کتابخانه:امام علی و وحدت اسلامی: تفاوت بین نسخهها
(اصلاح نویسههای عربی) |
|||
| سطر ۹۲: | سطر ۹۲: | ||
در این جمله به یک نکتهٔ روانی جهت نزدیکی و دوستی مردم با هم اشاره نموده است. مردم، خود به خود تحت تاثیر هوا و هوس و جهالت و طمع و حرص و عوامل دیگر محیط و خانواده و از همه بیش تر خامی، راه بیگانگی و فرار از دیگران از انتخاب میکنند. راه جلوگیری از زیان این خصلت روانی، همانا دوستی و الفت و محبت با مردم است. و آگاهی از این خاصیت روانی برای مصلحان جامعه و رهبر این و داعیان وحدت امت، در اولویت قرار دارد.<br/> | در این جمله به یک نکتهٔ روانی جهت نزدیکی و دوستی مردم با هم اشاره نموده است. مردم، خود به خود تحت تاثیر هوا و هوس و جهالت و طمع و حرص و عوامل دیگر محیط و خانواده و از همه بیش تر خامی، راه بیگانگی و فرار از دیگران از انتخاب میکنند. راه جلوگیری از زیان این خصلت روانی، همانا دوستی و الفت و محبت با مردم است. و آگاهی از این خاصیت روانی برای مصلحان جامعه و رهبر این و داعیان وحدت امت، در اولویت قرار دارد.<br/> | ||
- اعجز الناس من عجز عن اکتساب الاخوان و اعجز منه من ضیع من ظفر به منهم.<ref>صبحی صالح، ص 470، حکمت شمارهٔ 12</ref>(ناتوانترین مردم، کسی است که از به دست آوردن برادران و دوستان عاجز باشد. و ناتوانترین از او کسی است که چنین دوستان بازیافته را از دست بدهد.)<br/> | - اعجز الناس من عجز عن اکتساب الاخوان و اعجز منه من ضیع من ظفر به منهم.<ref>صبحی صالح، ص 470، حکمت شمارهٔ 12</ref>(ناتوانترین مردم، کسی است که از به دست آوردن برادران و دوستان عاجز باشد. و ناتوانترین از او کسی است که چنین دوستان بازیافته را از دست بدهد.)<br/> | ||
| − | در این سخن امام (ع) به یکی از نقاط ضعف مردم در راه معاشرت و دوست یابی اشاره میکند، در حالی که شاید به تصور ما | + | در این سخن امام (ع) به یکی از نقاط ضعف مردم در راه معاشرت و دوست یابی اشاره میکند، در حالی که شاید به تصور ما عاجزترین مردم کسی است که از لحاظ ناتوانی جسمی یا اقتصادی یا فرهنگی و مانند آنها عاجز است. امام (ع)، کسی را که در دوست یابی و مردم داری ناتوان باشد و بالاتر از آن، انسان ناتوان در حفظ دوستان و ادامهٔ دوستی با آنان را عاجزترین مردم میداند.<br/> |
- خالطوا الناس مخالطه ان متم معها بکوا علیکم و ان عشتم حنوا الیکم.<ref>صبحی صالح، ص 470، حکمت شمارهٔ 10</ref>(با مردم به گونهای آمیزش کنید که اگر مردید بر شما بگریند و اگر ماندید، قلبا به شما بگروند.)<br/> | - خالطوا الناس مخالطه ان متم معها بکوا علیکم و ان عشتم حنوا الیکم.<ref>صبحی صالح، ص 470، حکمت شمارهٔ 10</ref>(با مردم به گونهای آمیزش کنید که اگر مردید بر شما بگریند و اگر ماندید، قلبا به شما بگروند.)<br/> | ||
نسخهٔ ۱۶ شهریور ۱۳۹۵، ساعت ۲۰:۵۵
|
| |
| نویسنده | محمد واعظ زاده خراسانی |
|---|---|
| زبان | فارسی |
| دانلود | |
محتویات
مقدمه
با تشکر بسیار از مقام معظم رهبری که امسال را سال امام علی (ع) اعلان فرمودهاند و با سپاس فراوان از کوشش چشم گیر ستاد معظم بزرگداشت امام علی (ع).
در آغاز، لازم است از سه مساله که در روشن شدن بحث دخالت دارد به اختصار سخن بگوییم:
۱. مقصود از وحدت اسلامی، همان وحدت امت اسلام است که خداوند فرموده است:
«ان هذه امتکم امه واحده و انا ربکم فاعبدون»[۱]همانا این امت شما امت واحده است).
پس اساس این وحدت را قرآن نهاده است و بارها مسلمانان را به عنوان یک امت مخاطب ساخته است، مانند: «کنتم خیر امه اخرجت للناس...»[۲] و «کذلک جعلناکم امه وسطا».[۳].
رسول اکرم (ص)، به طور رسمی پس از هجرت، در قرارداد و عهدی بین مهاجرین و انصار، وحدت امت اسلام را اعلان فرمود: «انهم امه واحده من دون الناس»[۴] (مسلمانان جدای از مردم یک امت هستند). این اعلان رسمی که همزمان با هجرت رسول اکرم (ص) و تاسیس حکومت اسلامی صورت گرفته است، علاوه بر مفهوم وحدت دین و عقیده، وحدت سیاسی و اجتماعی آنان را نیز در بر دارد.
مسلمانان، موظف هستند با اختلافات قومی و زبانی و احیانا اختلاف رای در فروع فقهی و در روشهای عملی و یا در فهم کتاب و سنت و نیز در گرایشهای سیاسی، این وحدت را حفظ کنند. هیچ گاه این قبیل اختلافها که وجود دارد و امری طبیعی است، آنان را فرقه فرقه نکند و به نزاع و درگیری و جنگ و عداوت با هم وادار ننماید. لهذا در آیاتی که مسلمانان را به وحدت دعوت و از اختلاف باز میدارد، جملهٔ «و لا تفرقوا» قید گردیده است، مانند: «و اعتصموا بحبل الله جمیعا و لا تفرقوا.»[۵](به ریسمان الهی چنگ بزنید و از تفرقه بپرهیزید)، «و ان اقیموا الدین و لا تنفرقوا.»[۶] (دین را به پای دارید و متفرق نشوید)، «و لا تکونوا کاالذین تفرقوا و اختلفوا.»[۷] (مانند کسانی که به تفرقه گراییدند و با هم اختلاف کردند نباشید).
باری، مراد از وحدت اسلامی وحدت امت اسلام است، به عنوان یک امت به هم پیوسته، در عین برخورداری از آزادی محدود در بسیاری از زمینههای علمی و عملی به شرط اینکه این آزادی و اختلاف ناشی از آن، که یک امر طبیعی است، به فرقه فرقه شدن و دسته بندی و رقابت نامطلوب و بالاخره به نزاع و جنگ داخلی نینجامد.
۲. سخن گفتن از وحدت، همواره توام با یاد کردن از اختلاف است. قرآن نیز غالبا در آیات بسیار، این دو مفهوم- یعنی وحدت و اختلاف- را با هم آورده است، مانند همان آیهٔ سورهٔ آل عمران که تقریبا همهٔ داعیان و منادیان وحدت و مصلحان جهان اسلام، آن را شعار خود قرار داده و میدهند: «و اعتصموا بحبل الله جمیعا و لا تفرقوا و اذکروا نعمه الله علیکم اذ کنتم اعداء فالف بین قلوبکم فاصبحتم بنعمته اخوانا...»
علت تقارن و تلازم وحدت و اختلاف در کتاب و سنت و در سخنان مولی علی (ع) آن است که اگر اختلاف نباشد نیاز به سفارش به وحدت نیست. توصیه به وحدت، همواره جهت پرهیز از اختلافات و تفرقهٔ موجود یا متوقع است و به عبارت دیگر مراد از آن رفع اختلاف موجود و یا جلوگیری و دفع اختلافی است که خطر بروز آن احساس میشود.
۳. هنگام به خلافت رسیدن علی (ع)، زمینهٔ اختلافات تشدید گردیده بود و پس از آن در دوران خلافت وی بر اثر جنگها و حوادث ناخواسته، شدت بیش تری پیدا کرد و به همین خاطر، مبارزهٔ با اختلاف و دعوت به وحدت، در راس برنامههای آن حضرت قرار داشت. اختلافات و عداوتهای قبیلهای که در تاریخ عرب ثبت گردیده، قرآن مکررا به آنها اشاره و از آنها منع کرده است. این قبیل آیات را که این جانب گرد آورده و با مطالعهٔ آنها معتقد شدهام بسیاری از آنها به اختلاف قومی و قبیلهای در بین عرب پیش از اسلام بر میگردد، در سورههای آل عمران (۱۰۵ -۱۰۳)، انفال: (۴۳) و حجرات (بیش تر آیات آن) آمده است. البته آیات بیش تری هم از قرآن در زمینهٔ اختلافات دینی و عقیدتی است که علی (ع) در آن باره نیز سخن گفته است.
علی (ع) به این گونه اختلافات ریشه دار عرب، در خطبههای خود پرداخته است که بعدا ذکر خواهد شد. این اختلافات هر چند به طور موقت، با آمدن اسلام، فرو کش کرد اما به کلی از میان نرفت و رسوبات آنها باقی بود و در تحولات و حوادث مهم در طول تاریخ اسلام نقش داشت.
اختلاف عرب قحطاین و عدنانی، اختلاف انصار و مهاجر که پس از اسلام پیدا شد، اختلاف خاندان هاشم و بنی امیه و اختلافات قبایل دیگر با هم که در هنگام خلافت علی (ع) بروز کرد، پیش از آن هم در زمان روی کار آمدن خلفای پیش از علی (ع) تاثیر داشت که شواهد آن در تاریخ به چشم میخورد.
علی (ع) وارث این رقابتهای قبیلهای و دسته بندیهای سیاسی بود که گاهی چنان اوج میگرفت که حضرت میفرماید:
الا و ان بلیتکم قد عادت کهیئتها یوم بعث الله نبیه صلی الله علیه و و سلم.[۸].
(آگاه باشید که همانا بلای (اختلاف شما) مانند روزی که خداوند پیغمبر خود را مبعوث کرد برگشته است.)
ال، علاوه بر همهٔ اختلافات گذشته، پیش از روی کار آمدن علی (ع) حادثهٔ قیام مردم علیه عثمان پیش آمد که از آن به «الفتنه الکبری» نام بردهاند، فتنهای که مردم را به جان هم انداخت و معاویه حداکثر استفاده را از آن برد و علی (ع) را متهم میکرد که او محرک قتل خلیفه است. این شبهه و فتنه آن قدر بزرگ و گسترده بود که نه تنها تودهٔ مردم که خواص را هم فراگرفت و شخصیتهای از صحابه به خاطر آن از بیعت با علی (ع) سر باز زدند. بخشی از نامهها و خطبههای حضرت در رفع این شبهه و در دفاع از خودش میباشد که نه تنها دخالت در وقوع این حادثه نداشته بلکه تا توانسته است از جان خلیفه دفاع کرده است، چنان که گاهی میفرمود:
و الله لقد دفعت عنه حتی خشیت ان اکون آثما.[۹].
(به خدا قسم تا آن حد، از عثمان دفاع کردم که خوف آن را دارم که مرتکب گناه شده باشم.)
بنابراین، علی (ع) در یک چنین جو ناآرام و متلاطمی به خلافت رسید و هر چه در برابر خود میدید، اختلاف، دسته بندی، دورویی، نفاق و توطئه بود. بنابراین حق داشت که تا این حد دربارهٔ اختلاف و وحدت امت سخن بگوید.
کما اینکه دربارهٔ فتنه هم بسیار سخن گفته است[۱۰]که خود جایگاه وسیعی در نهج البلاغه دارد. گویا نخستین گفتار وی دربارهٔ فتنه سخنی است که در پاسخ عباس و ابوسفیان بر زبان جاری ساخته است. بنا به نقل سید رضی در نهج البلاغه[۱۱] هنگامی رسول خدا (ص) از دنیا رفت، عباس و ابوسفیان بن حرب به او پیشنهاد کردند که با او بیعت کنند و این پس از آن بود که بیعت با ابوبکر در سقیفه انجام گرفته بود. فرمود:
ایها الناس، شقوا امواج الفتن بسفن النجاه و عرجوا عن طریق المنافره... (ای مردم موجهای فته را با کشتیهای نجات بشکافید و از راه تک روی و اختلاف، دوری گزینید.)
