کتابخانه:یکصد موضوع پانصد داستان ج3
|
| |
| نویسنده | علی اکبر صداقت |
|---|---|
| زبان | فارسی |
| ناشر | ???? |
| محل انتشارات | ???? |
| تاریخ نشر | ۱۳۸۰ |
| قطع | ???? |
| شابک | ۹۶۴۶۶۸۳۴۵۲ |
محتویات
- ۱ غیبت
- ۲ فحش
- ۳ فقر
- ۴ قضاوت
- ۵ قرض
- ۶ قرآن
- ۷ قضا و قدر
- ۸ قناعت
- ۹ قیامت
- ۱۰ کارکردن
- ۱۱ گدائی
- ۱۲ کمک به دیگران
- ۱۳ کینه
- ۱۴ مقدمه
- ۱۵ گریه
- ۱۶ گناه
- ۱۷ لذت
- ۱۸ مال
- ۱۹ محبت
- ۲۰ مرگ
- ۲۱ مظلوم
- ۲۲ مکر
- ۲۳ مؤ من
- ۲۴ میهمان
- ۲۵ نیت
- ۲۶ نعمت
- ۲۷ نماز
- ۲۸ نفرین=
- ۲۹ نفس
- ۳۰ ولایت=
- ۳۱ وسواس
- ۳۲ همسایه
- ۳۳ هدایت
- ۳۴ همنشین
- ۳۵ یتیم
- ۳۶ یقین
- ۳۷ پانویس
غیبت
مقدمه
قال الله الحکیم : (و لا یعتب بعضکم بعضا) (حجرات : آیه ۱۲)
- بعضی از شما غیبت بعضی دیگر را نکنید .
پیامبر صلی الله علیه و آله : ان الغیبه اءشد من الزنا[۱]
- همانا غیبت کردن از زنا بدتر است .
شرح کوتاه :
غیبت بر هر مسلمانی حرام و غیبت کننده گناهکار است . غیبت آنست که کسی را به صفتی یاد کنی که نزد حق آن غیب نباشد و یا کسی را ذم کنی در حالی که اهل علم آنرا بد نمیدانند .
هرگاه غیبت شود و به گوش صاحبش رسید ، باید از او حلالیت بطلبد و او را از خود راضی کند .
غیبت حسنات را محو میکند چنانکه آتش ، هیزم و چوب را میخورد . ریشه و سبب غیبت گاهی از حسد و یا زینت دادن کلام ، یا تسکین خشم و یا منافرت به آن شخص و امثال اینها میشود که همه به سلامتی نفس ضربه وارد میکند و او را در قیامت به عذابهائی دچار مینماید[۲].
از غیبت کننده جلوگیری کردند
در عصر پیامبراکرم صلی الله علیه و آله مردی بر جمعی که نشسته بودند میگذشت . یکی از آنان گفت : من این مرد را برای خدا دشمن دارم . آن گروه گفتند : به خدا قسم که سخن بدی گفتی ! ! و ما به او خبر میدهیم ، و به وی خبر دادند .
آن مرد به خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید و سخن او را بازگفت . پیغمبر صلی الله علیه و آله او را خواست و از آنچه درباره وی گفته بود پرسید . مرد گفت : آری ، چنین گفتم .
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود : چرا با او دشمنی میکنی ؟ گفت : من همسایه اویم و از حال او آگاهم ، به خدا قسم ندیدم که جز نماز واجب هرگز نماز بگذارد !
آن مرد گفت : یا رسول الله صلی الله علیه و آله از وی بپرس آیا دیده است که من نماز واجب را از وقت خود به تاءخیر اندازم ، یا بد وضو بسازم و رکوع و سجود را درست انجام ندهم ؟ پیغمبر صلی الله علیه و آله پرسید ، مرد گفت : نه ، سپس گفت : به خدا ندیدم جز ماه رمضان ، که هر نیکوکار و بدکاری روزه میگیرد ، هرگز در ماه دیگر روزه بگیرد ! آن مرد گفت : یا رسول الله ، از وی بپرس آیا دیده است که من در روز رمضان افطار کرده باشم یا چیزی از حق آن فرو گذاشته باشم ؟ پیغمبر صلی الله علیه و آله پرسید ، و او گفت : نه ، باز گفت : به خدا هیچگاهم ندیدم که به سائل و فقیری چیزی بدهد و ندیدم که چیزی از مال خود انفاق کند مگر این زکاتی که نیکوکار و بدکار آن را اداء میکنند !
مرد گفت : از او بپرس آیا دیده است که چیزی از آن کم گذاشته باشم یا با خواهان آن چانه زده باشم ؟ گفت : نه .
آنگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله به آن مرد فرمود : برخیز که شاید او از تو بهتر باشد[۳].
مجازات غیبت در روز قیامت
شیخ بهائی علیه الرحمه میفرماید : روزی در مجلس بزرگی ذکر من شده بود . شنیدم یکی از حاضرین که ادعای دوستی با من میکرد ولی در این ادعا دروغ میگفت ؛ شروع به غیبت نموده و نسبت ناروایی بمن داده بود و این آیه را در نظر نداشت که خداوند میفرماید : (بعضی پشت سر بعضی غیبت نکنید ، آیا دوست دارید گوشت مرده برادر خود را بخورید ؟ همه این را ناخوش میدارید[۴]
آنگاه که فهمید اطلاع از غیبت او پیدا کردهام ، نامه بلند بالایی برایم نوشت و اظهار پشیمانی و درخواست رضایت در آن نامه کرد . در جوابش نوشتم : خدا ترا پاداش دهد بواسطه هدیهای که برای من فرستادی ؟ چون هدیه تو باعث سنگینی کفه حسناتم در قیامت میشود !
از حضرت رسول صلی الله علیه و آله روایت شده که فرمود : در روز قیامت بندهای را در مقام حساب میآورند ، کارهای نیکش در یک کفه و کارهای زشتش را در کفه دیگر میگذارند ، کفه گناه سنگین تر میشود . در این هنگام ورقهای بر روی حسنات قرار میگیرد ، کارهای نیکش بواسطه آن عمل زیادتر از گناهانش میشود .
عرض میکند : پروردگارا آنچه عمل خوب داشتم در کفه حسنات وجود داشت ، اما این ورقه چه بود ؟ من که چنین عملی نداشتم ؟ خطاب میرسد : این در مقابل سخنی است که درباره تو گفتهاند و از آن نسب پاک بودی . این حدیث مرا وامیدارد که سپاسگذار تو باشم بواسطه چیزی که بمن رسانیدهای ، با اینکه اگر روبروی من ، اینکار یا بدتر از این را انجام میدادی با تو مقابله بمثل نمیکردم و جز عفو و گذشت و دوستی و وفا از من نمیدیدی ؛ این باقی مانده عمر ، گرامی تر آن است که صرف در مکافات اشخاص شود ، باید بفکر آنچه از دست رفته بود و تدراک گذشته را نمود[۵].
مانع باران
سالی در بنی اسرائیل قحطی شد ، حضرت موسی علیه السلام چند بار نماز استسقاء خواند و طلب باران کرد ، اما خبری از باران نشد . خداوند به حضرت موسی علیه السلام وحی کرد : من بخاطر آنکه یک نفر در میان شماست و سخن چین است و اصرار بر نمامی دارد ، دعای شما را مستجاب نمیکنم .
عرض کرد : خدایا آن شخص کیست ؟ فرمود : ای موسی علیه السلام شما را از غیبت نهی میکنم ، حال خودم نمامی کنم ؟ ! بگو همه توبه نمایند ، تا دعایشان مستجاب شود .
همه توبه کردند و خداوند باران رحمت را بر آنها نازل کرد[۶]. (در خبری دیگر آمده است : که آن شخص درباره حضرت موسی علیه السلام غیبت کرده بود و موسی علیه السلام تقاضای شناسائی آن شخص را کرد و خداوند فرمود : من سخن چینی را زشت دارم حال خود سخن چینی کنم ؟ ! ) .
هزار تازیانه
برای هارون الرشید لباسهای فاخر و گران قیمتی آورده بودند . آنرا به علی بن یقطین وزیر (شیعه ) خود بخشید . از جمله آن لباسها ، دراعهای[۷]از خز و طلا بافت بود که به لباس پادشاهان شباهت داشت .
علی بن یقطین آن لباسها را به همراه اموال بسیار دیگری برای امام کاظم علیه السلام فرستاد . حضرت علیه السلام ، دراعه را توسط شخص دیگری برای وزیر فرستادند . او شک کرد که علت چیست ؟ حضرت در نامهای نوشتند آنرا نگهدار و از منزل خارج مکن که یک وقت احتیاج میشود .
پس از چند روز بر یکی از غلامان خود خشم گرفت و او را از خدمت عزل کرد . همان غلام پیش هارون الرشید سخن چینی نمود که علی بن یقطین قائل به امامت موسی بن جعفر علیه السلام است و خمس اموال خود را در هر سال برای او میفرستد و همان دراعهای که شما به او بخشیدید ، برای موسی بن جعفر علیه السلام در فلان روز فرستاده است !
هارون بسیار خشمگین شده و گفت : باید این راز راکشف کنم . همان دم در پی علی بن یقطین فرستاد؛ هنگامی که حاضر شد گفت : چه کردی آن دراعهای که به تو دادم ؟ گفت : در خانه است و آنرا در پارچهای پیچیدهام و هر صبح و شام آنرا باز میکنم و تبرک میجویم .
هارون گفت : هم اکنون آنرابیاور . علی بن یقطین یکی از خدام خود را فرستاد و گفت : دراعه در فلان اطاق داخل فلان صندوق و در پارچهای پیچیده است برو زود بیاور . غلام رفت و آنرا آورد .
هارون دید دراعه در میان پارچه گذاشته و عطر آلود است . خشمش فرو نشست و گفت : آنرا به منزل خود برگردان ، دیگر سخن کسی را درباره تو قبول نمیکنم و جایزه زیادی به او بخشید .
هارون دستور داد تا غلامی را که سخن چینی کرده بود هزار تازیانه بزنند ، هنوز بیش از پانصد تازیانه نزده بودند که مرد[۸].
غلام سخن چین
شخصی برای خرید غلام به بازار برده فروشان رفت . عبدی را به او نشان دادند و گفتند : این برده هیچ عیبی ندارد ، جز آنکه سخن چینی است . او پذیرفت و عبد را با آن عیب خریداری کرد و به منزل برد . بعد از گذشت چند روز آن عبد به همسر مولای خود گفت : شوهرت تو را دوست نمیدارد و میخواهد زن دیگری بگیرد ، اگر بخواهی من او را برایت سحر میکنم به شرط آنکه چند تار از موهای او را برایم بیاوری ؟ زن گفت : چطور موی او را برایت بیاورم ؟ غلام گفت : وقتی که خوابید با تیغ مقداری از موهایش را قطع کن و بیاور تا کاری کنم که به تو علاقمند شود . !
سپس نزد شوهر او رفت و گفت : زن تو دوستی پیدا کرده و میخواهد تو را به قتل برساند مواظب باش تا قضیه را بفهمی ، مرد خود را بخواب زده بود که زن با تیغ وارد شد . مرد به گمان اینکه او قصد قتلش را دارد از جا برخاست و زنرا به قتل رسانید .
اقوام زن که از قضیه مطلع شدند ، همگی آمدند و آن مرد را به قتل رساندند . قبیله آن مرد هم به مقابله با اقوام زن پرداختند و جنگ و جدال و قتل و خونریزی بین دو طایفه به راه افتاد و تا مدتها خصومت و درگیری بین آنها وجود داشت[۹].
فحش
مقدمه
قال الله الحکیم : (و لا تسبوا الذین یدعون من دون الله فیسبو الله ) (انعام : آیه ۱۰۸)
- شما مؤ منان دشنام ندهید کسانی که غیر خدا را میخوانند که آنان هم خدایتان را ناسزا و دشنام دهند .
پیامبر صلی الله علیه و آله : ان الله لا یحب الفحش و التفحش[۱۰]
- خداوند بدزبانی و هرزه گوئی را دوست ندارد .
شرح کوتاه :
اظهار مطلب رکیک و قبیح و زشت ، با زبان آنرا فحش میگویند . گوینده اش از حیاء بی بهره و زبانش آلوده و ناپاک است .
حرمت فحش و آثار سوء آن بسیار است و همانند بعضی صفت دیگر رذیله خبائث ظاهری از ناپاکی درون ظاهر میگردد .
خداوند فحش دادن را دوست ندارد و مؤ من هم بدزبان نیست . دشنام شعبی از نفاق است و شیطان با گوینده اش مشارکت میکند و سبب میگردد تا به این صفت سوء رفیقی برای خود درست کند . البته راههائی وجود دارد که انسان بتواند جلوی بدزبانی را بگیرد ، مانند نذر و قسم ، دوری از افراد هرزه گو؛ مشغول شدن به یاد خدا و مناجاتهای عالی و اشعار اخلاقی و نظائر اینها[۱۱]
عکس العمل امام علیه السلام
عمرو بن نعمان جعفی گفت : امام صادق علیه السلام را دوستی بود که هر جا حضرت میرفت از او جدا نمیشد . وقتی حضرت به محلی به نام حذائین میرفتند ، او و غلامش دنبال حضرت میآمدند .
آن شخص دید غلامش دنبالش نیست . تا سه بار توجه کرد او را ندید . مرتبه چهارم او را دید و گفت : ای پسر زن بدکار کجا بودی ؟ !
امام علیه السلام با شنیدن این کلمه دست مبارکش را بر پیشانی زد و فرمود : سبحان الله ، به مادرش اسناد بد دادی ، من ترا با ورع میپنداشتم ، اکنون میبینم ورعی نداری . عرض کرد : فدایت شوم ، مادرش سندیه و مشترک است (مانعی از این اسناد ندارد) فرمود : آیا نمی دانی که هر امتی را نکاحی هست[۱۲]از من دور شو ! ! راوی حدیث گوید : دیگر او را ندیدم با حضرت راه برود ، تا اینکه مردن بین ایشان جدایی افکند[۱۳].
جواب اسامه
اسامه بن زید یکی از آزاد شدههای پیامبر صلی الله علیه و آله است . پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : او از افرادی است که بسیار مورد علاقه من است و امید است که از نیکان شما باشد . پیامبر صلی الله علیه و آله موقع وفات او را با اینکه جوان بود امیر لشکر کردند .
نوشتهاند : اسامه روزی در مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله نزدیک قبر شریف مشغول نماز بود . برای نماز بر میتی مردم سراغ مروان حکم و فرماندار مدینه رفتند او را آوردند . مروان نماز میت را خواند و برگشت ، دید اسامه محاذی درب خانه پیامبر صلی الله علیه و آله هنوز مشغول نماز است ؛ و همراه او در نماز میت شرکت نکرد .
مروان ناراحت شد و گفت : خواستی که جای نمازت را ببینند و شروع به فحاشی نمود . اسامه پس از اتمام نماز نزد مروان آمد و گفت : مرا اذیت کردی و ناسزا گفتی و بدزبانی کردی ، از پیامبرصلی الله علیه و آله شنیدم که فرمود : خدا شخص بدزبان و ناسزا دهنده را دشمن میدارد[۱۴].
شیطان در مجلس ناسزاگو
روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله با ابوبکر کنار هم نشسته بودند . در این موقع شخصی آمد و به ابوبکر دشنام داد .
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ساکت و آرام نظاره گر بود . وقتی شخص دشنام دهنده ساکت شد ابوبکر به دفاع از خود به جوابگوئی و دشنام دادن به او پرداخت .
همین که ابوبکر زبان به ناسزاگوئی باز کرد ، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از جای برخاست تا از نزد ایشان دور شود . وقتی که پیامبر صلی الله علیه و آله از جای خود بلند شد ، به ابوبکر گفت : ای ابوبکر ، وقتی که آن شخص به تو دشنام میداد ، فرشتهای از جانب خداوند به دفاع از تو جوابگوی او بود ، اما هنگامی که تو شروع به ناسزاگوئی کردی آن فرشته شما را ترک کرده و از نزد شما دور شد و به جای او شیطان آمد . من هم کسی نیستم که در مجلسی بنشینم که در آن مجلس شیطان حضور داشته باشد[۱۵].
سیره
مردی خدمت امام صادق علیه السلام آمد و عرض کرد : پسر عمویت فلانی ، اسم شما را برد و چیزی از بدگوئی و ناسزا نبود مگر آنکه درباره شما گفت .
امام ، کنیز خود را فرمود : آب وضو حاضر کند؛ پس وضو گرفت و داخل نماز شد . راوی گفت : من در دلم گفتم که حضرت او را نفرین خواهد کرد .
امام دو رکعت نماز خواند و عرض کرد : ای پروردگار این حق من بود ، او را (بخاطر این دشنام ) بخشیدم . تو جود و کرمت از من بیشتر است ، او را ببخش و بکردارش او را جزاء و عقاب نده . و پیوسته امام برای ناسزاگو دعا میکرد . من از حال و رقت قلب حضرت تعجب میکردم [۱۶].
ابن مقفع
ابن مقفع فردی تیزهوش و دانشمند بود و بعضی از کتابهای علمی را به زبان عربی ترجمه کرد . برتری هوش و فضل او را مغرور کرد و در برخوردهای اجتماعی دیگران را تحقیر مینمود و گاهی با زبان مطالب رکیک میگفت .
از کسانی که مورد تعرض او قرار میگرفتند یکی سفیان بن معاویه بود که از طرف منصور دوانیقی دومین خلیفه عباسی ، فرمانداری بصره را بعهده داشت .
سفیان بینی بزرگ و ناموزونی داشت . هرگاه ابن مقفع به فرمانداری میآمد با صدای بلند میگفت : سلام بر شما دو تا یعنی یکی او یکی دماغ بزرگش .
ابن مقفع گاهی سفیان را به نام مادرش تحقیر میکرد و روزی در حضور مردم با صدای بلند گفت : ای پسر زن شهوت پرست ! ! و در مجالسی دیگر با اهانت و ناسزاهای مختلف او را میآزرد .
سفیان منتظر روزی بود تا تلافی کند . تا اینکه عبدالله بن علی بر برادرزاده خود منصور دوانیقی خروج کرد . منصور ، ابومسلم خراسانی را به بصره ماءمور دفع او کرد و مسلم پیروز شد و عبدالله فرار کرد و نزد سلیمان و عیسی برادران خود پناهنده شد .
آنان شفاعت خواهی کردند و منصور هم پذیرفت که از گناهش درگذرد . عموهای منصور به بصره بازگشتند و نزد ابن مقفع رفتند تا امان نامهای بنویسد !
او با غروری که داشت در امان نامه نوشت : (اگر منصور دوانیقی به عموی خود عبدالله بن علی مگر کند و آزاری برساند ، اموالش وقف مردم ، بندگانش آزاد و مسلمانان از بیعت او یله و رها باشند ! )
چون امان نامه را برای امضاء نزد منصور بردند سخت ناراحت شد ، امان نامه را امضاء نکرد و محرمانه خواست نویسنده امان نامه را بقتل برساند .
سفیان فرماندار بصره که از مدتها از زبان بد ابن مقفع به تنگ آمده بود ، دستور داد او را به اطاقی ببرند و خود آمد و گفت : یادت هست چه ناسزاها و نسبتها به مادرم و خودم دادی ؟ آنگاه دستور داد تنوری گداختند و ابن مقفع سی و شش ساله را بدستور منصور دوانیقی در آتش انداختند و از بین بردند[۱۷].
فقر
مقدمه
قال الله الحکیم : (الشیطان یعدکم الفقر) (بقره : ۲۶۸)
- شیطان به شما وعده فقر و بی چیزی میدهد .
پیامبر صلی الله علیه و آله : تحفه المومن فی الدنیا الفقر[۱۸]
- ارمغان شخص مؤ من در دنیا بی چیزی اوست .
شرح کوتاه :
نوع افراد طبقه سوم و پائین تر به فقر مادی دچارند و تعدادشان هم بسیار است . چون قانع نیستند و صبر ندارند ، گرسنه و تشنهاند ، خانه ندارند و فرزندان طاقت بی چیزی را ندارند و امراض زندگی را دچار عجز کرده ، دست نیاز به طرف دیگران دراز میکنند .
اگر فقر ادامه داشته باشد ، و شخص توانی نداشته باشد گاهی به کفر و بعضی گناهان آلوده میشود .
فقیر باید به خدا توکل کند و از حرص دوری کند و به قناعت روی آورد و از صبر در حفظ آبرو کاملا استفاده ببرد ، که پیامبر فرمود : بهترین این امت فقراءهستند و زودتر از همه به بهشت میروند؛ فقر فخر من است ؛ بهشت مشتاق فقیران است ، فقرا پادشاهان اهل بهشت هستند[۱۹].
پارسای فقیر
سعدی گوید : شنیدم پارسای فقیری از شدت فقر ، در رنج دشوار بود ، و پی در پی لباسش را پاره بر پاره میدوخت ، و برای آرامش دل میگفت : (به نان خشکی و لباس پشمینه پر وصلهای قناعت کنم ، بار سخت خود کشم و بار منت خلق نکشم ) .
شخصی به او گفت : چرا در اینجا نشستهای ، مگر نمی دانی که در شهر راد مرد بزرگوار و بخشندهای هست که کمر همت برای خدمت به آزادگان بسته ، و جویای خشنودی دردمندان است ، برخیز و نزد او برو و ماجرای وضع خود را برای او بیان کن ، که اگر او از وضع تو آگاه شود ، با کمال احترام و رعایت عزت تو ، به تو نان و لباس نو خواهد داد و تو را خرسند خواهد کرد !
پارسای فقیر گفت : خاموش باش ! که در پستی ، مردن به ، که حاجت نزد کسی بردن پاره بر پاره دوختن و پیوسته در گوشه صبر و تحمل ماندن ، بهتر از آن است که بخاطر خواستن لباس ، برای بزرگان نامه نوشتن . براستی که بهشت رفتن به شفاعت همسایه ، با شکنجه آتش دوزخ یکسان است [۲۰].
فقر و باز نشستگی
پیرمردی نابینا به حضور امیرمومنان علیه السلام آمد و در خواست کمک نمود . حضرت علی علیه السلام ازا حاضران مجلس پرسید : این کیست از چه قرار است ؟ گفتند : یا امیرالمؤ منین این مرد نصرانی است ؛ و چنان وانمود کردند که نباید چیزی به او داده شود .
حضرت فرمود : عجب ! تا وقتی که توانائی کار داشت از وی کار کشیدید و اکنون که سالمند و ناتوان گردیده ، وی را به حال خود گذاردهاید . گذشته این مرد حاکی از آنست که در ایام توانائی کار کرده و خدمت نموده است . آنگاه دستور فرمود : از محل بیت المال به او انفاق گردد و مقرری پرداخت شود[۲۱]حکایتهای گلستان ۱۵۱
آثار کمک به فقیر
عبدالله بن مبارک در سالی اراده رفتن به مکه داشت . روزی از کوچهای عبور مینمود ، ناگهان زنی را دید که مرغی مرده و گندیده از زمین برگرفت و در زیر چادر خود پنهان نمود !
عبدالله گفت : ای زن این مرغ را چرا برداشتی ؟ زن گفت : نیازمندی و احتیاج مرا وادار کرد تا این کار را کنم ! عبدالله چون این بشنید ، زن را به منزل خود برد و پانصد دینار را که تهیه کرده بود به سفر حج برود به آن زن فقیر داد .
آن سال به حج نرفت . هنگامیکه حاجیها برگشتند ، او به استقبال آنها رفت . آنان میگفتند : ما ترا در سفر حج در عرفات و منی و جاهای دیگر دیدهایم .
عبدالله نزد امام علیه السلام شرفیاب شد و ماجرای خود را نقل کرد ، امام علیه السلام فرمود : آری خداوند بشکل تو ملکی را آفرید که زیارت خانه خدا کند[۲۲].
همسایه سید جواد
فقیه کامل سید جواد عاملی نویسنده کتاب مفتاح الکرامه میگوید : شبی مشغول شام خوردن بودم که درب خانه زده شد . درب را باز کردم دیدم خادم علامه سید بحرالعلوم است و گفت : سید بحرالعلوم شام در نزدش است و منتظر شماست .
با خادم به منزل سید بحرالعلوم رفتم ، همینکه خدمتش رسیدم ، فرمود : از خداوند نمیترسی که مراقبت نداری ؟ ! عرض کردم : استاد مگر چه شده است ؟ فرمود : مردی از برادران هم مذهب تو برای خانواده اش از فقر خرمای زاهدی آنهم نسیه میگیرد ، و هفت روز بر آنان گذشته و جز خرما طعم هیچ چیز دیگری را نچشیدهاند ! امروز نزد بقال رفت چیزی بگیرد او را جواب کرده و خجالت کشید و الان خود (محمد نجم عاملی ) و خانواده اش بدون شام شب را میگذرانند . تو غذای سیر میخوری با اینکه همسایه مستحق است !
عرض کردم : من هیچ اطلاعی از وضع او نداشتم ! فرمود : اگر آگاهی داشتی و کمک نمیکردی یهودی بلکه کافر بودی ؛ ناراحتیم برای این است که چرا از حال برادران دینی ات تفحص نمیکنی ؟ اکنون این ظرفهای غذا را خادمم بر میدارد؛ با او برو در خانه آن مرد و بگو میل داشتم امشب با هم غذا بخوریم ، و کیسه پول (۱۲۰ ریال ) را در زیر حصیر او بگذار و ظرفها را برمگردان .
سید جواد گفت : من با خادم بمنزلش رفتیم و دستور استاد را انجام دادیم ، همسایه گفت : این غذا را اعراب نمیتوانند درست کنند ، بگو متعلق به چه کسی است و با اصرار گفتم : از سید بحرالعلوم است .
سوگند یاد کرد و گفت : جز خدا تا کنون کسی از حال من آگاهی نداشت ، حتی همسایگان نزدیک چه رسد بکسانیکه دورند و این پیش آمد را از سید بسیار عجیب شمرد[۲۳].
ترک فقیری هم مشکل است
در زمان ملک حسین کرت (کورت ) (۷۷===۷۳۲) مولانا ارشدی بود که به فقر و گدایی مشهور بود لکن صدای خوبی داشت و مردم را متاءثر میکرد . وقتی ملک حسین خواست که پیام آوری به شیراز نزد شاه شجاع بفرستند تا مدعای او را خاطرنشان کند گفتند : در بیان ، مولانا ارشد فقیر و گدا خوب است .
ملک حسین او را خواست و گفت : تو را برای کار مهمی میفرستم فقط یک عیب داری که دست فقر دراز می نمائی ؛ اگر عهد کنی آبروریزی نکنی تو را به شیراز میفرستم ! او را بیست هزار دینار داد و عهد گرفتند مبادا در شیراز دست گدائی بگشاید .
اسباب سفر او را آماده و بیست و پنج هزار دینار به او دادند . او به شیراز رفت و به مدعا جواب یافت . چون خواست برگردد ، شاه شجاع و ارکان دولت از او خواستند با صدایش پند و آوازی از او بشنوند .
قرار شد بعد از نماز جمعه در مسجد جامع ، صدا به وعظ بگشاید؛ همه ارکان دولت و مردم هم جمع بودند . چون صدا بلند کرد و همه را جذب کرد ، صفت گدائی قوه طمعش را به حرکت درآورد ، نزد همگان گفت : مرا سوگند دادند از فقر و گدائی چیزی نگویم . از وقتی به شهر شما آمدم خبری نشد ! آیا شما سوگند نخوردهاید که مرا چیزی ندهید ؟ مردم در عین گریه ، خندان شدند و آنقدر به او پول دادند تا راضی شد[۲۴]! !
قضاوت
مقدمه
قال الله الحکیم : (والله یقضی بالحق ) (مؤ من : آیه ۲۰)
- خدا در عالم بحق حکم میکند .
امام صادق علیه السلام : من حکم فی درهمین بغیر ما اءنزل الله فهو کافر بالله العظیم[۲۵]
هر کس درباره دو درهم پول حکم کند به غیر آن چه خدا فرموده ، آن حکم کننده به خدای بزرگ کافر شده است .
شرح کوتاه :
از سختترین مشاغل دنیوی قضاوت است ، چه آنکه اگر در حکم میل به یک طرف داشته باشد و یا با جهل حکم نماید و یا به هوای نفس حق کسی را ضایع کند ، همه اینها تضییع حقوق را شامل میشود که موجب آن میشود که کار قاضی بسیار سخت گردد .
اگر قضاوت با علم و بدون هوای نفس و با عدل باشد مثمر ثمر و جایگاه چنین قاضی در بهشت است .
اگر در اختلافات مالی و حق (مانند حق همسایه ) و فامیلی اختلافی پیدا شود ، نباید افراد به اندازه سر سوزنی حکم به خلاف کنند ، چه اینکه نفس بخاطر دوستی و میل قلبی ، دوست دارد که حکم بنفع دوستش شود نه ذی نفع !
امام علیه السلام و حاکم جن
روزی امام علی علیه السلام در کوفه بالای منبر مشغول خطبه خواندن بود که ناگهان اژدهایی از جانب منبر ظاهر شد و از پلههای منبر بالا رفت تا به نزدیک حضرت رسید .
مردم ترسیدند و خواستند که آن را از نزد حضرت دفع کنند . امام به مردم اشاره کردند که کاری به او نداشته باشند . اژدها وقتی به پله آخر رسید حضرت کمی خود را خم کردند و اژدها گردنش را دراز و دهان به نزدیک گوش امام قرار داد .
مردم ساکت و متحیر شدند . در این وقت اژدها صدای بزرگی کرد که اکثرا شنیدند . حضرت لبان مبارک را به حرکت درآورده بود و اژدها گوش میداد .
اژدها از منبر پائین آمد . گویا زمین او را بلعید . حضرت خطبه را ادامه داد و آن را تمام کرد و از منبر پائین آمد .
مردم دور حضرت جمع شدند و از حال اژدها و کیفیت ملاقات با حضرت پرسیدند ، فرمود : آن طوری که شما گمان کردید نبود ، بلکه او حاکمی از حکام جن بود که در حکمی دچار اشتباه و مشکل شده بود ، به نزدم آمد و حکم آنرا تقاضا کرد؛ من حکم را به او فهماندم ، پس مرا دعا کرد و رفت[۲۶].
میل قاضی و عذابش
از امام باقر علیه السلام نقل میکنند که ایشان فرمودند : در بنی اسرائیل عالمی بود که میان مردم قضاوت میکرد . همینکه مرگش فرا رسید به زن خود گفت : وقتی که من مردم را غسل ده و کفن کن و در تابوت بگذار و رویم را بپوشان .
بعد از وفاتش ، زنش همان عمل را انجام داد . پس از مختصر زمانی روی او را باز کرد تا یک بار دیگر صورت شوهرش را ببیند . (بصورت مکاشفه ) چشمش به کرمی افتاد که بینی شوهرش را میخورد و قطع میکند . بسیار ترسید .
شب شوهرش را در خواب دید و از علت کرم در بینی اش پرسید . قاضی گفت : اگر ترسیدی ، بدان که این گرفتاری بخاطر میل و علاقهای بود که نسبت به برادرت ورزیدم . روزی برادرت با طرف مورد نزاعش نزدم برای قضاوت آمدند ، اتفاقا پس از محاکمه حق هم با او بود؛ و آنچه از کرم به بینی ام دیدی که موجب رنجش (در برزخ ) فراهم کرد؛ همان میل در حکم به نفع برادرت بود .[۲۷]
حکم آخرتی
حضرت داود پیامبر علیه السلام از پروردگار خود خواهش کرد که یک قضیه از قضایای آخرت که در میان بندگان خود خواهد کرد به او بنماید .
حق تعالی به او وحی فرمود : از من چیزی خواستی که احدی از خلق خود را بر آن مطلع نکردهام سزاوار نیست به غیر از من کسی به آن نحو حکم کند؛ پس بار دیگر علیه السلام این استدعا را نمود جبرئیل آمد و گفت : از پروردگارت چیزی سؤ ال کردی که پیش از تو هیچ پیغمبری این را سؤ ال نکرده است . حق تعالی دعای ترا مستجاب فرمود . در اولین قضیه که فردا بر تو وارد میشود حکم آخرت بر تو ظاهر خواهد شد .
چون صبح داود در مجلس قضا نشست ، مرد پیری آمد و جوانی را همراهش آورد که در دستش خوشه انگوری بود . آن پیرمرد گفت : ای پیامبر خدا صلی الله علیه و آله این جوان داخل باغ من شده است درختهای انگور را خراب کرده است و بدون اجازه انگور مرا خورده است .
داود علیه السلام به آن جوان گفت : چه می گوئی ؟ جوان هم اقرار کرد که این کار را بدون اجازه انجام داده است . خداوند وحی نمود اگر به حکم آخرت میان ایشان حکم کنی بنی اسرائیل قبول نخواهند کرد . ای داود ! این باغ از پدر این جوان که این پیرمرد به باغ او رفت و او را کشت و چهل هزار درهم مال او را غصب و در کنار باغ دفن کرده است .
پس شمشیری بدست آن جوان بده تا گردن آن پیرمرد را بزند بقصاص پدر خود ، و باغ را تسلیم آن جوان کن و بگو که فلان موضع باغ را بکند و مال خود را بیرون آورد . پس داود علیه السلام خائف شد ، و این حکم را موافق فرموده حق تعالی اجرا کرد .[۲۸]
یهودی و امام علیه السلام
در نزد قاضی حضرت علی علیه السلام در مسجد کوفه نشسته بود که عبدالله بن قفل یهودی از قبیله تمیم ، در حالی که زرهای در دست داشت از کنار حضرت علیه السلام عبور کرد .
چون چشم امام به زره افتاد فرمود : این زره طلحه بن عبدالله است که در جنگ بصره از غنائم نصیب شده و این خیانت است !
یهودی حاضر شد با امام ، در نزد قاضی مسلمانان که دست نشانده اوست برود . نزد شریح قاضی[۲۹]آمدند . امام دعوی خود را بیان داشت . شریح گفت : گواه بر ادعای خود اقامه کنید . امام فرزندش حسین علیه السلام را شاهد آورد . شریح گفت : یک نفر کافی نیست (و به قولی شهادت فرزند به نفع پدر را نپذیرفت )[۳۰].
امام قنبر غلامش را شاهد آورد . شریح گفت : به شهادت برده حکم نمیکنم . امام با ناراحتی به مرد یهودی فرمود : زره را برگیر و برو؛ که این قاضی سه بار به ناحق حکم کرد .
شریح گفت : سه مورد حکم ناحق را بگو کدام بوده است ؟ امام فرمود : وای بر تو ، در مورد خیانت گواه لازم نیست (باید مالک شاهد بیاورد که از چه راهی آنرا مالک شده است ) دوم حسن علیه السلام را شاهد آوردم قبول نکردی ، با اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله با یک شاهد و قسم مدعی ، حکم میفرمود .
سوم : قنبر شهادت داد . گفتی به قول بنده حکم نمیکنم . اگر بنده عادل باشد شهادتش قبول است . سپس فرمود : وای بر تو ، امام مسلمانان در کارهای بزرگ امین است ، چگونه ادعایش مقبول نباشد .
مرد یهودی با دیدن این جریان گفت : سبحان الله خلیفه مسلمین با من نزد قاضی میآید و علیه او قضاوت میکند و او هم راضی میشود .
یا امیرالمؤ منین شما درست فرمودید . روزه از شماست که از خورجین ، شما افتاد و من برداشتم .
شهادتین جاری نمود و مسلمان شد . حضرت زره را به او بخشید و نهصد درهم یا دینار هم به او جایزه داد[۳۱].
چشم کور شد
در زمان خلافت عثمان ، غلامش مردی از اعراب را سیلی زد و چشم او کور شد . آن مرد شکایت را به نزد عثمان آورد . عثمان گفت : دیه میدهم . آن مرد قبول نکرد و گفت : میخواهم قصاص کنم ! عثمان دیه را دو برابر کرد؛ باز آن مرد قبول نکرد و تقاضای قصاص کرد !
عثمان این قضیه را نزد امیرالمؤ منین علیه السلام فرستاد تا حکم کند . امام امر کرد آن مرد دیه بگیرد ، لکن دیه را قبول نکرد؛ امام دیه را دو برابر کرد باز راضی نشد .
امام دستور داد تا غلام خلیفه را آوردند . مقداری پنبه و یک آیینه حاضر کردند ، پنبه را (به چیزی ) تر کردند و بر پلکها و اطراف چشم او گذاشتند و چشم او را در مقابل آفتاب باز داشتند ، و آن آیینه را در مقابل نگاه داشته و شعاع او را بر چشم او انداخته و فرمودند : بر آیینه نگاه کند؛ آن قدر او را نگه داشتند که تخم چشم او از بینایی افتاد و کور شد؛ و بدین ترتیب امام قصاص چشم را انجام دادند[۳۲]! !
قرض
مقدمه
قال الله الحکیم : (من ذا الذی یقرض الله قرضا حسنا) (بقره : آیه ۲۴۵)
- کیست که خدا را قرض الحسنه و وام نیکو دهد .
امام صادق علیه السلام : مکتوب علی باب الجنه الصدقه بعشره والقرض بثمانیه عشر[۳۳]
- بر در بهشت نوشته است : پاداش صدقه ده برابر و پاداش قرض هجده برابر است .
شرح کوتاه :
وام دادن به افراد محتاج از آثار سخاوت است . از آنجائی که مشکلات مردم محروم متعدد است ، گاهی به اندک چیزی گرفتاریشان آسان میشود ، رعایت و توجه به آنان لازم است .
قرض به برادر دینی از صدقه دادن بالاتر است ، پس اهمیت قرض دادن از این نکته دقیق معلوم میشود تا جامعه به ربا و سود گرفتن مبتلا نشوند .
خداوند روزی قرض دهنده را زیاد و بر مکارم اخلاق او میافزاید . اگر کسی کوتاهی و تقصیر در قرض دادن کند با اینکه قدرت آنرا دارد خودش به فقر مبتلا شود .
ابو دحداح
چون آیه (من ذالذی یقرض الله قرضا فیضاعفه له : کیست که خدا را وام دهد تا خدا بر او اضافه و زیاد کند[۳۴]نازل شد ، ابود حداح[۳۵]گفت : یا رسول الله فدایت شوم ، خداوند از ما قرض خواسته است و حال آنکه او غنی است ؟ فرمود : آری میخواهد بدان سبب شما را داخل بهشت گرداند . عرض کرد : اگر من به خدای خود قرض دهم تو ضامن بهشت میشوی ؟ فرمود : آری ، هر که خدا را قرض دهد ، در بهشت خدای او را عوض دهد . گفت ، زن من ام دحداح با من در بهشت باشد ؟ فرمود : آری ، عرض کرد : دخترم هم با من در بهشت باشد ؟ فرمود : آری ، عرض کرد : دست بمن بده به همین فرمایش که فرمودی !
پیامبر صلی الله علیه و آله دست به او دادند . عرض کرد : مرا دو بوستان است هر دو را بخدا قرض دادم ، و مرا جز این دو باغ نیست !
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند : یکی را برای خود نگاهدار و یکی را قرض بد . گفت : گواه میگیرم تو را که رسول خدائی که بهترین این دو بوستان را بخدا قرض دادم ؛ و در آن بوستان شش صد درخت خرما بود .
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : خدا تو را بر آن ، بهشت عوض داد . بعد از این ماجرا ابو دحداح نزد زوجه اش رفت و واقعه را گفت ، آن زن هم گفت : خدا مبارک کند بر آنچه خریدی [۳۶].
قرض مقروض را پرداخت
امام زین العابدین علیه السلام روزی به عیادت محمد بن اسامه که مریض بود ، رفتند و محمد را گریان دیدند . به او فرمودند : حالت چطور است ؟ عرض کرد : قرض دارم (و ناراحت بدهی خود هستم ) ! امام فرمود : چه مقدار مقروض هستی ! گفت : پانزده هزار دینار؛ فرمود : همه آن قرض را میپردازم (و قرض او را پرداخت )[۳۷].
ثمره مهلت دادن به بدهکار
حضرت صادق علیه السلام فرمود : هر که خواهد که خداوند او را در روزی که هیچ پناهی جز پناه او وجود ندارد پناه دهد ، ناداری را مهلت دهد یا از حق خود بگذرد . رسول خدا صلی الله علیه و آله در روز بسیار گرمی - در حالی که کف دست خود سایبان قرار داده بود فرمود : کیست که خواهد از شدت گرمای جهنم در سایه قرار گیرد ؟ و این جمله را سه بار تکرار فرمود .
مردم هر بار گفتند : ما یا رسول الله صلی الله علیه و آله . فرمود : کسی که وامدار خود را مهلت دهد یا از تنگدست بگذرد (از شدت گرمای جهنم در سایه قرار میگیرد)[۳۸].
بدهکار نادان
پیامبر صلی الله علیه و آله شب معراج در یکی از مشاهداتش دیدند : مردی بار هیزمی بسته و میخواهد حمل کند چون نمیتواند از زمین بردارد ، مقدار دیگری هیزم به آن اضافه میکند !
پیامبر صلی الله علیه و آله از جبرئیل پرسید : این کیست ؟ عرض کرد : این شخص بدهکار است که اراده دارد قرضش را اداء کند ولی نمیتواند ، پس وام دیگری میگیرد و بر مقدار وامهای خود اضافه میکند .[۳۹]
بدهکار و نماز میت
معاویه بن وهب گوید : به امام صادق علیه السلام عرض کردم : به ما رسیده است که شخصی از انصار مرد و بدهکار بود ، پیامبر صلی الله علیه و آله بر او نماز میت نخواند و فرمود : اول بدهکاری و قرضش را بدهید بعد نماز میت بر او بخوانید ! !
