کتابخانه:همراه با تحول اجتهاد
|
| |
| نویسنده | محمدباقر صدر |
|---|---|
| ترجمه | ثبوت |
| ناشر | موسسه تحقیقات و نشر معارف اهل البیت (ع) |
| محل انتشارات | قم |
| زبان | فارسی |
| موضوع | اجتهاد و تقلید |
محتویات
- ۱ حرکت اجتهاد در آینده، روی به کدام سو دارد
- ۲ عامل هدف و عامل فن
- ۳ هدف از حرکت اجتهاد چیست
- ۴ مقدمات و زمینههای دگرگونی یا گسترش دادن به هدف
- ۵ پیامدهای یک سو نگری در هدف
- ۶ نقطه نظرهای آینده برای حرکت اجتهاد چیست
- ۷ فقه و اصول
- ۸ فهم و تفسیر اجتماعی نصوص دینی در فقه جعفری
- ۹ حجت بودن ظهور نص
- ۱۰ چند گونگی ظهور
- ۱۱ جنبه اجتماعی از فهم نصوص
- ۱۲ پاسخ مثبت و منفی، هر دو را میتوان داد
- ۱۳ قیاس و فهم اجتماعی نص
- ۱۴ گرهی که در پرتو این امر گشوده میشود
- ۱۵ سرچشمههای قدرت در حکومت اسلامی
- ۱۶ ساختمان عقیدتی حکومت اسلامی
- ۱۷ ساخت فرد مسلمان در واقعیت روزگار ما
- ۱۸ ایمان به اسلام
- ۱۹ روشن بودن تجربه و بستگی عاطفی با تاریخ آن
- ۲۰ پاکی تجربه و وابسته نبودن آن به استعمارگران
- ۲۱ و این جا تفاوت بزرگی آشکار میشود که موجود است میان
- ۲۲ جذب محافظه کاران به سوی حرکتسازندگی تازه
- ۲۳ گرایش به آسمان و نقش آن در سازندگی
- ۲۴ مقدمه مترجم
- ۲۵ برداشتهایی از قرآن
- ۲۶ کار شایسته از دیدگاه قرآن
- ۲۷ پیشگفتار مترجم
- ۲۸ پینوشت
- ۲۹ کلیاتی پیرامون عبادات اسلامی
- ۳۰ مقدمهای از مترجم
- ۳۱ پرستش یا نیازی پایدار در انسان
- ۳۲ عبادات یا منطق عملی
- ۳۳ امتیازهای کلی عبادات
- ۳۴ پایههای فکری و اساسی جمهوری اسلامی
- ۳۵ پانویس
حرکت اجتهاد در آینده، روی به کدام سو دارد
تحول اجتهاد بر بنیاد دو عامل است که مشخص میشود. و نشانههای راهنمای خود، و نقطهای را که رو به سوی آن دارد، به دست میآورد:
عامل هدف و عامل فن
در لابلای تحولات و دگرگونیهایی که هر یک از این دو دستخوش آن میشود، خود حرکت هم دستخوش دگرگونی میگردد.
منظور از هدف، همان نتیجهای است که حرکت اجتهاد به خاطر آن انجام میگیرد، و مجتهدان برای تحقق بخشیدن بدان و بزرگداشت آن در صحنه زندگی خارجی، تلاش مینمایند و مقصود از فن، درجه ژرف نگری در شیوههای استدلال است که به دنبال دگرگونی در اندیشههای علمی، به اشکال مختلف ظاهر میشود.
ما در هنگامی که میخواهیم نظرگاههای آینده حرکت اجتهاد را بررسی نمائیم، یا درباره آنها به پیش بینی پردازیم، راهی به سوی این مقصود نداریم مگر مقدمات و زمینهها و بذرهائی را که حامل حرکت اجتهاد در واقعیت امروز جهان است، به بررسی نهیم، و این بذرها را به یکی از دو عامل گذشته (هدف - فن) پیوند بزنیم، و در پرتو این دو، ارزیابی کنیم که این بذرها در یک روز به چه شکلی میتواند درآید، و چگونه پرورش مییابد، و در آینده چه تحولاتی حرکت اجتهاد را در بر میگیرد.
ما میتوانیم سخن از نظرگاههای آینده حرکت اجتهاد را در دو بخش بیاوریم:
یکی نظرگاههای آیندهای که بر بنیاد عامل فنی در حرکت، میتوان به پیشبینی آنها پرداخت، و دیگر نظرگاههای آیندهای که از دیدگاه هدف میتوان آن را پیشبینی نمود.
بر بنیاد عامل فنی، میتوانیم اندیشه معینی را از هنگامی که در حرکت اجتهاد وارد شده بررسی کنیم، و مراحل گوناگون آن را از لحاظ ژرفا و پیچیدگی به پژوهش نهیم تا به ما امکان دهد وضعیتی را که اجتهاد در رشد فنی خود بدان منتهی میشود ارزیابی کنیم.
بر بنیاد هدف نیز گاهی تحولی از همین دیدگاه به چشم میخورد. و طبیعی است که دگرگونی در مسیر هدف، آثار و بازتابهائی بر جوانب گوناگون حرکت داشته باشد. و در سایه ارزیابی خردمندانهای از نوعیت این بازتابها است که میتوانیم اندیشه خود را درباره نقطه نظرهای آینده اجتهاد مطرح کنیم.
من احساس میکنم اکنون فرصتی برای پرداختن به این موضوع از دیدگاه فنی خالص نیست، و با این که بسی سودمند و تازه است، خوانندگان ما را که غیر متخصصاند، از دنبال کردن سخن باز میدارد.
از همین روی اکتفا میکنم به عامل هدف، و میپردازم به بررسی مقدمات و زمینههای پرورش یابنده آن در واقعیت امروزی برای حرکت اجتهاد، و نیز به نظرگاههایی که برای این حرکت، در آینده از دیدگاه هدف و نوعیت تاثیر آن بر تمامی حرکت، شکل میگیرد.
هدف از حرکت اجتهاد چیست
بگمانم ما بر روی یک خط اصلی برای هدفی که حرکت اجتهاد به قصد آن انجام میگیرد و از آن تاثیر میپذیرد، متفق القول باشیم این جاده، همان ایجاد توانائی برای مسلمان است تا خود را با نظریه اسلام درباره زندگی منطبق گرداند، زیرا این انطباق نمیتواند تحقق یابد مگر حرکت اجتهاد، نشانههای راهنمای این نظریه و جزئیات آن را مشخص نماید.
برای آن که ابعاد هدف را به روشنی درک نمائیم، بایستی میان دو صحنه متفاوتی که برای منطبق شدن بر نظریه اسلام در زندگی وجود دارد تفاوت قائل شویم. یکی انطباق بر نظریه آن در صحنه زندگی فردی، و به اندازهای که به رفتار فرد و کارهای او مربوط میشود. و دیگری انطباق بر نظریه آن در صحنه اجتماعی و بر پا داشتن زندگی جامعه بشری بر بنیاد آن، به گونهای که روابط اجتماعی و اقتصادی و سیاسی، آن را ایجاب مینماید.
حرکت اجتهاد از لحاظ اصل و مبدا و از دیدگاه نظری، هر چند هر دو صحنه انطباق را هدف خود میگیرد، زیرا هر دو در حساب عقیدت یکسانند، با این همه، در مسیر تاریخی خود که در دامن تشیع در آن زیسته، بیشترین هدف خود را، همان عرصه نخستین قرار میدهد و بس. بنابراین مجتهد - در لابلای فعالیت برای استنباط احکام - در ذهن خود چهره فرد مسلمانی را مجسم مینماید که میخواهد روش و رفتار خود را بر نظریه اسلام درباره زندگی منطبق گرداند، نه این که چهره جامعه مسلمانی را مجسم نماید که میخواهد زندگی و روابط خود را بر بنیاد اسلام پرورش دهد.
این یک بعدی اندیشیدن و تنها نیمی از هدف را گرفتن، به خاطر شرایط عینی و پیشآمدهای تاریخی بوده، زیرا حرکت اجتهاد در نزد شیعیان، از هنگامی پدید آمد که تقریبا از سیاست برکنار بودند و به خاطر وابستگی حکومت در روزگاران مختلف اسلامی و در بیشتر جاها با حرکت اجتهاد نزد سنیان، شیعه فقه اسلامی خود را از صحنههای اجتماعی به دور میداشت. و این برکناری از سیاست به تدریج موجب شد دامنه هدفی که حرکت اجتهاد را پدید میآورد در میان امامیه محدودتر گردد و این اندیشه را پیش بیاورد که یگانه جولانگاه آن - که میتواند در جهان خارج بازتابی بر آن داشته باشد و آن را هدف بگیرد - جولانگاه انطباق فرد است - و نه جامعه با نظریه اسلام. و چنین بود که در ذهن فقیه، اجتهاد با چهره فرد مسلمان ارتباط یافت نه با چهره اجتماع مسلمان.
مقدمات و زمینههای دگرگونی یا گسترش دادن به هدف
پس از آن که حاکمیت اسلام، بر اثر جنگهای نا مسلمانان استعمارگر با مردم کشورهای اسلامی، از میان رفت، این برکنار بودن از صحنه سیاست و اجتماع، دیگر در انحصار حرکت اجتهاد، در میان شیعه نماند. بلکه بر اثر جنگ نامسلمانان با اسلام، عارضه برکناری از صحنه سیاست، به کل اسلام و همه مذهبهای فقهی اسلامی - و نه تنها شیعه - سرایت کرد و به جای اسلام، بنیادهای فکری دیگری را بر پا داشت تا زندگی اجتماعی را بر پایه آن استوار نماید. قانون و حقوق اسلامی نیز تبدیل شد به قانون و حقوقی که از تمدن مربوط به همان بنیادهای فکری سرچشمه میگرفت.
این دگرگونی بنیادی در موقعیت مسلمانان، اثری بزرگ بر حرکت اجتهاد در میان امامیه نهاد. زیرا این حرکت، به روشنی هر چه بیشتر، احساس کرد که خطری حقیقی - از سوی استعمارگران نامسلمان و نفوذ سیاسی و نظامی و بنیادهای فکری نو هستی اسلام و مسلمانان را تهدید مینماید. و همین احساس خطر، چنان تکانی به آن داد تا هوشیار گردید و توانست کیان اجتماعی مسلمانان را برای خود مجسم نماید و به اندازه امکان، ایمان خود را برای ایستادگی و دفع خطر به کار گیرد.
حرکت اجتهاد، در لابلای مقاومتخود، کم و بیش احساس کرد که جنبه فردی از تطبیق نظریه اسلام بر زندگی ارتباط بسیار استواری با جنبه اجتماعی آن دارد. و جنبه فردی آن نیز به دنبال فرو ریختن جنبه اجتماعیاش به تدریج نابود میشود.
از سوی دیگر، اکنون وجدان وی وجودش را در مییابد و آواز میدهد و در رسالتحقیقی خود که در اسلام تبلور یافته میاندیشد و پس از آن که واقعیت بنیادهای فکری تازه و نوع تجربههای اجتماعی بیارزشی که استعمار وی را بر آن داشته، برای او آشکار شده، طبیعی است که این آواز، بازتابی هم بر خود حرکت اجتهاد داشته باشد و در لابلای تجربه تلخی که در روزگاری پس از استعمار داشته و با آن زیسته، احساس ذاتیاش تاکید نماید که اسلام یک کل است و تجزیه پذیر نیست. و تطبیق فرد بر نظریه اسلام درباره زندگی، هرگز نمیتواند جدا از تطبیق جامعه بر آن تحقق یابد. و اگر تطبیق صحنه اجتماع بر آن تعطیل گردد، تطبیق فرد نیز ثابت نخواهد ماند.
همه این عوامل کمک کرد تا حرکت اجتهاد در میان امامیه تبدیل شود به حرکتی مجاهدانه در راه پشتیبانی از اسلام، و مستقر ساختن پایههای آن. و نیز به نیروئی که بخواهد همه عرصههای زندگی را بر اسلام منطبق نماید. و طبیعی بود که در نتیجه این امر، دامنه هدف خود را گسترش دهد، و کار خود را با توجه به هر دو صحنه تطبیق فردی و اجتماعی - همراه با یکدیگر - آغاز نماید. و ما مقدمات این امر را به روشنی در واقعیت همروزگار با خودمان، در حرکت اجتهاد در میان امامیه میبینیم. و بررسیهائی که برای آگاهی از نظریه اسلام درباره نظام حکومتی یا شیوه اقتصادی - و مانند اینها از گفتگوهای رنگارنگ درباره مسائل اجتماعی از دید اسلام میبینیم همگی نشانههائی بر تحول فکری یاد شده است.
توده مسلمان در حال ترقی است، و آغاز کرده است که اسلام را به عنوان رسالتحقیقی خود در زندگی درک کند و با حرکت اجتهاد در میان شیعیان، در ضمن این مفهوم پیام دار و جامع از اسلام، بر خورد نماید. پس طبیعی است تاکید نمائیم این دگرگونی در هدفی که حرکت اجتهاد برای رسیدن به آن است، و نیز گسترش یافتن این هدف، تا صحنههای تطبیق اجتماع با نظریه اسلام، ادامه خواهد یافت. و به پیروی از پرورش و رشد آن دعوت و رسالت در میان مسلمانان و پیوند خوردن حرکت با مسیر مبارزاتی آن در پشتیبانی اسلام، به منتهای خود خواهد رسید.
برای آن که در پرتو این مقدمات، نقطه نظرهای آینده اجتهاد را که نتیجه دگرگونی در هدف است، پیش بینی کنیم، باید بر گردیم به آن چه پیش از زمینههای این دگرگونی وجود داشته است، و بپردازیم به بررسی آثاری که فراموش شدن نیمی از هدف که با حرکت اجتهاد زیسته - پدید آورده و نتایجی که این فراموشی، در نقطه نظرهائی که در حرکت اجتهاد به وجود آمده، به بار آورده، تا بتوانیم نقطه نظرهای آینده را درک کنیم که هنگام کامل شدن تحول، یا گسترده شدن هدف در همه ابعادی که چشم داریم، جایگزین آن میگردد. فراموش شدن نیمی از هدف، و اکتفا کردن به صحنه فردی برای تطبیق با نظریه اسلام درباره زندگی عوارضی داشته از جمله:
پیامدهای یک سو نگری در هدف
یک سو نگری فقه از همین جا سرچشمه میگیرد و میبینیم اجتهاد به صورتی مستمر، بنا را بر این نهاده است که در جنبههای مسائل فقهی، بیشتر کوشش خود را در صحنه تطبیق فردی، و منطبق کردن زندگی فرد با نظریه اسلام، به کار ببرد، و در صحنه تطبیق اجتماع با نظریه اسلام کوششی ننموده، و موضوعاتی را که زمینه این امر را آماده میسازد رها نماید. و این نتیجه آن است که تنها نیمی از هدف در نظر گرفته شده، و ذهن فقیه در هنگام استنباط احکام، غالبا به فرد مسلمان و نیاز او به تطبیق با اسلام توجه کرده است، در حالی که باید جامعه اسلامی و نیاز آن را به تنظیم زندگی اجتماعی خود در نظر بگیرد.
این موضع گیری ذهنی فقیه، نه تنها به یک سو نگری فقه از جنبه عینی میانجامد، بلکه به تدریج نظر فقیه را درباره خود قانون نیز به فرد گرائی میکشاند، زیرا چون جنبه فردی (از تطبیق زندگی بر نظریه اسلام) بر ذهن فقیه رسوخ دارد، و عادت کرده که فرد و دشواریهای او را در نظر بگیرد، این خاستگاه وی بر نظریهای که از خود قانون دارد نیز اثر میگذارد، و در نتیجه رنگ فردی میگیرد و قانون و شریعت را در صحنه جولانگاه فرد مینگرد، که گوئی قانون فقط در حدود همان هدف نیمبندی که فقیه برای آن فعالیت میکند، مورد عمل قرار میگرفته که عبارت باشد از جنبه فردی از تطبیق نظریه اسلام بر زندگی.
در اینجا دو مثال - از فقه و اصول - یاد میکنیم تا ببینید که چگونه در لابلای آن، فردگرائی در نظریه فقیه به هدف او و به دیدگاه او درباره خود قانون و شریعت نیز سرایت کرده است.
مثال اصولی را از گفتگوهای مربوط به دلیل انسداد میگیریم که درباره این اندیشه بحث میکند: ما تا هنگامی که میدانیم در شرع تکالیفی داریم و نمیتوانیم به صورت قطعی آنها را بشناسیم، بایستی در مقام شناسائی آنها از (ظن) یاری بجوئیم. این اندیشه را اصولیها مورد مناقشه قرار داده و گفتهاند:
«چرا نتوانیم فرض کنیم که آنچه بر مکلف واجب است این است که در هر موردی به جای اینکه «گمان» را میزان قرار دهد، عمل به احتیاط کند و اگر دامن زدن به احتیاط، کار را دشوار میسازد، هر مکلفی میتواند به اندازهای که از دشواری کار بر او کاسته گردد، از احتیاط خود بکاهد».
اکنون روحی را که در این فرضیه نهفته است بنگرید تا بدانید چگونه دیدگاه فرد گرائی درباره شریعت و قانون، بر صاحبان آن تسلط یافته، زیرا شریعت و قانون وقتی میتواند دستور به این گونه احتیاط کاریها بدهد که قانون و شریعت را برای فرد صادر کرده باشد و بس، ولی اگر بخواهد برای جامعه قانونگذاری نماید و برای زندگی اجتماع برنامه بریزد، چنین روشی را نمیتواند در پیش بگیرد، زیرا این فرد یا آن یکی، میتوانند همه برنامههای خود را بر اساس احتیاط به انجام رسانند، ولی واحد مجموع و مرکبی که جامعه باشد نمیتواند زندگی و روابط اجتماعی و اقتصادی و بازرگانی و سیاسی خود را بر پایه احتیاط بنهد.
اما مثال فقهی را از اعتراض معروفی میگیریم که فقیهان در پیرامون قاعده «لا ضرر و لا ضرار» مطرح کردهاند، اینان میگویند:
این قاعده میرساند که در اسلام هیچ گونه حکمی که متضمن زیانی باشد وجود ندارد با این که ما در اسلام بسیاری از احکام را میبینیم که متضمن زیان است مانند: قانون خونبها دادن یا مجازات آدمکشان یا پرداخت تاوان، یا زکات و ... زیرا در این گونه قوانین، زیانهائی برای قاتل - که مجبور به خونبها دادن یا تن دادن به مرگ است وجود دارد و نیز موجب زیان شخصی است که مال دیگری را تلف کرده و باید تاوان آن را بدهد، و موجب زیان فرد توانگری است که بایستی زکات بدهد.
این اعتراض، بر بنیاد آن است که ما، با نظریه فرد گرایانه به برنامه قانونگذاری بنگریم. زیرا این نظریه است که به ما اجازه میدهد این احکام را زیان آور بشماریم، ولی در قانون و شریعتی که فرد را جزئی از جامعه میانگارد، و مصالح وی را با آن پیوند میزند، این احکام را نمیتوان زیان بخش شمرد، بلکه در آن جا، نبودن قانونی درباره لزوم تاوان و مالیات و غیره است که زیان بخش است.
از پیامدهای رسوخ نظریه فرد گرائی، یکی هم برپائی یک نظرگاه کلی در ذهنیت فقهی است که همواره میخواهد مشکل فرد مسلمان را از راه نیکو شمردن و تبرئه واقعیتخارجی، و تطبیق شریعت به آن به شکلی از اشکال، حل نماید.
مثلا نظام بانکداری که بر بنیاد رباخواری استوار است، با این عنوان که جزئی از واقعیت اجتماعی معاشی است، فقیه را وادار مینماید که بیاندیشد: «فرد مسلمان برای تعیین تکلیف خود در مورد معامله با بانکهای ربوی، دچار دشواریهائی است.» و به این جهت، بحثخود را متوجه این هدف مینماید که با یافتن و نشاندادن راهی قانونی برای گذران معاش مشکل فرد مسلمان را حل نماید در حالی که باید احساس کند که نظام بانکداری ربوی، دشواریای شمرده میشود در داخل یک مجموعه و کل - که زندگی اجتماعی باشد و حتی پس از آن که یک توجیه مشروع و قانونی هم برای واقعیت معاش از جنبه فردی - به دست دادیم، جنبه اجتماعی مشکل همچنان باقی است. ولی آن توجیه فقط به این علت است که ذهن فقیه در کار استنباط احکام، فقط چهره فرد مسلمان را در برابر خود میبیند - و چهره دشواریهای مربوط به وی را که به اعتبار جنبه فردی او برایش پیش آمده است.
تاثیر «یک سو نگری» و «تنها یک نیمه از هدف را دیدن» و رسوخ «فرد گرائی در تفسیر شریعت»، بر روش فهم نصوص شرعی نیز قابل توجه است. چنان که از یک سو میبینیم در روشنگری نصوص شخصیت پیامبر یا امام را به عنوان فرمانروا و سرپرست دولت، ندیده میگیرند و در هر جا که از ناحیه پیامبر، منعی صادر شده باشد - مثلا منع مردم مدینه از اینکه از رسیدن زیادتی آب متعلق به خود به دیگران جلوگیری نمایند - آن را حمل بر ناروا بودن یا نا خوشایند بودن (حرمتیا کراهت) کاری در نزد پیامبر مینمایند، با آن که گاهی هیچ یک از این دو نبوده و بلکه پیامبر، تنها به این اعتبار که سرپرست دولت بوده، از کاری نهی کرده و از منع او، حکم دینی عامی به دست نمیآید.
