کتابخانه:صبر-کتاب: تفاوت بین نسخه‌ها

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
جز (Shirzad صفحهٔ صبر-کتاب را به کتابخانه:صبر-کتاب منتقل کرد)
 
(۹ نسخه‌ٔ میانی ویرایش شده توسط ۳ کاربر نشان داده نشده)
سطر ۹: سطر ۹:
 
|سرآیند۱  =
 
|سرآیند۱  =
 
|برچسب۲  =نویسنده
 
|برچسب۲  =نویسنده
|داده۲  =  
+
|داده۲  = نجمه نبوتی
 
|برچسب۳ =زبان
 
|برچسب۳ =زبان
 
|داده۳ =  
 
|داده۳ =  
سطر ۲۶: سطر ۲۶:
 
}}
 
}}
 
==مادر صبور==
 
==مادر صبور==
ام انس بهترين زن مدينه بودهنگامي كه پيامبرصلي الله عليه وآله وسلم به مدينه تشريف آوردمردم حق شناس مدينه ضمن ديدارازآن حضرت وخيرمقدم هدايائي تقديم حضرتش مي كردند .<br/>
+
ام انس بهترین زن مدینه بودهنگامی که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم به مدینه تشریف آوردمردم حق شناس مدینه ضمن دیدارازآن حضرت وخیرمقدم هدایائی تقدیم حضرتش می کردند .<br/>
ام انس نيزبااشتياق تمام دست فرزندش انس راكه از شوهل سابقش مالك داشت گرفته محضرآن حضرت شرفياب شده عرض كرد:يارسول الله مردم هركدام به قدرتوانشان هدايائي به شماتقديم كردندومن چون جز فرزندم چيزي ندارم لذااورابه شمااهداءمي كنم كه خدمتگذارشماباشد .<br/>
+
ام انس نیزبااشتیاق تمام دست فرزندش انس راکه از شوهل سابقش مالک داشت گرفته محضرآن حضرت شرفیاب شده عرض کرد:یارسول الله مردم هرکدام به قدرتوانشان هدایائی به شماتقدیم کردندومن چون جز فرزندم چیزی ندارم لذااورابه شمااهداءمی کنم که خدمتگذارشماباشد .<br/>
ام انس ازشوهردومش ابوطلحه كه ازنيكان انصاربودفرزندي آورده بودكه موجب روشني كاشانه وصفاي زندگي آنان بودواين پدرومادرباايمان زيادبه اوعلاقه داشتند .<br/>
+
ام انس ازشوهردومش ابوطلحه که ازنیکان انصاربودفرزندی آورده بودکه موجب روشنی کاشانه وصفای زندگی آنان بودواین پدرومادرباایمان زیادبه اوعلاقه داشتند .<br/>
تااينكه بالاخره روزگاري پيش آمدكه فرزندشان سخت مريض شدوقهراآنان را به شدت نگران نمود .<br/>
+
تااینکه بالاخره روزگاری پیش آمدکه فرزندشان سخت مریض شدوقهراآنان را به شدت نگران نمود .<br/>
ابوطلحه روزهاروزه مي گرفت وشبهابه عبادت اشتغال داشت ولي باغستاني داشت كه روزهادرآن كارمي كردازوقتي كه فرزندش مريض شده بودفكرش ناراحت بودوعصرهاكه ازكارمي آمدقبل ازهرچيزسراغفرزندش رامي گرفت وپس ازديداراوچنددقيقه اي باافسردگي كناربسترش مي نشست و سپس بدنبال كارهاي ديگرش مي رفت .<br/>
+
ابوطلحه روزهاروزه می گرفت وشبهابه عبادت اشتغال داشت ولی باغستانی داشت که روزهادرآن کارمی کردازوقتی که فرزندش مریض شده بودفکرش ناراحت بودوعصرهاکه ازکارمی آمدقبل ازهرچیزسراغفرزندش رامی گرفت وپس ازدیداراوچنددقیقه ای باافسردگی کناربسترش می نشست و سپس بدنبال کارهای دیگرش می رفت .<br/>
اتفاقاروزي كه ابوطلحه درباغش كارمي كرد بيماري فرزندشدت پيداكردوازدنيارفت ام انس هرچندازمرگ فرزندش سخت متاثربودولي ازآنجاكه ديدشوهرروزه دارش وقتي ازكاربيايداگرازمردن فرزندش اطلاع پيداكندخستگي اوافزايش پيداكرده وحوصله غذاخوردن واستراحت ديگرنخواهدداش ت جسدفرزندش رادرپارچه اي پيچيدودرگوشه اطاقي گذاشت و كارهاي خانه راروبراه كرد،غذاووسائل پذيرائي شوهرش رافراهم كردوهنگامي كه شوهرش ابوطلحه واردشدبالبخندازوي استقبال نمودوچون وي ازحال فرزندش پرسيدگفت :دردهاي فرزندمان برطرف شده است .<br/>
+
اتفاقاروزی که ابوطلحه درباغش کارمی کرد بیماری فرزندشدت پیداکردوازدنیارفت ام انس هرچندازمرگ فرزندش سخت متاثربودولی ازآنجاکه دیدشوهرروزه دارش وقتی ازکاربیایداگرازمردن فرزندش اطلاع پیداکندخستگی اوافزایش پیداکرده وحوصله غذاخوردن واستراحت دیگرنخواهدداش ت جسدفرزندش رادرپارچه ای پیچیدودرگوشه اطاقی گذاشت و کارهای خانه راروبراه کرد،غذاووسائل پذیرائی شوهرش رافراهم کردوهنگامی که شوهرش ابوطلحه واردشدبالبخندازوی استقبال نمودوچون وی ازحال فرزندش پرسیدگفت :دردهای فرزندمان برطرف شده است .<br/>
وقتي وي خواست به ديداراو برودهمسرباايمانش گفت :فعلااواستراحت كرده است بگذارراحت بخوابد .<br/>
+
وقتی وی خواست به دیداراو برودهمسرباایمانش گفت :فعلااواستراحت کرده است بگذارراحت بخوابد .<br/>
ابوطلحه درحالي كه خوشحال شده بودپس ازانجام عبادت وافطاركردن باهمسرش به رختخواب رفتندوقتي صبح شدام انس گفت :اي ابوطلحه اگركسي چندسال پيش چيزي نزدافرادي به عاريت گذاشت كه مدتي ازآن استفاده كنندوحال آمده آن را درخواست كندولي آنهاازدادن آن امتناع كرده وگريه وزاري كنند،حال آنها چگونه خواهدبود؟ابوطلحه گفت :آنهاديوانه اندچون آن چيزعاريه بوده وهر وقت صاحبش خواست بدون ناراحتي بايدتحويل دهند .<br/>
+
ابوطلحه درحالی که خوشحال شده بودپس ازانجام عبادت وافطارکردن باهمسرش به رختخواب رفتندوقتی صبح شدام انس گفت :ای ابوطلحه اگرکسی چندسال پیش چیزی نزدافرادی به عاریت گذاشت که مدتی ازآن استفاده کنندوحال آمده آن را درخواست کندولی آنهاازدادن آن امتناع کرده وگریه وزاری کنند،حال آنها چگونه خواهدبود؟ابوطلحه گفت :آنهادیوانه اندچون آن چیزعاریه بوده وهر وقت صاحبش خواست بدون ناراحتی بایدتحویل دهند .<br/>
ام انس گفت :پس مواظب باش كه ماديوانه نباشيم كه چون فرزندمان كه عاريت دردست مابودفوت كرد، ازخداصبروپاداش بخواه وتسليم امراوباش وبرخيزوبراي دفنش اقدام كن .<br/>
+
ام انس گفت :پس مواظب باش که مادیوانه نباشیم که چون فرزندمان که عاریت دردست مابودفوت کرد، ازخداصبروپاداش بخواه وتسلیم امراوباش وبرخیزوبرای دفنش اقدام کن .<br/>
ابوطلحه نزدپيامبراكرم صلي الله عليه وآله وسلم رفته جريان فوت فرزندش و رفتارمدبرانه همسرش رابه عرض آن حضرت رسانيد .<br/>
+
ابوطلحه نزدپیامبراکرم صلی الله علیه وآله وسلم رفته جریان فوت فرزندش و رفتارمدبرانه همسرش رابه عرض آن حضرت رسانید .<br/>
آن بزرگوارضمن اينكه از رفتاروي سخت تعجب كرده وازايمان وصبروتدبيراوخوشش آمده بودودرحق وي دعاكرده وعرض كرد:"اللهم بارك لهمافي ليلتهما"خداياهمين شب آنهارابرايشان مبارك گردان واتفاقاهمان شب ام انس ازابوطلحه باردار شده بودوپسري آوردكه نامش راعبدالله گذاشت واورادرپارچه اي پيچيده و بوسيله انس نزدرسول گرامي اسلام صلي الله عليه وآله وسلم فرستاد .<br/>
+
آن بزرگوارضمن اینکه از رفتاروی سخت تعجب کرده وازایمان وصبروتدبیراوخوشش آمده بودودرحق وی دعاکرده وعرض کرد:"اللهم بارک لهمافی لیلتهما"خدایاهمین شب آنهارابرایشان مبارک گردان واتفاقاهمان شب ام انس ازابوطلحه باردار شده بودوپسری آوردکه نامش راعبدالله گذاشت واورادرپارچه ای پیچیده و بوسیله انس نزدرسول گرامی اسلام صلی الله علیه وآله وسلم فرستاد .<br/>
آن حضرت درحقش دعاكردولذاعبدالله بن ابي طلحه ازبهترين فرزندان وجوانان انصار گشت وازشيعيان خوب علي عليه السلام نيزبودكه درجنگ صفين دركنارحضرتش نبردمي كرد .<br/>
+
آن حضرت درحقش دعاکردولذاعبدالله بن ابی طلحه ازبهترین فرزندان وجوانان انصار گشت وازشیعیان خوب علی علیه السلام نیزبودکه درجنگ صفین درکنارحضرتش نبردمی کرد .<br/>
/سفينه البحار،ج 2،ص 123 .<br/>
+
/سفینه البحار،ج 2،ص 123 .<br/>
 
==اطلاع از شهادت==
 
==اطلاع از شهادت==
روزي ميثم تماركه از ياران خاص علي عليه السلامبوددربازاركوفه مي رفت درجائي كه جمعي ازبني اسد گردهم نشسته بودندباحبيب بن مظاهريارديگرآن حضرت ملاقات كردلحظه اي در كنارهم ايستادند،حبيب گفت :پيرمردي رامي بينم كه جلوسراومونداردوشكم فربهي داشته وشغل اوخربزه وخرمافروشي است درراه محبت اهل بيت رسالت وي رابردارمي كشندوبردارشكم وي راپاره مي كنند .<br/>
+
روزی میثم تمارکه از یاران خاص علی علیه السلامبوددربازارکوفه می رفت درجائی که جمعی ازبنی اسد گردهم نشسته بودندباحبیب بن مظاهریاردیگرآن حضرت ملاقات کردلحظه ای در کنارهم ایستادند،حبیب گفت :پیرمردی رامی بینم که جلوسراومونداردوشکم فربهی داشته وشغل اوخربزه وخرمافروشی است درراه محبت اهل بیت رسالت وی رابردارمی کشندوبردارشکم وی راپاره می کنند .<br/>
مقصودش ميثم بود .<br/>
+
مقصودش میثم بود .<br/>
ميثم نيز گفت :مردي رامي شناسم سرخ روكه داراي دوگيسوبوده درراه ياري پسرپيغمبر بيرون مي رود،اورابه شهادت مي رسانندوسرش رادرشهركوفه مي گردانند .<br/>
+
میثم نیز گفت :مردی رامی شناسم سرخ روکه دارای دوگیسوبوده درراه یاری پسرپیغمبر بیرون می رود،اورابه شهادت می رسانندوسرش رادرشهرکوفه می گردانند .<br/>
و منظورش حبيب ود .<br/>
+
و منظورش حبیب ود .<br/>
آنان پس ازاين سخنان ازيكديگرجداشده رفتند .<br/>
+
آنان پس ازاین سخنان ازیکدیگرجداشده رفتند .<br/>
جمعي كه گفتارآنهاراشنيدندگفتند:ازاينهادروغگوترنديده بوديم .<br/>
+
جمعی که گفتارآنهاراشنیدندگفتند:ازاینهادروغگوترندیده بودیم .<br/>
طولي نكشيدرشيد حجري يارديگراميرالمؤمنين عليه السلام رسدوازآنان سرغميثم وحبيب را گرفت گفتند:آنان ساعتي پيش دراينجابودندوچنين سخناني راباهم گفتگو كردند،رشيدگفت :خداميثم رارحمت كندكه فراموش كرده بگويدآن كسي كه سر اوحبيب رامي آوردصددرهم بيشترجايزه مي گيرد،چون رشيدرفت بني اسدگفتند: اين ازآنهادروغگوتراست .<br/>
+
طولی نکشیدرشید حجری یاردیگرامیرالمؤمنین علیه السلام رسدوازآنان سرغمیثم وحبیب را گرفت گفتند:آنان ساعتی پیش دراینجابودندوچنین سخنانی راباهم گفتگو کردند،رشیدگفت :خدامیثم رارحمت کندکه فراموش کرده بگویدآن کسی که سر اوحبیب رامی آوردصددرهم بیشترجایزه می گیرد،چون رشیدرفت بنی اسدگفتند: این ازآنهادروغگوتراست .<br/>
ولي مدتي بعدديدندكه ميثم رادرب خانه عمربن حريث به داركشيده وشكم اوراپاره كردندوحبيب نيزهمچنانكه گفته شوه بود درياري امام حسين عليه السلام به كربلارفت وشهيدشده سراورادركوفه گردانيدند .<br/>
+
ولی مدتی بعددیدندکه میثم رادرب خانه عمربن حریث به دارکشیده وشکم اوراپاره کردندوحبیب نیزهمچنانکه گفته شوه بود دریاری امام حسین علیه السلام به کربلارفت وشهیدشده سراورادرکوفه گردانیدند .<br/>
/سفينه البحار،ج 1،ص 205ومنتهي الامال ،ج 1ص 143 .<br/>
+
/سفینه البحار،ج 1،ص 205ومنتهی الامال ،ج 1ص 143 .<br/>
==ايمان عمارياسر==
+
==ایمان عماریاسر==
عمارياسركه يكي ازبهترين صحابه رسول خداصلي الله عليه وآله و سلم وازياران وفاداربه علي عليه السلام بوددرميدان صفين ايستاده گفت : خدايااگرمي دانستم رضاي تودراين است كه خودرابه درياغرق كنم هماان را مي كردم واگرمي دانستم خشنودي تودراين است كه شمشيربه شكم خودفروكنم واز كمرم بيرون آورم وكشته شوم همان راانجام مي دادم ولي خداياهيچ كاري راسراغ ندارم كه به رضاي تونزديكترباشدازاينكه بااين گروه لشكرمعاويه نبردكنم و سپس به يارانش گفت :مادرخدمت رسول گرامي اسلام صلي الله عليه وآله وسلم سه باربااين پرچمهاكه درلشكرمعاويه مي باشندبامخالفين ومشركين نبردكرديم دربدر،احدوخندق واكنون باياران اين پرچمهامي بايدجنگ كنيم .<br/>
+
عماریاسرکه یکی ازبهترین صحابه رسول خداصلی الله علیه وآله و سلم وازیاران وفاداربه علی علیه السلام بوددرمیدان صفین ایستاده گفت : خدایااگرمی دانستم رضای تودراین است که خودرابه دریاغرق کنم هماان را می کردم واگرمی دانستم خشنودی تودراین است که شمشیربه شکم خودفروکنم واز کمرم بیرون آورم وکشته شوم همان راانجام می دادم ولی خدایاهیچ کاری راسراغ ندارم که به رضای تونزدیکترباشدازاینکه بااین گروه لشکرمعاویه نبردکنم و سپس به یارانش گفت :مادرخدمت رسول گرامی اسلام صلی الله علیه وآله وسلم سه باربااین پرچمهاکه درلشکرمعاویه می باشندبامخالفین ومشرکین نبردکردیم دربدر،احدوخندق واکنون بایاران این پرچمهامی بایدجنگ کنیم .<br/>
واضافه كرد:بدانيدكه من امروزكشته خواهم شدوشمامطمئن باشيدكه علي عليه السلام امام مااست كه روزقيامت براي خوبان دربرابراشرارمخاصمه خواهدكردوبه دنبال اين بيانات دلرانه پي درپي برلشگرمعاويه حمله كردتاشهيدگشت .<br/>
+
واضافه کرد:بدانیدکه من امروزکشته خواهم شدوشمامطمئن باشیدکه علی علیه السلام امام مااست که روزقیامت برای خوبان دربرابراشرارمخاصمه خواهدکردوبه دنبال این بیانات دلرانه پی درپی برلشگرمعاویه حمله کردتاشهیدگشت .<br/>
/منتهي الامال ،ج 1،ص 92،دراحوال ياران پيامبرصلي الله عليه وآله وسلم .<br/>
+
/منتهی الامال ،ج 1،ص 92،دراحوال یاران پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم .<br/>
 
==بردبارى امام باقر(ع)==
 
==بردبارى امام باقر(ع)==
يك روزشخصي نصراني به امام محمدباقرعليه السلام برخوردوازروي دشمني باآزمايش باكمال بي ادبي گفت :"انت البقر"تو گاوهستي !امام باكمال خونسردي فرمود:"نه اناالباقر"من شكافنده دانشهاهستم .<br/>
+
یک روزشخصی نصرانی به امام محمدباقرعلیه السلام برخوردوازروی دشمنی باآزمایش باکمال بی ادبی گفت :"انت البقر"تو گاوهستی !امام باکمال خونسردی فرمود:"نه اناالباقر"من شکافنده دانشهاهستم .<br/>
مردمسيحي بازازروي اهانت گفت :"انت ابن طباخه "تو پسرزن آشپزمي باشي .<br/>
+
مردمسیحی بازازروی اهانت گفت :"انت ابن طباخه "تو پسرزن آشپزمی باشی .<br/>
اين بارنيزامام بابردباري فرمود:"ذاك حرفتها" اين شغل اوبوده وهنريك خانه خانه داراين است كه آشپزخوبي باشد .<br/>
+
این بارنیزامام بابردباری فرمود:"ذاک حرفتها" این شغل اوبوده وهنریک خانه خانه داراین است که آشپزخوبی باشد .<br/>
بارسوم نصراني جسارت راازحدگذرانيده عرض كرد:"انت بن السوداءالزنجي البذئي
+
بارسوم نصرانی جسارت راازحدگذرانیده عرض کرد:"انت بن السوداءالزنجی البذئی
توفرزندزن سياه رنگي بدزبان هستي /امام باقرعليه السلام فرمود:اگر راست مي گوئي خدااورابيامرزدواگردروغمي گوئي خداوندتوراببخشد .<br/>
+
توفرزندزن سیاه رنگی بدزبان هستی /امام باقرعلیه السلام فرمود:اگر راست می گوئی خدااورابیامرزدواگردروغمی گوئی خداوندتوراببخشد .<br/>
مرد نصراني كه سخت شرمنده شده بودازاخلاق وبردباري ان حضت به امامت ودرنتيجه حقانيت اسلام پي برده شهادتين گفت ومسلمان گشت .<br/>
+
مرد نصرانی که سخت شرمنده شده بودازاخلاق وبردباری ان حضت به امامت ودرنتیجه حقانیت اسلام پی برده شهادتین گفت ومسلمان گشت .<br/>
/سفينه البحار،ج 1ص 422 .<br/>
+
/سفینه البحار،ج 1ص 422 .<br/>
  
 
==ضمانت بهشت==
 
==ضمانت بهشت==
جمعي ازانصار برپيامبراكرم صلي الله عليه وآله وسلم واردشده وپس ازسلام وشنيدن جواب گفتند:يارسول الله ماخواسته بزرگي ازشماداريم .<br/>
+
جمعی ازانصار برپیامبراکرم صلی الله علیه وآله وسلم واردشده وپس ازسلام وشنیدن جواب گفتند:یارسول الله ماخواسته بزرگی ازشماداریم .<br/>
آن حضرت فرمود:خواسته خويش رابيان كنيد:عرض كردند:اي رسول خداخواسته بسياربزرگي است .<br/>
+
آن حضرت فرمود:خواسته خویش رابیان کنید:عرض کردند:ای رسول خداخواسته بسیاربزرگی است .<br/>
فرمود :بگوئيدببينم چيست ؟گفتند:اين است كه بهشت راازپروردگارت براي ما ضمانت نمائي .<br/>
+
فرمود :بگوئیدببینم چیست ؟گفتند:این است که بهشت راازپروردگارت برای ما ضمانت نمائی .<br/>
پيامبرگرامي اسلام سرش راپائين انداخت وكمي به زمين نگاه كرد وسپس سرش رابلندكرده فرمود:اين كاربهشت رابرايتان ضمانت مي كنم به شرط اينكه شماازاحدي چيزي درخواست نكنيد .<br/>
+
پیامبرگرامی اسلام سرش راپائین انداخت وکمی به زمین نگاه کرد وسپس سرش رابلندکرده فرمود:این کاربهشت رابرایتان ضمانت می کنم به شرط اینکه شماازاحدی چیزی درخواست نکنید .<br/>
انصارنيزاين شرطراپذيرفتندولذا ازآن پس گاهي يكي ازآنان وقتي سواربودوتازيانه ازدستش مي افتادازكسي كه دركنارش پياده راه مي رفت نمي خواست كه به اوبدهدبلكه خودش پياده شده برمي داشت وبسايكنفرشان دركنارسفره اي غذامي خوردوظرف آب نزديك ديگري بودبه اونمي گفت آب رابه من بده بلكه خودبرخواسته آن رابرمي داشت و مي آشاميد .<br/>
+
انصارنیزاین شرطراپذیرفتندولذا ازآن پس گاهی یکی ازآنان وقتی سواربودوتازیانه ازدستش می افتادازکسی که درکنارش پیاده راه می رفت نمی خواست که به اوبدهدبلکه خودش پیاده شده برمی داشت وبسایکنفرشان درکنارسفره ای غذامی خوردوظرف آب نزدیک دیگری بودبه اونمی گفت آب رابه من بده بلکه خودبرخواسته آن رابرمی داشت و می آشامید .<br/>
 
/وسائل ،ج 6،ص 307 .<br/>
 
/وسائل ،ج 6،ص 307 .<br/>
==دانشمند شكيبا==
+
==دانشمند شکیبا==
اسماء بن خارجه مردي بودكه به دانش وصبروحوصله درميان مردم مرعوف بود،جمعي كه مي خواستنداورادرراين زمينه بيشترآزمايش كنند،دست به ابتكارتازه اي زدند بدين صورت كه نامه اي ازطرف خانواده اش براي وي نوشته مبني براين كه فرزندت ازدنيارفت .<br/>
+
اسماء بن خارجه مردی بودکه به دانش وصبروحوصله درمیان مردم مرعوف بود،جمعی که می خواستنداورادرراین زمینه بیشترآزمایش کنند،دست به ابتکارتازه ای زدند بدین صورت که نامه ای ازطرف خانواده اش برای وی نوشته مبنی براین که فرزندت ازدنیارفت .<br/>
اووقتي كه نامه راخواندبدون اينكه چيزي بگويدياكمترين تغييري دراوديده شودنامه راباخونسردي دركنارش گذاشت .<br/>
+
اووقتی که نامه راخواندبدون اینکه چیزی بگویدیاکمترین تغییری دراودیده شودنامه راباخونسردی درکنارش گذاشت .<br/>
ديگران كه منتظر دادوفريادوگريه وزاري اوبودندوقتي كه هيچگونه عكس العملي دراونديدند فكركردندشايدمتوجه مرگ فرزندش نشده است لذابه اوگفتند:درنامه چه نوشته بود؟اسماءگفت :نوشته اندكه فرزندم برمن سبقت گرفته وبه جائي رفته كه من نيزپس ازاوخواهم رفت .<br/>
+
دیگران که منتظر دادوفریادوگریه وزاری اوبودندوقتی که هیچگونه عکس العملی دراوندیدند فکرکردندشایدمتوجه مرگ فرزندش نشده است لذابه اوگفتند:درنامه چه نوشته بود؟اسماءگفت :نوشته اندکه فرزندم برمن سبقت گرفته وبه جائی رفته که من نیزپس ازاوخواهم رفت .<br/>
گفتند:خيراينطورنيست اونمرده است وما خواستيم اندازه شكيبائي توراببينيم .<br/>
+
گفتند:خیراینطورنیست اونمرده است وما خواستیم اندازه شکیبائی توراببینیم .<br/>
وي نيزباخونسردي گفت :اگرهم واقع نشده است به زودي پيش ازمن يابعدازمن اتفاق خواهدافتاد .<br/>
+
وی نیزباخونسردی گفت :اگرهم واقع نشده است به زودی پیش ازمن یابعدازمن اتفاق خواهدافتاد .<br/>
/مجوعه ورام يا تنبيه الخواطر،ج 2،صفحه 253 .<br/>
+
/مجوعه ورام یا تنبیه الخواطر،ج 2،صفحه 253 .<br/>
==وقايع جمل==
+
==وقایع جمل==
صوحان داراي سه فرزندشجاع وباايمان بود به نامهاي سحبان وزيدوصعصعه كه هرسه ازدوستان اميرالمؤمنين عليه اسلام واز جمله رزمندگان درركاب آن حضرت بودندكه به ترتيب هرسه درجنگ جمل پرچمدار قشون امام بودند .<br/>
+
صوحان دارای سه فرزندشجاع وباایمان بود به نامهای سحبان وزیدوصعصعه که هرسه ازدوستان امیرالمؤمنین علیه اسلام واز جمله رزمندگان دررکاب آن حضرت بودندکه به ترتیب هرسه درجنگ جمل پرچمدار قشون امام بودند .<br/>
نخست سحبان پرچم رادردست گرفت ودليرانه جنگيدوقتي كه وي بدست آشوبگران بصره به شهادت رسيدبرادرانش زيدمسئوليت پرچمداري رابه عهده گرفت وهنگام كه اونيزبه فيض شهادت نائل گشت برادرسوم صعصعه پرچمدار لشكرشد .<br/>
+
نخست سحبان پرچم رادردست گرفت ودلیرانه جنگیدوقتی که وی بدست آشوبگران بصره به شهادت رسیدبرادرانش زیدمسئولیت پرچمداری رابه عهده گرفت وهنگام که اونیزبه فیض شهادت نائل گشت برادرسوم صعصعه پرچمدار لشکرشد .<br/>
علي عليه السلام دركنارپيكرخونين زيدآمده فرمود:"رحمك الله يازيدكنت خفيف المؤته عظيم المعونه "خداوندتورارحمت كنداي زيدكه تعلقات دنياي تواندك ولي كمك تودرراه دين زيادبود .<br/>
+
علی علیه السلام درکنارپیکرخونین زیدآمده فرمود:"رحمک الله یازیدکنت خفیف المؤته عظیم المعونه "خداوندتورارحمت کندای زیدکه تعلقات دنیای تواندک ولی کمک تودرراه دین زیادبود .<br/>
/تتمه المنتهي ،صفحه 12 .<br/>
+
/تتمه المنتهی ،صفحه 12 .<br/>
 
==صبر امام صادق(ع)==
 
==صبر امام صادق(ع)==
هنگامي كه مرگ اسماعيل فرزندعزيزامام صادق عليه السلام فرامي رسيدآن حضرت سخت منقلب بودگاهي داخل خانه مي شدومي نشست ونگراني آن بزرگواردوستان امام رانيزسخت اندوهگين ساخته بود .<br/>
+
هنگامی که مرگ اسماعیل فرزندعزیزامام صادق علیه السلام فرامی رسیدآن حضرت سخت منقلب بودگاهی داخل خانه می شدومی نشست ونگرانی آن بزرگواردوستان امام رانیزسخت اندوهگین ساخته بود .<br/>
ولي زماني كه وي ازدنيا رفت بااينكه برحسب معمول بايدحضرتش گريان شده وبرنگرانيش افزوده شودلي برخلاف اين تصورديدندامام داخل منزل شدوپاكيزه ترين لباس خودراپوشيد، موهايش راشانه زدودرميان جمعيت آمده خيلي آرام وخونسردنشست كه گويااصلا مصيبتي براوواردنگشته است .<br/>
+
ولی زمانی که وی ازدنیا رفت بااینکه برحسب معمول بایدحضرتش گریان شده وبرنگرانیش افزوده شودلی برخلاف این تصوردیدندامام داخل منزل شدوپاکیزه ترین لباس خودراپوشید، موهایش راشانه زدودرمیان جمعیت آمده خیلی آرام وخونسردنشست که گویااصلا مصیبتی براوواردنگشته است .<br/>
بديهي است ،اين روش موجب شگفتي حاضرين شده ازعلت آرامش حضرت بعدازمرگ فرزندش اسماعيل پرسيدند،امام صادق عليه اسلام فرمود:ماخانواده اي هستيم آنچه خداونددوست مي داردماهمه دوست داشته و فرمانبرداراوهستيم وآنچه رانيزخوددوست مي داريم ازاومي خواغيم وهنگامي كه آنچه مادوست داريم برايمان پيش آوردسپاسگذارش مي باشيم وهرگاه چيزي را كه نمي پسنديم براي ماقراردادبه آن نيزراضي وخشنودهستيم .<br/>
+
بدیهی است ،این روش موجب شگفتی حاضرین شده ازعلت آرامش حضرت بعدازمرگ فرزندش اسماعیل پرسیدند،امام صادق علیه اسلام فرمود:ماخانواده ای هستیم آنچه خداونددوست می داردماهمه دوست داشته و فرمانبرداراوهستیم وآنچه رانیزخوددوست می داریم ازاومی خواغیم وهنگامی که آنچه مادوست داریم برایمان پیش آوردسپاسگذارش می باشیم وهرگاه چیزی را که نمی پسندیم برای ماقراردادبه آن نیزراضی وخشنودهستیم .<br/>
 
