امیر گل ها (قسمت دهم): تفاوت بین نسخه‌ها

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
(صفحه‌ای تازه حاوی «عنوان: امير گل ها (قسمت دهم) مجموعه ها: مقالات شناسه کتاب: ۲۲۱ نویسنده:...» ایجاد کرد)
 
 
سطر ۱: سطر ۱:
عنوان:    امير گل ها (قسمت دهم)
+
<div class="head1">امير گل ها (قسمت دهم)</div>
مجموعه ها:    مقالات
+
نویسنده: حسین سیدی<br/>
شناسه کتاب:    ۲۲۱
+
نویسنده:     حسین سیدی
+
شابک:    ------
+
تعداد صفحات:    ۰
+
نام اپراتور:    عباس خوش چشم
+
ایمیل اپراتور:    abbaskhadem۹۲@yahoo.com
+
زبان:    پارسي
+
رتبه:    0
+
تصویر:    cover
+
دانلود فایل:    دانلود امير گل ها (قسمت دهم)
+
توضیحات:   
+
امير گل ها (قسمت دهم)
+
  
سیدی حسین
+
روان شناسی معاصر می گوید: «هر چه از موضوعی یا شخصیتی بیشتر بدانید، به آن علاقه مندتر می شوید. شخصیت هر فرد را از دو راه «حرف»ها و «رفتار»ش می توان شناخت؛ گرچه این دو، تنها قطره ای از دریای شخصیت آدمی است، نه تمام آن.<br/>
 +
مقاله ی پی درپی امیر گل ها، نگاهی نو دارد به زندگی و شخصیت امیرمؤمنان(ع) در چهار بعد: ارتباط با «خویشتن» با «خدا»، با «دیگران» و با «طبیعت»
  
+
== سرزنشگرى ==
 +
سرزنش دارویى است، اما تلخ که تنها در لحظه هاى ویژه اى باید از آن بهره گرفت؛ و سرزنشگرى کارى است بس ظریف.<br/>
 +
حضرت گاه درباره ی یارانش که کوتاهى هایى مى کردند، لب به سرزنش مى گشود، اما خود به ظرافت آن توجه داشت و یارانش را نیز بدان نازک اندیشى ها توجه مى داد:<br/>
 +
زیاده روى در سرزنش، آتش یک دندگى [سرزنش شونده] را شعله ور مى سازد.<ref>غرر الحکم /حدیث ۱۷۶۸</ref>
 +
هرگاه [کسى را] سرزنش مى کنى، پس راهى [برایش] بگذار [و چنان زیاده روى نکن که هر گونه راه بازگشت بر او بسته مانَد].<ref>همان /حدیث ۳۹۷۷</ref>
 +
میوه ی کوتاهى، سرزنش [شنیدن] است.<ref>همان /حدیث ۴۶۰۴</ref>
 +
زنهار از سرزنش هاى پى درپى؛ زیرا این کار [سرزنش-شده را] به تبه کارى آزمند تبدیل مى کند؛ و سرزنش را سبک [و عادى برایش] مى سازد.<ref>همان /حدیث ۳۷۴۸</ref>
 +
چه بسیار سرزنش شده اى که بى [[گناه]] است.<ref>همان /حدیث ۵۳۳۹</ref>
  
روان شناسي معاصر مي گويد: «هر چه از موضوعي يا شخصيتي بيشتر بدانيد، به آن علاقه مندتر مي شويد. شخصيت هر فرد را از دو راه «حرف»ها و «رفتار»ش مي توان شناخت؛ گرچه اين دو، تنها قطره اي از درياي شخصيت آدمي است، نه تمام آن.
+
== سکوت ==
 +
هیچ نگهبانى را محافظ تر از سکوت نمى دانست.<ref>عیون الحکم و المواعظ /۵۳۴</ref>
 +
به افراد گوشزد مى کرد: «مسلمان، تا خاموش است نیکوکار شمرده مى شود؛ چون سخن گوید، نیکوکار یا گنه کار محسوب مى شود.»<ref>اصول کافى ۱۱۶/۲؛ ثواب الاعمال /۱۶۴؛ خصال /۱۵؛ من لایحضره الفقیه ۳۹۶/۴</ref>
 +
البته ایشان هر نوع خاموشى را نمى ستود و مى فرمود:<br/>
 +
خاموشى از سخنِ حکیمانه، خیرى ندارد، همچنان که گفتار جاهلانه نیز بى خیر است.<ref>اصول کافى ۲۰/۸؛ تحف العقول /۹۴؛ من لایحضره الفقیه ۳۹۶/۴؛ نهج البلاغه /حکمت ۱۸۲</ref>
 +
براى برخى از سکوت ها، خاصیتى رساتر از پاسخ باور داشت.<ref>جلوه هاى حکمت /۳۵۶</ref>
 +
جبران آن چه برای خاموشى از کف داده اى، آسان تر است از جبران آن چه به دلیل گفتارت از دست داده اى.<ref>غرر الحکم /حدیث ۳۷۲۵</ref>
 +
اگر دوست دارى تن درست باشى و عیب هایت پنهان مانند، پس از سخنت بکاه و بر خاموشى ات بیفزا تا اندیشه ات افزون و دلت نورانى شود؛
 +
و مردم [نیز] از [گزند زبانِ] تو در امان مانند!<ref>همان /حدیث ۳۲۴۵</ref>
 +
ستوده تر از شیوایى گفتار، خاموشى در جایى است که مقام سخن نیست.<ref>همان /حدیث ۱۸۲۷</ref>
 +
سکوت به تو وقار مى بخشد و از زحمت پوزش طلبى در امانت مى دارد.<ref>تحف العقول /۷۹</ref>
 +
در خاموشى، سلامتى از پشیمانى است.<ref>غرر الحکم /حدیث ۱۸۲۷</ref>
 +
خاموشى را سبب شکوه و وقار و باعث بى نیازى از زحمت عذرخواهى مى شمرد.<ref>همان /حدیث ۱۸۸۲۷</ref>
  
+
== لودگى ==
 +
سخن و شوخى گاه همسایه اند. از این رو، با این که ایشان فردى شوخ بود، به دیگران هشدارهاى جدّى مى داد که مرز احترام به دیگران را هنگام شوخى درهم نشکنند:<br/>
 +
شوخى را دشنام کوچک مى دانست.<br/>
 +
مى فرمود: «شوخى مکن که تحقیر مى شوى.»<ref>همان /حدیث ۲۳۴۸</ref>
 +
هر چیزى بذرى دارد؛ و بذر دشمنى، شوخى است.<ref>همان /حدیث ۷۳۱۶</ref>
 +
با دوستت شوخى نکن که دشمنت مى شود؛ با دشمنت شوخى نکن که [خشمگین مى شود و] نابودت مى سازد.<ref>همان /حدیث ۱۰۴۱۰</ref>
 +
به کسانى که خواهان شخصیت اجتماعى بودند هشدار مى داد: [مردم] کسى را که [بسیار] شوخى مى کند، سبک مى شمارند.<ref>همان /حدیث ۷۸۶۱</ref>
  
مقاله ي پي درپي امير گل ها، نگاهي نو دارد به زندگي و شخصيت اميرمؤمنان(ع) در چهار بعد: ارتباط با «خويشتن» با «خدا»، با «ديگران» و با «طبيعت»:
+
== نظارت همگانى (امر به معروف و نهى از منکر) ==
 +
تمامى اعمال ارزشمند - حتى جهاد در راه خدا - در مقایسه با [[امر به معروف]] و نهى از منکر چیزى نیست! جز قطره اى در برابر دریایى مواج و خروشان؛ و باید دانست که [[امر به معروف]] و نهى از منکر را نه در نزدیکى اجل نقشى است و نه در کاستن روزى تأثیرى.<ref>نهج البلاغه /حکمت ۳۷۵</ref>
 +
گروهى منکر را با دست، زبان و قلب نفى مى کنند؛ چنین کسانى، تمامى خصلت هاى نیکو را یک جا فراهم آورده اند؛ دو دیگر گروه که نهى از منکر را به زبان و قلب محدود کرده، دست به کار نشده اند، به دو خصلت نیکو تمسّک جسته اند و یکى را تباه کرده اند؛ سه دیگر گروه، تنها با قلب منکر را نفى کرده اند و دست و زبان را وانهاده اند؛ اینان، همراه با تباه کردن شریف ترین خصلت ها، تنها به خصلتى بسنده کرده اند.<br/>
 +
«مختار تمّار» مى گوید: «من در مسجد کوفه مى خوابیدم و در مسجد سکونت داشتم و از بقّالى که اهل بصره بود، نان مى ستاندم. روزى بیرون شدم و دیدم که مردى مرا مى خوانَد: "لُنگ خود را بالا بگیر تا هم لباست پاکیزه تر مانَد و هم تقواى پروردگارت را بیش تر مراعات کنى." گفتم: کیستى؟ فرمود: "علىّ بن ابى طالب!"
 +
پس پشت سر وى روان شدم که به سوى بازار شترفروشان مى رفت. وقتى به آن جا رسید، ایستاد و فرمود: "اى بازرگانان! از سوگند ناروا بپرهیزید؛ که آن، کالا را رونق مى دهد وَ[لى] برکت را از میان مى بَرَد."
 +
سپس حرکت کرد تا به خرمافروشان رسید. در آن جا، کنیزى را دید که نزد خرمافروشى مى گرید. فرمود: "تو را چه شده است؟" گفت: "من کنیزى هستم که خانواده ام مرا فرستادند تا به یک درهم، برای شان خرما بخرم. وقتى آن را نزدشان بردم، نپسندیدند. آن را باز آورده ام ولى خرمافروش آن را باز نمى ستانَد". امام فرمود: "اى مرد! خرما را از او بستان و درهمش را به وى بازپس ده!" خرمافروش نپذیرفت. به او گفته شد: "او علىّ بن ابى طالب است."
 +
پس خرما را پذیرفت و درهم را به جاریه بازگرداند و گفت: "اى امیرالمؤمنین! تو را نشناختم؛ پس از من درگذر!" فرمود: "اى بازرگانان! تقواى خدا را پیشه کنید و خرید و فروش هاتان را نیکو گردانید تا خداوند ما و شما را بیامرزد."
 +
آن گاه روان شد و آسمان نیز باران فرو فرستاد. پس به دکّانى نزدیک شد و اجازه ی ورود خواست. صاحب دکّان به وى اجازه نداد و او را عقب راند. فرمود: "اى قنبر! او را نزد من بیاور." امام او را با تازیانه زد و فرمود: "به سبب آن که مرا عقب راندى، تو را نزدم؛ بلکه تو را زدم تا مبادا مسلمان ناتوانى را عقب رانى و یکى از اندام هایش را بشکنى و دیه اش بر عهده ی تو افتد."
 +
سپس به سراى جامه فروشان روان شد و نزد مردى زیباروى آمد و فرمود: "اى مرد! آیا دو جامه به پنج درهم دارى؟" مرد از جاى برخاست و گفت: "اى امیرالمؤمنین! آن چه مى خواهى، نزد من است." امام چون دید که فروشنده وى را شناخته، از او دور شد. سپس به پسرى نوجوان رسید و فرمود: "اى نوجوان! آیا دو جامه به پنج درهم دارى؟" گفت: "آرى؛ دارم." امام دو جامه ستاند، یکى به سه درهم و دیگرى به دو درهم. آن گاه فرمود: "اى قنبر! جامه ی سه درهمى را تو بستان!" قنبر گفت: "شما به داشتنِ آن سزاوار ترید؛ چرا که بر منبر فرا مى شوید و با مردم سخن مى گویید." امام فرمود: "وَ [لى] تو جوانى و داراى میل جوانى هستى. من از پروردگار خویش شرم دارم که از تو زیادت طلبم. از پیامبر خدا(ص) شنیدم که مى فرمود: [زیر دستان تان را] از آن چه خود مى پوشید، بپوشانید و از آن چه خود مى خورید، بخورانید."
 +
پس چون پیراهن را پوشید، آستین آن برایش بلند بود و از انگشتانش درگذشت. فرمود: "زیاده ی آن را ببُر." نوجوان آن را برید و گفت: "بیا تا لبه هایش را بدوزم." فرمود: "به همین حال، رهایش کن؛ زیرا مرگ آن قدر زود مى رسد که نیازى به این کار نیست!"»
  
