نصیحت ائمه مسلمین: تفاوت بین نسخه‌ها

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
(صفحه‌ای تازه حاوی «عنوان: نصيحت ائمه مسلمين مجموعه ها: مقالات شناسه کتاب: ۳۵۱ نویسنده:...» ایجاد کرد)
 
 
(۳ نسخه‌ٔ میانی ویرایش شده توسط ۱ کاربر نشان داده نشده)
سطر ۱: سطر ۱:
عنوان:    نصيحت ائمه مسلمين
+
<div class="head1"> نصیحت ائمه مسلمین </div>
مجموعه ها:    مقالات
+
نویسنده: محمد سروش محلاتی<br/>
شناسه کتاب:    ۳۵۱
+
نویسنده:     محمد سروش محلاتى
+
شابک:    -
+
تعداد صفحات:    ۰
+
نام اپراتور:    محمد خلیلی
+
ایمیل اپراتور:    ۲farizeh@gmail.com
+
زبان:    پارسي
+
رتبه:    0
+
تصویر:    cover
+
دانلود فایل:    دانلود نصيحت ائمه مسلمين
+
توضیحات:   
+
+
  
نصيحت ائمه مسلمين[۱]
+
== نصیحت ائمه مسلمین<ref>مقاله «نصیحت ائمه مسلمین» بر اساس پیشنهاد دبیرخانه خبرگان- مرکز تحقیقات علمی- در یک   فراخوان محدود نگارش یافته است. با توجه به محدودیت حجم مقاله، از بعضی مطالب به اجمال  گذشته‌ایم که نیازمند دقت ویژه است.</ref>==
+
«نصیحت زمامداران» در فرهنگ اجتماعی مسلمین سابقه‌ای طولانی دارد و دانشمندان فراوانی در ارائه شیوه حکومت‌داری قلم زده‌اند؛ مثل جاحظ در «التاج» و «المحاسن و الاضداد» و امام محمد غزالی در «نصیحة الملوک» و ابوبکر بن محمد طرطوشی در «سراج الملوک» و خواجه نظام الملک در «سیر الملوک یا سیاست نامه» و محقق سبزواری در «روضة الانوار» البته در این گونه آثار معمولا به «نصیحت به حمل شایع» پرداخته شده است. و کم‌تر از «نصیحت به حمل اولی» بحثی به میان آمده است. این مقاله، تلاش ناچیزی است در ارائه برخی از ابعاد «نصیحت پیشوایان». و اگر چه در ابتدا موضوعی صرفا اخلاقی می‌نماید، دارای ابعاد وسیع حقوقی، سیاسی، فقهی و تربیتی است و توجه به آن، در تلقی و برداشت از حکومت اسلامی بسیار موثر است. در این جا، پس از مرور روایات «النصیحة لائمة المسلمین»، به عناوین زیر پرداخته‌ایم:<br/>
محمد سروش محلاتى
+
مفهوم نصیحت، ضرورت و اهمیت نصیحت پیشوایان، نصیحت پیشوایان، حق امت، آزادی انتقاد در نظام اسلامی، زمینه‌های شکوفایی نصیحت در جامعه اسلامی، نصیحت و مسئولیت حاکم اسلامی، شعاع نقد و مرز انتقاد، قانون اساسی و مسئله نصیحت و نظارت. روشن است که ادای حق این عناوین، مجال واسعی می‌طلبد، در حالی که بنای این مقاله بر اختصار و اشاره است. امید است که در فرصت دیگری تتمه یادداشت‌ها گردآوری و با توجه به انظار اندیشمندان، ابعاد گوناگون موضوع وسیع‌تر مورد مطالعه قرار گیرد.<br/>
________________________________________
+
  نصيحت ائمه مسلمين
+
  گذرى بر روايات
+
   تأملى در مفهوم نصيحت
+
  ضرورت و اهميت نصيحت حاكمان
+
  فوق انتقاد؟ !
+
  حق امت
+
  انتقاد در نظام اسلامى
+
  زمينه هاى شكوفايى نصيحت
+
  «نصيحت» و مسئوليت حاكم اسلامى
+
  شعاع نقد و مرز انتقاد
+
  تسليم يا تحقيق؟
+
  جواز تحقيق و ادله ولايت فقيه
+
  حفظ مرزها
+
+
________________________________________
+
  
 +
== گذری بر روایات ==
 +
«النصیحة لائمة المسلمین» یک تعبیر ریشه دار، و پرسابقه است که در روایات متعددی به چشم می‌خورد. سرچشمه این عنوان پیامبر اکرم(ص) است که در حجة الوداع، ضمن سخنرانی در مسجد خیف، آن را مطرح فرمودند، و پس از آن، در بیانات ائمه: به عنوان یکی از مسئولیت‌های امت اسلامی مورد تأکید قرار گرفت.<br/>
 +
محدثان پرتلاش شیعه، در جوامع روایی، فصلی را به این عنوان اختصاص داده‌اند: ثقة الاسلام کلینی در کتاب الحجة از «کافی»، این باب را گشوده است «باب ما امر النبی(ص) بالنصیحة لائمة المسلمین، و اللزوم لجماعتهم، و من هم»<ref>اصول کافی، ج‏۱، ص‏۴۰۳.</ref> محدث کاشانی در ابواب (وجوب الحجة و معرفته) از« وافی» ، بابی را به این عنوان اختصاص داده است: «باب وجوب النصیحة لهم و اللزوم لجماعتهم».<ref>الوافی، ج‏۲، ص‏۹۹.</ref> هم چنین علامه مجلسی در کتاب الامامة از «بحار الانوار»، این باب را قرار داده است: «باب ما امر به النبی(ص) من النصیحة لائمة المسلمین و اللزوم لجماعتهم».<ref>بحارالانوار، ج‏۲۷، کتاب الامامه، باب‏۳.</ref> به علاوه در کتاب‌های روایی دیگر، این روایات به صورت پراکنده نقل شده، در این جا به نقل پاره‌ای از آن‌ها می‌پردازیم:<br/>
 +
۱- ... عن ابی عبدالله(ع):<br/>
 +
ان رسول الله(ص) خطب الناس فی مسجد الخیف فقال: ...ثلاث لا یغل علیه من قلب امری مسلم: اخلاص العمل لله، و النصیحة لائمة المسلمین و اللزوملجماعتهم؛<ref>اصول کافی، ج‏۱، ص‏۴۰۳.</ref> سه خصلت است که دل هیچ فرد مسلمانی با آن خیانت نکند: خالص کردن عمل برای خدا، خیرخواهی پیشوایان مسلمین و همراه بودن با جماعت».<br/>
 +
۲- ... عن ابی جعفر(ع): قال:<br/>
 +
قال رسول الله(ص): ما نظر الله عزوجل الی ولی له یجهد نفسه بالطاعة لامامه و النصیحة الا کان معنا فی الرفیق الاعلی<ref>همان، ص‏۴۰۴.</ref>؛ امام باقر(ع) فرمود: رسول خدا(ص) فرموده است: خدای عزوجل به سوی دوستش که جان خود را در فرمانبرداری و خیرخواهی امامش به زحمت افکند، نظر نکند، جز هنگامی که در ردیف رفیق اعلی همراه باشد».<br/>
 +
۳- ... عن ابی عبدالله(ع) قال:<br/>
 +
خطب رسول الله(ص) یوم منی فقال:نضر الله عبدا سمع مقالتی فوعاها و بلغها من لم یسمعها...ثلاث لایغل علیهن قلب عبد مسلم: اخلاص العمل لله و النصیحة لائمة المسلمین و اللزوم لجماعتهم.<ref>بحارالانوار، ج‏۲، ص‏۱۴۹.</ref> امام صادق(ع) فرمود: رسول خدا(ص) در منی برای مردم سخنرانی کرد و فرمود: خدا خرم و شادان کند بنده‌ای را که سخنم را بشنود و در گوش گیرد و به کسانی که نشنیده‌اند برساند،... سه چیز است که دل هیچ مسلمانی با آن خیانت نکند: خالص نمودن عمل برای خدا، خیرخواهی پیشوایان مسلمین و همراه بودن با جماعت مسلمین».<br/>
 +
۴- ... عن الصادق(ع) قال:<br/>
 +
«خطب رسول الله فی حجة الوداع بمنی فی مسجد الخیف... .(و قال) ثلاث لا یغل علیهن قلب امری مسلم اخلاص العمل لله و النصیحة لائمة المسلمین و اللزوم لجماعتهم. رواه ابی عن سعد عن البرقی مثله.»<ref>خصال صدوق، ص‏۱۴۹.</ref><br/>
 +
۵- قال رسول الله(ص):<br/>
 +
الدین نصیحه، قیل: بمن یا رسول الله؟ قال: لله و لرسوله و لکتابه و للائمة فی الدین و لجماعة المسلمین.)<ref>بحارالانوار، ج‏۲۷، ص‏۶۷.</ref> قال فی النهایه: «ثلاث لا یغل» هو من الاغلال الخیانة فی کل شی، و یروی یغل بفتح الیاء من الغل و هو الحقد، ای لا یدخله حقد یزیله عن الحق و روی یغل بالتخفیف من الوغول الدخول فی الشر و المعنی ان هذه الخلال الثلاث تستصلح بها القلوب فمن تمسک بها طهر قلبه من الخیانة و الدغل و الشر.<ref>مرآة العقول، ج‏۴، ص‏۳۲۴.</ref>و قال فی الوافی: «لا یغل» من الاغلال او الغلال ای لا یخون و یحتمل ان یکون من الغل بمعنی الحقد و الشحنا ای لا یدخله حقد یزیله عن الحق.<ref>الوافی، ج‏۲، ص‏۹۸.</ref><br/>
 +
هر چند روایات ترغیب به نصیحت پیشوایان، متعدد و کثرت آن‌ها ، موجب اطمینان به صدوراست. در عین حال، برخی از آن‌ها دارای سند معتبرند، مثل روایت اول، که مرحوم کلینی به دو طریق صحیح نقل کرده است. به علاوه این روایات در کتاب‌های قدمای اصحاب بدون ذکر سند، نقل شده است؛ مثلا تحف العقول از پیامبر نقل می‌کند که حضرت در مسجد خیف فرمود:<br/>
 +
«ثلاث لا یغل علیهن قلب امری مسلم، اخلاص العمل لله و النصیحة لائمة المسلمین، و لزوم جماعتهم»<ref>تحف العقول(مترجم) ص‏۴۱.</ref><br/>
 +
و همین روایت در «فقه الرضا»<ref>بحارالانوار، ج‏۷۵، ص‏۶۶.</ref>نیز نقل شده است، و علی بن ابراهیم در تفسیر خود آورده است.<ref>تفسیر قمی، ج‏۲، ذیل سوره نصر.</ref>در برخی از روایات نیز از نقطه مقابل «نصیحت ائمه» یعنی غش نسبت به ائمه نهی شده است: چنأن که علی (ع) فرمود:<br/>
 +
«لا تختانوا ولا تکم، ولا تغشوا هداتکم ولاتجهلوا ائمتکم و لا تصدعوا عن حبلکم فتغشلوا و تذهب ریحکم و علی هذا فلیکن تاسیس امورکم و الزموا هذه الطریقة.»<ref>اصول کافی، کتاب الحجة، باب ما یجب من حق الامام علی(ع) و حق الرعیة علی الامام، ج‏۳.</ref><br/>
 +
با والیان خود خیانت نورزید و به رهبران خود نیرنگ نزنید و پیشوایان خود را نادان نخوانید و از رشته پیوند خود(جماعت مسلمین) پراکنده مشوید و شوکت و دولت شما برود. پایه کارهای شما باید بر این مبنا باشد و ملازم این روش باشید.»<br/>
 +
در روایات اهل سنت نیز این تعبیر فراوان دیده می‌شود و برخی از آن‌ها ، مورد اتفاق فریقین است. علاوه بر آن که از خیر خواهی نسبت به امام مسلمین، علاوه بر «نصیحت» باتعبیرات دیگری نیز یاد شده، که در بخش‌های مختلف مقاله به تناسب آورده‌ایم، مثل این بیان امیرالمومنین(ع):<br/>
 +
«فلا تکفوا عن مقالة بحق او مشورة بعدل<ref>نهج البلاغة، خطبه ۲۰۶(فیض الاسلام).</ref> از گفتن حق یا رأی زدن در عدالت باز مایستید».<br/>
  
نصيحت ائمه مسلمين
+
== تأملی در مفهوم نصیحت ==
«نصيحت زمامداران» در فرهنگ اجتماعى مسلمين سابقه‏اى طولانى دارد و  
+
نصیحت، خیرخواهی است، یعنی هر گفتار یا عملی که در آن خیر منصوح، منظور شده باشد. ریشه این واژه در استعمالات زبان عرب، از «نصحت العسل» به معنای تصفیه و خالص کردن عسل گرفته شده است.<br/>
دانشمندان فراوانى در ارائه شيوه حكومت‏دارى قلم زده‏اند؛ مثل جاحظ در «التاج» و  
+
مناسبت این ماده با کاری که ناصح انجام می‌دهد، از آن جهت است که ناصح نیز کلام و عمل خود را از غش و ناخالصی پاک می‌کند. و هیچ انگیزه‌ای جز خیرخواهی در لوح جان خود باقی نمی‌گذارد. برخی از دانشمندان، اشتقاق این واژه را از «نصحت الثوب» به معنای دوختن لباس دانسته‌اند، به این مناسبت که خیاط با کار خود مواضع فرسوده جامه را که در معرض پاره شدن قرار گرفته، ترمیم می‌کند و از پیشرفت آن جلوگیری می‌نماید. ناصح نیز با نصیحت خویش به ترمیم نقاط ضعف و کاستی‌های منصوح می‌پردازد، از این رو نقش ناصح در اصلاح افراد، نقش خیاطی است که لباس کهنه، به دست او جلوه تازه‌ای پیدا می‌کند و نواقص آن برطرف می‌گردد.<ref>شرح ملا صالح مازندرانی بر اصول کافی، ج‏۹، ص‏۹۴ و مرآة العقول، ج‏۹، ص‏۱۴۲.</ref><br/>
«المحاسن و الاضداد» و امام محمد غزالى در «نصيحة الملوك» و ابوبكر بن محمد
+
در قرآن کریم به دعوت و تبلیغ انبیای الهی به عنوان «نصیحت» و خود پیامبران به عنوان «ناصح» معرفی شده‌اند. قرآن از زبان حضرت نوح، چنین نقل می‌کند:<br/>
طرطوشى در «سراج الملوك» و خواجه نظام الملك در «سير الملوك يا سياست نامه» و  
+
«و ابلغکم رسالات ربی و انصح لکم<ref>اعراف، (۷)، آیه‏۶۲.</ref> پیام‌های پروردگارم را به شما می‌رسانم و اندرزتان می‌دهم.»<br/>
محقق سبزوارى در «روضة الانوار» البته در اين گونه آثار معمولا به «نصيحت به حمل
+
حضرت هود نیز، اعلام می‌کرد:<br/>
شايع» پرداخته شده است. و كم‏تر از «نصيحت به حمل اولى» بحثى به ميان آمده است.  
+
«ابلغکم رسالات ربی و انا لکم ناصح امین<ref>همان، آیه‏۶۸.</ref> پیام‌های پروردگارم را به شما می‌رسانم و برای شما خیر خواهی امینم.»<br/>
اين مقاله، تلاش ناچيزى است در ارائه برخى از ابعاد «نصيحت پيشوايان». و اگر چه  
+
با تأمل در مفاد این واژه و بررسی موارد کاربرد آن، به این نکات دست می‌یابیم:<br/>
در ابتدا موضوعى صرفا اخلاقى مى‏نمايد، داراى ابعاد وسيع حقوقى، سياسى، فقهى
+
۱- قوام نصیحت، به انگیزه‌های خیرخواهانه آن است، و همین انگیزه‌های مثبت، به نصیحت ارزش و قداست می‌بخشد، در واژه‌های دیگری مثل «انتقاد» و حتی «امر به معروف و نهی از منکر»، انگیزه‌ها و نیت‌ها، چندان دخالتی ندارند، به این معنا که انتقاد ممکن است با انگیزه مثبت همراه باشد و یا با انگیزه منفی، با نیت تصحیح و رفع نقص انجام گیرد یا با نیت تخریب و از بین بردن طرف مقابل. لذا «انتقاد» همیشه و در همه موارد، عمل با ارزشی به حساب نمی‌آید، برخلاف نصیحت. که «نصح» در مقابل «غش» قرار دارد به معنای خلوص است و تنها کاری زیبنده چنین عنوانی است که از کمال خیرخواهی و سوز دل برخاسته و از آلودگی‌های گوناگون پاک باشد. و هیچ انگیزه‌ای جز خیر و مصلحت در آن دخالت نداشته باشد، و در این صورت است که سخن اثر دارد و بر دل می‌نشیند.<br/>
و تربيتى است و توجه به آن، در تلقى و برداشت از حكومت اسلامى بسيار موثر است.  
+
۲- نصیحت، شعاع وسیعی دارد و هرگونه گفتار و کردار خیرخواهانه را در بر می‌گیرد: ارشاد به مصالح دینی و دنیوی، تعلیم در صورت جهل، تنبیه در صورت غفلت، [[دفاع]] در صورت عجز و ناتوانی، جلوگیری از لغزش و سقوط، کمک به اصلاح و... <br/>
در اين جا، پس از مرور روايات «النصيحة لائمة المسلمين»، به عناوين زير
+
۳- خیرخواهی و نصحیت، زبان خاصی نمی‌شناسد. و ناصح بر اساس تشخیص خود و در جهت خیر منصوح تلاش می‌کند، گاه با زبان انتقاد، و گاه با زبان تعریف و تمجید، گاه به صورت موعظه و گاه جدال احسن، گاه تأیید و تکمیل و گاه تذکر عیب و تلاش برای رفع آن.<br/>
پرداخته‏ايم:
+
امیرالمومنین علی(ع) انتقادهای صریح خود را از عثمان، «نصیحت» دانسته و در نامه به معاویه می‌نویسد:<br/>
+
«قد یستفید الظنة المتنصح<ref>نهج البلاغة، نامه‏۲۸.</ref> و گاه می‌شود که اندرزگویان در معرض بدگمانی است».<br/>
+
همچنین حضرت، انتقادها و اعتراض‌های خود را به معاویه، «نصیحت» می‌داند، در نامه به او می‌نویسد:<br/>
 +
«و اعلم ان الشیطان قد ثبطک عن ان تراجع احسن امورک و تاذن لمقال نصیحتک<ref>همان، نامه ۷۳.</ref> و بدان که شیطان نمی‌گذارد که تو به نیکوترین کارت بپردازی و اندرزی را به سود توست بشنوی.»<br/>
 +
۴- نصیحت، غیر از اطاعت است، هر چند اطاعت و پیروی، گاه خیرخواهی تلقی می‌شود، زیرا در اطاعت تبعیت، مطرح است؛ یعنی به دنبال دیگری رفتن و بر طبق میل او حرکت کردن و حتی از رأی و نظر خود صرف نظر نمودن، ولی در نصیحت، چنین قیودی وجود ندارد، ناصح، تابع و مطیع نیست، او بر طبق درک و تشخیص خود نظر می‌دهد و چه بسا نظر او برای منصوح خوشایند نباشد، او در محدوده خیر منصوح نظر می‌دهد نه در محدوده میل و گرایش منصوح. از این رو حضرت امیر(ع) در وصیت به امام مجتبی(ع) فرموده‌اند:<br/>
 +
«و امحض اخاک النصیحة، حسنة کانت او قبیحة؛ برای برادرت نصیحت را خالص گردان، چه در نزد او «نیکو» باشد و یا «زشت.»<ref>شرح ابن میثم، ج‏۵، ص‏۵۴، شرح ابن ابی الحدید، ج‏۱۶، ص‏۱۰۸.</ref><br/>
 +
بر این اساس، وظیفه «نصیحت» در مقابل رهبری جامعه اسلامی، غیر از وظیفه «اطاعت» از اوست، و امت اسلامی، علاوه بر حمایت از خواسته‌های رهبری، و وفاداری به تعهدات با او، نباید از «نصیحت» وی غفلت نماید:<br/>
 +
«و اما حقی علیکم: فالوفاء بالبیعة، و النصیحة فی المشهد و المغیب، و الاجابة حین أدعوکم و الطاعة حین امرکم<ref>نهج البلاغة، خطبه‏۳۴.</ref> اما حق من بر شما این است که به بیعت وفا کنید و در نهان و آشکارا، حق خیرخواهی ادا کنید».<br/>
 +
در موارد دیگری از بیانات حضرت نیز «نصیحت» در مقابل «اطاعت» قرار گرفته است «انی عارف لذی الطاعة منکم فضله، و لذی النصیحة حقه<ref>همان، نامه ۲۹.</ref> من فرمانبرداران شما را ارج می‌گذارم و پاس حرمت خیرخواهان شما را دارم». در عین حال، عده‌ای از محدثان همچون ملا محسن فیض و پس از وی، ملا محمد باقر مجلسی، «نصیحت ائمه مسلمین» را به «اعتقاد، محبت خالصانه و پیروی کامل از ائمه» تفسیر کرده‌اند.<ref>مرآة العقول، ج‏۴، ص‏۳۲۴، بحارالانوار، ج‏۲، ص‏۱۴۹، وافی، ج‏۵، ص‏۵۳۶.</ref> در حالی که «نصیحت مسلمین» به معنای، «ارشاد آن‌ها به مصالحشان» دانسته‌اند. <br/>
 +
بدون تردید، این گونه تفسیر، فراتر از ارائه مفهوم لغوی است، و منشاء چنین تفسیری آن است که از یک سو «ائمه» را در عنوان «النصیحة لائمة المسلمین»، به «ائمه معصومین» منحصر و محدود دانسته‌اند، چه این که مرحوم فیض تصریح نموده است که: «المراد بائمةالمسلمین اوصیاء الاثنی عشر المعصومون»<ref>وافی، ج‏۲، ص‏۹۹.</ref> و از سوی دیگر، تنها وظیفه مردم را در مقابل پیشوای معصوم که از خطا و اشتباه منزه است، «اطاعت و تبعیت» دانسته‌اند و در نتیجه، «النصیحة لائمة المسلمین» را پس از تقیید ائمه به «ائمه معصومین» و تقیید نصیحت به «اطاعت» این گوه معنا کرده‌اند:<br/>
 +
«نصیحه ائمة الحق(صلوات الله علیهم) التصدیق بامامتهم و وصایتهم و خلافتهم من عنده الله و اطاعتهم فیما امروابه و نهوا عنه<ref>همان، ج‏۵، ص‏۵۳۶.</ref> نصیحت پیشوایان حق: به این است که امامت و خلافت الهی آنان را اطاعت کنیم.»<br/>
 +
البته چنین تقییداتی، می‌تواند عکس العمل تفسیرهای ناصوابی باشد که در کلمات برخی از دانشمندان سنی مذهب وجود دارد، مثلا ابن اثیر در نهایه، با توجه به این که بر اساس اعتقاد خود، به عصمت پیشوایان و امامان قائل نیست و خلافت را با ظلم و جور قابل جمع می‌داند، و با توجه به این که قیام علیه خلیفه جایر را جایز نمی‌داند، می‌گوید:<br/>
 +
«نصیحة الائمة، ان یطیعهم فی الحق و لا یری الخروج علیهم اذا جاروا<ref>نهایة ابن اثیر.</ref> نصیحت حاکمان به اطاعت آنان در کار حق، و ترک خروج بر ایشان است».دیگر نویسندگان آنان نیز به همین شیوه مشی کرده‌اند، و «ترک خروج» بر هر طاغوت مدعی رهبری را از «نصیحت» شمرده‌اند:<br/>
 +
علماء «ائمه» را در این حدیث شریف، به خلفا و سلاطین و نائبان آنان تفسیر کرده‌اند و «نصیحت» آنان را به اطاعت از آن‌ها در مواردی که موافق با حق باشد، مثل جهاد به همراه آنان و یاریشان و نیز دادن [[زکات]] به آن‌ها و ترک خروج برایشان دانسته‌اند.<ref>احمد البرزنجی، النصیحة العامة لملوک الاسلام و العامة، ص‏۳.</ref>به هر حال آنچه که از کلمات لغویین در این‌باره، در اختیار داریم، چندان روشن و به دور از ابهام است که در پرتو آن، سلیقه‌های کلامی و سیاسی دیگران را می‌توان جدا کرد. به علاوه، برداشت اصحاب پیامبر(ص) نیز راهنمای خوبی برای درک مفهوم «نصیحة الائمة» است، زیرا با توجه به بیان روشن پیامبر اکرم، در اهتمام به نصیحت پیشوایان، مسلمانان کم و بیش در صدد انجام این وظیفه بوده‌اند، و نوع برخورد آن‌ها با خلفای خود نشان می‌دهد که در نظرشان نصیحت غیر از اطاعت بوده است؛ مثلا، سعید بن عامر به نزد خلیفه دوم آمد و گفت آمده‌ام تا سفارشاتی به تو بکنم و پس از آن که خلیفه اجازه داد، سعید چنین نصیحت کرد:<br/>
 +
«اوصیک ان تخشی الله فی الناس و لا تخش الناس فی الله و لا یختلف قولک فعلک فان خیر القول ما صدقه الفعل و لا تقض فی امر واحد بقضائین فیختلف علیک امرک و تزیغ عن الحق و اقم وجهک و قضاوک لمن ولاک الله امره من بعید المسلمین و قریبهم و احب لهم ما تحب لنفسک و اهل بیتک و اکره لهم ما تکره لنفسک و اهل بیتک و... .»<ref>محمد یوسف الکاندهلوی، حیاة الصحابة، ج‏۲، ص‏۱۱۹.</ref><br/>
 +
سفارش می‌کنم تو را به این که از خدا بترسی درباره مردم و از مردم درباره امر خدا نترسی. و حرف و عملت دو تا نباشد؛ همانا بهترین سخن آن است که با عمل تأیید شود. و درباره امر واحدی دوگونه [[قضاوت]] نداشته باشی که در این صورت امر تو مختلف می‌شود و از حق روی بر می‌گردانی. همت و [[قضاوت]] خود را به طرف مسلمانان دور و نزدیک بگردان و برای آنان آنچه را که برای خود و اهل بیت خود می‌پسندی، بپسند و آنچه را که بر خود و اهل بیتت ناپسند می‌شماری بر آنان نیز ناپسند بشمار...<br/>
 +
همچنین معاذبن جبل به همراهی یکی دیگر از صحابه، در جهت انجام نصیحت ائمه، به خلیفه نوشت:<br/>
 +
«فاصبحت قد ولیت امر هذه الامة احمرها و اسودها یجلس بین یدیک الشریف و الوضیع و العدو و الصدیق، و لکل حصة من العدل فانظر کیف انت عند ذلک یا عمر، فانا نجداک یوما تعنی فیه الوجوه و تجف فیه القلوب و تنقطع فیه الحجج لحجة ملک قهرهم بجبروته...و انا نعوذ بالله ان ینزل کتابنا الیک سوی المنزل الذی نزل من قلوبنا، فانما کتبنا به نصیحة لک، و السلام علیک.»<ref>همان، ج‏۲، ص‏۱۲۱.</ref><br/>
  
|۱۳۶|
+
== ضرورت و اهمیت نصیحت حاکمان ==
 +
نصیحت حاکمان و والیان از دو جهت دارای اهمیت است: اطلاع رسانی و ارشاد، کنترل و اصلاح. <br/>
 +
=== الف) اطلاع رسانی و ارشاد ===
 +
در هر نظام سیاسی، سازمان‌های خاصی مسئولیت گردآوری اطلاعات و ارائه آن به اولیای امور را به عهده دارند، تا بر اساس این آگاهی‌ها، و با توجه به اطلاع صحیحی که از ابعاد گوناگون زندگی مردم کسب می‌کنند، برنامه ریزی و تصمیم گیری نمایند.<br/>
 +
این گونه اطلاعات رسمی هر چند لازم و ضروری است، در اداره کشور نمی‌توان به آن اکتفا کرد،<br/>
 +
زیرا: اولا: این گزارش‌ها، «اطلاعاتی گزینش شده‌اند» و از میان اخبار و گزارش‌های فراوان «انتخاب» می‌شوند در اختیار مسئولان نظام قرار می‌گیرند از این رو اگر [[قضاوت]] آن‌ها تنها بر اساس این گونه منابع باشد. به ناچار «محدود» به همان «انتخاب و گزینش» خواهد بود.<br/>
 +
ثانیا: این گزارش‌ها معمولا از اعمال سلیقه‌های تهیه کنندگان آن که افراد خاصی هستند خالی نیست، در حالی که رهبری نظام باید فراتر از زاویه دید اشخاص و گروه‌ها، بر همه مسائل نظام اشراف داشته باشد و از خرد و کلان قضایایی که در گوشه و کنار کشور می‌گذرد، با خبر و مطلع باشد.<br/>
 +
بر این اساس، ضرورت ارتباط مستقیم و بدون واسطه رهبری با مردم خود را نشان می‌دهد، و چون به سراغ تک تک افراد نمی‌توان رفت و شناسایی تمامی خردمندان صاحب نظر نیز میسور نیست، لذا باید راه ارتباط را برای عموم مردم. و به ویژه اندیشمندان باز نمود، تا آنان مسائل خود را با حاکم اسلامی در میان بگذارند و از آن‌چه در جامه می‌گذرد، و یا باید بگذارد، آزادانه سخن بگویند.<br/>
 +
فقیه نام‌آور و نکته سنج، محقق سبزواری، صاحب تألیفات معروفی چون ذخیره و کفایه، در دوران اقتدار حکومت صفویه، حقیقتی مهم و سنگین را با صراحت به زمامداران و ملوک گوشزد می‌کند، وی یکی از اسباب زوال ملک را «غفلت ملوک» می‌داند و می‌نویسد:<br/>
 +
«پادشاه تا خود خبردار نباشد، و تدبیر امور ملک خود را نکند، کارها منتظم نشود و صلح نپذیرد، و وزرا و امرا هر چند امین و کاردان و نافذ الامر باشند، بسر خود بسیاری از امور نتوانند کرد و چون پادشاه غافل باشد. بسیاری از فسادها در اطراف و حواشی ملک از بیرون و اندرون ظاهر شود و ایشان بسر خود همه را تدارک نتوانند کرد و چون تدارک نکنند، بالضروره فساد سرایت کند و زیادت شود و ایشان ناچار از بیم و وهم حقیقت را از پادشاه پنهان کنند و فساد بر فساد مترتب شود و آخر به جایی رسد که امر قابل علاج نباشد...»<ref>محقق سبزواری، روضة الانوار، ص‏۱۱.</ref><br/>
 +
وی در جای دیگر می‌گوید:<br/>
 +
«آنان که اگر آفتی در ملک باشد، حقیقت آن را چنانچه هست به عرض رسانند، کم‌اند، بلکه همیشه تعریف می‌کنند و می‌گویند: به عدل تو هرگز پادشاهی نبوده و مملکت هیچ پادشاهی به این آبادانی نبوده، و لشگر هرگز به این سرانجام نبوده، و خزانه هرگز به این معموری نبوده و دشمنان هرگز چنین ضعیف نبوده، و چون این سخنان به گوش پادشاهان خوش می‌آید، از این سخنان می‌گویند. و این به ظاهر دوستی است، اما در حقیقت دوستی نیست، چون باعث غفلت و [[غرور]] می‌شود و سررشته کارها از دست می‌رود.»<ref>همان، ص‏۶۵.</ref><br/>
 +
و در پایان محقق سبزواری به این نتیجه می‌رسد که برای «قانون معدات» باید هر کس را میسر باشد که هر چند مسائل تلخ و ناخوشگوار را به عرض پادشاه رساند. <br/>
 +
=== ب) کنترل و اصلاح ===
 +
نقش دیگر نصیحت امت، تأثیر بازدارنده و کنترل کننده آن است، زیرا وقتی زمامدار جامعه رفتار خود را در معرض دید و انتقاد مردم بداند و برای آن‌ها در اظهار نظر، داوری، انتقاد و اعتراض، حقی قائل باشد، بدون تردید به گونه‌ای عمل می‌کند که بتواند پاسخگوی سوالهای آن‌ها باشد.<br/>
 +
اساساً حاکم اسلامی نباید از این نکته غفلت کند که مردم با دقت فراوان بر سخن و عمل او چشم می‌دوزند و عملکرد او را مورد ارزیابی قرار می‌دهند. حضرت علی(ع)این واقعیت را به مالک اشتر یادآور می‌شوند:<br/>
 +
«و ان الناس ینظرون من امورک مثل ماکنت تنظر فیه من امور الولاة قبلک و یقولون فیک ما کنت تقول فیهم<ref>نهج البلاغة، عهدنامه مالک اشتر.</ref> و مردم در کارهای تو چنان می‌نگرند که تو در کارهای والیان پیش از خود می‌نگری و درباره تو آن می‌گویند که درباره آنان می‌گویی».<br/>
 +
در این جا گفتار حضرت اشاره به یک «قانون طبیعی» در جامعه دارد که: «کردار و هدف گیری شخصیت‌ها، چه بخواهند و چه نخواهند به وسیله زبان وقلم نقادان حسابگر جامعه دیر یا زود منعکس خواهد گشت، شخصیت‌های کوچک بزرگ نما همانند آن کبک نابخرد کوته بیناند که سر در برف فرو می‌برد و گمان می‌کند که کسی آنان را نمی‌بیند و هیچ حسابی درباره آنان صورت نمی‌گیرد !اگر فرعون و فرعون صفتان تاریخ می‌دانستند که تبهکاریهای آنان، پس از گذشت هزاران سال، چنان بازگو خواهد گشت که در دوران زندگی آنان به وسیله موسی(ع) و موسی منشان منعکس می‌گشت، خود کشی را بر تنفس شرم‌آور در این دنیا ترجیح می‌دادند، ولی چه می‌توان کرد که انواعی از تخدیرها و مستی‌ها، مغز سالم برای آنان باقی نگذاشته است.»<ref>محمد تقی جعفری، حکمت اصول سیاسی اسلام، ص‏۱۹۰.</ref><br/>
 +
به هر حال، دید، نظر، ارزیابی و [[قضاوت]] رعیت، یک عامل مثبت در مسیر عملکرد کارگزاران حکومت است و در بسیاری از موارد می‌تواند مانعی از تعدی و تجاوز به حقوق مردم باشد.<br/>
 +
آیة الله میرزا حسین نائینی در تصویری که از حکومت اسلامی(در قالب نظام مشروطه) ارائه می‌دهد، عامل بازدارنده از «استبداد» را در مرحله اول «عصمت امام(ع)» و پس از آن و در دوران غیبت ، «محاسبه و مراقبه ملت» می‌داند، وی حکومت را به دو قسم «استبدادی» و «محدوده، عادله، مسئوله، مشروطه» تقسیم می‌کند، و در ویژگی قسم دوم می‌گوید:<br/>
 +
«این قسم از سلطنت از باب «ولایت» و «امانت» است و مانند سایر اقسام ولایات و امانات به «عدم تعدی و تفریط» متقوم و محدود است. پس لامحاله، حافظ این حقیقت و مانع از بدلش به «مالکیت مطلقه»، به «محاسبه و مراقبه و مسئولیت کامله» <br/>
 +
منحصر است، و بالاترین وسیله‌ای که از برای حفظ این حقیقت و جلوگیری از اندک ارتکابات شهوانی و اعمال شائبه استبداد متصور بود، همان عصمتی است که اصول مذهب ما طایفه امامیه بر اعتبارش در ولی نوعی مبتنی است. ».<br/>
 +
در ادامه میرزای نائینی بر این عقیده است که با نبودن عصمت در حاکم، با دو چیز جلوی استبداد را باید گرفت، یکی با قانون که حدود اختیارات حاکم را مشخص کند و|۱۴۷|حقوق ملت را تثبیت نماید و دیگری با:<br/>
 +
«استوار داشتن اساس مراقبه و محاسبه و مسئولیت کامله، به گماشتن هیئت مسدده و رادعه نظارت از عقلا و دانایان مملکت و خیر خواهان ملت... محاسبه و مسئولیت کامله در صورتی متحقق و حافظ محدودیت، و مانع از تبدل ولایت به مالکیت تواند بود که قاطبه متصدیان که قوه اجرائیه‌اند، در تحت نظارت و مسئول هیئت مبعوثان، و آنان هم در تحت مراقبه و مسئول آحاد ملت باشند.»<ref>نائینی، تنبیه الامة، ص‏۱۲- ۱۵.</ref><br/>
 +
هر چند میرزا، «تبیه الامة» را به عنوان [[دفاع]] ازمشروطه تألیف نموده است، ولی پر واضح است که تمام تلاش او در این کتاب بر محور تطبیق مبانی شرع با آن نظام سیاسی است. از این رو «عامل سلامت نظام» را با حضور رهبری معصوم، «عصمت» او، و پس از آن «حق مراقبت و محاسبه ملت» تلقی می‌کند و می‌نویسد:<br/>
 +
«در صدر اسلام، استحکام این اصل (حق مراقبت داشتن ملت و مسئولیت متصدیان) به جایی منتهی بود که حتی خلیفه ثانی، با آن ابهت و هیبت به واسطه یک پیراهن که از حله یمانیه بر تن پوشیده بود، چون قسمت آحاد مسلمین از آن حله‌ها بدان اندازه نبود، در فراز منبر از آن مسئول (استیضاح) شد، و در جواب امر به جهاد، «لا سمعا ولا طاعه» شنید و با اثبات آن که پسرش عبدالله، قسمت خود را به پدرش بخشیده، و پیراهن از آن دو حصه ترتیب یافته است، اعتراض ملت را مندفع ساخت، و هم در موقع دیگر در جواب کلمه امتحانیه که از او صادر شده بود «لنقو منک بالسیف» استماع کرد، و به چه اندازه از این درجه استقامت امت اظهار بشاشت نمود.»<ref>همان، ص‏۱۶.</ref><br/>
 +
رهبر فقید انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی نیز بارها بر «ضرورت انتقاد» و «نقش مهم دقت و مراقبت مردم بر رفتار مسئولان» تأکید داشتند، و می‌فرمودند:<br/>
 +
«انتقاد برای ساختن، برای اصلاح امور لازم است.»<ref>صحیفه نور، ج‏۱۴، ص‏۲۳۶.</ref>همچنین بیان می‌کردند که:«انتقادها باید باشد، زیرا تا انتقاد نشود، اصلاح نمی‌شود... چون سرتاپای انسان عیب است و باید این عیب‌ها را انتقاد کرد تا جامعه اصلاح شود.»<ref>همان، ص‏۲۵۹.</ref><br/>
 +
حضرت امام، برای جلوگیری از «قدرت طلبی» و «ثروت اندوزی» مسئولان نظام، مردم را فرا می‌خواندند و در جمع نمایندگان مجلس می‌فرمودند:<br/>
 +
«آن روزی که دیدند انحراف در مجلس پیدا شد، انحراف از حیث قدرت طلبی و از حیث مال طلبی در کشور، در وزیرها، در رئیس جمهور پیدا شد، باید جلویش را بگیرند...مردم باید مواظب شما باشند و مواظب همه اینها باشند.»<ref>همان، ج‏۱۶، ص‏۳۰.</ref><br/>
 +
حضرت امام، بارها در بیانات خود، از مسئولیت عمومی مردم در نظام اسلامی سخن به میان می‌آوردند:<br/>
 +
«همه ما مسئولیم نه مسئول برای کار خودمان، مسئول کارهای دیگران هم هستیم، مسئولیت من هم گردن شماست، مسئولیت شما هم گردن من است، اگر من پایم را کج گذاشتم، شما مسئولید اگر نگویید چرا پایت را کج گذاشتی، باید هجوم کنید، نهی کنید که چرا»؟.<ref>همان، ج‏۸، ص‏۴۷.</ref><br/>
  
مفهوم نصيحت، ضرورت و اهميت نصيحت پيشوايان، نصيحت پيشوايان، حق امت،
+
== فوق انتقاد؟ ! ==
آزادى انتقاد در نظام اسلامى، زمينه هاى شكوفايى نصيحت در جامعه اسلامى، نصيحت و  
+
آیا به مصلحت رهبران جامعه اسلامی است که در موقعیتی فراتر از انتقاد (به معنای صحیح آن) قرار گیرند؟ چنینی موقعیتی چه تأثیرات روحی و روانی بر آنان خواهد داشت؟ و آیا انتقاد نکردن باعث رشد و کمال آن‌ها خواهد شد و یا به عکس؟ آیا با چنین موقعیتی، انتقادها(ثبوتا) از بین خواهد رفت یا در مقام(اثبات) اظهار نخواهد شد؟ این عدم اظهار چه پی آمدی خواهد داشت؟<br/>
مسئوليت حاكم اسلامى، شعاع نقد و مرز انتقاد، قانون اساسى و مسئله نصيحت و نظارت.
+
استثنا کردن یک یا چند فرد از شمول انتقاد در حالی که چنین استثنایی در اسلام وجود ندارد - چه عکس‌العمل‌های اجتماعی به دنبال خواهد داشت؟ و نظام سیاسی اسلام را چگونه معرفی خواهدکرد؟<br/>
روشن است كه اداى حق اين عناوين، مجال واسعى مى‏طلبد، در حالى كه بناى اين
+
در زمانی که مرجعیت، به عنوان شاخص زعامت و رهبری شیعه تلقی می‌گردید، (قبل از پیروزی انقلاب) استاد عالیقدر، شهید مطهری نوشت:<br/>
مقاله بر اختصار و اشاره است. اميد است كه در فرصت ديگرى تتمه يادداشت ها گردآورى
+
«مراجع، فوق انتقاد به مفهوم صحیح این کلمه نیستند و معتقد بوده و هستم که هر|۱۴۹|مقام غیر معصومی که در وضع غیر قابل انتقاد قرار گیرد، هم برای خودش خطر است و هم برای اسلام مانند عوام فکر نمی‌کنم که هر که در طبقه مراجع قرار گرفت مورد عنایت خاص امام زمان(عج)است و مصون از خطا و [[گناه]] و [[فسق]] است.»<ref>استاد مطهری، پاسخهای استاد بر نقدهایی به کتاب مساله حجاب، ص‏۷۱.</ref><br/>
و با توجه به انظار انديشمندان، ابعاد گوناگون موضوع وسيع‏تر مورد مطالعه قرار گيرد.
+
  
 +
== حق امت ==
 +
در نظام اسلامی، برای آحاد امت، حقی به عنوان «نصیحت ائمه» وجود دارد، و همه بر اساس این حق می‌توانند آرا و نظرات خیرخواهانه خود را نسبت به رهبران جامعه مطرح سازند و حتی می‌توانند او را مورد سوال قرار دهند، مسئولیت حاکم اسلامی در برابر مردم، از بارزترین مشخصه‌های حکومت اسلامی است. <br/>
 +
در غرب، عده‌ای از طرفداران «استبداد سیاسی» ، برای توجیه نظریه خود گفته‌اند که توده مردم «حقی» در مقابل حکمران ندارند، آن‌ها تنها «وظیفه و تکلیف» دارند، زیرا حکمران در مقابل «مردم» مسئول نیست. او فقط در برابر «خدا» مسئول است، مردم در برابر حاکم وظیفه داشته و مسئولند، ولی حق ندارند او را مورد بازخواست قرار دهند که چرا چنین و چنان کرده‌ای؟ و یا برایش وظیفه معین کنند که چنین و چنان کن، فقط خداست که می‌تواند او را مورد پرسش قرار دهد، بر این اساس در غرب نوعی ارتباط تصنعی بین «اعتقاد به خدا» و «اعتقاد به لزوم تسلیم در برابر حکمران و سلب حق هرگونه مداخله‌ای در برابر کسی که خدا او را برای نگهبانی مردم برگزیده است، در افکار مردم به وجود آمد و آن‌ها خیال می‌کردند که اگر خدا را قبول کنند، استبداد قدرت‌های مطلقه را نیز باید بپذیرند، و این که حکمران در مقابل افراد هیچ گونه مسئولیتی نخواهد داشت. ولی در اسلام نه تنها نتیجه اعتقاد به خدا، پذیرش حکومت مطلقه افراد نیست و حاکم در مقابل مردم مسئولیت دارد، بلکه تنها اعتقاد به خداست که حاکم را در مقابل اجتماع مسئول می‌سازد.<br/>
 +
استاد مطهری، این بحث را در «علل گرایش به مادیگری» مطرح ساخته‌اند و یکی از عوامل «فرار و گریز از مذهب» را همین تفکر اجتماعی غلط در غرب دانسته‌اند و گفته‌اند:<br/>
 +
«چنین روشی جز گریزاندن افراد از دین و سوق دادن ایشان به سوی ماتریالیسم و ضدیت با مذهب و خدا و هر چه رنگ خدایی دارد محصولی نخواهد داشت، در حالی که از نظر اسلام، مفاهیم دینی همیشه مساوی آزادی بوده، درست بر عکس آن‌چه در غرب جریان داشت که مفاهیم دینی را مساوی با اختناق و اجتماعی می‌دانستند.»<ref>استاد مطهری، علل گرایش به مادیگری، ص‏۲۰۰- ۲۰۵.</ref><br/>
 +
و در کتاب سیری در نهج‌البلاغة، با تفصیل بیشتر، مطلب را دنبال کرده‌اند. فقیه بلند مرتبه، آیة الله نائینی که در بحران انقلاب مشروطه، در جهت تثبیت ارکان نظری و فقهی آن، و نفی استبداد قلم زده است. (حق مراقبت و نظارت ملت) را در نظام اسلامی، از سه جهت مورد تأکید قرار داده است، او می‌نویسد:<br/>
 +
«نظر به شورویه بودن اصل سلطنت اسلامیه چنانچه سابقا مبین شد عموم ملت از این جهت و هم از جهت مالیاتی که از برای اقامه مصالح لازمه می‌دهند، حق مراقبت و نظارت دارند، و از باب منع از تجاوزات، در باب نهی از منکر مندرج، و به هر وسیله که ممکن شود، واجب است.»<ref>تنبیه الامه، ص‏۷۹-۷۸.</ref><br/>
 +
میرزا، در توضیح اصل اول می‌گوید: ابتنای اساس سلطنت اسلامیه، به مشارکت تمام ملت در نوعیات مملکت نه تنها با خصوص بطانه و خواص شخص والی که شورای دربارش خوانند به نص کلام مجید الهی و سیره مقدسه نبویه که تا زمان استیلای معاویه محفوظ بود، از مسلمات اسلامیه است، و دلالت آیه مبارکه «وشاورهم فی الامر» که عقل کل و نفس عصمت را بدان مخاطب و به مشورت با عقلای امت مکلف فرموده‌اند بر این مطلب در کمال بداهت و ظهور است، و دلالت کلمه مبارکه «فی الامر» که مفرد محلی و مفید عموم اطلاقی است این که متعلق مشورت مقرره در شریعت مطهره، «کلیه امور سیاسیه» است هم در عنایت وضوح، و خروج احکام الله عز اسمه از این عموم از باب تخصص است نه تخصیص.<br/>
 +
آیة الله نائینی در ادامه، پس از استدلال به آیه شریفه «و امرهم شوری بینهم» و سیره پیامبر اکرم، خطبه حضرت علی(ع) در صفین را نقل می‌کند که حضرت فرمود: «فلاتکلمونی بما تکلم به الجبابرة و لا تتحفظوا منی بما یتحفظ به عند اهل البادرة» و بالاخره می‌گوید:<br/>
 +
«چقد سزوار است ما مدعیان مقام والای تشیع، اندکی در سراپای این کلام مبارک تأمل کنیم، و از روی واقع و حقیقت رسی و الغای اغراض نفسیه، این مطلب را بفهمیم که:این درجه اهتمام حضرتش در رفع ابهت و هیبت مقام خلافت از قلوب امت و تکمیل اعلی درجات آزادی آنان، و ترغیب و تحریصشان بر عرض هرگونه اعتراض و مشورت، و در عداد حقوق والی بر رعیت و یا حقوق رعیت بر والی شمردن آن، برای چه مطلب بود؟ اگر برای حفظ اساس مسئولیت و شورویت آن و تحفظ بر حریت و مساوات آحاد ملت، با مقام والای خلافت بوده کما هو الظاهر بل المتعین بل لازم است نحوه سلطنت اسلامیه را به قد رقوه تحفظ کنیم.»<ref>همان، ص‏۵۵-۵۳.</ref><br/>
 +
بحث‌های میرزا نشان می‌دهد که مقصود از شورایی بودن حکومت در اسلام، «انتخابی بودن حاکم» در مقابل «انتصاب» نیست، زیرا این فقیه بزرگ. شورایی بودن را به استناد حکومت پیامبر(ص) و امیرالمومنین(ع) مطرح کرده است، مقصود او، از این عنوان، مردمی بودن حکومت، مشارکت ملت، مسئولیت عموم مردم و حق دخالت آن‌ها در نظام اسلامی است.<br/>
 +
بنیانگذار جمهوری اسلامی، حضرت امام خمینی(قد) «مسئولیت در مقابل ملت» را بر اساس فریضه [[امر به معروف]] و نهی از منکر، تبیین نموده‌اند:<br/>
 +
* «شما و ما موظفیم که در تمام اموری که مربوط به دستگاه‌های اجرایی است [[امر به معروف]] کنیم.»<ref>صحیفه نور، ج‏۱۳، ص‏۲۴۴.</ref><br/>
 +
* «همه مان مسئولیم، نه مسئول برای کار خودمان، مسئول کارهای دیگران هم هستیم «کلکم راع و کلکم مسوول عن رعیته» همه باید نسبت به هم رعایت بکنند، مسئولیت من هم گردن شماست مسئولیت شما هم گردن من است. باید نهی از منکر بکنید، [[امر به معروف]] بکنید.»<ref>همان، ج‏۸، ص‏۴۷.</ref><br/>
 +
* «اگر یکیتان کاری بکند و دیگری ساکت باشد، او هم مسئول است، اگر یکی یک خلاف کرده همه باید بروید دنبالش که آقا چرا...اگر من یک خلافی کردم همه تان هجوم آوردید که چرا این کار را می‌کنی؟ من سرجایم می‌نشینم، همه تان مسئولید همه مان مسوولیم.<ref>همان، ج‏۸، ص‏۶۰.</ref><br/>
 +
* «(کلکم راع) همه باید مراعات کنید، همه تان راعی هستید، یعنی همه باید همان طوری که یک شبانی یک گلهای را می‌برد و می‌چراند و باید به جاهای خوب ببرد، مسئول است که به علفچراهای خوب ببرد و مسئول است پیش صاحبان او به این که چرا نبردی، همه ما آن حال را داریم، مسئولیم، باید مراعات بکنیم، یعنی نه این که مراعات خودمان رامن مراعات همه شما را بکنم، شما هر یک مراعات همه را.<br/>
 +
اگر یک فرد خیلی به نظر مردم مثلا پایین، یک فردی که به نظر مردم خیلی اعلا رتبه هم هست، اگر از او یک انحرافی دید، بیاید بایستد در مقابلش. بگوید: این کارت انحراف بود. نکن، می‌گویند: عمر در وقتی که خلیفه بود گفت که من اگر چنانچه خلافی کردم، به من مثلا بگویید یک عربی شمشیرش را کشید، گفت: اگر تو بخواهی خلاف بکنی ما با این شمشیر مقابلت می‌ایستیم. تربیت اسلامی این است که در مقابل اجرای احکام خدا، هیچ ملاحظه از کسی نکند، این آقاست این غیر آقا، این پدر است این پسر، این رئیس است این مرئوس، ابدا این مسائل نباشد در کار، مسأله این باشد که این آیا به طریق اسلام دارد عمل می‌کند یا نه، به طریق اسلام دارد عملی می‌کند، هر فردی باشد باید از او قدردانی کرد و تشویق کرد و محبت کرد به او، برخلاف اسلام که باشد، هر فردی باشد یک روحانی عالی مقام باشد یک آدمی باشد که مثلا رأس باشد، یک سرکرده باشد، وقتی دیدند بر خلاف مسیر دارد عمل می‌کند هر یک از افراد موظفند که به او بگویند که این خلاف است، جلویش را بگیرند.<ref>همان، ج‏۹، ص‏۱۹۴.</ref><br/>
 +
در این جا به نظر می‌رسد که علاوه بر «امر به معروف و نهی از منکر» به «النصیحة لائمة المسلمین» نیز به عنوان یک مسئولیت عمومی در جامعه می‌توان استناد جست. ازتعبیرات امیرالمومنین(ع) استفاده می‌شود که «نصیحت حق حاکم و وظیفه مردم» است و اگر مردم در خیرخواهی کوتاهی کنند و آنچه را که به صلاح جامعه اسلامی و رهبری آن تشخیص می‌دهند، ارائه نکنند، «حق حاکم» را تضییع کرده‌اند:<br/>
 +
«فاما حقی علیکم: فالوفاء بالبیعة، و النصیحة فی المشهد و المغیب، و الاجابة حین ادعوکم، و الطاعة حین امرکم<ref>نهج البلاغة، خطبه‏۳۴.</ref> و اما حق من بر شما این است که: به بیعت وفا کنید و در نهان و آشکار، حق خیرخواهی ادا کنید، چون شما را بخوانم، اجابت کنید و چون فرمان دهم بپذیرید».<br/>
 +
پس مردم علاوه بر اطاعت در برابر اوامر و حمایت از خواسته‌های رهبری و وفاداری به پیمان بیعت، باید با انجام نصیحت، در خیراندیشی و ارائه هر چه بیش تر و بهتر حقایق و واقعیات پیش قدم باشند، مردم در زمینه اطاعت و اجابت» نقش ثانوی دارند و از رهبری پیروی می‌کنند، ولی در زمینه «نصیحت» نقش اول را به عهده دارند. آن‌ها به سراغ رهبری می‌روند و با نصیحت به وی کمک می‌کنند.<br/>
 +
بر اساس این بیان علوی، نصیحت (حق حاکم) است و کوتاهی مردم در این باره، ظلم به حاکم اسلامی است.<br/>
 +
هر چند از آن جهت که حکومت به خود مردم متعلق است و باید با مشارکت آن‌ها اداره شود، منع از نصیحت و جلوگیری از ابراز آن، تجاوز به (حق مردم) تلقی می‌گردد. شاید بسیاری به «نصیحت» تنها در حد یک «حکم استحبابی» ارزش گذارند، و از اهمیت والایی که در موارد زیادی می‌تواند داشته باشد، غافل باشند، در حالی که فقهای بزرگوار، به اهمیت نصیحت در فقه توجه کرده‌اند و با استناد به روایاتی مثل «یجب للمومن علی المومن ان یناصحه»<ref>اصول کافی، کتاب الایمان و الکفر، باب نصیحة المومن.</ref> در موارد حساس، آن را لازم و واجب شمرده‌اند. تا جایی که «غیبت در مقام نصیحت» را جایز دانسته‌اند، و آن را از مستثنیات حرمت غیبت به شما آورده‌اند.<ref>مکاسب شیخ انصاری(ط دارالذخائر)ج‏۱، ص‏۱۷۶، جواهر الکلام، ج‏۲۲، ص‏۶۷.</ref><br/>
 +
پر واضح است که اگر فقها، نصیحت را به عنوان یک حکم استحبابی تلقی می‌کردند، با توجه به ادله حرمت غیبت، غیبت در مقام نصیحت را تجویز نمی‌کردند،چون آن‌ها بین ادله محرمات و مستحبات، قائل به تعارض نبوده و هیچ عمل حرامی را به واسطه شمول ادله مستحبات، مباح نمی‌دانند.<br/>
 +
حتی فقهایی که در دلالت ادله لزوم نصیحت مومن هم مناقشه کرده‌اند، و به طور کلی این استثنا را نپذیرفته‌اند، این مقدار را قبول دارند که اگر ترک نصیحت، مفاسدی برای مومن به دنبال خواهد داشت، غیبت در مقام نصیحت جایز است.<ref>امام خمینی، مکاسب محرمه، ج‏۱، ص‏۲۹۰.</ref><br/>
 +
این مباحثات فقهی، هر چند با توجه به مصالح فردی نصیحت شونده انجام گرفته. و به رعایت مصالح شخص مومن توجه گردیده و به جلوگیری از مفسده در زندگی او اهمیت داده شده است، ولی از این جا می‌توان با توجه به اولویت رعایت مصالح امت اسلامی نسبت به مصلحت افراد، ضرورت نصیحت ائمه مسلمین را به شکل واضح‌تری مورد نظر قرار دارد. <br/>
 +
به ویژه در مواردی که بی اعتنایی به نصیحت، مفاسدی را در سطح جامعه پدید آورد.<br/>
  