امام صادق علیه السلام فرمود : این خبر درست و حق است . این کار را پیامبر صلی الله علیه و آله برای این انجام داد تا حق آشکار شود و مردم ادای دین را سبک نشمارند (شاید آن شخص هم بی موالات در دادن قرض بوده است ) .
بعد فرمود : پیامبر صلی الله علیه و آله امیرالمؤ منین علیه السلام و امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام همگی از دنیا رحلت کردند قرض دار بودند . (و همه را اداء کردند چنانکه امام سجاد باغ امام حسین علیه السلام را به سیصد هزار درهم فروخت و دین او را اداء کرد و امام حسن علیه السلام ملک امیرالمؤ منین علیه السلام را به پانصد هزار درهم فروخت و قرض پدر را اداء کرد و امیرالمؤ منین علیه السلام سه سال در ایام حج نداء میکرد هر کس از پیامبر صلی الله علیه و آله طلب دارد بیاید تا اداء دین او کنم[۴۰].
قرآن
مقدمه
قال الله الحکیم : ( ان هذاالقرآن یهدی للتی هی اءقوم ) (اسراء : آیه ۹)
- همان این قرآن به استوارترین طریق هدایت میکند .
پیامبر صلی الله علیه و آله : ما آمن بالقرآن من استحل محارمه[۴۱]
- ایمان به قرآن نیاورده است کسی که حرام آنرا حلال بشمارد .
شرح کوتاه :
قاری قرآن احتیاج به سه چیز دارد : قلب خاشع و بدن فارغ از مشاغل و جای خالی از اغیار .
پس هر وقت قاری قلبش برای خدا خاشع شد ، هر آینه شیطان رجیم از او دور خواهد شد .
و چون از اسباب دنیویه فارغ باشد موجب تجرد قلب برای قرائت قرآن میشود . و چون جای خلوت برای قرائت اختیار کند ، آنگاه روحش با خداوند انس میگیرد ، و حلاوت مکالمه با خداوند را مییابد و انواع الطاف و کرامات از قرآن برایش آشکار خواهد شد .[۴۲]
توجه به خلق یا خالق
شخص همواره ملازم در خانه عمر بن خطاب بود . به خانه او میآمد تا کمکی مادی نصیبش شود . عمر از دست او خسته شده و به او گفت : ای آقا به در خانه خدا هجرت کردهای یا به در خانه عمر ؟ برو قرآن بخوان و از تعلیمات قرآن بیاموز ، که تو را از آمدن به درب خانهام بی نیاز میسازد .
او رفت ، و ماهها گذشت و دیگر نیامد . عمر جستجو کرد و اطلاع پیدا کرد که او از مردم دوری کرده و در جای خلوتی به عبادت اشتغال دارد .
عمر به سراغ او رفت و به او گفت : مشتاق دیدار تو شدم (و آمدم از تو احوال بپرسم ) ، فلانی بگو بدانم ، چه چیزی سبب شده که از ما دور گشتی و بریدی ؟ !
او در پاسخ گفت : قرآن خواندم ، قرآن مرا از عمر و آل عمر بی نیاز ساخت . عمر گفت : کدام آیه را خواندی که چنین تصمیم گرفتی ؟ او گفت : قرآن میخواندم ، به این آیه رسیدم (و فی السماء رزقکم و ما توعدون ، روزی شما با همه وعدهها که بشما دادند در آسمان (بامر خدا مقدر) است[۴۳]. )
با خود گفتم : رزق و روزی من در آسمان است ولی من آن را در زمین میجویم ، پس براستی بد مردی هستم . عمر از این سخن تحت تاءثیر قرار گرفت و گفت : راست می گوئی[۴۴].
پیامبر و قرآن
یکی از ویژگیهای عرفانی پیامبر صلی الله علیه و آله ماءنوس بودن با قرآن بود . سعد بن هشام گوید : نزد عایشه همسر رسول خدا صلی الله علیه و آله رفتم و از اخلاق آن حضرت پرسیدم ؛ او بمن گفت : آیا قرآن میخوانی ؟ گفتم : آری ، اخلاق رسول خدا (مطابق ) قرآن است .
آهنگ صدای رسول خدا صلی الله علیه و آله چنان بود که قرآن را از همه مردم زیباتر و دلرباتر میخواند . چنانکه انس بن مالک خدمتکار پیامبر صلی الله علیه و آله میگوید : رسول خدا صلی الله علیه و آله هنگام خواندن قرآن ، آهنگ صدایش را میکشید .
ابن مسعود که از کاتبان وحی بود ، میگوید یک روز رسول خدا صلی الله علیه و آله به من فرمود : مقداری قرآن بخوان تا من گوش کنم .
من سوره مبارکه نساء را میخواندم تا رسیدم به آیه ۴۱ (و کیف اذا جئنا من کل امه بشهید و جئنا بک علی هؤ لاء شهیدا : چگونه باشد آن هنگام که از هر امتی گواهی آریم و تو را برای این امت بگواهی خواهیم ) .
همین که این آیه قرائت شد ، دیدم چشمان رسول خدا صلی الله علیه و آله پر از اشک شد ، سپس فرمود : (دیگر بس است )[۴۵].
احمد بن طولون
احمد بن طولون یکی از پادشاهان مصر بود . وقتی که از دنیا رفت از طرف حکومت وقت ، یک قاری قرآن را با حقوق زیادی اجیر کردند تا روی قبر سلطان قرآن بخواند . روزی خبر آوردند که قاری ، ناپدید شده و معلوم نیست به کجا رفته ! پس از جست و جوی زیاد او را پیدا کردند و پرسیدند : چرا فرار کردید ؟ جراءت نمیکرد جواب بدهد ، فقط میگفت : من دیگر قرآن نمیخوانم .
گفتند : اگر حقوق شما کم است دو برابر این مبلغ را به تو میدهم ! گفت : اگر چند برابر هم بدهید نمیپذیرم . گفتند : دست از تو بر نمیداریم تا دلیل این مساءله روشن شود . گفت : چند شب قبل صاحب قبر احمد بن طولون به من اعتراض کرد که چرا بر سر قبرم قرآن میخوانی ؟ گفتم : مرا این جا آوردهاند که برایت قرآن بخوانم تا خیر و ثوابی به تو برسد . گفت : نه تنها ثوابی از قرائت قرآن به من نمیرسد ، بلکه هر آیهای که میخوانی آتشی بر آتش من افزوده میشود ، به من میگویند : میشنوی ؟ چرا در دنیا به قرآن عمل نمیکردی ؟ بنابراین مرا از خواندن قرآن برای آن پادشاه بی تقوا معاف کنید[۴۶].
پانصد قرآن بالای نیزه
در صفین چون موقعیت شامیان بخطر افتاد و معاویه احساس شکست نمود ، با عمروعاص به مشورت پرداخت که چه کند تا از شکست حتمی نجات یابد . عمروعاص پیشنهاد داد : هر که قرآنی دارد بالای نیزه بلند کند و مردم عراق را به حکومت قرآن بخوانید .
ابوطفیل از اصحاب امام میگوید : صبح لیله الهریر مشاهده کردیم که جلو سپاهیان شام چیزهائی شبیه پرچم دیده میشود . چون هوا روشن شد ، ملاحظه کردیم که قرآنها را روی نیزه بستهاند ، و قرآن بزرگ مسجد شام را روی سه نیزه نصب کرده و ده نفر آن را بلند میکنند ، و در هر یک از پنج قسمت لشکر صد قرآن و مجموعا پانصد قرآن را در بالای نیزهها مقابل سپاه عراق قرار دادند و چنین شعار میدادند : خدا را خدا را درباره دینتان این کتاب خدا است حاکم میان ما و شما[۴۷].
امام علی علیه السلام فرمود : خدایا تو می دانی که هدف اینها قرآن نیست ، تو خود میان ما و اینها حکم کن که تو حاکم بر حقی .
عمل مردم شام موجب شد که در میان اصحاب امام اختلاف ایجاد شد ، دستهای ساده اندیش گفتند : دیگر برای ما جنگیدن جایز نیست ، که اینها ما را به کتاب خدا میخوانند . دسته دیگر گفتند : کار معاویه حیله است و نباید فریب خورد . این اختلاف سبب گردید که معاویه از جنگ خلاص شد و به مقصود خود رسید[۴۸].
ناپلئون
ناپلئون روزی درباره مسلمین فکر کرد و پرسید : مرکز آنان کجاست ؟ گفتند : مصر . وقتی با یک مترجم به کشور مصر مسافرت کرد ، و به کتابخانه وارد شد . مترجم قرآن را باز کرد و این آیه آمد : (براستی که دین قرآن هدایت میکند بآنچه درست و محکمتر است و بر مؤ منان بشارت میدهد[۴۹]) ، وقتی مترجم این آیه را برای او خواند و ترجمه کرد؛ از کتابخانه بیرون آمد و شب را تا صبح بفکر این آیه بود . صبح باز به کتابخانه آمد و مترجم آیاتی دیگر از قرآن را برایش ترجمه کرد .
روز سوم هم مترجم از قرآن برای او ترجمه کرد و خواند . ناپلئون از قرآن سئوال کرد . گفت : اینان معتقدند که خداوند قرآن را بر پیامبر آخرالزمان محمد صلی الله علیه و آله نازل کرده است و تا قیامت کتاب هدایت آنان است .
ناپلئون گفت : آنچه من از این کتاب استفاده کردم اینطور احساس نمودم که (اول ) اگر مسلمین از دستورات جامع این کتاب استفاده کنند روی ذلت نخواهند دید . (دوم ) تا زمانیکه قرآن بین آنها حکومت کند ، مسلمانان تسلیم ما غربیها نخواهند شد؛ مگر ما بین آنها و قرآن جدائی بیفکنیم .[۵۰]
قضا و قدر
مقدمه
قال الله الحکیم : (خلق کل شی ء فقدره تقدیرا) (فرقان : آیه ۲)
- خداوند هر چیزی را به قدر و اندازه معین فرمود .
امام صادق علیه السلام : فی قضاء الله کل خیرللمؤ من[۵۱]
- در همه قضاء و قدر برای مؤ من خیر و خوبی نهاده شده است .
شرح کوتاه :
مسئله قضاء و قدر و اعتقاد به آن از مسائل کلامی است و بسیار پیچیده است که تفهیم و وجدان واقعی آن کار هرکس نیست .
مؤ من بداند خدا هر تقدیر برای او کرده است از فقر و غنا و موت و حیوه و سلامتی و مرض و . . . همه خیر اوست .
چون خداوند حکیم است و مصالح عباد را میداند هر تقدیری که میکند برای بنده اصلح است .
اگر ایمان به مصلحت و حکمت الهی آورده شود ، حزن از دل بیرون رود ، فرح و سرور در زندگی آید ، و غم روزی خورده نمیشود و حتی نقشهای و تدبیری کشیده نمیشود تا دچار مسائل شیطانی شود .
زنجیر بر پای
محمد مهلبی وزیر گوید : با جمعی قبل از وزارت در کشتی نشسته و از بصره متوجه بغداد شدم . شخص شوخی در آن کشتی بود و یاران از روی شوخی و خنده زنجیری بر پای او نهادند .
بعد از لحظهای که خواستند زنجیر را بگشایند نتوانستند . چون به بغداد رسیدیم آهنگری طلبیدم که آن قید را بگشاید . آهنگر گفت : بدون دستور قاضی این کار را انجام نمیدهم .
اهل کشتی نزد قاضی رفتند و ماجرا را گفتند و درخواست کردند تا آهنگر آن بند و زنجیر را باز نماید؛ در این اثناء جوانی به مجلس آمد و با تندی به آن مرد نگریست و گفت : تو فلانی نیستی که در بصره برادر مرا کشتی و گریختی ؟ مدتی است که دنبال تو میگردم ؛ و جمعی از بصره را آورد و شهادت دادند .
قاضی با شهادت شهود ، آن مرد را قصاص نمود ، و همگان تعجب کردند که به مزاح در پای قاتلی ناشناخته بند کردهایم و او را به حکومت تحویل دادهایم .[۵۲]
ماهی از آسمان
انسانها در قضاء و قدرند و آنچه خداوند خیر بندگان خود میداند به آنها میرساند . مرحوم شیخ محمد حسن مولوی گفت : در جنگ جهانی دوم مجبور شدم به بحرین وارد شوم .
مردم بحرین به تواتر گفتند : یک هفته بواسطه جنگ و درگیری و نرسیدن آذوقه گرسنه بودیم ؛ و همه حبوبات از نخود و برنج و عدس نیز تمام شد . همه به مسجد و حسینیه رجوع کردیم و متوسل شدیم .
بعد مشاهده کردیم که به امر خداوند بخاری از میان دریا بلند شد و به ابر مبدل گردید ، و باران عجیبی همراه با ماهی بر ما بارید . ماهیهای اعلا که به مدت یک هفته ارزاق ما را تاءمین کرد تا برای ما آذوقه رسید .[۵۳]
عزرائیل همنشین سلیمان علیه السلام
روزی عزرائیل به مجلس حضرت سلیمان علیه السلام وارد شد . در آن مجلس همواره به یکی از اطرافیان سلیمان علیه السلام نگاه میکرد . پس از مدتی عزرائیل از آن مجلس بیرون رفت . آن شخص به سلیمان علیه السلام گفت : این شخص که بود ؟ فرمود : عزرائیل .
گفت : به گونهای به من مینگریست ، گویا در طلب من بود . فرمود : اکنون چه میخواهی ؟ گفت : به باد فرمان بده مرا به هندوستان ببرد . سلیمان علیه السلام به باد فرمان داد و باد او را به هندوستان برد .
وقتی دیگر که سلیمان علیه السلام با عزرائیل ملاقات کرد به او فرمود : چرا به یکی از همنشینان من نگاه پیاپی میکردی ؟ گفت :
من از طرف خدا ماءمور بودم در ساعتی نزدیک به آن ساعت جان او را در هندوستان بگیرم ! او را در آنجا دیدم تعجب کردم . بعد به هندوستان رفتم و در همان ساعت مقرر[۵۴] جانش را گرفتم .[۵۵]
هدهد
روزی سپاهیان حضرت سلیمان علیه السلام از جمله پرندگان نیز که در گروه سپاهیان آن پیامبر صلی الله علیه و آله قرار داشتند ، با سلیمان ملاقات کردند و مجلس باشکوهی در محضر او بپا نمودند .
همه آنها با کمال ادب همدل در خدمت او توقف نمودند؛ و هر پرندهای هنر و دانش خود را برای سلیمان علیه السلام بازگو نمود تا اینکه نوبت به هدد (شانه بسر) رسید و گفت : هنرم این است (وقتی که در اوج هستم آب در قعر زمین را با چشم تیزبین خود مشاهده میکنم که آیا از دل خاک میجوشد یا که از سنگ بیرون میآید . خوبست مرا در لشگر خود منصبی عطا کنی تا در سفرها جایگاه آب را به شما نشان دهم . ! )
سلیمان علیه السلام قبول کرد و منصب نشان دادن آب را به عهده او واگذارد . کلاغ وقتی باخبر شد به سلیمان علیه السلام گفت : او دروغ میگوید ، زیرا اگر راست میگوید که آب را در زیر زمین مشاهده میکند ، پس چرا زیر مشتی خاک دام را نمیبیند و در قفس میافتد !
هدهد در جواب گفت : ای سلیمان سخن دشمن را در موردم نپذیر ! اگر من دروغ میگویم سرم را از بدن جدا کن . من در همان اوج پرواز دام را مینگرم . چون قضاء و قدر میآید ، پرده بر چشم هوشم میافتد .
چون قضاء آید شود دانش بخواب مه سیه گردد بگیرد آفتاب[۵۶]
فغور پادشاه چین
چون اسکندر ذوالقرنین لشگرکشی کرد و خیلی از کشورها را تحت تصرف خود درآورد ، به چین روی آورد و آن را محاصره کرد . پادشاه چین روزی به عنوان دربان به خدمت اسکندر آمد .
گفت : فغفور پادشاه پیامی داده تا در خلوت بعرض شما برسانم . به امر او مجلس را خلوت کردند . او گفت : فغفور پادشاه چین من هستم . اسکندر متعجب شد و گفت : به چه اعتمادی این جراءت را کردی ؟ !
گفت : من تو را سلطانی عاقل و فاضل میدانم ، و هیچ عداوتی بین من و تو نبوده و درباره ات قصد بدی نیندیشیدهام . اگر تو مرا بکشی از سپاهم یک نفر کم نشود . خود آمدم تا هر چه از من بخواهی در خدمتت عرضه کنم .
اسکندر گفت : سه سال مالیات چین را از تو میخواهم . فغفور قبول کرد . چون زود قبول کرد ، اسکندر گفت : بعد از دادن خراج و مالیات حالت چگونه شود ؟ فغفور گفت : چنانکه هر دشمنی بر من حمله کند مغلوب شوم .
اسکندر فرمود : اگر بخراج دو ساله قناعت کنم چطور شود ؟ گفت : اندکی بهتر از حال اول شود ، فرمود : اگر خراج یکساله قناعت کنم چطور شود ؟ گفت : خللی در سلطنت من نشود ، و بکلی پریشان نشوم .
اسکندر فرمود : به خراج شش ماه از تو راضی شدم ! فغفور فردا او را به مهمانی دعوت کرد تا خراج شش ماهه را بدهد . فردا اسکندر وقتی وارد چین شد لشگر بسیار با ادوات جنگی آماده دید که او را به تعجب واداشت . لشگر اسکندر در وسط لشگر چین قرار گرفتند .
اسکندر کمی خائف شد که چرا با ادوات جنگی نیامد . اسکندر فرمود : مگر فکر مکر داشتی که اینهمه لشگر آماده کردی ؟ فغفور گفت : به قضاء الهی ، میدانستم که تو را پادشاهی بزرگی عطا فرموده ، و مؤ ید بتاءیید آفریدگاری ، و هر که با دولتمندان مجادله کند ، شکست یابد ، فقط جهت اطاعت و احترام بوده است . اسکندر فرمود : آنچه از خراج شش ماهه میخواستیم همه را به خاطر این فهم و احترام به تو بخشیدیم و از آن درگذشتم[۵۷].
قناعت
مقدمه
قال الله الحکیم : (و اءطعموا القانع و المعتر) (حج : آیه ۳۶)
- (قربانی حج را) به فقیر قانع و فقیری که سؤ ال نمیکند اطعام دهید .
پیامبر صلی الله علیه و آله : کن قانعا تکن اءشکر الناس[۵۸]
- قانع باش تا از شاکرترین مردم باشی .
شرح کوتاه :
بجهت بزرگی شاءن قناعت ، اگر قانع قسم بخورد که مالک دنیا و آخرت شده است خدا او را تصدیق میکند .
باید یقین داشت و تصدیق کرد که خداوند آن چه خواسته به بنده داده و همه دادهها عین حکم اوست .
آنکس که قسمتهای الهی را باور کرده ، به اسباب ظاهری توجه نمیکند ، و از فکر هم و زحمت بسیار در آسایش بسر میبرد .
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : (قناعت ملکی است که زوال ندارد) ، و این صفت مرکبی است که بر رضای حق سوار و صاحبش را به خانه حقیقی خود میرساند پس بر آنچه خدا داده راضی و قانع ، و بر آن چه نرسیده باید صبر نمود .[۵۹]
سیره امام صادق علیه السلام
قناعت در همه زمان پسندیده و خداوند شخص قانع را دوست دارد ، مخصوصا این صفت در زمانی که جامعه از نظر مواد غذائی در کمبود است ، بیشتر باید مورد توجه قرار گیرد .
معتب که عهده دار خدمات منزل امام صادق علیه السلام بود میگوید : بر اثر کمبود مواد غذائی در بازار مدینه قیمت اجناس بالا رفت . امام علیه السلام بمن فرمود : در منزل چه مقدار خوار و بار داریم ؟ عرض کرد : بقدر مصارف چندین ماه !
فرمود : همه آنها را در بازار برای فروش عرضه کن . معتب از سخن امام علیه السلام به شگفت آمد ، عرض کرد این چه دستور است که میفرمایید ؟ امام علیه السلام سخن خود را دوباره تکرار کرد و با تاءکید فرمود : تمام خواروبار موجود در منزل را ببر و در بازار بفروش .
معتب گفت : دستور امام علیه السلام را اجرا نمودم و خواروبار موجود منزل را فروختم . بمن فرمود : اینکه وظیفه دارای احتیاجات غذای منزل ما را مانند اکثر متوسط مردم روزبروز خریداری کنی ، بعلاوه فرمود : قوت خانوادهام باید نصفش از جو و نیمش از گندم تهیه شود .[۶۰]
سلمان
ابووائل میگوید : من و رفیقم بر سلمان وارد شدیم . سلمان فرمود : اگر پیامبر صلی الله علیه و آله از تکلیف برای میهمان نهی نکرده بود خود را به زحمت افکنده و طعام خوبی برای شما تهیه میکردم .
مقداری نان و نمک حاضر کرد . رفیقم گفت : اگر با این نمک قدری سبزی هم بود بهتر بود ! سلمان آفتابه خود را گرو گذاشت و مقداری سبزی خرید .
پس از صرف غذا رفیقم در مقام شکر خدا گفت : خدا را حمد میکنم که ما را به آنچه داده قانع گردانیده است[۶۱].
سلمان فرمود : اگر قانع بودی آفتابهام به گرو نمیرفت[۶۲](البته این حکایت با مختصری اختلاف که آن شخص ابوذر بوده و بجای سبزی نعناع بود ، نیز نقل شده است ) .
به قناعت ، نفس ذلیل میشود
یکی از علائم شخص قانع ، زهد و اکتفاء کردن به آنچه که نفس را مهار کند ، میباشد . اسود و علقمه گفتند : بر حضرت علی علیه السلام وارد شدیم . در پیش آن با حضرت طبقی از لیف خرما بود ، که در آن دو گرده نان جوین بود و نخاله آرد جو بر روی نانها آشکار دیده میشد .
حضرت نانها را برداشت و بر روی زانوی خود گذاشتند تا شکسته شد و بعد با نمک میل فرمود . به فضه خادمه گفتیم : چه میشد اگر نخاله این آرد را برای حضرت میگرفتی ؟ فضه گفت : نان گوارا را علی علیه السلام بخورد گناهش بر گردن من میباشد . در این هنگام امیرالمؤ منین علیه السلام تبسم فرمود و فرمود : من خودم دستور دادهام نخاله اش را نگیرد !
گفتیم : برای چه یا علی ، فرمود : زیرا اینطور نفسم بهتر ذلیل (و قانع ) میشود ، و مؤ منان از من پیروی خواهند کرد تا وقتی که به اصحاب ملحق شوم .[۶۳]
غذای خود یا سلطان
سعدی در گلستان در فضیلت قناعت قریب بیست و چهار حکایت نقل نموده است که آخرین آنها حکایت عابدی است که با خوردن غذای سلطان ، صفت پارسائی و قناعت را رها و به آزمندی دلبسته شد .
سعدی گوید : عابد پارسایی ، غارنشین شده بود و در آنجا دور از جهانیان ، به عبادت به سر میبرد و به شاهان و ثروتمندان به دیده تحقیر مینگریست و به رزق و برق دنیا اعتنائی نداشت .
یکی از شاهان آن سامان برای آن عابد چنین پیام داد : (از بزرگواری خوی نیک مردان توقع و انتظار دارم ، مهمان ما بشوند و با شکستن پاره نانی از سفره ما با ما همدم گردند) .
عابد فریب خورد و دعوت او را جواب مثبت داد و در کنار سفره شام آمد و از غذای او خورد ، تا سنت را بعمل آورده باشد .
فردا شاه برای عذر خواهی و تشکر خود به سوی غار عابد روانه شد . عابد همین که شاه را دید به احترام او برخاست و او را کنارش نشانید و او را ستود ، پس شاه خداحافظی کرد و رفت ! !
بعضی از یاران عابد از روی اعتراض گفتند چرا آن همه در برابر شاه کوچکی کردی و بر خلاف سنت عابدان وارسته اظهار علاقه به او کردی ؟ گفت : مگر نشنیدهاید که گفتهاند : به کنار سفره هر کسی بنشینی بر تو لازم شود که به چاکری او برخیزی و حق نمک را ادا کنی ![۶۴]
سیره قانعان
بعضی دستشان به جائی که رسید خود را فراموش کرده و تا حد امکان استفاده و برای خود و فرزندان نشان باقی میگذارند .
اما شیخ انصاری وقتی که بعد از صاحب جواهر(ره ) ، مرجع کل میشود (آن روزی که میمیرد ، با آن ساعتی که به صورت یک طلبه فقیر دزفولی وارد نجف شده است ، فرقی نکرده است ) .
وقتی که خانه او را نگاه میکنند مانند فقیرترین مردم زندگی میکنند . با آنکه در هر سال بیشتر از صد هزار تومان (که با پول حالا صدها میلیون تومان میرسد) وجوهات برای او میآورند به کمترین وجه برای خود قناعت میکرد و وقتی مرد ، هفده تومان پول داشت ، که همان مقدار هم مقروض بود . حتی بازماندگانش قدرت برپایی مراسم فاتحه و عزاداری نداشتند ، و یکی از بندگان خدا که دارای ثروت بود ، شش شبانه روز برای او مراسم و مجلس ختم و فاتحه بر پا کرد .
پرهیز او از حرص و اکتفا به حداقل باعث شد که وقتی وکیل ایشان در بغداد به نجف میآید و میخواهد جهیزه برای عروسی دختر شیخ را عهده دار شود ، شیخ به او اجازه نداد و با یک جهیزیه بسیاری معمولی و ناچیز عروسی دختر را با برادر زاده اش بنام شیخ محمد انصاری ترتیب داد[۶۵]
قیامت
مقدمه
قال الله الحکیم : (انما توفون اجور کم یوم القیامه ) (آل عمران : آیه ۱۸۵)
- همانا روز قیامت همه به مزد اعمال خود کاملا خواهند رسید .
امام علی علیه السلام : ان الخلق لامقصر لهم عن القیامه[۶۶]: مردم را از قیامت جای رهایی نیست .
شرح کوتاه :
همه آدمیان در روزی پس از برزخ ، برای ثواب و عقاب جمع میشوند و حاکم آنروز خداوند است . به نیکوکاران جزای خوب و به بدکاران عقاب میدهد .
عدهای که در دنیا تکذیب حقایق کردند ، ملائکه آنها را به سوی عذاب میبرند ، و آنان که برای دین خدا زحمت کشیدند و از معاصی خود را نگه داشتند ، آنها را بسوی بهشت میبرند .
آنروز قیامت است و کسی نتواند اعتراض کند؛ چه آنکه ملکوت است و همه اعمال ثبت شده است و هیچ یک چیزی از کردار دنیوی پوشیده نیست تا اعتراض کند .
داد خواه قیامت
جعفر طیار برادر امیر المؤ منین علیه السلام همراه ۸۲ نفر از مسلمین در سال پنجم بعثت ، از مکه به سوی کشور حبشه مهاجرت نمودند ، تا هم از آزار مشرکان در امان باشند ، و هم اسلام را در حبشه ، تبلیغ کنند .
این مهاجران در حدود دوازده سال در حبشه ماندند و سپس در سال هفتم هجرت به مدینه باز گشتند ، یعنی همان وقت که مسلمین در جنگ خیبر ، پیروز شده بودند .
در روایات آمده : پیامبر صلی الله علیه و آله از جعفر پرسیدند : در این مدتی که در حبشه بودی ، چه چیز عجیبی دیدی ؟ جعفر عرض کرد : زن سیاه چهره حبشی را دیدم ، عبور میکرد و زنبیل بزرگی بر سر داشت ، مردی مزاحم ، به او تنه زد و او را به زمین انداخت به طوری که زنبیل از سر آن زن افتاد ، سپس زن نشست و به آن مرد مزاحم رو کرد و گفت : وای بر تو از داور (گیرنده حق ) در روز قیامت ، که بر کرسی بنشیند و حق مظلوم را از ظالم از بگیرد .
پیامبر صلی الله علیه و آله نیز از این سخن تکان دهنده آن زن ، تعجب کرد[۶۷]
شرورترین مردم در قیامت
عبدالله بن ابی سلول (یکی از سرسختترین منافقان صدر اسلام و دشمن جدی پیامبر صلی الله علیه و آله ) برای ورد شدن بر آن حضرت اجازه خواست .
رسول خدا صلی الله علیه و آله با ایراد جمله (برادر عشیره چقدر بد است ) از ناهنجاری عبدالله و نفرت خود از وی خبر داد و بعد فرمود : اجازه دهید داخل شود .
هنگامی که داخل شد ، حضرت او را نشانید و با خوشروئی و گرمی با وی سخن پس از بیرون رفتنش ، عایشه گفت : یا رسول الله شما درباره او قبل از ورود کلام خوبی نگفتند ، اما وقتی با وی روبرو شدید ، با چهره باز و خندان برخورد کردید ؟ ! پیامبر فرمود : ای عایشه ! شرورترین مردم در روز قیامت[۶۸]کسی باشد که بخاطر پرهیز و رهائی از شرش ، مورد اکرام و خوش برخوردی واقع شود[۶۹]=
ترس از قیامت
پیامبر هرگاه برای جنگ عزیمت میکردند میان دو تن از صحابه را عقد اخوت میبست ، چنانکه قبل از جنگ تبوک میان سعید بن عبدالرحمان و ثعلبه انصاری عقد بست . سعید در ملازمت پیامبر عازم جهاد شد و ثعلبه عهده دار خانه گردید .
روزی ثعلبه به خانه سعید برای تهیه غذا میرفت ، شیطان او را وسوسه کرد که به زن سعید نگاه کند ، چون نگریست او را زیبا دید و بی قرار شد ، آمد دست به او رساند ، زن سعید گفت : روا باشد برادرت به جهاد رود و تو قصد تجاوز به حریم برادرت کنی ؟ !
این سخن در او تاءثیر کرد و رو به صحرا نهاد و در پای کوهی به خاک افتاد و شب و روز به ناله و فریاد مشغول بود .
وقتی پیامبر با اصحاب از جنگ برگشتند همه به استقبال برادران آمدند غیر از ثعلبه ، سعید به حالت گریان به دنبال او بیرون آمد و تفحص میکرد که او را دریابد؛ تا آخر او را یافت که در پس سنگی نشسته است در حالیکه با حسرت بر سر میزد و با آواز بلند میگفت : وای از شرمساری و رسوائی روز قیامت .
سعید او را در بر گرفت و دلداری داد و خواست او را نزد پیامبر آورد تا چارهای برای عفو بنماید . گفت : دستهای مرا ببند و ریسمانی در گردنم افکن چون بردگان فراری .
پس سعید او را نزد پیامبر آورد ، حضرت به او فرمود : بزرگ گناهی کردهای از پیش من برو ملازم درگاه خدای تعالی باش تا دستوری آید .
بعد از مدتی ، وقت نماز عصر آیه عفو و توبه[۷۰]نازل شد و پیامبر ، علی علیه السلام و سلمان را بدنبال ثعلبه فرستادند .
آنان در طلب ثعلبه به بیابان در آمدند و عاقبت او را یافتند که با خدای راز و نیاز میکند و طلب عفو مینماید . امیر المؤ منین علیه السلام از حال او گریان شد ، و بشارت به او دادند که خدای تو را آمرزیده است !
او را همراه خود به شهر مدینه آوردند ، در وقت نماز شب (مغرب و عشاء) بود که پیامبر بعد از فاتحه سوره تکاثر میخواندند چون آیه اول[۷۱]را ثعلبه استماع کرد نعره زد و در آیه دوم [۷۲]خروشی عظیم به او دست داد و چون آیه سوم[۷۳]را استماع نمود بیهوش افتاد ، و بعد از نماز دیدند او جان داده است . پیامبر با جمله اصحاب گریان شدند ، دستور دادند او را غسل بدهند و نماز بگذارند و حضرتش در تشیع جنازه ثعلبه به سر انگشتان راه میرفتند .
علت را پرسیدند : فرمودند : از بسیاری فرشتگان که در نماز و تشیع جنازه او شرکت کردند ، این چنین تشیع کردم[۷۴].
امام مجتبی علیه السلام
هنگام وفات امام حسن علیه السلام آنهائیکه حضور داشتند مشاهده کردند که آنجناب گریه میکند .
عرض کردند : یا بن رسول الله چرا گریه میکنید ؟ با این نسبتی که با پیغمبر داری ؟ و مقاماتی که پیامبر درباره ات فرموده است ؛ با اینکه بیست مرتبه پیاده حج گذاری و مال خویش را سه بار در راه خدا قسمت نمودهای ، بطوری که از یک جفت کفش و نعلین نیمی برای خود و نیم دیگر را در راه خدا دادهای ؟ فرمود : از هراس و ترس قیامت[۷۵]و دوری از دوستانم میگردیم[۷۶].
توبه بن صمه
شخصی بود به نام توبه بن صمه که در بیشتر اوقات از شب و روز به مراقبه و محاسبه نفس مشغول بود .
پس روزی ایام گذشته خود را حساب کرد ۲۱۵۰۰ روز شد ، گفت : وای بر من آیا من خدای تعالی را روز قیامت به این مقدار ملاقات کنم ، اگر هر روزی یک گناه کرده باشم بیست و یک هزار و پانصد گناه باشد ، چه بر سرم آید ، این جمله را گفت و بیهوش شد .
دیدند او به همان بیهوشی از دنیا رفت و این فقط به خاطر حساب بازپرسی قیامت بود که او را این موت ، دست داد[۷۷]
کارکردن
مقدمه
قال الله الحکیم : (لیس الانسان الاما سعی ) (نجم : آیه ۳۹) : انسان را نیست جز آنکه بکوشد و سعی کند .
قال رسول الله صلی الله علیه و آله : المومن اذالم یکن حرفه یعیش بدینه[۷۸]
- مؤ من اگر حرفه (کار و کسی ) نداشته باشد بوسیله دینش نان میخورد (که بسیار بد است )
شرح کوتاه بهترین طعام آنست که از دست رنج خود آنهم بنحو حلال بدست آورده شود و خود و اهلش آنرا بخورند .
لازمه طعام حلال ، کسب و کار پاک است که کننده آن بمنزله مجاهد فی سبیل الله است که برای خود و خانواده اش به سعی میپردازد .
آنهائی که به تنبلی عادت کردند و به کسالت در جسم مبتلا هستند در امر معاش دچار مشکلات بسیارند ، و حتی نمیتوانند حقوق واجب النفقه خود را تهیه کنند ، و لذا به مشاغل حرام آلوده میشوند .
عزم در کار ، سبب میگردد که به کار آخرت هم بپردازیم چه آنکس که در کار برای مایحتاج عاجزم است در کسب آخرت هم ناتوان است .
وقفنامه
امیرالمؤ منین علیه السلام در زمان دولت خود فرمود : در سراسر عراق رعیت من در نعمت اند ، آبشان شیرین و نانشان گندم است . امام یکی از غلامان بنام (ابو نیزر) را آزاد کرده بود با شرط پنج سال خدمت در نخلستان ، و سپس او را برای سرپرستی مزارع و چشمههای خود گذارده بود ، که یکی از آن چشمهها بنام (عین ابی نیزر) مشهور شد .
او گوید : روزی امام بسر کشی مزرعه آمد ، پیاده شد و فرمود : غذائی هست ؟ گفتم آری ، اما غذائی که برای شما باشد نمیپسندم ، کدوئی دارم از مزرعه با روغن پیه بریان ؛ فرمود همان را بیاور .
غذا را آوردم ، سپس برخاست دستها را شست و غذا را تناول کردند ، مجددا دستها را شستند و چند مشت آب میل کردند ، آنگاه فرمودند : دور باد کسی که شکم او را داخل آتش کنند ، بعد فرمود :
کلنگ بیاور ، آنرا آوردم و در چاه داخل شد ، آنقدر کلنگ زد تا خسته شد برای رفع خستگی بیرون آمد در حالی که از پیشانی مقدسش عرق میریخت ، با انگشتان خود عرق را از پیشانی پاک میکردند .
باز به درون جاه (یا قنات ) داخل شد ، همهمه میکرد و کلنگ میزد ، ناگهان رگ آب بسان گلوی شتر فواره زد ، امام فوری بیرون آمدند و در حالیکه هنوز عرق میریخت فرمود : صدفه است ، صدقه است ، دوات و کاغذ بیاور .
من بشتاب دوات و کاغذ آوردم ، حضرت به خط خودش نوشت : این وقفی از بنده خدا امیر المؤ منین علیه السلام برای تهیدستان مدینه به صدقه ، صدقهای که نه فروش میرود و نه هبه میشود و نه انتقال میپذیرد ، تا خدا و ارث آسمان و زمین است مگر آنکه حسن علیه السلام حسین علیه السلام به آن محتاج گردند که ملک آنها خواهد شد[۷۹]
عمر بن مسلم
امام صادق علیه السلام جویای حال یکی از یارانش بنام عمر بن مسلم شد ، شخصی عرض کرد : او به عبادت روی آورده و تجارت را ترک نموده است !
امام فرمود : وای بر او ، آیا نمیداند دعای ترک کننده کسب و کار ، مستجاب نمیشود ؟ گروهی از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله پس از آنکه آیه دوم و سوم سوره طلاق نازل شد (کسی که پرهیزکار باشد ، خداوند راه گشایشی برای او قرار میدهد ، و به او از جائی که گمان نبرد ، روزی میدهد ، و کسی که به خدا توکل کند ، خدا او را کافی است[۸۰]
بعضی از اصحاب درها را بروی خود بستند و به عبادت مشغول شدند و گفتند : ما را خدا کفایت میکند .
این خبر به رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید ، آنحضرت برای آنها پیام فرستاد : چه عاملی شما را به این کار واداشته است ؟ گفتند : طبق آیه دوم و سوم سوره طلاق خداوند متکفل روزی ما شده ، از این جهت مشغول عبادت شدهایم !
پیامبر صلی الله علیه و آله به آنها فرمود : کسی که کار و کسب را رها کند و مشغول عبادت شود ، دعایش مستجاب نمیگردد ، بر شماست به کار و کسب[۸۱]
کار بهتر از صدقه خوردن
به پیامبر خبر دادند که یکی از مسلمانان مدینه تهیدست شده است . فرمود : او را نزدم بیاورید ! بعضی رفتند و او را آوردند ، فرمود : آنچه در خانه داری به اینجا بیاور ، و آن را کوچک نشمار . او به خانه خود رفت و یک پلاس و یک کاسه برداشت و به حضور پیامبر آورد و حضرت آنرا برای فروش به مزایده گذاشت .
عاقبت شخصی به دو در هم خرید ، پیامبر آنها را به آن شخص فروختند و آن دو در هم را به آن مسلمانان داد ، و فرمود تا یک درهم غذای برای خانواده ات خریداری کن و با درهم دیگر یک عدد تیشه خریداری کن .
او به دستور پیامبر تیشه خرید و آورد و بعد حضرت فرمود : به بیابان برو و با این تیشه هیزمها را جمع کن و هیچ خار تر و خشکی را در بیابان ، کوچک مشمار همه را جمع کن و بفروش .
او رفت و با همان دستور کار کرد و بعد از پانزده روز در حالی که وضع مالیش خوب شده بود ، به نزد پیامبر آمد .
پیامبر فرمود : کار کردن و مزد کار گرفتن برای تو بهتر است از (صدقه گیری ) اینکه در روز قیامت به محشر وارد شوی و نشانه زشت صدقه در چهره ات باشد[۸۲]
به زحمت انداختن نفس
فضل بن ابی قره میگوید : ما بر امام صادق علیه السلام وارد شدیم و دیدیم آن حضرت مشغول کار بر روی زمین خودشان هستند ، پس گفتیم : فدای شما گردیم ، یا به ما بفرمائید این کار را انجام دهیم یا به غلامان خود !
فرمود : نه بگذارید خودم کار کنم ، من مایل هستم خداوند را در حالی ملاقات کنم که با دست خود کار کرده و با سختی دادن به خود در طلب رزق باشم سپس فرمود : حتی علی (ع ) نیز نفس خود را برای طلب حلال به زحمت میانداخت[۸۳]
یعقوب بن لیث صفار
سلسله صفاری همگی شیعه بودند و مدت ملک ایشان پنجاه و شش سال بود و اینان هفت نفر بودند که اول ایشان یعقوب بن لیث صفار (م ۲۶۵) بود .
یعقوب در اصل شغلش مسگر بوده به همین جهت او را صفار میگفتند . کم کم در تهیه لشگر بر آمد و خوارج ضد مذهب را میکشت تا کارش بالا گرفت و بالا گرفت و بالاخره خراسان و سیستان و سایر شهرها را تصرف کرد .
در وصف او نوشتهاند که : بسیار مرد مدیر و کاردان بود که مانند تدبیر و تنظیم او کم شنیده شده است ، و سعی و کوشش سیاه در اوامرش بی نظیر بوده است .
وقتی یعقوب فرمان داد که لشگر به جنگ روند ، چنان لشگر حاضر آماده شدند که همه حیوانات سواری را از چراگاه گرفتند و سوار شدند و به طرف هدف رفتند . دیدند ، مردی اسب او علفی بر دهان داشت ، علف را از دهان حیوان بیرون کشید که مبادا بقدر جویدن علف ، تاءخیر کرده باشد و به زبان فارسی به اسب خطاب کرد : امیر یعقوب حیوانات را از خوردن منع کرد !