سرزنشگرى
+
== هدیه ==
 +
تأثیرهاى مثبت هدیه را بازگو مى کرد تا مردمان به دادن آن تشویق شوند.<br/>
 +
هیچ چیزى مانند هدیه، فرمانروا را به مهربانى وانمى دارد؛ کینه ی آدم خشمگین را فرو نمى نشاند؛ آن را که کناره مى گیرد، جذب نمى کند؛ کارهاى درست را موفق و تبه کارى ها را دفع نمى کند.<ref>مستدرک الوسائل ۲۰۷/۱۳؛ غرر الحکم /حدیث ۱۵۱۲۴</ref>
 +
اگر به برادر مسلمانم هدیه اى دهم که برایش سودمند باشد، برایم محبوب تر از آن است که همانندش را در راه خدا صدقه دهم.<ref>اصول کافى ۱۴۴/۵؛ تهذیب الاحکام ۳۸۰/۶؛ وسائل الشیعه، چ اسلامیه، ۲۱۳/۱۲</ref>
 +
به آن که به تو هدیه نمى دهد، هدیه ده.<ref>مسند الامام على(ع) ۳۴۶/۱۰</ref>
 +
هدیه را تنها ارمغان هاى مادى نمى دانست:<br/>
 +
چه خوب هدیه اى است اندرز.<ref>جلوه هاى حکمت /۵۷۱</ref>
 +
به سخن رسول گرامى(ص) عمل مى کرد و مى فرمود:<br/>
 +
اگر [چه ناچیزى مثل] پاچه ی بزى را نیز به من هدیه دهند، مى پذیرم [و از آورنده اش سپاسگزارى مى کنم و چشمم در پىِ هدیه هاى گران بها نیست].<ref>اصول کافى ۱۴۱/۵؛ تهذیب الاحکام ۳۷۸/۶؛ من لایحضره الفقیه ۳۹۹/۳</ref>
  
+
== همزیستى ==
 +
=== اسیران ===
 +
چون پسر ملجم شمشیرش را بر فرق حضرت فرود آورْد، امام به زانو درآمد. چون به هوش آمد به پسرانش - حسن و حسین - فرمود:<br/>
 +
این اسیر را در بند نگه دارید. غذایش بدهید و سیرابش کنید و اسارتش نیکو باشد.<br/>
 +
به پسرش امام مجتبى(ع) فرمود:<br/>
 +
پسرم! بر اسیرت مهربان باش و به او مهر بورز. نیکى کن و دلسوز باش ... .<br/>
 +
[سپس از هوش رفت] چون به هوش آمد، امام مجتبى کاسه اى از شیر به لبانش نزدیک کرد. اندکى از آن را نوشید و سپس کنار زد و فرمود: «آن را نزد اسیرتان ببرید.» سپس به ایشان فرمود:<br/>
 +
پسرکم! به حقّى که بر گردنتان دارم، جز غذا و نوشیدنى پاکیزه اى که مى خورید و مى نوشید، به او ندهید. تا هنگامى که چشم از این جهان فرو مى پوشم، با او نرمى کنید. از آن چه مى خورید به او بخورانید و از آن چه سیراب مى شوید به او بنوشانید ... .<br/>
  
سرزنش دارويى است، اما تلخ كه تنها در لحظه هاى ويژه اى بايد از آن بهره گرفت؛ و سرزنشگرى كارى است بس ظريف.
+
== اقلیت هاى دینى ==
 +
روزى در سفرى پیاده، با غیرمسلمانى همسفر شد. غیرمسلمان از او پرسید: «کجا مى روى اى بنده ی خدا؟» پاسخ داد: «کوفه.» چون بر سر دو راهى رسیدند، همان راهى را رفت که غیرمسلمان مى رفت. مرد علت را پرسید. امام فرمود: «اوج [همسفرى و] همنشینى آن است که انسان چند قدمى دوستش را بدرقه کند. پیامبر(ص) به ما چنین فرمانى داد.»
 +
مرد پرسید: «[واقعاً] رسول خدا(ص) [چنین] گفت؟»
 +
- بله.<br/>
 +
- کسى که او را پیروى کند، کارهاى نیک او را پیروى کرده است. من به اسلام گواهى مى دهم.<br/>
 +
مرد، مسلمان و به دنبال امام رهسپار شد.<ref>اصول کافى ۶۷/۲؛ بحار الانوار ۵۳/۴۱؛ حلیه الابرار ۴۱۳/۲؛ وسائل الشیعه، چ اسلامیه، ۴۹۴/۸</ref>
 +
روزى پیرمرد نابینایى را دید که دست به گدایى دراز کرده است. پرسید: «پیرمرد کیست؟» گفتند: «مردى مسیحى است. از کار افتاده و گدایى مى کند.»
 +
- تا زمانى که پیر و ناتوان نشده بود از او کار کشیدید، اینک [که به این حال و روز افتاده، نیکى خود را] از وى بازداشته اید؟ از بیت المال خرج او را بپردازید.<ref>وسائل الشیعه، چ آل البیت، ۶۶/۱۵</ref>
 +
ابراز تأسف تلخِ امام(ع) براى ربودن خلخال[= پایبند]، گردنبند و گوشواره ی زنى غیرمسلمان از سوى «غامدى» - فرمانده ی سپاه معاویه - نشانه ی دغدغه هاى ایشان در حفظ حقوق غیرمسلمانان است.<ref>نهج البلاغه /خطبه ی ۲۷</ref>
 +
استاندار امام در سرزمین فارس، مردى بود به نام «عمر»، پسر «ابى سلمه ی ارحبى». در آن جا زرتشتیان بسیار بودند و استاندار با آنان خوش رفتارى نمى کرد. خبر به حضرت رسید. نامه اى نکوهش گرانه به او نوشت:<br/>
 +
دهقانان شهر تو، از درشت خویى و سخت دلى ات شکایت کرده اند که ایشان را تحقیر مى کنى و بر ایشان ستم روا مى دارى. نگریستم و دیدم که آنان هنوز مشرک اند و سزاوار نیست ... چون در پناه اسلام اند نشاید که آنان را برانى یا بر ایشان ستم روا دارى.<ref>بحار الانوار ۴۸۹/۳۳؛ نهج البلاغه /نامه ی ۱۹</ref>
 +
اقلیت هاى دینى، همانند مسلمانان اجازه داشتند در کشورهاى اسلامى «مطب» دایر و مردم را «ویزیت» کنند. این آزادى حرفه و رجوعِ به متخصص، چنان در جامعه ی متدینِ آن زمان امرى عادى بود که پس از ضربت خوردنِ امام، طبیبى یهودى و بسیار متخصص به نام «اثیر» - پسر «عمرو هانى سلونى» را بر بالین وى آوردند.<ref>بحار الانوار ۲۳۴/۴۲؛ مقاتل الطالبیین /۲۳</ref>
 +
در نامه اى از مأموران مالیاتى اش مى خواهد: «به مالِ هیچ یک از مردم - خواه مسلمان و خواه نامسلمانِ داراىِ پیمان - دست اندازى نکنند.»<ref>بحار الانوار ۴۷۱/۳۳</ref>
 +
روزى زره گمشده ی خویش را در دست مردى یهودى دید. فرمود: «این زره، مال من است.» یهودى انکار کرد و گفت: «زره در دست من است؛ شما که ادعاى مالکیت آن را دارى، باید دلیل بیاورى.»
 +
چون حضرت شاهدى بر گفتار خود نداشت، شریح، قاضى محکمه ی کوفه، به نفع یهودى حکم صادر کرد. یهودى با مشاهده همسانى امام با دیگر قشرهاى جامعه و حتى یک فرد غیرمسلمان در برابر قانون، گفت:<br/>
 +
او راست مى گوید. زره مال اوست و در جنگ صفین، از اسبى خاکسترى رنگ بر زمین افتاده و من برداشته بودم. مرد، مسلمان شد. امام بدو فرمود: «اینک که مسلمان شدى، زره را به تو بخشیدم.»<ref>امام و مسائل حقوقى /۸۰-۷۹؛ بحار الانوار ۵۶/۴۱؛ الغارات ۱۲۴/۱؛ کامل ابن اثیر ۴۰۱/۳؛ مناقب ابن شهرآشوب ۱۲۱/۲</ref>
 +
در این رخ داد تاریخى، استقلال قاضى را نیز به خوبى مى توان دید. آن چه بر شگفتى آدمى مى افزاید این است که اتفاق زمانى رخ داد که امام خلیفه ی مسلمانان و حاکم بر حدود پنجاه کشور اسلامى فعلى بوده است. دانشمندان پیشین و معاصر اهل سنّت نیز این واقعه را در کتاب هاى خویش آورده اند.<br/>
  
+
== بانوان ==
 +
به بانوان سلام مى کرد، امّا خوش نمى داشت به زنان جوان سلام کند و مى فرمود:<br/>
 +
بیم آن دارم که از صدای شان خوشم بیاید و گناهى که از این راه بر من بنویسند، بیش از پاداشى باشد که در جست وجوى آن هستم.<ref>مکارم الاخلاق ۲۳۵/۱</ref>
 +
جز بزرگوار به زن احترام نمى کند و جز فرومایه به وى توهین نمى کند.<ref>کنز العمال ۳۷۱/۱۶</ref>
 +
در نامه اى خطاب به پسرش امام مجتبى(ع) از وى چنین مى خواهد: «کارى را که فراتر از توانایى زن است بر عهده اش نگذار؛ چرا که زن، [همانند] گل [داراى روح و جسمى لطیف، تُرد و شکننده] است ... .<ref>تحف العقول /۸۷؛ مکارم الاخلاق ۲۱۸/۱؛ من لایحضره الفقیه ۵۵۶/۳؛ نهج البلاغه، نامه ی ۳۱</ref>
 +
بهترین بانوان شما، بانوان سهل گیر، نرم خو و سازگارند.<ref>وسائل الشیعه ۱۵/۱۴</ref>
 +
از مشورت با هر زنى بپرهیز؛ مگر با زنى که به تجربه نشان داده داراى اندیشه اى بلند است.<ref>بحار الانوار ۲۵۶/۱۰۳</ref>
 +
با بانوان [محرم و همسران تان] خوش گفتار باشید، تا آنان نیز خوش رفتار شوند.<ref>همان ۲۲۳/۱۰۳</ref>
 +
زنان نزد شما، امانت یزدان اند؛ پس به آنان زیان نرسانید و [در مشکلات] تنهای شان نگذارید.<ref>مسند الامام على (ع) ۶۱۵/۸</ref>
  
حضرت گاه درباره ي يارانش كه كوتاهى هايى مى كردند، لب به سرزنش مى گشود، اما خود به ظرافت آن توجه داشت و يارانش را نيز بدان نازك انديشى ها توجه مى داد:
+
== بردگان ==
 +
خود مى فرمود: «[در تقسیم غنائم جنگى] کنیزى با پسرش سهم من شد. تصمیم گرفتم خودش را بفروشم و پسرش را نگه دارم.» پیامبر(ص) به من فرمود: «یا هر دو را بفروش یا هر دو را نگه دار.»<ref>السنن الکبرى، بیهقى، ۱۲۶/۹</ref>
 +
مردى بینى برده اش را بریده بود. امام در [[قضاوت]] خود، برده را آزاد و سَرورش را مجازات کرد.<ref>مستدرک الوسائل ۴۶۳/۱۵</ref>
 +
مى فرمود: «کسى که عضوى از اعضاى برده اش را بریده باشد، ما برده را آزاد و سَرورش را به شدت مجازات مى کنیم.»<ref>همان ۲۴۵/۱۸</ref>
 +
مردمان را تشویق به آزادى بردگان مى کرد:<br/>
 +
کسى که برده اى مسلمان را آزاد کند، خداوند براى هر عضوش عضوى از او را از آتش دوزخ مى رهانَد.<ref>مسند الامام على(ع) ۲۴۶/۵</ref>
  
+
== بیماران ==
 
+
وقتى به دیدن بیمار مى رفت و بر بالینش مى نشست، براى بهبودش دست به دعا برمى داشت.<ref>مستدرک الوسائل ۱۵۱/۲</ref>
زياده روى در سرزنش، آتش يك دندگى [سرزنش شونده] را شعله ور مى سازد.۱
+
از مردم مى خواست بیماران خود را با دادن صدقه مداوا کنند.<ref>خصال /حدیث الاربعمائه</ref>
 
+
با بیان پاداش هاى عیادت، مردم را تشویق مى کرد به بیماران سرکشى کنند: «هرگاه مؤمن از مؤمنى عیادت مى کند، هفتاد هزار فرشته بر او درود مى فرستند تا برگردد.»<ref>مستدرک الوسائل ۷۵/۲</ref>
+
زمانى که کسى براى عیادت دوستش حرکت مى کند، همچنان در رحمت خداوند است. هنگامى که مرد بر بالین بیمار مى نشیند، مِهر پروردگار او را فرامى گیرد.<ref>کنز العمال ۹۸/۹</ref>
 
+
بیشترین پاداش را براى عیادتى قائل بود که کوتاه ترین باشد.<ref>همان ۹۷/۹</ref>
هرگاه [كسى را] سرزنش مى كنى، پس راهى [برايش] بگذار [و چنان زياده روى نكن كه هر گونه راه بازگشت بر او بسته مانَد].۲
+
 
+
+
 
+
ميوه ي كوتاهى، سرزنش [شنيدن] است.۳
+
 
+
+
 
+
زنهار از سرزنش هاى پى درپى؛ زيرا اين كار [سرزنش-شده را] به تبه كارى آزمند تبديل مى كند؛ و سرزنش را سبك [و عادى برايش] مى سازد.۴
+
 
+
+
 
+
چه بسيار سرزنش شده اى كه بى گناه است.۵
+
 
+
+
 
+
سكوت
+
 
+
+
 
+
هيچ نگهبانى را محافظ تر از سكوت نمى دانست.۶
+
 
+
+
 
+
به افراد گوشزد مى كرد: «مسلمان، تا خاموش است نيكوكار شمرده مى شود؛ چون سخن گويد، نيكوكار يا گنه كار محسوب مى شود.»۷
+
 
+
+
 
+
البته ايشان هر نوع خاموشى را نمى ستود و مى فرمود:
+
 
+
+
 
+
خاموشى از سخنِ حكيمانه، خيرى ندارد، همچنان كه گفتار جاهلانه نيز بى خير است.۸
+
 
+
+
 
+
براى برخى از سكوت ها، خاصيتى رساتر از پاسخ باور داشت.۹
+
 
+
+
 
+
جبران آن چه براي خاموشى از كف داده اى، آسان تر است از جبران آن چه به دليل گفتارت از دست داده اى.۱۰
+
 
