شعله های آتش: تفاوت بین نسخهها
| (۲ نسخهٔ میانیِ همین کاربر نمایش داده نشده است) | |||
| سطر ۴۲: | سطر ۴۲: | ||
(ادامه دارد) | (ادامه دارد) | ||
| + | |||
| + | |||
| + | داستان شب (قسمت چهارم) | ||
| + | شعله های آتش | ||
| + | عقربه های ساعت قدیمی اتاق، ده را نشان می داد، که صدای زنگ خانه، به صدا در آمد و سید پس از باز کردن درب گفت؛ | ||
| + | سلام بچه ها خوش اومدید، بریم اتاق پشتی تو حیاط خلوت، چون فرصت نداریم میرم سر اصل مطلب، تصمیم گرفتم با کمک شما، چادر سیرک و بفرستیم رو هوا، استخاره هم خیلی خوب اومده، هستید، دست بذارید رو دست من... | ||
| + | عملیات به طور رسمی آغاز شد و سید گفت؛ | ||
| + | خب وسایل رو آماده کردم، محسن جعبه ابزار رو بیار. | ||
| + | در چشم برهم زدنی، جعبه ابزار رو به روی حسین قرار گرفت، و سه نفری مشغول ساخت بمب شدند. | ||
| + | بعد از یک ساعت بمب دست ساز آماده بود، جواد گفت؛ | ||
| + | «سید نقشه رو بگو، منتظریم»؛ | ||
| + | حسین همانطور که بمب را وارسی می کرد گفت؛ بچه ها رفتم شناسایی، چادر بین ساعت یک تا سه خالیه. | ||
| + | محسن نگاهی به جواد کرد و باهم گفتند: «مطمئنی سید جان»؛ | ||
| + | آره خودم دیدم تمام وسایل رو منتقل می کنند یه جای نزدیک سیرک، روی بلیطم نوشته بود، سانس دوم ساعت چهار، خیالتون راحت. | ||
| + | حالا خوب گوش بدید، نقشه رو میگم؛ | ||
| + | ساعت یک با دوچرخه هامون راه میفتیم، فقط خیلی باید مراقب باشیم، به خاطر بمب و ساواکیا، خیرندیده ها همه جا هستند، اگر گیر بیفتیم همه چی خراب میشه، بعدش خیابان ۲۴ متری به خاطر سینما آریا شلوغِ شلوغه، شما دو تا باید از خیابان پشتی، ساختمان زینبیه به طرف سیرک راه بیفتید و وارد سیرک... می دونید که کجاست...؛ | ||
| + | (ادامه دارد) | ||
| + | داستان شب (قسمت پنجم) | ||
| + | شعله های آتش | ||
| + | بچه ها با تکان دادن سر گفتند؛ «آره بلدیم سید جان». | ||
| + | خب خدا رو شکر، منم نگهبانی میدم و حواسم به اطراف و مامورها هست، راس ساعت دو بمب و می ذارید تو چادر و هر کی میره خونه خودش، نماز مغرب، مسجد هم دیگه رو می بینیم. | ||
| + | بیست دقیقه ای از ساعت دو گذشت، بمب دست ساز به خوبی عمل کرد، و پس از صدای انفجار، شعله های آتش از انتهای خیابان ۲۴ متری زبانه می کشید، ابرِ سیاه دود، آسمان را فرا گرفته بود. | ||
| + | صدای آژیرِ ماشین های پلیس و آتش نشانی به گوش می رسید، که به چادر آتش گرفتهٔ سیرک نزدیک می شدند. | ||
| + | مامورها مثل مور و ملخ در خیابانهای آن اطراف، ریخته بودند. برای نیروهای امنیتی و ساواک، خیلی گران تمام شده بود، که با آن همه دم و دستگاه، نتوانسته بودند، امنیت اتباع خارجی را تامین کنند. | ||
| + | هنگام غروب سید، جواد و محسن خوشحال در مسجد بودند، همه در مورد اتفاقی که افتاده بود، صحبت می کردند، اما کسی نمی دانست، می تواند کار این سه نوجوان باشد. | ||
| + | جواد و محسن که به دیوار مسجد تکیه داده بودند، با لبخندی که بر لبهایشان نقش بسته بود، رو به سید گفتند؛ | ||
| + | «اینم از عملیات تموم شد، خدا رو شکر..» | ||