گذرى بر روايات
+
== انتقاد در نظام اسلامی ==
«النصيحة لائمة المسلمين» يك تعبير ريشه دار، و پرسابقه است كه در روايات متعددى به  
+
نظام اسلامی در برخورد با انتقاد و منتقدین چه موضوعی دارد؟ و تا چه حد اعتراضات را تحمل می‌کند؟ برای رسیدن به پاسخ چنین سوال‌هایی راه‌های مختلفی وجود دارد، ولی روشن‌ترین راه، بررسی مسئله در یک نمونه عینی از حکومت اسلامی است، حکومتی که در رأس آن امام معصوم قرار دارد و الگوی هر نظام اسلامی تلقی می‌شود. این نمونه، حکومت امیرالمومنین(ع) است.<br/>
چشم مى‏خورد. سرچشمه اين عنوان پيامبر اكرم(ص) است كه در حجة الوداع، ضمن
+
حضرت علی(ع) در سه جبهه با مخالفین خود برخورد داشت است که تنها یک گروه از آن‌ها اهل بحث و اعتراض بودند یعنی گروه خوارج، آن‌ها قبل از درگیری مسلحانه، در مرکز حکومت علوی حضور داشتند و مستقیما انتقاد و اعتراض خود را با کمال صراحت و آزادانه مطرح می‌ساختند.<br/>
سخنرانى در مسجد خيف، آن را مطرح فرمودند، و پس از آن، در بيانات ائمه: به  
+
شیوه برخورد حضرت با این گروه، و افراد دیگری که در مسائل مختلف اعتراض می‌کردند، قابل بحث و بررسی است و می‌تواند نشان دهنده موضع اسلام در چنین موضوع مهمی باشد:<br/>
عنوان يكى از مسئوليت‏هاى امت اسلامى مورد تأكيد قرار گرفت.
+
=== آزادی انتقاد ===
+
وقتی حضرت برفراز منبر در مسجد کوفه درباره حکمیت سخن می‌گفت یکی از اصحاب برخاست و گفت: ما را از قبول حکمیت نهی کردی، و بعد اجازه دادی نمی‌دانیم کدام یک بهتر بود؟<br/>
محدثان پرتلاش شيعه، در جوامع روايى، فصلى را به اين عنوان اختصاص داده‏اند:  
+
حضرت با افسوس و ناراحتی فرمود: هذا جزاء من ترک العقده، یعنی این حسرت نتیجه آن است که تأمل و احتیاط را از دست دادید. در این جا اشعث خیال کرد که حضرت فرموده است: «این جزای من است که احتیاط را از دست دادم» و لذا اعتراض کرد که:<br/>
ثقة الاسلام كلينى در كتاب الحجة از «كافى»، اين باب را گشوده است «باب ما امر
+
«هذه علیک لالک؛ این سخن به زیان توست نه به سود تو» امام(ع) نگاه تندی به او کرد و فرمود: «ما یدریک ما علی مما لی؟ علیک لعنة الله و لعنة اللاعنین حائک ابن حائک منافق بن کافر<ref>نهج البلاغة، خ‏۱۹.</ref> تو را که آگاهانید که سود من کدام است و زیان من کدام، لعنت خدا و لعنت کنندگان بر تو باد، ای متکبر متکبرزاده، منافق کافرزاده).<br/>
النبى(ص) بالنصيحة لائمة المسلمين، و اللزوم لجماعتهم، و من هم»[۲]
+
در این نقل تاریخی، دو نکته جلب نظر می‌کند: یکی آزادی اصحاب برای طرح نظریات خود حتی در اجتماعات و آن هم بین سخنرانی امام مسلمین، که چنین نکته‌ای از نهایت آزادی در نظام علوی حکایت دارد، و دیگری برخورد شدید حضرت با اشعث. آیا این برخورد امام با او و لعن و نفرین وی، به خاطر این اعتراض بوده است؟ و پاسخ حضرت، صرفا عکس‌العمل این جمله است: «هذه علیک لا لک»؟<br/>
محدث كاشانى در ابواب (وجوب الحجة و معرفته) از« وافى» ، بابى را به اين عنوان
+
شارحان نهج البلاغه و مفسران کلام مولی، کاملا به این نکته حساس توجه داشته‌اند، مثلا ابن میثم بحرانی در شرح خود می‌نویسد:<br/>
اختصاص داده است: «باب وجوب النصيحة لهم و اللزوم لجماعتهم».[۳]
+
«لعن حضرت بر اشعث برای اعتراض وی به حضرت نبود، بلکه برای آن بود که حتی با حضور در میان اصحاب و یاران امام، نفاق خود را از دست نداده بود و دورویی می‌کرد»<ref>شرح ابن مثیم، ج‏۱، ص‏۳۲۳.</ref>
هم چنين علامه مجلسى در كتاب الامامة از «بحار الانوار»، اين باب را قرار داده
+
اشعث در نفاق و دورویی چنان است که حتی ابن ابی الحدید درباره او می‌گوید:<br/>
است: «باب ما امر به النبى(ص) من النصيحة لائمة المسلمين و اللزوم لجماعتهم».[۴]
+
اشعث از منافقان زمان خلافت علی(ع) بود و او در میان اصحاب علی، همچون عبدالله بن ابی، در میان اصحاب رسول(ص) بود و این هر دو نفر، در زمان خود در رأس منافقان بودند.»<ref>شرح ابن اب‌الحدید، ج‏۱، ص‏۲۹۷.</ref><br/>
به علاوه در كتاب هاى روايى ديگر، اين روايات به صورت پراكنده نقل شده، در اين
+
همین نکته را شیخ محمد عبده نیز در شرح خود یاد آور شده است، و پر واضح است که چنین منافقانی شایسته لعن و نفرینند، که خداوند در قرآن فرموده است:<br/>
جا به نقل پاره‏اى از آن‏ها مى‏پردازيم:
+
«ان الذین یکتمون ما انزلنا من البینات و الهدی من بعد ما بیناه للناس فی الکتاب اولئک یلعنهم الله و یلعنهم اللاعنون»<ref>بقرة(۲)آیه ۱۵۹.</ref> کسانی که نشانه‌های روشن و رهنمودی را که فرو فرستاده‌ایم، بعد از آن که آن را برای مردم در کتاب توضیح دادیم، نهفته می‌دارند، آنان را خداوند لعنت می‌کند و لعنت کنندگان لعنتشان می‌کنند».<br/>
+
به علاوه اشعث به عنوان فردی فریبکار، و بلکه مجسمه تزویر و «ملعون» در بین عرب، و حتی کفار معروف بوده است به قول طبری:<br/>
۱- ... عن ابى عبدالله(ع):
+
«مسلمانان و کافران هر دو، اشعث را لعنت می‌کردند.»<ref>شرح ابن ابی الحدید، ج‏۱، ص‏۲۹۶.</ref>و این‌ها همه موید آن است که لعن و نفرین حضرت، به خاطر اعتراض بی جای او نبوده است. <br/>
+
=== احتجاج با امام(ع) ===
ان رسول الله(ص) خطب الناس فى مسجد الخيف فقال: ...ثلاث لا يغل عليه من
+
پس از بازگشت حضرت از صفین، عده‌ای از اصحاب، باب بحث و اعتراض را گشودند و گفتند:<br/>
قلب امرى مسلم: اخلاص العمل لله، و النصيحة لائمة المسلمين و اللزوم
+
- روز جمل برای چه جنگیدیم؟<br/>
 +
- برای حق.<br/>
 +
- اهل بصره برای چه جنگیدند؟<br/>
 +
- برای پیمان شکنی و تجاوز.<br/>
 +
- اهل شام برای چه؟<br/>
 +
- ایشان و اهل بصره یکسانند؟<ref>نهج السعادة، ج‏۲، ص‏۳۱.</ref>
 +
از این گونه احتجاج‌ها در سکوت علی علیه السلام فراوان دیده می‌شود که نشان آزادی انتقاد در نظام اسلامی و نیز ضرورت سعه صدر و قدرت تحمل در حاکم اسلامی است. اگر حاکم جز به رشد و فلاح خود و افراد جامعه نیندیشد چنین احتجاجاتی را بر نمی‌تابد و با اولین سؤال وضعش دگرگون می‌شود.<br/>
 +
=== آزادی تا مرز آشوب و خون ریزی ===
 +
امام(ع) ابن عباس را برای احتجاج با خوارج به خارج از کوفه اجتماع کرده بودند، فرستاد، پس از بازگشت، حضرت از او پرسید:<br/>
 +
«آیا آنان را منافق دید؟ ابن عباس در پاسخ گفت: به خدا، چهره آنان به منافقان نمی‌ماند، بر پیشانی آنان اثر سجده است و قرآن تلاوت می‌کنند». آن گاه امام(ع) فرمودند: آنان را دعوت کن به این که خونی نریزند و مالی را غصب نکنند.»<ref>همان، ص‏۳۱۶.</ref> <br/>
 +
=== تشکیل جلسات مباحثه ===
 +
وقتی که خوارج، با عبدالله بن عباس و صعصه ابن صوحان به عنوان نمایندگان امام(ع) به توافق نرسیدند. حضرت فرمود:<br/>
 +
«شما دوازده نفر نماینده انتخاب کنید، و ما هم به همین تعداد از خودمان می‌فرستیم، تا در یک جا جمع شوند، و استدلال‌ها و نظریات خود را با هم در میان بگذارند....»<ref>همان، ج‏۲، ص‏۳۳۶.</ref><br/>
 +
=== امام، پیش قدم برای بحث واحتجاج ===
 +
هنگامی که حضرت به لشگر گاه خوارج رسیدند، فرمودند:<br/>
 +
«آیا همه شما در صفین با ما بودید؟ گفتند: بعضی از ما بودند و بعضی نبودند. فرمود: پس از هم جدا شوید. و سپس با آن‌ها به صحبت پرداختند و در پایان فرمودند: لیکن امروز پیکار ما با برادران مسلمانی است که دو دلی و کژی در اسلامشان راه یافته و شبهه و تأویل با اعتقاد و یقین، در هم تنیده است، پس طمع در چیزی کرده‌ایم که خدا با آن پریشانی ما را به جمعیت کشاند...»<ref>نهج البلاغة، خطبه‏۱۲۱.</ref><br/>
 +
همچنین هنگامی که ابن عباس را به «منطقه حروراء» فرستادند، خود حضرت سوال کردند که چه کسی در نزد خوارج محترمتر است؟ یزیدبن قیس را معرفی کردند. امام به خیمه او رفته، و پس از دو رکعت نماز، درباره «حکمیت» در جنگ صفین و نیرنگ معاویه و عمروعاص با او به بحث پرداختند.<ref>ر.ک: نهج السعادة، ج‏۲، ص‏۳۲۸.</ref><br/>
 +
=== دعوت به بحث ===
 +
خریت بن راشد به نزد حضرت آمد، او سیصد نفر به همراه داشت که در جمل و صفین و نهروان در سپاه امام(ع) شرکت داشتند. خریت گفت: «ای علی، به خدا سوگند که فرمانت را اطاعت نمی‌کنم و با تو نماز نمی‌خوانم و فردا از تو جدا می‌شوم». او با این جملات پیمان شکنی خود را رسما اعلام کرد. حضرت فرمود:<br/>
 +
ثکلتک امک، اذا تعصی ربک و تنکث عهدک و لا تضر الانفسک خبرنی و لم تفعلذلک؟ قال: لانک حکمت فی الکتاب، و صعفت عن الحق و رکنت الی القوم الذین ظلموا انفسهم فانا علیک زار و علیهم ناقم و لکم جمیعا مباین.<br/>
 +
حضرت برای بحث و گفتگو، و روشن شدن حقیقت از او دعوت کردند و فرمودند: «هلم ادارسک الکتاب و اناظرک فی السنن و افاتحک امورا من الحق انا اعلم بها منک فلعلک تعرف ما انت الان منکر و تسبصر ما انت علیه الان جاهل.خریت پذیرفت که به نزد حضرت برگردد. ولی همان شب از کوفه بیرون رفت.<ref>همان، ص‏۴۸۰.</ref><br/>
 +
=== عدم محرومیت از حقوق اجتماعی ===
 +
عده‌ای از خوارج، از حروراء بازگشته بودند و گاه و بی گاه در گوشه و کنار، شعار «لا حکم الا لله» سر می‌دادند، حضرت فرموند:<br/>
 +
انا لا نمنعهم الفی‌ء، و لا نحول بینهم و بین دخول مساجد الله و لا نهیجهم ما لم یسفکوا دما و ما لم ینالوا محرما.<ref>همان، ص‏۳۳۹.</ref>ما شما را از غنیمت محروم نمی‌کنیم و از وارد شدنتانبه مساجد مانع نمی‌شویم و با شما نمی‌جنگیم مادامی که خونی نریزید». <br/>
 +
و هنگامی که بین سخنرانی حضرت این شعار را تکرار کردند، حضرت فرمودند:<br/>
 +
«لکم عندناثلاث خصال: لا نمنعکم مساجد الله ان تصلوا فیها و لا نمنعکم الف‌ءی ما کانت ایدیکم مع ایدینا، و لا تبدوکم بحرب حتی تبدونا به<ref>همان، ص‏۳۴۲.</ref> شما در نزد ما سه حق دارید: از نماز گزاردن شما در مسجد مانع نمی‌شویم، سهمتان را از غنیمتی که در کسب آن با ما شرکت داشته‌اید قطع نمی‌کنیم (شما را از بیت المال محروم نمی‌کنیم) و تا هنگامی که با ما نجنگیده‌اید با شما نمی‌جنگیم».<br/>
 +
=== ارائه منطق و رفع شبهه ===
 +
در موارد زیادی حضرت به ارائه نظریات خود به شکل منطقی پرداخته است تا شبهات مخالفین و معترضین از بین برود؛ مثلا وقتی که خوارج، حکم به کفر یاران حضرت کردند، امام فرمودند: «اگر مرا گمراه می‌دانید، چرا به واسطه [[گناه]] من همه را تکفیر می‌کنید و... .»<ref>نهج البلاغة، خطبه ۱۲۷.</ref><br/>
 +
و در جای دیگر حضرت توضیح می‌دهند که چرا پس از آن که حکمیت را پذیرفتم. اینک قبول ندارم.<ref>همان، خطبه ۱۷۷.</ref><br/>
 +
و در آستانه درگیری نظامی با خوارج، به شبهات آن‌ها پاسخ دادند.<ref>نهج السعادة، ج‏۲، ص‏۳۲۵.</ref><br/>
 +
استاد عالیقدر، شهید مطهری، تحت عنوان «دمکراسی علی(ع)» مطلبی دارند که نتیجه این بحث تلقی می‌شود:<br/>
 +
«امیرالمومنین(ع) با خوارج در منتهی درجه آزادی و دمکراسی رفتار کرد، او خلیفه است و آن‌ها رعیتش، هرگونه اعمال سیاستی برایش مقدور بود اما او زندانشان نکرد و شلاقشان نزد، و حتی سهمیه آنان را از بیت‌المال قطع نکرد، به آن‌ها نیز همچون سایر افراد می‌نگریست، آن‌ها در همه جا در اظهار عقیده آزاد بودند، و حضرت خودش و اصحابش با عقیده آزاد با آنان رو به رو می‌شدند و صحبت می‌کردند، طرفین استدلال می‌کردند، استدلال یکدیگر را جواب می‌دادند، شاید این مقدار آزادی در دنیا بی‌سابقه باشد که حکومتی با مخالفین خود تا این درجه با دمکراسی رفتار کرده باشد.»<ref>جاذبه و دافعه علی(ع)، ص‏۱۴۳.</ref><br/>
 +
شیوه برخورد حضرت با مخالفین و معترضین، درست در مقابل شیوهای بود که در سال‌های قبل از آن، به ویژه در دوران عثمان، به عنوان حکومت اسلامی انجام می‌گرفت؛ مثلا وقتی عثمان، عبدالله بن مسعود را از سمت خود در کوفه عزل و ولیدبن عقبه را به جای او منصوب کرد، عبدالله، درهنگام تحویل دادن کلید بیت‌المال، به حیف و میل اموال عمومی اعتراض کرد و گفت: «من غیر، غیر الله ما به و من بدل اسخط الله علیه و ما اری صاحبکم الاوقد غیر و بدل...».<br/>
 +
ولید، این اعتراض را برای عثمان گزارش کرد، لذا ابن‌مسعود را به مدینه احضار کردند، و به سزای این جمله، با او چنان در مسجد مدینه برخورد کردند که استخوان پهلویش شکست، و به عنوان فردی مفسده جو، از بیرون رفتن از شهر مدینه منع گردید.<ref>الغدیر، ج‏۹، ص‏۳و۴.</ref><br/>
 +
عمار یاسر، به واسطه انتقاد از کارهای ناروای حاکم، از سوی وی مورد ضرب و تازیانه قرار گرفت،<ref>همان، ص‏۶.</ref> و در جریان دیگری، وقتی خلیفه، مقداری از جواهرات بیت‌المال را در مدینه بین خانواده خود تقسیم کرد و در جواب اعتراض مردم گفت: «لناخذن حاجتنا من هذا الفی‌ء و ان رغمت انوف اقوام» ، عمار هم گفت: «اشهد الله ان انفی اول راغم من ذلک» همین جمله، جرم بزرگ عمار شمرده شد و باعث دستگیری و شکنجه فراوان او گردید، تا حدی که بی هوش شد و پیکرش را به خانه‌ام سلمه منتقل کردند و نماز ظهر و عصر و مغرب از او فوت گردید.»<ref>همان، ص‏۲۵.</ref><br/>
 +
و هنگامی که عمار نامه اعتراض آمیز عده‌ای از اصحاب پیامبر را به نزد خلیفه آورد، با او چنین رفتار شد:<br/>
 +
«امر غلمانه فمدوا بیدیه و رجلیه، ثم ضربه عثمان برجلیه و هی فی الخفین علی مذاکره فاصابه الفتق و کان ضعیفا کبیرا فغشی علیه.»<ref>همان، ص‏۱۶.</ref><br/>
 +
این دو شیوه برخورد، از سوی دو زمامدار جامعه اسلامی، گمراه آن است که وقتی رهبری اسلامی، از پشتوانه حق برخورد است، نیازی به اعمال فشار بر مخالفین خود نمی‌بیند و سخنان ناروای مخالفین را تحمل می‌کند، و آن گاه که رهبری از چنین پشتوانه‌ای بی بهره باشد، چاره‌ای جز اعمال فشار بر مخالفین حق گوی خود، برای ادامه سلطه خویش ندارد، و به هر وسیله که می‌تواند از انتشار سخن آن‌ها جلوگیری می‌کند هر چند با فشردن گلوی آن‌ها. <br/>
 +
در دوران کوتاه حکومت علوی، فقط خوارج برای بحث و انتقاد آزاد نبودند، بلکه افراد و گروه‌های دیگر نیز، خود را برای اظهار نظر هر چند مخالف رأی امام(ع) آزاد می‌دیدند، و امام آزادانه، با آن‌ها به بحث می‌نشست، و بدون هیچ گونه تحمیلی، منطق خود را تشریح می‌کرد و چه بسا طرف مقابل تسلیم استدلال و منطق می‌گردید؛ مثلا وقتی حضرت برای نبرد جمل به سوی بصره می‌رفتند، فردی برای رفع شبهه، خدمت حضرت رسید و حضرت با بیانات روشن خود، او را قانع ساخته و سپس از او درخواست بیعت کردند، و او نیز که پس از روشن شدن حق، چاره‌ای جز تسلیم نداشت، بیعت کرد، او گفت:<br/>
 +
«فوالله ما استطعت ان امتنع عند قیام الحجة علی<ref>نهج البلاغة، خطبه‏۱۶۹.</ref> به خدا سوگند چون حجت تمام گردید نتوانستم از بیعت روی گردانم.»امام(ع) نه تنها از نصایح دوستان خود استقبال می‌کرد، بلکه به سخنان مخالفین نیز که چه بسا از روی صدق و اخلاص ابراز می‌شد، به عنوان «نصیحت» اعتنا و توجه داشت، لذا هنگامی که در نبرد صفین، فردی از سپاهیان معاویه، جلوآمد و از حضرت خواست که برای جلوگیری از خون ریزی بین مسلمین، جنگ را رها کند. امام فرمود:<br/>
 +
«لقد عرفت ان ما عرضت هذا نصیحة و شفقة.»<ref>نهج السعادة، ج‏۲، ص‏۲۲۶.</ref>و سپس مسئولیت سنگین خویش را برای مبارزه با معاویه توضیح دادند.<br/>
  
 +
== زمینه‌های شکوفایی نصیحت ==
 +
فعال بودن امت اسلامی در صحنه سیاست، و مشارکت آن‌ها در برنامه‌های حکومت، بستگی به شیوه برخورد نظام با آن‌ها دارد. گاه برخوردها به گونه‌ای دل سرد کننده و تحقیر کننده است که کسی انگیزه‌ای برای فکر جدی، ارائه نظر، بررسی و انتقاد، نمی‌بیند، زیرا به نصیحت و [[امر به معروف]] و نهی از منکر، ارزش و بهایی داده نمی‌شود. و گاه برخوردها به گونه‌ای مستبدانه و سلطه طلبانه است که برای افراد جرأت و جسارت حرف زدن و اظهار نظر کمتر باقی می‌ماند. لذا حضرت علی(ع) به مالک فرمود:<br/>
 +
«و لا تصح نصیحتهم الابحیطتهم علی ولاة امورهم و قلة استثقال دولهم و ترک استبطاء انقطاع مدتهم<ref>نهج البلاغة، عهدنامه مالک اشتر(ص‏۱۰۰۶ فیض الاسلام).</ref>و خیرخواهی شان راست نیاید جز که والیان را برای کارهای خود نگاه دارند و دوام حکومت آنان را سنگین نشمارند».<br/>
 +
یعنی خیر خواهی و نصیحت نسبت به زمامدار وقتی در بین مردم تحقق می‌یابد که مردم گرد حاکمان باشند و حکومت آن‌ها را سنگین نشمرند و در انتظار به سر رسیدن دوران حکومت آن‌ها نباشند.<br/>
 +
پس وقتی حکومت بر مردم سنگینی کند و بین مردم و حاکمان فاصله افتد، جایی بر نصیحت نخواهد ماند، در این شرایط خیراندیشی ناصحان، جای خود را به «تصنع» چاپلوسان می‌دهد.<br/>
 +
رفع چنین مشکلاتی به آن است که زمامدار جامعه، خود را در چه مقام و مرتبه‌ای ببیند، در مرتبه «سلطه مطلق بر مردم» و فراتر از اظهار نظر و نقد دیگران، و یا «امانت داری مسئول در نزد خدا و مردم» و البته بحث‌های گذشته این مبنا را روشن ساخته است که:<br/>
 +
«در نظام اسلامی، رابطه زمامدار با مردم جامعه، رابطه سلطه مطلق نیست؛ یعنی زمامدار چنان سلطه و احاطه‌ای بر مردم ندارد که از طرف مردم مورد اظهار نظر و تحقیق و ارزیابی واقع نگردد.»<ref>محمد تقی جعفری، حکمت اصول سیاسی اسلام، ص‏۳۹۴.</ref><br/>
 +
البته، علاوه بر تأثیر بینش حاکم نسبت به حکومت و قدرت در کیفیت برخورد با مردم و به ویژه آمران به معروف و ناصحین، از تاثیر روحیات شخصی و تربیت‌های اخلاقی وی نیز در این برخوردها نباید غفلت کرد.<br/>
 +
انسان مهذب، پیوسته به دنبال یافتن عیوب خود است، و توجه دارد که توجه به «خوبی‌ها و کمالات خود» مانع دیدن عیوب، و سدی در برابر ترقی و کمال است. و به فرموده حضرت امام خمینی:<br/>
 +
«هیچ کس نمی‌تواند ادعا کند که من نقص هیچ ندارم، اگر کسی ادعا کرد این را، این بزرگ‌ترین نقصش همین ادعاست، انسان که بخواهد برای خدا کار بکند و به مقام انسانیت برسد باید همیشه دنبال این باشد که ببینید چه عیبی دارد، دنبال این نباشد که ببینید چه حسنی دارد، برای این که دنبال این که چه عیبی دارد باعث می‌شود که انسان در صدد رفع آن برآید و دنبال اینکه چه حسنی دارد، پرده می‌شود در چشم انسان و نمی‌تواند عیوب خودش را ببیند.»<ref>صحیفه نور، ج‏۱۷، ص‏۱۶۱.</ref><br/>
 +
از این رو کسانی که در مسیر تکامل پیش می‌روند، نه توقع اطاعت چشم بسته از دیگران دارند، و نه از انتقاد ناراحت می‌شوند، و به فرموده حضرت امام:<br/>
 +
«شیطان وسوسه می‌کند در انسان وسوسه می‌کند که تو حالا صاحب قدرت هستی، تو حالا صاحب کذا هستی، دیگران چکاره‌اند؟ شما حالا وزیر هستید، دیگران باید اطاعت بکنند، چشم بسته باید اطاعت بکنند، شما وکیل هستید دیگران باید از شما اطاعت بکنند و چشم بسته هم باید باشند، این همه برای این است که انسان خودش را نساخته، اگر انسان خودش را ساخته بود، هیچ بدش نمی‌آمد که یک رعیتی هم به او انتقاد کند، اصلا بدش نمی‌آمد، از انتقاد بدش نمی‌آمد.»<ref>همان، ج‏۱۳، ص‏۷۲.</ref>بر این اساس، نه فقط انتقاد و نصیحت دوستان، بلکه عیب جویی مخالفان نیز سازنده است، آن هم سازنده تر از اظهارات مریدان، تمجیدهای فدائیان، و در حقیقت آن‌ها دوست‌اند و این‌ها دشمن:<br/>
 +
«انسان باید یک کسی که دشمن او هست، پیش او برود ببیند [[قضاوت]] او نسبت به این چه هست تا عیب‌های خودش را بتواند بفهمد انسان نمی‌تواند از دوستان خودش تعلیم بگیرد، انسان باید از دشمنان خودش تعلیم بگیرد، عیب‌ها را دشمن‌ها می‌فهمند، دوست‌ها هر چه هم شما عیب داشته باشید و ما عیب داشته باشیم، برای این که، حق را برای نمی‌خواهند و باطل را برای اینکه باطل است دشمن ندارند، به ما و شما می‌آیند و می‌گویند، «چقدر خوب صحبت کردی، و چه مقاله خوبی نوشتی و...» دوستان انسان دشمنان واقعی انسانند، و دشمنان انسان دوستان واقعی انسانند، انسان باید از کسانی که به او خرده می‌گیرند، از آنها یاد بگیرد، کسانی که از او تعریف کنند، بداند که این زبان تعریف خصوصا در یک اموری که جای انتقاد است این همان زبان شیطانی است، و آن هم تأییدش شیطانی است.»<ref>همان، ج‏۱۴، ص‏۹۷.</ref>این گونه تربیت انسانی و تقوای الهی در سطح رهبری جامعه اسلامی، بهترین زمینه را برای روحیه حق گویی، نصیحت، [[امر به معروف]] ونهی از منکر فراهم می‌آورد، و از طرف مقابل فقدان روحیه نصیحت پذیری، نه تنها چنین فضای پربرکتی را از بین می‌برد، بلکه خود شخص را نیز به هلاکت می‌کشاند، تا جایی که عالمی که توان شنیدن موعظه نداشته باشد، به تعبیر امام صادق(ع) در طبقه دوم از درکات هفتگانه جهنم قرار می‌گیرد:<br/>
 +
«و من العلماء من اذا وعظ انف و اذا وعظ عنف فذاک فی الدرک الثانی من النار<ref>بحارالانوار، ج‏۲، ص‏۱۰۸.</ref>از علما کسانی هستند که هرگاه نصیحت شوند [[تکبر]] ورزند و هرگاه نصیحت کنند، تندی ورزد، چنین کسی در طبقه دوم (از درکات هفت گانه) جهنم است».<br/>
 +
حاکم اسلامی اگر به ارزش حضور مردم و اهمیت خیرخواهی آن‌ها در «سلامت» و «قوت» نظام توجه و اهتمام دارد، باید زمینه‌های اجتماعی ظهور و شکوفایی نصحیت را در جامعه پدید آورد.<br/>
 +
در این راستا، پای بندی به تعهدات کوچک و بزرگ و ارزش نهادن به وعده‌های خودبامردم، تأثیر فراوانی دارد چه این که بی‌اعتنایی به پیمان‌ها، و خلاف وعده‌ها، زمینه ساز بدبینی رعیت و کناره‌گیری آن‌ها از مسئولان و امساک در نصیحت و حمایت است، از فرمان مبارک حضرت علی(ع) به مالک این است که:<br/>
 +
«و لا تحقرن لطفا تعاهدتهم به و ان قل فأنه داعیه لهم الی بذل النصیحة لک و حسن الظن بک <ref>نهج البلاغة، عهدنامه مالک اشتر، (ص‏۱۰۰۶ فیض الاسلام).</ref>و نیز نباید لطف و محبتی که با بررسی وضع آنها می‌نمایی، هر چند اندک باشد، خرد و حقیر بشماری، زیرا همین لطف و محبت‌های کم، آنان را وادار به خیرخواهی و حسن ظن نسبت به تو می‌کند».از این بیان مولی باید فهمید که نصیحت خواهی از مردم بدون فراهم آوردن اسباب و زمینه‌های آن بی جاست و مجموعه عملکرد کارگزاران نظام در به وجود آمدن روحیه خیرخواهی و نصیحت در مردم موثر است.<br/>
 +
از سوی دیگر نوع برخورد با ناصحین نیز در شکوفایی در جامعه و تشویق مردم به خیرخواهی بسیار موثر است، ارج نهادن به ناصحین، و ارزش گذاشتن به نصیحت>ها، بهترین عامل برای سوق دادن افراد به سوی خیرخواهی است، و بی‌اعتنایی بدان، انسان‌های پرشور را هم سرد و دل مرده می‌کند، و رغبت به نصیحت را از آن‌ها می‌گیرد، چرا که کلام خود را بی ارزش و تکلم را بی اثر می‌بینند.<br/>
 +
حضرت علی(ع) بعد از ماجرای حکمیت فرمود:<br/>
 +
«فان معصیة الناصح الشفیق العالم المجرب تورث الحسرة و تعقب الندامة...فأبیتم علی اباء المخالفین الجفاة و المنابذین العصاة حتی أرتاب الناصح بنصحه <ref>نهج البلاغة، خطبه‏۳۵.</ref>نافرمانی از دستور نصیحت کننده مهربان دانا و با تجربه، باعث حسرت می‌شود و پشیمانی به دنبال دارد...اما شما همانند مخالفان جفاکار و نافرمانان پیمان شکن، امتناع ورزیدید تا به آن جا که نصیحت کننده در بند خویش گویا به تردید افتاد و از پند و اندرز، خودداری نمود.»<br/>
 +
این بیان علوی مشتمل بر سه مبحث اساسی است:<br/>
 +
۱- نصیحت از چه کسی ارزشمند است؟ الشفیق العالم المجرب.<br/>
 +
۲- بی توجهی به چنین نصیحتی چه پی آمدی دارد؟ تعقب الندامه و تورث الحیره. <br/>
 +
۳- مخالفت با نصیحت کننده، او را کسل، و بالاخره باعث رهاکردن نصیحت می‌شود: حتی ارتاب الناصح بنصحه.<br/>
  
  |۱۳۷|
+
== «نصیحت» و مسئولیت حاکم اسلامی ==
 +
با توجه به اهمیتی که اسلام برای «نصیحت ائمه مسلمین» قائل است، و با توجه به نقش مفید و سازنده آن در رشد و سلامت جامعه، حاکم اسلامی برای تحقق و عینیت این سنت وظایفی به عهده دارد:<br/>
 +
=== قدم اول - نصیحت طلبی ===
 +
مسئولیت حاکم اسلامی فراتر از آن است که بنشیند تا اگر فردی برای نصیحت و اظهار نظر به او مراجعه کرد، وی را بپذیرد، او باید به سراغ مردم رفته، از درک و شعور اجتماعی آن‌ها استفاده کند و آنان را به ارائه نظراتشان فراخواند.<br/>
 +
«فبما رحمه من الله لنت لهم... و شاورهم فی الامر <ref>آل عمران(۳) آیه‏۱۵۹.</ref>پس به(برکت) رحمت الهی با آنان نرمخو شدی... و در کارها با آنان مشورت کن.»<br/>
 +
سیره پیامبر اکرم(ص) چنین بوده است که در مواقع حساس، و برای تصمیمات خطیر از مردم نظر خواهی نموده و گاه در مقام اجرا، نظریات آن‌ها را بر نظر خود مقدم می‌کرده است؛ مثلا در جریان جنگ احد، هر چند حضرت بر ماندن در شهر تمایل داشتند و عده‌ای از مهاجرین و انصار نیز با حضرت هم عقیده بودند و پیامبر اعلام کردند که:<br/>
 +
«امکثوا فی المدینة، واجعلواانساء و الذراری فی الاطام، فان دخلوا علینا قاتلناهم فی الذرقة و فنمن اعلم بها منهم و ارموا من فوق الصیاصی و الاطام» ولی عده‌ای از جوانان که در بدر توفیق حضور نیافته بودند، از حضرت خواستند که مسلمانان برای جنگ از شهر خارج شوند و با دشمن نجنگند: اخرج بنا الی عدونا. و قال رجال من اهل السن و اهل النیة منهم حمزة بن عبدالمطلب و سعد بن عبادة و النعمان بن مالک و غیرهم من الاوس و الخزرج: انا نخشی یا رسول الله ان یظن عدونا انا کرهنا الخروج الیهم جنبا عن لقائهمفیکون هذا جرأة منهم علینا...<ref>واقدی، مغازی، ج‏۱، ص‏۲۱۰.</ref><br/>
 +
و بالاخره با تأکید آن‌ها بر جنگ در بیرون شهر و اعلام آمادگی برای استقامت و شهادت در راه خدا، پیامبر پیشنهاد آن‌ها را پذیرفت و از رأی خود صرف نظر کرد. در جنگ خندق نیز پیامبر پس از اطلاع از حرکت قریش به سوی مدینه، جریان را با اصحاب خود در میان گذاشتند و به نقل واقدی:<br/>
 +
«شاورهم رسول الله(ص) و کان رسول الله و یکثر مشاورتهم فی الحرب، فقال: انبرزلهم من المدینة، ام نکون فیها و نخندقها علینا، ام نکون قریبا و نجعل ظهورنا الی هذا الجبل؟»<ref>همان، ج‏۲، ص‏۴۴۵.</ref>
 +
حضرت امیر(ع)نیز اصحاب خود را دعوت به اظهار نظر می‌کرد. و از آنها می‌خواست که با «نصیحت صادقانه» وی را «کمک» کنند.<br/>
 +
«فاعینونی بمناصحة خلیة من الغش سلیمة من الریب<ref>نهج البلاغة، خطبه‏۱۱۷.</ref> مرا با خیرخواهی خالصانه و سالم از هرگونه شک و تردید، یاری کنید». فلا تکفوا عن مقالة بحق او مشورة بعدل<ref>همان، خطبه‏۲۰۶.</ref> از گفتن حق یا رأی زدن در عدالت، باز مایستید».<br/>
 +
=== قدم دوم - رفع حجاب ===
 +
برای طرح نصیحت نزد حاکم، باید دسترسی به او امکان پذیر باشد، آن هم نه به «امکان عقلی» بلکه به امکان عادی که با سهولت و بدون آن که نیازی به اهدای آبرو باشد، ناصح بتواند از حجب بگذرد و در نزد حاکم حاضر شود. <br/>
 +
به وجود آوردن چنین شرایطی نیز از وظایف زمامدار است؛ زیرا بدون آن: از یک سو مردم در فشار و سختی خواهند بود و برای رساندن حرف خود، چون گوی از یکی به دیگری پاس خواهند شد. و از سوی دیگر، واقعیت‌ها آن گونه که هستند بر حاکم رخ نشان نخواهند داد و چه بسا زشتیها به شکل زیبایی، خوبی‌ها در قالب بدی، خردها به صورت کلان، کجی‌ها به عنوان راستی و...گزارش شوند.<br/>
 +
نباید گمان کرد که با اسلامی بودن نظام، وقوع چنین امری «غیر ممکن» و یا «مستبعد» است. چرا که در نظام علوی، حتی اگر شخصیتی بی نظیر مانند مالک اشتر هم حاکم باشد، «احتجاب از مردم» چنین پیامدهایی خواهد داشت، و لذا حضرت بهمالک فرمودند:<br/>
 +
«فلا تطولن احتجابک عن رعیتک فان احتجاب الولاة عن الرعیة شعبة من الضیق و قلة علم بالامور و الاحتجاب منهم یقطع عنهم علم ما احتجبوا دونه. فیصغر عندهم الکبیر و یعظم الصغیر و یقبح الحسن و یحسن القبیح و یشاب الحق بالباطل و انما الوالی بشر لا یعرف ما تواری عنه الناس به من الامور<ref>همان، عهدنامه مالک اشتر(ص‏۱۰۲۴ فیض الاسلام).</ref> هیچ گاه خود را در زمانی طولانی از رعیت پنهان مدار، چرا که دور بودن زمامداران از چشم رعایا خود موجب نوعی محدودیت و بی اطلاعی نسبت به امور مملکت است و این چهره پنهان داشتن زمامداران، آگاهی آن‌ها را از مسائل نهائی قطع می‌کند، در نتیجه، بزرگ در نزد آنان کوچک و کوچک بزرگ، کار نیک، زشت، و کار بد، نیکو و حق با باطل آمیخته می‌شود، چرا که زمامدار به هر حال بشر است و اموری که از او پنهان است نمی‌داند».<br/>
 +
و البته اگرنظام اموی باشد که اصلا فکر دسترسی به حاکم را باید از خیال بیرون کرد. چه این که عبدالعزیز بن زراره یک سال بر در خانه معاویه انتظار ورود و حضور در نزد خلیفه را کشید. و اجازه نیافت.<br/>
 +
اقام عبدالعزیز بن زرارة الکلابی علی باب معاویة سنة فی شملة من صوف لایاذن له.<ref>شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، ج‏۱۷، ص‏۹۳.</ref><br/>
 +
=== قدم سوم - ایجاد فضای آزاد ===
 +
پس از ورود و درک حضور، نوبت به فضای مجلس زمامدار می‌رسد، فضایی که می‌تواند آکنده از صفا و صمیمیت باشد و در نتیجه افراد دردمند یا متعرض، به راحتی مطالب خود را مطرح کنند، و می‌تواند رعب و وحشت بر آن حاکم باشد تا وقتی آحاد رعیت وارد می‌شوند، از هیبت حاکم، نگاه تند اطرافیان، برخورد خشن حارسان همه چیز را فراموش کنند و یا قدرت تکلم نداشته باشند، و یا با زحمت و لکنت بخشی از حرف خود را مطرح کنند:<br/>
 +
«و تجلس لهم مجلسا عاما فتتواضع فیه لله الذی خلقک و تقعد عنهم جندک و اعوانک من احراسک و شرطک حتی یکلمک متکلمهم غیر متتعتع فانی سمعت رسول الله(ص) یقول فی غیر موطن: لن تقدس امة لا یوخذ للضعیف فیها حقه من القوی غیر متتعتع<ref>نهج البلاغه، عهدنامه مالک اشتر، (ص‏۱۰۲۱ فیض الاسلام).</ref> برای مراجعان مجلس عمومی تشکیل ده و درهای آن را بر روی هیچ کس نبند، و به خاطر خداوندی که تو را آفریده تواضع کن و لشکریان و محافظان و پاسبانان را از این مجلس دورساز، تا هر کس با صراحت و بدون ترس و لکنت، سخنان خود را با تو بگوید، زیرا من بارها از رسول خدا(ص) شنیدم: «ملتی که حق ضعیفان را از زورمندان با صراحت نگیرد هرگز پاک و پاکیزه نمی‌شود و روی سعادت نمی‌بیند».<br/>
 +
متأسفانه این شیوه زمامداری در تاریخ اسلام چنان متروک گردید که دانشمندی مانند جاحظ، که خود از تملق گویان دولت عباسی است، وقتی از حکومت پادشاهان ایران سخن می‌گوید، بار عام» برخی سلاطین ایران، جلب نظرش را می‌کند.<ref>جاحظ، التاج، ص‏۲۱۱.</ref><br/>
 +
حاکم اسلامی باید فضای آرام و آزادی را برای رعیت فراهم سازد، و جو رعب را از میان بردارد تا مردم بتوانند به راحتی مطالب خود را مطرح سازند:<br/>
 +
«فلا تکلمونی بما تکلم به الجبابرة و لا تتحفظوا منی بما یتحفظ به عند اهل البادرة<ref>نهج البلاغة، خطبه‏۲۰۶.</ref> آن گونه که با زمامداران ستمگر سخن می‌گویید با من سخن مگویید و آن چنان که در پیشگاه حاکمان خشمگین و جبار خود را جمع و جور می‌کنید در حضور من نباشید.»<br/>
 +
=== قدم چهارم - تحمل و سعه صدر ===
 +
وقتی که در گشوده می‌شود و کسان زیادی مطالب خود را می‌گویند، طبیعی است که برخی از شنیده‌ها بر سامعه حاکم سنگینی کند و بر ذائقه او تلخ باشد، در این جا سرمایه «سعه صدر» به او قدرت شنیدن حرف‌های مخالف را نیز می‌دهد و تحمل خود را از دست نمی‌دهد. <br/>
 +
در مقابل حاکم طاغوتی که حتی از شنیدن «اتق الله» هم عصبانی می‌شود:<br/>
 +
«و اذا قیل له اتق الله اخذته العزة بالاثم فحسبه جهنم و لبئس المهاد<ref>بقره(۲)آیه‏۲۰۶.</ref> و چون به او گفته شود: «از خدا پروا کن» نخوت، وی را به [[گناه]] کشاند، پس جهنم برای او بس است.»<br/>
 +
مصلح و مفسر عالیقدر شیخ جواد بلاغی در تفسیر این آیه می‌نویسد:<br/>
 +
«این آیه نشانه‌ای ازحاکم غیر الهی را بیان می‌کند، چون آیه قبل چنین است: «و اذا تولی سعی فی الارض لیفسد فیها» «تولی» به دست گرفتن ولایت و رهبری است. وقتی چنین افرادی به حکومت و قدرت می‌رسند، اولا فساد آفرینی می‌کنند و ثانیا: به نصیحت و خیرخواهی نیکان نه تنها اعتنایی ندارند، بلکه حتی از «اتق الله» ناراحت می‌شوند.»<ref>تفسیر آل الرحمن، ج‏۱، ص‏۱۸۴.</ref><br/>
 +
علامه طباطبایی و شیخ محمد عبده، متذکر شده‌اند که «اخذته العزة بالاثم» شاهد آن است که «تولی» در آیه قبل به معنای «حکومت» است، و عبده در توضیح آیه می‌گوید:<br/>
 +
«حاکم ستمگر و مستبد، از این که به مصلحتی ارشاد و از مفسده‌ای تحذیر شود، [[تکبر]] می‌ورزد، چون او در مقامی قرار گرفته که خود را از نظر رأی و عقل، برتر از دیگران می‌داند بلکه حتی خود را برتر از حق می‌پندارد، از این رو، سست‌ترین آرای خود را بالاتر از نظرهای سنجیده مردم می‌داند، در این صورت چگونه به دیگران اجازه می‌دهد که به او بگویند: «در فلان کار از خدا بترس.»<ref>رشیدرضا، المنار، ج‏۲، ص‏۲۵۰.</ref>سپس مقرر بحث او رشید رضا، نقل می‌کند:<br/>
 +
«ولی برای رهبران الهی، شنیدن موعظه و اعتراض از زبان دیگران سخت نیست، و اساساً پیشوایان معصوم یاران خود راچنان تربیت می‌کردند که از گفتن عقیده خود واهمه‌ای نداشته باشند و گاه در پرتو این آزادی، حتی اهانت و سوء ادب را برای خود جایز می‌دانستند. و در عین حال [[صبر]] وتحمل امامان باعث می‌گردید که نه آن‌ها را تکفیر و لعن کنند، و نه دست رد بر سینه شان زده و طردشان نمایند.» [[حجر]] بن عدی پس از ماجرای صلح امام حسن(ع) با معاویه. به گونه‌ای با حضرت سخن‌گفت که هرگز از یک یار باوفا و مخلص انتظار نمی‌رفت: « لوانک مت قبل هذا الیوم و لم یکن ما کان، انا رجعنا راغمین بما کرهنا و رجعوا مسرورین بما احبوا. » این جسارت رنگ از سیمای حضرت ربود، ولی در برخورد و سخن حضرت اثری نگذاشت، امام(ع) با آرامی فرمودند: یا [[حجر]] لیس کل الناس یحب ما یحب و لا رأیه رأیک و ما فعلت ما فعلت الا ابقاء علیک...<ref>بحارالانوار، ج‏۴۴، ص‏۵۷.</ref><br/>
 +
و هنگامی که افراد جرأت چنین جرسارتهایی را بر امام معصوم خود داشته باشند<ref>طبرسی، احتجاج، ج‏۲، ص‏۹.</ref> معلوم است که برای سوال یا انتقاد مودبانه، چقدر راه بازبوده‌است، مثل اینکه بگویند:<br/>
 +
«یابن رسول الله داهنت معاویه و صالحته و قد علمت ان الحق لک دونه و ان معاویه ضاع باغ؟!»<ref>الشرایع، ج‏۱، ص‏۲۱۱.</ref><br/>
 +
و این هم نمونه‌های دیگری از تحمل و سعه صدر در برابر اعتراضات تند دوستان:<br/>
 +
«جاء رجل من اصحاب الحسن(ع) یقال له سفیان بن لیلی و هو علی راحلته فدخل علی الحسن و هو محبت (جمع بین ظهره و ساقیه بیدیه) فی فناء داره، فقال له: السلام علیک یا مذل المومنین، فقال له الحسن: انزل و لا تعجل، فنزل فعقل راحلته فی الدار و اقبل یمشی حتی انتهی الیه، قال: فقال له الحسن: ما قلت؟، قال قلت: السلام علیک یا مذل المومنین، قال(ع): و ما علمک بذلک؟ قال عمدت الی امر الامة فخلعته من عنقک و قلدته هذه الطاغیة یحکم بغیر ما انزل قال(ع): سأخبرک لم فعلت ذلک...».<ref>بحارالانوار، ج‏۴۴، ص‏۲۳ و ۵۹؛ شرح نهج البلاغة، ج‏۱۶، ص‏۱۶.</ref><br/>
 +
جالب توجه است که حضرت در پایان به او فرمودند: چرا به این جا آمده‌ای پاسخ داد به خدا قسم به خدا دوستی شما(حبکم و الذی بعث محم داً(ص) بالهدی و دین الحق) و حضرت به او بشارت دادند:<br/>
 +
«فابشر یا سفیان، فانی سمعت علیا(ع) یقول: سمعت رسول الله(ص) یقول: یرد علی الحوض اهل بیتی و من احبهم من امتی کهاتین.»<br/>
 +
یکی دیگر از اصحاب، به حضرت چنین اعتراض کرد: یابن رسول الله اذللت رقابنا، و جعلنا معشر الشیعة عبیدا، ما بقی معک رجل، قال(ع): و مم ذاک؟ قال: بتسلیمک الامر لهذا الطاغیة، قال(ع): و الله ما سلمت الامر الیه الا انی لم اجد انصاراً، ولو وجدت انصاراًلقاتلته لیلی و نهاری حتی یحکم الله بینی و بینه و...<ref>احتجاج، ج‏۲، ص‏۱۲.</ref><br/>
 +
=== قدم پنجم - میدان دادن به حق گویان صریح و طرد متملقان ===
 +
کم نیستند افرادی که برای «خود نمایی» پیوسته در نقش موافق بازی می‌کنند تا بدین وسیله از نردبان قدرت سریع‌تر بالا رفته و به اغراض خود دست یابند، شناخت این گروه و جدا کردن آن‌ها از حق گرایان و حق گویان، ومیدان دادن به گروه دوم، از مسئولیتهای حاکم اسلامی است. <br/>
 +
در نظام اسلامی مقرب‌ترین افراد به زمامدار، کسی است که از گفتن حقایق واهمه‌ای ندارد و برای حفظ خود، از گفتن عیب‌ها و مطرح کردن انتقادها در جهت رفع آن‌ها ، صرف نظر نمی‌کند.<br/>
 +
سفارش و بلکه دستور حضرت علی(ع)به مالک چنین است:<br/>
 +
«ثم لیکن آثرهم عندک اقولهم بمر الحق لک و اقلهم مساعدة فیما یکون منک مما کره الله لاًولیائه واقعا ذلک من هواک حیث وقع<ref>نهج البلاغة، عهدنامه مالک اشتر، (ص‏۹۹۹ فیض الاسلام).</ref> سپس(از میان آنان) افرادی را که در گفتن حق از همه صریح تر و در مساعدت و همراهی نسبت به آنچه خداوند برای اولیاءاش دوست نمی‌دارد به تو کم‌تر کمک می‌کند، مقدم دار، خواه موافق میل تو باشند یا نه».<br/>
 +
«مالکا اگر بخواهی ذائقه جسمانی خود را با(بله قربان‌ها) شیرین بسازی، تردیدی نیست که هواپرستان و خود کامگان همواره کام ترا شیرین خواهند داشت، آنان آن‌قدر تملق‌ها و چاپلوسی‌های خوشایند برای تو خواهند کرد که خود باور خواهی کرد، و در این صورت نه تنها شایستگی‌های خود را کنار خواهی گذاشت ، بلکه خویشتن را به فراموشی خواهی سپرد، آن نابکاران برای شیرین کردن ذائقه حیوانی تو، دروغ‌ها خواهند گفت. گزافه گوییها به راه خواهند انداخت، آنان این گونه جملات را با تمرین‌های دقیق که آن‌ها را می‌آرایند به عرض شما خواهند رساند:<br/>
 +
«بله قربان، جامعه ما به برکت حکومت شما هیچ نقص اقتصادی ندارد! همه مردم در سایه زمامداری تو به حقوق خود نائل می‌گرددند! جالب این که از انفاس قدسیه جناب عالی هر یک از درختان به جای ده کیلو بار که می‌آوردند اینک هزار کیلو بار می‌آورند! خارهای کویرها مانندگل عطر افشانی می‌نمایند! جالبتر از همه این‌ها این که همه فصول سال(بهار، تابستان، پاییز، زمستان) همه مزارع ودرختان ما محصول می‌دهند» !مالکا این گونه سخنان باردار تملق و چاپلوسی که کتاب‌های لغت را از شرم سر به زیر می‌اندازد، ذائقه حیوانی زمامدار عالی سست عنصر و بی ایمان و خود باخته را شیرین می‌نماید، ولی ذائقه جان او را(اگر جانی برای او باقی مانده باشد)مسموم می‌سازد و تباه می‌کنند.»<ref>محمد تقی جعفری، حکمت اصول سیاسی اسلامی، ص‏۲۲۰.</ref><br/>
 +
در نظام طاغوتی چون همه برای حفظ خود کار می‌کنند و اصالت با «بودن و ماندن» است لذا چاره‌ای جز تملق و تأیید مطلق وجود ندارد، روسا نیز عموم مردم و کارگزاران را به ثناخوانی و تمجید فرا می‌خوانند، نه «نصیحت» و حتی تملق را بر آن‌ها «تحمیل» می‌کنند. «جاحظ» می‌گوید: عده‌ای از اهل مدینه بر عبدالملک بن مروان وارد شدند، و به تمجید از «حجاج بن یوسف» پرداختند، ولی عیسی بن طلحه از میان آن گروه سخنی نگفت و پس از آن که دیگران مجلس را ترک کردند، به عبدالملک رو کرد و گفت:<br/>
 +
«حجاج بن یوسف بر ما حاکمیت یافته، او در مسیر باطل است و بر ما تحمیل می‌کند که به ناحق او را تحسین کنیم»<ref>جاحظ، المحاسن و الاضداد، ص‏۳۲.</ref><br/>
 +
قدم ششم - تصدیق ناصح و گزینش نصایح: قرآن کریم روش پیامبر(ص)را در برخورد با سخنان مسلمانان چنین توصیف می‌کند:<br/>
 +
«اذن خیر لکم، یومن بالله و یومن للمومنین<ref>توبه(۹) آیه‏۶۱.</ref> او(پیامبر)گوش خوبی برای شماست، بهخدا ایمان دارد و سخن مومنان را باور می‌کند».<br/>
 +
«اذن خیر بودن» پیامبر دو گونه تفسیر شده است:<br/>
 +
۱- «مسموع» پیامبر «خیر» است، چون آنچه که حضرت می‌شنود یا وحی است و یا نصیحت مومنین.<br/>
 +
۲- استماع پیامبر «خیر» است، هر چند هر مسموعی خیر نباشد زیرا پیامبر(ص) به گوینده سخنان احترام می‌گذارد، از سخنان آن‌ها استقبال می‌کند، نظریات و قضاوت>های آن‌ها را حمل بر صحت می‌کند و نسبت به آن‌ها سوءظن پیدا نمی‌کند، پس استماع حضرت خیر است اگر چه همه شنیدنیها هم خیر نباشد. <br/>
 +
تفسیر دوم، علاوه بر آن که فی حد نفسه صحیح تر به نظر می‌رسد، با ذیل آیه نیز متناسب‌تر است که «یومن للمومنین» زیرا ایمان به معنای «تصدیق» است و متعلق ایمان در «یومن بالله» ذکر شده است: «ایمان به خدا» ولی در جمله بعد «یومن للمومنین» متعلق تصدیق ذکر نگردیده، و تنها به این اکتفا شده است که «این تصدیق به نفع مومنین» است:<br/>
 +
یومن للمومنین. و تصدیقی که نفع مومنین را در بر دارد حکم به «صدق مخبر» است نه «صدق خبر» یعنی حکم کردن به صادق بودن مخبر، و اعتقاد گوینده به راستی گفتارش، هر چند خبر مطابق واقع نباشد.<ref>تفسیر المیزان، ج‏۹، ص‏۳۱۵.</ref><br/>
 +
این آیه شریفه، یکی از ویژگیهای پیامبراکرم(ص)را به عنوان رهبر جامعه اسلامی بازگو نموده است، با توجه به این ویژگی است که حاکم اسلامی، با حسن ظن به ناصحین می‌نگرد و در [[قضاوت]] و بررسی، عینک بدبینی به چشم نمی‌زند و آن‌ها را به واسطه اظهارات تلخ و شیرینشان مورد تهمت و بدگمانی قرار نمی‌دهد، بخصوص اگر خود از آن‌ها نظر خواسته باشد که خوش بینی وعدم سوء ظن، حق آنهاست:<br/>
 +
«قال السجاد(ص):«و اما حق المشیر علیک فلا تتهمه فیما لا یوافقک علیه من رایه اذا اشار علیک، فانما هی الاراء و تصرف الناس فیها.»<ref>تحف العقول، ص‏۲۶۹.</ref>ولی در عین حال، وظیفه رهبری جامعه است که نسبت به گفته‌های دیگران چون «ناقد بصیر» رفتار کند و به صرف «شنیدن» ، «ترتیب اثر» ندهد:<br/>
 +
«فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه، اولئک الذین هداهم الله و اولئک هم اولوالالباب». پس بشارت ده به آن بندگان من که: به سخن گوش فرا می‌دهند و بهترین آن را پیروی می‌کنند، اینانند که خدایشان راه نموده و اینان همان خردمندانند.»<br/>
 +
به تعبیر علامه طباطبائی، در این آیه به کسانی بشارت داده شده، که حق، گمشده آن‌هاست، و لذا هیچ سخنی را بدون تدبر و بررسی، رد و انکار نمی‌کنند، چون در صدد یافتن حق هستند، هر سخن را به امید آن که حقی در آن بیابند، مورد بررسی و ارزیابی قرار می‌دهند. تا مبادا چیزی از حق، از نظرشان پنهان بماند<ref>تفسیر المیزان، ج‏۱۷، ص‏۲۵۰.</ref><br/>
 +
سفارش حضرت امیر به فرزندشان این است که:<br/>
 +
«واضمم آراء الرجال و اختر اقربها الی الصواب و ابعدها عن الارتیاب؛ همه نظرها را جمع کن و سپس نزدیکترین آن‌ها را به صواب و دورترین آن‌ها را به شک، اختیار کن.»
 +
حاکم اسلامی، چون می‌خواهد به موارد اشتباه پی برد و نقاط ضعف را بشناسد، لذا آراء مختلف را مورد توجه قرار می‌دهد: «من استقبل وجوه الاراء عرف مواقع الخطاء». مفهوم این بیان علوی آن است که: کسی که از آراء گوناگون استقبال نمی‌کند، و تحمل شنیدن حرف‌های دیگران را ندارد. نمی‌تواند به اشتباهات پی برد، و چون اندیشه و فکر خود را برتر از دیگران می‌داند در معرض هلاکت قرار دارد: «من استغنی بعقله زل»<ref>کافی، ج‏۸، ص‏۱۹.</ref>، «من استبد برأیه هلک»<ref>نهج البلاغه، (فیض الاسلام)، ص‏۱۱۶۵.</ref><br/>
 +
=== قدم هفتم - دفاع از حقوق ناصحین ===
 +
نصیحت گران بر طبق تشخیص خود و در محدوده اطلاعات خویش، به اظهار نظر می‌پردازند پرواضح است که انجام وظیفه [[امر به معروف]] و نهی از منکر و یا نصیحت، حتی اگر در قالب انتقاد و اعتراض هم انجام گیرد، نمی‌تواند مجوزی برای اعمال فشار و محدودیت گردد. از این رو اگر کاسه‌های داغ‌تر از آش، و حامیان عوام سینه چاک بخواهند، متعرض حریم شخصیت و حقوق آن‌ها شوند، وظیفه حاکم است که مانع آنان گردد، چرا که [[امر به معروف]] و نهی از منکر و نصیحت ائمه مسلمین، یک وظیفه اسلامی است، نه یک جرم قابل تعقیب.<br/>
 +
در حکومت علوی، معترضانی چون خوارج، تا هنگامی که دست به سلاح نبرده بودند،از امنیت و حقوق اجتماعی برخوردار بودند و کسی حق تعرض به آن‌ها را نداشت، در فصل (انتقاد در نظام اسلامی)به برخی از کلمات حضرت در این زمینه اشاره نمودیم.<br/>
  
