کتابخانه:کتاب نیت: تفاوت بین نسخه‌ها

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
(صفحه‌ای تازه حاوی «کتاب نیت، صدق و اخلاص [منبع الکترونیکی] افزودن به کتابخانه شخصی شرح پدیدآور...» ایجاد کرد)
 
سطر ۱: سطر ۱:
کتاب نیت، صدق و اخلاص
+
<div class="head1">کتاب نیت، صدق و اخلاص</div>
   
+
{{جعبه اطلاعات
[منبع الکترونیکی]
+
|نام = کتاب نیت، صدق و اخلاص
  افزودن به کتابخانه شخصی
+
|عنوان = مشخصات کتاب
شرح پدیدآور :
+
|تصویر =[[Image:??????|200px]]
محسن فیض کاشانی
+
|سبک سرآیند = background:#ccf;
زبان :
+
|سبک برچسب  = background:#ddf;
فارسی
+
|سبک عنوان= background: #CCF;padding: 7px;border-top-left-radius: 20px;border-top-right-radius: 20px;border: 1px solid #aaa;border-bottom: none;
نوع منبع :
+
|سرآیند۱  =
کتاب الکترونیکی
+
|برچسب۲  =نویسنده
موضوعات :
+
|داده۲  =محسن فیض کاشانی
آثار اخلاص
+
|برچسب۳ =زبان
آثار نيت
+
|داده۳ = فارسی
صداقت
+
|برچسب۴ =ناشر
علايم اخلاص
+
|داده۴ =موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
مراتب اخلاص
+
|برچسب۵ =محل انتشارات
مراتب نيت
+
|داده۵  =  قم
منابع دیجیتالی :
+
|برچسب۶  =  تاریخ نشر
   نسخه متنی
+
|داده۶  =1387
پدیدآورندگان :
+
|برچسب7  = شابک
فيض كاشاني¬، محمد بن شاه مرتضي¬، 1006-1091ق.(سرشناسه)
+
|داده7   =
وضعیت نشر الکترونیکی :
+
|برچسب8  = دانلود
قم : موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان ، 1387
+
|داده8  =
 +
}}
  
 
كتاب نيّت و صدق و اخلاص‏
 
كتاب نيّت و صدق و اخلاص‏
سطر ۲۴۴: سطر ۲۴۵:
 
مى‏گويم: در مصباح الشّريعة از امام صادق (عليه السلام) نقل شده كه فرموده است: هرگاه بخواهى بدانى راستگويى يا دروغگو به معناى قصد و عمق ادّعاى خود بنگر و آنها را در ترازوى حق بسنج و گمان كن كه روز قيامت است و خداوند فرموده است: وَ الْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُ‏ ، هرگاه مقصود تو با عمق ادعايت برابر باشد صدق تو ثابت مى‏شود، و پست‏ترين حد صدق آن است كه زبان خلاف دل و دل خلاف زبان نباشد. مثل صادقى كه ما توصيف كرده‏ايم مثل كسى است كه در حال احتضار و جان دادن است و جز اين كه جان دهد چاره‏اى ندارد.
 
مى‏گويم: در مصباح الشّريعة از امام صادق (عليه السلام) نقل شده كه فرموده است: هرگاه بخواهى بدانى راستگويى يا دروغگو به معناى قصد و عمق ادّعاى خود بنگر و آنها را در ترازوى حق بسنج و گمان كن كه روز قيامت است و خداوند فرموده است: وَ الْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُ‏ ، هرگاه مقصود تو با عمق ادعايت برابر باشد صدق تو ثابت مى‏شود، و پست‏ترين حد صدق آن است كه زبان خلاف دل و دل خلاف زبان نباشد. مثل صادقى كه ما توصيف كرده‏ايم مثل كسى است كه در حال احتضار و جان دادن است و جز اين كه جان دهد چاره‏اى ندارد.
 
سپاس و ستايش خداى را كه كتاب نيّت و صدق و اخلاص از المحجّة البيضاء في تهذيب الإحياء به دست فقيرترين بندگان درگاه او محسن بن مرتضى كاشانى پايان يافت، خداوند به لطف و كرم خود او را از مخلصان صادق قرار دهد، و به خواست او پس از اين كتاب مراقبه و محاسبه خواهد آمد، و ستايش تنها و تنها ويژه خداوند است.
 
سپاس و ستايش خداى را كه كتاب نيّت و صدق و اخلاص از المحجّة البيضاء في تهذيب الإحياء به دست فقيرترين بندگان درگاه او محسن بن مرتضى كاشانى پايان يافت، خداوند به لطف و كرم خود او را از مخلصان صادق قرار دهد، و به خواست او پس از اين كتاب مراقبه و محاسبه خواهد آمد، و ستايش تنها و تنها ويژه خداوند است.
 +
== پانویس ==
 +
{{پانویس|colwidth=30em|۲}}
 +
<div class="hold">
 +
<div class="return">بازگشت به [[کتب معروف عبادی]] </div>
 +
</div>

نسخهٔ ‏۲۳ تیر ۱۳۹۵، ساعت ۱۶:۴۶

کتاب نیت، صدق و اخلاص
مشخصات کتاب
200px
نویسنده محسن فیض کاشانی
زبان فارسی
ناشر موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
محل انتشارات قم
تاریخ نشر 1387

كتاب نيّت و صدق و اخلاص‏ «ترجمه المحجة البيضاء فى تهذيب الاحياء» تأليف: فيلسوف الفقهاء، و فقيه الفلاسفة، أستاذ عصره و وحيد دهره، المولى محمد محسن بن الشاه مرتضى ابن الشاه محمود الملقب بـ الفيض الكاشانى‏ (قدس سره) مترجم: سيد محمد صادق عارف اين هفتمين كتاب از بخش منجيات از المحجّة البيضاء في تهذيب الاحياء است.

لیست موضوعات كتاب نيّت و صدق و اخلاص‏ باب اول بيان فضيلت نيّت‏ بيان حقيقت نيّت‏ بيان رمز قول پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) كه: «نيّت مؤمن بهتر از عمل اوست» بيان اعمالى كه مربوط به نيّت است‏ بيان آن كه نيّت در اختيار آدمى نيست‏ باب دوم در اخلاص و فضيلت و حقيقت و درجات آن‏ بيان حقيقت اخلاص‏ بيان درجات شائبه‏ها و آفتهايى كه به اخلاص آسيب مى‏رساند بيان حكم عمل مشوب و استحقاق ثواب بر آن‏ باب سوم در صدق و حقيقت و فضيلت آن‏ فضيلت صدق‏ بيان حقيقت صدق و معنا و مراتب آن‏


