کتابخانه:دنیا از دیدگاه نهج البلاغه و غرر الحکم: تفاوت بین نسخهها
| سطر ۴٬۱۱۳: | سطر ۴٬۱۱۳: | ||
قد تكفل لكم بالرزق و امرتم بالعمل فلا يكونن المضمون لكم طلبه اولى بكم من المفروض عليكم عمله مع انه و الله لقد اعترض الشك و دخل اليقين حتى كان الذى ضمن لكم قد فرض عليكم و كان الذى قد فرض عليكم قد وضع عنكم. فبادروا العمل و خافوا بغته الاجل فانه لا يرجى من رجعه العمر ما يرجى من رجعه الرزق. ما فات من الرزق رجى غدا زيادته و ما فات امس من العمر لم يرج اليوم رجعته. الرجاء مع الجائى و الياس مع الماضى. (فاتقوا الله حق تقاته و لا تموتن الا و انتم مسلمون). | قد تكفل لكم بالرزق و امرتم بالعمل فلا يكونن المضمون لكم طلبه اولى بكم من المفروض عليكم عمله مع انه و الله لقد اعترض الشك و دخل اليقين حتى كان الذى ضمن لكم قد فرض عليكم و كان الذى قد فرض عليكم قد وضع عنكم. فبادروا العمل و خافوا بغته الاجل فانه لا يرجى من رجعه العمر ما يرجى من رجعه الرزق. ما فات من الرزق رجى غدا زيادته و ما فات امس من العمر لم يرج اليوم رجعته. الرجاء مع الجائى و الياس مع الماضى. (فاتقوا الله حق تقاته و لا تموتن الا و انتم مسلمون). | ||
| − | همانا هيچ چيز از بدى بدتر نيست جز عقاب آن و هيچ چيزى از خوبى خوبتر نيست جز ثواب آن و هر چيز از دنيا شنيدن آن بزرگتر از ديدن آن است و هر چيز از آخرت ديدن آن بزرگتر از شنيدن آن است. پس بسنده باشد شما را شنيدن از آنچه عيان است و خبر يافتن از آنچه در غيب نهان است. و بدانيد، آنچه از دنيا بكاهد و بر آخرت بيافزايد، بهتر است از آنچه از آخرت بكاهد و در دنيا زيادت آيد. چه بسيار نقصان يافتهاى كه سود برده و زيادت بردهاى كه زيان كرده. آنچه بر شما رواست و بدان ماموريد وسيعتر از چيزى است كه شما را از آن بازداشتهاند و آنچه بر شما حلال است بيش از چيزى است كه بر شما حرام كردهاند. پس آنچه را اندك است به خاطر آنچه بسيار است واگذاريد و آنچه را بر شما تنگ گرفتهاند به خاطر آنچه بر شما فراخ كردهاند به جا مىآريد. روزى شما را ضمانت كرده است و شما مامور به كرداريد. پس مبادا خواندن آنچه برايتان ضمانت شده مهمتر از كارى باشد كه برعهده داريد. با اينكه به خدا سوگند شك بر يقين روى آورده و آن را از ميان برده، چنانكه گويى به دست آوردن روزى ضمانت شده بر شما واجب است و به جاى آوردن آنچه واجب است از گردنتان افتاده . پس به كار پيشدستى كنيد و از ناگهان رسيدن اجل بترسيد كه اميد بازگشت عمر رفته چون روزى از دست شده نيست. آنچه از روزى از دست رفته اميد افزودن آن در فردا رود و آنچه ديروز از عمر رفته اميد نيست كه امروز بازگردد. كه اميد به آينده است و نوميدى با گذشته، پس چنانكه بايد ترس از خدا را پيشه گيريد و جز بر مسلمانى مميريد. | + | همانا هيچ چيز از بدى بدتر نيست جز عقاب آن و هيچ چيزى از خوبى خوبتر نيست جز ثواب آن و هر چيز از دنيا شنيدن آن بزرگتر از ديدن آن است و هر چيز از آخرت ديدن آن بزرگتر از شنيدن آن است. پس بسنده باشد شما را شنيدن از آنچه عيان است و خبر يافتن از آنچه در غيب نهان است. و بدانيد، آنچه از دنيا بكاهد و بر آخرت بيافزايد، بهتر است از آنچه از آخرت بكاهد و در دنيا زيادت آيد. چه بسيار نقصان يافتهاى كه سود برده و زيادت بردهاى كه زيان كرده. آنچه بر شما رواست و بدان ماموريد وسيعتر از چيزى است كه شما را از آن بازداشتهاند و آنچه بر شما حلال است بيش از چيزى است كه بر شما حرام كردهاند. پس آنچه را اندك است به خاطر آنچه بسيار است واگذاريد و آنچه را بر شما تنگ گرفتهاند به خاطر آنچه بر شما فراخ كردهاند به جا مىآريد. روزى شما را ضمانت كرده است و شما مامور به كرداريد. پس مبادا خواندن آنچه برايتان ضمانت شده مهمتر از كارى باشد كه برعهده داريد. با اينكه به خدا سوگند شك بر يقين روى آورده و آن را از ميان برده، چنانكه گويى به دست آوردن روزى ضمانت شده بر شما واجب است و به جاى آوردن آنچه واجب است از گردنتان افتاده . پس به كار پيشدستى كنيد و از ناگهان رسيدن اجل بترسيد كه اميد بازگشت عمر رفته چون روزى از دست شده نيست. آنچه از روزى از دست رفته اميد افزودن آن در فردا رود و آنچه ديروز از عمر رفته اميد نيست كه امروز بازگردد. كه اميد به آينده است و نوميدى با گذشته، پس چنانكه بايد ترس از خدا را پيشه گيريد و جز بر مسلمانى مميريد.<ref>قسمتى از خطبهى ۱۱۴</ref> |
اين جهان همچو درخت است اى كرام ما بر او چون ميوههاى نيم خام | اين جهان همچو درخت است اى كرام ما بر او چون ميوههاى نيم خام | ||
| سطر ۴٬۱۲۶: | سطر ۴٬۱۲۶: | ||
طرح دنيا و مختصات آن در سخنان اميرالمومنين (ع) در نهجالبلاغه در مواردى متعدد آمده است. | طرح دنيا و مختصات آن در سخنان اميرالمومنين (ع) در نهجالبلاغه در مواردى متعدد آمده است. | ||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
توصيف آن حضرت دربارهى دنيا و مختصات آن به قدرى دقيق و فراگير است كه گويى عمر مبارك آن حضرت از آغاز تا آخر آن امتداد داشته و در همهى امواج و فراز و نشيب و سرد و گرم دنيا با كمال دقت شركت فرموده از كوچكترين حادثهى آن تا بزرگترين رويدادهايش تحت مشاهده و تجربه آن جهانشناس حقيقى قرار گرفته است و اين مطلبى است كه آن حضرت در وصيتى كه به فرزند گرامى خود امام حسن (ع) فرموده، تذكر داده است: | توصيف آن حضرت دربارهى دنيا و مختصات آن به قدرى دقيق و فراگير است كه گويى عمر مبارك آن حضرت از آغاز تا آخر آن امتداد داشته و در همهى امواج و فراز و نشيب و سرد و گرم دنيا با كمال دقت شركت فرموده از كوچكترين حادثهى آن تا بزرگترين رويدادهايش تحت مشاهده و تجربه آن جهانشناس حقيقى قرار گرفته است و اين مطلبى است كه آن حضرت در وصيتى كه به فرزند گرامى خود امام حسن (ع) فرموده، تذكر داده است: | ||
| سطر ۴٬۱۳۴: | سطر ۴٬۱۳۱: | ||
اى بنى، انى و ان لم اكن عمرت عمر من كان قبلى فقد نظرت فى اعمالهم و فكرت فى اخبارهم وسرت فى آثارهم حتى عدت كاحدهم بل كانى بما انتهى الى من امورهم قد عمرت مع اولهم الى آخرهم فعرفت صفو ذلك من كدره و نفعه من ضرره فاستخلصت لك من كل امر نخيله و توخيت لك جميله و صرفت عنك مجهوله. | اى بنى، انى و ان لم اكن عمرت عمر من كان قبلى فقد نظرت فى اعمالهم و فكرت فى اخبارهم وسرت فى آثارهم حتى عدت كاحدهم بل كانى بما انتهى الى من امورهم قد عمرت مع اولهم الى آخرهم فعرفت صفو ذلك من كدره و نفعه من ضرره فاستخلصت لك من كل امر نخيله و توخيت لك جميله و صرفت عنك مجهوله. | ||
| − | اى فرزندم، اگر چه من به امتداد عمر گذشتگان عمر نكردهام ولى در اعمال آنان نگريسته و در اخبارشان انديشيده و در آثارى كه از آنان به جاى مانده به سير و تفكر پرداختهام، به طوريكه يكى از آن انسانهايى گشتهام كه در هر زمانى زندگى كردهاند، بلكه بدان جهت كه از همهى امور آنان اطلاع پيدا كردهام، گويى از اولين انسانها كه در روى اين زمين زندگى كردهاند، هم كاروان بودهام تا آخرين آنان، در نتيجه امور صاف زندگى آن انسانها را از امور تيره و سودمندش را از ضرر بارش بازشناخته و تميز داده و از هر امرى براى تو برگزيده و زيباى آن را انتخاب نمودم و آنچه كه ابهامانگيز بود از تو دور ساختم. | + | اى فرزندم، اگر چه من به امتداد عمر گذشتگان عمر نكردهام ولى در اعمال آنان نگريسته و در اخبارشان انديشيده و در آثارى كه از آنان به جاى مانده به سير و تفكر پرداختهام، به طوريكه يكى از آن انسانهايى گشتهام كه در هر زمانى زندگى كردهاند، بلكه بدان جهت كه از همهى امور آنان اطلاع پيدا كردهام، گويى از اولين انسانها كه در روى اين زمين زندگى كردهاند، هم كاروان بودهام تا آخرين آنان، در نتيجه امور صاف زندگى آن انسانها را از امور تيره و سودمندش را از ضرر بارش بازشناخته و تميز داده و از هر امرى براى تو برگزيده و زيباى آن را انتخاب نمودم و آنچه كه ابهامانگيز بود از تو دور ساختم. <ref>ترجمه و تفسير نهجالبلاغه. استاد جعفرى. تفسير خطبهى ۱۱۴. جلد ۲۱. صفحهى ۱۵۰ الى ۱۵۱. علاقمندان براى مطالعه بيشتر مىتوانند به آدرس كتاب داده شده مراجعه كنند</ref>. |
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
====نمودهايى از دگرگونى دنيا==== | ====نمودهايى از دگرگونى دنيا==== | ||
نسخهٔ ۳۱ شهریور ۱۳۹۵، ساعت ۱۲:۲۲
|
| |
| نویسنده | سیداسماعیل گوهری |
|---|---|
| زبان | فارسی |
| ناشر | احمدی |
| محل انتشارات | تهران |
| تاریخ نشر | ۱۳۷۷/۵/۱۴ |
| قطع | رقعی |
| شابک | ۹۷۸۹۶۴۹۱۴۷۷۳۴ |
محتویات
- ۱ پيشگفتار
- ۲ جهان رهگذراني
- ۳ جاذبههاى دنيا
- ۴ بهاى عمر
- ۵ اهميت تذكر و نصيحت
- ۶ موعظه را از چه كسى بياموزيم
- ۷ كلمات قصار آن حضرت در مورد دنيا
- ۷.۱ صفت دنيا
- ۷.۲ خوارى دنيا
- ۷.۳ خواسته دنيا خرده گياهى است
- ۷.۴ او را ديدن با جامه كهنه
- ۷.۵ دنياى شما در ديده من
- ۷.۶ اهل دنيا همچون سوارانند
- ۷.۷ خواهان دنيا مباش
- ۷.۸ چيزى از دنيا به جاى منه
- ۷.۹ آدمى در جهان نشانه است
- ۷.۱۰ دنيا همچون مار است
- ۷.۱۱ دنيا خانهاى است كه از آن بگذرند
- ۷.۱۲ مال دارى را از حد نگذرانى
- ۷.۱۳ دنيا آدمى را سرگرم مىسازد
- ۷.۱۴ نادانى بود به دنيا آرميدن
- ۷.۱۵ دنيا خانه رهگذار
- ۷.۱۶ دل بماندن دنيا اندك ببينيد
- ۷.۱۷ در وصف دنيا
- ۷.۱۸ انديشه دنيا را از سر بنه
- ۷.۱۹ اى گرفتاران خواهش نفس
- ۷.۲۰ در سرزنش دنيا
- ۷.۲۱ تلخى دنيا شيرينى آخرت است
- ۷.۲۲ دنيا براى خود آفريده نشده است
- ۷.۲۳ در نكوهش دنيا
- ۷.۲۴ مردم دنيا به دو دستهاند
- ۷.۲۵ چه بسيار است عبرتها و پندها
- ۷.۲۶ اين است آنچه دنيا پرستان بدان بخل مىورزند
- ۷.۲۷ دنيا و آخرت دو دشمن ناجور
- ۷.۲۸ خوشا به حال پارسايان در دنيا
- ۷.۲۹ فريفته دنيايى و سرزنش مىنمايى
- ۸ خطبه هاي حضرت در مورد دنيا
- ۸.۱ همانا دنيا پشت كرده و بدرود گويان است
- ۸.۲ دنيا شتابان مىرود
- ۸.۳ دنيا خانه ناپايدار
- ۸.۴ دنيا خانهاى است كه از گزند آن ايمنى نيست
- ۸.۵ از دنيا آن چنان توشه برداريد كه فردا خود را بدان نگه داريد
- ۸.۶ دنيا جاى محنت و خانه ابتلاء و عبرت است
- ۸.۷ بندگان خدا شما را به اعراض از اين دنيا سفارش مىكنم
- ۸.۸ بنگريد بدين جهان نگريستن پارسايان
- ۸.۹ دوستى دنيا دلش را مىرانيده
- ۸.۱۰ من شما را از دنيا مىترسانم
- ۸.۱۱ شما را از اين دنيا مىپرهيزانم
- ۸.۱۲ دنيا خانه نيست شدن است
- ۸.۱۳ من دنيا را از نظر افكندهام
- ۸.۱۴ شما در روزگارى هستيد كه خوبى از آن روگردانيده است
- ۸.۱۵ آنكه بيناست نگاهش از دنيا بگذرد
- ۸.۱۶ شما در اين جهان نشانهايد
- ۸.۱۷ از آنچه مايه عبرت است پند گيريد
- ۸.۱۸ خدا دنيا را براى شما وصف نمود كه تمام شدنى است
- ۸.۱۹ بدانيد كه دنيا براى شما پايدار نيست
- ۸.۲۰ همانا دنيا آرزومند و خواهان خود را فريب مىدهد
- ۸.۲۱ دنيا و پيامبر اسلام از ديدگاه نهجالبلاغه
- ۸.۲۲ از دنيا پاك بمانيد و بركنار
- ۸.۲۳ دنيا خانه رخت بربستن است
- ۸.۲۴ دنيا خانهاى است شناخته شده به بى وفايى
- ۹ پانویس
پيشگفتار
در اين مختصر كه بعنوان مقدمه در آغاز كتاب آورده شده است ذكر چند نكته را براى خوانندگان عزيز لازم دانستم، اميد است انشاءالله مفيد واقع گردد.
جهان رهگذراني
۱. موضوعى كه از گفتههاى تمام انبياء، رسولان خداوند و اوصياء آنان در تمام اديان الهى استفاده مىشود اين است كه انسانها در جهان رهگذرانى هستند كه بسوى ماوراى اين جهان كه زندگى جاويدان نامگذارى شده است، راهى هستند و دنيا براى انسانها منزلى است و بدن مركبى براى طى اين منزل و در واقع دنيا خانهى بين راه است، نه خانه اصلى و قرارگاه انسان [۱]. يا به تعبير ديگر دنيا بمانند ايستگاه كوتاهى است كه در مسير و راه آن زندگى جاويد قرار گرفته است نيك بنگر ما نشسته مىرويم مى نبينى قاصدى جاى نويم پس مسافر آن بود اى ره پرست كه مسير و روش در مستقبل است[۲] چنانچه در گفتههاى حضرت على (ع) دربارهى دنيا همين مضمون در چندين مورد آمده است:
۱. انما انتم كركب وقوف لا يدرون متى بالمسير يومرون به راستى كه شما همچون سوارانى هستيد ايستاده كه نمىدانيد چه وقت شما را فرمان حركت مىدهند (و از مركب حياتتان فرود مىآورند و بر تختهى تابوتتان سوار مىكنند [۳]
۲. الدنيا معبره الاخره [۴] دنيا گذرگاه آخرت است.
۳. و ان اهل الدنيا كركب بيناهم حلو اذ صاح بهم سائقهم فارتحلوا [۵]و اهل دنيا مثل كاروانى هستند كه در بين آنكه فرود آمدهاند (تا لحظهاى آسوده شده و رفع خستگى نمايند) ناگاه رانندهى ايشان (جلودارشان) به آنها بانگ زند: كوچ كنيد كه اينجا جاى استراحت نيست، پس كوچ كنند. يا به تعبير ديگر:
۴. ايها الناس، انما الدنيا دار مجاز و الاخره دار قرار، فخذوا من ممركم لمقركم [۶]مردم، همانا دنيا خانهاى است گذرا و آخرت سرايى است پايدار. پس از گذرگاه خود توشه برداريد براى جايى كه در آن پايداريد.
۵. الدنيا دار ممر لا دار مقر و الناس فيها رجلان، رجل باع نفسه فاوبقها و رجل ابتاع نفسه فاعتقها [۷]حضرت على (ع) مىفرمايد: دنيا سراى گذشتن است نه سراى ماندن و مردم در آن دو دستهاند: دستهاى خود را در آن (به خواهشهاى نفس) بفروشد پس خويش را (به كيفر آنها) هلاك گرداند و دستهاى خود را بطاعت بندگى بخرد. پس خود را از عذاب رستخيز برهاند.
از عدمها سوى هستى هر زمان هست يا رب كاروان در كاروان
باز از هستى روان سوى عدم مىروند اين كاروانها دم بدم [۸]
و همچنين حضرت على (ع) مىفرمايد: اهل الدنيا كركب يساربهم و هم نيام. اهل دنيا مانند كاروانى هستند كه ايشان را مىبرند در حاليكه خوابند (و آگاه نيستند كه ناگهان راه طى شده به جايگاه هميشگى رسيدهاند و منادى فرياد مىكند: فرود آييد و بار گشاييد. [۹]
جاذبههاى دنيا
يكى از امورى كه در بيان و گفتههاى فرستادگان الهى و اوصياى آنان (ع) قابل توجه مىباشد، اين است كه در همين توقفگاه كوتاه كه دنيا باشد جاذبهها و عواطف و تمايلات مختلف و گوناگونى وجود دارد و اينها جزو سرشت هر انسان مىباشد و هيچ يك از اينها اضافى خلق نشده است و به گفتهى شاعر:
در اين پوده يك رشته بيكار نيست سر هر رشته بر ما پديدار نيست
قطره كز جويبارى مىرود از پس انجام كارى مىرود
اگر يك ذره پر گيرى از جاى خلل يابد همه عالم سراپاى
و همچنين شيخ شبسترى در همين مورد گفته است:
جهان چون چشم و خط خال و ابروست كه هر چيزى به جاى خويش نيكوست
و حافظ مىگويد:
نيست در دايره يك نقطه خلاف از كم و بيش كه من اين مساله بىچون و چرا مىبينم
آيه الله شهيد مطهرى رضوان الله تعالى عليه در اين مورد مىگويد: [۱۰].
انسان خصيصه اى دارد كه ايدهآل جو و كمال مطلوب خواه آفريده شده است در جستجوى چيزى است كه پيوندش با او بيش از ارتباط معمولى باشد به عبارت ديگر: انسان در سرشت خويش پرستنده و تقديس كنندهى آفريده شده است و در جستجوى چيزى است كه او را به منتهاى آرزوى خويش قرار دهد و او همه چيزش بشود. اينجا است كه اگر انسان خوب رهبرى نشود و خود از خود مراقبت نكند ارتباط و علاقهى او به اشياء به تعلق و وابستگى تغيير شكل وسيله به هدف استحاله مىشود، رابطه به صورت بند و زنجير در مىآيد، حركت و تلاش مبدل به توقف و رضايت و اسارت مى گردد.
كه در صورت شناخت نداشتن به واقعيت و حقيقت دنيا هر يك از اينها مىتواند انسان را از رسيدن به هدف اصلى خلقت كه شناخت خداوند متعال و رسيدن به كمال انسانيت و انسان كامل شدن است بازدارد و حتى به مرحلهاى مىرسد كه به مرگ و مردن بديدهى شك و ترديد مىنگرد. چنانچه اميرالمومنين (ع) در يكى از جملات مبارك و زيبايش مىفرمايد:
ما اشبه اليقين باالشك[۱۱]. چه شبيه است يقين به مرگ، به شك و ترديد دربارهى مرگ. يعنى اولاد آدم چنان در غفلت و بىاعتنايى به مرگ زندگى مىكنند و چنان بىتوجه به حيات بعد از مرگ دارند كه گويى اصلا نخواهند مرد. اين مطلب در مورد دنيا هم واقعا صدق مىكند . يعنى با اينكه همگان اضطراب تحرك، زوال، ناپايدارى، موقت بودن و تحول و فناى دنيا را مىبينند و يقين دارند، اما جاذبههاى دنيا آن قدر قوى هستند كه موجب غفلت مىگردد. و در مقابل از دست دادن سرمايههاى گرانبهاى عمر چيزى با ارزش در دنيا كسب ننموده و موجبات ندامت و پشيمانى را بعد از مرگ و در قيامت براى خودش فراهم مىنمايد.
بهاى عمر
اميرالمومنين (ع) مىفرمايد: الاحر يدع هذه اللماظه لاهلها؟ انه ليس لانفسكم ثمن الا الجنه، فلا تبيعوها الا بها.
آيا آزادهاى نيست كه اين تهمانده طعام در دهان را (دنياى پست) براى اهلش رها كند؟ براى نفسهاى شما بهايى جز بهشت نمىباشد، پس آن را جز به بها نفروشيد. [۱۲]
و لبئس متجر ان ترى الدنيا لنفسك ثمنا و ممالك عند الله عوضا. بد تجارتى است كه دنيا را بهاى خوددانى و پاداشى كه نزد خداوند دارى به حساب نياورى. [۱۳]
تو به قيمت وراى هر دو جهانى چه كنم قدر خود نمىدانى
و اكرم نفسك عن كل دنيه و ان ساقتك الى الرغائب فانك لن تعتاض بما تبذل من نفسك عوضا. و گرامى دار نفست را از هر زبونى و پستى هر چند تو را به نعمتهاى بيشمار رساند، زيرا هرگز برابر آنچه از نفس خويش صرف مىكنى عوض نخواهى يافت [۱۴]
العاقل من لا يضيع له نفسا فيما لا ينفعه و لا يقتنى ما لا يصحبه. خردمند كسى است كه نفس خويش را در چيزى كه برايش سود ندارد تباه نكند و نياندوزد چيزى را كه با او همراهى نمايد (و همواره در دنيا به كار آخرت پردازد)[۱۵]
جامى نيز در اين مورد مىگويد:
بشناس قدر خويش كه پاكيزهتر ز تو در نداد پرورش اين آبگون صدف
عمر تو گنج و هر نفس از وى گهر گنجى چنين لطيف مكن رايگان تلف
اهميت تذكر و نصيحت
و از جمله امورى كه مىتواند انسان را از اين خطرات مصون بدارد و انسان سلامت به منزل برسد تفكر خود انسان در اين امور است. با كمك و شنيدن و خواندن موعظه و پند و اندرزهايى كه حقيقت اين جاذبهها را بيان نمودهاند. از آن جهت كه پند و اندرز و موعظه تاثير بسيارى در نشان دادن راه صحيح از راه منحرف و نگهدارى انسان از آلودگيهاى اخلاقى دارد. خداوند در قرآن مجيد به پيامبر اكرم مىفرمايد:
فذكر انما انت مذكر. پس پند ده، جز اين نيست، تويى پنددهنده[۱۶] و ذكر فان الذكرى تنفع المومنين. براى آنان متذكر باش زيرا تذكر براى مردم با ايمان سود مىدهد. [۱۷] و اميرالمومنين دربارهى آثار موعظه و پند و نصيحت مىفرمايد:
الموعظه نصيحه شافيه. پند و اندرز چيزى است شفادهندهى (دردها) [۱۸] المواعظ كهف لمن دعاها. پندها براى نگاهدارندهاش پناه است. [۱۹]
احى قلبك بالموعظه دلت را با موعظه زنده كن [۲۰]المواعظ صقال النفوس و جلاء القلوب. موعظهها. صيقل كردن جانها و جلا دادن دلهاست [۲۱]
المواعظ شفاء لمن عمل بها. مواعظ شفاء بخشيدن است دربارهى هر كسى كه به آن عمل كند. [۲۲]المواعظ حيات القلوب اندرزها و موعظهها سبب زنده شدن دلها است. [۲۳] ثمره الوعظ الانتباه. نتيجه و حاصل وعظ بيدار شدن است. [۲۴] بالمواعظ تنجلى الغفله. به سبب موعظهها است كه غفلت برداشته مىشود. [۲۵] و همچنين اميرالمومنين مىفرمايد: من حذرك كمن بشرك. كسيكه تو را برحذر دارد مانند كسى است كه تو را مژده دهد. [۲۶]
موعظه را از چه كسى بياموزيم
در مورد اينكه از چه شخصى يا فردى موعظه بخواهيم و يا مواعظ او را بگوش جان بسپاريم حضرت على (ع) مىفرمايد: ايها الناس استصبحوا من شعله مصباح واعظ متعظ. و امتاحوا من صفو عين قدر وقت من الكدر. اى مردم! روشنى از زبانهى چراغ واعظى بطلبيد كه پند خود را كار بندد و از زلال چشمهاى آب بركشيد كه از تيرگى پالوده بود. [۲۷] و باز در همين مورد مىفرمايد: استصبحوا من شعله واعظ متعظ و اقبلوا نصيحه ناصح متيقظ وقفوا عند ما افادكم من التعليم.
از فروغ و پرتوى انوار پند دهنده كه خود پذيراى پند است چراغى برافروزيد و نصيحت ناصح بيدار دل را بپذير و در آنجا كه شما را سود مىرساند بايستيد و تعليماتش را بياموزيد (و بكار ببنديد تا رستگار شويد) و خداوند مسالهى پند و اندرز و نصيحت را به خود و پيامبر گرامى و لقمان نسبت مىدهد و اين نشانهى اهميت پاكى واعظ و پند و اندرز دهنده مىباشد. ان الله نعما يعظكم به خداوند پند و اندرزهاى خوبى به شما مىدهد. [۲۸] و سپس اين منصب عظيم را به رسول مكرمش (ص) اعطا نموده و مىفرمايد: قل انما اعظكم بواحده. بگو اى پيامبر، شما را تنها به يك چيز اندرز مىدهم [۲۹] ادع الى سبيل ربك بالحكمه و الموعظه الحسنه. با حكمت و اندرز نيكو به راه پروردگارت دعوت نما[۳۰] و همچنين كار وعظ و اندرز را يكى از شئون لقمان حكيم ارائه كرده و فرموده است: و اذ قال لقمان لابنه و هو يعظه. بياد آر آن هنگامى را كه لقمان به فرزندش- در حالى كه او را موعظه مىكرد- گفت [۳۱]و هكذا قرآن كريم را بعنوان يك موعظهى الهى كه صادر شده از مقام اشمخ و اعلاى ربوبى معرفى نموده است و مىفرمايد: يا ايها الناس قد جائتكم موعظه من ربكم. اى مردم موعظه و اندرزى (بس بزرگ و فخيم) از سوى پروردگارتان براى شما آمده است [۳۲]
با توجه به اين دو جمله كه از اميرالمومنين و چهار مورد كه از قرآن كريم نقل شد واضح است كه بهترين و موثرترين موعظه قرآن است كه خداوند متعال توسط پيامبر اكرم (ص) در اختيار ما گذاشته است و على ابن ابيطالب (ع) هم دربارهى قرآن در يكى از خطبههاى نهجالبلاغه بعد از ذكر فضايل قرآن و سفارش به آن مىفرمايد: ان الله سبحانه لم يعظ احدا بمثل هذا القرآن. خداوند سبحان احدى (از پيروان پيامبران پيشين) را به (پندى) همانند اين قرآن (كه جامع همه گونه مواعظ است) پند نداده است. [۳۳]
بعد از مواعظ قرآن مجيد به پيروى از قرآن بهترين و موثرترين موعظه و پند و اندرز و نهجالبلاغه است كه منتسب به على ابن ابيطالب (ع) است. زيرا معروف است در باب موعظه و واعظ كه گفته شده است:
الموعظه اذا خرجت من القلب دخلت فى القلب و اذا خرجت من اللسان لم تتجاوز الاذان. هنگامى كه موعظه از قلب برآمد بر قلب نشيند و هنگامى كه از زبان برآمد از گوشهاى شنوندگان تجاوز نمىكند. [۳۴] «اندرز هرگاه از دل برآيد بر دل نشيند» دليل تاثير شديد موعظههاى على (ع) در نهجالبلاغه همين است. آن كدامين ارشاد و وعظ است كه اميرالمومنين سلام الله عليه به مردم بيان فرمايد و خود به آن عمل ننمايد؟!
و حال آنكه خود اميرالمومنين خودش دربارهى خودش مىفرمايد:
انى لارفع نفسى عن انهى الناس عما لست انتهى عنه او ءامرهم بما لا اسبقهم اليه بعملى او ارضى منهم بما لا يرضى ربى. نفس من رفيعتر و بلندتر از آن است كه مردم را بازدارم از چيزى كه خودم را از آن بازنمىدارم و آنها را به كارى وادارم كه خودم در آن بر آنان پيشدستى نكنم يا از آنها به چيزى راضى شوم كه خداوند را آن كار راضى و خرسند نكند. (من رييس و پيشواى مومنان و خداپرستانم و كارهايم تمام بايد سرمشق براى مسلمانان جهان باشد و در امر به معروف و نهى از منكر بر تمامى اسلاميان مقدمم [۳۵] كما اينكه جمله آينده شاهد آن است.
انى لا احثكم على طاعه الا و اسبقكم اليها و لا انها كم عن معصيه الا و اتناهى قبلكم عنها. البته من شما را به طاعتى وادار نمىكنم جز اينكه خودم در آن طاعت بر شما پيشى مىجويم و از گناهى بازنمىدارم جز آنكه خودم پيش از شما از آن بازمىايستم [۳۶]
اين روايت را علماى دو فرقهى شيعه و سنى نقل كردهاند كه پيامبر اكرم (ص) فرمود: من ارادان ينظر الى آدم فى علمه و الى نوح فى تقواه و الى ابراهيم فى حلمه و الى موسى فى هيبته و الى عيسى فى عبادته و الى محمد (ص) فى تمامه و كماله فلينظر الى على ابن ابيطالب عليهالسلام. اگر كسى بخواهد آدم را با علمش و ابراهيم را با حلمش و موسى را با هيبتش و عيسى را با عبادتش و محمد (ص) را با تمام و كمالش بنگرد به علىابن ابيطالب عليهالسلام. [۳۷].
و الله لو اعطيت الا قاليم السبعه بما تحت افلاكها على ان اعصى الله فى نمله اسلبها جلب شعيره ما فعلته. به خدا سوگند، اگر هفت اقليم (عالم) را با هر چه (آنچه) كه در زير آسمانهاى آنها است به من بدهند براى اينكه خدا را با گرفتن پوست جويى از دهان مورچهاى نافرمانى كنم، نمىكنم! [۳۸] و نيز مىفرمايد:
و الله لان ابيت على حسك السعدان مسهدا و اجر فى الاغلال مصفدا، احب الى من ان القى الله و رسوله يوم القيامه ظالما لبعض العباد و غاصبا لشىء من الحطام به خدا قسم، اگر شب را بر روى خارهاى سعدان (گياهى است با خارهاى تيز) بيدار بسر برم و در حالى كه (دست و پا و گردنم) به غلها بسته است كشانده شوم برايم محبوبتر از آن است كه خدا و رسولش را در روز قيامت در حالى كه به بعضى از بندگان ستم كرده و چيزى از مال دنيا را غصب نموده باشم، ملاقات كنم!
و اگر على همان است كه رسول اعظم (ص) دربارهاش فرمود:
يا ايها الناس لا تشكوا عليا فو الله انه لخشن فى ذات الله. اى مردم از على شكايت نكنيد. (از او انتظار سهلانگارى نداشته باشيد) به خدا سوگند، على در رعايت حق خدا و حفظ حريم دين خداوند، سختگير و نرمشناپذير است.
در مورد بىعلاقه بودن حضرت بدنيا خود آن حضرت مىفرمايد:
انى طلقت الدنيا ثلاثا بتاتا لا رجعه لى فيها و القيت حبلها على غاربها اين منم كه جهان را سه طلاق قطعى و هميشگى گفتهام و هرگز بدان رجوعكننده نيستم و مهار شتر جهان را بر روى كوهانش درافكندم (هر كه خواهد بگو آن را بگير و بچران و به هر جا كه خواهد بگو بچر) [۳۹] و باز در همين مورد مىفرمايد:
اليك عنى يا دنيا فحبلك على غاربك، قد انسللت من مخالبك و افلت من حبائلك و اجتنبت الذهاب فى مداحضك. اى دنيا از من دور شو كه مهارت بر كوهانت است (مهارت را به گردن انداخته ترارها كردهام) من از چنگالهايت جسته و از دامهايت رسته و از رفتن در لغزشگاههايت (گمراهيهايت) دورى گزيدم. [۴۰]
اعزبى عنى فو الله لا اذل لك فتستذلينى و لا اسلس لك فتقو دينى. از من دور شو كه به خدا سوگند رام تو نمىشوم تا مرا خوار خود سازى و هموارت نمىشوم (فرمانت نمىبرم) تا مرا (مرا به هر جا خواهى) بكشى [۴۱].
از جمله مواعظى كه حضرت على (ع) در نهجالبلاغه دارد معرفى دنيا و دنياپرستى است كه بيش از همه موضوعات به آن اهميت داده شده است و آنكه چرا حضرت بيش از همه به اين موضوع (دنيا و دنياپرستى) اهميت داده است حوادث زمان آن حضرت بوده است كه حكام اسلامى اكثرا رو به دنيا و دنياپرستى نموده بودند كه مفصلا آن را در همين كتاب ملاحظه خواهيد فرمود.
و آنچه از فرمايشات آن حضرت در نهجالبلاغه و بعضى كتابها استفاده مىگردد اين است كه دنيا از آن جهت كه مزرعهى آخرت است بسيار خوب است. كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
الدنيا مزرعه الاخره و على (ع) فرمود: الدنيا متجر اولياء الله [۴۲]و يا اينكه فرمود الدنيا مسجد احباء الله و آنچه مذموم است بندگى دنيا و تعلق به آن است.
حب الدنيا راس كل خطيئه. دوست داشتن دنيا منشا تمام خطاهاست. يعنى انسان دنيا را مقصود اصلى خلقت خود قرار دهد لذا حضرت فرمود:
انظر الى الدنيا نظر الزاهدين المفارق و لا تنظر اليها نظر العاشق الوامق بسوى جهان بنگر نگريستن بىرغبت و جداى شونده از آن و آن را مبين ديدن عاشق دلباخته[۴۳]مرحوم راشد رحمهالله عليه مىگويد:
بعضى گمان مىكنند كه آبادى دنيا در اين است كه مردم را خيلى به آن توجه دهند و آن را در نظر مردم پر اهميت جلوه دهند، در حالتى كه اين كار باعث خرابى دنيا مىشود زيرا همانطور كه گفتم در اينگونه مواقع رقابت به ميان مىآيد و ارزش هر چيز در نظر مردم بيش از اندازهى حقيقى آن جلوه مىكند و اين گمراهى است. يكى از اساتيد ما مىگفت: آبادى دنيا هنگامى است كه مردم را از آن اعراض دهند و آن را از اندازهى خودش مهمتر جلوه ندهند و اين حقيقت دارد يعنى واقع عالم همينطور است نه آنكه پيشوايان دين خواسته باشند براى مصلحت چنين چيزى ساخته باشند زيرا هميشه براى حفظ مصالح بشر و نظم امور دنيا از حقايق و امورى كه واقعيت دارد مىتوان استفاده كرد نه از چيزهائى كه حقيقتى ندارد و ساختهى وهم بشر است چرا كه موهومات اثرى باقى ندارد. پس روش دين دربارهى دنيا چنين است كه دنيا را مقصد اصلى مردم قرار نمىدهد بلكه مقصد واقعى و حقيقى را كه خداوند و كمالات لايتناهى به آنان معرفى مىكند و آنها را وادار مىكند كه به نظر تبعى بدنيا نظر كنند و از باب مقدمه و وسيله آن را حفظ و منظم كنند تا بدين طريق محبت قلبى آدميان را كه لازمهى طبيعت دنيويست از دل آنها كم كند و با كم شدن آن از بسيارى از مفاسد بكاهد.[۴۴].
در نهجالبلاغه گفتگوى حضرت اميرالمومنين (ع) با مردى ذكر شده است كه آن مرد نزد حضرت دنيا را مذمت كرد و على (ع) او را كه مىپنداشت دنيا مذموم، همين جهان عينى مادى است مورد ملامت قرار داده و به اشتباهش آگاه نموده است. شيخ عطار اين جريان را به صورت شعر درآورده و مىگويد:
آن يكى در پيش شير دادگر ذم دنيا كرد بسيارى مگر
حيدرش گفتا كه دنيا نيست بد بد تويى زيرا كه دورى از خرد
هست دنيا بر مثال كشت زار هم شب و هم روز بايد كشت و كار
زانكه عز و دولت و دين سر به سر جمله از دنيا توان برد اى پسر
تخم امروزينه فردا بردهد ور نكارد اى دريغا بر دهد
پس نكوتر جاى تو دنياى توست ز آنكه دنيا توشهى عقباى توست
تو بدنيا در مشو مشغول خويش ليك در وى كار عقباگير پيش
چون چنين كردى تو را دنيا نكوست پس براى اين تو دنيا دار دوست
در پايان پس از توفيقى كه از جانب خداوند متعال به اينجانب داده شد و موفق به مطالعهى موارد كتاب شريف نهجالبلاغه شدم به نظرم رسيد كه اگر چنانچه نصايح و مواعظى كه آن حضرت در مورد دنيا و دنياپرستى فرموده است و در كتاب نهجالبلاغه در ضمن ساير خطبهها و نامه و وصيتها موجود است از ديگر موضوعات جداگانه و به طور اختصار در اختيار خوانندگان قرار بگيرد بيشتر مورد استفاده خواهد بود و در روش زندگى اثر بيشتر و بسزايى خواهد داشت. لذا با كمى فرصت، كلمات قصار و خطبههاى آن حضرت را در مورد دنيا با تهيه نمودن بعضى داستانها و اشعار و مثلها كه مناسبت با كلام آن حضرت داشته است و ضميمه نمودن كلمات آن حضرت در مورد دنيا در غررالحكم، ضميمه آنها نمودم و اين موضوع را بر دو بخش تقسيم نمودم. بخش اول شامل كلمات قصار آن حضرت در مورد دنيا و بخش دوم شامل خطبه هايى كه در مورد دنيا آمده است. اميد است كه انشاء الله مفيد واقع گردد.
سيد اسماعيل گوهرى
شميران، مسجد جعفرى قيطريه، ۱۷ ذىالحجه، مطابق ۴/ ۲/ ۱۳۷۶
كلمات قصار آن حضرت در مورد دنيا
صفت دنيا
و قال فى صفه الدنيا: تغرو تضرو و تمر. ان الله تعالى لم يرضها ثوابا لاوليائه و لا عقابا لاعدائه و ان اهل الدنيا كركب بيناهم حلوا اذ صاح بهم سائقهم فارتحلوا و در صفت دنيا فرمود: مىفريبد و زيان مىرساند و مىگذرد. خدا دنيا را پاداشى نپسنديد و نه كيفرى براى دشمنانش. مردم دنيا چون كاروانند، تا بار فكنند كاروانسالارشان بانگ بر آنان زند تا بار بندند و برانند. [۴۵] براى توضيح اين فرموده اميرالمومنين (ع): خدا دنيا را پاداشى نپسنديد براى دوستانش و نه كيفرى براى دشمنانش. به سه روايت ذيل توجه نماييد، تا با عنايت به اين روايات نورانى امام صادق (ع) مطلب روشنتر گردد:
بدرستى كه خداوند متعال در روز قيامت به مومنين فقير نظر مىكند مانند نظر كردن شخصى كه از ايشان عذر مىخواهد (پوزش مىطلبد) و مىفرمايد: به عزتم سوگند شما را در دنيا بدين جهت نيازمند نكردم كه در پيشگاه من خوار و بىارزش بوديد و همانا امروز خواهيد ديد كه با شما چه مىكنم. پس هر كسى در دنيا به نيكى از شما زاد و توشهى برداشته است دستش را بگيريد و او را در بهشت وارد كنيد (در اين حال شخصى از فقراء عرض مىكند): بار الها همانا اهل دنيا به دنياشان ميل پيدا كردند، ازدواج كردند، لباسهاى نرم و مناسب بر تن نمودند، غذاى مناسب خوردند، در خانههايشان سكنى گزيدند و بهترين چهارپايان را سوار شدند. اى خدا همانند آنچه به آنان عطا كردى به من هم عطا كن پس خداوند متعال نيز مىفرمايد: آنچه را به اهل دنيا عطا كردم از زمانى كه بخشيدهام تا زمانى كه از بين رفته است. هفتاد برابرش را به هر كدام از شما عطا مىكنم. [۴۶].
بدرستى كه خداوند متعال از بندهى مومنش كه در دنيا محتاج بوده است عذرخواهى مىكند همانطورى كه برادرى از برادرش عذرخواهى مىكند سپس مىفرمايد:
به عزتم سوگند اينكه در دنيا محتاجت كردم نه اين بود كه در چشم من خوار و بىارزش بودى، پس حال پرده را بالا بزن و بنگر در مقابل دنيا به تو چه دادهام پس پرده را بالا مىزند و مىگويد: اگر در دنيا چيزى را از من منع كردى بخاطر اين عوضى كه در اينجا به من دادى ضررى نكردم [۴۷]نزد امام صادق (ع) از قاتل امام حسين (ع) ياد كردند و يكى از اصحاب امام گفت: دوست داشتم كه خداوند از قاتل حسين (ع) ياد كردند و يكى از اصحاب امام گفت: دوست داشتم كه خداوند از قاتل حسين (ع) در دنيا انتقام مىگرفت پس فرمودند: گويا تو عذاب الهى را از براى قاتل حسين (ع) كوچك مىشمارى و آن عذاب شديدترين عذاب و ترسناكترين نقمت است. و در دنيا به كوچكترين عذابى مىميرند اما در روز قيامت با شديدترين عذابها نمىميرند. به مالك جهنم مىگويند: پروردگارت بايد ما را بميراند در جواب مىگويد: بايد كه درنگ كنيد. و عذاب دنيا دردش تمام مىشود اما عذاب آخرت سختى و دردش ادامه دارد. چنانچه خداوند مىفرمايد: هر زمان پوستهايش به خاطر عذاب مىسوزد دوباره به جايش پوست ديگرى مىرويانيم تا عذاب خدا را بچشند [۴۸]
فانى فداى باقى
براى جراحى صورت از گوشت ران استفاده مىكنند اما هيچگاه براى جراحى ران از گوشت صورت استفاده نمىكنند. همچنين براى سلامتى قلب از خوردن دارو جهت تسكين دندان درد خوددارى مىشود ولى براى سلامتى دندان از خير قلب نمىگذرند. به علت اهميت قلب، انسان در زندگى اولويتها را در نظر بگيرد و فانىها را در مسير باقىها قرار دهد، نه اينكه فقط به فكر فانىها باشد و باقىها را در مسير فانىها قرار دهد.[۴۹].
ناگشوده گل نقاب آهنگ رحلت ساز كرد ناله كن بلبل كه گلبانگ دل افكاران خوشست[۵۰].
به هست و نيست مرنجان ضمير و خوش مىباش كه نيستى است سرانجام هر كمال كه هست
از ين رواق دو در چون ضرورتست رحيل رواق و طاق و معيشت چه سربلند و چه پست
شكوه آصفى و اسب باد و منطق و طير به باد رفت و از و خواجه هيچ طرف نبست [۵۱].
ناپايدارى دنيا از ديدگاه پيامبر
پيامبر (ص) روى حصيرى آرميده بود. يكى از اصحاب بر او وارد شد، او را روى حصير ديد كه اثر آن حصير بر پهلوى آن حضرت ديده مىشد و عرض كرد: اى رسول خدا اگر براى خود فرش نرمى برگزينى مطلوبتر است. پيامبر (ص) در پاسخ فرمود: مالى و للدنيا... مرا به دنيا چه كار؟ مثل من با دنيا همچون مسافر سوارهاى است كه در روز سوزان تابستان، كنار درختى مىآيد تا ساعتى از روز خود را در سايهى آن درخت استراحت كند، سپس حركت كرده و آنجا را ترك مىكند. شخصى از آن حضرت پرسيد: انسان در دنيا چگونه زيست كند؟ آن حضرت فرمود: مانند كاروانى كه در حال عبور است. او پرسيد: چگونه سكونت در دنيا را برگزيند؟ فرمود: به اندازهى كسى كه از كاروان عقب افتاده است او پرسيد: بين دنيا و آخرت چه اندازه فاصله است؟ فرمود: به اندازهى فرو خواباندن چشم، خداوند در قرآن (آيهى ۳۵ احقاف) مىفرمايد:
كانهم يوم يرون ما يوعدون لم يلبثوا الا ساعه من نهار آنها در قيامت احساس مىكنند كه گويى بيش از ساعتى از يك روز، در دنيا توقف نداشتهاند [۵۲].
خوارى دنيا
و قال عليهالسلام: من هو ان الدنيا على الله انه لا يعصى الا فيها و لا ينال ما عنده، الا بتركها. و فرمود: در خوارى دنيا نزد خدا كه جز در دنيا نافرمانى او نكنند و جز با وانهادن دنيا به پاداشى كه نزد خداست نرسند. [۵۳].
اى دل بقا، دوام و بقايى چنان نداشت ايام عمر فرصت برق جهان نداشت
كس در جهان مقيم بجز يك نفس نبود كس بهره از زمانه بجز يك زمان نداشت
زين كوچگاه، دولت جاويد هر كه خواست الحق خير ز زندگى جاودان نداشت
هشيار آنكه اندوه بيش و كمش نبود بيدار آنكه ديده به ملك جهان نداشت
سرمست پر گشود و سبكبار بر پريد مرغى كه آشيانه در اين خاكدان نداشت
صاحب نظر كسى كه در اين پست خاكدان دست از سر نياز سوى اين و آن نداشت
غواص عقل چون صدف عمر برگشود درى گرانبهاتر و خوشتر ز جان نداشت
نشكن نمىگويم
يكى از علماى ربانى نقل مىكرد: در ايام طلبگى دوستى داشتم كه ساعتى داشت و بسيار آن را دوست مىداشت. همواره در ياد آن بود كه گم نشود و آسيبى به آن نرسد. او بيمار شد و بر اثر بيمارى آنچنان حالش بد شد كه حالت احتضار و جان دادن پيدا كرد. در اين ميان يكى از علماء در آنجا حاضر بود و او را تلقين مىداد و مىگفت: بگو لا اله الا الله، او در جواب مىگفت: نشكن نمىگويم ما تعجب كرديم كه چرا او بجاى ذكر خدا مىگويد نشكن نمىگويم.
همچنان اين معما براى ما بدون حل ماند، تا اينكه حال آن دوست بيمارم اندكى خوب شد و من از او پرسيدم: اين چه حالى بود كه پيدا كردى، ما مىگفتيم بگو لا اله الا الله تو در جواب مىگفتى: نشكن نمىگويم. او گفت: اول آن ساعت را بياوريد تا بشكنم آن را آوردند و شكست. سپس گفت: من دلبستگى خاصى به اين ساعت داشتم، هنگام احتضار شما به من گفتيد: بگو لا اله الا الله شخصى (شيطان) را ديدم كه همان ساعت را در يك دست خود گرفته و با دست ديگر چكشى بالاى آن ساعت نگه داشته است و مىگويد: اگر بگويى لا اله الا الله اين ساعت را مىشكنم. من هم به خاطر علاقهى وافرى كه به ساعت داشتم مىگفتم: ساعت را نشكن من لا اله الا الله نمىگويم [۵۴]
دل ز جمعيت اسباب چو برداشتن است آن قدر بار به دل نه كه توانى برداشت
چگونه زندگى را پيغمبر براى ما مىخواهد
حضرت باقر (ع) فرمود: مردى از پيروان حضرت رسول (ص) بنام سعد بسيار مستمند بود و جزء اصحاب صفه محسوب مىشد (كسانى كه بواسطهى نداشتن منزل در يكى از غرفههاى مسجد زندگى مىكردند) تمام نمازهاى شبانهروزى را پشت سر پيغمبر مىگذراند. آن جناب از تنگدستى سعد متاثر بود روزى به او وعده داد كه اگر مالى بدستم بيايد تو را بىنياز مىكنم. مدتى گذشت، اتفاقا چيزى بدست ايشان نيامد. افسردگى پيغمبر بر وضع سعد و نداشتن وجهى كه او را تامين كند بيشتر شد.
در اين هنگام جبرئيل نازل گرديد و دو درهم با خود آورد. عرض كرد خداوند مىفرمايد: ما از اندوه تو بواسطهى تنگدستى سعد آگاهيم. اگر مىخواهى از اين حال خارج شود، دو درهم را به او بده و بگو خريد و فروش كند.
حضرت دو درهم را گرفت. وقتى براى نماز ظهر از منزل خارج شد، سعد را مشاهده نمود كه به انتظار ايشان بر در يكى از حجرات مقدس ايستاده است. فرمود: مىتوانى تجارت كنى؟ گفت: سوگند بخدا كه سرمايه ندارم. دو درهم را به او داده فرمود: با همين سرمايه، خريد و فروش كن.
سعد پول را گرفت و براى انجام فريضهى در خدمت حضرت به مسجد رفت. نماز ظهر و عصر را بجا آورد و پس از پايان نماز عصر رسول اكرم (ص) فرمود: حركت كن در طلب روزى جستجو نما. سعد بيرون شد و شروع به معامله كرد، خداوند بركتى به او داد كه هر چه را به يك درهم مىخريد دو درهم مىفروخت. خلاصه معاملات او هميشه سودش برابرى با اصل سرمايه داشت. كم كم وضع مالى او رو به افزايش گذاشت. بطوريكه بر در مسجد دكانى گرفت و اموال و كالاهاى خود را در آنجا جمع كرده، مىفروخت. رفته رفته اشتغالات تجارتىاش زياد گشته تا به جايى رسيد كه وقتى بلال اذان مىگفت و حضرت براى نماز حاضر بيرون مىآمد سعد را مشاهده مىفرمود كه هنوز خود را براى نماز حاضر نكرده است و وضو نگرفته است. با اينكه قبل از اين جريان پيش از اذان مهياى نماز بود.
پيغمبر (ص) مىفرمود: سعد دنيا تو را مشغول كرده است و از نماز بازداشته است . گفت: چه كنم اموال خود را بگذارم تا ضايع شود؟ به اين شخص جنسى فروختهام مىخواهم قيمت را دريافت كنم و از اين ديگرى كالايى خريدهام، بايستى جنسش را تحويل گرفته و قيمت آن را بپردازم. پيغمبر از مشاهدهى اشتغال سعد به ازدياد ثروت و بازماندنش از عبادت و بندگى افسرده گشت. بيشتر از مقدارى كه در موقع تنگدستىاش متاثر بود.
روزى جبرئيل نازل شد و عرض كرد: خداوند مىفرمايد: از افسردگى تو اطلاع يافتيم. اينك كدام حال را براى سعد مىپسندى وضع پيشين را يا گرفتارى و اشتغال كنونى او را به دنيا و افزايش ثروت. فرمود: همان تنگدستى سابقش را بهتر مىخواهم زيرا دنياى فعلى او آخرتش را بر باد داده است.
جبرئيل عرض كرد: آرى علاقهى بدنيا و ثروت انسان را از ياد آخرت غافل مىكند. اگر بازگشت حال گذشتهى او را مىخواهى دو درهمى كه به او دادهاى از او پس بگير. آن جناب از منزل خارج شد، پيش سعد آمد و فرمود: دو درهمى كه به تو دادم برنمىگردانى؟ عرض كرد: چنانكه دويست درهم خواسته باشيد مىدهم. فرمود: نه همان دو درهم را بده. سعد پول را تقديم كرد چيزى نگذشت كه دنيا بر او مخالف و به حال اوليه برگشت. [۵۵].
عالم اسباب غير از پردههاى خواب نيست ديدهى بيدار دل بر عالم اسباب نيست
قابل توجه است كه ما هم در ازاى از دست رفتن روزهاى عمرمان در نماز جماعت و نماز جمعه شركت كنيم و مال و زندگى مانع، از اين حضور نگردد.
خواسته دنيا خرده گياهى است
و قال عليهالسلام: يا ايها الناس متاع الدنيا حطام موبىء فتجنبوا مرعاه. قلعتها احظى من طمانينتها و بلغتها ازكى من ثروتها. حكم على مكثر منها بالفاقه و اعين من غنى عنها بالراحه. و من راقه زبرجها اعقبت ناظريه كمها.
و فرمود: مردم! خواستهى دنيا خرده گياهى است خشك وباآلود كه از آن چراگاه دوريتان بايد نمود. دل از آن كندن خوشتر تا به آرام رخت در آن گشادن و روزى يك روزه برداشتن پاكيزهتر تا ثروت آن را روى هم نهادن. آن كه از آن بسيار برداشت، به درويشى محكوم است و آنكه خود را بىنياز انگاشت با آسايش مقرون. و آن را كه زيور دنيا خوش نمايد، كوريش از پى در آيد [۵۶]
و من استشعر الشغف بهاملات ضميره اشجانا لهن رقص على سويداء قلبه.
هم يشغله و هم يحزنه. كذلك حتى يوخذ بكظمه فيلقى بالفضاء منقطعا ابهراه، هينا على الله فناوه على الاخوان القاوه.
و آن كه خود را شيفتهى دنيا دارد، دنيا درون وى را از اندوه بيانبارد. اندوهها در دانهى دل او رقصان اندوهيش سرگرم كند و اندوهى نگران تا آنگاه كه گلويش بگيرد و در گوشهاى بميرد. رگهايش بريده (اجلش رسيده) نيست كردنش بر خدا آسان و افكندنش (در گور) به عهدهى برادران.
و انما ينظر المومن الى الدنيا بعين الاعتبار. و يقتات منها ببطن الاضطرار، و يسمع فيها باذن المقت و الابغاض. ان قيل اثرى قيل اكدى و ان فرح له بالبقاء حزن له بالفناء هذا و لم ياتهم يوم فيه يبلسون
و همانا مرد با ايمان به جهان به ديدهى عبرت مىنگرد و از آن به اندازهى ضرورت مىخورد. و در آن (سخن دنيا را) به گوش ناخشنودى و دشمنى مىشنود. اگر گويند مالدار شد (ديرى نگذرد) كه گويند تهيدست گرديد و اگر به بودنش شاد شوند، غمگين گردند كه چرا عمرش به پايان رسيد. اين است (حال آدميان) و آنان را نيامده است روزى كه نوميد شوند در آن. [۵۷]
سعى در جمعيت دل كن كزين عبرت سرا آنچه بتوان برد از اسباب با خود مال نيست
ابتداى حال برامكه چگونه بود
حسن ابن سهل گفت: روزى پيش يحيى ابن خالد برمكى بودم. يحيى به كارى اشتغال داشت كه هارون الرشيد او را مامور انجام آن كرده بود. در اين بين عدهاى وارد شده هر كدام حاجتى داشتند، به كارهاى آنان رسيدگى مىكرد. در ميان ايشان احمد ابن ابىخالد احوال ايستاده بود. يحيى بن خالد برمكى رو به فضل فرزند خود كرد و گفت: پسرم، پدر تو با پدر اين جوان حكايت شيرينى دارد. وقتى از كار فارغ شدم بيادم بياور تا برايت شرح دهم.
بعد از فراغت فضل جلو آمده آنچه گفته بود، بيادش آورد، يحيى گفت: آرى من در زمان خلافت مهدى كه به عراق آمدم، بسيار فقير و تهيدست بودم. به اندازهاى زندگى بر من تنگ شده بود كه يكى از اهل منزل به من گفت: سه روز است ما خوراكى نداريم. به شما هم اطلاع ندادهايم. من از اين جريان خيلى متاثر شدم. شروع به گريه كردن نمودم.
حيران بودم كه چه كنم، يادم آمد كه يك حوله داشتيم. پرسيدم: آن حوله چه شده است، جواب دادند حاضر است. گفتم: بياوريد. آن را گرفته به يكى از دوستانم دادم تا بهر قيمتى كه شده بفروشد. به هفده درهم فروخت. پول را به اهل منزلم دادم كه خرج كنند تا خداوند از راهى روزى عنايت كند.
فردا صبح در خانهى ابىخالد پدر همين جوان رفتم. او وزير مهدى بود. مردم منتظر خارج شدنش بودند. سواره بيرون آمد. همينكه چشمش به من افتاد، سلام كرد و حال مرا پرسيد. گفتم: چه حالى كه براى گذراندن مخارج خانوادهى خود مجبور به فروش منديلى[۵۸] شدهام كه بهفده درهم خريدهاند. نگاهى كرد و چيزى نگفت. به خانه برگشتم. براى اهل منزل جريان را شرح دادم آنها گفتند: بد كارى كردى، راز خود را پيش كسى كه تو را بزرگ و با اهميت مىدانست فاش كردى. بعد از اين تو را به همين پستى ملاحظه خواهد كرد. گفتم: حالا گذشته و كاريست كه شده است.
فردا صبح به طرف بارگاه خليفه رفتم. در آنجا يكى از دوستان ابىخالد گفت: وزير از تو مىپرسيد، مرا امر كرده اگر تو را ديدم بگويم: همين جا بنشين تا بيايد. نشستم. چيزى نگذشت كه وزير آمد و دستور داد براى من هم اسبى بياورند. و با هم سواره به منزلش رفتيم. چند نفر را هم نام برد و امر كرد آنها را حاضر كنند. وقتى آمدند گفت: شما از من غلات سواد[۵۹]را نخريديد به هشت ميليون درهم، به شرط اينكه يك نفر را با شما شريك كنم. گفتند: چرا. گفت: آن شريك همين شخص است. رو به من نمود و گفت: حركت كن و با اينها برو. وقتى خارج شديم گفتند: بيا به مسجد برويم، با تو در موضوعى كه به نفع تو است صحبت كنيم و بعد داخل مسجد شديم.
گفتند: تو براى انجام اينكار به چند نفر وكيل امين و اسباب و لوازم احتياج دارى. از عهدهى آن هم برنمىآيى. حاضرى سهم خود را بفروشى و وجه خود را نقد دريافت كنى؟ قبول كردم و پرسيدم چند مىخريد؟ گفتند: صد هزار درهم. راضى نشدم. ولى گفتم با ابىخالد مشورت كنم، قبول كردند. وقتى با ابىخالد درخواست آنها را شرح دادم، گفت: حاضريد به اين مبلغ بخريد؟ جواب دادند: آرى. امر كرد بپردازند.
به من گفت: برو مال را بگير و زندگيت را روبراه نما. مرا وعدهى مقامى داد به آن وعده نيز وفا كرد. از همان روز وضع من خوب شد تا به اينجا رسيدم [۶۰]
تا اينجا رسيد كه برامكه بر خلفاء حكومت مىكردند
عبدالملك صالح هاشمى چون در خلافت طمع داشت، هارون بر او خشمگين بود. شبى در مجلس جعفر برمكى حاضر شد. جعفر هنگام رفتن عبدالملك گفت: حاجتى دارى، بفرما تا انجام دهم. گفت: رشيد از من خشمگين است. مىخواهم، كارى كنى كه راضى شود. جعفر گفت: اميرالمومنين از تو راضى شد آنچه در دلش نسبت به تو بود زايل گرديد. باز درخواست كرد كه چهارهزار درهم قرض دارم. گفت: قرضت ادا شد. اكنون وجه آن حاضر است ليكن مىخواهم از مال خود اميرالمومنين باشد تا دليل بر رضايت او از تو گردد.
اين بهتر از آن است كه از مال خود بدهم. گفت: دلم مىخواهد ابراهيم فرزندم را مفتخر به ازدواج با يكى از دختران خليفه كنى. جعفر جواب داد: اميرالمومنين دختر خود عاليه را به او تزويج كرد. گفت: مايلم براى بلندى رتبه و مقام او لوايى در بالاى سرش بلند فرماييد. جعفر گفت: اميرالمومنين حكومت مصر را به او واگذار كرد. عبدالملك بيرون رفت. حاضرين از اقدام جعفر به اين امور مهم تعجب كردند و ترسيدند، رشيد از اين جسارت بر او خشم بگيرد. اما هارون الرشيد تمام خواستههاى عبدالملك را برآورد.
روزى در شكارگاه هارون با عبدالملك سواره جلوتر از همهى همراهان راه مىرفتند. با هم مذاكرات سرى مىكردند. از آن جمله رشيد گفت: ديدى جعفر در مورد چهار درخواست تو بدون مراجعهى به من از جانبم قول داد و من هم همه را پذيرفتم؟ حالا از تو مىپرسم اگر يكى از بستگانت با تو اين معامله را بكند، با او چه مىكنى؟ عبدالملك خواست به آرامش خشم هارون را فرونشاند، گفت: مراحم اميرالمومنين او را گستاخ كرده است. رشيد اصرار كرد كه پردهپوشى مكن حقيقت را بگو. آيا ممكن است يك نفر دربارهى ديگرى با اين جرات اقدامى بكند ؟ عبدالملك فهميد كه دل رشيد از برامكه پر شده است. گفت: اگر اميرالمومنين كسى را در پس پرده دارد كه در جاى آنان بگذارد، آن وقت اجراى سياست دربارهى اينها مانعى ندارد وگرنه اقدام به از بين بردن آنان صلاح نيست.
هارون گفت: پس اين راز ميان من و تو در همين صحرا بماند. يك سال گذشت و هارون خشم خود را بر برامكه ظاهر ساخت و تمام آنها را از بين برد. [۶۱].
اينك برگشت روزگار و زوال قدرت را ببين
محمد بن عبدالرحمن هاشمى مىگويد: روز عيد قربان خدمت مادرم رسيدم، زنى با لباسهاى كهنه با او صحبت مىكرد. مادرم گفت: اين زن را مىشناسى؟ گفتم: نه گفت: عباده، مادر جعفر برمكى است. من بطرف آن زن توجه نموده مقدارى با او صحبت كردم. از برگشت روزگار و وضع تاثرانگيز او بسيار در شگفت شدم. گفتم: مادر، از اتفاقات حيرت آور دنيا چه ديدهاى؟ گفت: روز عيدى مانند همين امروز بر من گذشت كه چهارصد كنيز آمادهى خدمتگذاريم بودند. مىگفتم: پسرم جعفر رعايت شئون مرا ننموده است. نسبت به من كوتاهى كرده است. بايد كنيز براى خدمت، بيشتر از اين مىداشتم. امروز هم يك عيد است كه بر من مىگذرد و منتهاى آروزيم اين است كه دو پوست گوسفند داشته باشم تا يكى را فرش خود كنم و از ديگرى به عنوان لحاف استفاده نمايم. محمد گفت: من پانصد درهم به او دادم. چنان خرسند گرديد كه نزديك بود قالب تهى كند.
گاهگاهى عباده به پيش ما مىآمد روزى اطلاع پيدا كردم كه از دنيا رفته است [۶۲].
آخرين يادبود از برامكه در صفحات تاريخ
محمد بن زيد دمشقى گفت: شبى فضل بن يحيى برمكى مرا خواست. در آن شب براى او فرزندى متولد شده بود. فضل گفت: شعرا در تهنيت فرزندم اشعارى گفتهاند، ولى آنها را نپسنديدهام. مايلم تو چند شعر در اين بارهى بسرايى. جواب دادم عظمت و شكوه مجلس آراستهى شما اجازهى فكر كردن و شعر ساختن به من نمىدهد.
فصل اصرار نموده گفت: چارهاى نيست. بايد هر چه به خاطرت مىرسد بگويى. كمى فكر كردم و اين دو شعر را در همانجا سرودم:
و نفرح بالمولود من آل برمك و لا سيما لو كان من ولد الفضل
براى فضل خواندم شعر مرا پسنديد. ده هزار دينار به من جايزه داد. اين سرمايه باعث شد كه به وسيلهى آن كم كم وضعم بسيار خوب شد و ثروت قابل توجهى بدست آوردم. مدتى گذشت اما اين خاطره كه حيات مالى مرا تامين نمود، هيچگاه از ذهنم محو نمىشد. گاهگاهى همان شعر را با خودم مىخواندم.
بالاخره وضع برامكه آشفته گرديد. اقتدار آنها از بين رفت و خانوادهى برمكيان بدست هارون نابود شدند. روزى به حمام رفتم. از حمامى، كارگر و دلاكى درخواست نمودم. جوان زيبا صورتى برايم فرستاد. جوان شروع به كار خود كرد. در اين موقع بياد خاطرات گذشته افتادم. دولت و عظمت برامكه و زوال و نابودى سريع آنها، باز آن دو شعر بيادم آمد، با خود شروع به زمزمه كردم.
همين كه شعرم را خواندم، دلاك جوان بر زمين افتاد و بيهوش شد. با خود گفتم: عجب كسى را براى من فرستاده است. از حمامى گله داشتم كه نبايد شخص غشى را براى من بفرستد. او را خواسته اعتراض نمودم. گفت: هرگز اين پسر سابقهى غش نداشته است. چندى است كه در اين حمام دلاكى مىكند. اين اولين مرتبه است كه به اين حال درآمده است. بالاخره او را به هوش آوردند. پرسيدم: چه شد كه ناراحت شدى؟ گفت: همان دو بيت شعرى را كه خواندى تكرار كن. براى مرتبهى دوم خواندم. گفت: اين شعر از كيست و براى چه كسى سروده است؟ گفتم: از من است و براى پسر فضل بن يحيى برمكى سرودم. پرسيد آن پسر اكنون كجاست؟ با تعجب گفتم: از كجا بدانم؟ در اين موقع آه جگر سوزى كشيد و گفت: من پسر فضل بن يحيى برمكى هستم. اين شعر را در تهنيت تولد من گفتهاى. جريان و سرگذشت خود را مفصلا شرح داد. گفتم: پسر عزيزم من فرزندى ندارم. ثروتى بيكران از دولت و همت برمكيان و پدر تو به من رسيده است. اينك اگر اجازه دهى، در حضور قاضى تمام آن را به تو مىبخشم و تو را به فرزندى مىپذيرم.
گفت: هرگز چنين كارى نمىكنم. مالى كه پدرانم به عنوان صلهى شعر به تو دادند چگونه پس گيرم؟ اگر من نيز داشتم دو برابر مىدادم. گفتم: پس مقدار كمى بگير كه اينكار را رها كنى. در جواب من خاموش ماند و هيچ نگفت. من از حمام خارج شدم. [۶۳].
تا كى تو بدنياى دنى دل دارى او را نبود رسم و ره دلدارى
برگير تو دل كه خون شود دل آخر دلدار ديگرى جوى اگر دلدارى
دنيا به كسى نكرده تا حال وفا از عهد قديم پيشهاش است جفا
تو عاشقى و روى اميدت سوى اوست او فكر فناى توست هر دم ز قفا
مردان مجرد كه به حق پيوستند از دام تعلقات دنيا رستند
چشمى به تماشاى جهان بگشودند ديدند كه ديدنى ندارد بستند
توجه باغبان پير به نشيبهاى زندگى
چنانكه در روايات آمده و تجربه هم ثابت كرده است، دنيا اقبال و ادبار دارد و به عبارت ديگر فراز و نشيب دارد كه گفتهاند:«گهى پشت به زين و گهى زين به پشت» و اين فراز و نشيبها براى امتحان و آزمايش است به هر حال آنكه در فراز است فكر نكند و مغرور نشود كه هميشه در فراز است و اگر در نشيب زندگى است استقامت و اميد خود را حفظ كند. مبادا كارش به ناشكرى و كفر و بىدينى كشانده شود. اينك به اين مناسبت به داستان عبرتانگيز زير توجه كنيد.
در دستگاه امپراطورى هارون برمكيان آنچنان نفوذ داشتند كه زمام كشور او به دست برمكيان بود. يكى از آنها جعفر برمكى بود كه مدتى وزير هارون بود. روزى هارون با جعفر در باغى گردش مىكردند. ضمن قدم زدن به درخت سيبى رسيدند كه ميوهاش آبدار به نظر مىآمد و بوى خوش آن خليفهى را از قدم زدن بازداشت. هارون وزير خود، جعفر برمكى را مخاطب قرار داد و گفت: من دستهايم را به هم مىگيرم، تو بر روى دستهايم برو و سيبى بچين تا بخوريم.
جعفر فرمان خليفه را پذيرفت و پاى بر دستهاى وى نهاد، اما دستش به سيبها نرسيد. هارون گفت: پا بر روى شانههاى من بگذار تا دستت برسد. جعفر اين بار نيز فرمان خليفه را اطاعت كرد و پا بر روى شانههاى او گذاشت اما باز هم دستش نرسيد. هارون كه شيفتهى بوى سيب شده بود، گفت: بر روى سر من برو.
جعفر اين بار نيز فرمان خليفه را اطاعت كرد و پا بر سر خليفه گذاشت. و چند سيب چيد و فرود آمد. هارون بعد از خوردن سيبها، چون از طعم آنها لذت فوقالعادهاى برده بود و مىدانست پرورش چنين سيبهايى زحمت زيادى مىبرد باغبان را كه از خويشان جعفر برمكى بود و در گوشهاى ايستاده بود و به منظره نگاه مىكرد پيش خود خواند و گفت:
آفرين بر تو كه چنين ميوههاى معطر و پر آب و شيرينى پروريدهاى، از من چيزى بخواه تا به خاطر اين زحمت و خدمت به تو بدهم. پيرمرد بىدرنگ گفت: از خليفه تقاضا دارم كه به من دستخطى بدهد كه من از خويشان جعفر برمكى نيستم و هيچگونه نسبتى با من ندارد. هارون از اين پيشنهاد تعجب كرد و گفت: چه مىگويى اى پيرمرد؟ تو بايد افتخار كنى كه از خويشان جعفر برمكى هستى. چنانچه افتخار دستگاه خلافت من بستگى به وجود جعفر برمكى دارد.
جعفر به قدرى به من نزديك است كه بسيارى از شخصيتها از طريق او با من تماس مىگيرند. در اين صورت تو كه از خويشاوندان او هستى چنين درخواستى از من مىكنى؟ براستى كه عجيب است. پيرمرد مجددا درخواست خود را تكرار كرد. هارون كه ديد پيرمرد جز اين، خواستهاى ديگر ندارد پذيرفت. و دستخطى در مورد اينكه پيرمرد با جعفر نسبتى ندارد به او داد. ماهها از اين جريان گذشت. روابط نامشروع جعفر با عباسه (خواهر هارون) علنى شد و اين موضوع به همراه دلايل ديگر باعث شد كه خليفه علاوه بر اعدام جعفر و اعضاى خانوادهاش تمامى افراد خانواده و بستگان دور و نزديك او را قتل عام كند.
نوبت به پيرمرد باغبان رسيد. او دست خط هارون را نشان داد و آن را سند عدم خويشى با جعفر دانست. ماموران حكومتى از يكسو مىدانستند كه او از نزديكان جعفر است و از سوى ديگر دست خط هارون را ديدند. چارهاى نديدند جز اينكه پيرمرد را نزد هارون فرستند. پيرمرد را نزد هارون بردند و جريان را براى هارون شرح دادند. هارون پس از شنيدن جريان از باغبان پرسيد: تو از كجا چنين روزى را حدس زدى، كه از من درخواست اين گواهى را (كه من از خويشان جعفر برمكى نيستم) كردى؟ پيرمرد با تعجب سرى تكان داد و گفت: اين قانون روزگار است كه هر فرازى، فرودى نيز بدنبال دارد و من وقتى ديدم رتبهى جعفر به جايى رسيده است كه پا بر سر خليفه مىگذارد، حدس زدم كه اين بالانشينى، دوام چندانى ندارد و جعفر بزودى فرود خواهد آمد.
هارون از سخن سنجيده و عاقبتانديشى پير روشن دل، خوشش آمد و دستور داد او را آزاد كنند.[۶۴] و آرى به قول شاعر:
در اين درگه كه گه گه كه، كه و كه كه شود ناگه مشو غره به امروزت كه از فردا نئى آگه
دنياى فانى
يحيى برمكى نخست وزير هارون الرشيد بود و آنچنان اختيارات ممالك اسلامى و اموال آنها را بدست گرفته بود كه گويى همه چيز براى اوست. او براى خود يك ساختمان بسيار وسيع و عالى از بيت المال در بغداد ساخت و پول هنگفتى صرف آن كرد تا به پايان رسيد. هنگامى كه مىخواست به آن منزل منتقل شود، همه منجمين را دعوت كرد تا ساعت نيك را در مورد انتقال از منزل قبل به منزل نو تعيين كنند. منجمين به اتفاق مقدارى از شب گذشته را ساعت نيكو اعلام كردند و گفتند: اين ساعت، (ساعت سعد) است.
يحيى برمكى در آن ساعت با غلامان مخصوص و خدمتكاران اثاثيه خانه را منتقل نمودند و خود نيز به سوى منزل مجلل و نو رهسپار شد. شب در كوچههاى خلوت به سوى منزل مىرفت. ناگهان مردى را ديد كه ايستاده و اين اشعار را مىخواند:
تدبر بالنجوم و لست تدرى و رب النجم يفعل ما يشاء
يعنى:(تو به ستارگان و حرف منجمين دقت مىكنى ولى نمىدانى و توجه ندارى كه پروردگار ستارگان آنچه خواست انجام خواهد داد.(
يحيى اين شعر را به فال بد گرفت. گويندهى شعر را به حضور طلبيد و پرسيد: منظور تو از خواندن اين شعر چه بود؟ او گفت: اين شعر ناخودآگاه به ذهنم آمد و بر زبانم جارى شد و گرنه قصد و غرضى نداشتم. اين پاسخ اثر سوء بيشترى بر روى ذهن يحيى گذاشت و او را بيشتر ناراحت گردانيد. چند ماهى بيشتر نگذشت كه بر اثر امورى، هارون بر برمكيان غضب كرد و آنها را شديدا مورد خشم قرار داد و دستور داد خانههاى آنان را ويران كنند و وضع آنها به گونهاى شد كه تار و مار شدند. همين خانه مجلل يحيى نيز ويران شد و حسرتش براى او باقى ماند [۶۵]
بلبل آن دم كه در نوا گردد گويدت اين جهان فنا گردد
بر خلايق ستم مكن زيرا زير اين چرخ و گنبد مينا
دست غيبى هميشه در كار است محتسب دم بدم به بازار است
او را ديدن با جامه كهنه
و رئى عليه ازار خلق مرقوع فقيل له فى ذلك فقال: يخشع له القلب و تذل به النفس و يقتدى به المومنون. ان الدنيا و الاخره عدوان متفاوتان و سبيلان مختلفان فمن احب الدنيا و تولها ابغض الاخره و عاداها. و هما بمنزله المشرق و المغرب و ماش بينهما كلما قرب من واحد بعد من الاخر و هما بعد ضرتان.
و او را ديدند با جامهاى كهنه و پينه زده. سبب پرسيدند فرمود: دل را خاشع كند و نفس را خوار و مومنان بدان اقتدا كنند (در كردار) همانا دنيا و آخرت دو دشمنند نافراهم. و دو راهند مخالف همديگر. آنكه دنيا را دوست داشت و مهر آن را در دل كاشت، آخرت را نپسنديد و دشمن انگاشت. و دنيا و آخرت چون خاور و باختر است و آنكه در ميان آن دو رود چون به يكى نزديك گردد از ديگرى دور شود و چون دو زن هستند در نكاح يك شوى (كه ناسازگارند و در گفتگوى) [۶۶]
اى بس كه نباشيم و جهان خواهد بود نى نام زماونه نشان خواهد بود
زين پيش نبوديم نبود هيچ خلل زين پس چو نباشيم همان خواهد بود
درياب خويش را كه در اين بحر موج خيز همچون حباب وقت تو بسيار نازك است
اين دير كهن را كه بنا بر سر آبست هر چند كه تعمير كنى باز خرابست
دنيا و شداد
حضرت هود (ع) در زمان پادشاهى شداد بود و پيوسته او را دعوت به ايمان مىكرد . روزى شداد گفت: اگر من ايمان بياورم خداوند به من چه خواهد داد؟ هود گفت: جايگاه تو را در بهشت برين قرار مىدهد و زندگانى جاويد به تو خواهد داد. شداد اوصاف بهشت را از هود پرسيد. آن حضرت شمهاى از خصوصيات بهشت را براى او بيان نمود شداد گفت: اينكه چيزى نيست. من خودم مىتوانم بهشتى بهتر از آنچه تو گفتى تهيه نمايم. از اينرو درصدد ساختمان شهرى برآمد كه شبيه به بهشت برين باشد. يك نفر پيش ضحاك تازى كه خواهرزادهى او بود فرستاد و در آن زمان بر مملكت جمشيد (ايران) حكومت مىكرد و از او خواست هر چه طلا و نقره مىتواند فراهم سازد.
ضحاك بنا به دستور شداد هر چه توانست زر و زيور تهيه نمود و به شام فرستاد. شداد به اطراف مملكت خويش نيز اشخاصى فرستاد و در تهيه طلا و نقره و جواهر و مشك و عنبر جديت فراوان نمود و استادان و مهندسين ماهر براى ساختمان شهر بهشتى آماده كرد و در اطراف شام محلى را كه از نظر آب و هوا بىمانند بود انتخاب نمود. ديوار آن شهر را دستور داد با بهترين اسلوب بسازند و در ميان آن قصرى از طلا و نقره به وجود آورند و ديوارهاى آن را به جواهر و گوهرهاى گران قيمت بيارايند و در كف جويهاى روان آن شهر به جاى ريگ و سنگ ريزه جواهر بريزند و درختهايى از طلا ساختند كه شاخههايى از مشك و عنبر آويخته بود و هر وقت باد مىوزيد بوى خوشى از آن به مشام مىرسيد.
گفتهاند: دوازده هزار كنگره از طلا كه به ياقوت و گوهرهاى آراسته بود بر گرد قصر او ساختند و پانصد سرهنگ داشت كه براى هر يك فراخور مقامش در اطراف قصر بلند مناسب با آن قصر تهيه نمودند در بهشت مصنوعى خود جا داد و از هر نظر وسايل استراحت و عيش را فراهم كرد. در مدت پانصد سال هر چه سيم و زر و قدرت بود براى ايجاد آن شهر به كار رفت تا اينكه به شداد خبر دادند آن بهشت آماده است.
شداد در حضر موت به سر مىبرد. پس از اطلاع با لشگرى فراوان براى ديدن آن شهر حركت كرد. چون به يك منزلى شهر رسيد، آهويى به چشمش خورد كه پاهايش از نقره و شاخهايش از طلا بود. از ديدن چنين آهويى در شگفت شد و اسب از پى او بتاخت تا از لشگر خود جدا گرديد. ناگاه در ميان بيابان سوارى مهيب و وحشتآور پيش او آمد و گفت: اى شداد خيال كردهاى با اين عمارت كه ساختى از مرگ محفوظ هستى؟ از اين سخن لرزه بر اندام شداد افتاد، گفت: تو كيستى؟ جواب داد من ملكالموت هستم. پرسيد به من چه كار دارى؟ و در اين بيابان چرا مزاحم من شدهاى؟ عزرائيل گفت: براى گرفتن جان تو آمدم.
شداد التماس كرد كه مهلت بده يك بار باغ و بستان خود را ببينم، آنگاه هر چه مىخواهى بكن. عزرائيل گفت: به من اين اجازه را ندادهاند و در آن حال شداد از اسب درغلطيد و روحش از قالب تن جدا شد و تمام لشگر او با بلايى آسمانى از بين رفتند و آرزوى ديدار بهشت خود را به گورستان برد.
نقل شده است: از عزرائيل پرسيدند اين قدر كه تاكنون قبض روح مردم را كردهاى آيا تو را بر كسى ترحم و شفقت حاصل شده است؟ جواب داد: آرى يكى بر بچهاى كه در ميان يك كشتى متولد شد و دريا طوفانى گرديد و من مامور قبض روح مادر آن بچه شدم و آن نوزاد بر تخته پارهاى ماند و به جزيرهاى رسيد. ديگرى ترحم بر شداد كردم كه بهشتى با آن زحمت در ساليان دراز ساخت و او را اجازه ندادند كه يك مرتبه بهشت خود را ببيند.
در اين موقع به عزرائيل خطاب شد: آن نوزادى كه در كشتى متولد شد و در جزيره افتاد همان شداد بود كه در كنف حمايت خود او را پروريديم و آن همه نعمت و قدرت به او عطا كرديم ولى او از راه دشمنى درآمد و با ما در راه ضديت قيام نمود. اينك نتيجه دشمنى و كفر خود را فعلا در اين دنيا ديد تا چه رسد به عالم آخرت. [۶۷]
دنيا و نمرود
هنگامى كه نمرود نتوانست با آتشى كه افروخت ابراهيم خليل (ع) را بيازارد و خود را در مقابل او عاجز ديد خداوند ملكى را به صورت بشر به سوى او فرستاد كه او را نصيحت كند. ملك پيش نمرود آمد و گفت: خوبست بعد از اين همه ستم كه بر ابراهيم روا داشتى و او را از وطن آواره كردى و در ميان آتش بدنش را افكندى، اكنون ديگر رو به سوى خداوند آسمان و زمين آورى و دست از ستم و فساد بردارى، زيرا براى خداوند لشگرى فراوان است و مىتواند با ضعيفترين مخلوقات، خودت را با لشگرت در يك آن هلاك كند.
