کتابخانه:خرافات، سحر و جادوگری: تفاوت بین نسخهها
جز (Shirzad صفحهٔ خرافات، سحر و جادوگری را به کتابخانه:خرافات، سحر و جادوگری منتقل کرد) |
(←مقدمه) |
||
| سطر ۲۰: | سطر ۲۰: | ||
ابوالقاسم خزعلی | ابوالقاسم خزعلی | ||
| − | |||
تاریخچه اعتقاد به خرافات به بلندی تاریخ بشریت است که از طریق مشاهده سنگ نوشتهها و کتیبههای کشف شده در آثار باستانی از جمله، آثار کشف شده مربوط به مصر باستان قابل مشاهده و مطالعه میباشد. جان ملتون در سال 1620 میلادی گفت: که یک دنیا دکتر نمیتواند خرافات را از ذهن مردم پاک کند. عقیده کلیسا به خرافات براساس کتاب «Summatheologica» نوشته «سنت توماس اکیناس» قرار گرفت. براساس عقیده کلیسای مسیحیّت هر قدرتی به غیر از قدرت خدا در رابطه با خرافه است و در این مورد پیشگویی از آینده و دستوراتی برای دفع سحر و جادو و طلسم تجویز میشود. برخی از مراسم کلیسا هنوز هم به دلیل خرافهای انجام میگیرد مانند این که والدینی که هرگز به کلیسا نمیروند، بچههایشان را برای دادن [[غسل]] تعمید به منظور دفع سحر و جادو به کلیسا میبرند. این کار را کودکان در مورد حیوانات خود نیز انجام میدهند. عقیده به سحر و جادو در قرن 17 به حالت همهگیر درآمد. | تاریخچه اعتقاد به خرافات به بلندی تاریخ بشریت است که از طریق مشاهده سنگ نوشتهها و کتیبههای کشف شده در آثار باستانی از جمله، آثار کشف شده مربوط به مصر باستان قابل مشاهده و مطالعه میباشد. جان ملتون در سال 1620 میلادی گفت: که یک دنیا دکتر نمیتواند خرافات را از ذهن مردم پاک کند. عقیده کلیسا به خرافات براساس کتاب «Summatheologica» نوشته «سنت توماس اکیناس» قرار گرفت. براساس عقیده کلیسای مسیحیّت هر قدرتی به غیر از قدرت خدا در رابطه با خرافه است و در این مورد پیشگویی از آینده و دستوراتی برای دفع سحر و جادو و طلسم تجویز میشود. برخی از مراسم کلیسا هنوز هم به دلیل خرافهای انجام میگیرد مانند این که والدینی که هرگز به کلیسا نمیروند، بچههایشان را برای دادن [[غسل]] تعمید به منظور دفع سحر و جادو به کلیسا میبرند. این کار را کودکان در مورد حیوانات خود نیز انجام میدهند. عقیده به سحر و جادو در قرن 17 به حالت همهگیر درآمد. | ||
نسخهٔ ۲۶ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۱۷:۵۱
محتویات
- ۱ مقدمه
- ۲ خرافات چیست؟
- ۳ خرافات مشترک اجتماعی
- ۴ برخی جلوههای همگانی خرافات
- ۵ سعد و نحس ایام در سیره معصومین علیهمالسلام
- ۶ زمینههای تاریخی خرافات در ایران
- ۷ پیروی از خرافات
- ۸ بررسی آراء و عقاید نظری و علمی انسان
- ۹ آیا ماوراء حس و تجربه چیز دیگری وجود دارد؟
- ۱۰ آیا پیروی از دین تقلید است
- ۱۱ معجزه با خرافات و سِحر و تردستی فرق میکند
- ۱۲ ساحر طالب مال و تاریک دل است
- ۱۳ کشف مجهول از طریق تماس با اَجِنّه
- ۱۴ سحر و کهانت به وسیله «اسباب» ولی معجزه «بیسبب» محقق میشود
- ۱۵ ساحری که شکمپرست بود
- ۱۶ معجزه نشان دادن قدرت خداست
- ۱۷ فال نیک و فال بد
- ۱۸ خرافاتی که زنان را بیچاره میکرد
- ۱۹ خرافات قبل از اسلام
- ۲۰ مبارزه اسلام با خرافات
- ۲۱ جادو، سحر و خرافات از دیدگاه روایات
- ۲۲ جادوگری و تنجیم از دیدگاه امام خمینی
- ۲۳ پانویس
مقدمه
اَلاِْهْداءِ
اِلی سَیِّدِنا وَ نَبِیِّنا مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللّهِ وَ خاتَمِ النَّبِیّینَ وَ اِلی مَوْلانا وَ مَوْلَی الْمُوَحِّدینَ عَلِیٍّ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ وَ اِلی بِضْعَةِ الْمُصْطَفی وَ بَهْجَةِ قَلْبِهِ سَیِّدَةِ نِساءِ الْعالَمینَ وَ اِلی سَیِّدَیْ شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ، السِبْطَیْنِ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ وَ اِلَی الاَْئِمَّةِ التِّسْعَةِ الْمَعْصُومینَ الْمُکَرَّمینَ مِنْ وُلْدِ الْحُسَیْنِ لاسِیَّما بَقِیَّةِ اللّهِ فِی الاَْرَضینَ وَ وارِثِ عُلُومِ الاَْنْبِیاءِ وَ الْمُرْسَلینَ، الْمُعَدِّ لِقَطْعِ دابِرِ الظَّلَمَةِ وَ الْمُدَّخِرِ لاِِحْیاءِ الْفَرائِضِ وَ مَعالِمِ الدّینِ، الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صاحِبِ الْعَصْرِ وَ الزَّمانِ عَجَّلَ اللّهُ تَعالی فَرَجَهُ الشَّریفَ فَیا مُعِزَّ الاَْوْلِیاءَ وَ یا مُذِلَ الاَْعْداءِ اَیُّهَا السَّبَبُ الْمُتَّصِلُ بَیْنَ الاَْرْضِ وَ السَّماءِ قَدْ مَسَّنا وَ اَهْلَنَا الضُّرَّ فی غَیْبَتِکَ وَ فِراقِکَ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ مِنْ وِلائِکَ وَ مَحَبَّتِکَ فَاَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ مِنْ مَنِّکَ وَ فَضْلِکَ وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنا بِنَظْرَةِ رَحْمَةٍ مِنْکَ اِنّا نَریکَ مِنَ الْمُحْسِنینَ
متن تأییدیه حضرت آیت اللّه خزعلی مفسّر و حافظ کل قرآن کریم
بسم اللّه الرحمن الرحیم
هر زمانی را زبانی است یعنی در بستر زمان خواستههایی نو نو پدید میآید که مردم آن دوران خواهان آنند. با وسائل صنعتی و رسانههای بیسابقه خواستهها مضاعف میشود و امروز با اختلاف تمدنها و اثرگذاری هریک در دیگری آرمانهای گوناگون و خواستههای متنوع ظهور مییابد بر متفکران دوران و افراد دلسوز خودساخته در برابر این هنجارها فرض است تا کمر خدمت را محکم ببندند و این خلأ را پر کنند همان گونه که علامه امینی با الغدیرش و علامه طباطبایی با المیزانش. در این میان نسل جوان را باید دست گرفت و بر سر سفره این پژوهشگران نشاند و رشد داد. جناب آقای دکتر محمد بیستونی رئیس هیئت مدیره مؤسسه قرآنی تفسیر جوان به فضل الهی این کار را به عهده گرفته و آثار ارزشمند مفسران را با زبانی ساده و بیانی شیرین، پیراسته از تعقیدات در اختیار نسل جوان قرار داده علاوه بر این آنان را به نوشتن کتابی در موضوعی که منابع را در اختیارشان قرار داده دعوت میکند. از مؤسسه مذکور دیدار کوتاهی داشتیم، از کار و پشتکار و هدفمند بودن آثارشان اعجاب و تحسینم شعلهور شد، از خداوند منان افاضه بیشتر و توفیق افزونی برایشان خواستارم. به امید آنکه در مراحل غیر تفسیری هم از معارف اسلامی درهای وسیعی به رویشان گشاده شود.
آمین رب العالمین.
21 ربیع الثانی 1425
21 خرداد 1383
ابوالقاسم خزعلی
تاریخچه اعتقاد به خرافات به بلندی تاریخ بشریت است که از طریق مشاهده سنگ نوشتهها و کتیبههای کشف شده در آثار باستانی از جمله، آثار کشف شده مربوط به مصر باستان قابل مشاهده و مطالعه میباشد. جان ملتون در سال 1620 میلادی گفت: که یک دنیا دکتر نمیتواند خرافات را از ذهن مردم پاک کند. عقیده کلیسا به خرافات براساس کتاب «Summatheologica» نوشته «سنت توماس اکیناس» قرار گرفت. براساس عقیده کلیسای مسیحیّت هر قدرتی به غیر از قدرت خدا در رابطه با خرافه است و در این مورد پیشگویی از آینده و دستوراتی برای دفع سحر و جادو و طلسم تجویز میشود. برخی از مراسم کلیسا هنوز هم به دلیل خرافهای انجام میگیرد مانند این که والدینی که هرگز به کلیسا نمیروند، بچههایشان را برای دادن غسل تعمید به منظور دفع سحر و جادو به کلیسا میبرند. این کار را کودکان در مورد حیوانات خود نیز انجام میدهند. عقیده به سحر و جادو در قرن 17 به حالت همهگیر درآمد.
«کتریج» میگوید عقیده به جادو امری جهانی است حتی در میان افراد تحصیل کرده.
بسیاری از خرافاتی که در غرب خصوصا در انگلستان شایع است شبیه خرافاتی است که در کشورهای شرقی وجود دارد و در این جا قابل ذکر است که بگوییم تعداد خرافات غربیها و عقیده به آن به مراتب بیشتر از تعداد خرافات در کشورهای شرقی به ویژه «ایران» میباشد. با این حال همیشه نویسندگان و روشنفکران غربی، کشورهای شرقی علی الخصوص مسلمانان را به جهت اعتقاد به خرافه پرستی مورد انتقاد قرار میدهند.
و این نمونهها، نمونه کوچکی از خرافات غرب به ویژه «بریتانیا» میباشد.
1 محصول خوب سیب نشانهای از زیاد بودن بچههای دو قلو در آن سال میباشد:
2 در دست داشتن شاخهای از درخت زبان گنجشک انسان را از طوفان، سحر و جادو در امان میدارد.
3 طبق خرافهای واژه «خرگوش» بسیار خوش یُمن است.
4 اگر در اول هر ماه «کلمه خرگوش سفید» را ادا کنید سال خوش یمنی خواهید داشت.
5 دیدن اسب در روز ازدواج نشانهای از یک زندگی خوشبخت برای عروس و داماد میباشد.
6 وجود گل صد تومانی در خانه یا نزدیکی آن باعث میشود تا دخترهای آن خانه همیشه مجرد بمانند.
7 نمک دادن به کسی بد یمن میباشد.
8 اگر نامهای از دستتان به زمین بیافتد، نشانهای از عدم موفقیت شما خواهد بود.
9 ازدواج با دختر یا پسری که حرف اول اسم او با شما یکی باشد «بد یمن» است.
10 هر وقت یک کلاغ زاغی را میبینید برای جلوگیری از بد یمنی کلاه را از سرتان بردارید و کف دستتان را ببوسید. 11 مردم همیشه از روبرو شدن با کلاغ زاغی وحشت دارند هر کس با این پرنده شوم روبرو شود غم و اندوه به سراغش میآید.
12 هر وقت آمبولانسی را دیدید لباس خود را بگیرید آب دهانتان را قورت ندهید و این را ادامه دهید تا سگی از خیابان عبور کند. وگرنه بیمار داخل آمبولانس خواهد مرد.
13 نشاندن بچه در عقب اتومبیل بدشانسی به همراه خواهد آورد.
14 برای درمان بچهای که مبتلا به مرض رعشه میباشد آن را از میان درختان زبان گنجشک رد کردن درمان بیماریاش است.
15 بچهای که در اوّل ماه و یا سال متولد شود در آینده خوشبخت خواهدشد.
16 اگر نوزاد تازه متولد شدهای دائما گریه میکند سه تا کلید آهنی در پای گهوارهاش قرار دهید.
17 برای مداوای بیماری «تب و لرز» یک عنکبوت زنده را با آب قورت بدهید.
18 کشتن سوسک باعث باران و طوفان میشود.
19 طبق خرافهای اگر یک زنبور خرمایی در پشت پنجره وزوز کند مهمان ناخواندهای وارد خانه خواهد شد.
20 تخممرغ دو زرده نشانهای از ازدواج میباشد.
21 اگر کسی قبل از نامزد شدن حلقه به انگشتش بیاندازد برایش بد یُمن میباشد.
22 گره زدن ساقه علف یا گندم برای باز شدن بخت در غرب نیز رواج دارد. با این تفاوت که در موقع این کار اسم شخص نیز گفته شود.
23 ازدواج در موقعی که قرص ماه دارد کوچک میشود شگون ندارد.
24 اگر دوتا قاشق در فنجانی قرارداده شده باشد علامتی از ازدواج خواهد بود.
25 خواستگاری در روز یکشنبه بد یُمن است و به شکست میانجامد.
26 رهاکردن شام در سرسفره تا صبح فردا بسیار بدیُمن است.
27 رنگ سبز مخصوص «پَریان» و «اَجِنّه» است و پوشیدن لباس سبز رنگ «نحس» است.
28 هیچوقت چای را با چاقو به هم نزنید چون دعوا راه میافتد.
29 دریافت پول در روز دوشنبه خوش یمن است و تا آخر هفته مجددا پول دیگری به دستتان میرسد.
30 علت دست گذاشتن بر روی دهان در موقع خمیازه کشیدن این است که شیطان نتواند وارد دهان شما شود.
خرافات چیست؟
«به طور کلی هرنوع عقیده نامعقول و بیاساس در قلمرو بحث خرافات است» .
تعریف دیگری در این مورد وجود دارد که میگوید: خرافات عبارت است از: «وحشت غیرمنطقی یا ترس از یک چیز ناشناخته، مرموز و خیالی، با یک عقیده، تردید، یا عادت و امثال آن که پایه آن ترس یا جهل است» .
در این تعریفها، استفاده از اصطلاحاتی مانند «غیر منطقی»، «جهل» و «خیالی» باز هم این مسأله را مطرح میکند که چگونه تشخیص دهیم که این اصطلاحات حقیقتا به جا به کار رفتهاند.
