کتابخانه:قیمت عُمر: تفاوت بین نسخهها
جز (Shirzad صفحهٔ قیمت عُمر را به کتابخانه:قیمت عُمر منتقل کرد) |
|||
| (۳ نسخهٔ میانی ویرایش شده توسط ۲ کاربر نشان داده نشده) | |||
| سطر ۳: | سطر ۳: | ||
|نام = قیمت عُمر | |نام = قیمت عُمر | ||
|عنوان = مشخصات کتاب | |عنوان = مشخصات کتاب | ||
| − | |تصویر = [[Image: | + | |تصویر = [[Image:Ghimat_omr-ansariyan.jpg|200px]] |
|سبک سرآیند = background:#ccf; | |سبک سرآیند = background:#ccf; | ||
|سبک برچسب = background:#ddf; | |سبک برچسب = background:#ddf; | ||
| سطر ۹: | سطر ۹: | ||
|سرآیند۱ = | |سرآیند۱ = | ||
|برچسب۲ =نویسنده | |برچسب۲ =نویسنده | ||
| − | |داده۲ = | + | |داده۲ = حسین انصاریان |
|برچسب۳ =زبان | |برچسب۳ =زبان | ||
|داده۳ = فارسی | |داده۳ = فارسی | ||
|برچسب۴ =ناشر | |برچسب۴ =ناشر | ||
| − | |داده۴ = | + | |داده۴ = دارالعرفان |
|برچسب۵ =محل انتشارات | |برچسب۵ =محل انتشارات | ||
| − | |داده۵ = | + | |داده۵ = قم |
|برچسب۶ = تاریخ نشر | |برچسب۶ = تاریخ نشر | ||
|داده۶ = | |داده۶ = | ||
| سطر ۲۱: | سطر ۲۱: | ||
|داده۷ = | |داده۷ = | ||
|برچسب۸ = شابک | |برچسب۸ = شابک | ||
| − | |داده۸ = | + | |داده۸ = 978-964-2939-34-3 |
|برچسب۹ = دانلود | |برچسب۹ = دانلود | ||
| − | |داده۹ = | + | |داده۹ = [http://cdn.ahlolbait.com/files/12/download/173.pdf PDF] |
}} | }} | ||
==سخن ناشر== | ==سخن ناشر== | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۵ دی ۱۳۹۵، ساعت ۱۲:۴۶
|
| |
| نویسنده | حسین انصاریان |
|---|---|
| زبان | فارسی |
| ناشر | دارالعرفان |
| محل انتشارات | قم |
| شابک | 978-964-2939-34-3 |
| دانلود | |
سخن ناشر
آنچه انسان را در مسیر پر فراز و نشیب زندگانی از نابسامانیها محفوظ میدارد و موجب سعادت و سرفرازی و سربلندی او در امتحانات الهی میشود ، پژوهش پیرامون علوم الهی و معارف اسلامی و پوشاندن جامهٔ عمل به دستورات بلند ربانی میباشد .
در این خصوص ، دستیابی به حقیقت معارف الهی و آشنایی با جایگاهٔ حساس و ویژهٔ آنها در حیات انسانی ، ضروری احساس میشود .
مرکز علمی تحقیقاتی دارالعرفان ، در راستای اهداف الهی خود ، این بار افزون بر استفاده از مطالب پربار و عالمانهٔ دانشمند محقّق حضرت استاد حسین انصاریان ، با انتشار گلچینی از متن سخنرانیهای معظّم له ، از بیان پر حرارت و جذاب سخنرانیهای استاد نیز تشنگانِ معارف سراسر نور ائمه اطهار : را بینصیب نگذاشته و بدون خارج ساختن متن سخنرانی از قالب گفتاری آن ، باب دیگری را برای استفاده از معارف آلالله : و سیراب گشتن از این چشمهٔ پرفیض باز نموده است .