| + | حسین آرام به آنها گفت؛ اینجا هیچ حرفی نزنید، خطرناکه، بعد از نماز تو راه خونه صحبت می کنیم. | ||
| + | بچه ها دوچرخه در دست به طرف خانه هایشان به راه افتادند، سید گفت؛ | ||
| + | بچه ها عملیات هنوز تموم نشده.. | ||
| + | (ادامه دارد) | ||
| + | |||
| + | داستان شب (قسمت ششم) | ||
| + | شعله های آتش | ||
| + | سید گفت؛ هنوز تموم نشده قسمت آخرش مونده، باید به صاحب سیرک با نامه، خبر بدیم چرا این اتفاق افتاده، | ||
| + | محسن و جواد از حرکت ایستادند و گفتند؛ | ||
| + | «با نامه؟!، خیلی خطرناکه، چه جوری نامه رو بهش بدیم و..» | ||
| + | آدرس دفتر کارش رو بلدم خودم انجام میدم، اصلا شک نمیکنه، میتونه کار ما باشه، نگران نباشید. | ||
| + | جواد پرسید؛ «سید جان تو نامه چی نوشتی، ارزش خطر کردن رو داره، بخون گوش می دیم» | ||
| + | محسن گفت؛ «آره آره راست میگه جواد، بخون سید..» حسین شروع به خواندن نامه کرد... | ||
| + | ماشین ماموران امنیت ایران، جلو پای رییس سیرک، که در حال نظارت بارگیری وسایل بود، ترمز زد، و بعد از پرسیدن چند سوال، به طرف کارکنان رفت، اما او از موضوع نامه چیزی به آنها نگفت، و برای آخرین بار به سمت رودخانه به راه افتاد. | ||
| + | روی نیمکتی که روبه روی پل زیبای کارون قرار داشت نشست، در هیاهوی قایق های کوچک و بزرگ و جمعیت، کاغذ تا شده را از جیب کتش درآورد و شروع به خواندن کرد؛ | ||
| + | «... ما قصد آزار شما را نداشتیم، شما از یک کشور مسلمان آمدید تا با نمایش زنان، فحشا را در کشور مسلمان دیگر ترویج کنید. این در حالی است که اسرائیلیها به مصر و فلسطین تجاوز کرده اند و قصد نابودی اعراب را دارند، آیا سزاوار است ما مسلمان ها با چنین بازی های مسخره ای در سیرک سرگرم شویم و از دشمنانمان غافل بمانیم.» | ||
| + | (پایان) | ||
نسخهٔ کنونی تا ۲ اسفند ۱۳۹۵، ساعت ۲۲:۱۶
داستان شب (قسمت اول) شعله های آتش خورشید، مهمان همیشگی آسمان شهر، جایش را به صدای دلنشین اذان داد، حسین در امتداد رودخانه کارون، با شالِ سبزی که به گردن داشت، در راه مسجد رکاب می زد. پیرمرد مثل همیشه حیاط را آب و جارو زده، و بوی نم فضا آنجا را پر کرده بود. دوچرخه را به دیوار تکیه داد، و پس از گرفتن وضو، وارد مسجد شد. به صف نماز جماعت پیوست، و با نوای شیرین الله و اکبر پدرش، آقای علم الهدی، نمازش را بست. پس از تمام شدن و خواندن دعای فرج، پچ پچ نمازگزارها در مسجد پیچید، آنها به آرامی در مورد موضوعی صحبت می کردند، زیرا ساواکی ها و نیروی های نفوذی حکومت، همه جا بودند. سید حسین که یک سال تا سن بلوغ فاصله داشت، به هم سن و سال های خودش پیوست و پس از شنیدن، و پرسش چند سوال، از آنها خداحافظی کرد. همانطور که به طرف خانه رکاب می زد، موضوع فکرش را مشغول، و حس کنجکاویش را برانگیخته بود و تصمیم گرفت فردا حتما سری به آنجا بزند. از تابیدن آفتاب به زمین چند ساعتی می گذشت، سید به میدانی رسید که در وسط آن، برجی به ارتفاع پنج متر قرار داشت و ساعت ها در چهار جهت بالای آن چیده شده بودند و ساعت ده را نشان می دادند. میدان ساعت را به عقربه های زمان سپرد و به طرف خیابان ۲۴ متری به راه افتاد....
