<link href="../fonts/font.css" rel="stylesheet" type="text/css">

<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://wiki.imaroof.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید سید جواد حسینی - تاریخچهٔ ویرایش‌ها</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://wiki.imaroof.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.imaroof.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C&amp;action=history"/>
		<updated>2026-08-01T19:05:03Z</updated>
		<subtitle>تاریخچهٔ ویرایش‌های این صفحه در ویکی</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.26.2</generator>

	<entry>
		<id>https://wiki.imaroof.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C&amp;diff=57892&amp;oldid=prev</id>
		<title>Kazem: صفحه‌ای تازه حاوی «&lt;div class=&quot;head1&quot;&gt;زندگي نامه شهيدسید جواد حسینی&lt;/div&gt;  ==زندگینامه شهید سید جواد حسینی==...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.imaroof.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C&amp;diff=57892&amp;oldid=prev"/>
				<updated>2018-04-12T04:12:27Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای تازه حاوی «&amp;lt;div class=&amp;quot;head1&amp;quot;&amp;gt;زندگي نامه شهيدسید جواد حسینی&amp;lt;/div&amp;gt;  ==زندگینامه شهید سید جواد حسینی==...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ تازه&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;&amp;lt;div class=&amp;quot;head1&amp;quot;&amp;gt;زندگي نامه شهيدسید جواد حسینی&amp;lt;/div&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه شهید سید جواد حسینی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سید جواد را می توان پدر و فرمانده مبارزین جنوب استان کرمان خطاب کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سردار شهید حاج سید جواد حسینی فرزند مرحوم سید محمد حسینی متولد ۱۳۳۱ در روستای فراش از توابع بخش ساردوئیه شهرستان جیرفت به دنیا آمد.وی یکی از مفاخر ارزشی شهرستان جیرفت می باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این شهید بزرگوار که در خانواده ای مذهبی و مبارز چشم به جهان گشود فرزند پنجم خانواده در بین فرزندان مرحوم سید محمد بود. این شهید بزرگوار به گفته خواهر محترمه شان از همان دوران کودکی انس و الفت خاصی به قرآن و روضه های اهل بیت خصوصا حضرت سیدالشهدا داشت بطوری که قبل از رفتن به مدرسه سوره های زیادی از قرآن را حفظ و روضه های سیدالشهدا می خواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انس و علاقه سید جواد به قرآن و اهل بیت در آینده روشن این شهید بزرگوار حکایت داشت سید جواد را می توان پدر و فرمانده مبارزین جنوب استان کرمان خطاب کرد زیرا ایشان اولین کسی بود که اقدام به شروع مبارزه و تشکیل گروه تبلیغی چریکی با حضور شهیدان صفرمعناصری، تراب شیرازی، محمد رودباری مشایخی، سید منصور حسینی، مظفر هاشمی، سعد الله فاریابی و تنی چند از دوستانشان که در قید حیات می باشند نام برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انهدام و آتش زدن بزرگترین مشروب فروشی در شهر جیرفت، مهیا نمودن امکانات جهت مبارزین تبعیدی در جیرفت از جمله رهبر معظم انقلاب حضرت امام خامنه ای، مرحوم آیت الله ربانی املشی و آیت الله ربانی شیرازی و تهیه سلاح و ارسال به شهرهای قم و تهران و رساندن به دست مبارزین آن مراکز، تهیه و پخش رساله امام راحل و نوارهای کاست سخنان امام و اطلاعیه های آن حضرت- افشاگری علیه رژیم پهلوی در مراسمات روضه خوانی سیدالشهدا، تحریک مردم به حضور باشکوه در راهپیمایی های علیه رژیم پهلوی، که در این راستا نیز توسط ساواک جیرفت به مدت ۶ ماه زندانی و شکنجه شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در خاطرات زندان این اسطوره مبارزه از زبان آقای اکبر فارسی از مبارزین هم رزم وی گفته شده این چنین می گفت ایادی سفاک ساواک این سید بزرگوار را تحت سخت ترین شکنجه ها قرار می دادند که خسته می شدند وقتی از شکنجه دست می کشیدند این سید با صدای بلند اقدام به خواندن ایات قرآن با صوت بسیار زیبا می نمود و وقتی ما صدای این سید را می شنیدیم که بعد از شکنجه ها قرآن تلاوت می کند خیلی روحیه می گرفتیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید سید جواد حسینی بعد از انقلاب نیز دست از کار نکشید و اقدام به تاسیس گروه های حفاظت و نگهبانی از سطح شهر و اموال عمومی نمود و با مدیریت