بسم الله الرّحمن الرّحيم خداوند را ستايش مى‏كنيم به گونه‏اى كه شاكران او را مى‏ستايند، و به او ايمان داريم به نحوى كه صاحبان يقين به او ايمان دارند، و به يگانگى او اعتراف مى‏كنيم، مانند آنچه راستان اعتراف مى‏كنند، و گواهى مى‏دهيم جز او معبودى نيست و اوست پروردگار جهانيان، آفريننده زمين و آسمان و موظّف كننده جنّ و انس به اين كه او را مخلصانه عبادت كنند و فرموده است: وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا الله مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ. و خداوند، را جز دين ناب و استوار، چيز ديگرى شايسته نيست، چه او از همه بى نيازان از شركت دادن مشاركان در عبادتش بى نياز است. و درود فراوان بر پيامبرش محمد (صلّى الله عليه وآله) سرور پيامبران و همه پيغمبران و بر خاندان و ياران پاك او باد. امّا بعد. براى ارباب قلوب در سايه بينش ايمان و انوار قرآن روشن شده است كه جز به علم و عبادت نمى‏توان به سعادت رسيد، و مردمان جز عالمان، و عالمان جز عاملان، و عاملان جز مخلصان همه هلاك شدگانند و مخلصان نيز در معرض خطرى بزرگ قرار دارند. عمل بى نيّت و عناء، و نيّت بدون اخلاص خودنمايى و رياست، و ريا همتاى نفاق و همسان گناه، و اخلاص بى صدق و تحقيق پوچ و هباست. خداوند درباره هر عملى كه براى غير خدا و مشوب به رياست فرموده است: وَ قَدِمْنا إِلى ما عَمِلُوا من عَمَلٍ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً كاش مى‏دانستم چگونه ممكن است كسى نيّت خود را درست كند در حالى كه حقيقت نيّت را نمى‏داند، و يا آن كه نيّتش را درست به جا آورد بى آن كه حقيقت اخلاص را بداند، و يا مخلص چگونه خود را در اخلاص خويش صادق بشناسد در حالى كه معناى صدق اخلاص را نفهميده است. بنابراين هر بنده‏اى كه بخواهد راه طاعت خدا در پيش گيرد نخستين وظيفه‏اش آن است كه براى به دست آوردن معرفت، نيّت را بياموزد سپس بعد از فهم حقيقت صدق و اخلاص كه دو وسيله براى رستگارى و رهايى بنده از آتش دوزخ است با عمل نيّت را تصحيح كند و ما به خواست خداوند معانى نيّت و صدق و اخلاص را در سه باب ذكر مى‏كنيم: باب اوّل- در حقيقت نيّت و معناى آن. باب دوم- در اخلاص و حقيقت آن. باب سوم- در صدق و حقيقت آن. امّا باب اوّل كه درباره نيّت است مشتمل بر بيان مطالب زير مى‏باشد: فضيلت نيّت- حقيقت نيّت- اين كه نيّت بهتر از عمل است- شرح اعمالى كه مربوط به نيّت است- بيرون بودن نيّت از اختيار. باب اول بيان فضيلت نيّت‏ خداوند متعال فرموده است: وَ لا تَطْرُدِ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ، مراد از اراده در اين آيه نيّت است. پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «عمل بسته به نيّت است، و براى هر كس همان چيزى است كه نيّت كرده است، و كسى كه هجرتش به سوى خدا و پيامبرش باشد به سوى خدا و پيامبرش هجرت كرده است، و آن كه هجرتش به سوى دنيا باشد كه بدان رسد يا زنى را كه به همسرى خود درآورد بهره او از هجرت همان چيزى است كه به سوى آن هجرت كرده است» و نيز فرموده است: «بيشتر شهيدان، امّتم اصحاب فراش و بسترند، و بسا كسى كه ميان دو صفّ كارزار كشته شده و خداوند به نيّت او داناتر است» و نيز خداوند فرموده است: إِنْ يُرِيدا إِصْلاحاً يُوَفِّقِ الله بَيْنَهُما، و نيّت را سبب توفيق قرار داده است. پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «خداوند به صورت و اموال شما نظر نمى‏كند بلكه به دل و اعمال شما مى‏نگرد»، و نظر بر دل براى آن است كه دل جايگاه نيّت است. و نيز پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «بنده اعمال نيكى به جا مى‏آورد و فرشتگان آنها را در صحيفه‏هاى مهر شده بالا مى‏برند و به پيشگاه خداوند تقديم مى‏كنند، خداوند مى‏فرمايد: اين صحيفه را دور بيندازيد چه او در اين اعمال رضاى مرا نخواسته است، سپس فرشتگان را ندا مى‏كند كه براى او چنين و چنان بنويسيد، مى‏گويند: پروردگارا! او چيزى از اين كارها را نكرده است، خداوند مى‏فرمايد: نيّت آن را داشته است». و نيز پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «مردم چهار گونه‏اند: مردى است كه خداوند به او دانش و مالى داده و او به علم خود در مالش تصرّف مى‏كند. كس ديگرى مى‏گويد، اگر خداوند نظير آنچه را به او داده به من دهد همان گونه خواهم كرد كه او مى‏كند. اين دو كس در اجر با يكديگر برابرند و مردى است كه خداوند به او مالى داده ليكن دانشى به او عطا نكرده و او در مالش از روى نادانى كار مى‏كند كسى مى‏گويد: اگر خداوند، مانند آنچه را به او داده به من بدهد مانند او عمل خواهم كرد، اين دو كس در گناه با هم برابرند». آيا نمى‏بينى در اين حديث چگونه يكى به سبب نيّت در اعمال خوب و بد ديگرى شركت داده شده است. هنگامى كه پيامبر (صلّى الله عليه وآله) براى غزوه تبوك بيرون آمد فرمود: «در مدينه گروههايى هستند كه ما هيچ وادى را نمى‏سپريم و هيچ سرزمينى را كه كافران را به خشم آورد طىّ نمى‏كنيم، و هيچ وجهى را به انفاق نمى‏رسانيم، و هيچ گرسنگى به ما نمى‏رسد جز اين كه آنها با مادر آنها شريكند در حالى كه آنان در مدينه مى‏باشند»، عرض كردند: اى پيامبر خدا! اين امر چگونه ممكن است و حال آن كه آنها با ما نيستند، فرمود: «عذرشان آنها را باز داشته است و به سبب حسن نيّت خود با ما شريكند». درخبر آمده است: «مردى در راه خدا كشته شد، او را قتيل الحمار خواندند» زيرا با مردى جنگيد كه مى‏خواست لباس و الاغ او را به غارت برد و چون در اين راه كشته شد قتل او را به نيّتش نسبت دادند و مردى براى آن كه زنى را به همسرى خود درآورد مهاجرت كرد، او را مهاجر امّ قيس ناميدند. در حديث عباده از پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) نقل شده كه فرموده است: «هر كس به جهاد رود و نيّتش تنها به دست آوردن زانو بند شترى باشد براى او همان چيزى است كه نيّت كرده است». ابّى گفته است: از مردى كمك خواستم تا همراه من بجنگد، گفت: نمى‏توانم مگر آن كه برايم اجرتى قرار دهى، اجرتى برايش قرار دادم، سپس اين جريان را به پيامبر (صلّى الله عليه وآله) عرض كردم فرمود: «از دنيا و آخرتش بهره‏اى نيست جز آنچه برايش قرار دادى». در اسرائيليّات آمده است: مردى در سال قحطى بر توده‏اى از ريگ گذر كرد، در خاطر انديشيد كه اگر اين ريگها خوردنى بود همه را ميان مردم تقسيم مى‏كردم، خداوند به پيامبر آنها وحى فرمود: به او بگو: خداوند صدقه‏ات را قبول كرد، و حسن نيّتت را پذيرفت، و ثواب اين را كه اگر آن‏ها خوراكى بودند همه را صدقه مى‏دادى به تو عطا فرمود. در اخبار بسيارى آمده است: «هر كس انجام دادن كار نيكى را قصد كند و آن را انجام ندهد ثواب آن براى او نوشته مى‏شود». در حديث امّ سلمه آمده است پيامبر (صلّى الله عليه وآله) از لشگرى ياد كرد كه در بيابان به زير زمين فرو رفت، عرض كردم: اى پيامبر خدا! آيا در ميان آنها انسان شايسته‏اى هست؟ فرمود: «بر حسب نيّاتشان برانگيخته مى‏شوند». و نيز پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرمود: «هنگامى كه دو صفّ روبروى هم قرار مى‏گيرند فرشتگان فرود مى‏آيند و خلق را بنابر مراتب آنها مى‏نويسند كه فلان براى دنيا پيكار مى‏كند، فلان از روى غيرت مى‏جنگند، فلان به سبب تعصّب مى‏رزمد، هان مگوييد فلان در راه خدا كشته شد چه كسى كه براى اعلاى دين خدا مى‏جنگد در راه خداست». از جابر روايت شده كه پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «هر بنده‏اى بر چيزى برانگيخته مى‏شود كه بر آن مرده است». در حديث احنف از ابى بكره از پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) روايت شده كه فرموده است: «هرگاه دو مسلمان با شمشير روبروى هم قرار گيرند كشنده و كشته شده در آتشند». عرض كردند: اى پيامبر خدا! اين كشنده است، كشته شده چرا؟ فرمود: «براى اين كه خواسته است رفيق خود را بكشد». در حديث آمده است: «كسى كه زنى را طبق مهريّه‏اى به همسرى خود در آورده چنانچه قصد اداى مهريّه‏اش را نداشته باشد زناكار است، همچنين كسى كه وامى بگيرد و قصد پرداخت آن را نداشته باشد دزد است». و نيز پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «كسى كه براى خدا خود را خوشبو كند روز قيامت در حالى وارد مى‏شود كه خوشبوتر از مشك است، و آن كه براى غير خدا بوى خوش به كار برد روز قيامت در حالى وارد خواهد شد كه بويش از مردار گنديده‏تر است». مى‏گويم: از طريق خاصّه (شيعه) كافى به سند خود از علىّ بن الحسين (عليه السلام) روايت كرده‏ كه فرموده است: «عمل بسته به نيّت است. از امام صادق (عليه السلام) روايت شده كه: «پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: نيّت مؤمن بهتر از عمل وى، و نيّت كافر بدتر از عمل اوست و هر عمل كننده‏اى بر حسب نيّتش عمل مى‏كند». و نيز از آن حضرت روايت كرده كه فرموده است: «بنده مؤمن فقير مى‏گويد: پروردگارا! مرا روزى ده تا فلان كار نيك و عمل خير را انجام دهم. هرگاه خداوند اين تقاضاى او را از روى صدق نيّت بداند نظير اجرى را كه در صورت عمل جهت او مى‏نوشت برايش مى‏نويسد، چه خداوند بسيار بخشنده و بزرگوار است». و نيز روايت شده كه از آن حضرت درباره اندازه عبادت پرسيدند كه اگر به جا آورده شود حقّ آن اداست فرمود: «طاعت با نيّت نيكو». و نيز فرموده است: دوزخيان بدين سبب در آتش مخلّد شدند كه نيّت آنها در اين بود كه اگر جاويدان در دنيا بمانند خدا را تا ابد معصيت كنند، و بهشتيان بدان جهت در بهشت مخلّد شدند كه در دنيا نيّت آنها اين بود كه اگر در آن باقى بمانند تا ابد خداوند را فرمانبردار باشند. پس اينها و آنها بر حسب نيّات خود مخلّد شدند سپس قول خداوند را تلاوت فرمود: قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى شاكِلَتِهِ، فرمود: يعنى: على نيّته (بر حسب نيّتش). سپس غزّالى درباره نيّت به بيان اقوال و آثارى پرداخته كه چون در آنها مزيد فايده‏اى نيست از ذكر آنها خوددارى مى‏كنيم. بيان حقيقت نيّت‏ بدان كه نيّت و اراده و قصد، الفاظى مترادف براى يك معنايند، و آن عبارت از حالت و صفتى است براى دل كه دو امر آن را احاطه كرده و آن دو امر علم و عمل است. علم مقدّم بر عمل است چه آن اصل و شرط آن است و عمل، تابع علم و ثمره و نتيجه علم است چه هر عملى يعنى هر حركت و سكون اختيارى تنها به سه چيز صورت مى‏گيرد كه عبارتند از علم، اراده و قدرت. انسان چيزى را كه نمى‏داند نمى‏خواهد و ناگزير بايد بداند، و تا چيزى را نخواهد براى آن اقدام به عمل نمى‏كند پس ناچار از اراده است و معناى اراده برانگيخته شدن دل به سوى چيزى است كه آن را در حال يا آينده موافق مطلوب خود مى‏بيند. براى آن كه انسان به گونه‏اى آفريده شده كه برخى امور با طبيعت و مقصود او موافق و پاره‏اى مخالف و ناسازگار است از اين رو نيازمند آن است كه موافق و ملايم را به سوى خود جلب و مخالف و مضرّ را از خود دفع كند. در اين صورت انسان ناگزير بايد چيزى را كه سودمند و آنچه را زيانبار است بشناسد و بفهمد تا آن را طلب كند يا از آن دورى جويد زيرا كسى كه غذا را درك نمى‏كند و نمى‏شناسد امكان ندارد آن را تناول كند، و آن كه آتش را نمى‏بيند نمى‏تواند از آن دورى جويد. لذا خداوند هدايت و معرفت را آفريد و براى آنها اسبابى قرار داد كه عبارت از حواسّ ظاهر و باطن است و بحث در اين مورد خارج از مقصود ماست. سپس ديدن غذا و دانستن اين كه آن موافق طبع اوست او را كافى نيست كه دست به غذا دراز كند. آنگاه كه در او ميلى پديد آيد و اشتهايش برانگيخته شود چه بيمار غذا را مى‏بيند و مى‏داند كه موافق حال اوست ليكن به سبب عدم رغبت و ميل و فقدان اشتها قادر به تناول نيست. از اين رو خداوند ميل و رغبت و اراده را در انسان آفريد. مقصود از اراده پديد شدن انگيزه در نفس و توجّه قلبى به سوى مقصد است، و اين نتيجه به تنهايى كافى نخواهد بود، زيرا بسا آن كه طعام را ببيند و به آن رغبت داشته باشد ليكن به سبب زمينگير بودن نتواند از آن تناول كند، لذا خداوند در او قدرت و اندامهاى متحرّك آفريد تا به وسيله آنها بر غذا دست يابد. بنابراين اعضا بدون قدرت به حركت در نمى‏آيند، و قدرت محتاج به انگيزه و انگيزه نيازمند علم و معرفت يا ظنّ و اعتقاد قوى است به اين كه فلان چيز موافق حال اوست. هنگامى كه شناخت قطعى حاصل شود كه فلان چيز موافق طبع اوست و ناگزير بايد آن را انجام دهد و از معارضه با انگيزه ديگرى كه مانع او شود مصون است اراده او برانگيخته مى‏شود و رغبت او تحقّق مى‏يابد، و هنگامى كه اراده برانگيخته شد قدرت اندامها را به حركت درمى‏آورد. پس قدرت خدمتگزار اراده و اراده تابع حكم اعتقاد و معرفت است. لذا نيّت همان صفتى است كه در ميانه اين عوامل وجود دارد و عبارت است از اراده و برانگيختن نفس به حكم رغبت و ميل به چيزى كه در حال يا آينده موافق مقصود اوست. هدف مطلوب، محرّك نخستين و همو انگيزه عمل است، و آنچه غرض و انگيزه است مقصد نيّت مى‏باشد، و قصد و نيّت همان برانگيخته شدن براى عمل است، و عمل عبارت از برانگيخته شدن قدرت براى خدمت به اراده از طريق به جنبش درآوردن اندامهاست جز اين كه به حركت درآمدن قدرت براى عمل گاهى بر اثر يك انگيزه و زمانى به سبب دو انگيزه است كه هر دو بر يك عمل اتّفاق كرده‏اند. هرگاه عمل به سبب دو انگيزه است ممكن است هر يك از آن دو به گونه‏اى باشد كه به تنهايى بتواند قدرت را به حركت درآورد و يا آن كه هر كدام از آنها قاصر از اين كار بوده و جز با اتّفاق توانايى بر تحريك قدرت نداشته باشند، و نيز ممكن است يكى از آنها در صورت عدم وجود ديگرى كافى باشد ليكن دومى براى كمك و يارى اوّلى برانگيخته شده باشد. به اين ترتيب چهار قسم انگيزه وجود مى‏يابد كه ما براى هر كدام از آنها مثالى ذكر مى‏كنيم: اوّل آن كه يك انگيزه به تنهايى وجود داشته باشد مانند اين كه درّنده‏اى ناگهان بر انسان هجوم آورد، او همين كه آن را مى‏بيند در حال از جايش برمى‏خيزد، و آنچه او را بدين كار وامى‏دارد قصد گريز از درّنده است، چه جانور را ديده و مى‏داند كه درّنده و آسيب رسان است، از اين رو نفس او براى گريز برانگيخته و قدرت در او آميخته مى‏شود و چون قدرت به مقتضاى برانگيختگى او عمل مى‏كند از جاى برمى‏خيزد تا از درّنده بگريزد و در اين برخاستن قصدى جز آن ندارد، اين را نيّت خالص مى‏نامند و عملى كه به مقتضاى آن در برابر هدفى كه باعث اصلى است انجام مى‏گردد اخلاص ناميده مى‏شود و معناى آن اين است كه نيّت او از مشاركت غير او و هر آميختگى خالص است. دوّم آن كه دو انگيزه جمع شود و هر كدام از آنها بتنهايى در برانگيختن مستقلّ باشد. مثال آن در محسوسات اين است كه دو نفر در برداشتن چيزى به مقدارى از نيروى خود يكديگر را يارى دهند كه اگر هر كدام بتنهايى آن را بردارند آن مقدار نيرو كافى باشد. و مثال آن در ارتباط با مقصود ما اين است كه خويشاوندى فقير از انسان حاجتى بخواهد، و او به سبب فقر و خويشاوندى‏اش حاجت او را برآورد و مى‏داند كه اگر هم فقير نبود به خاطر خويشاوندى‏اش حاجت او را برآورده مى‏كرد، و هم اگر خويشاوند نبود براى فقر و نادارى‏اش حاجت او را رفع مى‏كرد و مى‏داند كه نفس او به گونه‏اى است كه اگر خويشاوند توانگر و يا بيگانه مستمند به او رجوع كند با رغبت حاجتش را برآورده مى‏سازد. همچنين كسى كه پزشك او را به ترك طعام دستور داده و در اين هنگام روز عرفه فرا رسيده و آن روز را روزه مى‏گيرد در حالى كه مى‏داند اگر روز عرفه نبود نيز از طعام پرهيز و آن را ترك مى‏كرد، و هم اگر پرهيز نمى‏كرد به خاطر روز عرفه روزه مى‏داشت و امساك مى‏كرد در اين صورت دو انگيزه با هم جمع شده و بر عمل اقدام كرده و انگيزه دوّم يار و مددكار انگيزه اوّل‏ بوده است و ما اين را «توافق انگيزه‏ها» مى‏ناميم. سوّم آن كه هر يك از دو انگيزه به تنهايى مستقلّ نبوده و فقط در صورت اجتماع بتوانند قدرت را به حركت در آورده به كار گيرند. مثال آن از محسوسات اين است كه دو نفر ضعيف در برداشتن چيزى كه هيچ كدام به تنهايى قادر بر آن نيستند يكديگر را يارى دهند. و مثال آن از نظر مقصود ما اين است كه خويشاوند توانگرش از او وجهى طلب كند و او به وى ندهد، و بيگانه مستمند نيز از او درهمى بخواهد و از او نيز دريغ كند پس خويشاوند مستمندش به او مراجعه كند و چيزى را كه درخواست كرده به او بدهد در اين صورت آنچه او را بدين كار واداشته مجموع دوانگيزه فقر و خويشاوندى است. همچنين است كسى كه در پيش روى مردم به قصد كسب ثواب و جلب ستايش اشخاص صدقه مى‏دهد، و او به گونه‏اى است كه اگر تنها باشد مجرّد قصد ثواب او را به دادن صدقه وادار نمى‏كند، و اگر درخواست كننده فاسق باشد كه در تصدق به وى ثوابى نيست مجرّد ريا او را به دادن صدقه وادار نمى‏سازد و تنها در صورت اجتماع هر دو انگيزه دل او به دادن صدقه راغب مى‏شود. و ما اين را مشاركت مى‏ناميم. چهارم آن كه يكى از دو انگيزه به تنهايى مستقل بوده و ديگرى مستقل نباشد ليكن در صورت پيوستن به ديگرى دور نيست كه مايه كمك و آسانى كار شود. مثال آن در محسوسات آن است كه ضعيفى در برداشتن چيزى قوى را يارى دهد به طورى كه اگر قوى تنها بود مى‏توانست مستقلا آن را بردارد و ضعيف به تنهايى قادر به برداشتن آن نباشد ليكن در صورت اجتماع موجب آسانى حمل و تخفيف زحمت خواهد بود. مثال آن در مورد آنچه مقصود ماست اين است كه انسان در نمازهايش وردى و در صدقه دادنش عادتى داشته باشد و در اين موقع بر حسب اتفاق مردمى چند حضور داشته باشند و در نتيجه انجام دادن، اين عمل به سبب مشاهده آنها براى او سبكتر شود، امّا در همين حال مى‏داند كه اگر تنها و فارغ از مردم مى‏بود در اداى عمل سستى نمى‏كرد و نيز داناست كه اگر عملش طاعت نبود صرف ريا او را به آن وادار نمى‏ساخت بنابراين حالتى كه در پيش روى مردم به او دست داده و انجام دادن عمل را براى او سبك و آسان ساخته شايبه‏اى است كه در نيّت او روى داده است و ما اين گونه انگيزه را «معاونت» مى‏ناميم. انگيزه دومى يا رفيق يا شريك و يا معين است و ما حكم آن را در باب اخلاص ذكر خواهيم كرد. مقصود ما در حال بيان اقسام نيّت است، چه عمل تابع انگيزه است و حكم خود را از آن كسب مى‏كند، از اين رو گفته‏اند: عمل بسته به نيّت است و تابعى است كه ذاتا حكمى ندارد بلكه محكوم به حكم‏ متبوع خويش است. بيان رمز قول پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) كه: «نيّت مؤمن بهتر از عمل اوست» بدان گمان مى‏رود سبب ترجيح نيّت بر عمل آن است كه نيّت رازى است كه كسى جز خدا بر آن آگاه نيست، در حالى كه عمل امرى آشكار است و فعل نهان افضل از آشكار مى‏باشد و اين درست است، ليكن مراد و مقصود نيست. چه هرگاه نيّت كند كه در دل خدا را ياد كند يا درباره مصالح مسلمانان بينديشد اطلاق حديث اقتضا مى‏كند كه نيّت تفكر بهتر از تفكّر باشد، و نيز ممكن است گمان رود كه سبب ترجيح آن است كه نيّت تا پايان عمل دوام دارد در صورتى كه عمل دوام ندارد. ليكن اين هم قول ضعيفى است چه بازگشت آن به اين است كه عمل بسيار بهتر از اندك است و حال آن كه چنين نيست كه نيّت اعمال نماز گاهى جز در چند لحظه دوام ندارد در صورتى كه اعمال آن ادامه دارد و عام بودن حديث مقتضى آن است كه نيّت او بهتر از عملش باشد. گاهى هم گفته مى‏شود: معناى حديث اين است كه مجرد نيّت بهتر از عمل بدون نيّت است. البته اين سخن درست است ليكن بعيد است كه آن مراد باشد چه عمل بدون نيّت يا در حال غفلت اصلا خير و فايده‏اى ندارد و مجرّد نيّت بهتر از آن است و روشن است كه ترجيح براى شركت كنندگان در امرى است كه بر آن خير و فايده‏اى مترتّب باشد. بلكه منظور آن است كه هر طاعتى كه با نيّت و عمل تحقق مى‏يابد ضمن آن كه هر يك از نيّت و عمل از اعمال خوب به شمار مى‏آيند نيّتى كه از جمله طاعات باشد از عمل بهتر است، چه هر يك از اين دو