نمرود گفت: در روى زمين كسى را به قدر من لشگر نيست و قدرتش از من فزونتر نباشد. اگر خداى آسمان را لشگرى است بگو فراهم نمايد تا با آنها جنگ كنيم. فرشته گفت: تو لشگر خويش را آماده كن تا لشگر آسمان بيايد. نمرود سه روز مهلت خواست و در روز چهارم آنچه مىتوانست لشگر تهيه نمود و در ميان بيابانى وسيع با انبوه لشگر جاى گرفت.
آن جمعيت در مقابل حضرت ابراهيم صف كشيدند. نمرود به ابراهيم از روى تمسخر گفت: لشگر تو كجاست؟ ابراهيم گفت: در همين ساعت خداوند خواهد فرستاد. ناگاه فضاى بيابان را پشههاى فراوانى فراگرفتند و بر سر لشگر نمرود حمله كردند. هجوم اين لشگر ضعيف، قدرت سپاه قوى نمرود ار درهم شكست و آنها را به فرار وادار نمود و مقدارى از آن پشهها بر سر و صورت نمرود حمله كردند. نمرود بسيار نگران شد و به خانه برگشت باز همان ملك آمد و گفت: ديدى لشگر آسمان را كه به يك آن لشگر تو را در هم شكستند با اينكه از همه موجودات ضعيفترند؟
اكنون ايمان بياور و از خداوند بترس و الا تو را هلاك خواهد كرد. نمرود به اين حرفها توجهى نكرد. خداوند امر كرد به پشهاى كه از همه كوچكتر بود. روز اول لب پايين او را گزيد و در اثر گزش آن لب او ورم كرد و بزرگ شد و درد بسيارى كشيد. بار ديگر آمد و لب بالايش را گزيد به همان طريق تورم حاصل شد و بسيار ناراحت گرديد. عاقبت همان پشه مامور شد كه از راه دماغ به مغز سرش وارد شود و او را آزار دهد. بعد از ورود پشه نمرود به سردردى شديد مبتلا شد. هرگاه با چيزى سنگين به سر خود مىزد پشه دست از كار مىكشيد و نمرود از سر درد راحت مىشد. از اين رو كسانيكه در موقع ورود به پيشگاه او برايش سجده مىكردند بهترين عمل آنها بعد از اين پيش آمد آن بود كه با چكش مخصوصى در وقت ورود قبل از هر كار بر سر او بزنند تا پشه دست از آزار او بردارد و مقربترين افراد كسى بود كه از محكم زدن كوبه و چكش هراس نكند.
بالاخره با همين عذاب رخت از جهان بربست و نتيجهى كفر و عناد خويش را مقدار مختصرى دريافت [۶۸]
بىوفايى دنيا
سلطان محمود، شاه مقتدر غزنوى از دنيا رفت. پس از مدتى يكى از شاهان خراسان او را در خواب ديد كه همه اعضاى بدن آن متلاشى شده و ريخته بود و خاك شده بود، جز چشمانش كه مىگرديد و نگاه مىكرد. حكيمان از تعبير آن فروماندند، جز درويشى كه گفت: تعبيرش اين است كه هنوز نگران سلطنت و ملك خود است كه در دست ديگران افتاده است.
بس نامور به زير زمين دفن كردهاند كز هستيش بروى زمين يك نشان نماند
و آن جسم لاشه را كه سپردند زير خاك خاكش چنان بخورد كز او استخوان نماند
خيرى كن فلان و غنيمت شمار عمر زان پيشتر كه بانگ برآمد فلان نماند [۶۹]
دنياى شما در ديده من
و قال عليهالسلام: و الله لدنياكم هذه اهون فى عينى من عراق خنزير فى يدمجذوم. و فرمود: به خدا كه اين دنياى شما در ديدهى من خوارتر از استخوان خوكى است كه در دست گرى باشد. [۷۰]
آنها كه ترك دولت جاويد كردهاند زين پنج روزه دولت دنيا چه ديدهاند [۷۱]
اين خاك توده منزل ديوان رهزن است بگذر ز منزلى كه در او جاى دشمن است
مغرور عشوههاى جهانى و بىخبر كين غول را چه خون عزيزان برگردن است
تا كى كنى عمارت اين دامگاه ديو كاخر تو را به عالم علوى نشيمن است
سيمرغ جان كجا كند در گلخن آشيان كورا هواى تربت سبز گلشن است
از منجنيق دهر شود عاقبت خراب بنياد اين وجود گر از سنگ و آهن است [۷۲]
نتيجه نكبت بار حب دنيا و پيروى از طاغوت
حضرت عيسى با عدهاى از يارانش در بيابان سير مىكردند. رسيدند به دهى كه ويران شده بود و جنازههاى بسيارى از اهل آن ده در راهها و كوچهها مشاهده نمود كه متلاشى شده بود. به همراهان فرمود: اهل اين قريه بر اثر عذاب عمومى الهى به هلاكت رسيدهاند. چرا كه اگر عذاب عمومى نبود و به تدريج مرده بودند زندگان مردگان را دفن مىكردند.
يكى از همراهان عرض كرد: اى روحالله، آنها را به حضور بطلبيد و ماجراى هلاكت آنان را بپرسيد. حضرت عيسى اين پيشنهاد را پذيرفت و فرمود: اى اهل ده! يك نفر از آنان زنده شد و عرض كرد: لبيك يا روحالله. عيسى به او فرمود: داستان شما چيست كه به اين سرنوشت دچار شديد؟ او گفت: ما صبح در سلامت كامل به سر مىبرديم ولى شب كه خوابيديم خود را در هاويه ديديم.
عيسى فرمود: هاويه چيست؟ او عرض كرد: هاويه دريايى از آتش است كه در آن كوههايى از آتش قرار دارد. عيسى فرمود: به چه علت به اين روزگار سياه مبتلا شدهايد؟ او عرض كرد: حب الدنيا و عباده الطاغوت علاقهى شديد به دنيا و طاغوت پرستى، ما را به اين سرنوشت رساند.
عيسى فرمود تا چه اندازه به دنيا علاقمند بوديد؟ او گفت: مانند علاقهى كودك به پستان مادرش كه وقتى مادر او پستانش را به طرف كودك مىبرد خوشحال مىشد و وقتى از او برمىگرداند، اندوهگين مىشد. عيسى (ع) فرمود: تا چه اندازه طاغوت را مىپرستيديد؟ گفت: وقتى طاغوتها به ما فرمانى مىدادند، ما از آن اطاعت مىكرديم. عيسى فرمود: چطور در ميان آن همه هلاك شدگان تنها تو پاسخ من را دادى؟ گفت: به ساير آنها دهانبندى از آتش زدهاند و فرشتگان سختگير عذاب بر آنها مسلط هستند. ولى من در دنيا در ميان آنها بودم ولى مانند آنها دنياپرست و طاغوت پرست نبودم (اما امر به معروف و نهى از منكر نمىكردم) وقتى عذاب آمد مرا نيز گرفت و من اكنون به مويى در پرتگاه دوزخ آويزان هستم. ترس آن دارم كه به درون آتش دوزخ سقوط كنم. حضرت عيسى به ياران فرمود: هرگاه انسان روى خاك و خاشاك بخوابد و نان جو بخورد در صورتى كه دينش را حفظ كند، بسيار بهتر از زندگى توام با بىدينى است. [۷۳]
سخنى از امام خمينى
در محضر امام خمينى سخن از جنگ با دشمن و ايثار و فداكارى به ميان آمد و اينكه محور هدف ما انقلاب اسلامى است و همه بايد فداى انقلاب گردند اصل در زندگى ما است و بقيه امور فرع است. امام اشاره به فرزندش احمد آقا كرد و سپس فرمود: اين احمد عزيزترين انسان در نزد من است. اگر همين احمد برود و در راه انقلاب فدا شود، من قلبا ناراحت نمىشوم، زيرا براى انقلاب اسلامى فدا شده است.
نكته اينجا است كه نفرمود: اظهار ناراحتى نمىكنم، زيرا اظهار ناراحتى نكردن وظيفه است و آسانتر است، بلكه فرمود: حتى قلبا ناراحت نمىشوم. با توجه به اينكه امام همين يك پسر را دارد. [۷۴]
چو بشنوى سخن اهل دل مگو كه خطاست سخنشناس نئى دلبرا، خطا اينجاست
سعى در تحصيل اسباب جهان بىحاصل است آنچه نتوان برد با خود جمع آن بىحاصل است
اهل دنيا همچون سوارانند
و قال عليهالسلام: اهل الدنيا كركب يساربهم و هم نيام و فرمود: اهل دنيا مانند سوارانند كه در خوابند و آنان را مىرانند. [۷۵]
ز اسباب جهان حسرت به دنيادار مىماند ز گل آخر به دست گلفروشان خار مىماند
مالك بن دينار مىگويد: بر كاخى گذشتم و ديدم كنيزكان با دف مىزنند و آوازه مىخواندند و مىگفتند:
الا يا دار لا يد خلك حزن و لا يغدر بصاحبك الزمان
فنعم الدار ماوى كل ضيف اذا ما ضاق بالضيف المكان
يعنى: اى قصر، غم و اندوه واردت نشود و روزگارت به تو پشت نكند. چه نيكو قصرى هستى كه هرگاه مهمان از همه جا سرخورد به تو وارد شود. مالك گويد: پس از چندى بر آن كاخ گذشتم كه خرابهاى بود و پيرى در آن نشيمن داشت. از او پرسيدم. گفت: اى بندهى خدا. اين خداست كه همه چيز را دگرگون مىكند و بر او چيزى راه ندارد و اين مرگ است كه بر همه چيز خواهد گذشت.
در جهانى كه تهى دست برون بايد رفت سادهلوح آن كه غم رفتن اسباب خورد
گره بستهاى داشت طفلى بدستى فكند از كف و در كمينش نشست
دوان طفل ديگر ربودش ز جا چو بگشود در وى نبد جز هوا
گره بسته دنيا و طفل آن دنى است بگويش كه چيزى در آن بسته نيست
اين جهان بر مثال مرداريست گرگان گرد او هزار هزار
اين مر آن را هميزند مخلب و ان مر اين را همى زند منقار
آخر الامر بگذرند همه وز همه بازماند اين مردار
در رثاى اسكندر
وقتى كه اسكندر پادشاه مقتدر و جهانگشاى يونان از دنيا رفت، او را در تابوتى از طلا گذاشتند. حكما يونان در اين مراسم شركت داشتند. هر يك به نوبت در مقابل تابوت طلايى او ايستاده و او را مورد خطاب قرار دادند، سخنان عبرتانگيزى به جنازه مىگفتند. اولى جلو آمد و گفت: اين پادشاه قبل از اين طلا را پنهان مىكرد اما حالا طلا او را پنهان كرده است.
دومى جلو آمد و گفت: تمامى كرهى زمين را گشت و به تملك خود در آورد اما از همهى آن جهان تنها چند وجب قبر نصيبش گرديد. سومى جلو آمد و گفت: ببين چگونه روياى شيرين زندگى بسر آمده و سايهى آسايش زايل گرديده است. چهارمى جلو آمد و گفت: قادر به تكان دادن يك دستت نيستى و حال آنكه دنيا را با يك دستت تكان مىدادى.
پنجمى جلو آمد و گفت: قادر به گريز از قبر تنگ و تاريك خود نيستى و حال آنكه دنياى وسيع و روشن را براى خود تنگ و كوچك مىشمردى. ششمى جلو آمد و گفت: اين ميت گروه كثيرى از مردم را كشت تا خود زنده بماند اما سرانجام خودش هم زنده نماند.
هفتمى جلو آمد و گفت: چه زشت بود تكبر ديروز تو و تواضع امروز تو. هشتمى كه دختر دارا پادشاه ايران بود گفت: من گمان نمىكردم كه مغلوبكنندهى پدرم مغلوب شود. نهمى كه رئيس طباخان بود گفت: چيدنيها را چيدم. متكاها را گذاشتم. سفرهى و طعامها را گستردم، اما چه سود كه از صاحب و صدرنشين مجلس خبرى نيست. [۷۶]
سكندر كه بر عالمى حكم داشت در آندم كه مىرفت عالم گذاشت
ميسر نبودش كزو عالمى ستانند و مهلت دهندش دمى
شنيدم در وصاياى سكندر كه گفتى با ارسطوى هنرور
كه از روى زمين چون ديده بستم برون آريد از تابوت دستم
كه تا بينند مغروران سرمست كه از دنيا برون رفتم تهى دست
وصيت عجيب اسکندر به مادرش
اسكندر هنگامى كه خود را در آستانهى مرگ ديد، بطلميوس بن اذينه را كه فرمانده سپاهيان او بود، به زمامدارى بعد از خود برگزيد و به او وصيت كرد كه تابوت مرا به اسكندريه، نزد مادرم ببريد و به مادرم ببريد و به مادرم بگوييد كه مجلس عزاى مرا به اين ترتيب تشكيل بدهد: سفرهى طعام بگستراند و همهى مردم كشور را به آن دعوت نمايد و اعلام كند كه همگان دعوتش را بپذيرند، مگر كسى كه عزيز و دوستى را از دست داده باشد، در آن مجلس شركت نكند، تا شركتكنندگان در عزاى اسكندر به خوشحالى و بدون خاطرهى تلخ وارد مجلس گردند و ايجاد خوشحالى كنند تا مجلس عزاى اسكندر مانند مجلس عزاى ديگران با حزن و غم توام نباشد.
وقتى كه خبر مرگ و وصيت او به مادرش رسيد و تابوت اسكندر را در كنار مادرش گذاشتند، نگاهى به جنازه كرد و گفت: اى كسى كه ملك و حكومتت اقطار عالم را فراگرفته و همهى پادشاهان به ناچار در برابر تو تعظيم مىكردند، تو را چه شده است كه امروز در خوابى و بيدار نمىشوى و در سكوت فرورفتهاى و سخن نمىگويى؟
سپس مطابق وصيت فرزندش اسكندر، به همهى مردم كشور اعلام كرد كه در مراسم عزاى اسكندر شركت كنند، به شرط اينكه شركتكنندگان به مصيبت مرگ دوست يا عزيزى گرفتار نشده باشند. او ساعتها در انتظار نشست، ولى هيچ كس دعوت او را اجابت نكرد. از خدمتگذاران مجلس از علت اين امر جويا شد. در پاسخ گفتند: تو خود آنها را از اجابت دعوت منع كردى. گفت: چطور؟
گفتند: تو امر كردى كه همه دعوت تو را اجابت كنند به شرط آنكه كسى كه عزيز و محبوبى را از دست داده است جزو مدعوين نباشد و در ميان اين همه مردم كسى نيست كه داراى اين شرايط باشد.
وقتى كه مادر اسكندر اين مطلب را شنيد به اصل ماجرا پى برد و گفت: فرزندم با بهترين راه مرا تسلىخاطر داد [۷۷]
خواهان دنيا مباش
و قال عليهالسلام: ازهد فى الدنيا يبصرك الله عوراتها و لا تغفل فلست بمغفول عنك. و فرمود: خواهان دنيا مباش، خدا زشتيهاى آن را به تو خواهد نمود. بىخبر ممان كه از تو بىخبر نخواهند بود.[۷۸]
خلعت دنيا زياد از خويشتن درد سر است آنچه مىآيد زياد از آستين چين مىشود
ارزش دنيا
روزى هارون الرشيد به ابن السماك گفت: مرا موعظه كن و بدست وى جام آبى بود. گفت: اى امير، اگر اين آب را از تو منع كنند، آيا پادشاهيت را مىدهى كه آبت دهند؟ گفت: آرى. گفت: اگر آب را بخورى و نتوانى آن را دفع كنى آيا پادشاهيت را مىدهى كه اين آب از بدنت بيرون رود؟ گفت: آرى. گفت: پس خيرى نيست در سلطنت دنيايى كه با شربت آبى يا بولى برابر نيست. [۷۹]
شهر بىعيب
امام باقر (ع) فرمود: يكى از شاهان بنىاسرائيل اعلام كرد: شهرى مىسازم كه هيچگونه عيبى نداشته باشد و هيچ كس نتواند در آن عيبى بيابد. (فرمان داد، معمارها و بناها و كارگرها مشغول شدند و آن شهر با آخرين امكانات ساخته شد) پس از آنكه ساختن شهر به پايان رسيد، مردم از آن شهر ديدن كردند و همهى آنها به اتفاق نظر گفتند: شهر بىعيب و نقصى است.
در اين ميان مردى نزد شاه آمد و گفت: اگر به من امان بدهى و تامين جانى داشته باشم، عيب اين شهر را به تو مىگويم. شاه گفت: به تو امان دادم. آن مرد گفت: لها عيبان، احد هما انك تهلك عنها و الثانى انها تخرب من بعدك. اين شهر دو عيب دارد.
۱. صاحبش مىميرد
۲. اين شهر سرانجام بعد از تو خراب مىشود. شاه فكرى كرد و گفت: چه عيبى بالاتر از اين دو عيب. سپس به آن مرد گفت: به نظر تو چه كنم؟ گفت: شهرى بساز كه باقى بماند و ويران نشود و تو نيز در آن هميشه جوان باشى و پيرى به سراغت نيايد (و آن شهر بهشت است)
شاه جريان را به همسرش گفت: همسرش فكرى كرد و گفت: در ميان همهى افراد كشور، تنها همين مرد راست گفته است. [۸۰]
در جهانى كه تهيدست برون بايد رفت سادهلوح آنكه غم اسباب خورد
بهرهى خواجه ز اسباب بجز محنت نيست عرق از بار گران قسمت حمال شود
و قال على عليهالسلام:
لقد خاب من غرته دنيا دنيه و ماهى ان غرت قرونا بنائل
اتتنا على زى العزيز بثنيه و زينتها فى مثل تلك الشمائل
فقلت لها غرى سواى فانى عروف من الدنيا و لست بجاهل
و ما انا والدنيا فان محمدا احل صريعا بين تلك الجنادل
و هيهات امنى بالكنوز وودها و اموال قارون و ملك القبائل
اليس جميعا للفناء مصيرنا و يطلب من خزانها بالطوائل
فغرى سوائى انى غير راغب بما فيك من عز و ملك و نائل
فقد قنعت نفسى بما قدر زقته فشانك يا دنيا و اهل الغوائل
فانى اخاف الله يوم لقائه و اخشى عذابا دائما غير زائل
حضرت امير (ع) فرمود: بيل در دست داشتم و در باغهاى فدك كار مىكردم كه ناگهان چشمم به صورت زنى افتاد. گفت: اى پسر ابوطالب دلت مىخواهد مرا تزويج نمايى تا تو را از اين بيل زدن مستغنى گردانم و بنمايانم به تو خزينههاى زمين را كه از براى تو و اولاد تو باشد؟ گفتم: تو كه هستى تا تو را تزويج كنم. گفت: منم دنيا. گفتم: برگرد و شوهر ديگرى پيدا كن. پس رو به بيل خود كردم و گفتم: زيانكار شد هر آنكس كه دنياى پست او را فريب داد و به آنچه كه او فريب داده است هرگز نايل نخواهد شد. بر ما وارد شد با لباس زيبا و بسيار عالى و زيور آلاتى كه در خور همان شكل و قيافهى زيبا بود. پس به او گفتم: كس ديگرى غير از من را فريب ده، چرا كه من بسيار آگاه هستم به دنيا و نادان نيستم. مرا چه به دنيا، زيرا محمد صلى الله عليه و آله رها گذاشت ديوانه را بين آن صخرهها (و بر ديوانه عيبى نيست) و دور است از من كه آرزو كنم گنجها را و همچنين محبت نسبت به آنها و اموال قارون و سرزمين قبيلهها. آيا جايگاه ما به نيستى ختم نمىشود و بازخواست مىشود از جمعكنندگان اموال از ثروتهايشان.
پس غير مرا فريب ده. همانا من ميلى ندارم به آنچه در تو از عزت و پادشاهى و رسيدن به آرزوها وجود دارد. من خود را قانع كردم به آنچه كه روزى گرفتم پس مرتبهى تو اى دنيا و اهل فساد يكى است كه تو را به آنها وامىگذارم، چون من از خداوند مىترسم، روزى كه با او ديدار مىكنم. مىترسم از عذاب هميشگى كه پايانى ندارد.
چيزى از دنيا به جاى منه
و قال لابنه الحسن (ع): يا بنى لا تخلفن وراءك شيئا من الدنيا، فانك تخلفه لاحد رجلين اما رجل عمل فيه بطاعه الله فسعد بما شقيت به و اما رجل عمل فيه بمعصيه الله فشقى بما جمعت له فكنت عوناله على معصيته و ليس احد هذين حقيقا ان توثره على نفسك.
و به پسرش حسن فرمود: پسركم، چيزى از دنيا به جاى منه چه آن را براى يكى از دو كس خواهى نهاد. يا مردى كه آن را در طاعت خدا به كار برد. پس به چيزى كه تو بدان بدبخت شدهاى نيك بخت شود و يا مردى كه به نافرمانى خدا در آن كار كند و بدانچه تو براى او فراهم كردهاى بدبخت شود. پس در آن نافرمانى او را يار باشى و هيچيك از اين دو در خور آن نبود كه بر خودت مقدمش دارى.
و يروى هذا الكلام على وجه آخر و هو: اما بعد فان الذى فى يدك من الدنيا قد كان له اهل قبلك و هو صائر الى اهل بعدك و انما انت جامع لاحد رجلين رجل عمل فيما جمعته بطاعه الله فسعد بما شقيت به او رجل عمل فيه بمعصيه الله فشقيت بما جمعت له و ليس احد هذين اهلا ان توثره على نفسك و لا ان تحمل له على ظهرك فارج لمن مضى رحمهالله و لمن بقى رزق الله.
و اين گفتار به گونهاى ديگر روايت شده است كه: اما بعد آنچه از دنيا در دست توست پيش از تو خداوندانى داشت و پس از تو به ديگرى مىرسد و تو فراهم آورندهاى كه براى يكى از دو تن خواهى گذاشت: آن كه گردآوردهى تو را در طاعت خدا به كار برد. پس او بدانچه تو بدبخت شدهاى خوشبخت مىشود، يا آنكه آن را در نافرمانى خدا صرف كند. پس تو بدانچه براى وى فراهم آوردهاى بدبخت شوى و هيچيك از اين دو سزاوار نبود كه بر خود مقدمش دارى و بر پشت خويش براى او بارى بردارى. پس براى آنكه رفته است آمرزش خدا را اميد دار و براى آنكه مانده روزى پروردگار. [۸۱]
وقت رفتن نيست در دنبال چشم حسرتش هر كه پيش از خود فرستاده است مال خويش را
بازار سياه
عائله امام صادق (ع) و هزينهى زندگى آن حضرت زياد شده بود. امام به فكر افتاد كه از طريق كسب و تجارت عايداتى بدست آورد تا جواب مخارج خانه را بدهد. هزار دينار سرمايه فراهم كرد و به غلام خويش كه مصادف نام داشت فرمود : اين هزار دينار را بگير و آمادهى تجارت و مسافرت به مصر باش. مصادف رفت و با آن پول از نوع متاعى كه معمولا به مصر حمل مىشد خريد و با كاروانى از تجار كه همه از همان نوع متاع حمل كرده بودند، به طرف مصر حركت كرد.
همينكه به نزديكى مصر رسيدند قافلهى ديگرى از تجار كه از مصر آمده بود به آنها برخورد كرد و اوضاع و احوال را از يكديگر پرسيدند. ضمن گفتگوها معلوم شد كه اخيرا متاعى كه مصادف و رفقايش حمل مىكنند بازار خوبى پيدا كرده و كمياب شده است. صاحبان متاع از بخت نيك خويش خوشحال شدند. صاحبان متاع بعد از شنيدن اين خبر مسرت بخش با يكديگر هم عهد شدند كه اين كالايى كه در ميان مردم مصر بسيار كمياب است به سودى كمتر از صد درصد نفروشند. در مصر طبق عهدى كه با هم بسته بودند بازار سياه به وجود آوردند و به كمتر از دو برابر قيمت نفروختند.
مصادف با هزار دينار سود خالص به مدينه برگشت و خوشحال به حضور امام صادق (ع) رفت و دو كيسه كه هر كدام هزار دينار داشت جلوى امام گذاشت.
امام پرسيد: اينها چيست؟ گفت: يكى از اين كيسهها سرمايهاى است كه شما به من داديد و ديگرى كه مساوى با اصل سرمايه است سود خالصى است كه به دست آمده است. امام فرمود: سود زيادى است. بگو ببينم چطور شد كه شما توانستيد اين همه سود ببريد؟
مصادف گفت: از اين قرار است كه در نزديك مصر اطلاع يافتيم كه مال التجاره ما در آنجا كمياب شده است. هم قسم شديم كه به كمتر از صد در صد سود خالص نفروشيم و همين كار را كرديم. امام فرمود: سبحان الله، شما چنين كارى كرديد! قسم خورديد كه در ميان مردم مسلمان بازار سياه درست كنيد. قسم خورديد كه به كمتر از سود خالص مساوى اصل سرمايه نفروشيد! نه چنين سودى را هرگز نمىخواهم.
سپس امام يكى از دو كيسه را برداشت و فرمود: اين سرمايهى من و به ديگرى دست نزد و فرمود: به ديگرى كارى ندارم. آنگاه فرمود: اى مصادف، شمشير زدن از كسب حلال آسانتر است. [۸۲]
مىنشيند زود در گل كشتى سنگين ركاب تكيه بر سيم و زر بسيار چون قارون مكن
اگر دل از غم دنيا جدا توانى كرد نشاط عيش به باغ بقا توانى كرد
و گر به آب رياضت برآورى غسلى همه كدورت دل را صفا توانى كرد
ز منزلات هوس گر برون نهى قدمى نزول در حرم كبريا توانى كرد
و گر ز هستى خود بگذرى يقين ميدان كه عرش و فرش و فلك زير پا توانى كرد
وليكن اين عمل رهروان چالاك است تو نازنين جهانى كجا توانى كرد
نه دست و پاى امل را فروتوانى بست نه رنگ و بوى جهان را رها توانى كرد
تو كز سزاى طبيعت نمىروى بيرون كجا به كوى طريقت گذر توانى كرد
به عزم مرحلهى عشق پيش نه قدمى كه سودها كنى از اين سفر توانى كرد
جمال يار ندارد نقاب و پرده ولى غبار ره بنشان تا نظر توانى كرد
حضرت باقر (ع) فرمود: مثل الحريص على الدنيا كمثل دوده القز. كلما ازداد على نفسها لفا كان ابعدلها من الخروج حتى تموت غما.
فرمود: مثل دنيا مثل كرم ابريشم است. هر قدر بر خودش بيشتر مىتند، بيرون آمدنش مشكلتر است تا بميرد از غم و غصه. چرا كه نعمتهاى دنيا تمام در معرض زوال و فنا است و با آنكه فانى است، محل تزاحم، تمانع و تدافع است. به هر طرف متوجه مىشوى، طالبى بيشمار بينى و بهر نعمت چشم بيندازى دستها بر روى آن يابى پس اگر در فراق او باشى، غم فراق او تو را بس است و اگر در وصال باشى چون ميدانى هميشه نيست و جدايى خواهد افتاد همين درد و خوف جدايى تو را بس است.
حريص را نكند نعمت دو عالم سير هميشه آتش سوزنده اشتها دارد
آدمى در جهان نشانه است
و قال عليهالسلام: انما المرء فى الدنيا غرض تنتضل فيه المنا يا ونهب تبادره المصائب و مع كل جرعه شرق و فى كل اكله غصص و لا ينال العبد نعمه الا بفراق آخر من اجله. فنحن اعوان المنون و انفسنا نصب الحتوف فمن اين نرجو البقاء و هذا اليل و النهار لم يرفعا من شىء شرفا الا اسرعا الكره فى هدم ما بنيا و تفريق ما جمعا و فرمود: آدمى در جهان نشانه است و تيرهاى مرگ به او روانه و غنيمتى است در ميان و مصيبتها بر او پيشدستى كنان و با هر نوشيدنى ناى گرفتنى است و با هر لقمهاى طعام در گلو ماندنى و به بنده نعمتى نرسد تا از نعمتى بريده نشود و به پيشباز روزى از زندگى خود نرود، تا روزى از آنچه او راست سپرى نشود. پس ما ياران مرگيم و جهانمان نشانهى مردن. پس چسان اميدوار باشيم جاودانه به سر بردن؟ و اين شب و روز بنايى را بالا نبردند جز كه در ويران كردن آن بتاختند و در پراكندند آنچه فراهم ساختند. [۸۳]
دل بركن از جهان كه گذشت از جهان خوشست دنيا همانقدر كه گذشتى از آن خوشست
سبزه پامال است در پاى درخت ميوهدار در پناه اهل دنيا هست خوارى بيشتر
اين چه باغيست كه كس يك گلش از شاخ نچيد تا نياويخت به دامان دلش خوارى چند
كسان كه از پى تعمير كاخ و ايوانند مگر خرابى اين خانه را نمىدانند
هر شكاف خرابه اى دهنى است كه به معمورهى جهان خندد
مزهاى در جهان نمىبينم دهر گويى دهان بيمار است
اهل دنيا را ز غفلت زنده دل پنداشتم خفته آرى مردگان را زنده مىبيند به خواب
دنيا پرستى
در جريان جنگ جمل، هنگامى كه طلحه و زبير (آتش افروزان جنگ) به بصره آمدند ابوخليل مىگويد: نزد اين دو نفر رفتم. ديدم هر دو در يكجا نشستهاند. به آنها گفتم: شما را به خدا و آن مصاحبتى كه با پيغمبر داشتيد، سوگند مىدهم بگوييد، چه باعث شد كه شما به بصره آمديد تا شورش كنيد؟
با كمال گستاخى در پاسخ گفتند: بلغنا ان بارضكم هذه دنيا فجئنا نطلبها. به ما خبر رسيده است كه در سرزمين شما بصره، دنيا و عيش و نوش و رياست و رفاه مادى وجود دارد. آمدهايم تا آن را تصاحب كنيم.
و به نقل ديگر طلحه در پاسخ اين حرف، سكوت كرد و در فكر فرورفت و دستش را به خاك زمين مىماليد. ولى زبير گفت: واى بر تو. در اين سرزمين پولهاى زياد است، آمدهايم تا آنها را بدست آوريم. [۸۴]
گنج چه بود
يكى از داستانهاى شيرين و پر معناى قرآن كريم داستان ديدار موسى و خضر (ع) و مسافرت آن دو با يكديگر است، كه در اين سفر موسى از خضر كارهاى شگفتانگيزى مشاهده كرد و با اينكه پيمان بسته بود كه هر چه مىبيند سبب آن را نپرسد، اما طاقت نياورد و سرانجام همان پرسشهاى پى در پى سبب جدايى آن دو شد.
از جمله كارهايى كه خضر انجام داد و سبب تعجب و پرسش موسى و بالاخره جدايى آن دو گرديد، آن بود كه پس از پيمودن راهى بسيار و تحمل گرسنگى زياد وارد شهرى شدند كه بعضى گفتهاند انطاكيه بود و برخى ديگر آن را ناصريه يا ايله ذكر كردهاند. در آنجا از اهل شهر غذايى خواستند. ولى مردم آنجا از پذيرايى آن دو بزرگوار امتناع كردند و آن دو پيامبر محترم گرسنه از شهر بيرون رفتند. در آنجا ديوارى يافتند كه مىخواست بيفتد و مشرف بر ويرانى بود. حضرت خضر ايستاد و دست به كار شد. ديوار را ساخت و جلوى ويرانى آن را گرفت. موسى كه بخل مردم شهر را در دادن غذا ديده بود از اين كار خضر به شگفت آمد و گفت:
لو شئت لتخذت عليه اجرا خوب بود براى اين كار كه انجام دادى مزدى مىگرفتى (كه به وسيله آن سد جوعى كنيم) [۸۵] خضر در پاسخ موسى گفت: هذا فراق بينى و بينك. اكنون وقت جدايى من و تو است و تو را از معناى كارهايى كه انجام دادم و تو طاقت صبر كردن و شكيبايى بر آنها نداشتى با خبر مىكنم. [۸۶]
و سپس يك يك كارهايى را كه انجام داده و باعث شگفتى موسى شده بود براى وى توضيح داد. به شرحى كه در سورهى كهف مذكور است تا رسيد به داستان ساختن ديوار و فرمود:
و اما الجدار فكان لغلامين يتيمين فى المدينه و كان تحته كنزلهما و كان ابو هما صالحا فاراد ربك ان يبلغا اشدهما و يستخرجا كنزهما رحمه من ربك و ما فعلته عن امرى.
اما ديوار از آن دو پسر يتيم بود كه در اين شهر هستند و در زيرش گنجى از آن دو در آن پنهان بود و پدرشان مردى شايسته و صالح بود. پروردگار تو خواست تا آن دو به حد رشد و بلوغ برسند و گنج خود را بيرون آورند و اين كارها رحمتى بود از پروردگار تو و من آنها را از پيش خود نكردم. [۸۷]
امام صادق (ع) در حديثى فرمود: آن گنج (كه خدا در اين آيه فرموده است) طلا و نقره نبوده است. بلكه لوحى از طلا بود كه در آن اين چند جمله نوشته شده بود: عجب لمن ايقن بالموت كيف يفرح؟ عجب لمن ايقن بالقدر كيف يحزن؟ عجب لمن ايقن ان البعث حق كيف يظلم؟ عجب لمن يرى الدنيا و تصرف اهلها حالا بعد حال كيف يطمئن اليها؟
شگفت است از كسى كه يقين به مرگ دارد، چگونه خوشحالى مىكند؟ شگفت است از كسى كه يقين به قضا و قدر دارد. چگونه (در پيشامدهاى ناگوار) محزون مىشود؟ شگفت است از كسى كه يقين دارد، قيامت و محشر حق است، چگونه ظلم و ستم مىكند؟ شگفت است از كسى كه دنيا و تحولات و تغييرات مردم آن را از پس يكديگر مىبيند. چگونه اطمينان مىكند و به آن دل مىبندد.[۸۸]
حضرت عيسى به دنيا چه گفت
امام صادق (ع) مىفرمايد: دنيا به صورت زنى كبود چشم بر عيسى نمايان شد. عيسى به او فرمود: چقدر شوهر كردهاى؟ گفت: بسيار! فرمود: اين شوهران همه تو را طلاق دادهاند؟ گفت: نه بلكه همه را كشتهام. عيسى فرمود:
فويح ازواجك الباقين كيف لا يعتبرون بالماضين. واى بر شوهران باقى ماندهات كه چگونه از حال شوهران گذشتهات پند نگيرند![۸۹]
بزم دنيا ارزش چيدن ندارد اين همه همچو بزمى ارزش ديدن ندارد اين همه
كار در دنيا هميشه چيدن و برچيدن است چون به برچيدن بود چيدن ندارد اين همه
بكر دنيا هست زالى مرد افكن، شوى كش همچنان زال دنى ديدن ندارد اين همه
ما ز مادر از نخستين بهر مردن زادهايم هست معلوم و ترسيدن ندارد اين همه
يك قدم تا مرگ افزونتر نباشد زندگى راه نزديك است و لنگيدن ندارد اين همه
دنيا همچون مار است
و قال عليهالسلام: مثل الدنيا كمثل الحيه لين مسها و السم الناقع فى جوفها. يهوى اليها الغر الجاهل و يحذرها ذواللب العاقل.
و فرمود: دنيا همچون مار است سودن آن نرم و هموار و درون آن زهر مرگبار فريفتهى نادان دوستى آن پذيرد و خردمند دانا از آن دورى گيرد.[۹۰]
فريب جهان قصهى روشن است ببين تا چه زايد شب آبستن است
تكيه بر اختر شب دزد مكن كاين عيار تاج كاووس ربود و كمر كيخسرو
نوشتهاند بر ايوان جنت الماوى كه هر كه عشوهى دنيا خريد و اى به وى
بر مهر چرخ و شيوهى او اعتماد نيست اى واى بر كسى كه شد ايمن ز مكر وى
طرهى شاهد دنيا همه مكر است و فريب عارفان بر سر اين رشته نجويند نزاع
مجازات شديد دنيا پرستان بى رحم
سيد بن طاووس نقل مىكند: در روز عاشورا پس از شهادت امام حسين (ع)، عمر سعد در ميان سپاه خود فرياد زد: من ينتدب للحسين؟ كيست در مورد حسين (ع) داوطلب شود و بر پشت و سينهى او، اسب بتازد؟ ده نفر از آن دنياپرستان ناپاك، داوطلب شدند. سوار بر اسبهاى خود شدند و بر روى پيكر پاره پاره امام حسين (ع) تاختند، بطورى كه استخوانهاى پشت و سينهى آن حضرت را درهم شكستند.
اين ده نفر بعدا در كوفه به نزد ابنزياد رفتند. اسيد بن مالك كه يكى از آن ده نفر بود، به نمايندگى از آن ده نفر گفت: ما كسانى هستيم كه بر پشت و سينهى امام حسين (ع) تاختيم، به گونهاى كه استخوانهاى سينه و پشت او را خرد كرديم. ابن زياد دستور داد، جايزهى ناچيزى به آنها دادند.
ابوعمر زاهد گويد: نسب اين ده نفر را بررسى كردم، همگى زنازاده بودند و وقتى مختار (در سال ۶۷ هجرى قمرى) قيام كرد، دستور داد: اين ده نفر را دستگير بنمايند و دستها و پاهايشان را به زمين ميخكوب كنند و با اسب بر پشت آنها بتازند. و آنها با سختترين مجازات به هلاكت رسيدند. [۹۱]
خيمهى انس مزن بر در اين كهنه رباط كه اساسش همه بىموقع و بىبنياد است
ميليونر انگليسى
از همه عجيبتر داستان ميليونر انگليسى است كه براى طلاها و جواهر خود كه آنها را به صورت شمش درآورده بود يك انبار زيرزمينى ساخته بود كه تمام ديوارهاى آن از آهن و فولاد ساخته شده بود و تنها يك كليد داشت كه آن هم هميشه در نزد خودش بود. روزى براى سركشى به طلا و جواهر خود وارد انبار شد و در را بست. غافل از اينكه كليد در خارج انبار مانده است و بدين ترتيب در كنار شمشهاى طلا و جواهر خود از گرسنگى جان داد و داستان او ضربالمثل شد. [۹۲]
معروف است كه وقتى توانگرى با درويشى به سفر رفتند. توانگر چند دينار زر سرخ به همراه داشت و درويش جز پوشاكى كه بر تن داشت و سفرهى نانى كه به كمر بسته بود چيزى نداشت. شب بر سر چاهى رسيدند و لقمهى نانى خوردند و خوابيدند. توانگر تا صبح از ترس اينكه مبادا دزد بيايد و دينارها را ببرد، خوابش نبرد، ولى درويش با خيالى آسوده خوابيد.
بر منال و مال باليدن ندارد اين همه همچنان كز فقر ناليدن ندارد اين همه
مال دنيا جز وبال و راحتش جز رنج نيست بهر آن اى خواجه رنجيدن ندارد اين همه
آتش ارباشى طبيعت مىكند خاكسترت بر قد و بازوى باليدن ندارد اين همه
رد پاى رفتگان از بهر ما خود رهنما است راه چون شد، راست پرسيدن ندارد اين همه
دنيا خانهاى است كه از آن بگذرند
و قال عليهالسلام: الدنيا دار ممر الى دار مقر و الناس فيها رجلان: رجل باع فيها نفسه فاوبقها و رجل ابتاع نفسه فاعتقها
و فرمود: دنيا خانهاى است كه از آن بگذرند، نه جايى كه در آن به سر برند و مردم در آن دو گونهاند: يكى آنكه خود را فروخت و خويش را به تباهى انداخت. و ديگرى كه خود را خريد و آزاد ساخت. [۹۳]
دنيا پلى است بر گذر راه آخرت اهل تميز خانه نسازند بر پلى
اين كاخ كه مىبينى گاه از تو و گاه از من جاويد نمىماند خواه از تو و خواه از من
گردون كه نمىگردد بر ميل كسى هرگز گيرم كه تواند بود مهر از تو و ماه از من
كبكى به هزارى گفت: بيهوده چرا نالى پيوسته بهارى نيست گل از تو گياه از من كى تاج كيان ماند كى افسر شاهانه افسر ز چه نالانى تاج از تو كلاه از من
ما ديگر آن مردمى نيستيم كه طالب دنيا باشيم
رستم فرخزاد، با سپاه گران و ساز و برگ كامل، براى سركوبى مسلمانان كه قبلا شكست سختى به ايرانيان داده بودند، وارد قادسيه شد. مسلمانان به سركردگى سعد بن وقاص تا نزديك قادسيه جلو آمده بودند. سعد عدهاى را مامور كرده بود تا پيشاپيش سپاه به عنوان مقدمه الجيش و پيشاهنگ حركت كنند. رياست اين عده به عهدهى مردى بود به نام زهره بن عبدالله، رستم پس از آنكه شبى را در قادسيه به روز آورد، براى آنكه وضعيت دشمن را در روز ببيند سوار شد و به راه افتاد. و در كنار اردوگاه مسلمانان در كنار تپهاى ايستاد و مدتى وضع آنها را تحت نظر گرفت.
بديهى است نه عدد و نه تجهيزات و ساز و برگ مسلمانان چيزى نبود كه اسباب وحشت بشود. اما در عين حال، مثل اينكه به قلبش الهام شده بود كه جنگ با اين مردم عاقبت خوبى ندارد. رستم همان شب با پيغام زهره بن عبدالله را به نزد خود طلبيد و به او پيشنهاد صلح كرد، اما به اين صورت كه پولى بگيرند و بر سر جاى خود برگردند.
رستم با غرور و بلندپروازى كه مخصوص خود او بود به او گفت: شما همسايهى ما بوديد و ما به شما نيكى مىكرديم. شما از انعام ما بهرهمند مىشديد و گاهى كه خطرى از جانب كسى شما را تهديد مىكرد ما از شما حمايت مىكرديم و تاريخ گواه اين مطلب است.
سخن رستم كه به اينجا رسيد، زهره گفت: همهى اينها كه راجع به گذشته گفتى صحيح است، اما تو بايد اين واقعيت را درك كنى كه امروز غير از ديروز است. ما ديگر آن مردم نيستيم كه طالب دنيا و ماديات باشيم.
ما از هدفهاى دنيايى گذشتيم و هدفهاى آخرتى داريم. ما قبلا همانطور بوديم كه تو گفتى تا روزى كه خداوند پيغمبر خويش را در ميان ما مبعوث كرد. او ما را به خداى يگانه خواند. ما دين او را پذيرفتيم. خداوند به پيغمبر خويش وحى كرد كه اگر پيروان تو بر آنچه به تو وحى شده ثابت بمانند، خداوند آنان را بر همهى اقوام و ملل ديگر تسلط خواهد بخشيد.
هر كس به اين دين بپيوندد عزيز مىگردد و هر كس تخلف كند خوار و زبون مىشود. رستم گفت: ممكن است در اطراف دين خودتان توضيح بدهى؟ او گفت: اساس و پايهى آن دو چيز است: شهادت به يگانگى خداوند و شهادت به رسالت محمد و اينكه آنچه او گفته است از جانب خداوند است. رستم گفت: اينكه عيب ندارد، خوب است. ديگر چى؟ گفت: آزاد ساختن بندگان خدا از بندگى انسانهايى مانند خود.
گفت: اين هم خوب است. ديگر چه؟ گفت: مردم همه از يك پدر و مادر آفريده شدهاند. همه فرزندان آدم و حوا هستند. بنابراين همه برادر و خواهر يكديگرند. گفت: اين هم بسيار خوب است. خوب اگر ما اينها را بپذيريم و قبول كنيم، آيا شما به سرزمين خود بازمىگرديد؟ گفت: آرى، به خدا قسم. ديگر قدم به ممالك شما نخواهيم گذاشت. مگر به عنوان تجارت يا براى كار لازم ديگرى از اين قبيل. ما هيچ مقصودى جز اينكه گفتيم، نداريم.
گفت: راست مىگويى. اما يك اشكال در كار است. از زمان اردشير در ميان مردم ايران سنتى معمول و رايج است كه با دين شما جور در نمىآيد. از آن زمان رسم بر اين است كه طبقات پست، از قبيل كشاورز و كارگر حق ندارند، تغيير شغل دهند و به كار ديگرى بپردازند. اگر بنا شود آن طبقات به خود يا فرزندان خود اجازه بدهند كه تغيير شغل بدهند و در رديف اشراف قرار بگيرند، پا از گليم خود درازتر خواهند كرد و با طبقات عاليه و اعيان و اشراف ستيزه خواهند جست. پس بهتر اين است كه يك بچهى كشاورز بداند كه بايد كشاورز باشد و بس. يك بچهى آهنگر نيز بايد بداند كه غير از آهنگرى حق كار ديگر را ندارد.
او گفت: اما ما براى مردم از همهى آنها بهتريم. ما نمىتوانيم مثل شما باشيم و طبقاتى آنچنان در ميان خود قائل شويم. ما عقيده داريم، امر خدا را در مورد همان طبقات پست اطاعت كنيم.
همانطور كه گفتم: به عقيدهى ما همهى مردم از يك پدر و مادر آفريده شدهاند و همه برابر و برادرند. ما معتقديم به وظيفهى خودمان دربارهى ديگران به خوبى عمل كنيم. عمل نكردن آنها به ما زيان نمىرساند. عمل به وظيفه مصونيت ايجاد مىكند.
زهره بن عبدالله اينها را گفت و رفت. رستم بزرگان سپاه را جمع كرد و سخنان اين فرد مسلمان را براى آنان بازگو كرد. آنان سخنان آن مسلمان را به چيزى نشمردند. رستم به سعدوقاص پيغام داد، كه نمايندهاى رسمى براى مذاكره پيش ما بفرست. سعد خواست هيئتى را مامور اين كار كند، اما ربعى بن عامر كه حاضر در مجلس بود صلاح نديد و گفت:
ايرانيان اخلاق مخصوصى دارند. همين كه يك هيئت به عنوان نمايندگى به طرفشان برود دليل اهميت خودشان قرار مىدهند و خيال مىكنند ما چون به آنها اهميت مىدهيم هيئتى فرستادهايم. فقط يك نفر بفرست كافى است. خود ربعى مامور اين كار شد. از آن طرف به رستم خبر دادند كه نمايندهى سعدوقاص آمده است.
رستم با مشاورين خود در كيفيت برخورد با نمايندهى مسلمانان مشورت كرد كه به چه صورتى باشد. به اتفاق كلمه راى دادند كه بايد به او بىاعتنايى كرد و چنين وانمود كه ما به شما اعتنايى نداريم. شما كوچكتر از اين حرفها هستيد. رستم براى آنكه جلال و شكوه ايرانيان را به رخ مسلمانان بكشد، دستور داد تختى زرين نهادند.
خودش روى آن نشست. فرشهاى عالى گستردند. متكاهاى زربفت نهادند.
نمايندهى مسلمانان در حالى كه بر اسبى سوار و شمشير خويش را در يك غلافى كهنه پوشيده بود و نيزهاش را به يك تار پوست بسته بود، وارد شد. تا نگاه كرد فهميد كه اين زينتها و تشريفات براى اين است كه به رخ او بكشند. متقابلا براى اينكه بفهماند، ما به اين جلال و شكوه اهميت نمىدهيم، همينكه به كنار بساط رستم رسيد، معطل نشد. اسب خويش را نهيب زد و با اسب داخل شد. مامورين به او گفتند: پياده شو! قبول نكرد و از نزديك تخت رستم با اسب رفت، آنگاه از اسب پياده شد. يكى از متكاهاى زرين را با نيزه سوراخ كرد و لجام اسب خويش را در آن فروبرد و گره زد.
مخصوصا پلاس كهنهاى كه جل شتر بود، به عنوان روپوش به دوش خود افكند. به او گفتند:
اسلحهى خود را تحويل بده، بعد برو نزد رستم. گفت: تحويل نمىدهم. شما از ما نماينده خواستيد و من به عنوان نماينده آمدهام. اگر نمىخواهيد برگردم. رستم گفت: بگذاريد، هر طور كه مايل است بيايد.
ربعى بن عامر، باوقار و طمانينهى خاص در حالى كه قدمها را كوچك برمىداشت، و از نيزهى خويش به عنوان عصا استفاده مىكرد و عمدا فرشها را پاره مىكرد، تا پاى تخت رستم آمد. وقتى خواست بنشيند، فرشها را كنار زد و روى خاك نشست. گفتند: چرا روى خاك نشستهاى؟ گفت: ما از نشستن بر روى اين زيورها خوشمان نمىآيد.
مترجم مخصوص رستم از او پرسيد: شما چرا آمدهايد؟ گفت: خدا ما را فرستاده است. خدا ما را مامور كرده است تا بندگان او را از بدبختيها و سختيها رهايى بخشيم. و مردمى را كه دچار فشار و استبداد و ظلم ساير كيشها قرار گرفتهاند نجات دهيم. آنها را در ظل عدل اسلامى درآوريم. ما دين خدا را كه بر اين اساس است، بر ساير ملل عرضه مىداريم.
اگر قبول كردند، در سايهى اين دين خوش و خرم و سعادتمندانه زندگى كنند، ما با آنها كارى نداريم. اگر قبول نكردند با آنها مىجنگيم، آنگاه يا كشته مىشويم و به بهشت مىرويم، يا بر دشمن پيروز مىگرديم.
گفت: بسيار خوب سخن شما را فهميدم، حالا ممكن است فعلا تصميم خود را به تاخير بياندازيد تا ما فكرى بكنيم. ببينيم چه تصميمى مىگيريم؟ گفت: مانعى ندارد. چند روز مهلت مىخواهيد، يك روز يا دو روز؟ گفت: يك روز يا دو روز كافى نيست، ما بايد به روسا و بزرگان خود نامه بنويسيم و آنها بايد مدتها با هم مشورت كنند، تا تصميمى گرفته شود.
ربعى كه مقصود آنها را فهميده بود و مىدانست منظور اين است كه دفع الوقت شده باشد گفت: آنچه پيغمبر ما سنت كرده است و پيشوايان ما رفتار كردهاند اين است كه در اينگونه موارد بيش از سه روز تاخير را جايز ندانيم. من سه روز مهلت مىدهم، تا يكى از اين سه كار را انتخاب كنيد:
يا اسلام بياوريد، در اين صورت ما از راهى كه آمدهايم بر مىگرديم. سرزمين شما با همهى نعمتهاى آن مال خودتان ما طمع به مال و ثروت و سرزمين شما نبستهايم. يا قبول كنيد جزيه بدهيد يا آمادهى نبرد باشيد گفت: معلوم مىشود تو خودت فرماندهى كل مىباشى كه با ما قرار مىگذارى.
گفت: خير. من يكى از افراد عادى هستم، اما مسلمانان مانند اعضاى يك پيكرند. همه از همند. اگر كوچكترين آنها به كسى امان بدهد، مانند اين است كه همه امان دادهاند. همه امان و پيمان يكديگر را محترم مىشمارند. پس از اين رستم كه سخت تحتتاثير قرار گرفته بود، با زعماى سپاه خويش در كار مسلمانان مشورت كرد. به آنها گفت: چگونه ديديد آنها را؟ آيا در همهى عمر سخنى بلندتر و محكمتر و روشنتر از اين سخنان اين مرد شنيدهايد؟ اكنون نظر شما چيست؟
گفتند: ممكن نيست ما به دين اين سگ درآييم. مگر نديدى چه لباسهاى كهنه و مندرسى پوشيده بود. گفت: شما به لباس چه كار داريد، فكر و سخن را ببينيد. عمل و روش را ملاحظه كنيد.
سخن رستم مورد پذيرش آنها قرار نگرفت. آنها آنقدر گرفتار غرور بودند كه حقايق روشن را درك نمىكردند. رستم ديد، همفكر و هم عقيدهاى ندارد. پس از يك سلسله ديگر مذاكرات با مسلمانان و مشورت با بزرگان سپاه خود نتوانست راه حلى پيدا كند. آمادهى كارزار شد و چنان شكست سختى خورد كه تاريخ كمتر به ياد دارد. جان خويش را نيز در راه خيرهسرى ديگران از دست داد.[۹۴]
در پايان اين قسمت دو مورد از نصايح حضرت امير (ع) را در مورد دنيا ترجمه مىنماييم.
يا ايها الناس ازهدوا فى الدنيا فان عيشها قصير و خيرها يسير و انها لدار شخوص و محله تنغيض و انها لتدنى الاجال و تقطع الامال الاوهى متصديه للعيون و الجامحه الحرون و المانيه الخئون.
الا اى مردم در دنيا زهد را پيشه كنيد. زيرا عيش دنيا كوتاه و خوبيش كم است . دنيا سراى بيرون رفتن است و جايگاه ناخوشى و اندوه است. اين دنيا است كه اجلها را نزديك مىكند و آرزوها را مىبرد و از بين مىبرد. هم اوست كه ديدهها را (براى گريستن) بهم مىفشارد. اين اسبى است، سركش دوان كشنده و خيانتكننده. (از آن امان مباشيد، بلكه حداكثر استفاده را براى آخرت از آن بنماييد تا رستگار باشيد نه زيانكار)[۹۵]
يا اهل الغرور ما الهجكم بدار خيرها زهيد و شرها عتيد و نعيمها مسلوب و عزيزها منكوب و مسالمها محروب و مالكها مملوك و تراثها متروك.
شما اى فريبخوردگان دنيا. چه چيز شما را حريص گردانيده است، بسرايى كه خيرش كم و شرش دامنگير و آماده است. نعمتش گرفته شدنى. عزيزش خوار شدنى. آشتيهايش، جنگ آميز. مالكش مملوك و ميراثش واگذار نمودنى.[۹۶]
مخور فريب جهان را ز كام بخشيدن كه نيست نيكى صياد دانه پاشيدن
بدين تجمل ده روز خوش مكن دل خويش كه چيدن است جهان را براى برچيدن
يا طارق اليل مسروقا باوله ان الحوادث قد يطرقن اسحارا
اى كسى كه قصد دارى شب را به صبح رسانى و در آغاز آن خوشحالى. با خبر باش كه گاهى حادثهها سپيده دمان را مىربايند و تو به آن نمىرسى.
مال دارى را از حد نگذرانى
و قال عليهالسلام: خذ من الدنيا ما اتاك و تول عما تولى عنك فان انت لم تفعل فاجمل فى الطلب.
و فرمود: آنچه از دنيا نزد تو آيد، بستان و آنچه به تو پشت كند روى بگردان و اگر چنين نتوانى بارى جستن را از حد در نگذرانى. [۹۷]
نه زر و سيم و نه لعل و نه گهر خواهد ماند در بساط تو همين گرد سفر خواهد ماند
كام بىبرگ و نوايان به ثمر شيرين كن در رياضى كه نه برگ و نه ثمر خواهد ماند
توشهى ره دل از اين عالم فانى بردار كه همين با تو ز اسباب سفر خواهد ماند
چون فلك وام عناصر ز تو واپس گيرد از تو اى خواجه نظر كن چه دگر خواهد ماند
خشت بالين تو سازند پرستارانت از تو هر چند دو صد بالش پر خواهد ماند
اين جهان آينه و هستى ما نقش و نگار نقش در آينه آخر چه قدر خواهد ماند
اثر منفى دلبستگى به دنيا
روزى حضرت موسى (ع) در محلى عبور مىكرد، ديد مردى گريه مىكند و در درگاه خدا ناله مىكند. از آنجا گذشت و هنگام مراجعت نيز گذارش به همانجا افتاد و ديد آن مرد همچنان در درگاه خداوند ناله مىكند و مىگريد. متوجه خدا شد و عرض كرد:
يا رب عبدك يبكى من مخافتك. پروردگارا بندهى تو از خوف تو مىگريد. (به او توجه فرما) خداوند به موسى (ع) فرمود: اى پسر عمران، اگر او آنقدر بگريد تا مغزش همراه اشكهايش به زمين بريزد و دستش آنقدر به آسمان بلند كند كه ساقط شود، او را نمىآمرزم. و هو يحب الدنيا. چرا كه او دنيا را دوست دارد. (به دنيا دلبسته است و دوستى دنيا را بر دوستى آخرت ترجيح مىدهد)[۹۸]
پند لقمان به فرزندش
در پندها و نصايح لقمان آمده است:
و لا تكن فى هذه الدنيا بمنزله شاه وقعت فى زرع اخضر فادلت حتى سمنت فكان حتفها عند سمنها و لكن اجعل الدنيا بمنزله قنطره على نهر جزت عليها و تركتها و لم ترجع اليها آخر الدهر.
در اين دنيا همانند گوسفندى مباش كه در زراعتى سبز افتاده است و بخورد، تا چاق شود و مرگش در همان فربهى اوست. بلكه دنيا را مانند پليدان كه روى نهرى كشيده شده است و از آن بگذرى و تا پايان روزگار به سويش بازنگردى. [۹۹]
داستانى از سعدى
يكى از ملوك را مدت عمر سپرى شد، قائم مقامى نداشت. وصيت كرد كه بامدادان نخستين كسى كه از در شهر اندر آيد تاج شاهى بر سر وى نهند و تفويض مملكت بدو كنند. اتفاقا اول كسى كه از درآمد گدايى بود، همهى عمر لقمه اندوخته و رقعه دوخته [۱۰۰] اركان دولت و اعيان حضرت، وصيت ملك به جاى آوردند و تسليم مفاتيح قلاع و خزائن بدو كردند و مدتى ملك راند تا بعضى امراى دولت گردن از طاعت او پيچانيدند و ملوك از هر طرف، به منازعت خواستن گرفتند و به مقاومت لشكر آراستن.
فى الجمله سپاه و رعيت به هم برآمدند و برخى طرف بلاد از قبض تصرف او به در رفت. درويش از اين حادثه خسته خاطر همى بود تا يكى از دوستان قديميش كه در حالت درويشى قرين بود، از سفرى باز آمد و در چنان مرتبه ديدش، گفت: منت خداى را عز و جل كه گلت را از خار برآمد و خار از پاى بدر آمد و بخت بلندت رهبرى كرد و اقبال و سعادت ياورى، تا بدين پايه رسيدى.
ان مع العسر يسرا. به راستى كه با هر سختى آسانى و آسايشى است.
شكوفهگاه شكفته است و گاه خوشيده درخت وقت برهنه است و وقت پوشيده
گفت: اى يار عزيز! تعزيتم كن كه جاى تهنيت نيست. آنگه كه تو ديدى غم نانى داشتم و امروز تشويش جهانى!
اگر دنيا نباشد دردمنديم اگر باشد به مهرش پاى بنديم
حجابى زين درون آشوبتر نيست كه رنج خاطر است ار هست و گر نيست
و به فرمايش امام صادق (ع) كه مىفرمايد: من كثر اشتباكه باالدنيا كان اشد لحسرته عند فراقها. علاقهى به دنيا به هر اندازه بيشتر باشد فراق آن سختتر است.[۱۰۱]
در پايان اين بخش نيز توجه شما را به چند گفتار حضرت امير (ع) از غررالحكم جلب مىنماييم.
طلاق الدنيا مهر الجنه. رها كردن دنيا مهر و كابين بهشت است.
طلب الدنيا راس الفتنه. دنيا خواستن ريشهى فتنه و گرفتارى است.
طالب الدنيا بالدين معاقب و مذموم. آنكه به وسيلهى دين در طلب دنياست مورد نكوهش است.
طلب الجمع بين الدنيا و الاخره من خداع. ميان دنيا و آخرت را جمع كردن خواستن از فريبهاى نفس است. (و در آن واحد جمع بين اين دو محال است)
طالب الاخره يدرك امله و ياتيه من الدنيا ما قدر له. جوياى آخرت به آرزويش مىرسد و از دنيا آنچه برايش مقدر شده است به آن مىرسد.
طالب الدنيا تفوته الاخره و يدركه الموت حتى ياخذه بغته و لا يدرك من الدنيا الا ما قسم له. جوياى دنيا، آخرتش را از دست مىدهد و مرگ ناگهان او را مىگيرد، در حالى كه از دنيا جز آنچه قسمت اوست به او نمىرسد.
طالب الادب احزم من طالب الدنيا. دانش جو از جوياى دنيا دورانديشتر است[۱۰۲]
دنيا آدمى را سرگرم مىسازد
اما بعد فان الدنيا مشغله عن غيرها و لم يصب صاحبها منها شيئا الافتحت له حرصا عليها و لهجا بها و لن يستغنى صاحبها بما نال فيها عما لم يبلغه منها و من وراء ذلك فراق ما جمع و نقض ما ابرم و لو اعتبرت بما مضى حفظت ما بقى. و السلام.
و از نامهى آن حضرت است به معاويه اما بعد همانا دنيا آدمى را سرگرم مىسازد، تا جز بدان نپردازد. و دنيادار به چيزى از دنيا نرسد. جز كه آزمندى و شيفتگى وى بدان فزون شود و آنچه از دنيا بهرهى او گرديده است، وى را بىنياز نكند از آنچه بدان نرسيده است. و از آن پس جدايى است از آنچه فراهم كرده است و درهم ريختن آنچه استوار كرده است. پندت آموخت، مانده را توانى اندوخت. و السلام. [۱۰۳]
علاقه و حب رياست دنيا چه مىكند
روزى مامون به اطرافيان خود گفت: مىدانيد، تشيع را از كه آموختم؟ جواب دادند: نه، گفت: از پدرم هارون الرشيد. گفتند: اين معنى چگونه است با اينكه هارون نسبت با اين خانواده دشمنى زيادى داشت و پيوسته آنها را مىكشت؟ گفت: همينطور است. كشتار و قتل او به واسطهى حفظ سلطنت خود بود.
زيرا سلطنت نازاست (لان الملك عقيم) خويشاوندى را ملاحظه نمىكند. سالى با هارون الرشيد به مكه رفتم. وقتى به مدينه رسيد، دربانان را دستور داد، هر كس از اهل مدينه مىخواهد پيش من بيايد و از هر طايفهاى، است چه مهاجر و چه انصار يا بنى هاشم، بايد نسبت خود را معين كند، آنگاه وارد شود. هر كه وارد مىشد تا جد خويش را مىگفت و نسب خويش را به يكى از مهاجرين يا انصار يا بنىهاشم مىرساند. بهر يك از صد تا پنجاه هزار درهم و بعضى را نيز دويست درهم جايزه مىداد. مراعات شرافت آباء و اجداد آنها را به اندازهى هجرت و سابقهى فعاليت آنها در اسلام مىنمود.
روزى من ايستاده بودم. فضل بن ربيع (وزير هارون) وارد شد و گفت: مردى جلوى در است. مىگويد: من موسى بن جعفر بن محمد بن على بن حسينم. رشيد به محض شنيدن اين اسامى رو به طرف من و برادرم موتمن و امين و ساير سرلشگران نمود و گفت: خيلى مواظب باشيد. با ادب و احترام بايستيد. همه ايستاده بوديم. در اين هنگام پيرمردى وارد شد كه عبادت پيكر او را فرسوده كرده بود و مانند پوست خشكيده و كهنهاى شده بود. سجدههاى طولانى بر روى پيشانى و بينى آن مرد آثارى شبيه جراحت به جاى گذاشته بود.
چشمش به هارون كه افتاد، خواست از الاغ پياده شود، ولى رشيد فرياد كرد كه به خدا قسم ممكن نيست. بايد روى اين فرش پياده شوى. دربانان مانع پياده شدن او گرديدند. همگى با ديدهى عظمت و بزرگوارى، غرق در سيماى آن آقا بوديم. آمد تا بر روى فرش رسيد. سرلشگران و دربانان اطرافش را از روى تعظيم گرفته بودند. در آنجا پياده شد و هارون از تخت به زير آمد و استقبالش نمود. او را در آغوش گرفت و بوسه بر چشم و صورتش مىزد. دست آن آقا را گرفت و در بالاى مجلس با هم نشستند. شروع به صحبت كردن نمودند. هارون با تمام بدن از روى احترام به جانب او توجه مىنمود و سخنانش را گوش مىداد. از حالش جويا شد. آنگاه پرسيد: ابوالحسن، چند نفر در تحت تكلف شما هستند؟ فرمود: بيش از پانصد نفر. سئوال كرد: همه فرزندان شما هستند؟ فرمود: نه. بيشترشان غلام و كنيز و خدمتكارانند. اولاد سى و چند نفر دارم. تعداد دخترها و پسرها را نيز معين نمود. پرسيد: دختران را چرا به پسرعموهايشان نمىدهى؟ فرمود: وضع مالى اجازه نمىدهد گفت: باغستانها در چه حال است؟ جواب داد: گاهى حاصل مىدهد و گاهى نمىدهد. پرسيد چقدر قرض دارى؟ فرمود: در حدود ده هزار دينار.
هارون گفت: پسر عموجان به اندازهاى پول در اختيار شما خواهم گذاشت، كه پسران و دختران را به ازدواج هم درآوريد و باغستانها را نيز آباد كنى. فرمود: پيوند خويشاوندى را در اين صورت مراعات كردهاى. خداوند نيز پاداش اين نيكويى تو را خواهد داد. عباس جد شما نيز عموى پيغمبر، على بن ابيطالب بود. خويشاوندى نزديكى داريم. با قدرتى كه دارى چنين كارى انجامش از مثل تو دور نيست.
فرمود: خداوند، واجب كرده است، بر كسانيكه حكومت بر مردم مىكنند، فقرا را دستگيرى نمايند، قرض تنگدستان را بدهند. پوشاك براى مستمندان تهيه كنند. تو سزاوارترى به اين كارها. هارون براى مرتبهى دوم گفت: خواهم داد. در اين موقع موسى بن جعفر حركت كرد و هارون نيز به احترام آن آقا از جا بلند شد. به من و موتمن و امين گفت: عبدالله، محمد، ابراهيم، ركاب پسر عمو و بزرگ خانوادهى خود را بگيريد و تا در منزل او را مشايعت كنيد و بهمراهش برويد. در بين راه موسى بن جعفر، پنهانى به من فرمود: خلافت بعد از پدرت به تو خواهد رسيد. مواظب باش با پسر من خوب رفتار كنى. من جسورترين اولاد پدرم بودم. پس از مراجعت، همينكه مجلس خلوت شد، گفتم: اين مرد چه كسى بود كه اينقدر او را احترام مىكردى؟
گفت: او امام بر حق و حجت خدا است. گفتم: مگر اين مقامات مخصوص شما نيست؟ جواب داد: نه. من پيشواى اجبارى هستم. از روى غلبه و زور بر مردم حكومت مىكنم. به خدا قسم، از من گرفته تا ديگران، هيچكس به مقام پيغمبر سزاوارترين اين مرد نيست.
بازمىگويم به خدا قسم اگر تو كه پسرم هستى، با من در مورد مقام و رياست نزاع كنى سر از بدنت بر مىدارم. (فان الملك عقيم) موقعى كه هارون مىخواست از مدينه به مكه رود، كيسهاى محتوى دويست دينار، توسط فضل بن ربيع براى موسى بن جعفر (ع) فرستاد. گفت: از ايشان عذر بخواه و بگو، چون در مضيقه واقع شديم، بيش از اين نتوانستيم. در آتيه نزديكى به وعده وفا خواهيم كرد.
من از جا حركت كردم و گفتم: يا اميرالمومنين به فرزندان مهاجر و انصار يا بنى هاشم و هم كسانيكه نام و نسب آنها را نمىدانى تا پنجاه هزار دينار جايزه مىدهى ولى موسى بن جعفر را كه اينقدر احترام مىگذارى، دويست دينار مطابق با كمترين جايزهاى كه به مردم دادى مىدهى؟
گفت: ساكت شو بىمادر. اگر آنچه به او وعده دادم بپردازم معلوم نيست كه فردا با صد هزار شمشير زن از شيعيان و دوستانش در مقابل من قيام كند. تنگدستى او و خانوادهاش براى ما و براى شما بهتر است از ثروت داشتن آنها [۱۰۴] مخارق نوازنده كه از رامشگران و نوازندگان مخصوص خليفه بود، اين جريان را كه فهميد و مشاهده كرد، بسيار ناراحت شد و از جاى حركت كرد و گفت: يا اميرالمومنين. من از وقتى كه وارد مدينه شدم، بيشتر اهل اين شهر از من تقاضاى كمك مىكنند. اگر چيزى به آنها نداده كوچ كنيم، لطف اميرالمومنين و مقام من در نزد شما براى مردم آشكار نمىشود.
گفت: اين لطف را در حق اهل مدينه نموديد اما خودم مقروضم، بايد قرضم را بپردازم. ده هزار دينار ديگر داد. باز گفت: دخترانى نزديك به ازدواج دارم. مبلغى براى جهيزيه آنها لطف بفرماييد. ده هزار دينار ديگر هم داد. گفت: بايد يك مقدار گندم براى زاد و خوراك اهل و عيال و دامادانم لطف بفرماييد.
چند قطعه ملك به او اختصاص داد كه درآمد آنها بيش از ده هزار دينار مىشد. مخارق، از جاى حركت كرد. خدمت موسى بن جعفر رسيد. عرض كرد: آنچه اين ملعون نسبت به شما انجام داده است، متوجه شدم. با نيرنگ مبلغ سىهزار دينار و مقدارى زمين كه درآمدش بيش از ده هزار دينار است براى شما گرفتم. به خدا قسم، هيچ احتياجى به اين پولها ندارم. فقط براى تقديم به شما گرفتم. سند املاك را به شما رد مىكنم. پولها را هم آوردم.
موسى بن جعفر فرمود: خداوند به تو بركت دهد و جزاى خير عنايت فرمايد. يك درهم از اين پولها را هم نمىگيرم و نه زمينها را. لطف تو را پذيرفتم. برو و آسوده باش. در اين مورد، ديگر مراجعت نكن و اصرارى نداشته باش. مخارق دست حضرت را بوسيد و رفت. [۱۰۵]
كه را دانى از خسروان عجم ز عهد فريدون و ضحاك و جم
كه بر تخت و ملكش نيامد زوال نماند مگر ملك ايزد تعال
كه را جاودان ماندن اميد هست كه كس را ندانى كه جاويد هست
اكنون توجه شما خوانندگان عزيز را به چند مورد از گفتارهاى حضرت امير در غررالحكم جلب مىكنيم.
الدين يعصم و الدنيا تسلم. دين انسان را از لغزشها باز مىدارد. دنيا انسان را در چنگال گرفتاريها واگذارنده است و يارى نمىكند او را.
الدين يجل. الدنيا تذل. دين انسان را بزرگ مىدارد. دنيا شخص را خوار مىكند.
الدنيا امد. دنيا مدتى است، گذرنده و دوام ندارد.
الدنيا تغوى. دنياپرستى (انسان را) به گمراهى كشد.
الدنيا تضر. دنيا (در هر صورت بر انسان) ضرر مىرساند.
الدنيا خسران. جهان جاى زيان است.
الدنيا بالامل. جهان با اميد مىگذرد.
الدنيا فانيه. جهان نابود شونده است.
الدنيا ظل زائل. دنيا سايهاى است زودگذر.
الكمال فى الدنيا مفقود. تماميت در جهان مفقود است.
الدنيا سوق الخسران. جهان بازار زيان است.
الدنيا مزرعه الشر. دنيا كشتزار زشتى است.
الدنيا ضحكه مستعبر. دنيا براى درگذرندهى جهان مورد تمسخر است.
الدنيا دار المحن. دنيا دار محنت و اندوه است.
الدنيا مطلقه الاكياس. دنيا رها شدهى زيركانست.
الدنيا دار الاشقياء. دنيا سراى بدبختان است.
الدنيا معبره الاخره. دنيا گذرگاه آخرت است.
الفرح بالدنيا حمق. به جهان خورسند گشتن نادانى است.
الاغترار بالعاجله خرق. فريب جهان زودگذرا خوردن كم خردى است.
الدنيا محل الافات. دنيا جايگاه گرفتاريهاست. [۱۰۶]
آدمى چون پخته گردد وقت رفتن مىرسد غنچه تا خندان شود، هنگام چيدن مىرسد
تا به خود آيى بساط زندگى برچيده است اين سرود از گل به هنگام شكفتن مىرسد
حرص مىگردد قويتر هر چه مال افزوده شد مور سازد دست و پا گم چون به خرمن مىرسد
عزتت در خلق نبود تا نسوزى خويش را اين ندا از اشكهاى شمع روشن مىرسد
اوج قدرت زودتر از پا در آرد مرد را خوارى گل باشد آن دم كان بدامن مىرسد
نوش بىنيشى ندارد خوان احسان جهان اى بسا شادى كه پايانش بشيون مىرسد
كينه چون جا كرد در دل مىكند توليد درد خار چون ماند به پا كارش به سوزن مىرسد
اهل دل كو طائيا تا راز دل بتوان نمود مىجهد از سنگ آتش چون به آهن مىرسد
هر يك چندى يكى برآيد كه منم با نعمت و با سيم و زر آيد كه منم
چون كارك او نظام گرفت ناگه اجل از كمين درآيد كه منم
آنها كه كهن شدند و آنها كه نوند هر كس به مراد خويش يك تك بروند
اين كهنه جهان به كس نماند باقى رفتند و رويم و ديگر آيند، رودند
نادانى بود به دنيا آرميدن
و قال عليهالسلام: الركون الى الدنيا مع ما تعاين منها جهل. و التقصير فى حسن العمل اذا وثقت بالثواب عليه غبن و الطمانينه الى كل احد قبل الاختبار له عجز.
و فرمود: نادانى بود به دنيا آرميدن و ناپايدارى آن را ديدن و كوتاهى در كار نيك با يقين به پاداش آن زيان است و اطمينان به هر كس پيش از آزمودن او ، كار مردم ناتوان.[۱۰۷]
دل مبند اى حكيم بر دنيا كه ناچيزيست جاه مختصرش
شكر آنان خوردند زين غدار كه نبينند زهر در شكرش
پيش از آن كز نظر بيفكندت اى برادر بيفكن از نظرش
هر بهشتى كه در جهان خداست دوزخى كردهاند بر اثرش
تا كى غم دنياى دنى اى دل دانا حيف است ز خوبى كه شود عاشق زشتى [۱۰۸] جهان پير رعنا را ترحم در جبلت نيست ز مهر او چه مىپرسى در و همت چه مىبندى
همايى چون تو عاليقدر حرص استخوان تا كى دريغ آن سايهى همت كه بر نااهل افكندى[۱۰۹]
پندى از پيامبر
انس بن مالك مىگويد: رسول خدا (ص) شترى به نام غضباء داشت كه در راه رفتن از همهى شترها سبقت مىگرفت. و هيچ شترى به آن نمىرسيد. روزى يك نفر باديهنشين با شتر خود، (به مدينه) آمد، ولى در راه رفتن شتر او بر شتر پيامبر (ص) پيشى مىگرفت.
اين حادثه بر مسلمانان سخت آمد و از اينكه شتر يك بياباننشين بر شتر پيامبر پيشى گرفته است، دلتنگ شدند. پيامبر فرمود: انه حق على الله ان لا يرفع شيئا الا وضعه. براستى بر خدا سزاوار است كه به هر چه مقام ارجمند داد، مقام او را پايين آورد.
به اين ترتيب، موعظهى آن حضرت، هم مسلمانان را رام كرد و هم اين درس را آموخت كه نبايد افراد را تحقير كرد و نبايد به چيزى مغرور شد، چرا كه هميشه موقعيت انسان در رابطهى با امور يكسان نيست، بلكه همواره دنيا در حال دگرگونى است. [۱۱۰]
عجوزه دنيا و نوعروس عقبى
پادشاهى پسر جوانى داشت. بسيار با كمال و جمال بود. شاه بسيار او را دوست مىداشت. شبى، شاه در عالم خواب ديد، پسرش مرده است. او از شدت اندوه نزديك بود، بميرد. وقتى كه از خواب بيدار شد، دريافت كه پسرش زنده است و بسيار شاد گرديد. به اندازهاى كه چنين شادى را در تمام عمرش احساس نكرده بود.
با خود گفت: زهى كار شگفتانگيز كه علت اين شادى هيجانانگيز، آن اندوه تند و تيز است.
شاه با خود گفت شادى را سبب غم شود حاصل زهى كار عجب
ولى اين پيشامد، گمان بدى در ذهن شاه ايجاد كرد و با خود گفت: اگر روزى فرارسد كه پسرم بميرد، غم و اندوه مثل خار در چشمم فرورود. پس خوبست از او يادگارى داشته باشم. انسان همچون چراغ ضعيفى است كه در ميان بادهاى سخت، محاصره شده باشد، هر لحظهاى احتمال خاموش شدن چراغ مىباشد.
همچو عارف كو از اين ناقص چراغ شمع دل افروخت از بهر فراغ
تا كه روزى كاين بميرد ناگهان پيش چشم خود نهد او شمع جان
او در صدد بر آمد كه دخترى از يك خانوادهى صالح و زاهد، براى پسرش انتخاب كند و چنين دخترى را نيز پيدا كرد. همسر شاه از انتخاب چنين همسرى ناراحت شد و به شاه اعتراض كرد و گفت كه تو پادشاهى، ولى همسر انتخابى تو از خانوادهى فقيرى است. آيا صحيح است كه ما با او وصلت كنيم؟
شاه گفت: مرد صالح را گدا گفتن، غلط است. آن مرد صالح بر اثر پارسايى و دلبستگى به خدا، به مقام بىنيازى رسيده است و نبايد اين مقام را با فقر يكى گرفت. سرانجام پس از گفتگوهاى زياد، پادشاه بر همسرش پيروز شد و دخترى را از نژاد يك انسان صالح به همسرى فرزندش برگزيد.
اما پس از آنكه ازدواج آن شاهزاده با آن دختر صالح، كه هر دو با كمال و با جمال بودند، برقرار شد، يك پيرزن جادوگر عاشق شاهزاده شد و با سحر جادو دل او را به سوى خود جذب كرد و او را از آن دختر صالح متنفر نمود، به گونهاى كه آن شاهزاده شيفتهى آن نود سالهى عجوزه شد و با او ازدواج كرد. شاه از اين جريان بسيار ناراحت شد و اندوه جانكاهى به او دست داد. به ناچار به سوى خدا دل سپرد و سجدهها كرد و شب و روز از خدا خواست تا رفع گرفتارى كند زيرا هر چقدر انديشيد، نتيجه نگرفت.
سجده ها مى كرد كه فرمانت رواست غير حق بر ملك حق فرمان كه راست
ليك اين مسكين همى سوزد چو عود دستگيرش اى رحيم و اى ودود
تا ز يا رب يا رب و افغان شاه ساحرى استاد پيش آمد ز راه
ساحر زبردستى، جريان گرفتارى شاه را شنيد و براى گشودن گرهى گرفتارى او نزدش آمد و پس از اطلاع از جادوى آن پيرزن، به چارهجويى و خنثى سازى جادوى آن پيرزن، پرداخت.
دست بر بالاى دستت اى فتى در فن و در زور تا ذات خدا
منتهاى دستها دست خداست بحر، بىشك منتهاى جويهاست
ساحر استاد گفت: من به اميد خدا، سحر آن پيرزن را نابود مىكنم. به شاه گفت: هنگام سحر به گورستان برو. گورى در كنار ديوار است. آن را بشكاف و جادوهاى پنهانى را درآور. شاه هنگام سحر به آنجا رفت و آن گور را شكافت. جادوهاى پنهانى كه صد گره بر تار مويى بسته بود را در آنجا ديد. آن گرهها را يك به يك باز گرد و به اين ترتيب طلسم جادو شكست و آن شاهزاده از اسارت جادو، نجات يافت. يكسال از اين ماجرا گذشت.
روزى پادشاه از روى شوخى به شاهزاده گفت: آيا هيچ از آن پيرزن جادوگر، يار كهنه، چيزى به ياد دارى؟ آن نكبت را ياد كن و نسبت به اين نوعروس وفادار باش. شاهزاده گفت: آرى. من در اشتباه بزرگ و سختى گرفتار بودم. اكنون از چاه فريب نجات يافتم و به نعمت اين نوعروس رسيدم و كاملا شادمان هستم.
گفت: رو، من يافتم دارالسرور وارهيدم از چهى دارالغرور
اينك غافل مباش كه افراد با ايمان، دل به عجوزهى دنيا نمىبندند و رشتهى اين فريفتگى را پاره مىكنند و به دارالسرور نائل مىگردند.
همچنان باشد چو مومن راه يافت سوى نور حق ز ظلمت روى تافت
مخلص، اين قصه برگفتم تمام تا بدانى مقصد خود والسلام
اى برادر عزيز! آن شاهزادهى جادو شده كه مىتواند. به راه راست برود، وجود تو مىباشد. آن پيرزن جادوگر، دنيا مىباشد كه مردم را اسير رنگ و بوى خود كرده است. آن نوعروس با نشاط رحمت خدا و راه خداست. آن ساحر استاد، راهنماى زبردست و دلسوزى است كه تو را از قيد و بند دنياى فانى، نجات مىدهد. جادوى دنيا در درون آدميان، گرهها مىزند و صدها بند ايجاد مىكند. براى آزادى و نجات، بايد تحت رهنمودهاى راهنماى حقيقى، اين گرهها را گشود.
اگر آن شاهزاده يك سال در بند زنجيرهاى جادو بود، تو يك عمر در بند جادوهاى دنيا هستى. پيامبران براى نجات ما آمدهاند. به سوى آنها رو تا نجات يابى.
همچو ماهى بسته استت او بشست شاهزاده بماند سالى و تو شصت
نفخ او اين عقدهها را سخت كرد پس طلب كن نفخهى خلاق فرد
جز به نفخ حق نسوزد نفخ سحر نفخ قهر است، اين و آن دم نفخ مهر
هين طلب كن خوش دمى عقده گشا راز دان يفعل الله ما يشاء [۱۱۱]
چند گفتار از مولا اميرالمومنين در كتاب غررالحكم
در پايان اين بخش نيز توجه شما را به چند گفتار از مولا اميرالمومنين (ع) در كتاب غررالحكم جلب مىكنيم:
المواصل للدنيا مقطوع.
پيوندكنندهى به دنيا از خدا بريده است.