و مردی را دیدند که در زیر سلاح لباس نپوشیده است ، سبب آن را پرسیدند ، گفت : من مشغول غسل جنایت بودم که منادی امیر ندا داد که سلاح بپوشید ، من جهت آنکه تاءخیر در امر امیر نکرده باشم لباس نپوشیدم و به همان پوشیدن لباس جنگی اکتفا کردم[۸۴]
گدائی
مقدمه
قال الله الحکیم : (و اما السائل فلا تنهر) (ضحی : آیه ۱۰)
- اما مسائل را از درت مران
قال رسول الله صلی الله علیه و آله : لو لا ان السائل یکذب ما قدس من رده[۸۵]
اگر دروغ گدایان نبود هر که ردشان مینمود تقدیس نمیشد .
شرح کوتاه :
عدهای بعنوان گدا و سائل ، حرفهای نگرفتهاند و با وجود داشتن دارائی با اصرار و خواهش دست نیاز به سوی مردم دراز میکنند ، اینان کسانی هستند که روز قیامت خدا را ملاقات میکنند ، در حالی که گوشت بر صورتشان نیست .
مؤ من کسی است که مانند سگ پارس نمیکند و حس طمع در او نیست و عزتش مانع از این است دست تکدی بسوی آسمان بلند میشوند چگونه ممکن است خود را در مقابل هر کس ذلیل و خوار کند . البته مؤ منین باید محتاجان را بشناسند و با حفظ آبروی آنان به آنها کمک کنند تا مبادا دست تکدی آنان بلند شود !
امام صادق وسائل
مسمع بن عبدالملک گوید : در سر زمین منی (که حاجیان در هنگام حج در آنجا توقف دارند) خدمت امام صادق علیه السلام بودیم و ظروف انگوری هم جلوی ما بود که از آن میخوردیم پس سائلی آمد ، از امام کمکی خواست .
امام دستور داد خوشه انگوری به او داده شود ، چون داده شد آن را نگرفت و گفت : نیازی بدان ندارم ، مگر در همی باشد .
امام فرمود : خداوند گشایش دهد . پس گدا رفت و برگشت و گفت : همان خوشه انگور را بدهید .
امام فرمود : خداوند وسعت دهد و دیگر خوشه انگور را هم به او نداد . آنگاه سائل دیگری آمد و چیزی خواست ، پس امام خود سه دانه انگور برداشت و به او داد .
سائل سه دانه انگور را گرفت ، و گفت : حمد پروردگار عالیمان را که این انگور را روزی من قرار داد .
امام فرمود : در جای خود باش ، و دو کف دست خود را پر از انگور نمود و به او داد . سائل آن را گرفت و حمد خدای کرد .
امام به غلام خود فرمود : چه مقدار پول همراه توست ؟ گفت : بیست درهم ، و آنرا به فقیر داد . سائل گفت : خدایا حمد برای توست و این پولها از ناحیه توست و ترا شریکی نباشد .
امام برای سومین بار به او دستور توقف داد ، آنگاه پیراهن خود را از تن مبارک در آورد و به سائل داد .
سائل پیراهن را گرفت و پوشید و گفت : حمد خدای را که مرا پوشانید و مستور نمود .
سپس با کلمه یا ابا عبدالله حضرت را مخاطب قرار داد و گفت : خداوند به تو پاداش خیر دهد ، راه رفتن را پیش گرفت ، اما دیگر چیزی نفرمود .
ما پنداشتیم اگر به شخص امام دعا نمیکرد و فقط خدا را شکر مینمود حضرت به بخشش خود ادامه میداد .[۸۶]
عباس دوس
[۸۷]روزی عباس دوس در حمام بود و کسی نزدش آمد و چیزی خواست و گفت : میخواهم به گدائی روی بیاورم ، از این جهت قصد دارم نزد شما بمانم تا کسب این هنر کنم . . . !
عباس گفت : لازم نیست نزد ما باشی فقط این را بدان که گدائی سه اصل دارد ، اگر این سه اصل را بکار بستی ، در گدائی کاملی .
اول آن که سؤ ال کنی هر جا که باشد . دوم آنکه سؤ ال نی از هر که باشد ، سوم آنکه بگیری هر چه که باشد .
شخص دست عباس را بوسید و از پیش او رفت . اتفاقا روزی عباس به حمام رفت تا شستشو کند و ازاله موی بدن نماید ، که آن شخص نزد عباس آمد و گفت : چیزی بمن بده ، عباس گفت : حمام و گدائی ، گفت : هر کجا که باشد .
عباس گفت : حتی از عباس ؟ گفت : از هر که باشد ، عباس گفت : حتی موی اضافی بدن ، گفت : هر چه باشد .
عباس گفت آفرین بر تو که اصول گدائی را خوب یاد گرفتی[۸۸]
حد تنگدستان
ابو بصیر گفت : به امام صادق علیه السلام عرض کردم : یکی از شیعیان شما که مردی پرهیزکار است بنام عمر پیش عیسی بن اعین آمد و تقاضای کمک کرد با اینکه تنگدست بود .
عیسی گفت : نزدم زکوه هست ولی به تو نمیدهم ، زیرا دیدم گوشت و خرما خریدی و این مقدار اسراف است .
عمر گفت : در معاملهای یک درهم بهره من گردید ، یک سوم آن را گوشت و قسمت دیگر را خرما و بقیه اش را به مصرف احتیاجات منزل رساندم .
امام مدتی پس از شنیدن این جریان افسرده شد و دست خود را بر پیشانی گذاشت و پس از آن فرمود : خداوند برای تنگدستان سهمیهای در مال ثروتمندان قرار داده به مقداری که بتواند با آن به خوبی زندگی کنند ، و اگر آن سهمیه کفایت نمیکرد بیشتر قرار میداد؛ از این جهت باید به آنها بدهند به مقداری که تاءمین خوراک و پوشاک و ازدواج و تصدق و حج ایشان بنماید ، و نباید سختگیری کنند مخصوصا به مثل عمر که از نیکوکارانست .[۸۹]
بی چیزان با آبرو
امیرالمؤ منین برای یک نفر پنج وسق (۹۰۰ کیلو) خرما از خرمای زمین خودش که در ینبع (اطراف مدینه ) مالک بود فرستاد؛ آن شخص هم از مردمانی بود که به عطای حضرت چشم داشت و هیچ در مقام سؤ ال و تقاضا از آن جناب و غیر را راضی نمیکرد !
یک نفر حضور حضرت عرض کرد : به خدا قسم آن شخص از شما تقاضایی نکرده بود که چنین عطائی فرمودید ، اگر یک واسق (یک کیلو) به او میدادید کافی بود !
حضرت فرمود : خداوند مثل شما را در بین مسلمین زیاد نکند ، من میبخشم و تو بخل میکنی ؟ اگر من آن چه امید دارد ندهم مگر بعد از تقاضا ، پس جز به قیمت آنچه را که از او خریدهام ، ندادهام . زیرا آن صورتی که برای پروردگارش به خاک میمالد و عبادت میکند را ، واداشتم که برای من بذل نماید؛ هر که چنین کند با برادر مسلم خود ، و حال آنکه میداند محل قابل است برای صله و نیکی ، پس راست نگفته است با خدا که در دعا در خواست بهشت برای او میکند .
با آنکه بخل میکند برای او متاع فانی دنیا را ، زیرا که بنده در دعا میگوید : (اللهم اغفر للمؤ منین و المؤ منات خدا یا بیامرز مردان مؤ من و زنان مؤ منه را) چون مغفرت را خواسته برای برادرش ، پس بهشت را خواسته است ، لذا سزاوار نیست به گفتار بدون عمل بگوید .[۹۰]
جوان گدا
روزی مرد جوانی نشسته بود و با همسرش غذا میخوردند و پیش روی آنان مرغ بریان قرار داشت ، در این هنگام گدائی به در خانه آمد و سؤ ال کرد . جوان از خانه بیرون آمد و با خشونت تمام ، سائل را از در خانه براند و محروم ساخت ؛ مرد محتاج نیز راه خود را گرفت و رفت .
پس از مدتی چنان اتفاق افتاد که همان جوان ، فقیر و تنگدست شد و تمام ثروت او نابود گردید و همسرش را نیز طلاق داد . زن هم بعد از آن با مرد دیگری ازدواج نمود .
از قضاء روزی آن زن با شوهر دوم خود نشسته بود و غذا میخوردند درون سفره پیش روی آنان مرغی بریان نهاده بود ، ناگهان گدائی در خانه را صدا در آورد و تقاضای کمک نمود .
مرد به همسرش گفت : برخیز و این مرغ بریان را به این سائل بده ! زن از جا برخاست و مرغ بریان را بر گرفت و به سوی در خانه رفت که ناگهان بدید سائل همان شوهر نخستین اوست . مرغ را به او داد و با چشم گریان برگشت .
شوهر از سبب گریه زن پرسید : زن گفت : این گدا ، شوهر اول من بوده است و سپس داستان خود را با سائل پیشین که شوهرش او را آزرده و از در خانه رانده بود ، به تمامی بیان کرد .
وقتی زن حکایت خویش را به پایان آورد ، شوهر دومش گفت : ای زن بخدا سوگند ، آن گدا خود من بودم .[۹۱]
کمک به دیگران
مقدمه
قال الله الحکیم : (فوجدا فیها جدارا یرید اءن ینقض فاقامه ) (کهف : آیه ۷۷) :
(با اینکه مردم شهر خضر علیه السلام و موسی علیه السلام را طعام نداند) دیدند دیواری (از دو طفل یتیم ) در حال خراب شدن است پس به تعمیر و استحکام آن مشغول شدند و درست کردند .
قال رسول الله : صلی الله علیه و آله :
من قضی لاء خیه المومن حاجه فکانما عبد الله دهره[۹۲]
هر که حاجت برادر مؤ من خود را بر آورده کند مثل آنست که تمام عمر را عبادت کرده است .
شرح کوتاه :
خداوند انسانها را به نوعی خلق کرده که یکدیگر پیوند و مربوط باشند تا با ارتباط ، در حوائج همدیگر بکوشند .
مؤ من گاهی به پول اجازه منزل ، درمان مرض ، یا سفارشی به کمک کسانی احتیاج پیدا میکند و دیگران با داشتن امکانات و قدرت بخاطر مصالح خیالی و ظاهری دریغ میورزند ، اینجا خداوند آنها را به دشمنان گرفتار میسازد ، و در قیامت هم به عذاب مبتلا میشوند .
آنقدر ثواب و سفارش اکید در بر آوردن حوائج مردم شده است که شخص مسلمان تعجب میکند که چقدر راه سعادت باز است اما جمع کننده اش کمند .
امام صادق علیه السلام فرمود : (کسیکه حاجت برادر مؤ من را برآورد از آزاد کردن هزار بنده و باز کردن هزار اسب در راه خدا و جهاد بهتر است ) این وسوسه و خیالات و دل بستگی به دنیاست که مانع میشود که انسان خیرش به دیگران نرسد با اینهمه وصایای اکید[۹۳]
نه هزار سال
میمون بن مهران گفت : نزد امام حسن علیه السلام نشسته بودم که مردی آمد و گفت : ای فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله فلان شخص از من طلبی دارد ولی من پولی ندارم ، برای همین او میخواهد مرا زندانی کند .
امام فرمود : در حال حاضر مالی ندارم که بدهی تو را بدهم ؛ او عرض کرد : پس شما کاری کنید که او مرا زندانی نکند .
امام در حالی که در مسجد مشغول عبادت (اعتکاف ) بود ، کفشهای خود را به پا کرد . من گفتم ای فرزند رسول خدا مگر فراموش کردید که در حال اعتکاف هستید (و نباید از مسجد خارج شد) ؟ فرمود :
فراموش نکردهام اما از پدرم شنیدهام که رسول الله میفرمود : کسی که در بر آوردن حاجت برادر مسلمان خود بکوشد ، مانند کسی است که نه هزار سال ، روز را به روز و شب را به عبادت مشغول بوده است[۹۴]
قطع طواف
ابان بن تغلب گفت : به همراه امام صادق علیه السلام مشغول طواف کعبه بودم . در اثناء طواف یکی از دوستانم از من خواست که کنار بروم و به حرف و خواسته اش گوش بدهم . من دلم نمیخواست که از حضرت جدا بشوم ، لذا توجهی به او نکردم . در دور بعدی طواف آن شخص به من اشاره کرد که به سوی او بروم این بار امام صادق علیه السلام اشاره او را دید و به من فرمود : ای ابان آیا او با تو کاری دارد ؟ گفتم : آری . فرمود : او کیست ؟ عرض کردم : از دوستان من است ، فرمود : او هم مؤ من و شیعه میباشد ؟ گفتم : آری ، فرمود : پس به سوی او برو و خواسته اش را برآورده کن .
عرض کردن : آیا طواف را قطع کنم ؟ فرمود : آری گفتم : آیا اگر طواف واجب هم باشد میتوان آن را به جهت برآوردن حاجت مؤ من قطع کرد و نیمه کاره رها نمود ؟ فرمود : آری .
من طواف را قطع کرده و نزد آن شخص رفتم . سپس نزد امام آمدم و از حضرت خواستم حق مؤ من بر مؤ من را بیان کند . . .[۹۵]
اهتمام در حوائج
واقدی میگوید : در یکی از زمانها تنگدستی بمن رو آورد ، ناگزیر شدم از یکی از دوستانم که علوی بود در خواست قرض کنم مخصوصا که ماه رمضان نزدیک شده بود . نامهای برای آن دوستم نوشتم ؛ و او کیسهای که هزار در هم در آن بود برایم فرستاد .
اندکی نگذشت که نامهای از دوست دیگری بمن رسید که تقاضای قرض نمود . من آن کیسه هزار درهمی که قرض گرفته بودم برایش فرستادم تا کمک کارش شود و خداوند گشایشی فرماید .
روز دیگر آن دوست علوی و این دوست که کیسه پول را به او دادم ، نزدم آمدند و آن علوی پرسید : پولها را چه کردی ؟ گفتم در راه خیری صرف کردم . او بخندید و کیسه پول را نزدم گذاشت ؛ بعد گفت نزدیک ماه رمضان جز این پول نداشتم که برایت فرستادم و از این دوست درخواست پول کردم دیدم همان پول را که برایت فرستادم به من داد که به مهر خودم به کیسه پول زده بودم .
حال آمدیم با هم پولها را قسمت کنیم تا خداوند گشایشی فرماید . پول را سه قسمت کردیم و از یکدیگر جدا شدیم . چند روز از ماه رمضان گذشت پولها تمام شد روزی یحیی بن خالد مرا طلب کرد ، چون نزدش رفتم گفت : در خواب دیدم که تو تنگدست شدی ، حقیقت حال خود را بیان کن ؛ من هم قضایای گذشته خود را نقل کردم ، او متعجب از این قضایا شد و دستور داد سی هزار درهم به من بدهند و دوست علوی و آن دیگر را هر کدام ده هزار درهم بدهند و همگان بخاطر قضاء حوائج برادران گشایشی در کارمان شد[۹۶]
خاموش کردن چراغ
حارث گوید : شبی در خدمت امیر مؤ منان علیه السلام به صحبت و گفتگو میپرداختیم ، پس در میان سخن عرض کردم برای من حاجتی پیش آمده است .
امام فرمود : ای حارث ! آیا مرا برای بیان نمودن حاجت شایسته می دانی ؟ عرض کردم : البته یا علی علیه السلام ! خدا شما را جزای خیر عنایت کند ناگهان امام از جای برخواست ، چراغ را خاموش کرد و با ملاطفت و مهربانی هر چه بیشتر مخصوص به خود ، پهلو به پهلوی من نشست و فرمود : میدانی چرا چراغ را خاموش نمودم ؟ برای اینکه بدون ملاحظه و رودربایستی ، هر چه در دل داری بگوئی ، من ذلت احتیاج را در چهره ات نبینم اکنون هر حرفی داری بزن ، که شنیدم پیامبر صلی الله علیه و آله میفرمود :
در صورتیکه حوائج مردم بر دل دیگری سپرده شود یک امانت الهی است که باید آن را از دیگران پنهان داشت ، و کسیکه آن را فاش نکند ثواب عبادت به او میدهند ، و هر گاه افشا گردید ، بر هر کس که میشنود شایسته است که به کمک حاجتمند برخیزد و برای او کار سازی نماید ![۹۷]
کاهو
یکی از علمای نجف گوید : روزی به دکان سبزی فروشی رفته بودم ، دیدم مرحوم آیت الله الحق سید علی آقا قاضی (م ۱۳۶۶) خم شده و مشغول کاهو سوا کردن است[۹۸]، ولی به عکس معمول ، کاهوهای پلاسیده و آنهائی که دارای برگهای خشن و بزرگ هستند برمی دارد .
من کاملا متوجه بودم ، تا مرحوم قاضی کاهوها را به صاحب دکان داد و ترازو کرد و بعد آنها را در زیر عبا گرفت و روانه شد . من به دنبال ایشان رفتم و عرض کردم : آقا شما چرا این کاهوهای غیر مرغوب را سوا کردید ؟ !
فرمودند : آقا جان ! این مرد فروشنده است و شخص بی بضاعت و فقیر ، من گاهگاهی به او کمک میکنم ، و نمیخواهم به او چیزی بلاعوض داده باشم تا اولا آن عزت و شرف و آبرو از بین برود ، و ثانیا خدای ناخواسته عادت کند به مجانی گرفتن ، و در کسب هم ضعیف شود .
برای ما فرقی ندارد کاهوی لطیف و نازک بخوریم یا از این کاهوها؛ من میدانستم که اینها بالاخره خریداری ندارد ، ظهر تابستان که دکان خود را میبندد به بیرون میریزد لذا برای جلوگیری از خسارت و ضرر کردن او اینها را خریدم[۹۹].
کینه
مقدمه
قال الله الحکیم : (و نزعنا ما فی صدورهم من غل ) (اعراف : آیه ۴۳)
- و زنگار کینه و حقد از آئینه دل بهشتیان بزدائیم .
قال رسول الله صلی الله علیه و آله : اءلمؤ من لیس بحقود[۱۰۰]
- مؤ من کینه جو نیست .
شرح کوتاه :
جای کینه در نفس است ، و شخص کینه جو ، چون زمین زدن طرف مقابل را ندارد ، و یا آبرویش را کسی برده ، و تهمت زده و فحش شنیده ، یا از ریاست و مال او را محروم کرده و امثال اینها؛ دشمنی را بدل میگیرد تا در موقع حساس و وقت مناسب او را به زمین بزند و نابودش کند .
همیشه حاقد از دیدن محقود رنج میبرد ، و روزبروز اگر جلو کینه رانگیرد آتشش بیشتر میشود . خلاصه کلام آنکه قوه عاقله مغلوب قوه غضب میشود و خدای نکرده دست به کاری میزند که بعدا پشیمانی سودی برای او ندارد . مؤ من اهل کینه نیست ، و عمل سوء مقابل را به خدای غالب واگذار میکند ، و یا از بدی عمل میگذرد ، و از قوه عاقله کمک میگیرد تا مبادا به آتش کینه بسوزد .[۱۰۱]
کینه جوئی ولید
عقبه پدر ولید (فرماندار کوفه ) در مکه معظمه آب دهان به صورت پیامبر صلی الله علیه و آله انداخت و روز بدر هم با کفار به جنگ آمد .
کفار که شکست خوردند دستگیر شد و او را نزد پیامبر آوردند . و به امر پیامبر صلی الله علیه و آله امیرالمؤ منین علیه السلام او را کشت .
لذا فرزندش ولید که در زمان عثمان به فرمانداری کوفه منصوب شد همیشه کینه (امیرالمؤ منین ) در دلش بود و حضرت را تا آخر عمر سب میکرد .
وقتی ولید بیمار شد امام حسن به عیادتش رفت ، او چشم گشود و گفت : من از آنچه کردهام پشیمانم و بخدا توبه میکنم جز دشنام به پدرت که پشیمان نیستم .
امام حسن فرمود : پدرم پدرت را کشت و ترا هم (بخاطر شراب خوردن ) حد زد ، لذا دشمن او هستی (و این کینه سبب این دشنام دادن است ) .[۱۰۲]
ابن سلار
در قرن ششم هجری شخصی به نام ابن سلار که از افسران ارتش مصر بود بمقام وزارت رسید و در کمال قدرت به مردم حکومت میکرد .
او از یک طرف مردی شجاع ، فعال و باهوش بود ، و از طرف دیگر خودخواه و کینه جو؛ لذا در دوران وزارت خود هم خدمت و هم ظلم فراوان کرد . موقعی ابن سلار یک فرد سپاهی بود به پرداخت غرامتی محکوم شد ، برای شکایت نزد (ابی الکرم ) دفتردار خزانه رفت تا او به دادخواهی بپردازد .
ابی الکرم بحق به اظهارات او ترتیب اثر نداد و گفت : سخن تو در گوش من فرو نمیرود . ابن سلار از گفته او خشمگین گردید و کینه اش را بدل گرفت . وقتی وزیر شد و فرصت انتقام بدست آورد او را دستگیر نمود و دستور داد میخ بلندی را در گوش وی فرو کردند . تا از گوش دیگرش بیرون آید .
در آغاز کوبیدن میخ هر بار که ابی الکرم فریاد میزد ، ابن سلار میگفت : اکنون سخن من در گوش تو فرو رفت ! سپس به دستور او پیکر بی جانش را با همان میخی که در سر داشت بدار آویختند .[۱۰۳]
کینه تبدیل به دوستی
شیبه نام پدرش عثمان بود که در جنگ احد به همراه کفار در حال کفر کشته شد چون پیامبر پدرش و هشت نفر از خاندان او را کشته بود کینه پیامبر به دلش شعله میکشید . خودش میگوید :
هیچکس نزد من از محمد صلی الله علیه و آله دشمن تر نبود ، زیرا هشت نفر از خاندان مرا کشته بود که همه لیاقت پرچمداری و ریاست داشتند . همیشه کشتن او را در خود پرورش میدادم ، ولی وقتیکه مکه فتح شد از رسیدن به آرزوی خود ماءیوس شدم ، زیرا فکر میکردم چگونه ممکن است بمنظور خود دست یابم با اینکه همه عرب به دین او درآمدند .
ولی هنگامیکه مردم هوازن بر مخالفت و دشمنی او اجتماع کردند و با وی اعلان جنگ دادند ، دوباره تا اندازهای این آرزو در دلم زنده شد ، ولی مشکل این بود که ده هزارنفر اطرافش را دارند ! وقتیکه جمعیت مسلمانان با اولین برخورد با هوازن فرار کردند با خود گفتم الان وقت آن است که به مقصود خود نائل شوم وانتقام خونهای خود را بگیرم .
از جانب راست پیامبر حمله کردم عباس عموی پیامبر را دیدم که از او حمایت میکند .
از جانب چپ برآمدم ابوسفیان بن حارث پسر عموی حضرت محافظ او بود ، گفتم : این هم مرد شجاعی است که محمد را پاسداری میکند . از پشت سر آنقدر نزدیک شدم که نزدیک بود شمشیرم او را فراگیرد ، ناگاه شرارهای از آتش میان من او حایل شد که از برق آن چشمم خیره گردید ، دستها را به صورت گرفته و به عقب سر برگشتم و فهمیدم از جانب خدا حفظ میشود .
حضرت متوجه من گردید و فرمود : شیبه نزدیک بیا ، نزدیک رفتم دست به سینهام نهاد و فرمود : خدایا شیطان را از او دور گردان ، هنگامیکه به صورتم نظر کرد او را از چشم و گوشم دوست تر داشتم و همه آن کینهها به دوستی تبدیل گردید .
سپس با دشمنان مشغول جنگ شدم و در یاری پیامبر صلی الله علیه و آله چنان بودم که اگر پدرم جلو میآمد او را میکشتم . پس از خاتمه جنگ به من فرمود : آنچه خدا درباره ات اراده فرمود ، بهتر از آنچه بود که میخواستی .[۱۰۴]
منافق کینه توز
از نشانههای افراد منافق ، حقد و کینه توزی است چنانکه در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله به شکلهای مختلف این کینهها را ابراز میکردند .
پیامبر صلی الله علیه و آله به همراه جمعی از مهاجر و انصار در مسجد نشسته بودند ، ناگاه علی علیه السلام وارد مسجد شد ، حاضران به احترام او برخواستند و از او به گرمی استقبال نمودند ، تا اینکه آن حضرت در جایگاه خود که در کنار پیامبر بود نشست .
در این میان دو نفر از حاضران که متهم به نفاق بودند ، با هم در گوشی صحبت میکردند .
رسول خدا وقتی که آنها را دید ، دریافت که چرا آهسته با هم حرف میزنند ، به طوری خشمگین شد که آثار خشم از چهره اش ظاهر گردید ، سپس فرمود : سوگند به آن کسی که جانم در دست اوست ، داخل بهشت نمیشود ، مگر کسی که مرا دوست بدارد ، آگاه باشید دروغگوست کسی که گمان کند مرا دوست دارد ، ولی این شخص (علی بن ابیطالب ) را دشمن دارد .
در این هنگام دست علی علیه السلام در دست پیامبر بود و این آیه[۱۰۵]نازل گردید : (ای کسانی که ایمان آوردید ، به گناه و دشمنی و مخالفت رسول نگوئید) .[۱۰۶]
هند جگر خوار
در جنگ احد جناب حمزه سیدالشهداء عموی پیامبر نزدیک به سی نفر را کشت بعد خود کشته شد .
هند زان ابوسفیان که در کینه جوئی سر آمد همه زنان عصر خود بود به وحشی که بنده جبیر بن مطعم بود و عده مال زیادی داد که اگر حمزه را بکشد به او بدهد . لذا وحشی در کمین نشست ، خنجر و نیزه بر او وارد کرد و او را کشت .
طبق وعده هند ، وحشی شکم حمزه را پاره کرد و جگر او را بنزد هند آورد . او جگر را بدندان گرفت اما نتوانست آنرابخورد؛ از این جهت به هند جگر خوار معروف شد .
پس هند هر زیوری که داشت به وحشی داد و خودش بالای جسد حمزه آمد و از کینه جوئی ، گوش و دماغ و لب حمزه را برید و همانند گردن بند درست کرد تا به مکه ببرد و به زنان قریش نشان بدهد ، و زنان دیگر هم به تقلید از او اجساد شهدای دیگر را مثله کردند . ابوسفیان کینه جو هم وقتی بالای جسد حمزه آمد سر نیزه را در گوشه دهان حمزه فرو کرد و گفت : ای عاق بچش .[۱۰۷]
گریه
مقدمه
قال الله الحکیم : (فلیضحکوا قلیلا ولیبکوا کثیرا) (توبه : آیه ۸۲)
- پس آنها باید خنده کم کنند و گریه بسیار نمایند .
امام علی علیه السلام : بکاء العیون و خشیه القلوب من رحمه الله تعالی[۱۰۸]
- گریه چشمان و خاشع بودن قلبها از رحمت خداست .
شرح کوتاه :
یکی از مظاهر رحمت الهی گریه است ، که از سوز دل یا حال تباه و . . . برمی خیزد . اشک به اسبابی جاری میشود ، مجذوبان به جذبه ، مصیبت دیدگان از غم از دست رفته ، اهل دنیا بخاطر شکست مظاهر دنیوی .
گریه اگر از حال برخیزد مرهون توفیق الهی است ، و اگر از مکر (همانند برادران یوسف ) برخیزد اثر سوءش ظاهر ، و پرده مجازش معلوم گردد .
آنکس که بکاء ندارد تباکی کند تا مورد رحمت الهی قرار گیرد ، چنانکه در گریه بر سیدالشهداء علیه السلام سفارش اکید شده است .
نوح
اسم حضرت نوح پیامبر عبدالغفار یا سکن بوده است . بعد از طوفان و بالا آمدن آب و غرق شدن خلایق ، جبرئیل ملک مقرب نزدش آمد و گفت : چندی پیش شغل تو نجاری بوده است حالا کوزه بساز . !
او کوزه زیادی ساخت ، جبرئیل گفت : خدا میفرماید : کوزهها را بشکن ، او هم چند عدد از کوزهها را بر زمین زد و شکست . بعضیها را آهسته و بعضی را با اکراه شکست ، جبرئیل دید او دیگر نمیشکند .
گفت : چرا نمیشکنی ؟ فرمود : دلم راضی نمی شود ، من زحمت کشیدهام اینها را ساختهام .
جبرئیل گفت : ای نوح مگر این کوزهها هیچ کدام جان دارند ، پدر و مادر دارند و . . . ؟ !
آب و گلش از خداست ، همین قدر تو زحمتش را کشیدهای و ساختی ، چطور راضی به شکستن آنها نمیشوی ، چگونه راضی شدی خلقی که خالق آنها خدا بود ، و جان و پدر و مادر و . . . داشتند را نفرین کردی و همه را به هلاکت رساندی ؛ از اینجا او گریه بسیار کرد و لقبش نوح شد .[۱۰۹]
یحیی علیه السلام
حضرت یحیی پیامبر به بیت المقدس آمد ، دید جمعی از روحانیون و رهبانان روپوشهائی موئین بر تن کرده و کلاههای پشمین بر سردارند . از مادر خواست این نوع لباس درست کند تا با آنان به عبادت بپردازد .
سپس در بیت المقدس شروع به عبادت کرد یک روز نگاه به خود کرد دید بدنش لاغر شده ، گریه کرد ، خدای عزوجل به او وحی کرد برای لاغر شدن جسمت گریه میکنی ؟ به عزت و جلالم سوگند اگر کمترین اطلاعی از آتش دوزخ داشتی بالاپوشی از آهن میپوشیدی تا چه رسد به بافته شده . !
یحیی آنقدر گریست که اشک چمشش گوشت هر دو گونه او را خورد به طوریکه قیافه دندانهایش برای بینندگان پیدا بود .
روزی پدرش زکریا به یحیی فرمود : پسر جان چرا چنین میکنی ؟ من از خدا خواستهام تا تو را به من بدهد تا مایه روشنی چشمم گردی ! !
عرض کرد : مگر تو نبودی که فرمودی میان بهشت و جهنم گردنهای است که به جز کسانی که از خوف خدا بسیار گریه کنند از آن گردنه نتوانند گذشت ؟ !
آنقدر یحیی گریه میکرد که مادرش دو قطعه نمد برای او تهیه کرد که دندانهایش را با آن میپوشانید و اشکهایش را به خود میگرفت تا آنکه از اشک چشمانش خیس میشد یحیی آستینهایش را بالا میزد و آن نمدها را فشار میداد و اشکها از میان انگشتهایش فرو میریخت .
زکریا نگاه به فرزند میکرد و سر بر آسمان بر میداشت و عرض میکرد : بارالها این فرزند من است و این هم اشک چشمانش و تو ارحم الراحمینی .
وقتی یحیی اسم سکران (کوهی در دوزخ ) را میشنید آشفته حال و پریشان روی به بیابان مینهاد ، ناله وای از غفلت او برمی خیزید ، و پدر و مادر در بیابانها به دنبالش میرفتند[۱۱۰] .
شدت گریه حضرت زهرا علیهاالسلام
فقدان پیامبر و تجاوز به حریم ولایت و ضربات مصدوم کننده و . . . سبب شد تا حضرت زهرا گریان شود .
مردم مدینه از گریه اش ناراحت شدند و به زهرا علیهاالسلام گفتند : ما از گریه ات ناراحت میشویم ! پس مجبور شد به مقابر شهداء احد برود و آنجا گریه کند و سپس به شهر مدینه بازگردد .
در خبر دیگر آمده است که : بزرگان مدینه نزد حضرت علی علیه السلام آمدند و گفتند : ای ابالحسن فاطمه علیهاالسلام شب و روز گریه میکند ، هیچ کس از ما شب به خواب نمیرویم ، روزها به علت طلب معاش قرار نداریم و شبها از گریه زهرا س ، به او بگو یا شب گریه کند یا روز .[۱۱۱]
امام این پیغام را به حضرت زهرا علیهاالسلام رساند ، در جواب گفت : ای اباالحسن علیه السلام آنقدر در دنیا مکث نخواهم کرد و به زودی از میان مردم میروم ، و از گریه هم آرام نمیشوم تا به پدرم ملحق شوم .
بعد از این جواب ، امام خارج از شهر مدینه در بقیع اطاقی از خشت و شاخه خرما بنام بیت الاحزان ساخت ، و زهرا علیهاالسلام صبحها فرزندانش را بر میداشت ، متوجه بقیع میشد و پیوسته بین قبور گریه میکرد؛ چون شب میشد امام میآمد و او را بمنزل باز میگرداند .[۱۱۲]
۳۵ سال گریه
امام صادق علیه السلام فرمود : امام چهارم بر پدر بزرگوارش نزدیک به چهل سال[۱۱۳]گریه کرد که روزهای آن روزه بود و شبها به عبادت مشغول بود . چون هنگام افطار میشد غلام خوراک و آب میآورد و برابر آن حضرت میگذاشت و عرض میکرد : میل فرمائید .
میفرمود : پدرم با شکم گرسنه و لب عطشان کشته شد ، آنقدر میگفت و میگریست که خوراکش از اشک دیدگانش تر میگشت ، و این چنین بود تا به پروردگارش ملحق شد .
یکی از دوستان امام سجاد گوید : روزی حضرت به صحرا تشریف بردند و من در پی آنحضرت روان گشتم ، پس یافتم او را که بر سنگ خشن سر بسجده نهاده و میشنیدم که گریه میکرد و صیحه میزد و میشمردم که هزار مرتبه ذکر[۱۱۴]میگفت ، پس از آن سر از سجده برمی داشت ، صورت و محاسنش را اشک دیدگانش فرا گرفته بود .
پس عرض کردم ای آقای من ، اندوه خود را تمام و گریه خود را کم کن ! فرمود : وای بر تو یعقوب فرزند اسحاق پیامبر بود و فرزند پیامبر و دوازده فرزند داشت . پس یکی از آنها مخفی گشت ، مویش سپید گشت و قامتش خمید ، و از گریه دیدگانش سفید گشت ، و حال آنکه فرزندش زنده بود ، ولکن من خود دیدم ، پدر و برادر و هفده نفر از خاندانم کشته شده و روی خاک افتاده ، پس چگونه اندوه من تمام و اشک دیدگانم کم شود ؟ ![۱۱۵]
گریه رحمت
پیامبر از همسر اولش خدیجه دارای شش فرزند شد ، و از همسران دیگرش دارای فرزند نشد جز از ماریه قبطیه که دارای پسری شد و نام او را ابراهیم گذاشت . ابراهیم یکسال و دو ماه و هشت روز بیشتر عمر نکرد و در ماه ذی الحجه سال هشتم هجرت از دنیا رفت .
هالهای از غم و اندوه ، پیامبر را فرا گرفت ، و بی اختیار اشک از چشمانش سرازیر میشد و میفرمود :
چشم اشک میریزد و قلب اندوهگین میشود ولی سخن نمیگویم که موجب خشم خدا نگردد ای ابراهیم ما در وفات تو محزون هستیم .
عایشه گوید : وقتی قطرات اشک از دیدگان پیامبر بر گونههایش جاری شد ، شخصی عرض کرد : ای رسول خدا ما را ، از گریه کردن نهی میکردی ولی خودت گریه میکنی ؟ ! فرمود : این گریه نیست بلکه رحمت و دلسوزی است ، [۱۱۶] کسیکه رحم نکند مشمول رحمت قرار نمیگیرد[۱۱۷].
گناه
مقدمه
قال الله الحکیم : (فلا اءخذنا بذنبه ) (عنکبوت : آیه ۴۰)
- هر طایفهای را به کیفر گناهش مواخذه کردیم .
امام صادق علیه السلام : لیس من عرق یضرب و لا نکبه و لا صداع و لا مرض الا بذنب[۱۱۸]
هیچ رگی در بدن حرکت نمیکند و سری نمیافتد و دردسر نمیگیرد و مریض نمیشود که همه بواسطه گناه است .
شرح کوتاه گناه کردن بیماری است و جهل به عیوب که موجب گناهان میشود بالاتر از خود گناه است .
ذنب را کوچک شمردن هم از بزرگترین گناهان است جرم یا نسبت به خداست مانند کسی که نماز نمیخواند آن را خود خدا میداند با او چه کند ، اما جرم و گناه اگر نسبت به مردم باشد بسیاری کار شخص مشکل است چه آنکه اگر رضایت طرف را جلب نکند در قیامت کار سخت تر خواهد شد .
گناه با دواء یعنی استغفار و توبه شروع میشود و با شفاء یعنی عدم عود به آن معصیت ، ترمیم و درمان میشود .
اگر هم شیطان او را اغوا کرد ، زود توبه کند و عزم بر ترک نماید تا اثر گناه در دل جای نگیرد .
تبعید گناهکار
مرد فاسقی در بنی اسرائیل بود که اهل شهر از معصیت او ناراحت شدند و تضرع به خدای کردند ! خداوند به حضرت موسی وحی کرد : که آن فاسق را از شهر اخراج کن ، تا آنکه به آتش او اهل شهر را صدمهای نرسد .
حضرت موسی آن جوان گناهکار را از شهر تبعید نمود؛ او به شهر دیگری رفت ، امر شد از آنجا هم او را بیرون کنند ، پس به غاری پناهنده شد و مریض گشت کسی نبود که از او پرستاری نماید .
پس روی در خاک و بدرگاه حق از گناه و غریبی ناله کرد که ای خدا مرا بیامرز ، اگر عیالم بچهام حاضر بودند بر بیچارگی من گریه میکردند ، ای خدا که میان من و پدر و مادر و زوجهام جدائی انداختی مرا به آتش خود به واسطه گناه مسوزان .
خداوند پس از این مناجات ملائکهای را به صورت پدر و مادر و زن و اولادش خلق کرده نزد وی فرستاد .
چون گناهکار اقوام خود را درون غار دید ، شاد شد و از دنیا رفت . خداوند به حضرت موسی وحی کرد ، دوست ما در فلان جا فوت کرده او را غسل ده و دفن نما . چون موسی به آن موضوع رسید خوب نگاه کرد دید همان جوان است که او را تبعید کرد؛ عرض کرد خدایا آیا او همان جوان گناهکار است که امر کردی او را از شهر اخراج کنم ؟ !
فرمود : ای موسی من به او رحم کردم و او به سبب ناله و مرضش و دوری از وطن و اقوام و اعتراف بگناه و طلب عفو او را آمرزیدم .[۱۱۹]
عیسی علیه السلام و طلب باران
حضرت عیسی و یارانش به طلب باران از شهر خارج شده و وارد صحرا گشتند در آنجا حضرت عیسی علیه السلام به آنها فرمود : هر کس از شما گناهی انجام داده به شهر باز گردد .
پس همه مردم به غیر از یک نفر مراجعه کردند . حضرت عیسی علیه السلام به او فرمود : آیا تو گناهی مرتکب نشدهای ؟ عرض کرد : چیزی به خاطر ندارم ، جز اینکه روزی به نماز ایستاده بودم که زنی از مقابل من عبور کرد من به او نگاه کردم ، و چشمم به سوی او چرخید ، پس همینکه او رفت انگشت خود را داخل چشمم کردم و آن را در آوردم و به همانطرف که زن رفته بود پرتاب کردم .
عیسی علیه السلام گفت : دعا کن ، من آمین میگویم ، او دعا کرد و باران نازل شد .[۱۲۰]
علت این گناه
درباره این گناه یعنی کشتن دختر در عربستان نوشتهاند : پادشاهی بود که قبیلهای با او از در شورش و مخالفت در آمدند ، پادشاه لشگری را فرستاد تا آنها را سرکوب کند .
لشگر بر آنان تاختند و اموالشان را غارت کردند و زنانشان را به اسیری گرفتند و مردانشان هم فرار کردند .
وقی زنها را از نزد پادشاه آوردند دستور داد هر کس یکی را بردارد . بعد از مدتی مردان قبله که فرار کرده بودند پشیمان شدند و به شعراء خود گفتند : نزد پادشاه بروید و شعری در عذر خواهی و پشیمانی بگوئید .
آنان نزد پادشاه آمدند و زبان حال مردان را به سمع او رساندند و تقاضا کردند که زنان را به قبیله برگردانند ، پادشاه گفت : زنهای شما را تقسیم کردهایم ، اختیار آمدن را به خودشان وا میگذاریم ، میخواهند برگردند و میخواهند بمانند .
قیس بن عاصم خواهری داشت که نصیب جوان خوشگل و قوی هیکلی شد ، و گفت : من به قبیله خود نمیآیم . هر چه قیس به خواهرش تکلیف کرد فایدهای نداشت . قیس که مرد بزرگی در قبیله خود بود گفت : دختران وفا ندارند ، از این تاریخ به بعد هر کس دختر بزاید ، زنده بگورش کنید . پس این موضوع سنت شد .[۱۲۱]
کفاره گناه
پیامبری از پیامبران بنی اسرائیل به شخصی گذشت که زیر دیواری جان داده بود ، و نیمی از بدنش را بیرون از دیوار درنده و حیوانات پاره کرده بود .
از آن شهر گذشت و به شهر دیگری آمد و دید : یکی از بزرگان آن شهر که مرده بود کفن دیباج بر او نموده و بر تابوت زر قیمت نهاده و عود و عنبر بر جنازه اش میریختند و جمعیت زیادی در تشییع جنازه اش شرکت کردهاند ! !
عرض کرد : خدایا تو حکیم عادل هستی و ستم روا نمیداری از چه رو آن بنده ات که هرگز شرک نیاورد ، آن طور بمیرد ، و این شخص که هرگز پرستش ننموده این طور بمیرد .
خطاب شد : همانطور که گفتی من حکیم هستم و ستم روا نمیدارم ، اما آن بنده گناهانی داشت ، خواستم به این نوع مردن کفاره گناهانش باشد ، که پاکیزه نزدم آید . و این شخص نیکوکاریهائی داشت ، خواستم پاداش آن را در دنیا به او بدهم و چون نزدم آید کردار نیکی برایش نباشد .[۱۲۲]
حمید بن قحطبه طائی
عبدالله بن بزاز نیشابوری گوید : بین من و حمید رفت و آمد بود . روزی خواستم بر او وارد شوم ، خبر ورودم به او رسید ، کسی را فرستاد تا مرا به نزدش ببرد من با لباس سفر در ماه رمضان هنگام ظهر بر او داخل شدم .
