توکل-کتاب: تفاوت بین نسخه‌ها

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
(اصلاح نویسه‌های عربی، اصلاح فاصلهٔ مجازی، اصلاح ارقام)
 
سطر ۱۹: سطر ۱۹:
 
|داده۶  = قم
 
|داده۶  = قم
 
|برچسب۷  = تاریخ نشر
 
|برچسب۷  = تاریخ نشر
|داده۷  =  1387
+
|داده۷  =  ۱۳۸۷
 
|برچسب۸  = قطع
 
|برچسب۸  = قطع
 
|داده۸  =  رقعی
 
|داده۸  =  رقعی
|برچسب9 =دانلود
+
|برچسب۹ =دانلود
|داده9 = [PDF]  
+
|داده۹ = [PDF]  
 
}}
 
}}
  
 
== از خدا چه بخواهیم؟ ==
 
== از خدا چه بخواهیم؟ ==
 
==همسرباوفا==
 
==همسرباوفا==
درسال 1358ازدواج كردم وداراي سه فرزندشدم نخست كارمندبودم ،بازخريدگشتم وبيكاري سبب شدكهبادوستان ناباب رابطه پيداكنم تادرچنگال شيطان سفيداسيرشدم ،هفت باردراين رابطه به زندان افتادم ،دراين مدت تمام زندگيم رافردوختم ودودكردم ،همسرم با اينكه تمام اقوام حتي پدرومادروبرادرانم به اوگفتندازشوهرمعتادخوداطلاق بگيرقبول نكردوباگذشت وفداكاري سعي مي كردمرابه راه آوردولي افسوس كه من اراده اي ازخودنداشتم وهمه فكرم هروئين بود .
+
درسال ۱۳۵۸ازدواج کردم ودارای سه فرزندشدم نخست کارمندبودم ،بازخریدگشتم وبیکاری سبب شدکهبادوستان ناباب رابطه پیداکنم تادرچنگال شیطان سفیداسیرشدم ،هفت باردراین رابطه به زندان افتادم ،دراین مدت تمام زندگیم رافردوختم ودودکردم ،همسرم با اینکه تمام اقوام حتی پدرومادروبرادرانم به اوگفتندازشوهرمعتادخوداطلاق بگیرقبول نکردوباگذشت وفداکاری سعی می کردمرابه راه آوردولی افسوس که من اراده‌ای ازخودنداشتم وهمه فکرم هروئین بود .
  
همسربيچاره ام كه دريك اطاق اجاره اي زندگي مي كردبراي اينكه ازراه شرافتمندانه زندگي خودوفرزندانش را تامين كندنصف همان آطاق رابه آرايشگاه زنانه تبديل كرده بود،هرباركه من به زندان مي افتادم بديدنم مي آمدومي گفت بس است ببين هيچ كس به فكرمانيست من صدسال هم تحمل مي كنم تاخودت پشيمان شوي .
+
همسربیچاره‌ام که دریک اطاق اجاره‌ای زندگی می کردبرای اینکه ازراه شرافتمندانه زندگی خودوفرزندانش را تامین کندنصف همان آطاق رابه آرایشگاه زنانه تبدیل کرده بود،هربارکه من به زندان می‌افتادم بدیدنم می آمدومی گفت بس است ببین هیچ کس به فکرمانیست من صدسال هم تحمل می‌کنم تاخودت پشیمان شوی .
  
آخرين باركه زنداني شدم چون از همسرم خجالت مي كشيدم بانام مستعارخودم رامعرفي كردم ،بيچاره هسمرم به هرجا كه عقلش مي رسيدسرزده بود،اين باردرزندان تصميم به خودكشي گرفتم ،وبا آقاي روحاني كه هرروزجهت نمازجماعت به زندان مي آمددرميان گذاشتم اوشديدا مرانهي كردوگفت :آياتابه حال روبه خداايستاده اي ؟گفتم :نه .
+
آخرین بارکه زندانی شدم چون از همسرم خجالت می‌کشیدم بانام مستعارخودم رامعرفی کردم ،بیچاره هسمرم به هرجا که عقلش می رسیدسرزده بود،این باردرزندان تصمیم به خودکشی گرفتم ،وبا آقای روحانی که هرروزجهت نمازجماعت به زندان می آمددرمیان گذاشتم اوشدیدا مرانهی کردوگفت :آیاتابه حال روبه خداایستاده‌ای ؟گفتم :نه .
  
گفت : بياوازامروزنمازخواندن راشروع كن وازخدابخواه توراكمك كند،من همان موقع وضوگرفتم ودرنمازجماعت شركت كردم ديدم روحيه ام عوض شدوسبك شدم به نمازادامه دادم وبه فراگيري قرآن پرداختم تااينكه آزادشدم به خانه رفتم ، همسروبچه هاهمه گريه مي كردند،وگفتندچرابه مانگفتي ؟گفتم خجالت مي كشيدم ،امادرزندان بيشتروقتم رابه نمازوقرآن سپري كردم وازخداكمك خواستم و انشاءالله نمي گذارم بدبختي بكشيد .
+
گفت : بیاوازامروزنمازخواندن راشروع کن وازخدابخواه توراکمک کند،من همان موقع وضوگرفتم ودرنمازجماعت شرکت کردم دیدم روحیه‌ام عوض شدوسبک شدم به نمازادامه دادم وبه فراگیری قرآن پرداختم تااینکه آزادشدم به خانه رفتم ، همسروبچه هاهمه گریه می‌کردند،وگفتندچرابه مانگفتی ؟گفتم خجالت می‌کشیدم ،امادرزندان بیشتروقتم رابه نمازوقرآن سپری کردم وازخداکمک خواستم و انشاءالله نمی‌گذارم بدبختی بکشید .
  