عقل مسموع
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و الصلوه و السلام علی سید الانبیاء و المرسلین حبیب الهنا وطبیب نفوسنا ابیالقاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیت الطیبین الطاهرین المعصومین المکرمین
وجود مبارک امیرمؤمنان(ع) عقل را که در فرمایشاتشان بیان میکنند و توضیح میدهند ، میفرمایند : عقل در مرحله اول ، آن زمانی که خداوند انسان را خلق میکند ، عقل طبیعی است . قدرت دریافت عقل طبیعی ، کم است ، هر چند که بر این عقل طبیعی سالیان درازی عمر بگذرد ، امّا دربارهٔ مرتبه عقل ، حضرت(ع) میفرماید ، عقل مسموع ، عقلی است که صاحبش از طریق دو گوشش ، دانش ، معرفت و آگاهی را به خودش منتقل کرده است ، و منظور حضرت از این دانش و آگاهی ، چنانکه از فرمایشات دیگرشان استفاده میشود ، معرفتی دینی است که در نهجالبلاغه میفرماید از رسول خدا(ص) ، قرآن و امامان گرفته میشود . البته ، وقتی که امامان : را میفرمایند ، خیلی احترام میکنند و میفرمایند ، این امامانی که من میگویم در آسمانها معروفند و شناخته شدهاند و هنگام اسم بردن از آنها میفرمایند ، پدر و مادرم فدای آنها باد .[۱]
گوش وقتی که توفیق پیدا بکند ، مفاهیم آیات قرآن کریم را بشنود ؛ فرمایشات رسول خدا را بشنود ؛ فرهنگ الهی ائمه را بشنود ، تبدیل به عقل پخته و عقل مسموع میشود ، و یک مقدار هم که آدم مواظب خودش باشد و دچار فساد و گناه نشود ، این عقل متکی به معرفت دینی ، میداندار باطن انسان ، میشود ، و این عقل است که با تکیه بر معرفت دینی ، مانند یک قلم پاک که به دست یک نویسنده پاک است ، یک زندگی استوار ، قوی و دارای اعمال صالحه و اخلاق حسنه را برای انسان مینویسد و ظرف وجود انسان را از خوبیها پر میکند ؛ خوبیهایی که برای خود انسان ، ماندگار و ابدی است و یک چنین انسانی که در قیامت وارد بر خدا میشود ، به قول معروف ، ملائکه الهی با سلام و صلوات او را وارد میکنند . در سوره رعد ، آیه بیست و سه و بیست و چهار ، میفرماید : «یَدْخُلُونَ عَلَیْهِم مِن کُلِّ بَابٍ . سَلامٌ عَلَیْکُم بِمَا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَی الدَّارِ . » به خاطر استقامتی که در دنیا در برابر فساد داشتند و خودشان را حفظ کردند ، فرشتگان از هر طرف بر آنها وارد میشوند و به آنها سلام میکنند . جنس اینان که با قلم عقل متکی به معرفت دینی در صفحه وجودشان ثبت دائمی شده و باطل شدنی نیست ، با قیمت بسیار سنگینی از جانب پروردگار بزرگ عالَم خریده خواهد شد : «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَی مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّه» [۲] ، «وَ مِنَ النَّاسِ مَن یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ»[۳] . و که میداندار زندگی و وجودشان ، هوای نفسشان بوده است و به قول معروف ، قلم ، به دست دشمن بوده است و به فرموده پیامبر(ص) : «اَعْدَی عَدُوِّکَ نَفْسُکَ الّتِی بَیْنَ جَنْبَیْکَ»[۴] این سخن پیامبر(ص) کاملاً بیان میکند که منظور از این نفس ، نه آن نفس انسانی است ، بلکه مجموعه خواستههای مادی بیحدود است . یک وقت خواستههای انسان محدود به حدود امور مثبت است . میگوید ، مال میخواهم ، ولی فقط حلال ، هر چند که این مال حلال در زندگی من اندک باشد و من درکنارش زندگیام را با زحمت اداره کنم ، و نمیگذارد که نفسش از دایره حدود الهی بیرون برود و میداندار بشود و بگوید میخواهم و خیلی هم میخواهم ، و از هر راهی که بشود ، میخواهم . صاحبان این خواسته ، رباخور میشوند ؛ قطعاً سارق میشوند ؛ قطعاً رشوهگیر میشوند ؛ یقیناً غاصب میشوند ؛ یقیناً حقوق برادر ، پدر ، مادر ، زن ، بچه ، مردم ، دولت و ملت را به یغما میبرند ؛ چون قلمِ زندگی ، در دست دشمن است و دشمن هیچ رحمی ندارد ، اینها روز قیامت با یک وجود پر از محصولات این نفس «الّتِی بَیْنَ جَنْبَیْکَ» ، وارد میشوند که جنسشان ابداً در محشر ، در بین اولین و آخرین ، خدا ، فرشتگان و انبیا خریدار ندارد ؛ چون به درد نمیخورد .
قصه گدا و کلاه بزرگ
یک زمانی که بیشتر شما یادتان نیست و من هم آخرهای این برنامه را یادم است ، در ایران عموم مردم بدون کلاه جایی نمیرفتند و هر طایفه و قبیلهای در ایران و هر شهرش کلاه خاصی داشت ؛ مثلاً منطقه وسیع استان خراسان ، تقریباً از بعد از شاهرود تا نهبندان ، پایین بیرجند ، نزدیک افغانستان ، و از آن طرف فریمان و تایباد و آن مناطق ، و این طرف سرخس ، پیر ، جوان و متوسّط کلاه سرشان بود و کلاهشان هم سه متر ، چهار متر و پنج متر پارچه سفید یا زرد یا سبز بود که به سبک خاصی میبستند .