دیدم او در خانهای است که آب در وسط حیاط جاریست ، بر او سلام کردم و نشستم ، پس آب و طشتی آوردند و دست خود را شست و به من هم امر کرد دستم را بشویم تا غذا بخوریم .
با خود گفتم من روزه دارم ؛ گفت : غذا بخور ، گفتم : ای امیر ماه رمضان است و من بیمار نیستم . او گریان شد و طعام خورد بعد از غذا گفتم : چرا گریه کردی و غذا خوردی ؟ !
گفت : زمانی که هارون الرشید خلیفه عباسی در شهر طوس بود ، شبی مرا احضار کرد . وقتی بر او وارد شدم ، سرش را بلند کرد و بمن گفت : اطاعت تو از خلیفه چقدر است ؟ گفتم : به جان و مال اطاعت کنم . پس سر خود را بزیر افکند و اذن برگشتن داد .
وقتی به خانه برگشتم لحظاتی نگذشت که فرستاده خلیفه آمد و گفت : خلیفه را اجابت کن !
گفتم : انا لله و انا الیه راجعون ، شاید قصد کشتنم را کرده باشد . چون بر او وارد شدم سرش را برداشت و گفت : اطاعتت از خلیفه چگونه است ؟ گفتم به جان و مال و اهل و فرزندان .
پس تبسم کرد و اذن رفتن به من داد . وقتی به خانه برگشتم ، زمانی کوتاهی نگذشت که فرستاده خلیفه آمد و گفت : خلیفه را اجابت کن . !
بر او وارد شدم ، گفت : اطاعتت از امیر چقدر میباشد ؟ گفتم به جان و مال و زن و فرزند و دینم ! !
خلیفه خندید و گفت : این شمشیر را بگیر و آنچه این خادم میگوید ، امتثال کن . با غلام خلیفه به خانهای که درش بسته بود وارد شدیم ، درب خانه را گشود ، دیدم سه اطاق بسته و یک چاهی در وسط وجود دارد . یکی از دربها را باز کرد دیدم در آن اطاق بیست نفر از سادات از پیر و جوان در زنجیرند غلام خلیفه گفت : اینها را بکش .
من هم آنها که سادات و اولاد علی علیه السلام و فاطمه علیهاالسلام بودند را بقتل رساندم و غلام همه اجساد را به چاه میافکند . درب اطاق دوم را گشود و بیست نفر از سادات را لب چاه میآورد و من آنها را میکشتم .
درب اطاق سوم را گشود و آنها را لب چاه میآورد و من سر از تن آنها جدا میکردم .
نوزده نفر را سر بریدم ، نفر بیستم پیرمردی بود که موهایش هم زیاد شده بود (بخاطر طولانی بودن زندان ) به من فرمود .
دستت بریده باد ، ای بد ذات ، چه عذری برایت روز قیامت میباشد زمانیکه خدمت جد ما پیامبر برسی و حال آنکه شصت نفر از فرزندان او را کشتهای پس ناگهان دست و بدنم لرزید . غلام به من نگاهی کرد که زود او را بکش و من او را کشتم و بدنش را به چاه افکند .
ای عبدالله ، وقتی شصت نفر از اولاد پیامبر صلی الله علیه و آله را کشته باشم با این گناه سنگنین ، نماز و روزه چه سودی برایم دارد و شک ندارم که جایگاهم در آتش است .[۱۲۳]
لذت
مقدمه
قال الله الحکیم : (بکاءس من معین بیضاء لذه للشاربین ) (صافات : آیه ۶===۴۵)
- در بهشت جام شرابی طهوریست که سپید و روشن و آشامندگان لذت کامل برند .
امام علی علیه السلام : شتان ما بین عملین عمل تذهب لذته و تبقی تبعته و عمل تدهب مؤ ؤ نته و یبقی اءجره[۱۲۴]
- چه دور است بین دو عمل ، عملی (نافرمانی ) که لذت آن بگذرد و زیان آن بماند ، و عملی (طاعت ) که رنج آن بگذرد و پاداش آن بماند .
شرح کوتاه :
طبع بشر به هر نوعی از لذات تمایل دارد ، لذات یا در شرع ممدوح شده مانند لذت از عبادت و تحصیل علم و . . . ؛ و یا مذموم شده مانند شهوات و اکل غذاهای محرم ، که در ترک لذائذ حرام باید کوشید .
چون انواع نعمتها فرق میکنند ، لذت از آنها هم فرق میکند . اهل دانش از علم آموزی لذت میبرند ، طفل از شیر مادر ، تاجر از پول جمع کردن و شمردن ، فلذا توصیف لذت هر دسته برای دیگری بصورت مجاز است .
میتوان گفت که در لذت حلال جنبه افراط جاری نشود؛ چه بسا زیاده روی در لذائذ حلال هم بعدا موجب عوارض و آفات میشود ، و در حرام که جای بحث نیست .
لذات هفتگانه
روزی جابر بن عبداللّه انصاری خدمت امام علی علیه السلام بود و آه عمیقی کشید . امام فرمود : گوئی برای دنیا ، اینگونه نفس عمیق و آه طولانی کشیدی ؟ جابر عرض کرد : آری بیاد روزگار و دنیا افتادم و از ته قلبم آه کشیدم . امام فرمود : ای جابر ، تمام لذتها و عیشها و خوشیهای دنیا در هفت چیز است : خوردنیها و آشامیدنیها و شنیدنیها و آمیزش جنسی و سواری و لباس اما لذیذترین خوردنی عسل است که آب دهان حشرهای به نام زنبور است .
گواراترین نوشیدنیها آب است که در همه جا فراوان است . بهترین شنیدنیها غناء و ترنم است که آن هم گناه است . لذیذترین بوئیدنیها بوی مشک است که آن خون خشک و خورده شده از ناف یک حیوان (آهو) تولید میشود .
عالیترین آمیزش ، با همسران است و آن هم نزدیک شدن دو محل ادرار است . بهترین مرکب سواری اسب است که آن هم (گاهی ) کشنده است . بهترین لباس ابریشم است که از کرم ابریشم به دست میآید . دنیائی که لذیذترین متاعش این طور باشد انسان خردمند برای آن آه عمیق نمیکشد .
جابر گوید : سوگند به خدا[۱۲۵]بعد از این موعظه دنیا در قلبم راه نیافت .[۱۲۶]
توصیف زیبائی
در زمان پیامبر دو نفر بنام هیث و ماتع در مدینه زندگی میکردند . این دو آدمهای هرزهای بودند و همواره سخنان زشت میگفتند و مردم را میخنداندند و عفت کلام را مراعات نمیکردند .
روزی این دو نفر با یکی از مسلمانان سخن میگفتند و رسول خدا صلی الله علیه و آله در چند قدمی آنها ، سخن آنها را میشنید که میگفتند : هنگامی که به شهر طائف هجوم بردید و آنجا را فتح نمودید ، در آنجا در کمین دختر عیلان ثقفی باش ، او را اسیر کرده و برای خود نگه دار که او زنی خنده رو ، درشت چشم ، جاافتاده ، کمر باریک و قد کشیده است ، هرگاه مینشیند با شکوه جلوه میکند و هرگاه سخن میگوید ، سخنش دلربا و جاذب است ، رخ او چنین و پشت رخ او چنان است و . . . !
با این توصیفات آن مسلمان را تحریک کردند ، پیامبر فرمود : من گمان ندارم که شما از مردانی که میل جنسی به زنان دارند باشید ، بلکه به گمانم شما افراد سفیهی که میل جنسی ندارند باشید (یعنی عنین ) ، از این رو زیبائیهای زنان را (بدون آن که خود لذت ببرید) به زبان میآورید (و موجب آلودگی دیگران میشوید) .
آنگاه پیامبر آنها را از مدینه به سرزمین (غرابا) تبعید کرد ، آنها فقط در هفته ، روز جمعه برای خرید غذا و لوازم زندگی ، حق داشتند به مدینه بیایند . [۱۲۷]
لذت مناجات
غلامی بود که با خواجه و مالک خود قرار داده بود که روزی یک درهم به خواجه بدهد و شب هر جائیکه بخواهد برود .
خواجه روزی مدح غلامش را نزد جمعی نمود ، یکی گفت : شاید این غلام قبرها را میکند و کفن میدزدد و میفروشد و این درهم را به تو میدهد .
خواجه مغموم شد و شب چون غلام اجازه رفتن را گرفت در پی غلام آمد ، دید غلام از شهر بیرون رفته و وارد قبرستان شد . وارد قبر وسیعی شد ، و لباس سیاه پوشیده و زنجیر برگردان انداخته ، روی بر خاک میمالد و با مولای حقیقی راز و نیاز میکند و از مناجات لذت میبرد .
خواجه چون این را دید گریان شد و بر سر قبر تا صبح نشسته و غلام تمام شب را مشغول عبادت و راز و نیاز بود .
چون صبح شد عرض کرد : خدایا می دانی که خواجهام یک درهم میخواهد و من ندارم توئی فریاد رس محتاجان ؛ چون مناجات تمام شد نوری در هوا پیدا شد و درهمی از نور به دست غلام آمد .
خواجه چون چنین بدید آمد و غلام را در برگرفت . غلام اندوهناک شد و گفت : خدایا پردهام را دیدی و رازم را کشف کردی ، جانم را بگیر . همان دم جان سپرد . خواجه مردم را خبر داد و جریان را نقل کرد و او را در همان قبر دفن نمود .[۱۲۸]
پالوده یا لوذینه
نزاعی بین هارون الرشید و همسرش زبیده در گرفت ، در اینکه پالوده یا لوذینه کدام یک لذیذتر و گواراتر است ؟ ابی یوسف قاضی را برای انتخاب و راءی قبول کردند . او گفت : من چیزی را که از دیدهام پنهان است چگونه قضاوت کنم ؟ هارون دستور دارد هر دو را نزدش حاضر نمودند ، و او گاهی از این و گاهی از آن میخورد تا هر دو ظرف نصف شدند . پس سر برداشت و گفت : من نمیتوانم بین آنان حکم کنم ، زیرا بعد از خوردن هر کدام از آنها که تصمیم میگیرم راءی صادر کنم دیگری خود را نمایش میدهد و با زبان حال میگوید : من لذیذتر و گواراترم ؛ و این دو دشمن دیرینه با یکدیگر سازش نمودند فرقی بین آنان نیست .[۱۲۹]
لذت از قتل نفس
حجاج بن یوسف ثقفی که از جانب بنی امیه بیست سال امارت داشت ، کشتار بسیاری کرد ، میگفت : من از چیزهایی که لذت میبرم کشتن انسان است آنهم در حضور من ، سر از بدن ببرند و شخص در خونش دست و پا بزند ، و از رگهای گلوی او خون جستن کند ، لذتش نزدم بهتر است از ازدواج با باکره جمیله .[۱۳۰]
و آنقدر در این مسئله لذت میبرد که سه کیلو آرد برای نان پختن برایش آوردند ، او گفت : با خون سادات خمیر کنید و نان بپزید؛ که افطار را با آن آغاز کنم .[۱۳۱]
مال
مقدمه
قال الله الحکیم : (لتبلون فی اءموالکم و اءنفسکم ) (آل عمران : آیه ۱۸۶)
- حتما شما را به مالتان و جانتان آزمایش خواهند کرد .
قال رسول الله صلی الله علیه و آله : حب المال و الشرف ینبتان النفاق[۱۳۲]
- دوستی مال و بزرگی ، نفاق را در دل میرویاند .
شرح کوتاه :
دوستی مظاهر دنیوی ، بعضی ساعت و ساعاتی را بخود مشغول میکند ، مانند خوردن غذاها ، آمیزش جنسی ، و بعضی اکثر ساعات را بخود مشغول میکند مانند حب مال و جمع ثروت .
مال اگر بطریق صحیح جمع و بنحو درست مصرف شود منجی انسان است ، و اگر نامشروع متراکم شود و در مسیر لذات صرف شود و به بخل و امساک و اسراف بیانجامد مهلک انسان است .
دوستی مال فقط به داشتن نیست ، چه بسا افرادی ثروتی ندارند اما قلبا حریص به آن و چشم طمع به مال دیگران و آرزوی زیاد به آن دارند ، که این دسته و دسته قبلی ، به نفاق دچار و از خدا غافل و به ظواهر زندگی عاجل مشغول و نور ایمان از دلشان بیرون رفته است[۱۳۳].
این همه پول از کجا ؟
چون هنگام وفات عمر و عاص[۱۳۴]وزیر و همه کاره معاویه رسید ، میگریست ، فرزندش گفت : ای پدر این گریه چیست ؟ از سختی مرگ میگریی ؟ گفت : از مرگ ترس ندارم ، ترسم بعد از مرگ است که چه بر سر من خواهد گذشت .
عبدالله گفت : تو صاحب رسول خدائی و روزگار را به نیکوئی بردهای ؟ گفت : ای فرزند من با سه طبقه از مردم روزگار بودم . اول کافر بودم و از همه کس بیشتر با رسول خدا دشمن داشتم ، اگر آنوقت میمردم بی شک به جهنم میرفتم . بعد با رسول خدا بیعت کردم و او را نیک دوست میداشتم اگر آنروز میمردم جای من در بهشت بود .
بعد از پیامبر به کار سلطنت و دنیا مشغول شدم و نمیدانم عاقبتم چه خواهد بود . . .
چون عمر و عاص به دستگاه معاویه وارد و به دنیا مشغول بود ، به اندازه هفتاد پوست گاو پر از پول و طلای سرخ ذخیره کرده بود . چون این مقدار را حاضر ساخت به فرزند خود گفت : کیست این مال را با آن و زر و وبالی که در اوست بگیرد ؟ فرزندش گفت : من نمیپذیرم چون نمیدانم مال کدام شخص است که به صاحبش بدهم .
این خبر به معاویه رسید ، گفت : این اموال را با همه خرابیهایش میپذیرم و آن را از مصر به دمشق نزد معاویه حمل کردند .[۱۳۵]
حق السکوت
امام علی علیه السلام فرمود : خلیفه سوم در شدت گرمای نیمروز ، کسی را از پی من فرستاد که به نزد او روم ، پس من با مقنعه و سرانداز نمودن لباسم ، به نزد وی رفتم ؛ در حالی که او بر تخت خواب خود لمیده و چوبی در دست داشت و مقدار فراوانی مال شامل دو کیسه ورق و طلا در جلوی رویش نهاده بود .
او همینکه مرا دید ، بمن گفت : از این پولها هر چقدر که میخواهی بردار تا شکمت پر شود ، همانا که تو یا علی مرا آتش زدی !
گفتم : اگر این مال از خود تو باشد که از طریق ارث یا بخشش یا درآمد تجاری به آن دست یافتهای من نسبت به آن یکی از دو کس خواهم بود ، یا میگیرم و تشکر میکنم ، یا رد مینمایم .
اگر از بیت المال باشد که حق مسلمانان و یتیمان و درماندگان در آنست پس والله نه تو میتوانی آن را به من عطا کنی و نه من میتوانم آن را بگیرم . !
سپس از جا برخاست و شروع کرد با چوبی که در دستش بود مرا زد ، سوگند به خدا ، من او را از زدن چوب (بر سر و بدنم ) رد نکردم تا وقتی که حاجتش برآورده شد (عقده اش خالی شد) .
پس من لباسم را بر سر کشیدم و بخانهام برگشتم و گفتم : خدا خود میان من و تو حَکَم باشد ، اگر من تو را امر به معروف کردم یا نهی از منکر نمودم .[۱۳۶]
صرف صحیح مال
در جریان فتح ایران بدست مسلمانان در زمان خلیفه دوم ، یکی از غنائمی که بدست مسلمانان افتاد ، قالی بزرگ و زر بافت کاخ سفید مدائن بود .
این قالی بیش از سیصد و پنجاه متر طول داشت که مورخان از آن به عنوان (بهارستان کسری ) یاد کردهاند؛ وقتی این قالی را به مدائن آوردهاند ، آن را به چندین قطعه قابل استفاده درآوردند و بین مسلمان تقسیم کردند .
امام علی علیه السلام سهمیه خود از آن قالی (و سایر غنائم ) را برای توسعه کشاورزی و تولید به کار برد .
قنات ویران شدهای را خرید و بازسازی و نوسازی کرد و سیصد هزار هسته خرما کاشت و آنها را با آب همان قنات آبیاری کرد و به این ترتیب نخلستان عظیمی به و وجود آورد ، و غذای هر روز ، مردم را تاءمین نمود ، سپس یک قسمت از آن نخلستان و قنات را برای مجاهدان راه خدا و قسمت دیگرش را برای استفاده وقف نمود ، تا محصول هر ساله آن ، در این دو راه مصرف گردد . [۱۳۷]
اموال بی حساب
وقتی که ماءمون خلیفه عباسی خواست با دختر حسن به سهل به نام پوران عروسی کند آنقدر بی حساب خرج عروسی شد که از توصیف خارج است .
در شب عروسی گلوله هائی از مشک میپاشیدند که داخل آن کاغذی بود که اسم باغ و کنیز یا جایزه یا اشیا گرانبها در آن نوشته شده بود . هر کس گلولهای نصیبش میشد باز میکرد هرچه در آن نوشته شده بود دریافت میکرد .
قریب سی و شش هزار کارگر و ناخدای کشتی و خدمه مسئولیت رساندن و انجام کارهای عروسی را بعهده گرفتند .
حصیری از طلای فرش شده درست کردند که عروس روی آن بنشیند . ماءمون از زبیده پرسید : حسن به سهل چقدر خرج عروسی کرده ؟ گفت : حدود سی و هفت میلیون دینار (به پول آن زمان ) ! !
چهار هزار قاطر مدت چهار ماه هیزم برای شب عروسی میآوردند و در ایام عروسی هیزم تمام شد بجایش پارچه کتان زیر دیگ سوزانیدند .[۱۳۸]
چهار دینار
یک روز که ابوذر مریض بود ، به عصا تکیه کرد و نزد عثمان آمد ، دید صد هزار درهم جلو عثمان ، و جمعیتی هم اطرافش نشسته انتظار دارند این مال را میانشان قسمت کند .
ابوذر : این چه مالی است از کجا و مصرفش چیست ؟ عثمان : این صدهزار درهم است از محلی آوردهاند منتظریم این مقدار هم بر آن افزوده شود تا بعد چه تصمیم بگیریم . ابوذر : صد هزار درهم بیشتر است یا چهار دینار ؟ عثمان : البته صد هزار درهم .
ابوذر : یاد داری شبی با تو خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله شرفیاب شدیم ، حضرت بحدی محزون و غمناک بود که جواب سلام درستی به ما نداد ، روز بعد ما خدمت ایشان رسیدیم ، او را خندان و خوشحال یافتیم ، گفتیم پدر و مادرمان به قربانت دیشب شما را خیلی محزون دیدیم و امروز چنین خندان ؟ فرمود : آری دیشب چهار دینار از بیت المال مسلمین پیش من بود که تقسیم نکرده بودم ، میترسیدم اجلم فرا رسد و این مال من تلف شود ، اما امروز آن را به مصرف رسانیده خوشوقتم .[۱۳۹]
محبت
مقدمه
قال الله الحکیم : (قل ان کنتم تحبون الله فاتبعونی ) (آل عمران : آیه ۳۱)
- بگو ای پیامبر اگر شما خدا را دوست دارید پس خدا را پیروی کنید .
امام صادق علیه السلام : (ما التقی المؤ منون قط الا کان اءفضلهما اءشدهما حبا لاخیه )[۱۴۰]
- دو برادر دینی همدیگر را ملاقات نمیکنند مگر آنکه برادرش را بیشتر دوست داشته باشد برتر است .
شرح کوتاه :
دوستی خدا و رسول مؤ منین و پدر و مادر و مانند اینها ، از معرفت سرچشمه گیرد ، هر چه معرفت بیشتر باشد ، محبت افزون میگردد .
هر کس در دنیا هر چیزی را دوست بدارد با آن محشور میشود ، و از آن طرف هر دوستی که خدا در آن دخیل و شریک نباشد موجب دوری از رحمت حق میشود و از دشمنی خالی نخواهد بود .
خداوند وقتی بندهای را دوست داشته باشد محبت او را در دل اصفیاء و ملائکه و سکان عرش خود قرار میدهد تا او را دوست بدارند[۱۴۱]محبت همانند نسیمی است که بهر چه بوزد آنرا حرکت و حیات میبخشد ، و مانند آبی است که از آن هر چیزی از گیاه و نبات روئیده میشود .[۱۴۲]
محبت خدا به بندگان
روزی شخصی از بیابان به سوی مدینه میآمد ، در راه دید پرندهای به سراغ بچههای خود در لانه رفت ، آن شخص کنار لانه پرنده رفت و جوجهها را گرفت و به عنوان هدیه نزد پیامبر آورد .
چون به حضور پیامبر رسید ، جوجهها را نزد پیامبر گذاشت ، در این هنگام جمعی از اصحاب حاضر بودند ، ناگاه دیدند مادر جوجهها بی آنکه از مردم وحشت کند آمد و خود را روی جوجههای خود انداخت .
معلوم شد مادر جوجهها ، به دنبال آن شخص به هوای جوجههایش بوده ، محبت و علاقه به فرزندانش بقدری بود ، که بدون ترس خود را روی جوجههایش انداخت .
پیامبر به حاضران فرمود : این محبت مادر را نسبت به جوجههایش درک کردید ، ولی بدانید خداوند هزار برابر این محبت ، نسبت به بندگانش محبت و علاقه دارد .[۱۴۳]
محبت به چوب
ابو حنیفه به خدمت امام صادق علیه السلام برای استفاده از علم و شنیدن حدیث رفت ، امام علیه السلام از خانه بیرون آمده در حالی که به عصا تکیه کرده بود .
عرض کرد : یابن رسول الله عمر شما به اندازهای نرسیده که محتاج به عصا باشید ! فرمود : چنین است که می گوئی ، لکن چون این عصا پیامبر صلی الله علیه و آله است خواستم به او تبرک بجویم .
ابوحنیفه به سرعت خواست عصا را ببوسد که حضرت دست خود را گشود (آستین خود را بالا زد) و فرمود : والله تو می دانی که پوست (دست ) من از پیامبر است او را نمیبوسی و عصای پیامبر را که جز چوبی نیست را میخواهی ببوسی ! !
روغن فروش
امام صادق علیه السلام فرمود : مردی بود که روغن زیتون میفروخت ، وی مهر بسیار به پیامبر داشت ، بطوریکه هر گاه میخواست در پی کاری برود ، اول میآمد به چهره پیامبر نگاه میکرد بعد به دنبال کارش میرفت .
هرگاه خدمت پیامبر میآمد آنقدر نگاه را ادامه میداد تا پیامبر بوی نگاه کند .
روزی آمد و ایستاد تا به چهره پیامبر نظر افکند ، بعد پی کار خود رفت ، ولی لحظهای بعد برگشت ، و چون پیامبر او را دید با دست به وی اشاره کرد بنشیند ، چون نشست پیامبر فرمود : چه بود که امروز کاری کردی که پیش از این نکرده بودی ؟ عرض کرد به خدائی که ترا به پیامبر برانگیخت چنان دلم را دوستی و یاد تو پر کرده که نتوانستم پی کارم بروم لذا بسوی شما برگشتم .
پیامبر او را دعا کرد و فرمود : خوب است . پس از چند روز پیامبر او را ندید و جویای او شدند ! عرض کردند : او را چند روز ندیدیم ، پس پیامبر و اصحابش کفش به پا نمودند و به بازار آمدند .
ناگهان دیدند که در دکانش کسی نیست ، او همسایگانش پرسیدند ، گفتند : یا رسول الله آن مرد وفات یافت ، او نزد ما امین و راستگو بود جز آنکه در او خوئی ناپسند بود .
فرمود : چه بود ؟ عرض کردند از نامحرمها پرهیز نداشت و گاهی پی زنها میرفت . پیامبر فرمود : خداوند او را بیامرزد ، زیرا او آنچنان مرا دوست میداشت که اگر نخاس (کسی که افراد آزاد را بجای عبد میفروشد) میبود خداوند او را میآمرزید .[۱۴۴]
جوان یهودی
روزی سلمان فارسی از امیرالمؤ منین علیه السلام کشف یکی از اسرار نهان را درخواست کرد ، امیرالمؤ منین علیه السلام او را به قبر یهودی راهنمائی فرمود .
سلمان به امر امام به قبرستان رفت و برزخ آن یهودی را که محب امیرالمؤ منین بود با چشم بصیرت دید و مشاهده کرد که : در جایی بسیار دلگشا و خوب ، بر قصری عالی نشسته است .
سلمان از او سئوال نمود که : تو را کدام طاعت بدین مقام و منزلت رسانیده است با اینکه بر دین یهود بودهای ؟ گفت : مرا از شرف اسلام بهرهای نبود ، ولی امیرالمؤ منین علی علیه السلام را دوست میداشتم و همان محبت خالصانه ، در برزخ موجب این مقامات شده است .[۱۴۵]
دوست واقعی
مسلم مجاشعی جوانی بود از اهل مدائن که در زمان فرمانداری حذیفه بن یمان در مدینه به حذیفه گرائید .
بوسیله حذیفه از دوستان فدائی امیرمؤ منان گردید . در جنگ جمل امیرمؤ منان برای اتمام حجت با مردم بصره و لشگر عایشه قرآنی بدست گرفت و فرمود : کیست که این قرآن را ببرد و بر این مردم عرضه کند و ایشان را بحکم آن بخواند !
مسلم جوان ، قرآن را از امام گرفت و به میدان رفت . امام در این هنگام فرمود : همانا این جوان از کسانی است که خداوند دل او را هدایت و ایمان پر کرده ، اما او کشته میشود و من بخاطر ایمانش به او علاقه فراوان[۱۴۶]دارم و این لشگر هم پس از کشتن او رستگار نمیشوند .
مسلم سپاه عایشه و مردم بصره را به حکم قرآن دعوت کرد ، ولی آنها دست راستش را قطع کردند ، او قرآن به دست چپ گرفت ، دست چپ او را قطع کردند ، قرآن را با دستهای بریده بر سینه چسبانید و خون بر آن جاری بود که سپاه دشمن یکباره بر او حمله کردند و او را قطعه قطعه نمودند و شکمش را دریدند .[۱۴۷]
مرگ
مقدمه
قال الله الحکیم : (کل نفس ذائقه الموت ) (آل عمران : آیه ۱۸۵)
- هر نفسی چشنده مرگ خواهد بود .
قال رسول الله صلی الله علیه و آله : کفی بالموت واعظا شرح کوتاه :
یاد مرگ شهوات نفسانی را می میراند و ریشههای غفلت را قطع میکند و آتش حرص را خاموش می کند و دنیا را در نظر کوچک مینماید .
مرگ اول منزل از منازل آخرت و آخر منازل از منازل دنیاست . خوش بحال کسی که ورودش به منزل اول مورد تکریم واقع شود ، و خوش بحال شخصی که آخر منزل از منازل دنیا یعنی قبر برایش نیکوتر از گذشته باشد .
مخلصین به موت مشتاق و مجرمین از آن کراهت دارند . در حالی که آدمی موت را دور میپندارد بسیار به انسان نزدیک است و انسان چون همدم لذات است ، دوست ندارد از مظاهر دنیا دل بکند ، و لذا ترک دنیا یعنی جان دادن ، سختترین لحظات برای خیلیها به حساب میآید .[۱۴۸]
پیرمرد ۱۵۰ ساله
سعدی گوید : در مسجد جامع دمشق با دانشمندان مشغول مناظره و بحث بودم ، ناگاه جوانی به مسجد آمد و گفت : در میان شما چه کسی فارسی میداند ؟ همه حاضران اشاره به من کردند ، به آن جوان گفتم : خیر است ، گفت : پیرمردی ۱۵۰ ساله در حال جان کندن است ، و به زبان فارسی صحبت میکند ، ولی ما که فارسی نمیدانیم ، نمیفهمیم چه میگوید ، اگر لطفی کنی و قدم رنجه بفرمائی ، به بالینش ثواب کردهای شاید وصیتی کند ، تا بدانیم چه وصیت کرده است .
من برخواستم و همراه آن جوان به بالین آن پیرمرد رفتم ، دیدم میگوید : چند نفسی به مراد دل میکشم ، افسوس که راه نفس گرفته شد ، افسوس که در سفر عمر زندگانی هنوز بیش از لحظهای بهره نبرده بودیم و لقمهای نخورده بودیم که فرمان رسید ، همین قدر بس است .
آری با اینکه ۱۵۰ سال از عمرش رفته بود ، تاءسف میخورد که عمری نکردهام حرفهای او را به عربی برای دانشمندان ترجمه کردم ، آنها تعجب کردند که با آن همه عمر دراز باز برگذر دنیای خود تاءسف میخورد .
به آن پیرمرد در حال مرگ گفتم . حالت چگونه است ؟ گفت : چه گویم که جانم دارد از وجودم میرود . ! گفتم : خیال مرگ نکن و خیال را بر طبیب چیره نگردان ، که فیلسوفهای یونان گفتهاند :
(مزاج هر چند معتدل و موزون باشد نباید به بقاء اعتماد کرد ، و بیماری گرچه وحشتناک باشد دلیل کامل بر مرگ نیست ) اگر بفرمائی طبیبی را به بالین تو بیاورم تا تو را درمان کند ؟ چشمانش را گشود و خندید و گفت : پزشک زیرک ، بیمار را با حال وخیم ببیند ، به نشان تاءسف دست بر هم ساید ، وقتی که استقامت مزاج دگرگون شد نه افسون (دعا) و نه درمان هیچکدام اثر نبخشد .[۱۴۹]
گفتگوی هنگام مرگ
بلال حبشی مؤ ذن پیامبر صلی الله علیه و آله ، هنگامی که رنجور شد و در بستر مرگ قرار گرفت ، همسرش در بالین او نشست و گفت : واحسرتا که مبتلا شدم ! بلال گفت : بلکه موقع شور و شادی است ، تاکنون رنجور بودم و تو چه می دانی که مرگ در زندگانی خوش است ؟ همسر گفت : هنگام فراق فرا رسیده است . بلال فرمود : هنگام وصال فرا رسیده است . همسرش گفت : امشب به دیار غریبان میروی ، فرمود : جانم به وطن اصلی میرود .
همسر گفت : واحسرتا ، او فرمود ، یا دولتاه ، همسر گفت : تو را از این پس کجا بینم ؟ فرمود : در حلقه خاصان الهی ، همسرش عرض کرد : دریغا که با رفتن تو ، خانه بدن و خانمان ما ویران میگردد !
فرمود : این کالبد مانند ابر میباشد که لحظاتی به هم پیوند و بعد از هم گسیخته میشود .[۱۵۰]
فرشته مرگ
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود : در شب معراج ، خداوند مرا به آسمانها سیر میداد ، در آسمان فرشتهای را دیدم که لوحی از نور در دستش بود ، و آنچنان به آن توجه داشت که به جانب راست و چپ نگاه نمیکرد و مانند شخص غمگین ، در خود فرو رفته بود ، به جبرئیل گفتم : این فرشته کیست ؟ گفت : این فرشته مرگ (عزرائیل ) است که به قبض روحها اشتغال دارد گفتم : مرا نزد او ببر ، تا با او سخن بگویم ، جبرئیل مرا نزدش برد ، به او گفتم : ای فرشته مرگ آیا هر کسی که مرده یا در آینده میمیرد روح او را تو قبض کردهای و یا قبض میکنی ؟ گفت : آری ، گفتم : خودت نزد آنها حاضر میشوی ؟ گفت : آری خداوند همه دنیا را همچنان در تحت اختیار و تسلط من قرار داد ، همچون پولی که در دست شخصی باشد ، و آن شخص ، آن پول را در دستش هرگونه که بخواهد جابجا نماید . هیچ خانهای در دنیا نیست مگر اینکه در هر روز پنج بار به آن خانه سر میزنم ، وقتی که گریه خویشان مرده را میشنوم به آنها میگویم :
گریه نکنید من باز مکرر به سوی شما میآیم تا همه شما را از این دنیا ببرم .[۱۵۱]
علامه مجلسی
سید نعمت الله جزائری شاگرد مقرب علامه مجلسی گوید : من با استادم مجلسی قرار گذاشتم هر کدام زودتر از دنیا برویم به خواب دیگری بیائیم تا بعضی قضایا منکشف شود .
بعد از اینکه استادم از دنیا رفت بعد از هفت روز که مراسم فاتحه تمام شد ، این معاهده به یادم آمد و رفتم سر قبر علامه مجلسی ، قدری قرآن خواندم و گریه کردم و مرا خواب ربود و در عالم رؤ یا استاد را با لباس زیبا دیدم که گویا از میان قبر بیرون شده . !
فهمیدم او مرده است و انگشت ابهام او را گرفتم و گفتم : وعده که دادی وفا کن و قضایای قبل از مردن و بعد از مردن را برایم تعریف کن .
فرمود : چون مریض شدم و مرض بحدی رسید که طاقت نداشتم ، گفتم : خدایا دیگر طاقت ندارم و به رحمت خود فرجی برایم کن .
در حال مناجات دیدم شخص جلیلی (فرشته ) آمد به بالین من و نزد پایم نشست و حالم را پرسید و من شکوه خود را گفتم ، آن ملک دستش را گذاشت به انگشت پاهایم و گفت : آرام شدی ؟ گفتم : آری ، همینطور دست را یواش یواش به طرف سینه بالا میکشید و دردم آرام میگرفت ، چون به سینهام رسید ، جسد من افتاد روی زمین و روحم در گوشهای به جسدم نظر میکرد .
اقارب و دوستان و همسایگان آمدند و اطراف جسد من گریه میکردند و ناله میزدند ، روحم به آنها میگفت : من ناراحت نیستم من حالم خوب است چرا گریه میکنید ، کسی حرفم را نمیشنید .
بعد آمدند جنازه را بردند غسل و کفن و نماز بجای آوردند و جسدم را درون قبر گذاشتند ، ناگاه منادی ندا کرد ای بنده من ، محمد باقر برای امروز چه مهیا کردی ؟ من آنچه از نماز و روزه و موعظه و کتاب و . . . را شمردم ، مورد قبول نشد ، تا اینکه عملی یادم آمد ، که مردی را به خاطر بدهکاری در خیابان میزدند و او مؤ من بود و من بدهکاری او را دادم و از دست مردم او را نجات دادم ، آن را عرض کردم .
خداوند به خاطر این عمل خالص همه اعمالم را قبول و مرا به بهشت (برزخ ) داخل نمود .[۱۵۲]
مالک اشتر
چون مالک اشتر از طرف امام علی علیه السلام به حکومت مصر منصوب گردید معاویه اندیشید اگر مالک اشتر به مصر آید برای شامیان سخت شود ، لذا عدهای را ماءمور کرد تا در راه کوفه به مصر با زهر دادن او را مسموم و از بین ببرد .
و به این حیله معاویه ، مالک را با شربت (عسل ) مسموم کردند و از دنیا رحلت کرد .
وقتی خبر شهادت مالک به معاویه رسید گفت : علی علیه السلام دو دست داشت[۱۵۳]یکی بر صفین یعنی عمار یاسر و دیگری امروز یعنی مالک اشتر قطع شد .
چون خبر شهادت مالک به امام رسید فرمود : انا لله و انا الیه راجعون ، و مرگ مالک از مصائب تاریخ است .
جماعتی بعد از مرگ مالک خدمت امام آمدند دیدند که امام دست بر دست میساید و افسوس میخورد و میفرماید :
(بخدا قسم مرگ تو ای مالک جمعیت زیادی را شکست و بسیاری (از مردم شام ) را خوشحال کرد ، گریه کننده گان باید بر امثال مالک بگریند ، مگر موجودی مانند مالک متصور میشود ؟ )[۱۵۴]
مظلوم
مقدمه
قال الله الحکیم : (و من قتل مظلوما فقد جعلنا لولیه سلطانا) (اسراه : آیه ۳۳)
- کسیکه خون مظلومی را بریزد ، به ولی او تسلط بر قاتل قرار دادیم .
امام علی علیه السلام : یوم المظلوم علی الظالم اءشد من یوم الظام علی المظلوم[۱۵۵]
- روز ستمکشیده بر ستمگر سخت تر است از روز ستمگر بر مظلوم .
شرح کوتاه :
کسی با پیامبر صلی الله علیه و آله در بهشت مصاحب و همراه است که از ظالمی حق مظلومی را بگیرد .[۱۵۶]
چون مظلوم زر و زور و قدرت و یاور ندارد ، اعانت به او از عدل بشمار میآید . ساعی در یاوری از مظلوم عملش افضل از روزه و یک ماه اعتکاف در مسجدالحرام است و در قیامت قدمهایش متزلزل نخواهد بود .
خدا چون آه مظلوم و استغاثه او را میشنود به بندگان توجه میکند تا به دادرسی و نصرت او بشتابند که نالهای همانند ناله مظلوم در عالم خطیر و جانسوز نیست .
خوارزم شاه
خوارزم شاه وقتی با لشگر مغول جنگ کرد و شکست خورد ابتدا قصد داشت به هندوستان برود عازم عراق شد و بعد به نیشابور آمد و مشغول خوش گذرانی شد . در همان ایام مظلومین و شکایت داران بیش از دو سال از او تقاضای رسیدگی میکردند ولی کسی نبود که به حرف آنان گوش دهد .
روزی این بیچارگان اجتماع نموده جلو بارگاه سلطان بوزیر پناه آوردند ، گفتند : برای خدا چارهای نسبت به ما بیندیش ! وزیر خوارزمشاه در جواب آنها گفت : سلطان مرا ماءمور آرایش زنان مطرب کرده ، اینک نمیتوانم به این حرفها رسیدگی کنم . ! !
زمانی نگذشت که خبر آوردند که سنتای بهادر با سی هزار نفر از جیهون گذشتهاند خوارزمشاه به عراق رفت ، لشگر مغول به دنبال او رفتند ، بعد مجبور شد به ری آمد و از آنجا به مازندران و گرگان آمد و در قلعه اقلال عیال و فرزندان را با خزائن مخفی کرد و خود به جزیره آبسکون پناهنده شد .
سنتای بهادر قلعه را محاصره و بعد از مدتی آنها تسلیم شدند و فرزندان پسر به امر مغول کشته و زنهای او را به سرداران بخشید و دستور داد مادر خوارزم شاه بر اسب برهنه در جلو لشگر گریه نماید .
و خوارزمشاه بعد از شنیدن این وقایع بعد از سه روز به خاطر عدم دادرسی به مظلومین از غصه در بستری مرد .[۱۵۷]
ای خدا آیا خوابی ؟
فرعون فرمان داد ، تا یک کاخ آسمان خراش برای او بسازند ، دژخیمان ستمگر او هم مردم را از زن و مرد برای ساختن آن کاخ و بیگاری گرفته بودند ، حتی زنهای آبستن از این فرمان استثناء نشده بودند .
یکی از زنان جوان که آبستن بود ، سنگی سنگین را برای آن ساختمان حمل میکرد و چارهای جز این نداشت .
زیرا همه تحت کنترل ماءموران خونخوار بودند ، اگر او از بردن آن سنگها شانه خالی میکرد ، زیر تازیانه جلادان به هلاکت میرسید .
آن زن جوان در برابر چنین فشاری قرار گرفت و بار سنگین سنگ را همچنان حمل میکرد ، ولی ناگهان حالش منقلب شد و بچه اش سقط گردید .
در این تنگنای سخت از اعماق دل غمبارش ناله کرد و در حالی که گریه گلویش را گرفته بود ، گفت : ای خدا آیا خوابی ؟ آیا نمیبینی این طاغوت زورگو با ما چه میکند ؟ چند ماهی از این ماجرا نگذشت که همین زن در کنار رود نیل نشسته بود که ناگهان نعش فرعون را در روبروی خود دید .
آن زن صدای هاتفی را شنید که به او گفت : هان ای زن ، ما در خواب نیستیم ما در کمین ستمگران میباشیم .[۱۵۸]
قبر حسین مظلوم
متوکل خلیفه عباسی (م ۲۴۷) که چهارده سال خلافت کرد از بدترین خلفای عباسی بود و با آل ابوطالب دشمنی بسیار میکرد و از اذیت و آزار آنها دست بردار نبود تا جائیکه خباثت او متوجه قبر امام حسین علیه السلام هم شد .
تمام اراضی کربلا را آب بست و زراعت نمود و گاوهائی به جهت شخم و شیار زمین اطراف قبر گماشت .
از طرف او دیزج ملعون یهودی قبر مطهر را شکافت و بوریای تازهای که بنی اسد هنگام دفن آورده بودند را دید که هنوز باقی است و جسد مطهر بر روی آن است ، ولیکن به متوکل نامه نوشت که قبر را بدستور شما نبش نمودم اما چیزی ندیدم .
البته دیزج قومی از یهود را آورد . تا دویست جریب از اطراف قبر را شخم زدند و آب بستند و دیده بانان گماشت که هر کس بقصد زیارت قبر امام حسین علیه السلام بیاید ، بگیرند او را عقوبت کنند . !
احمد بن الجعد الوشا گفت : سبب محو آثار قبر امام حسین علیه السلام آن بود که قبل از خلافت یکی از مغنیات کنیز مغنیه آواز خوان برای متوکل میفرستاده ، چون او به خلافت رسید هنگام مستی فرستاد آن مغنیه بیاید و آواز بخواند .