البته دربارهٔ عباس، عموی پیغمبر (ص) و علی (ع) احتمال فتنه نمیرود، چه او پیش از بیعت مردم با ابوبکر هم به آن حضرت پیشنهاد بیعت کرد و گفت مردم خواهند گفت عموی پیغمبر با پسر عمویش بیعت کرده است و با تو بیعت میکردند، اما احتمال فتنه گری ابوسفیان قوی است. در نقل دیگری آمده است که پس از بیعت مردم با ابوبکر، ابوسفیان نزد علی (ع) آمد و گفت: میخواهم با تو بیعت کنم و من قادرم بین دو کوه مدینه را به حمایت تو پر از لشکر کنم!! علی به او فرمود: تو هنوز به نفاق خود باقی هستی!! این قبیل قطعههای تاریخی بسیار پرمعنی است و اوضاع و احوال جامعهٔ اسلامی را هنگام رحلت رسول اکرم (ص) نشان میدهد.
باری، شاید علی نخواسته بود صریحا به عباس و ابوسفیان بگوید: شما نفاق به خرج میدهید، لهذا مخاطب خود را مردم قرار داده است.
مسلما فتنه، مهمترین عامل اختلاف است و همین جهت علی (ع) ضمن نکوهش مکرر از فتنه ماهیت و اثر و منشا آن را هم بارها به صور ذیل بیان کرده است:
۱. انما بدء وقوع الفتن اهواء تتبع و احکام تبتدع[۱۲]
۲. ان الفتن اذا اقبلت شبهت و اذا ادبرت نبهت...[۱۳].
۳. فتن کقطع الیل المظلم، لا تقوم لها قائمه و لا ترد لها رایه...[۱۴].
۴. تمام خطبهٔ 151[۱۵].
۵. بخش مهمی از خطبهٔ 15...[۱۶] و جز اینها.
آغاز بحث
پس از این مقدمه، دیدگاه علی (ع) در وحدت اسلامی در دو بخش قابل بحث است: یکی سخنان آن حضرت که عمدتا در نهج البلاغه آمده و بیش تر در دوران خلافت از او سر زده است و دیگری روش عملی وی که از هنگام رحلت رسول اکرم (ص)، آغاز میشود و تا هنگام خلافت و شهادت او ادامه دارد و از نهج البلاغه و تاریخ سیاسی آن دوران به دست میآید.
سخنان امام علی (ع) دربارهٔ وحدت
گفتار علی راجع به وحدت را باید به چند دسته تقسیم کرد:
تفرقه عرب و تاثیر اسلام در تبدیل آن تفرقه به وحدت و الفت
عوامل روانی و اخلاقی وحدت و اختلاف
دعوت به وحدت و پرهیز از اختلاف
تفرقه عرب و تاثیر اسلام در تبدیل آن تفرقه به وحدت و الفت
توصیف وی از نقش رسول اکرم (ص) در ایجاد الفت و وحدت و اخوت بین مومنین و توصیف اختلافات قومی و قبیلهای و عقیدتی دوران جاهلیت که مسلما از شیوهٔ قرآن دربارهٔ وحدت و اختلاف که قبلا بدان اشاره شد، تبعیت فرموده است. علی (ع) دربارهٔ جاهلیت و تفرقهٔ عرب و تاثیر اسلام در تبدیل آن تفرقه به وحدت و الفت، بسیار سخن گفته است که شمهای از آنها نقل میشود:
۱. قد صرفت محوه افئده الابرار و ثنیت الیه ازمه الابصار. دفن الله به الضغائن و اطفا به النوائر. الف به اخوانا و فرق به اقرانا. اعز به الذله، و اذل به العزه...[۱۷] یعنی دلهای نیکوکاران شیفتهٔ او گشت و نگاه چشمها خیره به او دوخته شد، خداوند به وسیلهٔ او کینههای دیرینه را دفن کرد، شعلههای فروزان دشمنی و عداوت ار خاموش نمود، دلها را با هم الفت داد و مردم را با هم برادر ساخت و دوستان (در کفر و جهالت) را از هم جدا کرد، ذلتها را به عزت و عزتها را به ذلت تبدیل کرد.
۲.... فلم الله به الصدع، ورتق به الفتق و الف به الشمل بین ذوی الارحام بعد العداوه الواغره فی الصدور و الضغائن القادحه فی القلوب...[۱۸] خداوند به وسیلهٔ پیغمبر (ص) جداییها را وصل و فاصلهها را پیوسته کرد، میان خویشان الفت داد و یگانگی بر قرار ساخت، پس از آنکه دشمنی ریشه دار در سینهها و کینههای برافروخته، در دلها جای داشت.
در این جملهها باز هم علی (ع) مانند جملههای پیش از این، بر الفت دلها و آشتی بین خویشان و ازلهٔ کینهها و تبدیل دشمنیها به دوستیها، به برکت بعثت رسول اکرم (ص) تاکید میکند.
۳. و اهل الارض یومئذ ملل متفرقه و اهواء منتشره و طرائق متشتته، بین مشبه لله بخلقه، او ملحد فی اسمه، او مشیر الی غیره. فهذا هم به من الضلاله و انقذهم بمکانه من الجهاله.[۱۹]مردم روی زمین هنگام بعثت رسول اکرم (ص)، دارای ادیان گوناگون و گرایشهای پریشان و دستههای متفرق بودند. دستهای خدا را به مخلوقاتش تشبیه مینمودند یا خدا را انکار میکردند، یا به خدایان دیگری جز او توجه داشتند. پس خداوند به برکت پیغمبر (ص)، آنها را از اختلاف و ضلالت رهانید و از جهالت نجات داد.
در این خطبه، علی (ع) به اختلاف و تشتت دینی مردم، بیش از بعثت، اشاره و بر هدایت و نجات آنان از ضلالت و نیز بر الفت دلهای آنان به وسیلهٔ پیغمبرش تاکید فرموده است.
به طور کلی علی (ع) دربارهٔ بعثت رسول اکرم (ص) و برکات آن بسیار سخن گفته است تا مسلمانان از دوران جاهلیت و آثار بعثت و برکات رسولش غفلت نکنند.
گویا امام، اوضاع و احوال مسلمانان و گرایش هایشان را به دنیا و مظاهر آن و سرگرم شدن مردم را به مسائل اختلاف برانگیز و دسته بندیهای سیاسی و مذهبی که ناشی از حوادث پیش از او بود خطری جدی برای اسلام و مسلمین میدانست و راه رفع و دفع این خطر را بازگشت به عصر رسول اکرم (ص) و به خاطر آوردن برکات وجود آن حضرت، با مقایسهٔ اوضاع قبل وبعد از بعثت میدانست، که احتمال میرفت تا از خاطرهها محو گردد و نسلهای پس از آن دوران که شاهد و ناظر آن تحولات زود گذر نبودهاند، از برکات بعثت محروم شوند و به کلی از آنها فاصله گیرند. به خصوص که دستهای پنهانی از منافقان و یا نو پیدا در صدد بودند تا جوانها را از گذشتهٔ اسلام دور نگه دارند.
ما اینک همین مشکل را راجع به نسلهای پس از انقلاب داریم و خطر بیگانگی و جدایی این نسلها را از جاذبههای دوران انقلاب، احساس میکنیم. بخشی از این ناآگاهی نسل جدید طبیعی است،ذ اما بخش دیگر عمدی است و دشمنان انقلاب و اسلام با توطئه و نیرنگهای گوناگون، جدا در صدد جدا کردن انی نسل از انقلاب هستند و میخواهند جوانان، چیزی از جاذبهها و آثار انقلاب ندانند و به جای آن به جاذبههای غربی ما جلب شوند.
ما حالا خوب میفهمیم که علی (ع) چه خطر بزرگی را برای آینده اسلام احساس و یا پیش بینی میکرده و چاره را منحصر به آگاهی دادن به نسل جوان و نیز تذکر و یاد آوری و هشدار به نسل دوران رسول اکرم (ص) که هنوز باقی اما در شرف انقراض بودند و دنیا پرستی و چالشهای سیاسی و دسته بندیهای فرقهای و مسلکی، آنان را از
گذشتهٔ اسلام باز داشته بود میدید.
عوامل روانی و اخلاقی وحدت و اختلاف
مسلما برخوردها و روحیات اخلاقی سالم، در ایجاد وحدت و برادری میان مسلمانان و به عکس روحیات ناسالم و دلهای مریض و برخوردهای نامطلوب، در ایجاد اختلاف موثر است. در این زمینه سخنانی از علی میآوریم:
- قلوب الرجال وحشیه، فمن تالفها اقبلت علیه.[۲۰](دلهای مردم طبعا بیگانه و وحشی است، هر کس با آنها الفت پیدا کند به او روی میآورند.)
در این جمله به یک نکتهٔ روانی جهت نزدیکی و دوستی مردم با هم اشاره نموده است. مردم، خود به خود تحت تاثیر هوا و هوس و جهالت و طمع و حرص و عوامل دیگر محیط و خانواده و از همه بیش تر خامی، راه بیگانگی و فرار از دیگران از انتخاب میکنند. راه جلوگیری از زیان این خصلت روانی، همانا دوستی و الفت و محبت با مردم است. و آگاهی از این خاصیت روانی برای مصلحان جامعه و رهبر این و داعیان وحدت امت، در اولویت قرار دارد.
- اعجز الناس من عجز عن اکتساب الاخوان و اعجز منه من ضیع من ظفر به منهم.[۲۱](ناتوانترین مردم، کسی است که از به دست آوردن برادران و دوستان عاجز باشد. و ناتوانترین از او کسی است که چنین دوستان بازیافته را از دست بدهد.)
در این سخن امام (ع) به یکی از نقاط ضعف مردم در راه معاشرت و دوست یابی اشاره میکند، در حالی که شاید به تصور ما عاجزترین مردم کسی است که از لحاظ ناتوانی جسمی یا اقتصادی یا فرهنگی و مانند آنها عاجز است. امام (ع)، کسی را که در دوست یابی و مردم داری ناتوان باشد و بالاتر از آن، انسان ناتوان در حفظ دوستان و ادامهٔ دوستی با آنان را عاجزترین مردم میداند.
- خالطوا الناس مخالطه ان متم معها بکوا علیکم و ان عشتم حنوا الیکم.[۲۲](با مردم به گونهای آمیزش کنید که اگر مردید بر شما بگریند و اگر ماندید، قلبا به شما بگروند.)
شکی نیست که حسن معاشرت با مردم تا حدی که در حیات و ممات، دلشان با انسان پیوند داشته باشد، پیوند مستحکم و عاطفه انگیز که در حال حیات همواره دلها متمایل به او باشند و در حال ممات از فرط محبت بر او بگریند، این پیوندهای محبت آمیز در بین مردم سنگ بنای یک جامعهٔ سالم و متعهد و امت واحدهٔ اسلامی است.
- الغریب من لم یکن له حبیب.[۲۳](غریب کسی است که دوستی ندارد.)
- فقد الاحبه غربه.[۲۴] (از دست دادن دوستان، یک نوع غربت و تنهایی است.)
- الموده قرابه مستفاده.[۲۵] (دوستی با مردم، یک نوع خویشاوند گزینی است.)
- التودد نصف العقل.[۲۶](دوستی با مردم نیمی از عقل است.)
- لا تتخذن عدو صدیقک صدیقا فتعادی صدیقک.[۲۷] (دشمن دوست خود را به دوستی اتخاذ نکن که بدین وسیله با دوست خود دشمنی کردهای.)
- من اطاع الواشی ضیع الصدیق.[۲۸](هر کس از سخن چین پیروی کند دوست خود را از دست میدهد.)
- ایها الناس! من عرف من اخیه وثیقه دین و سداد طریق، فلا یسمعن فیه اقاویل الرجال.[۲۹] (ای مردم، هر کس از برادر دینی خود ایمان محکم و راه استوار نشان دارد به عیب جویی مردم در باره اش گوش ندهد.)