در شهرهای بزرگ مثل : تهران ، تبریز و اصفهان تقریباً افراد بالانشین و ثروتمند ، کلاه پوستی به سر میگذاشتند ؛ به خصوص کلاههایی که از هند ، پاکستان و افغانستان میآمد که خیلی دارای پشم و کُرک طبیعی بود . گروههای مذهبی تهران ، اصفهان و تبریز وامثال این شهرها ، عرقچین میگذاشتند ، و یک عدهای از متجدّدمأبها شاپو میگذاشتند که یک لبه گرد داشت ، و به طور کلی ، مردم آن زمان ، بیاحترامی میدانستند که بدون کلاه به مهمانی بروند ؛ به مسجد بروند ؛ به عروسی بروند ؛ به محلّ عزا بروند و همه آنها کلاه داشتند . در منطقههایی که کلاهشان پارچهای بود پارچه نرم ، از پارچههایی بود که در قدیم معروف به ژرژت بود . بعضیها هم پارچههایی به نام کرباس را به سرشان میبستند که دستبافت کاشان ، یزد و آن مناطق بود . آنهایی که از این نوع کلاه پارچهای میگذاشتند ، یک مقدار که معتبرتر و موجّهتر بودند ، متر پارچه را بیشتر میگرفتند . آنها مثلاً بزرگی کلاهشان ، علامت شخصیت و اعتبارشان بود . یک شخص فقیر و تهیدستی ، فقیر و ندار میآید و فکر میکند که با بزرگ کردن این کلاه سر ، خودش را بزرگ بنماید ، ولی چون پول نداشت ، که یک پارچه کهنه را به دست آورد و به اندازه شش متر آن را با همان سبکی که قدیم میبستند ، به سرش بست و از خانه بیرون آمد . هر کسی که هم او را به این شکل میدید ، چون نمیشناختش ، خیال میکرد ، بزرگی است و به او سلام مینمود و تعظیم میکرد و احترام میگذاشت . فکر میکرد او ملکالتجّار ، یا رئیس صنف ، یا مدیر قبیلهای است . تا غروب آفتاب که داشت برمیگشت و هوا گرگ و میش شده بود و هنوز هوا روشن بود ، یک رند سینه چاکی که شغلش دزدی بود و از هفت و هشت ده متری ، از پشت سرش داشت میآمد و برایش معلوم نبود این پارچه شش و هفت متری کهنه است ؛ چون هوا گرگ و میش بود . این دزد پیش خودش گفت ، این الآن روی سرش هفت و هشت متر پارچه است و من اگر این پارچه را بدزدم ، فردا صبح میتوانم آن را به پارچهفروشیای در جای دور دستی از شهر که نمیداند من دزدم ، ببرم بفروشم و این طوری پول دو و سه روز زندگیام تأمین میشود . آرام آرام آمد و این کلاه بزرگ را از سر آن گدا برداشت و به سرعت شروع به دویدن کرد . این بزرگوار وقتی دید ، آن دزد به سرعت هفت و هشت قدمی از او رد شد . به آن دزد گفت که ای برادر دزد! همانجا بایست و من هم جلوتر نمیآیم و همین جا میایستم و به دنبالت نمیآیم تا این کلاه را از تو بگیرم ، ولی به هر کسی که به او علاقه داری ، قَسَم میخورم دهم که این کلاه یک ذره زندگی تو را اداره نخواهد کرد . اگر به امید چنین کاری آن را از سر ما بلند کردی و در رفتی که فردا بروی آن را بفروشی و پولی به تو بدهند و آن تا چند روزی زندگیت را اداره بکند ، والله اینگونه نیست . یک کمی آن طرفتر برو و ببین روشنایی چراغی پیدا میشود ، بعد آن کلاه را واکن و ببین که آیا من درست میگویم ؟ آن دزد هم کمی آن طرفتر ، زیر یک نوری ، وقتی پارچه را باز کرد ، دید اولاً خود پارچه هفت و هشت متر نیست و پارچه دو متر است و کهنه هم هست ، و ثانیاً لای این پارچه هم پر از کهنه پاره است که لای آن دو متر پارچه کهنه ریختهاند و طرف فقط آن را به سرش بسته تا آن را بزرگ نشان بدهد تا مردم خیال بکنند او آدم بزرگی است .
