بوستان:مثل ها و پندها جلد 5: تفاوت بین نسخهها
(صفحهای تازه حاوی «<div class="head1">مثل ها و پندها جلد 5</div> ** خودسازي ** گُل و كود زيباترين گياهان، گل...» ایجاد کرد) |
|||
| سطر ۳: | سطر ۳: | ||
| − | + | خودسازي | |
گُل و كود | گُل و كود | ||
زيباترين گياهان، گل ها هستند. همين گل ها از كجا به عمل مي آيند؟ از ميان توده خشن خاك كه آغشته به فضولات بد بوي حيوانات هستند كه نامش را مي گذاريد « كود ». گل بهترين بوها را دارد، در حالي كه از ميان بدترين بوها بالا آمده است. اين خود يك درس است، درس اين كه مَنِ گياه، محكوم شرايط نيستم و شرايط، حاكم و غالب بر من نيستند. هنر هم همين است كه انسان در ميان اين لجنزار عَفن دنيا و طبيعت رشد كند و رويشي داشته و بالا بيايد و بالنده شود. | زيباترين گياهان، گل ها هستند. همين گل ها از كجا به عمل مي آيند؟ از ميان توده خشن خاك كه آغشته به فضولات بد بوي حيوانات هستند كه نامش را مي گذاريد « كود ». گل بهترين بوها را دارد، در حالي كه از ميان بدترين بوها بالا آمده است. اين خود يك درس است، درس اين كه مَنِ گياه، محكوم شرايط نيستم و شرايط، حاكم و غالب بر من نيستند. هنر هم همين است كه انسان در ميان اين لجنزار عَفن دنيا و طبيعت رشد كند و رويشي داشته و بالا بيايد و بالنده شود. | ||
| − | + | جلوه در كنار باطل | |
خط و صفحه | خط و صفحه | ||
موسي دقيقاً به آن خط زيبايي مي ماند كه با رنگ سفيد بر صفحه ي سفيدي نگاشته باشند؛ كه البته خوانا نيست و خوانايي ندارد مگر اين كه يك سياهي و يك سياهه اي از فرعونيت در جنب او قرار بدهي، آن گاه يك نمود و نمايي از خودش نشان خواهد داد. آنچه كه موسي را موسي كرد و به موسي جلوه داد و جلوه گاه موسي شد، همين فرعون بود. | موسي دقيقاً به آن خط زيبايي مي ماند كه با رنگ سفيد بر صفحه ي سفيدي نگاشته باشند؛ كه البته خوانا نيست و خوانايي ندارد مگر اين كه يك سياهي و يك سياهه اي از فرعونيت در جنب او قرار بدهي، آن گاه يك نمود و نمايي از خودش نشان خواهد داد. آنچه كه موسي را موسي كرد و به موسي جلوه داد و جلوه گاه موسي شد، همين فرعون بود. | ||
| سطر ۱۲: | سطر ۱۲: | ||
| − | + | دل، در قلمرو خدا | |
زمين و مالك | زمين و مالك | ||
اگر انسان، تحت ولايت الله بود، يك ولي بيشتر ندارد: « الله ولي الذين آمنوا » و اگر تحت ولايت طاغوت بود، به جاي يك ولي، اولياء دارد. « والذين كفروا اوليائهم الطاغوت ». باور نكنيد كه كسي كه خدا را آقاي خودش قرار نمي دهد بالاسر و آقايي ندارد، بلكه آقاها دارد، همه چيز و همه كس بر او آقا و بالاسر هستند و آقايي مي كنند. اگر در يك صحرا، زميني نباشد و شما در آن زمين كِشتي، داشتي و برداشتي نداشته باشيد، بي ترديد هر كس از هر كجا كه پيدا بشود، طمعِ تصرف آنجا را خواهد داشت، مگر اين كه شما در آن صحرا يك خيمه و خرگاهي به پا كنيد؛ آنجاست كه مانع طمع ديگران شده ايد و طمع ديگران را هم قيچي كرده ايد. | اگر انسان، تحت ولايت الله بود، يك ولي بيشتر ندارد: « الله ولي الذين آمنوا » و اگر تحت ولايت طاغوت بود، به جاي يك ولي، اولياء دارد. « والذين كفروا اوليائهم الطاغوت ». باور نكنيد كه كسي كه خدا را آقاي خودش قرار نمي دهد بالاسر و آقايي ندارد، بلكه آقاها دارد، همه چيز و همه كس بر او آقا و بالاسر هستند و آقايي مي كنند. اگر در يك صحرا، زميني نباشد و شما در آن زمين كِشتي، داشتي و برداشتي نداشته باشيد، بي ترديد هر كس از هر كجا كه پيدا بشود، طمعِ تصرف آنجا را خواهد داشت، مگر اين كه شما در آن صحرا يك خيمه و خرگاهي به پا كنيد؛ آنجاست كه مانع طمع ديگران شده ايد و طمع ديگران را هم قيچي كرده ايد. | ||
| سطر ۱۸: | سطر ۱۸: | ||
براده هاي آهن را وقتي روي يك كاغذ مي ريزند، هر كدام يك خطي و جهتي دارند، اگر اين براده ها را به يك آهن ربا نزديك كنيد، بي ترديد همه آنها يك خط و يك جهت خواهند يافت. | براده هاي آهن را وقتي روي يك كاغذ مي ريزند، هر كدام يك خطي و جهتي دارند، اگر اين براده ها را به يك آهن ربا نزديك كنيد، بي ترديد همه آنها يك خط و يك جهت خواهند يافت. | ||
انسان ها هم مثل همان براده هاي آهن هستند كه اگر به حق نزديك شوند، جاذبه حق همه آنها را يك كاسه مي كند. اگر بشر امروز به دنبال آن تفاهم و توافق و ائتلاف حقيقي و واقعي است، يك راه بيشتر ندارد و آن اين است كه اول با خدا به وحدت برسد و نزاع ها و مشاجرات و اختلافات خودش را با خدا حل كند، ديگران حل اند: « مَن اَصلح بَينَهُ وَ بَينَ الله اَصلَح اللهُ بَينَهُ وَ بَينَ النّاس ». | انسان ها هم مثل همان براده هاي آهن هستند كه اگر به حق نزديك شوند، جاذبه حق همه آنها را يك كاسه مي كند. اگر بشر امروز به دنبال آن تفاهم و توافق و ائتلاف حقيقي و واقعي است، يك راه بيشتر ندارد و آن اين است كه اول با خدا به وحدت برسد و نزاع ها و مشاجرات و اختلافات خودش را با خدا حل كند، ديگران حل اند: « مَن اَصلح بَينَهُ وَ بَينَ الله اَصلَح اللهُ بَينَهُ وَ بَينَ النّاس ». | ||
| − | + | نفي طاغوت | |
نجاست و پاكي | نجاست و پاكي | ||
تا انسان، كفر به طاغوت پيدا نكند ايمان به « الله » پيدا نخواهد كرد. طاغوت، عين نجاست است و « الله » عين طهارت، و كفر به طاغوت، ازاله ي نجاست است. تا ازاله نجاست نكني، به طهارت نخواهي رسيد. | تا انسان، كفر به طاغوت پيدا نكند ايمان به « الله » پيدا نخواهد كرد. طاغوت، عين نجاست است و « الله » عين طهارت، و كفر به طاغوت، ازاله ي نجاست است. تا ازاله نجاست نكني، به طهارت نخواهي رسيد. | ||
| − | + | كفر به طاغوت، مقدمه ايمان به خدا | |
گره ها | گره ها | ||
ايمان به الله، گره زيرين است و طبيعي و بديهي است كه تا گره رويين گشوده نشود، گره زيرين گشوده نخواهد شد. گره رويين، كفر به طاغوت است. پنبه تا تبديل به نخ نشود، تبديل به پارچه نخواهد شد. هيچگاه هيچ پنبه اي ابتدا تبديل به پارچه نخواهد شد. انسان ها هم تا ابتدا كافر به طاغوت نشوند، مؤمن به « الله » نخواهند شد. هيچگاه هيچ انساني، تا كافر به طاغوت نشود، مؤمن به « الله » هم نخواهد شد. | ايمان به الله، گره زيرين است و طبيعي و بديهي است كه تا گره رويين گشوده نشود، گره زيرين گشوده نخواهد شد. گره رويين، كفر به طاغوت است. پنبه تا تبديل به نخ نشود، تبديل به پارچه نخواهد شد. هيچگاه هيچ پنبه اي ابتدا تبديل به پارچه نخواهد شد. انسان ها هم تا ابتدا كافر به طاغوت نشوند، مؤمن به « الله » نخواهند شد. هيچگاه هيچ انساني، تا كافر به طاغوت نشود، مؤمن به « الله » هم نخواهد شد. | ||
| − | + | مَشِقّات آزادي | |
فرار از زندان | فرار از زندان | ||
در زندان براي زنداني همه چيز رايگان است، خوراك او، پوشاك او، اما وقتي زنداني از زندان فرار مي كند او را نوازش نمي كنند، آغاز مشقات اوست، او را از بُرجك ديده باني به تير مي بندند، مجروح و معلول مي كنند، در محاصره قرار مي دهند. | در زندان براي زنداني همه چيز رايگان است، خوراك او، پوشاك او، اما وقتي زنداني از زندان فرار مي كند او را نوازش نمي كنند، آغاز مشقات اوست، او را از بُرجك ديده باني به تير مي بندند، مجروح و معلول مي كنند، در محاصره قرار مي دهند. | ||
موسي هم كه از خانه فرعون فرار كرد تا موقعي كه به خانه شُعيب نرسيده بود مشقات فراواني را تحمل كرد، چنان در فقر و فلاكت گرفتار آمده بود كه حتي قطعه ناني نداشت تا مصرف كند. آن قدر برگ هاي گياهان و نباتات را براي تغذيه خود مصرف كرد هبود كه سبزي برگ ها از پشت پوست او نمايان بود. اما وقتي كه به خانه شُعيب رسيد، پايان مشقات بود. مردم ما هم از زندان فرعون فرار كردند، اما هنوز به خانه شُعيب نرسيده اند، كه خواهند رسيد. | موسي هم كه از خانه فرعون فرار كرد تا موقعي كه به خانه شُعيب نرسيده بود مشقات فراواني را تحمل كرد، چنان در فقر و فلاكت گرفتار آمده بود كه حتي قطعه ناني نداشت تا مصرف كند. آن قدر برگ هاي گياهان و نباتات را براي تغذيه خود مصرف كرد هبود كه سبزي برگ ها از پشت پوست او نمايان بود. اما وقتي كه به خانه شُعيب رسيد، پايان مشقات بود. مردم ما هم از زندان فرعون فرار كردند، اما هنوز به خانه شُعيب نرسيده اند، كه خواهند رسيد. | ||
| − | + | فقر، عامل تحرك | |
جدول | جدول | ||
بچه ها يك جدول هاي 16 خانه اي دارند كه در آن جدول ها 15 شماره وجود دارد، يعني يك خانه اش خالي است. چون اين يك خانه خالي است، عدد يك مي تواند خود را از خانه اول به خانه آخر برساند. اگر اين يك خانه هم خالي نبود، اگر اين هم پُر بود، عدد يك، هميشه سر جاي يك بود تا اين كه خراب مي شد و از بين رفت. آن خلاء و خانه خالي، مايه حركت مي شود. | بچه ها يك جدول هاي 16 خانه اي دارند كه در آن جدول ها 15 شماره وجود دارد، يعني يك خانه اش خالي است. چون اين يك خانه خالي است، عدد يك مي تواند خود را از خانه اول به خانه آخر برساند. اگر اين يك خانه هم خالي نبود، اگر اين هم پُر بود، عدد يك، هميشه سر جاي يك بود تا اين كه خراب مي شد و از بين رفت. آن خلاء و خانه خالي، مايه حركت مي شود. | ||
آن چيزهايي كه در زندگي نامش را فقر مي گذاريم،- آن فقر- همان خانه خالي است، كه آدمي را راه مي اندازد. از خدا نخواهيد كه اين خانه را پُر كند؛ كه مي مانيد و به هيچ جايي نمي رسيد. | آن چيزهايي كه در زندگي نامش را فقر مي گذاريم،- آن فقر- همان خانه خالي است، كه آدمي را راه مي اندازد. از خدا نخواهيد كه اين خانه را پُر كند؛ كه مي مانيد و به هيچ جايي نمي رسيد. | ||
| − | + | عامل خداگريزي | |
مغناطيس | مغناطيس | ||
دو قطب همنام هميشه يكديگر را دفع مي كنند، هيچكدام براي ديگري، جاذبه ندارند. خدا غني است، اگر آدمي هم غني بشود، اين غني، آن غني را دفع مي كند. | دو قطب همنام هميشه يكديگر را دفع مي كنند، هيچكدام براي ديگري، جاذبه ندارند. خدا غني است، اگر آدمي هم غني بشود، اين غني، آن غني را دفع مي كند. | ||
| − | + | سازندگي مشكلات | |
دست دادن | دست دادن | ||
شما اگر به رفيقتان دست داديد و او دست شما را فشرد، ديگر دست نمي دهيد، مي گوييد من با او دست دادم و او دستم را فشرد. خدا فشار مشكلات را روي دستِ زندگي آدمي وارد مي آورد تا اين دست را از توي دست دنيا در بياورد. | شما اگر به رفيقتان دست داديد و او دست شما را فشرد، ديگر دست نمي دهيد، مي گوييد من با او دست دادم و او دستم را فشرد. خدا فشار مشكلات را روي دستِ زندگي آدمي وارد مي آورد تا اين دست را از توي دست دنيا در بياورد. | ||
| سطر ۴۲: | سطر ۴۲: | ||
| − | + | كرامت غيبي | |
ضربه گلدان | ضربه گلدان | ||
چندي پيش بچه اي نابينا شده بود. مادرش او را پيش هر طبيبي براي معالجه برد، ولي جواب رد شنيد. تا اين كه تصميم گرفت او را ببرد مشهد، كنار آن طبيب حقيقي و حاذق، شايد نظري كند. | چندي پيش بچه اي نابينا شده بود. مادرش او را پيش هر طبيبي براي معالجه برد، ولي جواب رد شنيد. تا اين كه تصميم گرفت او را ببرد مشهد، كنار آن طبيب حقيقي و حاذق، شايد نظري كند. | ||
وقتي وارد حرم شد، تصميم گرفت- اگر با زحمت هم كه شده- بچه را به كنار ضريح برساند. موقعي كه بچه را به كنار ضريح رسانده بود تا چشمان او را به آن مشبك هاي ضريح تماس بدهد كه شايد شفا پيدا كند، يكي از خُدام حرم مشغول تميز كردن گلدان هاي بالاي ضريح بود. ناگهان، اين گلدان از دست او مي افتد و اتفاقاً روي سر همين بچه فرود مي آيد و سر او مي شكند و خون مي آيد. همه آنها كه آنجا بودند تأسف مي خوردند، از جمله خودِ مادر بچه، كه بچه ام را آورده بودم تا شفا پيدا كند، آسيب ديگري هم ديد. با يك حسرتي اين بچه را برده بود بيمارستان. يكي دو روز گذشته بود كه آمده بود كنار ضريح حضرت و زار، زار مي گريست، به نحوي كه توجه همه را جلب كرده بود، مي گفت: پس از شكستن سرش، او را به بيمارستان برديم. امروز كه رفتم تا به او سر بزنم، ديدم بينايي او برگشته است. از دكتر جهت را سؤال كردم، در جوابم گفت:اين بچه لخته هايي از خون در سر داشته است كه مانع بينايي او شده بود و با فرود آمدن آن گلدان، لخته هاي خون بيرون ريخته و بينايي اش برگشته است. | وقتي وارد حرم شد، تصميم گرفت- اگر با زحمت هم كه شده- بچه را به كنار ضريح برساند. موقعي كه بچه را به كنار ضريح رسانده بود تا چشمان او را به آن مشبك هاي ضريح تماس بدهد كه شايد شفا پيدا كند، يكي از خُدام حرم مشغول تميز كردن گلدان هاي بالاي ضريح بود. ناگهان، اين گلدان از دست او مي افتد و اتفاقاً روي سر همين بچه فرود مي آيد و سر او مي شكند و خون مي آيد. همه آنها كه آنجا بودند تأسف مي خوردند، از جمله خودِ مادر بچه، كه بچه ام را آورده بودم تا شفا پيدا كند، آسيب ديگري هم ديد. با يك حسرتي اين بچه را برده بود بيمارستان. يكي دو روز گذشته بود كه آمده بود كنار ضريح حضرت و زار، زار مي گريست، به نحوي كه توجه همه را جلب كرده بود، مي گفت: پس از شكستن سرش، او را به بيمارستان برديم. امروز كه رفتم تا به او سر بزنم، ديدم بينايي او برگشته است. از دكتر جهت را سؤال كردم، در جوابم گفت:اين بچه لخته هايي از خون در سر داشته است كه مانع بينايي او شده بود و با فرود آمدن آن گلدان، لخته هاي خون بيرون ريخته و بينايي اش برگشته است. | ||
حال تمامي مشكلاتي كه در زندگي ما رخ مي دهد شبيه همان فرود آمدن گلدان است، شكيبا باش، باور كن كه پشت آن شكستگي، بينايي است و دنيا را آنطور كه هست مي بيني. اين گلدان، مصائب و تعلقات دنيوي را از سر انسان خارج مي كنند و او را بصير كردبه و بصيرت مي بخشند. | حال تمامي مشكلاتي كه در زندگي ما رخ مي دهد شبيه همان فرود آمدن گلدان است، شكيبا باش، باور كن كه پشت آن شكستگي، بينايي است و دنيا را آنطور كه هست مي بيني. اين گلدان، مصائب و تعلقات دنيوي را از سر انسان خارج مي كنند و او را بصير كردبه و بصيرت مي بخشند. | ||
| − | + | عصر ظهور | |
گَردِ قافله | گَردِ قافله | ||
قافله اي كه از راه مي رسد، ابتدا گرد و خاك مي كند. اگر امروز جور و جفا عالم را فرا گرفته است، بسان همان گرد و خاك است كه دليل برآمدن قافله ظهور است. | قافله اي كه از راه مي رسد، ابتدا گرد و خاك مي كند. اگر امروز جور و جفا عالم را فرا گرفته است، بسان همان گرد و خاك است كه دليل برآمدن قافله ظهور است. | ||
| − | + | برائت از طاغوت | |
اِزاله ي نجاست | اِزاله ي نجاست | ||
در زيارت عاشورا اول لعن مي كني و بعد سلام مي دهي، مي داني چرا؟ چون قرآن مي گويد: « يكفُر بالطّاغوتِ و يؤمِنْ بالله » اول كفر به طاغوت، بعد ايمان به خدا. همچنان كه براي نمازي كه مي خواهيد بخوانيد، اول دستشويي مي رويد و از خودتان ازاله ي نجاست مي كنيد، بعد وضو مي گيريد. اينها مقدمات اوليه است، بعد از ازاله ي نجاست، نوبت به اقامه ي نماز مي رسد. اول ازاله، بعد اقامه. اگر فرش مسجد هم نجاستي پيدا كرده باشد، اول ازاله ي نجاست مي كني بعد اقامه نماز. | در زيارت عاشورا اول لعن مي كني و بعد سلام مي دهي، مي داني چرا؟ چون قرآن مي گويد: « يكفُر بالطّاغوتِ و يؤمِنْ بالله » اول كفر به طاغوت، بعد ايمان به خدا. همچنان كه براي نمازي كه مي خواهيد بخوانيد، اول دستشويي مي رويد و از خودتان ازاله ي نجاست مي كنيد، بعد وضو مي گيريد. اينها مقدمات اوليه است، بعد از ازاله ي نجاست، نوبت به اقامه ي نماز مي رسد. اول ازاله، بعد اقامه. اگر فرش مسجد هم نجاستي پيدا كرده باشد، اول ازاله ي نجاست مي كني بعد اقامه نماز. | ||
| − | + | كار براي آخرت | |
قيمت زمين | قيمت زمين | ||
بعضي ها چندي پيش زمين را متري يك شاهي خريده اند و الآن متري 10000 تومان مي فروشند. اگر تو هم در اين دنيا به اندازه يك شاهي در راه خدا خرج كني، در آخرت از تو به اندازه 10000 تومان خواهند خريد. اما وقتي در اين دنيا 10000 تومان براي دنيا خرج كني نه خدا، در آخرت به اندازه يك شاهي هم از تو نخواهند خريد. آنها كه مي دانند زمين يك روز گران مي شود، فرش زير پايشان را هم مي فروشند و زمين مي خرند، خانه هايشان را مي فروشند و در يك خانه اجاره اي مي نشينند تا زميني بخرند. اينها براي دنيايشان اين چنين مي كنند، تو براي آخرت خود چه كار مي كني؟ | بعضي ها چندي پيش زمين را متري يك شاهي خريده اند و الآن متري 10000 تومان مي فروشند. اگر تو هم در اين دنيا به اندازه يك شاهي در راه خدا خرج كني، در آخرت از تو به اندازه 10000 تومان خواهند خريد. اما وقتي در اين دنيا 10000 تومان براي دنيا خرج كني نه خدا، در آخرت به اندازه يك شاهي هم از تو نخواهند خريد. آنها كه مي دانند زمين يك روز گران مي شود، فرش زير پايشان را هم مي فروشند و زمين مي خرند، خانه هايشان را مي فروشند و در يك خانه اجاره اي مي نشينند تا زميني بخرند. اينها براي دنيايشان اين چنين مي كنند، تو براي آخرت خود چه كار مي كني؟ | ||
| − | + | عشق و اخلاص | |
نيروي ماشين | نيروي ماشين | ||
اخلاص در عمل، بي عشق ممكن نيست. همان طوري كه ماشين براي حركت نيرو مي خواهد، اخلاص هم عشق مي خواهد. | اخلاص در عمل، بي عشق ممكن نيست. همان طوري كه ماشين براي حركت نيرو مي خواهد، اخلاص هم عشق مي خواهد. | ||
| − | + | عقل و شرع، مشاور انسان | |
شاقول | شاقول | ||
بنّاها ديوار را كه بالا مي برند، براي اين كه بدانند راست بالا رفته و هيچگونه كجي و اِعوجاجي پيدا نكرده است، لحظه به لحظه مشورت مي كنند. مشاور ديوار، « شاقول » است و آجر روي آجر نمي گذارند، مگر اين كه با شاقول مشورت كنند. آدمي هم مي بايست در همه امور مشاوره كند و با مشورت به پيش برود؛ تا مبادا انحرافي در كار پيدا كند. مشاور انسان « عقل و شرع » است. | بنّاها ديوار را كه بالا مي برند، براي اين كه بدانند راست بالا رفته و هيچگونه كجي و اِعوجاجي پيدا نكرده است، لحظه به لحظه مشورت مي كنند. مشاور ديوار، « شاقول » است و آجر روي آجر نمي گذارند، مگر اين كه با شاقول مشورت كنند. آدمي هم مي بايست در همه امور مشاوره كند و با مشورت به پيش برود؛ تا مبادا انحرافي در كار پيدا كند. مشاور انسان « عقل و شرع » است. | ||
| − | + | اخلاص | |
زنجير و انسان | زنجير و انسان | ||
ارزش يك جمعيت، بيشتر از تعداد به اخلاص آنها بستگي دارد، انسان بدون آن كه خودش متوجه باشد، گاهي در زنجير است و گاهي در زندان. قرآن مي فرمايد پيامبران آمده اند تا زنجير از پاي انسان ها بردارند و آنها را از زندان آزاد كنند: « يَضَعُ عَنهُم اِصرَهُم وَ الاغلالَ الّتي كانَت عَلَيْهم » بار سنگين را از دوش بر مي دارد و غُل ها را از قلب ها مي گشايد. اين غُل ها چه هستند؟ گاهي عادت، انسان را زنجير مي كند، فردي كه به هرويين و ترياك و چيزهاي بد معتاد مي شود، شما نصيحت مي كنيد كه مرتكب اين زشتي ها نشود، اما او مي گويد كه نمي تواند، چرا؟ براي اين كه در زنداني گرفتار شده كه نمي فهمد. او در زنجير متولد نشده و خدا او را در زنجير قرار نداده، خودِ اين شخص، خود را گرفتار كرده و در بند گذاشته است. اگر پدر و مادرش بخواهند آزادش كنند و عادتش را ترك دهند و براي اين كار او را تحت مراقبت و مواظبت و بازداشت قرار دهند، شخص معتاد شاكي مي شود كه والدينش در صدد اذيت و آزار او هستند و مي خواهند محبوسش كنند، در حالي كه پدر و مادر مي خواهند آزادش كنند، ول او نمي فهمد. | ارزش يك جمعيت، بيشتر از تعداد به اخلاص آنها بستگي دارد، انسان بدون آن كه خودش متوجه باشد، گاهي در زنجير است و گاهي در زندان. قرآن مي فرمايد پيامبران آمده اند تا زنجير از پاي انسان ها بردارند و آنها را از زندان آزاد كنند: « يَضَعُ عَنهُم اِصرَهُم وَ الاغلالَ الّتي كانَت عَلَيْهم » بار سنگين را از دوش بر مي دارد و غُل ها را از قلب ها مي گشايد. اين غُل ها چه هستند؟ گاهي عادت، انسان را زنجير مي كند، فردي كه به هرويين و ترياك و چيزهاي بد معتاد مي شود، شما نصيحت مي كنيد كه مرتكب اين زشتي ها نشود، اما او مي گويد كه نمي تواند، چرا؟ براي اين كه در زنداني گرفتار شده كه نمي فهمد. او در زنجير متولد نشده و خدا او را در زنجير قرار نداده، خودِ اين شخص، خود را گرفتار كرده و در بند گذاشته است. اگر پدر و مادرش بخواهند آزادش كنند و عادتش را ترك دهند و براي اين كار او را تحت مراقبت و مواظبت و بازداشت قرار دهند، شخص معتاد شاكي مي شود كه والدينش در صدد اذيت و آزار او هستند و مي خواهند محبوسش كنند، در حالي كه پدر و مادر مي خواهند آزادش كنند، ول او نمي فهمد. | ||
| سطر ۷۹: | سطر ۷۹: | ||
اگر تو زهر دهي به كه ديگران ترياك | اگر تو زهر دهي به كه ديگران ترياك | ||
اگر تو زخم زني، به كه ديگران مرهم | اگر تو زخم زني، به كه ديگران مرهم | ||
| − | + | پيام جهاني انقلاب | |
زيبايي | زيبايي | ||
اين انقلاب براي جهان چه پيامي دارد، چون تمام قدرت ها قبل از آن كه به نيروي نظامي خود تكيه داشته باشند، بر پيام خود متكي هستند. « جان كندي »(رئيس جمهور مقتول و اسبق آمريكا) در كتاب استراتژي صلح، وقتي مي خواهد بگويد در مقابل شرق مي ايستيم، روي اين نكته تكيه مي كند كه آزادي عميق ترين ويژگي و اصيل ترين خواسته انساني است. شعار و پيام يك حركت بايد متكي بر اصيل ترين خواسته هاي انسان باشد. كمونيست ها نيز كه 70 تا 80 سال اهل عالم را معطل كردند، مدعي بودند كه اصيل ترين شعار را انتخاب كرده اند. اديان نيز همين را گفته و خواسته اند اصيل ترين خواسته انساني را مطرح كنند. | اين انقلاب براي جهان چه پيامي دارد، چون تمام قدرت ها قبل از آن كه به نيروي نظامي خود تكيه داشته باشند، بر پيام خود متكي هستند. « جان كندي »(رئيس جمهور مقتول و اسبق آمريكا) در كتاب استراتژي صلح، وقتي مي خواهد بگويد در مقابل شرق مي ايستيم، روي اين نكته تكيه مي كند كه آزادي عميق ترين ويژگي و اصيل ترين خواسته انساني است. شعار و پيام يك حركت بايد متكي بر اصيل ترين خواسته هاي انسان باشد. كمونيست ها نيز كه 70 تا 80 سال اهل عالم را معطل كردند، مدعي بودند كه اصيل ترين شعار را انتخاب كرده اند. اديان نيز همين را گفته و خواسته اند اصيل ترين خواسته انساني را مطرح كنند. | ||
| سطر ۹۶: | سطر ۹۶: | ||
فرزندم ميان خود و ديگران، مثل ترازو بي طرف باشد، طرفدار خود نباش، براي ديگران دوست بدار آنچه را كه براي خود دوست داري و آنچه را كه براي خود نمي پسندي، براي ديگران هم مخواه. | فرزندم ميان خود و ديگران، مثل ترازو بي طرف باشد، طرفدار خود نباش، براي ديگران دوست بدار آنچه را كه براي خود دوست داري و آنچه را كه براي خود نمي پسندي، براي ديگران هم مخواه. | ||
ما هرگز قبول نداريم كه مثلاً ايراني به دليل ايراني بودن بايد چيزي بيشتر از ديگران داشته باشد. معيار احترام ما « تقوي » است، آيه تقوا، آيت زيبايي است، يعني خود را بر ديگران برتر نگرفتن. | ما هرگز قبول نداريم كه مثلاً ايراني به دليل ايراني بودن بايد چيزي بيشتر از ديگران داشته باشد. معيار احترام ما « تقوي » است، آيه تقوا، آيت زيبايي است، يعني خود را بر ديگران برتر نگرفتن. | ||
| − | + | دعا | |
پوست و مغز | پوست و مغز | ||
دعا هر چند مستحب است، اما معناي مستحب، « شد شد، نشد نشد » نيست. گاهي بريدن از مستحب باعث سقوط انسان مي شود. و گاهي فعل مستحب باعث تداوم وظايف ديني مي گردد. گاهي شيطان ذهنيتي ايجاد مي كند كه بايد انسان فقط به واجباتش بپردازد، حتي اگر واجبات را مغز بگيريم و مستحبات را پوست فرض كنيم، كه كمترين فرض است، باز هم پوست است كه مغز را حفظ مي كند. مثل بادام،گندم و ... كه پوست باعث مي شود تا بسياري از آفات آنها دفع گردد. | دعا هر چند مستحب است، اما معناي مستحب، « شد شد، نشد نشد » نيست. گاهي بريدن از مستحب باعث سقوط انسان مي شود. و گاهي فعل مستحب باعث تداوم وظايف ديني مي گردد. گاهي شيطان ذهنيتي ايجاد مي كند كه بايد انسان فقط به واجباتش بپردازد، حتي اگر واجبات را مغز بگيريم و مستحبات را پوست فرض كنيم، كه كمترين فرض است، باز هم پوست است كه مغز را حفظ مي كند. مثل بادام،گندم و ... كه پوست باعث مي شود تا بسياري از آفات آنها دفع گردد. | ||
| سطر ۱۰۳: | سطر ۱۰۳: | ||
ممكن است انسان در طول هفته، غفلت ها و خطاهايي داشته باشد، اين اعمال روح انسان را لكه دار مي كند. دعايي مثل دعاي كميل، باعث پاك شدن اين لكه ها مي شود. اگر انسان مدتي استحمام نكند، آيا مبتلا به ناراحتي و چرك نمي شود؟ آيا قلب حمام نمي خواهد؟ بايد هنگام دعا در را بر شلوغي ها و اغيار بست. تنهايي هم فايده ندارد. يك حبه آتش به تنهايي جايي را گرم نمي كند، اما اگر چند حبه آتش، كنار هم قرار گيرند، حرارت مطلوبي ايجاد مي كنند. قلب ها هم وقتي به هم نزديك شوند، باعث التيام و گرمي روح هاي خود مي شوند. | ممكن است انسان در طول هفته، غفلت ها و خطاهايي داشته باشد، اين اعمال روح انسان را لكه دار مي كند. دعايي مثل دعاي كميل، باعث پاك شدن اين لكه ها مي شود. اگر انسان مدتي استحمام نكند، آيا مبتلا به ناراحتي و چرك نمي شود؟ آيا قلب حمام نمي خواهد؟ بايد هنگام دعا در را بر شلوغي ها و اغيار بست. تنهايي هم فايده ندارد. يك حبه آتش به تنهايي جايي را گرم نمي كند، اما اگر چند حبه آتش، كنار هم قرار گيرند، حرارت مطلوبي ايجاد مي كنند. قلب ها هم وقتي به هم نزديك شوند، باعث التيام و گرمي روح هاي خود مي شوند. | ||
از اين جهت مستحب است كه مؤمنين چند دقيقه قبل از شروع دعا از يكديگر مغفرت و حلالي بطلبند، اين امر باعث صاف شدن قلبها مي شود و دعا مؤثرتر مي گردد. سعي شود در وقت مُعانقه و حلال طلبي، از ته قلب به همديگر خوشبين باشيم. | از اين جهت مستحب است كه مؤمنين چند دقيقه قبل از شروع دعا از يكديگر مغفرت و حلالي بطلبند، اين امر باعث صاف شدن قلبها مي شود و دعا مؤثرتر مي گردد. سعي شود در وقت مُعانقه و حلال طلبي، از ته قلب به همديگر خوشبين باشيم. | ||
| − | + | تبعيت از وليّ فقيه | |
كتاب طب | كتاب طب | ||
اگر شما دانشجوي طب باشيد، آيا مي توانيد تنها با خواندن كتب طبي، بيماران را مداوا كنيد؟ همين طور استفاده از كتب قرآن و نهج البلاغه و احاديث و روايات دچار اشكال است، راه حلش رعايت سلسله مراتب كارشناسي است كه نهايتاً به ولايت فقيه منجر مي شود. از اين رو، اطاعت از ولي فقيه، هم نشانه حفظ اصالت است و هم نشانه ي حفظ وحدت. مثل دو دايره متحد المركز، كه اصابت به مركز يكي شامل ديگري نيز مي شود. خود « ولي امر » بايد مطيع خدا و رسول (ص) باشد، چنين وليِ امري، واجب الاطاعه است. | اگر شما دانشجوي طب باشيد، آيا مي توانيد تنها با خواندن كتب طبي، بيماران را مداوا كنيد؟ همين طور استفاده از كتب قرآن و نهج البلاغه و احاديث و روايات دچار اشكال است، راه حلش رعايت سلسله مراتب كارشناسي است كه نهايتاً به ولايت فقيه منجر مي شود. از اين رو، اطاعت از ولي فقيه، هم نشانه حفظ اصالت است و هم نشانه ي حفظ وحدت. مثل دو دايره متحد المركز، كه اصابت به مركز يكي شامل ديگري نيز مي شود. خود « ولي امر » بايد مطيع خدا و رسول (ص) باشد، چنين وليِ امري، واجب الاطاعه است. | ||
| − | + | عمل، طبق حجت | |
پيوند و مردم | پيوند و مردم | ||
اينقدر فكر نكنيد كه چه كساني به شما مي پيوندند، مسئله اين است كه شما به كجا مي پيونديد؟ فرض كنيم كه هزاران نفر به شما بپيوندند. بعد چي؟ مهم براي انسان اين است كه خودش به چه مقامي مي پيوندد، بعد چي؟ به حجت يا لا حجت؟ آيا كسي كه به خود بپيوندد، حجت مي شود؟ فلاني ذي نفوذ است و يا فلان مقام را دارد و از اين قبيل چيزها، چه ارزشي دارد؟. | اينقدر فكر نكنيد كه چه كساني به شما مي پيوندند، مسئله اين است كه شما به كجا مي پيونديد؟ فرض كنيم كه هزاران نفر به شما بپيوندند. بعد چي؟ مهم براي انسان اين است كه خودش به چه مقامي مي پيوندد، بعد چي؟ به حجت يا لا حجت؟ آيا كسي كه به خود بپيوندد، حجت مي شود؟ فلاني ذي نفوذ است و يا فلان مقام را دارد و از اين قبيل چيزها، چه ارزشي دارد؟. | ||
| سطر ۱۱۴: | سطر ۱۱۴: | ||
از آثار صدق اين است كه انسان اول در ابراز محبت موفق باشد، مشتاق برادران ديني شود. تا دنيا را پشت سر نگذاريد، به هم نمي رسيد. انسان مافوق دنيا است، تا رياست و قدرت و عزت و شهرت و ثروت طرد نشود، درك محبت ديگري را نمي كنيم، چون انسان برتر از اين مسائل است. هر كس بر خلاف ولي فقيه و مواضع او عمل كند، هيچ عذري براي او باقي نمي ماند. الا برگشت به اطاعت از ولايت فقيه، و اين عين فرمايش و خواست امام راحل ماست. | از آثار صدق اين است كه انسان اول در ابراز محبت موفق باشد، مشتاق برادران ديني شود. تا دنيا را پشت سر نگذاريد، به هم نمي رسيد. انسان مافوق دنيا است، تا رياست و قدرت و عزت و شهرت و ثروت طرد نشود، درك محبت ديگري را نمي كنيم، چون انسان برتر از اين مسائل است. هر كس بر خلاف ولي فقيه و مواضع او عمل كند، هيچ عذري براي او باقي نمي ماند. الا برگشت به اطاعت از ولايت فقيه، و اين عين فرمايش و خواست امام راحل ماست. | ||
بيشترين پيروان امام زمان (عج) را مسيحيانِ پاكدل تشكيل خواهند داد، چون بسياري از آنها اهل امانت و اهل راستگويي هستند، اين عين فرمايش علي (عليه السلام) است كه فرمودند: « به طول ركوع و سجود كسي نگاه نكنيد، نگاه كنيد به امانت داري و صداقتش ». ائمه (ع) توصيه فرمودند كاري كنيد كه آنها (سُنيان و مسيحيان و اهل كتاب) به ما علاقه مند شوند. | بيشترين پيروان امام زمان (عج) را مسيحيانِ پاكدل تشكيل خواهند داد، چون بسياري از آنها اهل امانت و اهل راستگويي هستند، اين عين فرمايش علي (عليه السلام) است كه فرمودند: « به طول ركوع و سجود كسي نگاه نكنيد، نگاه كنيد به امانت داري و صداقتش ». ائمه (ع) توصيه فرمودند كاري كنيد كه آنها (سُنيان و مسيحيان و اهل كتاب) به ما علاقه مند شوند. | ||
| − | + | حكمت الهي | |
علف هاي هرزه | علف هاي هرزه | ||
عيسي (ع) در انجيل با زبان تشبيه با شاگردان خود صحبت مي كرد و مي گفت: برزگر وقتي « بذر » را در زمين پاشيد و پس از مدتي در كنار بذر علف هاي هرزه نيز روييدند، او مي بيند اگر بخواهد علف هاي هرزه را ريشه كن كند، گندمها نيز ريشه كن خواهند شد، صبر مي كند تا مزرعه به بار بنشيند و علف هاي هرزه نيز مجال رشد پيدا مي كنند. آن وقت در فصل پاييز همه را درو كرده آنها را با هم مي كوبد، آن گاه از هم جدا مي سازد. | عيسي (ع) در انجيل با زبان تشبيه با شاگردان خود صحبت مي كرد و مي گفت: برزگر وقتي « بذر » را در زمين پاشيد و پس از مدتي در كنار بذر علف هاي هرزه نيز روييدند، او مي بيند اگر بخواهد علف هاي هرزه را ريشه كن كند، گندمها نيز ريشه كن خواهند شد، صبر مي كند تا مزرعه به بار بنشيند و علف هاي هرزه نيز مجال رشد پيدا مي كنند. آن وقت در فصل پاييز همه را درو كرده آنها را با هم مي كوبد، آن گاه از هم جدا مي سازد. | ||
| سطر ۱۲۰: | سطر ۱۲۰: | ||
عيسي (ع) در مقام تشبيه نمي خواهد با استناد به عمل برزگر، صحت و حتمي بودن عمل خدا را اثبات كند، بلكه مي خواهد شاهد اين مسئله ي برهاني مبتني به اقتضاي عدل و حكمت الهي را در اعمال مردم، بيان كند. | عيسي (ع) در مقام تشبيه نمي خواهد با استناد به عمل برزگر، صحت و حتمي بودن عمل خدا را اثبات كند، بلكه مي خواهد شاهد اين مسئله ي برهاني مبتني به اقتضاي عدل و حكمت الهي را در اعمال مردم، بيان كند. | ||
اصل حكمت، به عنوان قانون ثابت و عام مطرح است. مصداق محسوس آن در كشاورزي و مصداق معقول آن در خلقت، تجلي يافته است. تشبيه « معقول » به « محسوس » به منظور بيان مطلب است. | اصل حكمت، به عنوان قانون ثابت و عام مطرح است. مصداق محسوس آن در كشاورزي و مصداق معقول آن در خلقت، تجلي يافته است. تشبيه « معقول » به « محسوس » به منظور بيان مطلب است. | ||
| − | + | حاكميت عقل | |
سلطان و وزير | سلطان و وزير | ||
سعدي در مقام تربيت، انسان را به جامعه تشبيه مي كند و مي گويد وجود انسان همانند يك مملكت است. آنگاه جايگاه عقل و غرايز و اعضا و جوارح را مشخص مي سازد. يكي را به « سلطان »، ديگري را به « وزير » و آخري را به « وكيل » تشبيه مي كند. بعد مي گويد: چنان كه اگر پادشاهي با افراد شرور و فاسد، مشاورت و معاشرت داشته باشد، براي زيردستان امنيت نمي ماند، انسان نيز اگر با اخلاق ناشايست اُنس بگيرد، براي عقل و خِرَد او امنيت باقي نمي ماند. | سعدي در مقام تربيت، انسان را به جامعه تشبيه مي كند و مي گويد وجود انسان همانند يك مملكت است. آنگاه جايگاه عقل و غرايز و اعضا و جوارح را مشخص مي سازد. يكي را به « سلطان »، ديگري را به « وزير » و آخري را به « وكيل » تشبيه مي كند. بعد مي گويد: چنان كه اگر پادشاهي با افراد شرور و فاسد، مشاورت و معاشرت داشته باشد، براي زيردستان امنيت نمي ماند، انسان نيز اگر با اخلاق ناشايست اُنس بگيرد، براي عقل و خِرَد او امنيت باقي نمي ماند. | ||
| سطر ۱۲۶: | سطر ۱۲۶: | ||
تو سلطان و دستور دانا خرَد | تو سلطان و دستور دانا خرَد | ||
چون جامعه از انسان ها تركيب شده، پس هر آنچه در نهاد انسان هست، در حد وسيعترش در نهاد جامعه نيز نهفته است و به عبارت بهتر، جامعه، يك انسان بزرگ و انسان، يك جامعه كوچك است، ما وقتي وحدت نسبت بين فرد و جامعه را قبول كرديم، مي توانيم بر اساس اين نسبت قضايا را بيان كنيم. | چون جامعه از انسان ها تركيب شده، پس هر آنچه در نهاد انسان هست، در حد وسيعترش در نهاد جامعه نيز نهفته است و به عبارت بهتر، جامعه، يك انسان بزرگ و انسان، يك جامعه كوچك است، ما وقتي وحدت نسبت بين فرد و جامعه را قبول كرديم، مي توانيم بر اساس اين نسبت قضايا را بيان كنيم. | ||
| − | + | نظام جامعه بر اساس فطرت | |
عقربه و مغناطيس | عقربه و مغناطيس | ||
چنين نيست كه تمامي ابعاد وجودي انسان همزمان براي خود او مكشوف باشد، بلكه همانند هلال ماه كه با تغيير زوايه ديد انسان كوچكتر و بزرگتر مي شود، زاويه ديد انسان نيز روي كيفيت شناخت خودش تأثير مي گذارد. گاهي انسان هيچ بُعدي از ابعاد وجودي خود را نمي بيند و گاهي بخشي يا همه آن را مشاهده مي كند. انسان آن گاه هيچ بخشي از سيماي خود را نمي بيند، كه فقط شرايط را مد نظر قرار دهد، و تأثير خود نسبت به شرايط را نفي كند. | چنين نيست كه تمامي ابعاد وجودي انسان همزمان براي خود او مكشوف باشد، بلكه همانند هلال ماه كه با تغيير زوايه ديد انسان كوچكتر و بزرگتر مي شود، زاويه ديد انسان نيز روي كيفيت شناخت خودش تأثير مي گذارد. گاهي انسان هيچ بُعدي از ابعاد وجودي خود را نمي بيند و گاهي بخشي يا همه آن را مشاهده مي كند. انسان آن گاه هيچ بخشي از سيماي خود را نمي بيند، كه فقط شرايط را مد نظر قرار دهد، و تأثير خود نسبت به شرايط را نفي كند. | ||
| سطر ۱۴۵: | سطر ۱۴۵: | ||