از این واژهها برای توصیف عقایدی استفاده میکنیم که مورد قبول ما نیستند و ضمنا چندان ارجی هم برای آنها قایل نیستیم. به گفته دیگر تعریفی که در این جا مطرح است صرفا این واقعیت را بیان میکند که لغت «خرافات» معنای بسیار تحقیرآمیزی دارد. معدود کسانی حاضر میشوند اعتراف کنند که یک فرد خرافاتی هستند. در جامعه معاصر ما افرادی که عقایدی خلاف عقاید مورد قبول اکثریت مردم دارند سعی میکنند این عقاید را در لفافی از کلماتی که بار معنایی مثبت دارند بپیچند و آنها را «معرفت قدیم»، «حکمت شرق»، «علوم غیبی» و جز اینها بنامند. این افراد اغلب خود را یک اقلیت روشن بین میدانند و از این که کسی آنها را خرافی بنامد رنجیده خاطر میشوند.
امروزه در غرب جادوگرها و پَریان بیشتر به صفحات کتابهای داستانی کودکان سپرده شدهاند، دیوها تقریبا به کلی ناپدید شدهاند و جانوران عجیب فقط روی سپرهای قدیمی به زندگی خود ادامه میدهند.
با این حال، این قبیل باورها هنوز در سایر نقاط جهان زنده و پابرجا ماندهاند. هنوز هم در نیمه دوم قرن حاضر میتوان به اعترافات جادوگرانی گوش داد که خود را متهم به کشتن افراد با شیوههای فرا طبیعی میکنند.
حال در این بین به پژوهشهای نظامداری درباره انواع خرافات گوناگون دست بزنیم تا معلوم شود که آیا خرافات حقایقی دربردارند یا نه؟ از لحاظ اصولی ممکن است پاسخ ما به این سؤال مثبت باشد، اما در عمل دامهایی بر سرراه اینگونه بررسیها گسترده است. فرض کنید ما پژوهشی را بر عهده گرفتهایم تا ثابت کنیم که جمعه 13 ماه، واقعا روز نحسی است یا نه. برای این منظور میتوان تعداد تصادفهایی را که در این روز به خصوص در مقایسه با روزهای دیگر اتفاق افتاده، بررسی کرد. حالا فرض کنید که ما به راستی به این نتیجه برسیم که تعداد تصادفها در آن روز نسبت به روزهای دیگر بیشتر است و این فزونی از لحاظ آماری معنادار است و بنابراین احتمال نمیرود که نتیجهای که به دست آمده تنها ناشی از عامل تصادف باشد. میپرسیم که آیا در چنین وضعی میتوان نتیجه گرفت که عقیده مورد بحث صحیح است و به همین جهت نیز خرافه نیست؟
اغلب مردم اکراه دارند از این که چنین نتیجهای بگیرند. و به رغم شواهد ارائه شده ترجیح میدهند بر احساس خود تکیه کنند و بگویند که این تصادفی بیش نبوده است. اما در این راه حل ساده به این واقعیت مهم توجه نمیشود که باورها چیزهایی نیستند که فقط درون کاسه سر آدمی قرار داشته باشند، بلکه بر رفتار اثر میگذارند. به خاطر داشته باشیم که عقاید مربوط به جادو برای قربانیان فراوان خود برگ اسفباری به ارمغان آورده است. حال اگر تعداد در خور توجهی از مردم ایمان راسخ داشته باشند که جمعه 13 ماه، روز نحسی است، همین اعتقاد ممکن است در آن روز به خصوص در رفتار آنان اثر گذارد و آنها را مردّدتر، حساستر و مضطربتر سازد. در نتیجه بالا رفتن میزان تصادف ممکن است در واقع از پیآمدهای یک عقیده باشد، کما این که شواهدی نیز حاکی از آن است که یک چنین زنجیره علت و معلول در کار است. چنین فرایندی را «پیشگویی خودکام بخش» نامیدهاند که در زندگی آدمی چیز چندان نادری هم نیست.
و نمونه دیگر: زن میانسال به ظاهر سالمی که مادر پنج فرزند بود در مارس1965 برای جراحی کوچکی در یکی از بیمارستانهای کانادا بستری شد. عمل راحتی بود و طبق انتظار پیش رفت و زن پیش از ترک اطاق عمل به هوش آمد، اما ساعتی بعد ناگهان از حال رفت و به رغم تمامی کوششهای پزشکان، صبح روز بعد درگذشت. معاینه جسد، وجود خونریزی شدیدی را که بیشتر مربوط به غدههای آدرنال بود آشکار ساخت، ولی هیچگونه آسیب دیگری که خونریزی را توجیه کد. مشاهده نشد.
بعدها جراحان اطلاع یافتند که بیمار در 5 سالگی به یک فالگیر مراجعه کرده بود و فالگیر به او گفته بود که وی در سن 43 سالگی خواهد مرد. 43 سال تولد بیمار یک هفته پیش از عمل جراحی بود و بیمار به خواهرش و یکی از پرستارها گفته بود که انتظار ندارد از اطاق عمل زنده بیرون بیاید.
واقعیتها، صرفنظر از جزئیات طبی، همین است. براساس این واقعیتها چه نتیجهای میتوان گرفت؟ جراحان این فرض را به میان کشیدند که پیشگویی فالگیر به طور غیرمستقیم علت مرگ بوده است به گفته خود آنها، «ما در این اندیشهایم که آیا تنشهای شدید هیجانی بیمار که بر فشار فیزیولوژیکی عمل جراحی افزوده شده بود ارتباطی با مرگ او داشته یا نه.»
خرافات مشترک اجتماعی
برخی از این خرافهها احتمالاً در گذشته بخشی از نظام گستردهتری از اندیشهها و باورها را تشکیل میدادند، اما در حال حاضر عناصر مجزا و منفردی هستند که به عنوان عادات اجتماعی به ما رسیدهاند و هنوز هم توان خود را حفظ کردهاند.
قسمت اعظم آنها مربوط به خوش شانسی و بدشانسی بوده و شامل فال زدنها یا رسوم دیگری است که گویا فرد را از گزند مصون میدارند. مثلاً آینه شکستن، نمک پراکندن، نعل اسب، چاههای مراد، زدن به تخته، طلسمها، تعویذها و جز این ها.
خرافات دیگری هستند مربوط به رویدادهای مهم چرخه زندگی آدمی، مثلاً عروسی و نامگذاری. به علاوه، بسیاری از مشاغل هم خرافات ویژه خود را دارند. مسائل مربوط به بیماری را انبوهی از خرافات فراگرفته و طب عامیانه به هیچ وجه ریشهکن نشده است، گرچه در این مورد باید کمی محتاط بود، چرا که معلوم شده است در این زمینه برخی عقاید عامیانه بر واقعیتهای محکمی استوارند. مثلاً هنگامی که ادوارد جنر، کاشف (مایه کوبی) در نوجوانی به شاگردی اشتغال داشت، این عقیده محلی به گوشش خورد که کسانی که در نتیجه تماس با دامها دچار آبله گاوی میشوند، بعدها در برابر آبله مصونیت مییابند.
پزشکان وقت، توجهی به اینگونه افسانهها نکردند، اما شاید الهامبخش آزمایشهای بعدی جزء همین افسانهها بودند. در آغاز او به دلایل موجهی آزمایشهای خود را از دیگران مخفی نگه میداشت، چون احساس میکرد که همکارانش حاضر نیستند کارهای او را جدی بگیرند. گرچه ممکن است در میان زباله گاهی چیز با ارزشی نیز یافت شود، با این حال قسمت عمده طب عامیانه را به حقّ میتوان در زمره خرافات به حساب آورده البته این بدان معنی نیست که طب عامیانه به صورت «شبه دارو» (پلاسیبو) نیز اثر مثبتی ندارد. مقصود از «اثر شبه دارو» این است که هر نوع درمانی که شخص اعتقاد واقعی به آن داشته باشد میتواند سودبخش باشد.
بسیاری از این باورها و اعمال سابقهای بس طولانی دارند و اغلب با شرایط نوین زندگی انطباق یافتهاند. (به عنوان مثال نظر قربانیهایی را که در اتومبیل و هواپیما میآویزند در نظر بگیرید) و گهگاه انواع تازهای از آنها نیز پدید میآید. مثلاً: نامههای زنجیرهای [۱]
پدیده نسبتا تازهای است.
شاغلان حرفههایی نظیر فالگیری، اعم از اینکه گروههای کفبین باشند یا طالع بینان پرمدعا و صاحب مقام در هر حال از همین آمادگی مستمر آدمیان به پذیرش خرافات بهرهبرداری میکنند.
در اینجا ما شاهد نوعی تخصص حرفهای هستیم که در آن خدمات ناملموسی توسط کارشناسان خود ساخته امور فرا طبیعی در معرض فروش قرار میگیرد. جدا از این مشاغلی که با خرید و فروش خرافات سر و کار دارند و شاید تا حدودی در ردیف آنها به گروههایی از افراد برمیخوریم که در زمینههای خاصی عقاید مشترکی دارند، مثلاً در زمینه ارواح درگذشتگان، بشقابهای پرنده و تماس با ساکنان کرات دیگر یا نسخه سر هم بندی شدهای از جادوگری به سبک قدیم همه اینها صورتهای نهادینه شدهای از خرافات محسوب میشوند که مردم از طریق آنها نه تنها باورهای مشترکی پیدا میکنند، بلکه در عین حال روابط اجتماعی باهم برقرار میکنند و در راه پیشبرد هدفهای مربوط به باورهای خویش، همکاری میکنند.
برخی جلوههای همگانی خرافات
خرافههایی به آسانی قابل شناسایی هستند که بر رفتار آشکار اثر میگذارند یکی از پرنفوذترین اینها، خرافه مربوط به عدد 13 است. میزبانان میکوشند که شمار مهمانان آنها چیزی غیر از عدد سیزده باشد و هر نوع اشتباهی در این مورد آنان را سخت ناراحت میکند. کما اینکه بسیاری از هتلهای آمریکایی و اروپایی فاقد طبقه بدشگون (طبقه 13) هستند و در آنها طبقه 14 بالای طبقه 12 قرار گرفته است. هنگامی که در سال 1965 ملکه انگلیس از آلمان غربی بازدید میکرد رئیس ایستگاه شماره سکویی را که قطار ملکه از آن حرکت میکرد از 13 به 12 تغییر داد. در جامعه ما خرافههای دیگری نیز جزو تجارب عادی زندگی روزمره هستند. مثلاً «زدن به تخته» توسط کسی که داستانی از خوش شانسی خود را بیان میکند یا در زمانی که ویژگی خوبی را از کسی بیان میکنند.
سعد و نحس ایام در سیره معصومین علیهمالسلام
در منطق عملی بسیاری از سبکها از اساس منسوخ است و اسلام نیز آنها را منسوخ میداند. مثلاً آیا پیغمبر در کارها و در متد خودش از سعد و نحس ایام استفاده میکرد؟ این خودش مسألهای است. ما برویم سیره پیغمبر را از اول تا آخر ببینیم، تمام کتبی را که شیعه و سنی در تاریخ پیغمبر نوشتهاند مطالعه کنیم ببینیم آیا پیغمبر اکرم در روش و متد خودش یکی از چیزهایی که از آن استفاده میکرد مسأله سعد و نحس ایام بود یا نه؟ مثلاً آیا میگفت امروز دوشنبه است برای مسافرت خوب نیست یا امروز سیزده عید نوروز است، هر کس بیرون نرود گردنش میشکند آن هم از سیزده جا نه از یکجا؟ آیا چنین حرفهایی هست؟
در سیره علی علیهالسلام چطور؟ در سیره ائمه علیهمالسلام چطور؟ ما هرگز نمیبینیم که پیغمبر یا ائمه اطهار خودشان در عمل از این حرفها یک ذره استفاده کرده باشند، بلکه عکسش را میبینیم. در نهج البلاغه هست که وقتی که علی علیهالسلام تصمیم گرفت برود به جنگ خوارج، اَشْعَث بْن قَیْس که آن وقت جزء اصحاب بود با عجله و شتابان آمد و گفت: یا امیرالمؤمنین! خواهش میکنم صبر کنید، حرکت نکنید، برای این که یکی از خویشاوندان من که منجّم است یک حرفی دارد و میخواهد به عرض شما برساند.
فرمود: بگو بیاید. گفت: یا امیرالمؤمنین! من منجّم و متخصّص شناختن سعد و نحس ایام میباشم. من در حسابهای خودم به این جا رسیدهام که اگر شما الان حرکت کنید بروید به جنگ قطعا شکست میخورید و شما و اکثریت اصحاب شما کشته خواهند شد. فرمود: هر کس که تو را تصدیق کند پیغمبر را تکذیب کرده، این مزخرفات چیست که میگویی؟! اصحاب من! «سِیرُوا عَلَی اسْمِ اللَّه» بگویید به نام خدا، به خدا اعتماد و توکل کنید و حرکت کنید بروید. علیرغم نظر این شخص، همین الان حرکت کنیم برویم و میدانیم که در هیچ جنگی علی علیهالسلام به اندازه این جنگ فاتح نشد.
این حدیث در وسائل است: عَبْدُالْمَلِکِ بْنِ اَعْیَن میآید خدمت امام صادق علیهالسلام. عبدالملک برادر زُراره است و خودش هم از راویان بزرگ و مرد عالمی است. او نجوم خوانده بود و به همین جهت به این چیزها عمل میکرد. کمکم احساس کرد برای خودش مصیبت درست کرده، مثلاً از خانه بیرون میآید، یک وقت میبیند که امروز قمر در عقرب است، اگر بروم چنین خواهد شد. یک روز میبیند فلان ستاره از جلویش درآمد. کمکم خود بیچارهاش احساس کرد که دست و پایش به کلی بسته شده است.
روزی آمد خدمت امام صادق علیهالسلام و عرض کرد: یَابْنَ رَسُولِ اللّه! من به نجوم احکامی مبتلا شدهام.[۲]
من کتابهایی در این زمینه دارم و کمکم احساس میکنم که مبتلا شدهام، اصلاً گرفتار شدهام و تا به این کتابها مراجعه نکنم در هیچ کاری نمیتوانم تصمیم بگیرم. تکلیف چیست؟ امام صادق با تعجب فرمود: تو از اصحاب ما، تو راوی روایات ما به این چیزها عمل میکنی؟ گفت: آری یَا بْنَ رَسولِ اللّهِ. فرمود: الان بلند شو برو منزل، به محض رسیدن، تمام این کتابها را آتش بزن و دیگر نبینم که حتی به یک کلمه از این حرفها عمل کنی.