/مجموعه ورام ،ج 2،صفحه 253 .<br/>
 
/مجموعه ورام ،ج 2،صفحه 253 .<br/>
==حالات سيدشفتى==
+
==حالات سیدشفتى==
مرحوم سيدمحمدباقر معروف به حجه الاسلام شفتي باني مسجدسيداصفهان كه قبرمطهرش نيزدرهمان مسجد قرارداردومحل زيارت وتبرك مردم مسلمان است ،ازعلماءبزرگي بودكه در علم ،زهد،تقوي ،عبادت ،قضاوت ،ترويج دين ،اجراءحدودالهي ،تقويت حوزه هاي علميه ،اعانت به فقراءوبالاخره اصلاح اموردين ودنياي مردم سرآمد روزگاربود .<br/>
+
مرحوم سیدمحمدباقر معروف به حجه الاسلام شفتی بانی مسجدسیداصفهان که قبرمطهرش نیزدرهمان مسجد قرارداردومحل زیارت وتبرک مردم مسلمان است ،ازعلماءبزرگی بودکه در علم ،زهد،تقوی ،عبادت ،قضاوت ،ترویج دین ،اجراءحدودالهی ،تقویت حوزه های علمیه ،اعانت به فقراءوبالاخره اصلاح اموردین ودنیای مردم سرآمد روزگاربود .<br/>
مرحوم شفتي درآغازكه درنجف اشرف تحصيل مي كرددرفقروتنگدستي سختي بسرمي بردتاجائي كه يك موقع درحجره اش ازبي غذائي غش كرده بي حال افتاده بودتااينكه مرحوم كلباسي كه ازدوستان اوبودازحال وي آگاه گشت و غذائي به سيدخورانيدتابه حال آمدوهگامي كه دركربلاءازدرس صاحب رياض اسفتاده مي كرددراثرفقركفشي كه به پامي كردپاشنه نداشت وتنهااستادش روزي دوقرص نان به اومي داد .<br/>
+
مرحوم شفتی درآغازکه درنجف اشرف تحصیل می کرددرفقروتنگدستی سختی بسرمی بردتاجائی که یک موقع درحجره اش ازبی غذائی غش کرده بی حال افتاده بودتااینکه مرحوم کلباسی که ازدوستان اوبودازحال وی آگاه گشت و غذائی به سیدخورانیدتابه حال آمدوهگامی که درکربلاءازدرس صاحب ریاض اسفتاده می کرددراثرفقرکفشی که به پامی کردپاشنه نداشت وتنهااستادش روزی دوقرص نان به اومی داد .<br/>
وچون به اصفهان آمدجزيك سفره وكتاب مدارك چيزي نداشت ويك شب يكي ازعلماءكه ازدوستان وي بودمهمانش شدنتوانست غذائي براي اوتهيه كندوناگزيرشدازپاره هاي نان خشك كه ازمدتهاي پيش مانده بود به عنوان شام مصرف نمايند .<br/>
+
وچون به اصفهان آمدجزیک سفره وکتاب مدارک چیزی نداشت ویک شب یکی ازعلماءکه ازدوستان وی بودمهمانش شدنتوانست غذائی برای اوتهیه کندوناگزیرشدازپاره های نان خشک که ازمدتهای پیش مانده بود به عنوان شام مصرف نمایند .<br/>
هنگامي كه سيددراصفهان تحصيل مي كرد،روزي مختصر پولي بدستش آمده بودبه بازاررفت كه غذائي براي خانواده اش تهيه كندبراي اينكه چيزارزاني پيداكندكه باآن پول اندك توان خريدآن راداشته باشدنزد قصابي رفت وجگربندگوسفندي راگرفته روانه منزل شددرميان راه به خرابه اي برخوردكرده ديدسگ لاغري برزمين افتاده وبچه هايش ازگرسنگي دراطرافش زوزه مي كشند .<br/>
+
هنگامی که سیددراصفهان تحصیل می کرد،روزی مختصر پولی بدستش آمده بودبه بازاررفت که غذائی برای خانواده اش تهیه کندبرای اینکه چیزارزانی پیداکندکه باآن پول اندک توان خریدآن راداشته باشدنزد قصابی رفت وجگربندگوسفندی راگرفته روانه منزل شددرمیان راه به خرابه ای برخوردکرده دیدسگ لاغری برزمین افتاده وبچه هایش ازگرسنگی دراطرافش زوزه می کشند .<br/>
حجه السلام شفتي دلش به حال آنهاسوخته ورفع گرسنگي آنهارابرگرسنگي عائله اش مقدم داشت ولذاجگربندرانزدآنهاانداخت وآنهانيزبرآن هجوم برده خوردند،سيدديدآن سگ لاغروضعيف روي بطرف آسمان كرده دعائي كرد .<br/>
+
حجه السلام شفتی دلش به حال آنهاسوخته ورفع گرسنگی آنهارابرگرسنگی عائله اش مقدم داشت ولذاجگربندرانزدآنهاانداخت وآنهانیزبرآن هجوم برده خوردند،سیددیدآن سگ لاغروضعیف روی بطرف آسمان کرده دعائی کرد .<br/>
سيدمي گويد:ازآن پس دنيابطرف من روي آورديكي ازخوانين شفت مال زيادي در اختياروي گذاشت كه باآن تجارت كرده سودش مال من باشدواصل آن بعدازفوت وي صرف امورخيره شودوازدرآمدآن پول مال وثروت فراواني بدست سيدآمدتا اينكه خودمغازه هاواملاك ودهات زيادي خريداري نمود .<br/>
+
سیدمی گوید:ازآن پس دنیابطرف من روی آوردیکی ازخوانین شفت مال زیادی در اختیاروی گذاشت که باآن تجارت کرده سودش مال من باشدواصل آن بعدازفوت وی صرف امورخیره شودوازدرآمدآن پول مال وثروت فراوانی بدست سیدآمدتا اینکه خودمغازه هاواملاک ودهات زیادی خریداری نمود .<br/>
يك موقع فتحعلي شاه مي خواست به سيدمحبتي كرده باشد،گفت :ماازماليات دهات شمامي گذريم .<br/>
+
یک موقع فتحعلی شاه می خواست به سیدمحبتی کرده باشد،گفت :ماازمالیات دهات شمامی گذریم .<br/>
مرحوم شفتي فرمود:آن مقدارازماليت من ازمجموع ماليات اصفهان كم مي شوديا ماليات اصفهان به جاي خودباقي است ؟سلطان گفت :ازماليات اصفهان چيزي كم نمي شودفقطماليات شماسرشكن روي ماليات ديگران مي گردد .<br/>
+
مرحوم شفتی فرمود:آن مقدارازمالیت من ازمجموع مالیات اصفهان کم می شودیا مالیات اصفهان به جای خودباقی است ؟سلطان گفت :ازمالیات اصفهان چیزی کم نمی شودفقطمالیات شماسرشکن روی مالیات دیگران می گردد .<br/>
سيدفرمود:من هرگز راضي نيستم ماليات دهات مراسرشكن كنيدومردم ديگربدهند .<br/>
+
سیدفرمود:من هرگز راضی نیستم مالیات دهات مراسرشکن کنیدومردم دیگربدهند .<br/>
سيدعلاوه بر كمكهاي فراواني كه به فقراءكرده وحوزه هاي علميه رااداره مي كرديك مغازه نانوائي ويك قصابي ازمال خودجهت فقراءدايركرده بودكه روزانه دوهزارنفر ازبينوايان ازآنهانان وگوشت رايگان مي گرفتندوروزهاي عيدكه مي نشست پولهاي زيادي به عنوان عيدي به مستمندان مي دادكه تنهادريك روزعيدهيجده هزارتومان ازپول آن موقع ك هشايدبيش از18ميليون تومان امروزبودبه فقراء پول داد .<br/>
+
سیدعلاوه بر کمکهای فراوانی که به فقراءکرده وحوزه های علمیه رااداره می کردیک مغازه نانوائی ویک قصابی ازمال خودجهت فقراءدایرکرده بودکه روزانه دوهزارنفر ازبینوایان ازآنهانان وگوشت رایگان می گرفتندوروزهای عیدکه می نشست پولهای زیادی به عنوان عیدی به مستمندان می دادکه تنهادریک روزعیدهیجده هزارتومان ازپول آن موقع ک هشایدبیش از18میلیون تومان امروزبودبه فقراء پول داد .<br/>
ازخصوصيات سيدحكم وقضاوت بودكه باعلم وفقاهت وزيركي كه داشت باكمي صحبت كردن باطرفين نزاع ،خيلي زودحق رافهميده وحكم مي كردو هيچگاه خوانين وزورمندان نمي توانستنداورافريب داده يااعمال نفوذكنندوحق ضعيفان راپايمال نمايند .<br/>
+
ازخصوصیات سیدحکم وقضاوت بودکه باعلم وفقاهت وزیرکی که داشت باکمی صحبت کردن باطرفین نزاع ،خیلی زودحق رافهمیده وحکم می کردو هیچگاه خوانین وزورمندان نمی توانستنداورافریب داده یااعمال نفوذکنندوحق ضعیفان راپایمال نمایند .<br/>
ازجمله شخصي سندجعلي مبني برمالكيت يكي ازدهات اصفهان درست كرده بودومهرهاي بعضي ازعلماءمعروف قديم اصفهان راازورثه آنهابدست آورده پاي كاغذزده بودوبادوده آن راتاركرده بودكه وانمودكند سندبسيارقديمي است وسپس مدعي مالكيت آن روستاشده بودازاهل آن كه چ ند نسل گذشته بودآن سندرانزدسيدبراي قضاوت آوردندوي براي اثبات جعلي بودنن آن جمعي ازمتخصصين رااحضاركردآنهاباخواندن مارك وتاريخ ساخت كاغذ اثبات كردندكاغذجديداست وسالهاپس ازفوت آن علماءساخته شده است و بدين ترتيب حيله آن شخص آشكارشدوسيدحكم كرده كه ده مال اهل آن باشد .<br/>
+
ازجمله شخصی سندجعلی مبنی برمالکیت یکی ازدهات اصفهان درست کرده بودومهرهای بعضی ازعلماءمعروف قدیم اصفهان راازورثه آنهابدست آورده پای کاغذزده بودوبادوده آن راتارکرده بودکه وانمودکند سندبسیارقدیمی است وسپس مدعی مالکیت آن روستاشده بودازاهل آن که چ ند نسل گذشته بودآن سندرانزدسیدبرای [[قضاوت]] آوردندوی برای اثبات جعلی بودنن آن جمعی ازمتخصصین رااحضارکردآنهاباخواندن مارک وتاریخ ساخت کاغذ اثبات کردندکاغذجدیداست وسالهاپس ازفوت آن علماءساخته شده است و بدین ترتیب حیله آن شخص آشکارشدوسیدحکم کرده که ده مال اهل آن باشد .<br/>
و ازويژگيهاي ديگرسيدعابدشب وشيرروزعبادت وتهجدوگريه هاي شبهاي تاراو بودچنانكه بعضي ازكساني كه باوي مدتهابوده اندگفته اندسيدشبهاديوانه مي شددرصحن سراي كتابخانه خوسرخودرابرهنه مي كردوبرسرخودمي زدوهاي هاي گريه مي كردوبه مناجات ودعااشتغال داشت وچون صبح مي شدعمامه برسر مي گذاشت وعبابدوش مي گرفت ومانندعاقلان مي نشست ،اومناجات خسمه عشررا درنمازازحفظمي خواندوگريه مي كردوبالاخره يك موقع دراثرعبادت وگريه زيادبيمارشد .<br/>
+
و ازویژگیهای دیگرسیدعابدشب وشیرروزعبادت وتهجدوگریه های شبهای تاراو بودچنانکه بعضی ازکسانی که باوی مدتهابوده اندگفته اندسیدشبهادیوانه می شددرصحن سرای کتابخانه خوسرخودرابرهنه می کردوبرسرخودمی زدوهای های گریه می کردوبه مناجات ودعااشتغال داشت وچون صبح می شدعمامه برسر می گذاشت وعبابدوش می گرفت ومانندعاقلان می نشست ،اومناجات خسمه عشررا درنمازازحفظمی خواندوگریه می کردوبالاخره یک موقع دراثرعبادت وگریه زیادبیمارشد .<br/>
/مناجات ازامام سجادع است وحدود12صفحه مي باشدكه در مفاتيح نقل شده است .<br/>
+
/مناجات ازامام سجادع است وحدود12صفحه می باشدکه در مفاتیح نقل شده است .<br/>
==صبر در مصيبت==
+
==صبر در مصیبت==
آنان راه راگم كرده بودند،تشنگي ،گرسنگي ، خستگي وگرمي بيابان سخت آنهاراازپاي درآورده بودوكم كم داشتنداززندگي خودنااميدمي شدندكه باديدن سياه چادري روزنه اميدي برايشان پيداشدوبه هر زحمتي بودخودشان رابه آنجارسانيدنداماجزپيرزني درآن نيافتند،پيرزن وقتي حالت رقتبارآنهاراديدبه گرمي ازايشان استقبال كردوضمن پذيرائي مختصري كه ازآنهابه عمل آورد،درانتظارفرزندش بسرمي بردتاباآم دن وي پذيرائي مناسبي ازمهمانهايش بنمايدولي برعكس آن روزفرزندش به موقع نيامد همين مطلب موجب نگراني مادرپيرشده بود .<br/>
+
آنان راه راگم کرده بودند،تشنگی ،گرسنگی ، خستگی وگرمی بیابان سخت آنهاراازپای درآورده بودوکم کم داشتنداززندگی خودناامیدمی شدندکه بادیدن سیاه چادری روزنه امیدی برایشان پیداشدوبه هر زحمتی بودخودشان رابه آنجارسانیدنداماجزپیرزنی درآن نیافتند،پیرزن وقتی حالت رقتبارآنهارادیدبه گرمی ازایشان استقبال کردوضمن پذیرائی مختصری که ازآنهابه عمل آورد،درانتظارفرزندش بسرمی بردتاباآم دن وی پذیرائی مناسبی ازمهمانهایش بنمایدولی برعکس آن روزفرزندش به موقع نیامد همین مطلب موجب نگرانی مادرپیرشده بود .<br/>
ناگهان شترسواري ازدورپيداشد، پيره زن پنداشت فرزندش آمده ابتداءخوشحال شدولي هنگامي كه سوارنزديك شد ديدشترآن فرزندش مي باشدولي ديگري برآن سواراست بانگراني خودرابه او رسانيده پرسيدفرزندم كجاست ؟اوچرانيامد؟شترسوارگفت :دركنارچاه شتران باهم درگيرشدندوپسرت كه تلاش مي كردآنهاراازهم جداكندازشتران تنه خورده درچاه افتادوازدنيارفت .<br/>
+
ناگهان شترسواری ازدورپیداشد، پیره زن پنداشت فرزندش آمده ابتداءخوشحال شدولی هنگامی که سوارنزدیک شد دیدشترآن فرزندش می باشدولی دیگری برآن سواراست بانگرانی خودرابه او رسانیده پرسیدفرزندم کجاست ؟اوچرانیامد؟شترسوارگفت :درکنارچاه شتران باهم درگیرشدندوپسرت که تلاش می کردآنهاراازهم جداکندازشتران تنه خورده درچاه افتادوازدنیارفت .<br/>
ام عقيل يعني همان پيرزن مصيبت زده اگرچه تنهامونس وياورش رادرآن بيابان ازدست داده وبراي هميشه تنهاشده بودو داغفرزندش سخت اوراتحت تاثيرقرارداده بوداماپذيرائي مهمانهابرايش مهمتربودلذاازشترسوارخواست كه فوراپياده شده گوسفندي راذبح نموده واز آنان پذيرائي نمايد .<br/>
+
ام عقیل یعنی همان پیرزن مصیبت زده اگرچه تنهامونس ویاورش رادرآن بیابان ازدست داده وبرای همیشه تنهاشده بودو داغفرزندش سخت اوراتحت تاثیرقرارداده بوداماپذیرائی مهمانهابرایش مهمتربودلذاازشترسوارخواست که فوراپیاده شده گوسفندی راذبح نموده واز آنان پذیرائی نماید .<br/>
مهمانهاكه پس ازصرف نهارازمرگ عقيل باخبرشده بودندازروحيه قوي وشكيبائي آن زن سخت درشگفت ماندند .<br/>
+
مهمانهاکه پس ازصرف نهارازمرگ عقیل باخبرشده بودندازروحیه قوی وشکیبائی آن زن سخت درشگفت ماندند .<br/>
مادرعزادارچون ديد مهمانهايش نيزازمرگ عقيل ومصيبت وارده براوآگاه شده اندنزدآنان آمده گفت :آيادرميان شماكسي هست كه ازقرآن چيزي خوب بداندبراي من بخواندتا روحم باشنيدن سخنان خدادرمصيبت فرزندم آرامش پيداكنديكي ازآنان پاسخ داد:بلي وسپس خواند:"الذين اذااصابتهم مصيبه قالواانالله وانااليه راجعون اولئك عليهم صلوات من ربهم ورحمه واولئك هم المهتدون .<br/>
+
مادرعزادارچون دید مهمانهایش نیزازمرگ عقیل ومصیبت وارده براوآگاه شده اندنزدآنان آمده گفت :آیادرمیان شماکسی هست که ازقرآن چیزی خوب بداندبرای من بخواندتا روحم باشنیدن سخنان خدادرمصیبت فرزندم آرامش پیداکندیکی ازآنان پاسخ داد:بلی وسپس خواند:"الذین اذااصابتهم مصیبه قالواانالله واناالیه راجعون اولئک علیهم [[صلوات]] من ربهم ورحمه واولئک هم المهتدون .<br/>
"يعني آنان چون به مصيبت ناگوارگرفتارشوندشكيبائي كرده گويندمابه فرمان خداآم ده وبسوي اوخواهيم رفت درودورحمت خاص خداوندبرآنهااست وآنهاهدايت يافتگانند .<br/>
+
"یعنی آنان چون به مصیبت ناگوارگرفتارشوندشکیبائی کرده گویندمابه فرمان خداآم ده وبسوی اوخواهیم رفت درودورحمت خاص خداوندبرآنهااست وآنهاهدایت یافتگانند .<br/>
بانوي چادرنشين كه ازشنيدن وعده هاي خدابه صبركنندگانش آرامش پيداكرده بودومصيبت مرگ فرزندش ديگربرقلب پاكش سنگيني نمي كردبه ميهمانهايش روكرده گفت :درودبرشما .<br/>
+
بانوی چادرنشین که ازشنیدن وعده های خدابه صبرکنندگانش آرامش پیداکرده بودومصیبت مرگ فرزندش دیگربرقلب پاکش سنگینی نمی کردبه میهمانهایش روکرده گفت :درودبرشما .<br/>
وسپس به گوشه اي رفت چندركعت نماز خواندوعرض كرد:پروردگارامن آنچه رادستورداده بودي ازصبروتحمل مصيبت انجام دادم اكنون توآنچه راوعده داده اي ازپاداش به من عنايت فرما،اگركسي براي كسي مي مانديكي ازمهمانهامي گويدمن پنداشتم مي خواهدبگويدفرزندم براي من مي ماندكه به اونيازمندبودم ولي اوگفت :محمدصلي الله عليه وآله وسلم مي ماندچون امتش به اونيازمندبود .<br/>
+
وسپس به گوشه ای رفت چندرکعت نماز خواندوعرض کرد:پروردگارامن آنچه رادستورداده بودی ازصبروتحمل مصیبت انجام دادم اکنون توآنچه راوعده داده ای ازپاداش به من عنایت فرما،اگرکسی برای کسی می ماندیکی ازمهمانهامی گویدمن پنداشتم می خواهدبگویدفرزندم برای من می ماندکه به اونیازمندبودم ولی اوگفت :محمدصلی الله علیه وآله وسلم می ماندچون امتش به اونیازمندبود .<br/>
/سوره بقره ،آيه 157و157 .<br/>
+
/سوره بقره ،آیه 157و157 .<br/>
سفينه البحار ،ج 2،صفحه 7 .<br/>
+
سفینه البحار ،ج 2،صفحه 7 .<br/>
 
==صبر بر بلا==
 
==صبر بر بلا==
چنانكه نقل شده خباب بن ارت كه ازنيكان ياران پيامبراكرم صلي الله عليه وآله وسلم ومسلمان نخستين بودازناحيه كفار قريش سخت موردشكنجه وآزارقرارمي گرفت .<br/>
+
چنانکه نقل شده خباب بن ارت که ازنیکان یاران پیامبراکرم صلی الله علیه وآله وسلم ومسلمان نخستین بودازناحیه کفار قریش سخت موردشکنجه وآزارقرارمی گرفت .<br/>
آنان آتش مي افروختندوخباب را به پشت روي آن مي انداختندكه گوشت وپوست وي جزغاله مي گشت وتاآخرعمر اثرش درپشت اوباقي بودچنانكه يك روزعمرآن راديدباشگفتي گفت تابه امروزپشت مردي رااينطورنديده ام .<br/>
+
آنان آتش می افروختندوخباب را به پشت روی آن می انداختندکه گوشت وپوست وی جزغاله می گشت وتاآخرعمر اثرش درپشت اوباقی بودچنانکه یک روزعمرآن رادیدباشگفتی گفت تابه امروزپشت مردی رااینطورندیده ام .<br/>
وروزهاي بسيارگرم نيززره آهني برخباب مي پوشانيدندودرميان آفتاب سوزان نگاه مي داشتندولي اين همه شكنجه هاي سخت را تحمل مي كردوهرگزبرخلاف اسلام ورسول اكرم سخني كه ازاومي خواستندبرزبان جاري نمي كرد .<br/>
+
وروزهای بسیارگرم نیززره آهنی برخباب می پوشانیدندودرمیان آفتاب سوزان نگاه می داشتندولی این همه شکنجه های سخت را تحمل می کردوهرگزبرخلاف اسلام ورسول اکرم سخنی که ازاومی خواستندبرزبان جاری نمی کرد .<br/>
وچون خباب مردثروتمندي بودازعاص بن وايل طلبي داشت ،روزي براي دريافت طلب به اومراجعه كردعاص كه مردقدرتمندي بودگفت :به محمدص قسم كافرشوتاطلب تورابدهم .<br/>
+
وچون خباب مردثروتمندی بودازعاص بن وایل طلبی داشت ،روزی برای دریافت طلب به اومراجعه کردعاص که مردقدرتمندی بودگفت :به محمدص قسم کافرشوتاطلب تورابدهم .<br/>
خباب گفت :من هرگزبه اوكافرنمي شوم تا بميرم ودرقيامت زنده شوم .<br/>
+
خباب گفت :من هرگزبه اوکافرنمی شوم تا بمیرم ودرقیامت زنده شوم .<br/>
/سفينه البحار،ج 1ص 372 .<br/>
+
/سفینه البحار،ج 1ص 372 .<br/>
==طلب كارىخوش فرجام==
+
==طلب کار خوش فرجام==
علي ع فرمودنديك مرديهودي ازپيامبراكرم ص طلبي داشت ،درميان راه جلوآن حضرت راگفته طلب خويش رامطالبه نمود، رسول اكرم ص فرمود:فعلاچيزي نزدمن نيست كه طلبت رابدهم .<br/>
+
علی ع فرمودندیک مردیهودی ازپیامبراکرم ص طلبی داشت ،درمیان راه جلوآن حضرت راگفته طلب خویش رامطالبه نمود، رسول اکرم ص فرمود:فعلاچیزی نزدمن نیست که طلبت رابدهم .<br/>
مرديهودي گفت : من هم نمي گذارم شماازاينجاحركت كنيدتاطلب مرابدهيد .<br/>
+
مردیهودی گفت : من هم نمی گذارم شماازاینجاحرکت کنیدتاطلب مرابدهید .<br/>
آن بزرگوارفرمود: من هم همين جاباتومي نشينم ولذاحضرتش نمازظهر،عصر،مغرب ،عشاءوحتي نمازصبح راهم درهمانجاخواند .<br/>
+
آن بزرگوارفرمود: من هم همین جاباتومی نشینم ولذاحضرتش نمازظهر،عصر،مغرب ،عشاءوحتی نمازصبح راهم درهمانجاخواند .<br/>
ياران آن حضرت كه سخت ازرفتارجسورانه يهودي ناراحت شده بودندبه اوتندي كرده تهديدش نمودند،رسول گرامي اسلام ص باتندي به آنان نگريسته فرمود:اين چكاري است كه مي كنيد:عرض كردندآخريك يهودي اين چنين شمارابازداشت نمايد؟فرمود:خداوندمرابرنينگيخته كه باهم پيمانهاباغيرآنهاستم كنم .<br/>
+
یاران آن حضرت که سخت ازرفتارجسورانه یهودی ناراحت شده بودندبه اوتندی کرده تهدیدش نمودند،رسول گرامی اسلام ص باتندی به آنان نگریسته فرمود:این چکاری است که می کنید:عرض کردندآخریک یهودی این چنین شمارابازداشت نماید؟فرمود:خداوندمرابرنینگیخته که باهم پیمانهاباغیرآنهاستم کنم .<br/>
ولي هنگامي كه روزبالاآمدمرديهودي گفت : گواهي مي دهم كه جزخداي يكتاپروردگاري نيست وگواهي مي دهم كه محمدص پيامبر اواست وقسمتي ازمال من براي خداباشد،به خداسوگندمن چنين نكردم جزاين خواستم بدانم ويژگيهايي كه درتورات برايت آمده درتوهست يانه ،چون من تعريف تورادرتورات چنين خوانده ام كه محمدص فرزندعبدالله درمكه به دنيا مي آيدوبه مدينه هجرت مي كندوهرگزسخت گيروتندخووبدزبان نيست وفحش دادن رازيبانمي داندوبدگويي نمي كند .<br/>
+
ولی هنگامی که روزبالاآمدمردیهودی گفت : گواهی می دهم که جزخدای یکتاپروردگاری نیست وگواهی می دهم که محمدص پیامبر اواست وقسمتی ازمال من برای خداباشد،به خداسوگندمن چنین نکردم جزاین خواستم بدانم ویژگیهایی که درتورات برایت آمده درتوهست یانه ،چون من تعریف تورادرتورات چنین خوانده ام که محمدص فرزندعبدالله درمکه به دنیا می آیدوبه مدینه [[هجرت]] می کندوهرگزسخت گیروتندخووبدزبان نیست وفحش دادن رازیبانمی داندوبدگویی نمی کند .<br/>
واكنون چون برايم ثابت شدكه توهمان پيامبرمي باشي گواهي مي دهم كه خدايي جزخداونديكتاالله وجودنداردوتورسول خدايي واين مال من دراختيارشماهرجوري كه خداونددستورداده درموردآن عمل نما .<br/>
+
واکنون چون برایم ثابت شدکه توهمان پیامبرمی باشی گواهی می دهم که خدایی جزخداوندیکتاالله وجودنداردوتورسول خدایی واین مال من دراختیارشماهرجوری که خداونددستورداده درموردآن عمل نما .<br/>
 
/بحار،جلد16،صفحه 216 .<br/>
 
/بحار،جلد16،صفحه 216 .<br/>
==رفتار عمربن عبدالعزيز==
+
==رفتار عمربن عبدالعزیز==
عدي بن ارطات ازطرف عمربن عبدالعريزفرمانداريكي ازشهرهاي كشوراسلامي بود،به خليفه نوشت :در اين شهرمردم پيش ازمابدون شكنجه ومجازات ماليات پرداخت نمي كرده اند، حال نظرخودرابنويس كه ماهم باآنهاچنين كنيم تاماليات ازآنان وصول نماييم ياخير؟عمربن عبدالعزيزدرپاسخ نوشت :من ازكارونامه توسخت شگفت شده ام ،نامه به من مي نويسي واجازه مي خواهي كه مردم راشكنجه كني ،فكر مي كني اجازه من سپرعذاب خداوندبراي توخواهدبوديامي پنداري خشنودي من تورا ازخشم خدامي رهاندخيرمن هم چنين اجازه اي به تونمي دهم هركس ازمردم باميل خودش ماليات دادبگيروهركس ندادرهايش كن واورابه خداوندواگذارش نما ،به خداس .<br/>
+
عدی بن ارطات ازطرف عمربن عبدالعریزفرمانداریکی ازشهرهای کشوراسلامی بود،به خلیفه نوشت :در این شهرمردم پیش ازمابدون شکنجه ومجازات مالیات پرداخت نمی کرده اند، حال نظرخودرابنویس که ماهم باآنهاچنین کنیم تامالیات ازآنان وصول نماییم یاخیر؟عمربن عبدالعزیزدرپاسخ نوشت :من ازکارونامه توسخت شگفت شده ام ،نامه به من می نویسی واجازه می خواهی که مردم راشکنجه کنی ،فکر می کنی اجازه من سپرعذاب خداوندبرای توخواهدبودیامی پنداری خشنودی من تورا ازخشم خدامی رهاندخیرمن هم چنین اجازه ای به تونمی دهم هرکس ازمردم بامیل خودش مالیات دادبگیروهرکس ندادرهایش کن واورابه خداوندواگذارش نما ،به خداس .<br/>
گندمن دوست تردارم آنهاخداراملاقات كنند،بابدهكاري ماليات تااين كه من خداراملاقات نمايم باشكنجه دادن آنها .<br/>
+
گندمن دوست تردارم آنهاخداراملاقات کنند،بابدهکاری مالیات تااین که من خداراملاقات نمایم باشکنجه دادن آنها .<br/>
 
/مجموعه ورام ،جلد1، صفحه 59 .<br/>
 
/مجموعه ورام ،جلد1، صفحه 59 .<br/>
 
==حق شناسى متقابل==
 
==حق شناسى متقابل==
مي گويندميرزاي قمي وقتي درعتباات تحصيل مي كردسخت درحال فقروپريشاني به سرمي برد،استادش مرحوم بهبهاني كه ازحال شاگردلايقش آگاهي داشت وخودنيزامكانات مالي نداشت كه ازمالخ ويش به اوكمك كندناگزيرنمازاستيجاري برداشته مي خواندووپولش را مي دادبه ميرزاكه وي خرج كرده وبافراقت بال به تحصيل اشتغال داشته باشد .<br/>
+
می گویندمیرزای قمی وقتی درعتباات تحصیل می کردسخت درحال فقروپریشانی به سرمی برد،استادش مرحوم بهبهانی که ازحال شاگردلایقش آگاهی داشت وخودنیزامکانات مالی نداشت که ازمالخ ویش به اوکمک کندناگزیرنمازاستیجاری برداشته می خواندووپولش را می دادبه میرزاکه وی خرج کرده وبافراقت بال به تحصیل اشتغال داشته باشد .<br/>
و معروف است كه پس ازفوت مرحوم بهبهاني وقتي كه ميرزاي قمي به كربلامشرف شد نخست به درب خاهه استادش رفته آستانه رابوسيدوسپس به زيارت امام حسين ع مشرف شد .<br/>
+
و معروف است که پس ازفوت مرحوم بهبهانی وقتی که میرزای قمی به کربلامشرف شد نخست به درب خاهه استادش رفته آستانه رابوسیدوسپس به زیارت امام حسین ع مشرف شد .<br/>
راستي كه هزاران آفرين برآن استادوصدهاآفرين براين شاگردحق شناس .<br/>
+
راستی که هزاران آفرین برآن استادوصدهاآفرین براین شاگردحق شناس .<br/>
 