لجماعتهم؛[۵] سه خصلت است كه دل هيچ فرد مسلمانى با آن خيانت نكند: خالص
+
== شعاع نقد و مرز انتقاد ==
كردن عمل براى خدا، خيرخواهى پيشوايان مسلمين و همراه بودن با جماعت».
+
بدخواهان و استعمارگران که از ارائه نظام سیاسی اسلام و تحقق حکومت اسلامی وحشت داشته و پیوسته سعی در بدبین کردن توده‌های مسلمان و به انحراف کشیدن افکار اندیشمندان و روشنفکران نسبت به نظام اسلامی دارند، حکومت اسلامی را حکومتی استبدادی معرفی می‌کنند، که در آن نه تنها مردم حق انتقاد و اعتراض ندارند، بلکه از تحقیق و بررسی در موضوعات اساسی جامعه محروم، و به اطاعت بی چون و چرا و تبعیت محض مجبورند زیرا با بودن «نظر شرع» جایی برای اظهار «رأی مردم» وجود ندارد.<br/>
۲- ... عن ابى جعفر(ع): قال:
+
در این شبهه اغوا کننده مرز بین دستورهای الهی که مستقیما از وحی سرچشمه می‌گیرد، با دستورهای رهبری که از تشخیص او ناشی می‌شود، نادیده گرفته شده، و از سوی دیگر بین منطقه آزاد «بحث و تحقیق نظری» با منطقه ممنوع «مخالفت‌های عملی» تفکیک نشده است.<br/>
+
در حالی که چنین مرزهای روشنی، در طول چهارده قرن گذشته، مورد توجه مسلمانان و محققان اسلامی بوده است؛ مثلا در جریان جنگ بدر، پس از آن که پیامبر اکرم و مسلمانان در منطقه‌ای فرود آمدند، حضرت از اصحاب خود، درباره محل استقرار سپاه اسلام نظر خواهی کردند، حباب بن منذر، پرسید: آیا درباره این منطقه که توقف کرده‌ایم دستور خاصی از طرف خداوند رسیده است و حتما باید تبعیت کنیم، و یا صرفا بر اساس تشخیص مصالح و سیاست‌های نظامی انتخاب گردیده است و می‌توان درباره آن اظهار نظر کرد؟ پیامبر اکرم در پاسخ فرمودند: دستور خاصی درباره این جا نرسیده است:<br/>
قال رسول الله(ص): ما نظر الله عزوجل الى ولى له يجهد نفسه بالطاعة لامامه و النصيحة
+
حباب گفت:<br/>
الا كان معنا فى الرفيق الاعلى.[۶]؛ امام باقر(ع) فرمود: رسول خدا(ص) فرموده است:  
+
«مصلحت این است که در کنار آبی که به دشمن نزدیک است فرود آییم، سپس کنار آن حوضی بسازیم که برای خود و چهارپایان همیشه آب در اختیار داشته باشیم. حضرت، نظر افسر خود را پسندید و فرمان حرکت داد.»<ref>واقدی، مغازی، ج‏۱، ص‏۵۳ و ۵۴.</ref><br/>
خداى عزوجل به سوى دوستش كه جان خود را در فرمانبردارى و خيرخواهى امامش به
+
چنین مواردی در تاریخ اسلام نشان می‌دهد که اصحاب پیامبر اکرم، به محدوده مجاز برای اظهار نظر توجه داشتند و به خوبی می‌دانستند که با بودن «وحی» و دستور الهی، جایی برای «رأی» وجود نداشته و همه باید تسلیم و منقاد باشند. آنها در بیرون از این محدود به ابراز نظر و اظهار رأی می‌پرداختند. <br/>
زحمت افكند، نظر نكند، جز هنگامى كه در رديف رفيق اعلى همراه باشد».
+
لذا در جریان جنگ احزاب ، پس از آن که نزدیک به یک ماه، مسلمانان در محاصره دشمن بودند، پیامبر(ص) پیشنهاد کردند که با گرفتن یک سوم میوه‌های مدینه، از جنگ منصرف و محاصره مدینه را بشکنند، کفار این پیشنهاد را پذیرفته و مقدمات تنظیم قرارداد انجام گرفت، در این موقع «اسید بن خضیر» به حضرت عرض کرد:<br/>
۳- ... عن ابى عبدالله(ع) قال:
+
«یا رسول الله ان کان الامر من السماء فامض له، و ان کان غیر ذلک فوالله لانعطیهم الا السیف.»<br/>
+
پس از آن، پیامبر اکرم، سعد بن معاذ و سعدبن عباده را خواستند و نظر آن‌ها را در باره صلح سوال کردند، آن دو پاسخ دادند:<br/>
خطب رسول الله(ص) يوم منى فقال:نضر الله عبدا سمع مقالتى فوعاها و بلغها من  
+
«ان کان الامر من السماء نامض له، و ان کان امرا لم تومر فیه ذلک فیه هوی فامض کان لک فیه هوی فسمعا وطاعة و ان کان هو الرای فما لهم عندنا الا السیف.»<br/>
لم يسمعها...ثلاث لايغل عليهن قلب عبد مسلم: اخلاص العمل لله و النصيحة
+
البته کلام سعدبن معاذ و سعد بن عباده از ادب بیش تری برخوردار است، زیرا آنها اطاعت و پیروی کامل خود را از نظر حضرت نیز همچون دستور الهی، اعلام نمودند.<br/>
لائمة المسلمين و اللزوم لجماعتهم.[۷] امام صادق(ع) فرمود: رسول خدا(ص) در
+
حضرت فرمودند: این پیشنهاد، نظر و تشخیص خودم بود، چون می‌بینم که عرب یک پارچه تصمیم به جنگ با ما گرفته است. سعد بن عباده و سعد بن معاذ اظهار کردند: آیا با عزت و کرامتی که در پرتو شما خداوند به ما عنایت کرده است باز هم ذلت را بپذیریم؟!...<br/>
منى براى مردم سخنرانى كرد و فرمود: خدا خرم و شادان كند بنده‏اى را كه سخنم را  
+
با چنین اظهاراتی، حضرت دستور دادند که پیش نویس صلح را که هنوز به امضا نرسیده بود از بین ببرند و با صدای بلند به نمایندگان مشرکان اعلام کردند: برگردید که ما برای جنگ مصمیم.<ref>همان، ج‏۲، ص‏۴۷۸.</ref>
بشنود و در گوش گيرد و به كسانى كه نشنيده‏اند برساند،... سه چيز است كه دل هيچ
+
معمولا مفسران قرآن، به این مرزبندی در ذیل آیه(وشاورهم فی الامر) تصریح کرده‌اند:<br/>
مسلمانى با آن خيانت نكند: خالص نمودن عمل براى خدا، خيرخواهى پيشوايان
+
آلوسی می‌گوید: مشورت در جایی است که نص شرعی نباشد و گرنه شورا معنا ندارد، و چگونه ممکن است که مسلمان از حکم خدا به آراء مردم، عدول کند.<ref>آلوسی، تفسیر روح المعانی، ج‏۲۵، ص‏۴۲.</ref> <br/>
مسلمين و همراه بودن با جماعت مسلمين».
+
جصاص می‌نویسد: پیامبر(ص) در جایی که نص الهی نبود، مشورت می‌کرد، اما در منصوصات، مشورت جایز نبود.<ref>جصاص، احکام القرآن، ج‏۲، ص‏۴۱.</ref><br/>
۴- ... عن الصادق(ع) قال:
+
و علامه طباطبائی در المیزان آورده است: احکام ثابت الهی، مورد مشورت نبود همچنان که هیچ کس اجازه تغییر آن را نداشت و گرنه اختلاف حوادث جاری، احکام خدا را نسخ می‌کردند.<ref>تفسیر المیزان، ج‏۴، ص‏۷۰.</ref><br/>
+
«خطب رسول الله فى حجة الوداع بمنى فى مسجد الخيف... .(و قال) ثلاث لا يغل
+
عليهن قلب امرى مسلم اخلاص العمل لله و النصيحة لائمة المسلمين و اللزوم
+
لجماعتهم. رواه ابى عن سعد عن البرقى مثله.»[۸]
+
۵- قال رسول الله(ص):
+
+
الدين نصيحه، قيل: بمن يا رسول الله؟ قال: لله و لرسوله و لكتابه و للائمة فى الدين و
+
لجماعة المسلمين.)[۹]
+
قال فى النهايه: «ثلاث لا يغل» هو من الاغلال الخيانة فى كل شى، و يروى يغل بفتح
+
الياء من الغل و هو الحقد، اى لا يدخله حقد يزيله عن الحق و روى يغل بالتخفيف من
+
  
 +
== تسلیم یا تحقیق؟ ==
 +
در دوران حاکمیت رهبران صالح و نظام‌های مشروع، تسلیم مطلوب است یا تحقیق؟ و آیا با مشروعیت حکومت و لیاقت حاکم، تحقیق و بررسی در آراء او ناپسند و تسلیم صرف بودن مطلوب است؟ و آیا نظر حاکم اسلامی چندان «قداست» می‌یابد که باید از نقد دیگران «مصون» باشد؟ و آیا «عصمت» یا «عدالت» در رهبری، «حق چون و چرا» را از مردم می‌گیرد؟ لازم به ذکر است که این بحث، صرفا در خصوص مشروعیت اعتراض و انتقاد است و بحث از نظر مشروعیت یا عدم مشروعیت مخالفت عملی و موارد آن، از موضوع این رساله خارج است.<br/>
 +
یکی از متفکران بزرگ اسلامی، با توجه به داستان موسی و خضر در قرآن کریم، مرز سکوت و اعتراض در برابر پیشوا را چنین تبیین می‌کند:<br/>
 +
«یک نکته بزرگ که از این داستان استفاده می‌شود این است که «تابع و پیرو تا آن جا تسلیم متبوع و پیشوا است که اصول و مبادی و قانون، نشکند و خراب نشود» ر اگردید، آن متبوع کاری بر خلاف اصول و مبانی انجام می‌دهد، نمی‌تواند سکوت کند، گواین که در این داستان، عملی که عبد صالح کرد، از نظر خود او که افق وسیع تری را می‌دید و به باطن موضوع توجه داشت بر خلاف اصول نبود، بلکه عین وظیفه و تکلیف بود، ولی سخن در این است که چرا موسی [[صبر]] نمی‌کرد و زبان با انتقاد می‌گشود، با این که وعده می‌داد و به خود تلقین می‌کرد که اعتراض نکند باز هم اعتراض و انتقاد می‌کرد؟ نقص کار موسی در اعتراض و انتقاد نبود، در این بود که به رمز مطلب و باطن کار آگاه نبود، البته اگر به رمز مطلب آگاه می‌شد اعتراض نمی‌کرد، و مایل بود که برسد به مطلب، ولی مادامی که از نظر او عملی بر خلاف اصول و قانون الهی است، ایمان او به او اجازه نمی‌دهد که سکوت کند بعضی گفته‌اند که اگر تا قیامت عمل عبد صالح تکرار می‌شد، موسی از اعتراض و انتقاد باز نمی‌ایستاد، مگر این که به رمز مطلب آگاه می‌شد...<ref>شهید مطهری، ده گفتار، ص‏۱۱۵.</ref><br/>
 +
این سوال برای علمای «علم رجال» که به بحث درباره جرح و تعدیل اصحاب ائمه می‌پردازند نیز مطرح بوده است که آیا«اعتراض بر مقام ولایت موجب «جرح» می‌گردد؟ محقق تستری با استفاده از داستان موسی و خضر، چنین افرادی را «تبرئه» می‌کند، او در شرح حال سفیان بن لیلی، که با لحن تندی به امام مجتبی(ع) به خاطر صلح با معاویه اعتراض کرد، می‌نویسد:<br/>
 +
«و اذا کان مثل موسی(ع)مع کماله لما لم یفهم وجه الحکمة اعترض، لا غروان یعترض هذا مع نقصه، و لمابین له الحسن(ع) وجه الحکمة، قبل و سلم، فهو سالم.»<ref>تستری، قاموس الرجال، ج‏۵، ص‏۱۴۲.</ref><br/>
 +
البته در داستان حضر موسی، دو نکته قابل بحث و تحقیق است :<br/>
 +
۱- حضرت موسی، خود تبعیت از عبد صالح را «انتخاب» کرد. و البته این انتخاب باعث سلب مسئولیت از او نمی‌شد، و لذا در هر کجا که به نظرش قانون شکسته می‌شد، اعتراض می‌نمود ولی آیا در صورتی که متبوع و پیشوا از طرف خداوند «نصب» شود، باز هم چنین مسئولیتی برای تابع وجود دارد؟ به خصوص اگر متبوع معصوم باشد؟<br/>
 +
۲- تبعیت حضرت موسی از عبد صالح، در دائره محدود خود او و در زمینه مسائل فردی بوده است، ولی آیا اگر متبوع، رهبری اجتماعی داشته باشد، باز هم چنین حقی برای تابع وجود دارد؟ یعنی تبعیت افراد جامعه از رهبری هم به تشخیص خود آن‌ها در تک تک موارد بستگی دارد؟ آیا از این داستان، چنین استفاده‌ای می‌توان نمود؟ از آن جا که تحلیل این مباحث، از حوصله این مقاله، و ازموضوع آن خارج است، از تعقیب آن خودداری نموده و به این اصل توجه می‌دهم که در جامعه اسلامی اگر فرد یا گروهی، برای تبعیت، فرصت تحقیق و بررسی بطلبند، این امکان در اختیار آن‌ها قرار می‌گیرد؛ مثلا وقتی عده‌ای از طرفداران عبدالله بن مسعود، که از اصحاب حضرت علی(ع) بودند، در جنگ با معاویه و مشروعیت آن تردید نموده، و از حضرت اجازه خواستند ، تا ضمن همراهی حضرت و فرصت تحقیق در این باره داشته باشند و اعمال معاویه را زیر نظر گرفته، و سپس علیه تجاوزگر وارد جنگ شوند، حضرت فرمودند:<br/>
 +
«مرحبا و اهلا، هذا هو الفقه فی الدین و العلم بالسنة، من لم یرض بهذا فهو خائن جبار ؛آفرین بر شما، این اندیشه در دین و علم به سنت است، هر کسی بدان رضایت ندهد خائن و ستمگر است.»<ref>شرح ابن ابی الحدید، ج‏۳، ص‏۱۸۶.</ref><br/>
 +
در نظام اسلامی، امکان تحقیق از افراد گرفته نمی‌شود، و آن‌ها که خواستار بررسی موضوعات باشند، طرد و تکفیر نمی‌شوند، تا حق برایشان آشکار گردد.<br/>
 +
البته افراد دیگری نیز بوده‌اند که از شناخت عمیق تری نسبت به مولی برخوردار بوده و همین شناخت عمیق راه وسوسه و تردید را بر آنها می‌بسته است؛ مثلا وقتی که بنابر حکمیت در جنگ صفین شد، به حضرت عرض کردند: که مالک اشتر بر جنگ اصرار دارد، حضرت فرمودند: «ان الاشتر لیرضی اذا رضیت» و هنگامی که عهدنامه را به او دادند، اگر چه ناراحت بود، ولی گفت:<br/>
 +
«ولکن قد رضیت بما صنع علی امیرالمومنین و دخلت فیما دخل فیه، فانه لا یدخل الا فی هدی و صواب؛ اما من به آنچه که علی(ع) خواسته راضی‌ام، و من به چیزی که علی داخل شده، وارد می‌شوم چون او جز به درستی و هدایت وارد نمی‌شود.»<ref>نهج السعادة، ج‏۲، ص‏۲۸۰.</ref><br/>
 +
در عین حال نباید غفلت کرد که همه مالک اشتر نیستند، چه این که حضرت فرمود: در میان شما دو نفر مانند مالک اشتر نیست». و از سوی دیگر، همیشه در راس جامعه اسلامی فردی قرار ندارد که با اطمینان بتوان گفت: «لا یدخل الا فی هدی و صواب» بر این اساس، راه بحث و تحقیق را بر عموم، آن هم در ادوار مختلف زعامت اسلامی نمی‌توان مسدود نمود.<br/>
  
|۱۳۸|
+
== جواز تحقیق و ادله ولایت فقیه ==
 +
=== بیانات رهبری اسلامی در عصر غیبت ===
 +
بیانات رهبری اسلامی در عصر غیبت، به یکی از سه شکل زیر است:<br/>
 +
==== بیان فتوا ====
 +
در این قسمت، رهبری در موضوعات مختلف، حکم الهی را بیان می‌کند، این احکام از «فقاهت و اجتهاد» او تراوش می‌کند.<br/>
 +
==== تشخیص موضوعات ====
 +
در این قسمت، رهبری نظر خود را نسبت به موضوعات سیاسی و اجتماعی بیان می‌کند و مصالح و مفاسد آن‌ها تبیین می‌کند، این نظریات از دیدگاه‌های او در مسائل مختلف جامعه و احاطه‌اش بر مسائل و موضوعات سرچشمه می‌گیرد.<br/>
 +
==== صدور حکم ====
 +
در موارد خاصی، اداره جامعه اسلامی، به حکم حاکم نیاز پیدا می‌کند، این حکم از سوی رهبری صادر می‌شود و مربوط به حوزه «ولایت» است. روشن است که چون بخش اول و دوم، خارج از محدوده «اعمال ولایت» می‌باشد، انتقاد قولی و حتی مخالفت عملی، می‌تواند جایز باشد، ولی در مواردی که نظام بر اساس حکم حاکم اداره می‌شود، آیا جایی برای بحث و بررسی، انتقاد و اعتراض نسبت به «حکم» او وجود دارد؟<br/>
 +
معمولا فقها این مسئله را در کتاب القضاء نسبت به «حکم قضایی حاکم» در موارد «فصل خصومت» ر مورد بحث قرار داده‌اند، ولی از آن جا که:<br/>
 +
اولا: [[قضاوت]] خود شعبه‌ای از ولایت است، و حکم قضایی با تکیه بر «ولایت» اعتبار دارد.<br/>
 +
ثانیا: ادله‌ای که در این مسئله مورد بحث قرار گرفته است، از ادله مشترکه اعتبار قضاوت، و(ولایت)است، و با روشن شدن مفهوم دلیل و دائره دلالت آن، کیفیت استناد به آن، در هر دو باب یکسان است. از این رو کلمات فقها را مورد بررسی قرار می‌دهیم:<br/>
 +
شیخ انصاری(قده) «نظر در حکم حاکم» و بررسی آن را فی حد نفسه، جایز می‌داند با این استدلال که «بررسی و نظر در حکم» ، «نقض حکم» نیست. این بررسی و تحقیق به حسب مورد احکام مختلفی می‌تواند داشته باشد: وجوب، استحباب و حرمت. شیخ اعظم چنین می‌فرماید:<br/>
 +
«الظاهران النظر فی حکم الحاکم فی حد نفسه غیر محرم لانه بمجرده لیس نقضا و ان استلزم النقض فی بعض الاحیان، بل قد یجب کما اذا رفع المحکوم علیه الامر الیه مدعیا جور الاول فی الحکم، و قد یندب کما اذا اراد استفادة مطلب علمی او حکمة عملیة، نعم انما یحرم النظر اذ، انضم الیه بعض الدواعی الفاسدة کالتجسس من العیب للتضییع و الاذاعة و اسقاط الحاکم عن اعین الناس و امثال ذلک، و لعل الحکم من المسلمات.»<ref>ملا حسینقلی همدانی، القضاء الاسلامی، (تقریرات شیخ انصاری، ج‏۱، ص‏۲۱۴).</ref><br/>
 +
در این عبارت، حریم اعتبار «حکم» مشخص گردیده است و آنچه که در فقه مسلم است، «عدم جواز نقض حکم» است و صرف نقد و بررسی حکم، نقض حکم نیست، البته ممکن است همین نقد و بررسی، در اثر جهات خارجیه، ممنوع باشد، که از بحث فعلی خارج است.<br/>
 +
همچنین، «رد بر حاکم» ممنوع است چه این که در مقبوله عمر بن حنظله که از ادله ولایت فقیه نیز شمرده می‌شود از رد بر حاکم نهی شده است، ولی این نهی شامل «اعتراض به حاکم و انتقاد و از آن» نمی‌شود، زیرا:<br/>
 +
اولا: رد و اعتراض ممنوع، در مواردی است که حاکم به جور و ظلم، حکم نکرده باشد، و لذا اگر فردی ادعای جور حاکم را دارد، چو احتمال صدق دعوای او وجود دارد، لذا ادعای او به ادعای این که حکم حاکم باید نقض شود بر می‌گردد، به تعبیر شیخ انصاری:<br/>
 +
«قالوا من غیر خلاف انه لو ادعی المحکوم علیه ان الحاکم الدول قد حکم علیه بالجور و جب علی الثانی النظر فیه... لان المنهی عنه فی ادلة النصب لیس الا الرد و النقض فیما اذا لم یکن الحاکم قضی علیهم بالجور، و فی غیره فیجوز الرد، و دعوی الجور مراجعة الی دعوی ان حکمه مما ینبغی نقضه، وهی دعوی محتملة الصدق. فیدل علی سماعها کل ما دل علی سماع سایر الدعاوی، و لیس من الرد و الاعتراض الممنوع فی شی‌ء.»<ref>همان، ج‏۱، ص‏۲۱۷.</ref><br/>
 +
به هر حال آنچه در مقبوله آمده است، این است: «فاذا حکم بحکمنا فلم یقبل منه فانما استخف بحکم الله و علنیا رد، و الراد علینا الراد علی الله.»<ref>کافی، ج‏۷، ص‏۴۱۲.</ref><br/>
 +
ثانیا: باید بین «رد بر حاکم» با «بررسی حکم حاکم» تفکیک کرد، زیرا بررسی و نقد و حتی بیان خطا و اشتباه آن، رد حاکم نیست، صاحب جواهر می‌گوید: دعوی بر علیه حاکم در حکمش، قابل سماع است زیرا:<br/>
 +
«لیس من «الرد» علی الحاکم، بل هو من «بیان خطا الحاکم» الذی هو غیر معصوم.»<ref>جواهر الکلام، ج‏۴۰، ص‏۱۰۵.</ref><br/>
 +
مرحوم سید در ملحقات عروة الوثقی می‌گوید، پس از حکم حاکم، اگر محکوم علیه ادعا کند که حاکم صلاحیت نداشته و یا در حکم اشتباه کرده و یا در مقدمات آن تقصیر کرده، و یا بر خلاف عدالت حکم نموده است، به مقتضای عموم ادله، دعوای او قابل پیشگیری است و سپس اضافه می‌کند که:<br/>
 +
«و ما عن بعضهم «من عدم سماعه لانه امین الامام(ع)و ایضا فتح هذا الباب موجب للطعن فی الحکام» لا وجه له.»<ref>عروة الوثقی، ج‏۳، ص‏۳۰.</ref><br/>
 +
در این جا کلام صاحب عروه، ناظر به استدلال‌هایی است که برای «عدم سماع بینه علیه حاکم» در کلمات محقق اردبیلی آمده است، و محقق نراقی به پاسخ آن‌ها پرداخته است:<br/>
 +
۱- امین بودن حاکم، فرع صلاحیت و اهلیت اوست، و با اثبات فسق، امین امام(ع) نیست. <br/>
 +
۲- در صورت عدم اثبات، جلوی تفسیق دیگر حکام را با تعزیر مدعی چون به علما اهانت می‌کند، می‌توان گرفت.<br/>
 +
۳- اگر این حاکم امین امام(ع)است، فقها و حکام دیگر نیز که درباره او اظهار نظر می‌کنند، امناء الله‌اند، از این رو اگر حاکم اول را امین یافتند، حکم به تبرئه او خواهند کرد، و اگر ضعفی در او دیدند، قدح و جرح او ضرری ندارد، بلکه باعث می‌شود که حکام دیگر از این اشکال‌ها پرهیز کنند، واین خود به مصلحت است. <br/>
 +
۴- بی اعتنایی به چنین شکایاتی، باعث ابطال حقوق مردم است. <br/>
 +
۵- اگر توجه به این دعاوی و بررسی آن‌ها ، باعث اهانت به حاکم باشد، چنانچه اتهام ثابت باشد که استحقاق اهانت دارند، و اگر ثابت نشود که نه تنها اهانت نیست، بلکه ممکن است باعث عزت گردد.<br/>
 +
قال فی المستند: احتج المحقق الاردبیلی علی عدم سماع البینة مطلقا بانه امین الامام و فتح هذاالباب موجب لعدم اجراء الاحکام، و الطعن فی الحکام فلا یقبلون القضا، و فیه کونه امینا فی زمن الغیبة فرع اهلیته فان ثبت الفسق فلیس امینا، و الا یمکن سد باب تفسیق سایر الحکام بتعزیر المدعی حیث اهان العماء مع ان العدول و لحاکم الاخر ایضا امناء الله، فان کان الحاکم الاول امینا لا یقدحون فیه، و لا یضر القدح بل ذلک موجب لسعی القضاة فی الاجتناب عن العیوب او سترها فهو ایضا مصلحة تامه...<ref>نراقی، مستند، ج‏۲، ص‏۵۲۹.</ref><br/>
 +
«و قد یستشکل فی سماع هذه الدعوی بایجابه اهانة الحکام و تزهدهم فی الحکم و ایجابه للعسر و الحرج و افضائه الی التسلسل، و یجاب عن الاول بمعارضته بایجاب عدم السماع لابطال حقوق الناس مع انه ان ثبت ما یدعیه فلا بأس بالهانة، بل ینبغی ان یستهان، و الا فلا اهانة، بل ربما یوجب العزة والثانی بمعارضته ایضا بایجابه العسر و الحرج علی الناس فی تضییع حقوقهم لو لم یسمع، و الثالث بمنع الافضاء.»<br/>
 +
غرض از نقل کلمات اساطین فقه این است که به کیفیت برداشت آن‌ها از «ادله نصب فقیه» پی بریم و بدانیم که از نظر آن‌ها ادله نصب، هیچ گونه منافاتی با جواز بررسی و نقد حکم حاکم ندارد، و در دید آن‌ها هیچ گونه تلازمی بین نصب حاکم از سوی امام(ع) و غیر قابل تحقیق و تأمل بودن دستورات او وجود ندارد، همچنین آن‌ها به همان میزان که به حفظ حرمت حاکم توجه دارند به گونه‌ای که می‌گویند:<br/>
 +
«یحرم النظر اذا النضم الیه بعض الدراعی الفاسده کالتجسس عن العیب للتضییع و الاذاعة و اسقاط الحاکم عن اعین الناس» به همان مقدار به حفظ حقوق مردم نیز توجه دارند و «قداست حاکم» را بهانه‌ای برای نادیده گرفتن حقوق دیگران- حتی اگر احتمال تضییع حق فردی وجود داشته باشد- نمی‌دانند. فقها حاکم اسلامی که دو شرط اساسی «عدالت و فقاهت» را در او معتبر، و امین امام(ع) و منصوب از قبل او می‌دانند در شأنی فراتر از «خطا و اشتباه» و «جور» ندانسته و حکم او را مصون از انتقاد و اعتراض تلقی نمی‌کنند.<br/>
 +
آن‌ها اگر چه «رد بر حاکم» را جایز نمی‌دانند، ولی محدوده رد ممنوع را توضیح داده و تصریح کرده‌اند که بیان خطا، غیر از رد بر حاکم است. <br/>
 +
در این جا به نقل عبارت دیگری از محقق آشتیانی می‌پردازیم تا ببینیم که از نظر این فقیه: آیا تحقیق و بررسی حکم حاکم، به عنوان این که «مستلزم تفتیش از عدم صلاحیت اوست» ممنوع است؟ و آیا جست جو و تفحص از صفات واقعی حاکم، فی حد نفسه، محض از عیب و عیب جویی تلقی می‌شود؟ و آیا در صورتی که این تفحص، عیب جویی باشد، حرام است؟<br/>
 +
«قد یتوهم حرمة النظر من دون ادعا المحکوم علیه الحکم بالجور من حیث استلزامه الفحص و التفتیش عن عیوب الناس. وجه الملازمة انه مستلزم للتفتیش عن [[فسق]] الحاکم و هو محرم بالکتاب و السنة، لکذک خبیر بفساد هذا الوهم. اما اولا: فللمنع من کون مجرد التفتیش عن الواقع فحصا عن عیب احد، و ثانیا: سلمنا کونه مستلزما للفحص عن خطا الحاکم فی اجتهاده، لکنه لیس الخطا فی الاجتهاد عیبا بعد فرض معذوریة المجتهد فیه، و ان سمی مجرد الخطا فی الاجتهاد عیبا نمنع کون الفحص عن کل عیب حراما حتی مثل هذا العیب، فان قیل نفرض الکلام فیما اذا الطلاع بعد الفحص علی [[فسق]] الحاکم بتقصیر فی اجتهاده، قلنا: اولا ان مجرد االطلاع علی الفسق احیانا لا یسمی فحصا عن الفسق کما لا یخفی اذا لفحص عن الشی لا یطلق ال اذا کان غرض الشخص من اولی الامر بالفحص، الوصول الیه، و ثانیا: سلمنا کونه فحصا عن العیب لکن نمنع من کون الفحص عنه فی المقام حراما، بل هو نظیر الفحص عن احوال الرجال و الشهود و غیرهما.»<ref>آشتیانی، کتاب القضاء، ص‏۵۹.</ref><br/>
  
الوغول الدخول فى الشر و المعنى ان هذه الخلال الثلاث تستصلح بها القلوب فمن
+
== حفظ مرزها ==
تمسك بها طهر قلبه من الخيانة و الدغل و الشر.[۱۰]
+
اسلام که حق نصیحت، انتقاد، تحقیق و بررسی مردم را نسبت به زمامدار، مورد تأیید قرارداده است، در عین حال از حفظ حرمت رهبری در جامعه، غفلت نکرده است، و در مقررات گوناگون خود، بدان توجه داده است، در عبارت شیخ انصاری، نمونه‌ای از این حفظ حریم را نقل کردیم. نمونه دیگر دستور حضرت علی(ع) به مالک اشتر است که «کارگزارانی را انتخاب کن که جسارتشان، باعث مخالفت علنی با تو در میان مردم نگردد»:<br/>
و قال فى الوافى: «لا يغل» من الاغلال او الغلال اى لا يخون و يحتمل ان يكون من
+
«...ممن لا تبطره الکرامة فیجری بها علیک فی خلاف لک بحضرة الملاء.»<ref>نهج البلاغه، عهدنامه مالک اشتر، (ص‏۱۰۱۵ فیض الاسلام).</ref>
الغل بمعنى الحقد و الشحنا اى لا يدخله حقد يزيله عن الحق.[۱۱]
+
بر این اساس، شوکت، حاکم اسلامی در جامعه باید محفوظ باشد، چرا که با تضعیف آن، پایه‌های نظام سست، و در نتیجه دشمنان بر نابودی آن طمع می‌کنند. حضرت رضا(ع) در پاسخ به نامه محمد بن سنان، علت حرمت «فرار از جنگ» را «استخفاف پیشوایان عادل» و در نهایت(جرأت دشمنان بر مسلمین) ذکر فرموده‌اند:<br/>
هر چند روايات ترغيب به نصيحت پيشوايان، متعدد و كثرت آن‏ها ، موجب اطمينان
+
«حرم الله الفرار من الزحف لما فیه من الوهن فی الدین و الاستخفاف بالرسل و الائمةالعادلة و ترک نصرتهم علی الاعداء...لما فی ذلک من جراة العدو علی المسلمین<ref>وسائل الشیعة، ج‏۱۱، ص‏۶۶.</ref>مخالفت و مقاومت در برابر رهبری اسلامی، چندان سنگین و جرم بزرگی است که شیخ صدوق می‌گوید:<br/>
به صدوراست. در عين حال، برخى از آن‏ها داراى سند معتبرند، مثل روايت اول، كه
+
«انه متی امره امام المسلمین بالطلاق فامتنع ضربت عنقه لامتناعه علی امام المسلمین.»<ref>همان، ج‏۱۵، ص‏۴۵۴.</ref>اسلام از عموم مردم خواسته است که در همه معاشرت‌ها و نشست و برخاست>های خود، «دفاع از امام مسلمین» را مورد توجه قرار دهند، و در آن جا که هتک حرمت او می‌شود. بی تفاوت نمانند:<br/>
مرحوم كلينى به دو طريق صحيح نقل كرده است. به علاوه اين روايات در كتاب‏هاى
+
«عن ابی عبدالله، قال رسول الله، من کان یومن بالله و الیوم الاخر فلا یجلس فی مجلس یسب فیه امام او یعاب فیه مسلم<ref>همان، ج‏۱۱، ص‏۵۰۷.</ref><br/>
قدماى اصحاب بدون ذكر سند، نقل شده است؛ مثلا تحف العقول از پيامبر نقل مى‏كند كه
+
و اگر مردم در انجام این وظیفه کوتاهی کنند، و از حریم ولایت پاسداری نکنند، عاقبت تضعیف رهبری، از بین رفتن عزت و سربلندی امت اسلامی و حاکمیت ذلت خواهد بود :<br/>
حضرت در مسجد خيف فرمود: «ثلاث لا يغل عليهن قلب امرى مسلم، اخلاص العمل
+
«عن ابی جعفر(ع): من قعد فی مجلس یسب فیه امام من الائمة، یقدر علی الانتصاف، فلم یفعل البسه الله الذل فی‌الدنیا و عذبه فی الاخرة و سلبه صالح ما من به علیه معرفتنا.»<ref>همان، ج‏۱۱، ص‏۵۰۴.</ref>
لله و النصيحة لائمة المسلمين، و لزوم جماعتهم»[۱۲] و همين روايت در «فقه الرضا»[۱۳] نيز
+
(قال فی المنجد: انتصف: اخذ حقه منه حتی صار و ایاه علی النصف، انتقم منه).<br/>
نقل شده است، و على بن ابراهيم در تفسير خود آورده است.[۱۴]
+
+
در برخى از روايات نيز از نقطه مقابل «نصيحت ائمه» يعنى غش نسبت به ائمه نهى
+
شده است: چنأن كه على (ع) فرمود:
+
+
«لا تختانوا ولا تكم، ولا تغشوا هداتكم ولاتجهلوا ائمتكم و لا تصدعوا عن حبلكم
+
فتغشلوا و تذهب ريحكم و على هذا فليكن تاسيس اموركم و الزموا هذه الطريقة[۱۵]
+
با واليان خود خيانت نورزيد و به رهبران خود نيرنگ نزنيد و پيشوايان خود را نادان
+
نخوانيد و از رشته پيوند خود(جماعت مسلمين) پراكنده مشويد و شوكت و دولت شما
+
برود. پايه كارهاى شما بايد بر اين مبنا باشد و ملازم اين روش باشيد
+
در روايات اهل سنت نيز اين تعبير فراوان ديده مى‏شود و برخى از آن‏ها ، مورد اتفاق
+
فريقين است. علاوه بر آن كه از خير خواهى نسبت به امام مسلمين، علاوه بر «نصيحت» با
+
تعبيرات ديگرى نيز ياد شده، كه در بخش‏هاى مختلف مقاله به تناسب آورده‏ايم، مثل اين
+
بيان اميرالمومنين(ع):
+
+
«فلا تكفوا عن مقالة بحق او مشورة بعدل[۱۶] از گفتن حق يا رأى زدن در عدالت باز
+
مايستيد».
+
  
 
+
== پانویس ==
|۱۳۹|
+
{{پانویس|colwidth=30em}}
 
+
<div class="hold">
تأملى در مفهوم نصيحت
+
<div class="return">بازگشت به [[مقالات]] </div>
نصيحت، خيرخواهى است، يعنى هر گفتار يا عملى كه در آن خير منصوح، منظور شده
+
</div>
باشد. ريشه اين واژه در استعمالات زبان عرب، از «نصحت العسل» به معناى تصفيه و
+
خالص كردن عسل گرفته شده است.
+
+
مناسبت اين ماده با كارى كه ناصح انجام مى‏دهد، از آن جهت است كه ناصح نيز
+
كلام و عمل خود را از غش و ناخالصى پاك مى‏كند. و هيچ انگيزه‏اى جز خيرخواهى در
+
لوح جان خود باقى نمى‏گذارد.
+
+
برخى از دانشمندان، اشتقاق اين واژه را از «نصحت الثوب» به معناى دوختن لباس
+
دانسته‏اند، به اين مناسبت كه خياط با كار خود مواضع فرسوده جامه را كه در معرض پاره
+
شدن قرار گرفته، ترميم مى‏كند و از پيشرفت آن جلوگيرى مى‏نمايد. ناصح نيز با نصيحت
+
خويش به ترميم نقاط ضعف و كاستى هاى منصوح مى‏پردازد، از اين رو نقش ناصح در
+
اصلاح افراد، نقش خياطى است كه لباس كهنه، به دست او جلوه تازه‏اى پيدا مى‏كند و
+
نواقص آن برطرف مى‏گردد.[۱۷]
+
+
در قرآن كريم به دعوت و تبليغ انبياى الهى به عنوان «نصيحت» و خود پيامبران به
+
عنوان «ناصح» معرفى شده‏اند. قرآن از زبان حضرت نوح، چنين نقل مى‏كند:
+
+
«و ابلغكم رسالات ربى و انصح لكم[۱۸] پيام‏هاى پروردگارم را به شما مى‏رسانم
+
و اندرزتان مى‏دهم.»
+
حضرت هود نيز، اعلام مى‏كرد:
+
+
«ابلغكم رسالات ربى و انا لكم ناصح امين[۱۹] پيام هاى پروردگارم را به شما
+
مى‏رسانم و براى شما خير خواهى امينم.»
+
با تأمل در مفاد اين واژه و بررسى موارد كاربرد آن، به اين نكات دست مى‏يابيم:
+
۱- قوام نصيحت، به انگيزه هاى خيرخواهانه آن است، و همين انگيزه هاى مثبت، به
+
نصيحت ارزش و قداست مى‏بخشد، در واژه هاى ديگرى مثل «انتقاد» و حتى «امر به
+
معروف و نهى از منكر»، انگيزه‏ها و نيت‏ها، چندان دخالتى ندارند، به اين معنا كه انتقاد
+
 
+
 
+
|۱۴۰|
+
 
+
ممكن است با انگيزه مثبت همراه باشد و يا با انگيزه منفى، با نيت تصحيح و رفع نقص
+
انجام گيرد يا با نيت تخريب و از بين بردن طرف مقابل. لذا «انتقاد» هميشه و در همه
+
موارد، عمل با ارزشى به حساب نمى‏آيد، برخلاف نصيحت. كه «نصح» در مقابل «غش»
+
قرار دارد به معناى خلوص است و تنها كارى زيبنده چنين عنوانى است كه از كمال
+
خيرخواهى و سوز دل برخاسته و از آلودگى هاى گوناگون پاك باشد. و هيچ انگيزه‏اى جز
+
خير و مصلحت در آن دخالت نداشته باشد، و در اين صورت است كه سخن اثر دارد و بر
+
دل مى‏نشيند.
+
+
۲- نصيحت، شعاع وسيعى دارد و هرگونه گفتار و كردار خيرخواهانه را در بر
+
مى‏گيرد: ارشاد به مصالح دينى و دنيوى، تعليم در صورت جهل، تنبيه در صورت غفلت،
+
دفاع در صورت عجز و ناتوانى، جلوگيرى از لغزش و سقوط، كمك به اصلاح و...
+
۳- خيرخواهى و نصحيت، زبان خاصى نمى‏شناسد. و ناصح بر اساس تشخيص
+
خود و در جهت خير منصوح تلاش مى‏كند، گاه با زبان انتقاد، و گاه با زبان تعريف و
+
تمجيد، گاه به صورت موعظه و گاه جدال احسن، گاه تأييد و تكميل و گاه تذكر عيب و
+
تلاش براى رفع آن.
+
+
اميرالمومنين على(ع) انتقادهاى صريح خود را از عثمان، «نصيحت» دانسته و در نامه
+
به معاويه مى‏نويسد:
+
+
«قد يستفيد الظنة المتنصح[۲۰] و گاه مى‏شود كه اندرزگويان در معرض بدگمانى است».
+
همچنين حضرت، انتقادها و اعتراض‏هاى خود را به معاويه، «نصيحت» مى‏داند،
+
در نامه به او مى‏نويسد:
+
+
«و اعلم ان الشيطان قد ثبطك عن ان تراجع احسن امورك و تاذن لمقال نصيحتك[۲۱]
+
و بدان كه شيطان نمى‏گذارد كه تو به نيكوترين كارت بپردازى و اندرزى را به سود
+
توست بشنوى.»
+
۴- نصيحت، غير از اطاعت است، هر چند اطاعت و پيروى، گاه خيرخواهى تلقى
+
مى‏شود، زيرا در اطاعت تبعيت، مطرح است؛ يعنى به دنبال ديگرى رفتن و بر طبق ميل او
+
 
+
 
+
|۱۴۱|
+
 
+
حركت كردن و حتى از رأى و نظر خود صرف نظر نمودن، ولى در نصيحت، چنين قيودى
+
وجود ندارد، ناصح، تابع و مطيع نيست، او بر طبق درك و تشخيص خود نظر مى‏دهد و چه
+
بسا نظر او براى منصوح خوشايند نباشد، او در محدوده خير منصوح نظر مى‏دهد نه در محدوده
+
ميل و گرايش منصوح. از اين رو حضرت امير(ع) در وصيت به امام مجتبى(ع) فرموده‏اند:
+
+
«و امحض اخاك النصيحة، حسنة كانت او قبيحة؛ براى برادرت نصيحت را خالص
+
گردان، چه در نزد او «نيكو» باشد و يا «زشت.»[۲۲]
+
بر اين اساس، وظيفه «نصيحت» در مقابل رهبرى جامعه اسلامى، غير از وظيفه
+
«اطاعت» از اوست، و امت اسلامى، علاوه بر حمايت از خواسته هاى رهبرى، و
+
وفادارى به تعهدات با او، نبايد از «نصيحت» وى غفلت نمايد:
+
+
«و اما حقى عليكم: فالوفاء بالبيعة، و النصيحة فى المشهد و المغيب، و الاجابة
+
حين أدعوكم و الطاعة حين امركم[۲۳] اما حق من بر شما اين است كه به بيعت وفا
+
كنيد و در نهان و آشكارا، حق خيرخواهى ادا كنيد».
+
در موارد ديگرى از بيانات حضرت نيز «نصيحت» در مقابل «اطاعت» قرار گرفته است
+
+
«انى عارف لذى الطاعة منكم فضله، و لذى النصيحة حقه[۲۴] من فرمانبرداران شما
+
را ارج مى‏گذارم و پاس حرمت خيرخواهان شما را دارم».
+
در عين حال، عده اى از محدثان همچون ملا محسن فيض و پس از وى، ملا محمد
+
باقر مجلسى، «نصيحت ائمه مسلمين» را به «اعتقاد، محبت خالصانه و پيروى كامل از
+
ائمه» تفسير كرده‏اند.[۲۵] در حالى كه «نصيحت مسلمين» به معناى، «ارشاد آن‏ها به
+
مصالحشان» دانسته‏اند.
+
+
بدون ترديد، اين گونه تفسير، فراتر از ارائه مفهوم لغوى است، و منشاء چنين تفسيرى
+
آن است كه از يك سو «ائمه» را در عنوان «النصيحة لائمة المسلمين»، به «ائمه معصومين»
+
منحصر و محدود دانسته‏اند، چه اين كه مرحوم فيض تصريح نموده است كه: «المراد بائمة
+
المسلمين اوصياء الاثنى عشر المعصومون»[۲۶] و از سوى ديگر، تنها وظيفه مردم را در مقابل
+
پيشواى معصوم كه از خطا و اشتباه منزه است، «اطاعت و تبعيت» دانسته‏اند و در نتيجه،
+
 