علی رغم یک سلسله روایات که در این زمینه هست، ما یک سلسله روایات دیگر داریم که در تفسیر المیزان در ذیل یکی از آیات سوره فُصِّلَت (ً فی أَیَّامٍ نَحِساتٍ) [۳]
ذکر شده است.
از مجموع روایاتی که از اهل بیت اطهار رسیده است این مطلب استنباط میشود که این امور یا اساسا اثر ندارد و یا اگر هم اثر دارد توکل به خدا و شیعه واقعی، در عمل به این امور اعتنا نمیکند، اگر میخواهد به مسافرت برود، صدقه بدهد، به خدا توکل کند، به اولیای خدا توسل بجوید و به هیچ یک از این امور اعتنا نکند. از همه بالاتر این است که شما ببینید در تاریخ پیغمبر و ائمه اطهار آیا یک دفعه هم اتفاق افتاده که خود آنها به این مسائل عمل کنند؟! «سیره» یعنی چنین چیزهایی. آیا آنها در منطق عملی خودشان از این جور امور استفاده کردهاند یا نه؟
در خراسان یک چیزی معروف است که من در بعضی از شهرستانهای ایران دیدهام هست و در بعضی دیگر نیست و استاد بزرگوار ما مرحوم حاج میرزا علی آقا شیرازی ریشه آن را به دست داد که این چه بوده و از کجا پیدا شده است. در ولایت ما به اصطلاح فریمان خیلی شایع بود و شاید هنوز هم هست که میگفتند: اگر شخصی بخواهد به مسافرت برود، چنانچه اول کسی که به او بر میخورد سیّد باشد، این امر نحس است و او قطعا از آن سفر برنمیگردد، ولی اگر غربتی به او بر بخورد، این سفر سفر میمونی است. واقعا این جور معتقد بودند.
مرحوم حاج میرزا علی آقا شیرازی گفت این یک ریشهای دارد: در دوره بنی العباس، سادات را که بیچارهها، اولاد پیغمبر، مخفی بودند در خانه هر کس گیر میآوردند، نه تنها خود آنها بلکه تمام آن خاندان از بین میرفتند. کمکم این فکر برای مردم پیدا شد که سیّدِ نحسِ به این معناست، نحس سیاسی است نه نحس فلکی، یعنی یک سیّد در خانه هر کسی آمد او دیگر خانه خراب است. این نحس سیاسی کمکم در فکر مردم تبدیل به نحس تکوینی و فلکی شد. بعد بنی العباس هم که از بین رفتند، کمکم زنها و بچهها و مردم سادهلوح گفتند اصلاً سیّد نحس است خصوصا در مسافرت.
برای خود من اتفاق افتاد: سفر دوم یا سومی بود که میخواستم به قم بروم. از منزلمان که بیرون آمدیم سوار اسب شدم چون در دو فرسخی مهمان بودیم و از آنجا میخواستیم سوار ماشین بشویم و برویم. دوستان برای بدرقه آمده بودند و ما هم در منزل با مرحومه والده و دیگران خداحافظی کردیم و آمدیم بیرون. خیلی هم علاقه داشتم که زودتر بیایم. سوار اسب که شدم یک وقت دیدم سیّدی از جلو دارد میآید. ایستادم. سیّد آمد جلوی اسب من را گرفت: میخواست از من بپرسد که شما که میروید به آن ده که اسمش رامان بود آیا از رامان یکسره میروید قم یا بر میگردید. گفتم: نه انشاءاللّه دیگر بر نمیگردم. با خود گفتم اگر این به گوش زنها برسد که سیّد جلو آمده و بعد هم گفته انشاءاللّه که دیگر بر نمیگردی، محال است بگذارند من بروم. اما رفتم و برگشتم و حالا دارم با شما حرف میزنم، سی سال هم از آن زمان میگذرد.
یک فرد مسلمان نباید فکر خودش را با این موهومات خسته کند. پس توکل برای چیست؟ ما، هم دم از توکل میزنیم، هم دم از توسّل و هم از گربه سیاه میترسیم. آدمی که میگوید توکل و بالخصوص میگوید توسل و ولایت، دیگر نباید این حرفها را بزند. آن که میگوید ولایت و توسل نباید به این مهملات اعتماد کند. پس هریک از اینها خودش یک اصلی است: غدر و نیرنگ و نیز استفاده از وهمها در سیره پیغمبر اکرم مُلغی است.[۴]
زمینههای تاریخی خرافات در ایران
برخی از باورها و اعتقادات بومی در ایران نتیجه آزمایش روزانه، خانوادگی، مذهبی و انفرادی و بازمانده و یادگارهایی از نژاد هند و ایرانی است و حتی بعضی از آنها یادگارهای دوره ابتدایی بشر (مربوط به زمان کوچ خانواده آریایی به فلات ایران) است، مانند اعتقادات و افسانههای موجود درباره ماه، خورشید، اژدها، صحبت با جانوران و گیاهان و … [۵]
برخی دیگر از باورهای خرافی در ایران را میتوان ناشی از هجوم همسایگانی مانند کلده و آشور که در واقع مادر خرافات و جادو بودند، دانست. این اقوام بیگانه با خداهای ترسناکشان همچنین باورهای مربوط به قربانیها، سعد و نحس روزها، ساعتها، تأثیر ستارهها در سرنوشت انسان و غیره بر ایرانیان تأثیر بسزایی گذاشتهاند.
مسأله قابل توجه آن است که ملل بیگانه نه تنها خرافات زیادی برای ایران آوردند، بلکه برای از بین بردن آثار ایران نیز کوشش نمودند تا آن چه را که اصل و ریشه ایرانی داشته، به صورت اجنبی درآورند به عنوان مثال، همان اسکندر یونانی که در ادبیات او را ملعون مینامیدند، بعد از اسلام صورت پیغمبر حق به جانب به خودش میگیرد.
هرگاه اسکندر و رستم را با یکدیگر مقایسه کنیم خواهیم دید که اغلب افسانههای جعلی که به اسکندر نسبت میدهند بیشباهت به داستان رستم نامی نیست.[۶]
به تعبیری سرزمین ایران کاروانسرایی بوده است که همه قافلههای بشری مانند کلدانی، آشوری، یونانی، رومی، یهودی، ترک و مغول پی در پی در آن بار انداخته و یا با هم تماس و آمیزش داشتهاند [۷]
و هر کدام به نوبه خود چیزی به آن افزودهاند.
با کمی اغماض از پارهای تغییرات ناچیز میتوان قرن چهارم و پنجم هجری را به راحتی یک نمونه جامعه قبیلهای دانست. در چنین جامعهای انسان به تبع طرز تلقیاش از جهان، قادر به اصلاح نهادهای اجتماعی خود نیست، نهادها را اصلاح ناپذیر میپندارد و خود را توانا به تغییرات در درون نظامهای اجتماعی نمیبیند. در واقع، نظامهای اجتماعی برای چنین جامعهای از قبل تعیین شدهاند و بشر موظف است که در آن، زندگی را به اجبار به سر برد.
حاکمیت اصلی در این جامعه به دست نیروهای مرموز و نامرئی و افسانهای است. هم بروز آفات کشاورزی، خواست عناصر غیرانسانی و خارج از اراده انسان است و هم حاکمیت سیاسی افرادی چون محمود غزنوی و چنگیز خان مغول در نظامهای سیاسی. از این منظر هم پیروزی محمود غزنوی در مرو بر امرای خراسان خواست خداوند بوده و هم شکست مسعود غزنوی در مرو به دست سلجوقیان به مشیّت او صورت پذیرفته است. جامعه، هر دوی اینها را خارج از قدرت خود و در نتیجه تجربه ناپذیر میکند. در این نظام معمولاً همگان دست بسته تقدیرند. البته تقدیر به معنای عمیق خود که همه چیز براساس اراده خداوند است و از قوانین الهی پیروی میکند امری صحیح است، نکته اصلی این جاست که در فرهنگ قبیلهای، فرهنگ قضا و قدری معمولاً سیر جریان امور اجتماعی را از حد تصرف خود خارج میبیند و معمولاً از کل مسئولیت فردی اجتماعی دست میکشد و اداره امور اجتماع را به دست عوامل ماورایی وا میگذارد. بنابراین فرد تلاشی در جهت تغییر امور نمیکند. چون تصوری نسبت به سودمندی آن ندارد، با اِعمال همین نظر در زمینه کارهای اجتماعی از فکر اصلاح آنها خارج میشود و به تنبلی دل میسپارد و با ترک مسؤولیت و پرداختن به سرنوشت و تقدیر محتوم از مسؤولیت پذیری و فکر و تعقل میگریزد.[۸]
از این دوره به بعد است که فساد و انحطاط تدریجا در اصول طریقههای ملامت و فتوت و غیره راه مییابد و شیخان دروغ و فتوت داران پلید پدیدار میشوند و به فریبکاری میپردازند و آنچه تا آن زمان کمتر مجال ظهور و سبب وجود داشت، یعنی بیمایگی و کم سرمایگی، آشکار میگردد و بعضی عالم نمایان و اصحاب معجزات و بیّنات دعوی بیحجت و حوالت بیبرهان میکنند و عوام گرفتار فقر و نامرادی نیز آنها را پذیرا میشوند.[۹]
به دیگر سخن، پریشانی و مشکلات روزافزونی که در قرون هفتم و هشتم هجری چون هجوم اقوام ترک و مغول، فقر تدریجی اقتصادی به علت شکوفایی تجارت ایتالیاییها و بازرگانان شبه جزیره ایبری (اسپانیا و پرتغال)، رقابت محصولات غرب، تجزیه و تقسیم امپراطوری اسلام و غیره باعث شد تا علوم و فنون خفیه چون جَفْر، رَمْل، شعبده، سِحْر، تنجیم و تاریک اندیشی در ایران رونق بگیرد.
مغولان دریافتند که در عرصه سیاست به همپیمانانی نیازمندند که مردم را بیحس و سرگرم کنند و به تسلیم و رضا وا دارند. از این رو به صوفیان روی آوردند و چون صوفیان نیز پیوسته به حمایت حکومتهای مختلف محتاج بودند، نزدیکی این دو گروه میسر میگشت. در همین دوره است که به ویژه بازار هنرنمایی داعیه داران مذهبی در تأسیس فرقهها و دعوی مهدویت و نبوت و ولایت گرم است و علوم غریبه و طلسمات و علم اعداد و حروف رواج فراوان مییابد و حتی بعضی سلاطین برای تحقق خواستهای خویش به طلسم و تعویذ، جادو و جنبل متوسل میشوند. به عنوان مثال: مردم قرن نهم، به این دلخوش بودند که قدرت تقدیر، رهبر حوادث است و نیروی شمشیر به خودی خود ارزشی ندارد و فقط در چنین شرایطی است که آدمی میتواند با تعمق و کوشش در پرورش نیروی مکاشفه روانی به کمک اعداد و حروف و با دلالت ستارگان به راز آینده دست یابد. در این اوضاع طبیعی است که منزلت کرامتهای صوفیانه که در آن ایام جنبه عملی یافته بود و عامه را مجذوب و توجهشان را جلب میکرد، بالا رود. به همین دلیل، منزلت اجتماعی صوفیان به ویژه نزد امیران مغول و کلاً نژاد ترک ترقی نمود.[۱۰]
واقع امر این است که مغولان بیش از دیگران بدوی و خرافاتی بودند و عدهای از شاهان آنها (غازان خان) از این علم اطلاع کامل داشتهاند.[۱۱]
مطالعه داستانها نیز نشان میدهد که قبل از مغول مردم آرام بودند، ولی بعد از حمله آنان، تعادل فکری مردم به هم میخورد، قتل و غارت، کشت و کشتار، مردم را به قضای آسمانی معتقد میکند و از آن پس در داستانهای عامیانه دیوها، جادوگرها به صورت لکه ابر درمیآیند. در این دوره انحطاط و دروغهای شاخدار در داستانها بسیار دیده میشود.[۱۲]
از آن به بعد، در اذهان تودههای مردم توجیهات عجیب و غریب پیشرفت و گسترش شگرفی پیدا میکند. در آثار باقیمانده از آن دوران تصوف عامهپسند، کرامات و معجزات اولیای سلسلهها و طرایق صوفیه اهمیت فوقالعاده مییابد.
در این ادوار، رابطه و نسبتی میان واقعیت تاریخی زمانه با واقعیت عینی برقرار میشود. به بیانی دیگر، در اعصاری که خردگرایی در اذهان تودههای مردم به زوال و رکود میگراید، میان پیشرفت توجیهات عجیب و غریب و حتی غلبه آن در بعضی اوقات و پس رفت یا انحطاط ساختارهای سیاسی و اقتصادی در همان ادوار نسبت و تناظری میتوان ملاحظه کرد . [۱۳]
در این زمان در کوچه و بازار به سهولت به افرادی بر میخوریم که پیشه آنها فال بینی و ستارهشناسی است. بقایای این پیشه به صورت فال بینی، سر کتاب بینی، دادن مهره مار، کف بینی، فال قهوه و … هنوز در جامعه ما کمابیش به چشم میخورد.[۱۴]
پیروی از خرافات
وَ إِذا قیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما أَنْزَلَ اللَّهُ قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما أَلْفَیْنا عَلَیْهِ آباءَنا أَ وَ لَوْ کانَ آباؤُهُمْ لا یَعْقِلُونَ شَیْئاً وَ لا یَهْتَدُونَ. وَ مَثَلُ الَّذینَ کَفَرُوا کَمَثَلِ الَّذی یَنْعِقُ بِما لا یَسْمَعُ إِلاَّ دُعاءً وَنِداءً صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لا یَعْقِلُونَ.
«وقتی که به آنان گفته میشود از آنچه خدا نازل کرده پیروی کنید، میگویند از چیزهایی پیروی میکنیم که پدرانمان را بر آن یافتیم، آیا اگر چه پدرانشان هیچ عقل نداشتند و راه نیافته بودند بازهم پیروی میکنند؟ مثل مردمان کافر در شنیدن گفتار حق مانند کسی است که او را فریاد کنند ولی او جز صدای داد و فریاد چیزی نمیشنود، اینان گنگ و کر و کورانند و عقل ندارند» [۱۵]
بررسی آراء و عقاید نظری و علمی انسان
آراء و عقاید بشری به دو دسته تقسیم میشوند:
1 آراء و عقاید نظری که بدون واسطه ارتباط به عمل ندارد، مثل ریاضیات و مسایل ماوراء طبیعت.