/قصص العلماء،صفحه 180 .<br/>
 
/قصص العلماء،صفحه 180 .<br/>
==پرجمداربى دست==
+
==پرجمدار بى دست==
خداياكمكم كن ،قطع شدن دست وشهادت براي من موجب نگراني نيست .<br/>
+
خدایاکمکم کن ،قطع شدن دست وشهادت برای من موجب نگرانی نیست .<br/>
بلكه برايم بالاترين افتخاراست ناراحتي من ازاين است كه پرچم اسلام دراين وقت حساس به زمين مي افتدوسبب افسردگي مسلمانان وشادي دشمنان اسلام مي گردد .<br/>
+
بلکه برایم بالاترین افتخاراست ناراحتی من ازاین است که پرچم اسلام دراین وقت حساس به زمین می افتدوسبب افسردگی مسلمانان وشادی دشمنان اسلام می گردد .<br/>
نه هرگزنمي گذارم پرچم به زمين بيفتدتانفس درسينه دارم وخون دررگهايم مي گرددآن را نگاه مي دارم .<br/>
+
نه هرگزنمی گذارم پرچم به زمین بیفتدتانفس درسینه دارم وخون دررگهایم می گرددآن را نگاه می دارم .<br/>
مصعب بن عميرازجوانان ممتازوبسيارخوب مكه بود،اوسخت موردعلاقه پدرومادرش بودبطوري كه اوراازتمام فرزندانش برتري مي دادندو بهترين غذاهارابه اومي خورانيدندوزيباترين لباس رابه تنش مي كردندو هيچگاه دراثرمحبتي كه به اوداشتنداوازمكه بيرون نرفته بود .<br/>
+
مصعب بن عمیرازجوانان ممتازوبسیارخوب مکه بود،اوسخت موردعلاقه پدرومادرش بودبطوری که اوراازتمام فرزندانش برتری می دادندو بهترین غذاهارابه اومی خورانیدندوزیباترین لباس رابه تنش می کردندو هیچگاه دراثرمحبتی که به اوداشتنداوازمکه بیرون نرفته بود .<br/>
هنگامي كه مصعب دراثرتماس باپيغمبراسلام صلي الله عليه وآله وسلم وشنيدن سخنان دلنشين حضرتش مسلمان شد،ازآنجائي كه درآن وقتهامسلمان بودن بزرگترين جرم محسوب مي شداوهم مانندمسلمانان ديگراسلام خودرااظهارنمي كردوعبادتش را مخفيانه انجام مي داد .<br/>
+
هنگامی که مصعب دراثرتماس باپیغمبراسلام صلی الله علیه وآله وسلم وشنیدن سخنان دلنشین حضرتش مسلمان شد،ازآنجائی که درآن وقتهامسلمان بودن بزرگترین جرم محسوب می شداوهم مانندمسلمانان دیگراسلام خودرااظهارنمی کردوعبادتش را مخفیانه انجام می داد .<br/>
تااينكه روزي عثمان بن طلحه رادرحال نمازخواندن مشاهد ه كردوفورابه به مادرش اطلاع دادوكم كم ديگران نيزفهميدند،پدرومادر مصعب كه سخت ازاين جريان ناراحت شده بودندبراوخشمگين شدندوبراي اينكه او راازاسلام برگردانندچندروزي درخانه زندانيش كردندولي چون ديدمحدوديت زندان وملامت وسختگيري درغذاوآب ،دراواثري نداردرهايش كردند .<br/>
+
تااینکه روزی عثمان بن طلحه رادرحال نمازخواندن مشاهد ه کردوفورابه به مادرش اطلاع دادوکم کم دیگران نیزفهمیدند،پدرومادر مصعب که سخت ازاین جریان ناراحت شده بودندبراوخشمگین شدندوبرای اینکه او راازاسلام برگردانندچندروزی درخانه زندانیش کردندولی چون دیدمحدودیت زندان وملامت وسختگیری درغذاوآب ،دراواثری نداردرهایش کردند .<br/>
مصعب مزدرسول گرامي اسلام صلي الله عليه وآله وسلم آمدودروقتي كه آن حضرت ومسلمان به مدت سه سال ازطرف كفارقريش درمحاصره اقتصادي قرارگرفتندمصعب نيزدر كناررسول گرامي صلي الله عليه وآله وسلم درشعب ابي طالب ازگرسنگي وسختي رنگش تغييرنمودوسختيهاي فراواني راتحمل كرد .<br/>
+
مصعب مزدرسول گرامی اسلام صلی الله علیه وآله وسلم آمدودروقتی که آن حضرت ومسلمان به مدت سه سال ازطرف کفارقریش درمحاصره اقتصادی قرارگرفتندمصعب نیزدر کناررسول گرامی صلی الله علیه وآله وسلم درشعب ابی طالب ازگرسنگی وسختی رنگش تغییرنمودوسختیهای فراوانی راتحمل کرد .<br/>
روزي مصعب درحالي كه خودرا باپوست گوسفندي پوشانيده بودمي آمد،پيغامبراكرم صلي الله عليه وآله فرمود:"نگاه كنيدبه مردي كه خدادل اورانوراني كرده است من قبل ازاسلام اورا ديدم كه دركنارپدرومادرش ازپاكيزه ترين غذاهامي خوردولطيف ترين لباسها راميپوشيدولي دوستي اوبه خداورسول اوبه راوضع كه مي بينيدانداخته است .<br/>
+
روزی مصعب درحالی که خودرا باپوست گوسفندی پوشانیده بودمی آمد،پیغامبراکرم صلی الله علیه وآله فرمود:"نگاه کنیدبه مردی که خدادل اورانورانی کرده است من قبل ازاسلام اورا دیدم که درکنارپدرومادرش ازپاکیزه ترین غذاهامی خوردولطیف ترین لباسها رامیپوشیدولی دوستی اوبه خداورسول اوبه راوضع که می بینیدانداخته است .<br/>
مصعب ازنظرايمان ،اخلاق ،فراگيري معارف اسلامي مخصوصاباتوجه به اطلاعات وسيعي كه اوقرآن داشت جواني كاملاممتازبودنطوري كه وقتي اسعدبن زراره و دكوان كه ازبزرگان خزرج بودندازمدينه آمده بودندوازپيغمبريك نماينده و سخنورشجاع ومتعهدوآگاه خواستندكه مردم مدينه رادعوت به اسلام كند .<br/>
+
مصعب ازنظرایمان ،اخلاق ،فراگیری معارف اسلامی مخصوصاباتوجه به اطلاعات وسیعی که اوقرآن داشت جوانی کاملاممتازبودنطوری که وقتی اسعدبن زراره و دکوان که ازبزرگان خزرج بودندازمدینه آمده بودندوازپیغمبریک نماینده و سخنورشجاع ومتعهدوآگاه خواستندکه مردم مدینه رادعوت به اسلام کند .<br/>
با اينكه مدينه باوجودطوائف يهودوقبائل اوس وخزرج واختلافات ريشه داري كه در آن جاداشت منطقه بسيارحساسي بود،آن حضرت فورامصعب رابه آنهامعرفي وبه مدينه اعزام فرمود:مصعب نيزدراثرروحيه بسيارخوب واخلاق نيك وشجاعت و سخنوري كه داشت درمدينه موفقيت قابل توجهي بدست آوردوقبائل مختلف مدينه بامشاهده روحيات واخلاق وي وشنيدن سخنان شيرين وآگاهي برحقايق درخشنده اسلام ، دسته دسته مسلمان شدند .<br/>
+
با اینکه مدینه باوجودطوائف یهودوقبائل اوس وخزرج واختلافات ریشه داری که در آن جاداشت منطقه بسیارحساسی بود،آن حضرت فورامصعب رابه آنهامعرفی وبه مدینه اعزام فرمود:مصعب نیزدراثرروحیه بسیارخوب واخلاق نیک وشجاعت و سخنوری که داشت درمدینه موفقیت قابل توجهی بدست آوردوقبائل مختلف مدینه بامشاهده روحیات واخلاق وی وشنیدن سخنان شیرین وآگاهی برحقایق درخشنده اسلام ، دسته دسته مسلمان شدند .<br/>
مصعب بسياربردباربودچنانكه روزي "اسيدبن حضر" درميان سخنراني اوفريادزده ،گفت :شمابراي چه به قبيله ماآمده ايد؟و بيخردان ماراگول مي زنيداگرميخواهيدجان سالم بدربريددست ازسرمابرداريد .<br/>
+
مصعب بسیاربردباربودچنانکه روزی "اسیدبن حضر" درمیان سخنرانی اوفریادزده ،گفت :شمابرای چه به قبیله ماآمده اید؟و بیخردان ماراگول می زنیداگرمیخواهیدجان سالم بدربریددست ازسرمابردارید .<br/>
مصعب :باخونسردي فتاراوراگوش كردوباخوشروئي گفت :آياتوسخنان ما راگوش نمي كني ؟اگرپسنديدي قبول كن وگرنه ماازآنهادست برميداريم .<br/>
+
مصعب :باخونسردی فتاراوراگوش کردوباخوشروئی گفت :آیاتوسخنان ما راگوش نمی کنی ؟اگرپسندیدی قبول کن وگرنه ماازآنهادست برمیداریم .<br/>
اسيد گفت :وسخت تحت تاثيرآنهاقرارگرفته ،اسلام آورد .<br/>
+
اسید گفت :وسخت تحت تاثیرآنهاقرارگرفته ،اسلام آورد .<br/>
مصعب درمدت كوتاهي با تبليغات خودقرارداد .<br/>
+
مصعب درمدت کوتاهی با تبلیغات خودقرارداد .<br/>
مصعب كه به گفته دانشمندان تاريخ ازمسلمان سابقه دارو ازياران ممتازرسول گرامي اسلام بشمارميرفت درجنگ بدرشركت كردودرجنگ احد پرچمداراسلام بودهنگامي كه دراثرتخلف نگهبانان دريه "ذوالعينين "ازفرمان پيامبراكرم صلي الله عليه وآله مسلمين مغلوب شدندوشكست خورده فراركردنداو علاوه پرچمداري باكفارنيزسرسختانه مي جنگيدتااينكه "ابن قميئه "دست راست اوراقطع كرد،مصعب پرچم رابدست چپ گرفت وچون دست چپش رانيزقطع كردند پرچم رابادوبازوانش نگاهداري نموده وفريادمي زد:ومامحمدالارسول ....<br/>
+
مصعب که به گفته دانشمندان تاریخ ازمسلمان سابقه دارو ازیاران ممتازرسول گرامی اسلام بشمارمیرفت درجنگ بدرشرکت کردودرجنگ احد پرچمداراسلام بودهنگامی که دراثرتخلف نگهبانان دریه "ذوالعینین "ازفرمان پیامبراکرم صلی الله علیه وآله مسلمین مغلوب شدندوشکست خورده فرارکردنداو علاوه پرچمداری باکفارنیزسرسختانه می جنگیدتااینکه "ابن قمیئه "دست راست اوراقطع کرد،مصعب پرچم رابدست چپ گرفت وچون دست چپش رانیزقطع کردند پرچم رابادوبازوانش نگاهداری نموده وفریادمی زد:ومامحمدالارسول ....<br/>
اين پيامبرنيزپيامبران پيشين است ،حال اگرمردياشهيدشدازودين برمي گرديد وقتي كه اوشهييدشدوبه زمين افتادفرشته اي به صورت مصعب همچنان پرچم اسلام را برافراشته نگاه داشت .<br/>
+
این پیامبرنیزپیامبران پیشین است ،حال اگرمردیاشهیدشدازودین برمی گردید وقتی که اوشهییدشدوبه زمین افتادفرشته ای به صورت مصعب همچنان پرچم اسلام را برافراشته نگاه داشت .<br/>
پيغمبراكرم صلي الله عليه وآله بالاي پيكرخونين مصعب آمدوصورت آلوده به خاك وخون اوراديدكه ازدنيارفته است ،حضرتش گريان شدوفرمود:من المؤمنين رجال صدقواماعاهدواالله عليه ...<br/>
+
پیغمبراکرم صلی الله علیه وآله بالای پیکرخونین مصعب آمدوصورت آلوده به خاک وخون اورادیدکه ازدنیارفته است ،حضرتش گریان شدوفرمود:من المؤمنین رجال صدقواماعاهدواالله علیه ...<br/>
2برخي ازمؤمنان بزرگم رداني هستندكه به عهدي كه باخدابستندوفاكردندتااينكه شهيدشده و برخي به انتظارشهادت مقاومت كرده ،هرگزپيمان خودراتغييرندادند..<br/>
+
2برخی ازمؤمنان بزرگم ردانی هستندکه به عهدی که باخدابستندوفاکردندتااینکه شهیدشده و برخی به انتظارشهادت مقاومت کرده ،هرگزپیمان خودراتغییرندادند..<br/>
 
1آل عمران , 223احزاب ,
 
1آل عمران , 223احزاب ,
323بحارج 6ص 405،اسدالغايه ج 4ص 369،سفينه ج 2 ص 29سيماي اسلام ص 232
+
323بحارج 6ص 405،اسدالغایه ج 4ص 369،سفینه ج 2 ص 29سیمای اسلام ص 232
==اصرارهمسر==
+
==اصرار همسر==
مدتي بودكه سخت درمانده شده بود ،كاركسب ودرآمدي نداشت ،زن وبچه هايش گرسنه بودند،روزهادرخانه مي نشست وبه وضع فقيرانه اش فكرمي كردوغصه مي خورد،نمي دانست چه كندكه از اين حالت رقت بارخلاص شود .<br/>
+
مدتی بودکه سخت درمانده شده بود ،کارکسب ودرآمدی نداشت ،زن وبچه هایش گرسنه بودند،روزهادرخانه می نشست وبه وضع فقیرانه اش فکرمی کردوغصه می خورد،نمی دانست چه کندکه از این حالت رقت بارخلاص شود .<br/>
يك روزهمسرش به اوگفت :ازميان خانه نشستن كه كاري درست نمي شودبرخيزنزدپيغمبراسلام صلي الله عليه وآله برووازاو چيزي بخواه ،قطعابه توكمك خواهدكرد .<br/>
+
یک روزهمسرش به اوگفت :ازمیان خانه نشستن که کاری درست نمی شودبرخیزنزدپیغمبراسلام صلی الله علیه وآله برووازاو چیزی بخواه ،قطعابه توکمک خواهدکرد .<br/>
وي نزدپيغمبراسلام صلي الله عليه وآله رفت .<br/>
+
وی نزدپیغمبراسلام صلی الله علیه وآله رفت .<br/>
ولي تانگاه حضرت به اوافتادفرمود:"سئلنااعطيناه ومن استغني اغناه الله " .<br/>
+
ولی تانگاه حضرت به اوافتادفرمود:"سئلنااعطیناه ومن استغنی اغناه الله " .<br/>
هركس ازمادرخواست كندبه اومي دهيم وهركس باكاروتلاش از خدادرخواست بي يازي نمايدخداونداورابي نيازمي گرداند .<br/>
+
هرکس ازمادرخواست کندبه اومی دهیم وهرکس باکاروتلاش از خدادرخواست بی یازی نمایدخداونداورابی نیازمی گرداند .<br/>
مردفقيرباخود گفت :رپيامبرازاين سخن منظورش جزمن كسي نيست ،لذابدون اينكه حرفي بزند بخانه اش برگشت وجرنان رانقل كرد .<br/>
+
مردفقیرباخود گفت :رپیامبرازاین سخن منظورش جزمن کسی نیست ،لذابدون اینکه حرفی بزند بخانه اش برگشت وجرنان رانقل کرد .<br/>
همسرش كه هنوزبه مقام رسالت شناخت كامل نداشت گفت :رسول خدابشراست وازقصدتوخبرنداشته نزدحضرتش بروو درخواست خودرابه عرض آن حضرت ربرسان .<br/>
+
همسرش که هنوزبه مقام رسالت شناخت کامل نداشت گفت :رسول خدابشراست وازقصدتوخبرنداشته نزدحضرتش بروو درخواست خودرابه عرض آن حضرت ربرسان .<br/>
مردبيچاره بارديگرنزدرسول اكرم صلي الله عليه وآله رفت ،اين دفعه نيزبه مجرداينكه آنحضرت به اوافتادسخن قبليي رابه زبان جاري كرد،وي نيزباخودگفت :مقصودآن حضرت من مي باشد .<br/>
+
مردبیچاره باردیگرنزدرسول اکرم صلی الله علیه وآله رفت ،این دفعه نیزبه مجرداینکه آنحضرت به اوافتادسخن قبلیی رابه زبان جاری کرد،وی نیزباخودگفت :مقصودآن حضرت من می باشد .<br/>
وبدون آنكه اظهارفقركندبه خانه برگشت وكلمات آن حضرت رابراي همسرش بازگو نمود .<br/>
+
وبدون آنکه اظهارفقرکندبه خانه برگشت وکلمات آن حضرت رابرای همسرش بازگو نمود .<br/>
اين بارنيزهمسرش گفت :رسول خداانسان است نزداوبرومقصودخودرا صريحابه اوبگو .<br/>
+
این بارنیزهمسرش گفت :رسول خداانسان است نزداوبرومقصودخودرا صریحابه اوبگو .<br/>
مردبينوابخاطراصرارهمسرش براي بارسوم خدمت پيامبربزرگ اسلام صلي الله عليه آله رسيدواين دفعه هم وقتي حضرتش اوراديدعبارت زيباو آموزنده اش راتكراركرد .<br/>
+
مردبینوابخاطراصرارهمسرش برای بارسوم خدمت پیامبربزرگ اسلام صلی الله علیه آله رسیدواین دفعه هم وقتی حضرتش اورادیدعبارت زیباو آموزنده اش راتکرارکرد .<br/>
كاراساس .<br/>
+
کاراساس .<br/>
مردفقيركه ديگرهيجگونه ترديدي برايش نبودكه رسول گرامي اسلام صلي الله عليه وآله مرادش اواست وخيلي خوب معناي بيانات آن حضرت رافهميده بود .<br/>
+
مردفقیرکه دیگرهیجگونه تردیدی برایش نبودکه رسول گرامی اسلام صلی الله علیه وآله مرادش اواست وخیلی خوب معنای بیانات آن حضرت رافهمیده بود .<br/>
مزديكي ازدوستانش رفته هيزم كنده به شهر آورد،تيشه اي ازاو"عاريه "كردوبه كوه رفت ،مقداري هيزم كنده به شهرآورد وبه كمي آنرافروخت وآن روزتاحدودي غذاي خودوزن بچه هاي خودرافراهم نمود، فرداي آن روزنيزبه صحرارفت وهيزم بيشتري آورده وبافروش آنهاگذشته از اينكه تمام احتياجات زندگيش تامين شدتيشه اي براي خودخريد .<br/>
+
مزدیکی ازدوستانش رفته هیزم کنده به شهر آورد،تیشه ای ازاو"عاریه "کردوبه کوه رفت ،مقداری هیزم کنده به شهرآورد وبه کمی آنرافروخت وآن روزتاحدودی غذای خودوزن بچه های خودرافراهم نمود، فردای آن روزنیزبه صحرارفت وهیزم بیشتری آورده وبافروش آنهاگذشته از اینکه تمام احتیاجات زندگیش تامین شدتیشه ای برای خودخرید .<br/>
وبالاخره توانست اوپولهاي كه پس اندازمي كرددوشترويك غلام هم تهيه نمايدوسرانجام هم يكي ازوثروتمندان مدينه گشت .<br/>
+
وبالاخره توانست اوپولهای که پس اندازمی کرددوشترویک غلام هم تهیه نمایدوسرانجام هم یکی ازوثروتمندان مدینه گشت .<br/>
روزي مزدپيامبرگرامي اسلام آمدوجريان خودراعرضه داشت :پيامبراكرم صلي الله عليه وآله فرمودبه توگفتم كه :"هركس ازما درخواست كندبه اومي دهيم وهركس باكاروزحمت طلب بي نيازي كندخدوانداو رابي نيازگرداند .<br/>
+
روزی مزدپیامبرگرامی اسلام آمدوجریان خودراعرضه داشت :پیامبراکرم صلی الله علیه وآله فرمودبه توگفتم که :"هرکس ازما درخواست کندبه اومی دهیم وهرکس باکاروزحمت طلب بی نیازی کندخدوانداو رابی نیازگرداند .<br/>
/1اصول كافي ،جلد2باب قناعت ،صفحه 139-سفينه البحار، جلد2،صفحه 451
+
/1اصول کافی ،جلد2باب قناعت ،صفحه 139-سفینه البحار، جلد2،صفحه 451
 
==بانوى خانه دار==
 
==بانوى خانه دار==
پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله واردخانه دخترگرايميش فاطمه زهراءسلام الله عليها شد،ديددخت عزيزش لباس خشني كه گردومنزل برآن نشسته برتن داردوبايك دست آسياي دستي خودرابراي تهيه نان مي چرخاندوبادست ديگركودك عزيزش را دربغل گرفته ،شيرمي دهد .<br/>
+
پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله واردخانه دخترگرایمیش فاطمه زهراءسلام الله علیها شد،دیددخت عزیزش لباس خشنی که گردومنزل برآن نشسته برتن داردوبایک دست آسیای دستی خودرابرای تهیه نان می چرخاندوبادست دیگرکودک عزیزش را دربغل گرفته ،شیرمی دهد .<br/>
رسول اكرم صلي الله عليه وآله ازديدن وضع رقت بارپاره تنش متاثروگريان شدوفرمود:"يابنتاه تعجلي مراره الدنيابحلاوه الاخره فقالت الحمدلله علي نعمائه والشكرعلي الائه فانزل الله ولسوف يعطيك ربك فترضي "اي دختر،بچش بلخي دنيارابادربهشت بعوض شيريني آخرت نصيبت گردد .<br/>
+
رسول اکرم صلی الله علیه وآله ازدیدن وضع رقت بارپاره تنش متاثروگریان شدوفرمود:"یابنتاه تعجلی مراره الدنیابحلاوه الاخره فقالت الحمدلله علی نعمائه والشکرعلی الائه فانزل الله ولسوف یعطیک ربک فترضی "ای دختر،بچش بلخی دنیارابادربهشت بعوض شیرینی آخرت نصیبت گردد .<br/>
آن مخدره عرضه داشت :خداراستايش مي كنم به نعمتهاي اوو سپاسگزارم بربلاهايش :سپس اين آيه ازطرف خداوندفرودآمد:پروردگارت به زودي تراچندان عطاكندكه خشنودشوي .<br/>
+
آن مخدره عرضه داشت :خداراستایش می کنم به نعمتهای اوو سپاسگزارم بربلاهایش :سپس این آیه ازطرف خداوندفرودآمد:پروردگارت به زودی تراچندان عطاکندکه خشنودشوی .<br/>
سوره والضحي ،ايه 5ونيزامام باقرعليه السلام فرمود:فاطمه عليهاالسلام دربرابرعلي عليه السلام تعهدكرده بودكه كارهاي خانه راازخميركردن ،نان پختن ،جاروب كردن انجام دهدولي عليه السلام نيزتعهدكرده بودكه كارهاي بيرون خانه راازآوردن هيزم وتهيه غذا فراهم كند .<br/>
+
سوره والضحی ،ایه 5ونیزامام باقرعلیه السلام فرمود:فاطمه علیهاالسلام دربرابرعلی علیه السلام تعهدکرده بودکه کارهای خانه راازخمیرکردن ،نان پختن ،جاروب کردن انجام دهدولی علیه السلام نیزتعهدکرده بودکه کارهای بیرون خانه راازآوردن هیزم وتهیه غذا فراهم کند .<br/>
ورزوي به فاطمه سلام الله عليهافرمود:غذاچيزي درخانه هست ؟عرض كرد:به آن خدائي كه حق تورابزرگ داشت سه روزاست كه غذائي نداريم .<br/>
+
ورزوی به فاطمه سلام الله علیهافرمود:غذاچیزی درخانه هست ؟عرض کرد:به آن خدائی که حق تورابزرگ داشت سه روزاست که غذائی نداریم .<br/>
فرمود :چرابه يمن خبرندادي ؟عرض كرد:رسول خدامرامنع كردازاينكه اوتوچيزي درخواست كنم وفرمود:ازپسرعمت چيزي درخواست مكن اگرچيزي آوردكه آورد است واگرنه چيزي ازاودرخواست مكن .<br/>
+
فرمود :چرابه یمن خبرندادی ؟عرض کرد:رسول خدامرامنع کردازاینکه اوتوچیزی درخواست کنم وفرمود:ازپسرعمت چیزی درخواست مکن اگرچیزی آوردکه آورد است واگرنه چیزی ازاودرخواست مکن .<br/>
 