+
 
+
|۱۴۲|
+
 
+
«النصيحة لائمة المسلمين» را پس از تقييد ائمه به «ائمه معصومين» و تقييد نصيحت به
+
«اطاعت» اين گوه معنا كرده‏اند:
+
+
«نصيحه ائمة الحق(صلوات الله عليهم) التصديق بامامتهم و وصايتهم و خلافتهم
+
من عنده الله و اطاعتهم فيما امروابه و نهوا عنه[۲۷] نصيحت پيشوايان حق: به اين
+
است كه امامت و خلافت الهى آنان را اطاعت كنيم.»
+
البته چنين تقييداتى، ميتواند عكس العمل تفسيرهاى ناصوابى باشد كه در كلمات
+
برخى از دانشمندان سنى مذهب وجود دارد، مثلا ابن اثير در نهايه، با توجه به اين كه بر
+
اساس اعتقاد خود، به عصمت پيشوايان و امامان قائل نيست و خلافت را با ظلم و جور
+
قابل جمع ميداند، و با توجه به اين كه قيام عليه خليفه جاير را جايز نمى‏داند، مى‏گويد:
+
+
«نصيحة الائمة، ان يطيعهم فى الحق و لا يرى الخروج عليهم اذا جاروا[۲۸] نصيحت
+
حاكمان به اطاعت آنان در كار حق، و ترك خروج بر ايشان است».
+
ديگر نويسندگان آنان نيز به همين شيوه مشى كرده‏اند، و «ترك خروج» بر هر طاغوت
+
مدعى رهبرى را از «نصيحت» شمرده‏اند:
+
+
علماء «ائمه» را در اين حديث شريف، به خلفا و سلاطين و نائبان آنان تفسير كرده‏اند
+
و «نصيحت» آنان را به اطاعت از آن‏ها در مواردى كه موافق با حق باشد، مثل جهاد
+
به همراه آنان و ياريشان و نيز دادن زكات به آن‏ها و ترك خروج برايشان دانسته‏اند.[۲۹]
+
به هر حال آنچه كه از كلمات لغويين در اين‏باره، در اختيار داريم، چندان روشن و به دور
+
از ابهام است كه در پرتو آن، سليقه هاى كلامى و سياسى ديگران را مى‏توان جدا كرد.
+
به علاوه، برداشت اصحاب پيامبر(ص) نيز راهنماى خوبى براى درك مفهوم «نصيحة
+
الائمة» است، زيرا با توجه به بيان روشن پيامبر اكرم، در اهتمام به نصيحت پيشوايان،
+
مسلمانان كم و بيش در صدد انجام اين وظيفه بوده‏اند، و نوع برخورد آن‏ها با خلفاى خود
+
نشان مى‏دهد كه در نظرشان نصيحت غير از اطاعت بوده است؛ مثلا، سعيد بن عامر به نزد
+
خليفه دوم آمد و گفت آمده‏ام تا سفارشاتى به تو بكنم و پس از آن كه خليفه اجازه داد،
+
سعيد چنين نصيحت كرد:
+
+
 
+
 
+
|۱۴۳|
+
 
+
«اوصيك ان تخشى الله فى الناس و لا تخش الناس فى الله و لا يختلف قولك فعلك
+
فان خير القول ما صدقه الفعل و لا تقض فى امر واحد بقضائين فيختلف عليك امرك و
+
تزيغ عن الحق و اقم وجهك و قضاوك لمن ولاك الله امره من بعيد المسلمين و قريبهم
+
و احب لهم ما تحب لنفسك و اهل بيتك و اكره لهم ما تكره لنفسك و اهل بيتك
+
و... .»[۳۰] سفارش مى‏كنم تو را به اين كه از خدا بترسى درباره مردم و از مردم درباره
+
امر خدا نترسى. و حرف و عملت دو تا نباشد؛ همانا بهترين سخن آن است كه با
+
عمل تأييد شود. و درباره امر واحدى دوگونه قضاوت نداشته باشى كه در اين
+
صورت امر تو مختلف مى‏شود و از حق روى بر مى‏گردانى. همت و قضاوت خود
+
را به طرف مسلمانان دور و نزديك بگردان و براى آنان آنچه را كه براى خود و اهل
+
بيت خود مى‏پسندى، بپسند و آنچه را كه بر خود و اهل بيتت ناپسند مى‏شمارى بر
+
آنان نيز ناپسند بشمار...
+
همچنين معاذبن جبل به همراهى يكى ديگر از صحابه، در جهت انجام
+
نصيحت ائمه، به خليفه نوشت:
+
+
«فاصبحت قد وليت امر هذه الامة احمرها و اسودها يجلس بين يديك الشريف و
+
الوضيع و العدو و الصديق، و لكل حصة من العدل فانظر كيف انت عند ذلك يا
+
عمر، فانا نجداك يوما تعنى فيه الوجوه و تجف فيه القلوب و تنقطع فيه الحجج لحجة
+
ملك قهرهم بجبروته...و انا نعوذ بالله ان ينزل كتابنا اليك سوى المنزل الذى نزل من
+
قلوبنا، فانما كتبنا به نصيحة لك، و السلام عليك.»[۳۱]
+
 
+
 
+
ضرورت و اهميت نصيحت حاكمان
+
نصيحت حاكمان و واليان از دو جهت داراى اهميت است: اطلاع رسانى و ارشاد، كنترل
+
و اصلاح.
+
+
الف) اطلاع رسانى و ارشاد: در هر نظام سياسى، سازمان‏هاى خاصى مسئوليت
+
گردآورى اطلاعات و ارائه آن به اولياى امور را به عهده دارند، تا بر اساس اين آگاهى‏ها، و
+
 
+
 
+
|۱۴۴|
+
 
+
با توجه به اطلاع صحيحى كه از ابعاد گوناگون زندگى مردم كسب مى‏كنند، برنامه ريزى و
+
تصميم گيرى نمايند.
+
+
اين گونه اطلاعات رسمى هر چند لازم و ضرورى است، در اداره كشور نمى‏توان به آن
+
اكتفا كرد، زيرا: اولا: اين گزارش‏ها، «اطلاعاتى گزينش شده‏اند» و از ميان اخبار و
+
گزارش‏هاى فراوان «انتخاب» مى‏شوند در اختيار مسئولان نظام قرار مى‏گيرند از اين رو
+
اگر قضاوت آن‏ها تنها بر اساس اين گونه منابع باشد. به ناچار «محدود» به همان «انتخاب و
+
گزينش» خواهد بود.
+
+
ثانيا: اين گزارش ها معمولا از اعمال سليقه‏هاى تهيه كنندگان آن كه افراد خاصى
+
هستند خالى نيست، در حالى كه رهبرى نظام بايد فراتر از زاويه ديد اشخاص و گروه‏ها،
+
بر همه مسائل نظام اشراف داشته باشد و از خرد و كلان قضايايى كه در گوشه و كنار كشور
+
مى‏گذرد، با خبر و مطلع باشد.
+
+
بر اين اساس، ضرورت ارتباط مستقيم و بدون واسطه رهبرى با مردم خود را نشان
+
مى‏دهد، و چون به سراغ تك تك افراد نمى‏توان رفت و شناسايى تمامى خردمندان
+
صاحب نظر نيز ميسور نيست، لذا بايد راه ارتباط را براى عموم مردم. و به
+
ويژه انديشمندان باز نمود، تا آنان مسائل خود را با حاكم اسلامى در ميان بگذارند و از
+
آن‏چه در جامه مى‏گذرد، و يا بايد بگذارد، آزادانه سخن بگويند.
+
+
فقيه نام‏آور و نكته سنج، محقق سبزوارى، صاحب تأليفات معروفى چون ذخيره و
+
كفايه، در دوران اقتدار حكومت صفويه، حقيقتى مهم و سنگين را با صراحت به
+
زمامداران و ملوك گوشزد مى‏كند، وى يكى از اسباب زوال ملك را «غفلت ملوك» مى‏داند
+
و مى‏نويسد:
+
+
«پادشاه تا خود خبردار نباشد، و تدبير امور ملك خود را نكند، كارها منتظم نشود و
+
صلح نپذيرد، و وزرا و امرا هر چند امين و كاردان و نافذ الامر باشند، بسر خود
+
بسيارى از امور نتوانند كرد و چون پادشاه غافل باشد. بسيارى از فسادها در اطراف و
+
حواشى ملك از بيرون و اندرون ظاهر شود و ايشان بسر خود همه را تدارك نتوانند
+
 
+
 
+
|۱۴۵|
+
 
+
كرد و چون تدارك نكنند، بالضروره فساد سرايت كند و زيادت شود و ايشان ناچار از
+
بيم و وهم حقيقت را از پادشاه پنهان كنند و فساد بر فساد مترتب شود و آخر به
+
جايى رسد كه امر قابل علاج نباشد...»[۳۲]
+
وى در جاى ديگر مى‏گويد:
+
+
«آنان كه اگر آفتى در ملك باشد، حقيقت آن را چنانچه هست به عرض رسانند،
+
كم‏اند، بلكه هميشه تعريف مى‏كنند و مى‏گويند: به عدل تو هرگز پادشاهى نبوده و
+
مملكت هيچ پادشاهى به اين آبادانى نبوده، و لشگر هرگز به اين سرانجام نبوده، و
+
خزانه هرگز به اين معمورى نبوده و دشمنان هرگز چنين ضعيف نبوده، و چون اين
+
سخنان به گوش پادشاهان خوش مى‏آيد، از اين سخنان مى‏گويند. و اين به ظاهر
+
دوستى است، اما در حقيقت دوستى نيست، چون باعث غفلت و غرور مى‏شود و
+
سررشته كارها از دست مى‏رود.»[۳۳]
+
و در پايان محقق سبزوارى به اين نتيجه مى‏رسد كه براى «قانون معدات» بايد هر كس
+
را ميسر باشد كه هر چند مسائل تلخ و ناخوشگوار را به عرض پادشاه رساند.
+
ب) كنترل و اصلاح: نقش ديگر نصيحت امت، تأثير بازدارنده و كنترل كننده آن
+
است، زيرا وقتى زمامدار جامعه رفتار خود را در معرض ديد و انتقاد مردم بداند و براى
+
آن‏ها در اظهار نظر، داورى، انتقاد و اعتراض، حقى قائل باشد، بدون ترديد به گونه اى
+
عمل مى‏كند كه بتواند پاسخگوى سوالهاى آن‏ها باشد.
+
+
اساساً حاكم اسلامى نبايد از اين نكته غفلت كند كه مردم با دقت فراوان بر سخن و
+
عمل او چشم مى‏دوزند و عملكرد او را مورد ارزيابى قرار مى‏دهند. حضرت على(ع)اين
+
واقعيت را به مالك اشتر يادآور مى‏شوند:
+
+
«و ان الناس ينظرون من امورك مثل ماكنت تنظر فيه من امور الولاة قبلك و يقولون
+
فيك ما كنت تقول فيهم[۳۴] و مردم در كارهاى تو چنان مى‏نگرند كه تو در كارهاى
+
واليان پيش از خود مى‏نگرى و درباره تو آن مى‏گويند كه درباره آنان مى‏گويى».
+
در اين جا گفتار حضرت اشاره به يك «قانون طبيعى» در جامعه دارد كه: «كردار و
+
 
+
 
+
|۱۴۶|
+
 
+
هدف گيرى شخصيت ها، چه بخواهند و چه نخواهند به وسيله زبان وقلم نقادان حسابگر
+
جامعه دير يا زود منعكس خواهد گشت، شخصيت هاى كوچك بزرگ نما همانند آن كبك
+
نابخرد كوته بيناند كه سر در برف فرو مى‏برد و گمان ميكند كه كسى آنان را نمى‏بيند و
+
هيچ حسابى درباره آنان صورت نمى‏گيرد !اگر فرعون و فرعون صفتان تاريخ ميدانستند
+
كه تبهكاريهاى آنان، پس از گذشت هزاران سال، چنان بازگو خواهد گشت كه در دوران
+
زندگى آنان به وسيله موسى(ع) و موسى منشان منعكس مى‏گشت، خود كشى را بر تنفس
+
شرم‏آور در اين دنيا ترجيح مى‏دادند، ولى چه ميتوان كرد كه انواعى از تخديرها و
+
مستى ها، مغز سالم براى آنان باقى نگذاشته است.»[۳۵]
+
+
به هر حال، ديد، نظر، ارزيابى و قضاوت رعيت، يك عامل مثبت در مسير عملكرد
+
كارگزاران حكومت است و در بسيارى از موارد مى‏تواند مانعى از تعدى و تجاوز به حقوق
+
مردم باشد.
+
+
آية الله ميرزا حسين نائينى در تصويرى كه از حكومت اسلامى(در قالب نظام
+
مشروطه) ارائه مى‏دهد، عامل بازدارنده از «استبداد» را در مرحله اول «عصمت امام(ع)» و
+
پس از آن و در دوران غيبت ، «محاسبه و مراقبه ملت» مى‏داند، وى حكومت را به دو قسم
+
«استبدادى» و «محدوده، عادله، مسئوله، مشروطه» تقسيم مى‏كند، و در ويژگى قسم دوم مى‏گويد:
+
+
«اين قسم از سلطنت از باب «ولايت» و «امانت» است و مانند ساير اقسام ولايات و
+
امانات به «عدم تعدى و تفريط» متقوم و محدود است. پس لامحاله، حافظ اين
+
حقيقت و مانع از بدلش به «مالكيت مطلقه»، به «محاسبه و مراقبه و مسئوليت كامله»
+
منحصر است، و بالاترين وسيله‏اى كه از براى حفظ اين حقيقت و جلوگيرى از اندك
+
ارتكابات شهوانى و اعمال شائبه استبداد متصور بود، همان عصمتى است كه اصول
+
مذهب ما طايفه اماميه بر اعتبارش در ولى نوعى مبتنى است. ».
+
در ادامه ميرزاى نائينى بر اين عقيده است كه با نبودن عصمت در حاكم، با دو چيز
+
جلوى استبداد را بايد گرفت، يكى با قانون كه حدود اختيارات حاكم را مشخص كند و
+
 
+
 
+
|۱۴۷|
+
 
+
حقوق ملت را تثبيت نمايد و ديگرى با:
+
+
«استوار داشتن اساس مراقبه و محاسبه و مسئوليت كامله، به گماشتن هيئت مسدده و
+
رادعه نظارت از عقلا و دانايان مملكت و خير خواهان ملت... محاسبه و مسئوليت
+
كامله در صورتى متحقق و حافظ محدوديت، و مانع از تبدل ولايت به مالكيت تواند
+
بود كه قاطبه متصديان كه قوه اجرائيه‏اند، در تحت نظارت و مسئول هيئت مبعوثان،
+
و آنان هم در تحت مراقبه و مسئول آحاد ملت باشند.»[۳۶]
+
هر چند ميرزا، «تبيه الامة» را به عنوان دفاع ازمشروطه تأليف نموده است، ولى
+
پر واضح است كه تمام تلاش او در اين كتاب بر محور تطبيق مبانى شرع با آن نظام سياسى
+
است. از اين رو «عامل سلامت نظام» را با حضور رهبرى معصوم، «عصمت» او، و پس
+
از آن «حق مراقبت و محاسبه ملت» تلقى مى‏كند و مى‏نويسد:
+
+
«در صدر اسلام، استحكام اين اصل (حق مراقبت داشتن ملت و مسئوليت متصديان)
+
به جايى منتهى بود كه حتى خليفه ثانى، با آن ابهت و هيبت به واسطه يك پيراهن كه از
+
حله يمانيه بر تن پوشيده بود، چون قسمت آحاد مسلمين از آن حله ها بدان اندازه نبود،
+
در فراز منبر از آن مسئول (استيضاح) شد، و در جواب امر به جهاد، «لا سمعا ولا
+
طاعه» شنيد و با اثبات آن كه پسرش عبدالله، قسمت خود را به پدرش بخشيده، و
+
پيراهن از آن دو حصه ترتيب يافته است، اعتراض ملت را مندفع ساخت، و هم در
+
موقع ديگر در جواب كلمه امتحانيه كه از او صادر شده بود «لنقو منك بالسيف» استماع
+
كرد، و به چه اندازه از اين درجه استقامت امت اظهار بشاشت نمود.»[۳۷]
+
رهبر فقيد انقلاب اسلامى حضرت امام خمينى نيز بارها بر «ضرورت انتقاد» و «نقش
+
مهم دقت و مراقبت مردم بر رفتار مسئولان» تأكيد داشتند، و مى‏فرمودند:
+
+
«انتقاد براى ساختن، براى اصلاح امور لازم است.»[۳۸]
+
همچنين بيان مى‏كردند كه:
+
+
«انتقادها بايد باشد، زيرا تا انتقاد نشود، اصلاح نمى‏شود... چون سرتاپاى انسان
+
عيب است و بايد اين عيب ها را انتقاد كرد تا جامعه اصلاح شود.»[۳۹]
+
 
+
|۱۴۸| 
+
حضرت امام، براى جلوگيرى از «قدرت طلبى» و «ثروت اندوزى» مسئولان نظام،
+
مردم را فرا مى‏خواندند و در جمع نمايندگان مجلس مى‏فرمودند:
+
+
«آن روزى كه ديدند انحراف در مجلس پيدا شد، انحراف از حيث قدرت طلبى و از
+
حيث مال طلبى در كشور، در وزيرها، در رئيس جمهور پيدا شد، بايد جلويش را
+
بگيرند...مردم بايد مواظب شما باشند و مواظب همه اينها باشند.»[۴۰]
+
حضرت امام، بارها در بيانات خود، از مسئوليت عمومى مردم در نظام اسلامى
+
سخن به ميان مى‏آوردند:
+
+
«همه ما مسئوليم نه مسئول براى كار خودمان، مسئول كارهاى ديگران هم هستيم،
+
مسئوليت من هم گردن شماست، مسئوليت شما هم گردن من است، اگر من پايم را
+
كج گذاشتم، شما مسئوليد اگر نگوييد چرا پايت را كج گذاشتى، بايد هجوم كنيد،
+
نهى كنيد كه چرا»؟.[۴۱]
+
 
+
 
+
فوق انتقاد؟ !
+
آيا به مصلحت رهبران جامعه اسلامى است كه در موقعيتى فراتر از انتقاد (به معناى صحيح
+
آن) قرار گيرند؟ چنينى موقعيتى چه تأثيرات روحى و روانى بر آنان خواهد داشت؟ و آيا
+
انتقاد نكردن باعث رشد و كمال آن‏ها خواهد شد و يا به عكس؟ آيا با چنين موقعيتى،
+
انتقادها(ثبوتا) از بين خواهد رفت يا در مقام(اثبات) اظهار نخواهد شد؟ اين عدم اظهار چه
+
پى آمدى خواهد داشت؟
+
+
استثنا كردن يك يا چند فرد از شمول انتقاد در حالى كه چنين استثنايى در اسلام
+
وجود ندارد - چه عكس‏العمل‏هاى اجتماعى به دنبال خواهد داشت؟ و نظام سياسى اسلام
+
را چگونه معرفى خواهدكرد؟
+
+
در زمانى كه مرجعيت، به عنوان شاخص زعامت و رهبرى شيعه تلقى مى‏گرديد،
+
(قبل از پيروزى انقلاب) استاد عاليقدر، شهيد مطهرى نوشت:
+
+
«مراجع، فوق انتقاد به مفهوم صحيح اين كلمه نيستند و معتقد بوده و هستم كه هر
+
 
+
 
+
|۱۴۹|
+
 
+
مقام غير معصومى كه در وضع غير قابل انتقاد قرار گيرد، هم براى خودش خطر
+
است و هم براى اسلام مانند عوام فكر نمى‏كنم كه هر كه در طبقه مراجع قرار گرفت
+
مورد عنايت خاص امام زمان(عج)است و مصون از خطا و گناه و فسق است.»[۴۲]
+
 
+
 
+
حق امت
+
در نظام اسلامى، براى آحاد امت، حقى به عنوان «نصيحت ائمه» وجود دارد، و همه بر
+
اساس اين حق مى‏توانند آرا و نظرات خيرخواهانه خود را نسبت به رهبران جامعه مطرح
+
سازند و حتى مى‏توانند او را مورد سوال قرار دهند، مسئوليت حاكم اسلامى در برابر
+
مردم، از بارزترين مشخصه هاى حكومت اسلامى است.
+
+
در غرب، عده‏اى از طرفداران «استبداد سياسى» ، براى توجيه نظريه خود گفته‏اند كه
+
توده مردم «حقى» در مقابل حكمران ندارند، آن‏ها تنها «وظيفه و تكليف» دارند، زيرا
+
حكمران در مقابل «مردم» مسئول نيست. او فقط در برابر «خدا» مسئول است، مردم در
+
برابر حاكم وظيفه داشته و مسئولند، ولى حق ندارند او را مورد بازخواست قرار دهند كه
+
چرا چنين و چنان كرده‏اى؟ و يا برايش وظيفه معين كنند كه چنين و چنان كن، فقط
+
خداست كه مى‏تواند او را مورد پرسش قرار دهد، بر اين اساس در غرب نوعى ارتباط
+
تصنعى بين «اعتقاد به خدا» و «اعتقاد به لزوم تسليم در برابر حكمران و سلب حق هرگونه
+
مداخله‏اى در برابر كسى كه خدا او را براى نگهبانى مردم برگزيده است، در افكار مردم به
+
وجود آمد و آن‏ها خيال مى‏كردند كه اگر خدا را قبول كنند، استبداد قدرت هاى مطلقه را نيز
+
بايد بپذيرند، و اين كه حكمران در مقابل افراد هيچ گونه مسئوليتى نخواهد داشت.
+
ولى در اسلام نه تنها نتيجه اعتقاد به خدا، پذيرش حكومت مطلقه افراد نيست و حاكم
+
در مقابل مردم مسئوليت دارد، بلكه تنها اعتقاد به خداست كه حاكم را در مقابل اجتماع
+
مسئول مى‏سازد.
+
+
استاد مطهرى، اين بحث را در «علل گرايش به ماديگرى» مطرح ساخته‏اند و يكى از
+
عوامل «فرار و گريز از مذهب» را همين تفكر اجتماعى غلط در غرب دانسته‏اند و گفته‏اند:
+
 
+
 
+
|۱۵۰|
+
 
+
«چنين روشى جز گريزاندن افراد از دين و سوق دادن ايشان به سوى ماترياليسم و
+
ضديت با مذهب و خدا و هر چه رنگ خدايى دارد محصولى نخواهد داشت، در
+
حالى كه از نظر اسلام، مفاهيم دينى هميشه مساوى آزادى بوده، درست بر عكس
+
آن‏چه در غرب جريان داشت كه مفاهيم دينى را مساوى با اختناق و اجتماعى
+
مى‏دانستند.»[۴۳]
+
و در كتاب سيرى در نهج‏البلاغة، با تفصيل بيشتر، مطلب را دنبال كرده‏اند.
+
فقيه بلند مرتبه، آية الله نائينى كه در بحران انقلاب مشروطه، در جهت تثبيت اركان
+
نظرى و فقهى آن، و نفى استبداد قلم زده است. (حق مراقبت و نظارت ملت) را در نظام
+
اسلامى، از سه جهت مورد تأكيد قرار داده است، او مى‏نويسد:
+
+
«نظر به شورويه بودن اصل سلطنت اسلاميه چنانچه سابقا مبين شد عموم ملت
+
از اين جهت و هم از جهت مالياتى كه از براى اقامه مصالح لازمه مى‏دهند، حق
+
مراقبت و نظارت دارند، و از باب منع از تجاوزات، در باب نهى از منكر مندرج، و
+
به هر وسيله كه ممكن شود، واجب است.»[۴۴]
+
ميرزا، در توضيح اصل اول مى‏گويد: ابتناى اساس سلطنت اسلاميه، به مشاركت
+
تمام ملت در نوعيات مملكت نه تنها با خصوص بطانه و خواص شخص والى كه شوراى
+
دربارش خوانند به نص كلام مجيد الهى و سيره مقدسه نبويه كه تا زمان استيلاى معاويه
+
محفوظ بود، از مسلمات اسلاميه است، و دلالت آيه مباركه «وشاورهم فى الامر» كه عقل
+
كل و نفس عصمت را بدان مخاطب و به مشورت با عقلاى امت مكلف فرموده‏اند بر اين
+
مطلب در كمال بداهت و ظهور است، و دلالت كلمه مباركه «فى الامر» كه مفرد محلى و
+
مفيد عموم اطلاقى است اين كه متعلق مشورت مقرره در شريعت مطهره، «كليه امور
+
سياسيه» است هم در عنايت وضوح، و خروج احكام الله عز اسمه از اين عموم از باب
+
تخصص است نه تخصيص.
+
+
آية الله نائينى در ادامه، پس از استدلال به آيه شريفه «و امرهم شورى بينهم» و سيره
+
پيامبر اكرم، خطبه حضرت على(ع) در صفين را نقل مى‏كند كه حضرت فرمود: «فلا
+
 
+
 
+
|۱۵۱|
+
 
+
تكلمونى بما تكلم به الجبابرة و لا تتحفظوا منى بما يتحفظ به عند اهل البادرة» و بالاخره
+
مى‏گويد:
+
+
«چقد سزوار است ما مدعيان مقام والاى تشيع، اندكى در سراپاى اين كلام مبارك
+
تأمل كنيم، و از روى واقع و حقيقت رسى و الغاى اغراض نفسيه، اين مطلب را
+
بفهميم كه:
+
اين درجه اهتمام حضرتش در رفع ابهت و هيبت مقام خلافت از قلوب امت و تكميل
+
اعلى درجات آزادى آنان، و ترغيب و تحريصشان بر عرض هرگونه اعتراض و
+
مشورت، و در عداد حقوق والى بر رعيت و يا حقوق رعيت بر والى شمردن آن،
+
براى چه مطلب بود؟ اگر براى حفظ اساس مسئوليت و شورويت آن و تحفظ بر
+
حريت و مساوات آحاد ملت، با مقام والاى خلافت بوده كما هو الظاهر
+
بل المتعين بل لازم است نحوه سلطنت اسلاميه را به قد رقوه تحفظ كنيم.»[۴۵]
+
بحث‏هاى ميرزا نشان مى‏دهد كه مقصود از شورايى بودن حكومت در اسلام،
+
«انتخابى بودن حاكم» در مقابل «انتصاب» نيست، زيرا اين فقيه بزرگ. شورايى بودن را به
+
استناد حكومت پيامبر(ص) و اميرالمومنين(ع) مطرح كرده است، مقصود او، از اين عنوان،
+
مردمى بودن حكومت، مشاركت ملت، مسئوليت عموم مردم و حق دخالت آن‏ها در نظام
+
اسلامى است.
+
+
بنيانگذار جمهورى اسلامى، حضرت امام خمينى(قد) «مسئوليت در مقابل ملت» را
+
بر اساس فريضه امر به معروف و نهى از منكر، تبيين نموده‏اند:
+
+
* «شما و ما موظفيم كه در تمام امورى كه مربوط به دستگاه هاى اجرايى است امر به
+
معروف كنيم.»[۴۶]
+
* «همه مان مسئوليم، نه مسئول براى كار خودمان، مسئول كارهاى ديگران هم
+
هستيم «كلكم راع و كلكم مسوول عن رعيته» همه بايد نسبت به هم رعايت بكنند،
+
مسئوليت من هم گردن شماست مسئوليت شما هم گردن من است. بايد نهى از منكر
+
بكنيد، امر به معروف بكنيد.»[۴۷]
+
 
+
|۱۵۲|
+
 
+
* «اگر يكيتان كارى بكند و ديگرى ساكت باشد، او هم مسئول است، اگر يكى
+
يك خلاف كرده همه بايد برويد دنبالش كه آقا چرا...اگر من يك خلافى كردم همه
+
تان هجوم آورديد كه چرا اين كار را مى‏كنى؟ من سرجايم مى‏نشينم، همه تان
+
مسئوليد همه مان مسووليم.[۴۸]
+
* «(كلكم راع) همه بايد مراعات كنيد، همه تان راعى هستيد، يعنى همه بايد همان
+
طورى كه يك شبانى يك گلهاى را مى‏برد و مى‏چراند و بايد به جاهاى خوب ببرد،
+
مسئول است كه به علفچراهاى خوب ببرد و مسئول است پيش صاحبان او به اين كه
+
چرا نبردى، همه ما آن حال را داريم، مسئوليم، بايد مراعات بكنيم، يعنى نه اين كه
+
مراعات خودمان رامن مراعات همه شما را بكنم، شما هر يك مراعات همه را.
+
اگر يك فرد خيلى به نظر مردم مثلا پايين، يك فردى كه به نظر مردم خيلى اعلا رتبه
+
هم هست، اگر از او يك انحرافى ديد، بيايد بايستد در مقابلش. بگويد: اين كارت
+
انحراف بود. نكن، مى‏گويند: عمر در وقتى كه خليفه بود گفت كه من اگر چنانچه
+
خلافى كردم، به من مثلا بگوييد يك عربى شمشيرش را كشيد، گفت: اگر تو
+
بخواهى خلاف بكنى ما با اين شمشير مقابلت مى‏ايستيم. تربيت اسلامى اين است
+
كه در مقابل اجراى احكام خدا، هيچ ملاحظه از كسى نكند، اين آقاست اين غير
+
آقا، اين پدر است اين پسر، اين رئيس است اين مرئوس، ابدا اين مسائل نباشد در
+
كار، مسأله اين باشد كه اين آيا به طريق اسلام دارد عمل مى‏كند يا نه، به طريق
+
اسلام دارد عملى مى‏كند، هر فردى باشد بايد از او قدردانى كرد و تشويق كرد و
+
محبت كرد به او، برخلاف اسلام كه باشد، هر فردى باشد يك روحانى
+
عالى مقام باشد يك آدمى باشد كه مثلا رأس باشد، يك سركرده باشد، وقتى ديدند
+
بر خلاف مسير دارد عمل مى‏كند هر يك از افراد موظفند كه به او بگويند كه اين
+
خلاف است، جلويش را بگيرند.[۴۹]
+
در اين جا به نظر مى‏رسد كه علاوه بر «امر به معروف و نهى از منكر» به «النصيحة
+
لائمة المسلمين» نيز به عنوان يك مسئوليت عمومى در جامعه مى‏توان استناد جست. از
+
 
+
 
+
|۱۵۳|
+
 
+
تعبيرات اميرالمومنين(ع) استفاده مى‏شود كه «نصيحت حق حاكم و وظيفه مردم» است و
+
اگر مردم در خيرخواهى كوتاهى كنند و آنچه را كه به صلاح جامعه اسلامى و رهبرى آن
+
تشخيص مى‏دهند، ارائه نكنند، «حق حاكم» را تضييع كرده‏اند:
+
+
«فاما حقى عليكم: فالوفاء بالبيعة، و النصيحة فى المشهد و المغيب، و الاجابة حين
+
ادعوكم، و الطاعة حين امركم[۵۰] و اما حق من بر شما اين است كه: به بيعت وفا
+
كنيد و در نهان و آشكار، حق خيرخواهى ادا كنيد، چون شما را بخوانم، اجابت
+
كنيد و چون فرمان دهم بپذيريد».
+
پس مردم علاوه بر اطاعت در برابر اوامر و حمايت از خواسته هاى رهبرى و وفادارى
+
به پيمان بيعت، بايد با انجام نصيحت، در خيرانديشى و ارائه هر چه بيش تر و بهتر حقايق و
+
واقعيات پيش قدم باشند، مردم در زمينه اطاعت و اجابت» نقش ثانوى دارند و از رهبرى
+
پيروى مى‏كنند، ولى در زمينه «نصيحت» نقش اول را به عهده دارند. آن‏ها به سراغ رهبرى
+
مى‏روند و با نصيحت به وى كمك مى‏كنند.
+
+
بر اساس اين بيان علوى، نصيحت (حق حاكم) است و كوتاهى مردم در اين باره،
+
ظلم به حاكم اسلامى است.
+
+
هر چند از آن جهت كه حكومت به خود مردم متعلق است و بايد با مشاركت آن‏ها
+
اداره شود، منع از نصيحت و جلوگيرى از ابراز آن، تجاوز به (حق مردم) تلقى مى‏گردد.
+
شايد بسيارى به «نصيحت» تنها در حد يك «حكم استحبابى» ارزش گذارند، و از
+
اهميت والايى كه در موارد زيادى مى‏تواند داشته باشد، غافل باشند، در حالى كه فقهاى
+
بزرگوار، به اهميت نصيحت در فقه توجه كرده‏اند و با استناد به رواياتى مثل «يجب
+
للمومن على المومن ان يناصحه»[۵۱] در موارد حساس، آن را لازم و واجب شمرده‏اند. تا
+
جايى كه «غيبت در مقام نصيحت» را جايز دانسته‏اند، و آن را از مستثنيات حرمت غيبت به
+
شما آورده‏اند.[۵۲]
+
+
پر واضح است كه اگر فقها، نصيحت را به عنوان يك حكم استحبابى تلقى
+
مى‏كردند، با توجه به ادله حرمت غيبت، غيبت در مقام نصيحت را تجويز نمى‏كردند،
+
 
+
 
+
|۱۵۴|
+
 
+
چون آن‏ها بين ادله محرمات و مستحبات، قائل به تعارض نبوده و هيچ عمل حرامى را به
+
واسطه شمول ادله مستحبات، مباح نمى‏دانند.
+
+
حتى فقهايى كه در دلالت ادله لزوم نصيحت مومن هم مناقشه كرده‏اند، و به طور
+
كلى اين استثنا را نپذيرفته‏اند، اين مقدار را قبول دارند كه اگر ترك نصيحت، مفاسدى براى
+
مومن به دنبال خواهد داشت، غيبت در مقام نصيحت جايز است.[۵۳]
+
+
اين مباحثات فقهى، هر چند با توجه به مصالح فردى نصيحت شونده انجام گرفته. و به
+
رعايت مصالح شخص مومن توجه گرديده و به جلوگيرى از مفسده در زندگى او اهميت داده
+
شده است، ولى از اين جا مى‏توان با توجه به اولويت رعايت مصالح امت اسلامى نسبت به
+
مصلحت افراد، ضرورت نصيحت ائمه مسلمين را به شكل واضح‏ترى مورد نظر قرار دارد.
+
به ويژه در مواردى كه بى اعتنايى به نصيحت، مفاسدى را در سطح جامعه پديد آورد.
+
 
+
 
+
انتقاد در نظام اسلامى
+
نظام اسلامى در برخورد با انتقاد و منتقدين چه موضوعى دارد؟ و تا چه حد اعتراضات را
+
تحمل مى‏كند؟ براى رسيدن به پاسخ چنين سوال هايى راه هاى مختلفى وجود دارد، ولى
+
روشن ترين راه، بررسى مسئله در يك نمونه عينى از حكومت اسلامى است، حكومتى كه
+
در رأس آن امام معصوم قرار دارد و الگوى هر نظام اسلامى تلقى مى‏شود. اين نمونه،
+
حكومت اميرالمومنين(ع) است.
+
+
حضرت على(ع) در سه جبهه با مخالفين خود برخورد داشت است كه تنها يك گروه
+
از آن‏ها اهل بحث و اعتراض بودند يعنى گروه خوارج، آن‏ها قبل از درگيرى مسلحانه، در
+
مركز حكومت علوى حضور داشتند و مستقيما انتقاد و اعتراض خود را با كمال صراحت و
+
آزادانه مطرح مى‏ساختند.
+
+
شيوه برخورد حضرت با اين گروه، و افراد ديگرى كه در مسائل مختلف اعتراض
+
مى‏كردند، قابل بحث و بررسى است و مى‏تواند نشان دهنده موضع اسلام در چنين
+
موضوع مهمى باشد:
+
+
 
+
 
+
|۱۵۵|
+
 
+
۱- آزادى انتقاد: وقتى حضرت برفراز منبر در مسجد كوفه درباره حكميت سخن
+
مى‏گفت يكى از اصحاب برخاست و گفت: ما را از قبول حكميت نهى كردى، و بعد
+
اجازه دادى نمى‏دانيم كدام يك بهتر بود؟
+
+
حضرت با افسوس و ناراحتى فرمود: هذا جزاء من ترك العقده، يعنى اين حسرت نتيجه
+
آن است كه تأمل و احتياط را از دست داديد. در اين جا اشعث خيال كرد كه حضرت
+
فرموده است: «اين جزاى من است كه احتياط را از دست دادم» و لذا اعتراض كرد كه:
+
«هذه عليك لالك؛ اين سخن به زيان توست نه به سود تو» امام(ع) نگاه تندى به او كرد و
+
فرمود: «ما يدريك ما على مما لى؟ عليك لعنة الله و لعنة اللاعنين حائك ابن حائك
+
منافق بن كافر[۵۴] تو را كه آگاهانيد كه سود من كدام است و زيان من كدام، لعنت خدا و
+
لعنت كنندگان بر تو باد، اى متكبر متكبرزاده، منافق كافرزاده).
+
+
در اين نقل تاريخى، دو نكته جلب نظر مى‏كند: يكى آزادى اصحاب براى طرح
+
نظريات خود حتى در اجتماعات و آن هم بين سخنرانى امام مسلمين، كه چنين نكته‏اى از
+
نهايت آزادى در نظام علوى حكايت دارد، و ديگرى برخورد شديد حضرت با اشعث.
+
آيا اين برخورد امام با او و لعن و نفرين وى، به خاطر اين اعتراض بوده است؟ و پاسخ
+
حضرت، صرفا عكس‏العمل اين جمله است: «هذه عليك لا لك»؟
+
+
شارحان نهج البلاغه و مفسران كلام مولى، كاملا به اين نكته حساس توجه داشته‏اند،
+
مثلا ابن ميثم بحرانى در شرح خود مى‏نويسد:
+
+
«لعن حضرت بر اشعث براى اعتراض وى به حضرت نبود، بلكه براى آن بود كه
+
حتى با حضور در ميان اصحاب و ياران امام، نفاق خود را از دست نداده بود و
+
دورويى مى‏كرد»[۵۵]
+
اشعث در نفاق و دورويى چنان است كه حتى ابن ابى الحديد درباره او مى‏گويد:
+
+
اشعث از منافقان زمان خلافت على(ع) بود و او در ميان اصحاب على، همچون
+
عبدالله بن ابى، در ميان اصحاب رسول(ص) بود و اين هر دو نفر، در زمان خود در رأس منافقان بودند.»[۵۶]
+
 
+
|۱۵۶|
+
 
+
همين نكته را شيخ محمد عبده نيز در شرح خود ياد آور شده است، و پر واضح است
+
كه چنين منافقانى شايسته لعن و نفرينند، كه خداوند در قرآن فرموده است:
+
+
«ان الذين يكتمون ما انزلنا من البينات و الهدى من بعد ما بيناه للناس فى الكتاب
+
اولئك يلعنهم الله و يلعنهم اللاعنون»[۵۷] كسانى كه نشانه‏هاى روشن و رهنمودى را
+
كه فرو فرستاده‏ايم، بعد از آن كه آن را براى مردم در كتاب توضيح داديم، نهفته
+
مى‏دارند، آنان را خداوند لعنت مى‏كند و لعنت كنندگان لعنتشان مى‏كنند».
+
به علاوه اشعث به عنوان فردى فريبكار، و بلكه مجسمه تزوير و «ملعون» در بين
+
عرب، و حتى كفار معروف بوده است به قول طبرى:
+
+
«مسلمانان و كافران هر دو، اشعث را لعنت مى‏كردند.»[۵۸]
+
و اين‏ها همه مويد آن است كه لعن و نفرين حضرت، به خاطر اعتراض بى جاى او
+
نبوده است.
+
+
۲- احتجاج با امام(ع): پس از بازگشت حضرت از صفين، عده اى از اصحاب، باب
+
بحث و اعتراض را گشودند و گفتند:
+
+
- روز جمل براى چه جنگيديم؟
+
+
- براى حق.
+
+
- اهل بصره براى چه جنگيدند؟
+
+
- براى پيمان شكنى و تجاوز.
+
+
- اهل شام براى چه؟
+
+
- ايشان و اهل بصره يكسانند؟[۵۹]
+
+
از اين گونه احتجاج ها در سكوت على عليه السلام فراوان ديده مى شود كه نشان آزادى انتقاد در
+
نظام اسلامى و نيز ضرورت سعه صدر و قدرت تحمل در حاكم اسلامى است. اگر حاكم
+
جز به رشد و فلاح خود و افراد جامعه نينديشد چنين احتجاجاتى را بر نمى‏تابد و با اولين
+
سؤال وضعش دگرگون مى‏شود.
+
+
۳- آزادى تا مرز آشوب و خون ريزى: امام(ع) ابن عباس را براى احتجاج با خوارج به
+
 
+
 
+
|۱۵۷|
+
 
+
خارج از كوفه اجتماع كرده بودند، فرستاد، پس از بازگشت، حضرت از او پرسيد:
+
«آيا آنان را منافق ديد؟ ابن عباس در پاسخ گفت: به خدا، چهره آنان به منافقان
+
نمى‏ماند، بر پيشانى آنان اثر سجده است و قرآن تلاوت مى‏كنند». آن گاه امام(ع)
+
فرمودند: آنان را دعوت كن به اين كه خونى نريزند و مالى را غصب نكنند.»[۶۰]
+
۴- تشكيل جلسات مباحثه: وقتى كه خوارج، با عبدالله بن عباس و صعصه ابن
+
صوحان به عنوان نمايندگان امام(ع) به توافق نرسيدند. حضرت فرمود:
+
«شما دوازده نفر نماينده انتخاب كنيد، و ما هم به همين تعداد از خودمان مى‏فرستيم،
+
تا در يك جا جمع شوند، و استدلال‏ها و نظريات خود را با هم در ميان بگذارند....»[۶۱]  
+
۵- امام، پيش قدم براى بحث واحتجاج: هنگامى كه حضرت به لشگر گاه خوارج
+
رسيدند، فرمودند:
+
+
«آيا همه شما در صفين با ما بوديد؟ گفتند: بعضى از ما بودند و بعضى نبودند.
+
فرمود: پس از هم جدا شويد. و سپس با آن‏ها به صحبت پرداختند و در پايان
+
فرمودند: ليكن امروز پيكار ما با برادران مسلمانى است كه دو دلى و كژى در
+
اسلامشان راه يافته و شبهه و تأويل با اعتقاد و يقين، در هم تنيده است، پس طمع در
+
چيزى كرده ايم كه خدا با آن پريشانى ما را به جمعيت كشاند...»[۶۲]
+
همچنين هنگامى كه ابن عباس را به «منطقه حروراء» فرستادند، خود حضرت سوال
+
كردند كه چه كسى در نزد خوارج محترمتر است؟ يزيدبن قيس را معرفى كردند. امام به
+
خيمه او رفته، و پس از دو ركعت نماز، درباره «حكميت» در جنگ صفين و نيرنگ معاويه
+
و عمروعاص با او به بحث پرداختند.[۶۳]
+
+
۶- دعوت به بحث: خريت بن راشد به نزد حضرت آمد، او سيصد نفر به همراه
+
داشت كه در جمل و صفين و نهروان در سپاه امام(ع) شركت داشتند. خريت گفت: «اى
+
على، به خدا سوگند كه فرمانت را اطاعت نمى‏كنم و با تو نماز نمى‏خوانم و فردا از تو جدا
+
مى‏شوم». او با اين جملات پيمان شكنى خود را رسما اعلام كرد. حضرت فرمود:
+
+
ثكلتك امك، اذا تعصى ربك و تنكث عهدك و لا تضر الانفسك خبرنى و لم تفعل
+
 
+
 
+
|۱۵۸|
+
 
+
ذلك؟ قال: لانك حكمت فى الكتاب، و صعفت عن الحق و ركنت الى القوم الذين
+
ظلموا انفسهم فانا عليك زار و عليهم ناقم و لكم جميعا مباين.
+
حضرت براى بحث و گفتگو، و روشن شدن حقيقت از او دعوت كردند و فرمودند:
+
«هلم ادارسك الكتاب و اناظرك فى السنن و افاتحك امورا من الحق انا اعلم بها منك
+
فلعلك تعرف ما انت الان منكر و تسبصر ما انت عليه الان جاهل.
+
خريت پذيرفت كه به نزد حضرت برگردد. ولى همان شب از كوفه بيرون رفت.[۶۴]
+
۷- عدم محروميت از حقوق اجتماعى: عده‏اى از خوارج، از حروراء بازگشته بودند و
+
گاه و بى گاه در گوشه و كنار، شعار «لا حكم الا لله» سر مى‏دادند، حضرت فرموند:
+
انا لا نمنعهم الفى‏ء، و لا نحول بينهم و بين دخول مساجد الله و لا نهيجهم ما لم
+
يسفكوا دما و ما لم ينالوا محرما.[۶۵] ما شما را از غنيمت محروم نمى‏كنيم و از وارد شدنتان
+
به مساجد مانع نمى‏شويم و با شما نمى‏جنگيم مادامى كه خونى نريزيد».
+
و هنگامى كه بين سخنرانى حضرت اين شعار را تكرار كردند، حضرت فرمودند:
+
+
«لكم عندناثلاث خصال: لا نمنعكم مساجد الله ان تصلوا فيها و لا نمنعكم الف‏ءى ما
+
كانت ايديكم مع ايدينا، و لا تبدوكم بحرب حتى تبدونا به[۶۶] شما در نزد ما سه حق
+
داريد: از نماز گزاردن شما در مسجد مانع نمى‏شويم، سهمتان را از غنيمتى كه در
+
كسب آن با ما شركت داشته‏ايد قطع نمى‏كنيم (شما را از بيت المال محروم
+
نمى‏كنيم) و تا هنگامى كه با ما نجنگيده‏ايد با شما نمى‏جنگيم».
+
۸- ارائه منطق و رفع شبهه: در موارد زيادى حضرت به ارائه نظريات خود به شكل
+
منطقى پرداخته است تا شبهات مخالفين و معترضين از بين برود؛ مثلا وقتى كه خوارج،
+
حكم به كفر ياران حضرت كردند، امام فرمودند: «اگر مرا گمراه مى‏دانيد، چرا به واسطه
+
گناه من همه را تكفير مى‏كنيد و... .»[۶۷]
+
+
و در جاى ديگر حضرت توضيح مى‏دهند كه چرا پس از آن كه حكميت را پذيرفتم.
+
اينك قبول ندارم.[۶۸]
+
+
و در آستانه درگيرى نظامى با خوارج، به شبهات آن‏ها پاسخ دادند.[۶۹]
+
+
 
+
 
+
|۱۵۹|
+
 
+
استاد عاليقدر، شهيد مطهرى، تحت عنوان «دمكراسى على(ع)» مطلبى دارند كه
+
نتيجه اين بحث تلقى مى‏شود:
+
+
«اميرالمومنين(ع) با خوارج در منتهى درجه آزادى و دمكراسى رفتار كرد، او خليفه
+
است و آن‏ها رعيتش، هرگونه اعمال سياستى برايش مقدور بود اما او زندانشان
+
نكرد و شلاقشان نزد، و حتى سهميه آنان را از بيت‏المال قطع نكرد، به آن‏ها نيز
+
همچون ساير افراد مى‏نگريست، آن‏ها در همه جا در اظهار عقيده آزاد بودند، و
+
حضرت خودش و اصحابش با عقيده آزاد با آنان رو به رو مى‏شدند و صحبت
+
مى‏كردند، طرفين استدلال مى‏كردند، استدلال يكديگر را جواب مى‏دادند،
+
شايد اين مقدار آزادى در دنيا بى‏سابقه باشد كه حكومتى با مخالفين خود تا اين درجه
+
با دمكراسى رفتار كرده باشد.»[۷۰]
+
شيوه برخورد حضرت با مخالفين و معترضين، درست در مقابل شيوهاى بود كه در
+
سال‏هاى قبل از آن، به ويژه در دوران عثمان، به عنوان حكومت اسلامى انجام
+
مى‏گرفت؛ مثلا وقتى عثمان، عبدالله بن مسعود را از سمت خود در كوفه عزل و وليدبن
+
عقبه را به جاى او منصوب كرد، عبدالله، درهنگام تحويل دادن كليد بيت‏المال، به حيف
+
و ميل اموال عمومى اعتراض كرد و گفت: «من غير، غير الله ما به و من بدل اسخط الله
+
عليه و ما ارى صاحبكم الاوقد غير و بدل...».
+
+
وليد، اين اعتراض را براى عثمان گزارش كرد، لذا ابن‏مسعود را به مدينه احضار
+
كردند، و به سزاى اين جمله، با او چنان در مسجد مدينه برخورد كردند كه استخوان
+
پهلويش شكست، و به عنوان فردى مفسده جو، از بيرون رفتن از شهر مدينه منع
+
گرديد.[۷۱]
+
+
عمار ياسر، به واسطه انتقاد از كارهاى نارواى حاكم، از سوى وى مورد ضرب و
+
تازيانه قرار گرفت،[۷۲] و در جريان ديگرى، وقتى خليفه، مقدارى از جواهرات بيت‏المال
+
را در مدينه بين خانواده خود تقسيم كرد و در جواب اعتراض مردم گفت: «لناخذن حاجتنا
+
من هذا الفى‏ء و ان رغمت انوف اقوام» ، عمار هم گفت: «اشهد الله ان انفى اول راغم من
+
 
+
 
+
|۱۶۰|
+
 
+
ذلك» همين جمله، جرم بزرگ عمار شمرده شد و باعث دستگيرى و شكنجه فراوان او
+
گرديد، تا حدى كه بى هوش شد و پيكرش را به خانه ام سلمه منتقل كردند و نماز ظهر و
+
عصر و مغرب از او فوت گرديد.»[۷۳]
+
+
و هنگامى كه عمار نامه اعتراض آميز عده‏اى از اصحاب پيامبر را به نزد خليفه آورد،
+
با او چنين رفتار شد:
+
+
«امر غلمانه فمدوا بيديه و رجليه، ثم ضربه عثمان برجليه و هى فى الخفين على
+
مذاكره فاصابه الفتق و كان ضعيفا كبيرا فغشى عليه.»[۷۴]
+
اين دو شيوه برخورد، از سوى دو زمامدار جامعه اسلامى، گمراه آن است كه وقتى
+
رهبرى اسلامى، از پشتوانه حق برخورد است، نيازى به اعمال فشار بر مخالفين خود
+
نمى‏بيند و سخنان نارواى مخالفين را تحمل مى‏كند، و آن گاه كه رهبرى از چنين
+
پشتوانه‏اى بى بهره باشد، چاره‏اى جز اعمال فشار بر مخالفين حق گوى خود، براى ادامه
+
سلطه خويش ندارد، و به هر وسيله كه مى‏تواند از انتشار سخن آن‏ها جلوگيرى مى‏كند هر
+
چند با فشردن گلوى آن‏ها.
+
+
در دوران كوتاه حكومت علوى، فقط خوارج براى بحث و انتقاد آزاد نبودند، بلكه افراد
+
و گروه‏هاى ديگر نيز، خود را براى اظهار نظر هر چند مخالف رأى امام(ع) آزاد مى‏ديدند،
+
و امام آزادانه، با آن‏ها به بحث مى‏نشست، و بدون هيچ گونه تحميلى، منطق خود را تشريح
+
مى‏كرد و چه بسا طرف مقابل تسليم استدلال و منطق مى‏گرديد؛ مثلا وقتى حضرت براى نبرد
+
جمل به سوى بصره مى‏رفتند، فردى براى رفع شبهه، خدمت حضرت رسيد و حضرت با
+
بيانات روشن خود، او را قانع ساخته و سپس از او درخواست بيعت كردند، و او نيز كه پس
+
از روشن شدن حق، چاره‏اى جز تسليم نداشت، بيعت كرد، او گفت:
+
+
«فوالله ما استطعت ان امتنع عند قيام الحجة على[۷۵] به خدا سوگند چون حجت
+
تمام گرديد نتوانستم از بيعت روى گردانم.»
+
امام(ع) نه تنها از نصايح دوستان خود استقبال مى‏كرد، بلكه به سخنان مخالفين نيز
+
كه چه بسا از روى صدق و اخلاص ابراز مى‏شد، به عنوان «نصيحت» اعتنا و توجه
+
 
+
 
+
|۱۶۱| 
+
داشت، لذا هنگامى كه در نبرد صفين، فردى از سپاهيان معاويه، جلوآمد و از حضرت
+
خواست كه براى جلوگيرى از خون ريزى بين مسلمين، جنگ را رها كند. امام فرمود:
+
+
«لقد عرفت ان ما عرضت هذا نصيحة و شفقة.»[۷۶]
+
و سپس مسئوليت سنگين خويش را براى مبارزه با معاويه توضيح دادند.
+
+
 
+
 
+
زمينه هاى شكوفايى نصيحت
+
فعال بودن امت اسلامى در صحنه سياست، و مشاركت آن‏ها در برنامه هاى حكومت،
+
بستگى به شيوه برخورد نظام با آن‏ها دارد. گاه برخوردها به گونه‏اى دل سرد كننده و
+
تحقير كننده است كه كسى انگيزه‏اى براى فكر جدى، ارائه نظر، بررسى و انتقاد،
+
نمى‏بيند، زيرا به نصيحت و امر به معروف و نهى از منكر، ارزش و بهايى داده نمى‏شود.
+
و گاه برخوردها به گونه‏اى مستبدانه و سلطه طلبانه است كه براى افراد جرأت و جسارت
+
حرف زدن و اظهار نظر كمتر باقى مى‏ماند. لذا حضرت على(ع) به مالك فرمود:
+
+
«و لا تصح نصيحتهم الابحيطتهم على ولاة امورهم و قلة استثقال دولهم و ترك
+
استبطاء انقطاع مدتهم[۷۷] و خيرخواهى شان راست نيايد جز كه واليان را براى
+
كارهاى خود نگاه دارند و دوام حكومت آنان را سنگين نشمارند».
+
يعنى خير خواهى و نصيحت نسبت به زمامدار وقتى در بين مردم تحقق مى‏يابد كه
+
مردم گرد حاكمان باشند و حكومت آن‏ها را سنگين نشمرند و در انتظار به سر رسيدن دوران
+
حكومت آن‏ها نباشند.
+
+
پس وقتى حكومت بر مردم سنگينى كند و بين مردم و حاكمان فاصله افتد، جايى بر
+
نصيحت نخواهد ماند، در اين شرايط خيرانديشى ناصحان، جاى خود را به «تصنع»
+
چاپلوسان مى‏دهد.
+
+
رفع چنين مشكلاتى به آن است كه زمامدار جامعه، خود را در چه مقام و مرتبه‏اى
+
ببيند، در مرتبه «سلطه مطلق بر مردم» و فراتر از اظهار نظر و نقد ديگران، و يا «امانت دارى
+
مسئول در نزد خدا و مردم» و البته بحث هاى گذشته اين مبنا را روشن ساخته است كه:
+
 