اديان براي القاي چيزي و بردن انسان به سمتي تأسيس نشده اند، بلكه براي آزاد ساختن انسان از عواملي كه او را به جهتي مي برند، وضع شده اند. انسان در چشم انداز اسلام، مثل همان عقربه مغناطيسي است، اگر رهايش كنند، خودش گمشده ي خود را مي يابد. انسان يك موجود ضد فشار است، هر چه بر او فشار وارد شود، ضد آن را انتخاب مي كند. انسان سالم، انساني است كه در برابر فشار موضع گيري مي كند و عليه آن عمل مي نمايد. حركت بايد از مردم آغاز شود، گروهك ها مي خواستند شاه را از طريق ترور بكُشند و حكومتش را به وسيله نيروهاي مسلح منقرض كنند. اما امام (ره) اين را نپذيرفت، چون اعتقاد داشت كه مردم بايد متحول شوند. اگر مردم عوض نشوند، شاه هم ترور شود، شاه و حكومت ديگري جاي آن را مي گيرد. اول بايد تعهد را در مردم زنده كرد. فشار طاغوت در ميان مردم متعهد، انفجار آور مي شود. قرآن انفجارهاي اجتماعي را ناشي از اعمال فشار ياغي بر انسان هاي متعهد مي داند. اگر در مردم حس مسئوليت پيدا شود، خود به خود انقلاب مي كنند. امام حكومت را در اختيار گرفت، اما براي ابقاي حكومت خود هرگز به مردم تَشَر نزد. اگر پرخاش كرد، به مسئولين و بزرگان بود، نه به مردم. | اديان براي القاي چيزي و بردن انسان به سمتي تأسيس نشده اند، بلكه براي آزاد ساختن انسان از عواملي كه او را به جهتي مي برند، وضع شده اند. انسان در چشم انداز اسلام، مثل همان عقربه مغناطيسي است، اگر رهايش كنند، خودش گمشده ي خود را مي يابد. انسان يك موجود ضد فشار است، هر چه بر او فشار وارد شود، ضد آن را انتخاب مي كند. انسان سالم، انساني است كه در برابر فشار موضع گيري مي كند و عليه آن عمل مي نمايد. حركت بايد از مردم آغاز شود، گروهك ها مي خواستند شاه را از طريق ترور بكُشند و حكومتش را به وسيله نيروهاي مسلح منقرض كنند. اما امام (ره) اين را نپذيرفت، چون اعتقاد داشت كه مردم بايد متحول شوند. اگر مردم عوض نشوند، شاه هم ترور شود، شاه و حكومت ديگري جاي آن را مي گيرد. اول بايد تعهد را در مردم زنده كرد. فشار طاغوت در ميان مردم متعهد، انفجار آور مي شود. قرآن انفجارهاي اجتماعي را ناشي از اعمال فشار ياغي بر انسان هاي متعهد مي داند. اگر در مردم حس مسئوليت پيدا شود، خود به خود انقلاب مي كنند. امام حكومت را در اختيار گرفت، اما براي ابقاي حكومت خود هرگز به مردم تَشَر نزد. اگر پرخاش كرد، به مسئولين و بزرگان بود، نه به مردم. | ||
پس انسان ها اگر از فطرت خود انحراف نيافته باشند، در مقابل ظلم مقاومت و در مقابل خفّت، قيام مي كنند. از نظر قرآن، انسان سالم، انساني است كه در برابر منطق فروتن است و آثار پذيرش در او، پديدار مي شود، و در برابر فشار، آثار مقاومت و موضع گيري در او به چشم مي خورد. اگر انساني منطق را با چاشني قدرت پذيرفت، عنصر فاسدي است و فطرت خود را از دست داده و فطرت در او فسيل گرديده است. | پس انسان ها اگر از فطرت خود انحراف نيافته باشند، در مقابل ظلم مقاومت و در مقابل خفّت، قيام مي كنند. از نظر قرآن، انسان سالم، انساني است كه در برابر منطق فروتن است و آثار پذيرش در او، پديدار مي شود، و در برابر فشار، آثار مقاومت و موضع گيري در او به چشم مي خورد. اگر انساني منطق را با چاشني قدرت پذيرفت، عنصر فاسدي است و فطرت خود را از دست داده و فطرت در او فسيل گرديده است. | ||
| − | + | قدرت اسلامي انسان | |
توده بهمن | توده بهمن | ||
براي پيدايش صلح و طهارت جهاني، پيشنهاد اسلام اين است كه اين جريان بايد از درون آغاز شود. يعني، اسلام « جامعه » را تابعي از متغير تحولات « درون » انسان مي داند. قرآن حتي حكومت هاي بزرگ و روند حركت جهاني را با همه غلظتشان، تابعي از متغير اين سلول كوچك انتخاب در خود انسان مي داند. | براي پيدايش صلح و طهارت جهاني، پيشنهاد اسلام اين است كه اين جريان بايد از درون آغاز شود. يعني، اسلام « جامعه » را تابعي از متغير تحولات « درون » انسان مي داند. قرآن حتي حكومت هاي بزرگ و روند حركت جهاني را با همه غلظتشان، تابعي از متغير اين سلول كوچك انتخاب در خود انسان مي داند. | ||
اگر انسان قلوه سنگي را در فصل ريزش برف از قله كوهي رها كند، اين قلوه سنگ مي تواند در چندين حركت، بهمني را به وجود آورد و آبادي ها را تخريب كند. انسان با مسئوليت اگر به انسان هاي ديگر و همانند خودش ضميمه شد، مي شود توده ي بهمن و قدرت ها را به هم مي زند و فرو مي پاشد. بايد سراغ اراده رفت. بايد كار انسان ها را به امضاي خودشان رساند، تا در درونشان رياكار و متظاهر نباشند. اگر انسان متظاهر شد، از درون مي شكند. امام خميني يك انسان اسلام بود كه خود را به كارخانه اسلام سازي اسلام سپرد و به همين دليل توانست تا اين حد در جهان توفان به وجود آورد. شعر امام ريشه اصلاحات جهاني اوست. آنچه در عشق دروني اوست، ريشه قدرت بيروني اوست. خلوص و سوزش دروني، با چشم، قابل رؤيت نيست، ولي آثار اين معاني، با چشم ديده مي شوند. قدرت انسانِ اسلام، يك قدرت نامرئي است. | اگر انسان قلوه سنگي را در فصل ريزش برف از قله كوهي رها كند، اين قلوه سنگ مي تواند در چندين حركت، بهمني را به وجود آورد و آبادي ها را تخريب كند. انسان با مسئوليت اگر به انسان هاي ديگر و همانند خودش ضميمه شد، مي شود توده ي بهمن و قدرت ها را به هم مي زند و فرو مي پاشد. بايد سراغ اراده رفت. بايد كار انسان ها را به امضاي خودشان رساند، تا در درونشان رياكار و متظاهر نباشند. اگر انسان متظاهر شد، از درون مي شكند. امام خميني يك انسان اسلام بود كه خود را به كارخانه اسلام سازي اسلام سپرد و به همين دليل توانست تا اين حد در جهان توفان به وجود آورد. شعر امام ريشه اصلاحات جهاني اوست. آنچه در عشق دروني اوست، ريشه قدرت بيروني اوست. خلوص و سوزش دروني، با چشم، قابل رؤيت نيست، ولي آثار اين معاني، با چشم ديده مي شوند. قدرت انسانِ اسلام، يك قدرت نامرئي است. | ||
| − | + | علم، ملاك ارزش انسان | |
صفر و يك | صفر و يك | ||
امام مثل يك است و امت مثل صفر، اگر يك نباشد، صفر هيچ معنا و تأثيري ندارد. اول، عدد را مي نويسند بعد صفر را مي گذارند، نه اين كه اول صفر بگذارند، بعد عدد. عالِمي كه به دنبال غير عالِم حركت مي كند، مثل صفري است كه جلوي عدد است. صفر جلوي عدد، ديگر خوانده نمي شود. صفر، صفر است، اگر پشت سر عدد بيايد، يعني اگر شما عدد را نوشتيد هر چه صفر در اين سمت آن بگذاريد، خوانده نمي شود، اما اگر آن سمت بگذاريد، خوانده مي شود. اگر مميز را در آخرش بگذاري، عدد را كوچك مي كند. يك اگر دو صفر در اين طرفش باشد، مي شود . | امام مثل يك است و امت مثل صفر، اگر يك نباشد، صفر هيچ معنا و تأثيري ندارد. اول، عدد را مي نويسند بعد صفر را مي گذارند، نه اين كه اول صفر بگذارند، بعد عدد. عالِمي كه به دنبال غير عالِم حركت مي كند، مثل صفري است كه جلوي عدد است. صفر جلوي عدد، ديگر خوانده نمي شود. صفر، صفر است، اگر پشت سر عدد بيايد، يعني اگر شما عدد را نوشتيد هر چه صفر در اين سمت آن بگذاريد، خوانده نمي شود، اما اگر آن سمت بگذاريد، خوانده مي شود. اگر مميز را در آخرش بگذاري، عدد را كوچك مي كند. يك اگر دو صفر در اين طرفش باشد، مي شود . | ||
عالم اگر تابع جاهل باشد، يك هست اما مي شود ، ولي جاهل اگر تابع عالم شد، خود او مي شود 10 برابر، و آن يك عالِم هم مي شود 100. پس عالِم گاهي مي شود با جاهل و گاهي مي شود 100، گاهي صد برابر ترقي مي كند، گاهي صد برابر تنزل مي نمايد. اگر جاهل به عالِم خط داد، به جايي نمي رسد و عالم هم سقوط مي كند. اما اگر عالم به جاهل خط داد، جاهل مي شود؛ مثل « مالك اشتر » و به آن مقامات مي رسد و مي شود عالِم و خود عالِم هم قدرتش مي شود صد برابر، هزار برابر و ... . | عالم اگر تابع جاهل باشد، يك هست اما مي شود ، ولي جاهل اگر تابع عالم شد، خود او مي شود 10 برابر، و آن يك عالِم هم مي شود 100. پس عالِم گاهي مي شود با جاهل و گاهي مي شود 100، گاهي صد برابر ترقي مي كند، گاهي صد برابر تنزل مي نمايد. اگر جاهل به عالِم خط داد، به جايي نمي رسد و عالم هم سقوط مي كند. اما اگر عالم به جاهل خط داد، جاهل مي شود؛ مثل « مالك اشتر » و به آن مقامات مي رسد و مي شود عالِم و خود عالِم هم قدرتش مي شود صد برابر، هزار برابر و ... . | ||
| − | + | نظام برتر | |
الماس | الماس | ||
خطي كه اجسام سخت تر بر اجسام نرمتر مي اندازند، مثل الماس، به دليل دانه بندي خاص بلورهايي است كه دارد و نيز به خاطر شكل تبلور، به عنوان يكي از سخت ترين اجسام، در برخورد با شيشه و امثال آن، آنها را قاچ مي دهد. در علم فيزيك، اشياء از حيث سختي و نرمي طبقه بندي شده اند و هر يك از اجسام سخت، مانند سنگ كه دانه بندي بلورهايش از فشردگي بيشتري برخوردار باشد، سنگ ها و اجسام سست تر را مي شكند. در گذشته با استفاده از اين فرمول، شمشيرها را به گونه اي مي ساختند كه دانه بندي بلورهاي فولاد آن، به گونه اي باشد كه آهن هاي معمولي را به راحتي برش دهد. قانونمندي برخورد جوامع بشري با يكديگر نيز از اين قانون كلي تعدي نكرده است. در برخورد دو نظام، هر كدام كه انطباق اجتماعي بيشتري داشته باشد، نظامي را كه از انطباق كمتري برخوردار است، مي شكند و بر آن غالب مي گردد. | خطي كه اجسام سخت تر بر اجسام نرمتر مي اندازند، مثل الماس، به دليل دانه بندي خاص بلورهايي است كه دارد و نيز به خاطر شكل تبلور، به عنوان يكي از سخت ترين اجسام، در برخورد با شيشه و امثال آن، آنها را قاچ مي دهد. در علم فيزيك، اشياء از حيث سختي و نرمي طبقه بندي شده اند و هر يك از اجسام سخت، مانند سنگ كه دانه بندي بلورهايش از فشردگي بيشتري برخوردار باشد، سنگ ها و اجسام سست تر را مي شكند. در گذشته با استفاده از اين فرمول، شمشيرها را به گونه اي مي ساختند كه دانه بندي بلورهاي فولاد آن، به گونه اي باشد كه آهن هاي معمولي را به راحتي برش دهد. قانونمندي برخورد جوامع بشري با يكديگر نيز از اين قانون كلي تعدي نكرده است. در برخورد دو نظام، هر كدام كه انطباق اجتماعي بيشتري داشته باشد، نظامي را كه از انطباق كمتري برخوردار است، مي شكند و بر آن غالب مي گردد. | ||
| سطر ۱۵۹: | سطر ۱۵۹: | ||
چنگيز، تنها به جنگ با قواي نظامي اكتفا نمي كرد. او با به وجود آوردن شرايط جنگ رواني، دولتها و ملتها را به گونه اي به وحشت مي انداخت كه هميشه چندين ماه قبل از تهاجم مغول، آنها پيشاپيش، روحيه خود را از دست مي دادند. در روش هاي رزمي چنگيز، مايه هايي از انضباط، آيين نامه و مقررات جنگ رواني به چشم مي خورد. اما عوامل انساني چنگيز، به عنوان مكتب و ايده، حرفي براي گفتن ندارند. بر خلاف قدرت هاي شرق و غرب كه هم از حيث انضباط در سطح بالايي هستند و هم از نظر ايجاد جنگ هاي رواني آمادگي دارند و هم با لغو امتيازات طبقاتي از سوي شرق و اصرار غرب بر حقوق بشر، هر دو حرفي را براي گفتن دارند. اگر يكي از دو نظام از نظر مايه انساني، حرفي براي گفتن نداشته باشد، در مقابل طرف ديگر به زمين مي خورد. به كار گرفتن انگيزه آزادي و لغو امتيازات طبقاتي، بيش از سلاح هاي مدرن و عناصر نظامي براي طرفين سودمند است. | چنگيز، تنها به جنگ با قواي نظامي اكتفا نمي كرد. او با به وجود آوردن شرايط جنگ رواني، دولتها و ملتها را به گونه اي به وحشت مي انداخت كه هميشه چندين ماه قبل از تهاجم مغول، آنها پيشاپيش، روحيه خود را از دست مي دادند. در روش هاي رزمي چنگيز، مايه هايي از انضباط، آيين نامه و مقررات جنگ رواني به چشم مي خورد. اما عوامل انساني چنگيز، به عنوان مكتب و ايده، حرفي براي گفتن ندارند. بر خلاف قدرت هاي شرق و غرب كه هم از حيث انضباط در سطح بالايي هستند و هم از نظر ايجاد جنگ هاي رواني آمادگي دارند و هم با لغو امتيازات طبقاتي از سوي شرق و اصرار غرب بر حقوق بشر، هر دو حرفي را براي گفتن دارند. اگر يكي از دو نظام از نظر مايه انساني، حرفي براي گفتن نداشته باشد، در مقابل طرف ديگر به زمين مي خورد. به كار گرفتن انگيزه آزادي و لغو امتيازات طبقاتي، بيش از سلاح هاي مدرن و عناصر نظامي براي طرفين سودمند است. | ||
اگر ما بتوانيم حكومتي را به وجود آوريم كه همه اين امتيازات را كنار هم داشته باشد، به اين معني كه ضمن لغو امتيازات طبقاتي، آزادي هاي فردي و حقوقي فرد و جامعه را نيز تأمين كند، در چنين جامعه اي نياز بسيار كمي به نيروي نظامي خواهد بود. | اگر ما بتوانيم حكومتي را به وجود آوريم كه همه اين امتيازات را كنار هم داشته باشد، به اين معني كه ضمن لغو امتيازات طبقاتي، آزادي هاي فردي و حقوقي فرد و جامعه را نيز تأمين كند، در چنين جامعه اي نياز بسيار كمي به نيروي نظامي خواهد بود. | ||
| − | + | عامل ضعف جامعه | |
درندگان | درندگان | ||
با اين كه تعداد نوازد حيوانات درنده از غير درنده زيادتر است، با اين حال تعداد درندگان هميشه كمتر است. بر خلاف حيوانات غير درنده كه علي رغم كم داشتن نوزاد، جمعيتشان هميشه بيشتر است. علت آن، اين است كه حيوانات درنده، بچه هاي يكديگر را از بين مي برند. به عبارت ديگر، « يكديگر خواري » موجب كنترل جمعيت آنها مي شود. انسان هايي نيز كه در جهت انساني نيستند، به دليل يكديگر خواري توانمند نمي شوند و با گذشت زمان از توان و قدرت مي افتند. | با اين كه تعداد نوازد حيوانات درنده از غير درنده زيادتر است، با اين حال تعداد درندگان هميشه كمتر است. بر خلاف حيوانات غير درنده كه علي رغم كم داشتن نوزاد، جمعيتشان هميشه بيشتر است. علت آن، اين است كه حيوانات درنده، بچه هاي يكديگر را از بين مي برند. به عبارت ديگر، « يكديگر خواري » موجب كنترل جمعيت آنها مي شود. انسان هايي نيز كه در جهت انساني نيستند، به دليل يكديگر خواري توانمند نمي شوند و با گذشت زمان از توان و قدرت مي افتند. | ||
| سطر ۱۶۵: | سطر ۱۶۵: | ||
| − | + | هماهنگي ميان انسان و آرزوهايش | |
آشپزي | آشپزي | ||
وقتي غذايي طبخ مي شود، آب، نمك، روغن، و ساير مواد، حتي ميزان حرارت و زمان آن نيز بايد متناسب با آن مجموعه باشد، تا نتيجه مطلوب به دست آيد. ولي براي خراب كردن پخت، مشكلي در پيش نيست. كافي است كه يكي از عوامل، از اندازه خارج شود تا همه ي خوراك غير قابل استفاده گردد. | وقتي غذايي طبخ مي شود، آب، نمك، روغن، و ساير مواد، حتي ميزان حرارت و زمان آن نيز بايد متناسب با آن مجموعه باشد، تا نتيجه مطلوب به دست آيد. ولي براي خراب كردن پخت، مشكلي در پيش نيست. كافي است كه يكي از عوامل، از اندازه خارج شود تا همه ي خوراك غير قابل استفاده گردد. | ||
| سطر ۱۷۷: | سطر ۱۷۷: | ||
از ديدگاه دين، تمدن به معناي رشد تكنولوژي و شهوت نيست. تمدن يعني اين كه انسان ها در يك شهر چنان زندگي كنند كه صدها هزار نفر، بتوانند با هم هماهنگ باشند و با هم روزگار را بگذرانند. | از ديدگاه دين، تمدن به معناي رشد تكنولوژي و شهوت نيست. تمدن يعني اين كه انسان ها در يك شهر چنان زندگي كنند كه صدها هزار نفر، بتوانند با هم هماهنگ باشند و با هم روزگار را بگذرانند. | ||
عقل و دين به عنوان بخش هاي تعطيل شده ي تمدن معاصر بشري، بايد مجدداً جايگاه خود را در فرهنگ انسان بيابند. فساد تمدن كنوني، به دليل تعطيل شدن اين دو دستگاه است و براي پيشگيري از فساد، جز راه اندازي اين دو دستگاه، چاره ديگري وجود ندارد. | عقل و دين به عنوان بخش هاي تعطيل شده ي تمدن معاصر بشري، بايد مجدداً جايگاه خود را در فرهنگ انسان بيابند. فساد تمدن كنوني، به دليل تعطيل شدن اين دو دستگاه است و براي پيشگيري از فساد، جز راه اندازي اين دو دستگاه، چاره ديگري وجود ندارد. | ||
| − | + | توازن علم و اخلاق | |
موتور و ترمز | موتور و ترمز | ||
علم در انسانِ اسلام، به عنوان نيروي محركه و ابزار پيشرفت و ترقي لازم است ولي كافي نيست؛ همان طور كه در ماشين، قدرت محركه لازم است، اما كافي نيست. فرماندهي و نگهداري، چيزيست و پيشرفت در زمينه ي كشفيات و اختراعات، چيز ديگر. ماشيني كه ترمزش بريده، مي تواند سرعت زيادي داشته باشد، اما نمي تواند سلامتي مسافرين را تضمين كند. بسياري از اشتباهات براي زودتر رسيدن، موجب هرگز نرسيدن است. جنگهاي جهاني در وضعيتي كه علم همه كاره باشد و عقل هيچ كاره، اجتناب ناپذير است. چنان كه تصادف ها معلول عدم رعايت قوانين راهنمايي در حركت انسان به صورت فردي و اجتماعي است. از نظر ما جنگها و تضادها، از امور اجتناب ناپذير قوانين جهان نيستند. مأيوس شدن از حل مشكل جنگ و عدم حل تضادها، همه نتيجه ي ناآشنايي به ابعاد مختلف انسان است، همان طور كه در انسان قدرت تحقيق و تجربه به عنوان نيروي محركه رشد علمي و صنعتي موجود است، قواي ديگري نيز جهت راهنمايي و رعايت مقررات و حفظ حدود در مسير معيشت در انسان موجود است كه اگر به كار گرفته شوند، از تضاد بين افراد و اقشار و جوامع پيشگيري مي كنند. اگر ما كساني را كه آفت هاي گياهي را امور طبيعي و غير قابل درك مي دانند و آنها را تحمل مي كنند، با ديد مردم خرافي و نادان و عقب مانده نگاه كنيم، به همان دليل بايد كساني را كه به مسئله جنگ و تضاد بين افراد و اقشار به عنوان امور غير قابل حل برخورد مي كنند، خرافي، مرتجع و عقب مانده بدانيم. از ديدگاه جامعه شناسي، يك انسان پيشرو، كسي است كه براي حل مشكلات اجتماعي انسان ها، به وجود راه علاج باور دارد. | علم در انسانِ اسلام، به عنوان نيروي محركه و ابزار پيشرفت و ترقي لازم است ولي كافي نيست؛ همان طور كه در ماشين، قدرت محركه لازم است، اما كافي نيست. فرماندهي و نگهداري، چيزيست و پيشرفت در زمينه ي كشفيات و اختراعات، چيز ديگر. ماشيني كه ترمزش بريده، مي تواند سرعت زيادي داشته باشد، اما نمي تواند سلامتي مسافرين را تضمين كند. بسياري از اشتباهات براي زودتر رسيدن، موجب هرگز نرسيدن است. جنگهاي جهاني در وضعيتي كه علم همه كاره باشد و عقل هيچ كاره، اجتناب ناپذير است. چنان كه تصادف ها معلول عدم رعايت قوانين راهنمايي در حركت انسان به صورت فردي و اجتماعي است. از نظر ما جنگها و تضادها، از امور اجتناب ناپذير قوانين جهان نيستند. مأيوس شدن از حل مشكل جنگ و عدم حل تضادها، همه نتيجه ي ناآشنايي به ابعاد مختلف انسان است، همان طور كه در انسان قدرت تحقيق و تجربه به عنوان نيروي محركه رشد علمي و صنعتي موجود است، قواي ديگري نيز جهت راهنمايي و رعايت مقررات و حفظ حدود در مسير معيشت در انسان موجود است كه اگر به كار گرفته شوند، از تضاد بين افراد و اقشار و جوامع پيشگيري مي كنند. اگر ما كساني را كه آفت هاي گياهي را امور طبيعي و غير قابل درك مي دانند و آنها را تحمل مي كنند، با ديد مردم خرافي و نادان و عقب مانده نگاه كنيم، به همان دليل بايد كساني را كه به مسئله جنگ و تضاد بين افراد و اقشار به عنوان امور غير قابل حل برخورد مي كنند، خرافي، مرتجع و عقب مانده بدانيم. از ديدگاه جامعه شناسي، يك انسان پيشرو، كسي است كه براي حل مشكلات اجتماعي انسان ها، به وجود راه علاج باور دارد. | ||
مشكل انسان هاي معاصر اين است؛ آنها كه از همه نامطمئن ترند از همه مقتدرتر شده اند و آنهايي كه بر هيچ چيز خودشان حكومت ندارند، بر جهان حكومت مي كنند. آنها كه به راحتي بازيچه شهوت و غضب فوري خود مي شوند، حكومت هاي بزرگ جهان و سرنوشت اكثريت انسانها را در چنگ دارند. آنهايي كه خود در چنگ شهوت و غضب هستند، چگونه مي توانند جهان را در چنگ داشته باشند. كساني كه هنوز از نژادپرستي آزاد نشده اند و سپيدي را موجب افتخار و سياهي را عامل ننگ انسان مي دانند، چگونه مي توانند صلاحيت حكومت داشته باشند؟. پرتو قواي مادي، بايد همانند پرتو چراغ ماشين، جلوتر از قواي خادمه مسير را نشان دهد. به بيان ديگر، بايد راه بيني بر رهروي مقدم باشد و شعاع نور بايد متناسب با ميزانِ سرعت باشد. واي به ماشيني كه چرخ هاي آن قبل از روشنايي چراغش، جايي را لمس كند. چرخ ماشينِ علم به جايي رسيده، كه نور آن به آنجا نرسيده و اين عقب افتادگي روشنايي از نيروي محركه، مصيبت بزرگي است كه بشر معاصر به آن مبتلا است. | مشكل انسان هاي معاصر اين است؛ آنها كه از همه نامطمئن ترند از همه مقتدرتر شده اند و آنهايي كه بر هيچ چيز خودشان حكومت ندارند، بر جهان حكومت مي كنند. آنها كه به راحتي بازيچه شهوت و غضب فوري خود مي شوند، حكومت هاي بزرگ جهان و سرنوشت اكثريت انسانها را در چنگ دارند. آنهايي كه خود در چنگ شهوت و غضب هستند، چگونه مي توانند جهان را در چنگ داشته باشند. كساني كه هنوز از نژادپرستي آزاد نشده اند و سپيدي را موجب افتخار و سياهي را عامل ننگ انسان مي دانند، چگونه مي توانند صلاحيت حكومت داشته باشند؟. پرتو قواي مادي، بايد همانند پرتو چراغ ماشين، جلوتر از قواي خادمه مسير را نشان دهد. به بيان ديگر، بايد راه بيني بر رهروي مقدم باشد و شعاع نور بايد متناسب با ميزانِ سرعت باشد. واي به ماشيني كه چرخ هاي آن قبل از روشنايي چراغش، جايي را لمس كند. چرخ ماشينِ علم به جايي رسيده، كه نور آن به آنجا نرسيده و اين عقب افتادگي روشنايي از نيروي محركه، مصيبت بزرگي است كه بشر معاصر به آن مبتلا است. | ||
| − | + | ريشه ي انكار معاد | |
درد و مُسكن | درد و مُسكن | ||
كسي كه دندانش درد مي كند، مي داند كه مسكن براي قلبش ضرر دارد، ولي باز هم مسكن را مي خورد. اين در تمام مكاتب صادق است. در بين مكاتب گوناگون، يك مكتب است كه انسان را به كمال مي رساند، و آن مكتب را «حق» مي گوييم. با گم كردن آن، انسان احساس درد مي كند، همان طور كه با فاسد شدن دندان، احساس درد مي شود. و همچنان كه انسان با عمل به اين كه مسكن، دندان را علاج نمي كند، اما از شدت درد، به مصرف آن راضي مي شود، به همان ترتيب با گم كردن مكتب حق، ممكن است كه فرد به مكتب هاي بازدارنده، بپيوندد تا تسكين يابد. با آن كه اگر روي خودش دقت و مطالعه كند، متوجه مي شود كه به طرف كمال نمي رود و در حقيقت گرايش به مكتب، خلأيي را در او پر مي كند و عطش او را تسكين مي دهد، همچنان كه آب آلوده رفع عطش مي كند، ولي انسان را از پا در مي آورد. | كسي كه دندانش درد مي كند، مي داند كه مسكن براي قلبش ضرر دارد، ولي باز هم مسكن را مي خورد. اين در تمام مكاتب صادق است. در بين مكاتب گوناگون، يك مكتب است كه انسان را به كمال مي رساند، و آن مكتب را «حق» مي گوييم. با گم كردن آن، انسان احساس درد مي كند، همان طور كه با فاسد شدن دندان، احساس درد مي شود. و همچنان كه انسان با عمل به اين كه مسكن، دندان را علاج نمي كند، اما از شدت درد، به مصرف آن راضي مي شود، به همان ترتيب با گم كردن مكتب حق، ممكن است كه فرد به مكتب هاي بازدارنده، بپيوندد تا تسكين يابد. با آن كه اگر روي خودش دقت و مطالعه كند، متوجه مي شود كه به طرف كمال نمي رود و در حقيقت گرايش به مكتب، خلأيي را در او پر مي كند و عطش او را تسكين مي دهد، همچنان كه آب آلوده رفع عطش مي كند، ولي انسان را از پا در مي آورد. | ||
| سطر ۱۸۹: | سطر ۱۸۹: | ||
| − | + | افزايش علم در سايه انفاق علمي | |
حوض و چاه | حوض و چاه | ||
علم چون چاه است و مال مانند آب حوض. آب حوض با برداشتن كم مي شود. چون از حوض تراوش نكرده، بلكه از خارج حوض در حوض ريخته شده است. طبيعي است كه با خارج شدن آب، حوض خالي مي شود، همان طور كه از ابتدا خالي بود. اما آب چاه از چاه تراوش مي كند، از اين جهت با برداشته شدن آب، مجاري تراوش رونق و وسعت جديد پيدا مي نمايد و آب بيشتري از آن خارج مي گردد و در نتيجه بر مقدار آب چاه افزوده مي شود و با برداشته شدن آب كهنه، آب تازه جاي آن را مي گيرد؛ چون آب كهنه است كه مانع حركت آب تازه مي شود. علم چون از انسان تراوش مي كند، با انفاق، مجراي آن وسعت مي يابد و زمينه براي تراوش علم جديد فراهم مي شود. | علم چون چاه است و مال مانند آب حوض. آب حوض با برداشتن كم مي شود. چون از حوض تراوش نكرده، بلكه از خارج حوض در حوض ريخته شده است. طبيعي است كه با خارج شدن آب، حوض خالي مي شود، همان طور كه از ابتدا خالي بود. اما آب چاه از چاه تراوش مي كند، از اين جهت با برداشته شدن آب، مجاري تراوش رونق و وسعت جديد پيدا مي نمايد و آب بيشتري از آن خارج مي گردد و در نتيجه بر مقدار آب چاه افزوده مي شود و با برداشته شدن آب كهنه، آب تازه جاي آن را مي گيرد؛ چون آب كهنه است كه مانع حركت آب تازه مي شود. علم چون از انسان تراوش مي كند، با انفاق، مجراي آن وسعت مي يابد و زمينه براي تراوش علم جديد فراهم مي شود. | ||
| − | + | زمين خوردن از مال | |
ماهي و تور | ماهي و تور | ||
اگر انسان، صاحب اراده و عزمي باشد كه بتواند مال را در مجراي صحيح آن به كار بَرَد، اين دارايي براي او مبارك است. اما اگر نتوانست مال را در كنترل خود داشته باشد، ممكن است مال، او را به زمين بكوبد و هلاك نمايد. مثل صيادي كه ماهي بزرگتر از قوه و قدرت خود را به تور انداخته باشد. | اگر انسان، صاحب اراده و عزمي باشد كه بتواند مال را در مجراي صحيح آن به كار بَرَد، اين دارايي براي او مبارك است. اما اگر نتوانست مال را در كنترل خود داشته باشد، ممكن است مال، او را به زمين بكوبد و هلاك نمايد. مثل صيادي كه ماهي بزرگتر از قوه و قدرت خود را به تور انداخته باشد. | ||
| − | + | تأثير علوم انحرافي | |
خوراك فاسد | خوراك فاسد | ||
اين كه مي گويند هر چيزي دانستنش بهتر از ندانستن آن است، مردود است. چون همان طور كه گفته شد، علم مثل خوراك است. خوراك فاسد و مانده در وجود ما تأثير سوء مي گذارد. علم نيز اگر داراي جهات انحرافي بود، كاربرد و مصرفش خطرناك است. هر گونه حركت آينده، ناشي از مواد علميِ فعلي است. اگر بگوييم اعتقادات ما صاف است و اثرات انحرافي و سوء آن در ما اثر نمي كند، حرف پوچي زده ايم. انرژي كه از طريق حلال به دست آمده ما را به طرف راه صحيح مي كشاند. | اين كه مي گويند هر چيزي دانستنش بهتر از ندانستن آن است، مردود است. چون همان طور كه گفته شد، علم مثل خوراك است. خوراك فاسد و مانده در وجود ما تأثير سوء مي گذارد. علم نيز اگر داراي جهات انحرافي بود، كاربرد و مصرفش خطرناك است. هر گونه حركت آينده، ناشي از مواد علميِ فعلي است. اگر بگوييم اعتقادات ما صاف است و اثرات انحرافي و سوء آن در ما اثر نمي كند، حرف پوچي زده ايم. انرژي كه از طريق حلال به دست آمده ما را به طرف راه صحيح مي كشاند. | ||
| − | + | ريشه ي حرف هاي پيامبران | |
آتشفشان | آتشفشان | ||
انبياء مثل كوه هاي آتشفشان هستند. كوه خودش آتش ندارد، بلكه از اعماق زمين بيرون مي آيد. آتش مال خود كوه نيست كه از گوشه ي آن بيرون آمده باشد، از اين رو در كوه هاي مجاور ديده نمي شود، هر چند كه هر كوهي ممكن است با احداث سوراخ عميق، آتشفشان پيدا كند، ولي عملاً چنين نمي شود. | انبياء مثل كوه هاي آتشفشان هستند. كوه خودش آتش ندارد، بلكه از اعماق زمين بيرون مي آيد. آتش مال خود كوه نيست كه از گوشه ي آن بيرون آمده باشد، از اين رو در كوه هاي مجاور ديده نمي شود، هر چند كه هر كوهي ممكن است با احداث سوراخ عميق، آتشفشان پيدا كند، ولي عملاً چنين نمي شود. | ||
انبياء نيز چنين اند. هر بشري اگر به آنجا راه پيدا كند، مثل آنها مي شود، ولي همه نمي توانند عملاً به چنين مرحله اي برسند. آنچه پيغمبران مي گويند، مربوط به خودشان نيست، بلكه مربوط به اعماق هستي است كه از بدن آنها عبور كرده و از دهان آنها خارج مي شود. پس آنچه از دهان پيغمبر خارج مي شود، از مبدأ هستي تراوش مي كند، ولي شرط اين كار، اين است كه وسط راه به مانعي برخورد نكند. در ساير مردم، موانع از اين جوشش جلوگيري مي كند. | انبياء نيز چنين اند. هر بشري اگر به آنجا راه پيدا كند، مثل آنها مي شود، ولي همه نمي توانند عملاً به چنين مرحله اي برسند. آنچه پيغمبران مي گويند، مربوط به خودشان نيست، بلكه مربوط به اعماق هستي است كه از بدن آنها عبور كرده و از دهان آنها خارج مي شود. پس آنچه از دهان پيغمبر خارج مي شود، از مبدأ هستي تراوش مي كند، ولي شرط اين كار، اين است كه وسط راه به مانعي برخورد نكند. در ساير مردم، موانع از اين جوشش جلوگيري مي كند. | ||
| − | + | فلسفه ي نماز و بندگي | |
حزب و مرامنامه | حزب و مرامنامه | ||
انسان در « اياك نعبد » ايدئولوژي و آيي نامه و مرامنامه حزب وگروه خود را تأييد و مرور مي نمايد. هر فردي كه عضو حزبي است، اصول اساسي و قوانين مربوط به آن حزب را در هر فرصت و نوبتي تحكيم مي نمايد و به خود يادآور مي شود كه من عضو اين حزبم و مرامنامه اين حزب اين است. | انسان در « اياك نعبد » ايدئولوژي و آيي نامه و مرامنامه حزب وگروه خود را تأييد و مرور مي نمايد. هر فردي كه عضو حزبي است، اصول اساسي و قوانين مربوط به آن حزب را در هر فرصت و نوبتي تحكيم مي نمايد و به خود يادآور مي شود كه من عضو اين حزبم و مرامنامه اين حزب اين است. | ||
| سطر ۲۱۷: | سطر ۲۱۷: | ||
| − | + | بلاها، جدا كننده صف ها | |
حبوبات و سنگ ريزه | حبوبات و سنگ ريزه | ||
انسان هايي كه فطرت در آنها فعال است، « جهت » دارند و جهت آنها، تعهد و مسئوليت آنها، اداء امانت است. اطلاع و آگاهي در جهت گيري آنها مؤثر است. انسان هايي كه فطرتشان بيدار نيست، جهت آنها حفظ امكانات خود در هر جهتي است كه ميسر شود. اگر با همكاري با مؤمنين بتواند خود را حفظ كند، مي كند و اگر با برخورد و مقابله با آنها اين كار ميسر شود، ابايي نيست. | انسان هايي كه فطرت در آنها فعال است، « جهت » دارند و جهت آنها، تعهد و مسئوليت آنها، اداء امانت است. اطلاع و آگاهي در جهت گيري آنها مؤثر است. انسان هايي كه فطرتشان بيدار نيست، جهت آنها حفظ امكانات خود در هر جهتي است كه ميسر شود. اگر با همكاري با مؤمنين بتواند خود را حفظ كند، مي كند و اگر با برخورد و مقابله با آنها اين كار ميسر شود، ابايي نيست. | ||
| سطر ۲۲۴: | سطر ۲۲۴: | ||
ممكن است كشتار و قتل و غارت و زندان و شكنجه و محاصره اقتصادي و تبليغاتي، تلفاتي سنگين براي يك طرف يا دو طرف داشته باشد و از اين رو به عنوان روزهاي بد و تلخ از آن ياد شود، اما خير و بركتي كه از جدا شدن خوب و بد و خفته و بيدار حاصل مي شود، هزاران بار بالاتر از استهلاك ها و ضايعات حاصله است. | ممكن است كشتار و قتل و غارت و زندان و شكنجه و محاصره اقتصادي و تبليغاتي، تلفاتي سنگين براي يك طرف يا دو طرف داشته باشد و از اين رو به عنوان روزهاي بد و تلخ از آن ياد شود، اما خير و بركتي كه از جدا شدن خوب و بد و خفته و بيدار حاصل مي شود، هزاران بار بالاتر از استهلاك ها و ضايعات حاصله است. | ||
اگر در برنج فضله موش باشد، نه به درد دور ريختن مي خورد و نه به درد پختن. نه آشغال است كه دور ريخته شود، نه پاك است كه مصرف گردد. يك معماست براي هر رهبر، توده مختلط يك معما و معضله و يك مشكل است؛ به درد هيچ كاري نمي خورد. يك توده گچ و سيمان و خاك و سيمان كه با هم مخلوط شده، يك دردسر است. در يك خانواده كه زن و شوهر، با فطرت متفاوت بيدار و خفته است، تفرقه در اينجا بزرگترين نعمت است. هر چند تفرقه بين درستكاران و صاحبان فطرت بيدار، بدترين است، اما جدا شدن بيداران از خفتگان، بيشترين بركت را دارد. اين طور نيست كه هميشه وحدت مفيد باشد. چه وحدتي بين دانه و خاك و ريگ و سنگ مي تواند مفيد باشد؟ نه ريگ و سنگ به درد ساختمان مي خورد و نه دانه به درد آسيا. | اگر در برنج فضله موش باشد، نه به درد دور ريختن مي خورد و نه به درد پختن. نه آشغال است كه دور ريخته شود، نه پاك است كه مصرف گردد. يك معماست براي هر رهبر، توده مختلط يك معما و معضله و يك مشكل است؛ به درد هيچ كاري نمي خورد. يك توده گچ و سيمان و خاك و سيمان كه با هم مخلوط شده، يك دردسر است. در يك خانواده كه زن و شوهر، با فطرت متفاوت بيدار و خفته است، تفرقه در اينجا بزرگترين نعمت است. هر چند تفرقه بين درستكاران و صاحبان فطرت بيدار، بدترين است، اما جدا شدن بيداران از خفتگان، بيشترين بركت را دارد. اين طور نيست كه هميشه وحدت مفيد باشد. چه وحدتي بين دانه و خاك و ريگ و سنگ مي تواند مفيد باشد؟ نه ريگ و سنگ به درد ساختمان مي خورد و نه دانه به درد آسيا. | ||
| − | + | دنيا، ميدان تمرين براي آخرت | |
چتر نجات و پرواز | چتر نجات و پرواز | ||
روز امتحان براي دانش آموزاني كه درس خود را خوانده و خود را آماده كرده اند، روز نتيه گيري و نشاط و لذت است و براي آن كه خود را آماده نكرده، روز عذاب و وحشت و اضطراب. جلسه امتحان براي يكي فضاي بهشتي و براي يكي فضاي جهنمي است. دو نفر قرضي از كسي گرفته اند كه در سررسيد معين بپردازند. ديدار با وام دهنده در زمان بازپرداخت وام، براي آن كه وام را آماده كرده، بهشت است و براي آن كه آماده نكرده، جهنم است. | روز امتحان براي دانش آموزاني كه درس خود را خوانده و خود را آماده كرده اند، روز نتيه گيري و نشاط و لذت است و براي آن كه خود را آماده نكرده، روز عذاب و وحشت و اضطراب. جلسه امتحان براي يكي فضاي بهشتي و براي يكي فضاي جهنمي است. دو نفر قرضي از كسي گرفته اند كه در سررسيد معين بپردازند. ديدار با وام دهنده در زمان بازپرداخت وام، براي آن كه وام را آماده كرده، بهشت است و براي آن كه آماده نكرده، جهنم است. | ||
| سطر ۲۳۰: | سطر ۲۳۰: | ||
قرآن مي فرمايد: « وَ مَن يُشرِك بِالله فَكَانَّما خَرَّ مِنَ السماء فَتَخطِفُهُ الطّير اَو تَهوِي بِهِ الريحُ في مَكانِ سحيق » آن كه شريكي براي خدا پذيرفته است، گويي از آسمان پرت شده يا طعمه پرندگان مي شود و او را مي ربايند و يا باد او را به گودالي مي اندازد. | قرآن مي فرمايد: « وَ مَن يُشرِك بِالله فَكَانَّما خَرَّ مِنَ السماء فَتَخطِفُهُ الطّير اَو تَهوِي بِهِ الريحُ في مَكانِ سحيق » آن كه شريكي براي خدا پذيرفته است، گويي از آسمان پرت شده يا طعمه پرندگان مي شود و او را مي ربايند و يا باد او را به گودالي مي اندازد. | ||
در اين دنيا هم اهل طبيعت و درجا زنندگان در طبيعت، به اموري دلخوش هستند كه براي پويندگان راه فطرت، جهنم است. براي جماعتِ عادت كرده به طبيعت و تملق و زورپذيري، حكومت اهل فطرت، سخت و كوبنده است. طبيعتاً حكومت اهل طبيعت، لباس اندازه ي اهل طبيعت است و حكومت اهل فطرت لباس متناسب اهل فطرت است « الخبيثات للخبيثين و الخبيثون للخبيثات و الطيبات للطيبين و الطيبون للطيبات » خبيث ها مناسب ترين حكومت براي خبيث ها هستند و براي حكام خبيث، مناسب ترين رعيت، خبيث ترين آنهاست. هر چه حكام پاك تر باشند، پذيرش آنها براي مردم ناپاك مشكل تر است. | در اين دنيا هم اهل طبيعت و درجا زنندگان در طبيعت، به اموري دلخوش هستند كه براي پويندگان راه فطرت، جهنم است. براي جماعتِ عادت كرده به طبيعت و تملق و زورپذيري، حكومت اهل فطرت، سخت و كوبنده است. طبيعتاً حكومت اهل طبيعت، لباس اندازه ي اهل طبيعت است و حكومت اهل فطرت لباس متناسب اهل فطرت است « الخبيثات للخبيثين و الخبيثون للخبيثات و الطيبات للطيبين و الطيبون للطيبات » خبيث ها مناسب ترين حكومت براي خبيث ها هستند و براي حكام خبيث، مناسب ترين رعيت، خبيث ترين آنهاست. هر چه حكام پاك تر باشند، پذيرش آنها براي مردم ناپاك مشكل تر است. | ||
| − | + | عقل، پيامبر دروني | |
درهاي بسته | درهاي بسته | ||
اگر خانه اي هزار تا در داشته باشد و در آنجا آتش سوزي شود و انساني در آن آتش بسوزد، اگر نهصد و نود و نه دربش بسته و يك درش باز باشد، اين فرد اگر بگويد چون نهصد و نود و نه درب بسته بود، من نتوانستم بيرون بروم. آيا از او قبول مي كنيد يا نه؟ خير، مي گوييد: يك درب كه باز بود، همان مسئوليت انسان را حتمي مي كند. حالا، كسي كه پدرش بد باشد يك درب خير به رويش بسته است. مادرش هم بد باشد، يك درب ديگر هم به رويش بسته است. اگر همسايه و محيط تربيت و شرايط مدرسه و معلم رفيقش همه بد باشند، اينها درهاي بسته اند. اما يك درب به روي او از درون باز است و آن پيامبر دروني او است. يعني عقل و خرد و نور دروني باز بود، از اين استفاده نكرد، اين مسئول و محكوم است كه چرا از اين درب نرفت! اگر فردي تمام محيطش خراب باشد، اما از عقل و نور دروني اش اطاعت بكند، از وسط اينها نجات پيدا مي كند. | اگر خانه اي هزار تا در داشته باشد و در آنجا آتش سوزي شود و انساني در آن آتش بسوزد، اگر نهصد و نود و نه دربش بسته و يك درش باز باشد، اين فرد اگر بگويد چون نهصد و نود و نه درب بسته بود، من نتوانستم بيرون بروم. آيا از او قبول مي كنيد يا نه؟ خير، مي گوييد: يك درب كه باز بود، همان مسئوليت انسان را حتمي مي كند. حالا، كسي كه پدرش بد باشد يك درب خير به رويش بسته است. مادرش هم بد باشد، يك درب ديگر هم به رويش بسته است. اگر همسايه و محيط تربيت و شرايط مدرسه و معلم رفيقش همه بد باشند، اينها درهاي بسته اند. اما يك درب به روي او از درون باز است و آن پيامبر دروني او است. يعني عقل و خرد و نور دروني باز بود، از اين استفاده نكرد، اين مسئول و محكوم است كه چرا از اين درب نرفت! اگر فردي تمام محيطش خراب باشد، اما از عقل و نور دروني اش اطاعت بكند، از وسط اينها نجات پيدا مي كند. | ||