کلاه یک عدهای در زندگی قیامت ، چنین کلاهی است که در آن فقط کهنهپاره است ، نه فقط یک نمازی ، نه یک روزهای ، نه یک خدمتی ، نه یک کار مثبتی ، نه یک کرامتی ، نه یک حلّ مشکلی ، شصت و هفتاد سال در این دنیا بدن را کهنه کرده و مرتّب هم توی آن آشغالِ گناه ریخته است . خودتان داوری کنید ، در بازار قیامت ، چه کسی این ظرف و محتویاتش را خواهد خرید ؟ و با چه قیمتی ؟ آیا مثلاً زنا قابل فروش است که کسی در قیامت به خدا بگوید ، آن را از من بخر ؟ آیا مشروبی که طیّ سی و چهل سال خورده شده و با گوشت و پوست یکی شده ، قابل فروش است که کسی به خدا بگوید آن را از من بخر ؟ آیا بینمازی قابل فروش است که کسی به خدا بگوید چون من شصت سال نماز نخواندم ، نماز نخواندن من را بخر ؟ آیا اصلاً قابل خریدن است ؟ یک عدّهای این طورند . آنهایی که قلم زندگینویسی را به هوای نفس میدهند و عقل در آنها مُعطّل است ؛ در وجودشان اسیر است ؛ پشت تاریکی هوای نفس است ، آن وقت اینها با محور بودن هوا ، دنیا را نگاه میکنند و به همه چیزها به عنوان ابزار لذت نگاه میکنند ؛ آن هم لذت امروز ، نه لذت فردا ؛ چون آنها فردا را که نمیبینند ، الآن را میبینند ؛ چون شماها فردا را میبینید ؛ چون که از وقتی شیرخواره بودید ، در بغل مادرتان در این مجالس آمدید و بعد هم که نمیشده شما را بین خانمها ببرند ، و شما چهار و پنج ساله بودید ، پدرتان دستتان را گرفته و آورده است . بعد هم شما حقایق را از زبان اهل دل شنیدید و باور کردید و الآن دارای باور دینی و معرفت دینی هستید و میداندار زندگیتان عقلتان است ؛ چون اگر میداندار زندگیتان ، هوای نفستان بود ، یک نفرتان این جا نبودید ، و اگر این جا میآمدید ، دو دقیقه که این حرفها را میشنیدید ، به شدت خسته میشدید و فرار میکردید . این که با اشتیاق از راه دور و نزدیک بلند میشوید و میآیید و با اشتیاق هم گوش میدهید و میپذیرید و قسمتی از آن را هم به عمل میگذارید ؛ چون تمام این حرفها که برای همه ما لوازم عملی ندارد . ما تا آن جایی که این مسایل برایمان تکلیف است ، باید عمل کنیم . خیلی از مسایل هم تکلیف ما نیست ؛ مثلاً ما مدیر کل نیستیم ؛ وکیل نیستیم ؛ وزیر نیستیم و مسئولیت سنگینی نداریم . حالا اگر کسی روی منبر از طریق عهدنامه مالک اشتر وظایف وزرا را بگوید ؛ وظایف استانداران را بگوید ؛ وظایف فرمانداران را بگوید ؛ وظایف نظامیان را بگوید ؛ وظایف دادگستریچیها را بگوید و در آن جلسه هم از این آدمها نباشد ، البته ، آنها باید چنین سخنانی را بشنوند ، و برای شما وظیفهای نمیآورد که به آن عمل بکنید . بخشی از این سخنان را که در محدوده زندگیمان است ، ما عمل میکنیم .
سؤال من این است که چرا شما حوصله میکنید و به مجلس سخنرانی میآیید ؟ چرا حوصله میکنید نماز میخوانید ؟ چرا حوصله میکنید میشنوید ؟ چرا حوصله میکنید عمل میکنید ؟ چون قلم نوشتن حیات شما ، به دست عقل شماست که متکی به معرفت دینی است . آن است که نماز را ، روزه را ، انفاق را ، رحم را و اخلاق را در زندگیتان نوشته است . این قلم همان قلم خداست که خداوند دربارهٔ آن فرموده است : «أُولئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمَانَ . »[۵] «عقل» ، قلم خداست ؛ عقلی که متکی به معرفت دینی است . آن وقت شما قیامت وارد میشوید ، میبینید این قلم شما که متکی به معرفت دینی بوده ، عجب کتابی برای شما نوشته که پروردگار ، کلمه به کلمه این کتاب را ؛ کلمه نماز را ، کلمه روزه را ، کلمه مهربانی را ، کلمه تواضع را ، کلمه مهرورزی را ، کلمه به داد رسیدن را ، با سنگینترین قیمت ، از شما میخرد ، و چه بسا که فقط یک کلمهاش ، باعث نجات شما باشد ، و بقیه کلمات ، اضافه سرمایه شما قرار بگیرد . چه بسا که یک کلمهاش باعث نجات بشود .