گفتند : سفر رفته است ؛ ایام ماه شعبان بود که به سفر کربلاء رفته بود چون مراجعت کرد یکی از کنیزان خود را برای تغنی بنزد متوکل فرستاد متوکل از آن کنیز سئوال کرد این ایام کجا رفته بودید ؟ گفت : با خانم خود به سفر حج رفته بودیم .
متوکل گفت : در ماه شعبان به حج رفته بودید ؟ گفت : به زیارت قبر حسین مظلوم رفتم . از شنیدن این کلام در غضب شد ، امر کرد تا خانم او را گرفتند و حبس کردند و اموالش را مصادره کرد؛ دستور داد قبر امام و همه ابنیه و ساختمانها و نشانههای کربلاء را از بین ببرند .[۱۵۹]
خدایا تو بیداری
یکی از سلاطین غزنوی شبی خوابش نمیبرد و از قصر به خیابانها و کوچهها میگشت ، به درب مسجد رسید ، دید مردی سر بر زمین نهاده و میگوید : خدایا سلطان در بروی مظلومان بسته ولی تو بیداری به دادم برس .
سلطان جلو آمد و گفت : مشکل تو چیست ؟ گفت : یکی از خواص تو میآید منزلم و با زنم هم بستر میشود ، من قدرت به دفع او ندارم .
سلطان گفت : هر وقت او به خانه ات آمد مرا خبر کن و به پاسبانان قصر هم گفت : هر وقت او آمد مانع نشوید .
شب بعد سرهنگ سلطان به خانه آن مظلوم رفت و با همسرش هم بستر شد ، و او خبر به سلطان رسانید .
سلطان بمنزل آمد و دستور داد چراغ را خاموش کنند و شمشیر کشید و آن نانجیب را کشت .
پس از آن دستور داد چراغ را روشن کنند و به آن مرد گفت : غذائی بیاور گرسنهام .
علت خاموش کردن چراغ را از سلطان پرسیدند ، گفت : فکر کردم اگر پسر باشد مانع از کشتن میشود ، به شکرانه اینکه فرزندم نبود خدا را شکر کردم ؛ و از دیشب تا امشب نتوانستم غذائی بخورم ، چون ترا از مظلومیت نجات دادم ، میل به غذا پیدا کردم .[۱۶۰]
محمد و ابراهیم نوجوان
چون امام حسین علیه السلام به شهادت رسید ، دو طفل نوجوان از فرزندان مسلم بن عقیل دستگیر و نزد عبدالله بن زیاد استاندار یزد آوردند و او آن دو را به زندان فرستاد و به زندانبان گفت : بر ایشان سخت بگیرد .
بعد از یکسال آنان خود را به زندانبان پیرمرد معرفی کردند ، و او آنها را شبانه آزاد کرد و پای به فرار ، راه را میپیمودند تا به در خانهای در روستائی رسیدند و تقاضای جای نمودند ، زن صاحب منزل وقتی نسبت آنان را با پیامبر شنید آنها را جای داد .
عبدالله وقتی شنید اینان از زندان فرار کردند دستور داد هر کس سر یک نفر از آنان را بیاورد هزار درهم جایزه میدهم و سر دو نفر دو هزار درهم جایزه میدهم .
اتفاقا داماد این پیرزن بنام حارث نمیه شب به خانه آمد و خوابید . بر اثر صدای نفس خواب این دو نوجوان ، از خواب بیدار و به اطاق دیگر رفت و آنها را پس از شناسائی با ریسمان بست تا صبح شد .
صبح به غلام خود گفت : این دو پسر را در کنار نهر فرات گردن بزند ، غلام قبول نکرد و به فرزند خود گفت ، او هم قبول نکرد ، خودش آنها را آورد کنار فرات که گردن بزند .
آنان گفتند : ما عترت پیامبریم ما را ببر بازار بفروش و از آن استفاده کند ، یا زنده نزد عبیدالله بن زیاد ببر ، قبول نکرد . آن دو مظلوم گفتند : پس اجازه بده نمازی بخوانیم ، اجازه داد .
چون نماز خواندند گفت : با کشتن شما نزد عبیدالله تقرب میجویم ، مرتبهام بالا میرود و خدا در دلم رحم قرار نداده است . پس اول برادر بزرگ را شمشیر زد و سر از بدنش جدا کرد و برادر کوچک خود را به خون برادر خضاب میکرد و میگفت : میخواهم پیامبر صلی الله علیه و آله را در این حالت ملاقات کنم ؛ و سپس برادر کوچک را گردن زد و بدنها را به نهر فرات انداخت و سرها را بقصد جایزه نزد عبیدالله آورد .[۱۶۱]
مکر
مقدمه=== قال الله الحکیم : (و لا یحیق المکر السی ء الا باءهله ) (فاطر : آیه ۴۳)
- مکر زشت جز صاحبش احدی را هلاک نخواهد کرد .
قال رسول الله صلی الله علیه و آله : لیس منا من ماکر مسلما[۱۶۲]
- از ما نیست کسی که به مسلمانی مکر کند .
شرح کوتاه :
از صفات رذیله میتوان مکر را نام برد که افراد بی ایمان به این صفت برای پیش برد اهداف خود متمسک میشوند .
دقت و هوش را در راه مستقیم صرف نکردن ، و از راههای پنهان و مخفی برای دست یافتن مقاصد ، که در آن اذیت و حیله بکار رود ، سیره مکاران است .
مکار در لباس دشمن دست بکار نمیکند ، بلکه با طرح دوستی و اظهار دیانت و گذاشتن امانت ، شریک شدن و در اموال و کار ، و دهها امثال اینها ، افراد بیچاره را دستبرد و بگمراهی میکشاند . چون مکر از دورنگی سرچمشه میگیرد و بوی کلک و حیله در آنست ، و جایگاه صاحبش دوزخ است ، بهترین درمان عملی آنست که از هر کاری که بوی دوئیت آید آنرا ترک کند .[۱۶۳]
قرآن بر نیزه
در جنگ صفین ، غلبه با امام بود ، و لشگر معاویه در نابودی قرار میگرفتند ، معاویه به عمر و عاص گفت : این وقت لازم است مکر و حیلهای بیندیشی و الا لشگر علی علیه السلام همه ما را نابود خواهند کرد .
عمرو عاص گفت : بهتر آنست که قرآنها را بر سر نیزه کنیم و فریاد برآوریم که میان ما و شما حکم قرآن است ، اگر قبول کردند جنگ متوقف میشود ، اگر عدهای از لشگریان علی علیه السلام قبول نکنند ، اختلاف میان آنها افتد .
همین کار را کردند و لشگریان علی علیه السلام سست شدند . امام فریاد بر آورد ای بندگان خدا بر حق ثابت باشید ، این جماعت اهل دین و قرآن نیستند ، من بهتر از شما آنها را میشناسم . چون شما بر ایشان غلبه پیدا کردید ، به مکر و خدعه قرآنها را برداشتند . در جواب امام گفتند چون ما را به کتاب خدای میخوانند امکان ندارد که آنها را قبول نکنیم .
عدهای از جمله مسعود برید که قرآن خوان بودند گفتند : ترا به کتاب خدای خوانند اجابت کن و الا تو را به دشمن میسپاریم و با تو همان میکنیم که با عثمان بن عفان کردیم .
آنقدر بر امام فشار آوردند که حضرت دستور داد مالک اشتر دست از جنگ بدارد و عمرو عاص به حیله خود موفق شد .[۱۶۴]
جواب وزیر مختار
استعمار گران و کشورهای ابر قدرت همیشه در پی نابودی کشورهای کوچک هستند ، و به لباس دوستی هزاران مکر و حیله در درون دارند تا به اهداف خود برسند .
وقتی که میرزا محمد تقی خان امیر کبیر نخست وزیر ناصرالدین قاجار بود یکی از معلمان مدرسه دارالفنون به نام (نظر آقا) میگفت : هر وقت امیر کبیر سفرای خارجی را میپذیرفت مرا برای مترجمی احضار میکرد .
در یکی از ملاقاتهای او و سفیر روس حادثه جالبی رخ داد و آن اینکه : وزیر مختار روسیه درباره مرزهای ایران با روسیه تقاضای نامناسبی داشت ، او را برای امیر کبیر ترجمه کردم . امیر کبیر فرمود : به وزیر مختار بگو هیچ کشک و بادنجان خوردهای ؟ سخن او را برای وزیر روس گفتم ، او تعجب کرد و گفت : بگوئید : خیر ! امیر کبیر گفت : پس بوزیر روسیه بگو : ما در خانه مان یک فاطمه خانم جانی هست که کشک و بادنجان خوبی درست میکند ، امروز هم درست کرده و یک قسمت آن را برای شما میفرستم تا بخورید و ببینید چقدر خوب است !
وزیر مختار گفت : بگوئید ممنونم ، ولی درباره مرزها و سرحدات چه می فرمائید ؟ امیرکبیر در جواب گفت : به وزیر مختار بگوئید : آی کشک و بادنجان ، آی فاطمه خانم جان !
همینطور با این کلمات جواب حیله بازیهای وزیر مختار را داد ، که به کمال ناامیدی وزیر مختار برخاست و رفت[۱۶۵]
بسر بن ارطاه
بسر بن ارطاه در جنگ صفین در مقابل امیر المؤ منین قرار گرفت ، این در حالی بود که امام به میدان آمده بود و معاویه را به نبرد طلبید و فرمود : تا کی و چقدر مردم را به کشتن دهیم ، بیا من و تو جنگ کنیم تا به این وسیله جنگ خاتمه یابد .
معاویه گفت : همان مقدار که از مردم شام میکشی مرا کافیست ، احتیاج به مبارزه با تو نیست .
بسر تصمیم گرفت که با امام بجنگد ، با خود اندیشید که شاید علی را بکشم و در میان عرب ، افتخاری کسب کنم . با غلام خود به نام (لاحق ) مشورت کرد ، او گفت : اگر از خود اطمینان داری چه بهتر وگرنه علی علیه السلام دلیری است بی نظیر؛ اگر تو هم مانند او هستی به میدانش برو والا شیر کفتار را میخورد و مرگ از سر نیزه علی علیه السلام میبارد و شمشیرش برای گرم کردن تو کافیست .
بسر گفت : مگر جز مردن چیز دیگری هست ؟ انسان باید بمیرد یا با مرگ طبیعی یا با کشته شدن ، به میدان آمد .
سکوت کرد و رجز نخواند تا حضرت او را نشناسد ، امام حمله اول را بسوی بسر شروع کرد که بسر از روی اسب به زمین افتاد و با مکر پاها را بلند نمود و عورتش را ظاهر ساخت .
امام صورت را برگردانید و بسر از جا بلند شد و فرار کرد به طوری که بدون کلاه جنگی با سر برهنه به طرف لشگرگاه میدوید .
معاویه در حالی که از کردار بسر میخندید گفت : این مکر عیبی ندارد برای عمروعاص هم این قضیه پیش آمد .
جوانی از اهل کوفه فریاد زد : آیا حیا نمیکنید که عمروعاص این حیله نو را در جنگ به شما آموخت که در موقع خطر ، کشف عورت میکنید ؟[۱۶۶]
مکر زرقاء
چون آمنه مادر پیامبر صلی الله علیه و آله ، به حضرت حامله شد کهانت کاهنان مختل شد سطیح که کاهنی بود معروف از طایفه غسان به رزقاء یمامه که او هم کاهنه بود نامه نوشت که باید در خاموش کردن این نور به هر مکر و خدعه متمسک شد .
رزقاء با آرایشگر حضرت آمنه بنام (تکنا) آشنا بوده و او روزی تکنا را دید و گفت : چرا ناراحت هستی ؟ او هم جریان تولد مولودی که باعث شکستن بتها و ذلیل شدن کاهنان میشود را نام برد .
پس زرقاء کسیه زری را به تکنا نشان داد که اگر در این کار کمک نمائی این کیسه از آن توست ، او هم قبول کرد .
به حیله زرقاء بنا شد تکنا روزی برای آریشگری آمنه برود و وسط کار با کارد زهر آلود به پهلوی او بزند که مادر و فرزند بمیرند !
از آن طرف هم زرقاء همه بنی هاشم را آن روز موعود دعوت کند تا تکنا آن کار را تنهائی و بدون مزاحمت انجام دهد .
روز موعود فرا رسید بنی هاشم بجهت صرف طعام حاضر و تکنا هم در خانه آمنه مشغول آرایشگری شد وسط کار تکنا خنجر زهرآلود را درآورد که بزند ، دستی از غیب بر تکنا زد و او به زمین افتاد و چشمش نمیدید؛ فریاد آمنه هم بلند شد و زنان بنی هاشم دور او اجتماع کردند ، و از واقعه پرسیدند ، او جریان را نقل کرد .
به تکنا گفتند : چه خبر باعث شد این حیله را انجام دهی ؟ گفت : به دستور زرقاء انجام دادم او را بگیرید .
پس خود تکنا بدرک و اصل شد زرقاء هم خود را از مکه با صدمات زیاد به وطن اصلیش یمامه رساند و مکر او هیچ صدمهای به آمنه و حملش نرسید[۱۶۷]
عمروعاص
عمروعاص که مردی زیرک و سیاست باز بود نامی از بزرگترین حیله بازیهای او در تاریخ ثبت است او وقتی ، جناب جعفر طیار برادر امیر المؤ منین علیه السلام از طرف پیامبر با گروهی به حبشه رفتند با حیلهای به حبشه رفت و به نجاشی گفت : مردی را دیدم که از حضور شما خارج شد ، او فرستاد دشمن ماست ، اجازه بده او را بکشیم تا انتقام خود را از آن گرفته باشیم ، که اینها به بزرگان ما زیاد توهین کردند ، نجاشی ناراحت شد و مشت محکمی بصورت عمرو عاص نواخت !
عمر و عاص در زمان خلافت ابوبکر بفرماندهی سپاهی متوجه شام گردید در زمان عمر مدتی حکومت فلسطین را بعهده داشت و بطرف مصر رفت و آنجا را هم فتح کرد و حاکم آنجا گردید .
تا چهار سال از خلافت عمر هم حاکم مصر بود ، ولیکن عثمان او را معزول ساخت و رابطه او و عثمان تیره شد؛ و نوعا از عثمان انتقاد میکرد تا جائیکه روزی که عثمان بالای منبر بود ، او گفت : خیلی برایت سخت گرفتهای تا جائیکه در اثر انحراف تو همه امت منحرف شدند ، یا عدالت پیشه کن یا از کار بر کنار شو گاهی نزد امیر المؤ منین علیه السلام میآمد و میخواست او را علیه عثمان تحریک کند ، گاهی این مکار نزد طلحه و زبیر میرفت و آنها را به کشتن عثمان تشویق میکرد . و عاقبت همسر خود را که خواهر مادری عثمان بود طلاق داد .
از وقتیکه عثمان را کشتند اکثر حیلهها و فتنهها از قبیل قرآن بر نیزه کردن در جنگ صفین ، نماز جمعه را چهار شنبه خواندن ، ذبح کدو همانند گوسفند ، زبان در دماغ کردن به عنوان یک سنت ، و . . . همه از ناحیه این حیله گر تاریخ صادر شد ، و بوسیله معاویه در و مردم بی عقل شام هم بی چون و چرا؛ عمل میکردند تا جائیکه وقتی شنیدند علی بن ابی طالب را در محراب عبادت کشتند ، مردم شام - بوسیله تبلیغات عمر و عاص - گفتند مگر علی علیه السلام نماز میخواند[۱۶۸]
مؤ من
مقدمه
قال الله الحکیم : (والله ولی المؤ منین ) (آل عمران : آیه ۶۸) خدا دوستدار مؤ منان است .
قال رسول الله صلی الله علیه و آله : ان المؤ من اعز من الجبل[۱۶۹]همانا مومن محکم تر از کوه است .
شرح کوتاه :
مؤ من بقدری محترم و عزیز است و به مقامت معنوی میرسد ، که در آسمانهای او را بهتر از زمینیان میشناسند؛ و حرمتش از کعبه بالاتر است ، و خدا قسم خورده که از همه بیشتر او را دوست دارد .
صفات مؤ من بسیار است از جمله : بر چهره اش سرور ظاهر و حزن در قلبش جای دارد ، سعه صدر دارد ، دائما به کاری مشغول است ، (تنبل نیست ) هنگام بلا صبور است و وقت راحتی شاکر است ، از آنچه خدا به او روزی داده قانع میباشد و مردم از او در آسایش هستند . زبانش از لغزش در امان و دستش به سخاوت مزین و چشمش به عطایای حق دوخته است .
مؤ من کامل
روزی امیرالمؤ منین علیه السلام از کنار عدهای که نشسته بودند عبور کرد و دید ، آنها لباسهای سفید و گران قیمت پوشیدهاند ، رنگ صورتشان بر افروخته است خنده آنها زیاد است و با انگشت خود هر کس را که از کنارشان رد میشود زا مسخره میکنند .
سپس به عدهای دیگر رسید که لاغر اندام بودند و رنگ آنها زرد بود و در هنگام سخن گفتن متواضع بودند .
حضرت تعجب کرده و خدمت پیامبر رسید و حال دو گرده متفاوت را که دید ، و هر دو گروه خود را مؤ من میدانستند نقل میکند و میپرسد صفت مؤ من چیست ؟ پیامبر صلی الله علیه و آله سکوتی کرد و سپس فرمود : مؤ من بیست خصوصیت دارد ، که اگر یکی از آنها نباشد ایمانش کامل نیست .
به نماز جماعت حاضر میشوند ، زکات را در وقت خود میپردازند ، به مستمندان رسیدگی میکنند یتیم را نوازش میکنند ، لباسهای پاکیزه میپوشند ، کمر به عبادت حق بستهاند راست میگویند ، به وعده خود وفا میکنند ، در امانت خیانت نمیکنند ، زاهد شب و شیر روز هستند . . .[۱۷۰]
مؤ من دوباره گزیده نمیشود
در جنگ بدر که در سال دوم هجرت واقع شد ، یکی از سربازان دشمن به نام ابوعزه جمحی به اسارت مسلمانان در آمد ، او را به مدینه محضر پیامبر آوردند ، او با گریه و زاری به پیامبر صلی الله علیه و آله عرض کرد : من عیالمند هستم بر من منت بگذار و مرا آزاد کن .
پیامبر صلی الله علیه و آله او را با این شرط که بار دیگر به جنگ مسلمین نیاید آزاد ساخت . او به مکه بازگشت و در جمع کفار میگفت : من محمد ص را مسخره کردم و گول زدم و در نتیجه مرا آزاد کرد .
تا اینکه در سال بعد در صفت مشرکان در جنگ احد شرکت کرد ، پیامبر صلی الله علیه و آله وقتی او را در میدان جنگ دید دعا کردند که از میدان نگریزند؛ او در این جنگ هم به اسارت مسلمانان در آمد .
به پیامبر عرض کرد : من عیالمند هستم منت بر من بگذار و مرا آزاد کن . پیامبر در پاسخ گفت : آیا ترا آزاد کنم که به مکه بروی و در جمع قریش بگوئی محمد (ص ) را فریب دادم مؤ من [۱۷۱]از یک سوراخ دوباره گزیده نمیشود و سپس او را کشت[۱۷۲]
بی اعتنایی به مؤ من کامل
محمد بن سنان میگوید : نزد امام رضا علیه السلام بودم ، به من فرمود : ای محمد در زمان گذشته بنی اسرائیل چهار نفر مؤ من بودند ، روزی یکی از آنها به خانه دیگری آمد و سه نفر دیگر هم در آن خانه بودند .
درب خانه را زد و غلام بیرون آمد و گفت : آقایت کجاست ؟ گفت : در خانه نیست ، آن مؤ من برگشت مولایش ساکت شد ، و اعتنائی نکرد و غلام را ملامت ننمود و آن سه نفر هم به خاطر این پیش آمد ناراحت نشدند و به صحبتهای خود ادامه دادند .
فردای آن روز آن مؤ من نزد آن سه نفر رفت که میخواستند به طرف کشت زار (یا باغ ) یکی از آنها بروند ، سلام کرد و فرمود : میخواهم همراه شما بیایم ؛ و همراه آنان شد آنها از پیش آمد روز گذشته هیچ عذر خواهی نکردند؛ و این مؤ من مردی محتاج و ناتوان بود .
مقداری راه رفتند ، ابری بر آنها سایه انداخت ، خیال کردند که باران است که منادی و ملکی فریاد زد : ای آتش اینان را در خود بگیر؛ من جبرئیل فرستاده خدایم ، پس آتش از درون ابر آن سه نفر را گرفت و آن مرد کامل مؤ من تنها و خائف ماند و تعجب از این واقعه کرد .
چون به شهر برگشت نزد پیامبر آن زمان حضرت یوشع بن نون (وصی حضرت موسی ) آمد و جریان را نقل کرد !
حضرت یوشع فرمود : مگر نمی دانی خدا از آنها راضی بود ، بعد بر آنها خشم گرفت و این بخاطر عملی بود که با تو روا داشتند .
عرض کرد : مگر آنها چه عملی نسبت به من انجام دادند : یوشع جریان را نقل کرد .
آن مؤ من گفت : من از آنها گذاشتم و عفو کردم ! فرمود : اگر این عفو و گذشت قبل از این عذاب بود برای آنان نافع بود ولی بعد سودی ندارد ، شاید از آلان به بعد آنان را سود بخشید [۱۷۳]
دفع بلا به خاطر مؤ من
زکریا بن آدم اشعری از اصحاب ائمه بوده بو بقدری درجات معرفت و ایمانی او بلند بوده است که در سفری از مدینه تا مکه همراه و همکجاوه امام رضا بوده است .
ایشان در شهر قم از طرف امام رضا علیه السلام ساکن بود و مردم ماءمور بودند مسائل دینی خود را از او بگیرند ، و وجودش مانع از عذاب بر اهل قم بوده است .
چنانکه خود زکریا به امام رضا علیه السلام عرض میکند ، میخواهم از قم بیرون روم و با آنها قطع رابطه نمایم ، زیرا در بین آنها سفیهان و نادانان زیادند (و کارهای میکنند که موجب خشم خداست ) .
امام میفرماید : چنین کاری مکن ، زیرا خدا به واسطه تو بلا را از مردم قم برطرف میسازد ، چنانکه به وجود پدرم امام کاظم خداوند بلا را از بغداد مرتفع گردانید .
و بعد از وفاتش امام جواد علیه السلام در نامهای به محمد بن اسحاق میفرماید : خدا رحمت کند زکریا بن آدم را که عارف به حق و صابر و شکیبا و امیدوار به ثواب الهی و قیام کننده به آنچه که خدا و رسولش میپسندند بود[۱۷۴]
مؤ من خراسانی
امام باقر علیه السلام به مردی از اهل خراسان که به مدینه آمده بود فرمود : حال پدرت چطور بود ؟ عرض کرد : خوب بود فرمود : پدرت وفات یافت ، آن وقتی که از خانه به این طرف توجه کردی ، به نواحی جرجان رسیدی پدرت مرد .
امام فرمود : برادرت در چه حالی بود ؟ عرض کرد : او حالش نیکو بود . فرمود : او را همسایهای بود صالح نام ، در فلان روز و فلان ساعت برادر تو را کشت .
مرد خراسانی گریه کرد و گفت : انالله وانا الیه راجعون فرمود : صابر باش و اندوه نخور که جای ایشان در بهشت است و از این منازل دنیائی فانی ، برای ایشان (پدر و برادر) آنجا خوشتر است .
عرض کرد : یابن رسول الله در وقت حرکت به طرف شما پسری رنجور و مریض داشتم که با درد و ناراحتی شدید دچار بود ، از حال او سئوال نفرمودی ؟ فرمود : پسرت صحت یافت و عمویش دخترش را به او تزویج نمود ، چون تو او را ملاقات کنی پسری خدا به او داده باشد که نامش علی است و از شیعیان ما باشد اما پسرت شیعه ما نیست بلکه دشمن ماست !
مرد خراسانی گفت : آیا چارهای در این کار هست ؟ فرمود : او را (ذاتا) دشمنی است و آن دشمنی او را کافی است .
راوی حدیث ابوبصیر گوید : چون آن مرد برخاست ، من به امام عرض کردم این مرد کیست ؟ فرمود : مردی است از اهل خراسان شیعه ما و مؤ من است[۱۷۵]
میهمان
مقدمه
قال الله الحکیم : (هل اءتاک حدیث ضعیف اء براهیم المکرمین ) (ذاریات : آیه ۲۴)
آیا حکایت مهمانان گرامی ابراهیم (که فرشته بودند) بتو رسیده است قال رسول الله صلی الله علیه و آله : الضیف اذا جا فنزل بالقوم جاء برزقه معه من السماء[۱۷۶]
مهمان هر وقت بر قومی وارد شود روزیش از آسمان همراهش نازل میشود .
شرح کوتاه :
مهمانداری صفت حق تعالی است که هم موجودات و خلائق از کافر و بت پرست و مؤ من و گاو پرست و . . . سر سفره اویند .
انبیاء عظام همانند حضرت ابراهیم و یعقوب و لوط و پیامبر ما داری این سیره بودند .
مهمان هدیه خداست ، روزیش همراهش میآید و سبب آمرزش اهل آن خانه میشود ، و بدیها از آن خانه رخت بر میبندد .
در روز قیامت بقدری اینان چهره شان نورانی است که مردم خیال میکنند اینان پیامبر هستند در جواب گفته میشود : این مؤ منی است که مهمان را دوست میداشت و اکرام میکرد؛ و راه او جز بهشت نیست[۱۷۷]
نان دادن مهمان
پادشاهی بود در کرمان ، که در غایت کرم و مروت بود و عادتش آن بود که هر کس از غربا به شهر او میرسیدند ، سه روز مهمان او بودند . وقتی عضدالدوله دیلمی وارد بر کرمان شد او طاقت مقاومت ایشان نداشت هر صبح که خورشید طلوع میکرد جنگ میکرد و خلقی را میکشت و چون شب میشد مقداری طعام به نزد دشمنان و لشگریان عضدالدوله میفرستاد عضدالدوله کسی را نزدش فرستاد و گفت : این چه کاری است که میکنی ، روز ایشان را میکشی و شب طعام میدهی ؟ گفت : جنگ کردن اظهار مردی است و نان دادن اظهار جوانمردی است ایشان (لشگر عضدالدوله ) اگر چه خصم من اند اما در این ولایت غریب اند و چون غریب باشند در ولایت ما مهمان باشند ، و جوانمردی نباشد که مهمان را بدون غذا نگه دارند عضدالدوله گفت : کسی را که چنین مروت و مهمان داری بود ما را با او جنگ کردن خطاست و با او صلح نمود[۱۷۸]
قوم لوط
قوم لوط اهل شهری بودند که بر سر راه قافلهها که به شام و مصر میرفتند قرار داشت قافلهها نزد ایشان فرود میآمدند و ایشان اهل قافلهها را ضیافت و مهمانی میکردند چون این کارها سالها طول کشید ، خسته شدند و به بخل روی آوردند کثرت بخل باعث شد که به عمل شنیع لواط مبتلا شدند لذا اهل قافلهای بر ایشان وارد میشد با آنان بدون خواهشی لواط میکردند تا دیگر بر شهرشان فرود نیایند و ضیافت نکنند و به این عمل همه مردان مبتلا شدند فقط لوط پیامبر مردی سخی و صاحب کرم بود و هر میهمانی بر آنها وارد میشد ضیافت میکرد او قوم را از عذاب خداوند میترسانید و هر مهمانی بر او وارد میشد قوم را از شر قوم خود بر حذر میفرمود .
چون مهمان بر او وارد میشد میگفتند : مگر تو را نهی نکردیم از مهمانی کردن اگر این کار را بکنی به مهمان تو بدی میرسانیم و تو را نزد آنان خوار میکنیم پس لوط هرگاه مهمان بر او میرسید مخفیانه او را ضیافت میکرد چون در میان قوم خود فامیل و عشیرهای نداشت وقتی جبرئیل و ملائکه به صورت انسانی وارد خانه لوط شدند ، و عده عذاب قوم او را دادند ، زن لوط آتش بر بالای بام افروخت مردم بقصد عمل لوط با مهمان حضرت لوط به در خانه او آمدند و گفتند : مگر تو را نهی نکردیم مهمان دعوت نکنی و قصد داشتند بدی به مهمانان او که فرشته بودند روا بدارند که عذاب بر شهرهای آنان نازل شد و به هلاکت رسیدند[۱۷۹]
احترام مهمان
عبیدالله بن عباس پسر عموی پیامبر از کسانی بود که به همسایگان افطاری میداد و سر راههای سفره میانداخت و سفره اش برچیده نمیشد در یکی از سفرهها با غلامش به خیمه عربی رسیدند و گفت : چطور است امشب بر این عرب در آئیم !
چون عبید الله مردی زیبا و خوش بیان بود ، مرد چادر نشین او را احترام بسیار کرد و به همسرش گفت : مرد شریفی بر ما وارد شده آیا چیزی داریم که شب از این میهمان عزیز پذیرایی کنی ؟ زن گفت : جز یک گوسفندی که وسیله زندگی دختر شیر خوار ماست چیزی نداریم مرد گفت چارهای نیست کارد را بر گرفت تاگوسفند را ذبح کند ! زن گفت : میخواهی بچه ات را بکشی ؟ مرد گفت : هر چند چنین شود چارهای جز احترام مهمان نداریم .
سپس اشعاری خواند که مضمون آن چنین است : ای زن این دختر را بیدار نکن که اگر بیدار شود گریه میکند و کارد از دستم میافتد .
خلاصه گوسفند را ذبح و از مهمان پذیرائی کردند . عبید الله تمام سخنان ایشان را شنید صبحگاهان عبیدالله به غلامش گفت : چقدر پول همراه داریم ؟ غلام گفت : پانصد اشرفی از مخارج ما تاکنون زیاد آمده است .
گفت : همه را به این مرد عرب بده ! غلام تعجب کرد که در مقابل گوسفندی به پنج درهم پانصد اشرافی پول میدهی ؟ گفت : او نه تنها تمام اموالش را برای ما صرف کرد ، بلکه ما را بر میوه قلبش مقدم داشته است[۱۸۰]
مهمانی بدون تکلف
حارث اعور یکی از اصحاب خاص امیر المؤ منین علیه السلام به خدمت حضرت رسید و عرض کرد : یا امیر المؤ منین دوست دارم با خوردن غذا در خانه ما مرا سرافراز فرمائی !
حضرت فرمود : به شرط[۱۸۱]آنکه خود را بخاطر مهمانی من به تکلف و درد سر نیندازی .
آنگاه به خانه حارث تشریف برد و حارث قطعه نان خالی برای حضرتش آورد . چون شروع به خوردن آن قطعه نان کرد ، حارث با نشان دادن چند در هم که در گوشه لباسش پنهان کرده بود - گفت : اگر بمن اجازه دهید با این پولی که دارم چیزی غیر نان برای شما خریداری و تهیه کنم ؟ امام فرمود : این نان چیزی باشد که در خانه ات موجود بود (آوردنش تکلفی نداشت ) اما چیز دیگر مایه تکلف باشد که من بشرط عدم تکلف دعوتت را پذیرفتم[۱۸۲]
سر سفره امام مجتبی علیه السلام
عربی که صورتش خیلی زشت و قبیح منظر بود سر سفره امام حسن مجتبی آمد و از روی حرص تمام غذا را خورد و تمام کرد .
امام حسن علیه السلام که کرامتش برای همه معلوم بوده از غذا خوردن عرب خوشش آمد و شاد شد و در وسط غذا از او پرسید : تو عیال داری یا مجردی ؟ گفت : عیالمندم ، فرمود : چند فرزند داری ؟ گفت : هشت دختر دارم که من به شکل از همه زیباترم ، اما ایشان از من پرخورترند .
امام تبسم فرمود : و او را ده هزار درهم انعام دادند و فرمودند : این قسمت تو و زوجه ات و هشت دخترت باشد[۱۸۳]
نیت
مقدمه
قال الله الحکیم : (قل کل یعمل علی شاکلته ) (اسراء : آیه ۸۴)
بگو همه بر هر نیتی که دارند عمل میکنند امام علی علیه السلام : عند فساد النیه ترتفع البرکه[۱۸۴]
وقتی نیت انسان خراب شد برکت هم از بین میرود .
شرح کوتاه نیت صادق کسی دارد که دارای قلب سلیم باشد ، چرا که قلب از وسواس و خواطر شیطانی هنگامی سالم میماند که ، نیت در تمام کارها برای خدا خالص باشد .
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : (نیت مؤ من بهتر از عمل اوست ؛ اعمال انسان متعلق به نیات اوست و هر شخص با نیات خود ثواب و عقاب میگیرد .
البته نیت از قلب ، به قدر صفاء خلوص و معرفت ظاهر میشود . و در قوت و ضعف حسب زمانها ، مراتب آن مختلف می گردد .
صاحب نیت خالص ، نفس و هوایش را در مقابل خداوند بزرگ مغلوب میکند . اگر چه آرزوهای نفسانی از او در رنج هستند ، اما دیگران از او در آسایش هستند .[۱۸۵]
همراهی موسی علیه السلام
در روایات آمده که شخصی از بنی اسرائیل بیشتر وقتهای همراه حضرت موسی علیه السلام بود و احکام فقه و مسائل تورات را از ایشان فرا میگرفت و به دیگران میرساند و تبلیغ میکرد .
مدتی گذشت و حضرت موسی او را ندید . روزی جبرئیل نزد موسی بود که ناگاه میمونی (صورت برزخی آن همراه موسی علیه السلام ) از پیش ایشان گذشت .
جبرئیل گفت : آیا او را شناختی ؟ فرمود : نه ، جبرئیل گفت : این همان شخص است که احکام تورات را از تو یاد میگرفت ؛ این صورت ملکوتی و باطنی اوست در عالم آخرت .
حضرت موسی تعجب کرد و پرسید : چرا به این شکل در آمده ؟ جبرئیل گفت : چون که هدف و نیت او از تعلیم و تعلم احکام تورات این بود که مرد او را به عنوان فقیه و دانشمند به حساب آورند ، نیت خدا نبود و اخلاص نداشت ، به همین دلیل شکل او در عالم آخرت مانند میمون خواهد بود .[۱۸۶]
اخبار از نیت
وقتی حضرت موسی بن جعفر علیه السلام در بغداد تشریف داشتند ، یکی از شیعیان عرض کرد : عبورم به میدان بغداد افتاد و جماعتی را دیدم ، سؤ ال نمودم که چرا مردم اینجا جمع شدهاند ؟ گفتند : که اینجا شخص کافری میباشد که از نیت مردم خبر میدهد .
من جلو رفتم او را همانطور که مردم گفتند ، یافتم . حضرت این کلام را شنیدند ، فرمود بیا با هم نزدش برویم که مار با او کاریست . چون حضرت بمیدان نزد آن کافر آمدند ، او را به کناری از میدان بردند و از او سؤ ال کردند : از چه راهی این طریق را یاد گرفتی ؟ گفت از طریق مخالفت نفس .
فرمودند : تو در هر کاری مخالفت نفس میکنی ، من ایمان و اسلام را بر تو عرضه میدارم ببین نفست قبول میکند ؟ گفت : نه ، فرمود : باید مخالفت با نفس کنی و اسلام را بپذیری .
او اسلام را پذیرفت و از تابعین آن حضرت گردید . هر کس از نیت درون سؤ ال میکرد دیگر نمیتوانست جواب بدهد ، به حضرت شکایت کرد از این حکایت که در کفر میتوانستم ، الان نمیتوانم با اینکه باید بهتر بدانم .
فرمود : آن مزد زحمت نفس که در دنیا به تو عنایت میشد ، الان که مسلمان شدهای مزد آن برای تو در آخرت ذخیره میشود .[۱۸۷]
نیت پادشاه
روزی قباد پدر انوشیروان به شکار رفته بود بر عقب گوری بتافت و از لشگر جدا شد و تشنه شد . از دور خیمهای دید و بطرف آن رفت و گفت : مهمان نمیخواهید ؟ پیرزنی جلو آمدند و از او استقبال کرد و مقداری شیر و غذا پیش قباد نهاد بعد از آن ساعتی خوابید ، چون از خواب بیدار شد شب نزدیک شد و آنجا ماند . شب گاوها از صحرا آمدند و پیرزن به دخترک دوازده ساله خود گفت : گاو را بدوش و شیر آن را نزد مهمان بگذار شیر زیادی از گاوها دوشید؛ و چون قباد این بدید به ذهنش آمد که از عدل ما اینان در صحرا نشستهاند خوب است قانونی بگذاریم که هفتهای یکبار شیر برای سلطان بیاورند هیچ ضرری نبینند و خزانه دولت هم زیاد شود ، این نیت را کرد که به پایتخت که برسد این کار را انجام دهد .
موقع سحر مادر دختر را بیدار کرد که گاو را بدوشد دختر برخواست و مشغول شد اما دید مثل همیشه گاوها شیر ندارند ، گفت : مادر ! سلطان نیت بدی کرده است برخیز و دعا کن .
پیرزن دعا کرد؛ قباد از پیرزن علت را جویا شد؛ در جواب کم شیر دادن گاو رد سحر را نقل کرد و گفت : وقتی سلطان نیت بد کند برکت و خیر زمین برود قباد گفت : درست گفتی ، من نیتی کرده بودم الان از آن نیت درگذشتم پس دختر بلند شد و گاوها را بدوشید و شیر بسیار از آنها بدست آمد[۱۸۸]
شقیق بلخی
[۱۸۹]شقیق بلخی گوید : در سال صد و چهل و نهم به حج میرفتم ، چون به قادسیه رسیدم نگاه کردم دیدم مردم بسیاری برای حج در حرکت هستند ، همه با اموال و زاد بودند . نظرم افتاد به جوان خوشروئی که ضعیف اندام و گندم گون بود و لباس پشمینه بالای جامههای خویش پوشیده و نعلین در پای و از مردم کناره گرفته بود و تنها نشسته بود .
با خود گفتم : این جوان از طایفه صوفیه است که میخواهد بر مردم کل باشد که مردم به او غذا بدهند . بخدا سوگند که نزد او میروم و او را سرزنش میکنم .
چون نزدیک او رفتم ، مرا دید و فرمود : (ای شقیق از خیلی از گمانهای بد پرهیز کن که بعضی از آنها گناه است )[۱۹۰]، این بگفت و برفت . با خود گفتم : این جوان آنچه من نیت کرده بودم گفت ، نام مرا برد حتما بند صالح خداست بروم از او حلالیت بطلبم .
بدنبالش رفتم نتوانستم او را ببینم . مدتی گذشت تا به منزل واقصه رسیدم ، آنجا او را دیدم که نماز میخواند و اعضایش در نماز مضطرب و اشکش جاری بود ، صبر کردم تا از نماز فارغ شد ، بعد به طرف او رفتم .
چون مرا دید فرمود : ای شقیق ترا حلال کردم[۱۹۱] ، این بفرمود و برفت . من گفتم : باید او از ابدال و اولیاء باشد ، زیرا دو مرتبه نیت مکنون مرا بگفت . پس دیگر او را ندیدم تا به منزل زباله رسیدیم دیدم با ظرف لب چاهی ایستاده و میخواهد آب بکشد که ظرفش داخل چاه افتاد؛ سر به آسمان بلند کرد و گفت : خدایا تو سیرابی و من تشنه و قوت منی وقتی طعام بخواهم .
شقیق گوید : دیدم آب چاه جوشید و بالا آمد و آن جوان دست برد و ظرف پر از آب را گرفت و وضو ساخت تا نماز بگذارد . پس به جانب تپهای رفت و ریگی در ظرفش ریخت و حرکت داد و بیاشامد من نزدش رفتم و سلام نمودم و جواب سلامم داد و گفتم : بمن هم مرحمت کنید از آنچه که خداوند بتو نعمت داده است !
فرمود : ای شقیق نعمت در ظاهر و باطن همیشه با ما بوده ، پس گمان خوب بر پروردگارت ببر ، ظرف را بمن داد آشامیدم دیدم سویق و شکر است که لذیذتر و خوشبوتر از آن نیاشامیده بودم و چند روز میل به طعام و شراب نداشتم . دیگر آن جوان را ندیدم تا نیمه شبی در مکه او را دیدم . . .
بعد از نماز و طواف و مناجات نزدش رفتم و دیدم غلامانی و اطرافیانی دارد و تنها نیست به شخصی که اطراف جوان بود گفتم : این جوان کیست ؟ گفت : او حضرت موسی بن جعفر علیه السلام است .[۱۹۲]
ابوعامر و مسجد ساختن
قبل از اسلام یکی از رهبانان معروف ابوعامر راهب بود که لباسهای خشن و درشت میپوشید و به ریاضت مشغول بوده و در میان اجتماع مورد احترام بود ، تا آنکه پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه آمد و موقعیت او متزلزل شد .
او در مقام مخالفت برآمد و جنگ احزاب و خندق را بوجود آورد؛ پس از شکست در این جنگها ، با عدهای از منافقین مدینه همدست شد و به این فکر افتاد که پایگاهی در مدینه با کمک دوازده نفر از قبیله بنی غم ، از جمله ثعلبه بن حاطب و معتب بن قشیر و نبتل بن حرث و . . . ایجاد کند .
لذا نزدیک مسجد قبا مسجدی بنا کردند ، وقتی ساختمان آن تمام شد عدهای به حضور پیامبر آمدند تا همانطور که مسجد قبا را افتتاح کرد این مسجد را هم افتتاح کند؛ و علت ساختن این مسجد را بیان کردند : که عدهای نمیتوانند به مسجد شما بیایند ، هوا هم گاهی سرد بارانی است و رفت آمد برایشان سخت است . !