2 آراء و عقاید علمی که بیواسطه وابستگی به عمل دارد، مانند مسایل مربوط به چیزهایی که شایسته عمل کردن است.
راه اتخاذ رأی و عقیده در قسم اول پیروی از علم و یقین است که منتهی به برهان یا «حس» گردد و در قسم دوم پیروی کردن از چیزهایی است که آدم را به خیری میرساند که سعادت انسان در آن است یا در سعادت او سود دارد و همچنین اجتناب از چیزهایی که منتهی به شقاوت و بدبختی میگردد و یا مضر به سعادت است.
اعتقاد به حقانیت چیزی که بدان علم نداریم (در قسم اول) و همچنین اعتقاد به چیزی که خیر و شرش معلوم نیست (در قسم دوم) دو اعتقاد خرافی است.
آراء انسان منتهی به اقتضاء فطرت است. فطرت بحث از علل اشیاء میکند و آدمی را برمیانگیزاند که در راه رسیدن به چیزی که کمال حقیقی اوست تلاش کند. روی این اصل انسان در برابر رأی خرافی که از روی کوری و نادانی اخذ شده باشد خضوع نمیکند.
عواطف نفسانی و احساسات باطنی که خیال آنها را میشوراند این وسوسهها را ایجاب میکند که انسان به خرافات عقیده پیدا کند، عمده این عواطف خوف و رجاء و بیم و امید است.
خیال برای انسان صورتهایی را همراه با خوف یا رجاء به تصویر میکشد، احساس خوف یا رجاء این صورتها را حفظ میکند و نمیگذارد از نفس که ترسان یا امیدوار است مخفی و ناپدید گردد.
مثلاً اگر انسان (غیر موحّد) در یک شب تیره و تار که چشمش یارای دیدن نداشته باشد تنها و بیانیس در وسط بیابان وحشتناکی گرفتار شود، هیچ ملجأ و پناهی ندارد که دلش آرام گیرد و ایمن گردد، چراغی هم نیست که خطرات را از چیزهای دیگر تمیز دهد، خیال در این جا به فعالیت میافتد و هر شبحی را که به نظر او آید به صورت غول مهیبی درمیآورد که قصد هلاک او را دارد یا به صورت روحی که هیچ واقعیت ندارد!
شبحی که خیال کرده، حرکت میکند، میآید و میرود، به آسمان بالا میرود و به زمین بر میگردد و به شکلها و تمثالهای گوناگونی در میآید. آدم هر وقت حال خوف و ترس پیدا کند خیال آن شبح مجعول را در برابرش تکرار میکند و یا ممکن است که این حالت از یک نفر به دیگری منتقل شود و حالی نظیر حال خودش در او ایجاد میکند و کمکم منتشر میگردد در حالی که یک موضوع کاملاً خرافی است که به هیچ وجه به حقیقت منتهی نمیشود.
آیا ماوراء حس و تجربه چیز دیگری وجود دارد؟
انسان از قدیمترین اعصار تا به امروز مبتلا به آراء خرافی بوده است، بعضی گمان میکنند که خرافات از خصائص شرقیهاست ولی حقیقت این نیست چرا که اگر غربیها در خرافات حریصتر از شرقیها نباشند لااقل مانند شرقیها بین آنها هم خرافات وجود دارد.
دانشمندان و خواص مردم پیوسته برای محو آثار این خرافات که در ارواح عامه مردم جای گرفته به لطائف الحیل به فعالیت پرداختند تا مردم آگاه و بیدار گردند ولی این دردی است که طبیب را خسته کرده است زیرا انسان از طرفی در آراء نظری و معلومات حقیقی خالی از تقلید نیست و از طرف دیگر دارای احساسات و عواطف نفسانی است.
دانشمندان تا به امروز در معالجه این درد پیروزی و موفقیت نیافتهاند.
عجیبتر از همه رأیی است که مردم به ظاهر متمدن و علمای مادی طبیعی امروزی ابراز میدارند چون که اینان میگویند: «علم امروز اساس خود را بر حس و تجربه گذاشته است و هرچه را جز این است رد میکند» .
تمدن و ترقی اساس خود را روی پایه تکامل اجتماع بنا کرده است که اجتماع تا به آن جا که ممکن است و در همه کمالاتی که برای او ممکن است به کمال رسد اینان تربیت را بر همین اساس پیریزی کردهاند، این گفته بسی عجیب و خود پیروی از خرافات است! زیرا علوم طبیعی تنها از خواص طبیعت بحث کرده و این خواص را برای موضوعات خود ثابت میکند.
به عبارت دیگر علوم مادی همیشه از خواص پنهانی ماده پرده برمیدارد اما نمیتواند ماورای ماده را نفی و ابطال کند.
بنابراین اگر کسی معتقد شود چیزی که حس و تجربه به آن دسترسی پیدا نکرده وجود ندارد این اعتقاد بدون دلیل بوده و از واضحترین خرافات است.
این کمال و نیل به سعادت اجتماعی گاهی مستلزم آن است که پارهای از افراد از سعادت زندگی فردی خود محروم گردند مثلاً در راه دفاع از وطن یا قانون یا مرام، تحمل کشتار نمایند و فداکاری کنند و برای نگهداری حریم اجتماع از سعادت شخصی محروم گردند. هیچ انسانی بر این محرومیتها اقدام نمیکند مگر در راه کمال و روی اصل این که اینها را کمال میداند در حالی که حقیقت برخلاف این است.
اینها کمال نیست بلکه عدم و حِرمان است اگر هم کمالاتی باشد برای اجتماع کمال است نه برای فرد آن هم از لحاظ آن که اجتماع اجتماع است (بدون نظر به افراد بلکه با توجه به شخصیت اجتماع که شخصیتی در برابر شخصیت فرد دارد.) در حالی که انسان اجتماع را برای خودش میخواهد نه برای اجتماع!
روی همین اصل است که زمامداران این اجتماعات برای افراد خود نقشه میکشند و به آنان تلقین میکنند که انسان با فداکاری یاد نیک و نام نیک پرافتخار و پایدار از خود باقی میگذارد یعنی زندگی جاویدان به دست میآورد. این گفتار «خرافه» است. بعد از فنا و از بین رفتن چه زندگی وجود دارد؟ چیزی جز نامگذاری نیست. باید ما بیجهت نام آن را «حیات» بگذاریم! نامگذاری خالی که چیزی در پس پرده ندارد.
گفتار بالا نظیر این است که بگوییم بر انسان لازم است تلخی قانون را تحمل کند و بر محرومیتهایی که در برابر پارهای از خواستههای دل میبیند صبر کند برای آن که اجتماع بدین وسیله محفوظ بماند و در زندگی پایدار خود به کمال رسد.
کسی که این حرف را میزند که کمال، اجتماع اوست این گفتار خرافی است زیرا کمال اجتماع درصورتی کمال فرد است که با یکدیگر منطبق باشد (نه آن که فرد به کلی نابود شود) اگر این کمال منطبق بر کمال فرد نباشد و اورا به کمال نرساند کمال خرد نیست.
در صورتی که فردی یا ملتی بتواند ولو از راه ظلم و جور به آرزوها و آمال خود برسد قدرت و نیرویی هم در برابرش ایستادگی نکند و قادر باشد بر همه تفوق جوید آیا معتقد میشود که کمال اجتماع عین کمال او و یاد نیک و افتخار اوست؟! هرگز زیرا ملتهای قدرتمند در فکر بهرهبرداری از زندگی ملتهای ضعیفند!.
هیچ جایی پیدا نمیکنید مگر آن که در آن قدم میگذارد! هیچ فرد و ملتی نیست مگر آن که او را به بندگی خود در میآورند، آیا این رویه جز به آن میماند که درد مزمنی را با از بین بردن دردمند معالجه کنید؟
راهی که قرآن مجید در این قسمت پیموده است این است که:
1 در مرحله آراء نظری به انسان دستور میدهد که از آن چه خدا نازل کرده پیروی کنند. هیچ فردی حق ندارد بدون علم یک کلمه سخن بگوید.
2 در قسمتهای عملی امر میکند که افراد در جستجوی عملی باشند که مورد پسند خدا باشد و نزد او باقی باشد اگر عمل مطابق خواسته دل هم باشد
سعادت دنیا و آخرت (هردو) در آن است و اگر حرمان از خواهش دل در کار است اجر عظیمی در نزد خدا دارد که: «وَ ما عِنْدَ اللَّهِ خَیْرٌ وَ أَبْقی» .[۱۶]
آیا پیروی از دین تقلید است
اصحاب حس و مادیون میگویند: پیروی از دین تقلید است و علم از تقلید منع کرده است. میگویند: دین از خرافات دوره دوم زندگی انسان است.
اینان زندگی انسان را به چهار دوره تقسیم کردهاند:
1 دوره افسانهها و اساطیر
2 دوره دین
3 دوره فلسفه
4 دوره علم
این گفتار براساس علم نیست و خود یک رأی خرافی است. این که میگویند: پیروی از دین تقلید است جوابش این است که: دین مجموعهای است از معارف مربوط به مبدأ و معاد و یک سلسله قوانین اجتماعی و عبادی و معاملی که همه از راه وحی و نبوّت اخذ شده است. صحت و راستی وحی و نبوت از راه دلیل و برهان ثابت شده است.
مجموعه اخباری که یک نفر راستگو بدهد راست است و پیروی از آن پیروی از علم است زیرا فرض ما این است که از راه برهان، علم پیدا کردهایم که مخبِر آن راستگو است. عجیب است که این حرف را کسانی میزنند که در اصول زندگی و شیوههای اجتماع در خوردنی، پوشیدنی، آشامیدنی، امور مربوط به زناشویی و مسکن و سایر چیزها جز تقلید و پیروی از هوی و هوس چیز دیگری در دست ندارند. تقلید کورکورانه و پیروی از چیزهای غیر ثابت.
جالب این است که برای «تقلید» نام دیگری آفریدهاند. اسم تقلید را «پیروی از رویهای که دنیای مترقی آن را بپسندد» گذاشتهاند.
بدین ترتیب اسم تقلید محو شده ولی راه و رسم آن به جای مانده است، کلمه تقلید به صورت یک کلمه بیگانه و ناآشنا درآمده ولی معنای آن مأنوس و آشنا است این اشعار که «دلو خود را داخل دلوهای دیگران کن» یعنی: «هم رنگ جماعت باش» یک شعار علمی و باعث پیشرفت تمدن شده ولی شعار «وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوی فَیُضِلَّکَ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ» [۱۷]
: از هوی و هوس پیروی مکن که تو را از راه خدا بیرون میبرد» یک تقلید دینی و یک گفته خرافه است![۱۸]
معجزه با خرافات و سِحر و تردستی فرق میکند
ممکن است از راه چشمبندی و تردستی، و سِحر و شعبده کارهای فوقالعادهای نیز انجام دهد که برای افراد عادی خیلی شگفتآور است و ممکن است موجب گمراهیشان نیز گردد.
بر خدا است که اینگونه افراد را رسوا ساخته و دروغشان را آشکار کند. گویند به مسیلمه کذاب که در عصر خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله در یمن ادعای یپغمبری کرد. گفتند: محمد صلی الله علیه و آله آب دهان در چاه خشکیده انداخت و از برکت آب دهانش چاه پرآب گردید، تو هم اگر پیغمبر هستی این کار را بکن.
بر سر چاه کم آبی آمد آب دهانش را در آن انداخت همان آب مختصر هم دیگر نیامد و چاه به کلی خشکید، وقتی به او اعتراض کردند، گفت: خود این کار نیز معجزه است اگر شما هم توانستید بکنید. این خلاف عادتی است که خدا با این ترتیب رسوا میسازد و شاهد کذب صاحبش میباشد.
ساحر طالب مال و تاریک دل است
معمولاً ساحرها دو خصوصیت دارند که عقلاء آنها را به این دو خصوصیت تمیز میدهند یکی مربوط به باطن است دارای ظلمت باطنی و تاریکی دل هستند که چشم ملکوتی آنرا تشخیص میدهد.
دیگر آنکه خصوصیت ظاهری آنان نیز پول دوستی است. ساحر دستش دراز است، به خاطر پول حاضر است دست به جنایت بزند.
کشف مجهول از طریق تماس با اَجِنّه
رشته دیگر کهانت است که بعضی از افراد از طریق ارتباط با جن اطلاعاتی به دست میآورند، از جای مال دزد زده خبر میدهند یا کارهای شگفت میکنند. البته چون جن از ماده لطیف است و محدودیتهای مادی بشر را ندارد، از بشر خیلی قویتر و سریعتر است که در داستان آوردن تخت بلقیس برای سلیمان در سوره «سبا» نقل میفرماید: عفریت جن گفت پیش از آن که از جایت برخیزی، من تخت بلقیس را از شهر سبا برایت میآورم.[۱۹]
این کارها برای کسانی که از سببش بیاطلاعند عجیب است اما وقتی واضح شود که به وسیله ارتباط با جن این کارها انجام میگیرد، شگفتی آن از بین میرود و دیگر با معجزه و خبرهای غیبی انبیاء و ائمه که بدون این اسباب است اشتباه نمیشود.
کسانی هم که با جن مربوطند کثیف هستند و انسان از ملاقاتشان مشمئز میشود و مانند ساحرها طالب مال و جاه هستند.
سحر و کهانت به وسیله «اسباب» ولی معجزه «بیسبب» محقق میشود
سحر و کهانت به واسطه دنبال کردن کارهایی و ریاضتهایی به دست میآید اما معجزه بدون اسباب و به صرف اراده است.
سحر کسبی است و مدتی باید ریاضیتهای باطل و کارهای کثیف شیطانی انجام دهد و کهانت هم باید از روحانیت کنار و هرچه بیشتر به جن و شیاطین نزدیک شود تا با رفاقت و هم سنخ شدن با آنها بتواند کارهایی انجام دهد و خبرهایی از آنها دریافت نماید.
لذا هرگز معجزه با سحر و کهانت اشتباه نمیشود، هر عاقل از کثافت ساحر بطلانش را میفهمد از پول پرستی و مادیگریش میداند که او از معنویت فاصله دارد.
ساحری که شکمپرست بود
در زمان مهدی خلیفه عباسی یک نفر ساحر شعبده باز پیدا شده بود که دعوی پیغمبری میکرد، در بغداد عدهای را فریفته بود. به مهدی عباسی خبر دادند که پیغمبری تازه ظهور کرده است. او را احضار کرد و پرسید آیا دعوت نبوت میکنی؟ با کمال وقاحت گفت: آری. پرسید معجزهات چیست؟ باز با کمال وقاحت گفت: هر چه بخواهی.