بهای بهشت
کتابی بسیار پرقیمت به نام ثوابالاعمال و عقابالاعمال داریم که من شاید بیش از بیست بار این کتاب را خواندهام . کتاب حدود هزار و دویست سال پیش نوشته شده و به احتمال قوی ، در منطقه ری با قلم پاک وجود مبارک شیخ صدوق ابنبابویه(ره)نوشته شده است . در ابتدای این کتاب ، صفحه سه ، این روایت را نقل میکند : «لَا اِلَهَ الّا اللهُ ثَمَنُ الْجَنَّه . » : کسی که لا اله الا الله را مخلصاً بگوید ، این لا اله الا الله مخلصانه او ، بهای بهشت است . فردی به پیغمبر(ص)گفت ، اخلاص در لاالهالاالله چیست ؟ پیغمبر(ص) فرمود : فرد چنان با لا اله الا الله پیوند داشته باشد که «یُحْجِزُهُ عَنِ الْمَعَاصِی» : قدم را به طرف گناه متوقف کند . [۶]
اگر چنین لا اله الا اللهای گفتی ، حضرت(ص) میفرماید ، آن ، بهای بهشت است . حالا آدم با چنین بهشتی که زنده بوده و نگذاشته آدم به طرف گناه برود ، وارد محشر بشود ، سزاوار بهشت است . به راستی ، آن وقت که بقیه اعمال را بخواهند مزد بدهند ، دیگر چه چیزی را میخواهند به آدم عنایت کنند . خدا میداند .
چرا شما که محور زندگیتان عقل است ، اما عقل متکی به معرفت دینی ، در این چهل و پنجاه سال ، این ظرف وجود را از این همه سرمایههای سنگین معنوی پر نکنید ؟ این که من اصرار به معرفت دینی دارم ، به خاطر آن است که کلّ اروپا و آمریکا ، متکی به عقل تنهاست . در مملکت ما هم فقط گه گاهی تزشان بر زبان بعضی چهرهها جاری میشود ، «خردورزی» . این«خردورزی» ، مکتب اروپا و امریکاست . امّا آنچه که ما داریم ، این عقل است : «اَلْعَقْلُ مَا عُبِدَ بِهِ الْرَحْمَنَ و اُکتُسِبَ بِهِ الْجَنَانَ» .[۷] عقلی که ما را در مدار بندگی خدا قرار میدهد و برای ما کاسبِ بهشت است ، آن ، عقل است ، ولی عقل اروپاییها هیچکس را در مدار عبادت قرار نمیدهد . آنها خردورز مادی هستند و ما خردورز الهی هستیم . آنها عقلشان بهشت را برایشان نمیخرد ، ولی ما عقلمان بهشت را برایمان کاسبی میکند : «مَا عُبِدَ بِهِ الْرَحْمَنَ وَ اکْتَسَبَ بِهِ الْجَنَانَ» .[۸] ما برای خردورزی اروپا و آمریکا یک جو قیمت هم قایل نیستیم . امّا ما برای خردورزی فاطمه زهرا(س) ، خردورزی امیرالمؤمنین(ع) ، حضرت امام حسین(ع) ، سلمان و ابوذر ارزش قایلیم ؛ چون خرد ، متکی به معرفت دینی بوده ؛ یعنی صاحب این عقل آمده عقل را به سبب دین به دست اراده خدا داده است .
هیچ وقت آدمی که دنیا را به عنوان ابزار لذت نگاه میکند ، نمیآید صبح صبحانه بخورد و بگوید ، توان بگیرم و به درب مغازه بروم که کار کنم و پول حلال به دست بیاورم و با ته مانده انرژی آن ، ظهر به مسجد بروم و رو به قبله بایستم و با محبوبم مناجات کنم و دوباره بیایم ناهار بخورم و قدرت بگیرم و دو و سه ساعت دیگر بعد از ظهر ، کار حلال کنم و اول مغرب و عشاء ، بروم نماز بخوانم و بعد یک لقمه شام را هم با شادی و کیف ، در کنار زن و بچه بخورم . برای خاطر این که توان داشته باشم یک ساعت مانده به نماز صبح ، بیدار شوم و این انرژی گرفته شده از سفره دنیا را مصرف عشقبازی با خدا کنم .
