آینه رشد ۱۳: تفاوت بین نسخهها
| (۱ نسخهٔ میانی ویرایش شده توسط ۱ کاربر نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| − | + | <div class="head1">آیینهرشد - فصلنامه مدیران - دفتر 13 - ویژه سبک زندگی</div> | |
| − | + | {{جعبه اطلاعات | |
| − | + | |نام = آینه رشد 13 | |
| − | + | |عنوان = مشخصات نشریه | |
| − | + | |تصویر = [[Image:Ayneh__(13).jpg|200px]] | |
| − | + | |سبک سرآیند = background:#ccf; | |
| − | + | |سبک برچسب = background:#ddf; | |
| − | + | |سبک عنوان= background: #CCF;padding: 7px;border-top-left-radius: 20px;border-top-right-radius: 20px;border: 1px solid #aaa;border-bottom: none; | |
| − | + | |سرآیند۱ = | |
| − | + | |برچسب۲ =نویسنده | |
| − | + | |داده۲ = گروه نویسندگان | |
| − | + | |برچسب۳ = صاحب امتیاز | |
| + | |داده۳ = ستاد امر به معروف و نهی از منکر | ||
| + | |برچسب۴ =زبان | ||
| + | |داده۴ = فارسی | ||
| + | |برچسب۵ = اعضای تحریریه | ||
| + | |داده۵ = جواد محدثی، محمود مهدی پور، محمود شریفی، سید مجید حسن زاده، عبدالرحیم اباذری، محمد باقر پورامینی | ||
| + | |برچسب۶ =ناشر | ||
| + | |داده۶ = | ||
| + | |برچسب۷ =محل انتشارات | ||
| + | |داده۷ = قم | ||
| + | |برچسب۸ = تاریخ نشر | ||
| + | |داده۸ = | ||
| + | |برچسب۹ = قطع | ||
| + | |داده۹ = جیبی | ||
| + | |برچسب۱۰ = شابک | ||
| + | |داده۱۰ = | ||
| + | |برچسب۱۱ = دانلود | ||
| + | |داده۱۱ = [http://dl-al-adl.ir/libfiles/ebooks/famag/PDF/famag13.pdf PDF] | ||
| + | }} | ||
== آیینه ۱۳ == | == آیینه ۱۳ == | ||
نسخهٔ کنونی تا ۴ آبان ۱۳۹۵، ساعت ۱۶:۲۲
|
| |
| نویسنده | گروه نویسندگان |
|---|---|
| صاحب امتیاز | ستاد امر به معروف و نهی از منکر |
| زبان | فارسی |
| اعضای تحریریه | جواد محدثی، محمود مهدی پور، محمود شریفی، سید مجید حسن زاده، عبدالرحیم اباذری، محمد باقر پورامینی |
| محل انتشارات | قم |
| قطع | جیبی |
| دانلود | |
محتویات
- ۱ آیینه ۱۳
- ۲ کلام امیر
- ۳ به پشتیبانی ملت احتیاج دارید
- ۴ امکان لغزش برای همه هست
- ۵ برنده کیست؟
- ۶ چاپلوسی، لغزشگاه مدیران
- ۷ چه کسانی زیرکند؟
- ۸ آغازی برای مهرورزی
- ۹ ۹ گام برای یک تصمیم
- ۱۰ درد و درمان
- ۱۱ بایدهای کشورداری
- ۱۲ ساده زیستی و دوری از تکلّف
- ۱۳ خانه یک پیشوا
- ۱۴ بریدهها
- ۱۵ مدیریت ژاپنی
- ۱۶ نگاه عبید زاکانی به«عدالت»
- ۱۷ فریب دشمن مخور
- ۱۸ الان وقت استراحت نیست
- ۱۹ جلسات مدیران ارشد
- ۲۰ همایش ۳ روزه در هتل ۵ ستاره
- ۲۱ مدیر مدرسه
- ۲۲ آفات مدیریت
- ۲۳ پا نویس
آیینه ۱۳
کلام امیر
همه را به یکسان و همسان بنگر
واسِ بینهم فی اللّحظة و النّظرة، حتّی لایطمعَ العُظماءُ فی حیفک لهم، و لاییأسَ الضّعفاءُ من عدلک علیهم.
از عهدنامه امیرمؤمنان علیه السلام به محمد بن ابی بکر، والی مصر:
به همگان به یکسان نگاه کن، خواه به گوشه چشم بنگری یا خیره شوی؛ تا بزرگان در تو طمع ستم به سود خویش نبندند، و ناتوانان از اجرای عدالت نومید نشوند.[۱]
به پشتیبانی ملت احتیاج دارید
رهنمودی از امام خمینی
از اموری که اصلاح و تصفیه و مراقبت از آن لازم است، قوه اجرائیه است. گاهی ممکن است که قوانین مترقی و مفید به حال جامعه، از مجلس بگذرد و شورای نگهبان آن را تنفیذ کند و وزیر مسئول هم ابلاغ نماید؛ لکن به دست مجریان غیرصالح که افتاد، آن را مسخ کند و برخلاف مقررات یا با کاغذ بازیها یا پیچ و خمها که به آن عادت کردهاند یا عمداً برای نگران نمودن مردم عمل کنند که به تدریج و مسامحه، غائله ایجاد میکند. وصیت این جانب به وزرای مسئول در عصر حاضر و در عصرهای دیگر، آن است که علاوه بر آن که شماها و کارمندان وزارتخانهها بودجهای که از آن ارتزاق میکنید، مال ملت و باید همه خدمتگزار ملت و خصوصاً مستضعفان باشید و ایجاد زحمت برای مردم و مخالف وظیفه عمل کردن، حرام و خدای نخواسته گاهی موجب غضب الهی میشود.
همه شما به پشتیبانی ملت احتیاج دارید. با پشتیبانی مردم، خصوصاً طبقه محروم بود که پیروزی حاصل شد و دست ستمشاهی از کشور و ذخائر آن کوتاه گردید و اگر روزی از پشتیبانی آنان محروم شوید، شماها کنار گذاشته میشوید و همچون رژیم شاهنشاهی ستمکار، به جای شما، ستم پیشگان، پُستها را اشغال مینمایند.
بنابراین حقیقت ملموس، باید کوشش در جلب نظر ملت بنمایید و از رفتار غیراسلامی - انسانی احتراز نمایید و در همین انگیزه، به وزرای کشور در طول تاریخ آینده توصیه میکنم که در انتخاب استاندارها دقت کنند؛ اشخاص لایق، متدین، متعهد، عاقل و سازگار با مردم انتخاب نمایند تا آرامش در کشور هر چه بیشتر حکمفرما باشد.[۲]
امکان لغزش برای همه هست
از سخنان رهبر معظم انقلاب
نکته اول این که گمان مصونیت از انحراف را مطلقاً در خودمان نباید راه بدهیم؛ یعنی هیچ کس نباید بگوید وضع ما که روشن است و مثلاً در خط صحیح و در خط دین و خدا داریم حرکت میکنیم و منحرف نمیشویم؛ نه، چنین چیزی نیست. امکان لغزش و انحراف از خط مستقیم، برای همه هست و همه هم وسیله اجتناب از این انحراف را دارند؛ یعنی این طور نیست که یک سرنوشت قطعی و حتمی وجود داشته باشد تا ما بگوییم هر کس در این راه حرکت میکند، ناگزیر باید لغزش پیدا کند؛ نه، انسان میتواند بدون لغزش و انحراف، راه را ادامه دهد؛ اما مصونیت از انحراف هم تضمینی نیست که انسان بگوید ما که دیگر منحرف نمیشویم؛ بنابراین، خاطر جمع، سر را روی بالش نر میبگذارد و از حال خودش غافل شود. هیچکدام از این دو طرف قضیه، نباید مورد بیتوجهی قرار بگیرد.
وسیله عدم انحراف و پرهیز از انحراف چیست؟ مراقبت از خود؛ باید مراقب بود. اگر ا زخود مراقبت کنیم، منحرف نمیشویم. اگر از خود مراقبت نکنیم یا از ناحیه سستی و ضعف در پایهها و مبانی عقیدتی، انحراف به انسان روی میآورد یا از ناحیه شهوات به انسان روی میآورد؛ حتی کسانی که پایهها و مبانی اعتقادی آنها محکم است. شهوات نفسانی، بر نگاه و بینش عقلی درست و عمیق، نسبت به خط و راه و هدف، غلبه مییابد و انسان را منحرف میکند که ما مواردش را دیدیم. در این خصوص، چند آیه در قرآن هست؛ اما این آیه که در مورد قضیه اُحد است، خیلی انسان را تکان میدهد. میفرماید: «ان الذین تولوا منکم یوم التقی الجمعان انما استزلهم الشیطان ببعض ما کسبوا»؛ یعنی کسانی که در ماجرای اُحد، دچار آن لغزش خسارتبار شدند و از میدان جنگ رو برگرداندند و این همه خسارت بر نیروی نو رسته اسلام و حکومت اسلامی وارد شد، علتش، «ببعض ماکسبوا» بود؛ کارهایی بود که قبلاً سر خود آورده بودند. دل دادن به شهوات و هواهای نفسانی، اثرش را این طور جاها ظاهر میکند. آیه شریفه دیگر میفرماید: به اینها گفته شد انفاق کنید؛ ولی به تعهد خود عمل نکردند؛ لذا نفاق بر قلب آنها مسلط شد؛ «فا عقبهم نفاقا فی قلوبهم الی یوم یلقونه بما اخلفوا الله ما وعدوه»؛ یعنی وقتی انسان نسبت به تعهدی که با خدای خود دارد، بیتوجهی نشان داد و خلف وعده کرد، نفاق بر قلب او مسلط میشود. بنابراین، اگر ما بیتوجهی کنیم و تن به شهوات و هواها بسپاریم، ایمان مغلوب و عقل مغلوب میشود و هوا و هوس غالب؛ باز هم همان انحرافی که از آن میترسیدیم، ممکن است پیش بیاید. بنابراین در همه حالات، انسان باید این گمان را داشته باشد که ممکن است لغزش پیدا کند. هیچ کس خودش را از این خطر دور نداند. یک نمونه این قضیه، بلعم باعوراست؛ «واتل علیهم نبا الذی آتیناه آیاتنا» تا آخر.
نکته دوم این که ماها اگر بخواهیم در این جایگاهی که هستیم، از احتمال خطای خودمان کم کنیم، باید از سخن درشت خیرخواهان نرنجیم؛ یکی از راههای سلامت این است؛ البته بدخواهانی هم هستند که سخن درشت و نرم و همه نوع سخنی دارند و از شایعه پراکنی و جنگ روانی و دروغ بستن به این و آن، واهمهای ندارند و انسان ممکن است در دلش از آنها برنجد؛ اما کسی که میدانید قصد عناد و دشمنی ندارد، ولو با لحن درشتی هم حرف میزند، از او نباید واقعاً برنجید. به سخن نرم و دلنشین چاپلوسان هم دل نسپرید. اگر ما این را رعایت کنیم، به نظر من، خیلی به سود ماست.[۳]
برنده کیست؟
نویسنده:جواد محدثی
اگر دنیا یک میدان وسیع مسابقه باشد، چه کسانی برندهاند؟
آنان که قلّه آزادگی را فتح میکنند؛ آنان که در باشگاه تقوا، حریف نفس را خاک میکنند و اگر زوری دارند، در بلند کردن بار سنگین مسئولیت است و اگر پنجهای قوی و بازویی ستبر دارند، زنجیر تعلّقات را پارهای میکنند؛ اینها برندهاند.
کسانی در این باشگاه برترند که به تربیت روحی بیش از تربیت بدنی میاندیشند و زیبایی جان را برتر از زیبایی اندام میشمارند.
اگر دوندهاند، در مسیر طولانی دنیا تا آخرت، اهل دوِ استقامتند و میکوشند از رقبای رسیدن به «آخرت»، عقب نمانند و اگر میدوند، برسند؛ چون خیلیها همیشه میدوند؛ اما به جایی نمیرسند.
مهم، عبور از روی طناب بندبازی نیست؛ بلکه عبور از «صراط»، مهمتر و دشوارتر است و اگر کسی در دنیا تمرین کافی برای عبور از صراط نداشته باشد، در آخرت پایش خواهد لغزید؛ چون به تعبیر بزرگان، صراط، از روی جهنم شهوات و نفسانیّات میگذرد. کسی که در این جا ورزیده نشده باشد، آن جا تعادل خود را از دست میدهد و سرنگون میشود.
برنده کسی است که اگر شناگر است، بتواند طول و عرض استخر دنیا را به سلامت و بدون آفت طی کند؛ در رودخانه دنیا غرق نشود؛ امواج گناه او را در کام خود نکشد و گرداب غفلت، او را سرگردان نسازد. دنیا، جاهای کم عمق دارد؛ اما جاهای عمیق و خطرناک هم دارد. کسی که شناگر نیست، نباید خود را به جاهای عمیق بیندازد و یا به دست امواج بسپارد.
چه قدر افرادی را میشناسید که در رودخانه زندگی و دریای حیات، گرفتار امواج شدهاند؟
وقتی کسی به سوتها و هشدارهای نجات غریق، گوش نکند، غرق شدنش حتمی است! اگر کسی در گوش جانش پنبه غفلت کرد، بیشک صدای پند و هشدار موعظه و آژیر تذکر را نمیشنود تا از گرداب به ساحل آید.
برنده، کسی است که در ورزشهای ارزشی مدال گرفته باشد؛ نه مدال طلا، نقره و برونز؛ بلکه مدال شرف، تعهد و صداقت.
در این مسابقات، داور کیست و جایزه چیست؟
صحنه زندگی ما با ماهوارههای ملکوت، برای آسمانیان رِلِه میشود.
کرّوبیان بالا، از آن جا شاهد عملکرد مایند و برای موفقیتهایمان، ابراز احساسات و شادی میکنند و به خاطر شکست هایمان، غصه میخورند.
این پرونده باز است و این فیلم، در معرض تماشای عموم است.
روزی هم در قیامت که مرحله نهایی مسابقات است، برای داوری و اهدای جوایز و تشویق نفرات برتر، پخش مجدد خواهد شد.
آن روز، بعضی از تماشای فیلم زندگی خود، خجالت خواهند کشید.
آن روز، شرمندگان اگر بتوانند، میکوشند تا مونیتور محشر را بشکنند؛ اما دستشان نمیرسد.
آن روز، بعضی توبیح نامه دریافت میکنند و بعضی هم تقدیر نامه. بعضی تشویق میشوند و بعضی تنبیه! بعضی از دریافت کارنامه خود شرمنده میشوند و بعضی مدال خود را با افتخار به همه نشان میدهند.
وقتی آن فیلم در معرض دید قرار میگیرد، خود افراد هم که بازیگر اصلی فیلم بودهاند، جزو بینندگان خواهند بود. عجب مسابقه دشواری و چه خودبینی حقارت آوری!
چه کسی برنده است؟ کسی که بتواند از زیردست داورهای ویژه قیامت، رد شود و به عنوان قهرمانی دست یابد.
آن جا، بعضیها هم رسوا میشوند و آبرویشان میرود؛ آنان دوپینگ کنندگان هستند.
مگر نفاق، تزویر، دروغ، مردم فریبی، سوء استفاده از مقام، مریدپروری، گزارش دروغ، آمار بیاساس، هدر دادن بودجه و... چیزی جز دوپینگ است؟
اگر اینها، این جا هم فاش نشود، آن جا روز کشف و شهود و عیان است؛ آن جا «آن سوی خبرها» پخش میشود.
کسی در آن جا پیروز و برنده است که فرصت سوزی نکرده باشد؛ اهل تقلب نباشد؛
زدوبندی در کارش دیده نشود؛ پروندهاش اشکال نداشته باشد و حسابش صاف باشد.
فرصتهایی که پیدا میکنیم، اگر هدر دهیم و خدمتی انجام ندهیم، لایق توبیخیم.