این ده سخن از علی (ع) است دربارهٔ آیین دوست یابی و دوست داری که به پیوند مستحکم میان افراد جامعه میانجامد. سخنان آن حضرت در این باره فراوان است و حاکی از روح سرشار او از محبت و صداقت و نیز حاکی از علاقهٔ شدید او به ایجاد وحدت و اخوت میان مسلمانان است. بیش تر از این گونه از سخنان مودت آمیز آن حضرت، در کتاب المعجم الموضوعی لنهج البلاغه[۳۰] و تحت عنوان «الصداقه و الاصدقاء» گرد آمده است.
دعوت به وحدت و پرهیز از اختلاف
- الخلاف یهدم الرای.[۳۱] (اختلاف، رای صحیح را ویران میسازد.)
این جمله به یک نکتهٔ مهم اجتماعی و اخلاقی و روانی اشاره دارد و آن اینکه انسان در حالت عادی و آرامش میتواند رای و نظر درست اختیار نماید، اما در شرایط غیر عادی و در جوی پر از اختلاف و برخورد، طبعا تحت شرایط غیر عادی، از جادهٔ صواب منحرف میگردد و نظر ناصحیح را بر میگزیند.
- ما اختلفت دعوتان الا کانت احداهما ضلاله.[۳۲](هیچگاه دو دعوت و دو نظریه در قبال هم قرار نمیگیرد، مگر اینکه یکی از آن دو ضلالت و باطل است.)
این جملهٔ حکیمانه اشاره به این است که حق و باطل با هم جمع نمیشوند و همواره حق در برابر باطل است و تبلیغات، دعوتها و احزاب هم همین طور هستند، از بین آنها، یکی حق و بقیه باطل و ضلالت اند.
- قال له بعض الیهود: ما دفنتم نبیکم حتی اختلفتم فیه! فقال علیه السلام له: انما اختلفنا عنه لا فیه و لکنکم ما جفت ارجلکم من البحر حتی قلتم لنبیکم: «اجعل لنا الها کما لهم آلهه فقال انکم قوم تجهلون.[۳۳](کسی از قوم یهود به آن حضرت- در مقام شماتت مسلمانان بر اختلافشان- گفت: هنوز پیغمبر تان را به خاک نسپرده بودید- و به اصطلاح هنوز آب غسلش خشک نشده شده بود- که دربارهٔ او اختلاف کردید!! امام به او فرمود: ما تنها در آنچه از او شنیدهایم اختلاف کردیم، نه دربارهٔ خود او. اما شما هنوز پاهاتان از آب دریا- که از آن عبور کردید- خشک نشده بود که به پیغمبر تان گفتید: خدای برای ما قرار بده، همان طور این بت پرستان خدایانی دارند. آن گاه فرمود: شما مردمی نادان هستید.)
با دقت در این گفتگو، به چند نکته پی میبریم:
۱. اینکه یهودیان در عصر آن حضرت (ع) در صدد عیب جویی از مسلمانان بودند و یکی از عیبهایی که به مسلمانها میگرفتند همانا اختلاف آنها پس از رحلت رسول اکرم (ص) در مساله مهم و سر نوست ساز خلافت و امامت بود. این خود قابل بررسی است که یهودیان در آن هنگام، در امور مسلمانها دقت و اظهار نظر و عیب جویی و چه بسا عملا دخالت میکردند و دست کم، در صدد بودند میان مسلمانها اختلاف بیندازند ویا اختلاف آنها را بزرگ جلوه دهند و این امر برندهترین حربهٔ آنان علیه السلام و جامعهٔ اسلامی بود
۲. یهودیان تا آن اندازه از آزادی برخوردار بودند که با خلیفهٔ مسلمانها تماس بگیرند و با لحنی شماتت آمیز با او سخن بگویند و علی (ع) چنین اجازهای را به آنان میداد،
۳. امام به نیرنگ آنان که میخواستند میان مسلمانان اختلاف اندازند پی برد و به سخن مغالطه آمیز یهودی پاسخ فرمود. یهودی میخواست وانمود کند که مسلمانها تا آن حد سست عقیده و ناآگاه بودند که به مجرد درگذشت پیغمبر شان، دربارهٔ او اختلاف کردند. ولی امام، اولا از روی مغالطهٔ یهودی پرده برداشت که ما دربارهٔ پیغمبرمان اختلاف نکردیم و او در نظر همهٔ مسلمانها پیغمبر بود. کسی در پیغمبری او شک نکرد، بلکه اختلاف مسلمانها در گفتار پیغمبر (ص) راجع به جانشین او بود که اکثریت راه انتخاب را برگزیدند و امام و هواخواهانش بر نص تاکید داشتند.
ثانیا، به جواب نقضی و مقابله به مثل پرداخت که با آن همه تاکید موسی و هارون بر یکتا پرستی، شما هنوز از دریا به خشکی قدم ننهاده بودید، همین که چشمتان به بت پرستان افتاد به پیغمبر تان گفتید: برای ما بتی مانند بتهای آنان قرار بده تا آن بت را بپرستیم!! یعنی شما در اصل دین که توحید پروردگار است، آن هم در حیات پیغمبر تان و نه پس از مرگش، دستخوش ظلالت و انحراف شدید.
ثالثا پیداست که علی (ع) از اظهار نظر و بزرگ کردن اختلاف مردم دربارهٔ امامت او پرهیز دارد و این همان چیزی است که در موضع گیری آن حضرت در برابر خلفا، چه در هنگام خلافت آنان و چه پس از آن، در هنگام خلافت خودش- که بعدا خواهیم گفت- کاملا نمایان است
۴. نکتهٔ چهارمی که از این گفتگو شایستهٔ بررسی است، آن است که آیا یهودیان در تحریف و بزرگ کردن داستانهای مربوط به خلافت و در نشر شایعات ضد و نقیض دربارهٔ حوادث دوران خلافت خلفای پیش از علی (ع) به خصوص در تشدید شایعات مربوط به اختلاف و جبهه بندی میان صحابه و از جمله علی (ع)، با خلفا و نیز در پخش اخبار دوران خلافت عثمان که به قتل او منتهی گردید و همچنین کوشش در نشر روایات جعلی در مورد تحریف قرآن و در اختلاف احادیث و در سیر حوادث تاریخ سیاسی اسلام و مسائلی از این قبیل، دخالت نداشتهاند؟ این جانب در خصوص شواهد و نشانههای دخالت یهود و دیگر فرقههای منحرف، بررسیهایی نمودهام که اگر زمینه برای بازگو کردن آنها پیدا شود آنها را منتشر خواهم کرد.
دیگر از سخنان علی دربارهٔ وحدت و اختلافات:
- و علیکم بالتواصل والتباذل و ایاکم و التدابر و التقاطع.[۳۴](بر شما باد به وصل کردن و همبستگی با هم و بذل و بخشش به هم و بپرهیزید از پشت کردن به هم و قطع رابطه با یکدیگر.)
این جمله در وصیبت آن حضرت به فرزندانش امام حسن و امام حسین (علیهماالسلام)
آمده است.
- فایاکم و التلون فی دین الله، فان جماعه فیما تکرهون من الحق خیر من فرقه فیما تحبون من الباطل...[۳۵](مبادا در دین خدا تردید و تلون و اختلاف از خود نشان دهید، که همانا اجتماعی و همبستگی در آنچه از حق مورد کراهت شما است، از تفرقه در آنچه از باطل مورد محبت شما است بهتر است.)
در این جمله علی (ع) مردم را به اجتماع بر حق ولو از آن خوششان نیاید و پرهیز از تفرقه در باطل هر چند از آن خوشش بیاید، توصیه میفرماید.
- و جعلوا اللسان واحدا...[۳۶](سخنانتان را یکی قرار دهید و وحدت کلمه داشته باشید.)
در این خطبه، علی (ع) از اختلاف و وحدت، بسیار سخن گفته است و از جمله دربارهٔ حفظ زبان و وحدت گفتار.
- و الظاهر ان ربنا واحد و نبینا واحد و دعوتنا فی الاسلام واحده....[۳۷](بدیهی است که پروردگار ما یکی است و پیغمبر ما یکی است و دعوت ما در اسلام یکی است.)
این جمله را علی (ع) در نامهای که برای مردم بلاد اسلام فرستاد، نوشته و در آن از سرپیچی مردم شام شکایت کرده است که ما و آنها دارای یک دین و یک پیغمبر و رسالت و دعوت واحد هستیم. پس از آن، در توضیح این جمله فرموده است: ما چیزی بیش زا شامیان دربارهٔ ایمان به خدا و تصدیق رسولش نداریم، آنها نیز در این خصوص فزونی بر ما ندارند. ما و آنها در همهٔ امور شریک و متحد هستیم، مگر در مورد قتل عثمان که ما از آن بری هستیم و آنان در حمایت از عثمان کوتاهی کردند....
علی بارها در پرهیز از اختلاف بر وحدت امت در دین کتاب و پیغمبر و دعوت تاکید فرموده است از جمله در سخن ذیل:
-... و الههم واحد! و نبیهم واحد! کتابهم واحد! افامرهم الله- سبحانه بالاختلاف فاطاعوه!
ام نهاهم عنه فعصوه؟[۳۸] (... در حالی که خدای آنان یکی است، پیغمبر شان یکی است، کتابشان یکی است، آیا خدا آنان را به اختلاف امر کرده و آنان او را اطاعت کردهاند، یا اینکه خداوند آنان را از اختلاف نهی کرده و آنان خدا را نافرمانی کردهاند؟)
این جمله را امام (ع) در نکوهش و مذمت قاضیان که در قضاوتها و فتاواهایشان، با هم اختلاف دارند و چون آن داوریهای متناقض را بر امام و خلیفهٔ وقت که آنان را به قضاوت برگزیده، عرضه میکنند همه را صواب میداند و میپذیرد، در حالی که آنانرا به قضاوت برگزیده، عرضه میکنند همه را صواب میداند و میپذیرد، در حالی که مسلما یکی از آنها حق است و بقیه ناحق و خلیفه چطور مهر قبول بر همهٔ آنها میگذارد.
بدیهی است مساله اختلاف فتاوی از سوی مجتهدان و قاضیان امری است طبیعی و تا به امروز در همهٔ مذاهب اسلامی و از جمله در بین علمای شیعه، شایع است و نمیتوان جلوی این قبیل اختلافات را گرفت. و الا نباید در مسائل مبهم و غیر منصوص، اجازهٔ اجتهاد میدادند که دادهاند و گفتهاند: «للمصیب اجران و للمخطی ء اجر واحد.»
اما آنچه مورد انکار امام (ع) است، همان موافقت خلیفه با همهٔ آنهاست که این عمل با عقیدهٔ برخی از اهل سنت در مساله کلامی «تصویب» سازگار است. تصویب، یعنی اینکه خداوند در این قبیل مسائل حکمی ندارد و حکم آنها را به مجتهدین واگذار کرده است و بنابراین هر فتاوایی از آنان، خود حکم الله است و در این قبیل مسائل مانعی ندارد که چند حکم وجود داشته باشد. تصویب، به اتفاق علمای امامیه باطل است و همچنین نزد برخی از مذاهب دیگر.
- و الزموا السواد الاعظم فان ید الله علی مع الجماعه. و ایاکم و الفرقه.[۳۹] (همواره با سیاهی و انبوه مردم مسلمان ملازم باشید که همانا دست خدا با جماعت است و از تفرقه بپرهیزید.)
در این سخن و جملههای پیش از آن، امام (ع) مردم را از تندروی دربارهٔ خود و اینکه بر خلاف نظر عمومی، مقام و منزلتی برای او قایل شوند، جز آنچه مردم میپندارند، به شدت منع فرموده است.
پیش از آن فرموده است: «سیهلک فی صنفان....» (دو صنف از مردم دربارهٔ من هلاک خواهند شد: دوستی که به ناحق فضیلتی برای من قایل باشد و دشمنی که به ناحق فضیلتی را از من انکار نماید....)
