آینه رشد ۰۱: تفاوت بین نسخه‌ها

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
(آزمون دنیاگرایی)
 
(۳ نسخه‌ٔ میانی ویرایش شده توسط ۲ کاربر نشان داده نشده)
سطر ۱: سطر ۱:
عنوان:    آینه رشد ۰۱<br />
+
<div class="head1">آیینه‌رشد - فصلنامه مدیران - دفتر 1 - ویژه سبک زندگی </div>  
مجموعه‌ها:    نشریات<br />
+
{{جعبه اطلاعات
شناسه کتاب:     ۸۵<br />
+
|نام        =  آینه رشد 1
نویسنده:     گروه نویسندگان<br />
+
|عنوان        = مشخصات نشریه
شابک:     ------<br />
+
|تصویر        = [[Image:Ayneh1.jpg|200px]]
تعداد صفحات:    ۲۳<br />
+
|سبک سرآیند  = background:#ccf;
نام اپراتور:    محمد خلیلی<br />
+
|سبک برچسب  = background:#ddf;
ایمیل اپراتور:     ۲farizeh@gmail.com<br />
+
|سبک عنوان= background: #CCF;padding: 7px;border-top-left-radius: 20px;border-top-right-radius: 20px;border: 1px solid #aaa;border-bottom: none;
زبان:    پارسی<br />
+
|سرآیند۱  =
رتبه:    0 <br />
+
|برچسب۲  =نویسنده
تصویر:    cover<br />
+
|داده۲  = گروه نویسندگان
دانلود فایل:    دانلود آینه رشد ۰۱<br />
+
|برچسب۳ = صاحب امتیاز
 +
|داده۳ = ستاد امر به معروف و نهی از منکر
 +
|برچسب۴ =زبان
 +
|داده۴ = فارسی
 +
|برچسب۵ = اعضای تحریریه
 +
|داده۵ = جواد محدثی، محمود مهدی پور، محمود شریفی، سید مجید حسن زاده، عبدالرحیم اباذری، محمد باقر پورامینی
 +
|برچسب۶ =ناشر
 +
|داده۶ =
 +
|برچسب۷ =محل انتشارات
 +
|داده۷  =  قم
 +
|برچسب۸  =  تاریخ نشر
 +
|داده۸  =
 +
|برچسب۹  = قطع
 +
|داده۹  = جیبی
 +
|برچسب۱۰  = شابک
 +
|داده۱۰  =
 +
|برچسب۱۱  = دانلود
 +
|داده۱۱  = [http://dl-al-adl.ir/libfiles/ebooks/famag/PDF/famag01.pdf PDF]
 +
}}
  
==آیینه ۱==
 
 
== رهنمودهای ولایت‏ ==
 
== رهنمودهای ولایت‏ ==
 
=== مقام معظم رهبری (مدظله‌العالی) ===
 
=== مقام معظم رهبری (مدظله‌العالی) ===
سطر ۸۵: سطر ۱۰۲:
 
۶- «صاحب فرمان» را تحمل زحمت «فرمانبرداران » واجب است تا «مصلحتی» که دارند، «فوت» نشود. باید که «مراد» همه بجوید و «حاجات» هر یکی را به حسب مراد، برآورده گرداند که حاکم «تند ترشروی»، پیشوایی را نشاید.  یکی  «مظلمه» پیش «حجاج یوسف» برد؛ جوابش نگفت، و التفاتش نکرد. مرد «بخندید» و به خنده همی رفت و می‌گفت: این از خدای متکبرتر است. به حجاج رسانیدند؛ بخواندش که این، چرا گفتی؟ گفت: از برای آن‌که خدا با موسی علیه‌السلام، سخن گفت و تو را از دل نمی‌آید که با «خلق خدای»، سخن گویی! حجاج، این سخن بشنید و «انصافش» بداد.<br/>
 
۶- «صاحب فرمان» را تحمل زحمت «فرمانبرداران » واجب است تا «مصلحتی» که دارند، «فوت» نشود. باید که «مراد» همه بجوید و «حاجات» هر یکی را به حسب مراد، برآورده گرداند که حاکم «تند ترشروی»، پیشوایی را نشاید.  یکی  «مظلمه» پیش «حجاج یوسف» برد؛ جوابش نگفت، و التفاتش نکرد. مرد «بخندید» و به خنده همی رفت و می‌گفت: این از خدای متکبرتر است. به حجاج رسانیدند؛ بخواندش که این، چرا گفتی؟ گفت: از برای آن‌که خدا با موسی علیه‌السلام، سخن گفت و تو را از دل نمی‌آید که با «خلق خدای»، سخن گویی! حجاج، این سخن بشنید و «انصافش» بداد.<br/>
 
۷- چندان که از «زهر» و «مکر» و «غدر» و «فدایی» و «شبیخون» بر حذر است، از درون «خستگان» و «دل شکستگان» و دعای نفرین «مظلومان» و «ناله محرومان»، بر حذر باشد. سلطان غزنینی گفت: من از «نیزه مردان، چندان نمی‌ترسم که از «دوک» زنان؛ یعنی «سوز سینه» ایشان
 
۷- چندان که از «زهر» و «مکر» و «غدر» و «فدایی» و «شبیخون» بر حذر است، از درون «خستگان» و «دل شکستگان» و دعای نفرین «مظلومان» و «ناله محرومان»، بر حذر باشد. سلطان غزنینی گفت: من از «نیزه مردان، چندان نمی‌ترسم که از «دوک» زنان؛ یعنی «سوز سینه» ایشان
فریاد «پیره زن» که بر آید ز «سوز دل»
+
فریاد «پیره زن» که بر آید ز «سوز دل»
 
«کیفر» برد ز حمله «مردان کارزار»
 
«کیفر» برد ز حمله «مردان کارزار»
 
سیصد هزار بار از آن «سخت‌تر» زند
 
سیصد هزار بار از آن «سخت‌تر» زند
سطر ۱۶۶: سطر ۱۸۳:
 
با تشکر فراوان - آیینه
 
با تشکر فراوان - آیینه
 
 
== �منکرهای معروف نما ==
+
== منکرهای معروف نما ==
 
«سلامت دید»، در گرو «سلامت نفس» است. آن‌چه سبب می‌شود هر چیز و هر کس و هر کار و حادثه را، همان طور که هست، ببینیم و بشناسیم و عوضی نبینیم و اشتباهی نشناسیم، «سلامت نفس» است. <br/>
 
«سلامت دید»، در گرو «سلامت نفس» است. آن‌چه سبب می‌شود هر چیز و هر کس و هر کار و حادثه را، همان طور که هست، ببینیم و بشناسیم و عوضی نبینیم و اشتباهی نشناسیم، «سلامت نفس» است. <br/>
 
اگر «دستگاه شناخت»، دستکاری شود، همه معادلات به هم می‌خورد و دیگر نمی‌توان به دید، شناخت، [[قضاوت]] و بینش خود، «اعتماد» کرد.<br/>
 
اگر «دستگاه شناخت»، دستکاری شود، همه معادلات به هم می‌خورد و دیگر نمی‌توان به دید، شناخت، [[قضاوت]] و بینش خود، «اعتماد» کرد.<br/>

نسخهٔ کنونی تا ‏۴ آبان ۱۳۹۵، ساعت ۱۶:۱۵

آیینه‌رشد - فصلنامه مدیران - دفتر 1 - ویژه سبک زندگی
مشخصات نشریه
Ayneh1.jpg
نویسنده گروه نویسندگان
صاحب امتیاز ستاد امر به معروف و نهی از منکر
زبان فارسی
اعضای تحریریه جواد محدثی، محمود مهدی پور، محمود شریفی، سید مجید حسن زاده، عبدالرحیم اباذری، محمد باقر پورامینی
محل انتشارات قم
قطع جیبی
دانلود PDF

رهنمودهای ولایت‏

مقام معظم رهبری (مدظله‌العالی)