در تحقّق مقصود مؤثّرند ليكن اثر نيّت بيش از اثر عمل است و اين معنايش آن است كه نيّت مؤمن از جمله طاعات اوست بهتر از عمل اوست كه آن نيز از جمله طاعات وى بشمار مى‏رود، غرض آن كه بنده در نيّت و عمل داراى اختيار مى‏باشد و هر دو عمل اويند ليكن از ميان اين دو نيّت بهتر است و معناى حديث همين است. مى‏گويم: براى اين حديث معناى ديگرى است و آن اين است كه مؤمن نيّتش آن است كه عباداتش را به نيكوترين وجه انجام دهد امّا وقتى به اداى آنها مشغول مى‏گردد متوجّه مى‏شود كه اين آرزو برايش ميسّر نيست و از اين كه آنها را به گونه‏اى كه سزاوار بوده ادا نكرده است ملول مى‏شود پس آنچه در نيّت دارد بهتر از عملى است كه انجام مى‏دهد و نيز مؤمن به سبب ايمانش به خدا و روز جزا نيّت مى‏كند كه واجبات و مستحبّات الهى را به جا آورد و از گناهها و بديها دورى جويد سپس توفيق آن را نمى‏يابد و آنچه را نيّت كرده تحقّق نمى‏دهد. يا آن كه نيّت مى‏كند كه اگر خداوند مالى به او عطا فرمايد آنها را در راه او انفاق كند سپس هنگامى كه خداوند به او مال مى‏دهد بسا بر اثر آن از نيّت خود باز مى‏گردد لذا نيّت او بهتر از عملش مى‏باشد. امام باقر (عليه السلام) به همين معنا اشاره كرده و فرموده است: «نيّت مؤمن بهتر از عمل اوست زيرا او كارهاى خوبى را نيّت مى‏كند كه توفيق آنها را نمى‏يابد، و نيّت كافر بدتر از عمل اوست چه او كارهاى بدى را نيّت مى‏كند و شرورى را آرزو دارد كه به آنها دست نمى‏يابد». از امام صادق (عليه السلام) درباره حديث نبوى مذكور پرسيدند فرمود: «زيرا عمل براى نشان دادن به مخلوق و نيّت به طور خالص براى پروردگار جهانيان است از اين رو خداوند عزّ و جلّ ثوابى كه به نيّت مى‏دهد بر عمل نمى‏دهد» و نيز فرموده است: بنده در روز نيّت مى‏كند كه نماز شب بگزارد ليكن خواب بر او غلبه مى‏كند و مى‏خوابد، خداوند همان نماز را براى او ثبت مى‏كند و نفسهايش را تسبيح مى‏نويسد و خوابش را صدقه قرار مى‏دهد.» غزّالى مى‏گويد: امّا سبب اين را كه نيّت بهتر از عمل است و بر آن رجحان دارد تنها كسى مى‏فهمد كه مقصد دين و طريقه آن و ميزان تأثير اين طريقه را در رسيدن به مقصد درك و برخى از اخبار را با برخى ديگر مقايسه كرده و براى او روشن شده باشد كه اين رجحان در مقايسه آن دو با مقصود است. فى المثل كسى كه بگويد: نان بهتر از پالوده است مرادش اين است كه نان در مقايسه با مقصود كه قوت و خوراك است بهتر است. و اين را كسى مى‏فهمد كه بداند مقصود از خوراك حفظ صحّت و بقاست و اثرات خوراكيها از اين لحاظ مختلف است و نيز اثر هر يك را بشناسد و برخى را با برخى ديگر مقايسه كند. طاعت غذاى دل است و مقصود از آن بهبودى و بقا و سلامت آن در آخرت و سعادت و تنعّم آن به لقاى پروردگار است. بنابراين مقصد اصلى درك لذّت سعادت لقاى حق تعالى است و بس، و هرگز كسى به لقاى پروردگار متنعّم نمى‏شود مگر آن كه بر محبّت او بميرد و به او عارف باشد، و هرگز محبّت او را به دست نمى‏آورد مگر آنگاه كه او را بشناسد، و هرگز انس به او حاصل نمى‏شود جز براى كسى كه پيوسته به ياد او باشد. لذا انس با دوام ذكر، و معرفت با دوام فكر به دست مى‏آيد، و محبّت نيز بالضّروره تابع معرفت است. دل براى دوام ذكر و فكر فارغ نمى‏شود جز آنگاه كه از مشغله‏ها و سرگرميهاى دنيا فراغت يابد، و از مشغله‏ها رها نمى‏شود مگر زمانى كه از شهوتهايش بريده شود به طورى كه مايل به امور خير و خواستار آن و از بدى بيزار و دشمن آن باشد، و انگاه به خيرات و طاعات رغبت مى‏كند كه بداند سعادت او در آخرت وابسته به آنهاست. چنان كه انسان خردمند فصد و حجامت مى‏كند چون مى‏داند تندرستى او به آنها بستگى دارد. هنگامى كه در پرتو معرفت ميل به خيرات و طاعات حاصل شود بر اثر عمل به مقتضاى آن و مداومت بر آن اين گرايش قوّت مى‏يابد زيرا مواظبت بر مقتضاى صفات دل و به كار بستن آنها در عمل به منزله قوت و خوراك براى آن صفت است تا آن صفت در دل راسخ شود و قوت يابد چه كسى كه طالب دانش يا خواهان رياست است در آغاز تمايل او ضعيف است ليكن اگر به مقتضاى اين تمايل رفتار و آن را دنبال كند و به تحصيل دانش و آموزش رياست و اعمالى كه براى اين مقصود مطلوب است بپردازد تمايل او استحكام و رسوخ مى‏يابد و انصراف از آن برايش دشوار مى‏گردد. همچنين هرگاه با مقتضاى ميل خود مخالفت كند تمايل او ضعيف و شكسته مى‏شود و بسا بكلّى زايل و محو مى‏گردد. في المثل آن كه چهره زيبايى را مشاهده مى‏كند و در طبع وى رغبت ضعيفى بدو پديد مى‏آيد چنانچه ميل خود را دنبال و به مقتضاى آن عمل كند و بر نگاه خود به او ادامه دهد و با او مجالست و معاشرت كند رغبت او تحكيم مى‏يابد تا آن حدّ كه زمام اختيار از دستش بيرون مى‏رود و نمى‏تواند خود را از اين ميل رهايى دهد. ليكن اگر از نخست نفس خويش را از اين گرايش باز دارد و با خواست طبع و ميل خود مخالفت كند مانند آن است كه قوت و غذا را از صفت ميل خود قطع كرده است و اين عمل موجب دفع آن است تا آنگاه كه بكلّى ضعيف و ريشه كن و محو شود. كلّيه صفات و خيرات و طاعاتى كه بدانها آخرت خواسته مى‏شود و بديها و شرورى كه براى طلب دنيا نه آخرت وقوع مى‏يابد به همين گونه است. ميل نفس به خيرات اخروى و انصراف از دنيا آن ميلى است كه انسان را براى ذكر و فكر فارغ و مهيّا سازد، و اين امر جز با مواظبت بر طاعات و ترك معاصى بدنى ميسّر نخواهد شد چه ميان اعضاى بدن و دل رابطه‏اى است كه هر كدام از ديگرى متأثّر مى‏شود، چنان كه اگر به يكى از اعضا جراحتى برسد دل به سبب آن دردمند مى‏شود، و هرگاه دل بر اثر آگاهى از مرگ يكى از عزيزانش يا هجوم پيشامد هولناكى به درد آيد اعضاى بدن از آن متأثّر مى‏شوند و ميان شانه‏ها و پهلوها به لرزه درمى‏آيد و رنگ صورت دگرگون مى‏شود. البتّه دل اصل و مقام متبوع بدن و به منزله فرمانروا و شبان و جوارح مانند خادمان و رعايا و پيروانند. بنابراين جوارح، خدمتگزاران دلند و صفات را در آن تحكيم مى‏بخشند و مقصود اصلى دل است و اعضا وسايل و ادوات ارتباط با آنند. از اين رو پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «در تن آدمى پاره گوشتى است كه هر گاه اصلاح شود همه بدن اصلاح مى‏شود» و نيز فرموده است: «بار الها شبان و رعيّت را اصلاح فرما»، و مراد آن حضرت از شبان دل است و نيز خداوند فرموده است: لَنْ يَنالَ الله لُحُومُها وَ لا دِماؤُها وَ لكِنْ يَنالُهُ التَّقْوى مِنْكُمْ. و تقوا صفت دل است از اين رو لازم مى‏آيد كه اعمال دل به طور كلّى از اعمال جوارح افضل باشد، سپس واجب است نيّت از همه اعمال دل برتر شمرده شود زيرا نيّت عبارت از گرايش دل و اراده آن به سوى امور خير است. مقصود ما از عمل به جوارح آن است كه دل به خواستن امور خير عادت كند و ميل به اين امور در آن مستحكم شود از شهوتهاى دنيوى خالى گردد و به ذكر و فكر رو آورد. بنابراين ناگزير نيّت در مقايسه با مقصود از عمل بهتر است چه آن اصل مقصود را در بر دارد. چنان كه هرگاه معده دردمند شود آن را با گذاردن قطران بر سينه يا آشاميدن دارويى كه به معده برسد درمان مى‏كنند، و آشاميدن دارو بهتر از ماليدن قطران بر سينه است چه منظور از ماليدن بر سينه اين است كه اثر آن به معده سرايت كند لذا آنچه به خود معده وارد شود بهتر و سودمندتر خواهد بود. به همين گونه بايد تأثير همه طاعات را درك كرد زيرا آنچه از آنها مراد و مطلوب است دگرگونى دل و صفات آن است نه اعضا و نبايد گمان كنى كه غرض از نهادن پيشانى بر زمين جمع پيشانى و زمين است بلكه مقصود اين است كه اين عمل بر حسب عادت صفت فروتنى را در دل مستحكم مى‏كند چه كسى كه در نفس خود نسبت به كسى احساس فروتنى مى‏كند هرگاه از اعضاى خويش كمك بجويد و آن را به صورت تواضع مجسّم كند فروتنى او استحكام مى‏يابد، و كسى كه در دلش نسبت به يتيمى احساس رقّت مى‏كند هرگاه دست بر سر او بكشد و او را ببوسد رقّت دلش نسبت به او شديدتر مى‏شود، از اين رو عمل بدون‏ نيّت به هيچ وجه سودمند نيست زيرا هرگاه كسى دست بر سر يتيمى كشد و در آن حال دلش غافل يا بر اين گمان باشد كه دست بر جامه‏اى مى‏كشد هرگز اثرى از اعضا در تحكيم رقّت به دل نمى‏رسد. به همين گونه كسى كه در حال غفلت سجده كند و دلش نگران اغراض دنيوى باشد هرگز پيشانى نهادن بر زمين تأثيرى در دل او نمى‏كند تا فروتنى او رسوخ يابد و وجود اين سجده مانند عدم آن است و هر چه وجودش با عدمش برابر باشد در مقايسه با هدفى كه از آن مطلوب است باطل گفته مى‏شود. از اين رو گفته‏اند: عبادت بدون نيّت باطل است، و اين امر بدان معناست كه هرگاه عمل را از روى غفلت به جا آورد چنانچه قصدش ريا يا تعظيم شخص ديگرى باشد نه تنها وجود آن عمل مانند عدمش نيست بلكه شرّى بر آن افزوده شده است چه نه تنها صفت مطلوب را تحكيم نبخشيده بلكه صفتى را استحكام داده كه صفت مطلوب را ريشه كن مى‏كند، و آن صفت ريا مى‏باشد كه عبارت از ميل به دنياست. و همين امر دليل برترى نيّت بر عمل است، و از اين جا قول پيامبر (صلّى الله عليه وآله) دانسته مى‏شود كه فرموده است: «هر كس قصد حسنه‏اى (كار نيكى) كند و آن را به جا نياورد حسنه‏اى برايش نوشته مى‏شود» زيرا قصد كردن دل همان ميل به سوى خير و نيكى و انصراف او از خواهش نفس و دوستى دنياست و اين هدف همه حسنات است و اتمام اين قصد از طريق عمل بر رسوخ و استحكام آن مى‏افزايد. همچنين منظور از ريختن خون قربانى خون و گوشت آن نيست بلكه مقصود انصراف دل از دوستى دنيا و بذل قربانى در راه رضاى خداست، و اين غرض با قطعيّت قصد و نيّت حاصل مى‏شود هر چند براى اجراى عمل مانعى به وجود آيد. هرگز گوشت و خون قربانى به خدا نمى‏رسد بلكه آنچه به او مى‏رسد تقواست، و تقوا جايگاهش در دل است از اين رو چنان كه ذكر كرديم پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «قومى در مدينه‏اند و در جهاد با ما مشاركت دارند» زيرا دلهاى آنان در صدق طلب خير، و بذل مال، و جان در راه خدا و آرزوى شهادت و اعلاى كلمه حقّ مانند دلهاى كسانى بود كه براى جهاد بيرون آمده بودند و تنها از لحاظ تن با آنها تفاوت داشته و اين هم به سبب موانعى بود كه به اسبابى كه خارج از محيط دل بود مربوط مى‏شد و اينها موانعى نامطلوبند مگر آن كه صفات مذكور را تحكيم كنند. با آنچه ذكر شد معانى همه احاديثى كه در فضيلت نيّت نقل كرديم دانسته مى‏شود لذا بايد گفته‏هاى ما را بر اين احاديث عرضه كنى تا اسرار آنها بر تو مكشوف شود و ما به اعاده نقل آنها نمى‏پردازيم. بيان اعمالى كه مربوط به نيّت است‏ بدان اگر چه اعمال به اقسام بسيارى منقسم مى‏شود مانند كردار، گفتار، حركت، سكون، جلب نفع، دفع ضرر، فكر، ذكر و جز اينها كه بى شمار و بى پايانند ليكن كلّا به سه قسم منقسم مى‏شوند: گناهان، طاعات، مباحات. قسم اوّل كه گناهان است، موضوعات آنها با نيّت تغيير نمى‏كند، و نبايد نادانها از اطلاق قول پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) كه فرموده است: «عمل به نيّت وابسته است» گمان كنند كه گناه با نيّت به طاعت مبدّل مى‏شود. مانند كسى كه از شخصى براى به دست آوردن دل شخص ديگر غيبت كند، يا از مال ديگرى مستمندى را اطعام كند، يا با مال حرام مدرسه يا مسجد يا رباطى بسازد، و در اين امور قصدش اعمال خير باشد. و همه اين اعمال ناشى از نادانى است، چه نيّت نمى‏تواند حرام، ظلم، تعدّى و گناه را از حرمت خود بيرون برد و در آنها تأثير كند بلكه قصد خير از طريق انجام دادن عمل شرّى كه خلاف مقتضاى شرع است شرّى ديگر است. و اگر اين حكم را بداند و عمل را مرتكب شود با شرع عناد ورزيده و اگر نداند به سبب نادانى گنهكار است زيرا طلب علم بر هر مسلمانى واجب است. بنابراين كارهاى خوب آنهايى است كه در شرع خوب شناخته شده‏اند، در اين صورت چگونه ممكن است كار بد خوب گردد، و چنين امرى بسيار دور است بلكه آنچه اين امر را در دل رواج مى‏دهد شهوت پنهانى و خواهشهاى درونى است. چه هرگاه انسان مايل به تحصيل جاه و مقام شود، و در صدد به دست آوردن دل مردم و ديگر لذّتهاى نفسانى برآيد شيطان به همينها توسّل جسته امر را بر نادان مشتبه مى‏كند. از اين رو سهل گفته است: خداوند به گناهى بزرگتر از جهل نافرمانى نشده است. به او گفته شد: اى ابا محمّد! آيا چيزى را بدتر از جهل مى‏شناسى، پاسخ داد: آرى جهل به نادانى و مطلب همان است كه او گفته است، زيرا جهل به نادانى باب آموختن را بر آدمى بكلّى مسدود مى‏كند، چه كسى كه گمان مى‏كند عالم است چگونه ممكن است به تحصيل دانش تن در دهد. همچنين بهترين چيزى كه خداوند به آن فرمانبردارى شده دانش است و اساس دانش دانستن دانش است همچنان كه اساس نادانى ندانستن نادانى است. زيرا كسى كه دانش سودمند را از دانش زيان آور نشناسد به دانشهاى ظاهر پسندى كه مردم با حرص بسيار آنها را وسيله دنياى خود قرار داده‏اند رو مى‏آورد، و اين خود مادّه اصلى جهل و منشأ تباهى عالم است. غرض اين است كسى كه به سبب نادانى با نيّت خير مرتكب گناه شود معذور نيست مگر آن كه نو مسلمان بوده و فرصتى براى آموختن احكام اسلام نيافته باشد چه خداوند فرموده‏ است: فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ، و پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «نادان به سبب نادانى معذور نمى‏باشد و روا نيست كه جاهل بر جهلش و عالم بر علمش خاموش باشند». تقرّب جستن پادشاهان به بناى مساجد و مدارس از مال حرام مانند تقرّب جستن عالمان بد در آموختن دانش به سفيهان و اشرارى است كه به فسق و فجور شناخته شده‏اند و همه مقصد آنها مجادله با عالمان و بيزارى از نادانان و دلجويى از سران مردم و گرد آوردن مال دنيا و گرفتن اموال سلاطين و مستمندان و يتيمان است، چه اينان هرگاه آموزش يابند راهزنان راه خدا خواهند شد و هر كدام از آنها در شهر خود نايب دجّال خواهد گرديد. براى حرصى كه به دنيا دارد با ديگران به نزاع مى‏پردازد، خواهشهاى نفسانى را پيروى مى‏كند. از تقوا دورى مى‏جويد و مردم با مشاهده گناهانى كه از او سر مى‏زند در ارتكاب گناه گستاخ خواهند شد. سپس دانش وى از وى به امثال او منتقل مى‏شود و آنان دانش را وسيله‏اى براى شرّ و پيروى از هواى نفس قرار مى‏دهند و اين روش پيوسته ادامه مى‏يابد و وبال اعمال آنها به معلّمى باز مى‏گردد كه به اوّلين آنها علم آموخت با آن كه فساد نيّت و قصد بد او را مى‏دانست و انواع گناهان را در گفتار و كردار و خوراك و لباس و كسب و كار او ديده بود. اين عالم مى‏ميرد ليكن آثار بد او ممكن است هزار يا دو هزار سال در جهان باقى بماند. خوشا به حال كسى كه چون بميرد گناهانش با او بميرند. آنگاه شگفت از جهل او كه مى‏گويد: عمل بسته به نيّت است و من نيّتم نشر علوم دين بوده اگر او آن را در راه فساد به كار برده گناه از اوست نه از من، و قصد من جز اين نبوده است كه او از دانش خود در راه خير كمك گيرد، ليكن رياست طلبى و مريد خواهى و تفاخر به علم خوشايند او بود و شيطان به سبب رياست دوستى امر را بر او مشتبه ساخت. اى كاش مى‏دانستم آن چه پاسخى دارد در مورد كسى كه به راهزنى شمشيرى ببخشد و اسب و اسباب براى او فراهم كند تا از آنها براى انجام دادن مقاصد خود كمك گيرد، و سپس بگويد: مقصودم تنها بذل و بخشش به او و تأسّى به اخلاق الهى بوده است به اين اميد كه با شمشير و اسب در راه خدا بجنگد، چه فراهم كردن اسب و وسايل براى مرزبانان و نيرو براى جهادگران از بهترين مستحبّات است، اگر وى آنها را در راهزنى به كار برده او گنهكار است امّا فقيهان اجماع كرده‏اند كه عمل اين شخص حرام است با اين كه‏ سخاوت و بخشندگى در نزد خداوند از محبوبترين صفتهاست، تا آن جا كه پيامبر (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «خداوند را سيصد خوى است كه هر كس با يكى از آنها به او تقرّب جويد وارد بهشت مى‏شود و محبوبترين آنها نزد او سخاوت است». كاش مى‏دانستم كه چرا سخاوت بر اين كس حرام و بر او واجب شده كه به قراين احول اين ستمگر بنگرد تا چنانچه بر او روشن شود كه وى بر حسب عادت از سلاح براى شرارت و كارهاى بد استفاده مى‏كند بكوشد تا او را خلع سلاح كند نه آن كه سلاح تازه‏اى در اختيار او بگذارد. دانش نيز سلاحى است كه به وسيله آن با شيطان و دشمنان خدا پيكار مى‏شود ليكن گاهى با آن دشمنان خدا يارى مى‏شوند، و اين دشمنان همان هواهاى نفسانى‏اند. لذا هر كس دنيا را بر دين خود و خواهشهاى نفس خويش را بر آخرتش برگزيند به سبب كمى فضل پيوسته عاجز و ناتوان است و چگونه رواست به چنين كسى كمك شود تا با فرا گرفتن نوعى دانش بتواند به وسيله آن به شهوتهايش دست يابد. عالمان پيشين پيوسته حالات كسانى را كه نزد آنان رفت و آمد داشتند بررسى مى‏كردند، و هرگاه از يكى از آنها اندك كوتاهى در نوافل و مستحبّات مى‏ديدند او را ردّ و احترام او را ترك مى‏كردند، و اگر از او فجور يا ارتكاب حرامى مشاهده مى‏كردند از او دورى مى‏جستند و او را از مجالس خود مى‏راندند و سخن گفتن با او را ترك مى‏كردند چه رسد به آن كه دانش خود را به او بياموزند چه مى‏دانستند كه هر كس مسأله‏اى بياموزد و بدان عمل نكند و آن را بر عهده ديگران بگذارد او جز اسباب شرّ و بدى را نمى‏خواهد، همه پيشينيان از فاجر عالم به سنّت به خدا پناه مى‏برند و از فاجر نادان استعاذه نمى‏كردند. اين امر و امثال آن چيزهايى است كه بر احمقها و پيروان شيطان مشتبه مى‏شود هر چند دارنده طيلسان و آستينهاى گشاد و صاحب زبانى دراز و دانش بسيار باشند، دانشى كه مشتمل بر پرهيز از دنيا و منع از آن، و ترغيب به آخرت و دعوت به آن نيست بلكه علومى است كه متعلّق به خلق است و به وسيله آنها مى‏توان بر گردآورى مال و جلب پيروان و پيشى گرفتن بر اقران دست يافت. بنابراين قول پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) كه فرموده است: «اعمال وابسته به نيّت است» از سه قسم اعمالى كه ذكر شد تنها به طاعات و مباحات اختصاص دارد و شامل معاصى نمى‏شود زيرا طاعت با نيّت طاعت و با دگرگونى آن مبدّل به معصيت مى‏شود، و مباح با نيّت طاعت و يا معصيت مى‏شود، ليكن معصيت هرگز با نيّت تبديل به طاعت نخواهد شد. آرى نيّت در آن مدخليّت دارد به طورى كه هرگاه مقاصد پليدى بر آن اضافه شود گناه بزرگ وزر و وبال آن چند برابر مى‏شود، چنان كه در كتاب توبه ذكر كرده‏ايم. قسم دوّم طاعات است و آنها در اصل صحّت و مضاعف شدن فضيلت به نيّت بستگى دارند. امّا اصل صحّت اين است كه نيّت انسان در طاعت انجام دادن آن براى خدا باشد نه براى غير او چه اگر قصد ريا داشته باشد طاعتش معصيت خواهد شد و مضاعف شدن فضيلت بستگى به كثرت نيّات خير دارد چه مى‏توان در يك طاعت خيرات بسيارى را نيّت كرد تا به هر نيّتى ثوابى عايد او شود، زيرا هر كدام از آنها حسنه‏اى است و هر حسنه‏اى ده برابر مثل آن ثواب دارد چنان كه در خبر آمده است. في المثل نشستن در مسجد طاعت است و در آن مى‏توان مطالب بسيارى را در نيّت گرفت تا از فضايل اعمال پرهيزگاران به شمار آيد، و به وسيله آن به درجات مؤمنان برسد: 1- معتقد باشد كه مسجد خانه خداست و كسى كه در آن وارد مى‏شود زاير خداوند است، پس زيارت مولاى خود را نيّت كند به اميد آنچه پيامبر (صلّى الله عليه وآله) وعده كرده و فرموده است: «كسى كه به مسجد درآمده خدا را ديدار مى‏كند و حقّ است بر زيارت شونده كه زيارت كننده خود را اكرام كند». 2- پس از اداى نماز منتظر نماز ديگر باشد تا از جمله منتظران نماز به شمار آيد، و اين معناى رابطوا در قول خداوند متعال است. 3- پارسايى از طريق بازداشتن گوش و چشم و ديگر اعضاء از حركات و رفت و آمدهاست، چه اعتكاف عبارت است از بازداشتن نفس و با روزه هم معناست و نوعى ترهّب و پارسايى است از اين رو پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «رهبانيّت امّتم نشستن در مساجد است». 4- با گوشه گيرى در مسجد خود را وقف خدا مى‏كند و درون خود را با فكر درباره‏