پیامبر فرمود : الان آماده سفر تبوک هستم ، انشاءالله بعد میآیم و افتتاح میکنم . پس از مراجعت جنگ تبوک آنها آمدند و پیشنهاد افتتاح و آمدن به مسجد را دادند . این وقت سه آیه سوره توبه[۱۹۳]نازل شد و از نیت سوء و کفر و تفریق آنان خبر داد؛ و پیامبر دو نفر از مسلمانان را فرستاد که مسجد ضرار را خراب کنند ، و آنان بعد از خراب کردن ، به آتش سوزانیدند .[۱۹۴]
نعمت
مقدمه
قال الله الحکیم : (و اشکروا نعمت الله ان کنتم ایاه تعبدون ) (نحل : آیه ۱۱۴)
- شکر نعمت خدای بجای آورید اگر حقیقتا خدا را میپرستید .
امام صادق علیه السلام : کان رسول الله اذا ورد علیه امر یسره ، قال الحمدلله علی هذه النعمه[۱۹۵]
- پیامبر هرگاه کار شادمانی نصیبش میشد میفرمودند : خدا را بر این نعمت ستایش میکنم .
شرح کوتاه :
عبد باید همه نعمتها را از خداوند بداند ، و هیچ علاقه قلبی برای داشتن نعمت از غیر خدا نداند و راضی به آنچه خدا عطاء کرده باشد . و به سبب یافتن نعمت ، مخالفت حق ننماید ، و در همه حال برای خدا بنده شاکر باشد .
توفیق شکر نعمت ، خود نعمت جدیدی است که شکر بر آن واجب است .
با همه عطایا و نعمتهای الهی چه کسی میتواند حق شکر او را انجام دهد ؟ ولی نباید به اسراف و تبذیر در نعم الهی بپردازد ، و حق هر نعمت را در جایش مصرف کند ، تا مورد الطاف خداوند قرار بگیرد .
باغ ضروان
در زمانهای گذشته ، مردی صالح و ربانی و عاقبت اندیش در روستایش بنام (ضروان ) ، نزدیک یمن زندگی میکرد . او صاحب کشتزار و باغ پرمیوه بود . او از رسیدگی به زندگی مستمندان و احسان به آنها دریغ نمیکرد ، به طوری که از محصول باغ و کشت خود ، به اندازه کفاف برمی داشت و برای سپاس از نعمتهای خداوند بقیه را به فقرا میداد .
خانه او کعبه فقرا بود و بیشتر نیازمندان برای تاءمین نیازهای خود ، همواره سراغ او را میگرفتند .
این مرد ربانی هر وقت که صلاح میدید ، فرزندان خود را به دور خود جمع میکرد و آنها را به رسیدگی و فقراء وصیت میکرد و میگفت : همه نعمتها از آن خداست و برای کسب رضایت او انفاق در راهش را از یاد نبرید .
فرزندان ، از این نوع وصیتها زیاد شنیده بودند ، اما به دارائی مغرور بودند . سرانجام مرگ این مرد فرا رسید و از دنیا رفت . فرزندان نصیحت پدر را به فراموشی سپردند و پیمان بستند که محصول باغ و مزرعه را بین خود تقسیم کنند و به فقراء ندهند .
فقراء طبق معمول سالهای گذشته هر روز به نزد آنان در باغ میآمدند اما فرزندان مرحوم چیزی از نعمتهای ارزانی شده را نمیدادند .
خداوند بر آن خیره سران غضب کرد . هنوز روز برداشت محصول نرسیده بود که صاعقهای آتشین بر مزرعه و باغ آنها افتاد و همه را سوزاند . آنها وقتی که صبح به سوی باغ رفتند ، دیدند همه سوخته است[۱۹۶]
زیاده روی در نعمتها
هارون الرشید پنجمین خلیفه عباسی روزی به گوشت جزور یعنی شتر جوان که وارد ماه ششم شده باشد میل پیدا کرد .
آشپز هر روز غذایی از گوشت آن شتر تهیه کرد و کنار غذاهای چندین رقم سفره خلیفه میگذاشت .
روزی هارون لقمهای از غذای گوشت جزور را برداشت و بر دهان گذاشت ، جعفر برمکی وزیر هارون خندید .
هارون گفت : چرا میخندی ؟ اصرار کرد تا علت خنده را بگوید ، جعفر گفت : آیا می دانی این لقمه چقدر تمام شد ؟ هارون گفت : نه ، چقدر تمام شده ؟ جعفر گفت : صد هزار درهم .
هارون گفت : یعنی چه ؟ چطور ممکن است . جعفر برمکی گفت : فلان روز که میل به گوشت شتر جزور کردی ، چنین گوشت در دسترس نبود ، از آن روز تا به حال دستور دادم هر روز یک شتر جوان ذبح کنند و گوشتش را بپزند ، تا هر وقت شما میل به آن کردی آماده باشد .
امروز شما میل پیدا کردید ، تا کنون ۴۰۰ هزار درهم صرف خریداری شتر جزور کردم ، از این رو میگویم : این لقمه اینقدر تمام شده است[۱۹۷].
شکر نعمت
ابوهاشم جعفری گفت : دچار مضیقه و تنگنای شدیدی شدم ، پس به خدمت امام هادی علیه السلام رسیدم ، چون اجازه ورود و نشستن داد و من نشستم فرمود : ای ابوهاشم کدامیک از نعمتهائی را که خداوند به تو ارزانی داشته ، میخواهی شکرش را بجای آوری ؟ که شکر نعمت نعمتت افزون کند .
ابوهاشم گوید : من بهت زده شدم و ندانستم چه بگویم ؟ امام علیه السلام خود آغاز به توضیح دادن نمود و فرمود :
ایمان را روزی تو قرار داد ، پس تو را بر طاعتش یاری فرمود؛ قناعت را روزی تو قرار داد ، پس ترا از تشریفات زندگی و زیاده روی مصون داشت .
سپس فرمود : ای ابوهاشم از آنروز باین گونه آغاز سخن کردم که پنداشتم میخواهی در نزد من شکایت کنی که چه کسی با تو چنین کرده (ترا در مضیقه قرار داده ) و من دستور دادم یک صد دینار به تو داده شود ، پس آن را بگیر[۱۹۸].
دل کندن از نعمت دنیا
منصور دوانیقی روزی به عمرو گفت : مرا پندی بده ! گفت : از دیده گویم یا از شنیدنیها ؟ منصور گفت : از چشمت دیدی بگو . عمرو گفت : چون عمر عبدالعزیز وفات یافت او را یازده پسر ماند و ارث او هفده دینار بود که هر پسری را هیجده قیراط شد .
هشام بن عبدالملک چون وفات کرد او را هم یازده پسر بود که هر یک از ایشان را هزار هزار (یک میلیون ) دینار میراث رسید .
پس از مدتی کوتاه ، پسر عمر بن عبدالعزیز را دیدم که به یک روز صد اسب در راه خدای عزوجل بخشید ، و از پسران هشام یکی را دیدم که بر راه نشسته بود و از خلق صدقه میخواست .
اگر عاقل تاءمل کند داند که به دنیا و نعمت او نباید دل بست که تغییرپذیر است .[۱۹۹]
نعمت واقعی چیست ؟
نویسنده امام رضا علیه السلام بنام ابراهیم بن عباس گوید : در خدمت امام بودیم که یکی از فقها سئوال کرد معنی نعیم در آیه شریفه (در آنروز از نعمت سئوال خواهید شد[۲۰۰]) آب سرد است .
امام با صدای بلند فرمود : اینطور تفسیر میکنید ؟ ! و هر کسی به نوعی تفسیر مینماید یکی میگوید : منظور آب سرد است ، بعضی گویند : مراد خواب است ، عدهای گویند : غذای خوش طعم است ! !
همانا پدرم از پدرش حضرت صادق علیه السلام نقل فرمود که با ناراحتی امام به عدهای که اینطور تفسیر میکردند ، فرمود : هرگز خدا چیزهائی که به مخلوق تفضل فرموده سئوال نخواهد کرد و منت نمیگذارد ، این کار از مخلوق ناشایست است که از غذا و آب و چیزهائی دیگر به دیگران داده منت گذارد ، چگونه میتوان بخدای بزرگ نسبت داد چیزی را که برای مردم شایسته نیست .
ولی نعیم[۲۰۱]دوستی و ولایت بما خاندانست که خداوند بعد از توحید و نبوت از آن سئوال خواهد کرد ، بنده اگر به لوازم ولایت و محبت وفا کند به نعمتهای بهشت که زوال ندارد میرسد .[۲۰۲]
نماز
مقدمه
قال الله الحکیم : ( ان الصلوه تنهی عن الفحشاء والمنکر) (عنکبوت : آیه ۴۵)
- همانا نماز انسان را از فحشاء و کارهای ناپسند باز میدارد .
قال رسول الله صلی الله علیه و آله : من صلی رکعتین لم یحدث فیهما نفسه بشی ء من الدنیا غفر له ما تقدم من ذنبه[۲۰۳]
- هر کس دو رکعت نماز بخواند و در آن از امور دنیا چیزی در فکرش نیاید همه گناهان گذشته اش آمرزیده میشود .
شرح کوتاه :
بدان که حق تعالی به خدمت تو محتاج نیست ، او مستغنی از عبادت و دعای توست . همانا ترا بفضل خود خوانده ، تا ترا مورد رحمت خود قرار بده و از عقوبتش در امان بدارد ، و باب مغفرت را بر تو بگشاید .
حق تعالی از عبادت بندگان مانند نماز جز اظهار کرم و قدرت نظری ندارد .
پس هرگاه تکبیر نماز گفتی و وارد نماز شدی هر چه بین آسمانها و زمین هاست را غیر کبریائی او کوچک بشمار و هر چه غیر او را فراموش کن .[۲۰۴]
نماز ازترس
عرب بیابانی به مسجد پیامبر آمد و حضرت امیرالمؤ منین علیه السلام در مسجد حاضر بودند . عرب نمازی با سرعت و عجله خواند و مراعات هیچگونه آداب از قرائت و ارکان و واجبات را ننمود .
بعد از آنکه خواست از مسجد بیرون رود ، حضرت امیر علیه السلام او را صدا زدند که بیا نماز را دوباره از روی تاءنی و با آداب بخوان ، که این نماز را که خواندی درست نبود .
عرب از ترس (نعلین [۲۰۵]) حضرت ، نمازی با آداب و با تاءنی خواند و مراعات قرائت و ترتیل و خضوع را نمود .
بعد از تمام شدن نماز ، امیرالمؤ منین علیه السلام فرمود : ای عرب این نماز که خواندی بهتر از نماز اولی نبود ؟ گفت : بخدای قسم یا امیرالمؤ منین ، زیرا که نماز اول از ترس خدا بود و نماز دوم از ترس نعلین شما بود (حضرت خندید) .[۲۰۶]
تیر در پای
به پای حضرت علی علیه السلام تیری اصابت کرده بود و امکان خروج آن بخاطر شدت درد وجود نداشت . فاطمه زهرا علیهاالسلام به اصحاب فرمود : آن تیر را در هنگام نماز از پای او بیرون آورید ، زیرا در نماز متوجه غیر حق نخواهد شد پس چنان کردند و تیر را در حال نماز از پای او خارج کردند[۲۰۷].
و در خبر دیگر وارد شده که در جنگ صفین تیری بر ران مقدسش وارد شد هر چه کردند در موقعیت عادی خارج نمایند نتوانستند .
خدمت امام حسن علیه السلام جریان را عرض کردند ، فرمود : صبر کنید تا پدرم به نماز بایستد زیرا در آن حال چنان از خود بیخود میشود که به چیز دیگر توجه نمیکند .
در حال نماز که امیرالمؤ منین غرق در حق بود تیر را از پای خارج کردند؛ بعد از نماز متوجه شد خون از پای مقدسش جاری است ، پرسید : چه شد ، عرض کردند تیر را در حال نماز از پای شما بیرون کشیدیم[۲۰۸].
خوانندگان استبعاد نکنند[۲۰۹]که چطور ممکن است ! ! مگر نشنیدهاید ، ابودرداء شبی به دنبال حضرت در کنار دیوار بنی نجار ، نماز و دعا امیرالمؤ منین را نگاه میکند متوجه میشود دیگر صدای امام نمیآید ، میآید کنار بدن حضرت ، میبیند مانند چوب خشک افتاده و دارای حرکتی نیست .
میآید به خانه به حضرت زهرا جریان را عرض میکند ، حضرت میفرماید : این حال غشوهای است که از خشیت حق به او دست میدهد ! برو کمی آب بصورت او بپاش ، بهوش میآید . او میرود و این کار را انجام میدهد و امام بهوش میآید[۲۱۰]
حالاتی که پیامبر و امام نسبت بحق تعالی پیدا میکنند (فناء فی الله ) تجرد برای آنان ایجاد میشود ، دیگر به جسم در آن مقام هیچ توجهی نباشد بلکه آن روح است که اتصال (بین عبد و معبود) پیدا میکند؛ که سخن در این باره زیاد است و جای تفصیلش این جا نیست .
نماز جماعت
شبی امیرالمؤ منین علیه السلام تا موقع طلوع فجر (اذان صبح ) مشغول عبادت و راز و نیاز بود پس از اذان ؛ نماز صبح را در خانه خواند و از خستگی و بی خوابی شب نتوانست به نماز جماعت حاضر شود .
پیامبر وقت نماز صبح امیرالمؤ منین علیه السلام را مشاهده نکردند ، بعد از نماز نزد دخترش فاطمه زهرا علیهاالسلام آمد و فرمود : چرا پسر عمویت نماز جماعت صبح نیامد ؟ حضرت زهرا عرض کرد : دیشب مشغول عبادت بوده و بی خوابی کشیده بود !
پیامبر فرمود : آن ثوابی که در نماز صبح به او میدادند بهتر از قیام تمام نمازهایی بود که شب خواند .
امیرالمؤ منین علیه السلام صدای پیامبر صلی الله علیه و آله را شنید و نزدیک آمد . پیامبر فرمود : ای علی هرکس نماز صبح را با جماعت بخواند مثل آنست که تمام شب در رکوع و سجود بوده است ، مگر نمی دانی که زمین به خدا از خواب عالم (نائم ) قبل طلوع خورشید بر او ، ناله و فریاد میزند ؟ ![۲۱۱]
گول خوردن نمازگذار
یک مرد چادرنشین عرب آمد داخل مسجد شد و پیرمردی را دید که با خشوع و خضوع نماز میگذارد ، از او خوشش آمد و گفت : چقدر نماز خوبی میخوانی !
نمازگذار گفت : من روزه دار هم هستم ، چون ثواب نمازگذار با روزه دو برابر نماز گذار بدون روزه است .
چادرنشین به او گفت : بیا لطف کن و این شترم را کمی نگه دار ، چون کاری دارم میروم انجام میدهم و زود میآیم .
شتر را به او سپرد و به دنبالش کارش رفت . نمازگذار شتر چادرنشین را به سرقت برد .
وقتی چادرنشین آمد نه نمازگذار و نه شترش را دید و هر چه جستجو کرد فایدهای نداشت و این شعر را خواند : نماز او مرا به شگفت آورد و روزه اش مرا به خودش جذب کرد ، اما چه فایده که با نماز و روزه ، شترم را به سرقت برد .[۲۱۲]
نماز جمعه
قحطی و کمبود غذا مدینه را فراگرفته بود ، گرسنگی و تهی دستی فشار سختی بر مردم مدینه وارد ساخته بود ، در این صورت اگر کاروانی آذوقه و غذا به مدینه میآورد روشن بود که مردم از هر سو هجوم میآوردند تا برای خود غذا تهیه کنند؛ و معمول بود وقتی کاروان تجارتی میآمد مردم مشتاق و طبل کوبان به استقبال آن میرفتند؛ حتی دختران از خانهها بیرون میآمدند .
روز جمعهای بود که مسلمانان برای نماز جمعه به امامت پیامبر صلی الله علیه و آله حاضر بودند و پیامبر صلی الله علیه و آله مشغول ایراد خطبههای نماز جمعه بود .
خبر آوردند که یک قافله تجارتی به مدینه آمده است (دحیه کلبی که تاجری بود ، از شام گندم و آرد و جو و امثال اینها به مدینه آورد ، طبل میکوبیدند تا مردم از آمدن کاروان مطلع گردند)
مسلمانان برای تهیه طعام از مسجد بیرون آمدند و تنها هشت الی چهل نفر با پیامبر صلی الله علیه و آله ماندند .
مردم فکر میکردند که اگر در نماز جمعه بمانند دیگر طعام و آذوقهای نصیب آنان نمیشود . پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : سوگند به خدائی که جانم در اختیار اوست اگر شما چند نفر هم از مسجد میرفتید ، و کسی در مسجد نمیماند آتش (و قهر الهی ) سراسر بیابان را فرا میگرفت و شما را به کام خود فرو میکشید . و به نقل دیگر فرمود : اگر اینها نمیماندند از آسمان سنگ بر سر آنها میبارید .
در این وقت آیه[۲۱۳]یازدهم سوره جمعه نازل شد (چون تجارتی ببینند یا آهنگ (طبلی بشنوند) به سوی آن بشتابند و تو را (ای پیامبر) تنها ایستاده بگذارند ، بگو آنچه نزد خداست از آن آهنگ و تجارت بهتر است و خداوند بهترین روزی دهندگان میباشد .[۲۱۴]
نفرین=
مقدمه
قال الله الحکیم : اولئک یلعنهم الله و یلعنهم الاعنون (بقره : آیه ۱۵۹)
آنها (کتمان کنندگان آیات ) را خدا لعنت میکند و همه انس و جن و فرشتگان لعن و نفرین میکنند .
قال رسول الله صلی الله علیه و آله : لیس المؤ من بالطعان و لا اللعان .[۲۱۵]
مؤ من طعنه زن و لعنت گر نیست .
شرح کوتاه :
لعن و نفرین اگر از پیامبر و امامی صادر میشود شخص لعن شده صد درصد قابلیت آن را داشته بود .
اما اگر بندهای بخواهد بخاطر ظلمی که به او شده یا تهمتی به او زده شد ، یا از حق قانونی و شرعی او را محروم کردند ، نفرین کند ، عیبی ندارد و لکن تا حد امکان با عفو و آمرزش و اینکه از خدا بخواهد او را هدایت کند برخورد کند؛ و اگر نفرین شده قابل نباشد ، نفرین به خود شخص باز میگردد . چنانکه اگر پای کسی به سنگی بخورد و درد بیاید ، سنگ را نفرین کند و دشنام دهد ، با اینکه سنگ تقصیری ندارد ، لعن به خودش باز میگردد .
بجای نفرین دعا کرد
ابراهیم اطروش میگوید : با معرفت کرخی بر کنار دجله نشسته بودیم .
دیدیم عدهای جوان در قایقی نشسته و در ضمن حرکت به قاضی و آوازه خوانی و نواختن موسیقی و شرب خمر مشغول هستند .
بعضی از دوستان از معروف کرخی خواستند که آنها را نفرین کند . او دستهایش را بلند کرد و گفت : خدایا همانطور که آنها را در دنیا شاد کردی ، در آخرت هم آنان را شاد بفرما !
دوستان به او گفتند : ما از تو خواستیم آنها را نفرین کنی ، اما تو برایشان دعا کردی ؟ او گفت : اگر خدا بخواهد آنها را در آخرت شاد فرماید وسائل توبه کردن آنان را فراهم میآورد .[۲۱۶]
عبید الله بن زیاد
بعد از شهادت امام حسین علیه السلام تا قریب پنج سال خانواده شهداء کربلاء مشغول نوحه و مصیبت بودند ، حتی زنی از بنی هاشم سرمه در چشم نکشید و خود را خضاب نکرد و دود از مطبخ بنی هاشم برنخواست تا آنکه پنج سال بعد از کربلا عبیدالله بن زیاد همه کاره یزید به دست ابراهیم فرزند مالک اشتر در سی و نه سالگی در روز عاشورا سال ۶۵ هجری قمری بدرک واصل شد .
چون مختار سر عبیدالله را برای امام سجاد علیه السلام فرستاد ، حضرت مشغول غذا خوردن بود ، سجده شکر به جای آورد و فرمود :
روزی که ما را بر عبید الله بن زیاد (استاندار کوفه ) وارد کردند او غذا میخورد من از خدای خود در خواست کردم از دنیا نروم تا سر او را در مجلس غذای خود مشاهده کنم ، همچنانکه سر پدر بزرگوارم مقابل او بود و غذا میخورد ، خدای جزای خیر دهد مختار را خونخواهی ما نمود ، و به اصحاب خود فرمود : همه شکر کنید .
و نقل است که در مجلس امام سجاد یکی عرضه داشت که چرا حلوا امروز غذای ما نیست ؟ فرمود : امروز زنان ما مشغول شادی بودند چه حلوائی شیرین تر از نظر کردن به سر دشمن ماست .[۲۱۷]
حام بن نوح
وقتی نوح علیه السلام سوار کشتی شد و فرزندان و مؤ منین با او سوار شدند و کشتی در حرکت بود خواب بر او غلبه کرد و خوابید .
آن وقت رسم زیر شلوار و جامه پوشیدن نبود چیزی مانند لنگ بر کمرشان میبستند .
در خواب بادی وزید و عورتش مکشوف شد ، سام فرزندش برخاست و جامه را بر عورت پدر انداخت و او را پوشانید .
حام برادر سام جام را از عورت پدر دور کرد ، عدهای از این کارش خندیدند سام گفت : چرا چنین میکنی ، مردم عورت پدر را میبینند و میخندند ؟ ! گفت : من هم برای همین جهت این کار را میکنم .
سام و حام با یکدیگر به گفتگو و بحث پرداختند که از صدایشان جناب نوح از خوب بیدار شد و سبب نزاع را پرسیدند؛ جریان را به او گفتند . نوح علیه السلام از عمل حام ناراحت شد و دلش سوخت و اشکش جاری شد و حام را نفرین کرد و عرض کرد خدایا : بچهها و نسل او را سیاه کن و بچههایش را خدمتکار اولاد سام کن .
حام آنطرف کشتی شروع کرد بخندیدن که این چه حرفی است که این پدر پیر میزند .
به نفرین پدر همه فرزندان و ذریه حام سیاه خلق شدند و خدمتکار اولاد سام شدند .[۲۱۸]
حرمله
منهال بن عمرو گوید : از کوفه بسفر حج رفتم و خدمت امام سجاد علیه السلام رسیدم . آن جناب از من پرسید از حرمله بن کاهل (قاتل شش ماهه علی اصغر بود) چه خبر داری ؟ عرضکردم در کوفه زنده است ؛ حضرت دست به نفرین او برداشت و از خدا خواست حرارت آتش و آهن را در دنیا به او بچشاند .
منهال گوید : چون به کوفه برگشتم ، روزی بدیدن مختار رفتم ، مختار اسب طلبید و سوار شد ، مرا نیز سوار کرد و با هم رفتیم به کناسه کوفه ، لحظهای صبر کرد مثل کسیکه منتظر چیزی باشد ، که ناگاه دیدم حرمله را گرفته و نزد او آوردند .
مختار حمد خدای بجای آورد و امر کرده است ، دست و پای او را قطع کنند ، و پس از آن او را در آتش اندازند .
من چون چنین دیدم سبحان الله گفتم ، مختار گفت : برای چه تسبیح خدای کردی ؟ حکایت نفرین امام سجاد بر حرمله را و استجابت دعای او را نقل کردم .
مختار از اسب خویش پیاده شد و دو رکعت نماز طولانی بجای آورد و سجده شکر کرد و سجده را طول داد .
با هم برگشتیم ، چون نزدیک خانه رسیدیم او را به خانه خود دعوت کردم که غذا میل کند ! مختار فرمود : ای منهال تو مرا خبر دادی که امام سجاد دعا کرد که به دست من نفرین او بر حرمله مستجاب شده ، از من خواهش خوردن طعام داری ، امروز روز روزه است که به جهت شکر این مطلب باید روزه باشم[۲۱۹].
مبعوث به رحمت
پیامبر صلی الله علیه و آله در مدت ۲۳ سال رسالت زحمت بسیاری برای هدایت مردم کشید ، مصائب و مشکلات بسیار از نظر روحی و جسمی بر حضرتش وارد شد چنانکه در جنگ احد دندان پیامبر را شکستند و صورتش را مجروح کردند .
اصحاب عرض کردند شما نفرین کنید ! فرمود : من مبعوث نشدهام برای نفرین کردن ، مبعوث برای دعوت مردم به طرف خدا و رحمت برای آنها شدهام ، بعد فرمود : خداوندا قومم را هدایت فرما زیرا آنها آگاهی ندارند .[۲۲۰]
نفس
مقدمه
قال الله الحکیم : (لتجزی کل نفس بما تسعی ) (طه : آیه ۱۵)
- هر نفسی به آن چه سعی کرده پاداش را در قیامت میدهیم .
امام صادق علیه السلام : طوبی لعبد جاهد نفسه و هواه[۲۲۱]
- خوش بحال بندهای که با نفس و هوای آن مجاهدت کند .
شرح کوتاه :
انسان از دو چیز تن و نفس (روح ) تشکیل شده است . نفس راکب و تن مرکوب است .
اگر نفس مطمئنه شد امر به بدیها نمیکند ، اگر اماره شد به زشتیها و کارهای خلاف وادار مینماید ، اگر سبعی شد به اخلاق رذیله همانند حرص و حسد مبتلا میکند و اگر بهمیمی شد پی شهوات میرود .
برای اینکه انسان بتواند مهار نفس را بدست بگیرد و در دام شیطانی نیفتد ، باید مراقبه و محاسبه و معاینه نفس را مرعی بدارد و در نیت و فکر مواظبت کامل کند که نفس اژدهاست ، گر آنی از او غافل شود صاحبش را به آتش نزدیک و از بین میبرد[۲۲۲].
اژدهای نفس
در تاریخ آمده که : یک نفر مارگیر بود و معرکه گیری میکرد . او به کوهستان رفت تا ماری بگیرد و به بغداد بیاورد و به مردم نشان بدهد تا پولی در بیاورد .
فصل زمستان بود و پس از تحمل رنجها اژدهای بسیار بزرگی در کوهی پیدا کرد ، چون هوا سرد بود اژدها افسرده و بی حرکت بود ، و او با زحمت آنرا بطرف شهر بغداد میبرد و داد میزد مردم بیائید ببینید که چه اژدهائی را شکار کردهام .
مردم کنار شهر دجله بغداد جمع شدند و صدها نفر اجتماع کردند و منتظر بودند تا این اژدها را ببینند .
هوا گرم شده بود و جمعیت زیاد شده بودند و اژدها بر اثر آفتاب قدرت گرفت ، وقتی مارگیر از کیسه آنرا بیرون آورد ، ناگهان دیدند اژدها جنبید و به طرف مارگیر جهید و او را هلاک کرد و از بین برد؛ و مردم هم از ترس فرار کردند .
ای برادر غافل مباش که نفس تو همان اژدهاست[۲۲۳]که اگر قدرت یابد تار و پود زندگی تو را در هم مینوردد . تو مپندار که بدون سرکوبی و مقاومت در برابر خواستههای نفس ، او را با تمام احترام زیر سلطه خود نگهداری مگر هر آدم زبونی میتواند به تسلط بر نفس حیوانی خود دست یابد .[۲۲۴]
آب لیموی شیراز
مرحوم شیخ عبدالحسین خوانساری گفت : در کربلا عطاری بود مشهور و معروف ، مریض شد و جمیع اجناس دکان و اثاث خانه منزل خود را به جهت معالجه فروخت اما ثمر نکرد؛ و جمیع اطباء اظهار ناامیدی از او کردند .
گفت : یک روز به عیادتش رفتم و بسیار بدحال بوده و به پسرش میگفت : اسباب منزل را به بازار ببر و بفروش و پولش را بیاور برای خانه مصرف کنید تا به خوب شدن یا مردن راحت شوم !
گفتم : این چه حرفی است میزنی ؟ ! دیدم آهی کشید و گفت : من سرمایه زیادی داشتم و جهت پولدار شدن من این بود که یکسالی مرضی در کربلا شایع شد که علاج آنرا دکترها منحصر به آبلیموی شیراز دانستند ، آب لیموگران و کمیاب شد .
نفسم به من گفت : قدری آب لیمو دارای چیز دیگر ممزوج به او کن و بوی آب لیمو از آن فهمیده میشد او را به قیمت آب لیموی خالص بفروش تا پولدار شوی .
همین کار را کردم ، و آب لیمو در کربلا منحصر به دکان من شد و سرمایه زیادی از این مال مغشوش بدست آوردم تا جائی که در صنف خودم مشهور شدم به (پدر پولهای هزارهزاری ) .
مدتی نگذشت که به این مرض مبتلا شدم ، هر چه داشتم فروختم برای معالجه فایدهای نکرده است ، فقط همین آخرین متاع بود که گفتم این را بفروشند یا خوب میشوم یا میمیرم و از این مرض خلاص میشوم[۲۲۵].
بهترین و بدترین
حضرت لقمان که معاصر حضرت داود بود ، در ابتدای کارش بنده یکی از ممالیک بنی اسرائیل بود . روزی مالکش آن جناب رابه ذبح گوسفندی امر فرمود و گفت : بهترین اعضایش را برایم بیاور .
لقمان گوسفندی کشت و دل و زبانش را بنزد خواجه و مالک خود آورد . پس از چند روز دیگر خواجه اش گفت : گوسفندی ذبح کن و بدترین اجزایش را بیاور .
لقمان گوسفند کشت و دل و زبانش را بنزد خواجه و مالک خود آورد . پس از چند روز دیگر خواجه اش گفت : گوسفندی ذبح کن و بدترین اجزایش را بیاور .
لقمان گوسفندی کشت و باز زبان و دل آنرا برای خواجه آورد . خواجه گفت : به حسب ظاهر این دو نقیض یکدیگرند ! ! لقمان فرمود : اگر دل و زبان با یکدیگر موافقت کنند بهترین اعضاء هستند ، اگر مخالفت کنند بدترین اجزاست . خواجه را از این سخن پسندیده افتاد و او را از بندگی آزاد کرد[۲۲۶].
ابو خیثمه
مالک بن قیس مشهور به ابوخیثمه از یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله بود و در بسیاری از جنگها شرکت داشت . او و چند نفر از رفتن به جنگ تبوک خودداری کردند . بعد از ده روز از حرکت رسول خدا به سوی تبوک ، در ظهر گرمای شدید تابستان ، از بیرون بخانه آمد و در میان باغی که داشت برای دو همسر خود سایبانی ساخته بود . آنان کوزه آب خنک آماده و غذا مطبوعی تهیه و دیوارهای سایبان را آب پاشیده تا هوای داخل آن خنک باشد و منتظر همسرشان بودند . وقتی ابو خیثمه نظری به زنان و آب سرد و غذا و همسران زیبا در آسایش انداخت به یاد رسول خدا افتاد و نفسش به او گفت : رسول خدا در گرما و سختی ، من در راحتی و آسایش روا نبود ، بعد گفت : منافق در دین شک میکند ولی نفسم بهمان جهتی که دین توجه میکند روی میآورد .
وسائل سفر را برایش آماده و با شتر بسوی جنگ تبوک رهسپار شد در راه با عمیر بن وهب رفیق شد ، وقتی نزدیک اردو و خیمه پیامبر رسید به عمیر گفت : من تخلف از همراهی پیامبر کردهام بگذار تنها برای عذرخواهی بروم .
شخصی به پیامبر عرض کرد : کسی از راه میرسد ! پیامبر فرمود : خدا کند ابوخیثمه باشد ؟ چون نزدیک شد و شتر را خوابانید شرفیاب حضور پیامبر شد و پیامبر فرمود : از تو همین انتظار را داشتم ؛ و او داستان حرکت و حدیث نفس خود به عرض پیامبر رسانید؛ و پیامبر درباره اش دعا فرمود .[۲۲۷]
نفس مستعد
استعداد و قابلیت هر کس ندارد تا به ترقیات عالیه برسد و توفیقات ربانی شامل حال او شود .
ابوحمزه ثمالی از کسانی بود که این آمادگی در او بود و مورد توجه چهار امام معصوم قرار گرفت تا جائی که امام صادق علیه السلام او را میدید ، فرمود : هر وقت ترا میبینم در خود احساس آرامش و راحتی میکنم[۲۲۸] .
از بس نفس او پاک بود بیشتر اوقات خود را در مسجد کوفه میگذرانید و به عبادت مشغول بود .
ابوحمزه گوید : روزی جلوی ستون هفتم مسجد کوفه نشسته بودم که از درب (کنده ) مردی وارد شد که زیباتر و خوشبوتر و خوش لباستر از او ندیده بودم ، عمامهای بر سر و پیراهنی با نیم تنه بر تن داشت لیکن عبا نداشت ، کفشهای عربی را از پای در آورد ، در کنار ستون هفتم به نماز ایستاد .
چنان تکبیرالاحرام گفت که کوی بر بدنم سیخ شد و شیفته لهجه پاک و دلربای او گردیدم . نزدیک رفتم تا سخنانش را بشنوم . دعائی خواند و چهار رکعت نماز بجای آورد ، پس از اتمام نماز برخواست و از مسجد خارج شد .
من به دنبال او حرکت نمودم تا به کنار کوفه رسید ، دیدم غلامی شتری را آماده دارد . از او پرسیدم این آقا کیست ؟ گفت : از سیمای او نشناختی ؟ او علی بن الحسین زین العابدین است .
چون امام را شناخت خود را به پای امام انداخت و شروع به بوسیدن پای مبارک امام نمود .
امام با دست مبارک او را بلند کرد و فرمود : چنین مکن که سجده غیر خدا را نشاید .
بعد ابوحمزه از اصحاب خاص امام سجاد شد ، و امام باقر و امام صادق و امام کاظم علیه السلام را درک و از فیوضات آنها استفاده کرد تا جائی که امام رضا علیه السلام فرمود : ابوحمزه لقمان زمان خود بود ، زیرا که چهار نفر از ما را خدمت کرده (و استفاده برده ) بود .[۲۲۹]
ولایت=
مقدمه
قال الله الحکیم : (لایتخذ المؤ منون الکافرین اءولیاء) (آل عمران : آیه ۲۸)
- مؤ منین نباید کفار را دوست و ولی خود بگیرند .
امام کاظم علیه السلام : ولایه علی علیه السلام مکتوبه فی صحف جمیع الانبیاء[۲۳۰]
- ولایت امیرالمؤ منین علیه السلام در کتابهای همه انبیاء نوشته شده است .
شرح کوتاه :
از اول خلقت خداوند مقام خلافت الهی را به اولیاء خود داد تا مخلوق بی هادی و رهبر نباشند .
زمان حاضر ولایت از آن حضرت ولی عصر علیه السلام است که مظهر و جامع همه اسماء و صفات الهی حضرت حق است .
شخص متخلف از فرمان ولی ، مورد بغض و خشم خدا قرار میگیرد . معیار در امر ولایت مطابعت از او ، و دوستی به ولی است و بهترین دلیل سفارشات پیامبر در حق امیرالمؤ منین علیه السلام است که تاریخ گویای آنست .
در زمان ما که عنایت ولی حقیقی امام زمان شامل همه است ، جا دارد از توجه به ساحتش غافل نشد و از او استمداد و مدد گرفت .
غلام سیاه
غلام سیاهی را به خدمت علی علیه السلام آوردند که دزدی کرده بود . حضرت فرمود : ای اسود (سیاه ) دزدی کردی ؟ عرض کرد : بلی یا علی علیه السلام ، فرمود : قیمت آنچه دزدیدهای به دانک و نیم میرسد ؟ عرض کرد : بلی ، فرمود : بار دیگر از تو میپرسم اگر اعتراف نمایی (انگشت ) دست راست تو را قطع میکنم .
عرض کرد : بلی یا امیرالمؤ منین ؛ حضرت بار دیگر از وی پرسید و او اعتراف کرد؛ به فرموده امام انگشتان دست راست او را بریدند .
غلام سیاه انگشتان دست بریده را بر دست دیگر گرفته و بیرون رفت ، در حالی که خون از آن میچکید .
عبدالله بن الکواء[۲۳۱]به وی رسید و گفت : غلام سیاه دست راستت را کی برید ؟ گفت : شاه ولایت امیر مومنان پیشوای متقیان مولای من و جمیع مردمان و وصی رسول آخرالزمان .
ابن الکوا گفت : ای غلام ! دوست تو را بریده است و تو مدح و ثنای او میکنی ؟ گفت : چگونه مدح او نگویم که دوستی او با خون و گوشت من آمیخته است ؟ ! آن حضرت دست مرا به حق برید .
ابن الکوا به خدمت حضرت امیر علیه السلام آمد و آنچه شنیده بود را معروض داشت حضرت فرمود : ما را دوستانی هستند که اگر به حق قطعه قطعه شان کنیم به جز دوستی ما نیفزاید ، و دشمنانی میباشند که اگر عسل به گلویشان فرو کنیم جز دشمنی ما نیفزاید .
پس حضرت امام حسن علیه السلام را فرمود : برو غلام سیاه را بیاور او رفت و غلام سیاه بیاور او رفت و غلام سیاه را همراه خود آورد؛ حضرت فرمود : ای غلام من دست تو را بریدم و تو مدح و ثنایم میکنی ؟ غلام عرض کرد : مدح و ثنای شما را حق تعالی میکند ، من که باشم که مدح شما را کنم یا نکنم ! حضرت دست او را (به معجزه ) به جای خود نهاد ، ردای خود را بر وی افکند و دعایی بر آن خواند - بعضی گفتهاند سوره حمد بود - فی الحال دست وی درست شد ، چنانکه گویی هرگز نبریدهاند[۲۳۲]
عیال عبدی شاعر
عبدی[۲۳۳]گفت : عیالم بمن گفت ، مدتی امام صادق را زیارت نکردهایم خوبست به حج برویم و بعد به خدمت حضرتش برسیم ! گفتم : خدا شاهد است چیزی ندارم تا بتوانم بوسیله آن مخارج سفر را تاءمین نمایم او گفت : مقداری لباس و زر و زیور دارم آنها را بفروش تا به مسافرت برویم ، من هم همین کار را کردم .
همینکه نزدیک مدینه رسیدیم زنم مریض شد ، بطوری که مرضش شدت یافت و نزدیک به مرگ گردید .
وارد مدینه شدیم او را در منزل به حال احتضار گذاشتم و خدمت امام رسیدم ؛ وقتی شرفیاب شدم ، دیدم امام دو جامه سرخ رنگ پوشیده است . سلام کردم و جواب داد و از حال زنم پرسید جریان را به عرضش رساندم و گفتم : از او با ناامیدی به خدمتتان آمدم .
امام سر بزیر انداخت و کمی تاءمل کرد ، آنگاه سر برداشت و فرمود : بواسطه بیماری همسرت محزونی ؟ عرض کردم : آری فرمود غمگین مباش که خوب میشود من از خدا خواستم او را شفا دهد ، اینک مراجعت کن میبینی کنیز دارد شکر طبرزد به او میدهد .
عبدی گوید : با عجله برگشتم ، دیدم همانطور که امام فرموده است ؛ پرسیدم خانم حالت چطور است ؟ گفت : خدا مرا سلامتی بخشید ، اشتها به این شکر پیدا کردم .
گفتم : از نزدت رفتم ماءیوس بودم امام از حالت پرسید و من شرح احوالت گفتم ، فرمود خوب میشود ، برگرد ، خواهی دید که شکر طبرزد میخورد .
همسرم گفت : وقتی تو رفتی من در حال جان دادن بودم ناگاه دیدم مردی که در جامه سرخ رنگ پوشیده بود وارد شد و بمن گفت : حالت چطور است ؟ گفتم : مردنی هستم ؛ هم اکنون عزرائیل برای قبض روحم آمده است . آنمرد رو به عزرائیل کرد و فرمود : ای ملک الموت ! عرض کرد :
بلهای امام ، فرمود : مگر تو ماءمور نیستی که از ما اطاعت کنی و حرف ما را بشنوی ؟ عرضکرد : آری .
فرمود : من امر میکنم که مرگ او را تا بیست سال دیگر بتاءخیر اندازی ، ملک الموت عرضکرد : مطیع فرمانم ، آن مرد (امام صادق ) با ملک الموت بیرون شد من بهوش آمدم[۲۳۴]
پسر دائی معاویه
محمد بن ابی حذیفه پسر دائی معاویه بود . چون پدرش کشته شد تحت کفالت عثمان بزرگ شد ولی از فدائیان امیرالمؤ منین صاحب ولایت بوده است وقتی که محمد بن ابی بکر استاندار مصر را لشکر معاویه کشتند محمد بن ابی حذیفه زخمی شد .
عمروعاص او را به شام نزد معاویه فرستاد و معاویه او را زندانی کرد . روزی معاویه به اطرافیانش گفت : چطور این فامیل نادان محمد را بیاوریم و توبیخ کنیم شاید دست از علی علیه السلام بردارد و او را ناسزا گوید ؟ اطرافیان معاویه قبول کردند .
محمد را از زندان بیرون آورده و به مجلس معاویه آورند معاویه گفت : وقت آن نرسیده است که از روش باطل خود دست برداری و دست از علی علیه السلام آن مرد دروغگو برداری ؟ مگر نمی دانی علی علیه السلام در قتل عثمان دست داشته ، و ما نیز خونخواهی او میکنیم .
محمد فرمود : معاویه من از همه بتو نزدیکترم و ترا بهتر از همه میشناسم ؟ گفت : آری ، فرمود : بخدائیکه جز او خدائی نیست کسی جز تو و افراد تو که از طرف عثمان ، ریاست بشما داد ، مورد اعتراض مردم واقع نمیشد ، او را نمیکشتند . ای معاویه تو در جاهلیت و اسلام یکسان بودهای و اسلام تاءثیری در تو نداشت . مرا بدوستی علی علیه السلام ملامت میکنی و حال آنکه تمام عباد و زهاد و انصار آنان که روزها را به روزه ، و شبها را به نماز میگذرانند با علی علیه السلام هستند ولی فرزندان آزاد شدگان فتح مکه و فرزندان منافقان با تو هستند .