+
+
 
+
اگر دوست دارى تن درست باشى و عيب هايت پنهان مانند، پس از سخنت بكاه و بر خاموشى ات بيفزا تا انديشه ات افزون و دلت نورانى شود؛
+
 
+
+
 
+
و مردم [نيز] از [گزند زبانِ] تو در امان مانند!۱۱
+
 
+
+
 
+
ستوده تر از شيوايى گفتار، خاموشى در جايى است كه مقام سخن نيست.۱۲
+
 
+
+
 
+
سكوت به تو وقار مى بخشد و از زحمت پوزش طلبى در امانت مى دارد.۱۳
+
 
+
+
 
+
در خاموشى، سلامتى از پشيمانى است.۱۴
+
 
+
+
 
+
خاموشى را سبب شكوه و وقار و باعث بى نيازى از زحمت عذرخواهى مى شمرد.۱۵
+
 
+
+
 
+
لودگى
+
 
+
+
 
+
سخن و شوخى گاه همسايه اند. از اين رو، با اين كه ايشان فردى شوخ بود، به ديگران هشدارهاى جدّى مى داد كه مرز احترام به ديگران را هنگام شوخى درهم نشكنند:
+
 
+
+
 
+
شوخى را دشنام كوچك مى دانست.
+
 
+
+
 
+
مى فرمود: «شوخى مكن كه تحقير مى شوى.»۱۶
+
 
+
+
 
+
هر چيزى بذرى دارد؛ و بذر دشمنى، شوخى است.۱۷
+
 
+
+
 
+
با دوستت شوخى نكن كه دشمنت مى شود؛ با دشمنت شوخى نكن كه [خشمگين مى شود و] نابودت مى سازد.۱۸
+
 
+
+
 
+
به كسانى كه خواهان شخصيت اجتماعى بودند هشدار مى داد: [مردم] كسى را كه [بسيار] شوخى مى كند، سبك مى شمارند.۱۹
+
 
+
+
 
+
  نظارت همگانى (امر به معروف و نهى از منكر)
+
 
+
+
 
+
تمامى اعمال ارزشمند - حتى جهاد در راه خدا - در مقايسه با امر به معروف و نهى از منكر چيزى نيست! جز قطره اى در برابر دريايى مواج و خروشان؛ و بايد دانست كه امر به معروف و نهى از منكر را نه در نزديكى اجل نقشى است و نه در كاستن روزى تأثيرى.۲۰
+
 
+
+
 
+
گروهى منكر را با دست، زبان و قلب نفى مى كنند؛ چنين كسانى، تمامى خصلت هاى نيكو را يك جا فراهم آورده اند؛ دو ديگر گروه كه نهى از منكر را به زبان و قلب محدود كرده، دست به كار نشده اند، به دو خصلت نيكو تمسّك جسته اند و يكى را تباه كرده اند؛ سه ديگر گروه، تنها با قلب منكر را نفى كرده اند و دست و زبان را وانهاده اند؛ اينان، همراه با تباه كردن شريف ترين خصلت ها، تنها به خصلتى بسنده كرده اند.
+
 
+
+
 
+
«مختار تمّار» مى گويد: «من در مسجد كوفه مى خوابيدم و در مسجد سكونت داشتم و از بقّالى كه اهل بصره بود، نان مى ستاندم. روزى بيرون شدم و ديدم كه مردى مرا مى خوانَد: "لُنگ خود را بالا بگير تا هم لباست پاكيزه تر مانَد و هم تقواى پروردگارت را بيش تر مراعات كنى." گفتم: كيستى؟ فرمود: "علىّ بن ابى طالب!"
+
 
+
+
 
+
پس پشت سر وى روان شدم كه به سوى بازار شترفروشان مى رفت. وقتى به آن جا رسيد، ايستاد و فرمود: "اى بازرگانان! از سوگند ناروا بپرهيزيد؛ كه آن، كالا را رونق مى دهد وَ[لى] بركت را از ميان مى بَرَد."
+
 
+
+
 
+
سپس حركت كرد تا به خرمافروشان رسيد. در آن جا، كنيزى را ديد كه نزد خرمافروشى مى گريد. فرمود: "تو را چه شده است؟" گفت: "من كنيزى هستم كه خانواده ام مرا فرستادند تا به يك درهم، براي شان خرما بخرم. وقتى آن را نزدشان بردم، نپسنديدند. آن را باز آورده ام ولى خرمافروش آن را باز نمى ستانَد". امام فرمود: "اى مرد! خرما را از او بستان و درهمش را به وى بازپس ده!" خرمافروش نپذيرفت. به او گفته شد: "او علىّ بن ابى طالب است."
+
 
+
+
 
+
پس خرما را پذيرفت و درهم را به جاريه بازگرداند و گفت: "اى اميرالمؤمنين! تو را نشناختم؛ پس از من درگذر!" فرمود: "اى بازرگانان! تقواى خدا را پيشه كنيد و خريد و فروش هاتان را نيكو گردانيد تا خداوند ما و شما را بيامرزد."
+
 
+
+
 
+
آن گاه روان شد و آسمان نيز باران فرو فرستاد. پس به دكّانى نزديك شد و اجازه ي ورود خواست. صاحب دكّان به وى اجازه نداد و او را عقب راند. فرمود: "اى قنبر! او را نزد من بياور." امام او را با تازيانه زد و فرمود: "به سبب آن كه مرا عقب راندى، تو را نزدم؛ بلكه تو را زدم تا مبادا مسلمان ناتوانى را عقب رانى و يكى از اندام هايش را بشكنى و ديه اش بر عهده ي تو افتد."
+
 
+
+
 
+
سپس به سراى جامه فروشان روان شد و نزد مردى زيباروى آمد و فرمود: "اى مرد! آيا دو جامه به پنج درهم دارى؟" مرد از جاى برخاست و گفت: "اى اميرالمؤمنين! آن چه مى خواهى، نزد من است." امام چون ديد كه فروشنده وى را شناخته، از او دور شد. سپس به پسرى نوجوان رسيد و فرمود: "اى نوجوان! آيا دو جامه به پنج درهم دارى؟" گفت: "آرى؛ دارم." امام دو جامه ستاند، يكى به سه درهم و ديگرى به دو درهم. آن گاه فرمود: "اى قنبر! جامه ي سه درهمى را تو بستان!" قنبر گفت: "شما به داشتنِ آن سزاوار تريد؛ چرا كه بر منبر فرا مى شويد و با مردم سخن مى گوييد." امام فرمود: "وَ [لى] تو جوانى و داراى ميل جوانى هستى. من از پروردگار خويش شرم دارم كه از تو زيادت طلبم. از پيامبر خدا(ص) شنيدم كه مى فرمود: [زير دستان تان را] از آن چه خود مى پوشيد، بپوشانيد و از آن چه خود مى خوريد، بخورانيد."
+
 
+
+
 
+
پس چون پيراهن را پوشيد، آستين آن برايش بلند بود و از انگشتانش درگذشت. فرمود: "زياده ي آن را ببُر." نوجوان آن را بريد و گفت: "بيا تا لبه هايش را بدوزم." فرمود: "به همين حال، رهايش كن؛ زيرا مرگ آن قدر زود مى رسد كه نيازى به اين كار نيست!"»
+
 
+
+
 
+
  هديه
+
 
+
+
 
+
تأثيرهاى مثبت هديه را بازگو مى كرد تا مردمان به دادن آن تشويق شوند.
+
 
+
+
 
+
هيچ چيزى مانند هديه، فرمانروا را به مهربانى وانمى دارد؛ كينه ي آدم خشمگين را فرو نمى نشاند؛ آن را كه كناره مى گيرد، جذب نمى كند؛ كارهاى درست را موفق و تبه كارى ها را دفع نمى كند.۲۱
+
 
+
+
 
+
اگر به برادر مسلمانم هديه اى دهم كه برايش سودمند باشد، برايم محبوب تر از آن است كه همانندش را در راه خدا صدقه دهم.۲۲
+
 
+
+
 
+
به آن كه به تو هديه نمى دهد، هديه ده.۲۳
+
 
+
+
 
+
هديه را تنها ارمغان هاى مادى نمى دانست:
+
 
+
+
 
+
چه خوب هديه اى است اندرز.۲۴
+
 
+
+
 
+
به سخن رسول گرامى(ص) عمل مى كرد و مى فرمود:
+
 
+
+
 
+
اگر [چه ناچيزى مثل] پاچه ي بزى را نيز به من هديه دهند، مى پذيرم [و از آورنده اش سپاسگزارى مى كنم و چشمم در پىِ هديه هاى گران بها نيست].۲۵
+
 
+
+
 
+
  همزيستى
+
 
+
+
 
+
اسيران
+
 
+
+
 
+
چون پسر ملجم شمشيرش را بر فرق حضرت فرود آورْد، امام به زانو درآمد. چون به هوش آمد به پسرانش - حسن و حسين - فرمود:
+
 
+
+
 
+
اين اسير را در بند نگه داريد. غذايش بدهيد و سيرابش كنيد و اسارتش نيكو باشد.
+
 
+
+
 
+
به پسرش امام مجتبى(ع) فرمود:
+
 
+
+
 
+
پسرم! بر اسيرت مهربان باش و به او مهر بورز. نيكى كن و دلسوز باش ... .
+
 
+
+
 
+
[سپس از هوش رفت] چون به هوش آمد، امام مجتبى كاسه اى از شير به لبانش نزديك كرد. اندكى از آن را نوشيد و سپس كنار زد و فرمود: «آن را نزد اسيرتان ببريد.» سپس به ايشان فرمود:
+
 
+
+
 
+
پسركم! به حقّى كه بر گردنتان دارم، جز غذا و نوشيدنى پاكيزه اى كه مى خوريد و مى نوشيد، به او ندهيد. تا هنگامى كه چشم از اين جهان فرو مى پوشم، با او نرمى كنيد. از آن چه مى خوريد به او بخورانيد و از آن چه سيراب مى شويد به او بنوشانيد ... .
+
 
+
+
 
+
اقليت هاى دينى
+
 
+
+
 
+
روزى در سفرى پياده، با غيرمسلمانى همسفر شد. غيرمسلمان از او پرسيد: «كجا مى روى اى بنده ي خدا؟» پاسخ داد: «كوفه.» چون بر سر دو راهى رسيدند، همان راهى را رفت كه غيرمسلمان مى رفت. مرد علت را پرسيد. امام فرمود: «اوج [همسفرى و] همنشينى آن است كه انسان چند قدمى دوستش را بدرقه كند. پيامبر(ص) به ما چنين فرمانى داد.»
+
 
+
+
 
+
مرد پرسيد: «[واقعاً] رسول خدا(ص) [چنين] گفت؟»
+
 
+
+
 
+
- بله.
+
 
+
+
 
+
- كسى كه او را پيروى كند، كارهاى نيك او را پيروى كرده است. من به اسلام گواهى مى دهم.
+
 
+
+
 
+
مرد، مسلمان و به دنبال امام رهسپار شد.۲۶
+
 
+
+
 
+
روزى پيرمرد نابينايى را ديد كه دست به گدايى دراز كرده است. پرسيد: «پيرمرد كيست؟» گفتند: «مردى مسيحى است. از كار افتاده و گدايى مى كند.»
+
 
+
+
 
+
- تا زمانى كه پير و ناتوان نشده بود از او كار كشيديد، اينك [كه به اين حال و روز افتاده، نيكى خود را] از وى بازداشته ايد؟ از بيت المال خرج او را بپردازيد.۲۷
+
 
+
+
 
+
ابراز تأسف تلخِ امام(ع) براى ربودن خلخال[= پايبند]، گردنبند و گوشواره ي زنى غيرمسلمان از سوى «غامدى» - فرمانده ي سپاه معاويه – نشانه ي دغدغه هاى ايشان در حفظ حقوق غيرمسلمانان است.۲۸
+
 
+
+
 
+
استاندار امام در سرزمين فارس، مردى بود به نام «عمر»، پسر «ابى سلمه ي ارحبى». در آن جا زرتشتيان بسيار بودند و استاندار با آنان خوش رفتارى نمى كرد. خبر به حضرت رسيد. نامه اى نكوهش گرانه به او نوشت:
+
 
+
+
 
+
دهقانان شهر تو، از درشت خويى و سخت دلى ات شكايت كرده اند كه ايشان را تحقير مى كنى و بر ايشان ستم روا مى دارى. نگريستم و ديدم كه آنان هنوز مشرك اند و سزاوار نيست ... چون در پناه اسلام اند نشايد كه آنان را برانى يا بر ايشان ستم روا دارى.۲۹
+
 
+
+
 
+
اقليت هاى دينى، همانند مسلمانان اجازه داشتند در كشورهاى اسلامى «مطب» داير و مردم را «ويزيت» كنند. اين آزادى حرفه و رجوعِ به متخصص، چنان در جامعه ي متدينِ آن زمان امرى عادى بود كه پس از ضربت خوردنِ امام، طبيبى يهودى و بسيار متخصص به نام «اثير» - پسر «عمرو هانى سلونى» را بر بالين وى آوردند.۳۰
+
 
+
+
 
+
در نامه اى از مأموران مالياتى اش مى خواهد: «به مالِ هيچ يك از مردم - خواه مسلمان و خواه نامسلمانِ داراىِ پيمان - دست اندازى نكنند.»۳۱
+
 
+
+
 
+
روزى زره گمشده ي خويش را در دست مردى يهودى ديد. فرمود: «اين زره، مال من است.» يهودى انكار كرد و گفت: «زره در دست من است؛ شما كه ادعاى مالكيت آن را دارى، بايد دليل بياورى.»
+
 