آخرت ملازم و همراه مى‏سازد و مشغله‏ها و سرگرميهاى باز دارنده را از خود دور مى‏گرداند.

5- نشستن در مسجد تجرّد براى ذكر خدا يا شنيدن ذكر او و يا تذكار ياد اوست چنان كه روايت شده است: «هر كس بامداد به مسجد رود تا ذكر خدا گويد و ديگران را به آن يادآورى كند مانند مجاهد در راه خداست». 6- نيّت كند كه با افاده علم خداوند امر به معروف و نهى از منكر كند چه مسجد از كسى كه نمازش را خوب به جا نمى‏آورد و يا چيزى را كه برايش حلال نيست مرتكب مى‏شود خالى نيست، لذا او را به معروف امر و به احكام دين راهنمايى مى‏كند و در نتيجه در ثواب كسى كه امور خيرى از او فرا مى‏گيرد شريك بوده و اجرش چند برابر مى‏شود. 7- برادرى در راه خدا به دست مى‏آورد و اين غنيمتى براى دنيا و ذخيره‏اى براى سراى آخرت است و مسجد آشيانه اهل دين و كسانى است كه خدا را دوست مى‏دارند و در راه او دوستى مى‏كنند. 8- به سبب شرم از خداوند گناهان را ترك مى‏كند و حيا مانع او مى‏شود كه در خانه خدا كارى كه موجب هتك حرمت آن است مرتكب شود. حسن بن على (عليه السلام) فرموده است: «هر كس به رفت و آمد در مسجد مداومت كند خداوند يكى از هفت خصلت را روزى او مى‏گرداند: برادرى در راه خدا به دست مى‏آورد يا رحمتى بر او فرود مى‏آيد يا دانش تازه‏اى را فرا مى‏گيرد يا كلمه‏اى مى‏آموزد كه او را به راه هدايت رهنمون مى‏شود يا از هلاكت باز مى‏دارد، و يا گناهان را از ترس يا از شرم ترك مى‏كند». مى‏گويم: اين حديث از طريق خاصّه (شيعه) از امير مؤمنان (عليه السلام) بدين گونه روايت شده كه فرموده است: «هر كس پيوسته به مسجد رفت و آمد كند به يكى از هشت چيز دست مى‏يابد: برادرى در راه خدا يا دانشى تازه يا نشانه‏اى محكم مى‏يابد، يا كلمه‏اى مى‏شنود كه او را به هدايت دلالت مى‏كند، و يا كلمه‏اى كه او را از هلاكت باز مى‏دارد، يا رحمتى كه انتظار آن را مى‏كشد و يا گناهى را از ترس يا حياء ترك مى‏كند». غزّالى مى‏گويد: اين است طريق تكثير نيّت‏ها و ديگر طاعات و مباحات را بر آن قياس كن زيرا هيچ طاعتى نيست جز اين كه مى‏توان آن را با نيّت‏هاى بسيارى به جا آورد و آنها به اندازه كوشش مؤمن در طلب خير و آمادگى وى براى آن و انديشه‏اش در اين باره در دل او حضور مى‏يابد و بدينسان اعمال وى رشد يافته و حسناتش چند برابر مى‏شود. قسم سوم مباحات است. و هيچ چيزى از مباحات نيست جز اين كه مى‏توان آن را با يك نيّت يا چند نيّت به جا آورد و آن را به يكى از پسنديده‏ترين مستحبّات مبدّل كرده به وسيله آن به درجات عالى دست يافت، پس چقدر بزرگ است زيان كسى كه از اين مطلب غافل باشد و بر اثر سهو و غفلت مانند ستوران رها شده با اين اعمال برخورد كند. بنده نبايد هيچ چيزى از خطورات و لحظات را حقير بشمارد، زيرا روز باز پسين درباره همه اين امور بازپرسى مى‏شود و مى‏پرسند كه چرا فلان كار را انجام داده و قصد او در آن چه بوده است؟ و اين نسبت به امورى است كه مباح محض است و مشوب به كراهت نيست. از اين رو پيامبر (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «در حلال آن حساب و در حرام آن عذاب است». در خبر آمده است: «كسى كه براى خدا خود را خوشبو كند روز قيامت در حالى وارد مى‏شود كه از مشك خوشبوتر است، و آن كه براى غير خدا بوى خوش به كار برد روز قيامت وارد مى‏شود در حالى كه از مردار بدبوتر است» و استعمال بوى خوش كار مباحى است ليكن ناگزير در آن قصد و نيّتى است. اگر بگويى: خود را خوشبو كردن از لذّت‏هاى نفس است پس چگونه ممكن است در ان نيّت كرد و خود را براى خدا خوشبو ساخت؟ پاسخ آن است كه بدانى كسى كه مثلا روز آدينه يا اوقات ديگر به قصد تنعّم به لذّات دنيا، يا به قصد اظهار تفاخر به كثرت مال تا اقران بر او حسد برند، يا به منظور خودنمايى به مردم تا نزد آنها آبرو يابد و به خوشبويى معروف گردد، يا براى جلب قلوب زنان بيگانه در صورتى كه خود را آماده چشم چرانى كرده است و يا به خاطر مقاصد ديگرى كه قابل شمارش نيست خود را خوشبو كرده است در همه اين موارد عمل او گناه است و در روز بازپسين به سبب اين كار بويش از مردار گنديده‏تر خواهد بود البتّه قصد اوّل او كه براى تنعّم به لذّات دنيا خود را خوشبو كرده مستثناست زيرا آن عمل گناه نيست جز اين كه در قيامت از آن نيز پرسيده مى‏شود، و با هر كس در حساب سختگيرى شود معذّب است. و به هر كس از مباح دنيا چيزى داده شده است به سبب آن در آخرت عذاب نمى‏گردد ليكن به اندازه آن‏ از نعمتهاى آخرت او كم مى‏شود و اين زيان تو را بس است كه در آنچه فانى مى‏شود شتاب شود و در افزايش نعمتى كه باقى و جاودانى است زيان و خسران روى دهد. امّا استعمال بوى خوش با نيّات حسنه مى‏تواند به قصد پيروى از سنّت پيامبر (صلّى الله عليه وآله) در روز جمعه، يا به نيّت تعظيم مسجد و احترام خانه خدا باشد و روا نداند كه زاير خداوند جز با بوى خوش وارد خانه‏اش شود، و يا به قصد آسايش همنشينانش در مسجد باشد تا از بوى او آسودگى يابند، و يا به منظور دفع بوى ناخوش از خودش باشد كه منجر به آزار همنشينانش مى‏شود، و يا به قصد قطع زبان غيبت كنندگانش باشد كه او را به داشتن بوى ناخوش غيبت مى‏كنند و از اين راه مرتكب گناه مى‏شوند چه هر كس خود را در معرض غيبت قرار دهد در حالى كه بتواند از آن دورى كند در اين گناه شريك غيبت كننده خواهد بود، چنان كه گفته‏اند: مهما ترحّلت عن قوم و قد قدروا ألّا تفارقهم فالرّاحلون هم‏ خداوند فرموده است: وَ لا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ من دُونِ الله فَيَسُبُّوا الله عَدْواً بِغَيْرِ عِلْمٍ، و اين اشاره است به اين كه سبب شدن براى بدى بدى است. ديگر آن كه مقصودش از به كار بردن بوى خوش معالجه دماغش باشد تا هوش و زيركى او افزايش يابد و درك مسائل مهمّ دين و تفكّر در آنها برايش آسان گردد. چه گفته‏اند: هر كس بويش خوش باشد خردش افزون مى‏شود. آن كه فقه مى‏داند چنانچه تجارت آخرت و طلب خير بر دلش غلبه داشته باشد از نيّاتى كه ذكر شد و امثال آنها در نمى‏ماند، و اگر جز نعمتهاى دنيا بر دلش چيره نباشد، اين گونه نيّت‏ها به دل او خطور نمى‏كند، و اگر آنها براى او گفته شود در دلش رغبتى به سوى آنها پديد نمى‏آيد و آنها براى او چيزى جز حديث نفس نيست و حديث نفس نيّت عمل به شمار نمى‏آيد. مباحات بسيارند و نمى‏توان نيّات هر يك را شمرد ليكن مى‏توان بر همين يكى غير آن را قياس كرد از اين رو يكى از پيشينيان گفته است: من دوست دارم در هر چيزى نيّت كنم حتى در خوردن، آشاميدن، خوابيدن و قضاى حاجتم. و در همه اينها مى‏تواند رضاى خدا را نيّت كند، زيرا هر چه مايه بقاى بدن و فراغت دل از مشكلات تن شود به منزله‏ ياورى براى دين است، آن كه قصدش از خوردن كسب نيرو براى عبادت، و نيّت او از مباشرت حفظ دين و خوشحالى همسر و تحصيل فرزندى است كه خدا را عبادت كند و با اين عمل امّت محمّد (صلّى الله عليه وآله) را زياد گرداند او با اين خوردن و نكاح خود خدا را فرمانبردارى كرده است. غالبترين لذّت‏هاى نفس خوردن و مباشرت است و كسى كه انديشه آخرت بر دل او غلبه دارد نيّت خير در آنها براى او ممتنع نيست. همچنين بايد به هنگامى كه مالى از او تلف شود نيّت خود را نيكو كند و بگويد: در راه خدا بوده است، و هرگاه به گوش او برسد كه ديگرى غيبت او كرده است خوشحال شود كه گناهانى از او را بر خواهد داشت و حسناتى از وى به دفتر اعمالش منتقل خواهد شد و با خاموشى از دادن پاسخ به او همين را نيّت كند. در خبر است كه: «بنده مورد حسابرسى قرار مى‏گيرد و اعمالش به سبب آفاتى كه به آنها رسيده باطل مى‏گردد به طورى كه مستوجب آتش مى‏شود سپس دفتر اعمال حسنه‏اش را برايش مى‏گشايند به طورى كه مستحقّ بهشت مى‏شود ليكن او تعجّب مى‏كند و مى‏گويد: پروردگارا اين اعمال را من انجام نداده‏ام، به او گفته مى‏شود: اينها اعمال كسانى است كه تو را غيبت كرده و به تو آزار رسانيده و بر تو ستم كرده‏اند». و نيز در خبر آمده است كه: «بنده با حسناتى همچون كوهها وارد قيامت مى‏شود كه اگر براى او خالص شوند وارد بهشت مى‏شود ليكن خبر مى‏آيد كه او به اين ستم كرده و آن را ناسزا گفته، و اين را زده است پس براى اينان از حسنات او برمى‏دارند به طوريكه حسنه‏اى برايش باقى نمى‏ماند، فرشتگان مى‏گويند: حسناتش پايان يافته است و مطالبه كنندگان باقى مانده‏اند، خداوند مى‏فرمايد: از گناهان آنها بر او بيفزاييد و با سيلى محكم وى را در آتش اندازيد». كوتاه سخن آن كه بپرهيز و سخت بپرهيز كه چيزى از حركات و سكنات خود را حقير و ناچيز شمارى تا از غرور و شرور آنها پرهيز نكنى در حالى كه در روز سؤال و حساب براى آنها پاسخى نداشته باشى چه خداوند آگاه و ناظر بر تو است: ما يَلْفِظُ من قَوْلٍ إِلَّا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ. اگر تو از دورانديشان و خردمندانى و از جمله فريفتگان نيستى هم اكنون درباره خود بينديش و حساب خود را به طور دقيق رسيدگى كن پيش از آن كه تو را مورد حسابرسى قرار دهند و مراقب احوال خويش باش، و نبايد هيچ حركت و سكونى از تو سر زند جز اين كه نخست بينديشى براى چه به حركت درمى‏آيى، چه مقصدى دارى، از دنيا چه خواهى يافت و از آخرت چه چيزى از دست خواهى داد و به چه چيزى دنيا را بر آخرت ترجيح مى‏دهى. هرگاه بدانى انگيزه تو جز دين نيست عزم خود و آنچه را دل بر آن نهاده‏اى اجرا كن و در غير اين صورت دست باز دار. و دلت را در اين خوددارى و امتناع نيز مراقب باش چه ترك عمل عملى است و ناگزير با نيّت درستى همراه بوده و نبايد انگيزه آن هوس نهفته‏اى باشد كه بر آن آگاه نباشى. همچنان نبايد ظواهر امور و كارهاى خوب مشهور تو را بفريبد بلكه به اعماق و اسرار امور بنگر تا از جرگه فريفته شدگان بيرون آيى. روايت شده است زكريّا (عليه السلام) براى ساخت ديوارى گلى كار مى‏كرد و مزدور بود، دو گرده نان براى او آوردند، چه او جز از حاصل دسترنج خود نمى‏خورد، در اين هنگام دسته‏اى بر او وارد شدند و او آنان را به طعام دعوت نكرد تا آنگاه كه از خوردن فارغ شد، آنها از اين رفتار او دچار شگفتى شدند زيرا به سخاوت و زهد او آگاه بودند و مى‏دانستند كه مقتضاى خير، دعوت آنها به طعام بوده است. زكريّا (عليه السلام) گفت: من در برابر مزد براى گروهى كار مى‏كنم، آنها دو گرده نان نزد من آوردند تا با خوردن آنها بر كارشان قوّت يابم، اگر در خوردن آنها با من همراهى مى‏كرديد نه شما را كافى بود و نه مرا و نه مى‏توانستم كار آنها را انجام دهم. آرى انسانى كه داراى بينش است در پرتو نور حقّ به همين گونه به باطن امور مى‏نگرد، چه ضعف او براى كار نقصانى در برابر واجب است، و دعوت آنها براى شركت در طعام نقصانى در برابر مستحبّ مى‏باشد و مستحبّات در برابر واجبات حكمى ندارند. بنده بايد به همين گونه نيّت خود را در ساير اعمال بررسى كند، و در هر كار جز با نيّت درست اقدام يا امتناع نورزد، و اگر نيّت به دلش نرسد خوددارى كند چه نيّت خارج از اختيار انسان است. بيان آن كه نيّت در اختيار آدمى نيست‏ بدان انسان نادان چون سفارش ما را درباره نيكو كردن نيّت و زياد به كار بردن آن مى‏شنود، و به قول پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) كه فرموده است: «اعمال به نيّت وابسته‏اند» توجّه مى‏كند به هنگام درس گفتن يا تجارت كردن يا خوردن در دل خود مى‏گويد: براى خداوند درس‏ مى‏گويم، تجارت مى‏كنم، مى‏خورم، و گمان مى‏كند كه همين نيّت است ليكن هيهات! اين حديث نفس، يا حديث زبانى، و يا تفكّر و انتقال او از خاطره‏اى به خاطره‏اى ديگر است، و نيّت از همه اينها بدور است، چه نيّت برانگيخته شدن نفس و توجّه و ميل آن به سوى چيزى است كه بر او روشن شده است هدف او در حال و يا آينده در آن تأمين مى‏شود، و اگر ميل وجود نداشته باشد به صرف اراده، اختراع و اكتساب صورت نمى‏گيرد بلكه همان گونه است كه انسانى كه شكمش سير است مى‏گويد: نيّت كردم كه اشتها و ميل به طعام داشته باشم، يا انسان مجرّد بگويد: نيّت كردم به فلانى عاشق و او را دوست داشته باشم و به دل او را بزرگ بشمارم و اينها محال است چه در رو آوردن دل به سوى چيزى و ايجاد تمايل و توجّه بدان هيچ راهى جز تحصيل اسباب آن وجود ندارد، و به اين امر گاهى قدرت دارد و زمانى فاقد قدرت است چه نفس تنها زمانى براى انجام دادن عملى برانگيخته مى‏شود و انگيزه آن را اجابت مى‏كند كه آنرا موافق و ملايم طبع خويش تشخيص دهد و تا معتقد نشود كه تحقّق غرض او به عملى از اعمال منوط است قصد او متوجّه آن نمى‏شود و در همه مواقع قادر به اين اعتقاد نيست. هر زمان اين عقيده برايش حاصل شود دلش رو به سوى آن مى‏آورد، و اين در صورتى است كه دلش فارغ بوده و به هدفى قويتر از آنچه در نظر گرفته مشغول نباشد و اين امر نيز در همه اوقات ممكن نيست چه انگيزه‏ها و باز دارنده‏ها داراى سببهاى بسيارند كه در پى مقدّمات و اسباب به وجود مى‏آيند و بر حسب اشخاص و احوال و اعمال مختلف‏اند. بنابراين هرگاه شهوت مباشرت بر انسان غلبه كند و غرض درستى از لحاظ دينى و دنيوى در توليد فرزند نداشته باشد، برايش ممكن نخواهد بود كه به نيّت توليد فرزند مباشرت كند و تنها مى‏تواند به نيّت ارضاى شهوت اين عمل را انجام دهد، چه نيّت عبارت از اجابت انگيزه است و او كه انگيزه‏اش ارضاى شهوت است چگونه مى‏تواند نيّت توليد فرزند داشته باشد. هرگاه بر دلش غالب نباشد كه اقامه سنّت نكاح به پيروى از پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فضيلتى بزرگ دارد نخواهد توانست در اين امر تبعيّت از سنت را نيّت كند مگر آن كه اين را به زبان و دل بگويد و اين حرف محض است و نيّت نيست. آرى طريق كسب اين نيّت آن است كه نخست ايمانش را به شرع تقويت كند و عقيده‏اش را به اين كه هر كس در تكثير امت محمد (صلّى الله عليه وآله) بكوشد ثوابى بس بزرگ دارد راسخ گرداند، و همه عوامل نفرت از فرزند را كه عبارت از بيم افزايش هزينه زندگى و رنج طولانى و جز اينهاست از نفس خود دور كند در اين صورت ممكن است براى كسب ثواب‏ رغبتى جهت تحصيل فرزند در دلش پديد آيد و اين رغبت او را به جنبش درآورد و اعضاى او را براى مباشرت آماده سازد. هنگامى كه قدرت او كه محرك زبان است براى اجابت اين انگيزه كه بر دلش غلبه يافته به كار درآيد براى عمل مورد نظر نيّت كرده است و هرگاه وضع چنين نباشد آنچه را براى توليد فرزند در نفس خود ارزيابى و در دل زير و رو مى‏كند جز وسواس و ياوه چيز ديگر نخواهد بود. از اين رو گروهى از پيشينيان از برخى طاعات كه نيّت آنها را در دل خود حاضر نمى‏ديدند امتناع مى‏كردند و مى‏گفتند: نيّت آن در دل حضور نمى‏يابد. تا آن جا كه ابن سيرين بر جنازه حسن بصرى نماز نگزارد و گفت: نيّت به دلم نمى‏آيد. مى‏گويم: شايد ابن سيرين به سبب آن كه او را از اهل نفاق مى‏دانسته بر جنازه او نماز نگزارده و تعلّل كرده است. غزّالى مى‏گويد: اگر از پيشينيان درخواست مى‏كردند كه كار نيكى انجام دهند مى‏گفتند: اگر خداوند نيّت آن را روزى ما گرداند آن را انجام مى‏دهيم. يكى از آنان گفته است: من يك ماه است نيّت عيادت مردى را مى‏طلبم هنوز برايم حاصل نشده است. عيسى بن كثير گفته است: با ميمون بن مهران مى‏رفتم چون به در خانه‏اش رسيد بازگشتم، پسرش به او گفت: آيا شام را بر او عرضه نمى‏دارى؟ پاسخ داد: از نيّتم نيست. مى‏گويم: برقى به سند خود از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده است: «يكى از دوستانش بر آن حضرت وارد شد و سلام كرد و نشست هنگامى كه امام (عليه السلام) از آن جا بازگشت آن مرد نيز به همراه او باز گرديد، و چون آن حضرت به در خانه خود رسيد وارد منزل شد و آن مرد را ترك فرمود. پسرش اسماعيل به پدرش عرض كرد: اى پدر! چرا به او پيشنهاد نكردى كه وارد شود، فرمود: درخور من نبود كه او را وارد (خانه) كنم، عرض كرد: او وارد نمى‏شد، فرمود: اى فرزند من، خوش ندارم خداوند مرا تعارف كننده بنويسد.» غزالى مى‏گويد: و اين بدان سبب است كه نيّت تابع نظر است و هرگاه نظر تغيير كند نيّت نيز تغيير مى‏يابد، از اين رو بزرگان روا نمى‏دانستند كه عملى بدون نيّت انجام دهند، چه نيّت روح عمل است، و عمل بدون نيّت درست ريا و تكلف مى‏باشد و سبب دورى از حق تعالى است نه قرب و نيز مى‏دانستند كه نيّت آن نيست كه گوينده به زبان بگويد نيّت كردم بلكه عبارت از برانگيخته شدن دل است و به منزله يكى از نفحات رحمانى است كه در بعضى اوقات حاصل مى‏شود و در اوقات ديگر غير ممكن است. آرى كسى كه امر دين بر دلش غلبه دارد احضار نيّت جهت امور خير در بيشتر حالات برايش ميسّر مى‏شود، زيرا دل او كم و بيش به اصل نيكى گرايش دارد و در نتيجه غالبا براى اجراى موارد آن برانگيخته مى‏شود. امّا كسى كه به دنيا مايل و محبّت آن بر دلش چيره شده است اين امر برايش ميسّر نخواهد بود بلكه اداى واجبات نيز جز با كوشش بسيار برايش ممكن نخواهد شد، و نهايت توفيق او اين است كه دوزخ را ياد كند و خود را از عذاب آن بترساند و نعمتهاى بهشت را به ياد او آورد، و نفس خود را براى رسيدن به آنها ترغيب كند، و بسا انگيزه ضعيفى در او پديد آيد و ثوابى كه نصيب او خواهد شد به اندازه رغبت و نيّت او خواهد بود. امّا طاعتى كه به نيّت تعظيم خداوند باشد از آن نظر كه او مستحق طاعت و بندگى است از كسى كه به دنيا راغب است صورت نخواهد گرفت، و اين ارزشمندترين و عاليترين نيات است، و كسى كه اين معنا را درك كند نيز عزيز و گرامى است چه رسد به آن كه طاعت را بدين گونه به جا آورد. نيات مردم در اداى طاعات داراى اقسامى است: برخى عمل را براى پاسخگويى به انگيزه خوف به جا مى‏آورند چه آنها از آتش دوزخ بيم دارند بعضى براى اجابت انگيزه رجاء طاعت را انجام مى‏دهند، زيرا بهشت را راغبند. اين نيّت‏ها اگر چه نسبت به طاعتى كه منحصرا به قصد امتثال امر خداوند و تعظيم ذات و جلال او به عمل آيد در مرتبه پستى است ليكن از جمله نيات صحيح به شمار مى‏آيند چه گرايش به چيزى است كه در آخرت وعده داده شده هر چند از جنس لذّتهاى دنياست. بيشتر انگيزه‏ها پيرامون فرج و شكم است و جايى كه نياز اين دو در آن برطرف مى‏شود بهشت است و كسى كه براى رسيدن به بهشت كار مى‏كند مانند مزدور بدى است كه خدمتگزار شكم و فرج خويش است و در رتبه ابلهان مى‏باشد و اينان با اعمال خود به بهشت مى‏رسند چه بيشتر اهل بهشت ابلهانند. امّا عبادت ارباب قلوب از حدود ذكر و فكر در عظمت خداوند تجاوز نمى‏كند و اين به سبب عشق آنها به جمال و جلال اوست و ديگر اعمال براى تأكيد و تتميم اين عمل آنهاست، چه مقام اينان برتر از آن است كه به حوريان و خوردنيهاى بهشت توجه كنند. لذا اينها مقصد آنان نيست بلكه آنان مصداق اين آيه‏اند كه فرموده است: الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ، و آنان او را مى‏خوانند و بس پاداشهاى مردم به اندازه نيات آنهاست، از اين رو آنان با نظر به وجه كريم الهى متنعم مى‏شوند و آنهايى را كه به رخسار حور العين توجه دارند به سخريّه مى‏گيرند، چنان كه آنها از ديدن رخسار حور العين بهره‏مند مى‏باشند كسانى را كه از نگاه به صورتهاى ساخته شده از گل متنعم مى‏شوند ريشخند مى‏كنند امّا ريشخند آنان بسيار قويتر است، چه تفاوت ميان جمال حضرت ربوبى و جمال حور العين بسيار فزونتر و بزرگتر از تفاوت ميان جمال حور العين و صورتهاى ساخته شده از گل است. اين كه نفوس حيوانى شهوانى آميزش با خوبرويان را براى رفع نياز جنسى بزرگ مى‏شمارند و از نظر به وجه كريم الهى اعراض مى‏كنند شبيه آن است كه سوسك سياه، ماده خود را بزرگ بداند و دلبستگى خويش را بدان مهم بشمارد و از نظر كردن به جمال زنان زيبا رو مى‏گرداند. بنابراين كورى بيشتر دلها از ديدن جمال حق تعالى شبيه كورى سوسك سياه از مشاهده جمال زنان است، چه او به هيچ وجه نمى‏تواند آن را ادراك و بدان توجه كند و اگر او از خرد برخوردار مى‏بود و نزد وى از زنان ياد مى‏كردند خرد كسانى را كه بدانها توجه دارند سبك و ناچيز مى‏شمرد. وَ لا يَزالُونَ مُخْتَلِفِينَ إِلَّا من رَحِمَ رَبُّكَ وَ لِذلِكَ خَلَقَهُمْ‏ و كُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ كوتاه سخن آن كه درجه نيّتها متفاوت است و كسى كه يكى از آنها بر دلش چيره شود بسا برايش ميسّر نشود كه از آن عدول كند. شناخت اين حقايق موجب بروز اعمالى است كه فقيهان ظاهر بين آنها را زشت مى‏شمارند، ليكن ما مى‏گوييم: هرگاه نيّت امر مباحى به دل برسد در صورتى كه در امرى كه فضيلت دارد نيّت به هم نمى‏رساند انجام دادن امر مباح برايش سزاوارتر است چه فضيلت بدان منتقل گرديده و آنچه فضيلت بوده مبدل به نقيصه شده است، زيرا اعمال بسته به نيات است. اين شبيه عفو است كه اگر به انسان ستمى رود عفو از انتقام افضل است، ليكن بسا در دلش نيّت انتقام به هم رسد نه نيّت عفو، در اين صورت انتقام افضل از عفو است. همچنين گاهى انسان نيّت آشاميدن و خوردن و خوابيدن دارد تا استراحت كند و براى عبادت در آينده قوت يابد و در حال نيّت نماز و روزه به دلش نمى‏رسد در اين صورت خوردن و خوابيدن براى او افضل است. بلكه اگر بر اثر مداومت در عبادت ملالت پيدا كند و نشاط او فرو نشيند و رغبتش كم شود و بداند اگر ساعتى را به سرگرمى و گفت و شنود بپردازد نشاط او تجديد مى‏شود سرگرمى و گفت و شنود از نماز برايش افضل است. ابو الّدرداد گفته است: من نفس خود را با سرگرميها آسايش مى‏دهم تا مرا در اداى حق كمك كند. على (عليه السلام) فرموده است: «دلها را اسايش دهيد چه هرگاه مجبور شوند كور مى‏گردند». اينها دقايقى است كه تنها عالمان محقق آنها را درك مى‏كنند نه قشريهاى آنها، چه پزشك حاذق گاهى بيمار گرمى مزاج را با گوشت كه طبيعت آن گرم است درمان مى‏كند و پزشك ناآگاه اين معالجه را ناروا مى‏شمارد در حالى كه مقصود پزشك آن است كه نخست نيروى بيمار را به او باز گرداند تا بتواند معالجه ضدّ گرمى را تحمّل كند. همچنين شطرنج باز ماهر گاهى بدون عوض رخ و اسب را ترك مى‏كند تا از اين طريق بر حريف غلبه يابد و ضعيف ناآگاه ممكن است به اين كار او بخندد و از آن در شگفت آيد. همچنين مرد جنگ آزموده ممكن است صلاح خود را در گريز از دشمن ببيند و به او پشت كند تا او را به تنگنا بكشاند سپس بر او هجوم برد و او را از پا درآورد. سلوك در راه خدا نيز به همين گونه است و سرتاسر جنگ با شيطان و معالجه دل است. كسى كه داراى بينش و توفيق است در اين ميدان بر لطايفى از حيله‏ها آگاه مى‏شود كه ضعيف ناموفّق آنها را مستبعد مى‏شمارد، از اين رو مريد نبايد آنچه را از پير خود مى‏بيند در ضمير خويش انكار، و يا دانشجو بر استادش اعتراض كند بلكه بايد در حدّ بينش خود توقّف كنند و در آنچه از احوال آنها نمى‏فهمند تسليم آنها باشند تا آن گاه كه درجه آنان را احراز كنند و اسرارشان بر آنها منكشف شود. باب دوم در اخلاص و فضيلت و حقيقت و درجات آن‏ خداوند متعال در فضيلت اخلاص فرموده است: وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا الله مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ و نيز: أَلا لِلَّهِ الدِّينُ الْخالِصُ و نيز: إِلَّا الَّذِينَ تابُوا وَ أَصْلَحُوا وَ اعْتَصَمُوا بِاللَّهِ وَ أَخْلَصُوا دِينَهُمْ لِلَّهِ و نيز: فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صالِحاً وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً. اين‏ آيه درباره كسى نازل شده كه براى خدا كار مى‏كند و دوست مى‏دارد كه او را بر آن بستانيد. پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «سه چيز است كه دل مرد مسلمان خيانت نمى‏كند: اخلاص عمل براى خداوند متعال و ...». مصعب بن سعد از پدرش نقل مى‏كند كه گفته است: پدرم گمان كرد كه او را نسبت به كسانى از اصحاب پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) كه از او پست‏ترند فضيلتى است، پيامبر (صلّى الله عليه وآله) فرمود: «همانا خداوند اين امّت را به سبب دعا و اخلاص و نماز ضعيفانشان نصرت داده است». از پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) روايت شده كه: «خداوند فرموده است: اخلاص سرّى از اسرار من است آن را در دل بنده‏اى كه او را دوست مى‏دارم به وديعه مى‏گذارم». علىّ بن ابى طالب (عليه السلام) فرموده است: «براى كمى عمل اندوه نخوريد براى قبول آن اندوهگين باشيد، چه پيامبر (صلّى الله عليه وآله) به معاذ بن جبل فرمود: عمل را خالص كن اندك آن تو را بس است» و نيز فرموده است: «هيچ بنده‏اى نيست كه عمل خود را چهل روز براى خدا خالص گرداند مگر آن كه چشمه‏هاى حكمت از دلش بر زبانش ظاهر مى‏شود» و نيز فرموده است: «نخستين افرادى كه در روز قيامت از آنها پرسش مى‏شود سه كس‏اند: مردى است كه خداوند به او دانشى عطا كرده است به وى مى‏فرمايد: در آنچه دانستى چه كردى؟ مى‏گويد: پروردگارا! در ساعات شبانه روز به آن قيام كردم، خداوند مى‏فرمايد: دروغ گفتى، و فرشتگان هم مى‏گويند دروغ گفتى بلكه خواستى بگويند فلانى عالم است، آگاه باش كه آن را گفته‏اند. ديگر مردى است كه خداوند مالى به او داده است، حق تعالى به او مى‏گويد: من به تو نعمت دادم تو چه كردى؟ مى‏گويد: پروردگارا من در ساعات شب و روز صدقه دادم، خداوند مى‏فرمايد: دروغ گفتى، و فرشتگان هم مى‏گويند: دروغ گفتى و خواستى گفته‏ برادران مؤمنت نيز سودى ندارد. عابد در آنچه وى گفت به تفكّر پرداخت و سپس گفت: پيرمرد راست مى‏گويد چه من پيامبر نيستم تا بريدن اين درخت بر من واجب باشد، و خدا به من امر نكرده كه آن را قطع كنم تا در صورت خوددارى گنهكار باشم، و آنچه او گفت سودش بيشتر است، لذا با او پيمان بست كه به وعده‏اش وفا كند و شيطان نيز سوگند ياد كرد. عابد به عبادتگاه خود بازگشت و خوابيد. چون بامداد شد دو دينار بر بالاى سر خود ديد آنها را برداشت، روز ديگر نيز به همين گونه بود و در بامداد روز سوم و روزهاى پس از آن چيزى بر بالاى سر خود نيافت. از اين رو خشمگين شد و تبر بر دوش نهاد و روانه شد. شيطان به صورت همان پيرمرد او را ديدار كرد و به او گفت: به كجا مى‏روى؟ پاسخ داد: مى‏روم كه درخت را قطع كنم، به او گفت: به خدا سوگند دروغ مى‏گويى و تو به اين كار قادر نيستى و به آن راهى ندارى. عابد مانند بار اوّل دست دراز كرد تا او را بگيرد، شيطان به او گفت: هيهات! سپس او را گرفت و بر زمين زد و او مانند گنجشكى در زير پاهاى او بود پس از آن بر روى سينه‏اش نشست و گفت: از اين كار دست بازدار و گرنه تو را مى‏كشم، عابد نگاهى به او كرد و دانست كه توان مقابله با او را ندارد، به وى گفت: اى فلان بر من چيره شدى، دست از من بدار و به من بگو چگونه نخست بر تو غلبه يافتم و اكنون تو بر من غالب شده‏اى، پاسخ داد: تو در بار نخست براى خدا خشمگين شدى و نيّت تو ثواب آخرت بود از اين رو خداوند مرا مسخّر تو گردانيد، ليكن در اين بار براى نفس خود و دنيا خشمناك شدى لذا تو را به زمين زدم. اين داستان تأييدى است بر قول حق تعالى كه: إِلَّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ، زيرا بنده جز به اخلاص از شيطان رهايى نمى‏يابد. از اين رو معروف كرخى خودش را مى‏زد و مى‏گفت: اى نفس اخلاص داشته باش تا خلاصى يابى. يعقوب مكفوف گفته است: مخلص كسى است كه حسنات خود را پنهان بدارد همان گونه كه سيّئات خود را پوشيده مى‏دارد. ابو سليمان گفته است: خوشا به حال كسى كه يك گام درست بردارد و بدان جز رضاى خدا نخواهد. يكى از اولياء به برادرش نوشت: نيّت خود را در اعمالت خالص گردان تا اندكى از عمل، تو را كافى باشد. ابو ايّوب سختيانى گفته است: خالص گردانيدن نيّت‏ها از همه عملها بر عاملان سخت‏تر است. مى‏گويم: پس از اين غزّالى درباره فضيلت اخلاص به نقل سخنانى پرداخته است كه ما از آنها صرف نظر مى‏كنيم. در كافى از امام صادق (عليه السلام) روايت شده كه درباره آيه: لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا فرموده است: مراد عمل بيشتر نيست بلكه عمل درست‏تر مراد است، چه درستى ترس از خداست و نيّت راست حسنه است. سپس فرمود: «باقى ماندن بر عمل تا خالص شوى سخت‏تر از عمل است، و عمل خالص آن است كه نخواهى جز خدا كسى تو را بر آن بستايد». از امام باقر (عليه السلام) روايت است كه فرمود: «هيچ بنده‏اى ايمان به خدا را در چهل روز خالص نمى‏كند جز اين كه خداوند او را به دنيا بى اعتنا، و به درد و درمان آن بينا و حكمت را در دل او پابرجا و زبانش را به آن گويا مى‏كند». بيان حقيقت اخلاص‏ بدان هر چيزى ممكن است با غير خود بياميزد، و چون از غير خود صافى و از آن رها شود خالص گفته مى‏شود و فعل صافى و از هر شايبه خالى را اخلاص مى‏نامند. خداوند فرموده است: من بَيْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَناً خالِصاً سائِغاً لِلشَّارِبِينَ. و خالص بودن شير به اين است كه در آن شايبه‏اى از خون و سرگين و از هر چيزى كه ممكن است با آن آميخته شود وجود نداشته باشد. ضدّ اخلاص شرك است و كسى كه مخلص نباشد مشرك است، جز اين كه براى شرك درجاتى است و ضدّ اخلاص در توحيد شريك قرار دادن چيزى در الوهيّت است. شرك دو نوع است: خفىّ و جلىّ، اخلاص نيز به همين گونه است. اخلاص و ضدّ آن هر دو بر دل وارد مى‏شوند و دل جايگاه آنهاست، و در قصدها و نيّتها داخل مى‏شوند. ما حقيقت نيّت را ذكر كرده و گفته‏ايم كه نيّت به اجابت انگيزه بازگشت دارد لذا هرگاه انگيزه يكى و مجرّد از غير خود باشد فعلى كه از صاحب آن انگيزه صادر مى‏شود نسبت به آنچه نيّت كرده است اخلاص گفته شود. فى المثل كسى كه صدقه مى‏دهد و غرض او صرف رياست مخلص است، و چنانچه مقصودش محض تقرّب به خداست نيز مخلص مى‏باشد، ليكن عادت بر اين جارى است كه واژه اخلاص را به قصدى كه براى تقرّب به خداوند بوده و از هر شايبه‏اى مجرّد باشد تخصيص مى‏دهند چنان كه واژه الحاد را كه به معناى ميل و گرايش است بر حسب عادت به گرايش از حقّ به غير حقّ اختصاص داده‏اند. كسى كه انگيزه‏اش تنها ريا باشد خود را در معرض هلاكت قرار داده است و ما درباره او سخن نمى‏گوييم، زيرا آنچه مربوط به او بوده در كتاب ريا از بخش مهلكات ذكر كرده‏ايم و كمترين چيزى كه در اخبار نسبت به وى وارد شده اين است كه: «ريا كننده در روز قيامت به چهار نام ندا داده مى‏شود: اى رياكار، اى فريبكار، اى مشرك، اى كافر». اكنون درباره كسى سخن مى‏گوييم كه انگيزه‏اش قصد تقرّب به خدا باشد، ليكن داعيه ديگرى با انگيزه او آميخته شده باشد كه آن يا رياست و يا چيزى از لذّتهاى نفسانى غير از ريا. في المثل با قصد تقرّب روزه بگيرد تا از پرهيز حاصل از آن سود ببرد يا بنده‏اى را در راه خدا آزاد كند تا از هزينه و بد خلقى او رهايى يابد يا به حجّ رود تا با گردش و مسافرت تندرستى يابد، يا از شرّى كه در شهرش دامنگير او شده خلاصى پيدا كند و يا از دشمنى كه در منزل او راه يافته بگريزد يا از زن و فرزندش دلتنگ گرديده يا از كارى كه بدان مشغول است خسته شده و مى‏خواهد روزهاى چندى بياسايد يا به جهاد مى‏رود تا جنگ را تمرين كند و طرز به كار بردن ابزار آن را بياموزد بتواند در لشكركشيها شركت كند يا نماز شب به جا آورد ليكن مقصودش مراقبت از خانه و زندگى و زن و فرزندش باشد يا دانش بياموزد تا طلب مالى كه كفاف او باشد برايش آسان گردد يا براى آن كه ميان خانواده‏اش عزّت يابد يا به قصد آن كه به سبب عزّت علم املاك و اموال او از مطامع مصون ماند يا براى آن كه با اشتغال به درس و وعظ از غم خاموشى رها شود و با لذّت محاوره رفع اندوه كند يا خدمت عالمان را عهده‏دار شود تا حرمت او در نزد آنان و مردم زياد گردد يا به منظور آن كه در دنيا رفيقى پيدا كند: يا قرآنى بنويسد تا بر اثر تمرين در نوشتن خطّ او نيكو شود يا پياده به حجّ رود تا از پرداخت كرايه آسوده شود يا وضو گيرد تا پاكيزه و خنك گردد يا غسل كند تا خوشبو گردد يا حديث روايت كند تا به وثوق و عالى بودن سند معروف شود يا در مسجد اعتكاف كند تا كرايه خانه ندهد روزه گيرد تا از رفت و آمد براى پختن طعام آسوده گردد يا براى آن كه خوردن او را از پرداختن به كارهايش باز ندارد يا به سائل صدقه دهد تا ابرام او را در سؤال قطع كند يا بيمارى را عيادت كند تا اگر بيمار شد به عيادت او آيند يا جنازه‏اى را تشييع كند براى آن كه جنازه‏هاى خانواده‏اش را تشييع كنند يا از اين قبيل كارها انجام دهد تا به نيكوكارى معروف و به نيكى ياد شود و مردم به ديده صلاح و وقار به او بنگرند. بنابراين هرگاه انگيزه او براى عمل تقرّب به خدا باشد ليكن يكى از اين خطورات ضميمه آن شده به طورى كه عمل را برايش سبكتر ساخته بى ترديد عمل او از حدّ اخلاق بيرون رفته و خالص براى رضاى خدا نبوده و شرك بدان راه يافته است. خداوند فرموده است: «من بى نيازترين شريكان از شركت هستم.» خلاصه آن كه هر لذّتى از لذّات دنيا كه