از سوی دیگر نیز نصوص دینی را با روح تطبیق بر واقعیتخارجی، مورد تفسیر قرار نمیدهند تا قاعدهای از آن به دست آید و از این رو بسیاری به خود اجازه میدهند تا موضوع واحدی را تجزیه نمایند، برای آن، احکام گوناگون قائل شوند. برای روشنگری این اندیشه، از یک مثال که در باب اجاره مطرح میشود کمک میگیریم:
مسئلهای داریم تحت این عنوان که «آیا مستاجر میتواند آنچه را به اجاره گرفته، با اجاره بهائی بیشتر از آنچه خود میدهد، به دیگری اجاره دهد؟»
در این باره نصوصی رسیده است که از این کار نهی مینماید و این نصوص، به گونهای که عادت آن در بیشتر مواقع است، آمده است تا به موضوعات ویژهای بپردازد. این است که پارهای از آنها اجازه نمیدهند خانهای را که اجاره کردهایم، با اجارههای بیشتری به دیگری اجاره دهیم، و پارهای دیگر، همین کار را در مورد آسیا و کشتیای که اجاره شده باشد منع مینماید، و پارهای دیگر، این کار را در مورد عملی که انجام آن را در برابر اجرتی که تعهد کردهایم.
و ما اگر این نصوص را با روح تطبیق بر واقعیت بنگریم، و بدانیم که هدف از صدور آنها این بوده که بر بنیاد آن، روابط اجتماعی خود را به گونهای عام تنظیم نمائیم. در این هنگام، بسیار پیش از آنکه ملتزم به تجزیه موضوع شویم و بگوئیم که نهی وارده فقط مخصوص همان مواردی است که در نصوص مزبور بدان تصریح شده نه غیر آن، آری خیلی پیش از این مرحله، متوقف خواهیم شد.
اما اگر به نصوص مزبور از دیدگاه فرد گرایانه - و نه در سطح قانونگذاری اجتماعی - بنگریم، این تجزیه را به سادگی روا خواهیم شمرد.
نقطه نظرهای آینده برای حرکت اجتهاد چیست
گمان میکنم که سخن، بیش از آنچه لازم بود به درازا کشید و از این روی، نقطه نظرهای آینده را برای خودتان میگذارم تا آن را از همان چه پیشتر آوردم، استنتاج نمائید. زیرا طبیعی است وقتی هدف محرکه اجتهاد، ابعاد حقیقی خود را باز یابد، و هر دو جولانگاه تطبیق (فردی و اجتماعی) را در بر گیرد، آثار یک سو نگری و یک روی سکه دیدن را نیز که در گذشتهها بود، به تدریجخواهد زدود، و محتوای حرکت، به کیفیتی در میآید که هم با وسعت دامنه هدف سازگار باشد، و هم با مقتضیات خط جهادی که حرکت اجتهاد بر آن انجام میپذیرد.
یک سو نگری از میان خواهد رفت و امتداد عمودی، که بیان کننده پایگاهی والا از دقتی است که اندیشه علمی بدان رسیده در مسیر خود به امتداد افقی مبدل میشود تا همه عرصههای زندگی را در بر بگیرد.
در آینده، موضع گیری برای تجویز سازش و کنار آمدن با واقعیتهای تباه، تبدیل خواهد شد به موضع گیری مجاهدانهای برای دگرگون ساختن واقعیت فاسد و به دست دادن عوض فکری کاملی از آن از دیدگاه اسلام.
و در آینده، در مفهوم حرکت اجتهاد، هر گونه کوته بینی نسبت به شریعت و قانون از میان خواهد رفت، و همه نشانهها و بازتابهای آن بر روی جستجوهای فقهی و اصولی سترده و از ذهنیت فقهی زدوده خواهد شد.
در آینده، درک ما از نصوص دینی دگرگون خواهد شد، و در آن، همه جوانب شخصیت پیامبر و امام مورد توجه قرار خواهد گرفت و تجزیهای که بدان اشاره کردیم به دور افکنده خواهد شد، و آن هم نه بر بنیاد قیاس - که در مذهب ما مطرود است - بلکه بر بنیاد فهم و شناخت پایگاه و زمینه اجتماعی نصوص - که این در پارهای از بررسیها توضیح داده شده - زیرا هر نصی همراه با مفهوم اجتماعی خود، معنائی دارد که در بسیاری مواقع، از معنای لغوی آن وسیعتر است.
این بود خطوط اصلی نقطه نظرهای آینده بر بنیاد تحولی که بر طبیعت هدف، و نیز تحولی که بر حرکت اجتهاد حاکم است و آن را از شکل حرکتی که از صحنه اجتماع بر کنار افتاده، به حرکتی مجاهدانه تبدیل مینماید که میخواهد اسلام را به صورت یک کل و مجموعه عرضه بدارد، و چنان میانگارد که رسالت آن توجیه مردم است به ضرورت تطبیق خود در همه جولانگاه زندگی خویش بر اسلام. و به خاطر کمی فرصت، ناچارم به همان سطوری که یاد کردم بسنده نمایم با ایمان به این که:
انقلاب بزرگی که مسیر خود را در حرکت اجتهاد - برای وسعت بخشیدن به هدف خود و تعمیق رسالتش و روی آوردن به همه جولانگاههای زندگی مسلمانان و آرزوها و دردهای ایشان - یافته است، آری این انقلاب، در آینده در کنار هدف و آن گاه که هدف خود را کامل نماید، و همه ابعاد حقیقی خود را در بر گیرد، منجر خواهد شد به دگرگونی بزرگی در بسیاری از شیوهها و تصورات و موضوعات.
فقه و اصول
پس از آن که انسان، به خداوند و اسلام و شریعت ایمان آورد و دانست که او - از آن جا که بنده خداوند بزرگ است - در مورد دستورهای خدای بزرگ، مورد بازخواست قرار میگیرد خود را ناگزیر میبیند که رفتارش را - در صحنههای گوناگون زندگی - بر قانون اسلام منطبق نماید، و به فرمان خرد خویش، دعوت میشود که همه کارهای خصوصی، و نیز روابطش با افراد دیگر را، بر بنیاد آن قرار دهد. یعنی موضع عملیای بگیرد که پیروی او از شناخت وی درباره خود، آن را بر وی واجب میگرداند، شناختی که بر حسب آن، وی بندهای است در برابر خدای قانونگذار پاک، که قانون و شریعت را بر پیامبر خویش فرو فرستاد.
بنا بر این بر انسان لازم است در هر امری از امور زندگی، موضع عملی خود را، که این پیروی بر وی واجب میگرداند، مشخص و مرزبندی نماید که آیا کاری را انجام بدهد یا نه؟ آیا با این روش و آن یکی میتواند به عمل پردازد یا نه؟ اگر احکام و دستورها و نهیهائی که از ناحیه شرع رسیده، در مورد تمامی پیشآمدها و رویدادها و برای همگان به صورتی بسیار روشن و رسا و بدیهی بود هر کسی موضع عملی خود را در برابر شریعت و قانون، در هر پیش آمدی به آسانی میتوانست تعیین کند، زیرا هر انسانی میداند موضع عملیای که پیروی او از شریعت، آن را ایجاب مینماید، این است که:
هرگاه در برابر کاری واجب قرار گیرد، آن را به جای آرد، و چون کاری ناروا بود از انجام آن سر باز زند، و در مورد کارهائی هم که مباح است به اختیار خود باشد، اگر خواهد آنها را انجام دهد و گرنه، نه
پس اگر کارهای واجب و حرام و مباح و دیگر احکام شرعی، در سطح عموم به صورت بدیهی، مشخص و شناخته شده بود، موضع عملیای هم که انسان به حکم پیروی از شریعت باید اتخاذ نماید، در هر پیش آمدی روشن بود. و تشخیص موضع عملی انسان در برابر شریعت، نیازی به بحث علمی و بررسی وسیع و پهناور نداشت.
ولی عواملی بسیار - از جمله دوری ما از زمان قانونگذاری در اسلام منجر به این شده است که در بسیاری از موارد، دستورهای شریعت روشن نبوده و پیچیدگی داشته باشد، و در نتیجه این امر اتخاذ موضع عملیای که انسان باید در بسیاری از پیشآمدها و رویدادها در برابر شریعت داشته باشد و از آن پیروی نماید، به دشواری انجام شود. زیرا انسان، اگر نوع حکمی را که شریعت در مورد پیش آمدی مقرر داشته نداند، که آیا باید کاری را انجام داد یا نباید انجام داد یا در اختیار خود اوست، طبیعتا موضع عملیای را هم که باید در برابر شریعت، و به مقتضای پیروی خود از شریعت، نسبت به آن رویداد در پیش گرفت، نمیشناسد.
بر این بنیاد، باید دانشی را پایه ریزی کرد تا در مورد هر رویدادی، با آوردن دلیل، از چهره موضع عملیای که باید در برابر شریعت در پیش گرفت، پرده، بر گیرد و موضع عملیای که پیروی انسان از شریعت، داشتن آن را بر وی واجب میگرداند معین و مشخص نماید.
دانش فقه نیز برای پرداختن به همین امر پدید آمده، و مشتمل است بر تعیین و مرزبندی موضع عملیای که در برابر شریعت باید اتخاذ کرد، و این مرزبندی و تعیین نیز به یاری استدلالها صورت میگیرد، و فقیه، در دانش فقه میپردازد به آوردن دلیلهائی برای تعیین موضع عملیای که در هر رویدادی از رویدادهای زندگی و هر گوشهای از گوشههای آن اتخاذ باید کرد - و این همان است که در اصطلاح علمی به نام کوشش برای به دست آوردن دستور شرع میخوانیم
پس به دست آوردن دستور شرع، در واقع به معنای آوردن دلیل است برای تعیین و مرزبندی موضع عملیای که در برابر شریعت باید در پیش گرفت، و این مرزبندی را از راه دلیل آوردن به انجام رساند و مقصود ما از موضع عملی در برابر شریعت، همان رفتاری است که انسان به حکم پیروی خود از شریعت بایستی آن را در پیش گیرد تا حق شریعت را بگذارد و پیرو با اخلاص آن باشد.
بنابراین، دانش فقه، دانستن دلایلی است که برای تعیین و مرزبندی موضع عملی ما در برابر شریعت در هر رویدادی آورده میشود. و موضع عملی از شریعت - که فقه برای مرزبندی و تعیین آن دلیل میآورد - عبارت است از «رفتاری که پیروی ما از شریعت، آن را بر ما واجب میگرداند، تا پیرو با اخلاص آن باشیم و حق آن را بجای آریم» تعیین موضع عملی به وسیله دلیل، همان است که به «فعالیت برای استنباط دستور شرع» تعبیر میکنیم.
از این رو میتوان گفت دانش فقه، عبارت است از: علم استنباط احکام شرعی، یا - به تعبیر دیگر - دانش عمل استنباط. تعیین و مرزبندی موضع عملی، با دلیلی که پیچیدگی و ابهام را از آن دور نماید، در دانش فقه با دو شیوه انجام گیرد:
۱) شیوه غیر مستقیم، و آن تعیین موضع عملیای است که پیروی انسان از شریعت، داشتن آن را به این گونه بر وی واجب میگرداند که از راه اقامه دلیل بر آن، و از راه اکتشاف نوع حکم شرعیای که شریعت در رویدادی مقرر داشته است، پیچیدگی و ابهام را از حکم شرعی میزداید و به دنبال آن، ابهام را از طبیعت موضع عملیای که در برابر شریعت باید در پیش گرفت، دور میسازد. اگر ما دلیلی اقامه میکنیم که حکم شرعی در مورد موضوعی «وجوب» است، میتوانیم موضعی را که به خاطر پیروی از شریعت باید در برابر آن داشته باشیم، بشناسیم و بدانیم که باید کاری را «انجام دهیم».
۲) شیوه دیگر برای تعیین موضع عملی، شیوه مستقیم است که در آن جا میپردازیم به اقامه دلیل برای تعیین موضع عملی، ولی نه از راه کشف حکم شرعی ثابت در یک رویداد - چنان که در شیوه قبلی دیدیم - بلکه دلیل میآوریم برای تعیین موضع عملی به صورت مستقیم. و آن در حالتی است که نتوانیم نوع حکم شرعی ثابت برای رویدادی را به دست آریم، و برای آن دلیلی اقامه نمائیم، و ندانیم نوع حکمی که شریعت در آن مورد آورده چیست. آیا وجوب ستیا حرمتیا اباحه؟
در این حالت، از شیوه نخستین نمیتوانیم استفاده کنیم، زیرا برای نوع حکم شرعی دلیل کافی نداریم بلکه باید به دلیلهائی متوسل شویم که موضع عملی ما را به شکلی مستقیم تعیین نماید و ما را متوجه نماید که در این حالت چگونه عکس العمل و رفتاری داشته باشیم و در برابر حکم شرعی مجهولی که نتوانستیم آن را معلوم کنیم چه موضع عملی اتخاذ کنیم؟ و رفتاری که پیروی ما از شریعت، بر ما لازم میگرداند، که در برابر آن در پیش بگیریم، چیست تا به راستی از شریعت پیروی کرده باشیم و پیروانی مخلص و غیر مقصر باشیم.
در هر یک از این دو شیوه، فقیه در دانش فقه میپردازد به استنباط حکم شرعی، یعنی موضع عملیای را که به شکلی غیر مستقیم یا مستقیم باید در برابر شریعت در پیش گرفت، با دلیل تعیین مینماید.
دامنه دانش فقه برای عملیات استنباط، به اندازهای گسترده است که همه رویدادها و پیشآمدهائی را که در زندگی انسان پدید میآید، در بر میگیرد، زیرا در هر پیشامدی باید به فعالیت پرداخت تا حکم مربوط به آن به دست آید، و فقیه برای این کار، یکی از دو شیوه یاد شده را به کار میبندد.
عملیات استنباط همان است که دانش فقه مشتمل بر آن است و آن - علیرغم چندگانگی و گوناگونی آن - در یک سلسله عناصر یکسان و قواعد عمومی، که با وجود چند گانگی و گوناگونی آن، در آن دخالت دارد، مشترک است، و از مجموع همان عناصر عمومی که اساس آن - برای عملیات استنباط - مشترک است تشکیل میشود.
این عناصر مشترک در عملیات استنباط، نیازمند وضع دانشی خاص هستند تا به بررسی و تعیین و آماده سازی آنها برای علم فقه بپردازد، و این، همان علم اصول است.
فهم و تفسیر اجتماعی نصوص دینی در فقه جعفری
به گمان قوی، این نخستین بار باشد که از یک فقیه اسلامی در مدرسه امام صادق (ع) نظریهای گستردهتر درباره عنصر فهم اجتماعی نصوص دینی میخوانم که در آن، با ژرفنگری و باریک بینی، میان مفهوم لغوی و لفظی نص، با مدلول اجتماعی آن تفاوت نهاده و حدود قانونی مدلول اجتماعی را روشن کرده است.
با این که فقیهان در پرداختن به بررسیهای فقهی، و صحنههای استنباط از نصوص دینی، عنصر فهم اجتماعی را دخالت میدهند و در فهم دلیل، در کنار عنصر دیگری که جنبه لفظی دلالت را مجسم مینماید، بر این نیز اعتماد میکنند.
با این همه، ایشان در بیشتر جاها در کوشش خود برای فهم دلیل جنبه لفظی را در کنار جنبه اجتماعی، مشخص و متمایز نمینمودند که دو جنبه متمایز جلوهگر شود و هر یک از آن دو، ملاک خود و مرزهای خود را داشته باشد، بلکه این هر دو جنبه در صحنه تطبیقات ایشان، به صورتی مرکب و در زیر یک نام که «ظهور» باشد جلوهگر میشد.
اکنون برای نخستین بار ملاحظه میکنیم که عنصر فهم اجتماعی نصوص، به صورتی مستقل مطرح میشود و هنگامی که برخی از بخشهای کتاب فقه الامام الصادق را میخوانیم میبینیم استاد بزرگ ما شیخ محمد جواد مغنیه، در این تالیف خود این موضوع را طرح کرده و با دستخویش فقه جعفری را به شکلی زیبا از نظر شیوه و تعبیر و بیان در آورده است.
آری در این کتاب میبینیم، عنصر «جنبه اجتماعی از فهم دلیل و تمایز میان آن و میان جنبه لفظی خالص» در موارد متعدد مورد تاکید قرار میگیرد.
برای این که اندیشه این کتاب را درباره فهم اجتماعی نصوص دینی در یابیم و محتوای این فهم و نقش آن را در استنباط حکم از نص بدانیم، باید نخست درباره «ظهور» سخن بگوئیم.
حجت بودن ظهور نص
از اموری که در دانش اصول، به صورت اصل پذیرفته شده، و همه بر آن اتفاق نظر دارند، اصلی است که میگوید: «ظهور نص حجت است.»
این اصلی است که بر ما واجب میکند هر خطاب شرعی را در پرتو ظهور آن تفسیر کنیم مگر آن که قرینهای بر خلاف آن به دست آید. به گونهای که بحثهای اصولیای که به بررسی این اصل میپردازد مقرر میدارد، ظهور عبارت است از مرتبه ویژهای از دلالت گفتار، و آن مرتبهای است که موجب میشود معنائی که به آن اشاره میکنیم، از گفتار آشکار باشد و با آن، هماهنگی بیشتری از هر معنای دیگر داشته باشد.
گاهی هست که یک لفظ، شایستگی آن را دارد که برای دلالت بر معانی چندی به کار رود، ولی همیشه در یک معنای ویژه از میان آن معانی «ظهور» دارد. چنان که لفظ شیر را گاهی برای دلالت بر جانوری درنده به کار میبریم و میگوئیم شیر پادشاه بیشه است» و گاهی آن را برای دلالت بر دلیری انسان به کار میبریم و میگوئیم این انسان شیر است. ولی کلمه شیر را وقتی به کلی جدا از قرینههای ویژه آن بنگریم، میبینیم ظهور آن در معنای نخستین است (جانور درنده) زیرا کلمه شیر در سرشت لغوی خود بیش از آن چه بر انسان دلیر دلالت کند، بر جانور درنده دلالت مینماید و این امر است که موجب میشود معنای جانور درنده برای کلمه، نسبت به معانی دیگر، هماهنگی بیشتری با خود کلمه داشته باشد و این است معنای ظهور.
چند گونگی ظهور
ظهوری که - به گونهای که شناختیم - خود مرتبه مشخصی از دلالت لفظ بر معنی است، از دو نوع دلالت به دست میآید:
۱) دلالتهای لفظی وضعی، یعنی دلالتهائی که بر اثر وضع یک کلمه برای یک معنی از سوی واضع نخستین به دست میآید. مثلا کلمه شیر در جانور درنده ظهور دارد نه انسان دلیر زیرا در لغت برای آن معنی وضع شده است.
۲) دلالتهای لفظی سیاقی، یعنی دلالتهائی که از سیاق و پرداخت گفتار و شیوه تعبیر و بیان به دست میآید مثلا هنگامی که کسی دستور میدهد و میگوید: «روز جمعه غسل کن تا در برابر این کار پاداش بری» میفهمیم که غسل جمعه مستحب است نه واجب و این دستور، مستحب بودن غسل را میرساند نه واجب بودن آن را. و این موضوع با توجه به شیوهای که دستور دهنده، برای واداشتن افراد به غسل جمعه، به کار برده فهمیده میشود. زیرا برای واداشتن افراد به غسل، از راه بیان ثوابی که نتیجه غسل است وارد شده، و این سیاق کلام - که تشویقی است مستحب بودن عمل را میرساند، زیرا اگر چه کار واجب هم ثواب دارد، ولی اگر غسل واجب بود، درستتر آن بود که سیاق این امر و پرداخت این جمله، دگرگون شود و مخاطب را به جای تشویق به عمل با بیان پاداش آن، از راه تهدید به مجازاتی که در ترک آن هست وادار به عمل نماید پس دلالتی که در این جا است دلالتی استسیاقی و ظهور کلام در مستحب بودن عمل، بر اساس همین دلالتسیاقی است.
از مجموع دلالتهای سیاقی و وضعی است که ظهور لفظی عبارتی در یک معنی، برای ما روشن میشود، و معنائی که از همه معانی با آن هماهنگتر است، از راه آن دلالتها مرزبندی میگردد.
اما این که دلالتهای وضعی و سیاقی چگونه پدید میآید و پرورش مییابد، و روابط متبادل در میان آنها چیست؟ و چگونه دلالتهای وضعی و سیاقی را برای هر گفتاری معین و ثابت کنیم؟ و آیا هر فردی میتواند محدوده زبانی ویژه خود را ملاک بگیرد برای تعیین آن دلالتها؟ یا باید یک محدوده زبانی عمومی را ملاک آن قرار دهیم؟ و اگر، ملاک یک محدوده زبانی عمومی است، این محدوده عمومی چیست؟ آیا همان محدوده زبانی عمومی در روزگار صادر شدن نص استیا کافی است که، با وجود دگرگونی و سیر تاریخی واژهها، به همین محدوده زبانی عمومی امروز مراجعه کنیم؟
همه این پرسشها و نظائر آنها را در مرزهای مقتضیات عمل استنباط، در بحث اصولی مربوط به حجیت ظهور، باید به بررسی نهاد و ما نیز در این جا میخواستیم که تنها بحث فشردهای درباره ظهور لفظی را، به اندازهای که پیشتر مطرح کردیم، به دست بدهیم. تا جنبه لفظی و لغوی از بررسی برای فهم نصوص دانسته گردد، و تا برسیم به جنبه تازهای که کتاب «فقه الامام الصادق» به آن پرداخته و عبارت است از جنبه اجتماعی این بررسی.