+
+
 
+
چون حضرت شاهدى بر گفتار خود نداشت، شريح، قاضى محكمه ي كوفه، به نفع يهودى حكم صادر كرد. يهودى با مشاهده همسانى امام با ديگر قشرهاى جامعه و حتى يك فرد غيرمسلمان در برابر قانون، گفت:
+
 
+
+
 
+
او راست مى گويد. زره مال اوست و در جنگ صفين، از اسبى خاكسترى رنگ بر زمين افتاده و من برداشته بودم. مرد، مسلمان شد. امام بدو فرمود: «اينك كه مسلمان شدى، زره را به تو بخشيدم.»۳۲
+
 
+
+
 
+
در اين رخ داد تاريخى، استقلال قاضى را نيز به خوبى مى توان ديد. آن چه بر شگفتى آدمى مى افزايد اين است كه اتفاق زمانى رخ داد كه امام خليفه ي مسلمانان و حاكم بر حدود پنجاه كشور اسلامى فعلى بوده است. دانشمندان پيشين و معاصر اهل سنّت نيز اين واقعه را در كتاب هاى خويش آورده اند.
+
 
+
+
 
+
بانوان
+
 
+
+
 
+
به بانوان سلام مى كرد، امّا خوش نمى داشت به زنان جوان سلام كند و مى فرمود:
+
 
+
+
 
+
بيم آن دارم كه از صداي شان خوشم بيايد و گناهى كه از اين راه بر من بنويسند، بيش از پاداشى باشد كه در جست وجوى آن هستم.۳۳
+
 
+
+
 
+
جز بزرگوار به زن احترام نمى كند و جز فرومايه به وى توهين نمى كند.۳۴
+
 
+
+
 
+
در نامه اى خطاب به پسرش امام مجتبى(ع) از وى چنين مى خواهد: «كارى را كه فراتر از توانايى زن است بر عهده اش نگذار؛ چرا كه زن، [همانند] گل [داراى روح و جسمى لطيف، تُرد و شكننده] است ... .۳۵
+
 
+
+
 
+
بهترين بانوان شما، بانوان سهل گير، نرم خو و سازگارند.۳۶
+
 
+
+
 
+
از مشورت با هر زنى بپرهيز؛ مگر با زنى كه به تجربه نشان داده داراى انديشه اى بلند است.۳۷
+
 
+
+
 
+
با بانوان [محرم و همسران تان] خوش گفتار باشيد، تا آنان نيز خوش رفتار شوند.۳۸
+
 
+
+
 
+
زنان نزد شما، امانت يزدان اند؛ پس به آنان زيان نرسانيد و [در مشكلات] تنهاي شان نگذاريد.۳۹
+
 
+
+
 
+
بردگان
+
 
+
+
 
+
خود مى فرمود: «[در تقسيم غنائم جنگى] كنيزى با پسرش سهم من شد. تصميم گرفتم خودش را بفروشم و پسرش را نگه دارم.» پيامبر(ص) به من فرمود: «يا هر دو را بفروش يا هر دو را نگه دار.»۴۰
+
 
+
+
 
+
مردى بينى برده اش را بريده بود. امام در قضاوت خود، برده را آزاد و سَرورش را مجازات كرد.۴۱
+
 
+
+
 
+
مى فرمود: «كسى كه عضوى از اعضاى برده اش را بريده باشد، ما برده را آزاد و سَرورش را به شدت مجازات مى كنيم.»۴۲
+
 
+
+
 
+
مردمان را تشويق به آزادى بردگان مى كرد:
+
 
+
+
 
+
كسى كه برده اى مسلمان را آزاد كند، خداوند براى هر عضوش عضوى از او را از آتش دوزخ مى رهانَد.۴۳
+
 
+
+
 
+
بيماران
+
 
+
+
 
+
وقتى به ديدن بيمار مى رفت و بر بالينش مى نشست، براى بهبودش دست به دعا برمى داشت.۴۴
+
 
+
+
 
+
از مردم مى خواست بيماران خود را با دادن صدقه مداوا كنند.۴۵
+
 
+
+
 
+
با بيان پاداش هاى عيادت، مردم را تشويق مى كرد به بيماران سركشى كنند: «هرگاه مؤمن از مؤمنى عيادت مى كند، هفتاد هزار فرشته بر او درود مى فرستند تا برگردد.»۴۶
+
 
+
+
 
+
زمانى كه كسى براى عيادت دوستش حركت مى كند، همچنان در رحمت خداوند است. هنگامى كه مرد بر بالين بيمار مى نشيند، مِهر پروردگار او را فرامى گيرد.۴۷
+
 
+
+
 
+
بيشترين پاداش را براى عيادتى قائل بود كه كوتاه ترين باشد.۴۸
+
 
+
+
 
+
خانواده
+
 
+
+
 
+
كانون خانواده را تا بدان جا محترم مى شمرد كه در نامه اى به «رفاعه» نوشت: «مبادا درباره ي طلاق سخنى بگويى!»۴۹
+
 
+
+
 
+
هر چه را باعث گرمى اين نهاد شود تشويق مى كرد، تا بدان حد كه دانشمندان اسلامى «غذا خوردن مرد با همسرش» را مستحب برشمردند.۵۰
+
 
+
+
 
+
بى تبعيض، به مردان و زنان سفارش هايى مى كرد تا آسمان زندگى شان هماره آبى و بى ابر كدورتى بماند:
+
 
+
+
  
 +
== خانواده ==
 +
کانون خانواده را تا بدان جا محترم مى شمرد که در نامه اى به «رفاعه» نوشت: «مبادا درباره ی طلاق سخنى بگویى!»<ref>مسند الامام على(ع) ۱۷۱/۵</ref>
 +
هر چه را باعث گرمى این نهاد شود تشویق مى کرد، تا بدان حد که دانشمندان اسلامى «غذا خوردن مرد با همسرش» را مستحب برشمردند.<ref>همان ۴۰۳/۵</ref>
 +
بى تبعیض، به مردان و زنان سفارش هایى مى کرد تا آسمان زندگى شان هماره آبى و بى ابر کدورتى بماند:<br/>
 
الف) مردان
 
الف) مردان
 +
پیش از هر چیز، اهمیت همسر شایسته را به مردان گوشزد مى کرد:<br/>
 +
به کسى چیزى بهتر از همسر شایسته داده نشد [همسرى که]:<br/>
 +
هرگاه شوهرش او را ببیند، شادمان شود؛
 +
و هر زمان که شوهرش در کنارش نباشد، [اموال و شخصیت] او را حفظ مى کند.<ref>وسائل الشیعه، چ آل البیت، ۳۹/۲۰</ref>
 +
همسر همدل را یکى از دو عامل آرامش روانى مى دانست.<ref>مسند الامام على(ع) ۲۲/۵</ref>
 +
به مردى که نزدش شتافته بود و از همسرش شکایت مى کرد فرمود:<br/>
 +
در تمام حالت ها با همسرت سازگارى کن و به نیکى معاشرت نما؛ تا زندگى ات با صفا شود.<br/>
 +
از مردان مى خواست بهترین همسر براى خانم های شان باشند:<br/>
 +
بهترین شما کسى است که براى همسرش بهترین باشد؛ و من براى خانواده ام بهترینم.<ref>همان ۳۱۳/۱۰</ref>
 +
خود چنان همسر نمونه اى بود که وقتى رسول گرامى از دخترش پرسید:<br/>
 +
همسرت را چگونه یافتى؟ حضرت فاطمه(س) پاسخ داد: «خوب [یا بهترین] شوهر است.»<ref>امالى، سیّد مرتضى، ۱۷۷/۱؛ بحار الانوار ۱۳۳/۴۳</ref>
  
+
== آراستگى ==
 +
به مردان فرمان مى داد: «لباس های تان را بشویید؛ موهای تان را اصلاح کنید؛ مسواک بزنید؛ خود را بیارایید؛ پاکیزه باشید. بنى اسراییل چنین نکردند و در نتیجه، زنان شان آلوده دامن شدند.»<ref>کنز العمال ۶۴۰/۶</ref>
  
پيش از هر چيز، اهميت همسر شايسته را به مردان گوشزد مى كرد:
+
== آزار ممنوع ==
 +
هر مردى همسرش را با زبانش بیازارد، خداوند والا نه سخنى از او مى پذیرد و نه عدالت ورزى اش را، نه نیکوکارى اش را تا همسرش را خرسند کند؛ گرچه روزها [[روزه]] گیرد و شب ها به نماز ایستد و برده ها آزاد کند ... و [چنین مردى] از نخستین افرادى است که وارد دوزخ مى شود.<ref>مسند الامام على(ع) ۴۵۵-۴۵۴/۴</ref>
  
+
== تأمین اقتصادى ==
 +
امام صادق(ع) مى فرماید: «اگر مردى مخارج همسرش را پرداخت نمى کرد، امام او را ناگزیر مى کرد به وظیفه اش عمل کند.»<ref>همان ۱۰۲/۵</ref>
 +
زهدى که از امام(ع) سراغ داریم، تنها در مورد خودش بود که رهبرى جامعه ی اسلامى را به عهده داشت. این ساده زیستى براى خانواده اش نبود [گرچه آنان حق نداشتند اشرافى زندگى کنند]. از همین روى ابا صباح از امام صادق(ع) مى پرسد: «مى توان کودکان را با طلا آراست؟» حضرت مى فرمایند: «[آرى] شیوه ی امام على چنین بود که فرزندان و زنانش را با طلا و نقره در حد معقول مى آراست.»<ref>سنن الامام على(ع) /۲۷۹</ref>
  
به كسى چيزى بهتر از همسر شايسته داده نشد [همسرى كه]:
+
== تأمین جنسى ==
 +
به مردان مى گفت: «هرگاه یکى از شما مى خواهد با همسرش آمیزش کند، شتاب نورزد، زیرا زنان [براى رسیدن به اوج جنسى]، نیازهایى دارند.<ref>خصال /۶۱۰ و ۶۳۷؛ وسائل الشیعه ۸۳/۱۴</ref>
  
+
== تاب آوردن بداخلاقى همسر ==
 +
آگاه باشید! هر مردى بداخلاقى همسرش را تاب بیاورد، خداوند پاداش سپاسگزاران را به وى عطا خواهد کرد.<ref>مسند الامام على(ع) ۴۵۶-۴۵۵/۴</ref>
  
هرگاه شوهرش او را ببيند، شادمان شود؛
+
== عدالت ورزى ==
 +
خود آینه ی عدالت بود: «هنگامى که دو همسر داشت، روزى که نوبت یکى از آن ها بود، در خانه ی همسر دیگرش وضو نمى گرفت.»<ref>همان ۳۷/۵</ref>
 +
درباره ی مردى که یک یا سه همسر داشت و اینک با دوشیزه اى [[ازدواج]] کرده بود فرمان داد: «چون با دخترى [[ازدواج]] کند، هفت شب نزد او مى مانَد؛ پس اگر با بیوه اى [[ازدواج]] کند، سه [شب] بماند؛ سپس به تساوى میان همسرانش رفتار کند.»<ref>همان</ref>
 +
درباره ی مردى که چند همسر داشت و به سفر رفته بود فرمود:<br/>
 +
«وقتى برگشت، نزد همسرى برود که نوبت او بود.»<ref>همان ۳۸/۵</ref>
  
+
== غیرت ورزى بى جا ==
 +
به مردان توصیه مى کرد از حساسیت و تعصب بى جا دست بکشند، زیرا «درستکار را بیمار [دل] و پاک دامن را به بدگمانى مى کشاند.»<ref>اصول کافى ۵۳۷/۵؛ وسائل الشیعه، چ اسلامیه، ۱۷۵/۱۴</ref>
  
و هر زمان كه شوهرش در كنارش نباشد، [اموال و شخصيت] او را حفظ مى كند.۵۱
+
== کمک در کارِ خانه ==
 
+
پاداش هاى شگفت انگیزى از زبان رسول گرامى(ص) درباره ی کمک مرد در خانه نقل شده است. بر همین اساس، امام نیز در خانه هیزم مى شکست، آب مى آورْد و جارو مى زد.<ref>اصول کافى ۸۶/۵؛ بحار الانوار ۱۵۱/۴۳؛ عوالى اللئالى ۲۰۰/۳؛ من لایحضره الفقیه ۱۶۹/۳</ref>
+
 
+
همسر همدل را يكى از دو عامل آرامش روانى مى دانست.۵۲
+
 
+
+
 
+
به مردى كه نزدش شتافته بود و از همسرش شكايت مى كرد فرمود:
+
 
+
+
 
+
در تمام حالت ها با همسرت سازگارى كن و به نيكى معاشرت نما؛ تا زندگى ات با صفا شود.
+
 
+
+
 
+
از مردان مى خواست بهترين همسر براى خانم هاي شان باشند:
+
 
+
+
 
+
بهترين شما كسى است كه براى همسرش بهترين باشد؛ و من براى خانواده ام بهترينم.۵۳
+
 
+
+
 
+
خود چنان همسر نمونه اى بود كه وقتى رسول گرامى از دخترش پرسيد:
+
 
+
+
 
+
همسرت را چگونه يافتى؟ حضرت فاطمه(س) پاسخ داد: «خوب [يا بهترين] شوهر است.»۵۴
+
 
+
+
 
+
آراستگى
+
 
+
+
 
+
به مردان فرمان مى داد: «لباس هاي تان را بشوييد؛ موهاي تان را اصلاح كنيد؛ مسواك بزنيد؛ خود را بياراييد؛ پاكيزه باشيد. بنى اسراييل چنين نكردند و در نتيجه، زنان شان آلوده دامن شدند.»۵۵
+
 