الدنيا منيه الاشقياء.
جهان منتهاى آرزوى بدبختان است.
الدنيا دار المحنه.
دنيا جايگاه رنج و محنت است.
الدنيا غنيمه الحمقى.
دنيا بهزه و بخشش گولان است.
الدهر موكل بتشتيت الالاف.
روزگار به پراكندگى پيوندها گمارده شده است.
الرغبه فى الدنيا توجب المقت.
دل به دنيا بستن موجب دشمنى است (هم انسان دشمن خدا مىگردد و هم، مردم دشمن انسان)
الدنيا كيوم مضى، و شهر انقضى.
دنيا همچون روزى است كه برود و ماهى است كه سرآيد.
الوله باالدنيا اعظم فتنه.
دل به دنيا باختن از بالاترين گرفتاريها است.
الاعمال فى الدنيا تجاره الاخره.
كار كردن در دنيا براى خدا بازرگانى آخرتى است.
اسباب الدنيا منقطعه و عواريها مرتجعه.
سرمايه هاى جهان بريدنى و عاريههاى او برگشت كننده است.
الدنيا حلم و الاغترار بهاندم.
جهان خوابى است شيرين و دل باختن به آن پشيمانى دارد.
الدنيا سم ياكله من لا يعرفه.
جهان زهرى است كشنده كه آنكه او را نشناسد مىنوشد.
الحازم من ترك الدنيا الاخره.
دور انديش كسى است كه دنيا را براى آخرت ترك كند.
الدنيا لا تصفو لشارب و لا تفى لصاحب.
سرچشمهى جهان براى نوشندهاش صاف شدنى و براى دارندهاش وفا كردنى، نيست كه نيست. [۱۱۲]
دروغ اى دنيا
آب دارى عوض ماست به دوغ اى دنيا راست يك مو به تنت نيست دروغ اى دنيا
پيله ور فكر خرش بود كه خود را گم كرد تو چه بازار شرابى و شلوغ اى دنيا
قصر بوالقيس چه شد؟ تخت سليمانت كو؟ همه افسانه شد، آن فرو فروغ اى دنيا
چون مسيحاى نبى كشتى و سقراط حكيم نه نبوت بشناسى نه نبوغ اى دنيا
بيوهى نوحى و دريدهى دنياداران تازه بكرى و دم بخت و بلوغ اى دنيا
بر سر خوان تو آروغ گلو مىگيرد آ، كه گفتى ندهد فرصت روغ اى دنيا
گاو عصارى و در كورى و سرگردانى فلكت هشته بگردن خم يوغ اى دنيا
شهريار اين سخن از هاتف غيب است كه گفت راست يك مو به تنت نيست دروغ اى دنيا
دنيا خانه رهگذار
ايها الناس انما الدنيا دار مجاز و الاخره دار قرار، فخذوا من ممركم لمقركم. و لا تهتكوا استاركم عند من يعلم اسراركم. و اخرجوا من الدنيا قلوبكم من قبل ان تخرج منها ابدانكم. ففيها اختبرتم و لغيرها خلقتم. ان المرء اذا هلك قال الناس ما ترك؟ و قالت الملائكه ما قدم؟ لله ءاباءكم فقدموا بعضا يكن لكم قرضا و لا تخلفوا كلا فيكون فرضا عليكم.
مردم! همانا دنيا خانهاى است رهگذار، وآخرت سرايى است، پايدار. پس از گذرگاه خود توشه برداريد، براى جايى كه در آن پايداريد. و مدريد پردههاى يكديگر نزد آنكس كه مىداند نهان شما را (از شما بهتر) برون كنيد از دنيا دلهايتان را از آن پيش كه برون رود، از آن تنهايتان. شما را در دنيا آزمودهاند و براى جز دنيا آفريدهاند. آدمى چون بميرد، مردم گويند: چه نهاد ؟ و فرشتگان گويند: چه پيش فرستاد؟ خدا پدرانتان را بيامرزد! اندكى پيش فرستيد تا براى شما ذخيرت بودن تواند. و همه را مگذاريد كه وبال آوردن بر گردنتان بماند. [۱۱۳]
دنياطلبى زمينه سقوط (نردبان)
دنيا همچون نردبانى است كه در زير پاى انسانها قرار گرفته است و انسانها بعضى بر روى پلهى اول آن قرار دارند و بعضى بر روى پلهى دوم آن و بعضى بر روى پلههاى ديگران. آنچه مسلم است اين است كه عاقبت زين نردبان افتادن است و عاقبت مرگ. اين نردبان را بىخبر و بدون اطلاع از قبل از زير پاى انسان خواهند كشيد. طبيعتا انسانها به تناسب طى كردن و پشت سرنهادن پلهها آسيب خواهند ديد. آنكه بر روى پلهى اول است، يك مقدار آسيب مىبيند و آنكه بر روى پلهى دوم است، مقدار بيشترى و آنكه...
پس اين نكته را باور بايد نمود كه هر گامى كه انسان به سوى دنيا بردارد، پلهاى از پلههاى آن را پشت سر نهاده است.[۱۱۴]
نردبان اين جهان ما و منى است عاقبت اين نردبان افتادنى است
لاجرم آنكس كه بالاتر نشست استخوانش سختتر خواهد شكست [۱۱۵]
تو كز سراى طبيعت نمىروى بيرون كجا به كوى طريقت گذر توانى كرد
ولى تو تالب معشوق و جام مىخواهى طمع مدار كه كار دگر توانى كرد
دلا ز نور هدايت گر آگهى يابى چو شمع خندهزنان ترك سر توانى كرد
گر اين نصيحت شاهانه بشنوى حافظ به شاه راه حقيقت گذر توانى كرد [۱۱۶]
مكافات روزگار
امام حسين (ع) پيشواى جانباز اسلام، در سال ۶۱ هجرى بر ضد حكومت خودخواه يزيد بن معاويه كه تعاليم اسلامى و فضائل انسانى را لگدكوب مىكرد و با استبداد و بلهوسى بر دنياى اسلام، حكمرانى مىنمود قيام كرد. سرانجام اين قيام مردانه اين بود كه در دشت سوزان كربلا با يك دنيا افتخار، خود و پيروان فداكارش، شربت شهادت نوشيدند.
بعد از شهيد شدن امام حسين (ع) تنها رقيبى كه يزيد بن معاويه در برابر خود مىديد، عبدالله بن زبير بود كه از ترس اعمال يزيد پناه به خانهى خدا برده بود و در مسجد الحرام بست نشسته بود.
ديرى نپاييد كه بساط حكومت ظالمانهى يزيد، با همهى ظلم خود برچيده شد. به اين معنى كه دو سال بعد از واقعهى كربلا به ديار عدم شتافت، و پروندهى ننگينى از دوران سياه سلطنت خود بر جاى گذاشت.
بعد از يزيد، دو ماه فرزند خردسالش، معاويهى كوچك به خلافت رسيد و پس از او مروان شش ماه حكومت كرد و چون او بمرد و خرقه تهى كرد، پسرش عبدالملك كه مردى با تدبير و سياستمدار بود، زمام امور را بدست گرفت.
در اين هنگام، مختار ثقفى به عنوان خونخواهى امام حسين (ع) و در باطن براى تصاحب حكومت عراق قيام كرد و كليهى شيعيان عراق نيز از وى حمايت كردند. او توانست لشگر عبيدالله بن زياد، استاندار كوفه را كه مردم را براى كشتن امام حسين (ع) به كربلا فرستاد، شكست بدهد.
لشگريان مختار به سركردگى ابراهيم، پسر دلاور مالك اشتر، سردار معروف اميرمومنان در نواحى موصل، سپاه انبوه ابنزياد را كه از شام آمده بودند، درهم شكستند و خود او را كشتند و سرش را براى مختار به كوفه فرستادند. از آن موقع مختار بر سراسر عراق تسلط يافت. بدين گونه كشورهاى اسلامى در قبضهى قدرت سه تن درآمد. حجاز و يمن را عبدالله بن زبير قبضه كرده بود. عراق را مختار به چنگ آورد. سوريه و مصر و ساير قلمرو اسلامى هم تحت فرمان عبدالملك مروان قرار داشت.
در سال ۶۷ هجرى، عبدالله بن زبير برادرش مصعب را مامور فتح عراق و جنگ با مختار كرد. ميان دو لشگر در خارج كوفه، جنگى سخت درگرفت. سپاه مختار فرار كردند و مختار كشته شد و عراق به تصرف مصعب بن زبير در آمد. مصعب بعد از شكست مختار و فتح عراق، تجديد قوا كرد و به عزم فتح شام و جنگ با عبدالملك مروان از كوفه خارج شد.
عبدالملك نيز با سپاهى انبوه، از شامات گذشت و در كنار نهر دجيل، نزديك شهر سامره به لشگر برخورد و اندكى بعد، كارزار سختى واقع شد و به شكست كامل مصعب انجاميد. اين واقعه، در سال ۷۲ هجرى روى داد.
عبدالملك پيروزمندانه وارد كوفه شد و در دارالاماره آنجا جلوس كرد و دستور داد، سر مصعب را كه بريده و با خود آورده بود در طشتى نهادند و مقابل زمين گذاردند. عبدالملك با سرور و شادمانى خاصى ناشى از بادهى پيروزى به سر بريده رقيب خود مصعب بن زبير مىنگريست.
در اين موقع عبدالملك بن عمير كه از رجال نامى بود و در مجلس حضور داشت، تكان سختى خورد و رنگ چهرهاش دگرگون شد. عبدالملك پرسيد: ها، چه شد، چرا منقلب شدى؟ گفت: سر امير به سلامت باد. داستان عجيبى را به ياد آوردم. من از اين بالاى دارالاماره، خاطرات تلخى دارم.
عبدالملك پرسيد: چه خاطراتى؟ گفت: روزى من در همين دارالاماره نشسته بودم. عبيدالله بن زياد، حكمران كوفه هم در جاى شما نشسته بود و زير همين قبه جلوس كرده بود. ديدم، سر بريدهى امام حسين (ع) را آوردند و در نزد او نهادند.
مدتى بعد كه مختار كوفه را اشغال كرد و عبيدالله بن زياد را شكست داد.
آمد در همين جا نشست. من هم بودم. مختار سر بريدهى عبيدالله را پيش خود گذارده بود و مىنگريست.
روزى ديگر با مصعب بن زبير در همين جايگاه نشسته بودم كه ديدم سر بريدهى مختار را آوردند، مقابل مصعب نهادند و اينك امروز در همين مكان خدمت امير هستم و مىبينم كه سر بريدهى مصعب در حضور شما قرار دارد! لذا لرزه بر اندامم افتاد و از شومى اين مجلس پناه به خدا بردم.
با شنيدن اين واقعهى شگفتانگيز، عبدالملك به هراس افتاد و تكان سختى خورد. سپس دستور داد، دارالاماره كه يادگار اين همه حوادث و خاطرات تلخ و ناراحت كننده است، ويران كنند. جالب اين است كه اين همه وقايع بزرگ فقط در مدت يازده سال اتفاق افتاده بود! [۱۱۷]
اشعار زير در همين زمينه گفته شده است:
يك سره مردى ز عرب هوشمند گفت به عبدالملك از روى پند
روى همين مسند و اين تكيهگاه زير همين قبه و اين بارگاه
بودم و ديدم بر ابنزياد آه چه ديدم كه دو چشمت مباد
تازه سرى چون سپر آسمان طلعت خورشيد ز رويش عيان
بعد ز چندى سر آن خيره سر بد بر مختار به روى سپر
بعد كه مصعب سر و سردار شد دستخوش او سر مختار شد
وين سر مصعب به تقاضاى كار تا چه كند با تو دگر روزگار
چند گفتار در مورد دنيا از آن حضرت
اينك توجه خوانندگان عزيز را به چند گفتار از اميرالمومنين در غررالحكم جلب مىكنيم:
العاقل من هجر شهوته و باع دنياه باخرته.
خردمند كسى است كه شهوتش را دور كند و دنيايش را به آخرتش بفروشد.
الحريص فقير و ان ملك الدنيا بحذافيرها.
آزمند، ندار است اگر چه جهان را همگى مالك باشد.
التوانى فى الدنيا اضاعه و فى الاخره حسره.
كندى در كار جهان، از دست دادن و در آخرت موجب اندوه و حسرت است.
الدنيا منتقله فانيه اين بقيت لك لم تبق لها.
جهان كوچكننده و نابودشونده است، اگر آن از براى تو بپايد تو براى آن پاينده نيستى.
الدنيا اصغر و احقر و انزر من ان تطاع فيها الاحقاد.
جهان، كوچكتر، خوارتر و اندكتر از آن است كه كينهها در آن پيروى شوند.
الدهر يخلق الابدان و يجدد الامال و يدنى المنيه و يباعد الامنيه.
روزگار، بدنها را كهنه مىگرداند و آرزوها را نو مىسازد و مرگ را نزديك مىگرداند. اميدواريها را دور مىگرداند.
المال يكرم صاحبه فى الدنيا و يهينه عندالله سبحانه.
مال، مالدار را در دنيا ارجمند مىدارد و نزد خداى سبحانش خوار مىسازد.
المال و البنون زينه الحيوه الدنيا و العمل الصالح حرث الاخره.
مال و فرزندان آرايش زندگانى دنيا هستند. و كردار نيكو كشتهى آخرت هستند.
الناس ابناء الدنيا و الولد مطبوع على امه.
مردم، فرزند جهانند. فرزند بر مهر مادرش خو گرفته است.
الدنيا سجن المومن و الموت تحفته و الجنه ماواه.
جهان زندان مومن است و مرگ ارمغانى است براى او و بهشتش جايگاه مىباشد.
الدنيا جنه الكافر و الموت مشخصه و النار مثواه.
دنيا بهشت كافر و مرگ برگردانندهى او و آتش جايگاه او است.
العاقل من زهد فى دنيا دنيه فانيه و رغب فى جنه سنيه خالده عاليه.
خردمند كسى است كه جهان ناچيز نابودشونده را كنار زند و در بهشت روشن و جاودان بلند پايه روى آورد.
البخيل يبخل على نفسه باليسير من دنياه و يسمح لوارثه بكلها.
بخيل بر نفس خويش بخل مىورزد به كمى از دنيايش و همهى مالش را به وارثش مىبخشد.
المال يرفع صاحبه فى الدنيا و يضعه فى الاخره.
مال، شخص دارا را در دنيا برمىكشد و در آخرت مىافكند.
اعمال العباد فى الدنيا نصب اعينهم فى الاخره.
بندگان خدا در دنيا هر كارى كنند، در آخرت پيش چشمانشان پيدا است.
الدنيا ان انحلت انحلت و اذا حلت ارتحلت.
دنيا هر گاه از كسى پاشيده شود، پاشيده شده است و هرگاه بر او فرود آيد، از او كوچ كرده است.
الدنيا دول فاجمل فى طلبها و اصطبر حتى تاتيك دولتك.
جهان هماره به گردش است. دريافت آن را بر خويش آسان گير و كمى صبر كن تا نوبت دولت تو نيز در رسد.
الدهر يومان، يوم لك و يوم عليك. فاذا كان لك فلا تبطروا اذا كان عليك فاصطبر.
روزگار دو روز است، روزى به سود تو است و روزى به زيان تو. آن روزى كه به سود تو است تند متاز و روزى كه بر زيان توست، شكيبا باش.
الدنيا عرض حاضر ياكل منه البر و الفاجر و الاخره دار حق يحكم فيها ملك قادر.
جهان كالاى آمادهايست. نيكوكار و بدكار را از آن مىخوراند و آخرت سراى درستى است كه پادشاهى توانا در آن حكمفرما است.
المومن الدنيا مضماره و العمل همته و الموت تحفته و الجنه سبقته.
مومن جهان ميدانش و كار و عمل مورد همتش و مرگ (از جانب خدا) ارمغانش و بهشت گروگان اين مسابقه است.
الكافر الدنيا جنته و العاجله همته، و الموت شقاوته و النار غايته.
كافر جهان بهشتش، مال همتش و مرگ سبب بدبختيش و دوزخ پايان كارش مىباشد. [۱۱۸]
دل بماندن دنيا اندك ببينيد
تجهزوا رحمكم الله فقد نودى فيكم بالرحيل. و اقلو العرجه على الدنيا. و انقلبوا بصالح ما بحضرتكم، من الزاد فان امامكم عقبه كوود او منازل مخوفه مهوله لابد من الورود عليها و الوقوف عندها. و اعلموا ان ملاحظ المنيه نحوكم دانيه. و كانكم بمخالبها و قد نشبت فيكم و قد دهمتكم فيها مفظعات الامور و معضلات المحذور فقطعوا علائق الدنيا، و استظهرو ابزاد التقوى. و قد مضى شىء من هذا الكلام فيما تقدم، بخلاف هذه الروايه.
آماده شويد، خداتان بيامرزد! كه بانگ كوچ را سر دادند و دل به ماندن در دنيا اندك ببنديد (كه كاروانيان به راه افتادند) و بازگرديد و راه سپاريد با آنچه از توشهى نيكو در دست داريد. كه پيشاپيش شما، گردنهاى است دشوار گذر و منزلهاى ترسناك و هراسآور. ناچار بدان گردنهها بايد برشدن و بدان منزلها در آمدن و ايستادن. و بدانيد! كه چشمانداز مرگ به شما نزديك است.
گويى شما را در چنگ گرفته است و چنگالهاى خود را در شما فروبرده است، در حالى كه در آن با دشواريها درگيريد و در چنگ مشكلات اسير. پس پيوندهاى خود را با دنيا ببريد! و پرهيزگارى را پشتيبان خود كنيد و چون توشهاى همراه خويش بريد! [۱۱۹]
(و برخى از اين گفتارها از اين پيش گذشت. با روايتى جز اين.)
محبت دنيا حجاب دل
وقتى دستتان چرب است، اگر بخواهيد وضو بگيريد، اول بايد آن چربى را از بين ببريد و بعد وضو بگيريد. اگر با دست چرب وضو بگيريد وضويتان باطل است. محبت دنيا همچون چربى است كه بر روى دل انسان نشسته است و انس با خدا همچون آب، تا آن چربى محبت برطرف نشود اين آب انس به دل انسان سرايت نمىكند. [۱۲۰]
خوش برانيم جهان در نظر راهروان فكر اسب سيه و زين مغرق نكنيم
گر روى پاك و مجرد چو مسيحا به فلك از چراغ تو به خورشيد رسد صد پرتو [۱۲۱]
مراسم دفن اسكندر به روايتى ديگر
وقتى كه او از تسخير ممالك و ساختن سد معروف ياجوج و ماجوج و سياحت و گردش جهان فراغت يافته بود، مرگ او را در گرفت. او همان اسكندر معروف بود.
جسدش را در تابوتى زرين گذاشتند و به شهر اسكندريه كه محل سكونت مادرش بود، حمل نمودند.
قبل از رسيدن جنازه به اسكندريه مادرش دستور داد تا تمامى مردم از جنازهى او استقبال كنند. وقتى چشم مادر بر جنازهى پسر افتاد گفت: درشگفتم، از كسيكه علم و حكمتش تا به آسمان رسيده است و تمام قارههاى مسكونى جهان را زير پوشش حكومت و قدرت خود درآورده است و پادشاهان دنيا را بندهى خود ساخته است، چگونه بيدار نمىشود؟ و چگونه خاموش شده است كه ابدا سخن نمىگويد؟ سپس از دانشمندان و فرزانگان حاضر در مراسم تشييع جنازه ده نفر از نخبگان به پا خواستند و به نوبت در تعزيهى اسكندر سخنانى گفتند كه شامل نصايح وافيه و مواعظ شافيه و حكمت بالغه بود.
نفر اول بپا خواست و گفت: اى كسى كه در كار خود رنج بسيار كشيدى و در جمع نمودن مال دنيا در تمام عمر تلاش فراوان نمودى و با اين حال اندوختههاى خود را براى ديگران گذاشتى و وزر و وبال آنها را برگردن گرفتى! دومى بپاخواست و گفت: اين همان شاه است كه در گذشته طلا را جمع كرد و نگهدارى نمود اما حالا طلا (تابوت طلا) او را در برگرفته است و نگهدارى مىكند.
سومى بپا خواست و گفت: اسكندر شب به سحر رسانيد در حاليكه در پارچههاى كفن خود پوشيده است. آنسان كه در مدت عمرش در ميان آرزوها و غرورها و شاديهاى خود پوشيده و پيچيده شده بود!
چهارمى بپاخواست و گفت: سلطنت و رياست اسكندر زوال و اضمحلال پذيرفت آنسان كه سايهى ابر و درخشندگى سراب زوال مىپذيرد و زود باشد كه پيكر او نيز در قبر خاك شود و تركيب خود را از دست بدهد و زوال پذيرد.
پنجمى بپاخواست و گفت: دنيا و روزگار هميشه مردم را از حالى به حال ديگر منتقل مىنمايد. آنگاه موقعى كه مردم حال و وضع دلخواه خود را پيدا كردند و به خوشىهاى مطلوب خود رسيدند، آنان را مىگيرد و به زير خاك و به سوى هلاكت مىبرد.
از آن سرد آمد اين كاخ دلاويز كه چون جا گرم كردى گويدت خيز
ششمى برخاست و گفت: اگر اسكندر در حال حيات خود، پندها را قبول نمود، خوشا به حالش زيرا حالا از آنها سود خواهد برد و گرنه، پند و عبرتى براى ديگران خواهد بود. هفتمى بپا خواست و گفت: تعجب آور است حال آن كسى كه ديروز اسكندر را در سرير سلطنت ديده است و امروز در قبر مىبيند و با اين حال رغبت دنياى فانى را در سر مىپروراند و محبت ملك و سلطنت زايل را در دل مىنشاند.
هشتمى بپا خواست و گفت: قسم به خداوند، مرگ اسكندر به اندازهى سلطنت اسكندر در انظار مردم، بزرگ و با اهميت بود. اما بايد دانست كه براى اسكندر از جانب پروردگارش سرنوشتى آمده است كه نه آن را دفع توان نمود و نه از آن گريزى وجود دارد.
نهمى بپا خواست و گفت: از درگذشتگان از دنيا عبرت بگيريد و مشغول آنانكه در دنيا ماندهاند نباشيد.
دهمى بپا خواست و گفت: بسوى اسكندر و راهى كه رفت نگاه كنيد و بدانيد كه عن قريب شما هم از راهى كه او پيمود خواهيد رفت. بعد از اين مراسم، اسكندر را به خاك سپردند و پسرش بر سرير سلطنت وى قرار گرفت.
گمان مبر كه چو تو بگذرى جهان گذرد هزار شمع بكشتند، انجمن باقى است [۱۲۲]
چند گفتاراز آن حضرت در مورد دنيا از غررالحکم
اكنون به چند گفتار كوتاه از حضرت امير (ع) در غررالحكم توجه كنيد.
الركون الى الدنيا مع ما يعاين من غيرها جهل.
با اين همه گردشهاى گوناگون دل به جهان بستن و بدان تكيه زدن از نادانى است .
العاقل من غلب هواه و لم يبع ءاخرته بدنياه.
عاقل كسى است كه بر آرزوهايش پيروز باشد و آخرتش را به دنيا نفروشد.
الحازم من لم يشغله غرور دنياه عن العمل لاخراه.
دورانديش كسى است كه چيزهاى فريبندهى جهانش از كار براى آخرتش بازش ندارد.
التقوى ظاهره شرف الدنيا و باطنه شرف الاخره.
ظاهر تقوى و پرهيزگارى شرافت دنيا و اندرون آن شرافت آخرت است.
الدنيا مليئه بالمصائب طارقه بالفجائع و النوائب.
جهان پر از گرفتاريها و دردها و پيشامدها را ناگهان بر سر انسان آورنده است .
احوال الدنيا تتبع الاتفاق و حظوظ الاخره تتبع الاستحقاق.
حالات دنيا پيرو اتفاقات است، و بهرههاى آخرت پيرو لياقت.
الدنيا شرك النفوس و قراره كل ضر و بوس.
جهان دام مردمان و جايگاه هر زيان و بينوايى است.
الدنيا غرور حائل و سراب زائل و سناد مائل.
جهان فريب دهندهى رنگارنگ و سرابى است زائل شونده و تكيهگاهى است متمايل به افتادگى.
الناس طالبان، طالب و مطلوب فمن طلب الدنيا طلبه الموت حتى يخرجه عنها و من طلب الاخره طلبته الدنيا حتى يستوفى رزقه منها.
مردم دو خواستارند، خواهنده و خواسته شده آنكه دنيا را خواست مرگش بخواهد تا از جهان بيرون كشد و اما آنكه آخرت را خواهان است، دنيا او را بخواهد تا او روزيش را از آن دنيا بگيرد (به مراد دل برسد)
الدنيا مصائب مفجعه و منايا موجعه و عبر مقطعه.
دنيا گرفتاريهاى به فريادآورنده و مرگهاى دردناك و بندهاى جدا سازنده است.
الزمان يخون صاحبه و لا يستعتب لمن عاتبه.
جهان با جهاندار خيانت كند و عتاب كنندهى خود را خوشنود نكند (و گوش به فرياد كس ندهد) الخوف من الله فى الدنيا يومن الخوف فى الاخره منه.
در دنيا از خدا ترسيدن شخص را از ترس خداى در آخرت ايمن مىدارد.
المومن من وقى دينه بدنياه.
مومن كسى است كه با دنيايش دينش را نگه دارد.
اوقات الدنيا و ان طالت قصيره و المتعه بها و ان كثرت يسيره.
دوران جهان با همهى بلنديش كوتاه است و بهرهبردارى از آن با همهى بسيارى اندك است. [۱۲۳]
در وصف دنيا
ما اصف من دار اولها عناء و آخرها فناء فى حلالها حساب و فى حرامها عقاب. من استغنى فيها فتن و من افتقر فيها حزن. و من ساعاها فاتته و من قعد عنها و اتته، و من ابصر اليها اعمته.
چه ستايم خانهاى را كه آغازش رنج بردن است و پايان آن مردن. در حلال آن حساب است و در حرام آن عقاب. آنكه در آن بىنياز است، گرفتار است و آنكه در آن مستمند است اندوهبار. آنكه در پى آن كوشيد بدان نرسيد و آنكه به دنبال آن نرفت، او رام وى گرديد. آنكه بدان نگريست، حقيقت را به وى نمود و آنكه در آن نگريست، ديدهاش را بر هم دوخت.
اقول: و اذا تامل المتامل قوله عليهالسلام: من ابصربها بصرته و جد تحته من المعنى العجيب و الغرض البعيد ما لا تبلغ غايته و لا يدرك غوره و لا سيما اذا قرن اليه قوله: و من ابصر اليها اعمته فانه يجد الفرق بين ابصربها و ابصر اليها واضحا نيرا و عجيبا باهرا.
مىگويم: اگر نگرنده در گفتهى امام ()من ابصر بها بصرته() نيك بينديشد در آن از معنى عجيب و انديشهى ژرف نگر آن بيند كه به نهايت آن نتوان رسيد و ژرفاى آن را نتوان ديد. بخصوص كه با گفتهى او مقارن شود كه () من ابصر اليها اعمته() كه فرق ميان ابصر بها و ابصر اليها تا كجاست؟ و پايه و بلاغت اين سخن چه آشكار و چه پيداست. [۱۲۴]
دنيا دام شيطان
ماهى به طمع گوشت قلاب مىآيد و در دام مىافتد و صيد مىشود. شيطان قلاب است و دنيا گوشت قلاب. در دنيا به هر چيزى كه گرفتار شويد، در قلاب شيطان افتادهايد. با علاقه به هر يك از مظاهر دنيا شيطان بر شما سلطه پيدا مىكند. [۱۲۵]
بر مهر چرخ و شيوهى او اعتماد نيست اى واى بر كسى كه شد ايمن ز مكر وى[۱۲۶]
حشمت مبين و سلطنت گل كه بسپرد فراش باد هر ورقش را بريز پى [۱۲۷]
نه عمر خضر بماند نه ملك اسكندر نزاع بر سر دنيى دون مكن درويش [۱۲۸]
به اين داستان توجه كنيد:
علامهى مجلسى در بحارالانوار نقل مىكند: در برخى از كتابها ديدهام كه عيسى عليهالسلام با بعضى از حواريون به مسافرتى رفتند و عبورشان به شهرى افتاد. همين كه نزديك آن شهر شدند، گنجى را در نزد يكى جاده ديدند. همراهان عيسى گفتند: اى روح خدا به ما اجازه بده در اينجا توقف كنيم و از اين گنج نگهبانى كنيم كه ضايع نشود. عيسى (ع) فرمود:
«اقيموا هاهنا و انا ادخل البلد و فيه كنزا طلبه»
شما در اينجا توقف كنيد و من داخل اين شهر مىشوم و گنجى را كه در شهر هست مىجويم!
همراهان همانجا ماندند و عيسى داخل شهر شد و مقدارى راه رفت تا به خانهاى ويران رسيد. پيرزنى را در آنجا ديد. به او فرمود: من امشب مهمان تو هستم، آيا شخص ديگرى نيز با تو در اين خانه هست؟ پيرزن گفت: آرى، پسرى دارم كه پدرش از دنيا رفته است و روزها به صحرا مىرود و خار مىكند و به شهر مىآورد و آنها را مىفروشد و پول آن را به پيش من مىآورد و ما با آن پول روزگار خود را مىگذرانيم.
پيرزن سپس برخاست و اطاقى را براى عيسى (ع) آماده كرد تا پسرش از راه رسيد. مادر كه او را ديد به وى گفت: خداى تعالى، امشب به ما مهمان شايسته و صالحى عطا كرده است كه نور زهد و فروغ صلاح و شايستگى از جبينش ساطع و آشكار است. خدمتش را مغتنم شمار و از مصاحبتش بهرهمند شو.
پسرك به نزد عيسى (ع) آمد و به خدمتكارى و پذيرائيش مشغول شد، تا چون پاسى از شب گذشت. عيسى از حال آن جوان و وضع زندگانيش جويا شد و آثار خرد و زيركى و نبوغ و استعداد و ترقى و كمال را در وى مشاهده نمود. لكن متوجه گرديد كه دل آن جوان بسته به چيز بزرگى است كه فكر او را سخت مشغول كرده است. به او فرمود: اى جوان، مىبينم دلت به چيزى مشغول است و تو را رها نمىكند. خوب است اندوه دل را با من بازگويى، شايد داروى دردت پيش من باشد.
چون عيسى (ع) به جوان اصرار كرد تا غم دل خود را بازگو كند، جوان اظهار كرد و گفت: آرى در دل من اندوهى است كه هيچكس جز خدا قادر نيست آن را برطرف كند. عيسى فرمود: درد دل خود را به من بازگوى، شايد خداوند وسيلهى برطرف كردن آن را به من الهام كند و ياد دهد.
جوان گفت: روزى بار هيزمى را به شهر مىآوردم و در سر راه خود عبورم به قصر دختر پادشاه افتاد و چون نگاهم به قصر افتاد چشمم به دختر پادشاه افتاد و عشق او در دلم جاى گرفت. روز به روز اين عشق افزونتر مىشود و براى اين درد دارويى جز مرگ سراغ ندارم.
عيسى فرمود: اگر مايل وصل او هستى من وسيلهاى را براى تو فراهم مىكنم تا با وى ازدواج كنى. جوان پيش مادر خود آمد و سخن مهمان را براى او بازگفت. مادرش به او گفت: پسرجانم. من گمان ندارم اين مرد كسى باشد كه بيهوده و عدهاى بدهد و از عهدهى انجام آن نتواند برآيد. سخنش را بپذير و هر چه دستور مىدهد، انجام ده.
همين كه صبح شد، عيسى (ع) به جوان فرمود: اكنون برخيز و به قصر پادشاه برو و چون خاصان دربار و وزراى شاه آمدند كه به نزد شاه بروند، به آنها بگو: من براى خواستگارى دختر شاه آمدهام. درخواست مرا به سمع وى برسانيد. آنگاه منتظر باش تا چه گويند. سپس به نزد من آى و آنچه مابين تو و پادشاه مىگذرد به من اطلاع بده.
جوان به در قصر آمد و چون درخواست خود را به دربانان اظهار كرد، خنده آنها را گرفت و از گفتار او تعجب كردند و درخواست او را از روى استهزاء، به سمع شاه رسانيدند. پادشاه جوان را طلبيد و چون سخنان او را استماع كرد از روى شوخى به او گفت: اى جوان، من دخترم را به تو نخواهم داد، مگر آنكه فلان مقدار جواهر قيمتى و گرانبها نزد من بياورى.
جواهرى كه پادشاه براى مهريهى دخترش ذكر كرده بود در خزينهى هيچ پادشاهى از پادشاهان آن زمان پيدا نمىشد و پادشاه فقط از روى شوخى آن سخنان را اظهار داشت، ولى جوان برخاست و گفت: هم اكنون مىروم و پاسخ آن را براى شما مىآورم .
جوان به نزد عيسى (ع) آمد. ماجرا را بازگفت. عيسى او را برداشت و به خرابهاى كه در آن مقدارى سنگ و كلوخ بود آورد و به درگاه الهى دعا كرد و آن سنگ و كلوخها به صورت جواهرى كه پادشاه خواسته بود و بلكه بهتر از آنها درآمد. آنگاه به جوان فرمود: هر چه از اينها مىخواهى به نزد پادشاه ببر. جوان مقدارى از آنها را برداشت و به نزد پادشاه آورد و چون حاضران و پادشاه، نزد وى آن جواهرات را ديدند متحير شدند و گفتند: اين مقدار اندك است و ما را كفايت نمىكند.
جوان دوباره به نزد عيسى (ع) آمد و سخن پادشاه و نزديكان او را باز گفت. عيسى (ع) به او فرمود: به همان خرابه برو و هر چه مىخواهى برگير و به نزد آنها ببر. و چون جوان براى بار دوم مقدار بيشترى از آن جواهر را به نزد شاه برد حيرتشان افزون گرديد و پادشاه گفت: كار اين جوان داستان غريبى دارد و سرى در كار اوست. سپس با جوان خلوت كرد و حقيقت را از وى جويا شد و چون جوان داستان خود را بازگو كرد، پادشاه دانست كه ميهمان وى حضرت عيسى (ع) است.
پس به او گفت: اكنون برخيز و به نزد مهمانت برو و او را پيش من آور تا دخترم را به ازدواج تو درآورد.
عيسى آمد و دختر پادشاه را به عقد آن جوان درآورد و پادشاه جامههاى فاخر و سلطنتى براى آن جوان فرستاد و جوان آن لباسها را پوشيد و در همان شب مراسم عروسى او با دختر پادشاه انجام شد. چون صبح شد، پادشاه جوان را خواست و با او به گفتگو پرداخت و او را جوانى خردمند و فهميده و با ذكاوت يافت. و چون پادشاه جز آن دختر فرزند ديگرى نداشت آن جوان را ولى عهد خود قرار داد و خاصان و بزرگان مملكت را به فرمانبردارى و اطاعت او مامور كرد.
چون شب دوم شد، پادشاه ناگهانى از دنيا رفت و بزرگان مملكت جمع شدند و آن جوان را بر تخت سلطنت نشاندند و سر به فرمانش درآوردند و خزينههاى مملكت را تسليم او كردند.
چون روز سوم شد، عيسى به نزد او آمد تا با وى خداحافظى كند. جوان گفت: اى حكيم فرزانه، تو را بر من حقوق بسيارى است كه اگر من براى هميشه زنده بمانم باز هم نمىتوانم سپاس يكى از آنها را به جا بياورم. ولى در شب گذشته چيزى به خاطرم آمد كه اگر پاسخ آن را به من ندهى از آنچه براى من فراهم آوردهاى بهرهمند نخواهم شد و اين همه خوشى برايم لذتى ندارد.
عيسى (ع) فرمود: آن چيست؟ جوان گفت: تويى كه چنين قدرتى دارى كه مىتوانى در فاصلهى دو روز من را از آن وضع فلاكت بار به اين مقام برسانى، چرا براى خودت كارى نمىكنى و من تو را در اين جامه و اين حال مشاهده مىكنم؟ عيسى (ع) سخن نگفت تا وقتى جوان اصرار كرد. به او فرمود: براستى، هر كس به خداى تعالى دانا باشد و خانهى آخرت و ثواب آن را بداند و نسبت به فناى دنيا و پستى و بىقدرى آن بصيرت و بينايى داشته باشد، ديگر به اين سراى فانى و ناپايدار دل نخواهد بست.
و ما را در قرب خداى تعالى و معرفت و محبت وى لذتهايى روحانى است كه اين لذتهاى ناپايدار و فانى را در برابر آنها به چيزى نشمريم.
و چون مقدارى از عيوب دنيا و آفات آن و نعمتهاى عالم آخرت و درجات آن براى آن جوان بيان نمود. جوان به او عرض كرد: پس چرا آنچه را بهتر و شايستهتر بود براى خود انتخاب كردى و مرا در اين بليه كبرى و بزرگ انداختى. عيسى فرمود: من آن را براى تو انتخاب كردم تا عقل و ذكاوت و خرد تو را بيازمايم و ثواب تو را در واگذاردن و ترك اين امورى كه براى تو مقدور است بيشتر گردانم و تو حجتى براى ديگران گردى.
جوان كه اين سخن را شنيد، دست از سلطنت كشيد و همان جامههاى كهنهى خود را پوشيد و ملازم خدمت عيسى (ع) گرديد و چون عيسى (ع) به نزد آنها بازگشت فرمود:
هذا كنزى الذى كنت اطلبه فى هذاالبلد فوجدته.
اين بود گنجى كه من آن را در اين شهر جستجو مىكردم و آن را يافتم. و الحمدلله. [۱۲۹]
چند گفتار از آن حضرت در مورد دنيا از غررالحکم
طبق شمههاى گذشته به چند گفتار از مولا اميرالمومنين در كتاب غررالحكم توجه كنيد:
الدهر ذو حالتين اباده و افاده فما اباده فلا رجعه له و ما افاده فلا بقاء له
روزگار را دو حالت است: يكى نابود كردن و يكى بهرهمند ساختن، پس آنچه نابود كند، بازنگردد و آنچه بهره رساند، دوام ندارد.
السجود النفسانى فراغ القلب من الفانيات و الاقبال بكنه الهمه على الباقيات و خلع الكبر و الحميه و قطع العلائق الدنيويه و التحلى بالخلائق النبويه.
سجدههاى روحى عبارت است از فراغت دل از علائق دنياى فانى و با تمام همت روى آوردن به مثوبات باقيهى اخروى و كندن ريشهى كبر و حميت و بريدن رشتههاى پيوند دنيا و خويش را به خوهاى پاكيزهى پيغمبرى آراستن.
ازهد فى الدنيا تنزل عليك الرحمه.
در جهان زاهد باش، رحمت خدا بر تو مىبارد.
اركب الحق و ان خالف هواك و لا تبع ءاخرتك بدنياك.
حق را مراقب باش اگر چه مخالف آرزويت باشد و آخرتت را به دنيا مفروش.
اعزف عن دنياك تسعد بمنقلبك و تصلح مثواك.
از دنيايت روى برتاب تا اينكه با خوشبختى به مركز بازگشتت روى و جايگاهت را اصلاح كنى.
ازهد فى الدنيا يبصرك الله عيوبها و لا تغفل فلست بمغفول عنك.
از دنيا كنار كش تا خداوند زشتيهاى دنيا را به تو نشان دهد و از خدا غافل مباش كه از تو غافل نيستند.
ازهد فى الدنيا و اعزف عنها و اياك ان ينزل بك الموت و انت آبق من ربك فى طلبها فتشقى.
در دنيا بىرغبت باش و از جهان دل بركن و زنهار بترس از اينكه مرگ تو برآيد و تو از پروردگار خود گريزان و جوياى جهان باشى كه در اين صورت بدبخت مردى تو باشى.
افق ايها السامع من سكرتك و استيقظ من غفلتك و احتصر من عجلتك.
اى شنونده، از اين سرمستى بهوش آى و از اين خواب غفلت بيدار شو و از اين تند رويت بايست.
ازهد فى الدنيا و اعزف عنها و اياك ان ينزل بك الموت و قلبك متعلق بشىء منها فتهلك.
به دنيا بىاعتنا باش و روى گردان از آن و زنهار بترس كه مرگ تو برآيد و تو دلبسته به چيزى از آن دنيا باشى كه در اين صورت از تباهانى.
ارفضوا هذه الذميمه فقدر فضت من كان اشغف بها منكم.
ترك كنيد اين دنياى نكوهيده را پس بدرستى كه رها كرد دنيا كسانى كه را بيش از شما دوستدارش بودند.
اخرجوا الدنيا من قلوبكم قبل ان تخرج منها اجسادكم ففيها اختبرتم و لغيرها خلقتم.
حب دنيا را از دلهايتان خارج كنيد، پيش از آنكه بدنهايتان از دنيا بيرون روند زيرا شما در اين جهان آزمايش مىشويد و براى آن جهان آفريده شدهايد.
اقبلوا على من اقبلت عليه الدنيا فانه اجدر بالغنى.
روى آوريد بر كسيكه دنيا به او روى آورده است براى اين كه اين كار براى توانگرى سزاوارتر است.
اقنعوا بالقليل من دنياكم لسلامه دينكم فان المومن البلغه اليسيره من الدنيا تقنعه.
به كمى از دنيايتان بسازيد، براى سلامت دينتان. زيرا كه اندك چيزى از دنيا كه به مومن رسد قانع مىگرداند او را.
اهربوا من الدنيا و اصرفوا قلوبكم عنها فانها سجن المومن حظه منها قليل و عقله بها عليل و ناظره فيها كليل.
از جهان بگريزيد و روى دلهايتان را از آن بگردانيد كه جهان براى مرد مومن زندان است. بهرهاش از آن كم، خردش از آن بيمار و ديدهاش در آن خوب نابينا شد. [۱۳۰]
انديشه دنيا را از سر بنه
اما بعد فانما مثل الدنيا مثل الحيه لين مسها قاتل سمها فاعرض عما يعجبك فيها لقله ما يصحبك منها، وضع عنك همومها لما ايقنت من فراقها و كن آنس ما تكون بها احذر ما تكون بها احذر ما تكون منها. فان صاحبها كلما اطمان فيها الى سرور اشخصته عنه الى محذور او الى ايناس ازالته عنه الى ايحاش! و السلام.
اما بعد، دنيا همچون مار است، نوازش آن نرم و هموار و زهر آن جانشكار. پس از آنچه تو را در دنيا شادمان مىدارد روى برگردان. چه، اندك زمانى با تو مىماند. و انديشهى دنيا را از سر بنه. چه يقين دارى كه از تو روى برگرداند و آنگاه كه بدان خو گرفتهاى بيشتر از آن بترس كه دنيا دار چون در دنيا به خوشى اطمينان كرد، او را به تلخكامى درآورد، يا اگر به انس گرفتن آرميد او را دچار وحشت كرد، و السلام.[۱۳۱]
زمانه هيچ نبخشيد كه بازنستاند مجو ز سفله مروت كه شينهى لا شى
بس گل شكفته مىشود اين باغ راولى كس بىجفاى خار نچيدست ازو گلى
حافظ مدار اميد فرج از مدار چرخ دارد هزار عيب و ندارد تفضلى [۱۳۲]
شايسته است، بمناسبت نامهى حضرت امير به سلمان كه در صفحهى قبل ذكر شد، دو داستان از وى نقل شود:
قناعت
ابووائل گفت: در خدمت اباذر به خانهى سلمان رفتيم. هنگام غذا سلمان گفت: اگر رسول خدا (ص) از تكلف به رنج و زحمت انداختن براى مهمان نهى نكرده بود براى شما چيزى تهيه مىكردم.
پس از آن مقدارى نان و نمك آورد. ابوذر گفت: اگر با اين نمك نعنا همراه مىشد، خيلى بهتر بود. سلمان آفتابهى خود را گرو گذاشت و مقدارى نعنا تهيه نمود. پس از آنكه خورديم ابوذر گفت: (الحمدلله الذى قنعنا) سپاس مر خدائى را است كه ما را قانع ساخت. سلمان گفت: اگر قانع بوديد، آفتابهى من گرو نمىرفت. [۱۳۳]
قيامت
پيغمبر اكرم (ص) روزى به سلمان و اباذر، هر كدام درهمى داد. سلمان درهم خود را انفاق كرد و به بينوايى بخشيد، ولى اباذر صرف در مخارج خانوادهى خود كرد. روز بعد، حضرت دستور داد آتشى افروختند و سنگى را بر روى آن گذاردند. همينكه سنگ گرم شد و حرارت شعلههاى آتش در دل آن اثر كرد، سلمان و اباذر را پيش خواند و فرمود: هر كدام بايد بالاى اين سنگ برويد و حساب درهم ديروز را بدهيد.
سلمان بدون درنگ و ترس پاى خود را بر سنگ گذاشت و گفت: انفقت فى سبيل الله. در راه خدا دادم. وقتى كه نوبت به اباذر رسيد، ترس او را فراگرفت.
از اينكه پاى برهنه بر روى سنگ بگذارد و تفصيل مصرف يك درهم را بدهد. از اين رو در تحير بود. پيغمبر فرمود: از تو گذشتم، زيرا تاب گرماى اين سنگ را ندارى و حسابت به طول مىانجامد، ولى بدان صحراى محشر از اين سنگ گرمتر است و تابش آفتاب قيامت از شعلههاى فروزان آتش سوزانتر. سعى كن با حساب پاك و دامنى نيالوده به معصيت وارد محشر شوى.[۱۳۴]
دلا تا كى در اين كاخ مجازى كنى مانند مرغان خاكبازى
تويى آن دست پرور مرغ گستاخ كه بودت آشيان بيرون از اين كاخ
چرا از آشيان بيگانه گشتى چو دو نان مرغ اين ويرانه گشتى
بيافشان بال و پر آميزش خاك بپر تا كنگرهى ايوان افلاك
ببين درقص ارزق طيلسانان رداى نور بر عالم فشانان
خليل آسا در ملك يقين زن نواى لا احب الا فلين زن
چند گفتار از آن حضرت در مورد دنيا
به چند گفتار از حضرت در پايان اين بخش نيز توجه كنيد:
احذر الدنيا فانها شبكه الشيطان و مفسده الايمان.
از دنيا بترس كه آن دام شيطان و فساد ايمان است.
اياك وحب الدنيا فانها اصل كل خطيئه و معدن بليه.
بر تو باد به دورى از حب و دلبستگى به دنيا، كه ريشهى هر گناه و مركز همهى بلاهاست.
اياك ان تغتر بما ترى من اخلاد اهل الدنيا اليها و تكالبهم عليها فقد نباك الله عنها و تكشفت لك عن عيوبها و مساويها.
بر تو باد بدورى از اينكه فريب خورى از آنچه كه مىبينى از تمايل اهل دنيا به دنيا و چنگ درافكندن آنان بر يكديگر، زيرا كه خداوند تو را از حقيقت دنيا خبر داده است و خود برهنه شده است براى تو از عيبها و بديهاى خود.
اياكم و غلبه الدنيا على انفسكم فان عاجلها نغصه و اجلها غصه.
بر شما باد بدورى از اينكه دنيا بر شما غالب گردد. زيرا عيش كنونى جهان ناخوش و ناتمام و آيندهاش با اندوه است.
الا و ان الدنيا دار لا يسلم منها الا بالزهد فيها و لا ينجى منها بشىء.
آگاه باش كه دنيا خانهايست كه به سلامت نماند كسى از آن مگر به زهد و بىرغبتى در آن و رهايى داده نشود از آن به چيزى كه بوده باشد در آن.
الا و ان الدنيا قد تصرمت و آذنت بانقضاء و تنكر معروفها و صار جديدها رثا و سمينها غثا.
الا و ما يصنع بالدنيا من خلق للاخره و ما يصنع بالمال من عما قليل يسلبه و يبقى عليه حسابه و تبعته.
آگاه باش آنكه براى آخرت آفريده شده است، با دنيايش چكار و چكار دارد با مال آنكس كه به اندك وقتى آن مال از وى گرفته مىشود و رنج حساب پس دادنش بر وى باقى مىماند.
الا و انه قد ادبر من الدنيا ما كان مقبلا و اقبل منها ما كان مدبرا و ازمع الترحال عبادالله الاخيار و باعوا قليلا من الدنيا لايبقى بكثير من الاخره لايفتى.
بدانيد كه هر چه از جهان روى آورنده بود پشت كرد و هر چه پشت كننده بود روى آورد و بندگان خوب خدا آهنگ كوچيدن نمودند و اين دنياى اندك و ناپايدار را با آخرت پايدار سودا نمودند. [۱۳۵]
اى گرفتاران خواهش نفس
و قال عليهالسلام: ۱. يا اسرى الرغبه اقصروا فان المعرج على الدنيا لا يروعه منها الا صريف انياب الحدثان. ۲. ايها الناس تولوا من انفسكم تاديبها و اعدلوا بها عن ضراوه عاداتها.
امام عليهالسلام (در دورى خواهش نفس) فرموده است: ۱. اى گرفتاران خواهش نفس بازايستيد كه دلبند به دنيا را نمىترساند مگر صداى دندانهاى مصيبتها و اندوهها (شنيدن اندوههاى سخت كه از روى خشم و تندى باشد، چنانكه شخص هنگام خشم بر ديگرى دندان به هم مىسايد) ۲. اى مردم، خودتان به ادب كردن و اصلاح نفسهايتان بپردازيد (پسنديدهها را شعار خويش نماييد) و آنها را از جرات و دليرى بر عادتها و خوها (خوهاى ناپسند) بازگردانيد (تا از كيفر رستاخيز برهيد) [۱۳۶]
پيش از آنكه نتايج اعمال زشت، ما را به روز سياه بنشاند. پيش از آنكه وقاحتها و بيشرميهاى ما از لابلاى سطوح زندگى ما بازشوند و در برابر ديدگان ما مجسم گردند، در پاكسازى نفس در حيات بكوشيم و مانند كودك عاصى كه از دامان مادر مهربان فرار كرده است، بار ديگر به دامان عطوفت و مهر الهى برگرديم.
پيش از آنكه وجود ما از نيروها و استعدادها خالى شود و سرمايهى زندگى را سكه به سكه به بازار هوس و هوى آوريم و مستهلك بسازيم. آرى.
پس به هر ميلى كه دل خواهى سپرد از تو چيزى در نهان خواهند برد
پيش از آنكه محتواى دو رباعى گذشته، سرگذشت ما را توصيف كند.
افسوس كه ايام جوانى بگذشت سرمايهى عمر جاودانى بگذشت
تشنه به كنار جوى چندان خفتم كز جوى من آب زندگانى بگذشت
يك چند به كودكى به استاد شديم يك چند به استادى خود شاد شديم
پايان سخن شنو كه ما را چه رسيد از خاك برآمديم و بر باد شديم
عمل كنيم، بلى عمل كنيم، راه بيفتيم، بكوشيم، زيرا روز تجسم از دست دادن سرمايهى روح روزى بس وحشتناك است. روزى است كه دست بر سر و زانو زدن هيچ نتيجهاى نخواهد بخشيد.
تا رسد دستت به خود شو كارگر چون فتى از كار خواهى زد به سر
اين بيت را استاد حكيم و عارف ربانى مرحوم، آقا شيخ مرتضى طالقانى كه در حدود دو سال به محضر درسش در آستانهى اقدس اميرالمومنين موفق بودم. يك روز پيش از چشم بستن از اين دنيا و پرواز بسوى ابديت خواند.
وقتى اين بيت را به عنوان توصيهى نهايى براى من خواند، از اعماق دلش چنان لا اله الا الله گفت كه هنوز وقتى به يادش مىافتم مىلرزم.
چند گفتار از آن حضرت در مورد دنيا از غررالحکم
الا و انكم فى ايام امل من ورائه اجل. فمن عمل فى ايام امله قبل حضور اجله فقد نفعه عمله و لم يضرره اجله و من قصر فى ايام امله قبل حضور اجله فقد خسر عمله و ضره اجله. هشيار باشيد، شما در اين زندگانى روزگار آرزو مىگذرانيد كه اجل را به دنبال دارد. كسى كه در روزگار آرزو و پيش از آنكه اجلش فرارسد عمل نمايد، عمل براى او سودمند خواهد بود و مرگى كه به سراغش آمده است، ضررى بر او وارد نخواهد كرد.
و آنكس كه در روزگار آرزويش پيش از آنكه اجلش فرارسد، تقصير نمايد، عملش خسارت بار و مرگى كه به سراغش مىآيد، به ضررش تمام خواهد گشت. [۱۳۷]
الا و قد امرتم بالظعن و دللتم على الزاد فتزودوا من الدنيا ما تحرزون به انفسكم غدا.
بدانيد كه شما به كوچيدن از جهان فرمان داده شدهايد و راه توشهبردارى را نشانتان دادهاند. بنابراين از جهان به اندازهاى كه نفوس خود را در فردا بتوانيد نگهداريد، توشه برداريد. اين العمالقه و ابناء العمالقه.
كجايند عمالقه و فرزندان عمالقه (كه در زمين بسيار فساد كردند. مكه و شامات را به تصرف درآوردند و با حضرت يوشع بن نون، وصى حضرت موسى جنگيدند تا اينكه به نفرين حضرت يوشع برافتادند)
اين الجبابره و ابناء الجبابره.
كجايند سركشان و متكبران و فرزندان آنان (كه تندباد حوادث بساطشان را برچيد و خاكشان را به آب دريا ريخت)
اين اهل مدائن الرس الذين قتلوا النبيين و اطفئوا نور المرسلين.
كجا شدند مردم شهرستانهاى رس كه پيغمبران را كشتند و نور فرستادگان خدا را خاموش كردند (آنان از بقيه قوم ثمود بودند)
اين الذين عسكروا العساكر و مدنوا المدائن.
كجايند كسانى كه سپاه از سپاه مهيا مىكردند و شهرهاى بسيارى بنا نهادند.
اين الذين قالوا من اشد منا قوه و اكثر جمعا.
كجايند كسانى كه مىگفتند: كه از ما نيرومندتر باشد و گروهش بيشتر باشد.
اين الذين كانوا احسن آثارا و اعدل افعالا و اكنف ملكا.
كجايند آنان كه آثارشان در جهان زيباتر و كردارشان درستتر و كشورشان نگه داشته شدهتر بود.
اين الذين شيدوا الممالك و مهدوا الممالك و اغاثوا الملهوف و قروا الضيوف.
كجايند كسانى كه كشورهايى بنيان نهادند و راههايى گستردند و ناتوان و درمانده را به فرياد رسيدند و مهمان داريها كردند.
اين من سعى و اجتهدوا عدوا حتشد.
كجاست كسى كه در جهان كوشش و جديت كرد و فراهم كرد و آماده ساخت.
اين من بنى و شيد و فرش و مهد و جمع و عدده.
كجاست كسى كه بنا كرد و استوارش ساخت و آن را فرش گسترد و آماده كرد و مال گردآورد براى آيندهى خود.
در سرزنش دنيا
و قال عليهالسلام: الناس ابناء الدنيا و لا يلام الرجل على حب امه.
امام عليهالسلام در سرزنش دنيا فرموده است: مردم پسران دنيا هستند و مرد را به دوست داشتن مادرش سرزنش نمىكنند. (اين قبيل آن است كه گويند چون كردار بد و كارهاى زشت طبيعى و جبلى فلانى گشته است، او را نبايد سرزنش نمود) [۱۳۸]
آتش پنهان و ذوقش آشكار دود او ظاهر شود پايان كار [۱۳۹]
بگذر ز كبر و ناز كه ديدست روزگار چنين قباى قيصر و طرف كلاه كى
هشيار شو كه مرغ چمن مست گشت هان بيدار شو كه خواب عدم در پى است هى
ورق گردانى روزگار
روزى مردى با همسرش در كنار سفره نشسته بودند و غذايشان جوجهى بريان شدهى لذيذ بود و آمادهى خوردن بودند كه فقيرى به در خانهى آنها آمد و تقاضاى كمك كرد.
مرد برخاست و با تندى آن فقير را از در خانه رد كرد. مدتى از اين ماجرا گذشت. مرد مذكور كار و كاسبيش كساد شد و فقير و تهيدست گرديد به گونهاى كه همسرش با او نساخت و او را طلاق داد و خود به فقر و هلاكت افتاد.
همسرش با مردى ازدواج كرد و پس از مدتى با شوهرش كنار سفره براى غذا خوردن نشسته بود و اتفاقا غذاى آن روز آنها جوجهى بريان كرده بود. همينكه خواستند غذا را بخورند، فقيرى به در خانه آمد و تقاضاى كمك كرد.
مرد به همسرش گفت: اين جوجه را بردار و ببر به اين مرد فقير بده. زن جوجهى بريان شده را برداشت و به در خانه آمد تا به آن فقير بدهد. وقتى آن فقير را نگاه كرد، دريافت كه همان شوهر قبلش مىباشد. جوجه را به او داد و در حالى كه گريه مىكرد، به خانه بازگشت.
شوهر دومش علت گريه را پرسيد. آهى كشيد و گفت: فقيرى كه در خانه آمده بود، شوهر اولم بود. به يادم آمد كه در كنار سفره نشسته بوديم و مرغ پخته در جلويمان بود و فقيرى آمد و تقاضاى كمك كرد و شوهرم با تندى او را از در خانه راند، ولى امروز خودش به فقر و هلاكت افتاده است و به در خانههاى مردم براى كمك خواهى مىرود. گريهام از مكافات عمل است كه اين چنين به سوى انسان مىآيد.
شوهر دوم وقتى كه اين جريان را شنيد، سوگند ياد كرد و گفت: آن فقيرى كه به در خانهى تو آمد و شوهرت او را رد كرد، من بودم.[۱۴۰]
اين الذين ملكوا من الدنيا اقاصيها.
كجايند كسانى كه بر كران تا كران جهان فرمان روا بودند.
اين الذين بلغوا من الدنيا اقاصى الهمم.
كجايند آنها كه از جهان به منتها درجهى همتشان (براى عيش و بهرهبردارى از آن دنيا رسيدند )تمام اينها پس از آن همه لشكر كشيها و كشورگشايى و كيف و عيش و لذت گريبانشان به چنگال قهر اجل افتاده و از آن قصور عالى پر نفش و نگار به قبور تاريك پر مور و مار افتادند و به جاى بالشهاى زربفت سر به خشت لحد برنهادند و آن كلههاى پر از كبر جايگاه كرمها و حشرات الارض گرديد.
اين الموقنون الذين خلعوا سرابيل الهوى و قطعوا عنهم علائق الدنيا.
مردان با ايمان كه پيراهنهاى شهوت و هوس را به دور افكندند و رشتههاى پيوندهاى جهان را از آنان بريدند، به كجا رفتند؟[۱۴۱]
تا نبينى چهرهى تاريك دنيادار را كى شود هرگز تو را روشن كه دنيا آتش است؟
تلخى دنيا شيرينى آخرت است
و قال عليهالسلام: مراره الدنيا حلاوه الاخره و حلاوه الدنيا مراره الاخره.
امام عليهالسلام (دربارهى رنج و خوشى دنيا) فرموده است: تلخى دنيا شيرينى (نيكبختى) آخرت است و شيرينى (دلبستگى به لذت) دنيا تلخى (عذاب و كيفر ) آخرت است (زيرا رنج به خود هموار كردن براى آخرت مستلزم كار كردن براى آن است كه به لذت و خوشى و ثواب و پاداش آن سرا مىرسد. و اما دلبستگى به دنيا مستلزم غفلت از آخرت و ترك عمل و كار براى آن است كه به تلخى و عذاب و كيفر به پايان مىرسد. [۱۴۲]
فى الجمله اعتماد مكن بر ثبات دهر كاين كارخانهايست كه تغيير مىكنند
رسم بدعهدى ايام چو ديد ابر بهار گريهاش بر سمن و سنبل و نسرين آمد
جميلهايست عروس جهان ولى هشدار كه اين مخدره در عقد كس نمىآيد
وزنه برداران
جوانان مسلمان سرگرم زورآزمايى و مسابقهى وزنهبردارى بودند. سنگ بزرگى آنجا بود كه مقياس قوت و مردانگى جوانان به شمار مىرفت و هر كس آن را به مقدار توانايى خود حركت مىداد. در اين هنگام رسول اكرم رسيد. پرسيد: چه مىكنيد؟
گفتند: داريم زورآزمايى مىكنيم. مىخواهيم ببينيم كداميك از ما قويتر و زورمندتر است. پيغمبر فرمودند: ميل داريد كه من بگويم چه كسى از همه قويتر است؟ گفتند: البته، چه بهتر از اين كه رسول خدا داور مسابقه باشد و نشان افتخار را او بدهد.
همه منتظر و نگران بودند كه رسول اكرم كداميك را به عنوان قهرمان معرفى خواهد كرد؟ عدهاى بودند كه هر يك پيش خود فكر مىكردند. الان. رسول خدا دست او را خواهد گرفت و به عنوان قهرمان مسابقه معرفى خواهد كرد.
رسول اكرم فرمود: از همه قويتر و نيرومندتر آن كس است كه اگر از يك چيز خوشش آمد و مجذوب آن شد، علاقهى به آن چيز او را از مدار حق و انسانيت خارج نسازد و به زشتى آلوده نكند.
اگر در موردى عصبانى شد و موجى از خشم در روحش پيدا شد. تسلط بر خويشتن را حفظ كند و كلمهاى دروغ يا دشنام بر زبان نياورد و اگر صاحب قدرت و نفوذ گشت و مانعها و رادعها از جلويش برداشته شد، زياده از ميزانى كه استحقاق دارد دست درازى نكند. [۱۴۳]
اسكندر و ديوژن
همينكه اسكندر به عنوان فرمانده و پيشواى يونان در لشگركشى به ايران انتخاب شد، از همهى طبقات براى تبريك به نزد او آمدند، اما ديوژن، حكيم معروف يونانى كه در كورينت به سر مىبرد كمترين توجهى به او نكرد. اسكندر شخصا به ديدار او رفت. ديوژن از حكماى كلبى يونان بود. (شعار اين دسته قناعت و استغناء و آزادمنشى و قطع طمع بود( در برابر آفتاب دراز كشيده بود. چون حس كرد جمع فراوانى به طرف او مىآيند، كمى برخاست و چشمان خود را به اسكندر كه با جلال و شكوه پيش مىآمد خيره كرد، اما هيچ فرقى بين اسكندر و يك مرد عادى كه به سراغ او مىآمد نگذاشت و شعار بىاعتنايى و استغناء را حفظ كرد. اسكندر به او سلام كرد و سپس گفت: اگر از من تقاضايى دارى، بگو.
ديوژن گفت: يك تقاضا بيشتر ندارم، من از آفتاب استفاده مىكردم، تو اكنون جلوى آفتاب را گرفتهاى. كمى آن طرفتر بايست.
اين سخن در نظر همراهان اسكندر، خيلى حقير و ابلهانه آمد. با خود گفتند: عجب مرد ابلهى است كه از چنين فرصتى استفاده نمىكند. اما اسكندر كه خود را در برابر ديوژن حقير ديد، سخت در انديشه فرورفت. پس از آنكه به راه افتاد، به همراهان كه فيلسوف را ريشخند مىكردند گفت: به راستى اگر اسكندر نبودم، دلم مىخواست ديوژن باشم. [۱۴۴]
چند گفتار از مولا اميرالمومنين در مورد دنيا
به چند گفتار از مولا اميرالمومنين در كتاب غررالحكم توجه كنيد:
اعظم الخطا يا حب الدنيا.
بزرگترين گناهان دوستى دنياست.
احسن ملابس الدنيا رفضها.
بهترين جامههاى جهان در هم دريدن جامهى جهان است.
اربح الناس من اشترى بالدنيا الاخره.
سودمندترين مردم كسى است كه بخرد به دنيا آخرت را.
اخسر الناس من رضى الدنيا عوضا عن الاخره.
زيانكارترين مردم كسى است كه راضى شود، آخرت را بدهد و دنيا را بگيرد.
اعظم المصائب و الشقاء الوله بالدنيا.
بزرگترين مصيبات و بدبختيها دل به دنيا باختن است. [۱۴۵]
دنيا براى خود آفريده نشده است
و قال عليهالسلام: الدنيا خلقت لغيرها و لم تخلق لنفسها.
امام عليهالسلام (دربارهى دنيا فرموده است: دنيا براى ديگرى آفريده شده است و براى خود آفريده نشده است. )دنيا راهى است به آخرت كه بايد آدمى در آن بندگى كند تا پاداش يابد، نه آنكه هميشگى باشد كه فقط در آن خوش بگذراند. [۱۴۶]
نقد عمرت ببرد غصهى دنيا به گزاف گر شب و روز در اين قصهى مشكل باشى
مسيحاى مجرد را برازد كه با خورشيد سازد هم وثاقى
خاطرت كى رقم فيض پذيرد هيهات مگر از نقش پراكنده ورق ساده كنى
دست از مس وجود چو مردان ره بشوى تا كيمياى عشق بيابى و زر شوى
خواب و خورت ز مرتبهى خويش دور كرد آنگه رسى به خويش كه بىخواب و خور شوى
دين به دنيا فروش
سمره بن جندب از پول پرستان پست زمان معاويه بود. معاويه صدهزار درهم به او داد تا در ميان مردم حديثى پيش خود ببافد، و به دروغ آيهاى كه در شان على (ع) است بگويد در شان ابنملجم قاتل على (ع) است.
او در ميان جمعيت آمد و گفت: اين آيه (۲۰۴ سورهى بقره) در مورد على (ع) نازل شده است و آن آيه اين است:
و من الناس من يعجبك قوله فى الحيوه الدنيا و يشهد الله على ما فى قلبه و هو الدالخصام.
و بعضى مردم از كسانى هستند كه گفتار آنها در زندگى دنيا مايهى اعجاب تو مىشود و خداوند بر آنچه در دل (پنهان مىدارند) گواه است، در حالى كه آنان سختترين دشمنانند.
اما (آيهى ۲۰۷ بقره) و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضاه الله...
و بعضى از مردم جان خود را براى خوشنودى خدا مىفروشند... در شان ابنملجم نازل شده است.
معاويه، باز صدهزار درهم براى او فرستاد، او به خاطر كمى آن نپذيرفت، تا چهارصد هزار درهم براى او فرستاد تا آنگاه قبول كرد. [۱۴۷]
خواب وحشتناك
خوابى كه ديده بود او را سخت به وحشت انداخته بود. هر لحظه تعبيرهاى وحشتناكى به نظرش مىرسيد. هراسان آمد به حضور امام صادق و گفت: خوابى ديدهام. ديدم مثل اينكه يك شبح چوبين يا يك آدم چوبين بر يك اسب چوبين سوار است و شمشيرى در دست دارد و آن شمشير را در فضا حركت مىدهد. من از مشاهده آن بسيار وحشت كردهام و اكنون مىخواهم شما تعبير اين خواب مرا بگوييد.
امام گفت: حتما يك شخص معينى است كه مالى دارد و تو در اين فكرى كه به هر وسيلهاى شده است مال او را از چنگش بربايى. از خدايى كه تو را آفريده است و تو را مىميراند، بترس و از تصميم خويش منصرف شو.
گفت: حقا كه عالم حقيقى تو هستى و علم را از معدن آن بدست آوردهاى. اعتراف مىكنم كه همچو فكرى در سر من بود. يكى از همسايگانم مزرعهاى دارد و چون احتياج به پول پيدا كرده است، مىخواهد بفروشد. فعلا غير از من مشترى ديگرى ندارد. من اين روزها همهاش در اين فكرم كه از احتياج او استفاده كنم و با پول اندكى آن مزرعه را از چنگش بيرون آورم. [۱۴۸]
گفتاري از آن حضرت در مورد دنيا
اشقى الناس من باع دينه بدنيا غيره.
بدبختترين اشخاص كسى است كه دينش را به دنياى ديگرى بفروشد.
احق الناس بالزهاده من عرف نقص الدنيا.
سزاوارترين مردم به زهد كسى است كه نقص جهان را شناسد. (و دامان به زيور و زرش نيالايد) اغنى الناس فى الاخره افقرهم فى الدنيا.
ندارترين مردم در دنيادارترين مردم در آخرت است.
اوفر الناس حظا من الاخره اقلهم حظا من الدنيا.
پربهرهترين مردم در آخرت از حيث حظ و لذت كم بهرهترين مردم در دار دنيا است .
افضل الجهاد، جهاد النفس عن الهوى و فطامها عن لذات الدنيا.
برترين پيكار، پيكارى است كه با ديو نفس درگيرد. براى بازداشتنش از هوا و بازگرفتنش از لذات دنيا.
اكيس الاكياس من مقت دنياه و قطع منها امله و مناه و صرف عنها طمعه و رجاه.
زيركترين زيركان كسى است كه دنيايش را دشمن دارد و پيوند اميد و آرزويش را از دنيا ببرد و چشم توقع و طمع را از آن بردوزد.
ابلغ ناصح لك الدنيا لو انصحت بما تريك من تغاير الحالات و توذنك به من البين و الشتات.
براى تو رسانندهترين پندگوى، دنياست اگر تو پندگير باشى بدانچه از گردشهاى گوناگون كه نشانت مىدهد و از جدايى و پراكندگى كه بدان تو را گوشزد مىنمايد . [۱۴۹]
الدنيا معدن الشر و محل الغرور.
دنيا محل بدى و مركز مكر و فريب است. [۱۵۰]
التكبر بالدنيا قل.
بزرگى به واسطه ى دنيادارى كوچك است. [۱۵۱]
در نكوهش دنيا
اذا اقبلت الدنيا على قوم اعارتهم محاسن غيرهم و اذا ادبرت عنهم سلبتهم محاسن انفسهم.
امام عليهالسلام (در نكوهش دنيا) فرموده است: هر گاه دنيا به گروهى روى آورد نيكوييهاى ديگران را به ايشان به عاريه (نسبت) دهد. و هرگاه از آنها پشت گرداند، نيكوييهاى آنها را مىگيرد (چون كسى توانگر شود و به جايى برسد دنيا پرستان نيكوييها به او ببندند و اگر ناتوان گردد كمالاتش را هم از ياد ببرند [۱۵۲]
دريغا كه بى ما بسى روزگار برويد گل و بشكفد نوبهار
به سبزه كجا تازه گردد دلم كه سبزه بخواهد دميد از گلم
تفرجكنان از هوى و هوس گذشتيم بر خاك بسيار كس
كسانى كه از ما به غيب اندرند بيايند و بر خاك بگذرند
طمع دنيا دارى
در يكى از شبها حجاج بن يوسف ثقفى والى عراق، با جمعى از نديمان و نزديكان خود شبنشينى داشت. چون پاسى از شب گذشت و كم كم مجلس از رونق افتاد، حجاج به يكى از نزديكان خود به نام خالد بن عرطفه گفت: اى خالد، سرى به مسجد بزن و اگر كسى از اهل اطلاع را يافتى كه بتواند با نقل وقايع شنيدنى ما را سرگرم كند، با خود بياور!
در آن موقع رسم بود كه بعضى از مردم شبها را در مساجد به سر مىبردند. خالد وارد مسجد شد و در ميان كسانى كه در مسجد به سر مىبردند، به يك جوانى برخورد كه ايستاده بود و نماز مىگذارد.
خالد نشست تا نمازش را تمام كرد، سپس جلو رفت و گفت: امير تو را مىطلبد! جوان گفت: يعنى امير تو را فقط براى بردن شخص من فرستاده است؟ گفت: آرى، جوان هم ناگزير با خالد آمد تا به در دارالاماره رسيدند.
در آنجا خالد از جوان كه او را با منظور حجاج مناسب تشخيص داده بود و مردى مطلع دانسته بود پرسيد: راستى حالا چگونه مىخواهى امير را سرگرم نگه دارى؟ جوان گفت: ناراحت مباش. چنانكه امير مىخواهد، هستم. چون وارد شد، حجاج پرسيد: قرآن خواندهاى؟ گفت: آرى تمام قرآن را از بردارم!
پرسيد: مىتوانى چيزى از شعر شاعران و ادبا براى ما بازگو كنى؟ گفت: از هر شاعرى كه امير بخواهد شعرى و قصيدهاى با شرح و تفصيل نقل خواهم كرد. پرسيد: از انساب و تاريخ عرب چه مىدانى؟ گفت: در اين باره چيزى كم ندارم. آنگاه جوان از هر موضوعى كه حجاج مىخواست، سخن گفت، تا اينكه وقت به آخر رسيد و حجاج برخاست كه برود، ولى قبل از رفتن گفت: اى خالد! سفارش كن، يك اسب و يك غلام و يك كنيز با چهار هزار درهم به اين جوان بدهند، سپس حجاج عازم رفتن شد.
جوان فرصت را غنيمت شمارد و گفت: خداوند سايهى امير را پاينده بدارد. نكتهاى لطيفتر و سخنى عجيبتر از آنچه گفتم مانده است كه دريغم مىآيد، امير آن را نشنود. حجاج برگشت و در جاى خود نشست و گفت: خوب، آن را نقل كن.
گفت: اى امير، زمانى كه من هنوز بچه بودم، پدرم مرحوم شد. از آن موقع من در سايهى تربيت عمويم پرورش يافتم. عمويم دخترى داشت كه هم سن من بود و ما با هم بزرگ شديم. هر چه از سن دخترعمويم مىگذشت، بر زيبائيش افزوده مىشد، به طورى كه مردم حسن و جمال او را با ديدهى اعجاب مىنگريستند. وقتى كه هر دو بالغ شديم، من او را از عمويم خواستگارى كردم، ولى عمو و زنعمويم به علت اينكه من فقير بودم و ديگران حاضر بودند، مبالغ هنگفتى در راه وصال او صرف كنند، از قبول پيشنهاد من امتناع ورزيدند.
وقتى بىاعتنايى آنها رانسبت به خودم ديدم، از كثرت اندوه بيمار شدم و اندكى بعد بسترى گرديدم.
بعد از مدتى به كلى از جانب آنها نااميد شدم. نقشهاى كشيدم و آن را عملى ساختم. نقشه اين بود كه: خمرهى بزرگى را پر از شن و قلمهى سنگ نمودم. سپس سر آن را پوشاندم و در زير بسترم دفن نمودم.
چند روز بعد همانطور كه در بستر بيمارى افتاده بودم، عمويم را خواستم و گفتم: اى عمو، چندوقت پيش به سفرى رفتم. در آن سفر گنج عظيمى را يافتم، آن را با خود آوردم و فعلا در جايى پنهان نمودهام.
چون مىبينم بيماريم طولانى شده است و بيم آن دارم كه رخت سراى ديگر كشم، خواستم به شما وصيت كنم، اگر من مردم آن را بيرون آور و با صرف آن ده بندهى زر خريد را در راه خدا آزاد گردان و كسى را اجير كن كه ده سال برايم حج كند . ده نفر مجاهد را نيز با ساز و برگ استخدام كن كه به نيت من به جهاد بروند . هزار دينار آن را هم صدقه بده. از اين همه مصارف انديشه مكن كه محتوى گنج بيشتر از اينهاست. انشاءالله بعد جاى آن را هم نشان مىدهم.
وقتى عمويم سخن مرا شنيد، فورا رفت و به زنش اطلاع داد. چيزى نگذشت كه ديدم زنعمويم با كنيزانش وارد اطاق شد و كنار بسترم نشست و دست روى سرم گذاشت و گفت: عزيزم، به خدا من از گرفتارى و بيمارى تو بىاطلاع بودم تا اينكه امروز عمويت مرا آگاه ساخت. سپس برخاست و با ملاطفت مشغول پرستارى و درمان من شد و از خانهاش غذاهاى لذيذ و مطبوع فرستاد. چند روز بعد هم طلاق دخترش را كه با ديگرى عقد بسته بود گرفت. من هم كه چنين ديدم از فرصت استفاده كردم و فرستادم به دنبال عمويم و چون او آمد گفتم: خداوند من را شفا داد و از آن بيمارى خطرناك نجات يافتم. اكنون از شما تقاضا دارم، دختر زيبايى را كه داراى كمال و معرفت باشد، از يك خانوادهى نجيب براى من خواستگارى كنيد و هر چه بهانه گرفتند، قبول نماييد كه خداوند وسيلهى آن را در اختيار من گذاشته است.
وقتى عمويم اين مطلب را شنيد، گفت: اى برادرزادهى عزيز، دختر عمويت را رها مىكنى و به سراغ ديگرى مىروى؟ گفتم: عموجان، دختر عمويم، از هر كسى نزد من عزيزتر است. چيزى كه هست چون قبلا از وى خواستگارى نمودم و شما جواب منفى داديد، نخواستم ديگر مزاحم شما شوم.
گفت: نه! نه! من حرفى نداشتم. آن موقع مادرش حاضر نبود، ولى او امروز حتما راضى به اين وصلت با ميمنت است. گفتم: خوب، اگر اين طور است بسته به نظر شماست.
عمويم فورا رفت و آنچه ميان من و او گذشته بود، به اطلاع زنش رسانيد. زن عمويم براى اينكه مبادا فرصت از دست برود و من پشيمان شوم، با عجله بستگانش را دعوت كرد و بساط عروسى ما را فراهم ساخت و دخترش را براى من عقد بست.
من هم گفتم: هر چه زودتر وسيلهى عروسى ما را فراهم كنيد تا حال كه چنين است بدون فوت وقت گنج را يك جا به شما تحويل بدهم. زن عمويم دست به كار شد و آنچه لازمهى عروسى زنان اعيان بود تهيه نمود و چيزى فرونگذاشت. سپس عروس را به خانهى من آورد و هر چه مقدورش بود، در راه ارضاء خاطر من به عمل آورد و ذره چيزى فروگذار نكرد. از آن طرف عمويم، مبلغ ده هزار درهم از يكى از تجار وام گرفت و با آن قسمتى از لوازم خانه خريد و براى من آورد. بعد از عروسى نيز عمو و زنعمو هر روز هدايا و اشياء و غذاهاى لذيذ براى ما مىفرستادند...
چند روزى از عروسى ما نگذشته بود كه عمويم آمد و گفت: برادرزاده، من قسمتى از لوازم منزل شما را به مبلغ ده هزار درهم از فلان تاجر خريدهام. او هم نمىتواند صبر كند و طلب خود را نزد ما نگه دارد. گفتم: فعلا ديگر مانعى نيست. اين شما و اين هم گنج. سپس جاى آن را نشان دادم.
عمويم فورا رفت و به اتفاق چند نفر عمله با بيل و كلنگ برگشت، آنگاه زمين را كند و خمره را درآورد و با شتاب به منزل خود برد. وقتى در منزل خمره را مىگشايد، برخلاف انتظارى كه داشت، جز مقدارى شن و ماسه چيزى در آن نمىبيند.
ديرى نپاييد كه زن عمويم با كنيزان آمدند و مرا به باد دشنام گرفتند. سپس هر چه در خانهى ما بود از اندك تا بسيار، همه را جمع كردند و بردند. من و زنم مانديم و زمين خالى.
از آن روز فوقالعاده بر من سخت گذشت. چون خيلى از اين پيشامد دلتنگ و شرمنده بودم، ديشب به مسجد پناه آوردم تا لحظهاى در آنجا بياسايم. و گذشتهى دردناك را فراموش كنم. اينست حال و روزگار من.
وقتى حجاج سرگذشت دردناك جوان را شنيد، پيشكار خود، خالد را صدا كرد و گفت: اى خالد: يك دست لباس ديبا و يك راس اسب ارمنى و يك كنيز و يك غلام و ده هزار درهم، علاوه بر آنچه قبلا گفتم به اين جوان بده. سپس به جوان گفت: فردا برو نزد خالد و آنچه دستور دادهام بگير.
آخرهاى شب بود كه جوان از دارالاماره بيرون آمد. همين كه به در خانه رسيد، شنيد كه دختر عمويش گريه و زارى مىكند و با صداى بلند مىگويد: كاش مىدانستم چه بر سر او آمده است. كجا رفته است؟ چرا دير كرده است؟ نمىدانم كسى او را كشته است يا درندهاى او را دريده است؟
جوان وارد خانه شد و با شور و شوق گفت: دختر عموى عزيز، به تو مژده مىدهم چشمت روشن، سپس داستان خود را با امير و جايزهاى كه به او داده است شرح داد و گفت: فردا مىروم و تمام آن هدايا را مىگيرم و مىآورم و از اين فقر و تنگدستى به كلى راحت مىشويم.
وقتى زن آن حرفهاى باور نكردنى را از شوهرش شنيد، صورت خود را خراشيد و با صداى بلند داد و بيداد راه انداخت. از سر و صداى او پدر و مادر و خواهران او با خبر شدند. با ناراحتى وارد خانهى آنها شدند و پرسيدند، چه خبر است؟
دختر رو به پدرش كرد و با عصبانيت گفت: خدا از سر تقصيرت نگذرد. كارى بر سر برادرزادهات آوردى كه عقلش را از دست داده است و به كلى ديوانه شده است، بشنو چه مىگويد!
پدر دختر جلو رفت و پرسيد: فرزند برادر حالت چطور است؟ گفتم: حالم خوب است، طورى نشدهام، جز اينكه امير مرا خواسته است.
سپس ماجراى ملاقات خود را با حجاج نقل كرد و گفت: فردا هم بايد بروم و هداياى امير را از دارالاماره بياورم. چون پدر عروس باور نمىكرد، داماد گمنام وى اينطور مورد توجه اميرى مقتدر چون حجاج شده است و آن همه هدايا به وى تعلق گرفته باشد، وقتى جريان را شنيد گفت: اين حالت كه اين بيچاره پيدا كرده است نتيجهى تلخى صفرا است كه طغيان كرده است و حال او را به هم زده است.
آن شب همگى در خانهى جوان به سر بردند و براى اينكه داماد بدبخت، ديوانگى بيشترى پيدا نكند، او را به زنجير كشيدند و خود به مواظبت از او پرداختند. فردا صبح يك نفر جن گير آوردند تا او را معالجه كند. جنگير هم بعد از ملاحظهى حال جوان و شنيدن سخنان او براى اين كه حالش جا بيفتد، دارويى لازم تجويز كرد. گاهى دوا در بينيش مىچكانيد تا به هوش آيد و زمانى مسهل به او مىداد تا اگر پرخورى كرده است، معدهاش خالى شود و بخار آن از كلهاش بيرون رود.