جنبه اجتماعی از فهم نصوص
پرسشی که باید در این زمینه مطرح کنیم این است که شخصی که میخواهد یک نص دینی را بفهمد و در این راه تا فهم نهائی آن پیش برود، و همه مرزهای آن را در نظر بگیرد اگر همه دلالتهای لفظی از وضعی و سیاقی - را مورد توجه قرار داد و همه مفهومی را که لغت به دست میدهد به حساب آورد، آیا به مقصود خود رسیده است؟
پاسخ مثبت و منفی، هر دو را میتوان داد
مثبت را در هنگامی که فرض کنیم این شخص که میخواهد یک نص شرعی را بفهمد، یک انسان متکی به لغت است و بس، یعنی انسانی است که لغت را از راه وحی و الهام میشناسد. چنین فردی لغت و دلالت الفاظ - اعم از وضعی و سیاقی - را میشناسد، ولی هیچ آگاهی از چیز دیگری ندارد. این انسان متکی به لغت، که جز لغت از هیچ چیز آگاهی ندارد، چون بخواهد نصی را بفهمد نهایت کارش این است که فقط دلالتهای وضعی و سیاقی الفاظ را کنار هم بگذارد و ظهور لفظی را بر بنیاد آنها مشخص نماید.
اما پاسخ منفی در هنگامی است که شخصی که بخواهد نصی را بفهمد، همراه با سایر خردمندان از افراد نوع خویش در صحنههای مختلف زندگی، به زندگی اجتماعی پرداخته باشد. زیرا افرادی که زندگی اجتماعیای از این گونه دارند، در کنار آگاهیها و نقطه نظرهائی که موجب تمایز و تشخیص هر فرد از دیگران است، آگاهی مشترک و زمینه ذهنی عمومیای در میان ایشان پدید میآید و آن آگاهی مشترک و زمینه ذهنی عمومی بنیادی را تشکیل میدهد برای برداشتهای عمومی و دریافتهای مشترک در صحنههای متعددی که صحنه تشریع و قانونگذاری نیز از آن جمله است و فقیهان در فقه، به نام «مناسبتهای حکم و موضوع» از آن یاد مینمایند.
مثلا میگویند: اگر دلیلی دلالت کند که هر کس آبی از نهر یا چوبی از جنگل را تصرف کرد مالک آن میشود، از آن میفهمیم که هر کس چیزی از ثروتهای طبیعی خام را تصرف کرد مالک آن خواهد شد، بدون این که تفاوتی میان آب و چوب و چیزهای دیگر در این مورد باشد، زیرا مناسبتهای حکم و موضوع، نمیگذارد که موضوع حکم در محدوده چوب و آب محصور گردد.
مثال دیگر: اگر روایتی داریم که میگوید هر جامهای آب متنجس به آن رسید، باید جامه را شست، از همان دستور میفهمیم که آب متنجس چون به چیزی رسد، آن را آلوده خواهد کرد خواه جامه باشد یا چیز دیگر. زیرا مناسبتهای حکم و موضوع که در زمینه ذهن عرفی عموم تمرکز یافته، نمیپذیرد که آب متنجس، فقط جامه را آلوده سازد نه چیز دیگر را. پس در این روایت، جامه به عنوان یک مثال و نمونه آمده است نه برای محدود کردن مصداق و موضوع.
مناسبتهای حکم و موضوع، در واقع بیان دیگری است از زمینه ذهنی عمومی و پایگاه فکری مشترکی که برای تعمیم قانون در افراد هست، و در پرتو آن، فقیه حکم میکند که:
چیزی که میتواند موضوع برای مالک شدن از راه تصرف یا آلوده شدن از راه ملاقات با آب آلوده گردد، محدودهاش وسیعتر است از آن چه در خود گفتار آمده. و این است مقصود ما از فهم اجتماعی نص.
و چنین است که میفهمیم فهم اجتماعی نص، به معنای فهمیدن نص است در پرتو برداشت عمومیای که بر اثر یک آگاهی عمومی و دریافتی یکسان، افراد مختلف در آن شریکاند. و این امر، با فهم لفظی و لغوی نص - که عبارت از تعیین دلالتهای وضعی و سیاقی گفتار باشد - تفاوت دارد.
فهم اجتماعی نص، آن گاه نقش خود را آغاز میکند، که فهم لفظی و لغوی آن، نقش خود را به پایان برده باشد. زیرا فقیه در مرحله نخست میپردازد به تشخیص آن چه لغات و الفاظ نص به دست میدهد و سپس - بعد از آن که معنای لفظ را دریافت - برداشت اجتماعی را بر آن تسلط میبخشد و معنی گفتار را در پرتو زمینه ذهنی اجتماعی مشترک که مناسبتهای حکم و موضوع باشد، به بررسی میگذارد تا چیزهای تازهای از نص برایش آشکار گردد که در مرحله نخست - و آن گاه که به فهم لغوی لفظ میپرداخت - چنین مفاهیمی به دست نیاورده بود. زیرا وقتی گفته میشود: چوب یا آبی را که تصرف کردی ملک تو خواهد شد.» یا: اگر به جامهات آب متنجس رسید آن را آب بکش در مرحله فهم لفظی آن، بیش از حکمی برای دو سه موضوع تصرف چوب و آب و رسیدن آب متنجس به جامه - به دست نمیآید، ولی همین دو نص را اگر بر بنیاد فهم اجتماعی آن مورد توجه قرار دهیم و مناسبتهای حکم و موضوع را ملاک بگیریم، برای تعمیم حکم، ظهوری به دست میآوریم و در مییابیم که چوب و آب در نص نخستین، و جامه در نص دومی، فقط به عنوان یک مثال و نمونه برای حکمی عام و کلی ذکر شده است.
در کتاب «فقه الامام الصادق» قاعدهای آمده است که حدود فهم اجتماعیای را که در استنباط حکم از نص - به اعتقاد شیخ مغنیه میتوان بر آن اعتماد کرد، مشخص مینماید، قاعده مزبور به این گونه خلاصه میشود اگر نصی مربوط به عبادت باشد بایستی فقط بر بنیاد لغوی و لفظی به تفسیر آن پرداخت، و در فهم آن نباید به برداشت اجتماعیای که پیش از آن بوده توسل جست.
پس اگر مثلا در نصی بیاید: «هر کس در شماره رکعتهای نماز مغربش شک کند نمازش باطل میشود» نمیتوانیم این حکم را مثلا به نماز ظهر هم سرایت دهیم، زیرا باطل شدن نماز به علتشک، امری مربوط به عبادات است و نظام عبادات، نظامی غیبی است که برداشتها و زمینههای فکری اجتماعی، نه میتواند بر آن حکم براند و نه ارتباطی با آن دارد.
اما اگر نصی، مربوط باشد به یک صحنه از زندگی اجتماعی از قبیل معاملات - آن گاه نقش فهم اجتماعی نص مطرح میشود، زیرا مردم در این صحنه، برداشت و زمینه فکری و ذهنی مشترکی دارند که زندگی اجتماعی ایشان و آگاهی حاصل از آن، به مرزبندی آن پرداخته و آن را معین نموده است.
پس اگر در کنار نص، یک برداشت عمومی بدیهی نیز یافتشود، برای حکم، مرزهائی تنگتر یا پهناورتر قرار میدهد - به تناسب آن که این برداشت از مصلحتها و مناسبتها چه دریافتی داشته باشد - و این مصالح و مناسبتها، به ما امکان میدهد تا مرزهائی را که برداشت مزبور برای ما مشخص مینماید مورد توجه قرار دهیم و این است معنای فهم اجتماعی نص و تحکیم مناسبتهای حکم و موضوع.
اما آن چه به ما اجازه میدهد در فهم نصوص دینی، بر برداشت اجتماعی اعتقاد نمایم، همان اصل «حجیت ظهور است» زیرا این برداشت، نوعی ظهور در معنائی که با نص مزبور هماهنگ است، برای آن دست و پا مینماید، و این ظهور در نزد خردمندان به همان اندازه حجت است که ظهور لغوی. زیرا یک گوینده از این رو که فردی است، لغاتی را به کار برده و شناخته، لغاتی که در گفتار او هست مورد توجه قرار میگیرد و فهمیده میشود و از این لحاظ هم که فردی است در اجتماع زندگی میکند، تفسیر اجتماعی از گفتار او به عمل میآید، و به فهم اجتماعی از گفتار او نیاز میافتد و شارع - قانونگذار دینی - نیز این شیوه از فهم و تفسیر را امضا کرده است.
در این جا پرسشهائی هست که باید در فرصتی گستردهتر به بررسی آن پردازیم. مثلا این که: دائره عمومیتی که باید، در توجه به برداشت و مناسبتهای حکم و موضوع، معتبر شمرده شود چیست تا این مناسبتها بتواند توانائی ما را در فهم نص افزایش دهد؟ و چگونه از برداشت اجتماعی استفاده کنیم، با این که برداشت، امری ثابت نیست، بلکه به تبعیت از موقعیتهای فکری و اجتماعی، متفاوت است؟
قیاس و فهم اجتماعی نص
در پرتو آن چه گذشت، میتوانیم میان «فهم اجتماعی نص» و «قیاس» که ناروا بودن دومی در فقه جعفری ثابتشده - تفاوت بگذاریم. زیرا فهم اجتماعی نص، چیزی بیش از عمل به ظهور دلیل نیست، و هنگامی که ما حکم را به موضوعی که در خود نص یاد نشده تعمیم میدهیم نمیخواهیم حکم موضوعی را که نصی بر آن هست، به موضوعی که نصی بر آن نیستسرایت دهیم بلکه در کار تعمیم، اتکای ما به برداشتی است که قرینهای برای ثبوت حکم به دست میدهد از این گذشته، آن چه در نص آمده، از باب نمونه و مثال آمده، و بنا بر این خود دلیل، یک حکم عام را میرساند و در این امر ظهور دارد.
گرهی که در پرتو این امر گشوده میشود
با آن که من اکنون درباره فهم اجتماعی نص، با احتیاط سخن میگویم، باز هم ایمان دارم قاعدهای که استاد محقق ما مغنیه برای این موضوع وضع کرده است، گره بزرگی را در فقه میگشاید، و آن گره این است که: بسیاری احکام، از راه پاسخهائی که به پرسشهای راویان داده شده بیان گردیده، نه به شکل ابتدا به ساکن و به زبان قانونگذاری. و راویان نیز در بیشتر جاها پرسشهاشان مربوط بوده است به حالتها و موضوعهای ویژهای که خود به دانستن حکم آنها نیاز داشتهاند، و پاسخ نیز مطابق پرسش آنان و در مرز آن و برای روشنگری حکم در همان حالت و موضوعی که مورد پرسش قرار گرفته آمده است، و ما اگر در استنباط حکم از نص، تنها به فهم لغوی و تفسیر لفظی بپردازیم، معنیاش این خواهد بود که آن احکام را در بسیاری از مواقع، در محدوده همان موضوعات و حالات ویژهای نگهداریم که آن پرسش کنندگان، در زندگی عملی خود، با آن روبرو بودهاند، و در پرسشهاشان به طرح آن پرداختهاند. با آن که ما گاهی اطمینان داریم که بیان احکام برای آن موضوعات و حالات ویژه، در همه موارد به خاطر اختصاص آنها به یکدیگر نیست. بلکه پرسش، اختصاص به همان مورد و موضوع داشته. اما اگر از نصوص دینی، فهمی اجتماعی داشته باشیم، به مرزهای راستین که گمان میرود آن احکام داشته باشد نزدیکتر خواهیم بود.
سرچشمههای قدرت در حکومت اسلامی
به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر
حکومت اسلامی را گاهی به عنوان یک «ضرورت دینی» مورد بررسی قرار میدهیم که فرمان خدا را روی زمین بر پا میدارد، و نقش انسان را در جانشین خدا شدن تحقق میبخشد، و گاهی نیز با این که در پرتو همین حقیقت به بررسی آن میپردازیم، ولی انگیزههای بزرگ تمدن آفرین، و قدرتهای سترگ آن را در نظر میگیریم که - با داشتن آن - از هر گونه تجربه اجتماعی دیگر متمایز میگردد.
ما در این دفتر، موضوع اخیر را به گفتگو میگذاریم تا به روشنی دانسته شود که حکومت اسلامی نه تنها یک ضرورت دینی، که - گذشته از آن - برای تمدن نیز یک ضرورت است، زیرا یگانه راهی است که میتواند استعدادهای انسان را در جهان اسلام شکوفا سازد و او را تا جایگاه طبیعیاش - که پایگاه والای تمدن انسانی باشد - بالا ببرد و از پراکندگیها و عقب ماندگیها و تباهیهای رنگارنگی که دچار آن است رهائی بخشد.
این حقیقت را در گفتار آینده - در هنگام طرح مشخصات حکومت اسلامی - و در لابلای بحث از دو موضوع اساسی روشن خواهیم کرد:
۱) ساختمان عقیدتیای که حکومت اسلامی را تمایز میبخشد.
۲) ساختمان عقیدتی و روحی فرد مسلمان به گونهای که امروزه واقعیت جهان اسلامی نشان دهنده آن است.
ساختمان عقیدتی حکومت اسلامی
ساختمان عقیدتی حکومت و هدف آن در سیر خویش
هر کس در راهی گام مینهد، هدفی دارد، و هر حرکتی در جهان مدنیت روی دهد، برای مقصودی، و خود در جهت تحقق آن است. و هر گام در راه نهادنی و حرکتی - که هفدار است - نیروی تهاجمی و سوختخود را از همان هدفی میگیرد که به سوی آن گام بر میدارد و در جهت تحقق آن حرکت میکند. پس هدف، تحقق یافتحرکت را جذب میکند تا - با پایان یافتن هدف خود - به سکون مبدل شود.
برای نمونه: کسی را در نظر بگیرید که برای رسیدن به یک مرتبه علمی و یک دانشنامه و گواهی معینی، کوشش فراوان مینماید. میبینید گویا آتشی در دل او بر افروختهاند که پیوسته روشن است و او را به محقق ساختن همان هدفی وادار میکند که برای حصول آن، تلاش مینماید. ولی چون به هدف دستیافت آن شعله خاموش میشود و حرکت پایان میپذیرد و دیگر دلیلی برای بقای آن نمیماند تا وقتی هدفی تازه به میان آید.
این موضوع در مورد جامعهها نیز درست است، زیرا آنها هر گاه در حرکت تمدن آفرین خود هدفی بزرگتر را بر گزینند، میتوانند به سیر خود ادامه دهند، و با روشن ماندن آتش هدف برای روزگاری درازتر، وادار میشوند گامهای بیشتری بر دارند. ولی اگر هدف محدود باشد حرکت نیز محدود خواهد بود و - پس از تحقق هدف محدود - نیروی دگرگونسازی و آفرینشگری، قدرت خود را بر پایداری از دست میدهد.
در این جا مکتب ما دیگری تاریخی با دشواریای روبرو میشود که از پندارهایش درباره دگرگونیهای جامعه بشر بر طبق قوانین دیالکتیک سرچشمه میگیرد، زیرا هدفی که مارکسیسم - بری حرکت تاریخ و سیر انسان - ضروری میشمارد، برداشتن موانع اجتماعی است از سر راه رشد نیروهای تولید، و ابزار تولید، که این هم با نابود ساختن الکیتخصوصی و بر پا کردن جامعه کمونیستی امکان دارد، پس اگر هدف نهائی از سیر انسان را بدین گونه بشناسیم، باید معقد باشیم که در لحظهای که جامعه کمونیستی برپا شد، دیگر تحول به نهایت رسیده جای خود را به سکون میدهد و حرکت منتفی میگردد.
اگر ما هدف حرکت دهنده جامعه و سازنده تاریخ را عبارت بدانیم از: «آزاد کردن ابزار تولید از بندهائی که دست و پای آن را - در هنگام توزیع - میبندد» در این هنگام پس از آزاد شدن آن، حرکت تاریخ پایان مییابد و همه استعدادهای دگرگونسازی و آفرینندگی - که در انسان هست - خشک میشود.
به راستی یگانه هدفی که حرارت و روشنائی را در وجود انسان پایدار میدارد و پویائی تمدن را تضمین میکند تا بشر بتواند به سیر خود ادامه دهد، همان هدفی است که انسان پیوسته برای نزدیک شدن به آن بکوشد و هر چه به آن نزدیک شود، کرانههای تازه و دیدگاههای کشف نشدهای در برابر چشمانش آشکار گردد که شعله موجود در دل او را نیرومندتر سازد و بر توانائی و نشاط او در تکاپو و دگرگونسازی و آفرینندگی بیافزاید.
این جا نقش حکومت اسلامی مطرح میشود که «الله» راهدف و سر منزلی برای سیر و مسیر انسانیت قرار میدهد و صفات و خویهای خدا را، همچون نشانههائی برای این هدف بزرگ میشمارد. دادگری، دانش، توانائی، نیرومندی، مهربانی و بخشندگی بر روی هم تشکیل دهنده هدف مسیری است که اجتماع شایسته انسانی در پیش گرفته و هر یک گامی که به این هدف نزدیک شود، و هر اندازه از آن برایش محقق گردد، دیدگاههای فراختری در برابرش گشوده میشود و آتش شوق و اراده او - برای پایداری در راه - افزایش مییابد زیرا انسان محدود نمیتواند به «الله» که مطلق و نامتناهی است برسد، ولی در راه خود به سوی او، هر چه گامهای بیشتری بردارد به جاهای تازهای راهنمائی میشود و راه، او را به افزودن بر کوشش خویش وا میدارد: «و کسانی که در راه ما مجاهده کردند، البته ما راههای خود را بدیشان خواهیم نمود».
از این جا برمیآید که انسان حکومت اسلامی، که در آغاز تاریخ این ملت به راه افتاده تا از انو تاریخ را بسازد، در طول مدتی که هدف حقیقی او «الله» - خدای برتر - بود شعله شوق در دلش خاموش نشد، بلکه از عدل مطلق - که این هدف بزرگ، تجسم بخش آن است - یاری میگرفت و گیر و دار پایان ناپذیر خود و حرکت متوقف ناشدنیاش را - در جهت ضدیت با بیداد ستمگران و سرکشی گردنکشان - رهبری کرد و آن هم نه تنها در شهر خود و در منطقه ویژه خود و میان افراد ملتخویش - بلکه در همه گوشه و کنار جهان -
«خسرو» - باآن همه گردنکشیاش - چون از «عبادة بن صامت» به تمسخر پرسید: «چه انگیزهای مسلمانان را به اندیشه نبرد با دستگاه امپراطوری او وا داشته است؟ «تکان خورد که پاسخ شنید: «سپاه مسلمانان برای آزاد کردن ستمدیدگان آمده است.» و این یعنی: عدل مطلق، پایان نیافتنی است و هدف مطلق، پیوسته میتواند مردم را به حرکت درآورد و نیرو ببخشد: «بگو اگر آب دریا مرکب شود تا کلمات پروردگارم را بنگارد، آب دریا پایان خواهد یافت، پیش از آن که کلمات پروردگارم پایان یابد هرچند دریائی دیگر. - همانند آن را نیز - برای کمک بیاوریم.
پس ساخت عقیدتی حکومت اسلامی که بر بنیاد ایمان به خدا و صفات او استوار است و هدف از سیر و غایت . مقصود از حرکت تمدن ساز و شایسته بر روی زمین را الله میداند همان یگانه ساخت عقیدتیای است که انسان را در حرکت تمدن ساز خود یاری میدهد و برای این منظور سوخت ونیروئی پایان ناپذیر دراختیار او میگذارد.
به همین جهت اسلام نمیپذیرد که - به هیچ روی - هدفهای نسبی و مرحلهای را به جای هدف مطلق قرار دهند. زیرا این امر از تداوم حرکت جلوگیری مینماید و نمیگذارد که در مرحله بعدی از هدف نسبی فراتر برویم. مثلا مسلمان در همان هنگام که در شهر یا کشور خود - یا میان فرزندان ملتش - در برابر ستم ایستادگی مینماید ولی اینست مر او را نسبت به ستمهای دیگری که گردنکشان بر روی زمین میکنند بیتوجه نمینماید و برانداختن این ستم ویژه را هدف آخرین و مطلق برای خود نمیانگارد زیرا چنین کاری - به صورت ضمنی - صحه نهادن بر ستم هائی است که در گوشه و کنار جهان جریان دارد. مسلمان در برابر ستمی که در محیط خود میبیند از این روی ایستادگی مینماید که ستمی است از یک انسان درحق انسان دیگری که برادر اوست و همین یک عامل کافی است که مسلمان وارد شود همان نقش عباده بن صامت را بازی کند که -همراه برادرانش - از جزیرة العرب به راه افتاد تا برزگران ستمدیده را در دورترین شهرهای ایران آزاد کند.