مايه آسايش نفس باشد و دل بدان رغبت كند چنانچه كم يا زياد آن به عمل راه يابد صفاى آن را مكدّر و خلوص آن را زايل مى‏كند. انسان با لذّتهاى نفسانى گره خورده و در شهوتهاى خود فرو رفته و كم است كه فعلى از افعال و عبادتى از عبادات او خالى از اين قبيل لذّتها و اغراض زودگذر دنيوى باشد. از اين رو گفته‏اند: كسى كه در دوران عمر خويش يك گام از روى اخلاص براى رضاى خدا بردارد رستگار شده است و اين به سبب ارزشمندى و كميابى اخلاص و دشوارى پاكيزه كردن دل از اين شائبه‏ها و اغراض است. عمل خالص آن است كه انگيزه آن تنها طلب تقرّب به خدا باشد و اگر همين لذّتهاى نفسانى به تنهايى انگيزه عمل باشند روشن است كه كار دارنده آن چقدر دشوار خواهد بود. ليكن منظور ما در اين جا كسى است كه قصد اصلى او تقرّب به خدا باشد و امورى كه ذكر شد به قصد او منضّم گردد. در اين صورت چنان كه در بحث نيّت ذكر شد الحاق اين امور به قصد او يا در رتبه موافقت و يا بر سبيل مشاركت و يا به طريق معاونت خواهد بود. كوتاه سخن آن كه انگيزه نفسانى يا مانند انگيزه دينى است يا قويتر و يا ضعيفتر از آن است و هر كدام آنها حكمى جداگانه دارد كه ما بزودى آن را ذكر خواهيم كرد. اخلاص، خالص گردانيدن عمل از همه آن شايبه‏هاست چه كم و چه زياد به طورى كه قصد تقرب در آن خالص شود و انگيزه‏اى براى عمل جز آن وجود نداشته باشد و اين امر تنها در مورد كسى قابل تصور است كه دوستدار خدا و شيداى او بوده و تمام انديشه‏اش در امور آخرت مستغرق باشد به طورى كه در دل او جايى براى دوستى دنيا باقى نمانده باشد. چنين كسى حتى خوردن و آشاميدن را نيز دوست نمى‏دارد بلكه رغبت او به آنها مانند رغبت او به قضاى حاجت است چه آن ضرورتى جبلّى است. او طعام را به سبب آن كه طعام است دوست نمى‏دارد بلكه از آن جهت كه براى عبادت خدا به او نيرو مى‏دهد از آن استفاده و آرزو مى‏كند كه كاش شرّ گرسنگى از او كفايت مى‏شد تا نيازى به خوردن نداشته باشد، لذا در دل او لذّتى نسبت به آنچه بر مقدار ضرورى است باقى نمى‏ماند، و تنها مقدار ضرورى مطلوب اوست چه آن ضرورى دين اوست و وى جز در فكر دين خود نيست. اين شخص‏ اگر بخورد يا بياشامد يا قضاى حاجت كند، در همه حركات و سكنات خود عملش خالص و نيّتش درست است. اگر او مثلا بخوابد كه آسايش يابد تا بر عبادت توانايى پيدا كند خوابش عبادت و در اين حال داراى مرتبه مخلصان است. امّا كسى كه چنين نيست باب اخلاص در عمل بر روى او مسدود است به استثناى افراد كم و نادرى. چنان كه اگر كسى محبّت خداوند و دوستى آخرت بر او غلبه يافته باشد حركات معتاد او صفات فكر و انديشه‏اش را كسب مى‏كند و اخلاص مى‏شود. همچنين كسى كه محبّت دنيا و برتريجويى و رياست طلبى بر او چيره شده و به طور خلاصه محبّت غير خدا بر او استيلا يافته است همه حركات معمولى او اين صفات را به خود مى‏گيرد و عبادات او اعم از روزه و نماز و غير آن‏ها جز به ندرت از اين آفات مصون نمى‏ماند. بنابراين داروى اخلاص شكستن لذّتهاى نفس و بريدن طمع از دنيا و تجرد براى آخرت است به طورى كه اين امور بر دل غلبه يابد و تنها در همين موقع است كه اخلاص ميسر مى‏شود. چه بسيار است اعمالى كه انسان در تحقق آنها رنج مى‏برد و گمان مى‏كند آنها را خالصانه براى خداوند انجام مى‏دهد در حالى كه در آنها فريب خورده است زيرا جهات آفات آن اعمال را نمى‏داند. چنان كه از يكى از پيشينيان نقل شده كه گفته است: نماز سى سال را كه در مسجد و در صف اول جماعت به جا آورده بودم قضا كردم زيرا يك روز به سبب عذرى دير به مسجد آمدم و در صف دوم نماز گزاردم، و چون از اين كه مردم مرا در صف دوم مى‏ديدند احساس شرم كردم دانستم كه نگاه مردم به من در صف اول مرا خوشحال مى‏كرده و از جايى كه نمى‏دانسته‏ام مايه آسودگى دل من بوده است. اين نكته‏اى دقيق و دشوار است و كم است اعمالى كه از امثال اين آفات مصون بماند. و نيز اندكند كسانى كه بدين نكات توجه كنند. بى ترديد آنهايى كه از اين مسايل غافلند در روز باز پسين همه حسنات خود را سيّئات خواهند ديد، و در قول حق تعالى همينها مرادند كه فرموده است: وَ بَدا لَهُمْ من الله ما لَمْ يَكُونُوا يَحْتَسِبُونَ و نيز: وَ بَدا لَهُمْ سَيِّئاتُ ما عَمِلُوا و نيز: قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمالًا الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ في الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً. عالمان بيشتر از همه مردم به طور شديد در معرض اين فتنه‏اند، چه انگيزه اكثر آنها بر نشر دانش‏ لذّت استيلا و خوشحالى به داشتن مريد و شادمانى از حمد و ستايش مردم است. شيطان نيز اين مقاصد را بر آنها مشتبه مى‏كند، و مى‏گويد: مقصود شما انتشار دين خدا و دفاع از آيين پيامبر اوست. مى‏بينى واعظ از اين كه مردم را نصيحت و براى حكّام موعظه مى‏كند بر خدا منت مى‏گذارد، و از اين كه گفتار او مقبول مردم قرار مى‏گيرد و به او رو مى‏آورند خوشحالى مى‏كند و مدعى مى‏شود كه شادى او به سبب توفيقى است كه در نصرت دين يافته است و اگر يكى از همكارانش كه وعظش از او نيكوتر باشد پيدا شود و مردم از وى برگردند و به او رو آورند غمگين مى‏شود، در حالى كه اگر انگيزه او دين باشد بايد خدا را شكر كند كه اين مهم را از عهده او برداشته و به عهده ديگرى گذاشته است. با اين حال شيطان او را رها نمى‏كند و به او مى‏گويد: اندوه تو براى قطع ثواب است نه از جهت آن كه مردم از تو روى گردانيده‏اند چه اگر از گفتارت پند گرفته‏اند تو به ثواب رسيده‏اى و اندوه تو بر فوت ثواب نيز پسنديده است. امّا اين بيچاره نمى‏داند كه اگر حق را فرمانبردار باشد و كار را به برتر از خود واگذارد ثواب او در آخرت بيشتر از آن است كه در آن كار يگانه و منفرد باشد. برخى از عالمان فريب شيطان را مى‏خورند و وانمود مى‏كنند كه اگر كسى پيدا شود كه در اين كار سزاوارتر باشد شاد مى‏شوند و او را بر خود ترجيح خواهند داد ليكن خبر دادن از نفس پيش از تجربه و آزمايش صرف نادانى و غرور است، چه نفس در دادن اين گونه وعده‏ها پيش از رسيدن موعد بسيار فرمانپذير است سپس هنگامى كه موعد فرا مى‏رسد حالت او دگرگون مى‏شود و به وعده وفا نمى‏كند. به اين نكته كسى واقف است كه حيله‏هاى شيطان و مكرهاى نفس را شناخته و مدتى طولانى را در آزمايش نفس گذرانده باشد. از اين رو شناخت حقيقت اخلاص و عمل به آن درياى ژرفى است كه همه مردم جز قليلى نادر و يگانه در آن غرق مى‏شوند و آنها همان كسانى هستند كه خداوند آنان را مستثنا كرده و فرموده است: إِلَّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ. بنابراين بنده بايد اين امور را دقيقا ملاحظه و مراقبت كند و گرنه نادانسته به پيروان شيطان مى‏پيوندد. مى‏گويم: پس از اين غزّالى گفته‏هاى مشايخ را درباره اخلاص ذكر و از يكى از آنان نقل كرده است كه اخلاص در عمل آن است كه دارنده‏اش پاداشى در دو جهان براى آن نخواهد سپس مى‏گويد: اين سخن اشاره است به آن كه لذّتهاى نفس هم در حال و هم در آينده آفت است، و آن كه براى تنعّم نفس به لذّتهاى بهشت خدا را عبادت مى‏كند بيمار است چه حق آن است كه براى عمل جز رضاى خداوند خواسته نشود. و اين اشاره به اخلاص صدّيقان و مطلق اخلاص است. امّا كسى كه به اميد بهشت و يا از بيم آتش عمل مى‏كند او نسبت به لذّتهاى عاجل مخلص است چه وى در طلب لذّت فرج و شكم است و آنچه مطلوب بحقّ ارباب قلوب مى‏باشد وجه كريم خداوند متعال است و بس. آن كه گفته است: آدمى جز براى لذّتى يا بهره‏اى به جنبش در نمى‏آيد و بيزارى از لذّتها صفت خداوند است براستى گوينده اين سخن كافر است. ليكن مراد قوم بيزارى از چيزهايى است كه مردم آنها را لذّت مى‏نامند و عبارت از شهوتهايى است كه در بهشت توصيف شده‏اند. امّا صرف تلذّذ به معرفت الهى و راز و نياز گفتن با او و نظر كردن به وجه كريمش لذّتهايى است كه بهره اين گروه است و مردم آنها را لذّت نمى‏شمارند بلكه از آن تعجب مى‏كنند. و اينان چنانند كه هرگاه لذّت طاعت و مناجات و ملازمت شهود حضرت حق را در نهان و آشكار از آنها بگيرند و در برابر همه نعمتهاى بهشت را به آنها بدهند آنان اين نعمتها را بسيار حقير مى‏شمارند و بدانها توجه نخواهند كرد. پس حركت آنان براى لذّتى و طاعت اينان براى لذّت‏ى ديگر است، و لذّت اينان معبود آنهاست و بس نه چيز ديگر. سپس گفته است سخنها در اين باره بسيار است و پس از كشف حقيقت نقل زياد اقوال سودى ندارد. براستى سخن وافى و بيان كافى همان است كه سرور گذشتگان و آيندگان (صلّى الله عليه وآله) در پاسخ پرسش از اخلاص فرموده است: «آن اين است كه بگويى پروردگار من الله است سپس چنان كه به تو دستور داده شده استقامت ورزى» يعنى هواى نفس خود را نپرستى و جز پروردگارت را عبادت نكنى و همان گونه كه به تو امر كرده در عبادت او پايدارى ورزى، و اين اشاره به آن است كه از هر چه غير خداست قطع نظر كنى، و براستى اخلاص همين است. بيان درجات شائبه‏ها و آفتهايى كه به اخلاص آسيب مى‏رساند بدان آفاتى كه اخلاص را مشوّش مى‏كند بعضى جلىّ و برخى خفىّ است، پاره‏اى با آن كه جلىّ و آشكارند ضعيف و برخى با آن كه خفىّ مى‏باشند قوى هستند. فهم درجات اين آفات از حيث خفاء و ظهور جز با آوردن مثالى دانسته نمى‏شود. امّا روشنترين آفات اخلاص رياء است و براى همين مثالى مى‏آوريم و مى‏گوييم: هنگامى كه نمازگزار نمازش‏ را با اخلاص به جا مى‏آورد و جماعتى به او مى‏نگرند و يا كسى بر او داخل مى‏شود شيطان بر او وارد مى‏گردد و به او مى‏گويد: آوازت را نيكو كن تا اشخاص حاضر به ديده احترام و صلاح به تو بنگرند و تو را حقير نشمارند و غيبت نكنند، در نتيجه او حالت خشوع به خود مى‏گيرد و اعضايش را ساكن و آرام مى‏گرداند و نمازش را نيكو به جاى مى‏آورد. و اين همان رياى ظاهر است كه بر مريدهاى مبتدى پوشيده نيست. درجه دوم آن كه مريد اين آفت را مى‏شناسد، و از آن پرهيز مى‏كند، و در اين مورد از اطاعت شيطان سرباز مى‏زند، و بر او توجه ندارد و نمازش را به همان گونه كه بوده ادامه مى‏دهد. در اين هنگام شيطان به عنوان خيرخواهى بر او وارد مى‏شود و به وى مى‏گويد: مردم از تو متابعت و به تو اقتدا مى‏كنند و به تو مى‏نگرند و كردارت را نقل مى‏كنند و به تو تأسّى مى‏جويند، اگر اعمالت را خوب به جا آورى ثواب اعمال آنها از آن تو است و اگر بد انجام دهى وزر و وبال آنها بر عهده تو خواهد بود. پس عمل خود را در پيش روى آن‏ها نيكو كن شايد در خشوع خود و نيكو به جا آوردن عبادت به تو اقتدا كنند. اين تلقينى دشوارتر از اول است و بسا كسى كه به تلقين نخست فريفته نشده در اين جا فريب خورد چه اين نيز عين ريا و باطل كننده اخلاص است زيرا اگر او خشوع و حسن عبادت را خوب مى‏داند و ترك آن را براى غير خود نمى‏پسندد چرا در خلوت آن را براى خود سزاوار نمى‏داند و ممكن نيست ديگرى نزد او از خودش عزيزتر باشد. بلكه اين صرف تلبيس و دگرگون كردن حقيقت است، چه كسى كه به او اقتدا مى‏شود بايد داراى استقامت نفس بوده و دلش روشنى يافته باشد تا نورش به ديگران برسد و در نتيجه ثوابى عايد وى گردد. امّا اين پيشوا كه تحت تأثير شيطان قرار گرفته عمل او صرف نفاق و تلبيس است كسى كه به او اقتدا كند به ثواب عملش مى‏رسد ليكن خود وى به سبب مشتبه كردن امر و اظهار خلاف باطن مورد مؤاخذه و كيفر قرار خواهد گرفت. درجه سوم و اين از درجات پيش دقيقتر است و عبارت از اين است كه بنده نفس خود را آزموده و به مكرهاى شيطان آگاه است و مى‏داند كه اختلاف عمل در حال خلوت و مشاهده غير صرف رياست و اخلاص آن است كه نماز او در خلوت مانند نمازى باشد كه آن را در انظار مردم به جا مى‏آورد، و از خود و خداى خويش شرم كند كه به سبب مشاهده مردم خشوعى بيش از آنچه عادت اوست در نمازش داشته باشد. لذا در خلوت به خود توجه كند و نمازش را به گونه‏اى كه در پيش روى مردم مى‏پسندد نيكو به جا آورد و در برابر مردم نيز به همين نحو عمل كند. اين روش نيز ريايى دشوار و پيچيده است، زيرا نمازش را در خلوت نيكو ادا كرده تا در پيش مردم آن را نيكو به جا آورد و ميان آنها تفاوتى نگذاشته است ليكن او هم در خلوت و هم در پيش روى خلق توجهش به مردم است در حالى كه اخلاص آن است كه براى آدمى تفاوت نكند كه بهايم تماشاگر نماز او باشند يا خلايق و او همچنان بر يك روش باشد. امّا گويا نفس اين شخص به وى اجازه نمى‏دهد كه در پيش روى مردم نماز را بد بگذارد آنگاه شرم مى‏كند كه در زمره رياكنندگان قرار گيرد و گمان مى‏كند با يكسان خواندن نماز در خلوت و در پيش روى مردم ريا را از عمل خود زدوده است. ليكن هيهات! چه رياء زمانى زدوده مى‏شود كه او در نهان و آشكار به مردم توجهى نداشته باشد چنان كه به جمادات توجه ندارد در حالى كه اين شخص انديشه‏اش هم در نهان و هم در آشكار به خلق مشغول است و اين خود از مكرهاى پنهانى شيطان است. درجه چهارم كه دقيقتر و پوشيده‏تر است آن است كه به هنگامى كه مشغول نماز است مردم به او بنگرند و شيطان نتواند به او بگويد: به خاطر اين مردم در نماز خشوع كن چه مى‏داند كه او اين حيله‏اش را دريافته است لذا شيطان به او مى‏گويد: در جلال و عظمت خداوند و كسى كه در پيش روى او ايستاده‏اى بينديش، و شرم كن از اين كه خداوند به دلت نظر كند و تو از او غافل باشى. از اين رو دلش را حاضر و اعضايش را خاشع مى‏كند و گمان مى‏كند اين عمل اخلاص است در حالى كه مكر و فريب است، چه اگر خشوعش به سبب توجه به جلال الهى است بايستى اين توجه در خلوت نيز ملازم حال او باشد و حضور آن در خاطرش به حالت حضور غير او اختصاص نداشته باشد. نشانه ايمنى از اين آفت آن است كه آنچه را در خلوت به دلش خطور مى‏دهد همان باشد كه در پيش روى مردم به خاطرش مى‏آورد و حضور غير سبب حضور اين خطورات نباشد چنان كه وجود حيوانى سبب آن نخواهد شد. لذا مادام كه در احوال او از مشاهده انسان و مشاهده حيوان تفاوت روى مى‏دهد هنوز از صفاى اخلاص بدور بوده و باطنش به شرك رياى خفىّ آلوده مى‏باشد. و چنان كه در حديث آمده است: «اين شرك در دل فرزند آدم از حركت مورچه سياه در شب تاريك بر روى سنگ سخت پوشيده‏تر است.» كسى از شيطان مصون مى‏ماند كه بدقّت نظر كند و به عصمت و توفيق و هدايت حق تعالى سعادت يابد و گرنه شيطان پيوسته ملازم حال كسانى است كه براى عبادت الهى آستين بالا زده‏اند، و لحظه‏اى از آنها غفلت نمى‏كند تا در هر حركتى از حركات حتى در سرمه كشيدن و ناخن گرفتن و در روز جمعه خود را خوشبو كردن و لباس پوشيدن آنها را به ريا وادار سازد چه اينها سنّتهايى در اوقات مخصوص است و نفس را از حيث ارتباط آنها با خلق و انس طبع در آنها التذاذى است و شيطان انسان را به انجام دادن اين كارها دعوت مى‏كند و مى‏گويد: اينها سنتهايى است كه سزاوار نيست ترك شود چه نشاط باطنى دل در انجام دادن اين امور براى شهوتهايى است نهانى يا شايبه‏هايى است كه به سبب آنها آدمى از حد اخلاص بيرون مى‏رود و يا چيزهايى است كه نمى‏تواند بكلى از همه اين آفات مصون بماند و خالص باشد، بلكه كسى كه در مسجدى معمور و پاكيزه و خوش بنا اعتكاف مى‏كند و به اين سبب طبع به آن انس مى‏گيرد و شيطان او را در اين عمل ترغيب و ثوابهاى بسيار اعتكاف را براى او بازگو مى‏كند چه انگيزه نهفته در ضمير او انس به زيبايى مسجد و آلودگى خاطر او در آن است. و اين انگيزه زمانى آشكار مى‏شود كه به يكى از دو مسجد يا دو محلّ كه نيكوتر از ديگرى است مايل شود و همه اينها شايبه‏هاى طبع و كدورات نفس است كه با عمل آميخته مى‏شود و حقيقت اخلاص را باطل مى‏كند. به جانم سوگند غشّى كه با زر ناب آميخته مى‏شود درجات مختلفى دارد. در بعضى غشّ غالب و در برخى اندك است ليكن درك آن آسان است، و در پاره‏اى غشّ چنان دقيق و ناپيدا است كه جز نقّاد آگاه نمى‏تواند آن را تشخيص دهد. غشّ دل و دغلى شيطان و پليدى نفس بمراتب از اين نوع غشّ ناپيداتر و بسيار دقيق‏تر است از اين رو گفته‏اند: دو ركعت نماز عالم از يك سال نماز نادان افضل است. مقصود از عالم كسى است كه به دقايق آفات اعمال دانا باشد تا از آنها رهايى يابد زيرا نادان به ظاهر عبادت مى‏نگرد و بدان مغرور است و همچون روستايى است كه تنها به سرخى دينار ناسره و گردى آن نظر دارد در حالى كه ذات آن قلب و مغشوش است. و بى شكّ قيراطى زر ناب كه نقّاد آگاه آن را بپسندد بهتر از دينارى است كه فريب خورده ابله آن را