-۱ وظیفه اصلی همه مسئولان، سازمان‌ها و دستگاه‌های نظام اسلامی، خدمت به دین و تقویت تدین و معنویت جامعه است؛ چرا که تنها در این صورت، خدمت واقعی به مردم و تأمین نیازهای مردمی و اجتماعی آنها، امکان‌پذیر خواهد شد.
۲- مسئولان اسلامی نباید در رفتار و عمل خودشان، مسرفانه و متجملانه زندگی کنند و بالاتر از آن، نباید طوری زندگی کنند که روش اسراف‌آمیز و تجمل‌آمیز را به یک فرهنگ، تبدیل کنند. منصب حکومتی، نباید وسیله‌ای باشد برای راحتی، عیش و کسب دنیا برای خود. این، یک کاسبی مثل بقیه کاسبی‌ها نیست. این، مسئولیت‌پذیری است. اشتغال به این مسئولیت، نمی‌تواند برای این باشد که انسان چیزی به دست بیاورد، مالی جمع کند، آینده خود و فرزندانش را از این راه، تأمین کند و یا در دنیا خوش بگذراند.
۳- بعضی از این حقوق‌ها و پاداش‌ها و دریافت‌هایی که بعضی‌ها دارند - که بیت‌المال هم است - اصلاً قابل توجیه و قابل فهم و قبول نیست. آن کسانی که از اموال دولتی و از بیت‌المال استفاده می‌کنند، بایستی به قدر حق و ارزش کارشان برخوردار شوند؛ نمی‌شود که عده‌ای برخورداری‌های زیاد داشته باشند.
۴- هرگز حقّ رهبری، فوق نظارت نیست؛ همه باید نظارت شوند؛ بخصوص آن کسانی که حکومت می‌کنند؛ زیرا قدرت و ثروت در دست مسئولان است. نظارت در کشور، هنوز علمی، تخصصی و کارآمد نیست و گاهی هم بی‌طرفانه به نظر نمی‌رسد.[۱]

کلام امیر

وَ إِنّمَا یُؤْتَی خَرَابُ الأَرْضِ مِنْ إِعْوَازِ أَهْلِهَا
وَ إِنَّمَا یُعْوِزُ أَهْلُهَا
لِإِشْرَافِ أَنْفُسِ الْوُلاةِ عَلَی الْجَمْعِ
وَ سُوءِ ظَنِّهِمْ بِالْبَقَاءِ
وَ قِلَّةِ انْتِفَاعِهِمْ بِالْعِبَرِ
زمین به تنگدستی ساکنان آن ویران شود،
و مردم شهرها هنگامی تنگدست گردند که
والیان روی به جمع کردن مال آورند،
و از ماندن خود بر سرکار ناامید گردند،
و از آنچه مایه عبرت است کمتر عبرت گیرند.[۲]

آزمون دنیاگرایی

ابوبصیر می‌گوید: شنیدم که امام محمد باقر علیه‌السلام می‌فرمود:
در زمان رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله، مرد مؤمنی از «اهل صفّه» که سعد نامه داشت، بسیار فقیر و نیازمند بود. او، همواره به هنگام نماز، همراه رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله به مسجد می‌رفت و هرگز نماز (جماعت اول وقت) از وی، فوت نمی‌شد. وقتی رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله به «فقر و نیازمندی» و «غربت و تنهایی» او می‌نگریست، دل حضرت به حالش می‌سوخت و به او می‌فرمود:
ای سعد! اگر چیزی به دستم آید، البته تو را بی‌نیاز سازم.
ابوبصیر می‌گوید: مدتی گذشت و چیزی به دست مبارک رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله نیامد و آن حضرت، به همین خاطر، اندوهگین گردید. خدای متعال که غم و اندوه رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله، نسبت به سعد را مشاهده کرد، جبرئیل امین را با دو درهم، خدمت آن حضرت فرستاد. او، خدمت رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله رسید و عرض کرد:
ای محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله! خدای متعال، غم و اندوه تو نسبت به سعد را دریافته است؛ آیا دوست داری او را بی‌نیاز کنی؟ رسول اکرم فرمود: آری، دوست دارم.
جبرئیل عرض کرد: این دو درهم را بگیر و در اختیار او بگذار و وادارش کن تا با این دو درهم، خرید و فروش نماید.
رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله آن دو درهم را گرفت و برای نماز ظهر از منزل بیرون آمد. در این هنگام، چشمش به سعد که جلوی در منزل آن حضرت، منتظر ایستاده بود افتاد؛ رو به او کرد و فرمود: ای سعد! آیا به فنون تجارت، آشنا هستی؟
سعد عرض کرد: به خدا سوگند! هیچ وقت مالی نداشته‌ام که با آن، خرید و فروش نمایم. رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله آن دو درهم را به وی داد و فرمود: با این دو درهم، به خرید و فروش بپرداز و روزی خود را تأمین نما. سعد، آن دو درهم را گرفت و به قصد اقامه نماز ظهر با آن حضرت، داخل مسجد شد و بعد از نماز، رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله به سعد فرمود: برخیز و به دنبال رزق و روزی خود برو که من، نگران حال تو هستم.
ابوبصیر می‌گوید: سعد رفت و مشغول کسب و کار شد. او، هر متاعی را که به یک درهم می‌خرید، به دو درهم می‌فروخت و اگر به دو درهم می‌خرید، به چهار درهم به فروش می‌رسانید. رفته رفته، دنیا به وی روی آورد و مال و دارایی او، فزونی گرفت و کسب و کارش رونق فراوانی پیدا کرد و در کنار مسجد، مغازه‌ای ایجاد کرد.
مدتی بود که وقتی «بلال» اذان می‌گفت و رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله جهت اقامه نماز، بیرون می‌آمد، حضرت مشاهده می‌کرد که سعد، سرگرم داد و ستد است و همچون گذشته، وضو نساخته و مهیای نماز نشده است؛ به او می‌فرمود: ای سعد! دنیا تو را مشغول به خود کرده و از نماز، بازت داشته است! او در جواب می‌گفت: چه کنم؟ آیا مال و ثروت خود را تباه سازم؟ متاعی را به این شخص (که داخل مغازه بود) فروخته‌ام؛ باید پولش را بگیرم و یا متاعی را خریده‌ام و می‌خواهم پولش را بپردازم.
ابوبصیر می‌گوید: رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله به دنیا گرایی سعد، بیشتر از گذشته او، اندوهگین شد. جبرئیل امین بر آن حضرت فرود آمد و عرض کرد:
ای محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله! خدای متعال اندوه تو نسبت به سعد را می‌داند؛ اکنون بیان کنید که کدامیک از حال نخست وی یا حال کنونی‌اش را دوست‌تر دارید. آن حضرت به جبرئیل فرمود: حال نخست او را دوست‌تر دارم؛ زیرا دنیای سعد آخرتش را بر باد داده است.
جبرئیل عرض کرد: بی‌گمان دوستی دنیا و مال و ثروت، وسیله آزمایش و امتحان است و انسان را از آخرت باز می‌دارد. اکنون به نزد سعد بروید و دو درهمی را که به او داده‌اید، پس بگیرید تا وی به حال نخست خویش باز گردد.
ابوبصیر می‌گوید: رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله بیرون رفت و چون به سعد رسید، به او فرمود: ای سعد! آیا دو درهمی را که به تو داده‌ام، پس نمی‌دهی؟
سعد عرض کرد: آری؛ بلکه دویست درهم باز پس می‌دهم. آن حضرت فرمود: جز همان دو درهم را از تو نمی‌خواهم. سعد آن دو درهم را باز پس داد.
ابوبصیر می‌گوید: بار دیگر، دنیا به سعد پشت کرد و آن‌چه از مال و منال دنیا به دست آورده بود، همه از دستش رفت و مانند گذشته، فقیر و بی‌چیز شد.[۳] دنیایت نداده‌ام، نه از خواری توست‏
کونین مرا، رشک وفاداری توست‏
هر چند دعا کنی، اجابت نکنم‏
زیرا که مرا، محبتِ زاریِ توست.

در محفل انس با شهیدان

شهید محمود وِشکَره

«...فراموش نکنید (که) این انقلاب اسلامی، حاصل چندین سال تحمل مشقات رهبر دل‌سوزمان (امام راحل) و حاصل خون هزاران شهید است. فراموش نکنید در منجلابی از ظلم و فساد و تباهی، بودیم و این اسلام (و) خصوصاً رهبری امام بود که ما را نجات داد و به سوی نور، هدایت کرد. فراموش نکنیم (که) اسلام عزیز بعد از قرن‌ها به رسم امانت به دست ما رسیده است؛ مبادا در امانت خیانت کنیم!...»