بگذاشت زمان، دست به کاری نزدی
برگردن لحظهها، مهاری نزدی
صدتوپ زدی، تمام راکردی اوت
صد پاس گرفته، آبشاری نزدی
هدر دادن عمر و ضایع ساختن فرصت، بدتر از خراب کردن پاس است. اگر پاس فرصتها و مجالها را خراب کنیم و آبشار زنِ لایقی نباشیم، حق دارند دیگر به ما پاس ندهند و از میدان بیرونمان کنند و از شرکت در مسابقه عمل محروممان سازند و هیچ درخواست تجدیدنظری را نپذیرند.
خلاصه این که دنیا واقعاً بازیچه است؛
ولی زندگی، بازی نیست و اگر هم بازی باشد، یک بازی جدی است!
راستی... چه کسی برنده است؟
چاپلوسی، لغزشگاه مدیران
برداشتی از حدیث نهم از چهل حدیث حضرت امام خمینی
نویسنده:محمود لطیفی
عن ابی عبدالله(ع) قال: «من لقی المسلمین بوجهین و لسانین، جاء یوم القیامة و له لسانان من نار[۴]؛
هر که با مسلمانان دو رو و دو زبان باشد، در روز قیامت با دو زبان آتشین محشور میگردد.»
«نفاق»، یکی از رذایل نفسانی است که بر اثر آن، رفتار ظاهری انسان با اعتقادات و باورهای درونی او هماهنگ میشود. دو نمود مشهور نفاق «دورویی» و «دو زبانی» است که یکی نفاق در رفتار و دیگری نفاق در گفتار است.
رذیله نفاق، از صفات مخصوص شیطان است و اولین منافق، شیطان بود که در باطن، دشمن انسان بود؛ ولی به ظاهر خود را ناصح و دلسوز او معرفی کرد و گفت: «انی لک من الناصحین.»
مراتب نفاق
الف ) « اگر انسان در صدد اصلاح رذایل نفسانی خود نباشد، آن صفات ناپسند روز به روز ریشهدارتر شده، از ضعف به شدت رو نموده و چهره واقعی انسان را آن رذیله، تصویرگری مینماید و در روز قیامت، با همان چهره مشوه محشور میگردد.
نفاق نیز یکی از رذایل شیطانی است که جان را تسلیم شیطان میکند و چهره واقعی انسان را همانند چهره شیطان میسازد؛ بلکه گاهی در همین دنیا نیز در چهره شیطانی مزور و حیلهگر ظهور میکند؛ پس اگر انسان از این صفت جلوگیری نکند و نفس را امیر خود کند، به اندک زمان، چنان مهار گسیخته شود که تمام همت و همّش را مصروف این رذیله کند... و جز منافع شخصی و خودخواهی و خودپرستی، چیزی در نظر نباشد و صداقت، صمیمیت، همت و مردانگی را به کلی زیر پا نهد و در تمام کارها و حرکات و سکنات، دورنگی را به کار برد... چنین شخصی، از زمره بشریت و انسانیت دور و با شیاطین محشور است.»
ب) گاهی نیز تنوع نفاق و مراتب نفاق، به حسب متعلق آن است؛ یعنی گاهی دورویی و دوزبانی را در اعتقادات به کار میبرد و گاهی در مورد نکات و فضایل اخلاقی و گاه در اعمال و رفتار نیک و عبادات و گاهی در امور عادی و متعارف زندگی، دورنگی نشان میدهد.
ج) گاهی انسان این دورنگیها را به خدای متعال تحویل میدهد و به او دورنگی نشان میهد و گاهی به پیامبران و اولیای الهی، نفاق خود را ابراز مینماید و گاهی نیز در برابر مؤمنان و یا مردم عاد ی به چاپلوسی و تملق میپردازد.
د) ابراز نفاق نیز گاهی با سخن یا رفتار دو گانه و گاهی با اشاره چشم و ابروست ؛ به صورتی که در برابر طرف مقابل، به ظاهر اظهار دوستی و صمیمیت میکند؛ ولی با یک اشاره چشم و یا کنایه زبان، نفاق درونی خویش را پنهان میدارد.
درمان نفاق و دورویی
دورویی، منشأ بسیاری از مفاسد و مهالک است که هر یک ممکن است دنیا و آخرت انسان را به بادفنا دهد؛ از جمله، فریبکاری و فریفتن اسنانها، سخن چنین، غیبت، آزار و توهین و آبروریزی مؤمن و... و راه پیشگیری از درد نفاق و تملق و پیامدهای آن، در مرحله اول، آن است که انسان در مفاسد مترتب بر آن بیندیشد و آبروریزیهای دنیوی و اخروی تملق و چاپلوسی را برای خود مجسم کند و چهره کریه خود را در آن عالم، با دو زبان آتشین - که یکی از پیش و دیگری از پشت سرش برآمده و شعلههای آن تمام وجودش را میسوزد - تصور نموده و سپس مثل طبیبی دلسوز، از حالات نفس و اعمال و رفتار خود مواظبت کند و بداند که هیچ مرضی از امراض قلبی، مخفیتر و در عین حال کشندهتر از دورویی نیست.
مظاهری از نفاق و دورویی
یکی از مراتب نفاق و دو زبانی، نفاق با خداوند است که ما خود به آن مبتلا هستیم و از آن غافلیم. ما در تمامی عمر، اظهار توحید و ادعای اسلام و ایمان و محبت و... میکنیم؛ اما به راستی تا چه حد در این ادعاها صادقیم؟ ای عزیز مدعی اسلام! مسلمان کسی است که مسلمانان از دست و زبان او در امان باشند. چه شده است که من و تو تا جایی که بتوانیم بادست و زبان به آزار و اذیت زیردستان میپردازیم؟ ای مدعی ایمان و خضوع قلب! اگر به کلمه توحید، ایمان داری و قلبت یکیپرست و یکیطلب ست، پس چرا برای اهل دنیا، این همه تملق میکنی و خضوع مینمایی و اراده آنها را نافذ و زر و زور را مؤثر میدانی؟ای مدعی زهد و اخلاص! اگر تو مدعی زهد هستی و برای خدا و رضای او از دنیا دل کندهای، چه شده است که از مدح و ثنای مردم این قدر خوشحال میشوی و برای همنشینی با اهل دنیا جان میدهی و از فقرا و مساکین، فرار میکنی؟
خدایا! ما را از این خواب طولانی بیدار کن و دل ما را به نور ایمان صفا بده و به حال ما ترحم فرما. ما مرد این میدان نیستیم؛ تو خود ما را دستگیری نما و از چنگال شیطان و هوای نفس نجات بده.
چه کسانی زیرکند؟
۱-الکیّس من کان یومه خیراً من امسه و عقل الذم عن نفسه؛
زیرک کسی است که امروزش بهتر از دیروزش باشد و راه نکوهش را برخود مهار کند.
۲- الکیّس من کان غافلاً عن غیره و لنفسه کثیر التقاضی؛
زیرک فردی است که از تجسس حال دیگران غافل است؛ ولی نسبت به حال خویش، مصرانه در تفحص و پی گیری میباشد.
۳- الکیّس من ملک عنان شهوته؛
زیرک به کسی گویند که بر خواستههای نفسانی خود مسلط باشد.
۴- الکیّس من تجلبب الحیاء و ادرع الحلم؛ زیرک کسی است که شرم و حیا را مانند پیراهن برخود بپوشاند و بردباری را زره و سپر خویش قرار دهد
۵- اکیس الاکیاس من مقت دنیاه و قطع منها امله و مناه و صرف عنها طمعه و رجاه؛
زیرکترین زیرکها، کسی است که دنیا را دشمن بدارد و از آن قطع آرزو کند و طمع و امیدش را هم از دنیا منصرف نماید.
۶- ان اکیس الاکیاس هم الذین للدنیا مقتوا، و اعینهم عن زهرتها اغمضوا و قلوبهم عنهما صرفوا و بالدار الباقیه تولهوا؛
به درستی که مردم زیرک، آنهایی هستند که به دنیا خشم میگیرند و دیدگان خویش را از زرق و برق آن پوشانیده، دلهایشان را از آن باز میدارند و تنها به منزل ماندگار، عشق میورزند و فکر میکنند.
۷- الکیّس من قصر آماله؛
با فراست کسی است که آرزوهایش کوتاه باشد.
۸- اشرف المؤمنین، اکثرهم کساً؛
شریفترین مؤمنان، کسانی هستند که بیش از دیگران زیرک و بافراست باشند.
۹- الکیّس، صدیقه الحق و عدوه الباطل؛
دوست آدم زیرک، حق و دشمنش، باطل است.
۱۰- الکیّس من احیی فضائله و امات رذائله بقمعه شهوته و هواه؛
انسان زیرک، همواره فضائل و مناقب خود را پرورش میدهد و زنده نگه میدارد و به خاطر قلع و قمع شهوت و هوای نفس خود، خصلتهای ناپسند را از خود دور میکند.
۱۱- الکیّس، اصله عقله و مروته خلقه و دینه حسبه؛
عقل و خرد آدم بافراست، نشان از تبار و ریشه ا و دارد. مردانگی و جوانمردیش حکایت از رفتار و کردار وی میکند و دینش مایه افتخارش است.
۱۲- الکیّس، تقوی الله سبحانه و تجنب المحارم و اصلاح المعاد؛[۵]
خدا ترسی، دوری جستن از گناهان و اصلاح آخرت، مساوی با زیرکی است.
آغازی برای مهرورزی
نویسنده:محمود شریفی
اسلام، برنامهای برای تکامل و تعالی انسان است. اساس این برنامه و این مکتب، محبت است. محبت به اندازهای در تحقق برنامههای اسلام کاربرد دارد که پیشوایان دین، آن را اساس و پایه و بلکه خود دین دانستهاند.
امام صادق(ع) فرمود: «هل الدین الا الحب؛[۶]
آیا دین به جز محبت و مهرورزی است.»
امام باقر(ع) فرمود:
«الدین هو الحب و الحب هو الدین[۷]؛
دین همان محبت و محبت همان دین است»
خدایی را که دین معرفی میکند، بالاترین مرتبه محبت و مهرورزی را نسبت به موجودات، به ویژه انسانها دارد.
از این رو، اولین سخنی که مسلمانان در ابتدای هر کاری به زبان میآورند، صفت مهربانی، محبت و مهرورزی او نسبت به موجودات عالم و انسان است. آری در جمله بسم الله الرحمن الرحیم که اولین جمله مسلمانان در هر کاری است، بعد از نام خدا، دو صفت رحمن و رحیم گفته میشود تا همیشه مشمول محبت او واقع شوند؛ زیرا او مهربانترین مهربانان است و همین لطف و مهربانی به انسانها و دیگر موجودات، عامل خلقت آنان و نظام هستی شده است. در قرآن آمده است: «و رحمتی وسعت کل شیء»[۸]و بعد از مرحله خلقت، خداوند منان، از انسانها خواسته است تا آنان نسبت به همدیگر با محبت باشند.
بر مبنای همین محبت الهی به بندگان است که خداوند، آن چه را برای انسانها مفید و مؤثر بوده، به انجام آن دستور داده است و آن چه را برایشان مضر و مشکل آفرین بوده، از آن نهی کرده است.
همچنین در ارتباط بین انسانها، آن چه را موجب دوستی و محبت بین مردم میشود، به عنوان تکلیف واجب یا مستحب بیان کرده و آن چه را موجب دشمنی و عداوت میشود، به صورت حکم حرام یا مکروه، ممنوع اعلام کرده است.
اگر در اسلام، خدمت به پدر، مادر، بستگان، همسایگان و... توصیه شده و برآوردن نیاز برادران از انجام چندین حج و عمره بالاتر شمرده شده، برای این است که محبت موجود بین مسلمانان، حفظ گردد و اگر از اعمالی چون غیبت، تهمت و... نهی شده، به این علت است که محبت بین مسلمانان برقرار بماند.
خداوند، آیین اسلام را که در واقع، مکتب همه انبیای الهی، از آدم تا خاتم است، بر محور محبت، بنا نهاده است و پایگاه اصلی حکومت اسلامی را عشق و علاقه مردم، نسبت به پیشوایان دینی و رهبران امت اسلامی قرار داده است و پیشوایان معصوم نیز برای این که مردم با محبت، زندگی و جامعه خود را پر از صفا و صمیمیت و عشق و علاقه کنند و از برکات این نعمت خدادادی بهرهمند شوند، مردم را به محبت و مهرورزی به یکدیگر فراخوانده، راه و روش آن را به مردم نشان دادند که به نمونههایی از آنها اشاره میشود:
۱- پیامبر(ص) فرمود:
«افضل الاعمال بعد الایمان بالله التودد الی الناس[۹]؛
بهترین کارها بعد از ایمان به خدا، دوستی با مردم است.»
۲- پیامبر(ص) در سخن دیگری فرمود:
«من احب قوماً حُشر معهم[۱۰]؛
هر کس گروهی را دوست داشته باشد، با آنها محشور خواهد شد.»
۳- امیرمؤمنان(ع) فرمود:
«اول العقل التودّ[۱۱]؛
اول عقل(نخستین مرحله عقل)، دوستی کردن است.»
اولین کاری که عاقل میکند، این است که بساط دوستی پهن میکند و به مردم، عشق و محبت میورزد؛ زیرا مصالح دنیوی و اخروی انسان، در گرو دوستی و محبت با مردم است.
امیرالمؤمنین در جای دیگر فرمود: «التودُ الی الناس رأس العقل[۱۲]؛
دوستی و محبت به مردم، اساس خردمندی به شمار میآید.»
۴- امام صادق(ع) فرمود:
«من حب الرجل دینه حبه لاخوانه[۱۳]؛
نشان دین دوستی شخص، دوستی با برادر دینی است.»
پیشوایان معصوم، در عمل نیز بعد از خداوند متعال، مهربانترین انسانها نسبت به موجودات دیگر، به ویژه انسانها بودند؛ به طوری که به خاطر محبت به مردم و عشق به آنان، از همه چیز، حتی جان خود گذشتند تا امت و ملت خود را به سعادت ابدی برسانند.
در قرآن دربارهٔ پیامبر(ص) چنین آمده است: «و ما ارسلناک الا رحمة للعالمین[۱۴]؛ ما تو را جز این که مایه رحمت برای جهانیان باشی، نفرستادیم و در جای دیگر آمده است: «عزیز علیه ما عنتم حریص علیکم بالمؤمنین رئوف رحیم[۱۵]؛ ناراحتیهای شما بر او گران است و نسبت به هدایت شما، سخت علاقهمند است و نسبت به مؤمنان، رئوف و مهربان است.»
این مهربانی پیامبر، باعث شد که خود را در زحمت طاقت فرسا بیندازد و رنجهای فراوان متحل شود تا جایی که خداوند فرمود: «طه ماانزلنا علیک القرآن لتشقی[۱۶]؛ ای رسول! ما قرآن را نازل نکردیم ( تا از کثرت بندگی خدا و تلاش بیش از حد به خاطر محبت به مردم) خود رابه رنج و زحمتاندازی.»
پیامبر اکرم و اهل بیت او، به قدری نسبت به مردم مهربان بودند که حتی در لحظات آخر عمر - که هر کسی به فکر نجات خود است - آنها به یاد امت و گرفتاریهای آنان بودند. در حدیثی از امیرمؤمنان(ع) چنین آمده است:
«آخرین چیزی که از پیامبر شنیده شد، این بود که وقتی ملک الموت در آخرین لحظات، برای قبض روح پیغمبر آمد، گفت: تو مخیر هستی به لقای پروردگار بروی یا در دنیا بمانی، وی فرمود: به سوی خدا؛ نه به دنیا و بعد فرمود: شما را سفارش میکنم به نیکی نسبت به دو ناتوان؛ یکی یتیم و دیگری برده.»
۹ گام برای یک تصمیم
نویسنده:محمدباقر پورامینی
موفقیت به مفهوم برخورداری از بسیاری مواهب، هدف کاری هر مدیر است و تفاوت میان موفقیت و شکست، اغلب در میان توانمندیهای یک مدیر، برای تصمیمگیری شایسته است.
تصمیمگیری، یک مهارت است؛ ویژگیای است که با توانایی تصور مقصد، راههای رسیدن به آن، انتخاب راه بهتر و عزم و اراده برای پیمودن راه، رابطه دارد.