+
+
 
+
آزار ممنوع!
+
 
+
+
 
+
هر مردى همسرش را با زبانش بيازارد، خداوند والا نه سخنى از او مى پذيرد و نه عدالت ورزى اش را، نه نيكوكارى اش را تا همسرش را خرسند كند؛ گرچه روزها روزه گيرد و شب ها به نماز ايستد و برده ها آزاد كند ... و [چنين مردى] از نخستين افرادى است كه وارد دوزخ مى شود.۵۶
+
 
+
+
 
+
تأمين اقتصادى
+
 
+
+
 
+
امام صادق(ع) مى فرمايد: «اگر مردى مخارج همسرش را پرداخت نمى كرد، امام او را ناگزير مى كرد به وظيفه اش عمل كند.»۵۷
+
 
+
+
 
+
زهدى كه از امام(ع) سراغ داريم، تنها در مورد خودش بود كه رهبرى جامعه ي اسلامى را به عهده داشت. اين ساده زيستى براى خانواده اش نبود [گرچه آنان حق نداشتند اشرافى زندگى كنند]. از همين روى ابا صباح از امام صادق(ع) مى پرسد: «مى توان كودكان را با طلا آراست؟» حضرت مى فرمايند: «[آرى] شيوه ي امام على چنين بود كه فرزندان و زنانش را با طلا و نقره در حد معقول مى آراست.»۵۸
+
 
+
+
 
+
تأمين جنسى
+
 
+
+
 
+
به مردان مى گفت: «هرگاه يكى از شما مى خواهد با همسرش آميزش كند، شتاب نورزد، زيرا زنان [براى رسيدن به اوج جنسى]، نيازهايى دارند.۵۹
+
 
+
+
 
+
تاب آوردن بداخلاقى همسر
+
 
+
+
 
+
آگاه باشيد! هر مردى بداخلاقى همسرش را تاب بياورد، خداوند پاداش سپاسگزاران را به وى عطا خواهد كرد.۶۰
+
 
+
+
 
+
عدالت ورزى
+
 
+
+
 
+
خود آينه ي عدالت بود: «هنگامى كه دو همسر داشت، روزى كه نوبت يكى از آن ها بود، در خانه ي همسر ديگرش وضو نمى گرفت.»۶۱
+
 
+
+
 
+
درباره ي مردى كه يك يا سه همسر داشت و اينك با دوشيزه اى ازدواج كرده بود فرمان داد: «چون با دخترى ازدواج كند، هفت شب نزد او مى مانَد؛ پس اگر با بيوه اى ازدواج كند، سه [شب] بماند؛ سپس به تساوى ميان همسرانش رفتار كند.»۶۲
+
 
+
+
 
+
درباره ي مردى كه چند همسر داشت و به سفر رفته بود فرمود:
+
 
+
+
 
+
«وقتى برگشت، نزد همسرى برود كه نوبت او بود.»۶۳
+
 
+
+
 
+
غيرت ورزى بى جا
+
 
+
+
 
+
به مردان توصيه مى كرد از حساسيت و تعصب بى جا دست بكشند، زيرا «درستكار را بيمار [دل] و پاك دامن را به بدگمانى مى كشاند.»۶۴
+
 
+
+
 
+
كمك در كارِ خانه
+
 
+
+
 
+
پاداش هاى شگفت انگيزى از زبان رسول گرامى(ص) درباره ي كمك مرد در خانه نقل شده است. بر همين اساس، امام نيز در خانه هيزم مى شكست، آب مى آورْد و جارو مى زد.۶۵
+
 
+
+
 
+
وفاى به عهد و شرط
+
 
+
+
 
+
كسى كه به شرطى براى همسرش پاى بند شده است، بايد آن را انجام دهد ... . مگر شرطى كه حرام را حلال يا حلال را حرام كند.۶۶
+
 
+
+
  
 +
== وفاى به عهد و شرط ==
 +
کسى که به شرطى براى همسرش پاى بند شده است، باید آن را انجام دهد ... . مگر شرطى که حرام را حلال یا حلال را حرام کند.<ref>مسند الامام على(ع) ۳۹/۵</ref>
 
ب) زنان
 
ب) زنان
  
+
== مهریه ی مناسب ==
 +
مى خواست مهریه را سنگین در نظر نگیرند؛ زیرا آن را سبب ایجاد «دشمنى» مى دانست.<ref>همان ۹۷/۵</ref>
  
مهريه ي مناسب
+
== آزار ممنوع ==
 +
هر زنى که شوهرش را با زبانش بیازارد، خداوند بلندپایه نه سخنى از او مى پذیرد و نه عدالتى، نه نیکوکارى و نه عملى، تا همسرش را راضى کند؛ گرچه [آن زن] روزها [[روزه]] گیرد و شب ها نماز برپا دارد و بنده ها آزاد کند ... [چنین زنى] از نخستین افرادى خواهد بود که به دوزخ گام مى نهد.<ref>همان ۴۵۵-۴۵۴/۴</ref>
 +
مى فرمود: «از پیامبر شنیدم که مى گفت: هر زنى به ناحق از همسرش کناره گیرد، در رستاخیز با [خودکامگانى چون] فرعون، هامان و قارون در پایین ترین طبقه از آتش محشور مى شود؛ مگر آن که توبه کند و برگردد.»<ref>همان ۷۵/۵</ref>
 +
آگاه باشید! هر زنى که با [مشکلات اقتصادى] همسرش همراهى نکند و او را به آن چه در توانایى وى نیست، وا دارد، خداوند [هیچ] نیکى از او نپذیرد و [روز رستاخیز] پروردگار را در حالى ملاقات خواهد کرد که از او خشمگین است.<ref>همان ۴۵۶/۴</ref>
  
+
== خوش بویى ==
 
+
زنِ مسلمان باید خود را براى همسرش خوش بو کند.<ref>بحار الانوار ۱۰۰/۱۰؛ تحف العقول /۱۱۱؛ خصال /۶۲۱</ref>
مى خواست مهريه را سنگين در نظر نگيرند؛ زيرا آن را سبب ايجاد «دشمنى» مى دانست.۶۷
+
 
+
+
 
+
آزار ممنوع!
+
 
+
+
 
+
هر زنى كه شوهرش را با زبانش بيازارد، خداوند بلندپايه نه سخنى از او مى پذيرد و نه عدالتى، نه نيكوكارى و نه عملى، تا همسرش را راضى كند؛ گرچه [آن زن] روزها روزه گيرد و شب ها نماز برپا دارد و بنده ها آزاد كند ... [چنين زنى] از نخستين افرادى خواهد بود كه به دوزخ گام مى نهد.۶۸
+
 
+
+
 
+
مى فرمود: «از پيامبر شنيدم كه مى گفت: هر زنى به ناحق از همسرش كناره گيرد، در رستاخيز با [خودكامگانى چون] فرعون، هامان و قارون در پايين ترين طبقه از آتش محشور مى شود؛ مگر آن كه توبه كند و برگردد.»۶۹
+
 
+
+
 
+
آگاه باشيد! هر زنى كه با [مشكلات اقتصادى] همسرش همراهى نكند و او را به آن چه در توانايى وى نيست، وا دارد، خداوند [هيچ] نيكى از او نپذيرد و [روز رستاخيز] پروردگار را در حالى ملاقات خواهد كرد كه از او خشمگين است.۷۰
+
 
+
+
 
+
خوش بويى
+
 
+
+
 
+
زنِ مسلمان بايد خود را براى همسرش خوش بو كند.۷۱
+
 
+
+
 
+
نيكو همسردارى
+
 
+
+
 
+
نيك همسردارى را جهاد زن مى شمرد.۷۲
+
 
+
+
  
 +
== نیکو همسردارى ==
 +
نیک همسردارى را جهاد زن مى شمرد.<ref>بحار الانوار ۲۵۲/۱۰۳؛ نهج البلاغه /حکمت ۱۳۶</ref>
 
ج) فرزندان
 
ج) فرزندان
 +
از سفارش هایى که به پدرها و مادرها مى کرد، نقش بسیار مهم عاطفه را مى توان دریافت:<br/>
 +
پدرى که با محبّت به فرزندانش بنگرد، برایش عبادت مى نگارند.<ref>مسند الامام على(ع) ۱۴۰/۵</ref>
 +
کسى که فرزندانش را مى بوسد، نیکى برایش مى نویسند و کسى که فرزندش را شاد کند، خداوند، روز رستاخیز شادش مى کند.<ref>همان ۱۳۹/۵</ref>
 +
از والدین مى خواست فرزندان شان را گرامى دارند<ref>همان ۱۵۷/۵</ref> و اگر به آنان وعده اى داده اند، به وعده ی خویش عمل کنند.<ref>همان ۱۵۸/۵</ref>
 +
فقدان فرزند، جگر را آتش مى زند.<ref>غرر الحکم /حدیث ۶۵۴۲</ref>
 +
کسى که فرزند دارد، کودکى کند.<ref>مسند الامام على(ع) ۱۳۶/۵</ref>
 +
فرزند بد، شرف [پیشینیان] را نابود و نیاکان را بدنام مى سازد.<ref>غرر الحکم /حدیث ۱۰۰۶۵</ref>
 +
[فرزندم!]... تو را نه پاره ی تن، که تمام وجود خویش مى یابم؛ به گونه اى که اگر مصیبتى به تو رسد، پندارى که به من رسیده باشد؛ و اگر مرگ به سراغ تو آید، گویى به سراغ من آمده است.<ref>نهج البلاغه /نامه ی ۳۱</ref>
 +
از خداوند نخواستم فرزندانى [فقط] گل چهره و گل اندام به من بدهد، اما از وى خواسته ام فرزندانى مطیع [فرامین] خداوندى، بیمناک از [گناهان خویش برابر] او، بدهد؛ به گونه اى که هرگاه بدان ها مى نگرم - که پیرو خداوند هستند - چشمانم [از شادى] روشن شود.<ref>سنن الامام على(ع) /۲۸۰</ref>
  
+
ﺳﻪشنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۱
  
از سفارش هايى كه به پدرها و مادرها مى كرد، نقش بسيار مهم عاطفه را مى توان دريافت:
+
پیام زن - شماره ۲۴۲
  
 
  
پدرى كه با محبّت به فرزندانش بنگرد، برايش عبادت مى نگارند.۷۳
+
== پانویس ==
 
+
{{پانویس|colwidth=30em|۲}}
+
<div class="hold">
 
+
<div class="return">بازگشت به [[مقالات]] </div>
كسى كه فرزندانش را مى بوسد، نيكى برايش مى نويسند و كسى كه فرزندش را شاد كند، خداوند، روز رستاخيز شادش مى كند.۷۴
+
</div>
 
+
+
 
+
از والدين مى خواست فرزندان شان را گرامى دارند۷۵ و اگر به آنان وعده اى داده اند، به وعده ي خويش عمل كنند.۷۶
+
 
+
+
 
+
فقدان فرزند، جگر را آتش مى زند.۷۷
+
 
+
+
 
+
كسى كه فرزند دارد، كودكى كند.۷۸
+
 
+
+
 
+
فرزند بد، شرف [پيشينيان] را نابود و نياكان را بدنام مى سازد.۷۹
+
 
+
+
 
+
[فرزندم!]... تو را نه پاره ي تن، كه تمام وجود خويش مى يابم؛ به گونه اى كه اگر مصيبتى به تو رسد، پندارى كه به من رسيده باشد؛ و اگر مرگ به سراغ تو آيد، گويى به سراغ من آمده است.۸۰
+
 
+
+
 
+
از خداوند نخواستم فرزندانى [فقط] گل چهره و گل اندام به من بدهد، اما از وى خواسته ام فرزندانى مطيع [فرامين] خداوندى، بيمناك از [گناهان خويش برابر] او، بدهد؛ به گونه اى كه هرگاه بدان ها مى نگرم - كه پيرو خداوند هستند - چشمانم [از شادى] روشن شود.۸۱
+
 
+
+
 
+
پي نوشت ها:
+
 
+
+
 
+
۱. غرر الحكم /حديث ۱۷۶۸.
+
 
+
+
 
+
۲. همان /حديث ۳۹۷۷.
+
 
+
+
 
+
۳. همان /حديث ۴۶۰۴.
+
 
+
+
 
+
۴. همان /حديث ۳۷۴۸.
+
 
+
+
 
+
۵. همان /حديث ۵۳۳۹.
+
 
+
+
 
+
۶. عيون الحكم و المواعظ /۵۳۴.
+
 
+
+
 
+
۷. اصول كافى ۱۱۶/۲؛ ثواب الاعمال /۱۶۴؛ خصال /۱۵؛ من لايحضره الفقيه ۳۹۶/۴.
+
 
+
+
 
+
۸. اصول كافى ۲۰/۸؛ تحف العقول /۹۴؛ من لايحضره الفقيه ۳۹۶/۴؛ نهج البلاغه /حكمت ۱۸۲.
+
 
