویا آن را با آب دهان یا استفراغ مار، خمیر کرده بودند. به او گفتم: هدیه است یا زکات یا صدقه که این دو تا بر ما اهل بیت، حرام است؟
او گفت: نه این است، نه آن؛ بلکه هدیه است.[۴۶]
به او گفتم: زن بچه مرده برایت گریه کند؛آیا از راه دین آمدی تا مرا گول بزنی؟ آیا عقل تو به هم ریخته یا این که دیوانهای یا هذیان میگویی؟
سوگند به خدا! اگر اقلیمهای هفت گانه را با آنچه در زیر آسمان هاست به من بدهند، تا با نافرمانی خدا، پوست جوی را از دهان مورچهای بگیرم، هرگز این کار را نخواهم کرد.
این دنیای شما پیش من، از برگی در دهان ملخی که آن را جویده است، بی ارزشتر است. علی را با نعمتهای فناپذیر و لذتهای ناپایدار چه کار؟ از خواب عقل(خواب غفلت) و لغزشهای قبیح، به خدا پناه میبریم و از او یاری و کمک میخواهیم.[۴۷]
به ذکر احتیاج داریم
ذکر و یاد
من هرچه نگاه میکنم، میبینم احتیاج دارم به اینکه این آیه شریفه «اذکروا اللَّه ذکرا کثیرا. و سبّحوه بکرة و اصیلا[۴۸]» را تکرار کنم و در آن، تدبر کنم و به آن عمل کنم. قیاس به نفس کردم؛ به نظرم میرسد که شما هم و همهمان محتاج به این هستیم.
میفرماید: «یا ایّها الّذین امنوا». این، بعد از آن است که جامعه ایمانی شکل گرفته و این جامعه، آزمونهای بزرگ را از سرگذرانده است. این، آیات سوره احزاب است و بعد از سال ششم هجرت نازل شده است؛ یعنی بعد از جنگ بدر و اُحد و جنگهای متعدد دیگر . در یک چنین شرائطی، قرآن به مسلمانها خطاب میکند که«اذکروا اللَّه ذکرا کثیرا»؛ خدا را ذکرِ کثیر کنید. ذکر، یعنی یاد. ذکر و یاد، در مقابل غفلت و نسیان است. غرق در عوارض و حوادث و پیشامدهای گوناگون شدن و از مطلب اصلی غفلت کردن، گرفتاری بزرگ ما بنی آدم است.
در اینجا من روایتی را ذکر کردهام؛ «عن ابی عبداللَّه (علیهالسّلام) قال: ما من شیء إلاّ و له حدّ ینتهی إلیه»؛ همه این فرائض و احکام الهی، حدی دارند؛ اندازهای دارند که وقتی به آن حد و مرز رسیدند، تمام میشود؛ تکلیف تمام میشود؛«الاّ الذّکر»؛ مگر ذکر. «فلیس له حدّ ینتهی الیه»؛ ذکر حد ندارد؛ اندازهای ندارد که وقتی این اندازه ذکر و یاد حاصل شد، بگوییم دیگر بس است؛ دیگر لازم نیست. بعد خود حضرت توضیح میدهد و میفرماید: «فرض اللَّه عزّ و جلّ الفرائض فمن اداهنّ فهو حدّهنّ»؛ هر کس فرائض را ادا کرد، آنها را به حد ومرز خود رساند. «و شهر رمضان فمن صامه فهو حدّه»؛ مثلاً ماه رمضان که تمام شد، شما این فریضه را به مرز خودش رساندید؛ تمام شد و دیگر چیزی بر شما واجب نیست. «والحجّ فمن حجّ فهو حدّه»؛ هر کس حج را به جا آورد، آن را به مرز رساند. این در صورتی است که در هر دو جا، «فهو حدَّه» بخوانیم؛ البته میشود «فهو حدُّه» هم با یک تعبیر دیگری خواند؛ اما «الاّ الذّکر»؛ فقط ذکر؛ مثل بقیه فرائض نیست. زکات را وقتی دادید، دیگر واجب نیست؛ به همان اندازهای که مقرر شده است. خمس را همینجور. صله رحم را همینجور. بقیه فرائض و واجباتی که هست، همه از همین قبیل است؛ مگر ذکر؛«الاّ الذّکر فانّ اللَّه عزّ و جلّ لن یرض منه بالقلیل و لم یجعل له حدّا ینتهی الیه»؛ خدا به ذکرِ قلیل، راضی نشده است؛ حدی برای آن قرار نداده است که بشود به آن حد رسید. «ثمّ تلا»؛ بعد، حضرت این آیه را تلاوت فرمود: «یا ایّها الّذین امنوا اذکروا اللَّه ذکرا کثیرا». اهمیت ذکر، این است[۴۹].
در دنباله آیه میفرماید: «هو الّذی یصلّی علیکم و ملائکته[۵۰]». مرحوم علامه طباطبائی (رضوان اللَّه علیه) در المیزان میفرمایند: این آیه شریفه «هو الّذی یصلّی»، در مقام تعلیل برای امر «اذکروا اللَّه ذکرا کثیرا» است[۵۱]؛ یعنی این ذکر کثیری که از شما خواسته شده است، به این خاطر است که خدایی را یاد کنید که این خدا، همان کسی است که «یصلّی علیکم»؛ بر شما درود میفرستد؛ صلوات میفرستد. خدای متعال، صلوات را به شما میفرستد؛ «هو الّذی یصلّی علیکم و ملائکته»؛ نه فقط خدای متعال، ملائکه الهی هم بر شما مؤمنین، درود و صلوات میفرستند که صلوات از طرف پروردگار، رحمت اوست؛ صلوات از ملائکه، استغفاری است که برای مؤمنین میکنند؛ «و یستغفرون للّذین امنوا»، که در آیات قرآن هست.
چرا این رحمت و این صلوات و این استغفار را ذات اقدس حق و فرشتگان الهی، برای شما از عالم غیب، از ملأ اعلی میفرستند؟ «لیخرجکم من الظّلمات الی النّور»؛ برای اینکه شما را از ظلمات نجات بدهند؛ به نور بکشانند که داستان این ظلمات و این نور هم داستان گسترده و مفصلی است.ظلمات در اندیشه ما، ظلمات در قلب ما، در خلقیات ما و نور، در مقابل اینهاست.
عمل هم میتواند ظلمانی باشد؛ هم میتواند نورانی باشد. ذهن و فکر و عقاید انسان، میتواند نورانی باشد؛ میتواند ظلمانی باشد. خلقیات و صفات انسان، میتواند ظلمانی باشد؛ میتواند نورانی باشد. حرکت اجتماعی یک ملت، میتواند به سمت ظلمات و تاریکی باشد؛ میتواند به سمت نور باشد.