| − | + | زيانهاي خودخواهي | |
آب و بنزين | آب و بنزين | ||
اگر آب را نزديك شعله ببريد، آتش نمي گيرد. ولي آب آلوده به بنزين مشتعل مي شود. در عالم خودمان هم اگر انسان، انسان باشد و آلوده به هيچگونه خودخواهي نباشد، هيچگاه بر اثر مدح و يا تعريفي اشتعال پيدا نمي كند. اما اگر كمي آلوده به خودخواهي باشد، به مجرد كمترين مدح يا تعريف، مشتعل خواهد شد. | اگر آب را نزديك شعله ببريد، آتش نمي گيرد. ولي آب آلوده به بنزين مشتعل مي شود. در عالم خودمان هم اگر انسان، انسان باشد و آلوده به هيچگونه خودخواهي نباشد، هيچگاه بر اثر مدح و يا تعريفي اشتعال پيدا نمي كند. اما اگر كمي آلوده به خودخواهي باشد، به مجرد كمترين مدح يا تعريف، مشتعل خواهد شد. | ||
| − | + | آگاهي، زيربناي حيات اجتماعي | |
نخ و پارچه | نخ و پارچه | ||
پارچه از نخ به وجود مي آيد. نخ هاي مختلفي را در كارخانه ها به موازات هم قرار مي دهيم (تار). بعد چند كوك نخ از لابلاي اينها مي برند و بر مي گردانند (پود). اگر تكه تكه و هر 10 سانتي متر از اين نخ ها را يك انسان فرض كنيد واين نخ هاي 10 سانتي را به هم وصل كنيد و با آن پارچه اي ببافيد، اين پارچه بافته شده به نظر يك پارچه است، ولي از يك ميليون قطعه نخ به وجود آمده كه ديگر حالا قطعه نيستند و پارچه شده اند. حال اگر شما بخواهيد يكي از اين نخ ها را از پارچه بيرون بكشيد. دو كشش بر اين پارچه وارد مي شود: | پارچه از نخ به وجود مي آيد. نخ هاي مختلفي را در كارخانه ها به موازات هم قرار مي دهيم (تار). بعد چند كوك نخ از لابلاي اينها مي برند و بر مي گردانند (پود). اگر تكه تكه و هر 10 سانتي متر از اين نخ ها را يك انسان فرض كنيد واين نخ هاي 10 سانتي را به هم وصل كنيد و با آن پارچه اي ببافيد، اين پارچه بافته شده به نظر يك پارچه است، ولي از يك ميليون قطعه نخ به وجود آمده كه ديگر حالا قطعه نيستند و پارچه شده اند. حال اگر شما بخواهيد يكي از اين نخ ها را از پارچه بيرون بكشيد. دو كشش بر اين پارچه وارد مي شود: | ||
| سطر ۲۴۴: | سطر ۲۴۴: | ||
جامعه به همين معناست. يعني افراد را كه به هم ببافند، جامعه مي شود. اما وقتي اين نخها را جدا جدا گذاشتيد، اين ديگر پارچه نيست. از اين نظر هر نخي را كه بخواهيد برداريد، راحت برداشته مي شود. پارچه را با بافتن نخها به هم مي سازند، جامعه را هم با بافتن انسان ها به هم. چه چيز انسان ها را به هم مي بافد؟. | جامعه به همين معناست. يعني افراد را كه به هم ببافند، جامعه مي شود. اما وقتي اين نخها را جدا جدا گذاشتيد، اين ديگر پارچه نيست. از اين نظر هر نخي را كه بخواهيد برداريد، راحت برداشته مي شود. پارچه را با بافتن نخها به هم مي سازند، جامعه را هم با بافتن انسان ها به هم. چه چيز انسان ها را به هم مي بافد؟. | ||
انسان به عنوان موجود زنده زماني به اجتماعي بافته مي شود كه در عمق وجود او استعداد اين بافته شدن باشد. اين خصلت، ذاتيِ انسان است كه مي تواند در اجتماعي بافته بشود. انسان ذاتاً متمدن است (مدني الطبع)، پس بايد حس نوع دوستي او در نهادش زنده شود، تا از او جامعه به وجود آيد، يعني پايه جامعه بر اين حيات اجتماعي است. وقتي حيات پيدا كرد، آن وقت هر عضو زنده اي آگاهي پيدا خواهد كرد. آگاهي دنباله حيات است. | انسان به عنوان موجود زنده زماني به اجتماعي بافته مي شود كه در عمق وجود او استعداد اين بافته شدن باشد. اين خصلت، ذاتيِ انسان است كه مي تواند در اجتماعي بافته بشود. انسان ذاتاً متمدن است (مدني الطبع)، پس بايد حس نوع دوستي او در نهادش زنده شود، تا از او جامعه به وجود آيد، يعني پايه جامعه بر اين حيات اجتماعي است. وقتي حيات پيدا كرد، آن وقت هر عضو زنده اي آگاهي پيدا خواهد كرد. آگاهي دنباله حيات است. | ||
| − | + | تخصص و تعهد | |
وزنه و بازو | وزنه و بازو | ||
« تخصص » وزنه است و « تعهد » بازوست. وزنه بزرگتر، بازوي قويتر مي خواهد. اشتباه آمريكا همين است، همه وزنه ها را آماده كرده، اما بازو و نيرو ندارد. مثل وزنه برداري كه به خاطر غرورش در صحنه نمايش، بزرگترين وزنه را مي خواهد بلند كند، اما نمي تواند آن را نگهدارد و به زمين مي خورد. دنيا چنين شده است. حال كه تخصص، وزنه است و تعهد، بازوست، شما كه وزنه را اضافه مي كنيد، مواظب بازوي خود باشيد. | « تخصص » وزنه است و « تعهد » بازوست. وزنه بزرگتر، بازوي قويتر مي خواهد. اشتباه آمريكا همين است، همه وزنه ها را آماده كرده، اما بازو و نيرو ندارد. مثل وزنه برداري كه به خاطر غرورش در صحنه نمايش، بزرگترين وزنه را مي خواهد بلند كند، اما نمي تواند آن را نگهدارد و به زمين مي خورد. دنيا چنين شده است. حال كه تخصص، وزنه است و تعهد، بازوست، شما كه وزنه را اضافه مي كنيد، مواظب بازوي خود باشيد. | ||
| − | + | انبياء و هدايت بشر | |
هواپيما و مگس | هواپيما و مگس | ||
چون وجود ما از خداست، ما خودرو نيستيم، ما را ساخته اند. ما در عالمي زندگي مي كنيم كه اگر در مسئله اي 999 مورد را درست حساب كرده باشيم، ولي يكي را اشتباه كنيم، كار ما غلط مي شود. يعني عالم ما، يك در هزار و يك در ميليون را هم نمي بخشد. عالم، عالم بسيار سخت گيري است. جراح هاي ما اگر يك ميليون عامل را در نظر گرفته باشند و يكي را در نظر نگرفته باشند، شكست مي خورند. | چون وجود ما از خداست، ما خودرو نيستيم، ما را ساخته اند. ما در عالمي زندگي مي كنيم كه اگر در مسئله اي 999 مورد را درست حساب كرده باشيم، ولي يكي را اشتباه كنيم، كار ما غلط مي شود. يعني عالم ما، يك در هزار و يك در ميليون را هم نمي بخشد. عالم، عالم بسيار سخت گيري است. جراح هاي ما اگر يك ميليون عامل را در نظر گرفته باشند و يكي را در نظر نگرفته باشند، شكست مي خورند. | ||
| سطر ۲۵۴: | سطر ۲۵۴: | ||
عصر ما، عصر بهت و حيرت و حيراني، عصر جذبه و مجذوبيت است. تعجب است كساني كه غرق در فسادند، داعيه رهبري جهان را دارند. مگر مي توان سوار ماشيني شد كه راننده اش گواهينامه ندارد؟!كسي كه گواهينامه ندارد و رانندگي نكرده است، ماشين عالم را مي خواهد به كجا براند؟ | عصر ما، عصر بهت و حيرت و حيراني، عصر جذبه و مجذوبيت است. تعجب است كساني كه غرق در فسادند، داعيه رهبري جهان را دارند. مگر مي توان سوار ماشيني شد كه راننده اش گواهينامه ندارد؟!كسي كه گواهينامه ندارد و رانندگي نكرده است، ماشين عالم را مي خواهد به كجا براند؟ | ||
مگر مي شود سويچ را بالا انداخت، هر كه گرفت براند؟ اينها كه سوار مي شوند روي چه حساب است؟ آيا اينها را امتحان كرده و گواهينامه آنها را ديده اند؟ كسي كه از هدايت اطلاع ندارد، اين همه بشر را كجا مي برد؟ ما مي گوييم هدايت بشر با انبياء و اولياء است. ولايت فقطه همين است. ولي فقيه ما دوره رياست جمهوري را طي كرده ما او را شناختيم و اكنون رهبر ماست. مي گوييم انبياء آمده اند كه ماشين اهل عالم را هدايت كنند. خدا بيكار نبود كه ما را آفريده، آفريدن ما آب در هاون كردن براي خدا نيست كه كسي كه از روي بيكاري انجام مي دهد! خداوند مي گويد: كدام كار من لغو و اشتباه بود كه خلقت شما لغو باشد؟ در وجود شما چه چيزي لغو بود كه در اصل آفرينش اشتباه كرده باشم؟ برنامه اي داشته است. ما جز او دوستي نداريم، نه پدر، نه مادر، نه ديگري، جاي دوستي او را كسي نمي گيرد. دوستي او را با چيز ديگري عوض مكن. اين خلأ را چيز ديگري پر نمي كند. | مگر مي شود سويچ را بالا انداخت، هر كه گرفت براند؟ اينها كه سوار مي شوند روي چه حساب است؟ آيا اينها را امتحان كرده و گواهينامه آنها را ديده اند؟ كسي كه از هدايت اطلاع ندارد، اين همه بشر را كجا مي برد؟ ما مي گوييم هدايت بشر با انبياء و اولياء است. ولايت فقطه همين است. ولي فقيه ما دوره رياست جمهوري را طي كرده ما او را شناختيم و اكنون رهبر ماست. مي گوييم انبياء آمده اند كه ماشين اهل عالم را هدايت كنند. خدا بيكار نبود كه ما را آفريده، آفريدن ما آب در هاون كردن براي خدا نيست كه كسي كه از روي بيكاري انجام مي دهد! خداوند مي گويد: كدام كار من لغو و اشتباه بود كه خلقت شما لغو باشد؟ در وجود شما چه چيزي لغو بود كه در اصل آفرينش اشتباه كرده باشم؟ برنامه اي داشته است. ما جز او دوستي نداريم، نه پدر، نه مادر، نه ديگري، جاي دوستي او را كسي نمي گيرد. دوستي او را با چيز ديگري عوض مكن. اين خلأ را چيز ديگري پر نمي كند. | ||
| − | + | يك مناظره | |
مناظره ي استاد آيت الله حائري شيرازي با پروفسور ولفرينگ، دانشمند مسيحي اطريشي به تاريخ 15/11/69 در شهر وين. | مناظره ي استاد آيت الله حائري شيرازي با پروفسور ولفرينگ، دانشمند مسيحي اطريشي به تاريخ 15/11/69 در شهر وين. | ||
از آنجا كه اين مناظره خود برخوردار از تمثيلاتي جذاب و شيرين مي باشد، در اين مجموعه گردآوري شده است. | از آنجا كه اين مناظره خود برخوردار از تمثيلاتي جذاب و شيرين مي باشد، در اين مجموعه گردآوري شده است. | ||
| سطر ۳۳۸: | سطر ۳۳۸: | ||
پروفسور ولفرينگ : وقتي انسان را بشناسيم، بيشتر دوستش داريم و بالعكس. | پروفسور ولفرينگ : وقتي انسان را بشناسيم، بيشتر دوستش داريم و بالعكس. | ||
آيت الله حائري : وقتي به خدا مي رسيم تا در او محو نشويم نمي توانيم به حريمش وارد گرديم، تا درِ حمام، لباس ها با شماست، اما وقت استحمام در درون حمام، بايد لباس ها را درآوريد. | آيت الله حائري : وقتي به خدا مي رسيم تا در او محو نشويم نمي توانيم به حريمش وارد گرديم، تا درِ حمام، لباس ها با شماست، اما وقت استحمام در درون حمام، بايد لباس ها را درآوريد. | ||
| − | + | * | |
با اين تمثيل، آقاي ولفرينگ مطلب را پذيرفت و بحث خاتمه يافت. | با اين تمثيل، آقاي ولفرينگ مطلب را پذيرفت و بحث خاتمه يافت. | ||
| − | + | دلهاي مشتعل از ياد خدا | |
چوب و آتش | چوب و آتش | ||
اگر چوب، آغشته به گِل باشد نمي سوزد، بايد گِلِ آن را پاك كرد تا بسوزد. اگر خيس باشد نمي سوزد، بايد خشك باشد تا بسوزد، ذغال اگر با سنگ يا شن مخلوط باشد، روشن نمي شود. | اگر چوب، آغشته به گِل باشد نمي سوزد، بايد گِلِ آن را پاك كرد تا بسوزد. اگر خيس باشد نمي سوزد، بايد خشك باشد تا بسوزد، ذغال اگر با سنگ يا شن مخلوط باشد، روشن نمي شود. | ||
| سطر ۳۴۶: | سطر ۳۴۶: | ||
آتش عشق خدا « نور » است، آتش عشق دنيا، « نار » است. هر چه بيشتر از محبت دنيا پاك بشويم، شعله عشق خدا در ما بيشتر اثر مي كند. اگر انسان پاك شود، دلش مي خواهد هميشه به ياد خدا گريه كند. خداوند انسان را طوري ساخته و خلق كرده كه از دوري او سوز و گداز داشته باشد و اسم او كه مي آيد، يك دفعه مشتعل مي شود، « الّذينَ اِذا اُذكِرَ اللهُ وَجِلَتْ قُلُوبِهُم ». | آتش عشق خدا « نور » است، آتش عشق دنيا، « نار » است. هر چه بيشتر از محبت دنيا پاك بشويم، شعله عشق خدا در ما بيشتر اثر مي كند. اگر انسان پاك شود، دلش مي خواهد هميشه به ياد خدا گريه كند. خداوند انسان را طوري ساخته و خلق كرده كه از دوري او سوز و گداز داشته باشد و اسم او كه مي آيد، يك دفعه مشتعل مي شود، « الّذينَ اِذا اُذكِرَ اللهُ وَجِلَتْ قُلُوبِهُم ». | ||
محبت دنيا مثل گِلي روي پاكي انسان و روي دل آدم را مي گيرد، نمي گذارد آدم بسوزد. پس اگر بخواهي كلامت سوز داشته باشد، اول بايد آرزوهاي دنيايي را از خودت دور كني، خودت را به خدا بسپاري و از او بخواهي كه جرقه اي بزند و دلي شكسته شود. | محبت دنيا مثل گِلي روي پاكي انسان و روي دل آدم را مي گيرد، نمي گذارد آدم بسوزد. پس اگر بخواهي كلامت سوز داشته باشد، اول بايد آرزوهاي دنيايي را از خودت دور كني، خودت را به خدا بسپاري و از او بخواهي كه جرقه اي بزند و دلي شكسته شود. | ||
| − | + | حفظ زبان | |
جانماز وكفش | جانماز وكفش | ||
شما كه با اين زبان روضه مي خوانيد، ذكر ابي عبدالله مي گوييد، ديگر بايد با اين زبان گناه و غيبت نكنيد. زبان شما مثل جانماز مي شود. نبايد جانماز را به كفشتان بماليد. | شما كه با اين زبان روضه مي خوانيد، ذكر ابي عبدالله مي گوييد، ديگر بايد با اين زبان گناه و غيبت نكنيد. زبان شما مثل جانماز مي شود. نبايد جانماز را به كفشتان بماليد. | ||
زبان انسان، امانت خداست. وقتي كه آدم در راه غير خدا به كارش مي بَرَد، مثل اين است كه با جانمازي كه از كسي امانت گرفته ايد، كفش شخص ديگر را پاك كنيد. | زبان انسان، امانت خداست. وقتي كه آدم در راه غير خدا به كارش مي بَرَد، مثل اين است كه با جانمازي كه از كسي امانت گرفته ايد، كفش شخص ديگر را پاك كنيد. | ||
| − | + | فرزند صالح، مرواريد زندگي | |
مرواريد و صدف | مرواريد و صدف | ||
هر يك روزِ انسان، يك صدف است. اگر آن روز، انسان يك عمل صالحي انجام داده باشد، يك مرواريد در آن هست. اگر آن روز كاري نكرده باشد، صدف پوك است. انسان وقتي سرِ روزها را باز مي كند، مي بيند پوك است و چيزي ندارد. هر يك از فرزندان انسان، مثل يك صدف است و هر كي از اينها كه عمل خير و صالحي انجام بدهند، مرواريدند. | هر يك روزِ انسان، يك صدف است. اگر آن روز، انسان يك عمل صالحي انجام داده باشد، يك مرواريد در آن هست. اگر آن روز كاري نكرده باشد، صدف پوك است. انسان وقتي سرِ روزها را باز مي كند، مي بيند پوك است و چيزي ندارد. هر يك از فرزندان انسان، مثل يك صدف است و هر كي از اينها كه عمل خير و صالحي انجام بدهند، مرواريدند. | ||
تنها تشكيل خانواده و آوردن فرزند كه براي انسان كمال نيست، بايد ديد چه چيز عايدش شده و چه كار كرده است. اين كه انسان بچه و نوه دارد يا نه، اينها حساب هاي اين دنياست. حساب آن دنيا اين است كه اينها براي خدا چه كردند و چه نكردند. عمر سرمايه است، هر كس با اين عمل براي خدا كار و معامله كند، سود برده است و هر كه همان كاري را بكند كه هر جانداري مي كند، سرمايه اش تلف شده و از بين رفته است. | تنها تشكيل خانواده و آوردن فرزند كه براي انسان كمال نيست، بايد ديد چه چيز عايدش شده و چه كار كرده است. اين كه انسان بچه و نوه دارد يا نه، اينها حساب هاي اين دنياست. حساب آن دنيا اين است كه اينها براي خدا چه كردند و چه نكردند. عمر سرمايه است، هر كس با اين عمل براي خدا كار و معامله كند، سود برده است و هر كه همان كاري را بكند كه هر جانداري مي كند، سرمايه اش تلف شده و از بين رفته است. | ||
| − | + | قداست شهيد | |
پارچه و قيچي | پارچه و قيچي | ||
همانطور كه پارچه را وقتي با قيچي مي بُريد قيمت پيدا مي كند و اگر آن را براي لباس برش بدهيد قيمت آن بيشتر مي شود، شهيد هم همين طور است. با شهادت از او يك چيز قيمتي درست مي كنند. | همانطور كه پارچه را وقتي با قيچي مي بُريد قيمت پيدا مي كند و اگر آن را براي لباس برش بدهيد قيمت آن بيشتر مي شود، شهيد هم همين طور است. با شهادت از او يك چيز قيمتي درست مي كنند. | ||
از يك طاقه پارچه دست نخورده نمي شود استفاده كرد و از آن لباس ساخت. هر پارچه اي را كه بخواهند از آن لباس درست كنند، بايد آن را ابتدا برش دهند و قيچي در آن ببرند. با اين كار، اگر چه پارچه چيده و بريده مي شود، اما، قيمتش هم بيشتر مي شود. | از يك طاقه پارچه دست نخورده نمي شود استفاده كرد و از آن لباس ساخت. هر پارچه اي را كه بخواهند از آن لباس درست كنند، بايد آن را ابتدا برش دهند و قيچي در آن ببرند. با اين كار، اگر چه پارچه چيده و بريده مي شود، اما، قيمتش هم بيشتر مي شود. | ||
| − | + | گوهر شهادت | |
اصل و بدل | اصل و بدل | ||
ما حسرت مي بريم از اين كه آنچه بايد بشويم، نشديم و آنچه مي بايست مي بوديم، نيستيم. آنچه « شهدا »كردند و مي كنند، هر كس مي بيند از كار خودش پشيمان مي شود. هر كس كه اخلاص آنها را درك كرد، نسبت بر خودش منفعل مي شود. هر كه گريه هاي نيمه شب و استقامت روز و سر از پا نشناختن آنها را ديد، بر خود لرزيد و از رفتار و كردار خودش منفعل شد. اينها فيروزه اي هستند كه هر فيروزه ديگر را مات مي كنند، اينها اصل هايي هستند كه چيزهاي ديگر را بدل مي كنند. اينها هوشياران و بيداران عالَم اند و ما خوابيم و در رؤيا به سر مي بريم. تا ما را نَبَرند، بيدار نمي شويم. خواب ما هم سنگين است و همه مشكلات ما در خفتگي ماست، از اين جهت هنوز ندانستيم چه كسي سود بُرد و چه كسي زيان؟! | ما حسرت مي بريم از اين كه آنچه بايد بشويم، نشديم و آنچه مي بايست مي بوديم، نيستيم. آنچه « شهدا »كردند و مي كنند، هر كس مي بيند از كار خودش پشيمان مي شود. هر كس كه اخلاص آنها را درك كرد، نسبت بر خودش منفعل مي شود. هر كه گريه هاي نيمه شب و استقامت روز و سر از پا نشناختن آنها را ديد، بر خود لرزيد و از رفتار و كردار خودش منفعل شد. اينها فيروزه اي هستند كه هر فيروزه ديگر را مات مي كنند، اينها اصل هايي هستند كه چيزهاي ديگر را بدل مي كنند. اينها هوشياران و بيداران عالَم اند و ما خوابيم و در رؤيا به سر مي بريم. تا ما را نَبَرند، بيدار نمي شويم. خواب ما هم سنگين است و همه مشكلات ما در خفتگي ماست، از اين جهت هنوز ندانستيم چه كسي سود بُرد و چه كسي زيان؟! | ||
| − | + | نماز، بال گشودن در بيكرانگي | |
گياه و گلدان | گياه و گلدان | ||
نماز، انسان را از طبيعت به فطرت منتقل مي كند. حالت طبيعت انسان شبيه دانه اي است كه در گلدان كشت مي كنند تا به حد نشاء برسد، چند برگ بكُند و بعد آن نشاء را بيرون مي آورند و در آن محل اصلي كه بايد به رشد و تكامل برسد، مي كارند. اگر از اول بخواهند در آن محل اصلي كشت كنند، كار پردردسري است و بسياري از تخم ها ضايع مي شوند، و اگر هميشه هم در گلدان بماند، گلدان براي نشو و نما كوچك است. | نماز، انسان را از طبيعت به فطرت منتقل مي كند. حالت طبيعت انسان شبيه دانه اي است كه در گلدان كشت مي كنند تا به حد نشاء برسد، چند برگ بكُند و بعد آن نشاء را بيرون مي آورند و در آن محل اصلي كه بايد به رشد و تكامل برسد، مي كارند. اگر از اول بخواهند در آن محل اصلي كشت كنند، كار پردردسري است و بسياري از تخم ها ضايع مي شوند، و اگر هميشه هم در گلدان بماند، گلدان براي نشو و نما كوچك است. | ||
| سطر ۳۶۹: | سطر ۳۶۹: | ||
انساني هم كه در حيوانيت خودش درجا زده، مثل درختي است كه در گلدان مانده است. وقتي كه انسان عادت مي كند به چيزي، ديگر بدي آن را نمي فهمد. كار نماز اين است كه انسان خمارزده به محبت دنيا را از اين حالت خماري بيرون بياورد و ترك اعتياد كند. نماز، گلاب زدن به صورت است براي بيدار شدن از خواب و حالت خماري تا انسان كه اعتياد به دنيا و تعلقات كوچك دنيا كرده است آزاد بشود و بيايد جايي كه مي تواند ريشه بزند. | انساني هم كه در حيوانيت خودش درجا زده، مثل درختي است كه در گلدان مانده است. وقتي كه انسان عادت مي كند به چيزي، ديگر بدي آن را نمي فهمد. كار نماز اين است كه انسان خمارزده به محبت دنيا را از اين حالت خماري بيرون بياورد و ترك اعتياد كند. نماز، گلاب زدن به صورت است براي بيدار شدن از خواب و حالت خماري تا انسان كه اعتياد به دنيا و تعلقات كوچك دنيا كرده است آزاد بشود و بيايد جايي كه مي تواند ريشه بزند. | ||
ديده ايد گاهي گياهاني كه در گلدان ها اسير مي شوند وقتي گلدان را مي شكنيد مي بينيد كه ريشه، تمام اطراف اين گلدان را گرفته و گاهي اين ريشه از پايين راهي به زمين پيدا كرده و بعد گلدانِ خودش را شكسته است. انسان، تشنه آزاد شدن است، منتهي به خاطر اين معتاد شدن متوجه نيست، معتاد را بايد از اعتياد باز گرفت، بعد خواهد فهميد كه در چه مزبَله و در چه حالي بوده و اسمش را مي گذاشته « نشئه » و «كِيف ». اينها توي قبرها و دخمه هاي تاريك پنهان مي شوند و در همان حال بسياري از آنها مي ميرند و فكر مي كنند بهترين جاست و لذتي كه مي برند هيچكس نمي برد. نماز كه به نظر مي آيد يك سري الفاظ بيش نيست، ابزار شكستن گلدان و كاشتن ريشه در زمين حقيقت است. هر چه انسان نماز را با توجه بيشتر بخواند، نتايج بهتري مي گيرد. | ديده ايد گاهي گياهاني كه در گلدان ها اسير مي شوند وقتي گلدان را مي شكنيد مي بينيد كه ريشه، تمام اطراف اين گلدان را گرفته و گاهي اين ريشه از پايين راهي به زمين پيدا كرده و بعد گلدانِ خودش را شكسته است. انسان، تشنه آزاد شدن است، منتهي به خاطر اين معتاد شدن متوجه نيست، معتاد را بايد از اعتياد باز گرفت، بعد خواهد فهميد كه در چه مزبَله و در چه حالي بوده و اسمش را مي گذاشته « نشئه » و «كِيف ». اينها توي قبرها و دخمه هاي تاريك پنهان مي شوند و در همان حال بسياري از آنها مي ميرند و فكر مي كنند بهترين جاست و لذتي كه مي برند هيچكس نمي برد. نماز كه به نظر مي آيد يك سري الفاظ بيش نيست، ابزار شكستن گلدان و كاشتن ريشه در زمين حقيقت است. هر چه انسان نماز را با توجه بيشتر بخواند، نتايج بهتري مي گيرد. | ||
| − | + | ايمان به غيب، عامل تعالي روح | |
اختلاف برق در سيم | اختلاف برق در سيم | ||
ايمان به غيب، مقدمه نماز است، چون قرآن مي گويد: « الّذين يُؤمنونَ بِالغَيبِ و يُقيمونَ الصَّلاهَ ». اين ايمان به غيب چيست و نقش نماز در آن كدام است؟ | ايمان به غيب، مقدمه نماز است، چون قرآن مي گويد: « الّذين يُؤمنونَ بِالغَيبِ و يُقيمونَ الصَّلاهَ ». اين ايمان به غيب چيست و نقش نماز در آن كدام است؟ | ||
| سطر ۳۸۰: | سطر ۳۸۰: | ||
زمين و آسمان او همان است | زمين و آسمان او همان است | ||
چون خودش محدود است، زمين و آسمان را هم محدود مي بيند و بيش از اين چيزي را نمي شناسد. وضعيت انسان هم چنين است. | چون خودش محدود است، زمين و آسمان را هم محدود مي بيند و بيش از اين چيزي را نمي شناسد. وضعيت انسان هم چنين است. | ||
| − | + | آينده نگري در انقلاب | |
ديد روستايي و شهري | ديد روستايي و شهري | ||
گاهي يك روستايي از فاصله 2000 متري آدم را تشخيص مي دهد، در حالي كه ممكن است يك شهري 200 متري را هم تشخيص ندهد. اين به خاطر اين است كه روستايي هميشه نگاه به دور كرده، جلويش صحراي باز بوده، نظر اندازش بوده، چشم او عادت كرده دور را ببيند و دوربيني اش قوي شده است. اما شهري در چهارديواري بوده، هميشه چشمش نگاه مي كرده به آن ديواري كه فوقش چهار پنج متر بيشتر فاصله ندارد و چشمش نزديك بين شده است. | گاهي يك روستايي از فاصله 2000 متري آدم را تشخيص مي دهد، در حالي كه ممكن است يك شهري 200 متري را هم تشخيص ندهد. اين به خاطر اين است كه روستايي هميشه نگاه به دور كرده، جلويش صحراي باز بوده، نظر اندازش بوده، چشم او عادت كرده دور را ببيند و دوربيني اش قوي شده است. اما شهري در چهارديواري بوده، هميشه چشمش نگاه مي كرده به آن ديواري كه فوقش چهار پنج متر بيشتر فاصله ندارد و چشمش نزديك بين شده است. | ||
چشم دل هم همين طور است. گاهي نزديك بين است، يعني تنها امروز را، دنيا را، گرسنگي، ناداري و كمبود را مي بيند و ... و بعد مي گويد از وقتي انقلاب شده برنج من چرب نيست، نان من گرم نيست، جاي من نرم نيست، آب من سرد نيست. اين نزديك ديدن است، يعني گرسنگي خود را ببيند، اما چيزهاي ديگر را نبيند. دور را ديدن، يعني عاقبت را ديدن، همه جا را ديدن، يعني نگاه كند كه من اگر چه امروز مشكلات دارم، اما مشكلات را براي اين دارم كه مي خواهم از عوارض حكومت شاهنشاهي هزاران ساله كه بر من حاكم بوده است، رها شوم تا برسم به حكومت امام زمان (عليه السلام). | چشم دل هم همين طور است. گاهي نزديك بين است، يعني تنها امروز را، دنيا را، گرسنگي، ناداري و كمبود را مي بيند و ... و بعد مي گويد از وقتي انقلاب شده برنج من چرب نيست، نان من گرم نيست، جاي من نرم نيست، آب من سرد نيست. اين نزديك ديدن است، يعني گرسنگي خود را ببيند، اما چيزهاي ديگر را نبيند. دور را ديدن، يعني عاقبت را ديدن، همه جا را ديدن، يعني نگاه كند كه من اگر چه امروز مشكلات دارم، اما مشكلات را براي اين دارم كه مي خواهم از عوارض حكومت شاهنشاهي هزاران ساله كه بر من حاكم بوده است، رها شوم تا برسم به حكومت امام زمان (عليه السلام). | ||
| − | + | اهل آخرت | |
بساط فروشي | بساط فروشي | ||
بساط فروشي ها و بساط اندازها را ديده ايد كه پيش از ظهر و بعد از ظهرشان با هم فرق مي كند، پيش از ظهر بساط پهن مي كنند، هر كه هر چه بياورد مي خرند بين بساطشان مي گذارند و بعد از ظهر جمع مي كنند. | بساط فروشي ها و بساط اندازها را ديده ايد كه پيش از ظهر و بعد از ظهرشان با هم فرق مي كند، پيش از ظهر بساط پهن مي كنند، هر كه هر چه بياورد مي خرند بين بساطشان مي گذارند و بعد از ظهر جمع مي كنند. | ||
انسان ها در وقتي كه همه اش مي خواهند زياد كنند و به فكر حساب پس دادن نيستند، مثل بساط اندازهاي اول صبح اند. وقتي كه به فكر آخرت و مرگ و حساب و كتاب مي افتند، مثل بساط اندازهاي طرف غروب اند، مي خواهند دست و پايشان را جمع كنند كه چيزي زمين نماند. اهل دنيا و اهل آخرت اين فرق را دارند. اهل دنيا مثل بساط انداز صبحگاهي هستند و اهل آخرت، مثل بساط انداز شامگاهي. اهل دنيا حرص دارند، جمع مي كنند، اضافه مي كنند و توسعه مي دهند، اما اهل آخرت، بار آخرتش را جور مي كند؛ مي خواهد چيزي را براي آخرت بفرستد. | انسان ها در وقتي كه همه اش مي خواهند زياد كنند و به فكر حساب پس دادن نيستند، مثل بساط اندازهاي اول صبح اند. وقتي كه به فكر آخرت و مرگ و حساب و كتاب مي افتند، مثل بساط اندازهاي طرف غروب اند، مي خواهند دست و پايشان را جمع كنند كه چيزي زمين نماند. اهل دنيا و اهل آخرت اين فرق را دارند. اهل دنيا مثل بساط انداز صبحگاهي هستند و اهل آخرت، مثل بساط انداز شامگاهي. اهل دنيا حرص دارند، جمع مي كنند، اضافه مي كنند و توسعه مي دهند، اما اهل آخرت، بار آخرتش را جور مي كند؛ مي خواهد چيزي را براي آخرت بفرستد. | ||
| − | + | سازندگي مشكلات | |
چكش و آهن | چكش و آهن | ||
اگر از داخل و خارج، مشكلات مختلفي بر سر راه اين انقلاب وارد شود و ضد انقلاب از درون و دشمن خارجي از بيرون ضربه بزند و ناراحت كند، براي اين است كه شما چكش خورده و آبديده بشويد. آهن زنگ زده را زير ضربات چكش صيقل مي دهند و عناصر زائد آن را با اين ضربه ها خارج مي كنند. | اگر از داخل و خارج، مشكلات مختلفي بر سر راه اين انقلاب وارد شود و ضد انقلاب از درون و دشمن خارجي از بيرون ضربه بزند و ناراحت كند، براي اين است كه شما چكش خورده و آبديده بشويد. آهن زنگ زده را زير ضربات چكش صيقل مي دهند و عناصر زائد آن را با اين ضربه ها خارج مي كنند. | ||
لله دُرّ النائبات فانّها صَرُ اللئام و صيقلُ الاحرار | لله دُرّ النائبات فانّها صَرُ اللئام و صيقلُ الاحرار | ||
خدا به مشكلات، خير و بركت دهد، دست مصيبتها درد نكند كه متلاشي كننده فرومايه ها و براق و شفاف كننده آزادگان است. همان چيزي كه لئيمي را از انقلاب خارج مي كند و در مقابل انقلاب قرارش مي دهد و نسبت به انقلاب معترض كرده، او را رو در روي انقلاب قرار مي دهد، همان چيزي است كه آزادگان را جلا مي دهد. اين مشكلات، محاصره اقتصادي كمبودها، كمي ابزار و وسائل، بعضي را دلسرد و خسته مي كند و از گردش خارج مي كند و بعضي ديگر را مقاوم تر و مصمم تر و پر تحمل تر مي كند. | خدا به مشكلات، خير و بركت دهد، دست مصيبتها درد نكند كه متلاشي كننده فرومايه ها و براق و شفاف كننده آزادگان است. همان چيزي كه لئيمي را از انقلاب خارج مي كند و در مقابل انقلاب قرارش مي دهد و نسبت به انقلاب معترض كرده، او را رو در روي انقلاب قرار مي دهد، همان چيزي است كه آزادگان را جلا مي دهد. اين مشكلات، محاصره اقتصادي كمبودها، كمي ابزار و وسائل، بعضي را دلسرد و خسته مي كند و از گردش خارج مي كند و بعضي ديگر را مقاوم تر و مصمم تر و پر تحمل تر مي كند. | ||
| − | + | عادت به مشكلات | |
تاب و بند | تاب و بند | ||
« بند » را اگر نتابند، استحكام پيدا نمي كند. هر چه بيشتر آن را تاب بدهند، قدرتش بيشتر مي شود. لشكر اسلام در حال تابيده شدن است و هر جزر و مدّي يك تاب است و هر تابي، زمينه يك مقاومت و قدرت. شما در روز سختي مي گوييد ما از اين سخت تر را هم ديده ايم، از اين جهت خود را نمي بازيد. اگر سختيها نباشد و انسان براي نخستين بار بخواهد مشكلات را تجربه كند، دشوار خواهد بود. وقتي انسان مشكلات را مكرر و مرتب ديد، برايش عادي مي شود و عادت مي كند. | « بند » را اگر نتابند، استحكام پيدا نمي كند. هر چه بيشتر آن را تاب بدهند، قدرتش بيشتر مي شود. لشكر اسلام در حال تابيده شدن است و هر جزر و مدّي يك تاب است و هر تابي، زمينه يك مقاومت و قدرت. شما در روز سختي مي گوييد ما از اين سخت تر را هم ديده ايم، از اين جهت خود را نمي بازيد. اگر سختيها نباشد و انسان براي نخستين بار بخواهد مشكلات را تجربه كند، دشوار خواهد بود. وقتي انسان مشكلات را مكرر و مرتب ديد، برايش عادي مي شود و عادت مي كند. | ||
| − | + | نه غرور، نه نوميدي | |
بين دو خط | بين دو خط | ||
حركت آدمي بايد بين دو خط « غرور » و « يأس » باشد. اگر به طرف غرور رفت، حركت را لازم نمي بيند. اگر به طرف يأس رسيد، حركت را بي نتيجه مي بيند. هر لحظه كه انسان حركت را غير لازم يا غير منتج ديد، توقف مي كند. چون غرور و يأس در كار است، پاي « خوف » و « رجاء » هم در بين است. خوف، غرور را مي شكند و رجاء، يأس را. | حركت آدمي بايد بين دو خط « غرور » و « يأس » باشد. اگر به طرف غرور رفت، حركت را لازم نمي بيند. اگر به طرف يأس رسيد، حركت را بي نتيجه مي بيند. هر لحظه كه انسان حركت را غير لازم يا غير منتج ديد، توقف مي كند. چون غرور و يأس در كار است، پاي « خوف » و « رجاء » هم در بين است. خوف، غرور را مي شكند و رجاء، يأس را. | ||
| − | + | ترازو | |
قاضي همچون ترازو است. همچنان كه در هنگام توزين، نبايد به ترازو نزديك شد و دست زد، همان طور نبايد به قاضي هم در هنگام قضاوت نزديك شد و توصيه كرد؛ تا نتيجه قضاوت، دقيق تر باشد. | قاضي همچون ترازو است. همچنان كه در هنگام توزين، نبايد به ترازو نزديك شد و دست زد، همان طور نبايد به قاضي هم در هنگام قضاوت نزديك شد و توصيه كرد؛ تا نتيجه قضاوت، دقيق تر باشد. | ||
| − | + | سوختن در آتش عشق خدا | |
هيزم و آتش | هيزم و آتش | ||
شما وقتي مي خواهيد هيزم را آتش بزنيد، اول آن كُنده را آتش مي زنيد يا چوبهاي كوچك را كه اگر كبريت به آن بزنيد آتش مي گيرد؟ هر كس مؤمن تر است، در عشق خدا زودتر مي سوزد. شعله عشق خدا به هر كسي كه گرفت كه آتشش نمي زند! هر چه انسان مادي تر باشد، جِرمش بيشتر است و هر چه جِرمش بيشتر باشد، ديرتر مي سوزد. قير قابل سوختن است، اما نه مثل نفت. نفت قابل سوختن است، اما نه مثل بنزين ماشين. بنزين ماشين قابل احتراق است، اما نه مثل هواپيما. اينها هر كدام تفاله اش كمتر باشد، اشتعالش هم بيشتر است. گاز از همين مواد است، چون تفاله ندارد، خيلي زودتر مشتعل مي شود. | شما وقتي مي خواهيد هيزم را آتش بزنيد، اول آن كُنده را آتش مي زنيد يا چوبهاي كوچك را كه اگر كبريت به آن بزنيد آتش مي گيرد؟ هر كس مؤمن تر است، در عشق خدا زودتر مي سوزد. شعله عشق خدا به هر كسي كه گرفت كه آتشش نمي زند! هر چه انسان مادي تر باشد، جِرمش بيشتر است و هر چه جِرمش بيشتر باشد، ديرتر مي سوزد. قير قابل سوختن است، اما نه مثل نفت. نفت قابل سوختن است، اما نه مثل بنزين ماشين. بنزين ماشين قابل احتراق است، اما نه مثل هواپيما. اينها هر كدام تفاله اش كمتر باشد، اشتعالش هم بيشتر است. گاز از همين مواد است، چون تفاله ندارد، خيلي زودتر مشتعل مي شود. | ||
سخن امام و موعظه او جرقه است. اين جرقه را از جايي آغاز مي كند و جايي قرارش مي دهد كه تفاله اش كمتر و تخليص بيشتر شده است. | سخن امام و موعظه او جرقه است. اين جرقه را از جايي آغاز مي كند و جايي قرارش مي دهد كه تفاله اش كمتر و تخليص بيشتر شده است. | ||
نفت هر چه تخليصش بيشتر باشد، احتراقش بيشتر است. جوان ها زودتر آتش مي گيرند، چون كهنه نيستند، نو هستند. در آنها كه نان حلال خورده اند، زودتر موعظه امام مي گيرد و اثر مي كند، چون تفاله و جِرمشان و رسوباتشان كمتر است. در آنها كه تقوايشان بيشتر است و راستگوتر و امانتدارترند، سخن امام بهتر تأثير مي گذارد. و اين سخن امام در دل مي افتد و دل آتش مي گيرد. | نفت هر چه تخليصش بيشتر باشد، احتراقش بيشتر است. جوان ها زودتر آتش مي گيرند، چون كهنه نيستند، نو هستند. در آنها كه نان حلال خورده اند، زودتر موعظه امام مي گيرد و اثر مي كند، چون تفاله و جِرمشان و رسوباتشان كمتر است. در آنها كه تقوايشان بيشتر است و راستگوتر و امانتدارترند، سخن امام بهتر تأثير مي گذارد. و اين سخن امام در دل مي افتد و دل آتش مي گيرد. | ||
| − | + | اصلاح درون | |
زاويه ديد | زاويه ديد | ||
گاهي يك ذره عيب در باطن انسان، يك ميل كارها را در خارج، خراب مي كند. چون درون انسان مركز تصميم گيري و سرچشمه است. اگر در آنجا خطي از مدار خودش خارج شد، وقتي به خارج برسد انحرافش خيلي است. در درون انسان رأس زاويه انحراف، اگر صفر يا نزديك به يك ميلي متر باشد، در چند كيلومتر دور از رأس زاويه، فاصله اين دو ضلع، چند كيلومتر است. اين عيوب را اگر انسان توانست در رأس زاويه رفع كند و فاصله اش را از واقعيت كم كند، در خارج، چند كيلومتر به واقعيت نزديك مي شود. | گاهي يك ذره عيب در باطن انسان، يك ميل كارها را در خارج، خراب مي كند. چون درون انسان مركز تصميم گيري و سرچشمه است. اگر در آنجا خطي از مدار خودش خارج شد، وقتي به خارج برسد انحرافش خيلي است. در درون انسان رأس زاويه انحراف، اگر صفر يا نزديك به يك ميلي متر باشد، در چند كيلومتر دور از رأس زاويه، فاصله اين دو ضلع، چند كيلومتر است. اين عيوب را اگر انسان توانست در رأس زاويه رفع كند و فاصله اش را از واقعيت كم كند، در خارج، چند كيلومتر به واقعيت نزديك مي شود. | ||
سر چهار راهها كه خيابان كشي مي كنند، اگر آن كه دوربين مي گذارد تا نقشه خيابان بكشد، زاويه خيابان را 15 درجه بكشد، در اينجا مثلاً يك خانه را هم بيشتر خراب نمي كند، اما در 5 كيلومتر كه آخر خيابان است، خيابان از اين محله مي افتد توي آن محله. گاهي انسان، نقطه ديدش در مركز دل 15 درجه از واقعيت فاصله گرفته، اما در اجرائيات و عمل، با واقعيت فرسنگها فاصله پيدا مي كند. | سر چهار راهها كه خيابان كشي مي كنند، اگر آن كه دوربين مي گذارد تا نقشه خيابان بكشد، زاويه خيابان را 15 درجه بكشد، در اينجا مثلاً يك خانه را هم بيشتر خراب نمي كند، اما در 5 كيلومتر كه آخر خيابان است، خيابان از اين محله مي افتد توي آن محله. گاهي انسان، نقطه ديدش در مركز دل 15 درجه از واقعيت فاصله گرفته، اما در اجرائيات و عمل، با واقعيت فرسنگها فاصله پيدا مي كند. | ||
| − | + | عدل و انصاف | |
چشم و نگاه | چشم و نگاه | ||
