<link href="../fonts/font.css" rel="stylesheet" type="text/css">

<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://wiki.imaroof.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%A8</id>
		<title>ب - تاریخچهٔ ویرایش‌ها</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://wiki.imaroof.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%A8"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.imaroof.ir/index.php?title=%D8%A8&amp;action=history"/>
		<updated>2026-08-01T16:35:51Z</updated>
		<subtitle>تاریخچهٔ ویرایش‌های این صفحه در ویکی</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.26.2</generator>

	<entry>
		<id>https://wiki.imaroof.ir/index.php?title=%D8%A8&amp;diff=57810&amp;oldid=prev</id>
		<title>Kazem: صفحه را خالی کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.imaroof.ir/index.php?title=%D8%A8&amp;diff=57810&amp;oldid=prev"/>
				<updated>2018-04-10T07:34:48Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه را خالی کرد&lt;/p&gt;
&lt;a href=&quot;https://wiki.imaroof.ir/index.php?title=%D8%A8&amp;amp;diff=57810&amp;amp;oldid=57809&quot;&gt;نمایش تغییرات&lt;/a&gt;</summary>
		<author><name>Kazem</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://wiki.imaroof.ir/index.php?title=%D8%A8&amp;diff=57809&amp;oldid=prev</id>
		<title>Kazem: صفحه‌ای تازه حاوی «&lt;div class=&quot;head1&quot;&gt;زندگی نامه شهیدجمال محمدشاهی&lt;/div&gt;  ==زندگی نامه شهید جمال محمدشاهی==...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.imaroof.ir/index.php?title=%D8%A8&amp;diff=57809&amp;oldid=prev"/>
				<updated>2018-04-10T07:33:53Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای تازه حاوی «&amp;lt;div class=&amp;quot;head1&amp;quot;&amp;gt;زندگی نامه شهیدجمال محمدشاهی&amp;lt;/div&amp;gt;  ==زندگی نامه شهید جمال محمدشاهی==...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ تازه&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;&amp;lt;div class=&amp;quot;head1&amp;quot;&amp;gt;زندگی نامه شهیدجمال محمدشاهی&amp;lt;/div&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه شهید جمال محمدشاهی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به گزارش تا شهدا؛ شهید جمال محمدشاهی از انسان های عاشقی بود که زندگی پر فراز و نشیبی داشت. او در خانواده ای ضعیف از لحاظ مالی و قوی از لحاظ اعتقادات به دنیا آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمال مسیر زندگی را با سختی پیش برد و پله های کمال را یک یک طی نمود. او از هفت سالگی در کنار درس کار می کرد تا خرج خانواده تامین شود. بزرگتر که شد ایمان و اعتقادات محکمی پیدا کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اون انسان عاشقی بود که نتوانست زندگی عادی را در محله ی مولوی تهران تحمل کند. به جمع خوبان در جبهه پیوست و علاقه داشت تا گمنام بماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوند آرزویش را برآورد و در پاییز سال 1362 در ارتفاعات کانی مانگا برای همیشه باقی ماند. آیت الله حق شناس پس از شهادت جمال به منزل این شاگرد خود آمدند و گفتند: «من جمال را در عالم رویا مشاهده کردم.» این شهید به من فرمود: «ما را در نزد آقا ابا عبدالله (ع) ساکن کرده اند!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما مادر جمال، شیرزنی که شش رزمنده را در خانه ی محقر و مستاجری خود تربیت نمود، به فرزندانش بسیار وابستگی داشت. او هنوز شهادت فرزند را باور ندارد و چشمانش بعد از گذشت بیش از سه دهه به درب خانه است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید از فرزندش خبری بیاورند. تا اینکه یکی از علما و دوستان شهید جمال محمدشاهی در عالم رویا از او سوال کرد که شما کجا هستی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او هم گفت که در نزدیک ترین نقطه به جمکران، بالای کوه خضر همراه با شهدای گمنام هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از شهید جمال چند نامه به جا مانده است. در آخرین نامه اش نوشته بود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدر و مادر عزیز، امیدوارم مرا ببخشید؛ چون من جز درد سر برای شما نداشتم. می خواستم شما را در پیری یاری کنم اما...