بخدا قسم تا زندهام علی علیه السلام را برای خدا و رضایت پیامبر دوست میدارم و ترا دشمن دارم !
معاویه گفت : مثل اینکه هنوز در گمراهی هستی ؟ او را بزندان انداخت . مدتی در زندان بود بعد فرار کرد . معاویه لشگری را به فرماندهی عبیدالله بن عمرو برای دستگیری او فرستاد تا عاقبت در غاری او را گرفتند و کشتند .[۲۳۵]
مکنده شیر از پستان ولایت
روزی امام علی علیه السلام موقع خروج از منزل با گروهی برخورد میکند و میپرسد که هستید ؟ جواب میدهند که از شیعیان شما هستم ! امام میفرمایند : من در چهره شما نشان شیعیان خود را نمیبینم .
آنان شرمگین میشوند و یکی از آنان از امام میپرسد : نشان شیعیان شما چیست ؟ امام سکوت میکند و بعد مردی عابد به نام همام بن عباده[۲۳۶]خثیم ، امام را سوگند میدهد که آن نشانها را بازگوید ، و امام خطبه متقین را بیان میدارند البته در نهج البلاغه سئوال همام درباره صفات پارسایان است[۲۳۷]؛ او به امام میگوید : متقین را برایم چنان توصیف فرما که گویی آنان را به چشم میبینم .
امام در جواب او درنگ میکند و سپس میفرماید : ای همام پروای از خدا داشته باشد و نیکوکاری کن که همانا خداوند با کسانی است که تقوا بورزند و اهل نیکوکاری باشند .
همام به این سخن قانع نشد و امام را سوگند داد ادامه دهد . اما به درخواست همام شروع میکند و اوصاف متقین را میفرماید . . .
وقتی کلام حضرت به این جمله میرسد . . دوری متقی از مردم بخاطر کبر نیست و نزدیک اش به مردم بخاطر مکر نیست ؛ یکمرتبه همام فریادی کشید و مرد . امام فرمود : به خدا سوگند که بر او از این میترسیدم ، و سپس فرمود : موعظهای بلیغ به اهلش چنین میکند .[۲۳۸]
دیدن شاه ولایت
هارون الرشید عباسی را پسری بنام قاسم بود که از علایق دنیوی قرار کرده و پیوسته به گورستانها رفته ، همانند ابر بهار زار زار میگریست .
روزی هارون در مجلس بود و قاسم آمد ، جعفر برمکی وزیر خندید ! هارون پرسید : چرا میخندی ؟ گفت : احوال این پسر اصلا به شما خلیفه نمیخورد و دائما با فقراء همنشین و به گورستانها میرود !
هارون گفت : شاید به او حکومت جائی را ندادهایم اینطور رفتار میکند . او را خواست نصیحت کرد و گفت : میخواهم حکومت مصر را بتو بدهم و اگر دنبال عبادت هم میروی وزیر صالح و کاردان بتو میدهم ، اما قاسم قبول نکرد .
هارون حکومت مصر را برایش نوشت و مردم تهنیت گفتند و بنا بود فردا به آنجا برود ، شبانه فرار کرد .
هارون رد پای قاسم را توانست تا رودخانه را بگیرد اما بعدش را نتوانست پیدا کند . قاسم سوار کشتی شد به بصره رفت .
عبدالله بصری گوید : دیوار خانهام خراب شده رفتم دنبال کارگر ، به جوانی برخورد کردم که نشسته قرآن میخواند بیل و زنبیل نزدش گذاشته ؛ از او درخواست کردم بیاید کار کند گفت : مزد چقدر است ؟ گفتم : یک درهم ، قبول کرد ، از صبح تا غروب باندازه دو نفر برایم کار کرده خواستم پول بیشتر بدهم قبول نکرد .
فردا رفتم دنبالش پیدا نکردم ، سئوال کردم ، گفتند : این جوان روزهای شنبه فقط کار میکند و بقیه ایام مشغول عبادت است !
روز شنبه رفتم دنبالش ، آمد برایم کار کرد ، مزدش را دادم و رفت . شنبه دیگر رفتم ندیدمش ، گفتند : دو سه روز است که مریض احوال است و خانه اش فلان خرابه است .
رفتم او را پیدا کردم و گفتم : من عبدالله بصری هستم ، گفت : شناختم ، گفتم : شما چه نام دارید ؟ گفت : قاسم پسر هارون خلیفه عباسی . بر خود لرزیدم و او گفت : در حال مردنم ، وقتی از دنیا رفتم این بیل و زنبیل مرا بده به آن کسی که قبر حفر میکند ، این قران را بده به کسی که برایم بتواند بخواند ، این انگشتر را میبری بغداد روز دوشنبه مجلس عام است به پدرم میدهی و می گوئی : این را بگذارد روی اموال دیگر ، قیامت خودش جواب بدهد !
عبدالله بصری میگوید : قاسم خواست حرکت کند نتوانست ، دو مرتبه خواست نتوانست ، گفت : عبدالله زیر بغلم را بگیر آقایم امیرالمؤ منین علیه السلام آمده است بلندش کردم بعد جان به جان آفرین داد .[۲۳۹]
وسواس
مقدمه
قال الله الحکیم : (من شر الوسواس الخناس الذی یوسوس فی صدور الناس ) (ناس : آیه ۵-۴)
- بگو پناه میبرم از شر وسوسه شیطانی که کارش وسوسه در دلهای مردمان است .
امام صادق علیه السلام : ساءلت اءباعبدالله عن الوسوسه و ان کثرت فقال لا شی ء فیها تقول لا اله الا الله [۲۴۰]
- از حضرت صادق سئوال شد از وسوسه اگر چه زیاد باشد چه کنم ؟ فرمود : چیزی نیست (زیاد) ذکر لا اله الا الله را بگو .
شرح کوتاه :
شیطان بر آدمی مسلط نمیشود بوسوسه کردن وقتی که انسان از ذکر خدا اعراض کرد و امر حق را کوچک شمرد و نواهی را انجام داد ، معلوم میشود که معلول وسوسهای بود که شیطان در دل رخنه کرده بود .
وسوسه چیزیست که از خارج قلب با اشاره دل و مجاورت طبع و خیال بوقوع میپیوندد .
هرگاه وسوسه در قلب جا کرد ، شخص را به سرگردانی و ضلالت میکشاند . پس از فریب شیطان نباید ایمن شد؛ و دائما به مراقبت حال باید مشغول بود و در هر حال به یاد خداوند آگاه و ناظر بود ، تا به صید وسوسه دچار نشد و از التجاء به حق نباید غافل شد که او بهترین یاور در دفع وسواس شیطانی است .[۲۴۱]
ارادت
مردی نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد عرض کرد : ای رسول خدا من منافق شدم ، فرمود : به خدا سوگند تو منافق نشدهای ، اگر منافق بودی نزد من نمیآمدی که مرا بآن آگاه میکنی ، چه چیزی تو را بشک انداخته ؟ بگمانم آن دشمن حاضر بخاطرت آمده و بتو گفت : کی تو را آفریده ! تو گفتی : خدا مرا آفریده .
پس بتو گفت : چه کسی خدا را آفریده ؟ گفت : به آن خدائی که ترا مبعوث کرده دست همان است که شما می فرمائید .
پیامبر فرمود : شیطان از راه عمل خودتان نزدتان میآید چون بر شما دست نمییابد ، از راه وسوسه در ذهن بسراغ شما میآید تا شما را گمراه کند ، هر گاه چنین چیزی پیش آمد خدا را به وحدانیت یاد کنید (تا خیالات شیطانی از شما دور شود)[۲۴۲]
فرصت ندادن به وسوسه شیطان
روزی یکی از بازرگانان متدین در صحن مقدس امام حسین علیه السلام در کربلا؛ جمعی نشسته بود و گفتگو میکرد . در این وقت یک نفر آمد و در وسط صحن به آنها گفت : فلان تاجر از دنیا رفت . بازرگان مذکور تا این سخن را شنید ، به حاضران گفت : آقایان گواه باشید که این تاجر تازه گذشته ، فلان مبلغ از من طلبکار است .
یکی از حاضران گفت : چه موجب شد که این سخن را در این وقت بگویی ؟ بازرگان گفت : من مبلغی را از این تاجر فوت شده ، قرض گرفتم ، و هیچ گونه سندی به او ندادهام ، و هیچ کس جز خودش اطلاع نداشت ، ترسیدم شیطان با وسوسه خود مرا گول بزند ، و این مبلغ را به بهانه اینکه کسی اطلاع ندارد به ورثه او ندهم ، شما را گواه گرفتم ، تا برای شیطان هیچ گونه فرصت و راه طمع به سوی من باقی نماند و توطئه شیطان را جلوتر نابود نمایم[۲۴۳]
وسوسه و اثر وضعی عمل
مرد سقائی در شهر بخارا بود و سی سال به خانه زرگری آب میبرد و هیچ نظر بدی از او دیده نشد .
روزی سقا آب به منزل زرگر برد و چشم او به دست زن زرگر افتاد و به وسوسه افتاد و او را تقبیل کرد و لذت برد .
ظهر زرگر وارد منزل شد عیالش گفت : امروز تو در دکان چه کار بدی کردهای ؟ گفت : هیچ ، اصرار کرد و مرد زرگر گفت :
زنی برای خرید دستبند به دکانم آمد و من خوشم آمد ، و بوسوسه بازوی او را گرفتم و او را بوسیدم .
زن گفت : الله اکبر . مرد گفت : چرا تکبیر گفتی . زن جریان سقا و بوسیدن او را گفت ؛ که اثر وضعی عمل تو ، باعث شد سقائی که سی سال با چشم پاک به خانه ما رفت و آمد داشت اینکار را کند .[۲۴۴]
شیطان در سه حال
علت اینکه حاجیان در سه جا از زمین منی سنگ به شیطان (رمی جمره ) میزنند[۲۴۵] اینست که : وقتی ابراهیم در خواب دید که خداوند میفرماید : اسماعیل را ذبح کن ، بدون آنکه جریان را به اسماعیل بگوید به فرزندش فرمود : پسرم طناب و کارد را بردار تا به این دره برویم و مقداری هیزم تهیه کنیم . شیطان بصورت پیرمردی سر راه ابراهیم آمد و گفت : چه کار میخواهی بکنی ؟ گفت : امر خدا را میخواهم انجام بدهم . شیطان گفت : این شیطان در خواب به تو دستور داده این کار را انجام دهی ؛ ابراهیم او را شناخت و طرد کرد .
وسوسه در ابراهیم اثر نکرد نزد اسماعیل آمد و جریان کشتن را به اسماعیل گفت ، اسماعیل فرمود : برای چه ؟ گفت : پنداشته که پروردگارش او را به این کار دستور داده . فرمود : اگر امر خدا باشد قبول کنم . شیطان برای وسوسه نزد هاجر مادر اسماعیل رفت و جریان را گفت . هاجر فرمود : علاقهای که ابراهیم به اسماعیل دارد او را نخواهد کشت ، شیطان گفت : او خیال کرده خدا او را دستور داده است ؟ هاجر فرمود : اگر خدا گفته باشد ما تسلیم او هستیم ، شیطان دور شد و نتوانست ابراهیم را از این دستور الهی به وسوسه منحرف کند ، لذا سه جا ابراهیم سنگ بطرف شیطان انداخت تا دور شود؛ خدا به این خاطر ، این عمل را سنت قرار داد تا حاجیان هر ساله آنرا تکرار کنند .[۲۴۶]
وسوسه در وضو
یکی از مسلمانان در وضو گرفتن وسواس داشت یعنی چندین بار اعضاء وضو را میشست ، ولی به دلش نمیچسبید و آن را نادرست میخواند و تکرار میکرد .
عبدالله بن سنان میگوید : به حضور امام صادق علیه السلام رفتم و از آن مسلمان صحبت کردم و گفت : با این که او یک مرد عاقل است در وضو گرفتن وسواس دارد .
امام فرمود : این چه عقلی است که در او وجود دارد ، و چگونه مرد عاقلی است ، با این که از شیطان پیروی میکند !
گفتم :
چگونه از شیطان پیروی میکند ؟ فرمود : از او بپرس این وسوسه که به او دست میدهد ، و وسواسی که دارد از چیست ؟ خود او در جواب خواهد گفت : از کار شیطان است [۲۴۷]
همسایه
مقدمه
قال الله الحکیم : (والجار ذی القربی و الجار الجنب ) (نساء : آیه ۳۶)
- به همسایه خویشاوند و همسایه بیگانه نیکی و احسان کنید .
قال رسول الله صلی الله علیه و آله : اءحسن مجاوره من جاورک تکن مؤ منا[۲۴۸]
- با همسایه خود خوب همسایگی نما تا مؤ من باشی .
شرح کوتاه :
از مباحث حقوقی یکی حق همسایه است ، چنانکه اگر همسایه (طبق فرموده پیامبر) کافر باشد یک حق و اگر مسلمان باشد دو حق و اگر خویش هم باشد سه حق دارد ، پس کسی که حق همسایه (حتی کافر را) مراعات نکند ، و شرش خدای نکرده به همسایه برسد ، در ایمانش مشکل دارد .
(حرمت همسایه بر همسایه مثل حرمت مادر است )[۲۴۹]پس نیکی با آنان را در زندگی حقوقی باید مراعات کرد که موجب فزونی عمر و آبادی دیار و شهر میشود .
اگر همسایه گرسنه محتاج است و پوشاک ندارد و امثال اینها ، لازم است او را سیر و احتیاجش برآورده شود؛ و اگر تقصیری کرد و کوتاهی در کاری نمود ، از برخورد تند و مقابله به مثل پرهیز کرد .[۲۵۰]
فروش خانه با همسایه
محمد بن جهم خانه اش را در معرض فروش گذاشت و قیمت سنگینی برایش قرار داد و آن پنجاه هزار درهم بود .
چون خریداران جمع شدند گفتند : خانه ات را به چه قیمت میفروشی ؟ گفت : علاوه بر خانه ، حق همسایهام سعید بن عاص را به چه مقدار از من خریداری میکنید ؟ گفتند : مگر همسایگی خرید و فروش میشود ؟ گفت : چگونه فروخته نشود ، همسایه شخصی اگر از او چیزی بخواهند عطا میکند و اگر چیزی نخواهند خودش بدون سئوال بخشش میکند ، اگر بوی بدی میکنی در حق تو نیکی میکند ! !
این سخن به سعید بن عاص رسید خوشش آمد و صد هزار درهم برای وی فرستاد و گفت : خانه ات را مفروش[۲۵۱]
کافر و همسایه مومن
علی بن یقطین گفت : امام کاظم علیه السلام بمن فرمود : در بنی اسرائیل مردم مومنی بود که همسایه کافری داشت و این کافر همیشه به مومن مهربانی و مدارا و خوبی میکرد .
چون آن کافر مرد ، خداوند برایش خانه از خاک مخصوص در آتش برزخ قرار داد که او را از آتش جهنم برزخ حفظ کند ، و خداوند روزی به او میرساند .
به کافر در برزخ گفته شده : این جایگاه اثر خوبیها و مهربانی که به فلان همسایه مومن کردی ، خدا بتو بخشیده است که نمیسوزی[۲۵۲]
تاءدیب همسایه
مردی نزد پیامبر آمد و از اءذیت همسایه اش شکایت کرد . پیامبر فرمود : صبح جمعه اثاثیه خانه را ببر در کوچه بگذار تا مردمی که میروند به نماز جمعه ببینند ، هر گاه از تو علت را بپرسند ، بگو از جهت اذیت همسایه این کار را کردم .
بدستور پیامبر آن فرد اثاثیه خانه را در کوچه گذاشت و همسایه فهمید؛ از او خواهش که اثاثیه را درون خانه ببرد ، و گفت : به خدای عهد میکنم که دیگر ترا اذیت ننمایم .[۲۵۳]
چهل خانه
عمرو بن عکرمه گوید : بر امام صادق علیه السلام وارد شدم عرض کردم : همسایهام مرا اذیت میکند ! فرمود : با او خوش رفتاری کن ، گفتم : خدا او را رحمت نکند .
امام از من روی گردانید ! من نخواستم به این شکل از حضرت جدا شوم ، عرضکردم آخر او به شکلهای مختلف اذیتم میکند ! فرمود : خیال میکنی اگر در ظاهر با او دشمنی نمائی (و مقابله به مثل کنی ) میتوانی از او انتقام بگیری .
عرضکردم میتوانم ، فرمود : همسایه تو از کسانی است که از آنچه خدا به همسایهها داده است حسادت میبرد ، اگر نعمتی برای کسی ببیند ، اگر خانواده داشته باشد به آنها تعرض مینماید و آزار میکند ، و اگر خانواده ندارد به خدمتکار او اذیت میکند ، اگر خدمتکار نداشته باشد شب بیدار بماند و روز به خشم گذراند . همانا مردی از انصار نزد پیامبر و عرضکرد
- خانهای در فلان قبیله خریدم ولیکن نزدیکترین همسایهام کسی است که به خیرش امیدوار نیستم و از شرش در امان نیستم . پیامبر امر کرد علی علیه السلام و سلمان و اباذر و یک نفر دیگر (مقداد) بروند در مسجد به آواز بلند بگویند : هر کس همسایه اش از آزارش ایمن نباشد ایمان ندارد پس آنها سه بار گفتند . سپس با دست اشاره کرد که تا چهل خانه از چهار طرف همسایه باشند .[۲۵۴]
قانون چنگیزخان
چنگیزخان مغول ، قوانینی چند وضع کرد که مردم به آن عمل کنند ، یکی آن بود که کسی گوسفند و یا حیوان دیگری را بخواهد بکشند باید گلوی آنرا بگیرد و خفه کند ، ذبح با کارد ممنوع است کسی این کار را کند سرش از تن جدا کنند .
یکی از مسلمانان در همسایگی شخص مغول خانه داشت و آن مغول با او بد بود . روزی دید همسایه مسلمان گوسفند خریده ، پیش خود گفت حتما با کارد آنرا ذبح خواهد کرد . رفت دو نفر از دوستان خود را برای شهادت پشت بام برد و آن مسلمان گوسفند را ذبح کرد؛ آن مغول و دوستانش وارد خانه مسلمان شدند؛ با گوسفند ذبح شده او را گرفتند به حضور چنگیزخان بردند .
چنگیز از آن سؤ ال نمود که مسلمان در کوچه این کار را کرده یا توی خانه ؟ گفت : درون خانه ، گفت شما کجا دیدید ؟ گفت : از بالای پشت بام دیدیم .
چنگیز گفت : حکم ما در میان کوچه و بازار انجام نشد ، امور پنهانی زیاد و خداوند عالم است ، و همه خلافهای پنهانی را میپوشاند؛ بعد به جلاد گفت : سر از بدن این مغول جدا کنید تا دیگر کسی به خانه همسایه نگاه نکند .[۲۵۵]
هدایت
مقدمه
قال الله الحکیم : (و یزید الله الذین اهتدوا هدی ) (مریم : آیه ۷۶)
- خدا هدایت یافتگان را بر هدایتشان میافزاید .
قال رسول الله صلی الله علیه و آله : (یا علی ) لئن یهدی الله علی یدک رجلا خیر لک مما طلعت علیه الشمس[۲۵۶]
- ای علی اگر خدا بوسیله تو مردی را هدایت کند برای تو باندازه آنچه آفتاب بر آن میتابد ، خیر قرار داده است .
شرح کوتاه :
خداوند وقتی این عالم را خلق کرد و بنی آدم را در آن جای داد ، ناگزیر هادیان بزرگ برای هدایت خلقش فرستاد ، و کتابهای آسمانی نازل فرمود تا خلائق به صراط مستقیم بروند و از لغزش و انحراف در امان باشند .
بعضی هدایتها مستقیم است مانند هدایت پیامبر و اولیاء خالص الهی به جذبات ، و اکثر هدایتها بواسطه افراد و صاحبان نفس و پدر و مادر و کتابهای خوب و بعضی وقایع و حوادث اتفاق میافتد .
هر گویندهای هدایت گر نیست و هر نفسی قابلیت راه راست رفتن را ندارد ، بهر تقدیر راه سعادت بسیار و خواهان آن کم و عزمها در احیای صراط متزلزل است .[۲۵۷]
دروغگو هدایت یافت
روزی خوات بن جبیر در راه مکه با عدهای از زنها طائفه بنوکعب نشسته بود (و با آنها گفت و شنود است ) اتفاقا حضرت رسول صلی الله علیه و آله از آنجا عبور میکرد به او فرمود : چرا با زنها نشستهای ؟ گفت : شتری دارم که سرکش است و مرتب فرار میکند ، اینجا آمدهام تا این زنها طنابی برایم ببافند تا شتر را با آن ببندم .
پیامبر صلی الله علیه و آله چیزی نفرمودند و رفتند؛ و بعد از انجام دادن کارشان بازگشتند و به او که هنوز آنجا بود فرمودند : دیگر آن شتر چموش فرار نکرد ؟ خوات میگوید : من خجالت کشیدم و چیزی نگفتم . بعد از آن واقعه پیوسته از پیامبر فرار میکردم و سعی مینمودم رو در روی پیامبر قرار نگیرم ؛ زیرا از برخورد با او (که فهمیده بود آنچه گفتم بهانهای بیش نبوده است ) حیا داشتم ، تا اینکه به مدینه آمدم .
روزی در مسجد نماز میخواندم ، دیدم رسول خدا آمدند در کنار من نشستند .
من نماز را طولانی کردم ، پیامبر فرمودند : نمازت را طولانی مکن که من در انتظارت هستم .
چون از نماز فارغ شدم به من فرمودند : آیا آن شتر چموش بعد از آن روز دیگر فرار نکرد ؟ من خجالت کشیده و برخاستم و از نزدش رفتم .
روز دیگر پیامبر را دیدم در حالیکه روی الاغی نشسته و هر دو پایش را به یک طرف انداخته بود و از کوچهای عبور میکرد بمن که رسید فرمود : آیا دیگر آن شتر فرار نکرد ؟ گفتم : بخدا قسم از روزی که مسلمان شدم هرگز آن شتر فرار نکرده است (و من خلاف به عرض شما رساندم ) .
پیامبر فرمود : الله اکبر الله اکبر خدایا خوات را هدایت فرما ،[۲۵۸]پس از آن روز او از مسلمانان واقعی شد و مورد هدایت قرار گرفت .[۲۵۹]
از بین بردن گمراه کننده
مردی برای امام حسن علیه السلام هدیه آورده بود ، امام به او فرمودند : در مقابل هدایت کدامیک از این دو را میخواهی ، بیست برابر هدیه ات (بیست هزار درهم ) بدهم یا بابی از علم را برایت بگشایم ، که بوسیله آن بر فلان مرد که ناصبی و دشمن خاندان ما است غلبه پیدا کنی و شیعیان ضعیف الاعتقاد قریه خود را از گفتار او نجات دهی ، اگر آنچه بهتر است انتخاب کنی مهم بین دو جایزه جمع میکنم (یعنی بیست هزار درهم و باب علم ) .
در صورتیکه در انتخاب اشتباه کنی بتو اجازه میدهم که یکی را برای خود بگیری ! عرض کرد : ثواب من در اینکه ناصبی را مغلوب کنم و شیعیان ضعیف را هدایت و از حرفهای او نجات بدهم آیا مساوی است با همان بیست هزار درهم ؟ فرمود : آن ثواب بیست هزار برابر بهتر از تمام دنیاست . عرض کرد : در این صورت چرا انتخاب کنم آن قسمتی از که ارزشش کمتر است ، همان باب علم را اختیار مینمایم .
امام فرمود : نیکو انتخاب کردی ؛ باب علمی که وعده داده بود تعلیمش نمود و بیست هزار درهم را نیز اضافه به او پرداخت ، و او از خدمت امام مرخص شد .
در قریه با آن مرد ناصبی بحث کرد و او را مجاب و مغلوب نمود . این خبر به امام رسید ، و روزی اتفاقا شرفیاب خدمت امام شد ، امام به او فرمود
- هیچکس مانند تو سود نبرد ، هیچکس از دوستان سرمایهای مثل تو بدست نیاورد ، زیرا درجه اول دوستی خدا ، دوم دوستی پیامبر و علی علیه السلام ، سوم دوستی عترت و ائمه ، چهارم دوستی ملائکه ، پنجم دوستی برادران مؤ منت را بدست آوردی ، و به عدد هر مومن و کافر پاداشی هزار برابر بهتر از دنیا نصیبت شد ، بر تو گوارا باشد .[۲۶۰]
سید حمیری
سید[۲۶۱]اسماعیل حمیری[۲۶۲]مکنی به ابوهاشم در عمان متولد و در بصره نشو و نما نمود و در بغداد (۱۷۹ یا ۱۷۳ هق ) وفات یافت .
پدر و مادر اسماعیل از خوارج و نواصب بودند و در شهر بصره هر روز بعد از نماز صبح علی علیه السلام را دشنام میدادند . اسماعیل با اینکه کودک بود از این جهت ناراحت بود با گرسنگی شبها را در مساجد میخوابید تا حرفهای پدر و مادر را درباره علی علیه السلام نشود و اگر گرسنه میشد به خانه میرفت و غذا میخورد و از خانه بیرون میآمد .
وقتی در جوانی اشعاری در هدایت پدر و مادر فرستاد آنها تصمیم گرفتند او را بکشند . شخصی بنام امیر عقبه بن مسلم به او خانه و زندگی میبخشد .
سید اسماعیل در مسیر مذهب روی به کیسانیه آورد که قائل به امامت محمد بن حنفیه پسر امیرالمؤ منین علیه السلام بودند ، که قائل بودند او در کوه رضوی است شیر و پلنگ از او حفاظت میکنند و از دو چشمهای از آب و غسل ارتزاق میکند و تا روزی قیام نماید و دنیا را پر از عدل و داد کند .
ابو بجیر عبدالله بن نجاشی با سید حمیری بحث میکند و نمیتواند او را هدایت کند . تا اینکه روزی سید خدمت امام صادق علیه السلام میرسد و میگوید : من بخاطر شما خاندان پیامبر از دنیا دست کشیدهام و از دشمنان بیزاری میجویم ولی شنیدهام و شما فرمودید : من منحرف هستم و راه صحیح در دست ندارم .
امام فرمود : پیامبر صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام و حسن علیه السلام و حسین علیه السلام بهتر از محمد حنفیه بودند مردند ، چگونه محمد نمرده است ؟ میگوید : شما دلیلی بر مرگش دارید ؟ آنگاه امام دست سید را میگیرد و میآورد بقیع دست روی قبر او گذاشت و دعائی خواند و یک مرتبه چشم برزخی سید باز شد و دید مردی با سر و روی سفید از قبر برزخی بیرون آمد و گفت : مرا میشناسی من محمد بن حنفیهام ، بدان که امام بعد امام حسین علیه السلام فرزندش علی بن الحسین علیه السلام بعد محمد باقر علیه السلام بعد از او این آقا امام است .
سید به مکاشفه برزخی ، هدایت شد و به تشیع گروید و اشعاری گفت : که مفهومش این است که متدین به دینی غیر از آنچه معتقد بودم شدم که جعفر بن محمد سرور مردمان مرا با آن هدایت کرد .[۲۶۳]
یاقوت
شیخ علی رشتی عالم منطقه لارستان که از شاگردان مرحوم شیخ مرتضی انصاری بود ، گوید : وقتی از زیارت امام حسین علیه السلام مراجعت کرده بودم ، از راه فرات به سمت نجف با کشتی کوچکی بین کربلا و طویرج میرفتم ، اهل کشتی از مردم حله بودند ، اکثرا مشغول لهو و لعب و مزاح بودند غیر یک نفر ، که آثار وقار از او ظاهر و آنان بر مذهب این جوان زخم زبان میزدند .
کشتی به جائی رسید که آب کم بود ، پیاده کنار رودخانه راه میرفتیم ، از احوالش پرسیدم ؟ گفت : پدرم از اهل سنت و مادرم از اهل ایمان ، اسم من یاقوت و شغلم فروختن روغن در حله است .
وقتی با جماعتی از اهل حله نزد عشایر دور دست میرفتیم و روغنی خریدیم در برگشت خوابیدم آنها رفتند ، من باقی ماندم ترس مرا گرفت و آنجا جای آبادی هم نبود . متوسل به خلفاء و مشایخ اهل سنت شدم فرجی برایم نشد ، به یاد حرف مادرم افتادم که فرمود : هر گاه درمانده شدی امام زنده ما را بنام ابوصالح المهدی صدا بزن به فریادت میرسد .
وقتی متوسل به حضرت شدم ، دیدم آقائی بر سرش عمامه سبز دارد ظاهر شد و راه را به من نشان داد و مرا هدایت کرد بدین مادرم در آیم بعد فرمود : الان به قریهای میرسی که همه شیعهاند .
عرض کردم : همراهم نمی آئی ؟ فرمود : الان هزاران نفر در اطراف دنیا بمن استغاثه مینمایند باید به داد ایشان برسند .
یاقوت گوید : اندکی نرفتم که به آن قریه رسیدم همراهان من روز بعد به آنجا رسیدند ، و به امر امام بدین شیعه آمدم ؛ اینان که درون کشتی هستند اقوام منند که با من هم مذهب نیستند .[۲۶۴]
عمیر بن وهب
عمیر بن وهب جمحی از رجال قریش و شجاعان و از کسانی بود که آتش جنگ بدر را برافروخت . خودش در این جنگ نجات پیدا کرد اما پسرش وهب به دست مسلمانان اسیر شد .
روزی عمیر با پسر عمویش صفوان بن امیه در کنار کعبه با همدیگر صحبت میکردند ، تا حرفشان به اینجا رسید که اگر مقروض نبودم و فقر خانوادهام نبود به مدینه میرفتم و با شمشیر محمد صلی الله علیه و آله را میکشتم زیرا شنیدم نگهبانی ندارد !
صفوان قبول کرد قرضهای او را بدهد و خانواده اش را نگهداری کند او با شمشیر و شتر ظاهرا به قصد گرفتن فرزند اسیرش به مدینه برود و در باطن پیامبر را بقتل برساند .
وقتی وارد مدینه شد جلو مسجد پیامبر پیاده شد و به دنبال هدف راه میرفت عمر او را دید فریاد زد این سگ را بگیرید ، جمعیت آمدند او را دستگیر کردند و عمر شمشیرش را گرفت و او را داخل مسجد پیامبر کرد . پیامبر تا او را دید فرمود :
عمر دست از او بردار .
پیامبر با او صحبت کردند ، علت آمدن به مدینه را پرسیدند ؟ گفت : برای آزادی فرزندم وهب آمدم !
پیامبر فرمود : تو در کنار کعبه با صفوان عهد بستی که بیائی با شمشیر در مدینه مرا به قتل برسانی و او قرضهای تو را بدهد و خانواده ات را نگهداری کند ولی خدا مرا حفظ میکند و تو نمیتوانی مرا بکشی !
چون از این راز پنهان ، پیامبر خبر داد ، شهادتین گفت و مسلمان شد و گفت : تاکنون باور نمیکردم که وحی بر شما نازل شود و با عالم غیب ارتباط داشته باشید ، ولی اکنون که این سر را کشف فرمودید ، بخدا و رسولش ایمان دارم و خدا را سپاسگزارم که به این وسیله مرا هدایت فرمود ![۲۶۵]
همنشین
مقدمه
قال الله الحکیم : (و اذا قیل لکم تفسحوا فی المجالس فافسحوا یفسح الله لکم ) (مجادله : آیه ۱۱)
- هرگاه گفته شود در مجالس خود جای را بر یکدیگر فراخ دارید این کار را برای همنشین انجام دهید که خدا بر توسعه شما بیفزاید .
امام صادق علیه السلام : لا ینبغی للمؤ من اءن یجلس مجلسا یعصی الله فیه و لایقدره علی تغیره[۲۶۶]
- سزاوار نیست مؤ من در مجلسی بنشیند که اهل مجلس معصیت خدا کنند؛ و خود قادر بر تغییر مجلس هم نباشد ! !
شرح کوتاه :
از لوازم ارتباطات همنشینی و مجالست با دیگران از فامیل و مؤ من و اهل کتاب و غیره میباشد .
مؤ من لازم است در هر مجلسی که رفت ، رو به قبله بنشیند ، هر جا که جائی بود بنشیند ، اگر حرفهائی از اسرار همنشین خود شنید آنرا فاش نکند .
با کسی مجالست کند که دیدنش موجب یاد خدا شود؛ و با آدمهای پست و جهال و عوام و پول پرستان دوری کند ، و از همنشینی با فقراء دوری نکند و برای کسب علم در مجالس علم برود ، تا از برکات مجالس موعظه بهره کافی ببرد؛ و بالاخره همنشینی انتخاب کند که اثر سوء برایش نداشته باشد .
همراه ناآزموده
سعدی گوید : یکسال از تنگه بین بلخ و هری [۲۶۷] به سفر میرفتم . راه سفر امن نبود زیرا رهزنان خونخوار در کمین مسافران و کاروانها بودند . جوانی به عنوان راهنما و نگهبان به همراه من حرکت کرد .
این جوان انسانی نیرومند و درشت هیکل بود و برای دفاع با سپر ورزیده بود و در تیراندازی مهارت داشت .
زور و نیرویش در کمان کشی به اندازه ده پهلوان بود ولی یک عیب داشت و آن اینکه با ناز و نعمت و خوشگذرانی بزرگ شده بود .
جهان دیده و سفر کرده نبود ، بلکه سایه پرورده بود ، با صدای غرش طبل دلاوران آشنا نبود و برق شمشیر سوارکاران را ندیده بود .
اتفاقا من و این جوان پشت سر هم حرکت میکردیم و هر مانعی که سر راه بود بر طرف میکرد .
ما همچنان به راه ادامه میدادیم که ناگاه دو نفر رهزن ، از پشت سنگی سر برآوردند و قصد جنگ ما نمودند ، در دست یکی از آنها چوبی و در بغل دیگری پتکی بود .
به جوان گفتم : چرا درنگ میکنی اکنون هنگام زور آزمایی است ؟ دیدم تیر و کمان از دست او افتاده و لرزیده بر اندام شده و خود را باخته است ، کار به جایی رسید که چارهای جز تسلیم نبود ، همه بار و بنه و اسلحه و لباسها را در اختیار آن دو رهزن قرار دادیم و با جان سالم از دست آنها رها شدیم .[۲۶۸]
اثر همنشین
ناپلئون بناپارت (۱۸۲۱ م ) امپراطور فرانسه روزی به تیمارستان (خانه دیوانگان ) وارد شد ، دید یک نفر را با زنجیر به دیوار بستهاند . از وضع رقت بار آن دیوانه متاءثر شد ، و رئیس تیمارستان را خواست و گفت : چرا این دیوانه را با زنجیر به دیوار بستهای ؟ گفت : این دیوانه حرفهای بدی میزند .
ناپلئون گفت : چه میگوید ؟ قربان او میگوید : من ناپلئون بناپارت هستم .
ناپلئون خندهای کرد و گفت : مانعی ندارد ، بگذارید یک دیوانه خود را ناپلئون بداند .
رئیس تیمارستان گفت : نباید اجازه بدهم او این حرف را بزند ، زیرا ناپلئون بناپارت خودم هستم .
ناپلئون از شدت خنده نتوانست خود را نگه دارد ، زیرا فهمید که رئیس تیمارستان بر اثر تماس دائم با دیوانگان ، همانند آنها حرف میزند .[۲۶۹]
کند هم جنس با هم جنس پرواز
زنی در مکه بود که بسیار شوخ طبع بود و مردم را میخندانید . در مدینه هم زن دیگری با هم خصوصیات بود که او هم مردم را با شوخیهای خود میخندانید .
روزی آن زن از مکه به مدینه آمد و بر زن شوخ طبع مدینه میهمان شد . در یکی از روزهای اقامت در مدینه به نزد عایشه رفت و او را خندانید .
عایشه از او پرسید : کجا منزل کردهای ؟ آن زن گفت : به منزل فلانی وارد شدهام .
عایشه گفت : خدا و رسول او درست گفتهاند ، من از پیامبر شنیدم که میفرمود
- ارواح انسانها لشگریانی هستند که باهمند[۲۷۰]
فرعون و ماهان
سرانجام فرعون باهامان نشست ، و وعدههای حضرت موسی را به او گفت و در این باره به مشورت پرداخت . هامان ناپاک ، وقتی این سخن را از فرعون شنید ، چند بار فریاد زد و گریه کرد و با دست به سر و صورتش زد و گفت : ای شاه بزرگ ، این چه فکری است که وارد سر تو شده است ، و این چه حال زشتی است که میخواهد ترا به تباهی بکشد !
همه جهان در تحت تسخیر تو است ، امیران مشرق و مغرب ، مالیاتهای فراوان به سوی تو سرازیر میکنند ، و شاهان جهان لب به خاک پایت مینهند . همه تو را به عنوان معبود و مقصود میپرستند و در برابر شکوه تو ، خاموش و آرام هستند .
سوختن تو در هزار آتش بهتر از آنست که تو با این عظمت ، خدایی خود را رها کنی و بنده موسی گردی ؟ !
اگر تو این کار را بکنی ، بردگان تو ، سرور تو گردند و چشم دشمنان روشن شود . آری فرعون با مشورت و همنشینی باهامان خویش را خدا مردم و به هشدار موسی اعتنائی نکرد و عاقبت به عذاب حق گرفتار شد .[۲۷۱]
عذاب بر همنشینی گناهکار
جعفری گوید : حضرت موسی بن جعفر علیه السلام بمن فرمود : چرا ترا نزد عبد الرحمان بن یعقوب میبینم ؟ عرضکردم : او دائی من است . فرمود : او درباره خداوند مطالب بدی میگوید ، خدا را (به اجسام ) توصیف میکند با اینکه خدا بچیزی از اجسام توصیف نشود . یا با او همنشین شو و ما را ترک کن ، یا با ما همنشین و او را ترک کن ! گفتم : او هر چه بگوید زیانی برایم ندارد ! فرمود : آیا نمیترسی عذابی به او رسد و ترا هم بگیرد مگر نمی دانی کسی از اصحاب موسی علیه السلام بود و پدرش از مریدان فرعون ، پس آنوقت که لشگر فرعون (در دریا) به موسی (و لشگریانش ) نزدیک شدند ، آن صحابی موسی ، از لشگر موسی جدا شد و رفت پدر را که در لشگر فرعون بود نصیحت کند ، تا اینکه با هم کنار دریا رسیدند ، چون فرعونیان غرق شدند آن دو هم غرق شدند .
خبر به حضرت موسی دادند فرمود : او در رحمت خداست ولی عذاب چون آید ، آنکس که نزدیک گنهکار مستحق عذاب است از او عذاب دفع نشود .[۲۷۲]
یتیم
مقدمه
قال الله الحکیم : (فاما الیتیم فلا تقهر) (سوره ضحی آیه ۹)
- هرگز یتیم را میازار[۲۷۳]
قال رسول الله علیه السلام : من کفل یتیما و کفل نفقته کنت انا و هو فی الجنه[۲۷۴]
- هر کس یتیمی را کفالت کند و نفقه اش را بدهد من و او با هم در بهشت هستیم .
شرح کوتاه :
طفلی که محروم از پدر و مادر است احتیاج مبرم به لطف و محبت بندگان خدا دارد .
دست به سر کشیدن یتیم ، اطعام دادن ، خوشحال نمودن به وسایلی ، لباس پوشاندن و دهها امثال اینها از اسبابی است که مومنین میتوانند نسبت به یتیمان داشته باشند .
(در بهشت جایگاهی است به نام (خانه خوشحالی ) که داخل آن نمیشود مگر کسی که ایتام مؤ منین را خوشحال کرده باشد ، از آن طرف در جهنم جایگاهی است که از پشت (دبر) افراد آتش بیرون میآید آنها کسانی هستند که در دنیا اموال ایتام را به ظلم غصب کردند و خوردند) .[۲۷۵]
بصری یتیم نواز
در اطراف بصره مردی فوت شد ، چون بسیار آلوده بود کسی برای تشییع جنازه او حاضر نگشت . زنش چند نفر را پول داد تا آمدند جنازه را بردند به قبرستان تا بدون نماز دفن کنند .
در آن جا زاهدی مشهور که به صدق و صفا مشهور بود ، آمد بر جنازه او نماز خواند و بعد جنازه را دفن کردند .
این خبر به مردم شهر رسید ، مردم دسته دسته نزد زاهد آمدند و از نماز بر جنازه گناهکار سؤ ال کردند !
زاهد گفت : من در خواب دیدم که به من گفتند : برو فلان محل جنازهای میآید که فقط یک زن همراه اوست بر او نماز بخوان .
از زن او پرسیدم شوهرت چه عملی داشت که خداوند به تو ترحم کرد ؟ گفت : شرب خمر مینمود این بدی او بود . فرمود : کار خویش چه بود ؟ زن گفت : هر وقت از مستی بهوش میآمد گریه میکرد و میگفت : خدایا کدام گوشه جهنم مرا جای خواهی داد؛ و صبح که میشد لباس خود را عوض میکرد و غسل میکرد و وضو میگرفت و نماز میخواند .
دیگر عمل خوبش ، هیچگاه خانه او خالی از دو یا سه یتیم نبود ، آنقدر که به یتیمان مهربانی و شفقت میکرد ، به اطفال خود نمیکرد .[۲۷۶]
اسفندیار
چون رستم بن زال با اسفندیار مبارزه کرد با آن شجاعتی که رستم داشت مغلوب اسفندیار شد .