شرط اين كه انسان مُنصِف شود، اين است كه اول از خودش بيرون آيد واز خودش آزاد بشود. تا انسان آزاد از خود نشود، قدم به سمت انصاف نمي تواند بگذارد. از خود بيرون آمدن اين است كه انسان همان طوري كه ديگران را مي بيند، بتواند خود را ببيند. اين كار بسيار دشواري است، مثل چشم انسان كه چون در صورت هر كسي قرار دارد، صورت خود انسان را نمي بيند. چشم مي تواند دست را ببيند، اما نمي تواند بيني و گونه را ببيند. انسان براي ديدن ديگران آئينه لازم ندارد، اما براي ديدن خودش آيينه لازم دارد. اين نشان مي دهد كه براي آگاهي بر خود، دشواري وجود دارد كه در آگاهي بر ديگران، اين دشواري نيست. عدالت در اموري كه دو طرف مستقل از انسانند، يا دو طرف در يك نسبت مساوي از انسان قرار دارند، آسان است. مثل عدالت بين دو تا فرزند كه جاذبه و دافعه هايشان با هم موازي هستند و انسان در يك حالت بي وزني بين اين دو تا قرار مي گيرد و مي تواند درست قضاوت كند. | شرط اين كه انسان مُنصِف شود، اين است كه اول از خودش بيرون آيد واز خودش آزاد بشود. تا انسان آزاد از خود نشود، قدم به سمت انصاف نمي تواند بگذارد. از خود بيرون آمدن اين است كه انسان همان طوري كه ديگران را مي بيند، بتواند خود را ببيند. اين كار بسيار دشواري است، مثل چشم انسان كه چون در صورت هر كسي قرار دارد، صورت خود انسان را نمي بيند. چشم مي تواند دست را ببيند، اما نمي تواند بيني و گونه را ببيند. انسان براي ديدن ديگران آئينه لازم ندارد، اما براي ديدن خودش آيينه لازم دارد. اين نشان مي دهد كه براي آگاهي بر خود، دشواري وجود دارد كه در آگاهي بر ديگران، اين دشواري نيست. عدالت در اموري كه دو طرف مستقل از انسانند، يا دو طرف در يك نسبت مساوي از انسان قرار دارند، آسان است. مثل عدالت بين دو تا فرزند كه جاذبه و دافعه هايشان با هم موازي هستند و انسان در يك حالت بي وزني بين اين دو تا قرار مي گيرد و مي تواند درست قضاوت كند. | ||
قطب نما را اگر روي زمين يا تخته اي بگذاريد روي جهت اصلي خودش قرار مي گيرد و راه را به شما نشان مي دهد. اما اگر آهن به آن نزديك شد، ديگر نمي تواند راهنما باشد؛ منحرف مي شود. براي انصاف انسان، تعلق او آهن است. براي شاهين انسان و عقربه انصاف، تعلقات آهن است. عقربه انصاف در اين صورت درست روي خط طبيعي نمي ايستد، الا اين كه اين تعلقات را از اطرافش دور كنيد. | قطب نما را اگر روي زمين يا تخته اي بگذاريد روي جهت اصلي خودش قرار مي گيرد و راه را به شما نشان مي دهد. اما اگر آهن به آن نزديك شد، ديگر نمي تواند راهنما باشد؛ منحرف مي شود. براي انصاف انسان، تعلق او آهن است. براي شاهين انسان و عقربه انصاف، تعلقات آهن است. عقربه انصاف در اين صورت درست روي خط طبيعي نمي ايستد، الا اين كه اين تعلقات را از اطرافش دور كنيد. | ||
| − | + | غرق در خويش | |
زمين و سيارات | زمين و سيارات | ||
آنچه را به ما نزديك است بزرگ مي بينيم و چيزي را كه از ما دور است، كوچك مي بينيم. ما مي خواهيم بگوييم اين چيز كدامش كوچك تر است و كدامش بزرگتر، قضاوت ما تابع همان است كه به ما نزديكتر است. ما اگر فاصله جسم را با خودمان اشتباه بكنيم، روي قيافه بزرگ و كوچك، ماه براي ما يك بشقاب است. ماه را مي بينيم و نمي دانيم چقدر است، چون نمي دانيم كجاست؟ بشر تا توانست كشف كند كه فاصله زمين تا ماه چقدر است، حجم ماه را نتوانست مشخص كند. بشر خيلي چيزها را در چيزهاي ديگر بهتر فهميد، تا در زمين. بشر حركتِ زمين را صدها سال بعد از كشف حركت سيارات فهيمد. شايد هزاران سال در نجوم هيئت بطلميوسي حركت زهره، مريخ و مشتري را كشف كرده بود، اما از ديد او زمين ساكن بود، در حالي كه زمين، هم كاروان و هم قافله است. وقتي سيارات را مي شمرد، زمين را به عنوان سياره به شمار نمي آورد، اين كه از همه نزديك تر بود، مخفي بود. آنها كه اينقدر دور بودند، قضاوت در موردشان زود انجام شد، چرا چون آن بشرها توي زمين غرق در زمين و حركت آن بودند، زمين را ساكن مي ديدند. چون غرق در حركت بودند، احساس سكون كردند، گاهي انسان وقتي غرق در تكبر شد، احساس تواضع مي كند، وقتي غرق در بدي شد، احساس خوبي مي كند. غرق در بدجنسي شد، احساس خوش ذاتي مي كند. | آنچه را به ما نزديك است بزرگ مي بينيم و چيزي را كه از ما دور است، كوچك مي بينيم. ما مي خواهيم بگوييم اين چيز كدامش كوچك تر است و كدامش بزرگتر، قضاوت ما تابع همان است كه به ما نزديكتر است. ما اگر فاصله جسم را با خودمان اشتباه بكنيم، روي قيافه بزرگ و كوچك، ماه براي ما يك بشقاب است. ماه را مي بينيم و نمي دانيم چقدر است، چون نمي دانيم كجاست؟ بشر تا توانست كشف كند كه فاصله زمين تا ماه چقدر است، حجم ماه را نتوانست مشخص كند. بشر خيلي چيزها را در چيزهاي ديگر بهتر فهميد، تا در زمين. بشر حركتِ زمين را صدها سال بعد از كشف حركت سيارات فهيمد. شايد هزاران سال در نجوم هيئت بطلميوسي حركت زهره، مريخ و مشتري را كشف كرده بود، اما از ديد او زمين ساكن بود، در حالي كه زمين، هم كاروان و هم قافله است. وقتي سيارات را مي شمرد، زمين را به عنوان سياره به شمار نمي آورد، اين كه از همه نزديك تر بود، مخفي بود. آنها كه اينقدر دور بودند، قضاوت در موردشان زود انجام شد، چرا چون آن بشرها توي زمين غرق در زمين و حركت آن بودند، زمين را ساكن مي ديدند. چون غرق در حركت بودند، احساس سكون كردند، گاهي انسان وقتي غرق در تكبر شد، احساس تواضع مي كند، وقتي غرق در بدي شد، احساس خوبي مي كند. غرق در بدجنسي شد، احساس خوش ذاتي مي كند. | ||
| − | + | انقلاب و خالص ها | |
شمشير | شمشير | ||
اين كه گروه هايي با اين انقلاب مقابله مي كنند، اين سعادت اين انقلاب است. آنان كه عليه اين انقلاب توطئه مي كنند و از اين انقلاب بيرون مي روند و مقابلش مي ايستند، اين به نفع انقلاب است، آن كس كه قدرت طلب و رفاه طلب است اگر از اين انقلاب قهر كند به نفع اين انقلاب است و بهتر از اين است كه توي اين انقلاب باشد. اگر داخل باشد آن را مي پوساند، اگر در خارجش قرار گيرد اين انقلاب تصفيه و زلال مي شود. وقتي زلال شد، قدرت پيدا مي كند. فولاد خوبي اش به اين است كه وقتي چركي ها را از آن بگيرند، اگر چه بشود يك تكه يك كيلويي. شمشير، گاهي دو كيلو بيشتر وزن ندارد، اما سالها با آن مي جنگند، در حالي كه گاهي يك كارد آشپزخانه دو روز با آن كار مي كنند، كند مي شود. قدرت شمشير به زياد بودن حجم و سنگيني آن نيست، قدرتش به اين است كه زلال باشد، ناخالصي در آن نباشد، كاملاً فشرده باشد. | اين كه گروه هايي با اين انقلاب مقابله مي كنند، اين سعادت اين انقلاب است. آنان كه عليه اين انقلاب توطئه مي كنند و از اين انقلاب بيرون مي روند و مقابلش مي ايستند، اين به نفع انقلاب است، آن كس كه قدرت طلب و رفاه طلب است اگر از اين انقلاب قهر كند به نفع اين انقلاب است و بهتر از اين است كه توي اين انقلاب باشد. اگر داخل باشد آن را مي پوساند، اگر در خارجش قرار گيرد اين انقلاب تصفيه و زلال مي شود. وقتي زلال شد، قدرت پيدا مي كند. فولاد خوبي اش به اين است كه وقتي چركي ها را از آن بگيرند، اگر چه بشود يك تكه يك كيلويي. شمشير، گاهي دو كيلو بيشتر وزن ندارد، اما سالها با آن مي جنگند، در حالي كه گاهي يك كارد آشپزخانه دو روز با آن كار مي كنند، كند مي شود. قدرت شمشير به زياد بودن حجم و سنگيني آن نيست، قدرتش به اين است كه زلال باشد، ناخالصي در آن نباشد، كاملاً فشرده باشد. | ||
| − | + | وقت نصيحت | |
غذا و اشتها | غذا و اشتها | ||
گاهي وقتي غذا به طفل مي دهيد، اگر طفل عصباني باشد، غذا را قبول نمي كند و آن را پَس مي زند، هر چه به او بدهي دور مي اندازد. در اين حالت، حرف تو را هم دور مي اندازد، پس حالا وقت نصيحت نيست. مادران پر حوصله در اين گوه وقتها به بچه نصيحت نمي كنند، مي گذارند عصبانيت بچه خاموش شود، آرام بشود و طبيعي بشود، آن وقت مي آيند و به او نصيحت مي كنند. گاهي بچه حوصله ندارد كه حرف گوش كند، اين مثل وقتي است كه اشتها به غذا ندارد. اگر غذا به او بدهيد نمي خورد، اگر با قاشق غذا به دهان او وارد كنيد، بيرون مي اندارد.گاهي هم بعد فشار مي آوريد، او هم مي خورد، اما بعد استفراغ كرده، بر مي گرداند. حرف هم همين طور است. وقتي بچه حوصله ندارد، مطلب را نمي گيرد، پس مي زند، بر مي گرداند. همان طور كه غذا را پس مي زند، نصيحت را هم پس مي زند؛ چون اشتها ندارد. | گاهي وقتي غذا به طفل مي دهيد، اگر طفل عصباني باشد، غذا را قبول نمي كند و آن را پَس مي زند، هر چه به او بدهي دور مي اندازد. در اين حالت، حرف تو را هم دور مي اندازد، پس حالا وقت نصيحت نيست. مادران پر حوصله در اين گوه وقتها به بچه نصيحت نمي كنند، مي گذارند عصبانيت بچه خاموش شود، آرام بشود و طبيعي بشود، آن وقت مي آيند و به او نصيحت مي كنند. گاهي بچه حوصله ندارد كه حرف گوش كند، اين مثل وقتي است كه اشتها به غذا ندارد. اگر غذا به او بدهيد نمي خورد، اگر با قاشق غذا به دهان او وارد كنيد، بيرون مي اندارد.گاهي هم بعد فشار مي آوريد، او هم مي خورد، اما بعد استفراغ كرده، بر مي گرداند. حرف هم همين طور است. وقتي بچه حوصله ندارد، مطلب را نمي گيرد، پس مي زند، بر مي گرداند. همان طور كه غذا را پس مي زند، نصيحت را هم پس مي زند؛ چون اشتها ندارد. | ||
| − | + | نقش احترام و محبت به كودك | |
چاقو | چاقو | ||
روح بچه مثل چاقو است، اگر با چاقو بد كار كردي، كُند مي شود، ديگر به صورت دلخواه، كار نمي كند و نمي بُرد. بچه را هم بايد تيز نگه داشت. بايد كاري كرد كه « آج » او از بين نرود و قسمت صيقل ديده ي آن آسيب نبيند. شخصيت بچه مثل « آج » و آب آن كارد است، اگر آبش گرفته شد، ديگر توان ندارد. مادر بايد به بچه احترام بگذارد تا بچه « آج » پيدا كند و « آبديده » شود. اگر با دندان ترشي بخوريد، كُند مي شود، تا جايي كه اگر بخواهيد چيزي با آن بخوريد، نمي توانيد. بچه هم با ترشرويي زياد، كُند مي شود. محبت هم اگر چه در دل زياد باشد، اما بر سر زبان كم بايد باشد. چون بچه كوچك و كم ظرفيت است، آن كم هم گاهي برايش زياد است. | روح بچه مثل چاقو است، اگر با چاقو بد كار كردي، كُند مي شود، ديگر به صورت دلخواه، كار نمي كند و نمي بُرد. بچه را هم بايد تيز نگه داشت. بايد كاري كرد كه « آج » او از بين نرود و قسمت صيقل ديده ي آن آسيب نبيند. شخصيت بچه مثل « آج » و آب آن كارد است، اگر آبش گرفته شد، ديگر توان ندارد. مادر بايد به بچه احترام بگذارد تا بچه « آج » پيدا كند و « آبديده » شود. اگر با دندان ترشي بخوريد، كُند مي شود، تا جايي كه اگر بخواهيد چيزي با آن بخوريد، نمي توانيد. بچه هم با ترشرويي زياد، كُند مي شود. محبت هم اگر چه در دل زياد باشد، اما بر سر زبان كم بايد باشد. چون بچه كوچك و كم ظرفيت است، آن كم هم گاهي برايش زياد است. | ||
| − | + | احترام به عالِم | |
چشمه | چشمه | ||
عالِم به چشمه مي ماند. تجليل از عالِم يعني بالا بردن سطح چشمه تا آب آن بر تمام سطح كشت و صحرا، مسلط شود. تخفيف عالِم و سبك كردن او، به منزله پايين بردن سطح آب چشمه سات؛ تا بر هيچ زميني سوار نشود. | عالِم به چشمه مي ماند. تجليل از عالِم يعني بالا بردن سطح چشمه تا آب آن بر تمام سطح كشت و صحرا، مسلط شود. تخفيف عالِم و سبك كردن او، به منزله پايين بردن سطح آب چشمه سات؛ تا بر هيچ زميني سوار نشود. | ||
| − | + | تقوا، عامل وحدت | |
نخ تسبيح | نخ تسبيح | ||
نخ تسبيح ديده نمي شود. اما همين كه دانه هاي تسبيح با هم اند، مي گويي نخي در بين اين دانه ها گشته است. تقوا مثل اين بند تسبيح است. جماعتي كه با تقوا باشند، مثل تسبيحِ بند كرده اند. صد تا دانه هستند، اما با اين بند تسبيح، يكي شده اند. اما اگر تقوا از دست برود، مثل اين است كه بندِ تسبيح پاره شود، هر دانه اي به طرفي مي رود و همه چيز گُم مي شود. انسان هاي با تقوا همديگر را پيدا مي كنند. وقتي با تقوا شدندف با هم جور در مي آيند، نه تنها صد نفرِ با تقوا مي شوند يكي، يك ميليون نفر هم مي شوند يكي و ... امام (ره) در اين چند سال به وسيله تقوا مردم را متحد كرد. هر كسي مطيع حرف امام شد و خط تقوا از او عبور كرد، با جامعه يكي شده و امام از مجموع اينها يك « امت » ساخت. | نخ تسبيح ديده نمي شود. اما همين كه دانه هاي تسبيح با هم اند، مي گويي نخي در بين اين دانه ها گشته است. تقوا مثل اين بند تسبيح است. جماعتي كه با تقوا باشند، مثل تسبيحِ بند كرده اند. صد تا دانه هستند، اما با اين بند تسبيح، يكي شده اند. اما اگر تقوا از دست برود، مثل اين است كه بندِ تسبيح پاره شود، هر دانه اي به طرفي مي رود و همه چيز گُم مي شود. انسان هاي با تقوا همديگر را پيدا مي كنند. وقتي با تقوا شدندف با هم جور در مي آيند، نه تنها صد نفرِ با تقوا مي شوند يكي، يك ميليون نفر هم مي شوند يكي و ... امام (ره) در اين چند سال به وسيله تقوا مردم را متحد كرد. هر كسي مطيع حرف امام شد و خط تقوا از او عبور كرد، با جامعه يكي شده و امام از مجموع اينها يك « امت » ساخت. | ||
| − | + | دنيا، ميدان آزمايش ها | |
كوره و طلا | كوره و طلا | ||
اگر بخواهيم طلا را از غير طلا، تميز دهيم، بايد به آن « محك » بزنيم تا آنچه مثل طلا سنگين و زرد است، از غير طلا مشخص شود. مثلاً، اسيد سولفوريك در ظرفي شيشه اي ريخته، هر دو را در آن مي گذاريم، آن كه طلا نيست، حل مي شود و آن كه طلا هست، سالم بيرون مي آيد. يا اين كه هر دو را در كوره مي اندازيم، آن كه طلا نيست مي سوزد، آن كه طلا است، درخشنده تر از اول بيرون مي آيد. | اگر بخواهيم طلا را از غير طلا، تميز دهيم، بايد به آن « محك » بزنيم تا آنچه مثل طلا سنگين و زرد است، از غير طلا مشخص شود. مثلاً، اسيد سولفوريك در ظرفي شيشه اي ريخته، هر دو را در آن مي گذاريم، آن كه طلا نيست، حل مي شود و آن كه طلا هست، سالم بيرون مي آيد. يا اين كه هر دو را در كوره مي اندازيم، آن كه طلا نيست مي سوزد، آن كه طلا است، درخشنده تر از اول بيرون مي آيد. | ||
خدا در دنيا كوره درست م يكند و صالح و ناصالح و عالِم حقيقي و سوء را با هم به كوره مي فرستد. شاه يك كوره قدرت بود، خداوند علماء سوء را در اين كوره انداخت، شعله هاي آتش زندان ها و تهديدها، و زدن ها نسبت به هر دوي آنها بود. امام نترسيد و در اين آتش ذوب نشد و نسوخت، از زندان شاه با جرأت و قدرت بيرون آمد. ديگران ترسيدند حرفي بزنند و زندان بروند، كوتاه آمدند و از ميدان در رفته و سازش و همكاري كردند، يعني در اين كوره آزمايش، مثل پلاستيكي بودند كه سوخته، الان هم، آمريكا يك كوره است، صهيونيست ها يك كوره هستند، آتش تهديدها و سرزنش ها و تهمت هايشان شعله ور است و شعله ها به آسمان كشيده و وسيله آزمايش است. | خدا در دنيا كوره درست م يكند و صالح و ناصالح و عالِم حقيقي و سوء را با هم به كوره مي فرستد. شاه يك كوره قدرت بود، خداوند علماء سوء را در اين كوره انداخت، شعله هاي آتش زندان ها و تهديدها، و زدن ها نسبت به هر دوي آنها بود. امام نترسيد و در اين آتش ذوب نشد و نسوخت، از زندان شاه با جرأت و قدرت بيرون آمد. ديگران ترسيدند حرفي بزنند و زندان بروند، كوتاه آمدند و از ميدان در رفته و سازش و همكاري كردند، يعني در اين كوره آزمايش، مثل پلاستيكي بودند كه سوخته، الان هم، آمريكا يك كوره است، صهيونيست ها يك كوره هستند، آتش تهديدها و سرزنش ها و تهمت هايشان شعله ور است و شعله ها به آسمان كشيده و وسيله آزمايش است. | ||
| − | + | همه چيز، بنده خدا | |
اعضاي بدن | اعضاي بدن | ||
دست، پا و ساير اعضاء همه از خُدام خدايند، اما مأمورند كه از طرف خدا از ما اطاعت كنند، اينها مأمور به خدمت اند، نه مستخدم ما. در ادارات هم بعضي استخدامي اند، بعضي مأمور به خدمت. استخدامي، عضو آن اداره و جزو كادر آن است، مأمور به خدمت يعني مال يك اداره ديگر است و به او مأموريت داده شده است كه در اينجا كار كند. مثلاً پاسدار است، اما مأمور به خدمت در آموزش و پرورش است، يا بر عكس. | دست، پا و ساير اعضاء همه از خُدام خدايند، اما مأمورند كه از طرف خدا از ما اطاعت كنند، اينها مأمور به خدمت اند، نه مستخدم ما. در ادارات هم بعضي استخدامي اند، بعضي مأمور به خدمت. استخدامي، عضو آن اداره و جزو كادر آن است، مأمور به خدمت يعني مال يك اداره ديگر است و به او مأموريت داده شده است كه در اينجا كار كند. مثلاً پاسدار است، اما مأمور به خدمت در آموزش و پرورش است، يا بر عكس. | ||
اين اعضاي بدن، مستخدم هاي الهي هستند، ولي مأمور به خدمت در پيكر مايند، خدا به اينها گفته است براي اينها كار كنيد. از اين جهت فرداي قيامت وقتي به اين اعضاء بگوييم چرا ما را افشا كرديد؟ مي گويند: آقايمان گفته است، خدا گفته، من چه طور مي توانم چيزي كه آقا گفته است، آشكار كن، پنهان كنم؟ آن وقت من مي فهمم كه دست من مال من نبوده است و من آقاي دستم نبوده ام. آن روز مي فهمم كه من آقاي چشمم، پايم، زبانم و قلبم هم نبودم، آقاي همه اينها خدا بود و اينها مأمور بودند، تا موقعي كه آقايشان به آنها مأموريت داده بود، از من اطاعت كنند. | اين اعضاي بدن، مستخدم هاي الهي هستند، ولي مأمور به خدمت در پيكر مايند، خدا به اينها گفته است براي اينها كار كنيد. از اين جهت فرداي قيامت وقتي به اين اعضاء بگوييم چرا ما را افشا كرديد؟ مي گويند: آقايمان گفته است، خدا گفته، من چه طور مي توانم چيزي كه آقا گفته است، آشكار كن، پنهان كنم؟ آن وقت من مي فهمم كه دست من مال من نبوده است و من آقاي دستم نبوده ام. آن روز مي فهمم كه من آقاي چشمم، پايم، زبانم و قلبم هم نبودم، آقاي همه اينها خدا بود و اينها مأمور بودند، تا موقعي كه آقايشان به آنها مأموريت داده بود، از من اطاعت كنند. | ||
| − | + | رهايي از تعلقات | |
جِرم و آينه | جِرم و آينه | ||
تعلق، يك نوع آزمايش است. عالَم براي اين است كه ما به يك چيز متعلق و وابسته بشويم، بعد بر همان اساس هم امتحان بشويم، عالَم، عالَمي است كه چيزي را بر انسا مي چسبانند، بعد آن را مي كَنند، يا كثافت هاي انسان همراه آن كنده مي شود، يا پاكي هاي او. اگر انسان از چيزي كه به آن تعلق پيدا كرده در راه خدا دل از آن كَند، اين آلودگي ها هم همره آن كَنده مي شود. اما وقتي كه دل نَكَند، ايمانش كنده خواهد شد. تعلقات دنيوي، مثل جِرم هايي است كه بر روي قلب آدمي نشسته اند، مثلاً تعلق به فرزند، جِرمي است كه بر قلب نشسته است. گاهي اين فرزند را از پدر جدا مي كنند تا اين جرم از بين برود و قلب، زلال همچون آينه شود. اما گاهي وقت كَندَن از دل، ايمان كَنده مي شود. حُب اولاد را هم به قلب شقي مي چسبانند و هم به قلب سعيد، در قلب شقي وقتي مي كَنَد، ايمان هم با آن كَنده مي شود. | تعلق، يك نوع آزمايش است. عالَم براي اين است كه ما به يك چيز متعلق و وابسته بشويم، بعد بر همان اساس هم امتحان بشويم، عالَم، عالَمي است كه چيزي را بر انسا مي چسبانند، بعد آن را مي كَنند، يا كثافت هاي انسان همراه آن كنده مي شود، يا پاكي هاي او. اگر انسان از چيزي كه به آن تعلق پيدا كرده در راه خدا دل از آن كَند، اين آلودگي ها هم همره آن كَنده مي شود. اما وقتي كه دل نَكَند، ايمانش كنده خواهد شد. تعلقات دنيوي، مثل جِرم هايي است كه بر روي قلب آدمي نشسته اند، مثلاً تعلق به فرزند، جِرمي است كه بر قلب نشسته است. گاهي اين فرزند را از پدر جدا مي كنند تا اين جرم از بين برود و قلب، زلال همچون آينه شود. اما گاهي وقت كَندَن از دل، ايمان كَنده مي شود. حُب اولاد را هم به قلب شقي مي چسبانند و هم به قلب سعيد، در قلب شقي وقتي مي كَنَد، ايمان هم با آن كَنده مي شود. | ||
| − | + | مرگ، داغ بزرگ زندگي | |
داغ عزيزان | داغ عزيزان | ||
يك بچه را كه از انسان مي گيرند، انسان بي تاب مي شود. وقتي خود انسان مي خواهد از دنيا برود، همه چيز را از او مي گيرند. پدر، مادر، بستگان و ... داغ همه اين ها را مي بيند. كسي كه مي ميرد، دارد داغ همه بستگان را با هم در يك لحظه مي بيند. داغ دوستان و اهل شهر را مي بيند، داغ همه ي اعضاء خود و همه اموالش را هم مي بيند. چون وقتي انسان از بين مي رود، چشمش و زبانش از او گرفته مي شود. | يك بچه را كه از انسان مي گيرند، انسان بي تاب مي شود. وقتي خود انسان مي خواهد از دنيا برود، همه چيز را از او مي گيرند. پدر، مادر، بستگان و ... داغ همه اين ها را مي بيند. كسي كه مي ميرد، دارد داغ همه بستگان را با هم در يك لحظه مي بيند. داغ دوستان و اهل شهر را مي بيند، داغ همه ي اعضاء خود و همه اموالش را هم مي بيند. چون وقتي انسان از بين مي رود، چشمش و زبانش از او گرفته مي شود. | ||
كسي كه دستش يا پايش فلج مي شود، چقدر ناراحت مي شود؟ چشمش نابينا مي شود چقدر ناراحت مي شود؟ وقتي كسي از دنيا مي رود، همه اينها از او گرفته مي شود. كسي كه جيبش را مي زنند، چقدر ناراحت مي شود؟ وقتي انسان از دنيا مي رود، همه پولش را مي زنند، همه لباس هايش را به زور از تنش در مي آورند. پس انسان بايد حساب كارش را بكُند. بالاترين داغ انسان در حين مرگ، داغِ فرصت است، يعني مي گويد: من يك فرصت توبه و استغفار و انابِه داشتم، و اين فرصت هم از من گرفته شد، و اين داغ از همه داغ ها تلخ تر است. | كسي كه دستش يا پايش فلج مي شود، چقدر ناراحت مي شود؟ چشمش نابينا مي شود چقدر ناراحت مي شود؟ وقتي كسي از دنيا مي رود، همه اينها از او گرفته مي شود. كسي كه جيبش را مي زنند، چقدر ناراحت مي شود؟ وقتي انسان از دنيا مي رود، همه پولش را مي زنند، همه لباس هايش را به زور از تنش در مي آورند. پس انسان بايد حساب كارش را بكُند. بالاترين داغ انسان در حين مرگ، داغِ فرصت است، يعني مي گويد: من يك فرصت توبه و استغفار و انابِه داشتم، و اين فرصت هم از من گرفته شد، و اين داغ از همه داغ ها تلخ تر است. | ||
| − | + | تأثير لقمه حلال | |
درخت ميوه | درخت ميوه | ||
انسان درختي است كه ميوه اش اولاد است. اگر كه اين ميوه سالم و خوب باشد، آن را مي چينند. اگر اين ميوه معيوب و كرم زده و فاسد باشد، مي گذارند تا خودش بيفتند؛ ديگر ارزش چيدن ندارد. درخت هم قيمتش به ميوه اش بستگي دارد، و اين كه ميوه اش چيدني باشد، نه دور ريختني. اگر كسي نانش حلال شد، ديگر بچه اش كِرم نمي زند و سالم مي شود. | انسان درختي است كه ميوه اش اولاد است. اگر كه اين ميوه سالم و خوب باشد، آن را مي چينند. اگر اين ميوه معيوب و كرم زده و فاسد باشد، مي گذارند تا خودش بيفتند؛ ديگر ارزش چيدن ندارد. درخت هم قيمتش به ميوه اش بستگي دارد، و اين كه ميوه اش چيدني باشد، نه دور ريختني. اگر كسي نانش حلال شد، ديگر بچه اش كِرم نمي زند و سالم مي شود. | ||
| − | + | خدا و عمل خالص | |
غذاي آلوده | غذاي آلوده | ||
عده اي با هم مزاح داشتند، گاهي مثلاً با هم به صحرا مي رفتند غذا بخورند، يكي از آنها به شوخي غذا را بر مي داشت و مي رفت گوشه اي مي خورد و سنگي هم مي گذاشت توي آن. روزي كسي ظرف حلواي خيلي خوبي براي اينها گذاشته بود. يكي از اينها مي خواست همه اش را خودش بخورد، آن ظرف را برداشت و فرار كرد. همه به دنبال او مي دويدند كه بگيرند. او براي اين كه آنها برندارند، آب دهان در آن انداخت. آنها كه چنين صحنه اي را ديدند، رفتند و خود اين شخص نشست و به تنهايي، حلوا را تا آخر خورد. گاهي چيزي را كه آب دهني شد، ديگر بر نمي دارند. | عده اي با هم مزاح داشتند، گاهي مثلاً با هم به صحرا مي رفتند غذا بخورند، يكي از آنها به شوخي غذا را بر مي داشت و مي رفت گوشه اي مي خورد و سنگي هم مي گذاشت توي آن. روزي كسي ظرف حلواي خيلي خوبي براي اينها گذاشته بود. يكي از اينها مي خواست همه اش را خودش بخورد، آن ظرف را برداشت و فرار كرد. همه به دنبال او مي دويدند كه بگيرند. او براي اين كه آنها برندارند، آب دهان در آن انداخت. آنها كه چنين صحنه اي را ديدند، رفتند و خود اين شخص نشست و به تنهايي، حلوا را تا آخر خورد. گاهي چيزي را كه آب دهني شد، ديگر بر نمي دارند. | ||
بعضي بچه هايشان يك نگاه به زن مردم مي كُند، يا يك تلفن مي كُند يا يك نامه مي نويسد، يا از پشت بام نگاهي به اين طرف و آن طرف مي كند، يا كم و زياد در مالش مي كُند، اين همان آب دهن است كه اگر افتاد، هر چند در ظرف حلوا هم باشد، كسي رغبت نمي كند كه بردارد، دستگاه خدا هم يك دستگاه خاصي است و رغبت نمي كند همه را قبول كند. دستگاه خوش رغبت نيست. در روايت داريم كه « اِنَّ الله لا يَختارُ اِلّا الاَزكي وَ الّا طيّب » خدا اختيار نمي كند، مگر زكي ترين و خوشبوترين و تميزترين را. | بعضي بچه هايشان يك نگاه به زن مردم مي كُند، يا يك تلفن مي كُند يا يك نامه مي نويسد، يا از پشت بام نگاهي به اين طرف و آن طرف مي كند، يا كم و زياد در مالش مي كُند، اين همان آب دهن است كه اگر افتاد، هر چند در ظرف حلوا هم باشد، كسي رغبت نمي كند كه بردارد، دستگاه خدا هم يك دستگاه خاصي است و رغبت نمي كند همه را قبول كند. دستگاه خوش رغبت نيست. در روايت داريم كه « اِنَّ الله لا يَختارُ اِلّا الاَزكي وَ الّا طيّب » خدا اختيار نمي كند، مگر زكي ترين و خوشبوترين و تميزترين را. | ||
شما گاهي يك مهمان داريد، يك ظرف ميوه جلويش مي گذاريد. بعضي مهمان ها متواضع هستند و رعايت مي كنند و از اين ميوه ها هر كدام كوچكتر يا گل زده است بر مي دارد تا ناشكري نكرده باشد. خدا اين جوري نمي كند. خدا نگاه مي كند و سيب سر سبد را بر مي دارد، چون مال خودش هست؛ خدا مثل مهمان نيست، خدا مالك است. | شما گاهي يك مهمان داريد، يك ظرف ميوه جلويش مي گذاريد. بعضي مهمان ها متواضع هستند و رعايت مي كنند و از اين ميوه ها هر كدام كوچكتر يا گل زده است بر مي دارد تا ناشكري نكرده باشد. خدا اين جوري نمي كند. خدا نگاه مي كند و سيب سر سبد را بر مي دارد، چون مال خودش هست؛ خدا مثل مهمان نيست، خدا مالك است. | ||
| − | + | روش تنبيه فرزند | |
دست شكسته | دست شكسته | ||
وقتي بچه دستش در رفته باشد، شكسته بند براي جا انداختن دست او، دست بچه را مي كِشد، بچه دردش مي گيرد، اما او باز هم فشار مي آورد، بچه فريادي مي كِشد و دست جا مي افتد. آن گاه مي بندد و مي گويد اين دست را تكان نده تا دست درست جا بيفتند. تنبيه كردن طفلف بايد مانند جا انداختن دست باشد، يعني تنبيه كننده بايد مثل شكسته بند، مهارت داشته باشد. تنبيه كردن و نصيحت كردن، مهارت مي خواهد. مادر وقتي خودش نمي تواند دست طفل را جا بيندازد، به ناچار فرزندش را مي بَرَد پيش شكسته بند. اخلاق بچه هم وقتي خراب مي شود، اصلاح كردنش كمتر از شكسته بندي نيست. منتهي، مادر بايد درس اين قسمت را بخواند كه چطور با بچه اي كه مثل دست در رفته شده، رفتار كند؛ تا اين دست را جا بيندازد. | وقتي بچه دستش در رفته باشد، شكسته بند براي جا انداختن دست او، دست بچه را مي كِشد، بچه دردش مي گيرد، اما او باز هم فشار مي آورد، بچه فريادي مي كِشد و دست جا مي افتد. آن گاه مي بندد و مي گويد اين دست را تكان نده تا دست درست جا بيفتند. تنبيه كردن طفلف بايد مانند جا انداختن دست باشد، يعني تنبيه كننده بايد مثل شكسته بند، مهارت داشته باشد. تنبيه كردن و نصيحت كردن، مهارت مي خواهد. مادر وقتي خودش نمي تواند دست طفل را جا بيندازد، به ناچار فرزندش را مي بَرَد پيش شكسته بند. اخلاق بچه هم وقتي خراب مي شود، اصلاح كردنش كمتر از شكسته بندي نيست. منتهي، مادر بايد درس اين قسمت را بخواند كه چطور با بچه اي كه مثل دست در رفته شده، رفتار كند؛ تا اين دست را جا بيندازد. | ||
| سطر ۴۶۱: | سطر ۴۶۱: | ||
با زور نمي شود اين كار را كرد. بايد به نحوي بچه را به حال طبيعي آورند و بعد نرم نرم به او نصيحت كنند و ريشه هاي بدبيني اش را نسبت به پدر و مادر پيدا كنند، بعد به آرامي به او توضيح بدهند و حرف بزنند. اين فرد سومي كه پيدا شده و مي خواهد بچه را اصلاح كند، بايد بچه را اول جذب به خودش كند و با او صميمي و دوست شود، تا بچه به او خوشبين شود و بعد كم كم دوباره اين خوش بيني را نسبت به پدر يا مادرش پيدا كند. بعد هم كه بچه خوش بين شد، تازه مثل دستي است كه تازه جا افتاده، بايد به او فشار نياورند، مدتي بگذارند تا عادي و طبيعي بشود و ارتباط طبيعي خودش را با پدر و مادر شروع كند. | با زور نمي شود اين كار را كرد. بايد به نحوي بچه را به حال طبيعي آورند و بعد نرم نرم به او نصيحت كنند و ريشه هاي بدبيني اش را نسبت به پدر و مادر پيدا كنند، بعد به آرامي به او توضيح بدهند و حرف بزنند. اين فرد سومي كه پيدا شده و مي خواهد بچه را اصلاح كند، بايد بچه را اول جذب به خودش كند و با او صميمي و دوست شود، تا بچه به او خوشبين شود و بعد كم كم دوباره اين خوش بيني را نسبت به پدر يا مادرش پيدا كند. بعد هم كه بچه خوش بين شد، تازه مثل دستي است كه تازه جا افتاده، بايد به او فشار نياورند، مدتي بگذارند تا عادي و طبيعي بشود و ارتباط طبيعي خودش را با پدر و مادر شروع كند. | ||
علت بي اعتمادي بچه نسبت به پدر و مادر اين است كه بين او و پدر و مادر برخوردي مي شود و بچه مثل يك دست در رفته مي شود. مثلاً مادر از مشكلاتي كه داشته و برايش اتفاق ناگواري افتاده و حوصله نداشته عصباني است و از حالت طبيعي خارج شده و كسي هم نبوده كه در اين وسط واسطه شود، بچه هم فريادي كه زده، چه بسا به خاطر چيز وحشتناكي بوده كه تقصير چنداني نداشته است. مادر در اين حالت، زياد او را تنبيه كرده، يا پدر خيلي بر سر او فرياد زده است. اين جور چيزها، موجب در رفتگي بچه مي شود. بچه وحشي و سركش مي شود، بعد از اين كتك يا بعد از اين تنبيه شديد، بچه مي بُرد و در چشم بچه، يك حالت عدم اعتماد، اضطراب و وحشتي ديده مي شود. وقتي پدر و مادر صدايش مي زنند، قلبش ضربان پيدا مي كند. گاهي پدر خوشحال است كه مثلاً وقتي بچه را صدا مي زند، آن بچه از فرط اضطراب، رنگش مي پرد، يا مادر خوشحال مي شود كه وقتي بچه اش را صدا مي زند يا نگاه تند به او مي كند، آن كودك از شدت ترس، قلبش تند مي زند. اين جاي خوشحالي نيست، اين كمال نيست، در اين حالت، بچه وحشتي شده كه وحشت مي كند؛ اين بچه بريده است، بچه وقتي به اين حالت رسيد، اگر اين خانواده دشمني داشته باشد، به راحتي مي تواند اين بچه را عليه آنها بشوراند. اين بچه، اگر يك نوازش كوچكي از بيرون ببيند، جذب به بيرون مي شود. بچه در اين حالت آسيب پذير است. | علت بي اعتمادي بچه نسبت به پدر و مادر اين است كه بين او و پدر و مادر برخوردي مي شود و بچه مثل يك دست در رفته مي شود. مثلاً مادر از مشكلاتي كه داشته و برايش اتفاق ناگواري افتاده و حوصله نداشته عصباني است و از حالت طبيعي خارج شده و كسي هم نبوده كه در اين وسط واسطه شود، بچه هم فريادي كه زده، چه بسا به خاطر چيز وحشتناكي بوده كه تقصير چنداني نداشته است. مادر در اين حالت، زياد او را تنبيه كرده، يا پدر خيلي بر سر او فرياد زده است. اين جور چيزها، موجب در رفتگي بچه مي شود. بچه وحشي و سركش مي شود، بعد از اين كتك يا بعد از اين تنبيه شديد، بچه مي بُرد و در چشم بچه، يك حالت عدم اعتماد، اضطراب و وحشتي ديده مي شود. وقتي پدر و مادر صدايش مي زنند، قلبش ضربان پيدا مي كند. گاهي پدر خوشحال است كه مثلاً وقتي بچه را صدا مي زند، آن بچه از فرط اضطراب، رنگش مي پرد، يا مادر خوشحال مي شود كه وقتي بچه اش را صدا مي زند يا نگاه تند به او مي كند، آن كودك از شدت ترس، قلبش تند مي زند. اين جاي خوشحالي نيست، اين كمال نيست، در اين حالت، بچه وحشتي شده كه وحشت مي كند؛ اين بچه بريده است، بچه وقتي به اين حالت رسيد، اگر اين خانواده دشمني داشته باشد، به راحتي مي تواند اين بچه را عليه آنها بشوراند. اين بچه، اگر يك نوازش كوچكي از بيرون ببيند، جذب به بيرون مي شود. بچه در اين حالت آسيب پذير است. | ||
| − | + | نقش تربيتي محبت پدر و مادر | |
ميوه سر درخت | ميوه سر درخت | ||
بچه مثل ميوه اي كه به درخت وصل است، تا موقعي كه مي خواهد برسد، بايد سرِ درخت باشد. اگر ميوه را نارس و كال، از سري درخت چيدند، ديگر نمي رسد، نارس مي ماند و قابل مصرف نيست. بچه بايد مثل ميوه سرِ درخت، به پدر و مار وصل باشد و محبت ببيند. | بچه مثل ميوه اي كه به درخت وصل است، تا موقعي كه مي خواهد برسد، بايد سرِ درخت باشد. اگر ميوه را نارس و كال، از سري درخت چيدند، ديگر نمي رسد، نارس مي ماند و قابل مصرف نيست. بچه بايد مثل ميوه سرِ درخت، به پدر و مار وصل باشد و محبت ببيند. | ||
| − | + | آب و درخت | |
ارتباط دو انسان با هم، همچون ارتباط دو جوي آب بين دو درخت است. وقتي دو انسان از روي اخلاص با هم سلام، احوالپرسي و ديد و بازديد مي كنند، جوي آب حياتي از طرف خداوند از طريق اين دو نسبت به هم باز مي شود. مثل دو باغچه اي كه تشنه باشند و مدت ها آب نخورده باشند، دو تا جوي بوده كه راه آنها بسته بوده است. جويي كه مال اين باغچه بوده در يك حياط، و جوي باغچه ديگر در حياط ديگر باشد. وقتي اين دو انسان با هم ملاقات مي كنند، مانند اين است كه، راه هاي آب باز مي شود و هر دو باغ، سيراب مي شوند. ملاقات دو مؤمن، براي مثال، آب دادن به باغي است كه اگر آب به آن نرسد، مي خشكد. فرزند وقتي سرِ قبر مادرش مي رود، كه مؤمني بوده، هم درخت باغ خشكيده مادر از طريق فرزند آبياري مي شود، هم باغ خشكيده فرزند از طريق آن مادر از دنيا رفته، آبياري مي گردد. خداوند انسان ها را به وسيله يكديگر روزي مي دهد. يعني، خد دريچه روزي آن انسان را در اين انسان قرار داده و روزي اين را در آن. نقش « صله رحم » نيز اين گونه است. اگر درختي كه از جوي هاي متعددي آب مي خورده است، چند تا از آن جوي ها خشك شوند، آن درخت، عمرش كوتاه مي شود. در روايات داريم « قطع رحم » عمر را كوتاه مي كند و « صله رحم » عمر را طولاني مي سازند گاهي مي شود كه، كسي عمرش دارد تمام مي شود، با يك صله رحم، خداوند 30 سال بر عمرش اضافه مي كند. اين است كه درخت عمر انسان، به خاطر يك صله رحم جان تازه مي گيرد و عمر تازه پيدا مي كند. | ارتباط دو انسان با هم، همچون ارتباط دو جوي آب بين دو درخت است. وقتي دو انسان از روي اخلاص با هم سلام، احوالپرسي و ديد و بازديد مي كنند، جوي آب حياتي از طرف خداوند از طريق اين دو نسبت به هم باز مي شود. مثل دو باغچه اي كه تشنه باشند و مدت ها آب نخورده باشند، دو تا جوي بوده كه راه آنها بسته بوده است. جويي كه مال اين باغچه بوده در يك حياط، و جوي باغچه ديگر در حياط ديگر باشد. وقتي اين دو انسان با هم ملاقات مي كنند، مانند اين است كه، راه هاي آب باز مي شود و هر دو باغ، سيراب مي شوند. ملاقات دو مؤمن، براي مثال، آب دادن به باغي است كه اگر آب به آن نرسد، مي خشكد. فرزند وقتي سرِ قبر مادرش مي رود، كه مؤمني بوده، هم درخت باغ خشكيده مادر از طريق فرزند آبياري مي شود، هم باغ خشكيده فرزند از طريق آن مادر از دنيا رفته، آبياري مي گردد. خداوند انسان ها را به وسيله يكديگر روزي مي دهد. يعني، خد دريچه روزي آن انسان را در اين انسان قرار داده و روزي اين را در آن. نقش « صله رحم » نيز اين گونه است. اگر درختي كه از جوي هاي متعددي آب مي خورده است، چند تا از آن جوي ها خشك شوند، آن درخت، عمرش كوتاه مي شود. در روايات داريم « قطع رحم » عمر را كوتاه مي كند و « صله رحم » عمر را طولاني مي سازند گاهي مي شود كه، كسي عمرش دارد تمام مي شود، با يك صله رحم، خداوند 30 سال بر عمرش اضافه مي كند. اين است كه درخت عمر انسان، به خاطر يك صله رحم جان تازه مي گيرد و عمر تازه پيدا مي كند. | ||
| − | + | دعا يا انتقام | |
آب و سوختگي | آب و سوختگي | ||
هرگاه مي خواهي دلت از كسي كه به تو ظلم كرده خنك شود، دو راه داري: يك راه زودگذر و يك راه دراز مدت. راه زودگذر اين است كه اگر به تو فحشي داده، به او فحشي بدهي تا دلت خنك بشود. اما اين گونه خنك شدن، مثل اين است كه آب روي قسمت سوخته بدن بريزي. با اين كار، اول كمي محل سوختگي خنك مي شود، اما بعد آب در آن نفوذ كرده و باعث مي شود تا آن قسمت، چرك كند و بدترش مي كند. راه دراز مدت اين است كه دعايش كني، كه اول به تو سخت مي گذرد، اما بعد دلت خنك مي شود. البته نسبت به برادر ديني، ننه در برابر دشمن. | هرگاه مي خواهي دلت از كسي كه به تو ظلم كرده خنك شود، دو راه داري: يك راه زودگذر و يك راه دراز مدت. راه زودگذر اين است كه اگر به تو فحشي داده، به او فحشي بدهي تا دلت خنك بشود. اما اين گونه خنك شدن، مثل اين است كه آب روي قسمت سوخته بدن بريزي. با اين كار، اول كمي محل سوختگي خنك مي شود، اما بعد آب در آن نفوذ كرده و باعث مي شود تا آن قسمت، چرك كند و بدترش مي كند. راه دراز مدت اين است كه دعايش كني، كه اول به تو سخت مي گذرد، اما بعد دلت خنك مي شود. البته نسبت به برادر ديني، ننه در برابر دشمن. | ||