اخلاق در ساخت عقیدتی حکومت و آزاد کردن انسان از چسبیدگی به دنیا
برپا داشتن دادگری و درستی و هموار کردن سختیها بر خویش - برای یک سازندگی شایسته - ینازمند انگیزههائی است که از آگاهی اسنان به مسئولیتخویش و از احساس وضیفه سرچشمه میگیرد و این انگیزهها پیوسته با پرتگاهی روبرو است که از پدید آمدن یا پرورش یافتن آن جلوگیری مینماید و این پرتگاه همان چسبندگی به دنیا و پیرایههای آن است و دلبستگی به زندگی بر روی این زمین - به هر صورتی باشد - زیرا این چسبندگی و دلبستگی در بسیاری از اوقات انسان را از حرکت باز میدارد و از سهیمشدن او در امر سازندگی شایسته ممانعت میکند چون مشارکت در هرگونه سازندگی بزرگ همراه است به بسیاری کوششها گذشتها فداکاریهای گوناگون آزادیدن در راه انجام وظیفه و هموار کردن شجاعانه محرومیتها برخویش به خاطر خوشبختی و آسایش جامعه انسانی...
و کسی که به پیرایههای جهان چسبیده و به شاخههای زندگی زمینی وابسته است نمیتواند از این نعمتها کم بها دست بکشد و از مقاصد ناچیز روزانهاش روی برتابد و به سوی مقصد بزرگ که سازندگی است رو بیاورد پس برای این که استعدادهای هر فردی برای سازندگی بزرگ بسیجشود بایستی ساخت عقیدتیای همراه با اخلاقی ویژه در کار باشد تا به هر فرد پرورشی دهد که خود را نه بنده دنیا و مملوک نعمتهای آن بلکه آقای دنیا و مالک آن نعمتها ببیند و چشمان خود را به سوی زندگیای فراختر و غنیتر از زندگی زمینی بدوزد. و مطمئن باشد که فدا کردن هر چیزی بر روی زمین آماده سازی است برای زیدگی دیگری که خدا برای بندگان پرهیزگارش قرار داده است.
این ساخت عقیدتی که حکومت اسلامی دارای آن است در تعلیمات قرآن گرامی و اسلام - که نشانههای کلی اخلاق را مشخص کرده - بیان گردیده:
ای کسانی که ایمان آوردهاید! دارائیها و فرزندانتان شما را از یاد خدا غافل نسازد. و بدانید که دارائیها و فرزندان شما فتنه و ابتلائی بیش نیست.
و پیامبر بزرگ (ص) گفت: هر کس شب را به روز برساند و بالاترین تصمیم و غصه او به دنیا باشد هیچ پیوندی با خدا ندارد.
و هم گفت: دوست داشتن دنیا آغاز و سر هر گناهی است.
پس وابستگی به جهان و چسبیدگی به آن بنیاد هرگونه کجروی است. و سرگرم شدن به تصمیمها و غصههای آن رها کردن نقش جانشینی رهنمایانه خدا بر روی زمین شمرده میشود. و شناورشدن در نعمتها و بازنگری آن یعنی فراموش کردن یاد خدا و به بازی گرفتن همه ارزشهائی که خدای بزرگ یگانه نمایان میسازد تا حرکت ما را جهت بدهد و هدف را مرزبندی نماید و انسان را با آسمان پیوند بزند.
اسلام برای این که وابستگی سرسخت به دنیا و غصههای مربوط به آن را از فرد مسلمان بگیرد برای دنیا به همان اندازه طبیعیاش ارزش قائل شده است. اگر دنیا را همچون هدفی تلقی نائیم که با آخرت - یعنی با فعالیتسازندگی بزرگی که آخرت مردم را به سوی آن میخواند و تشویق میکند. - ناسازگار باشد. در آن حال از شکل یک پرورشگاه درآمده و سرزمینی برای بازیگری و تبهکاری میشود. جز این نیست که زندگی دنیا بازگیری است و سرگرمی و زیور و پیرایه و خودستائی با یکدیگر و حرص در افزودن دارائیها و فرزندان و جلوهگر شده است برای مردمان دوستیخواستنیها - از زبان و فرزندان و همیانهای زر و سیم و اسبهای با نشان نیکو و چارپایان و کشتزارها - این است کالای زندگی جهان و بازگشتگان نیکو نزد خداوند است.
ولی اگر دنیا را راهی برای رسیدن به آخرت تلقی کنیم یعنی آن را افزاری بدانیم که انسان در سایه نیکوئیهایش هستی راستین خود و وابستگیاش به خداوند و کوشش پیوستهاش را برای نزدک شدن به مطلق و لایتنهاهی - در راه فعالیتهای سازنده و آفرینشگر و نوآور - پرورش دهد آری اگر از این دیدگاه بزرگ بنگریم دنیا از صورت صحنه حرص زدن برای جمع ثروت و زیادهروی در آن تبدیل میشود به میدانی برای سازندگی شایسته و آفرینشگری پیوسته:
با هر چیزی که خداوند به تو داده است بکوش - تا برای خانه آخرت - توشهای فراهم آری و بهرهات را از دنیا نیز فراموش مکن و چنان که خواوند به تو نیکوئی نموده نیکوئی، کن و در زمین در پی تبهکاری مباش که خدا تبهکاران را دوست نمیدارد.
و در حدیث آمده است: دنیایت را به آخرت خویش بفورش تا هر دو را به چنگ آری و در هر دو جا سود بری و آخرت خود را به دنیا مفورش که هر دو را زیان خواهی کرد.
اسلام نظر خود درباره مقدمه و وسیله بودن دنیا را به صورت یک تصور ذهنی خشک و خالی رها نکرده بلکه آن را با رفتاری که تحققش بخشد پیوند زده و خواسته است که در سطح واقعیتهای عینی پیاده شود و با نعمتهای جهان بر بنیاد آن رفتار گردد.
اسلام تعبیر عملی برای این نظریه را آماده ساخته و پیامبر میگوید
افزون طلبیها شما را سرگرم کرد، فرزند آدم میگوید: دارائی من درائی من مگر تو از دارائی خود به جز آن چه را صدقه میدهی و باقیاش میگذاری یا آن را میخوری و از بین میبری یا میپوشی و کهنه مینمائی بهره دیگری هم داری؟
پس هر انسانی که به نظریه اسلام درباره دنیا ایمان دارد و آن را در رفتار خود مجسم مینماید حق دارد از نعمتهای جهان برگیرد و به اندازه نیاز خود از آن چه پاکیزه و شایسته است برخوردار گردد زیرا بنیاد جهان برای پاسخگویی به نیازمندیها نهاده شده - نه برای افزون طلبی و تل انبار کردن زر و سیم - و تا هنگامی که هدف انسان بر او مشتبه نگردد توانائی او به گونهای مستمر او را بر آن میدارد که - در راه خود به سوی پروردگارش و برای رسیدن به هدفش - تلاش و کوشش خود را دنبال کند.
پس طبیعی است که انسان نیاز خود را از جهان بگیرد. و باقیمانده را برای هدف بزرگ خود قرار بدهد زیرا اگر بینش از نیاز خود چیزی را نگاهداشت جهان که باید برای او وسیله باشد به شکل هدف او دگرگون میشود و بدین گونه نقش شایستهای را که خود باید بر روی زمین ایفا کند از دست میدهد. و این امر - در راه درازی که در پیش دارد - نتایجی به بار میآورد که موجب کجرویهائی از هدفهای راه هدایت میگردد و رنگهای گوناگون ستم و کجروی و بهرهکشی روی مینماید و از همین روی است که پیامبر فرمود:
هر کس بیش از اندازهای که برای او کافی است از نعمتهای جهان برگیرد نادانسته مرگ خود را برگرفته است.
با این ساختشایستهای که یک شهروند در حکومت اسلامی دارد انسان میتواند از بند پدیدههای زمین - که او را به حرص وا میدارد.- آزاد شود و از سر مقاصد و تصمیمات ناچیزی که او را از خدا جدا مینماید برخیزد و به خاطر مقاصد و تصمیمات سترگ زندگی کند و از این روی با بزرگترین مسئولیتهای سازندگی با سینهای گشاده و دلی استوار و جانی نیرومند روبرو میشود و یک معادله حسابی سودآور برقرار میبیند که در هیچ تحالتی ازاحوال هیچ جائی برای زیان در آن نیست
ای کسانی که ایمان آوردهاید! آیا شما را به تجارتی راهنمائی بکنم که شما را از کیفر آخرت برهاند؟ به خدا و به پیامبرش ایمان بیاورید و - با گذشتن از دارائیها و جانهای خود - در راه خدا جهاد کنید که اگر بدانید این برای شما بهتر است.
مفاهیم سیاسی در ترکیب عقیدتی حکومت اسلامی
مفاهیم سیاسی در ترکیب عقیدتی حکومت اسلامی نقشهای بزرگی دارد و همه استعدادهای نیکی آفرین انسان را پرورش میدهد و در جهتخدمت به انسان به کار میگیرد.
یکی از این مفاهیم آن است که حکومت اسلامی باید همه وابستگیهای استثمارگرانه را - که بر اجتماعات جاهلی فرمان میراند - ریشهکن سازد و انسان را در همه عرصههای زندگی سیاسی و اقتصادی و فکری از زیر بار استثمار برادرش - که انسانی بیش نیست - برهاند تا دو گونه نیرو و استعداد را به صورت کامل - برای سازندگی - در اختیار جامعه قرار دهد:
۱) نیرو و استعداد انسانی که مورد استثمار و بهرهکشی قرار گرفته و باید آزادی کامل به دست آرد. زیرا نیرو و استعداد او به هدر میرود تا مصالح شخصی دیگران را تامین نماید و سوختی باشد که در راه افزونی بخشیدن به زر و سیم و پیرایههای زندگی جهان به کار آید. در حالی که پس از آزاد شدن نیرو و استعدادش برای ساختن و پدید آوردن خیر در جامعه بشری به کار خواهد رفت.
۲) نیروی انسان استثمار کننده که امکانات خود را در راه سختتر کردن تسلط بر استثمار شدگانش به هرز میدهد. در حالی که این امکانات پس از آزاد شدن به حالت طبیعی خود برمیگردد و به صورت امکاناتی برای سازندگی و فعالیت دگرگون میشود.
چه بسیار استعدادها و امکاناتی که یا در سایه فرمان طاغوت و در چارچوب وابستگیهای استثمارگرانه نابود میشود یا ستمگران برای نابود ساختن و محاصره آن آغاز به کار کردهاند. در حالی که میتواند در فضای باز و پرهدایتی - که حکومت اسلامی میآفریند - جائی بیابد که رشد کند و امتداد بیابد و تاریخ اسلام - در تجربه یگانه خود - بزرگترین گواه بر این امر است زیرا اسلام آزادی و شرافت انسان را به او برگردانید و توانست برای پرورش و آفرینندگی هر انسان - با صرف نظر از رگ و ریشه و گذشتگان و پایگاه و دارائی او - فضای مناسبی آماده نماید. تا گروه بسیاری از آن کسان که - در اجتماعات جاهلی پیش از اسلام - برده یا برده مانند بودند توانستند از رهبران شایسته بشریت و از نابغههای آفرینشگر آن در صحنههای گوناگون زندگی (فکری، سیاسی نظامی) گردند. زیرا در حکومت اسلامی هیچ عاملی پرورش شایسته فرد را محدود نمینماید مگر تواتائیها و امکانات ویژه خود او. امیرمؤمنان علی - که درود و آفرین بر او باد - به استاندار خود در مصر مینویسد:
سپس کاری را که هر یک از مردم انجام داده و رنجی که برده بشناس و کار و رنج هیچ کس را به دیگری نسبت مده و چون کار را به انجام رساند در پاداش دادن به او کوتاهی مکن و مبادا بزرگی کسی تو را بر آن دارد که کار و رنج ناچیزش را بزرگ انگاری یا خردی کسی انگیزه شود که رنج و کار بزرگ او را کوچک بشماری.
از مفاهیم سیاسی حکومت اسلامی وضعیت عینیای است که فرمانروا و فرمانروایان برای زندگی در حکومت اسلامی برمیگزینند زیرا ایشان - در زندگی ویژه خود - همچون شهروندان معمولی به سر میبرند. در رفتار با مردم خانههائی که در آن اقامت دارند و در وابستگیهاشان با دیگران امتیازی برای خود قائل نمیشوند. و البته من در این جا از یک وضعیت واقعی که برای فرمانروا و فرمانروایان وجود داشته و دارد گفتگو میکنم زیرا میدانم وضعیت قانونیای که در زندگی تجسم نیابد هیچ انسانی را به تکان نمیآورد و نمیتواند سرمشق شایستهای - در واقعیت زندگی - به دست دهد و به سادگی یک بازیچه قانونی خواهد گردید که گردنکشان و زور گویان به دست گیرند تا برای تودههایی که بر آنان فرمان میرانند منشورها بنگارند و آن منشورها را پر کنند از مفهوم برابری فرمانروایان و زیر دستانشان. ولی به واقعیت زندگی که برسیم میبینیم فقط حرف است نه چیزی میسازد و نه چیزی به دست میدهد و هیچ نقشی ندارد مگر پرده کشیدن بر تناقص موجود میان زندگی فرمانروا با زیردستانش و بر امتیازات فرمانروایان و خواری زیردستان.
در حالی که در حکومت اسلامی این مفهوم تنها در لا به لای خطوطی زیبا -در صفحه منشور و پیمان - متوقف نمیگردد بلکه به مرحله اجرا در میآید و واقعیت زندگی با آن انطباق عملی دارد. چنان که تجربه تاریخ اسلام و نیز واقعیت آن در روزگار ما دو گواه زنده بر این امر است.
تجربه تاریخی به ما میگوید که سرپرستحکومت اسلامی - امام علی (ع) - در کنار یک شهروند معمولی - که از او شکایت داشت - در برابر قاضی ایستاد و به -این گونه - قوه قضائیه هر دو را یکسان احضار نمود تا میان آن دو داوری نماید و پیش از این نیز یک بار در روزگار عمر یک شهروند یهودی که در پناه حکومت اسلامی میزیستشکایتی از امام تسلیم عمر کرد و خلیفه یهودی و عموزاده پیامبر خدا (ص) را همراه یکدیگر به دادگاه فراخواند و چون به سخن هر یک از آن دو گوش فرا داد نشانهای از تاثیر در چهره امام دید و به گمانش رسید که امام را خوش نیامده است که همراه یک شهروند یهودی در دادگاه حاضر شود ولی امام به عمر گفت: من از این جهت آزرده شدم که تو میان من و او برابری را مراعات ننمودی زیرا از من با احترام بیشتری یاد کردی و مرا به کنیهام خواندی ولی او را نه.
به این گونه حکومت اسلامی برترین نمونه برای برابری میان فرمانروایان و زیردستانشان - در مقام داوری و دادگستری - را نیز یک سرمشق حقیقی و یک دلداری و دلگرمی روحی را برای همه مستضعفان زمین مجسم میسازد زیرا فرمانروا همچون یک شهروند معمولی زندگی میکند که - نه با کاخهای سر به فلک کشیده و نه با اتومبیلهای تندرو و نه با سفره گسترده و اثاثیه بسیار و نه با گرد آوردن جواهرات و زیورها - امتیازی بر دیگران ندارد.
امام علی (ع) میگوید: آیا از خودم به این اندازه قانع باشم که مرا امیرمؤمنان بخوانند ولی با ایشان - در چشیدن ناخوشیهای روزگار - همدرد نباشم. و درتحمل تلخکامیهای زندگی سرمشق ایشان نگردم؟
به این گونه اسلام فرمانروایان میآموزد که فرمانروائی وسیلهای برای برخورداری از خوشیهای جهان یا برای جدا کردن خود از دیگران در مظاهر و زیورهای زندگی نیست. بلکه فقط مسئولیت و نمایندگی از سوی مردم است و مشارکت با مستضعفان در اندوههائی که دارند.
اگر بخواهیم از تجربه تاریخ بگذریم و به واقعیتی که در جهان امروز آشکار است بپردازیم باید به سراغ آن علوی بزرگ برویم که پیکار ملتخود را - زیر بیرق اسلام - رهبری کرد تا خداوند او را یاری نمود و امپراطوری شاه با همه گنجینههایش به دست او افتاد و پیروزمندانه به شهر خویش بازگشت. ولی باز هم خانهای جز همان خانه کهنهاش اختیار نکرد و به همان خانهای که - نزدیک بیستسال پیش - زورگویان از آنجا تبعیدش کرده بودند بازگشت تا روشن شود که امام علی (ع) تنها یک فرد مخصوصی نبوده است که روزگارش سر آمده باشد بلکه این اسلام است با عمری پایان نیافتنی.
بدون شک این برنامهای که حکومت اسلامی پیاده میکند در میان شهروندان نیروها و استعدادهای سترگی را شکوفا مینماید و روان ایشان را - با دادن سرمایهای بزرگ - یاری مینماید. و هر فردی را به گونهای درمیآرد که بداند پاسخ مثبت دادن به فعالیتهای سازندهای که دولات رهبری میکند در حقیقت پذیرفتن ارج و آبروی خود او است بر روی زمین.
از مفاهیم سیاسی حکومت اسلامی نحوه عملکرد آن در صحنه بین المللی است زیرا عملکرد آن مانند عملکرد تمدن غربی نیست که بر بنیاد استثمار و مکیدن خون تودههای ناتوان استوار باشد. و نیز مانند تمدن غربی مدعی نیست که بنیاد کار را بر مصالح متقابل قرار میدهد بلکه عملکرد آن بر اساس حق و دادگری و یاری مستضعفان روی زمین است و به حقیقت، درون آن را درستی و دادگری آکنده میسازد و اینها فقط یک مشت نامهائی نیست که بر طبق مصالح بر زبان رانده شود و دست افزار بهرهکشی و استثمار قرار گیرد.
چنانکه میبینیم سازمان ملل متحد - و همه سازمانهای بین المللی - را شیوه این است که هرگاه امر حقی با مصلحت دولت بزرگی هماهنگ باشد، در آن صورت «حق» زبانی یافته است که از راه آن، تعبیر شود و گذر کند و در تالارهای سازمان ملل - به اندازه ارتباطش با مصلحت مزبور - مطرح گردد، ولی اگر هیچ یک از دولتهای بزرگ، مصلحتی برای خود نبیند که بر این حق استوار گردد، این حق نیز هیچ نیروئی برای گذر کردن از باورهای استوار سازمان نخواهد داشت.
در این مورد، در میان آزمایشهائی که از اسلام در طول تاریخ داریم، به نمونههائی بر میخوریم که جز در تاریخ مسلمانان نظیر ندارد. و البته آن نمونهها تنها مربوط به روزگار پیامبر بزرگوار یا جانشینان بلافصل او نیست، بلکه سراغ آن را در روزگاری خیلی کم فروغتر نیز که - هوسهای بسیاری از ستمگران همچون تندبادی بر آن وزیده بود - توان گرفت. مثلا در روزگار عمر بن عبد العزیز میبینیم سپاه مسلمانان به سرداری قتیبه، قراردادی - مشتمل بر چند بند مشخص - با مردم سمرقند میبندند، ولی پس از ورود به شهر، التزاماتی را که دادهاند مراعات نمیکنند و مردم شهر نیز شکایت ایشان را به نزد خلیفه میبرند، و خلیفه به سردار فاتح خویش دستور میدهد که همراه با نمایندگان مردم منطقه، در برابر قاضی حضور یابد تا در میان ایشان به عدالتحکم شود، و سپس نیز قاضی به سود مردم منطقه رای میدهد و سپاه فاتح را ملزم میسازد و محکوم شود و آن هم نه از سوی یک سازمان جهانی و تشکیلات بین المللی، بلکه از سوی قوه قضائیه منسوب به همان دولتی که این سپاه منسوب به آن است؟
رفتار دولت اسلام در صحنه بین المللی، تجسمی است از این سخن خداوند برتر: «ای کسانی که ایمان آوردهاید! در راه خدا پایدار و استوار، و گواهان عدالت و حق و راستی باشید، و مبادا دشمنی شما با گروهی وادارتان کند که دادگری ننمائید. دادگری نمائید که از هر کاری به پرهیزگاری نزدیکتر است، و از خداوند پروا کنید که خداوند از آن چه انجام میدهید آگاه است.»
و شک نیست که چون رفتار دولت اسلام در صحنه بین المللی همراه با این روح باشد، کار به آن جا میانجامد که روح انسانی در میان جهانیان بیدار شود و مفاهیم دادگری و درستی، در آن جایگزین گردد و بر روی زمین برای همگان شدن در مسیر حق و عدالت به تکان آید.
ساخت فرد مسلمان در واقعیت روزگار ما
همان گونه که حکومت اسلامی،نیروهای خطیری دارد که از ساخت عقیدتی آن،سرچشمه میگیرد،همان سان نیز با نیروهای بزرگی متمایز میشود که از ساخت عقیدتی و روانی و تاریخی واقعیت انسان در روزگار کنونی ما،سرچشمه میگیرد.
زیرا هیچ نظام اجتماعی ای نقش خود را در خلاء ایفا نمیکند بلکه در میان پدیدههای انسانی و وابستگیهائی که میان ایشان است تحقق مییابد و-از این دیدگاه-پیروزی و توانائی آن،بهاندازهای است که توانسته باشد امکانات جامعه را فراهم آورده،و نیروها و استعدادهای شایسته را در افراد شکوفا گرداند تا،به تناسب هماهنگی و انسجامی که نفیا یا اثباتا با ساخت روانی و تاریخی این افراد دارد،پیشرفت نماید.