/بحارالانوارجلد43،صفحه 31
 
/بحارالانوارجلد43،صفحه 31
==شکيبايي بر فقر==
+
==شکیبایی بر فقر==
احمدبن محمدبن عبدالرحمن ابيوردي ،متوفي درسال ‚محدث وفقيه شافعي كه درجامع منصوربغداد ،حلقه فتواداشت ومردي فصيح وشاعربود .<br/>
+
احمدبن محمدبن عبدالرحمن ابیوردی ،متوفی درسال ‚محدث وفقیه شافعی که درجامع منصوربغداد ،حلقه فتواداشت ومردی فصیح وشاعربود .<br/>
وي فقرخودرانهان ميداشت ،وبرآن شكيبابود،هرروز،روزه ميگرفت وبانان ونمك افطارميكرد،درزمستاني چون جبه اي نداشت كه دربركندبه اصحابش ميگفت كه بواسطه ابتلابه نوعي بيماري ،از پوشيدن لباس ضخيم كه داخل آن رابراي گرم كردن ازپنبه ياچيزديگرپركرده باشند ،ممنوع هستم ،مقصوداوبيماري فقربود،امااصحابش ،آن رانوعي مرض ،گمان ميكردند .<br/>
+
وی فقرخودرانهان میداشت ،وبرآن شکیبابود،هرروز،روزه میگرفت وبانان ونمک افطارمیکرد،درزمستانی چون جبه ای نداشت که دربرکندبه اصحابش میگفت که بواسطه ابتلابه نوعی بیماری ،از پوشیدن لباس ضخیم که داخل آن رابرای گرم کردن ازپنبه یاچیزدیگرپرکرده باشند ،ممنوع هستم ،مقصوداوبیماری فقربود،امااصحابش ،آن رانوعی مرض ،گمان میکردند .<br/>
==راز موفقيت==
+
==راز موفقیت==
دكترمصدق روزي درزندان ازشهامت وبزرگواري مادرش مرحومه نجم السلطنه تعريف كرد .<br/>
+
دکترمصدق روزی درزندان ازشهامت وبزرگواری مادرش مرحومه نجم السلطنه تعریف کرد .<br/>
اوگفت:براي اولين بارمراازاصفهان به نمايندگي مجلس شوراي ملي انتخاب كرده بودند .<br/>
+
اوگفت:برای اولین بارمراازاصفهان به نمایندگی مجلس شورای ملی انتخاب کرده بودند .<br/>
سن من به نصاب قانوني نرسيده بودومن هم اعلام قبولي نكرده بودم ،ولي يكي ازروزنامه هاباعبارات زننده نسبتهاي ناروابه من داده بودكه ازشدت حملات ناجوانمردانه اش تب كرده وبستري شدم .<br/>
+
سن من به نصاب قانونی نرسیده بودومن هم اعلام قبولی نکرده بودم ،ولی یکی ازروزنامه هاباعبارات زننده نسبتهای ناروابه من داده بودکه ازشدت حملات ناجوانمردانه اش تب کرده وبستری شدم .<br/>
مرحومه مادرم سررسيد .<br/>
+
مرحومه مادرم سررسید .<br/>
چرااين وقت روزخوابيدي ؟روزنامه رابه اودادم وگفتم:ببين چه نسبتهاي بدي به من داده است !مادرمختصراخواند .<br/>
+
چرااین وقت روزخوابیدی ؟روزنامه رابه اودادم وگفتم:ببین چه نسبتهای بدی به من داده است !مادرمختصراخواند .<br/>
روزنامه را پرت كردوباتشرگفت:براي همين تب كرده اي ؟گفتم:بلي بانوك پاچندبار به پايم كوبيدوباتشددوبيان اصطلاح خاصي گفت:پاشو،پاشو!اگرطاقت اين حرفهارانداشتي چراحقوق خواندي ؟مي خواستي طبيب بشي !وبعداضافه كرد .<br/>
+
روزنامه را پرت کردوباتشرگفت:برای همین تب کرده ای ؟گفتم:بلی بانوک پاچندبار به پایم کوبیدوباتشددوبیان اصطلاح خاصی گفت:پاشو،پاشو!اگرطاقت این حرفهارانداشتی چراحقوق خواندی ؟می خواستی طبیب بشی !وبعداضافه کرد .<br/>
قدر وقيمت هركس دراجتماع به اندازه زحمت ومشتقي است كه درراه آن اجتماع و مردم متحمل مي شود .<br/>
+
قدر وقیمت هرکس دراجتماع به اندازه زحمت ومشتقی است که درراه آن اجتماع و مردم متحمل می شود .<br/>
دكترمصدق پس ازنقل اين خاظره گفت:آقا!من باشنيدن اين سخن ازبسترپاشدم وازآن به بعدهيچوقت بدگوييها،ناسزاهاونسبتهاي دروغدر من اثرنداشت .<br/>
+
دکترمصدق پس ازنقل این خاظره گفت:آقا!من باشنیدن این سخن ازبسترپاشدم وازآن به بعدهیچوقت بدگوییها،ناسزاهاونسبتهای دروغدر من اثرنداشت .<br/>
==بردباري پيامبر(ص)==
+
==بردباری پیامبر(ص)==
زيدبن سعنه ازدانشمندان يهودبودوپيش از آنكه مسلمان شودبراي گرفتن طلبي كه ازپيامبرص داشت آمدوعباي پيامبررا برداشت ويقه آن حضرت راچسبيدوسخت درشتي كردوگفت:شمافرزندان عبدالمطلب همواره درپرداخت وام خودتاخيرمي كنيد .<br/>
+
زیدبن سعنه ازدانشمندان یهودبودوپیش از آنکه مسلمان شودبرای گرفتن طلبی که ازپیامبرص داشت آمدوعبای پیامبررا برداشت ویقه آن حضرت راچسبیدوسخت درشتی کردوگفت:شمافرزندان عبدالمطلب همواره درپرداخت وام خودتاخیرمی کنید .<br/>
عمربراوبانگ زدودرشتي كردوحال آنكه پيامبرلبخندمي زدوسپس فرمود:اي عمر!من واوبه چيزديگري نيازمنديم .<br/>
+
عمربراوبانگ زدودرشتی کردوحال آنکه پیامبرلبخندمی زدوسپس فرمود:ای عمر!من واوبه چیزدیگری نیازمندیم .<br/>
به من بگوخوش حساب باشم وبه اوبگوبامهرباني طلبش رامطالبه كندودر وام دادن مهربانترباشد .<br/>
+
به من بگوخوش حساب باشم وبه اوبگوبامهربانی طلبش رامطالبه کندودر وام دادن مهربانترباشد .<br/>
سپس فرمودكه هنوزسه روزازمهلت اوباقي است .<br/>
+
سپس فرمودکه هنوزسه روزازمهلت اوباقی است .<br/>
وبه عمردستورفرمودوام اورابدهدوبيست كيلومترهم بيشترپرداخت كند،چون عمر اوراترسانده بود .<br/>
+
وبه عمردستورفرمودوام اورابدهدوبیست کیلومترهم بیشترپرداخت کند،چون عمر اوراترسانده بود .<br/>
همين موضوع سبب مسلمان شدن سعنه شد .<br/>
+
همین موضوع سبب مسلمان شدن سعنه شد .<br/>
اومي گفت:همه علامات ونشانه هاي نبوت رادرمحمدص آزموده وديده بودم بجزدوموردكه نيازموده بودم .<br/>
+
اومی گفت:همه علامات ونشانه های نبوت رادرمحمدص آزموده ودیده بودم بجزدوموردکه نیازموده بودم .<br/>
نخست اينكه بردباري اوبرخشمش پيشي بگيرد،ودوم اينكه خشم اوموجب بيشتر شدن بردباريش گرددوآندوراهم آزمودم واوراهمچنان ديدم كه دركتابهاي ما توصيف شده است .<br/>
+
نخست اینکه بردباری اوبرخشمش پیشی بگیرد،ودوم اینکه خشم اوموجب بیشتر شدن بردباریش گرددوآندوراهم آزمودم واوراهمچنان دیدم که درکتابهای ما توصیف شده است .<br/>
==اقليت و اکثريت==
+
==اقلیت و اکثریت==
شبي برناردشاوبه ديدن يكي ازنمايشنامه هاي خودرقت چون نمايش به پايان رسيد،تماشاگران كه اورادرتالارديده بودنددسته جمعي فريادبرآوردندكه شاوبايدبراي ماصحبت كند .<br/>
+
شبی برناردشاوبه دیدن یکی ازنمایشنامه های خودرقت چون نمایش به پایان رسید،تماشاگران که اورادرتالاردیده بودنددسته جمعی فریادبرآوردندکه شاوبایدبرای ماصحبت کند .<br/>
شاوبناچاربرروي صحنه رفت و همه دراين موقع ساكت شدند،ولي ازهنوزلب به سخن نگشوده بودكه ناگاه از انتهاي سالن صدايي برخاست كه گفت:نمايشنامه بسياربدي بود!برناردشاوبه عادت هميشگي خودباخونسردي تمام لبخندي زدوگفت:بله اتفافامن هم باشما همعقيده ام ،ولي چه كنم كه من وشمادرمقابلاين اكثريت عظيم دراقليت غريبي قرارگرفته ايم !<br/>
+
شاوبناچاربرروی صحنه رفت و همه دراین موقع ساکت شدند،ولی ازهنوزلب به سخن نگشوده بودکه ناگاه از انتهای سالن صدایی برخاست که گفت:نمایشنامه بسیاربدی بود!برناردشاوبه عادت همیشگی خودباخونسردی تمام لبخندی زدوگفت:بله اتفافامن هم باشما همعقیده ام ،ولی چه کنم که من وشمادرمقابلاین اکثریت عظیم دراقلیت غریبی قرارگرفته ایم !<br/>
==حاضر جوابي کودک==
+
==حاضر جوابی کودک==
درزمان هارون الرشيدمردي دعوي نبوت كرد،اورابه مجلس هارون آوردندودرآن مجلس مامون پسرهارون حاضر بودوهنوزخردسال بود،هارون بفرمودتاآن مدعي راهم درپيش اوانداختندو پشت وپهلوي اوبه تازيانه سياه ساختند،آن مدعي رااثناي تازيانه خوردن ناله و فريادمي كردوبي طاقتي مي نمود،مامون درآن حال اين آيه خواندكه :"فاصبركمال صبراولوالعزم من الرسل "يعني صبركن همچنانكه صبركردندپيامبران صاحب شريعت .<br/>
+
درزمان هارون الرشیدمردی دعوی نبوت کرد،اورابه مجلس هارون آوردندودرآن مجلس مامون پسرهارون حاضر بودوهنوزخردسال بود،هارون بفرمودتاآن مدعی راهم درپیش اوانداختندو پشت وپهلوی اوبه تازیانه سیاه ساختند،آن مدعی رااثنای تازیانه خوردن ناله و فریادمی کردوبی طاقتی می نمود،مامون درآن حال این آیه خواندکه :"فاصبرکمال صبراولوالعزم من الرسل "یعنی صبرکن همچنانکه صبرکردندپیامبران صاحب شریعت .<br/>
==صبر يك مادر داغ ديده===
+
==صبر یک مادر داغ دیده==
دو نفر از محترمين مسافرتي در بيابان سوزان حجاز نمودند ، راه را گم كردند ، از دور سياهي ديدند بهمان نشان آمدند تا به خيمه اي رسيدند ، بر زني كه در درون خيمه نشسته بود سلام دادند ، آنزن بعد از جواب سلام پرسيد كيستيد ؟ گفتند ما مسافريم و راه را گم كرده ايم اجازه داد كه وارد خيمه شوند ، آن دو بدرون خيمه رفتند و نشستند ، گفت قدري صبر كنيد تا فرزندم بيايد و از شما پذيرائي كند .<br/>
+
دو نفر از محترمین مسافرتی در بیابان سوزان حجاز نمودند ، راه را گم کردند ، از دور سیاهی دیدند بهمان نشان آمدند تا به خیمه ای رسیدند ، بر زنی که در درون خیمه نشسته بود سلام دادند ، آنزن بعد از [[جواب سلام]] پرسید کیستید ؟ گفتند ما مسافریم و راه را گم کرده ایم اجازه داد که وارد خیمه شوند ، آن دو بدرون خیمه رفتند و نشستند ، گفت قدری [[صبر]] کنید تا فرزندم بیاید و از شما پذیرائی کند .<br/>
موقع آمدن فرزندش نزديك شد و او چند بار از داخل خيمه پرده يك طرف را بالا زد و به بيابان نگاه كرد ولي يك بار كه پرده را بالا زد ناراحت شد و گفت شتر فرزندم ميايد ولي ديگري بر آن سوار است ، وقتي سوار نزديك خيمه رسيد بصداي بلند گفت ام عقيل خدا در مورد فرزندت بتو اجر مرحمت كند زن پرسيد مگر فرزندم مرد جواب داد بلي پسرت در كنار چاه آب بود شترها بهم ريختند و او در چاه افتاد .<br/>
+
موقع آمدن فرزندش نزدیک شد و او چند بار از داخل خیمه پرده یک طرف را بالا زد و به بیابان نگاه کرد ولی یک بار که پرده را بالا زد ناراحت شد و گفت شتر فرزندم میاید ولی دیگری بر آن سوار است ، وقتی سوار نزدیک خیمه رسید بصدای بلند گفت ام عقیل خدا در مورد فرزندت بتو اجر مرحمت کند زن پرسید مگر فرزندم مرد جواب داد بلی پسرت در کنار چاه آب بود شترها بهم ریختند و او در چاه افتاد .<br/>
زن مصيبت زده خود را نگهداشت و گفت تو فعلا بيا و از مهمان هاي من پذيرائي كن سپس گوسفندي آورد و باو داد ذبح كرد ، زن در حال مصيبت و داغداري براي مهمانها غذا تهيه كرد ، پس از صرف غذا نزديك آمد و گفت هيچكدام از شما قرآن ميدانيد ؟ گفتند بلي گفت براي تسلاي خاطر من در مصيبت فرزندم چند آيه بخوانيد يكي شروع كرد بخواندن قرآن الذين اذا اصابتهم ...<br/>
+
زن مصیبت زده خود را نگهداشت و گفت تو فعلا بیا و از مهمان های من پذیرائی کن سپس گوسفندی آورد و باو داد ذبح کرد ، زن در حال مصیبت و داغداری برای مهمانها غذا تهیه کرد ، پس از صرف غذا نزدیک آمد و گفت هیچکدام از شما قرآن میدانید ؟ گفتند بلی گفت برای تسلای خاطر من در مصیبت فرزندم چند آیه بخوانید یکی شروع کرد بخواندن قرآن الذین اذا اصابتهم ...<br/>
المهتدين زن با هيجان شديدي باو قسم داد ، اينكه خواندي قرآن بود گفت بلي والله از قرآن است ، زن از جاي برخواست ، چند ركعت نماز خواند و گفت اللهم اني فعلت ما امرتني به فانجزلي ماوعدتني به ، خدايا من امر تو را اطاعت كردم و در مرگ فرزندم صبر ميكنم ، تو نيز درباره من بوعده خود وفا كن ، و با گفتن اين جمله با شك و آه خود در مصيبت فرزندش خاتمه داد .<br/>
+
المهتدین زن با هیجان شدیدی باو قسم داد ، اینکه خواندی قرآن بود گفت بلی والله از قرآن است ، زن از جای برخواست ، چند رکعت نماز خواند و گفت اللهم انی فعلت ما امرتنی به فانجزلی ماوعدتنی به ، خدایا من امر تو را اطاعت کردم و در مرگ فرزندم [[صبر]] میکنم ، تو نیز درباره من بوعده خود وفا کن ، و با گفتن این جمله با شک و آه خود در مصیبت فرزندش خاتمه داد .<br/>
/ گفتار فلسفي كودك جلد 1 صفحه 459 .<br/>
+
/ گفتار فلسفی کودک جلد 1 صفحه 459 .<br/>
==شكيبائى و پارسائى==
+
 
دوران خلافت خليفه دوم بود ، جواني بعد از فراغت از نماز بدون خواندن تعقيبات بلافاصله از مسجد بيرون ميرفت ، روزي بهمان منوال از جاي برخاست كه روانه شود عمر او را مخاطب قرار داد كه چرا شرط ادب در برابر نماز نگه نميداري و تعقيبات كه فضيلت زياد دارد نميخواني ؟ جوان از اين عتاب و سرزنش ناراحت شد و بگريه درآمد و گفت ميترسم از گفتن علت ناراحت شوي تو چه ميداني كه بر ما بيچارگان چه ميگذرد ، فقر و احتياج و نيازمندي ما بحدي رسيده كه من و عيالم با يك جامه ميگذرانيم ، اگر او بپوشد مرا لباسي نيست و اگر من بپوشم او لباسي ندارد ، بنابراين هر روز صبح من پيراهن ميپوشم و بنماز حاضر ميشوم و بعد از فراغت نماز زود بخانه ميروم تا او نيز از اين جامه استفاده كند و از نماز عقب نماند !! عمر از اين بيان و از دانستن وضع او ناراحت شد و حضار بگريه درآمدند سپس از بيت المال هشتاد درهم آورد و باو گفت اين دراهم را بگير و صرف مايحتاج كن ، نيازمنديهاي خود را برطرف نما ، جوان آن پولها را دريافت داشت و بخانه آمد .<br/>
+
==شکیبائى و پارسائى==
عيال از تاخير ورودش پرسيد ، او آنچه كه با خليفه گفته بود با عيال خود در ميان گذاشت .<br/>
+
دوران خلافت خلیفه دوم بود ، جوانی بعد از فراغت از نماز بدون خواندن تعقیبات بلافاصله از مسجد بیرون میرفت ، روزی بهمان منوال از جای برخاست که روانه شود عمر او را مخاطب قرار داد که چرا شرط ادب در برابر نماز نگه نمیداری و تعقیبات که فضیلت زیاد دارد نمیخوانی ؟ جوان از این عتاب و سرزنش ناراحت شد و بگریه درآمد و گفت میترسم از گفتن علت ناراحت شوی تو چه میدانی که بر ما بیچارگان چه میگذرد ، فقر و احتیاج و نیازمندی ما بحدی رسیده که من و عیالم با یک جامه میگذرانیم ، اگر او بپوشد مرا لباسی نیست و اگر من بپوشم او لباسی ندارد ، بنابراین هر روز صبح من پیراهن میپوشم و بنماز حاضر میشوم و بعد از فراغت نماز زود بخانه میروم تا او نیز از این جامه استفاده کند و از نماز عقب نماند !! عمر از این بیان و از دانستن وضع او ناراحت شد و حضار بگریه درآمدند سپس از بیت المال هشتاد درهم آورد و باو گفت این دراهم را بگیر و صرف مایحتاج کن ، نیازمندیهای خود را برطرف نما ، جوان آن پولها را دریافت داشت و بخانه آمد .<br/>
عيال از اين پيش آمد و فاش شدن اسرار سخت ناراحت شد و شوهر خود را مورد ملامت و توبيخ قرار داده و گفت مگر تو نشنيده اي فقير صابر روز قيامت همنشين پيغمبر است ؟ تو چنين عزتي را بمال دنيا فروخته اي ، بهتر آن است كه اين پولها را هر چه زودتر بخليفه برگرداني و بگو گر چه نيازمند و محتاجيم اما صبر بر فقر اسلحه ما است ، آن جوان با اين تحريك از جاي خود برخواست و تمام آن دراهم را بخليفه برگرداند و چون شب شد آن زن براي تهجد و نماز نافله شب از رختخواب برخاست بعد از پايان نماز بشوهر گفت تا حال راز ما نزد خدا محفوظ بود حال كه دگران دانستند من از اين زندگي بيزارم با هم دعا كنيم تا روح ما قبض شود و از چنين زندگي خلاص شويم .<br/>
+
عیال از تاخیر ورودش پرسید ، او آنچه که با خلیفه گفته بود با عیال خود در میان گذاشت .<br/>
هر دو بسجده درآمدند و از خداوند درخواست مرگ كردند و في الفور جان بجان آفرين تسليم نمودند و بنا به خبري آن زن به تنهائي تمناي ترك زندگي كرد و صبح جوان به مسجد آمد و مردم را به تشييع جنازه عيال خود دعوت كرد ، / مجالس الواعظين با مقداري تصرف .<br/>
+
عیال از این پیش آمد و فاش شدن اسرار سخت ناراحت شد و شوهر خود را مورد ملامت و توبیخ قرار داده و گفت مگر تو نشنیده ای فقیر صابر روز قیامت همنشین پیغمبر است ؟ تو چنین عزتی را بمال دنیا فروخته ای ، بهتر آن است که این پولها را هر چه زودتر بخلیفه برگردانی و بگو گر چه نیازمند و محتاجیم اما [[صبر]] بر فقر اسلحه ما است ، آن جوان با این تحریک از جای خود برخواست و تمام آن دراهم را بخلیفه برگرداند و چون شب شد آن زن برای تهجد و نماز نافله شب از رختخواب برخاست بعد از پایان نماز بشوهر گفت تا حال راز ما نزد خدا محفوظ بود حال که دگران دانستند من از این زندگی بیزارم با هم دعا کنیم تا روح ما قبض شود و از چنین زندگی خلاص شویم .<br/>
==تسليت به مادر داغ ديده==
+
هر دو بسجده درآمدند و از خداوند درخواست مرگ کردند و فی الفور جان بجان آفرین تسلیم نمودند و بنا به خبری آن زن به تنهائی تمنای ترک زندگی کرد و صبح جوان به مسجد آمد و مردم را به تشییع جنازه عیال خود دعوت کرد ، / مجالس الواعظین با مقداری تصرف .<br/>
گويند در زمان يكي از پيامبران مادري مهربان جواني داشت كه او را بسيار دوست ميداشت ، اتفاقا آن جوان بقضاي حتمي پروردگار مرد و مادر داغدار شد و خيلي جزع و فزع ميكرد ، تا آنجا كه بستگان وي راه چاره را منحصر باين دانستند كه نزد پيغمبر وقت رفته و از او مدد بخواهند .<br/>
+
==تسلیت به مادر داغ دیده==
چون بنزد آن پيمبر آمدند عرضكردند شما تشريف بياوريد و با گفتار دلنشين خود بانزن تسليت گفته شايد كه دل مادر داغديده تسكين يابد ، چون پيامبر نزد آنزن آمد ، ديد آثار گريه بر ديدگانش ظاهر است و در غم و حزن غجيبي فرو رفته و بسيار بيتابي ميكند .<br/>
+
گویند در زمان یکی از پیامبران مادری مهربان جوانی داشت که او را بسیار دوست میداشت ، اتفاقا آن جوان بقضای حتمی پروردگار مرد و مادر داغدار شد و خیلی جزع و فزع میکرد ، تا آنجا که بستگان وی راه چاره را منحصر باین دانستند که نزد پیغمبر وقت رفته و از او مدد بخواهند .<br/>
آنحضرت باطراف نگريست و لانه كبوتري توجه او را جلب نمود و فرمود اي زن اين لانه كبوتر است ؟ گفت آري فرمود اين كبوتران جوجه ميگذارند ؟ گفت آري فرمود همه جوجه ها را نگه ميدارند و بپرواز ميايند ؟ عرضكرد نه زيرا بعضي از جوجه هاي آنها را ما ميگيريم و پس از كشتن و پختن ميخوريم ، حضرت فرمود با اينهمه اين كبوتران ترك لانه خود نميكنند ؟ گفت نه زيرا چند سال است كه آنها نزد مايند و بجائي نرفته اند .<br/>
+
چون بنزد آن پیمبر آمدند عرضکردند شما تشریف بیاورید و با گفتار دلنشین خود بانزن تسلیت گفته شاید که دل مادر داغدیده تسکین یابد ، چون پیامبر نزد آنزن آمد ، دید آثار گریه بر دیدگانش ظاهر است و در غم و حزن غجیبی فرو رفته و بسیار بیتابی میکند .<br/>
پيامبر از اين بيان نتيجه اي كه گرفت اين است ، بايد بترسي از اينكه تو در نزد پروردگارت از اين كبوتران پست تر باشي ، زيرا اين كبوتران از خانه شما با آنكه فرزندان آنها را در پيش روي آنها ميكشيد و ميخوريد هجرت نميكنند و قهر نمينمايند لكن تو با از دست دادن يك فرزند از خدا قهر كرده و باو پشت كرده و اينهمه بيتابي ميكني و سخنان ناشايست بر زبان جاري ميكني ، آن زن چون اين سخنان را شنيد اشك از ديدگان فرو برگرفت و ديگر بيتابي ننمود .<br/>
+
آنحضرت باطراف نگریست و لانه کبوتری توجه او را جلب نمود و فرمود ای زن این لانه کبوتر است ؟ گفت آری فرمود این کبوتران جوجه میگذارند ؟ گفت آری فرمود همه جوجه ها را نگه میدارند و بپرواز میایند ؟ عرضکرد نه زیرا بعضی از جوجه های آنها را ما میگیریم و پس از کشتن و پختن میخوریم ، حضرت فرمود با اینهمه این کبوتران ترک لانه خود نمیکنند ؟ گفت نه زیرا چند سال است که آنها نزد مایند و بجائی نرفته اند .<br/>
==شكيبائى يك مادرداغ ديده==
+
پیامبر از این بیان نتیجه ای که گرفت این است ، باید بترسی از اینکه تو در نزد پروردگارت از این کبوتران پست تر باشی ، زیرا این کبوتران از خانه شما با آنکه فرزندان آنها را در پیش روی آنها میکشید و میخورید [[هجرت]] نمیکنند و قهر نمینمایند لکن تو با از دست دادن یک فرزند از خدا قهر کرده و باو پشت کرده و اینهمه بیتابی میکنی و سخنان ناشایست بر زبان جاری میکنی ، آن زن چون این سخنان را شنید اشک از دیدگان فرو برگرفت و دیگر بیتابی ننمود .<br/>
ابوطلحه انصاري از اصحاب بزرگ پيغمبر ص بود و در جنگ احد مقابل روي حضرت رسول تيراندازي ميكرد ، پيغمبر ص روي پنجه پا بلند ميشد تا هدف تير او را مشاهده كند ، ابوطلحه در آن جنگ سينه خود را جلو سينه پيغمبر نگهداشت و عرضكرد سينه من سپر جان مقدس شما باشد پيش از آنكه تير بشما برسد مايلم سينه مرا بشكافد او پسري داشت كه خيلي مورد علاقه وي بود ، اتفاقا مريض شد ، مادرش ام سليم از زنان با جلالت اسلام است چون به محبت و علاقه زياد ابوطلحه نسبت بفرزندش توجه داشت ، دانست كه نزديك است بچه از دست برود و فوت شود ، لذا ابوطلحه را نزد رسول خدا فرستاد ، پس از رفتنش بچه از دنيا رفت ام سليم او را در جامه اي پيچيده كنار اطاق گذاشت و فوري غذاي مطبوعي جهت شوهر تهيه ديد و خويش را براي پذيرائي شوهر با عطر و وسائل آرايش آراست ، وقتي ابوطلحه آمد و حال فرزند خود را پرسيد جواب داد خوابيده است ، سئوال كرد غذائي هست ، ام سليم خوراك مهيا كرد ، پس از صرف غذا از نظر غريزه جنسي نيز او را بينياز كرده در اين اثناء كه شوهر بهترين دقايق لذت جنسي را داشت گفت اي ابوطلحه چندي پيش امانتي از شخصي نزد من بود ، آن را امروز بصاحبش رد كردم ، از اين موضوع كه نگران نيستي ؟ ابوطلحه جواب داد ، چرا نگران باشم وظيفه ات همين بود گفت بنابراين بشما بگويم كه فرزندت امانتي بود از خداوند ، امروز خداي متعال امانت خود را گرفت ابوطلحه بدون هيچگونه تغيير حالتي گفت من به شكيبائي از تو كه مادر او بودي سزاوارترم .<br/>
+
==شکیبائى یک مادرداغ دیده==
از جاي حركت كرده و غسل نمود و دو ركعت نماز خواند ، پس از آن خدمت رسول اكرم رسيد و فوت فرزند خود و عمل ام سليم را بعرض آنحضرت رسانيد پيغمبر ص فرمود خداوند در آميزش امروز شما بركت دهد ، آنگاه فرمود خدا را شكر ميكنم كه در ميان امت من نيز زني همانند آن زن صابره بني اسرائيل قرار داده است پرسيدند شكيبائي آن زن چه بود ؟ فرمود زني در بني اسرائيل بود ، شوهرش دستور داد غذائي تهيه كند براي چند نفر ميهمان ، اين خانواده دو پسر داشتند هنگام تهيه غذا بچه ها بازي ميكردند ، ناگاه هر دو در چاه افتادند ، زن جسد مرده آنها را بيرون آورد ، بپارچه اي پيچيد و در كنار اطاق ديگر گذاشت ، زيرا نخواست مهمان ها را ناراحت كند و به مهماني شوهر زياني وارد شود بعد از رفتن مهمانها خود را آراست و پيوسته براي شوهر آماده عمل آميزش نشان ميداد ، آن مرد نيز خواسته او را انجام داد ، و از فرزندان خود سئوال كرد و گفت در اطاق ديگر خوابيده اند ، آنها را صدا زد ، ناگاه مادر ، بچه ها را ديد از خانه خارج شده و پيش پدر آمدند ، زن گفت بخدا سوگند هر دو بچه ات مرده بودند ، خداوند بواسطه شكيبائي و صبر من آنها را زنده كرد ام سليم زوجه ابوطلحه از زنان جليله هاشميه است ، هنگاميكه ابوطلحه از او خواستگاري كرد گفت تو مرد شايسته اي هستي و نبايد دست رد بر سينه تو گذاشت ، اما چكنم كه كافري و من زني مسلمانم ، اگر اسلام بياوري همان اسلام آوردنت را بعنوان مهريه قبول دارم ، ابوطلحه اسلام آورد ، با او بهمين كابين ازدواج كرد ، ثابت گوينده اين واقعه ميگويد پرارزشتر از اين مهر تاكنون من نشنيده ام .<br/>
+
ابوطلحه انصاری از اصحاب بزرگ پیغمبر ص بود و در جنگ احد مقابل روی حضرت رسول تیراندازی میکرد ، پیغمبر ص روی پنجه پا بلند میشد تا هدف تیر او را مشاهده کند ، ابوطلحه در آن جنگ سینه خود را جلو سینه پیغمبر نگهداشت و عرضکرد سینه من سپر جان مقدس شما باشد پیش از آنکه تیر بشما برسد مایلم سینه مرا بشکافد او پسری داشت که خیلی مورد علاقه وی بود ، اتفاقا مریض شد ، مادرش ام سلیم از زنان با جلالت اسلام است چون به محبت و علاقه زیاد ابوطلحه نسبت بفرزندش توجه داشت ، دانست که نزدیک است بچه از دست برود و فوت شود ، لذا ابوطلحه را نزد رسول خدا فرستاد ، پس از رفتنش بچه از دنیا رفت ام سلیم او را در جامه ای پیچیده کنار اطاق گذاشت و فوری غذای مطبوعی جهت شوهر تهیه دید و خویش را برای پذیرائی شوهر با عطر و وسائل آرایش آراست ، وقتی ابوطلحه آمد و حال فرزند خود را پرسید جواب داد خوابیده است ، سئوال کرد غذائی هست ، ام سلیم خوراک مهیا کرد ، پس از صرف غذا از نظر غریزه جنسی نیز او را بینیاز کرده در این اثناء که شوهر بهترین دقایق لذت جنسی را داشت گفت ای ابوطلحه چندی پیش امانتی از شخصی نزد من بود ، آن را امروز بصاحبش رد کردم ، از این موضوع که نگران نیستی ؟ ابوطلحه جواب داد ، چرا نگران باشم وظیفه ات همین بود گفت بنابراین بشما بگویم که فرزندت امانتی بود از خداوند ، امروز خدای متعال امانت خود را گرفت ابوطلحه بدون هیچگونه تغییر حالتی گفت من به شکیبائی از تو که مادر او بودی سزاوارترم .<br/>
/ پند تاريخ صفحه 84 نقل از وقايع الايام تبريزي جلد 3 صفحه 190 و بحار جلد 18 صفحه 227
+
از جای حرکت کرده و [[غسل]] نمود و دو رکعت نماز خواند ، پس از آن خدمت رسول اکرم رسید و فوت فرزند خود و عمل ام سلیم را بعرض آنحضرت رسانید پیغمبر ص فرمود خداوند در آمیزش امروز شما برکت دهد ، آنگاه فرمود خدا را شکر میکنم که در میان امت من نیز زنی همانند آن زن صابره بنی اسرائیل قرار داده است پرسیدند شکیبائی آن زن چه بود ؟ فرمود زنی در بنی اسرائیل بود ، شوهرش دستور داد غذائی تهیه کند برای چند نفر میهمان ، این خانواده دو پسر داشتند هنگام تهیه غذا بچه ها بازی میکردند ، ناگاه هر دو در چاه افتادند ، زن جسد مرده آنها را بیرون آورد ، بپارچه ای پیچید و در کنار اطاق دیگر گذاشت ، زیرا نخواست مهمان ها را ناراحت کند و به مهمانی شوهر زیانی وارد شود بعد از رفتن مهمانها خود را آراست و پیوسته برای شوهر آماده عمل آمیزش نشان میداد ، آن مرد نیز خواسته او را انجام داد ، و از فرزندان خود سئوال کرد و گفت در اطاق دیگر خوابیده اند ، آنها را صدا زد ، ناگاه مادر ، بچه ها را دید از خانه خارج شده و پیش پدر آمدند ، زن گفت بخدا سوگند هر دو بچه ات مرده بودند ، خداوند بواسطه شکیبائی و [[صبر]] من آنها را زنده کرد ام سلیم زوجه ابوطلحه از زنان جلیله هاشمیه است ، هنگامیکه ابوطلحه از او خواستگاری کرد گفت تو مرد شایسته ای هستی و نباید دست رد بر سینه تو گذاشت ، اما چکنم که کافری و من زنی مسلمانم ، اگر اسلام بیاوری همان اسلام آوردنت را بعنوان مهریه قبول دارم ، ابوطلحه اسلام آورد ، با او بهمین کابین [[ازدواج]] کرد ، ثابت گوینده این واقعه میگوید پرارزشتر از این مهر تاکنون من نشنیده ام .<br/>
==استقامت ام شريك و استقبال پيغمبر(ص)==
+
/ پند تاریخ صفحه 84 نقل از وقایع الایام تبریزی جلد 3 صفحه 190 و بحار جلد 18 صفحه 227
يكي از زنانيكه در راه عقيده ثبات قدم نشان داد تا توانست دين خود را محفوظ بدارد ام شريك است او از جمله زناني است كه بعد از هجرت رسول اكرم به مدينه آمد تا در يكشهر با حضرت زندگي كند .<br/>
+
==استقامت ام شریک و استقبال پیغمبر(ص)==
در راه ميامد مرد جهودي باوي ملاقات كرد ، پرسيد به كجا ميروي ؟ گفت بزيارت رسول خدا ، اين سخن بر جهود بسيار ناگوار آمد ولي چيزي نگفت و عكس العملي از خود نشان نداد اما قدري از ماهي شور باو داد كه بخورد ، ام شريك بعد از خوردن ماهي و در اثر گرمي هوا گرفتار تشنگي شد و از آن مرد جهود آب خواست .<br/>
+
یکی از زنانیکه در راه عقیده ثبات قدم نشان داد تا توانست دین خود را محفوظ بدارد ام شریک است او از جمله زنانی است که بعد از [[هجرت]] رسول اکرم به مدینه آمد تا در یکشهر با حضرت زندگی کند .<br/>
جهود گفت من آب نخواهم داد تا اينكه نسبت به محمد كافر شوي و دست از ايمان خود برداري ام شريك گفت معاذالله .<br/>
+
در راه میامد مرد جهودی باوی ملاقات کرد ، پرسید به کجا میروی ؟ گفت بزیارت رسول خدا ، این سخن بر جهود بسیار ناگوار آمد ولی چیزی نگفت و عکس العملی از خود نشان نداد اما قدری از ماهی شور باو داد که بخورد ، ام شریک بعد از خوردن ماهی و در اثر گرمی هوا گرفتار تشنگی شد و از آن مرد جهود آب خواست .<br/>
من هرگز اين پيشنهادت را نمي پذيرم حاضرم از عطش بميرم ولي از محدم جدا نشوم و دست از ايمان خود برندارم ، ام شريك قدري صبر كرد و از تشنگي ناراحتي شديد ديد ناگهان كوزه آبي در كنار خود ديد او از آن آب نوشيد خيلي خوشگوار يافت .<br/>
+
جهود گفت من آب نخواهم داد تا اینکه نسبت به محمد کافر شوی و دست از ایمان خود برداری ام شریک گفت معاذالله .<br/>
جهود از خواب بيدار شد ، گفت دانم تشنه اي ، اگر خواهي آبت دهم ، بايد به محمد كافر شوي ، فرمود از تو و آبي كه در دست تو است بيزارم ، به بين آبي را كه برايم فرستادند جهود تا نگاهش بكوزه آب افتاد غرق تعجب شد و گفت اينكه قصد زيارت رسول خدا دارد او را تشنه نگذارده اند پس بايد دين او حق باشد بنابراين شهادتين گفت و مسلمان شد ، چون ام شريك نزديك مدينه رسيد جبرئيل به رسول خدا خبر داد كه خداوند ميفرمايد او را استقبال كن .<br/>
+
من هرگز این پیشنهادت را نمی پذیرم حاضرم از عطش بمیرم ولی از محدم جدا نشوم و دست از ایمان خود برندارم ، ام شریک قدری [[صبر]] کرد و از تشنگی ناراحتی شدید دید ناگهان کوزه آبی در کنار خود دید او از آن آب نوشید خیلی خوشگوار یافت .<br/>
زهي سعادت و دولت زهي علا و جلال
+
جهود از خواب بیدار شد ، گفت دانم تشنه ای ، اگر خواهی آبت دهم ، باید به محمد کافر شوی ، فرمود از تو و آبی که در دست تو است بیزارم ، به بین آبی را که برایم فرستادند جهود تا نگاهش بکوزه آب افتاد غرق تعجب شد و گفت اینکه قصد زیارت رسول خدا دارد او را تشنه نگذارده اند پس باید دین او حق باشد بنابراین شهادتین گفت و مسلمان شد ، چون ام شریک نزدیک مدینه رسید جبرئیل به رسول خدا خبر داد که خداوند میفرماید او را استقبال کن .<br/>
كه شاه هر دو جهان آيدش باستقبال
+
زهی سعادت و دولت زهی علا و جلال
حضرت رسول ص باستقبال آنزن از مدينه بيرون آمد و چون چشم ام شريك بجمال نوراني حضرت مصطفي ص افتاد خود را بقدمهاي آنحضرت افكند و گفت اگر تمام دنيا و هر چه در آن است مال من بود آنها را فداي خادمي از خدام تو ميكردم اما چون مرا چيزي در دست نيست خودم را بتو بخشيدم ، مرا قبول فرمائيد .<br/>
+
که شاه هر دو جهان آیدش باستقبال
حضرت رسول توقف فرمود: جبرئيل آمد كه خداوند ميفرمايد او را قبول كن و اين مخصوص شما است كه زني بيمهر خود را بتو بخشيد و اين آيه را آورد و امراه مومنه ان وهبت نفسها للنبي ان اراد ان يستنكحها خالصه من دون المومنين .<br/>
+
حضرت رسول ص باستقبال آنزن از مدینه بیرون آمد و چون چشم ام شریک بجمال نورانی حضرت مصطفی ص افتاد خود را بقدمهای آنحضرت افکند و گفت اگر تمام دنیا و هر چه در آن است مال من بود آنها را فدای خادمی از خدام تو میکردم اما چون مرا چیزی در دست نیست خودم را بتو بخشیدم ، مرا قبول فرمائید .<br/>
چون زن مومنه اي خودش را به پيغمبر بخشد اگر خواهد او را نكاح كند براي تو خالص است غير از مومنين .<br/>
+
حضرت رسول توقف فرمود: جبرئیل آمد که خداوند میفرماید او را قبول کن و این مخصوص شما است که زنی بیمهر خود را بتو بخشید و این آیه را آورد و امراه مومنه ان وهبت نفسها للنبی ان اراد ان یستنکحها خالصه من دون المومنین .<br/>
...روزي عمار
+
چون زن مومنه ای خودش را به پیغمبر بخشد اگر خواهد او را نکاح کند برای تو خالص است غیر از مومنین .<br/>
روزي عماربه رسول خداص عرض كرد:مادرم را باسخت ترين شكنجه كشتندآنحضرت به اوفرمود:خدابتوصبربدهدخداون هيچكس ازدودمان ياسرراعذاب نكند .<br/>
+
...روزی عمار
/اقتباس ازكتاب ويرژيل ص 77سفينه البحارج 1 ص 664حلم -ذي الكفل
+
روزی عماربه رسول خداص عرض کرد:مادرم را باسخت ترین شکنجه کشتندآنحضرت به اوفرمود:خدابتوصبربدهدخداون هیچکس ازدودمان یاسرراعذاب نکند .<br/>
ذي الكفل يكي ازپيامبران خدابعد ازحضرت سليمان ع بودوهمچون حضرت داودع بين مردم قضاوت ميكردهرگزخمشگين نميشدمگربراي خدادرمواردنهي ازمنكراودرحلم وصبروتحتمل عجيب بود بطوري كه درروايات آمده است :ابليس يكي ازپيروان خودراكه ابيض نام داشت ماموركردتاازراههاي مختلف واردشده وذي الكفل رابغضب درآوردولي هركارميكرداونتوانست اين كارراانجابدهد .<br/>
+
/اقتباس ازکتاب ویرژیل ص 77سفینه البحارج 1 ص 664حلم -ذی الکفل
بعضي نقل ميكنند:شخصي خواست اين پيامبرخداراخشمگين كندشب هنگام خواب بدرخانه اورفت ومحكم درخانه راكوبيدذي الكفل پشت درآمدوآن رابازكردوآن شخص گفت :ببخشيدمن مساله اي داشتم ميخواستم بپرسم ولي وقتي شماراديدم فراموش كردم ذي الكفل باكمال مهرباني به اوگفت :بروهرگاه مساله يادت آمدبياوبپرس .<br/>
+
ذی الکفل یکی ازپیامبران خدابعد ازحضرت سلیمان ع بودوهمچون حضرت داودع بین مردم [[قضاوت]] میکردهرگزخمشگین نمیشدمگربرای خدادرمواردنهی ازمنکراودرحلم وصبروتحتمل عجیب بود بطوری که درروایات آمده است :ابلیس یکی ازپیروان خودراکه ابیض نام داشت مامورکردتاازراههای مختلف واردشده وذی الکفل رابغضب درآوردولی هرکارمیکرداونتوانست این کارراانجابدهد .<br/>
آن شخص عمدا" درهمان شب سه باربدرخانه ذي الكفل آمدودررامحكم كوبيدودرهرسه باروقتي باآنحضرت روبروميشدگفت :مساله رافراموش كردم ذي الكفل اصلا"خشمگين نشدو فرمود:بروهروقت مساله ات يادت آمدبياوبپرس .<br/>
+
بعضی نقل میکنند:شخصی خواست این پیامبرخداراخشمگین کندشب هنگام خواب بدرخانه اورفت ومحکم درخانه راکوبیدذی الکفل پشت درآمدوآن رابازکردوآن شخص گفت :ببخشیدمن مساله ای داشتم میخواستم بپرسم ولی وقتی شمارادیدم فراموش کردم ذی الکفل باکمال مهربانی به اوگفت :بروهرگاه مساله یادت آمدبیاوبپرس .<br/>
/الكني والالقاب ج 1ص 287
+
آن شخص عمدا" درهمان شب سه باربدرخانه ذی الکفل آمدودررامحکم کوبیدودرهرسه باروقتی باآنحضرت روبرومیشدگفت :مساله رافراموش کردم ذی الکفل اصلا"خشمگین نشدو فرمود:بروهروقت مساله ات یادت آمدبیاوبپرس .<br/>
==صبر-در-بلا==
+
/الکنی والالقاب ج 1ص 287
صعصمعه ازمردان بزرگ صدراسلام است برادرزاده اش احنف بروزن احمدميگويددلم دردگرفت نزدعمويم صعصعه رفتم وازدرددل خودشكايت كردم .<br/>
+
==صبر در بلا==
عمويم مراسرزنش كردو گفت برادرزاده وقتي دستخوش بلاشدي شكايت آنرانزدشخصي مثل خودت ببرزيراآن شخص اگردوستت باشدغمگين ميشودواگردشمنت باشدشادميگرددشكايتت رانزد مخلوقي مبركه قادربررفع ودفع گرفتاري ازتونيست بلكه نزدخداوندقادري ببر كه تورامبتلاكرده وميتواندآن راازتوبزدايد .<br/>
+
صعصمعه ازمردان بزرگ صدراسلام است برادرزاده اش احنف بروزن احمدمیگویددلم دردگرفت نزدعمویم صعصعه رفتم وازدرددل خودشکایت کردم .<br/>
برادرزاده يكي ازدوچشم من بينائي خودراازدست داده ولي حتي همسرم وبستگان نزديك من ازاين موضوع اطلاع ندارند .<br/>
+
عمویم مراسرزنش کردو گفت برادرزاده وقتی دستخوش بلاشدی شکایت آنرانزدشخصی مثل خودت ببرزیراآن شخص اگردوستت باشدغمگین میشودواگردشمنت باشدشادمیگرددشکایتت رانزد مخلوقی مبرکه قادربررفع ودفع گرفتاری ازتونیست بلکه نزدخداوندقادری ببر که تورامبتلاکرده ومیتواندآن راازتوبزداید .<br/>
 +
برادرزاده یکی ازدوچشم من بینائی خودراازدست داده ولی حتی همسرم وبستگان نزدیک من ازاین موضوع اطلاع ندارند .<br/>
 