جوان بدبخت هر چه فرياد مىزد و مىگفت: و الله، بالله، من راست مىگويم. ديشب مرا پيش امير حجاج بردهاند و مورد توجه او واقع شدهام، امروز هم بايد بروم و هداياى او را بگيرم، از وى نمىشنيدند. بلكه هر بار نام حجاج را به زبان مىآورد، بيشتر به وى ظنين مىشدند و يقين به جنونش پيدا مىكردند.
او هم فهميد، هر چه از ديشب تا به حال به سرش آمده است همين اسم شوم حجاج است كه هر كس نام او را مىشنود، فرسنگها ميان وى و حجاج فاصله مىبيند. از اين رو تصميم گرفت كه اصلا اسمى از حجاج نبرد.
جنگير نيز هر لحظه كه دوايى به او مىداد يا اورادى بر وى مىخواند، براى اينكه بداند تاثير بخشيده است يا نه مىپرسيد: با حجاج چطورى؟ جوان بينوا هم قسم مىخورد كه آنچه مىگويد راست است، ولى وقتى ديد كه سودى ندارد، در آخر گفت: من او را نديدهام و ابدا او را نمىشناسم.
تا جنگير جملهى آخر را از او شنيد رو كرد به اهل خانه و گفت: الحمدلله، تا حدى حالش جا آمده است و شيطان موذى از او دور شده است. من فعلا مىروم ولى شما عجله نكنيد و به اين زودى او را رها نسازيد و زنجير از دست و پايش درنياوريد. جوان هم تن به قضا داد و همچنان در غل و زنجير به سر برد كه فردا چه بازى كند روزگار.
مدتى از اين پيشامد گذشت. روزى حجاج به ياد او افتاد و از خالد پرسيد: راستى با آن جوان چه كردى؟ خالد گفت: از آن شب كه از حضور امير رخصت طلبيد ديگر او را نديدم. حجاج گفت: عجب! بفرست از او سراغى بگيرند. خالد يك نفر پاسبان فرستاد به خانهى عموى جوان تا از او خبرى بياورد. پاسبان هم آمد و از عموى جوان پرسيد: فلانى، برادرزادهات كجاست و چه مىكند؟ امير او را مىخواهد. زود او را خبر كن بيايد.
عموى جوان گفت: فرزند برادرم از بس در فكر حجاج است و امير را ياد مىكند عقلش را از دست داده است.
پاسبان كه انتظار چنين سخنى را نداشت با خشم گفت: مرد ناحسابى، چرا مزخرف مىگويى؟ يا الله، همين حالا بايد بروى و هر كجا هست او را بياورى. مگر هر كس در فكر امير باشد، عقلش را از دست داده است؟ يا الله، معطل نشو.
عموى جوان وقتى هوا را پس ديد، رفت و به او گفت: برادرزاده، حجاج فرستاده است به دنبال تو. حالا با همين وضع تو را ببريم يا زنجير از دست و پايت درآوريم؟
جوان گفت: نه، با همين وضع ببريد. سپس همانطور كه در غل و زنجير بود، چند نفر او را به دوش گرفتند و به نزد حجاج بردند.
همين كه حجاج او را از دور ديد گفت: به، خوشآمدى و چون نزديك بردند، دستور داد فورا زنجير را از دست و پايش درآوردند. در اين هنگام جوان گفت: خدا سايهى امير را پاينده دارد.
پايان كار من از آغاز شنيدنىتر است. آنگاه ماجرا را شرح داد كه چگونه زنش و عمو و زن عمو و بستگانش او را به باد مسخره گرفتند و ملاقاتش با امير را دليل بر ديوانگى او دانستند و به زنجيرش كشيدند و جنگير برايش آوردند.
حجاج از بداقبالى او درشگفت ماند و به خالد دستور داد كه دو برابر آنچه قبلا به او وعده داده است هر چه زودتر به وى بدهند.
جوان هم براى اينكه بلاى بيشترى به سرش نياورند تاخير را جايز ندانست. فى المجلس هدايا را گرفت و به خانه برگشت و با آسايش و رفاه به زندگانى خود ادامه داد. [۱۵۳]
گفتاري از آن حضرت در مورد دنيا از غررالحکم
ان من مشى على ظهر الارض لصائر الى بطنها.
به راستى آنكس كه بر پشت زمين راه مىرود هر آينه در شكم زمين جاى خواهد گرفت.
ان الدنيا دار خبال و وبال و زوال و انتقال لا تساوى لذاتها تنغيصها و لا يفى سعودها بنحوسها و لا يقوم صعودها بهبوطها.
به راستى كه جهان سراى فساد و تبهكارى و رنج و نيستى و دگرگون گشتن است. لذاتش با مكدر ساختنش برابرى نمىكند و نيك بختيش به بد بختيش و بالا رفتنش به پايين آمدنش ارزش ندارد.
ان من باع جنه الماوى بعاجله الدنيا تعس جده و خسرت.
به راستى آنكس كه بهشت برين را به جهان زودگذر سودا كند سعيش هدر شود و در معاملهاش زيان بيند.
ان الدنيا ماضيه بكم على سنن و انتم و الاخره فى قرن.
به راستى كه جهان به روش خود بر شما مىگذرد (بدانسان كه بر پيشينيان شما گذشت) و شما و آخرت به هم پيوسته هستيد.
ان الدنيا لمفسده الدين، مسلبه اليقين و انها لراس الفتن و اصل المحن.
به راستى كه جهان دين را تباه كننده و يقين را برنده است. راس فتنهها و ريشهى محنتها و غمها جهان است.
ان الله سبحانه يعطى الدنيا من يحب و من لا يحب و لا يعطى الدين الا من يحب.
به راستى كه خداوند سبحان دنيا را به دوست و غير دوستش عطا فرموده است (و براى مصالحى مومن و كافر را گاهى از دنيا برخوردار داشته است) لكن دين را فقط به كسى داده است كه او را دوست مىدارد (و دشمنش را از دين محروم داشته است. پس اگر مردى هم فقير و هم متدين بود در معنى خدا دو نسبت به وى ارزانى داشته است)
ان مثل الدنيا و الاخره كرجل له امراتان اذا ارضى احديهما اسخط الاخرى.
به راستى كه مثل دنيا و آخرت مانند مردى است كه دو زن دارد. هرگاه يكى از آن دو را خشنود كند ديگرى بر او خشم گيرد.
ان من غرته الدنيا بمحال الامال و خدعته بزور الامانى او رثته كمها و البسته عما و قطعته عن الاخرى و اوردته موارد الردى.
به راستى كسى كه جهان او را به اميدهاى ناشدنى و غيرممكن بفريبد و به آرزوهاى دروغينش گول بزند، جهان براى چنين كسى نابينايى به جاى گذارد و لباس كورى را به وى درپوشاند. از آخرتش بازدارد و به جايگاه هلاكت بكشاندش.
ان الزاهدين فى الدنيا لتبكى قلوبهم و ان ضحكوا و يشتد حزنهم و ان فرحوا و يكثر مقتهم انفسهم و ان اغتبطوا بما اوتوا.
به راستى كسانى كه زهد را پيشه كردند و از جهان كنار كشيدند اگر چه به لب خندان باشند، به دل گريانند و اگر چه شادمان باشند، سخت باشد اندوهشان. نفوس خويش را بسيار دشمن مىدارند اگر چه به آنچه از كردار نيك كه مىآورند مورد شك و غبطهى مردم باشند.
ان الاكياس هم الذين للدنيا مقتوا و اعينهم عن زهرتها اغمضوا و قلوبهم عنها صرفوا و بالدار الباقيه تولهوا.
به راستى كه زيركان كسانى هستند كه با دنيا دشمنى كردند و از زيور و آرايش جهان ديده بر دوخته و روى دلها را از آن برگردانده و به دار باقى آخرت دلباخته و شيفته گرديدند. [۱۵۴]
مردم دنيا به دو دستهاند
و قال عليهالسلام: الناس فى الدنيا عاملان. عامل عمل فى الدنيا للدنيا قد شغلته دنياه عن آخرته. يخشى على من يخلفه الفقر و يامنه على نفسه فيفنى عمره فى منفعه غيره. و عامل عمل فى الدنيا لما بعدها فجاءه الذى له من الدنيا بغير عمل فاحرز الحظين معاوملك الدارين جميعا فاصبح وجيها عندالله لا يسال الله حاجه فيمنعه.
امام عليهالسلام (دربارهى كوشش براى دنيا و آخرت) فرموده است: مردم در دنيا دو دستهاند: يكى در دنيا براى دنيا كار مىكند كه او را دنيا گرفتار ساخته و از (كار) آخرتش بازمىدارد، مىترسد بازماندگانش به تنگدستى دچار شوند (براى آنها مال و دارايى مىاندوزد تا نيازمند نشوند) و از تنگدستى خود ايمن و آسوده گشته (براى گرفتارى روز رستاخيز كارى انجام نمىدهد و در فكر تنگدستى آن روز نيست يا به اين معنى كه باك ندارد خود در تنگى به سر برد تا مال و دارايى براى فرزندانش گرد آورد) پس زندگى خود را در سود ديگرى به سر مىبرد. و يكى در دنيا براى آخرت كار مىكند و بىآنكه كار كند آنچه براى او (مقدر) است از دنيا مىرسد. پس هر دو بهره را جمع نموده و هر دو سرا را به دست آورده است. و نزد خدا با آبرو گشته و از او حاجتى نمىخواهد كه روا نسازد (زيرا آبرومندى او نزد خدا مستلزم روا شدن درخواستهاى او است) [۱۵۵]
سالها پيروى مذهب رندان كردم تا به فتواى خرد حرص به زندان كردم
پدرم روضهى رضوان به دو گندم بفروخت من چرا ملك جهان را به جوى نفروشم
سر به آزادگى از خلق برآرم چون سرو گر دهد دست كه دامن ز جهان برچينم
حافظ غبار فقر و قناعت زرخ مشوى كاين خاك بهتر از عمل كيمياگرى
دنياپرست
ثعلبهى انصارى مردمى از اهالى مدينه بود و در آن شهر مقدس روزگار مىگذرانيد . روزى آمد نزد، پيغمبر (ص) و گفت: يا رسول الله، از خداوند بخواه، مال و ثروتى به من موهبت فرمايد.
پيغمبر فرمود: اى ثعلبه، برو قناعت كن و به آنچه اكنون روزيت شده است بساز و خدا را شكر كن كه بهتر از مال زياد است كه نتوانى شكر آن را به جا آورى. ثعلبه رفت، ولى چند روز بعد آمد و درخواست خود را تكرار نمود و گفت: يا رسول الله، دعا كن خداوند از فضل عميم خود به من عطا فرمايد. حضرت فرمود: مگر تو پيرو من نيستى؟ به خدا اگر من از خدا بخواهم، كوههاى زمين برايم سيم و زر مىشود، ولى چنانكه مىبينى به آنچه برحسب تقدير روزى شده قانعم.
اين بار ثعلبه رفت و مجددا چند روز ديگر براى سومين مرتبه به حضور پيغمبر شرفياب شد و عرض كرد: يا رسول الله، از خداوند مسالت دار كه خداوند مرا مالدار گرداند. اگر خداوند از مال دنيا برخوردارم سازد، حق خدا را از آن ادا مىكنم و از مستمندان دستگيرى مىنمايم و به كسان و نزديكان محتاج خويش به قدر كفايت كمك مىكنم.
چون پيغمبر (ص) ملاحظه نمود كه ثعلبه دست بردار نيست، برايش دعا كرد و فرمود: پروردگارا از خزينهى خود به ثعلبه روزى كن.
ثعلبه چند گوسفند داشت. بعد از دعاى رسول خدا بركت يافت و پيوسته بر گوسفندانش افزوده گشت تا آنجا كه از كثرت آن نتوانست در شهر بماند. ثعلبه چون مردى دنياپرست و حريص و تنگنظر بود شخصا چوپانى گوسفندان را به عهده گرفته بود.
قبل از آنكه گوسفندانش فزونى يابد نمازهاى پنجگانه را با پيغمبر در مسجد به جماعت برگزار مىكرد. ولى بعدها در بيرون مدينه براى خود و نگاهدارى گوسفندانش جايى ساخت و در آنجا سكنى گزيد. نماز مغرب و عشاء و صبح را هم در آنجا به تنهايى مىخواند. كمكم گوسفندانش زياد شد و روز به روز بر تعدادشان افزوده گشت.
ثعلبه كه بيرون شهر را براى نگهدارى آن همه گوسفند تنگ ديد، ناگزير بيابان بزرگى را كه با مدينه مسافت بسيارى داشت انتخاب نمود و به آنجا كوچ كرد.
در آنجا خانهاى براى خود و جايى براى نگهدارى گوسفندانش ساخت و با خاطرى آسوده به زندگى پرداخت. گوسفندان نيز از بركت دعاهاى پيغمبر هم چنان رو به افزايش بود.
ثعلبه ديگر نتوانست حتى نماز ظهر و عصر را هم در مدينه برگزار نمايد و بدين گونه از ثواب و فضيلت نماز جماعت و اقتداى به پيغمبر و درك محضر پر فيض آن حضرت محروم ماند. فقط هفتهاى يك روز به شهر مىآمد و در نماز جمعه شركت مىنمود.
چيزى نگذشت كه گرفتارى دنيا و سرپرستى گوسفندان اين فرصت را هم از او گرفت و به كلى از مدينه قطع علاقه كرد و در بيابان دور دست منزل گزيد و هر گاه كسى از آنجا مىگذشت اخبار مدينه و پيغمبر را جويا مىشد. مدتى گذشت، روزى پيغمبر پرسيد: ثعلبه كجاست و كارش به كجا كشيد؟
عرض كردند: به قدرى گوسفندانش زياد شده است كه اطراف شهر گنجايش آنها را نداشت. لذا به بيابان رفته است و در آنجا خانهاى ساخته است و روزگار مىگذراند.
پيغمبر با شنيدن اين موضوع سه بار فرمود: واى بر ثعلبه.
هنگامى كه آيهى زكوه نازل شد و خداوند دستور داد، پيغمبر از ثروتمندان زكوه بگيرد و به مصارف نيازمندان برساند، حضرت هم در ميان مبلغين و مامورينى كه براى اخذ زكوه به اطراف اعزام داشت، از جمله دو نفر از قبيلهى جهنيه و بنىسليم را خواست و احكام زكوه گوسفند و شتر را به آنها آموخت.
سپس آن دو را با نامهاى مشتمل بر آيهى زكوه كه فرمان خداوندى بود به سوى ثعلبه و مردى از قبيلهى سلمى فرستاد تا زكوه گوسفندان و شتران آنها را بگيرند و بياورند.
فرستادگان نخست نزد ثعلبه رفتند و نامهى پيغمبر را بر وى خواندند و زكوه گوسفندانش را خواستند. ثعلبه گفت: يعنى چه؟ مگر ما كافر هستيم كه بايد جزيه بدهيم؟ اين همان جزيه است كه از يهود و نصارى مىگيرند.
برويد به سراغ ديگران تا من با فرصت كافى در اين باره فكر كنم و بتوانم تصميم بگيرم و هنگام بازگشت نظرم را به شما اعلام مىكنم.
مبلغين پيغمبر (ص) ثعلبه را رها ساختند و به سراغ مرد مالدار قبيلهى سلمى رفتند و نامهى حضرت را براى او قرائت كردند.
مرد سلمى فرستادگان پيغمبر را با خوشرويى و آغوش باز پذيرفت و گفت: اين شتران من است، خودتان ببينيد هر كدام بهتر است انتخاب كنيد و براى زكوه ببريد. مامورين گفتند: پيغمبر به ما نفرموده است كه به دلخواه بهترين مال را بستانيم. تو خود حساب كن و هر كدام را كه مىخواهى بده، مرد سلمى گفت: نه.
ممكن نيست. من بهترين اموالم را به خدا و پيغمبر (ص) مىدهم.
آنگاه زكوه خود را از بهترين شتران جدا كرد و فرستادگان آن را گرفتند و به نزد ثعلبه آمدند و گفتند: تو چه مىدهى؟ هر چه مىخواهى بده تا ما برگرديم، و زياد معطل نشويم.
ثعلبه باز همان حرف اول خود را تكرار كرد و با خودسرى گفت: اين جزيه است، فعلا به جاى ديگر برويد، وقتى از همه گرفتيد و از همه جا فراغت يافتيد بياييد نزد من. مامورين پيغمبر و از سايرين هم گرفتند و بازآمدند، نزد ثعلبه و از وى مطالبه زكوه نمودند.
ثعلبه خيره سر فكر كرد و گفت: نامهى پيغمبر را بدهيد. نامه را گرفت و براى دومين بار خواند و باز هم گفت: اين جزيه است. شما برويد تا من فكر كنم، ببينم چه بايد كرد؟
مامورين هم برگشتند و جريان را به عرض پيغمبر رساندند. حضرت فرمود: واى بر ثعلبه، واى بر ثعلبه.
آنگاه براى مرد سلمى دعا فرمود. در همان موقع اين آيهى شريفه دربارهى سرپيچى ثعلبه از پرداخت زكات نازل شد: و منهم من عاهد الله لئن آتانا من فضله لنصدقن و لنكونن من الصالحين. فلما آتاهم من فضله بخلوا به و تولوا و هم معرضون[۱۵۶]
يعنى: بعضى از مردم با خدا عهد كردند كه خداوند از فضل خويش به ما عطا كند، زكوه مىدهيم و از نيكوكاران خواهيم بود. ولى همين كه خدا از كرم خويش به آنها عطا كرد، بخل ورزيدند و روى برگردانيدند و از فرمان الهى سرپيچى كردند .
پيغمبر اين آيه را براى اصحاب خواند. مردى از خويشان ثعلبه در آنجا حاضر بود. چون آن را شنيد، برخاست و رفت نزد ثعلبه و گفت: اى ثعلبه، واى بر تو، خداوند دربارهى تمرد تو از اداى زكات، آياتى از قرآن فرستاده است.
ثعلبه ناراحت شد. آنگاه برخاست و آمد نزد پيغمبر و عرض كرد: هر طور كه مىفرماييد من هم زكات خود را مىآورم. حضرت فرمود: بعد از اين كه گفتى اين جزيه است، خداوند به من امر فرموده است كه زكوه تو را نپذيرم.
ثعلبه برخاست و خاك به سر ريخت و ناله و فرياد به راه انداخت، ولى پيغمبر فرمود: من فرستادم و تو را از امر الهى آگاه ساختند، اما تو فرمان نبردى. ثعلبه سرافكنده و با حالى زار و پريشان از نزد رسول خدا بيرون رفت. كمى بعد پيغمبر رحلت فرمود و روح پرفتوحش به فردوس اعلا انتقال يافت. در زمان خلافت ابوبكر، ثعلبه گوسفندانى چند به رسم زكوه آورد و از وى خواست كه زكوه او را قبول كند. ابوبكر گفت: چون پيغمبر از تو نپذيرفت من هم نمىپذيرم. چون عمر به خلافت رسيد، ثعلبه از او درخواست كرد كه اجازه دهد زكوه خود را بياورد ولى عمر نيز نپذيرفت. در ايام خلافت عثمان هم آمد و مورد قبول واقع نشد.
و بدينگونه، ثعلبهى دنياپرست با خوارى زندگى مىكرد تا در اواخر خلافت عثمان با تيرهبختى از دنيا رفت. [۱۵۷]
ان للذكر اهلا اخذوه بدلا من الدنيا فلم تشغلهم تجاره و لا بيع عنه يقطعون به ايام الحيوه و يهتفون به فى اذان الغافلين.
به راستى كه براى ذكر و ياد خدا بودن مردمى است كه آن را به جاى دنيا گرفتهاند (و دل از جهان بركندهاند) پس داد و ستد و تجارت دنيا آنها را از ياد خدا بازندارد (زر و زيور جهان دل آنها را نربايد) روزگار كوتاه زندگى را با آن به سر براند و ذكر خدا را هماره در گوش غفلتزدگان (اين وادى) فروخوانند.
ان اخسر الناس صفقه و اخيبهم سعيا رجل اخلق بدنه فى طلب آماله و لم تساعده المقادير على ارادته فخرج من الدنيا بحسراته و قدم على الاخره بتبعاته.
به راستى كه زيانكارترين مردم در تجارت و معامله و نااميدترين آنان در سعى و كوشش كسى است كه پيكرش را در راه آرزوهايش بفرسايد و مقدرات با وى مساعدت نكند (به آرزوهايش دست نيابد) آنگاه او با حسرت فراوان از جهان بيرون رود و با رنجهاى فراوانش وارد آخرت گردد. (فلذا چه خوش است كه انسان دل به دنيا در نبندد و عمرش را در راه سعادت و آخرتش به سر برد و با خرمى بر خدا وارد شود.
ان المتقين ذهبوا بعاجل الدنيا و آجل الاخره شاركوا اهل الدنيا فى دنياهم و لم يشاركهم اهل الدنيا فى آخرتهم.
به راستى كه مردان پرهيزگار و خداترس به راهى رفتند كه از متاع دنيا و آخرت برخوردار گرديدند. در لذت بردن از دنيا با اهل دنيا شركت جستند و اهل دنيا نتوانستند در امر آخرتشان شركت جويند (روزكى چند را كه در اين جهان زيستند از همه چيز جهان به سود خود بهره گرفتند و آخرت خويش را آباد كردند به خلاف اهل دنيا كه جز خرابى آخرت توشه از دنيا نگرفتند)
ان الدهر لخصم غير مخصوم و محتكم غير مظلوم و محارب غير محروب. به راستى كه روزگار دشمنى است كه با آن دشمنى نتوان كرد. فرماندهى است كه ستم نكند و جنگ كنندهاى است كه كسى ياراى جنگيدن با او را ندارد. (چه پهلوانان تهمتنى را كه جهان از سر خانهى زين و شوكت برنكند و چه مبارزان پولاد پيكرى را كه در حلقههاى كمندهاى حوادث خويش گرفتار نساخت.
ان الدنيا دار فجايع من عوجل فيها فجع بنفسه و من امهل فيها فجع باحبته.
بدرستى كه اين جهان سراى مصيبتها است هر آنكس كه دربارهى او در آن شتاب شده است مصيبت او به خودش باشد و هر آنكس كه در آن بدو مهلت داده شده باشد به مصيبت دوستانش گرفتار مىشود.
ان كنتم تحبون الله فاخرجوا من قلوبكم حب الدنيا.
شما اگر دوستدار خداييد پس محبت دنيا را از دلهايتان بيرون كنيد. ان جعلت دينك تبعا لدنياك اهلكت دينك و دنياك و كنت فى الاخره من الخاسرين.
اگر دينت را پيرو دنيايت قرار دهى دين و دنيايت را تباه كردهاى و در آخرت از زيانكارانى.
ان جعلت دنياك تبعا لدينك احرزت دينك و دنياك و كنت فى الاخره من الفائزين.
اگر دنيايت را پيرو دينت قرار دهى دين و دنيايت را حفظ كردهاى و در آخرت از رستگارانى.
انا كاب الدنيا لوجهها و قادرها بقدرها و رادها على عقبها.
من برو در آورندهاى جهانم (يعنى كه با او كشتى گرفتهام و او را بر زمين افكندهام كنايه از آن است كه زرق و برق دنيا نتوانسته است مرا فريب دهد، بلكه من او را مغلوب خود ساختهام) و اندازهاى او را گرفتهام به آن اندازهاى كه دارد (يعنى كه اندازهاى دنيا بر من مخفى نيست، بلكه معلوم است و به همان حدى كه دارد من او را شناختهام( و برگردانندهى آنم بر پاشنهاش )يعنى زير و روى آن را ديدهام و چيزى از آن بر ديدگان من مستور نيست و كاملا از همه جهاتش اطلاع دارم(
انك ان اقبلت على الدنيا ادبرت.
به راستى تو اگر به دنيا روى آورى دنيا روى از تو برگرداند.
انك ان ادبرت عن الدنيا اقبلت.
به راستى كه تو اگر روى از دنيا برگردانى دنيا به تو روى آورد.
انك لن تخلق للدنيا فازهد فيها و اعرض عنها.
به راستى كه تو هيچگاه براى دنيا خلق نشدهاى. خود را از دنيا كنار كش و روى از آن برتاب.[۱۵۸]
چه بسيار است عبرتها و پندها
و قال عليهالسلام: ما اكثر العبر و اقل الاعتبار.
امام عليهالسلام (دربارهى پند نپذيرفتن) فرموده است: چه بسيار است عبرتها و پندها (از روزگار و پند دهندگان) و چه كم است پند پذيرفتن. [۱۵۹]
در شاهراه جاه و بزرگى خطر بسى است آن به كزين گريوه سبكبار بگذرى
اعتمادى نيست بر كار جهان بلكه برگردون گردان نيز هم
ده روز مهر گردون افسانه است و افسون نيكى به جاى ياران فرصت شمار يارا
آرزوى طولانى
بازرگانى را شنيدم كه صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده و خدمتكار. شبى در جزيرهى كيش مرا به حجرهى خويش برد. همهى شب نياز اميد از سخنهاى پريشان گفتن كه فلان انبازم [۱۶۰]به تركستانست و فلان بضاعت به هندوستان. اين قبالهى فلان زمين است و فلان چيز را فلان كس ضمين [۱۶۱]
گاه گفتى كه خاطر اسكندريه دارم كه هوايى خوش است و بازگفتنى: نه، كه درياى مغرب مشوش است.
سعديا سفرى ديگرم در پيش است كه اگر آن كرده شود بقيت عمر خويش به گوشهاى بنشينم. گفتم: آن كدام سفر است؟ گفت: گوگرد پارسى خواهم برد به چين كه شنيدم قيمتى عظيم دارد و از آنجا كاسهى چينى به روم آرم و ديباى رومى به هند و فولاد هندى به حلب و آبگينهى حلبى به يمن و برد يمانى به پارس وزان پس ترك تجارت كنم و به دكانى بنشينم.
انصاف از اين ماليخوليا چندان فروگفت كه بيشتر طاقت گفتنش نماند. گفت: سعديا، تو هم سخن بگوى از آنها كه ديدهاى و شنيدهاى. گفتم:
آن شنيدستى كه در اقصاى غور[۱۶۲] بارسالارى بيفتاد از ستور
گفت چشم تنگ دنيا دوست را يا قناعت پر كند يا خاك گور [۱۶۳]
انكم انما خلقتم للاخره و للبقاء لا للفناء.
البته كه شما براى آخرت آفريده شدهايد نه براى دنيا و براى ماندن و هستى بدنيا آمدهايد نه براى نماندن و نيستى.
انكم ان زهدتم خلصتم من شقاء الدنيا و فزتم بدار البقاء.
البته شما اگر از دنيا كنارهگيرى كنيد و زهد را پيشه سازيد از بدبختى دنيا آسوده شده بدار باقى خواهيد رسيد.
انكم ان قنعتم حزتم الغنى و خفت عليكم مون الدنيا.
البته اگر شما قناعت را پيشهى خود سازيد به توانگرى پاداش داده مىشود و بار زندگى بر شما سبك خواهد شد.
انكم ان رغبتم فى الدنيا افنيتم اعماركم فيما لا تبقون له و لا يبقى لكم.
البته شما اگر به دنيا ميل و رغبتى پيدا كنيد عمرهاى خود را در چيزى تمام كردهايد كه نه شما براى آن مىمانيد و نه آن براى شما.
انكم ان رغبتم الى الله غنمتم و نجوتم و ان رغبتم الى الدنيا خسرتم و هلكتم .
البته شما اگر به خداى تبارك و تعالى ميل پيدا كنيد غنيمت بريد و رستگار گرديد و اگر به سوى دنيا رغبت پيدا كنيد زيان بريد و هلاك شويد.
انما الدنيا شرك وقع فيه من لا يعرفه.
به راستى كه دنيا دامى است كه هر كه آن را نشناسد در آن افتد.
انما الدنيا احوال مختلفه و تارات متصرفه و اغراض مستهدفه.
به راستى دنيا را حالاتى است گوناگون و هنگامهايى است آينده و رفته شده و نشانههايى هدف گرفته شده (خلاصه كليهى اوضاعش دمادم در تغيير است و هيچكس از ساعت بعد خود خبر ندارد) [۱۶۴]
اين است آنچه دنيا پرستان بدان بخل مىورزند
و قال عليهالسلام: و قد مر بقذر على مزبله هذا ما بخل به الباخلون. و فى خبر آخر انه قال: هذا ما كنتم تتنافسون فيه بالامس.
روزى آن حضرت را گذر بر مزبلهاى افتاد كه مقدارى پليدى و قاذورات در آنجا بود، لذا فرمود: اين است آنچه كه بخيلان (و دنياپرستان) بدان بخل مىورزند و در خبر ديگرى است كه فرمودند:
اين است آنچه كه ديروز گذشته شما در سر آن به كنكاش و تلاش بوديد. [۱۶۵]
عارفى روزى به راهى مىگذشت واله و مدهوش نه چون مىخوارگان
ديد گورستان مبرز [۱۶۶]روبهرو بانگ بر زد گفت كاى نظارگان
نعمت دنيا و نعمت خواره بين اينش نعمت، اينش نعمت خوارگان
مرد عارف و حلواگر
روزى مرد عارفى از بازارى مىگذشت، مرد قنادى از او خواست كه چند دقيقهاى به در دكان بنشيند. مرد عارف خواهش قناد را پذيرفت و آنجا نشست. قناد براى پذيرايى كاسهى عسلى در برابر مرد عارف قرار داد ولى بر طبق معمول مگسهاى زيادى دور آن جمع شدند. بعضى بركنار كاسه و برخى روى عسل. ولى وقتى قناد بادبزن بدست گرفت مگسهائى كه بركنار كاسه بودند پرواز كردند و رفتند ولى آنهايى كه درون كاسه روى عسل نشسته بودند نتوانستند پرواز كنند، زيرا كه پاهاى آنها در درون عسل فرومانده بود.
مرد قناد ديد، پيرمرد عارف به اين كاسه و مگسها خيره شده و لبخند مىزند. به او چنين گفت: ما از حلواى ظاهرى و صورى از شما دريغ ننموديم، تو هم از حلواى معنوى به ما بچشان.
عارف گفت: دنياى درون و حريصان و طلبكاران او را در اين كاسه بر من عرضه كردند. اين كاسه در مثال همانند دنيا است و اين عسل همچون نعمتهاى آن و اين مگسان نعمتخواران دنيا. آنها كه بركنار كاسه نشستند همان فقيران و نيازمندان قانع هستند و آنها كه در درون كاسه رفتند و به دام هلاكت افتادند، دنياپرستان و اهل حرص و آزند كه جملهى رب حريص قتله حرصه دربارهى آنان مصداق واقعى دارد. [۱۶۷]
هر كه هست از فقيه و پير و مريد در زبان آوران پاك نفس
چون به دنياى دون فرود آمد به عسل در بماند همچو مگس
انما الدنيا جيفه و المتواخون عليها اشباه الكلاب فلا تمنعهم اخوتهم لها من التهارش عليها.
به راستى كه جهان مردارى است گنديده و آنها كه بر سر اين جيفهى گنديده با هم برادرى و دوستى مىكنند مانند سگانند و برادريشان آنها را از دريدن اين مردار بازنمىدارد.
انما اهل الدنيا كلاب عاويه و سباع ضاريه يهز بعضها بعضا و ياكل عزيزها ذليلها و يقهر كبيرها صغيرها نعم معقله و اخرى مهمله قد اضلت عقولها و ركبت مجهولها.
به راستى كه مردم دنيا سگانى چندند كه عوعو كنند و درندگانى هستند زيان رساننده و گزندهاند. اين بروى آن و آن بروى اين نهيب زند و نعره كشد. عزيزش ذليلش را بخورد و بزرگش كوچكش را درهم شكند.
اين دنياپرستان چارپايانى هستند، برخى بىبار و بند گمراهانى چندند كه خردشان گم گرديده و سوارانى هستند كه نام و نشانشان از يادها رفته است.
انما الدنيا متاع ايام قلائل ثم تزول كما يزول السراب و تقشع كما ينقشع السحاب.
به راستى كه جهان متاع و توشهى روزكى چند نيست، آنگاه ناپديد مىگردد بدانسان كه سراب ناپديد مىگردد و پاره شده و از ميان مىرود، همچنانكه ابراز ميان مىرود.
آفه النفس الوله بالدنيا.
آفت نفس انسانى دنيا را دل سپردن است.
دنيا و آخرت دو دشمن ناجور
و قال عليهالسلام: ان الدنيا و الاخره عدوان متفاوتان و سبيلان مختلفان فمن احب الدنيا و تولاها ابغض الاخره و عاداها. و هما بمنزله المشرق و المغرب و ماش بينهما كلما قرب من واحد بعد من الاخر و هما بعد ضرتان.
امام عليهالسلام (دربارهى دنيا و آخرت فرموده است: دنيا و آخرت دو دشمن ناجور و دو راه جدا )راه بهشت و راه دوزخ( هستند، پس كسيكه دنيا را دوست داشت و به آن دل بست آخرت را دشمن داشته و به آن دشمنى نموده )از آن چشم پوشيده( است و آن دو مانند خاور و باختر مىباشند كه روندهى بين آنها هر چه به يكى نزديك شود از ديگرى دور گردد )دل بستهى به دنيا هر چه به آن دل بندد همان اندازه از آخرت غافل ماند و دل بستهى به آخرت به دنيا بىرغبت باشد( و آنها پس از اين اختلافشان به دو زن مانند كه يك شوهر داشته باشند )كه هرگز با يكديگر سازگار نشوند، چون نزديكى و دوستى با هر يك مستلزم دورى و دشمنى با ديگرى است[۱۶۸]
زير بارند درختان كه تعلق دارند اى خوشا سرو كه از بار غم آزاد آمد
سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسايش مذاق حرص و آزاى دل بشوى از تلخ و از شورش
دنيا پرستى و غفلت از وظائف اسلامى
در شبهاى آخر سال ۱۹۹۳ ميلادى در هتل مريديان قاهره مراسم ازدواج يك خانوادهى كويتى با صرف هشتاد ميليون دلار هزينه برگزار شد.
روزنامهى اردنى اللواء با چاپ اين خبر عنوان نمود، به يك گروه اركستر و يكى از رقاصههاى عرب بابت شركت در اين مراسم به طور جداگانه هر كدام يك ميليون دلار پول نقد داده شد.
همچنين تعدادى از خوانندگان محلى كويت با هزينهى داماد به قاهره رفتند و هر كدام مبلغ دويست هزار دلار دريافت كردند. مادر عروس نيز به يكى از خوانندگان زن مصرى علاوه بر يك ميليون دلار پول نقد، يك كمربند طلا به وزن ۳ كيلوگرم اهدا نمود.
اين روزنامه مىافزايد، در پايان اين مراسم عروس و داماد كويتى از محل آپارتمان مسكونيشان در هتل مريديان براى عابرين پياده اوراق مالى به امضاى خودشان پخش كردند كه در اين رابطه ادارهى راهنمايى و رانندگى قاهره طى گزارشى گفته است: در حين پخش اوراق مالى از طبقات فوقانى هتل، تردد وسائط نقليه مختل شده بود و از سويى ديگر گلفروش هتل نيز بابت تزيين اتومبيل عروس و داماد مبلغ ۲۰ هزار پوند مصرى دريافت كرده است.
پدر و مادر داماد براى تهيه غذاى مدعوين بهترين آشپزهاى اروپا را به قاهره دعوت نمودند. علاوه بر تهيه غذاهاى سنتى و اروپايى تعداد ۲۰۰ راس آهو از صحراى مصر شكار شده و با حضور ميهمانان كباب كردند.
همچنين ميوه و شيرينىهاى اين جشن عروسى از كشورهايى اروپايى به وسيله يك فروند هواپيماى اختصاصى به قاهره منتقل شده بود. پدر داماد ضمن ابراز احساسات، اظهار نمود از اينكه زنده مانده است و يكى از شبهاى هزار و يك شب را با چشمانش مشاهده كرده است خوشحال است. قابل ذكر است كه فرداى اين مراسم عروس و داماد با يك فروند هواپيماى اختصاصى براى گذراندن ماه عسل قاهره را به مقصد شهر نيس فرانسه ترك كردند. [۱۶۹]
روزنامهى كيهان كه اين مطلب مستند را از روزنامهى اللواء اردن هاشمى نقل كرده است در ذيل همين گزارش مطلبى را تحت عنوان فقراى اندونزى كليههاى خود را مىفروشند از خبرگزارى آلمان چنين نقل مىكند: به گزارش خبرگزارى آلمان از جاكارتا (كشور اسلامى) نامههاى فراوانى براى فروش كليهها به قيمت ۲۵۰۰ دلار تا ۷۵۰۰۰ دلار به مراكز روزنامهى پيكرين راكيات چاپ باندونگ سرازير شده است. آرزوى فروشندگان اين است كه به وسيلهى كليه بتوانند بر فقر خانمانسوز خود در كشورهاى اسلامى كه ميانگين درآمد سرانهى سالانهى آن ۶۰۰ دلار يعنى پايينترين سطح در منطقه است غلبه كند. [۱۷۰]
نمونهاى از جنايات پهلوى
يكى از ارتشيان گارد شاه معدوم مىگفت: سگ يكى از بستگان شاه مخلوع (محمد رضا پهلوى) بيمارى قلبى پيدا كرد و دامپزشكان گفتند: يكى از لولههاى قلبش گشاد شده است. آن سگ را براى معالجه جراحى با هواپيماى مخصوص به آلمان فرستادند. اتفاقا در آلمان، عمل جراحى موفق نبود و سگ مرد و من كه از نزديك شاهد رفتار و اعمال درباريان بودم، مىشنيدم مدتى غالب تلفنها در مورد سگ به صدا در آمده و آنها به همديگر تسليت مىگفتند.
جنازهى آن سگ را آوردند و با تشريفات دفن كردند... و در همين ايام خواهرم از ناحيهى هر دو كليه بيمار بود و هر چه دوندگى كردم او را براى درمان به خارج ببرم نشد. وقت گذشت و او از دنيا رفت. اين بود نمونهاى از جنايات دستگاه طاغوتى پهلوى. [۱۷۱]
داستانى از شهيد چمران
اين داستان مستند هم از كتاب لبنان برايتان نقل مىشود. كتاب لبنان مجموعهى خاطرات و فداكاريهاى شهيد بزرگوار اسلام دكتر چمران است كه ساليان عمر خود را در ميان محرومان لبنان گذرانيد و با آنها هم درد بود.
مىنويسد: يكى از بهترين جوانان ما از كادرهاى ما كه شاگرد همان مدرسهى صنعتى در شهر صور، كه من مديرش بودم بنام حسين حسينى بود. او از سيدهاى حسينى و از خانوادههاى بزرگ حسينى محسوب مىشد.
او شاگرد اول ما و شاگرد اول همهى لبنان بود. با آنكه جوان بود. مسئوليت تشكيلاتى شياح را به او سپرده بوديم. شياح بزرگترين و مهمترين منطقهى بيروت به شمار مىرفت. اين جوان در صحنههاى جنگ در جلوى فالانژيستها با شجاعت و مهارتى عجيب مىجنگيد. و مسئوليت يكى از محورهاى بزرگ را به عهده داشت. به هر حال مسئول منطقهى شياح بود.
يك روز در شياح به سراغ عمويش رفتم. خانوادهى آنها نيز در شياح زندگى مىكردند. عموى او به سراغ حسين فرستاد تا براى ناهار به خانهى عمويش بيايد، زيرا من در آنجا مهمان بودم. غذاى آنها نيز غذايى ساده بود. چون با توجه به فقر و محروميت شيعيان به خصوص در منطقهى شياح، جز يك تكه نان و مقدارى سوپ چيز ديگرى وجود نداشت.
حسين آمد. افراد ديگرى هم نشسته بودند. هر كسى چيزى خورد جز حسين.
عمويش به او اصرار كرد كه چرا غذا نمىخورى ولى او از خوردن غذا امتناع مىكرد و بالاخره من با او صحبت كردم و اصرار كردم كه غذا بخورد و بعد او داستان را براى من شرح داد و موضوع از اين قرار بود:
در خيابانى كه در مقابل فالانژيستها قرار گرفته و رزمندگان حسين در آنجا سنگر درست كرده بودند در يك اتاق شكسته و متروك خانوادهى فقيرى زندگى مىكردند كه داراى سيزده بچه بودند.
مرد اين خانه شش ماه بود كه كار و كاسبى نداشت. خانهاش در جنوب لبنان ويران شده بود. اينها آواره بودند و جايى نيز پيدا نكردند كه بروند. تنها جايى كه پيدا كردند خانهى متروكى در كنار محوطهى جنگ بود. تصور كنيد. يعنى طبعا در اولين هجوم فالانژيستها آنها مىبايست شهيد مىشدند، كشته مىشدند.
از آنجا كه خانه و جاى ديگرى پيدا نكردند در اينجا كه محل خطر است و كسى زير خمپارههاى فالانژيستها دوام نمىآورد پناه آورده بودند. به همين علت خانه خالى مانده بود. اين خانوادهى فقير كه از جنوب لبنان آواره شده بود خودشان در اين اتاق كوچك محبوس كرده بودند.
غذاى رزمندگان ما ساندويچ كوچكى بود كه آن را به عربى فول مىگويند. دو قطعه نان است، مثل همبرگر كه در داخل آن نخود و لوبياى پختهى له كرده مىگذارند. غذايى است بسيار ارزان. هنگامى كه براى رزمندگان ما اين ساندويچ را مىآوردند، حسين توجه مىكند كه اين سيزده بچه گرسنه هستند و در كنار اتاق كنار محور به غذاهاى رزمندگان نگاه مىكنند.
حسين به مدت ۳ روز نمىتواند غذا بخورد، حتى ساندويچ كوچك خود را نمىخورد. در اين مدت غذاى خود را و غذاى هر كس ديگرى را كه مىتوانست به اين بچهها مى داد تا آنها سدجوع كنند. مدت ۳ روز هم هيچ چيز نمىخورد و رودههايش خشك شده بود و معدهاش به هم مىچسبيد. پس از ۳ روز هم كه به سراغ عمويش آمده بود، قادر نبود تا لقمهاى از گلويش پايين بفرستد، چون رودههايش و معدهاش خشك شده بود. بالاخره آب جوش آوردند و آب جوش را قاشق قاشق در حلقش ريختند تا توانست كمى سوپ بخورد.
اين حسين يكى از شهداى ماست. كسى است كه در اين مبارزه به شهادت رسيد. چنين جوانانى، چنين رزمندگانى در مقابل اسرائيليها و در مقابل كفار به شهادت مىرسند نمونهى پاكى، نمونهى علو طبع از نظر درسى در سر تا سر لبنان بىنظير از نظر رزمى بىهمتا و از نظر اخلاق و خلوص و فداكارى نمونه اخلاق و فداكارى بود.[۱۷۲]
هر كه او بيدارتر پر دردتر هر كه او آگاهتر رخ زردتر
بئست الدار الدنيا.
بد خانهاى است جهان (كه همواره انسان در آن در معرض آفات است)
ثمره الوله بالدنيا عظيم المحنه.
نتيجهى شيفتگى به دنيا رنج بزرگ است.
ثمره المعرفه العروف عن دار الدنيا.
نتيجهى معرفت به خدا از دار دنيا روى گرداندن است.
جود الدنيا فناء و راحتها عناء و سلامتها عطب و مواهبها سلب.
بخشودهى دنيا ناچيز، آسايش رنج، تندرستيش تباهى، بخشايشهايش ربوده شدنى است .
حب الدنيا راس كل خطيئه.
دوستى دنيا ريشهى هر گناه است.
حب الدنيا راس الفتن و اصل المحن.
دوستى دنيا ريشهى فتنهها و بنياد گرفتاريها است.
حب الدنيا سبب الفتن.
دوستى دنيا سبب گرفتاريهاست.
حبالدنيا يوجب الطمع.
دوستى دنيا باعث طمعكارى است.
حب الدنيا يفسد العقل و يصم القلب عن سماع الحكمه و يوجب اليم العقاب.
دوستى دنيا عقل را از بين مىبرد و گوش را از شنيدن حكمت و دانش كر مىسازد و موجب عذاب دردناك مىشود.[۱۷۳]
خوشا به حال پارسايان در دنيا
و عن نوف البكالى، قال: رايت اميرالمومنين عليهالسلام، ذات ليله و قد خرج من فراشه فنظر الى النجوم فقال: يا نوف اراقد انت ام رامق؟ فقلت بل رامق يا اميرالمومنين قال يا نوف: طوبى للزاهدين فى الدنيا الراغبين فى الاخره اولئك قوم اتخذوا الارض بساطا و ترابها فراشا و ماءها طيبا و القرآن شعارا و الدعاء دثارا ثم قرضوا الدنيا قرضا على منهاج المسيح.
يا نوف ان داود عليهالسلام، قام فى مثل هذه الساعه من الليل فقال: انها ساعه لايدعو فيها عبد الااستجيب له الا ان يكون عشارا او عريفا او شرطيا او صاحب عرطبه (و هى الطنبور) او صاحب كوبه (و هى الطبل. و قد قيل ايضا ان العرطبه الطبل و الكوبه الطنبور)
از نوف (ابنفضاله) بكالى كه از خواص اصحاب امام عليهالسلام مىباشد( است كه گفته است:
شبى اميرالمومنين عليهالسلام را ديدم كه از بستر خويش بيرون آمد و به سوى ستارهها نگاه كرد و فرمود: اى نوف خوابيدهاى يا بيدارى؟ گفتم: يا اميرالمومنين، بيدارم. فرمود: اى نوف، خوشا حال پارسايان در دنيا كه به آخرت دل بستهاند. ايشان گروهى هستند كه زمين را فرش و خاك آن را بستر و آب آن را شربت گوارا قرار دادهاند )به لوازم زندگى بىاعتنا هستند( و قرآن را پيراهن )زينت و آرايش دل( و دعا و درخواست را جامهى رو )جلوگير از حوادث و پيشامدها( گردانيدهاند. پس به روش )حضرت( مسيح )كه به دنيا دلبستگى نداشت( دنيا را از خود جدا كردند.
اى نوف، داود عليهالسلام در اين ساعت از شب (نزديك سحر براى راز و نياز با حق تعالى) برخاست و گفت: اين ساعتى است كه دعا نمىكند در آن بندهاى مگر آنكه روا مىگردد مگر اينكه ده يك گير (باجگير و گمركچى و راهدار) يا كسى كه مردم را به ستمكاران بشناساند و اسرارشان را نزد آنها فاش نمايد يا گزمه و همكاران داروغه يا نوازندهى ساز يا نقارهچى و دهل زن باشد (زيرا گناه ايشان مانع است از اينكه درخواستشان روا گردد. سيدرضى عليهالرحمه مىفرمايد: عرطبه، به معنى طنبور )ساز( و كوبه به معنى طبل )دهل و نقاره( است و نيز گفته شده است: عرطبه يعنى طبل و كوبه يعنى طنبور [۱۷۴]
مجوى عيش خوش از دور باژگون سپهر كه صاف اين سرخم جمله دردى آميزست
سپهر بر شده پرويز نيست خون آشام كه ريزهاش سر كسرى و تاج پرويزست
در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا زلف سنبل به نسيم سحرى مىآشفت
گفتم اى مسند جم جام جهان بينت كو؟ گفت افسوس كه آن دولت بيدار بخفت
قدح به شرط ادب گير زآنكه تركيبش ز كاسهى سر جمشيد و بهمن است و قباد
كه آگهست كه كاووس و كى كجا رفتند كه واقف است كه چون رفت تخت جم برباد
ز حسرت لب شيرين هنوز مىبينم كه لاله مىدمد از خون ديدهى فرهاد
مگر كه لاله بدانست بىوفايى دهر كه تا بزاد و بشد جام مى ز كف نهاد
اندرزهاى سودمند و تكان دهنده
امام باقر عليهالسلام فرمود: از جابر بن عبدالله انصارى شنيدم، گفت: روزى با جمعى از اصحاب كنار هم بوديم. رسول خدا (ص) سوار بر شتر خود، بعد از انجام حجهالوداع (آخرين حج آن حضرت كه در سال ۱۲ بعثت واقع شد) نزد ما آمد و توقف نمود و سلام كرد و جواب سلامش را داديم، سپس به ما رو كرد و ما را چنين موعظه نمود:
چه شده كه من بسيارى از مردم را مىنگرم كه علاقهى به دنيا بر آنها غالب گشته است كه گويى مرگ در دنيا بر غير آنها نوشته شده است و گويى حق بر غير اينها واجب گشته است و گويى از سرگذشت گذشتگان هيچ خبرى نشنيدهاند و چيزى نديدهاند و گويى اين مردگان را مىنگريم، مسافرانى هستند كه به زودى به نزد ما بازمىگردند (نه چنين است) بلكه آنها در قبرهاى خود خانه مىگزينند و ديگران ميراث آنها را مىخورند، اين دنياپرستان مىپندارند كه هميشه در اين دنيا باقى مىمانند، هيهات، هيهات، آيا آنها از گذشتگان درس عبرت نمىگيرند؟!! اينان در جهل فرورفتهاند و وعظ و اندرز هر اندرز دهنده از كتاب خدا، قرآن را فراموش كردهاند و از شر سرانجام بد در امان خواهند بود، به گونهاى كه از فرود آمدن در گودال قبر، هراس ندارند و از سختيهاى پياپى نمىترسند.
خوشا به حال كسى كه خوف خدا او را از ترسيدن از مردم بازداشته است. خوشا به حال كسى كه عيب و گناهش او را از (بازگويى) عيب و گناه ساير برادران با ايمانش غافل نموده است.
خوشا به حال كسى كه در برابر خداى بزرگ، خشوع و فروتنى نمايد و طريق زهد و پارسايى را شيوهى خود قرار دهد، بىآنكه از سنت من دورى كند و خوشا به حال كسى كه از زرق و برق دنيا چشم بپوشد بىآنكه از روش و شيوهى من دست بشويد. خوشا به حال كسى كه از نيكان عترت من بعد از من پيروى نمايد و از متكبران و خودخواهان و دلبستگان به دنيا دورى نمايد. آنان كه به جاى پيروى از سنت من طريق بدعت و انحراف را مىپيمايند.
خوشا به حال آن مومنى كه از طريق غير گناه ثروت اندوخت و آن را در راه حلال انفاق نمود و با اموال خود به تهيدستان و محرومان كمك كرد. خوشا به حال كسى كه با مردم خوشرفتارى مىكند و در يارى آنها مىكوشد.
خوشا به حال كسى كه در انفاق راه اعتدال را مىپيمايد و اضافهى مال خويش را مىبخشد و زيان خود را از بدگويى و زشتى كنترل مىنمايد.[۱۷۵].
چوپانى بر تخت شاهنشاهى
مدائن (تيسفون) پايتخت شاهان ساسانى بود، ايوان كاخ مدائن از عجايب روزگار است كه شاهان ساسانى براى ساختن و پرداختن آن بيست و چند سال كوشش كردند و اين كاخ با ظريفترين سنگهاى مرمر و... و زيباترين نقشها و حيرتانگيزترين تزيينات به وجود آمد به طورى كه عوام مىگفتند: جنها آن را ساختهاند و بشر نمىتواند چنان ساختمانى را بنا كند!
از عبرتهاى روزگار اينكه، زمانى كه مدائن به دست مسلمانان (در عصر خليفهى دوم) فتح شد و شاهان ساسانى و وابستگانش تار و مار شدند، آن كاخ به همان صورت (با جابجايى بعضى از اشياى آن) مانند خرابهها متروك ماند. از قضاى روزگار چوپانى به نام عتاب عامرى در بيابان كنار آن كاخ به جامانده گوسفندهاى خود را مىچرانيد. وقتى كه شب مىشد به ايوان كاخ مىآمد و تنها از تختهاى مرمرى شفاف آن كه سالها شاهان روى آن مىلميدند بالا مىرفت و با همان لباس چوپانى خود روى آنها مىخوابيد و صبح به دنبال گوسفندانش مىرفت. عجبا! از روزگار بىوفا و زودگذر. خوشا به حال كسى كه عبرت بگيرد و دل به اين زرق و برق فانى دنيا نبندد. [۱۷۶].
بى وفايى دنيا
حضرت عيسى عليهالسلام در سياحت و صحرانوردى خود عبور مىكرد، ديد دو نفر با صداى بلند به همديگر ناسزا مىگويند، دريافت كه در موضوعى با هم نزاع دارند، براى اصلاح آنها نزدشان رفت و شنيد هر يك از آنها مىگويد: اين زمين مال من است!
آنها وقتى عيسى (ع) را ديدند هر دو تصميم گرفتند تا داورى را به عهدهى او بگذارند تا هر چه او فرمود بپذيرند. هر كدام سخن خود را به عيسى گفتند. حضرت عيسى (ع) به آنها فرمود: شما اين طور مىگوييد ولى زمين چيز ديگر مىگويد. آنها گفتند: زمين چه مىگويد؟ عيسى (ع) فرمود: زمين مىگويد: هر دو نفر از آن من هستند!!
عيسى (ع) با اين بيان به آنها فهماند كه مغرور نباشيد. زمين مال شما نيست بلكه شما مال زمين هستيد و خوراك زمين خواهيد شد. [۱۷۷]
حلاوه الاخره تذهب مضاضه شقاء الدنيا.
شيرينى آخرت (و ثوابهاييكه خدا وعده فرموده است) سوزش بدبختى دنيا را از بين مىبرد.
حلاوه الدنيا توجب مراره الاخره و سوء العقبى.
شيرينى دنيا تلخى آخرت و بدى عاقبت را در پى دارد.
حلو الدنيا صبر و غذائها سمام و اسبابها رمام.
شيرينى دنيا صبر است (كه از هر چيزى تلختر است) خورشش زهرها (ى كشنده) و اسباب و پيوندهايش پوسيدنى است.
حى الدنيا عرض الموت و صحيحها غرض الاسقام و دريئه الحمام.
زندهى دنيا در معرض مرگ و تندرستيش هدف بيماريها و مورد تازيانهى مرگ است.
حصنوا الدين بالدنيا و لا تحصنوا الدنيا بالدين.
دين را بوسيلهى دنيا حفظ كنيد اما مبادا دنيا را با دين نگه داريد (و به خاطر دنيا دين را از دست بدهيد كه بدبخت مىشويد)
حصلوا الاخره بترك الدنيا و لا تحصلوا بترك الدين الدنيا.
با ترك دنيا تحصيل آخرت كنيد لكن بخاطر دنيا دين را ترك نگوييد.
حكم على اهل الدنيا بالشقاء و الفناء و الدمار و البوار.
جهانيان همگى بر بدبختى و نيستى و نابودى و خرابى محكومند.
حفت الدنيا بالشهوات و تحببت بالعاجله و تزينت بالغرور و تحلت بالامال.
جهان پوشيده شده به شهوتها است و دوست داشته است به شتابندگى و زودگذشتن (اين پير فرتوت) خويش را به فريب و غرور آراسته و حلى و زيور آرزوها را بر خود بسته است (فريبش را مخوريد و جان را از اشبال خدعههايش برهانيد)
حاربوا انفسكم على الدنيا و اصرفوها عنها فانها سريعه الزوال كثيره الزلازل و شيكه الانتقال.
نفوس خويش را بر دنيا به جنگ واداريد و آنها را از دنيا بگردانيد كه جهان، برطرف شدنش زود لرزيدنش بسيار و برگشتنش نزديك است.
حكم على مكثرى الدنيا بالفاقه و اعين من غنى عنها بالراحه.
بر آنكه بسيار دنبال دنيا است فرمان فقر و ندارى داده شده است و راحتى و آسودگى آنكه از آن بىنياز است معين گرديده است. [۱۷۸]
فريفته دنيايى و سرزنش مىنمايى
و قال عليهالسلام و قد سمع رجلا يذم الدنيا: ايها الذام للدنيا المغتر بغرورها، المخدوع باباطيلها ثم تذمها، اتغتر بالدنيا ثم تذمها. انت المتجرم عليها ام هى المتجرمه عليك؟ متى استهوتك ام متى غرتك؟ ابمصارع آبائك من البلا؟ ام بمضاجع امهاتك تحت الثرى؟ كم عللت بكفيك و كم مرضت بيديك تبغى لهم الشفاء و تستوصف لهم الاطباء. غداه لا يغنى عنهم دواءك و لا يجدى عليهم بكاءك لم ينفع احدهم اشفاقك و لم تسعف فيه بطلبتك. و لم تدفع عنهم بقوتك. قد مثلت لك به الدنيا نفسك و بمصرعه مصرعك.
و شنيد مردى دنيا را نكوهش مىكند، فرمود: اى نكوهندهى جهان، فريفته به نيرنگ آن، به ژاژهايش دلباخته و به نكوهشش پرداخته. فريفتهى دنيايى و سرزنشش مىنمايى؟ تو بر دنيا دعوى گناه دارى يا دنيا بايد بر تو دعوى كند كه گنهكارى؟ دنيا كى سرگشتهات ساخت و چه سان به فريبت انداخت؟ با خفتنگاههاى پدرانت كه پوسيدند؟ يا با خوابگاههاى مادرانت كه در خاك آرميدند؟ چند كس را با پنجههايت تيمار داشتى؟ و چند بيمار را با دستهايت در بستر گذاشتى؟ بهبود آنان را خواهان بودى و دردشان را به پزشكان مىنمودى. بامدادان كه دارويت آنان را بهبودى نداد و گريهات آنان را سودى. بيمت آنان را فايدتى نبخشيد و آنچه خواهانش بودى به تو نرسيد و نه به نيرويت بيمارى از آنان دور گرديد. دنيا از برايت نمونهاى پرداخت و از هلاكتجاى وى نمودارى ساخت.
ان الدنيا دار صدق لمن صدقها و دار عافيه لمن فهم عنها و دار غنى لمن تزود منها و دار موعظه لمن اتعظ بها. مسجد احباء الله و مصلى ملائكه الله و مهبط وحى الله و متجر اولياء الله. اكتسبوا فيها الرحمه و ربحوا فيها الجنه. فمن ذايذمها و قد آذنت بينها و نادت بفراقها و نعت نفسها و اهلها فمثلت لهم ببلائها البلاء و شوقتهم بسررها الى السرور. راحت بعافيه و ابتكرت بفجيعه. ترغيبا و ترهيبا و تخويفا و تحذيرا فذمها رجال غداه الندامه و حمدها آخرون يوم القيامه. و ذكرتهم الدنيا فتذكروا و حدثتهم فصدقوا و وعظتهم فاتعظوا.
دنيا خانهى راستى است براى كسى كه آن را راستگو انگاشت و خانهى تندرستى است آن را كه شناختش و باور داشت. و خانهى بىنيازى است براى كسى كه از آن توشه اندوخت و خانهى پند است براى آن كه از آن پند آموخت. مسجد محبان خداست و نمازگاه فرشتگان او و فرود آمدنگاه وحى خدا و تجارتجاى دوستان او. در آن آمرزش خدا را به دست آورند و در آنجا بهشت را سود برند. چه كسى دنيا را نكوهد حالى كه بانگ برداشته است كه جدا نشدنى است و فرياد كرده است كه ناماندنى است؟ گفته است كه خود خواهد مرد و از مردمش كسى به در نخواهد برد. با محنت خود از محنت براى آنان نمونه ساخت و با شادمانيش آنان را به شوق شادمانى انداخت. شامگاه به سلامت گذشت و بامداد با مصيبتى جانگداز برگشت تا مشتاق گرداند و بترساند و بيم دهد و بپرهيزاند. پس مردمى در بامداد پشيمانى بدگوى او بودند و مردمى روز رستاخيز او را ستودند. دنيا به يادشان آورد و يادآور شدند. با آنان سخن گفت و گفتهى او را راست داشتند و پندشان داد و از پند او بهره برداشتند. [۱۷۹].
چو بينند كارى بدستت درست حريصت شمارند و دنياپرست
امام صادق و گروهى از متصوفه
سفيان ثورى [۱۸۰] كه در مدينه مىزيست بر امام صادق وارد شد. امام را ديد جامهاى سپيد و بسيار لطيف مانند پردهى نازكى كه ميان سفيدهى تخممرغ و پوست آن است و آن دو را از هم جدا مىسازد، پوشيده است. به عنوان اعتراض گفت: اين جامه سزاوار تو نيست. تو نمىبايست خود را به زيورهاى دنيا آلوده سازى، از تو انتظار مىرود كه زهد بورزى و تقوى داشته باشى و خود را از دنيا دور نگاه دارى.
امام فرمودند: مىخواهم سخنى به تو بگويم. خوب گوش كن كه از براى دنيا و آخرت تو مفيد است. اگر راستى اشتباه كردهاى و حقيقت نظر دين اسلام را دربارهى اين موضوع نمىدانى، سخن من براى تو بسيار سودمند خواهد بود.
اما اگر منظورت اين است كه در اسلام بدعتى بگذارى و حقايق را منحرف و وارونه سازى مطلب ديگرى است و اين سخنان بر تو سودى نخواهد داد. ممكن است تو وضع ساده و فقيرانهى رسول خدا و صحابهى آن حضرت را در آن زمان، پيش خود مجسم سازى و فكر كنى كه يك نوع تكليف و وظيفهاى براى همهى مسلمين تا روز قيامت هست كه عين آن وضع را نمونه قرار دهند و هميشه فقيرانه زندگى كنند. اما من به تو بگويم كه رسول خدا در زمان و محيطى بود كه فقر و سختى و تنگدستى بر آن مستولى بود. عموم مردم از داشتن لوازم اوليه زندگى محروم بودند.
وضع خاص زندگى رسول اكرم و صحابهى آن حضرت مربوط به وضع عمومى آن روزگار بود. ولى اگر در عصر و روزگارى وسائل زندگى فراهم شد و شرائط بهرهبردارى از موهبتهاى الهى موجود گشت، سزاوارترين مردم براى بهرهبردن از آن نعمتها نيكان و صالحانند، نه فاسقان و بدكاران. مسلمانانند. نه كافران.
تو چه چيز را در من عيب شمردى؟! به خدا قسم من در عين اينكه مىبينى كه از نعمتها و موهبتهاى الهى استفاده مىكنم، از زمانى كه به حد رشد و بلوغ رسيدهام، شب و روزى بر من نمىگذرد مگر آنكه مراقب هستم كه اگر حقى در مالم پيدا شود فورا آن را به موردش برسانم. سفيان نتوانست جواب منطق امام را بدهد. سرافكنده و شكست خورده بيرون رفت و به ياران و هم مسلكان خود پيوست و ماجرا را گفت. آنها تصميم گرفتند كه دست جمعى بيايند و با امام مباحثه كنند.
جمعى به اتفاق آمدند و گفتند: رفيق ما نتوانست خوب دلايل خودش را ذكر كند، اكنون ما آمدهايم با دلايل خود تو را محكوم كنيم. امام فرمودند: دلايل شما چيست؟ بيان كنيد. آنها گفتند: دليلهاى ما از قرآن است. امام فرمودند: چه دليلى بهتر از قرآن؟ بيان كنيد، آمادهى شنيدنم.
آنها گفتند: ما دو آيه از قرآن را دليل بر مدعاى خودمان و درستى مسلكى كه اتخاذ كردهايم، مىآوريم و همين ما را كافى است. خداوند در قرآن كريم يك جا گروهى از صحابه را اين طور ستايش مىكند: «در عين اينكه خودشان در تنگدستى و زحمتند ديگران را بر خويش مقدم مىدارند. كسانى كه از صفت بخل محفوظ بمانند، آنهايند رستگاران» [۱۸۱]در جاى ديگر قرآن مىگويد: «در عين اينكه به غذا احتياج و علاقه دارند، آن را به فقير و يتيم و اسير مىخورانند» [۱۸۲]
همينكه سخنش به اينجا رسيد يك نفر كه در حاشيهى مجلس نشسته بود و به سخنان آنها گوش مىداد گفت: آنچه من تاكنون فهميدهام اين است كه شما خودتان هم به سخنان خودتان عقيده نداريد، شما اين حرفها را وسيله قرار دادهايد تا مردم را به مال خودشان بىعلاقه كنيد تا به شما بدهند و شما عوض آنها بهرهمند شويد، لهذا عملا ديده نشده كه از غذاهاى خوب احتراز و پرهيز داشته باشيد. امام عليهالسلام فرمودند: اين حرفها را رها كنيد، اينها فايده ندارد. بعد رو به جمعيت كرد و فرمود: اول بگوييد، آيا شما كه به قرآن استدلال مىكنيد محكم و متشابه و ناسخ و منسوخ قرآن را تميز مىدهيد يا نه؟ هر كس از اين امت كه گمراه شد از همين راه گمراه شد كه بدون اينكه اطلاع صحيحى از قرآن داشته باشد به آن تمسك كرد.
جمعيت گفتند: البته فىالجمله اطلاعاتى در اين زمينه داريم ولى كاملا نه. امام فرمود: بدبختى شما از همين است. احاديث پيغمبر هم مثل آيات قرآن است، اطلاع و شناسايى كامل لازم دارد.
اما آياتى كه از قرآن خوانديد: اين آيات بر حرمت استفاده از نعمتهاى الهى دلالت ندارد. اين آيات مربوط به گذشت و بخشش و ايثار است. قومى را ستايش مىكند كه در وقت معينى ديگران را بر خودشان مقدم داشتند و مالى را كه بر خودشان حلال بود به ديگران دادند و اگر هم نمىدادند گناه و خلافى مرتكب نشده بودند. خداوند به آنان امر نكرده بود كه بايد چنين كنند و البته در آن وقت نهى هم نكرده بود كه نكنند. آنان به حكم عاطفه و احسان خود را در تنگدستى و مضيقه گذاشتند وبه ديگران دادند. خداوند به آنان پاداش خواهد داد. پس اين آيات با مدعاى شما تطبيق نمىكند، زيرا شما مردم را منع مىكنيد و ملامت مىنماييد بر اينكه مال خودشان و نعمتهايى كه خداوند به آنها ارزانى داشته است استفاده كنند.
آنها آن روز آن طور بذل بخشش كردند ولى بعد در اين زمينه دستور كامل و جامعى از طرف خداوند رسيد، حدود اين كار را معين كرد و البته اين دستور كه بعد رسيد. ناسخ عمل آنهاست. ما بايد تابع اين دستور باشيم نه تابع آن عمل. خداوند براى اصلاح حال مومنين و به واسطهى رحمت خاص خويش نهى كرد كه شخص. خود و عائله خود را در مضيقه بگذارد و آنچه در كف دارد به ديگران بخشد. زيرا در ميان عائلهى شخص، ضعيفان و خردسالان و پيران فرتوت پيدا مىشوند كه طاقت تحمل ندارند.
اگر بنا باشد من گردهى نانى كه در اختيار دارم انفاق كنم، عائله من كه عهدهدار آنها هستم تلف خواهند شد. لهذا رسول اكرم فرموده است: كسى كه چند دانه خرما يا چند قرص نان يا چند دينار دارد و قصد انفاق آنها را دارد، در درجهى اول بايد بر پدر و مادر خود انفاق كند و در درجهى دوم خودش و زن و فرزندش و در درجهى سوم خويشاوندان و برادران مومنش و در درجهى چهارم خيرات و مبرات. اين چهارمى بعد از همهى آنهاست. رسول خدا وقتى كه شنيد مردى از انصار مرده است و كودكان صغيرى از او باقى مانده است و او دارايى مختصر خود را در راه خدا انفاق كرده است فرمود: اگر قبلا به من اطلاع داده بوديد. نمى گذاشتم او را در قبرستان مسلمين دفن كنند. او كودكانى باقى مىگذارد كه دستشان پيش مردم دراز باشد.
پدرم امام باقر براى من نقل كرد كه رسول خدا فرموده است: هميشه در انفاقات خود از عائلهى خود شروع كنيد. به ترتيب نزديكى كه هر كه نزديكتر است مقدمتر است. علاوه بر همهى اينها در نص قرآن مجيد از روش و مسلك شما نهى مىكند. آنجا كه مىفرمايد:
«متقين كسانى هستند كه در مقام انفاق و بخشش نه تندروى مىكنند و نه كندروى. راه اعتدال و ميانه را پيش مىگيرند»[۱۸۳].
در آيات زيادى در قرآن نهى مىكند از اسراف و تندروى در بذل و بخشش.
همانطور كه از بخل و خست نهى مىكند، قرآن براى اينكار حد وسط و ميانهروى را تعيين كرده است، نه اينكه انسان هر چه دارد به ديگران ببخشد و خودش تهى دست بماند، آنگاه دست به دعا بردارد كه خدايا به من روزى بده. خداوند چنين دعايى را هرگز مستجاب نمىكند. زيرا پيغمبر اكرم فرمود: خداوند دعاى چند دسته را مستجاب نمىكند.
الف- كسى كه از خداوند بدى براى پدر و مادر خود بخواهد.
ب- كسى كه مالش را به قرض داده است و از طرف، شاهد و گواه و سندى نگرفته باشد و او مال را خورده است. حالا اين شخص دست به دعا برداشته است و از خداوند چاره مىخواهد. البته دعاى اين آدم مستجاب نمىشود، زيرا او به دست خويش راه چاره را از بين برده و مال خويش را بدون سند و گواه به او داده است.
ج- كسى كه از خداوند دفع سرزنش را بخواهد، زيرا چارهى اين كار در دست خود شخص است، او مىتواند اگر واقعا از دست اين زن ناراحت است عقد ازدواج را با طلاق فسخ كند.
د- آدمى كه در خانه نشسته است و دست روى دستش گذاشته است و از خداوند روزى مىخواهد، خداوند در جواب اين بندهى طمع كار جاهل مىگويد: بندهى من! مگر نه اينست كه من راه حركت و جنبش را براى تو بازكردهام؟! مگر نه اينست كه من اعضاء و جوارح صحيح به تو دادهام؟! به تو دست و پا و چشم و گوش و عقل دادهام كه ببينى و بشنوى و فكر كنى و حركت نمايى و دست بلند كنى؟! در خلقت همهى اينها هدف و مقصودى در كار بوده است. شكر اين نعمتها به اين است كه آنها را به كار وا دارى.
بنابراين من بين تو و خودم حجت را تمام كردهام كه در راه طلب گام بردارى و دستور مرا راجع به سعى و جنبش اطاعت كنى و بار دوش ديگران نباشى. البته اگر با مشيت كلى من سازگار بود، به تو روزى وافر خواهم داد و اگر هم به علل و مصالحى زندگى تو توسعه پيدا نكرد، البته تو، سعى خود را كردهاى و وظيفهى خويش را انجام دادهاى و معذور خواهى بود.
ه- كسى كه خداوند به او مال و ثروت فراوان داده است و او با بذل و بخششهاى زياد آنها را از بين برده است و بعد دست به دعا برداشته است كه خدايا به من روزى بده، خداوند در جواب او مىگويد:
مگر من به تو روزى فراوان ندادم؟ چرا ميانه روى نكردى؟ مگر من دستور نداده بودم كه در بخشش بايد ميانهروى كرد؟ مگر من از بذل و بخششهاى بىحساب نهى نكرده بودم؟
و- كسى كه دربارهى قطع رحم دعا كند و از خداوند چيزى بخواهد كه مستلزم قطع رحم است (يا كسى كه قطع رحم كرده است بخواهد دربارهى موضوعى دعا كند)
«خداوند در قرآن كريم مخصوصا به پيغمبر خويش طرز و روش بخشش را آموخت، زيرا داستانى واقع شد كه مبلغى طلا پيش پيغمبر بود و او مىخواست آنها را به مصرف فقراء برساند و ميل نداشت، حتى يك شب آن پول در خانهاش بماند. لهذا در يك روز تمام طلاها را به اين و آن داد. بامداد ديگر سائلى پيدا شد و با اصرار از پيغمبر كمك خواست، پيغمبر هم چيزى در دست نداشت كه به سائل بدهد، از اين رو خيلى ناراحت و غمناك شد. اينجا بود كه آيهى قرآن نازل شد و دستور كار را داد، آيه آمد كه: نه دستهاى خود را به گردن خود ببند و نه تمام گشاده داشته باش كه بعد تهيدست بمانى و مورد ملامت فقراء واقع شوى» [۱۸۴].
اينها است احاديثى كه از پيغمبر رسيده است، آيات قرآن هم مضمون اين احاديث را تاييد مىكند و البته كسانى كه اهل قرآن و مومن به قرآنند به مضمون آيات قرآن ايمان دارند.
به ابوبكر در هنگام مرگ گفته شد، راجه به مالت وصيتى بكن. گفت: يك پنجم مالم انفاق شود و باقى متعلق به ورثه باشد و يك پنجم كم نيست. ابوبكر به يك پنجم مال خويش وصيت كرد و حال آنكه مريض حق دارد در مرض موت تا يك سوم هم وصيت كند و اگر مىدانست بهتر اين است از تمام حق خود استفاده كند، به يك سوم وصيت مىكرد.
سلمان و ابوذر را كه شما به فضل و تقوى و زهد مىشناسيد، سيره و روش آنها همين بود كه گفتم. سلمان وقتى نصيب سالانهى خويش را از بيتالمال مىگرفت، به اندازهى يك سال مخارج خود كه او را به سال ديگر برساند ذخيره مىكرد. به او گفتند: تو با اين همه زهد و تقوى در فكر ذخيرهى سال هستى؟ شايد همين امروز يا فردا بميرى و به آخر سال نرسى؟ او در جواب گفت: شايد هم نمردم، چرا شما فقط فرض مردن را صحيح مىدانيد؟ يك فرض ديگر هم وجود دارد و آن اينكه زنده بمانم و اگر زنده بمانم، خرج دارم و حوائجى دارم، اى نادانها شما از اين نكته غافليد كه نفس انسان اگر به مقدار كافى وسيلهى زندگى نداشته باشد، در اطاعت خداوند كندى و كوتاهى مىكند و نشاط و نيروى خود را در راه حق از دست مىدهد و همين قدر كه به قدر كافى وسيله فراهم شد، آرام مىگيرد.
و اما ابوذر، وى چند گوسفند و شتر داشت كه از شير آنها استفاده مىكرد و احيانا اگر ميلى در خود به خوردن گوشت مىديد يا مهمانى برايش مىرسيد يا ديگران را محتاج مىديد از گوشت آنها استفاده مىكرد و اگر مىخواست به ديگران بدهد، براى خودش نيز برابر ديگران سهمى منظور مىكرد.
چه كسى از اينها زاهدتر بود؟ پيغمبر دربارهى آنها چيزها گفت كه همه مىدانيد. هيچگاه اين اشخاص تمام دارايى خود را به نام زهد و تقوى از دست ندادند و از اين راهى كه شما امروز پيشنهاد مىكنيد كه مردم از هر چه دارند. صرفنظر كنند و خود و عائلهى خود را در سختى بگذارند نرفتند.
من به شما رسما اين حديث را كه پدرم از پدر و اجدادش از رسول خدا نقل كردهاند اخطار مىكنم، رسول خدا فرمود: عجيبترين چيزها حالى است كه مومن پيدا مىكند كه اگر بدنش با مقراض قطعه قطعه بشود برايش خير و سعادت خواهد بود و اگر هم ملك شرق و غرب به او داده شود باز برايش خير و سعادت است. خير مومن در گرو اين نيست كه حتما فقير و تهيدست باشد. خير مومن ناشى از روح ايمان و عقيدهى اوست، زيرا در هر حالى از فقر و تهيدستى يا ثروت و بىنيازى واقع شود، مىداند در اين حال وظيفهاى دارد و آن وظيفه را به خوبى انجام مىدهد. اين است كه عجيبترين چيزها حالتى است كه مومن به خود مىگيرد. كه همهى پيشامدها و سختى و سستيها برايش خير و سعادت مىشود.
نمىدانم همين مقدار كه امروز براى شما گفتم كافى است يا بر آن بيفزايم؟ هيچ مىدانيد كه در صدر اسلام، آن هنگام كه عدهى مسلمانان كم بود. قانون جهاد اين بود كه يك نفر مسلمان در برابر ده كافر ايستادگى كند و اگر ايستادگى نمىكرد گناه و جرم و تخلف محسوب مىشد، ولى بعد كه امكانات بيشترى پيدا شد، خداوند به لطف و رحمت خود تخفيف بزرگى داد و اين قانون را به اين نحو تغيير داد كه هر فرد مسلمان موظف است كه فقط در برابر دو كافر ايستادگى كند نه بيشتر.
از شما مطلبى راجع به قانون قضا و محاكم قضايى اسلامى سئوال مىكنم: فرض كنيد يكى از شما در محكمه هست و موضوع نفقهى زن او در بين است و قاضى حكم مىكند كه نفقهى زنت را بايد بدهى، در اينجا چه مىكند؟ آيا عذر مىآورد كه بنده زاهد هستم و از متاع دنيا اعراض كردهام؟ آيا اين عذر موجه است؟ آيا به عقيدهى شما حكم قاضى به اينكه بايد خرج زنت را بدهى مطابق حق و عدالت است يا آنكه ظلم و جور است؟ اگر بگوييد اين حكم ظلم و ناحق است دروغ واضح گفتهايد و به همهى اهل اسلام با اين تهمت ناروا جور و ستم كردهايد و اگر بگوييد حكم قاضى صحيح است پس عذر شما باطل است و قبول داريد كه طريقه و روش شما باطل است.
مطلب ديگر: مواردى هست كه مسلمان در آن موارد يك سلسله انفاقهاى واجب يا غير واجب انجام مىدهد. مثلا زكات يا كفاره مىدهد. حالا اگر فرض كنيم معناى زهد اعراض از زندگى و مايحتاجهاى زندگى است و فرض كنيم همهى مردم به دلخواه شما زاهد شدند و از زندگى و مايحتاج آن روگرداندند، پس تكليف كفارات و صدقات واجبه چه مىشود؟ تكليف زكاتهاى واجب كه به طلا و نقره و گوسفند و شتر و گاو و خرما و كشمش و غيره تعلق مىگيرد چه مىشود؟ مگر نه اين است كه اين صدقات، فرض شده كه تهيدستان زندگى بهترى پيدا كنند و از مواهب زندگى بهرهمند شوند.
اين خود مىرساند كه هدف دين و مقصود از اين مقررات رسيدن به مواهب زندگى و بهرهمند شدن از آن است. و اگر مقصود دين فقير بودن بود و حد اعلاى تربيت دينى اين بود كه بشر از متاع اين جهان اعراض كند و در فقر و مسكنت و بيچارگى زندگى كند، پس فقراء به آن هدف عالى رسيدهاند و نمىبايست چيزى به آنان داد تا از حال خوش و سعادتمندانهى خود خارج نشوند و آنان نيز چون غرق در سعادتند، نبايد بپذيرند.
اساسا اگر حقيقت اين است كه شما مىگوييد شايسته نيست كه كسى مالى را در كف نگه دارد. بايد هر چه به دستش رسيد همه را ببخشد و ديگر محلى براى زكات باقى نمىماند.
پس معلوم شد كه شما بسيار طريقهى زشت و خطرناكى را پيش گرفتهايد و به سوى بد مسلكى مردم را دعوت مىكنيد. راهى كه مىرويد و مردم ديگر را هم به آن مىخوانيد، ناشى از جهالت به قرآن و اطلاع نداشتن از قرآن و از سنت پيغمبر و از احاديث پيغمبر است. اينها احاديثى نيست كه قابل تشكيك باشد. احاديثى است كه قرآن به صحت آن گواهى مىدهد. ولى شما احاديث معتبر پيغمبر را اگر با روش شما درست درنيايد، رد مىكنيد و اين خود نادانى ديگرى است. شما در معانى آيات قرآن و نكتههاى لطيف و شگفتانگيزى كه از آن استفاده مىشود تدبير نمىكنيد. فرق بين ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه را نمىدانيد. امر و نهى را تشخيص نمىدهيد.
جواب مرا، راجع به قصهى سليمان بن داود بدهيد كه، از خداوند ملكى را مسالت كرد كه براى كسى بالاتر از آن ميسر نباشد.[۱۸۵] خداوند همچنان ملكى به او داد. البته سليمان جز حق نمىخواست. نه خداوند در قرآن و نه هيچ فرد مومنى اين را بر سليمان عيب نگرفت كه چرا چنين ملكى را در دنيا خواسته است. همچنين است داود پيغمبر كه قبل از سليمان بود. و همچنين است داستان يوسف كه به پادشاه رسما مىگويد: خزانهدارى را به من بده كه من هم امينم و هم داناى كار. [۱۸۶]بعد كارش به جايى رسيد كه امور كشوردارى مصر تا حدود يمن به او سپرده شد، و از اطراف و اكناف در اثر قحطى كه پيش آمد، مىآمدند و آذوقه مىخريدند و برمىگشتند.
و البته نه يوسف ميل به عمل ناحق كرد و نه خداوند در قرآن اين كار را بر يوسف عيب گرفت. همچنين است قصهى ذوالقرنين كه بندهاى بود كه خدا را دوست مىداشت. اسباب جهان در اختيارش قرار گرفت و مالك مشرق و مغرب جهان شد.
عرق كار
امام كاظم در زمينى كه متعلق به شخص خودش بود، مشغول كار و اصلاح زمين بود. فعاليت زياد، عرق امام را از تمام بدنش جارى ساخته بود. على بن ابىحمزهى بطائنى در اين وقت رسيد و عرض كرد:
قربانت گردم، چرا اين كار را به عهدهى ديگران نمىگذارى؟ امام فرمود: چرا به عهدهى ديگران بگذارم؟ افراد بهتر از من همواره از اين كارها مىكردهاند. گفت: مثلا چه كسانى؟
امام فرمود: رسول خدا و اميرالمومنين و همه پدران و اجدادم، اساسا كار و فعاليت در زمين از سنن پيغمبران و بندگان شايسته خداست. [۱۸۷].
نصيحت زاهد
گرمى هواى تابستان شدت كرده بود. آفتاب بر مدينه و باغها و مزارع اطراف مدينه به شدت مىتابيد، در اين حال مردى به نام محمد بن منكدر كه خود را از زهاد و عباد و تارك دنيا مىدانست تصادفا به نواحى بيرون مدينه آمد، ناگهان چشمش به مرد فربه و درشت اندامى افتاد كه معلوم بود در اين وقت براى سركشى به مزارع خود بيرون آمده است و به واسط فربهى و خستگى به كمك چند نفر كه اطرافش هستند و معلوم است كه كس و كارهاى خود او هستند، راه مىرود.