خلیفه گفت یک خربزه برای من بیاور (آن وقت فصل زمستان بود و موقع خربزه نبود). گفت سه روز به من مهلت بده تا بیاورم.
خلیفه گفت: اگر پیغمبر هستی همین حالا باید بیاوری گفت: اگر تو از خدا خربزه بخواهی شش ماه دیگر به تو میدهد من بیچاره که بندهای از بندگان خدایم، سه روز مهلت خواستم آیا زیاد است؟ که میگویی همین حالا بیاورم.
خلیفه فهمید حقهباز زرنگی است. گفت او رابه مهمانخانه ببرید و خوب از او پذیرایی کنید. چند روزی شکمی از عزا درآورد؟ مجددا او را احضار کرد پرسید حالت چطور است؟
پیغمبر دروغین گفت: خیلی خوب، بهتر از قبل، چون قبلاً جبرئیل روزی یک دفعه نازل میشد، حالا روزی چند مرتبه.
خلیفه پرسید: چه میگوید؟ پاسخ داد: میگوید از این جا تکان نخور. آری معلوم شد خوب اهل شکم است، وقتی شکم به طور کامل اداره شود نیازی به دعوی نبوت نیست. خداوند هر مدعی باطل را رسوا میسازد.[۲۰]
معجزه نشان دادن قدرت خداست
اشاره اما معجزه، قدرت الهی را ظاهر کردن است بدون اسباب و به صِرف اراده همراه با نورانیت و معنویت و نشان دادن آیت خداست. با اشارهای ماه را دو نیم میکند.
چندین هزار نفر لشکر همه تشنه بودند. نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدند چه کنیم؟
فرمود هر چه ظرف هست بیاورید. دست مبارک را در ظرف گذاشت. از لابلای انگشتانش چهار چشمه آب جاری شد و همه را سیراب فرمود. این معجزات کجا و سحر کجا؟
ساحران معجزه موسی را شناختند
ساحرها از همه بهتر و زودتر فهمیدند که عصای موسی سحر نیست بلکه از بین برنده سحر است معجزه از طرف خداست.
مشهور است هنگامی که ساحران خواستند به دعوت فرعون با موسی به مقابلگی بپردازند دو نفر از آنها با هم گفتند خوبست قبل از درگیری با موسی امتحانش کنیم میرویم و عصا را میدزدیم اگر خبری نشد معلوم میشود موسی هم مثل ما است و به جنگش میرویم.
شب هنگامی که موسی خواب بود، هر طوری بود خودشان را به او رساندند خواستند عصا را بدزدند به صورت اژدهایی درآمد و ایشان فرار کردند و فهمیدند اگر موسی خواب است ولی صاحب عصا بیدار است.
عصا اگر سحر بود به موسی وابسته بود مثل سایر سحرها که به ساحر بسته است. هنگامی که از بند و موم و جیوه صحرا را پر از مار و عقرب و سحرهای مختلف کرده بودند، با یک حمله عصای اژدها شده همه را بلعید ساحران به سجده افتادند و ایمان آوردند چون دیدند و شناختند که این کار سحر نیست و هرچه فرعون آنان را تهدید کرد از ایمانشان برنگشتند.
به آنان گفت دست و پاهایتان را برخلاف یکدیگر قطع میکنم و شما را بر چوبهای نخل به دار میآویزم آنان اعتنا نکردند و گفتند ما به سوی پروردگارمان بازگشت کنندگانیم. [۲۱]
( [۲۲]
فال نیک و فال بد
فال بد به فالگیر میرسد
قالُوا اِنّا تَطَیَّرنا بِکُمْ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهُوا لَنَرْجُمَنَّکُمْ وَ لَیَمَسَّنَّکُمْ مِنّا عَذابٌ اَلیمٌ. قالُوا طائِرُکُمْ مَعَکُمْ أَ إِنْ ذُکِّرْتُمْ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُون. وَ جاءَ مِنْ أَقْصَا الْمَدینَةِ رَجُلٌ یَسْعی قالَ یا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلینَ. اتَّبِعُوا مَنْ لا یَسْئَلُکُمْ أَجْراً وَ هُمْ مُهْتَدُونَ
آنها گفتند: ما شما را به فال بد گرفتهایم (و وجود شما شوم است) و اگر از این سخنان دست برندارید، شما را سنگسار خواهیم کرد و مجازات دردناکی از ما به شما خواهد رسید.
گفتند: شومی شما از خودتان است، اگر درست بیندیشید، بلکه شما گروهی اسراف کارید. مردی (با ایمان) از نقطه دور دست شهر با شتاب فرا رسید، گفت ای قوم من، از فرستادگان خدا پیروی کنید. از کسانی پیروی کنید که از شما اجری نمیخواهد و خود هدایت یافتهاند. (1) [۲۳]
اهالی انطاکیه در برابر مرسلین و فرستاده شدگان الهی به جای این که مقدمشان را مبارک بدانند فال بد زدند و گفتند اگر در این گفتار دست بر ندارید شما را سنگسار میکنیم و به عذاب پیغمبران پاسخ دادند «طائِرُکُمْ مَعَکُمْ» فال بدتان با شماست شقاوت با خودتان است «اَئِنْ ذُکِّرْتُمْ» اگر شما را متذکر کنند از بت کاری ساخته نیست. آیا این تذکر شئامت و شومی دارد برای جهان پساز مرگتان تدارکی کنید آیا این حرف شوم است؟
خود شما سر تا پا نکبت هستید، شقاوتتان همین عقیده خرافی است که چوب را کار کن خیال میکنید همین بلا است که بر سر خودتان در میآورید، هر کس هر نوع تطیّری بزند از خودش به خودش میرسد، نه این که از خارج به او چیزی میرسد.
ضمنا تطیّرها و فال بدهایی که نوع خلق میزنند و به آن میرسند از خودشان است مثلاً از خانه بیرون میآید نخستین کسی را که میبیند کور است، یا مرده میبیند میگوید: وای امروز چه بر سر ما میآید؟ یا چشمش به بیمار معلولی میافتد برمیگردد امروز سر کار نروم. یا در قدیم میخواستند مسافرت بروند اگر پرندهای از سمت چپ حرکت میکرد، فال بد میزدند و از سفر صرف نظر میکردند، یا هنوز جغد را حیوان شوم میدانند اگر پشت بام بنشیند نشانه خرابی میدانند، آواز کلاغ را بد میدانند، شب چهارشنبه و یکشنبه اگر کسی به دیدن بیمار آمد فال بد میزنند در حالی که خصوصیتی در عالم هستی نسبت به این دو روز نیست بلکه مثل روزهای دیگر است. این که برخی چیزها را موجب شدید شدن بیماری مریض میدانند خرافات است، به طور کلی این فال بدها نکبتی خارجی ندارد. همین عقیده نحوست میآورد، نحوستش هم دامنگیرش میشود، این گرفتاری از شومی عقیده است نه شومی آن مطلب.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله تفأّل به خیر میزند
شما باید مؤدب باشید به ادب خاتم انبیاء. هیچ وقت رسول خدا صلی الله علیه و آله در عمرش تطیّر و فال بد نزد و از آن متنفر بود برعکس فال نیک را میپسندید؛ شما هم چنین باشید مثلاً از خانه بیرون میآیید آقای میرزا نصراللّه را میبینید میگویید به به، نصر و یاری خدا همراه ما است، امیدش را به پروردگار خویش قوی میسازد.
در حالات رسول خدا صلی الله علیه و آله دارد وقتی در راه مهاجرتش یک نفر به او رسید فرمود نامت چیست؟ گفت: ابوبرده فرمود: «بَرُدَ اَمْرُنا» کارمان خنک شد، درست شد پرسید: از چه قبیلهای هستی؟ عرض کرد از قبیله بنیاسلم فرمود سَلِمْنا از خطر رد شدیم، این را تفأل گویند سنت پیغمبر است، امیدمان را به این مناسبتها که پیش میآید به خدا قوی سازید. اگر فال نیک زدید به فضل خدا تکیه کردی به آن میرسی، اگر هم از فضل خدا بریدی فال بد زدی نحوست عقیده و بریدگی از امید به خدا تو را میگیرد شئامت در نفس خودش بود، خدا را ندید مخلوق را دید نکبت تطیّر به واسطه شرک و کفر و خلاصه بریدگی از فضل خدا است.[۲۴]
فَإِذا جاءَتْهُمُ الْحَسَنَةُ قالُوا لَنا هذِه وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ یَطَّیَّرُوا بِمُوسی وَ مَنْ مَعَهُ أَلا إِنَّما طائِرُهُمْ عِنْدَ اللَّهِ وَ لکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لا یَعْلَمُونَ [۲۵]
اما (آنها نه تنها پند نگرفتند، بلکه) هنگامی که نیکی (و نعمت) به آنها میرسید، میگفتند: به خاطر خود ما است، ولی موقعی که بدی (و بلا) به آنها میرسید، میگفتند: از شومی موسی و کسان او است، بگو: سرچشمه همه این فالهای بد نزد خدا است (و شما را به خاطر اعمال بدتان کیفر میدهد) اما اکثر آنها نمیدانند. «یَطَّیَّرُوا» از ماده «تَطَیُّر» به معنی فال بد زدن است و ریشه اصلی آن، کلمه محمد «طیر» به معنی پرنده میباشد و از آنجا که عرب، فال بد را غالبا به وسیله پرندگان میزد، گاهی صدا کردن کلاغ را به فال بد میگرفت و گاهی پریدن پرندهای را از دست چپ نشانه تیره روزی میپنداشت، کلمه «تطیّر» به معنی فال بد زدن به طور مطلق آمده است.
قابل توجه اینکه این طرز تفکر، مخصوص فرعونیان نبود، هماکنون در میان اقوام خودخواه و گمراه نیز این موضوع به وضوح دیده میشود که برای واژگون کردن حقایق و گمراه ساختن وجدان خویش یا دیگران، هر زمان پیروزی نصیبشان شود، آن را مرهون لیاقت و کاردانی خویش میدانند، هر چند لیاقت آنها کمترین اثری در آن پیروزی نداشته باشد و به عکس هر بدبختی دامنشان را میگیرد، فورا به بیگانگان و دستهای مرموز و یا آشکار دشمن نسبت میدهند، هر چند خودشان عامل اصلی بدبختی بوده باشند.
قرآن مجید میگوید: دشمنان پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نیز در برابر او چنین منطقی داشتند [۲۶]
و در جای دیگر میگوید: انسانهای منحرف، اینچنین هستند[۲۷]
و این در حقیقت یکی از مظاهر بارز روح خودخواهی و لجاجت است.
فال نیک و بد
شاید همیشه در میان انسانها و اقوام مختلف، فال نیک و بد رواج داشته است، اموری را به فال نیک میگرفتند و دلیل بر پیروزی و پیشرفت کار میدانستند و اموری را به فال بد میگرفتند و دلیل بر شکست و ناکامی و عدم پیروزی میپنداشتند در حالی که هیچگونه رابطه منطقی در میان پیروزی و شکست به این گونه امور وجود نداشت و مخصوصا در قسمت فال بد،غالبا جنبه خرافی و نامعقول داشته و دارد. این دو گرچه اثر طبیعی ندارند، ولی بدون تردید اثر روانی میتوانند داشته باشند، فال نیک غالبا مایه امیدواری و حرکت است ولی فال بد، موجب یأس و نومیدی و سستی و ناتوانی است.
شاید به خاطر همین موضوع است که در روایات اسلامی از فال نیک نهی نشده، اما فال بد به شدت محکوم گردیده است، در حدیث معروفی از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده «تَفَأَّلُوا بِالْخَیْرِ تَجِدُوه» کارها را به فال نیک بگیرید (و امیدوار باشید) تا به آن برسید» جنبه اثباتی این موضوع منعکس است و در حالات خود پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و پیشوایان اسلام علیهمالسلام نیز دیده میشود که گاهی مسائلی را به فال نیک میگرفتند، مثلاً در جریان برخورد مسلمانان با کفار مکه در سرزمین «حدیبیّه» میخوانیم، هنگامی که «سُهَیل بنُ عَمْرو» به عنوان نماینده کفار مکه به سراغ پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و حضرت از نام او آگاه گردید، فرمود: «قَدْ سَهُلَ عَلَیْکُمْ اَمْرُکُمْ» از نام "سهیل" من تفأل میزنم که کار بر شما سهل و آسان میگردد» .
دانشمند معروف «دمیری» کهاز نویسندگان قرن هشتم هجری است، در یکی از نوشتههای خود اشاره به همین مطلب کرده و میگوید: اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله فال نیک را دوست میداشت، به خاطر آن بود که انسان هرگاه امیدوار به فضل پروردگار باشد، در راه خیر گام بر میدارد و هنگامیکه امید خود را از پروردگار قطع کند، در راه شر خواهدافتاد و فال بد زدن، مایه سوءظن و موجب انتظار بلا و بدبختی کشیدن است.(1) (2) [۲۸]
[۲۹]
اما در مورد فال بد که عرب آن را «تطیّر» و «طیره» مینامد، در روایات اسلامی شدیدا مذمت شده، همانطور که در قرآن مجید نیز کرارا به آن اشاره گردیده و محکوم شده است (3) [۳۰]
، از جمله در حدیثی میخوانیم که پیغمبر گرامی صلی الله علیه و آله فرمود: «اَلطَّیْرَةُ شِرْک: فال بد زدن (و آن را مؤثر در سرنوشت آدمی دانستن) یک نوع شرک به خدا است» .(4) [۳۱]
و نیز میخوانیم که اگر فال بد، اثری داشته باشد، همان اثر روانیاست، امام صادق فرمود: «اَلطَّیْرَةُ عَلی ما تَجْعَلُها اِنْ هَوَّنْتَها تَهَوَّنَتْ وَ اِنْ شَدَّدْتَها تَشَدَّدَتْ وَ اِنْ لَمْ تَجْعَلْها شَیْئا لَمْ تَکُنْ شَیْئا: فال بد اثرش به همان اندازه است که آن را میپذیری، اگر آن را سبک بگیری، کم اثر خواهد بود و اگر آن را محکم بگیری، پر اثر و اگر به آن اعتنا نکنی، هیچ اثری نخواهد داشت» . [۳۲]
[۳۳]
عجیب این است که موضوع نیک و بد حتّی در کشورهای پیشرفته و صنعتی و در میان افراد به اصطلاح روشنفکر و حتّی نوابغ معروف وجود داشته و دارد. از جمله در میان برخی از غربیها، رد شدن از زیر نردبان و افتادن نمکدان و هدیه دادن چاقو به شدت به فال بد گرفته میشود.