پسند كند. امر عبادات نيز به همين گونه بلكه بسيار شديدتر مختلف و متفاوت است و طرق آفاتى كه مى‏تواند بر اقسام اعمال وارد شود از حدّ شماره و حصر بيرون است، و آنچه ما ذكر كرديم بر سبيل مثال و ذكر نمونه بود. بى شك هشيار را اندكى از بسيار بس است و كودن را تطويل كافى نيست، لذا تفصيل بيشتر سودى ندارد. بيان حكم عمل مشوب و استحقاق ثواب بر آن‏ بدان هرگاه عمل به طور خالص براى رضاى خدا نبود، و به ريا يا لذّتهاى نفسانى آميخته باشد در آن اختلاف است كه آيا آن عمل مقتضى ثواب است يا اقتضاى عقاب دارد و يا بكلى مقتضى چيزى نيست نه ثواب و نه عقاب. امّا كسى كه مراد او از عمل جز ريا نيست به طور قطع عملش سبب خشم الهى و كيفر او خواهد بود و آن كه عمل را خالص براى رضاى خدا به جا مى‏آورد نيز عملش مستوجب ثوابهاى الهى است لذا آنچه مورد تأمّل و بررسى مى‏باشد عمل مشوب و ناخالص است. ظاهر اخبار گوياى آن است كه بر اين نوع عمل ثوابى مترتّب نمى‏باشد ليكن اين اخبار خالى از تعارض نيست و آنچه براى ما در اين باره روشن شده و البته خدا عالم است اين است كه بايد مقدار قوّت انگيزه را در نظر گرفت، اگر انگيزه دينى برابر با انگيزه نفسانى باشد دو انگيزه در برابر هم مقاومت مى‏كنند و هر دو ساقط مى‏شوند و عمل نه ثواب دارد و نه عقاب و اگر انگيزه ريا قويتر و چيره‏تر باشد عمل سودمند نيست بلكه زيانبار و مقتضى عقاب است ليكن عقاب آن سبكتر از كيفر عملى است كه بكلى از روى ريا انجام شده و قصد تقرّب به خدا با آن آميخته نشده است، و چنانچه تقرّب نسبت به انگيزه ديگر غلبه داشته باشد به اندازه برترى قوّت انگيزه دينى ثواب به او داده مى‏شود، و اين به مقتضاى قول خداوند است كه: فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ، وَ من يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ و نيز: إِنَّ الله لا يَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّةٍ. پس نبايد قصد خير ضايع شود، بلكه اگر نيّت تقرب بر قصد رياء غلبه داشته باشد به اندازه قصد ريا از ثواب او ساقط مى‏شود و بقيه براى او مى‏ماند، و اگر قصد ريا بر نيّت خير غالب باشد به سبب نيّت خير او مقدارى از عقوبت قصد فاسدش ساقط مى‏گردد. توضيح مطلب آن است كه تأثير اعمال در دل بستگى به قوت صفات آنها دارد. انگيزه ريا از مهلكات است و غذا و نيرومندى آن به اين سبب است كه بر وفق آن عمل گردد، همچنين انگيزه نيكى از منجيات است و قوت آن در اين است كه بر وفق آن كار شود. اگر اين دو صفت در دل جمع شوند چنانچه بر وفق مقتضاى ريا عمل شود اين صفت در انسان قوت مى‏يابد، و اگر بر طبق انگيزه خير كار شود نيز صفت نيكى در او نيرومند مى‏گردد. يكى‏ از اين دو نابود كننده و ديگرى نجات دهنده است. اگر تقويت يكى به اندازه تقويت ديگرى باشد هر دو مقاومت مى‏كنند و اين مانند آن است كه كسى گرمى براى مزاجش ضرر داشته باشد چنانچه چيزى كه برايش زيان دارد بخورد سپس به اندازه آن از خنكيها تناول كند پس از خوردن مانند آن است كه از هيچ كدام نخورده است. اگر استفاده از يكى بر ديگرى غلبه داشته باشد غالب اثر خود را خواهد بخشيد. همان گونه كه به حكم سنّت الهى هيچ ذره‏اى از خوردنيها و آشاميدنيها و داروها بى فايده نبوده و از تأثير در بدن خالى نيست همچنين ذره‏اى از خير و شر ضايع نمى‏ماند و از ايجاد تأثير در نورانى كردن دل يا سياه كردن آن و نزديك گردانيدن آن به خدا يا دور كردن آن جدا نيست. بنابراين اگر انسان عملى انجام دهد كه يك وجب او را به خدا نزديك و ضمن آن كارى كند كه يك وجب از او دور شود، وضع او به پيش از عمل برگشت مى‏كند و ثواب و عقابى براى او نيست. ليكن اگر عمل او چيزى است كه دو وجب او را به خدا نزديك مى‏سازد و عمل ديگر او يك وجب وى را از خدا دور مى‏كند ناچار يك وجب تقرب پيدا كرده است. پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «به دنبال بدى نيكى كن تا آن را بزدايد». لذا هرگاه اخلاص ناب پس از رياى محض واقع شود ريا را محو مى‏كند و نيز چنانچه اين دو با هم جمع شوند ناگزير يكديگر را دفع و محو مى‏كنند. گواه اين مطلب اجماع امت است بر اين كه اگر كسى به قصد حج بيرون رود و ضمن آن تجارتى كند حج او درست است و ثواب آن به او داده خواهد شد با اين كه لذّتى از لذّتهاى نفس با عمل او آميخته شده است. آرى ممكن است گفته شود: هنگامى كه به مكه برسد و اعمال حج را به جا آورد به ثواب مى‏رسد، چه تجارت او متوقف بر اعمال حج او نيست و عملش خالص است و آنچه ميان حج و تجارتش مشترك مى‏باشد طول راه است كه هرگاه در آن قصد تجارت داشته باشد ثوابى نخواهد داشت. ليكن درست آن است كه گفته شود: هرگاه حجّ انگيزه اصلى او و تجارت غرضى تبعى و كمكى باشد نفس سفر نيز از ثواب بى بهره نخواهد بود. مى‏گويم: بلكه درست آن است كه گفته شود: تجارت اقدامى است براى تحصيل روزى و اين نيز عبادتى است و از لذّات نفس به شمار نمى‏آيد، و پيش از اين گفته شد كه تعدّد نيّات براى امور خير موجب چند برابر شدن ثواب است. غزّالى مى‏گويد: گمان نمى‏كنم جهادگران ميان جنگ با كافرانى كه غنايم در محل آنها بسيار است و كافرانى كه غنايم در نزد آنها وجود ندارد در دل خود تفاوتى احساس كنند و بعيد است گفته شود كه احساس اين تفاوت ثواب آنها را بكلى از ميان مى‏برد بلكه عادلانه آن است كه گفته شود: هرگاه انگيزه اصلى و محرك قوى او اعلاى دين خداست و رغبت در غنيمت بر سبيل تبعيّت است ثواب او از ميان نمى‏رود. آرى پاداش او هرگز به اندازه پاداش كسى نيست كه به هيچ روى به غنيمت توجهى ندارد، چه اين توجه ناگزير نقصان است. اگر بگويى: آيات و اخبار دلالت دارد بر اين كه شايبه ريا ثواب را از ميان مى‏برد. و طلب غنيمت و تجارت و ديگر لذايذ نيز مشمول همين معناست چه طاووس يمانى و جمعى از تابعين روايت كرده‏اند: مردى از پيامبر (صلّى الله عليه وآله) درباره كسى پرسيد كه كارهاى نيك مى‏كند يا گفت: صدقه مى‏دهد و دوست دارد كه ستوده و مزد داده شود. آن حضرت به او پاسخى نداد تا آنگاه كه اين آيه نازل شد: فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صالِحاً وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً، و مقصود او هم مزد و هم ستايش بود. روايت شده است: مردى اعرابى نزد پيامبر (صلّى الله عليه وآله) آمد و عرض كرد: اى پيامبر خدا! شخصى براى اظهار حميّت و غيرت، و يكى براى اظهار شجاعت و ديگرى براى نشان دادن موقعيت خود، در راه خدا پيكار مى‏كنند، پيامبر (صلّى الله عليه وآله) فرمود: «كسى كه پيكار كند تا دين خدا غالب شود او در راه خدا پيكار كرده است و نيز پيامبر (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «كسى كه براى به دست آوردن چيزى از دنيا هجرت كند بهره‏اش همان است. مى‏گويم: از طريق خاصّه (شيعه) كافى از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه آن حضرت در مسجد به عبّاد بن كثير بصرى فرمود: «اى عبّاد! واى بر تو بپرهيز از ريا چه هر كس براى غير خدا كار كند خداوند او را به همان كس وامى‏گذارد كه او برايش كار كرده است». و نيز از آن حضرت روايت شده كه فرموده است: «هر ريايى شرك است، هر كس براى مردم كار كند پاداش او بر مردم است، و آن كه براى خدا كار كند پاداش او بر خداست». و نيز نقل شده كه درباره آيه: فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ ... فرموده است: «انسان عملى را كه‏ متضمّن ثواب است به جا مى‏آورد و مقصودش از آن طلب رضاى خدا نيست بلكه براى آن است كه مردم او را بستايند و ميل دارد آن را به گوش مردم برساند و اين همان كسى است كه به عبادت خدا شرك ورزيده است.» سپس فرمود: «هر بنده‏اى در پنهانى عمل خيرى انجام دهد روزگار نمى‏گذرد جز اين كه خداوند خيرى را براى او ظاهر مى‏كند، و هر بنده‏اى عمل شرّى در پنهانى مرتكب شود روزگار نمى‏گذرد جز اين كه خداوند شرّى را برايش ظاهر مى‏كند. و نيز از آن حضرت نقل شده كه: خداوند فرموده است: «من بهترين شريك هستم هر كس در عملى كه انجام مى‏دهد ديگرى را با من شريك كند من آن را نمى‏پذيرم جز آن چه برايم خالص باشد». غزّالى مى‏گويد: پاسخ اين است كه اين احاديث آنچه را ذكر كرده‏ايم نقض نمى‏كند بلكه مراد از آن كسى است كه تنها دل به دنيا بسته است چنان كه فرموده است: «كسى كه براى چيزى از دنيا هجرت كند بهره‏اش همان است»، يا آن چيز بر نيّتش غلبه داشته باشد. ما بيان كرديم كه عمل او گناه و تعدّى است نه آن كه طلب دنيا حرام است، بلكه طلب آن از طريق اعمال دينى حرام مى‏باشد، زيرا متضمّن ريا و دگرگون كردن وضع عبادت است. امّا واژه «شركت» اگر مطلق باشد در جايى صدق دارد كه هر دو قصد مساوى باشند و ما ذكر كرديم كه اگر دو قصد مساوى باشند با يكديگر مقاومت مى‏كنند. در اين صورت امر به زيان يا به سود او نيست و نمى‏توان بر عملش اميد ثوابى داشت. سپس انسان به هنگام شركت پيوسته در معرض خطر است زيرا نمى‏داند كدام يك از اين دو قصد بر ضمير او غلبه دارد و بسا همين امر مايه وبال او شود. از اين رو خداوند فرموده است: فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صالِحاً، يعنى با شريك قرار دادن چيزى در نيّت كه بهترين حالت آن سقوط هر دو جزء نيّت است نمى‏توان اميد لقاى پروردگار را داشت. و رواست گفته شود كه: مقام شهادت جز با اخلاص در جهاد حاصل نمى‏شود، و بعيد است كه بگويند: اگر كسى انگيزه دينى‏اش چنان باشد كه او را براى صرف جهاد به حركت درآورد هر چند غنايمى در كار نباشد و بتواند با دو دسته از كفّار كه يكى توانگر و ديگرى فقير باشد بجنگد و او براى اعلاى دين خدا به جنگ با كافران توانگر و دست يافتن بر غنايم آنان رغبت كند در اين صورت به طور قطع براى‏ جهاد او ثوابى نيست و به خدا پناه مى‏بريم اگر امر چنين باشد چه اين عمل در دين گناه و راهى براى نوميد كردن مسلمانان است و انسان از اين گونه شايبه‏ها جز بندرت جدا نمى‏شود و تأثير آنها سبب نقصان ثواب است ليكن موجب احباط عمل و محو آن نخواهد بود. آرى انسان در اين موارد با خطرى بزرگ روبروست زيرا بسا گمان كند كه انگيزه قويتر در او تقرب به خدا است در حالى كه در درون او لذّت نفسانى غلبه دارد و انگيزه‏هاى نفسانى از چيزهايى هستند كه در باطن انسان سخت پوشيده و نهفته‏اند. بنابراين پاداشهاى الهى جز به اخلاص حاصل نمى‏شود و بسيار كم است كه آدمى در اخلاصش بر يقين باشد هر چند منتهاى احتياط را به جا آورد. از اين رو انسان بايد ضمن سعى كامل در عمل همواره ميان ردّ يا قبول آن در شكّ و ترديد باشد و بترسد از اين كه در عبادتش آفتى وجود داشته باشد كه وبالش بيش از ثوابش بوده و خيرش با شرش مقاومت كند. خائفان صاحب بصيرت پيوسته چنين بوده‏اند و هر اهل بينشى بايد چنين باشد. با اين حال به هنگام بيم از آفت و ريا نبايد عمل ترك شود، و ترك عمل منتهاى مطلوب شيطان است، چه مقصود آن است كه اخلاص ضايع نشود و هرگاه عمل ترك گردد عمل و اخلاص هر دو ضايع شده است. گفته شده است: ترك عمل به خاطر مردم ريا و انجام دادن آن براى مردم شرك است. مى‏گويم: كافى به سند حسن از ابى جعفر امام باقر (عليه السلام) روايت كرده است كه: از آن حضرت پرسيدند مردى كار نيكى انجام مى‏دهد و كسى عمل او را مى‏بيند پس او از ديدن وى خوشحال مى‏شود، فرمود: «باكى نيست چه هر كسى دوست دارد خداوند خير را در ميان مردم براى او ظاهر گرداند. ليكن اين در صورتى است كه عملش را براى نشان دادن به او انجام نداده باشد.» باب سوم در صدق و حقيقت و فضيلت آن‏ فضيلت صدق‏ خداوند فرموده است: رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا الله عَلَيْهِ. پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «صدق به نيكوكارى هدايت مى‏كند و نيكوكارى به بهشت رهنمون مى‏شود، همانا مرد پيوسته راست مى‏گويد به حدى كه خداوند او را صديق مى‏نويسد. دروغ به بدكردارى راهنمايى مى‏كند و بدكردارى به دوزخ رهنمون مى‏شود. همانا مرد پيوسته دروغ مى‏گويد تا آن جا كه خداوند او را كذّاب ثبت مى‏كند.» در فضيلت صدق همين بس كه صديق از آن مشتقّ است و خداوند پيامبران را بدان توصيف كرده و در مقام ستايش آنان فرموده است: وَ اذْكُرْ في الْكِتابِ إِبْراهِيمَ إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَبِيًّا و نيز: وَ اذْكُرْ في الْكِتابِ إِدْرِيسَ إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَبِيًّا. مى‏گويم: سپس غزّالى اقوالى را در فضيلت صدق نقل و از پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) روايت كرده است كه از آن حضرت درباره كمال پرسيدند فرمود: گفتار حق و عمل صادقانه است». از طريق خاصه (شيعه) كافى از امام باقر (عليه السلام) روايت كرده كه فرموده است: همانا مرد پيوسته راست مى‏گويد به حدى كه خداوند او را صديق مى‏نويسد». از امام صادق (عليه السلام) نقل شده كه فرموده است: «مردم را به غير از زبانتان (با عمل) به نيكى دعوت كنيد تا از شما كوشش و صدق و پارسايى ببينند.» و نيز از آن حضرت (عليه السلام) روايت است: «كسى كه زبانش راست گويد عملش پاكيزه مى‏شود، و آن كه نيّتش را نيكو كند روزى‏اش افزون مى‏گردد، و آن كه با كسانش خوش رفتارى كند عمرش دراز مى‏شود.» و نيز آن حضرت (عليه السلام) فرموده است: به طول ركوع و سجود مرد ننگريد زيرا اين چيزى است كه بدان عادت كرده و اگر آن را ترك كند به هراس مى‏افتد بلكه به صدق گفتار و اداى امانت از سوى او بنگريد.» و نيز آن حضرت (عليه السلام) به يكى از يارانش فرمود: «بنگر على (عليه السلام) به چه چيز نزد پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) منزلت يافت همان را ملازم باش چه على (عليه السلام) جايگاه بلندى را كه نزد پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) يافت به سبب صدق گفتار و اداى امانت بود.» بيان حقيقت صدق و معنا و مراتب آن‏ بدان واژه صدق در شش معنا به كار مى‏رود كه عبارتند از: صدق در گفتار، صدق در نيّت و اراده، صدق در عزم، صدق در وفاى به عزم، صدق در عمل در تحقيق همه مقامات دين. كسى كه به صدق در همه آنها موصوف شود صديق گفته مى‏شود چه واژه صديق صيغه مبالغه از صدق است و صديقان را درجاتى است، كسى كه از صدق در چيزى بهره‏اى دارد نسبت به آنچه صدق او در آن است صادق است. صدق اول در زبان است و آن در هنگام دادن خبر يا چيزى كه متضمن خبر دادن است تحقق مى‏يابد و خبر يا به گذشته تعلق دارد يا به اينده و در همين جاست كه وفاى به وعده يا تخلف از آن ظهور مى‏يابد. به هر بنده‏اى حق است كه الفاظ خود را نگهدارد و جز به صدق سخن نگويد. و اين مشهورترين و روشنترين انواع صدق است، و كسى كه زبانش را از دادن خبرهاى خلاف واقع باز دارد او صادق است و براى اين صدق دو مرتبه كمال است: كمال اول- احتزاز از تعريض و كنايه است، گفته‏اند: «در كنايه مجالى است براى گريز از دروغ»، و كنايه جانشين دروغ مى‏شود زيرا آنچه باعث ممنوعيت دروغ است تفهيم چيزى بر خلاف واقع آن است جز اين كه در برخى حالات بدان نياز ضرورى پيدا مى‏شود مصلحت اقتضا مى‏كند از آن جمله در تأديب كودكان و زنان و كسانى كه به منزله آنها هستند، و در احتراز از ظلمه و ستم پيشگان و پيكار با دشمنان و پرهيز از آگاه شدن آنها بر اسرار مملكت. كسى كه بر چيزى از اينها ناگزير شود صدق او در آن به اين است كه سخنش براى خدا باشد، و آنچه را حق به او دستور مى‏دهد و دين اقتضا مى‏كند بگويد، و اگر چنين كند او صادق خواهد بود هر چند سخنش چيزى را بر خلاف آنچه واقع آن است بفهماند. چه صدق براى ذات آن مطلوب نيست بلكه به سبب دلالت آن بر حق و دعوت به آن مطلوب مى‏باشد، لذا نبايد به صورت ظاهر آن نگريست بلكه بايد به معناى آن توجه داشت. آرى در مواردى كه ذكر شد و امثال آنها چنانچه راهى برايش وجود داشته باشد به كنايه متوسل شود. پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) هنگامى كه عزم سفر مى‏كرد آن را پوشيده مى‏داشت تا مبادا خبر به دشمنان برسد و قصد او كنند، و اين امر گفتن چيزى به دروغ نيست. پيامبر (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «دروغگو نيست كسى كه ميان دو تن اصلاح مى‏دهد و خير مى‏گويد يا خيرى را نسبت مى‏دهد.» اجازه داده شده است كه در سه مورد سخن بر وفق مصلحت گفته شود: اول آن كه كسى بخواهد ميان دو تن اصلاح دهد، دوم آن كه دو همسر دارد، و سوم كسى كه