باید دید چگونه راه بهتر را گزینش کنیم؟
عامل ترجیح یک راه چیست و چگونه باید تصمیم بگیریم؟
برای تصمیمگیری، چند گام قابل توجه در این نوشته وجود دارد که عبارتند از:
تصمیم بگیرید که چگونه تصمیم بگیرید
پیش از مطرح شدن هر موضوعی، معیارهایی را که میخواهید برای تصمیمگیری در موارد مختلف تصمیمات به کار گیرید؛ انتخاب کنید. این وضعیت، به شما کمک بیشتری میکند تا در میان روشهای مختلف تصمیمگیری، روش منطقی آن را انتخاب کنید؛ یعنی، تمام اطلاعات و انتخابها را بررسی کرده، با توجه به هدف، بهترین را برگزیند. دقت کنید که از تصمیمگیریهای احساسی و غیرفعال، اجتناب کنید.
حقایق را به دست آورید
ما اغلب براساس شنیدهها یا از روی پندارها و خیالات، تصمیم میگیریم. تنها اطلاعاتی مؤثر و سودمند هستند که حقیقت شناخته شده هستند و برای دستیابی به این گونه اطلاعات که برای تصمیمگیری لازم هستند، آماده پرداخت بهای آن باشید.
این دو جمله را همواره به خاطر داشته باشید:
الف) دانایی، راهنمایی نیک است.[۱۷]
ب) دانش، بهترین آگاهی است.[۱۸]
مشورت کنید
بعضی از مدیران، از مشورت خودداری میکنند؛ شاید این عمل را با ضعف خود برابر میدانند. از اتهام نادانی در مشورت نترسید و بدانید که هیچ پشتیبانی، قابل اعتمادتر از مشورت نیست.[۱۹]
مشورت، ادراک و هشیاری دهد
عقلها مر عقل را یاری دهد
گفت پیغامبر بکن ای رأی زن
مشورت، کالمستشار مؤتمن[۲۰]
دور اندیش باشید
اساس هر تصمیمی، دوراندیشی است. دوراندیشی، فن است و ثمره آن، سالم ماندن از آسیبهاست. کسی که دور اندیشی او را پیش نبرد، ناتوانی و درماندگی، عقب نگاهش میدارد.[۲۱]
به این سخن امیرمؤمنان دقت کنید:
فکر کن تا دور اندیش شوی و چون همه جوانب کار برایت روشن شد، تصمیم قطعی بگیرد.[۲۲]
همت عالی داشته باشید
بلند همتی، پیش نیاز هر تصمیم است و هر که بر نردبان همت فراز آید، به مقصود دست مییابد. سعی کنید که خودتان را دست کم نگیرید؛ زیرا انسان را چیزی مانند همتش بلند نمیگرداند.[۲۳]
هر که را شد همت عالی پدید
هر که جست، آن چیز حالی شد پدید
هر که را یک ذره همت داد دست
کرد او خورشید را زان ذرّه پست
نطفه ملک جهانها همت است
پروبال مرغ جانها همت است[۲۴]
خطرپذیر باشید
مشکل تصمیمات، با بهای آن شروع میشود. کارها را درست انجام دهید و ارزش و احترام خود را در مقابل بهای آن کارها، صرف نظر از فرصتهای از دست رفته، محبوبیت و یا ضایع شدن، حفظ کنید.
شما بهای تصمیمات را اکنون و یا بعدها پرداخت خواهید کرد و این پرداخت، حتمی است. بنابراین، قبل از اتخاذ تصمیم، به هزینه آن توجه داشته باشید.
از شتابزدگی اجتناب کنید
عجله، دام شیطان است و پشیمانی به دنبال دارد. امیرمؤمنان(ع) در سفارش خود به مالک چنین فرمود:
مالکا! از شتابزدگی و عجله در کارها، پیش از رسیدن زمان آنها، بپرهیز.[۲۵]
مصمم باشید
وقتی که همه اطلاعات مورد نیاز را برای یک تصمیمگیری در اختیار دارید، تأخیر بیمورد در تصمیمگیری روا نیست؛ چون این تأخیر، موجب میشود تا شما اعتماد به نفس، توانایی و شجاعت خود را برای اقدام در زمان مناسب از دست بدهید.
توکل کنید
شرط مهم در تصمیمگیری، توکل و یاری جستن از خالق هستی بخش است و او میفرماید: هنگامی که تصمیم گرفتی، به خدا توکل کن؛ زیرا خداوند، توکل کنندگان را دوست دارد.[۲۶]
تصمیم بگیریم که این تجربهها را امتحان کنیم.
درد و درمان
نویسنده:جواد محدثی
جامعه ما، بدجوری از «ویروس گناه» و «وبای حسد» رنج میبرد.
خیلیها به«حصبه سوء خلق» مبتلا شدهاند. بعضی هم دچار بیماری صعب العلاج تکبر و غرورند.
کسی که در بستر منیّت خفته، یا روی تخت غفلت افتاده است، درمانش تزریق خون «خداترسی» در رگهای ایمان اوست.
غفلت، درد بی درمان نیست، درمانش آگاهی و موعظه است. نباید ناامید از علاج بود.
وقتی دل در قفس هوس دچار تنگی نفس میشود، باید کمی هوای ذکر به آن رساند و چند سیسی معرفت به آن تزریق کرد، تا شریان معنویت به جریان افتد.
مبتلای معصیت باید روزی چند نوبت شربت ذکر بخورد و از معجون خوف و رجاء استفاده کند و تب عصیان با آب توبه پایین بیاورد.
بیمارانی هم هستند که چارهای جز تن دادن به جراحی غدّه بدخیم گناه ندارند و علاج قطعی آنان نیشتر توبه بر دمل چرکین معصیت است و کشیدن عصب هوس!
به هر حال، تنها راه بهبودی، مراجعه به مطب انبیاء و استفاده از ویزیت رایگان اولیاء و عمل به نسخه شفا بخش قرآن است. در نسخههای این درمانگاه بیش از همه شربت مراقبت تجویز میکنند و از غفلت و گناه، پرهیز میدهند.
اگر به فکر درمان، مبادا که از علاج، درمانی؟
بایدهای کشورداری
نویسنده:سیدمجید حسن زاده
نگاهی به دیدگاه خواجه نصیرالدین طوسی
دوران اندیشمند بزرگی شیعی، خواجه نصیرالدین طوسی (۶۷۳ - ۵۹۷ ق.) مصادف با حمله ویرانگر مغولان به ایران بود. خواجه در این دوره، در دربار هلاکو، به خدمت پرداخت.[۲۷] قدرت علمی، نفوذ معنوی و شخصیت برجسته خواجه نصیر، هلاکو را تحت تأثیر قرار داد. او چنان بر عقل هلاکو چیره شد و به پایهای از اعتماد نزد وی رسید که هلاکو به هیچ عملی دست نمیزد؛ مگر این که خواجه طوسی آن را تصویب میکرد.[۲۸] مطیع ساختن مغولان بیابانگرد و وحشی و متمایل کردن آنان به اسلام و تشیع، نشان از اندیشه، خرد و رفتار حکیمانه خواجه نصیرالدین دارد. او با درایت خویش، دربار هلاکو را در خدمت تشیع قرار داد و از کشتار و خونریزی مردم جلوگیری کرد.
اخلاق ناصری، یکی از آثار ارزشمند خواجه طوسی است. دیدگاههای وی دربارهٔ سیاست و کشور داری که در این کتاب آمده است، از نظرتان میگذرد:
برترین سیاست
از دیدگاه خواجه نصیرالدین طوسی، سیاست و کشورداری، مهمترین و برترین سیاست است و این بر دوگونه است؛
۱- سیاست فاضله (کامل.)
۲-سیاست ناقصه (ناقص.)
سیاست کامل، آن است که امامت نام دارد و هدف آن، تکامل انسانها و رساندن آنها به سعادت است. در سیاست کامل که به «مدینه فاضله» منتهی میشود، امام به عدالت روی میآورد و زیردستان را دوستان خویش میداند. امام و حاکم جامعه، در این نوع سیاست، بر شهوات خویش تسلط دارد و هدفش از این نوع حاکمیت، ایجاد امنیت، آرامش، محبت، عفت، عدل، لطف و صفاست.
سیاست ناقص، چیرگی و تسلط بر جامعه است و هدف این نوع سیاست، دور کردن مردم از طریق سعادت واقعی و نتیجه آن، انحطاط جامعه است.
در این نوع سیاست، فرمانروا، زیردستان را برده و بنده خویش میداند. او که خود بنده شهوت است، در رفتارش تابع نفس خویش است و نتیجه اعمال او در جامعه، اضطراب، ناامنی، نزاع و درگیری، حرص و خیانت است.
ویژگیهای فرمانروا
جامعه، همواره رنگ حاکمان و مسئولان را به خود میگیرد. از این رو، چنین گفته شده است: «مردم تابع روش حاکمان خویش هستند و مردم نسبت به زمان خود (فرهنگ جامعه خود)، گرایش بیشتری دارند تا نسبت به پدران خود.»
ازاین رو، حاکم و فرمانروا، باید هفت خصلت داشته باشد که عبارتند:
۱- دارای شرافت، اصالت و شخصیت باشد تا مردم به او گرایش پیدا کنند.
۲- بلند همت باشد و این، بعد از تهذیب نفس، تعدیل غضب و کنترل شهوت، حاصل میشود.
۳- متانت رأی داشته باشد که این با فکر صحیح، نظر دقیق و کسب تجربه از گذشتگان حاصل میشود
۴- با اراده باشد و این فضیلتی است که از ترکیب رأی صحیح و ثبات حاصل میشود و کسب هیچ فضیلی و پرهیز از هیچ رذیلتی، بدون اراده میسر نمیشود.
۵- در مشکلات و ناملایمات، صبر پیشه کند.
۶- آسان، ساده و کم هزینه زندگی کند تا با اموال مردم، دگرگون نشود.
۷- یاران و اطرافیان صالح داشته باشد و این امر، با چهار خصلت دیگر، یعنی بلند همتی، متانت رأی، اراده و صبر، حاصل خواهد شد.
وظایف حاکم
بنای دولتها بر اتفاق و اتحاد است؛ زیرا هر شخصی قدرت محدودی دارد و چون اشخاص با هم متحد شوند، قدرتها جمع میشوند وغلبه برآنها ممکن نمیباشد. اکثر دولتهایی که حاکمان با ارادهای داشته و متحد باشند، روبه پیشرفت و ترقی هستند.
یکی از وظایف حاکم، عدل گستری است؛ زیرا ثبات و دوام مملکت، به عدالت است و شرط اول این کار، آن است که اصناف جامعه را متعادل سازد.
همان گونه که در مزاج انسان از غلبه یک عنصر بر عنصر دیگر، انحراف مزاح و بیماری حاصل میشود، از غلبه یک صنف بر صنف دیگر جامعه نیز انحراف اجتماع و فساد لازم میآید.
شرط دوم عدالت گستری آن است که مرتبه هر کس به اندازه استعداد و استحقاق وی تعیین شود و برای این کار، باید دانست که مردم پنج گروهند؛
۱- کسانی که نیک طبع میباشند و این نیک طبعی آنان، به دیگران نیز سرایت میکند.
این طایفه، خلاصه آفرینش هستند و اینان باید نزدیکترین افراد به حاکم باشند و در احترام آنها، نباید لحظهای کوتاهی کرد. اینان رئیس و سرور افراد جامعه هستند.
۲- کسانی که نیک طبعند؛ اما نیکی آنان به کسی سرایت نمیکند که این گروه را نیز باید عزیز شمرد.
۳- افرادی که نه طبع نیک دارند و نه بد سرشت هستند. این طایفه، باید در امان باشند و به خیر و نیکی ترغیب شوند تا به کمال برسند.
۴- گروهی که شرور هستند؛ ولی شر آنها به جامعه سرایت نمیکند. این گروه را باید با پند و اندرز، از بدی بازداشت و به نیکی متمایل ساخت.
۵- دستهای که طبعاً شرورند و شر آنان مسری است. اینان، پستترین مخلوقات هستند. اگر این گروه با تأدیب و نهی از منکر، قابل اصلاحند، باید به اصلاح آنان اقدام کرد و در غیر این صورت، باید برای دفع شر آنان به ترتیب، به امور زیر اقدام کرد:
الف. زندان.
ب. منع از تصرفات مدنی.
ج. تبعید.
اگر شرارت به حد افراط برسد و موجب نابودی و فاسد کردن جامعه شود، حکیمان در جواز قتل آنان، اختلاف نظر دارند و روشنترین نظر آن است که همان عضوی که منشأ شرارت است، باید قطع گردد؛ زیرا هر گاه عضوی موجب فساد دیگر اعضای بدن شود، طبیب نسبت به قطع آن عضو، اقدام میکند.
علاوه بر عدالت گستری، حاکم باید امور دیگری را رعایت کند که عبارتند از:
۱- به زیردستان احسان کند؛ زیر بعد از عدل، هیچ فضیلتی در امور حکومتی، از احسان بزرگتر نیست و اصل در احسان، آن است که زیاده بر مقدار واجب به افراد عطا کند.
۲- زیردستان را به رعایت قوانین تکلیف کند.
۳- نیازمندان را از دیدار خود محروم نسازد و به نیاز آنان، رسیدگی کند.
۴- با اهل فکر و اندیشه ، معاشرت و ارتباط داشته باشد؛ زیرا قدرت فکر و اندیشه حاکم، از قدرت لشکر او عظیمتر است.
۵- از ساعات امور ضروری، چون خواب، خوراک و معاشرت با خانواده بکاهد و بر اوقات فکر، تدبیر و عمل بیفزاید.[۲۹]
ساده زیستی و دوری از تکلّف
نویسنده:استاد علامه شهید مرتضی مطهری
در حدیث است که بدترین دوستان، آن کس است که آدمی مجبور است در معاشرت با او، خود را به زحمت و تکلف اندازد.
دربارهٔ رسول اکرم(ص) مورخین نوشتهاند که از خصایص وی، یکی این بود که ساده و بیتکلف زندگی میکرد؛ ساده و بیتکلف سخن میگفت؛ ساده و بیتکلف غذا میخورد. در عین این که مقید بود همیشه پاکیزه و نظیف و معطر باشد؛ بسیار ساده و بیتکلف جامه میپوشید. یکی از اصول زندگی آن حضرت، سادگی و پرهیز از تکلف بود. شک نیست که زندگی، اصولی و حدودی دارد و باید آن اصول و حدود را رعایت کرد. اگر بر زندگی، اصول و حدود حکومت نکند، تبدیل میشود به زندگی جنگلی. قرآن کریم مخصوصاً به این نکته تصریح میکند که حدود الهی را محترم بشمارید و از آنها تجاوز نکنید. بزرگان بشریت آنها هستند که در درجه اول، اصولی داشتهاند که آن اصول را محترم میشمردهاند؛ ولی خیلی فرق است بین اصول زندگی و بین یک سلسله قیود و تکلفات و عادات بیدلیل که در میان مردمپیدا میشود و زندگی را برآنها دشوار و ناگوار میسازد. اصول زندگی، موجب گشایش و آسایش و رفاه است؛ ولی قیود و تکلفات، موجب سنگینباری و ناراحتی است.