چندین حمله میان ایشان واقع شد و در هر حمله جراحتی به رستم از اسفندیار وارد میشد؛ چون اسفندیار روئین تن (قوی و پرزور) بود حملات رستم بر او کارگر نمیشد آخر رستم با پدرش درباره اسفندیار مشورت کرد ، زال گفت : باید تیری که دو سر داشته باشد آماده کنی و چشمهای اسفندیار را نشانه کنی تا نابینا گردد .
رستم به فرموده پدر این چنین کرد و چشمهای اسفندیار را نابینا نمود و بر او ظفر یافت .
علتش را این چنین گفتهاند که : اسفندیار در جوانی شاخه درختی در دست داشت و به آن شاخه بر سر و صورت طفل یتیمی زد و او را نابینا کرد . پس آن یتیم شاخه را به زمین نشانید ، در زمان جنگ رستم با اسفندیار ، رستم از چوب همان شاخه گرفت و تیری دو سر تراشید به چشمان اسفندیار زد و او را کور کرد .[۲۷۷]
توجه به یتیم نوازی
پسر بچهای نزد پیامبر آمد و گفت : ای پیامبر خدا پدرم از دنیا رفته و خواهر و مادر هم دارم ، آنچه خداوند به شما عنایت فرموده به ما کمک کن .
پیامبر به بلال فرمود : برو به خانه ما گردش کن هر چه غذا پیدا کردی بیاور .
بلال به حجرههایی که مربوط به پیامبر صلی الله علیه و آله بود آمد و پس از جستجو ۲۱ خرما پیدا کرد و به خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آورد .
پیامبر به آن پسر فرمود : هفت عدد آن مال خودت ، هفت عدد مال خواهرت و هفت عدد مال مادرت باشد .
در این هنگام یکی از اصحاب بنام معاذ دست نوازش بر سر آن یتیم کشید و گفت : خداوند تو را از یتیمی بیرون آورد و جانشین پدرت سازد !
پیامبر به معاذ فرمود : محبت تو نسبت به این یتیم را دیدم ، بدان که هر کس یتیمی را سرپرستی کند و دست نوازش به سر او بکشد ، خداوند به هر موئی که زیر دست او میگذرد ، پاداش شایستهای به او میدهد و گناهی از گناهان او را محو میسازد و مقام او را بالا میبرد .[۲۷۸]
سفارش به عمهها
طبق نقل[۲۷۹]بعد از حضرت موسی بن جعفر علیه السلام هجده پسر و نوزده دختر باقی ماندند عدهای از فرزندان ذکور کم سن و سال بودند و دختران بخاطر آنکه هم کفو نداشتند بعد از پدر شوهر نکردند و عدهای هم کم سن بودند و لذا یتیم شدند و لاجرم احتیاج به کمک وافر داشتند ، در نامهای که امام رضا علیه السلام (از ایران ) برای فرزندش امام جواد علیه السلام نگاشته بودند این چنین آمده است :
ای ابا جعفر (کنیه امام جواد) به من رسیده است که هر گاه سوار میشوی برای بیرون رفتن از منزل ، غلامان ترا از درب کوچک بیرون میبرند و این از بخل است که مبادا از جانب تو کسی بهره مند شود .
به آن حقی که من بر تو دارم ، بیرون رفتن و بازگشتن تو باید از درب بزرگ باشد . هرگاه میخواهی بیرون بروی طلا و نقره همراه بردار ، پس هر که از تو چیزی خواست عطا نما؛ و اگر عموهایت از تو چیزی خواستند با آنها نیکوئی نما و کمتر از پنجاه دینار به آنها عطاء مکن ، و به عمههای خود نیز کمتر از بیست و پنج دینار مده ، همانا من اراده دارم که باین بخشش خداوند تو را بلند گرداند ، انفاق کن و از تنگدستی مترس .[۲۸۰]
یتیمان شهید
در سال هشتم هجری در جنگ موته جناب جعفر طیار برادر امیر المؤ منین به شهادت رسید ، عبدالله فرزند جعفر گوید : وقتی پیامبر بخانه ما آمد و خبر شهادت پدرم را به مادرم (اسماء بنت عمیس ) داد فراموش نمیکنم که پیامبر چگونه بر سر من و برادرم دست نوازش و مهربانی میکشید در حالیکه اشگ از چشمان مبارکش جاری بود ، بحدی گریه میکرد که محاسن شریفش تر شد و میفرمود : خدایا جعفر به بهترین ثواب اقدام کرد ، خاندانش را رعایت کن به بهترین نوع که خاندانها را رعایت میکنی . . .
پیامبر برخاست دست مرا گرفت و مرا نوازش میکرد تا وارد مسجد شد ، بمنبر تشریف برد ، مرا در یک پله پائین تو قرار داد ، در حالیکه آثار حزن و اندوه از سر و صورت حضرتش نمایان بود .
سپس بخانه شریف برد ، مرا هم با خود بخانه برد؛ دستور داد برایم غذای مخصوصی تهیه کردند و دنبال برادرم فرستادند ، من و برادرم غذای پاکیزهای خوردیم .
سپس به کنیز خود سلمی دستور داد مقداری جو آرد کند ، سپس سلمی خمیر کرد و با روغن زیتون و فلفل غذا درست کرد و ما از آن میخوردیم . سه روز مداوم که مادرم مشغول عزاداری بود در خانه پیغمبر بودیم . به خانه هر یک از زنهایش میرفت ما را هم همراه خود میبرد و پس از سه روز بخانه خود برگشتیم .[۲۸۱]
یقین
مقدمه
قال الله الحکیم : (و اعبد ربک حتی یاتیک الیقین ) (حجر : آیه ۹۹)
- بندگی و پرستش کن خدای ترا تا یقین بر تو فرا رسد .
قال رسول الله صلی الله علیه و آله : اقل ما اوتیتم الیقین و عزیمه الصبر[۲۸۲]
- کمترین چیزی که به شما داده شده است ، یقین و قوه است .
شرح کوتاه :
رتبه و درجات انبیاء با هم فرق میکرد ، آنهم به خاطر داشتن مراتب یقین بوده است چنانکه به پیامبر عرض کردند حضرت عیسی روی آب راه میرفت ! پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند : (اگر حضرت عیسی یقینش بیشتر بود روی هوا راه میرفت . ! )
مومنان در قوت و ضعف یقین با هم متفاوت و آنکه یقینش قوی باشد هر حول و قوهای را از خدا میداند و بر انجام طاعات از ظاهر و باطن مستقیم و کوشاست ، و زیادتی و کمی ، مدح و ذم ، عزت و ذلت ظاهری برایش مساوی است .
و آنان که دارای ضعف یقین هستند ، پیوسته دلشان به اسباب دنیا وابسته و از عادات عرفی پیروی و حرفهای مردم را معیار قرار میدهند ، و دائما در کارهای دنیوی به تلاش و جمع زر و زور و ریاست مشغول میباشند .[۲۸۳]
درمان چاقی
پادشاهی با عدالت به مرضی دچار شد که بدنش گوشت زیادی آورد و بی حد چاق شد ، به حدی که قادر به حرکت نبود . روزی وزراء و امراء کشور برای معالجه او به نزد پزشکان و حکیمان رفتند و آنها را آوردند ولی آنها از معالجه عاجز ماندند تا آنکه شخص خردمند و حکیمی به آنان گفت : داروی سلطان نزد من است . همگی خوشحال شدند ، و او را بخدمت سلطان بردند . چون نظرش به سلطان افتاد و نبض او را گرفت ، گفت : سلطان تا چهل روز دیگر میمیرد ، اگر سلطان بعد چهل روز زنده بود او را معالجه میکنم .
سلطان این کلام را شنید لرزه بر تن او افتاد و هر روز بخاطر این غم و ترس از مرگ ، لاغر و ضعیف میشد تا آنکه مدت چهل روز تمام شد و بدنش مانند مردم معمولی و متعادل شد .
آن خردمند را آوردند و عرض کرد : من در استنباط خود خطا کرده بودم و حکم درست نبود؛ آنگاه رو به وزراء نمود و گفت : این دستور تمهید و مقدمهای بود برای رفع بیماری سلطان و هیچ نسخهای در میان نیست . پس او را جایزه بسیار عطا کردند .[۲۸۴]
محمد بن بشیر حضری
شب عاشورا زینب علیه السلام به امام حسین علیه السلام عرض میکند : برادرم نکند اصحاب تو فردا ترا رها کنند و تنها بگذارند ؟ حضرت فرمود بخدا قسم آنها را امتحان کردم آنقدر به شهادت علاقمند هستند مانند مانوس بودن طفل به شیر پستان مادر .
شب عاشورا وقتی حضرت سخنرانی کرد و اجازه داد هر کس میخواهد برود ، هر کدام سخنی درباره موافقت با امام گفتند ، پس امام جایگاهشان را به آنها نشان داد و بر یقین آنها افزود و روز عاشورا احساس درد نیزه و شمشیر نمیکردند ! ! در شب عاشورا به محمد بن بشیر حضری خبر دادند که پسرت را در مرز ری (شاه عبدالعظیم ) اسیر گرفتند ، گفت : عوض جان او و جان خود را از آفریننده جانها میگیرم ، من دوست ندارم که او را اسیر کنند و من پس از او زنده و باقی بمانم .
چون حضرت کلام او را شنید فرمود : خدا ترا رحمت کند ، من بیعت خویش را از تو برداشتم برو فرزند خود را از اسیری نجات بده .
محمد عرض کرد : مرا جانوران درنده زنده بدرند و طعمه خود کنند ، اگر از خدمت تو دور شوم .
امام فرمود : این جامههای قیمتی را بردار بده به فرزند دیگرت تا برود برای آزادی برادرش بکوشد ، پس پنج جامه برد به او عطاء کرد که هزار دینار قیمت داشت .
آری محمد بن بشیر در حمله اول که عدهای شهید شدند ، به لقاء الهی پیوست .[۲۸۵]
فردوسی
(۱۴۱۱م ) ابوالقاسم فردوسی از کثرت جور حاکم طوس از وطن خارج و به غزنین رفت و شکایت به سلطان محمود غزنوی نمود ، ولی تاءثیری نداشت .
اتفاقا روزی به مجلس عنصری شاعر ، شعری گفت و مورد قبول واقع شد ، او را به دربار معرفی کردند و سلطان دستور داد تاریخ ملک عجم را به شعر بگوید؛ و به خواجه حسین میمندی گفت : هر هزار بیتی که فردوسی بگوید هزار مثقال طلا بوی بدهد ! !
چون شاهنامه تمام شد ، سلطان خوشش آمد و با وزرای خود مشورت کرد که صله او را چقدر بدهیم .
بعضی گفتند : پنجاه هزار درهم ، بعضی گفتند : او شیعه و رافضی است و این مبلغ او را زیادت است و اشعاری را دال بر تشیع او برای سلطان خواندند منم بنده اهل بیت نبی ستاینده خاک پای وصی سلطان امر کرد به عوض هر بیت یک درهم ، شصت هزار درهم در مقابل شصت هزار بیت به او بدهند . فردوسی ناراحت شد که اینان بخاطر تشیع حقش را ضایع کردند ، با شیری که از ایمان و یقین صاحب ولایت نوشیده بود این اشعار را به شاهنامه ملحق کرد :
ایا شاه محمود کشور گشای ز من گر نترسی بترس از خدای نترسم که دارم ز روشن دلی بدل مهر آل نبی و ولی بر این زادم و هر بر این بگذرم ثناگوی پیغمبر و حیدرم منم بنده هر دو تا رستخیز اگر شه کند پیکرم ریز ریز گویند بعد از وفات فردوسی شیخ ابوالقاسم گوزکانی بر جنازه فردوسی بخاطر اشعار در مدح سلاطین و مجوس و پهلوانان نماز نخواند همان شب فردوسی را خواب دید که در بهشت مقام بلند مرتفعی دارد ، گفت : این درجه را از کجا یافتی با آن که تمام عمر در مدح اغیار صرف نمودی ؟ ! گفت : به این یک شعر در توحید خدا مرا آمرزید :
جهان را بلندی و پستی توئی ندانم چهای هر چه هستی توئی[۲۸۶]
تقاضای یقین بیشتر
ماءمون خلیفه عباسی از امام رضا علیه السلام سئوال کرد از تفسیر قول حضرت ابراهیم (رب ارنی تحیی الموتی )[۲۸۷]خدایا بمن نشان بده که چگونه مردها را زنده میکنی خدا فرمود : اگر بنده خلیلم از من سئوال کند اجابت کنم .
ابراهیم در نفس او آمد که آن خلیل او خواهد بود پس گفت : پروردگارا به من بنما که چگونه مردگان را زنده میکنی ؟ فرمود : آیا ایمان نداری ؟ گفت : ایمان دارم و لیکن برای اینکه دل من مطمئن گردد .
خدا فرمود : چهار عدد از مرغان را بگیر و بکش و مخلوط کن و بر روی هر کوهی مقداری از کشتههای مخلوط شده را بگذار ، پس آنها را بخوان تا با سرعت نزدت بیایند .
پس حضرت ابراهیم کرکس و مرغ آبی و طاووس و خروسی[۲۸۸]را کشت و ریز ریز کرد ، همه را با هم مخلوط کرد و بر هر کوه از کوههای نزدیکش گذاشت و آن ده کوه بود .
منقار آن چهار مرغ را به انگشتان گرفت و بنام آنها را خواند و نزد خود دانه و آبی گذاشت . ناگهان بامر و قدرت خدا اجزاء هر کدام به سر خود متصل شد و پرواز کردند بعد آمدند آب و دانه خوردند . !
آری ابراهیم پیامبر الوالعزم برای زیادتی یقین این تقاضا را کرد و حق آنرا بشهود نشان داد .[۲۸۹]
حارثه بن نعمان
او از انصار و از طایفه خزرج بود و به یقینش تا آخر عمر خدشهای وارد نشد[۲۹۰]
او در جنگهای بدر و احد و خندق و اکثر جنگهای پیامبر شرکت داشته و در جنگ حنین کنار پیامبر ماند و فرار نکرد و بعد از پیامبر همراه علی علیه السلام در جنگها شرکت داشت .
همانطور که امیرالمؤ منین فرمود : یقین بر چهار قسمت بنیان نهاده یکی رسیدن به حقایق و دیگر بینا شدن در زیرکی و . . .[۲۹۱]حارثه دارنده آن بوده است .
وقتی حضرت زهرا علیه السلام با امیر المؤ منین علیه السلام ازدواج کردند ، پیامبر به علی علیه السلام فرمود : خانهای تهیه کن و عیال خود را بخانه خود ببر .
علی علیه السلام عرضه داشت یا رسول الله جز حارثه پسر نعمان جائی سراغ نداریم ! پیامبر فرمود : بخدا سوگند ما از حارثه شرمندهایم که همه خانههای او را تصرف نمودهایم .
همینکه این گفته پیامبر صلی الله علیه و آله را حارثه شنید ، خدمت پیامبر آمد و عرض کرد : یا رسول الله من و مالم مخصوص خدا و پیامبر او است ، بخدا قسم نزد من چیزی از آنچه میگیری دوست تر نیست ، و آنچه شما بستانید نزد من محبوب تر از آن است که برایم میگذارید . پیامبر علیه السلام درباره اش دعا فرمود و دستور داد فاطمه علیه السلام را بخانه او ببرند .
آخر عمر نابینا شد ، از جای نماز و مکان خود تا درب منزل ریسمانی بسته و یک پیمانه خرما در کنار خود میگذاشت ، هر گاه فقیری جلو در میآمد از آن خرما برمی داشت و با راهنمایی ریسمان خود را به در میرسانید و خرما را به سائل میداد .
اهل منزل میگفتند : چرا خود را بزحمت میاندازی ما ترا کفایت میکنیم ! در پاسخ میگفت : از پیامبر شنیدم که میفرمود : با دست خود به فقیر چیزی دادن انسان را از مردن بد نگه میدارد .[۲۹۲]
پانویس
- ↑ جامع السعادات ۲/ ۳۰۲.
- ↑ تذکره الحقایق ص ۴۸.
- ↑ علم اخلاق اسلامی ۲/ ۳۹۹.
- ↑ اءیحب اءحدکم اءن یاءکل لحم اءخیه میتا فکر هتموه ، حجرات : ۱۲
- ↑ پند تاریخ ۵/ ۱۶۰ - کشکول ۱/ ۱۹۷.
- ↑ جامع السعادات ۲ / ۲۷۷
- ↑ لباسیکه جلویش باز است و روی لباس میپوشند.
- ↑ داستانها و پندها ۱ / ۵۲ - کشکول بحرانی ۲/ ۱۳۲.
- ↑ شنیدنیهای تاریخ ص ۳۰۲ - محجه البیضاء ۱/ ۲۸۹.
- ↑ جامع السعادات ۱/ ۳۱۴.
- ↑ احیاء القلوب ص ۶۵.
- ↑ اءما علمت اءن لکل قوم نکاحا
- ↑ کیفر کردار ۱/ ۴۸۲ - تنبیه الخواطر ص ۵۲۶.
- ↑ پیغمبر و یاران ۱ / ۱۹۴ - اسد الغابه ج ۱ ان الله یبغض الفاحش المتفحش
- ↑ ابلیس نامه ۱/ ۷۳ - احیاء العلوم ۳/ ۳۷۰.
- ↑ منتهی الامال ۲ / ۱۲۷ - مشکوه الانوار.
- ↑ دنیای جوان ص ۶۴ - جوان ۲ / ۲۱.
- ↑ جامع السعادات ۲/ ۸۳.
- ↑ احیاءالقلوب ص ۸۹.
- ↑ حکایتهای گلستان ص ۱۵۱.
- ↑ حکایتهای گلستان ۱۵۱
- ↑ نمونه معارف ۲/۴۱۳ - لئالی الاخبار ص ۲۵۳.
- ↑ پند تاریخ ۱/ ۱۴۰ - کلمه طیبه ص ۱۱۱.
- ↑ لطائف الطوائف ص ۳۷۱.
- ↑ سفینه البحار ۲/ ۴۳۶.
- ↑ الارشاد ص ۱۸۳.
- ↑ داستانها و پندها ۱/۵۵ - انوار نعمانیه ص ۱۵.
- ↑ حیوه القلوب ۱/۳۳۳.
- ↑ شریح از سال ۱۸ یا ۲۲ هجری در ۴۰ سالگی از طرف خلیفه دوم به قضاوت کوفه منصوب و حدود ۶۰ سال قاضی بوده است و او ۱۲۰ سال عمر کرد.۶۰۱ تا ۷۵۰
- ↑ و شهادت قنبر را قبول کرد.
- ↑ پیغمبر و یاران ۳/ ۲۸۶ - بحارالانوار ۴ / ۳۰۲.
- ↑ قضاوتهای امیرالمؤ منین علیه السلام ص ۱۰۳ - وافی ج ۲.
- ↑ جامع السعادات ۲/ ۱۵۹.
- ↑ بقره : ۲۴۵.
- ↑ اسمش ثابت بود و دارای ایمانی قوی بود. در جنگ احد وقتی شایع شد که پیامبر صلی الله علیه و آله شهید شده مسلمانان فرار میکردند. او با صدای بلند فریاد میزد: اگر محمد صلی الله علیه و آله کشته شد خدای او زنده است ، با دشمنان دین بجنگید که خدا ناصر شماست سفینه البحار ماده (دحدح ).
- ↑ عنوان الکلام ص ۱۷۵.
- ↑ شنیدنیهای تاریخی ص ۱۴۶ - محجه البیضاء ۴/ ۲۳۴.
- ↑ علم اخلاق اسلامی ۲/ ۲۱۴.
- ↑ نمونه معارف ۵/ ۲۵۳ - لئالی الاخبار.
- ↑ سفینه البحار ۱/ ۴۷۷.
- ↑ سفینه البحار ۲/ ۴۵۱.
- ↑ تذکره الحقایق ص ۱۶.
- ↑ ذاریات : ۲۲.
- ↑ حکایتهای شنیدنی ۲/ ۶۵ - شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ۱۹/ ۳۲۰.
- ↑ داستانهائی از زندگی پیامبر صلی الله علیه و آله ۶۳ به نقل از محجه البیضاء ج ۴ ص ۱۲۰ و بحارالانوار ج ۹۲ ص ۳۲۶ و کحل البصر ص ۷۹.
- ↑ روایتها و حکایتها ص۱۳۱ - داستانهای پراکنده ۲/ ۵۵.
- ↑ حج ۲۳ - ۲۰.
- ↑ شاگردان مکتب ائمه ص ۳۷۲.
- ↑ ان هذا القرآن یهدی للتی هی اءقوم و یبشر المؤ منین - الاسراء ۹
- ↑ رهنمای سعادت ۲/ ۴۷۸ - همای سعادت ص ۹۶.
- ↑ بحارالانوار ۷۱/۱۵۲.
- ↑ نمونه معارف ۳/۱۴۶ - زینه المجالس ص ۳۷۴.
- ↑ داستانهای شگفت ص ۳۱۳.
- ↑ چون به امر حق به هندوستان شدم دیدمش آن جا و جانش بستدم تو همه کار جهان را همچنین کن قیاس و چشم بگشا و ببین
- ↑ عالم برزخ ص ۳۹ - محجه البیضاء ۸/ ۲۶۸.
- ↑ داستانهای مثنوی ۱/۴۱.
- ↑ خزینه الجواهر ص ۶۷۶ - زینه المجالس .
- ↑ جامع السعادات ۲/ ۱۰۲.
- ↑ تذکره الحقایق ص ۳۲.
- ↑ داستانها و پندها ۱/۳۱..
- ↑ الحمد لله الذی قنعنا بما رزقنا.
- ↑ پیغمبر و یاران ۳/۲۰۶.
- ↑ داستانهای زندگی علی علیه السلام ص ۱۱۹ - انوار النعمانیه ص ۱۸.
- ↑ حکایتهای گلستان ص ۱۸۴
- ↑ سیمای فرازنگان ص ۴۵۷
- ↑ نهج البلاغه فیض ص ۴۸۸
- ↑ حکایتهای شنیدنی ۲/۱۲ - اعلام الوری ص ۲۱
- ↑ ان شر الناس یوم القیامه من یکرم اءتقاء شره
- ↑ با مردم اینگونه برخورد کنیم ص ۱۲۹ - مستدرک الوسائل ۲/۹۲
- ↑ والذین اذا فعلوا فاحشه ...و هم یعملون آل عمران : ۱۳۵
- ↑ الهکم التکاثر
- ↑ حتی زرتم المقابر
- ↑ کلا سوف تعملون
- ↑ خزیه الجواهر ص ۳۱۵ - روضه الانوار سبزواری
- ↑ ابکی لهول المطع و فراق الاحبه
- ↑ پند تاریخ ۴/۲۰۸
- ↑ سرمایه سعادت ص ۳۹
- ↑ بحار الانوار ۱۰۳/۹
- ↑ اسلام و کار و کوشش ص ۲۴
- ↑ من یتق الله یجعل له مخرجا و یرزقه من حیث لا یحتسب و من یتوکل علی الله فهو حسبه
- ↑ داستانها و پندها ۹/۷۳ - تفسیر نور الثقلین ۵/۳۵۴
- ↑ حکایتهای شیرین ۳/۵۷ - بحار ۱۰۳/۱۰
- ↑ شنیدنیهای تاریخ ص ۴۷ - محجه البیضاء ۳/۱۴۷
- ↑ تتمه المنتهی ص ۲۶۲
- ↑ جامع السعادات ۲/۹۸
- ↑ با مردم اینگونه رفتار کنیم ص ۱۲۳ - بحارالانوار ۴۷/۴۲.
- ↑ دوس قبیلهای است از یمن ، و این عباس دوس در گدائی مکار و ضرب المثل بوده است .
- ↑ لطائف الطوائف ص ۳۶۹.
- ↑ پند تاریخ ۱/۱۴۲ - شرح من لا یحضره الفقیه کتاب زکوه ص ۳۶.
- ↑ اسلام و مستمندان ص ۲۵۱ - فروع کافی طبع قدیم ص ۱۶۷.
- ↑ دنیای جوان ص ۳۳۱ - آثار الصادقین ۸/۱۳۹.
- ↑ جامع السعادت ۲/۲۳۰
- ↑ احیاء القلوب ص ۱۲۱
- ↑ روایتها و حکایتها ص ۱۲۲ - داستانهای پراکنده ۲/۱۵۲
- ↑ شنیدنیهای تاریخ ص ۶۹ - محجه البیضاء ۳/۳۵۶
- ↑ نمونه معارف ۲/۴۳۸ - فرج بعد الشده ص ۱۸۶
- ↑ با مردم اینگونه برخورد کنیم ص ۹۵ - وافی ۶/۵۹.
- ↑ ایشان استاد عرفان علامه طباطبائی ، آیت الله بهجت ، آیت الله سید عبدالکریم کشمیری و عده کثیری بوده که حقا مانندش در شصت سال اخیر کم دیده است .
- ↑ سیمای فرزانگان ص ۳۴۹ - مهرتابان ص ۲۰.
- ↑ جامع السعادات ۱/ ۳۱۱.
- ↑ احیاء القلوب ص ۶۴.
- ↑ کیفردار ۱/ ۱۰۹.
- ↑ داستانها و پندها ۱/ ۱۶۳ - لغت نامه دهخدا - ابوسعد ص ۳۲۰.
- ↑ پیغمبر و یاران ۳/ ۲۹۸ - بحارالانوار ۲۱ / ۱۵۶.
- ↑ فلا تتناجوا بالاثم و العدوان مجادله :۹ .
- ↑ حکایتهای شنیدنی ۴/ ۱۵۹ - بحارالانوار ۳۹/ ۲۷۰.
- ↑ منتهی الامال ۱/ ۶۱.
- ↑ تفسیر معین ص ۳۰۹.
- ↑ جامع النورین ص ۱۲۲.
- ↑ رساله لقاءالله ص ۱۵۷ - امالی الصدوق .
- ↑ اما اءن تبکین لیلا و اما نهارا
- ↑ مصیبت بزرگ ص ۴۷ - بحارالانوار ۴۳/۱۷۷ و ۱۵۵.
- ↑ از سال ۶۰ تا ۹۵ ه ۳۵ سال میشود.
- ↑ لااله الا الله حقا حقا لا اله الا الله تعبدا و رقا لا اله الا الله ایمانا و صدقا
- ↑ نمونه معارف ۲ / ۵۸۹ - انوار نعمانیه ۲/ ۲۷.
- ↑ لیس هذا بکاء و انما هی رحمه
- ↑ داستانها و پندها ۷/ ۷۵ - وسائل الشیعه ۲/ ۹۲۱.
- ↑ جامع السعادات ۳/۴۷.
- ↑ عنوان الکلام ص ۸۷ - جامع الاخبار.
- ↑ شنیدنیهای تاریخ ص ۲۲، محجه البیضاء ۱/۲۹۹.
- ↑ حامع النورین ص ۷۸
- ↑ نمونه معارف ۵/۲۹۹ - کافی ۲/۲۸۸.
- ↑ کیفردار ۱/ ۳۰۲ - عیون الاخبار الرضا ۱/ ۱۰۹.
- ↑ نهج البلاغه فیض الاسلام ص ۱۱۴۳
- ↑ داستانها و پندها ۱۰/ ۱۵۳ - ۷۸ / ۱۱.
- ↑ فو الله ما خطرت الدنیا بعدها علی قلبی
- ↑ حکایتهای شنیدنی ۳ / ۸۹ - بحارالانوار ۲۲ / ۸۸.
- ↑ عنوان الکلام ص ۳۰
- ↑ نمونه معارف ۱ / ۲۸۱ - مجانی ۲ / ۳۳۵.
- ↑ جامع النورین ص ۳۳۱.
- ↑ پند تاریخ ۳/ ۱۶۴.
- ↑ جامع السعادات ۲/ ۴۶.
- ↑ احیاء القلوب ص ۸۶.
- ↑ او در سن ۷۷ سالگی در سال ۴۳ ه ق در مصر وفات کرد.
- ↑ رهنمای سعادت ۱/۲۲ - ناسخ التواریخ جلد امام حسن ص ۲۹.
- ↑ با مردم اینگونه رفتار کنیم ص ۸۲- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ۹/۱۶
- ↑ حکایتهای شنیدنی ۲/۷۵- فتاوی صحابی کبیر ص ۱۷۳
- ↑ پند تاریخ ۳/۲۱۲ - کشکول بحرانی ۲/۴۹
- ↑ پیغمبر و یاران ۱/۵۴- اعیان و الشیعه ص ۳۵۹
- ↑ جامع السعادات ۳/۱۸۴
- ↑ پیامبر صلی الله علیه و آله .
- ↑ تذکره الحقایق ص ۸۹.
- ↑ داستانها و پندها ۵/۱۲ لئالی الاخبار.
- ↑ نمونه معارف ۴/۱۳۵ - روضه کای ص ۷۷
- ↑ ریاض المحبین ص ۱۳۳
- ↑ و لقد اشفقت علیه من ذالک
- ↑ شاگردان مکتب ائمه ۳/۳۶۱ - تحفه الاحباب ص ۳۶۰
- ↑ تذکره الحقایق ص ۸۳
- ↑ حکایتهای گلستان ص ۲۲۹.
- ↑ داستانهای مثنوی ۲/۱۲۷
- ↑ عالم برزخ ص ۳۸ - بحارالانوار ۶ ص ۱۴۱
- ↑ منتخب التواریخ ص ۷۵۲- روضات الجنات
- ↑ یا دو نفر دست راست علی علیه السلام بودند
- ↑ شاگردان مکتب ائمه ۳/۱۹۶- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ۶/۷۶
- ↑ نهج البلاغه ، فیض ص ۱۱۹۳
- ↑ تفسیر معین ص ۲۷۱ حدیث از پیامبر
- ↑ پند تاریخ ۳/۱۷۰ - تاریخ طبری ص ۵۰
- ↑ حکایتهای شنیدنی ۳/۵۲ - عشریه چهار سوقی ص ۲۰۷
- ↑ تتمه المنتهی ص ۲۴۱-۲۳۸
- ↑ داستانها و پندها ۲/۱۶۰ زینه المجالس
- ↑ منتهی الآمال ۱/۳۱۷
- ↑ جامع السعادات ۱/۲۰۳
- ↑ احیاء القلوب ص ۳۰
- ↑ جوامع الحکایات ص ۹۹
- ↑ حکایتهای شنیدنی ۲/۱۷۲ - داستانهائی از زندگی امیر کبیر ص ۱۳۹
- ↑ داستانهای زندگانی علی علیه السلام ص ۷۴ - بحار الانوار ۸/۴۷۹
- ↑ خزینه الجواهری ۴۸ - بحار الانوار جلد ششم طبع قدیم
- ↑ پیغمبر و یاران ۵/۷۲ - ۵۴
- ↑ جامع السعادت ۱/۲۶۰
- ↑ شنیدنیهای تاریخ ص ۲۵۴ - محجه البیضاء ۴/۳۶۲
- ↑ لایلسع (یلدغ ) المومن فی جحر مرتین
- ↑ حکایتهای شنیدنی ۲/۹۶ - مستدرک الوسائل ۲/۲۶۷
- ↑ اصول کافی جلد ۲ باب حجب اخاه المومن ج ۲
- ↑ شاگردان مکتب ائمه ۲/۲۰۸ - رجال کشی ص ۴۹۶
- ↑ منتهی الامال ۲/۱۰۴
- ↑ جامع السعادات ۲/۱۵۱
- ↑ علم اخلاق اسلامی ۲/۲۰۵
- ↑ جوامع الحکایت ص ۲۱۶
- ↑ حیوه القلوب ۱/۱۵۲ ۷۵۱ تا ۸۶۳
- ↑ پیغمبر و یاران ۴/۲۲۳ - اسد الغابه ۳/۳۴۱
- ↑ به سه شرط، آنکه آنچه در منزل است برایم بیاوری دوم از خارج منزل چیزی تهیه نکنی سوم آنکه بر خانواده ات سخت نگیری . خصال ۱/۱۸۸
- ↑ با مردم اینگونه برخودر کنیم ص ۲۰۴ - فروغ کافی ۳/۲۶۱
- ↑ لطائف الطوائف ص ۱۳۹
- ↑ غرر الحکم ح ۶۲۲۸.
- ↑ تذکره الحقایق ص ۵.
- ↑ روایتها و حکایتها ص ۱۲۹ - داستاننهای پراکنده ۴/۱۳۸
- ↑ خزینه الجواهر ص ۳۳۸ - انوار نعمانیه .
- ↑ جوامع الحکایات ص ۷۰
- ↑ او استاد حاتم اصم است و در سنه ۱۹۴ ه در غزوه کولان از بلاد ترک به قتل رسید.
- ↑ اجتنبوا کثیرا من الظن ان بعض الظن اثم - حجرات : ۱۲.
- ↑ انی لغفار لمن تاب و امن و عمل صالحا - طه : ۸۲.
- ↑ منتهی الامال ۲/ ۲۰۴.
- ↑ سوره توبه آیه ۱۱۰ - ۱۰۷ والذین اءتخذوا مسجدا ضررا و تفریقا... حکیم
- ↑ پیغمبر و یاران ۲/ ۱۰۳ - مجمع البیان ۵/ ۷۰.
- ↑ جامع السعادات ۳/ ۲۳۶.
- ↑ داستانهای مثنوی ۴/ ۱۵ - به تفسیر سوره قلم مراجعه شود.
- ↑ حکایتهای شنیدنی ۳/ ۶۶ البدایه و النهایه ۱۰/ ۲۱۶.
- ↑ با مردم اینگونه برخورد کنیم ص ۱۳۰ - امالی صدوق ص ۴۱۲.
- ↑ جوامع الحکایات ص ۱۳۶.
- ↑ لتسالن یومئذ عن النعیم : تکاثر: ۸.
- ↑ ولکن النعیم حبنا اهل البیت و موالاتنا یسال الله عنه بعد التوحید و نبوه رسول صلی الله علیه و آله .
- ↑ داستانها و پندها ۴/ ۱۰۳ - ینابیع الموده ۱/ ۱۱۱.
- ↑ تذکره الحقایق ص ۱۵.
- ↑ تذکره الحقایق ص ۱۵.
- ↑ در کتاب لئالی الاخبار ۴/ ۶۲ تازیانه بجای نعلین آمده است .
- ↑ لطائف الطوائف ص ۱۳۹.
- ↑ شنیدنیهای تاریخ ص ۱۳- محجه البیضاء ۱/ ۳۹۷.
- ↑ داستانها و پندها ۴/ ۱۴۷ - انوار نعمانیه ص ۳۴۲.
- ↑ مگر نخواندهاید که زنان مصر وقتی جمال یوسف را دیدند با چاقو بجای پوست کردن ترنج انگشتان خود رابریدند و قطعن اءیدیهن یوسف : ۳۱.
- ↑ لئالی الاخبار /صلی الله علیه و آله ۴/ ۳۶.
- ↑ سفینه البحار ۱/ ۱۷۷.
- ↑ لئالی الاخبار ۴/ ۶۲.
- ↑ و اذا تجاره اءو لهوا انفضوا الیها و ترکوک قائما
- ↑ داستانها و پندها ۹/۳۷ تفسیر نورالثقلین ۵/۳۲۹.
- ↑ جامع السعادات ۱/۳۱۴.
- ↑ شنیدنیهای تاریخ ص ۳۹۳ - محجه البیضاء ۷/۲۶۸.
- ↑ تتمه المنتهی ص ۶۲.
- ↑ جامع النورین ص ۱۸۸.
- ↑ منتهی الامال ۱/ ۴۵۱.
- ↑ سفینه البحار ۱/ ۴۱۲.
- ↑ سفینه البحار ۲/۶۰۳.
- ↑ ما در کتاب بنام (تذکره النفوس ) درباره شناخت نفس ، مطالبی در شرح نفس نوشتهایم .
- ↑ نفست اژدهاست او کی مرده است ؟از غم بی آلتی افسرده است .
- ↑ داستانهای مثنوی ۲/ ۷۳.
- ↑ منتخب التواریخ ص ۸۱۳ - دراالسلام عراقی .
- ↑ طرائق الحقائق ۱/ ۳۳۶.
- ↑ پیغمبر و یاران ۵/ ۲۱۰ - سیره ابن هشام ۴/ ۱۶۳.
- ↑ انی لاستریح اذا رایتک
- ↑ شاگردان مکتب ائمه ۱/ ۱۰۰.
- ↑ سفینه البحار ۲/ ۶۱۹.
- ↑ از منافقین و خوارج بوده است که سئولات زیادی در موضوعات مختلف از امام میکرده است .
- ↑ تحفه المجالس ص ۱۳۳
- ↑ ابو سفیان بن مصعب عبدی شاعر کوفی است (م ۱۲۰) که حضرت صادق درباره او فرمود: ای گروه شیعه اولاد خوتان را شعر عبدی بیاموزید که او بر دین خداست .
- ↑ بند تاریخ ۵/۸۹ - بحارالانوار ۱۱/۱۳۷ طبع قدیم
- ↑ پیغمبر و یاران ۵/۲۴۱ - قاموس الرجال ۷/۵۰۰
- ↑ ابن ابی الحدید و صاحب تحف العقول نام پدرش را شریح نه عباده دانستهاند.
- ↑ خطبه ۱۸۴ نهج البلاغه فیض الاسلام
- ↑ اوصاف پارسایان ص ۳۵-۲۷
- ↑ جامع النورین ص ۳۱۷- ابواب الجنان .
- ↑ اصول کافی ۲/۳۱۰
- ↑ تذکره الحقایق ص ۴۰
- ↑ اصول کافی جلد ۲ باب الوسوسه و حدیث النفس ح ۵
- ↑ حکایتهای شنیدنی ۳/۶۵- الی حکم الاسلام ص ۱۸۷
- ↑ منتخب التواریخ ص ۸۱۳- انوار نعمانیه .
- ↑ این علت از امام کاظم را مرحوم صدوق نقل کرده است .
- ↑ تاریخ انبیاء ۱/۶۹
- ↑ ابلیس نامه ۱/۹۶ - بحار الانوار ۲۱/۳۳۶
- ↑ جامع السعادات ۲/۲۶۷
- ↑ پیامبر صلی الله علیه و آله
- ↑ احیاء القلوب ص ۱۳۲
- ↑ نمونه معارف ۳/۳۳۶ - ثمرات الاوراق ۲/۳۶
- ↑ لئالی الاخبار ۳/۶
- ↑ سفینه البحار ۱/۱۹۲
- ↑ اصول کافی جلد دوم باب حق الجوار ح ۱
- ↑ خزینه الجواهر ۶۴۲
- ↑ سفینه البحار ۲/۷۰۰
- ↑ خوانندگان کتابهای اخلاقی میتوانند کتاب علم اخلاق اسلامی در سه جلد ترجمه دکتر سید جلال الدین مجتبوی را مطالعه کنند
- ↑ سه مرتبه فرمود: خدا ترا رحمت کند.
- ↑ شنیدنیهای تاریخ ص ۱۸۸- محجه البیضاء ۵/۲۳۵
- ↑ داستانها و پندها ۴/۹۱- احتجاج طبرسی ص ۶
- ↑ سید نامی بود که مادرش برایش نهاد نه آنکه از شجره سیادت پیامبر باشد.
- ↑ حمیر نام قبلیهای در یمن یا یکی از قصبا شام است .
- ↑ شاگردان مکتب ائمه ۱/۱۸۲ - اعیان الشیعه ۳/۴۰۹
- ↑ منتهی الامال ۲/۴۳۷
- ↑ پیغمبر و یاران ۵/۷۳- اسدالغابه ۴/۱۴۹
- ↑ اصول کافی ۲/۳۷۴
- ↑ هرات
- ↑ حکایتهای گلستان ص ۲۵۵
- ↑ حکایتهای شنیدنی ۳/۵۵
- ↑ شنیدنیهای تاریخ ص ۶۴- محجه البیضاء ۳/۲۹۴
- ↑ داستانهای مثنوی ۳/۸۴
- ↑ اصول کافی جلد ۲ باب مجالسه اهل المعاصی ج ۲
- ↑ ترجمه آیات نوعا از قرآن مترجم مرحوم الهی قمشهای استفاده شده است .
- ↑ سفینه البحار ۲/۷۳۱
- ↑ تفسیر معین ص ۱۲
- ↑ پند تاریخ ۱/۱۵۵ - شجره طوبی ۲/۲۷۸
- ↑ منتخب التواریخ ص ۸۱۵ - روح البیان
- ↑ داستانها و پندها ۴/۱۶۰ - مجمع البیان ۱/۵۰۶
- ↑ شیخ مفید ره
- ↑ نمونه معارف ۲/۴۰۷ - کافی ۴/۴۴
- ↑ پیغمبران و یاران ۲/۱۷۸ - اعیان الشیعه ۱۶/۲۴
- ↑ جامع السعادات ۱/۱۱۹
- ↑ تذکره الحقایق ترجمه مصباح الشریعه از نگارنده ص ۸۷
- ↑ سرمایه سعادت ص ۲۴
- ↑ منتهی الامال ۱/۳۴۰
- ↑ منتخب التواریخ ص ۷۰۳
- ↑ بقره : ۲۶۰
- ↑ در روایتی هدهد، صرد، طاووس و کلاغ آمده است .
- ↑ حیوه القلوب ۱/۱۳۰
- ↑ او دوباره جبرئیل ملک مقرب را دیده بود.
- ↑ و الیقین منها علی اربع شعب نهج البلاغه فیض الاسلام ص ۱۰۹۹
- ↑ پیغمبر و یاران ۲/۲۰۴ - الاصابه ۱/۲۹۸