اگر بر ملتی، بر کشوری، بر هیئت حاکمهای، بر فردی، شهوات غالب شد، خشونت ناشی از حیوانیت، غالب شد، حرص غالب شد، دنیاداری و دنیاطلبی، غالب شد، این، ظلمات است؛ حرکت ظلمانی است؛ جهت ظلمانی است؛ هدف هم ظلمات است. اگر معنویت غالب شد، دین غالب شد، انسانیت غالب شد، فضایل اخلاقی غالب شد، خیرخواهی غالب شد، صدق و راستی غالب شد، این میشود نورانیت. اسلام و قرآن، ما را به این، دعوت میکنند. خدای متعال و ملائکه او، ما را برای این تجهیز میکنند که از آن ظلمات، خلاص کنند و ما را وارد این وادی نور کنند. این هم علت و دلیلش. حالا این ذکر و یاد الهی، مراحلی دارد. ما آدمها همه در یک حد و در یک مرحله که نیستیم؛ رتبه ماها، مختلف است. بعضیها از لحاظ روحی در درجات بالا هستند؛ مثل اولیا و انبیا و صالحین و اهل دل و اهل معنا. بعضی هم هستند مثل امثال بنده و ماها که به آن سطوح دسترسی ندارند؛ بعضیمان خبر هم نداریم از آنچه که در آن سطوح هست؛ برای همه ما ذکر هست - هم برای آنها هست، هم برای ما هست. ذکر برای آنها، همانی است که در روایت از امیرالمؤمنین علیهالسلام است که فرمود: «الذّکر مجالسة المحبوب[۵۲]»؛ ذکر، همنشینی با محبوب است. این، برای اولیاست. لذت ذکر برای آنها، لذت همنشینی است. امیرالمؤمنینعلیهالسلام در یک روایت دیگر میفرماید؛ «الذّکر لذّة المحبّین[۵۳]»؛ ذکر، لذت عاشقان و محبان است. این، مال آنهاست.
فایده ذکر
لکن برای ما هم که در آن مرحله نیستیم، ذکر، فواید عجیبی دارد. ذکر، مثل مدافعی است که درمقابل هجوم این هوسها، ما را و دل ما را محافظت میکند. دل، خیلی آسیبپذیر است. ما دلمان، روحمان، خیلی آسیبپذیر است؛ در مقابل چیزهایی، تحت تأثیر قرار میگیریم. دل، مجذوب به جاذبههای گوناگونی میشود. اگر بخواهیم دل سالم و پاکیزه بماند، مدافعی لازم است. این مدافع، ذکر است. ذکر نمیگذارد که دل، دستخوش تهاجم بیامان هوسهای گوناگون شود و از دست برود. ذکر، دل را نگه میدارد که در فساد و در جاذبههای گمراهکننده، غرق نشود. در همین رابطه، من روایتی را دیدم که خیلی پرمعناست؛ میفرماید: «الذّاکر فی الغافلین کالمقاتل فی الفارّین[۵۴]». در میدان جنگ، یک رزمنده را میبینید که دفاع میکند؛ ایستادگی میکند و از همه امکاناتش، برای ضربه زدن به دشمن و جلوی تهاجم دشمن را گرفتن، استفاده میکند؛ اما رزمنده دیگر هم ممکن است باشد که بگریزد؛ طاقت تحمل از دست بدهد و از مقابل دشمن بگریزد؛ میفرماید: ذاکر در میان جمعِ غافل، مثل همان سرباز رزمنده ایستادگی کننده است؛ در میان کسانی که دارند فرار میکنند. این تشبیه و تنظیر، به همین لحاظ است؛ چون او دارد در مقابل تهاجم بیگانه، دفاع و ایستادگی میکند. ذکر شما هم دارد ایستادگی میکند؛ دارد از مرز دفاع میکند؛ از مرز دل شما دارد دفاع میکند. لذا در آیه شریفه قرآن که جزو آیات جهاد است، میفرماید: «اذا لقیتم فئه فاثبتوا و اذکروا اللَّه کثیرا[۵۵]»؛ در میدان جهاد، وقتی در مقابل تهاجم دشمن قرار گرفتید، ایستادگی کنید و ذکر کثیر خدا کنید؛ «اثبتوا و اذکروا اللَّه کثیرا»؛ ثبات قدم به خرج بدهید؛ ایستادگی کنید و ذکر خدا کنید. این ذکر خدا، آنجا هم به درد میخورد؛ «لعلّکم تفلحون» که این، وسیلهای است برای اینکه شما به فلاح و کامیابی دست پیدا کنید. ذکر خدا، چرا؟ چون این ذکر، دل را قرص میکند. دل که قرص شد، دل که ثبات پیدا کرد، قدم هم ثبات پیدا میکند. در میدان جنگ، قبل از آن که پاهای ما که سستعنصر هستیم، به طرف عقب جبهه مشغول دویدن و فرار شود، دل ما فرار کرده. این دل ماست که جسم ما را به فرار وادار میکند و الاّ اگر دل ایستاده باشد، جسم میایستد.
در همه میدانهای جنگ - هم میدان جنگ نظامی، هم میدان جنگ سیاسی، هم میدان جنگ اقتصادی، هم میدان جنگ تبلیغاتی - ذکر خدا کنید که این ذکر خدا، موجب فلاح و کامیابی شماست. ذکر خدا، پشتوانه ثبات قدم است.
بنابراین، ذکر، موجب میشود که ما بتوانیم در آن صراط مستقیم، سلوک کنیم؛ پیش برویم.
من و شما بیش از دیگران به ذکر احتیاج داریم و این ذکر - ذکر اللَّه - که بر دل ما حاکم شد، بدون تردید، در رفتار ما اثر میگذارد؛ در انجام دادن آنچه که بر عهده ماست، اثر میگذارد.
چیستی ذکر
۱-حضرت باقرعلیهالسلام فرمود: «ثلاث مِن اشدّ ما عمل العباد»؛ سه چیز هست که جزو تکالیف بسیار مهم و دشوار مؤمنین است؛ کارهای سخت.
یکی، «انصاف المؤمن من نفسه»؛ اینکه انسان در قبال دیگران، انصاف به خرج بدهد؛ یعنی آنجایی که امر دائر میشود بین اینکه حق را به خاطر خود زیر پا بگذارد یا خود را به خاطر حق زیر پا بگذارد، این دومی را انجام بدهد. آنجائی که حق به طرفِ مقابل هست و شما حق ندارید، منصفانه حق را به او بدهید. خودتان را اگر چنانچه موجب کوچک شدن و زیر پاگذاشتن است، زیر پا بگذارید. این کار، سختی است؛ اما کار مهمی است.
دوم، «و مواساة المرء اخاه»؛ مواسات ورزیدن با برادر مؤمن. مواسات، با مساوات فرق دارد؛ برابری نیست. مواسات یعنی همراهی کردن و کمک کردن به برادر مؤمن در همه امور؛ انسان وظیفه بداند؛ کمک فکری، کمک مالی، کمک جسمانی، کمک آبرویی. این، مواسات است.
سوم، «و ذکراللَّه علی کل حال»؛ در همه حال، ذاکر خدای متعال باشد. ذکر این است.