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که از خدمت آمدم تا حالا که دوباره به جبهه می روم مثل دیوانه ها بودم باور کنید با آن سنگر و بیابان های خوزستان خو گرفته بودم. خیلی دعا کردم تا دوباره به جبهه بروم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما هم بدانید که اجر عظیمی در پیشگاه خداوند دارید. شما را به خدا که اگر من شهید شدم، خوشحال باشید و همگی لباس سفید بپوشید. ناراحت نباشید که با این کار، همه ی خانواده های شهدا و اسرا و مجروهان ناراحت می شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا باید انسان ناراحت باشد؟ من را که به زور به جبهه نبردند. با فکر و اندیشه ی خود به جبهه رفتم. شما چطور خوشحال می شوید که من ماشین بخرم، یا ازدواج کنم. اینجا هم باید خوشحال باشید که من مثل دیگران به این اجر عظیم الهی دست یافتم. مادرم، پدرم، نه شما از امام حسین (ع) بالاترید و نه من از علی اکبر امام حسین (ع)...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس شما در دنیا و آخرت روسفید هستید که افتخار تشییع این است که در راه اسلام شهید داده. اگر در جمهوری اسلامی من را به جرم منافق بودن یا ضد انقلاب بودن اعدام می کردند، آن وقت چه می کردید؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
... دنیا محل استراحت نیست. محل کشت و زراعت است برای آخررت، و چه زیبا فرمو رهبر عزیز که عزت و شرف ما در همین جنگ است... از همه ی آن هایی که مرا می شناسند و یا دوستان می خواهم که مرا حلال کنند و به جای من راهم را دوست داشته باشند. والسلام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمال در آخرین روزهای زندگی، وقتی برادرش در اردوگاه قلاجه او را دید، برادر را در آغوش کشید و برای همیشه خداحافظی کرد. بعد نامه ای به برادرش داد و در آن نامه از همه ی خانواده آخرین خداحافظی را نمود! او در قسمت هایی از آخرین نامه اش می نویسد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلام ای مادر چشم انتظارم               فروزان اختر شب های تارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدمت مادر عزیزم، پس از تقدیم سلام امیدوارم هیچ گونه کسالتی نداشته باشی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از شما معذرت می خواهم که به حرفتان گوش ندادم (و بار دیگر به جبهه رفتم) باور بفرمایید هرگز به خاطر پیروی از هوای نفس نبوده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من همیشه به فکر شما بودم، ولی اینقدر دلم برای جبهه تنگ شده بود که دوست داشتم همیشه آنجا باشم. اینجا واقعا جای با صفایی است. با همه ی سختی ها خیلی جای معنوی و انسان سازی ایست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر عزیز، تو را به خدا، تو را به امام زمان (عج) تو را به جان هر که دوست داری، تو را به جان جمال، اگر من شهید شدم گریه نکن. به یاد امام حسین (ع) و حضرت زهرا (س) گریه کن. هیچ وقت ناراحت نباش. این را بدان که در دنیا و آخرت و نزد خداوند روسفید هستی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این را بدان که خواه ناخواه تا چند سال دیگر همگی از دنیا می رویم، پس چه بهتر که در راه خدا از دنیا برویم. از همین جا دست و پای تو را می بوسم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدمت پدر عزیزم، پس از سلام و امیدوارم هیچ گونه کسالتی نداشته باشی، پدر عزیز ای بهترین انسان، پدری که چند فرزندت را به جبهه فرستادی، من از اینجا از ته دل برایت دعا می کنم. پدر جان به فکر دنیا نباش. اگر در این دنیا صاحبخانه نشدی مهم نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو با زحمت های بسیار و با خانه های مستاجری ما را بزرگ کردی و نگذاشتی ما به راه های انحرافی برویم. همین بس که در این کشور ضد انقلاب نشدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادران عزیزم، سلام از شما می خواهم همیشه در نماز جماعت شرکت کنید، همیشه گوش به فرمان پدر و مادر باشید. قرآن زیاد بخوانید. با هم یکی باشید. تا ان شاءالله فرج آقا امام زمان (عج) هم نزدیک شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دست بوس همگی شما جمال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات شهیدجمال محمد شاهی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ادبِ سفارش ===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواهر شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هيچ گاه نديدم كه با من بي ادب صحبت كند. هميشه هواي من را داشت. وقتي از مدرسه بر ميگشتم، به من سفارش مي‌كرد جايي توقف نكن؛ با دختراني كه سر به زير هستند رفت و آمد داشته باش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===هوای مادر===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قرار بود ميهمان برايم بيايد. ديگر این سالها به خاطر پادرد نميتوانستم براي خريد اقدام كنم. به يكي از پسرها زنگ زدم و گفتم: ميتوني سر راه ميوه بگيري؟ قراره برام مهمون بياد. پسرم گفت: چشم حتماً.&lt;br /&gt;
ساعتي بعد مهمانها آمدند. مهماني خوبي با پذيرايي مفصل با بهترين ميوه ها انجام شد.&lt;br /&gt;
آخر شب بود. مهمانها رفتند. ميخواستم بخوابم كه پسرم سراسيمه وارد شد! نگاهي به روي ميز كرد. ديد بهترين ميوهها داخل ظرف چيده شده.&lt;br /&gt;
همينطور كه به ميوهها نگاه ميكرد گفت: «مادر شرمنده، من فراموش كردم ميوه بگيرم، شما چي كار كردي؟»&lt;br /&gt;
گفتم: «قبل از اينكه مهمانها برسند يكي از دوستان همرزم برادر شهیدت (جمال) آمد دم منزل و اين ميوهها را آورد! خیال کردم از طرف شما آمده؟!»&lt;br /&gt;
پسرم يكدفعه زد زير گريه، گفتم: «پسر، چي شده؟» گفت: «من خسته از سر كار رفتم خانه، همين كه سرم را روي زمين گذاشتم خوابم برد. يكدفعه ديدم كه جمال با چند تا كيسه ميوه وارد خانه شد و به من گفت: بيشتر به فكر مادر باش، ما اگر بخواهيم، خودمان ميتوانيم مشكلات مادر را حل کنيم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سالم و خراب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتي كه جمال بزرگتر شد، به همراه كمال به سراغ خياطي رفت.&lt;br /&gt;
يادم هست لباس زير ميدوختند. يك بار ديدم كه يك پلاستيك پر از لباس زير آورد خانه و گفت: «اينها را به هر كه ميخواهي هديه بده». پلاستيك را باز كردم، گفتم: «مادر، اينها چيه؟!»&lt;br /&gt;
گفت: «بعضي از كارهاي ما نخ كش شده و يا زدگي دارد، براي همين نميخوام توي كارهاي سالم قرار بدم. اين لباسهاي سالم ميره شهرستان. خوب نيست آدم كارهاي معيوب رو با سالم ها قاطي كنه.»&lt;br /&gt;
پلاستيك را باز كردم و ديدم بيشتر اين لباسها سالم هستند، فقط يك عيب خيلي كوچك دارد. بعد گفتم: «مادر، شما كه با اين كار سود نميكنيد، شما كه هر چي در مياري هديه ميدي به مردم.»&lt;br /&gt;
جمال لبخندي زد و گفت: «مادر، ما ميتونيم لباس خوب رو با بد قاطي كنيم، اينكه كاري نداره. ولي اينطوري كاسبي ما حلال نيست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رفیق جدید===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن ضابطی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمال اگر كسي را ميديد كه تازه به محل آمده و يا در مسجد حضور ندارد، با او رفيق مي‌شد و پاي او را هم به مسجد باز ميكرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===این باغ صاحب دارد...===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن ضابطی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتي كمي بزرگتر شديم، به جز كار و مدرسه و مسجد، به دنبال تفريح و فوتبال هم بوديم. يادم هست كه با بچه هاي محل رفتيم به كوههاي شمال تهران. منطقه ي دركه بسيار با صفا بود. به محض اينكه به باغهاي اين محل رسيديم، بچه ها دويدند سمت درختها و مشغول خوردن شاتوت و گيلاس و... شدند.&lt;br /&gt;