الان سه ماه مي گذردومن آدم سابق نيستم ،هر موقع سستي درخودمي بينم دوركعت نمازحضرت فاطمه زهراعليهاسلام مي خوانم روحيه اي شاداب پيدامي كنم ،همسرم الان ازمن خيلي راضي است .
+
الان سه ماه می گذردومن آدم سابق نیستم ،هر موقع سستی درخودمی بینم دورکعت نمازحضرت فاطمه زهراعلیهاسلام می‌خوانم روحیه‌ای شاداب پیدامی کنم ،همسرم الان ازمن خیلی راضی است .
  
من خواستم به آنهائي كه تاحال موفق به ترك اعتيادنشده اندبگويم مدتي هم روبه خدابايستيد خودشان مي بينندكه واقعاخداكمكشان مي كندبه اميدآنروزكه كشورماديگرمعتاد نداشته باشد . <ref> اطلاعات هفتگي ،مورخه 31مرداد1369،شماره 2491 . ص 17.</ref> <br/>
+
من خواستم به آنهائی که تاحال موفق به ترک اعتیادنشده اندبگویم مدتی هم روبه خدابایستید خودشان می بینندکه واقعاخداکمکشان می کندبه امیدآنروزکه کشورمادیگرمعتاد نداشته باشد . <ref> اطلاعات هفتگی ،مورخه 31مرداد1369،شماره 2491 . ص 17.</ref> <br/>
  
==شفاى معجزه آسا==
+
==شفای معجزه آسا==
مردي اهل كاشان كه عازم مكه معظمه بودبه نجف اشرف مشرف شدودرآنجابيماري شديدي پيداكردبه طوري كه پاهايش خشك شدوديگرقادربه حركت نبود،همسفريهايش اورانزديكي ازافرادصالح گذاشتندورفتند،آن شخص روزهاوي رادرمنزل مي گذاشت وبراي يافتن دربه صحرامي رفت .
+
مردی اهل کاشان که عازم مکه معظمه بودبه نجف اشرف مشرف شدودرآنجابیماری شدیدی پیداکردبه طوری که پاهایش خشک شدودیگرقادربه حرکت نبود،همسفریهایش اورانزدیکی ازافرادصالح گذاشتندورفتند،آن شخص روزهاوی رادرمنزل می‌گذاشت وبرای یافتن دربه صحرامی رفت .
  
پس ازمدتي مردكاشاني كه روزهاازماندن درمنزل خسته شده بودبه ميزبان خودالتماس كرد كه اوراهم باخودببردوبه گوشه اي ازبيابان بگذارد .
+
پس ازمدتی مردکاشانی که روزهاازماندن درمنزل خسته شده بودبه میزبان خودالتماس کرد که اوراهم باخودببردوبه گوشه‌ای ازبیابان بگذارد .
  
مردصالح وي رابردو درجايي كه به مقام امام زمان ع معروف بودگذاشت وسپس لباسهاي خودراشست و بردرختي انداخت ورفت .
+
مردصالح وی رابردو درجایی که به مقام امام زمان ع معروف بودگذاشت وسپس لباسهای خودراشست و بردرختی انداخت ورفت .
  
مردكاشاني مي گويد:من وقتي درآنجاتنهاشدم به فكر افتادم كه سرانجام كارمن چه خواهدشد،ناگهان ديدم جوان خوش رووگندم گوني واردشده به من سلام كردودرمحراب مقام چندركعت نمازباخضوع وخشوع خواند كه هرگزنديده بودم كسي چنان نمازبخوبي بخواندوسپس نزدمن آمده احوالم را پرسيد،گفتم :به بلايي گرفتارشده ام كه سينه ام ازآن تنگي مي كندنه خوب مي شوم ونه مي ميرم .
+
مردکاشانی می‌گوید:من وقتی درآنجاتنهاشدم به فکر افتادم که سرانجام کارمن چه خواهدشد،ناگهان دیدم جوان خوش رووگندم گونی واردشده به من سلام کردودرمحراب مقام چندرکعت نمازباخضوع وخشوع خواند که هرگزندیده بودم کسی چنان نمازبخوبی بخواندوسپس نزدمن آمده احوالم را پرسید،گفتم :به بلایی گرفتارشده‌ام که سینه‌ام ازآن تنگی می کندنه خوب می‌شوم ونه می‌میرم .
  
فرمود:ناراحت نباش خداوندهردورابه توعطامي كندوازآنجا بيرون رفت .
+
فرمود:ناراحت نباش خداوندهردورابه توعطامی کندوازآنجا بیرون رفت .
  
من چون ديدم لباسي كه روي درخت بودبه زمين افتادبدون اين كه متوجه بيماري خودم باشم كه توان ازجابلندشدن وحركت ندارم بلندشده رفتم لاباس رابرداشته بردرخت انداختم وبازگشتم وچون درخودنگريستم اثري از بيماري نديدم ازصحن بيرون رفتم حكسي رانديدم تازه متوجه شدم كه آن شخص امام زمان ع بوده است
+
من چون دیدم لباسی که روی درخت بودبه زمین افتادبدون این که متوجه بیماری خودم باشم که توان ازجابلندشدن وحرکت ندارم بلندشده رفتم لاباس رابرداشته بردرخت انداختم وبازگشتم وچون درخودنگریستم اثری از بیماری ندیدم ازصحن بیرون رفتم حکسی راندیدم تازه متوجه شدم که آن شخص امام زمان ع بوده است
 
   
 
   
بسيارتاسف خودم ازاين كه وجودمقدسش رانشناختم .
+
بسیارتاسف خودم ازاین که وجودمقدسش رانشناختم .
  
چون رفيقم آمداوراازجريان خبردادم اوهم سخت متاثرشدازاين كه موفق به ديدار حضرتش نشده اشت .
+
چون رفیقم آمداوراازجریان خبردادم اوهم سخت متاثرشدازاین که موفق به دیدار حضرتش نشده اشت .
  