درباره مصالح جنگ اقدام مى‏كند. صدق در اين موارد به نيّت برگشت دارد و در آن جز صدق نيّت و اراده خير چيز ديگر رعايت نمى‏شود لذا هرگاه قصدش درست و نيّتش صحيح و اراده‏اش صرفا براى كارى نيك باشد او صادق بوده و به هر لفظ و عبارتى بگويد صديق است ليكن كنايه در اين موارد سزاوارتر است و راه آن اين است كه از يكى از پيشينيان نقل شده كه او را يكى از ظالمان مى‏طلبيد و او در خانه‏اش بود به همسرش گفت: با انگشت خود دايره‏اى رسم كن و انگشت خود را بر آن بگذار و بگو در اين جا نيست. او بدين وسيله از دروغ دورى جست و ستمكار را از خود دور كرد و گفتار او راست بود ضمن آن كه به ستمكار فهمانيد وى در خانه نيست. بنابراين كمال اول آن است كه از دروغ در صريح الفاظ و از كنايه نيز جز به هنگام ضرورت بپرهيزد. كمال دوم آن است كه در مناجات با خدا معناى صدق در الفاظ را رعايت كند مانند اين كه مى‏گويد: وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ، چه اگر روى دلش از خدا منصرف و به آرزوهاى دنيا و شهوتهاى آن مشغول باشد او دروغگوست، همچنين در گفتن اياك نعبد (تنها تو را مى‏پرستيم) و قول او كه من بنده خدا هستم چنانچه به حقيقت عبوديّت متّصف نباشد و خواستى غير از خدا داشته باشد گفتار او از صداقت بى بهره است، و اگر روز قيامت صدق او را در گفتن اين كه من بنده خدايم از او مطالبه كنند از اثبات آن ناتوان خواهد بود، چه اگر بنده نفس خويش يا بنده دنيا و يا بنده شهوتهاى خود باشد در گفتارش صادق نخواهد بود. انسان بنده هر چيزى است كه بدان پايبند است چنان كه عيسى (عليه السلام) در خطاب به مردم گفته است: اى بندگان دنيا، و پيامبر ما (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «هلاك شد بنده دينار و درهم و بنده جامه و لباس نقشدار»، آنان هر كس را كه دلش وابسته به چيزى است بنده آن ناميده‏اند، و بنده حق تعالى كسى است كه نخست خود را از غير او آزاد كند تا آزاده‏اى مطلق گردد. هنگامى كه اين آزادگى حاصل شود دل فارغ و آماده مى‏شود تا بندگى خداوند در آن جاى گيرد. اين بندگى او را به خدا و محبّت او مشغول مى‏كند و باطن و ظاهر او را به طاعت او پايبند مى‏سازد، و او مراد و مقصودى جز خداوند نخواهد داشت. سپس هرگاه از اين حد بگذرد به مقامى عاليتر كه آن را «حريّت» مى‏نامند مى‏رسد، و در اين مقام از خودى خود و اراده و خواستهايش در برابر خداوند آزاد مى‏شود و در آنچه حق تعالى برايش مى‏خواهد اعمّ از آن كه تقربش دهد يا دورش كند قانع مى‏شود، و اراده‏اش در اراده خداوند فانى مى‏شود. او بنده‏اى خواهد بود كه از غير خدا آزاد و «حرّ» گرديده سپس بازگشته و از نفس خويش نيز آزاد شده و از آن حرّيّت يافته و در نتيجه براى نفس خود مفقود و براى آقا و مولاى خود موجود شده است. اگر او را حركت دهد به حركت مى‏آيد و اگر او را ساكن گرداند ساكن مى‏شود اگر او را گرفتار كند راضى است و در او امكانى براى طلب و خواهش يا اعتراض باقى نيست بلكه او در برابر خداوند مانند مرده در برابر غسّال است، و اين منتهاى صدق در عبوديّت است. بنابراين بنده حق كسى است كه وجودش براى مولايش باشد نه براى نفسش و اين درجه صدّيقان است امّا حريّت از غير خدا درجه صادقان مى‏باشد و پس از احرار اين درجات است كه عبوديّت براى خدا تحقّق مى‏يابد و آنچه پيش از اين است صاحب آن شايستگى ندارد كه صادق يا صديق گفته شود و معناى صدق در قول همين است. صدق دوم در نيّت و اراده است و آن به اخلاص بازگشت دارد. كسى كه داراى اين درجه از صدق است در همه حركات و سكنات خويش جز خداوند انگيزه‏اى ندارد، و اگر شايبه‏اى از لذّتهاى نفسانى با نيّت و اراده او آميخته شود صدق نيّتش باطل مى‏شود و رواست كه چنين كسى كاذب گفته شود. چه همان گونه كه در باب فضيلت اخلاص ضمن حديث سه شخصى كه در قيامت از آنها بازخواست مى‏شود ذكر كرديم، از عالم مى‏پرسند كه «در آنچه دانستى چه كردى؟ پاسخ مى‏دهد: فلان كار و فلان كار را انجام دادم، خداوند مى‏فرمايد: دروغ گفتى چه تو خواستى كه بگويند فلانى عالم است». در اين جا خداوند، عالم را تكذيب نكرده و به او نفرموده است كه به دانش خود عمل نكردى بلكه اراده و نيّت او را تكذيب كرده است. يكى از پيشينيان گفته است: صدق عبارت از صحت توحيد در قصد است، از اين رو خداوند متعال فرموده است: وَ الله يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقِينَ لَكاذِبُونَ، در حالى كه آنها گفتند: إِنَّكَ لَرَسُولُ الله، و اين سخنى راست است ليكن خداوند آنها را تكذيب كرد و اين از جهت آنچه بر زبان جارى كردند نبود بلكه حق تعالى چيزى را كه منافقان در درون دل داشتند تكذيب كرد، و تكذيب همواره متوجه خبر مى‏شود، و سخن آنها به قرينه حاليّه متضمن اخبار است چه گوينده خود را چنان مى‏نماياند كه به آنچه مى‏گويد معتقد است ليكن قرينه حاليّه دلالت دارد بر اين كه نسبت به آنچه در دل دارد دروغگوست زيرا اگرچه در الفاظ دروغ نگفته است ليكن نسبت به آنچه در ضمير دارد دروغگوست. بنابراين يكى از دو معناى اين صدق به خلوص نيّت باز مى‏گردد، و آن عبارت از اخلاص است و هر صادقى ناگزير بايد مخلص باشد. صدق سوم صدق در عزم است، زيرا آدمى پيش از عمل عزم مى‏كند و در پيش خود مى‏گويد: اگر خداوند مالى روزيم فرمايد همه يا نيم آن را صدقه خواهم داد. همچنين اگر در طريق حق با دشمنى برخورد كردم با او پيكار خواهم كرد و باك ندارم كه در اين راه كشته شوم و نيز اگر خداوند به من حاكميتى عطا كند در آن به عدالت رفتار خواهم كرد و با گرايش به اشخاص و ستمگرى مرتكب گناه نخواهم شد. اين عزم و تصميم كه در نفس ملاحظه مى‏شود گاهى قاطع و صادق است و زمانى در آن انحراف و ترديد و ضعف وجود دارد كه در اين صورت با صدق در عزم تضاد خواهد داشت چه صدق در اين جا عبارت از كمال و قوت است چنان كه مثلا گفته مى‏شود: فلانى داراى شهوتى صادق است، و يا اين بيمار شهوتش كاذب است و اين را به هنگامى مى‏گويند كه شهوتش ناشى از سببى ثابت و قوى نبوده و يا ضعيف باشد. بنابراين مراد از اطلاق در اين جا همين معناست، و صادق و صديق كسى است كه عزم خود را در همه امور خير قوى و كامل يابد به طورى كه هيچ گونه انحراف و ضعف و ترديد در آن وجود نداشته بلكه نفس او هميشه قاطعانه مصمّم به انجام دادن امور خير باشد. صدق چهارم در وفاى به عزم است، و عزم در حال مستلزم داشتن سخاوت نفس است چه در عزم و وعده به آينده مشقتى نيست و زحمت آن سبك و ناچيز مى‏باشد. هنگامى كه وعده فرا مى‏رسد و تمكن حاصل مى‏گردد، شهوتها برانگيخته مى‏شود و عزم از ميان مى‏رود و شهوت غالب مى‏شود و در نتيجه وفاى به عهد صورت نمى‏گيرد، و اين نيز ضدّ صدق است. از اين رو خداوند فرموده است: رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا الله عَلَيْهِ. صدق پنجم در اعمال است و آن عبارت از اين است كه بكوشد اعمال ظاهرى او بر امرى باطنى كه وى بدان متصف نيست دلالت نداشته باشد، و اين كوشش نبايد او را وادار سازد كه اعمال را ترك كند، بلكه بايد باطن را به سمت تصديق ظاهر سوق دهد، و اين خلاف چيزى است كه ما درباره ترك ريا ذكر كرديم، چه ريا كننده كسى است كه همين مقصود را به خاطر خلق دارد، و بسا نمازگزار كه به هيأت خشوع به نماز ايستاد و مقصودش مشاهده ديگران نيست ليكن دلش از نمازش غافل است و كسى كه به او مى‏نگرد او را در حضور خداوند ايستاده مى‏بيند ولى او در باطن ميان بازار در حضور يكى از شهوتهايش ايستاده است. اينها كارهايى است كه به زبان حال گوياى خبرهايى از باطن است كه او در آن‏ها كاذب مى‏باشد در حالى كه از او صدق در اعمال مطالبه خواهد شد. همچنين گاهى ديده مى‏شود كه انسانى با سكون و وقار در حركت است در حالى كه باطن او به اين صفتها موصوف نيست لذا او در عملش صادق نمى‏باشد هر چند توجهى به خلق ندارد و قصدش ريا و خودنمايى نيست. بنابراين راه نجات از اين خطرات آن است كه نهان و اشكار انسان يكسان باشد. باطنش را مانند ظاهرش يا بهتر از آن كند چه اگر ظاهرش خلاف باطنش باشد و به عمد اين كار را مرتكب گردد عمل او ريا گفته مى‏شود و فاقد اخلاص است و اگر بدون قصد باشد صدق در عمل را از دست داده است. از اين رو پيامبر (صلّى الله عليه وآله) گفته است: «بار خدايا! نهانم را بهتر از آشكارم قرار ده و آشكارم را شايسته گردان». گفته‏اند: اگر نهان و آشكار بنده يكسان باشد آن انصاف است، و اگر نهان او بهتر از آشكارش باشد فضل است. و اگر آشكارش بهتر از نهانش باشد ستم است. لذا يكسان بودن ظاهر و باطن يكى از انواع صدق مى‏باشد. مى‏گويم: در اين مورد امير مؤمنان (عليه السلام) فرموده است: «به خدا سوگند من شما را بر اداى طاعتى تشويق نكردم جز اين كه در عمل به آن بر شما پيشى گرفتم. و از گناهى شما را نهى نكردم جز اين كه پيش از شما از آن دست بازداشتم.» صدق ششم- اين عاليترين درجات صدق و كميابترين آن و عبارت است از صدق در مقامات دين مانند صدق در خوف، رجاء، تعظيم، زهد، رضا، محبّت، توكل و امور ديگر از اين قبيل، چه اينها را مبادى و اصولى است كه اين اسامى به مظاهر آنها اطلاق مى‏شود، و آن‏ها را نتايج و حقايقى است. صادق حقيقى كسى است كه به حقيقت آنها دست يابد و هرگاه چيزى بر وجود انسان غالب و حقيقت آن در او كامل شد او را در آن چيز صادق مى‏نامند. چنان كه مى‏گويند: فلانى در جنگ صادق است، يا اين خوفى صادق است، و يا اين شهوتى صادق است. خداوند فرموده است: إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتابُوا، ... أُولئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ نيز: وَ لكِنَّ الْبِرَّ من آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الآْخِرِ، سپس فرموده است: وَ الصَّابِرِينَ في الْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ، ... أُولئِكَ الَّذِينَ صَدَقُوا. از ابوذر درباره ايمان پرسيدند همين آيه را تلاوت كرد، به او گفتند: ما از تو درباره ايمان مى‏پرسيم، گفت: من از پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) در خصوص ايمان پرسيدم همين آيه را قرائت فرمود. براى خوف مثالى مى‏آوريم چه هيچ بنده‏اى نيست كه به خدا ايمان داشته باشد جز اين كه از او ترسان است، و اين ترسى است كه مى‏توان نام خوف بر آن نهاد، ليكن خوفى صادق نيست چه به درجه حقيقت نرسيده است. آيا نمى‏بينى كه هرگاه كسى از حاكمى يا از راهزنى در سفر بترسد چگونه رنگ رويش زرد مى‏شود و لرزه بر اندامش مى‏افتد و زندگانى‏اش منغّص مى‏شود و خورد و خواب بر او دشوار و فكرش پريشان مى‏گردد به طورى كه كسانش از وجود او بهره نمى‏برند، و ممكن است در وطنش آرام نگيرد و انس را به وحشت و راحت را به رنج و مشقت بدل كند و خود را در معرض خطرهاى بسيار قرار دهد. همه اينها از بيم چيزى است كه از آن مى‏ترسد آنگاه از آتش دوزخ بيمناك است ليكن هنگامى كه گناهى از او سر مى‏زند چيزى از اين حالات در او ظاهر نمى‏شود. از اين رو پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرموده است: «همچون گريزنده از آتش گريزنده‏اى نديدم كه بخوابد، و مانند جوينده بهشت جوينده‏اى نديدم كه به خواب رود.» تحقيق در اين امور بسيار ارزشمند است و براى اين مقامات نهايتى نيست تا بتوان به آن دست يافت ليكن براى هر بنده‏اى بر حسب حالش چه قوى باشد يا ضعيف بهره‏اى است و هرگاه در آن قوى گردد صادق گفته مى‏شود. بنابراين معرفت خداوند تعظيم او و خوف از او نهايتى ندارد، از اين رو پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) به جبرئيل فرمود: «دوست دارم تو را در صورت حقيقى خودت ببينم» عرض كرد: ياراى آن را ندارى، فرمود: بلى خود را به من بنماى، جبرئيل آن حضرت را به شبى مهتابى در بقيع وعده داد، پيامبر (صلّى الله عليه وآله) به آن محل آمد و بدو نگريست ناگهان ديد همه اطراف آسمان را فرا گرفته و به سبب او سرتاسر افق مسدود شده است. آن حضرت بيهوش شد. چون به هوش آمد جبرئيل به صورت نخستين خود بازگشت، پيامبر (صلّى الله عليه وآله) فرمود: «من گمان نمى‏كردم كسى از مخلوقات خداوند چنين باشد»، جبرئيل عرض كرد: چگونه خواهى بود اگر اسرافيل را ببينى كه عرش بر دوش اوست و پاهايش از تحتانى‏ترين طبقه زمين درگذشته است، و او از عظمت حق تعالى كوچك مى‏شود به حدى كه چون گنجشكى خرد مى‏گردد. اكنون بنگر كه چه عظمت و هيبتى اسرافيل را فرا مى‏گيرد كه به اين حد ريز و كوچك مى‏شود و فرشتگان ديگر چنين نيستند زيرا در معرفت با هم متفاوتند. و مراد از صدق در تعظيم همين است. جابر گفته است: «پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) فرمود: شبى كه به معراج برده شدم جبرئيل را در ملأ اعلا ديدم كه از خوف خداوند همچون حلسى كهنه بود»، (حلس پلاسى است كه بر پشت شتر مى‏اندازند). از اين رو فرموده است: «هيچ كس به حقيقت ايمان نمى‏رسد مگر آنگاه كه مردم را در برابر خداوند همچون شتران ببيند سپس به نفس خويش رجوع كند و خود را از هر حقيرى حقيرتر بيابد». بنابراين صادق در همه اين مقامات عزيز و ارزشمند است و درجات صدق نيز بى نهايت است. ممكن است بنده در برخى امور داراى صدق بوده و در بعضى نباشد ليكن اگر در همه كارها صادق باشد براستى صدّيق است. سعد بن معاذ گفته است، سه چيز است كه من در آن‏ قوى و در غير آنها ضعيفم: از آنگاه كه مسلمان شدم هيچ نمازى نگزاردم جز آن كه به خود گفتم زنده نمى‏مانم تا از آن فارغ شوم، و هيچ جنازه‏اى را تشييع نكردم جز آن كه به نفس خود همان را گفتم كه او مى‏گويد و به او مى‏گويند تا آنگاه كه از دفن او فراغت حاصل شد، و از پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله) سخنى نشنيدم جز آن كه دانستم كه آن حق است. ابن مسيّب گفته است: هنگامى كه اين حديث را شنيدم گمان بردم كه اين خصلتها جز در پيامبر (صلّى الله عليه وآله) جمع نمى‏شود و همين صدق در اين امور است، زيرا چه بسيارى از صحابه كه نماز گزاردند و جنازه‏ها را تشييع كردند ليكن به اين درجه نرسيدند. اين بود درجات صدق و معناى آن و سخنانى كه از مشايخ در حقيقت صدق نقل شده است و اغلب جز آحادى از آنها اين معانى را متعرّض نشده‏اند. آرى ابو بكر ورّاق گفته است: صدق سه گونه است: صدق توحيد، صدق طاعت و صدق معرفت. صدق توحيد براى عموم مؤمنان است، خداوند فرموده است: وَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ أُولئِكَ هُمُ الصِّدِّيقُونَ صدق طاعت براى اهل علم، و صدق معرفت از آن اهل ولايت است كه اوتاد زمين بشمارند، و همه اينها به آنچه ما در صدق ششم ذكر كرده‏ايم بازگشت دارد. و او انواع چيزهايى را كه مشتمل بر صدق است بيان كرده ليكن آن نيز جامع همه اقسام نيست. امام جعفر صادق (عليه السلام) فرموده است: «صدق مجاهده است و آن كه بر خدا غير خدا را اختيار نكنى چنان كه خداوند غير تو را بر تو اختيار نكرده و فرموده است: هُوَ اجْتَباكُمْ». گفته‏اند: خداوند به موسى (عليه السلام) وحى فرمود كه: من هرگاه بنده‏اى را دوست بدارم او را به بلايى كه كوه ياراى تحمل آن را ندارد گرفتار مى‏كنم، تا بنگرم صدق او چگونه است اگر او را شكيبا يافتم وى را دوست و حبيب خود مى‏گردانم. و اگر او را جزع كننده يابم كه نزد خلق من شكايت مرا مى‏كند او را مى‏گذارم و باك ندارم. بنابراين از نشانه‏هاى صدق كتمان مصيبتها و طاعتها و كراهت آگاه كردن مردم بر آنهاست. مى‏گويم: در مصباح الشّريعة از امام صادق (عليه السلام) نقل شده كه فرموده است: هرگاه بخواهى بدانى راستگويى يا دروغگو به معناى قصد و عمق ادّعاى خود بنگر و آنها را در ترازوى حق بسنج و گمان كن كه روز قيامت است و خداوند فرموده است: وَ الْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُ‏ ، هرگاه مقصود تو با عمق ادعايت برابر باشد صدق تو ثابت مى‏شود، و پست‏ترين حد صدق آن است كه زبان خلاف دل و دل خلاف زبان نباشد. مثل صادقى كه ما توصيف كرده‏ايم مثل كسى است كه در حال احتضار و جان دادن است و جز اين كه جان دهد چاره‏اى ندارد. سپاس و ستايش خداى را كه كتاب نيّت و صدق و اخلاص از المحجّة البيضاء في تهذيب الإحياء به دست فقيرترين بندگان درگاه او محسن بن مرتضى كاشانى پايان يافت، خداوند به لطف و كرم خود او را از مخلصان صادق قرار دهد، و به خواست او پس از اين كتاب مراقبه و محاسبه خواهد آمد، و ستايش تنها و تنها ويژه خداوند است.

پانویس

بازگشت به کتب معروف عبادی