آن کسی که محور او هوای نفس است ، هیچ چیز را به این عنوان نمیبیند . او دارد برای خودش یک کلاه بزرگ قلابی درست میکند و درون آن را هم پر از پارچه کهنه مینماید . اما این یکی خودش را معدن میبیند و معدنش را دارد ، از در و گوهر و جواهر آخرتی پر میکند .
روایتی را من در حاشیه منظومه حکمت مرحوم حاج ملا هادی سبزواری(ره) دیدم که روایت خیلی عجیبی است و به نظر من در روایات ما ، یکی از درخشندهترین روایات است . این روایت میگوید : در روز قیامت ، خداوند به مؤمن میگوید ، لحظهای که مکلّف شدی و وارد مدار عبادت گشتی ، از آن لحظه تا آخر عمرت ، فرض کن هشتاد و پنج ساله میشوی که پانزده سال آن را ، من پروردگار ، تو را معاف در نظر میگیرم و طیّ هفتاد سال دیگرش ، آیا جنابعالی ، بنده من ، از این سفره بار عام طبیعت که من در اختیار تو قرار دادم ، هفت میلیون لقمه خوردی ؟ فرد میگوید : بله . خدایا! من هفت میلیون لقمه خوردم و عدد آن را که خودم نمیدانستم و شما خودتان شمار عدد لقمههایم را میدانی . خداوند به او میگوید ، برای خوردن این هفت میلیون لقمه ، هفت میلیون بار سر سفره یک ذره خم شدی ، این یک کار ؛ دستت را باز کردی ، این یک کار ؛ لقمه را بلند کردی ، این یک کار ؛ گذاشتی درون دهانت ، این یک کار ؛ جویدی و دادی پایین ، این یک کار . من میخواهم مزد این هفت میلیون لقمه خوردنت را حساب کنم و به تو بدهم .
خدا به ما لطف کرد که غافل از این حرفها بار نیامدیم و در خانوادهای نبودیم که پدر و مادر ما را راهنمایی به خدا نکنند . راهمان به این مجالس افتاد وگرنه بالاترین تجارت را که سود ابدی و سرمدی دارد ، از دست داده بودیم .
بیداری مفید
اگر هم بعد از مردن ، ما را بیدار میکردند ، این بیداری به درد ما نمیخورد . اصلاً آن موقع چه فایدهای دارد آدم بیدار بشود ؟ چه فایدهای دارد آدم با چوب عذاب بیدار بشود ؟آیا نشنیدید اول دعای موسوم به دعای ابوحمزه ثمالی ، زینالعابدین(ع) زار زار گریه میکرد و میگفت : «إِلهِی لاتُؤَدِّبْنِی بِعُقُوبَتِکَ . » : خدایا! من را با عذابت بیدار نکن . خدا من را با جهنم بیدار کند ، به چه درد من میخورد ؟ بلکه من میخواهم که علی(ع) من را بیدار کند ؛ حضرت حسین(ع) من را بیدار کند ؛ قرآن من را بیدار بکند ؛ این بیداری به درد میخورد . در این بیداری است که آدم شروع به تجارت میکند . در این بیداری است که آدم درست میبیند . آدم میبیند همه نعمتها ، ابزار برای به کار گرفتن برای رسیدن به مقام قرب پروردگار است . این بیداری ، قیمت دارد .
خدا میداند اهل دل برای این بیداری چه ارزشی قائل هستند . من حالا اگر بخواهم برای شما فقط از این کتابها اسم ببرم ، شاید حدود ۵۱ عدد کتاب الآن در ذهن من است که اهلحال نوشتند . این بیداری ، مقدمه رسیدن به همه مقاماتی است که پروردگار مهربان عالم برای انسان قرار داده است . اینجا بهتر ببینیم نظر امیرمؤمنان(ع) راجع به این گونه از انسانها و کیفیت نگاه آنها به دنیا چیست . اینها در حالت بیدار به دنیا نگاه میکنند ، در حالی که بقیه در جهالت خواب و کور به دنیا نگاه میکنند ؛ در تاریکی هوای نفس ، دنیا را میبینند . امیرمؤمنان(ع) از این بزرگواران که دارای عقل پخته مسموعِ متکی به معرفت دینی هستند ، تعبیر فرمودند ، به اولیاءالله و عاشقان خدا . تا آدم معرفت به خدا نداشته باشد که عاشق نمیشود .