مردكاشاني كه ازتوجه وجودمبارك امام عصركاملاسالم شده بودباميزبانش به منزل برگشتندوآنجابودتادوستانش ازحج برگشتندوچند روزي باآنان بودوسپس بيمارشده ازدينارفت وبدين ترتيب همانطوري كه آن بزرگوارفرموده بوهردوخواسته اش راخداوندبه اوعطاكردهم سالم شدوهم مرد . <ref> نجم الثاقب ،صفحه 313،حكايت 48 ..</ref> <br/>
+
مردکاشانی که ازتوجه وجودمبارک امام عصرکاملاسالم شده بودبامیزبانش به منزل برگشتندوآنجابودتادوستانش ازحج برگشتندوچند روزی باآنان بودوسپس بیمارشده ازدینارفت وبدین ترتیب همانطوری که آن بزرگوارفرموده بوهردوخواسته اش راخداوندبه اوعطاکردهم سالم شدوهم مرد . <ref> نجم الثاقب ،صفحه 313،حکایت 48 ..</ref> <br/>
  
فطرت –خداجويي
+
فطرت –خداجویی
  
زنديقي از امام جعفر صادق ع پرسيد كه دليل چيست بر آنكه عالم را صانع است ؟ امام جعفر صادق ع فرمودند هرگز در كشتي نشسته اي ؟ گفت بلي گفت هول دريا ديده اي يا نه ؟ زنديق گفت يكبار در كشتي نشسته بودم ناگاه كشتي بشكست و من بر تخته اي بماندم ، ناگاه موجي بر آمد .
+
زندیقی از امام جعفر صادق ع پرسید که دلیل چیست بر آنکه عالم را صانع است ؟ امام جعفر صادق ع فرمودند هرگز در کشتی نشسته‌ای ؟ گفت بلی گفت هول دریا دیده‌ای یا نه ؟ زندیق گفت یکبار در کشتی نشسته بودم ناگاه کشتی بشکست و من بر تخته‌ای بماندم ، ناگاه موجی بر آمد .
  
من از تخته پاره بيفتادم و در درياي بيكران بماندم .
+
من از تخته پاره بیفتادم و در دریای بیکران بماندم .
  
ناگاه موجي درآمد سخت ، و مرا بر ساحل انداخت .
+
ناگاه موجی درآمد سخت ، و مرا بر ساحل انداخت .
  
امام صادق ع فرمودند آنساعت كه در كشتي بودي ، اعتماد تو بر كشتي بود ، و آن ساعت كه بر تخته بماندي اعتماد تو بر تخته بود ، و آن ساعت كه از تخته بيفتادي اعتماد تو بر كه بود ؟ زنديق خاموش شد .
+
امام صادق ع فرمودند آنساعت که در کشتی بودی ، اعتماد تو بر کشتی بود ، و آن ساعت که بر تخته بماندی اعتماد تو بر تخته بود ، و آن ساعت که از تخته بیفتادی اعتماد تو بر که بود ؟ زندیق خاموش شد .
  
امام صادق ع فرمودند آفريدگار تو آن موجود است كه توكل تو درآن ساعت بر وي بوده است .
+
امام صادق ع فرمودند آفریدگار تو آن موجود است که توکل تو درآن ساعت بر وی بوده است .
  
تو در آن لحظه بفضل و رحمت او اعتماد كردي .
+
تو در آن لحظه بفضل و رحمت او اعتماد کردی .
  
زنديق بلافاصله مسمان شد و به عز اسلام مشرف گشت . <ref>جوامع الحكايات.</ref> <br/>
+
زندیق بلافاصله مسمان شد و به عز اسلام مشرف گشت . <ref>جوامع الحکایات.</ref> <br/>
  
==رزاقيت –خدا==
+
==رزاقیت –خدا==
  
شخص ساده لوحي مكرر شنيده بود كه خداوند متعال ضامن رزق و روزي بندگان است و بهر موجودي روزي رسان است .
+
شخص ساده لوحی مکرر شنیده بود که خداوند متعال ضامن رزق و روزی بندگان است و بهر موجودی روزی رسان است .
بهمين خاطر به اين فكر افتاد كه به گوشه مسجدي برود و مشغول عبادت شود و از خداوند روزي خود را بگيرد .
+
بهمین خاطر به این فکر افتاد که به گوشه مسجدی برود و مشغول عبادت شود و از خداوند روزی خود را بگیرد .
  
به اين قصد يكروز از سر صبح به مسجد رفت و مشغول عبادت شد .
+
به این قصد یکروز از سر صبح به مسجد رفت و مشغول عبادت شد .
  
همينكه ظهر شد از خداوند طلب ناهار كرد .
+
همینکه ظهر شد از خداوند طلب ناهار کرد .
  
هر چه به انتظار نشست برايش ناهار نرسيد تا اينكه شام شد و او باز از خدا طلب خوراكي براي شام كرد و چشم براه ماند .
+
هر چه به انتظار نشست برایش ناهار نرسید تا اینکه شام شد و او باز از خدا طلب خوراکی برای شام کرد و چشم براه ماند .
  
چند ساعتي از شب گذشته درويشي وارد مسجد شد و در پاي ستوني نشست و شمعي روشن كرد و از كيسه خود قدري غذا بيرون آورد و شروع بخوردن كرد .
+
چند ساعتی از شب گذشته درویشی وارد مسجد شد و در پای ستونی نشست و شمعی روشن کرد و از کیسه خود قدری غذا بیرون آورد و شروع بخوردن کرد .
  
مردك كه از صبح با شكم گرسنه از خدا طلب روزي كرده بود و در تاريكي و به حسرت به خوراك درويش چشم دوخته بود ، ديد درويش نيمي از غذا را خورد و عنقريب باقيش را هم ميخورد .
+
مردک که از صبح با شکم گرسنه از خدا طلب روزی کرده بود و در تاریکی و به حسرت به خوراک درویش چشم دوخته بود ، دید درویش نیمی از غذا را خورد و عنقریب باقیش را هم می‌خورد .
  