مقصود ما از این سخن،آن نیست که نظام اجتماعی و چارچوب مدنیت جامعه باید ساخت روانی و تاریخی افراد جامعه را متبلور سازد،و اندیشهها و ادراکاتی را که دارند به گونه موادی منظم در آرد،زیرا در مورد جهان اسلام که از عوارض عقب ماندگی و از هم گسیختگی و تباهی رنج میبرد و به رنگهائی از ناتوانی روانی دچار است،چنان برنامهای نمیتواند درست باشد،و متبلور ساختن آن واقعیت روانی شکستخورده و بنیاد نهادن آن،نتیجهای ندارد مگر ادامه راه تباهی و عقب ماندگی.و تنها مقصود ما نیز آن است که در جوامع عقب مانده،هر بافتی برای یک تمدن نو عرضه شود که بخواهد چار چوب درستی برای پرورش توده و فراهم آوردن استعدادها و نیروهای آن قرار دهد و همه امکانات آن را برای مبارزه با عقب ماندگی به حرکت در آرد.
بایستی وقتی میخواهد چار دیوار صحیحی برای این ساختمان برپا نماید،احساسات توده و روحیات آن و ساخت عقیدتی و تاریخی آن را به حساب بیارد،زیرا نیازی که پرورش مدنی به یک شیوه اجتماعی و چار دیوار سیاسی دارد،تنها نیاز به چاردیواری از چاردیواریهای سازمان دهنده اجتماعی نیست.و برای سالم-بودن ساختمان،کافی نیست که در مورد یک چاردیواری بررسی نمائیم و آن را به گونهای انتزاعی و جدا از واقعیت برگزینیم،بلکه در این گونه فعالیتسازندگی،نمیتوان هدف را-که دگرگون-سازی توده و بسیج کردن همه نیروهای آن علیه عقب ماندگی باشد-تحقق بخشید مگر چارچوبی اختیار شود که به راستی بتوان توده را در میان آن گنجاند و بر بنیادی باشد که در کار خود با توده هماهنگی نماید.
پس جنبش همه توده،شرط بنیادی است برای پیروزی در هر گونه عملیاتی که به منظور ساختن تمدنی نو یا مبارزهای گسترده علیه عقب ماندگی انجام میگیرد،زیرا جنبش آن، نشانهای از پرورش- یافتن آن،و پرورش اراده آن و آزاد شدن استعدادهای درونی آن است.و هر جا توده پرورش نیابد هیجشیوه و روشی نمیتواند چیزی از واقعیت را دگرگون نماید:
به راستی خداوند وضعیت هیچ تودهای را دگرگون نمیسازد تا آن گاه که خودشان ضعیتخویش را دگرگون نماید[۱].
پس ما وقتی روش یا چارچوبی کلی برای ساخت توده و ریشه کن کردن عقب ماندگی از میان آنان بر میگزینیم،باید حقیقت بالا را به عنوان مبنا بپذیریم و در پرتو آن،در جستجوی اهرمی باشیم که بتواند توده را در راه تمدن مطلوب به تکان آرد و همه نیروها و استعدادهای آن را برای مبارزه با عقب ماندگی بسیج کند.
و هیچ حکومتی نمیتواند این اهرم را برای انسانهای جهان اسلام بر پا بدارد،مگر حکومت اسلامی که اسلام را بنیاد فعالیتهای سازندگی و چارچوب نظام اجتماعی خود قرار دهد.و ما در گفتگوهای آینده،موضوعات چندی را مطرح خواهیم کرد که استواری این سخن را آشکار میسازد.و روشنگر آن است که از راه حکومت اسلامی،میتوان به حرکت دادن و ساختن جامعه پرداخت و این کار سترگ را چنان که باید و شاید به انجام رسانید.
ایمان به اسلام
انسانهای جهان اسلامی بی هیچ تردیدی به اسلام ایمان دارند و آن را دینی و رسالتی میشناسند که خدای برتر،بر آخرین پیامبرانش فرو فرستاده و پیروان با اخلاص آن را وعده بهشت داده و کسانی را که از آن روگردان شوند تهدید به دوزخ کرده است.
این ایمان که در دل اکثریت مسلمانان حیات دارد،بسیاری از فروغ و گرمای خود را در خلال سالهای کجروی از دست داد-به ویژه پس از آن که جهان اسلام،به روزگار استعمار گام نهاد و استعمارگران برای نابود ساختن این ایمان و تهی ساختن آن از محتوای انقلابی و پر هدایتش دست به کار شدند-و از این رو،مسلمانان نتوانستند نماینده«امت اسلامی»ای باشند که خدا آن را«امت وسط»قرار داده تا بر جهانیان،داد گرانه گواهی دهد،و بهترین امتی باشد که به سود مردم خروج داده شده است.زیرا«امت اسلامی»تنها گروهی که از نفرات مسلمانان فراهم شده باشد نیست بلکه مقصود از آن،تودهای است که افرادش مسئولیت الهی خویش را بر روی زمین بپذیرند.
«امت اسلامی»در داخل خود مسئولیت دارد که مردم را به کار نیک وادارد و از کار ناپسند منع نماید،یعنی عقیده خود را به فعالیتی سازنده تبدیل کند:
«شما بهترین امتی هستید که برای مردم خروج داده شدید.مردم را به کار نیک وا میدارید و از کار زشت نهی میکنید و به خدا ایمان میآورید[۲].
که در این جا خداوند ایمان را سومین ویژگی«امت اسلامی»-و پس از«واداشتن به کار نیکو»و«منع از کار ناپسند»-یاد کرده است تا تاکیدی باشد بر این که معنای راستین ایمان، عقیده قلبی نیست،بلکه شعلهای است که گرما میبخشد و با فروغ خود دیگران را روشن میکند.
«امت اسلامی»در خارج از خود نیز نسبت به همه جهان مسئولیت دارد،زیرا شاهدی بر آن،و خود«امت وسط»است:
«و به این گونه،شما را امت وسط قرار دادیم تا شاهدانی باشید بر مردم[۳] ...»
پس اگر مسلمانان به این دو مسئولیت داخلی و خارجی خود توجه نکنند،«امت اسلامی»را به معنای درست آن تشکیل ندادهاند و تا آن گاه که عقیده اسلامی در همه گوشههای زندگی پایگاه رهبری خود را همچون بنیادی برای پرداختن به این دو مسئولیت اشغال نکرده باشد، در متن واقعی زندگی نمیتوان رسالت اسلام را به معنای درست آن پیدا کرد.
اعتقاد مردم به اسلام،هر چند روشنائی و حرارت آن کاهش یافته،باز هم یک عامل مقاومت منفی پدید میآورد که زمینه فکری و ایدئولوژی هر گونه نظام اجتماعی و هر چارچوبی برای زندگی متمدنانه که از اسلام گرفته نشده باشد در برابر آن ایستادگی میشود،زیرا مردم-دست کم از جنبه نظری-ایمان دارند که هر چارچوب یا نظامی که بنیادهای آن با یاری اسلام،استوار نشده باشد،غیر قانونی و نارواست.و این ایمان-حتی اگر در مرحله عمل نیز خود را به صورتی مشخص نشان ندهد باز-نوعی مقاومت منفی ایجاد میکند که به طور ضمنی همه فعالیتهائی را که نظامات و مکتبهای اجتماعی دیگر برای پیشرفت تمدن انجام میدهند خنثی مینماید.
چه بسیار پیش آمده که یکی از نظامات و مکتبهای اجتماعی،در به دست گرفتن قدرت و رهبری جامعه مسلمان پیروز شده،ولی پس از روزگاری اندک،خیلی زود دریافته است که چارهای ندارد جز در پیش گرفتن منطق زور به صورتهای گوناگون.زیرا متوجه شده که تا فشار و زور در کار نباشد،نمیتواند نیروهای توده را زیر بیرق خویش فراهم آرد و در این راه نیز هر چه پیشتر رفته و هر چه بیشتر این وسیله را به کار گرفته،مقاومت منفی توده افزایش یافته و در این عقیده راسختر شدهاند که با یک نظام و مکتب غیر قانونی و ناروا روبرو هستند. و به این گونه بخش مهم استعدادهای توده،یا صرف فشار آوردن بر دیگران و قانع کردن ایشان به تسلیم شدن می- شود،یا از سوی دیگر در راه پاسخ گوئی به این فشارها و کوشش و مقاومتی که لازمه آن است هرز میرود.
و چه بسیار تفاوت بنیادی دارد این گونه موضع گیری،با آن جا که مردم با برنامه حکومت اسلامی و نظام اسلامی روبرو شوند که در دست امتی است که فرمان به کار نیک میدهد و از کار بد منع مینماید و ایمانی زنده و مسئولانه به خداوند دارد،زیرا در صورت دوم،به زودی آن عقیده از صورت عاملی برای نفی و مقاومت،به شکل عاملی برای سازندگی در مسیر تمدنی نو قرار میگیرد.چون آن جا مردم در برنامه حکومتی،تبلوری عملی از عقیده خویش مییابند و اگر هم بسیاری از آنان آماده فداکاری و هموار کردن گزندها بر خویش در راه تبلور بخشیدن به آن نباشند،ولی در هنگامی که تحقق بیابد،آرزوی بزرگ خویش و عقیده مقدس و چشمداشت دینی خود را در آن خواهند دید.و به زودی جانشان با آن جوش میخورد و آن عقیده به صورت عقیدهای پرتو افشان و لبریز از زندگی و جنبش و نشاط دگرگون میشود و به همین گونه،نیروهای توده،نه با زور و فشار،بلکه با روح ایمان و اخلاص برای فعالیتهای سازندگی بزرگ بسیج میشود.
در این جا یک نمونه کوچک کافی است که ابعاد این دگرگونی مطلوب را روشن کند:
اسلام به عنوان ایمانی استوار،میتواند همیشه میلیونها مسلمان را وادار کند که با میل خود حقوق مالیای را که برگردنشان است بپردازند،ولی همینها از راههای گوناگون از پرداخت مالیاتهای رسمی و دولتی که آن همه فشارهای قانونی و کیفرهای سخت برای فرار کنندگان از مالیات را نیز در پی دارد،میگریزند.
اکنون اگر این مالیاتها و مطالبات دولت از مردم نیز به نام اسلام وصول شود میدانید که اسلام چه مشوق بزرگی برای پرداخت مالیاتها به حکومت اسلامی و مطالباتی که از بابت افزایش ثروتها دارد خواهد بود؟
اسلام به عنوان یک عقیده،بارها نشان داده است که میتواند زیر بیرق اسلام و به نام جهاد در راه خدا افراد بیشماری از جنگاوران را خیلی مسالمت آمیز فراهم آرد که خود به خود و برای پاسخ گفتن به عقیده دینی شان این دعوت را بپذیرند،در حالی که میبینیم دولتهای معمولی،این تعداد افراد را برای هیچ جنگی نمیتوانند فراهم آرند مگر با استفاده از وحشیانهترین شیوههای بگیر و ببند و زورگوئی.
اکنون اگر همین اسلام،رهبری اجتماعی در میان توده را به دست گیرد،میدانید چه خواهد شد و چه دگرگونی بزرگی در عرصه بسیج نیروهای مبارزاتی توده به انجام خواهد رسید؟
با تشکیل حکومت اسلامی،فاجعه دوگانگی و دو نیمگی،در شخصیت فرد مسلمان که بر اثر حاکمیتهای ضد و نقیض بر زندگی او تحمیل شده است پایان خواهد یافت،زیرا مسلمانی که در سایه نظاماتی ناساز با قرآن و اسلام زندگی میکند،در بسیاری از جاها خود را ناگزیر میبیند که هماره در زندگی خود چهرهها و کردههای متناقض داشته باشد.و در مسجد و در پیشگاه خدا به کاری پردازد که در تجارتخانه یا دفتر کار و دیگر جاها آن را نفی میکند،و در زندگی عملی خود نیز آن چه را در مسجد تقدیس مینماید و با خدا پیمان میبندد که آن را به انجام رساند نفی کند،و پیوسته دچار این حاکمیتهای متناقض باشد و راهی برای حل این درگیریها نداشته باشد مگر یا از مسجد و معنویت چشم بپوشد و در نتیجه به یک خلاء روحی دچار گردد،که او و سپس جامعه را تهدید به سقوط مینماید،یا از نقش خود در زندگی عمومی چشم بپوشد و به نیروئی برای مقاومت منفی تبدیل شود و در نتیجه جامعه، توانائیهای پاکترین فرزندان و پاکیزهترین افرادش را اندک اندک،از دست بدهد.
ولی اگر یک حکومت اسلامی بر سر کار بیاید،و زمین با آسمان،و مسجد با دفتر کار،در یک مسیر قرار بگیرد،و دیگر دعا کردن در مسجد عنوان گریز از واقعیت را نداشته و بلکه چشم دوختن به آینده و به پیشواز آن رفتن باشد،و پرداختن به واقعیات خارجی نیز جدا از مسجد و معنویت نبوده و بلکه از روح کلی آن یاری بجوید،در آن هنگام است که انسان وحدت راستین و هماهنگی کامل شخصیتخود را باز خواهد یافت.و این امر او را بر آن میدارد که نقش خود را خالصانه بازی کند و در برابر دشواریهائی که در راه هستشکیبائی و پایداری نماید.
روشن بودن تجربه و بستگی عاطفی با تاریخ آن
مهمترین انگیزهای که انسان را به دهش و بخشش در راه دعوت به یک سازندگی تازه وا میدارد،این است که آن دعوت،یک سرمشق روشن و واقعی از سازندگیای که انسان به مشارکت در فعالیتهای مربوط به آن خوانده میشود به دست دهد.و از این رو،دعوتهائی که سرمشقها،و نیز برترین سرمشق آن از تجربههائی که بیرون از مرزهای جهان اسلام و تاریخ مسلمانان انجام شده و میشود گرفته شود،نمیتواند برای فرد مسلمان چهره روشنی از برترین سرمشق و نیز آن سرمشقی که مسلمانان را به پیروی از آن و به تحقق بخشیدن آن میخواند باشد.
در این راه با دشواریهای بزرگ رو در رو خواهد بود،زیرا بر ایشان نا آشنا و بیگانه است و چیزی از آن به دست ندارند مگر چهرههائی سرگردان و پریشان.پس دموکراسی و سوسیالیسم و مادیگری و کمونیسم و مکتبها و جهت گیریهای دیگری از این گونه را که انسانها در بیرون از جهان اسلام بدان پرداختهاند،و در چهرههای گوناگون تحقق یافته و ساختهای رنگارنگی دارد،نشانههای سرمشق را به گونهای روشن و مشخص،به فرد مسلمان نشان نمیدهد،زیرا او میبیند دولتهائی که استبداد و ستمگریشان به بالاترین درجه رسیده،طوری کلمه دموکراسی را بر خود مینهند که گوئی یک جزء از نام آن دولت است.
و نیز میبیند دولتی که بیش از هر دولت دیگر در بلوک کمونیسم نقش دارد،با چنان تبعیضاتی مواجه است که اندازهای برای آن نیست.و میبیند برترین نمونه گروهی از مردم، سقوط میکند و همان مردم او را تکفیر میکنند و ناگهان استالین که ملت وی،او را به پایگاه خدائی رسانیده بود،پس از مرگ از بهشت رانده و نشانهای افتخار از او باز ستانده میشود و مائو که در مقیاس انقلابیون در کمتر از یک ربع قرن به مقام مطلقیت رسیده است،تبدیل به مردی میشود که باید در مورد او تجدید نظر کرد.
این همه تلون در عرصه پرداختن به این مفاهیم و شعارها،و این همه تزلزل در ارزیابی کسانی که به آنها میپردازند و نیز تلون در ارزیابی خود آن مفاهیم و شعارها،به فرد مسلمان اجازه نمیدهد که در دل خود سرمشق روشن و نمونه دقیقی از آن چه را که از وی خواسته میشود، با رگ و خون و زندگی خود در ساختن آن شرکت کند،مشخص نماید.
اما حکومت اسلامی بر عکس این است،زیرا نمونهای به فرد مسلمان میدهد که در نزد او به روشنی خورشید میماند،و به جان او بسی نزدیک،و در ژرفترین ادارکات و عواطف او جاگیزین است.و از ارجمندترین و پاکترین و درخشانترین و پرتوپاشترین گامهای تاریخ خودش مایه میگیرد. کدام مسلمان است که چهره روشنی از حکومت اسلامی در روزگار پیامبر(ص)و در خلافت امام علی(ع)و در بیشتر ایامی که فاصله این دو پاره از زمان را پر میکند نداشته باشد؟
و کدام مسلمان است که افتخارات این چهره و زیبائی آن،وی را به تکان نیارد؟
و کدام مسلمان است که چون عمیقا احساس کند که از سرنو،روزگار محمد و علی و روزگار یاران فرخنده محمد را که جهان را از روشنائی و دادگری بیاکندند به گیتی باز خواهد گرداند، خود را ارجمند و سربلند نیابد؟
حکومت اسلامی،مردم را در تاریکیها راه نمیبرد و با دستخود نقطههائی بس دور را نشان نمیدهد که فرد مسلمان از دیدن آشکار آن ناتوان باشد،و او را در مجموعهای از امور ضد و نقیض که در تحتشعاری واحد قرار دارد و بر سر محتوای آنها نمیتوان به وحدت نظر رسید زندانی نمیکند.
حکومت اسلامی،مردم را در روشنائی راه میبرد و با دستخود اوجی را نشان میدهد که هیچ مسلمانی نیست که آن را نبیند یا چهره مشخصی از آن نداشته باشد،و این امر موجب میشود که فرد مسلمان در چهار دیوار بسیج اسلامی برای پیشبرد تمدن به راه خود اطمینان داشته و به هدف خود پشتگرم باشد و در همان هنگام بتواند تشخیص دهد که آیا راه را درست آمده یا به کجروی افتاده؟
زیرا تا هنگامی که نمونه و نمونههای برتر در نزد او آشکار است، یک معیار واقعی در دست دارد که بر بنیاد آن،قادر است داوری کند که در راه راست گام میزند یا از جاده پرت افتاده.و همه اینها فضای روحی را آماده مینماید تا فعالیتسازندگی بزرگ را هر چه کاملتر بپذیرد و هر فردی نیروها و استعدادهای خود را در این راه بسیج نماید،و آن هم نه به این گونه که خود را آلت بیارادهای بداند که همساز با برنامه،راه میپیماید،بلکه خویش را به این گونه شناسد که برنامه را در خود گرفته،و نشانهها و نمونههای برتر آن را در متن واقعیت زندگی دریافته است.
پاکی تجربه و وابسته نبودن آن به استعمارگران
از آن آگاه که انسان سفید پوست غربی،با زور اسلحهاش و اندیشههایش و روشهایش سرزمین پاک ما را به زیر لگد گرفت،تودهها در جهان اسلام از نیرنگها و فریبکاریهای گوناگون در رنج بودهاند.و این رنجهای تلخ،احساس روحی ویژهای را در آنان متبلور ساخته که وادارش میکند در برابر استعمار،برخوردی همراه با شک و اتهام داشته باشند.و نوعی جبههگیری در مقابل عوامل سازمان دهندهای که انسان اروپائی عرضه میدارد در تودهها به وجود آمده و گونهای نگرانی و تزلزل در برابر نظاماتی که به یاری نهادهای اجتماعی کشورهای استعمارگر مستقر میشود پدیدار گردد و حساسیتسختی علیه آن به چشم بخورد.و این حساسیت،موجب شود که آن نظامات حتی اگر شایسته و از دیدگاه سیاسی بر کنار از جنبههای استعماری باشد،باز هم نتواند استعدادهای توده را شکوفا سازد،و رهبری آن را در میدان سازندگی به دست گیرد.
پس توده بناچار و به حکم ویژگیهای روحیاش که آفریده روزگار استعمار،و واکنشی در برابر امور مربوط به آن است،بایستی جنبش نوین خود را بر پایه نظام اجتماعی و مرزهای مدنیتی بنهد که نسبتی با کشورهای استعمارگران نداشته باشد.
همین حقیقت آشکار است که سبب شده تعدادی از گروههای سیاسی در جهان اسلام،به فکر بیافتند که ملیتهای گوناگون تودهها را در جهان اسلام،فلسفه و بنیادی بگیرند برای تمدن و سازمان دهی اجتماعی،و حریصانه کوششهائی بسیار به کار برند برای آن که رگ لیتخواهی را به تکان آرند تا یک سلسله شعارهای انقلابی را به صورتی صد در صد جدا از موجودیت فکری استعمار مطرح کنند بی آن که توجه نمایند که ملیت چیزی نیست مگر رابطهای بر اساس وحدت در تاریخ و زبان،نه فلسفهای دارای یک سلسله مبادی است و نه عقیدهای دارای بنیادهای روشن.و در سرشتخود نسبت به فلسفهها و مکتبهای اجتماعی و عقیدتی و دینی مختلف،موضع گیری مشخصی نداشته و از این رو نیازمند آن است که دیدگاه معینی در برابر هستی و زندگی اتخاذ کرده و فلسفه ویژهای را بپذیرد که بر بنیاد آن،مرزهای تمدن خود و جنبش خود و سازمانهای اجتماعیاش را طرح ریزی نماید.