+
 
+
|۱۶۲|
+
 
+
«در نظام اسلامى، رابطه زمامدار با مردم جامعه، رابطه سلطه مطلق نيست؛ يعنى
+
زمامدار چنان سلطه و احاطه‏اى بر مردم ندارد كه از طرف مردم مورد اظهار نظر و
+
تحقيق و ارزيابى واقع نگردد.»[۷۸]
+
البته، علاوه بر تأثير بينش حاكم نسبت به حكومت و قدرت در كيفيت برخورد با مردم و
+
به ويژه آمران به معروف و ناصحين، از تاثير روحيات شخصى و تربيت‏هاى اخلاقى وى
+
نيز در اين برخوردها نبايد غفلت كرد.
+
+
انسان مهذب، پيوسته به دنبال يافتن عيوب خود است، و توجه دارد كه توجه به
+
«خوبى‏ها و كمالات خود» مانع ديدن عيوب، و سدى در برابر ترقى و كمال است. و به
+
فرموده حضرت امام خمينى:
+
+
«هيچ كس نمى‏تواند ادعا كند كه من نقص هيچ ندارم، اگر كسى ادعا كرد اين را، اين
+
بزرگ ترين نقصش همين ادعاست، انسان كه بخواهد براى خدا كار بكند و به مقام
+
انسانيت برسد بايد هميشه دنبال اين باشد كه ببينيد چه عيبى دارد، دنبال اين نباشد كه
+
ببينيد چه حسنى دارد، براى اين كه دنبال اين كه چه عيبى دارد باعث مى‏شود كه
+
انسان در صدد رفع آن برآيد و دنبال اينكه چه حسنى دارد، پرده مى‏شود در چشم
+
انسان و نمى‏تواند عيوب خودش را ببيند.»[۷۹]
+
از اين رو كسانى كه در مسير تكامل پيش ميروند، نه توقع اطاعت چشم بسته از
+
ديگران دارند، و نه از انتقاد ناراحت مى‏شوند، و به فرموده حضرت امام:
+
+
«شيطان وسوسه مى‏كند در انسان وسوسه مى‏كند كه تو حالا صاحب قدرت هستى،
+
تو حالا صاحب كذا هستى، ديگران چكاره‏اند؟ شما حالا وزير هستيد، ديگران بايد
+
اطاعت بكنند، چشم بسته بايد اطاعت بكنند، شما وكيل هستيد ديگران بايد از شما
+
اطاعت بكنند و چشم بسته هم بايد باشند، اين همه براى اين است كه انسان خودش
+
را نساخته، اگر انسان خودش را ساخته بود، هيچ بدش نمى‏آمد كه يك رعيتى هم به
+
او انتقاد كند، اصلا بدش نمى‏آمد، از انتقاد بدش نمى‏آمد.»[۸۰]
+
بر اين اساس، نه فقط انتقاد و نصيحت دوستان، بلكه عيب جويى مخالفان نيز سازنده
+
 
+
 
+
|۱۶۳|
+
 
+
است، آن هم سازنده تر از اظهارات مريدان، تمجيدهاى فدائيان، و در حقيقت آن‏ها
+
دوست‏اند و اين‏ها دشمن:
+
+
«انسان بايد يك كسى كه دشمن او هست، پيش او برود ببيند قضاوت او نسبت به اين
+
چه هست تا عيب هاى خودش را بتواند بفهمد انسان نمى‏تواند از دوستان خودش
+
تعليم بگيرد، انسان بايد از دشمنان خودش تعليم بگيرد، عيب‏ها را دشمن‏ها
+
مى‏فهمند، دوست‏ها هر چه هم شما عيب داشته باشيد و ما عيب داشته باشيم،
+
براى اين كه، حق را براى نمى‏خواهند و باطل را براى اينكه باطل است دشمن
+
ندارند، به ما و شما مى‏آيند و مى‏گويند، «چقدر خوب صحبت كردى، و چه مقاله
+
خوبى نوشتى و...» دوستان انسان دشمنان واقعى انسانند، و دشمنان انسان دوستان
+
واقعى انسانند، انسان بايد از كسانى كه به او خرده مى‏گيرند، از آنها ياد بگيرد،
+
كسانى كه از او تعريف كنند، بداند كه اين زبان تعريف خصوصا در يك امورى كه
+
جاى انتقاد است اين همان زبان شيطانى است، و آن هم تأييدش شيطانى است.»[۸۱]
+
اين گونه تربيت انسانى و تقواى الهى در سطح رهبرى جامعه اسلامى، بهترين زمينه را
+
براى روحيه حق گويى، نصيحت، امر به معروف ونهى از منكر فراهم مى‏آورد، و از طرف
+
مقابل فقدان روحيه نصيحت پذيرى، نه تنها چنين فضاى پربركتى را از بين مى‏برد، بلكه
+
خود شخص را نيز به هلاكت مى‏كشاند، تا جايى كه عالمى كه توان شنيدن موعظه نداشته
+
باشد، به تعبير امام صادق(ع) در طبقه دوم از دركات هفتگانه جهنم قرار مى‏گيرد:
+
+
«و من العلماء من اذا وعظ انف و اذا وعظ عنف فذاك فى الدرك الثانى من النار[۸۲] از
+
علما كسانى هستند كه هرگاه نصيحت شوند تكبر ورزند و هرگاه نصيحت كنند،
+
تندى ورزد، چنين كسى در طبقه دوم (از دركات هفت گانه) جهنم است».
+
حاكم اسلامى اگر به ارزش حضور مردم و اهميت خيرخواهى آن‏ها در «سلامت» و
+
«قوت» نظام توجه و اهتمام دارد، بايد زمينه‏هاى اجتماعى ظهور و شكوفايى نصحيت را
+
در جامعه پديد آورد.
+
+
در اين راستا، پاى بندى به تعهدات كوچك و بزرگ و ارزش نهادن به وعده هاى خود
+
 
+
 
+
|۱۶۴|
+
 
+
بامردم، تأثير فراوانى دارد چه اين كه بى‏اعتنايى به پيمان ها، و خلاف وعده‏ها، زمينه ساز
+
بدبينى رعيت و كناره‏گيرى آن‏ها از مسئولان و امساك در نصيحت و حمايت است، از
+
فرمان مبارك حضرت على(ع) به مالك اين است كه:
+
+
«و لا تحقرن لطفا تعاهدتهم به و ان قل فأنه داعيه لهم الى بذل النصيحة لك و حسن
+
الظن بك [۸۳] و نيز نبايد لطف و محبتى كه با بررسى وضع آنها مى‏نمايى،
+
هر چند اندك باشد، خرد و حقير بشمارى، زيرا همين لطف و محبت هاى كم، آنان را
+
وادار به خيرخواهى و حسن ظن نسبت به تو مى‏كند».
+
از اين بيان مولى بايد فهميد كه نصيحت خواهى از مردم بدون فراهم آوردن اسباب و
+
زمينه‏هاى آن بى جاست و مجموعه عملكرد كارگزاران نظام در به وجود آمدن روحيه
+
خيرخواهى و نصيحت در مردم موثر است.
+
+
از سوى ديگر نوع برخورد با ناصحين نيز در شكوفايى در جامعه و تشويق مردم به
+
خيرخواهى بسيار موثر است، ارج نهادن به ناصحين، و ارزش گذاشتن به نصيحت>ها،
+
بهترين عامل براى سوق دادن افراد به سوى خيرخواهى است، و بى‏اعتنايى بدان،
+
انسان‏هاى پرشور را هم سرد و دل مرده مى‏كند، و رغبت به نصيحت را از آن‏ها مى‏گيرد،
+
چرا كه كلام خود را بى ارزش و تكلم را بى اثر مى‏بينند.
+
+
حضرت على(ع) بعد از ماجراى حكميت فرمود:
+
+
«فان معصية الناصح الشفيق العالم المجرب تورث الحسرة و تعقب الندامة...فأبيتم
+
على اباء المخالفين الجفاة و المنابذين العصاة حتى أرتاب الناصح بنصحه [۸۴]
+
نافرمانى از دستور نصيحت كننده مهربان دانا و با تجربه، باعث حسرت مى‏شود و
+
پشيمانى به دنبال دارد...اما شما همانند مخالفان جفاكار و نافرمانان پيمان شكن،
+
امتناع ورزيديد تا به آن جا كه نصيحت كننده در بند خويش گويا به ترديد افتاد و از پند
+
و اندرز، خوددارى نمود.»
+
اين بيان علوى مشتمل بر سه مبحث اساسى است:
+
+
۱- نصيحت از چه كسى ارزشمند است؟ الشفيق العالم المجرب.
+
+
 
+
 
+
|۱۶۵|
+
 
+
۲- بى توجهى به چنين نصيحتى چه پى آمدى دارد؟ تعقب الندامه و تورث الحيره.
+
۳- مخالفت با نصيحت كننده، او را كسل، و بالاخره باعث رهاكردن نصيحت
+
مى‏شود: حتى ارتاب الناصح بنصحه.
+
+
 
+
 
+
«نصيحت» و مسئوليت حاكم اسلامى
+
با توجه به اهميتى كه اسلام براى «نصيحت ائمه مسلمين» قائل است، و با توجه به نقش مفيد و سازنده آن در رشد و سلامت جامعه، حاكم اسلامى براى تحقق و عينيت اين سنت
+
وظايفى به عهده دارد:
+
+
قدم اول - نصيحت‏طلبى: مسئوليت حاكم اسلامى فراتر از آن است كه بنشيند تا
+
اگر فردى براى نصيحت و اظهار نظر به او مراجعه كرد، وى را بپذيرد، او بايد به سراغ
+
مردم رفته، از درك و شعور اجتماعى آن‏ها استفاده كند و آنان را به ارائه نظراتشان
+
فراخواند.
+
+
«فبما رحمه من الله لنت لهم... و شاورهم فى الامر [۸۵]پس به(بركت) رحمت الهى
+
با آنان نرمخو شدى... و در كارها با آنان مشورت كن.»
+
سيره پيامبر اكرم(ص) چنين بوده است كه در مواقع حساس، و براى تصميمات خطير از
+
مردم نظر خواهى نموده و گاه در مقام اجرا، نظريات آن‏ها را بر نظر خود مقدم مى‏كرده
+
است؛ مثلا در جريان جنگ احد، هر چند حضرت بر ماندن در شهر تمايل داشتند و
+
عده اى از مهاجرين و انصار نيز با حضرت هم عقيده بودند و پيامبر اعلام كردند كه:
+
«امكثوا فى المدينة، واجعلواانساء و الذرارى فى الاطام، فان دخلوا علينا قاتلناهم فى
+
الذرقة و فنمن اعلم بها منهم و ارموا من فوق الصياصى و الاطام» ولى عده اى از جوانان كه
+
در بدر توفيق حضور نيافته بودند، از حضرت خواستند كه مسلمانان براى جنگ از شهر
+
خارج شوند و با دشمن نجنگند: اخرج بنا الى عدونا. و قال رجال من اهل السن و اهل
+
النية منهم حمزة بن عبدالمطلب و سعد بن عبادة و النعمان بن مالك و غيرهم من الاوس و
+
الخزرج: انا نخشى يا رسول الله ان يظن عدونا انا كرهنا الخروج اليهم جنبا عن لقائهم
+
 
+
 
+
|۱۶۶|
+
 
+
فيكون هذا جرأة منهم علينا...[۸۶]
+
+
و بالاخره با تأكيد آن‏ها بر جنگ در بيرون شهر و اعلام آمادگى براى استقامت و
+
شهادت در راه خدا، پيامبر پيشنهاد آن‏ها را پذيرفت و از رأى خود صرف نظر كرد.
+
در جنگ خندق نيز پيامبر پس از اطلاع از حركت قريش به سوى مدينه، جريان را با
+
اصحاب خود در ميان گذاشتند و به نقل واقدى:
+
+
«شاورهم رسول الله(ص) و كان رسول الله و يكثر مشاورتهم فى الحرب، فقال:
+
انبرزلهم من المدينة، ام نكون فيها و نخندقها علينا، ام نكون قريبا و نجعل ظهورنا
+
الى هذا الجبل؟»[۸۷]
+
حضرت امير(ع)نيز اصحاب خود را دعوت به اظهار نظر مى‏كرد. و از آنها
+
مى‏خواست كه با «نصيحت صادقانه» وى را «كمك» كنند.
+
+
«فاعينونى بمناصحة خلية من الغش سليمة من الريب[۸۸] مرا با خيرخواهى خالصانه
+
و سالم از هرگونه شك و ترديد، يارى كنيد». فلا تكفوا عن مقالة بحق او مشورة
+
بعدل[۸۹] از گفتن حق يا رأى زدن در عدالت، باز مايستيد».
+
قدم دوم - رفع حجاب: براى طرح نصيحت نزد حاكم، بايد دسترسى به او امكان
+
پذير باشد، آن هم نه به «امكان عقلى» بلكه به امكان عادى كه با سهولت و بدون آن كه نيازى
+
به اهداى آبرو باشد، ناصح بتواند از حجب بگذرد و در نزد حاكم حاضر شود.
+
به وجود آوردن چنين شرايطى نيز از وظايف زمامدار است؛ زيرا بدون آن: از يك سو
+
مردم در فشار و سختى خواهند بود و براى رساندن حرف خود، چون گوى از يكى به
+
ديگرى پاس خواهند شد. و از سوى ديگر، واقعيت ها آن گونه كه هستند بر حاكم رخ نشان
+
نخواهند داد و چه بسا زشتيها به شكل زيبايى، خوبى ها در قالب بدى، خردها به صورت
+
كلان، كجى ها به عنوان راستى و...گزارش شوند.
+
+
نبايد گمان كرد كه با اسلامى بودن نظام، وقوع چنين امرى «غير ممكن» و يا
+
«مستبعد» است. چرا كه در نظام علوى، حتى اگر شخصيتى بى نظير مانند مالك اشتر
+
هم حاكم باشد، «احتجاب از مردم» چنين پيامدهايى خواهد داشت، و لذا حضرت به
+
 
+
 
+
|۱۶۷|
+
 
+
مالك فرمودند:
+
+
«فلا تطولن احتجابك عن رعيتك فان احتجاب الولاة عن الرعية شعبة من الضيق و
+
قلة علم بالامور و الاحتجاب منهم يقطع عنهم علم ما احتجبوا دونه. فيصغر عندهم
+
الكبير و يعظم الصغير و يقبح الحسن و يحسن القبيح و يشاب الحق بالباطل و انما
+
الوالى بشر لا يعرف ما توارى عنه الناس به من الامور[۹۰] هيچ گاه خود را در زمانى
+
طولانى از رعيت پنهان مدار، چرا كه دور بودن زمامداران از چشم رعايا خود
+
موجب نوعى محدوديت و بى اطلاعى نسبت به امور مملكت است و اين چهره پنهان
+
داشتن زمامداران، آگاهى آن‏ها را از مسائل نهائى قطع مى‏كند، در نتيجه، بزرگ در
+
نزد آنان كوچك و كوچك بزرگ، كار نيك، زشت، و كار بد، نيكو و حق با باطل
+
آميخته مى شود، چرا كه زمامدار به هر حال بشر است و امورى كه از او پنهان است
+
نمى داند».
+
و البته اگرنظام اموى باشد كه اصلا فكر دسترسى به حاكم را بايد از خيال بيرون كرد.
+
چه اين كه عبدالعزيز بن زراره يك سال بر در خانه معاويه انتظار ورود و حضور در نزد
+
خليفه را كشيد. و اجازه نيافت.
+
+
اقام عبدالعزيز بن زرارة الكلابى على باب معاوية سنة فى شملة من صوف لاياذن له.[۹۱]
+
قدم سوم - ايجاد فضاى آزاد: پس از ورود و درك حضور، نوبت به فضاى مجلس
+
زمامدار مى‏رسد، فضايى كه مى‏تواند آكنده از صفا و صميميت باشد و در نتيجه افراد
+
دردمند يا متعرض، به راحتى مطالب خود را مطرح كنند، و مى‏تواند رعب و وحشت بر آن
+
حاكم باشد تا وقتى آحاد رعيت وارد مى‏شوند، از هيبت حاكم، نگاه تند اطرافيان،
+
برخورد خشن حارسان همه چيز را فراموش كنند و يا قدرت تكلم نداشته باشند، و يا با
+
زحمت و لكنت بخشى از حرف خود را مطرح كنند:
+
+
«و تجلس لهم مجلسا عاما فتتواضع فيه لله الذى خلقك و تقعد عنهم جندك و
+
اعوانك من احراسك و شرطك حتى يكلمك متكلمهم غير متتعتع فانى سمعت
+
رسول الله(ص) يقول فى غير موطن: لن تقدس امة لا يوخذ للضعيف فيها حقه من
+
 
+
 
+
|۱۶۸|
+
 
+
القوى غير متتعتع[۹۲] براى مراجعان مجلس عمومى تشكيل ده و درهاى آن را بر
+
روى هيچ كس نبند، و به خاطر خداوندى كه تو را آفريده تواضع كن و لشكريان و
+
محافظان و پاسبانان را از اين مجلس دورساز، تا هر كس با صراحت و بدون ترس و
+
لكنت، سخنان خود را با تو بگويد، زيرا من بارها از رسول خدا(ص) شنيدم: «ملتى
+
كه حق ضعيفان را از زورمندان با صراحت نگيرد هرگز پاك و پاكيزه نمى‏شود و روى
+
سعادت نمى‏بيند».
+
متأسفانه اين شيوه زمامدارى در تاريخ اسلام چنان متروك گرديد كه دانشمندى مانند
+
جاحظ، كه خود از تملق گويان دولت عباسى است، وقتى از حكومت پادشاهان ايران
+
سخن مى‏گويد، بار عام» برخى سلاطين ايران، جلب نظرش را مى‏كند.[۹۳]
+
+
حاكم اسلامى بايد فضاى آرام و آزادى را براى رعيت فراهم سازد، و جو رعب را از
+
ميان بردارد تا مردم بتوانند به راحتى مطالب خود را مطرح سازند:
+
+
«فلا تكلمونى بما تكلم به الجبابرة و لا تتحفظوا منى بما يتحفظ به عند اهل
+
البادرة[۹۴] آن گونه كه با زمامداران ستمگر سخن مى‏گوييد با من سخن مگوييد و آن
+
چنان كه در پيشگاه حاكمان خشمگين و جبار خود را جمع و جور مى‏كنيد در حضور
+
من نباشيد.»
+
قدم چهارم - تحمل و سعه صدر: وقتى كه در گشوده مى‏شود و كسان زيادى مطالب
+
خود را مى‏گويند، طبيعى است كه برخى از شنيده‏ها بر سامعه حاكم سنگينى كند و بر ذائقه
+
او تلخ باشد، در اين جا سرمايه «سعه صدر» به او قدرت شنيدن حرف هاى مخالف را نيز
+
مى‏دهد و تحمل خود را از دست نمى‏دهد.
+
+
در مقابل حاكم طاغوتى كه حتى از شنيدن «اتق الله» هم عصبانى مى‏شود:
+
+
«و اذا قيل له اتق الله اخذته العزة بالاثم فحسبه جهنم و لبئس المهاد[۹۵] و چون به او
+
گفته شود: «از خدا پروا كن» نخوت، وى را به گناه كشاند، پس جهنم براى او بس
+
است.»
+
مصلح و مفسر عاليقدر شيخ جواد بلاغى در تفسير اين آيه مى‏نويسد:
+
+
 
+
 
+
|۱۶۹|
+
 
+
«اين آيه نشانه‏اى ازحاكم غير الهى را بيان مى‏كند، چون آيه قبل چنين است: «و اذا
+
تولى سعى فى الارض ليفسد فيها» «تولى» به دست گرفتن ولايت و رهبرى است.
+
وقتى چنين افرادى به حكومت و قدرت مى‏رسند، اولا فساد آفرينى مى‏كنند و ثانيا:
+
به نصيحت و خيرخواهى نيكان نه تنها اعتنايى ندارند، بلكه حتى از «اتق الله»
+
ناراحت مى‏شوند.»[۹۶]
+
علامه طباطبايى و شيخ محمد عبده، متذكر شده اند كه «اخذته العزة بالاثم» شاهد آن
+
است كه «تولى» در آيه قبل به معناى «حكومت» است، و عبده در توضيح آيه مى‏گويد:
+
+
«حاكم ستمگر و مستبد، از اين كه به مصلحتى ارشاد و از مفسده‏اى تحذير شود،
+
تكبر مى‏ورزد، چون او در مقامى قرار گرفته كه خود را از نظر رأى و عقل، برتر از
+
ديگران مى‏داند بلكه حتى خود را برتر از حق مى‏پندارد، از اين رو، سست‏ترين
+
آراى خود را بالاتر از نظرهاى سنجيده مردم مى‏داند، در اين صورت چگونه به
+
ديگران اجازه مى‏دهد كه به او بگويند: «در فلان كار از خدا بترس.»[۹۷]
+
سپس مقرر بحث او رشيد رضا، نقل مى‏كند:
+
+
«ولى براى رهبران الهى، شنيدن موعظه و اعتراض از زبان ديگران سخت نيست، و
+
اساساً پيشوايان معصوم ياران خود راچنان تربيت مى‏كردند كه از گفتن عقيده خود
+
واهمه‏اى نداشته باشند و گاه در پرتو اين آزادى، حتى اهانت و سوء ادب را براى
+
خود جايز مى‏دانستند. و در عين حال صبر وتحمل امامان باعث مى‏گرديد كه نه
+
آن‏ها را تكفير و لعن كنند، و نه دست رد بر سينه شان زده و طردشان نمايند.»
+
حجر بن عدى پس از ماجراى صلح امام حسن(ع) با معاويه. به گونه‏اى با حضرت
+
سخن‏گفت كه هرگز از يك يار باوفا و مخلص انتظار نمى‏رفت: « لوانك مت قبل هذا
+
اليوم و لم يكن ما كان، انا رجعنا راغمين بما كرهنا و رجعوا مسرورين بما احبوا. » اين
+
جسارت رنگ از سيماى حضرت ربود، ولى در برخورد و سخن حضرت اثرى نگذاشت،
+
امام(ع) با آرامى فرمودند: يا حجر ليس كل الناس يحب ما يحب و لا رأيه رأيك و ما فعلت
+
ما فعلت الا ابقاء عليك...[۹۸]
+
+
 
+
 
+
|۱۷۰|
+
 
+
و هنگامى كه افراد جرأت چنين جرسارتهايى را بر امام معصوم خود داشته باشند[۹۹]
+
معلوم است كه براى سوال يا انتقاد مودبانه، چقدر راه بازبوده‏است، مثل اينكه بگويند:
+
+
«يابن رسول الله داهنت معاويه و صالحته و قد علمت ان الحق لك دونه و ان معاويه
+
ضاع باغ؟!»[۱۰۰]
+
و اين هم نمونه هاى ديگرى از تحمل و سعه صدر در برابر اعتراضات تند دوستان:
+
+
«جاء رجل من اصحاب الحسن(ع) يقال له سفيان بن ليلى و هو على راحلته فدخل
+
على الحسن و هو محبت (جمع بين ظهره و ساقيه بيديه) فى فناء داره، فقال له:
+
السلام عليك يا مذل المومنين، فقال له الحسن: انزل و لا تعجل، فنزل فعقل راحلته
+
فى الدار و اقبل يمشى حتى انتهى اليه، قال: فقال له الحسن: ما قلت؟، قال قلت:
+
السلام عليك يا مذل المومنين، قال(ع): و ما علمك بذلك؟ قال عمدت الى امر
+
الامة فخلعته من عنقك و قلدته هذه الطاغية يحكم بغير ما انزل قال(ع): سأخبرك لم
+
فعلت ذلك...».[۱۰۱]
+
جالب توجه است كه حضرت در پايان به او فرمودند: چرا به اين جا آمده‏اى پاسخ داد
+
به خدا قسم به خدا دوستى شما(حبكم و الذى بعث محم داً(ص) بالهدى و دين الحق) و
+
حضرت به او بشارت دادند:
+
+
«فابشر يا سفيان، فانى سمعت عليا(ع) يقول: سمعت رسول الله(ص) يقول: يرد على
+
الحوض اهل بيتى و من احبهم من امتى كهاتين.»
+
يكى ديگر از اصحاب، به حضرت چنين اعتراض كرد: يابن رسول الله اذللت رقابنا،
+
و جعلنا معشر الشيعة عبيدا، ما بقى معك رجل، قال(ع): و مم ذاك؟ قال: بتسليمك الامر
+
لهذا الطاغية، قال(ع): و الله ما سلمت الامر اليه الا انى لم اجد انصاراً، ولو وجدت
+
انصاراًلقاتلته ليلى و نهارى حتى يحكم الله بينى و بينه و...[۱۰۲]
+
+
قدم پنجم - ميدان دادن به حق گويان صريح و طرد متملقان: كم نيستند افرادى كه براى
+
«خود نمايى» پيوسته در نقش موافق بازى مى‏كنند تا بدين وسيله از نردبان قدرت سريع‏تر
+
بالا رفته و به اغراض خود دست يابند، شناخت اين گروه و جدا كردن آن‏ها از حق گرايان و
+
 
+
 
+
|۱۷۱|
+
 
+
حق گويان، وميدان دادن به گروه دوم، از مسئوليتهاى حاكم اسلامى است.
+
+
در نظام اسلامى مقرب‏ترين افراد به زمامدار، كسى است كه از گفتن حقايق واهمه‏اى
+
ندارد و براى حفظ خود، از گفتن عيب ها و مطرح كردن انتقادها در جهت رفع آن‏ها ،
+
صرف نظر نمى‏كند.
+
+
سفارش و بلكه دستور حضرت على(ع)به مالك چنين است:
+
+
«ثم ليكن آثرهم عندك اقولهم بمر الحق لك و اقلهم مساعدة فيما يكون منك مما كره
+
الله لاًوليائه واقعا ذلك من هواك حيث وقع[۱۰۳] سپس(از ميان آنان) افرادى را كه در
+
گفتن حق از همه صريح تر و در مساعدت و همراهى نسبت به آنچه خداوند براى
+
اولياءاش دوست نمى‏دارد به تو كم‏تر كمك مى‏كند، مقدم دار، خواه موافق ميل تو
+
باشند يا نه».
+
«مالكا اگر بخواهى ذائقه جسمانى خود را با(بله قربان‏ها) شيرين بسازى، ترديدى
+
نيست كه هواپرستان و خود كامگان همواره كام ترا شيرين خواهند داشت، آنان
+
آن‏قدر تملق‏ها و چاپلوسى‏هاى خوشايند براى تو خواهند كرد كه خود باور خواهى
+
كرد، و در اين صورت نه تنها شايستگى‏هاى خود را كنار خواهى گذاشت ، بلكه
+
خويشتن را به فراموشى خواهى سپرد، آن نابكاران براى شيرين كردن ذائقه حيوانى
+
تو، دروغ‏ها خواهند گفت. گزافه گوييها به راه خواهند انداخت، آنان اين گونه
+
جملات را با تمرين هاى دقيق كه آن‏ها را مى‏آرايند به عرض شما خواهند رساند:
+
«بله قربان، جامعه ما به بركت حكومت شما هيچ نقص اقتصادى ندارد! همه مردم در سايه زمامدارى تو به حقوق خود نائل مى‏گرددند! جالب اين كه از انفاس قدسيه
+
جناب عالى هر يك از درختان به جاى ده كيلو بار كه مى‏آوردند اينك هزار كيلو بار
+
مى‏آورند! خارهاى كويرها مانندگل عطر افشانى مى‏نمايند! جالبتر از همه اين‏ها اين كه
+
همه فصول سال(بهار، تابستان، پاييز، زمستان) همه مزارع و
+
درختان ما محصول مى‏دهند» !مالكا اين گونه سخنان باردار تملق و چاپلوسى كه
+
كتاب‏هاى لغت را از شرم سر به زير مى‏اندازد، ذائقه حيوانى زمامدار عالى سست
+
 
+
 
+
|۱۷۲|
+
 
+
عنصر و بى ايمان و خود باخته را شيرين مى‏نمايد، ولى ذائقه جان او را(اگر جانى
+
براى او باقى مانده باشد)مسموم مى‏سازد و تباه مى‏كنند.»[۱۰۴]
+
در نظام طاغوتى چون همه براى حفظ خود كار مى‏كنند و اصالت با «بودن و ماندن»
+
است لذا چاره‏اى جز تملق و تأييد مطلق وجود ندارد، روسا نيز عموم مردم و كارگزاران را
+
به ثناخوانى و تمجيد فرا مى‏خوانند، نه «نصيحت» و حتى تملق را بر آن‏ها «تحميل»
+
مى‏كنند. «جاحظ» مى‏گويد: عده‏اى از اهل مدينه بر عبدالملك بن مروان وارد شدند، و
+
به تمجيد از «حجاج بن يوسف» پرداختند، ولى عيسى بن طلحه از ميان آن گروه سخنى
+
نگفت و پس از آن كه ديگران مجلس را ترك كردند، به عبدالملك رو كرد و گفت:
+
+
«حجاج بن يوسف بر ما حاكميت يافته، او در مسير باطل است و بر ما تحميل مى‏كند
+
كه به ناحق او را تحسين كنيم»[۱۰۵]
+
قدم ششم - تصديق ناصح و گزينش نصايح: قرآن كريم روش پيامبر(ص)را در برخورد
+
با سخنان مسلمانان چنين توصيف مى‏كند:
+
+
«اذن خير لكم، يومن بالله و يومن للمومنين[۱۰۶]) او(پيامبر)گوش خوبى براى
+
شماست، بهخدا ايمان دارد و سخن مومنان را باور مى‏كند».
+
«اذن خير بودن» پيامبر دو گونه تفسير شده است:
+
+
۱- «مسموع» پيامبر «خير» است، چون آنچه كه حضرت مى‏شنود يا وحى است و يا
+
نصيحت مومنين.
+
+
۲- استماع پيامبر «خير» است، هر چند هر مسموعى خير نباشد زيرا پيامبر(ص) به
+
گوينده سخنان احترام مى‏گذارد، از سخنان آن‏ها استقبال مى‏كند، نظريات و قضاوت>هاى
+
آن‏ها را حمل بر صحت مى‏كند و نسبت به آن‏ها سوءظن پيدا نمى‏كند، پس استماع
+
حضرت خير است اگر چه همه شنيدنيها هم خير نباشد.
+
+
تفسير دوم، علاوه بر آن كه فى حد نفسه صحيح تر به نظر مى‏رسد، با ذيل آيه نيز
+
متناسب‏تر است كه «يومن للمومنين» زيرا ايمان به معناى «تصديق» است و متعلق ايمان در
+
«يومن بالله» ذكر شده است: «ايمان به خدا» ولى در جمله بعد «يومن للمومنين» متعلق
+
 
+
 
+
|۱۷۳|
+
 
+
تصديق ذكر نگرديده، و تنها به اين اكتفا شده است كه «اين تصديق به نفع مومنين» است:
+
يومن للمومنين. و تصديقى كه نفع مومنين را در بر دارد حكم به «صدق مخبر» است نه
+
«صدق خبر» يعنى حكم كردن به صادق بودن مخبر، و اعتقاد گوينده به راستى گفتارش،
+
هر چند خبر مطابق واقع نباشد.[۱۰۷]
+
+
اين آيه شريفه، يكى از ويژگيهاى پيامبراكرم(ص)را به عنوان رهبر جامعه اسلامى
+
بازگو نموده است، با توجه به اين ويژگى است كه حاكم اسلامى، با حسن ظن به ناصحين
+
مى‏نگرد و در قضاوت و بررسى، عينك بدبينى به چشم نمى‏زند و آن‏ها را به واسطه
+
اظهارات تلخ و شيرينشان مورد تهمت و بدگمانى قرار نمى‏دهد، بخصوص اگر خود از
+
آن‏ها نظر خواسته باشد كه خوش بينى وعدم سوء ظن، حق آنهاست:
+
+
«قال السجاد(ص):«و اما حق المشير عليك فلا تتهمه فيما لا يوافقك عليه من رايه
+
اذا اشار عليك، فانما هى الاراء و تصرف الناس فيها.»[۱۰۸]
+
ولى در عين حال، وظيفه رهبرى جامعه است كه نسبت به گفته هاى ديگران چون
+
«ناقد بصير» رفتار كند و به صرف «شنيدن» ، «ترتيب اثر» ندهد:
+
+
«فبشر عباد الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه، اولئك الذين هداهم الله و
+
اولئك هم اولوالالباب». پس بشارت ده به آن بندگان من كه: به سخن گوش
+
فرا مى‏دهند و بهترين آن را پيروى مى‏كنند، اينانند كه خدايشان راه نموده و اينان
+
همان خردمندانند.»
+
به تعبير علامه طباطبائى، در اين آيه به كسانى بشارت داده شده، كه حق، گمشده
+
آن‏هاست، و لذا هيچ سخنى را بدون تدبر و بررسى، رد و انكار نمى‏كنند، چون در صدد
+
يافتن حق هستند، هر سخن را به اميد آن كه حقى در آن بيابند، مورد بررسى و ارزيابى قرار
+
مى‏دهند. تا مبادا چيزى از حق، از نظرشان پنهان بماند[۱۰۹]
+
+
سفارش حضرت امير به فرزندشان اين است كه:
+
+
«واضمم آراء الرجال و اختر اقربها الى الصواب و ابعدها عن الارتياب؛ همه نظرها را
+
جمع كن و سپس نزديكترين آن‏ها را به صواب و دورترين آن‏ها را به شك، اختيار كن.»
+
 
+
 
+
|۱۷۴|
+
 
+
حاكم اسلامى، چون مى‏خواهد به موارد اشتباه پى برد و نقاط ضعف را بشناسد، لذا
+
آراء مختلف را مورد توجه قرار مى‏دهد: «من استقبل وجوه الاراء عرف مواقع الخطاء».
+
مفهوم اين بيان علوى آن است كه: كسى كه از آراء گوناگون استقبال نمى‏كند، و
+
تحمل شنيدن حرف هاى ديگران را ندارد. نمى‏تواند به اشتباهات پى برد، و چون انديشه و
+
فكر خود را برتر از ديگران مى‏داند در معرض هلاكت قرار دارد: «من استغنى بعقله
+
زل»[۱۱۰] ، «من استبد برأيه هلك»[۱۱۱]
+
+
قدم هفتم - دفاع از حقوق ناصحين: نصيحت گران بر طبق تشخيص خود و در
+
محدوده اطلاعات خويش، به اظهار نظر مى‏پردازند پرواضح است كه انجام وظيفه امر به
+
معروف و نهى از منكر و يا نصيحت، حتى اگر در قالب انتقاد و اعتراض هم انجام گيرد،
+
نمى‏تواند مجوزى براى اعمال فشار و محدوديت گردد. از اين رو اگر كاسه‏هاى داغ‏تر از
+
آش، و حاميان عوام سينه چاك بخواهند، متعرض حريم شخصيت و حقوق آن‏ها شوند،
+
وظيفه حاكم است كه مانع آنان گردد، چرا كه امر به معروف و نهى از منكر و نصيحت ائمه
+
مسلمين، يك وظيفه اسلامى است، نه يك جرم قابل تعقيب.
+
+
در حكومت علوى، معترضانى چون خوارج، تا هنگامى كه دست به سلاح نبرده
+
بودند،از امنيت و حقوق اجتماعى برخوردار بودند و كسى حق تعرض به آن‏ها را نداشت،
+
در فصل (انتقاد در نظام اسلامى)به برخى از كلمات حضرت در اين زمينه اشاره نموديم.
+
 
+
 
+
شعاع نقد و مرز انتقاد
+
بدخواهان و استعمارگران كه از ارائه نظام سياسى اسلام و تحقق حكومت اسلامى وحشت
+
داشته و پيوسته سعى در بدبين كردن توده هاى مسلمان و به انحراف كشيدن
+
افكار انديشمندان و روشنفكران نسبت به نظام اسلامى دارند، حكومت اسلامى را حكومتى
+
استبدادى معرفى مى‏كنند، كه در آن نه تنها مردم حق انتقاد و اعتراض ندارند، بلكه از
+
تحقيق و بررسى در موضوعات اساسى جامعه محروم، و به اطاعت بى چون و چرا و
+
تبعيت محض مجبورند زيرا با بودن «نظر شرع» جايى براى اظهار «رأى مردم» وجود ندارد.
+
 
+
 
+
|۱۷۵|
+
 
+
در اين شبهه اغوا كننده مرز بين دستورهاى الهى كه مستقيما از وحى سرچشمه
+
مى گيرد، با دستورهاى رهبرى كه از تشخيص او ناشى مى‏شود، ناديده گرفته شده، و از
+
سوى ديگر بين منطقه آزاد «بحث و تحقيق نظرى» با منطقه ممنوع «مخالفت هاى عملى»
+
تفكيك نشده است.
+
+
در حالى كه چنين مرزهاى روشنى، در طول چهارده قرن گذشته، مورد توجه مسلمانان
+
و محققان اسلامى بوده است؛ مثلا در جريان جنگ بدر، پس از آن كه پيامبر اكرم و مسلمانان
+
در منطقه‏اى فرود آمدند، حضرت از اصحاب خود، درباره محل استقرار سپاه اسلام نظر
+
خواهى كردند، حباب بن منذر، پرسيد: آيا درباره اين منطقه كه توقف كرده ايم دستور خاصى
+
از طرف خداوند رسيده است و حتما بايد تبعيت كنيم، و يا صرفا بر اساس تشخيص مصالح و
+
سياست‏هاى نظامى انتخاب گرديده است و مى‏توان درباره آن اظهار نظر كرد؟ پيامبر اكرم در
+
پاسخ فرمودند: دستور خاصى درباره اين جا نرسيده است:
+
+
حباب گفت:
+
+
«مصلحت اين است كه در كنار آبى كه به دشمن نزديك است فرود آييم، سپس كنار
+
آن حوضى بسازيم كه براى خود و چهارپايان هميشه آب در اختيار داشته باشيم.
+
حضرت، نظر افسر خود را پسنديد و فرمان حركت داد.»[۱۱۲]
+
چنين مواردى در تاريخ اسلام نشان مى‏دهد كه اصحاب پيامبر اكرم، به محدوده مجاز
+
براى اظهار نظر توجه داشتند و به خوبى مى‏دانستند كه با بودن «وحى» و دستور الهى،
+
جايى براى «رأى» وجود نداشته و همه بايد تسليم و منقاد باشند. آنها در بيرون از اين
+
محدود به ابراز نظر و اظهار رأى مى‏پرداختند.
+
+
لذا در جريان جنگ احزاب ، پس از آن كه نزديك به يك ماه، مسلمانان در محاصره
+
دشمن بودند، پيامبر(ص) پيشنهاد كردند كه با گرفتن يك سوم ميوه‏هاى مدينه، از جنگ
+
منصرف و محاصره مدينه را بشكنند، كفار اين پيشنهاد را پذيرفته و مقدمات تنظيم قرارداد
+
انجام گرفت، در اين موقع «اسيد بن خضير» به حضرت عرض كرد:
+
+
«يا رسول الله ان كان الامر من السماء فامض له، و ان كان غير ذلك فوالله لانعطيهم
+
الا السيف.»
+
 
+
 
+
|۱۷۶|
+
 
+
پس از آن، پيامبر اكرم، سعد بن معاذ و سعدبن عباده را خواستند و نظر آن‏ها را در
+
باره صلح سوال كردند، آن دو پاسخ دادند:
+
+
«ان كان الامر من السماء نامض له، و ان كان امرا لم تومر فيه ذلك فيه هوى
+
فامض كان لك فيه هوى فسمعا وطاعة و ان كان هو الراى فما لهم عندنا الا السيف.»
+
البته كلام سعدبن معاذ و سعد بن عباده از ادب بيش ترى برخوردار است،
+
زيرا آنها اطاعت و پيروى كامل خود را از نظر حضرت نيز همچون دستور الهى، اعلام
+
نمودند.
+
+
حضرت فرمودند: اين پيشنهاد، نظر و تشخيص خودم بود، چون مى‏بينم كه عرب
+
يك پارچه تصميم به جنگ با ما گرفته است. سعد بن عباده و سعد بن معاذ اظهار كردند:
+
آيا با عزت و كرامتى كه در پرتو شما خداوند به ما عنايت كرده است باز هم ذلت را
+
بپذيريم؟!...
+
+
با چنين اظهاراتى، حضرت دستور دادند كه پيش نويس صلح را كه هنوز به امضا
+
نرسيده بود از بين ببرند و با صداى بلند به نمايندگان مشركان اعلام كردند: برگرديد كه ما
+
براى جنگ مصميم.[۱۱۳]
+
+
معمولا مفسران قرآن، به اين مرزبندى در ذيل آيه(وشاورهم فى الامر) تصريح
+
كرده‏اند:
+
+
آلوسى مى‏گويد: مشورت در جايى است كه نص شرعى نباشد و گرنه شورا معنا
+
ندارد، و چگونه ممكن است كه مسلمان از حكم خدا به آراء مردم، عدول كند.[۱۱۴]
+
جصاص مى‏نويسد: پيامبر(ص) در جايى كه نص الهى نبود، مشورت مى‏كرد، اما در
+
منصوصات، مشورت جايز نبود.[۱۱۵]
+
+
و علامه طباطبائى در الميزان آورده است: احكام ثابت الهى، مورد مشورت نبود
+
همچنان كه هيچ كس اجازه تغيير آن را نداشت و گرنه اختلاف حوادث جارى، احكام خدا
+
را نسخ مى‏كردند.[۱۱۶]
+
+
 
+
 
+
|۱۷۷|
+
 
+
تسليم يا تحقيق؟
+
در دوران حاكميت رهبران صالح و نظام هاى مشروع، تسليم مطلوب است يا تحقيق؟ و آيا با
+
مشروعيت حكومت و لياقت حاكم، تحقيق و بررسى در آراء او ناپسند و تسليم صرف بودن
+
مطلوب است؟ و آيا نظر حاكم اسلامى چندان «قداست» مى‏يابد كه بايد از نقد ديگران «مصون»
+
باشد؟ و آيا «عصمت» يا «عدالت» در رهبرى، «حق چون و چرا» را از مردم مى‏گيرد؟
+
لازم به ذكر است كه اين بحث، صرفا در خصوص مشروعيت اعتراض و انتقاد است
+
و بحث از نظر مشروعيت يا عدم مشروعيت مخالفت عملى و موارد آن، از موضوع اين
+
رساله خارج است.
+
+
يكى از متفكران بزرگ اسلامى، با توجه به داستان موسى و خضر در قرآن كريم، مرز
+
سكوت و اعتراض در برابر پيشوا را چنين تبيين مى‏كند:
+
+
«يك نكته بزرگ كه از اين داستان استفاده مى‏شود اين است كه «تابع و پيرو تا آن جا
+
تسليم متبوع و پيشوا است كه اصول و مبادى و قانون، نشكند و خراب نشود» ر اگر
+
ديد، آن متبوع كارى بر خلاف اصول و مبانى انجام مى‏دهد، نمى‏تواند سكوت
+
كند، گواين كه در اين داستان، عملى كه عبد صالح كرد، از نظر خود او كه افق
+
وسيع ترى را مى‏ديد و به باطن موضوع توجه داشت بر خلاف اصول نبود، بلكه عين
+
وظيفه و تكليف بود، ولى سخن در اين است كه چرا موسى صبر نمى‏كرد و زبان با
+
انتقاد مى‏گشود، با اين كه وعده مى‏داد و به خود تلقين مى‏كرد كه اعتراض نكند باز
+
هم اعتراض و انتقاد مى‏كرد؟ نقص كار موسى در اعتراض و انتقاد نبود، در اين بود
+
كه به رمز مطلب و باطن كار آگاه نبود، البته اگر به رمز مطلب آگاه مى‏شد اعتراض
+
نمى‏كرد، و مايل بود كه برسد به مطلب، ولى مادامى كه از نظر او عملى بر خلاف
+
اصول و قانون الهى است، ايمان او به او اجازه نمى‏دهد كه سكوت كند بعضى
+
گفته‏اند كه اگر تا قيامت عمل عبد صالح تكرار مى‏شد، موسى از اعتراض و انتقاد
+
باز نمى‏ايستاد، مگر اين كه به رمز مطلب آگاه مى‏شد...[۱۱۷]
+
اين سوال براى علماى «علم رجال» كه به بحث درباره جرح و تعديل اصحاب ائمه
+
 
+
 
+
|۱۷۸|
+
 
+
مى‏پردازند نيز مطرح بوده است كه آيا«اعتراض بر مقام ولايت موجب «جرح» مى‏گردد؟
+
محقق تسترى با استفاده از داستان موسى و خضر، چنين افرادى را «تبرئه» مى‏كند، او در
+
شرح حال سفيان بن ليلى، كه با لحن تندى به امام مجتبى(ع) به خاطر صلح با معاويه
+
اعتراض كرد، مى‏نويسد:
+
+
«و اذا كان مثل موسى(ع)مع كماله لما لم يفهم وجه الحكمة اعترض، لا غروان
+
يعترض هذا مع نقصه، و لمابين له الحسن(ع) وجه الحكمة، قبل و سلم، فهو
+
سالم.»[۱۱۸]
+
البته در داستان حضر موسى، دو نكته قابل بحث و تحقيق است :
+
+
۱- حضرت موسى، خود تبعيت از عبد صالح را «انتخاب» كرد. و البته اين انتخاب
+
باعث سلب مسئوليت از او نمى‏شد، و لذا در هر كجا كه به نظرش قانون شكسته مى‏شد،
+
اعتراض مى‏نمود ولى آيا در صورتى كه متبوع و پيشوا از طرف خداوند «نصب» شود، باز
+
هم چنين مسئوليتى براى تابع وجود دارد؟ به خصوص اگر متبوع معصوم باشد؟
+
۲- تبعيت حضرت موسى از عبد صالح، در دائره محدود خود او و در زمينه مسائل
+
فردى بوده است، ولى آيا اگر متبوع، رهبرى اجتماعى داشته باشد، باز هم چنين حقى
+
براى تابع وجود دارد؟ يعنى تبعيت افراد جامعه از رهبرى هم به تشخيص خود آن‏ها در تك
+
تك موارد بستگى دارد؟ آيا از اين داستان، چنين استفاده‏اى مى‏توان نمود؟
+
از آن جا كه تحليل اين مباحث، از حوصله اين مقاله، و ازموضوع آن خارج است، از
+
تعقيب آن خوددارى نموده و به اين اصل توجه مى‏دهم كه در جامعه اسلامى اگر فرد يا
+
گروهى، براى تبعيت، فرصت تحقيق و بررسى بطلبند، اين امكان در اختيار آن‏ها قرار
+
مى‏گيرد؛ مثلا وقتى عده‏اى از طرفداران عبدالله بن مسعود، كه از اصحاب حضرت
+
على(ع) بودند، در جنگ با معاويه و مشروعيت آن ترديد نموده، و از حضرت اجازه
+
خواستند ، تا ضمن همراهى حضرت و فرصت تحقيق در اين باره داشته باشند و اعمال
+
معاويه را زير نظر گرفته، و سپس عليه تجاوزگر وارد جنگ شوند، حضرت فرمودند:
+
+
«مرحبا و اهلا، هذا هو الفقه فى الدين و العلم بالسنة، من لم يرض بهذا فهو خائن
+
 
+
 
+
|۱۷۹|
+
 
+
جبار ؛آفرين بر شما، اين انديشه در دين و علم به سنت است، هر كسى بدان رضايت
+
ندهد خائن و ستمگر است.»[۱۱۹]
+
در نظام اسلامى، امكان تحقيق از افراد گرفته نمى شود، و آن‏ها كه خواستار بررسى
+
موضوعات باشند، طرد و تكفير نمى‏شوند، تا حق برايشان آشكار گردد.
+
+
البته افراد ديگرى نيز بوده‏اند كه از شناخت عميق ترى نسبت به مولى برخوردار بوده و
+
همين شناخت عميق راه وسوسه و ترديد را بر آنها مى‏بسته است؛ مثلا وقتى كه بنابر
+
حكميت در جنگ صفين شد، به حضرت عرض كردند: كه مالك اشتر بر جنگ اصرار
+
دارد، حضرت فرمودند: «ان الاشتر ليرضى اذا رضيت» و هنگامى كه عهدنامه را به او
+
دادند، اگر چه ناراحت بود، ولى گفت: «ولكن قد رضيت بما صنع على اميرالمومنين و
+
دخلت فيما دخل فيه، فانه لا يدخل الا فى هدى و صواب؛ اما من به آنچه كه على(ع)
+
خواسته راضى‏ام، و من به چيزى كه على داخل شده، وارد مى‏شوم چون او جز به درستى
+
و هدايت وارد نمى‏شود.»[۱۲۰]
+
+
در عين حال نبايد غفلت كرد كه همه مالك اشتر نيستند، چه اين كه حضرت فرمود: در
+
ميان شما دو نفر مانند مالك اشتر نيست». و از سوى ديگر، هميشه در راس جامعه اسلامى
+
فردى قرار ندارد كه با اطمينان بتوان گفت: «لا يدخل الا فى هدى و صواب» بر اين اساس، راه
+
بحث و تحقيق را بر عموم، آن هم در ادوار مختلف زعامت اسلامى نمى توان مسدود نمود.
+
 
+
 
+
جواز تحقيق و ادله ولايت فقيه
+
بيانات رهبرى اسلامى در عصر غيبت، به يكى از سه شكل زير است:
+
۱- بيان فتوا: در اين قسمت، رهبرى در موضوعات مختلف، حكم الهى را بيان
+
مى‏كند، اين احكام از «فقاهت و اجتهاد» او تراوش مى‏كند.
+
+
۲- تشخيص موضوعات: در اين قسمت، رهبرى نظر خود را نسبت به موضوعات
+
سياسى و اجتماعى بيان مى‏كند و مصالح و مفاسد آن‏ها تبيين مى‏كند، اين نظريات از
+
ديدگاه‏هاى او در مسائل مختلف جامعه و احاطه‏اش بر مسائل و موضوعات سرچشمه
+
 
+
 
+
|۱۸۰|
+
 
+
مى‏گيرد.
+
+
۳- صدور حكم: در موارد خاصى، اداره جامعه اسلامى، به حكم حاكم نياز پيدا
+
مى‏كند، اين حكم از سوى رهبرى صادر مى‏شود و مربوط به حوزه «ولايت» است.
+
روشن است كه چون بخش اول و دوم، خارج از محدوده «اعمال ولايت» مى‏باشد،
+
انتقاد قولى و حتى مخالفت عملى، مى‏تواند جايز باشد، ولى در مواردى كه نظام بر
+
اساس حكم حاكم اداره مى‏شود، آيا جايى براى بحث و بررسى، انتقاد و اعتراض نسبت
+
به «حكم» او وجود دارد؟
+
+
معمولا فقها اين مسئله را در كتاب القضاء نسبت به «حكم قضايى حاكم» در موارد
+
«فصل خصومت» ر مورد بحث قرار داده‏اند، ولى از آن جا كه:
+
اولا: قضاوت خود شعبه‏اى از ولايت است، و حكم قضايى با تكيه بر «ولايت»
+
اعتبار دارد.
+
+
ثانيا: ادله‏اى كه در اين مسئله مورد بحث قرار گرفته است، از ادله مشتركه اعتبار
+
قضاوت، و(ولايت)است، و با روشن شدن مفهوم دليل و دائره دلالت آن، كيفيت استناد
+
به آن، در هر دو باب يكسان است. از اين رو كلمات فقها را مورد بررسى قرار مى دهيم:
+
شيخ انصارى(قده) «نظر در حكم حاكم» و بررسى آن را فى حد نفسه، جايز مى‏داند
+
با اين استدلال كه «بررسى و نظر در حكم» ، «نقض حكم» نيست. اين بررسى و تحقيق به
+
حسب مورد احكام مختلفى مى‏تواند داشته باشد: وجوب، استحباب و حرمت. شيخ
+
اعظم چنين مى‏فرمايد:
+
+
«الظاهران النظر فى حكم الحاكم فى حد نفسه غير محرم لانه بمجرده ليس نقضا و ان
+
استلزم النقض فى بعض الاحيان، بل قد يجب كما اذا رفع المحكوم عليه الامر اليه مدعيا
+
جور الاول فى الحكم، و قد يندب كما اذا اراد استفادة مطلب علمى او حكمة عملية،
+
نعم انما يحرم النظر اذ، انضم اليه بعض الدواعى الفاسدة كالتجسس من العيب للتضييع و
+
الاذاعة و اسقاط الحاكم عن اعين الناس و امثال ذلك، و لعل الحكم من المسلمات.»[۱۲۱]
+
در اين عبارت، حريم اعتبار «حكم» مشخص گرديده است و آنچه كه در فقه مسلم
+
 