بي اختيار سرفه اي كرد .
+
بی اختیار سرفه‌ای کرد .
  
درويش كه صداي سرفه را شنيد گفت هر كه هستي بفرما پيش مرد بينوا كه از گرسنگي داشت ميلرزيد پيش آمد و بر سر سفره درويش نشست و مشغول خوردن شد .
+
درویش که صدای سرفه را شنید گفت هر که هستی بفرما پیش مرد بینوا که از گرسنگی داشت می‌لرزید پیش آمد و بر سر سفره درویش نشست و مشغول خوردن شد .
  
وقتي سير شد ، درويش شرح حالش را پرسيد و آنمرد هم حكايت خودش را تعريف كرد درويش به آن مرد گفت فكر كن اگر تو سرفه نكرده بودي من از كجا ميدانستم كه تو اينجائي تا بتو تعارف كنم و تو هم به روزي خودت برسي ؟ شكي نيست كه خدا روزي رسان است اما يك سرفه اي هم بايد كرد . <ref> تمثيل و مثل .</ref>  
+
وقتی سیر شد ، درویش شرح حالش را پرسید و آنمرد هم حکایت خودش را تعریف کرد درویش به آن مرد گفت فکر کن اگر تو سرفه نکرده بودی من از کجا می‌دانستم که تو اینجائی تا بتو تعارف کنم و تو هم به روزی خودت برسی ؟ شکی نیست که خدا روزی رسان است اما یک سرفه‌ای هم باید کرد . <ref> تمثیل و مثل .</ref>  
  
==ياجوج -و-ماجوج==
+
==یاجوج -و-ماجوج==
  
چون اسكندر بحد مشرق رسيد ، راه گذر ميان دو كوه بود و ذوالقرنين با ايشان نيكوئي كرد .
+
چون اسکندر بحد مشرق رسید ، راه گذر میان دو کوه بود و ذوالقرنین با ایشان نیکوئی کرد .
  
مردم آنجا قصه خويش بگفتند كه ياجوج و ماجوج قومي هستند كه در زمين ما فساد ميكنند و ما از پس ايشان بر نميائيم .
+
مردم آنجا قصه خویش بگفتند که یاجوج و ماجوج قومی هستند که در زمین ما فساد می‌کنند و ما از پس ایشان بر نمیائیم .
و گفتند ما خراج بدهيم ترا تا ميان ما و ايشان سدي بكني كه ايشان نيز از پيش ما نيايند .
+
و گفتند ما خراج بدهیم ترا تا میان ما و ایشان سدی بکنی که ایشان نیز از پیش ما نیایند .
  
ذوالقرنين گفت خداي تعالي مملكت مشرق و مغرب بمن داده است و مرا خود ساختن اين سد بهتر او همه مملكت دنيا و هديه شماست .
+
ذوالقرنین گفت خدای تعالی مملکت مشرق و مغرب بمن داده است و مرا خود ساختن این سد بهتر او همه مملکت دنیا و هدیه شماست .
  
ذوالقرنين بفرمود كه آهن بياريد و چنانكه خشت ميان دوت كوه مينهادند ، ميان دو كوه بگرفت و باهن ميان آن سر بر آوردند ، پس بفرمود تا كوره ها بساختند و ميگداختند از يكسو روي و از يكسو آهن هر دو سرد شد و بيكديگر در شد و سخت شد و از كوه تا بدان كوه استواتر شد و بگرفت و ياجوج و ماجوج از آن سوي بماند و آن مسلمانان از ايشان برستند و ذوالقرنين گفت كه اين نه بقوت من بود كه اين برحمت خداي تعالي بود . <ref> قصص الانبياء</ref> <br/>
+
ذوالقرنین بفرمود که آهن بیارید و چنانکه خشت میان دوت کوه می‌نهادند ، میان دو کوه بگرفت و باهن میان آن سر بر آوردند ، پس بفرمود تا کوره‌ها بساختند و می‌گداختند از یکسو روی و از یکسو آهن هر دو سرد شد و بیکدیگر در شد و سخت شد و از کوه تا بدان کوه استواتر شد و بگرفت و یاجوج و ماجوج از آن سوی بماند و آن مسلمانان از ایشان برستند و ذوالقرنین گفت که این نه بقوت من بود که این برحمت خدای تعالی بود . <ref> قصص الانبیاء</ref> <br/>
  
==بهره گيري ـ از ـ فرصتها==
+
==بهره گیری ـ از ـ فرصتها==
بيگناهي راباتهام اينكه مرتكب قتل شده است ،باعدام محكوم كرندوجلادي راماموربريدن سرآن بيچاره نمودندجلاداورابه قتگاه بردوبستوني بست تاسرازتنش برگيرد بيچاره دربرابرجلادبناي عجزوتضرع وگريه وزراي راگذاشت وازاودرخواست كردكه وي رابازكندوبستون مقابل بنددجلادگفت :اي بدبخت ،ازاين مهلت كم دوام تراچه حاصل ؟همان به كه كارت رايكباره سازم وخودوتراازتحمل يك عذاب روحي رهائي بخشم .
+
بیگناهی راباتهام اینکه مرتکب قتل شده است ،باعدام محکوم کرندوجلادی راماموربریدن سرآن بیچاره نمودندجلاداورابه قتگاه بردوبستونی بست تاسرازتنش برگیرد بیچاره دربرابرجلادبنای عجزوتضرع وگریه وزرای راگذاشت وازاودرخواست کردکه وی رابازکندوبستون مقابل بنددجلادگفت :ای بدبخت ،ازاین مهلت کم دوام تراچه حاصل ؟همان به که کارت رایکباره سازم وخودوتراازتحمل یک عذاب روحی رهائی بخشم .
  