با خود انديشيد، اين مرد كيست كه در اين هواى گرم خود را به دنيا مشغول ساخته است؟ نزديكتر شد، عجب! اين مرد محمد بن على بن الحسين (امام باقر) است؟ اين مرد شريف و ديگر چرا دنياجويى مىكند؟ لازم شد نصيحتى بكنم و او را از اين روش بازدارم.
نزديك آمد و سلام داد. امام باقر نفس زنان و عرق ريزان جواب سلام داد. گفت: آيا سزاوار است مرد شريفى مثل شما در طلب دنيا بيرون آيد، آن هم در چنين وقتى و چنين گرمايى، خصوصا با اين اندام فربه كه حتما بايد متحمل رنج فراوانى بشويد؟
چه كسى از مرگ خبر دارد؟ كى مىداند كه چه وقت مىميرد؟ شايد همين الان مرگ شما فرارسيد. اگر خداى نخواسته در همچو حالى مرگ شما فرارسيد، چه وضعى براى شما پديد خواهد آمد؟ شايسته شما نيست كه دنبال دنيا برويد و با اين تن فربه در اين روزهاى گرم اين مقدار متحمل رنج و زحمت بشويد. خير، خير، شايسته شما نيست.
امام باقر (ع) دستها را از دوش كسان خود برداشت و به ديوار تكيه كرد و گفت: اگر مرگ من در همين حال برسد و من بميرم، در حال عبادت و انجام وظيفه از دنيا رفتهام، زيرا اين كار، عين طاعت و بندگى خداست. تو خيال كردهاى كه عبادت منحصر به ذكر و نماز و دعاست.
من زندگى و خرج دارم، اگر كار نكنم و زحمت نكشم، بايد دست حاجت به سوى تو و امثال تو دراز كنم. من در طلب رزق و روزى مىروم كه احتياج خود را از كس و ناكس سلب كنم. وقتى بايد از فرارسيدن مرگ ترسان باشم كه در حال معصيت و خلافكارى و تخلف از فرمان الهى باشم، نه در چنين حالى كه در حال اطاعت امر حق هستم كه مرا موظف كرده است، بار دوش ديگران نباشم و رزق خود را خودم تحصيل كنم.
محمد بن منكدر گفت: عجب اشتباهى كرده بودم، من پيش خود خيال كردم كه ديگرى را نصيحت كنم. اكنون متوجه شدم كه خودم در اشتباه بودهام و روش غلطى را مىپيمودهام و احتياج كاملى به نصيحت داشتهام. [۱۸۸]
بىنيازى از مردم
در صدر اسلام مكرر اتفاق افتاده است كه افراد بىبضاعت و احيانا ناقص العضو، حضور رسول اكرم و ائمه طاهرين عليهمالسلام شرفياب شده و اوضاع و احوال خود را شرح دادهاند ولى اولياء گرامى اسلام به جاى كمكهاى بلاعوض آنان را به كار و فعاليت تشويق نمودهاند.
زراره مىگويد: مردى به حضور امام صادق (ع) آمد. عرض كرد: دستم ناسالم است و نمىتوانم با آن به خوبى كار كنم، سرمايه ندارم تا با آن تجارت نمايم و فرد محروم و مستمندى هستم.
فقال اعمل و احمل على راسك و استغن عن الناس. [۱۸۹]
امام كه مىديد آن مرد سر سالمى دارد و مىتواند طبق رسوم محلى با آن كار كند و بار برد راضى نشد عز و شخصيتش با ذلت سئوال درهم شكند و در زندگى كل بر مردم باشد. به وى فرمود: با سرت باربرى كن و خويشتن را از مردم بىنياز ساز.
حقيقت پارسايى و زهد
نقل مىكنند: مرحوم ملااحمد نراقى كاشانى صاحب كتاب معراج السعاده[۱۹۰]
كه كتابى است اخلاقى، در كاشان بود. درويشى مثل اينكه كتاب معراج السعاده و بخش زهد و پارسايى آن كتاب را خوانده بود، نزد او آمد و ديد زندگى و دستگاه مرتبى دارد (چون مرجع بود و مردم به خانه ايشان رفت و آمد مىكردند) درويش وقتى آنهمه بيا و برو و شهرت و دستگاه محقق نراقى را ديد، تعجب كرد كه اين استاد اخلاق چرا خودش زاهد و پارسا نيست (با اينكه در كتاب معراج السعاده آن همه راجع به زهد سخن گفته است) بالاخره بعد از دو سه روز كه مىخواست مرخص شود. مرحوم نراقى فهميده بود كه براى آن درويش، معمايى پيش آمده است.
به او گفت: كجا مىخواهى بروى؟ او عرض كرد: مىخواهم به كربلا بروم. محقق نراقى فرمود: من هم مىآيم. او گفت: من بايد چند روز صبر كنم تا مهيا شوى؟ مرحوم نراقى فرمود: نه، همين الان حاضرم، به راه افتادند تا به قم رسيدند، در قم محقق نراقى ديد، رنگ درويش تغيير كرده است، علت را پرسيد: او گفت: كشكولم را در كاشان جا گذاشتهام.
محقق نراقى فرمود: مانعى ندارد، مىرويم، كشكول در جاى خود هست. فعلا برويم بعد برمىگرديم كشكول شما را مىدهم.
درويش گفت: نه من بدون كشكول نمىتوانم زندگى كنم، علاقه به آن دارم، بايد برگرديم آن را بردارم. مرحوم نراقى (فرصت را بدست آورد) به او فهماند كه زهد اسلام يعنى چه؟ زاهد آن نيست كه در جامعه نباشد، شهرت نداشته باشد. يا رياست نداشته باشد، زاهد آن است كه دلبستگى به چيزى يا به كسى جز خدا نداشته باشد و اين دلبستگى ولو به كشكول باشد، اين زاهد نيست [۱۹۱] هدف از خلقت، انقطاع الى الله (دل را به خدا دادن) و بقيه وسيله مىباشند.[۱۹۲].
خير الدنيا حسره و شر هاندم.
بهترين چيز دنيا اندوه و بدترين چيز آن موجب پشيمانى است.
خذ من قليل الدنيا ما يكفيك ودع من كثيرها ما يطغيك.
از دنيا باندازهاى كه تو را كفايت كند فراگير و بيش از آن هر چه كه تو را سركش سازد رها كن.
خطر الدنيا يسير و حاصلها حقير و بهجتها زور و مواهبها غرور.
متاع جهان اندك و سرمايهاش ناچيز خوشيش غم و ستم و بخششهايش فريب و پوچ است .
خاب رجائه و مطلبه من كانت الدنيا امله و اربه.
اميد و خواهشش به نااميدى و خسران مبدل شد كسيكه دنيا اميد و آرزويش باشد.
دعتكم الدنيا الى قراره الشقاء و محل الفناء و انواع البلاء و العناء فاطعتم و بادرتم و اسرعتم.
دنيا شما را به سوى قرارگاه بدبختى و جايگاه نيستى و بلاها و رنجهاى گوناگون خواند شما (بندگان خدا ناترس) دعوتش را پذيرفتيد و با شتاب و تعجيل به سويش شتافتيد.
ذكر الدنيا ادوء الادواء.
ياد دنيا بودن دردناكترين دردها است.
ذلل قلبك باليقين و قرره بالفناء و بصره فجايع الدنيا.
دلت را بوسيلهى يقين (به خدا و قيامت) خواردار و فنا و نيستى را بر وى مقرر دار (و خاطر نشانش كن) و آن را به گرفتاريهاى دنيا بينا ساز.
ذل فى نفسك و عز فى دينك و صن ءاخرتك و ابذل دنياك.
در پيش نفس خويش خوار و در دينت عزيز و ارجمند باش، آخرتت را نگاه دار و دنيايت را ببخش و رها كن.
راس النجاه الزهد فى الدنيا.
ريشهى رستگارى در دنيا زهد ورزيدن و از جهان دورى گزيدن است.
راس الافات التوله بالدنيا.
ريشهى آفتها دل به دنيا سپردن است. [۱۹۳].
خطبه هاي حضرت در مورد دنيا
همانا دنيا پشت كرده و بدرود گويان است
اما بعد فان الدنيا قد ادبرت و آذنت بوداع و ان الاخره قد اشرفت باطلاع الا و ان اليوم المضمار. وغد السباق. و السبقه الجنه و الغايه النار. افلا تائب من خطيئته قبل منيته؟ الا عامل لنفسه قبل يوم بوسه؟
الا و انكم فى ايام امل من ورائه اجل. فمن عمل فى ايام امله قبل حضور اجله نفعه عمله. و لم يضرره اجله. و من قصر فى ايام امله قبل حضور اجله فقد خسر عمله و ضره اجله.
همانا دنيا پشت كرده است و بدرودگويان است و آخرت روى آورده و از فراز جاى نگران است. بدانيد كه امروز رياضت است و فردا مسابقت و خط پايان دروازه بهشت برين است و آنكه بدان نرسد در دوزخ جايگزين. آيا كسى نيست كه از گناه توبه كند پيش از آنكه مرگش فرارسد؟ آيا كسى نيست كه كارى كند پيش از آنكه روز بدبختيش فرارسد؟
بدانيد كه شما در روزهايى بسر مىبريد كه فرصت ساختن برگ است و از پس اين روزها مرگ است. آنكه اجل نارسيده، ساز خويش برگيرد، سود آن بيند و از مرگ آسيب نپذيرد و آن كه تا دم مرگ كوتاهى كند، حاصل كارش خسران است و مرگ او موجب زيان.
الا فاعلموا فى الرغبه كما تعملون فى الرهبه. الا و انى لم اركالجنه نام طالبها و لا كالنار نام هاربها. الا و انه من لا ينفعه الحق يضرره الباطل و من لم يستقم به الهدى يجربه الضلال الى الردى. الا و انكم قد امرتم بالظعن. و دللتم على الزاد و ان اخوف ما اخاف عليكم اتباع الهوى و طول الامل. تزودوا من الدنيا ما تحرزون انفسكم به غدا. اقول لو كان كلام ياخذ بالاعناق الى الزهد فى الدنيا و يضطر الى عمل الاخره لكان هذا الكلام. و كفى به قاطعا لعلائق الامال و قادحا زناد الاتعاظ و الازدجار و من اعجبه قوله عليهالسلام، الا و ان اليوم المضمار و غدا السباق.
و السبقه الجنه و الغايه النار فان فيه مع فخامه اللفظ و عظم قدر المعنى و صادق التمثيل و واقع التشبيه سرا عجيبا و معنى لطيفا و هو قوله عليهالسلام و السبقه الجنه و الغايه النار فخالف بين اللفظين لاختلاف المعنيين و لم يقل السبقه النار كما قال: السبقه الجنه لان الاستباق انما يكون الى امر محبوب و غرض و هذه صفه الجنه و ليس هذا المعنى موجودا فى النار نعوذ بالله منها فلم يجزان يقول و السبقه النار بل قال و الغايه النار لان الغايه ينتهى اليها من لا يسره ذلك فصلح ان يعبر بها عن الامرين معا فهى فى هذا الموضوع كالمصير و المال. قال الله تعالى: قل تمتعوا فان مصيركم الى النار. و لا يجوز فى هذا الموضوع ان يقال سبقتكم الى النار. فتامل ذلك فباطنه عجيب و زغوره بعيد و كذلك اكثر كلامه عليهالسلام. و فى بعض النسخ: و قد جاء فى روايه اخرى و السبقه الجنه. و السبقه عندهم اسم لما يجعل للسابق اذا سبق من مال او عرض و المعنيان متقاربان لان ذلك لا يكون جزاء على فعل الامر المذموم و انما يكون جزاء على فعل الامر المحمود.
كار از روى دل چنان كنيد كه گويى بيم از جان داريد. من چون بهشت جايى را نديدهام، خواهان آن آسوده و از پاى نشسته و نه چون دوزخ ترسنده از آن خفته ( و از بيم رسته) بدانيد، آنكه حق او را سود ندهد، باطل زيانش نرساند و آنكه به راه نيفتد، گمراهى به هلاكتش برساند.
شما را فرمودهاند كه بار ببنديد و توشه برگيريد. من بر شما از دو چيز بيشتر مىترسم: دنبال هواى نفس رفتن و آرزوى دراز در سر پختن. پس تا در اين جهانيد از آن چندان توشه برداريد كه فردا خود را بدان نگاه داشتن توانيد.
مىگويم: اگر سخنى بود كه مردم را به زهد كشاند و به كار آخرت ناچار گرداند، اين سخن است و دربارهى آن بس كه دل را از آرزوها چنان برد كه روشن شود و پند گيرد و بيش پى كار دنيا نگيرد و شگفتتر سخن اوست كه فرمايد:
امروز مضمار است و فردا مسابقت، سبقهى بهشت است و دوزخ غايت. كه در اين سخن گذشته از فخامت لفظ و عظمت معنى و تمثيل راست و تشبيه حقيقى و بىكم و كاست، سرى عجيب و معنى لطيف نهفته است كه امام فرمايد: و السبقه الجنه و الغايه النار كه چون معنى سبقه و غايت مخالف يكديگر است به دو لفظ از آن تعبير كرد و نفرمود: السبقه الناركه سبقه به معنى پيشى گرفتن در كارى است محبوب و غرضى مطلوب و آن بهشت است نه دوزخ (نعوذ بالله منها) و روا نبود كه گويد: و السبقه النار بدين جهت گفت: الغايه النار چه گاه بود كه كسى به جايى رسد و بماند و ماندن در آن را خوش نداند و ديگرى را همانجا خوش آيد كه در اين صورت آنچنان جاى به مصير يا مال تعبير شود، چنانكه خداوند فرموده است: قل تمتعوا فان مصيركم الى النار و روا نيست كه در اينجا به جاى مصير سبقه آيد. در اين معنى بينديش كه باطنى عجيب و ژرفايى عميق و لطيف دارد و بيشتر سخنان امام چنين است و در بعضى نسخهها آمده است.
و در روايت ديگرى است كه والسبقه الجنه و سبقه مالى يا چيزى بود و بدان كس دهند كه در مسابقه پيش افتد و هر دو معنى به هم نزديك است، چه پاداش را در برابر كار نيك دهند نه كار بد. [۱۹۴]
خلوت دل نيست جاى صحبت اضداد ديو چون بيرون رود فرشته درآيد
قسمتى از شرح خطبه از استاد محمد تقى جعفرى
به قسمتى از شرح استاد محمدتقى جعفرى در اين مورد توجه شما را جلب مىكنيم:
هر لحظهاى از زمان كه از آينده مىرسد و بگذشته مىخزد دنيا كامى از ما دورتر مىشود و به مقدار آن لحظه آدميان را وداع مىگويد.
جريان زمان كه لحظه به لحظه، آن به آن، رابطهى ما را با جهان خارجى و موجوديت خودمان متغير مىسازد. آنچه كه جريان زمان در ارتباط ما با جز خود بوجود مىآورد، نه توقفى است و نه برگشتى بلكه گذشتن است و بس. اگر همهى نيروهاى جهان هستى دست به دست هم دهند و همهى انسانهايى كه در اين كرهى خاكى زندگى كرده و رهسپار زير خاك گشتهاند و آنانكه هم اكنون در روى زمين قدم برمىدارند و حتى آنانكه بعد از اين به دنيا خواهند آمد، با جديترين اراده بخواهند كه يك لحظه را براى كمترين مدت متوقف نمايند امكانپذير نخواهد بود. خداوند حكيم چه حكمت متعاليهاى در ساختمان حواس و ذهن و شكل جهان طبيعت بكار برده است كه سريعترين حركت لاينقطع را به صورت ثابتهايى در برابر لمس ما و ديدگان ما متجسم بخشيده است، كه به ستارهها مىنگريم و مىگوييم اينها همان ستارگانى هستند كه ديشب ديده بوديم.
به درختان مىنگريم و چنين مىپنداريم كه همان درختانى هستند كه ديروز از آنها چيدهايم. اين انسانها موجوداتى هستند كه ساليان متمادى با آنان در حال ارتباط هستيم.
اين همان صندلى است كه چند ماه است در اتاق من قرار گرفته است و من از آن بهرهبردارى مىنمايم.
اگر نمايش ثابت در حقايق و رويدادهايى كه در عالم طبيعت پيرامون ما را گرفتهاند، وجود نداشت با اين حواس و ذهن كه ما داريم حتى يك لحظه هم نمىتوانستيم با اين حقايق و رويدادها رابطهاى برقرار كنيم. به قول مولانا:
شاخ آتش را بجنبانى بساز در نظر آتش نمايد بس دراز
اين درازى خلقت از تيزى صنع مىنمايد سرعت انگيزى صنع
پس واقعيات جهان طبيعت در همان لحظه كه از آينده مىرسد و سلام مىگويد، همان سلامى كه كرده است، وداع آخرين را هم در برداشته است، هرگز بار ديگر با ما روياروى نخواهد گشت.
براى درك گذشت لحظات زمان، نخست بر اين جملات زيبا بنگريد: وقتى كه ترس ساعت تلخ آخرين روح تو را چون سايهى تيرهاى در برگيرد و تجسم مناظر دهشتزاى رنج احتضار و كفن مرگ و تابوت و ظلمت جاودانى و گور تنگ و تاريك به لرزهات درآورد و دلت را به چنگ غم و اضطراب بسپارد، به زير آسمان رو، گوش به زمين، به آبها، به فضاى پهناور ده، گوش كن كه مىگويد: روزى چند ديگر خورشيد در مسير خود به همه خواهد نگريست و اثرى از تو نخواهد يافت، نه در روى زمينت خواهد يافت نه در دل خاك سرد كه كالبد بيجانت را اشك ريزان در آن نهاده بودند، نه در دل اقيانوس كه خشكيها را در برگرفته است. زمين كه ديرى غذايت داده بود، طلب خود را مطالبه خواهد كرد و تو را دوباره به صورت ذرات خاك درخواهد آورد، تا روييدنيها را غذا دهى. هر گونه اثر حيات انسانى را اثر وجود فردى تو را از ميان خواهد برد تا براى هميشه با عناصر اربعهات درآميزد و به صورت صخرهاى استوار و بىاحساست درآورد. يا خاك سنگين و بىحركتت كند كه روستايى جوان و زحمتكش با گاو آهن خود درهمش نورد و آنگاه درخت بلوطى ريشههاى خود را در درونت بگستراند و در كالبدت فروبرد.
اما گمان مبر كه يكه و تنها روى بدين خانه جاودان مىبرى و در آنجا بىيار و راهنما مىمانى، زيرا تو در عالم آرزو هم خوابگاهى بهتر از اين نخواهی يافت. آنجا كه هستى در كنار رهبران و بزرگان قوم، كنار پادشاهان و نيرومندان جهان، كنار خردمندان و خوبان و خوبرويان، كنار سپيد مويان و روشن بينان و صاحبنظران روزگاران كهن، خواهى خفت كه جملگى در يك خوابگاه بزرگ و پر جلال خانه گرفتهاند و اين ديوارهاى عظيم و صخرههاى پر دندانه كه از فرط قدمت با خورشيد برابرى مىكند، اين ديوارههاى پهناور كه گويى پيوسته به انديشههاى عميق فرورفتهاند، اين جنگلهاى كهن و انبوه، اين همه رودخانههايى كه با اين همه جلال و شكوه به راه خود مىروند و اين جويبارها كه با زمزمهى شكوه آميز خود از ميان چمنزارها مىگذرند و سيرابشان مىكنند. و اين اقيانوس بيكران لاجوردين كه همهى اينها را در ميان خود برگرفته است، جملگى زر و زيور اين گور بزرگ آدميانند.
خورشيد زرين و سيارگان و جملهى ميهمانان خوان بىحد و كران آسمان از خلال گذشت اعصار و قرون بر اين آرامگاه تيرهى مرگ مىتابند، همهى اينها دستى هستند كه به سوى اين خاكنشينان در خواب رفته دراز شدهاند.
اگر بر بال صبحنشينى يا از صحراى بيكران بگذرى يا به ميان جنگلهاى انبوهى روى كه رودارگون از ميانشان مىگذرد و درهايشان به روى هر صدايى از جهان بسته است، تا تنها به صداى خود گوش فرادهد، باز همه جا مرگ را فرمانفرما خواهى يافت. خواهى ديد كه با گذشت سالها، ميليونها از اين زندگان در اينجا بستر خواب جاودان خويش را گستردهاند.
خواهى ديد كه جز مرگ هيچ كس در اين سرزمين زندهى جاودان نمانده است. در اين صورت چگونه ممكن است تو در اينجا بمانى و يكه و خاموش دنياى زندگان را ترك گويى و هيچ دوستى از اين سفر دور و درازت آگاه نشود. همهى آنان كه دم برمىكشند شريك سرنوشت تواند. تو وقتى كه بدين سفر رفته باشى آنكس كه به همه چيز با لبخند مىنگرد، خواهد خنديد و آنكس كه همه چيز را جدى مىبيند، افسرده خواهد گشت و در هر دو حال همه دنبال احلام و آرزوهاى خويش را خواهند گرفت، اما ديرى نمىگذرد كه جملهى آنان شاديها و گرفتاريهاى خود را ترك خواهند گفت و براى خواب جاودان به سراغ آن بسترى كه تو در آن خفتهاى خواهند رفت.
قطار بلند زمانه پيوسته به راه خويش مىرود و همراه خود فرزندان آدم را از نوجوانان سبز خطى كه در بهار عمرند، تا آنان كه در زير بار سنگين سالها پشت خم كردهاند، از مادران فرسوده تا دختران نورسيده، از كودكان زبان ناگشوده تا پيران سپيد مو، يكايك به نزد تو مىآورد و در كنارت جاى مىدهد، تا در دنبال آنان نوبت آنهايى فرارسد كه حتى ديده به روى اين جهان نگشودهاند.
چنان زى كه چون هنگام فراخواندنت براى شركت در جمع فزون از شمار كاروانيانى رسد كه روى به جانب اين قلمرو مرموز دارند تا در آنجا هر يك در اتاق خاص خود در منزلگه خاموش مرگ باراندازند و خانه گيرند، تو همچون آن بنده نباشى كه با تازيانه روانهى سيهچالش مىكنند.
آنكس باش كه با قدمهايى استوار و با قوت دل به جانب اقامتگاه جاودان خويش مىرود تا در آنجا روپوش خود را بر بستر مرگ بگستراند و آنگاه به زير آن رود و ديده براى خوابى پر رويا و دلپذير بر هم نهد. [۱۹۵]
خوشست عمر دريغا که جاوداني نيست
خوشست عمر دريغا كه جاودانى نيست پس اعتماد بر اين پنج روز فانى نيست
درخت قد صنوبر خرام انسان را مدام رونق نوباده جوانى نيست
گليست خرم و خندان و تازه و خوشبو ولى اميد ثباتش چنانكه دانى نيست
دوام پرورش اندر كنار مادر دهر طمع مكن كه در او بوى مهربانى نيست
مباش غره و غافل چو ميش سر در پيش كه در طبيعت اين گرگ گلهبانى نيست
چه حاجت است عيان را به استماع و بيان كه بىوفايى دور و فلك نهانى نيست
كدام باد بهارى وزيد در آفاق كه باز در عقبش نكبت خزانى نيست
اگر ممالك روى زمين بدست آرى بهاى مهلت يكروزه زندگانى نيست
دل اى رفيق بر اين كاروانسراى مبند كه خانه ساختن آيين كاروانى نيست [۱۹۶]
چند جمله از غررالحکم در مورد دنيا
رضاك بالدنيا من سوء اختيارك و شقاء جدك.
بدنيا خوشنود بودنت از بد برگزيدنت و از بدبختيت مىباشد (زيرا نيكبختان طالب آخرتند و از دنيا گريزان)
زين الحكمه الزهد فى الدنيا.
زهد كنارهگيرى از دنيا آرايشكنندهى علم و حكمت است.
زخارف الدنيا تفسد العقول الضعيفه.
زيور جهان خردهاى ناتوان را تباه مىگرداند (لكن مردان خرد دل بدان نسپرند و از راه بدر شوند(
سبب فساد العقل حب الدنيا.
حب دنيا باعث از بين بردن عقل و خرد است.
سرور الدنيا غرور و متاعها ثبور.
خوشى جهان فريب و كالايش غم و اندوه است.
سكون النفس الى الدنيا من اعظم الغرور.
نفس را به دنيا سكون دادن و آرامش بخشودن از بزرگترين فريبها است.
شر المحن حب الدنيا.
بدترين گرفتاريها حب دنيا است.
شر الفتن محبه الدنيا.
بدترين فتنهها دوستى دنيا است.
صلاح الاخره رفض الدنيا.
به سامان كردن كار آخرت دنيا را از خود دور كردن است.
صحه الدنيا اسقام و لذاتها الام.
تندرستى دنيا بيماريها و لذاتش دردها است. [۱۹۷]
دنيا شتابان مىرود
الا و ان الدنيا قد ولت حذاء فلم يبق منها الاصبابه كصبابه الاناء اصطبها صابها. الا و ان الاخره قد اقبلت و لكل منهما بنون. فكونوا من ابناء الاخره و لا تكونوا ابناء الدنيا فان كل ولد سيلحق بامه يوم القيامه و ان اليوم عمل و لا حساب و غدا حساب و لا عمل.
(اقول: الحذاء السريعه و من الناس من يرويه جذاء)
آگاه باشيد كه دنيا پشت كرده است و شتابان مىرود و از آن جز اندكى باقى نيست همچون قطرههاى مانده بر ظرفى كه آب آن را ريختهاند و تهى است. آگاه باشيد كه آخرت روى آورده است و هر يك از اين دو را فرزندانى است. از فرزندان آخرت باشيد و از فرزندان دنيا مباشيد كه روز رستاخيز هر فرزند به مادر خود پيوندد. همانا امروز روز كار است و روز شمار نباشد و فردا روز شمار است و كس را مجال كار نباشد. [۱۹۸]
(مىگويم: حذاء به معنى شتابان است و بعضى جذاء روايت كردهاند و آن به معنى بريده از نيك و بد است.
نكاتى از استاد جعفرى در بعضى از موارد خطبه چهل و دوم
زمان بسيار سريع مىگذرد ولى نگاه ما به اين حركت سريع از فاصلهى بسيار زياد است كه حركت سريع را كند نمايش مىدهد.
هر اندازه كه فاصلهى ما بين ناظر و جسم متحرك زيادتر باشد. حركت جسم كندتر مىنمايد.
حقيقت اين است كه با اين كه سازندهى كشش زمان در كار مغز ما است و ما مىتوانيم عبور طناب ممتد زمان را در درون خود احساس كنيم و چگونگى شتاب و كندى آن را به طور مستقيم دريافت نماييم. با اين حال به ندرت اتفاق مىافتد كه ما چنين توجه عميقى به درون داشته و واقعيت گذشتن زمان را به خوبى دريابيم.
آرى فقط در آن هنگام كه پس از سپرى شدن سالها عمر به عقب بر مىگرديم تا حدودى سرعت گذشت زمان را درك مىكنيم.
فراموش نمىكنم كه روزى در بالين يك بيمار نشسته بودم كه در حدود نود سال از عمرش گذشته بود و دو روز بعد از دنيا رفت. او هنوز هوش و دركش را از دست نداده بود، از وى پرسيدم ساليان گذشتهى عمر خود را چگونه درك مىكنيد؟ او پلكهاى چشمش را روى هم گذاشت و فورا باز كرد و گفت: چنين چيزى و با چنين سرعتى.
اشتغال مغز معمولا به پديدههاى درونى و برونى در حال سكون بيشتر و طبيعىتر از اشتغال به حركتها است، حتى اگر فرض كنيم مانند كارگرى باشيم كه صبح تا شام با حركتهاى طولى يا دورى ماشين آلات يك كارگاه در تماس باشد و همواره ديدگاه او اجسام در حال تحرك بوده باشد و مانند كسى باشيم كه دائما در كنار جويى نشسته است كه آب جارى از آن مىگذرد.
با اين فرض نيز يك مفهوم ثابت از آن حركتها كه دائما روياروى ما است در ذهن ما منعكس مىشود و خود حركت در درون ما قابل لمس تحققى نمىباشد.
نمىخواهيم بگوييم: ما نمىتوانيم حركت را درك كنيم، بلكه مىگوييم: مفهوم انتزاعى از حركت غير از خود حركت است و آنچه را كه ما در مغز خود درمىيابيم مفهوم انتزاعى حركت مىباشد. بنابراين درك ما هم دربارهى گذشت زمان بر زندگى ما غالبا درك يك مفهوم انتزاعى است نه واقعيت آن. اگر بتوانيم با يك درون بينى دقيق گذشت زمان را نظاره كنيم خواهيم ديد: ارتباط ما با محسوسات پهناور و بسيار متنوع است كه آنها را به طور ناخودآگاه يكى پس از ديگرى قرار داده گمان مىكنيم كشش زمان همين حوادث و رويدادها و محسوسات است كه ما به طور تصنعى يكى پس از ديگرى برنهادهايم. چند آيه در قرآن مجيد مىفرمايد:
مردم در روز قيامت خواهند فهميد كه، كان لم يلبثوا الا ساعه من النهار، (گويا آنان در دنيا توقف ننمودهاند مگر ساعتى از روز را) [۱۹۹] نكته اينكه مىفرمايد: ساعتى از روز را كاملا روشن است، زيرا مغز ما در حال خواب كشش زمان را به طور طبيعى درك نمىكند و اگر اين قدرت مغزى را داشته باشيم كه: در اين زندگانى از حوادث و رويدادها و محسوسات قطع نظر نموده و به طور خالص گذشت لحظات زمان را مورد تماشا قرار بدهيم از سرعت گذشت آن به وحشت خواهيم افتاد.
مخصوصا اگر نتيجه گذشت زمان را هم در نظر بگيريم كه عبارتست از: بريدن تدريجى عمر ما و تاسف شديد هم به آن وحشت اضافه خواهد گشت.
در قطع نخل سركش باغ حيات ما چون ارهى دو سر نفس اندر كشاكش است
فقط يك توجه است كه مىتواند وحشت و تاسف گذشت و سپرى شدن عمر ما را از بين ببرد و اميد و خوشحالى و آرامش را جانشين آنها بسازد و آن توجه به اين است كه بدانيم با هر نفسى كه مىزنيم از زندان دنيا دورتر و به ملاقات پروردگارمان نزديكتر مىشويم.
تا اليه يصعد اطياب الكلم صاعدا منا الى حيث علم [۲۰۰].
ترتقى انفاسنا باالارتقاء متحفا منا الى دار البقاء [۲۰۱].
پارسى گوييم يعنى اين كشش ز آن طرف آيد كه دارد او چشش
اين توجه معلول درك صحيح واقعيات است كه با عمل مطابق آن واقعيات همراه باشد. عمل مطابق واقعيات از قطعه قطعه شدن موجوديت آدمى با گذشت زمان و سپرده شدن هر قطعه آن به برههاى از زمان جلوگيرى مىنمايد:
هست هشيارى زياد ما مضى ماضى و مستقبلت پردهى خدا
آتش اندر زن بهر دو تا به كى پر گره باشى از اين هر دو چونى
لا مكانى كه در او نور خداست ماضى و مستقبل و حالش كجا است
زيرا مقصود از جملهى: فلم يبق منها الاصبابه كصبابه الاناء اصطبها صابها. (و نمانده است از دنيا مگر تهماندهاى در كاسهاى كه كسى آنرا در كاسه ريخته باشد) اين است كه هر لحظهاى از زمان كه در آن قرار گرفتهايم بدان جهت كه لحظات بعدى در اختيار ما نيست و ممكن است زندگى ما پيش از فرارسيدن آن لحظات به پايان برسد يا در امكانات و استعدادهاى فعلى ما نقص و كاهشى پيدا شود و علل موفقيتهاى ما از بين بروند، لذا همان لحظهاى كه در آن قرار داريم با نظر به امكانات و استعدادهاى موجود مانند اين است كه ته ماندهاى از امكانات و استعدادهاى گذشته در اختيار ما است و يا اصول و مبادى هستى مربوط به هستى آفرين مقدار كمى آن امكانات را به گنجايش اين لحظه در اختيار ما قرار داده است، اين همان مضمون بيتى است كه مىگويد:
ما فات قضى و ما سياتيك فاين قم فاغتنم فرصه بين العدمين
آنچه كه گذشته است سپرى شده است و آنچه كه مىآيد آمدنش قطعى نيست و معلوم نيست كه چگونه خواهد آمد. پس برخيز و ميان دو عدم را غنيمت بشمار.[۲۰۲].
ز خسروان مقدم چنين كه مىشنوم وفاى عهد نكردست با كس اين دوران
سراى آخرت آباد كن به حسن عمل كه اعتماد بقا را نشايد اين بنيان
پس اعتماد مكن بر دوام دولت و عمر كه دولتى دگرت در پيست جاويدان
زمين دنيا بستان زرع آخرتست چو دست مىدهدت تخم دولتى بفشان
بده كه با تو بماند جزاى كرده نيك و گر چنين نكنى از تو بازماندهان
بپاش تخم عبادت حبيب من زان پيش كه در زمين وجودت نماند آب روان
حيات زنده غنيمت شمر كه باقى عمر چو برف بر سر كوهست روى در نقصان ز مال و منصب دنيا جز اين نمىماند ميان اهل مروت كه ياد باد فلان[۲۰۳].
چند جمله از غررالحکم در مورد دنيا
ظلل الله سبحانه فى الاخره مبذول بمن اطاعه فى الدنيا.
سايهى خداوند پاك در آخرت بر سر كسى گسترده است كه در دنيا فرمان او را ببرد (و به دستورات قرآن عمل كند)
ظلم المرء فى الدنيا عنوان شقاوته فى الاخره.
ستم كردن مرد در دنيا نشانهى آن است كه در آخرت بدبخت است.
ظلم نفسه من رضى بدار الفناء عوضا عن دارالبقاء.
هر آنكه از سراى پايدار به جهان ناپايدار ساخت و آن را از اين عوض گرفت بر خويش ستم راند.
ظفر بجنه الماوى من اعرض عن شهوات الدنيا.
هر آنكه از خواهشهاى جهان رخ برتافت به بهشت جاودان دست يافت.
عليك بالاخره ياتيك الدنيا صاغره.
ملازم آخرت باش دنيا خودش به خوارى و زارى پيش تو خواهد آمد.
عجبت لعامر دار الفناء و تارك دار البقاء.
عجب دارم از كسيكه سراى ناپايدار را آباد مىكند و سراى پايدار آخرت را وامىگذارد.
عجبت لمن عرف انه منتقل عن دنياه كيف لا يحسن التزود لاخراه.
عجب دارم از كسيكه مىداند كه از دنيا رفتنى است چگونه براى آخرتش نيكو به كار توشهگيرى نمىپردازد.
عجبت لمن يتكلم بما لا ينفعه فى دنياه و لا يكتب له اجره فى اخراه.
عجب دارم از كسيكه حرفى مىزند كه نه در دنيا براى او نفعى دارد و نه در آخرت از برايش اجرى نوشته مىشود.
عامل الدين للدنيا جزائه عند الله النار.
هر آنكه دين در سر كار دنيا كند مزدش پيش خدا آتش است. [۲۰۴].
دنيا خانه ناپايدار
والدنيا دار منى لها الفناء و لا هلها منها الجلاء. و هى حلوه خضره و قد عجلت للطالب و التبست بقلب الناظر. فارتحلوا عنها باحسن ما بحضرتكم من الزاد و لا تسالوا فيها فوق الكفاف و لا تطلبوا منها اكثر من البلاغ.
دنيا خانهاى است ناپايدار و مردم آن ناچار از گذاشتن خانه و ديار. دنيا شيرين است و خوشنما، در پى خواهانش شتابان و پويا و دل بيننده را فريبا. پس رخت از آن بربنديد با نيكوترين توشهاى كه شما را آماده است و مپرسيد در دينا افزون از آنچه شما را بسنده است و مخواهيد در آن بيشتر از آنچه شما را كفايتكننده است.[۲۰۵].
دل منه بر دنيى و اسباب او ز آنكه از وى كس وفادارى نديد
كس عسل بىنيش از ين دكان نخورد كس رطب بىخار از اين بستان نچيد
بى تكلف هر كه بر وى دل نهاد چون بديدى خصم خود مى پروريد
زندگى متوسط، زندگى مورد علاقه پيامبر و خاندانش
روزى پيامبر با همراهان در صحرا عبور مىكرد، شترچرانى را ديد كه شترهايى را مىچراند، يكى از همراهان را نزد او فرستاد تا مقدارى شير از او بگيرد، فرستادهى رسول خدا نزد شتربان آمد و تقاضاى مقدارى شير كرد.
شتربان گفت: آنچه در پستان شترها است، صبحانهى قبيله مىباشد و آنچه در ظرفها موجود است شام آنهاست. فرستادهى رسول خدا (ص) نزد پيامبر بازگشت و گفتار خود را بازگو نمود.
پيامبر فرمود: خدايا بر مال و فرزند شتربان بيفزا.
سپس پيامبر (ص) و همراهان از آنجا عبور كردند تا به گوسفندچرانى رسيدند، آن حضرت شخصى را نزد گوسفندچران فرستاد تا مقدارى شير از او بگيرد. فرستادهى پيغمبر (ص) نزد او آمد و تقاضاى شير كرد.
چوپان گوسفندها را دوشيد و آنچه در ظرف بود نيز در ميان ظرف پيامبر ريخت و گوسفندى نيز به عنوان هديه فرستاد و با كمال معذرت عرض كرد: همين اندازه در نزد ما بود، اگر بيشتر بخواهيد باز به شما مىدهم.
پيامبر (ص) دربارهى آن چوپان چنين دعا كرد: اللهم ارزقه الكفاف، خدايا به قدر كفاف (اندازهى تامين زندگى) به او روزى بده.
يكى از اصحاب به رسول خدا عرض كرد: در مورد آن شتربان كه شير به شما نداد، دعايى فرمودى كه همهى ما آن دعا را دوست داريم و فرمودى: خدايا مال و فرزندش را زياد كن، ولى در مورد چوپان كه شير به شما داد دعايى كردى كه همهى ما ناخوشيم و فرمودى:
خدايا به اندازهى كفاف به او روزى بده.
پيامبر در پاسخ فرمود:
ان ما قل و كفى خير مما كثروا الهى. همانا آنچه كم باشد و كفايت كند بهتر از آن است كه زياد باشد و موجب غفلت گردد.
و در پايان فرمود:
اللهم ارزق محمدا و آل محمد الكفاف. خدايا به محمد و آل محمد به اندازهى كفاف (نه كم و نه زياد) روزى بده. [۲۰۶]
نكتههاى استاد جعفرى در مورد خطبه چهل و پنجم
با اينكه دنيا گذران است و مرگ هر لحظه نزديكتر مىشود هم دنيا زيبا و فريبا است، هم زندگى شيرين است.
با اينكه همهى مردم مىدانند كه دنيا درگذر است و مرگ هر لحظه نزديكتر مىشود و هيچ شيرينى ندارد مگر اينكه يك تلخى در دنبال خود مىآورد و هيچ آسايشى را به انسان نمىآورد مگر اينكه رنج و مشقتى در پى آن نهفته است و از همه مهمتر آنكه لطافت و ظرافت روح آدمى كه مبناى كار و ديدگاهش كيفيتها و رهايى و آزادى از خشونت ماده و كميتهاست، مخصوصا اشتياق ذاتى كه روح براى آزادى از زنجير قوانين طبيعت دارد، با اين حال كمتر كسى است كه از زندگى در اين دنيا و ادامهى آن خوشحال نباشد و كمتر كسى است كه به قول مردم پايش در گل اين دنيا فرونرود.
مردم دنيا معمولا از فراق دنيا احساس وحشت مىكنند و زيبايىها و خوشىهاى دنيا همه سطوح روحى آنان را مىخرد.
به جالينوس حكيم چنين نسبت دادهاند كه او گفته است: من از زندگى اين دنيا به قدرى خوشحالم كه مىخواهم زنده بمانم اگر چه در شكم قاطرى باشم و از آن... قاطر جهان را تماشا كنم.
آنچنانكه گفت جالينوس راد از هواى اين جهان و از مراد
راضيم كز من بماندنيم جان كه ز... استرى بينم جهان
البته نبايد اين نكته بسيار مهم را فراموش كرد كه علت چسبيدن عدهاى فراوانى از مردم به اين دنيا و زر و زيور آن، نه بدان جهت است كه واقعا به خود اين دنيا و لذايذ و زيبايىهاى آن عشق مىورزند، بلكه علت زيربنايى آن قدرت و فشار خود حيات به ادامهى خويش است و به اصطلاح بايد گفت: جبر مكانيسم حيات بسيار قوى است و براى ادامهى خود از هيچ تكاپو و تلاشى دريغ نمىدارد.
عدهاى ديگر به جهت ترسى كه از مرگ و ماوراى آن دارند دو دستى به زندگى مىچسبند و نمىدانند كه هر اندازه هم از مرگ وحشت و خوف داشته باشند و هر اندازه هم از آن فرار كنند، بالاخره كل نفس ذائقه الموت[۲۰۷] (همهى نفوس انسانى مرگ را خواهند چشيد) به طور كلى شيرينى و طراوت و زيبايىها و لذايذ جهان بقدرى جالب است كه همهى تلخىها و شكستها و ناكامىها را قابل هضم مىسازد. با اينحال اين امور چيزى بدست نمىدهند كه حتى در طول عمر آدمى پايدار بماند.
بلكه اگر درست دقت كنيم همهى لذايذ و خوشىها پس از آنكه آدمى را موقتا اشباع نموده و منقرض شدند، يادآورى آنها پس از سپرى شدن نوعى تلخى و تاسف به بار مىآورد، مخصوصا وقتى كه عمر انسانى از ميانسالى تجاوز مىكند و پيرى او آغاز مىگردد.
افسوس كه ايام جوانى بگذشت سرمايهى عمر جاودانى بگذشت
تشنه به كنار جوى چندان خفتم كز جوى من آب زندگانى بگذشت
اگر بخواهيم تصور خوبى دربارهى لذايذ و خوشىهاى گذشته داشته باشيم رباعى زير را در نظر مىگيريم.
دنيا چو حباب است ولكن چه حباب نه بر سر آب بلكه بر روى سراب
آن هم چه سرابى كه ببيند به خواب آن خواب چه خواب، خواب بدمست خراب
پس چه بايد كرد كه زندگى ما در اين دنيا داراى معنايى باشد كه زر و زيور و لذايذ و زيبايىهاى دنيا با آمدن و رفتن خود، جان عزيز ما را متلاطم نسازد، دريغها و افسوسها جان ما را مجروح ننمايد و در پايان كار احساس پوچى نكنيم؟ بايد گفت: فقط يك اصل است كه مىتواند معناى مزبور را به زندگى ما ببخشد و اين اصل چنين است:
اعمل لدنياك كانك تعيش ابدا و اعمل لاخرتك كانك تموت غدا.
(براى دنياى خود چنان عمل نما كه گويى زندگانى تو در اين دنيا جاودانى است و براى آخرت خود چنان عمل نما كه گويى فردا خواهى مرد)
اين اصل چنين توضيح داده مىشود كه با نظر به صفت اساسى حيات كه عبارت است:
هر نفس نو مىشود دنيا و ما بيخبر از نو شدن اندر بقا
عمر همچون جوى نو نو مىرسد مستمرى مىنمايد در جسد
شاخ آتش را به جنبانى بساز در نظر آتش نمايد بس دراز
اين درازى مدت از تيزى صنع مىنمايد سرعتانگيزى صنع
پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتيست مصطفى فرمود دنيا ساعتيست [۲۰۸].
دل اى حكيم بر اين معبر حيات مبند كه اعتماد نكردند بر جهان عقال
به عمر عاريتى هيچ اعتماد مكن كه پنج روز ديگر ميرود به استعجال
مكن به چشم ارادت نگاه در دنيا كه پشت مار بنقش است و زهر او قتال
چنان به لطف همىپرورد كه مرواريد دگر به قهر چنان خورد مىكند كه سفال [۲۰۹].
چند جمله از غررالحکم در مورد دنيا
غايه الدنيا الفناء.
پايان جهان نيستى است.
غرور الدنيا يصرع.
فريب جهان، انسان را به خاك مىافكند.
غرى يا دنيا من جهل حيلك و خفى عليه حبائل كيدك.
جهانا (دست از دامان على بردار) كسى را بفريب كه به حيلههاى تو نادان است و دامهاى كيد و مكر تو بر وى پوشيده است.
غذاء الدنيا سمام و اسبابها رمام.
خورشهاى جهان همه زهرها (ى كشنده) است و اسبابش پوسيدنى است.
فى العزوف عن الدنيا درك النجاح.
يافتن رستگارى در روى گردانيدن از دنيا است.
فى الدنيا عمل و لا حساب.
در دنيا عمل است و حساب نيست. فى الدنيا راحه الاشقياء.
آسايش بدبختان در دنيا ماندن است.
فى اعتزال ابناء الدنيا جماع الصلاح.
گردآوردن شايستگى و خوبى در كنار كشيدن از دنيازادگان است (و از فسقها و فجورها آسوده زيستن)
فساد الدين الدنيا.
دنيادارى سبب تباهى دين است.
قد امر من الدنيا ما كان حلوا و كدر ما كان صفوا.
به راستى كه هر چيز شيرين دنيا تلخ و هر چيز پاك و صافش بسى تيره و آلوده است .
قد تزينت الدنيا بغرورها و غرت بزينتها.
جهان خود را به غرور و فريبش آراسته و (عجب در اين است كه) خودش گول زيور و آرايش خودش را خورده است. [۲۱۰].
دنيا خانهاى است كه از گزند آن ايمنى نيست
الا و ان الدنيا دار لايسلم منها الا فيها. و لا ينجى بشىء كان لها ابتلى الناس بها فتنه فما اخذوه منها لها اخرجوا منه و حوسبوا عليه و ما اخذوه منها لغيرها قدموا عليه و اقاموا فيه. و انها عند ذوى العقول كفىء الظل بينا تراه سابغا حتى قلص و زائدا حتى نقص.
هان! دنيا خانهاى است كه از گزند آن ايمنى نيست مگر (هم) در آن خانه (كارى كنند كه توشهى آخرت است) نه به كار دنيا پردازند (چه مايهى حسرت است) مردم به دنيا مبتلايند و به بوتهى آزمايش درآيند.
پس آنچه براى دنيا گرفتهاند حساب آن بكشند و از آن بستانند و آنچه براى جز دنيا به دست گرفتهاند بدان رسند و در نعمت آن بمانند. دنيا در ديدهى صاحب خردان چون سايهى پس از زوال است كه گسترده ناشده درهم رود و افزون نشده كاهش يابد. [۲۱۱].
دلبستگى به دنيا
تحمل جراحى و دردهاى آن ممكن نيست و براى عموم محال است. از اين جهت بايد قبل از جراحى بيمار را بيهوش كنند تا در حالى كه توجه او به موضع درد و خود درد منقطع شده است معالجه گردد.
خروج از خودى در حقيقت جان كندن است و تحمل اين جان كندن بسيار مشكل يا محال مىباشد و براى آنكه انسان بتواند سختى اين جان كندن را احساس نكند بايد در يك حال بىحسى نسبت به دنيا باشد و به عبارت ديگر، همان سستى كه در عرفان مطرح است براى فرد پيش مىآيد كه توجه او نسبت به دنيا منقطع گردد. [۲۱۲].
جمشيد جز حكايت جام از جهان نبرد زنهار دل مبند بر اسباب دنيوى
هر كه را خوابگه آخر مشتى خاكست گو چه حاجت كه به افلاك كشى ايوان را
توضيح از استاد جعفرى در مورد خطبه شصت و سوم
از خواص و نتايج گناهان و فتنهها و شرور زندگانى اين دنيا فقط در خود همين دنيا مىتوان در امان بود.
مقصود اميرالمومنين (ع) از اين جمله بيان يك قانون بسيار با اهميتى است كه متاسفانه كمتر مورد توجه قرار مىگيرد. اين قانون چنين است كه براى پيشگيرى از عذاب و مجازات گناهان و نتايج ناگوار فتنهها و شرور جارى در اين زندگانى دنيوى هيچ راهى جز تحصيل آگاهى به مصالح و مفاسد زندگى و اجتناب از گمراهى و انحراف و تمايل به خيرات كه در همين دنيا بايد انجام گيرد وجود ندارد.
به عبارت سادهتر: درمان دردهاى تباهكنندهى اين زندگى دنيوى را در همين دنيا بايد پيدا كرد، زيرا آن خداوندى كه طبيعت و انسان را چنان آفريده است كه در جريان پيوسته به يكديگر مىتوانند براى انسان منشا انحراف و ارتكاب گناه و غوطه خوردن در فتنهها و شرور بوده باشد، همچنين در مختصات انسان و طبيعت حقايقى را قرار داده است كه مىتواند در حال ارتباط با يكديگر براى انسان درمان و عوامل اجتناب از انحرافات و نتايج ناشايست فتنهها را نشان بدهند.
اگر دربارهى تكاليف و وظايف الهى كه بوسيلهى پيامبران عظام و وجدان و عقول سليم براى بشريت عرضه شدهاند درست دقت كنيم. خواهيم فهميد كه همهى تكاليف و وظايف نقش عوامل سالم ماندن از انحرافات و نجات پيدا كردن از آشوبها و اضطرابات و نيكو برآمدن از عهدهى آزمايشات در اين زندگانى دنيوى را دارند.
از همين جا است كه مىتوان گفت: تكاليف شرعى و وظايف وجدانى و عقلانى به طور عموم الطافى از خداوند است كه در اين دنياى بلاخيز و پر از آزمايش و اغواكنندهى انسان به پيروى هوى و هوسها نصيب بشريت گشته است.
اين الطاف و عنايات خداوندى است كه براى هيچ انسانى جايز نيست كه عذر و بهانه آورده و بگويد:
من انسان كه درونم پر از غرايز حيوانى است در اين دنيا كه طبيعتا جايگاه تزاحم و تنازع و اضطراب است، چگونه مىتوانم در صراط مستقيم قدم بردارم و از انحراف و فتنهها كه در طبيعت اين دنياست در امان باشم؟ اين عذر و بهانه را ممكن است گاهگاهى در ذهن آدمى خطور كند.
براى تسليت به خويشتن و تقويت آن خيالات به زبان بياورد و حتى در صورت شعر و نثر بر روى كاغذ هم بياورد و با هنر نويسندگى آن خيالات را بيارايد. ولى اگر بخواهد همين اوهام و عذر و بهانهها و خيالات را وارد منطقهى وجدان نمايد با مقاومت بسيار شديدى از طرف وجدان روبرو مىگردد كه يا منجر به كلافه و سرگيجه شدن انسان مىانجامد و يا به شكست قطعى آن سپاه خيالات و اوهام و عذر و بهانهها. بياد داشته باشيد كه براى اجتناب از انحرافات عمدى و بركنار شدن از سوء رفتار در فتنهها و آزمايشات آنقدر راه قابل پيمودن در پيش پاى ما گسترده است كه عذر و بهانه تراشى ما با توانايى پيمودن آن راه، درست مانند عذر و بهانه تراشيدن در برابر احساس ضرورت انسان شدن مىباشد. [۲۱۳]
حکم البريه في المنيه جار
حكم المنيه فى البريه جار ما هذه الدنيا بدار قرار
۱. قانون فراگير مرگ براى همهى مردم در جريان است و اين دنيا براى هيچ كس قرارگاهى پادار نيست.
بينا ترى الانسان فيها مخبرا حتى يرى خبرا من الاخبار
۲. در آن هنگام كه مىبينى انسانى خبر از گذشتگان مىدهد، ناگهان خود خبرى از اخبار مىگردد.
طبعت على كدر و انت ترومها صفوا من الاقذار و الاكدار
۳. طبيعت اين دنيا بر تيرگى سرشته است و تو آن را صاف و پاك از آلودگيها و كدورتها مىخواهى.
و اذا رجوت المستحيل فانما تبنى الرجاء على شفير هار
۴. و هنگامى كه تو بر امرى محال اميد مىبندى در حقيقت اميد به پرتگاه پوچ و متزلزل مىبندى.
و مكلف الايام ضد طباعها متطلب فى الماء جذوه نار
۵. و كسى كه روزگاران را بر ضد طبيعتش تكليف مىكند، در حقيقت پارهى آتش را در آب مىجويد.
والعيش نوم و المنيه يقظه والمرء بينهما خيال سار
۶. و زندگانى اين دنيا خوابى است و مرگ بيدارى و انسان ميان اين خواب و بيدارى خيالى است در جريان. فاقضوا ما ربكم عجالا انما اعماركم سفر من الاسفار
۷. اى مردم! نيازها (ى مادى و معنوى) را در اين دنيا با سرعت برطرف بسازيد، زيرا جز اين نيست كه عمرهاى شما سفرى است از سفرها (كه قطعا سپرى مىشود و به پايان مىرسد)
والنفس ان رضيت بذلك او ابت منقاده بازمه المقدار
۸. نفس آدمى چه به اين سفر و جريان رو به مرگ رضايت بدهد يا امتناع بورزد گردن به قوانين قدر گذاشته است. [۲۱۴].
چند جمله از غررالحکم در مورد دنيا
قرنت المحنه بحب الدنيا.
رنج و درد و دوستى دنيا به هم پيوستهاند.
قليل الدنيا يذهب بكثير الاخره.
كمى از دنيا (پرستى) بسيارى از (ثوابهاى) آخرت را از بين مىبرد.
قليل الدنيا لا يدوم بقائه و كثيرها لا يومن بلائه.
دنيا كمش ماندنى نيست و انسان از گرفتارى بسيارش آسوده نمىباشد (و دردسر در دو طرفش موجود است)
كل ارباح الدنيا خسران.
همهى سودهاى جهان زيان است.
كل نعيم الدنيا يبور.
همهى نعمتهاى دنيا تباه شدنى است.
كل شىء من الدنيا سماعه اعظم من عيانه.
هر چيزى از دنيا شنيدنش بزرگتر از ديدنش مىباشد (سرورش همه سوك و آبش سرابى بيش نيست)
كل مده من الدنيا الى انتهاء و كل حيوه فيها الى مماه و فناء.
هر زمانى از دنيا تمام شدنى و هر زندهى در آن بسوى مرگ و نابودى كشيده شدنى است.
كم من واثق بالدنيا قد فجعته.
بسا كس كه بدنيا تكيه كرد و دنيا او را بزارى افكند.
كم من ذى طمانينه الى الدنيا قد صرعته.
بسا كسيكه به جهان آرامش پيدا كرد و جهان او را درافكند.
كم من ذى ابهه جعلته الدنيا حقيرا.
بسا صاحب جاهى كه جهان او را خوار و كوچك كرد.
كم من ذى عزه ردته الدنيا ذليلا.
بسا شخص عزيز ارجمندى كه جهان او را بخوارى بازگرداند. [۲۱۵].
از دنيا آن چنان توشه برداريد كه فردا خود را بدان نگه داريد
و اتقوا الله عباد الله. و بادروا آجالكم باعمالكم و ابتاعوا ما يبقى لكم بما يزول عنكم. و ترحلوا فقد جدبكم و استعدوا للموت فقدا ظلكم.
بندگان خدا! از (نافرمانى) خدا بپرهيزيد و پيش از رسيدن اجل به كار برخيزيد. آنچه را براى شما مىماند بدانچه از دستتان مىرود بخريد (دنيا را واگذاريد و كردار نيك را با خود ببريد) بار بربنديد كه (شما را در اين خانه نمىگذارند) پى در پى به رفتن از آن وامىدارند آمادهى مرگ باشيد (كه آينده است) و سايهى خود بر شما افكنده است.
و كونوا قوما صيح بهم فانتبهوا و علموا ان الدنيا ليست لهم بدار فاستبدلوا. فان الله سبحانه لم يخلقكم عبثا و لم يترككم سدى و ما بين احدكم و بين الجنه او النار الا الموت ان ينزل به و ان غايه تنقصها اللحظه و تهدمها الساعه لجديره بقصر المده. و ان غائبا يحدوه الجديدان. الليل و النهار لحرى بسرعه الاوبه و ان قادما يقدم بالفوز او الشقوه لمستحق لافضل العده، فتزودوا فى الدنيا من الدنيا ما تحرزون به انفسكم غدا فاتقى عبد ربه نصح نفسه قدم توبته و غلب شهوته فان اجله مستور عنه و امله خادع له.
و الشيطان موكل به يزين له المعصيه ليركبها و يمنيه التوبه ليسوفها حتى تنجم منيته عليه اغفل ما يكون عنها. فيالها حسره على ذى غفله ان يكون عمره عليه حجه و ان توديه ايامه الى شقوه.
چون مردمى باشيد كه بانگ بر آنان زدند و بيدار گشتند، دنيا را ناپايدار ديدند و از سر آن گذشتند (آخرت جاويدان را گرفتند) و جهان فانى را هشتند. چه خداى سبحان شما را به بازيچه نيافريد و به خود وانگذاشت (تا هر چند كه خواهيد در دنيا به سر بريد) ميان شما تا بهشت يا دوزخ (فاصلهى اندكى است كه) جز رسيدن به مرگ نيست. مدت زمانى كه چشم بر هم زنى كوتاهش سازد و آمدن ساعت (مرگ) بيخ و بن آن را براندازد، چه كوتاه مدتى است و غايبى (مرگ) كه گذشت شب و روز آن را مىخواند، سزاوار است شتابان بازآيد و پيكى را كه مژدهى رستگارى يا پيام نگونبختى و خوارى همراه دارد، نيك پذيره شدن شايد. پس در دنيا از دنيا چندان توشه برداريد كه فردا خود را بدان نگاه داريد. پس، بنده بايد پرواى پروردگار دارد، خيرخواه خود باشد و پيش از رسيدن مرگ توبه آرد. بر شهوت چيره شود (و رهايش نگذارد) چه مرگ او پوشيده است و آرزوى دراز وى را فريبنده و شيطان بر او نگهبان (و هر لحظه گمراهيش را خواهان) گناه را در ديدهى او مىآرايد تا خويش را بدان بيالايد كه: بكن و از آن توبه نما! و اگر امروز نشد فردا، تا آنكه مرگ او سر برآرد و او در غفلت خود را از انديشه آن فارغ دارد. دريغا و پشيمانا! بر آن در غفلت به سر بردهى روزگار تباه و عمر وى بر اين تباهى و غفلت گواه.
نسال الله سبحانه ان يجعلنا و اياكم ممن لا تبطره نعمه و لا تقصر به عن طاعه ربه غايه و لا تحل به بعد الموت ندامه و لا كابه.
از خداى سبحان خواهانيم كه ما و شما را از كسانى بدارد كه نعمت آنان را به راه سركشى در نيارد و هيچ چيز از اطاعت پروردگارشان مشغول ندارد و پس از مرگ اندوه و پشيمانى به آنان روى نيارد [۲۱۶]
نكوهش حب دنيا و بى وفايى آن
داود بن سليمان مىگويد: حضرت رضا (ع) در تفسير آيهى (فتبسم ضاحكا من قولها) (از گفتار مورچه سليمان تبسم نموده، خنديد) فرمود:
هنگامى كه سليمان با سپاه خود از هوا عبور مىكرد، مورى به ديگر موران گفت: (يا ايها النمل ادخلوا مساكنكم لا يحطمنكم سليمان و جنوده) داخل لانههاى خود شويد، سليمان و لشكريانش شما را لگدمال نكنند.
باد اين سخن را بگوش سليمان رسانيد. همانجا ميان هوا توقف نمود و گفت: مور را بياوريد. وقتى مور را آوردند پرسيد: نمىدانى من پيغمبرم و كسى را ستم نمىنمايم؟ گفت: چرا. مجددا سئوال كرد: پس براى چه از ظلم من آنها را ترساندى و گفتى: داخل لانههاى خود شويد؟ جواب داد: ترسيدم به آرايش دستگاه و عظمت سلطنت تو نگاه كنند، فريفتهى زينتها و آرايش دنيا شوند آنگاه غير خدا را عبادت كنند.
مور سئوالى راجع به عدد حروف اسمش نمود [۲۱۷] پس از آن پرسيد: مىدانى خداوند از چه رو باد را مسخر تو گردانيد؟ سليمان گفت: نمىدانم.
مور گفت: منظور خداوند اين است كه اگر تمام آنچه در دنيا هست مانند همين باد تحت تسخير تو بود نابود شدن و زوال آن از دستت شباهت به حركت و رفتن همين باد داشت.
از حقيقت گفتار مور، سليمان خندان گرديد (فتبسم ضاحكا من قولها) [۲۱۸].
سليمان با آن قدرت چه كرد
حضرت صادق (ع) فرمود: سليمان بن داود روزى به پيروان خود گفت: خداوند مرا سلطنتى ارزانى داشته است كه سزاوار هيچ كس بعد از من نيست، باد و جن انسان و پرندگان را در اختيارم نهاده، زبان پرندگان را به من آموخته است. با همهى آنچه مرا داده تا شادمانى و سرورم يك روز تا شب دوام نيافته است. ميل دارم فردا داخل قصر خودم شوم. بالاى قصر ايستاده، سير در متصرفات خويش نمايم. به هيچ كس اجازهى وارد شدن ندهيد تا فردا را به آزادى و شادمانى به سرآرم و كسى مزاحم من نشود.
فردا صبح عصاى خود را در دست گرفته بالاى قصر رفت. تكيه به عصا نموده آنچه را خدا به او لطف كرده بود تماشا مىكرد. شادمان از سلطنت خويش بود. در اين هنگام جوانى خوش لباس و خوش صورت از گوشهى قصر وارد شد. سليمان تا او را ديد پرسيد: چه كس تو را داخل قصر نموده و اجازهى ورود داده است؟ جواب داد: خداى اين قصر مرا وارد كرده است و هم او اجازه داده است.
سليمان گفت: البته خداى اين قصر شايستهتر از من است به اين قصر، حال بگو براى چه آمدى؟ جواب داد: آمدهام تو را قبض روح كنم. هر چه ماموريت دارى انجام ده. امروز، روز شادمانى من بود، خداوند نخواست جز لقايش سرورى داشته باشم.
ملكالموت روح او را گرفت. مدتى سليمان همانطور تكيه بر عصا در بالاى قصر بود. مردم نگاه مىكردند. همه خيال زنده بودن او را داشتند. چندى گذشت دربارهاش اختلاف نمودند. بعضى گفتند: سليمان چندين روز تكيه بر عصا كرده، نه چيزى خورده و نه خوابيده است. او پروردگار ما است. برخى قائل شدند ساحر است. عدهاى كه مومن بودند گفتند: سليمان پيغمبر و بندهى خدا است، هر تدبيرى او بخواهد دربارهاش انجام مىدهد.
پس از اين اختلاف، خداوند موريانه را مامور كرد تا عصايش را بخورد. همين كه داخل عصا خالى شد سليمان از قصر بر زمين افتاد. طايفهى جن فهميدند مرده است، از آن روز جنيان نسبت به موريانه سپاس گذارند. [۲۱۹].
به همين جهت موريانه يافت نمىشود مگر جائيكه آب و گل باشد، اشاره به اين جريان است. آيهى شريفهى:
فلما قضينا عليه الموت ما دلهم على موته الادابه الارض تاكل منساته فلما خر تبينت الجن ان لو كانوا يعملون الغيب مالبثوا فى العذاب المهين.
هنگاميكه سليمان را مىرانديم بر مرگ او هيچ چيز جن و انسان را آگاه نكرد. مگر جنبندهاى از زمين كه عصاى او را خورد.
همينكه افتاد، دانستند مردم كه جنيان علم غيب ندارند، زيرا اگر مىدانستند در اين عذاب سخت صبر نمىكردند. حضرت صادق (ع) فرمود:
آيهى اينطور نازل شده است (فلما خر تبينت الانس ان الجن)[۲۲۰]
دل بر اين پيره زن عشوه گر دهر مبند
دل بر اين پيرهزن عشوه گر دهر مبند كين عروسى است كه در عقد بسى داماد است
حاصلى نيست بجز غم به جهان خواجو را خرم آن كس كه به كلى ز جهان آزاد است
پيش صاحب نظران ملك سليمان باد است بلكه آن است سليمان كه ز ملك آزاد است
آنكه گويند كه بر آب نهاده است جهان مشنو اى خواجه كه بنياد جهان برباد است
گر پر از لاله سيراب بود دامن كوه مرو از راه كه آن خون دل فرهاد است
ملك بغداد به مرگ خلفا مىگريد ورنه اين شط روان چيست كه در بغداد است
خيمهى انس مزن بر در اين كهنه رباط كه اساسش همه بىموقع و بىبنياد است
هر زمان مهر فلك بر دگرى مىتابد چه توان كرد كه اين سفله چنين افتاده است
غررالحکم و دنيا
كم من عالم قد اهلكته الدنيا.
بسا عالمى كه دنيا (با زيور و زرش فريبش داد و) هلاكش كرد.
كيف يعمل للاخره المشغول بالدنيا.
چگونه براى آخرت كار كند كسى كه سرگرم دنيا است؟
كيف يزهد فى الدنيا من لا يعرف قدر الاخره.
چگونه در دنيا زهد ورزد كسى كه قدر آخرت را نمىداند.
كيف تبقى على حالتك و الدهر فى احالتك.
چگونه بر حال خويش خواهى ماند و حال اينكه روزگار در كار گرداندن تو است (جوانيت را به پيرى و تندرستيت را به بيمارى مبدل خواهد كرد.
كيف يدعى حب الله من سكن قلبه حب الدنيا.
چگونه دعوى خدا دوستى كند كسى كه دوستى دنيا در دلش جاى گرفته است.
كفى مخبرا عن ما بقى من الدنيا ما مضى منها.
براى خبر گرفتن از آنچه كه از دنيا باقى مانده است آنچه از آن گذشته است كفايت مىكند.
كثره الدنيا قله و عزها ذله و زخارفها مضله و مواهبها فتنه.
دنيا بسيارش كم، عزتش ذلت، زر و زيورش گمراهى، بخششهايش فتنه و گرفتارى است .
كن عاقلا فى امر دينك جاهلا فى امر دنياك.
در امر دينت مرد خردمند و در كار دنيايت نادان (و سهلانگار) باش.
كن فى الدنيا ببدنك و فى الاخره بقلبك و عملك.
با تن و بدنت در دنيا باش و با كردار و ميل دلت در آخرت.
كونوا مع الدنيا نزاها و مع الاخره و لاها.
بر دنيا پاكيزگان (و دامن فشانان) و بر آخرت شيفتگان باشيد.[۲۲۱].
دنيا جاى محنت و خانه ابتلاء و عبرت است
اوصيكم عبادالله بتقوى الله الذى ضرب لكم الامثال و وقت لكم الاجال و البسكم الرياش و ارفغ لكم المعاش و احاطكم بالاحصاء و ارصد لكم الجزاء و آثركم بالنعم السوابغ و الرفد الروافغ. و انذركم بالحجج البوالغ و احصاكم عددا و وظف لكم مددا فى قرار خبره و دار عبره. انتم مختبرون فيها و محاسبون عليها فان الدنيا رنق مشربها ردغ زائل و سناد مائل حتى اذا انس نافرها و اطمان ناكرها قمصت بارجلها و قنصت باحبلها و اقصدت باسهمها و اعلقت المرء او هاق المنيه. قائده له الى ضنك المضجع و وحشه المرجع و معاينه المحل و ثواب العمل.
بندگان خدا! شما را اندرز مىدهم به تقوا و پرهيز از نافرمانى خدا كه (در كتاب خود) براى شما مثلها آورد و زمان مرگ يك يكتان را معين كرد. زينت لباس برتنتان پوشيد و روزى فراخ به شما بخشيد. از بيش و كم شما آگاه است و پاداش هر يك را آماده داشته، بر سر راه است. شما را برگزيد (از ديگر جانوران) به دادن نعمتهاى فراوان و بخششهاى شايان و ترسانيدنتان (از عذاب آن جهان) با حجتهاى روشن و رسا در بيان. يكان يكان شما را (در علم مخزون خود) به شمار آورد و براى هر يك زمانى معين كرد، در اين جهان كه جاى محنت است و خانهى ابتلاء و عبرت.
شما را در آن مىآزمايند و محاسبه مىنمايند، چه دنيا، آبشخورى است تيره و تار و به آب درآمد نگاه آن گلزار. برون سوى آن فريبنده، درون سوى آن كشنده، فريبكارى است زودگذار، سايهاى است ناپايدار، تكيهگاهى است نااستوار (روى خوش نمايد) تا آن كه از وى گريزان است بدو انس گيرد و آنكه ناشناساى اوست آرامش پذيرد. ناگاه، به چهار دست و پاى برخيزد و ريسمانها درآويزد، آماج تيرهاى (قضايش) سازد و رشتههاى مرگ بر گلويش اندازد. كشان كشانش براند تا به خوابگاه تنگش رساند كه منزلگاهى است پر بيم براى ديدن پاداش كردار از بهشت نعيم و يا كيفرى از عذاب جحيم.
و كذلك الخلف يعقب السلف. لاتقلع المنيه اختراما و لا يرعوى الباقون اجتراما. يحتذون مثالا و يمضون ارسالا الى غايه الانتهاء و صيور الفناء حتى اذا تصرمت الامور و تقضت الدهور و ازف النشور اخرجهم من ضرائح القبور و او كار الطيور و او جره السباع. و مطارح المهالك سراعا الى امره. مهطعين الى معاده. رحيلا صموتا قياما صفوفا ينفذهم البصر و يسمعهم الداعى. عليهم لبوس الاستكانه. و ضرع الاستسلام و الذله. قد ضلت الحيل و انقطع الامل و هوت الافئده كاظمه و خشعت الاصوات مهيمنه و الجم العرق و عظم الشفق و ارعدت الاسماع لزبره الداعى الى فصل الخطاب و مقايضه الجزاء و نكال العقاب و نوال الثواب. عباد مخلوقون اقتدار او مربوبون اقتسارا و مقبوضون احتضارا و مضمنون اجداثا و كائنون رفاتا و مبعوثون افراد او مدينون جزاء و مميزون حسابا.
چنين بوده است (رسم دوران) پسينيان از پيشينيان روان، نه مرگ دست بردار از تباه كردن آنان و نه ماندگان از نافرمانى روى گردان. آيندگان پا برجاى پاى رفتگان نهند و هر گروه چون رمه بگذرند (و نوبت به دستهى ديگر دهند) تا آنگاه كه جهان سرآيد و بانگ نيستى برآيد. رشتهى كارها گسسته گردد و بناى روزگار درهم شكسته (چون نوبت به خفتن رسد) و رستاخيز در رسد آنان را از شكاف گورها (و دل مورها) و لانهى پرندگان و كنام درندگان (و درون مغاك) و افكندن جاى هلاك بيرون آرد. شتابان فرمان او را نيوشا، در رفتن به بازگشتگاه او، كوشا.
خاموش و دسته دسته برپا و خدا به ديدهى قدرت بر همه بينا و آنان بانگ خواننده را شنوا. لباس فروتنى بر بدن، طوق بندگى و خوارى بر گردن، چارهاى پيش پا نديده، رشتهى اميد بريده، دلها از اندوه لرزان بانگها فروداشته، آهسته سخن گويان، عرق از سر و روى بر گردن ريزان، پر بيم و به خود لرزان كه به آوايى درشت آنان را به حساب مىخوانند، تا جزاى هر يك را بدو برسانند و تلخى كيفر يا شيرينى پاداش را به وى بچشاند. بندگانى هستند به قدرت حق آفريده، نا به دلخواه پروريده، چون مرگشان در رسد، جانهايشان گرفته است، تنهاشان در دل خاك خفته تا پوسيده گردند و خرده استخوان. سپس از گور برانگيخته شوند يكان يكان. جزاى خويش را وامدار، حسابشان جدا كرده و آشكار. كه:
قد امهلوا فى طلب المخرج و هدوا سبيل المنهج. و عمروا مهل المستعتب. و كشفت عنهم سدف الريب و خلوا المضمار الجياد و رويه الارتياد و اناه المقتبس المرتاد فى مده الاجل و مضطرب المهل. فيالها امثالا صائبه و مواعظ شافيه. لو صادفت قلوبا زاكيه و اسماعا واعيه و آراء عازمه و البابا حازمه.
در اين دنيا بدانها فرصت دادند تا از گمراهى برهند و راه را بدانها نمودند تا بيراهه نروند. از زندگانى بهره گرفتند چندانكه تحصيل رضاى خدا را شايد و آن مايه از خرد يافتند كه گرد شبهت را زدايد، آنان را رها كردند تا رياضت كشند، مانند اسبان مسابقت و بر يكديگر پيشى جويند در انديشيدن و جستن نور معرفت در فرصتى كوتاه كه دارند و مهلتى از عمر كه با ناآرامى به سرآرند. وه! كه چه مثالهاى به جا و اندرزهاى رسا. اگر در دلهاى پاك نشيند و در گوشهاى شنوا جاى گزيند و انديشههاى مصمم يابد و خردهاى با تدبير آن را برتابد.
فاتقوا الله تقيه من سمع فخشع و اقترف فاعترف و وجل فعمل و حاذر فبادر و ايقن فاحسن و عبر فاعتبر و حذر فازد جر و اجاب فاناب و رجع فتاب و اقتدى فاحتذى و ارى فراى فاسرع طالبا و نجاها ربا فافاد ذخيره و اطاب سريره و عمر معادا و استظهر زاد اليوم رحيله و وجه سبيله و حال حاجته و موطن فاقته و قدم امامه لدار مقامه.
پس از خدا همچون كسى بترسيد كه شنيد و فروتنى كرد، گناه ورزيد و اعتراف آورد، ترسيد و به كار پرداخت، پرهيز نمود و پيشتاخت، يقين كرد و نيكى ورزيد، پندش دادند و به گوش جان خريد. ترساندش و نافرمانى نكرد، دعوت را پذيرفت و به خدا رو آورد. بازگشت و توبه كرد، پى راهنما افتاد و بر نهاد او كار ساخت (شريعت) را بدو نشان دادند و آن را ديد و شناخت. پس خواهان بشتافت و گريزان رهايى يافت. سود طاعت را ذخيره ساخت و درون از آلايش پرداخت. بازگشتگاه آن جهان را آباد كرد. و براى روز كوچ و راهى كه در پيش دارد و نيازى كه او را افتد و جايى كه در آن درويش ماند و توشه فراهم آورد و فرستاد آن را پيشاپيش براى اقامتگاه خويش.
فاتقوالله عبادالله جهه ما خلقكم له و احذروا منه كنه ما حذركم من نفسه و استحقوا منه ما اعدلكم بالتنجز لصدق ميعاده و الحذر من هول معاده.
پس، بندگان خدا! تقوى و رضاى حق را بجوييد و راهى را كه براى آن آفريده شدهايد بپوييد و از آنچه شما را ترسانده است چنانكه بايد بترسيد تا آنچه را براى شما آماده ساخته است سزاوار باشيد و انجام وعدهى او را خواستار و از بيم رستاخيز بركنار.
و منها:
جعل لكم اسماعا لتعى ما عناها و ابصارا لتجلو عن عشاها و اشلاء جامعه لاعضائها. ملائمه لاحنائها. فى تركيب صورها و مدد عمرها بابدان قائمه بارفاقها و قلوب رائده لارزاقها فى مجللات نعمه و موجبات مننه و حواجز عافيته و قدر لكم اعمارا سترها عنكم و خلف لكم عبرا من آثار الماضين قبلكم من مستمتع خلاقهم و مستفسح خناقهم. ارهقتهم المنايا دون الامال و شذبهم عنها تخرم الاجال. لم يمهدوا فى سلامه الابدان و لم يعتبروا فى انف الاوان. فهل ينتظر اهل بضاضه الشباب الانوازل السقم و اهل مده البقاء الا آونه الفناء.
و از اين خطبه است:
شما را گوش داد تا بشنود آنچه به كارش آيد و ديده كه تاريكى را بدان زدايد و اندامهايى، فراهم كردن عضوها را به كار و با خميدگيهاى آن سازوار. به صورت تركيب شده با هم و چندانكه دوام دارند با يكديگر فراهم. با كالبدها كه منافع خود را مىرسانند و دلهايى كه روزى خود را خواهانند و مىستانند (همه) غرقه در نعمتهاى او كه همگانى است و فراگير و به جان او را منت پذير. قرين عافيت بىگزند و به سلامت. و براى هر يك از شما بهرى از زندگانى انگاشت و پايان آن را پنهان داشت و براى عبرت شما آثار پيشينيان را به جا گذاشت. از آنچه بهرهشان بود و خوردند و از لذتى كه در فراخناى پيش از مرگ بردند و مرگى كه شتابان در رسيد و رشتههاى آرزوشان را بريد و اجلها كه ناگاه بتاخت و بروبرگشان را برانداخت. به هنگام تندرستى كارى نكردند چنانكه شايد و در بهار جوانى عبرت نگرفتند آنسان كه بايد. آنكه در شادابى جوانى است چه انتظار مىبرد جز شكست پيرى را كه نزد وى رخت گشايد؟ و آنكه در چاربالش تندرستى است جز بيماريها را كه بر سر او آيد؟ و آنكس كه لختى در اين جهان به سر مىبرد، جز مرگ را كه از در درآيد؟
مع قرب الزيال و ازوف الانتقال و علز القلق و الم المضض و غصص الجرض و تلفت الاستغاثه بنصره الحفده و الاقرباء و الاعزه و القرناء. فهل دفعت الاقارب او نفعت النواحب و قد غودر فى محله الاموات رهينا و فى ضيق المضجع وحيدا. قد هتكت الهوام جلدته و ابلت النواهك جدته و عفت العواصف آثاره و محا الحدثان معالمه و صارت الاجساد شحبه بعد بضتها و العظام نخره بعد قوتها و الارواح مرنهنه بثقل اعبائها موقنه بغيب انبائها لا تستزاد من صالح عملها و لا تستعتب من سيىء زللها.
زمان رفتن نزديك گرديده است دلها از اضطراب تپيده و سوزش درد را مزيده و شربت غصه را جرعه جرعه چشيده. براى يارى خود فريادخواهان از فرزندان و نوادگان و خويشان و عزيزان و همتايان و همسالان. آيا خويشان مرگ او را از او بازدارند؟ يا نوحهگران وى را سودى رسانند؟ حالى كه در كوى مردگان بازداشته است و در خوابگاه تنگ، تنها هشته. خزندگان، پوستش پاره كرده و خورده. خشت و خاك گور شادابى تن او را سترده. گردبادها بر آثار او خاك افشانده و گذشت روزگار نشانههاى او را پوشانده. كالبدهايى كه آكنده از گوشت بود، نزار گرديد و استخوانها از پس سختى، پوسيد. و جانها در گرو سختى بار گناه درستى خبرهاى غيبى را به يقين ديده و آگاه. نه كارى نيك، افزون از آنچه كردهاند توانند و نه راهى براى پوزش از لغزشهايى كه داشتهاند، دانند.
اولستم ابناء القوم و الاباء و اخوانهم و الاقرباء. تحتذون امثلتهم و تركبون قدتهم و تطئون جادتهم. فالقلوب قاسيه عن حظها. لاهيه عن رشدها، سالكه فى غير مضمارها. كان المعنى سواها و كان الرشد فى احراز دنياها. و اعلموا ان مجازكم على الصراط و مزالق دحضه و اهاويل زلله و تارات اهواله فاتقوالله تقيه ذى لب شغل التفكر قلبه و انصب الخوف بدنه و اسهر التهجد غرار نومه و اظما الرجاء هو اجر يومه و ظلف الزهد شهواته و ارجف الذكر بلسانه و قدم الخوف لابانه و تنكب المخالج عن وضح السبيل و سلك اقصد المسالك الى النهج المطلوب و لم تفتله فاتلات الغرور و لم تعم عليه مشتبهات الامور. ظافرا بفرحه البشرى و راحه النعمى فى انعم نومه و آمن يومه. قد عبر معبر العاجله حميدا و قدم زاد الاجله سعيدا و بادر من وجل و اكمش فى مهل و رغب فى طلب و ذهب عن هرب و راقب فى يومه غده و نظر قدما امامه فكفى بالجنه ثوابا و نوالا و كفى بالنار عقابا و وبالا. و كفى بالله منتقما و نصيرا و كفى بالكتاب حجيجا و خصيما.
مگر شما (كه زندهايد) پسران يا پدران و يا خويشان (آن رفتگان) نهايد؟ كه پابرجاى آنان مىگذاريد و بر كارى كه كردند سواريد و راهى را كه رفتند مىسپاريد؟ دلها سخت گرديده و نصيب خويش نبرده، راه رستگارى خود به دست فراموشى سپرده، توسن عمل را در راهى كه نبايد، رانده. چنانكه گويى احكام خدا جز براى اينهاست و رستگارى در به دست آوردن دنياست.
و بدانيد كه گذر شما بر صراط است كه جايگاههاى لغزيدن است و بيمهاى اين لغزش را داشتن و پياپى ترسيدن. پس از خدا چون خردمندى بترسيد كه دل خود را از جز تفكر پرداخته و بيم تن وى را ناتوان ساخته و شب زندهدارى خواب اندك را از سر او برده و به اميد ثواب گرمى روز را با تشنگى گذرانده، پارسايى شهوت را در دل او مىرانده و ياد خداش بر زبان و بهنگام (از نافرمانى او) ترسان. از راههايى كه به چپ و راست رود به يك سو شده و راه روشن را پيش گرفته. و آن راه را كه به سر منزل مقصود رسد مقصد خويش گرفته و (زيورهاى دنياى) فريبنده و گمراه كننده او را از آن راه به ديگر سو نرانده و كارهاى آميخته و درهم بر وى پوشيده نمانده. از دريافت مژده شادان و دلفروز در خوشترين خواب ايمنترين روز. از گذرگاه اين جهان گذشت با نيك نامى و توشهى آن جهان را از پيش روانه داشت، بانكو فرجامى. از بيم پيشدستى كرد و در فرصتى كه داشت شتافت و خواست آنچه بايد و از آنچه نبايد ترسان رخ بتافت. امروز نگاهبان فرداى خويش بود و طومار كارهاى كرده در پيش كه: بهشت پاداش و بهره را كفايت است. و كيفر و پاداش راه را رسيدن دوزخ غايت و بس كه انتقام گيرنده و ياور خداى سبحان بود و حجت آور و خصومتگر كتاب خدا، قرآن.