+
+
 
+
۹. جلوه هاى حكمت /۳۵۶.
+
 
+
+
 
+
۱۰. غرر الحكم /حديث ۳۷۲۵.
+
 
+
+
 
+
۱۱. همان /حديث ۳۲۴۵.
+
 
+
+
 
+
۱۲. همان /حديث ۱۸۲۷.
+
 
+
+
 
+
۱۳. تحف العقول /۷۹.
+
 
+
+
 
+
۱۴. غرر الحكم /حديث ۱۸۲۷.
+
 
+
+
 
+
۱۵. همان /حديث ۱۸۸۲۷.
+
 
+
+
 
+
۱۶. همان /حديث ۲۳۴۸.
+
 
+
+
 
+
۱۷. همان /حديث ۷۳۱۶.
+
 
+
+
 
+
۱۸. همان /حديث ۱۰۴۱۰.
+
 
+
+
 
+
۱۹. همان /حديث ۷۸۶۱.
+
 
+
+
 
+
۲۰. نهج البلاغه /حكمت ۳۷۵.
+
 
+
+
 
+
۲۱. مستدرك الوسائل ۲۰۷/۱۳؛ غرر الحكم /حديث ۱۵۱۲۴.
+
 
+
+
 
+
۲۲. اصول كافى ۱۴۴/۵؛ تهذيب الاحكام ۳۸۰/۶؛ وسائل الشيعه، چ اسلاميه، ۲۱۳/۱۲.
+
 
+
+
 
+
۲۳. مسند الامام على(ع) ۳۴۶/۱۰.
+
 
+
+
 
+
۲۴. جلوه هاى حكمت /۵۷۱.
+
 
+
+
 
+
۲۵. اصول كافى ۱۴۱/۵؛ تهذيب الاحكام ۳۷۸/۶؛ من لايحضره الفقيه ۳۹۹/۳.
+
 
+
+
 
+
۲۶. اصول كافى ۶۷/۲؛ بحار الانوار ۵۳/۴۱؛ حليه الابرار ۴۱۳/۲؛ وسائل الشيعه، چ اسلاميه، ۴۹۴/۸.
+
 
+
+
 
+
۲۷. وسائل الشيعه، چ آل البيت، ۶۶/۱۵.
+
 
+
+
 
+
۲۸. نهج البلاغه /خطبه ي ۲۷.
+
 
+
+
 
+
۲۹. بحار الانوار ۴۸۹/۳۳؛ نهج البلاغه /نامه ي ۱۹.
+
 
+
+
 
+
۳۰. بحار الانوار ۲۳۴/۴۲؛ مقاتل الطالبيين /۲۳.
+
 
+
+
 
+
۳۱. بحار الانوار ۴۷۱/۳۳.
+
 
+
+
 
+
۳۲. امام و مسائل حقوقى /۸۰-۷۹؛ بحار الانوار ۵۶/۴۱؛ الغارات ۱۲۴/۱؛ كامل ابن اثير ۴۰۱/۳؛ مناقب ابن شهرآشوب ۱۲۱/۲.
+
 
+
+
 
+
۳۳. مكارم الاخلاق ۲۳۵/۱.
+
 
+
+
 
+
۳۴. كنز العمال ۳۷۱/۱۶.
+
 
+
+
 
+
۳۵. تحف العقول /۸۷؛ مكارم الاخلاق ۲۱۸/۱؛ من لايحضره الفقيه ۵۵۶/۳؛ نهج البلاغه، نامه ي ۳۱.
+
 
+
+
 
+
۳۶. وسائل الشيعه ۱۵/۱۴.
+
 
+
+
 
+
۳۷. بحار الانوار ۲۵۶/۱۰۳.
+
 
+
+
 
+
۳۸. همان ۲۲۳/۱۰۳.
+
 
+
+
 
+
۳۹. مسند الامام على (ع) ۶۱۵/۸.
+
 
+
+
 
+
۴۰. السنن الكبرى، بيهقى، ۱۲۶/۹.
+
 
+
+
 
+
۴۱. مستدرك الوسائل ۴۶۳/۱۵.
+
 
+
+
 
+
۴۲. همان ۲۴۵/۱۸.
+
 
+
+
 
+
۴۳. مسند الامام على(ع) ۲۴۶/۵.
+
 
+
+
 
+
۴۴. مستدرك الوسائل ۱۵۱/۲.
+
 
+
+
 
+
۴۵. خصال /حديث الاربعمائه.
+
 
+
+
 
+
۴۶. مستدرك الوسائل ۷۵/۲.
+
 
+
+
 
+
۴۷. كنز العمال ۹۸/۹.
+
 
+
+
 
+
۴۸. همان ۹۷/۹.
+
 
+
+
 
+
۴۹. مسند الامام على(ع) ۱۷۱/۵.
+
 
+
+
 
+
۵۰. همان ۴۰۳/۵.
+
 
+
+
 
+
۵۱. وسائل الشيعه، چ آل البيت، ۳۹/۲۰.
+
 
+
+
 
+
۵۲. مسند الامام على(ع) ۲۲/۵.
+
 
+
+
 
+
۵۳. همان ۳۱۳/۱۰.
+
 
+
+
 
+
۵۴. امالى، سيّد مرتضى، ۱۷۷/۱؛ بحار الانوار ۱۳۳/۴۳.
+
 
+
+
 
+
۵۵. كنز العمال ۶۴۰/۶.
+
 
+
+
 
+
۵۶. مسند الامام على(ع) ۴۵۵-۴۵۴/۴.
+
 
+
+
 
+
۵۷. همان ۱۰۲/۵.
+
 
+
+
 
+
۵۸. سنن الامام على(ع) /۲۷۹.
+
 
+
+
 
+
۵۹. خصال /۶۱۰ و ۶۳۷؛ وسائل الشيعه ۸۳/۱۴.
+
 
+
+
 
+
۶۰. مسند الامام على(ع) ۴۵۶-۴۵۵/۴.
+
 
+
+
 
+
۶۱. همان ۳۷/۵.
+
 
+
+
 
+
۶۲. همان.
+
 
+
+
 
+
۶۳. همان ۳۸/۵.
+
 
+
+
 
+
۶۴. اصول كافى ۵۳۷/۵؛ وسائل الشيعه، چ اسلاميه، ۱۷۵/۱۴.
+
 
+
+
 
+
۶۵. اصول كافى ۸۶/۵؛ بحار الانوار ۱۵۱/۴۳؛ عوالى اللئالى ۲۰۰/۳؛ من لايحضره الفقيه ۱۶۹/۳.
+
 
+
+
 
+
۶۶. مسند الامام على(ع) ۳۹/۵.
+
 
+
+
 
+
۶۷. همان ۹۷/۵.
+
 
+
+
 
+
۶۸. همان ۴۵۵-۴۵۴/۴.
+
 
+
+
 
+
۶۹. همان ۷۵/۵.
+
 
+
+
 
+
۷۰. همان ۴۵۶/۴.
+
 
+
+
 
+
۷۱. بحار الانوار ۱۰۰/۱۰؛ تحف العقول /۱۱۱؛ خصال /۶۲۱.
+
 
+
+
 
+
۷۲. بحار الانوار ۲۵۲/۱۰۳؛ نهج البلاغه /حكمت ۱۳۶.
+
 
+
+
 
+
۷۳. مسند الامام على(ع) ۱۴۰/۵.
+
 
+
+
 
+
۷۴. همان ۱۳۹/۵.
+
 
+
+
 
+
۷۵. همان ۱۵۷/۵.
+
 
+
+
 
+
۷۶. همان ۱۵۸/۵.
+
 
+
+
 
+
۷۷. غرر الحكم /حديث ۶۵۴۲.
+
 
+
+
 
+
۷۸. مسند الامام على(ع) ۱۳۶/۵.
+
 
+
+
 
+
۷۹. غرر الحكم /حديث ۱۰۰۶۵.
+
 
+
+
 
+
۸۰. نهج البلاغه /نامه ي ۳۱.
+
 
+
+
 
+
۸۱. سنن الامام على(ع) /۲۸۰
+
 
+
+
 
+
ﺳﻪشنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۱
+
 
+
پیام زن - شماره ۲۴۲
+

نسخهٔ کنونی تا ‏۹ تیر ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۲۲

امير گل ها (قسمت دهم)

نویسنده: حسین سیدی

روان شناسی معاصر می گوید: «هر چه از موضوعی یا شخصیتی بیشتر بدانید، به آن علاقه مندتر می شوید. شخصیت هر فرد را از دو راه «حرف»ها و «رفتار»ش می توان شناخت؛ گرچه این دو، تنها قطره ای از دریای شخصیت آدمی است، نه تمام آن.
مقاله ی پی درپی امیر گل ها، نگاهی نو دارد به زندگی و شخصیت امیرمؤمنان(ع) در چهار بعد: ارتباط با «خویشتن» با «خدا»، با «دیگران» و با «طبیعت»

سرزنشگرى

سرزنش دارویى است، اما تلخ که تنها در لحظه هاى ویژه اى باید از آن بهره گرفت؛ و سرزنشگرى کارى است بس ظریف.
حضرت گاه درباره ی یارانش که کوتاهى هایى مى کردند، لب به سرزنش مى گشود، اما خود به ظرافت آن توجه داشت و یارانش را نیز بدان نازک اندیشى ها توجه مى داد:
زیاده روى در سرزنش، آتش یک دندگى [سرزنش شونده] را شعله ور مى سازد.[۱] هرگاه [کسى را] سرزنش مى کنى، پس راهى [برایش] بگذار [و چنان زیاده روى نکن که هر گونه راه بازگشت بر او بسته مانَد].[۲] میوه ی کوتاهى، سرزنش [شنیدن] است.[۳] زنهار از سرزنش هاى پى درپى؛ زیرا این کار [سرزنش-شده را] به تبه کارى آزمند تبدیل مى کند؛ و سرزنش را سبک [و عادى برایش] مى سازد.[۴] چه بسیار سرزنش شده اى که بى گناه است.[۵]

سکوت

هیچ نگهبانى را محافظ تر از سکوت نمى دانست.[۶] به افراد گوشزد مى کرد: «مسلمان، تا خاموش است نیکوکار شمرده مى شود؛ چون سخن گوید، نیکوکار یا گنه کار محسوب مى شود.»[۷] البته ایشان هر نوع خاموشى را نمى ستود و مى فرمود:
خاموشى از سخنِ حکیمانه، خیرى ندارد، همچنان که گفتار جاهلانه نیز بى خیر است.[۸] براى برخى از سکوت ها، خاصیتى رساتر از پاسخ باور داشت.[۹] جبران آن چه برای خاموشى از کف داده اى، آسان تر است از جبران آن چه به دلیل گفتارت از دست داده اى.[۱۰] اگر دوست دارى تن درست باشى و عیب هایت پنهان مانند، پس از سخنت بکاه و بر خاموشى ات بیفزا تا اندیشه ات افزون و دلت نورانى شود؛ و مردم [نیز] از [گزند زبانِ] تو در امان مانند![۱۱] ستوده تر از شیوایى گفتار، خاموشى در جایى است که مقام سخن نیست.[۱۲] سکوت به تو وقار مى بخشد و از زحمت پوزش طلبى در امانت مى دارد.[۱۳] در خاموشى، سلامتى از پشیمانى است.[۱۴] خاموشى را سبب شکوه و وقار و باعث بى نیازى از زحمت عذرخواهى مى شمرد.[۱۵]

لودگى

سخن و شوخى گاه همسایه اند. از این رو، با این که ایشان فردى شوخ بود، به دیگران هشدارهاى جدّى مى داد که مرز احترام به دیگران را هنگام شوخى درهم نشکنند:
شوخى را دشنام کوچک مى دانست.
مى فرمود: «شوخى مکن که تحقیر مى شوى.»[۱۶] هر چیزى بذرى دارد؛ و بذر دشمنى، شوخى است.[۱۷] با دوستت شوخى نکن که دشمنت مى شود؛ با دشمنت شوخى نکن که [خشمگین مى شود و] نابودت مى سازد.[۱۸] به کسانى که خواهان شخصیت اجتماعى بودند هشدار مى داد: [مردم] کسى را که [بسیار] شوخى مى کند، سبک مى شمارند.[۱۹]

نظارت همگانى (امر به معروف و نهى از منکر)