/مجموعه ورام ج 1ص 57
 
/مجموعه ورام ج 1ص 57
==غيبگوئي -امام صادق(ع)==
+
==غیبگوئی امام صادق(ع)==
بانوئي به محضرامام صادق ع آمدوعرض كردپسرم به مسافرت رفته ولي سفراو خيلي طول كشيده وبرنگشته است ودراين موردسخت نگران هستم .<br/>
+
بانوئی به محضرامام صادق ع آمدوعرض کردپسرم به مسافرت رفته ولی سفراو خیلی طول کشیده وبرنگشته است ودراین موردسخت نگران هستم .<br/>
امام ع به او فرمودصبركن وبااراده محكم استقامت داشته باش .<br/>
+
امام ع به او فرمودصبرکن وبااراده محکم استقامت داشته باش .<br/>
آن زن بخانه اش برگشت و روزهاگذشت ولي پسرش ازسفرنيامدوكاسه صبرش لبريزشدوبارديگربحضورامام صادق ع برگشت وعرض كردپسرم هنوزنيامده است .<br/>
+
آن زن بخانه اش برگشت و روزهاگذشت ولی پسرش ازسفرنیامدوکاسه صبرش لبریزشدوباردیگربحضورامام صادق ع برگشت وعرض کردپسرم هنوزنیامده است .<br/>
امام فرمودصبرواستقامت كن اوعرض كردصبرم تمام شده ديگرنميتوانم صبركنم امام ع فرمودبرگردبه منزلت پسرت ازمسافرت برگشته است .<br/>
+
امام فرمودصبرواستقامت کن اوعرض کردصبرم تمام شده دیگرنمیتوانم صبرکنم امام ع فرمودبرگردبه منزلت پسرت ازمسافرت برگشته است .<br/>
آن زن بخانه برگشت وديدپسرش ازسفربرگشته بسيارخوشحال شدبعدا"بحضورامام صادق ع رسيدوپرسيدآيابعدازپيامبراسلام ص وحي نازل ميشود؟امام ع فرمودنه .<br/>
+
آن زن بخانه برگشت ودیدپسرش ازسفربرگشته بسیارخوشحال شدبعدا"بحضورامام صادق ع رسیدوپرسیدآیابعدازپیامبراسلام ص وحی نازل میشود؟امام ع فرمودنه .<br/>
اوعرض كردپس شماازچه راهي اطلاع يافتيدكه پسرم ازسفربرگشته وبه من مژده داديد؟امام ع فرمودرسول خداص فرموده است عندفناءالصبرياتي الفرج هنگامي كه صبرانسان پايان يافت گشايش خواهدآمد .<br/>
+
اوعرض کردپس شماازچه راهی اطلاع یافتیدکه پسرم ازسفربرگشته وبه من مژده دادید؟امام ع فرمودرسول خداص فرموده است عندفناءالصبریاتی الفرج هنگامی که صبرانسان پایان یافت گشایش خواهدآمد .<br/>
وقتي كه توگفتي صبرم تمام شده براساس گفتارپيامبرص دريافتم كه خداوندبابازگشت پسرت ازسفرگشايشي دركارتوبه وجودآورده است .<br/>
+
وقتی که توگفتی صبرم تمام شده براساس گفتارپیامبرص دریافتم که خداوندبابازگشت پسرت ازسفرگشایشی درکارتوبه وجودآورده است .<br/>
/لئالي الاخبارج 1ص 266
+
/لئالی الاخبارج 1ص 266
==پاداش -صبر==
+
==پاداش صبر==
به نقل مشهورپيامبرص ازهمسرانش تنهاازخديجه شش فرزندداشت ويك فرزندهم ازماريه قبطيه يكي ديگرازهمرانش فرزندان خديجه به ترتيب بودند .<br/>
+
به نقل مشهورپیامبرص ازهمسرانش تنهاازخدیجه شش فرزندداشت ویک فرزندهم ازماریه قبطیه یکی دیگرازهمرانش فرزندان خدیجه به ترتیب بودند .<br/>
قاسم عبداله طاهررقيه ام كلثوم زينب فاطمه زهراع .<br/>
+
قاسم عبداله طاهررقیه ام کلثوم زینب فاطمه زهراع .<br/>
وازماريه قبطيه يك فرزندبنام ابراهيم داشت كه يكسال ودوماه وهشت روزويايكسال وششماه وچندروزبيشتر عمرنكرد .<br/>
+
وازماریه قبطیه یک فرزندبنام ابراهیم داشت که یکسال ودوماه وهشت روزویایکسال وششماه وچندروزبیشتر عمرنکرد .<br/>
وقتي كه طاهرازدنيارفت خديجه كبري س گريه ميكردپيامبرص او راازگريه كردن نهي فرمودخديجه عرض كرددرست ميفرمائيدنبايدگريه كنم ولي چه كنم ازفقدان اودلم آتش گرفته است جگرم ميسوزدازاين روميگريم .<br/>
+
وقتی که طاهرازدنیارفت خدیجه کبری س گریه میکردپیامبرص او راازگریه کردن نهی فرمودخدیجه عرض کرددرست میفرمائیدنبایدگریه کنم ولی چه کنم ازفقدان اودلم آتش گرفته است جگرم میسوزدازاین رومیگریم .<br/>
پيامبر ص فرمودآيانميخواهي كه درروزقيامت پسرت طاهركناردربهشت بايستدوقتي كه توراديددستت رابگيردوتورابه بهشت ببردكه پاكترين وخوشبوترين مكان است .<br/>
+
پیامبر ص فرمودآیانمیخواهی که درروزقیامت پسرت طاهرکناردربهشت بایستدوقتی که تورادیددستت رابگیردوتورابه بهشت ببردکه پاکترین وخوشبوترین مکان است .<br/>
خديجه س عرض كردبراستي همين گونه است ؟پيامبرص فرمودخداوند متعال عزيزتروبزرگ مقامترازآن است كه ميوه دل بنده اش رابگيردوآن بنده براي خداصبروشكركندولي خداونداوراعذاب نمايد .<br/>
+
خدیجه س عرض کردبراستی همین گونه است ؟پیامبرص فرمودخداوند متعال عزیزتروبزرگ مقامترازآن است که میوه دل بنده اش رابگیردوآن بنده برای خداصبروشکرکندولی خداونداوراعذاب نماید .<br/>
/بحارط قديم ج 6 ص 103نظيراين سخن رادرموردفوت قاسم نيزفرمود
+
/بحارط قدیم ج 6 ص 103نظیراین سخن رادرموردفوت قاسم نیزفرمود
==زن -صبور==
+
==زن صبور==
پس ازجنگ زنهاي مدينه ازمدينه بسوي احدحركت كردندوبه استقبال پيامبرص رفتندوهمه بجاي شهيدان خودازپيامبرص سراغميگرفتند .<br/>
+
پس ازجنگ زنهای مدینه ازمدینه بسوی احدحرکت کردندوبه استقبال پیامبرص رفتندوهمه بجای شهیدان خودازپیامبرص سراغمیگرفتند .<br/>
دراين ميان زينب خواهرعبدالله بن حجش به پيامبرص رسيدپيامبرص به اوفرمودصبورواستوارباش اوگفت براي چه ؟ پيامبرفرموددرموردشهادت برادرت عبدالله .<br/>
+
دراین میان زینب خواهرعبدالله بن حجش به پیامبرص رسیدپیامبرص به اوفرمودصبورواستوارباش اوگفت برای چه ؟ پیامبرفرموددرموردشهادت برادرت عبدالله .<br/>
زينب گفت شهادت براي اوگوارا ومبارك بادهيئاله الشهاده .<br/>
+
زینب گفت شهادت برای اوگوارا ومبارک بادهیئاله الشهاده .<br/>
بازپيامبرص فرمودصبركن عرض كردبراي چه ؟ فرموددرموردشهادت دائيت حمزه ع زينب گفت همه ازآن خدائيم وبه سوي او بازميگرديم مقام شهادت براومبارك باد .<br/>
+
بازپیامبرص فرمودصبرکن عرض کردبرای چه ؟ فرموددرموردشهادت دائیت حمزه ع زینب گفت همه ازآن خدائیم وبه سوی او بازمیگردیم مقام شهادت براومبارک باد .<br/>
سپس پيامبرص فرمودصبورواستوار باشدعرض كردبراي چه ؟فرموددرموردشهادت شوهرت مصعب بن عميرزينب تااين جمله راشنيدصدابه گريه بلندكردوبطورجانگدازناله ميكردپيامبرص فرمود مقام شوهرنزدزن بدرجه اي است كه هيچكس درنزداوبه آن درجه نيست .<br/>
+
سپس پیامبرص فرمودصبورواستوار باشدعرض کردبرای چه ؟فرموددرموردشهادت شوهرت مصعب بن عمیرزینب تااین جمله راشنیدصدابه گریه بلندکردوبطورجانگدازناله میکردپیامبرص فرمود مقام شوهرنزدزن بدرجه ای است که هیچکس درنزداوبه آن درجه نیست .<br/>
ولي زينب درپاسخ كساني كه ميگفتندچرادرموردشوهرت اين گونه گريه ميكني ميگفت گريه ام براي شوهرم نيست چراكه اوبه فيض شهادت درركاب پيامبرص رسيده بلكه گريه ام براي يتيمان اواست كه اگرسراغپدررابگيرندچه جوابي به آنها بدهم .<br/>
+
ولی زینب درپاسخ کسانی که میگفتندچرادرموردشوهرت این گونه گریه میکنی میگفت گریه ام برای شوهرم نیست چراکه اوبه فیض شهادت دررکاب پیامبرص رسیده بلکه گریه ام برای یتیمان اواست که اگرسراغپدررابگیرندچه جوابی به آنها بدهم .<br/>
 
/بحارج 20ص 64
 
/بحارج 20ص 64
==پيامبرص -و-صفيه==
+
==پیامبرص و صفیه==
پس ازآنه حضرت حمزه عموي پيامبرص درجنگ احدبه شهادت رسيد،دشمن بدن اورامثله كرد،يعني مقدراي ازگوش وبيني وسرانگشتان او رابريدوشكمش رادريدوجگرش رابيرون آورد ...<br/>
+
پس ازآنه حضرت حمزه عموی پیامبرص درجنگ احدبه شهادت رسید،دشمن بدن اورامثله کرد،یعنی مقدرای ازگوش وبینی وسرانگشتان او رابریدوشکمش رادریدوجگرش رابیرون آورد ...<br/>
پيامبرص كنازجنازه پاره پاره حمزه بود،ناگاه ازدورديدكه صفيه خواهرحمزه ع مي آيد،پيامبرص به پسراوزبيربن عوام فرمود:برووصفيه رانگذاربه اينجابيايد،اورا برگردان تاپيكربرادرش رابااين وضع ننگردكه بسيارطاقت فرسااست .<br/>
+
پیامبرص کنازجنازه پاره پاره حمزه بود،ناگاه ازدوردیدکه صفیه خواهرحمزه ع می آید،پیامبرص به پسراوزبیربن عوام فرمود:برووصفیه رانگذاربه اینجابیاید،اورا برگردان تاپیکربرادرش رابااین وضع ننگردکه بسیارطاقت فرسااست .<br/>
زبير نزدمادرش صفيه رفت وبااوملاقات كردوپيام رسول خداص رابه اورسانيدو ازاوخواست بازگردد .<br/>
+
زبیر نزدمادرش صفیه رفت وبااوملاقات کردوپیام رسول خداص رابه اورسانیدو ازاوخواست بازگردد .<br/>
صفيه گفت :چرامرابرمي گردانيد،درست است كه به من خبررسيده برادرم رامثله كرده اندوبه اين خاطرمي خواهيدمن پيكربرادرم را نبينم ولي :5
+
صفیه گفت :چرامرابرمی گردانید،درست است که به من خبررسیده برادرم رامثله کرده اندوبه این خاطرمی خواهیدمن پیکربرادرم را نبینم ولی :5
وذلك في الله قليل ...<br/>
+
وذلک فی الله قلیل ...<br/>
"اين حادثه درراه خدا،ناچيزو اندك است ،آنچه رخ داده خشنودهستيم وبه حساب خدامي گذاريم وصبرمي كني .<br/>
+
"این حادثه درراه خدا،ناچیزو اندک است ،آنچه رخ داده خشنودهستیم وبه حساب خدامی گذاریم وصبرمی کنی .<br/>
وقتي كه پيامبرص روحيه اوراچنين ديد،به زبيرفرمود:"خل سبيلها"او راآزادبگذاربيايد .<br/>
+
وقتی که پیامبرص روحیه اوراچنین دید،به زبیرفرمود:"خل سبیلها"او راآزادبگذاربیاید .<br/>
/الحلقات الذهبيه ج 11ص 37طبقات بان سعدج 3ص 7 .<br/>
+
/الحلقات الذهبیه ج 11ص 37طبقات بان سعدج 3ص 7 .<br/>
==فقدان -شوهر==
+
==فقدان شوهر==
پس ازجنگ زنهاي مدينه ازمدينه به سوي احدحركت كردندوبه استقبال پيامبرص شتافتندو همه بجاي شهيدان خودازپيامبرص سراغمي گرفتند .<br/>
+
پس ازجنگ زنهای مدینه ازمدینه به سوی احدحرکت کردندوبه استقبال پیامبرص شتافتندو همه بجای شهیدان خودازپیامبرص سراغمی گرفتند .<br/>
دراين ميان زينب خواهرعبد الله بن جحش به پيامبرص رسيد،پيامبرص به اوفرمود:صبورواستوارباش ، اوگفت چه شده ؟پيامبرفرمود:درموردشهادت برادرت عبدالله .<br/>
+
دراین میان زینب خواهرعبد الله بن جحش به پیامبرص رسید،پیامبرص به اوفرمود:صبورواستوارباش ، اوگفت چه شده ؟پیامبرفرمود:درموردشهادت برادرت عبدالله .<br/>
زينب گفت : شهادت براي اوگواراومبارك باد"هنيئاله الشهاده " .<br/>
+
زینب گفت : شهادت برای اوگواراومبارک باد"هنیئاله الشهاده " .<br/>
بازپيامبرص فرمود:صبركن ،عرض كرد:براي چه ؟فرموددرموردشهادت دائيت حمزه ع زينب گفت :همه ازآن خدائيم وبه سوي اوبازمي گرديم ،مقام شهادت براومبارك باد .<br/>
+
بازپیامبرص فرمود:صبرکن ،عرض کرد:برای چه ؟فرموددرموردشهادت دائیت حمزه ع زینب گفت :همه ازآن خدائیم وبه سوی اوبازمی گردیم ،مقام شهادت براومبارک باد .<br/>
سپس پيامبرص فرمود:صبورواستوارباش ،عرض كردبراي چه ؟فرموددر موردشهادت شوهرت مصعب بن عمير،زينب تااين جمله راشنيد،صدابه گريا بلندكردوبطورجانگدازناله مي كرد،پيامبرص فرمود:مقام شوهرنزدزن به درجه اي است كه هيچ كس درنزداوبه آن درجه نيست .<br/>
+
سپس پیامبرص فرمود:صبورواستوارباش ،عرض کردبرای چه ؟فرموددر موردشهادت شوهرت مصعب بن عمیر،زینب تااین جمله راشنید،صدابه گریا بلندکردوبطورجانگدازناله می کرد،پیامبرص فرمود:مقام شوهرنزدزن به درجه ای است که هیچ کس درنزداوبه آن درجه نیست .<br/>
ولي زينب درپاسخ كساني كه مي گفتند:چرادرموردشوهرت اين گونه گريه مي كني مي گفت :گريه ام براي شوهرم نيست ،چراكه اوبه فيض شهادت درركاب پيامبرص رسيده بلكه گريه ام براي يتيمان اواست ،كه اگرسراغپدربگيرندچه جوابي به آنهابدهم ؟!<br/>
+
ولی زینب درپاسخ کسانی که می گفتند:چرادرموردشوهرت این گونه گریه می کنی می گفت :گریه ام برای شوهرم نیست ،چراکه اوبه فیض شهادت دررکاب پیامبرص رسیده بلکه گریه ام برای یتیمان اواست ،که اگرسراغپدربگیرندچه جوابی به آنهابدهم ؟!<br/>
 
/بحارج 20ص 64 .<br/>
 
/بحارج 20ص 64 .<br/>
==لطف -خفي -خدا==
+
==لطف خفی -خدا==
درميان بني اسرائيل ،خانواده اي چادرنشين زندگي مي كردند،وزندگي آنهابه دامداري وباكمال سادگي وصحرانشيني مي گذشت آنهاعلاوه برچندگوسفنديك خروس ويك الاغ ويك سگ داشتند،خروس آنهارا براي نمازبيدارمي كرد،وبا الاغ ،وسائل زندگي خودراحمل مي كردند،وبه وسله آن براي خودازراه دورآب مي آوردند،وسگ نيزدرآن بيابان بخصوص درشب ، نگهبان آنهاازدرندگان بود .<br/>
+
درمیان بنی اسرائیل ،خانواده ای چادرنشین زندگی می کردند،وزندگی آنهابه دامداری وباکمال سادگی وصحرانشینی می گذشت آنهاعلاوه برچندگوسفندیک خروس ویک الاغ ویک سگ داشتند،خروس آنهارا برای نمازبیدارمی کرد،وبا الاغ ،وسائل زندگی خودراحمل می کردند،وبه وسله آن برای خودازراه دورآب می آوردند،وسگ نیزدرآن بیابان بخصوص درشب ، نگهبان آنهاازدرندگان بود .<br/>
اتفاقاروباهي آمدوخروس آنهاراخورد،افراد آن خانواده ،محزون وناراحت شدند،ولي مردآنهاكه شخص صالحي بودمي گفت : خيراست ان شاءالله .<br/>
+
اتفاقاروباهی آمدوخروس آنهاراخورد،افراد آن خانواده ،محزون وناراحت شدند،ولی مردآنهاکه شخص صالحی بودمی گفت : خیراست ان شاءالله .<br/>
پس ازچندروزي سگ آنهامرد،بازآنهاناراحت شدند، ولي مردخانواده گفت :خيراست ان شاءالله ،طولي نكشيدكه گرگي به الاغ آنها حمله كردوآن رادريدوازبين برد،بازمردآن خانواده گفت :خيراست ،ان شاءالله .<br/>
+
پس ازچندروزی سگ آنهامرد،بازآنهاناراحت شدند، ولی مردخانواده گفت :خیراست ان شاءالله ،طولی نکشیدکه گرگی به الاغ آنها حمله کردوآن رادریدوازبین برد،بازمردآن خانواده گفت :خیراست ،ان شاءالله .<br/>
درهمين ايام روزي صبح ازخواب بيدارشدند،ديدندهمه چادرنشين هاي اطراف مورددستبردوغارت دشمن واقع شده وهمه اموال آنهابه غارت رفته است وخودآنهانيزبه عنوان برده به اسارت دشمن درآمده اند،ودرآن بيابان تنها آنهاسالم باقي مانده اند .<br/>
+
درهمین ایام روزی صبح ازخواب بیدارشدند،دیدندهمه چادرنشین های اطراف مورددستبردوغارت دشمن واقع شده وهمه اموال آنهابه غارت رفته است وخودآنهانیزبه عنوان برده به اسارت دشمن درآمده اند،ودرآن بیابان تنها آنهاسالم باقی مانده اند .<br/>
مردصالح گفت :رازاينكه ماباقي مانده ايم اين بوده كه چادرنشينهاي ديگرداراي سگ وخروس و الاغ بوده اند،وبه خاطرسروصداي آنهاشناخته شده اندوبه اسارت دشمن درآمده اند .<br/>
+
مردصالح گفت :رازاینکه ماباقی مانده ایم این بوده که چادرنشینهای دیگردارای سگ وخروس و الاغ بوده اند،وبه خاطرسروصدای آنهاشناخته شده اندوبه اسارت دشمن درآمده اند .<br/>
ولي ماچون سگ وخروس و الاغ نداشتيم ،شناخته نشده ايم ،پس خيرمادرهلاكت سگ وخروس و الاغ مان بوده است كه سالم مانده ايم .<br/>
+
ولی ماچون سگ وخروس و الاغ نداشتیم ،شناخته نشده ایم ،پس خیرمادرهلاکت سگ وخروس و الاغ مان بوده است که سالم مانده ایم .<br/>
اين بودنتيجه گفتارمخلصانه مردخانواده كه همواره براي شكرگزاري خدا،دربرابرحوادث مي گفت ،خيراست ان شاءالله ،آري لطف خفي خداوندشامل حال چنين افرادخواهدشد .<br/>
+
این بودنتیجه گفتارمخلصانه مردخانواده که همواره برای شکرگزاری خدا،دربرابرحوادث می گفت ،خیراست ان شاءالله ،آری لطف خفی خداوندشامل حال چنین افرادخواهدشد .<br/>
==همسر-نوح==
+
==همسر نوح==
حضرت نوح ع همسربدي داشت كه درقرآن آيه 10سوره تحريم به اين مطلب اشاره شده است حتي به مردم ميگفت نوح ع مجنون است .<br/>
+
حضرت نوح ع همسربدی داشت که درقرآن آیه 10سوره تحریم به این مطلب اشاره شده است حتی به مردم میگفت نوح ع مجنون است .<br/>
يكسال براثرنيامدن باران قحطي شد،جمعي ازمردم تصميم گرفتندنزدحضرت نوح ع بروندوازازبخواهنددعاكندتاباران بيايد، حضرت نوح درروستائي سكونت داشت ،آنهابه آن روستارفتندوبه درخانه او رسيدندودرخانه رازدند،زن حضرت نوح ازخانه بيرون آمد،آنهاگفتندنوح كجاست ؟آمده ايم ازاوبخواهيم دعاكندباران بيايد .<br/>
+
یکسال براثرنیامدن باران قحطی شد،جمعی ازمردم تصمیم گرفتندنزدحضرت نوح ع بروندوازازبخواهنددعاکندتاباران بیاید، حضرت نوح درروستائی سکونت داشت ،آنهابه آن روستارفتندوبه درخانه او رسیدندودرخانه رازدند،زن حضرت نوح ازخانه بیرون آمد،آنهاگفتندنوح کجاست ؟آمده ایم ازاوبخواهیم دعاکندباران بیاید .<br/>
زن گفت اگردعاي نوح مستجاب ميشد،براي خودمادعاميكردكه وضع زندگي ماخوب شود،اواكنون به بيابان رفته تاهيزم جمع كندوبياوردوبفروشد،اوچنان مقامي نداردكه دعايش مستجاب گردد .<br/>
+
زن گفت اگردعای نوح مستجاب میشد،برای خودمادعامیکردکه وضع زندگی ماخوب شود،اواکنون به بیابان رفته تاهیزم جمع کندوبیاوردوبفروشد،اوچنان مقامی نداردکه دعایش مستجاب گردد .<br/>
آنهابه آن بيابان رفتند،ناگهان ديدندحضرت نوح هيزم راجمع كرده وبه پشت گرفته وبرشيري سوارشده وماري بدست گرفته وآن ماررا تازيانه خوددرراندن شيرقرارداده است .<br/>
+
آنهابه آن بیابان رفتند،ناگهان دیدندحضرت نوح هیزم راجمع کرده وبه پشت گرفته وبرشیری سوارشده وماری بدست گرفته وآن ماررا تازیانه خوددرراندن شیرقرارداده است .<br/>
به نوح ع عرض كردنددعاكن تاباران بيايد،قحطي همه جاراگرفته است .<br/>
+
به نوح ع عرض کردنددعاکن تاباران بیاید،قحطی همه جاراگرفته است .<br/>
نوح ع دعاكردوباران خوبي آمد .<br/>
+
نوح ع دعاکردوباران خوبی آمد .<br/>
آنهابه نوح ع گفتندتوكه اين گونه مستجاب الدعوه هستي ،چرادرموردزن خودت نفرين نميكني كه مثلاازخانه ات بيرون رود،ومجازات شودوپشت سرتو،ازتوبدگوئي ننمايد .<br/>
+
آنهابه نوح ع گفتندتوکه این گونه مستجاب الدعوه هستی ،چرادرموردزن خودت نفرین نمیکنی که مثلاازخانه ات بیرون رود،ومجازات شودوپشت سرتو،ازتوبدگوئی ننماید .<br/>
حضرت نوح ع درپاسخ فرمودارزش وثواب تحمل صبرباچنين زني ،بهتر ازآن است كه بانفرين اورابه مجازات برسانم .<br/>
+
حضرت نوح ع درپاسخ فرمودارزش وثواب تحمل صبرباچنین زنی ،بهتر ازآن است که بانفرین اورابه مجازات برسانم .<br/>
باتوجه به اينكه بيرون كردن اومفسده بيشترداشت ،وصلاح اين بودكه باصبروتحمل ،اورانگهداري كرد .<br/>
+
باتوجه به اینکه بیرون کردن اومفسده بیشترداشت ،وصلاح این بودکه باصبروتحمل ،اورانگهداری کرد .<br/>
/لثالي الاخبار .<br/>
+
/لثالی الاخبار .<br/>
==معجرات -علي(ع)==
+
 