+
 
+
|۱۸۱|
+
 
+
است، «عدم جواز نقض حكم» است و صرف نقد و بررسى حكم، نقض حكم
+
نيست، البته ممكن است همين نقد و بررسى، در اثر جهات خارجيه، ممنوع باشد، كه از بحث
+
فعلى خارج است.
+
+
همچنين، «رد بر حاكم» ممنوع است چه اين كه در مقبوله عمر بن حنظله كه از ادله
+
ولايت فقيه نيز شمرده مى‏شود از رد بر حاكم نهى شده است، ولى اين نهى شامل
+
«اعتراض به حاكم و انتقاد و از آن» نمى‏شود، زيرا:
+
+
اولا: رد و اعتراض ممنوع، در مواردى است كه حاكم به جور و ظلم، حكم نكرده
+
باشد، و لذا اگر فردى ادعاى جور حاكم را دارد، چو احتمال صدق دعواى او وجود دارد،
+
لذا ادعاى او به ادعاى اين كه حكم حاكم بايد نقض شود بر مى‏گردد، به تعبير شيخ انصارى:
+
+
«قالوا من غير خلاف انه لو ادعى المحكوم عليه ان الحاكم الدول قد حكم عليه
+
بالجور و جب على الثانى النظر فيه... لان المنهى عنه فى ادلة النصب ليس الا الرد و
+
النقض فيما اذا لم يكن الحاكم قضى عليهم بالجور، و فى غيره فيجوز الرد، و دعوى
+
الجور مراجعة الى دعوى ان حكمه مما ينبغى نقضه، وهى دعوى محتملة الصدق.
+
فيدل على سماعها كل ما دل على سماع ساير الدعاوى، و ليس من الرد و الاعتراض
+
الممنوع فى شى‏ء.»[۱۲۲]
+
به هر حال آنچه در مقبوله آمده است، اين است: «فاذا حكم بحكمنا فلم يقبل منه
+
فانما استخف بحكم الله و علنيا رد، و الراد علينا الراد على الله.»[۱۲۳]
+
+
ثانيا: بايد بين «رد بر حاكم» با «بررسى حكم حاكم» تفكيك كرد، زيرا بررسى و نقد
+
و حتى بيان خطا و اشتباه آن، رد حاكم نيست، صاحب جواهر مى‏گويد: دعوى بر عليه
+
حاكم در حكمش، قابل سماع است زيرا:
+
+
«ليس من «الرد» على الحاكم، بل هو من «بيان خطا الحاكم» الذى هو غير معصوم.»[۱۲۴]
+
مرحوم سيد در ملحقات عروة الوثقى مى‏گويد، پس از حكم حاكم، اگر محكوم عليه
+
ادعا كند كه حاكم صلاحيت نداشته و يا در حكم اشتباه كرده و يا در مقدمات آن تقصير
+
كرده، و يا بر خلاف عدالت حكم نموده است، به مقتضاى عموم ادله، دعواى او قابل
+
 
+
 
+
|۱۸۲|
+
 
+
پيشگيرى است و سپس اضافه مى‏كند كه:
+
+
«و ما عن بعضهم «من عدم سماعه لانه امين الامام(ع)و ايضا فتح هذا الباب موجب
+
للطعن فى الحكام» لا وجه له.»[۱۲۵]
+
در اين جا كلام صاحب عروه، ناظر به استدلال‏هايى است كه براى «عدم سماع بينه
+
عليه حاكم» در كلمات محقق اردبيلى آمده است، و محقق نراقى به پاسخ آن‏ها پرداخته
+
است:
+
+
۱- امين بودن حاكم، فرع صلاحيت و اهليت اوست، و با اثبات فسق، امين امام(ع) نيست .
+
۲- در صورت عدم اثبات، جلوى تفسيق ديگر حكام را با تعزير مدعى چون به علما
+
اهانت مى‏كند، مى‏توان گرفت.
+
+
۳- اگر اين حاكم امين امام(ع)است، فقها و حكام ديگر نيز كه درباره او اظهار نظر
+
مى‏كنند، امناء الله‏اند، از اين رو اگر حاكم اول را امين يافتند، حكم به تبرئه او خواهند
+
كرد، و اگر ضعفى در او ديدند، قدح و جرح او ضررى ندارد، بلكه باعث مى‏شود كه
+
حكام ديگر از اين اشكال‏ها پرهيز كنند، واين خود به مصلحت است.
+
۴- بى اعتنايى به چنين شكاياتى، باعث ابطال حقوق مردم است.
+
۵- اگر توجه به اين دعاوى و بررسى آن‏ها ، باعث اهانت به حاكم باشد، چنانچه
+
اتهام ثابت باشد كه استحقاق اهانت دارند، و اگر ثابت نشود كه نه تنها اهانت نيست، بلكه
+
ممكن است باعث عزت گردد.
+
+
قال فى المستند: احتج المحقق الاردبيلى على عدم سماع البينة مطلقا بانه امين الامام و
+
فتح هذاالباب موجب لعدم اجراء الاحكام، و الطعن فى الحكام فلا يقبلون القضا، و فيه
+
كونه امينا فى زمن الغيبة فرع اهليته فان ثبت الفسق فليس امينا، و الا يمكن سد باب
+
تفسيق ساير الحكام بتعزير المدعى حيث اهان العماء مع ان العدول و لحاكم الاخر ايضا
+
امناء الله، فان كان الحاكم الاول امينا لا يقدحون فيه، و لا يضر القدح بل ذلك موجب
+
لسعى القضاة فى الاجتناب عن العيوب او سترها فهو ايضا مصلحة تامه...[۱۲۶]
+
«و قد يستشكل فى سماع هذه الدعوى بايجابه اهانة الحكام و تزهدهم فى الحكم
+
 
+
 
+
|۱۸۳|
+
 
+
و ايجابه للعسر و الحرج و افضائه الى التسلسل، و يجاب عن الاول بمعارضته بايجاب
+
عدم السماع لابطال حقوق الناس مع انه ان ثبت ما يدعيه فلا بأس بالهانة، بل ينبغى ان
+
يستهان، و الا فلا اهانة، بل ربما يوجب العزة والثانى بمعارضته ايضا بايجابه العسر و
+
الحرج على الناس فى تضييع حقوقهم لو لم يسمع، و الثالث بمنع الافضاء.»
+
غرض از نقل كلمات اساطين فقه اين است كه به كيفيت برداشت آن‏ها از «ادله نصب
+
فقيه» پى بريم و بدانيم كه از نظر آن‏ها ادله نصب، هيچ گونه منافاتى با جواز بررسى و نقد
+
حكم حاكم ندارد، و در ديد آن‏ها هيچ گونه تلازمى بين نصب حاكم از سوى امام(ع) و غير
+
قابل تحقيق و تأمل بودن دستورات او وجود ندارد، همچنين آن‏ها به همان ميزان كه به حفظ
+
حرمت حاكم توجه دارند به گونه‏اى كه مى‏گويند: «يحرم النظر اذا النضم اليه بعض الدراعى
+
الفاسده كالتجسس عن العيب للتضييع و الاذاعة و اسقاط الحاكم عن اعين الناس» به همان
+
مقدار به حفظ حقوق مردم نيز توجه دارند و «قداست حاكم» را بهانه‏اى براى ناديده گرفتن
+
حقوق ديگران- حتى اگر احتمال تضييع حق فردى وجود داشته باشد- نمى‏دانند.
+
فقها حاكم اسلامى كه دو شرط اساسى «عدالت و فقاهت» را در او معتبر، و
+
امين امام(ع) و منصوب از قبل او مى‏دانند در شأنى فراتر از «خطا و اشتباه» و «جور»
+
ندانسته و حكم او را مصون از انتقاد و اعتراض تلقى نمى‏كنند.
+
+
آن‏ها اگر چه «رد بر حاكم» را جايز نمى‏دانند، ولى محدوده رد ممنوع را توضيح داده
+
و تصريح كرده‏اند كه بيان خطا، غير از رد بر حاكم است.
+
+
در اين جا به نقل عبارت ديگرى از محقق آشتيانى مى‏پردازيم تا ببينيم كه از نظر اين
+
فقيه: آيا تحقيق و بررسى حكم حاكم، به عنوان اين كه «مستلزم تفتيش از عدم صلاحيت
+
اوست» ممنوع است؟ و آيا جست جو و تفحص از صفات واقعى حاكم، فى حد نفسه،
+
محض از عيب و عيب جويى تلقى مى‏شود؟ و آيا در صورتى كه اين تفحص، عيب جويى
+
باشد، حرام است؟
+
+
«قد يتوهم حرمة النظر من دون ادعا المحكوم عليه الحكم بالجور من حيث استلزامه
+
الفحص و التفتيش عن عيوب الناس. وجه الملازمة انه مستلزم للتفتيش عن فسق
+
 
+
 
+
|۱۸۴|
+
 
+
الحاكم و هو محرم بالكتاب و السنة، لكذك خبير بفساد هذا الوهم. اما اولا: فللمنع
+
من كون مجرد التفتيش عن الواقع فحصا عن عيب احد، و ثانيا: سلمنا كونه مستلزما
+
للفحص عن خطا الحاكم فى اجتهاده، لكنه ليس الخطا فى الاجتهاد عيبا بعد فرض
+
معذورية المجتهد فيه، و ان سمى مجرد الخطا فى الاجتهاد عيبا نمنع كون الفحص
+
عن كل عيب حراما حتى مثل هذا العيب، فان قيل نفرض الكلام فيما اذا الطلاع بعد
+
الفحص على فسق الحاكم بتقصير فى اجتهاده، قلنا: اولا ان مجرد االطلاع على
+
الفسق احيانا لا يسمى فحصا عن الفسق كما لا يخفى اذا لفحص عن الشى لا يطلق ال
+
اذا كان غرض الشخص من اولى الامر بالفحص، الوصول اليه، و ثانيا: سلمنا كونه
+
فحصا عن العيب لكن نمنع من كون الفحص عنه فى المقام حراما، بل هو نظير
+
الفحص عن احوال الرجال و الشهود و غيرهما.»[۱۲۷]
+
 
+
 
+
حفظ مرزها
+
اسلام كه حق نصيحت، انتقاد، تحقيق و بررسى مردم را نسبت به زمامدار، مورد تأييد قرار
+
داده است، در عين حال از حفظ حرمت رهبرى در جامعه، غفلت نكرده است، و در
+
مقررات گوناگون خود، بدان توجه داده است، در عبارت شيخ انصارى، نمونه‏اى از اين
+
حفظ حريم را نقل كرديم. نمونه ديگر دستور حضرت على(ع) به مالك اشتر است كه
+
«كارگزارانى را انتخاب كن كه جسارتشان، باعث مخالفت علنى با تو در ميان مردم نگردد»:
+
+
«...ممن لا تبطره الكرامة فيجرى بها عليك فى خلاف لك بحضرة الملاء.»[۱۲۸]
+
بر اين اساس، شوكت، حاكم اسلامى در جامعه بايد محفوظ باشد، چرا كه با
+
تضعيف آن، پايه‏هاى نظام سست، و در نتيجه دشمنان بر نابودى آن طمع مى‏كنند.
+
حضرت رضا(ع) در پاسخ به نامه محمد بن سنان، علت حرمت «فرار از جنگ» را
+
«استخفاف پيشوايان عادل» و در نهايت(جرأت دشمنان بر مسلمين) ذكر فرموده‏اند:
+
+
«حرم الله الفرار من الزحف لما فيه من الوهن فى الدين و الاستخفاف بالرسل و الائمة
+
 
+
 
+
|۱۸۵|
+
 
+
العادلة و ترك نصرتهم على الاعداء...لما فى ذلك من جراة العدو على المسلمين.»[۱۲۹]
+
مخالفت و مقاومت در برابر رهبرى اسلامى، چندان سنگين و جرم بزرگى است كه
+
شيخ صدوق مى‏گويد:
+
+
«انه متى امره امام المسلمين بالطلاق فامتنع ضربت عنقه لامتناعه على امام المسلمين.»[۱۳۰]
+
اسلام از عموم مردم خواسته است كه در همه معاشرت‏ها و نشست و برخاست>هاى
+
خود، «دفاع از امام مسلمين» را مورد توجه قرار دهند، و در آن جا كه هتك حرمت او
+
مى‏شود. بى تفاوت نمانند:
+
+
«عن ابى عبدالله، قال رسول الله، من كان يومن بالله و اليوم الاخر فلا يجلس فى
+
مجلس يسب فيه امام او يعاب فيه مسلم.»[۱۳۱]
+
و اگر مردم در انجام اين وظيفه كوتاهى كنند، و از حريم ولايت پاسدارى نكنند،
+
عاقبت تضعيف رهبرى، از بين رفتن عزت و سربلندى امت اسلامى و حاكميت ذلت
+
خواهد بود :
+
+
«عن ابى جعفر(ع): من قعد فى مجلس يسب فيه امام من الائمة، يقدر على
+
الانتصاف، فلم يفعل البسه الله الذل فى‏الدنيا و عذبه فى الاخرة و سلبه صالح ما من
+
به عليه معرفتنا.»[۱۳۲]
+
(قال فى المنجد: انتصف: اخذ حقه منه حتى صار و اياه على النصف، انتقم منه).
+
 
+
 
+
|۱۸۶|
+
 
+
پى‏نوشت‏ها:
+
+
________________________________________
+
[۱]. مقاله «نصيحت ائمه مسلمين» بر اساس پيشنهاد دبيرخانه خبرگان- مركز تحقيقات علمى- در يك
+
+
فراخوان محدود نگارش يافته است. با توجه به محدوديت حجم مقاله، از بعضى مطالب به اجمال
+
+
گذشته‏ايم كه نيازمند دقت ويژه است.
+
+
[۲]. اصول كافى، ج‏۱، ص‏۴۰۳.
+
+
[۳]. الوافى، ج‏۲، ص‏۹۹.
+
+
[۴]. بحارالانوار، ج‏۲۷، كتاب الامامه، باب‏۳.
+
+
[۵]. اصول كافى، ج‏۱، ص‏۴۰۳.
+
+
[۶]. همان، ص‏۴۰۴.
+
+
[۷]. بحارالانوار، ج‏۲، ص‏۱۴۹.
+
+
[۸]. خصال صدوق، ص‏۱۴۹.
+
+
[۹]. بحارالانوار، ج‏۲۷، ص‏۶۷.
+
+
[۱۰]. مرآة العقول، ج‏۴، ص‏۳۲۴.
+
+
[۱۱]. الوافى، ج‏۲، ص‏۹۸.
+
+
[۱۲]. تحف العقول(مترجم) ص‏۴۱.
+
+
[۱۳]. بحارالانوار، ج‏۷۵، ص‏۶۶.
+
+
[۱۴]. تفسير قمى، ج‏۲، ذيل سوره نصر.
+
+
[۱۵]. اصول كافى، كتاب الحجة، باب ما يجب من حق الامام على(ع) و حق الرعية على الامام، ج‏۳.
+
+
[۱۶]. نهج البلاغة، خطبه ۲۰۶(فيض الاسلام).
+
+
[۱۷]. شرح ملا صالح مازندرانى بر اصول كافى، ج‏۹، ص‏۹۴ و مرآة العقول، ج‏۹، ص‏۱۴۲.
+
+
[۱۸]. اعراف، (۷)، آيه‏۶۲.
+
+
[۱۹]. همان، آيه‏۶۸.
+
+
[۲۰]. نهج البلاغة، نامه‏۲۸.
+
+
[۲۱]. همان، نامه ۷۳.
+
+
[۲۲]. شرح ابن ميثم، ج‏۵، ص‏۵۴، شرح ابن ابى الحديد، ج‏۱۶، ص‏۱۰۸.
+
+
[۲۳]. نهج البلاغة، خطبه‏۳۴.
+
+
[۲۴]. همان، نامه ۲۹.
+
+
[۲۵]. مرآة العقول، ج‏۴، ص‏۳۲۴، بحارالانوار، ج‏۲، ص‏۱۴۹، وافى، ج‏۵، ص‏۵۳۶.
+
+
[۲۶]. وافى، ج‏۲، ص‏۹۹.
+
+
[۲۷]. همان، ج‏۵، ص‏۵۳۶.
+
+
[۲۸]. نهاية ابن اثير.
+
+
[۲۹]. احمد البرزنجى، النصيحة العامة لملوك الاسلام و العامة، ص‏۳.
+
+
[۳۰]. محمد يوسف الكاندهلوى، حياة الصحابة، ج‏۲، ص‏۱۱۹.
+
+
 
+
 
+
|۱۸۷|
+
 
+
[۳۱]. همان، ج‏۲، ص‏۱۲۱.
+
+
[۳۲]. محقق سبزوارى، روضة الانوار، ص‏۱۱.
+
+
[۳۳]. همان، ص‏۶۵.
+
+
[۳۴]. نهج البلاغة، عهدنامه مالك اشتر.
+
+
[۳۵]. محمد تقى جعفرى، حكمت اصول سياسى اسلام، ص‏۱۹۰.
+
+
[۳۶]. نائينى، تنبيه الامة، ص‏۱۲- ۱۵.
+
+
[۳۷]. همان، ص‏۱۶.
+
+
[۳۸]. صحيفه نور، ج‏۱۴، ص‏۲۳۶.
+
+
[۳۹]. همان، ص‏۲۵۹.
+
+
[۴۰]. همان، ج‏۱۶، ص‏۳۰.
+
+
[۴۱]. همان، ج‏۸، ص‏۴۷.
+
+
[۴۲]. استاد مطهرى، پاسخهاى استاد بر نقدهايى به كتاب مساله حجاب، ص‏۷۱.
+
+
[۴۳]. استاد مطهرى، علل گرايش به ماديگرى، ص‏۲۰۰- ۲۰۵.
+
+
[۴۴]. تنبيه الامه، ص‏۷۹-۷۸.
+
+
[۴۵]. همان، ص‏۵۵-۵۳.
+
+
[۴۶]. صحيفه نور، ج‏۱۳، ص‏۲۴۴.
+
+
[۴۷]. همان، ج‏۸، ص‏۴۷.
+
+
[۴۸]. همان، ج‏۸، ص‏۶۰.
+
+
[۴۹]. همان، ج‏۹، ص‏۱۹۴.
+
+
[۵۰]. نهج البلاغة، خطبه‏۳۴.
+
+
[۵۱]. اصول كافى، كتاب الايمان و الكفر، باب نصيحة المومن.
+
+
[۵۲]. مكاسب شيخ انصارى(ط دارالذخائر)ج‏۱، ص‏۱۷۶، جواهر الكلام، ج‏۲۲، ص‏۶۷.
+
+
[۵۳]. امام خمينى، مكاسب محرمه، ج‏۱، ص‏۲۹۰.
+
+
[۵۴]. نهج البلاغة، خ‏۱۹.
+
+
[۵۵]. شرح ابن مثيم، ج‏۱، ص‏۳۲۳.
+
+
[۵۶]. شرح ابن ابى‏الحديد، ج‏۱، ص‏۲۹۷.
+
+
[۵۷]. بقرة(۲)آيه ۱۵۹.
+
+
[۵۸]. شرح ابن ابى الحديد، ج‏۱، ص‏۲۹۶.
+
+
[۵۹]. نهج السعادة، ج‏۲، ص‏۳۱.
+
+
[۶۰]. همان، ص‏۳۱۶.
+
+
[۶۱]. همان، ج‏۲، ص‏۳۳۶.
+
+
[۶۲]. نهج البلاغة، خطبه‏۱۲۱.
+
+
[۶۳]. ر.ك: نهج السعادة، ج‏۲، ص‏۳۲۸.
+
+
[۶۴]. همان، ص‏۴۸۰.
+
+
 
+
 
+
|۱۸۸|
+
 
+
[۶۵]. همان، ص‏۳۳۹.
+
+
[۶۶]. همان، ص‏۳۴۲.
+
+
[۶۷]. نهج البلاغة، خطبه ۱۲۷.
+
+
[۶۸]. همان، خطبه ۱۷۷.
+
+
[۶۹]. نهج السعادة، ج‏۲، ص‏۳۲۵.
+
+
[۷۰]. جاذبه و دافعه على(ع)، ص‏۱۴۳.
+
+
[۷۱]. الغدير، ج‏۹، ص‏۳و۴.
+
+
[۷۲]. همان، ص‏۶.
+
+
[۷۳]. همان، ص‏۲۵.
+
+
[۷۴]. همان، ص‏۱۶.
+
+
[۷۵]. نهج البلاغة، خطبه‏۱۶۹.
+
+
[۷۶]. نهج السعادة، ج‏۲، ص‏۲۲۶.
+
+
[۷۷]. نهج البلاغة، عهدنامه مالك اشتر(ص‏۱۰۰۶ فيض الاسلام).
+
+
[۷۸]. محمد تقى جعفرى، حكمت اصول سياسى اسلام، ص‏۳۹۴.
+
+
[۷۹]. صحيفه نور، ج‏۱۷، ص‏۱۶۱.
+
+
[۸۰]. همان، ج‏۱۳، ص‏۷۲.
+
+
[۸۱]. همان، ج‏۱۴، ص‏۹۷.
+
+
[۸۲]. بحارالانوار، ج‏۲، ص‏۱۰۸.
+
+
[۸۳]. نهج البلاغة، عهدنامه مالك اشتر، (ص‏۱۰۰۶ فيض الاسلام).
+
+
[۸۴]. نهج البلاغة، خطبه‏۳۵.
+
+
[۸۵]. آل عمران(۳) آيه‏۱۵۹.
+
+
[۸۶]. واقدى، مغازى، ج‏۱، ص‏۲۱۰.
+
+
[۸۷]. همان، ج‏۲، ص‏۴۴۵.
+
+
[۸۸]. نهج البلاغة، خطبه‏۱۱۷.
+
+
[۸۹]. همان، خطبه‏۲۰۶.
+
+
[۹۰]. همان، عهدنامه مالك اشتر(ص‏۱۰۲۴ فيض الاسلام).
+
+
[۹۱]. شرح نهج البلاغة، ابن ابى الحديد، ج‏۱۷، ص‏۹۳.
+
+
[۹۲]. نهج البلاغه، عهدنامه مالك اشتر، (ص‏۱۰۲۱ فيض الاسلام).
+
+
[۹۳]. جاحظ، التاج، ص‏۲۱۱.
+
+
[۹۴]. نهج البلاغة، خطبه‏۲۰۶.
+
+
[۹۵]. بقره(۲)آيه‏۲۰۶.
+
+
[۹۶]. تفسير آل الرحمن، ج‏۱، ص‏۱۸۴.
+
+
[۹۷]. رشيد رضا، المنار، ج‏۲، ص‏۲۵۰.
+
+
[۹۸]. بحارالانوار، ج‏۴۴، ص‏۵۷.
+
+
 
+
 
+
|۱۸۹|
+
 
+
[۹۹]. طبرسى، احتجاج، ج‏۲، ص‏۹.
+
+
[۱۰۰]. الشرايع، ج‏۱، ص‏۲۱۱.
+
+
[۱۰۱]. بحارالانوار، ج‏۴۴، ص‏۲۳ و ۵۹؛ شرح نهج البلاغة، ج‏۱۶، ص‏۱۶.
+
+
[۱۰۲]. احتجاج، ج‏۲، ص‏۱۲.
+
+
[۱۰۳]. نهج البلاغة، عهدنامه مالك اشتر، (ص‏۹۹۹ فيض الاسلام).
+
+
[۱۰۴]. محمد تقى جعفرى، حكمت اصول سياسى اسلامى، ص‏۲۲۰.
+
+
[۱۰۵]. جاحظ، المحاسن و الاضداد، ص‏۳۲.
+
+
[۱۰۶]. توبه(۹) آيه‏۶۱.
+
+
[۱۰۷]. تفسير الميزان، ج‏۹، ص‏۳۱۵.
+
+
[۱۰۸]. تحف العقول، ص‏۲۶۹.
+
+
[۱۰۹]. تفسير الميزان، ج‏۱۷، ص‏۲۵۰.
+
+
[۱۱۰]. كافى، ج‏۸، ص‏۱۹.
+
+
[۱۱۱]. نهج البلاغه، (فيض الاسلام)، ص‏۱۱۶۵.
+
+
[۱۱۲]. واقدى، مغازى، ج‏۱، ص‏۵۳ و ۵۴.
+
+
[۱۱۳]. همان، ج‏۲، ص‏۴۷۸.
+
+
[۱۱۴]. آلوسى، تفسير روح المعانى، ج‏۲۵، ص‏۴۲.
+
+
[۱۱۵]. جصاص، احكام القرآن، ج‏۲، ص‏۴۱.
+
+
[۱۱۶]. تفسير الميزان، ج‏۴، ص‏۷۰.
+
+
[۱۱۷]. شهيد مطهرى، ده گفتار، ص‏۱۱۵.
+
+
[۱۱۸]. تسترى، قاموس الرجال، ج‏۵، ص‏۱۴۲.
+
+
[۱۱۹]. شرح ابن ابى الحديد، ج‏۳، ص‏۱۸۶.
+
+
[۱۲۰]. نهج السعادة، ج‏۲، ص‏۲۸۰.
+
+
[۱۲۱]. ملا حسينقلى همدانى، القضاء الاسلامى، (تقريرات شيخ انصارى، ج‏۱، ص‏۲۱۴).
+
+
[۱۲۲]. همان، ج‏۱، ص‏۲۱۷.
+
+
[۱۲۳]. كافى، ج‏۷، ص‏۴۱۲.
+
+
[۱۲۴]. جواهر الكلام، ج‏۴۰، ص‏۱۰۵.
+
+
[۱۲۵]. عروة الوثقى، ج‏۳، ص‏۳۰.
+
+
[۱۲۶]. نراقى، مستند، ج‏۲، ص‏۵۲۹.
+
+
[۱۲۷]. آشتيانى، كتاب القضاء، ص‏۵۹.
+
+
[۱۲۸]. نهج البلاغه، عهدنامه مالك اشتر، (ص‏۱۰۱۵ فيض الاسلام).
+
+
[۱۲۹]. وسائل الشيعة، ج‏۱۱، ص‏۶۶.
+
+
[۱۳۰]. همان، ج‏۱۵، ص‏۴۵۴.
+
+
[۱۳۱]. همان، ج‏۱۱، ص‏۵۰۷.
+
+
[۱۳۲]. همان، ج‏۱۱، ص‏۵۰۴.
+

نسخهٔ کنونی تا ‏۱۸ تیر ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۱۳

نصیحت ائمه مسلمین

نویسنده: محمد سروش محلاتی

نصیحت ائمه مسلمین[۱]

«نصیحت زمامداران» در فرهنگ اجتماعی مسلمین سابقه‌ای طولانی دارد و دانشمندان فراوانی در ارائه شیوه حکومت‌داری قلم زده‌اند؛ مثل جاحظ در «التاج» و «المحاسن و الاضداد» و امام محمد غزالی در «نصیحة الملوک» و ابوبکر بن محمد طرطوشی در «سراج الملوک» و خواجه نظام الملک در «سیر الملوک یا سیاست نامه» و محقق سبزواری در «روضة الانوار» البته در این گونه آثار معمولا به «نصیحت به حمل شایع» پرداخته شده است. و کم‌تر از «نصیحت به حمل اولی» بحثی به میان آمده است. این مقاله، تلاش ناچیزی است در ارائه برخی از ابعاد «نصیحت پیشوایان». و اگر چه در ابتدا موضوعی صرفا اخلاقی می‌نماید، دارای ابعاد وسیع حقوقی، سیاسی، فقهی و تربیتی است و توجه به آن، در تلقی و برداشت از حکومت اسلامی بسیار موثر است. در این جا، پس از مرور روایات «النصیحة لائمة المسلمین»، به عناوین زیر پرداخته‌ایم:
مفهوم نصیحت، ضرورت و اهمیت نصیحت پیشوایان، نصیحت پیشوایان، حق امت، آزادی انتقاد در نظام اسلامی، زمینه‌های شکوفایی نصیحت در جامعه اسلامی، نصیحت و مسئولیت حاکم اسلامی، شعاع نقد و مرز انتقاد، قانون اساسی و مسئله نصیحت و نظارت. روشن است که ادای حق این عناوین، مجال واسعی می‌طلبد، در حالی که بنای این مقاله بر اختصار و اشاره است. امید است که در فرصت دیگری تتمه یادداشت‌ها گردآوری و با توجه به انظار اندیشمندان، ابعاد گوناگون موضوع وسیع‌تر مورد مطالعه قرار گیرد.

گذری بر روایات

«النصیحة لائمة المسلمین» یک تعبیر ریشه دار، و پرسابقه است که در روایات متعددی به چشم می‌خورد. سرچشمه این عنوان پیامبر اکرم(ص) است که در حجة الوداع، ضمن سخنرانی در مسجد خیف، آن را مطرح فرمودند، و پس از آن، در بیانات ائمه: به عنوان یکی از مسئولیت‌های امت اسلامی مورد تأکید قرار گرفت.
محدثان پرتلاش شیعه، در جوامع روایی، فصلی را به این عنوان اختصاص داده‌اند: ثقة الاسلام کلینی در کتاب الحجة از «کافی»، این باب را گشوده است «باب ما امر النبی(ص) بالنصیحة لائمة المسلمین، و اللزوم لجماعتهم، و من هم»[۲] محدث کاشانی در ابواب (وجوب الحجة و معرفته) از« وافی» ، بابی را به این عنوان اختصاص داده است: «باب وجوب النصیحة لهم و اللزوم لجماعتهم».[۳] هم چنین علامه مجلسی در کتاب الامامة از «بحار الانوار»، این باب را قرار داده است: «باب ما امر به النبی(ص) من النصیحة لائمة المسلمین و اللزوم لجماعتهم».[۴] به علاوه در کتاب‌های روایی دیگر، این روایات به صورت پراکنده نقل شده، در این جا به نقل پاره‌ای از آن‌ها می‌پردازیم:
۱- ... عن ابی عبدالله(ع):
ان رسول الله(ص) خطب الناس فی مسجد الخیف فقال: ...ثلاث لا یغل علیه من قلب امری مسلم: اخلاص العمل لله، و النصیحة لائمة المسلمین و اللزوملجماعتهم؛[۵] سه خصلت است که دل هیچ فرد مسلمانی با آن خیانت نکند: خالص کردن عمل برای خدا، خیرخواهی پیشوایان مسلمین و همراه بودن با جماعت».
۲- ... عن ابی جعفر(ع): قال:
قال رسول الله(ص): ما نظر الله عزوجل الی ولی له یجهد نفسه بالطاعة لامامه و النصیحة الا کان معنا فی الرفیق الاعلی[۶]؛ امام باقر(ع) فرمود: رسول خدا(ص) فرموده است: خدای عزوجل به سوی دوستش که جان خود را در فرمانبرداری و خیرخواهی امامش به زحمت افکند، نظر نکند، جز هنگامی که در ردیف رفیق اعلی همراه باشد».
۳- ... عن ابی عبدالله(ع) قال:
خطب رسول الله(ص) یوم منی فقال:نضر الله عبدا سمع مقالتی فوعاها و بلغها من لم یسمعها...ثلاث لایغل علیهن قلب عبد مسلم: اخلاص العمل لله و النصیحة لائمة المسلمین و اللزوم لجماعتهم.[۷] امام صادق(ع) فرمود: رسول خدا(ص) در منی برای مردم سخنرانی کرد و فرمود: خدا خرم و شادان کند بنده‌ای را که سخنم را بشنود و در گوش گیرد و به کسانی که نشنیده‌اند برساند،... سه چیز است که دل هیچ مسلمانی با آن خیانت نکند: خالص نمودن عمل برای خدا، خیرخواهی پیشوایان مسلمین و همراه بودن با جماعت مسلمین».
۴- ... عن الصادق(ع) قال:
«خطب رسول الله فی حجة الوداع بمنی فی مسجد الخیف... .(و قال) ثلاث لا یغل علیهن قلب امری مسلم اخلاص العمل لله و النصیحة لائمة المسلمین و اللزوم لجماعتهم. رواه ابی عن سعد عن البرقی مثله.»[۸]
۵- قال رسول الله(ص):
الدین نصیحه، قیل: بمن یا رسول الله؟ قال: لله و لرسوله و لکتابه و للائمة فی الدین و لجماعة المسلمین.)[۹] قال فی النهایه: «ثلاث لا یغل» هو من الاغلال الخیانة فی کل شی، و یروی یغل بفتح الیاء من الغل و هو الحقد، ای لا یدخله حقد یزیله عن الحق و روی یغل بالتخفیف من الوغول الدخول فی الشر و المعنی ان هذه الخلال الثلاث تستصلح بها القلوب فمن تمسک بها طهر قلبه من الخیانة و الدغل و الشر.[۱۰]و قال فی الوافی: «لا یغل» من الاغلال او الغلال ای لا یخون و یحتمل ان یکون من الغل بمعنی الحقد و الشحنا ای لا یدخله حقد یزیله عن الحق.[۱۱]
هر چند روایات ترغیب به نصیحت پیشوایان، متعدد و کثرت آن‌ها ، موجب اطمینان به صدوراست. در عین حال، برخی از آن‌ها دارای سند معتبرند، مثل روایت اول، که مرحوم کلینی به دو طریق صحیح نقل کرده است. به علاوه این روایات در کتاب‌های قدمای اصحاب بدون ذکر سند، نقل شده است؛ مثلا تحف العقول از پیامبر نقل می‌کند که حضرت در مسجد خیف فرمود:
«ثلاث لا یغل علیهن قلب امری مسلم، اخلاص العمل لله و النصیحة لائمة المسلمین، و لزوم جماعتهم»[۱۲]
و همین روایت در «فقه الرضا»[۱۳]نیز نقل شده است، و علی بن ابراهیم در تفسیر خود آورده است.[۱۴]در برخی از روایات نیز از نقطه مقابل «نصیحت ائمه» یعنی غش نسبت به ائمه نهی شده است: چنأن که علی (ع) فرمود:
«لا تختانوا ولا تکم، ولا تغشوا هداتکم ولاتجهلوا ائمتکم و لا تصدعوا عن حبلکم فتغشلوا و تذهب ریحکم و علی هذا فلیکن تاسیس امورکم و الزموا هذه الطریقة.»[۱۵]
با والیان خود خیانت نورزید و به رهبران خود نیرنگ نزنید و پیشوایان خود را نادان نخوانید و از رشته پیوند خود(جماعت مسلمین) پراکنده مشوید و شوکت و دولت شما برود. پایه کارهای شما باید بر این مبنا باشد و ملازم این روش باشید.»
در روایات اهل سنت نیز این تعبیر فراوان دیده می‌شود و برخی از آن‌ها ، مورد اتفاق فریقین است. علاوه بر آن که از خیر خواهی نسبت به امام مسلمین، علاوه بر «نصیحت» باتعبیرات دیگری نیز یاد شده، که در بخش‌های مختلف مقاله به تناسب آورده‌ایم، مثل این بیان امیرالمومنین(ع):
«فلا تکفوا عن مقالة بحق او مشورة بعدل[۱۶] از گفتن حق یا رأی زدن در عدالت باز مایستید».

تأملی در مفهوم نصیحت

نصیحت، خیرخواهی است، یعنی هر گفتار یا عملی که در آن خیر منصوح، منظور شده باشد. ریشه این واژه در استعمالات زبان عرب، از «نصحت العسل» به معنای تصفیه و خالص کردن عسل گرفته شده است.
مناسبت این ماده با کاری که ناصح انجام می‌دهد، از آن جهت است که ناصح نیز کلام و عمل خود را از غش و ناخالصی پاک می‌کند. و هیچ انگیزه‌ای جز خیرخواهی در لوح جان خود باقی نمی‌گذارد. برخی از دانشمندان، اشتقاق این واژه را از «نصحت الثوب» به معنای دوختن لباس دانسته‌اند، به این مناسبت که خیاط با کار خود مواضع فرسوده جامه را که در معرض پاره شدن قرار گرفته، ترمیم می‌کند و از پیشرفت آن جلوگیری می‌نماید. ناصح نیز با نصیحت خویش به ترمیم نقاط ضعف و کاستی‌های منصوح می‌پردازد، از این رو نقش ناصح در اصلاح افراد، نقش خیاطی است که لباس کهنه، به دست او جلوه تازه‌ای پیدا می‌کند و نواقص آن برطرف می‌گردد.[۱۷]
در قرآن کریم به دعوت و تبلیغ انبیای الهی به عنوان «نصیحت» و خود پیامبران به عنوان «ناصح» معرفی شده‌اند. قرآن از زبان حضرت نوح، چنین نقل می‌کند:
«و ابلغکم رسالات ربی و انصح لکم[۱۸] پیام‌های پروردگارم را به شما می‌رسانم و اندرزتان می‌دهم.»
حضرت هود نیز، اعلام می‌کرد:
«ابلغکم رسالات ربی و انا لکم ناصح امین[۱۹] پیام‌های پروردگارم را به شما می‌رسانم و برای شما خیر خواهی امینم.»
با تأمل در مفاد این واژه و بررسی موارد کاربرد آن، به این نکات دست می‌یابیم:
۱- قوام نصیحت، به انگیزه‌های خیرخواهانه آن است، و همین انگیزه‌های مثبت، به نصیحت ارزش و قداست می‌بخشد، در واژه‌های دیگری مثل «انتقاد» و حتی «امر به معروف و نهی از منکر»، انگیزه‌ها و نیت‌ها، چندان دخالتی ندارند، به این معنا که انتقاد ممکن است با انگیزه مثبت همراه باشد و یا با انگیزه منفی، با نیت تصحیح و رفع نقص انجام گیرد یا با نیت تخریب و از بین بردن طرف مقابل. لذا «انتقاد» همیشه و در همه موارد، عمل با ارزشی به حساب نمی‌آید، برخلاف نصیحت. که «نصح» در مقابل «غش» قرار دارد به معنای خلوص است و تنها کاری زیبنده چنین عنوانی است که از کمال خیرخواهی و سوز دل برخاسته و از آلودگی‌های گوناگون پاک باشد. و هیچ انگیزه‌ای جز خیر و مصلحت در آن دخالت نداشته باشد، و در این صورت است که سخن اثر دارد و بر دل می‌نشیند.
۲- نصیحت، شعاع وسیعی دارد و هرگونه گفتار و کردار خیرخواهانه را در بر می‌گیرد: ارشاد به مصالح دینی و دنیوی، تعلیم در صورت جهل، تنبیه در صورت غفلت، دفاع در صورت عجز و ناتوانی، جلوگیری از لغزش و سقوط، کمک به اصلاح و...
۳- خیرخواهی و نصحیت، زبان خاصی نمی‌شناسد. و ناصح بر اساس تشخیص خود و در جهت خیر منصوح تلاش می‌کند، گاه با زبان انتقاد، و گاه با زبان تعریف و تمجید، گاه به صورت موعظه و گاه جدال احسن، گاه تأیید و تکمیل و گاه تذکر عیب و تلاش برای رفع آن.
امیرالمومنین علی(ع) انتقادهای صریح خود را از عثمان، «نصیحت» دانسته و در نامه به معاویه می‌نویسد:
«قد یستفید الظنة المتنصح[۲۰] و گاه می‌شود که اندرزگویان در معرض بدگمانی است».
همچنین حضرت، انتقادها و اعتراض‌های خود را به معاویه، «نصیحت» می‌داند، در نامه به او می‌نویسد:
«و اعلم ان الشیطان قد ثبطک عن ان تراجع احسن امورک و تاذن لمقال نصیحتک[۲۱] و بدان که شیطان نمی‌گذارد که تو به نیکوترین کارت بپردازی و اندرزی را به سود توست بشنوی.»
۴- نصیحت، غیر از اطاعت است، هر چند اطاعت و پیروی، گاه خیرخواهی تلقی می‌شود، زیرا در اطاعت تبعیت، مطرح است؛ یعنی به دنبال دیگری رفتن و بر طبق میل او حرکت کردن و حتی از رأی و نظر خود صرف نظر نمودن، ولی در نصیحت، چنین قیودی وجود ندارد، ناصح، تابع و مطیع نیست، او بر طبق درک و تشخیص خود نظر می‌دهد و چه بسا نظر او برای منصوح خوشایند نباشد، او در محدوده خیر منصوح نظر می‌دهد نه در محدوده میل و گرایش منصوح. از این رو حضرت امیر(ع) در وصیت به امام مجتبی(ع) فرموده‌اند:
«و امحض اخاک النصیحة، حسنة کانت او قبیحة؛ برای برادرت نصیحت را خالص گردان، چه در نزد او «نیکو» باشد و یا «زشت.»[۲۲]
بر این اساس، وظیفه «نصیحت» در مقابل رهبری جامعه اسلامی، غیر از وظیفه «اطاعت» از اوست، و امت اسلامی، علاوه بر حمایت از خواسته‌های رهبری، و وفاداری به تعهدات با او، نباید از «نصیحت» وی غفلت نماید:
«و اما حقی علیکم: فالوفاء بالبیعة، و النصیحة فی المشهد و المغیب، و الاجابة حین أدعوکم و الطاعة حین امرکم[۲۳] اما حق من بر شما این است که به بیعت وفا کنید و در نهان و آشکارا، حق خیرخواهی ادا کنید».
در موارد دیگری از بیانات حضرت نیز «نصیحت» در مقابل «اطاعت» قرار گرفته است «انی عارف لذی الطاعة منکم فضله، و لذی النصیحة حقه[۲۴] من فرمانبرداران شما را ارج می‌گذارم و پاس حرمت خیرخواهان شما را دارم». در عین حال، عده‌ای از محدثان همچون ملا محسن فیض و پس از وی، ملا محمد باقر مجلسی، «نصیحت ائمه مسلمین» را به «اعتقاد، محبت خالصانه و پیروی کامل از ائمه» تفسیر کرده‌اند.[۲۵] در حالی که «نصیحت مسلمین» به معنای، «ارشاد آن‌ها به مصالحشان» دانسته‌اند.
بدون تردید، این گونه تفسیر، فراتر از ارائه مفهوم لغوی است، و منشاء چنین تفسیری آن است که از یک سو «ائمه» را در عنوان «النصیحة لائمة المسلمین»، به «ائمه معصومین» منحصر و محدود دانسته‌اند، چه این که مرحوم فیض تصریح نموده است که: «المراد بائمةالمسلمین اوصیاء الاثنی عشر المعصومون»[۲۶] و از سوی دیگر، تنها وظیفه مردم را در مقابل پیشوای معصوم که از خطا و اشتباه منزه است، «اطاعت و تبعیت» دانسته‌اند و در نتیجه، «النصیحة لائمة المسلمین» را پس از تقیید ائمه به «ائمه معصومین» و تقیید نصیحت به «اطاعت» این گوه معنا کرده‌اند:
«نصیحه ائمة الحق(صلوات الله علیهم) التصدیق بامامتهم و وصایتهم و خلافتهم من عنده الله و اطاعتهم فیما امروابه و نهوا عنه[۲۷] نصیحت پیشوایان حق: به این است که امامت و خلافت الهی آنان را اطاعت کنیم.»
البته چنین تقییداتی، می‌تواند عکس العمل تفسیرهای ناصوابی باشد که در کلمات برخی از دانشمندان سنی مذهب وجود دارد، مثلا ابن اثیر در نهایه، با توجه به این که بر اساس اعتقاد خود، به عصمت پیشوایان و امامان قائل نیست و خلافت را با ظلم و جور قابل جمع می‌داند، و با توجه به این که قیام علیه خلیفه جایر را جایز نمی‌داند، می‌گوید:
«نصیحة الائمة، ان یطیعهم فی الحق و لا یری الخروج علیهم اذا جاروا[۲۸] نصیحت حاکمان به اطاعت آنان در کار حق، و ترک خروج بر ایشان است».دیگر نویسندگان آنان نیز به همین شیوه مشی کرده‌اند، و «ترک خروج» بر هر طاغوت مدعی رهبری را از «نصیحت» شمرده‌اند:
علماء «ائمه» را در این حدیث شریف، به خلفا و سلاطین و نائبان آنان تفسیر کرده‌اند و «نصیحت» آنان را به اطاعت از آن‌ها در مواردی که موافق با حق باشد، مثل جهاد به همراه آنان و یاریشان و نیز دادن زکات به آن‌ها و ترک خروج برایشان دانسته‌اند.[۲۹]به هر حال آنچه که از کلمات لغویین در این‌باره، در اختیار داریم، چندان روشن و به دور از ابهام است که در پرتو آن، سلیقه‌های کلامی و سیاسی دیگران را می‌توان جدا کرد. به علاوه، برداشت اصحاب پیامبر(ص) نیز راهنمای خوبی برای درک مفهوم «نصیحة الائمة» است، زیرا با توجه به بیان روشن پیامبر اکرم، در اهتمام به نصیحت پیشوایان، مسلمانان کم و بیش در صدد انجام این وظیفه بوده‌اند، و نوع برخورد آن‌ها با خلفای خود نشان می‌دهد که در نظرشان نصیحت غیر از اطاعت بوده است؛ مثلا، سعید بن عامر به نزد خلیفه دوم آمد و گفت آمده‌ام تا سفارشاتی به تو بکنم و پس از آن که خلیفه اجازه داد، سعید چنین نصیحت کرد:
«اوصیک ان تخشی الله فی الناس و لا تخش الناس فی الله و لا یختلف قولک فعلک فان خیر القول ما صدقه الفعل و لا تقض فی امر واحد بقضائین فیختلف علیک امرک و تزیغ عن الحق و اقم وجهک و قضاوک لمن ولاک الله امره من بعید المسلمین و قریبهم و احب لهم ما تحب لنفسک و اهل بیتک و اکره لهم ما تکره لنفسک و اهل بیتک و... .»[۳۰]
سفارش می‌کنم تو را به این که از خدا بترسی درباره مردم و از مردم درباره امر خدا نترسی. و حرف و عملت دو تا نباشد؛ همانا بهترین سخن آن است که با عمل تأیید شود. و درباره امر واحدی دوگونه قضاوت نداشته باشی که در این صورت امر تو مختلف می‌شود و از حق روی بر می‌گردانی. همت و قضاوت خود را به طرف مسلمانان دور و نزدیک بگردان و برای آنان آنچه را که برای خود و اهل بیت خود می‌پسندی، بپسند و آنچه را که بر خود و اهل بیتت ناپسند می‌شماری بر آنان نیز ناپسند بشمار...
همچنین معاذبن جبل به همراهی یکی دیگر از صحابه، در جهت انجام نصیحت ائمه، به خلیفه نوشت:
«فاصبحت قد ولیت امر هذه الامة احمرها و اسودها یجلس بین یدیک الشریف و الوضیع و العدو و الصدیق، و لکل حصة من العدل فانظر کیف انت عند ذلک یا عمر، فانا نجداک یوما تعنی فیه الوجوه و تجف فیه القلوب و تنقطع فیه الحجج لحجة ملک قهرهم بجبروته...و انا نعوذ بالله ان ینزل کتابنا الیک سوی المنزل الذی نزل من قلوبنا، فانما کتبنا به نصیحة لک، و السلام علیک.»[۳۱]

ضرورت و اهمیت نصیحت حاکمان

نصیحت حاکمان و والیان از دو جهت دارای اهمیت است: اطلاع رسانی و ارشاد، کنترل و اصلاح.

الف) اطلاع رسانی و ارشاد

در هر نظام سیاسی، سازمان‌های خاصی مسئولیت گردآوری اطلاعات و ارائه آن به اولیای امور را به عهده دارند، تا بر اساس این آگاهی‌ها، و با توجه به اطلاع صحیحی که از ابعاد گوناگون زندگی مردم کسب می‌کنند، برنامه ریزی و تصمیم گیری نمایند.
این گونه اطلاعات رسمی هر چند لازم و ضروری است، در اداره کشور نمی‌توان به آن اکتفا کرد،
زیرا: اولا: این گزارش‌ها، «اطلاعاتی گزینش شده‌اند» و از میان اخبار و گزارش‌های فراوان «انتخاب» می‌شوند در اختیار مسئولان نظام قرار می‌گیرند از این رو اگر قضاوت آن‌ها تنها بر اساس این گونه منابع باشد. به ناچار «محدود» به همان «انتخاب و گزینش» خواهد بود.
ثانیا: این گزارش‌ها معمولا از اعمال سلیقه‌های تهیه کنندگان آن که افراد خاصی هستند خالی نیست، در حالی که رهبری نظام باید فراتر از زاویه دید اشخاص و گروه‌ها، بر همه مسائل نظام اشراف داشته باشد و از خرد و کلان قضایایی که در گوشه و کنار کشور می‌گذرد، با خبر و مطلع باشد.
بر این اساس، ضرورت ارتباط مستقیم و بدون واسطه رهبری با مردم خود را نشان می‌دهد، و چون به سراغ تک تک افراد نمی‌توان رفت و شناسایی تمامی خردمندان صاحب نظر نیز میسور نیست، لذا باید راه ارتباط را برای عموم مردم. و به ویژه اندیشمندان باز نمود، تا آنان مسائل خود را با حاکم اسلامی در میان بگذارند و از آن‌چه در جامه می‌گذرد، و یا باید بگذارد، آزادانه سخن بگویند.
فقیه نام‌آور و نکته سنج، محقق سبزواری، صاحب تألیفات معروفی چون ذخیره و کفایه، در دوران اقتدار حکومت صفویه، حقیقتی مهم و سنگین را با صراحت به زمامداران و ملوک گوشزد می‌کند، وی یکی از اسباب زوال ملک را «غفلت ملوک» می‌داند و می‌نویسد:
«پادشاه تا خود خبردار نباشد، و تدبیر امور ملک خود را نکند، کارها منتظم نشود و صلح نپذیرد، و وزرا و امرا هر چند امین و کاردان و نافذ الامر باشند، بسر خود بسیاری از امور نتوانند کرد و چون پادشاه غافل باشد. بسیاری از فسادها در اطراف و حواشی ملک از بیرون و اندرون ظاهر شود و ایشان بسر خود همه را تدارک نتوانند کرد و چون تدارک نکنند، بالضروره فساد سرایت کند و زیادت شود و ایشان ناچار از بیم و وهم حقیقت را از پادشاه پنهان کنند و فساد بر فساد مترتب شود و آخر به جایی رسد که امر قابل علاج نباشد...»[۳۲]
وی در جای دیگر می‌گوید:
«آنان که اگر آفتی در ملک باشد، حقیقت آن را چنانچه هست به عرض رسانند، کم‌اند، بلکه همیشه تعریف می‌کنند و می‌گویند: به عدل تو هرگز پادشاهی نبوده و مملکت هیچ پادشاهی به این آبادانی نبوده، و لشگر هرگز به این سرانجام نبوده، و خزانه هرگز به این معموری نبوده و دشمنان هرگز چنین ضعیف نبوده، و چون این سخنان به گوش پادشاهان خوش می‌آید، از این سخنان می‌گویند. و این به ظاهر دوستی است، اما در حقیقت دوستی نیست، چون باعث غفلت و غرور می‌شود و سررشته کارها از دست می‌رود.»[۳۳]
و در پایان محقق سبزواری به این نتیجه می‌رسد که برای «قانون معدات» باید هر کس را میسر باشد که هر چند مسائل تلخ و ناخوشگوار را به عرض پادشاه رساند.