به نظر میرسد در زمان آن حضرت، غالیان چیزهایی از فضایل دربارهٔ او میگفتند کما اینکه خوارج و دشمنان او، ابتداییترین فضایل وی را انکار میکردند، لذا علی (ع) به هر دو هشدار میداده است. این احتمال هم هست که برخی از شیعیان خاص اسرار را فاش میکردند که علی (ع) را ابراز آنها ناراضی بود و در هر حال، مایل نبود به خاطر او مسلمانها فرقه فرقه شوند که متاسفانه شدند. و عدهای از دوستان کم ظرفیت ایشان در آن هنگام و در طول تاریخ تاکنون بر این تفرقه اصرار دارند. در حالی که بزرگان دین، از جمله چند عالم معروف در عصر ما، از قبیل آیه الله بروجردی، آیه الله کاشف الغطاء، آیه الله سید محسن جبل عاملی و آیه الله سید شرف الدین و مانند آنان، در موضع گیریهای سیاسی و اجتماعی و علمی خود، بر وحدت صفوف مسلمین تاکید داشتند که شرح آنها نیاز به چند کتاب دارد و در آثاری که از سوی ما در «مجمع جهانی تقریب» انتشار یافته، آمده است.
- فاجتمع القوم علی الفرقه و افترقوا عن الجماعه.[۴۰] (مردم بر تفرقه، اجتماع کردند و در وحدت و اجتماع، متفرق شدند.)
این جملهٔ علی (ع) انسان را به یاد نابغهٔ اسلام سید جمال الدین اسد آبادی، معروف به افغانی، میاندازد که میگفت: «المسلمون اتفقوا علی ان لا یتفقوا.» (مسلمانان اتفاق کردهاند که متفق نشوند.) و این بهترین تعبیر است از اختلاف و تفرقهٔ مسلمانان که از
زمان علی (ع) تا کنون مصداق داشته و دارد.
- فیا عجبا عجبا- و الله- یمیت القلب و یجلب الهم اجتماع هولاء القوم علی باطلهم و تفرقکم عن حقکم...[۴۱] (ای عحب و چه عجبی که دل را می میراند و انبوه غم را به دل راه میدهد، از اجتماع و هماهنگی این قوم (اهل شام) بر باطل خودشان و از پراکندگی شما از حق خودتان.)
این سخن را علی (ع) در خطبهٔ جهادیه که با جمله ی«فان الجهاد باب من ابواب الجنه» آغاز میشود بر زبان آورده است. به نوشتهٔ سید رضی این خطبه را علی (ع) در هنگامی ایراد فرمود که خبر دست برد لشکر معاویه به شهر انبار، به اطلاع آن حضرت رسید. کلمات علی (ع) در این خطبه حاکی از نهایت حزن و اندوه او از دو امر است، یکی از این حادثهٔ ناگوار که آنان زر و زیور از دست و پای زن مسلمان و یک زن از اهل ذمه بیرون آوردهاند و این حادثه تا آن حد در نظر علی (ع) ناگوار است که میفرماید: اگر مرد مسلمانی از شدت تاسف بمیرد شایستهٔ تقدیر است و نه ملامت.
و دیگری از تفرقه و پراکندگی لشکر خود او که شدیدترین کلمات را دربارهٔ آنان به کار بسته است. از این قبیل ملامتها و شماتتها در سخنان علی (ع) نسبت به پراکندگی مردم کوفه و لشکریانش، فراوان است که به همین اندازه اکتفا میشود.
شیوه عملی امام علی (ع) در حفظ وحدت
بحث وافی و کافی در این خصوص مستلزم شرح حوادث و تحولات سیاسی و اجتماعی دوران خلفا، از هنگام رحلت رسول اکرم (ص) تا دوران خلافت خود آن حضرت (ع) است و در یک مقاله نمیگنجد، اما میتوان نمونههای بارزی از آن را بیان کرد. ما پیش از اینکه به استنباط و برداشت خود از آن حوادث بپردازیم ترجیح میدهیم
این بحث را با گفتار یکی از استادان جامع ازهر و از طرفداران تقریب مذاهب، در حدود نیم قرن پیش از این، آغاز کنیم.
یکی از حامیان صدیق و تقریب مذاهب و از نویسندگان مقاله در مجلهٔ رساله الاسلام، ارگان«دارالتقریب بین المذاهب الاسلامیه» که مقالات او در این زمینه مکررا در آن مجلهٔ گرامی منتشر میگردید، استاد جلیل شیخ عبدالمتعال صعیدی است. یکی از مقالات ایشان با عنوان«علی بن ابی طالب و التقریب بین المذاهب»[۴۲]است که گزیدهای از آن ذیلا ترجمه میشود.
این فضیلت بزرگی است برای علی بن ابی طالب- رضی الله عنه و کرم الله وجهه- که برای اولین بار در اسلام، اساس تقریب بین مذاهب را بنا نهاده است، تا اینکه اختلاف در رای، به تفریق کلمهٔ امت و برافروختن آتش عداوت میان طوایف مختلف نینجامد. بلکه در عین اختلاف رای، وحدت امت محفوظ بماند و طرفهای متخالف در رای، همچنان برادران و دوستان باقی بمانند و باز هم با یکدیگر با دوستی به سر ببرند، بدین گونه که هر کدام از آنها برادر خود را با رای و نظرش باز گذارد. زیرا او از دو حال خارج نیست: یا مصیب است و ماخور و یا مخطی ء است و معذور. و اگر هم بخواهد، با او به گونهٔ جدال به احسن برخورد کند و در بحث و جدال بین آنان تعصب رای نباشد، بلکه منحصرا هدف از بحث، رسیدن به حقیقت باشد و نه غلبه و پیروزی بر خصم.
بلی این فضیلت، وجه فضیلتی است برای پسر عموی رسول خدا که از فضیلت او در شرف نسبت و قرابت به صاحب رسالت، کمتر نیست و نه از فضیلت سبقت وی در ایمان به پیغمبر، در حالی که او پسر نابالغی بود، اما از هر صغیر و کبیری بیش تر و بهتر به دست رسول اکرم (ص) هدایت یافت.
همچنین، این فضیلت که گفته شد، دست کمی از فضیلت وی در جمع میان جهاد به رای، جهاد به مال و جهاد با شمشیر ندارد.
اختلاف در جانشینی پیغمبر (ص)، نخستین خلاف بین مسلمانان بود. زیرا پس از رحلت پیغمبر (ص) انصار، دور سعد بن عباده، بزرگ خزرج، گرد آمدند و میخواستند با او به خلافت بیعت کنند. ابوبکر با عدهای از مهاجرین به نزد آنان آمدند و در میان دو گروه، دربارهٔ خلافت، جدال درگرفت، جدالی سخت که نزدیک بود به جنگ انجامد. در اینجا نویسنده داستان حباب بن منذر و سعد بن عباده و موضوع مخالفت آنان را با ابوبکر و گفتگو میان آنان، همچنین مخالفت بنی هاشم و عدهای از صحابه را با ابوبکر به حمایت از علی (ع)، به تفصیل آورده است تا اینکه میگوید: علی پس از مدتی به منزل ابوبکر آمد و با او بیعت کرد و گفت: ما فضل تو را انکار نمیکنیم ولی برای خود حقی قایل هستیم و نتیجه میگیرد که علی هنگام بیعت با ابی بکر به احقیت خود تاکید داشت، اما به خاطر جمع کلمهٔ مسلمانان، با او بیعت کرد تا رای و نظر او مایهٔ تفرقهٔ بین مسلمین نگردد و تا با این عمل خود، عالیترین نمونهٔ تسامح و گذشت در مسائل اختلافی و در ترجیح مصالح عمومی بر مصلحت شخصی را ارائه دهد. در حالی که علی، معتقد بود که او و خاندانش به لحاظ قرابت به رسول خدا[۴۳] به حفظ مصالح مردم، توان بیش تری دارند، زیرا این خویشاوندی، خود یک عامل درونی بر رعایت عدل و انصاف است.
پس علی (ع) با ابوبکر بیعت کرد، در حالی که عقیدهٔ به حقانیت خود را در دل حبس نمود و در پنهان و آشکار، اخلاص خود را نسبت به ابوبکر نشان داد. کینهای از او در دل نداشت و مایل نبود که نسبت به او حیله و نیرنگی به کار برد، بلکه در جنگ با اهل رده، موضع علی (ع) دلیل بر نهایت اخلاص و داد او است. هنگامی که مسلمانان با ابوبکر در جنگ با مرتدین و مانعین زکاء مخالفت کردند، ابوبکر به تنهایی با شمشیر به دست به«ذی القصه» رفت و پس از آن علی (ع) به وی پیوست و زمام ناقه اش را گرفت و گفت: کجا میروی ای خلیفهٔ رسول خدا؟ ما را به مصیبت خود مبتلا نکن. به خدا قسم اگر به مصیبت تو گرفتار شویم برای اسلام نظامی باقی نمیماند. ابوبکر سخن علی (ع) را شنید و به مدینه برگشت، سخن مخلصانهای که گواه بر نهایت علاقهٔ علی (ع) به زنده ماندن خلیفه است، در حالی که هنوز معتقد بود ابوبکر خلافت را از او غضب کرده است.
اگر علی (ع) میگذاشت ابوبکر به تنهایی به جنگ برود، این امر آن حضرت رابه آرزویش نزدیک میکرد. ولی روح امام، بزرگ تر از آن بود که چنین مخاطرهای به دلش راه یابد، چه اینکه او با ابوبکر بیعت کرده و نظر و خواست خود را در دل پنهان نموده است، پس باید در راه بیعت و خیرخواهی خود اخلاص داشته باشد، هر چند برخلاف مصلحت شخصی او باشد.
همین گونه بود روش علی (ع) با عمر بن خطاب که ابوبکر خلافت را به او سپرد. زیرا امام (ع) باز هم عقیدهٔ خود را در دل حبس کرد و به همان گونه که با ابوبکر رفتار کرده بود با عمر هم رفتار کرد و در راه عقیدهٔ تن به تفرقه و جدایی نداد....
رفتار علی (ع) با عثمان نیز چنین بود، هنگامی که بر اثر شورای معروف (که به نظر علی (ع)، توطئهای علیه او بود) به خلافت رسید. ولی علی (ع) باز هم رای و عقیدهٔ خود را مبنی بر محق بودن خود به خلافت، در سینه حبس کرد و به تفرقه و جدایی از عثمان رضایت نداد. هنگامی که در پایان خلافت عثمان، شورشیان و طاغیان بر او شوریدند، علی (ع) از این فرصت به سود خود استفاده نکرد، بلکه با ابدای نظر درست خود، میخواست آن فتنه را به سود عثمان و در راه مصلحت مسلمانان بخواباند. و همین که آشوب به جایی رسید که بر جان عثمان خایف گردید، دو فرزندش حسن و حسین- علیهماالسلام- را فرستاد تا از عثمان دفاع کنند و با اینکه خواباندن آشوب، خلاف حق او بود که اقتضا میکرد خلیفه را با آشوب گران رها کند، ولی او تصمیم گرفت تا پایان، به سنت و روشی که به عنوان مثل اعلا و کار نمونه در مورد اختلاف رای، اتخاذ کرده بود ادامه دهید.
هنگامی که مردم پس از عثمان میخواستند با او بیعت کنند، در قبول بیعت عجله برای رسیدن به آرمان و عقیده اش مغتنم نشمرد، زیرا خلافت را نه برای مصلحت شخصی، بلکه برای مصلحت مسلمانان میخواست. لهذا از بیعت امتناع کرد و به طالبان بیعت پاسخ موافق نداد، مگر پس از اصرار آنان که ملاحظه کرد ناچار از اجابت آنهاست تا تفرقهٔ پیش آمدهٔ بین مسلمین را بر اثر قتل عثمان، بر طرف نماید. لهذا زبیر و طلحه را دعوت کرد و گفت: اگر میل دارید با من بیعت کنید، و اگر نه من با یکی از شما بیعت میکنم.
آنان گفتند: نه ما با تو بیعت میکنیم (بعدا نویسنده امتناع سعد بن ابی وقاص، عبدالله عمر و دیگران را به تفصیل ذکر کرده) نتیجه میگیرد: که علی مایل نبود خلافت خود را بر کسی تحمیل نماید، بلکه میخواست مردم به اختیار خود با او بیعت کنند و هر کس از بیعت با او ابا میکرد او را آزاد میگذارد. (آن گاه راجع به رفتار علی (ع) با معاویه میگوید): معاویه از فرمان علی (ع) هنگام عزل او از استانداری شام سرپیچی کرد و این یکی از حقوق خلیفه است دربارهٔ معاویه و دیگران که از او اطاعت کنند و اگر اطاعت نکردند این امر از عنوان اختلاف رای، به عصیان و طغیان تبدیل میشود. عصیان حکمی دارد غیر از حکم اختلاف در رای، زیرا عصیان و نافرمانی، موجب تفرقهٔ بین مسلمین و لازم است با آن رفتاری اتخاذ شود که باعث جمع کلمهٔ مسلمین گردد هر چند به خشونت منتهی شود.