و این جا تفاوت بزرگی آشکار میشود که موجود است میان
شیوههای انسان اروپائی و غربی که هر چه هم چارچوبها و رنگهای ظاهری برای آنان نهاده شود باز هم در ذهن توده ما با انسان دو قاره استعمارگر پیوند خورده است،با شیوه اسلامی که از این لحاظ از یک پاکی صدر در صد بر خوردار است،زیرا در ذهن توده،نه با تاریخ دشمنانشان-بلکه با تاریخ افتخارات ذاتی خودشان مرتبط است،و نمایانگر اصالت آن است و انگشتان ننگ آلود استعمارگران نیست که آن را حمل میکند.آری شناخت مردم از وجود این گونه پاکی در اسلام،و این که میدانند که اسلام نمایانگر ذاتی آنان و نشان شخصیت تاریخی آنان،و کلید افتخارات گذشته ایشان،و همان حقیقتی است که استعمارگران همه ابزارهای خود را در راه دگرگون نشان دادن آن به کار انداختند،علم توده به همه اینها هم عاملی بسیار سترگ برای رو آوردن آنان به فعالیتهای تمدن سازی به شمار میرود که بر بنیاد اسلام باشد،و هم موجب اطمینان آنان به این سازندگی است و در نتیجه افزایش دستاوردهای جنگ با عقب ماندگی.
افزون بر اینها،فعالیتسازندگی در حکومت اسلامی،از صفر آغاز نمیشود،زیرا برای مردم،نا آشنا و بیگانه نبوده و دارای ریشههای تاریخی و روحی و پایگاههای فکری است،ولی هر گونه فعالیتسازندگی که شیوههای آن-به گونهای التقاطی یا یکسره-از پشت دریاها آورده شود تا بر جهان اسلامی تطبیق گردد،ناچار است از صفر آغاز کند و بدون داشتن ریشههائی استوار، قد بکشد و امتداد یابد.
جذب محافظه کاران به سوی حرکتسازندگی تازه
هر جنبشی که در جهان اسلام در جهت نوگرائی روی دهد،مسلما با بسیاری از عادات و آداب اجتماعی و سنتهای حاکم بر جامعه،که با گذشت روزگار به مرتبهای از تقدس دینی رسیده، برخورد پیدا میکند و کار به جائی میرسد که محال مینماید جزء بزرگی از توده بتواند با سادگی از آنها کناره بگیرد،و در نتیجه هر حرکتی به سوی نوگرائی که بخواهد از نو ساختمان توده را بسازد،با یک تعصب و سرسختی روحی روبرو میشود که آن چه را از فعالیتهای دگرگون سازی به آن میپردازد،مردود میشمارد.و با حربه دین به نبرد با آن برخاسته و رو در روی ارزشها و مفاهیم نو میایستد.
جنبش نوگرائی در این حالت دو راه چاره در پیش دارد:یا این که بیاید و ریشههای روحی این تعصب نفی کننده و موضع گیری حاد را به در آرد و به این منظور،اعتقاد به دین را که برای ادراکات محافظه کارانه و چسبیدن به آداب و رسوم،یک بنیاد سنتی است،از میان بردارد.یا این که بخواهد دین را از این سنتها جدا کند و تودهها را از حقیقت دین و نقشی که در زندگی دارد آگاه سازد. راه نخست:نه تنها مشکلی را حل نمیکند،بلکه بر دشواری آن نیز میافزاید،زیرا دیر یا زود جنبش نوگرائی پرده از چهره خود برمیدارد و روشن میشود که با دین دشمنی آشکار دارد و میخواهد خود بر جای آن بنشیند.و این امر-گذشته از ارزیابی ما نسبت به دین-فعالیتسازندگی را به رنجی بزرگ دچار میسازد و استعدادهائی فراوان را بر باد داده و آن را-از سوی اکثریت محافظه کار توده-در معرض سختترین خطرها در میآرد.
راه دوم:نیز نسبت به جنبش نوگراییای که بر پایهای غیر دینی بایستد و با ایدئولوژیای بدون پیوند با اسلام مربوط باشد،عملی نیست.زیرا جنبشی از این گونه،نه میتواند اسلام را درست تفسیر کند و نه اکثریت مردم را به پذیرفتن دیدگاه خود در تفسیر اسلام وادار سازد، مگر یک بر چسب دینی به خود بگیرد که به او اجازه دهد در پایگاه روشنگری اسلام و مفاهیم و دستورهای آن جای بگیرد.
بر عکس آن دو راه،اگر یک جنبش نوگرائی برپایه اسلام بایستد و پیوند استواری با سرچشمههای راستین اسلام در میان توده داشته باشد،و این اسلام را در حکومتی متبلور سازد که مردم را به کار نیکو وا میدارد و از کار زشت منع مینماید،چنین جنبشی میتواند اکثریت محافظه کاران و سنت پرستان را نیز به راه سازندگی و نوگرائی بکشاند،زیرا به خاطر شناخت ژرفی که از اسلام دارد،و به یاری برداشت انقلابی خود از آن،میتواند اسلام را تفسیر کند و آن را از آداب و رسوم اجتماعیای که زائیده عادتها و سنتها و عوامل گوناگون و انگیزههای مؤثر در اجتماع است،جدا نماید. و به همان گونه چون با سرچشمههای قانونی اسلام در میان توده سر و کار دارد،و چون در فرمانهای شایسته اسلام که همه پیروان این دین بر اسلامی بودن آن اعتراف دارند(همچون ناروا بودن میگساری و اجرای فریضه زکات و مانند اینها)به روشنی بررسی کرده است،میتواند توده و اکثریت محافظه کاران آن را،با تفسیر درستی درباره اسلام قانع نماید و دین را از تمامی نهادهای عقب ماندگی-از عادتها و سنتها و خویها-جدا کند و به این گونه بسیاری از نیروهای نفی کننده و زیان آور را به راه فعالیتسازندگی و به صورت نیروهائی مثبت و ثمربخش درآرد.
برای نمونه در مورد نهادهای عقب ماندهای که بر سرنوشت زن مسلمان و روابط او با جامعه وی و با مردان،حکومت میکند،به جای این که بیائیم و نبردی بر پایه مفاهیم بی حجابی و دفاع از موضعگیری تمدن غرب در مساله روابط مرد و زن راه بیاندازیم،و کاری کنیم که اکثریت افراد مسلمان در صف مخالفان ما متشکل شوند،آری به جای اینها باید مبارزهای را با پشتوانه خود دین آغاز نمائیم و مسلمانان را آگاه کنیم و بر آن داریم که عادتها و نهادهای اجتماعیای را که موجب عقب ماندگی زنان شده است از اسلام که هیچ پیوندی با این عادتها ندارد جدا کنند.
از این راه است که میتوان ارزشهای اخلاقی-دینیای را که در لابلای نهادهای عقب ماندگی، چهرهای نفی کننده و ویرانگر به خود گرفته،تصحیح کرد و آن را از چهره مخرب و منفیاش به در آورد و چهرهای مثبت و سازنده و شایسته و اسلامی بدان بخشید.
برای نمونه،صبر یک ارزش اخلاقی بزرگ اسلامی است،ولی در نتیجه نهادهای عقب ماندگی در جهان اسلامی،صبر نیز چهرهای منفی و مخرب به خود گرفته و کار به جائی رسیده که صبر عبارت شده است از:خواری،هموار ساختن ناگواریها بر خویش با روح لا ابالی گری،کار نداشتن به کارهای بزرگ توده و غصهها و مقاصد سترگ آن.و توده مسلمان نمیتواند در زندگی خود جنبشی فراگیر را به ثمر برساند مگر مفهومی را که از صبر دارد دگرگون سازد و تصحیح کند.و ایمان بیارد که صبر عبارتست از:صبر بر دشواریهائی که انجام وظیفه برای انسان در بردارد.و صبر بر تلخیهائی که در راه ایستادگی در برابر ستم و گردنکشی،و در راه چشم پوشی از مقاصد کوچک به خاطر مقاصد بزرگ بایستی چشید:
«آیا پنداشتهاید که به بهشت در میآئید بی آن که خداوند امتحان کند و آنانی را که از شما در راه خدا جهاد کرده،و آنانی را که در سختیها صبر و ایستادگی مینمایند معلوم نماید؟»
و:«خوار و ناتوان نشدند-و صبر پیشه کردند-و خداوند صابران را دوست میدارد».
و هیچ مکتب اجتماعی به جز خود اسلام نمیتواند مفهوم صبر را به سطح راستین خود بازگرداند و امتی صابر-به معنای درست اسلامی آن-بنیاد نهد.
گرایش به آسمان و نقش آن در سازندگی
انسان اروپائی،تفاوت بزرگی با انسان شرقی دارد،زیرا انسان اروپائی به حکم سرشتخود پیوسته زمین را مینگرد و نه آسمان را،و حتی مسیحیت-دینی که این انسان از صدها سال پیش بدان گرویده-نتوانست بر گرایشی که انسان اروپائی به زمین دارد چیرگی یابد،بلکه به جای آن که نگاه او را به سوی آسمان بالا ببرد،او بود که توانستخدای مسیحیت را از آسمان به زمین بکشد و او را در یک پدیده زمینی تجسم بخشد.
کوششهای علم برای بررسی در بستگی انسان به حیوانات و تفسیر انسانیت او بر بنیاد شکل گرفتن و پدید آمدن آن از زمین و محیطی که در آن زندگی میکند،و کوششهای علم برای تفسیر کامل ساختمان انسان بر بنیاد نیروهای تولید که نمایشگر زمین و امکانات موجود در آن هاست،این کوششها چیزی نیست مگر همچون کوششی که برای فرود آوردن خدا از آسمان به زمین انجام میگیرد.و هر چند شیوهها و بر چسبهای علمی یا افسانهای که در این کوششها به چشم میخورد متفاوت است باز هم دلالت بر عامل روحی واحدی دارد و از نظر اخلاقی،مربوط میشود به همان نگاه حریصانهای که انسان اروپائی به زمین دوخته است.و این گونه نگاه به زمین،انسان اروپائی را بر آن داشته است تا برای ثروت و ماده و ارندگی،ارزشهائی بشناسد که هماهنگ با همان دیدگاه باشد.
این ارزشهائی که با گذشت روزگار در دل انسان اروپائی استوار گردیده،توانسته است در مکتبهائی همچون«اصالت لذت»و«اصالت منفعت»که اندیشه فلسفی-اخلاقی را در اروپا یکسره در اختیار گرفته استخود را نشان دهد.زیرا این مکتبها که فرآورد اندیشه اروپائی شمرده میشود،بر سطح اندیشه اروپائی به پیروزی بزرگی دستیافته که مفهوم روحی آن،و دلالتی که بر بافت کلی روح اروپائی دارد،انکار پذیر نیست.
این گونه ارزیابیهای ویژه از ماده و ثروت و دارندگی،نقش بزرگی را بازی کرد چه در شکوفا گردانیدن استعدادها و نیروهائی که در درون هر یک از افراد توده بود،و چه در قرار دادن هدف-هائی برای فعالیتهای مربوط به سازندگی و رشد و نمود بخشیدن،که همه با آن ارزیابیها هماهنگی دارد،و به این گونه،جنبشی جدی و مستمر و پر از نشاط در تار و پود توده در گرفت که همراه بود با سرآغاز اقتصاد جدید اروپائی که از ماده و از مزایای آن،و از دارا شدن آن مزایا،نه خسته میشد و نه سیر.
به همان اندازه که«چشم دوختن به زمین»توانست استعدادهای انسان اروپائی را در کار سازندگی شکوفا سازد،هم به گرایشهای تند و تیز و گوناگونی نسبت به آن چه بر روی زمین است-و نسبت به نعمتهای آن-انجامید و هم انواعی از استثمار انسان به وسیله انسان دیگری را که برادر اوست پدید آورد.زیرا وابستگی پدیده انسان به زمین و ثروتهای آن،او را بر آن داشت که برادر خویش را قربانی نماید و او را از موقعیتشریک خود،به صورت ابزار خویش در آرد.
ولی شرقیان،در نتیجه تاریخشان که رنگ دینی دارد،خلق و خوئی متفاوت با انسان اروپائی دارند،زیرا انسان شرقی به وسیله پیامهای آسمانی پرورش یافته و در سرزمینهای آن زیسته و با دست اسلام از یک پرورش طولانی دینی گذر کرده و به مقتضای سرشتخود پیش از آن که به زمین بنگرد،آسمان را نگاه میکند و پیش از آن که در برابر مادیات و محسوسات پایبند شود و احساس مسئولیت نماید خود را در برابر جهان غیب پایبند و مسئول میشناسد.
همین دلباختگی ژرف به جهان نادیده-پیش از جهان دیدنی-است که خود را در زندگی مسلمانان در عرصه اندیشه نشان میدهد و موجب میشود که تکیه گاه اندیشه در جهان اسلام عبارت از قلمروهای عقلی معرفت بشری باشد،نه قلمروهائی که با واقعیت محسوس سروکار دارد.
این غیب گرائی ژرف در بافت انسان شرقی مسلمان،انگیزهای است برای کاسته شدن از نیروی مادیات در تحریک انسان مسلمان و برای کاهش از استعداد آن برای شوراندن و به تکان آوردن او و این موضوع،انسان را در جهان اسلام بر آن میدارد که چون از انگیزههای معنوی برای جوشش با ماده و تشویق به بهره برداری از آن بر کنار باشد،در برابر آن به یک موضع منفی پناه ببرد که گاهی رنگ زهد به خود میگیرد و گاهی قناعت و گاهی سستی.
ولی این که انسان در جهان اسلامی،پیش از زمین به آسمان مینگرد،در صورتی تبدیل به یک موضع گیری منفی خواهد شد که زمین را از آسمان جدا کنیم،اما اگر زمین جامه آسمانی بپوشد و کار بر روی طبیعت،عنوان وظیفه دینی و یک مفهوم عبادتی پیدا کند،در آن هنگام نظریه انسان غیبگرای مسلمان،تبدیل میشود به نیروئی حرکت آفرین،که تا آخرین حد امکان،او را برای مشارکت در بالا بردن سطح زندگی به جلو میراند.و این وظیفهای است که حکومت اسلامی باید انجام دهد،زیرا نگاه مشتاقانه انسان به آسمان را از او سلب نمیکند، بلکه مفهوم درست آسمان را در دسترس او مینهد و کار بر روی زمین را با برچسب«شرعی»و«وظیفه»مشخص مینماید و آن را نمونهای از نمونههای خلافت اللهی انسان در صحنه هستی میشمارد.و به این گونه،این نگاه و این نظریه را،هم نیروئی میگرداند برای سازندگی،و در همان هنگام نیز عامل نگهداری آن میشود و تضمینی است برای آن که نیروی سازندگی تبدیل به نیروی بهره کشی نگردد.
پس مسلمانانی که زمین را جزئی از آسمان-که چشم بدان دوختهاند-تلقی میکنند و به این اعتبار که جانشینان خداوند در آن جایند در آباد کردن آن و در افزایش ثروت میکوشند،چه بسیار دورند از زهد منفیای که نمیگذارد انسان نقش خود را در جانشینی خدا ایفا نماید،و نزدیکاند به زهد مثبت،که آنان را به منصب سروری و آقائی بر جهان-و نه بردگی آن-میرساند و از تبدیل شدن آنان به طاغوتهائی برای بهرهکشی از دیگران جلوگیری مینماید:
«-یاری کنندگان خدا-کسانیاند که چون آنان را در روی زمین جایگزین گردانیدیم،نماز را بر پای داشتند و زکات دادند و مردم را به کار نیکو وا داشتند و از کار زشت منع کردند و دانستند که سرانجام کارها به دستخداست[۴].
نجف اشرف
۲۰ ربیع الثانی ۱۳۹۹
سید محمد باقر صدر
عمل صالح از دیدگاه قرآن و مقدمهای بر صحیفه سجادیه
نوشته: شهید رابع آیة الله العظمی سید محمد باقر صدر
مترجم: دکتر جمال موسوی
بسم الله الرحمن الرحیم
۲۱/۳/۱۳۵۹
پیامی از شهید آیت الله سید محمد باقر صدر
مقدمه مترجم
خواننده عزیز!بار دیگر یک اثر قلمی و بیان دلنشین و پرگداز دیگری از آیت الله شهید سید محمد باقر صدر را در یکی از مسائل زنده و زندگیساز،در این صفحات به مطالعه و بررسی و قضاوت شما میگذاریم.اثری کوتاه،ولی سخت انقلابی،کوبنده و سازنده.
جای تاسف است ما از خود غافل نشستگان،غالبا«الفاظ انقلابی،کوبنده و سازنده را برای ایجاد انقلاب در دیگران،و کوباندن و ساختن آنها بکار بر میبریم،ولی نسبت به خود هیچ گونه ژرف نگری،و بینظری احساس نمیکنیم.در همه کارهای اجتماعیمان یک دیوار فولادین،یک رشته سیم خاردار،یک عائق نفوذ ناپذیری دو را دور خود کشیدهایم.
اگر بتوانیم خود را از حصار این عائقها آزاد سازیم،و با کمال آزادگی به هیچ نفاق و خود پسندی و خود فریبی،با تمام وجود،خود را در اختیار این نوشته کوتاه بگذاریم،به زودی احساس میکنیم دلهای ما تکان برداشته،اراده ما بکار،مصممتر شده،در مقابل هر گونه آوای یاس و نومیدی که ندای تفرقه شیطانی است،روح تازهای در کالبد ما فرو دمیده شده و مایلیم وظیفه خود را شناخته هر چند راه وصول به آن مشکل و دور و دراز باشد،با انجام آن و تلاش در راه آن،روح مسئولیتخود را بی هیچ عذر و بهانهای ارضا کنیم.
این اثر مجاهد شهید،هر چند به سالها پیش از اختناق فعلی عراق مربوط میشود،ولی به قدری کوبنده و سازنده تنظیم شده که گویا همه فشارهای طاقت فرسای این جباران را پیش بینی کرده،به تلاشهای این استعمارگران برای شستشوی مغزی جوانان از مسئولیت اسلامیشان پاسخ میدهد،نیرنگهای امپریالیسم خونخوار را با تجارب ممتدش برای کوبیدن حرکتهای اسلامی در نظر دارد.با وجود این همه موانع بر سر راه،باز میگوید راه باز است و هیچ عذری پذیرفته نیست.باید مردم را از بند رهائی بخشید و با یاس مبارزه کرد،نور امید بر دلها تا بانید.
و ما دیدیم که او در محیط تاریک اختناق عراق،اولین طرحهای جمهوری ما را در زمینه سیاست،حکومت،اقتصاد و بانکداری او داد.و اولین جنبش انقلابی را از خارج ایران علیه دستگاه ظلم او رهبری کرد.
«حزب الدعوة الاسلامیة»در عراق علیرغم همه سختگیریها و قتل و غارتهای نظام فاشیسم عراق،پایه و مایه گرفت و به رهبری شهید آیه الله صدر عملیات خود را آغاز کرد.
آری در این محیط بود که رهبر مجاهد عراق تصمیم گرفتخود نمونهای برای این تلاشها باشد.و از انجام وظیفه رهبری به هیچ عذری شانه خالی نکند.(و جان بر کف نهاد و انجام وظیفه کرد،و پیامش و رسالتش را با شهادتش به همه ابلاغ کرد.هنگامی که حرفهایش را زد، مطالبش را نوشت،آخرین سلاحش را برای دفاع از شرف و شهامت،دفاع از آزادمنشی و آزاد اندیشی خود و امت اسلامی عراق بکار برد،او رنگ خون شهادت را برای آخرین پیامش برگزید.واپسین سخنش را عمل قرار داد،و شرف شهادت را بر زندگی با ستمگران ترجیح داد.
افتخار بر تو ای فرزند شجاع علی!افتخار بر تو ای یادگار حسین!شهادتت مبارک،تو از سالها پیش روحت را با آرزوی شهادت پرورده بودی،و از نزدیکترین دوستان و ارادتمندانت میخواستی تا بر تود دعای شهادت کنند.آری تو،به قله بلند عظمت،آخرین آرزوهایت که شهادت بود،نائل آمدی»«هنیئا»«لک»گوارایت برای فرزند شجاع تشیع خونین،ای بازمانده پیشوایان به حق.ای حماسه آفرین شهادت.
اکنون یادآور میشویم تا مردم عراق هم صدا علیه طاغوت قیام نکنند،تا کسی دیگر به فکری در انجام این قیام جز انجام وظیفه و مسئولیت نباشد،تا جهان را غوغای ستمدیدگان عراق و فریاد استضعاف و تظلمشان پر نکند،عراق از زیر چکمههای این جلادان نجات نخواهد یافت.
ما مردم نیز اگر همه و همه بپانخیزیم،و با از خود گذشتگی به مبارزه با مشکلات قیام نکنیم، تا عمل و کار را در زمینههای فردی و اجتماعی به جای شعار ننشانیم و بدون استثنا همه با هم کار نکنیم،تداوم انقلابمان را تضمین نکردهایم.انقلاب مبدا حرکت و کار است،کاری که سپاس خدا را اکنون در راه انجامش دستمان باز است و مطبوعاتمان آزاد،قدرت ابتکارمان بیهیچ مانع قابل رشد و عامل نیاز به مصرف،با قطع روابط استعماری و تحریم اقتصادی دشمن،حرکتساز و جهتیاب.وسائل کار اعم از مواد خام و سرمایه تولید،از زمین و آب بر ایمان رایگان.علیرغم محاصره اقتصادی،نان و آب و اصول زندگی با وجود انقلابی استعمارشکن،برای عموم به آسانی فراهم دیگر چه چیز ما را از حرکت به جای حرف،و از ابتکار بجای جمود،و از تولید بجای مصرف،و از تلاش بجای سستی،و از پر کاری بجای بیکاری و کم کاری،و سرانجام از امید بجای یاس،باز میدارد.