بيگناه برميزان عجزخودبيفزودوگفت :اين آخرين خواهش وآرزوئي راكه من درزندگي دارم ،بپذير،چراكه شايددرفاصله بازشدن ازاين ستون وبسته شدن بدان ستون خداوندفرجي عنايت فرمايد .
+
بیگناه برمیزان عجزخودبیفزودوگفت :این آخرین خواهش وآرزوئی راکه من درزندگی دارم ،بپذیر،چراکه شایددرفاصله بازشدن ازاین ستون وبسته شدن بدان ستون خداوندفرجی عنایت فرماید .
  
جلادرادل بحال او بسوخت وخواهشش راپذيرفت واورابازكردوازاين ستون بستون مقابل بست .
+
جلادرادل بحال او بسوخت وخواهشش راپذیرفت واورابازکردوازاین ستون بستون مقابل بست .
  
اتفاقا"برحسب تقديرالهي وبنابرمضمون مثل معروف "سربيگناه تاپاي دار ،ولي باري دارنرود"حاكم شهرراگذرازطرف اين ميدان بيفتادوچون بسياري معيت جمعيت وانبوهي مردم راديد،ازعلت اجتماع آنهاپرسيدوهمينكه ازقضيه آگاهي يافت ،باحضارمحكوم امربداد .
+
اتفاقا"برحسب تقدیرالهی وبنابرمضمون مثل معروف "سربیگناه تاپای دار ،ولی باری دارنرود"حاکم شهرراگذرازطرف این میدان بیفتادوچون بسیاری معیت جمعیت وانبوهی مردم رادید،ازعلت اجتماع آنهاپرسیدوهمینکه ازقضیه آگاهی یافت ،باحضارمحکوم امربداد .
  
بيچاره حضورحاكم رامغتنم دانسته ، بيگناهي خودراثابت ساخت وازآن قصاص بدون استحقاق رهائي يافت /داستانهاي امثال
+
بیچاره حضورحاکم رامغتنم دانسته ، بیگناهی خودراثابت ساخت وازآن قصاص بدون استحقاق رهائی یافت /داستانهای امثال
  
==آداب ـ توكل==
+
==آداب ـ توکل==
  
روزي شتر سواري حضرت رسول ص مفقودشد .
+
روزی شتر سواری حضرت رسول ص مفقودشد .
  
بسيارآنرايافتندوآوردند .
+
بسیارآنرایافتندوآوردند .
  
حضرت بغلام فرمودند:مگردرموقع خواباندن شترزانوهاي اورانبستي ؟عرض كرد:نبستم و توكل بخداكردم واوراخواباندم .
+
حضرت بغلام فرمودند:مگردرموقع خواباندن شترزانوهای اورانبستی ؟عرض کرد:نبستم و توکل بخداکردم واوراخواباندم .
حضرت فرمود:"اعقل توكل "يعني اول زانوي شترراببندوبعدتوكل كن
+
حضرت فرمود:"اعقل توکل "یعنی اول زانوی شترراببندوبعدتوکل کن
  
==توكل برخدا==
+
==توکل برخدا==
  
زنديقي ازامام جعفر صادق ع پرسيدكه :دليل چيست برآنكه عالم راصانع است ؟امام جعفرصادق ع فرمودند:"هرگزدركشتي نشسته اي ؟"گفت :"بلي "گفت :هول درياديده اي يا نه ؟زنديق گفت :"يكباردركشتي نشسته بودم ناگاه كشتي بشكست ومن برتخته اي بماندم ،ناگاه موجي برآمد .
+
زندیقی ازامام جعفر صادق ع پرسیدکه :دلیل چیست برآنکه عالم راصانع است ؟امام جعفرصادق ع فرمودند:"هرگزدرکشتی نشسته‌ای ؟"گفت :"بلی "گفت :هول دریادیده‌ای یا نه ؟زندیق گفت :"یکباردرکشتی نشسته بودم ناگاه کشتی بشکست ومن برتخته‌ای بماندم ،ناگاه موجی برآمد .
  
من ازآن تخته پاره بيفتادم ودرياي بيكران بماندم .
+
من ازآن تخته پاره بیفتادم ودریای بیکران بماندم .
  
ناگاه موجي درآمدسخت ،مرابرساحل انداخت "امام صادق ع فرمودند:" آنساعت كه دركشتي بودي ،اعتمادتوبركشتي بود،آن ساعت كه برتخته بماندي اعتمادتوبرتخته بود،وآن ساعت كه ازتخته بيفتادي اعتمادتوبركه بود؟" زنديق خاموش شد .
+
ناگاه موجی درآمدسخت ،مرابرساحل انداخت "امام صادق ع فرمودند:" آنساعت که درکشتی بودی ،اعتمادتوبرکشتی بود،آن ساعت که برتخته بماندی اعتمادتوبرتخته بود،وآن ساعت که ازتخته بیفتادی اعتمادتوبرکه بود؟" زندیق خاموش شد .
  
امام صادق ع فرمودند:"آفريدگارتوآن موجوداست كه توكل تودرآن ساعت بروي بوده است .
+
امام صادق ع فرمودند:"آفریدگارتوآن موجوداست که توکل تودرآن ساعت بروی بوده است .
  
تودرآن لحظه بفضل ورحمت اواعتمادكردي .
+
تودرآن لحظه بفضل ورحمت اواعتمادکردی .
  
" زنديق بلافاصله مسلمان شدوبه عزاسلام مشرف گشت /جوامع الحكايات
+
" زندیق بلافاصله مسلمان شدوبه عزاسلام مشرف گشت /جوامع الحکایات
  
==مثل سد اسكندر==
+
==مثل سد اسکندر==
  
چون اسكندربحدمشرق رسيد،راه گذرميان دومكوه بود وذوالقرنين باايشان نيكوئي كرد .
+
چون اسکندربحدمشرق رسید،راه گذرمیان دومکوه بود وذوالقرنین باایشان نیکوئی کرد .
  
مردم آنجاقصه خويش بگفتندكه "ياجوج وماجوج "قومي هستندكه درزمين مافسادمي كنندوماازپس ايشان برنمي آئيم .
+
مردم آنجاقصه خویش بگفتندکه "یاجوج وماجوج "قومی هستندکه درزمین مافسادمی کنندوماازپس ایشان برنمی آئیم .
  