شهید مصطفی متقی

« برادرم! برادر کوچک تو، نصیحتی دارد؛ این که کشمکش‌های سیاسی، لحظه‌ای تو را از خدا دور نکند. همه اینها، فانی (فنا شدنی) است. چیزی که می‌ماند، خداست. همان‌طور که در قبل بوده‌ای، در آینده هم زندگی‌ات را وقف کن. خدمت‌گزاری به این مردم، از بزرگ‌ترین عبادات است.»

شهید حسن رنجبر

« از آنان که به هر نحو، به این مردم خیانت می‌کنند، سؤال می‌کنم؛ آیا معاد از یاد شما رفته است؟ آیا به مرگ خویش اندیشیده‌اید؟ از آن، کاسبی که جنسش را گران می‌فروشد تا آن کارگر و کارمندی که از کارش می‌دزدد، اینها همه حق الناس است و در فردای قیامت، جواب می‌خواهد. به این افراد باید گفت؛ بدانید (که) شما حامیان انقلاب، نخواهید بود و این انقلاب احتیاجی به شما (ها) ندارد.»

از گذشته تا به امروز

کتاب کلیات شیخ مصلح الدین «سعدی»، علاوه بر «گلستان» و «دیوان اشعار»، مشتمل بر پنج رساله دیگر است که رساله پنجم، «نصیحه الملوک» نام دارد و مشحون از «پند» و «اندرز» به «ارباب مملکت» و کارگزاران یک «نظام حکومتی» می‌باشد.
این رساله، به درخواست یکی از دوستان سعدی به رشته تحریر در آمده که خود گفته است:
اما بعد از ثنای خداوند عالم و «ذکر» بهترین فرزند آدم علیه‌السلام، خاتم انبیاء محمد مصطفی صلی‌الله‌علیه‌وآله در «نصیحت» ارباب مملکت، شروع کنیم به حکم آن که: یکی از دوستان عزیز، جزوه‌ای در این معنی، تمنّا کرد به «فهم» نزدیک و از «تکلّف» دور.
جوابش نبشتم که «شرایف» ساعات فرزند، دام بقائه به «وظایف» طاعات خداوند متعال جل ثنائه آراسته باد؛ معلوم کند که «ملوک» جهان را «نصیحت» رب العالمین، پسندیده است که در کتاب مجید می‌فرماید:
« و اذا حکمتم بین الناس ان تحکموا بالعدل». و دیگر فرمود: «ان الله یامر بالعدل و الاحسان». مجملی فرمود تعالی و تقدس که مفصل آن، در دفترها نشاید گفتن؛ اما به قدر طاقت، کلمه‌ای چند بیان کنیم در معنی «عدل» و «احسان» و بالله التوفیق.
۱- پادشاهانی که مشفق درویش‌اند، نگهبان ملک و دولت خویشند به حکم آن‌که عدل و احسان و انصاف خداوند مملکت، موجب امن و استقامت رعیّت است و عمارت و زراعت بیش اتفاق افتد؛ پس نام نیکو (آوازه) و راحت و امن و ارزانی غله و دیگر متاع به اقصای عالم برود و بازرگانان و مسافران، رغبت نمایند و قماش و غله و دیگر متاع» بیاورند و ملک و مملکت، آبادان شود و خزائن معمور و لشکریان و حواشی فراخ دست؛ نعمت دنیا، حاصل و به ثواب عقبی واصل. و اگر طریق ظلم رود، بر خلاف این است.
ظالم برفت و قاعده زشت از او بماند عادل برفت و نام نیکو یادگار کرد ۲- عهده ملک داری، کاری عظیم است؛ «بیدار و هشیار»، باید بود و به دل، همه وقتی با خدای تبارک و تعالی، در مناجات تا بر دست و زبان و قلم و قدم وی، آن رود که صلاح ملک و دین و رضای رب العالمین در آن باشد.
«تفویض» کارهای بزرگ، به مردم «ناآزموده» نکند که «پشیمانی» آرد. مردم «متهم» ناپرهیزکار، قرین و رفیق خود نسازد که طبیعت ایشان در او اثر کند و اگر نکند، از شنعت خالی نماند و تأدیب دیگران است که همان فعل دارند، از روی درست نیاید.
گواهی به «خیانت» کس، نشنود؛ مگر این که «دیانت» گوینده، معلوم کند و تا به «غور» گناه نرسد، «عقوبت» روا ندارد.
قطع «دزدان» و قصاص «خونیان»، به «شفاعت» دوستان در نگذارد.
«دزدان»، دو گروه‌اند؛ چندی به تیر و کمان در صحراها؛ چندی به «کیل» و «ترازو» در «بازارها»؛ دفع همگان «واجب» داند!
انوشیروان عادل را که به «کفر» منسوب بود، به خواب دیدند در جایگاه خوش و خرم؛ پرسیدنش که این مقام به چه یافتی؟ گفت: بر مجرمان «شفقت» نبردم و بی‌گناهان، «نیازردم»! داد «ستمدیدگان» بدهد تا «ستمکاران» «خیره» نگردند که گفته‌اند:
سلطان که «دفع» دزدان نکند، در حقیقت «خود» کاروان می‌زند!
عامل «مردم آزار» را «عمل» ندهد که دعای بد و نفرین، بدو تنها، نکنند و الباقی مفهوم!
۳- از «سیرت» پادشاهان، یکی آن است که در «شب» بر در حق «گدایی» کنند و به «روز»، بر سر خلق «پادشاهی». آورده‌اند که سلطان محمود سبکتکین رحمةالله‌علیه، همین که شب درآمدی، «جامه شاهی» به در کردی و «خرقه درویشی» در پوشیدی و به درگاه «حق»، سر بر زمین نهادی و گفتی: یا رب العزة! ملک، ملک توست و بنده، بنده تو به «زور بازو» و «زخم تیغ» من، حاصل نیامده است. تو! بخشیده‌ای و هم «قوت» و «نصرت» بخشی که بخشانیده‌ای.
۴- ذوالنون مصری، پادشاهی را گفت: شنیده‌ام فلان عامل را که فرستاده‌ای به فلان ولایت بر رعیت، «درازدستی» می‌کند و «ظلم» روا می‌دارد!گفت: روزی «سزای» او بدهم. گفت: بلی، روزی سزای او بدهی که «مال» رعیت تمام ستده باشد؛ پس به «زجر» و «مصادره» از وی، بازستانی و در «خزینه» نهی؛ درویش و رعیت را «چه سود» دارد؟
پادشاه «خجل» گشت و دفع «مضرّت» عامل بفرمود در حال. سر «گرگ، باید هم اول بریده نه چون گوسفندان مردم درید.
۵- یکی از پادشاهان، «خمخانه» خماران، «شکستن» فرمود و شبانگاه گفت ندیمان خود را «انگور» فلان باغ خود را در وجه «عصیر» نهادیم. صاحبدلی شنید؛ گفت: ای که گفتی بد مکن، خود بد مکن!
۶- «صاحب فرمان» را تحمل زحمت «فرمانبرداران » واجب است تا «مصلحتی» که دارند، «فوت» نشود. باید که «مراد» همه بجوید و «حاجات» هر یکی را به حسب مراد، برآورده گرداند که حاکم «تند ترشروی»، پیشوایی را نشاید. یکی «مظلمه» پیش «حجاج یوسف» برد؛ جوابش نگفت، و التفاتش نکرد. مرد «بخندید» و به خنده همی رفت و می‌گفت: این از خدای متکبرتر است. به حجاج رسانیدند؛ بخواندش که این، چرا گفتی؟ گفت: از برای آن‌که خدا با موسی علیه‌السلام، سخن گفت و تو را از دل نمی‌آید که با «خلق خدای»، سخن گویی! حجاج، این سخن بشنید و «انصافش» بداد.
۷- چندان که از «زهر» و «مکر» و «غدر» و «فدایی» و «شبیخون» بر حذر است، از درون «خستگان» و «دل شکستگان» و دعای نفرین «مظلومان» و «ناله محرومان»، بر حذر باشد. سلطان غزنینی گفت: من از «نیزه مردان، چندان نمی‌ترسم که از «دوک» زنان؛ یعنی «سوز سینه» ایشان فریاد «پیره زن» که بر آید ز «سوز دل» «کیفر» برد ز حمله «مردان کارزار» سیصد هزار بار از آن «سخت‌تر» زند «ضربت» که شیر «شرزه» و «شمشیر آبدار» ۸- آن کن که: «خیر» تو در قفای تو گویند که در نظر، از «بیم» گویند یا «طمع». از «بدگویان» مرنج که «گناه» از آنِ تو است؛ چرا چنان نباشی که «نیکو» گویند؟
چو بیداد کردی، «توقع» مدار که «نامت» به نیکی رود در دیار در«زندگانی» سعی کن تا «به» از دیگران باشی؛ به؛ «فعل» و «صلاح» و «کرم» که از مردگی، پادشاهان و گدایان، یکسانند و اگر مدفن «سلطانی» یا «سگبانی» باز کنند، میان ایشان، فرق نتوانند کرد.
«عیب» خود از «دوستان» مپرس که بپوشانند.
«تفحص» کن که «دشمنان» چه می‌گویند «عفو» از «گناه» کسی کن که: «دعای خیرت» گوید (همه کس)؛ نه «او» گوید و بس!
۹- عمر عبدالعزیز رحمةالله علیه، چون از خواب برخاستی، بعد زافرضیه حق، «شکر» و سپاس «نعمت» و «فضل» رب العالمین بگفتی و «امن» و «استقامت» خلق، از خدای درخواستی و گفتی: یا رب! عهده کاری عظیم به دست این بنده ضعیف، متعلق است؛ پیدا است که از جهد و کفایت من، نه خیزد. به آبروی «مردان» درگاهت و به صدق معامله «راستان» و «پاکان» که توفیق «عدل» و «احسان» و «انصاف»، ده و از جور و عدوان، پرهیز! مرا از شر «خلق» و خلق را از شر «من»، نگاهدار. روزی ده و روزی مکن که دلی از من بیازارد یا دعای نفرین مظلومی در حق من باشد.
۱۰- ای که در «خواب خوشی»، از بیداران بیندیش! ای که «توانایی در رفتن داری»، با همراه «ناتوان» بساز! ای که «فراخ دستی»! با تنگدستان مراعات کن! دیدی که پیشینیان چه کردند و چه بردند؟ رفتند و «جفا» بر مظلومان سر آمد و «وبال»، بر ظالمان بماند!
ای که «مال» از بهر «جاه»، دوست می‌داری! «کرم کن و تواضع پیش گیر که «جاهی» از این رفیع‌تر نیست که خلقت دوست دارد و ثنا گویند.
خرم تن عارفان که: «بدیدند» و «بدانستند» که «دنیا» را وقت «مرگ»، به دیگران می‌باید گذاشتن؛ هم اکنون به دیگران بگذاشتند!