مولايم علي ع درمورد مرگ من فرمود روزي فرا ميرسد كه عبيدالله بن زياد ، خونخوار و كافر ، تو را به دار مي آويزد ...<br/>
+
==معجزات علی(ع)==
تا اينكه روزي از نخلستان با آنحضرت عبور ميكردم ، نخلي را به من نشان داد و فرمود اي پسر يحيي چوبه دار تو ، از چوب اين درخت است .<br/>
+
مولایم علی ع درمورد مرگ من فرمود روزی فرا میرسد که عبیدالله بن زیاد ، خونخوار و کافر ، تو را به دار می آویزد ...<br/>
من گهگاه كنار آن نخل ميروم و در كنار آن نماز ميخوانم ، و با آن ، انس والفت خاصي دارم .<br/>
+
تا اینکه روزی از نخلستان با آنحضرت عبور میکردم ، نخلی را به من نشان داد و فرمود ای پسر یحیی چوبه دار تو ، از چوب این درخت است .<br/>
مولايم درس ديگري هم به من داد ، و آن صبر و استقامت در برابر مصائب و آزار حكام جور بود ، اين درس از من كه يك غلام تيره بخت بودم ، كوهي استوار ، ساخت .<br/>
+
من گهگاه کنار آن نخل میروم و در کنار آن نماز میخوانم ، و با آن ، انس والفت خاصی دارم .<br/>
برادر هم اكنون وقت آن است كه مهم ديگري را به تو بگويم ، در آن كوچه اي كه به ميدان دارالاماره ،منتهي ميشود ، نخلي وجود دارد ، من نامم رابه آن حك كرده ام ، اگر چوبه داري را ديدي ، با دقت به آن بنگر ، اگر نام مرا در آن ، حك شده ديدي ،بدانكه روز موعود ، فرا رسيده وآغاز آسايش و عروج من به اعلا عليين باشد ...<br/>
+
مولایم درس دیگری هم به من داد ، و آن [[صبر]] و استقامت در برابر مصائب و آزار حکام جور بود ، این درس از من که یک غلام تیره بخت بودم ، کوهی استوار ، ساخت .<br/>
مدتي از اين ماجرا گذشت كه يزيد ، عبيدالله بن زياد را استاندار كوفه كرد ، وي به كوفه آمد و از همان آغاز با چماق ترس و وحشت و كشتار شروع بكاركرد و قبل از ورود امام حسين ع به كربلا ، مردم كوفه را ، سخت ترساند .<br/>
+
برادر هم اکنون وقت آن است که مهم دیگری را به تو بگویم ، در آن کوچه ای که به میدان دارالاماره ،منتهی میشود ، نخلی وجود دارد ، من نامم رابه آن حک کرده ام ، اگر چوبه داری را دیدی ، با دقت به آن بنگر ، اگر نام مرا در آن ، حک شده دیدی ،بدانکه روز موعود ، فرا رسیده وآغاز آسایش و عروج من به اعلا علیین باشد ...<br/>
اما ميثم با كمال قدرت وجرئت در برابر او ايستاد ، و پوزه پلنگ نماي او را به خاك ماليد ، و از تهديدات او نهراسيد ، به دستوراو ، ميثم را روي همان چوبه دار بردند ، او د رهمانجا به افشاگري پرداخت ، ابن زياد دستور داد پس از قطع دست و پاي ميثم ، زبان او را نيز بريدند و او در بالاي دار به شهادت رسيد ، و بدنش همچنان در بالاي دار ماند ، تا اينكه خرمافروشان كوفه ، شبانه بدن او را از دار گرفته دفن كردند و قبر شريف ميثم ، بين نجف اشرف و كوفه ، در جامع مراد ، مركز زيارت پيروان علي ع است .<br/>
+
مدتی از این ماجرا گذشت که یزید ، عبیدالله بن زیاد را استاندار کوفه کرد ، وی به کوفه آمد و از همان آغاز با چماق ترس و وحشت و کشتار شروع بکارکرد و قبل از ورود امام حسین ع به کربلا ، مردم کوفه را ، سخت ترساند .<br/>
/ اقتباس از كتاب ميثم التمار نوشته محمد تحسين مظفر ، ترجمه نگارنده ميثم در 22 ذيحجه سال 60 هجري ، ده روز قبل از ورود امام حسين ع به كربلا به شهادت رسيد .<br/>
+
اما میثم با کمال قدرت وجرئت در برابر او ایستاد ، و پوزه پلنگ نمای او را به خاک مالید ، و از تهدیدات او نهراسید ، به دستوراو ، میثم را روی همان چوبه دار بردند ، او د رهمانجا به افشاگری پرداخت ، ابن زیاد دستور داد پس از قطع دست و پای میثم ، زبان او را نیز بریدند و او در بالای دار به شهادت رسید ، و بدنش همچنان در بالای دار ماند ، تا اینکه خرمافروشان کوفه ، شبانه بدن او را از دار گرفته دفن کردند و قبر شریف میثم ، بین نجف اشرف و کوفه ، در جامع مراد ، مرکز زیارت پیروان علی ع است .<br/>
==علامت - ايمان==
+
/ اقتباس از کتاب میثم التمار نوشته محمد تحسین مظفر ، ترجمه نگارنده میثم در 22 ذیحجه سال 60 هجری ، ده روز قبل از ورود امام حسین ع به کربلا به شهادت رسید .<br/>
آورده اندكه حضرت رسول ص روزي ازجمعي انصار پرسيدكه آياشمامؤمنانيدايشان گفتندخداورسول اوبهترميدانندآنحضرت كه علامت ايمان چيست گفتنددرحال سعت شكرميكنيم ودرحال بلاوتنگي صبرمينمائيم آنحضرت فرمودكه علامت مؤمن همين است .<br/>
+
 
==نتيجه -احسان==
+
==علامت ایمان==
آورده اندكه مردي بوددرويش وبينواكه پرده حجاب براحوال خويش انداخته بودوبراي نام وننك دندان صبربرجگر نهاده وبدرتوكل نشسته هرگزاظهارپريشاني بكسي نمي كردوبطپانچه روي خودرا سرخ ميداشت واوراهمسايه توانگري بودروزي كودك آن توانگربخانه آن درويش آمدديدطعامي ازباربرداشته وطعام راكشيده بدرون خانه بردندوايشان كودك رانديده بخوردن مشغول شدندآن كودك ازشكاف دربايشان مينگريست وآن درويش ملتفت اونشدچون طعام شوره طفل غمگين بخانه رفت وگريه آغازكردوباپدرو مادراحوال بگفت ايشان طعام هاپيش آوردندهرچنداوراتسلي ميدادندگريه ميكردكه ازآن طعام همسايه مي خواهم پس آن مردبخانه آن همسايه رفت وبمرد همسايه گفت اي بيرحم چراازهمسايگي شمارنج وآزاربمن ميرسدآن درويش گفت استغفرالله حاشاكه كه ازمن آزاربكسي برسد
+
آورده اندکه حضرت رسول ص روزی ازجمعی انصار پرسیدکه آیاشمامؤمنانیدایشان گفتندخداورسول اوبهترمیدانندآنحضرت که علامت ایمان چیست گفتنددرحال سعت شکرمیکنیم ودرحال بلاوتنگی صبرمینمائیم آنحضرت فرمودکه علامت مؤمن همین است .<br/>
مردتوانگرگفت شماطعام داشته ايدوصرف كرده ايدكودك مرانديده ونداده ايدبخانه آمده گريه ميكندو طعام شماراميخواهدآن درويش زماني بفكرفرورفت بعدازلحظه اي سربرآورده گفت اگرخواهي ازحال ماواقف شوي بيان كنم كه همسايه برهمسايه خودآگاه است وتوازحال من غافلي وبدنياي خوددرمانده اي امااولي نگفتن است آنمرداورا بخداقسم دادكه حال خودرابازگوي گفت ايخواجه بدان وآگاه باش كه آنچه كه ماخورده ايم برمال حلال بودوبرديگران حرام گفت بچه جهت درويش گفت تواين كلام خدانشنيده اي كه درقرآن مجيداست "من اضطرفي مخمصه غيرمتجانف لائم " آن مرداربودكه برماحلال بودوبرشماحرام وحال ماباينجارسيده ودرمثلها گويندكه سيران راچه پرواي گرسنگان چون آن توانگرازحال آن درويش واقف شد آب درچشم بگردانيدوگفت اي برادربحق آنخدائيكه جان بيدقدرت اوست كه در اين مدت ازواقعه توخبردارنبودم وهميشه تراشكفته وخندان ميديدم احال كه اطلاع يافتم بخداي عزوجل سوگندكه دست ازتوبرندارم تاآنچه ازمال دنيائي ندارم نصف آنرابتوبدهم واين نتيجه صبروتحمل است كه درفقروفاقه كرده اي پس بالتماس تمام دست آن درويش راگرفته بخانه بردوب رادرانه تقسيم كرده عذرهاخواست ودرهمان شب حضرت رسول "ص "رادرخواب ديدكه فرموديافلان توبراي خداآن همسايه درويش راخوشنودي ومرحمت كردي وحق همسايه بجاي آوردي مژده بادكه فرداي قيامت بامن واهلبيت من ترامحشورخواهندكردوحقتعالي تراآمرزيدوازگناهان پاك شدي .<br/>
+
 
 +
==نتیجه احسان==
 +
آورده اندکه مردی بوددرویش وبینواکه پرده [[حجاب]] براحوال خویش انداخته بودوبرای نام وننک دندان صبربرجگر نهاده وبدرتوکل نشسته هرگزاظهارپریشانی بکسی نمی کردوبطپانچه روی خودرا سرخ میداشت واوراهمسایه توانگری بودروزی کودک آن توانگربخانه آن درویش آمددیدطعامی ازباربرداشته وطعام راکشیده بدرون خانه بردندوایشان کودک راندیده بخوردن مشغول شدندآن کودک ازشکاف دربایشان مینگریست وآن درویش ملتفت اونشدچون طعام شوره طفل غمگین بخانه رفت وگریه آغازکردوباپدرو مادراحوال بگفت ایشان طعام هاپیش آوردندهرچنداوراتسلی میدادندگریه میکردکه ازآن طعام همسایه می خواهم پس آن مردبخانه آن همسایه رفت وبمرد همسایه گفت ای بیرحم چراازهمسایگی شمارنج وآزاربمن میرسدآن درویش گفت استغفرالله حاشاکه که ازمن آزاربکسی برسد
 +
مردتوانگرگفت شماطعام داشته ایدوصرف کرده ایدکودک مراندیده ونداده ایدبخانه آمده گریه میکندو طعام شمارامیخواهدآن درویش زمانی بفکرفرورفت بعدازلحظه ای سربرآورده گفت اگرخواهی ازحال ماواقف شوی بیان کنم که همسایه برهمسایه خودآگاه است وتوازحال من غافلی وبدنیای خوددرمانده ای امااولی نگفتن است آنمرداورا بخداقسم دادکه حال خودرابازگوی گفت ایخواجه بدان وآگاه باش که آنچه که ماخورده ایم برمال حلال بودوبردیگران حرام گفت بچه جهت درویش گفت تواین کلام خدانشنیده ای که درقرآن مجیداست "من اضطرفی مخمصه غیرمتجانف لائم " آن مرداربودکه برماحلال بودوبرشماحرام وحال ماباینجارسیده ودرمثلها گویندکه سیران راچه پروای گرسنگان چون آن توانگرازحال آن درویش واقف شد آب درچشم بگردانیدوگفت ای برادربحق آنخدائیکه جان بیدقدرت اوست که در این مدت ازواقعه توخبردارنبودم وهمیشه تراشکفته وخندان میدیدم احال که اطلاع یافتم بخدای عزوجل سوگندکه دست ازتوبرندارم تاآنچه ازمال دنیائی ندارم نصف آنرابتوبدهم واین نتیجه صبروتحمل است که درفقروفاقه کرده ای پس بالتماس تمام دست آن درویش راگرفته بخانه بردوب رادرانه تقسیم کرده عذرهاخواست ودرهمان شب حضرت رسول "ص "رادرخواب دیدکه فرمودیافلان توبرای خداآن همسایه درویش راخوشنودی ومرحمت کردی وحق همسایه بجای آوردی مژده بادکه فردای قیامت بامن واهلبیت من ترامحشورخواهندکردوحقتعالی تراآمرزیدوازگناهان پاک شدی .<br/>
 
<div class="hold">
 
<div class="hold">
<div class="return">بازگشت به [[معروف اخلاقی]] </div>
+
<div class="return">بازگشت به [[کتب معروف اخلاقی]] </div>
 
</div>
 
</div>

نسخهٔ کنونی تا ‏۱۵ دی ۱۳۹۵، ساعت ۱۲:۴۱

صبر
مشخصات کتاب
Sabr-naboti.jpg
نویسنده نجمه نبوتی

مادر صبور

ام انس بهترین زن مدینه بودهنگامی که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم به مدینه تشریف آوردمردم حق شناس مدینه ضمن دیدارازآن حضرت وخیرمقدم هدایائی تقدیم حضرتش می کردند .
ام انس نیزبااشتیاق تمام دست فرزندش انس راکه از شوهل سابقش مالک داشت گرفته محضرآن حضرت شرفیاب شده عرض کرد:یارسول الله مردم هرکدام به قدرتوانشان هدایائی به شماتقدیم کردندومن چون جز فرزندم چیزی ندارم لذااورابه شمااهداءمی کنم که خدمتگذارشماباشد .
ام انس ازشوهردومش ابوطلحه که ازنیکان انصاربودفرزندی آورده بودکه موجب روشنی کاشانه وصفای زندگی آنان بودواین پدرومادرباایمان زیادبه اوعلاقه داشتند .
تااینکه بالاخره روزگاری پیش آمدکه فرزندشان سخت مریض شدوقهراآنان را به شدت نگران نمود .
ابوطلحه روزهاروزه می گرفت وشبهابه عبادت اشتغال داشت ولی باغستانی داشت که روزهادرآن کارمی کردازوقتی که فرزندش مریض شده بودفکرش ناراحت بودوعصرهاکه ازکارمی آمدقبل ازهرچیزسراغفرزندش رامی گرفت وپس ازدیداراوچنددقیقه ای باافسردگی کناربسترش می نشست و سپس بدنبال کارهای دیگرش می رفت .
اتفاقاروزی که ابوطلحه درباغش کارمی کرد بیماری فرزندشدت پیداکردوازدنیارفت ام انس هرچندازمرگ فرزندش سخت متاثربودولی ازآنجاکه دیدشوهرروزه دارش وقتی ازکاربیایداگرازمردن فرزندش اطلاع پیداکندخستگی اوافزایش پیداکرده وحوصله غذاخوردن واستراحت دیگرنخواهدداش ت جسدفرزندش رادرپارچه ای پیچیدودرگوشه اطاقی گذاشت و کارهای خانه راروبراه کرد،غذاووسائل پذیرائی شوهرش رافراهم کردوهنگامی که شوهرش ابوطلحه واردشدبالبخندازوی استقبال نمودوچون وی ازحال فرزندش پرسیدگفت :دردهای فرزندمان برطرف شده است .
وقتی وی خواست به دیداراو برودهمسرباایمانش گفت :فعلااواستراحت کرده است بگذارراحت بخوابد .
ابوطلحه درحالی که خوشحال شده بودپس ازانجام عبادت وافطارکردن باهمسرش به رختخواب رفتندوقتی صبح شدام انس گفت :ای ابوطلحه اگرکسی چندسال پیش چیزی نزدافرادی به عاریت گذاشت که مدتی ازآن استفاده کنندوحال آمده آن را درخواست کندولی آنهاازدادن آن امتناع کرده وگریه وزاری کنند،حال آنها چگونه خواهدبود؟ابوطلحه گفت :آنهادیوانه اندچون آن چیزعاریه بوده وهر وقت صاحبش خواست بدون ناراحتی بایدتحویل دهند .
ام انس گفت :پس مواظب باش که مادیوانه نباشیم که چون فرزندمان که عاریت دردست مابودفوت کرد، ازخداصبروپاداش بخواه وتسلیم امراوباش وبرخیزوبرای دفنش اقدام کن .
ابوطلحه نزدپیامبراکرم صلی الله علیه وآله وسلم رفته جریان فوت فرزندش و رفتارمدبرانه همسرش رابه عرض آن حضرت رسانید .
آن بزرگوارضمن اینکه از رفتاروی سخت تعجب کرده وازایمان وصبروتدبیراوخوشش آمده بودودرحق وی دعاکرده وعرض کرد:"اللهم بارک لهمافی لیلتهما"خدایاهمین شب آنهارابرایشان مبارک گردان واتفاقاهمان شب ام انس ازابوطلحه باردار شده بودوپسری آوردکه نامش راعبدالله گذاشت واورادرپارچه ای پیچیده و بوسیله انس نزدرسول گرامی اسلام صلی الله علیه وآله وسلم فرستاد .
آن حضرت درحقش دعاکردولذاعبدالله بن ابی طلحه ازبهترین فرزندان وجوانان انصار گشت وازشیعیان خوب علی علیه السلام نیزبودکه درجنگ صفین درکنارحضرتش نبردمی کرد .
/سفینه البحار،ج 2،ص 123 .

اطلاع از شهادت

روزی میثم تمارکه از یاران خاص علی علیه السلامبوددربازارکوفه می رفت درجائی که جمعی ازبنی اسد گردهم نشسته بودندباحبیب بن مظاهریاردیگرآن حضرت ملاقات کردلحظه ای در کنارهم ایستادند،حبیب گفت :پیرمردی رامی بینم که جلوسراومونداردوشکم فربهی داشته وشغل اوخربزه وخرمافروشی است درراه محبت اهل بیت رسالت وی رابردارمی کشندوبردارشکم وی راپاره می کنند .
مقصودش میثم بود .
میثم نیز گفت :مردی رامی شناسم سرخ روکه دارای دوگیسوبوده درراه یاری پسرپیغمبر بیرون می رود،اورابه شهادت می رسانندوسرش رادرشهرکوفه می گردانند .
و منظورش حبیب ود .
آنان پس ازاین سخنان ازیکدیگرجداشده رفتند .
جمعی که گفتارآنهاراشنیدندگفتند:ازاینهادروغگوترندیده بودیم .
طولی نکشیدرشید حجری یاردیگرامیرالمؤمنین علیه السلام رسدوازآنان سرغمیثم وحبیب را گرفت گفتند:آنان ساعتی پیش دراینجابودندوچنین سخنانی راباهم گفتگو کردند،رشیدگفت :خدامیثم رارحمت کندکه فراموش کرده بگویدآن کسی که سر اوحبیب رامی آوردصددرهم بیشترجایزه می گیرد،چون رشیدرفت بنی اسدگفتند: این ازآنهادروغگوتراست .
ولی مدتی بعددیدندکه میثم رادرب خانه عمربن حریث به دارکشیده وشکم اوراپاره کردندوحبیب نیزهمچنانکه گفته شوه بود دریاری امام حسین علیه السلام به کربلارفت وشهیدشده سراورادرکوفه گردانیدند .
/سفینه البحار،ج 1،ص 205ومنتهی الامال ،ج 1ص 143 .

ایمان عماریاسر

عماریاسرکه یکی ازبهترین صحابه رسول خداصلی الله علیه وآله و سلم وازیاران وفاداربه علی علیه السلام بوددرمیدان صفین ایستاده گفت : خدایااگرمی دانستم رضای تودراین است که خودرابه دریاغرق کنم هماان را می کردم واگرمی دانستم خشنودی تودراین است که شمشیربه شکم خودفروکنم واز کمرم بیرون آورم وکشته شوم همان راانجام می دادم ولی خدایاهیچ کاری راسراغ ندارم که به رضای تونزدیکترباشدازاینکه بااین گروه لشکرمعاویه نبردکنم و سپس به یارانش گفت :مادرخدمت رسول گرامی اسلام صلی الله علیه وآله وسلم سه باربااین پرچمهاکه درلشکرمعاویه می باشندبامخالفین ومشرکین نبردکردیم دربدر،احدوخندق واکنون بایاران این پرچمهامی بایدجنگ کنیم .
واضافه کرد:بدانیدکه من امروزکشته خواهم شدوشمامطمئن باشیدکه علی علیه السلام امام مااست که روزقیامت برای خوبان دربرابراشرارمخاصمه خواهدکردوبه دنبال این بیانات دلرانه پی درپی برلشگرمعاویه حمله کردتاشهیدگشت .
/منتهی الامال ،ج 1،ص 92،دراحوال یاران پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم .

بردبارى امام باقر(ع)

یک روزشخصی نصرانی به امام محمدباقرعلیه السلام برخوردوازروی دشمنی باآزمایش باکمال بی ادبی گفت :"انت البقر"تو گاوهستی !امام باکمال خونسردی فرمود:"نه اناالباقر"من شکافنده دانشهاهستم .
مردمسیحی بازازروی اهانت گفت :"انت ابن طباخه "تو پسرزن آشپزمی باشی .
این بارنیزامام بابردباری فرمود:"ذاک حرفتها" این شغل اوبوده وهنریک خانه خانه داراین است که آشپزخوبی باشد .
بارسوم نصرانی جسارت راازحدگذرانیده عرض کرد:"انت بن السوداءالزنجی البذئی توفرزندزن سیاه رنگی بدزبان هستی /امام باقرعلیه السلام فرمود:اگر راست می گوئی خدااورابیامرزدواگردروغمی گوئی خداوندتوراببخشد .
مرد نصرانی که سخت شرمنده شده بودازاخلاق وبردباری ان حضت به امامت ودرنتیجه حقانیت اسلام پی برده شهادتین گفت ومسلمان گشت .
/سفینه البحار،ج 1ص 422 .

ضمانت بهشت

جمعی ازانصار برپیامبراکرم صلی الله علیه وآله وسلم واردشده وپس ازسلام وشنیدن جواب گفتند:یارسول الله ماخواسته بزرگی ازشماداریم .
آن حضرت فرمود:خواسته خویش رابیان کنید:عرض کردند:ای رسول خداخواسته بسیاربزرگی است .
فرمود :بگوئیدببینم چیست ؟گفتند:این است که بهشت راازپروردگارت برای ما ضمانت نمائی .
پیامبرگرامی اسلام سرش راپائین انداخت وکمی به زمین نگاه کرد وسپس سرش رابلندکرده فرمود:این کاربهشت رابرایتان ضمانت می کنم به شرط اینکه شماازاحدی چیزی درخواست نکنید .
انصارنیزاین شرطراپذیرفتندولذا ازآن پس گاهی یکی ازآنان وقتی سواربودوتازیانه ازدستش می افتادازکسی که درکنارش پیاده راه می رفت نمی خواست که به اوبدهدبلکه خودش پیاده شده برمی داشت وبسایکنفرشان درکنارسفره ای غذامی خوردوظرف آب نزدیک دیگری بودبه اونمی گفت آب رابه من بده بلکه خودبرخواسته آن رابرمی داشت و می آشامید .
/وسائل ،ج 6،ص 307 .

دانشمند شکیبا

اسماء بن خارجه مردی بودکه به دانش وصبروحوصله درمیان مردم مرعوف بود،جمعی که می خواستنداورادرراین زمینه بیشترآزمایش کنند،دست به ابتکارتازه ای زدند بدین صورت که نامه ای ازطرف خانواده اش برای وی نوشته مبنی براین که فرزندت ازدنیارفت .
اووقتی که نامه راخواندبدون اینکه چیزی بگویدیاکمترین تغییری دراودیده شودنامه راباخونسردی درکنارش گذاشت .
دیگران که منتظر دادوفریادوگریه وزاری اوبودندوقتی که هیچگونه عکس العملی دراوندیدند فکرکردندشایدمتوجه مرگ فرزندش نشده است لذابه اوگفتند:درنامه چه نوشته بود؟اسماءگفت :نوشته اندکه فرزندم برمن سبقت گرفته وبه جائی رفته که من نیزپس ازاوخواهم رفت .
گفتند:خیراینطورنیست اونمرده است وما خواستیم اندازه شکیبائی توراببینیم .
وی نیزباخونسردی گفت :اگرهم واقع نشده است به زودی پیش ازمن یابعدازمن اتفاق خواهدافتاد .
/مجوعه ورام یا تنبیه الخواطر،ج 2،صفحه 253 .

وقایع جمل

صوحان دارای سه فرزندشجاع وباایمان بود به نامهای سحبان وزیدوصعصعه که هرسه ازدوستان امیرالمؤمنین علیه اسلام واز جمله رزمندگان دررکاب آن حضرت بودندکه به ترتیب هرسه درجنگ جمل پرچمدار قشون امام بودند .
نخست سحبان پرچم رادردست گرفت ودلیرانه جنگیدوقتی که وی بدست آشوبگران بصره به شهادت رسیدبرادرانش زیدمسئولیت پرچمداری رابه عهده گرفت وهنگام که اونیزبه فیض شهادت نائل گشت برادرسوم صعصعه پرچمدار لشکرشد .
علی علیه السلام درکنارپیکرخونین زیدآمده فرمود:"رحمک الله یازیدکنت خفیف المؤته عظیم المعونه "خداوندتورارحمت کندای زیدکه تعلقات دنیای تواندک ولی کمک تودرراه دین زیادبود .
/تتمه المنتهی ،صفحه 12 .

صبر امام صادق(ع)

هنگامی که مرگ اسماعیل فرزندعزیزامام صادق علیه السلام فرامی رسیدآن حضرت سخت منقلب بودگاهی داخل خانه می شدومی نشست ونگرانی آن بزرگواردوستان امام رانیزسخت اندوهگین ساخته بود .
ولی زمانی که وی ازدنیا رفت بااینکه برحسب معمول بایدحضرتش گریان شده وبرنگرانیش افزوده شودلی برخلاف این تصوردیدندامام داخل منزل شدوپاکیزه ترین لباس خودراپوشید، موهایش راشانه زدودرمیان جمعیت آمده خیلی آرام وخونسردنشست که گویااصلا مصیبتی براوواردنگشته است .
بدیهی است ،این روش موجب شگفتی حاضرین شده ازعلت آرامش حضرت بعدازمرگ فرزندش اسماعیل پرسیدند،امام صادق علیه اسلام فرمود:ماخانواده ای هستیم آنچه خداونددوست می داردماهمه دوست داشته و فرمانبرداراوهستیم وآنچه رانیزخوددوست می داریم ازاومی خواغیم وهنگامی که آنچه مادوست داریم برایمان پیش آوردسپاسگذارش می باشیم وهرگاه چیزی را که نمی پسندیم برای ماقراردادبه آن نیزراضی وخشنودهستیم .
/مجموعه ورام ،ج 2،صفحه 253 .

حالات سیدشفتى

مرحوم سیدمحمدباقر معروف به حجه الاسلام شفتی بانی مسجدسیداصفهان که قبرمطهرش نیزدرهمان مسجد قرارداردومحل زیارت وتبرک مردم مسلمان است ،ازعلماءبزرگی بودکه در علم ،زهد،تقوی ،عبادت ،قضاوت ،ترویج دین ،اجراءحدودالهی ،تقویت حوزه های علمیه ،اعانت به فقراءوبالاخره اصلاح اموردین ودنیای مردم سرآمد روزگاربود .
مرحوم شفتی درآغازکه درنجف اشرف تحصیل می کرددرفقروتنگدستی سختی بسرمی بردتاجائی که یک موقع درحجره اش ازبی غذائی غش کرده بی حال افتاده بودتااینکه مرحوم کلباسی که ازدوستان اوبودازحال وی آگاه گشت و غذائی به سیدخورانیدتابه حال آمدوهگامی که درکربلاءازدرس صاحب ریاض اسفتاده می کرددراثرفقرکفشی که به پامی کردپاشنه نداشت وتنهااستادش روزی دوقرص نان به اومی داد .
وچون به اصفهان آمدجزیک سفره وکتاب مدارک چیزی نداشت ویک شب یکی ازعلماءکه ازدوستان وی بودمهمانش شدنتوانست غذائی برای اوتهیه کندوناگزیرشدازپاره های نان خشک که ازمدتهای پیش مانده بود به عنوان شام مصرف نمایند .
هنگامی که سیددراصفهان تحصیل می کرد،روزی مختصر پولی بدستش آمده بودبه بازاررفت که غذائی برای خانواده اش تهیه کندبرای اینکه چیزارزانی پیداکندکه باآن پول اندک توان خریدآن راداشته باشدنزد قصابی رفت وجگربندگوسفندی راگرفته روانه منزل شددرمیان راه به خرابه ای برخوردکرده دیدسگ لاغری برزمین افتاده وبچه هایش ازگرسنگی دراطرافش زوزه می کشند .
حجه السلام شفتی دلش به حال آنهاسوخته ورفع گرسنگی آنهارابرگرسنگی عائله اش مقدم داشت ولذاجگربندرانزدآنهاانداخت وآنهانیزبرآن هجوم برده خوردند،سیددیدآن سگ لاغروضعیف روی بطرف آسمان کرده دعائی کرد .
سیدمی گوید:ازآن پس دنیابطرف من روی آوردیکی ازخوانین شفت مال زیادی در اختیاروی گذاشت که باآن تجارت کرده سودش مال من باشدواصل آن بعدازفوت وی صرف امورخیره شودوازدرآمدآن پول مال وثروت فراوانی بدست سیدآمدتا اینکه خودمغازه هاواملاک ودهات زیادی خریداری نمود .
یک موقع فتحعلی شاه می خواست به سیدمحبتی کرده باشد،گفت :ماازمالیات دهات شمامی گذریم .
مرحوم شفتی فرمود:آن مقدارازمالیت من ازمجموع مالیات اصفهان کم می شودیا مالیات اصفهان به جای خودباقی است ؟سلطان گفت :ازمالیات اصفهان چیزی کم نمی شودفقطمالیات شماسرشکن روی مالیات دیگران می گردد .
سیدفرمود:من هرگز راضی نیستم مالیات دهات مراسرشکن کنیدومردم دیگربدهند .
سیدعلاوه بر کمکهای فراوانی که به فقراءکرده وحوزه های علمیه رااداره می کردیک مغازه نانوائی ویک قصابی ازمال خودجهت فقراءدایرکرده بودکه روزانه دوهزارنفر ازبینوایان ازآنهانان وگوشت رایگان می گرفتندوروزهای عیدکه می نشست پولهای زیادی به عنوان عیدی به مستمندان می دادکه تنهادریک روزعیدهیجده هزارتومان ازپول آن موقع ک هشایدبیش از18میلیون تومان امروزبودبه فقراء پول داد .
ازخصوصیات سیدحکم وقضاوت بودکه باعلم وفقاهت وزیرکی که داشت باکمی صحبت کردن باطرفین نزاع ،خیلی زودحق رافهمیده وحکم می کردو هیچگاه خوانین وزورمندان نمی توانستنداورافریب داده یااعمال نفوذکنندوحق ضعیفان راپایمال نمایند .
ازجمله شخصی سندجعلی مبنی برمالکیت یکی ازدهات اصفهان درست کرده بودومهرهای بعضی ازعلماءمعروف قدیم اصفهان راازورثه آنهابدست آورده پای کاغذزده بودوبادوده آن راتارکرده بودکه وانمودکند سندبسیارقدیمی است وسپس مدعی مالکیت آن روستاشده بودازاهل آن که چ ند نسل گذشته بودآن سندرانزدسیدبرای قضاوت آوردندوی برای اثبات جعلی بودنن آن جمعی ازمتخصصین رااحضارکردآنهاباخواندن مارک وتاریخ ساخت کاغذ اثبات کردندکاغذجدیداست وسالهاپس ازفوت آن علماءساخته شده است و بدین ترتیب حیله آن شخص آشکارشدوسیدحکم کرده که ده مال اهل آن باشد .
و ازویژگیهای دیگرسیدعابدشب وشیرروزعبادت وتهجدوگریه های شبهای تاراو بودچنانکه بعضی ازکسانی که باوی مدتهابوده اندگفته اندسیدشبهادیوانه می شددرصحن سرای کتابخانه خوسرخودرابرهنه می کردوبرسرخودمی زدوهای های گریه می کردوبه مناجات ودعااشتغال داشت وچون صبح می شدعمامه برسر می گذاشت وعبابدوش می گرفت ومانندعاقلان می نشست ،اومناجات خسمه عشررا درنمازازحفظمی خواندوگریه می کردوبالاخره یک موقع دراثرعبادت وگریه زیادبیمارشد .
/مناجات ازامام سجادع است وحدود12صفحه می باشدکه در مفاتیح نقل شده است .