وگفتند ماخراج بدهيم تراتاميان ماوايشان سدي بكني كه ايشن نيزازپيش مانيايند .
+
وگفتند ماخراج بدهیم تراتامیان ماوایشان سدی بکنی که ایشن نیزازپیش مانیایند .
  
ذوالقرنين گفت :خداي تعالي مملكت مشرق ومغرب بمن داده است ومراخودساختن اين سدبهتراوهمه مملكت دنياوهديه شماست .
+
ذوالقرنین گفت :خدای تعالی مملکت مشرق ومغرب بمن داده است ومراخودساختن این سدبهتراوهمه مملکت دنیاوهدیه شماست .
  
ذوالقرنين بفرمودكه آهن بيارند وچنانكه خشت ميان دوكوه مينهادند،ميان دوكوه بگرفت وباهن ميان آن سر برآوردند .
+
ذوالقرنین بفرمودکه آهن بیارند وچنانکه خشت میان دوکوه می‌نهادند،میان دوکوه بگرفت وباهن میان آن سر برآوردند .
  
پس بفرمودتاكوره هابساختندومي گداختندازيكسوروي وازيكسوآهن هردوسردشدوبيگديگردرشدوسخت شدوازكوه تابدان كوه استوارشدوبگرفت و"ياجوج وماجوج "ازآن سوي بماندوآن مسلمانان ازايشان برستندوذوالقرنين گفت كه اين نه بقوت من بودكه اين برحمت خداي تعالي بود . <ref> قصص الانبياء</ref> <br/>
+
پس بفرمودتاکوره هابساختندومی گداختندازیکسوروی وازیکسوآهن هردوسردشدوبیگدیگردرشدوسخت شدوازکوه تابدان کوه استوارشدوبگرفت و"یاجوج وماجوج "ازآن سوی بماندوآن مسلمانان ازایشان برستندوذوالقرنین گفت که این نه بقوت من بودکه این برحمت خدای تعالی بود . <ref> قصص الانبیاء</ref> <br/>
 
== پانویس ==
 
== پانویس ==
 
{{پانویس|colwidth=30em|۲}}
 
{{پانویس|colwidth=30em|۲}}

نسخهٔ کنونی تا ‏۲۴ آذر ۱۳۹۵، ساعت ۰۹:۴۳

توکل
مشخصات کتاب
Tavakol-saidi.jpg
نویسنده احمد سعیدی
زبان فارسی
ناشر موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان ،
محل انتشارات قم
تاریخ نشر ۱۳۸۷
قطع رقعی
دانلود [PDF]

از خدا چه بخواهیم؟

همسرباوفا

درسال ۱۳۵۸ازدواج کردم ودارای سه فرزندشدم نخست کارمندبودم ،بازخریدگشتم وبیکاری سبب شدکهبادوستان ناباب رابطه پیداکنم تادرچنگال شیطان سفیداسیرشدم ،هفت باردراین رابطه به زندان افتادم ،دراین مدت تمام زندگیم رافردوختم ودودکردم ،همسرم با اینکه تمام اقوام حتی پدرومادروبرادرانم به اوگفتندازشوهرمعتادخوداطلاق بگیرقبول نکردوباگذشت وفداکاری سعی می کردمرابه راه آوردولی افسوس که من اراده‌ای ازخودنداشتم وهمه فکرم هروئین بود .

همسربیچاره‌ام که دریک اطاق اجاره‌ای زندگی می کردبرای اینکه ازراه شرافتمندانه زندگی خودوفرزندانش را تامین کندنصف همان آطاق رابه آرایشگاه زنانه تبدیل کرده بود،هربارکه من به زندان می‌افتادم بدیدنم می آمدومی گفت بس است ببین هیچ کس به فکرمانیست من صدسال هم تحمل می‌کنم تاخودت پشیمان شوی .

آخرین بارکه زندانی شدم چون از همسرم خجالت می‌کشیدم بانام مستعارخودم رامعرفی کردم ،بیچاره هسمرم به هرجا که عقلش می رسیدسرزده بود،این باردرزندان تصمیم به خودکشی گرفتم ،وبا آقای روحانی که هرروزجهت نمازجماعت به زندان می آمددرمیان گذاشتم اوشدیدا مرانهی کردوگفت :آیاتابه حال روبه خداایستاده‌ای ؟گفتم :نه .

گفت : بیاوازامروزنمازخواندن راشروع کن وازخدابخواه توراکمک کند،من همان موقع وضوگرفتم ودرنمازجماعت شرکت کردم دیدم روحیه‌ام عوض شدوسبک شدم به نمازادامه دادم وبه فراگیری قرآن پرداختم تااینکه آزادشدم به خانه رفتم ، همسروبچه هاهمه گریه می‌کردند،وگفتندچرابه مانگفتی ؟گفتم خجالت می‌کشیدم ،امادرزندان بیشتروقتم رابه نمازوقرآن سپری کردم وازخداکمک خواستم و انشاءالله نمی‌گذارم بدبختی بکشید .

الان سه ماه می گذردومن آدم سابق نیستم ،هر موقع سستی درخودمی بینم دورکعت نمازحضرت فاطمه زهراعلیهاسلام می‌خوانم روحیه‌ای شاداب پیدامی کنم ،همسرم الان ازمن خیلی راضی است .

من خواستم به آنهائی که تاحال موفق به ترک اعتیادنشده اندبگویم مدتی هم روبه خدابایستید خودشان می بینندکه واقعاخداکمکشان می کندبه امیدآنروزکه کشورمادیگرمعتاد نداشته باشد . [۱]

شفای معجزه آسا

مردی اهل کاشان که عازم مکه معظمه بودبه نجف اشرف مشرف شدودرآنجابیماری شدیدی پیداکردبه طوری که پاهایش خشک شدودیگرقادربه حرکت نبود،همسفریهایش اورانزدیکی ازافرادصالح گذاشتندورفتند،آن شخص روزهاوی رادرمنزل می‌گذاشت وبرای یافتن دربه صحرامی رفت .