گفتیم که رسول اکرم(ص)، ساده لباس میپوشید و در عین حال، به اصول نظافت و پاکیزگی مقید بود. هر روز صبح قبل از آنکه جامه و سروصورت و موی خود را مرتب کند و در آینه خود را ببیند، از خانه بیرون نمیآمد. او نه نسبت به اصول نظافت لاقید بود و نه برای خود تکلفاتی درست کرده بود که مدتی از وقت عزیز خود را صرف آن قیود و تکلفات کند؛ ولی مردمی هستند افراطی و مردمی دیگر هستند تفریطی. یک دسته چنان پشت پا به قیود و حدود زدهاند که یکباره نسبت به همه چیز لاقید و لاابالی شدهاند؛ تنبلی و بیکاری را شعار خود قرار دادهاند و دسته دیگر بر عکس، به قدری خود را در میان آداب و رسوم و عادات محبوس ساختهاند؛ هزارها قید برای غذا خوردن و هزارها قید برای جامه پوشیدن و هزارها قید دیگر برای معاشرتها و پذیراییها و مهمانیها و عروسیها و مسافرتها ساختهاند که زندگی را برای خود سنگین و ناگوار کردهاند؛ ساعتها باید وقت صرف کنند تا خودشان را به شکل یک عروسک بسازند تا بتوانند از خانه قدم بیرون نهند و بعد هم مثل یک موجود کاغذی و یا یک موجود شکستنی، با هزاران قید و احتیاط راه بروند که قیود ساختگی درهم نریزد. سخن گفتن تکلف، راه رفتن تکلف، جامه پوشیدن تکلف، پذیرایی و مهمانی تکلف، نشستن و برخاستن تکلف و بالاخره برای یک عده از مردم، زندگی یکسره تکلف شده است. رسول اکرم اجازه نمیداد که مجلس او صدر و ذیل و بالا و پایین داشته باشد؛ مخصوصاً دستور میداد که اصحاب و یاران، حلقه و دایره وار بنشینند که مجلس بالا و پایین نداشته باشد. قرآن کریم میفرماید: در مجالس، جاها را باز کنید؛[۳۰] یعنی مقید نباشید که یک نقطه معین را اشغال کرده باشید.
به طور کلی، مقید شدن به زندگی متکلفانه، ناشی از کوچکی روح و نداشتن شخصیت است. بعضی افراد در خود احساس حقارت میکنند و بعد میخواهند این حقارت را جبران کنند و برای خود در نظر دیگران شخصیتی اثبات کنند. این گونه افراد، بیشتر خود را به تظاهر به یک سلسله قیود وادار میکنند. مردم عالِم که همان مقام علمی و شخصیت علمی آنها گواه راستین آنهاست، احتیاجی نمیبینند که تظاهر کنند؛ برعکس، افرادی که از این جهت احساس عقبماندگی میکنند، بیشتر به القاب و عناوین و تظاهر اهمیت میدهند.
به طور کلی، کار و فعالیت و مثبت بودن، با تکلف و به خودبندی و اسیر عادات و رسوم شدن، سازگار نیست. هر یک از این تکلفات، مقدار زیادی وقت تلف میکند؛ فکر و خیال مصرف میکند؛ خستگی و ملامت میآورد. مردمی که میخواهند در حال حرکت و تلاش و فعالیت باشند و به مقامات و ترقیات نائل شوند، لازم است بار خود را از این تکلفات، سبکتر کنند تا بتوانند سریع پیش بروند.
حضرت صادق(ع) خواست به حمام برود؛ حمامی اجازه خواست که حمام را برای امام خلوت کند و در وقتی که امامهست، کسی دیگر را راه ندهند. امام اجازه نداد و فرمود:
«مؤمن سبکبارتر و بیتکلفتر از اینهاست.»
سعدی از زبان فقیرزادهای خطاب به توانگر زادهای مَثَلی برای این مطلب آورده است؛ میگوید:
توانگر زادهای دیدم بر سرگور پدر نشسته و با درویش بچهای مناظره در پیوسته که صندوق تربت ما سنگین است و کتابه رنگین و فرش رخام انداخته و خشت پیروره در او ساخته؛ به گور پدرت چه ماند که خشتی دو فراهم آورده و مشتی دو خاک بر آن پاشیده. درویش پسر این بشنید و گفت: تا پدرت زیر آن سنگهای گران برخود بجنبیده باشد، پدر من به بهشت رسیده بود.
باباطاهر میگوید:
دلا راه تو پرخاک و خسک بی
گذرگاه تو بر اوج فلک بی
گر از دستت برآید پوست از تن
برآور تا که بارت کمترک بی[۳۱]
خانه یک پیشوا
نویسنده:عبدالرحیم اباذری
سیره امام خمینی در سکونت
حضرت امام خمینی در طول اقامت خویش در قم، نجف و تهران، همواره از منزل و محل سکونت ساده و بی آلایشی بهره برد و نسبت به سادگی و عدم چشمگیر بودن آن، بسیار حساس بود. وی از هزینههای زائدی که معمولاً صرف تجملات و رفاه غیر معقول میشود، جداً پرهیز میکرد. معروف است که وقتی پلههای حیاط منزل امام در یخچال قاضی سایید شده بودند، به طوری که بهرهبرداری از آن مشکل بود، بنّا گفت: باید تعدادی آجر نو تهیه و به جای آنها جایگزین شود؛ ولی امام نپذیرفت و فرمود: «همان آجرهای خودش را پشت و رو کرده و مورد استفاده قرار بدهید»؛ بنّا نیز همین کار را انجام داد.[۳۲]
در نجف، حضرت امام در خانه کوچک، قدیمی و بلکه فرسودهای زندگی میکرد؛ به طوری که آشپزخانهاش قابل استفاده نبود و دیوارهای اتاقش نیاز به تعمیر داشت. یک بار آیة الله اشراقی (داماد امام) پیشنهاد کرد که دیوارهای اتاق رنگآمیزی شود. امام فرمود: «من نمیتوانم از بیت المال خرج کنم». آقای اشراقی جواب داد: اگر اجازه دهید، از پول خودم اقدام کنم. وقتی امام چند روزی به سفر کربلا رفت، او این کار را انجام داد و با این که یک رنگآمیزی بسیار سادهای انجام شد، ولی چون امام بازگشت و وضع را دید، فرمود: «من گفته بودم رنگ کنید؛ اما نه این طور». حضرت امام در نجف، به مدت سیزده سال به همین منزل زندگی کرد.[۳۳]
پس از پیروزی انقلاب، وقتی امام به خاطر کسالت قلبی از قم به تهران منتقل شد و به مدت دو ماه در بیمارستان قلب بستری گردید، بعد از پایان این دوره، به تشخیص پزشکان قرار شد که وی در محل مناسب و خوش آب و هوایی در تهران اقامت کند. ابتدا در خیابان دربند، منزلی در سه طبقه اجاره شد و امام همراه خانواده به آن جا رفتند و در طبقه اول آن سکنی گزیدند و طبقه دوم و سوم نیز اختصاص به محافظان و اعضای دفتر داشت؛ ولی چون نمای بیرونی این ساختمان از سنگ بود و ظاهری اشرافی داشت، حضرت امام یک لحظه در آن جا آرامش نداشت و در همان ابتدای ورود به طور صریح فرمود: «این جا مناسب حال من نیست؛ اگر یک منزل مناسب پیدا نشود، به قم باز میگردم». سرانجام پس از مدتی تلاش، همین منزل جماران به مساحت ۱۲۰ متر که ساده و نیمه کاره هم بود، پیدا شد. وقتی امام به آن جا انتقال یافت و نگاهی به حیاط و اتاقهای آن کرد، فرمود: «حالا راحت شدم؛ در این چند مدت، مدام در عذاب بودم». وقتی اطرافیان پرسیدند: آقا! در این جا، جای شما تنگ نیست؛ ناراحت نیستند؟ فرمود: «اتفاقاً جای ما همین جاست و جای قبلی برای ما مناسب نبود».[۳۴]
چند روز پس از اقامت، امام متوجه شد که بنّا و کارگران در طبقه دوم حسینیه جنب منزل امام و محل دیدار عمومی امام با مردم، مشغول گچ کاری و تزئینات هستند؛ فوری دست اندرکاران را خواست و مانع از ادامه این کار شد و فرمود: «بگذارید من بمیرم و بعدش این کارها را انجام دهید».[۳۵]
در ماجرای کودتای نوژه از طرف ارتش آمدند تا جایی را در نزدیک اقامتگاه امام مسطح کنند تا هلی کوپتر بتواند به راحتی فرود آید تا اگر حادثهای روی داد، بتوانند امام را به جای امنی انتقال بدهند. وقتی حضرت امام سروصدای بولدوزرها را شنید و از موضوع آگاه شد، آیة الله خامنهای را خواست و فرمود: «من هر شرایطی در این جا پیش آید، به هیچ کجا نمیروم و از ادامه این کار راضی نیستم» و بلافاصله مانع این کار شد.[۳۶]
در ایام بحرانی جنگ تحمیلی که رژیم بعثی صدام شهرهای ایران، به ویژه تهران را مرتب با موشک دور برد و هواپیماهای جنگی هدف قرار میداد، مسئولین و نزدیکان تصمیم گرفتند که برای امام پناهگاهی احداث کنند.
وقتی امام از ماجرا با خبر شد، فرمود: «به هیچ وجه به آن جا نخواهم رفت». یک روز حاج احمد آقا گفت:
آقا! لااقل بیایید و پناهگاه را ببینید. امام در جواب فرمود: «لازم نیست از همین بیرون پیداست» و حتی یک بار هم به نزدیک آن نرفت. وقتی برخی مسئولان اصرار کردند، فرمود:
«... مردم باید بدانند که اگر من به جایی بروم و بمب، پاسداران اطراف منزلم را بکشد و مرا نکشد، من دیگر به درد رهبری این مردم نخواهم خورد؛ زمانی میتوانم به مردم خدمت کنم که زندگی ام مثل آنان باشد».[۳۷]
حضرت امام حتی برخلاف رسم معمو ل، برای خویش محل دفن و مقبره تعیین نکرد. در وصیت نامه الهی - سیاسی و دیگر سخنانش حتی به گونه کنایه و اشاره هم دربارهٔ این موضوع سخن نگفت.
در سال ۱۳۶۶ ش. یکی از دوستان حوزوی امام، طی نامهای از وی درخواست کرد تا وی دستور دهند که در صحن حرم حضرت معصومه(س) برای او قبری تهیه شود. حضرت امام در جوابش نوشت:
«... جنابعالی با آن که پیری روشن ضمیر هستید و از پیری اطلاع دارید، لکن از گرفتاری این جانب و ضعف و نقاهتهای گوناگون من ظاهراً بیاطلاع هستید و گاهی پیشنهادهایی میفرمایید که عمل به آن مقدور نیست؛ از جمله پیشنهاد اخیر. بهتر آن است که بنده و جنابعالی در فکر قبه و بارگاه نباشیم که اینها برای هیچ کس سودی ندارد. آن چه میدانید سود دارد، عمل خدا پسندانه است که از عهده این جانب بر نمیآید. امید است با دعای خیر جنابعالی و سایر عزیزان، موفق به یک عمل صالح شوم».
بریدهها
اعتبار و آبرو
شیخ العراقین میگوید:
در یکی از سفرها که پدرم شیخ زین العابدین به سامرا میرود، در آنجا سخت بیمار میشود، میرزای شیرازی از او عیادت کرده و ایشان را دلداری میدهد.
شیخ میگوید: من هیچ نگرانی از مرگ ندارم، اما ناراحتی من از این است که بنا به عقیده ما امامیه، وقتی که میمیریم، روح ما را به امام عصر (عج) عرضه میکنند، اگر امام بفرمایند: ای زین العابدین! ما به تو بیش از این، اعتبار و آبرو داده بودیم تا بتوانی قرض کنی و به فقرا بدهی، چرا نکردی؟ من چه جوابی به آن حضرت میتوانم بدهم؟
گویند: میرزای شیرازی پس از شنیدن این حرف، به منزل رفته، هر چه وجوهات در آنجا داشت، میان مستحقین تقسیم میکند.
تا لب گور
یکی از کلمات دلنشین علامه طباطبایی این بود که «عناوین دنیوی اگر وفا و دوام داشته باشد تا لب گورند و نوعا هم بی وفا هستند. بعد از آن ماییم و ابد ما.»
از این جمله هم خودش به فکر فرو میرفت و هم حضّار را به فکر میکشانید.
نقد مخالف
بزرگمهر در وصیت خود مینویسد:
سزاوار است صاحبان سلطنت و پادشاهی را که بدانند که ایشان قدرت بر این ندارند که عامه خلایق به عیوب ایشان ناطق نشوند و از عیبهای ایشان نگویند، چنانکه گفتهاند:
دروازه شهر را توان بست
نتوان دهان مخالفان بست
دعای مردن
مردی به دیگری گفت که خدای تو را هیچ مکروهی و بدی ننمایاد!
دیگری که این دعا را میشنید، گفت: گویا که تو دعای مردن او کردی ؟
گفت: چرا؟
گفت: زیرا که صاحب دنیا را ناچار است ازین که مکروهات و بدیهای دنیا بر او وارد شود.
میز ریاست!
چنین گفت شوریدهای در عجم
به کسری که ای وارث مُلک جم
اگر ملک بر جم بماندی و بخت
تراکی میسر شدی تاج و تخت
اگر گنج قارون به دست آوری
نماند مگر آن چه بخشی، بری
چون آلب ارسلان جان به جان بخش داد
پسر، تاج شاهی به سر بر نهاد
به تربت سپردندش از تاجگاه
نه جای نشستن بُد آماجگاه
چنین گفت دیوانهای هوشیار
چو دیدش پسر روز دیگر سوار
زهی مُلک و دوران سر در نشیب
پدر رفت و پای پسر در رکیب
چنین است گردیدن روزگار
سبک سیر و بد عهد و ناپایدار
چو دیرینه روزی سرآورد عهد
جوان دولتی سربرآرد زمهد
مَنِه بر جهان دل که بیگانهای است
چو مطرب که هر روز در خانهای است
نه لایق بود عیش با دلبری
که هر بامدادش بود شوهری
نکویی کن امسال، چون دِه تُر است
که سال دگر، دیگری دهخداست.[۳۸]
کدام دشمن!
به سربازی گفتند: چرا به جنگ نمیرود؟ گفت: «به خدا قسم که من یک نفر از دشمنان را نمیشناسم و دشمنان هم هیچکدام، مرا نمیشناسند؛ پس ما هیچ دشمنی و خصومتی با هم نداریم و دلیلی ندارد که من به جنگ با ایشان بروم.»
انشاءالله
روزی جُحی برای خرید خر به بازار رفت. مردی از او پرسید: کجا میروی؟ گفت: «به بازار میروم که خری بخرم». مرد گفت: بگو انشاء الله! گفت: «وقتی خر در بازار است و زر در کیسه من، نیاز به گفتن ان شاء الله نیست». وقتی به بازار وارد شد، پولش را دزدیدند. در راه برگشت به همان برخورد کرد؛ مرد پرسید: از کجا میآیی؟! گفت: «ان شاء الله از بازار؛ ان شاء الله زرم را دزدیدند؛ ان شاء الله خری نخریدم و دست خالی و زیان دیده به خانه بر میگردم؛ ان شاء الله.»
ستمکار بهشتی!
مردی به حجاج گفت: دیشب در خواب تو را در بهشت دیدم! گفت: «اگر خواب تو راست باشد، در جهان بیشتر ستم خواهم کرد.»
باد آورده
مردی جامهای بدزدید و به بازار بُرد تا بفروشد؛ جامه را از او دزدیدند. از او پرسیدند: جامه را چند فروخی؟ گفت: «به همان قیمتی که خریده بودم.»
غلام دوراندیش!
مردی به غلام خود گفت:«غذا را بیاور و در را ببند» غلام گفت: بهتر است که اول در را ببندم و سپس غذا را بیاورم». مرد گفت: «تو آزادی؛ زیرا کار درست را تو انجام دادی.»
مدیریت ژاپنی
نویسنده:حسین سروقامت
بعضی چیزها، جداً غیرقابل مقایسهاند!
خیابانیهایی شلوغ و پرجمعیت، تابلوهایی با خطوطی در هم و بیمفهوم، آدمهایی با قامتهای کوتاه و چشمانی بادامی و شور و جنبشی زاید الوصف!
شاید اینها نخستین چیزهایی بود که به چشم اعضای این تیم پزشکی آمد!
این سفرها، معمولاً از گشت وگذاری ساده آغاز میشود و به تجربهاندوزی مفصلی میانجامد؛ البته اگر اهلش باشی (و الا نگاهت هرگز از ظواهر عبور نخواهد کرد.)
این گروه نیز برای دیدار از دانشگاههای ژاپن به این کشور عزیمت کرده بودند و چون همه ایرانی بودند، زمینههایی برای مقایسه آن چه در کشورشان دیده بودند و آن چه اکنون میدیدند، همواره وجود داشت.