صبر در مصیبت

آنان راه راگم کرده بودند،تشنگی ،گرسنگی ، خستگی وگرمی بیابان سخت آنهاراازپای درآورده بودوکم کم داشتنداززندگی خودناامیدمی شدندکه بادیدن سیاه چادری روزنه امیدی برایشان پیداشدوبه هر زحمتی بودخودشان رابه آنجارسانیدنداماجزپیرزنی درآن نیافتند،پیرزن وقتی حالت رقتبارآنهارادیدبه گرمی ازایشان استقبال کردوضمن پذیرائی مختصری که ازآنهابه عمل آورد،درانتظارفرزندش بسرمی بردتاباآم دن وی پذیرائی مناسبی ازمهمانهایش بنمایدولی برعکس آن روزفرزندش به موقع نیامد همین مطلب موجب نگرانی مادرپیرشده بود .
ناگهان شترسواری ازدورپیداشد، پیره زن پنداشت فرزندش آمده ابتداءخوشحال شدولی هنگامی که سوارنزدیک شد دیدشترآن فرزندش می باشدولی دیگری برآن سواراست بانگرانی خودرابه او رسانیده پرسیدفرزندم کجاست ؟اوچرانیامد؟شترسوارگفت :درکنارچاه شتران باهم درگیرشدندوپسرت که تلاش می کردآنهاراازهم جداکندازشتران تنه خورده درچاه افتادوازدنیارفت .
ام عقیل یعنی همان پیرزن مصیبت زده اگرچه تنهامونس ویاورش رادرآن بیابان ازدست داده وبرای همیشه تنهاشده بودو داغفرزندش سخت اوراتحت تاثیرقرارداده بوداماپذیرائی مهمانهابرایش مهمتربودلذاازشترسوارخواست که فوراپیاده شده گوسفندی راذبح نموده واز آنان پذیرائی نماید .
مهمانهاکه پس ازصرف نهارازمرگ عقیل باخبرشده بودندازروحیه قوی وشکیبائی آن زن سخت درشگفت ماندند .
مادرعزادارچون دید مهمانهایش نیزازمرگ عقیل ومصیبت وارده براوآگاه شده اندنزدآنان آمده گفت :آیادرمیان شماکسی هست که ازقرآن چیزی خوب بداندبرای من بخواندتا روحم باشنیدن سخنان خدادرمصیبت فرزندم آرامش پیداکندیکی ازآنان پاسخ داد:بلی وسپس خواند:"الذین اذااصابتهم مصیبه قالواانالله واناالیه راجعون اولئک علیهم صلوات من ربهم ورحمه واولئک هم المهتدون .
"یعنی آنان چون به مصیبت ناگوارگرفتارشوندشکیبائی کرده گویندمابه فرمان خداآم ده وبسوی اوخواهیم رفت درودورحمت خاص خداوندبرآنهااست وآنهاهدایت یافتگانند .
بانوی چادرنشین که ازشنیدن وعده های خدابه صبرکنندگانش آرامش پیداکرده بودومصیبت مرگ فرزندش دیگربرقلب پاکش سنگینی نمی کردبه میهمانهایش روکرده گفت :درودبرشما .
وسپس به گوشه ای رفت چندرکعت نماز خواندوعرض کرد:پروردگارامن آنچه رادستورداده بودی ازصبروتحمل مصیبت انجام دادم اکنون توآنچه راوعده داده ای ازپاداش به من عنایت فرما،اگرکسی برای کسی می ماندیکی ازمهمانهامی گویدمن پنداشتم می خواهدبگویدفرزندم برای من می ماندکه به اونیازمندبودم ولی اوگفت :محمدصلی الله علیه وآله وسلم می ماندچون امتش به اونیازمندبود .
/سوره بقره ،آیه 157و157 .
سفینه البحار ،ج 2،صفحه 7 .

صبر بر بلا

چنانکه نقل شده خباب بن ارت که ازنیکان یاران پیامبراکرم صلی الله علیه وآله وسلم ومسلمان نخستین بودازناحیه کفار قریش سخت موردشکنجه وآزارقرارمی گرفت .
آنان آتش می افروختندوخباب را به پشت روی آن می انداختندکه گوشت وپوست وی جزغاله می گشت وتاآخرعمر اثرش درپشت اوباقی بودچنانکه یک روزعمرآن رادیدباشگفتی گفت تابه امروزپشت مردی رااینطورندیده ام .
وروزهای بسیارگرم نیززره آهنی برخباب می پوشانیدندودرمیان آفتاب سوزان نگاه می داشتندولی این همه شکنجه های سخت را تحمل می کردوهرگزبرخلاف اسلام ورسول اکرم سخنی که ازاومی خواستندبرزبان جاری نمی کرد .
وچون خباب مردثروتمندی بودازعاص بن وایل طلبی داشت ،روزی برای دریافت طلب به اومراجعه کردعاص که مردقدرتمندی بودگفت :به محمدص قسم کافرشوتاطلب تورابدهم .
خباب گفت :من هرگزبه اوکافرنمی شوم تا بمیرم ودرقیامت زنده شوم .
/سفینه البحار،ج 1ص 372 .

طلب کار خوش فرجام

علی ع فرمودندیک مردیهودی ازپیامبراکرم ص طلبی داشت ،درمیان راه جلوآن حضرت راگفته طلب خویش رامطالبه نمود، رسول اکرم ص فرمود:فعلاچیزی نزدمن نیست که طلبت رابدهم .
مردیهودی گفت : من هم نمی گذارم شماازاینجاحرکت کنیدتاطلب مرابدهید .
آن بزرگوارفرمود: من هم همین جاباتومی نشینم ولذاحضرتش نمازظهر،عصر،مغرب ،عشاءوحتی نمازصبح راهم درهمانجاخواند .
یاران آن حضرت که سخت ازرفتارجسورانه یهودی ناراحت شده بودندبه اوتندی کرده تهدیدش نمودند،رسول گرامی اسلام ص باتندی به آنان نگریسته فرمود:این چکاری است که می کنید:عرض کردندآخریک یهودی این چنین شمارابازداشت نماید؟فرمود:خداوندمرابرنینگیخته که باهم پیمانهاباغیرآنهاستم کنم .
ولی هنگامی که روزبالاآمدمردیهودی گفت : گواهی می دهم که جزخدای یکتاپروردگاری نیست وگواهی می دهم که محمدص پیامبر اواست وقسمتی ازمال من برای خداباشد،به خداسوگندمن چنین نکردم جزاین خواستم بدانم ویژگیهایی که درتورات برایت آمده درتوهست یانه ،چون من تعریف تورادرتورات چنین خوانده ام که محمدص فرزندعبدالله درمکه به دنیا می آیدوبه مدینه هجرت می کندوهرگزسخت گیروتندخووبدزبان نیست وفحش دادن رازیبانمی داندوبدگویی نمی کند .
واکنون چون برایم ثابت شدکه توهمان پیامبرمی باشی گواهی می دهم که خدایی جزخداوندیکتاالله وجودنداردوتورسول خدایی واین مال من دراختیارشماهرجوری که خداونددستورداده درموردآن عمل نما .
/بحار،جلد16،صفحه 216 .

رفتار عمربن عبدالعزیز

عدی بن ارطات ازطرف عمربن عبدالعریزفرمانداریکی ازشهرهای کشوراسلامی بود،به خلیفه نوشت :در این شهرمردم پیش ازمابدون شکنجه ومجازات مالیات پرداخت نمی کرده اند، حال نظرخودرابنویس که ماهم باآنهاچنین کنیم تامالیات ازآنان وصول نماییم یاخیر؟عمربن عبدالعزیزدرپاسخ نوشت :من ازکارونامه توسخت شگفت شده ام ،نامه به من می نویسی واجازه می خواهی که مردم راشکنجه کنی ،فکر می کنی اجازه من سپرعذاب خداوندبرای توخواهدبودیامی پنداری خشنودی من تورا ازخشم خدامی رهاندخیرمن هم چنین اجازه ای به تونمی دهم هرکس ازمردم بامیل خودش مالیات دادبگیروهرکس ندادرهایش کن واورابه خداوندواگذارش نما ،به خداس .
گندمن دوست تردارم آنهاخداراملاقات کنند،بابدهکاری مالیات تااین که من خداراملاقات نمایم باشکنجه دادن آنها .
/مجموعه ورام ،جلد1، صفحه 59 .

حق شناسى متقابل

می گویندمیرزای قمی وقتی درعتباات تحصیل می کردسخت درحال فقروپریشانی به سرمی برد،استادش مرحوم بهبهانی که ازحال شاگردلایقش آگاهی داشت وخودنیزامکانات مالی نداشت که ازمالخ ویش به اوکمک کندناگزیرنمازاستیجاری برداشته می خواندووپولش را می دادبه میرزاکه وی خرج کرده وبافراقت بال به تحصیل اشتغال داشته باشد .
و معروف است که پس ازفوت مرحوم بهبهانی وقتی که میرزای قمی به کربلامشرف شد نخست به درب خاهه استادش رفته آستانه رابوسیدوسپس به زیارت امام حسین ع مشرف شد .
راستی که هزاران آفرین برآن استادوصدهاآفرین براین شاگردحق شناس .
/قصص العلماء،صفحه 180 .

پرجمدار بى دست

خدایاکمکم کن ،قطع شدن دست وشهادت برای من موجب نگرانی نیست .
بلکه برایم بالاترین افتخاراست ناراحتی من ازاین است که پرچم اسلام دراین وقت حساس به زمین می افتدوسبب افسردگی مسلمانان وشادی دشمنان اسلام می گردد .
نه هرگزنمی گذارم پرچم به زمین بیفتدتانفس درسینه دارم وخون دررگهایم می گرددآن را نگاه می دارم .
مصعب بن عمیرازجوانان ممتازوبسیارخوب مکه بود،اوسخت موردعلاقه پدرومادرش بودبطوری که اوراازتمام فرزندانش برتری می دادندو بهترین غذاهارابه اومی خورانیدندوزیباترین لباس رابه تنش می کردندو هیچگاه دراثرمحبتی که به اوداشتنداوازمکه بیرون نرفته بود .
هنگامی که مصعب دراثرتماس باپیغمبراسلام صلی الله علیه وآله وسلم وشنیدن سخنان دلنشین حضرتش مسلمان شد،ازآنجائی که درآن وقتهامسلمان بودن بزرگترین جرم محسوب می شداوهم مانندمسلمانان دیگراسلام خودرااظهارنمی کردوعبادتش را مخفیانه انجام می داد .
تااینکه روزی عثمان بن طلحه رادرحال نمازخواندن مشاهد ه کردوفورابه به مادرش اطلاع دادوکم کم دیگران نیزفهمیدند،پدرومادر مصعب که سخت ازاین جریان ناراحت شده بودندبراوخشمگین شدندوبرای اینکه او راازاسلام برگردانندچندروزی درخانه زندانیش کردندولی چون دیدمحدودیت زندان وملامت وسختگیری درغذاوآب ،دراواثری نداردرهایش کردند .
مصعب مزدرسول گرامی اسلام صلی الله علیه وآله وسلم آمدودروقتی که آن حضرت ومسلمان به مدت سه سال ازطرف کفارقریش درمحاصره اقتصادی قرارگرفتندمصعب نیزدر کناررسول گرامی صلی الله علیه وآله وسلم درشعب ابی طالب ازگرسنگی وسختی رنگش تغییرنمودوسختیهای فراوانی راتحمل کرد .
روزی مصعب درحالی که خودرا باپوست گوسفندی پوشانیده بودمی آمد،پیغامبراکرم صلی الله علیه وآله فرمود:"نگاه کنیدبه مردی که خدادل اورانورانی کرده است من قبل ازاسلام اورا دیدم که درکنارپدرومادرش ازپاکیزه ترین غذاهامی خوردولطیف ترین لباسها رامیپوشیدولی دوستی اوبه خداورسول اوبه راوضع که می بینیدانداخته است .
مصعب ازنظرایمان ،اخلاق ،فراگیری معارف اسلامی مخصوصاباتوجه به اطلاعات وسیعی که اوقرآن داشت جوانی کاملاممتازبودنطوری که وقتی اسعدبن زراره و دکوان که ازبزرگان خزرج بودندازمدینه آمده بودندوازپیغمبریک نماینده و سخنورشجاع ومتعهدوآگاه خواستندکه مردم مدینه رادعوت به اسلام کند .
با اینکه مدینه باوجودطوائف یهودوقبائل اوس وخزرج واختلافات ریشه داری که در آن جاداشت منطقه بسیارحساسی بود،آن حضرت فورامصعب رابه آنهامعرفی وبه مدینه اعزام فرمود:مصعب نیزدراثرروحیه بسیارخوب واخلاق نیک وشجاعت و سخنوری که داشت درمدینه موفقیت قابل توجهی بدست آوردوقبائل مختلف مدینه بامشاهده روحیات واخلاق وی وشنیدن سخنان شیرین وآگاهی برحقایق درخشنده اسلام ، دسته دسته مسلمان شدند .
مصعب بسیاربردباربودچنانکه روزی "اسیدبن حضر" درمیان سخنرانی اوفریادزده ،گفت :شمابرای چه به قبیله ماآمده اید؟و بیخردان ماراگول می زنیداگرمیخواهیدجان سالم بدربریددست ازسرمابردارید .
مصعب :باخونسردی فتاراوراگوش کردوباخوشروئی گفت :آیاتوسخنان ما راگوش نمی کنی ؟اگرپسندیدی قبول کن وگرنه ماازآنهادست برمیداریم .
اسید گفت :وسخت تحت تاثیرآنهاقرارگرفته ،اسلام آورد .
مصعب درمدت کوتاهی با تبلیغات خودقرارداد .
مصعب که به گفته دانشمندان تاریخ ازمسلمان سابقه دارو ازیاران ممتازرسول گرامی اسلام بشمارمیرفت درجنگ بدرشرکت کردودرجنگ احد پرچمداراسلام بودهنگامی که دراثرتخلف نگهبانان دریه "ذوالعینین "ازفرمان پیامبراکرم صلی الله علیه وآله مسلمین مغلوب شدندوشکست خورده فرارکردنداو علاوه پرچمداری باکفارنیزسرسختانه می جنگیدتااینکه "ابن قمیئه "دست راست اوراقطع کرد،مصعب پرچم رابدست چپ گرفت وچون دست چپش رانیزقطع کردند پرچم رابادوبازوانش نگاهداری نموده وفریادمی زد:ومامحمدالارسول ....
این پیامبرنیزپیامبران پیشین است ،حال اگرمردیاشهیدشدازودین برمی گردید وقتی که اوشهییدشدوبه زمین افتادفرشته ای به صورت مصعب همچنان پرچم اسلام را برافراشته نگاه داشت .
پیغمبراکرم صلی الله علیه وآله بالای پیکرخونین مصعب آمدوصورت آلوده به خاک وخون اورادیدکه ازدنیارفته است ،حضرتش گریان شدوفرمود:من المؤمنین رجال صدقواماعاهدواالله علیه ...
2برخی ازمؤمنان بزرگم ردانی هستندکه به عهدی که باخدابستندوفاکردندتااینکه شهیدشده و برخی به انتظارشهادت مقاومت کرده ،هرگزپیمان خودراتغییرندادند..
1آل عمران , 223احزاب , 323بحارج 6ص 405،اسدالغایه ج 4ص 369،سفینه ج 2 ص 29سیمای اسلام ص 232

اصرار همسر

مدتی بودکه سخت درمانده شده بود ،کارکسب ودرآمدی نداشت ،زن وبچه هایش گرسنه بودند،روزهادرخانه می نشست وبه وضع فقیرانه اش فکرمی کردوغصه می خورد،نمی دانست چه کندکه از این حالت رقت بارخلاص شود .
یک روزهمسرش به اوگفت :ازمیان خانه نشستن که کاری درست نمی شودبرخیزنزدپیغمبراسلام صلی الله علیه وآله برووازاو چیزی بخواه ،قطعابه توکمک خواهدکرد .
وی نزدپیغمبراسلام صلی الله علیه وآله رفت .
ولی تانگاه حضرت به اوافتادفرمود:"سئلنااعطیناه ومن استغنی اغناه الله " .
هرکس ازمادرخواست کندبه اومی دهیم وهرکس باکاروتلاش از خدادرخواست بی یازی نمایدخداونداورابی نیازمی گرداند .
مردفقیرباخود گفت :رپیامبرازاین سخن منظورش جزمن کسی نیست ،لذابدون اینکه حرفی بزند بخانه اش برگشت وجرنان رانقل کرد .
همسرش که هنوزبه مقام رسالت شناخت کامل نداشت گفت :رسول خدابشراست وازقصدتوخبرنداشته نزدحضرتش بروو درخواست خودرابه عرض آن حضرت ربرسان .
مردبیچاره باردیگرنزدرسول اکرم صلی الله علیه وآله رفت ،این دفعه نیزبه مجرداینکه آنحضرت به اوافتادسخن قبلیی رابه زبان جاری کرد،وی نیزباخودگفت :مقصودآن حضرت من می باشد .
وبدون آنکه اظهارفقرکندبه خانه برگشت وکلمات آن حضرت رابرای همسرش بازگو نمود .
این بارنیزهمسرش گفت :رسول خداانسان است نزداوبرومقصودخودرا صریحابه اوبگو .
مردبینوابخاطراصرارهمسرش برای بارسوم خدمت پیامبربزرگ اسلام صلی الله علیه آله رسیدواین دفعه هم وقتی حضرتش اورادیدعبارت زیباو آموزنده اش راتکرارکرد .
کاراساس .
مردفقیرکه دیگرهیجگونه تردیدی برایش نبودکه رسول گرامی اسلام صلی الله علیه وآله مرادش اواست وخیلی خوب معنای بیانات آن حضرت رافهمیده بود .
مزدیکی ازدوستانش رفته هیزم کنده به شهر آورد،تیشه ای ازاو"عاریه "کردوبه کوه رفت ،مقداری هیزم کنده به شهرآورد وبه کمی آنرافروخت وآن روزتاحدودی غذای خودوزن بچه های خودرافراهم نمود، فردای آن روزنیزبه صحرارفت وهیزم بیشتری آورده وبافروش آنهاگذشته از اینکه تمام احتیاجات زندگیش تامین شدتیشه ای برای خودخرید .
وبالاخره توانست اوپولهای که پس اندازمی کرددوشترویک غلام هم تهیه نمایدوسرانجام هم یکی ازوثروتمندان مدینه گشت .
روزی مزدپیامبرگرامی اسلام آمدوجریان خودراعرضه داشت :پیامبراکرم صلی الله علیه وآله فرمودبه توگفتم که :"هرکس ازما درخواست کندبه اومی دهیم وهرکس باکاروزحمت طلب بی نیازی کندخدوانداو رابی نیازگرداند .
/1اصول کافی ،جلد2باب قناعت ،صفحه 139-سفینه البحار، جلد2،صفحه 451

بانوى خانه دار

پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله واردخانه دخترگرایمیش فاطمه زهراءسلام الله علیها شد،دیددخت عزیزش لباس خشنی که گردومنزل برآن نشسته برتن داردوبایک دست آسیای دستی خودرابرای تهیه نان می چرخاندوبادست دیگرکودک عزیزش را دربغل گرفته ،شیرمی دهد .
رسول اکرم صلی الله علیه وآله ازدیدن وضع رقت بارپاره تنش متاثروگریان شدوفرمود:"یابنتاه تعجلی مراره الدنیابحلاوه الاخره فقالت الحمدلله علی نعمائه والشکرعلی الائه فانزل الله ولسوف یعطیک ربک فترضی "ای دختر،بچش بلخی دنیارابادربهشت بعوض شیرینی آخرت نصیبت گردد .
آن مخدره عرضه داشت :خداراستایش می کنم به نعمتهای اوو سپاسگزارم بربلاهایش :سپس این آیه ازطرف خداوندفرودآمد:پروردگارت به زودی تراچندان عطاکندکه خشنودشوی .
سوره والضحی ،ایه 5ونیزامام باقرعلیه السلام فرمود:فاطمه علیهاالسلام دربرابرعلی علیه السلام تعهدکرده بودکه کارهای خانه راازخمیرکردن ،نان پختن ،جاروب کردن انجام دهدولی علیه السلام نیزتعهدکرده بودکه کارهای بیرون خانه راازآوردن هیزم وتهیه غذا فراهم کند .
ورزوی به فاطمه سلام الله علیهافرمود:غذاچیزی درخانه هست ؟عرض کرد:به آن خدائی که حق تورابزرگ داشت سه روزاست که غذائی نداریم .
فرمود :چرابه یمن خبرندادی ؟عرض کرد:رسول خدامرامنع کردازاینکه اوتوچیزی درخواست کنم وفرمود:ازپسرعمت چیزی درخواست مکن اگرچیزی آوردکه آورد است واگرنه چیزی ازاودرخواست مکن .
/بحارالانوارجلد43،صفحه 31

شکیبایی بر فقر

احمدبن محمدبن عبدالرحمن ابیوردی ،متوفی درسال ‚محدث وفقیه شافعی که درجامع منصوربغداد ،حلقه فتواداشت ومردی فصیح وشاعربود .
وی فقرخودرانهان میداشت ،وبرآن شکیبابود،هرروز،روزه میگرفت وبانان ونمک افطارمیکرد،درزمستانی چون جبه ای نداشت که دربرکندبه اصحابش میگفت که بواسطه ابتلابه نوعی بیماری ،از پوشیدن لباس ضخیم که داخل آن رابرای گرم کردن ازپنبه یاچیزدیگرپرکرده باشند ،ممنوع هستم ،مقصوداوبیماری فقربود،امااصحابش ،آن رانوعی مرض ،گمان میکردند .

راز موفقیت

دکترمصدق روزی درزندان ازشهامت وبزرگواری مادرش مرحومه نجم السلطنه تعریف کرد .
اوگفت:برای اولین بارمراازاصفهان به نمایندگی مجلس شورای ملی انتخاب کرده بودند .
سن من به نصاب قانونی نرسیده بودومن هم اعلام قبولی نکرده بودم ،ولی یکی ازروزنامه هاباعبارات زننده نسبتهای ناروابه من داده بودکه ازشدت حملات ناجوانمردانه اش تب کرده وبستری شدم .
مرحومه مادرم سررسید .
چرااین وقت روزخوابیدی ؟روزنامه رابه اودادم وگفتم:ببین چه نسبتهای بدی به من داده است !مادرمختصراخواند .
روزنامه را پرت کردوباتشرگفت:برای همین تب کرده ای ؟گفتم:بلی بانوک پاچندبار به پایم کوبیدوباتشددوبیان اصطلاح خاصی گفت:پاشو،پاشو!اگرطاقت این حرفهارانداشتی چراحقوق خواندی ؟می خواستی طبیب بشی !وبعداضافه کرد .
قدر وقیمت هرکس دراجتماع به اندازه زحمت ومشتقی است که درراه آن اجتماع و مردم متحمل می شود .
دکترمصدق پس ازنقل این خاظره گفت:آقا!من باشنیدن این سخن ازبسترپاشدم وازآن به بعدهیچوقت بدگوییها،ناسزاهاونسبتهای دروغدر من اثرنداشت .

بردباری پیامبر(ص)

زیدبن سعنه ازدانشمندان یهودبودوپیش از آنکه مسلمان شودبرای گرفتن طلبی که ازپیامبرص داشت آمدوعبای پیامبررا برداشت ویقه آن حضرت راچسبیدوسخت درشتی کردوگفت:شمافرزندان عبدالمطلب همواره درپرداخت وام خودتاخیرمی کنید .
عمربراوبانگ زدودرشتی کردوحال آنکه پیامبرلبخندمی زدوسپس فرمود:ای عمر!من واوبه چیزدیگری نیازمندیم .
به من بگوخوش حساب باشم وبه اوبگوبامهربانی طلبش رامطالبه کندودر وام دادن مهربانترباشد .
سپس فرمودکه هنوزسه روزازمهلت اوباقی است .
وبه عمردستورفرمودوام اورابدهدوبیست کیلومترهم بیشترپرداخت کند،چون عمر اوراترسانده بود .
همین موضوع سبب مسلمان شدن سعنه شد .
اومی گفت:همه علامات ونشانه های نبوت رادرمحمدص آزموده ودیده بودم بجزدوموردکه نیازموده بودم .
نخست اینکه بردباری اوبرخشمش پیشی بگیرد،ودوم اینکه خشم اوموجب بیشتر شدن بردباریش گرددوآندوراهم آزمودم واوراهمچنان دیدم که درکتابهای ما توصیف شده است .

اقلیت و اکثریت

شبی برناردشاوبه دیدن یکی ازنمایشنامه های خودرقت چون نمایش به پایان رسید،تماشاگران که اورادرتالاردیده بودنددسته جمعی فریادبرآوردندکه شاوبایدبرای ماصحبت کند .
شاوبناچاربرروی صحنه رفت و همه دراین موقع ساکت شدند،ولی ازهنوزلب به سخن نگشوده بودکه ناگاه از انتهای سالن صدایی برخاست که گفت:نمایشنامه بسیاربدی بود!برناردشاوبه عادت همیشگی خودباخونسردی تمام لبخندی زدوگفت:بله اتفافامن هم باشما همعقیده ام ،ولی چه کنم که من وشمادرمقابلاین اکثریت عظیم دراقلیت غریبی قرارگرفته ایم !

حاضر جوابی کودک

درزمان هارون الرشیدمردی دعوی نبوت کرد،اورابه مجلس هارون آوردندودرآن مجلس مامون پسرهارون حاضر بودوهنوزخردسال بود،هارون بفرمودتاآن مدعی راهم درپیش اوانداختندو پشت وپهلوی اوبه تازیانه سیاه ساختند،آن مدعی رااثنای تازیانه خوردن ناله و فریادمی کردوبی طاقتی می نمود،مامون درآن حال این آیه خواندکه :"فاصبرکمال صبراولوالعزم من الرسل "یعنی صبرکن همچنانکه صبرکردندپیامبران صاحب شریعت .

صبر یک مادر داغ دیده

دو نفر از محترمین مسافرتی در بیابان سوزان حجاز نمودند ، راه را گم کردند ، از دور سیاهی دیدند بهمان نشان آمدند تا به خیمه ای رسیدند ، بر زنی که در درون خیمه نشسته بود سلام دادند ، آنزن بعد از جواب سلام پرسید کیستید ؟ گفتند ما مسافریم و راه را گم کرده ایم اجازه داد که وارد خیمه شوند ، آن دو بدرون خیمه رفتند و نشستند ، گفت قدری صبر کنید تا فرزندم بیاید و از شما پذیرائی کند .
موقع آمدن فرزندش نزدیک شد و او چند بار از داخل خیمه پرده یک طرف را بالا زد و به بیابان نگاه کرد ولی یک بار که پرده را بالا زد ناراحت شد و گفت شتر فرزندم میاید ولی دیگری بر آن سوار است ، وقتی سوار نزدیک خیمه رسید بصدای بلند گفت ام عقیل خدا در مورد فرزندت بتو اجر مرحمت کند زن پرسید مگر فرزندم مرد جواب داد بلی پسرت در کنار چاه آب بود شترها بهم ریختند و او در چاه افتاد .
زن مصیبت زده خود را نگهداشت و گفت تو فعلا بیا و از مهمان های من پذیرائی کن سپس گوسفندی آورد و باو داد ذبح کرد ، زن در حال مصیبت و داغداری برای مهمانها غذا تهیه کرد ، پس از صرف غذا نزدیک آمد و گفت هیچکدام از شما قرآن میدانید ؟ گفتند بلی گفت برای تسلای خاطر من در مصیبت فرزندم چند آیه بخوانید یکی شروع کرد بخواندن قرآن الذین اذا اصابتهم ...
المهتدین زن با هیجان شدیدی باو قسم داد ، اینکه خواندی قرآن بود گفت بلی والله از قرآن است ، زن از جای برخواست ، چند رکعت نماز خواند و گفت اللهم انی فعلت ما امرتنی به فانجزلی ماوعدتنی به ، خدایا من امر تو را اطاعت کردم و در مرگ فرزندم صبر میکنم ، تو نیز درباره من بوعده خود وفا کن ، و با گفتن این جمله با شک و آه خود در مصیبت فرزندش خاتمه داد .
/ گفتار فلسفی کودک جلد 1 صفحه 459 .