البته وجود فال نیک مسأله مهمی نیست بلکه غالبا اثر مثبت دارد ولی با عوامل فال بد همیشه باید مبارزه کرده و آنها را از افکار دور ساخت و بهترین را برای مبارزه با آن تقویت روح توکل و اعتماد به خدا در دلها است.
در اخبار اسلامی از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده است: که راه مبارزه با فال بد بیاعتنایی است و از ایشان نقل شده که فرمود: «ثَلَاثٌ لَا یَسْلَمُ مِنْهَا أَحَدٌ الطِّیَرَةُ وَ الْحَسَدُ وَ الظَّنُّ، قِیلَ فَمَا نَصْنَعُ قَالَ: إِذَا تَطَیَّرْتَ فَامْضِ وَ إِذَا حَسَدْتَ فَلَا تَبْغِ وَ إِذَا ظَنَنْتَ فَلَا تُحَقِّقْ.» سه چیز است که هیچ کس از آن سالم نمیماند: فال بد، حسد و سوءظن. عرض کردند پس چه کنیم؟ فرمود: هنگامی که فال بد زدی، اعتماد مکن و بگذر و هنگامی که حسد در دلت پیدا شد عملاً کاری بر طبق آن انجام مده و هنگامی که سوء ظن پیدا کردی آن را محقق نساز.
و در حدیث دیگری میخوانیم:
«اَمَّا الدّارُ فَشُؤْمُها ضَیْقُها وَ خُبْثُ جیرانِها» [۳۴]
خانه شوم، خانه تنگ و تاریک و خانهای است که همسایگان بد داشته باشد.
بنابر آیه 39 / انفال حتی میتوان بتپرستی را یک نوع خرافه و انحراف دانست چرا که نه دین است و نه مکتب و حکومت اسلامی باید سخت از طریق تبلیغ و اگر ممکن نشد از طریق توسّل به زور بساط بتپرستی را از همه جا برچیند و بت خانهها را ویران کند. و بلکه انحطاط و خرافه و انحراف بیماری است که به هر حال و به هر قیمت باید ریشه کن گردد.
خرافاتی که زنان را بیچاره میکرد
وَ الَّذینَ یُتَوَفَّوْنَ مِنْکُمْ وَ یَذَرُونَ أَزْواجاً یَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَ عَشْراً فَإِذا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَلا جُناحَ عَلَیْکُمْ فیما فَعَلْنَ فی أَنْفُسِهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبیرٌ: و کسانی از شما که میمیرند و همسرانی باقی میگذارند، باید چهار ماه و ده روز انتظار بکشند (و عدّه نگه دارند) و هنگامی که به آخر مدّتشان رسیدند، گناهی بر شما نیست که هرچه میخواهند، درباره خودشان به طور شایسته انجام دهند (و با مرد دلخواه خود ازدواج کنند) و خدا به آنچه عمل میکنید، آگاه است.[۳۵]
یکی از مسائل و مشکلات اساسی زنان ازدواج بعد از مرگ شوهر است، از آنجا که ازدواج فوری زن با همسر دیگر بعد از مرگ شوهر با محبت و دوستی و حفظ احترام شوهر سابق و تعیین خالی بودن رحم از نطفه همسر پیشین، سازگار نیست و به علاوه موجب جریحه دار ساختن عواطف بستگان متوفی است آیه 234 از سوره بقره ازدواج مجدد زنان را مشروط به نگه داشتن عده به مدت چهار ماه و ده روز ذکر کرده است.
رعایت حریم زندگانی زناشویی حتی بعد از مرگ همسر، موضوعی است فطری و لذا همیشه در قبایل مختلف آداب و رسوم گوناگونی برای این منظور بوده است. گرچه گاهگاهی در این رسوم آن چنان افراط میکردند که عملاً زنان را در بنبست و اسارت قرار میدادند و گاهی جنایت آمیزترین کارها را در مورد او مرتکب میشدند. به عنوان نمونه بعضی از قبایل پس از مرگ شوهر، زن را آتش زده و یا بعضی او را با مرد دفن میکردند و در قسمتی از قبایل زنها موظف بودند مدتی کنار قبر شوهر زیر خیمه سیاه و چرکین با لباسهای مندرس و کثیف دور از هرگونه آرایش و زیور و حتی شستشو به سر برده و بدین وضع شب و روز خود را بگذارند.
آیه فوق بر تمام این خرافات و جنایات خط بطلان کشیده و به زنان بیوه اجازه میدهد بعد از نگهداری عده و حفظ حریم زوجیت گذشته اقدام به ازدواج کنند میفرماید: کسانی از شما که میمیرند و همسرانی از خود باقی میگذارند. آنها باید چهار ماه و ده روز انتظار بکشند و هنگامی که مدتشان سر آمد گناهی بر شما نیست که هرچه میخواهند درباره خودشان به طور شایسته انجام دهند و با مرد دلخواه خود ازدواج کنند.
و از آنجا که اولیای زن، دخالتهای بیموردی در کار او میکنند و یا منافع خویش را در ازدواج آینده زن در نظر میگیرند. در آخر آیه خداوند به همه هشدار میدهد و میفرماید: خداوند از هر کاری که انجام میدهید، آگاه است. (وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبیرٌ).
اسلام زنان را به حدی از آداب و رسوم خرافی دوران جاهلی نجات داد که برخی میپنداشتند حتی در همین مدت کوتاه «عدّه» هم میتوانند ازدواج کنند. یکی از همین زنان که چنین میپنداشت روزی خدمت رسول اکرم صلی الله علیه و آله آمد و میخواست برای ازدواج مجدد اجازه بگیرد از رسول اکرم سؤال کرد: آیا اجازه میدهید خود را برای ازدواج آماده کنم؟ حضرت فرمود: شما زنان موجودات عجیبی هستید تا قبل از اسلام عدّه وفات را در سختترین شرایط و گاه تا آخر عمر میگذراندید در حالی که به خود حق شستشو هم نمیدادید. اینک که اسلام برای حرمت خانواده و رعایت حق زوجیت به شما دستور داده مدت کوتاهی ساده به سر برید، طاقت نمیآورید. [۳۶]
خرافات قبل از اسلام
اشاره
خرافات قبل از اسلام[۳۷]
قرآن مجید هدفهای مقدس بعثت رسول اکرم را با جملههای کوتاهی بیان کرده است یکی از آنها که شایان توجه بیشتر میباشد این آیه است: … وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتی کانَتْ عَلَیْهِمْ …: پیامبر اسلام تکالیف شاق و غل و زنجیرهایی را که بر آنها است برمیدارد.[۳۸]
اکنون باید دید مقصود از غُل و زنجیری که در دوران طلوع فجر اسلام به دست و پای عرب دوران جاهلیت بوده چیست؟ مسلما غُل و زنجیر آهنین نیست. بلکه منظور همان اوهام و خرافاتی است که فکر و عقل آنها را از رشد و نمو باز داشته بود و یک چنین گیر و بندی که به بال فکر بشر بسته شود به مراتب از سلسله آهنین، زیان بخشتر و ضرر بارتر است. زیرا زنجیرهای آهنین بعد از گذشتن مدتی از دست و پا برداشته میشود و فرد زندانی با فکر سالم و منزه از خرافات گام در زندگی میگذارد. اما سلسلههایی که از اوهام و اباطیل، بسان رشتههای سر در گم، به عقل و شعور و ادراک انسان پیچیده میشود. چه بسا تا دم مرگ با انسان همراه میباشد و او را از هرگونه تلاش، حتی برای بازکردن این قید و بند، باز میدارد انسان با فکر سالم در پرتو عقل و خرد میتواند هرگونه قید و بند آهنین را در هم شکند ولی فعالیت و تلاش انسان بدون فکر سالم نقشی بر آب و عاری از فایده میشود یکی از بزرگترین افتخارات پیامبر گرامی این است که با خرافات و اوهام و افسانه و خیالبافی مبارزه نمود و عقل و خرد بشر را از غبار و رنگ خرافات شستشو داد. و فرمود: من برای این آمدهام که قدرت فکری بشر را تقویت کنم و با هرگونه خرافات به هر رنگ که باشد، حتی اگر به پیشرفت هدفم کمک کند سرسختانه مبارزه نمایم.
سیاستمداران جهان که جز حکومت بر مردم غرض و مقصودی ندارند پیوسته از هر پیشآمدی به نفع خود استفاده میکنند. حتی اگر افسانههای باستانی و عقاید خرافی ملتی به ریاست و حکومت آنها کمک کند، به ترویج آن کمک میکنند.
ولی رسول اسلام، نه تنها از آن عقاید خرافی که به ضرر خود و اجتماع تمام میشد جلوگیری مینمود بلکه حتی اگر یک افسانه محلی یا یک فکر بیاساس به پیشرفت هدف او کمک میکرد با تمام قوا و نیرو با آن مبارزه نموده و کوشش میکرد که مردم بنده حقیقت باشند نه بنده افسانه و خرافات. اینک از باب نمونه داستان زیر را نقل میکنیم: یگانه فرزند ذکور حضرت رسول به نام «ابراهیم» درگذشت. رسول اکرم در مرگ وی غمگین و دردمند بود و بیاختیار اشک از گوشه چشمان او سرازیر میشد روز مرگ او آفتاب گرفت. ملت خرافاتی و افسانه پسند عرب، گرفتگی خورشید را نشانه عظمت مصیبت پیامبر دانسته و گفتند: آفتاب برای مرگ فرزند پیامبر گرفته شده است. پیامبر این جمله را شنید. بالای منبر رفت و فرمود: آفتاب و ماه دو نشانه بزرگ از قدرت بیپایان خدا هستند و سر به فرمان او دارند. هرگز برای مرگ و زندگی کسی نمیگیرند، هر موقع آفتاب و ماه گرفت نماز آیات بخوانید.
در این لحظه از منبر پایین آمد و با مردم نماز آیات خواند.[۳۹]
فکر خورشید گرفتگی به خاطر مرگ فرزند رسالت اگرچه عقیده مردم را نسبت به وی راسختر میساخت و در نتیجه به پیشرفت آیین او کمک میکرد. ولی او هرگز راضی نشد که موقعیت او از طریق افسانه در دل مردم تحکیم شود.
مبارزه وی با افسانه و خرافه که نمونه بارز آن، مبارزه با بتپرستی و الوهیت هر مصنوع ممکن میباشد نه تنها شیوه دوران رسالت او بود بلکه در تمام ادوار زندگی حتی در زمان کودکی نیز جریان داشت. روزی که «محمد صلی الله علیه و آله» سنش از چهار سال تجاوز نمیکرد و در صحرا زیرنظر دایه و مادر رضاعی خود «حلیمه» زندگی میکرد از مادر خود درخواست کرد که همراه برادران رضاعی خود به صحرا رود «حلیمه» میگوید: فردای آن روز «محمد» را شستشو دادم به موهایش روغن زدم، به چشمانش سرمه کشیدم. برای آنکه دیوهای صحرا به او صدمه نزنند. یک مهره یمانی که در نخ قرار گرفته بود برای محافظت به گردن او آویختم محمد صلی الله علیه و آله مهره را از گردن درآورد و به مادر خود چنین گفت: مادر جان خدای من که پیوسته با من است نگهدار من است.[۴۰]
خرافات اعراب در دوران جاهلیت
طلوع ستاره اسلام با انواعی از خرافات و افسانهها آمیخته بود و افسانههای یونانی و ساسانی بر افکار آنها سایه انداخته بود، زیرا جامعه هرقدر از نظر علم و فرهنگ عقبتر باشد به همان نسبت خرافه و اوهام در میان آنها زیادتر شیوع خواهد یافت.
تاریخ برای مردم شبه جزیره خرافه و افسانههای زیادی ضبط کرده است و نویسنده «کتاب بُلوغُ الاِْرَبِ فی مَعْرِفَةِ اَحْوالِ الْعَرب» [۴۱]
بیشتر آنها را در این کتاب با یک سلسله شواهد شعری و و غیره گردآوری کرده است. انسان پس از مراجعه به این کتاب و غیر آن، با انبوهی از خرافات روبرو میگردد که مغز عرب جاهلی را پر کرده بود و این رشتههای بیاساس یکی از علل عقب ماندگی این ملت، از ملل دیگر بود. بزرگترین سد در برابر پیشرفت آیین اسلام همان افسانهها بود و از این جهت پیامبر با تمام قدرت میکوشید که آثار جاهلیت را که همان افسانه و اوهام از میان بردارد. هنگامی که «مَعاذ بن جَبَل» را به یمن اعزام نمود. به او چنین دستور داد: «و اَمِتْ اَمْرَ الْجاهِلِیَّةِ اِلاّ ما سَنَّهُ الاِْسْلامُ کُلَّهُ صَغیرَهُ وَ کَبیرَهُ» [۴۲]
ای معاذ آثار جاهلیت و افکار و عقاید اخلاقی را از میان مردم نابود کن و سنن اسلام را که همان دعوت به تفکر و تعقل است زنده نما.
او در برابر تودههای زیادی از عرب که سالیان درازی افکار جاهلی و عقاید خرافی بر آنها حکومت کرده بود چنین میگفت: «کُلُّ مَأْثَرَةٍ فِی الْجاهِلِیَّهِ تَحْتَ قَدَمی» [۴۳]
یعنی با پدید آمدن اسلام کلیه مراسم و عقاید و وسایل افتخار موهوم محو و نابود گردید و زیر پای من قرار گرفت.
اینک برای روشن ساختن ارزش معارف اسلام در مبارزه با خرافات
نمونههایی از خرافه پرستی اعراب در دوران جاهلیت را در اینجا ذکر میکنیم
آتش افروزی برای آمدن باران
شبه جزیره عربستان در بیشتر فصول با خشکی روبرو است مردم آنجا برای فرود آمدن باران چوبهایی از درختی به نام «سَلَعْ» و درخت زود سوز دیگری به نام «عُشَر» گرد میآوردند و آنها را به دُم گاو بسته گاو را تا بالای کوه میراندند سپس چوبها را آتش زده به جهت وجود مواد محترقه در چوبهای «عُشَر» شعلههای آتش از آنها بلند میشد و گاو بر اثر سوختگی شروع به دویدن و نعره زدن میکرد و آنان این عمل ناجوانمردانه را به عنوان یک نوع تقلید به رعد و برق آسمانی انجام میدادند شعلههای آتش را به جای برق و نعره گاو را به جای رعد محسوب میداشتند و این عمل را در نزول باران مؤثر میدانستند.