بعضی چیزها، جداً غیر قابل مقایسه با یکدیگرند؛ باور نمیکنید؟ بشنوید:
گروه با کمک راهنمای خویش، از راهروی زیبای دانشگاه گذشته، به اتاق رئیس راه یافتند.
پیرمردی شاداب با ظاهری آراسته، روی کاناپهای کنار میز نشسته، با جوانی ژاپنی در حال گفت و گو بود.
با ورود هیئت ایرانی، جوان راهش را گرفت و رفت و پیرمرد به استقبال آمد.
او، بیش از هشتاد سال داشت. هیچ کس گمان نمیکرد که او رئیس این دانشگاه بزرگ و با اهمیت باشد. گفتوگوها آغاز شد. مترجم فقط سخنان او را ترجمه نمیکرد، بلکه بیانگر حالات او نیز بود. مترجم گفت:
استاد میخندید و از تشریف فرمایی شما بینهایت سپاسگزار است.
کسی خندهای بر چهره او نمیدید. این صورت نحیف، آن قدر چین و چروک داشت که هر نشانهای از خنده را در لابهلای خود گم میکرد.
پرسیدند که روی این میز، چرا این قدر خالی است؟ نه نامهای، نه پایان نامهای، نه کتابی...؛ تنها روی میز مقابل کاناپه، چند کتاب به طرز زیبایی روی هم چیده شده بودند.)
و قلم و برگههای یادداشتی نیز کنارشان بود.
آنها گفتند که در کشور ما، یکی از چیزهایی که نشانه تشخّص است، همین انباشتگی روی میزهاست؛ اما این پیرمرد کار آزموده، با یکی دو جمله کوتاه، همه را متقاعد کرد. او گفت:
این جا، کارها همه تقسیم شدهاند و هر کسی، مسئول کار خویش است. من، کار زیادی ندارم.
بعد شروع کرد از دانشگاه گفتن؛ حرفهای تخصصی که نه من خیلی بلدم و نه چندان به کار شما میآید؛
اما در لابهلای سخنانش نکاتی بود که واقعاً اعجابآور است؛
«چهل و سه سال است که من رئیس این دانشگاهم. دورههای متوالی از دانشجویانی دیدهام که این جا تحصیلات خود را آغاز کرده، پس از سالها با اخذ مدرک دکترا، فارغ التحصیل شدهاند. دیگر پیر و فرتوت شدهام. دانشگاه به نیروهای جوانتری نیازمند است. خیلی تلاش کردهام تا وزیر را راضی کنم استعفایم را بپذیرد. دو سال و نیم پیش، این استعفا مورد پذیرش قرار گرفت. از همان زمان تاکنون، مشغول آموزش معاونم هستم که پس از من، ریاست دانشگاه را برعهده گیرد. شش ماه دیگر از این دوره کارآموزی باقی است. او پس از سه سال، رئیس این دانشگاه خواهد شد.»
مترجم مکث میکند و پیرمرد سرش را پایین میاندازد. او چیزی را روی کاغذ یادداشت میکند و آن گاه سر بر میدارد و چنین ادامه میدهد: «جوانی که در بدو ورود شما این جا نشسته بود (خندهاش میگیرد و مترجم به این موضوع اشاره میکند)، دانشجوی دانشگاه ماست. او مدیریت خوانده و اکنون مشغول نوشتن پایاننامه خویش است؛ پایان تحصیلات آکادمیک خود را دربارهٔ موضوعی قرار داده که احتمالاً برای شما عجیب است؛ علل و عوامل کنارهگیری من از ریاست دانشگاه!
هر چه میگویم من دیگر پیر شدهام و توان فعالیت جوانترها را ندارم، باور نمیکند؛ هر روز بررسیهایی میکند و میرود. گفته است میخواهد این شش ماه، او هم تحقیقات خود را به انجام برساند.»
از دیدن برخی چیزها، یاد چیزهای دیگر میافتم؛ حافظ میگوید:
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو
سالها پیش، استانداری بود که میخواست شخص مورد نظرش هر طور شده، به مجلس راه یابد. فرمانداری را برای شهری منصوب کرد تا از آن شخص حمایت کند. او فرماندار شد؛ اما چنین نکرد. آن استاندار با ثبات نیز ظرف دو ماه، فرماندار خطاکار خویش را عزل کرد!
حالا بیاورید دانشجویی را که موضوع پایان نامه خود را عزل فرماندار دو ماهه قرار دهد.
وقتی میگویم بعضی چیزها، جداً غیرقابل مقایسه با یکدیگرند، باور کنید.
نگاه عبید زاکانی به«عدالت»
نویسنده:محمدباقر پورامینی
آشنایی
خواجه نظام الدین عبیدزاکانی، نامی آشناست؛ لااقل با داستان شیرین موش و گربهاش. آن چه این شاعر قرن هشتم را از دیگر شاعران و نویسندگان ممتاز کرده است، قوه ابتکار و نوآوری او در آثار هنری اوست که به صورت نقد اجتماعی، سیاسی و اخلاقی بسیار تندی نمودار میشود. به این نمونه بنگرید:
مردی زشت رو جلوی آینه ایستاده بود و میگفت: خدا را شکر که مرا این قدر زیبا آفرید! غلامش در کنار او بود و سخنانش را میشنید؛ وقتی بیرون آمد، از او پرسیدند: صاحبت چه میکند؟ گفت در خانه نشسته و بر خدا دروغ میبندد!
عبید، بیگمان بزرگترین لطیفه پرداز چیره دست میدان ادبیات فارسی است که میکوشد با زبان لطیفه و طنز، هم نقایص و مظاهر مضحک و متناقض زندگی مردم را بشناساند و هم میخواهد جامعهای را که بر مبنای ظلم بنیاد شده، در هم بکوید.
به مزاحمت نگفتم این گفتار
هزل بگذار و جد از او بردار
او در رساله تعریفات، بعضی از واژهها را این گونه معنا میکند:
القاضی: آن که همه او را نفرین کنند!
نایب القاضی: آن که ایمان ندارد!
الوکیل: آن که حق را باطل گرداند!
العادل: آن که هرگز راست نگوید!
المیانجی: آن که خدا و خلق از او راضی نباشد!
البهشت: آن چه هرگز نبینند!
الحلال: آن چه نخورند!
مال الایتام و الاوقاف: آن چه برخود از همه چیز مباحتر و جایزتر دانند!
چشم قاضی: ظرفی که به هیچ چیز پُر نشود!
الرّشوه: کارسازِ بیچارگان!
الرّوباه: صوفی شکلی که همراه اُمرا و خوانین باشد!
اخلاق الاشراف، موش و گربه، صد پند، رساله دلگشا و رساله تعریفات، از آثار اوست.
عدالت؛ مذهب منسوخ و مختار
نگاه عبید به «عدالت»، در رساله اخلاق الاشراف این گونه است:
مذهبِ منسوخ
بزرگانِ گذشته، عدالت را یکی از فضایل اربعه شمردهاند و بنای امورِ دنیا و آخرت را بر آن نهادهاند. آنها اعتقاد داشتند که آسمان و زمین، به عدل بر پا گشته است و همه مردم، باید به عدل و برابری رفتار کنند. بنابراین، پادشاهان و امیران و بزرگان و وزیران، دایم همّتشان بر عدالتگستری و رعایت امورِ مردمان و سپاهیان بودو عدالتگستری را سبب خوشوقتی و نامِ نیک میدانستند و چنان بر این قِسم از فضایلِ اربعه - یعنی عدالت - اعتقاد داشتند که مردم عادی در معاملات خود راه عدالت را در پیش میگرفتند و میگفتند:
عدل کن زان که در ولایت دل
درِ پیغمبری زند عادل[۳۹]
مذهب مُختار
یاران ما میگویند که این، بدترین شیوههای زندگی است و عدالت، تباهی و خرابی بسیاری به بار میآورد و دلایلِ روشن برای گفته خود میآورند و میگویند: بنای کار سلطنت و فرماندهی و کدخدایی، بر حکمرانی است و تا از کسی نترسند، فرمانش نبرند و چون عدالت به میان آید، همه برابر خواهند شد و اساسِ کارها نابود میشود و نظامِ امور از هم میپاشد. آن کس که - خدای نکرده - عدالتگری کند و کسی را نزند و نکُشد و اموال دیگران را به زور نگیرد و مست نکند و به زیردستان و ضعیفان تندی نکند و خشم نگیرد، مردم از او نمیترسند و در این جاست که فرمان پادشاهان را نمیبرند و فرزندان و غلامان، سخن پدران و اربابان خود را نمیشنوند و مصلحتِ کشور و بندگان خدا از هم میپاشد و برای همین است که گفتهاند:
«پادشاهان از پیِ یک مصلحت، صد خون کنند».[۴۰]
یاران ما میفرمایند که عدالت، بدبختی و فلاکت به بار میآورد و کدام دلیل از این واضحتر که پادشاهان ایران، مانند ضحّاک و یزدگرد که صدر جهنم به حضورِ آنها مشرف شده است و کسانی که بعد از آنها آمدهاند، تا زمانی که ظلم میکردند، حکومتشان برقرار و کشورشان آباد بود و هنگامی که پادشاهی به خسرو انوشیروان رسید، در اثر سُستیِ اندیشه و چارهگریِ وزیرانِ ناقص عقلش، شیوه عدل را برگزید و در اندک زمانی، کنگرههای کاخش فرو ریخت و آتشکدهها که معبد آنها بود، یکباره خاموش شد و اثری از آنها بر روی زمین باقی نماند؛ همچنان که معاویه به برکتِ ظلم و بیعدالتی، حکومت را از دستِ امام علی(ع) خارج ساخت!
بُختُ النّصر[۴۱] تا وقتی که دوازده هزار پیغمبر را بیگناه در بیتالمقدس نکشت و چند هزار پیغمبر دیگر را اسیر نکرد و به سُتوربانی وانداشت، حکومتش ترقی نکرد و در دو جهان سرافراز نَشد و چنگیزخان که امروز - به کوریِ چشمِ دشمنان، در قعر دوزخ، رهبر و سردسته همه مغولانِ اول و آخر است، تا هزاران هزار بیگناه را از پا در نیاورد، پادشاهی برقرار و ثابت نشد و کوششهای او، به خاطر فکرِ نادرستِ ابوسعید، تباه شد! آری؛
چون تیره شود مرد را روزگار
همه آن کند کش نیاید به کار4
رحمتِ خداوند بر این بزرگانِ صاحب توفیق باد که خلق را از ظلمتِ ظلمِ عدالت به نورِ هدایت ارشاد فرمودند!
پسند خاطر مبارک باشد یا نباشد
نویسنده: عبدالرحیم اباذری
وقتی در جمادی الثانی ۱۲۸۹ق.(۲۵ ژوئیه ۱۸۷۲م.) قرارداد رویتر بین ایران و انگلستان امضا شد، یکی از سیاستمداران غرب به نام لرد کرزن در توصیف آن چنین نوشت:
«چون متن این قرارداد منتشر گردید، نَفَس اروپا از حیرت بند آمد؛ زیرا تا آخر تاریخ در صحنه معاملات بین المللی چنین امری سابقه نداشت که پادشاهی تمام ثروتهای زمینی، زیرزمینی و کلیه منابع طبیعی و پولی و اقتصادی کشورش را بدین سان مفت و دربست، در اختیار یک سرمایهدار خارجی گذاشته باشد و این، کاملترین و غیرعادیترین تسلیم تمام منابع صنعتی یک دولت به دست خارجی است که شاید بتوان در خواب دید و در تاریخ، کمتر نظیری دارد.»
اندکی پس از انعقاد این معاهده که ناصرالدین شاه طی سفر اروپایی خود به روسیه رفت، آلکساندر دوم، تزار روسیه، در یکی از دیدارهایش با شاه، با لحن تمسخرآمیزی به او گفت:
«اعلی حضرت با اعطای این امتیاز بالا بلند، تقریباً تمام منابع و ثروت و هست و نیست کشورشان را دربست به بارون رویتر (طرف قرارداد) بخشیدهاند؛ جز هوایی که ایرانیان برای نفس کشیدن لازم دارند که آن هم خوشبختانه قابل معامله نبوده است و گرنه مردم ایران ناچار میشدند حتی هوایی را که از منخرین (سوراخهای بینی) فرو میبرند، از یک سرمایهدار بریتانیایی بخرند.»
هنگام وقوع این حادثه تاریخی، رجال سیاسی و خواص مردم ایران به چهار دسته عمده تقسیم میشدند؛ دسته اول کسانی بودند که اعتقاد قلبی داشتند و میگفتند: مردم ایران لیاقت استخراج و استفاده از منابع و فرآوردههای خدادادی سرزمین خویش را ندارند و خوب است این کار به فرنگیان واگذار شود و به همین خاطر، کسانی مانند میرزا حسین خان سپهسالار و میرزا ملکم خان ناظر الدوله، پیش قدم شدند و پای این سند خیانت را با کمال افتخار امضا کردند. دسته دوم، افرادی بودند که اگر چه تحصیل کرده به شمار میآمدند، ولی مانند عوام به زندگی روزمره بسنده میکردند و نمیدانستند که چه اتفاقی در کشور رخ داده است. دسته سوم خواصی بودند که میفهمیدند خیانتی صورت گرفته است؛ ولی جرأت اعتراض و اظهار نداشتند و دسته چهارم، تنها قشری بودند که هم شرایط زمانی و مکانی را خوب درک میکردند، هم خوب میفهمیدند که چه واقعه تلخی انجام گرفته است و هم جرأت اعتراض و قدرت استدلال در مخالفت با آن را داشتند و در این خصوص احساس تکلیف میکردند و این قشر، روحانیت بودند که به رهبری فقیه مجاهد، آیة الله ملاعلی کنی، با این قرار داد، به مبارزه پرداختند. آیة الله کنی که در مدرسه مروی تهران به تدریس خارج فقه و اصول مشغول بود، وقتی از ماجرای قرار رویتر آگاه شد، بیرنگ به مخالفت با آن برخاست.
ناصرالدین شاه، وقتی با مخالفت روحانیون و به ویژه ملاعلی کنی مواجه شد به طور کنایی و تلویحی آنها را به فضولی متهم کرده، از عالمان خواست تا به اقامه جماعت و امور شرعی فردیِ بسنده کنند و از دخالت در سیاست پرهیز نمایند. در این هنگام، ملاعلی کنی طی نامهای خطاب به شاه چنین نوشت: «اگر علمای اعلام در مسائل دولتیه، اختلالی خدای نخواسته مشاهده فرمایند و به خاکپای مبارک... عرض کنند، فضولی نکرده، بلکه فضول باید کسی باشد که این را فضولی بنامد. بر علما و غیر علما لازم است عرض کنند؛ پسند خاطر مبارک باشد یا نباشد و در مقام اصلاح برآیند یا نیایند».
سرانجام بر اثر مخالفتهای صریح و پیگیر آن مجتهد فرزانه، قرارداد خفت بار رویتر، از سوی شاه لغو گردید.
آقای ساموئل گرین، اولین سفیر آمریکا در تهران که از نزدیک شاهد این ماجرا بوده، در بخشی از خاطرات خود دربارهٔ ملاعلی کنی چنین مینویسد:« بزرگترین مجتهدهای حالیه که به منزله رئیس عدالتخانه حالیه ممالک فرنگ است، حاج ملاعلی کنی است. او شخص مسنی است و ظاهراً مایل به تجمل نیست؛ بلکه میل به سادگی زیاد دارد... . وقتی در کوچهای راه میرود، بر قاطر سفیدی سوار میشود و فقط یک نفر نوکر دارد؛ اما جمعیت از هر طرف کوچه، به جلوی او ازدحام میکنند؛ مثل این که وجودی ملکوتی است. اگر یک کلمه بگوید، میتواند اعلی حضرت را از سلطنت خلع کند... سربازهایی که در سفارت ممالک متحده آمریکا قراول میکشیدند، به من گفتند: اگر چه ما برای حفظ وجود شما این جا فرستاده شدهایم، اما اگر حاجی ملاعلی امر کند همه شما را میکشیم.»