اوصيكم بتقوى الله الذى اعذر بما انذر واحتج بما نهج و حذركم عدوا نفذ فى الصدور خفيا و نفث فى الاذان نجيا فاضل و اردى و وعد فمنى و زين سيئات الجرائم و هون موقبات العظائم. حتى اذا استدرج قرينته و استغلق رهينته انكر ما زين و استعظم ما هون و حذر ما امن.
شما را اندرز مىدهم تا از خدا بترسيد كه با بيمهايى كه داده جاى عذرى نگذارده و با راهى كه پيش پا نهاده، حجت بر بندگان گمارده و شما را از دشمنى ترساند كه پنهانى در سينهها راه گشايد و رازگويان در گوشها دمد و سخن سرايد تا آدمى را گمراه كند و تباه سازد و وعده دهد و به دام هوسش دراندازد . زشتى گناهان را در ديدهى او بيارايد و گناهان بزرگ را خرد و آسان نمايد.
چندانكه وى را بفريفت و راه چاره را به روى او بست و به گروگانى گذارد كه از آن نتواند، رست، ناگاه آنچه را آراسته بود ناشناخته انگاشت و آن را كه خوار مايه شمرده بود بزرگ پنداشت و از ارتكاب آنچه ايمنش دانسته بود، برحذر داشت.
و منها فى صفه خلق الانسان:
ام هذا الذى انشاه فى ظلمات الارحام و شعف الاستار نطفه دهاقا و علقه محاقا و جنينا و راضعا و وليدا و يافعا. ثم منحه قلبا حافظا و لسانا لا فظا و بصرا لا حظا. ليفهم معتبرا و يقصر مزدجرا. حتى اذا قام اعتداله و استوى مثاله نفر مستكبرا و خبط سادرا. ماتحا فى غرب هواه، كادحا سعيا لدنياه. فى لذات طربه و بدوات اربه لا يحتسب رزيه و لا يخشع تقيه. فمات فى فتنته غريرا و عاش فى هفوته يسيرا. لم يفد عوضا و لم يقض مفترضا.
و از اين خطبه است در صفت آفرينش انسان:
(با شما گويم از اين انسان) كه در تاريك جاى زهدانش را بيافريد و در پردههاى تيرهاش درپيچيد. نطفهاى بود جهنده (و پليد) سپس خونى شد لخته و ناتمام و بچهاى در شكم مام و شيرخوارهاى از پستان و كودكى (در خور دبستان) و نوجوانى رسيده (كه سبزهى زندگىاش تازه دميده) سپس او را دلى داد فراگير و زبانى در خورد تعبير و ديدهاى نگرنده و بصير تا دريابد و پند پذيرد و بازايستد و راه نافرمانى پيش نگيرد. چندانكه جوانى شد راست اندام، تندرست و به قامت تمام، گردن كشانه (از راه حق) دورى گزيد و بيهانه اين سو و آن سو دويد. از چاهسار آرزو نوشا و در پى دنيا كوشا. سرمست لذت و شادمانى از عنفوان و نشاط جوانى. نه انديشهى رسيدن مصيبتش در سر و نه از خدا و تقوايش خبر تا آنكه در اين آزمايش فريب خورده مرد و روزگارى كوتاه را در خطا بسر برد. نه عوضى به دست آورد و نه واجبى را كه برعهده داشت ادا كرد.
دهمته فجعات المنيه فى غبر جماحه و سنن مراحه. فظل سادرا و بات ساهرا. فى غمرات الالام و طوارق الاوجاع و الاسقام. بين اخ شقيق و والد شفيق و داعيه بالويل جزعا و لادمه للصدر قلقا و المرء فى سكره مهليه و غمره كارثه و انه موجعه و جذبه مكربه و سوقه متعبه. ثم ادرج فى اكفانه مبلسا و جذب منقادا سلسا. ثم القى على الاعواد. رجيع و صب و نضو سقم. تحمله حفده الولدان وحشده الاخوان الى دار غربته و منقطع زورته. حتى اذا انصرف المشيع و رجع المتفجع اقعد فى حفرته نجيا لبهته السوال و عثره الامتحان و اعظم ما هنالك بليه نزول الحميم و تصليه الجحيم و فورات السعير و سورات الزفير لا فتره مريحه و لا دعه مزيحه و لا قوه حاجزه و لا موته ناجزه و لا سنه مسليه بين اطوار الموتات و عذاب الساعات انا بالله عائذون.
در واپسين دورهى جوانى و آخرين منزلهاى كامرانى درد مرگ او را فروگرفت، چندانكه روز را با حيرانى به سر مىبرد و شب را با بيدارى و نگرانى. هر روز به سختى درد مىكشيد و هر شب رنج و بيمارى به سر وقتش مىرسيد. حالى كه گردش برادرى بود به جان برابر و پدرى مهربان و نصيحتگر و مادرى از ناشكيبايى فريادكنان و از ناآرامى بر سينه زنان و او در بيهوشى و غفلت و در سختى و مصيبت و نالهاى زار و نفسى افتاده به شمار و جان كندنى طاقتزا و دشوار. سپس او را خاموش، درون كفنهايش گذارند و گردن نهاده و رام از زمينش برگيرند و بر پاره چوبهايش بردارند. پيكرى كوفته و رنجديده، لاغر از بيماريى كه كشيده. فرزند و نواده و برادران همگان تابوتش را بردارند و به خانهى غربتش رسانند. آنجا كه ديگر هيچ كس او را نبيند (و تنها خود در اين خانه نشيند) تا چون مشايعت كنندگان بازگرديدند و مصيبتزدگان واپس گرديدند او را در گودالش نشاندند، زمزمهكنان حيرت زده از پرسش (فرشتگان) و خطا كردن در امتحان و دشوارتر چيز آنجا، بلاى فرود آمدن است در گرمى جهنم و بريان شدن در آتشى كه زبانه زند، پى هم و تيز گشتن بانگ آن هر دم. نه لختى آسوده بودن و نه راحتى تا بدان رنج را زدودن. نه نيرويى بازدارنده تا درامان ماند و نه مرگى تا اين بلا را از او برهاند و نه خوابى سبك تا آرامشى رساند.
سختيهاى مردن از پى هم، عذابها هر ساعت و هر دم، به خدا پناه مىبريم. (از اين غم)
عبادالله اين الذين عمروا فنعموا و علموا ففهموا و انظروا فلهوا و سلموا فنسوا. امهلوا طويلا و منحوا جميلا و حذروا اليما و وعدوا جسما. احذرو الذنوب المورطه و العيوب المسخطه. اولى الابصار و الاسماع و العافيه و المتاع. هل من مناص او خلاص او معاذا و ملاذا و فرار او محار ام لا فانى توفكون ام اين تصرفون ام بماذا تغترون و انما حظ احدكم من الارض ذات الطول و العرض. قيد قده متعفرا على خده. الان عبادالله و الخناق مهمل و الروح مرسل. فى فينه الارشاد و راحه الاجساد و باحه الاحتشاد و مهل البقيه و انف المشيه و انظار التوبه و انفساح الحوبه قبل الضنك و المضيق و الروع و الزهوق و قبل قدوم الغائب المنتظر و اخذه العزيز المقتدر.
بندگان خدا! كجايند آنان كه ساليانى دراز ماندند و در خوشى به سر بردند؟ تعليماتشان دادند و به خاطر سپردند و مهلتشان بخشيدند و در بيهودهكارى گذراندند، بىگزند بودند و فراموش كردند (تا گاهى كه مردند) مهلتى يافتند دراز و بخششى گرفتند نيكو و به ساز. از عذاب دردناكشان ترساندند و نويد پاداش بزرگ به گوششان خواندند، از گناهانى كه به تباهى كشاند، بپرهيزيد و از زشتيها كه خشم خدا را برانگيزاند بگريزيد.
خداوندان ديدههاى بينا و گوشهاى شنوا و تندرستى و كالا. آيا گريزگاهى است، يا رهايى، يا جاى امنى، يا پناه جايى، يا گريزى، يا توانى راهى به دنيا گشايى، يا نه چنين است، پس كى بازمىگرديد و به كجا مىرويد و فريفتهى چه هستيد، حالى كه بهرهى هر يك از شما زمين پر طول و عرض، همان اندازه است كه با گونهى خاك آلوده بر آن خفته است؟
هم اكنون بندههاى خدا! كه طناب مرگ بر گلو سخت نيست، روان آزاد است و وقت ارشاد باقى است. تنها در آسايش است و هنگام گرد آمدن (و كوشش) و اندك زمانى داريد از ماندن و مجالى براى اراده كردن و فرصت براى توبت و فراخى براى عرض حاجت (بكوشيد) پيش از تنگى و در سختى به سر بردن و بيم داشتن و مردن و پيش از درآمدن غايبى كه منتظر رسيدن آنيد و گرفتار شدن به خشم خداى بزرگ و توانا كه گريختن از آن نتوانيد.
و فى الخبر انه عليهالسلام لما خطب بهذه الخطبه اقشعرت لها الجلود و بكت العيون و رجفت القلوب و من الناس من يسمى هذه الخطبه الغراء.
در خبر است كه چون (اميرالمومنين) عليهالسلام اين خطبه را خواند، تنها از شنيدن آن لرزيد و ديدهها باران اشك باريد و دلها از بيم تپيد و بعضى مردم آن را خطبهى غراء ناميدهاند. [۲۲۲].
دل بر جهان مبند که بر کسي وفا نکرد
دل در جهان مبند كه با كس وفا نكرد هرگز نبوده دور زمان بىتبدلى
مرگ از تو دور نيست و گر هست فى المثل هر روز باز مىرويش پيش منزلى
بنياد خاك بر سر آبست از اين سبب خالى نباشد از خللى يا تزلزلى
دنيا مثال بحر عميقى است پر نهنگ آسوده عارفان كه گرفتند ساحلى
دانا چه گفت، گفت كه عزلت ضرورتست من خود به اختيار نشينم به معزلى
يعنى خلاف راى خداوند حكمت است امروز خانه كردن و فردا تحولى
آنگه كه سر به بالش كورم نهند باز از من چه بالشى كه بماند چه چنبلى[۲۲۳].
غررالحکم و دنيا
كونوا ممن عرف فناء الدنيا فزهد فيها و علم بقاء الاخره فعمل لها.
از كسانى باشيد كه نابودى دنيا را شناخت و در آن زهد ورزيد و پايدارى آخرت را دانست و براى آن كار كرد (و در شمار پاكان قرار گرفت)
كونوا قوما علموا ان الدنيا ليست بدارهم فاستبدلوا.
از كسانى باشيد كه دانستند دنيا خانهى آنان نيست آنها آن را به سرايى ديگر ( و بهتر) تبديل كردند.
كونوا من ابناء الاخره و لا تكونوا من ابناء الدنيا فان كل ولد سيلحق بامه يوم القيامه.
از فرزندان آخرت بوده باشيد نه از فرزندان دنيا، زيرا هر فرزندى در روز قيامت به مادر خودش مىپيوندد و فرزندان دنيا با خود دنيا، جايشان در جهنم است.
كلما ازداد المرء بالدنيا شغلا و زادبها و لها اوردته المسالك و اوقعته فى المهالك.
در دنيا هر چه سرگرمى مرد زيادتر شود و دلباختگيش بدان بيشتر گردد، دنيا او را به راههاى دشوار وارد كند و به پرتگاههاى هلاكتش درافكند.
كلما لا ينفع يضر و الدنيا مع حلاوتها تمروا الفقر بعد الغنى بالله لا يضر.
هر چه سود ندهد زيان رساند. دنيا با همهى شيرينيش (سخت) تلخ است و پس از توانگرى بواسطهى خداوند تعالى ندارى هم ضررى نمىزند. كلما فاتك من الدنيا شىء فهو غنيمه.
هر چه از دنيا از دستت بدر رود آن غنيمت است (و در حساب آسودهترى) كما ان الشمس و اليل لا يجتمعان كذلك حب الله و حب الدنيا لايجتمعان.
همچنانكه شب و روز با هم جمع نشوند، همانطور محبت خدا و محبت دنيا با هم جمع نشوند. (و خدا خود فرمايد: همچنانكه آب و آتش در ظرفى جمع نشوند، همانطور محبت من و دنيا با هم جمع نگردند.
كسب العلم الزهد فى الدنيا.
علم بدست آوردن، زهد در دنيا است.
كرور الايام احلام و لذاتها ءالام و مواهبها فناء و اسقام.
گردشهاى روزگار خوابهاى پوچ و لذاتش دردها و بخشودهايش نابوديها و خستگيها است.
كذب من ادعى الايمان و هو مشعوف من الدنيا بخدع الامانى و زور الملاهى.
دروغ گفت آنكس كه دعويدار ايمان داشتن شد و حال آنكه او از دنيا بفريبهاى آرزوها و دروغ بازيچهها دلبستگى پيدا كرد. [۲۲۴].
بندگان خدا شما را به اعراض از اين دنيا سفارش مىكنم
عبادالله اوصيكم بالرفض لهذه الدنيا التاركه لكم و ان لم تحبوا تركها و المبليه لاجسامكم و ان كنتم تحبون تجديدها، فانما مثلكم و مثلها كسفر سلكوا سبيلا فكانهم قد قطعوه و اموا علما فكانهم قد بلغوه و كم عسى المجرى الى الغايه ان يجرى اليها حتى يبلغها و ما عسى ان يكون بقاء من له يوم لايعدوه و طالب حثيت يحدوه فى الدنيا حتى يفارقها فلا تنافسوا فى عز الدنيا و فخرها و لا تعجبوا بزينتها و نعيمها و لا تجزعوا من ضرائها و بوسها فان عزها و فخرها الى انقطاع و ان زينتها و نعيمها الى زوال و ضرائها و بوسها الى نفادو كل مده فيها الى انتهاء و كل حى فيها الى فناء.
بندگان خدا! شما را سفارش مىكنم اين دنيا را كه وانهندهى شماست، واگذاريد. هر چند وانهادن آن را دوست نمىداريد. دنيايى كه تنها را كهنه مىكند هر چند نوشيدن آن را خوش داريد. مثل شما و دنيا چون گروهى همسفر است كه به راهى مىروند و تا در نگرند آن را مىسپرند و يا قصد رسيدن به نشانى را كردهاند و گويى بدان رسيدهاند. چه كوتاه است فرصت كسى كه تازد تا راهى كه در پيش دارد به سر رسد و يا آنكه روزى فرصت دارد نه بيش (و مرگش در رسد) و خواهانى شتابان در پى او افتاده و او را مىراند تا در دنيا نماند. پس بر عزت و ناز دنيا بر يكديگر پيشدستى مكنيد و به آرايش و آسايش آن شادمان مشويد و از زيان و سختى آن ناشكيبا مباشيد كه عزت و نازش پايان يافتنى است و آرايش و آسايش آن سپرى شدنى و زيان و سختى آن تمام شدنى و هر مدتى از آن سرآمدنى و هر زندهى آن مردنى.
او ليس لكم فى آثار الاولين مزد جرو فى آبائكم الماضين تبصره و معتبر ان كنتم تعقلون. او لم تروا الى الماضين منكم لا يرجعون و الى الخلف الباقين لا يبقون. اولستم ترون اهل الدنيا يصبحون و يمسون على احوال شتى فميت يبكى و آخر يعزى و صريع مبتلى و عائد يعود و آخر بنفسه يجود و طالب للدنيا و الموت يطلبه و غافل و ليس بمغفول عنه و على اثر الماضى ما يمضى الباقى. الا فاذكروا هاذم اللذات و منغص الشهوات و قاطع الامنيات. عند المساوره للاعمال القبيحه و استعينوا الله على اداء واجب حقه و ما لا يحصى من اعداد نعمه و احسانه.
آيا نشانهها كه از گذشتگان به جاى مانده شما را از دوستى دنيا بازنمىدارد؟ و اگر خردمنديد مرگ پدرانتان كه در گذشتهاند جاى بينايى و پندگرفتن ندارند؟ نمىبينيد گذشتگان شما بازنمىآيند و ماندگان نمىپايند؟ نمىبينيد مردم دنيا روز را به شب و شب را به روز مىآرند و هر يك حالتى دارند؟ مردهاى است كه بر او مويند. زندهاى كه تسليتش گويند. افتادهاى بيمار، بيمارپرسى تيمارخوار و ديگرى كه جان مىدهد و دنياجويى كه مرگ به دنبالش مىدود و غافلى به خود وانگذاشته و ماندگان پى گذشتگان را داشته. هان! بر هم زنندهى لذتها، تيرهكنندهى شهوتها و بندهى آرزوها را به ياد آريد. آنگاه كه به كارهاى زشت شتاب مىآريد و از خدا يارى خواهيد برگزاردن واجب (چنانكه شايد) و نعمت و احسان او كه به شمار نيايد. [۲۲۵]
نى دولت دنيا به ستم مىارزد نى لذت مستيش الم مىارزد
نه هفت هزار ساله شادى جهان اين محنت هفت روزه غم مىارزد [۲۲۶].
از چرخ به هر گونه همى دار اميد و ز گردش روزگار مىلرزد چو، بيد
گفتى كه پس از سياه رنگى نبود پس موى سياه من چرا گشت سپيد[۲۲۷].
سيلاب گرفت گرد ويرانهى عمر و آغاز پرى نهاد پيمانهى عمر
بيدار شو اى خواجه كه خوش بكشد حمال زمانه رخت از خانهى عمر [۲۲۸]
چند جمله از استاد جعفرى در مورد اين خطبه
در اين جملات مطالبى بسيار مهم دربارهى دنيا گوشزد شده است كه به قرار زير است:
از دنيا اعراض كنيد كه دير يا زود از شما اعراض خواهد كرد. نمىگويم واقعيتها را ناديده بگيريد. مىگويم: واقعيتها را به خوبى ارزشيابى نماييد.
نمىگويم: در ارتباط با دنيا و كسل و سست و بىخيال باشيد، مىگويم: با جديترين تكاپو در اين دنيا حركت كنيد پس از آنكه آن را شناخته باشيد.
نمىگويم از دنيا و آنچه در آن است قهر كنيد، بلكه مىگويم: با آن دنيا آشتى كنيد و به آن محبت بورزيد كه براى رشد و اعتلاى خود ساختهايد.
اى مردم! دنيايى كه بطور طبيعى شما را مىپروراند و مانند گهواره شما را به حركت درمىآورد، دير يا زود شما را رها خواهد كرد. اين دنيا را رها كنيد، يعنى هدف اعلاى جان گرانبهايتان را از اين دنيا كه عبارتست از برقرارى ارتباط ما بين خود طبيعى شما و يك مشت ماده و ماديات ناآگاه نجوييد، بلكه از آن دنيا بجوييد كه خرد و وجدان و نمايندگان راستين فياض مطلق بوجود آوردنش را براى شما توصيه و دستور مىدهند. [۲۲۹].
از گفته هاي آن حضرت در مورد دنيا و غررالحکم
لكل عمل جزاء فاجعلوا عملكم لما يبقى و ذروا ما يفنى.
هر عملى را پاداشى است، پس عمل خود را قرار دهيد در چيزى كه باقى ماند و واگذاريد آنچه را كه فانى مىگردد.
للمستحلى لذه الدنيا غصه.
براى شيرين شمرندهى لذت و خوشى دنيا غصه و اندوهى در پى است.
لدنياكم عندى اهون من عراق خنزير على يد مجذوم.
البته اين جهان شما نزد من از رگ و پى خوكى كه در دست دست شخص خورهدار باشد خوارتر و بىمقدارتر است. (و شما بيخود بر سر اين لاشهى گنديده، كركس و اربجان هم ريختهايد. اين استخوان را به سگان واگذاريد و هماوار بال و پر از آلايش آن بيفشانيد)
للبئس المتجر ان ترى الدنيا لنفسك ثمنا و ممالك عند الله عوضا.
اين خوب تجارتى نيست كه تو دنيا را بهاى نفس خويش دانى و آن را از آنچه كه در نزد خداوند بزرگ است عوض گيرى (بلكه تو بايد فقط بهشت را بهاى خود دانى و خود را جز بدان نفروشى) لحب الدنيا صمت الاسماع عن سماع الحكمه و عميت القلوب عن نور البصيره.
بواسطهى دوستى دنيا است كه گوشها از شنيدن دانش و حكمت كر شوند و ديدهها از ديدار نور بينش كور گردند.
ليس على الاخره عوض و ليست الدنيا للنفس ثمن.
براى آخرت عوضى نيست، دنيا هم بهاى نفس انسانى نمىشود. (فلذا انسان بايد در تحصيل آخرت كوشا باشد)
لم يلق احد من سراء الدنيا بطنا الا منحته من ضرائها ظهرا.
هيچكس از شادى و خوشى جهان رويى نديد جز آنكه از اندوه و گرفتاريش پشتى بوى نشان نداد.
لم يفد من كان همته الدنيا عوضا و لم يقض مفترضا.
آنكس كه دنيا را عوض از آخرت گرفت سودى نبرد و واجبى را قضا نكرد.
لم يظلل امرء من الدنيا ديمه رجاء الاهبت عليه مزنه بلاء.
در دنيا اميدوارى بر هيچكس سايه نيافكند جز آنكه نسيم ابر بلا بر وى وزيدن و باريدن گرفت.
لو عقل اهل الدنيا لخربت الدنيا.
اگر مردم جهان، همگان عاقل بودند (و براى آخرت كار مىكردند) البته دنيا ويران مىشد. [۲۳۰].
بنگريد بدين جهان نگريستن پارسايان
انظروا الى الدنيا نظر الزاهدين فيها الصادفين عنها، فانها والله عما قليل تزيل الثاوى الساكن و تفجع المترف الامن. لايرجع ما تولى منها فادبر و لايدرى ما هوآت منها فينتظر. سرورها مشوب بالحزن و جلد الرجال فيها الى الضعف و الوهن. فلا يغرنكم كثره ما يعجبكم فيها لقله ما يصحبكم منها.
بنگريد به اين جهان، نگريستن پارسايان رويگردان از آن كه به خدا سوگند، آن كه در آن مانده و جاى گرفته، ديرى نپايد و آن كه نازپروده و ايمن به سر برده، به درد آيد. آنچه از آن رفت و پشت كرد، بازگشتنى نيست و آنچه آينده است نتوان دانست چيست تا در انتظار آن زيست. شادى آن آميخته به اندوه است و بدى حال و چابكى و چالاكى مردان را ناتوانى و سستى به دنبال. پس فريفته نگرداند شما را فزونى آنچه شادمانتان گرداند كه اندك است آنچه از آن با شما مىماند.
رحم الله امرا اتفكر فاعتبر و اعتبر فابصر فكان ما هو كائن من الدنيا عن قليل لم يكن و كان ما هو كائن من الاخره عما قليل لم يزل و كل معدود منقض و كل متوقع آت و كل آت قريب دان.
خدا بيامرزد مردى را كه بيانديشد و پند گيرد و پند گيرد و پذيرد كه گويى به اندك زمان آنچه از دنيا بود نمانده است و آنچه از آخرت است پاينده است و هر (عمر) شمرده به سر آيد و هر چه چشمداشتنى است درآيد [۲۳۱] و هر چه در آمدنى است نزديك است و به زودى رخت گشايد.
منها:
العالم من عرف قدره و كفى بالمرء جهلا الا يعرف قدره و ان من ابغض الرجال الى الله لعبدا و كله الله الى نفسه. جائرا عن قصد السبيل، سائرا بغير دليل. ان دعى الى حرث الدنيا عمل و ان دعى الى حرث الاخره كسل، كان ما عمل له واجب عليه و كان ما ونى فيه ساقط عنه.
از اين خطبه است:
دانا كسى است كه قدر خود را بشناسد و در نادانى مرد اين بس كه پايهى خويش را نشناسد. از دشمن روىترين مردمان بندهاى است كه خدا او را به خود واگذارد تا از راه راست به يك سو شود و بىراهنما گام بردارد. اگر به كار دنيايش خوانند. چست باشد و اگر به كار آخرتش خوانند، تنبل و سست باشد. گويى آنچه براى آن كار كند بر او بايسته است و در آنچه در آن سستى ورزد از او ناخواسته. [۲۳۲].
افسانه روزگار
قمار عاشقان بردى ندارد از نداران پرس كس از دور فلك دستى نبرد از بد بياران پرس
جوانيها رجزخوانى و پيريها پشيمانيست شب بدمستى و صبح خمار از ميگساران پرس
قرارى نيست در دور زمانه بيقراران بين سر يارى ندارد روزگار از داغ ياران پرس
تو اى چشمان به خوابى سرد و سنگين مبتلا كرده شبيخون خيالت هم شب از شب زندهداران پرس
تو كز چشم و دل مردم گريزانى چه مىدانى حديث اشك و آه من برو از باد و باران پرس
عروس بخت يك شب تا سحر با كس نخوابيده عروسى در جهان افسانه بود از سوگواران پرس
سر بشكسته هر صبح آفتاب از درهاى خيزد بكام ار توسن ايام ديدى از سواران پرس
فلك با پشت خم دانى به گوش ما چه مىگويد؟ جوانا سرنوشت از سرگذشت روزگاران پرس
به شاخ دشمنى يك ميوهى شيرين نمىرويد برو باغ محبت كار و كار از كشت كاران پرس
جهان ويران كند گر خود بناى تخت جمشيد است برو تاريخ اين ديركهن از يادگاران پرس
بهر خشتى كه خود آيينهى اسكندر و دار است شكست جام جم بين و ز شكوه كامكاران پرس
بشعر (ياد باد) خواجهام خاطر شبى خون شد سپاهان زنده كن وز زنده رود باغكاران پرس
بهر زادن فلك آوازهى مرگى دهد اما خزان لاله و نسرين هم از باد بهاران پرس
سلامت آن سوى قاف است و آزادى در آن وادى نشان منزل سيمرغ از شاهين شكاران پرس
بچشم مدعى جانان جمال خويش ننمايد چراغ از اهل خلوت گير و راز از رازداران پرس
گداى فقر را همت نداند تاخت تا شيراز به تبريز آى و از نزديك حال شهرياران پرس [۲۳۳].
چند نكته از استاد جعفرى درباره خطبه صد و سوم
دنيا را از ديد زاهدان بنگريد. [۲۳۴].
يك مسالهى بسيار مهم در موضوع زهد (پارسايى) وجود دارد كه غالبا بىتوجهى به آن موجب بروز اشكالاتى مىشود و آن اين است كه اگر ما به مقتضاى مطلوبيت زهد دست از دنيا برداريم، به اضافهى اينكه اينگونه اعراض از دنيا مخالف عقل و ديگر منابع معتبر اسلامى است. مانند آيهى ۳۲ از سورهى اعراف:
قل من حرم زينه الله التى اخرج لعباده و الطيبات من الرزق.
(به آنان بگو: كيست كه زينت خداوندى را كه به بندگان خود نمودار ساخته و )همچنين( نعمتهاى پاكيزه و لذتبخش را تحريم نموده است)
و مانند آيهى ۷۷ از سورهى قصص:
و ابتغ فيما آتاك الله الدار الاخره و لا تنس نصيبك من الدنيا.
(در آنچه كه خداوند به تو داده است سراى آخرت را بطلب و سهم خود را )هم( از دنيا فراموش مكن)
و به اضافهى اينكه اميرالمومنين عليهالسلام در سخن هشتاد و يكم در تعريف زهد چنين فرموده است: اى مردم، زهد، كوتاه كردن آرزوست و شكر در هنگام برخوردارى از نعمتها و پرهيزگارى شديد در موقع رويارويى با محرمات. آيا مىتوان صرف نظر كردن از زندگى و اهميت آن را زهد ناميد؟ ما انسانها طورى خلق شدهايم كه محال است بدون ارتباط با دنيا و مواد آن زندگى كنيم، همانطور كه محال است روان نفس آدمى بدون بدن در اين دنيا زندگى كنيم، به همين جهت است كه ما بايد در حفظ بدن از آفات و ناگواريها حداكثر كوشش را انجام بدهيم و براى ادامهى حيات، ضرورتهاى كالبد مادى را با كمال دقت تحصيل نماييم. آيا با اين وصف مىتوان گفت: كه مراجعهى به طبيب براى رفع يا دفع بيمارى، خلاف زهد است؟ آيا با اين وصف مىتوان گفت: كه كوشش سخت و همه جانبه براى برطرف كردن گرسنگى و تشنگى و برهنگى خلاف زهد است؟ اگر كسى به اين سئوالات پاسخ مثبت دهد. يعنى بگويد: كوشش براى امور مزبور خلاف زهد است، او نه انسان را مىشناسد و نه از معناى زهد اطلاعى دارد. چه بهتر كه اين اشخاص در اين گونه مسائل حياتى اظهار نظر ننمايند.
خلاصه، فرق بسيار زياد است ميان نگرش وسيلهاى به مواد مفيد دنيوى كه معناى حقيقى زهد است و ميان مختل ساختن حيات در اين دنيا كه منحصرترين مقدمه براى حيات ابدى است.
حضرت سليمان بن داود (ع) قطعا از رديف اول پارسايان (زهاد) بشرى است زيرا انسان دنيادوست و غوطهور در مواد مفيد دنيوى كه آنها را با ديد هدفها مىنگرد، شايستگى گيرندگى وحى الهى را ندارد تا به مقام بالاى نبوت برسد. پس حضرت سليمان با داشتن ملك دنيا زاهد است و حضرت محمد (ص) زاهدترين زهاد اولاد آدم (ع) با اينكه خداوند سبحان سرورى و زمامدارى مادى و معنوى را به او عنايت فرموده بود. اميرالمومنين (ع) با زمامدارى مادى و معنوى چند كشور بزرگ آن دوران، پارساترين پارسايان اولاد آدم (ع) پس از پيامبر اكرم (ص) بوده است. قاعده كلى عقلانى اسلامى در اين مسالهى با اهميت بدينقرار است:
آنچه كه مربوط به حفظ هويت اصلى حيات است نه تنها تحصيل آن منافاتى با زهد ندارد، بلكه مسامحه در تحصيل آن موجب اختلال حيات مىگردد، خلاف زهد حقيقى است كه در اسلام مطلوب است.
البته شناخت هويت اصلى حيات به معناى فلسفى آن نيست كه بر فرض قابل شناخت بودنش، كار دانشمندان و فيلسوفان است، بلكه منظور آن هويت قابل دريافت است كه هر فردى در هر موقعيتى آن را درمىيابد و ضرورتها و تجملات آن را به خوبى تشخيص مىدهد، چنانكه هر فردى از انسان با فرض اعتدال مغزى و روانيش به خوبى مىفهمد كه او مواد مفيد دنيا را مىپرستد كه ضد زهد است و يا آنها را با آن كيفيت مىخواهد كه اعضاى بدنش را. گمان نمىرود تاكنون بتوان يك انسان عاقل را سراغ گرفت كه به ناخنها يا انگشتان يا موى سر خود عشق بورزد! احتمال نمىرود كسى پيدا شود كه از مغز و روان معتدل برخوردار باشد، با اينحال عاشق معده يا ريه يا كبد يا قلب يا رودههايش بوده باشد! آنچه كه واقعيت دارد، اين است كه آدمى براى اعضاى كالبد مادى خود كه مركب ميدان حيات است، ضرورت حياتى قائل مىشود، ولى تعلق خاطر او به آن اعضاء حتى حساسترين آنها از نوع عشق و محبت شديد عاطفى و پرستش نيست. اينجانب در هيچ كتابى نديدهام و از هيچ احدى نشنيدهام كه بگويد: من به نفس كشيدنم عشق مىورزم، با اينكه تنفس براى انسان زنده اساسىترين وسيلهى حيات است.
بنابراين انسان در هر موقعيتى كه قرار بگيرد با مغز معتدل و وجدان سالم به خوبى درك مىكند كه هويت اصلى حيات او در آن موقعيت كه با ورود اندك عامل اختلال، مختل مىگردد، چيست و چگونه بايد در مسير صيانت آن بكوشد.
لذا با كمال صراحت اين نتيجه را مىگيريم كه پيامبر اعظم اسلام و على (ع) و سليمان بن داود (ع) مىبايست از هويت اصلى خود كه در موقعيت زمامدارى بسيار مهم مادى و معنوى بشر فعاليت مىكرد، بشدت هر چه تمامتر مواظب باشند و بكوشند و كمترين مسامحه در ادامهى حيات فعال در موقعيت خاص خود روا ندارند (چنانچه هر سه بزرگوار انجام دادهاند). در عين حال، پيامبر اكرم (ص) مقروض از دنيا مىرود و خوراك و پوشاك و مسكنش نه تنها از مردم معمولى بالاتر نبوده است، بلكه به پايينتر از خوراك و پوشاك و مسكن مردم معمولى قناعت مىفرموده است.
فرزند ابىطالب را مىبينيم كه با داشتن زمامدارى كشورهايى متعدد مىفرمايد: و اين زمامدارى كه من دارم در نزد من بىارزشتر است از لنگه كفشى كه آن را مىپوشم، مگر اينكه حقى را احقاق و باطلى را ابطال نمايم. پيراهنش را آن قدر وصله مىزدند كه ديگر از دادن آن به وصلهكننده شرمنده مىشود.
با نظر به مجموعه مطالبى كه در اين مبحث عرض شد، زهد معناى حقيقى خود را در اسلام همانگونه آشكار مىسازد كه خود سازى. يعنى چنانكه خودسازى در اسلام نبايد به معناى خود سوزى تلقى شود و به جاى قرار دادن خودطبيعى در مسير رشد و كمال كه تا بارگاه الهى كشيده شده است، نبايد آن را نابود كرد (با اين توهم بىاساس كه ما بايد نفس را بكشيم) نه هرگز، ما نبايد نفس را بكشيم، بلكه بايد چنگال آن را از خاك و امور خاكى بكشيم و رهسپار كوى من عالى انسانى نماييم.
چيست دين، برخاستن از روى خاك تا كه آگه گردد از خود جان پاك [۲۳۵].
همچنان معناى زهد آن نيست كه حيات، آن جوهر خدادادى را مختل بسازيم و آن را لقمهى قدرت پرستان و خودكامگان قرار بدهيم به اين توهم كه پرداختن به مواد ضرورى و مفيد دنيا مخالف زهد است.
بلكه چنانكه گفتيم: مختل ساختن حيات در هر موقعيتى كه هويت معينى دارد، خلاف زهد حقيقى است كه اسلام به ما معرفى نموده است. بلى همانگونه كه عقل سليم حكم مىكند و منابع معتبر اسلامى براى ما تعليم مىدهد، اين است كه ما ارزش جان و شخصيت انسانى خود را كه از بالا شروع شده و رو به بالا بايد حركت كند [۲۳۶]
دريابيم و بدانيم كه جز خدا هيچ چيزى داراى آن ارزش و عظمت نيست كه اين جان و اين شخصيت آن را بپرستد.
از اين مباحث مىتوان به اين نتيجهى با اهميت رسيد كه اگر تعليم و تربيت انسانها به حدى مىرسيد كه هويت موقعيتى حيات را مىفهميدند و با شناخت و پذيرش اينكه هويت حيات آدمى (با نظر به قلمرو ذات و برون ذات حيات) داراى نظام (سيستم) باز است و بايد در صيانت و پيشبرد آن كوشيد.
نه تحقير آن در پرستش امور دنيوى كه همهى آنها در مقابل حيات آدمى ناچيزند، آن موقع مىفهميم انسان (آنچنانكه هست) چه معنا دارد و انسان در مسير، آنچنانكه بايد به كجا مىرسد. ([۲۳۷]
گفته هاي آن حضرت در مورد دنيا و غررالحکم
لو ان اهل العلم حملوه بحقه لاحبهم الله تعالى و ملائكته و لكنهم حملوه لطلب الدنيا فمقتهم الله تعالى و هانوا عليه.
اگر اهل علم، علم را بدانجا كه بايد و شايد بگذارند (و حقش را درست ادا نمايند) البته خداى تعالى و فرشتگان دوستدار آنان گردند، چيزى كه هست آنان علم را براى بدست آوردن دنيا برگرفتند، لذا خداوند آنان را دشمن برگرفت و آنها نزد خدا خوار شدند.
لو كانت الدنيا عند الله محموده لاختص بها اوليائه لكنه صرف قلوبهم عنها و محاعنهم منها المطامع.
جهان اگر نزد خداوند پسنديده بودى البته خدا دوستانش را بدان مخصوص مىگردانيد، لكن خدا دلهاى دوستانش را از آن گرداند و طمعهايشان را از دنيا كند (و آنها را آرزومند بهشت گردانيد)
لو بقيت الدنيا على احد لم تصل الى من هى فى يديه.
اگر بنا بود دنيا براى كسى باقى بماند، به آنكس كه آن را در دست دارد نمىرسيد (و از همان ازمنهى قديمه در دست پادشاهان باقى مىماند)
من ساعى الدنيا فاتته.
هر كه براى دنيا بكوشد، از دستش برود.
من قعد عن الدنيا طلبته.
هر كه از دنيا كنار كشد، دنيا او را به دنبال كند.
من صارع الدنيا صرعته.
هر كه با دنيا كشتى بگيرد، دنيا به زمينش زند.
من عصى الدنيا اطاعته.
هر كس نافرمانى دنيا كند، دنيا فرمانبردارش شود.
من اعرض عن الدنيا اتته.
هر كه رخ از دنيا برتابد دنيا روى بوى نمايد.
من عرف الدنيا تزهد.
هر كس دنيا را بشناسد، زهد را پيشه كند.
من عمل للدنيا خسر.
هر كس براى دنيا كار كند، زيان بيند.
من سلاعن الدنيا اتته راغمه.
هر كه از دنيا كنار كشد جهان به حال سرافكندگى بر وى درآيد (و خود را در اختيار، وى گذارد و اين در صورتى است كه خدا هم مقدر فرموده باشد.[۲۳۸]
دوستى دنيا دلش را مىرانيده
خلقت دارا و جعلت فيها مادبه: مشربا و مطعما و ازواجا و خدما و قصورا و انهارا و زروعا و ثمارا. ثم ارسلت داعيا يدعوا اليها، فلاالداعى اجابوا و لا فيما رغبت رغبوا و لا الى ما شوقت اليه اشتاقوا. اقبلوا على جيفه قد افتضحوا باكلها و اصطلحوا على حبها و من عشق شيئا اعشى بصره و امرض قلبه. فهو ينظر غير صحيحه و يسمع باذن غير سميعه. قد خرقت الشهوات عقله و اماتت الدنيا قلبه و ولهت عليها نفسه. فهو عبدلها و لمن فى يده شىء منها. حيثما زالت زال اليها و حيثما اقبلت اقبل عليها و لايزدجر من الله بزاجر و لايتعظ منه بواعظ و هويرى الماخوذين على الغره- حيث لا اقاله و لارجعه- كيف نزل بهم ما كانوا يجهلون و جاءهم من فراق الدنيا ما كانوا يامنون و قدموا من الاخره على ما كانوا يوعدون فغير موصوف ما نزل بهم، اجتمعت عليهم سكره الموت و حسره الفوت ففترت لها اطرافهم و تغيرت لها الوانهم.
خانهاى آفريدى و خوانى گستردى: نوشيدنى و خوردنى و جفتها و خدمتكاران در آن فراهم آوردى و كاخها و نهرهاى روان و كشتزارها و ميوههاى فراوان. سپس دعوت كننده (پيامبران) فرستادى تا بندگانت را بدان خانه بخواند (خانهاى كه به آسايش در آن بماند) نه دعوتكننده را پاسخ گفتند و نه آنچه را ترغيب كردى پذيرفتند و نه بدانچه تشويقشان كردى آرزومند شدند. مردارى را پذيره گرديدند و به خوردن آن رسوايى به خود خريدند و در دوستى آن با هم به سازش گراييدند و هر كه عاشق چيزى شود ديدهاش را كور سازد و دلش را رنجور سازد. پس به ديدهى بيمار بنگرد و به گوش بيمار بشنود. خواهشهاى جسمانى پردهى خردش را دريده، دوستى دنيا دلش را ميرانيده، جان او شيفتهى دنيا است و او بندهى آن است و به سوى هر كه چيزى از دنيا در دست دارد نگران است. هر جا كه دنيا برگردد در پى آن رود و هر جا روى آرد، روى بدانجا كند. نه به گفتهى بازدارنده از سوى خدا خود را بازدارد و نه پند آنكس را كه از سوى او پند دهد در گوش آرد، حالى كه فريفتگان دنيا را مىبيند كه دستگيرند و در چنگال مرگ اسير، نه جاى درگذشت از خطا و نه راه بازگشت به دنيا. چگونه بر آنان فرود آمد آنچه نمىدانستند و چگونه فراق دنيا را ديدند و از آن ايمن نشستند و به آخرت درآمدند و از آنچه بيمشان مىدادند نرستند. آنچه به آنان فرود آمد وصف ناشدنى است: از فراهم آمدن سختى مردن و بر دنياى از دست شده دريغ خوردن، اندامها از آن سختى سست و از اختيار برون و رنگهاشان از بيم مرگ، دگرگون.
منها فى ذكر النبى صلى الله عليه و آله:
قد حقر الدنيا و صغرها و اهون بها و هونها. و علم ان الله زواها عنه اختيار او بسطها لغيره احتقارا. فاعرض عنها بقلبه و امات ذكرها عن نفسه و احب ان تغيب زينتها عن عينه لكيلا يتخذ منها رياشا او يرجو فيها مقاما. بلغ عن ربه معذرا و نصح لامته منذرا و دعا الى الجنه مبشرا.
نحن شجره النبوه و محط الرساله و مختلف الملائكه و معادن العلم و ينابيع الحكم. ناصرنا و محبنا ينتظر الرحمه و عدونا و مبغضنا ينتظر السطوه.
از اين خطبه است در ذكر رسول خدا (ص):
دنيا را خوار ديد و كوچكش شمرد، سبكش گرفت و هيچش به حساب آورد و دانست كه خدا دنيا را از او گرفت، چون چنين خواسته بود و ديگرى را ارزانى داشت چون حقير مىبود. پس دل از آن روى برگرداند و يادش را در خاطر خويش مىراند و دوست داشت كه زينت دنيا از ديدهاش نهان شود تا از آن رختى گرانبها نگزيند و اميد ماندن در آن به دلش ننشيند.
رسالت پروردگار را چنان رساند كه براى كسى جاى عذر نماند و امت خود را اندرز گفت و ترساند و مژدهى بهشتشان داد و بدان خواند.
ما درخت نبوتيم و فرود آمدنگاه رسالت و جاى آمد شد فرشتگان رحمت و كانهاى دانش و چشمهسارهاى بينش. ياور و دوست ما، اميد رحمت مىبرد و دشمن و كينهجوى ما انتظار قهر و سطوت. [۲۳۹].
چند جمله از استاد جعفرى در مورد خطبه صد و نهم
عاشق دلباختهى جيفهى دنيا، نمىبيند و نمىشنود، شهوات عقلش را تباه و دنيا قلبش را ميرانده است.
چه رقابتهاى كشنده و چه حسادتها كه بر سر لاشهى دنيا براه انداختند و با خوردنش رسوا گشتند. آرى همين مواد طيب و طاهر دنيا كه خدا براى برخوردارى بندگانش آفريده است، همينكه هدف نهايى تلقى شود و همهى نيروها و فعاليتهاى آدمى را بسوى خود جلب نمايد، تدريجا حالت معبودى به خود مىگيرد و با جلب پرستش آدمى به خود او را رسوا مىسازد، همانند پول در عين حال كه ضرورىترين وسيلهى ارتباطات اقتصادى مردم با يكديگر است (به طورى كه با فرض حذف آن از زندگى بشرى، نابودى اقتصادى كه به تباهى زندگى منتهى مىشود، قطعى است) هنگامى كه حالت پرستش يا سلطه بر همهى امور زندگى بشر به خود مىگيرد، چنان فضيحت و رسوايى ببار مىآورد كه واقعا نمىتوان آن را توصيف نمود. مگر وسيلهى اكثر جنايتها و خيانتها و حق كشيها و بىارزش كردن همهى ارزشها و با ارزش كردن همهى بىارزشها جز پرستش پول چيز ديگرى بوده است؟
هرگز نبايد فراموش كنيم هر آنگاه كه زيباترين و با عظمتترين چيز مورد پرستش قرار بگيرد، بدانجهت كه نخست عقل و قلب و سپس روح آدمى با پرستش آن شىء تباه مىشود، لذا آن زيبايى و عظمت مبدل به زشتى و حقارت مىگردد. چه رسوايى وقيحتر از اينكه انسان همهى موجودتى خود را با آنهمه سرمايهها و عظمتها كه خدا به او عنايت فرموده است، پيش پاى امتيازات دنيوى كه جز وسايلى براى هدفهاى اعلاى زندگى ارزش ديگرى ندارد قربانى نمايد. فضيحت موقعى شديدتر مىشود كه با فدا كردن آن همه سرمايهها و عظمتها براى وصول به آن وسايل، احساس خجلت و ممنوعيت از آن وسايل هم مىنمايد.
بيقدرىام نگر كه بهيچم خريد و من شرمندهام هنوز خريدار خويش را
آه، خدايا، چيست علت اين همه تحقيرى كه انسان دربارهى شخصيت خود روا مىدارد ؟ بشر اين تحقير نابود كننده را در راه عشق به وسيلهاى كه هيچگونه ارزش ذاتى و هدفى ندارد، با جان و دل مىخرد! البته بديهى است وقتى كه بيمارى عشق مجازى به جيفهى دنيا، بينايى و شنوايى را از كار انداخت و قلب را بيمار نمود و هنگامى كه شهوات عقل او را و دنياپرستى قلبش را تباه ساخت، هيچ پديدهى ديگرى جز حقارت و رذالت و پستى قابل توقع نخواهد بود، به يك معنى بايد بگوييم: در اين موقع جان آگاه، من، شخصيت و روحى نمانده است كه چگونگى خاصى بنام حقارت داشته باشد و اين از دست رفتن شخصيت در حقيقت ناشى از انداختن خويشتن به چاه تاريك دنياپرستى است كه در آمدن از آن چاه امكانپذير نيست.
در چهى افتاده كان را غور نيست آن گناه او است جير و جور نيست
در چهى افكنده او خود را كه من در خور قعرش نمىيابم رسن
مىفرمايد: عقل اين لاشهخواران را شهوات و قلبشان را دنياگرايى تباه ساخته است. بىعلت نبوده است كه خودكامگان قدرتمند همواره براى به اسارت در آوردن انسانها از شهوات مردم استفاده مىكنند. داستان اسارت مردم اندلس بدست قدرت پرستان از روشنترين شواهد تاريخى بهرهبردارى از شهوات مردم مىباشد.
انبياء طاعات عرضه مىكنند دشمنان شهوات عرضه مىكنند
زيرا براى اسارت، جانى بىنور، مغزى بىعقل و گوشى ناشنوا و چشمى نابينا مىخواهد.
نفس شهوانى ندارد نور جان من به دل كوريت مىديدم عيان
نفس شهوانى ز حق كر است و كور من به دل كوريت مىديدم ز دور
تضاد جوشش شهوت با تعقل و راكد شدن عقل در موقع تحرك شهوت چيزى نيست كه نياز به توضيح و اثبات داشته باشد. نفس آدمى در موقع هيجان شهوت در حركتى تند و ناآگاه و دور از چون و چرا و پاسخ و اقناع، قرار مىگيرد، اين مختص براى شهوت از توجه بمعناى آن كه عبارتست از به جريان افتادن خواستن ناآگاه، به خوبى روشن مىشود، لذا در درون مجالى براى عقل و تعقل نمىماند، مانند اينكه انسان در مجاورت هوايى داغ قرار گرفته و بدن او از حرارت شديد متاثر باشد، بطوريكه تمامى سطوح درون و اعصاب و قواى دراكهى او تحت تاثير آن حرارت شديد قرار بگيرد، در اين حالت انسان نمىتواند، بالاتر از حرارت رفته و اشراف به آن پيدا كرده و تعقل خود را به جريان بيندازد. در اين جملات، مختص اساسى عشق مجازى كه از بين رفتن بينايى و بيمارى دل است صريحا گوشزد شده است. [۲۴۰].
فناى دنيا از نظر پيامبر
پيامبر (ص) در حالى كه غمگين بود، از خانه بيرون آمد، فرشتهاى كه كليدهاى گنجينههاى زمين در دستش بود، به حضور پيامبر آمد و گفت:
اى محمد، اين كليدها، كليدهاى گنجينههاى سراسر زمين است، پروردگارت مىگويد: (اين كليدها را بگير و با آنها قفلهاى گنجينههاى زمين را) باز كن و آنچه خواهى از آنها براى خود برگير، بىآنكه چيزى از مقام ارجمندت نزد من كم شود.
پيامبر فرمود:
الدنيا دار من لا دار له و لها يجمع من لا عقل له.
دنيا خانهى كسى است كه خانه ندارد و آنكس كه خرد ندارد (ثروت دنيا را براى خود انباشته مىكند).
فرشته گفت: سوگند به خداوندى كه تو را به پيامبرى برگزيد، من اين سخن را از فرشتهاى كه در آسمان چهارم بود، شنيدم مىگفت، در آن هنگام كه كليدها به من داده شد. [۲۴۱]
اگر ز باد فنا اى پسر بينديشى چو كل بعمر دو روزه غرور ننمايى
زمان رفته نخواهد به گريه باز آمد نه آب ديده كه گر خون دل پالايى
هميشه باز نباشد در دو لختى چشم ضرورتست كه روزى بكل بيندايى
ندوخت جامه كامى به قد كس گردون كه عاقبت به مصيبت نكرد يكتايى
از گفته هاي آن حضرت در مورد دنيا از غررالحکم
من ملكته الدنيا كثر صرعته.
دنيا مالك هر كس گردد، آنكس افتادنش بسيار گردد.
من راقه زبرج الدنيا ملكته الخدع.
زيب و زيور دنيا هر كه را خوش آيند افتد فريبها مالكش گردند.
من باع آخرته بدنياه ربحهما.
هر كه دنيايش را بدهد و آخرتش را بخرد از هر دو سود برد.
من استقل من الدنيا استكثر مما يومنه.
هر كه (بهرهى) دنياى خود را كم گيرد (و در پى افزونى آن برآيد) چيزهايى را كه سبب خوارى اوست بسيار خواهد كرد.
من استكثر من الدنيا اسثكثر مما يوبقه.
هر كه از دنيا طلب زيادتى كند از چيزهايى كه باعث هلاكت اوست زياد خواسته است.
من ايقن بالاخره لم يحرص على الدنيا.
هر كه يقين به آخرت داشته باشد، حرص بر دنيا ندارد.
من عمر دنياه خرب ماله.
هر كه دنيايش را آباد سازد پايان و آخرت خود را خراب خواهد كرد.
من اغتر بالدنيا اغتص بالمنى.
هر كه فريب دنيا خورد، به وسيلهى آرزوها غصه دار گردد.
من اطاع هواه باع آخرته بدنياه.
هر كه هواى نفس را طاعت كند آخرتش را به دنيايش بفروشد.
من رضى بالدنيا فاتته الاخره.
هر كه به دنيا خورسندى دهد، آخرت را از دست داده است.
من ءامن بالاخره اعرض عن الدنيا.
هر كس ايمان به آخرت داشته باشد از دنيا كناره مىگيرد.
من ايقن بما يبقى زهد فيما يفنى.
هر كه بدانچه باقى است يقين داشته باشد در آنچه كه فانى است زهد مىورزد.
من احب لقاء الله سبحانه و تعالى سلاعن الدنيا.
هر كه ديدار خداوند تعالى را دوست داشته باشد از دنيا كنار مىكشد.
من حرص على الدنيا هلك.
هر كه بر دنيا حريص باشد، هلاك گردد. [۲۴۲]
من شما را از دنيا مىترسانم
اما بعد فانى احذركم الدنيا فانها حلوه خضره حفت بالشهوات و تحببت بالعاجله و راقت بالقليل و تحلت بالامال و تزينت بالغرور. لا تدوم حبرتها و لا تومن فجعتها. غراره ضراره. حائله زائله. نافده بائده. اكاله غواله. لا تعدوا - اذا تناهت الى امنيه اهل الرغبه فيها و الرضاء بها- ان تكون كما قال الله تعالى سبحانه:
اما بعد، من شما را از دنيا مىترسانم كه (در كام) شيرين است و (در ديده) سبز و رنگين. پوشيده در خواهشهاى نفسانى و با (مردم) دوستى ورزد با نعمتهاى زودگذر اين جهانى. متاع اندك را زيبا نمايد و در لباس آرزوها درآيد و خود را با زيور غرور بيارايد. شادى آن نپايد و از اندوهش ايمن بودن نشايد. فريبندهاى است بسيار آزار، رنگپذيرى است ناپايدار، فناشوندهاى مرگبار، كشندهاى تبهكار. چون با آرزوى خواهندگان دمساز شد و با رضاى آنان هم آواز، بينند (سرابى بوده است) و بيش از آن نيست كه خداى سبحان فرموده است:
(كماء انزلناه من السماء فاختلط به نبات الارض فاصبح هشيما تذروه الرياح و كان الله على كل شىء مقتدرا).
لم يكن امرء منها فى حبره الا اعقبته بعدها عبره و لم يلق فى سرائها بطنا الا منحته من ضرائها ظهرا. و لم تطله فيها ديمه رخاء الا هتنت عليه مزنه بلاء و حرى اذا اصبحت له منتصره ان تمسى له متنكره و ان جانب منها اعذوذب و احلولى امر منها جانب فاوبى. لا ينال امرء من غضارتها رغبا الا ارهقته من نوائبها تعبا. و لا يمسى منها فى جناح امن الا اصبح على قوادم خوف. غراره غرور ما فيها، فانيه فان من عليها. لا خير فى شىء من ازوادها الا التقوى. من اقل منها استكثر مما يومنه. و من استكثر منها استكثر مما يوبقه و زال عما قليل عنه. كم من واثق بها فجعته و ذى طمانينه اليها قد صرعته و ذى ابهه قد جعلته حقيرا و ذى نخوه قدردته ذليلا. سلطانها دول و عيشها رنق و عذبها اجاج و حلوها صبر و غذاوها سمام و اسبابها رمام. حيها بعرض موت. و صحيحها بعرض سقم. ملكها مسلوب و عزيزها مغلوب و موفورها منكوب و جارها محروب. الستم فى مساكن من كان قبلكم اطول اعمار او ابقى آثار او ابعد آمالا و اعد عديدا و اكثف جنودا. تعبد و اللدنيا اى تعبد و آثروها اى ايثار. ثم ظعنوا عنها بغير زاد مبلغ و لا ظهر قاطع فهل بلغكم ان الدنيا سخت لهم نفسا بفديه، او اعانتهم بمعونه او احسنت لهم صحبه. بل ارهقتهم بالقوادح و او هنتهم بالقوارع و ضعضعتهم بالنوائب و عفرتهم للمناخر و وطئتهم بالمناسم و اعانت عليهم ريب المنون. فقد رايتم تنكرها لمن دان لها و آثرها و اخلد اليها حتى ظعنوا عنها لفراق الابد و هل زودتهم الا السغب او احلتهم الا الضنك او نورت لهم الا الظلمه او اعقبتهم الا الندامه. افهذه توثرون ام اليها تطمئنون؟ ام عليها تحرصون؟ فبئست الدار لمن لم يتهمها و لم يكن فيها على و جل منها.
(همچون آبى كه فروفرستاديم آن را از آسمان، پس بياميخت رستنيهاى زمين بدان، پس گياه خشكى گرديد كه باد آن را از اين سو بدان سو گردانيد و خدا بر همه چيز تواناست). كسى از نعمت آن در سرورى نبود، جز كه پس آن اشكى از ديدههايش پالود و روى خوش به كسى نياورد، جز آنكه با سختى و بدحالى پشت بدو كرد و باران آسايشش بر كسى نباريد، جز آنكه با رگبار بلايش بيازاريد و در خورد دنياست كه اگر بامداد ياور كسى بود، شامگاهش ناشناس انگارد و اگر از سويى گوارا و شيرين است از سوى ديگر تلخى و مرگ با خود آرد. كسى از نعمت آن طرفى نبندد، جز آنكه از مصيبتهايش بدو رنجى رسد و شامگاهان زير پر آسايشش نخسبد، جز آنكه بامدادان شاهبال بيم بر سر او فروكوبد. سخت فريبندهاى است و فريبا است آنچه در آن است سپرى شونده است و سپرى است هر كه بر آن است. توشهى نيك از آن نتوان برداشت جز پرهيزگارى و ترس از پروردگار. كسى كه از دنيا كمتر بهره دارد از آنچه موجب ايمنى اوست بيشتر دارد و آنكه از دنيا نصيب بيشتر گردد از آنچه موجب هلاك اوست بيشتر گرفته و به زودى زوال پذيرد.
بسا كسى كه بدان اعتماد كرد و ناگهان مزهى تلخ مصيبت را بدو چشاند و بسا صاحب اطمينانى كه ناگهانش در خاك و خون نشاند. بسا صاحب عظمتى كه او را خرد و ناچيز ساخت و بسا نازندهاى كه او را به خوارى انداخت. دولت آن زودگذار است و عيش آن تيره و تار. گواراى آن شور است و شيرين آن با تلخى آميخته، غذاى آن زهر و اسباب و دستگاه آن پوسيدهى درهم ريخته. زندهى آن در معرض مردن، تندرستش دستخوش در بيمارى به سر بردن. ملك آن برده، عزيز آن شكست خورده. آنكه از آن فراوان دارد. گرفتار نكبت و وبال و آنكه بدو پناه برده.
ربوده مال. آيا شما در جاى آنان به سر نمىبريد كه مردند؟ عمرى درازتر از شما داشتند و آثارى پايدارتر به جا گذاشتند و تخم آرزو بيشتر در دل مىكاشتند و شمارشان فزونتر بود و سپاهيانشان فراگيرتر. دنيا را چسان پرستيدند و آن را چگونه بر خود گزيدند؟ سپس از آن رخت بربستند، بىتوشهاى كه كفايت آنان تواند و يا مركبى كه به منزلشان رساند. شنيدهايد كه دنيا خود را فداى آنان كرده باشد. يا به گونهاى ياريشان داده. يا با آنان به نيكى به سر برده؟ نه چنين است كه سختى آن بدانها چنان رسيد كه پوست و گوشتشان را دريد. با سختيها، سستشان كرد و با مصيبتها خوارشان نمود و بينيشان را به خاك ماليد. زير پايشان سود و دشواريهاى زمانه را بر آنچه با آنان كرد افزود. ديديد چگونه آن را كه برابرش فروتنى كرد و بر خويشتن گزيد و روى بدو آورد. نشناخت. و با او نساخت تا آنكه بار بستند و براى هميشه از آن گسستند. آيا جز گرسنگى توشهاى همراهشان كرد؟ يا جز در سختيشان فرود آمد؟ يا روشنى آن برايشان جز تاريكى بود؟ يا جز پشيمانى چيزى بدرقهى راهشان نمود؟ پس چنين دنيايى را مىگزينيد يا بدان اطمينان مىكنيد يا آزمند آن مىشويد؟ بد خانهاى است براى كسى كه بدان گمان بد نيارد يا در آن خانه خود را از بيم وى ايمن شمارد.
فاعلموا و انتم تعلمون بانكم تاركوها و ظاعنون عنها. و اتعظوا فيها بالذين قالوا: من اشد منا قوه. حملوا الى قبورهم فلا يدعون ركبانا و انزلوا الاجداث. فلا يدعون ضيفانا. و جعل لهم من الصفيح اجنان و من التراب اكفان من الرفات جيران. فهم جيره لا يجيبون داعيا و لا يمنعون ضيما و لا يبالون مندبه. ان جيدوا لم يفرحوا و ان قحطوا لم يقنطوا. جميع و هم آحاد و جيره و هم ابعاد. متدانون لايتزاورون و قريبون لا يتقاربون. حلماء قد ذهبت اضغانهم و جهلاء قد ماتت احقادهم. لا يخشى فجعهم و لا يرجى دفعهم. استبدلوا بظهر الارض بطنا و بالسعه ضيقا و بالاهل غربه و بالنور ظلمه. فجاءوها كما فارقوها، حفاه عراه. قد ظعنوا عنها باعمالهم الى الحياه الدائمه و الدار الباقيه، كما قال سبحانه: كما بدانا اول خلق نعيده وعدا علينا انا كنا فاعلين.
پس بدانيد (و شما مىدانيد) كه آن را خواهيد واگذاشت و از آن رخت خواهيد برداشت و پند گيريد در آن از آنان كه گفتند: از ما نيرومندتر كيست؟ (بر دوشها) به گورشان بردند، بىآنكه سوارشان خوانند و در قبرهايشان فرود آوردند و مهمانشان ندانند. از پهنهى زمين، براى آنان گورها ساختند و از خاك كفنها پرداختند و از استخوان پوسيدهها همسايگان.
همسايگانى بىزبان، نه خواننده را پاسخ دهند نه ستمى را بازدارند و نه به نوحهگرى توجهى دارند. اگر باران بر آنان ببارد شادمان نگردند و اگر خشكسالى بود، نوميد نباشند. فراهمند و يكان يكان، همسايههايند و دوران.
به هم نزديكند و هم را نمىبينند. كنار همند و از هم كناره مىگيرند. بردبارانى كينههاشان رفته، بىخبرانى، حسدهاشان مرده، نه از ايشان بيم آزارى و نه از آنان اميد يارى. روى زمين را هشنند و در دل آن نهفتند. فراخى را نهادند و در تنگناى خفتند. به جاى زندگى با كسان، غربت را گزيدند و به جاى روشنايى در تاريكى خزيدند. چنانكه در آن آمدند، آن را ترك گفتند، نه پاىافزار در پا و نه بر تن قبا. با كردار خود از آن رخت بستند و به زندگانى هميشگى و خانهى جاودانى پيوستند. چنانكه خداى سبحان گويد:
چنانكه اول آفرينش را آغاز كرديم آن را بازمىگردانيم، وعدهاى است بر ما و همانا ما اين كار را كنندهايم. [۲۴۳].
نكاتى از استاد جعفرى در مورد خطبه صد و يازدهم
دنيا براى كسى كه مطلوب ذاتى است، به طور محدود مىشكفد و سپس پژمرده مىشود و از بين مىرود.
اگر دنيا براى كسى اقبال كند و رام شود و به مرام او بگردد و اگر همهى مقتضيات براى زندگانى با رفاه و آسايش آماده و موانع برداشته شود و اگر وجود انسان چه از بعد طبيعى محض و چه از بعد روانى او سالم و تندرست و براى برخوردارى از دنيا و عوامل جالب آن مهيا باشد. پس از اين دو، اگر و مقدارى اگرهاى ديگر كه دنيا را تسليم انسان نمايد. همين كه در مقدمات چشيدن طعم لذائذ آن قرار گرفت و همين كه گوشهى نقاب از چهرهى خواستنىهاى دنيا بالا رفت، ناگهان پژمردگى و افسردگى ناشى از فرورفتن خارهاى زهرآگين حوادث و استرداد طبيعت آنچه را كه از وسايل و عوامل لذت داده بود، آغاز مىگردد، تا آدمى بخواهد گوشهاى از آن را اصلاح كند، سطوح ديگرى از آن لذائذ و خواستنىها از هم مىپاشد، چنانكه گويى همهى قوانين جاريه در طبيعت و موجوديت خود انسان با او به لجاجت و دهن كجى پرداخته است. همانگونه كه اميرالمومنين (ع) فرمود:
براى كسانى كه دنيا مورد رغبت و خشنودى ذاتى است، فاصلهى ما بين شكوفايى و پژمردگى آن، يك بهبه است و يك آه. در بيان اين معنى در همهى ادبيات اقوام و ملل شرق و غرب و قديم و جديد مطالب بسيار جالبى گفته شده است. در ادبيات فارسى كه از فرهنگ اسلام اشباع شده است. در اين معنى ابيات بسيار جالب آمده است كه ما براى نمونه چند بيت دراينجا مىآوريم:
باغبانا
افسوس كه نامهى جوانى طى شد و آن تازه بهار زندگانى طى شد
حالى كه ورانام جوانى گفتند معلوم نشد كه او كى آمد و كى شد
يك چند به كودكى به استاد شديم يك چند به استادى خود شاد شديم
پايان سخن شنو كه ما را چه رسيد از خاك برآمديم و بر باد شديم
يك چند پى زينت و زيور گشتيم يك چند پى دانش و دفتر گشتيم
در عهد شباب كرديم حساب
چون واقف از اين جهان ابتر گشتيم دست از همه شستيم و سمندر گشتيم
نقشى است بر آب يارب درياب[۲۴۴].
باغبانا ز خزان بىخبرت مىبينم آه ز آن روز كه بادت گل رعنا ببرد
رهزن دهر نخفته است مشو ايمن ازو اگر امروز نبر دست كه فردا ببرد
درين چمن گل بيخار كس نچيد از وى چراغ مصطفوى با شرار بولهبيست
هر گل نو ز گلرخى باد كند همى ولى گوش سخن شنو كجا ديدهى اعتبار كو؟
بر مهر چرخ و شيوهى او اعتماد نيست اى واى بر كسى كه شد ايمن ز مكر وى
يار مفروش به دنيا كه بسى سود نكرد آنكه يوسف به زر ناسره بفروخته بود
از گفته هاي آن حضرت در مورد دنيا در غررالحکم
من زهد فى الدنيا حسن دينه.
هر كه در دنيا زهد را پيشهى خود كند دينش نيكو است.
من زهد فى الدنيا لم تفته.
هر كه زهد را در دنيا به كار بندد (و دنبال دنيا نرود) دنيا از دستش بيرون نخواهد رفت.
من اكثر من ذكر الموت نجامن خداع الدنيا.
هر كه بسيار بياد مرگ باشد از چنگال فريبهاى جهان مىرهد.
من طلب من الدنيا ما يرضيه كثر تجنيه و طال تعنيه و تعديه.
هر كه از دنيا طالب چيزى كه خورسندش سازد باشد، جنايتش بيشمار و ستمش و رنجش بسيار است.
من عزف عن الدنيا اتته صاغره.
هر كه خود را از دنيا كنار كشد، دنيا به خوارى به نزدش آيد.
من رزق الدين فقد رزق خير الدنيا و الاخره.
به هر كس كه دين داده شود، البته خير دنيا و آخرت به وى داده شده است.
من وثق بغرور الدنيا امن مخوفه.
هر كه به غرور جهان اطمينان پيدا كند، البته از مراكز خوف جهان خود را ايمن داشته است (و از مهالك آن غافل نشسته است در صورتى كه نبايد چنين باشد).
من لهى عن الدنيا هانت عليه المصائب.
هر كه جهان را به بازيچه گيرد گرفتاريهاى جهان بر وى آسان گردد.
من صور الموت بين عينيه هان امر الدنيا عليه.
هر كه مرگ را بين دو چشمش مجسم سازد كار جهان بر وى آسان گردد[۲۴۵].
شما را از اين دنيا مىپرهيزانم
و احذركم الدنيا فانها منزل قلعه و ليست بدار نجعه. قد تزينت بغرورها و غرت بزينتها. دار هانت على ربها فخلط حلالها بحرامها و خيرها بشرها و حياتها بموتها و حلوها بمرها. لم يصفها الله تعالى لاوليائه و لم يضن بها على اعدائه. خيرها زهيد و شرها عتيد و جمعها ينفد و ملكها يسلب و عامرها يخرب. فما خير دار تنقض نقض البناء و عمر يفنى فناء الزاد و مده تنقطع انقطاع السير. اجعلوا ما افترض الله عليكم من طلبكم و اسالوه من اداء حقه ما سالكم.
شما را از اين دنيا مىپرهيزانم كه منزلگاهى است ناپايدار، نه خانهى ماندن و نه جايگاه قرار. خود را آراسته و به آرايش خويش شيفته است و ديگران را به زينت خويشتن فريفته. خانهاى نزد خداوند آن خوار (و متاعى بىمقدار) حلال آن را به حرامش معجون داشته است و به خوبى آن را به بدىاش مقرون و زندگانيش را به مرگ آميخته است و در كاسهى شهدش، شرنگ ريخته است، خداوند تعالى آن را براى دوستانش نگزيد و در دادن آن به دشمنانش بخل نورزيد. خير آن اندك است و شر آن آماده، فراهم آن پريشان و ملك آن ربوده و آبادان آن رو به ويرانى نهاده. آنچه ويران گردد خانهى خوبى نيست و به كار نيايد و عمرى كه چون توشه پايان پذيرد، زندگانى به شمار نيايد و روزگارى كه چون پيمودن راه به سر آيد، دير نپايد. آنچه را خدا بر شما واجب كرده است مطلوب خود شماريد و توفيق گزاردن حقى را كه از شما خواسته است، هم از او چشم داريد.
واسمعوا دعوه الموت آذانكم قبل ان يدعى بكم. ان الزاهدين فى الدنيا تبكى قلوبهم و ان ضحكوا و يشتد حزنهم و ان فرحوا و يكثر مقتهم انفسهم و ان اغتبطوا بما رزقوا.
قد غاب عن قلوبكم ذكر الاجال و حضرتكم كواذب الامال. فصارت الدنيا املك بكم من الاخره و العاجله اذهب بكم من الاجله و انما انتم اخوان على دين الله ما فرق بينكم الا خبث السرائر و سوء الضمائر. فلا توازرون و لا تناصحون و لا تباذلون و لا توادون. ما بالكم تفرحون باليسير من الدنيا تدركونه و لا يحزنكم الكثير من الاخره تحرمونه. و يقلقكم اليسير من الدنيا يفوتكم حتى يتبين ذلك فى وجوهكم و قله صبركم عمازوى منها عنكم كانها دار مقامكم و كان متاعها باق عليكم و ما يمنع احدكم ان يستقبل اخاه بما يخاف من عيبه الا مخافه ان يستقبله بمثله. قد تصافيتم على رفض الاجل و حب العاجل و صار دين احدكم لعقه على لسانه. صنيع من قد فرغ من عمله و احرز رضا سيده.
و پيش از آنكه مرگ شما را فراخواند، گوش به دعوتش بداريد. آنان كه خواهان دنيا نيستند. دلهاشان گريان است، هر چند بخندند و اندوهشان فراوان است. هر چند شادمان گردند و با نفس خود در دشمنى بسيار به سر برند، هر چند ديگران بدانچه نصيب آنان شده، غبطه خورند.
ياد مرگ از دلهاى شما رفته است و آرزوهاى فريبنده جاى آن را گرفته. دنيا بيش از آخرت مالكتان گرديده و اين جهان، آن جهان را از يادتان برده. همانا شما برادران دينى يكديگريد، چيزى شما را از هم جدا نكرده، جز درون پليد و نهاد بد كه با آن به سر مىبريد. نه هم را يارى مىكنيد، نه خيرخواه هميد، نه به يكديگر چيزى مىبخشيد و نه با هم دوستى مىورزيد.
شما را چه مىشود كه به اندك دنيا كه به دست مىآوريد، شاد مىشويد و از بسيار آخرت كه از دستتان مىرود اندوهناك نمىگرديد؟ و اندك دنيا را كه از دست مىدهيد، ناآرامتان مىگرداند، چندانكه اين ناآرامى در چهرههاتان آشكار مىشود و ناشكيبا بودن از آنچه بدان نرسيدهايد، پديدار. گويى كه دنيا شما را خانهى اقامت و قرار است و كالا و سود آن هميشه براى شما پايدار. چيزى شما را بازنمىدارد، از آنكه عيب برادر (دينى) خود را (كه از آن بيم دارد) روياروى او بگوييد، جز آنكه مىترسيد، او همچنان عيب را (كه در شماست) به رختان آرد. در واگذاشتن آخرت و دوستى دنيا با هم يكدليد و هر يك از شما دين را بر سر زبان داريد. چنان از اينكار خوشنوديد كه كارگرى كار خود را به پايان آورده و دوستى خداوند خويش را حاصل كرده. [۲۴۶].
سود و زيان و مايه چو خواهد شدن ز دست
سود و زيان و مايه چو خواهد شدن ز دست از بهر اين معامله غمگين مباش و شاد
بادت بدست باشد اگر دل نهى به هيچ در معرضى كه تخت سليمان رود به باد
ز انقلاب زمانه عجب مدار كه چرخ ازين فسانه هزاران هزار دارد ياد
كه آگهست كه كاوس و كى كجا رفتند كه واقفست كه چون رفت تخت جم بر باد
مرغ زيرك نزند در چمنش پرده سراى هر بهارى كه به دنباله خزانى دارد
زمان خوشدلى درياب و درياب كه دائم در صدف گوهر نباشد
نكاتى از استاد جعفرى در مورد خطبه صد و سيزدهم
دنيا آن جايگاه شگفتانگيز است كه هيچ پديدهاى و حقيقتى در آن، خالص و ناب به جريان نيفتاده است.
آيا در اين دنيا به دنبال صحت و سلامت مطلق مىگرديد؟ قطعا در اشتباهيد، زيرا آن كدامين آدمست كه هيچگونه نقص و اختلال مزاجى و جسمانى نداشته باشد؟ از ناآگاهى از وضع و جريان مزاج و جسم است كه اغلب بيماريها و اختلالات ناگهان آغاز مىگردد و به قول پزشكان: غالبا در پديدهى بيماريها و اختلالات، معلولها هستند كه نمودار مىگردند و سپس پزشكان اقدام به علتيابى مىنمايند كه گاهى موفق به يافتن آن مىشوند و گاهى تا مدتى و احيانا براى هميشه از پيدا كردن علت ناتوان مىگردند. نگرانىهاى گوناگون دربارهى جريانات آينده براى جسم و روان، عامل ديگرى است كه آدمى را از نشاط صحت و سلامت مطلق محروم مىسازد. آيا استثنايى بودن مغز و روان معتدل و فعاليتهاى كاملا طبيعى آن دو، در افراد بنى نوع بشر، خود دليل روشنى براى كمياب بودن صحت و سلامتى و مخلوط بودن آن با انواعى از نقصها و اختلالات نيست؟
آيا هيچ در اين حقيقت جاريه انديشيدهايد كه هيچ لذت محسوس و طبيعى اگر هم مخلوط بر درد و يا نسبى جلوه نكند، بدون اينكه به يك حالت سستى و ركود منتهى شود، در زندگانى بشرى وجود ندارد؟ اگر كسى ادعا كرد كه من يك روز تمام با كمال آگاهى و هوشيارى از گذشته، حال و آينده و حوادث جاريه و عوامل آنها را در آن سه نقطه از زمان، شاد و مسرور بودم، هرگز باور نكنيد، زيرا يا دروغ مىگويد يا معناى شادى و سرور را نمىفهمد و يا دركى دربارهى آگاهى و هوشيارى ندارد.
بر فرض بسيار بعيد (كه تقريبا فرض يك امر امكانپذير است) شخص يا اشخاصى را فرض كنيد كه دربارهى موجوديت خود با ابعاد بسيار متعدد و متنوعش هيچگونه نگرانى و اضطراب ندارند و به اصطلاح معمولى، جهان به مراد ايشان مىگردد و با اسب تيز رو بعد جسمانيش، به سوى هر مقصدى كه بخواهد مىتواند، تاختن بگيرد. اگر آگاه باشد از اينكه ديگر افراد بشر چگونه در فقر مادى و علمى و تندرستى و انواعى از بينواييها روزگار خود را سپرى مىكنند و متاثر نشود. اين شخص انسان نيست و تطبيق مفهوم انسانيت بر چنين شخصى خيانت به همهى ارزشهاست و اگر متاثر شود، چگونه مىتوان گفت: اينان همان اشخاصى هستند كه جهان به مراد آنان مىگردد و همهى خيرات و خوشىها به طور ناب دست به سينه تسليم خواستههاى آنان مىباشد؟ در كدامين نقطه از زندگى مىتوان با موضوعى مباح ارتباط پيدا كرد كه در پيرامون آن موضوع هيچ ممنوعيتى سر راه آدمى را نمىگيرد؟
خيرى به شما روى مىآورد، تا مىخواهيد ذائقه را با آن خير خوش كنيد و حتى تا بخواهيد دربارهى آن خير سخنى با خويشتن يا با ديگران بگوييد، حوادثى از درون يا برون در برابر چشمان شما شروع به رژه رفتن مىنمايند. در گذشته يك بيت از بعضى شعراى آگاه ديدم كه مضمونش اين است: براى تماشاى گلهاى باغ نمىتوانم تا باز شدن در باغ صبر كنم زيرا ممكن است تا باز شدن در امان نماند، لذا از شكاف ديوار باغ گلها را تماشا مىكنم. اين بيت حافظ شيرازى را افراد فراوانى حفظ كردهاند:
بر لب بحر فنا منتظريم اى ساقى فرصتى دان كه ز لب تا به دهان اين همه نيست
برويم سراغ زندگى و مرگ، هر اندازه كه بخواهيم همهى قواى درككنندهى خود را در واقعيات ثابت نماى جهان متمركز كنيم، باز نخواهيم توانست گوش از صداى آبشار حيات كه از قلهى بلند ماوراى طبيعت، به رودخانهى وجود ما مىريزد، ببنديم و ديده از جريان چشمه سار حيات در درون خود بپوشيم و بگوييم: افسانه است اينكه مىگويد:
هر نفس نو مىشود دنيا و ما بىخبر از نو شدن اندر بقا
عمر همچون جوى نو نو مىرسد مستمرى مىنمايد در جسد
خواهى گفت: ما اكثر اشياء را ثابت و بىحركت و تحول مىبينيم.
مىگوييم: بلى شما:
شاخ آتش را به جنبانى بساز در نظر آتش نمايد بس دراز
اين درازى مدت از تيزى صنع مىنمايد سرعتانگيزى صنع
پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتيست مصطفى فرمود دنيا ساعتيست
پس حيات و موت هم با يكديگر مخلوطند. آنگاه سراغ علم را بگيريم، آيا تاكنون معلومى را ديدهايد كه پيرامون آن مجهولاتى وجود نداشته باشد؟ سپس سرى هم به سلطهگران خودكامه مىزنيم، البته آنان خوشنود نخواهند بود از اينكه شما آنچه را كه در درون آنان مىگذرد بازگو كنيد، ولى اصالت و جدى بودن و مطلوبيت ارائه واقعيات، هرگز خوشنودى و ناخشنودى، شوخىكنندگان با واقعيات و خويشتن را در نظر نمىگيرد. اگر تخديرهاى متنوع و تسليتهاى گوناگون به داد آن سلطهگران خود كامه نرسد، احساس متزلزل بودن پايههاى قدرت به جهت عوامل درونى يا كلنگهاى بيرونى دل آنان را در اضطراب فرومىبرد. پس نتيجهى اين مشاهدات همان اصل است كه اميرالمومنين (ع) در جملات مورد تفسير مىفرمايد:
در اين دنيا هيچ چيز ناب و خالص پيدا نمىشود. آيا دليلى بهتر از اين براى اثبات ناچيز بودن زندگى اين دنيا در نزد خدا مىتوان سراغ گرفت كه به قول ملكالشعراء بهار:
عاقل برى دو پول در ديكن معطله احمق نشسته مين او تل شايه پندرى
(عاقل براى دو پول در دكان معطل است ولى احمق در ميان هتل با كمال آسودگى و خوشى نشسته و مىپندارد كه شاه است).
آيا عسل به دهان نرون و چنگيز و تيمور لنگ خونخوار شيرينى نمىدهد و مىگويد: چون اين درندگان ضد بشريت هيچ ارزشى به جانهاى آدميان قائل نيستند، لذا من هم در ذايقهى اينان دست از خاصيت طبيعى خود برمىدارم؟ آيا مىتوان تصور كرد كه اگر در اين دنيا حجاج بن يوسف ثقفى و يزيد بن معاويه و سنان بن انس، آن ضد انسانها و دشمنان كرامتها و ارزشها درخت سيب مىكاشتند، چون بىشرمترين و وقيحترين مردمان بودند به جاى سيب خار مغيلان مىروييد و به چشمان پليد و دلهاى ناپاك آنان فرومىرفت؟ نه هرگز، زيرا در اين دنيا وسايلى را كه در اختيار انسانها مىگذارد، كارى با نيك و بد و زشت و زيبا ندارد. موجودات طبيعى اين دنيا وسايلى هستند براى به راه انداختن حيات و كارگاه و مركب آن، لذا آب انسان تشنه را سيراب مىكند، خواه پس از سيراب شدن سلاحى به دست گيرد و همهى مردمان روى زمين را بكشد و يا دوايى را كشف كند و همهى دردهاى بشر را منتفى بسازد. با نظر به اين توضيح است كه بايد گفت:
منظور اميرالمومنين (ع) از موهون بودن دنيا در نزد خدا، آن نيست كه هم مىتواند وسيله براى كسب خيرات باشد و هم وسيلهاى براى معصيتها، بلكه مقصود برقرار كردن رابطهى هدفى با اين دنياست كه با ارزشترين حقايق هستى را كه جان و روان و روح انسانى است، قربانى امور مادى ناچيز دنيا مىنمايد، نقل شده است كه: سرور شهيدان امام حسين (ع) در روز عاشورا، موقعى كه همهى ياران خود را از دست داد، رو به طرف آسمان نمود و چنين زمزمه نمود:
ان من هو ان الدنيا على الله ان راس يحيى بن زكريا اهدى الى بغى من بغايا بنى اسرائيل و ان راسى هذا يهدى الى بغى من بغايا بنى اميه. ان بنى اسرائيل كانوا يقتلون سبعين نبيا بين طلوع الشمس و غروبها ثم يجلسون فى الاسواق كانهم لم يصنعوا شيئا فامهلهم الله فاخذهم بعد ذلك اخذ عزيز ذى انتقام.
از موهون بودن دنيا نزد خداست كه سر حضرت يحيى بن زكريا به يكى از زناكاران بنىاسراييل هديه فرستاده شده و اين سر من (هم) به يكى از زناكاران بنىاميه هديه فرستاده خواهد شد.