پس ازمدتی مردکاشانی که روزهاازماندن درمنزل خسته شده بودبه میزبان خودالتماس کرد که اوراهم باخودببردوبه گوشه‌ای ازبیابان بگذارد .

مردصالح وی رابردو درجایی که به مقام امام زمان ع معروف بودگذاشت وسپس لباسهای خودراشست و بردرختی انداخت ورفت .

مردکاشانی می‌گوید:من وقتی درآنجاتنهاشدم به فکر افتادم که سرانجام کارمن چه خواهدشد،ناگهان دیدم جوان خوش رووگندم گونی واردشده به من سلام کردودرمحراب مقام چندرکعت نمازباخضوع وخشوع خواند که هرگزندیده بودم کسی چنان نمازبخوبی بخواندوسپس نزدمن آمده احوالم را پرسید،گفتم :به بلایی گرفتارشده‌ام که سینه‌ام ازآن تنگی می کندنه خوب می‌شوم ونه می‌میرم .

فرمود:ناراحت نباش خداوندهردورابه توعطامی کندوازآنجا بیرون رفت .

من چون دیدم لباسی که روی درخت بودبه زمین افتادبدون این که متوجه بیماری خودم باشم که توان ازجابلندشدن وحرکت ندارم بلندشده رفتم لاباس رابرداشته بردرخت انداختم وبازگشتم وچون درخودنگریستم اثری از بیماری ندیدم ازصحن بیرون رفتم حکسی راندیدم تازه متوجه شدم که آن شخص امام زمان ع بوده است

بسیارتاسف خودم ازاین که وجودمقدسش رانشناختم .

چون رفیقم آمداوراازجریان خبردادم اوهم سخت متاثرشدازاین که موفق به دیدار حضرتش نشده اشت .

مردکاشانی که ازتوجه وجودمبارک امام عصرکاملاسالم شده بودبامیزبانش به منزل برگشتندوآنجابودتادوستانش ازحج برگشتندوچند روزی باآنان بودوسپس بیمارشده ازدینارفت وبدین ترتیب همانطوری که آن بزرگوارفرموده بوهردوخواسته اش راخداوندبه اوعطاکردهم سالم شدوهم مرد . [۲]

فطرت –خداجویی

زندیقی از امام جعفر صادق ع پرسید که دلیل چیست بر آنکه عالم را صانع است ؟ امام جعفر صادق ع فرمودند هرگز در کشتی نشسته‌ای ؟ گفت بلی گفت هول دریا دیده‌ای یا نه ؟ زندیق گفت یکبار در کشتی نشسته بودم ناگاه کشتی بشکست و من بر تخته‌ای بماندم ، ناگاه موجی بر آمد .

من از تخته پاره بیفتادم و در دریای بیکران بماندم .

ناگاه موجی درآمد سخت ، و مرا بر ساحل انداخت .

امام صادق ع فرمودند آنساعت که در کشتی بودی ، اعتماد تو بر کشتی بود ، و آن ساعت که بر تخته بماندی اعتماد تو بر تخته بود ، و آن ساعت که از تخته بیفتادی اعتماد تو بر که بود ؟ زندیق خاموش شد .

امام صادق ع فرمودند آفریدگار تو آن موجود است که توکل تو درآن ساعت بر وی بوده است .

تو در آن لحظه بفضل و رحمت او اعتماد کردی .

زندیق بلافاصله مسمان شد و به عز اسلام مشرف گشت . [۳]

رزاقیت –خدا

شخص ساده لوحی مکرر شنیده بود که خداوند متعال ضامن رزق و روزی بندگان است و بهر موجودی روزی رسان است . بهمین خاطر به این فکر افتاد که به گوشه مسجدی برود و مشغول عبادت شود و از خداوند روزی خود را بگیرد .

به این قصد یکروز از سر صبح به مسجد رفت و مشغول عبادت شد .

همینکه ظهر شد از خداوند طلب ناهار کرد .

هر چه به انتظار نشست برایش ناهار نرسید تا اینکه شام شد و او باز از خدا طلب خوراکی برای شام کرد و چشم براه ماند .

چند ساعتی از شب گذشته درویشی وارد مسجد شد و در پای ستونی نشست و شمعی روشن کرد و از کیسه خود قدری غذا بیرون آورد و شروع بخوردن کرد .

مردک که از صبح با شکم گرسنه از خدا طلب روزی کرده بود و در تاریکی و به حسرت به خوراک درویش چشم دوخته بود ، دید درویش نیمی از غذا را خورد و عنقریب باقیش را هم می‌خورد .

بی اختیار سرفه‌ای کرد .

درویش که صدای سرفه را شنید گفت هر که هستی بفرما پیش مرد بینوا که از گرسنگی داشت می‌لرزید پیش آمد و بر سر سفره درویش نشست و مشغول خوردن شد .

وقتی سیر شد ، درویش شرح حالش را پرسید و آنمرد هم حکایت خودش را تعریف کرد درویش به آن مرد گفت فکر کن اگر تو سرفه نکرده بودی من از کجا می‌دانستم که تو اینجائی تا بتو تعارف کنم و تو هم به روزی خودت برسی ؟ شکی نیست که خدا روزی رسان است اما یک سرفه‌ای هم باید کرد . [۴]

یاجوج -و-ماجوج

چون اسکندر بحد مشرق رسید ، راه گذر میان دو کوه بود و ذوالقرنین با ایشان نیکوئی کرد .

مردم آنجا قصه خویش بگفتند که یاجوج و ماجوج قومی هستند که در زمین ما فساد می‌کنند و ما از پس ایشان بر نمیائیم . و گفتند ما خراج بدهیم ترا تا میان ما و ایشان سدی بکنی که ایشان نیز از پیش ما نیایند .