همین بود رفتار علی (ع) با کسانی که در قضیهٔ تحکیم میان او و معاویه، با او مخالف شدند و از وی عزلت گزیدند و به لحاظ قبول تحکیم، او را محکوم نمودند. با اینکه از لحاظ دینی ایرادی نداشت، اما آنان عدهای تندرو و افراطیان مذهبی بودند ولی علی (ع)
به آن گونه که آنان نسبت به وی حکم کردند که او را کافر دانستند بر آنها حکم نکرد، بلکه به آنان گفت: مادامی که با ما مصاحبت و همراهی دارید، سه چیز را از شما دریغ نمیداریم: از حضور در مساجد خدا منع نمیکنیم، مادامی که با ما همراه هستید شما را از سهم بیت المال محروم نمیکنیم و با شما نمیجنگیم مگر شما پیش قدم در جنگ با ما شوید.
دیگر بالاتر از این روش تسامح و گذشت در مورد اختلاف رای متصور نیست، بلکه این خود مثل اعلا در تسامح است، اما علی سر و کارش با مردمی تندرو و مذهبیانی خشک بود که به تسامح و ناسازگاری در موارد اختلاف رای، عقیده نداشتند، بلکه صرفا آن را وسیلهٔ پراکندگی و نافرمانی دانسته و بر آن اصرار داشتند و به سر پیچی خود ادامه دادند.
نتیجتا عبدالرحمن بن ملجم را بر جان علی (ع) مسلط نمودند تا او را ترور کرد. اما علی (ع) پیش از اینکه روح از بدنش پرواز کند فرزندان خود را جمع کرد و به آنها دربارهٔ خوبی خوراک و نرمی رخت خواب قاتلش توصیه کرد و گفت اگر زنده بماند که او خود اختیار خویش را دارد، یا او را عفو میکند و یا قصاص. و اگر مرد، او را (با قصاص) به علی (ع) ملحق کنند تا در پیشگاه پروردگارش با او به داوری برود. آن گاه آنان را از تعدی بر او و مثله کردنش منع کرد.
علی (ع) با چنین انصافی با کسی که بر او ضربهای وارد آورده است رفتار میکند و دربارهٔ خوبی طعام و نرمی فراش او توصیه و از مثله کردن وی، پس از کشتنش منع میکند، تا علی (ع) برای ما مسلمانان- در حال حیات و مماتش- مثل اعلا و نمونهٔ کامل در کیفیت جمع بین پایبندی به رای و عقیدهٔ خود و انصاف دادن به مخالفانش باشد.
فرحمه الله من امام للمنصفین فی الخلاف و قدوه للمتسامحین فی الدین.
حال که از سخن یک فرزانهٔ محقق، استاد جامع ازهر از اهل سنت، از روش علی (ع) در پایبندی به عقیده و شجاعت در ابراز رای، همراه با تسامح و گذشت از منافع خود در راه مصالح اسلام مطلع شدیم، به شرح آن از سخنان خود آن حضرت میپردازیم، اما در ابتدا به سخن محقق مشهور و استاد حوزه و دانشگاه در ایران و از شیعیان مخلص علی (ع) دل میسپاریم.
مرحوم علامهٔ شهید مطهری، زیر عنوان«اتحاد الاسلام»[۴۴] میگوید:«طبعا هر کس میخواهد بداند آنچه علی دربارهٔ آن میاندیشید، آنچه علی نمیخواست آسیب ببیند، آنچه علی آن اندازه برایش اهمیت قایل بود که چنان رنج جانکاه را تحمل کرد چه بود: حدسا باید گفت: آن چیز وحدت صفوف مسلمین و راه نیافتن تفرقه در آن است. مسلمین، قوت و قدرت خود را که تازه داشتند به جهانیان نشان میدادند مدیون وحدت صفوف و اتفاق کلمهٔ خود بودند، موفقیتهای محیرالعقول خود را در سالهای بعد نیز از برکت همین وحدت کلمه کسب کردند، علی القاعده علی به خاطر همین مصلحت، سکوت و مدارا کرد... مخصوصا در دوران خلافت خودش، آن گاه که طلحه و زبیر نقض بیعت کردند و فتنهٔ داخلی ایجاد نمودند، علی مکررا وضع خود را بعد از پیغمبر با اینها مقایسه میکند و میگوید: من به خاطر پرهیز از تفرق کلمهٔ مسلمین، از حق مسلم خودم چشم پوشیدم و اینان با اینکه به طوع و رغبت بیعت کردند، بیعت خویش را نقض کردند و پروای ایجاد اختلاف در میان مسلمین را نداشتند.»
و اینک سخنان علی در نهج البلاغه در این خصوص:
۱. لقد علمتم انی احق الناس بها من غیری. و و الله لا سلمن ما سلمت امور المسلمین و لم یکن فیها جور الا علی خاصه، التماسا لاجر ذلک و فضله و زهدا فیما تنافستموه من زخرفه و زبرجه.[۴۵].
«قطعا شما خود میدانید که من از دیگران شایسته تر و احق به خلافت هستم، ولی به خدا سوگند من تسلیم هستم و مخالفتی ندارم، مادامی که امور مسلمانان روبراه باشد و تنها به من ستم شود. و در این کار اجر و فضل خدا و هم پرهیز از آنچه از زر و زیور دنیا در آن اختلاف دارید را مسئلت دارم.»
این سخن را علی (ع) در شورای شش نفرهٔ منتخب از جانب خلیفهٔ دوم، ایراد فرمود، هنگامی که دید میخواهند با عثمان بیعت کنند و او را به خلافت برگزینند. علی (ع) با تاکید بر حق خود و اینکه با انتخاب دیگری به جای وی به حق او تعدی و ستم نموده و دربارهاش جفا و جور روا داشتهاند. اما اگر با این وصف، وحدت و مصالح جامعهٔ اسلامی محفوظ باشد او با این بیعت موافق است. و از حق غصب شدهٔ خود در راه مصالح عمومی سکوت میکند.
۲. فامسکت یدی حتی رایت راجعه الناس قد رجعت عن الاسلام، یدعون الی محق دین محمد- صلی الله علیه و آله و سلم- فخشیت ان لم انصر الاسلام و اهله ان اری فیه ثلما او هدما، تکون المصیبه به علی اعظم من فوت ولایتکم... فنهضت فی تلک الاحداث حتی زاح الباطل و زهق و اطمان الدین و تنهنه.[۴۶]
«من دست خود را (از بیعت با ابوبکر) نگه داشتم تا اینکه مشاهده کردم مردمی را که از اسلام برگشتند و به نابودی دین محمد (ص) دعوت میکنند، پس ترسیدم اگر اسلام و اهلش را یاری نکنم رخنه و یا خرابی در بنای اسلام ببینم که مصیبت آن برای من عظیم تر است از اینکه حکومت و ولایت شما را از دست بدهم، پس در آن حوادث ناگوار، قیام کردم تا اینکه باطل از میان رفت و دین اسلام ثبات و قوام یافت.)
این عبارت بخشی از نامهای است که علی (ع) برای اهالی مصر، همراه مالک اشتر فرستاد- آن گاه که او را به استانداری مصر برگزید. البته این نامه کوتاه است و غیر از فرمان طولانی آن حضرت است برای مالک اشتر که در آن آیین حکمرانی را به بهترین وجه بیان کرده است. در آغاز این نامه، علی (ع) جهت اطلاع مردم مصر از اوضاع و احوال پس از رحلت رسول اکرم (ص)، شمهای از اختلافات مردم در جانشینی پیغمبر و بیعتشان را با دیگری به جای او در حالی که فکر نمیکرد مردم کسی غیر از او را انتخاب کنند، میگوید: من ابتدائا از بیعت خودداری کردم، تا اینکه ارتداد جماعتی را از اسلام و کوشش شان را علیه دین مشاهده کردم و در این هنگام برای حفظ اسلام با خلیفه همراهی کردم تا خطر از اسلام مرتفع گردید.
در این سخن اشاره میکند که اختلاف مردم دربارهٔ خلافت، کار نادرستی بود و حق خاندان پیغمبر (ص) را از میان بردند و طبعا برای احقاق حق خود باید مقاومت میکردم، اما حفظ اسلام برای من مهم تر از خلافت بود.
علی (ع) در جاهای دیگر هم به مساله سکوت از حق خود به لحاظ پرهیز از تفرقه و به خاطر حفظ اسلام پرداخته است. ابن ابی الحدید در شرح خطبهٔ ۱۱۹، از عبدالله بن جناده نقل میکند که علی (ع) در روزهای اول خلافتش در مسجد مدینه طی خطبهای از انحراف امت پس از رحلت رسول اکرم (ص) و غضب کردن حق خاندان پیغمبر فرمود: به خدا قسم اگر از تفرقهٔ مسلمانان و برگشت کفر و نابود شدن دین اسلام نمیترسیدم، هر آینه رفتار ما با آنان به جز آن بود که انجام دادیم.[۴۷]
همچنین ابن ابی الحدید از کلبی نقل میکند که علی (ع) پیش از حرکت به سوی بصره، در خطبهٔ خود فرمود: قریش پس از رسول خدا (ص) حق ما را از ما گرفت و به خود اختصاص داد. پس من دیدم صبر بر این امر، از تفرقهٔ کلمهٔ مسلمین و ریختن خون هایشان بهتر است در حالی که مردم همه مسلمان اند و دین همچون مشکی متلاطم است که کمترین سستی، آن را نابود و کوچکترین فردی آن را وارونه میکند.[۴۸]
همین ابن ابی الحدید در ذیل خطبهٔ ۶۵ نقل میکند که یکی از فرزندان ابولهب اشعاری در فضیلت علی و ذم مخالفانش و در اثبات حق حضرت سرود، علی (ع) فرمود:
سلامت و بقای دین (اسلام) از هر چیز دیگری نزد ما محبوب تر است.[۴۹] در بحث از فتنه گفتیم که پس از بیعت مردم با ابوبکر، عباس و ابوسفیان آمدند تا با علی (ع) بیعت کنند و وی، آنان را از فتنه گری و ایجاد تفرقه منع فرمود.[۵۰] پرسش
در اینجا سوالی مطرح میشود و شبههای پیرامون عکس العمل علی (ع) در قبال غضب خلافت، به ذهن خطور میکند ۶ از یک سو آن حضرت اصرار دارد که خلافت حق او است و دیگران آن را غضب کردند و بارها در این باره به شکایت از مردم و بی وفایی شان و از گله کردن از خلفا و اطرافیانشان، دم نمیزد.
مگر همین سخنان علی (ع) منشا اختلاف و انشقاق مسلمین به دو دستهٔ شیعه و اهل سنت و سبب نزاع و مشاجره و جدال لفظی و عملی و جنگ و خون ریزی نگردیده است؟ و باعث نشده است در طول تاریخ دسته جاتی و احزابی بنام پیروان علی (ع) پیدا شوند و راه تفرقه را پیش گیرند؟ و نیز حکومتهایی به نام تشیع در جای جای جهان اسلام و در راه دفاع از حق وی و خاندانش به سر کار آیند؟ و در قبال خلفای سنتی که در خط خلفای راشدین بودهاند قیام کنند؟ آیا این جریان اختلاف برانگیز، از روش و منش و از سخنان و خطبههای آن حضرت سرچشمه نگرفته است؟
مگر ایشان وحدت مسلمین را برای زمان خود میخواست و به فکر آیندهٔ اسلام و مسلمین نبود؟ و توجه نداشت که سخنان بلیغ و جاندار ش در خصوص خلافت، در آینده اختلاف برانگیز خواهد بود؟
پیرامون این سوال و شرح و بسط آن و نیز در پاسخ آن میتوان کتابها نوشت و تجزیه و تحلیلهای تاریخی و سیاسی و اجتماعی و کلامی عرضه کرد، اما در این مقاله فرصت این کار نیست و تنها برای رفع شبهه که حتی برای روشنفکران و جوانان شیعه سوال برانگیز گردیده و هم دست مایهٔ بسیاری از تحلیل گران اهل سنت قرار گرفته است، چنان که میگویند: سبب اختلاف مسلمانها، شیعیان هستند که همواره در مشروعیت خلافت خلفای اسلام، شایعه پراکنی و فتنه گری کرده و میکنند و بدین وسیله صفوف به هم فشردهٔ مسلمین را از هم جدا میسازند!!