در قدرت و نفوذ و صلابت ملاعلی کنی چنین نوشتهاند: «پس از انعقاد قراردادی رویتر، روزی ناصرالدین شاه به خاطر شکار میخواست از دروازه شهر خارج گردد؛ ولی وقتی به آن جا رسید، از خروج منصرف شد و به قصر خود بازگشت؛ چون اطرافیان از علت این کار جویا شدند، شاه گفت: ترسیدم ملاعلی کنی فتوا بدهد و مأموران دروازه شهر را ببندند و مرا دیگر به پایتخت راه ندهند و آن وقت آرزوی بازگشت به تهران را با خود به گور ببرم.»
فریب دشمن مخور
از لابه لای متون
آن چه از سخنان سعدی در گلستان میخوانید،[۴۲] ناظر به ضرورت هوشیاری در برابر دشمن، دشمنشناسی و پرهیز از ساده لوحی است و هشداری برای آنان که بیش از حد خوشبین هستند. از این رو، در دام فریب خصم بداندیش میافتند و خوش خط و خالی آنان، از زهرِ کشنده، غافلشان میسازد.
آتش زیر خاکستر
دشمنی ضعیف که در طاعت آید و دوستی نماید، مقصود وی جز آن نیست که دشمنی قوی گردد و گفتهاند: بر دوستی دوستان اعتماد نیست تا به تملق دشمنان چه رسد و هر که دشمن کوچک را حقیر میدارد، بدان ماند که آتش اندک را مهمل میگذرد.[۴۳]
امروز بکش،[۴۴] چو میتوان کشت
کآتش چو بلند شد، جهان سوخت
مگذار که زه کند کمان را
دشمن که به تیر میتوان دوخت
دشمنان دوست نما
آوردهاند: هر که با دشمنان صلح میکند، سرِ آزار دوستان دارد.
بشوی ای خردمند از آن دوست دست
که با دشمنانت بود هم نشست.
احتیاط
بر عجز دشمن رحم مکن که اگر قادر شود، بر تو نبخشاید.
دشمن چو بینی ناتوان، لاف از بروت[۴۵] خود مزن
مغزی است در هر استخوان، مردی است در هر پیرهن
فریب دشمن
نصیحت از دشمن، پذیرفتن خطاست؛ و لیکن شنیدن رواست تا به خلاف آن کار کنی که آن عین صواب است.
حذر کن زآن چه دشمن گوید آن کن
که بر زانو زنی دست تغابن[۴۶]
گرت راهی نماید راست چون تیر
از و برگرد و راه دست، چپ گیر
حفظ وحدت
چون بینی که در سپاه دشمن تفرقه افتاده است، تو جمع باش و گر جمع شوند؛ از پریشانی اندیشه کن.
برو با دوستان آسوده بنشین
چو بینی در میان دشمنان جنگ
وگر بینی که با هم یک زبانند
کمان را زه کن و برباره[۴۷]بَر سنگ
دام دوستی
دشمن چو از همه حیلتی فروماند، سلسله[۴۸] دوستی بجنباند؛ پس آنگه به دوستی، کارهایی کند که هیچ دشمن نتواند.
هشدار!
سرِ مار به دست دشمن بکوب که از «احدی الحسینین»[۴۹] خالی نباشد؛ اگر این غالب آمد، مارکُشتی و گر آن، از دشمن رَستی.
به روز معرکه ایمن مشوز خصمِ ضعیف
که مغزِ شیر برآرد چو دل زجان برداشت.
آفت تملق
فریب دشمن مخور، و غرور مداح مَخَر که این دام زرق[۵۰] نهاده است و آن دامن طمع گشاده. احمق را ستایش خوش آید؛ چون لاشه که در کعبش دمی، فربه نماید.
الا تا نشنوی مدح سخنگوی
که اندک مایه نفعی از تو دارد
که گر روزی مرادش برنیازی
دو صد چندان عیوبت برشمارد.
الان وقت استراحت نیست
نویسنده: محمد اصغری نژاد
با یک لبخند
شهید بروجردی در بحرانیترین زمان عملیات، خونسرد و متکی به قدرت لایزال الهی بود. او در عملیاتها، همواره با خود زمزمه میکرد و نام خدا را بر زبان میراند و در هنگام پیروزی، مرتب خدا را شکر میکرد. وی بسیار صمیمی و مهربان بود. دیدگاهش بسیار وسیع و دورنمای هدفهایش بیانتها بود. هیچ گاه خود را افسرده نشان نمیداد. دنیا و متعلقات آن، برای او بیارزش بود. بسیار ساده میزیست و رفتاری بیآلایش داشت. رو به قبله میخوابید؛ با پتویی زیر سر و پتویی بر رو. وقتی رزمندگان به او میرسیدند، از بس به بروجردی علاقه داشتند، از سروکولش بالا میرفتند.
در چهره بروجردی، پاکی، صداقت، خلوص و ایثار، موج میزد. در بدترین شرایط، روحیه خود را حفظ میکرد و هیچ گاه مشکلاتش را بروز نمیداد. در برخوردهایش، حس میکردیم دنیا را رها کرده و بندها را بریده است. در هدایت عملیاتها، بسیار فعال و مؤثر بود. هیچ گاه در یک جا نمینشست تا با بیسیم عملیات را کنترل کند؛ همیشه با نیروهای «تک بر»، همپا بود. در بین برادران سپاه و ارتش، دوست داشتنی بود و همه او را قبول داشتند و در اختلافات، بسیار مؤثر بود؛ حتی اگر در ردههای بالا، میان فرماندهان اختلافی رخ میداد، همه در مقابل نظر بروجردی سکوت میکردند.
شهید بروجردی از نزدیک بامردم به گفتوگو میپرداخت و درد مردم را درد خود میدانست و همیشه به ما سفارش میکرد که با مردم، خوب برخورد کنیم. اکثر برادرانی که در کردستان کار میکردند، فقط به خاطر عشق و علاقهای بود که به شهید بروجردی داشتند.
یکی از نقاط قوت بروجردی، تواضع او بود. او با آن که مسئول عملیات منطقه غرب کشور و نخستین فرمانده تمام شهرهای مرزی، آذربایجان غربی، کردستان، ایلام و باختران بود، اما حتی یک لحظه خود را نمیباخت و ایمان، توکل و تواضعش را از دست نمیداد. گاهی فشار عملیات باعث میشد تا برخی از برادران به او توهین کنند؛ ولی شهید بروجردی با یک لبخند متین، آنها را به زیر بال خود میکشید و با آنها به گفتوگو میپرداخت. شهید بروجردی، توکل زیادی به خداوند داشت و هیچگاه دیده نشد که دچار یأس و اضطراب شود.
شهید بروجردی هیچ گاه به گونهای برخورد نمیکرد که ما فکر کنیم او فرمانده ماست و ما زیر دست و تحت امر و فرمان او هستیم.[۵۱]
الان وقت استراحت نیست
«حسین قجهای و نیروهایش بدجوری در محاصره افتاده بودند؛ فشار و حشتناک دشمن از یک طرف و کمبود نیرو، مهمات، آذوقه و آمبولانس هم از طرف دیگر، چنان عرصه را بر حسین تنگ کرده بود که ما هر آن منتظر بودیم تا نیروهای گردان سلمان، خط را رها کرده، به عقب بیایند. به هر مشقتی بود، خودمان را به حسین رساندیم؛ دیدیم حسین وضع خیلی آشفتهای دارد؛ تعداد زیادی از مجروحین و شهدا در اطراف موضع گرادن سلمان، روی زمین افتاده بودند و به دلیل نبود امکانات، هیچ کاری نمیشد برایشان انجام داد. قبل از این که ما چیزی بگوییم، حسین پیش دستی کرد و با حالتی بغض آلود گفت: فلانی! اگر دستت به آن بالاییها میرسد، بگو یک کاری برای این بچهها بکنند؛ با دست خالی که نمیشود با توپ و تانک جنگید؛ بعد با حالتی حزن آلود ادامه داد: آن قدر این جا میمانم تا یک تیری به سرم بخورد و بعد آنها بفهمند که این جا هم خبری هست.
آن حالت حسین، برایمان خیلی درد آورد بود؛ ولی کاری از دستمان بر نمیآمد تا برایش انجام بدهیم؛ تنها کاری که میتوانستیم بکنیم، این بود که تنهایش نگذاریم و کنارش بمانیم.
حاج همت، ناامید از اقناع قجهای [برای بیرون آمدن از حلقه محاصره عراقیها]، به عقب برگشت.
حسین در حالی در خاکریز باقی ماند که فقط چند نفر نیروی قادر به رزم برای او باقی مانده بود و او که انگار مدتهاست دل از دنیا کنده، در اوج مصائب برروی بچههای خط لبخند میزد.
جلو رفتم و به او گفتم: برادر قجهای! سه روز تمام است که نخوابیدهای؛ لااقل کمی استراحت کن.
حسین از جا بلند شد و گفت: الان وقت استراحت نیست؛ اگر آن لامذهبها از این خاکریز بگذارند، چه بسا تا خود اهواز هم کسی نتواند جلویشان را بگیرد.
حسین یک بار دیگر آر پی جی را مسلح کرد و از خاکریز بالا رفت؛ هنوز درست نشانهگیری نکرده بود که با اصابت گلوله تک تیرانداز عراقی از بالای خاکریز پرت شد.
من که متوجه این موضوع بودم، به سرعت خودم را به حسین رساندم؛ دیدم هنوز گلوله آر پی جی او سوار است و انگشتان بی جان حسین، دور قبضه موشک انداز قفل شدهاند.
گلوله دشمن، درست به وسط سرحسین اصابت کرده بود و جمجمهای را که حسین به خدا عارتیش داده بود، خرد کرده، صورت زیبای او غرق خون بود...».[۵۲]
این حادثه درد آورد، در ۱۵ اردیبهشت ۱۳۶۱ش. پشت دروازههای خرمشهر روی داد.
یک جا خداحافظی کنم
او، جزایری نام داشت و از جهاد سازندگی استان فارس آمده بود. با آن که سن و سالی از او گذشته بود، اما لحظهای از تلاش و کوشش باز نمیایستاد. مشغول ساختن سنگر بود که یکی از برادران جهاد، خود را دوان دوان به او رساند و گفت: حاج آقا! پسرتان شهید شد.
پیر مرد گفت: «انا لله و انا الیه راجعون.»
آن برادر دوباره گفت: حاج آقا! نمیآیی با پسرت وداع کنی؟
گفت: بگذار بقیه شهدای جهاد را هم بیاورند تا با تمامی آنها، یک جا خداحافظی کنم و تبعیضی قائل نشوم.
من که ناظر این گفتوگو بودم، تنها مطلبی که از نظر گذشت، آیه «لاحول و لا قوة الا بالله»[۵۳] بود.
جلسات مدیران ارشد
برای تنظیم وقت مدیران و تصمیم گیری صحیح و مناسب در چگونگی تنظیم و اداره جلسات، تحقیق و پژوهشی انجام شده، که نتیجه آن از نظر شما میگذرد.
هم کیفیت تصمیم مدیران اهمیت دارد و هم سرعت آن؛ البته شتاب در گرفتن تصمیمهای نادرست به زیان سازمان منجر میشود. تصمیمهای خوب (و حتی عالی) نیز چنانچه بسیار کند گرفته شوند، به عملکرد آن سازمان آسیب میرسانند.
طبق اظهار مدیران، صرف وقت زیاد برای مسائل پیش پا افتاده، اثر چندانی در افزایش ارزش شرکت ندارد. بدتر این که چون نمیتوانستند در آن جلسات، تصمیمهای مناسب و به موقع بگیرند، شاکی بودند. مهمترین یافتههای این پژوهش به قرار زیر است:
ضعف تیمهای مدیریت ارشد
آنان به نسبت وقت کمی را با هم سپری میکنند. مدیران شرکتهای مورد بررسی، به طور متوسط، ماهانه ۲۱ ساعت دور هم جمع میشدند. علاوه بر این، زمان هر جلسه مشترک مدیران به نسبت کوتاه بود و به ندرت به چهار ساعت میرسید و این زمان، برای شرکتهایی که دامنه فعالیت آنها به لحاظ جغرافیایی گستردهتر بود، از چهار ساعت هم کمتر بود. با توجه به اهمیت نقش این زمان کوتاه در اتخاذ تصمیمهای مهم، استفاده عاقلانه از این زمان، بسیار حائز اهمیت است؛ اما بدبختانه از این فرصت محدود، به درستی استفاده نمیشد.
تنظیم دستور جلسه نامنظم و بدون هدف
دستور جلسه تیم مدیریت ارشد، در نیمی از این شرکتها یا عین دستور جلسه قبل بود یا به اقتضای شرایط تغییر میکرد. وقتی از مدیران سؤال میشد که اولویتهای هر جلسه را چگونه تعیین میکنید، غالباً پاسخهایشان چنین بود:
اولویت با بحرانها و مسائل روز است.
بر اساس روال گذشته عمل میشود.
فرصت به طور مساوی برای شرکت کنندگان تقسیم میشود.
در بیشتر شرکتها، فرد خاصی ریاست جلسه را برعهده نمیگرفت. به این ترتیب، به مسائل مهم، به طور ناقص و ضعیف پرداخته میشد؛ مثلاً در یکی از شرکتها، دستور جلسه براساس زمان طرح مسائل معین میشد و هر موضوعی که زودتر اعلام شده بود، در اولویت قرار میگرفت. این کار را منشی مدیر عامل انجام میداد و مطلبی که زودتر به او گفته میشد، در صدر دستور جلسه جای میگرفت.
تصمیمگیریهای این چنینی، غالباً سبب کشمکش درونی میشود؛ زیرا احتمال دارد راهبرد انتخابی یک قسمت با راهبرد قسمتهای دیگر، ناسازگار باشد و در نتیجه، کارهای اجرایی با تأخیر روبهرو میشوند و عملکرد کاهش مییابد.
کم توجهی به راهبرد
با توجه به استفاده ا ز روش اقتضایی در تنظیم دستور جلسه در بیشتر شرکتها، نباید تعجب کرد که مدیریت ارشد، ماهانه کمتر از سه ساعت به بحث دربارهٔ مسائل راهبردی (از جمله ادغامها و تملکها) یا اتخاذ تصمیم در این موارد بپردازد. براساس یافتههای این پژوهش، هشتاد درصد وقت مدیریت ارشد، صرف بیست درصد از مسائلی میشود که در ارزش آفرینی بلند مدت شرکت نقش دارند.
مشکل در ساختار جلسات مدیریت
بیشتر جلسات مدیریت با هدف تصمیمگیری تشکیل نمیشوند، چون ساختار جلسات مدیریت، مناسب اتخاذ تصمیمهای مؤثر نیست. جلسه تشکیل میشود تا به تبادل اطلاعات، دادن گزارش یا بحث دسته جمعی پرداخته شود. بحث دربارهٔ مسائل راهبردی وابسته به تشکیل جلسههای دور از محیط کار است که معمولاً با روش چالش اندیشهها و به طور پراکنده و بینظم برگزار میشود و نتیجه قابل قبولی ندارد. در نتیجه، مدیرانی که معتقد بودند در جلسات آنها تصمیمهای درست راهبردی گرفته میشود، بسیار اندک (فقط دوازده درصد) بودند.
پس از اتخاذ تصمیم مناسب، بسیاری از سازمانها در پیاده کردن تصمیم با مشکل روبهرو میشوند و بعد از ختم جلسه و متفرق شدن شرکت کنندگان، هر کس به نوعی آن تصمیم یاتصمیمها را تفسیر میکند.
هفت شیوه بهرهگیری از وقت
آن چه گفته شد، گرچه مشکل به نظر میرسد، اما قابل حل است. مدیران برای بهتر کردن شیوه همکاری تیمی، راه حلهایی پیدا کردهاند. آنها دربارهٔ موضوعهایی دور هم جمع میشوند که بیشترین تأثیر را بر منافع بلند مدت شرکت دارند. تیم مدیریت ارشد، راه و روشی را انتخاب میکند که زمینهساز اتخاذ تصمیمهای مناسب و به موقع است.
در نتیجه، عملکرد مالی این شرکتها، بهتر از دیگران و آهنگ رشد آنها سریعتر از رقیبان است. گرچه تیمهای مدیریت مورد مطالعه، با هم فرق داشتند و چالشهای آنها نیز یکسان نبود، اما گروه تحقیق موفق شد هفت فن مشترک برای تنظیم دستور جلسه مدیران و دستیابی به رشد چشمگیر پیدا کند.