يكدفعه ديدم جمال داد زد، چي كار ميكنيد؟ اينها صاحب داره، شما اجازه گرفتيد؟ آن روز بيشتر بچه ها كار خودشان را كردند، اما جمال لب به ميوه ها نزد. مرتب از حق الناس حرف ميزد. ما هم كه از رفقاي صميمي او&lt;br /&gt;
بوديم، به خاطر صحبتهاي او سراغ درختها نرفتيم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مثل دزدی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن ضابطی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدتي بود كه رفقاي ما، وقتي ميخواستند توي محل بازي كنند، به دنبال شرط بندي و اين مسائل بودند. تازه اين مسائل باب شده بود. يادم هست جمال خيلي با بچه ها حرف ميزد. ميگفت: اين كار حرامه، اين پولي كه از اين راه در مياد مثل پول دزديه! نبايد با شرط بندي بازي كنيم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمال به بچه ها توصيه ميكرد كه بازي كنند، اما شرط بندي نكنند، خب البته بعضيها گوش ميكردند و برخي هم خير. اما جمال، تلاش خودش را ميكرد كه دوستانش اين كار را نكنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کارمندخدا===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن ضابطی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با پيروزي انقلاب، فعاليت جمال و دوستانش در محل بيشتر شد. بيشتر نوجوانها و جوانها را جذب مسجد و بسيج ميكردند. يادم هست برنامه ي ثابت جمعه هاي ما نماز جمعه شد. جمال هر زمان تهران بود، برنامه ي نماز جمعه را هماهنگ ميكرد و با رفقا ميرفتيم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عاشق حجاب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواهر شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواهر شهيد ميگويد: «جمال وقتي در كوچه راه ميرفت بسيار دقت ميكرد كه نگاهش به نامحرم نيفتد. يادم هست يك بار جمال بسيار خوشحال بود. عادتش اين بود كه وقتي خيلي خوشحال ميشد انگشتانش را در هم فرو ميكرد و دستانش را به هم مي‌ماليد. علت خوشحالي جمال اين بود كه برادر بزرگترم براي من يك چادر هديه آورده بود. جمال با خوشحالي به مادرم گفت: تو رو خدا زودتر براي آبجي اين چادر رو بدوز.&lt;br /&gt;
اين ماجرا براي زماني بود كه من نُه ساله بودم. البته قبل از آن روسري سر ميكردم. اما از ديد جمال، چادر چيز ديگري بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===هدایت اشک===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواهر شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همان ايام سن تکلیفم، رفته بوديم آمل، منزل یکی از بستگانمان. آن روز من با بچه هاي فاميل مشغول بازي شدم. خب من يك دختر سوم دبستاني بودم. چيز زيادي هم از حجاب نميدانستم. جمال هم آن موقع سيزده&lt;br /&gt;
يا چهارده سال داشت. در حين بازي چند بار روسري من افتاد. جمال مي‌دويد و به من تذكر مي‌داد كه:«آبجي روسري ات را درست كن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن زمان قبل از انقلاب بود و بيشتر دخترهاي بزرگتر از من بي حجاب بودند. من هم توجهي به تذكرات جمال نمي‌كردم.&lt;br /&gt;
تا اينكه بعد از بازي وارد خانهي پدربزرگ شدم. يكدفعه ديدم كه جمال در گوشه اي از خانه كز كرده و چشمانش از گريه سرخ شده. با تعجب جلو رفتم و گفتم: جمال چي شده؟!&lt;br /&gt;
سرش را بالا آورد و گفت: چرا روسري از سرت افتاد؟ گفتم: تو براي اينكه روسري از سر من افتاده گريه ميكني؟ جمال همينطور سرش پايين بود و گريه ميكرد. گفتم: داداش ببخشيد، ديگه مواظبم. تو گريه نكن. آنقدر جمال را دوست داشتم كه ديگر نگذاشتم حجابم از سرم بيفتد. از زماني هم كه چادر سرم كردم، هميشه جمال پشت و پناهم بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===هرچه کمتر بهتر===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواهر شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موقعيت خانهي ما طوري بود كه هيچ حفاظي نداشت. جمال هميشه به من ميگفت: آبجي، نكنه كه يك وقت صداي تو بلند بشه و همسايه ها صدايت را بشنوند. به من نصيحت ميكرد و ميگفت: براي اينكه دين و ايمان شما&lt;br /&gt;