بادآورده را باد می‌برد

روزی عبد الرحمن زیاد، والی خراسان به حساب‌رسی از دارایی‌های خود پرداخت و فهمید که اگر صد سال دیگر هم بماند و روزی دو هزار درهم خرج کند، دارد؛ اما بعد از اندکی، همه آنها از دست رفت و از شدت تنگ‌دستی ناچار به فروش قرآنش شد.

مسئولان در سنت پیامبر اکرم صلی‌الله علیه وآله‏

اَخْذُ الاَمِیْرِ الهَدَیَّةَ، سُحْتٌ وَ قَبُولُ القاضِیِ الرُّشْوَةَ کُفْرٌ.
هدیه گرفتن دولتمرد، به منزله آتش سوزناک و حرام است و رشوه گرفتن قاضی، به مثابه کفر.
التَذَلُّلُ لِلْحَقِّ اَقْرَبُ اِلَی العِزِّ من التَعَزُّزِ بَالْباطِل.
ذلت پذیری به خاطر حق، نزد من محبوب‌تر از عزتی است که به خاطر باطل باشد.
اِذا اَرادَ اللَّهُ بِالاَمِیرِ خَیْراً جَعَلَ لَهُ وَزِیْرَ صِدْقٍ، اِنْ نَسِیَ ذَکَّرَهُ وَ اَنْ ذَکَرَ أَعانَه وَ اِذا اَرادَ بِهِ غَیْرَ ذلِکَ جَعَلَ لَهُ وَزِیْرَ سُوءٍ اِنْ نَسِیَ لَمْ یُذَکِّرهُ وَ اِنْ ذَکَّرْ لَمْ یُعِنْهُ.[۴] وقتی خدای متعال، خیر و صلاح یک مدیر و دولتمرد را بخواهد، مشاور و دستیار درستکاری نصیبش می‌گرداند تا اگر کاری را از یاد برد، به یادش اندازد و هر گاه اقدام به انجام کاری نماید، به یاریش بشتابد؛ ولی هر گاه خیر و صلاح دولتمرد و مدیری را نخواهد، مشاور و دستیار بدکاری نصیبش می‌سازد تا اگر کار مهمی را به فراموشی سپرد، یادآوری‌اش ننماید و در کارهای اساسی، با وی همراهی نکند.