چرا نمیخواهیم زنده باشیم.مگر ندای خدا و پیامبرش را نمیشنویم که میگویند:
«ای ایمان آوردگان!ندای خدا و پیامبرش را در دعوت به حیات در مبارزات اجتماعیتان،پاسخ دهید».
اینک این نمونهای از آن پیام،و سرودی از آن حرکت.
دکتر سید جمال الدین موسوی
تهران-واحد تحقیقات اسلامی بنیاد بعثت برداشتهائی از قرآن
برداشتهایی از قرآن
قبلا«من از مجله«الاصواء»معذرت میخواهم که نتوانستم در خواستش را دقیقا انجام دهم[۵]. در عوض از خوانندگان عزیز مجله میخواهم به جای درسهائی از قرآن،برداشتهای مرا از قرآن که تقدیمشان میکنم بپذیرند.این برداشتها ارتباط کلی با زندگی روز مره و اوضاع و احوال جاری ما دارد و میتواند ما را در تحمل بار مسئولیتی که بر عهده داریم،هم در مقام اشاعه دعوت اسلامی و هم در پذیرش این دعوت،رهنمون باشد.
مجله«الاضواء»از من خواسته بود بحثی پیرامون قرآن یا تحقیقی درباره یکی از جنبههای مختلف و بسیار فراوان قرآن که نشان دهنده خاصیت کتاب آسمانی است،به نگارش در آورم.
وقتی من این تقاضا را دریافت کردم به قدری گرفتاری داشتم و کارهای فراوان اطرافم آکنده بود و در آنها مستغرق بودم،بر خلاف تمایلم نتوانستم آنرا اجابت کنم،اما وقتی برای پوزش پیش خود میاندیشیدم به فکر افتادم اگر بررسی و تحقیق روی قرآن نیاز به وقت و بحث فراوان داشته باشد،و باید مدتی را به آن اختصاص داده،کوشش قابل ملاحظهای مبذول داشت تا در ژرفنای مفاهیم عالیه قرآن بتوان سیر نمود،ولی برداشت اجتماعی از قرآن برای آنچه در زندگی میگذرد،کار آسانی است و تلاش و کوشش فراوان،لازم ندارد.و برای استفاده از قرآن در زندگی ضروری نیست تا در اعماق مفاهیم قرآن فرو رفته و تحقیقات و مطالعات علمی دقیق بکار بریم.تا این اندازهای برداشتهای کلی در همه آیات قرآن پراکنده است و میتواند در رهبری انسان به سوی حق و عدالت و نیکی،پرتو درخشانی بیفکند،و پردههای ابهام را از رموز و اسرار روان آدمی برداشته،نقطه ضعفها و نقطههای قوت روان انسان را نشان دهد،و فعل و انفعالات خیر و شری که در ژرفنای روح او صورت میگیرد و راههای رشد خیر و راههای ریشهکنی شر را در وجود او بشکافد.بنابر این چرا نباید از این گونه برداشتهای قرآنی استفاده کرد.
وقتی در این اندیشه فرو رفته بودم،این آیه را از سوره توبه با خود تلقین و تکرار کردم:
یعتذرون الیکم اذا رجعتم الیهم قل لا تعتذروا لن نؤمن لکم قد نبانا الله من اخبارکم و سیری الله عملکم و رسوله ثم تردون الی عالم الغیب و الشهادة فینبئکم بما کنتم تعملون[۶]«به هنگام بازگشتتان به مدینه(از نبرد تبوک)نزد شما آمده از شما پوزش میطلبند.بگو عذر تراشی نکنید،هیچگاه ما(عذر)شما را باور نخواهیم کرد.خداوند از اخبار شما چیزهائی به ما گفته و به همین زودی خدا و پیامبرش کار شما را خواهند دید آنگاه به جهان غیب و شهود باز گشته،بکارهایتان آگاهتان میکند».
با خواندن این آیه گامهایم لرزید،دیگر نتوانستم از آن عبور کنم، همانجا توقف نموده قرائتم را قطع کردم تا برداشت مورد نظرم را از این آیه قرآن بنمایم.در این آیه پرگداز قرآن،هر گونه عذر تراشی را رد کرده به پیامبرش اجازه نمیدهد به عنوان زبان گویای دعوت اسلامی،پوزش کسانی را که از جنگ تخلف کردهاند بپذیرد.اینها در هنگام اعلام بسیج عمومی و احساس خطر،سر از اطاعت پیامبر باز زده و شرف ملازمت رکاب پیامبر را به دنیای پست فروختهاند. بدیهی است در چنین شرائطی هیچ گونه عذری با هیچ بیانی پذیرفته نخواهد شد.
مدتها در اندیشه این آیه با خود سرگرم بودم،و عمق روح پرور مفاهیم بلند پایهاش را استنشاق میکردم،و با همه وجودم و همه مشاعر و احساساتم،خود را در اختیار آن قرار دادم. و عکس العمل هولناک آن را در برابر تظاهرات دروغین منافقان،و سست عنصرها،و در مقابل عقب گرد اصلاح طلبان،در کار دعوت اسلامی،دریافتم.
با خود گفتم دریافت و برداشت من از قرآن اینست که بروید کار کنید که هیچ عذری پذیرفته نیست.چگونه هیچ عذری پذیرفته نیست؟مگر عذرهای این متخلفان چه بوده است؟از خود قرآن مستقیما میتوان فهمید:
عذرهائی که انسانهای ضعیف النفس مختلف از کاروان نور تراشیدهاند،چه بوده است؟و هنگامی که با این گونه عذرهای بدتر از گناه مواجه میشویم چگونه باید رفتار کنیم؟
با بررسی این عذرهائی که قرآن پرده از روی آنها برداشته و بنیادش را نشان داده است، احساس میکنیم بهانههای آن روز،درست همین بهانههای رائج امروز است.این عذر تراشیها در حقیقت و محتوای روانیاش هیچگونه تفاوتی با هم ندارند،در عمق همه این بهانهها،یکنوع خودخواهی و خود پسندی نهفته است،و دعوت به حرکت انقلابی امروز ما عینا»همان مشکلات و سختیهای زمان پیامبر(ص)را دارد. و اینان درست همان گرفتارهای را دارند.مثلا اگر در نبردی پیروزی به دست آید،این سست ارادهها گویند ما با شما بودیم،همانگونه که قرآن از آنها یاد کرده:
و لئن جاء نصر من ربک لیقولن انا کنا معکم اولیس الله باعلم بما فی صدور العالمین[۷].
و هر گاه خسارتی و زیانی فرا رسد این سست عنصران گویند:خدا چه لطفی بر ما داشت که با شما نبودیم چنانکه خداوند فرماید:
فان اصابتکم مصیبة قال قد انعم الله علی اذلم اکن معهم شهیدا[۸]این بهانهگیران،طولانی بودن راه را عذر آورده به پیغمبر(ص)میگفتند: لو کان عرضا«قریبا» ایکاش یک استفاده مادی هم داشت و سفرا«قاصدا»یا یک مسافرت نزدیکی بود"تا دنبالت بیایند، و لکن بعدت علیهم الشقه و سیحلفون بالله لو استطعنا لخرجنا معکم یهلکون انفسهم و الله یعلم انهم لکاذبون[۹].
«اینان تحمل رنج و شکنجه را نمیخواهند،و به خدا سوگند یاد میکنند اگر بتوانیم با شما بیرون میآئیم.اینان خود را بدستخود به هلاکت میسپارند،و خدا میداند اینان دروغگویانند».
امروزه سست ایمانهای بیاراده،عینا همین بهانهها را بر زبانها تکرار میکنند.و این معانی را در قالب مسائل زندگی امروزه میریزند.
برای نمونه میگویند:راه دعوت اسلام پر خار و خس است،راهی بسیار دراز است به اندازهای که با این تلاشهای ناچیز،نمیتوان به جائی رسید و از مشکلات عبور کرد.هیچگونه تضمینی برای تسلط بر مشکلات و عواقب خطرناک آنها در همه طول راه وجود ندارد.راه به اندازهای طولانی است که رهنوردان در آغاز راه نمیتوانند نتایج پایان راه را ببینند.هیچکس قادر نیست چشم انداز خود را به آخر کار برساند.با این حال چگونه میتوان راهی را پیمود که تا پایان تاریکی است،و خارهای فراوانی بر سر آن قرار دارد،و کشش آن از توان دید ما بیرون است؟
بلی دعوت اسلامی،راهی دراز و پر رنج و زحمت دارد،در این راه بیبندباری،ملت را به سقوط میکشاند،نا آگاهی و عدم شناخت از برکات اسلام راستین،مانع سرسختی بشمار میرود. متاسفانه این ناآگاهی امروزه بر افکار و عقول کسانی که عادت به انحراف از متن زندگی گرفتهاند حاکم شده است.
استعمار جنایتکار و فریبنده،که پیوسته میکوشد در مقابل ملتها بایستد،و مراقب حرکات رهائی بخش آنها باشد،و با شدت عمل به آنها پاسخ گوید،مانع دیگری بر سر راه است.
تمدن غربی،با حمایتها و تبلیغات چشمگیری که از آن به عمل میآید،نیز یک مانع دیگر راه است.با وجود این موانع،دعوت کننده به راه اسلام،چگونه میتواند اینها همه را از سر راه خود ذوب کند و بر آنها چیره آید.
راه دراز است،و مقصد پر زحمت و دور،اگر به جای این راه معنوی،مسافرتی معمولی و عادی بود،و اگر استفاده مادی میداشت،آن وقت راه کوتاه میگردید.هدف سفر که منفعت محدودی داشته باشد،چشم میتواند آن را ببیند،در آن صورت زمینه برای فعالیت هست.
راه دراز است.این چیزی نیست که قابل تردید باشد،ولی در مقابل چه مقصدی؟وقتی مقصد دعوت به خدا و راه خدا باشد،دوری و درازی راه،چیزی نیست،مگر مسلمان میخواهد در پایان این راه به برگ و نوای مادی برسد؟مسلمان نمیخواهد به این زودی برای مبارزهاش جائزهای دریافت کند،یا کسب افتخار مادی نماید،و پیروزیاش را در این چیزها بداند.آنگاه از پیمودن راه دوری که به آخرش نمیرسد،و نمیتواند جز گامهائی چند در آن راه قدم بردارد سرباز زند و راهش را بگرداند.
مسلمان هدف نهائی و حقیقی کارهایش،رسیدن به پاداش الهی است.
و رضوان من الله اکبر[۱۰]من هدفی برای جهاد که بتواند تضمینی برای مجاهدان بیافریند،و فوز و رستگاری آنها را تامین کند،بالاتر از این پاداش الهی سراغ ندارم.اگر مجاهد بخواهد به پاداش الهی برسد دیگر برای او درازی و کوتاهی راه،عبور از موانع و عدم عبور از آن در این راه، مشکلی ایجاد نمیکند.
از دید آسمانی،مسئله،چیزی جز اطاعت پروردگار نیست تا بنده بتواند حسن نیتش را نسبت به خدای خود در کارش نشان دهد،و خداوند او را به پاداش عملش نوازش کند خواه این طاعت و حسن نیت در آخرین گامهایش ظاهر شود.آخرین گام از راهی که باید بپیماید،یا در هر گامی از گامهای این راه.درباره این راه دراز است که خدا گوید:
ذلک بانهم لا یصیبهم ظما و لا نصب و لا مخمصة فی سبیل الله و لا یطئون موطئا یغیظ الکفار و لا ینالون من عدونیلا الا کتب لهم به عمل صالح ان الله لا یضیع اجر المحسنین و لا ینفقون نفقة صغیرة و لا کبیرة و لا یقطعون وادیا الا کتب لهم لیجزیهم احسن ما کانوا یعملون. «از آن رو که اینان را هیچ تشنگی،سختی و گرسنگی در راه خدا وارد نشود و در آنجا که[۱۱]کافران را خشم آید(سرزمینهای کفر)گام مینهند و ضربهای به کافران نزنند مگر برای آنها کار شایسته به حساب آورده شود که خداوند پاداش نیکوکاران را تباه نسازد،و هیچ هزینه کوچک یا بزرگی،نپردازند و از هیچ سرزمینی عبور نکنند مگر به حساب آنها منظور گردد تا بهتر از کاری که انجام دادهاند خداوند آنها را پاداش دهد»
شک نیستسر راه پر از خار و خس است.هیچکس نمیگوید راه هموار است.این راه،راه باز سازی است و راه بازگشت امت به قرآن،راه بازگشت به مرکزی که از آن منحرف گشته است میباشد؟راه راه انسانسازی بطور کامل و قرار دادن انسان را در قالب ایمانی است.در این راه خارها دستهائی را که میخواهد آنها را از سر راه بر کند خون میاندازد،ولی سرانجام خار ضعیف در برابر اراده آهنین و عزم استوار انسانها،تسلیم میگردد.
مشکلاتی که در برابر دعوت اسلامی،امروز قرار دارد،در مقابل هر دعوت انقلابی دیگر در تاریخ انقلابات جهان وجود داشته است.دیگران اگر بر این مشکلات پیروز نمیگردیدند تاریخ ورق نمیخورد و همیشه جهان بیکسان باقی میماند.در آغاز دعوت اسلامی همین مشکلات موجود بود.
آیا در لحظهای که پیامبر اکرم(ص)در غار ثور خود را از دشمنان پنهان کرده و دیده بآنها و کارآگاهان دشمن در سراسر بیابان حجاز در کاوش برای یافتن او بودند تا اگر او را یافتند سر به نیست کنند،چه کسی میتوانست پیش گوئی کند و بگوید که این شخص تنهای فراری،در راهی که پیش گرفته است به زودی از پایتختهای قیصرها و کسراها سر در میآورد و با همه جهان متمدن آن روز پیکار خواهد کرد و بزرگترین انقلابهای تاریخ را به وجود خواهد آورد.
آن سست عنصرها پیغمبر(ص)را دیوانه میپنداشتند.
نه،او دیوانه نیست.
آری بخدا سوگند او دیوانه نیست،تنها یاد خدای جهان آفرین است که او را به این حرکت واداشته و شما به زودی خبر او را خواهید دانست[۱۲] .
کار شایسته از دیدگاه قرآن
«آیا سقایتحاجیان و آبادانی مسجد الحرام را با(کار)آنکس که به خدا و روز جزا باور آورده و در راه خدا پیکار میکند،همسان میپندارید اینان نزد خدا یکسان نیستند و خداوند قوم ستمگر را راهنمائی نخواهد کرد[۱۳].
«مشرکان تا وقتی بر کفر خود گواه باشند،حق آبادانی مسجد را ندارند.اینان اعمالشان پوچ و تباه میشود و در آتش جاودان خواهند بود[۱۴].
«آبادانی مساجد خدا را تنها باور آورندگان به خدا و روز قیامت آنها که نماز بپای میدارند و زکات میدهند و جز خدا از کسی نمیهراسند انجام میدهند و اینان راه یافتگانند[۱۵].
«هر کس کار شایستهای انجام دهد به نفع خود،اقدام کرده و هر کس کار بدی مرتکب شود، به خود بد کرده است،آنگاه همه به سوی پروردگارتان باز خواهید گشت[۱۶].
«آنها که ایمان آورده و کارهای شایستهای انجام دهند،خداوند مهربان به زودی مهرشان را بر دلها میافکند»[۱۷].
اکنون در این لحظات که در پرتو این آیات خود را مینگریم،به هیچ وجه نمیخواهیم ارزش کار را در اسلام از دریچه اقتصادی بررسی کنیم.و نیز در صدد آن نیستیم که کار را به عنوان سرمایهای در بازار تجارت به عنوان یک کالا که مزد بگیرها روی آن حساب میکنند،مورد توجه قرار دهیم،و مانند سایر کالاهای تجارتی ارزش آن را روی میزان عرضه و تقاضا تعیین کنیم.
این گونه بررسیها از موضوع بحث،خارج است و ما اینها را به کتاب«اقتصادنا»حوالت میدهیم،زیرا آیات قرآنی که اکنون زیر پرتو با عظمتش قرار گرفتهایم،عنایتی به جنبههای اقتصادی کار ندارد،بلکه متعرض ارزشهای عالیتر و گستردهتری از کار انسانها شده،و بطور کلی مفاهیم دیگری را در نظر دارد که به هیچ وجه با جنبههای محدود اقتصادی قابل مقایسه نیست.
بنابراین ما در برابر ارزیابی کار در اسلام باید هر کاری را از دید انسانیت و ارزشهای اخلاقی آن در نظر بگیریم،نه از دید اقتصادی آن که فقط نگاهش به کار پولساز است و نقش سازندگی کار را تنها به تولید و توزیع عادلانه کالا محدود ساخته است.
به تعبیر دیگر،اکنون کار انسان را ارزیابی اخلاقی میکنیم،نه ارزیابی اقتصادی.
کدام کار انسان شایسته تقدیر و احترام است،و با چه مقیاسی باید ارزش و اهمیت این کار یا آن کار را تعیین کرد.و چگونه باید از ناحیه اخلاقی و معنوی،کاری را سنجید؟
این همان پرسشی است که ما میخواهیم پاسخ آن را از دیدگاه اسلام به دست آوریم میکوشیم پاسخ خود را از خلال آیاتی که در صدر این مقال مطرح شد،به اندازهای که مناسب با بحث کوتاه ما در این نوشتار است استخراج کنیم.
حقیقت اینکه پاسخ سئوال فوق را هر مکتب و مرامی تنها از ریشه مفاهیم اخلاقی خود باید بدست دهد.بدیهی است مفاهیم اخلاقی را هم،هدفهای کلی آن مکتب و مرام تعیین میکند و از مجموعه آنها نمونههائی به دست میآید که بشریت برای رساندن خود بدان مفاهیم اخلاقی مکتبی تلاش به عمل میآورد.
تمدن سرمایهداری به عنوان یک مکتب و مرامی که توجه به مصالح زندگی اجتماعی و روابط خارجی بین افراد،دارد،معتقد است هر عملی که مصلحت اجتماعی اقتضا کند و بتواند در تحکیم روابط اجتماعی اثر بگذارد و افراد را بر اساس آزادی و بهره برداری متقابل از همدیگر مساعدت کند،کاری شرافتمندانه و قابل احترام است.و هر قدر نتایج و کار برد آن در زمینههای اجتماعی و زندگی عمومی بیشتر باشد،ارزش آن بیشتر و از نظر اخلاقی با عظمتتر است.یعنی ارزش کار را به منافعی که بر آن مترتب است باید سنجید نه به انگیزههای روانیای که کار از آنها پدید آمده است.
از هنگامی که جنبه نفع پرستی در تمدن سرمایهداری بر همه چیز دیگر غلبه کرد،هر کار کوچکی در این راه،بزرگ جلوه نمود و بقول الکسیس کارل،مرد کار با هر انگیزه و هر گونه احساس و طرز تفکری،نیکو معرفی شد.
بنابر این ثروتمندی که مدرسهای بسازد،در زمستان به بینوایان کمکی کند،در موارد ضروری به دولت وامهای بیبهره پردازد و...او یک مرد نیکوکار است،ولی هیچگاه کار این شخص به درجه کار قهرمانانه یک رهبر سیاسی آگاه که در راه آزاد ساختن بلادش از اسارت سیاسی،و حفظ احترام انسان تلاش به عمل میآورد،نمیرسد،زیرا جنبه خارجی این حرکتسیاسی چشمگیرتر و سودش در زندگی انسانها بیشتر است.از این دو کار که پائینتر بیائیم،نوبت به کارهای ناچیز و محدودی میرسد که جز نیاز آنی،دردی را دوا نمیکند،مانند نیاز یک نفر نابینا که میخواهد از خیابان عبور کند شما دستش را گرفته از روی دلسوزی او را راهنمائی میکنید.این هم یک کار نیک است،ولی ارزشهای اخلاقی سرمایهداری،برای آن امتیاز چندان قائل نیست مگر وقتی که نتیجهاش مانند کارهای دیگر درشت و چشمگیر باشد.
مارکسیسم در این امر تا اندازهای موافق،و در پارهای جهات مخالف است.
او معتقد است مبارزه طبقاتی در متن جامعه باعث میشود مصالح عمومی به تناقض کشیده شود،زیرا طبقه پیشین از مصالحی دفاع میکنند که ضرورت تاریخیاش را از دست داده است و توجه به آن امور،نیروی محرک تاریخ را تضعیف مینماید،در مقابل آن مصالح،مصالح دیگری برای یک یا چند طبقه جدید که با گذشت زمان روی کار آمدهاند،وجود دارد.این طبقات که به تدریج روی کار آمدهاند توانستهاند به تدریج روی پای خود ایستاده با طبقه پیشین رو در رو به مبارزه بر خیزند،و حقوق و مصالح خود را مطالبه کنند. بنابر این مسئله مهم که برای این مکتب مطرح است گذشته از پارهای از کارهای فردی،کار سودمند و کار غیر سودمند نیست،بلکه مسئله مهم طبقه جدید است و کار سودمند کاری است که به نفع طبقه جدید باشد و کار مضر کاری است که به زیان طبقه جدید منتهی شود.بنابر این هر کاری که به سود و مصلحت طبقه روی کار آمده باشد،کاری با ارزش است و میتواند در پیشبرد تاریخ جامعه مؤثر باشد.و هر عملی که مصالح طبقه پیشین را تامین کند،و موجودیت اجتماعی آن را ریشهدارتر سازد،و مدت مبارزه و دوران احتضارش را طولانی گرداند،یک عمل ارتجاعی پستی است.و تا وقتی نتواند با اهداف بلند مارکسیسم به نفع طبقه جدید قدمی بردارد و آنان را در طرد و عقب زدن طبقه پیشین که با پیشرفت تاریخ مبارزه میکند،یاری دهد،کاری ارتجاعی و پست است.