ب) کنترل و اصلاح

نقش دیگر نصیحت امت، تأثیر بازدارنده و کنترل کننده آن است، زیرا وقتی زمامدار جامعه رفتار خود را در معرض دید و انتقاد مردم بداند و برای آن‌ها در اظهار نظر، داوری، انتقاد و اعتراض، حقی قائل باشد، بدون تردید به گونه‌ای عمل می‌کند که بتواند پاسخگوی سوالهای آن‌ها باشد.
اساساً حاکم اسلامی نباید از این نکته غفلت کند که مردم با دقت فراوان بر سخن و عمل او چشم می‌دوزند و عملکرد او را مورد ارزیابی قرار می‌دهند. حضرت علی(ع)این واقعیت را به مالک اشتر یادآور می‌شوند:
«و ان الناس ینظرون من امورک مثل ماکنت تنظر فیه من امور الولاة قبلک و یقولون فیک ما کنت تقول فیهم[۳۴] و مردم در کارهای تو چنان می‌نگرند که تو در کارهای والیان پیش از خود می‌نگری و درباره تو آن می‌گویند که درباره آنان می‌گویی».
در این جا گفتار حضرت اشاره به یک «قانون طبیعی» در جامعه دارد که: «کردار و هدف گیری شخصیت‌ها، چه بخواهند و چه نخواهند به وسیله زبان وقلم نقادان حسابگر جامعه دیر یا زود منعکس خواهد گشت، شخصیت‌های کوچک بزرگ نما همانند آن کبک نابخرد کوته بیناند که سر در برف فرو می‌برد و گمان می‌کند که کسی آنان را نمی‌بیند و هیچ حسابی درباره آنان صورت نمی‌گیرد !اگر فرعون و فرعون صفتان تاریخ می‌دانستند که تبهکاریهای آنان، پس از گذشت هزاران سال، چنان بازگو خواهد گشت که در دوران زندگی آنان به وسیله موسی(ع) و موسی منشان منعکس می‌گشت، خود کشی را بر تنفس شرم‌آور در این دنیا ترجیح می‌دادند، ولی چه می‌توان کرد که انواعی از تخدیرها و مستی‌ها، مغز سالم برای آنان باقی نگذاشته است.»[۳۵]
به هر حال، دید، نظر، ارزیابی و قضاوت رعیت، یک عامل مثبت در مسیر عملکرد کارگزاران حکومت است و در بسیاری از موارد می‌تواند مانعی از تعدی و تجاوز به حقوق مردم باشد.
آیة الله میرزا حسین نائینی در تصویری که از حکومت اسلامی(در قالب نظام مشروطه) ارائه می‌دهد، عامل بازدارنده از «استبداد» را در مرحله اول «عصمت امام(ع)» و پس از آن و در دوران غیبت ، «محاسبه و مراقبه ملت» می‌داند، وی حکومت را به دو قسم «استبدادی» و «محدوده، عادله، مسئوله، مشروطه» تقسیم می‌کند، و در ویژگی قسم دوم می‌گوید:
«این قسم از سلطنت از باب «ولایت» و «امانت» است و مانند سایر اقسام ولایات و امانات به «عدم تعدی و تفریط» متقوم و محدود است. پس لامحاله، حافظ این حقیقت و مانع از بدلش به «مالکیت مطلقه»، به «محاسبه و مراقبه و مسئولیت کامله»
منحصر است، و بالاترین وسیله‌ای که از برای حفظ این حقیقت و جلوگیری از اندک ارتکابات شهوانی و اعمال شائبه استبداد متصور بود، همان عصمتی است که اصول مذهب ما طایفه امامیه بر اعتبارش در ولی نوعی مبتنی است. ».
در ادامه میرزای نائینی بر این عقیده است که با نبودن عصمت در حاکم، با دو چیز جلوی استبداد را باید گرفت، یکی با قانون که حدود اختیارات حاکم را مشخص کند و|۱۴۷|حقوق ملت را تثبیت نماید و دیگری با:
«استوار داشتن اساس مراقبه و محاسبه و مسئولیت کامله، به گماشتن هیئت مسدده و رادعه نظارت از عقلا و دانایان مملکت و خیر خواهان ملت... محاسبه و مسئولیت کامله در صورتی متحقق و حافظ محدودیت، و مانع از تبدل ولایت به مالکیت تواند بود که قاطبه متصدیان که قوه اجرائیه‌اند، در تحت نظارت و مسئول هیئت مبعوثان، و آنان هم در تحت مراقبه و مسئول آحاد ملت باشند.»[۳۶]
هر چند میرزا، «تبیه الامة» را به عنوان دفاع ازمشروطه تألیف نموده است، ولی پر واضح است که تمام تلاش او در این کتاب بر محور تطبیق مبانی شرع با آن نظام سیاسی است. از این رو «عامل سلامت نظام» را با حضور رهبری معصوم، «عصمت» او، و پس از آن «حق مراقبت و محاسبه ملت» تلقی می‌کند و می‌نویسد:
«در صدر اسلام، استحکام این اصل (حق مراقبت داشتن ملت و مسئولیت متصدیان) به جایی منتهی بود که حتی خلیفه ثانی، با آن ابهت و هیبت به واسطه یک پیراهن که از حله یمانیه بر تن پوشیده بود، چون قسمت آحاد مسلمین از آن حله‌ها بدان اندازه نبود، در فراز منبر از آن مسئول (استیضاح) شد، و در جواب امر به جهاد، «لا سمعا ولا طاعه» شنید و با اثبات آن که پسرش عبدالله، قسمت خود را به پدرش بخشیده، و پیراهن از آن دو حصه ترتیب یافته است، اعتراض ملت را مندفع ساخت، و هم در موقع دیگر در جواب کلمه امتحانیه که از او صادر شده بود «لنقو منک بالسیف» استماع کرد، و به چه اندازه از این درجه استقامت امت اظهار بشاشت نمود.»[۳۷]
رهبر فقید انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی نیز بارها بر «ضرورت انتقاد» و «نقش مهم دقت و مراقبت مردم بر رفتار مسئولان» تأکید داشتند، و می‌فرمودند:
«انتقاد برای ساختن، برای اصلاح امور لازم است.»[۳۸]همچنین بیان می‌کردند که:«انتقادها باید باشد، زیرا تا انتقاد نشود، اصلاح نمی‌شود... چون سرتاپای انسان عیب است و باید این عیب‌ها را انتقاد کرد تا جامعه اصلاح شود.»[۳۹]
حضرت امام، برای جلوگیری از «قدرت طلبی» و «ثروت اندوزی» مسئولان نظام، مردم را فرا می‌خواندند و در جمع نمایندگان مجلس می‌فرمودند:
«آن روزی که دیدند انحراف در مجلس پیدا شد، انحراف از حیث قدرت طلبی و از حیث مال طلبی در کشور، در وزیرها، در رئیس جمهور پیدا شد، باید جلویش را بگیرند...مردم باید مواظب شما باشند و مواظب همه اینها باشند.»[۴۰]
حضرت امام، بارها در بیانات خود، از مسئولیت عمومی مردم در نظام اسلامی سخن به میان می‌آوردند:
«همه ما مسئولیم نه مسئول برای کار خودمان، مسئول کارهای دیگران هم هستیم، مسئولیت من هم گردن شماست، مسئولیت شما هم گردن من است، اگر من پایم را کج گذاشتم، شما مسئولید اگر نگویید چرا پایت را کج گذاشتی، باید هجوم کنید، نهی کنید که چرا»؟.[۴۱]

فوق انتقاد؟ !

آیا به مصلحت رهبران جامعه اسلامی است که در موقعیتی فراتر از انتقاد (به معنای صحیح آن) قرار گیرند؟ چنینی موقعیتی چه تأثیرات روحی و روانی بر آنان خواهد داشت؟ و آیا انتقاد نکردن باعث رشد و کمال آن‌ها خواهد شد و یا به عکس؟ آیا با چنین موقعیتی، انتقادها(ثبوتا) از بین خواهد رفت یا در مقام(اثبات) اظهار نخواهد شد؟ این عدم اظهار چه پی آمدی خواهد داشت؟
استثنا کردن یک یا چند فرد از شمول انتقاد در حالی که چنین استثنایی در اسلام وجود ندارد - چه عکس‌العمل‌های اجتماعی به دنبال خواهد داشت؟ و نظام سیاسی اسلام را چگونه معرفی خواهدکرد؟
در زمانی که مرجعیت، به عنوان شاخص زعامت و رهبری شیعه تلقی می‌گردید، (قبل از پیروزی انقلاب) استاد عالیقدر، شهید مطهری نوشت:
«مراجع، فوق انتقاد به مفهوم صحیح این کلمه نیستند و معتقد بوده و هستم که هر|۱۴۹|مقام غیر معصومی که در وضع غیر قابل انتقاد قرار گیرد، هم برای خودش خطر است و هم برای اسلام مانند عوام فکر نمی‌کنم که هر که در طبقه مراجع قرار گرفت مورد عنایت خاص امام زمان(عج)است و مصون از خطا و گناه و فسق است.»[۴۲]

حق امت

در نظام اسلامی، برای آحاد امت، حقی به عنوان «نصیحت ائمه» وجود دارد، و همه بر اساس این حق می‌توانند آرا و نظرات خیرخواهانه خود را نسبت به رهبران جامعه مطرح سازند و حتی می‌توانند او را مورد سوال قرار دهند، مسئولیت حاکم اسلامی در برابر مردم، از بارزترین مشخصه‌های حکومت اسلامی است.
در غرب، عده‌ای از طرفداران «استبداد سیاسی» ، برای توجیه نظریه خود گفته‌اند که توده مردم «حقی» در مقابل حکمران ندارند، آن‌ها تنها «وظیفه و تکلیف» دارند، زیرا حکمران در مقابل «مردم» مسئول نیست. او فقط در برابر «خدا» مسئول است، مردم در برابر حاکم وظیفه داشته و مسئولند، ولی حق ندارند او را مورد بازخواست قرار دهند که چرا چنین و چنان کرده‌ای؟ و یا برایش وظیفه معین کنند که چنین و چنان کن، فقط خداست که می‌تواند او را مورد پرسش قرار دهد، بر این اساس در غرب نوعی ارتباط تصنعی بین «اعتقاد به خدا» و «اعتقاد به لزوم تسلیم در برابر حکمران و سلب حق هرگونه مداخله‌ای در برابر کسی که خدا او را برای نگهبانی مردم برگزیده است، در افکار مردم به وجود آمد و آن‌ها خیال می‌کردند که اگر خدا را قبول کنند، استبداد قدرت‌های مطلقه را نیز باید بپذیرند، و این که حکمران در مقابل افراد هیچ گونه مسئولیتی نخواهد داشت. ولی در اسلام نه تنها نتیجه اعتقاد به خدا، پذیرش حکومت مطلقه افراد نیست و حاکم در مقابل مردم مسئولیت دارد، بلکه تنها اعتقاد به خداست که حاکم را در مقابل اجتماع مسئول می‌سازد.
استاد مطهری، این بحث را در «علل گرایش به مادیگری» مطرح ساخته‌اند و یکی از عوامل «فرار و گریز از مذهب» را همین تفکر اجتماعی غلط در غرب دانسته‌اند و گفته‌اند:
«چنین روشی جز گریزاندن افراد از دین و سوق دادن ایشان به سوی ماتریالیسم و ضدیت با مذهب و خدا و هر چه رنگ خدایی دارد محصولی نخواهد داشت، در حالی که از نظر اسلام، مفاهیم دینی همیشه مساوی آزادی بوده، درست بر عکس آن‌چه در غرب جریان داشت که مفاهیم دینی را مساوی با اختناق و اجتماعی می‌دانستند.»[۴۳]
و در کتاب سیری در نهج‌البلاغة، با تفصیل بیشتر، مطلب را دنبال کرده‌اند. فقیه بلند مرتبه، آیة الله نائینی که در بحران انقلاب مشروطه، در جهت تثبیت ارکان نظری و فقهی آن، و نفی استبداد قلم زده است. (حق مراقبت و نظارت ملت) را در نظام اسلامی، از سه جهت مورد تأکید قرار داده است، او می‌نویسد:
«نظر به شورویه بودن اصل سلطنت اسلامیه چنانچه سابقا مبین شد عموم ملت از این جهت و هم از جهت مالیاتی که از برای اقامه مصالح لازمه می‌دهند، حق مراقبت و نظارت دارند، و از باب منع از تجاوزات، در باب نهی از منکر مندرج، و به هر وسیله که ممکن شود، واجب است.»[۴۴]
میرزا، در توضیح اصل اول می‌گوید: ابتنای اساس سلطنت اسلامیه، به مشارکت تمام ملت در نوعیات مملکت نه تنها با خصوص بطانه و خواص شخص والی که شورای دربارش خوانند به نص کلام مجید الهی و سیره مقدسه نبویه که تا زمان استیلای معاویه محفوظ بود، از مسلمات اسلامیه است، و دلالت آیه مبارکه «وشاورهم فی الامر» که عقل کل و نفس عصمت را بدان مخاطب و به مشورت با عقلای امت مکلف فرموده‌اند بر این مطلب در کمال بداهت و ظهور است، و دلالت کلمه مبارکه «فی الامر» که مفرد محلی و مفید عموم اطلاقی است این که متعلق مشورت مقرره در شریعت مطهره، «کلیه امور سیاسیه» است هم در عنایت وضوح، و خروج احکام الله عز اسمه از این عموم از باب تخصص است نه تخصیص.
آیة الله نائینی در ادامه، پس از استدلال به آیه شریفه «و امرهم شوری بینهم» و سیره پیامبر اکرم، خطبه حضرت علی(ع) در صفین را نقل می‌کند که حضرت فرمود: «فلاتکلمونی بما تکلم به الجبابرة و لا تتحفظوا منی بما یتحفظ به عند اهل البادرة» و بالاخره می‌گوید:
«چقد سزوار است ما مدعیان مقام والای تشیع، اندکی در سراپای این کلام مبارک تأمل کنیم، و از روی واقع و حقیقت رسی و الغای اغراض نفسیه، این مطلب را بفهمیم که:این درجه اهتمام حضرتش در رفع ابهت و هیبت مقام خلافت از قلوب امت و تکمیل اعلی درجات آزادی آنان، و ترغیب و تحریصشان بر عرض هرگونه اعتراض و مشورت، و در عداد حقوق والی بر رعیت و یا حقوق رعیت بر والی شمردن آن، برای چه مطلب بود؟ اگر برای حفظ اساس مسئولیت و شورویت آن و تحفظ بر حریت و مساوات آحاد ملت، با مقام والای خلافت بوده کما هو الظاهر بل المتعین بل لازم است نحوه سلطنت اسلامیه را به قد رقوه تحفظ کنیم.»[۴۵]
بحث‌های میرزا نشان می‌دهد که مقصود از شورایی بودن حکومت در اسلام، «انتخابی بودن حاکم» در مقابل «انتصاب» نیست، زیرا این فقیه بزرگ. شورایی بودن را به استناد حکومت پیامبر(ص) و امیرالمومنین(ع) مطرح کرده است، مقصود او، از این عنوان، مردمی بودن حکومت، مشارکت ملت، مسئولیت عموم مردم و حق دخالت آن‌ها در نظام اسلامی است.
بنیانگذار جمهوری اسلامی، حضرت امام خمینی(قد) «مسئولیت در مقابل ملت» را بر اساس فریضه امر به معروف و نهی از منکر، تبیین نموده‌اند:

  • «شما و ما موظفیم که در تمام اموری که مربوط به دستگاه‌های اجرایی است امر به معروف کنیم.»[۴۶]
  • «همه مان مسئولیم، نه مسئول برای کار خودمان، مسئول کارهای دیگران هم هستیم «کلکم راع و کلکم مسوول عن رعیته» همه باید نسبت به هم رعایت بکنند، مسئولیت من هم گردن شماست مسئولیت شما هم گردن من است. باید نهی از منکر بکنید، امر به معروف بکنید.»[۴۷]
  • «اگر یکیتان کاری بکند و دیگری ساکت باشد، او هم مسئول است، اگر یکی یک خلاف کرده همه باید بروید دنبالش که آقا چرا...اگر من یک خلافی کردم همه تان هجوم آوردید که چرا این کار را می‌کنی؟ من سرجایم می‌نشینم، همه تان مسئولید همه مان مسوولیم.[۴۸]
  • «(کلکم راع) همه باید مراعات کنید، همه تان راعی هستید، یعنی همه باید همان طوری که یک شبانی یک گلهای را می‌برد و می‌چراند و باید به جاهای خوب ببرد، مسئول است که به علفچراهای خوب ببرد و مسئول است پیش صاحبان او به این که چرا نبردی، همه ما آن حال را داریم، مسئولیم، باید مراعات بکنیم، یعنی نه این که مراعات خودمان رامن مراعات همه شما را بکنم، شما هر یک مراعات همه را.

اگر یک فرد خیلی به نظر مردم مثلا پایین، یک فردی که به نظر مردم خیلی اعلا رتبه هم هست، اگر از او یک انحرافی دید، بیاید بایستد در مقابلش. بگوید: این کارت انحراف بود. نکن، می‌گویند: عمر در وقتی که خلیفه بود گفت که من اگر چنانچه خلافی کردم، به من مثلا بگویید یک عربی شمشیرش را کشید، گفت: اگر تو بخواهی خلاف بکنی ما با این شمشیر مقابلت می‌ایستیم. تربیت اسلامی این است که در مقابل اجرای احکام خدا، هیچ ملاحظه از کسی نکند، این آقاست این غیر آقا، این پدر است این پسر، این رئیس است این مرئوس، ابدا این مسائل نباشد در کار، مسأله این باشد که این آیا به طریق اسلام دارد عمل می‌کند یا نه، به طریق اسلام دارد عملی می‌کند، هر فردی باشد باید از او قدردانی کرد و تشویق کرد و محبت کرد به او، برخلاف اسلام که باشد، هر فردی باشد یک روحانی عالی مقام باشد یک آدمی باشد که مثلا رأس باشد، یک سرکرده باشد، وقتی دیدند بر خلاف مسیر دارد عمل می‌کند هر یک از افراد موظفند که به او بگویند که این خلاف است، جلویش را بگیرند.[۴۹]
در این جا به نظر می‌رسد که علاوه بر «امر به معروف و نهی از منکر» به «النصیحة لائمة المسلمین» نیز به عنوان یک مسئولیت عمومی در جامعه می‌توان استناد جست. ازتعبیرات امیرالمومنین(ع) استفاده می‌شود که «نصیحت حق حاکم و وظیفه مردم» است و اگر مردم در خیرخواهی کوتاهی کنند و آنچه را که به صلاح جامعه اسلامی و رهبری آن تشخیص می‌دهند، ارائه نکنند، «حق حاکم» را تضییع کرده‌اند:
«فاما حقی علیکم: فالوفاء بالبیعة، و النصیحة فی المشهد و المغیب، و الاجابة حین ادعوکم، و الطاعة حین امرکم[۵۰] و اما حق من بر شما این است که: به بیعت وفا کنید و در نهان و آشکار، حق خیرخواهی ادا کنید، چون شما را بخوانم، اجابت کنید و چون فرمان دهم بپذیرید».
پس مردم علاوه بر اطاعت در برابر اوامر و حمایت از خواسته‌های رهبری و وفاداری به پیمان بیعت، باید با انجام نصیحت، در خیراندیشی و ارائه هر چه بیش تر و بهتر حقایق و واقعیات پیش قدم باشند، مردم در زمینه اطاعت و اجابت» نقش ثانوی دارند و از رهبری پیروی می‌کنند، ولی در زمینه «نصیحت» نقش اول را به عهده دارند. آن‌ها به سراغ رهبری می‌روند و با نصیحت به وی کمک می‌کنند.
بر اساس این بیان علوی، نصیحت (حق حاکم) است و کوتاهی مردم در این باره، ظلم به حاکم اسلامی است.
هر چند از آن جهت که حکومت به خود مردم متعلق است و باید با مشارکت آن‌ها اداره شود، منع از نصیحت و جلوگیری از ابراز آن، تجاوز به (حق مردم) تلقی می‌گردد. شاید بسیاری به «نصیحت» تنها در حد یک «حکم استحبابی» ارزش گذارند، و از اهمیت والایی که در موارد زیادی می‌تواند داشته باشد، غافل باشند، در حالی که فقهای بزرگوار، به اهمیت نصیحت در فقه توجه کرده‌اند و با استناد به روایاتی مثل «یجب للمومن علی المومن ان یناصحه»[۵۱] در موارد حساس، آن را لازم و واجب شمرده‌اند. تا جایی که «غیبت در مقام نصیحت» را جایز دانسته‌اند، و آن را از مستثنیات حرمت غیبت به شما آورده‌اند.[۵۲]
پر واضح است که اگر فقها، نصیحت را به عنوان یک حکم استحبابی تلقی می‌کردند، با توجه به ادله حرمت غیبت، غیبت در مقام نصیحت را تجویز نمی‌کردند،چون آن‌ها بین ادله محرمات و مستحبات، قائل به تعارض نبوده و هیچ عمل حرامی را به واسطه شمول ادله مستحبات، مباح نمی‌دانند.
حتی فقهایی که در دلالت ادله لزوم نصیحت مومن هم مناقشه کرده‌اند، و به طور کلی این استثنا را نپذیرفته‌اند، این مقدار را قبول دارند که اگر ترک نصیحت، مفاسدی برای مومن به دنبال خواهد داشت، غیبت در مقام نصیحت جایز است.[۵۳]
این مباحثات فقهی، هر چند با توجه به مصالح فردی نصیحت شونده انجام گرفته. و به رعایت مصالح شخص مومن توجه گردیده و به جلوگیری از مفسده در زندگی او اهمیت داده شده است، ولی از این جا می‌توان با توجه به اولویت رعایت مصالح امت اسلامی نسبت به مصلحت افراد، ضرورت نصیحت ائمه مسلمین را به شکل واضح‌تری مورد نظر قرار دارد.
به ویژه در مواردی که بی اعتنایی به نصیحت، مفاسدی را در سطح جامعه پدید آورد.

انتقاد در نظام اسلامی

نظام اسلامی در برخورد با انتقاد و منتقدین چه موضوعی دارد؟ و تا چه حد اعتراضات را تحمل می‌کند؟ برای رسیدن به پاسخ چنین سوال‌هایی راه‌های مختلفی وجود دارد، ولی روشن‌ترین راه، بررسی مسئله در یک نمونه عینی از حکومت اسلامی است، حکومتی که در رأس آن امام معصوم قرار دارد و الگوی هر نظام اسلامی تلقی می‌شود. این نمونه، حکومت امیرالمومنین(ع) است.
حضرت علی(ع) در سه جبهه با مخالفین خود برخورد داشت است که تنها یک گروه از آن‌ها اهل بحث و اعتراض بودند یعنی گروه خوارج، آن‌ها قبل از درگیری مسلحانه، در مرکز حکومت علوی حضور داشتند و مستقیما انتقاد و اعتراض خود را با کمال صراحت و آزادانه مطرح می‌ساختند.
شیوه برخورد حضرت با این گروه، و افراد دیگری که در مسائل مختلف اعتراض می‌کردند، قابل بحث و بررسی است و می‌تواند نشان دهنده موضع اسلام در چنین موضوع مهمی باشد:

آزادی انتقاد

وقتی حضرت برفراز منبر در مسجد کوفه درباره حکمیت سخن می‌گفت یکی از اصحاب برخاست و گفت: ما را از قبول حکمیت نهی کردی، و بعد اجازه دادی نمی‌دانیم کدام یک بهتر بود؟
حضرت با افسوس و ناراحتی فرمود: هذا جزاء من ترک العقده، یعنی این حسرت نتیجه آن است که تأمل و احتیاط را از دست دادید. در این جا اشعث خیال کرد که حضرت فرموده است: «این جزای من است که احتیاط را از دست دادم» و لذا اعتراض کرد که:
«هذه علیک لالک؛ این سخن به زیان توست نه به سود تو» امام(ع) نگاه تندی به او کرد و فرمود: «ما یدریک ما علی مما لی؟ علیک لعنة الله و لعنة اللاعنین حائک ابن حائک منافق بن کافر[۵۴] تو را که آگاهانید که سود من کدام است و زیان من کدام، لعنت خدا و لعنت کنندگان بر تو باد، ای متکبر متکبرزاده، منافق کافرزاده).
در این نقل تاریخی، دو نکته جلب نظر می‌کند: یکی آزادی اصحاب برای طرح نظریات خود حتی در اجتماعات و آن هم بین سخنرانی امام مسلمین، که چنین نکته‌ای از نهایت آزادی در نظام علوی حکایت دارد، و دیگری برخورد شدید حضرت با اشعث. آیا این برخورد امام با او و لعن و نفرین وی، به خاطر این اعتراض بوده است؟ و پاسخ حضرت، صرفا عکس‌العمل این جمله است: «هذه علیک لا لک»؟
شارحان نهج البلاغه و مفسران کلام مولی، کاملا به این نکته حساس توجه داشته‌اند، مثلا ابن میثم بحرانی در شرح خود می‌نویسد:
«لعن حضرت بر اشعث برای اعتراض وی به حضرت نبود، بلکه برای آن بود که حتی با حضور در میان اصحاب و یاران امام، نفاق خود را از دست نداده بود و دورویی می‌کرد»[۵۵] اشعث در نفاق و دورویی چنان است که حتی ابن ابی الحدید درباره او می‌گوید:
اشعث از منافقان زمان خلافت علی(ع) بود و او در میان اصحاب علی، همچون عبدالله بن ابی، در میان اصحاب رسول(ص) بود و این هر دو نفر، در زمان خود در رأس منافقان بودند.»[۵۶]
همین نکته را شیخ محمد عبده نیز در شرح خود یاد آور شده است، و پر واضح است که چنین منافقانی شایسته لعن و نفرینند، که خداوند در قرآن فرموده است:
«ان الذین یکتمون ما انزلنا من البینات و الهدی من بعد ما بیناه للناس فی الکتاب اولئک یلعنهم الله و یلعنهم اللاعنون»[۵۷] کسانی که نشانه‌های روشن و رهنمودی را که فرو فرستاده‌ایم، بعد از آن که آن را برای مردم در کتاب توضیح دادیم، نهفته می‌دارند، آنان را خداوند لعنت می‌کند و لعنت کنندگان لعنتشان می‌کنند».
به علاوه اشعث به عنوان فردی فریبکار، و بلکه مجسمه تزویر و «ملعون» در بین عرب، و حتی کفار معروف بوده است به قول طبری:
«مسلمانان و کافران هر دو، اشعث را لعنت می‌کردند.»[۵۸]و این‌ها همه موید آن است که لعن و نفرین حضرت، به خاطر اعتراض بی جای او نبوده است.

احتجاج با امام(ع)

پس از بازگشت حضرت از صفین، عده‌ای از اصحاب، باب بحث و اعتراض را گشودند و گفتند:
- روز جمل برای چه جنگیدیم؟
- برای حق.
- اهل بصره برای چه جنگیدند؟
- برای پیمان شکنی و تجاوز.
- اهل شام برای چه؟
- ایشان و اهل بصره یکسانند؟[۵۹] از این گونه احتجاج‌ها در سکوت علی علیه السلام فراوان دیده می‌شود که نشان آزادی انتقاد در نظام اسلامی و نیز ضرورت سعه صدر و قدرت تحمل در حاکم اسلامی است. اگر حاکم جز به رشد و فلاح خود و افراد جامعه نیندیشد چنین احتجاجاتی را بر نمی‌تابد و با اولین سؤال وضعش دگرگون می‌شود.

آزادی تا مرز آشوب و خون ریزی

امام(ع) ابن عباس را برای احتجاج با خوارج به خارج از کوفه اجتماع کرده بودند، فرستاد، پس از بازگشت، حضرت از او پرسید:
«آیا آنان را منافق دید؟ ابن عباس در پاسخ گفت: به خدا، چهره آنان به منافقان نمی‌ماند، بر پیشانی آنان اثر سجده است و قرآن تلاوت می‌کنند». آن گاه امام(ع) فرمودند: آنان را دعوت کن به این که خونی نریزند و مالی را غصب نکنند.»[۶۰]

تشکیل جلسات مباحثه

وقتی که خوارج، با عبدالله بن عباس و صعصه ابن صوحان به عنوان نمایندگان امام(ع) به توافق نرسیدند. حضرت فرمود:
«شما دوازده نفر نماینده انتخاب کنید، و ما هم به همین تعداد از خودمان می‌فرستیم، تا در یک جا جمع شوند، و استدلال‌ها و نظریات خود را با هم در میان بگذارند....»[۶۱]

امام، پیش قدم برای بحث واحتجاج

هنگامی که حضرت به لشگر گاه خوارج رسیدند، فرمودند:
«آیا همه شما در صفین با ما بودید؟ گفتند: بعضی از ما بودند و بعضی نبودند. فرمود: پس از هم جدا شوید. و سپس با آن‌ها به صحبت پرداختند و در پایان فرمودند: لیکن امروز پیکار ما با برادران مسلمانی است که دو دلی و کژی در اسلامشان راه یافته و شبهه و تأویل با اعتقاد و یقین، در هم تنیده است، پس طمع در چیزی کرده‌ایم که خدا با آن پریشانی ما را به جمعیت کشاند...»[۶۲]
همچنین هنگامی که ابن عباس را به «منطقه حروراء» فرستادند، خود حضرت سوال کردند که چه کسی در نزد خوارج محترمتر است؟ یزیدبن قیس را معرفی کردند. امام به خیمه او رفته، و پس از دو رکعت نماز، درباره «حکمیت» در جنگ صفین و نیرنگ معاویه و عمروعاص با او به بحث پرداختند.[۶۳]

دعوت به بحث

خریت بن راشد به نزد حضرت آمد، او سیصد نفر به همراه داشت که در جمل و صفین و نهروان در سپاه امام(ع) شرکت داشتند. خریت گفت: «ای علی، به خدا سوگند که فرمانت را اطاعت نمی‌کنم و با تو نماز نمی‌خوانم و فردا از تو جدا می‌شوم». او با این جملات پیمان شکنی خود را رسما اعلام کرد. حضرت فرمود:
ثکلتک امک، اذا تعصی ربک و تنکث عهدک و لا تضر الانفسک خبرنی و لم تفعلذلک؟ قال: لانک حکمت فی الکتاب، و صعفت عن الحق و رکنت الی القوم الذین ظلموا انفسهم فانا علیک زار و علیهم ناقم و لکم جمیعا مباین.
حضرت برای بحث و گفتگو، و روشن شدن حقیقت از او دعوت کردند و فرمودند: «هلم ادارسک الکتاب و اناظرک فی السنن و افاتحک امورا من الحق انا اعلم بها منک فلعلک تعرف ما انت الان منکر و تسبصر ما انت علیه الان جاهل.خریت پذیرفت که به نزد حضرت برگردد. ولی همان شب از کوفه بیرون رفت.[۶۴]

عدم محرومیت از حقوق اجتماعی

عده‌ای از خوارج، از حروراء بازگشته بودند و گاه و بی گاه در گوشه و کنار، شعار «لا حکم الا لله» سر می‌دادند، حضرت فرموند:
انا لا نمنعهم الفی‌ء، و لا نحول بینهم و بین دخول مساجد الله و لا نهیجهم ما لم یسفکوا دما و ما لم ینالوا محرما.[۶۵]ما شما را از غنیمت محروم نمی‌کنیم و از وارد شدنتانبه مساجد مانع نمی‌شویم و با شما نمی‌جنگیم مادامی که خونی نریزید».
و هنگامی که بین سخنرانی حضرت این شعار را تکرار کردند، حضرت فرمودند:
«لکم عندناثلاث خصال: لا نمنعکم مساجد الله ان تصلوا فیها و لا نمنعکم الف‌ءی ما کانت ایدیکم مع ایدینا، و لا تبدوکم بحرب حتی تبدونا به[۶۶] شما در نزد ما سه حق دارید: از نماز گزاردن شما در مسجد مانع نمی‌شویم، سهمتان را از غنیمتی که در کسب آن با ما شرکت داشته‌اید قطع نمی‌کنیم (شما را از بیت المال محروم نمی‌کنیم) و تا هنگامی که با ما نجنگیده‌اید با شما نمی‌جنگیم».

ارائه منطق و رفع شبهه

در موارد زیادی حضرت به ارائه نظریات خود به شکل منطقی پرداخته است تا شبهات مخالفین و معترضین از بین برود؛ مثلا وقتی که خوارج، حکم به کفر یاران حضرت کردند، امام فرمودند: «اگر مرا گمراه می‌دانید، چرا به واسطه گناه من همه را تکفیر می‌کنید و... .»[۶۷]
و در جای دیگر حضرت توضیح می‌دهند که چرا پس از آن که حکمیت را پذیرفتم. اینک قبول ندارم.[۶۸]
و در آستانه درگیری نظامی با خوارج، به شبهات آن‌ها پاسخ دادند.[۶۹]
استاد عالیقدر، شهید مطهری، تحت عنوان «دمکراسی علی(ع)» مطلبی دارند که نتیجه این بحث تلقی می‌شود:
«امیرالمومنین(ع) با خوارج در منتهی درجه آزادی و دمکراسی رفتار کرد، او خلیفه است و آن‌ها رعیتش، هرگونه اعمال سیاستی برایش مقدور بود اما او زندانشان نکرد و شلاقشان نزد، و حتی سهمیه آنان را از بیت‌المال قطع نکرد، به آن‌ها نیز همچون سایر افراد می‌نگریست، آن‌ها در همه جا در اظهار عقیده آزاد بودند، و حضرت خودش و اصحابش با عقیده آزاد با آنان رو به رو می‌شدند و صحبت می‌کردند، طرفین استدلال می‌کردند، استدلال یکدیگر را جواب می‌دادند، شاید این مقدار آزادی در دنیا بی‌سابقه باشد که حکومتی با مخالفین خود تا این درجه با دمکراسی رفتار کرده باشد.»[۷۰]
شیوه برخورد حضرت با مخالفین و معترضین، درست در مقابل شیوهای بود که در سال‌های قبل از آن، به ویژه در دوران عثمان، به عنوان حکومت اسلامی انجام می‌گرفت؛ مثلا وقتی عثمان، عبدالله بن مسعود را از سمت خود در کوفه عزل و ولیدبن عقبه را به جای او منصوب کرد، عبدالله، درهنگام تحویل دادن کلید بیت‌المال، به حیف و میل اموال عمومی اعتراض کرد و گفت: «من غیر، غیر الله ما به و من بدل اسخط الله علیه و ما اری صاحبکم الاوقد غیر و بدل...».
ولید، این اعتراض را برای عثمان گزارش کرد، لذا ابن‌مسعود را به مدینه احضار کردند، و به سزای این جمله، با او چنان در مسجد مدینه برخورد کردند که استخوان پهلویش شکست، و به عنوان فردی مفسده جو، از بیرون رفتن از شهر مدینه منع گردید.[۷۱]
عمار یاسر، به واسطه انتقاد از کارهای ناروای حاکم، از سوی وی مورد ضرب و تازیانه قرار گرفت،[۷۲] و در جریان دیگری، وقتی خلیفه، مقداری از جواهرات بیت‌المال را در مدینه بین خانواده خود تقسیم کرد و در جواب اعتراض مردم گفت: «لناخذن حاجتنا من هذا الفی‌ء و ان رغمت انوف اقوام» ، عمار هم گفت: «اشهد الله ان انفی اول راغم من ذلک» همین جمله، جرم بزرگ عمار شمرده شد و باعث دستگیری و شکنجه فراوان او گردید، تا حدی که بی هوش شد و پیکرش را به خانه‌ام سلمه منتقل کردند و نماز ظهر و عصر و مغرب از او فوت گردید.»[۷۳]
و هنگامی که عمار نامه اعتراض آمیز عده‌ای از اصحاب پیامبر را به نزد خلیفه آورد، با او چنین رفتار شد:
«امر غلمانه فمدوا بیدیه و رجلیه، ثم ضربه عثمان برجلیه و هی فی الخفین علی مذاکره فاصابه الفتق و کان ضعیفا کبیرا فغشی علیه.»[۷۴]
این دو شیوه برخورد، از سوی دو زمامدار جامعه اسلامی، گمراه آن است که وقتی رهبری اسلامی، از پشتوانه حق برخورد است، نیازی به اعمال فشار بر مخالفین خود نمی‌بیند و سخنان ناروای مخالفین را تحمل می‌کند، و آن گاه که رهبری از چنین پشتوانه‌ای بی بهره باشد، چاره‌ای جز اعمال فشار بر مخالفین حق گوی خود، برای ادامه سلطه خویش ندارد، و به هر وسیله که می‌تواند از انتشار سخن آن‌ها جلوگیری می‌کند هر چند با فشردن گلوی آن‌ها.
در دوران کوتاه حکومت علوی، فقط خوارج برای بحث و انتقاد آزاد نبودند، بلکه افراد و گروه‌های دیگر نیز، خود را برای اظهار نظر هر چند مخالف رأی امام(ع) آزاد می‌دیدند، و امام آزادانه، با آن‌ها به بحث می‌نشست، و بدون هیچ گونه تحمیلی، منطق خود را تشریح می‌کرد و چه بسا طرف مقابل تسلیم استدلال و منطق می‌گردید؛ مثلا وقتی حضرت برای نبرد جمل به سوی بصره می‌رفتند، فردی برای رفع شبهه، خدمت حضرت رسید و حضرت با بیانات روشن خود، او را قانع ساخته و سپس از او درخواست بیعت کردند، و او نیز که پس از روشن شدن حق، چاره‌ای جز تسلیم نداشت، بیعت کرد، او گفت:
«فوالله ما استطعت ان امتنع عند قیام الحجة علی[۷۵] به خدا سوگند چون حجت تمام گردید نتوانستم از بیعت روی گردانم.»امام(ع) نه تنها از نصایح دوستان خود استقبال می‌کرد، بلکه به سخنان مخالفین نیز که چه بسا از روی صدق و اخلاص ابراز می‌شد، به عنوان «نصیحت» اعتنا و توجه داشت، لذا هنگامی که در نبرد صفین، فردی از سپاهیان معاویه، جلوآمد و از حضرت خواست که برای جلوگیری از خون ریزی بین مسلمین، جنگ را رها کند. امام فرمود:
«لقد عرفت ان ما عرضت هذا نصیحة و شفقة.»[۷۶]و سپس مسئولیت سنگین خویش را برای مبارزه با معاویه توضیح دادند.

زمینه‌های شکوفایی نصیحت

فعال بودن امت اسلامی در صحنه سیاست، و مشارکت آن‌ها در برنامه‌های حکومت، بستگی به شیوه برخورد نظام با آن‌ها دارد. گاه برخوردها به گونه‌ای دل سرد کننده و تحقیر کننده است که کسی انگیزه‌ای برای فکر جدی، ارائه نظر، بررسی و انتقاد، نمی‌بیند، زیرا به نصیحت و امر به معروف و نهی از منکر، ارزش و بهایی داده نمی‌شود. و گاه برخوردها به گونه‌ای مستبدانه و سلطه طلبانه است که برای افراد جرأت و جسارت حرف زدن و اظهار نظر کمتر باقی می‌ماند. لذا حضرت علی(ع) به مالک فرمود:
«و لا تصح نصیحتهم الابحیطتهم علی ولاة امورهم و قلة استثقال دولهم و ترک استبطاء انقطاع مدتهم[۷۷]و خیرخواهی شان راست نیاید جز که والیان را برای کارهای خود نگاه دارند و دوام حکومت آنان را سنگین نشمارند».
یعنی خیر خواهی و نصیحت نسبت به زمامدار وقتی در بین مردم تحقق می‌یابد که مردم گرد حاکمان باشند و حکومت آن‌ها را سنگین نشمرند و در انتظار به سر رسیدن دوران حکومت آن‌ها نباشند.
پس وقتی حکومت بر مردم سنگینی کند و بین مردم و حاکمان فاصله افتد، جایی بر نصیحت نخواهد ماند، در این شرایط خیراندیشی ناصحان، جای خود را به «تصنع» چاپلوسان می‌دهد.
رفع چنین مشکلاتی به آن است که زمامدار جامعه، خود را در چه مقام و مرتبه‌ای ببیند، در مرتبه «سلطه مطلق بر مردم» و فراتر از اظهار نظر و نقد دیگران، و یا «امانت داری مسئول در نزد خدا و مردم» و البته بحث‌های گذشته این مبنا را روشن ساخته است که:
«در نظام اسلامی، رابطه زمامدار با مردم جامعه، رابطه سلطه مطلق نیست؛ یعنی زمامدار چنان سلطه و احاطه‌ای بر مردم ندارد که از طرف مردم مورد اظهار نظر و تحقیق و ارزیابی واقع نگردد.»[۷۸]
البته، علاوه بر تأثیر بینش حاکم نسبت به حکومت و قدرت در کیفیت برخورد با مردم و به ویژه آمران به معروف و ناصحین، از تاثیر روحیات شخصی و تربیت‌های اخلاقی وی نیز در این برخوردها نباید غفلت کرد.
انسان مهذب، پیوسته به دنبال یافتن عیوب خود است، و توجه دارد که توجه به «خوبی‌ها و کمالات خود» مانع دیدن عیوب، و سدی در برابر ترقی و کمال است. و به فرموده حضرت امام خمینی:
«هیچ کس نمی‌تواند ادعا کند که من نقص هیچ ندارم، اگر کسی ادعا کرد این را، این بزرگ‌ترین نقصش همین ادعاست، انسان که بخواهد برای خدا کار بکند و به مقام انسانیت برسد باید همیشه دنبال این باشد که ببینید چه عیبی دارد، دنبال این نباشد که ببینید چه حسنی دارد، برای این که دنبال این که چه عیبی دارد باعث می‌شود که انسان در صدد رفع آن برآید و دنبال اینکه چه حسنی دارد، پرده می‌شود در چشم انسان و نمی‌تواند عیوب خودش را ببیند.»[۷۹]
از این رو کسانی که در مسیر تکامل پیش می‌روند، نه توقع اطاعت چشم بسته از دیگران دارند، و نه از انتقاد ناراحت می‌شوند، و به فرموده حضرت امام:
«شیطان وسوسه می‌کند در انسان وسوسه می‌کند که تو حالا صاحب قدرت هستی، تو حالا صاحب کذا هستی، دیگران چکاره‌اند؟ شما حالا وزیر هستید، دیگران باید اطاعت بکنند، چشم بسته باید اطاعت بکنند، شما وکیل هستید دیگران باید از شما اطاعت بکنند و چشم بسته هم باید باشند، این همه برای این است که انسان خودش را نساخته، اگر انسان خودش را ساخته بود، هیچ بدش نمی‌آمد که یک رعیتی هم به او انتقاد کند، اصلا بدش نمی‌آمد، از انتقاد بدش نمی‌آمد.»[۸۰]بر این اساس، نه فقط انتقاد و نصیحت دوستان، بلکه عیب جویی مخالفان نیز سازنده است، آن هم سازنده تر از اظهارات مریدان، تمجیدهای فدائیان، و در حقیقت آن‌ها دوست‌اند و این‌ها دشمن:
«انسان باید یک کسی که دشمن او هست، پیش او برود ببیند قضاوت او نسبت به این چه هست تا عیب‌های خودش را بتواند بفهمد انسان نمی‌تواند از دوستان خودش تعلیم بگیرد، انسان باید از دشمنان خودش تعلیم بگیرد، عیب‌ها را دشمن‌ها می‌فهمند، دوست‌ها هر چه هم شما عیب داشته باشید و ما عیب داشته باشیم، برای این که، حق را برای نمی‌خواهند و باطل را برای اینکه باطل است دشمن ندارند، به ما و شما می‌آیند و می‌گویند، «چقدر خوب صحبت کردی، و چه مقاله خوبی نوشتی و...» دوستان انسان دشمنان واقعی انسانند، و دشمنان انسان دوستان واقعی انسانند، انسان باید از کسانی که به او خرده می‌گیرند، از آنها یاد بگیرد، کسانی که از او تعریف کنند، بداند که این زبان تعریف خصوصا در یک اموری که جای انتقاد است این همان زبان شیطانی است، و آن هم تأییدش شیطانی است.»[۸۱]این گونه تربیت انسانی و تقوای الهی در سطح رهبری جامعه اسلامی، بهترین زمینه را برای روحیه حق گویی، نصیحت، امر به معروف ونهی از منکر فراهم می‌آورد، و از طرف مقابل فقدان روحیه نصیحت پذیری، نه تنها چنین فضای پربرکتی را از بین می‌برد، بلکه خود شخص را نیز به هلاکت می‌کشاند، تا جایی که عالمی که توان شنیدن موعظه نداشته باشد، به تعبیر امام صادق(ع) در طبقه دوم از درکات هفتگانه جهنم قرار می‌گیرد:
«و من العلماء من اذا وعظ انف و اذا وعظ عنف فذاک فی الدرک الثانی من النار[۸۲]از علما کسانی هستند که هرگاه نصیحت شوند تکبر ورزند و هرگاه نصیحت کنند، تندی ورزد، چنین کسی در طبقه دوم (از درکات هفت گانه) جهنم است».
حاکم اسلامی اگر به ارزش حضور مردم و اهمیت خیرخواهی آن‌ها در «سلامت» و «قوت» نظام توجه و اهتمام دارد، باید زمینه‌های اجتماعی ظهور و شکوفایی نصحیت را در جامعه پدید آورد.
در این راستا، پای بندی به تعهدات کوچک و بزرگ و ارزش نهادن به وعده‌های خودبامردم، تأثیر فراوانی دارد چه این که بی‌اعتنایی به پیمان‌ها، و خلاف وعده‌ها، زمینه ساز بدبینی رعیت و کناره‌گیری آن‌ها از مسئولان و امساک در نصیحت و حمایت است، از فرمان مبارک حضرت علی(ع) به مالک این است که:
«و لا تحقرن لطفا تعاهدتهم به و ان قل فأنه داعیه لهم الی بذل النصیحة لک و حسن الظن بک [۸۳]و نیز نباید لطف و محبتی که با بررسی وضع آنها می‌نمایی، هر چند اندک باشد، خرد و حقیر بشماری، زیرا همین لطف و محبت‌های کم، آنان را وادار به خیرخواهی و حسن ظن نسبت به تو می‌کند».از این بیان مولی باید فهمید که نصیحت خواهی از مردم بدون فراهم آوردن اسباب و زمینه‌های آن بی جاست و مجموعه عملکرد کارگزاران نظام در به وجود آمدن روحیه خیرخواهی و نصیحت در مردم موثر است.
از سوی دیگر نوع برخورد با ناصحین نیز در شکوفایی در جامعه و تشویق مردم به خیرخواهی بسیار موثر است، ارج نهادن به ناصحین، و ارزش گذاشتن به نصیحت>ها، بهترین عامل برای سوق دادن افراد به سوی خیرخواهی است، و بی‌اعتنایی بدان، انسان‌های پرشور را هم سرد و دل مرده می‌کند، و رغبت به نصیحت را از آن‌ها می‌گیرد، چرا که کلام خود را بی ارزش و تکلم را بی اثر می‌بینند.
حضرت علی(ع) بعد از ماجرای حکمیت فرمود:
«فان معصیة الناصح الشفیق العالم المجرب تورث الحسرة و تعقب الندامة...فأبیتم علی اباء المخالفین الجفاة و المنابذین العصاة حتی أرتاب الناصح بنصحه [۸۴]نافرمانی از دستور نصیحت کننده مهربان دانا و با تجربه، باعث حسرت می‌شود و پشیمانی به دنبال دارد...اما شما همانند مخالفان جفاکار و نافرمانان پیمان شکن، امتناع ورزیدید تا به آن جا که نصیحت کننده در بند خویش گویا به تردید افتاد و از پند و اندرز، خودداری نمود.»
این بیان علوی مشتمل بر سه مبحث اساسی است:
۱- نصیحت از چه کسی ارزشمند است؟ الشفیق العالم المجرب.
۲- بی توجهی به چنین نصیحتی چه پی آمدی دارد؟ تعقب الندامه و تورث الحیره.
۳- مخالفت با نصیحت کننده، او را کسل، و بالاخره باعث رهاکردن نصیحت می‌شود: حتی ارتاب الناصح بنصحه.

«نصیحت» و مسئولیت حاکم اسلامی

با توجه به اهمیتی که اسلام برای «نصیحت ائمه مسلمین» قائل است، و با توجه به نقش مفید و سازنده آن در رشد و سلامت جامعه، حاکم اسلامی برای تحقق و عینیت این سنت وظایفی به عهده دارد:

قدم اول - نصیحت طلبی

مسئولیت حاکم اسلامی فراتر از آن است که بنشیند تا اگر فردی برای نصیحت و اظهار نظر به او مراجعه کرد، وی را بپذیرد، او باید به سراغ مردم رفته، از درک و شعور اجتماعی آن‌ها استفاده کند و آنان را به ارائه نظراتشان فراخواند.
«فبما رحمه من الله لنت لهم... و شاورهم فی الامر [۸۵]پس به(برکت) رحمت الهی با آنان نرمخو شدی... و در کارها با آنان مشورت کن.»
سیره پیامبر اکرم(ص) چنین بوده است که در مواقع حساس، و برای تصمیمات خطیر از مردم نظر خواهی نموده و گاه در مقام اجرا، نظریات آن‌ها را بر نظر خود مقدم می‌کرده است؛ مثلا در جریان جنگ احد، هر چند حضرت بر ماندن در شهر تمایل داشتند و عده‌ای از مهاجرین و انصار نیز با حضرت هم عقیده بودند و پیامبر اعلام کردند که:
«امکثوا فی المدینة، واجعلواانساء و الذراری فی الاطام، فان دخلوا علینا قاتلناهم فی الذرقة و فنمن اعلم بها منهم و ارموا من فوق الصیاصی و الاطام» ولی عده‌ای از جوانان که در بدر توفیق حضور نیافته بودند، از حضرت خواستند که مسلمانان برای جنگ از شهر خارج شوند و با دشمن نجنگند: اخرج بنا الی عدونا. و قال رجال من اهل السن و اهل النیة منهم حمزة بن عبدالمطلب و سعد بن عبادة و النعمان بن مالک و غیرهم من الاوس و الخزرج: انا نخشی یا رسول الله ان یظن عدونا انا کرهنا الخروج الیهم جنبا عن لقائهمفیکون هذا جرأة منهم علینا...[۸۶]
و بالاخره با تأکید آن‌ها بر جنگ در بیرون شهر و اعلام آمادگی برای استقامت و شهادت در راه خدا، پیامبر پیشنهاد آن‌ها را پذیرفت و از رأی خود صرف نظر کرد. در جنگ خندق نیز پیامبر پس از اطلاع از حرکت قریش به سوی مدینه، جریان را با اصحاب خود در میان گذاشتند و به نقل واقدی:
«شاورهم رسول الله(ص) و کان رسول الله و یکثر مشاورتهم فی الحرب، فقال: انبرزلهم من المدینة، ام نکون فیها و نخندقها علینا، ام نکون قریبا و نجعل ظهورنا الی هذا الجبل؟»[۸۷] حضرت امیر(ع)نیز اصحاب خود را دعوت به اظهار نظر می‌کرد. و از آنها می‌خواست که با «نصیحت صادقانه» وی را «کمک» کنند.
«فاعینونی بمناصحة خلیة من الغش سلیمة من الریب[۸۸] مرا با خیرخواهی خالصانه و سالم از هرگونه شک و تردید، یاری کنید». فلا تکفوا عن مقالة بحق او مشورة بعدل[۸۹] از گفتن حق یا رأی زدن در عدالت، باز مایستید».

قدم دوم - رفع حجاب

برای طرح نصیحت نزد حاکم، باید دسترسی به او امکان پذیر باشد، آن هم نه به «امکان عقلی» بلکه به امکان عادی که با سهولت و بدون آن که نیازی به اهدای آبرو باشد، ناصح بتواند از حجب بگذرد و در نزد حاکم حاضر شود.
به وجود آوردن چنین شرایطی نیز از وظایف زمامدار است؛ زیرا بدون آن: از یک سو مردم در فشار و سختی خواهند بود و برای رساندن حرف خود، چون گوی از یکی به دیگری پاس خواهند شد. و از سوی دیگر، واقعیت‌ها آن گونه که هستند بر حاکم رخ نشان نخواهند داد و چه بسا زشتیها به شکل زیبایی، خوبی‌ها در قالب بدی، خردها به صورت کلان، کجی‌ها به عنوان راستی و...گزارش شوند.
نباید گمان کرد که با اسلامی بودن نظام، وقوع چنین امری «غیر ممکن» و یا «مستبعد» است. چرا که در نظام علوی، حتی اگر شخصیتی بی نظیر مانند مالک اشتر هم حاکم باشد، «احتجاب از مردم» چنین پیامدهایی خواهد داشت، و لذا حضرت بهمالک فرمودند:
«فلا تطولن احتجابک عن رعیتک فان احتجاب الولاة عن الرعیة شعبة من الضیق و قلة علم بالامور و الاحتجاب منهم یقطع عنهم علم ما احتجبوا دونه. فیصغر عندهم الکبیر و یعظم الصغیر و یقبح الحسن و یحسن القبیح و یشاب الحق بالباطل و انما الوالی بشر لا یعرف ما تواری عنه الناس به من الامور[۹۰] هیچ گاه خود را در زمانی طولانی از رعیت پنهان مدار، چرا که دور بودن زمامداران از چشم رعایا خود موجب نوعی محدودیت و بی اطلاعی نسبت به امور مملکت است و این چهره پنهان داشتن زمامداران، آگاهی آن‌ها را از مسائل نهائی قطع می‌کند، در نتیجه، بزرگ در نزد آنان کوچک و کوچک بزرگ، کار نیک، زشت، و کار بد، نیکو و حق با باطل آمیخته می‌شود، چرا که زمامدار به هر حال بشر است و اموری که از او پنهان است نمی‌داند».
و البته اگرنظام اموی باشد که اصلا فکر دسترسی به حاکم را باید از خیال بیرون کرد. چه این که عبدالعزیز بن زراره یک سال بر در خانه معاویه انتظار ورود و حضور در نزد خلیفه را کشید. و اجازه نیافت.
اقام عبدالعزیز بن زرارة الکلابی علی باب معاویة سنة فی شملة من صوف لایاذن له.[۹۱]

قدم سوم - ایجاد فضای آزاد

پس از ورود و درک حضور، نوبت به فضای مجلس زمامدار می‌رسد، فضایی که می‌تواند آکنده از صفا و صمیمیت باشد و در نتیجه افراد دردمند یا متعرض، به راحتی مطالب خود را مطرح کنند، و می‌تواند رعب و وحشت بر آن حاکم باشد تا وقتی آحاد رعیت وارد می‌شوند، از هیبت حاکم، نگاه تند اطرافیان، برخورد خشن حارسان همه چیز را فراموش کنند و یا قدرت تکلم نداشته باشند، و یا با زحمت و لکنت بخشی از حرف خود را مطرح کنند:
«و تجلس لهم مجلسا عاما فتتواضع فیه لله الذی خلقک و تقعد عنهم جندک و اعوانک من احراسک و شرطک حتی یکلمک متکلمهم غیر متتعتع فانی سمعت رسول الله(ص) یقول فی غیر موطن: لن تقدس امة لا یوخذ للضعیف فیها حقه من القوی غیر متتعتع[۹۲] برای مراجعان مجلس عمومی تشکیل ده و درهای آن را بر روی هیچ کس نبند، و به خاطر خداوندی که تو را آفریده تواضع کن و لشکریان و محافظان و پاسبانان را از این مجلس دورساز، تا هر کس با صراحت و بدون ترس و لکنت، سخنان خود را با تو بگوید، زیرا من بارها از رسول خدا(ص) شنیدم: «ملتی که حق ضعیفان را از زورمندان با صراحت نگیرد هرگز پاک و پاکیزه نمی‌شود و روی سعادت نمی‌بیند».
متأسفانه این شیوه زمامداری در تاریخ اسلام چنان متروک گردید که دانشمندی مانند جاحظ، که خود از تملق گویان دولت عباسی است، وقتی از حکومت پادشاهان ایران سخن می‌گوید، بار عام» برخی سلاطین ایران، جلب نظرش را می‌کند.[۹۳]
حاکم اسلامی باید فضای آرام و آزادی را برای رعیت فراهم سازد، و جو رعب را از میان بردارد تا مردم بتوانند به راحتی مطالب خود را مطرح سازند:
«فلا تکلمونی بما تکلم به الجبابرة و لا تتحفظوا منی بما یتحفظ به عند اهل البادرة[۹۴] آن گونه که با زمامداران ستمگر سخن می‌گویید با من سخن مگویید و آن چنان که در پیشگاه حاکمان خشمگین و جبار خود را جمع و جور می‌کنید در حضور من نباشید.»