| − | + | سنجش دنيا و آخرت | |
ترازو | ترازو | ||
آنها كه ترازوي فهمشان درست است، دنيا را در يك كفه و آخرت را هم در يك كفه مي گذارند، مي بينند كه آخرت سنگين تر از دنياست، قيمتي ترها و سنگين ها را بر مي دارند. ما ترازويمان خراب است، ما ترازويمان، قپان است. چوب قپان، يك طرفش 3 متر است، يك طرفش 10 سانت. يك سنگ يك كيلويي مي گذاري توي اين طرف آهني، آن وقت يك بار 50 مني را مي گذاري آن طرف چوب قپان. آن وقت مي بيني كه آن يك كيلو، اين 50 كيلو را بالا مي بَرَد. ما ترازويمان قپان شده و به خاطر دل به دنيا بستن، به اين طرف كشيديم و شاهين ترازويمان به صورت درست، در وسط نيست. از اين جهت يك وزنه كوچكتر از حيات دنيا را در اين كفه مي گذاريم، بر آن وزنه سنگين حيات آخرت مي چربد، چون شاهين ترازويمان در رفته و از وسط خارج شده است: « وَزِنوا بِالقطاسِ المُستَقيم »، يعني ترازويتان را درست كنيد. | آنها كه ترازوي فهمشان درست است، دنيا را در يك كفه و آخرت را هم در يك كفه مي گذارند، مي بينند كه آخرت سنگين تر از دنياست، قيمتي ترها و سنگين ها را بر مي دارند. ما ترازويمان خراب است، ما ترازويمان، قپان است. چوب قپان، يك طرفش 3 متر است، يك طرفش 10 سانت. يك سنگ يك كيلويي مي گذاري توي اين طرف آهني، آن وقت يك بار 50 مني را مي گذاري آن طرف چوب قپان. آن وقت مي بيني كه آن يك كيلو، اين 50 كيلو را بالا مي بَرَد. ما ترازويمان قپان شده و به خاطر دل به دنيا بستن، به اين طرف كشيديم و شاهين ترازويمان به صورت درست، در وسط نيست. از اين جهت يك وزنه كوچكتر از حيات دنيا را در اين كفه مي گذاريم، بر آن وزنه سنگين حيات آخرت مي چربد، چون شاهين ترازويمان در رفته و از وسط خارج شده است: « وَزِنوا بِالقطاسِ المُستَقيم »، يعني ترازويتان را درست كنيد. | ||
| − | + | حقارت دنيا | |
ذره بين | ذره بين | ||
انسان وقتي گناه نمي كند، دنيا در نظرش كوچك مي شود. يعني كوچكي دنيا را درك مي كند. نه اين كه دنيا بزرگ است و آن را كوچك مي بيند، بلكه دنيا كوچك، كم، محدود و گذراست. غفلتِ انسان، دنيا را در نظر انسان بزرگ جلوه مي دهد. گاهي ذره بين روي يك كلمه مي گذاري و آن را درشت و بزرگ مي بيني. وقتي انسان دل به دنيا بندد و محبتي به چيزي پيدا مي كند، آن چيز در نظر انسان بزرگ جلوه مي كند، يعني انسان كوچك و حقير مي شود. گاهي يك ريگ كوچك در كنار دريا، نظر يك بچه را جلب مي كند، بچه ديگر هم مي خواهد اين ريگ را بردارد، رقابت موجب مي شود تا همين ريگ كوچك، در نظر اينها بزرگ و با ارزش جلوه كند. | انسان وقتي گناه نمي كند، دنيا در نظرش كوچك مي شود. يعني كوچكي دنيا را درك مي كند. نه اين كه دنيا بزرگ است و آن را كوچك مي بيند، بلكه دنيا كوچك، كم، محدود و گذراست. غفلتِ انسان، دنيا را در نظر انسان بزرگ جلوه مي دهد. گاهي ذره بين روي يك كلمه مي گذاري و آن را درشت و بزرگ مي بيني. وقتي انسان دل به دنيا بندد و محبتي به چيزي پيدا مي كند، آن چيز در نظر انسان بزرگ جلوه مي كند، يعني انسان كوچك و حقير مي شود. گاهي يك ريگ كوچك در كنار دريا، نظر يك بچه را جلب مي كند، بچه ديگر هم مي خواهد اين ريگ را بردارد، رقابت موجب مي شود تا همين ريگ كوچك، در نظر اينها بزرگ و با ارزش جلوه كند. | ||
| − | + | شكل گيري اجتماعي انسان | |
دانه هاي انار | دانه هاي انار | ||
انسان ها در اصطكاك و برخورد با يكديگر شكل مي گيرند. فرم اجتماعي انسان، در رابطه با ارتباطات انسان با افراد جامعه است. اناري كه مي خوريد و دانه هاي انار را كه از روي تاج هاي انار بر مي داريد، اين دانه ها يك شكل عمومي دارند، اما مخروطي نيستند، چند وجهي هستند. اصلِ اندازه هسته، بر اساس آن روش است كه در انار اولي است، كه از كروموزوم ها و چيزهايي كه در هسته آن انار و وراثت آن بوده شكل مي گيرد، بعضي هسته ها پهن است، بعضي ها باريك و كشيده. هسته بعضي انارها زير دندان خرد مي شود و هسته بعضي ها استخواني و محكم است. اينها مربوط به وراثت است. اما اين دانه ي انار حالت چند وجهي كه پيدا مي كند، هر كدام در رابطه با دانه هاي اناري است كه در كنارش قرار گرفته. به وسيله آنها شكل مي گيرد. اشكال جانبي هر دانه انار در رابطه با اصطكاك هايي است كه با دانه هاي مجاورش داشته است. | انسان ها در اصطكاك و برخورد با يكديگر شكل مي گيرند. فرم اجتماعي انسان، در رابطه با ارتباطات انسان با افراد جامعه است. اناري كه مي خوريد و دانه هاي انار را كه از روي تاج هاي انار بر مي داريد، اين دانه ها يك شكل عمومي دارند، اما مخروطي نيستند، چند وجهي هستند. اصلِ اندازه هسته، بر اساس آن روش است كه در انار اولي است، كه از كروموزوم ها و چيزهايي كه در هسته آن انار و وراثت آن بوده شكل مي گيرد، بعضي هسته ها پهن است، بعضي ها باريك و كشيده. هسته بعضي انارها زير دندان خرد مي شود و هسته بعضي ها استخواني و محكم است. اينها مربوط به وراثت است. اما اين دانه ي انار حالت چند وجهي كه پيدا مي كند، هر كدام در رابطه با دانه هاي اناري است كه در كنارش قرار گرفته. به وسيله آنها شكل مي گيرد. اشكال جانبي هر دانه انار در رابطه با اصطكاك هايي است كه با دانه هاي مجاورش داشته است. | ||
اخلاق اجتماعي هر انسان هم در اصطكاك و ارتباط با ديگران شكل مي گيرد. حال اگر شما يك دانه انار را فرض كنيد كه دور و برِ آن خالي باشد و دانه اناري نزديك آن نباشد، طبيعتاً اين چند بُعدي و چند وجهي از كَفَش مي رود و به صورتي شبيه مخروط در مي آيد و شكيل و تراشيده نيست. انساني هم كه نه همسايه ها با او معاشرت كنند، نه دوستان و خويشاوندان و آشنايان و نه كارگزاران حكومتي، همه از فاصله دور بيايند يك احوالي را بپرسند و بروند و هيچكس پا در آن خانه نگذارد و بچه هم از مادرش اجازه بگيرد، به خانه همسايه برود، مي گويد آنها كه نمي آيند اينجا تو چرا مي خواهي بروي، و ... آنها كه ميهمان ما نمي شوند، ما هم ميهمان آنها نمي شويم، اين وضعيت باعث قطع رابطه مي شود و آن تراشيده شدن صورت نمي گيرد. مثل الماس است كه همان طوري در معدن نتراشيده باشد. با تراشيدن، از وزن الماس كاسته مي شود، اما در نتيجه آن خوش تراش شدن، قيمت بيشتر پيدا مي كند. | اخلاق اجتماعي هر انسان هم در اصطكاك و ارتباط با ديگران شكل مي گيرد. حال اگر شما يك دانه انار را فرض كنيد كه دور و برِ آن خالي باشد و دانه اناري نزديك آن نباشد، طبيعتاً اين چند بُعدي و چند وجهي از كَفَش مي رود و به صورتي شبيه مخروط در مي آيد و شكيل و تراشيده نيست. انساني هم كه نه همسايه ها با او معاشرت كنند، نه دوستان و خويشاوندان و آشنايان و نه كارگزاران حكومتي، همه از فاصله دور بيايند يك احوالي را بپرسند و بروند و هيچكس پا در آن خانه نگذارد و بچه هم از مادرش اجازه بگيرد، به خانه همسايه برود، مي گويد آنها كه نمي آيند اينجا تو چرا مي خواهي بروي، و ... آنها كه ميهمان ما نمي شوند، ما هم ميهمان آنها نمي شويم، اين وضعيت باعث قطع رابطه مي شود و آن تراشيده شدن صورت نمي گيرد. مثل الماس است كه همان طوري در معدن نتراشيده باشد. با تراشيدن، از وزن الماس كاسته مي شود، اما در نتيجه آن خوش تراش شدن، قيمت بيشتر پيدا مي كند. | ||
| − | + | بينش آخرتي | |
آموزش دوچرخه | آموزش دوچرخه | ||
آنها كه مي خواهند به كسي دوچرخه سواري ياد بدهند، مي گويند نگاه به دور كنيد، نزديك را نگاه نكنيد. كساني كه مي خواهند دوچرخه سواري ياد بگيرند، اگر به نزديك نگاه كنند، تعادلشان به هم مي خورد و به زمين مي خورند و وقتي دور را نگاه مي كنند، هم بهتر مي بينند و هم بهتر مي توانند تصميم بگيرند و هم تعادلشان حفظ مي شود. | آنها كه مي خواهند به كسي دوچرخه سواري ياد بدهند، مي گويند نگاه به دور كنيد، نزديك را نگاه نكنيد. كساني كه مي خواهند دوچرخه سواري ياد بگيرند، اگر به نزديك نگاه كنند، تعادلشان به هم مي خورد و به زمين مي خورند و وقتي دور را نگاه مي كنند، هم بهتر مي بينند و هم بهتر مي توانند تصميم بگيرند و هم تعادلشان حفظ مي شود. | ||
آنچه مي تواند تعادل شما را در دنيا حفظ كند، اين است كه به دور نگاه كنيد، يعني نگاه به آخرت داشته باشيد. آنچه انسان را متزلزل، افسرده و خسته مي كند و ناآرامي به وجود مي آورد، نگاه كردن به نزديك است. در دنيا، بعضي نگاهشان به دنياست و برخي نگاهشان به آخرت است. آخرت دور است و كسي كه توجهش به آخرت است، در اينجا مي تواند تعادلش را حفظ كند و صبر و استقامت و شكيبايي داشته باشد. آنها كه نگاهشان به خود دنياست، نگاه به نزديك مي كنند و چون نگاه به نزديك مي كنند، مي افتند و آسيب مي بينند. | آنچه مي تواند تعادل شما را در دنيا حفظ كند، اين است كه به دور نگاه كنيد، يعني نگاه به آخرت داشته باشيد. آنچه انسان را متزلزل، افسرده و خسته مي كند و ناآرامي به وجود مي آورد، نگاه كردن به نزديك است. در دنيا، بعضي نگاهشان به دنياست و برخي نگاهشان به آخرت است. آخرت دور است و كسي كه توجهش به آخرت است، در اينجا مي تواند تعادلش را حفظ كند و صبر و استقامت و شكيبايي داشته باشد. آنها كه نگاهشان به خود دنياست، نگاه به نزديك مي كنند و چون نگاه به نزديك مي كنند، مي افتند و آسيب مي بينند. | ||
| − | + | آثار بي تقوايي | |
مرغ و تخم مرغ | مرغ و تخم مرغ | ||
نفسانيت در قدم اول سود دارد، اما قدم آخرش خراب است، مثل كسي كه مرغ تخمگذار داشته باشد و آن را سر ببرد. امروز ديگر تخم مرغ ندارد، اما مرغ و پلو دارد، ولي فقط امروز دارد، فردا ديگر نه از مرغ خبري است و نه از تخم مرغ. | نفسانيت در قدم اول سود دارد، اما قدم آخرش خراب است، مثل كسي كه مرغ تخمگذار داشته باشد و آن را سر ببرد. امروز ديگر تخم مرغ ندارد، اما مرغ و پلو دارد، ولي فقط امروز دارد، فردا ديگر نه از مرغ خبري است و نه از تخم مرغ. | ||
بي تقوايي يعني از مايه خوردن. انسان وقتي دروغ گفت، از مايه خورده است. ممكن است گاهي انسان با دروغ، 10 تومان گيرش بيايد، اما وقتي فهميدند دروغ گفته، ديگر به حرفش اعتنا نمي كنند؛ مرغي نيست تا تخم بگذارد. يعني كمتر بخور، هميشه بخور، مرغ را نخور و تخم مرغش را هميشه بخور. بي تقوايي، خرج كردن يك شبه اين اعتماد و ارتباط با مردم است. كسي كه مثلاً دلش هواي آب گوشت كرده و براي آن، تنها لباس خود را فروخت و با پولش آب گوشت خورد، شب كه شد، ديگر لباس ندارد تا خود را گرم كند و در سرما مي ماند. با لباسي كه يك عمر گرمش مي كرد، شكم را يك روز گرم كرد و تمام شد. پس انسان بايد اصل تقوايش را نخورد، آن را حفظ كند و از مايه نخورد. كارِ تقوايي، مثل درخت باغداري است، يكي دو سال اولش خرج دارد و دخل ندارد. بعد درخت ها كه رشد مي كنند و ميوه مي دهند و مخارج جديد هم كمتر مي شود، به تدريج بر دخل و درآمد اضافه مي گردد و از خرج كم مي شود. اگر انسان روي اصول تقوا حركت كند، اين طور است. | بي تقوايي يعني از مايه خوردن. انسان وقتي دروغ گفت، از مايه خورده است. ممكن است گاهي انسان با دروغ، 10 تومان گيرش بيايد، اما وقتي فهميدند دروغ گفته، ديگر به حرفش اعتنا نمي كنند؛ مرغي نيست تا تخم بگذارد. يعني كمتر بخور، هميشه بخور، مرغ را نخور و تخم مرغش را هميشه بخور. بي تقوايي، خرج كردن يك شبه اين اعتماد و ارتباط با مردم است. كسي كه مثلاً دلش هواي آب گوشت كرده و براي آن، تنها لباس خود را فروخت و با پولش آب گوشت خورد، شب كه شد، ديگر لباس ندارد تا خود را گرم كند و در سرما مي ماند. با لباسي كه يك عمر گرمش مي كرد، شكم را يك روز گرم كرد و تمام شد. پس انسان بايد اصل تقوايش را نخورد، آن را حفظ كند و از مايه نخورد. كارِ تقوايي، مثل درخت باغداري است، يكي دو سال اولش خرج دارد و دخل ندارد. بعد درخت ها كه رشد مي كنند و ميوه مي دهند و مخارج جديد هم كمتر مي شود، به تدريج بر دخل و درآمد اضافه مي گردد و از خرج كم مي شود. اگر انسان روي اصول تقوا حركت كند، اين طور است. | ||
| − | + | مالكيّت اعتباري | |
عروسك | عروسك | ||
انسان مالك چيزي نيست، بلكه سرايدار است. همان طور كه انسان برهنه به دنيا آمده، برهنه هم از دنيا مي رود. چون خودمان از بچگي صحبت مي كرديم و مي گفتيم: اين عروسك و اين پستانك مال من است، اين كتاب يا دفتر يا مداد يا توپ مال من است، به همين روال بزرگ شده، همه چيز را به خود نسبت مي دهيم و مي گوييم: اين بچه مال من است، اين خانه مال من است. | انسان مالك چيزي نيست، بلكه سرايدار است. همان طور كه انسان برهنه به دنيا آمده، برهنه هم از دنيا مي رود. چون خودمان از بچگي صحبت مي كرديم و مي گفتيم: اين عروسك و اين پستانك مال من است، اين كتاب يا دفتر يا مداد يا توپ مال من است، به همين روال بزرگ شده، همه چيز را به خود نسبت مي دهيم و مي گوييم: اين بچه مال من است، اين خانه مال من است. | ||
نسخهٔ ۶ اردیبهشت ۱۳۹۵، ساعت ۱۱:۲۳
خودسازي
گُل و كود زيباترين گياهان، گل ها هستند. همين گل ها از كجا به عمل مي آيند؟ از ميان توده خشن خاك كه آغشته به فضولات بد بوي حيوانات هستند كه نامش را مي گذاريد « كود ». گل بهترين بوها را دارد، در حالي كه از ميان بدترين بوها بالا آمده است. اين خود يك درس است، درس اين كه مَنِ گياه، محكوم شرايط نيستم و شرايط، حاكم و غالب بر من نيستند. هنر هم همين است كه انسان در ميان اين لجنزار عَفن دنيا و طبيعت رشد كند و رويشي داشته و بالا بيايد و بالنده شود.
جلوه در كنار باطل
خط و صفحه موسي دقيقاً به آن خط زيبايي مي ماند كه با رنگ سفيد بر صفحه ي سفيدي نگاشته باشند؛ كه البته خوانا نيست و خوانايي ندارد مگر اين كه يك سياهي و يك سياهه اي از فرعونيت در جنب او قرار بدهي، آن گاه يك نمود و نمايي از خودش نشان خواهد داد. آنچه كه موسي را موسي كرد و به موسي جلوه داد و جلوه گاه موسي شد، همين فرعون بود.
دل، در قلمرو خدا
زمين و مالك اگر انسان، تحت ولايت الله بود، يك ولي بيشتر ندارد: « الله ولي الذين آمنوا » و اگر تحت ولايت طاغوت بود، به جاي يك ولي، اولياء دارد. « والذين كفروا اوليائهم الطاغوت ». باور نكنيد كه كسي كه خدا را آقاي خودش قرار نمي دهد بالاسر و آقايي ندارد، بلكه آقاها دارد، همه چيز و همه كس بر او آقا و بالاسر هستند و آقايي مي كنند. اگر در يك صحرا، زميني نباشد و شما در آن زمين كِشتي، داشتي و برداشتي نداشته باشيد، بي ترديد هر كس از هر كجا كه پيدا بشود، طمعِ تصرف آنجا را خواهد داشت، مگر اين كه شما در آن صحرا يك خيمه و خرگاهي به پا كنيد؛ آنجاست كه مانع طمع ديگران شده ايد و طمع ديگران را هم قيچي كرده ايد. تا خدا هم در وجود انسان خانه اي بپا نكند، همه چيز و همه كس به دنبال تصرف وجود انسان هستند و مي خواهند خانه و خيمه و خرگاه خودشان را در آنجا بپا كنند. اما اگر خدا در آن خانه آمد، ديگر ايادي همه چيز و همه كس قطع خواهد شد و تنها او حاكم خواهد شد. شبها به آسمان كه نگاه مي كنيد ستاره ها موج مي زنند، هر ستاره اي خطي و جهتي دارد و شما را به سمت خودش دعوت مي كند، اما صبح، روشنايي كه فرا مي رسد و خورشيد كه طلوع مي كند، همه آن نورها، بي نور مي شوند و آن ------------------------ براده هاي آهن را وقتي روي يك كاغذ مي ريزند، هر كدام يك خطي و جهتي دارند، اگر اين براده ها را به يك آهن ربا نزديك كنيد، بي ترديد همه آنها يك خط و يك جهت خواهند يافت. انسان ها هم مثل همان براده هاي آهن هستند كه اگر به حق نزديك شوند، جاذبه حق همه آنها را يك كاسه مي كند. اگر بشر امروز به دنبال آن تفاهم و توافق و ائتلاف حقيقي و واقعي است، يك راه بيشتر ندارد و آن اين است كه اول با خدا به وحدت برسد و نزاع ها و مشاجرات و اختلافات خودش را با خدا حل كند، ديگران حل اند: « مَن اَصلح بَينَهُ وَ بَينَ الله اَصلَح اللهُ بَينَهُ وَ بَينَ النّاس ».
نفي طاغوت
نجاست و پاكي تا انسان، كفر به طاغوت پيدا نكند ايمان به « الله » پيدا نخواهد كرد. طاغوت، عين نجاست است و « الله » عين طهارت، و كفر به طاغوت، ازاله ي نجاست است. تا ازاله نجاست نكني، به طهارت نخواهي رسيد.
كفر به طاغوت، مقدمه ايمان به خدا
گره ها ايمان به الله، گره زيرين است و طبيعي و بديهي است كه تا گره رويين گشوده نشود، گره زيرين گشوده نخواهد شد. گره رويين، كفر به طاغوت است. پنبه تا تبديل به نخ نشود، تبديل به پارچه نخواهد شد. هيچگاه هيچ پنبه اي ابتدا تبديل به پارچه نخواهد شد. انسان ها هم تا ابتدا كافر به طاغوت نشوند، مؤمن به « الله » نخواهند شد. هيچگاه هيچ انساني، تا كافر به طاغوت نشود، مؤمن به « الله » هم نخواهد شد.
مَشِقّات آزادي
فرار از زندان در زندان براي زنداني همه چيز رايگان است، خوراك او، پوشاك او، اما وقتي زنداني از زندان فرار مي كند او را نوازش نمي كنند، آغاز مشقات اوست، او را از بُرجك ديده باني به تير مي بندند، مجروح و معلول مي كنند، در محاصره قرار مي دهند. موسي هم كه از خانه فرعون فرار كرد تا موقعي كه به خانه شُعيب نرسيده بود مشقات فراواني را تحمل كرد، چنان در فقر و فلاكت گرفتار آمده بود كه حتي قطعه ناني نداشت تا مصرف كند. آن قدر برگ هاي گياهان و نباتات را براي تغذيه خود مصرف كرد هبود كه سبزي برگ ها از پشت پوست او نمايان بود. اما وقتي كه به خانه شُعيب رسيد، پايان مشقات بود. مردم ما هم از زندان فرعون فرار كردند، اما هنوز به خانه شُعيب نرسيده اند، كه خواهند رسيد.
فقر، عامل تحرك
جدول بچه ها يك جدول هاي 16 خانه اي دارند كه در آن جدول ها 15 شماره وجود دارد، يعني يك خانه اش خالي است. چون اين يك خانه خالي است، عدد يك مي تواند خود را از خانه اول به خانه آخر برساند. اگر اين يك خانه هم خالي نبود، اگر اين هم پُر بود، عدد يك، هميشه سر جاي يك بود تا اين كه خراب مي شد و از بين رفت. آن خلاء و خانه خالي، مايه حركت مي شود. آن چيزهايي كه در زندگي نامش را فقر مي گذاريم،- آن فقر- همان خانه خالي است، كه آدمي را راه مي اندازد. از خدا نخواهيد كه اين خانه را پُر كند؛ كه مي مانيد و به هيچ جايي نمي رسيد.
عامل خداگريزي
مغناطيس دو قطب همنام هميشه يكديگر را دفع مي كنند، هيچكدام براي ديگري، جاذبه ندارند. خدا غني است، اگر آدمي هم غني بشود، اين غني، آن غني را دفع مي كند.
سازندگي مشكلات
دست دادن شما اگر به رفيقتان دست داديد و او دست شما را فشرد، ديگر دست نمي دهيد، مي گوييد من با او دست دادم و او دستم را فشرد. خدا فشار مشكلات را روي دستِ زندگي آدمي وارد مي آورد تا اين دست را از توي دست دنيا در بياورد.
كرامت غيبي
ضربه گلدان چندي پيش بچه اي نابينا شده بود. مادرش او را پيش هر طبيبي براي معالجه برد، ولي جواب رد شنيد. تا اين كه تصميم گرفت او را ببرد مشهد، كنار آن طبيب حقيقي و حاذق، شايد نظري كند. وقتي وارد حرم شد، تصميم گرفت- اگر با زحمت هم كه شده- بچه را به كنار ضريح برساند. موقعي كه بچه را به كنار ضريح رسانده بود تا چشمان او را به آن مشبك هاي ضريح تماس بدهد كه شايد شفا پيدا كند، يكي از خُدام حرم مشغول تميز كردن گلدان هاي بالاي ضريح بود. ناگهان، اين گلدان از دست او مي افتد و اتفاقاً روي سر همين بچه فرود مي آيد و سر او مي شكند و خون مي آيد. همه آنها كه آنجا بودند تأسف مي خوردند، از جمله خودِ مادر بچه، كه بچه ام را آورده بودم تا شفا پيدا كند، آسيب ديگري هم ديد. با يك حسرتي اين بچه را برده بود بيمارستان. يكي دو روز گذشته بود كه آمده بود كنار ضريح حضرت و زار، زار مي گريست، به نحوي كه توجه همه را جلب كرده بود، مي گفت: پس از شكستن سرش، او را به بيمارستان برديم. امروز كه رفتم تا به او سر بزنم، ديدم بينايي او برگشته است. از دكتر جهت را سؤال كردم، در جوابم گفت:اين بچه لخته هايي از خون در سر داشته است كه مانع بينايي او شده بود و با فرود آمدن آن گلدان، لخته هاي خون بيرون ريخته و بينايي اش برگشته است. حال تمامي مشكلاتي كه در زندگي ما رخ مي دهد شبيه همان فرود آمدن گلدان است، شكيبا باش، باور كن كه پشت آن شكستگي، بينايي است و دنيا را آنطور كه هست مي بيني. اين گلدان، مصائب و تعلقات دنيوي را از سر انسان خارج مي كنند و او را بصير كردبه و بصيرت مي بخشند.
عصر ظهور
گَردِ قافله قافله اي كه از راه مي رسد، ابتدا گرد و خاك مي كند. اگر امروز جور و جفا عالم را فرا گرفته است، بسان همان گرد و خاك است كه دليل برآمدن قافله ظهور است.
برائت از طاغوت
اِزاله ي نجاست در زيارت عاشورا اول لعن مي كني و بعد سلام مي دهي، مي داني چرا؟ چون قرآن مي گويد: « يكفُر بالطّاغوتِ و يؤمِنْ بالله » اول كفر به طاغوت، بعد ايمان به خدا. همچنان كه براي نمازي كه مي خواهيد بخوانيد، اول دستشويي مي رويد و از خودتان ازاله ي نجاست مي كنيد، بعد وضو مي گيريد. اينها مقدمات اوليه است، بعد از ازاله ي نجاست، نوبت به اقامه ي نماز مي رسد. اول ازاله، بعد اقامه. اگر فرش مسجد هم نجاستي پيدا كرده باشد، اول ازاله ي نجاست مي كني بعد اقامه نماز.
كار براي آخرت
قيمت زمين بعضي ها چندي پيش زمين را متري يك شاهي خريده اند و الآن متري 10000 تومان مي فروشند. اگر تو هم در اين دنيا به اندازه يك شاهي در راه خدا خرج كني، در آخرت از تو به اندازه 10000 تومان خواهند خريد. اما وقتي در اين دنيا 10000 تومان براي دنيا خرج كني نه خدا، در آخرت به اندازه يك شاهي هم از تو نخواهند خريد. آنها كه مي دانند زمين يك روز گران مي شود، فرش زير پايشان را هم مي فروشند و زمين مي خرند، خانه هايشان را مي فروشند و در يك خانه اجاره اي مي نشينند تا زميني بخرند. اينها براي دنيايشان اين چنين مي كنند، تو براي آخرت خود چه كار مي كني؟
عشق و اخلاص
نيروي ماشين اخلاص در عمل، بي عشق ممكن نيست. همان طوري كه ماشين براي حركت نيرو مي خواهد، اخلاص هم عشق مي خواهد.
عقل و شرع، مشاور انسان
شاقول بنّاها ديوار را كه بالا مي برند، براي اين كه بدانند راست بالا رفته و هيچگونه كجي و اِعوجاجي پيدا نكرده است، لحظه به لحظه مشورت مي كنند. مشاور ديوار، « شاقول » است و آجر روي آجر نمي گذارند، مگر اين كه با شاقول مشورت كنند. آدمي هم مي بايست در همه امور مشاوره كند و با مشورت به پيش برود؛ تا مبادا انحرافي در كار پيدا كند. مشاور انسان « عقل و شرع » است.
اخلاص
زنجير و انسان ارزش يك جمعيت، بيشتر از تعداد به اخلاص آنها بستگي دارد، انسان بدون آن كه خودش متوجه باشد، گاهي در زنجير است و گاهي در زندان. قرآن مي فرمايد پيامبران آمده اند تا زنجير از پاي انسان ها بردارند و آنها را از زندان آزاد كنند: « يَضَعُ عَنهُم اِصرَهُم وَ الاغلالَ الّتي كانَت عَلَيْهم » بار سنگين را از دوش بر مي دارد و غُل ها را از قلب ها مي گشايد. اين غُل ها چه هستند؟ گاهي عادت، انسان را زنجير مي كند، فردي كه به هرويين و ترياك و چيزهاي بد معتاد مي شود، شما نصيحت مي كنيد كه مرتكب اين زشتي ها نشود، اما او مي گويد كه نمي تواند، چرا؟ براي اين كه در زنداني گرفتار شده كه نمي فهمد. او در زنجير متولد نشده و خدا او را در زنجير قرار نداده، خودِ اين شخص، خود را گرفتار كرده و در بند گذاشته است. اگر پدر و مادرش بخواهند آزادش كنند و عادتش را ترك دهند و براي اين كار او را تحت مراقبت و مواظبت و بازداشت قرار دهند، شخص معتاد شاكي مي شود كه والدينش در صدد اذيت و آزار او هستند و مي خواهند محبوسش كنند، در حالي كه پدر و مادر مي خواهند آزادش كنند، ول او نمي فهمد. يكي آزاد مي كند ولي به نظر مي آيد كه اسير مي كند، يكي اسير مي كند اما به نظر مي رسد كه آزادي است. شيطان و خدا، هر دو، روي انسان برنامه دارند و دعوت مي كنند. برنامه خدا ظاهراً اسارت و محدوديت و سختي است، ولي باطن كارش آزادي و راحتي و آسودگي است. برنامه شيطان در ظاهر راحتي و آسايش و آزادي است، اما باطنش بدبختي و اسيري و گرفتاري است. در دنيا برنامه اي كه ظاهرش اسارت و باطنش آزادي است مورد تبليغ سوء قرار مي گيرد و زشت جلوه گر مي شود و دفاع از آن مشكل مي گردد، لكن برنامه ي شيطان چون ظاهرش آزادي و راحتي و آسودگي است، هيچ از نظر تبليغات، مشكل ندارد. يك طرف همه وسوسه هايش شيرين و جذاب و گيرا به نظر مي آيد و يك طرف ديگر، هر چند راست مي گويد، اما تلخ جلوه مي كند. خداوند اخلاقي دارد و مطابق آن اخلاق، انتخاب مي كند. خداوند از ريا متنفر است و دوست دارد برنامه اي پيش بيايد كه رياكاران از خدا دور شوند. از اين جهت، نخستين امتحاني كه از دوستان خود مي كند اين است كه آنها بدنام شوند و از بدنامي نترسند. وقتي فردي رو به خدا آورد و همه او را ترك كردند و مخالف او شدند، وي بر سر دوراهي قرار مي گيرد:يا همه، يا خدا. ممكن است كار از اين هم سخت تر شود: يا نان، يا خدا، يا عزت، يا خدا، يا جان، يا خدا. وقتي انسان اين امتحان ها را گذرانيد، آن وقت خدا مي گويد: خوش آمدي. به قول مولوي: عشق از اول سركش و خوني بُوَد تا گريزد هر كه بيروني بُوَد « بيروني » يعني كسي كه به درد داخل و حرم خدا نمي خورد و بايد از حرم خدا بيرون برود. كسي كه امتحان شد و معلوم گرديد كه جز خدا چيزي نمي خواهد، درِ حرم را به روي او باز مي كند. خدا كنكوري براي ورود به دانشگاه خود قرار مي دهد، امتحان ها و سؤال هاي مشكلي را از داوطلبان به عمل مي آورد، گاهي از هزاران داوطلب 6 يا 7 نفر بيشتر قبول نمي شوند. منتها اين كنكور، با كنكور دانشگاه ها فرق مي كند، آن كه در دانشگاه قبول نشده خود مي فهمد كه پذيرفته نشده، اما آن كه در امتحان خدا رد مي شود، مي گويد: خودم قبول نكردم. هيچ كافري نمي گويد خدا مرا نخواست، بلكه كافران مي گويند كه ما خدا را نخواستيم. عارفي نيمه شب از خانه بيرون آمد. آسمان و زيبايي آن را و زيبايي خدا را ديد، گفت: اي خدا تو چقدر زيبايي؟ چرا كسي به تماشاي تو كه به اين زيبايي هستي نمي آيد؟ خدا در دل او گفت: ما نمي خواهيم، نه اين كه آنها نخواهند. ما نمي پسنديم، نه اين كه آنها نپسندند. چون خدا سليقه دارد، او انسان هاي خودپسند را دوست ندارد، انسان هاي خودخواه، مغرور، موذي و بدجنس و انسان هاي دورو و دو زبان را دوست ندارد. مي خواهد اينها نزديك او نيايند؛ همان طور كه شما دوست داريد هواي كثيف به خانه شما وارد نشود. آيا اگر يك فرد هروئيني بيايد با شما همخانه شود، ناراحت نمي شويد؟ خدا هم دوست ندارد انسان هاي بد با دوستان او رفيق شوند. گاهي انسان بايد با بعضي قطع رابطه كند، اما دلش راضي نمي شود. همانطور كه اگر فرضاً فرزند شما بايد با همنشين هروييني قطع رابطه كند ولي سر باز مي زند، خودتان دست به كار مي شويد و اين رابطه را قطع مي كنيد، خدا هم براي مؤمن وارد عمل مي شود، خدا بدها را از مؤمن متنفر مي كند، مؤمن از اين كه تنها شده است، دلتنگ مي شود و غصه مي خورد. پس خدا كارهايي براي مؤمنان مي كند كه برايشان لازم است، اما ممكن است آنها آن كارها را نپسندند و از آن متنفر باشند. آيه قرآن چنين مي گويد: « عَسي اَن تَكرَهُوا شيئاً وَ هُوَ خَيرٌ لَكُم » چه بسا از چيزي بدتان بيايد و برايتان خوب باشد، و چه بسا از چيزي خوشتان بيايد و برايتان بد باشد. گاهي مال، مالك انسان است و گاهي انسان مالك مال. وقتي انسان براي مال دروغ بگويد يا تقلب كند، مال مالك او مي شود، اما وقتي انسان براي عقيده اش مال را خرج كند، مالك مال مي گردد. خدا مي خواهد ما را آزاد كند، اما به نظر مي آيد كه ما را در بند مي كشد. شيطان ما را اسير مي كند، اما به نظر آزادي مي آيد. شيطان به انسان تلقين مي كند كه مالدار شو، و در حالي كه انسان را اسير مال مي كند، به نظر چنين انساني مي آيد كه او مال را در اختيار دارد. وقتي انسان با خدا آشنا شد، از همه اين اسارت ها آزاد مي شود. زنداني كه انبياء براي آزاد كردن انسان از آن آمده اند، زندان تعلق هاست؛ زنجير تعلق به مال، زنجير تعلق به شهرت و پرستيژ و شخصيت. هر كس به چيزي غير از خدا دل ببندد، اسير مي شود. حافظ نيز به همين مضمون شعري دارد كه مي گويد: خدايا من از زنجير عشق تو آزاد نشوم كه بستگان محبت تو آزادگانند، آزاد، آن است كه بسته توست و اسير، آن كه از تو رها شده است، خسته آن است كه با تو آشنا نشد، گرفته آن است كه گرفتار محبت تو نشد، غمگين آن است كه به غم تو مبتلا نشد، غم تو انسان را از هر غمي آزاد مي كند، اشكي كه براي تو ريخته شود، از هر خوشحالي مسرت بخش تر است. به قول سعدي: اگر تو زهر دهي به كه ديگران ترياك اگر تو زخم زني، به كه ديگران مرهم
پيام جهاني انقلاب
زيبايي اين انقلاب براي جهان چه پيامي دارد، چون تمام قدرت ها قبل از آن كه به نيروي نظامي خود تكيه داشته باشند، بر پيام خود متكي هستند. « جان كندي »(رئيس جمهور مقتول و اسبق آمريكا) در كتاب استراتژي صلح، وقتي مي خواهد بگويد در مقابل شرق مي ايستيم، روي اين نكته تكيه مي كند كه آزادي عميق ترين ويژگي و اصيل ترين خواسته انساني است. شعار و پيام يك حركت بايد متكي بر اصيل ترين خواسته هاي انسان باشد. كمونيست ها نيز كه 70 تا 80 سال اهل عالم را معطل كردند، مدعي بودند كه اصيل ترين شعار را انتخاب كرده اند. اديان نيز همين را گفته و خواسته اند اصيل ترين خواسته انساني را مطرح كنند. اصيل ترين نياز انسان چيست؟ اگر آزادي اصيل ترين است، آزادي چيست و چه روشي براي رسيدن به آن هست؟ حتي اگر كسي بالاتر قدم بگذارد و بگويد كه جهان پيام دارد و انسان بايد با آن پيامِ جهان هماهنگ باشد، بايد براي پيام جهان تعريف ارائه دهد. مثلاً اگر بگوييم كه پيام جهان « زيبايي » است، رد آن مشكل است و ادعايش آسان، اما مشكل در تعريف زيبايي است. اگر كسي بگويد جهان زيبا است، بايد ديد آيا ظلم، تبعيض و گرسنه بودن بخشي از جهان در قبال راحتي بعضي ديگر، زيباست؟ آيا دروغ و تظاهر و مكر و خدعه زيباست؟ به اين دليل كه جهان زيبا است، نمي توان همه كارهاي انسان را پذيرفت. آري تملق نگفتن، صميميت و وفا زيباست، آن كه به اين مسائل اهميت نمي دهد، زيبا نيست و اگر قبول كنيم كه جهان به سمت زيبايي در حركت است، هر نظامي كه در جهان هم آهنگ و همسوي زيبايي جهان نباشد، متلاشي خواهد شد. اگر كسي بر اين اعتقاد بود، مي تواند بگويد كه هر كس حركتش خلاف اين امر باشد، بازنده خواهد بود، هر چند كه تكنولوژي و سلاح هاي هسته اي هم داشته باشد. برنده نهايي آنانند كه همسو با زيبايي هاي جهان باشند، نه مجهز به تكنولوژي و قدرت بيشتر. در جهاني كه داراي همچنين زيبايي هايي است، چه كسي جرأت دارد خلاف آن حركت كند و موفق شود؟ ايستادگي و مقاومت در مقابل زورمداران زيباست، و استقامت تا آخر، زيباتر. عاشورا صحنه اي است بسيار زيبا. وقتي ابن زياد از حضرت زينب (س) سؤال مي كند كه وضع را پس از قتل شهدا و اسارت اهل بيت (عليهم السلام) چگونه مي بيني؟ مي فرمايد: به خدا سوگند جز زيبايي نمي بينم « ما رأيتُ الا جَميلاً ». به قول حافظ: منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن منم كه ديده نيالوده ام به بد ديدن امام (ره) هميشه مي فرمود: ما همه هيچ هستيم، آنچه هست تمامش اوست. اين مطلب با اين جهت گيري، با حركت جهان به پيش مي رود و كساني كه مي خواهند پرچمدار اين حركت باشند، بايد زيبايي هاي ديگران را با زيبايي خود جمع كنند. مي دانيم كه تمام مكتب ها و جوامع، ابعادي از زيبايي دارند: نظم و برنامه داشتن زيباست. بي هدفي و بي برنامگي زيبا نيست. مرحوم شهيد بهشتي كه چندين سال در آلمان اقامت داشت، در موقع وعده ها از يك ماه پيش برنامه ريزي مي كرد و قبل از موقع، به موعدش مي رسيد. مسؤول دفتر امام (ره) مي گويد كه تمام برنامه هاي آن بزرگوار، روي نظم و دقيق بود. اين زيبا است. ما به همين دليل تمدن غرب را يكسره رد نمي كنيم. مثلاً رعايت دقيق مقررات راهنمايي و رانندگي، دخالت نكردن در كار ديگران، حفظ حريم سايرين و از زباله، سوخت سالم ساختن، زيبا است. اما حق ضعفا را رعايت نكردن، چوب خوردن دارد. آمريكا كه حق ضعفا را مي بلعد، چوبش را خواهد خورد و حقش است. ما مي گوييم بنياد جهان بر زيبايي است و بر اساس اين صفات، مي خواهيم زيبايي هاي جهان را در روابط سياسي و اقتصادي و اجتماعي و فرهنگي پياده كنيم. ما مي خواهيم استعمار و بهره كشي نباشد، سيادت بيجا و قلدري نباشد. حضرت صادق (ع) مي فرمايد: « در جامعه مؤمنين، همه خادم يكديگرند ». از حضرت پرسيده شد چگونه؟ جواب فرمود: هر يك براي ديگري نافع است. جانباز زيبا است، اسيرِ صبور زيبا است ... انبياء آمدند كه به ما چيزهايي را كه جز به وسيله وحي نمي توانيم دريابيم، بفهمانند و زيبايي هاي غير ظاهر را نشان دهند. خدا زشتي ها را آتش مي زند، چون چاره اي ديگر نيست، بايد بوي عفن و آزار دهنده آنها رفع شود. پيام انقلاب اسلامي اين است كه ما بايد خودسازي كنيم تا پيروز شويم، آنچه را براي خود نمي پسنديم، براي ديگران نپسنديم. كساني پيروز مي شوند كه چنين كنند. فقر را آمريكا براي جهان مي پسندد و براي خودش نه، همين طور گرسنگي، بيسوادي، عقب ماندگي در تكنولوژي و غيره را. علي (عليه السلام) در وصيت نامه اش به حضرت مجتبي (عليه السلام) مي فرمايد: فرزندم ميان خود و ديگران، مثل ترازو بي طرف باشد، طرفدار خود نباش، براي ديگران دوست بدار آنچه را كه براي خود دوست داري و آنچه را كه براي خود نمي پسندي، براي ديگران هم مخواه. ما هرگز قبول نداريم كه مثلاً ايراني به دليل ايراني بودن بايد چيزي بيشتر از ديگران داشته باشد. معيار احترام ما « تقوي » است، آيه تقوا، آيت زيبايي است، يعني خود را بر ديگران برتر نگرفتن.
دعا
پوست و مغز دعا هر چند مستحب است، اما معناي مستحب، « شد شد، نشد نشد » نيست. گاهي بريدن از مستحب باعث سقوط انسان مي شود. و گاهي فعل مستحب باعث تداوم وظايف ديني مي گردد. گاهي شيطان ذهنيتي ايجاد مي كند كه بايد انسان فقط به واجباتش بپردازد، حتي اگر واجبات را مغز بگيريم و مستحبات را پوست فرض كنيم، كه كمترين فرض است، باز هم پوست است كه مغز را حفظ مي كند. مثل بادام،گندم و ... كه پوست باعث مي شود تا بسياري از آفات آنها دفع گردد. عمل مستحبي گاهي رشته ارتباط انسان با خداست، و وقتي اين رشته پاره شد، همه چيز فرو مي ريزد. مثلاً روضه و گريه مستحب است، اما عدم انجام همين نوع مستحبات، سبب بريده شدن انسان از رشته هاي واجب زندگي مي شود. دعا چه آثاري دارد؟ دعا انسان را مي سازد، دعا هم اصول دين دارد، همين ولايت، همين امامت و ... در دعا است كه همه چيز درست مي شود. در اينجا فقط استغفار و اِنابه نيست، بلكه ترميم كلي انسان مطرح است (مثل چك آپ). ممكن است انسان در طول هفته، غفلت ها و خطاهايي داشته باشد، اين اعمال روح انسان را لكه دار مي كند. دعايي مثل دعاي كميل، باعث پاك شدن اين لكه ها مي شود. اگر انسان مدتي استحمام نكند، آيا مبتلا به ناراحتي و چرك نمي شود؟ آيا قلب حمام نمي خواهد؟ بايد هنگام دعا در را بر شلوغي ها و اغيار بست. تنهايي هم فايده ندارد. يك حبه آتش به تنهايي جايي را گرم نمي كند، اما اگر چند حبه آتش، كنار هم قرار گيرند، حرارت مطلوبي ايجاد مي كنند. قلب ها هم وقتي به هم نزديك شوند، باعث التيام و گرمي روح هاي خود مي شوند. از اين جهت مستحب است كه مؤمنين چند دقيقه قبل از شروع دعا از يكديگر مغفرت و حلالي بطلبند، اين امر باعث صاف شدن قلبها مي شود و دعا مؤثرتر مي گردد. سعي شود در وقت مُعانقه و حلال طلبي، از ته قلب به همديگر خوشبين باشيم.
تبعيت از وليّ فقيه
كتاب طب اگر شما دانشجوي طب باشيد، آيا مي توانيد تنها با خواندن كتب طبي، بيماران را مداوا كنيد؟ همين طور استفاده از كتب قرآن و نهج البلاغه و احاديث و روايات دچار اشكال است، راه حلش رعايت سلسله مراتب كارشناسي است كه نهايتاً به ولايت فقيه منجر مي شود. از اين رو، اطاعت از ولي فقيه، هم نشانه حفظ اصالت است و هم نشانه ي حفظ وحدت. مثل دو دايره متحد المركز، كه اصابت به مركز يكي شامل ديگري نيز مي شود. خود « ولي امر » بايد مطيع خدا و رسول (ص) باشد، چنين وليِ امري، واجب الاطاعه است.