پاسخ
در پاسخ به این شبهه که بسیار گسترده و شامل جهات مختلف است باید آن جهات را از هم جدا کرد و مانند کلاف سردرگمی آن را با سر انگشتان دانش، با آرامش و با کنترل عواطف و احساسات ناشی از علاقهٔ به اهل بیت- علیهم السلام- باز کرد. باید دانست که در این خصوص، بررسی چند مطلب ضروری است:
اول، علی (ع) تنها از حس شخصی خود که غالبا در نهج البلاغه به عنوان احقیت او به خلافت به لحاظ قرابت با پیغمبر (ص) آمده است شکایت نمیکرد تا گفته شود تا حالا کار از کار گذشته، مانند اینکه دو نفر در رسیدن به ریاست جمهوری با هم رقابت نموده و یکی از آن دو پیروز شده است، دیگر نباید تا قیامت از رقیب خود شکایت کند و این کار از افراد کم ظرفیت و ریاست طلب سر میزند نه از شخصیتی مانند علی (ع). خیر، علی (ع) از یک حق الهی که باید در خاندان پیغمبر (ص) و در افراد مشخص با امتیازات خاص باقی بماند دفاع میکرد.
امامت رکنی از ارکان اسلام است و حفظ اسلام در همهٔ ابعاد سیاسی و اجتماعی و فرهنگی وابستهٔ به آن لازم است، انصراف خلافت از علی (ع) به خلفای پیش از او، تنها انتقال ریاست از شخصی به شخص دیگر نبود، بلکه از دیدگاه حضرت انحراف از رکنی به ارکان اسلام بود که حق الهی ولایت خاندان پیغمبر (ص) را به انتخاب و رای مردم تبدیل کرد.
آیا از علی (ع) در حالی که از مطالبهٔ حق شخصی خود به خاطر وحدت مسلمین و حفظ اسلام صرف نظر کرد، انتظار در اید از بیان این رکن عظیم اسلام که ضامن کیان اسلام است سکوت میکرد؟ این خود کتمان یکی از حقایق اسلام است که گناهی است بزرگ.
البته در دوران خلفا چند نوبت در شوراها و در میان صحابهٔ خاص به عنوان احتجاج آن را مطرح فرمود و نه در بین عامهٔ مسلمین که خوف فتنه و تحریک علیه دستگاه خلافت میرفت و به همین خاطر به تشخیص من و به اعتراف برخی از محققین، در داستان غدیر خم، حق الهی ولایت اهل بیت در بین عامهٔ مردم به سکوت برگزار شد و جز معدودی از افراد آگاه، بقیهٔ مردم از آن بی خبر بودند و احتمال میرفت که با فوت آن افراد، به کلی فراموش شود.
لهذا علی (ع)، از آغاز خلافتش، همت گماشت که مردم را از این حق آگاه نماید. ما قبلا خطبهٔ علی (ع) را در آغاز خلافت در مسجد مدینه، از قول ابن ابی الحدید به نقل از عبدالله بن جناده و نیز نامهٔ علی (ع) را به اهل مصر که در آن مساله حق اهل بیت را مطرح کرده بود و نیز خطبهٔ آن حضرت را پیش از حرکت به بصره راجع به قریش که پس از رحلت پیغمبر (ص) حق خاندان او را به خودشان اختصاص دادند، نقل کردیم. این سخنان را نباید بر دفاع از حق شخصی و نقل یک اتفاق تاریخی حمل کرد. خیر، باید آنها را حامل یک پیام الهی و افشای یک حق ضایع شده دانست، تا در تاریخ باقی بماند.
دوم، مساله فقط حکومت و ریاست سیاسی اهل بیت نبود، بلکه در کنار آن امامت و هدایت و مرجعیت علمی اهل بیت هم بود که مایهٔ اصلی حکومت است. یعنی به عقیدهٔ علی (ع) و پیروانش، سرپرستی مسلمین صرفا در حکومت و ریاست بر آنها خلاصه نمیشود، بلکه امامت ادامهٔ رسالت و حامل همان پیامها و وظایف است که لازمه اش علم و تقوی و عصمت و اموری از این قبیل است.
این حقیقت مکتوم را علی (ع) در دوران خلافت خود بارها بیان داشته است. سخنان آن حضرت در نهج البلاغه که قطعا گزیدهای از کل سخنان او است فراوان است. کسانی این سخنان را گردآوری و شرح کردهاند.[۵۱] دکتر صبحی صالح رد«فهرست موضوعات نهج البلاغه»، زیر عنوان«آل البیت المطهرون»[۵۲] شمهای از آنها را گرد آورده است که هر کدام دنباله یا ماقبل دارد و باید به نهج البلاغه رجوع شود:
۱. آل النبی (ص) هم موضع سره و لجا امره...، خطبهٔ ۲، ص 47.
۲. هم اساس الدین و عماد الیقین. الیهم یفی ء الغالی و بهم یلحق التالی...، خطبهٔ ۲، ص 47.
۳. ازمه الحق و اعلام الدین و السنه الصدق، خطبهٔ ۸۷، ص 120.
۴. نخن اهل البیت منها بمنجاه و لسنا فیها بدعاه، خطبهٔ ۹۴، ص 139.
۶. الا ان مثل آل محمد، صلی الله علیه و آله، کمثل نجوم السماء: اذا خوی نجم طلع نجم...، خطبهٔ ۱۰۰، ص 146.
۷. نحن شجره النبوه و محط الرساله و المختلف الملائکه و معادن العلم و ینابیع الحکم، خطبهٔ ۱۰۹، ص 162.
۸. و عندنا- اهل البیت- ابواب الحکم و ضیاء الامر، خطبهٔ ۱۲۰، ص 176.
۹. فیهم کرائم القرآن و هم کنوز الرحمن. ان نطقوا صدقوا و ان صمتوا لم یسبقوا، خطبهٔ ۱۵۴، ص 215.
۱۰. هم عیش العلم و موت الجهل. یخبرکم حلمهم عن علمهم و ظاهرهم عن باطنهم، و صمتهم عن حکم منطقهم. لا یخالفون الحق و لا یختلفون فیه. و هم دعائم الاسلام و ولائج الاعتصام. بهم عاد الحق الی نصابه و انزح الباطل عن مقامه، خطبهٔ ۲۳۹، ص ۳۵۷. این بود ده سخن از علی (ع) دربارهٔ اهل بیت پیغمبر (ص) که همان طور گفتم هر کدام قبل و بعد دارد و باید همهٔ این خطبهها و مانند آنها مورد بررسی قرار گیرد تا مشخص شود علی (ع) وظیفهٔ خود میداند، در دوران خلافت که فرصتی به دست آورده، مقامات معنوی اهل بیت را که قهرا خاص امامان آنان است پی در پی در خلال خطبهها، حتی بدون ارتباط با اول و آخر خطبه، گوشزد فرماید.
نکتهٔ قابل دقت در این قبیل سخنان آن است که امام، به جای تاکید بر خلافت اهل بیت، بر علم و دانش و محوریت علمی و معنوی آنان تاکید دارد. شاید به همین سبب با عکس العمل مردم مواجه نمیشد، زیرا سخن از ریاست سیاسی نبود. تا عامهٔ مردم که به خلافت خلفای پیش از علی (ع) عادت کرده و برای آنان احترام قایل بودند، از شنیدن و پذیرش سخنان وی ابا کنند. در حقیقت علی (ع) به خاطر حفظ وحدت مسلمین از لحاظ سیاسی، بیش تر بر جنبهٔ مرجعیت علمی اهل بیت تکیه میکرده است و این همان راه حلی است که برای وحدت اسلامی و تقریب مذاهب، استاد بزرگ ما آیه الله- بروجردی رضوان الله تعالی علیه- پیشنهاد میفرمود و بعدا آن را شرح خواهیم داد.
اینکه گفتم علی (ع) در زمان خلافت خود بیش تر بر مرجعیت علمی و مقام معنوی خاندان پیغمبر (ص) تاکید داشت، در حالی که در دوران خلفا برای خواص و در آغاز خلافت خود مساله انحراف خلافت را برای عموم مطرح میکرد نه مقام معنوی آنان را، این یک نوع مصلحت سنجی و رعایت وحدت و اتفاق مسلمین بوده است که مسلما واقعیت دارد.
در عین حال، این امر میتواند حائز نکتهٔ دیگری هم باشد و آن اینکه پذیرش مقامات معنوی امامان، نیاز به طول زمان و طی مراحلی از معرفت و شناخت دارد. علی (ع) قبل و بعد از خلافت خود در آغاز، مساله خلافت را مطرح میکرد ولی هنوز در مردم، آن آمادگی و رشد لازم را برای افشای سر ولایت نمیدید، لذا تدریجا که در کوفه مستقر گردید و عدهای از اصحاب خاص و صاحبان سر دور او جمع شدند به افشا و کشف این سر مکتوم برای آنان پرداخت. این قبیل سخنان غالبا در کوفه و برای خود شیعیان ایراد گردیده است و در گذشته، جز همان افراد انگشت شمار از قبیل سلمان و ابوذر و عمار و مقداد، دیگران از این سر آگاه نبودند. هر چند از دوستان علی (ع) و از هواخواهان سیاسی او به شمار میآمدند و عدهٔ آنان هم کم نبود.
ولی عدهٔ صاحبان سر قبل از خلافت انگشت شمار و مامور به کتمان آن بودند و این بیت مولانا زبان حال آنان است:
هر که را اسرار حق آموختند
مهر کردند و زبانش دوختند
حتی این قبیل اصحاب معدود قدیمی علی (ع) و صاحبان سر جدید که تعدادشان بیش تر بود، همه از لحاظ معرفت در یک رتبه نبودند و در آینده هم نخواهند بود و روایات هم گواه همین امر است و حتی به نظر میرسد دیدگاه بزرگان نیز دربارهٔ مقامات اهل بیت متفاوت است. من یک نمونه از دو استاد بزرگ عصر که افتخار شاگردی هر دو را داشتهام نقل میکنم:
مرحوم آیه الله العظمی بروجردی که بعدا نظریهٔ ایشان را در حل مشکل اختلاف شیعه و اهل سنت در مساله خلافت نقل خواهم کرد، همواره بر مقام علمی ائمهٔ اهل بیت- علیهماالسلام- در بعد احکام تاکید میفرمود و حدیث ثقلین را بر مرجعیت علمی آنان حمل میکرد. بدون اینکه از ابعاد دیگر سخن بگوید یا آنها را انکار کند. در حالی که امام راحل- بنیان گذار جمهوری اسلامی- دائما در سخنرانیها و نوشته هایشان از بعد عرفانی اهل بیت دم میزدند و حرمان اصلی را در عدم شناخت آن مقامات میدانستند.
سوم، دربارهٔ مسائل مربوط به خلافت از قول علی (ع) در کتابها و تواریخ و در احادیث، مطالب زیادی دیده میشود که هیچ گاه با یک میزان و معیار علمی همساز و همخوان با شیوه آن حضرت و با هدف او از طرح این مساله، ارزیابی نگردیده است و اگر چنین ارزیابی شوند بسیاری از آن مطالب با منش و روش و رفتار علی (ع) با خلفا سازگار نیست.
ما از بیانات گذشته به این نتیجه رسیدیم که حضرت (ع) با این مساله، مانند همهٔ مسائل دیگر، حکیمانه و مصلحانه برخورد میکرد و نه عوامانه و دشمن شانه و با روحیهای پر از حسرت و عقده و با لسانی و هدفی انتقام جویانه و بی مسئولیت. علی (ع) بنا به وظیفهٔ الهی، میخواست رکنی از ارکان اسلام را که برای اسلام و مسلمین سرنوشت ساز است و حقی از حقوق الهی را که ضایع و فراموش شده بود، بر ملا کند و از مسئولیت و گناه کتمان آن حق بزرگ بیرون آید، بدون رساندن زیانی از این راه به مصالح اسلام و بدون ایجاد تفرقه در صفوف مسلمین.