حفظ شود، در همه ي زندگي تا ميتواني با نامحرم كمتر صحبت كن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاد باشید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از آخرین نامه ها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما را به خدا که&lt;br /&gt;
اگر من شهيد شدم، خوشحال باشيد و همگي لباس سفيد بپوشيد. ناراحت نباشيد که با اين کار، همه ي خانواده هاي شهدا و اسرا و مجروحان ناراحت ميشوند.&lt;br /&gt;
چرا بايد انسان ناراحت باشد؟ من را که به زور جبهه نبردند. با فکر و انديشه ي خود به جبهه رفتم. شما چطور خوشحال ميشويد که من ماشين بخرم، يا ازدواج کنم. اينجا هم بايد خوشحال باشيد که من مثل ديگران به اين&lt;br /&gt;
اجر عظيم الهي دست يافتم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اول نماز...===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن ضابطی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن روزها مایک تیم فوتبال داشتیم که جمال دفاع ثابت تیم بود. او طوري در مسابقات فوتبال شركت مي‌كرد كه به وقت نمازش لطمه اي وارد نشود.&lt;br /&gt;
بعضي وقتها پيشنهاد ميكرد بازي را نيم ساعت عقب يا جلو بيندازيم، ما نمي فهميديم علت اصرار او چيست اما او ميخواست كه بازي ما لطمه اي به نماز اول وقت وارد نكند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تنها خوری!===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يادم هست من به همه ي فرزندانم وقتي ميخواستند از خانه بيرون بروند ميوه يا خوراكي ميدادم و ميگفتم فقط خودت بخور .همه ي بچه ها حرفم را قبول ميكردند و ميرفتند، اما وقتي اين حرف را به جمال ميزدم، ميگفت: «پس من نميبرم!»&lt;br /&gt;
ميگفتم: «براي چي؟»&lt;br /&gt;
جمال ميگفت: «من تنهايي نميخورم. بعضي از دوستان من همين را هم ندارند. شايد بخواهم با دوستانم بخوريم. شايد بخوام بدم كسي ديگه بخوره.»&lt;br /&gt;
من هم مجبور بودم كه قبول كنم. او هم خوراكي را ميبرد و به بچه هايي كه ميدانست از خودش ضعيف تر هستند مي‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خمس پسرها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روز آخري که جمال ميخواست برود خيلي با من صحبت کرد. ميگفت:«مادر دل بکن. اينقدر به بچه هايت وابسته نباش». مرتب از کربلا و عاشورا مثال ميزد. اما دست خودم نبود. خيلي سر بچه هايم ميترسيدم. هرچند الان هم اينطور هستم.&lt;br /&gt;
بعد جمال در حضور بچه ها با خنده به ماجراي تماس تلفني که از جبهه داشت اشاره کرد: به مادر زنگ زدم و ميگم حالم خوبه، مادر به من ميگه گوشي را بگذار بين گوش و کتف خودت و دستهات رو بزن به هم ببينم سالم هست يا نه، بعد ميگه بپر بالا پايين ببينم پاهات سالمه!&lt;br /&gt;
بعد جمال خنديد و ادامه داد: «مادر تو رو خدا دست بردار، شما بايد خمس پسرهات رو بدي. دل بکن از ما»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خوب باش!===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يادم هست يك روز من از دوستم به خاطر حرفي كه زد ناراحت شدم، شب جمال آمد و با يه حالتي به من نگاه کرد، به او گفتم: «مادر چرا اينطوري نگاهم ميکني؟» گفت: «مادر، با اون دوستت خوب باش، ازش ناراحت نشو، اون زن تو زندگيش خيلي ناراحتي و مشكل داره».&lt;br /&gt;
صبح وقتي رفتم و تحقيق كردم ديدم حق با جمال بوده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;div class=&amp;quot;hold&amp;quot;&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;div class=&amp;quot;return&amp;quot;&amp;gt;بازگشت به [[شهدا]] &amp;lt;/div&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;/div&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kazem</name></author>	</entry>

	</feed>