حضرت باقر علیهالسلام در همین روایت، «ذکر اللَّه علی کل حال» را معنا کردهاند؛ «و هو ان یذکر اللَّه عزّوجل عند المعصیة یهمّ بها»؛ وقتی که میرود به سمت معصیت، ذکر خدا، او را مانع بشود و این معصیت را انجام ندهد؛ دروغ گفتن، غیبت کردن، حق را پوشاندن، بیانصافی کردن، اهانت کردن، مال مردم را، مال بیتالمال را، مال ضعفا را تصرف کردن یا دربارهٔ آنها بیاهتمامی به خرجدادن، اینها گناهان گوناگون است. در همه اینها، انسان توجه کند به خدا؛ و ذکر خدا، مانع بشود از اینکه انسان به سمت این گناه برود. بعد حضرت میفرمایند که این، تفسیر آن آیه است که فرمود: «انّ الذّین اتّقوا اذا مسّهم طائف من الشّیطان[۵۶]»؛ وقتی شیطان به اینها تنه میزند، شیطان اینها را مس میکند؛ یعنی هنوز درست به جانش هم نیفتاده، «تذکّروا»؛ فوراً اینها متذکر میشوند؛ «فاذا هم مبصرون»؛ این ذکر، موجب میشود که چشم اینها، بصیرت اینها باز بشود. معنای «ذکراللَّه علی کل حال»، این است[۵۷].
۲-در صدر روایت بعدی که مورد توجه من است، تقریباً عباراتش شبیه همین روایتی است که خواندم و همان سه چیز را ذکر میکند. در آن روایت، «و ذکر اللَّه علی کل حال» را داشت؛ در اینجا و در روایتی که حضرت ابیعبداللَّه میفرماید، آمده است: «و ذکر اللَّه فی کل موطن»؛ انسان در همه جا، ذکر خدا کند؛ اما آن نکته مورد توجه، این است که میفرماید: «امّا انّی لا اقول سبحان اللَّه و الحمدللَّه و لا اله الاّ اللَّه و اللَّه اکبر»؛ این که میگویم در همه حال، ذکر خدا را بگویید، مقصودم این نیست که بگویید سبحان اللَّه و الحمدللَّه و لا اله الاّ اللَّه و اللَّه اکبر. این، ذکر لفظی است؛ «و ان کان هذا من ذاک»؛ اگرچه این هم ذکر است، این هم مطلوب است، این هم شریف است و خیلی باارزش است، اما مقصود من، فقط این نیست؛ بلکه «ولکن ذکره فی کلّ موطن اذا هجمت علی طاعته او معصیته[۵۸]»؛ وقتی به سمت طاعت خدا میروی یا به سمت معصیت خدا میروی، یاد خدا باشی. این «یاد خدا بودن» مورد نظر است؛ این ذکر اللَّه. البته این اذکاری که در روایات ما، در این دعاها، در این اوراد گوناگون، تسبیحات حضرت زهرا و بقیه اذکاری که هست ، اینها همه وسایل ذکرند، انسان باید اینها را با توجه به معانی و حقایقشان، بر زبان جاری کند؛ توجه پیدا کند.
البته از این مقولات نمیشود فارغ شد. ما به قدر اقتضای نظام اسلامی، در تربیت اسلامی، پیش نرفتیم. حالا بعضی میگویند ما مثلاً در مقوله فرض کنید که سازندگی، فناوری، چه و چه، بیشتر از این میتوانستیم پیش برویم؛ ولی پیش نرفتیم؛ اما آنچه که ما بیشتر از همه مقولات و همه عرصهها باید در آن پیشروی میکردیم و نکردیم، همین عرصه معنویات و خودسازی و دل را آراستن و اخلاق را زیور دادن است. ما در این زمینهها، انصافاً عقبیم[۵۹].
تأثیرگذارید یا بی تأثیر
هر مدیری علاقه دارد که در محیط کاری خود، مؤثر باشد و با تأثیرگذاری بالا، مدیریت کارآمد و موفقی رااعمال کند. علاقهمندی مدیران به مؤثر بودن و دوری آنان از خطر بی تأثیر بودن، بهانهای است که ویژگیهای افراد تأثیرگذار و کم تأثیر را، کوتاه و گویا بیان داریم.
ویژگیهای مدیران مؤثر
۱- فعال هستند.
۲- خطرپذیرند.
۳- در پی شناخت خویش هستند.
۴- وقت و انرژی را سرمایهای ارزشمند میدانند و از آن استفاده میکنند.
۵- به احساسات خود توجه میکنند.
۶- دغدغه دیگران را دارند.
۷- صادق و صریح هستند.
۸- خود را پرورش میدهند.
۹- ارزشهای فردی خود را آشکار میکنند.
۱۰- معیارهای بالایی را در نظر میگیرند.
۱۱- از واکنشها استقبال میکنند.
۱۲- به دقت به موضوعات میپردازند.
۱۳- تحمل نظرات دیگران را دارند.
۱۴- از تضادها به نحو سازندهای استفاده میکنند.
ویژگیهای افراد بی تأثیر
۱- منفعل هستند.
۲- از خطرپذیری میگریزند.
۳- از خودشناسی گریزانند.
۴- از زمان و انرژی، به نحو نامطلوبی استفاده میکنند.
۵- به احساساتشان بی اعتنا هستند.
۶- به دغدغههای دیگران توجهی ندارند.
۷- عصبی هستند.
۸- سوء استفاده میکنند.
۹- از کسب تجربه دوری میکنند.
۱۰- معیارهای پایین را در نظر میگیرند.
۱۱- عقب نشینی میکنند.
۱۲- از واکنشها پرهیز میکنند.
۱۳- تحمل دیدگاههای دیگران را ندارند.
۱۴- از تضادها دوری میکنند.
من، تو، ما
م.ک
حالا از یک تا صد بشمار
از یک تا صد، بر هم بگذار
صد یک، تکتک، از صد بردار
یکها غمگین، خسته، بیزار
یک تو،یک من
با همدیگر، یک «ما» هستیم
صد تو، صد من،
تک تک، «تنها» هستیم
تا من با تو، یک «ما» هستیم،تنهایی نیست
در تنهایی، خوشبختی نیست؛
زیبایی نیست
بریدهها
گله بی بهانه
دیگر، اندیشه کن که از مردمانی که با تو، به راه دوستی روند و نیمْ درست باشند، با ایشان نیکویی و سازگاری کن و بهرِ نیک و بد با ایشان متّفق باش تا چون از تو همه مردمی بینند، دوست یک دل شوند که اسکندر را پرسیدند که: بدین کممایه روزگار، این چندین مُلک به چه خصلت به دست آوردی؟ گفت که: به دست آوردنِ دشمنان به «تلطّف» و به جمع کردن دوستان به «تعهّد.»
و آنگه اندیشه کن از دوستانِ دوستان، که دوستانِ دوستان هم از جمله دوستان باشند و بترس از دوستی که تو را دوست دارد، که باشد که دوستی او از دوستی تو بیشتر باشد. پس باک ندارد از دشمنی با تو کردن از قِبلِ تو. و بپرهیز از دوستی که مردوست تو را دشمن دارد و دوستی که از تو بیبهانه و بیحجّتی به گِله شود. نیز به دوستی وی طمع مکن[۶۰].
هر کس، آن خرج کند که دارد
عیسیعلیهالسلام روزی بر جماعتی بگذشت. آن جُهودان در شأن وی سخنان شنیع گفتند و عیسیعلیهالسلام ایشان را جز ثنا و مَحمِدَت هیچ نفرمود. یکی از حواریّون پرسید که: ای پیغمبر خدای! این الفاظ شنیع را چرا به ثنا و محمدت مقابله میفرمایی؟ بر لفظ مبارک راند که: «هر کس، آن خرج کند که دارد. چون سرمایه ایشان این بَد بود، بد گفتند و چون در ضمیر من جز نیکویی نبود، جز نیکوییام بر زبان نیامد».[۶۱]
دروغ نوشتی!