تفیک عملیات جاری از راهبردهای اساسی
بازنگری در عملکرد فعالیتهای جاری و اتخاذ تصممیهای راهبردی، دو فعالیت متمایز هستند که به ذهنیتهای مختلف و حال و هوای متفاوت برای بحث نیاز دارند.
شرکتهای موفق، این دو مقوله را از هم جدا میکنند و با این کار، امور روزمره، بخش عمده وقت جلسه مدیران را نمیگیرد و فرصت کافی برای بحثهای اساسی دربارهٔ مسائل راهبردی باقی میماند.
یکی از شرکتهای موفق برای بحث دربارهٔ فعالیتهای جاری، جلسات هفتگی برگزار میکند و سپس هر ماه یک بار (به مدت یک روز کامل)، برای بحث دربارهٔ مسائل راهبردی، جلسهای مستقل تشکیل میدهد.
تمرکز تصمیمها به جای تمرکز بحثها
انجام دگرگونیهای لازم، به منظور افزایش تمرکز، جلسات تیم مدیریت بر تصمیمگیری، دردسرساز نیست. مثلا در یکی از شرکتها، کلیه اطلاعات و گزارشهای لازم، دستکم پنج روز پیش از هر جلسه، بین شرکتکنندگان توزیع میشود و در صورت امکان، از انواع نمودار، برای نشان دادن اطلاعات مهم مالی و بازار رقیبان استفاده میشود. به این ترتیب، اعضای کمیته عالی مدیریت، فرصت کافی دارند تا با دقت گزارشها را بخوانند و با موضوع بحث آشنا شوند. همچنین دستور جلسه، بر روی جلد همین گزارشها نوشته و دقیقاً معلوم میشود که چرا این اطلاعات را برای گیرنده فرستادهاند. از آن جا که هر یک از موضوعهای دستور جلسه، کاملاً مشخص میشود و پیشاپیش تمام اطلاعات لازم به شرکتکنندگان در جلسه ارائه میشود، اعضای کمیته به جای بحثهای وقتگیر، زمان جلسه را به تصمیمگیری اختصاص میدهند.
سنجش ارزش واقعی هر یک از ردیفهای دستور جلسه
اگر دستور جلسه پنج قلم باشد و مدیران ارشد بدانند که با حل یکی از آن پنج قلم، نفعی که عاید شرکت میشود بیست برابر چهار قلم دیگر است، وقت خود را به موضوع مهمتر اختصاص میدهند.
در نتیجه، مدیران ارشد، با بحث دربارهٔ موضوعات پیش پا افتاده، وقتگران بهای خود را هدر میدهند و تصمیمگیری دربارهٔ ردیفهای مهم را عقب میاندازند. شرکتهای موفق، مشکلات و فرصتها را در دستور جلسه مدیریت ارشد، به ترتیب اهمیت مینویسند؛ یعنی براساس اثری که هر ردیف در ارزش واقعی بلند مدت شرکت دارد. این کار را میتوان به کمک مدل ارزیابی شرکت انجام داد و هدف از آن، رسیدن به یک عدد مشخص نیست؛ بلکه رسیدن به شناخت کلی کفایت میکند.
خارج کردن مسائل از دستور جلسه
شرکتهایی که نگاه و توجه مدیران ارشد خود را بر مسائل مهم و ارزش آفرین معطوف میکنند، همان طور که برای قرار دادن مسائل مهم در دستور جلسه با نظم و دقت عمل میکنند، برای پایان کار و خارج کردن آن از دستور جلسه نیز کوشا و دقیق هستند و به بیان دیگر، اگر مسائل لازم در برنامه کار قرار میگیرند، باید به سرعت حل شوند. لازمه این فرآیند، داشتن برنامه زمانی روشن است تا نشان دهد که مدیران چگونه به تصمیم میرسند و چه کسی مسئول تصویب راهبرد نهایی است.
ارائه گزینههای واقعی
پس از انتخاب مسائلی که باید در دستور کار قرار گیرند و با توجه به گذشت زمان، لازمه تصمیمگیری ثمربخش و راهبردی، داشتن چند گزینه معقول و جدی است. پیش از بحث دربارهٔ هر نوع راهبردی و پیش از تصویب، باید دست کم سه گزینه عرضه شود. گزینهها، باید به طور کلی با هم متفاوت باشند و نمیتوان یک گزینه را کمی دستکاری کرد و آن را گزینه واقعی نامید. در اثر پژوهش معلوم شد که شرکتها به ندرت گزینههای واقعی را عرضه میکنند؛ بلکه همان موضوع اول را کمی دستکاری و گزینه بعدی قلمداد مینمایند. از جمع مدیران مورد پژوهش، تنها چهارده درصد گفتهاند که همواره گزینههای راهبردی در اختیار آنها بوده است.
پیروی از معیارها و فرآیندهای یکسان در تصمیم گیری
بعضی از تیمهای مدیریت ارشد، نمیتوانند بدون فدا کردن کیفیت، به آهنگ تصمیمگیری شتاب دهند؛ اما راههایی برای پرهیز از این کار وجود دارد. اگر نتوانیم سریعتر به یک تصمیم برسیم، میتوانیم با رسیدگی همزمان به چند موضوع، در زمانی معین، به چند تصمیم برسیم. شرکتهایی که دارای توان تصمیمگیری بالا هستند، برای این کار، از زبان مشترک، روش مشترک و معیارهای مشترک در تصمیمگیری استفاده میکنند.
تنفیذ تصمیمها
معمولاً بزرگترین چالشی که تیم مدیریت با آن روبهرو میشود، این است که در جلسه بر سر چه موضوعی توافق شده است. اگر تصمیمهای راهبردی به شکل ملموس در نیایند، این احتمال وجود دارد که هر کس به میل خود آنها را تعبیر و تفسیر یا در سکوت لغو کند.
شماری از شرکتهای موفق، پس از تصمیم راهبردی، منابع لازم را به آن اختصاص میدهند. در یکی از این شرکتها، حاصل برنامهریزی راهبردی، یک قرارداد رسمی اجرایی است. در این قرارداد، منابع لازم برای اجرای راهبرد (زمان، نیروی انسانی و پول) مشخص میشوند و نیز دستاوردهای مالی مورد نظر مدیریت، ذکر میشوند.
در همه حال راهبردی بهتر وجود دارد که ما فکرش را نکردهایم.[۵۴]
همایش ۳ روزه در هتل ۵ ستاره
نویسنده:حسن ابراهیم زاده
جدی نگیرید!
بیستمین همایش «بررسی راهکارهای مبارزه با اسراف و تبذیر در مؤسسات و ادارات دولتی»، به مدت سه روز در هتل ۵ ستاره... برگزار شد. مدعوین این همایش که با خانوادههای خود در آن حضور داشتند، ضمن پربار خواندن سخنرانیها و جلسات آن، از پذیرایی و دغدغه علمی و عملی دستاندرکاران، در راستای نایل آمدن به نقطه مشترکی برای حل معضل اسراف و تبذیر در مؤسسات و ادارات دولتی تشکر کردند و خواستار برگزاری ماهانه این گونه همایشها، در جهت تسریع در امر حاکمیت روح سادهزیستی در مسئولین شدند.
همایش که با تحویل کلید اتاقها به مدعوین همایش، سه روز قبل از برگزاری، افتتاح و با تقسیم اموال منقول و غیر منقول همایش بین دستاندرکاران، سه روز بعد از آن، در محل دفتر دبیر همایش، در یکی اتاقهای هتل، به پایان رسید، دستاوردهای گراسنگی را نیز برای برگزار کنندگان آن در پی داشت.
به گفته یک منبع آگاه که اظهارات وی را نوعی توهین به مسئولین خدوم همایش و تلاش در جهت تخریب چهرههای فعال در عرصه فرهنگ تحلیل کردند، دستآوردهای همایش، برای دستاندرکاران به شرح ذیل بوده است:
۱- تبدیل ماشین دبیر همایش، از سمند به زانتیا؛ تبدیل ماشینهای هیئت علمی از پیکان به سمند و تبدیل موتور دندهای نیروهای خدماتی به پیکان.
۲- اعطای ۲۰ وامِ، ۵ تا ده میلیون تومانی، برای مدعویون غیرکارتی همایش؛ به هنگام صرف صبحانه، ناهار و شام در سالن غذاخوری همایش.
۳- آشنایی و دوستی پایدار دبیر همایش با چند آقا زاده فعال در امور اقتصادی و متخصص در تبدیل اعتبارات استانی به کشوری.
۴- کسب مجوز چندین حج و عمره، برای دستاندرکاران همایش و جلو افتادن حج تمتع مادر یکی از اعضای هیئت علمی به مدت دو سال؛ به خاطر کهولت سن.
۵- انجام صلهرحم از نوع دور و نزدیک، شفاهی و کتبی، حضوری و غیرحضوری، با امکانات زمینی، هوایی، نرمافزاری و سختافزاری همایش.
۶- پشت سرگذاشتن دوره آموزش رایانه، اینترنت و نیز رانندگی و موتورسواری فرزندان دستاندرکاران و مسئولان همایش، به هنگام برگزاری همایش... .
لازم به ذکر است که این منبع آگاه اظهار داشته است که دبیر همایش، با قراردادن ۲۰۰ میلیون تومان فاکتور نقد شده، خواستار پرداخت هزینههای پیشبینی نشده همایش شد و اظهار داشت که موبایل فرزند خود را برای برگزاری همایش به فروش رسانده است.
وی در طول همایش، به شدت از برخورد همسرش در تعامل با میهمانان و در سالن غذاخوری عصبانی و این برخورد همسرش را تقبیح و آن را نمادی از تحجر عنوان کرد.
لازم به یادآوری است که خبرنگار فضول ما، پس از تلاش فراوان، توانست به کاغذهای خورد شده به وسیله دستگاه کاغذ خوردکن، دسترسی پیدا کند و آنها را کنار هم قرار دهد تا این گزارش را از آنها تهیه کند.
مدیر مدرسه
نویسنده:مسلم صاحبی
او میگفت: با ثبت نام فرزندم در سال اول دبستان، تعهد مضاعفی احساس کردم. حس درونی نهیبم میزد که نباید طفل معصوم را به حال خود رها کنم و با وجود مشغله فراوان، با مدرسه ارتباط برقرار کردم و در مناسبتهای مختلف به آن جا سر میزدم.
ورودی مدرسه به حیاط نسبتاً بزرگی باز میشد؛ با پیمودن چند پله به پایین، داخل حیاط میشدی و باگذشتن از عرض حیاط، به ساختمان سه طبقه آن میرسیدی. بخش اداری مدرسه و کلاسهای سال اول، در طبقه همکف قرار داشت. کادر اداری عبارت بودند از: یک مدیر، دو معاون، سه مربی و سه ناظم که با همکاری معلمین، مدرسه را اداره میکردند. تمام دانشآموزان سالهای اول تا پنجم مقطع ابتدایی، بالغ بر هفتصد نفر میشدند.
این جانب، مدت پنج سال، با مدرسه ارتباط نزدیک داشتم و در مناسبتهای مخلتف و به دلایل گوناگون، به مدرسه سر میزدم و با مدیر، معاونان، مربیان و معلمان مدرسه که کاملاً با یکدیگر آشنا شده بودیم، گفتوگو میکردم. در طول این مدت، نه تنها با چالش عمدهای مواجه نشدم، بلکه حتی تنش قابل ذکری هم مشاهده نکردم. کادر اداری، در چارچوب مدیریت صحیح، همگی خود را وقف خدمت کرده بودند. کارها به درستی تقسیم شده بود و هر کس باید کار خود را به خوبی انجام میداد.
گاهی اتفاق میافتاد که ولی یک دانشآموز، خشمگین و برافروخته، داخل مدرسه میشد و با دادوفریاد، مدرسه را به هم میریخت؛ اما با گشاده رویی از وی استقبال به عمل میآمد؛ سپس دعوت به آرامش میشد و آنگاه با بررسی موضوع، او کاملاً قانع میشد و با رضایت خاطر، مدرسه را ترک میکرد. کشمکشهای دانشآموزان نیز با حسن تدبیر کادر اداری و آموزشی، به سادگی و با رضایت برطرف میشد.
مدرسهای با این ظرفیت، از حیاط نسبتاً بزرگش گرفته تا پلهها و راهروها و کلاسهای درسش، همیشه و حتی در ساعات حضور دانشآموزان، تمیز و پاکیزه بود؛ زیرا هیچ کس به خودش اجازه نمیداد که کوچکترین آشغالی در آن جا رها کند و اگر چنین کاری توسط یک دانشآموز کلاس اولی صورت میگرفت، اولین کسی که آن را میدید، بر میداشت و داخل سطل زباله میانداخت. گاهی میشد که کاغذ شکلاتی به طور ناخودآگاه از جیب دانشآموزی به زمین میافتاد و مدیر، بدون این که چیزی بگوید یا عکس العملی نشان دهد، آن را بر میداشت و به سطل زباله میافکند. او مصداق روشنی از حدیث «کونوا دعاة الناس بغیر السنتکم؛ با عمل خود، مردم را به نیکی دعوت کنید»، بود. نظم، انضباط، نظافت و دقت در همه امور، در محیط مدرسه و برای تمام دانشآموزان و حتی اولیای آنان، یک فرهنگ شده بود و همگان باور کرده بودند که باید آن گونه باشند. از همه مهمتر، وضعیت آموزش و پرورش مدرسه بود. کار آموزش و پرورش که کار اصلی و هدف اساسی بود، از جایگاه ویژه و موقعیت چشمگیری برخوردار بود. سال تحصیلی با نظم و ترتیب و صفا و صمیمیت در یک محیط آموزشی - اسلامی آغاز میشد و با شور و شوق و نشاط و طراوت ادامه مییافت و بالنده و پربار به انجام میرسید و گزاف نیست اگر بگوییم که در طول تعطیلات تابستان، دانشآموزان، آغاز سال تحصیلی جدید را بیصبرانه انتظار میکشیدند.
به راستی مدرسه یاد شده، در جای خود، یک «مدینه فاضله» بود و این، مرهون مدیریتی برخوردار از تدبیر، درایت، وظیفهشناسی و وجدان کاری بوده است.
آفات مدیریت
نویسنده:غلامرضا گُلی زواره
آگاهی از آفات مدیریت در کنار اطلاع از ویژگیهای مدیران برای شما مخاطب گرامی میتواند جالب باشد. این متن، گزارش و تلخیصی از کتاب مدیریت اسلامی، تالیف اسماعیل منصوری لاریجانی است که از نظرتان میگذرد.
مؤلف در این اثر، در یک مقدمه و چهار فصل کوشیده است تا مسائل گوناگون مدیریت را با تأکید بر ارزشهای دینی و فضیلتهای ا خلاقی و انسانی که از قرآن و روایات استنباط کرده، برای خوانندگان روشن نماید.
تعریف مدیریت
نویسنده، مدیریت اسلامی را ایجاد هماهنگی در اجزای یک نظام و فراهم نمودن زمینه رشد، مطابق قرآن و سنت و سیره معصومان، جهت حرکت انسانها به سوی الله دانسته است و با الهام از کلام حضرت علی(ع) خاطر نشان مینماید که مدیر کسی است که مسئولیت هماهنگی و تنظیم ارتباط اجزای یک تشکیلات یا نظام را برعهده دارد. بنابراین، مدیر به عنوان یک محور، عمل میکند. به اعتقاد وی، مدیریت ریشهای قرآنی دارد و اولین مدیر، خدای قادر متعال است که نظام تکوین را به نحو احسن اداره میکند. در نظام اسلامی، همگان بر محور حق عمل میکنند و گسترش و تعمیق دایره مدیریت اسلامی، مدیر جامعه را به بت تبدیل نمیکند تا به خودسری و سلطهگری روی آورد و نیز بنیان جامعه را ضعیف نمیکند؛ بلکه هر اندازه مدیریت اسلامی توسعه یابد، از یک طرف بر نظم و امنیت و رشد فردی و اجتماعی مردم میافزاید و از سوی دیگر، عظمت و اعتبار امامت و رهبری را در جامعه ارتقا میدهد و فرد خاصی را بزرگ و قدرتمند نمیکند.