اگر همین را معیار برای تشخیص صحت و سقم منقولات از آن حضرت در مورد خلافت قرار دهیم، خواهیم دید بخش مهمی از آنها از جمله فقراتی از کتاب معروف«سلم بن قیس» با این معیار همخوانی ندارد. من اکنون در صدد رد یا قبول این کتاب نیستم، بزرگان رجال از قبیل شیخ نجاشی و علامهٔ حلی در این باره اختلاف نظر دارند و میگویند در آن دست برده شده و کم و زیاد گردیده است. مسلما در اواخر قرن سوم هجری، این کتاب در دست علما بوده و کسانی از قبیل نعمانی در کتاب غیبت و کلینی در کافی از آن نقل کردهاند.
اگر این جانب یادداشتها و معلومات خود را دربارهٔ آن کتاب بنویسم، خود کتابی به حجم آن خواهد شد. به هر حال، خوانندهٔ این کتاب، خود را در برابر کسی مییابد که نه تنها مصالح سیاسی و اجتماعی اسلام و مسلمین را رعایت نمیکند، بلکه در صدد است سنگ تفرقه و تیر نابودی را به سوی آن پرتاب نماید. در برابر گویندهای عاری از حس مسئولیت و حکمت و خیرخواهی و ناآگاه از وقایع و حوادث تاریخی، کسی که جز تحریک عواطف و کوبیدن طرف و انتقام گرفتن از خصم، هدفی ندارد. حال اگر همان طور که میگویند، اینها «اسرار آل محمد» است پس باید آنها را مکتوم نگه داشت و فاش نکرد. متاسفانه به جای انتخاب مطالب معقول آن کتاب، همان طور که سید رضی در نهج البلاغه[۵۳] سبب اختلاف احادیث پیغمبر (ص) را که ظاهرا از همین کتاب گرفته است، گاهی به منظور تفرقه افکنی در لحظات حساس بین شیعه و سنی از آن استفاده میشود که در اینجا چند نمونه را ذکر میکنم: در سال ۱۳۵۲ که من طی یک ماموریت علمی از سوی دانشگاه مشهد قریب ۵۰ روز در لبنان به سر میبردم و آن روزها جنگ میان فلسطینیها بر اثر شبیخون اسرائیل به هتل محل سکونت سه نفر از سران آنان و بین دولت لبنان در گرفت این جنگم تا چند سال طول کشید و به کشور لبنان خسارت بسیاری رسانید. در آن هنگام طبعا مسلمانان به حمایت از آن مظلومان، باید وحدت خود را حفظ میکردند و موضع مسیحیها هم مشکوک بود، یک روز در نزدیک ساحه الشهداء، جلوی کلیسای بزرگ شهر، دیدم مردی یک گاری دستی از کتاب «سلیم بن قیس» که با کاغذهای کاهی چاپ شده بود پر کرده و به قیمت بخسی میفروشد و من یک جلد از آن را خریدم، آیا پخش چنین کتابی در آن لحظات حساس و با سابقهٔ درگیریهای پراکنده و دشمنی دیرینهٔ میان شیعیان و سنیهای لبنان، چه معنی دارد؟
مسلما هر فرد سنی و یا شیعه که آن را بخواند محال است با هم دوست شوند و در قبال دشمنان در یک صف بایستند.
عین همین کار را در یکی از راه پیماییهایی مهم تهران، در یکی از مواقع حساس که نیاز به وحدت بیش تر احساس میشد، مشاهده کردم. بچهٔ نابالغی این کتاب را که با شرح و بسط و به صورت مطلوبی چاپ شده بود، در بین صفوف راه پیمایان به قیمت ناچیزی میفروخت.
بلی خواننده، خواهد گفت دربارهٔ «خطبهٔ شقشقیه» چه میگویی که در نهج البلاغه آمده و «ابن ابی الحدید» در منبعی دویست سال پیش از سید رضی، مولف نهج البلاغه، آن را دیده است؟ پاسخ آن است، صرف نظر از ماخذ و سند آن، از کتاب غارات ثقفی[۵۴] بر میآید که این کلمات را علی (ع) در یک خطبه برای عموم ایراد نکرده است، بلکه روزی آن حضرت در جائی نشسته بوده و به طور خصوصی صحبت میکرده است و کسی نامهای به دست او داده و او به خواندن نامه مشغول شده و دیگر سخنش را ادامه نداده است. ابن عباس در آن جلسه حاضر بوده و تقاضا کرده است، علی (ع) به سخنان خود ادامه دهد. چند شاهد بر خصوصی بودن این سخنان میتوان اقامه کرد: یکی همین نقل کتاب غارات دیگر اینکه رسم نبوده که در بین خطبهٔ عمومی، نامه به دست علی بدهند و او در حال خطبهٔ عمومی، نامه به دست علی بدهند و او در حال خطبه، به مطالعهٔ آن بپردازند.
شاهد دیگر، ابن عباس، پسرعموی علی (ع) و از نزدیکترین کسان به او و از مطلعترین افراد به حوادث و وقایع خلافت بوده است. چطور تا آن هنگام، از مطالبی که در این باره در آن جلسه از علی شنیده بی خبر بوده است و افسوس میخورد که علی (ع) به سخن خود ادامه نداد. حال، اگر این امر گواه ضعف این نقل نباشد لا اقل شاهد بر این است که علی این قبیل خاطرات و ذهنیات خود را حتی از یاران خاص خود، مانند ابن عباس پنهان میداشته و اینک برای اولین بار، به طور خصوصی، شمهای را بر زبان آورده است. ابن عباس هم از آن سخنان به «کلام» تعبیر میکند و نه به خطبه.
آخرین شاهد بر محرمانه بودن آن سخنان، تعبیر خود علی (ع) است که در پاسخ ابن عباس میگوید: «هیهات یابن عباس! تلک شقشقه هدرت ثم قرت.» (هیهات ای ابن عباس این مانند نعرهای بود که از دهان شتر هنگام طغیان و سرکشی بر میآید و سپس آرام میگیرد). یعنی حرفی بود بر اثر هجوم عواطف گفته شد و قابل ادامه نیست.
باری، من انکار نمیکنم که در دل راز دار علی (ع) اسراری بوده که مصلحت نمیدیده است آنها را اظهار کند، حال اگر گاهی به طور خصوصی آن اسرار را فاش میکرده، ما نیز باید به پیروی مولی (ع)، راز دار آن حضرت باشیم و اسرار او را فاش نکنیم. و آنچه را او از نزدیکترین خویشان و یارانش پنهان میداشته، آن را سر هر کوچه و بازار و نزد خودی و بیگانه افشا نکنیم.
از همین جا، باید گفت: در این قبیل مطالب تحریک آمیز و احساس برانگیز که در کتابها آمده، باید میان موضع علی (ع) و مواضع پیروان او فرق گذاشت، آن حضرت راز دار و مسلط بر عواطف خود بود اما شیعیان، او گاهی چنین نبودند. متاسفانه نه تنها شیعیان معمولی که بسیاری از اوقات گویندگان و نویسندگان ما نیز زمام قلم و عنان زبان را به دست احساسات میسپارند و زا مرز حکمت و مصلحت تجاوز میکنند.
صحابه و یاران خاص علی (ع)، در این خصوص در رفتار و گفتار از مولای خود پیروی میکردند و مانند او با خلفای پیش از وی چه در هنگام خلافت آنان و چه پس از آن، رفتار مینمودند. سلمان فارسی، از سوی خلیفهٔ دوم به استانداری مداین و عمار یاسر به حکومت کوفه و دیگران، به فرمان خلیفه به میدانهای جنگ میروند. علی (ع) خود برای حفظ اسلام خلیفه را از حضورش در جنگ فارس[۵۵]و روم[۵۶]، و بیش از آن خلیفهٔ اول را از حضور در جنگهای رده، باز میدارد و در این زمینه میتوان یک کتاب نوشت.
علاوه بر همهٔ آنچه گفته شد، ما غالبا از یک نکتهٔ تاریخی در مورد صحابهٔ علی (ع)
و خلافت او غفلت میکنیم. تصور عموم آن است که حضرت به عنوان امام منصوص، از قبل رسول خدا (ص) به خلافت رسیده و حضور او در صحنهٔ خلافت، احراز منصب الهی است که در غدیر خم به او تفویض گردید. در حالی که با سیری در تاریخ و در نهج البلاغه، جای تردید باقی نمیماند که آن حضرت، پس از قتل عثمان و به اصرار مردم و با انتخاب ایشان، به عنوان خلیفهٔ چهارم، بر کرسی متزلزل و پر از غوغای خلافت نشست. بیعت کنندگان با وی (صرف نظر از افراد انگشت شمار، یاران خاص عارف به حق الهی او) کسانی بودند که با خلفای پیش از او و با همان دیدگاه بیعت کرده بودند.
بنابراین، علی (ع) از دیدگاه عامهٔ مردم، خلیفهای از قماش خلفای پیش از وی بود و نه امامی واجب لاطاعه منصوب از قبل خدا. مردم، در قبال دسته جات مخالف او به خصوص اهل شام و حامیان آل ابوسفیان، شیعهٔ او شمرده میشدند، اما نه به معنی شیعهٔ عارف به حق او. آنان به حساب امروز، سنی بودند. و برای خلفای پیش از او حتی گاهی بیش تر از علی (ع) احترام و مقام قایل بودند. علی (ع) خود بارها به این مطالب اشاره کرده و احساسات مردم را رعایت فرموده است که اکنون فرصت تفصیل مطلبی نیست.
این موضوع هم نیاز به یک مقاله یا کتاب دارد تا معلوم شود که هواخواهان علی (ع) دو دسته بودند:
اکثریت قریب به تمام و اقلیت انگشت شمار که تدریجا در حال گسترش بودند و در اواخر حیات علی (ع) و در عصر ائمهٔ اهل بیت- علیهماالسلام- تعداد آنها زیاد بود.
بنابراین، اظهار آن قبیل سخنان نیش دار و اهانت آمیز به خلفا و صحابه، در جمع مردم، هم خلاف مصلحت اسلام بود و هم خلاف سیاست علی و باعث تفرق مردم از گرد ایشان میگردید. به خصوص راجع به خلیفهٔ دوم که با حسابهای معمولی، وی باعث گسترش و قدرت و عظمت اسلام گردیده و چهرهای حق به جانب و زاهد و عادل از خود نزد مردم به جای گذارده بود[۵۷] بلی، خلیفهٔ سوم پس از آشوب و فتنهٔ کبری که به قتل وی منتهی گردید، چنان وجههٔ همگانی نداشت و داوریها دربارهٔ او بسیار مختلف و متضاد بود که قبلا از آن بحث کردیم.
چهارم، علی (ع) نه تنها نسبت به خلفای پیش از خود، بی پروا، در اجتماعات عمومی اینچنین اهانت آمیز و خشن سخن نمیگفت، حتی نسبت به صحابه که آن خلفا را روی کار آورده بودند با ملایمت و احتیاط سخن میفرمود.
در خطبهای که در آغاز خلافتش[۵۸] پس از قتل عثمان، ایراد فرموده است چنین گفت:
و قد کانت امور مضت ملتم فیها میله، کنتم فیها عندی غیر محمودین و لئن رد علیکم امرکم انکم لسعداء. و ما علی الا الجهد و لو اشاء ان اقول لقلت: عفا الله عما سلف![۵۹]
(همانا جریانهایی اتفاق افتاد که شما در آنها انحرافی پیدا کردید که نزد من قابل ستایش نبودید، حال اگر امور تان به شما بر گردد حتما شما سعادتمند خواهید بود و بر عهدهٔ من چیزی جز کوشش نیست و اگر بخواهم بگویم خواهم گفت: خدا از گذشته عفو کند.)
به نظر میرسد علی (ع) میخواهد از رفتار مردم درگذشته گله کند، اما از گفتن مطلبی خودداری میکند و میگوید: «عفا الله عما سلف.» گویا هنگام ایراد این خطبه هنوز امر خلافت بر وی مستقر نگردیده بوده ولی در شرف استقرار بوده است و لهذا میگوید:
«لئن رد علیکم امرکم...»