فتحعلی شاه قاجار، چهارصد تومان همراه «ملا باشی»، برای سید محسن اعرجی (متوفای۱۲۲۷) فرستاد. ملا باشی به کاظمین، منزل سید رفت و سراغ سید محسن را گرفت. فرزند سید محسن، پیام ملا باشی را به پدر رساند. سید محسن گفت: به وی بگویید که حالا وقت ملاقات نیست. ملا باشی گفت: به وی بگویید که چهار صد تومان هدیه از طرف شاه ایران برای او آوردهام. سید محسن، او را نپذیرفت. ملا باشی تعجب کرد و دنبال راهی میگشت تا هر طور شده، هدیه را به او بدهد. از اینرو، از مردم پرسید: چگونه میتوانم سید را ببینم؟ گفتند: هنگامی که برای اقامه نماز از منزلش بیرون میآید، میتوانی او را ملاقات کنی. سید محسن هنگام خارج شدن از منزل، چون چشمش به ملاباشی افتاد، گفت: قبول نمیکنم و بعد به دنبال اصرار ملا باشی خطاب به او گفت: این اموال، مال فقراست؛ نه مال تو. این آقا (حاج مشکی)، وکیل فقراست. پولی را که برای من آوردهای، به وی بده تا در میان فقرا تقسیم کند. ملا باشی، چهارصد تومان را به او داد و از زبان سید اعرجی روی کاغذ، چنین نوشت: مال سلطان فتحعلی شاه، به دستم رسید. خداوند، ملکش را پایدار گرداند و بعد کاغذ را به سید داد تا امضا کند. سید به شدت ناراحت شد و گفت: دروغ نوشتی! تو هم از عمّال اویی! آیا من برای دوام سلطنت ظالمی دعا میکنم؟ آن گاه دستور داد، چنین بنویسد: چهارصد تومان از طرف سلطان فتحعلی شاه، واصل و به فقرا اهدا گردید؛ سپس آن را مهر و امضا کرد.[۶۲]
تحسین عیب
اسکندر مقدونی میگفت: من از دشمنانم بیشتر بهره بردم؛ تا از دوستانم؛ برای این که دشمنانم عیبهای مرا بیان میکردند و من متوجه نقاط ضعف خودم میشدم؛ ولی دوستانم عیبهای مرا تحسین میکردند و مرا در خطاها و اشتباهاتم تحریک و تشجیع مینمودند.
بنشانیم، دیگران خورند!
شنیدم که روزی خسرو به تماشای صحرا بیرون رفت. باغبانی را دید - مردی سالخورده که اگر چه شهرستان وجودش روی به خرابی نهاده بود و ... سی و دو آسیا۱۳، همه در پهلوی یکدیگر از کارْ فرو مانده، لیکن شاخ املش در خزان عمر و برگریزان عیش، شکوفه تازه بیرون میآورْد و بر لب چشمه حیاتش، بعد از رفتن آب طراوت، خطی سبز میدمید - در پایان روزگار پیری، درخت گردویی مینشاند.
خسرو گفت: «ای پیر! جنونی که از شعبه جوانی در موسم کودکی خیزد، در فصل پیری آغاز کردی؟ وقت آن است که بیخ علایق از جان خبیث برکَنی و درخت در خرّم آبادِ بهشت نشانی. چه جای این هوای فاسد و هوس باطل است؟! درختی که تو امروز نشانی، میوه آن، کجا توانی خورد؟.»
پیر گفت: «دیگران نشاندند، ما خوردیم. ما بنشانیم، دیگران خورند.»
بکاشتند و بخوردیم و کاشتیم و خورَند
چو بنگری، همه بَرزیگران همدگریم.[۶۳]
قبرکن
شخصی نزد قاضی رفت و به زیان کسی ادعا کرد. قاضی گفت: باید شاهد بیاوری. مدعی، ظریفی را به گواهی آورد. قاضی از شاهد پرسید: کسب و کارت چیست؟ شاهد گفت: حفارم؛ قبر میکنم. قاضی گفت: مسائل قبر و دفن میت را میدانی؟ شاهد گفت: بله، میدانم. قاضی گفت: آن وقت که میت را به قبر سرازیر میکنی و در قبر میگذاری، چه میگویی؟ شاهد گفت: میگویم: خوشا به حالت که مردی و از شهادت دادن قاضی، خلاصی شدی.
از خدا شرم نداری؟
سید جواد عاملی، نویسنده مفتاح الکرامه، شب مشغول صرف شام بود که صدای در را شنید. وقتی فهمید که این شخص، پیش خدمت استادش، سید مهدی بحرالعلوم، است، با عجله نزد او رفت. پیشخدمت گفت: حضرت استاد، شما را احضار کرده است؛ شام جلو اوست؛ اما دست به سفره نخواهد برد؛ تا شما بروید.
سید جواد، بدون آن که غذا را به آخر برساند، با شتاب به خانه سید بحرالعلوم رفت. وقتی چشم استاد به شاگرد افتاد، با خشم و ناراحتی بیسابقهای گفت: سید جواد! از خدا نمیترسی؟ از خدا شرم نداری؟
سید جواد، غرق حیرت شد؛ تا کنون سابقه نداشت که او این چنین مورد عتاب قرار بگیرد. او هر چه فکر کرد، علت را نفهمید. از این رو، ناچار پرسید: ممکن است حضرت استاد بفرماید که تقصیر این جانب چه بوده است؟
استاد گفت: هفت شبانه روز است که فلان همسایهات و عائلهاش گندم و برنج ندارند و در این مدت، از بقال سرکوچه، خرمای زاهدی نسیه کرده و با آن به سر بردهاند. امروز که او رفت تا باز خرما بگیرد، بقال گفت: بدهی شما زیاد شده است و او هم خجالت کشیده و دست خالی به خانه برگشته است.
سید جواد گفت: به خدا قسم! من از این جریان بیخبر بودم و اگر میدانستم، به احوالش رسیدگی میکردم. استاد گفت: همه فریادهای من برای این است که چرا تو از احوال همسایهات بیخبری و چرا هفت شبانه روز، آنها به این وضع بگذارنند و تو نفهمی؟ اگر باخبر بودی و اقدام نمیکردی که اصلاً مسلمان نبودی؛ بلکه یهودی بودی!
بعد استاد دستور داد تا سینی بزرگی پر از غذا کردند و پیشخدمت و سید، آن را به خانه همسایه بردند و از آنان، عذر خواهی کردند.
خادمی از صفات بنده
نقل است که یحیی، برادری داشت. به مکه رفت و به مجاوری بنشست و به یحیی نامهای نوشت که: «مرا سه چیز، آرزو بود ؛ دو یافتم، یکی مانده است. دعا کن تا خداوند، آن یکی نیز کرامت کند. مرا آرزو بود که آخر عمر خویش به بُقعه فاضلتر بگذرانم. به حرم آمدم که فاضلترِ بقاع است. و دوم، آرزو بود که مرا خادمی باشد تا مرا خدمت کند و آب وضوی من آماده دارد. کنیزکی شایسته، خدای مرا عطا داد. سوم آرزوی من آن است که پیش از مرگ، تو را ببینم. بُوَد که خداوند، این، روزی کند.»