عمل، طبق حجت
پيوند و مردم اينقدر فكر نكنيد كه چه كساني به شما مي پيوندند، مسئله اين است كه شما به كجا مي پيونديد؟ فرض كنيم كه هزاران نفر به شما بپيوندند. بعد چي؟ مهم براي انسان اين است كه خودش به چه مقامي مي پيوندد، بعد چي؟ به حجت يا لا حجت؟ آيا كسي كه به خود بپيوندد، حجت مي شود؟ فلاني ذي نفوذ است و يا فلان مقام را دارد و از اين قبيل چيزها، چه ارزشي دارد؟. مهم اين است كه انسان، با حجت حركت كند. دلتان گلدان است، چيزي غير از گل در آن نكاريد. بغض به شيطان و استكبار نيز ضروري است و با حب مؤمن سازگار است. از آثار برتري طلبي اين است كه اول محبت را از دل بيرون بَرَد. تا ابد بوي محبت به مشامش نرسد آن كه خاك در ميخانه به رخساره نرُفت از آثار صدق اين است كه انسان اول در ابراز محبت موفق باشد، مشتاق برادران ديني شود. تا دنيا را پشت سر نگذاريد، به هم نمي رسيد. انسان مافوق دنيا است، تا رياست و قدرت و عزت و شهرت و ثروت طرد نشود، درك محبت ديگري را نمي كنيم، چون انسان برتر از اين مسائل است. هر كس بر خلاف ولي فقيه و مواضع او عمل كند، هيچ عذري براي او باقي نمي ماند. الا برگشت به اطاعت از ولايت فقيه، و اين عين فرمايش و خواست امام راحل ماست. بيشترين پيروان امام زمان (عج) را مسيحيانِ پاكدل تشكيل خواهند داد، چون بسياري از آنها اهل امانت و اهل راستگويي هستند، اين عين فرمايش علي (عليه السلام) است كه فرمودند: « به طول ركوع و سجود كسي نگاه نكنيد، نگاه كنيد به امانت داري و صداقتش ». ائمه (ع) توصيه فرمودند كاري كنيد كه آنها (سُنيان و مسيحيان و اهل كتاب) به ما علاقه مند شوند.
حكمت الهي
علف هاي هرزه عيسي (ع) در انجيل با زبان تشبيه با شاگردان خود صحبت مي كرد و مي گفت: برزگر وقتي « بذر » را در زمين پاشيد و پس از مدتي در كنار بذر علف هاي هرزه نيز روييدند، او مي بيند اگر بخواهد علف هاي هرزه را ريشه كن كند، گندمها نيز ريشه كن خواهند شد، صبر مي كند تا مزرعه به بار بنشيند و علف هاي هرزه نيز مجال رشد پيدا مي كنند. آن وقت در فصل پاييز همه را درو كرده آنها را با هم مي كوبد، آن گاه از هم جدا مي سازد. شاگردان عيسي (ع) از او خواستند تا مثال را تأويل كند. در مقام توضيح، گفت: اگر خداوند فسادي را كه مفسدين در عالم مرتكب مي شوند ريشه كن كند، به مؤمنين نيز صدمه مي رسد. از اين رو مهلت مي دهد، دوره تمام شود و هر كدام به فعليت برسند، تا در قيامت حساب هر كس را در اختيار او قرار دهند. عيسي (ع) در مقام تشبيه نمي خواهد با استناد به عمل برزگر، صحت و حتمي بودن عمل خدا را اثبات كند، بلكه مي خواهد شاهد اين مسئله ي برهاني مبتني به اقتضاي عدل و حكمت الهي را در اعمال مردم، بيان كند. اصل حكمت، به عنوان قانون ثابت و عام مطرح است. مصداق محسوس آن در كشاورزي و مصداق معقول آن در خلقت، تجلي يافته است. تشبيه « معقول » به « محسوس » به منظور بيان مطلب است.
حاكميت عقل
سلطان و وزير سعدي در مقام تربيت، انسان را به جامعه تشبيه مي كند و مي گويد وجود انسان همانند يك مملكت است. آنگاه جايگاه عقل و غرايز و اعضا و جوارح را مشخص مي سازد. يكي را به « سلطان »، ديگري را به « وزير » و آخري را به « وكيل » تشبيه مي كند. بعد مي گويد: چنان كه اگر پادشاهي با افراد شرور و فاسد، مشاورت و معاشرت داشته باشد، براي زيردستان امنيت نمي ماند، انسان نيز اگر با اخلاق ناشايست اُنس بگيرد، براي عقل و خِرَد او امنيت باقي نمي ماند. وجود تو شهري است پُر نيك و بد تو سلطان و دستور دانا خرَد چون جامعه از انسان ها تركيب شده، پس هر آنچه در نهاد انسان هست، در حد وسيعترش در نهاد جامعه نيز نهفته است و به عبارت بهتر، جامعه، يك انسان بزرگ و انسان، يك جامعه كوچك است، ما وقتي وحدت نسبت بين فرد و جامعه را قبول كرديم، مي توانيم بر اساس اين نسبت قضايا را بيان كنيم.
نظام جامعه بر اساس فطرت
عقربه و مغناطيس چنين نيست كه تمامي ابعاد وجودي انسان همزمان براي خود او مكشوف باشد، بلكه همانند هلال ماه كه با تغيير زوايه ديد انسان كوچكتر و بزرگتر مي شود، زاويه ديد انسان نيز روي كيفيت شناخت خودش تأثير مي گذارد. گاهي انسان هيچ بُعدي از ابعاد وجودي خود را نمي بيند و گاهي بخشي يا همه آن را مشاهده مي كند. انسان آن گاه هيچ بخشي از سيماي خود را نمي بيند، كه فقط شرايط را مد نظر قرار دهد، و تأثير خود نسبت به شرايط را نفي كند. كساني كه انسان را محصول شرايط مي دانند، اراده و شعور را از او سلب مي كنند. اصلاحات اجتماعي و رهبري نهضت ها از ديدگاه آنها به معني تغيير شرايط است، و شرايط همانند قالبي است كه افكار انسان در آن قالب گيري مي شود. اگر، زمام شرايط به دست انسان افتاد، انسان فتح شده است و هر كس بر شرايط تفوق يافت، برنده نهايي خواهد بود. كساني هم انسان را به طور كامل درست همانند ماه شب چهارده به طور كامل مي بينند. آنها مي گويند هر كس از عهده ي توجيه انسان برآمد و با اراده و شعور او آشتي كرد، از عهده توجيه شرايط نيز بر خواهد آمد. حكومتي كه با اراده انسان ها سهيم شده و پايه نظام خود را بر روي آن بنا نهاده، مغلوب شدني نيست. حتي اگر مغلوب شود، باز غالب است. چون دل انسان ها، متوجه چنين نظام هاست. انسان منهاي همه ي تعاليم و تربيت ها، از درون، خود داراي جهت، سمت و خطي است. بالاترين كشف، كشفِ جهت گيري انسان است. بشر وقتي عقربه مغناطيسي را كشف كرد، به راهنمايي دست يافت كه با آن مي توانست يك كشتي بزرگ را هدايت كند. چون آهن ربا از شرايط خود مستقل است. در تاريكي يا روشني، شب يا روز در هر نقطه اي كه قرار گيرد، سمت و جهت آن تغيير نمي يابد. كشتي كه به اندازه يك شهر بزرگ داراي جمعيت يا وسعت است، به رهبري يك عقربه مغناطيسي با وزني كمتر از يك گرم، نيازمند است. چون اجزاي ديگر كشتي، يا بي جهت اند و يا جهت خود را گم مي كنند و سمت گيري مستقل ندارند، ولي اين جزء داراي ويژگي ديگري است. اجزاء ديگر همه تابع شرايط هستند، ولي عقربه مغناطيسي تابع شرايط نيست و از اطراف خود استقلال دارد. كساني كه در انسان جهت گيري از نوع جهت گيري عقربه مغناطيسي را پذيرفته اند و گرايش هاي ثابتي از قبيل تنفر از ظلم و گرايش به باز گرداندن امانت به اهلش را قبول كرده اند واين جهت گيري ها را ناشي از مليت، نژاد، آموزش و تاريخ نمي دانند، در اين صورت به جنبه اي از انسان دست يافته اند كه مستقل از شرايط است و با تغيير نظام اجتماعي و گذشت تاريخ دگرگون نمي شود و پيشرفت تكنولوژي در آن تأثير نمي گذارد. پيدايش حتي يك بخش ثابت در انسان، مي تواند نقطه عطفي در زندگي او تلقي شود. هر مطلبي كه به آن بخش ثابت مربوط شود، براي هميشه ثابت مي ماند. اگر مكتبي به آن بخش ثابت متكي شود، در نهايت پيروز خواهد شد. چون قسمت هاي متغير حيات اجتماعي و معنوي انسان همراه خود، تمام زحمت ها و رنج هاي او را به نابودي مي كشاند. اما نظامي كه مبتني بر بخش ثابت باشد، تداوم خواهد داشت. در امور فطري و لايتغير، كثرت شرط نيست. اگر انسان يك امر لايتغير را بفهمد، همه چيز را خواهد فهميد. لازم نيست قطب نما مشرق و مغرب را به انسان نشان دهد، اگر شمال را نشان داد، جنوب نيز قابل فهم است و اگر شمال و جنوب فهميده شد، مغرب و مشرق نيز فهميده خواهد شد. تشكيل جامعه بر اساس ادراكات فطري، شبيه ساختن ماشين هاي بي شمار، بر اساس كشف قوه بخار است. بشر هنوز از قوه فطرت در زيربناي اقتصادي و اجتماعي خود بهره نجسته است. ردپاي سؤالات طبيعي از قبيل: من كيستم؟ و به كجا مي روم؟ كه همانند عقربه مغناطيسي مستقل از روابط خارجي است، در هيچ يك از دستگاه هاي فكري معاصر، اعم از شرقي و غربي، به چشم نمي خورد. طرح سؤالاتي از اين قبيل در دستگاه سازماندهي نظام و به كارگيري نكات ثابت در انسان، تحولي شبيه تحولي كه پس از كشف قوه برق و بخار در نظام صنعتي جهان به وجود آمد، در جامعه شناسي آينده بشريت به وجود خواهد آورد. امور ثابت همچون مايعي است كه اگر آن را به سازمان مذهبي نظام اجتماعي بزنيم، نياز به كمك گرفتن از دولت هاي نيرومند جهت اداره ي مردم نخواهيم داشت. چنان كه اگر بخواهيم « پاندول » را در سمت چپ يا راست نگهداريم، به نيروي خارج از پاندول نياز خواهيم داشت. اما در حالت نه چپ و نه راست، پاندول خود بخود خواهد ايستاد و نياز به عامل خارجي ندارد. اگر جامعه به گونه اي سازماندهي شود كه وزنه در جهت گيري فطرت در آن رعايت شود، دو مركز ثقل و تكيه گاه در يك امتداد باشد و جامعه به طور شاقولي پرورش يابد، نيازي به نيروي خارجي، براي حفاظت آن نخواهد بود. ولي اگر يك زاويه يك درجه اي به چپ يا راست ميل كند، جهت نگهداشتن آن، « شمعك » لازم است. حكومت ها در چنين مواقعي بايد نقش شمعك را بازي كنند، چه شمعك مرئي يا نامرئي. شمعك حكومت هاي ديكتاتوري در شرق، قابل رؤيت است ولي در غرب، شمعك، « تبليغات و سرگرمي ها » نامرئي است. پس اگر كسي بخواهد ديوار بي شمعكي را بالا بياورد، بايد روي وزن آن آجرها و جهت گيري وزن آنها وقت صرف كند، تا همه بر مركز ثقل عمود باشند. سؤال « من كيستم؟» دقيقاً همانند وزنه ايست كه عمود بر مركز ثقل رها شده باشد. انسان به دنبال مبدأ خود است، اگر حكومت نيز در راستاي مبدأ و بر اساس مشيت او ساخته شود، هيچ نيازي به تطميع و تهديد نخواهد بود. وجود فطرت در داخل او، ضامن بقا و حفظ و حركت او خواهد بود. پيشنهاد ما د رجامعه شناسي اسلامي به جهانيان اين است كه سيستم هاي اجتماعي خود را بر اساس امور ثابت فطري پايه ريزي كنند. حكومت هايي مي توانند غير تحميلي باشند كه درست در راستاي فطرت و غرايز كنترل شده انسان ها قرار گيرند. حكومت هايي كه بر اساس حذف مردم از حقوق مدني پايه ريزي شده اند، هميشه بايد مردم را به وسيله فشارهاي اقتصادي و سياسي در نهان و آشكار به كانال اطاعت و حمايت دولت سوق دهند. در چنين نظاماتي بيشترين نيروي جامعه جهت كنترل آن به تحليل مي رود. ولي اگر نظامي بر پايه فطرت استوار باشد، خود همسو بودنِ مركز ثقل و مركز اتكا براي نگهداري و نگهباني آن كفايت مي كند و نيازي به نيروهاي فشار نيست. تفاوت اساسي جامعه شناسي اسلامي با جامعه شناسي شرق و غرب اين است كه در جامعه شناسي هاي شرق و غرب، بخش ثابت نهاد انسان مورد انكار واقع مي شود و همه چيز به شرايط خصوصيات زماني و مكاني محدود است، ولي در جامعه شناسي اسلامي، انسان با دو بخش متغير و ثابت مطرح مي گردد. اموري را انسان از راه آموزش و تربيت به دست مي آورد و اين امور بخش متغير انسان است و امور ديگري از قبيل اراده و انتخاب در انسان از راه آموزشي به دست نمي آيد، بلكه مربوط به خودِ انسان و ذاتي اوست. از ديدگاه قرآن، زن نوح و لوط از اين نظر « كافر نمونه » هستند كه كفر آنها ناشي از اراده آنهاست و بعكس زن فرعون از آن نظر « مؤمن نمونه » است كه در خانه فرعون است. اگر شوهر « آسيه » يك پيغمبر بود، او يك مؤمن نمونه نمي شد و اگر شوهر آسيه يك كافر عادي بود، باز هم مؤمن نمونه نمي شد. آسيه از اين جهت زن نمونه است كه همسر فرعون است و فرعون نيز از قدرت تعليم و تربيت و توانايي اراده بسيار بالا برخوردار است، با اين حال ايستادگي مي كند. ايستادگي آسيه، ناشي از اراده اوست، پس آسيه بانوي نمونه است. اصولاً چيزي كه تحت تأثير شرايط آمده باشد، تحت تأثير آن نيز از بين مي رود. ديني كه از راه شرايط آمده باشد، با تغيير قدرت، ترس و تطميع نيز از دست مي رود. اگر با فشار به سوي دين آمدند، با فشار بيشتري نيز به سمت كفر تمايل پيدا مي كنند. امام صادق (ع) مي فرمايد: « مَن جاءَ بالنّاس ذَهَبَ بِالنّاس وَ مَن جاءَ بِالكِتابِ وَ السُّنَّه يَزولُ الجِبالُ وَ لا يَزول» هر كس به طفيل مردم متدين شود، به طفيل مردم نيز بي دين خواهد شد و هر كس به وسيله كتاب و سنت (بخش ثابت دين) دين را پذيرفته باشد، كوهها ريشه كن مي شوند ولي ايمان او ريشه كن نمي شود. معني آيه « لا اكراه في الدين » (دين با تحميل به وجود نمي آيد) همان اكراهي نبودن، رو به سمت شمال ايستادن عقربه مغناطيسي است. همان طور كه تا عقربه آزاد نباشد، نمي تواند سمت خود را بيابد، انسان نيز تا آزاد نباشد، متدين نخواهد شد. دين و آزادي، قابل انفكاك از يكديگر نيستند، چنان كه رو به سمت شمال ايستادن عقربه با آزادي غير قابل انفكاك است. ايمان، يك امر تلقيني و ترتيبي و امثال آن نيست، ايمان، شكوفايي انسان و به منزله به گل نشستن بوته اي است كه وقتي به كمال رسيد، گل كردن يكي از مراحل شكوفايي اوست. در هر محيطي كه قدرت هاي غير خدايي مدتي حكومت كنند، تا مدتي احساسات ديني در ميان آنها پژمرده مي شود. خفقان و فساد اخلاقي، دروغ، تهمت، ريا و تزوير را به دنبال خود مي آورد. به طور كلي موانع رشد، در هر جا كه نمود پيدا كنند، شكوفايي انسان متوقف خواهد شد. اديان براي القاي چيزي و بردن انسان به سمتي تأسيس نشده اند، بلكه براي آزاد ساختن انسان از عواملي كه او را به جهتي مي برند، وضع شده اند. انسان در چشم انداز اسلام، مثل همان عقربه مغناطيسي است، اگر رهايش كنند، خودش گمشده ي خود را مي يابد. انسان يك موجود ضد فشار است، هر چه بر او فشار وارد شود، ضد آن را انتخاب مي كند. انسان سالم، انساني است كه در برابر فشار موضع گيري مي كند و عليه آن عمل مي نمايد. حركت بايد از مردم آغاز شود، گروهك ها مي خواستند شاه را از طريق ترور بكُشند و حكومتش را به وسيله نيروهاي مسلح منقرض كنند. اما امام (ره) اين را نپذيرفت، چون اعتقاد داشت كه مردم بايد متحول شوند. اگر مردم عوض نشوند، شاه هم ترور شود، شاه و حكومت ديگري جاي آن را مي گيرد. اول بايد تعهد را در مردم زنده كرد. فشار طاغوت در ميان مردم متعهد، انفجار آور مي شود. قرآن انفجارهاي اجتماعي را ناشي از اعمال فشار ياغي بر انسان هاي متعهد مي داند. اگر در مردم حس مسئوليت پيدا شود، خود به خود انقلاب مي كنند. امام حكومت را در اختيار گرفت، اما براي ابقاي حكومت خود هرگز به مردم تَشَر نزد. اگر پرخاش كرد، به مسئولين و بزرگان بود، نه به مردم. پس انسان ها اگر از فطرت خود انحراف نيافته باشند، در مقابل ظلم مقاومت و در مقابل خفّت، قيام مي كنند. از نظر قرآن، انسان سالم، انساني است كه در برابر منطق فروتن است و آثار پذيرش در او، پديدار مي شود، و در برابر فشار، آثار مقاومت و موضع گيري در او به چشم مي خورد. اگر انساني منطق را با چاشني قدرت پذيرفت، عنصر فاسدي است و فطرت خود را از دست داده و فطرت در او فسيل گرديده است.
قدرت اسلامي انسان
توده بهمن براي پيدايش صلح و طهارت جهاني، پيشنهاد اسلام اين است كه اين جريان بايد از درون آغاز شود. يعني، اسلام « جامعه » را تابعي از متغير تحولات « درون » انسان مي داند. قرآن حتي حكومت هاي بزرگ و روند حركت جهاني را با همه غلظتشان، تابعي از متغير اين سلول كوچك انتخاب در خود انسان مي داند. اگر انسان قلوه سنگي را در فصل ريزش برف از قله كوهي رها كند، اين قلوه سنگ مي تواند در چندين حركت، بهمني را به وجود آورد و آبادي ها را تخريب كند. انسان با مسئوليت اگر به انسان هاي ديگر و همانند خودش ضميمه شد، مي شود توده ي بهمن و قدرت ها را به هم مي زند و فرو مي پاشد. بايد سراغ اراده رفت. بايد كار انسان ها را به امضاي خودشان رساند، تا در درونشان رياكار و متظاهر نباشند. اگر انسان متظاهر شد، از درون مي شكند. امام خميني يك انسان اسلام بود كه خود را به كارخانه اسلام سازي اسلام سپرد و به همين دليل توانست تا اين حد در جهان توفان به وجود آورد. شعر امام ريشه اصلاحات جهاني اوست. آنچه در عشق دروني اوست، ريشه قدرت بيروني اوست. خلوص و سوزش دروني، با چشم، قابل رؤيت نيست، ولي آثار اين معاني، با چشم ديده مي شوند. قدرت انسانِ اسلام، يك قدرت نامرئي است.
علم، ملاك ارزش انسان
صفر و يك امام مثل يك است و امت مثل صفر، اگر يك نباشد، صفر هيچ معنا و تأثيري ندارد. اول، عدد را مي نويسند بعد صفر را مي گذارند، نه اين كه اول صفر بگذارند، بعد عدد. عالِمي كه به دنبال غير عالِم حركت مي كند، مثل صفري است كه جلوي عدد است. صفر جلوي عدد، ديگر خوانده نمي شود. صفر، صفر است، اگر پشت سر عدد بيايد، يعني اگر شما عدد را نوشتيد هر چه صفر در اين سمت آن بگذاريد، خوانده نمي شود، اما اگر آن سمت بگذاريد، خوانده مي شود. اگر مميز را در آخرش بگذاري، عدد را كوچك مي كند. يك اگر دو صفر در اين طرفش باشد، مي شود . عالم اگر تابع جاهل باشد، يك هست اما مي شود ، ولي جاهل اگر تابع عالم شد، خود او مي شود 10 برابر، و آن يك عالِم هم مي شود 100. پس عالِم گاهي مي شود با جاهل و گاهي مي شود 100، گاهي صد برابر ترقي مي كند، گاهي صد برابر تنزل مي نمايد. اگر جاهل به عالِم خط داد، به جايي نمي رسد و عالم هم سقوط مي كند. اما اگر عالم به جاهل خط داد، جاهل مي شود؛ مثل « مالك اشتر » و به آن مقامات مي رسد و مي شود عالِم و خود عالِم هم قدرتش مي شود صد برابر، هزار برابر و ... .
نظام برتر
الماس خطي كه اجسام سخت تر بر اجسام نرمتر مي اندازند، مثل الماس، به دليل دانه بندي خاص بلورهايي است كه دارد و نيز به خاطر شكل تبلور، به عنوان يكي از سخت ترين اجسام، در برخورد با شيشه و امثال آن، آنها را قاچ مي دهد. در علم فيزيك، اشياء از حيث سختي و نرمي طبقه بندي شده اند و هر يك از اجسام سخت، مانند سنگ كه دانه بندي بلورهايش از فشردگي بيشتري برخوردار باشد، سنگ ها و اجسام سست تر را مي شكند. در گذشته با استفاده از اين فرمول، شمشيرها را به گونه اي مي ساختند كه دانه بندي بلورهاي فولاد آن، به گونه اي باشد كه آهن هاي معمولي را به راحتي برش دهد. قانونمندي برخورد جوامع بشري با يكديگر نيز از اين قانون كلي تعدي نكرده است. در برخورد دو نظام، هر كدام كه انطباق اجتماعي بيشتري داشته باشد، نظامي را كه از انطباق كمتري برخوردار است، مي شكند و بر آن غالب مي گردد. نحوه انطباق دو لشكري كه با هم برخورد مي كنند نيز از اهميت بالايي برخوردار است. وقتي چنگيز را در عالم خيال تصور مي كنيم، به ذهنمان مي رسد كه چنگيز و سپاهيانش انسان هايي وحشي بودند كه بدون هيچ برنامه ي مشخص از مغولستان حركت كردند و در يك مدت نسبتاً كوتاهي، دنيا را تسخير كردند. ولي چندان هم كه ما گمان مي كنيم، پيروزي هاي حيرت آور چنگيز بدون حساب و دليل نبوده است. سپاهيان چنگيز از نظم خيره كننده اي برخوردار بوده اند، آنها نسببت به سلسله مراتب ايلي و عشيره اي تا پاي جان وفادار بودند. شدت انطباق چنگيز و به كارگيري ديوان و دستگاه مالياتي موجب شد كه نيروهاي او در سخت ترين حالات، فكر عقب نشيني را به مغز خود خطور ندهند و وقتي با خوارزمشاهيان، كه از چنين انطباقي برخوردار نبودند، مواجه شدند، آنها را به عقب راندند و بر آنها پيروز شدند. چنگيز، تنها به جنگ با قواي نظامي اكتفا نمي كرد. او با به وجود آوردن شرايط جنگ رواني، دولتها و ملتها را به گونه اي به وحشت مي انداخت كه هميشه چندين ماه قبل از تهاجم مغول، آنها پيشاپيش، روحيه خود را از دست مي دادند. در روش هاي رزمي چنگيز، مايه هايي از انضباط، آيين نامه و مقررات جنگ رواني به چشم مي خورد. اما عوامل انساني چنگيز، به عنوان مكتب و ايده، حرفي براي گفتن ندارند. بر خلاف قدرت هاي شرق و غرب كه هم از حيث انضباط در سطح بالايي هستند و هم از نظر ايجاد جنگ هاي رواني آمادگي دارند و هم با لغو امتيازات طبقاتي از سوي شرق و اصرار غرب بر حقوق بشر، هر دو حرفي را براي گفتن دارند. اگر يكي از دو نظام از نظر مايه انساني، حرفي براي گفتن نداشته باشد، در مقابل طرف ديگر به زمين مي خورد. به كار گرفتن انگيزه آزادي و لغو امتيازات طبقاتي، بيش از سلاح هاي مدرن و عناصر نظامي براي طرفين سودمند است. اگر ما بتوانيم حكومتي را به وجود آوريم كه همه اين امتيازات را كنار هم داشته باشد، به اين معني كه ضمن لغو امتيازات طبقاتي، آزادي هاي فردي و حقوقي فرد و جامعه را نيز تأمين كند، در چنين جامعه اي نياز بسيار كمي به نيروي نظامي خواهد بود.
عامل ضعف جامعه
درندگان با اين كه تعداد نوازد حيوانات درنده از غير درنده زيادتر است، با اين حال تعداد درندگان هميشه كمتر است. بر خلاف حيوانات غير درنده كه علي رغم كم داشتن نوزاد، جمعيتشان هميشه بيشتر است. علت آن، اين است كه حيوانات درنده، بچه هاي يكديگر را از بين مي برند. به عبارت ديگر، « يكديگر خواري » موجب كنترل جمعيت آنها مي شود. انسان هايي نيز كه در جهت انساني نيستند، به دليل يكديگر خواري توانمند نمي شوند و با گذشت زمان از توان و قدرت مي افتند.
هماهنگي ميان انسان و آرزوهايش
آشپزي وقتي غذايي طبخ مي شود، آب، نمك، روغن، و ساير مواد، حتي ميزان حرارت و زمان آن نيز بايد متناسب با آن مجموعه باشد، تا نتيجه مطلوب به دست آيد. ولي براي خراب كردن پخت، مشكلي در پيش نيست. كافي است كه يكي از عوامل، از اندازه خارج شود تا همه ي خوراك غير قابل استفاده گردد. چنان كه غذا و پوشاك انسان به معيار نياز دارد تا تناسب خود را با نيازمندي هاي انسان حفظ كند، «آرزو» نيز به عنوان يكي از حالات روحي بشر، بايد داراي معيار باشد. زياده روي در آرزو، آن را سمي مي كند، اما وقتي در حد اعتدال بود، مي تواند حالت شفابخش داشته باشد. انتخاب آرزوي متناسب با هستي انسان، به معني ايجاد هماهنگي بين انسان و سيستم هستي است. اگر انسان براي ابديت ساخته شده، بايد آرزوي او نيز حالت ابديت داشته باشد. اگر چنين شد، خواسته ي انسان ها مي تواند با هم هماهنگ و همسو باشد. خواسته ها بايد از درون تنظيم شوند، در غير اين صورت كنترل آنها مشكل خواهد بود. انسان هاي زياده طلب اگر از درون كنترل نشدند، در خارج يكديگر را پيدا مي كنند و خيلي زود به هم مي رسند، و از مجموعه ي زياده طلبيِ يك يك آنها، يك زياده طلبي اجتماعي به وجود مي آيد. اين مجموعه مثل سيل به جريان مي افتد و اجتماعات بشري را به نابودي مي كشاند. منشأ جنگ هاي جهاني، زياده طلبي انسان ها بوده است. زياده طلبي، گرايش عمومي ملت ها است كه همانند سيل هايي در مسير تاريخ به حركت درآمده و تمدن ها را به نابودي كشانده اند و گاهي نيز به اصطكاك رسيده اند و حوادث خانمانسوزي مثل جنگ هاي جهاني را به وجود آورده اند. علم تابع آرزو است. اگر آرزوها كنترل نشد، رشد علم مصيبت بار مي شود. يكي مي گفت: سوار شدن بر الاغي كه مهارش دست انسان باشد، بهتر از سوار شدن بر اسبي است كه مهار آن در اختيار سوار كار نباشد. حقيقت اين است كه علم غير قابل كنترل، خيلي بدتر از اسبي است كه مهار نداشته باشد. رشد بي زمام علم، به جاي آن كه موجب خير و بركت باشد، سرچشمه ي بلا و مصيبت است و هر چه دامنه ي آن وسيع تر باشد، همان اندازه امكان تصادف آن بيشتر است. پس ايجاد هماهنگي بين انسان و آرزوهاي او، بين انسان و ساير انسان ها، بين انسان و هستي، جزو لوازم سيستم حيات است. از نظر قرآن، انسان موجودي است كه بايد خودش حق عضويت خود را در هستي، جامعه و جهانِ درون شكل دهد. در غذا خوردن، صحبت كردن و معاشرت و سيستم حكومتي و جريانات اقتصادي و سياسي، قوانين را بايد به گونه اي تنظيم كرد كه اصطكاك ها به حداقل برسند. مسئله جنگ بايد در درون انسان ها حل شود، چون از درون انسان هاست كه جنگ ها نشأت مي گيرند. زياده طلبي در انسان ها، همانند قطره ايست كه وقتي با قطرات زياده طلبي هاي ديگر وصل شد، دريا مي شود. بايد مسئله در قطره حل شود، نه در دريا. هماهنگي، « بلا » را به « نعمت » تبديل مي كند. سد، يك نوع هماهنگي است كه انسان به وسيله آن بلاي سيل را به نعمت آب كنترل شده، دگرگون مي كند. بايد ديد چه سدهايي را مي توان جلو آرزوهاي عنان گسيخته، ساخت، يا با كدام ترمز مي توان جلو اميال را گرفت؟ ترمز گرايش هايي مثل آرزو، شهوت، و غضب چيست؟ بايد ديد پايگاه ترمز در انسان كجاست؟ پايگاه ترمز در انسان، همان « قلب » است. قلب از آن رو ترمز است كه قدرت « تعقل » دارد. « عقل » يعني نگهدارنده. چون اين عقل است كه آرزو، شهوت و غضب را از تجاوز باز مي دارد. عقل، قانون « تنازع بقا » را در بين انسان ها كنترل مي كند. تنازع بقا مي گويد: مرگ تلخ است و زندگي شيرين است و بايد براي زنده ماندن، هر كاري كه از دست آدمي بر مي آيد، انجام مي دهد. ولي عقل، دنده را عوض مي كند و زندگي مطلق را به مشروط تبديل مي نمايد و مي گويد: بايد با مبدأ و مقصد هستي، هماهنگ شد. اگر با مرگ مي توان با مبدأ و مقصد هماهنگ شد، مرگ بهتر است و اگر با زندگي مي توان خود را با هستي هماهنگ كرد، زندگي. فرق انسان اسلام با انسانِ مكاتب ديگر، در اين است كه اسلام، علم را به نيروي محرك انسان مي شناسد و عقل و دين را به عنوان ترمز و عامل بازدارنده، و معتقد است كه به موازات رشد علم، بايد عقل و دين نيز رشد يابد. ولي مكاتب ديگر مي گويند: در عصر ترقي دانش، به دين نيازي نيست. آنها توجه ندارند كه علم گامهاي بزرگي را در جهت براندازي انسان برداشته است. علم، انسان را از خرابي در صد سال به خرابي در مدت يك دقيقه رسانده است. چندين برابر نفراتي كه طي جنگ هاي چندين صد ساله صليبي از بين رفتند، در جنگ جهاني فقط در طول چند ماه نابود شدند. در كنار علم و صنعت، دين و عقل نيز به عنوان عوامل كنترل كننده بايد رشد كنند و چنان كه بارش برف به گونه ايست كه به تدريج در طبيعت مصرف مي شود و منابع آب هاي زيرزميني را تأمين مي نمايد و مسيل ها را پُرآب مي سازد، دين نيز قدرت انسان را به تدريج مصرف مي كند. جايگاه دين در تمدن بشري، مثل شبكه آبرساني است. يعني بين منبع و مزرعه، ايجاد هماهنگي مي كند؛ آب را از منبع به مزرعه مي كشد. شهوت، غضب، هنر، علم، مال، زيركي و به طور كلي همه ي امكانات را تنظيم مي كند و به جريان مي اندازد و آباديها را به وجود مي آورد. از ديدگاه دين، تمدن به معناي رشد تكنولوژي و شهوت نيست. تمدن يعني اين كه انسان ها در يك شهر چنان زندگي كنند كه صدها هزار نفر، بتوانند با هم هماهنگ باشند و با هم روزگار را بگذرانند. عقل و دين به عنوان بخش هاي تعطيل شده ي تمدن معاصر بشري، بايد مجدداً جايگاه خود را در فرهنگ انسان بيابند. فساد تمدن كنوني، به دليل تعطيل شدن اين دو دستگاه است و براي پيشگيري از فساد، جز راه اندازي اين دو دستگاه، چاره ديگري وجود ندارد.
توازن علم و اخلاق
موتور و ترمز علم در انسانِ اسلام، به عنوان نيروي محركه و ابزار پيشرفت و ترقي لازم است ولي كافي نيست؛ همان طور كه در ماشين، قدرت محركه لازم است، اما كافي نيست. فرماندهي و نگهداري، چيزيست و پيشرفت در زمينه ي كشفيات و اختراعات، چيز ديگر. ماشيني كه ترمزش بريده، مي تواند سرعت زيادي داشته باشد، اما نمي تواند سلامتي مسافرين را تضمين كند. بسياري از اشتباهات براي زودتر رسيدن، موجب هرگز نرسيدن است. جنگهاي جهاني در وضعيتي كه علم همه كاره باشد و عقل هيچ كاره، اجتناب ناپذير است. چنان كه تصادف ها معلول عدم رعايت قوانين راهنمايي در حركت انسان به صورت فردي و اجتماعي است. از نظر ما جنگها و تضادها، از امور اجتناب ناپذير قوانين جهان نيستند. مأيوس شدن از حل مشكل جنگ و عدم حل تضادها، همه نتيجه ي ناآشنايي به ابعاد مختلف انسان است، همان طور كه در انسان قدرت تحقيق و تجربه به عنوان نيروي محركه رشد علمي و صنعتي موجود است، قواي ديگري نيز جهت راهنمايي و رعايت مقررات و حفظ حدود در مسير معيشت در انسان موجود است كه اگر به كار گرفته شوند، از تضاد بين افراد و اقشار و جوامع پيشگيري مي كنند. اگر ما كساني را كه آفت هاي گياهي را امور طبيعي و غير قابل درك مي دانند و آنها را تحمل مي كنند، با ديد مردم خرافي و نادان و عقب مانده نگاه كنيم، به همان دليل بايد كساني را كه به مسئله جنگ و تضاد بين افراد و اقشار به عنوان امور غير قابل حل برخورد مي كنند، خرافي، مرتجع و عقب مانده بدانيم. از ديدگاه جامعه شناسي، يك انسان پيشرو، كسي است كه براي حل مشكلات اجتماعي انسان ها، به وجود راه علاج باور دارد. مشكل انسان هاي معاصر اين است؛ آنها كه از همه نامطمئن ترند از همه مقتدرتر شده اند و آنهايي كه بر هيچ چيز خودشان حكومت ندارند، بر جهان حكومت مي كنند. آنها كه به راحتي بازيچه شهوت و غضب فوري خود مي شوند، حكومت هاي بزرگ جهان و سرنوشت اكثريت انسانها را در چنگ دارند. آنهايي كه خود در چنگ شهوت و غضب هستند، چگونه مي توانند جهان را در چنگ داشته باشند. كساني كه هنوز از نژادپرستي آزاد نشده اند و سپيدي را موجب افتخار و سياهي را عامل ننگ انسان مي دانند، چگونه مي توانند صلاحيت حكومت داشته باشند؟. پرتو قواي مادي، بايد همانند پرتو چراغ ماشين، جلوتر از قواي خادمه مسير را نشان دهد. به بيان ديگر، بايد راه بيني بر رهروي مقدم باشد و شعاع نور بايد متناسب با ميزانِ سرعت باشد. واي به ماشيني كه چرخ هاي آن قبل از روشنايي چراغش، جايي را لمس كند. چرخ ماشينِ علم به جايي رسيده، كه نور آن به آنجا نرسيده و اين عقب افتادگي روشنايي از نيروي محركه، مصيبت بزرگي است كه بشر معاصر به آن مبتلا است.
ريشه ي انكار معاد
درد و مُسكن كسي كه دندانش درد مي كند، مي داند كه مسكن براي قلبش ضرر دارد، ولي باز هم مسكن را مي خورد. اين در تمام مكاتب صادق است. در بين مكاتب گوناگون، يك مكتب است كه انسان را به كمال مي رساند، و آن مكتب را «حق» مي گوييم. با گم كردن آن، انسان احساس درد مي كند، همان طور كه با فاسد شدن دندان، احساس درد مي شود. و همچنان كه انسان با عمل به اين كه مسكن، دندان را علاج نمي كند، اما از شدت درد، به مصرف آن راضي مي شود، به همان ترتيب با گم كردن مكتب حق، ممكن است كه فرد به مكتب هاي بازدارنده، بپيوندد تا تسكين يابد. با آن كه اگر روي خودش دقت و مطالعه كند، متوجه مي شود كه به طرف كمال نمي رود و در حقيقت گرايش به مكتب، خلأيي را در او پر مي كند و عطش او را تسكين مي دهد، همچنان كه آب آلوده رفع عطش مي كند، ولي انسان را از پا در مي آورد. اين مطلب نسبت به عقايد هم صادق است. آن كس كه براي آخرت خود، كار نكرده است و از فكر روز حساب احساس رنج مي كند، به انكار معاد رو مي آورد تا اين رنج را تسكين بخشد. چون وقتي دستش را خالي ببيند، احتمال عدم وجود قيامت، تسكين دهنده است و خيلي طرفداران محكم دارد. ممكن است كسي بگويد افراد مكتب هاي مختلف، نه از روي تسكين، بلكه از روي اعتقاد و باور، بر مكتب هاي خود پاي مي فشارند، نه براي فرار از كار و عمل. چون آنها كه از شكنجه و زندان و حتي از كشته شدن نيز روگردان نيستند، چگونه مي توان به آنها نسبت فرار از انجام وظيفه داد؟ در جواب مي گوييم:درست است كه در شرايط بسيار سخت هم ايستادگي مي كنند، ولي خلاف نفْس كردن براي آنان دشوارتر است، زيرا با مخالفت نفْس، انسان احساس بندگي خدا و عبوديت مي نمايد، در حالي كه در حين پيروزي نفْس، انسان احساس بندگي ندارد، بلكه احساس سلطنت و عظمت مي كند. سلاطين عالَم براي حفظ سلطنت خود چه رنج ها و سختي هايي را بر خود هموار مي كنند. انسان وقتي براي خود حاكم و صاحبي قائل نيست، براي حفظ حاكميت خود بر خود، ممكن است از هر سختي استقبال نمايد. پس منكرين معاد و منحرفين از دين، براي حفظ اساس حكومت انسان بر خود با دين، جبهه گيري مي كنند و هر رنجي را متحمل مي شوند.
افزايش علم در سايه انفاق علمي
حوض و چاه علم چون چاه است و مال مانند آب حوض. آب حوض با برداشتن كم مي شود. چون از حوض تراوش نكرده، بلكه از خارج حوض در حوض ريخته شده است. طبيعي است كه با خارج شدن آب، حوض خالي مي شود، همان طور كه از ابتدا خالي بود. اما آب چاه از چاه تراوش مي كند، از اين جهت با برداشته شدن آب، مجاري تراوش رونق و وسعت جديد پيدا مي نمايد و آب بيشتري از آن خارج مي گردد و در نتيجه بر مقدار آب چاه افزوده مي شود و با برداشته شدن آب كهنه، آب تازه جاي آن را مي گيرد؛ چون آب كهنه است كه مانع حركت آب تازه مي شود. علم چون از انسان تراوش مي كند، با انفاق، مجراي آن وسعت مي يابد و زمينه براي تراوش علم جديد فراهم مي شود.
زمين خوردن از مال
ماهي و تور اگر انسان، صاحب اراده و عزمي باشد كه بتواند مال را در مجراي صحيح آن به كار بَرَد، اين دارايي براي او مبارك است. اما اگر نتوانست مال را در كنترل خود داشته باشد، ممكن است مال، او را به زمين بكوبد و هلاك نمايد. مثل صيادي كه ماهي بزرگتر از قوه و قدرت خود را به تور انداخته باشد.
تأثير علوم انحرافي
خوراك فاسد اين كه مي گويند هر چيزي دانستنش بهتر از ندانستن آن است، مردود است. چون همان طور كه گفته شد، علم مثل خوراك است. خوراك فاسد و مانده در وجود ما تأثير سوء مي گذارد. علم نيز اگر داراي جهات انحرافي بود، كاربرد و مصرفش خطرناك است. هر گونه حركت آينده، ناشي از مواد علميِ فعلي است. اگر بگوييم اعتقادات ما صاف است و اثرات انحرافي و سوء آن در ما اثر نمي كند، حرف پوچي زده ايم. انرژي كه از طريق حلال به دست آمده ما را به طرف راه صحيح مي كشاند.
ريشه ي حرف هاي پيامبران
آتشفشان انبياء مثل كوه هاي آتشفشان هستند. كوه خودش آتش ندارد، بلكه از اعماق زمين بيرون مي آيد. آتش مال خود كوه نيست كه از گوشه ي آن بيرون آمده باشد، از اين رو در كوه هاي مجاور ديده نمي شود، هر چند كه هر كوهي ممكن است با احداث سوراخ عميق، آتشفشان پيدا كند، ولي عملاً چنين نمي شود. انبياء نيز چنين اند. هر بشري اگر به آنجا راه پيدا كند، مثل آنها مي شود، ولي همه نمي توانند عملاً به چنين مرحله اي برسند. آنچه پيغمبران مي گويند، مربوط به خودشان نيست، بلكه مربوط به اعماق هستي است كه از بدن آنها عبور كرده و از دهان آنها خارج مي شود. پس آنچه از دهان پيغمبر خارج مي شود، از مبدأ هستي تراوش مي كند، ولي شرط اين كار، اين است كه وسط راه به مانعي برخورد نكند. در ساير مردم، موانع از اين جوشش جلوگيري مي كند.
فلسفه ي نماز و بندگي
حزب و مرامنامه انسان در « اياك نعبد » ايدئولوژي و آيي نامه و مرامنامه حزب وگروه خود را تأييد و مرور مي نمايد. هر فردي كه عضو حزبي است، اصول اساسي و قوانين مربوط به آن حزب را در هر فرصت و نوبتي تحكيم مي نمايد و به خود يادآور مي شود كه من عضو اين حزبم و مرامنامه اين حزب اين است. يك فرد حزبي مي كوشد كه نمونه عالي از حزب خود باشد و نمودار زندگي وي، خصوصيات بارز حزب و اصول اساسي مرام او را نشان دهد. مي كوشد كه اين حزب را هر چه بيشتر گسترش دهد و افراد مختلف را به سوي آن جذب نمايد. پس در اينجا سه كار انجام مي گيرد: 1- يادآوري برنامه و آيين نامه 2- حركت به سوي عضويت كامل 3- دعوت ديگران براي پيوستن به حزب. (به مرحله سوم كه مسئله جهاد و امر به معروف و نهي از منكر است، فعلاً كاري نداريم). مرحله اول و دوم مورد بحث است. يعني فرد در حالي كه عضو كامل نشده و هنوز تا آن مرحله فواصلي دارد، باز موظف است آيين نامه حزب خود را هر زمان تأكيد كند. يك مسلمان عقيده اش اين است كه جز خدا هيچكس سزاوار عبادت نيست و جز خدا هيچ چيز، مستقل و آزاد نيست كه بتوان از او كمك گرفت. پس طبق اين عقيده، لازم است براي حفظ بيداري و جلوگيري از انحراف و غفلت، به خود يادآور شود كه « ايّاكَ نَعبُد و ايّاكَ نَستَعين ». اما ايدئولوژي انسان با آنچه موضع فعلي اوست، تفاوت دارد. چون انسان به سوي ايدئولوژي حركت مي كند. مي رود كه نمودار ايدئولوژي خود بشود، پس انساني كه در حال نزديك شدن به هدف ايدئولوژي خود است، مي رود «ايده آل» شود، ايدئولوژي يعني برنامه اي كه انسان عادي را به يك انسان ايده آل تبديل مي كند. پس اگر من در عمل از « ايّاكَ نَعبُد و ايّاكَ نَستَعين » تخلف مي كنم، اين بدان جهت است كه هنوز به حد ايده آل نرسيده ام، نه به آن جهت است كه من معتقد به « ايّاكَ نَعبُد و ايّاكَ نَستَعين » نيستم. اين غلط است كه يك گنه كار بگويد من كه در عمل خلاف « ايّاكَ نَعبُد و ايّاكَ نَستَعين » عمل كنم، با كدام آبرو در نماز آن را تكرار كنم و دروغ بگويم؟ چرا گناهي فوق گناهان ديگر انجام دهم؟ شخص چون در خطر بيماري است، بايد دارو مصرف كند. انسان تا زنده است و تا غريزه دارد و تا در او كشش هايي وجود دارد، بايد داروهاي غفلت زُدا و تقويت كننده ي قلب و داروهاي بيداري دهنده مصرف كند. نماز هم درمان و داروي گناه و غفلت است و اگر انساني گرفتار غفلت و معصيت است، معلوم مي شود به دارو احتياج بيشتري دارد.