تمامى اعمال ارزشمند - حتى جهاد در راه خدا - در مقایسه با امر به معروف و نهى از منکر چیزى نیست! جز قطره اى در برابر دریایى مواج و خروشان؛ و باید دانست که امر به معروف و نهى از منکر را نه در نزدیکى اجل نقشى است و نه در کاستن روزى تأثیرى.[۲۰] گروهى منکر را با دست، زبان و قلب نفى مى کنند؛ چنین کسانى، تمامى خصلت هاى نیکو را یک جا فراهم آورده اند؛ دو دیگر گروه که نهى از منکر را به زبان و قلب محدود کرده، دست به کار نشده اند، به دو خصلت نیکو تمسّک جسته اند و یکى را تباه کرده اند؛ سه دیگر گروه، تنها با قلب منکر را نفى کرده اند و دست و زبان را وانهاده اند؛ اینان، همراه با تباه کردن شریف ترین خصلت ها، تنها به خصلتى بسنده کرده اند.
«مختار تمّار» مى گوید: «من در مسجد کوفه مى خوابیدم و در مسجد سکونت داشتم و از بقّالى که اهل بصره بود، نان مى ستاندم. روزى بیرون شدم و دیدم که مردى مرا مى خوانَد: "لُنگ خود را بالا بگیر تا هم لباست پاکیزه تر مانَد و هم تقواى پروردگارت را بیش تر مراعات کنى." گفتم: کیستى؟ فرمود: "علىّ بن ابى طالب!" پس پشت سر وى روان شدم که به سوى بازار شترفروشان مى رفت. وقتى به آن جا رسید، ایستاد و فرمود: "اى بازرگانان! از سوگند ناروا بپرهیزید؛ که آن، کالا را رونق مى دهد وَ[لى] برکت را از میان مى بَرَد." سپس حرکت کرد تا به خرمافروشان رسید. در آن جا، کنیزى را دید که نزد خرمافروشى مى گرید. فرمود: "تو را چه شده است؟" گفت: "من کنیزى هستم که خانواده ام مرا فرستادند تا به یک درهم، برای شان خرما بخرم. وقتى آن را نزدشان بردم، نپسندیدند. آن را باز آورده ام ولى خرمافروش آن را باز نمى ستانَد". امام فرمود: "اى مرد! خرما را از او بستان و درهمش را به وى بازپس ده!" خرمافروش نپذیرفت. به او گفته شد: "او علىّ بن ابى طالب است." پس خرما را پذیرفت و درهم را به جاریه بازگرداند و گفت: "اى امیرالمؤمنین! تو را نشناختم؛ پس از من درگذر!" فرمود: "اى بازرگانان! تقواى خدا را پیشه کنید و خرید و فروش هاتان را نیکو گردانید تا خداوند ما و شما را بیامرزد." آن گاه روان شد و آسمان نیز باران فرو فرستاد. پس به دکّانى نزدیک شد و اجازه ی ورود خواست. صاحب دکّان به وى اجازه نداد و او را عقب راند. فرمود: "اى قنبر! او را نزد من بیاور." امام او را با تازیانه زد و فرمود: "به سبب آن که مرا عقب راندى، تو را نزدم؛ بلکه تو را زدم تا مبادا مسلمان ناتوانى را عقب رانى و یکى از اندام هایش را بشکنى و دیه اش بر عهده ی تو افتد." سپس به سراى جامه فروشان روان شد و نزد مردى زیباروى آمد و فرمود: "اى مرد! آیا دو جامه به پنج درهم دارى؟" مرد از جاى برخاست و گفت: "اى امیرالمؤمنین! آن چه مى خواهى، نزد من است." امام چون دید که فروشنده وى را شناخته، از او دور شد. سپس به پسرى نوجوان رسید و فرمود: "اى نوجوان! آیا دو جامه به پنج درهم دارى؟" گفت: "آرى؛ دارم." امام دو جامه ستاند، یکى به سه درهم و دیگرى به دو درهم. آن گاه فرمود: "اى قنبر! جامه ی سه درهمى را تو بستان!" قنبر گفت: "شما به داشتنِ آن سزاوار ترید؛ چرا که بر منبر فرا مى شوید و با مردم سخن مى گویید." امام فرمود: "وَ [لى] تو جوانى و داراى میل جوانى هستى. من از پروردگار خویش شرم دارم که از تو زیادت طلبم. از پیامبر خدا(ص) شنیدم که مى فرمود: [زیر دستان تان را] از آن چه خود مى پوشید، بپوشانید و از آن چه خود مى خورید، بخورانید." پس چون پیراهن را پوشید، آستین آن برایش بلند بود و از انگشتانش درگذشت. فرمود: "زیاده ی آن را ببُر." نوجوان آن را برید و گفت: "بیا تا لبه هایش را بدوزم." فرمود: "به همین حال، رهایش کن؛ زیرا مرگ آن قدر زود مى رسد که نیازى به این کار نیست!"»

هدیه

تأثیرهاى مثبت هدیه را بازگو مى کرد تا مردمان به دادن آن تشویق شوند.
هیچ چیزى مانند هدیه، فرمانروا را به مهربانى وانمى دارد؛ کینه ی آدم خشمگین را فرو نمى نشاند؛ آن را که کناره مى گیرد، جذب نمى کند؛ کارهاى درست را موفق و تبه کارى ها را دفع نمى کند.[۲۱] اگر به برادر مسلمانم هدیه اى دهم که برایش سودمند باشد، برایم محبوب تر از آن است که همانندش را در راه خدا صدقه دهم.[۲۲] به آن که به تو هدیه نمى دهد، هدیه ده.[۲۳] هدیه را تنها ارمغان هاى مادى نمى دانست:
چه خوب هدیه اى است اندرز.[۲۴] به سخن رسول گرامى(ص) عمل مى کرد و مى فرمود:
اگر [چه ناچیزى مثل] پاچه ی بزى را نیز به من هدیه دهند، مى پذیرم [و از آورنده اش سپاسگزارى مى کنم و چشمم در پىِ هدیه هاى گران بها نیست].[۲۵]

همزیستى

اسیران

چون پسر ملجم شمشیرش را بر فرق حضرت فرود آورْد، امام به زانو درآمد. چون به هوش آمد به پسرانش - حسن و حسین - فرمود:
این اسیر را در بند نگه دارید. غذایش بدهید و سیرابش کنید و اسارتش نیکو باشد.
به پسرش امام مجتبى(ع) فرمود:
پسرم! بر اسیرت مهربان باش و به او مهر بورز. نیکى کن و دلسوز باش ... .
[سپس از هوش رفت] چون به هوش آمد، امام مجتبى کاسه اى از شیر به لبانش نزدیک کرد. اندکى از آن را نوشید و سپس کنار زد و فرمود: «آن را نزد اسیرتان ببرید.» سپس به ایشان فرمود:
پسرکم! به حقّى که بر گردنتان دارم، جز غذا و نوشیدنى پاکیزه اى که مى خورید و مى نوشید، به او ندهید. تا هنگامى که چشم از این جهان فرو مى پوشم، با او نرمى کنید. از آن چه مى خورید به او بخورانید و از آن چه سیراب مى شوید به او بنوشانید ... .

اقلیت هاى دینى

روزى در سفرى پیاده، با غیرمسلمانى همسفر شد. غیرمسلمان از او پرسید: «کجا مى روى اى بنده ی خدا؟» پاسخ داد: «کوفه.» چون بر سر دو راهى رسیدند، همان راهى را رفت که غیرمسلمان مى رفت. مرد علت را پرسید. امام فرمود: «اوج [همسفرى و] همنشینى آن است که انسان چند قدمى دوستش را بدرقه کند. پیامبر(ص) به ما چنین فرمانى داد.» مرد پرسید: «[واقعاً] رسول خدا(ص) [چنین] گفت؟» - بله.
- کسى که او را پیروى کند، کارهاى نیک او را پیروى کرده است. من به اسلام گواهى مى دهم.
مرد، مسلمان و به دنبال امام رهسپار شد.[۲۶] روزى پیرمرد نابینایى را دید که دست به گدایى دراز کرده است. پرسید: «پیرمرد کیست؟» گفتند: «مردى مسیحى است. از کار افتاده و گدایى مى کند.» - تا زمانى که پیر و ناتوان نشده بود از او کار کشیدید، اینک [که به این حال و روز افتاده، نیکى خود را] از وى بازداشته اید؟ از بیت المال خرج او را بپردازید.[۲۷] ابراز تأسف تلخِ امام(ع) براى ربودن خلخال[= پایبند]، گردنبند و گوشواره ی زنى غیرمسلمان از سوى «غامدى» - فرمانده ی سپاه معاویه - نشانه ی دغدغه هاى ایشان در حفظ حقوق غیرمسلمانان است.[۲۸] استاندار امام در سرزمین فارس، مردى بود به نام «عمر»، پسر «ابى سلمه ی ارحبى». در آن جا زرتشتیان بسیار بودند و استاندار با آنان خوش رفتارى نمى کرد. خبر به حضرت رسید. نامه اى نکوهش گرانه به او نوشت:
دهقانان شهر تو، از درشت خویى و سخت دلى ات شکایت کرده اند که ایشان را تحقیر مى کنى و بر ایشان ستم روا مى دارى. نگریستم و دیدم که آنان هنوز مشرک اند و سزاوار نیست ... چون در پناه اسلام اند نشاید که آنان را برانى یا بر ایشان ستم روا دارى.[۲۹] اقلیت هاى دینى، همانند مسلمانان اجازه داشتند در کشورهاى اسلامى «مطب» دایر و مردم را «ویزیت» کنند. این آزادى حرفه و رجوعِ به متخصص، چنان در جامعه ی متدینِ آن زمان امرى عادى بود که پس از ضربت خوردنِ امام، طبیبى یهودى و بسیار متخصص به نام «اثیر» - پسر «عمرو هانى سلونى» را بر بالین وى آوردند.[۳۰] در نامه اى از مأموران مالیاتى اش مى خواهد: «به مالِ هیچ یک از مردم - خواه مسلمان و خواه نامسلمانِ داراىِ پیمان - دست اندازى نکنند.»[۳۱] روزى زره گمشده ی خویش را در دست مردى یهودى دید. فرمود: «این زره، مال من است.» یهودى انکار کرد و گفت: «زره در دست من است؛ شما که ادعاى مالکیت آن را دارى، باید دلیل بیاورى.» چون حضرت شاهدى بر گفتار خود نداشت، شریح، قاضى محکمه ی کوفه، به نفع یهودى حکم صادر کرد. یهودى با مشاهده همسانى امام با دیگر قشرهاى جامعه و حتى یک فرد غیرمسلمان در برابر قانون، گفت:
او راست مى گوید. زره مال اوست و در جنگ صفین، از اسبى خاکسترى رنگ بر زمین افتاده و من برداشته بودم. مرد، مسلمان شد. امام بدو فرمود: «اینک که مسلمان شدى، زره را به تو بخشیدم.»[۳۲] در این رخ داد تاریخى، استقلال قاضى را نیز به خوبى مى توان دید. آن چه بر شگفتى آدمى مى افزاید این است که اتفاق زمانى رخ داد که امام خلیفه ی مسلمانان و حاکم بر حدود پنجاه کشور اسلامى فعلى بوده است. دانشمندان پیشین و معاصر اهل سنّت نیز این واقعه را در کتاب هاى خویش آورده اند.

بانوان

به بانوان سلام مى کرد، امّا خوش نمى داشت به زنان جوان سلام کند و مى فرمود:
بیم آن دارم که از صدای شان خوشم بیاید و گناهى که از این راه بر من بنویسند، بیش از پاداشى باشد که در جست وجوى آن هستم.[۳۳] جز بزرگوار به زن احترام نمى کند و جز فرومایه به وى توهین نمى کند.[۳۴] در نامه اى خطاب به پسرش امام مجتبى(ع) از وى چنین مى خواهد: «کارى را که فراتر از توانایى زن است بر عهده اش نگذار؛ چرا که زن، [همانند] گل [داراى روح و جسمى لطیف، تُرد و شکننده] است ... .[۳۵] بهترین بانوان شما، بانوان سهل گیر، نرم خو و سازگارند.[۳۶] از مشورت با هر زنى بپرهیز؛ مگر با زنى که به تجربه نشان داده داراى اندیشه اى بلند است.[۳۷] با بانوان [محرم و همسران تان] خوش گفتار باشید، تا آنان نیز خوش رفتار شوند.[۳۸] زنان نزد شما، امانت یزدان اند؛ پس به آنان زیان نرسانید و [در مشکلات] تنهای شان نگذارید.[۳۹]

بردگان

خود مى فرمود: «[در تقسیم غنائم جنگى] کنیزى با پسرش سهم من شد. تصمیم گرفتم خودش را بفروشم و پسرش را نگه دارم.» پیامبر(ص) به من فرمود: «یا هر دو را بفروش یا هر دو را نگه دار.»[۴۰] مردى بینى برده اش را بریده بود. امام در قضاوت خود، برده را آزاد و سَرورش را مجازات کرد.[۴۱] مى فرمود: «کسى که عضوى از اعضاى برده اش را بریده باشد، ما برده را آزاد و سَرورش را به شدت مجازات مى کنیم.»[۴۲] مردمان را تشویق به آزادى بردگان مى کرد:
کسى که برده اى مسلمان را آزاد کند، خداوند براى هر عضوش عضوى از او را از آتش دوزخ مى رهانَد.[۴۳]

بیماران

وقتى به دیدن بیمار مى رفت و بر بالینش مى نشست، براى بهبودش دست به دعا برمى داشت.[۴۴] از مردم مى خواست بیماران خود را با دادن صدقه مداوا کنند.[۴۵] با بیان پاداش هاى عیادت، مردم را تشویق مى کرد به بیماران سرکشى کنند: «هرگاه مؤمن از مؤمنى عیادت مى کند، هفتاد هزار فرشته بر او درود مى فرستند تا برگردد.»[۴۶] زمانى که کسى براى عیادت دوستش حرکت مى کند، همچنان در رحمت خداوند است. هنگامى که مرد بر بالین بیمار مى نشیند، مِهر پروردگار او را فرامى گیرد.[۴۷] بیشترین پاداش را براى عیادتى قائل بود که کوتاه ترین باشد.[۴۸]