الگوگیری از مدیران موفق

شهید محمد علی رجائی

در طول تاریخ اسلام و تشیع، بلکه از همان آغاز زندگی بشر و تشکیل حکومت‌ها و امپراتوری‌های بزرگ در مناطق مختلف هستی، شخصیت‌های مثبت و منفی بسیاری به چشم می‌خورند که ویژگی‌های فردی و برخوردهای سیاسی و اجتماعی آنان، می‌تواند برای همه، به ویژه برای مسئولان نظام جمهوری اسلامی ایران در رده‌های گوناگون، الگو و آیینه عبرت باشد، در این بخش از گاهنامه آیینه و در هر شماره، بفرازهایی از ابعاد گوناگون زندگی یکی از این چهره‌های برگزیده، مرور می‌شود. سرآغاز این نگاه را به شهید بزرگوار و نخستین نخست وزیر و رئیس جمهور مکتبی در حکومت جمهوری اسلامی ایران، اختصاص داده‌ایم.
شهید رجایی، وقتی در آموزش و پرورش، وزیر شد، تلاش کرد تا افرادی را در مسئولیت‌های این وزارتخانه به کار گمارد که بتوانند به عنوان یک مسئول واقعی، در حکومت جمهوری اسلامی تبلور یابند. در این راستا، علاوه بر تأکید بر تخصص، به مکتبی و متعهد بودن اشخاص، توجه ویژه داشت. وی در جهت تحقق آرمان‌ها و تشریح اهداف انقلاب اسلامی، هر هفته با مدیران ادارات در تهران و هر دو ماه با مسئولان کل ادارات در شهرستان‌ها، دیدار می‌کرد و آنها را در جهت پیاده کردن این آرمان‌ها و ارزش‌ها، توجیه و تشویق می‌نمود.
شهید رجایی در این باره می‌گوید:
«این برادران را می‌آوردیم و ساعت‌ها با آنها می‌نشستیم و بحث‌های مکتبی می‌کردیم؛ بسیار، بسیار مفید و مهم بود. یکی از فوایدش این بود که ما اینها را توجیه می‌کردیم که آقا! این بخش‌نامه را ما می‌خواهیم صادر کنیم؛ دلیلمان هم این است؛ چون که از اول ما گفتیم، وای به حال کسی که در جمهوری اسلامی، کسی چیزی را بگوید، حکمی را بکند و پشت سرش بگوید: المأمور معذور. من می‌گفتم؛ آن روز شما سقوط کردید. شما باید دقیقاً در جریان اندیشه‌ای که منجر به این بخش‌نامه شده است، باشید تا وقتی می‌آیند می‌گویند آقا چرا؟ نگویید وزیر گفته است. نگویید وزارتخانه تصمیم گرفته: وزارتخانه یعنی چه؟ اگر حق، حق است در همه جا از آن دفاع می‌کنیم و اگر باطل است، به وزیر هم اجازه نمی‌دهیم که چنین حرفی را بزند».
او می‌گوید: «اگر آدم برای خدا کار کند، خستگی معنا ندارد. خستگی موقعی است که ما، برای پول کار کنیم. یک بار در یکی از روستاهای کشور، در مدرسه‌ای بخاری کلاس، آتش گرفت و سه دانش‌آموز نوجوان دبستانی در آتش سوختند. وقتی این خبر به شهید رجایی رسید، سخت متأثر شد و بی‌درنگ به آن‌جا رفت و از خانواده‌های آنان، دلجویی کرد و گفت: من، وزیرآموزش و پرورش هستم؛ پس این اتفاق؛ به خاطر کوتاهی من، رخ داده است.
وقتی به اصرار دوستان و به حکم انجام وظیفه، کاندیدای نمایندگی مجلس شورای اسلامی شد، هرگز به تبلیغات برای خود، تن نداد و گفت: در طی دوره‌ای که در آموزش و پرورش بوده‌ام، کارم به نحوی بوده است که تقریباً با تمام خانوادها، ارتباط داشته‌ام و آنها مرا شناخته‌اند؛ اگر عملکردم مطابق خواست‌های آنها باشد، مرا انتخاب می‌کنند وگرنه، انتخاب نمی‌کنند؛ به همین دلیل، نیازی به تبلیغ کردن نمی‌بینم.
او به نماز اول وقت، اهتمامی ستودنی داشت؛ چنان که با خود عهد بسته بود که اگر روزی نمازش دیر شود، از فردایش دو روز، روزه بگیرد. جمله‌ای از وی مشهور است که می‌گفت: «به نماز نگویید کار دارم؛ به کار بگویید وقت نماز است». شهید رجایی، وقتی به نخست وزیری رسید، هرگز حاضر نشد در ساختمان آن وزارتخانه مستقر شود و محل کارش را در بخشی از همان ساختمان آموزش و پرورش منطقه جنوب شهر تهران قرار داد و چون مورد اعتراض اطرافیان قرار گرفت، گفت:
«... اگر من از مردم جنوب شهر، جدا شوم و هر روز که سر کار می‌روم، خانه‌هایی را که به نشان شهادت عزیزانشان، پرچمی بر بالای آنها نصب شده است، نبینم، از آنها جدا می‌شوم و ممکن است دردِ مردم را فراموش کنم...» او، حتی اتاق کارش را هم از اتاق‌های کوچک انتخاب کرده بود و می‌گفت:
«... اگر اتاق کارم بزرگ باشد، مراجعه کننده مجبور است از در که وارد می‌شود و به من سلام می‌کند تا به من برسد، ده متر را طی کند واین، در آدم، سبب غرور می‌شود...» شهید رجایی، هنگامی که به آمریکا سفر کرد تا مواضع جمهوری اسلامی ایران و اوضاع جنگ تحمیلی را از طریق شرکت و سخنرانی در اجلاس شورای امنیت سازمان ملل به گوش جهانیان برساند، چون متن سخنرانی را که مطابق معمول عرف بین‌المللی با جمله «جناب رئیس!، خانم‌ها و آقایان!»، شروع شده بود، برایش آوردند تا مطالعه و بازنگری کند، می‌گوید: «من سخنرانی‌های خود را این گونه آغاز نخواهم کرد؛ زیرا ما انقلابی داریم که باید پیام و گفتارهایمان را بر اساس آن تنظیم و تدوین کنیم. هر چه اصرار می‌کنند که آقا این عرف مرسوم بین‌الملل است، و همه باید این گونه شروع به صحبت کنند، قبول نمی‌کند و سخنرانی خود را با کمال آرامش و افتخار، با «بسم الله الرحمن الرحیم» و تلاوت آیه‌ای از قرآن کریم آغاز می‌کند.
وی در سال ۱۳۶۰، وقتی با کسب سیزده میلیون رأی، (۸۸ درصد) آرای مردم به ریاست جمهوری رسید، هیچ تغییری در زندگی شخصی و روحی و سایر خصوصیات اخلاقی‌اش حاصل نشد و همچنان، همان محمد علی رجایی بود که در دوران جوانی، در مغازه دایی‌اش کار می‌کرد و یا در اطراف بازار تهران، به دست‌فروشی می‌پرداخت.
شهید رجایی، اعتقاد داشت که نخست وزیر یا رئیس جمهور هم فردی مانند سایر مردم است و اگر قرار باشد امکاناتی نصیب او بشود، باید همان امکانات شامل حال همه مردم هم بشود. از این رو، هرگز بودجه دولتی را صرف هزینه شخصی خود و افراد خانواده‌اش نمی‌کرد؛ چنان که چند لحظه قبل از شهادتش در حال ورود به جلسه امنیت ملی که قرار بود در ساختمان نخست وزیری برگزار شود، وقتی می‌بیند پسر نوجوانش، (کمال) قصد دارد برای چند دقیقه سوار یکی از موتورسیکلت‌های ریاست جمهوری شود، با لحن بسیار تندی، خطاب به وی می‌گوید: مگر موتورها، مال پدرت است که این گونه با خیال راحت می‌خواهی از آن استفاده کنی و بدین ترتیب، مانع این کار فرزندش می‌شود.

رهنمودهای ولایت

حضرت امام خمینی (قدس سره)

۱- کوشش کنیم با بندگان خدا، جوری رفتار کنیم که امامان شما، رفتار می‌کردند؛ پیغمبر صلی‌الله‌علیه‌وآله شما، رفتار می‌کرد و سایر انبیا علیهم‌السلام، رفتار می‌کردند. گمان نکنید که حالا فلان، نخست وزیر است؛ فلان، وزیر کشور است؛ فلان، استاندار است؛ فلان، بخشدار است؛ فرماندار است. گمان نکنید که اینها یک چیزی است.
آن که همه چیز است، به دست آوردن رضای خداست و آن، به این است که رضای مخلوق خدا را به دست بیاورید. با مردم که شما سر و کار دارید، این مردم را باید رضایتشان را به دست بیاورید؛ همین مردم کوچه و بازار و کشاورزهای بسیار عزیز و کارمندان و کسانی که در کارخانه‌ها زحمت می‌کشند. اینها، هستند که مایه افتخار یک ملت و مایه پیروزی یک ملت است. پیروزی را برای ما و شما، اینها به دست آوردند و اینها، ولیّ نعمت ما هستند.
۲- در هر صورت، مثل این ملتی که الان ما داریم، کم نظیر است؛ بی‌نظیر است. باید گفت که در جایی الان گمان ندارم؛ هیچ کدام از شما سراغ داشته باشید که یک ملتی با دولت خودش، این طور باشد که کارها را مشترکاً انجام بدهد. سابق که طاغوت بود، هر چه می‌توانستند کارشکنی می‌کردند؛ هیچ همراهی، در کار نبود؛ برای این‌که مردم دیده بودند که دولت به فکر آنها نیست.
شما باید آن طوری که به حسب واقع هم همین طور است، به مردم حالی کنید که ما، برای خدمت آمده‌ایم؛ ادارات برای خدمت آمدند؛ مردم با دل راحت بیایند تو ادارات....
حالا باید ادارات به روی مردم، باز باشد و با آغوش باز، مردم را بپذیرند. دردهایی که مردم دارند، بگویند به آنها؛ بتوانند بگویند. آنها هم کوشش کنند در این که حل بشود....
۳- من به همه مسئولان و دست‌اندرکاران، سفارش می‌کنم که به هر شکل ممکن، وسایل ارتقای اخلاقی و اعتقادی و علمی و هنری جوانان را فراهم سازید و آنان را تا مرز رسیدن به بهترین ارزش‌ها و نوآوری‌ها، همراهی کنید و روح استقلال و خودکفایی را در آنان، زنده نگه دارید.
مبادا اساتید و معلمینی که به وسیله معاشرت‌ها و مسافرت به جهانِ به اصطلاح متمدن، جوانان ما را که تازه از اسارت و استعمار رهیده‌اند، تحقیر و سرزنش نمایند و خدای ناکرده از پیشرفت و استعداد خارجی‌ها، بت بتراشند و روحیه پیروزی و تقلید و گداصفتی را در ضمیر جوانان، تزریق نمایند...[۵].

دوست دارم که دوست، عیب مرا...