بلاها، جدا كننده صف ها
حبوبات و سنگ ريزه انسان هايي كه فطرت در آنها فعال است، « جهت » دارند و جهت آنها، تعهد و مسئوليت آنها، اداء امانت است. اطلاع و آگاهي در جهت گيري آنها مؤثر است. انسان هايي كه فطرتشان بيدار نيست، جهت آنها حفظ امكانات خود در هر جهتي است كه ميسر شود. اگر با همكاري با مؤمنين بتواند خود را حفظ كند، مي كند و اگر با برخورد و مقابله با آنها اين كار ميسر شود، ابايي نيست. آنان كه فطرتشان بيدار است، جهت آنها حفظ حقوق و حدود همگان است، خود و ديگران را با هم مي بيند و ضرر و نفع خود و ديگران را به هم مربوط مي بينند در حالي كه انسان هاي بيدار نشده، ضرر و نفع خود را جدا از ديگران ملاحظه مي كنند. خودبيني و خودخواهي، زيربناي كار آنهاست و ممكن است روبناي همه چيز باشد، حتي غرضشان از خيرات و مبرات و احسان و نصيحت و جهاد و عبادت، تنها همين حيات ظاهري باشد، ولي آنها كه فطرت در آنها فعال است، واقعاً از رنج ديگران رنج مي برند و از اين كه ندانند چه مي كنند و چه بايد بكنند، نگرانند. انسان هايي با فطرت بيدار شده يكديگر را مي شناسند، زبان يكديگر را مي فهمند، يكديگر را باور دارند و بالاخره يكديگر را پيدا مي كنند. چون جهت اصلي حركت در آنها، همسوست. در طول زمان به يكديگر نزديك مي شوند و اگر بعضي از فطرت هاي بيدار شده در ميان فطرت هاي بيدار نشده باشند، آرام آرام از يكديگر دور مي شوند. زمان، فطرتِ خفته را از فطرت بيدار دور مي كند، مثل كاه و گندم كه در طول جريان باد از يكديگر جدا مي شوند. مثل ارتعاشات مرتب و منظمي كه توده اي از حبوبات و ريگ و سنگ را تحت تأثير قرار مي دهد. واكنش حبوبات و ريگ و سنگ در مقابلب رعشه متفاوت است. آنها كه در « جِرم ويژه » به هم نزديك ترند، بعد از مدتي ارتعاش و لرزه، دور هم جمع مي شوند و آنها كه جِرم ويژه ديگري دارند، همين طور « لميز الله الخبيث من الطيب ». امتحانات، مصيبت ها، فشارها، خوف و تهديد، ارتعاشات مستمري است كه آرام آرام نزديك ها را از هم دور، و دورها را به هم نزديك مي كند. ممكن است كشتار و قتل و غارت و زندان و شكنجه و محاصره اقتصادي و تبليغاتي، تلفاتي سنگين براي يك طرف يا دو طرف داشته باشد و از اين رو به عنوان روزهاي بد و تلخ از آن ياد شود، اما خير و بركتي كه از جدا شدن خوب و بد و خفته و بيدار حاصل مي شود، هزاران بار بالاتر از استهلاك ها و ضايعات حاصله است. اگر در برنج فضله موش باشد، نه به درد دور ريختن مي خورد و نه به درد پختن. نه آشغال است كه دور ريخته شود، نه پاك است كه مصرف گردد. يك معماست براي هر رهبر، توده مختلط يك معما و معضله و يك مشكل است؛ به درد هيچ كاري نمي خورد. يك توده گچ و سيمان و خاك و سيمان كه با هم مخلوط شده، يك دردسر است. در يك خانواده كه زن و شوهر، با فطرت متفاوت بيدار و خفته است، تفرقه در اينجا بزرگترين نعمت است. هر چند تفرقه بين درستكاران و صاحبان فطرت بيدار، بدترين است، اما جدا شدن بيداران از خفتگان، بيشترين بركت را دارد. اين طور نيست كه هميشه وحدت مفيد باشد. چه وحدتي بين دانه و خاك و ريگ و سنگ مي تواند مفيد باشد؟ نه ريگ و سنگ به درد ساختمان مي خورد و نه دانه به درد آسيا.
دنيا، ميدان تمرين براي آخرت
چتر نجات و پرواز روز امتحان براي دانش آموزاني كه درس خود را خوانده و خود را آماده كرده اند، روز نتيه گيري و نشاط و لذت است و براي آن كه خود را آماده نكرده، روز عذاب و وحشت و اضطراب. جلسه امتحان براي يكي فضاي بهشتي و براي يكي فضاي جهنمي است. دو نفر قرضي از كسي گرفته اند كه در سررسيد معين بپردازند. ديدار با وام دهنده در زمان بازپرداخت وام، براي آن كه وام را آماده كرده، بهشت است و براي آن كه آماده نكرده، جهنم است. اگر عمل صالح و ايمان به چتر نجات تشبيه شود و زمين و عمر كوتاه در آن به منزله حضور در يك هواپيما و لحظه مرگ به منزله باز شدن درب هواپيما و قرار گرفتن سرنشينان در صف سقوط آزاد، حال آنها كه تمرين پرواز داشته اند و وسايل آن را با خود دارند، لحظه سقوط آزاد، لحظه پرواز است و لذت بخش و آن كه بر او بال روييده نشده و چتر و ايمان و عمل صالح ندارد و دوره فطرت را طي نكرده و در دوره طبيعت درجا زده، قرار گرفتن در صف سقوط آزاد، جهنم است. وقتي مي بيند يكي دو نفر از دريچه به بيرون پرتاب شدند، اضطراب عجيبي به او دست مي دهد كه دلش نمي خواهد حتي به دريچه و فضاي بيرون نگاه كند. ولي آن كه آماده پرواز است، هميشه چشم به نوبت است و به دريچه، كه كِي او را صدا كنند تا پرواز كند. اين پرواز، آرزوي ديرينه او بوده است. پرتاب شدن براي يكي جهنم و براي يكي بهشت. قرآن مي فرمايد: « وَ مَن يُشرِك بِالله فَكَانَّما خَرَّ مِنَ السماء فَتَخطِفُهُ الطّير اَو تَهوِي بِهِ الريحُ في مَكانِ سحيق » آن كه شريكي براي خدا پذيرفته است، گويي از آسمان پرت شده يا طعمه پرندگان مي شود و او را مي ربايند و يا باد او را به گودالي مي اندازد. در اين دنيا هم اهل طبيعت و درجا زنندگان در طبيعت، به اموري دلخوش هستند كه براي پويندگان راه فطرت، جهنم است. براي جماعتِ عادت كرده به طبيعت و تملق و زورپذيري، حكومت اهل فطرت، سخت و كوبنده است. طبيعتاً حكومت اهل طبيعت، لباس اندازه ي اهل طبيعت است و حكومت اهل فطرت لباس متناسب اهل فطرت است « الخبيثات للخبيثين و الخبيثون للخبيثات و الطيبات للطيبين و الطيبون للطيبات » خبيث ها مناسب ترين حكومت براي خبيث ها هستند و براي حكام خبيث، مناسب ترين رعيت، خبيث ترين آنهاست. هر چه حكام پاك تر باشند، پذيرش آنها براي مردم ناپاك مشكل تر است.
عقل، پيامبر دروني
درهاي بسته اگر خانه اي هزار تا در داشته باشد و در آنجا آتش سوزي شود و انساني در آن آتش بسوزد، اگر نهصد و نود و نه دربش بسته و يك درش باز باشد، اين فرد اگر بگويد چون نهصد و نود و نه درب بسته بود، من نتوانستم بيرون بروم. آيا از او قبول مي كنيد يا نه؟ خير، مي گوييد: يك درب كه باز بود، همان مسئوليت انسان را حتمي مي كند. حالا، كسي كه پدرش بد باشد يك درب خير به رويش بسته است. مادرش هم بد باشد، يك درب ديگر هم به رويش بسته است. اگر همسايه و محيط تربيت و شرايط مدرسه و معلم رفيقش همه بد باشند، اينها درهاي بسته اند. اما يك درب به روي او از درون باز است و آن پيامبر دروني او است. يعني عقل و خرد و نور دروني باز بود، از اين استفاده نكرد، اين مسئول و محكوم است كه چرا از اين درب نرفت! اگر فردي تمام محيطش خراب باشد، اما از عقل و نور دروني اش اطاعت بكند، از وسط اينها نجات پيدا مي كند.
زيانهاي خودخواهي
آب و بنزين اگر آب را نزديك شعله ببريد، آتش نمي گيرد. ولي آب آلوده به بنزين مشتعل مي شود. در عالم خودمان هم اگر انسان، انسان باشد و آلوده به هيچگونه خودخواهي نباشد، هيچگاه بر اثر مدح و يا تعريفي اشتعال پيدا نمي كند. اما اگر كمي آلوده به خودخواهي باشد، به مجرد كمترين مدح يا تعريف، مشتعل خواهد شد.
آگاهي، زيربناي حيات اجتماعي
نخ و پارچه پارچه از نخ به وجود مي آيد. نخ هاي مختلفي را در كارخانه ها به موازات هم قرار مي دهيم (تار). بعد چند كوك نخ از لابلاي اينها مي برند و بر مي گردانند (پود). اگر تكه تكه و هر 10 سانتي متر از اين نخ ها را يك انسان فرض كنيد واين نخ هاي 10 سانتي را به هم وصل كنيد و با آن پارچه اي ببافيد، اين پارچه بافته شده به نظر يك پارچه است، ولي از يك ميليون قطعه نخ به وجود آمده كه ديگر حالا قطعه نيستند و پارچه شده اند. حال اگر شما بخواهيد يكي از اين نخ ها را از پارچه بيرون بكشيد. دو كشش بر اين پارچه وارد مي شود: 1- اتصال اين ده سانت به هم. 2- قدرتي كه پارچه دارد، به خاطر جنسيت كه هر چه پارچه را بهتر ببافند تار و پودها بهتر در هم قفل شود، انسجام اين پارچه بيشتر است. حال وقتي شما مي خواهيد نخ را بيرون بكشيد، يك قوه را عليه ديگري به كار مي بريد. قدرت استحكام نخ را به كار مي بريد براي بيرون كشيدن نخ و معمولاً قبل از كشيدن ده سانتي متر، نخ پاره مي شود. معناي پاره شده آن اين است كه وجود فردي خود را از دست داد، قبل از آن كه بتواند وجودي جمعي اش را درست كند. پارچه سالم ماند، اما سرِ نخ كنده شد. جامعه به همين معناست. يعني افراد را كه به هم ببافند، جامعه مي شود. اما وقتي اين نخها را جدا جدا گذاشتيد، اين ديگر پارچه نيست. از اين نظر هر نخي را كه بخواهيد برداريد، راحت برداشته مي شود. پارچه را با بافتن نخها به هم مي سازند، جامعه را هم با بافتن انسان ها به هم. چه چيز انسان ها را به هم مي بافد؟. انسان به عنوان موجود زنده زماني به اجتماعي بافته مي شود كه در عمق وجود او استعداد اين بافته شدن باشد. اين خصلت، ذاتيِ انسان است كه مي تواند در اجتماعي بافته بشود. انسان ذاتاً متمدن است (مدني الطبع)، پس بايد حس نوع دوستي او در نهادش زنده شود، تا از او جامعه به وجود آيد، يعني پايه جامعه بر اين حيات اجتماعي است. وقتي حيات پيدا كرد، آن وقت هر عضو زنده اي آگاهي پيدا خواهد كرد. آگاهي دنباله حيات است.
تخصص و تعهد
وزنه و بازو « تخصص » وزنه است و « تعهد » بازوست. وزنه بزرگتر، بازوي قويتر مي خواهد. اشتباه آمريكا همين است، همه وزنه ها را آماده كرده، اما بازو و نيرو ندارد. مثل وزنه برداري كه به خاطر غرورش در صحنه نمايش، بزرگترين وزنه را مي خواهد بلند كند، اما نمي تواند آن را نگهدارد و به زمين مي خورد. دنيا چنين شده است. حال كه تخصص، وزنه است و تعهد، بازوست، شما كه وزنه را اضافه مي كنيد، مواظب بازوي خود باشيد.
انبياء و هدايت بشر
هواپيما و مگس چون وجود ما از خداست، ما خودرو نيستيم، ما را ساخته اند. ما در عالمي زندگي مي كنيم كه اگر در مسئله اي 999 مورد را درست حساب كرده باشيم، ولي يكي را اشتباه كنيم، كار ما غلط مي شود. يعني عالم ما، يك در هزار و يك در ميليون را هم نمي بخشد. عالم، عالم بسيار سخت گيري است. جراح هاي ما اگر يك ميليون عامل را در نظر گرفته باشند و يكي را در نظر نگرفته باشند، شكست مي خورند. در قسمت جلو كابين هواپيما، دستگاه ها و عقربه هاي مختلف وجود دارد. در اين مجموعه، نقص فني در يك قسمت، كار را تعطيل مي كند. در مجموعه خلقت ما كافي است يك اشتباه باشد، تا ما به وجود نياييم. خدا در چنين وضعي ما را آفريده است. امروز كه بشر هواپيما مي سازد، مي فهمد سنجاقك يعني چه؟مگس يعني چه؟ مگس پرواز مي كند، هواپيما هم پرواز مي كند. مگس نه تنها هواپيماست، كارخانه هواپيماسازي است. يك جفت مگس در يك سال يك ميليون مگس توليد مي كنند. مگس چون زياد است، براي ما تعجب ندارد و با امشي آنها را از بين مي بريم، بي قدر مي شوند. نمي رويم در اين نكته دقت كنيم كه اين هواپيما با آن چقدر فرق دارد. مگس پيشرفته تر است. چند كارخانه در چند شهر كار مي كند تا يك هواپيما ساخته شود. بشر امروز مي فهمد مگس يعني چه؟ اگر مگسها كم بودند، ما با ديدن يك مگس مبهوت مي شديم و زانو مي زديم، عصر ما، عصر خداشناسي است. از همين دانشگاه ها و استادها و متخصصين علوم، بزرگترين خداشناسان به وجود مي آيد. عصر ما، عصر بهت و حيرت و حيراني، عصر جذبه و مجذوبيت است. تعجب است كساني كه غرق در فسادند، داعيه رهبري جهان را دارند. مگر مي توان سوار ماشيني شد كه راننده اش گواهينامه ندارد؟!كسي كه گواهينامه ندارد و رانندگي نكرده است، ماشين عالم را مي خواهد به كجا براند؟ مگر مي شود سويچ را بالا انداخت، هر كه گرفت براند؟ اينها كه سوار مي شوند روي چه حساب است؟ آيا اينها را امتحان كرده و گواهينامه آنها را ديده اند؟ كسي كه از هدايت اطلاع ندارد، اين همه بشر را كجا مي برد؟ ما مي گوييم هدايت بشر با انبياء و اولياء است. ولايت فقطه همين است. ولي فقيه ما دوره رياست جمهوري را طي كرده ما او را شناختيم و اكنون رهبر ماست. مي گوييم انبياء آمده اند كه ماشين اهل عالم را هدايت كنند. خدا بيكار نبود كه ما را آفريده، آفريدن ما آب در هاون كردن براي خدا نيست كه كسي كه از روي بيكاري انجام مي دهد! خداوند مي گويد: كدام كار من لغو و اشتباه بود كه خلقت شما لغو باشد؟ در وجود شما چه چيزي لغو بود كه در اصل آفرينش اشتباه كرده باشم؟ برنامه اي داشته است. ما جز او دوستي نداريم، نه پدر، نه مادر، نه ديگري، جاي دوستي او را كسي نمي گيرد. دوستي او را با چيز ديگري عوض مكن. اين خلأ را چيز ديگري پر نمي كند.
يك مناظره
مناظره ي استاد آيت الله حائري شيرازي با پروفسور ولفرينگ، دانشمند مسيحي اطريشي به تاريخ 15/11/69 در شهر وين. از آنجا كه اين مناظره خود برخوردار از تمثيلاتي جذاب و شيرين مي باشد، در اين مجموعه گردآوري شده است. حضرت آيت الله حائري شيرازي پس از معارفه و ابراز خشنودي، اظهار داشتند: مالك همه چيز ما خداوند است و ما چيزي براي تقديم به او نداريم. ما و شما بنده اوييم و مي توانيم با خدمات متقابل انساني، در بندگي او كوشا باشيم. او مي خواهد كه ما هر چه بيشتر به هم نزديك باشيم، مثل برادر ... و رابطه خدا با ما نزديك تر از رابطه انسان با فرزندش است، لذا روابط ميان انسان ها بايد خيلي محكم باشد، بالاتر از روابط ميان برادران. پروفسور ولفرينگ: مسيحي كاتوليك روسي هستم، بسيار معتقد، اما هيچ نوع مسئوليت رسمي در روحانيت مسيحيت ندارم. آشنايي من با اسلام هميشه براي من چالشي ايجاد كرده و هر وقت به بحث و بررسي پرداخته ام، نكاتي براي من روشن شده است. يكي از آثار اين امر، تعهد بيشتر من به مسيحيت گرديده است. با آشنايي كه با اسلام پيدا كرده ام به اين نتيجه رسيده ام كه فرق اساسي بين اين دو دين در مفهوم «خدا» است. سؤال براي من چنين مطرح است كه وقتي خداوند به انسان نظر مي كند، آيا اين نظر از ذات خدايي است و يا با وسيله اي انجام مي گيرد؟ سؤال بعدي اين است كه اگر نظر خدا بر انسان يك نظر ثانوي باشد، در اين صورت خداوند نمي تواند از ما انتظار داشته باشد كه نخستين توجه ما به او باشد، زيرا ما هم در وهله ي اول معطوف به آن واسطه خواهيم شد، مشكل بعدي اين است كه اگر وجود خدا مي طلبد كه با انسان در ارتباط باشد، پس قبلاً با چه كسي در ارتباط بوده؟ آيت الله حائري: «حافظ» شاعري است كه براي آلماني ها شناخته شده است. او در يكي از اشعار خود به اين سؤال پاسخ داده است: كه بندد طَرْف وصل از حُسن شاهي كه با خود عشق ورزد جاودانه پروفسور ولفرينگ: وقتي كه با خودش عشق ورزد، پس با انسان نيز به وسيله محبت سر و كار دارد، مشكل من اين است كه رابطه را چنين تصور مي كنم كه مبدأ با هدف رابطه برقرار مي كند و رابطه نمي تواند با خودش باشد. آيت الله حائري : آيا شما خودتان را دوست مي داريد؟ پروفسور ولفرينگ: بله، شايد به اين دليل كه قبلاً كسي مرا دوست داشته. يعني اول خدا، بعد والدين و بعد خودم. آيت الله حائري : اتفاقاً چون خودتان را دوست مي داريد، به آنها علاقه پيدا مي كنيد، محبت شما به خودتان مايه اولي است كه بعد منتقل به ديگران مي شود. پروفسور ولفرينگ : توضيح مي دهم، گل وقتي شكوفا مي شود كه خورشيد به آن بتابد. آيت الله حائري : خورشيد از كجا مي تابد؟ پروفسور ولفرينگ : در مورد انسان، نور خورشيد خداست كه اشعه آن به من رسيده و بعد از اين طريق، محبت والدين و دوستي هاي ديگر مطرح مي شود. آيت الله حائري : آيا اين شما نيستيد كه به خدا مي گرويد و بعد محبتش را به ديگران سرايت مي دهيد؟ پروفسور ولفرينگ : مشكل من در اين است كه اگر عشق و محبتي را از طرف «خدا» داشته باشيم و اين محبت را در والدين و يا ساير همنوعان پياده نكنيم، از بين رفتني است. وقتي محبت معنا پيدا مي كند كه رابطه انتقالي آن وجود داشته باشد، به اين جهت آيا معني دارد كه خدا به خودش محبت داشته باشد؟ شايد بهتر باشد بگويم اگر محبت خدا قبل از خلقت با خودش بود و بعد پس از خلقت معطوف به انسان شده، شايد اين امر متضاد با مفهوم خدايي باشد، چون تغيير و تحولي صورت پذيرفته كه منافي اطلاق خدايي است. آيت الله حائري : وقتي انسان بخواهد مفاهيم عالي را در مثال هاي پايين جستجو كند، حتماً دچار مضيقه مي شود. انسان بايد خود را ارتقاء دهد تا مطالب بالا را در سطح مناسب خود درك كند. در «سير الي الله» انسان بايد مطالبي را بداند تا بتواند حركت كند، بعد بايد مقداري حركت كند تا به مطالبي ديگر برسد، پس بايد مطالب ابتدايي با مطالب انتهايي تفكيك گردد، تا شبهه پيش نيايد. مثالي گفته مي شود: يكي از سلاطين شنيد كه در هندوستان درختي است كه فضاي بزرگي را مي پوشاند و حيوانات زير آن زندگي مي كنند. مايل شد كه آن درخت را ببيند. گفته شد كه از لحاظ امنيتي رفتن به آنجا صلاح نيست، قرار شد كه درخت را پيش او آورند و چون انتقال به آن صورت ممكن نبود، قطعات درخت را آوردند كه البته نمي توانست آن درخت واقعي را منعكس كند. ما هم وقتي بخواهيم قطعه قطعه به درك مفاهيم برسيم، چنين قضاوتي خواهيم داشت. پروفسور ولفرينگ : پس به كجا مي رسيم؟ من مسيحي هستم و در مذهب ما، تصور مي كنيم كه خداي را جزء جزء نكرده ايم. آيت الله حائري : مطالبي هست كه انسان مي داند و مطمئن است، مطالبي هست كه انسان اطمينان به آن ندارد، انسان بايد حركت را از مطالب مطمئنش آغاز كند و روي اطلاعات نامطمئن اصرار نورزد. پروفسور ولفرينگ : از وقتي كه با شما مسلمين تماس حاصل كردم، در من ايجاد شك شد، تا آن موقع، مسئله ي « تثليث » براي من مسلم بود، اما وقتي با اشخاصي چون شما روبرو شدم، دچار شك شدم و فهميدم كه چنين نيست و حالا دنبال برطرف كردن آن شك هستم. آيت الله حائري : الان به چه چيزي اطمينان داريد؟ پروفسور ولفرينگ : تنها چيز مطمئن براي من ابدي و ازلي بودن خداست كه هميشه در رابطه و ديالوگ بوده و همواره با موجودات ديگر در ارتباط بوده است، و حتي در حالت ازلي نيز در اين حالت بود. آيت الله حائري : آيا موجود ديگري غير از او بوده است؟ پروفسور ولفرينگ : طبق درك من، خداوند اگر در وجود خودش چنين رابطه و ديالوگي داشت، ديگر نام آن، رابطه و ديالوگ نبود، و به نظر من خداوند همان طور كه با انسان ها در رابطه است با ساير موجودات نيز رابطه دارد و فقط فرق در اين است كه انسان پاسخگو است، خداوند بايد قبل از خلقت با موجود مطلق ديگري در ارتباط بوده باشد و در غير اين صورت نمي شود چيزي فكر كرد. آيت الله حائري : سؤال من پاسخ داده نشد. سؤال اين بود كه آيا موجودي غير از او بوده است كه مستقل از خدا محسوب مي شده؟ پروفسور ولفرينگ : مشكلم را اين طور مطرح مي كنم. نكته اول اين است كه خداوند در نظر من تمايل و محبت مطلق به ديگران است و بنابراين بايد موجودي غير از خدا وجود داشته باشد. آيت الله حائري : مطرح شد كه چيزي را كه اطمينان داريم مبنا قرار دهيم و بعد روي چيزهاي مبهم صحبت كنيم. پس سؤال اول اين است كه آيا خدايي هست؟ و بعد، آيا غير از او مطلق ديگري هست؟ حال كه در مورد دوم مطمئن نيستيم، بايد روي اولي فكر كنيم و ببينيم كه خدا چگونه عمل مي كند. پروفسور ولفرينگ : در اين صورت بايد ديد وجود خدا چگونه است؟ آيا انسان حق دارد در مقابل صفات مطرح شده در مورد خود خداوند تعقل كند يا خير؟ آيت الله حائري : همانطور كه نسبت به خدا عمل شده، آنچه را كه مطمئن هستيم مطرح مي كنيم و بعد درباره آنچه كه مطمئن نيستيم باقي مي گذاريم تا براي ما روشن شود. پروفسور ولفرينگ : يك خدا وجود دارد كه شكي درباره آن نداريم، خدا مطلق است، خدا محبت و ارتباط دارد، حال بايد متوقف شويم و ببينيم كه آيا اين ارتباط مطلق است يا نه؟ آيت الله حائري : نشد، در سؤال اين طور مطرح شد كه همان طور كه درباره خدا با اطمينان حرف مي زنيم درباره خودمان نيز چنين عمل كنيم، يعني درباره خودمان چيزهايي را كه مطمئن هستيم بحث مي كنيم و بعد درباره آنچه كه مطمئن نيستيم فكر كنيم. حال ببينيم درباره خودمان به چه چيزهايي اطمينان داريم؟ آيا يقين داريم كه ما نمي توانيم بر خداوند محيط باشيم؟ و آيا در اين كه چنين كاري از ما ساخته نيست، شك داريم؟ پروفسور ولفرينگ : خير. آيت الله حائري : پس هر چيز كه لازمه اش احاطه بر خدا است، از قدرت ما خارج است و آن را كنار مي گذاريم. پروفسور ولفرينگ : بسيار خوب. آيت الله حائري : مثالي زده مي شود: گاهي خورشيد دچار كسوف مي شود. وقتي بخواهيم خورشيد را تماشا كنيم، ناچار مي شويم به آب نگاه كنيم تا راحت تر اين كار را انجام دهيم. چون مستقيماً چشم ما طاقت ديدن خورشيد را ندارد، اين ناچيزيِ ديد ما در مورد خداوند خيلي گسترده است. پروفسور ولفرينگ : تأييد مي شود. آيت الله حائري : پس همان طور كه در آب تصوير خورشيد را بهتر مي بينيم، تصوير صفات خداوند را در مخلوقاتش بهتر خواهيم ديد، پس نگاه كنيم كه مخلوقات او داراي چه صفات و توانايي هايي هستند، و اين مداقه ي ما، باعث بينش يافتن به او مي شود. پروفسور ولفرينگ : درست است. آيت الله حائري : بابا طاهر مي گويد: به دريا بنگرم دريا تو بينم به صحرا بنگرم صحرا تو بينم نرويم در خيال خودمان خدا را پيدا كنيم، خيال ما دهليز تاريكي است كه توان چنين كاري را ندارد. خيال ما، مصنوعي است نه طبيعي، در اين مصنوع، فكر ما به خود ما بر مي گردد. اما عالَم طبيعت گسترده تر و طبيعي تر است و بهتر مي تواند خدا را به ما بنماياند. خيال ما همان جايي است كه پادشاه نشسته بود و گفت درخت را جلو بياوريد، ولي اگر خودمان از خيال بيرون بياييم و خدا را داخل خيال خود نكنيم، بهتر متوجه خواهيم شد. همان طور كه در مورد آن درخت بزرگ ديديم، در مورد خدا هم يا بايد خودمان را از درونمان و يقينمان خارج كنيم و يا او را داخل خود كنيم. وجود فعلي ما يك وجود شخصي است، يعني تعين و تشخص دارد، در زمان خاص و مكان خاص هستيم و محدوديم. بايد از اين قيدها بيرون بياييم. حافظ مي گويد: نبندي زان ميان طرفي كمروار اگر خود را ببيني در ميانه قطره دريا را در نظر بگيريم، قطره تا قطره است نمي تواند با دريا تماس بگيرد و وقتي به دريا پيوست، ديگر قطره نيست. شما مي خواهيد كه دريا داخل قطره شود و قطره هم همان طور بماند، اين نشدني است، بايد قطره شدن ما در هم بريزد. پروفسور ولفرينگ : تأييد مي كنم، دنيا و جهان آيينه اي از قدرت خداست، اما حواس پنجگانه ما و به خصوص حس لامسه مي خواهد پيامي به ما بدهد، لكن مهمتر، جوابي است كه از ما انتظار دارد، بعني انجذاب قطره به دريا مطلوب است. آيت الله حائري : درست است، مطلبي در پرانتز بيان مي كنم: ما نمازهاي خودمان را با بسم الله شروع مي كنيم، بدون سوره ي حمد، هيچ نمازي درست نيست. در اين سوره صفات رحمان و رحيم دو بار تكرار شده، يعني چهار بار از « رحمت » صحبت به ميان مي آيد و ما موظفيم اين مطلب را روزي چند بار تكرار كنيم. رابطه ما با خداوند با صفت رحمت او است و از اين دريچه مي توانيم ارتباط برقرار كنيم. پروفسور ولفرينگ : يعني اشعه نازل بر شكوفه گل، براي شكفتن! آيت الله حائري : خداوند صفات متعدد دارد، اما اين صفت رحمت تنها درِ ورودي ما و پيدا كردن رابطه ي ما با او است. پروفسور ولفرينگ : چنين است. آيت الله حائري : چيزي جز محبت، اضطراب انسان را برطرف نمي كند. ما در قرآن داريم: « الّذينَ آمَنوُا وَ تَطمَئنَّ قُلوُبِهِم بِذِكرِ اللهِ اَلا بِذكرِ اللهِ تَطمَئنَّ القُلوُبْ ». پروفسور ولفرينگ : « سنت آكوستيمنوس » گفته: خدايا تو ما را خلق كردي و به قلبهاي ما اطمينان دادي تا آرامش پيدا كنيم. آيت الله حائري : هر كاري كه نزد خدا پسنديده است، نوعي ياد خدا است و موجب آرامش در انسان مي شود و هر كاري كه چنين نباشد، اضطراب آور است. وقتي انسان به تمايل شخصي خودش عملي را كه رضاي خدا در آن نباشد، انجام دهد، اضطراب پيدا مي كند و آنقدر مضطرب مي گردد تا به خود آيد. همچون رگلاتور (ترموستات) يخچال و آب سردكن و غيره كه مرتباً درجه حرارت را در تعادل نگه مي دارد، در انسان نيز چنين حالتي وجود دارد. قلب انسان در رابطه با خدا، همان كار رگلاتور را انجام مي دهد و هر كاري كه مورد رضاي خداوند است برايش لذت بخش مي شود. وقتي انسان آنچه را خوب فهميد و عمل كرد، رگلاتور سالم كار مي كند و اگر خلاف انجام داد، رگلاتور خود را خراب مي كند. تعصب، رگلاتور انسان را از كار مي اندازد. يعني اگر من بگويم چون پدرم مسلمان بوده، پس مسلماني از هر چيز بهتر است، نمي توانم مسلمان خوبي باشم. يا اگر بگويم، چون مملكت من اسلامي است پس اسلام از همه بالاتر است، اين نيز دين مرا خراب مي كند، چون تعصبي است به مملكت. اگر بگويم چون اجداد من نسل در نسل چنين عقيده اي داشتند پس اين عقيده درست است، ديگر نمي توانم درست درك كنم. پروفسور ولفرينگ : يعني هر كسي بايد خود پاسخگوي سؤالاتش باشد. آيت الله حائري : اگر انسان نگهداري درست رگلاتور را رعايت كند، اين دستگاه خراب نمي شود و در اين صورت كارها به صورتي اتوماتيك تنظيم مي شود. بهتر است به فكر سلامت رگلاتور باشيم. اگر گلداني در اطاق داشته باشيم و بخواهيم شكوفا شود، مي توانيم به آن آب و كود و حرارت و هوا بدهيم ولي نبايد دست بزنيم. كاري را كه مي دانيم درست است انجام دهيم، حرفي را كه مي دانيم درست است بزنيم، فكري كه مي دانيم صحيح است بكنيم. اينها به منزله ي نور و آب و كود دادن و رسيدگي مناسب به گلدان است، وقتي چني شد، فهم انسان و درك او و محبتش نسبت به خدا زيادتر مي شود؛ مانند غنچه اي كه شروع به باز شدن و شكوفايي مي كند. پروفسور ولفرينگ : در حقيقت آنچه را كه آرزو داريم سريعتر انجم شود، نبايد با دستكاري هاي ناپخته خودمان انجام دهيم. آيت الله حائري : قرآن مي فرمايد: اي پيامبر! به مردم بگو اگر خدا را دوست داريد به دنبال من حركت كنيد تا خدا شما را هدايت كند. پروفسور ولفرينگ : در انجيل هم آمده كه اول بايد از طرف رحمت و عدل خدا او را بخواهيد تا پيدايش كنيد. آيت الله حائري : خدا راه خود را روشن كرده، ما راه خدا را تاريك مي كنيم. بيش از اين از انسان خواسته نشده كه تعصب نداشته باشد و هر چه را كه درك كرد به آن عمل كند. ما به همه پيامبران خدا علاقه داريم و موظفيم حرف هاي همه ي آنها را گوش كنيم. خداوند در قرآن مي فرمايد: بگوييد ما ايمان به خدا آورده ايم و آنچه به ما نازل شد و آنچه به ابراهيم و اسماعيل و اسحاق نازل شد، و آنچه به موسي و عيسي (ع) نازل شده، و آنچه به انبياء داده ايم، ما به جدايي پيغمبران قائل نيستيم و مطيع فرمانشان و امر و نهي هاي آنها هستيم. پيامبران از يكديگر جداشدني نيستند، هر كس يكي را جدا كند، همه را جدا كرده است. مثال پيامبران مثل حلقه هاي زنجير است، اگر يك حلقه جدا شود، همه گسيخته مي شوند، اگر انسان يك پيغمبر را انكار كند، همه را انكار كرده است. اگر بخواهيم با طنابي از چاه آب بكشيم و نقطه اي از آن پاره شود، تمام آب از دست مي رود و ما اگر عيسي (ع) و يا يك كلمه اش را انكار كنيم، حلقه ي زنجير را گسيخته ايم. تأكيد مي شود نه تنها حضرت عيسي (ع) را بلكه حتي يك كلمه اش هم انكار شود، همه چيز مي گسلد. قرآن مي فرمايد: اگر كسي بگويد كه همه پيغمبران را قبول دارد، هدايت خواهد شد، و اگر احدي از آنها را انكار كند، ديگر خود داند. اگر آيات 131 و 132 سوره بقره را مشاهده كنيد، خواهيد ديد كه اگر مؤمنين به اين صورت عمل كنند رستگار خواهند شد، والا نه. يا همان طور كه حافظ مي فرمايد: كه بندد طرف وصل از عشق شاهي كه با خود عشق بازد جاودانه نبندي زان ميان طرفي كمروار اگر خود را ببيني در ميانه برو اين دام بر مرغي دگر نِه كه عنقا را بلند است آشيانه پروفسور ولفرينگ : زيرا اگر او را ببينم، شما را بهتر مي بينم. آيت الله حائري : قطرات در مقابل دريا را چگونه مي بينيد؟ پروفسور ولفرينگ : اما اين با تصور از خدا فرق دارد. آيت الله حائري : ما قطرات درياي خلقت هستيم. پروفسور ولفرينگ : نمي پذيرم، چون هر چه بيشتر بچه هايم را دوست داشته باشم، همسرم را بيشتر دوست دارم، محبت در انسانيت باعث از دست رفتن شخصيت انساني نمي شود، زيرا در اين محبت فرد مي فهمد كه شخصيت متعين است و بنابراين جزئي از درياي محبت بودن، قطره محبت انساني را محو نمي كند، بلكه تشخيص او را بيشتر مي كند. يعني درست است كه قطره در آب ديگر قطره نيست، ولي انسان در محبت خداوندي چنين نيست، بلكه در اثر اتصال به درياي محبت خدايي، ارزش بالاتري پيدا مي كند. آيت الله حائري : وقتي درباره خود فكر مي كنيد مي بينيد وقتي به خدا نزديك تر شديد از خود چيزي درك نمي كنيد، يعني وقتي در ارتباط با خدا نزديكتر مي شويد، در اثر عظمت خداوندي خود را فراموش مي كنيد. نزد سايرين تشخص بالاتري پيدا مي كنيد و در عين حال خود را در برابر عظمت الهي از هر ناچيزي كمتر حس مي كنيد. پروفسور ولفرينگ : اگر انسان خود را مركز وجود قرار دهد چنين است، اما اگر خود را خادم خدا بداند، چنين حالتي ندارد. طبيعت انساني اين طور است كه وقتي مشقت مي بيند، سركش و ناراحت مي شود، اما وقتي محبت ديد، رام و منطقي مي گردد. آيت الله حائري : خداوند به همين دليل وقتي آدم را آفريد به فرشتگان فرمود سجده اش كنيد و به انسان فرمود همه چيز را براي تو آفريدم تا در اثر چنين احترامي شايد حق بندگي را به جاي آوري. پروفسور ولفرينگ : نبايد عقل سليم را كنار بگذاريم. آيت الله حائري : عقل سالم وظيفه اش را بايد تا محراب عشق بيايد، از آنجا به بعد، عشق كارش را انجام مي دهد. پروفسور ولفرينگ : در زبان جبرئيل، شناخت و عشق يك معني مي دهد. آيت الله حائري : شناخت، كار انسان است كه عشق را تشخيص دهد. پروفسور ولفرينگ : وقتي انسان را بشناسيم، بيشتر دوستش داريم و بالعكس. آيت الله حائري : وقتي به خدا مي رسيم تا در او محو نشويم نمي توانيم به حريمش وارد گرديم، تا درِ حمام، لباس ها با شماست، اما وقت استحمام در درون حمام، بايد لباس ها را درآوريد.
با اين تمثيل، آقاي ولفرينگ مطلب را پذيرفت و بحث خاتمه يافت.
دلهاي مشتعل از ياد خدا
چوب و آتش اگر چوب، آغشته به گِل باشد نمي سوزد، بايد گِلِ آن را پاك كرد تا بسوزد. اگر خيس باشد نمي سوزد، بايد خشك باشد تا بسوزد، ذغال اگر با سنگ يا شن مخلوط باشد، روشن نمي شود. دل انسان چون گرفتار محبت دنيا و آميخته به گِل و شن است، نمي سوزد. امام حسين عليه السلام ذكرش، صحبتش شعله است. او اين شعله را به همه جا پخش مي كند. ما هيزم نيستيم، وگرنه او شعله است. ما نفتمان تمام شده است وگرنه جرقه او در همه جا هست. هر روضه خواني يك جرقه زني است، اگر كسي در نفت او آب نباشد، حتماً روشن مي شود. خدا ما را از چيزي ساخته كه قابل سوختن و آتش گرفته از محبت خداست، منتهي ما به چيزي مخلوطش مي كنيم كه نمي سوزد. محبت خدا آدم را مي سوزاند به آتش عشق و محبت دنيا آدم را مي سوزاند به آتش جهنم. آتش عشق خدا « نور » است، آتش عشق دنيا، « نار » است. هر چه بيشتر از محبت دنيا پاك بشويم، شعله عشق خدا در ما بيشتر اثر مي كند. اگر انسان پاك شود، دلش مي خواهد هميشه به ياد خدا گريه كند. خداوند انسان را طوري ساخته و خلق كرده كه از دوري او سوز و گداز داشته باشد و اسم او كه مي آيد، يك دفعه مشتعل مي شود، « الّذينَ اِذا اُذكِرَ اللهُ وَجِلَتْ قُلُوبِهُم ». محبت دنيا مثل گِلي روي پاكي انسان و روي دل آدم را مي گيرد، نمي گذارد آدم بسوزد. پس اگر بخواهي كلامت سوز داشته باشد، اول بايد آرزوهاي دنيايي را از خودت دور كني، خودت را به خدا بسپاري و از او بخواهي كه جرقه اي بزند و دلي شكسته شود.
حفظ زبان
جانماز وكفش شما كه با اين زبان روضه مي خوانيد، ذكر ابي عبدالله مي گوييد، ديگر بايد با اين زبان گناه و غيبت نكنيد. زبان شما مثل جانماز مي شود. نبايد جانماز را به كفشتان بماليد. زبان انسان، امانت خداست. وقتي كه آدم در راه غير خدا به كارش مي بَرَد، مثل اين است كه با جانمازي كه از كسي امانت گرفته ايد، كفش شخص ديگر را پاك كنيد.
فرزند صالح، مرواريد زندگي
مرواريد و صدف هر يك روزِ انسان، يك صدف است. اگر آن روز، انسان يك عمل صالحي انجام داده باشد، يك مرواريد در آن هست. اگر آن روز كاري نكرده باشد، صدف پوك است. انسان وقتي سرِ روزها را باز مي كند، مي بيند پوك است و چيزي ندارد. هر يك از فرزندان انسان، مثل يك صدف است و هر كي از اينها كه عمل خير و صالحي انجام بدهند، مرواريدند. تنها تشكيل خانواده و آوردن فرزند كه براي انسان كمال نيست، بايد ديد چه چيز عايدش شده و چه كار كرده است. اين كه انسان بچه و نوه دارد يا نه، اينها حساب هاي اين دنياست. حساب آن دنيا اين است كه اينها براي خدا چه كردند و چه نكردند. عمر سرمايه است، هر كس با اين عمل براي خدا كار و معامله كند، سود برده است و هر كه همان كاري را بكند كه هر جانداري مي كند، سرمايه اش تلف شده و از بين رفته است.
قداست شهيد
پارچه و قيچي همانطور كه پارچه را وقتي با قيچي مي بُريد قيمت پيدا مي كند و اگر آن را براي لباس برش بدهيد قيمت آن بيشتر مي شود، شهيد هم همين طور است. با شهادت از او يك چيز قيمتي درست مي كنند. از يك طاقه پارچه دست نخورده نمي شود استفاده كرد و از آن لباس ساخت. هر پارچه اي را كه بخواهند از آن لباس درست كنند، بايد آن را ابتدا برش دهند و قيچي در آن ببرند. با اين كار، اگر چه پارچه چيده و بريده مي شود، اما، قيمتش هم بيشتر مي شود.
گوهر شهادت
اصل و بدل ما حسرت مي بريم از اين كه آنچه بايد بشويم، نشديم و آنچه مي بايست مي بوديم، نيستيم. آنچه « شهدا »كردند و مي كنند، هر كس مي بيند از كار خودش پشيمان مي شود. هر كس كه اخلاص آنها را درك كرد، نسبت بر خودش منفعل مي شود. هر كه گريه هاي نيمه شب و استقامت روز و سر از پا نشناختن آنها را ديد، بر خود لرزيد و از رفتار و كردار خودش منفعل شد. اينها فيروزه اي هستند كه هر فيروزه ديگر را مات مي كنند، اينها اصل هايي هستند كه چيزهاي ديگر را بدل مي كنند. اينها هوشياران و بيداران عالَم اند و ما خوابيم و در رؤيا به سر مي بريم. تا ما را نَبَرند، بيدار نمي شويم. خواب ما هم سنگين است و همه مشكلات ما در خفتگي ماست، از اين جهت هنوز ندانستيم چه كسي سود بُرد و چه كسي زيان؟!
نماز، بال گشودن در بيكرانگي
گياه و گلدان نماز، انسان را از طبيعت به فطرت منتقل مي كند. حالت طبيعت انسان شبيه دانه اي است كه در گلدان كشت مي كنند تا به حد نشاء برسد، چند برگ بكُند و بعد آن نشاء را بيرون مي آورند و در آن محل اصلي كه بايد به رشد و تكامل برسد، مي كارند. اگر از اول بخواهند در آن محل اصلي كشت كنند، كار پردردسري است و بسياري از تخم ها ضايع مي شوند، و اگر هميشه هم در گلدان بماند، گلدان براي نشو و نما كوچك است. دنيا به منزله گلداني است كه انسان را در آن مي گذارند. بعد كه خودش را به حالت و دوره نشايي و به تكامل و بلوغ رساند، مثل نشايي كه چند برگ كرده و قابل منتقل كردن و كاشتن شده، انسان منتقل مي شود، نه به اين معني كه بدنش از جايي به جايي انتقال يابد، بلكه فكر و انديشه او از مسائلي به مسائل ديگري منتقل مي شود. مسائل فكر و انديشه انسان در كودكي، مسائل « حيات دنياست ». بعد از اين كه انسان به بلوغ مي رسد فكر و انديشه او درباره اين كه چرا آمده ام؟ كجا هستم؟ چه خواهد شد؟ حيات چه معمايي است؟ راز حيات چيست؟ چه بايد كرد؟ و جايگاه من در اينجا كجاست؟ مي انديشد و انديشه انسان به استفاده از دنيا يا دوري از دنيا و شناختن دنيا، شناختن مسئوليت و شناختن وظيفه انتقال مي يابد. و انسان با دو تا وضعيت در اينجا مطرح است: يك انساني كه به آن راه طبيعي خودش ادامه مي دهد و كار به وظايف و مسئوليت خود ندارد. يك انساني هم كه توجهش به اين است كه وظيفه اش چيست؟ اولي را مي گوييم « انسان بالطبيعه » و طبيعت انساني و دومي را مي گوييم « انسان بالفطره » و فطرت انساني. نقش نماز اين است كه اين سؤالات را در انسان زنده مي كند، من كي هستم؟ اينجا كجاست؟ اين خانه را صاحب خانه اي هست و من نسبت به آن صاحب خانه چه كاره ام؟ و او نسبت به من چه نظري دارد؟ نماز پلي بين انسان بالفطره و انسان بالطبيعه است. انسان بالطبيعه را مي گيرد و انسان بالفطره پس مي دهد. اين كه امام مي گويد: « نماز كارخانه انسان سازي است »، يعني مثل كارخانه مواد اوليه را مي گيرد و كالايي را توليد مي كند. مواد اوليه كارخانه انسان سازي، انسان مادي مستعد است تا كالايي از آن درست شود، انسانيت را در انسان جلا و ظهور مي دهد. از اين جهت الفاظ نماز عموماً براي عبور از گلدان به صحراست. اگر انسان در اين گلدان بماند، مثل درخت نارنجي است كه 16 سال توي يك گلدان زندگي مي كند، گل و برگ مي كند، اما چه گلي و چه برگي! ساقه اي دارد اما چه ساقه اي. آن درخت ديگري كه از گلدان به زمين و باغچه منتقل شده، بعد از 15 سال يك خانه را مي پوشاند 200 تا 300 نارنج مي دهد، اما اين 2 الي 3 تا نارنج غير قابل مصرف مي دهد. انساني هم كه در حيوانيت خودش درجا زده، مثل درختي است كه در گلدان مانده است. وقتي كه انسان عادت مي كند به چيزي، ديگر بدي آن را نمي فهمد. كار نماز اين است كه انسان خمارزده به محبت دنيا را از اين حالت خماري بيرون بياورد و ترك اعتياد كند. نماز، گلاب زدن به صورت است براي بيدار شدن از خواب و حالت خماري تا انسان كه اعتياد به دنيا و تعلقات كوچك دنيا كرده است آزاد بشود و بيايد جايي كه مي تواند ريشه بزند. ديده ايد گاهي گياهاني كه در گلدان ها اسير مي شوند وقتي گلدان را مي شكنيد مي بينيد كه ريشه، تمام اطراف اين گلدان را گرفته و گاهي اين ريشه از پايين راهي به زمين پيدا كرده و بعد گلدانِ خودش را شكسته است. انسان، تشنه آزاد شدن است، منتهي به خاطر اين معتاد شدن متوجه نيست، معتاد را بايد از اعتياد باز گرفت، بعد خواهد فهميد كه در چه مزبَله و در چه حالي بوده و اسمش را مي گذاشته « نشئه » و «كِيف ». اينها توي قبرها و دخمه هاي تاريك پنهان مي شوند و در همان حال بسياري از آنها مي ميرند و فكر مي كنند بهترين جاست و لذتي كه مي برند هيچكس نمي برد. نماز كه به نظر مي آيد يك سري الفاظ بيش نيست، ابزار شكستن گلدان و كاشتن ريشه در زمين حقيقت است. هر چه انسان نماز را با توجه بيشتر بخواند، نتايج بهتري مي گيرد.