بنابراین، علم مدیریت، به معنای اعم آن، محصول قرآن و اسلام است و پیامبران و امامان، مجری اوامر مدیر اعظم عالم، یعنی خدای متعال میباشند و از این رو، نمیتوان مدیریت را با دیدگاههای غربگرایانه و مادی تعریف کرد؛ بلکه باید با معیارهای ارزشی و معنوی به تجزیه و تحلیل آ ن پرداخت و برای این کار، باید به قرآن مراجعه کرد و کاربرد اصولی آن را در فرهنگ اسلامی یافت.
ویژگیهای مدیریت اسلامی
در فصل دوم، مؤلف، اصول کاربردی اسلام را در یک تشکیلات، به عنوان ویژگیهای مدیریت بیان میکند. به اعتقاد وی، هر سازمانی اگر چه با دیگر سازمانها تفاوت دارد، اما در مجموع، همه آنها ویژگیهای مشترکی دارند که عبارتند از:
۱- هدف داری.
۲- سلسله مراتب قدرت.
۳- انعطافپذیری.
۴- برنامهریزی.
۵- تقسیم کار.
هدف سازمانهای اسلامی، اجرای حق و عدالت است. قدرت و سلسله مراتب آن نیز باید به طور هماهنگ و در مجرای صحیح خود اعمال گردد و نیز بافت سازمان، باید به گونهای باشد که انعطافپذیری، یعنی خاصیت تأثیرپذیری و تأثیرگذاری داشته باشد. برنامهریزی در سازمان، باید چنان منظم و حساب شده باشد که که از هدر رفتن نیروها، معطل ماندن امکانات و اتلاف سرمایهها بکاهد و کارها به موقع و عاری از عوارض ناگوار انجام شود.
به منظور اجرای صحیح و دقیق طرحها و برنامههای یک سازمان، باید تقسیم کار صورت گیرد که این، بر مبنای تعهد و مسئولیت، تخصص، توان اجرایی و علاقهمندی میباشد.
آن چه که در این بخش بدان اشاره شد، در قلمرو سازماندهی است. در موضوع دوم که آداب برخورد با ارباب رجوع است، آمده است: کارکنان و کارگزاران در نظام اسلامی، در هر پست و مقامی که باشند، باید با مردم تابع شرایط ویژهای، رفتار کنند. این شرایط، عبارتند از: گشادهرویی، حوطه و ظرفیت، پیگیری موارد خواسته شده، به زبان مردم سخن گفتن و جلب رضایت مراجعه کنندگان.
سومین محور، آیین نظارت و بازرسی است؛ یعنی کار تمامی کارکنان باید ارزیابی گردد تا نقاط ضعف و قوت مشخص شود و اقدامات لازم برای از بین بُردن کاستیها به عمل آید. شیوه نظارت و بازرسی بر عملکرد کارگزاران و مسئولان، به سه صورت زیر امکانپذیر است:
۱- قضاوت عمومی مردم، ملاک ارزشیابی عملکرد و میزان کارآیی متصدیان امور است؛ البته رأی و نظر صادقانه و دلسوزانه ملاک است. حضرت علی(ع) خطاب به مالک فرمود: بدان چه خداوند برزبانهای پندگانش جاری میسازد، میتوان انسانهای صالح را شناخت. ایجاد رابطه با مردم و تقویت حُسن ظن میان دولت و ملت، در این زمینه اثرگذار است.
۲- مسئول آگاه و ورزیده، دقیقاً نوع فعالیت تمام کارکنان را تحتنظر میگیرد و کوچکترین سهل انگاری را از جانب آنان، نادیده نمیگیرد و با هر نوع تخلف، برخورد جدی و بازدارنده مینماید. مدیری که خود دچار ضعف است، از توبیخ و تنبیه دیگران هراس دارد و میداند که هشدارهایش مؤثر واقع نمیشود. بنابراین، برای حُسن اجرای وظایف، تسلط دائم و نظارت کامل مسئول، امری ضروری است.
۳- تشکیل دایره نظارت و بازرسی؛ حضرت علی(ع) تأکید میکند که برای رسیدگی به کار مردم، باید کارگزار افراد مطمئن، پرهیزکار و فروتن را به کار گمارد و باید اوضاع آنان به عالیترین مدیر گزارش شود. حضرت اضافه میکند: ای مالک! اعمال آنها را زیر نظر بگیر و ناظرانی از افراد صادق و وفادار برآنها بگمار. نکته دیگر در این زمینه، اجرای عدالت اداری است.
خداوند در قرآن به عدل و احسان فرمان میدهد و یکی از اهداف بعثت انبیا را اقامه عدل معرفی میکند. ملاک برتری، باید تقوا و فضایل افراد باشد و اگر قانونی منافع و امتیازاتی برای جامعه پدید آورد، باید همه افراد به طور یکسان، از آن مزایا برخوردار گردند. همچنین همه افراد در برابر قانون مساویند.
مدیری که عدالت را در اداره اجرا میکند، مقام و امکانات سازمان را در خدمت حق و انصاف قرار میهد و به مسئولیت خویش به عنوان امانت مینگرد. مدیر اسلامی، در گزینش افراد، ایمان، تقوا، لیاقت، صلاحیت اخلاقی، اصالت خانوادگی، حُسن شهرت، اعتقاد به ولایت فقیه و سوابق انقلابی را در نظر میگیرد و برای اجرای مجازاتهای اداری، از خطاهای کوچک چشمپوشی میکند و با معنویت، موعظه و تشویق، زیردستان را هدایت میکند.
ویژگیهای کارگزاران
در فصل سوم کتاب اوصاف مسئولان و دولتمردان به شرح ذیل مورد ارزیابی قرار گرفته است:
۱- تقوا؛ تقوا از بارزترین صفات یک مدیر اسلامی میباشد و به عنوان نیروی بازدارنده و مهار کننده، وی را در مسائل و مشکلات یاری مینماید.
۲- توکل؛ در مقام مسئولیت، توکل بدین معناست که در عزم و اراده و تصمیمگیری، هیچ چیز جز اراده خداوند دخالت ندارد و از سوی دیگر، مقام و پست مدیریت، یک امانت است و وی باید آن را به خداوند بسپارد تا توفیق و رحمت نصیبش گردد.
۳- تواضع؛ فروتنی موجب میشود که مقام و موقعیت اجتماعی و مدح و ثنای مردم، کوچکترین تکبر و غروری در مدیر ایجاد نکند.
۴- انتقادپذیری؛ سعی یک مسئول خوب، باید این باشد که بر شمار دوستان صادق بیفزاید؛ همان افرادی که با صراحت و دلسوزی انتقاد میکنند و عیبها را بیان میکنند.
۵- جاذبه و دافعه؛ میزان و ملاک جاذبه و دافعه را نباید شخص یا سلیقهاش تعیین کند؛ بلکه میزان آن، باید براساس موازین ارزشی باشد. هر کس در مسیر خوبیها و فضایل است، باید جذب و در غیر این صورت، دفع گردد. حمایت از نیکان و نفرت از بدان، خود ترویج فضیلتها در جامعه است.
۶- سعهٔ صدر؛ مدیر و کارگزار اسلامی، باید از گشادگی روح، همتی والا و اندیشهای بلند برخوردار باشد و با این نگرش، سختیها و دشواریها را پشت سربگذارد. حضرت علی(ع)، ابزار ریاست را سعه صدر میداند.
۷- ساده زیستی؛ مدیران مسلمان، به دنیا و امور رفاهی بیاعتنا هستند و به قدر کفایت از امور مادی استفاده میکنند؛ اما بازدهی زیادی دارند. روح زاهدانه، قناعت و سادهزیستی، مدیر را در تمامی جنبهها موفق میکند و علاوه بر این، در حفظ عدالت، جلب اعتماد مردم و نظم اجتماعی نیز مؤثر است.
۸- قاطعیت؛ مدیری که قاطعیت ندارد، نسبت به عواقب کار ناآگاه است و مصالح امور را به درستی نمیداند. قاطعیت با لجاجت متفاوت است و تندخویی، سختگیری و سرزنش زیردستان، قاطعیت نیست. اعتدال، متانت و وقار، میتواند مدیر را در قاطعیت کمک کند.
۹- عنایت به زیردستان؛ مدیر، باید از مشکلات و گرفتاریهای کارکنان زیردست با خبر باشد و در حد توان و امکانات حوزه مسئولیت، برایشان گرهگشایی کند. همدردی با کارمندان و همراهی با آ نان در حوادث و گرفتاریها، در ایجاد جو اعتماد در اداره مؤثر است و روح مساعدت و بیگانگی کاری را تقویت میکند و بازدهی سازمان را ارتقا میدهد و نشاط و امید را بر مجموعه سازمان حاکم میکند.
۱۰- بینش و آگاهی؛ کارگزار باید در زمینه ا حکام اسلامی حوزه مسئولیت خود، جریانهای سیاسی و اجتماعی و اوضاع مردمی که با آنان در ارتباط است، اطلاعات کافی داشته باشد.
امور مربوط به خود را به خوبی بداند و تخصص لازم در رشته مورد نظر را داشته باشد. درک و فهم درست از واقعیتها و آگاهی به نیازهای حقیقی جا معه و احساس وظیفه در قبال جامعه، امنیت روانی مطلوبی را به دنبال میآورد؛ زیرا تصمیمگیری همراه با بینش درست، امید آفرین خواهد بود.
آفتهای مدیریت
هر سازمان و نهادی امکان دارد دچار آفات و آسیبهایی شود. برخی از این آسیبها میتواند سازمان و شخص مدیر و مجموعه سازمان را تهدید کند.
بعضی از این آفات عبارتند از:
۱- ریاستطلبی؛ مدیر ریاست طلب، چنان نسبت به مقام خود حریص است که حتی در مقابل آن خدا را فراموش میکند و از خود بیگانه میشود. فرد خودکامه، همواره در صدد افزایش قدرت خویش است و برای رسیدن به این مقصود، در تخریب دیگران تلاش میکند و از بهبودی، رونق، توسعه سازمان و رسیدن به اهداف عالی غافل میگردد.
ریاستطلب، برای موجه جلوه دادن خود نزد مردم، به عوام فریبی، ریاکاری و ظاهرسازی روی میآورد و به عهد و پیمان خود وفادار نمیباشد. او هیچگونه انتقادی را نمیپذیرد و از افراد چاپلوس و متملق، حمایت میکند.
۲- تملق و چاپلوسی؛ این صفت با ریاستطلبی همراه است. هر جا حس جاهطلبی باشد، افراد چاپلوس گرد میآیند و با دروغپردازی و چاپلوسی، مدیر را از حقایق و وقایع غافل مینمایند و دلسوزان و انتقادکنندگان مسئول و متعهد را کنار میگذارند. تملقگویان، معمولا افرادی کم خرد و ضعیف النفس هستند و هیچ گونه امتیاز مثبت فکری و اخلاقی ندارند. ارتباط مدیر با این افراد، موجب سقوط اخلاقی و فکری او خواهد شد.
۳- ریا و نفاق؛ مدیری که ا نگیزه شهرتطلبی دارد، آتش ریاکاری را مشتعل میکند. ریاکاران، به مقتضای زمان روش خود را عوض میکنند و به رنگ هر جماعتی در میآیند. بنابراین، اعتماد مدیر به آنان، خطرناک و زیانآور است. میدان دادن به این افراد، نشاط و تحرک را از کارکنان دل سوز و با انگیزه میگیرد. ریاکاران، چهرههای با نفوذ و مؤثر اجتماع را خراب میکنند و این روند، سازمان تحت اداره مدیر را به سازمانی مرده تبدیل میکند و خلاقیت، نوآوری و طراوت فکری و علمی و فنی آن را از بین میبرد.
۴- تبعیض و بیعدالتی؛ شکلبزرگی است که ریشههای فرهنگی و اجتماعی دارد و مدیر باید عوامل به وجود آورندهاش را از بین ببرد. مدیر نباید برای افراد جامعه - که در برابر قانون و امکانات اداری مساوی هستند - طبقاتی ترسیم کند و با این معیار کاذب، به فعالیت اداری مشغول گردد.
۵- جناحبندی؛ وقتی عدهای براساس رفاقت و خویشاوندی و سلیقهای گروهی و جناحی، دور هم جمع شوند و کارهای حساس و کلیدی را برعهده گیرند، در واقع، جامعه و نظام با خطر و تهدیدی بزرگ مواجه میشود. در درگیریهای جناحی، فرصتطلبان رشد میکنند و نیروهای ~مفید، صحنه را ترک میکنند و این روند، رکود سازمان را به دنبال میآورد و بذرهای ناامیدی را در جامعه میافشاند.
پا نویس
- ↑ نهج البلاغه، نامه 27.
- ↑ صحیفه امام، ج21، ص426(بخشی از وصیت نامه.)
- ↑ بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار اعضای هیئت دولت، 17/7/84 .
- ↑ کلینی، اصول کافی، ج2: 343.
- ↑ عبدالواحد تمیمی آمدی، غررالحکم و دررالکلم.
- ↑ صدوق، خصال، ص21.
- ↑ محمدی ری شهری، میزان الحکمه، ج1، ص502.
- ↑ اعراف، آیه 156.
- ↑ نهج الفصاحه، ص74.
- ↑ بحارالانوار، ج 98، ص 195.
- ↑ غررالحکم، ج2، ص384.
- ↑ همان، ج1، ص354.
- ↑ میزان الحکمة، ج1، ص515.
- ↑ انبیاء، آیه 107.
- ↑ توبه، آیه 128.
- ↑ طه، آیه 1و2.
- ↑ غررالحکم، ح768.
- ↑ همان، ح769.
- ↑ از سخنان پیامبر اکرم(ص)؛ محاسن برقی، ج2، ص435.
- ↑ مولوی.
- ↑ مجلسی، بحارالانوار، ج71، ص339.
- ↑ همان، ص341.
- ↑ غررالحکم، ح6968.
- ↑ عطار نیشابوری.
- ↑ نهج البلاغه، نامه 53.
- ↑ آل عمران، آیه 159.
- ↑ گلشن ابرار، نشر معروف، ج 1، ص124-126.
- ↑ محمد مدرسی (زنجانی)، سرگذشت و عقاید خواجه نصیرالدین طوسی، مؤسسه انتشارات امیر کبیر، ص13.
- ↑ خواجه نصیرالدین طوسی، اخلاق ناصری، انتشارات علمیه اسلامیه، ص257-268؛ با تصرف و تلخیص.
- ↑ مجادله، آیه 11.
- ↑ برگرفته از: مجموعه آثار، مرتضی مطهری، ج 22، ص 127 - 129.
- ↑ پابه پای آفتاب، ج2، ص313.
- ↑ سرگذشتهایی از زندگی امام، ج اول، ص134. عبدالرحیم اباذری.
- ↑ پابه پای آفتاب، ج2، ص250.
- ↑ همان، ج اول، ص249.
- ↑ همان، ج دوم، ص252.
- ↑ صحیفه امام، ج2، ص245.
- ↑ بوستان سعدی، باب اول.
- ↑ سنایی غزنوی.
- ↑ مصراع دوم بیتی از انوری ابیوردی.
- ↑ سلطان بابل که از سال 604 تا 562 قبل از میلاد حکومت کرد.
- ↑ از باب هشتم گلستان سعدی، در آداب صحبت.
- ↑ رها کردن بدون خاموش ساختن.
- ↑ خاموش کردن آتش.
- ↑ سبیل.
- ↑ حسرت و اندوه.
- ↑ برج.
- ↑ زنجیر و رشته.
- ↑ یکی از دو خوبی و پیروزی.
- ↑ فریب و تزویر.
- ↑ روزنامه کیهان، 25 اردیبهشت 84، ص9.
- ↑ همان.
- ↑ ر.ک: علی رضا پوربزرگ، پل شناور، ص102.
- ↑ اثر مانکینز، ترجمه فضل الله امینی (مدیریت دانش سازمانی، ش 7.)