(ادامه دارد)
داستان شب (قسمت دوم) شعله های آتش در انتهای آن چادر بزرگ سیرک با رنگ قهوه ای تیره خود نمایی می کرد. صدای دست و جیغ و هورا از فاصله دور می آمد، اما نمی دانست آنجا چه می گذرد. پس از تهیه بلیط وارد فضای گرد و بزرگ سیرک شد، جمعیت محو تماشای زنهای نیمه برهنهٔ مصری بودند، که روی سکوی بلندتر از کف، برنامه اجرا می کردند. سید با رنگ پریده و ناراحت از دیدن صحنه، بیرون زد، و از عصبانیت، شروع به راه رفتن کرد. تمام سلول های خاکستری ذهنش را به کار کشید و به این نتیجه رسید، قبل از هر کاری باید عملیات شناسایی انجام دهد. اما با وجود نیروهای امنیتی که دور تا دور سیرک مراقب اوضاع بودند، بسیار سخت و خطرناک بود. به همین خاطر در آن حوالی ماند و زاغ سیاه آنها را چوب می زد. بالاخره برنامه مبتذل سیرک تمام شد و جمعیت که در چشم هایشان، آتش گناه موج می زد، با هیاهو، از خروجی کوچکی که در پشت چادر وجود داشت، بیرون می آمدند. ساعت نزدیک یک بود، که نگهبان های منکر و گناه، آنجا را ترک کردند و کارکنان به همراه خدم و هشم به جای که در همان نزدیکی تهیه شده بود منتقل شدند. آرام آرام و با ناراحتی به طرف خانه به راه افتاد، نمی دانست چگونه باید بساط گناه و منکر آنها را جمع کند و به این وضع پایان دهد، در همین فکر....
(ادامه دارد)
داستان شب (قسمت سوم) شعله های آتش در همین فکر آموزش ساخت بمب دست ساز که سال قبل یاد گرفته بود به خاطرش آمد، استاد می گفت؛ خب بچه ها، سید حسین چی نیاز داریم، سیم، چاشنی، خرج و.... با دیدن تصویر آتش چادر سیرک، در چشم های ذهن، از فکر و خیال بیرون آمد، سید به خانه رسید، اما سر دو راهی گیر کرده بود و می گفت؛ نیروهای ساواکی همه جا هستند، تنهایی که نمیشه انجام بدم، اگه گیر بیفتم چی، یعنی راه دیگه نیست با صحبت و.... حسین وارد اتاق شد، چشم هایش به طاقچه ای افتاد، که قرآن مجید روی رحل قهوه ای با نقش و نگار، قرار داشت، پس از نیت آن را باز کرد، آیه هفت سوره انفال آمد؛ «.... حق را ثابت و استوار سازد و ریشه و دنباله کافران را قطع نماید...» رودخانه کارون، به آرامی در امتداد غروب در جریان و سید با شور و هیجان، در پی صدای اذان، به مسجد می رفت. نماز تمام شده بود، سید محسن را صدا و زد گفت؛ سلام محسن جان، خوبی.. «سلام سید، خوبم تو چطوری؟ نیستی...» ببین جواد رو ندیدی، پیداش کن بی زحمت، کار مهمی دارم. چند دقیقه گذشت جواد و محسن آمدند. «سلام سید، محسن گفت کار داری، بگو بگوشیم»؛ سلام ببینید اینجا نمیشه ساواکیا همه جا هستند، فردا صبح ساعت ده بیاید خونه ما، محسن جعبه ابزار رو بیار...
(ادامه دارد)
داستان شب (قسمت چهارم)
شعله های آتش
عقربه های ساعت قدیمی اتاق، ده را نشان می داد، که صدای زنگ خانه، به صدا در آمد و سید پس از باز کردن درب گفت؛
سلام بچه ها خوش اومدید، بریم اتاق پشتی تو حیاط خلوت، چون فرصت نداریم میرم سر اصل مطلب، تصمیم گرفتم با کمک شما، چادر سیرک و بفرستیم رو هوا، استخاره هم خیلی خوب اومده، هستید، دست بذارید رو دست من...
عملیات به طور رسمی آغاز شد و سید گفت؛
خب وسایل رو آماده کردم، محسن جعبه ابزار رو بیار.
در چشم برهم زدنی، جعبه ابزار رو به روی حسین قرار گرفت، و سه نفری مشغول ساخت بمب شدند.
بعد از یک ساعت بمب دست ساز آماده بود، جواد گفت؛
«سید نقشه رو بگو، منتظریم»؛
حسین همانطور که بمب را وارسی می کرد گفت؛ بچه ها رفتم شناسایی، چادر بین ساعت یک تا سه خالیه.
محسن نگاهی به جواد کرد و باهم گفتند: «مطمئنی سید جان»؛
آره خودم دیدم تمام وسایل رو منتقل می کنند یه جای نزدیک سیرک، روی بلیطم نوشته بود، سانس دوم ساعت چهار، خیالتون راحت.