شکیبائى و پارسائى

دوران خلافت خلیفه دوم بود ، جوانی بعد از فراغت از نماز بدون خواندن تعقیبات بلافاصله از مسجد بیرون میرفت ، روزی بهمان منوال از جای برخاست که روانه شود عمر او را مخاطب قرار داد که چرا شرط ادب در برابر نماز نگه نمیداری و تعقیبات که فضیلت زیاد دارد نمیخوانی ؟ جوان از این عتاب و سرزنش ناراحت شد و بگریه درآمد و گفت میترسم از گفتن علت ناراحت شوی تو چه میدانی که بر ما بیچارگان چه میگذرد ، فقر و احتیاج و نیازمندی ما بحدی رسیده که من و عیالم با یک جامه میگذرانیم ، اگر او بپوشد مرا لباسی نیست و اگر من بپوشم او لباسی ندارد ، بنابراین هر روز صبح من پیراهن میپوشم و بنماز حاضر میشوم و بعد از فراغت نماز زود بخانه میروم تا او نیز از این جامه استفاده کند و از نماز عقب نماند !! عمر از این بیان و از دانستن وضع او ناراحت شد و حضار بگریه درآمدند سپس از بیت المال هشتاد درهم آورد و باو گفت این دراهم را بگیر و صرف مایحتاج کن ، نیازمندیهای خود را برطرف نما ، جوان آن پولها را دریافت داشت و بخانه آمد .
عیال از تاخیر ورودش پرسید ، او آنچه که با خلیفه گفته بود با عیال خود در میان گذاشت .
عیال از این پیش آمد و فاش شدن اسرار سخت ناراحت شد و شوهر خود را مورد ملامت و توبیخ قرار داده و گفت مگر تو نشنیده ای فقیر صابر روز قیامت همنشین پیغمبر است ؟ تو چنین عزتی را بمال دنیا فروخته ای ، بهتر آن است که این پولها را هر چه زودتر بخلیفه برگردانی و بگو گر چه نیازمند و محتاجیم اما صبر بر فقر اسلحه ما است ، آن جوان با این تحریک از جای خود برخواست و تمام آن دراهم را بخلیفه برگرداند و چون شب شد آن زن برای تهجد و نماز نافله شب از رختخواب برخاست بعد از پایان نماز بشوهر گفت تا حال راز ما نزد خدا محفوظ بود حال که دگران دانستند من از این زندگی بیزارم با هم دعا کنیم تا روح ما قبض شود و از چنین زندگی خلاص شویم .
هر دو بسجده درآمدند و از خداوند درخواست مرگ کردند و فی الفور جان بجان آفرین تسلیم نمودند و بنا به خبری آن زن به تنهائی تمنای ترک زندگی کرد و صبح جوان به مسجد آمد و مردم را به تشییع جنازه عیال خود دعوت کرد ، / مجالس الواعظین با مقداری تصرف .

تسلیت به مادر داغ دیده

گویند در زمان یکی از پیامبران مادری مهربان جوانی داشت که او را بسیار دوست میداشت ، اتفاقا آن جوان بقضای حتمی پروردگار مرد و مادر داغدار شد و خیلی جزع و فزع میکرد ، تا آنجا که بستگان وی راه چاره را منحصر باین دانستند که نزد پیغمبر وقت رفته و از او مدد بخواهند .
چون بنزد آن پیمبر آمدند عرضکردند شما تشریف بیاورید و با گفتار دلنشین خود بانزن تسلیت گفته شاید که دل مادر داغدیده تسکین یابد ، چون پیامبر نزد آنزن آمد ، دید آثار گریه بر دیدگانش ظاهر است و در غم و حزن غجیبی فرو رفته و بسیار بیتابی میکند .
آنحضرت باطراف نگریست و لانه کبوتری توجه او را جلب نمود و فرمود ای زن این لانه کبوتر است ؟ گفت آری فرمود این کبوتران جوجه میگذارند ؟ گفت آری فرمود همه جوجه ها را نگه میدارند و بپرواز میایند ؟ عرضکرد نه زیرا بعضی از جوجه های آنها را ما میگیریم و پس از کشتن و پختن میخوریم ، حضرت فرمود با اینهمه این کبوتران ترک لانه خود نمیکنند ؟ گفت نه زیرا چند سال است که آنها نزد مایند و بجائی نرفته اند .
پیامبر از این بیان نتیجه ای که گرفت این است ، باید بترسی از اینکه تو در نزد پروردگارت از این کبوتران پست تر باشی ، زیرا این کبوتران از خانه شما با آنکه فرزندان آنها را در پیش روی آنها میکشید و میخورید هجرت نمیکنند و قهر نمینمایند لکن تو با از دست دادن یک فرزند از خدا قهر کرده و باو پشت کرده و اینهمه بیتابی میکنی و سخنان ناشایست بر زبان جاری میکنی ، آن زن چون این سخنان را شنید اشک از دیدگان فرو برگرفت و دیگر بیتابی ننمود .

شکیبائى یک مادرداغ دیده

ابوطلحه انصاری از اصحاب بزرگ پیغمبر ص بود و در جنگ احد مقابل روی حضرت رسول تیراندازی میکرد ، پیغمبر ص روی پنجه پا بلند میشد تا هدف تیر او را مشاهده کند ، ابوطلحه در آن جنگ سینه خود را جلو سینه پیغمبر نگهداشت و عرضکرد سینه من سپر جان مقدس شما باشد پیش از آنکه تیر بشما برسد مایلم سینه مرا بشکافد او پسری داشت که خیلی مورد علاقه وی بود ، اتفاقا مریض شد ، مادرش ام سلیم از زنان با جلالت اسلام است چون به محبت و علاقه زیاد ابوطلحه نسبت بفرزندش توجه داشت ، دانست که نزدیک است بچه از دست برود و فوت شود ، لذا ابوطلحه را نزد رسول خدا فرستاد ، پس از رفتنش بچه از دنیا رفت ام سلیم او را در جامه ای پیچیده کنار اطاق گذاشت و فوری غذای مطبوعی جهت شوهر تهیه دید و خویش را برای پذیرائی شوهر با عطر و وسائل آرایش آراست ، وقتی ابوطلحه آمد و حال فرزند خود را پرسید جواب داد خوابیده است ، سئوال کرد غذائی هست ، ام سلیم خوراک مهیا کرد ، پس از صرف غذا از نظر غریزه جنسی نیز او را بینیاز کرده در این اثناء که شوهر بهترین دقایق لذت جنسی را داشت گفت ای ابوطلحه چندی پیش امانتی از شخصی نزد من بود ، آن را امروز بصاحبش رد کردم ، از این موضوع که نگران نیستی ؟ ابوطلحه جواب داد ، چرا نگران باشم وظیفه ات همین بود گفت بنابراین بشما بگویم که فرزندت امانتی بود از خداوند ، امروز خدای متعال امانت خود را گرفت ابوطلحه بدون هیچگونه تغییر حالتی گفت من به شکیبائی از تو که مادر او بودی سزاوارترم .
از جای حرکت کرده و غسل نمود و دو رکعت نماز خواند ، پس از آن خدمت رسول اکرم رسید و فوت فرزند خود و عمل ام سلیم را بعرض آنحضرت رسانید پیغمبر ص فرمود خداوند در آمیزش امروز شما برکت دهد ، آنگاه فرمود خدا را شکر میکنم که در میان امت من نیز زنی همانند آن زن صابره بنی اسرائیل قرار داده است پرسیدند شکیبائی آن زن چه بود ؟ فرمود زنی در بنی اسرائیل بود ، شوهرش دستور داد غذائی تهیه کند برای چند نفر میهمان ، این خانواده دو پسر داشتند هنگام تهیه غذا بچه ها بازی میکردند ، ناگاه هر دو در چاه افتادند ، زن جسد مرده آنها را بیرون آورد ، بپارچه ای پیچید و در کنار اطاق دیگر گذاشت ، زیرا نخواست مهمان ها را ناراحت کند و به مهمانی شوهر زیانی وارد شود بعد از رفتن مهمانها خود را آراست و پیوسته برای شوهر آماده عمل آمیزش نشان میداد ، آن مرد نیز خواسته او را انجام داد ، و از فرزندان خود سئوال کرد و گفت در اطاق دیگر خوابیده اند ، آنها را صدا زد ، ناگاه مادر ، بچه ها را دید از خانه خارج شده و پیش پدر آمدند ، زن گفت بخدا سوگند هر دو بچه ات مرده بودند ، خداوند بواسطه شکیبائی و صبر من آنها را زنده کرد ام سلیم زوجه ابوطلحه از زنان جلیله هاشمیه است ، هنگامیکه ابوطلحه از او خواستگاری کرد گفت تو مرد شایسته ای هستی و نباید دست رد بر سینه تو گذاشت ، اما چکنم که کافری و من زنی مسلمانم ، اگر اسلام بیاوری همان اسلام آوردنت را بعنوان مهریه قبول دارم ، ابوطلحه اسلام آورد ، با او بهمین کابین ازدواج کرد ، ثابت گوینده این واقعه میگوید پرارزشتر از این مهر تاکنون من نشنیده ام .
/ پند تاریخ صفحه 84 نقل از وقایع الایام تبریزی جلد 3 صفحه 190 و بحار جلد 18 صفحه 227

استقامت ام شریک و استقبال پیغمبر(ص)

یکی از زنانیکه در راه عقیده ثبات قدم نشان داد تا توانست دین خود را محفوظ بدارد ام شریک است او از جمله زنانی است که بعد از هجرت رسول اکرم به مدینه آمد تا در یکشهر با حضرت زندگی کند .
در راه میامد مرد جهودی باوی ملاقات کرد ، پرسید به کجا میروی ؟ گفت بزیارت رسول خدا ، این سخن بر جهود بسیار ناگوار آمد ولی چیزی نگفت و عکس العملی از خود نشان نداد اما قدری از ماهی شور باو داد که بخورد ، ام شریک بعد از خوردن ماهی و در اثر گرمی هوا گرفتار تشنگی شد و از آن مرد جهود آب خواست .
جهود گفت من آب نخواهم داد تا اینکه نسبت به محمد کافر شوی و دست از ایمان خود برداری ام شریک گفت معاذالله .
من هرگز این پیشنهادت را نمی پذیرم حاضرم از عطش بمیرم ولی از محدم جدا نشوم و دست از ایمان خود برندارم ، ام شریک قدری صبر کرد و از تشنگی ناراحتی شدید دید ناگهان کوزه آبی در کنار خود دید او از آن آب نوشید خیلی خوشگوار یافت .
جهود از خواب بیدار شد ، گفت دانم تشنه ای ، اگر خواهی آبت دهم ، باید به محمد کافر شوی ، فرمود از تو و آبی که در دست تو است بیزارم ، به بین آبی را که برایم فرستادند جهود تا نگاهش بکوزه آب افتاد غرق تعجب شد و گفت اینکه قصد زیارت رسول خدا دارد او را تشنه نگذارده اند پس باید دین او حق باشد بنابراین شهادتین گفت و مسلمان شد ، چون ام شریک نزدیک مدینه رسید جبرئیل به رسول خدا خبر داد که خداوند میفرماید او را استقبال کن .
زهی سعادت و دولت زهی علا و جلال که شاه هر دو جهان آیدش باستقبال حضرت رسول ص باستقبال آنزن از مدینه بیرون آمد و چون چشم ام شریک بجمال نورانی حضرت مصطفی ص افتاد خود را بقدمهای آنحضرت افکند و گفت اگر تمام دنیا و هر چه در آن است مال من بود آنها را فدای خادمی از خدام تو میکردم اما چون مرا چیزی در دست نیست خودم را بتو بخشیدم ، مرا قبول فرمائید .
حضرت رسول توقف فرمود: جبرئیل آمد که خداوند میفرماید او را قبول کن و این مخصوص شما است که زنی بیمهر خود را بتو بخشید و این آیه را آورد و امراه مومنه ان وهبت نفسها للنبی ان اراد ان یستنکحها خالصه من دون المومنین .
چون زن مومنه ای خودش را به پیغمبر بخشد اگر خواهد او را نکاح کند برای تو خالص است غیر از مومنین .
...روزی عمار روزی عماربه رسول خداص عرض کرد:مادرم را باسخت ترین شکنجه کشتندآنحضرت به اوفرمود:خدابتوصبربدهدخداون هیچکس ازدودمان یاسرراعذاب نکند .
/اقتباس ازکتاب ویرژیل ص 77سفینه البحارج 1 ص 664حلم -ذی الکفل ذی الکفل یکی ازپیامبران خدابعد ازحضرت سلیمان ع بودوهمچون حضرت داودع بین مردم قضاوت میکردهرگزخمشگین نمیشدمگربرای خدادرمواردنهی ازمنکراودرحلم وصبروتحتمل عجیب بود بطوری که درروایات آمده است :ابلیس یکی ازپیروان خودراکه ابیض نام داشت مامورکردتاازراههای مختلف واردشده وذی الکفل رابغضب درآوردولی هرکارمیکرداونتوانست این کارراانجابدهد .
بعضی نقل میکنند:شخصی خواست این پیامبرخداراخشمگین کندشب هنگام خواب بدرخانه اورفت ومحکم درخانه راکوبیدذی الکفل پشت درآمدوآن رابازکردوآن شخص گفت :ببخشیدمن مساله ای داشتم میخواستم بپرسم ولی وقتی شمارادیدم فراموش کردم ذی الکفل باکمال مهربانی به اوگفت :بروهرگاه مساله یادت آمدبیاوبپرس .
آن شخص عمدا" درهمان شب سه باربدرخانه ذی الکفل آمدودررامحکم کوبیدودرهرسه باروقتی باآنحضرت روبرومیشدگفت :مساله رافراموش کردم ذی الکفل اصلا"خشمگین نشدو فرمود:بروهروقت مساله ات یادت آمدبیاوبپرس .
/الکنی والالقاب ج 1ص 287

صبر در بلا

صعصمعه ازمردان بزرگ صدراسلام است برادرزاده اش احنف بروزن احمدمیگویددلم دردگرفت نزدعمویم صعصعه رفتم وازدرددل خودشکایت کردم .
عمویم مراسرزنش کردو گفت برادرزاده وقتی دستخوش بلاشدی شکایت آنرانزدشخصی مثل خودت ببرزیراآن شخص اگردوستت باشدغمگین میشودواگردشمنت باشدشادمیگرددشکایتت رانزد مخلوقی مبرکه قادربررفع ودفع گرفتاری ازتونیست بلکه نزدخداوندقادری ببر که تورامبتلاکرده ومیتواندآن راازتوبزداید .
برادرزاده یکی ازدوچشم من بینائی خودراازدست داده ولی حتی همسرم وبستگان نزدیک من ازاین موضوع اطلاع ندارند .
/مجموعه ورام ج 1ص 57

غیبگوئی امام صادق(ع)

بانوئی به محضرامام صادق ع آمدوعرض کردپسرم به مسافرت رفته ولی سفراو خیلی طول کشیده وبرنگشته است ودراین موردسخت نگران هستم .
امام ع به او فرمودصبرکن وبااراده محکم استقامت داشته باش .
آن زن بخانه اش برگشت و روزهاگذشت ولی پسرش ازسفرنیامدوکاسه صبرش لبریزشدوباردیگربحضورامام صادق ع برگشت وعرض کردپسرم هنوزنیامده است .
امام فرمودصبرواستقامت کن اوعرض کردصبرم تمام شده دیگرنمیتوانم صبرکنم امام ع فرمودبرگردبه منزلت پسرت ازمسافرت برگشته است .
آن زن بخانه برگشت ودیدپسرش ازسفربرگشته بسیارخوشحال شدبعدا"بحضورامام صادق ع رسیدوپرسیدآیابعدازپیامبراسلام ص وحی نازل میشود؟امام ع فرمودنه .
اوعرض کردپس شماازچه راهی اطلاع یافتیدکه پسرم ازسفربرگشته وبه من مژده دادید؟امام ع فرمودرسول خداص فرموده است عندفناءالصبریاتی الفرج هنگامی که صبرانسان پایان یافت گشایش خواهدآمد .
وقتی که توگفتی صبرم تمام شده براساس گفتارپیامبرص دریافتم که خداوندبابازگشت پسرت ازسفرگشایشی درکارتوبه وجودآورده است .
/لئالی الاخبارج 1ص 266

پاداش صبر

به نقل مشهورپیامبرص ازهمسرانش تنهاازخدیجه شش فرزندداشت ویک فرزندهم ازماریه قبطیه یکی دیگرازهمرانش فرزندان خدیجه به ترتیب بودند .
قاسم عبداله طاهررقیه ام کلثوم زینب فاطمه زهراع .
وازماریه قبطیه یک فرزندبنام ابراهیم داشت که یکسال ودوماه وهشت روزویایکسال وششماه وچندروزبیشتر عمرنکرد .
وقتی که طاهرازدنیارفت خدیجه کبری س گریه میکردپیامبرص او راازگریه کردن نهی فرمودخدیجه عرض کرددرست میفرمائیدنبایدگریه کنم ولی چه کنم ازفقدان اودلم آتش گرفته است جگرم میسوزدازاین رومیگریم .
پیامبر ص فرمودآیانمیخواهی که درروزقیامت پسرت طاهرکناردربهشت بایستدوقتی که تورادیددستت رابگیردوتورابه بهشت ببردکه پاکترین وخوشبوترین مکان است .
خدیجه س عرض کردبراستی همین گونه است ؟پیامبرص فرمودخداوند متعال عزیزتروبزرگ مقامترازآن است که میوه دل بنده اش رابگیردوآن بنده برای خداصبروشکرکندولی خداونداوراعذاب نماید .
/بحارط قدیم ج 6 ص 103نظیراین سخن رادرموردفوت قاسم نیزفرمود

زن صبور

پس ازجنگ زنهای مدینه ازمدینه بسوی احدحرکت کردندوبه استقبال پیامبرص رفتندوهمه بجای شهیدان خودازپیامبرص سراغمیگرفتند .
دراین میان زینب خواهرعبدالله بن حجش به پیامبرص رسیدپیامبرص به اوفرمودصبورواستوارباش اوگفت برای چه ؟ پیامبرفرموددرموردشهادت برادرت عبدالله .
زینب گفت شهادت برای اوگوارا ومبارک بادهیئاله الشهاده .
بازپیامبرص فرمودصبرکن عرض کردبرای چه ؟ فرموددرموردشهادت دائیت حمزه ع زینب گفت همه ازآن خدائیم وبه سوی او بازمیگردیم مقام شهادت براومبارک باد .
سپس پیامبرص فرمودصبورواستوار باشدعرض کردبرای چه ؟فرموددرموردشهادت شوهرت مصعب بن عمیرزینب تااین جمله راشنیدصدابه گریه بلندکردوبطورجانگدازناله میکردپیامبرص فرمود مقام شوهرنزدزن بدرجه ای است که هیچکس درنزداوبه آن درجه نیست .
ولی زینب درپاسخ کسانی که میگفتندچرادرموردشوهرت این گونه گریه میکنی میگفت گریه ام برای شوهرم نیست چراکه اوبه فیض شهادت دررکاب پیامبرص رسیده بلکه گریه ام برای یتیمان اواست که اگرسراغپدررابگیرندچه جوابی به آنها بدهم .
/بحارج 20ص 64

پیامبرص و صفیه

پس ازآنه حضرت حمزه عموی پیامبرص درجنگ احدبه شهادت رسید،دشمن بدن اورامثله کرد،یعنی مقدرای ازگوش وبینی وسرانگشتان او رابریدوشکمش رادریدوجگرش رابیرون آورد ...
پیامبرص کنازجنازه پاره پاره حمزه بود،ناگاه ازدوردیدکه صفیه خواهرحمزه ع می آید،پیامبرص به پسراوزبیربن عوام فرمود:برووصفیه رانگذاربه اینجابیاید،اورا برگردان تاپیکربرادرش رابااین وضع ننگردکه بسیارطاقت فرسااست .
زبیر نزدمادرش صفیه رفت وبااوملاقات کردوپیام رسول خداص رابه اورسانیدو ازاوخواست بازگردد .
صفیه گفت :چرامرابرمی گردانید،درست است که به من خبررسیده برادرم رامثله کرده اندوبه این خاطرمی خواهیدمن پیکربرادرم را نبینم ولی :5 وذلک فی الله قلیل ...
"این حادثه درراه خدا،ناچیزو اندک است ،آنچه رخ داده خشنودهستیم وبه حساب خدامی گذاریم وصبرمی کنی .
وقتی که پیامبرص روحیه اوراچنین دید،به زبیرفرمود:"خل سبیلها"او راآزادبگذاربیاید .
/الحلقات الذهبیه ج 11ص 37طبقات بان سعدج 3ص 7 .

فقدان شوهر

پس ازجنگ زنهای مدینه ازمدینه به سوی احدحرکت کردندوبه استقبال پیامبرص شتافتندو همه بجای شهیدان خودازپیامبرص سراغمی گرفتند .
دراین میان زینب خواهرعبد الله بن جحش به پیامبرص رسید،پیامبرص به اوفرمود:صبورواستوارباش ، اوگفت چه شده ؟پیامبرفرمود:درموردشهادت برادرت عبدالله .
زینب گفت : شهادت برای اوگواراومبارک باد"هنیئاله الشهاده " .
بازپیامبرص فرمود:صبرکن ،عرض کرد:برای چه ؟فرموددرموردشهادت دائیت حمزه ع زینب گفت :همه ازآن خدائیم وبه سوی اوبازمی گردیم ،مقام شهادت براومبارک باد .
سپس پیامبرص فرمود:صبورواستوارباش ،عرض کردبرای چه ؟فرموددر موردشهادت شوهرت مصعب بن عمیر،زینب تااین جمله راشنید،صدابه گریا بلندکردوبطورجانگدازناله می کرد،پیامبرص فرمود:مقام شوهرنزدزن به درجه ای است که هیچ کس درنزداوبه آن درجه نیست .
ولی زینب درپاسخ کسانی که می گفتند:چرادرموردشوهرت این گونه گریه می کنی می گفت :گریه ام برای شوهرم نیست ،چراکه اوبه فیض شهادت دررکاب پیامبرص رسیده بلکه گریه ام برای یتیمان اواست ،که اگرسراغپدربگیرندچه جوابی به آنهابدهم ؟!
/بحارج 20ص 64 .

لطف خفی -خدا

درمیان بنی اسرائیل ،خانواده ای چادرنشین زندگی می کردند،وزندگی آنهابه دامداری وباکمال سادگی وصحرانشینی می گذشت آنهاعلاوه برچندگوسفندیک خروس ویک الاغ ویک سگ داشتند،خروس آنهارا برای نمازبیدارمی کرد،وبا الاغ ،وسائل زندگی خودراحمل می کردند،وبه وسله آن برای خودازراه دورآب می آوردند،وسگ نیزدرآن بیابان بخصوص درشب ، نگهبان آنهاازدرندگان بود .
اتفاقاروباهی آمدوخروس آنهاراخورد،افراد آن خانواده ،محزون وناراحت شدند،ولی مردآنهاکه شخص صالحی بودمی گفت : خیراست ان شاءالله .
پس ازچندروزی سگ آنهامرد،بازآنهاناراحت شدند، ولی مردخانواده گفت :خیراست ان شاءالله ،طولی نکشیدکه گرگی به الاغ آنها حمله کردوآن رادریدوازبین برد،بازمردآن خانواده گفت :خیراست ،ان شاءالله .
درهمین ایام روزی صبح ازخواب بیدارشدند،دیدندهمه چادرنشین های اطراف مورددستبردوغارت دشمن واقع شده وهمه اموال آنهابه غارت رفته است وخودآنهانیزبه عنوان برده به اسارت دشمن درآمده اند،ودرآن بیابان تنها آنهاسالم باقی مانده اند .
مردصالح گفت :رازاینکه ماباقی مانده ایم این بوده که چادرنشینهای دیگردارای سگ وخروس و الاغ بوده اند،وبه خاطرسروصدای آنهاشناخته شده اندوبه اسارت دشمن درآمده اند .
ولی ماچون سگ وخروس و الاغ نداشتیم ،شناخته نشده ایم ،پس خیرمادرهلاکت سگ وخروس و الاغ مان بوده است که سالم مانده ایم .
این بودنتیجه گفتارمخلصانه مردخانواده که همواره برای شکرگزاری خدا،دربرابرحوادث می گفت ،خیراست ان شاءالله ،آری لطف خفی خداوندشامل حال چنین افرادخواهدشد .

همسر نوح

حضرت نوح ع همسربدی داشت که درقرآن آیه 10سوره تحریم به این مطلب اشاره شده است حتی به مردم میگفت نوح ع مجنون است .
یکسال براثرنیامدن باران قحطی شد،جمعی ازمردم تصمیم گرفتندنزدحضرت نوح ع بروندوازازبخواهنددعاکندتاباران بیاید، حضرت نوح درروستائی سکونت داشت ،آنهابه آن روستارفتندوبه درخانه او رسیدندودرخانه رازدند،زن حضرت نوح ازخانه بیرون آمد،آنهاگفتندنوح کجاست ؟آمده ایم ازاوبخواهیم دعاکندباران بیاید .
زن گفت اگردعای نوح مستجاب میشد،برای خودمادعامیکردکه وضع زندگی ماخوب شود،اواکنون به بیابان رفته تاهیزم جمع کندوبیاوردوبفروشد،اوچنان مقامی نداردکه دعایش مستجاب گردد .
آنهابه آن بیابان رفتند،ناگهان دیدندحضرت نوح هیزم راجمع کرده وبه پشت گرفته وبرشیری سوارشده وماری بدست گرفته وآن ماررا تازیانه خوددرراندن شیرقرارداده است .
به نوح ع عرض کردنددعاکن تاباران بیاید،قحطی همه جاراگرفته است .
نوح ع دعاکردوباران خوبی آمد .
آنهابه نوح ع گفتندتوکه این گونه مستجاب الدعوه هستی ،چرادرموردزن خودت نفرین نمیکنی که مثلاازخانه ات بیرون رود،ومجازات شودوپشت سرتو،ازتوبدگوئی ننماید .
حضرت نوح ع درپاسخ فرمودارزش وثواب تحمل صبرباچنین زنی ،بهتر ازآن است که بانفرین اورابه مجازات برسانم .
باتوجه به اینکه بیرون کردن اومفسده بیشترداشت ،وصلاح این بودکه باصبروتحمل ،اورانگهداری کرد .
/لثالی الاخبار .

معجزات علی(ع)

مولایم علی ع درمورد مرگ من فرمود روزی فرا میرسد که عبیدالله بن زیاد ، خونخوار و کافر ، تو را به دار می آویزد ...
تا اینکه روزی از نخلستان با آنحضرت عبور میکردم ، نخلی را به من نشان داد و فرمود ای پسر یحیی چوبه دار تو ، از چوب این درخت است .
من گهگاه کنار آن نخل میروم و در کنار آن نماز میخوانم ، و با آن ، انس والفت خاصی دارم .
مولایم درس دیگری هم به من داد ، و آن صبر و استقامت در برابر مصائب و آزار حکام جور بود ، این درس از من که یک غلام تیره بخت بودم ، کوهی استوار ، ساخت .
برادر هم اکنون وقت آن است که مهم دیگری را به تو بگویم ، در آن کوچه ای که به میدان دارالاماره ،منتهی میشود ، نخلی وجود دارد ، من نامم رابه آن حک کرده ام ، اگر چوبه داری را دیدی ، با دقت به آن بنگر ، اگر نام مرا در آن ، حک شده دیدی ،بدانکه روز موعود ، فرا رسیده وآغاز آسایش و عروج من به اعلا علیین باشد ...
مدتی از این ماجرا گذشت که یزید ، عبیدالله بن زیاد را استاندار کوفه کرد ، وی به کوفه آمد و از همان آغاز با چماق ترس و وحشت و کشتار شروع بکارکرد و قبل از ورود امام حسین ع به کربلا ، مردم کوفه را ، سخت ترساند .
اما میثم با کمال قدرت وجرئت در برابر او ایستاد ، و پوزه پلنگ نمای او را به خاک مالید ، و از تهدیدات او نهراسید ، به دستوراو ، میثم را روی همان چوبه دار بردند ، او د رهمانجا به افشاگری پرداخت ، ابن زیاد دستور داد پس از قطع دست و پای میثم ، زبان او را نیز بریدند و او در بالای دار به شهادت رسید ، و بدنش همچنان در بالای دار ماند ، تا اینکه خرمافروشان کوفه ، شبانه بدن او را از دار گرفته دفن کردند و قبر شریف میثم ، بین نجف اشرف و کوفه ، در جامع مراد ، مرکز زیارت پیروان علی ع است .
/ اقتباس از کتاب میثم التمار نوشته محمد تحسین مظفر ، ترجمه نگارنده میثم در 22 ذیحجه سال 60 هجری ، ده روز قبل از ورود امام حسین ع به کربلا به شهادت رسید .

علامت ایمان

آورده اندکه حضرت رسول ص روزی ازجمعی انصار پرسیدکه آیاشمامؤمنانیدایشان گفتندخداورسول اوبهترمیدانندآنحضرت که علامت ایمان چیست گفتنددرحال سعت شکرمیکنیم ودرحال بلاوتنگی صبرمینمائیم آنحضرت فرمودکه علامت مؤمن همین است .

نتیجه احسان

آورده اندکه مردی بوددرویش وبینواکه پرده حجاب براحوال خویش انداخته بودوبرای نام وننک دندان صبربرجگر نهاده وبدرتوکل نشسته هرگزاظهارپریشانی بکسی نمی کردوبطپانچه روی خودرا سرخ میداشت واوراهمسایه توانگری بودروزی کودک آن توانگربخانه آن درویش آمددیدطعامی ازباربرداشته وطعام راکشیده بدرون خانه بردندوایشان کودک راندیده بخوردن مشغول شدندآن کودک ازشکاف دربایشان مینگریست وآن درویش ملتفت اونشدچون طعام شوره طفل غمگین بخانه رفت وگریه آغازکردوباپدرو مادراحوال بگفت ایشان طعام هاپیش آوردندهرچنداوراتسلی میدادندگریه میکردکه ازآن طعام همسایه می خواهم پس آن مردبخانه آن همسایه رفت وبمرد همسایه گفت ای بیرحم چراازهمسایگی شمارنج وآزاربمن میرسدآن درویش گفت استغفرالله حاشاکه که ازمن آزاربکسی برسد مردتوانگرگفت شماطعام داشته ایدوصرف کرده ایدکودک مراندیده ونداده ایدبخانه آمده گریه میکندو طعام شمارامیخواهدآن درویش زمانی بفکرفرورفت بعدازلحظه ای سربرآورده گفت اگرخواهی ازحال ماواقف شوی بیان کنم که همسایه برهمسایه خودآگاه است وتوازحال من غافلی وبدنیای خوددرمانده ای امااولی نگفتن است آنمرداورا بخداقسم دادکه حال خودرابازگوی گفت ایخواجه بدان وآگاه باش که آنچه که ماخورده ایم برمال حلال بودوبردیگران حرام گفت بچه جهت درویش گفت تواین کلام خدانشنیده ای که درقرآن مجیداست "من اضطرفی مخمصه غیرمتجانف لائم " آن مرداربودکه برماحلال بودوبرشماحرام وحال ماباینجارسیده ودرمثلها گویندکه سیران راچه پروای گرسنگان چون آن توانگرازحال آن درویش واقف شد آب درچشم بگردانیدوگفت ای برادربحق آنخدائیکه جان بیدقدرت اوست که در این مدت ازواقعه توخبردارنبودم وهمیشه تراشکفته وخندان میدیدم احال که اطلاع یافتم بخدای عزوجل سوگندکه دست ازتوبرندارم تاآنچه ازمال دنیائی ندارم نصف آنرابتوبدهم واین نتیجه صبروتحمل است که درفقروفاقه کرده ای پس بالتماس تمام دست آن درویش راگرفته بخانه بردوب رادرانه تقسیم کرده عذرهاخواست ودرهمان شب حضرت رسول "ص "رادرخواب دیدکه فرمودیافلان توبرای خداآن همسایه درویش راخوشنودی ومرحمت کردی وحق همسایه بجای آوردی مژده بادکه فردای قیامت بامن واهلبیت من ترامحشورخواهندکردوحقتعالی تراآمرزیدوازگناهان پاک شدی .