عالی خود مانع از خرابکاری اموال عمومی شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سید جواد را نیز از موسسین کمیته های مردمی در مساجد و سپاه پاسداران  و یکی از یاران همیشگی  و همراه سرلشکر حاج قاسم سلیمانی بود که تا پایان جنگ دوشادوش این شهید زنده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سید جواد مسئولیت های مهمی در لشکر ثارالله از جمله فرمانده گردان ۴۱۹ علی ابن ابی طالب، معاون ستاد فرماندهی لشکر ثارالله را برعهده داشت و نقش مثال زدنی شهید سید جواد در امنیت پایدار و قطع دست اشرار در جنوب کرمان نیز کم نظیر بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرانجام این مرد خدا در سال ۱۳۷۴ در حین انجام مأموریت در جنوب استان کرمان شربت شیرین شهادت را نوشید و در گلزار شهدای دفاع مقدس شهرستان جیرفت به خاک سپرده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات شهید سید جواد حسینی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مبلغ آرشام===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادر شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سيد جواد كلاس دهم بود و در هنرستان »آرشام« سابق درس ميخوانـد.آن روزها افتاده بود توي خط تبليغ دين و مذهب و مسؤولان هنرسـتان هـم خيلي حساس شده بودند. بارها با سـيد جـواد برخـورد كردنـد. يـكبـار از مدرسه اخراج شد، به خاطر اينكـه روي بچـه هـا نفـوذ داشـت و طرفـداران انقلاب روز به روز زيادتر ميشدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===محصل حکومت ظلم===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواهر شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رابطة سيد جواد با من بيشتر و بهتر از ديگران بود. ما دو نفر كوچكتر از بقيه بوديم. مدرسه ميرفتيم و من كلاس پنجم بودم. يكروز به من گفت تو ديگر نبايد به مدرسه بروي. زمان، زمانِ مناسبي براي مدرسـه رفـتن نيـست، خداوند راضي نميشود كه تو در اين شرايط و با اين وضع بـدحجاب درس بخواني. ناراحت شدم و اعتراض كردم.&lt;br /&gt;
گفت: »خواهرم انشاءاالله حكومت اسلامي روي كار مي‌آيد و براي درس خواندن فرصت هست.« من هم قانع شدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رسالت افشاگری===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عليرضا شريف (همرزم شهيد)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نظرم سال 1350يا 51بـود كـه »سـيد كمـال قريـشي« گفـت امـسال سخنراني داريم كه چندان دور از دسترس هـم نيـست و سـيد جـواد آمـد و روضه خواني و سخنراني كرد و اين جلسات باب آشنايي من با او بود .سيد كمال يك شب آمده بود منزل ما. يك روحاني هم براي سخنراني از مشهد آورده بودند. گفت: »سخنران خودي هست. مسلط است و قبلاً يكـي، دو شب حرف زده بود.&lt;br /&gt;
صداي پدرم را شنيدم: »سيد جواد عليه شاه علناً حرف ميزنـد، تنـدروي هم ميكند، ممكن است فردا مشكل ساز شـود و همـين مجلـسي را كـه بـا همين روحاني با مكافات ميتوانيم اداره كنيم از دست ميدهيم. پدرم به سيد جواد گفته بود بياييد، اما طوري سخنراني نكنيد كه مـشكل درست شود. اصلاً سياسي حرف نزنيد، چون نيروهايي هستند كه به سـاواك و ژاندارمري گزارش ميكنند و اين به صلاح نيست .سيد در جواب گفته بود: »نمي آيم. اگر قرار است كه افشاگري نكنم، پايم&lt;br /&gt;
را هم نمي گذارم. اين رسالت من است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بی اطلاعی!===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناصر مقدس زاده (همرزم)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای مبارزه با فساد پهلوی، به صورت خود جوش تشکیلاتی که شامل بخش های مختلف بود راه اندازی کرده بود. ما فقط شاخة نظامي و عمل كننده بوديم و تقريباً هيچ اطلاعي از شوراي تصميم گيرنده و عملكرد شاخه هـاي ديگـر كـه مـشغول فعاليـت در حـوزة خاص خود بودند، نداشتيم. چند بار از سيد جواد خواسته بوديم كه ما را بـا بچه هاي ديگر شاخه ها آشنا كند اما زير بار نميرفت. وقتي اصرار زياد مـا را ديد گفت: »هدف ما متعالي است و راه پر مشقت. اگـر شـما خـداي نكـرده دستگير شديد و نتوانستيد زير شكنجه هاي آنان دوام بياوريد، هيچ اطلاعي از كسي نداشته باشيد بهتر است، تا آنها نتوانند با ترفنـدهايي بـه درون بچـه هـا نفوذ كنند و تشكيلات لو برود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ناصر مقدس زاده (همرزم)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانواده آقاي ملايري هر چه طلا داشتند داده بودند دست سيد جواد كـه بفروشد و خرج انقلاب كند. جواهرات را برد و داد به كسي به نام »شمسي« و مقداري پول گرفت كه خرج كارهاي انقلاب شد و يك ريال از ايـن پـول را براي خانوادهاش در آن شرايط طاقت فرسا خرج نكرد.&lt;br /&gt;