یحیی جواب نوشت که: «آن که گفتی که آرزوی بهترین بعقه بود، تو بهترین خلق شو و به هر بقعه که خواهی باش که بقعه به مردان، عزیز است، نه مردان به بقعه.
و امّا آن که گفتی مرا خادمی آرزو بود، یافتم. اگر تو را مروّتی بودی و جوانمردی بودی، خادم حق را خادم خویش نگردانیدی و از خدمت حق، بازنداشتی و به خدمت خویش مشغول نکردی. تو را خادم میباید بود، مخدومی آرزو میکنی. مخدومی از صفات حق است و خادمی از صفات بنده. بنده را بنده باید بودن؛ چون بنده را مقام حق، آرزو کردن، فرعونی بُوَد.
و امّا آن که گفتی مرا آرزوی دیدار توست، اگر تو را از خدای خبر بودی، از من، تو را یاد نیامدی. با حق، صحبت چنان کن که تو را هیچ جا از برادر، یاد نیاید ؛ که آنجا فرزند، قربان باید کرد تا به برادر چه رسد. اگر او را یافتی، من، تو را به چه کار آیم؟ و اگر نیافتی، از من، تو را چه سود؟».[۶۴]
ای پدر! ای مادر!
من به رفتار شما مینگرم
دیدهام ناظر اعمال شماست
بهر من، خوب و بد از کار شماست
عمل و کار شما، الگوی رفتار من است
نه چنان میشوم آخر که شما میخواهید
وضع من بسته به رفتار شماست
ای پدر! ای مادر!
من در آیینه سیمای شما
آن چه اندر دلتان میگذرد، میخوانم
بهتر آن است که با من همه صادق باشید
تا نگیرد دل من رنگ ریا
ای پدر! ای مادر!
اشتباهی اگر از من سر زد
کاه را کُه مکنید
نخ مو را منمایید طناب
من هم انسانم و لغزش دارم
با زبان خوش خود، ذهن من آگاه کنید
تا که دیگر نکنم کار خطا را تکرار
بینتان همدلی ار باشد و مهر
من چو گل در برتان شادابم
مگذارید که الفت زمیان برخیزد
من پریشان شوم و آشفته
نقض پیمان مکنید
که خدا بین شما عهد مودت بسته است
ای پدر! ای مادر!
با کسی هیچ قیاسم مکنید
هر گلی رنگی و بویی دارد
نقش من با دگران یکسان نیست
در جهان من تک و بی همتایم
احتیاجم همه پوشاک و غذا تنها نیست
من به امنیت خاطر چو غذا محتاجم
من محبت ز شما میخواهم
دل پاک من از این عاطفه لبریز کنید
دوستتان دارم و دوستم باشید
سه تابلو از یک زندگی
تابلوی یک
تابستان بود و در حیاط بیرونی، روی نیمکتی نشسته بودم و بیماران مرد و زن، همگی جمع بودند؛ بعضی روی نیمکت و بعضی روی زمین نشسته و یک یک پیش میآمدند؛ نبض آنها را میگرفتم و زبانشان را میدیدم و نسخه ماقبل را از آنها میگرفتم و میدیدم و نسخه دیگری مینوشتم. در این حال، مرحوم حاج آخوند آمد و دختر کوچکش را که مریض بود، زیر عبا در بغل گرفته بود و دورتر از همه، در کنار نیمکتی نشستند. من تعارف کردم حاج آخوند جلو بیایید و بچه را ببینم و معطل نشود. او قبول نکرد و گفت: این بیماران، پیش از من آمدهاند و من در نوبت خودم میآیم.
من مشغول معاینه و نسخه نوشتن برای بیماران شدم. یکی از آن بیماران، زنی یزدی بود و چون گفتم: نسخه سابق کو؟ گفت: نسخه را خوردم. گفتم: کاغذ را جوشاندی و خوردی؟ گفت: بلی. گفتم: حیف نان منی یک قران که شوهرت به تو میدهد. زنان دیگر زدند به خنده و من برای او مجددا نسخهای نوشتم و به او فهماندم که دوایش را از عطاری بگیرد و بخورد؛ نه خود نسخه را؛ تا آن که بیماران همگی راه افتادند و در آخر همه حاج آخوند آمد و بچه را دیدم و نسخهای نوشتم؛ مقداری در حق من دعا کرد و پس از آن گفت: میخواستم خدمت شما عرض کنم که آن کلمهای که به آن زن گفتید و زنهای دیگر به او خندیدند، آن زن در میان بقیه شرمسار شد و خوب نبود. من ناگهان مانند کسی که از خواب بیدار گردد، به خود آمدم و متوجه شدم که چه بسیار از این شوخیها که میکنیم و متلکها که میگوییم و به خیال خودمان خوشمزگی میکنیم و توجه نداریم که در روح طرف مقابل، چه اثری دارد.
تابلوی دو
چون بام خانهاش را کاه گل میکرد، مقداری از بام همسایه را هم که متصل به بام خانه او بود، کاه گل میکرد. هیچ گاه برف خانهاش را در کوچه نمیریخت و ناودان خانهاش را به کوچه نمیگذاشت و ما را نهی میکرد که در جوی آبی که به خانههای مردم میرود، چیزی بشوییم و تعلیم میداد که بر در و دیوار خانه مردم خط نکشیم و از درختی شاخهای نشکنیم و از بستههای هیزمی که مردم برای فروش میآوردند، تکهای حتی برای خلال دندان نکشیم و آب دهان و بینی در کوچه و خیابان نیندازیم و از میان زمینهای کشته مردم، نرویم و زراعت آنها را پامال نکنیم.
حاج آخوند در همه عمرش، با کسی دعوا نکرد. کسی را دشنام نداد. به روی کسی فریاد نکشید و هرگز غیبت احدی را نکرد.
او هرگز دروغ نگفت. هرگز خلف وعده نکرد. کمترین تجاوزی به حق احدی نکرد و آزاری به کسی نرساند. هرگز به کسی گوشه و کنایه نزد و اگر از کسی کار بدی سر میزد، در خلوت، به خودش با مهربانی و خیرخواهی، تذکر میداد و در ملاء عام و در حضور دیگران، نمیگفت. بسیار مودب بود و توجه به روح و قلب مردم داشت. و میدانست که هر سخنی یا هر حرکتی، چه اثری در روح مردم دارد.
تابلوی سه
حاج آخوند به مادرم و به همه ما احترام میگذاشت. ما را با کلمه شما خطاب میکرد و در بیشتر وقتها اگر میخواست تذکری بدهد و چیزی بفهماند، به طور غیر مستقیم آن تذکر را میداد و مستقیما تذکر نمیداد؛ مثلإ؛،،ّّ نمیگفت: چنین کاری که کردی، خوب نبود؛ بلکه میگفت: به نظر میرسد که آدم اگر این طور بکند، خوب است. چنین نیست که شما میگویید. او یکپارچه ادب و معرفت بود و ادب و معرفتش، او را در نظر ما که افراد خانوادهاش بودیم، بزرگ کرده بود؛ نه نماز و روزهاش. مرحوم حاج آخوند در هنگام بیداری، کم اتفاق میافتاد که پایش را در حضور ما دراز بکند تا به چیزی تکیه بدهد. هرگز نشد که بر غذایی ایراد بگیرد که شور است یا بی نمک؛ تلخ است یا شیرین؛ خام است یا پخته. اگر خربزهای را مثلا پاره میکرد و بی مزه بود، میخورد و هیچ نمیگفت و آن را کنار نمیگذاشت و خربزه دیگری پاره نمیکرد. هیچ گاه نخواست که برای او چیز مخصوصی بپزند. هر شب که به خانه میآمد، اگر هنوز شام نخورده بودیم، با ما، در خوردن شام، شریک میشد و اگر شام خورده بودیم- چون خودش تاکید کرده بود که منتظرش نشویم- هرچه که بود، میخورد. بسیاری از اوقات در کارِ خانه، کمک میکرد و همیشه به مادرم میگفت: من شرعا حق ندارم از تو بخواهم که زحمت خانه را بکشی و از او رضایت میطلبید.