ذوالقرنین گفت خدای تعالی مملکت مشرق و مغرب بمن داده است و مرا خود ساختن این سد بهتر او همه مملکت دنیا و هدیه شماست .

ذوالقرنین بفرمود که آهن بیارید و چنانکه خشت میان دوت کوه می‌نهادند ، میان دو کوه بگرفت و باهن میان آن سر بر آوردند ، پس بفرمود تا کوره‌ها بساختند و می‌گداختند از یکسو روی و از یکسو آهن هر دو سرد شد و بیکدیگر در شد و سخت شد و از کوه تا بدان کوه استواتر شد و بگرفت و یاجوج و ماجوج از آن سوی بماند و آن مسلمانان از ایشان برستند و ذوالقرنین گفت که این نه بقوت من بود که این برحمت خدای تعالی بود . [۵]

بهره گیری ـ از ـ فرصتها

بیگناهی راباتهام اینکه مرتکب قتل شده است ،باعدام محکوم کرندوجلادی راماموربریدن سرآن بیچاره نمودندجلاداورابه قتگاه بردوبستونی بست تاسرازتنش برگیرد بیچاره دربرابرجلادبنای عجزوتضرع وگریه وزرای راگذاشت وازاودرخواست کردکه وی رابازکندوبستون مقابل بنددجلادگفت :ای بدبخت ،ازاین مهلت کم دوام تراچه حاصل ؟همان به که کارت رایکباره سازم وخودوتراازتحمل یک عذاب روحی رهائی بخشم .

بیگناه برمیزان عجزخودبیفزودوگفت :این آخرین خواهش وآرزوئی راکه من درزندگی دارم ،بپذیر،چراکه شایددرفاصله بازشدن ازاین ستون وبسته شدن بدان ستون خداوندفرجی عنایت فرماید .

جلادرادل بحال او بسوخت وخواهشش راپذیرفت واورابازکردوازاین ستون بستون مقابل بست .

اتفاقا"برحسب تقدیرالهی وبنابرمضمون مثل معروف "سربیگناه تاپای دار ،ولی باری دارنرود"حاکم شهرراگذرازطرف این میدان بیفتادوچون بسیاری معیت جمعیت وانبوهی مردم رادید،ازعلت اجتماع آنهاپرسیدوهمینکه ازقضیه آگاهی یافت ،باحضارمحکوم امربداد .

بیچاره حضورحاکم رامغتنم دانسته ، بیگناهی خودراثابت ساخت وازآن قصاص بدون استحقاق رهائی یافت /داستانهای امثال

آداب ـ توکل

روزی شتر سواری حضرت رسول ص مفقودشد .

بسیارآنرایافتندوآوردند .

حضرت بغلام فرمودند:مگردرموقع خواباندن شترزانوهای اورانبستی ؟عرض کرد:نبستم و توکل بخداکردم واوراخواباندم . حضرت فرمود:"اعقل توکل "یعنی اول زانوی شترراببندوبعدتوکل کن

توکل برخدا

زندیقی ازامام جعفر صادق ع پرسیدکه :دلیل چیست برآنکه عالم راصانع است ؟امام جعفرصادق ع فرمودند:"هرگزدرکشتی نشسته‌ای ؟"گفت :"بلی "گفت :هول دریادیده‌ای یا نه ؟زندیق گفت :"یکباردرکشتی نشسته بودم ناگاه کشتی بشکست ومن برتخته‌ای بماندم ،ناگاه موجی برآمد .

من ازآن تخته پاره بیفتادم ودریای بیکران بماندم .

ناگاه موجی درآمدسخت ،مرابرساحل انداخت "امام صادق ع فرمودند:" آنساعت که درکشتی بودی ،اعتمادتوبرکشتی بود،آن ساعت که برتخته بماندی اعتمادتوبرتخته بود،وآن ساعت که ازتخته بیفتادی اعتمادتوبرکه بود؟" زندیق خاموش شد .

امام صادق ع فرمودند:"آفریدگارتوآن موجوداست که توکل تودرآن ساعت بروی بوده است .

تودرآن لحظه بفضل ورحمت اواعتمادکردی .

" زندیق بلافاصله مسلمان شدوبه عزاسلام مشرف گشت /جوامع الحکایات

مثل سد اسکندر

چون اسکندربحدمشرق رسید،راه گذرمیان دومکوه بود وذوالقرنین باایشان نیکوئی کرد .

مردم آنجاقصه خویش بگفتندکه "یاجوج وماجوج "قومی هستندکه درزمین مافسادمی کنندوماازپس ایشان برنمی آئیم .

وگفتند ماخراج بدهیم تراتامیان ماوایشان سدی بکنی که ایشن نیزازپیش مانیایند .

ذوالقرنین گفت :خدای تعالی مملکت مشرق ومغرب بمن داده است ومراخودساختن این سدبهتراوهمه مملکت دنیاوهدیه شماست .

ذوالقرنین بفرمودکه آهن بیارند وچنانکه خشت میان دوکوه می‌نهادند،میان دوکوه بگرفت وباهن میان آن سر برآوردند .

پس بفرمودتاکوره هابساختندومی گداختندازیکسوروی وازیکسوآهن هردوسردشدوبیگدیگردرشدوسخت شدوازکوه تابدان کوه استوارشدوبگرفت و"یاجوج وماجوج "ازآن سوی بماندوآن مسلمانان ازایشان برستندوذوالقرنین گفت که این نه بقوت من بودکه این برحمت خدای تعالی بود . [۶]

پانویس

  1. اطلاعات هفتگی ،مورخه 31مرداد1369،شماره 2491 . ص 17.
  2. نجم الثاقب ،صفحه 313،حکایت 48 ..
  3. جوامع الحکایات.
  4. تمثیل و مثل .
  5. قصص الانبیاء
  6. قصص الانبیاء