گلشن داستان: تفاوت بین نسخهها
| سطر ۲۸۲: | سطر ۲۸۲: | ||
<ul class="ulitems ulmags"> | <ul class="ulitems ulmags"> | ||
<li> حاج شیخ با شنیدن این کلام، دعای ندبه را قطع کرد و گفت: الله اکبر! الله اکبر، بدوید، بگویید، سید ناظم، فوری این جا بیاید، چند نفر به طرف .....|'''[http://wiki.fmaroof.ir/index.php/%D8%B1%D9%81%D8%B9_%D8%AD%D8%AC%D8%A7%D8%A8_%D9%85%D8%AE%D8%B5%D9%88%D8%B5%D8%A7%D9%8B_%D8%AF%D8%B1_%D8%AD%D8%B1%D9%85_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1_%D9%BE%DB%8C%D8%BA%D9%85%D8%A8%D8%B1(%D8%B5)_%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A7%D8%B3%D8%AA ادامه مطلب]''' </li> | <li> حاج شیخ با شنیدن این کلام، دعای ندبه را قطع کرد و گفت: الله اکبر! الله اکبر، بدوید، بگویید، سید ناظم، فوری این جا بیاید، چند نفر به طرف .....|'''[http://wiki.fmaroof.ir/index.php/%D8%B1%D9%81%D8%B9_%D8%AD%D8%AC%D8%A7%D8%A8_%D9%85%D8%AE%D8%B5%D9%88%D8%B5%D8%A7%D9%8B_%D8%AF%D8%B1_%D8%AD%D8%B1%D9%85_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1_%D9%BE%DB%8C%D8%BA%D9%85%D8%A8%D8%B1(%D8%B5)_%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A7%D8%B3%D8%AA ادامه مطلب]''' </li> | ||
| + | </li> | ||
| + | </ul> | ||
| + | </div> | ||
| + | </div> | ||
| + | </div> | ||
| + | </li> | ||
| + | <li> | ||
| + | <div class="headmags">شیطانی لای پر ه های پنکه</div> | ||
| + | <div class="setimg setmags"> | ||
| + | <imagemap> | ||
| + | Image:برگه_تبلیغ_نهایی.jpg|180px|چپ|شیطانی لای پر ه های پنکه | ||
| + | desc none | ||
| + | </imagemap>{{سخ}} | ||
| + | <div class="infomags"> | ||
| + | |||
| + | <b> .......................... </b> | ||
| + | |||
| + | <div style="text-align:right"> | ||
| + | <ul class="ulitems ulmags"> | ||
| + | <li> نماز ظهر و عصر تمام شد. سرم مثل پر ههای پنکه آویزان به سقفِ مسجد، از تشنگی گیج می رفت. وسوسه به سراغم آمده بود و شیطان در گوشم .....|'''[http://wiki.fmaroof.ir/index.php/%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D9%84%D8%A7%DB%8C_%D9%BE%D8%B1_%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D9%BE%D9%86%DA%A9%D9%87 ادامه مطلب]''' </li> | ||
| + | </li> | ||
| + | </ul> | ||
| + | </div> | ||
| + | </div> | ||
| + | </div> | ||
| + | </li> | ||
| + | <li> | ||
| + | <div class="headmags">شیطانی لای پر ه های پنکه</div> | ||
| + | <div class="setimg setmags"> | ||
| + | <imagemap> | ||
| + | Image:برگه_تبلیغ_نهایی.jpg|180px|چپ|شیطانی لای پر ه های پنکه | ||
| + | desc none | ||
| + | </imagemap>{{سخ}} | ||
| + | <div class="infomags"> | ||
| + | |||
| + | <b> .......................... </b> | ||
| + | |||
| + | <div style="text-align:right"> | ||
| + | <ul class="ulitems ulmags"> | ||
| + | <li> نماز ظهر و عصر تمام شد. سرم مثل پر ههای پنکه آویزان به سقفِ مسجد، از تشنگی گیج می رفت. وسوسه به سراغم آمده بود و شیطان در گوشم .....|'''[http://wiki.fmaroof.ir/index.php/%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D9%84%D8%A7%DB%8C_%D9%BE%D8%B1_%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D9%BE%D9%86%DA%A9%D9%87 ادامه مطلب]''' </li> | ||
</li> | </li> | ||
</ul> | </ul> | ||
نسخهٔ ۱۳ تیر ۱۳۹۷، ساعت ۱۴:۱۱
در حال تکمیل است
-
بهلول و تخت پادشاهی

...........................
- روزی بهلول به کاخ هارون الرشید قدم گذاشت . هارون در قصر نبود و فقط نگهبانان از کاخ محافظت و مراقبت می کردند......|ادامه مطلب
-
مسجد بهلول