خویشاوندان مادرم، اگر به خانه ما میآمدند و هر قدر میماندند، اصلا از حالت او اکراهی محسوس نمیشد؛ تا چه رسد که به روی مادرم بیاورد. اگر گاهی مادرم زبان به شکوه از دامادش یا کس دیگری میگشود، هر گاه در آن باره از حد اعتدال خارج میشد، همین اندازه میگفت: «از خدا بترس»! هر یک از ما اگر کار خوبی میکردیم، تشویق و تحسین میکرد و اگر کار ما ناقص بود، میگفت: کم کم درست میشود؛ حالا اول کار است؛ کم کم سعی میکنید درست میشود. هرگاه از مادر نزد او شکایت میکردیم، ما را آرام میکرد و میگفت: مادر شما، زن قانع و خوبی است. این زندگی را او نگه داری میکند؛ خیلی زحمت میکشد؛ هیچ گاه توقعی ندارد. گاهی اگر خلقش تنگ میشود، حق دارد. شما تحمل بکنید. هیچ گاه ما را که فرزندانش بودیم، به بیش از واجبات دینی و ترک محرمات، امر و نهی نکرد و نگفت که مثلا چون من نماز شب میخوانم، باید شما هم نماز شب بخوانید یا چون من روزه مستحبی میگیرم، شما هم بگیرید و از این سبب، خود را برتر نمیشمرد.
ملا عباس تربتی معروف به حاج آخوند (۱۲۵۰-۱۳۲۰) یکی از برجستهترین و ممتازترین چهرههای معنوی و مردمی در تاریخ اخیر ایران است. حاج آخوند به عنوان یک شخصیت انسانی با مجموعهای از فضیلتهای کمیاب و نایاب، مورد نیاز ماست؛ تا کیمیای اخلاق و ارزشهای انسانی را در وجود او جست جو کنیم.
فضیلتهای فراموش شده، اثر فاخری است که توسط فرزندش، آقای حسینعلی راشد تدوین شده و شرح حال وی را به تصویر کشیده است.[۶۵]
حکمتهای کهن
کتاب «سیاست نامه» از خواجه نظام الملک طوسی، حکمتها و رهنمودهایی در شیوه کشور دارای و سامان دهی امور دارد؛ چه در قالب حکایات و چه توصیههای کاربردی. جملاتی که میخوانید، از این کتاب برگرفته شده است:
تشویق و توبیخ
اگر کسی از خدمتکاران و گماشتگان، ناشایستگی و درازدستی پدید آرد، اگر به تأدیبی و پندی و مالشی ادب گیرد و از خواب غفلت بیدار شود، او را بر آن کار بدارد و اگر بیداری نیاید، هیچ ابقا نکند؛ او را به کسی دیگر که شایسته باشد، بدل کند.[۶۶]
تکریم ارباب رجوع
عمّال را که عملی دهند، ایشان را وصیت باید کرد تا با خلق خدای، نیکو روند و از ایشان جز مال حق نستانند و آن نیز به مدارا و مجاملت طلب کنند.[۶۷]
نظارت بر امور اقتصادی
به هر شهری محتسبی باید گماشت؛ تا ترازوها و نرخها راست میدارد و خرید و فروختها میداند؛ تا اندر آن راستی رود و هر متاعی که از اطراف آرند و در بازارها فروشند، احتیاط تمام کند تا غشّی و خیانتی نکنند و سنگها راست دارند و امر به معروف و نهی از منکر به جای آرند. [۶۸]
آگاهی از امور جاری
فساد و درازدستی که در مملکت میرود، یا پادشاه میداند یا نمیداند؛ اگر میداند و تدارکی و منعی نمیکند، آن است که همچون ایشان ظالم است و به ظلم، رضا داده است و اگر نمیداند، بس غافل است و کم دان و این هر دو معنی، نه نیک است![۶۹]
فرهنگ تشویق
هر که از خدمتکاران، خدمتی پسندیده کرد، باید در وقت، نواختی یابد و ثمرت آن بدو رسد و آن که تقصیری کند، بیضرورتی و سهوی، آن کس را به اندازه گناه، مالشی رسد؛ تا رغبت بندگان بر خدمت، زیادت گردد و بیم گنه کاران، بیشتر بشود و کارها بر استقامت رود.[۷۰]
پرهیز از شتابزدگی
اندر کارها، شتابزدگی نباید کرد و چون خبری شنوند و یا صورتی بندد، اندر آن آهستگی باید فرمود؛ تا حقیقت آن بداند و دروغ از راست، پدیدار آید که کار شتابزدگی، کار ضعیفان است؛ نه کار قادران.[۷۱]
شایسته محوری
بورزجمهر را پرسیدند: «سبب چه بود که پادشاهی آل ساسان ویران گشت و تو تدبیرگر آن بودی و امروز تو را به رأی و تدبیر و خرد و دانش، در همه جهان همتا نیست؟ گفت: «سبب دو چیز؛ یک آن که آل ساسان بر کارهای بزرگ، کاردانان خرد و نادان گماشتند و دیگر آن که دانش را و اهل دانش را دشمن داشتندی. باید که مردان بزرگ و خردمند، خریداری کنند و به کار دارند».[۷۲]
ارتباطات مردمی
چاره نیست پادشاه را از آن که هر هفتهای دو روز به مظالم بنشیند و داد از بیدادگر بستاند و انصاف بدهد و سخن رعیّت به گوش خویش بشنود؛ بیواسطهای.[۷۳]
نظارت و بازرسی
از احوال گماشتگان، غافل نباید بود و پیوسته از روش و سیرت ایشان بر میباید پرسید. چون ناراحتی و خیانتی از ایشان پدیدار آید، هیچ ابقا نباید کرد؛ او را معزول کنند و بر اندازه جرم، او را مالش دهند؛ تا دیگران عبرت گیرند.[۷۴]
مشورت و تبادل نظر
رأی و تدبیر صواب، آن باشد که عقلهای همگنان بر آن متفّق شود که «چنین باید کرد». مشورت ناکردن در کارها، از ضعیف رأیی باشد و چنین کسی را خود کامه خوانند و چنان که هیچ کاری بیمردان کار نتوان کرد، همچنین هیچ شغلی بیمشورت، نیکو نیاید.[۷۵]
نیروی تدارکاتی
نویسنده: محمد اصغری نژاد
آب و جارو
در مدت کوتاهی که با نیروهای مستقر در کانون مشترک فرهنگی جهاد سازندگی و سپاه (واقع در شهر پاوه) سر و کار داشتم، پی بردم که برادر محمد ابراهیم همت، بسیار فعال و کوشاست. او لحظهای آرام و قرار نداشت.