اگر گاو ماده آب نمیخورد گاو نر را میزدند
گاوهای نر و ماده را برای نوشیدن آب کنار جوی آب میبردند گاهی میشد گاوهای نر آب مینوشیدند ولی گاوهای ماده لب به آب نمیزدند آنان تصور میکردند که علت امتناع همان وجود دیوها است که در میان شاخهای نرها گرفتهاند و نمیگذارند گاوهای ماده آب بنوشند و برای راندن دیوها به سر و صورت گاوهای نر میزدند.[۴۴]
شتر سالمی را داغ میزدند تا دیگری بهبود پیدا کند
اگر در میان شتران بیماری پیدا میشد و یا زخم و تاولی در لب و دهان آنها ظاهر میگردید برای جلوگیری از سرایت این بیماری شتر سالمی را میآوردند لب، بازو و ران او را داغ میکردند ولی علت این کار روشن نیست گاهی احتمال میدهند که جنبه پیشگیری داشته و یک نوع معالجه علمی بوده است ولی از آن نظر که از میان شتران زیاد فقط به سر یک شتر چنین بلایی را میآوردند میتوان گفت که یک عمل خرافی بوده و علل موهومی داشته است.
برای رفع نگرانی و ترس از وسایل زیر استفاده میکردند
موقعی که وارد دهی میشدند و از بیماری وبا و یا دیو میترسیدند برای رفع ترس در برابر دروازه روستا ده بار صدای الاغ میدادند و گاهی این کار را با آویختن استخوان روباه به گردن خود توأم مینمودند و اگر در بیابانی گم میشدند پیراهن خود را پشت و رو میکردند و میپوشیدند. موقع مسافرت که از خیانت زنان خود میترسیدند برای کسب اطمینان نخی را بر ساقه و یا شاخه درختی میبستند موقع بازگشت اگر نخ به حال خود باقی بود مطمئن میشدند که زن آنها خیانت نورزیده است و اگر باز یا مفقود میگردید زن را به خیانت متهم میساختند. اگر دندان فرزند آنها میافتاد آن را با دو انگشت به سوی آفتاب پرتاب کرده، میگفتند: آفتاب! دندانی بهتر از این بده. زنی که بچهاش نمیماند اگر 7 بار بر کشته مرد بزرگی قدم میگذاشت معتقد بودند که بچه او میماند و …
شتری را در کنار قبری حبس میکردند
تا صاحب قبر هنگام قیامت پیاده محشور نشود: اگر بزرگی فوت میکرد شتری را در کنار قبر او در میان گودالی حبس میکردند و آب و علف به او نمیدادند تا جان سپرد و متوفی روز رستاخیز بر آن سوار شود و پیاده محشور نشود.
شتری را در کنار قبر پی میکردند
از آنجا که شخص متوفی در دوران زندگی برای عزیزان و مهمانان خود شتر نحر میکرد برای تکریم از متوفی و سپاسگزاری از او بازماندگانش در پای قبر او شتری را به طرز دردناکی پی میکردند.
مبارزه اسلام با خرافات
اسلام چگونه با این خرافات جنگیده است؟
این گونه اعمال (علاوه بر اینکه هیچ کدام با منطق و اندیشه علمی سازگار نیست زیرا با افروختن آتش باران نازل نمیشود و زدن گاو نر تأثیری در گاو ماده نمیگذارد و داغ کردن شتر سالم باعث بهبودی شتر بیمار نمیگردد و …) یک نوع زجر و ستم به حیوانات بوده است اگر ما این عقاید و رفتار را با قوانین متقن اسلام که درباره حمایت از حیوانات وارد شده است مقایسه نماییم خواهیم دید: این شریعت نقطه مقابل افکار خرافی حاکم بر محیط بوده است. ما در اینجا از میان دهها دستور اسلامی درباره حیوانات فقط یک دستور کوتاه را ذکر میکنیم: رسول اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید: هر حیوان سواری بر صاحب خود حق دارد:
1 در هر منزلی فرود آمد آن را علوفه دهد.
2 اگر از آبی میگذرد آن آب را بر حیوان عرضه بدارد.
3 بر صورت او تازیانه نزند.
4 موقع سخن گفتنِ طولانی، بر پشت آن قرار نگیرد.
5 بار زیادتر از توانایی بر آن حمل نکند.
6 حیوان را به پیمودن راهی که از توانایی آن بیرون است وادار نکند.[۴۵]
خرافات در ارتباط با معالجه بیماران
اگر کسی را عقرب و مار میگزید بر گردن مار و عقرب گزیده زیورآلات طلا میآویختند و معتقد بودند که اگر مس و قلع همراه خود داشته باشد میمیرد.
بیماری «هاری» را که معمولاً از گاز گرفتن سگهای بیمار به وجود میآید با مالیدن کمی از خون بزرگ قبیله بر موضع جراحت معالجه مینمودند و در شعر زیر این معنی منعکس است [۴۶]
و اگر علایم جنون در کسی ظاهر میگردید برای راندن ارواح خبیثه به کثافات پناه برده، کهنه آلوده و استخوان مردگان را به گردن وی میآویختند. برای اینکه بچه آنها دیو زده نشود دندان گربه و روباه را به نخی بسته و به گردن بچهها میانداختند. هرگاه لب و دهان بچهها کورک میزد مادر بچه غربالی به سر میگرفت و از خانههای قبیله نان و خرما جمع میکرد و آنها را به سگها میداد تا دانه و کورک لب و دهان فرزندش بهبودی پیدا کند و زنان قبیله مواظبت میکردند بچههای آنها از آن نان و خرماها نخورند که مبادا آنها نیز به همین درد گرفتار شوند.
برای معالجه بیماری پوستی مانند ریختن پوست بدن، آب دهن به آن میمالیدند اگر بیماری شخصی ادامه مییافت تصور میکردند که بیمار حیوانی را مانند مار و غیره که متعلق به دیوها است کشته است برای پوزش خواستن از دیوها مجسمههایی از گل به صورت شتر درست کرده و جو و گندم و خرما بر آن حمل نموده در برابر سوراخ کوه میگذاشتند و فردا به همان نقطه بازمیگشتند اگر میدیدند که بارها دست خورده است معتقد بودند هدایا مورد قبول واقع شده است، در غیر این صورت فکر میکردند چون هدایا ناچیز بوده از این نظر مورد پذیرش دیوها واقع نگردیده است.
مبارزه اسلام با خرافات مربوط به بیماریها
اسلام با این خرافهها از طرق مختلفی مبارزه کرده است. هنگامی که عدهای از اعراب بیابانی که با آویزه جادویی و قلادههایی که در آنها سنگها و استخوانها به بند کشیده میشد بیماران خود را معالجه میکردند خدمت رسول اکرم صلی الله علیه و آله شرفیاب شدند و درباره مداوا با گیاهان و داروهای طبی پرسش نمودند رسول اکرم فرمود: لازم است هر فرد بیمار سراغ دارو رود زیرا خداوندی که درد را آفریده دارو را نیز آفریده است. [۴۷]
حتی موقعی که سعد بن ابی وقاص بیماری قلبی گرفت حضرت فرمود: باید پیش «حرث کلده» طبیب معروف بروید: سپس خود آن حضرت او را به داروی مخصوصی راهنمایی کرد. [۴۸]
علاوه بر این بیاناتی درباره آویزههای جادویی که فاقد همهگونه آثارند وارد شده است اینک به دو روایت در این مقوله اکتفا مینماییم:
1مردی که فرزند او دچار گلودرد شده بود با آویزههایی جادویی وارد محضر پیامبر شد. پیامبر فرمود فرزندان خود را با این آویزههای جادویی نترسانید لازم است در این بیماری از عصاره «عود هندی» استفاده نمایید. [۴۹]
امام صادق میفرمود: «اِنَّ کَثیرا مِنَ التَّمایَمِ شِرْکٌ» بسیاری از بازوبندها و آویزها شرک است. [۵۰]
پیامبر و اوصیاء گرامی با راهنمایی مردم به داروهای زیاد که همه آنها را محدثان بزرگ اسلام تحت عنوان طبُ النَّبی و طبُ الرِّضا و … گرد آوردهاند بار دیگر ضربه محکمی بر این اوهام که گریبان عرب دوران جاهلیت را گرفته بود وارد ساختهاند.
جادو، سحر و خرافات از دیدگاه روایات
اشاره
الإمامُ علیٌّ علیهالسلام: مَن تَعَلَّمَ شَیئا مِنَ السِّحرِ قَلیلاً أو کَثیرا فَقَد کَفَرَ، و کانَ آخِرَ عَهدِه بِرَبِّهِ و حَدُّهُ أن یُقتَلَ إلاّ أن یَتُوبَ.[۵۱]
هرکه چیزی از جادو بیاموزد، کم یا زیاد، کافر است و پایان عهد او با پروردگارش باشد و کیفرش آن است که کشته شود مگر توبه کند.
الإمامُ علیٌّ علیهالسلام: العَینُ حَقٌّ، و الرُّقی حَقٌّ، و السِّحرُ حَقٌّ، و الفَألُ حَقٌّ، و الطِیَرَةُ لَیسَت بِحَقٍّ، و العَدوی لَیسَت بِحَقٍّ. [۵۲]
چشم زخم و طلسم و جادو و فال نیک زدن واقعیت دارد، اما فال بد زدن و سرایت(بدی) واقعیت ندارد.
الإمامُ علیٌّ علیهالسلام: المُنَجِّمُ کالکاهِنِ، و الکاهِنُ کالساحِرِ، و الساحِرُ کالکافِرِ، و الکافِرُ فی النارِ. (1)
منجّم مانند کاهن است و کاهن مانند جادوگر و جادوگر مانند کافر و کافر در آتش است.
الإمامُ علیٌّ علیهالسلام: أقبَلَتِ امرَأةٌ إلی رسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله فقالَت: یا رسولَ اللّهِ، إنَّ لی زَوجا و لَهُ عَلَیَّ غِلظَةٌ، و إنّی صَنَعتُ بِه شَیئا لاِءعطِفَهُ عَلَیَّ! فقالَ رسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله: اُفٍّ لَکِ: کَدَّرتِ دِینَکِ! لَعَنَتکِ الملائکةُ الأخیارُ، لَعَنَتکِ الملائکةُ الأخیارُ، لَعَنَتکِ المَلائکةُ الأخیارُ، لَعَنَتکِ ملائکةُ السماءِ، لَعَنَتکِ ملائکةُ الأرضِ.[۵۳]
زنی خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد و عرض کرد: ای رسول خدا! شوهری دارم که با من تند است و من کاری کردهام (جادو و جنبل) که با من مهربان شود؟ رسولخدا صلی الله علیه و آله فرمود: وای بر تو! دینت را تیره کردی! نفرین فرشتگان نیک بر تو باد! این جمله را سه بار فرمود نفرین فرشتگان آسمان بر تو باد! نفرین فرشتگان زمین بر تو باد!
سزای جادوگری مسلمان
1- البحار: 79/214/13
رسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله: ساحِرُ المسلمینَ یُقتَلُ، و لا یُقتَلُ ساحِرُ الکُفّارِ، قیلَ: یا رسولَ اللّهِ، و لِمَ ذاک؟ قالَ: لأنَّ الشِّرکَ و السِّحرَ مَقرُونانِ، والذی فیهِ مِن الشِّرکِ أعظَمُ مِنَ السِّحرِ.(1) [۵۴]
جادوگر مسلمان باید کشته شود و جادوگر کافر کشته نمیشود. عرض شد: ای رسول خدا! علّتش چیست؟ فرمود: چون شرک و سحر قرین همند و وجود شرک در کسی بدتر از وجود سحر است.
الامام علی علیهالسلام: إذا شَهِدَ رَجُلانِ عَدلانِ علی رجُلٍ مِن المسلمینَ أنّهُ سَحَرَ قُتِلَ.[۵۵]
اگر دو مرد عادل شهادت دهند که مرد مسلمانی جادو کرده است، باید کشته شود.
رسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله: إذا أخَذتُمُ السّاحِرَ فاقتُلُوهُ، ثُمّ قَرَأ «وَ لا یُفْلِحُ السَّاحِرُ حَیْثُ أَتی» قالَ: لا یَأمَنُ حَیثُ وُجِدَ. [۵۶]
هرگاه جادوگری را گرفتید، او را بکشید. سپس این آیه را تلاوت کرد: «و جادوگر هر جا باشد نجات نمییابد» فرمود: هر جا یافت شد در امان نیست.
انواع جادو
الإمامُ الصّادقُ علیهالسلام لَمّا سَألَهُ زِندیقٌ عن السِّحرِ: ما أصلُهُ؟ و کیفَ یَقدِرُ الساحِرُ
علی ما یُوصَفُ مِن عَجائبِه و ما یَفعَلُ؟:
إنَّ السِّحرَ علی وُجُوهٍ شَتّی: وَجهٌ مِنها بمَنزِلَةِ الطِّبِّ، کما أنَّ الأطِبّاءَ وَضَعُوا لِکُلِّ داءٍ دَواءً فکذلکَ عِلمُ السِّحرِ احْتالُوا لِکُلِّ صِحَّةٍ آفَةً، و لِکُلِّ عافِیَةٍ عاهَةً، و لکُلِّ مَعنًی حیلَةً.
و نوعٌ مِنهُ آخَرُ خَطفَةٌ و سُرعةٌ و مَخاریقُ و خِفَّةٌ.
و نوعٌ مِنهُ ما یَأخُذُ أولیاءُ الشَّیاطینِ عَنهُم … فَأقرَبُ أقاوِیلِ السِّحرِ مِنَ الصَّوابِ أنّهُ بمَنزِلَةِ الطِّبِّ. إنّ الساحِرَ عالَجَ الرجُلَ فَامتَنَعَ مِن مُجامَعَةِ النساءِ، فَجاءَ الطبیبُ فَعالَجَهُ بغَیرِ ذلکَ العِلاجِ فَاُبرِئَ. (1) [۵۷]
زندیقی از امام صادق علیهالسلام پرسید: منشأ جادو چیست و چگونه جادوگر میتواند آن کارهای شگفتآور را انجام دهد؟ حضرت فرمود: جادو گونههای مختلفی دارد: گونهای از آن به منزله طبابت است. همان طور که پزشکان برای هر بیماری و دردی دارویی درست کردهاند، در علم سحر نیز جادوگران برای هر صحّتی آفتی و برای هر عافیتی درد و رنجی و برای هر کاری چارهای اندیشیدهاند. گونهای دیگر از آن چشمبندی، چالاکی، مهارت و تردستی است. نوع دیگری از آن اموری است که جنگیرها از جنّیان فرا میگیرند. نزدیکترین عقیده درباره جادو به واقعیت آن است که جادو به منزله طبابت است.