این کلمه اولیاءالله را امیرمؤمنان(ع) از قرآن ، از آیات شصت و دو و شصت و سه سوره یونس ، گرفته است : «أَلاَ إِنَّ أَوْلِیَاءَ اللَّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاَ هُمْ یَحْزَنُونَ . الَّذِینَ آمَنُوا وَ کَانُوا یَتَّقُونَ . »
چقدر زیباست این فرمایشات امیرمؤمنان(ع) دربارهٔ اولیاءالله : «إِنَّ أَوْلِیَاءَ اللَّهِ هُمُ الَّذِینَ نَظَرُوا إِلَی بَاطِنِ الدُّنْیَا إِذَا نَظَرَ النَّاسُ إِلَی ظَاهِرِهَا . » [۹] اولیا ، عاشقان خدا و اهلمعرفت ، همانهایی هستند که نگاه آنها به دنیا نگاه باطنبینی است ؛ یعنی بعد از دنیا و زیر پرده دنیا ، آخرت را میبینند و میبینند زندگی دایمی آنها این طرف است . با دیدن باطن دنیا ، خود را مسافر میبینند و میبینند یک روزی دستشان را میگیرند و چه بخواهند و چه نخواهند ، آنها را از این جا به بیرون میبرند . تا دستشان را نگرفتند که به بیرون ببرند ؛ تا جایی که قدرت عقلی ، بدنی و دینی دارند ، از نعمتهای دنیا برای ساختن آن زندگی بهرهگیری میکنند «إِنَّ أَوْلِیَاءَ اللَّهِ هُمُ الَّذِینَ نَظَرُوا إِلَی بَاطِنِ الدُّنْیَا إِذَا نَظَرَ النَّاسُ إِلَی ظَاهِرِهَا» [۱۰]؛ کنار مردم دیگر هستند ، امّا مردم دیگر ظاهر دنیا را میبینند و خیال میکنند ، همه عالم هستی همین است و ماورای آن را نمیبینند ؛ باطن آن را نمیبینند . آنها با خود میگویند ، حالا که ما این جایی هستیم ، پس بخوریم و کیف کنیم و هیچ چیزی از نظر لذت از دستمان نرود . بعد هم میمیریم ، خاک میشویم و تمام میشود . آنها نمیدانند بعد از مردن ، در یک بازاری آنها را میآورند که میگویند ، جنس قابل خرید دارید تا به ما بدهید و در برابرش ما بهشت را به شما بدهیم . اگر آنها چنین جنسی نداشته باشند ، قرآن میگوید ، آنها را در زنجیری که طولش هفتاد ذراع است ، میبندند و در جهنم میاندازند و فریادرسی هم نخواهند داشت . آنها آن جا بیدار میشوند که دنیا عجب باطنی داشته و ما باطن آن را که آخرت است ، تکذیب و انکار میکردیم و میگفتیم ، نه ، خبری نیست . به آنها میگویند : «هذِهِ النَّارُ الَّتِی کُنتُم بِهَا تُکَذِّبُونَ»[۱۱] : این همان جهنمی است که قبلاً تا زمانی که زنده بودید ، آن را انکار میکردید ؛ این همان است که دربارهٔ آن میگفتید دروغ است . حالا میبینید که آن راست است و شما هیچ وسیله نجاتی هم ندارید ؛ زیرا وسایل نجات ، عبادات است ؛ خدمت به مردم است ، و آن بدبختها در دستشان هیچ چیزی نیست ؛ وسایل نجات ، ارتباط با انبیا است که آنها رابطه نداشتند ؛ ارتباط با ائمه است که آنها رابطه نداشتند . یک حیوان دو پا بودهاند که فقط کار حیوانات را میکردند شغل آنها شغل حیوانات بود . چقدر امیرمؤمنان(ع) عالی بیان کرده است : «وَ اشْتَغَلُوا بِآجِلِهَا» .[۱۲] «آجل» : یعنی آینده ، مدت . «وَ اشْتَغَلُوا بِآجِلِهَا» : تا در دنیا هستند ، به آباد کردن فردایشان اشتغال دارند ؛ میخورند ، امّا برای فردا ؛ میپوشند ، امّا برای فردا ؛ ازدواج میکنند ، امّا برای فردا ؛ حرکت میکنند ، امّا برای فردا ؛ میگویند ، امّا برای فردا ؛ سکوت میکنند ، امّا برای فردا . در دنیا ، مثل ظاهربینها مغازه دارند ؛ کارخانه دارند ؛ گله گوسفند دارند ؛ کشاورزی دارند ، امّا «وَ اشْتَغَلُوا بِآجِلِهَا» ؛ یعنی به همه اینها مشغولند ، امّا به خاطر فردا و برای فردا .