مسئولیت تمام کارهای فرهنگی، تربیتی و عمرانی سپاه، بر عهده او بود. محل کار و استراحت وی، اتاق کوچکی بود که امور مربوط به تایپ و تکثیر مطالب را نیز در همانجا انجام میداد. هرگاه نیمه شب از خواب بیدار میشدم و به حیاط نگاه میکردم، تنها اتاقی که چراغش روشن بود، همان اتاق کوچک بود. او تا پاسی از شب کار میکرد و صبح پیش از بیدار شدن سایر نیروها نیز از خواب برمی خاست؛ بی سر و صدا، حیاط و ایوان جلوی ساختمان را آب و جارو میکرد. آن قدر زود از خواب برمی خاست که به ندرت کسی میتوانست او را در حال انجام چنین کاری ببیند.[۷۶]
گذشت، ایثار و مهرورزی او نسبت به نیروهای تحت امرش، عادت همیشگی حاج همت بود. وقتی هم فرمانده لشکر ۲۷ شد، به فکر نیروهایش بود. و تا وقتی اطمینان نداشت که غذای مناسبی به نیروهای خط مقدم رسیده، لب به غذا نمیزد.[۷۷]
ظرفهای فرمانده
شب نوبت عبدالحسین برونسی- فرمانده شهید[۷۸] و دلاور خطه خراسان بود که سفره را جمع کند و ظرفها را بشوید. او از صبح زود تا شب، درگیر کارهای فراوانی بود و ما دوست داشتیم به جای او ظرفها را بشوییم؛ ولی میدانستیم که نمیتوانیم در مقابل او بایستیم. وقتی عبدالحسین مشغول تمیز کردن سفره شد، یکی از بچهها ظرفها را برداشت تا بشوید؛ اما عبدالحسین گفت: تا همین جا هم که زحمت کشیدی، ممنون تو هستم و بعد در پی اصرار او گفت: فرماندهی که ظرفش را کس دیگری بشوید و لباسش را یکی دیگر، فرمانده نمیشود.[۷۹]
با موتور گازی
با یک موتور گازی آمد جلوی در مسجد؛ وقتی سلام کرد، پاسخش را با بی اعتنایی دادم. وقتی خواست موتورش را همان جا بگذارد، به گفتم: عمو جان! این جا نمیشود. و او موتور را چند قدم آن طرفتر گذاشت و بعد به من گفت:
اخوی! کجا میتوانم دستهایم را بشویم؟ با دست روی شانهاش زده، ضمن نشان دادن دست شویی به او گفتم: زود دستهایت را بشوی و در مسجد بنشین که الان یکی از فرماندهان جنگ میخواهد سخنرانی کند.
من با نگرانی ساعتم را نگاه کردم و دوباره به سرکوچه خیره شدم و بعد از چند دقیقه با خود گفتم: مردم را بیش از این نمیشود معطل کرد و باید به مسئول پایگاه بگویم که فکر دیگری بکند.
ناگهان متوجه شدم بلندگوی مسجد روشن شد و جمعیت صلوات فرستادند. صاحب موتورگازی، کسی جز همان فرمانده جنگ، یعنی سردار عبدالحسین برونسی نبود که در بین راه، موتورش خراب شده بود و او نتوانسته بود به موقع برای سخنرانی حاضر شود.[۸۰]
نیروی تدارکاتی
هم تختی من در بیمارستان، یک بسیجی ساده و با صفا بود. قیافهاش به این میخورد که نیروی تدارکاتی باشد. من بعد از سلام و احوال پرسی به او گفتم: پدر جان! در جبهه چه کارهای؟
گفت: نیروی تدارکاتی.
گفتم: خودم هم همین را حدس زدم.
جوانی در همان اتاق بود که به طور مداوم، کنار تخت آن شخص میچرخید. او یک اسلحه کمری نیز با خود داشت.
مجروحان دیگری که در آن اتاق بودند، احترام ویژهای برای او قائل میشدند. بعد از مدتی، چندنفر از فرماندهان رده بالای سپاه، برای ملاقات او آمدند و من از این بابت، سخت شگفت زده شدم و بعد فهمیدم که آن بسیجی ساده و با صفا، حاج عبدالحسین برونسی بود. بعد از مرخص شدن از بیمارستان، به تیپی که او فرماندهاش بود، رفتم و تا هنگام شهادت، در کنارش بود.[۸۱]
نام فرزند: ناصر
ناصر کاظمی خدمات فراوانی برای مردم کردستان انجام داد و به کمک شهید بروجردی، باعث آزادسازی کردستان از دست گروهکهای کومله و دمکرات شد.
او واقعا برای مردم خدمت میکرد، در دل کردها جا داشت. در زمستان سال ۱۳۶۰ که طی عملیاتی مجروح شد، به بیمارستان شهید مصطفی خمینی تهران منتقل گردید. در این وقت از پاوه و اورامانات، مردم بسیاری به تهران آمدند و در خیابانهای اطراف بیمارستان مستقر شدند و برای همین، اوضاع حمل و نقل آن محدوده، مختل شده بود. بسیاری از افراد، همراه خود مرغ و خروس آورده و برای سلامتی وی، نذر کرده بودند. و این، از مردمی بودن این سردار شهید حکایت میکرد. در تشییع جنازهاش، جمعیت کم نظیری از کردستان آمده بودند.[۸۲] من چند نفر از روستاییان شیعه و سنی را دیدم که بعد از شهادت ناصر، نام فرزندانشان را ناصر گذاشتند.[۸۳]
مدیران و اخلاق اسلامی
معرفی کتاب
تألیف: محمد علی صیغ زاده
ناشر: بوستان کتاب (انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، قم)
قطع: وزیری، ۲۱۶ صفحه، چاپ اول، ۱۳۸۶ ش.
ناشر در معرفی این اثر، چنین نگاشته است:
مدیران باید توانها و ابزارهای مختلفی داشته باشند تا بتوانند در برنامه ریزی، اجرا و نظارت، کارها را به درستی پیش ببرند. در این میان، یکی از ویژگیهای بارز آنان «اخلاق اسلامی» است. این ویژگی، چونان چتری محکم و زیبا، همه کارهای آنان را تحت پوشش قرار میدهد و به آنان «بود» و «نمود» میبخشد.
اثر حاضر، با توجه به ضرورت اخلاق اسلامی برای مدیران، آموزههای دینی را از قرآن و احادیث اسلامی، استخراج و آنها را با سرفصلهای مدیریتی شرح و توضیح داده است.»
سرفصلهای اصلی این کتاب عبارتند از:
۱- اهمیت اخلاق برای مدیران.
۲- ابزار مدیریت.
۳- شایسته سالاری.
۴- پرهیز از جاهطلبی.
۵- پرهیزکاری.
۶- صداقت.
۷- طرد چاپلوسان.
۸- ویژگیهای مدیریت.
۹- صیانت از بیت المال.
۱۰- نیفتادن به دام هدیه.
۱۱- هشیاری در گمان ورزی.
۱۲- پرهیز از قوم گرایی.
۱۳- ارتباط با مردم.
۱۴- رعایت حال نیازمندان.
۱۵- عدالت و مسئولیت.
۱۶- ساکت نبودن در برابر خلاف.