پنجم، با توجه به امور سوم و چهارم، از محققان، نویسندگان و گویندگان تقاضا دارم:
اولا، در برابر سخنان خشن منقول از علی (ع) و دیگر ائمه اهل بیت- علیهما السلام- که در کتابها آمده، احتیاط به خرج دهند و آنها را با معیاری که بیان داشتم بسنجند و بر فرض اگر آنها را قطعی میدانند، مصالح اسلام و وحدت مسلمین را در نقل آنها در نظر بگیرند و به مسئولیت خویش در برابر خدا عمل کنند.
ثانیا، تاریخ اسلام و وقایع دوران پس از رحلت رسول اکرم (ص) تا دوران خلافت علی (ع) را با دقت و کنجکاوی و هم زندگی صحابهٔ معروف و خدمات آنان را در این قطعه از تاریخ اسلام، در کتابهای معتبر تاریخ و تراجم و شرح حال، ببینید تنها به روایات و کتابهای خودمان اکتفا نکنند. در این خصوص باید همهٔ مدارک با هم سنجید.
ثالثا، آنچه از ائمه اهل بیت- علیهماالسلام- به خصوص از حضرت صادق (ع) در کتابهای اهل سنت دربارهٔ خلفا آمده است توجه کنند، اگر این روایات گرد آید حقایق بسیاری را آشکار میکند. این جانب بیش تر آنها را گرد آوردم و در قم زیر نظر آیه الله احمدی میانجی و آیه الله روحانی رحمه الله علیهما به چاپ رسیده است و یا میرسد.
رابعا، روابط و معاشرت ائمه را با فرزندان صحابه و تابعین معروف و هم با پیشوایان مذاهب معاصر خود، مانند ابوحنیفه و یا مالک بن انس که در منابع معتبر اهل سنت آمده است و نیز ازدواجهای بین خاندانهای پیغمبر و صحابه را مدنظر قرار دهند. از مجموع اینها خواهیم فهمید که کدورت و دشمنی بین آنان تا آن حد که در سالها و قرون بعد تدریجا در روایات اوج گرفته و مانند آتشی شعله ور میگردد، نبوده است.
سزاوار است در این خصوص هم کتابی تالیف گردد.
خامسا، روایات تقیه را به دقت مطالعه کنند، هدف عمده از تقیه حفظ وحدت بوده است نه ترس از دیگران.
سادسا، از سوی مصلحان و علمای بزرگ، در قرن اخیر در تقریب مذهب شیعه و اهل سنت، گامهایی برداشته شده که آنها را در مجلهٔ رساله الاسلام، ارگان «دارالتقریب بین المذاهب الاسلامیه» در قاهره و مجله رساله التقریب ارگان «مجمع جهانی تقریب مذاهب اسلامی» در تهران و کتابهایی که از سوی این دو موسسه انتشار یافته است میتوان دید. این جانب آن نظرات را در کتاب ندای وحدت[۶۰]- شامل مجموعه سخنرانیهای من در دانشگاه تهران پیش از نماز جمعه- گرد آوردهام. اینک دیدگاه دو تن از بزرگان را که مربوط به نزدیک کردن دو دیدگاه در خلافت علی (ع) است ذکر میکنم:
۱. مرحوم آیه الله عظمی بروجردی استاد بزرگ ما که از حامیان جدی اندیشهٔ تقریب و از یاران صدیق «دارالتقریب» بود، میفرماید[۶۱]: ما شیعیان با اهل سنت، عمدتا در دو اصل مربوط به اهل بیت اختلاف داریم، یکی دربارهٔ خلافت علی و خاندانش، دیگر دربارهٔ مرجعیت علمی اهل بیت. در حال حاضر مساله خلافت، مورد نیاز مسلمین نیست زیرا خلافتی وجود ندارد که سر آن با هم دعوا کنیم، خلافت مسالهای است تاریخی که مربوط به گذشته بوده است. و حتی گاهی میفرمود: حالا لازم نیست مردم بدانند چه کسی خلیفه بوده و چه کسی نبوده است، آنچه امروز محل حاجت و مورد نیاز مسلمین است این است که بدانند از چه ماخذی باید احکام را گرفت، قرآن مورد اتفاق همه است، در مورد سنت هم د ر اصل حجیت سنت رسول اکرم اختلافی نیست، اختلاف در این است که اهل سنت، سنت را از طریق صحابه میگیرند و شیعه از طریق اهل بیت، که استناد میکنند به حدیث معروف ثقلین که پیغمبر فرمود:
«انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی...»
این روایت به طرق بسیار از اهل سنت و شیعه آمده است، به اشارهٔ آیه الله بروجردی، مرحوم شیخ قوام الدین قمی و شنوی در رسالهای آنها را گرد آورده و در قاهره از سوی «دارالتقریب» و در تهران همراه ذیلی از من، از سوی «مجمع جهانی
تقریب» چاپ شده است. این مرحوم آیه الله بروجردی در مقدمهٔ کتاب مهم جامع الاحادیث که زیر نظر ایشان تالیف گردیده، این موضوع را با شرح و بسط مرقوم داشته است.
خلاصهٔ نظر آیه الله بروجردی در این خصوص، تفکیک خلافت از مرجعیت علمی است که شیعیان باید بر امر دوم یعنی مرجعیت علمی اهل بیت، تاکید و بر امر اول سکوت کنند.
۲. آیه الله علامهٔ سمنانی که از محققان و علمای بزرگ در عصر ما بود، در نامهٔ مفصلی که برای مجلهٔ رساله الاسلام فرستاده و در شمارهٔ دوازدهم آن مجله و هم در کتاب الواحده الاسلامیه او التقریب بین المذاهب، جمع آوری دکتر بی آزار شیرازی،[۶۲] تحت عنوان «منهاج علمی للتقریب الی اخواننا المسلمین» به چاپ رسیده است وی میان خلافت و امامت[۶۳]فرق میگذارد، به این بیان که امامت منصبی است الهی که خاص علی و ائمه- علیهماالسلام- بود و خلافت، ریاست و ادارهٔ امور مسلمین است که خلفا قائم به آن بودند و این دو با هم تضاد ندارد. خلفا هیچ گاه ادعای آن منصب الهی و اصراری بر انکار آن را هم نداشتند. علی (ع) هم خلافت خلفا را انکار نمیکرد بلکه با آنان همکاری مینمود و اصولا شرط امامت امام، تصدی مقام خلافت نیست و از صحت خلافت دیگران هم منع نمیکند. سخنان علامهٔ سمنانی در این خصوص طولانی است و این جانب در کتاب ندای وحدت[۶۴] این نظریه را با نظریهٔ آیه الله بروجردی مقایسه کردهام و در عین حال، مسلما هر دو نظریه از این شخصیت عالی قدر، یک نوع ابتکار به شمار میآید و کم تر سابقه دارد.
و آخر دعوانا ان الحمد الله رب العالمین و السلام علی المرسلین.
پانویس
- ↑ سورهٔ انبیاء: 92، آیهٔ دیگری به همین معنی آمده است: «و ان هذه امتکم امه واحده و انا ربکم فاتقون» (سورهٔ مومنون: 52). البته برخی از مفسرین این دو آیه را به لحاظ اینکه پیش از آنها راجع به همهٔ پیروان انبیا سخن رفته است، خطاب به همه دانسته و آنها را اختصاص به امت اسلام ندادهاند
- ↑ سورهٔ آل عمران: 11
- ↑ سورهٔ بقره: 143
- ↑ سیره ابن هشام، درالحیاء التراث العربی، ج 2، ص 115
- ↑ سورهٔ آل عمران: 103
- ↑ سورهٔ نساء: 163
- ↑ سورهٔ آل عمران: 105
- ↑ صبحی صالح، ص 57، خطبهٔ 16
- ↑ صبحی صالح، ص 358، خطبهٔ 240
- ↑ صبحی صالح، ص 756
- ↑ صبحی صالح، ص 52، خطبهٔ 5
- ↑ صبحی صالح ص 88، خطبهٔ 50
- ↑ صبحی صالح ص 137، خطبهٔ 93
- ↑ صبحی صالح ص 148، خطبهٔ 102
- ↑ صبحی صالح ص 210
- ↑ صبحی صالح ص 220
- ↑ صبحی صالح، ص 141، خطبهٔ 96
- ↑ صبحی صالح، ص 353، خطبهٔ 231
- ↑ صبحی صالح ص 44، خطبهٔ 1
- ↑ صبحی صالح، ص 477، حکمت شمارهٔ 50
- ↑ صبحی صالح، ص 470، حکمت شمارهٔ 12
- ↑ صبحی صالح، ص 470، حکمت شمارهٔ 10
- ↑ صبحی صالح، ص 404، نامهٔ 31
- ↑ صبحی صالح، ص 479، حکمت شمارهٔ 65
- ↑ صبحی صالح، ص 506، حکمت شمارهٔ 211
- ↑ صبحی صالح، ص 495، حکمت شمارهٔ 142
- ↑ صبحی صالح، نامهٔ 31
- ↑ صبحی صالح، ص 239، حکمت شمارهٔ 239
- ↑ صبحی صالح، حکمت شمارهٔ 141
- ↑ تالیف اویس کریم محمد، از انتشارات بنیاد پژوهشهای اسلامی، ص ص 372 -370
- ↑ صبحی صالح، ص 507، حکمت شمارهٔ 215
- ↑ صبحی صالح، ص 502، حکمت شمارهٔ 183
- ↑ صبحی صالح، ص 531، حکمت شمارهٔ 317
- ↑ صبحی صالح، نامهٔ 47
- ↑ صبحی صالح، ص 255، خطبهٔ 176
- ↑ صبحی صالح، ص 253، خطبهٔ 176
- ↑ صبحی صالح، نامهٔ 58
- ↑ صبحی صالح، ص 60، کلام 18
- ↑ صبحی صالح، ص 184، کلام 127
- ↑ صبحی صالح، ص 205، خطبهٔ 147
- ↑ صبحی صالح، 70، خطبهٔ 27
- ↑ رساله الاسلام، طبع مجمع جهانی تقریب، ج 3، ص 434، شمارهٔ 12
- ↑ در این جا نویسنده تنها قرابت علی (ع) را سبب سزاوار بودن او به خلافت دانسته است و از مساله نص رسول خدا (ص) چیزی نمیگوید و این است تفاوت دیدگاه او با دیدگاه شیعیان. وی ماخذ خود را هم ذکر نکرده است، شاید در برخی از مطالب دیگر هم با ذهنیات شیعیان موافق نباشد
- ↑ سیری در نهج البلاغه، ص 178
- ↑ صبحی صالح، ص 102، خطبهٔ 74
- ↑ صبحی صالح، ص 451، نامهٔ 62
- ↑ سیری در نهج البلاغه، ص 179. در این سه نقل، ترجمه از من است
- ↑ سیری در نهج البلاغه، ص 180
- ↑ سیری در نهج البلاغه، ص 181
- ↑ صبحی صالح، ص 52
- ↑ از جمله استاد محمد تقی شریعتی در کتابی به نام اهل بیت در نهج البلاغه
- ↑ صبحی صالح، ص 733
- ↑ صبحی صالح، ص 325، کلام 310
- ↑ ) این کتاب تالیف ابو اسحاق ابراهیم بن محمد ثقفی کوفی اصفهانی (متوفای 282 ه). است، از انتشارات انجمن آثار ملی، با تصحیح و تعلیقات میر جلال الدین حسینی معروف به «محدث». این کتاب از منابع مهم خطبهها و کلمات و سرگذشت علی علیه السلام است
- ↑ صبحی صالح، ص 302، کلام 146
- ↑ صبحی صالح، ص 192، کلام 134
- ↑ ابراهیم بن محمد ثقفی در کتاب الغارات (ص 307) از قول علی دربارهٔ عمر نقل میکند که فرمود: «فسمعنا و اطعنا و ناصحنا و تولی الامر و کان مرضی السیره، میمون التقیه»
- ↑ صبحی صالح، ص 251، خطبهٔ 178
- ↑ صبحی صالح، ص 257
- ↑ ندای وحدت، ص 251
- ↑ ندای وحدت، ص ص 275 و 280
- ↑ از انتشارات مجمع جهانی تقریب، ص 216
- ↑ صبحی صالح، سخنان علی راجع به خلافت، ص 332 و راجع به امامت، ص 736
- ↑ صبحی صالح، سخنان علی راجع به خلافت، ص 275 و 280