این، «آیینه» است؛ عیب گویی رویاروی.
اشتباه نکنم! آیینه، فقط بازگو کننده «عیب»ها نیست، بلکه «زیبایی»ها را هم، همان‌گونه که «هست»، نشان می‌دهد.
به تازگی پا به عرصه «مطبوعات» گشوده است.
آری، «مطبوعه» است؛ اما به خیال خودش، نه چونانِ مطبوعه‌های دیگر.
آمده است تا «روزنه»ای به ژرفای «دل» و «جان»، مخاطبانش بگشاید؛ به اعماق «وجود» شما؛ به اعماق وجود همه «ما»؛ حتی به «ضمیر ناخودآگاهمان!» می‌خواهد با «ما» سخن بگوید؛ ولی نه در عَلَن و آشکارا؛ بلکه نهانی و در خلوت.
قصد دارد با ما از «باید»ها و «نباید»ها بگوید؛ از بایدها و نبایدهای پشت گوش افتاده، حرف بزند؛ از «برداشتن»؛ «گذاشتنی»ها و از «گذاشتن» «برداشتنی»ها و خلاصه از آن‌چه به درد «خودمان» می‌خورد، با ما گفت‌وگو کند.
اصلاً می‌خواهد با ما از «خودمان»، از خود «فراموش شده»مان، سخن بگوید که از هر کسی به ما نزدیک‌تر است و نخستین «اولویت» ما به شمار می‌رود و در عین حال، بیش از همه، مورد «بی مهری» ما، قرار گرفته است.
ممکن است قبول این «مدّعا» دشوار باشد؛ اما جا دارد از خودمان سؤال کنیم:
آیا ما به «زندگی» تعلق داریم یا زندگی متعلق به ما است؟
بهتر است «آرام» باشیم و با «حوصله» و «شکیبایی»، دنبال پاسخ این پرسش بگردیم.
البته درست است که در مقام حرف و سخن، هر چیزی را به «خودمان» نسبت می‌دهیم؛ مثلاً می‌گوییم: «خانه من»، «اتومبیل من»، «فرزند من» و... و این امر، گویای آن است که همه چیز، حتی زندگی را متعلق به خودمان می‌دانیم؛ ولی وقتی پای «عمل» به میان می‌آید، قضیه برعکس می‌شود و این ما هستیم که به زندگی، به اتومبیل، به منزل، به شهرت، به پست و مقام و... تعلق پیدا می‌کنیم و نتیجه هم کاملاً معلوم است؛ چون صاحب نَفَسی می‌گوید:
«اگر مملوک «مال» دنیا هستی، همیشه به تو می‌گوید: «مواظب من باش!» و ما این گونه، خود را «مراقب» و «نگهبان» خواسته‌ایم!
آیا غیر از این است که «وقت»مان، «عمر»مان و «خود»مان را صرف کارهایی می‌کنیم که بعضاً، صد درصد به زیان «خودمان» است؟
آیا برای «زندگی» و «دنیا» و... از «آبرو» و «حیثیت»مان، مایه نمی‌گذاریم؟
آیا دست به سینه «لباس»مان نیستیم که مبادا «خاکی» یا «گِلی» شود؟
آیا...؟
اکنون بیایید در «آیینه» بنگریم و سیمای واقعی «خود» را از ورای «اسم و رسم‌ها»، «عناوین» و «القاب» شناسایی کنیم. بی‌شک کمی دشوار است؛ اما باید بیشتر بکاویم؛ به جست‌وجویمان ادامه دهیم و مطمئن باشیم که سیمای واقعی خود را خواهیم یافت.
آیا این، خود ما هستیم؛ همان «خود» دلخواهمان؟
اگر نیستیم، چرا؟
بهتر است به خودمان بگوییم که کدام «باید»ها را پشت گوش انداخته‌ایم!
خواهشمند است هر گونه نقد و نظر اصلاحی و تکمیلی خود را با ما به نشانی: قم، صندوق پستی ۱۳۵/۳۷۱۸۵ درمیان بگذارید.
با تشکر فراوان - آیینه ‏

منکرهای معروف نما

«سلامت دید»، در گرو «سلامت نفس» است. آن‌چه سبب می‌شود هر چیز و هر کس و هر کار و حادثه را، همان طور که هست، ببینیم و بشناسیم و عوضی نبینیم و اشتباهی نشناسیم، «سلامت نفس» است.
اگر «دستگاه شناخت»، دستکاری شود، همه معادلات به هم می‌خورد و دیگر نمی‌توان به دید، شناخت، قضاوت و بینش خود، «اعتماد» کرد.
اگر از هوای نفس، رها شویم و اگر به انصاف و گرایش به حق، آراسته باشیم و بالاخره اگر «معیارگرا» شویم، می‌توان مطمئن بود که آن‌چه را خوب می‌بینیم، واقعاً «خوب» است و آن‌چه را «زشت» می‌شماریم، ناپسند!
شیطان و نفس اماره، پیوسته در صدد دستکاری در دید و شناخت ما هستند!
آن‌چه در کتاب‌های اخلاقی به «تصفیه نفس»، تعبیر شده و یا قرآن کریم، عملِ تزیین را به شیطان نسبت می‌دهد، گوشه‌ای از همین بازی ابلیسی است؛ یعنی می‌کوشد تا ما را کور کند یا بد را در چشم ما، خوب جلوه دهد.
اگر خدای نکرده، دچار این آفت شدیم، طبیعی است که «معروف را منکر بدانیم و منکر را معروف بشناسیم.
وقتی آیینه دیدمان مخدوش شد، رشوه در نگاه ما، هدیه جلوه می‌کند و اشرافیت، به نظر ما، حفظ شئون می‌آید و پارتی بازی، به عنوان کمک به مردم یا رفع مشکلات، دیده می‌شود.
خوب، اگر عینکِ معروف شناس و منکر یاب را از ما بگیرند و در جبهه شناخت خلع سلاح شویم، شکست ما در مقابل وسوسه‌های نفس و شیطان و جاذبه‌های دنیا و جلوه‌گری ثروت، حتمی است.
اگر دستگاه شناختی ما نقص فنی پیدا کند، از انصاف هم دور می‌شویم؛ یعنی آن‌چه را که ناپسند است، اگر در خودمان باشد، پسندیده می‌بینیم و برای گناه خودمان، توجیه شرعی و قانونی پیدا می‌کنیم.
راستی... اگر معروف، منکر دانسته شود و منکر، معروف به حساب آید، تصور کنید سیمای وحشتناکی، برای جامعه پیدا می‌شود؛ مثلاً، وقتی داشتن دوست پسر، برای دختران، نه تنها عیب نباشد، بلکه مایه سربلندی و فرهنگ به شمار آید و اختلاس و غارت، زرنگی به حساب آید و خود باختگی فرهنگی، سیاست دانسته شود، پیامد طبیعی آن، مفاسد اخلاقی، بحران اقتصادی و سلطه اجنبی خواهد بود.
خدا نکند که دستگاه شناخت و دید ما را دستکاری کنند که اگر چنین شود، سنگ روی سنگ بند نمی‌شود و باید خوبی و پاکی و ارزش‌ها را در خواب‌ها دید و در افسانه‌ها خواند.
تا چه حد از صحت و سلامت دیدتان، مطمئن هستید؟