بنىاسراييل (گاهى) هفتاد پيغمبر را ميان طلوع آفتاب و غروب آن مىكشتند و سپس (با آسودگى خاطر) در بازار براى سوداگرى مىنشستند، گويى آنان هيچ كارى نكردهاند، خداوند به آنان مهلت داد و سپس همهى آنان را با قدرت مطلقه و ارادهى (خداوند) عزيز منتقم گرفت (و نابود ساخت) حال كه دنيا چنين است و زندگى مادى با ارزشترين و با عظمتترين انسانها را دستخوش بازيهاى بازيگران خودكامه مىنمايد (اگر چه قدرت نفوذ به منطقهى ماوراى طبيعى ارواح انسانها را ندارد) پس نمىتوان با اين دنيا از ديدگاه ارزشى ذاتى نگريست. [۲۴۷]
از گفته هاي آن حضرت در مورد دنيا از غررالحکم
من اسرف فى طلب الدنيا مات فقيرا.
هر كه در طلب دنيا زيادهروى كند فقير و نادار خواهد مرد (براى آنكه بيشتر عمرش را در آن راه صرف مىكند و دستش از اعماله صالحه خالى مىماند).
من زهد فى الدنيا استهان بالمصائب.
هر كه در دنيا زهد ورزد گرفتاريها را خوار گيرد.
من اكثر ذكر الموت رضى من الدنيا بالكفاف.
هر كه بسيار به ياد مرگ باشد از دنيا به آنچه او را بس باشد بسازد (و در طلب بيشتر نباشد).
من ايقن بالاخره سلاعن الدنيا.
هر كه يقين به آخرت داشته باشد خويش را از دنيا وا رهاند.
من لهج قلبه بحب الدنيا التاط منها بثلاث هم لايغبه و حرص لايتركه و امل لايدركه.
هر كه دلش به دوستى دنيا شيفته و شيدا گردد، با سه چيز از دنيا پيوند گيرد، اندوهى دور نشدنى، حرصى وانگذاردنى، آرزويى نرسيدنى.
من رغب فى زخارف الدنيا فاته البقاء المطلوب.
هر كه به زيورهاى جهان دلبستگى پيدا كند آخرتى كه مورد پسند است از دستش برود.
من زهد فى الدنيا اعتق نفسه و ارضى ربه.
هر كه از دنيا كنار كشد نفس خويش را (از چنگ گرفتاريها و وقوع در حرامها و مشتبهات نگهدارد و) آزاد كند و پروردگارش را از خود خورسند سازد.
من ذكر الموت رضى من الدنيا باليسير.
هر كه به ياد مرگ باشد از جهان به كمى بسازد.
من غلبت الدنيا عليه عمى عما بين يديه.
جهان بر هر كه چيره شود از آنچه كه بين دو دست و پيش روى اوست (از مرگ و آخرت) كور ماند.
من اصلح امرء اخرته اصلح الله له امر دنياه.
هر كه امر آخرتش را اصلاح كند خدا كار دنيايش را اصلاح كند.
من عمر دنياه افسد دينه و اخرب اخراه.
هر كه دنيايش را آباد سازد دينش را تباه سازد و آخرتش را تباه گرداند. [۲۴۸]
دنيا خانه نيست شدن است
اوصيكم عبادالله بتقوى الله التى هى الزاد و بها المعاد: زاد مبلغ و معاذ منجح، دعا اليها اسمع داع و وعاها خير واع فاسمع داعيها و فازواعيها. عبادالله ان تقوى الله حمت اولياء الله محارمه و لازمت قلوبهم مخافته حتى اسهرت لياليهم و اظمات هو اجرهم. فاخذوا الراحه بالنصب و الرى بالظما و استقربوا الاجل فبادرو العمل و كذبوا الامل فلا حظوا الاجل. ثم ان الدنيا دار فناء و عناء و غير و عبر فمن الفناء ان الدهر موتر قوسه لاتخطىء سهامه و لا توسى جراحه. يرمى الحى بالموت و الصحيح بالسقم و الناجى بالعطب. آكل لايشبع و شارب لاينقع و من العناء ان المرء يجمع ما لا ياكل و يبنى مالا يسكن، ثم يخرج الى الله لا ما لا حمل و لا بناء نقل و من غيرها انك ترى المرحوم مغبوطا و المغبوط مرحوما ليس ذلك الانعيما زل و بوسا نزل و من عبرها ان المرء يشرف على امله فيقطعه حضور اجله. فلا امل يدرك و لا مومل يترك فسبحان الله ما اغر سرورها و اظماريها و اضحى فيئها لا جاء يرد و لا ماض يرتد. فسبحان الله ما اقرب الحى من الميت للحاقه به و ابعد الميت من الحى لانقطاعه عنه. بندگان خدا! شما را وصيت مىكنم به تقوى و ترس از خدا كه توشهى راه است و در معاد (شما را) پناهگاه است. توشهاى كه به منزل رساند، پناهگاهى كه ايمن گرداند. آنكه بدان خواند، بهتر از همه دعوت را به گوش (مردم) رساند و آنكه فراگرفت بهتر از هر كس سخن را در گوش كشاند، پس خواننده دعوت خود را شنواند و شنوندهى خود را رستگار گرداند. بندگان خدا! پرهيز از نافرمانى خدا دوستان او را از درافتادن در حرامهاى او نگاه داشته است و دل آنان را با ترس وى همراه داشته است چندانكه شبها بيدارشان مىدارد و روزهاى گرم را با تشنگى بر آنان سر مىآرد. آسايش عقبى را با رنج دنيا به دست آوردهاند و سيرابى (آنجا) را با تشنگى خوردن (در اينجا). اجل را نزديك ديدهاند و در عمل پيشدستى كردهاند. آرزو را دروغ خواندند (و براى آن نزيستند) و مرگ را (حقيقت ديدند) و بدان نگريستند. و آنگاه دنيا خانهى نيست شدن است و رنج بردن و دگرگونى پذيرفتن و عبرت گرفتن. نشان نابود شدن، اينكه روزگار كمان خود را به زه كرده است، تيرش به خطا نرود و زخمش به نشود، بر زنده تير مرگ ببارد و تندرست را به بيمارى از پا درآرد و نجات يافته را در ناتوانى و ماندگى دارد. خورندهاى است كه روى سيرى نبيند، نوشندهاى است كه تشنگىاش فروننشيند و نشان رنج دنيا اينكه: آدمى فراهم مىكند آنچه نمىخورد و مىسازد آنچه در آن نمىنشيند، پس به سوى خدا مىرود، نه مالى برداشته و نه خانهاى با خود داشته و نشان دگرگونى آن اينكه: كسى را كه بدو رحمت آرند بينى كه، (روزى) حسرت وى خورند و حسرت خورده را بينى كه بر او رحمت برند و اين نيست جز به خاطر نعمتى كه رخت بربسته و يا نقمتى كه فرود آمده و بار گسسته. و نشان عبرت دنيا اينكه: آدمى بدانچه آرزو دارد نزديك مىشود و رسيدن اجل رشتهى آرزوى او را مىبرد. نه آنچه آرزو داشت به دست آمده و نه آنكه مرگ چشم بدو دوخته واگذارده است. پاك و منزه است خدا! شادى دنيا چه فريبنده است و سيرابى آن چه تشنگى آورنده و سايهى آن چه گرم و سوزنده.
نه آينده (مرگ) را رد توان كرد و نه گذشته را بازتوان آورد. پاك و منزه است خدا، چه نزديك است زنده به مرده به خاطر پيوستن بدان و چه دور است مرده از زنده به خاطر بريدن وى از آن.
انه ليس شىء بشر من الشر الا عقابه و ليس شىء بخير من الخير الا ثوابه و كل شىء من الدنيا سماعه اعظم من عيانه و كل شىء من الاخره عيانه اعظم من سماعه. فليكفكم من العيان السماع و من الغيب الخبر. و اعلموا ان ما نقص من الدنيا و زاد فى الاخره خير مما نقص من الاخره و زاد فى الدنيا. فكم من منقوص رابح و مزيد خاسر. ان الذى امرتم به اوسع من الذى نهيتم عنه. و ما احل لكم اكثر مما حرم عليكم. فذروا ما قل لما كثرو ما ضاق لما اتسع.
قد تكفل لكم بالرزق و امرتم بالعمل فلا يكونن المضمون لكم طلبه اولى بكم من المفروض عليكم عمله مع انه و الله لقد اعترض الشك و دخل اليقين حتى كان الذى ضمن لكم قد فرض عليكم و كان الذى قد فرض عليكم قد وضع عنكم. فبادروا العمل و خافوا بغته الاجل فانه لا يرجى من رجعه العمر ما يرجى من رجعه الرزق. ما فات من الرزق رجى غدا زيادته و ما فات امس من العمر لم يرج اليوم رجعته. الرجاء مع الجائى و الياس مع الماضى. (فاتقوا الله حق تقاته و لا تموتن الا و انتم مسلمون).
همانا هيچ چيز از بدى بدتر نيست جز عقاب آن و هيچ چيزى از خوبى خوبتر نيست جز ثواب آن و هر چيز از دنيا شنيدن آن بزرگتر از ديدن آن است و هر چيز از آخرت ديدن آن بزرگتر از شنيدن آن است. پس بسنده باشد شما را شنيدن از آنچه عيان است و خبر يافتن از آنچه در غيب نهان است. و بدانيد، آنچه از دنيا بكاهد و بر آخرت بيافزايد، بهتر است از آنچه از آخرت بكاهد و در دنيا زيادت آيد. چه بسيار نقصان يافتهاى كه سود برده و زيادت بردهاى كه زيان كرده. آنچه بر شما رواست و بدان ماموريد وسيعتر از چيزى است كه شما را از آن بازداشتهاند و آنچه بر شما حلال است بيش از چيزى است كه بر شما حرام كردهاند. پس آنچه را اندك است به خاطر آنچه بسيار است واگذاريد و آنچه را بر شما تنگ گرفتهاند به خاطر آنچه بر شما فراخ كردهاند به جا مىآريد. روزى شما را ضمانت كرده است و شما مامور به كرداريد. پس مبادا خواندن آنچه برايتان ضمانت شده مهمتر از كارى باشد كه برعهده داريد. با اينكه به خدا سوگند شك بر يقين روى آورده و آن را از ميان برده، چنانكه گويى به دست آوردن روزى ضمانت شده بر شما واجب است و به جاى آوردن آنچه واجب است از گردنتان افتاده . پس به كار پيشدستى كنيد و از ناگهان رسيدن اجل بترسيد كه اميد بازگشت عمر رفته چون روزى از دست شده نيست. آنچه از روزى از دست رفته اميد افزودن آن در فردا رود و آنچه ديروز از عمر رفته اميد نيست كه امروز بازگردد. كه اميد به آينده است و نوميدى با گذشته، پس چنانكه بايد ترس از خدا را پيشه گيريد و جز بر مسلمانى مميريد.[۲۴۹]
اين جهان همچو درخت است اى كرام ما بر او چون ميوههاى نيم خام
سخت گيرد خامها مر شاخ را زانكه در خامى نشايد كاخ را
چون بپخت و گشت شيرين لب گزان سست گيرد شاخهها را بعد از آن
چون از اقبال شيرين شد دهان سست شد بر آدمى ملك جهان
نكتههايى از استاد جعفرى در مورد خطبه صد و چهاردهم
طرح دنيا و مختصات آن در سخنان اميرالمومنين (ع) در نهجالبلاغه در مواردى متعدد آمده است.
توصيف آن حضرت دربارهى دنيا و مختصات آن به قدرى دقيق و فراگير است كه گويى عمر مبارك آن حضرت از آغاز تا آخر آن امتداد داشته و در همهى امواج و فراز و نشيب و سرد و گرم دنيا با كمال دقت شركت فرموده از كوچكترين حادثهى آن تا بزرگترين رويدادهايش تحت مشاهده و تجربه آن جهانشناس حقيقى قرار گرفته است و اين مطلبى است كه آن حضرت در وصيتى كه به فرزند گرامى خود امام حسن (ع) فرموده، تذكر داده است:
اى بنى، انى و ان لم اكن عمرت عمر من كان قبلى فقد نظرت فى اعمالهم و فكرت فى اخبارهم وسرت فى آثارهم حتى عدت كاحدهم بل كانى بما انتهى الى من امورهم قد عمرت مع اولهم الى آخرهم فعرفت صفو ذلك من كدره و نفعه من ضرره فاستخلصت لك من كل امر نخيله و توخيت لك جميله و صرفت عنك مجهوله.
اى فرزندم، اگر چه من به امتداد عمر گذشتگان عمر نكردهام ولى در اعمال آنان نگريسته و در اخبارشان انديشيده و در آثارى كه از آنان به جاى مانده به سير و تفكر پرداختهام، به طوريكه يكى از آن انسانهايى گشتهام كه در هر زمانى زندگى كردهاند، بلكه بدان جهت كه از همهى امور آنان اطلاع پيدا كردهام، گويى از اولين انسانها كه در روى اين زمين زندگى كردهاند، هم كاروان بودهام تا آخرين آنان، در نتيجه امور صاف زندگى آن انسانها را از امور تيره و سودمندش را از ضرر بارش بازشناخته و تميز داده و از هر امرى براى تو برگزيده و زيباى آن را انتخاب نمودم و آنچه كه ابهامانگيز بود از تو دور ساختم. [۲۵۰].
نمودهايى از دگرگونى دنيا
چه انسانهايى كه روزى از بينوايى مورد دلسوزى بودند، روز ديگر مورد غبطه و آرزو قرار گرفتند و بالعكس انسانهايى كه بامدادان مورد غبطه بودند، بدانجهت كه از امتيازات بزرگ دنيوى برخوردار بودند، شامگاهان مورد دلسوزى گشتند.
اين دگرگونيها به وجود نمىآيد مگر به جهت از دست رفتن نعمتها و نزول ناگواريها. يا روى نمودن امكانات با نظر به قرار گرفتن انسان در محاصرهى حوادث كوچك و بزرگى كه خواه قابل محاسبه باشند و يا بيرون از محاسبه، او را در زير رگبار خود قرار مىدهند عنان اختيار را از دست وى مىگيرند و به قول مولوى:
پر كاهم در مصاف تندباد خود ندانم در كجا خواهم فتاد
امروزه با پيشرفت فراوان در شناخت مسائل زندگى فردى و اجتماعى و با ترقى شگفتانگيز در آيندهنگريها و حدسهاى نافذ در سرنوشت جوامع و با صرف هزينههاى مادى بسيار كلان و مستهلك ساختن انرژىهاى مغزى بسيار با اهميت، با همهى اينها هيچ تضمينى قطعى در هيچ يك از مسائل زندگى كه وابستهى نظام (سيستم) باز حيات انسانها است وجود ندارد كه براى يكسال جريان چنين و چنان است، حتى براى يك ماه، حتى براى يك روز. كارى كه مىتوان كرد اينست كه قدرتمندان انسانها را مانند ماشينها يا حداكثر مانند حيوانات سيرك چنان قالبريزى كنند كه يك سال سهل است، تا آخر عمرشان را تحت نظر بگيرند.
آرى چنين هم مىشود همانگونه كه انسان را مىتوان از بين برد و مسائل و مشكلات مربوط به او را به شكل سالبه به انتفاء موضوع درآورد. (۱).
آن امور دنيوى كه موجب عبرت مىباشند
از آن امورى كه عامل عبرت مىباشد، يكى اين است كه انسان نزديك به آرزويش مىگردد، يعنى مدتها زحمت و مشقت را متحمل مىشود و تلخى انتظار وصول را مىچشد و همينكه به آرزويش نزديك شد، ناگهان پيك اجل بر سر او تاختن مىآورد و بساط آمادگىها و دلخوشىها او را براى برخوردارى از آرزويى كه ساليانى متمادى در انتظار عملى شدن آن چشم به راه دوخته بود، برمىچيند و بدون اينكه خيال و آرزو او را رها كند، او از تحقق يافتن آرزو محروم مىگردد. چه عبرتى بالاتر و چه درسى آموزندهتر از اين مىتوان پيدا كرد كه:
ما كل ما يتمنى المرء تجرى الرياح بما لا تشتهى السفن
(نيست چنانچه انسان هر آنچه را كه آرزو كند به آن برسد. بادها برخلاف سمت حركت كشتيها به جريان مىافتد)
خداوند سبحان بندگان خود را هشدار داده و آگاهشان فرموده است كه: ام للانسان ما تمنى آيا براى انسان است هر آنچه را كه مىخواهد به آن رسد. (۲).
شاديهاى دنيا اندك و سيراب شدنش تشنه كننده است
________________________________________ (1). ترجمه و تفسير نهجالبلاغه. جلد ۲۱ صفحهى ۱۵۶. (۲). ترجمه و تفسير نهجالبلاغه. جلد ۲۱ صفحهى ۱۵۷.
شايد كم كسى باشد در اين دنيا كه با اندك توجه نفهمد كه شاديهاى دنيا نه تنها عميق نيست، بلكه از نظر مدت هم كمتر از غم و غصههايى است كه در اين دنيا انسان را احاطه مىكند. اين نه براى آن است كه خداوند بندگان خود را بدون علت از سرور و نشاط محروم فرموده است، بلكه بدين جهت است كه مردم با غرق شدن در شاديها و لذائذ از هدف بسيار با اهميتى كه در پيش دارند، غافل نگردند و با غوطهور شدن در شاديها احساس مسئوليتهايى كه در اين زندگانى متوجه آنان مىباشد در درونشان فروكش كند و نابود گردد. بالاتر از همهى اينها وقتى كه سطوح روانى آدمى را شاديها و خوشىهاى دنيوى فراگرفت از وابستگى خود به كمال اعلاء غافل مىشود و فراموش مىكند كه خداوند كريم و رحيم مىخواهد او را به بارگاه و حضور خود بپذيرد.
موضوع ديگر كه از مختصات اين دنياست اين است كه هر اندازه انسان به طرف آن مىرود، مىخواهد بيشتر از پيش برخوردار گردد. حريصتر و تشنهتر مىگردد. افزايش تشنگى آدمى به فرورفتن در خواستههاى دنيوى، معلول گسترش و به فعليت رسيدن استعدادهاى او است كه اگر در مسير تكامل و اعتلاى شخصيت انجام مىگرفت توفيق حيات معقول نصيبش مىگشت، ولى دريغا كه آن همه عظمتها و استعدادها در موردى مستهلك مىگردد كه جز سرابى آبنما چيز ديگرى نيست (آرى براى كسى كه دنيا را از ديدگاه هدف بودن مورد توجه قرار بدهد در پايان كار جز اين نخواهد ديد كه:
دنيا چو حبابست ولكن چه حباب نه بر سر آب بلكه بر روى سراب
آن هم چه سرابى كه ببينند به خواب آن خواب چه خواب، خواب بد مست خراب (۱).
________________________________________ (1). ترجمه و تفسير نهجالبلاغه. جلد ۲۱. صفحهى ۱۵۸.
از گفته هاي آن حضرت در مورد دنيا به نقل از غررالحکم
من احب رفعه الدنيا و الاخره فليمقت فى الدنيا الرفعه.
هر كه دوستدار سربلندى دنيا و آخرت است البته بايد جاه و رتبه دنيا را دشمن دارد.
من تذلل لابناء الدنيا تعرى من لباس التقوى.
هر كه براى فرزندان دنيا (و ثروتمندان) كوچكى و فروتنى كند از جامهى پرهيزگارى برهنه گردد. من قصر نظره على ابناء الدنيا عمى عن سبيل الهدى.
هر كه فقط ديدارش را بر فرزندان دنيا مقصور و منحصر نمايد از ديدن راه هدايت كور گردد.
من طلب من الدنيا شيئا فاته من الاخره اكثر مما طلب.
هر كه از دنيا چيزى بخواهد (و در صدد بدست آوردن آن برآيد) بيش از آنچه كه از دنيا مىخواهد از آخرت از دستش مىرود.
من طلب الدنيا بعمل الاخره كان ابعدله مما طلب.
هر كه به سبب (زهد فروشى و) عمل آخرت خواهان دنيا باشد از آنچه كه خواهان آن است دورتر گردد (و دنيا و آخرت هر دو را از دست مىدهد)
من سخت نفسه عن مواهب الدنيا فقد استكمل العقل.
هر نفسى كه از بخششهاى جهان بگذرد البته كه عقل خويش را كامل كرده است.
من ملك من الدنيا شيئا فاته من الاخره اكثر ما ملك.
هر كه مالك چيزى از دنيا باشد (ولو به هر قدر و درجه) بيش از آنچه كه از دنيا مالك شده است از آخرت از دستش مىرود.
من عرف الدنيا لم يحزن بما اصابه.
هر كه جهان را بشناسد (و پستى و تحولات آن را بداند) بدانچه به وى رسد غم نخورد.
من عرف خداع الدنيا لم يغتر منها بمحالات الاحلام.
هر كه فريبهاى جهان را بازشناسد گول خوابهاى خام و پوچ آن را نخورد.
من تعرى عن لباس التقوى لم يستتر بشىء من اسباب الدنيا.
هر كه از لباس پرهيزگارى برهنه باشد به چيزى از اسباب جهان پوشيده نشود (و با همهى دارايى در آخرت برهنه باشد).
من احب السلامه فليوثر الفقر و من احب الراحه فليوثر الزهد فى الدنيا.
هر كه سلامتى را دوستدار است البته بايد ندارى را (بر دارايى) بگزيند و هر كه دوستدار آسايش است البته بايد زهد و كنارهگيرى از جهان را اختيار نمايد. (۱).
________________________________________ (1). غررالحكم. جلد دوم. صفحهى ۶۹۰ الى ۶۹۸.
من دنيا را از نظر افكندهام
انا كاب الدنيا لوجهها و قادرها بقدرها و ناظرها بعينها.
من دنيا را از نظر افكندهام و با آن چنان كه در خور است به سر مىبرم و به ديدهاى كه سزاوار است بدان مىنگرم. (۱).
لوح عبرت
على آن شاهباز قاب قوسين بگاه بازگشت از جنگ صفين
پياده پاى مىكوبد پياپى سران لشگر اسلام با وى
به پشت سر نهاده شام، شيدا سواد كوفهاش از پيش پيدا گذار افتاد بر اهل قبورش ز عبرت بسته شد راه عبورش
ز فرمان الهى تا چه بشنود كه ناگه چون سپاهىايست فرمود
چه حال افتاد با مرد دل آگاه كه پيش مردگان افتاد ناگاه
________________________________________ (1). قسمتى از خطبهى ۱۲۸.
چنانش نعرهاى با مردگان خاست كه بر تن زندگان را موى شد راست
سلام اى خفتگان خواب دهشت گلاويز شب و كابوس وحشت
سلام اى كاروان هول و تشويش غريب منزل و بيگانه خويش
سلام اى ساكنان شهر خاموش ز كرباس كفن يك لا قباپوش
سلام اى خفتگان خاك غربت بسر از سنگها الواح عبرت
غم انگيزان صحراى خموشان برخ از خاك خجلت پرده پوشان
كجا يار و كجا ياراى نصرت به خاك انباشته چشمان حسرت
به اين نزديكى از ما سخت مهجور كنار آشيان و ز آشيان دور (۱).
نكاتى از استاد جعفرى در مورد خطبه صد و بيست و هشتم
چرا من از اين دنيا اعراض كردهام؟ زيرا آن را ارزيابى نموده و با چشمى كه بايد در آن نگريست نظر كردهام و در نتيجه اصالت را به شخصيت خود دادهام.
________________________________________ (1). ديوان شهريار.
در حقيقت اميرالمومنين (ع) در جملات فوق علت اعراض از دنيا را هم بيان فرموده است كه عبارتست از ارزيابى حقيقى دنيا و مشاهدهى آن با چشمى كه شايستهى آن است. از اينجا معلوم مىشود كه اكثريت قريب به اتفاق مردم واقعا دنيا را نشناختهاند و با بصيرتى كه بايد در آن بنگرند آن را مورد توجه قرار ندادهاند. و الا مىفهميدند كه اگر بخواهند به اين دنيا به عنوان آخرين منزل بنگرند و آن را هدفى تلقى كنند در آخر كار يا در موقع وصول به آگاهى لازم خواهند فهميد:
دنيا چو حبابست ولكن چه حباب نه بر سر آب بلكه بر روى سراب
آن هم چه سرابى كه ببينند به خواب آن خواب چه خواب، خواب بد مست خراب
اگر انسانها درك مىكردند كه در ارتباط با دنيا (كه عبارتست از تعيين موقعيت حيات در جهان هستى و بر آوردن خواستههاى بعد طبيعى) اصالت با انسان است نه موجودات و وسائلى كه حيات طبيعى را تامين مىنمايد، آنان نيز مانند على بن ابيطالب (ع) اصالت را به شخصيت انسانى خود مىدانند، نه به رزق و برق و تجملات زندگى دنيوى كه بدون از كارانداختن شخصيت كمالجو امكانپذير نمىباشد.
بنابراين ما مىتوانيم يك اشتباه بسيار بزرگ را مرتفع بسازيم كه دامنگير عدهاى فراوان از مردم گشته و بلكه متاسفانه گاهى عدهاى از صاحب نظران را هم به انحراف فكرى مىاندازد (كه اعراض از دنيا يعنى چه؟ مگر مىتوان در اين دنيا بدون اهتمام در امور حيات طبيعى زندگى صحيح و سالم و مستقل را بدست آورد؟) طريق رفع اشتباه همان است كه اميرالمومنين (ع) بارها در سخنان مباركشان فرمودهاند كه دنيا وسيله است نه هدف. يعنى اگر كسى به خوبى از ارزش و عظمت شخصيت خود اطلاعى داشته باشد و ماهيت و ارزش حيات دنيوى را به جاى آورد هرگز شخصيت خود را كه طبيعتش جاودانگى است، قربانى وسائل حيات دنيوى رو به زوال نمىكند.
نه اينكه حيات دنيوى را پشت سر بيندازد و اعتنايى به حيات طبيعى ننمايد، زيرا اين گونه فكر كردن و رفتار ضد مشيت بالغهى خداونديست كه اين دنيا را گذرگاه بسيار با عظمت و پر معنى براى عبور به سراى ابديت تعبيه فرموده است. (۱).
از گفته هاي آن حضرت در مورد دنيا از غررالحکم
من لم يوثر الاخره على الدنيا فلا دين له.
هر كه آخرت را بر دنيا نگزيند مردى است بىخرد.
من لم يعتبر بغير الدنيا و صروفها لم ينجع فيه المواعظ.
هر كه از گردشهاى گوناگون جهان پند نپذيرد پندها در وى سودمند نيفتد.
من ظفر بالدنيا نصب و من فاتته تعب.
هر كه به دنيا دست يابد گرفتار گردد و هر كه آن را بدست نياورد دچار رنج و زحمت شود (و اصولا حال دنيا چنين است).
من طال حزنه على نفسه فى الدنيا اقره الله عينه يوم القيامه و احله دار المقامه. هر كسى كه در دنيا بر نفس خويش اندوه بسيار خورد (كه چرا عمر را به رايگان از كف دادم و برگ آخرت را ذخيره نكردم) خداوند در روز قيامت ديدهاش را روشن سازد و به سراى جاودان بهشتش فرود آورد.
من عظمت الدنيا فى عينه و كبر موقعها فى قلبه و ءاثرها على الله و انقطع اليها صار عبدالها.
هر كه دنيا را در چشم خويش عظيم گيرد و جايش را در دلش بزرگ دارد و آن را بر خدا برگزيند و به سوى آن انقطاع پذيرد (يعنى از همه ببرد و بدان پيوند كند) چنين كسى درست بندهى دنيا شود.
________________________________________ (1). ترجمه و تفسير نهجالبلاغه. جلد ۲۲ تفسير خطبهى ۱۲۸.
من سعى فى طلب السراب طال تعبه و كثر عطشه.
هر كه در جستجوى آب نما و سراب (جهان فانى باشد و) بكوشد رنجش به درازا كشد و تشنگيش بسيار گردد (و به آرزويش دست نيابد)
من امل الرى من السراب خاب امله و مات بعطشه.
هر كه از آب نما و سراب (جهان) اميد سيرابى داشته باشد اميدش به نااميدى و زيان كشد و تشنگيش بكشد.
من زهد فى الدنيا قرت عيناه بجنه الماوى.
هر كه زهد در دنيا را پيشهى خود سازد ديدهاش به بهشت روشن گردد.
من جمع له مع الحرص على الدنيا البخل بها فقد استمسك بعمودى اللوم.
هر كه بخل و حرص بر دنيا را با هم جمع نمايد البته در دو ستون از نكوهش و ناكسى چنگ در زده است.
من اعتمد على الدنيا فهو الشقى المحروم.
هر كس بر دنيا تكيه كند بدبخت و ناكام است. (۱).
________________________________________ (1). غررالحكم. جلد دوم. صفحهى ۶۹۹ الى ۷۱۲.
شما در روزگارى هستيد كه خوبى از آن روگردانيده است
عبادالله انكم و ما تاملون من هذه الدنيا اثوياء. موجلون و مدينون مقتضون. اجل منقوص و عمل محفوظ. فرب دائب مضيع و رب كادح خاسر و قد اصبحتم فى زمن لايزداد الخير فيه الاادبار اولا الشر الا اقبالا و لا الشيطان فى هلاك الناس الا طمعا فهذا او ان قويت عدته و عمت مكيدته و امكنت فريسته. اضرب بطرفك حيث شئت من الناس فهل تبصر الا فقيرا يكابد فقرا او غنيا بدل نعمه الله كفرا او بخيلا اتخذ البخل بحق الله و فرا او متمردا كان باذنه عن سمع المواعظ و قرا. اين خياركم و صلحاءكم و اين احراركم و سمحاءكم و اين المتورعون فى مكاسبهم و المتنزهون فى مذاهبهم. اليس قد ظعنوا جميعا عن هذه الدنيا الدنيه و العاجله المنغصه. و هل خلقتم الا فى حثاله لا تلتقى بذمهم الشفتان استضغار القدرهم و ذهابا عن ذكرهم فانا لله و انا اليه راجعون.
بندگان خدا! شما و آنچه از اين جهان آرزومنديد، مهمانانى هستيد كه مدتى معين براى شما نهادهاند. و وامداريد كه پرداخت آن را از شما خواستهاند (در) مدتى كوتاه و كردارى ضبط شده (و خدا و فرشتگان از آن آگاه) چه بسا كوشندهاى كه تباه گردانيد و بسا رنجبرده كه زيان ديد. و شما در روزگارى هستيد كه خوبى در آن پشت كرده و همچنان مىرود و بدى روى آورده و پيش مىرود. و طمع شيطان در تباه كردن مردمان بيشتر مىشود. اين روزگارى است كه ساز و ساخت شيطان قويتر گرديده و فريب و بدسگالى او فراگيرتر گشته و شكار وى در دسترسش قرار گرفته. گوشهى چشم به هر سو كه خواهى به مردم بيفكن! آيا جز مستمندى بينى با فقر دست به گريبان، يا دولتمندى با نعمت خدا در كفران يا آنكه دست بخشش ندارد و ندادن حق خدا را افزونى مال به حساب آرد يا سركشى كه (از سخن حق روگردان است) گويى گوش او از شنيدن موعظتها گران است. كجايند گزيدگان شما و نيكانتان و آزادگان و جوانمردانتان؟ كجايند پرهيزگاران در كسب و كار و پاكيزگان در راه و رفتار؟ آيا جز اين است كه همگان رخت بر بستند و از اين جهان پست و گذران و تيرهكنندهى عيش بر مردمان، دل گسستند؟ و شما مانديد! گروهى خوار و بىمقدار كه از خردى رتبت لب نخواهد به هم خورد تا نامشان را به زشتى برد و همى خواهد يادشان را از خاطر بسترد، پس انا لله و انا اليه راجعون. (۱).
حب دنيا عامل محروميت از فيض
انسان همانند ظرفى است كه در وسط باران قرار دارد.
شما اگر اين ظرف را پشت رو بگيريد، به گونهاى كه دهانهى ظرف رو به بالا باشد از هر طرف باران ببارد از پشت ظرف مىچكد و توى ظرف خشك و خالى مىماند.
انسان آنگاه كه حب دنيا دارد، مثل آن مىماند كه دهانهى ظرفش را رو به خاك گرفته باشد.
كاسهاش را واژگون كرده باشد.
اگر من كاسه خودم را واژگون بگيرم و از رحمت مستمر و واسع الهى محروم شوم، باران را تقصيرى نيست، من ظرف را بد گرفتهام.
حب خدا، رحمت خدا و لطف خدا چيزى محدود نيست، دائم است، جارى است. ما بايد توفيق بهرهگيرى را از آن داشته باشيم. (۲).
________________________________________ (1). نهجالبلاغه. خطبهى ۱۲۹. (۲). مثلها و پندها. جلد دوم. صفحهى ۳۶.
دين و دنيا
عزيزان سود اين دنيا نماند الهى كس در اين سودا نماند
كجا با باد سودا مىتوان كرد كه دائم باد در صحرا نماند
دل و دين دادن و دنيا خريدن بكار مردم دانا نماند
گرفتم آشيان بر قاف كردى به جز افسانه از عنقا نماند
مگر نام نكو پيچد در آفاق در اين گنبد به جز آوا نماند
جهان دريا و ما امواج دريا قرارى در دل دريا نماند
امير كاروان با ساربان گفت بپا تا چيزى از ما جا نماند
تو آن دارى كه با خود برد خواهى چه دارايى اگر دارا نماند
به جز خوف خدا و خدمت خلق براى توشهى عقبا نماند
جوانمردى نثار جان و مال است جوانمرد از حريفان وانماند
جوانا مهلت امروز درياب كه فردايى بماند يا نماند
اگر قرضى به گردن دارى از خلق برو بارى قضا كن تا نماند
همين امروز ميكن كار امروز كه فردا جز پى فردا ندارد
جهان روياست تا چشمى گشودى به دستت چيزى از رويا نماند
بگور تنگ و تنهايى بينديش كه كس در تنگنا تنها نماند
گرت جاه و جلالى نيست بهتر كه چشمت در پى اينها نماند (۱).
گفته هايي از آن حضرت در مورد دنيا از غررالحکم
من لم يزهد فى الدنيا لم يكن له نصيب فى جنه الماوى.
هر كه در دنيا زهد نورزد براى او بهره و نصيبى در بهشت نيست.
من خدم الدنيا استخدمته و من خدم الله سبحانه خدمه.
هر كس دنيا را خدمت كند، دنيا او را خادم خويش گيرد و هر كس خداوند سبحان را خدمت كند دنيا خادم او گردد.
من كانت الدنيا همه طال يوم القيامه شقائه و غمه.
هر كه همتش فقط صرف دنيايش باشد روز قيامت بدبختى و اندوهش فراوان است.
من كرمت نفسه صغرت الدنيا فى عينه.
آنكه نفس خويش را گرامى دارد جهان در چشمش كوچك است.
من سلا عن مواهب الدنيا عز.
________________________________________ (1). ديوان شهريار.
هر كه از بخششهاى جهان درگذرد عزيز گردد.
من نكد الدنيا تنغيص الاجتماع بالفرقه و السرور بالغصه.
از سختى و تنگى حال دنيا جمعيتها را بواسطهى پراكندگى ناخوش گرداندن و عيشها را با اندوه مبدل ساختن است.
من الشقاء ان يصون المرء دنياه بدينه.
از بدبختى و بيچارگى است كه شخص دينش را بدهد و دنيايش را نگه دارد.
من هو ان الدنيا على الله سبحانه ان لا يعصى الا فيها.
از خوارى دنياست كه خداوند بزرگ جز در آن معصيت كرده نشود.
من ذمامه الدنيا عند الله سبحانه ان لا ينال ما عنده الا بتركها.
از پستى دنيا نزد خداوند سبحان است كه شخص بدانچه كه نزد خداست نرسد مگر به ترك آن دنيا.
ما افسد الدين كالدنيا.
هيچ چيزى مانند دنيا دين را تباه نسازد. (۱).
________________________________________ (1). غررالحكم. جلد دوم. صفحهى ۷۱۲ الى ۷۳۷.
آنكه بيناست نگاهش از دنيا بگذرد
و انما الدنيا منتهى بصر الاعمى لا يبصر مما وراءها شيئا و البصير ينفذها بصره و يعلم ان الدار وراءها فالبصير منها شاخص و الاعمى اليها شاخص و البصير منها متزود و الاعمى لها متزود.
همانا دنيا نهايت ديدگاه كسى است كه ديدهاش كور است و از ديدن جز دنيا محجور و آن كه بيناست نگاهش از دنيا بگذرد و از پس آن خانهى آخرت را نگرد. پس بينا از دنيا رخت بردارد و نابينا رخت خويش در آن گذارد. بينا از دنيا توشه گيرد و نابينا براى دنيا توشه فراهم آورد. (۱).
نكاتى از استاد جعفرى در مورد خطبه صد و سي و سوم
اين دنيا مقصد نهايى نابينايان است و گذرگاهى براى بينايان.
چند جملهى فوق در معرفى دنيا و بينايان و نابينايان به قدرى داراى اهميت است كه اگر بگوييم: اگر قدرتمندان و ادارهكنندگان جوامع بشرى محتواى اين چند جمله را براى بشريت تعليم مىنمودند و آنها را براى تطبيق آن در عمل در مسير زندگى تربيت مىنمودند، تاريخ بشر از اين سقوط و تباهىها نجات پيدا مىكرد و حقيقتا مسير تكامل را مىپيمود. يك سخن صحيحى را گفتهايم. همچنين اگر بگوييم بشر گرفتار هزاران مشكلات و بدبختىها نيست، بلكه او گرفتار يك خطاى عظيم است، حرفى به گزاف نگفتهايم. اين خطاى عظيم عبارت است از همين جهل مهلك دربارهى دنيا و ملاك بينايى و نابينايى و استمرار و پافشارى به اين جهل كه بشر هر چه پيشتر مىرود بر مشكلات خود مىافزايد و دنياى بىكرانه را براى خود يك زندان تنگتر از روز پيشين مىنمايد.
________________________________________ (1). نهجالبلاغه. خطبهى ۱۳۳.
نگرانى شديد در آن است كه همين بشر به جهت سودپرستى و لذتگرايى و خودكامگىهاى سخت افراطى سقوط كند، بازنفهمد كه اين سقوط از كجا سرچشمه مىگيرد!
در جملات مورد تفسير بيان در دو درمان اساسى بشر چنان صريح و محكم و قابل فهم و استناد آمده است كه بعد از كتب آسمانى الهى در هيچ كتابى نيامده و از مغز هيچ متفكرى غير از انبياى عظام (ع) خطور نكرده است. به اضافهى اينكه جملات فوق را اميرالمومنين (ع) فرموده است، كه همانگونه كه سخن را با آگاهى يقينى مىگويد و همهى سطوح مغز و قلبش با آن آگاهى هماهنگ مىباشد. ايمان و عملش در همهى لحظات عمر بر همان مبنا است كه زبان مباركش آن را ابراز نموده است و اين غير از ذوقپردازيهاى ادبى برخى از اشخاص است كه مفاهيم و قضايايى را ناآگاهانه (و يا آگاهانه اما براى اشباع حس خودنمايى در جامعه) در ذهن خود مىسازد و تحويل مغزهاى سادهلوحان مىدهد. به هر حال بايد با كمال صراحت به همهى انسانها بگوييم: كه اين سخن را كه از يك فرد به نام على بن ابيطالب (ع) مىشنويد، شخصيت و فرديت خاص او نبوده است كه او را به چنين گفتارى وادار كرده است. او به عنوان يك واسطهى امين و پاك و منزه از هر گونه آلودگيها و موفق به شناخت انسان و دنيا و ارزشهاى آن دو، بوده است كه چنين گفتار سازندهى جاودانى بشريت را ابراز فرموده است.
اى فرزند ابيطالب، سلام خدا بر تو باد اى انسان بزرگ كه گفتار و زندگى تو فروغ اميد بر دلهاى آدميان تابانيده و ياس و بدبينى را از مغز مردم هوشيار و پريشان برطرف مىنمايى. اى بزرگ از بزرگان، سخنان تو خود گوياى آن است كه صفا و لطافت روحى تو در حديست كه توانسته است مانند يك جويبار و وسيلهى انتقال آب حيات معارف الهى بر كشتزار مغز و قلب انسانها باشد. اى بزرگترين انسان شناس بعد از پيامبر.
گر نبودى خلق محجوب و كثيف گر نبودى حلقها تنگ و ضعيف
در مديحت داد معنى دادمى غير اين منطق لبى بگشادمى
مدح تو حيف است با زندانيان گويم اندر محفل روحانيان
مدح و تعريف است تخريق حجاب فارغ است از مدح و تعريف آفتاب
مادح خورشيد مداح خود است كه دو چشمم روشن نامرمد است
نه تنها اين جملات كه دربارهى امام عرض كردم، ناشى از شناخت و آشنايى اين جانب با آن آشناى رازهاى هستى هست، بلكه هر چه دربارهى او گفتهام و بعد از اين هم اگر خدا توفيق سخن گفتن دربارهى آن شاهد رسالت و دليل خدا را براى من عنايت فرمايد، جز اين نيست كه امواجى است نارسا از هيجان و جوشش دل بيقرار كه سر مىكشد و از سر قلم روى كاغذ فرود مىآيد و يا از دهان واقعا ناچيز برمىآيد و شنيده مىشود، زيرا واقعيت شخصيت اين بزرگ مرد تاريخ خيلى بالاتر از سطوح فكرى و دريافتهاى درونى ما است. (۱).
________________________________________ (1). ترجمه و تفسير نهجالبلاغه. جلد ۲۳. تفسير خطبهى ۱۳۳.
كاشكى هستى زبانى داشتى تا زهستان پردهها برداشتى
هر چه گويى اى دم هستى از آن پردهى ديگر بر او بستى بدان
آفت ادراك آن قال است و حال خون به خون شستن محال است و محال
محبت دنيا
محبت دنيا يك عفونتى دارد كه هر كس به دنيا محبت كرد بوى آن عفونت را نمىفهمد، همچنانكه سير خورده بوى سير را نمىفهمد.
خداوند مىخواهد اين انسانها را كه از محبت دنيا چشيدهاند از اين عفونت بگيرد. مىخواهد طيبات به ايشان بدهد. شما نگاه كنيد خود انسان در رحم مادر چه تغذيه مىكند و بعد از تولد چه تغذيه مىكند؟ وقتى كه بچه در رحم است غذايش خون است. وقتى متولد مىشود، غذايش مىشود شير. طعم شير كجا، طعم خون كجا؟ آن هم چه خونى؟ ما وقتى كه توى رحم دنيا و محبت دنيا باشيم، غذايمان مثل آن خون است. وقتى ولادت پيدا مىكنيم و قلبمان زنده بشود و دلمان از دنيا خارج بشود، دلمان از تعلق به دنيا آزاد بشود، مثل اينكه خون تبديل به شير شده و غذامان عوض مىشود. (۱).
گفتاري از آن حضرت در مورد دنيا از غررالحکم
ما اعظم نعم الله فى الدنيا و ما اصغرها فى نعم الاخره.
چقدر بزرگ است نعمتهاى خدا در دار دنيا و چقدر كوچك است آن نعمتها در جنب نعمتهاى آخرت.
ما دنياك التى تحببت اليك بخير من الاخره التى قبحها سوء النظر عندك.
________________________________________ (1). مثلها و پندها. جلد دوم. صفحهى ۴۴.
اين دنيايى كه اينقدر نزد تو محبوب است هرگز بهتر از آخرتى نيست كه بدبينى تو آن را اينقدر در نظرت زشت جلوه داده است.
ما قدمت من دنياك فمن نفسك و ما اخرت منها فللعدو.
از دنيايت هر چه پيش فرستى مال خودت و هر چه پس گذارى از آن دشمنت مىباشد . ما قال الناس لشىء طوبى له الا و قد خباله الدهر يوم سوء.
مردم درباره چيزى نگفتند خوش به حالش جز اينكه روزگار روز بدى را براى آن پنهان داشت (و آن شادى را به غم تبديل كرد).
ما التذ احد من الدنيا لذه الا كانت له يوم القيامه غصه.
هيچ كس از دنيا حظ و لذتى نبرد جز آنكه آن لذت در آخرت برايش غصه بود.
مازاد فى الدنيا الا نقص فى الاخره.
هيچ در دنيا نيفزود جز اينكه در آخرت كم شد.
ما اقرب الراحه من التعب.
واى كه تا چه اندازه آسايش به رنج توام و نزديك است.
ما اعظم المصيبه فى الدنيا مع عظيم الفاقه فى الاخره.
با فقر و ندارى بزرگ فرداى قيامت گرفتارى و ندارى دنيا چندان بزرگ نيست.
ما نلت من دنياك فلا تكثر به فرحا.
هر چه از دنيا كه به آن مىرسى چندان بدان شادمان مباش (كه مال و جمال جهان به شبى و تبى بيشتر بند نيست).
ما فاتك من الدنيا فلا تاس عليه حزنا.
هر چه از دنيا كه از دستت مىرود چندان براى آن غمگين مباش.
ما بالكم تفرحون باليسير من الدنيا تدركونه و لا يحزنكم الكثير من الاخره تحرمونه.
شما را چه مىشود كه به كمى از دنيا كه به شما مىرسد شادمان مىگرديد و به بسيارى از آخرت كه از دستتان مىرود و از آن نااميد مىگرديد ناشاد نمىشويد.
ما الدنيا غرتك و لكن بها غررت.
دنيا تو را فريب نداد، بلكه تو فريب جهان را خوردى (و پاى از طريق رستگارى بدر نهادى).
ما العاجله خدعتك ولكن بها انخدعت.
زيب و زيور جهان تو را گول نزد بلكه تو گول زيب و زيور جهان را خوردى.
ما بالكم تاملون ما لا تدركونه و تجمعون ما لا تاكلونه و تبنون ما لا تسكنونه.
شما را چه مىشود، آرزومنديد آنچه را كه پيدا نمىكنيد و گرد مىآوريد آنچه را كه نمىخوريد و بنا مىكنيد آنچه را كه در آن جا نمىگزينيد. (۱).
________________________________________ (1). غررالحكم. جلد دوم. صفحهى ۷۴۴ الى ۷۴۹.
شما در اين جهان نشانهايد
ايها الناس انما انتم فى هذه الدنيا غرض تنتضل فيه المنايا مع كل جرعه شرق و فى كل اكله غصص. لا تنالون منها نعمه الا بفراق اخرى و لا يعمر معمر منكم يوما من عمره الا بهدم آخر من اجله. و لا تجدد له زياده فى اكله الا بنفاد ما قبلها من رزقه. و لا يحيى له اثر الا مات له اثر. و لا يتجدد له جديد الا بعدان يخلق له جديد. و لا تقوم له نابته الا و تسقط منه محصوده. و قد مضت اصول نحن فروعها فما بقاء فرع بعد ذهاب اصله.
مردم! همانا شما در اين جهان نشانهايد كه مرگ پى در پى بدان تير مىافكند. با هر جرعهاى آب در گلو جستنى است و با هر لقمهاى گلوگير شدنى. از دنيا به نعمتى نمىرسيد جز كه نعمتى را از دست مىدهيد. هيچ سالخورده روزى از عمر را نمىگزارد جز به ويرانى يك روز از مدتى كه دارد و برخوردنى او چيزى افزوده نشود مگر آنچه از آن روز پيشين اوست از ميان رود.
و اثرى از او زندگى نپذيرد تا اثرى از او نميرد و چيزى از او نو نشود جز آنكه نويى از او كهنه گردد و نوخاستهاى از او برپا نايستد جز آنكه درويدهاى از او بر زمين افتد. ريشههايى رفتند كه ما شاخههاى آنهاييم. چون اصل رفت ما كه فرعيم چگونه پاييم؟ (۱).
بس گل شكفته مىشود اين باغ را ولى كس بىجفاى خار نچيدست از و گلى ________________________________________ (1). نهجالبلاغه. خطبهى ۱۴۵.
سپنجى سراييست دنياى دون بسى چون تو زو رفت غمگين برون
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون نيكى به جاى ياران فرصت شمار يارا
مجو درستى عهد از جهان سست نهاد كه اين عجوزه عروس هزار داماد است
نشان عهد و وفا نيست در تبسم گل بنال بلبل بيدل كه جاى فريادست
ذخيره سازى براى آخرت
پول كشور ما اسمش ريال است. مىدانيد كه پول سعودى هم ريال است. شما وقتى مىخواهيد برويد حج، دلتان مىخواهد دولت ارز بيشترى بدهد، يعنى ريال ايرانى بگيرد و ريال سعودى بدهد (تبديل ارز). گاهى مردم گله مىكنند كه چرا امسال به ما ارز كم دادند، ريال از خودمان كم گرفتند تا تبديل به پول سعودى كنند. چون در آنجا ريال ايرانى نمىخواهند، ريال آنجا را مىخواهند. اگر توى راه هم بخواهى ريال ايرانى ببرى قاچاق است و ممانعت مىكنند. پس مجبورى كه ريال سعودى داشته باشى. اينجا مىگويد: هر چه ريال سعودى داشته باشم جنس مىخرم. حال ما كارى نداريم كه اينها نبايد در اين شرايط، ارز كشورمان را خارج كنند و براى حج به فكر دنيا باشند. از باب مثال مىگوييم. در آنجا كه مىرود، مثلا مىخواهد سوار ماشين شود، ريال سعودى، آب مىخواهد ريال سعودى، هر قدمى را كه بخواهد بردارد ريال سعودى را لازم دارد، چيزى نمىخواهد جز ريال سعودى. چون بناى حج دارد ريال ايرانى را تبديل به ريال سعودى مىكند.
مومن هم چون سفر آخرت در پيش دارد، مانند حاجى كه سفر در پيش دارد، دلش مىخواهد در آخرت ارز بيشترى داشته باشد، دلش مىخواهد ريال دنيوى را به ريال آخرتى تبديل كند. شهرت دنيا ريال دنيوى مىشود، وقتى گذشت مىكند به راه خدا و از اسم و شهرت صرف نظر مىكند، اين گذشتن تبديل به ريال و ارز آخرت مىشود. غيبت نمىكند. جلوى خود را مىگيرد، صبر مىكند، اين تبديل مىشود به ريال آخرتى، شكر مىكند، مقاومت مىكند، مىشود ريال آخرت، پرستارى بيمار مىكند براى خدا، اين مىشود ارز آخرت، امر به معروف و نهى از منكر مىكند براى خدا، اينها مىشود ارز آخرتى، يعنى وقت خود را صرف راه خدا مىكند. اين وقت كه مربوط به دنيا است تبديل مىشود به عمر آخرت. قوت را صرف آخرت مىكند، مىشود قدرت آخرت.
حرفش، عزتش، توانش و آنچه دارد صرف آخرت مىكند، اينها تبديل مىشود به ارز، چون بناى مسافرت دارد. حالا اگر كسى بخواهد برود مكه بماند و ديگر برنگردد، مىخواهد اينجا يك ذره چيز جا نگذارد، هر چه دارد به ريال سعودى تبديل كند.
انسان هم مىخواهد برود آخرت و برنگردد. وقتى مىخواهد برود، اگر كمترين ارز دنيايى داشته باشد ناراحت است كه چرا تبديل به آخرت نكرده است و البته تا ريال دنيايى نداشته باشد نمىتواند تبديل به ريال آخرت كند. بنابراين دل بستن به آخرت لازمهاش اين نيست كه دست روى دست بگذارد و بنشيند، بيكار و بيعار باشد، سرد و بىحوصله بشود، نه برعكس اين است، مثلا يك فردى مىخواسته براى دنياى خودش كار كند، بعد فكر مىكند مىخواهم بروم آخرت، دست خالى است، هر كس به هر كجا دلبستگى داشته باشد دلش مىخواهد پول خود را تبديل به پول آنجا كند.
مثلا آنان كه زن و بچههايشان در آمريكا هستند، قبلهى اميدشان آنجاست و همهى متخصصها به دولت پيشنهاد كردند پولى كه مىخواهيد به ما بدهيد، ريال ندهيد، دلار بدهيد، اين يعنى چه؟ چون آنجا خانهى اميدش است. مىگويد من كه مىخواهم آنجا زندگى كنم به من دلار بدهيد، اگر دلار هم ندهيد مجبورم به دلار تبديل كنم. چون خانهى اميدش آمريكاست مىگويد پول آمريكايى به من بدهيد.
انسان هم وقتى خانهى اميدش آخرت شد، كمك دنيوى هم به كسى بكند مىگويد كسى خبر نشود كه من اين كمك را كردهام، تعريف نكن تا اين كمك دنيايى نشود. اسمش را نبر، من مىخواهم براى آخرت كار كنم، مىخواهم خدا بداند تا بابت اين كار فقط اجرم را از خدا بگيرم. شهرت و تشكر نمىخواهم (۱).
گفتاري از آن حضرت در مورد دنيا از غررالحکم
ما الغرور الذى ظفر من الدنيا بادنى سهمه كالاخر الذى ظفر من الاخره باعلاهمته .
آن مرد فريبخورده كه از دنيا به اندك بهره دست يافته است مانند آن مردى نيست كه با همت بلندش به آخرتش دست پيدا كرده است. ما اقرب الدنيا من الذهاب و الشيب من الشباب و الشك من الارتياب.
چقدر نزديك است دنيا به رفتن و چقدر نزديك است جوانى به پيرى و چقدر نزديك است شك و بدگمانى به هم.
ما كرمت على عبد نفسه الا هانت الدنيا فى عينه.
بر هيچ بنده نفسش گرامى نگردد جز اينكه جهان در چشمش خوار و بىمقدار گردد.
ملاك التقى رفض الدنيا.
________________________________________ (1). مثلها و پندها. جلد دوم. صفحهى ۴۷.
ريشهى پرهيزگارى دنيا را به هم درشكستن است.
مراره الدنيا حلاوه الاخره.
تلخى كشيدن در دنيا باعث شيرين كامى در آخرت است.
مونات الدنيا اهون من مونات الاخره.
مرگهاى دنيا از مرگهاى آخرت آسانتر است (و گرفتاريهاى آخرت از گرفتاريهاى دنيا به مراتب سختتر).
مصاحب الدنيا هدف النوائب و الغير.
يار دنيا همواره نشانهى تغييرات و گرفتاريهاى گوناگون است.
مثل الدنيا كظلك ان وقفت وقف و ان طلبته بعد.
جهان داستانش سايهى تو مىماند اگر بايستى بايستد و اگر آن را بجويى دور مىگردد.
موده ابناء الدنيا تزول لادنى عارض يعرض.
دوستى دنيازادگان به كمترين چيزى كه عارض و پيدا شود از بين مىرود.
متاع الدنيا حطام موبى فتجنبوا مرعاه قلعتها احظى من طمانينتها و بلغتها ازكى من ثروتها.
كالاى جهان و چيزهاى آن وبادار است پس خود را كنار كشيد از چراگاهى كه دل از آن كندن حظش بيش از دلبستگى بدان و اندكش بيش از بسيارش مىباشد.
مجالسه اهل الدنيا منساه للايمان و قائده الى طاعه الشيطان.
با مردم دنيا نشستن ايمان به خدا را از ياد برنده و به سوى طاعت شيطان كشاننده است. (۱).
________________________________________ (1). غررالحكم. جلد دوم. صفحهى ۷۵۳ الى ۷۶۷.
از آنچه مايه عبرت است پند گيريد
عبادالله، الله، الله، فى اعز الانفس عليكم و احبها اليكم فان الله قد اوضح لكم سبيل الحق و انار طرقه. فشقوه لازمه او سعاده دائمه. فتزودوا فى ايام الفناء لايام البقاء. فقد دللتم على الزاد و امرتم بالظعن و حثثتم على المسير. فانما انتم كركب وقوف لا يدرون متى يومرون بالمسير. الا فما يصنع بالدنيا من خلق للاخره و ما يصنع بالمال من عما قليل يسلبه و تبقى عليه تبعته و حسابه.
بندگان خدا! خدا را، خدا را، واپاييد!در حق نفسى كه از همه چيز نزد شما گراميتر است و دوست داشتنىتر. همانا خدا راه حق را براى شما آشكار كرده و جادههاى آن را پديدار. پس يا بدبختيى است گريبانگير و يا خوشبختيى پايان ناپذير. پس توشه گيريد در روزهاى سپرى شدنى براى روزهاى ماندنى. توشه را به شما نشان دادند و كوچ كردن را فرمان دادند و به رفتنتان برانگيختند. همانا شما همچون كاروانى هستيد كه بر جاى ماندهاند و نمىدانند كى آنان را به رفتن فرمان مىدهند. هان! با دنيا چه كند كسى كه براى آخرتش آفريدهاند و با مال چه كند آنكه به زودى آن مال از وى ربوده است و وبال و حساب آن بر گردن او مانده.
عبادالله، انه ليس لما وعدالله من الخير مترك و لا فيما نهى عنه من الشر مرغب. عبادالله، احذروا يوما تفحص فيه الاعمال. و يكثر فيه الزلزال. و تشيب فيه الاطفال.
بندگان خدا! خيرى را كه خدا وعده داده واگذاشتنى نيست و شرى را كه از آن نهى فرموده رغبت كردنى نه. بندگان خدا! از روزى بترسيد كه كردهها را روز وارسى و حساب است. روزى كه پر از تشويق و اضطراب است. كودكان در آن پير گردند.
اعلموا عبادالله ان عليكم رصدا من انفسكم و عيونا من جوارحكم و حفاظ صدق يحفظون اعمالكم وعدد انفاسكم. لا تستركم منهم ظلمه ليل داج و لا يكنكم منهم باب ذور تاج و ان غدا من اليوم قريب. يذهب اليوم بما فيه و يجىء الغد لا حقا به، فكان كل امرىء منكم قد بلغ من الارض منزل وحدته و مخط حفرته. فياله من بيت وحده و منزل وحشه و مفرد غربه. و كان الصيحه قد اتتكم و الساعه قد غشيتكم و برزتم لفصل القضاء. قد زاحت عنكم الاباطيل. و اضمحلت عنكم العلل. و ستحقت بكم الحقائق. و صدرت بكم الامور مصادرها. فاتعظوا بالعبرو اعتبروا بالغير و انتفعوا بالنذر. (۱).
بندگان خدا! بدانيد كه از شما بر شما نگاهبانانى است و از اندامهايتان مراقبانى و حافظانى. كه كردههاى شما را به درستى در حساب مىآرند و نفسهاتان را مىشمارند. نه شبى سياه شما را از آنان مىپوشاند و نه درى استوار پنهان كردنتان تواند. فردا به امروز نزديك است، امروز با آنچه در آن است مىرود و فردا مىآيد و بدان مىرسد. گويى هر يك از شما در دل زمين به خانهاى كه خاص اوست رسيده و در گودالى كه براى او كندهاند آرميده. وه! كه چه خانهى تنهايى و چه منزل وحشتزايى و چه غريب از همگان جدايى گويى بانگ (صور) برايتان دميده است و قيامت بر شما رسيده و براى ختم داورى برون شدهايد و پندارهاى باطل از شما دور گرديده. بهانهها از ميان برخاسته، حقيقتها برايتان آشكار شده و سرنوشت شما را بدانجا كه بايد كشانيده. پس از آنچه مايهى عبرت است پند گيريد و از گردش روزگار عبرت پذيريد و از بيمدهندگان (پيامبران) سود برگيريد. (۲).
________________________________________ (1). نهجالبلاغه. قسمتى از خطبهى ۱۵۷. (۲). نهجالبلاغه. قسمتى از خطبهى ۱۵۷.
حيدر بابا دنيا يالان دنياى سليماننان نوحدان قالان دنيادى
هر كيمسيه هر نه وريب آليبدير افلاطوننان بيرقورى آدقاليب دير
ترجمه:
حيدر بابا دنيا دنياى دروغ و فانى است.
دنيايى است كه از سليمان و نوح مانده است.
به هر كسى هر چيزى داده است پس گرفته است.
لذا از افلاطون فقط يك نام خشك و خالى مانده است.
دنيا مانع رشد معنوى
گاهى مىشود كه انسان آخرت را فراموش مىكند و براى اينكه آخرتش را به يادش بياورند و آخرتش را تعمير بكنند، مقدارى دنياى او را تلخ مىكنند، همانطور كه مادرها وقتى مىخواهند بچهشان را از شير بگيرند، سعى مىكنند كه پستان را در دهن بچه زشت كنند، در قديم مرسوم بود كه فلفلى، ذغالى و چيزهايى از اين قبيل را به كار مىبردند تا طفل از پستان صرفنظر مىكرد و غذاخور مىشد. اين دنيا براى انسان چنين حالتى دارد. مادر بچه مىداند كه ادامه دادن شير، بچه را ضعيف بار آورده و هوشش را كم خواهد كرد. اما خود طفل نمىداند، نمىفهمد ولكن همين طفل اگر يك سال از شير دست كشيد و غذا خور شد، ديگر به زور هم پستان را قبول نمىكند.
ما هم در دنيا مثل آن طفل شيرخواريم. تا وقتى كه محبتهاى دنيا را مىمكيم مثل همان طفل شيرخواريم. (۱).
________________________________________ (1). مثلها و پندها جلد دوم. صفحهى ۴۱.
گفتاري از آن حضرت در مورد دنيا از غررالحکم
نظام الدين مخالفه الهوى و التنزه عن الدنيا.
نظم دين به اين است كه انسان هوا را مخالفت كند و خود را از جهان پاكيزه سازد (و دامان بدان نيالايد).
و دابناء الدنيا ينقطع لانقطاع اسبابه.
مرگ و بريدن از دنيا رشتههاى دوستى فرزندان دنيا را پاره مىسازد.
و فور المال عوض بابتذال المال و صلاح الدين بافساد الدنيا.
مال بسيار در برابر مال بخشيدن است و درستى دين در برابر نادرستى دنيا است ( و دين و دنيا با هم جمع نگردند).
و روى انه عليهالسلام مر على مزبله فقال هذا ما بخل به الباخلون.
روايت شده است كه آن حضرت بر مركز زباله گذر كردند فرمودند: اين است آن چيزى كه بخل داران و اهل دنيا بر آن بخل مىورزند (يعنى سرانجام مالى كه بدان بخل مىورزند و انفاق نمىكنند).
هل ينتظر اهل مده البقاء الا آونه الفناء مع قرب الزوال و ازوف الانتقال.
آيا جز اين است آنكه ماندن در دنيا را منتظر است به انتظار زمانهاى فنا شدنى است با نزديكى از بين رفتن و از جايى به جايى گرديدن.
هلك من استامن الى الدنيا و امهر هادينه فهو حيث مالت مال اليها قد اتخذها همها و معبوده.
و فى وصف الدنيا: هى الصدود العنود و الحيود الميود و الخدوع الكنود.
جهان همان روگرداننده، ستيزهكار، پشت كننده، لرزاننده، فريبنده، ناسپاسگذار است (كه به هيچكس وفا نكرده و نخواهد كرد)
لا ترغب فى الدنيا فتخسر آخرتك.
بدنيا ميل پيدا نكن كه به آخرتت ضرر مىرسانى.
لا ترفع من رفعته الدنيا.
بلند مدان كسى را كه دنيا بلندش كرده است.
لا تنافس فى مواهب الدنيا فان مواهبها حقيره.
بخششهاى جهان را آرزومند مباش كه آن بسيار كوچك و ناچيز است.
لا تصحبن ابناء الدنيا فانك ان اقللت استقلوك و ان اكثرت حسدوك.
با دنيازادگان رفاقت مكن زيرا كه اگر نادار گردى كوچكت شمارند و اگر مالدار گردى بر تو رشگ برند.
لا تمهر الدنيا دينك فان من امهر الدنيا دينه زفت اليه بالشقاء و العناء و المحنه و البلاء.
دين خود را به مهر عروس جهان مكن كه هر كس زال دنيا را با دينش كابين است با بدبختى و رنج و اندوه و گرفتارى عروسى خواهد كرد.
لا تبيعوا الاخره بالدنيا و لا تستبدلوا الفناء بالبقاء و لا تجعلوا يقينكم شكا و لا علمكم جهلا.
آخرت را به دنيا مفروشيد و سراى فانى را به باقى عوض مگيريد و يقينتان را به شك و علمتان را به جهل مبدل مسازيد.
لا يفتننكم الدنيا و لا يغلبنكم الهوى و لا يطولن عليكم الامد و لا يغرنكم الامل فان الامل ليس من الدين فى شىء.
نكند كه دنيا شما را به فتنه افكند و هواى نفس بر شما چيره گردد مبادا كار اميدوارى شما در دنيا به طول انجامد و آرزو شما را بفريبد زيرا كه در دستگاه دين آرزو (ارزشى ندارد و) به چيزى شمرده نمىشود. (۱).
________________________________________ (1). غررالحكم. جلد دوم. صفحهى ۷۸۵ الى ۸۱۴.
خدا دنيا را براى شما وصف نمود كه تمام شدنى است
اوصيكم عبادالله بتقوى الله و طاعته فانها النجاه غدا و المنجاه ابدا. رهب فابلغ و رغب فاسبغ. و وصف لكم الدنيا و انقطاعها و زوالها و انتقالها. فاعرضوا عما يعجبكم فيها لقله ما يصحبكم منها. اقرب دار من سخط الله و ابعدها من رضوان الله. فغضوا عنكم- عبادالله- غمومها و اشغالها لما قد ايقنتم به من فراقها و تصرف حالاتها. فاحذروها حذر الشفيق الناصح و المجد الكادح. و اعتبروا بما قد رايتم من مصارع القرون قبلكم. قد تزايلت اوصالهم و زالت ابصارهم و اسماعهم و ذهب شرفهم و عزهم و انقطع سرورهم و نعيمهم. فبد لوا بقرب الاولاد فقدها و بصحبه الازواج مفارقتها. لا يتفاخرون و لا يتناسلون و لا يتزاورون و لا يتجاورون. فاحذروا عبادالله حذر الغالب لنفسه، المانع لشهوته الناظر بعقله. فان الامر واضح و العلم قائم و الطريق جدد و السبيل قصد.
بندگان خدا! شما را به ترس از خدا و فرمانبردارى او سفارش مىكنم كه نجات فردا در آن است و مايهى رهايى جاودان است. او ترساند و چنانكه بايد ترسانيد و خواهان ساخت و ترغيب را تمام گردانيد. دنيا را براى شما وصف كرد كه سپرى شدنى است و نپايد و از اين بدان گرايد. پس روى بگردانيد از آنچه شما را در آن شاد مىگرداند كه اندك چيزى از آن همراه شما مىماند، نزديكترين خانه به خشم خدا (ى قهار است) و دورترين آن از خشنودى پروردگار. پس بندگان خدا! چشم بپوشيد از آنكه در پى اندوهها و گرفتاريهاى آن بكوشيد. چه بىگمان دانيد كه از شما جدا شدنى است و پى در پى دگرگونى شدنى. پس، از آن برحذر باشيد چون خيرخواهى مهربان و كوشندهاى كه رنج برد (براى رهايى از چنگ آن( و پند گيريد بدانچه ديديد از آنان كه پيش از شما بودند كه چگونه در خاك غنودند، اندامشان از هم گسيخت، ديدهها و گوششان فروريخت، شرف و عزتشان رخت بربست، شادمانى و تنآسانىشان از هم گسست.
نزديكى فرزندان به از دست دادن آنان كشيد و همنشينى همسران به جدا شدن از ايشان انجاميد. نه به هم مىنازند و نه فرزندانى مىآورند و نه يكديگر را ديدار مىكنند و نه در كنار هم به سر مىبرند، پس بندگان خدا! بپرهيزيد، پرهيز كسى كه بر نفس خود چيره است و شهوت خويش را بازدارنده و به خرد خودنگرنده كه كار پيداست و نشانه برپاست و راه هموار و روشن و راست. )۱(.
عاقبت منزل ما وادى خاموشانست حاليا غلغله در گنبد افلاك انداز
هر دم از درد بنالم كه فلك هر ساعت كندم قصد دل ريش به آزار دگر
بازگويم نه درين واقعه حافظ تنهاست غرقه گشتند درين باديه بسيار دگر
از هر طرف ز خيل حوادث كمين گهيست ز آنرو عنان گسسته دواند سوار عمر
به مامنى رو و فرصت شمر غنيمت وقت كه در كمينگه عمرست مكر عالم پير ________________________________________ (1). نهجالبلاغه. خطبهى ۱۶۱.
پستى دنيا
پيامبر اسلام (ص) روزى با يارانش در راهى مىرفت، به مزبلهاى رسيدند كه بزغالهى مردهاى روى آن افتاده بود كه دو گوشش بريده بود، به يارانش فرمود:
ارزش اين بزغاله چيست؟ گفتند: اگر زنده مىبود يك درهم ارزش نداشت.
پيامبر فرمودند: به آن خدايى كه جانم در دست اوست هر آينه دنيا پستتر است بر خدا از اين بزغاله براى صاحبش. (۱).
ارزش دنيا
پيامبر (ص) چون از سفر برمىگشت ابتدا به خانهى فاطمه (ع) مىآمد. در سفرى بر فاطمه وارد شد و ياران بيرون خانه ماندند و نمىدانستند كه آيا بمانند يا بروند، چون ماندن حضرت به طول انجاميد.
فاطمه سلام الله عليها در اين سفر براى بازگشت پدر و شوهرش دو دستبند از درهم مسكوك و گردنبند و دو گوشواره و پردهاى براى در خانه تهيه كرده بود، ولى پيامبر (ص) با حال خشم بيرون آمد تا آنكه بر منبر نشست. پس فاطمه سلام الله عليها دريافت كه اينكار پيامبر به جهت همين گردنبند و دستبند و گوشواره و پرده است. پرده را از در بازكرد. با زينتها براى پيامبر فرستاد و پيام داد كه دخترت سلام مىرساند و مىگويد: اينها را در راه خدا قرار دهيد.
چون نزد پيامبر زينتها را آوردند، در راه خدا انفاق كرد و سه بار فرمود:
________________________________________ (1). كافى. جلد دوم. صفحهى ۱۲۹.
و لو كانت الدنيا تعدل عندالله من الخير جناح بعوضه ما سقى فيها كافرا شربه ماء.
پدر فاطمه به فداى فاطمه و فرمود: ليست الدنيا من محمد و لا من آل محمد دنيا براى محمد و آل محمد قرار داده نشده و اگر دنيا به اندازهى بال پشهاى نزد خدا ارزش مىداشت، خداوند جرعهى آبى به كافرى نمىآشاميدانيد. پس از آن پيغمبر (ص) بهپا خاست و به منزل دخترش فاطمه وارد گشت. (۱).
ظرف دل
يك ليوان آب را در نظر بگيريد. وقتى مقدارى از آب ليوان را خالى مىكنيد، بلافاصله جاى آن را هوا پر مىكند، يعنى شما نمىتوانيد مقدارى از آب ليوان را خالى كنيد و درست همان اندازه هوا به جاى آن وارد نشود. در قلب هم به همان اندازه كه توجه به خدا باشد، توجه به دنيا نيست و به همان اندازه كه توجه به دنيا باشد، توجه به خدا نخواهد بود. (۲).
بوى عالم حقيقت
آدم كه زكام مىشود، ديگر هيچ بويى را احساس نمىكند. محبت دنيا براى انسان زكامى مىآورد كه بوى عالم حقيقت را استشمام نمىكند. آن وقت فكر مىكند كه آن عالم بو ندارد. (۳).
گفتاري از آن حضرت در مورد دنيا از غررالحکم
لا تفتننك دنياك بحسن العوارى فعوارى الدنيا ترتجع و يبقى عليك ما احتقبته من المحارم. ________________________________________ (1). كافى. جلد دوم. صفحهى ۸۹ (عن امالى). (۲). مثلها و پندها. جلد دوم. صفحهى ۳۵. (۳). مثلها و پندها. جلد دوم. صفحهى ۴۴.
نكند كه جهان تو را به زيورهاى زيبا و عاريتى خويش بفريبد، زيرا كه زيورهاى عاريتى جهان بازگرفتهايد و آنچه از حرامها را كه گرد آوردهاى (وزر و وبالش) بر تو باقى مىماند.
لا ترخص لنفسك فى مطاوعه الهوى و ايثار لذات الدنيا فتفسدد دينك و لا يصلح و تخسر نفسك و لاتربح.
نفست را در اطاعت هوس و هوا صرف كردن لذات دنيا رخصت مگذار كه دينت را تباه مىسازد و ديگر درست نمىگردى و آن نفس نيز زيان مىكند و سود نمىبرد.
لا تلتمس الدنيا بعمل الاخره و لا توثر العاجله على الاجله فان ذلك شيمه المنافقين و سجيه المارقين.
باعمل آخرت و نشان دادن زهد و پارسايى جوياى دنيا مباش و دنيا را با آخرت ترجيح مگذار زيرا كه اين روش منافقان و دورويان و خوى از دين بيرون روندگان است.
لا يغرنك ما اصبح فيه اهل الغرور بالدنيا فانما هو ظل ممدود الى اجل محدود.
نكند كه آنچه كه اهل غرور و فريب خوردگان دنيا درآنند تو را هم بفريبد زيرا كه اين زيب و زيور دنيا سايهايست كشيده شده تا مدت محدودى (آفتاب عمر كه غروب كرد آن سايه هم زايل و آن بساط درهم فروخواهد ريخت).
لا تكن غافلا عن دينك حريصا على دنياك مستكثرا مما يبقى عليك مستقلا مما يبقى لك فيوديك ذلك الى العذاب الشديد.
نكند كه تو از دينت غافل و بر دنيايت حريص باشى، زياد كننده باشى چيزى را كه آن به زيان تو است، كم كننده باشى چيزى را كه آن به سود تو است كه اگر چنين كنى اين كار تو را به عذاب شديد و سختى خواهد رسانيد.
لا غره كالثقه بالايام.
هيچ فريفتگى مانند اطمينان پيدا كردن به روزگار نيست.
لا تستفز خدع الدنيا العالم.
فريبهاى گوناگون جهان مرد دانشمند را نجنباند و نلغزاند.
لا تعصم الدنيا من التجا اليها.
جهان نگهدارندهى آنكه بدان پناه برد نيست. (۱).
________________________________________ (1). غررالحكم. جلد دوم. صفحهى ۸۱۷ الى ۸۴۲.
بدانيد كه دنيا براى شما پايدار نيست
الا و ان هذه الدنيا التى اصبحتم تتمنونها و ترغبون فيها و اصبحت تغضبكم و ترضيكم ليست بداركم و لا منزلكم الذى خلقتم له و لا الذى دعيتم اليه. الا و انها ليست بباقيه لكم و لا تبقون عليها.
بدانيد! اين جهان كه شما آرزوى آن را داريد و بدان روى مىآريد و شما را به خشم مىآرد و خشنود مىدارد، نه خانهى شماست و نه جايگاهى است كه شما را براى آن آفريدهاند و به سوى آن خواندهاند. بدانيد كه دنيا براى شما پايدار نيست و در آن جاودان نخواهيد ماند.
و هى و ان غرتكم منها فقد حذرتكم شرها. فدعوا غرورها لتحذيرها و اطماعها لتخويفها و سابقوا فيها الى الدار التى دعيتم اليها و انصرفوا بقلوبكم عنها و لا يخنن احدكم خنين الامه على مازوى عنه منها. و استتموا نعمه الله عليكم بالصبر على طاعه الله و المحافظه على ما استحفظكم من كتابه.
الا و انه لا يضركم تضييع شىء من دنياكم بعد حفظكم قائمه دينكم. الا و انه لا ينفعكم- بعد تضييع دينكم- شىء حافظتم عليه من امر دنياكم. اخذ الله بقلوبنا و قلوبكم الى الحق و الهمنا و اياكم الصبر.
و دنيا اگر شما را فريفت از شر خود نيز ترساند. پس آنچه را بدان فريبد بدانچه بدان ترساند واگذاريد. و به خاطر ترساندنش از طمع بستن بدان دست بداريد و در دنيا بر يكديگر پيشى گيريد و به خانهاى كه شما را بدان خواندهاند و از روى دل از دنيا بازگرديد (و بدان روى مياريد) و كسى از شما از بينى نگريد همچون گريستن كنيزكان براى چيزى كه گرفتهاند از آنان و كامل شدن نعمت خدا را خواهان باشيد با شكيبايى بر طاعت او و حفظ آنچه از شما خواستهاند از كتاب او (قرآن). بدانيد كه زيان نمىرساند شما را ضايع شدن چيزى از دنياى شما از آن پس كه اساس دين خود را پاس بداريد.
بدانيد كه سودى نبخشد شما را- پس از ضايع كردن دينتان- آنچه از دنياى خود ضبط داريد. خدا دلهاى ما و شما را خواهان راه حق سازد و بر دلهاى ما و شما شكيبايى دراندازد. (۱).
اگر كه افسر زرين جم نهى بر سر فلك ز سر بربايد به ناگهت افسر
گرفتم آنكه گرفتى به تيغ روى جهان به مرگ گيردت كه خيز و رنج مبر
چه سود از آنكه گذشتى به نخوت از نمرود كه عجز آورى آخر به پشهاى لاغر
دو روز اگر به سر مهر با تو آيد چرخ مخور فريب و بينديش از دو روز دگر
شراب عيش كجا ريزدت بساغر عيش عجوزهاى كه چو مىخورده خون بس شوهر
جهان به بازيت از راه برد و مىترسم كه كودك از پى جوزى ز كف دهد گوهر (۲).
وفاى دنيا
________________________________________ (1). نهجالبلاغه. خطبهى ۱۷۳. (۲). هما شيرازى.
شگفتآورترين واقعهى تاريخ آن است كه القاهر بالله عباسى از خلافت خلعش كردند و او را كور نمودند و او در مسجد جامع در جامهاى مندرس كه رويهى آن رفته و آسترى از آن باقى مانده بود گدايى مىكرد و مىگفت: به من صدقه بدهيد كه ديروز امير بودم و امروز از گدايانم.
گفتاري از آن حضرت در مورد دنيا از غررالحکم
لا ينعم بنعيم الاخره الا من صبر على بلاء الدنيا.
به نعمت آخرت متنعم نخواهد شد مگر كسى كه بر گرفتارى دنيا صبر كند.
لا ينفع الايمان للاخره مع الرغبه فى الدنيا.
با رغبت و روى آوردن به دنيا ايمان براى آخرت سودى ندارد.
لا يترك الناس شيئا من دنيا هم لاصلاح آخرتهم الا عوضهم الله سبحانه خيرا منه.
مردم براى اصلاح امور آخرتشان چيزى از دنيايشان را واگذار نكنند جز اينكه خداوند سبحان بهتر از آن را به آنها عوض دهد.
لا يترك الناس شيئا من دينهم لاصلاح دنياهم الا فتح الله عليهم ما هو اضرمنه.
مردم چيزى از دينشان را براى اصلاح امر دنياشان مايهى نگذارند مگر اينكه خداوند چيزى كه زيانش بيشتر از آن باشد بر آنها وارد سازد.
لا تدوم حبره الدنيا و لا يبقى سرورها و لا تومن فجعتها.
سرگردانى جهان پايدار و شاديش برقرار نيست و از گرفتاريش هم ايمن نتوان نشست.
لا خير فى الدنيا الا لاحد رجلين رجل اذنب ذنوبا فهو يتداركها بالتوبه و رجل يجاهد نفسه على طاعه الله سبحانه.
در دنيا چيزى نيست مگر براى دو نفر، يكى مردى كه گناهانى را مرتكب گردد و به توبه آنها را تدارك نمايد، ديگر مردى كه در طاعت خداى تعالى با نفسش بجنگد (و آن را به كار دارد).
ينبغى لمن عرف الدنيا ان يزهد فيها و يعزف عنها.
كسى كه جهان را شناخت سزاوار است اينكه در آن به گوشهگيرى گرايد و روى از جهان بگرداند.
ينبغى لمن عرف دارالفناء ان يعمل لدار البقاء.
سزاوار است آنكه دنياى فانى را شناخت اينكه براى سراى باقى كار كند.
ينبغى لمن علم سرعه زوال الدنيا ان يزهد فيها.
سزاوار است كسى كه دانست كه دنيا با چه تندى و شتابى از بين مىرود اينكه كنارهگيرى را در آن برگزيند.
ينبغى لمن عرف الزمان ان لا يامن صروفه.
سزاوار است براى كسيكه روزگار را شناخت به اينكه ايمن از گردشهاى گوناگون آن ننشيند. (۱). ________________________________________ (1). غررالحكم. جلد دوم. صفحهى ۸۴۵ الى ۸۶۱.
همانا دنيا آرزومند و خواهان خود را فريب مىدهد
ايها الناس ان الدنيا تغر المومل لها و المخلد اليها و لا تنفس بمن نافس فيها و تغلب من غلب عليها. و ايم الله ما كان قوم قط فى غض نعمه من عيش فزال عنهم الا بذنوب اجترحوها لان الله ليس بظلام للعبيد.
اى مردم! همانا دنيا آرزومند و خواهان خود را فريب مىدهد، آن را كه در خواستن وى با ديگران همچشمى كند، عزيز نمىدارد و كسى را كه بر او چيرگى جويد مغلوب مىسازد و به خدا سوگند هرگز مردمى زندگانى خرم و نعمت فراهم را از كف ندادند مگر به (كيفر) گناهانى كه انجام دادند كه خدا بر بندگان ستمكار نيست.
و لو ان الناس حين تنزل بهم النقم و تزول عنهم النعم فزعوا الى ربهم بصدق من نياتهم و وله من قلوبهم لرد عليهم كل شارد و اصلح لهم كل فاسد. و انى لاخشى عليكم ان تكونوا فى فتره. و قد كانت امور مضت ملتم فيها ميله كنتم فيها عندى غير محمودين و لئن رد عليكم امركم انكم لسعداء. و ما على الا الجهد و لو اشاء ان اقول لقلت. عفاالله عما سلف.
(ليكن بنده نمىداند سبب زوال نعمت او چيست) و اگر مردم هنگامى كه بلا بر آنان فرود آيد و نعمت ايشان راه زوال پيمايد، فرياد خواهند از پروردگار، با نيت درست و دلهايى از اندوه و بيم سرشار. هر رميده را به آنان بازگرداند و هر فاسد را اصلاح و بساز و من مىترسم كه شما در فترت (نادانى باشيد و غفلت همچون روزگار جاهليت) كارهايى انجام گرفت و شما بدان گراييديد كه در آن نزد من ستوده نبوديد. اگر آنچه از دست داديد به شما بازگردد. نيكبختانيد و بر من جز كوشش نباشد اگر خواهم (دربارهى آنچه شد) بگويم، گويم: خدا آنچه را گذاشت ببخشايد. (۱).