حالا خوب گوش بدید، نقشه رو میگم؛
ساعت یک با دوچرخه هامون راه میفتیم، فقط خیلی باید مراقب باشیم، به خاطر بمب و ساواکیا، خیرندیده ها همه جا هستند، اگر گیر بیفتیم همه چی خراب میشه، بعدش خیابان ۲۴ متری به خاطر سینما آریا شلوغِ شلوغه، شما دو تا باید از خیابان پشتی، ساختمان زینبیه به طرف سیرک راه بیفتید و وارد سیرک... می دونید که کجاست...؛
(ادامه دارد)
داستان شب (قسمت پنجم)
شعله های آتش
بچه ها با تکان دادن سر گفتند؛ «آره بلدیم سید جان».
خب خدا رو شکر، منم نگهبانی میدم و حواسم به اطراف و مامورها هست، راس ساعت دو بمب و می ذارید تو چادر و هر کی میره خونه خودش، نماز مغرب، مسجد هم دیگه رو می بینیم.
بیست دقیقه ای از ساعت دو گذشت، بمب دست ساز به خوبی عمل کرد، و پس از صدای انفجار، شعله های آتش از انتهای خیابان ۲۴ متری زبانه می کشید، ابرِ سیاه دود، آسمان را فرا گرفته بود.
صدای آژیرِ ماشین های پلیس و آتش نشانی به گوش می رسید، که به چادر آتش گرفتهٔ سیرک نزدیک می شدند.
مامورها مثل مور و ملخ در خیابانهای آن اطراف، ریخته بودند. برای نیروهای امنیتی و ساواک، خیلی گران تمام شده بود، که با آن همه دم و دستگاه، نتوانسته بودند، امنیت اتباع خارجی را تامین کنند.
هنگام غروب سید، جواد و محسن خوشحال در مسجد بودند، همه در مورد اتفاقی که افتاده بود، صحبت می کردند، اما کسی نمی دانست، می تواند کار این سه نوجوان باشد.
جواد و محسن که به دیوار مسجد تکیه داده بودند، با لبخندی که بر لبهایشان نقش بسته بود، رو به سید گفتند؛
«اینم از عملیات تموم شد، خدا رو شکر..»
حسین آرام به آنها گفت؛ اینجا هیچ حرفی نزنید، خطرناکه، بعد از نماز تو راه خونه صحبت می کنیم.
بچه ها دوچرخه در دست به طرف خانه هایشان به راه افتادند، سید گفت؛
بچه ها عملیات هنوز تموم نشده..
(ادامه دارد)
داستان شب (قسمت ششم) شعله های آتش سید گفت؛ هنوز تموم نشده قسمت آخرش مونده، باید به صاحب سیرک با نامه، خبر بدیم چرا این اتفاق افتاده، محسن و جواد از حرکت ایستادند و گفتند؛ «با نامه؟!، خیلی خطرناکه، چه جوری نامه رو بهش بدیم و..» آدرس دفتر کارش رو بلدم خودم انجام میدم، اصلا شک نمیکنه، میتونه کار ما باشه، نگران نباشید. جواد پرسید؛ «سید جان تو نامه چی نوشتی، ارزش خطر کردن رو داره، بخون گوش می دیم» محسن گفت؛ «آره آره راست میگه جواد، بخون سید..» حسین شروع به خواندن نامه کرد... ماشین ماموران امنیت ایران، جلو پای رییس سیرک، که در حال نظارت بارگیری وسایل بود، ترمز زد، و بعد از پرسیدن چند سوال، به طرف کارکنان رفت، اما او از موضوع نامه چیزی به آنها نگفت، و برای آخرین بار به سمت رودخانه به راه افتاد. روی نیمکتی که روبه روی پل زیبای کارون قرار داشت نشست، در هیاهوی قایق های کوچک و بزرگ و جمعیت، کاغذ تا شده را از جیب کتش درآورد و شروع به خواندن کرد؛ «... ما قصد آزار شما را نداشتیم، شما از یک کشور مسلمان آمدید تا با نمایش زنان، فحشا را در کشور مسلمان دیگر ترویج کنید. این در حالی است که اسرائیلیها به مصر و فلسطین تجاوز کرده اند و قصد نابودی اعراب را دارند، آیا سزاوار است ما مسلمان ها با چنین بازی های مسخره ای در سیرک سرگرم شویم و از دشمنانمان غافل بمانیم.» (پایان)