خانواده

کانون خانواده را تا بدان جا محترم مى شمرد که در نامه اى به «رفاعه» نوشت: «مبادا درباره ی طلاق سخنى بگویى!»[۴۹] هر چه را باعث گرمى این نهاد شود تشویق مى کرد، تا بدان حد که دانشمندان اسلامى «غذا خوردن مرد با همسرش» را مستحب برشمردند.[۵۰] بى تبعیض، به مردان و زنان سفارش هایى مى کرد تا آسمان زندگى شان هماره آبى و بى ابر کدورتى بماند:
الف) مردان پیش از هر چیز، اهمیت همسر شایسته را به مردان گوشزد مى کرد:
به کسى چیزى بهتر از همسر شایسته داده نشد [همسرى که]:
هرگاه شوهرش او را ببیند، شادمان شود؛ و هر زمان که شوهرش در کنارش نباشد، [اموال و شخصیت] او را حفظ مى کند.[۵۱] همسر همدل را یکى از دو عامل آرامش روانى مى دانست.[۵۲] به مردى که نزدش شتافته بود و از همسرش شکایت مى کرد فرمود:
در تمام حالت ها با همسرت سازگارى کن و به نیکى معاشرت نما؛ تا زندگى ات با صفا شود.
از مردان مى خواست بهترین همسر براى خانم های شان باشند:
بهترین شما کسى است که براى همسرش بهترین باشد؛ و من براى خانواده ام بهترینم.[۵۳] خود چنان همسر نمونه اى بود که وقتى رسول گرامى از دخترش پرسید:
همسرت را چگونه یافتى؟ حضرت فاطمه(س) پاسخ داد: «خوب [یا بهترین] شوهر است.»[۵۴]

آراستگى

به مردان فرمان مى داد: «لباس های تان را بشویید؛ موهای تان را اصلاح کنید؛ مسواک بزنید؛ خود را بیارایید؛ پاکیزه باشید. بنى اسراییل چنین نکردند و در نتیجه، زنان شان آلوده دامن شدند.»[۵۵]

آزار ممنوع

هر مردى همسرش را با زبانش بیازارد، خداوند والا نه سخنى از او مى پذیرد و نه عدالت ورزى اش را، نه نیکوکارى اش را تا همسرش را خرسند کند؛ گرچه روزها روزه گیرد و شب ها به نماز ایستد و برده ها آزاد کند ... و [چنین مردى] از نخستین افرادى است که وارد دوزخ مى شود.[۵۶]

تأمین اقتصادى

امام صادق(ع) مى فرماید: «اگر مردى مخارج همسرش را پرداخت نمى کرد، امام او را ناگزیر مى کرد به وظیفه اش عمل کند.»[۵۷] زهدى که از امام(ع) سراغ داریم، تنها در مورد خودش بود که رهبرى جامعه ی اسلامى را به عهده داشت. این ساده زیستى براى خانواده اش نبود [گرچه آنان حق نداشتند اشرافى زندگى کنند]. از همین روى ابا صباح از امام صادق(ع) مى پرسد: «مى توان کودکان را با طلا آراست؟» حضرت مى فرمایند: «[آرى] شیوه ی امام على چنین بود که فرزندان و زنانش را با طلا و نقره در حد معقول مى آراست.»[۵۸]

تأمین جنسى

به مردان مى گفت: «هرگاه یکى از شما مى خواهد با همسرش آمیزش کند، شتاب نورزد، زیرا زنان [براى رسیدن به اوج جنسى]، نیازهایى دارند.[۵۹]

تاب آوردن بداخلاقى همسر

آگاه باشید! هر مردى بداخلاقى همسرش را تاب بیاورد، خداوند پاداش سپاسگزاران را به وى عطا خواهد کرد.[۶۰]

عدالت ورزى

خود آینه ی عدالت بود: «هنگامى که دو همسر داشت، روزى که نوبت یکى از آن ها بود، در خانه ی همسر دیگرش وضو نمى گرفت.»[۶۱] درباره ی مردى که یک یا سه همسر داشت و اینک با دوشیزه اى ازدواج کرده بود فرمان داد: «چون با دخترى ازدواج کند، هفت شب نزد او مى مانَد؛ پس اگر با بیوه اى ازدواج کند، سه [شب] بماند؛ سپس به تساوى میان همسرانش رفتار کند.»[۶۲] درباره ی مردى که چند همسر داشت و به سفر رفته بود فرمود:
«وقتى برگشت، نزد همسرى برود که نوبت او بود.»[۶۳]

غیرت ورزى بى جا

به مردان توصیه مى کرد از حساسیت و تعصب بى جا دست بکشند، زیرا «درستکار را بیمار [دل] و پاک دامن را به بدگمانى مى کشاند.»[۶۴]

کمک در کارِ خانه

پاداش هاى شگفت انگیزى از زبان رسول گرامى(ص) درباره ی کمک مرد در خانه نقل شده است. بر همین اساس، امام نیز در خانه هیزم مى شکست، آب مى آورْد و جارو مى زد.[۶۵]

وفاى به عهد و شرط

کسى که به شرطى براى همسرش پاى بند شده است، باید آن را انجام دهد ... . مگر شرطى که حرام را حلال یا حلال را حرام کند.[۶۶] ب) زنان

مهریه ی مناسب

مى خواست مهریه را سنگین در نظر نگیرند؛ زیرا آن را سبب ایجاد «دشمنى» مى دانست.[۶۷]

آزار ممنوع

هر زنى که شوهرش را با زبانش بیازارد، خداوند بلندپایه نه سخنى از او مى پذیرد و نه عدالتى، نه نیکوکارى و نه عملى، تا همسرش را راضى کند؛ گرچه [آن زن] روزها روزه گیرد و شب ها نماز برپا دارد و بنده ها آزاد کند ... [چنین زنى] از نخستین افرادى خواهد بود که به دوزخ گام مى نهد.[۶۸] مى فرمود: «از پیامبر شنیدم که مى گفت: هر زنى به ناحق از همسرش کناره گیرد، در رستاخیز با [خودکامگانى چون] فرعون، هامان و قارون در پایین ترین طبقه از آتش محشور مى شود؛ مگر آن که توبه کند و برگردد.»[۶۹] آگاه باشید! هر زنى که با [مشکلات اقتصادى] همسرش همراهى نکند و او را به آن چه در توانایى وى نیست، وا دارد، خداوند [هیچ] نیکى از او نپذیرد و [روز رستاخیز] پروردگار را در حالى ملاقات خواهد کرد که از او خشمگین است.[۷۰]

خوش بویى

زنِ مسلمان باید خود را براى همسرش خوش بو کند.[۷۱]

نیکو همسردارى

نیک همسردارى را جهاد زن مى شمرد.[۷۲] ج) فرزندان از سفارش هایى که به پدرها و مادرها مى کرد، نقش بسیار مهم عاطفه را مى توان دریافت:
پدرى که با محبّت به فرزندانش بنگرد، برایش عبادت مى نگارند.[۷۳] کسى که فرزندانش را مى بوسد، نیکى برایش مى نویسند و کسى که فرزندش را شاد کند، خداوند، روز رستاخیز شادش مى کند.[۷۴] از والدین مى خواست فرزندان شان را گرامى دارند[۷۵] و اگر به آنان وعده اى داده اند، به وعده ی خویش عمل کنند.[۷۶] فقدان فرزند، جگر را آتش مى زند.[۷۷] کسى که فرزند دارد، کودکى کند.[۷۸] فرزند بد، شرف [پیشینیان] را نابود و نیاکان را بدنام مى سازد.[۷۹] [فرزندم!]... تو را نه پاره ی تن، که تمام وجود خویش مى یابم؛ به گونه اى که اگر مصیبتى به تو رسد، پندارى که به من رسیده باشد؛ و اگر مرگ به سراغ تو آید، گویى به سراغ من آمده است.[۸۰] از خداوند نخواستم فرزندانى [فقط] گل چهره و گل اندام به من بدهد، اما از وى خواسته ام فرزندانى مطیع [فرامین] خداوندى، بیمناک از [گناهان خویش برابر] او، بدهد؛ به گونه اى که هرگاه بدان ها مى نگرم - که پیرو خداوند هستند - چشمانم [از شادى] روشن شود.[۸۱]

ﺳﻪشنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۱

پیام زن - شماره ۲۴۲


پانویس

  1. غرر الحکم /حدیث ۱۷۶۸
  2. همان /حدیث ۳۹۷۷
  3. همان /حدیث ۴۶۰۴
  4. همان /حدیث ۳۷۴۸
  5. همان /حدیث ۵۳۳۹
  6. عیون الحکم و المواعظ /۵۳۴
  7. اصول کافى ۱۱۶/۲؛ ثواب الاعمال /۱۶۴؛ خصال /۱۵؛ من لایحضره الفقیه ۳۹۶/۴
  8. اصول کافى ۲۰/۸؛ تحف العقول /۹۴؛ من لایحضره الفقیه ۳۹۶/۴؛ نهج البلاغه /حکمت ۱۸۲
  9. جلوه هاى حکمت /۳۵۶
  10. غرر الحکم /حدیث ۳۷۲۵
  11. همان /حدیث ۳۲۴۵
  12. همان /حدیث ۱۸۲۷
  13. تحف العقول /۷۹
  14. غرر الحکم /حدیث ۱۸۲۷
  15. همان /حدیث ۱۸۸۲۷
  16. همان /حدیث ۲۳۴۸
  17. همان /حدیث ۷۳۱۶
  18. همان /حدیث ۱۰۴۱۰
  19. همان /حدیث ۷۸۶۱
  20. نهج البلاغه /حکمت ۳۷۵
  21. مستدرک الوسائل ۲۰۷/۱۳؛ غرر الحکم /حدیث ۱۵۱۲۴
  22. اصول کافى ۱۴۴/۵؛ تهذیب الاحکام ۳۸۰/۶؛ وسائل الشیعه، چ اسلامیه، ۲۱۳/۱۲
  23. مسند الامام على(ع) ۳۴۶/۱۰
  24. جلوه هاى حکمت /۵۷۱
  25. اصول کافى ۱۴۱/۵؛ تهذیب الاحکام ۳۷۸/۶؛ من لایحضره الفقیه ۳۹۹/۳
  26. اصول کافى ۶۷/۲؛ بحار الانوار ۵۳/۴۱؛ حلیه الابرار ۴۱۳/۲؛ وسائل الشیعه، چ اسلامیه، ۴۹۴/۸
  27. وسائل الشیعه، چ آل البیت، ۶۶/۱۵
  28. نهج البلاغه /خطبه ی ۲۷
  29. بحار الانوار ۴۸۹/۳۳؛ نهج البلاغه /نامه ی ۱۹
  30. بحار الانوار ۲۳۴/۴۲؛ مقاتل الطالبیین /۲۳
  31. بحار الانوار ۴۷۱/۳۳
  32. امام و مسائل حقوقى /۸۰-۷۹؛ بحار الانوار ۵۶/۴۱؛ الغارات ۱۲۴/۱؛ کامل ابن اثیر ۴۰۱/۳؛ مناقب ابن شهرآشوب ۱۲۱/۲
  33. مکارم الاخلاق ۲۳۵/۱
  34. کنز العمال ۳۷۱/۱۶
  35. تحف العقول /۸۷؛ مکارم الاخلاق ۲۱۸/۱؛ من لایحضره الفقیه ۵۵۶/۳؛ نهج البلاغه، نامه ی ۳۱
  36. وسائل الشیعه ۱۵/۱۴
  37. بحار الانوار ۲۵۶/۱۰۳
  38. همان ۲۲۳/۱۰۳
  39. مسند الامام على (ع) ۶۱۵/۸
  40. السنن الکبرى، بیهقى، ۱۲۶/۹
  41. مستدرک الوسائل ۴۶۳/۱۵
  42. همان ۲۴۵/۱۸
  43. مسند الامام على(ع) ۲۴۶/۵
  44. مستدرک الوسائل ۱۵۱/۲
  45. خصال /حدیث الاربعمائه
  46. مستدرک الوسائل ۷۵/۲
  47. کنز العمال ۹۸/۹
  48. همان ۹۷/۹
  49. مسند الامام على(ع) ۱۷۱/۵
  50. همان ۴۰۳/۵
  51. وسائل الشیعه، چ آل البیت، ۳۹/۲۰
  52. مسند الامام على(ع) ۲۲/۵
  53. همان ۳۱۳/۱۰
  54. امالى، سیّد مرتضى، ۱۷۷/۱؛ بحار الانوار ۱۳۳/۴۳
  55. کنز العمال ۶۴۰/۶
  56. مسند الامام على(ع) ۴۵۵-۴۵۴/۴
  57. همان ۱۰۲/۵
  58. سنن الامام على(ع) /۲۷۹
  59. خصال /۶۱۰ و ۶۳۷؛ وسائل الشیعه ۸۳/۱۴
  60. مسند الامام على(ع) ۴۵۶-۴۵۵/۴
  61. همان ۳۷/۵
  62. همان
  63. همان ۳۸/۵
  64. اصول کافى ۵۳۷/۵؛ وسائل الشیعه، چ اسلامیه، ۱۷۵/۱۴
  65. اصول کافى ۸۶/۵؛ بحار الانوار ۱۵۱/۴۳؛ عوالى اللئالى ۲۰۰/۳؛ من لایحضره الفقیه ۱۶۹/۳
  66. مسند الامام على(ع) ۳۹/۵
  67. همان ۹۷/۵
  68. همان ۴۵۵-۴۵۴/۴
  69. همان ۷۵/۵
  70. همان ۴۵۶/۴
  71. بحار الانوار ۱۰۰/۱۰؛ تحف العقول /۱۱۱؛ خصال /۶۲۱
  72. بحار الانوار ۲۵۲/۱۰۳؛ نهج البلاغه /حکمت ۱۳۶
  73. مسند الامام على(ع) ۱۴۰/۵
  74. همان ۱۳۹/۵
  75. همان ۱۵۷/۵
  76. همان ۱۵۸/۵
  77. غرر الحکم /حدیث ۶۵۴۲
  78. مسند الامام على(ع) ۱۳۶/۵
  79. غرر الحکم /حدیث ۱۰۰۶۵
  80. نهج البلاغه /نامه ی ۳۱
  81. سنن الامام على(ع) /۲۸۰
بازگشت به مقالات