قدم چهارم - تحمل و سعه صدر

وقتی که در گشوده می‌شود و کسان زیادی مطالب خود را می‌گویند، طبیعی است که برخی از شنیده‌ها بر سامعه حاکم سنگینی کند و بر ذائقه او تلخ باشد، در این جا سرمایه «سعه صدر» به او قدرت شنیدن حرف‌های مخالف را نیز می‌دهد و تحمل خود را از دست نمی‌دهد.
در مقابل حاکم طاغوتی که حتی از شنیدن «اتق الله» هم عصبانی می‌شود:
«و اذا قیل له اتق الله اخذته العزة بالاثم فحسبه جهنم و لبئس المهاد[۹۵] و چون به او گفته شود: «از خدا پروا کن» نخوت، وی را به گناه کشاند، پس جهنم برای او بس است.»
مصلح و مفسر عالیقدر شیخ جواد بلاغی در تفسیر این آیه می‌نویسد:
«این آیه نشانه‌ای ازحاکم غیر الهی را بیان می‌کند، چون آیه قبل چنین است: «و اذا تولی سعی فی الارض لیفسد فیها» «تولی» به دست گرفتن ولایت و رهبری است. وقتی چنین افرادی به حکومت و قدرت می‌رسند، اولا فساد آفرینی می‌کنند و ثانیا: به نصیحت و خیرخواهی نیکان نه تنها اعتنایی ندارند، بلکه حتی از «اتق الله» ناراحت می‌شوند.»[۹۶]
علامه طباطبایی و شیخ محمد عبده، متذکر شده‌اند که «اخذته العزة بالاثم» شاهد آن است که «تولی» در آیه قبل به معنای «حکومت» است، و عبده در توضیح آیه می‌گوید:
«حاکم ستمگر و مستبد، از این که به مصلحتی ارشاد و از مفسده‌ای تحذیر شود، تکبر می‌ورزد، چون او در مقامی قرار گرفته که خود را از نظر رأی و عقل، برتر از دیگران می‌داند بلکه حتی خود را برتر از حق می‌پندارد، از این رو، سست‌ترین آرای خود را بالاتر از نظرهای سنجیده مردم می‌داند، در این صورت چگونه به دیگران اجازه می‌دهد که به او بگویند: «در فلان کار از خدا بترس.»[۹۷]سپس مقرر بحث او رشید رضا، نقل می‌کند:
«ولی برای رهبران الهی، شنیدن موعظه و اعتراض از زبان دیگران سخت نیست، و اساساً پیشوایان معصوم یاران خود راچنان تربیت می‌کردند که از گفتن عقیده خود واهمه‌ای نداشته باشند و گاه در پرتو این آزادی، حتی اهانت و سوء ادب را برای خود جایز می‌دانستند. و در عین حال صبر وتحمل امامان باعث می‌گردید که نه آن‌ها را تکفیر و لعن کنند، و نه دست رد بر سینه شان زده و طردشان نمایند.» حجر بن عدی پس از ماجرای صلح امام حسن(ع) با معاویه. به گونه‌ای با حضرت سخن‌گفت که هرگز از یک یار باوفا و مخلص انتظار نمی‌رفت: « لوانک مت قبل هذا الیوم و لم یکن ما کان، انا رجعنا راغمین بما کرهنا و رجعوا مسرورین بما احبوا. » این جسارت رنگ از سیمای حضرت ربود، ولی در برخورد و سخن حضرت اثری نگذاشت، امام(ع) با آرامی فرمودند: یا حجر لیس کل الناس یحب ما یحب و لا رأیه رأیک و ما فعلت ما فعلت الا ابقاء علیک...[۹۸]
و هنگامی که افراد جرأت چنین جرسارتهایی را بر امام معصوم خود داشته باشند[۹۹] معلوم است که برای سوال یا انتقاد مودبانه، چقدر راه بازبوده‌است، مثل اینکه بگویند:
«یابن رسول الله داهنت معاویه و صالحته و قد علمت ان الحق لک دونه و ان معاویه ضاع باغ؟!»[۱۰۰]
و این هم نمونه‌های دیگری از تحمل و سعه صدر در برابر اعتراضات تند دوستان:
«جاء رجل من اصحاب الحسن(ع) یقال له سفیان بن لیلی و هو علی راحلته فدخل علی الحسن و هو محبت (جمع بین ظهره و ساقیه بیدیه) فی فناء داره، فقال له: السلام علیک یا مذل المومنین، فقال له الحسن: انزل و لا تعجل، فنزل فعقل راحلته فی الدار و اقبل یمشی حتی انتهی الیه، قال: فقال له الحسن: ما قلت؟، قال قلت: السلام علیک یا مذل المومنین، قال(ع): و ما علمک بذلک؟ قال عمدت الی امر الامة فخلعته من عنقک و قلدته هذه الطاغیة یحکم بغیر ما انزل قال(ع): سأخبرک لم فعلت ذلک...».[۱۰۱]
جالب توجه است که حضرت در پایان به او فرمودند: چرا به این جا آمده‌ای پاسخ داد به خدا قسم به خدا دوستی شما(حبکم و الذی بعث محم داً(ص) بالهدی و دین الحق) و حضرت به او بشارت دادند:
«فابشر یا سفیان، فانی سمعت علیا(ع) یقول: سمعت رسول الله(ص) یقول: یرد علی الحوض اهل بیتی و من احبهم من امتی کهاتین.»
یکی دیگر از اصحاب، به حضرت چنین اعتراض کرد: یابن رسول الله اذللت رقابنا، و جعلنا معشر الشیعة عبیدا، ما بقی معک رجل، قال(ع): و مم ذاک؟ قال: بتسلیمک الامر لهذا الطاغیة، قال(ع): و الله ما سلمت الامر الیه الا انی لم اجد انصاراً، ولو وجدت انصاراًلقاتلته لیلی و نهاری حتی یحکم الله بینی و بینه و...[۱۰۲]

قدم پنجم - میدان دادن به حق گویان صریح و طرد متملقان

کم نیستند افرادی که برای «خود نمایی» پیوسته در نقش موافق بازی می‌کنند تا بدین وسیله از نردبان قدرت سریع‌تر بالا رفته و به اغراض خود دست یابند، شناخت این گروه و جدا کردن آن‌ها از حق گرایان و حق گویان، ومیدان دادن به گروه دوم، از مسئولیتهای حاکم اسلامی است.
در نظام اسلامی مقرب‌ترین افراد به زمامدار، کسی است که از گفتن حقایق واهمه‌ای ندارد و برای حفظ خود، از گفتن عیب‌ها و مطرح کردن انتقادها در جهت رفع آن‌ها ، صرف نظر نمی‌کند.
سفارش و بلکه دستور حضرت علی(ع)به مالک چنین است:
«ثم لیکن آثرهم عندک اقولهم بمر الحق لک و اقلهم مساعدة فیما یکون منک مما کره الله لاًولیائه واقعا ذلک من هواک حیث وقع[۱۰۳] سپس(از میان آنان) افرادی را که در گفتن حق از همه صریح تر و در مساعدت و همراهی نسبت به آنچه خداوند برای اولیاءاش دوست نمی‌دارد به تو کم‌تر کمک می‌کند، مقدم دار، خواه موافق میل تو باشند یا نه».
«مالکا اگر بخواهی ذائقه جسمانی خود را با(بله قربان‌ها) شیرین بسازی، تردیدی نیست که هواپرستان و خود کامگان همواره کام ترا شیرین خواهند داشت، آنان آن‌قدر تملق‌ها و چاپلوسی‌های خوشایند برای تو خواهند کرد که خود باور خواهی کرد، و در این صورت نه تنها شایستگی‌های خود را کنار خواهی گذاشت ، بلکه خویشتن را به فراموشی خواهی سپرد، آن نابکاران برای شیرین کردن ذائقه حیوانی تو، دروغ‌ها خواهند گفت. گزافه گوییها به راه خواهند انداخت، آنان این گونه جملات را با تمرین‌های دقیق که آن‌ها را می‌آرایند به عرض شما خواهند رساند:
«بله قربان، جامعه ما به برکت حکومت شما هیچ نقص اقتصادی ندارد! همه مردم در سایه زمامداری تو به حقوق خود نائل می‌گرددند! جالب این که از انفاس قدسیه جناب عالی هر یک از درختان به جای ده کیلو بار که می‌آوردند اینک هزار کیلو بار می‌آورند! خارهای کویرها مانندگل عطر افشانی می‌نمایند! جالبتر از همه این‌ها این که همه فصول سال(بهار، تابستان، پاییز، زمستان) همه مزارع ودرختان ما محصول می‌دهند» !مالکا این گونه سخنان باردار تملق و چاپلوسی که کتاب‌های لغت را از شرم سر به زیر می‌اندازد، ذائقه حیوانی زمامدار عالی سست عنصر و بی ایمان و خود باخته را شیرین می‌نماید، ولی ذائقه جان او را(اگر جانی برای او باقی مانده باشد)مسموم می‌سازد و تباه می‌کنند.»[۱۰۴]
در نظام طاغوتی چون همه برای حفظ خود کار می‌کنند و اصالت با «بودن و ماندن» است لذا چاره‌ای جز تملق و تأیید مطلق وجود ندارد، روسا نیز عموم مردم و کارگزاران را به ثناخوانی و تمجید فرا می‌خوانند، نه «نصیحت» و حتی تملق را بر آن‌ها «تحمیل» می‌کنند. «جاحظ» می‌گوید: عده‌ای از اهل مدینه بر عبدالملک بن مروان وارد شدند، و به تمجید از «حجاج بن یوسف» پرداختند، ولی عیسی بن طلحه از میان آن گروه سخنی نگفت و پس از آن که دیگران مجلس را ترک کردند، به عبدالملک رو کرد و گفت:
«حجاج بن یوسف بر ما حاکمیت یافته، او در مسیر باطل است و بر ما تحمیل می‌کند که به ناحق او را تحسین کنیم»[۱۰۵]
قدم ششم - تصدیق ناصح و گزینش نصایح: قرآن کریم روش پیامبر(ص)را در برخورد با سخنان مسلمانان چنین توصیف می‌کند:
«اذن خیر لکم، یومن بالله و یومن للمومنین[۱۰۶] او(پیامبر)گوش خوبی برای شماست، بهخدا ایمان دارد و سخن مومنان را باور می‌کند».
«اذن خیر بودن» پیامبر دو گونه تفسیر شده است:
۱- «مسموع» پیامبر «خیر» است، چون آنچه که حضرت می‌شنود یا وحی است و یا نصیحت مومنین.
۲- استماع پیامبر «خیر» است، هر چند هر مسموعی خیر نباشد زیرا پیامبر(ص) به گوینده سخنان احترام می‌گذارد، از سخنان آن‌ها استقبال می‌کند، نظریات و قضاوت>های آن‌ها را حمل بر صحت می‌کند و نسبت به آن‌ها سوءظن پیدا نمی‌کند، پس استماع حضرت خیر است اگر چه همه شنیدنیها هم خیر نباشد.
تفسیر دوم، علاوه بر آن که فی حد نفسه صحیح تر به نظر می‌رسد، با ذیل آیه نیز متناسب‌تر است که «یومن للمومنین» زیرا ایمان به معنای «تصدیق» است و متعلق ایمان در «یومن بالله» ذکر شده است: «ایمان به خدا» ولی در جمله بعد «یومن للمومنین» متعلق تصدیق ذکر نگردیده، و تنها به این اکتفا شده است که «این تصدیق به نفع مومنین» است:
یومن للمومنین. و تصدیقی که نفع مومنین را در بر دارد حکم به «صدق مخبر» است نه «صدق خبر» یعنی حکم کردن به صادق بودن مخبر، و اعتقاد گوینده به راستی گفتارش، هر چند خبر مطابق واقع نباشد.[۱۰۷]
این آیه شریفه، یکی از ویژگیهای پیامبراکرم(ص)را به عنوان رهبر جامعه اسلامی بازگو نموده است، با توجه به این ویژگی است که حاکم اسلامی، با حسن ظن به ناصحین می‌نگرد و در قضاوت و بررسی، عینک بدبینی به چشم نمی‌زند و آن‌ها را به واسطه اظهارات تلخ و شیرینشان مورد تهمت و بدگمانی قرار نمی‌دهد، بخصوص اگر خود از آن‌ها نظر خواسته باشد که خوش بینی وعدم سوء ظن، حق آنهاست:
«قال السجاد(ص):«و اما حق المشیر علیک فلا تتهمه فیما لا یوافقک علیه من رایه اذا اشار علیک، فانما هی الاراء و تصرف الناس فیها.»[۱۰۸]ولی در عین حال، وظیفه رهبری جامعه است که نسبت به گفته‌های دیگران چون «ناقد بصیر» رفتار کند و به صرف «شنیدن» ، «ترتیب اثر» ندهد:
«فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه، اولئک الذین هداهم الله و اولئک هم اولوالالباب». پس بشارت ده به آن بندگان من که: به سخن گوش فرا می‌دهند و بهترین آن را پیروی می‌کنند، اینانند که خدایشان راه نموده و اینان همان خردمندانند.»
به تعبیر علامه طباطبائی، در این آیه به کسانی بشارت داده شده، که حق، گمشده آن‌هاست، و لذا هیچ سخنی را بدون تدبر و بررسی، رد و انکار نمی‌کنند، چون در صدد یافتن حق هستند، هر سخن را به امید آن که حقی در آن بیابند، مورد بررسی و ارزیابی قرار می‌دهند. تا مبادا چیزی از حق، از نظرشان پنهان بماند[۱۰۹]
سفارش حضرت امیر به فرزندشان این است که:
«واضمم آراء الرجال و اختر اقربها الی الصواب و ابعدها عن الارتیاب؛ همه نظرها را جمع کن و سپس نزدیکترین آن‌ها را به صواب و دورترین آن‌ها را به شک، اختیار کن.» حاکم اسلامی، چون می‌خواهد به موارد اشتباه پی برد و نقاط ضعف را بشناسد، لذا آراء مختلف را مورد توجه قرار می‌دهد: «من استقبل وجوه الاراء عرف مواقع الخطاء». مفهوم این بیان علوی آن است که: کسی که از آراء گوناگون استقبال نمی‌کند، و تحمل شنیدن حرف‌های دیگران را ندارد. نمی‌تواند به اشتباهات پی برد، و چون اندیشه و فکر خود را برتر از دیگران می‌داند در معرض هلاکت قرار دارد: «من استغنی بعقله زل»[۱۱۰]، «من استبد برأیه هلک»[۱۱۱]

قدم هفتم - دفاع از حقوق ناصحین

نصیحت گران بر طبق تشخیص خود و در محدوده اطلاعات خویش، به اظهار نظر می‌پردازند پرواضح است که انجام وظیفه امر به معروف و نهی از منکر و یا نصیحت، حتی اگر در قالب انتقاد و اعتراض هم انجام گیرد، نمی‌تواند مجوزی برای اعمال فشار و محدودیت گردد. از این رو اگر کاسه‌های داغ‌تر از آش، و حامیان عوام سینه چاک بخواهند، متعرض حریم شخصیت و حقوق آن‌ها شوند، وظیفه حاکم است که مانع آنان گردد، چرا که امر به معروف و نهی از منکر و نصیحت ائمه مسلمین، یک وظیفه اسلامی است، نه یک جرم قابل تعقیب.
در حکومت علوی، معترضانی چون خوارج، تا هنگامی که دست به سلاح نبرده بودند،از امنیت و حقوق اجتماعی برخوردار بودند و کسی حق تعرض به آن‌ها را نداشت، در فصل (انتقاد در نظام اسلامی)به برخی از کلمات حضرت در این زمینه اشاره نمودیم.

شعاع نقد و مرز انتقاد

بدخواهان و استعمارگران که از ارائه نظام سیاسی اسلام و تحقق حکومت اسلامی وحشت داشته و پیوسته سعی در بدبین کردن توده‌های مسلمان و به انحراف کشیدن افکار اندیشمندان و روشنفکران نسبت به نظام اسلامی دارند، حکومت اسلامی را حکومتی استبدادی معرفی می‌کنند، که در آن نه تنها مردم حق انتقاد و اعتراض ندارند، بلکه از تحقیق و بررسی در موضوعات اساسی جامعه محروم، و به اطاعت بی چون و چرا و تبعیت محض مجبورند زیرا با بودن «نظر شرع» جایی برای اظهار «رأی مردم» وجود ندارد.
در این شبهه اغوا کننده مرز بین دستورهای الهی که مستقیما از وحی سرچشمه می‌گیرد، با دستورهای رهبری که از تشخیص او ناشی می‌شود، نادیده گرفته شده، و از سوی دیگر بین منطقه آزاد «بحث و تحقیق نظری» با منطقه ممنوع «مخالفت‌های عملی» تفکیک نشده است.
در حالی که چنین مرزهای روشنی، در طول چهارده قرن گذشته، مورد توجه مسلمانان و محققان اسلامی بوده است؛ مثلا در جریان جنگ بدر، پس از آن که پیامبر اکرم و مسلمانان در منطقه‌ای فرود آمدند، حضرت از اصحاب خود، درباره محل استقرار سپاه اسلام نظر خواهی کردند، حباب بن منذر، پرسید: آیا درباره این منطقه که توقف کرده‌ایم دستور خاصی از طرف خداوند رسیده است و حتما باید تبعیت کنیم، و یا صرفا بر اساس تشخیص مصالح و سیاست‌های نظامی انتخاب گردیده است و می‌توان درباره آن اظهار نظر کرد؟ پیامبر اکرم در پاسخ فرمودند: دستور خاصی درباره این جا نرسیده است:
حباب گفت:
«مصلحت این است که در کنار آبی که به دشمن نزدیک است فرود آییم، سپس کنار آن حوضی بسازیم که برای خود و چهارپایان همیشه آب در اختیار داشته باشیم. حضرت، نظر افسر خود را پسندید و فرمان حرکت داد.»[۱۱۲]
چنین مواردی در تاریخ اسلام نشان می‌دهد که اصحاب پیامبر اکرم، به محدوده مجاز برای اظهار نظر توجه داشتند و به خوبی می‌دانستند که با بودن «وحی» و دستور الهی، جایی برای «رأی» وجود نداشته و همه باید تسلیم و منقاد باشند. آنها در بیرون از این محدود به ابراز نظر و اظهار رأی می‌پرداختند.
لذا در جریان جنگ احزاب ، پس از آن که نزدیک به یک ماه، مسلمانان در محاصره دشمن بودند، پیامبر(ص) پیشنهاد کردند که با گرفتن یک سوم میوه‌های مدینه، از جنگ منصرف و محاصره مدینه را بشکنند، کفار این پیشنهاد را پذیرفته و مقدمات تنظیم قرارداد انجام گرفت، در این موقع «اسید بن خضیر» به حضرت عرض کرد:
«یا رسول الله ان کان الامر من السماء فامض له، و ان کان غیر ذلک فوالله لانعطیهم الا السیف.»
پس از آن، پیامبر اکرم، سعد بن معاذ و سعدبن عباده را خواستند و نظر آن‌ها را در باره صلح سوال کردند، آن دو پاسخ دادند:
«ان کان الامر من السماء نامض له، و ان کان امرا لم تومر فیه ذلک فیه هوی فامض کان لک فیه هوی فسمعا وطاعة و ان کان هو الرای فما لهم عندنا الا السیف.»
البته کلام سعدبن معاذ و سعد بن عباده از ادب بیش تری برخوردار است، زیرا آنها اطاعت و پیروی کامل خود را از نظر حضرت نیز همچون دستور الهی، اعلام نمودند.
حضرت فرمودند: این پیشنهاد، نظر و تشخیص خودم بود، چون می‌بینم که عرب یک پارچه تصمیم به جنگ با ما گرفته است. سعد بن عباده و سعد بن معاذ اظهار کردند: آیا با عزت و کرامتی که در پرتو شما خداوند به ما عنایت کرده است باز هم ذلت را بپذیریم؟!...
با چنین اظهاراتی، حضرت دستور دادند که پیش نویس صلح را که هنوز به امضا نرسیده بود از بین ببرند و با صدای بلند به نمایندگان مشرکان اعلام کردند: برگردید که ما برای جنگ مصمیم.[۱۱۳] معمولا مفسران قرآن، به این مرزبندی در ذیل آیه(وشاورهم فی الامر) تصریح کرده‌اند:
آلوسی می‌گوید: مشورت در جایی است که نص شرعی نباشد و گرنه شورا معنا ندارد، و چگونه ممکن است که مسلمان از حکم خدا به آراء مردم، عدول کند.[۱۱۴]
جصاص می‌نویسد: پیامبر(ص) در جایی که نص الهی نبود، مشورت می‌کرد، اما در منصوصات، مشورت جایز نبود.[۱۱۵]
و علامه طباطبائی در المیزان آورده است: احکام ثابت الهی، مورد مشورت نبود همچنان که هیچ کس اجازه تغییر آن را نداشت و گرنه اختلاف حوادث جاری، احکام خدا را نسخ می‌کردند.[۱۱۶]

تسلیم یا تحقیق؟

در دوران حاکمیت رهبران صالح و نظام‌های مشروع، تسلیم مطلوب است یا تحقیق؟ و آیا با مشروعیت حکومت و لیاقت حاکم، تحقیق و بررسی در آراء او ناپسند و تسلیم صرف بودن مطلوب است؟ و آیا نظر حاکم اسلامی چندان «قداست» می‌یابد که باید از نقد دیگران «مصون» باشد؟ و آیا «عصمت» یا «عدالت» در رهبری، «حق چون و چرا» را از مردم می‌گیرد؟ لازم به ذکر است که این بحث، صرفا در خصوص مشروعیت اعتراض و انتقاد است و بحث از نظر مشروعیت یا عدم مشروعیت مخالفت عملی و موارد آن، از موضوع این رساله خارج است.
یکی از متفکران بزرگ اسلامی، با توجه به داستان موسی و خضر در قرآن کریم، مرز سکوت و اعتراض در برابر پیشوا را چنین تبیین می‌کند:
«یک نکته بزرگ که از این داستان استفاده می‌شود این است که «تابع و پیرو تا آن جا تسلیم متبوع و پیشوا است که اصول و مبادی و قانون، نشکند و خراب نشود» ر اگردید، آن متبوع کاری بر خلاف اصول و مبانی انجام می‌دهد، نمی‌تواند سکوت کند، گواین که در این داستان، عملی که عبد صالح کرد، از نظر خود او که افق وسیع تری را می‌دید و به باطن موضوع توجه داشت بر خلاف اصول نبود، بلکه عین وظیفه و تکلیف بود، ولی سخن در این است که چرا موسی صبر نمی‌کرد و زبان با انتقاد می‌گشود، با این که وعده می‌داد و به خود تلقین می‌کرد که اعتراض نکند باز هم اعتراض و انتقاد می‌کرد؟ نقص کار موسی در اعتراض و انتقاد نبود، در این بود که به رمز مطلب و باطن کار آگاه نبود، البته اگر به رمز مطلب آگاه می‌شد اعتراض نمی‌کرد، و مایل بود که برسد به مطلب، ولی مادامی که از نظر او عملی بر خلاف اصول و قانون الهی است، ایمان او به او اجازه نمی‌دهد که سکوت کند بعضی گفته‌اند که اگر تا قیامت عمل عبد صالح تکرار می‌شد، موسی از اعتراض و انتقاد باز نمی‌ایستاد، مگر این که به رمز مطلب آگاه می‌شد...[۱۱۷]
این سوال برای علمای «علم رجال» که به بحث درباره جرح و تعدیل اصحاب ائمه می‌پردازند نیز مطرح بوده است که آیا«اعتراض بر مقام ولایت موجب «جرح» می‌گردد؟ محقق تستری با استفاده از داستان موسی و خضر، چنین افرادی را «تبرئه» می‌کند، او در شرح حال سفیان بن لیلی، که با لحن تندی به امام مجتبی(ع) به خاطر صلح با معاویه اعتراض کرد، می‌نویسد:
«و اذا کان مثل موسی(ع)مع کماله لما لم یفهم وجه الحکمة اعترض، لا غروان یعترض هذا مع نقصه، و لمابین له الحسن(ع) وجه الحکمة، قبل و سلم، فهو سالم.»[۱۱۸]
البته در داستان حضر موسی، دو نکته قابل بحث و تحقیق است :
۱- حضرت موسی، خود تبعیت از عبد صالح را «انتخاب» کرد. و البته این انتخاب باعث سلب مسئولیت از او نمی‌شد، و لذا در هر کجا که به نظرش قانون شکسته می‌شد، اعتراض می‌نمود ولی آیا در صورتی که متبوع و پیشوا از طرف خداوند «نصب» شود، باز هم چنین مسئولیتی برای تابع وجود دارد؟ به خصوص اگر متبوع معصوم باشد؟
۲- تبعیت حضرت موسی از عبد صالح، در دائره محدود خود او و در زمینه مسائل فردی بوده است، ولی آیا اگر متبوع، رهبری اجتماعی داشته باشد، باز هم چنین حقی برای تابع وجود دارد؟ یعنی تبعیت افراد جامعه از رهبری هم به تشخیص خود آن‌ها در تک تک موارد بستگی دارد؟ آیا از این داستان، چنین استفاده‌ای می‌توان نمود؟ از آن جا که تحلیل این مباحث، از حوصله این مقاله، و ازموضوع آن خارج است، از تعقیب آن خودداری نموده و به این اصل توجه می‌دهم که در جامعه اسلامی اگر فرد یا گروهی، برای تبعیت، فرصت تحقیق و بررسی بطلبند، این امکان در اختیار آن‌ها قرار می‌گیرد؛ مثلا وقتی عده‌ای از طرفداران عبدالله بن مسعود، که از اصحاب حضرت علی(ع) بودند، در جنگ با معاویه و مشروعیت آن تردید نموده، و از حضرت اجازه خواستند ، تا ضمن همراهی حضرت و فرصت تحقیق در این باره داشته باشند و اعمال معاویه را زیر نظر گرفته، و سپس علیه تجاوزگر وارد جنگ شوند، حضرت فرمودند:
«مرحبا و اهلا، هذا هو الفقه فی الدین و العلم بالسنة، من لم یرض بهذا فهو خائن جبار ؛آفرین بر شما، این اندیشه در دین و علم به سنت است، هر کسی بدان رضایت ندهد خائن و ستمگر است.»[۱۱۹]
در نظام اسلامی، امکان تحقیق از افراد گرفته نمی‌شود، و آن‌ها که خواستار بررسی موضوعات باشند، طرد و تکفیر نمی‌شوند، تا حق برایشان آشکار گردد.
البته افراد دیگری نیز بوده‌اند که از شناخت عمیق تری نسبت به مولی برخوردار بوده و همین شناخت عمیق راه وسوسه و تردید را بر آنها می‌بسته است؛ مثلا وقتی که بنابر حکمیت در جنگ صفین شد، به حضرت عرض کردند: که مالک اشتر بر جنگ اصرار دارد، حضرت فرمودند: «ان الاشتر لیرضی اذا رضیت» و هنگامی که عهدنامه را به او دادند، اگر چه ناراحت بود، ولی گفت:
«ولکن قد رضیت بما صنع علی امیرالمومنین و دخلت فیما دخل فیه، فانه لا یدخل الا فی هدی و صواب؛ اما من به آنچه که علی(ع) خواسته راضی‌ام، و من به چیزی که علی داخل شده، وارد می‌شوم چون او جز به درستی و هدایت وارد نمی‌شود.»[۱۲۰]
در عین حال نباید غفلت کرد که همه مالک اشتر نیستند، چه این که حضرت فرمود: در میان شما دو نفر مانند مالک اشتر نیست». و از سوی دیگر، همیشه در راس جامعه اسلامی فردی قرار ندارد که با اطمینان بتوان گفت: «لا یدخل الا فی هدی و صواب» بر این اساس، راه بحث و تحقیق را بر عموم، آن هم در ادوار مختلف زعامت اسلامی نمی‌توان مسدود نمود.

جواز تحقیق و ادله ولایت فقیه

بیانات رهبری اسلامی در عصر غیبت

بیانات رهبری اسلامی در عصر غیبت، به یکی از سه شکل زیر است:

بیان فتوا

در این قسمت، رهبری در موضوعات مختلف، حکم الهی را بیان می‌کند، این احکام از «فقاهت و اجتهاد» او تراوش می‌کند.

تشخیص موضوعات

در این قسمت، رهبری نظر خود را نسبت به موضوعات سیاسی و اجتماعی بیان می‌کند و مصالح و مفاسد آن‌ها تبیین می‌کند، این نظریات از دیدگاه‌های او در مسائل مختلف جامعه و احاطه‌اش بر مسائل و موضوعات سرچشمه می‌گیرد.

صدور حکم

در موارد خاصی، اداره جامعه اسلامی، به حکم حاکم نیاز پیدا می‌کند، این حکم از سوی رهبری صادر می‌شود و مربوط به حوزه «ولایت» است. روشن است که چون بخش اول و دوم، خارج از محدوده «اعمال ولایت» می‌باشد، انتقاد قولی و حتی مخالفت عملی، می‌تواند جایز باشد، ولی در مواردی که نظام بر اساس حکم حاکم اداره می‌شود، آیا جایی برای بحث و بررسی، انتقاد و اعتراض نسبت به «حکم» او وجود دارد؟
معمولا فقها این مسئله را در کتاب القضاء نسبت به «حکم قضایی حاکم» در موارد «فصل خصومت» ر مورد بحث قرار داده‌اند، ولی از آن جا که:
اولا: قضاوت خود شعبه‌ای از ولایت است، و حکم قضایی با تکیه بر «ولایت» اعتبار دارد.
ثانیا: ادله‌ای که در این مسئله مورد بحث قرار گرفته است، از ادله مشترکه اعتبار قضاوت، و(ولایت)است، و با روشن شدن مفهوم دلیل و دائره دلالت آن، کیفیت استناد به آن، در هر دو باب یکسان است. از این رو کلمات فقها را مورد بررسی قرار می‌دهیم:
شیخ انصاری(قده) «نظر در حکم حاکم» و بررسی آن را فی حد نفسه، جایز می‌داند با این استدلال که «بررسی و نظر در حکم» ، «نقض حکم» نیست. این بررسی و تحقیق به حسب مورد احکام مختلفی می‌تواند داشته باشد: وجوب، استحباب و حرمت. شیخ اعظم چنین می‌فرماید:
«الظاهران النظر فی حکم الحاکم فی حد نفسه غیر محرم لانه بمجرده لیس نقضا و ان استلزم النقض فی بعض الاحیان، بل قد یجب کما اذا رفع المحکوم علیه الامر الیه مدعیا جور الاول فی الحکم، و قد یندب کما اذا اراد استفادة مطلب علمی او حکمة عملیة، نعم انما یحرم النظر اذ، انضم الیه بعض الدواعی الفاسدة کالتجسس من العیب للتضییع و الاذاعة و اسقاط الحاکم عن اعین الناس و امثال ذلک، و لعل الحکم من المسلمات.»[۱۲۱]
در این عبارت، حریم اعتبار «حکم» مشخص گردیده است و آنچه که در فقه مسلم است، «عدم جواز نقض حکم» است و صرف نقد و بررسی حکم، نقض حکم نیست، البته ممکن است همین نقد و بررسی، در اثر جهات خارجیه، ممنوع باشد، که از بحث فعلی خارج است.
همچنین، «رد بر حاکم» ممنوع است چه این که در مقبوله عمر بن حنظله که از ادله ولایت فقیه نیز شمرده می‌شود از رد بر حاکم نهی شده است، ولی این نهی شامل «اعتراض به حاکم و انتقاد و از آن» نمی‌شود، زیرا:
اولا: رد و اعتراض ممنوع، در مواردی است که حاکم به جور و ظلم، حکم نکرده باشد، و لذا اگر فردی ادعای جور حاکم را دارد، چو احتمال صدق دعوای او وجود دارد، لذا ادعای او به ادعای این که حکم حاکم باید نقض شود بر می‌گردد، به تعبیر شیخ انصاری:
«قالوا من غیر خلاف انه لو ادعی المحکوم علیه ان الحاکم الدول قد حکم علیه بالجور و جب علی الثانی النظر فیه... لان المنهی عنه فی ادلة النصب لیس الا الرد و النقض فیما اذا لم یکن الحاکم قضی علیهم بالجور، و فی غیره فیجوز الرد، و دعوی الجور مراجعة الی دعوی ان حکمه مما ینبغی نقضه، وهی دعوی محتملة الصدق. فیدل علی سماعها کل ما دل علی سماع سایر الدعاوی، و لیس من الرد و الاعتراض الممنوع فی شی‌ء.»[۱۲۲]
به هر حال آنچه در مقبوله آمده است، این است: «فاذا حکم بحکمنا فلم یقبل منه فانما استخف بحکم الله و علنیا رد، و الراد علینا الراد علی الله.»[۱۲۳]
ثانیا: باید بین «رد بر حاکم» با «بررسی حکم حاکم» تفکیک کرد، زیرا بررسی و نقد و حتی بیان خطا و اشتباه آن، رد حاکم نیست، صاحب جواهر می‌گوید: دعوی بر علیه حاکم در حکمش، قابل سماع است زیرا:
«لیس من «الرد» علی الحاکم، بل هو من «بیان خطا الحاکم» الذی هو غیر معصوم.»[۱۲۴]
مرحوم سید در ملحقات عروة الوثقی می‌گوید، پس از حکم حاکم، اگر محکوم علیه ادعا کند که حاکم صلاحیت نداشته و یا در حکم اشتباه کرده و یا در مقدمات آن تقصیر کرده، و یا بر خلاف عدالت حکم نموده است، به مقتضای عموم ادله، دعوای او قابل پیشگیری است و سپس اضافه می‌کند که:
«و ما عن بعضهم «من عدم سماعه لانه امین الامام(ع)و ایضا فتح هذا الباب موجب للطعن فی الحکام» لا وجه له.»[۱۲۵]
در این جا کلام صاحب عروه، ناظر به استدلال‌هایی است که برای «عدم سماع بینه علیه حاکم» در کلمات محقق اردبیلی آمده است، و محقق نراقی به پاسخ آن‌ها پرداخته است:
۱- امین بودن حاکم، فرع صلاحیت و اهلیت اوست، و با اثبات فسق، امین امام(ع) نیست.
۲- در صورت عدم اثبات، جلوی تفسیق دیگر حکام را با تعزیر مدعی چون به علما اهانت می‌کند، می‌توان گرفت.
۳- اگر این حاکم امین امام(ع)است، فقها و حکام دیگر نیز که درباره او اظهار نظر می‌کنند، امناء الله‌اند، از این رو اگر حاکم اول را امین یافتند، حکم به تبرئه او خواهند کرد، و اگر ضعفی در او دیدند، قدح و جرح او ضرری ندارد، بلکه باعث می‌شود که حکام دیگر از این اشکال‌ها پرهیز کنند، واین خود به مصلحت است.
۴- بی اعتنایی به چنین شکایاتی، باعث ابطال حقوق مردم است.
۵- اگر توجه به این دعاوی و بررسی آن‌ها ، باعث اهانت به حاکم باشد، چنانچه اتهام ثابت باشد که استحقاق اهانت دارند، و اگر ثابت نشود که نه تنها اهانت نیست، بلکه ممکن است باعث عزت گردد.
قال فی المستند: احتج المحقق الاردبیلی علی عدم سماع البینة مطلقا بانه امین الامام و فتح هذاالباب موجب لعدم اجراء الاحکام، و الطعن فی الحکام فلا یقبلون القضا، و فیه کونه امینا فی زمن الغیبة فرع اهلیته فان ثبت الفسق فلیس امینا، و الا یمکن سد باب تفسیق سایر الحکام بتعزیر المدعی حیث اهان العماء مع ان العدول و لحاکم الاخر ایضا امناء الله، فان کان الحاکم الاول امینا لا یقدحون فیه، و لا یضر القدح بل ذلک موجب لسعی القضاة فی الاجتناب عن العیوب او سترها فهو ایضا مصلحة تامه...[۱۲۶]
«و قد یستشکل فی سماع هذه الدعوی بایجابه اهانة الحکام و تزهدهم فی الحکم و ایجابه للعسر و الحرج و افضائه الی التسلسل، و یجاب عن الاول بمعارضته بایجاب عدم السماع لابطال حقوق الناس مع انه ان ثبت ما یدعیه فلا بأس بالهانة، بل ینبغی ان یستهان، و الا فلا اهانة، بل ربما یوجب العزة والثانی بمعارضته ایضا بایجابه العسر و الحرج علی الناس فی تضییع حقوقهم لو لم یسمع، و الثالث بمنع الافضاء.»
غرض از نقل کلمات اساطین فقه این است که به کیفیت برداشت آن‌ها از «ادله نصب فقیه» پی بریم و بدانیم که از نظر آن‌ها ادله نصب، هیچ گونه منافاتی با جواز بررسی و نقد حکم حاکم ندارد، و در دید آن‌ها هیچ گونه تلازمی بین نصب حاکم از سوی امام(ع) و غیر قابل تحقیق و تأمل بودن دستورات او وجود ندارد، همچنین آن‌ها به همان میزان که به حفظ حرمت حاکم توجه دارند به گونه‌ای که می‌گویند:
«یحرم النظر اذا النضم الیه بعض الدراعی الفاسده کالتجسس عن العیب للتضییع و الاذاعة و اسقاط الحاکم عن اعین الناس» به همان مقدار به حفظ حقوق مردم نیز توجه دارند و «قداست حاکم» را بهانه‌ای برای نادیده گرفتن حقوق دیگران- حتی اگر احتمال تضییع حق فردی وجود داشته باشد- نمی‌دانند. فقها حاکم اسلامی که دو شرط اساسی «عدالت و فقاهت» را در او معتبر، و امین امام(ع) و منصوب از قبل او می‌دانند در شأنی فراتر از «خطا و اشتباه» و «جور» ندانسته و حکم او را مصون از انتقاد و اعتراض تلقی نمی‌کنند.
آن‌ها اگر چه «رد بر حاکم» را جایز نمی‌دانند، ولی محدوده رد ممنوع را توضیح داده و تصریح کرده‌اند که بیان خطا، غیر از رد بر حاکم است.
در این جا به نقل عبارت دیگری از محقق آشتیانی می‌پردازیم تا ببینیم که از نظر این فقیه: آیا تحقیق و بررسی حکم حاکم، به عنوان این که «مستلزم تفتیش از عدم صلاحیت اوست» ممنوع است؟ و آیا جست جو و تفحص از صفات واقعی حاکم، فی حد نفسه، محض از عیب و عیب جویی تلقی می‌شود؟ و آیا در صورتی که این تفحص، عیب جویی باشد، حرام است؟
«قد یتوهم حرمة النظر من دون ادعا المحکوم علیه الحکم بالجور من حیث استلزامه الفحص و التفتیش عن عیوب الناس. وجه الملازمة انه مستلزم للتفتیش عن فسق الحاکم و هو محرم بالکتاب و السنة، لکذک خبیر بفساد هذا الوهم. اما اولا: فللمنع من کون مجرد التفتیش عن الواقع فحصا عن عیب احد، و ثانیا: سلمنا کونه مستلزما للفحص عن خطا الحاکم فی اجتهاده، لکنه لیس الخطا فی الاجتهاد عیبا بعد فرض معذوریة المجتهد فیه، و ان سمی مجرد الخطا فی الاجتهاد عیبا نمنع کون الفحص عن کل عیب حراما حتی مثل هذا العیب، فان قیل نفرض الکلام فیما اذا الطلاع بعد الفحص علی فسق الحاکم بتقصیر فی اجتهاده، قلنا: اولا ان مجرد االطلاع علی الفسق احیانا لا یسمی فحصا عن الفسق کما لا یخفی اذا لفحص عن الشی لا یطلق ال اذا کان غرض الشخص من اولی الامر بالفحص، الوصول الیه، و ثانیا: سلمنا کونه فحصا عن العیب لکن نمنع من کون الفحص عنه فی المقام حراما، بل هو نظیر الفحص عن احوال الرجال و الشهود و غیرهما.»[۱۲۷]

حفظ مرزها

اسلام که حق نصیحت، انتقاد، تحقیق و بررسی مردم را نسبت به زمامدار، مورد تأیید قرارداده است، در عین حال از حفظ حرمت رهبری در جامعه، غفلت نکرده است، و در مقررات گوناگون خود، بدان توجه داده است، در عبارت شیخ انصاری، نمونه‌ای از این حفظ حریم را نقل کردیم. نمونه دیگر دستور حضرت علی(ع) به مالک اشتر است که «کارگزارانی را انتخاب کن که جسارتشان، باعث مخالفت علنی با تو در میان مردم نگردد»:
«...ممن لا تبطره الکرامة فیجری بها علیک فی خلاف لک بحضرة الملاء.»[۱۲۸] بر این اساس، شوکت، حاکم اسلامی در جامعه باید محفوظ باشد، چرا که با تضعیف آن، پایه‌های نظام سست، و در نتیجه دشمنان بر نابودی آن طمع می‌کنند. حضرت رضا(ع) در پاسخ به نامه محمد بن سنان، علت حرمت «فرار از جنگ» را «استخفاف پیشوایان عادل» و در نهایت(جرأت دشمنان بر مسلمین) ذکر فرموده‌اند:
«حرم الله الفرار من الزحف لما فیه من الوهن فی الدین و الاستخفاف بالرسل و الائمةالعادلة و ترک نصرتهم علی الاعداء...لما فی ذلک من جراة العدو علی المسلمین.»[۱۲۹]مخالفت و مقاومت در برابر رهبری اسلامی، چندان سنگین و جرم بزرگی است که شیخ صدوق می‌گوید:
«انه متی امره امام المسلمین بالطلاق فامتنع ضربت عنقه لامتناعه علی امام المسلمین.»[۱۳۰]اسلام از عموم مردم خواسته است که در همه معاشرت‌ها و نشست و برخاست>های خود، «دفاع از امام مسلمین» را مورد توجه قرار دهند، و در آن جا که هتک حرمت او می‌شود. بی تفاوت نمانند:
«عن ابی عبدالله، قال رسول الله، من کان یومن بالله و الیوم الاخر فلا یجلس فی مجلس یسب فیه امام او یعاب فیه مسلم.»[۱۳۱]
و اگر مردم در انجام این وظیفه کوتاهی کنند، و از حریم ولایت پاسداری نکنند، عاقبت تضعیف رهبری، از بین رفتن عزت و سربلندی امت اسلامی و حاکمیت ذلت خواهد بود :
«عن ابی جعفر(ع): من قعد فی مجلس یسب فیه امام من الائمة، یقدر علی الانتصاف، فلم یفعل البسه الله الذل فی‌الدنیا و عذبه فی الاخرة و سلبه صالح ما من به علیه معرفتنا.»[۱۳۲] (قال فی المنجد: انتصف: اخذ حقه منه حتی صار و ایاه علی النصف، انتقم منه).

پانویس

  1. مقاله «نصیحت ائمه مسلمین» بر اساس پیشنهاد دبیرخانه خبرگان- مرکز تحقیقات علمی- در یک فراخوان محدود نگارش یافته است. با توجه به محدودیت حجم مقاله، از بعضی مطالب به اجمال گذشته‌ایم که نیازمند دقت ویژه است.
  2. اصول کافی، ج‏۱، ص‏۴۰۳.
  3. الوافی، ج‏۲، ص‏۹۹.
  4. بحارالانوار، ج‏۲۷، کتاب الامامه، باب‏۳.
  5. اصول کافی، ج‏۱، ص‏۴۰۳.
  6. همان، ص‏۴۰۴.
  7. بحارالانوار، ج‏۲، ص‏۱۴۹.
  8. خصال صدوق، ص‏۱۴۹.
  9. بحارالانوار، ج‏۲۷، ص‏۶۷.
  10. مرآة العقول، ج‏۴، ص‏۳۲۴.
  11. الوافی، ج‏۲، ص‏۹۸.
  12. تحف العقول(مترجم) ص‏۴۱.
  13. بحارالانوار، ج‏۷۵، ص‏۶۶.
  14. تفسیر قمی، ج‏۲، ذیل سوره نصر.
  15. اصول کافی، کتاب الحجة، باب ما یجب من حق الامام علی(ع) و حق الرعیة علی الامام، ج‏۳.
  16. نهج البلاغة، خطبه ۲۰۶(فیض الاسلام).
  17. شرح ملا صالح مازندرانی بر اصول کافی، ج‏۹، ص‏۹۴ و مرآة العقول، ج‏۹، ص‏۱۴۲.
  18. اعراف، (۷)، آیه‏۶۲.
  19. همان، آیه‏۶۸.
  20. نهج البلاغة، نامه‏۲۸.
  21. همان، نامه ۷۳.
  22. شرح ابن میثم، ج‏۵، ص‏۵۴، شرح ابن ابی الحدید، ج‏۱۶، ص‏۱۰۸.
  23. نهج البلاغة، خطبه‏۳۴.
  24. همان، نامه ۲۹.
  25. مرآة العقول، ج‏۴، ص‏۳۲۴، بحارالانوار، ج‏۲، ص‏۱۴۹، وافی، ج‏۵، ص‏۵۳۶.
  26. وافی، ج‏۲، ص‏۹۹.
  27. همان، ج‏۵، ص‏۵۳۶.
  28. نهایة ابن اثیر.
  29. احمد البرزنجی، النصیحة العامة لملوک الاسلام و العامة، ص‏۳.
  30. محمد یوسف الکاندهلوی، حیاة الصحابة، ج‏۲، ص‏۱۱۹.
  31. همان، ج‏۲، ص‏۱۲۱.
  32. محقق سبزواری، روضة الانوار، ص‏۱۱.
  33. همان، ص‏۶۵.
  34. نهج البلاغة، عهدنامه مالک اشتر.
  35. محمد تقی جعفری، حکمت اصول سیاسی اسلام، ص‏۱۹۰.
  36. نائینی، تنبیه الامة، ص‏۱۲- ۱۵.
  37. همان، ص‏۱۶.
  38. صحیفه نور، ج‏۱۴، ص‏۲۳۶.
  39. همان، ص‏۲۵۹.
  40. همان، ج‏۱۶، ص‏۳۰.
  41. همان، ج‏۸، ص‏۴۷.
  42. استاد مطهری، پاسخهای استاد بر نقدهایی به کتاب مساله حجاب، ص‏۷۱.
  43. استاد مطهری، علل گرایش به مادیگری، ص‏۲۰۰- ۲۰۵.
  44. تنبیه الامه، ص‏۷۹-۷۸.
  45. همان، ص‏۵۵-۵۳.
  46. صحیفه نور، ج‏۱۳، ص‏۲۴۴.
  47. همان، ج‏۸، ص‏۴۷.
  48. همان، ج‏۸، ص‏۶۰.
  49. همان، ج‏۹، ص‏۱۹۴.
  50. نهج البلاغة، خطبه‏۳۴.
  51. اصول کافی، کتاب الایمان و الکفر، باب نصیحة المومن.
  52. مکاسب شیخ انصاری(ط دارالذخائر)ج‏۱، ص‏۱۷۶، جواهر الکلام، ج‏۲۲، ص‏۶۷.
  53. امام خمینی، مکاسب محرمه، ج‏۱، ص‏۲۹۰.
  54. نهج البلاغة، خ‏۱۹.
  55. شرح ابن مثیم، ج‏۱، ص‏۳۲۳.
  56. شرح ابن اب‌الحدید، ج‏۱، ص‏۲۹۷.
  57. بقرة(۲)آیه ۱۵۹.
  58. شرح ابن ابی الحدید، ج‏۱، ص‏۲۹۶.
  59. نهج السعادة، ج‏۲، ص‏۳۱.
  60. همان، ص‏۳۱۶.
  61. همان، ج‏۲، ص‏۳۳۶.
  62. نهج البلاغة، خطبه‏۱۲۱.
  63. ر.ک: نهج السعادة، ج‏۲، ص‏۳۲۸.
  64. همان، ص‏۴۸۰.
  65. همان، ص‏۳۳۹.
  66. همان، ص‏۳۴۲.
  67. نهج البلاغة، خطبه ۱۲۷.
  68. همان، خطبه ۱۷۷.
  69. نهج السعادة، ج‏۲، ص‏۳۲۵.
  70. جاذبه و دافعه علی(ع)، ص‏۱۴۳.
  71. الغدیر، ج‏۹، ص‏۳و۴.
  72. همان، ص‏۶.
  73. همان، ص‏۲۵.
  74. همان، ص‏۱۶.
  75. نهج البلاغة، خطبه‏۱۶۹.
  76. نهج السعادة، ج‏۲، ص‏۲۲۶.
  77. نهج البلاغة، عهدنامه مالک اشتر(ص‏۱۰۰۶ فیض الاسلام).
  78. محمد تقی جعفری، حکمت اصول سیاسی اسلام، ص‏۳۹۴.
  79. صحیفه نور، ج‏۱۷، ص‏۱۶۱.
  80. همان، ج‏۱۳، ص‏۷۲.
  81. همان، ج‏۱۴، ص‏۹۷.
  82. بحارالانوار، ج‏۲، ص‏۱۰۸.
  83. نهج البلاغة، عهدنامه مالک اشتر، (ص‏۱۰۰۶ فیض الاسلام).
  84. نهج البلاغة، خطبه‏۳۵.
  85. آل عمران(۳) آیه‏۱۵۹.
  86. واقدی، مغازی، ج‏۱، ص‏۲۱۰.
  87. همان، ج‏۲، ص‏۴۴۵.
  88. نهج البلاغة، خطبه‏۱۱۷.
  89. همان، خطبه‏۲۰۶.
  90. همان، عهدنامه مالک اشتر(ص‏۱۰۲۴ فیض الاسلام).
  91. شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، ج‏۱۷، ص‏۹۳.
  92. نهج البلاغه، عهدنامه مالک اشتر، (ص‏۱۰۲۱ فیض الاسلام).
  93. جاحظ، التاج، ص‏۲۱۱.
  94. نهج البلاغة، خطبه‏۲۰۶.
  95. بقره(۲)آیه‏۲۰۶.
  96. تفسیر آل الرحمن، ج‏۱، ص‏۱۸۴.
  97. رشیدرضا، المنار، ج‏۲، ص‏۲۵۰.
  98. بحارالانوار، ج‏۴۴، ص‏۵۷.
  99. طبرسی، احتجاج، ج‏۲، ص‏۹.
  100. الشرایع، ج‏۱، ص‏۲۱۱.
  101. بحارالانوار، ج‏۴۴، ص‏۲۳ و ۵۹؛ شرح نهج البلاغة، ج‏۱۶، ص‏۱۶.
  102. احتجاج، ج‏۲، ص‏۱۲.
  103. نهج البلاغة، عهدنامه مالک اشتر، (ص‏۹۹۹ فیض الاسلام).
  104. محمد تقی جعفری، حکمت اصول سیاسی اسلامی، ص‏۲۲۰.
  105. جاحظ، المحاسن و الاضداد، ص‏۳۲.
  106. توبه(۹) آیه‏۶۱.
  107. تفسیر المیزان، ج‏۹، ص‏۳۱۵.
  108. تحف العقول، ص‏۲۶۹.
  109. تفسیر المیزان، ج‏۱۷، ص‏۲۵۰.
  110. کافی، ج‏۸، ص‏۱۹.
  111. نهج البلاغه، (فیض الاسلام)، ص‏۱۱۶۵.
  112. واقدی، مغازی، ج‏۱، ص‏۵۳ و ۵۴.
  113. همان، ج‏۲، ص‏۴۷۸.
  114. آلوسی، تفسیر روح المعانی، ج‏۲۵، ص‏۴۲.
  115. جصاص، احکام القرآن، ج‏۲، ص‏۴۱.
  116. تفسیر المیزان، ج‏۴، ص‏۷۰.
  117. شهید مطهری، ده گفتار، ص‏۱۱۵.
  118. تستری، قاموس الرجال، ج‏۵، ص‏۱۴۲.
  119. شرح ابن ابی الحدید، ج‏۳، ص‏۱۸۶.
  120. نهج السعادة، ج‏۲، ص‏۲۸۰.
  121. ملا حسینقلی همدانی، القضاء الاسلامی، (تقریرات شیخ انصاری، ج‏۱، ص‏۲۱۴).
  122. همان، ج‏۱، ص‏۲۱۷.
  123. کافی، ج‏۷، ص‏۴۱۲.
  124. جواهر الکلام، ج‏۴۰، ص‏۱۰۵.
  125. عروة الوثقی، ج‏۳، ص‏۳۰.
  126. نراقی، مستند، ج‏۲، ص‏۵۲۹.
  127. آشتیانی، کتاب القضاء، ص‏۵۹.
  128. نهج البلاغه، عهدنامه مالک اشتر، (ص‏۱۰۱۵ فیض الاسلام).
  129. وسائل الشیعة، ج‏۱۱، ص‏۶۶.
  130. همان، ج‏۱۵، ص‏۴۵۴.
  131. همان، ج‏۱۱، ص‏۵۰۷.
  132. همان، ج‏۱۱، ص‏۵۰۴.
بازگشت به مقالات