راز نگاه

«چشم‌ها»، ورودیِ «دل» و «جان»اند و «نگاه»، ابزار انتقال مکنوناتِ آشکار و نهان. «هر آن‌چه دیده بیند، دل کند یاد!» «هر آن‌چه» در جمله «هر آن‌چه دیده بیند»، عام و شامل است و در برگیرنده «سره» و «ناسره»، چنان که در «چشم اندازی» به وسعت «ماده» و «معنا»، جای می‌گیرد.
اما «ورودی چشم»، دری است به نام «پلک» از دو لنگه «بالا» و «پایین»؛ بر خلاف درهای دیگر با لنگه‌های «راست» و «چپ» و نیز «دربانی» که یا «عشق» است یا «هوس» تا فرمانروا در کدام «شکارگاه» اردو زده باشد!
اگر فرمانروا در شکارگاه «کودک» - که قلمرو «احساس» بسیط و ساده است - اردو بزند، ورودی چشم به کنترل هوس در می‌آید و چه «رفت و شدها»، «گفت و شنودها»، «ریب و رنگ‌ها»، «شک و تردیدها»، «فریب و نیرنگ‌ها»، «آلودگی‌ها»، «سرقت‌ها» و... که از آن صورت نمی‌گیرد و چه «فتنه‌ها» که برنمی‌خیزد! آخر هوس، «تکثّرگرا» و «تنوّع طلب» است؛ دائم از این «شاخه» به آن «شاخه» می‌پرد و پیوسته، «تازه‌ها» را تجربه می‌کند.
منطقش هم این است که:
به هر «چمن» که رسیدی، «گلی» بچین و برو به پایِ گل منشین آن‌قدر، که «خار» شوی و «نابه‌سامانی فکری و روحی»، «کشمکش‌های درونی»، «پریشانی خاطر» و... طبیعت تغییرناپذیر آن است و با مصلحت کلی «مملکتِ» وجود آدمی، سازگاری ندارد. ولی چنان که فرمانروا در شکارگاه «بالغ» - که وادی «اندیشه» و «کشف» و «درک» لذت‌های متعالی و بسیار عمیق است - اُطراق نماید، ورودی چشم، در کنترل «عشق» قرار می‌گیرد و عشق، وظیفه خود را به خوبی می‌داند و به بهترین وجه به انجام می‌رساند و چون «وحدت گرا» است و تمام توجه خود را به یک نقطه معطوف می‌کند، حریم دوست را «پاس» می‌دارد؛ پاسبان حرم «دل» شده‌ام شب، همه شب تا در این خانه، جز «اندیشه او» نگذارم!
غیرت عشق، هرگز اجازه نمی‌دهد که «غیر» به حریم دوست درآید با این منطق که «دل حرم خداست؛ در حرم خدا، جز او را ساکن مگردان‏[۶]».
هست آئین «دوبینی»، از «هوس» «قبله» عشق، «یکی» باشد و بس!

احتجاب آفت انقلاب

در فرهنگ اسلام، معیارهای مدیریت با دیگر فرهنگ‌ها، تفاوت فراوان دارد. ارتباط نزدیک مردم و دولت‌مردان، از ویژگی‌های مدیریت اسلامی است.
مدیران در نظام اسلامی، هیچ گونه امتیاز سیاسی و اقتصادی، ندارند و مدیریت این نظام مقدس، چیزی جز رنج و تحمل مشکلات بیشتر به قصد انجام وظیفه الهی و خدمت به امت اسلامی نیست و هر کس آمادگی بیشتری برای خدمت و ایثار دارد، انگیزه پذیرش مسئولیت را پیدا می‌کند.
ارتباط نزدیک و بدون مانع قطعی (هفت خوان) بین مدیران و مردم، آثار و برکات فراوانی دارد که به چند نمونه از آنها اشاره می‌شود؛ ۱- استفاده مسئولان از اطلاعات گسترده مردمی.
۲- بهره‌گیری متقابل مردم از اطلاعات مسئولان.
۳- هم دردی مدیران با مردم در دشواری‌ها و مشکلات زندگی.
۴- جلوگیری از شایعات و بدبینی مردم نسبت به مدیران.
۵- پیش‌گیری از سوء ظن مدیران نسبت به مردم.
در حکومت معصومین علیهم‌السلام (پیامبر گرامی اسلام و امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام و دوره کوتاه حکومت امام مجتبی علیه‌السلام)، ارتباط نزدیک، آسان و بی‌تکلف این بزرگواران و مردم را به خوبی مشاهده می‌کنیم. حضور منظم آنان در نمازهای جمعه و جماعت، داوری و رسیدگی به شکایات و اختلافات مردم، پرداخت مستقیم اموال بیت‌المال و جاروب زدن هفتگی آن و حضور بدون تشریفات در کوچه و بازار - با وجود خوف و خطرها - همه و همه، گواه ضرورت، اهمیت و ارزش بالای ارتباط نزدیک مردم و مدیران است.
مدیریت‌های «تلفنی»، «مکاتبه‌ای»، «از راه دور»، «پروازی» و «تشریفاتی» و مدیریت‌های «پنهانی» و «سیاسی»، بدون ارتباط نزدیک با مشکلات مردم، آفت بزرگی است که مدیران دل‌سوز در هر بخش باید با آن مقابله کنند.
موانع ارتباط مردم و مسئولان، با هر شیوه و تاکتیکی که باشد، نه به سود مسئولان و نه به مصلحت مردم است.
قفل کردن درب اتاق رئیس، کشیدن گوشی و خاموش کردن تلفن همراه، ندادن شماره تلفن، گماردن نگهبان و مأمور، ایجاد هفت خوان رستم برای دیدار و ملاقات و بالاخره هر گونه روش و طرحی که مانع دیدار و حضور مستقیم مردم نیازمند با مدیران شود، در فرهنگ اسلامی به عنوان احتجاب شناخته می‌شود و همان گونه که «حجاب» برای خواهران واجب است، «احتجاب» و پرده‌داری برای مسئولان حرام است و دولت اسلامی، همچنان که با برهنگی بی‌حجابی باید مبارزه کند، باید موانع و پرده‌های بین مسئولان و مردم را از میان بردارد.
دیدار، گفت‌وگو، مشاوره، اعلام نیازها، گزارش اوضاع و امداد و استمداد، از وظایف روزمره مدیران امت اسلامی است. انگیزه‌های «احتجابِ» مدیران، هر چه باشد، خطر آفرین است و رابطه ملت و دولت را دست خوش مشکلات می‌سازد.
مدیران ممکن است به دلیل حفظ شخصیت ظاهری و عظمت خیالی و کاذب خویش، از روی تکبر و تبختر و تحقیر برخی مراجعان و به دلیل عدم احساس نیاز و برای این که خود را مهم جلوه دهند، بین خود و مردم سدّی پدید آورند و مانع دیدار و حضور مردم شوند؛ ولی باید دانست که دیدار و حضور مردم، گرچه وقت‌گیر است، اما اگر بر اساس یک برنامه‌ریزی منطقی، فرصت حضور و گفت‌وگو به مردم داده شود، حضور و گفت‌وگوی آنان، آثار و فواید گران‌بهایی دارد که مسئولان، خود باید طالب این ملاقات‌ها و طرح مسائل و مشکلات مردم باشند.
هیچ مؤمنی حق ندارد، که برادر دینی خود را از دیدار و گفت‌وگو با خود باز دارد؛ تا چه برسد به مسئولانی که علاوه بر برادری دینی، وظیفه خدمت‌گزاری و نگهبانی و حمایت از جان، مال، آبرو و حقوق شهروندان جامعه اسلامی را بر دوش دارند.
علامه مجلسی (قدس سره) در کتاب بحارالانوار[۷] بابی با این عنوان گشوده است: «باب من حجب مؤمناً» (هر کس مانع دیدار مؤمنی شود). در این باب، احادیثی از ائمه معصوم علیهم‌السلام آمده که ما با یادآوری یک مورد آن به مدیران مخلص، فرهنگ عترت علیهم‌السلام را به مرور و اندیشه در این احادیث گران‌بها، فرا می‌خوانیم:
«قال ابوعبدالله علیه‌السلام: انما مؤمن کان بینه و بین مؤمن حجاب، ضرب الله بینه و بین الجنة سبعین الف سور، ما بین السور الی السور میسرة الف عامٍ‏[۸]».
امام صادق علیه‌السلام فرمود: هر مؤمنی که بین او و مؤمن دیگر، حجابی باشد - مانع ملاقات - خداوند میان او و بهشت، هفتاد هزار دیوار پدید می‌آورد؛ به طوری که از هر دیوار تا دیوار دیگر، مساحت هزار سال راه باشد.