ايمان به غيب، عامل تعالي روح
اختلاف برق در سيم ايمان به غيب، مقدمه نماز است، چون قرآن مي گويد: « الّذين يُؤمنونَ بِالغَيبِ و يُقيمونَ الصَّلاهَ ». اين ايمان به غيب چيست و نقش نماز در آن كدام است؟ در مقابل ايمان به غيب، ايمان به شهود است. « شهود » يعني آنچه را كه انسان در حال حاضر مي بيند و درك مي كند. انسان در عالم طبيعت، مثل يك گياه در گلدان است و اگر ايمانش محدود به داخل گلدان باشد، طبعاً احساس تنگنا در اين گلدان نمي كند، بلكه احساس رضايت و كفايت مي كند. اگر به اين نتيجه رسيد كه حياتي بالاتر از اين حيات وجود دارد، اين ايمان به غيب كه نمي بيند اما باور دارد، محرك او مي شود براي رسيدن به حقيقت بالاتر و آنچه بايد باشد. انساني كه دلش مي خواهد همين كه هست باشد، اختلاف سطحي بين « بايد باشد » و « هست » چون وجود ندارد، حركتي هم در كار نيست. اگر بين دو سر سيم برق از جهت برق اختلاف فشاري وجود نداشته باشد، جريان برق متوقف مي شود. مثلاً اختلاف بين دو سر سيم 110 ولت است يا 220 ولت است، هر چه اين اختلاف بيشتر باشد، قدرت اين برق بيشتر است. چيزي كه از بلندي به سمت پايين حركت مي كند، هر چه اين اختلاف سطح بيشتر باشد، سرعت و شدت حركت بيشتر مي شود و سپس حركت در رابطه با اين اختلاف سطح است. در حركت انساني هم هر چه اختلاف سطح بين « چه بايد باشد » و چه « هست » بيشتر باشد، ميزان فعاليت، قدرت، استقامت، مقاومت و قابليت انسان بيشتر است. كسي كه « آنچه هستِ »خودش را بزرگتر مي بيند و « آنچه بايد باشد » را كوچك مي بنيد، فاصله بين اين دو كم مي شود، سرعت حركت هم كم مي شود. حتي انسان هايي كه « فكر مي كنند بهتر از آن هستند كه بايد باشند » ، طبيعتاً رو به عقب به سمت ضايع شدن مي روند. ايمان به غيب، يعني وجود چنين خلائي در زندگي كه انسان احساس كند بيش از آنچه هست جا براي رشد است، عالَمي بزرگتر از اين عالَم و حياتي بالاتر از اين زندگي، وجود دارد. اين اساس تحرك مي شود. آن كه فكر مي كند عالَمي بالاتر از اين نيست، همين موجب توقفش مي شود. تو پنداري جهاني غير از اين نيست زمين و آسماني غير از اين نيست چون آن كِمي كه در گندم نهان است زمين و آسمان او همان است چون خودش محدود است، زمين و آسمان را هم محدود مي بيند و بيش از اين چيزي را نمي شناسد. وضعيت انسان هم چنين است.
آينده نگري در انقلاب
ديد روستايي و شهري گاهي يك روستايي از فاصله 2000 متري آدم را تشخيص مي دهد، در حالي كه ممكن است يك شهري 200 متري را هم تشخيص ندهد. اين به خاطر اين است كه روستايي هميشه نگاه به دور كرده، جلويش صحراي باز بوده، نظر اندازش بوده، چشم او عادت كرده دور را ببيند و دوربيني اش قوي شده است. اما شهري در چهارديواري بوده، هميشه چشمش نگاه مي كرده به آن ديواري كه فوقش چهار پنج متر بيشتر فاصله ندارد و چشمش نزديك بين شده است. چشم دل هم همين طور است. گاهي نزديك بين است، يعني تنها امروز را، دنيا را، گرسنگي، ناداري و كمبود را مي بيند و ... و بعد مي گويد از وقتي انقلاب شده برنج من چرب نيست، نان من گرم نيست، جاي من نرم نيست، آب من سرد نيست. اين نزديك ديدن است، يعني گرسنگي خود را ببيند، اما چيزهاي ديگر را نبيند. دور را ديدن، يعني عاقبت را ديدن، همه جا را ديدن، يعني نگاه كند كه من اگر چه امروز مشكلات دارم، اما مشكلات را براي اين دارم كه مي خواهم از عوارض حكومت شاهنشاهي هزاران ساله كه بر من حاكم بوده است، رها شوم تا برسم به حكومت امام زمان (عليه السلام).
اهل آخرت
بساط فروشي بساط فروشي ها و بساط اندازها را ديده ايد كه پيش از ظهر و بعد از ظهرشان با هم فرق مي كند، پيش از ظهر بساط پهن مي كنند، هر كه هر چه بياورد مي خرند بين بساطشان مي گذارند و بعد از ظهر جمع مي كنند. انسان ها در وقتي كه همه اش مي خواهند زياد كنند و به فكر حساب پس دادن نيستند، مثل بساط اندازهاي اول صبح اند. وقتي كه به فكر آخرت و مرگ و حساب و كتاب مي افتند، مثل بساط اندازهاي طرف غروب اند، مي خواهند دست و پايشان را جمع كنند كه چيزي زمين نماند. اهل دنيا و اهل آخرت اين فرق را دارند. اهل دنيا مثل بساط انداز صبحگاهي هستند و اهل آخرت، مثل بساط انداز شامگاهي. اهل دنيا حرص دارند، جمع مي كنند، اضافه مي كنند و توسعه مي دهند، اما اهل آخرت، بار آخرتش را جور مي كند؛ مي خواهد چيزي را براي آخرت بفرستد.
سازندگي مشكلات
چكش و آهن اگر از داخل و خارج، مشكلات مختلفي بر سر راه اين انقلاب وارد شود و ضد انقلاب از درون و دشمن خارجي از بيرون ضربه بزند و ناراحت كند، براي اين است كه شما چكش خورده و آبديده بشويد. آهن زنگ زده را زير ضربات چكش صيقل مي دهند و عناصر زائد آن را با اين ضربه ها خارج مي كنند. لله دُرّ النائبات فانّها صَرُ اللئام و صيقلُ الاحرار خدا به مشكلات، خير و بركت دهد، دست مصيبتها درد نكند كه متلاشي كننده فرومايه ها و براق و شفاف كننده آزادگان است. همان چيزي كه لئيمي را از انقلاب خارج مي كند و در مقابل انقلاب قرارش مي دهد و نسبت به انقلاب معترض كرده، او را رو در روي انقلاب قرار مي دهد، همان چيزي است كه آزادگان را جلا مي دهد. اين مشكلات، محاصره اقتصادي كمبودها، كمي ابزار و وسائل، بعضي را دلسرد و خسته مي كند و از گردش خارج مي كند و بعضي ديگر را مقاوم تر و مصمم تر و پر تحمل تر مي كند.
عادت به مشكلات
تاب و بند
« بند » را اگر نتابند، استحكام پيدا نمي كند. هر چه بيشتر آن را تاب بدهند، قدرتش بيشتر مي شود. لشكر اسلام در حال تابيده شدن است و هر جزر و مدّي يك تاب است و هر تابي، زمينه يك مقاومت و قدرت. شما در روز سختي مي گوييد ما از اين سخت تر را هم ديده ايم، از اين جهت خود را نمي بازيد. اگر سختيها نباشد و انسان براي نخستين بار بخواهد مشكلات را تجربه كند، دشوار خواهد بود. وقتي انسان مشكلات را مكرر و مرتب ديد، برايش عادي مي شود و عادت مي كند. نه غرور، نه نوميدي
بين دو خط حركت آدمي بايد بين دو خط « غرور » و « يأس » باشد. اگر به طرف غرور رفت، حركت را لازم نمي بيند. اگر به طرف يأس رسيد، حركت را بي نتيجه مي بيند. هر لحظه كه انسان حركت را غير لازم يا غير منتج ديد، توقف مي كند. چون غرور و يأس در كار است، پاي « خوف » و « رجاء » هم در بين است. خوف، غرور را مي شكند و رجاء، يأس را.
ترازو
قاضي همچون ترازو است. همچنان كه در هنگام توزين، نبايد به ترازو نزديك شد و دست زد، همان طور نبايد به قاضي هم در هنگام قضاوت نزديك شد و توصيه كرد؛ تا نتيجه قضاوت، دقيق تر باشد.
سوختن در آتش عشق خدا
هيزم و آتش شما وقتي مي خواهيد هيزم را آتش بزنيد، اول آن كُنده را آتش مي زنيد يا چوبهاي كوچك را كه اگر كبريت به آن بزنيد آتش مي گيرد؟ هر كس مؤمن تر است، در عشق خدا زودتر مي سوزد. شعله عشق خدا به هر كسي كه گرفت كه آتشش نمي زند! هر چه انسان مادي تر باشد، جِرمش بيشتر است و هر چه جِرمش بيشتر باشد، ديرتر مي سوزد. قير قابل سوختن است، اما نه مثل نفت. نفت قابل سوختن است، اما نه مثل بنزين ماشين. بنزين ماشين قابل احتراق است، اما نه مثل هواپيما. اينها هر كدام تفاله اش كمتر باشد، اشتعالش هم بيشتر است. گاز از همين مواد است، چون تفاله ندارد، خيلي زودتر مشتعل مي شود. سخن امام و موعظه او جرقه است. اين جرقه را از جايي آغاز مي كند و جايي قرارش مي دهد كه تفاله اش كمتر و تخليص بيشتر شده است. نفت هر چه تخليصش بيشتر باشد، احتراقش بيشتر است. جوان ها زودتر آتش مي گيرند، چون كهنه نيستند، نو هستند. در آنها كه نان حلال خورده اند، زودتر موعظه امام مي گيرد و اثر مي كند، چون تفاله و جِرمشان و رسوباتشان كمتر است. در آنها كه تقوايشان بيشتر است و راستگوتر و امانتدارترند، سخن امام بهتر تأثير مي گذارد. و اين سخن امام در دل مي افتد و دل آتش مي گيرد.
اصلاح درون
زاويه ديد گاهي يك ذره عيب در باطن انسان، يك ميل كارها را در خارج، خراب مي كند. چون درون انسان مركز تصميم گيري و سرچشمه است. اگر در آنجا خطي از مدار خودش خارج شد، وقتي به خارج برسد انحرافش خيلي است. در درون انسان رأس زاويه انحراف، اگر صفر يا نزديك به يك ميلي متر باشد، در چند كيلومتر دور از رأس زاويه، فاصله اين دو ضلع، چند كيلومتر است. اين عيوب را اگر انسان توانست در رأس زاويه رفع كند و فاصله اش را از واقعيت كم كند، در خارج، چند كيلومتر به واقعيت نزديك مي شود. سر چهار راهها كه خيابان كشي مي كنند، اگر آن كه دوربين مي گذارد تا نقشه خيابان بكشد، زاويه خيابان را 15 درجه بكشد، در اينجا مثلاً يك خانه را هم بيشتر خراب نمي كند، اما در 5 كيلومتر كه آخر خيابان است، خيابان از اين محله مي افتد توي آن محله. گاهي انسان، نقطه ديدش در مركز دل 15 درجه از واقعيت فاصله گرفته، اما در اجرائيات و عمل، با واقعيت فرسنگها فاصله پيدا مي كند.
عدل و انصاف
چشم و نگاه شرط اين كه انسان مُنصِف شود، اين است كه اول از خودش بيرون آيد واز خودش آزاد بشود. تا انسان آزاد از خود نشود، قدم به سمت انصاف نمي تواند بگذارد. از خود بيرون آمدن اين است كه انسان همان طوري كه ديگران را مي بيند، بتواند خود را ببيند. اين كار بسيار دشواري است، مثل چشم انسان كه چون در صورت هر كسي قرار دارد، صورت خود انسان را نمي بيند. چشم مي تواند دست را ببيند، اما نمي تواند بيني و گونه را ببيند. انسان براي ديدن ديگران آئينه لازم ندارد، اما براي ديدن خودش آيينه لازم دارد. اين نشان مي دهد كه براي آگاهي بر خود، دشواري وجود دارد كه در آگاهي بر ديگران، اين دشواري نيست. عدالت در اموري كه دو طرف مستقل از انسانند، يا دو طرف در يك نسبت مساوي از انسان قرار دارند، آسان است. مثل عدالت بين دو تا فرزند كه جاذبه و دافعه هايشان با هم موازي هستند و انسان در يك حالت بي وزني بين اين دو تا قرار مي گيرد و مي تواند درست قضاوت كند. قطب نما را اگر روي زمين يا تخته اي بگذاريد روي جهت اصلي خودش قرار مي گيرد و راه را به شما نشان مي دهد. اما اگر آهن به آن نزديك شد، ديگر نمي تواند راهنما باشد؛ منحرف مي شود. براي انصاف انسان، تعلق او آهن است. براي شاهين انسان و عقربه انصاف، تعلقات آهن است. عقربه انصاف در اين صورت درست روي خط طبيعي نمي ايستد، الا اين كه اين تعلقات را از اطرافش دور كنيد.
غرق در خويش
زمين و سيارات آنچه را به ما نزديك است بزرگ مي بينيم و چيزي را كه از ما دور است، كوچك مي بينيم. ما مي خواهيم بگوييم اين چيز كدامش كوچك تر است و كدامش بزرگتر، قضاوت ما تابع همان است كه به ما نزديكتر است. ما اگر فاصله جسم را با خودمان اشتباه بكنيم، روي قيافه بزرگ و كوچك، ماه براي ما يك بشقاب است. ماه را مي بينيم و نمي دانيم چقدر است، چون نمي دانيم كجاست؟ بشر تا توانست كشف كند كه فاصله زمين تا ماه چقدر است، حجم ماه را نتوانست مشخص كند. بشر خيلي چيزها را در چيزهاي ديگر بهتر فهميد، تا در زمين. بشر حركتِ زمين را صدها سال بعد از كشف حركت سيارات فهيمد. شايد هزاران سال در نجوم هيئت بطلميوسي حركت زهره، مريخ و مشتري را كشف كرده بود، اما از ديد او زمين ساكن بود، در حالي كه زمين، هم كاروان و هم قافله است. وقتي سيارات را مي شمرد، زمين را به عنوان سياره به شمار نمي آورد، اين كه از همه نزديك تر بود، مخفي بود. آنها كه اينقدر دور بودند، قضاوت در موردشان زود انجام شد، چرا چون آن بشرها توي زمين غرق در زمين و حركت آن بودند، زمين را ساكن مي ديدند. چون غرق در حركت بودند، احساس سكون كردند، گاهي انسان وقتي غرق در تكبر شد، احساس تواضع مي كند، وقتي غرق در بدي شد، احساس خوبي مي كند. غرق در بدجنسي شد، احساس خوش ذاتي مي كند.
انقلاب و خالص ها
شمشير اين كه گروه هايي با اين انقلاب مقابله مي كنند، اين سعادت اين انقلاب است. آنان كه عليه اين انقلاب توطئه مي كنند و از اين انقلاب بيرون مي روند و مقابلش مي ايستند، اين به نفع انقلاب است، آن كس كه قدرت طلب و رفاه طلب است اگر از اين انقلاب قهر كند به نفع اين انقلاب است و بهتر از اين است كه توي اين انقلاب باشد. اگر داخل باشد آن را مي پوساند، اگر در خارجش قرار گيرد اين انقلاب تصفيه و زلال مي شود. وقتي زلال شد، قدرت پيدا مي كند. فولاد خوبي اش به اين است كه وقتي چركي ها را از آن بگيرند، اگر چه بشود يك تكه يك كيلويي. شمشير، گاهي دو كيلو بيشتر وزن ندارد، اما سالها با آن مي جنگند، در حالي كه گاهي يك كارد آشپزخانه دو روز با آن كار مي كنند، كند مي شود. قدرت شمشير به زياد بودن حجم و سنگيني آن نيست، قدرتش به اين است كه زلال باشد، ناخالصي در آن نباشد، كاملاً فشرده باشد.
وقت نصيحت
غذا و اشتها گاهي وقتي غذا به طفل مي دهيد، اگر طفل عصباني باشد، غذا را قبول نمي كند و آن را پَس مي زند، هر چه به او بدهي دور مي اندازد. در اين حالت، حرف تو را هم دور مي اندازد، پس حالا وقت نصيحت نيست. مادران پر حوصله در اين گوه وقتها به بچه نصيحت نمي كنند، مي گذارند عصبانيت بچه خاموش شود، آرام بشود و طبيعي بشود، آن وقت مي آيند و به او نصيحت مي كنند. گاهي بچه حوصله ندارد كه حرف گوش كند، اين مثل وقتي است كه اشتها به غذا ندارد. اگر غذا به او بدهيد نمي خورد، اگر با قاشق غذا به دهان او وارد كنيد، بيرون مي اندارد.گاهي هم بعد فشار مي آوريد، او هم مي خورد، اما بعد استفراغ كرده، بر مي گرداند. حرف هم همين طور است. وقتي بچه حوصله ندارد، مطلب را نمي گيرد، پس مي زند، بر مي گرداند. همان طور كه غذا را پس مي زند، نصيحت را هم پس مي زند؛ چون اشتها ندارد.
نقش احترام و محبت به كودك
چاقو روح بچه مثل چاقو است، اگر با چاقو بد كار كردي، كُند مي شود، ديگر به صورت دلخواه، كار نمي كند و نمي بُرد. بچه را هم بايد تيز نگه داشت. بايد كاري كرد كه « آج » او از بين نرود و قسمت صيقل ديده ي آن آسيب نبيند. شخصيت بچه مثل « آج » و آب آن كارد است، اگر آبش گرفته شد، ديگر توان ندارد. مادر بايد به بچه احترام بگذارد تا بچه « آج » پيدا كند و « آبديده » شود. اگر با دندان ترشي بخوريد، كُند مي شود، تا جايي كه اگر بخواهيد چيزي با آن بخوريد، نمي توانيد. بچه هم با ترشرويي زياد، كُند مي شود. محبت هم اگر چه در دل زياد باشد، اما بر سر زبان كم بايد باشد. چون بچه كوچك و كم ظرفيت است، آن كم هم گاهي برايش زياد است.
احترام به عالِم
چشمه عالِم به چشمه مي ماند. تجليل از عالِم يعني بالا بردن سطح چشمه تا آب آن بر تمام سطح كشت و صحرا، مسلط شود. تخفيف عالِم و سبك كردن او، به منزله پايين بردن سطح آب چشمه سات؛ تا بر هيچ زميني سوار نشود.
تقوا، عامل وحدت
نخ تسبيح نخ تسبيح ديده نمي شود. اما همين كه دانه هاي تسبيح با هم اند، مي گويي نخي در بين اين دانه ها گشته است. تقوا مثل اين بند تسبيح است. جماعتي كه با تقوا باشند، مثل تسبيحِ بند كرده اند. صد تا دانه هستند، اما با اين بند تسبيح، يكي شده اند. اما اگر تقوا از دست برود، مثل اين است كه بندِ تسبيح پاره شود، هر دانه اي به طرفي مي رود و همه چيز گُم مي شود. انسان هاي با تقوا همديگر را پيدا مي كنند. وقتي با تقوا شدندف با هم جور در مي آيند، نه تنها صد نفرِ با تقوا مي شوند يكي، يك ميليون نفر هم مي شوند يكي و ... امام (ره) در اين چند سال به وسيله تقوا مردم را متحد كرد. هر كسي مطيع حرف امام شد و خط تقوا از او عبور كرد، با جامعه يكي شده و امام از مجموع اينها يك « امت » ساخت.
دنيا، ميدان آزمايش ها
كوره و طلا اگر بخواهيم طلا را از غير طلا، تميز دهيم، بايد به آن « محك » بزنيم تا آنچه مثل طلا سنگين و زرد است، از غير طلا مشخص شود. مثلاً، اسيد سولفوريك در ظرفي شيشه اي ريخته، هر دو را در آن مي گذاريم، آن كه طلا نيست، حل مي شود و آن كه طلا هست، سالم بيرون مي آيد. يا اين كه هر دو را در كوره مي اندازيم، آن كه طلا نيست مي سوزد، آن كه طلا است، درخشنده تر از اول بيرون مي آيد. خدا در دنيا كوره درست م يكند و صالح و ناصالح و عالِم حقيقي و سوء را با هم به كوره مي فرستد. شاه يك كوره قدرت بود، خداوند علماء سوء را در اين كوره انداخت، شعله هاي آتش زندان ها و تهديدها، و زدن ها نسبت به هر دوي آنها بود. امام نترسيد و در اين آتش ذوب نشد و نسوخت، از زندان شاه با جرأت و قدرت بيرون آمد. ديگران ترسيدند حرفي بزنند و زندان بروند، كوتاه آمدند و از ميدان در رفته و سازش و همكاري كردند، يعني در اين كوره آزمايش، مثل پلاستيكي بودند كه سوخته، الان هم، آمريكا يك كوره است، صهيونيست ها يك كوره هستند، آتش تهديدها و سرزنش ها و تهمت هايشان شعله ور است و شعله ها به آسمان كشيده و وسيله آزمايش است.
همه چيز، بنده خدا
اعضاي بدن دست، پا و ساير اعضاء همه از خُدام خدايند، اما مأمورند كه از طرف خدا از ما اطاعت كنند، اينها مأمور به خدمت اند، نه مستخدم ما. در ادارات هم بعضي استخدامي اند، بعضي مأمور به خدمت. استخدامي، عضو آن اداره و جزو كادر آن است، مأمور به خدمت يعني مال يك اداره ديگر است و به او مأموريت داده شده است كه در اينجا كار كند. مثلاً پاسدار است، اما مأمور به خدمت در آموزش و پرورش است، يا بر عكس. اين اعضاي بدن، مستخدم هاي الهي هستند، ولي مأمور به خدمت در پيكر مايند، خدا به اينها گفته است براي اينها كار كنيد. از اين جهت فرداي قيامت وقتي به اين اعضاء بگوييم چرا ما را افشا كرديد؟ مي گويند: آقايمان گفته است، خدا گفته، من چه طور مي توانم چيزي كه آقا گفته است، آشكار كن، پنهان كنم؟ آن وقت من مي فهمم كه دست من مال من نبوده است و من آقاي دستم نبوده ام. آن روز مي فهمم كه من آقاي چشمم، پايم، زبانم و قلبم هم نبودم، آقاي همه اينها خدا بود و اينها مأمور بودند، تا موقعي كه آقايشان به آنها مأموريت داده بود، از من اطاعت كنند.
رهايي از تعلقات
جِرم و آينه تعلق، يك نوع آزمايش است. عالَم براي اين است كه ما به يك چيز متعلق و وابسته بشويم، بعد بر همان اساس هم امتحان بشويم، عالَم، عالَمي است كه چيزي را بر انسا مي چسبانند، بعد آن را مي كَنند، يا كثافت هاي انسان همراه آن كنده مي شود، يا پاكي هاي او. اگر انسان از چيزي كه به آن تعلق پيدا كرده در راه خدا دل از آن كَند، اين آلودگي ها هم همره آن كَنده مي شود. اما وقتي كه دل نَكَند، ايمانش كنده خواهد شد. تعلقات دنيوي، مثل جِرم هايي است كه بر روي قلب آدمي نشسته اند، مثلاً تعلق به فرزند، جِرمي است كه بر قلب نشسته است. گاهي اين فرزند را از پدر جدا مي كنند تا اين جرم از بين برود و قلب، زلال همچون آينه شود. اما گاهي وقت كَندَن از دل، ايمان كَنده مي شود. حُب اولاد را هم به قلب شقي مي چسبانند و هم به قلب سعيد، در قلب شقي وقتي مي كَنَد، ايمان هم با آن كَنده مي شود.
مرگ، داغ بزرگ زندگي
داغ عزيزان يك بچه را كه از انسان مي گيرند، انسان بي تاب مي شود. وقتي خود انسان مي خواهد از دنيا برود، همه چيز را از او مي گيرند. پدر، مادر، بستگان و ... داغ همه اين ها را مي بيند. كسي كه مي ميرد، دارد داغ همه بستگان را با هم در يك لحظه مي بيند. داغ دوستان و اهل شهر را مي بيند، داغ همه ي اعضاء خود و همه اموالش را هم مي بيند. چون وقتي انسان از بين مي رود، چشمش و زبانش از او گرفته مي شود. كسي كه دستش يا پايش فلج مي شود، چقدر ناراحت مي شود؟ چشمش نابينا مي شود چقدر ناراحت مي شود؟ وقتي كسي از دنيا مي رود، همه اينها از او گرفته مي شود. كسي كه جيبش را مي زنند، چقدر ناراحت مي شود؟ وقتي انسان از دنيا مي رود، همه پولش را مي زنند، همه لباس هايش را به زور از تنش در مي آورند. پس انسان بايد حساب كارش را بكُند. بالاترين داغ انسان در حين مرگ، داغِ فرصت است، يعني مي گويد: من يك فرصت توبه و استغفار و انابِه داشتم، و اين فرصت هم از من گرفته شد، و اين داغ از همه داغ ها تلخ تر است.
تأثير لقمه حلال
درخت ميوه انسان درختي است كه ميوه اش اولاد است. اگر كه اين ميوه سالم و خوب باشد، آن را مي چينند. اگر اين ميوه معيوب و كرم زده و فاسد باشد، مي گذارند تا خودش بيفتند؛ ديگر ارزش چيدن ندارد. درخت هم قيمتش به ميوه اش بستگي دارد، و اين كه ميوه اش چيدني باشد، نه دور ريختني. اگر كسي نانش حلال شد، ديگر بچه اش كِرم نمي زند و سالم مي شود.
خدا و عمل خالص
غذاي آلوده عده اي با هم مزاح داشتند، گاهي مثلاً با هم به صحرا مي رفتند غذا بخورند، يكي از آنها به شوخي غذا را بر مي داشت و مي رفت گوشه اي مي خورد و سنگي هم مي گذاشت توي آن. روزي كسي ظرف حلواي خيلي خوبي براي اينها گذاشته بود. يكي از اينها مي خواست همه اش را خودش بخورد، آن ظرف را برداشت و فرار كرد. همه به دنبال او مي دويدند كه بگيرند. او براي اين كه آنها برندارند، آب دهان در آن انداخت. آنها كه چنين صحنه اي را ديدند، رفتند و خود اين شخص نشست و به تنهايي، حلوا را تا آخر خورد. گاهي چيزي را كه آب دهني شد، ديگر بر نمي دارند. بعضي بچه هايشان يك نگاه به زن مردم مي كُند، يا يك تلفن مي كُند يا يك نامه مي نويسد، يا از پشت بام نگاهي به اين طرف و آن طرف مي كند، يا كم و زياد در مالش مي كُند، اين همان آب دهن است كه اگر افتاد، هر چند در ظرف حلوا هم باشد، كسي رغبت نمي كند كه بردارد، دستگاه خدا هم يك دستگاه خاصي است و رغبت نمي كند همه را قبول كند. دستگاه خوش رغبت نيست. در روايت داريم كه « اِنَّ الله لا يَختارُ اِلّا الاَزكي وَ الّا طيّب » خدا اختيار نمي كند، مگر زكي ترين و خوشبوترين و تميزترين را. شما گاهي يك مهمان داريد، يك ظرف ميوه جلويش مي گذاريد. بعضي مهمان ها متواضع هستند و رعايت مي كنند و از اين ميوه ها هر كدام كوچكتر يا گل زده است بر مي دارد تا ناشكري نكرده باشد. خدا اين جوري نمي كند. خدا نگاه مي كند و سيب سر سبد را بر مي دارد، چون مال خودش هست؛ خدا مثل مهمان نيست، خدا مالك است.
روش تنبيه فرزند
دست شكسته وقتي بچه دستش در رفته باشد، شكسته بند براي جا انداختن دست او، دست بچه را مي كِشد، بچه دردش مي گيرد، اما او باز هم فشار مي آورد، بچه فريادي مي كِشد و دست جا مي افتد. آن گاه مي بندد و مي گويد اين دست را تكان نده تا دست درست جا بيفتند. تنبيه كردن طفلف بايد مانند جا انداختن دست باشد، يعني تنبيه كننده بايد مثل شكسته بند، مهارت داشته باشد. تنبيه كردن و نصيحت كردن، مهارت مي خواهد. مادر وقتي خودش نمي تواند دست طفل را جا بيندازد، به ناچار فرزندش را مي بَرَد پيش شكسته بند. اخلاق بچه هم وقتي خراب مي شود، اصلاح كردنش كمتر از شكسته بندي نيست. منتهي، مادر بايد درس اين قسمت را بخواند كه چطور با بچه اي كه مثل دست در رفته شده، رفتار كند؛ تا اين دست را جا بيندازد. بچه وقتي اعتمادش از مادر سلب شود، مثل دست شكسته مي شود. خون در آن جريان پيدا نمي كند، كار نمي تواند بكند، فرمان نمي تواند ببرد. بچه هم وقتي كه به مادر يا پدرش بدبين شده باشد، مثل دستِ در رفته است، نمي شود به آن فرمان داد، نمي شود از آن كار كشيد. بگذار خوب بشود، بعد از آن كار بكش. گاهي براي بچه اي كه نسبت به پدر و مادرش بدبين شده است، بايد برنامه ظريفي پياده كرد، تا خوشبين شود. با زور نمي شود اين كار را كرد. بايد به نحوي بچه را به حال طبيعي آورند و بعد نرم نرم به او نصيحت كنند و ريشه هاي بدبيني اش را نسبت به پدر و مادر پيدا كنند، بعد به آرامي به او توضيح بدهند و حرف بزنند. اين فرد سومي كه پيدا شده و مي خواهد بچه را اصلاح كند، بايد بچه را اول جذب به خودش كند و با او صميمي و دوست شود، تا بچه به او خوشبين شود و بعد كم كم دوباره اين خوش بيني را نسبت به پدر يا مادرش پيدا كند. بعد هم كه بچه خوش بين شد، تازه مثل دستي است كه تازه جا افتاده، بايد به او فشار نياورند، مدتي بگذارند تا عادي و طبيعي بشود و ارتباط طبيعي خودش را با پدر و مادر شروع كند. علت بي اعتمادي بچه نسبت به پدر و مادر اين است كه بين او و پدر و مادر برخوردي مي شود و بچه مثل يك دست در رفته مي شود. مثلاً مادر از مشكلاتي كه داشته و برايش اتفاق ناگواري افتاده و حوصله نداشته عصباني است و از حالت طبيعي خارج شده و كسي هم نبوده كه در اين وسط واسطه شود، بچه هم فريادي كه زده، چه بسا به خاطر چيز وحشتناكي بوده كه تقصير چنداني نداشته است. مادر در اين حالت، زياد او را تنبيه كرده، يا پدر خيلي بر سر او فرياد زده است. اين جور چيزها، موجب در رفتگي بچه مي شود. بچه وحشي و سركش مي شود، بعد از اين كتك يا بعد از اين تنبيه شديد، بچه مي بُرد و در چشم بچه، يك حالت عدم اعتماد، اضطراب و وحشتي ديده مي شود. وقتي پدر و مادر صدايش مي زنند، قلبش ضربان پيدا مي كند. گاهي پدر خوشحال است كه مثلاً وقتي بچه را صدا مي زند، آن بچه از فرط اضطراب، رنگش مي پرد، يا مادر خوشحال مي شود كه وقتي بچه اش را صدا مي زند يا نگاه تند به او مي كند، آن كودك از شدت ترس، قلبش تند مي زند. اين جاي خوشحالي نيست، اين كمال نيست، در اين حالت، بچه وحشتي شده كه وحشت مي كند؛ اين بچه بريده است، بچه وقتي به اين حالت رسيد، اگر اين خانواده دشمني داشته باشد، به راحتي مي تواند اين بچه را عليه آنها بشوراند. اين بچه، اگر يك نوازش كوچكي از بيرون ببيند، جذب به بيرون مي شود. بچه در اين حالت آسيب پذير است.
نقش تربيتي محبت پدر و مادر
ميوه سر درخت بچه مثل ميوه اي كه به درخت وصل است، تا موقعي كه مي خواهد برسد، بايد سرِ درخت باشد. اگر ميوه را نارس و كال، از سري درخت چيدند، ديگر نمي رسد، نارس مي ماند و قابل مصرف نيست. بچه بايد مثل ميوه سرِ درخت، به پدر و مار وصل باشد و محبت ببيند.
آب و درخت
ارتباط دو انسان با هم، همچون ارتباط دو جوي آب بين دو درخت است. وقتي دو انسان از روي اخلاص با هم سلام، احوالپرسي و ديد و بازديد مي كنند، جوي آب حياتي از طرف خداوند از طريق اين دو نسبت به هم باز مي شود. مثل دو باغچه اي كه تشنه باشند و مدت ها آب نخورده باشند، دو تا جوي بوده كه راه آنها بسته بوده است. جويي كه مال اين باغچه بوده در يك حياط، و جوي باغچه ديگر در حياط ديگر باشد. وقتي اين دو انسان با هم ملاقات مي كنند، مانند اين است كه، راه هاي آب باز مي شود و هر دو باغ، سيراب مي شوند. ملاقات دو مؤمن، براي مثال، آب دادن به باغي است كه اگر آب به آن نرسد، مي خشكد. فرزند وقتي سرِ قبر مادرش مي رود، كه مؤمني بوده، هم درخت باغ خشكيده مادر از طريق فرزند آبياري مي شود، هم باغ خشكيده فرزند از طريق آن مادر از دنيا رفته، آبياري مي گردد. خداوند انسان ها را به وسيله يكديگر روزي مي دهد. يعني، خد دريچه روزي آن انسان را در اين انسان قرار داده و روزي اين را در آن. نقش « صله رحم » نيز اين گونه است. اگر درختي كه از جوي هاي متعددي آب مي خورده است، چند تا از آن جوي ها خشك شوند، آن درخت، عمرش كوتاه مي شود. در روايات داريم « قطع رحم » عمر را كوتاه مي كند و « صله رحم » عمر را طولاني مي سازند گاهي مي شود كه، كسي عمرش دارد تمام مي شود، با يك صله رحم، خداوند 30 سال بر عمرش اضافه مي كند. اين است كه درخت عمر انسان، به خاطر يك صله رحم جان تازه مي گيرد و عمر تازه پيدا مي كند.
دعا يا انتقام
آب و سوختگي هرگاه مي خواهي دلت از كسي كه به تو ظلم كرده خنك شود، دو راه داري: يك راه زودگذر و يك راه دراز مدت. راه زودگذر اين است كه اگر به تو فحشي داده، به او فحشي بدهي تا دلت خنك بشود. اما اين گونه خنك شدن، مثل اين است كه آب روي قسمت سوخته بدن بريزي. با اين كار، اول كمي محل سوختگي خنك مي شود، اما بعد آب در آن نفوذ كرده و باعث مي شود تا آن قسمت، چرك كند و بدترش مي كند. راه دراز مدت اين است كه دعايش كني، كه اول به تو سخت مي گذرد، اما بعد دلت خنك مي شود. البته نسبت به برادر ديني، ننه در برابر دشمن.
سنجش دنيا و آخرت
ترازو آنها كه ترازوي فهمشان درست است، دنيا را در يك كفه و آخرت را هم در يك كفه مي گذارند، مي بينند كه آخرت سنگين تر از دنياست، قيمتي ترها و سنگين ها را بر مي دارند. ما ترازويمان خراب است، ما ترازويمان، قپان است. چوب قپان، يك طرفش 3 متر است، يك طرفش 10 سانت. يك سنگ يك كيلويي مي گذاري توي اين طرف آهني، آن وقت يك بار 50 مني را مي گذاري آن طرف چوب قپان. آن وقت مي بيني كه آن يك كيلو، اين 50 كيلو را بالا مي بَرَد. ما ترازويمان قپان شده و به خاطر دل به دنيا بستن، به اين طرف كشيديم و شاهين ترازويمان به صورت درست، در وسط نيست. از اين جهت يك وزنه كوچكتر از حيات دنيا را در اين كفه مي گذاريم، بر آن وزنه سنگين حيات آخرت مي چربد، چون شاهين ترازويمان در رفته و از وسط خارج شده است: « وَزِنوا بِالقطاسِ المُستَقيم »، يعني ترازويتان را درست كنيد.
حقارت دنيا
ذره بين انسان وقتي گناه نمي كند، دنيا در نظرش كوچك مي شود. يعني كوچكي دنيا را درك مي كند. نه اين كه دنيا بزرگ است و آن را كوچك مي بيند، بلكه دنيا كوچك، كم، محدود و گذراست. غفلتِ انسان، دنيا را در نظر انسان بزرگ جلوه مي دهد. گاهي ذره بين روي يك كلمه مي گذاري و آن را درشت و بزرگ مي بيني. وقتي انسان دل به دنيا بندد و محبتي به چيزي پيدا مي كند، آن چيز در نظر انسان بزرگ جلوه مي كند، يعني انسان كوچك و حقير مي شود. گاهي يك ريگ كوچك در كنار دريا، نظر يك بچه را جلب مي كند، بچه ديگر هم مي خواهد اين ريگ را بردارد، رقابت موجب مي شود تا همين ريگ كوچك، در نظر اينها بزرگ و با ارزش جلوه كند.
شكل گيري اجتماعي انسان
دانه هاي انار انسان ها در اصطكاك و برخورد با يكديگر شكل مي گيرند. فرم اجتماعي انسان، در رابطه با ارتباطات انسان با افراد جامعه است. اناري كه مي خوريد و دانه هاي انار را كه از روي تاج هاي انار بر مي داريد، اين دانه ها يك شكل عمومي دارند، اما مخروطي نيستند، چند وجهي هستند. اصلِ اندازه هسته، بر اساس آن روش است كه در انار اولي است، كه از كروموزوم ها و چيزهايي كه در هسته آن انار و وراثت آن بوده شكل مي گيرد، بعضي هسته ها پهن است، بعضي ها باريك و كشيده. هسته بعضي انارها زير دندان خرد مي شود و هسته بعضي ها استخواني و محكم است. اينها مربوط به وراثت است. اما اين دانه ي انار حالت چند وجهي كه پيدا مي كند، هر كدام در رابطه با دانه هاي اناري است كه در كنارش قرار گرفته. به وسيله آنها شكل مي گيرد. اشكال جانبي هر دانه انار در رابطه با اصطكاك هايي است كه با دانه هاي مجاورش داشته است. اخلاق اجتماعي هر انسان هم در اصطكاك و ارتباط با ديگران شكل مي گيرد. حال اگر شما يك دانه انار را فرض كنيد كه دور و برِ آن خالي باشد و دانه اناري نزديك آن نباشد، طبيعتاً اين چند بُعدي و چند وجهي از كَفَش مي رود و به صورتي شبيه مخروط در مي آيد و شكيل و تراشيده نيست. انساني هم كه نه همسايه ها با او معاشرت كنند، نه دوستان و خويشاوندان و آشنايان و نه كارگزاران حكومتي، همه از فاصله دور بيايند يك احوالي را بپرسند و بروند و هيچكس پا در آن خانه نگذارد و بچه هم از مادرش اجازه بگيرد، به خانه همسايه برود، مي گويد آنها كه نمي آيند اينجا تو چرا مي خواهي بروي، و ... آنها كه ميهمان ما نمي شوند، ما هم ميهمان آنها نمي شويم، اين وضعيت باعث قطع رابطه مي شود و آن تراشيده شدن صورت نمي گيرد. مثل الماس است كه همان طوري در معدن نتراشيده باشد. با تراشيدن، از وزن الماس كاسته مي شود، اما در نتيجه آن خوش تراش شدن، قيمت بيشتر پيدا مي كند.
بينش آخرتي
آموزش دوچرخه آنها كه مي خواهند به كسي دوچرخه سواري ياد بدهند، مي گويند نگاه به دور كنيد، نزديك را نگاه نكنيد. كساني كه مي خواهند دوچرخه سواري ياد بگيرند، اگر به نزديك نگاه كنند، تعادلشان به هم مي خورد و به زمين مي خورند و وقتي دور را نگاه مي كنند، هم بهتر مي بينند و هم بهتر مي توانند تصميم بگيرند و هم تعادلشان حفظ مي شود. آنچه مي تواند تعادل شما را در دنيا حفظ كند، اين است كه به دور نگاه كنيد، يعني نگاه به آخرت داشته باشيد. آنچه انسان را متزلزل، افسرده و خسته مي كند و ناآرامي به وجود مي آورد، نگاه كردن به نزديك است. در دنيا، بعضي نگاهشان به دنياست و برخي نگاهشان به آخرت است. آخرت دور است و كسي كه توجهش به آخرت است، در اينجا مي تواند تعادلش را حفظ كند و صبر و استقامت و شكيبايي داشته باشد. آنها كه نگاهشان به خود دنياست، نگاه به نزديك مي كنند و چون نگاه به نزديك مي كنند، مي افتند و آسيب مي بينند.
آثار بي تقوايي
مرغ و تخم مرغ نفسانيت در قدم اول سود دارد، اما قدم آخرش خراب است، مثل كسي كه مرغ تخمگذار داشته باشد و آن را سر ببرد. امروز ديگر تخم مرغ ندارد، اما مرغ و پلو دارد، ولي فقط امروز دارد، فردا ديگر نه از مرغ خبري است و نه از تخم مرغ. بي تقوايي يعني از مايه خوردن. انسان وقتي دروغ گفت، از مايه خورده است. ممكن است گاهي انسان با دروغ، 10 تومان گيرش بيايد، اما وقتي فهميدند دروغ گفته، ديگر به حرفش اعتنا نمي كنند؛ مرغي نيست تا تخم بگذارد. يعني كمتر بخور، هميشه بخور، مرغ را نخور و تخم مرغش را هميشه بخور. بي تقوايي، خرج كردن يك شبه اين اعتماد و ارتباط با مردم است. كسي كه مثلاً دلش هواي آب گوشت كرده و براي آن، تنها لباس خود را فروخت و با پولش آب گوشت خورد، شب كه شد، ديگر لباس ندارد تا خود را گرم كند و در سرما مي ماند. با لباسي كه يك عمر گرمش مي كرد، شكم را يك روز گرم كرد و تمام شد. پس انسان بايد اصل تقوايش را نخورد، آن را حفظ كند و از مايه نخورد. كارِ تقوايي، مثل درخت باغداري است، يكي دو سال اولش خرج دارد و دخل ندارد. بعد درخت ها كه رشد مي كنند و ميوه مي دهند و مخارج جديد هم كمتر مي شود، به تدريج بر دخل و درآمد اضافه مي گردد و از خرج كم مي شود. اگر انسان روي اصول تقوا حركت كند، اين طور است.
مالكيّت اعتباري
عروسك انسان مالك چيزي نيست، بلكه سرايدار است. همان طور كه انسان برهنه به دنيا آمده، برهنه هم از دنيا مي رود. چون خودمان از بچگي صحبت مي كرديم و مي گفتيم: اين عروسك و اين پستانك مال من است، اين كتاب يا دفتر يا مداد يا توپ مال من است، به همين روال بزرگ شده، همه چيز را به خود نسبت مي دهيم و مي گوييم: اين بچه مال من است، اين خانه مال من است. در روايت داريم كه خداوند براي هر شير دادني چقدر اجر مي دهد. اجر يعني اُجرت. خوب انسان براي ملك خودش كه اجرت نمي گيرد. پس اگر انسان براي شير دادن بچه اش اجرت مي گيرد، معنايش اين است كه انسان دايه است و اين بچه مال و ملك خداست و خدا ملكش را به دست او داده است. اين است معني « انا لله » ما از خداييم و مال خداييم.
پايگاه اطلاع رساني دفتر حضرت آيت الله حائري شيرازي / © 1386
www.HaeriShirazi.ir © 2006. All Rights Reserved