...........................
- داستان معروفى هست ،که بهلول که مرد عاقلى بود ولى خودش را به دیوانگى زده و به همان عالم دیوانگى .... ...............|ادامه مطلب
-
نهی از منکر هم کلاسی

..........................
- تازه با هم رفیق شده بودیم، خیلی با محبت و بی غل و غش بود.با اینکه از حجابش خوشم میومد، اما تنبلی می کردم......|ادامه مطلب
-
عبدالکریم حائری و جای بوسه

..........................
- یک نفر ریش تراشیده خدمت حاج شیخ عبدالکریم حائری میآید، حاج شیخ عبدالکریم جای آن تیغها را میبوسد و میگوید خواهش دارم جای بوسه من را دیگر تیغ نزن او قبول میکند
-
ملا محمد تقی مجلسی و اوباش

..........................
- در ابتدای امر که هنوز آخوند ملا محمد تقی مجلسی شهرت کافی نداشت ، شخصی از ارادتمندانش نزد او شکایت برد که: من همسایه ي بدی دارم و از سوء خلق او به تنگ آمده ام .....|ادامه مطلب
-
بیان غیر مستقیم
: تصویر نامحاز است یا وجود ندارد
..........................
- یک راننده می گفت زمانی در کارخانه ای کار می کردم ، وقتی می دیدم دوستان فحاشی می کنند مطالبی را می نوشتم در خصوص فوائد زبان چه فضائلی را می توان کسب کرد .....|ادامه مطلب
-
نامه نگاری
: تصویر نامحاز است یا وجود ندارد
..........................
- سید جمال الدین اسد آبادی در سال 1308 توسط عوامل ناصرالدین شاه در حرم حضرت مطهر عبدالعظیم حسنی دستگیر و از کشور اخراج شد وی.....|ادامه مطلب
-
تذکر و یادآوری

..........................
- مرد فقیری پسر خردسالی داشت. روزی به او گفت: بیا امروز قدری میوه از باغی سرقت کنیم. پسر خردسال با نارضایتی با پدر به راه افتاد.وقتی به.....|ادامه مطلب
-
لوطی های اصفهان
: تصویر نامحاز است یا وجود ندارد
..........................
- در زمان « مجلسیِ اوّل» که از علمایِ بزرگ اصفهان بود، لوطی هایِ اصفهانی مزاحم مردم می شدند و آن ها را اذیّت می کردند. روزی لوطی ها .....|ادامه مطلب
-
پیر مرد وکودکان
: تصویر نامحاز است یا وجود ندارد
..........................
- نگاه كن برادر، مى بینى چه كار مى كند. - آن پیرمرد را مى گویى؟- آرى ، كارش اشتباه است، نه؟- راست مى گویى، اما چگونه او .....|ادامه مطلب
-
تو بهتر باش
: تصویر نامحاز است یا وجود ندارد
..........................
- یک روز مردی به پیامبر (ص) گفت: « همه ی فامیل با من قهر کرده اند.اجازه می دهید که من هم رابطه ام را با آنان قطع کنم؟» .....|ادامه مطلب
-
فرشته بيكار

..........................
- مردی خواب عجیبی دید . او در عالم رویا دید که نزد فرشتگان رفته و به کارهای آنها نگاه می کند . هنگام ورود دسته بزرگی از فرشتگان را دید .. .....|ادامه مطلب
-
امر به معروف کردن ملکه ایران
: تصویر نامحاز است یا وجود ندارد
..........................
- روز جمعه 27 رمضان 1346 قمری مطابق 1306 شمسی، ساعاتی پیش از تحویل سال 1307 شمسی، زوّار بسیاری از نقاط مختلف، طبق.....|ادامه مطلب
-
رفع حجاب در حرم دختر پیغمبر(ص)
: تصویر نامحاز است یا وجود ندارد
..........................
- حاج شیخ با شنیدن این کلام، دعای ندبه را قطع کرد و گفت: الله اکبر! الله اکبر، بدوید، بگویید، سید ناظم، فوری این جا بیاید، چند نفر به طرف .....|ادامه مطلب
-
شیطانی لای پر ه های پنکه
: تصویر نامحاز است یا وجود ندارد
..........................
- نماز ظهر و عصر تمام شد. سرم مثل پر ههای پنکه آویزان به سقفِ مسجد، از تشنگی گیج می رفت. وسوسه به سراغم آمده بود و شیطان در گوشم .....|ادامه مطلب
-
شیطانی لای پر ه های پنکه
: تصویر نامحاز است یا وجود ندارد
..........................
- نماز ظهر و عصر تمام شد. سرم مثل پر ههای پنکه آویزان به سقفِ مسجد، از تشنگی گیج می رفت. وسوسه به سراغم آمده بود و شیطان در گوشم .....|ادامه مطلب