چگونه می‌بینیم؟

منظور از سؤال فوق، «پست و مقام» است، یعنی چگونه و از چه منظری به آن نگاه می‌کنیم؟ آیا آن را از آنِ خود می‌دانیم تا به «سود» خویش کار بندیم یا متعلق به مردم، تا به «نفع» آنان، به کارش گیریم؟
البته باید توجه داشت که جست‌وجوی پست و مقام و به عبارت دیگر، «ریاست‌طلبی»، امری غریزی و کاملاً طبیعی است و محتوای پست و مقام، مطلوب آدمی و «خواستنی» می‌باشد؛ هر چند «انگیزه» این تلاش، و تکاپو در افراد مختلف، متفاوت است و در حالی که گروهی از پست و مقام، نام و نشان آن را می‌خواهند، عده‌ای دیگر به نان آن می‌اندیشند و دسته سوم نیز به تکریم و احترامش، نگاه می‌کنند. و نیز هستند کسانی که در این بازار مکاره، سودای خدمت در سر می‌پرورانند و در این میان، دیگران، کارگزار انگیزه‌های دیگرانند.
در همین راستا، این فراز از تاریخ، جالب و خواندنی است: «شعبی در روایتی آورده است که «... وقتی «صهیب رومی»[۹] بر جنازه خلیفه دوم «عمر» نماز گزارد، اعضای شورا داخل اتاقی رفتند تا «خلیفه» را از میان «خود» برگزینند؛ اما بنای بگو مگو گذاشتند و در حالی که هر شش نفر، نسبت به خلافت برای دنیا یا آخرت خود، حریص و بخیل بودند»[۱۰].
حریص بودن برای خلافت، آن را برای خود خواستن و بخل ورزیدن نسبت به آن، از دیگران دریغش داشتن است.
هر گاه این «حرص» و «بخل»، برای دنیا باشد، نان و نام و تکریم و احترام و... معنی می‌دهد و چنان که برای آخرت صورت گیرد، جز خدمت، مفهوم دیگری ندارد.
سرگذشت اعضای شش نفره شورا، گواه روشنی بر این مدّعا است. جالب است که، در فراز دیگری چنین آمده است:
«علی علیه‌السلام که در شمار اعضای شش نفره شورا بود؛ طی سخنانی به «عبدالله بن عباس» فرمود: «.. به خدا سوگند! شوق و رغبتی نسبت به قدرت و خلافت و نیز دوستی دنیا ندارم؛ بلکه خلافت را برای اجرای احکام قرآن کریم و سنّت رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله و تحقّق عدالت، دنبال می‌کنم»[۱۱].
به پست و مقام از این منظر نگریستن و آن را بدین گونه دنبال نمودن، «ریاست‌طلبی»، به مفهوم مثبت آن است که «معقولانه» و با انگیزه خدمت صورت می‌گیرد و بدون تردید، همسنگ کار «پیامبران» است و عبادت شمرده می‌شود.
شمار کسانی هم که در طول تاریخ، «پست و مقام» را برای خدمت خواسته‌اند و به راستی آن را و خود را و زندگی خود را صرف «خدمت» کرده‌اند، کم نیست. «امیرکبیر» صدر اعظم و قهرمان مبارزه با استکبار، «مهاتما گاندی»، رهبر فقید کشور هندوستان، و «امام خمینی(ره)» بنیان‌گذار جمهوری اسلامی، نمونه‌هایی از این خدمت‌گزاران راستین به شمار می‌روند.
«خدمت» و «خیانت»هر صاحب جاهی، در هر مرتبه و جایگاه، به بینش او مربوط می‌شود و بینش وی، به فرهنگش باز می‌گردد؛ فرهنگی که «انگیزه» او را شکل می‌دهد و به سمت و سوی مورد نظرش می‌کشاند؛ اما در فرهنگ دینی، «پست و مقام»، جایگاه خدمت است و نبوّت به عنوان برترین و والاترین «منصب»، وسیله خدمت‌گزاری است و شخص پیامبر، خدمتکار تلقی شده است. خدای متعال در قرآن کریم می‌فرماید:
«فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ...؛[۱۲]و به (برکت) رحمت الهی، نسبت به آنان (مردم)، نرم (و مهربان) شدی و اگر خشن و سنگدل بودی، از اطراف تو، پراکنده می‌شدند. بنابراین، آنها را ببخش و برایشان آمرزش بخواه و در کارها با آنان مشورت کن...» خدواند در این آیه، مدارا با مؤمنان و شهروندان جامعه اسلامی و مردم‌داری را به رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله که بالاترین «منصب» جامعه دینی و حکومت اسلامی را دارا بوده، گوشزد می‌نماید و در آیه دیگری می‌فرماید:
«لَقَدْ جاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ؛[۱۳] به یقین رسولی از خود شما به سویتان آمد که رنج‌های شما بر وی گران می‌آید و بر هدایت شما، اصرار می‌ورزد و نسبت به مؤمنان، رئوف و مهربان است» و در این آیه، نهایت خیرخواهی و دلسوزی آن حضرت، نسبت به مردم را یادآور می‌شود و با صدور فرمان «قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی[۱۴]؛ بگو: «من در قبال خدمت (رسالت و تبلیغ) خویش، هیچ مزد و پاداشی جز دوستی خویشانم از شما درخواست نمی‌کنم»، آن حضرت را خدمت‌کار مردم معرفی می‌فرماید، چه این‌که درخواست مزد و پاداش، تنها در قبال انجام خدمت، منطقی و قابل قبول است.
ما طبیبانیم شاگردان حق‏
بحر قلزم، دید ما را فانفلق
آن طبیبان طبیعت دیگرند
که به دل از راه نبضی بنگرند
ما طبیبان «فعالیم» و «مقال»
ملهم ما، پرتو نور جلال‏
«ستمزدی» می‌نخواهیم از کسی
«دستمزد» ما ز حق آید بسی‏[۱۵]
اکنون بینش مولا علی علیه‌السلام را در مورد پست و مقام، از نظر می‌گذرانیم که شایان توجه و دقت بسیار است؛ آن‌جا که به «عبدالله بن عباس» وقتی در منطقه «ذی‌قار»[۱۶] خدمت آن حضرت می‌رسد، در حالی که آن حضرت، لنگه کفش وصله دار خود را وصله دیگری می‌زند و از «ابن عباس» می‌پرسد: قیمت این لنگ کفش چقدر است و او پاسخ می‌دهد: قیمتی ندارد و بعد حضرت(ع) می‌فرماید:
«به خدا سوگند! این لنگه کفش بی‌ارزش، نزد من. از «ریاست بر شما» بهتر و دوست داشتنی‌تر است؛ مگر این‌که «حقی» را برقرار کنم یا «باطلی» را از میان بردارم‏[۱۷].» آری نگرش مسئولانه به «پست و مقام» و تلقی خدمت از آن، به طور طبیعی، آدمی را به چنین موضع والا و ارجمندی می‌کشاند و کمالات انسانی را در وجود وی، شکوفا می‌سازد. آن حضرت در جای دیگر، ضمن نکوهش دل‌بستگی به «جاه و مقام»، چنین می‌فرماید:
«آیا به همین که می‌گویند: این «امیر مؤمنان» است، خوشدل و راضی باشم؛ اما در فراز و نشیب روزگار، شریکشان (مردم) نگردم و در تلخی‌های زندگی، الگو و سرمشقشان قرار نگیرم»؟[۱۸]
گر مسلمانی از این است که «حافظ» دارد
وای اگر از پس امروز، بُوَد فردایی!

چاپلوسی‌های دوران قاجار

روزی ناصرالدین شاه به مازندران رفت؛ در نزدیکی مقصد، سر از پنجره بیرون آورد؛ دریا را دید و با تعجب از همراهان پرسید: آن چیست؟ متملقی که در آن‌جا حاضر بود، سر تعظیم فرود آورد و گفت: قربان! بحر خزر است که حضورتان شرفیاب شده است.

پا نویس

  1. به نقل از کتاب حدیث ولایت، تهران: سازمان تبلیغات اسلامی.
  2. نهج البلاغه، نامه 51.
  3. کافی، ج 5، ص 312.
  4. به نقل از نهج الفصاحه، قم: انتشارات انصاریان، ج 1، 1379.‏
  5. ر.ک: صحیفه امام، مؤسسه تنظیم و نشر آثار حضرت امام خمینی، چاپ اول، تهران 1379.
  6. القلب حرم اللّه فلا تسکن حرم اللّه غیر اللّه.
  7. بحارالانوار، ج 72، ص 189.
  8. همان.
  9. منتخب عمر، برای اقامه جماعت مسلمان‌ها تا هنگام تعیین خلیفه.
  10. شرح نهج البلاغه، ج 9، ص 51.
  11. همان.
  12. آل عمران، آیه 159.
  13. توبه، آیه 128.
  14. ‏انعام، آیه 90 و شورا، آیه 23.
  15. کتاب شریف مثنوی.
  16. محلی در نزدیکی شهر بصره بوده است.
  17. نهج البلاغه فیض الاسلام، خطبه 33.
  18. نهج البلاغه، نامه شماره 45.