۱۷- پرهیز از تکبر.
۱۸- تواضع.
۱۹- اهمیت دادن به شعائر دینی.
۲۰- غیرت دینی.
سرفصلهای یاد شده، به خوبی، محتوا و جهتگیری کتاب را نشان میدهند. با این حال، به عنوانهای فرعی دو فصل اشاره میشود؛ تا شناخت بیشتری از محتوای کتاب به دست آید.
در بخش «پرهیز از قوم گرایی»، این عناوین به چشم میخورند:
۱- خطر قوم گرایی در گزینش مسئولان.
۲- نکوهش تعصب.
۳- نکوهش انتصاب مدیران بر اساس تعصب.
۴- سکوی پرش اقوام خود نباشید.
در بخش «ساکت نبودن در برابر خلاف» نیز این عناوین را میبینیم:
۱- راضی به کاری، شریک آن کار است.
۲- نظارت بر حسن انجام کار.
۳- گستره مسئولیت مدیران.
۴- بهانهها ممنوع.
۵- برخورد علی علیهالسلام با خلاف کارگزاران.
۶- علی علیهالسلام و استفاده کنندگان از حلههای یمنی.
۷- مبارزه در مظلومیت.
در صفحه ۳۱ این کتاب، دربارهٔ صفات مدیر مؤمن،چنین آمده است:
۱- هیچ گاه چیزی را با رضایت خدا عوض نمیکند.
۲- در خدمت به بندگان خدا، محدود به حدی نمیگردد.
۳- خدا را در همه حال، شاهد و ناظر خود میداند.
۴- خود را در برابر خدا، مسئول میداند.
۵- خدمت به خلق خدا را وظیفه و عبادت میداند.
۶- خدمت را با پول مقایسه نمیکند و برای خدمت به بندگان خدا، ارزشی بالاتر از ارزشهای مادی قائل است.
۷- به حلال و حرام، عقیده دارد و آن را در زندگی دنیوی و اخروی خود مؤثر میداند.
۸- تحصیل علم و یاد گرفتن آن چه را نمیداند، وظیفه دینی خود میشمارد.
۹- معتقد است که عمل نیک، بدون نتیجه نمیباشد.
انسان بی تقوا، هیچ یک از موارد مذکور را باور ندارد و در نتیجه، دل به کار و خدمت رسانی نمیبندد؛ زیرا برای او، ظاهر امور، ملاک است و نه ایمان به کار و احساس مسئولیت.
پا نویس
- ↑ نهج البلاغة، خطبه 216.
- ↑ فتح، آیه 11.
- ↑ کلینی، کافی، ج2، ص 105.
- ↑ صحیفه امام، ج19، ص153-154.
- ↑ حدیث ولایت، ج7، ص 254-255.
- ↑ احمدی میانجی، مکاتیب الرسول، ج 2، ص 595.
- ↑ همان.
- ↑ ر.ک، زرکلی، الاعلام، ج 3، ص 1030.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه 50.
- ↑ همان، خطبه 53.
- ↑ همان، خطبه 53.
- ↑ همان، خطبه 51.
- ↑ همان، خطبه 53.
- ↑ غررالحکم و دررالحکم، ج 5، ص 410، ح 8966.
- ↑ نهج البلاغه، حکمت 173.
- ↑ نهج البلاغه، حکمت 176.
- ↑ غرر الحکم و دررالحکم، ج 5، ص 413، ح 8982.
- ↑ مجلسی، بحارالانوار، ج1، ص 129.
- ↑ همان، ج69، ص206.
- ↑ همان، ج75، ص283.
- ↑ همان، ج66، ص165.
- ↑ نهج البلاغه، عهدنامه مالک اشتر (نامه ۵۳).
- ↑ همان.
- ↑ بحارالانوار، ج67، ص319.
- ↑ حجر، آیه 88.
- ↑ شعرا، آیه 215.
- ↑ مجلسی، بحارالانوار، ج72، ص246.
- ↑ همان، ص272.
- ↑ آمدی، غررالحکم و دررالکلم، ص 346، ص 7963.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه 165.
- ↑ همان، خطبه 214.
- ↑ برگرفته از: مرتضی مطهری، مجموعه آثار، ج22، ص 233.
- ↑ آمدی، غررالحکم و دررالکلم، ص 415، ح 9470.
- ↑ کلینی، کافی، ج2، ص208.
- ↑ غررالحکم و دررالکلم، ص 234، ح 463.
- ↑ همان، ص 55، ح 496.
- ↑ همان، ص 441، ح 10058.
- ↑ همان، ص 451، ص 10373.
- ↑ ملکی تبریزی، المراقبات، ص 243.
- ↑ صحیفه امام، ج18، ص 154(نقل به معنا.).
- ↑ همان، ج20، ص 113و112.
- ↑ همان، ص117.
- ↑ صدوق، الخصال، ج1، ص278؛ کلینی، کافی، ج2، ص 18.
- ↑ سعدی، بوستان.
- ↑ صاع برابر چهار چارک که حدود یک من میشود.
- ↑ این شخص، اشعث بن قیس بود. وی از منافقین بود که در قتل امیرالمؤمنین علیهالسلام همکاری کرد و دخترش جعده قاتل امام حسن و فرزندش محمد، قاتل امام حسین علیهالسلام بود.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه 224.
- ↑ احزاب، آیه 41 و 42.
- ↑ کلینی، کافی، ج 2 ص 498.
- ↑ احزاب،آیه 43.
- ↑ طباطبایی، المیزان ، ج16، ص 329.
- ↑ آمدی، غررالحکم و دررالکلم، ص 189.
- ↑ همان.
- ↑ خر عاملی، وسائل الشیعه ، ج 7، ص 165.
- ↑ انفال ، آیه 45.
- ↑ اعراف ،آیه 201.
- ↑ صدوق، خصال ، ص 131.
- ↑ کافی، ج2، ص 145.
- ↑ از بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار مسئولان نظام، 31/6/86.
- ↑ از قابوسنامه.
- ↑ از جوامعالحکایات.
- ↑ وسایل الشیعه، ص952.
- ↑ از مرزباننامه.
- ↑ از تذکرة الاولیا.
- ↑ ر.ک: حسینعلی راشد، فضیلتهای فراموش شده.
- ↑ خواجه نظام الملک طوسی، سیاست نامه، انتشارات امیرکبیر، ص6.
- ↑ همان، ص24.
- ↑ همان، ص51.
- ↑ همان، ص74.
- ↑ همان، ص158.
- ↑ همان، ص162.
- ↑ همان، ص220.
- ↑ همان، ص12.
- ↑ همان، ص34.
- ↑ همان، ص110.
- ↑ ستارههای بی نشان، ج 1، ص 16و 17.
- ↑ همان، ص 46.
- ↑ آخرین رده نظامی این شهید عالی مقام، فرماندهی تیپ جواد الأئمه علیهالسلام بود.
- ↑ سعید عاکف، ساکنان ملک اعظم، ج 2، ص 45.
- ↑ ساکنان ملک اعظم، ج 2، ص 47.
- ↑ ساکنان ملک اعظم، ج 2، ص 46.
- ↑ به نقل از برادر شهید (مهندس پرویز کاظمی.).
- ↑ فصل نامه فرهنگ پایداری، ص 120و 127.