اين است رفتار دنيا
حضرت عيسى به همراهى مردى سياحت مىكرد. پس از مدتى راه رفتن گرسنه شد. به دهكدهاى رسيدند، عيسى به آن مرد گفت: برو نانى تهيه كن و خود مشغول نماز شد . آن مرد رفته سه گرده نان تهيه كرد و بازگشت. مقدارى صبر كرد تا نماز عيسى پايان پذيرد. چون كمى به طول انجاميد يك گرده را خورد. عيسى آمده و پرسيد: گردهى سوم چه شد؟ گفت: همين دو گرده بود. پس از آن مقدار ديگر راه پيموده به دستهى آهويى برخورد كردند. حضرت عيسى يكى از آنها را پيش خواند. آن را ذبح كرده و خوردند. بعد از خوردن عيسى گفت: قم باذن الله. با اجازه خدا حركت كن. آهو حركت كرد و زنده گرديد. آن مرد در شگفت شده، زبان به كلمهى سبحان الله جارى كرد. عيسى گفت: تو را سوگند مىدهم به حق آن كسى كه اين نشانهى قدرت را براى تو آشكار كرد بگو: نان سوم چه شد. باز جواب داد: دو گرده بيشتر نبود.
دو مرتبه به راه افتادند. نزديك دهكدهى بزرگى رسيدند. در آنجا سه خشت طلا افتاده بود. رفيق عيسى گفت: اينجا ثروت و مال زيادى است. آن جناب فرمود: آرى يك خشت از تو يكى از من. خشت سوم را اختصاص مىدهم به كسيكه نان سوم را برداشته. مرد حريص گفت: من نان سومى را خوردهام. عيسى از او جدا گرديده و گفت: هر سه خشت مال تو باشد.
آن مرد كنار خشتها به فكر برداشتن و بردن آنها بود، سه نفر از آنجا عبور نمودند.
________________________________________ (1). نهجالبلاغه. خطبهى ۱۷۸.
او را با سه خشت طلا ديدند. همسفر عيسى را كشتند و سه خشت طلا را برداشتند. چون گرسنه بودند، قرار بر اين گذاشتند يكى از آن سه نفر از دهكدهى مجاور نانى تهيه كند تا بخورند. شخصى كه براى نان آوردن رفت با خود گفت: نانها را مسموم مىكنم تا آن دو پس از خوردن بميرند. دو نفر ديگر هم هم عهد شدند كه رفيق خود را پس از برگشتن بكشند.
هنگاميكه نان را آورد آن دو نفر او را كشته و خود با خاطرى آسوده به خوردن نانها مشغول شدند. چيزى نگذشت كه آنها هم به رفيق خود ملحق شدند. حضرت عيسى در مراجعت چهار نفر را بر سر همان سه خشت ديد. گفت:
هكذا تفعل الدنيا باهلها. اين است رفتار دنيا با دوستداران خود. (۱).
برو از خانهى گردون بدر و نان مطلب كاين سيه كاسه در آخر بكشد مهمان را
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج فكر معقول بفرما گل بيخار كجاست
كه شنيدى كه در اين بزم دمى خوش بنشست كه نه در آخر مجلس به ندامت برخاست بيدار شو اى ديده كه ايمن نتوان بود زين سيل دمادم كه درين منزل خوابست
گفتاري از آن حضرت در مورد دنيا از غررالحکم
ينبغى لمن اراد اصلاح نفسه و احراز دينه ان يجتنب مخالطه الدنيا.
سزاوار است آنكس كه اراده دارد نفسش را اصلاح كند اينكه از آميزش با مردم دنيا دورى گزيند.
يسير من الدين خير من كثير من الدنيا.
________________________________________ (1). انوار نعمانيه. به نقل از پند تاريخ. صفحهى ۳۵۳.
اندكى از دين بهتر از بسيارى از دنيا است.
يسير المعرفه يوجب الزهد فى الدنيا.
اندكى از خداشناسى سبب كنارهگيرى از دنيا خواهد بود.
يسير الدنيا يكفى و كثيرها يردى.
اندكى از دنيا كفايت مىكند و بسيارش شخص را در هم خورد مىكند.
يسير الدنيا خير من كثيرها و بلغتها اجدر من هلكتها.
اندكى از دنيا بهتر از بسيارش مىباشد و توشه كه رساننده و بس باشد سزاوارتر از بسيارى است كه هلاك كننده باشد.
يا اسراء الرغبه اقصروا فان المعرج على الدنيا لا يردعه الا صريف انياب.
الا اى اسيران و پاى بندان آرزو، آرزوها را كوتاه گيريد (و دل از جهان بركنيد) زيرا كه بالارونده بر دنيا را پايين نياورد مگر صداى به هم خوردن دندانهاى حوادث (انسان همينكه بگاه و دستگاه جهان رسيد و آرميد كه ناگاه ديو حوادث از كمين بيرون تازد و او را با دندان و دست و پاى خويش بكوبد و پاره سازد).
يا دنيا، يا دنيا اليك عنى ابى تعرضت ام الى تشوقت لاحان حينك غرى غيرى لا حاجه لى فيك قد طلقتك ثلاثا لا رجعه فيك فعيشك قصير و خطرك يسير و املك حقير. اه من قله الزاد و طول الطريق و بعد السفر و عظم المورد.
اى دنياى غدار و اى زال مكار. آيا تو را كار بدانجا كشيده است كه متعرض على شوى و مرا به سوى خويش كشيدن خواهى برو كنار كه على مردى نيست كه تو به وى نزديك گردى. تو برو ديگرى را بفريب كه مرا در تو نيازى نيست و من تو را سه طلاق گفتهام و رجوعى براى من در تو نيست زيرا كه زندگانى در تو كوتاه و قدر و منزلتت اندك و آرزويت كوچك است (و آنانكه در تو دل بستهاند جغدانى چندند كه به ويرانه ساختهاند و كر كسانىاند كه از مردار گنديدهتر به طعامهاى لذيذ بهشتى و روحانى نپرداختهاند) واى واى كه تا چه اندازه توشه كم است و راه دراز و سفر دور و فرودگاه بزرگ و سخت. (از اين كريوههاى تنگ و سخت و گردنههاى سخت چسان گذشتن بايد بندگان خداى توشه و مركب اين راه پرخطر، ترس و تقواى از خداست. از آن غافل مباشيد). (۱).
________________________________________ (1). غررالحكم. جلد دوم. صفحهى ۸۶۲ الى ۸۶۸.
دنيا و پيامبر اسلام از ديدگاه نهجالبلاغه
و كذلك من عظمت الدنيا فى عينه و كبر موقعها فى قلبه آثرها على الله تعالى فانقطع اليها و صار عبدالها. و لقد كان فى رسول الله صلى الله عليه و آله كاف لك فى الاسوه. و دليل لك على ذم الدنيا و عيبها و كثره مخازيها و مساويها اذ قبضت عنه اطرافها و وطئت لغيره اكنافها و فطم عن رضاعها و زوى عن زخارفها.
همچنين است كسى كه دنيا در ديدهاش كلان نمايد و ارزش و اعتبار آن در دل وى فراوان نمايد، آن را بر خدا مقدم سازد و جز آن به چيزى نپردازد و بندهى او شود (و دل ببازد). براى تو بسنده است رسول خدا (ص) را مقتدا گردانى و راهنماى شناخت بدى و عيبهاى دنيا و خوارمايگى و زشتيهاى فراوانش بدانى كه چگونه دنيا از هر سو بر او در نورديده شد و براى ديگرى گستريده از نوش آن نخورد و از زيورهايش بهره نبرد.
دنيا و حضرت موسى از ديدگاه نهجالبلاغه
و ان شئت ثنيت بموسى كليم الله صلى الله عليه و آله و سلم اذ يقول رب انى لما انزلت الى من خير فقير، و الله ما ساله الا خبزا ياكله لانه كان ياكل بقله الارض. و لقد كانت خضره البقل ترى من شفيف صفاق بطنه لهزاله و تشذب لحمه.
و اگر مىخواهى دومين را موسى (ص) مثل آرم كه گفت: پروردگارا من به چيزى كه برايم فرستى نيازمندم، به خدا كه از او نخواست جز نانى كه آن را بخورد كه موسى (ص) سبزى زمين مىخورد، چندانكه به خاطر لاغرى تن و تكيدگى گوشت بدن رنگ سبزى از پوست تنك شكم او نمايان بود.
دنيا و حضرت داود از ديدگاه نهجالبلاغه
و ان شئت ثلثت بداود صلى الله عليه صاحب المزامير و قارىء اهل الجنه فلقد كان يعمل سفائف الخوص بيده و يقول لجلسائه ايكم يكفينى بيعها. و ياكل قرص الشعير من ثمنها.
و اگر خواهى سومين را داود (ع) گويم خداوند مزامير (و زبور) و خوانندهى بهشتيان كه به دست خود از برگ خرما زنبيلها مىبافت و مجلسيان خويش را مىگفت : كدام يك از شما در فروختن آن مرا يارى مىكند؟ و از بهاى آن زنبيل گردهاى نان جوين مىخورد.
دنيا و حضرت عيسى از ديدگاه نهجالبلاغه
و ان شئت قلت فى عيسى بن مريم عليهالسلام فلقد كان يتوسد الحجر و يلبس الخشن و ياكل الجشب و كان ادامه الجوع و سراجه باليل القمر. و ظلاله فى الشتاء مشارق الارض و مغاربها و فاكهته و ريحانه ما تنبت الارض للبهائم. و لم تكن له زوجه تفتنه و لا ولد يحزنه و لا مال يلفته و لا طمع يذله. دابته رجلاه و خادمه يداه.
و اگر خواهى از عيسى بن مريم (ع) گويم كه سنگ را بالين مىكرد و جامهى درشت به تن داشت و خوراك ناگوار مىخورد و نانخورش او گرسنگى و چراغش در شب ماه، و در زمستان مشرق و مغرب زمين او را سايبان بود و جاى پناه و ميوه و ريحان او آنچه زمين براى چهارپايان روياند از گياه. زنى نداشت تا او را فريفتهى خود سازد، فرزندى نداشت تا غم وى را خورد و نه مالى كه او را مشغول كند و نه طمعى كه او را به خوارى دراندازد. مركب او دو پايش بود و خدمتگزار وى دستهايش.
فتاس بنبيك الاطيب الاطهر صلى الله عليه و آله فان فيه اسوه لمن تاسى و عزاء لمن تعزى. و احب العباد الى الله المتاسى بنبيه و المقتص لاثره. قضم الدنيا قضما و لم يعرها طرفا. اهضم اهل الدنيا كشحا و اخمصهم من الدنيا بطنا. عرضت عليه الدنيا فابى ان يقبلها. و علم ان الله سبحانه ابغض شيئا فابغضه و حقر شيئا فحقره و صغر شيئا فصغره. و لو لم يكن فينا الا حبنا ما ابغض الله و رسوله و تعظيمنا ما صغر الله و رسوله لكفى به شقاقا لله و محاده عن امر الله.
پس به پيامبر پاكيزه و پاك (ص) خود اقتدا كن كه در (رفتار) او خصلتى است آن را كه زدودن اندوه خواهد و مايهى شكيبايى است براى كسى كه شكيبايى طلبد و دوست داشتهترين بندگان خدا نزد خدا كسى است كه رفتار پيامبر را سرمشق خود كند و به دنبال او رود. از دنيا چندان نخورد كه دهان را پر كند و بدان ننگريست چندانكه گوشهى چشم بدان افكند. تهيگاه او از همه مردم دنيا لاغرتر بود و شكم او از همه خالىتر. دنيا را بدو نشان دادند، آن را نپذيرفت و (چون) دانست خدا چيزى را دشمن مىدارد، آن را دشمن داشت (و ترك گفت) و چيزى را كه خوار شمرده آن را خوار انگاشت و چيزى را كه كوچك شمرده آن را كوچك داشت و اگر در ما نبود جز دوستى آنچه خدا و رسول آن را دشمن مىدارد و بزرگ ديدن آنچه خدا و رسول آن را خرد مىشمارد براى نشان دادن مخالفت ما با خدا كافى بود و سرپيچى ما را از فرمانهاى او آشكارا مىنمود.
و لقد كان صلى الله عليه و آله و سلم ياكل على الارض و يجلس جلسه العبد و يخصف بيده نعله و يرقع بيده ثوبه و يركب الحمار العارى و يردف خلفه. و يكون الستر على باب بيته فتكون فيه التصاوير فيقول يا فلانه (لاحدى ازواجه) غيبيه عنى فانى اذا نظرت اليه ذكرت الدنيا و زخارفها. فاعرض عن الدنيا بقلبه و امامت ذكرها من نفسه و احب ان تغيب زينتها عن عينه لكيلا يتخذ منهار ياشا.
او كه درود خدا بر وى باد روى زمين مىخورد و چون بندگان مىنشست و به دست خود پاى افزار خويش را پينه مىبست و جامهى خويش را خود وصله مىنمود و بر خر بىپالان سوار مىشد و ديگرى را بر ترك خود سوار مىفرمود. پردهاى بر در خانهى او آويخته بود، كه تصويرهايى داشت، يكى از زنان خويش را گفت: اين پرده را از من پنهان كن كه هرگاه بدان مىنگرم دنيا و زيورهاى آن را به ياد مىآرم. پس به دل خود از دنيا روى گرداند و ياد آن را در خاطر خود مىراند و دوست داشت كه زينت دنيا از او نهان ماند تا زيورى از آن برندارد.
و لا يعتقدها قرارا و لا يرجوا فيها مقاما فاخرجها من النفس و اشخصها عن القلب و غيبها عن البصر و كذا من ابغض شيئا ابغض ان ينظر اليه و ان يذكر عنده. و لقد كان فى رسول الله صلى الله عليه و آله ما يدلك على مساوى الدنيا و عيوبها. اذجاع فيها مع خاصته و زويت عنه زخارفها مع عظيم زلفته.
دنيا را پايدار نمىدانست و در آن اميد ماندن نداشت. پس آن را از خود برون كرد و دل از آن برداشت و ديده از آن برگاشت. آرى چنين است كسى كه چيزى را دشمن داشت، خوش ندارد بدان بنگرد يا نام آن نزد وى بر زبان رود و در زندگانى رسول خدا (ص) براى تو نشانههايى است كه تو را به زشتيها و عيبهاى دنيا راهنماست. چه با او نزديكان خويش گرسنه به سر مىبرد و با منزلتى بزرگ كه داشت زينتهاى دنيا از ديدهى او دور ماند (و آن را خوار شمرد). (۱). ________________________________________ (1). نهجالبلاغه. خطبهى ۱۶۰.
فلينظر ناظر بعقله: اكرم الله محمدا بذلك ام اهانه؟ فان قال اهانه فقد كذب و العظيم و ان قال اكرمه فليعلم ان الله قد اهان غيره حيث بسط الدنيا له و زواها عن اقرب الناس منه. فتاسى متاس بنبيه و اقتض اثره و ولج مولجه و الا فلا يامن الهلكه فان الله جعل محمدا صلى الله عليه و آله علما للساعه و مبشرا بالجنه و منذرا بالعقوبه. خرج من الدنيا خميصا و ورد الاخره سليما. لم يضع حجرا على حجر حتى مضى لسبيله و اجاب داعى ربه. فما اعظم منه الله عندنا حين انعم علينا به سلفا نتبعه و قائدا نطاعقبه. و الله لقد رقعت مدرعتى هذه حتى استحييت من راقعها. و لقد قال لى قائل الا تنبذها؟ فقلت اغرب عنى فعند الصباح يحمد القوم السرى.
پس نگرنده با خرد خويش بنگرد كه: آيا خدا، محمد (ص) را به داشتن چنين صفتها اكرام فرمود يا او را خوار نمود؟ اگر بگويد: او را خوار كرد (به خداى) بزرگ دروغ گفته است و بهتانى بزرگ آورده است و اگر بگويد: خدا او را اكرام كرد، پس بداند خدا كسى را خوار شمرد كه دنيا را براى وى گستريد و آن را از كسى كه نزديكتر از همه بدوست درنورديد. پس آنكه خواهد بايد پيامبر خدا را پيروى كند و بر پى او رود و پاى بر جاى پاى او نهد. وگرنه از تباهى ايمن نبود كه همانا خدا محمد (ص) را نشانهاى ساخت براى قيامت و مژده دهنده به بهشت و ترساننده از عقوبت. از دنيا برون رفت و از نعمت آن سير نخورد، به آخرت در شد و گناهى با خود نبرد، سنگى بر سنگى ننهاد تا جهان را ترك گفت و دعوت پروردگارش را پذيرفت.
پس چه بزرگ است منتى كه خدا بر ما نهاده و چنين نعمتى به ما داده. پيشروى كه بايد او را پيروى كنيم و پيشوايى كه پابر جاى او نهيم.
به خدا كه اين جامهى پشمين خود را چندان پينه كردم كه از پينه كننده شرمسارى بردم. يكى به من گفت: آن را دور نمىافكنى؟ گفتم: از من دور شو كه:
زر كامل عيار از بوته بىغش چهره افروزد دل صاحب نظر را سرخ روز امتحان بينى (۱).
زندگى حضرت سليمان در دنيا
يك مرد تا آن حد قدرت و سلطنت عجيب برسد كه جن و انس و وحش و طير و امواج هوا تحت سلطه و تسخير او قرار گيرند و جملگى مطيع فرمان وى باشند، اما او با اين همه گستردگى مكنت و حشمت، تن به تنعم و تلذذ از زينت و لذت دنيا ندهد و به جاى پوشيدن لباسهاى زربفت و خوردن انواع غذاها و خورشهاى رنگارنگ ، لباس مويين بپوشد و با دست خويش از الياف درخت خرما زنبيل بافته و از راه فروش آن معاش روزانهى خود را تامين بنمايد.
و شب هنگام به جاى آرميدن در بسترهاى نرم و لطيف، به پا ايستاده و دستها به گردن بسته و اشك ريزان تا به سحر در حال عبادت و عرض نياز به درگاه خدا باشد كه اين جمله در ارشاد القلوب ديلمى در وصف حال آن مرد بزرگ الهى آمده است:
و اما سليمان (ع) فقد كان مع ما هو فيه من الملك يلبس الشعر و اذا جنه اليل شد يديه الى عنقه فلا يزال قائما حتى يصبح باكيا و كان قوته من سفائف الخوص يعملها.
و نيز در حديثى از رسول اكرم (ص) مىخوانيم كه:
ارايتم ما اعطى سليمان بن داود من ملكه، فان ذلك لم يزده الاتخشعا. ما كان يرفع بصره الى السماء تخشعا لربه.
________________________________________ (1). خطبهى ۱۶۰ نهجالبلاغه. دكتر شهيدى.
خبر داريد كه خداوند تا چه حد از سلطنت به سليمان بن داود داد؟ اما اين همه قدرت و حشمت در او جز خشوع و فروتنى چيزى نيفزود. (۱).
بگذار جهان را...
بگذار جهان را و مجو نعمت فانيش گر نيك بدانيش به يكجو نستانيش
يك تن نبرد گنج كه در رنج نيفتد اف باد بر اين دنيى و اين نعمت فانيش
گيتى است يكى دفتر ديرين كه نبينى جز رنج در او هر چه سراپاى بخوانيش
ماريست كه از زهر بياكنده همه تن هشدار كه نفريبدت اشكال عيانيش
پيدا چو عروسى است فريبنده و زيبا زنهار كه جانكاه عجوزيست نهانيش
كو بخت فلاطون و كجا همت والاش كو تخت فريدون و چه شد تاج كيانيش
آن عيسى مريم چه شد و آن دم جانبخش و آن موسى عمران چه شد و چوب شبانيش
تو اينهمه بينى و همان شيفته ماندى بر نعمت دنيا و بزرگى و كلانيش (۲). ________________________________________ (1). كتاب موعظه. صفحهى ۱۰۹. (۲). حكيم شيرازى. قرن سيزدهم.
يا عبيد الدنيا و العاملين لها اذا كنتم فى النهار تبيعون و تشترون و باليل على فرشكم تتقلبون و تنامون و فيما بين ذلك عن الاخره تغفلون و بالعمل تسوفون فمتى تفكرون فى الارشاد فمتى تقدمون الزاد و متى تهتمون بامر المعاد.
شما اى بندگان دنيا و كاركنان براى آن، اگر بنا باشد شما در روز سرگرم خريد و فروش و شب در رختخوابهايتان از اين پهلو بدان پهلو بغلطيد و بخوابيد و در اين ميان از آخرت غافل مانده عمل براى آن را پس بيندازيد پس چه وقت براى كار هدايت فكرى مىكنيد، پس چه وقت زاد و توشه پيش مىفرستيد، كدام هنگام به امر معاد و آخرت همت مىگماريد و كارى انجام مىدهيد (آيا با اين همه فريادهاى رسا و پندهاى شيوا هنوز هنگام آن نرسيده است كه سر از اين خواب گران بركشيد و توشه پيش فرستيد؟).
يا ايها الناس ازهد وافى الدنيا فان عيشها قصيرو خيرها يسير و انها لدار شخوص و محله تنغيص و انها لتدنى الاجال و تقطع الامال الا و هى المتصديه للعيون و الجامحه الحرون و المانيه الخئون.
الا اى مردم در دنيا زهد را پيشه خود سازيد زيرا كه عيش دنيا كوتاه و خوبيش كم است، دنيا سراى بيرون رفتن است و جايگاه ناخوشى و اندوه است اين دنيا است كه اجلها را نزديك و آرزوها را مىبرد و از بين مىبرد و هم اوست كه ديدهها را (براى گريستن) به هم درمىفشارد، اين اسبى است سركش دوان كشنده و خيانتكننده (از آن ايمن مباشيد بلكه حداكثر استفاده را براى آخرت از آن بنماييد تا رستگار باشيد نه زيانكار). (۱).
________________________________________ (1). غررالحكم. جلد دوم. صفحهى ۸۶۸ الى ۸۷۰.
از دنيا پاك بمانيد و بركنار
و كونوا عن الدنيا نزاها و الى الاخره و لاها و لا تضعوا من رفعته التقوى و لا ترفعوا من رفعته الدنيا و لا تشيموا بارقها و لا تسمعوا ناطقها و لا تجيبوا ناعقها. و لا تستضيئوا باشراقها و لا تفتنوا باعلاقها فان برقها خالب و نطقها كاذب و اموالها محروبه و اعلاقها مسلوبه.
و از دنيا پاك مانيد و بركنار و آخرت را شيفتهى ديدار. آن را كه تقوا فراز برده فرود مىآريد و آن را كه دنيا بالا برده بلند مشماريد. به برق درخشندهى دنيا خيره مشويد و سخن ستاينده دنيا را مشنويد و بانگ آن كس را كه به دنيا مىخواند پاسخ مدهيد و از تابش آن روشنى مخواهيد و فريفتهى كالاهاى گرانمايهى آن مگرديد كه برق آن بىفروغ است و سخنش دروغ. مالهايش ربوده است و كالايش دستخوش ربودن بوده.
الا و هى المتصديه العنون و الجامحه الحرون و المائنه الخئون. و الجحود الكنود و العنود الصدود و الحيود الميود. حالها انتقال و وطئتها زلزال و عزها ذل وجدها هزل و علوها سفل. دار حرب و سلب و نهب و عطب. اهلها على ساق و سياق و لحاق و فراق. قد تحيرت مذاهبها و اعجزت مهاربها و خابت مطالبها فاسلمتهم المعاقل و لفظتهم المنازل و اعيتهم المحاول. فمن ناج معقور و لحم مجزور و شلو مذبوح و دم مسفوح و عاض على يديه، و صافق بكفيه و مرتفق بخديه و زار على رايه و راجع عن عزمه و قد ادبرت الحيله و اقبلت الغيله و لات حين مناص. هيهات هيهات قد فات ما فات و ذهب ما ذهب.
و مضت الدنيا لحال بالها، فما بكت عليهم السماء و الارض و ما كانوا منظرين. آگاه باشيد كه دنيا چون چاروايى است، پر ستيز و با جست و خيز و دروغگوى خيانتكار و حق نشناس، سپاس ندار و ستيهندهى حيلهگر و كجرو از راه بدر.
شيوهاش دگرگونى، سختى فشارش لرزاننده، و عزتش زبونى و جد آن لاغ و بلندى آن مغاك، خانهى ربودن و بردن و غارت و هلاك. مردم آن در سختى. در مسير مرگ برپا، به آن يك رسنده و از ديگرى جدا (مردم در) راههايشان سرگردان، گريزگاههايش ناپيدا (بر اين و آن).
خواستهى آن موجب نوميدى و زيان، پناهگاههايش آنان را (به دشمن) سپرده و خانههايش آنان را از خود بيرون رانده و چاره انديشيها ناتوانشان گردانده. چنانكه از آنان يا رها شدهاى است خسته يا كشتهاى سر از تن گسسته و يا سر بريدهاى اندام گسيخته و يا خونى بر زمين ريخته و يا پشت دست گزنده و يا دست بر هم زننده و يا سر ميان دو بازو نهاده پشيمان و يا خود را بر آنچه انديشيده سرزنشكنان و يا از تصميمى كه گرفته رويگردان. حالى كه چاره و تدبير پشت كرده است و مرگ ناگهانى و گريبانگير روى آورده است و جاى گريزى نمانده و چه دور است دور. آنچه در گذشت، درگذشت و آنچه رفت سپرى گرديد و جهان چنانكه خود مىخواست به پايان رسيد. پس نگريست بر آنان آسمان و زمين و نبودند از مهلتدادگان. (۱).
________________________________________ (1). قسمتى از خطبهى ۱۹۱.
بچهاى كه بهانه گرفته است هر قدر اسباب بازى و تنقلات به او بدهند آنها را به طرفى پرت مىكند، دست از لجبازى برنمىدارد و دائم گريه مىكند تا اينكه پدرش او را در آغوش گرفته، نوازش نمايد. آن وقت آرام مىگيرد، تو هم چنانچه زرق و برق دنيا را نخواهى در نهايت دست تو را مىگيرند و بلندت مىكنند. آن وقت است كه انسان لذت مىبرد. (۱).
حضرت موسى (ع) بر شخصى گذشت كه با خداى خود گريه و مناجات و گفتگو داشت. حضرت موسى به خداوند عرض كرد: اگر من خداى اين شخص بودم حاجتش را برمىآوردم . خطاب رسيد، اعتماد مكن، محبت دنيا در دل آن شخص است. گريه و مناجات موقعى ارزش واقعى دارد كه انسان در دلش محبت غير خدا را نداشته باشد. (۲).
حضرت عيسى رفيقى داشت كه در سفر و حضر و در جميع اوقات و احوال با او بود و در رياضت و عبادت هم با او شركت داشت. وقتى فوت مىكند، حضرت عيسى به حال او تاسف مىخورد و گريه مىكند و به خداوند عرض مىكند: خداى من، اين يك رفيق را هم از من گرفتى؟ خطاب مىرسد: چرا براى او گريه مىكنى؟ براى اينكه در دل او محبت دنيا بود. (۳).
جهان را بديدم وفايي ندارد
جهان را بديدم وفايى ندارد جهان در جهان آشنايى ندارد
درين قرص زرين بالا تو منگر كه در اندرون بوريايى ندارد
بس ابله شتابان شده سوى دامش چو كورى كه در كف عصايى ندارد
برو گشته ترسان برو گشته لرزان زهى علتى كان دوايى ندارد
نموده جمالى ولى زير چادر عجوزى قبيحى لقايى ندارد
________________________________________ (1). اندرزهاى شيخ رجبعلى خياط. محمدى رى شهرى. (۲). اندرزهاى شيخ رجبعلى خياط. محمدى رى شهرى. (۳). اندرزهاى شيخ رجبعلى خياط. محمدى رى شهرى.
كسى سر نهد بر فسونش كه چون مار ز عقل و ز دين دست و پايى ندارد (۱).
________________________________________ (1). كليات ديوان شمس تبريزى.
دنيا خانه رخت بربستن است
بعثه حين لا علم قائم و لا منار ساطع و لا منهج واضح. اوصيكم عبادالله بتقوى الله و احذركم الدنيا فانها دار شخوص و محله تنغيص. ساكنها ظاعن و قاطنها بائن. تميد باهلها ميدان السفينه تقصفها العواصف فى لجج البحار. فمنهم الغرق الوبق و منهم الناجى على بطون الامواج تحفزه الرياح باذيالها و تحمله على اهوالها فما غرق منها فليس بمستدرك و ما نجا منها فالى مهلك.
او را برانگيخت هنگامى كه نه نشانهاى برپا بود و نه چراغى پيدا و نه راهى هويدا. بندگان خدا شما را به ترس از خدا مىخوانم و از دنياتان مىترسانم كه دنيا خانهى رخت بستن است و كوى زندگانى تلخ و نا به مراد نشستن. باشندهى آن آمادهى رفتن است و جاى گرفته در آن مهياى جدا گشتن، مردم خود را چنان مىجنباند كه باد سخت كشتى را در دل درياها بلرزاند. دستهاى از آنان در دل آب مرده و دستهاى بر روى موجها جان به دربرده. بادها با وزيدن از اين سو بدان سويشان مىراند و چنان كه خواهد مىكشاند. پس آنكه در آب مىميرد نتوان بازش يافتن و آنكه از آن رها شده به سوى مرگ است (در تاختن). (۱).
مثالى براى دنيا
يك عده مرغ در مكانى مشغول دانه بردارى بودند، صاحب دانهها رسيد و گفت: كيش! مرغها به يكديگر نگاه كردند و گفتند: كدام يك بايد زودتر برود؟ و چون كسى داوطلب نبود، مشغول خوردن شدند. دو مرتبه صاحب دانهها گفت: كيش! باز مرغها به يكديگر نگاهى كردند و گفتند: كيست كه برود؟ اين دفعه صاحب دانهها يك سنگ برداشت، به طرف مرغها پرتاب كرد و يك مرغ كشته شد. مرغها به هم گفتند: اه كيش؟ معلوم بود كه اين فلان فلان شده منظور بود كه هيچ حرف نمىزد. اكنون به سزاى خود رسيد و دگر بار مشغول خوردن شدند. باز صاحب دانهها گفت: كيش! و هيچ يك از مرغها اعتنايى نكرد و صاحب دانهها باز يك سنگ برداشت و به طرف آنها پرتاب كرد، تا اينكه همهى مرغها كشته شدند و اين لفظ كيش كه به همهى مرغها خطاب مىشد، اصلا و مطلقا به خود نمىپنداشتند.
________________________________________ (1). نهجالبلاغه. قسمتى از خطبهى ۱۹۶.
اشخاص زمانه هم، اعم از عالم و غير عالم و از خواص و عوام قرآن را هر يك تاويل مىكنند براى اصحاب و فلان قوم و هيچ نشد كه بگويند: به در گفت كه ديوار تو بشنو! تمام آيات براى مومنين است اعم از اينكه خطاب به قومى يا شخصى شده باشد يا نه، حتى خود پيغمبر. (ص). (۱).
ره رستگارى
سرانجام بستر جز از خاك نيست از و بهره زهرست ترياك نيست
چو دانى كه ايدر نمانى دراز به تارك چرا بر نهى تاج آز
تو را زين جهان شادمانى بس است كجا رنج تو بهر ديگر كس است
________________________________________ (1). اندرزهاى شيخ رجبعلى خياط. محمدى رى شهرى. صفحهى ۸۹.
تو رنجى و آسان دگر كس خورد سوى گور و تابوت تو ننگرد
بر او نيز شادى همى بگذرد همان مرگ زير پيش بگذرد
ز روز گذر كردن انديشه كن پرستيدن دادگر پيشه كن
به نيكى گراى و ميازار كس ره رستگارى همين است و بس (۱).
________________________________________ (1). فردوسى طوسى.
دنيا خانهاى است شناخته شده به بى وفايى
دار بالبلاء محفوفه و بالغدر معروفه. لا تدوم احوالها و لا يسلم نزالها. احوال مختلفه و تارات متصرفه. العيش مذموم و الامان منها معدوم و انما اهلها فيها اغراض مستهدفه ترميهم بسهامها و تفنيهم بحمامها.
و اعلموا عبادالله انكم و ما انتم فيه من هذه الدنيا على سبيل من قد مضى قبلكم ممن كان اطول منكم اعمارا و اعمر ديارا و ابعد آثارا. اصبحت اصواتهم هامده و رياحهم راكده و اجسادهم باليه و ديارهم خاليه و آثارهم عافيه. فاستبدلوا بالقصور المشيده و النمارق الممهده الصخور و الاحجار المسنده و القبور اللاطئه الملحده التى قد بنى بالخراب فناوها و شيد بالتراب بناءها. فمحلها مقترب و ساكنها مغترب. بين اهل محله موحشين و اهل فراغ متشاغلين لا يستانسون بالاوطان و لا يتواصلون تواصل الجيران على ما بينهم من قرب الجوار و دنو الدار و كيف يكون بينهم تزاور و قد طحنهم بكلكله البلى و اكلتهم الجنادل و الثرى. و كان قد صرتم الى ما صاروا اليه و ارتهنكم ذلك المضجع و ضمكم ذلك المستودع. فكيف بكم لو تناهت بكم الامور و بعثرت القبور، هنا لك تبلوا كل نفس ما اسلفت وردوا الى الله مولا هم الحق و ضل عنهم ما كانوا يفترون.
دنيا خانهاى است فراگرفتهى بلا، شناخته به بيوفايى و دغا. نه به يك حال پايدار است و نه مردم آن از سلامت برخوردار، دگرگونى پذيرد، رنگى دهد و رنگ ديگر گيرد. زندگى در آن ناباب و ايمنى در آن ناياب و مردم دنيا نشانههايند كه آماجشان سازد. تيرهاى خود به آنان افكند و به كام مرگشان دراندازد.
و بندگان خدا! بدانيد كه شما و آنچه در آنيد، به راه آنان كه پيش از شما
بودند روانيد كه زندگانيشان از شما درازتر بود و خانههاشان بسازتر و يادگارهايشان دير يازتر.
كنون آواهاشان نهفته شد و بادهاشان فروخفته. تنهاشان فرسوده گرديد، خانههاشان تهى و نشانههاشان ناپديد. كاخهاى افراشته و بالشهاى انباشته را به جا نهادند و زير خرسنگها و درون گورهاى به هم چسبيده افتادند، جايى كه آستانهاش را ويرانى پايه است و استوارى بنايش را خاك مايه. جاى آن نزديك است و باشندهى آن دور و به كنار. ميان مردم محلهاى ترسان، به ظاهر آرام و در نهان گرفتار. نه در جايى كه وطن گرفتهاند، انس گيرند و نه چون همسايگان يكديگر را پذيرند. با آنكه نزديك به هم آرميدهاند خانهى هم را نديدهاند و چسان يكديگر را ديدار كنند كه فرسودگيشان خرد كرده است و سنگ و خاك آنان را در كام فروبرده.
گويى شما هم به جايى رفتهايد كه آنان رفتهاند و آن خوابگاه به گروتان برداشته و آن امانت جاى شما را در كنار خود داشته. پس چگونه خواهيد بود اگر كار شما به سر آيد و گورها گشايد؟ آن هنگام آزموده مىشود هر كس بدانچه پيشاپيش فرستاده و بازگردانيده مىشوند به سوى خدا كه مولاى راستين آنهاست و به كارشان نيايد آنچه به دروغ برمىبافتند. (۱).
براى بازى خلق نشدهايم
عزيزان من! در شبهاى قدر وقتتان را مغتنم بشماريد، شما هنوز جوانيد. در مورد حضرت يحيى (ع) داريم كه و آتيناه الحكم صبيا (۲) حضرت يحيى هنوز صغير بود. كودكانى آمدند پيش او كه برويم بازى.
________________________________________ (1). نهجالبلاغه. خطبهى ۲۲۲. (۲). سورهى مريم. آيهى ۱۲.
فرمود:
ما براى بازى خلق نشدهايم، دنياى ما دنياى بازى نيست. (۱).
از روزگار محو شود داستان ما
آمد بسى زمان و رود گر زمان ما اندر زمان ز ما ندهد كس نشان ما
بس دير نگذرد كه ز دستان روزگار از روزگار محو شود داستان ما
خون كم رود ز چشم و سر و آستين ما كس چشم نفگند به در و آستان ما
بر روى سنگ غازه شود آب چشم ما در چشم خاك سرمه شود استخوان ما
زين كاندر آه و زارى و رنج و عنا گذشت ديماه و تيرماه و بهار و خزان ما
ز اندوه عمر رفته و آيندهى اجل نه هوش و توش ماند و نه تاب و توان ما
ماندند دور اگر همه اخوان ما ز ما رفتند اگر چه پيش همه همرهان ما (۲).
________________________________________ (1). داستانهاى حكيمانه. حسنزاده آملى. صفحهى ۴۱. (۲). لطفالله نيشابورى.
نهجالبلاغه و ترك دنيا
از جمله مباحث نهجالبلاغه منع و تحذير شديد از دنياپرستى است. آنچه در بخش پيش (۱) دربارهى مقصود و هدف زهد گفتيم روشنكنندهى مفهوم دنياپرستى نيز هست زيرا زهدى كه بدان شديدا ترغيب شده است نقطهى مقابل دنياپرستى است كه سخت نفى گرديده است. با تعريف و توضيح هر يك از اين دو، مفهوم ديگرى نيز روشن مىشود، ولى نظر به تاكيد و اصرار فراوان و فوقالعادهاى كه در مواعظ اميرالمومنين (ع) دربارهى منع و تحذير از دنياپرستى به عمل آمده است و اهميت فى نفسه اين موضوع. ما اين را جداگانه و مستقل طرح مىكنيم و توضيحات بيشترى مىدهيم تا هرگونه ابهام رفع بشود.
نخستين مطلب اين است كه چرا اين همه در كلمات اميرالمومنين (ع) به اين مطلب توجه شده است به طورى كه نه خود ايشان مطلب ديگرى را اين اندازه مورد توجه قرار دادهاند نه رسول اكرم و يا ساير ائمهاطهار اين اندازه دربارهى غرور و فريب دنيا و فنا و ناپايدارى آن و بىوفايى آن و لغزانندگى آن و خطرات ناشى از تجمع مال و ثروت و وفور نعمت و سرگرمى بدانها سخن گفتهاند.
خطرى كه غنايم به وجود آورد
________________________________________ (1). بخش قبل از دنياپرستى در كتاب سيرى در نهجالبلاغه. استاد مطهرى.
اين يك امر تصادفى نيست. مربوط است به سلسله خطرات عظيمى كه در عصر على (ع)، يعنى در دوران خلافت خلفاء خصوصا دورهى خلافت عثمان كه منتهى به دورهى خلافت خود ايشان شد، متوجه جهان اسلام از ناحيه نقل و انتقالات مال و ثروت گرديده بود. على (ع) اين خطرات را لمس مىكرد و با آنها مبارزه مىكرد. مبارزهاى عملى در زمان خلافت خودش كه بالاخره جانش را روى آن گذارد و مبارزهاى منطقى و بيانى كه در خطبهها و نامهها و ساير كلماتش منعكس است.
فتوحات بزرگى نصيب مسلمانان گشت. اين فتوحات مال و ثروت فراوانى را به جهان اسلام سرازير كرد، ثروتى كه به جاى اينكه به مصارف عموم برسد و عادلانه تقسيم شود، غالبا در اختيار افراد و شخصيتها قرار گرفت. مخصوصا در زمان عثمان، اين جريان فوقالعاده قوت گرفت.
افرادى كه تا چند سال پيش فاقد هر گونه ثروت و سرمايهاى بودند داراى ثروت بىحساب شدند.
اينجا بود كه دنيا كار خود را كرد و اخلاق امت اسلام به انحطاط گرائيد.
فريادهاى على (ع) در آن عصر خطاب به امت اسلام به دنبال احساس اين خطر اجتماعى بود.
مسعودى در ذيل احوال عثمان مىنويسد:
عثمان فوقالعاده كريم و بخشنده بود (البته از بيتالمال) كارمندان دولت و بسيارى از مردم ديگر راه او را پيش گرفتند. او براى اولين بار در ميان خلفاء خانهى خويش را با سنگ و آهك بالا برد و درهايش را از چوب ساج و عرعر ساخت و اموال و باغات و چشمههايى در مدينه اندوخته كرد. وقتى كه مرد در نزد صندوقدارش صد و پنجاه هزار دينار و يك ميليون درهم پول نقد بود. قيمت املاكش در وادى القرى و حنين و جاهاى ديگر، بالغ بر صد هزار دينار مىشد. اسب و شتر فراوانى از او باقى ماند.
آنگاه مىنويسد: در عصر عثمان جماعتى از يارانش مانند خودش ثروتها اندوختند: زبير بن العوام خانهاى در بصره بنا كرد كه اكنون در سال ۳۳۲ (زمان خود مسعودى) هنوز باقى است و معروف است خانههايى در مصر، كوفه و اسكندريه برپا كرد. ثروت زبير بعد از وفات پنجاه هزار دينار پول نقد و هزار اسب و هزارها چيز ديگر بود. خانهاى كه طلحه بن عبدالله در كوفه با گچ و آجر و ساج ساخت هنوز (در زمان مسعودى) باقى است و به دارالطلحتين( معروف است. عايدات روزانهى طلحه از املاكش در عراق هزار دينار بود. در سر طويله او هزار اسب بسته بود. پس از مردنش يك سى و دوم ثروتش هشتاد و چهار هزار دينار برآورد شد.
مسعودى نظير همين ثروتها را براى زيد بن ثابت و يعلى بن اميه و بعضى ديگر مىنويسد.
بديهى است كه ثروتهاى بدين كلانى از زمين نمىجوشد و از آسمان هم نمىريزد، تا در كنار چنين ثروتهايى فقرهاى موحش نباشد، چنين ثروتها فراهم نمىشود. اين است كه على (ع) در خطبهى ۱۲۹ پس از آنكه مردم را از دنياپرستى تحذير مىدهد، مىفرمايد:
و قد اصبحتم فى زمن لا يزداد الخير فيه الا ادبارا و الشرفيه الا اقبالا و الشيطان فى هلاك الناس الا طمعا فهذا او ان قويت عدته و عمت مكيدته و امكنت فريسته. اضرب بطرفك حيث شئت من الناس فهل تبصر الا فقيرا يكابد فقرا او غنيا بدل نعمه الله كفرا او بخيلا اتخذ البخل بحق الله و فرا او متمردا كان باذنه عن سمع المواعظ وقرا؟ اين خياركم و صلحاءكم و احراركم و سمحاءكم و اين المتورعون فى مكاسبهم و المتنزهون فى مذاهبهم؟
همانا در زمانى هستيد كه خير دائما واپس مىرود و شر همى به پيش مىآيد و شيطان هر لحظه بيشتر به شما طمع مىبندد. اكنون زمانى است كه تجهيزات شيطان (وسائل غرور شيطانى) نيرو گرفته و فريب شيطان در همه جا گسترده شده و شكارش آماده است. نظر كن، هر جا مىخواهى از زندگى مردم را تماشا كن، آيا جز اين است كه يا نيازمندى مىبينى كه با فقر خود دست و پنجه نرم مىكند و يا توانگرى كافر نعمت يا ممسكى كه امساك حق خدا را وسيلهى ثروت اندوزى قرار داده است و يا سركشى كه گوشش به اندرز بدهكار نيست. كجايند نيكان و شايستگان شما؟ كجايند آزادمردان و جوانمردان شما، كجايند پارسايان شما در كار و كسب؟ كجايند پرهيزگاران شما؟...
سكر نعمت
اميرالمومنين در كلمات خود نكتهاى را ياد مى كند كه آن را سكر نعمت يعنى مستى ناشى از رفاه مىنامد كه به دنبال خود بلاى انتقام را مىآورد.
در خطبهى ۱۵۱ مىفرمايد:
ثم انكم معشر العرب اغراض بلايا قد اقتربت فاتقوا سكرات النعمه و احذروا بوائق النقمه.
شما مردم عرب هدف مصائبى هستيد كه نزديك است. همانا از مستى هاى نعمت بترسيد و از بلاى انتقام بهراسيد.
آنگاه على (ع) شرح مفصلى درباره ى عواقب متسلسل و متداوم اين ناهنجاريها ذكر مى كند. در خطبهى ۱۸۵ آيندهى وخيمى را براى مسلمين پيش بينى مى كند. مى فرمايد:
ذاك حيث تسكرون من غير شراب بل من النعمه و النعيم.
آن در هنگامى است كه شما مست مىگرديد، اما نه از باده بلكه از نعمت و رفاه.
آرى، سرازير شدن نعمتهاى بىحساب و به سوى جهان اسلام و تقسيم غير عادلانه ى ثروت و تبعيضهاى ناروا، جامعهى اسلامى را دچار بيمارى مزمن دنيازدگى و رفاه زدگى كرد.
على (ع) با اين جريان كه خطر عظيمى براى جهان اسلام بود و دنبالهاش كشيده شد، مبارزه مىكرد و كسانى را كه موجب پيدايش اين درد مزمن شدند انتقاد مى كرد. خودش در زندگى شخصى و فردى درست در جهت ضد آن زندگى ها عمل مىكرد. هنگامى هم كه به خلافت رسيد در صدر برنامهاش مبارزه با همين وضع بود .
وجهه عام سخن مولى
اين مقدمه كه گفته شد براى اين است كه وجههى خاص سخن اميرالمومنين (ع) در مورد دنياپرستى كه متوجه يك پديدهى مخصوص اجتماعى آن عصر بود روشن شود.
از اين وجهه خاص كه بگذريم بدون شك، وجههاى عام نيز هست كه اختصاص به آن عصر ندارد، شامل همهى عصرها و همهى مردم است و جزء اصول تعليم و تربيت اسلامى است، منطقى است كه از قرآن كريم سرچشمه ى گرفته و در كلمات رسول خدا (ص) و اميرالمومنين (ع) و سائر ائمه ى اطهار (س) و اكابر مسلمين تعقيب شده است. اين منطق است كه دقيقا بايد روشن شود. ما در بحث خود بيشتر متوجه وجهه ى عام سخن اميرالمومنين (ع) هستيم. وجههاى كه از آن وجهه همهى مردم در همهى زمانها مخاطب على (ع) هستند.
زبان مخصوص هر مكتب
هر مكتب زبان مخصوص به خود دارد. براى درك مفاهيم و مسائل آن مكتب بايد با زبان مخصوص آن مكتب آشنا شد.
از طرف ديگر، براى فهم زبان خاص آن مكتب بايد در درجهى اول بينش كلى آن را دربارهى هستى و جهان و حيات و انسان و به اصطلاح: جهان بينى آن را به دست آورد. اسلام جهانبينى روشنى درباره ى هستى و آفرينش دارد. با ديد ويژهاى به حيات و زندگى انسان مىنگرد.
از جمله اصول جهان بينى اسلامى اين است كه هيچگونه ثنويتى در هستى نيست، آفرينش از نظر بينش توحيدى اسلام به دو بخش بايد و نبايد تقسيم نمى شود.
يعنى چنين نيست كه برخى موجودات خير و زيبا هستند و مىبايست آفريده شوند ولى برخى ديگر شر و نازيبا هستند و نمىبايست آفريده شوند و آفريده شدند. در جهانبينى اسلامى اين چنين منطقى كفر و منافى با اصل توحيد است. از نظر اسلام همه چيز بر اساس خير و حكمت و حسن و غايت آفريده شده است:
الذى احسن كل شىء خلقه. (۱) ما ترى فى خلق الرحمان من تفاوت. (۲).
عليهذا منطق اسلام در مورد ذم دنيا هرگز متوجه جهان آفرينش نيست. جهانبينى اسلامى كه بر توحيد خالص بنا شده است، بر روى توحيد در فاعليت تكيه فراوان كرده است، شريكى در ملك خدا قائل نيست. اين چنين جهانبينى نمىتواند بدبينانه باشد. انديشهى چرخ كجمدار و فلك كج رفتار يك انديشهى اسلامى نيست. پس ذم دنيا متوجه چيست؟
دنياى مذموم
________________________________________ (1). سوره ى سجده. آيه ى ۳۲. (۲). سوره ى ملك. آيه ى ۳.
معمولا مىگويند: آنچه از نظر اسلام مذموم و مطرود است علاقه به دنيا است. اين سخن هم درست است و هم نادرست. اگر مقصود از علاقه صرف ارتباط عاطفى است نمىتواند سخن درستى باشد، چون انسان در نظام كلى خلقت همواره با يك سلسله علائق و عواطف و تمايلات آفريده مىشود و اين تمايلات جزء سرشت او است. او خودش اينها را كسب نكرده است و به علاوه اين علائق زائد و بىجا نيست. همانطورى كه در بدن انسان هيچ عضو زائدى وجود ندارد حتى يك مويين رگ اضافى در كار نيست هيچ عاطفه و علاقهى طبيعى زائدى هم وجود ندارد. تمام تمايلات و عواطف سرشتى بشر متوجه هدفها و غاياتى حكيمانه است.
قرآن كريم اين عواطف را به عنوان آيات و نشانههايى از تدبير الهى و حكمتهاى ربوبى ياد مىكند.
و من آياته ان خلق لكم من انفسكم ازواجا لتسكنوا اليها و جعل بينكم موده و رحمه. (۱).
از جمله نشانههاى حق اين است كه از جنس خود شما همسرانى براى شما آفريده است كه در كنار آنها آرامش بيابيد و ميان شما و آنها الفت و مهربانى قرار داد.
اين عواطف و علائق آسمانى يك سلسله كانالهاى ارتباطى ميان انسان و جهان است، بدون اينها انسان نمىتواند راه تكامل خويش را بپيمايد. پس جهانبينى اسلامى همانطورى كه به ما اجازه نمىدهد جهان را محكوم و مطرود و مذموم بشماريم اجازه نمىدهد علائق طبيعى و كانالهاى ارتباطى انسان و جهان را نيز زائد و بىمصرف و قطع شدنى بدانيم، اين علائق و عواطف جزيى از نظام عمومى آفرينش است. انبياء و اولياء حق از اين عواطف در حد اعلاء برخوردار بودند.
________________________________________ (1). سوره ى روم. آيه ى ۲۰.
حقيقت اين است كه منظور از علاقه به دنيا تمايلات طبيعى و فطرى نيست، مقصود از علاقه و تعلق، بسته بودن به امور مادى و دنيوى و در اسارت آنها بودن است كه توقف است و ركود است و بازايستادن از حركت و پرواز است و سكون است و نيستى است. اين است كه دنياپرستى نام دارد و اسلام سخت با آن مبارزه مىكند و اين است آن چيزى كه بر ضد نظام تكاملى آفرينش است و مبارزه با آن همگامى با ناموس تكاملى آفرينش است. تعبيرات قرآن مجيد در اين زمينه در حد اعجاز است. (۱).
حال دنيا
حال دنيا را چو پرسيدم من از فرزانهاى گفت: يا خاكيست يا باديست يا افسانهاى
گفتمش: آن كيست كو اندر طلب پويان بود گفت: يا كوريست يا كريست يا ديوانهاى
گفتمش: احوال عمر ما چه باشد، عمر چيست گفت: برقيست يا شمعيست يا پروانهاى
بر مثال قطرهاى برفست در فصل تموز هيچ عاقل در چنين جايگاه سازد خانهاى؟ (۲). ________________________________________ (1). سيرى در نهج البلاغه. استاد شهيد مطهرى. از صفحه ى ۲۵۷ الى ۲۶۵. (۲). ابوسعيد ابوالخير.
پانویس
- ↑ روزگار و چرخ و انجم سربسر بازيستى || گرنه اين روز دراز دهر را فرداستى )ناصر خسرو قباديانى
- ↑ مولوى
- ↑ غررالحكم صفحهى ۲۹۹ حرف الف
- ↑ غررالحكم جلد اول صفحهى ۱۸ حرف الف
- ↑ نهجالبلاغه، فيضالاسلام. صفحهى ۱۲۷۹
- ↑ نهج البلاغه دكتر شهيدى صفحهى ۲۳۸ كلام ۲۰۳
- ↑ نهج البلاغه، فيضالاسلام صفحهى ۱۱۵۰
- ↑ مولوى
- ↑ نهج البلاغه فيضالاسلام. صفحهى ۱۱۱۵
- ↑ سيرى در نهجالبلاغه. صفحهى ۲۷۱
- ↑ ترجمه و تفسير نهجالبلاغه جلد ۲۰ صفحهى ۲۷۴
- ↑ نهجالبلاغه فيضالاسلام. صفحهى ۱۲۶۹
- ↑ نهجالبلاغه فيضالاسلام. خطبهى ۳۲
- ↑ نهجالبلاغه فيضالاسلام. صفحهى ۹۲۹
- ↑ غررالحكم. صفحهى ۱۰۳. حرف الف
- ↑ غاشيه ۲۱
- ↑ الذاريات ۵۴
- ↑ غررالحكم جلد اول صفحه ۳۲ حرف الف
- ↑ غررالحكم جلد اول صفحه ۳۷ حرف الف
- ↑ شرح نهجالبلاغه فيضالاسلام نامهى ۳۱
- ↑ غررالحكم شمارهى ۱۳۹۹ حرف الف
- ↑ غررالحكم حرف الف شمارهى ۱۲۱۳
- ↑ غررالحكم حرف الف شمارهى ۴۷۳
- ↑ غررالحكم حرف ثاء شمارهى ۳
- ↑ غررالحكم حرف باء شمارهى ۱۳
- ↑ نهجالبلاغه فيضالاسلام صفحهى ۱۱۱۴
- ↑ نهجالبلاغه خطبه ۱۰۵ استاد شهيدى صفحهى ۹۷
- ↑ سورهى نساء آيهى ۵۸
- ↑ سورهى سباء آيهى ۴۶
- ↑ سورهى نحل آيهى ۱۲۵
- ↑ سورهى لقمان آيهى ۱۳
- ↑ سورهى يونس آيهى ۵۷
- ↑ نهجالبلاغه خطبهى ۱۷۵
- ↑ ترجمه و تفسير نهجالبلاغه استاد تقى جعفرى جلد ۱۸ صفحهى ۲۱۷
- ↑ غررالحكم صفحهى ۲۸۳
- ↑ غررالحكم صفحهى ۲۸۳
- ↑ شرح تجريد ملاعلى قوشچى باب امامت بنقل از ترجمه و تفسير نهجالبلاغه جلد ۱۸ صفحه ۲۶۲
- ↑ خطبه ۲۱۵ نهجالبلاغه فيضالاسلام. اين بيان على )ع( را مقايسه كنيد با گفتههاى نرون كه در درجهى پست حيوانى مىگويد: اى كاش همهى انسانها يك سر و گردن داشتند كه من مىتوانستم با يك ضربهى شمشير سر آنان را از گردن آنها جدا كنم. اعتدال حقيقى در ميان اين دو بىنهايت قابل تصور نيست
- ↑ غررالحكم صفحهى ۲۸۳
- ↑ نامهى آن حضرت به عثمان ابن حنيف نهجالبلاغه فيضالاسلام صفحهى ۹۷۳
- ↑ نامهى آن حضرت به عثمان ابن حنيف نهجالبلاغه فيضالاسلام صفحهى ۹۷۳
- ↑ نهجالبلاغه حكمت ۱۳۱
- ↑ غررالحكم جلد اول صفحهى ۱۱۸ حرف الف
- ↑ سخنرانيهاى راشد جلد ۵ صفحهى ۱۷۰ بحث دنيا
- ↑ از كلمات قصار ۴۱۵ صفحهى ۴۳۵ نهجالبلاغهى شهيدى
- ↑ ان الله تعالى يلتفت يوم القيمه الى فقراء المومنين شبيها بالمعتذر اليهم فيقول و عزتى ما افقرتكم فى الدنيا من هوان بكم على و لترون ما اصنع بكم اليوم فمن زودكم فى دارالدنيا معروفا فخذوا بيده و ادخلوه الجنه فيقول رجل منهم يا رب ان اهل الدنيا تنافسوا فى دنياهم فنكحوا النساء و لبسوا الثياب اللينه و اكلو الطعام و سكنوا الدورور كبوا المشهور من الدواب فاعطنى مثل ما اعطيتهم فيقول تعالى و لكل منكم مثل ما اعطيت اهل الدنيا منذ كانت الى ان انقضت سبعين ضعفا نهج البلاغه جلد ۸ صفحهى ۳۶۳ محمد تقى شوشترى
- ↑ و عنه عليهالسلام: انه تعالى ليعتدر الى عبده المومن المحوج فى الدنيا كما يعتذر الاخ الى اخيه فيقول: و عزتى ما احوجتك فى الدنيا من هوان بك على فارفع هذا السجف فانظر الى ما عوضتك من الدنيا فيرفع فيقول ما ضرنى ما منعتنى مع ما عوضتنى
- ↑ ذكر عند الصادق عليهالسلام قاتل الحسين فقال بعض اصحابه كنت اشتهى ان ينقم الله منه فى الدنيا فقال عليهالسلام: كانك تستقل له عذاب الله تعالى و ما عندالله اشد عذابا و اخشى نكالا و فى الدنيا يموتون بادنى عذاب و لا يموتون فى القيامه من اشد عذاب فيقولون لمالك: ليقض علينا ربك قال انكم ما كثون و عذاب الدنيا المه فى الاول و عذاب الاخره المه الى الاذل »كلما نضجت جلودهم بدلناهم جلودا غير هاليذ و قوا العذاب« و ان اهل الدنيا كركب بيناهم حلوا اذ صاح بهم سائقهم فارتحلوا. زخرف ۷۷ و نساء ۵۶ نهج الصباغه جلد ۸ صفحهى ۳۶۳ شيخ محمد شوشترى
- ↑ تمثيلات صفحهى ۱۰۱
- ↑ حافظ
- ↑ حافظ
- ↑ بحارالانوار جلد ۷۳ صفحهى ۱۲۳ و ۱۲۲ به نقل از داستان دوستان جلد چهارم ۱۸۸
- ↑ كلمات قصار حضرت على ع صفحهى ۳۸۵
- ↑ داستان دوستان جلد ۵ صفحهى ۱۱۹
- ↑ حيوه القلوب جلد ۱ صفحهى ۵۷۸ به نقل از پند تاريخ
- ↑ از كلمات قصار ۳۷۶
- ↑ از كلمات قصار ۳۶۷ صفحهى ۴۲۶ ترجمهى نهجالبلاغهى دكتر شهيدى
- ↑ پارچهاى كه با آن عرق بدن را خشك مىكنند
- ↑ مابين بصره و كوفه
- ↑ ثمرات الاوراق ابن حجه حموى
- ↑ الكلام يجر الكلام به نقل از ابنخلكان
- ↑ تتمه المنتهى
- ↑ تاريخ بحيره. صفحهى ۱۳۸ در جاى ديگر است كه گفت: ما بايد هنوز گمنام زندگى كنيم. اگر باز در ميان مردم و اجتماع بياييم ممكن است كه رشتهى حياتم گسيخته شود. يكى از نويسندگان گفت: روزى دفتر پرداختىهاى هارون را مشاهده مىكردم.ارقامى به چشمم خورد كه براى عطريات و لباس و طلا به ابوالفضل جعفر بن يحيى پرداخت شده بود، رقمهاى مخصوص به عطريات را جمع زدم. پنجاههزار درهم شدن. اين مبلغ جدا از مبالغى بود كه براى لباس داده بودند. در چند صفحهى بعد به تاريخ همان سال بهاى نفت و بوريا براى سوزاندن نعش جعفر برمكى چهار درهم و يك دوازدهم ثبت شده بود. تاريخ بحيره. صفحهى ۱۳۶
- ↑ داستانها و پندها جلد ۹ صفحهى ۱۸۶ به نقل از خواندنيهاى تاريخ
- ↑ به نقل از داستان دوستان جلد ۲ صفحهى ۱۷۰
- ↑ از كلمات آن حضرت. شمارهى ۱۰۳ صفحهى ۳۷۷ نهجالبلاغهى دكتر شهيدى
- ↑ داستانها و پندها جلد ۱ صفحهى ۳۹
- ↑ داستانها و پندها جلد ۱ صفحهى ۴۱
- ↑ حكايتهاى شنيدنى صفحهى ۲۰ به نقل از گلستان سعدى
- ↑ كلمات قصار ۲۳۶ صفحهى ۴۰۰ نهجالبلاغه دكتر شهيدى
- ↑ صائب
- ↑ همام تبريزى
- ↑ معانى الاخبار صدوق صفحهى ۳۴۱ به نقل از داستان دوستان جلد دوم صفحهى ۱۸۶
- ↑ اقتباس از خطبهى دوم نماز جمعهى حجتالاسلام هاشمى رفسنجانى در تهران. ۲ آبان ۱۳۶۵
- ↑ از كلمات قصار آن حضرت شمارهى ۶۴
- ↑ النخب من ادب العرب صفحهى ۱۰۹
- ↑ از كتاب داستان باستان. نوشتهى آيت الله حسين نورى به نقل از كتاب ارزش پدر و مادر جلد ۲ صفحهى ۴۹
- ↑ از كلمات قصار ۳۹۱
- ↑ مستطرف جلد ۲ صفحهى ۲۹۳
- ↑ بحارالانوار جلد ۱۴ صفحهى ۴۸۷ به نقل از داستان دوستان جلد ۵ صفحهى ۶۴
- ↑ از كلمات قصار ۴۱۶ صفحهى ۴۳۵ نهجالبلاغهى دكتر شهيدى
- ↑ بحارالانوار جلد ۱۱ صفحهى ۱۲۱. داستان راستان جلد ۱ صفحهى ۱۱۲
- ↑ از كلمات قصار ۱۹۱ نهجالبلاغه صفحهى ۳۹۳
- ↑ شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحديد جلد ۹ صفحهى ۳۱۶ و ۳۱۸
- ↑ كهف آيهى ۷۷
- ↑ كهف آيهى ۷۷
- ↑ كهف آيهى ۸۲
- ↑ علل الشرايع جلد ۱ صفحهى ۵۹
- ↑ بحارالانوار جلد ۷۳ صفحهى ۱۲۵
- ↑ از كلمات قصار ۱۱۹ نهجالبلاغه ۳۸۱
- ↑ به نقل از داستان دوستان جلد ۲ صفحهى ۱۶۰
- ↑ كيفر گناه، رسولى محلاتى صفحهى ۲۸۳
- ↑ از كلمات قصار ۱۳۶ صفحهى ۳۸۵ نهجالبلاغهى دكتر شهيدى
- ↑ كامل اثير جلد ۲ صفحهى ۳۲۱ -۳۱۹ وقايع سال ۱۴ هجرى. داستان راستان جلد ۲ صفحهى ۱۴۳
- ↑ غررالحكم. جلد ۲ صفحهى ۸۷۰
- ↑ غررالحكم جلد ۲ صفحهى ۸۷۱
- ↑ از كلمات قصار ۳۹۳ صفحهى ۴۳۲ نهجالبلاغه
- ↑ اقتباس از نفائس الاخبار و به نقل از داستان دوستان جلد اول صفحهى ۱۲۳
- ↑ اصول كافى جلد ۳ صفحهى ۲۰۲
- ↑ رقعه به معناى وصله است. يعنى لباسش را وصلهدوزى مىكرد و وصله روى وصله مىزد
- ↑ بحارالانوار. جلد ۷۳ صفحهى ۱۹
- ↑ غررالحكم. صفحهى ۴۷۱ -۴۷۰ حرف طاء
- ↑ از نامههاى آن حضرت ۴۹ صفحهى ۳۲۲ نهجالبلاغهى دكتر شهيدى
- ↑ بحارالانوار جلد ۱۱ صفحهى ۲۷۱
- ↑ بحارالانوار. جلد ۱۱ صفحهى ۲۷۱. به نقل از پند تاريخ
- ↑ غررالحكم. جلد اول حرف الف از صفحهى ۵ الى ۲۲
- ↑ از كلمات قصار آن حضرت ۳۸۴ صفحهى ۴۳۱ نهجالبلاغه شهيدى
- ↑ حافظ
- ↑ حافظ
- ↑ مجموعهى ورام جلد ۱ صفحهى ۱۳۲ به نقل از داستان دوستان جلد ۱ صفحهى ۱۲۱
- ↑ داستانهاى مثنوى. جلد ۳ صفحهى ۹۵
- ↑ غررالحكم. جلد ۱. صفحهى ۲۴ تا ۶۷
- ↑ كلام ۲۰۳ صفحهى ۲۳۸ نهجالبلاغهى دكتر شهيدى
- ↑ تمثيلات. صفحهى ۵۴
- ↑ مولوى
- ↑ حافظ
- ↑ مروج الذهب مسعودى جلد ۴ صفحهى ۸۸
- ↑ غررالحكم. جلد ۱ از صفحهى ۶۸ الى ۸۴
- ↑ كلام ۲۰۴. صفحهى ۲۳۸. نهجالبلاغهى دكتر شهيدى
- ↑ تمثيلات. صفحهى ۱۰۰
- ↑ حافظ
- ↑ الجنه العاليه و الجعبه الغاليه. جلد ۱. صفحهى ۱۱۸ -۱۱۷. با دوبارهنويسى ما. مراسم دفن اسكندر را ما يك بار هم از النخب من ادب العرب ترجمه نموديم و در اين كتاب آورديم كه تفاوتهاى آشكار آن دو مجوز تكرار آنها از طرف ما شده است. به نقل از درسهايى از تاريخ صفحهى ۲۴۳
- ↑ غررالحكم. جلد ۱. صفحهى ۸۶ الى ۱۰۵ حرف الف
- ↑ كلام ۸۲. صفحهى ۵۹. نهجالبلاغهى دكتر شهيدى
- ↑ تمثيلات. صفحهى ۱۴
- ↑ حافظ
- ↑ حافظ
- ↑ حافظ
- ↑ بحارالانوار جلد ۱۴. صفحهى ۲۸۰ الى ۲۸۲
- ↑ غررالحكم جلد ۱. حرف الف. صفحهى ۱۰۶ الى ۱۳۷
- ↑ كلام ۶۸. صفحهى ۳۵۲. نهجالبلاغهى دكتر شهيدى
- ↑ حافظ
- ↑ كشكول بحرانى جلد ۲. صفحهى ۱۳۷. به نقل از داستانها و پندها. جلد دوم. صفحهى ۷۸
- ↑ داستانها و پندها. جلد دوم. صفحهى ۷۷
- ↑ غررالحكم. جلد اول. صفحهى ۱۴۲ الى ۱۶۵
- ↑ نهجالبلاغهى فيضالاسلام. صفحهى ۱۲۵۴
- ↑ ترجمه و تفسير نهجالبلاغه جلد ۶. صفحهى ۱۶۲. استاد جعفرى. ذيل خطبهى ۲۸
- ↑ نهجالبلاغهى فيضالاسلام. صفحهى ۱۲۳۱
- ↑ مولوى
- ↑ المخازن جلد ۱. صفحهى ۴۶۳. به نقل از داستانها و پندها. جلد ۱۰. صفحهى ۱۳۰
- ↑ غررالحكم. حرف الف. صفحهى ۱۷۰ تا ۱۷۱
- ↑ نهجالبلاغهى فيضالاسلام. صفحهى ۱۱۹۷
- ↑ وسائل. جلد ۲. صفحهى ۴۶۹. به نقل از داستان راستان
- ↑ تاريخ علم. تاليف جورج سارتن. صفحهى ۵۲۵. به نقل از داستان راستان
- ↑ غررالحكم. جلد اول. صفحهى ۱۸۳ الى ۱۸۹
- ↑ نهجالبلاغهى فيضالاسلام. صفحهى ۱۲۹۸
- ↑ ناسخالتواريخ. حضرت على (ع) جلد پنجم. صفحهى ۲۱۸. به نقل از داستان دوستان. جلد دوم. صفحهى ۲۲۵
- ↑ وسائل. جلد ۲. صفحهى ۵۸۲. به نقل از داستان راستان
- ↑ غررالحكم. جلد ۱. صفحهى ۹۴ الى ۲۱۳
- ↑ غررالحكم. جلد ۱. صفحهى ۵۵
- ↑ غررالحكم. جلد ۱. صفحهى ۳۴
- ↑ نهجالبلاغهى فيضالاسلام. صفحهى ۱۰۹۲
- ↑ اعلام الناس اتليدى. صفحهى ۳۰. به نقل از داستانهاى ما. جلد ۲. صفحهى ۵۱
- ↑ غررالحكم. جلد اول. صفحهى ۲۲۱ الى ۲۳۶
- ↑ نهجالبلاغهى فيضالاسلام. صفحهى ۱۲۱۷
- ↑ سورهى توبه. آيهى ۷۵ و ۷۶
- ↑ تفسير ابوالفتوح رازى. به نقل از داستانهاى ما جلد ۱. صفحهى ۴۸
- ↑ غررالحكم. جلد اول. صفحهى ۲۳۹ الى ۲۸۸
- ↑ نهجالبلاغهى فيضالاسلام. صفحهى ۱۲۳۰
- ↑ شريكم
- ↑ ضامن
- ↑ قلمروى واقع در بين سيستان تا غزنين بوده و ملوك غور مشهورند
- ↑ گلستان سعدى. باب سوم
- ↑ غررالحكم. جلد ۱. صفحهى ۲۹۲. الى ۲۹۷
- ↑ از كلمات قصار. ۱۹۵. صفحهى ۳۹۴. دكتر شهيدى
- ↑ محل جمع شدن آشغال
- ↑ گفتار وعاظ. جلد ۳. صفحهى ۲۳۱
- ↑ نهجالبلاغهى فيضالاسلام. صفحهى ۱۱۳۳
- ↑ روزنامهى كيهان پنجشنبه دوم ارديبهشت ماه ۱۳۷۲
- ↑ به نقل از كتاب اخلاق عرفانى. صفحهى ۲۲۵
- ↑ داستانها و پندها جلد ۱۰. صفحهى ۱۰۰
- ↑ كتاب لبنان. تاليف دكتر چمران. صفحهى ۳۵۳. به نقل از كتاب اخلاق عرفانى. صفحهى ۲۳۱
- ↑ غررالحكم. جلد اول. صفحهى ۳۴۲ الى ۳۸۱
- ↑ نهجالبلاغهى فيضالاسلام. صفحهى ۱۱۳۳ و ۱۱۳۴
- ↑ روضهالكافى. صفحهى ۱۶۸ و ۱۶۹. به نقل از كتاب حكايتهاى شنيدنى. جلد اول صفحهى ۸۶
- ↑ مع علماء النجف. (محمدجواد مغنيه) صفحهى ۲۱ و ۲۲. به نقل از كتاب حكايتهاى شنيدنى. جلد چهارم. صفحهى ۱۶۴
- ↑ به نقل از كتاب حكايتهاى شنيدنى. جلد پنجم. صفحهى ۱۶
- ↑ غررالحكم. جلد اول. صفحهى ۳۸۱ الى ۳۸۵
- ↑ از كلمات آن حضرت. صفحهى ۳۸۴ نهجالبلاغهى دكتر شهيدى
- ↑ در حدود اوايل قرن دوم هجرى دستهاى در ميان مسلمين به وجود آمدند كه خود را زاهد و صوفى مىناميدند. اين دسته روش خاصى در زندگى داشتند و ديگران را هم به آن روش دعوت مىكردند و چنين وانمود مىكردند كه راه دين همين است. مدعى بودند كه از نعمتهاى دنيا بايد دورى جست، آدم مومن نبايد جامهى خوب بپوشد، يا غذاى مطبوع بخورد، يا در مسكن عالى بنشيند. اينها ديگران را كه مىديدند احيانا اين مواهب را مورد استفاده قرار مىدهند، سخت تحقير و ملامت مىكردند و آنان را اهل دنيا و دور از خدا مىخواندند. ايراد سفيان بر امام صادق روى همين طرز تفكر بود. اين روش و مسلك در جهان سابقه داشت. در يونان و در هند، بلكه در همه جاى دنيا اين مسلك كم و بيش وجود داشته است و در ميان مسلمين هم پيدا شد و به آن رنگ دينى دادند. اين روش و اين مسلك در نسلهاى بعد ادامه يافت و نفوذ عجيبى پيدا كرد و مىتوان گفت مكتب مخصوصى در ميان مسلمين به وجود آمد كه اثر مستقيمش محترم نشمردن اصول زندگى و لاقيدى در كارها بود و ثمرهاش انحطاط و تاخر در كشورهاى اسلامى شد. نفوذ اين مكتب و اين فلسفه تنها در ميان طبقاتى كه رسما به نام صوفى ناميده شدهاند نبوده است. شيوع اين طرز تفكر مخصوص به نام زهد و تقوى و ترك دنيا در ميان ساير طبقات و گروههاى مذهبى اسلامى كه احيانا خود را صوفى قلمداد كرده و مىكنند كمتر از صوفيه نبوده است و هم مىتوان گفت، تمام كسانى كه صوفى ناميده شدهاند را بايد داراى يك نوع بيمارى اجتماعى تلقى كرد، يك بيمارى خطرناك كه موجب فلج روحى اجتماع مىگردد و بايد با اين بيمارى مبارزه كرد و اين طرز تفكر را از بين برد. متاسفانه مبارزههايى كه به اين اسم شده و مىشود هيچيك مبارزه با اين بيمارى، يعنى با اين طرز تفكر نيست. مبارزه با اسماء و الفاظ و افراد و اشخاص است. احيانا مبارزه براى ربودن مناصب دنيوى و بسا هست كه مبارزهكنندگان با تصرف خودشان به آن بيمارى بيشتر مبتلا هستند و عامل شيوع آن بيمارى مىباشند يا آنكه به علت جهل و قصور درك مبارزهكنندگان يك سلسله افكار عالى و لطيف كه شاهكار انسانيت است و دست كمتر كسى به آن مىرسد، مورد حمله قرار مىگيرد. مبارزه با تصوف بايد به صورت مبارزه با آن بيمارى و آن طرز تفكر باشد كه در حديث متن، در ضمن بيان امام صادق (ع) آمده بايد با آن مبارزه شود، در هر جا كه باشد و از طرف هر جمعيت كه ابراز شود، به نام هر كه خوانده شود. به هر حال بيان امام در اين داستان جامعترين بيان است در رد اين طرز تفكر كه متاسفانه شيوع عظيمى پيدا كرده و خوشبختانه اين بيان جامع در كتب حديث محفوظ و مظبوط مانده است
- ↑ سورهى حشر آيهى ۹
- ↑ سورهى دهر آيهى ۸
- ↑ سورهى فرقان. آيهى ۶۷
- ↑ سورهى اسراء. آيهى ۲۹
- ↑ سورهى ص. آيهى ۳۵
- ↑ سورهى يوسف آيهى ۵۷
- ↑ بحارالانوار. جلد ۱۱. صفحهى ۲۶۶ و وسائل. جلد ۲. صفحهى ۵۳۱
- ↑ بحارالانوار. چاپ كمپانى. جلد ۱۱. حالات امام باقر. صفحهى ۸۲
- ↑ محجه البيضاء. جلد ۳. صفحهى ۱۴۳
- ↑ وى فرزند ملا مهدى نراقى مولف كتاب مستند الشيعه در فقه كتاب جامعالسعاده است، ملامهدى به سال ۱۲۰۹ در كاشان درگذشت، ملااحمد به سال ۱۲۴۵ در كاشان رحلت كرد. قبر پدر و پسر هر دو در نجف اشرف است
- ↑ اميرمومنان على (ع) بر همين اساس مىفرمايد: تمام زهد و پارسايى در دو جمله از قرآن آمده است، خداوند در سورهى حديد آيهى ۲۳ مىفرمايد: تا بر گذشته تاسف نخوريد و نسبت به آينده شاد نباشيد و كسى كه غم گذشته نمىخورد و نسبت به آينده شاد نيست، هر دو جانب زهد و اختيار گرفته است (اشاره به اينكه حقيقت زهد ترك وابستگيها و اسارتها در چنگال گذشته و آينده است) نهجالبلاغه. كلمات قصار. شماره ۴۳۹
- ↑ اقتباس از كتاب سنجش امور تربيتى قم. صفحه ۷
- ↑ غررالحكم. جلد اول. صفحهى ۳۸۸ الى ۴۱۲
- ↑ خطبهى ۲۸. صفحهى ۲۸. ترجمهى دكتر شهيدى
- ↑ به نقل از شرح و ترجمه نهجالبلاغه. استاد جعفرى. جلد ششم. صفحهى ۱۵۱
- ↑ سعدى
- ↑ غررالحكم. جلد اول. صفحهى ۲ ۴۲۲لى ۴۵۳
- ↑ خطبهى ۴۲ نهجالبلاغه
- ↑ يونس. آيهى ۴۵
- ↑ تا بسوى خداوندى برود كلمات با اعمال پاكيزه تا آنجا كه خداوند مىداند
- ↑ نفسهاى ما بعنوان تحفهاى به سوى ابديت ارتقاء پيدا مىكند
- ↑ ترجمه و تفسير نهجالبلاغه. جلد ۹. صفحهى ۲۸۰
- ↑ سعدى
- ↑ غررالحكم. جلد ۲. صفحهى ۴۷۵ الى ۵۰۳
- ↑ خطبهى ۴۵ صفحهى ۴۱ نهجالبلاغهى ترجمهى شهيدى
- ↑ اصول كافى. باب الكفاف حديث ۴. صفحهى ۱۴۰ و ۱۴۱. جلد ۲
- ↑ سورهى عنكبوت. آيهى ۵۷
- ↑ مولوى
- ↑ سعدى
- ↑ غررالحكم. جلد ۲. صفحهى ۵۰۴ الى ۵۳۱
- ↑ خطبهى ۶۳. صفحهى ۴۹. نهجالبلاغهى ترجمهى دكتر شهيدى
- ↑ تمثيلات. صفحهى ۵۲. حائرى شيرازى
- ↑ شرح و تفسير نهجالبلاغه. صفحهى ۲۷۵
- ↑ ترجمه و تفسير نهجالبلاغه. جلد بيستم. صفحهى ۲۵۲
- ↑ غررالحكم. جلد ۲. صفحهى ۵۳۴ الى ۵۵۱
- ↑ نهجالبلاغه. خطبهى ۶۴
- ↑ اين قسمت بواسطهى اختصار تقطيع شده است
- ↑ بحارالانوار. جزء ۱۴. صفحهى ۹۳. به نقل از عيون اخبارالرضا
- ↑ چون سليمان به جنيان آزادى نمىداد و به كارهاى دشوار وادارشان مىكرد
- ↑ پند تاريخ
- ↑ غررالحكم. جلد دوم. صفحهى ۵۵۳ الى ۵۶۹
- ↑ خطبهى ۸۳
- ↑ سعدى
- ↑ غررالحكم. جلد ۲. صفحهى ۵۷۰ الى ۵۷۴
- ↑ قسمتى از خطبهى ۹۹
- ↑ حافظ
- ↑ حافظ
- ↑ حافظ
- ↑ بحث استاد دربارهى اين خطبه مفصلا در جلد ۱۸ ترجمه و تفسير نهجالبلاغه، صفحهى ۱۸ آمده است و طالبين مىتوانند مراجعه كنند. (مولف)
- ↑ غررالحكم. جلد دوم. صفحهى ۵۷۹ الى ۶۰۳
- ↑ نوش بىنيش نبينى هرگز || هر كجا هست گلى خارى است
- ↑ نهجالبلاغه. خطبهى ۱۰۳
- ↑ شهريار
- ↑ بعضى از مباحث زهد در مجلد هشتم. صفحهى ۲۷۳ و در مجلد دوازدهم از صفحهى ۴ تا ۱۲ مطرح شده است
- ↑ محمد اقبال لاهورى
- ↑ ما ز بالائيم و بالا مىرويم || ما ز دريائيم و دريا مىرويم ما از اينجا و آنجا نيستيم || ما ز بيجائيم و بيجا مىرويم لا اله اندر پى الا الله است || همچو لا ما هم به الا مىرويم قل تعالو آيهايست از جذب حق || ما به جذبهى حق تعالى مىرويم كشتى نوحيم و در طوفان نوح || لاجرم بىدست و بىپا مىرويم همچو موج از خود بر آورديم سر || باز هم در خود تماشا مىرويم خواندهاى انا اليه راجعون || تا بدانى كه كجاها مىرويم اختر ما نيست در دور قمر || لاجرم فوق ثريا مىرويم
- ↑ ترجمه و تفسير نهجالبلاغه. جلد ۱۸. صفحهى ۱۲۵
- ↑ غررالحكم. جلد دوم. صفحهى ۶۰۴ الى ۶۳۳
- ↑ نهجالبلاغه. خطبهى ۱۰۹
- ↑ ترجمه و تفسير نهجالبلاغه. جلد ۲۰ صفحهى ۱۶. علاقمندان مىتوانند اين بحث را مفصلا در اين كتاب مطالعه نمايند
- ↑ اصول كافى. باب ذم الدنيا و الزهد فيها. صفحهى ۱۲۸. جلد ۲. به نقل داستانهاى اصول كافى. جلد اول. صفحهى ۱۹۳
- ↑ غررالحكم. جلد دوم. صفحهى ۶۳۸ الى ۶۵۶
- ↑ نهجالبلاغه. خطبهى ۱۱۱
- ↑ ترجمه و تفسير نهجالبلاغه. جلد بيستم. صفحهى ۲۶۲
- ↑ غررالحكم. جلد دوم. صفحهى ۶۵۷ الى ۶۶۷
- ↑ نهجالبلاغه. خطبهى ۱۱۳
- ↑ ترجمه و تفسير نهجالبلاغه. جلد بيست و يكم. صفحهى ۶
- ↑ غررالحكم. جلد دوم. صفحهى ۶۶۸ الى ۶۸۹
- ↑ قسمتى از خطبهى ۱۱۴
- ↑ ترجمه و تفسير نهجالبلاغه. استاد جعفرى. تفسير خطبهى ۱۱۴. جلد ۲۱. صفحهى ۱۵۰ الى ۱۵۱. علاقمندان براى مطالعه بيشتر مىتوانند به آدرس كتاب داده شده مراجعه كنند