ظهرها كه گرسنه و خسته از تظاهرات يا جلسات مي آمديم، ميديديم پِست  درست کرده و در سفره مـيگذاشـتند. مـن كـه نـاراحتي معـده داشتم، برايم بد بود و مريض ميشدم.&lt;br /&gt;
يك روز گفتم: »بابا آخه چه خبره، مُرديم، حداقل نان و پنيري بدهيد كـه به درد جايي بخورد وگرنه از پا ميافتم، من كه ناراحتي معده دارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===با سلاح آب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد مشایخی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يادم هست سيد جواد مخالف سيگار كشيدن شهيد خانعلي و شهيد سيرفر بود. سرِ كلاسهاي آموزشي اگر بچه ها سـيگار مـي كـشيدند، آب مي پاشيد روي سر و صورتشان و شهيد سيرفر هميشه مـيرفـت دورتـر مينشست و كنار ما نمي آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===راننده ی زیادی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناصر مقدس زاده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موسـيقي مبتـذل بـه شدت ناراحتش ميكرد. يكبار به اتفاق اسماعيل شيرازي و سـردار حـسيني از جبهه مي آمديم. رانندة اتوبوس نوار گذاشته بـود و مـوج قـوي موسـيقي، سراسر ماشين را پر كرده بود.&lt;br /&gt;
سيد گفت: »نوار را خاموش كن!«راننده با عصبانيت گفت: »خاموش نميكنم!« خلاصه بحث بالا گرفت.&lt;br /&gt;
سردار شهيد گفت: »من خبرنگار صدا و سـيما هـستم، ايـن هـم كـارت شناسايي.«راننده پرخاشگرانه جواب داد: »خبرنگار باشيد، راديو و تلويزيون هـم از اين نوارها ميگذارد.«تصميم گرفتم ما بـين راه پيـادهاش كنـيم. بـه اسـماعيل شـيرازي گفـتم:» نزديك كوههاي بهبهان آماده باش كه راننده را پياده كنيم.«رسيديم به محل مورد نظر. من كيفم را برداشـتم كـه اسـماعيل راننـده را پياده كند و سردار هم شاگرد او را.راننده فهميد ماجرا از چه قرار است. نوار را خاموش كرد و مسافران هم نگذاشتند و واسطه شدند. بالاخره با وساطت مسافران به شيراز رسيديم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سجده به یاد قیامت===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهرام سعیدی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يادم مي آيد ما در جهاد مشغول خدمت بوديم. يكروز به ما گفتنـد شـما چهار نفر يعني بنده، سيد جواد حسيني، مهندس مشايخي و شهيد سـيرفر را براي رفتن به منطقة عملياتي خواسته اند و هر چهار نفرمان رفتيم. از خرم آباد كه گذشتيم قطار ايستاد و براي نماز پياده شديم.&lt;br /&gt;
سيد جواد رفت سنگ داغي برداشت و داد دست مـن و گفـت: بـا ايـن سنگ نماز بخوانيد كه هم به ياد قيامت باشيد و هم سختي ها را لمس كنيد و مقاوم شويد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کار اصلی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرود بهرآسمان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سيد جواد براي ارشاد ميان طوايف حد فاصل جيرفت، بم و كهنوج رفته بود. دوستاني كه رفته بودند، برگشتند. سيد جواد نيامده بـود. شـب تـا ديـر وقت هرچه انتظار كشيدم خبري نشد. همه نگران شده بوديم. نـاامني منطقـه به دلواپسيهايمان اضافه ميكرد و بيم هر اتفاق ناگواري ميرفت. روز بعد تا غروب همه دلشوره داشتيم. سردار حاج آقايي با بالگرد رفته بود همه جـا را گشت زده بود تا توانسته بود در يكي از طوايف پيدايش كند. با مـردم گـرم گرفته بود. انگار نه انگار كه مدت مأموريتشان مشخص بوده. حاج آقايي پرسيده بود: »چرا دير كردي؟!«جواب داده بود: »ما را براي تبليغ فرستادهاند و ايـن اصـلاً تعيـين وقـت نميشناسد. رسالتي كه داريم بايد متعهدانه انجام شود، من كه ايـن همـه راه آمده ام، دلم نيامد 20-30كيلومتر آن طرف تر با ديگر طوايف صـحبت نكـنم.&lt;br /&gt;
زمينه اي مهيا شده، مردم جمع ميشوند و برايشان صحبت ميكنيم، چهار تـا آيه و حديث ياد ميگيرند و ميفهمند اسلام يعنـي چـه و همـين عوامـل از ياغيگري آنها جلوگيري ميكند. يـادآوري تـرس ازخـدا و شـناخت كامـل اسلام و كار اصلي ما همين بايد باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;div class=&amp;quot;hold&amp;quot;&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;div class=&amp;quot;return&amp;quot;&amp;gt;بازگشت به [[شهدا]] &amp;lt;/div&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;/div&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kazem</name></author>	</entry>

	</feed>