من در خیلی از شهرهایی که کشاورزی دارند ، به منبر رفتهام و خیلی چیزها از کشاورزها دیدهام که فرصت نشده آنها را در سخنرانیهایم بگویم . یک بار کشاورز بیسوادی را در استان فارس دیدم که بعد از منبر به من گفت ، آیا به من گوش میدهید تا من مطلبی را به شما بگویم ، گفتم ، بله ، سخنت را بگو . او چنان زیبا مسأله زکات را برای من گفت که واقعاً برایم لذتبخش بود . او همچنین گفت که من این را برای شما میگویم تا فردا که شما به منبر میروی ، آن را به مردم بگویی . سخنش این بود : مردم! این جا منطقه کشاورزی است . آیا شما میدانید ، زکات یعنی چه ؟ یعنی این که بزرگواری به در خانه شما میآید و میگوید ، به محضر برویم تا من آن سه هکتار زمینی را که متعلّق به من است ، به نام تو کنم و تو آن را بکاری ؛ گندم بکاری ؛ جو بکاری ؛ برنج بکاری ؛ انگور بکاری ، و پائیز به پائیز ، از این سه هکتار هر چیز برداشت کردی ، نود درصدش متعلّق به خودت ، زن و بچهات ، و ده درصدش را هم به درب خانه من که مالک این سه هکتار هستم و آن را به نام تو کردم ، بفرست . گفت ، از مردم بپرسید ، حالا اگر من ده درصد این بزرگوار را نبرم که به او بدهم ، آیا خائن نیستم ؟ خواهند گفت ، چرا . اگر بپرسید ، ظالم نیستم ، خواهند گفت ، چرا ؛ چون این زمینهایی که در این منطقه ما هست ، اینها را ما که نساختهایم ، اینها را خدا ساخته است و تنها مدتی در دست پدران ما بود و بعد که نوبتشان تمام شد و مردند و رفتند ، حالا مثلاً از بابای من پنج هکتار زمین به من رسیده و من هم میمیرم و آنها را میگذارم و میروم . این پنج هکتار متعلّق به پروردگار است و من هم هر سال در آن گندم میکارم و به حکم خدا نود درصدش را خودم میخورم و ده درصدش را هم به صاحب زمین میدهم . آیا چنین کاری کار بدی است ؟ سنگین است ؟ بعد به مردم بگو : پس چرا زکات نمیدهید ؟ آن کشاورز تا سخنش تمام شد ، سه و چهار بار از من معذرتخواهی کرد و گفت که من پدر شهید هستم که تنها فرزندم شهید شد و سواد هم ندارم . من که از او خوشم آمده بود و میخواستم بیشتر دربارهٔ او بدانم ، پرسیدم ، آن زمان که از سپاه در خانه شما آمدند و خبر شهادت فرزندتان را به شما دادند ، چه عکسالعملی داشتی ؟ گفت ، از طرف سپاه کسی نیامد . من در زمین خودم داشتم بیل میزدم و آبیاری میکردم که یک مرتبه متوجّه شدم بچهام دارد شهید میشود ، بیل را به زمین گذاشتم و رو به جبهه ایستادم و به پروردگار گفتم ، این جنس ناقابل من را از من بخر . بعد دو مرتبه مشغول به کارشدم . شب که به خانه رفتم ، به همسرم گفتم ، حسن شهید شده است . گفت ، تو از کجا میدانی ؟ هنوز که کسی به در خانه ما نیامده! گفتم ، میآیند . یک هفته بعد آمدند و من و مادرش را صدا کردند و ساک بچهام را دادند و گفتند ، جنازهاش را آوردیم : «نَظَرُوا إِلی بَاطِنِ الدُّنْیَا إِذَا نَظَرَ النَّاسُ إِلی ظَاهِرِهَا ، وَ اشْتَغَلُوا بِآجِلِهَا إِذَا اشْتَغَلَ النَّاسُ بِعَاجِلِهَا»[۱۳] : زمانی که همه مردم امروز خود را در دنیا میبینند ، آنها دنیا را برای فردایشان میبینند .
حالا یک چند کلمهای هم از کسی که یک مرتبه از این دنیای ظاهر دل کند و به باطن دنیا نگریست ، بگویم ، حرّ بن یزید ریاحی . او «عاجل» با عین را رها کرد و به سراغ «آجل» با الف رفت . اما انگار حر به خودش میگفت ، آیا من با آن کاری که کردم و خیلی هم سنگین بود ، حالا اگر به طرف ابیعبدالله (ع) بروم ، او مرا قبول میکند ، منی را که تازه میخواهم از ظاهر دنیا به درآیم و به کمک ابیعبدالله(ع) وارد باطن دنیا شوم ؟ به خودش گفت ، حالا به امید خدا میروی . من دل بچههای زهرا(س) را سوزاندم و همه آنها را رنجیده خاطر کردم . با این بار سنگین میروم تا ببینم چه میشود . آمد و آمد . . .