جادوگر مردی را جادو میکند که نتواند با همسرش ارتباط زناشویی برقرار کند و پزشک میآید و او را از طریق دیگری (دارو و نه جادو) معالجه میکند و بهبود مییابد.
جادوگرتر از هاروت و ماروت
رسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله: اِتَّقُوا الدُّنْیا فَوَالَّذی نَفسی بِیَدِه أِنَّها لاَءسْحَرُ مِنْ هارُوتَ و مارُوتَ. [۵۸]
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله: از دنیا حذر کنید؛ زیرا سوگند به آن که جانم در دست اوست، دنیا جادوگرتر از هاروت و ماروت است.
فال بد زدن، شرک است.
رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:
مَنْ رَدَّتْهُ الطِّیَرَةُ عَنْ حاجَتِه فَقَدْ أشْرَکَ [۵۹]
هرکه فال بد زدن او را از کارش بازدارد، شرک ورزیده است.
رسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:
مَنْ خَرَجَ یُریدُ سَفَرا فَرَجَعَ مِنْ طَیْرٍ فَقَدْ کَفَرَ بِما اُنْزِلَ علی محمّدٍ[۶۰]
هر که برای سفر خانهاش را ترک کند و بر اثر فال بدی برگردد، به آنچه بر محمد نازل شده کفر ورزیده است.
رسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:
لَیْسَ مِنّا مَنْ تَطَیَّرَ أوْ تُطُیِّرَ لَهُ، اَوْ تَکَهَّنَ أوْ تُکُهِّنَ لَهُ، أوْ سَحَرَ أو سُحِرَ لَهُ .[۶۱]
از ما نیست کسی که فال بد زند یا برایش فال بد زده شود (به فال بد دیگران نسبت به خود اعتقاد داشته باشد)، پیشگویی کند یا برایش پیشگویی شود، جادو کند یا برایش جادو شود (به پیشگو و جادوگر مراجعه کند).
رسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله: اَلْعِیافَةُ [۶۲]
وَ الطِّیَرَةُ وَ الطَّرْقُ مِنَ الْجِبْتِ [۶۳]
فال زدن از روی پریدن پرندگان و فال بد زدن و رمّالی از جبت (بت) است.
رسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله: إذا تَطَیَّرتَ فَامْضِ، وَ إذا ظَنَنتَ فَلا تَقْضِ، و إذا حَسَدْتَ فلا تَبْغ) [۶۴]
هرگاه فال بدی زدی، کارت را انجام بده (و به آن فال اعتنا مکن)، هرگاه گمان بردی داوری مکن و هرگاه حسّ حسادت در تو به وجود آمد آن را دنبال نکن.
إِنَّ النَّبِیَّ صلی الله علیه و آله: کانَ یُحِبُّ الْفَأْلَ الْحَسَنَ وَ یَکْرَهُ الطِّیَرَةَ، وَ کانَ یَأمُرُ مَنْ رَأی شَیْئا یَکْرَهُهُ وَ یَتَطَیَّرُ مِنْهُ إنْ یَقولَ: اللّهُمَّ لا یُؤْتِی الْخَیْرَ إلاّ أنْتَ، وَ لا یَدْفَعُ السَّیِّئاتِ إلاّ أنْتَ، وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إلاّ بِکَ. [۶۵]
فال خوب زدن را دوست داشت و فال بد زدن را خوش نداشت و میفرمود که هر کس چیز ناخوشایندی دید که به نظرش بد شگون میآید، بگوید: خدایا! خوبی را کسی جز تو نمیدهد و بدیها را کسی جز تو دفع نمیکند و هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به کمک تو.
اَلاْمامُ الصّادِقُ علیهالسلام: اَلطِّیَرَةُ عَلی ما تَجْعَلُها إنْ هَوَّنْتَها تَهَوَّنَتْ، وَ إنْ شَدَّدْتَها تَشَدَّدَتْ، و إنْ لَمْ تَجْعَلْها شَیْئا لَمْ تَکُنْ شَیْئا [۶۶]
تأثیر فال بد به خودت بستگی دارد: اگر آن را آسان بگیری آسان میشود، اگر سخت بگیری سخت میشود و اگر آن را به چیزی نگیری چیزی نخواهد بود.
رسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله: کَفّارَةُ الطِّیَرَةِ التَّوَکُّلُ [۶۷]
کفّاره فال بد، توکّل است.
شومی
رسول اللّه صلی الله علیه و آله: إن کانَ فی شَیءٍ شُؤمٌ ففِی اللِّسانِ [۶۸]
اگر در چیزی شومی وجود داشته باشد، در زبان است.
رسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله لمّا سُئلَ عنِ الشُّؤْمِ: سُوءُ الخُلُقِ. [۶۹]
از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله سؤال شد: چه چیز شوم است؟ فرمود: بد خویی.
رسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله: الرِّفْقُ یُمنٌ، و الخُرقُ شُؤمٌ . [۷۰]
نرمی با میمنت است و تندخویی شوم.
جادوگری و تنجیم از دیدگاه امام خمینی
جادو کردن و یاد دادن و یاد گرفتن و کسب کردن با آن، حرام میباشد؛ و منظور از جادوگری آن است که با نوشتن یا سخن گفتن یا دود نمودن یا با تصویر یا دمیدن یا گره زدن و مانند اینها انجام میگیرد که در بدن طرف سحر شده یا قلب او یا عقل او اثر میکند. پس در احضار او یا خواب کردن یا بیهوش کردن یا به دوستی و یا دشمنی واداشتن او و مانند اینها اثر میکند. و به خدمت گرفتن فرشتگان و حاضر کردن جن در اختیار گرفتن آنها و احضار ارواح در اختیار گرفتنشان و امثال اینها به جادوگری ملحق است. بلکه به آن ملحق میشود یا قسمی از سحر است «شعبده» و آن عبارت است از اینکه به سبب حرکت سریع، غیرواقع را واقع نشان دهد.
و همچنین است «کهانت» و آن عبارت است از اینکه خبر از آنچه در آینده واقع میشود بدهد، به اعتقاد اینکه بعضی از جنها خبر آن را به او القاء میکنند، یا به زعم اینکه امور را با مقدمات و اسبابی که به آن بر زمان وقوع آنها استدلال میکند میداند. و همچنین (حرام) است «قیافه شناسی» و آن عبارت است از اینکه به نشانههای خاصّی استناد کند و بعضی از مردم را به بعضی دیگر ملحق نماید و بعضی را از بعضی دیگر سلب کند؛ برخلاف آنچه که شارع مقدس آن را میزان ملحق شدن و نشدن قرار داده است که عبارت از بودن فراش (معیار الحاق) و نبودن آن است. و همچنین (حرام) است «تنجیم» و آن عبارت است از خبر دادن جزمی از حوادث جهان هستی، به اینکه از ارزانی و گرانی و کم حاصلی و پر حاصلی و زیادی باران و کمی آن و غیر اینها از خیر و شر و نفع و ضرر خبر بدهد و به حرکات فلکی و نظرات ستارهشناسی و اتصالات کوکبی استناد کند و معتقد باشد که این امور فلکی در این عالم بطور مستقل یا با شرکت با خدای متعال «که بالاتر است از آنچه ظالمین میگویند» مؤثر میباشند، نه آنکه تأثیری فیالجمله (برای آنها معتقد باشد) ولو به اینکه خدای متعال آن اثر را به آنها عطا کرده باشد، در صورتی که از روی دلیل قطعی باشد و خبردادن به گرفتن خورشید و ماه و به اوّل هر ماه و به نزدیکی کواکب و جدا شدن آنها، در صورتی که از روی اصول و قواعد درستی ناشی باشد، جزء تنجیم حرام نیست.
و اشتباهی که احیانا از آنها واقع میشود از خطای در حساب و بکارگیری قواعد، سرچشمه میگیرد مانند سایر علوم.[۷۱]
پانویس
- ↑ مقصود نامههایی است با مضمون یکسان که به یک عده میفرستند و از آنها میخواهند که نامه را تکثیر و به افراد دیگری بفرستند.
- ↑ البته نجوم ریاضی غیر از نجوم احکامی است. اشتباه نشود، دو نجوم داریم: نجوم ریاضی یعنی حساب خسوف و کسوف و امثال اینها و جزء ریاضیات است. دیگری نجوم احکامی است که بیاعتبار است.
- ↑ 16 / فصلت.
- ↑ مجموعه آثار، استاد شهید مطهری، جلد 16، ص 71 تا 74
- ↑ هدایت، پیشین، ص 21.
- ↑ هدایت، پیشین، ص 21.
- ↑ هدایت، پیشین، ص 21.
- ↑ همان منبع، ص 28.
- ↑ داویدیان، ساعدی، غلامحسین، «تجزیه و تحلیل از آل و ام الطبیان بر مبنای روانشناسی»، نشریه سخن، دوره 16، شماره 1، بهمن 1344، ص 18.
- ↑ ستاری، جلال، زمینه فرهنگ مردم تهران، نشر ویراستار، 1370، ص 589.
- ↑ اشپولر، بارتولد، تاریخ مغول در ایران،ترجمه محمد میرآفتاب، تهران، مؤسسه علمی فرهنگی، 1365، ص 197.
- ↑ پورافکاری، نصراللّه، جامعهشناسی عوام، اصفهان، 1354، 191.
- ↑ ستاری، پیشین، ص 608
- ↑ رضا قلی، علی، جامعهشناسی خودکامگی، تهران، نشر نی، چاپ دوم، 1371.
- ↑ 170 و 171 / بقره.
- ↑ 60 / قصص .
- ↑ 26 / ص.
- ↑ معنویت تشیّع، استاد علامه سید محمد حسین طباطبایی.
- ↑ 27 و 39 / نمل .
- ↑ / 8 انفال.
- ↑ 124 و 125 / اعراف.
- ↑ نبوت، شهید آیةاللّه دستغیب.
- ↑ / 18 21یس.
- ↑ قلب قرآن، تفسیر سوره شریفه یس، حضرت آیةاللّه شهید سید عبدالحسین دستغیب.
- ↑ / 131 اعراف .
- ↑ 78 / نساء.
- ↑ 50/فصّلت.
- ↑ تفسیر نمونه»، آیة اللّه مکارم شیرازی، ج 6، ص 316 تا 319.
- ↑ تفسیر نمونه»، آیة اللّه مکارم شیرازی، ج 6، ص 316 تا 319.
- ↑ مانند؛ 19 / یس، 47 / نمل و آیه مورد بحث.
- ↑ المیزان»، ذیل آیه مورد بحث.
- ↑ المیزان»، ذیل آیه مورد بحث.
- ↑ تفسیر نمونه»، ج 6.
- ↑ سَفینةُ الْبِحار، ص 68، ج 1.
- ↑ / 234 بقره. تفسیر جوان، محمد بیستونی، انتشارات دارالکتب الاسلامیه، ذیل آیه.
- ↑ تفسیر المَنار»، ج 2، ص 422.
- ↑ نویسنده: جعفر سبحانی.
- ↑ / 157 اعراف.
- ↑ بحار الانوار»، ج 22، ص 55.
- ↑ مَهْلاً یا اُمّاهُ. فَاِنَّ مَعِیَ مَنْ یَحْفَظُنی «بحار»، ج 15، ص 392.
- ↑ نگارش سید محمود آلوسی، ج 2، ص 286 369.
- ↑ تُحَفُ الْعُقول»، ج 25 و «سیره اِبن هِشام» ج 3، ص 412.
- ↑ سیره اِبن هِشام، ج 3، ص 412.
- ↑ شاعر عرب زبان در این باره که گاو نر به جرم آب نخوردن گاو ماده زده میشد چنین میگویید: فَاِنّی اِذا کَالثَّوْرِ یَضْرِبُ جَنْبَهُ اِذا لَمْ یَعْفُ شِرْبا وَ عافَتْ صَواحِبُهُ..
- ↑ مَنْ لا یَحْضُرُهُ الْفَقیهُ»، ص 228.
- ↑ اَحْلامُکُمْ لِسِقامِ الْجَهْلِ شافِیَهٌ کَما دِماءُکُمْ تَشْفی مِنَ الْکَلْبِ.
- ↑ التاج، ج 3، ص 178 یعنی این آویزهها در رفع بیماری مؤثر نیست.
- ↑ التاج، ج 3، ص 179.
- ↑ التاج، ج 3، ص 184.
- ↑ سفینه» ماده «رقی».
- ↑ البحار: 79/210/2.
- ↑ نهجالبلاغه: الحکمة 400 و الخطبة 79.
- ↑ نهجالبلاغه: الحکمة 400 و الخطبة 7938.
- ↑ مستدرک الوسایل: 18/191/22476 و ص 193/22479.
- ↑ مستدرک الوسایل: 18/191/22476 و ص 193/22479.
- ↑ تفسیر المیزان: 14/185.
- ↑ البحار: 63/21/14.
- ↑ الدرّ المنثور: 1/244.
- ↑ کَنْزُ الْعُمّال: 28556، 28566، 28570.
- ↑ کَنْزُ الْعُمّال: 28556، 28566، 28570.
- ↑ اَلتَّرْغیبُ وَ التَّرْهیب: 4/33/4.
- ↑ اَلْعِیافَةُ: زَجْرُ الطَّیْرِ وَ التَّفَأُّلُ بِأَسْمائِها وَ اَصْواتِها وَ مَمِرّها وَ هُوَ مِنْ عادَةِ الْعَرَبِ کَثیرا. (کَما فی هامِشِ الْمَصْدَرِ).
- ↑ کَنْزُ العُمّال: 28562، 28584.
- ↑ البِحار: 77/153/122/ و (95/2/2، انظر کَنْزُ الْعُمّال: 7/136).
- ↑ البِحار: 77/153/122/ و کَنْزُ الْعُمّال: 7/136.
- ↑ الکافی: 8/197/235 و ص 198/ 236.
- ↑ الکافی: 8/197/235 و ص 198/ 236.
- ↑ الکافی: 2/116/17.
- ↑ تنبیه الخواطر: 1/89.
- ↑ البحار: 75/59/23.
- ↑ ترجمه تحریر الوسیله امام خمینی، ج 2، در مکاسب محرمه، ص 353، مسأله 16.