پس این مصلحت و سود طبقه است که کاری را اخلاقی و سودمند معرفی میکند،و از این راه است که باید کار را ارزیابی اخلاقی و معنوی کرد.
از این رو لنین جمله معروف خود را اظهار میکند و میگوید:«به عقیده ما هیچ آدابی رعایتش بالاتر از رعایتحال جامعه نیست.اکنون پرده از روی دروغی بنام اخلاق و تربیت برداشته شده است،به عقیده ما اخلاق و آداب تحت نفوذ منافع مبارزاتی طبقه کارگر قرار دارد».
اسلام در بررسی این مسئله نظر دیگری اظهار میکند که با نظریات یاد شده فرق اساسی دارد.به طور خلاصه اختلاف نظرها از آنجا ریشه میگیرد که هدفهای متعالی اسلام برای زندگی انسان و راههائی که برای پیاده کردن آنها در جامعه پیشبینی کرده و میخواهد مبانی اخلاقیاش را از آن هدفهای بگیرد،با هدفهای محدود جامعههای سرمایهداری و بطور کلی جوامع مادی،فرق دارد. اسلام به انگیزههای کار توجه دارد نه به منافع آن،اسلام معتقد است هر کاری را باید از روی انگیزههای آن کار ارزیابی کرد نه از روی منافع مادی آن. در هر کار نیت کسی که آن را انجام میدهد شرط حسن و قبح آن است.تا وقتی نیتخوب همراه کار شایسته نباشد،نباید آن کار را«شایسته»نامید،زیرا اسلام به جنبههای خارجی کار نظر ندارد،نمیخواهد فقط توجهش را به اوضاع و احوال زندگی اجتماعی مردم محدود کند، زیرا معتقد است این قسمت تنها تصویری از یک حقیقت عمیقتر و مهمتری از زندگی درونی انسان است.و تا وقتی مذهب نتواند این حقیقت درونی را در اختیار گرفته انسان را از آن جنبه بسازد،بالا ببرد،و این روحیه را در فرم و شکل خاصی پیاده کند،نمیتواند رهبری حقیقی جامعه را به دست گیرد.
از این رو در نظر اسلام این مهم نیست که روابط اجتماعی بین مردم طوری برگزار شود که منتهی به سود مادی گردد،مهم این است که از انسان فرد پاکی ساخته شود تا روابط اجتماعیاش،از ریشههای خلق و خوی فطری و باطنیاش،آبیاری شود،آنگاه از داخل به خارج پرتو افکند.
و در یک جمله،اسلام میخواهد انسان خود را یک انسان اسلامی بسازد.از این رو تربیت این انسان را خود متکفل شده،و قبل از هر چیز میخواهد محتوای روانی او را بر طبق مفهوم اسلامی بپروراند،ولی سرمایه داری به این وظیفه سنگین توجه نمیکند تنها به روابط بین مردم میپردازد تا به نتائج و منافع اجتماعیاش برسد و دیگر کاری به انگیزههای فکری و سرمایههای روحیاش که در پشت این منافع مخفی شده و در آنها اثر میگذارد،ندارد.
بدین ترتیب اسلام،ارزش کار هر کس را به انگیزهها و زمینهها و حدود فکری و روحی او که بذرهای کارش در ضمن آنها افشانده میشود،مربوط میداند.حال آنکه دیگران ارزش کارها را به نتایج و منافع آنها و میدانهای زندگیای که کار در ساختمان آنها موثر است،قرار میدهند.
بنابر این زمینههای فکری کلی که اسلام آن را مقرر داشته،ایمان به خدا و روز قیامت است.و انگیزههای آن،عبارت از عواطف و تمایلات خیر میباشد که با این زمینه کلی،در هم بافته شده و طوری سخت به هم پیچیده است که مجموعا یک واحد انسان مسلمان را تشکیل میدهد.و کار شایسته،کاری است که از این عواطف و تمایلات در کنار همان روحیه ایمانی کلی،ریشه گرفته باشد.
روی این اصل،قرآن هر گونه مقایسه بین ان دو کار را قطع میکند.کاری که از یک زمینه کلی ایمانی برخاسته باشد،و کاری که از انگیزههای امیال نفسانی و انگیزههای مادی دیگر سرچشمه گرفته باشد،هر چند نتائجش عالی و درخشان باشد،و این سنجش را صحیح نمیداند.
اجعلتم سقایة الحاج و عمارة المسجد الحرام کمن آمن بالله و الیوم الاخر و جاهد فی سبیل الله لا یستوون عند الله و الله لا یهدی القوم الظالمین[۱۸].
شیبه میگفت:کلیدهای کعبه در دست ما است،پس ما بعد از پیامبر(ص)بهترین مردم هستیم.عباس میگفت:ما سقایتحاجیان و آبادانی مسجد الحرام را به دست داریم،پس بعد از رسول خدا(ص)ما از همه برتریم.
امیر المؤمنین-علیه السلام-بر آنها میگذشت،آنها را در جوش و خروش عواطف خود خواهی دید.هر دو بر اساس موازین جاهلیت و اخلاق خود کامه آن با او سخن گفتند.امام(ع) آن یگانه مرد تربیتشده قرآن آن یگانه آشنا با مفاهیم بلند قرآن که سر تا سر زندگیش از تربیت قرآن آکنده بود،گفت:میخواهید به شما کسی را ارائه دهم که از هر دوی شما بهتر است؟گفتند:کیست او؟گفت:کسی که شما هر دو را به اسلام رهبری کرد.هم او که به خدا ایمان آورده در راهش جهاد میکند.
این سخن،عباس و شیبه را خوش نیامد.برای قضاوت هر دو نزد پیامبر رفتند و خداوند این آیه را فرو فرستاد تا بدانند کاری که در قالب ایمان و با انگیزه خدائی باشد،با هیچ کار دیگر خارج از این قالب و انگیز قالب مقایسه نیست،زیرا هر کاری را با قالب فکری و انگیزههای درونی انجام دهندهاش ارزیابی میگردد،نه با نمودها و نتائجخارجیاش.
به همین دلیل اسلام ریا را حرام کرده و هر عبادتی که عبادتکارش از قالب ایمان و انگیزههای خدائی خارج شود،جرم و شرک قلمداد نموده هر چند ارزشش در جامعه مهم و رنگ ظاهریش دلفریب باشد.بنابر این عجیب نیست اگر آبادانی مسجد الحرام کاری بی حاصل و باطل معرفی شود،به این دلیل که از قالب ایمان و انگیزه خدائی به دور است. همانگونه که در آیه دیگر میخوانیم:
ما کان للمشرکین ان یعمروا مساجد الله شاهدین علی انفسهم بالکفر اولئک حبطت اعمالهم و فی النار هم خالدون انما یعمر مساجد الله من آمن بالله و الیوم الاخر و اقام الصلوة و آتی الزکاة و لم یخش الا الله فعسی اولئک من المهتدین[۱۹].
همینطور اسلام به صدقه پنهانی و مخفی کردن برخی از نیکیها ترغیب کرده است تا بتوان بنیادهای نیکی را بین مردم بیشتر فراهم ساخت.اسلام از انسان میخواهد کار نیکش را از هر گونه فریبکاری به دور دارد و بکوشد تا کارش هر چه بیشتر به صلاح و سلامت روحی نزدیکتر شود تا به نتائج روانیاش نائل آید.حال آنکه جوامع غربی یا غیر اسلامی در رفتار اجتماعی و زندگی روانی خود از هر گونه وسائل و فریبکاریهای مادی برای وادار کردن مردم به کارهای مفید فرو گذار نمیکنند تا جائی که یک کار سودمند همه ارزشهای اخلاقی خود را در غوغای فریبندگیهای داغ بکلی از دست میدهد مانند تشکیل شب نشینیهای آمیخته به فحشاء و قمار و مشروب و غیره برای انجام یک خدمت اجتماعی،زیرا جامعه غیر اسلامی آن گونه انگیزه روحانی و معنوی که جامعه اسلامی راستین مؤمن به خدا و روز جزا دارد،را ندارد و رابطه بین دنیا و آخرتش قطع شده است.
از اینجا است که میگوئیم ارزشهای اخلاقی از دورترین دورههای تمدن بشری تا به امروز، رابطه مستقیمی با دین دارد.و در پرتو دین است که گاهی یک عمل بسیار کوچک که از لحاظ نمودار خارجیاش خیلی بی مقدار است،از نظر انگیزه باطنی بسیار با ارزشتر و بزرگتر از کار بزرگ پر سر و صدای خارجی است.و به همین امر ارزش تاریخی پیدا میکند.مثلا ممکن استشما به خاطر یک نابینا که میبینید با رنج و شکنج میخواهد گذرگاهی را عبور کند و نمیتواند به تنهائی بگذرد شما دستش بگیرید و او را برای رضای خدا هدایت کنید.این هدایتشما،هزار برابر برتر از فداکاریهای شما در مورد یکی از مصالح اجتماعی است که انگیزه شخصی خارج از حدود ایمان و تقوا آن را بوجود آورده باشد.
تلک الدار الاخره نجعلها للذین لا یریدون علوا فی الارض و لا فساداو العاقبة للمتقین[۲۰].
بدین وسیله اسلام راه را در برابر هر فردی با هر گونه امکاناتی که برای خدمات اجتماعی و کار سودمند داشته باشد،باز میکند تا بتواند به بالاترین درجه نردبان کمال روحی یک انسان و ارتقاء معنوی او،راه یابد و بر جامعه واجب و لازم میگرداند ارزیابیاش را از اشخاص به اندازه بهره آنها از سرمایههای روحی و معنوی آنها نه بر حسب نمودارهای اجتماعی تو خالی و بیمایهاش هر چند چشمگیر و بزرگ باشد،قرار دهند.
ممکن است برخی به فکرشان آمده بگویند:آنها که در جوامع غیر اسلامی زندگی میکنند، در ارزیابی کارهاشان خیلی بیشتر از جامعه اسلامی که به قرآن عمل میکنند به واقعیت و صلاح نزدیکترند،زیرا قبل از هر چیز مهمتر از همه فراهم ساختن نیازهای اجتماعی و طرفداری و حمایت از مصالح جامعه است.هر کاری در این مسیر باشد عملی است با عظمت، و همه باید از آن تقدیر به عمل آورند و آن را بزرگ شمارند تا دیگران به انجام این قبیل کارها تشویق شوند.وقتی ما با این کار به مصالح اجتماعی خود رسیدیم،دیگر چه اهمیت دارد که انگیزه باطنی شخص در عمل،چه بوده است و در چه مایه فکری و روانی،او تصمیم به این کار گرفته است؟
چیزی که واقعا قابل تقدیر است اینکه ثروتمندی،برای فرزندان ما مدرسه بسازد بدیهی است تقدیر ما از این شخص،و بزرگداشت عملش او را در کارش تشویق میکند،و در نتیجه در آمد ملی ما بالا میگیرد.حال ما چکار داریم او ثروتش را از طریق طمع شخصی فراهم آورده باشد تا وقتی طمع شخصی او را به کارهای نیک و خدمات اجتماعی فرا خواند.
یک نظر سطحی مانند آنچه یاد شد تنها ظواهر اشیاء را میبیند و نمیتواند به اعماق آنها فرو رود.این اندیشهها با رسالت اسلام از یکسو،و با مفهوم ارزشهای اخلاقی اسلام که بین کار و سرمایه اخلاقی و روانی و فکریاش ارتباط برقرار میکند از سوی دیگر،مخالفت دارد.
اما از ناحیه رسالت اسلام-زیرا اسلام تنها نیامده تا رفتار ظاهری ما را تنظیم کند-اسلام رسالتی است الهی که قبل از هر چیز میخواهد انسان با ایمان بسازد و زندگی او را متناسب و شایسته این بینش قرار دهد.
یا ایها الذین آمنوا استجیبوا لله و للرسول اذا دعاکم لما یحیبکم و اعلموا ان الله یحول بین المرء و قلبه و انه الیه تحشرون[۲۱].
اسلام میخواهد به انسان حیات بدهد،نه فقط رفتار خارجیاش را تنظیم کند ممکن نیست چنین رسالت محتوای داخلی انسان را رها کرده تنها او را از دیدگاه خارجیاش بنگرد.
اما از سوی دوم،اسلام این طور نیست که هر کاری را تنها به نمود خارجیاش اکتفا کند و با زمینههای فکری و جو روحیاش که بذر کار در آنجا رشد میکند،کاری نداشته باشد.اصولا ممکن نیست هیچ کاری را از حدود روانی و طبیعت عاطفیاش بیرون آورد.اسلام منکر این حقیقت نیست که هر چند کاری از روی سوء نیت انجام شده باشد میتواند نتائجسودمندی ببار آورد،ولی میگوید:هر گاه ما به این زمینهها اجازه رشد بدهیم و بگذاریم این محیطهای فکری ناصالح بتدریج گسترش یابد و رشد نماید و در نتیجه این گونه ارزیابیهای اخلاقی بر جامعه حاکم گردد،آیا چه کسی میتواند به ما تضمین دهد که پیوسته و همیشه یک فرد بکار مفید و سودمند میپردازد؟چگونه میتوان در این صورت انتظار داشت.وقتی کار مفید با مصالح و مقاصد زودگذر شخص،در تضاد واقع شد باز هم شخص کار سودمند اجتماعیاش را تعقیب خواهد کرد؟
بدین ترتیب متوجه میشویم تنها راهی که واقعا میتواند کار مفید را در زمینهها و زمانهای مختلف تضمین کند،رشد دهد،و تشویق نماید همان محتوای داخلی و روانی کار یعنی انگیزه معنوی آن است.!
مقدمهای بر صحیفه سجادیه
مترجم:دکتر جمال موسوی
پیشگفتار مترجم
سرشگ بر سوکی بزرگ
در ارتباط با جاذبه نیایش،و هیجانات روانی و عملی عشق و پرستش سخن بسیار است،ولی از دیدگاه اجتماعی و انقلابی،نوشتهای که بتواند ضرورت مرحلهای امت اسلامی ما را در برابر سیل بنیان برانداز آز و نیاز و شرارتهای ناشی از آن دو،با صراحت و قوت علاج کند جز این نوشتار که یکی از آثار فرزند برومند اسلام،مجاهد کبیر مرحوم آیه الله العظمی سید محمد باقر صدر است کمتر پیدا میکنیم.
درست است اسلام اصیل،سرمایه اساسی جامعه انقلابی ما و جهان آینده برای همه مستضعفان گیتی است،لیکن استخراج ذخایر و کانهای بکر و دست نخورده این منابع فکری و فرهنگی،بستگی به قدرت فقاهت،وسعت نظر و بینش عمیق دارد.و تا کار شناسانی غیر وابسته،بی هیچ گرایشی جز یافتن حق و حقیقت در دامن اسلام پرورش نیابند،این کار میسر نخواهد بود.
بدیهی است اینگونه کارشناسان،تنها مجاهدان نستوه،و تئوریسینهای مستقل فکری هستند که هر چند حیات آنها از ناحیه دستهای مرموز مزدوران شرق و غرب تهدید شود تاثیری در فکر و قلم و قدم آنها نگذارده،پیوسته منابع اصیل اسلامی را بر شکافند،و نیاز روز جامعه را از آن استخراج کنند.و در مقابل ابرقدرتها و ایادی آنها با قاطعیت بایستند.
زیرا اسلام پیوسته در متن زندگی اجتماعی است،و این سوداگران سیاستاند که همیشه با زندگی اجتماعی مردم برای جلب منافع خود بازی میکنند،به همین دلیل هر گونه روشنگری را بر خلاف مصالح خود دانسته در ایجاد محدودیت،مزاحمت،کارشکنی در کار آنها و سرانجام زجر و شکنجه و قتل و غدر نسبت به این طراحان اسلامی میکوشند و این خطرناکترین توطئهای است که برای مبارزه با نهضت جهانگیر اسلام،و تبلور اصالتهای فکری و فرهنگی آن در نظر گرفتهاند. یکی از این شخصیتهای کم نظیر،مؤلف مجاهد شهید ما مرحوم آیه الله-العظمی سید محمد باقر صدر،رهبر انقلاب عراق،و مرجع شیعیان عرب زبان،و تئوریسین بزرگ جهان اسلام است.راد مردی که سراسر زندگیاش برای امت اسلام،افتخار آمیز،پر تلاش،و پر بار بوده است.
کسی که در همه زمینههای اندیشه اسلامی،اعم از علوم و معارف،یا مسائل اجتماعی،سیاسی، اقتصادی و اخلاقی آن،از ژرف اندیشترین،نوآورترین،زنده بینترین و انقلابیترین مغزهای متفکر جامعه اسلامی معاصر ما بوده است.
امتیاز نوشتههای آیه الله صدر در پر محتوائی،اصالت مکتبی همآهنگی با نیازهای اجتماعی، انقلابی و هم گامی با کششهای جامعه بپاخاسته و انقلابی ما است.
هر خوانندهای بر اثر آشنائی با این نوشتهها،راه استعمار و استثمار شرق و غرب را بر خود میبندد،و به شخصیت و اصالت اسلامی و انسانی خود پیمیبرد.
به همین دلیل وجود این انقلابی کبیر،خاری در چشم استعمارگران و استخوانی در حلقوم جنایتکاران خون آشام استعمارگر بود تا سرانجام دژخیمان بعث عراق که آلت دستی در دست اربابان جنایت پیشه خود میباشند،پس از سالها فشار و اختناق نسبت به معظم له،با پیروزی انقلاب اسلامی ایران ایشان را ۱۴ ماه در خانه خود در نجف اشرف زندانی کردند و سپس شب یکشنبه ۱۸ جمادی الاولی سال ۱۴۰۰ دستگیر و بعد از سه شبانه روز شکنجه در بیست و یکم همان ماه اعدام نموده،جنازه ایشان و خواهر مجاهدشان بنت الهدی(آمنه صدر) نویسنده و متفکر بزرگ زنان عالم اسلام را،مخفیانه به خاک سپردند و عالم اسلام و بشریت را در این سوگ بزرگ غرق در غم و اندوه گردانیدند.ما این مصیبت بزرگ را به ساحت مقدس ولی عصر(عج)و رهبر امت اسلام آیت الله العظمی امام خمینی،و ملت بپاخاسته عراق و ایران و همه بشریت تسلیت میگوئیم.و اعلام میداریم«ید الله فوق ایدیهم»
تهران-بنیاد بعثت
واحد تحقیقات اسلامی
۱/۲/۱۳۵۹
دکتر جمال موسوی
بسم الله الرحمن الرحیم
سپاس،ویژه خدای جهان آفرین است.و درود و سلام بر واپسین پیامبران و رسولان حق،محمد و تبار طاهرین و یاران راستینش.
بعد از سپاس و درود،صحیفه سجادیه،مجموعهای از دعاهائی است که از امام زین العابدین به دست آمده است.امام زین العابدین علی فرزند حسین فرزند علی بن ابیطالب(ع)یکی از امامان اهل بیت است که خدا آنها را از هرگونه پلیدی زدوده و به هر پاکی آراسته است.
این امام،چهارمین پیشوا از امامان اهل بیت است،نیای او،امام امیر المؤمنین علی بن ابیطالب وصی پیامبر خدا(ص)،و اول کسی که به او ایمان آورد.کسی که ارتباطش با او، همچون رابطه هارون با موسی طبق گفتار خود پیامبر(ص)،بود.مادر بزرگش فاطمه زهرا، دخت پیامبر خدا(ص)و پارهای از تن او،جگر گوشه او،و به توصیف پدر،بانوی بانوان جهان، میباشد.پدرش امام حسین یکی از دو سرور جوانان بهشت،دو فرزند رسول،و دو گل بوستان او،کسی که در باره او نیای بزرگوارش گفت:حسین منی و انا من حسین،او که در کربلا روز عاشورا به دفاع از اسلام و مسلمین،شربتشهادت نوشید.
او خود،یکی از دوازده امامی است که پیامبر اکرم(ص)طبق حدیث صحیح بخاری و صحیح مسلم و دیگر صحاح،در آنجا که گفت«الخلفاء بعدی اثنا عشر کلهم من قریش»،از او خبر داده است.
امام علی بن الحسین(ع)به سال ۳۸ هجری و یا یکی دو سال قبل از آن متولد شد،و تا حدود پنجاه و هفتسال زندگی کرد.چند سالی در کنار جدش امام علی(ع)بسر برد،آنگاه در مکتب عمویش حسن(ع)،و پدرش حسین(ع)،دو فرزند پیامبر(ص)رشد کرد،و از علوم نبوت و دست آوردهای پدران پاکش،تغذیه نمود. تا جائی که در زمینه علمی و دینی،در دین خدا امام شد،و مشعل علم و حکمت را به دست گرفت،و مرجع حلال و حرام گردید،و او در ورع و پرستش خدا و پارسائی،نمونه جهان و زمان شد.همه مسلمانان به دانشش،به استقامتش،و به برتریش ایمان آوردند.و هشیاران تسلیم رهبری و فقاهت و مرجعیت او نیز گردیدند.
زهری گوید:«در میان بنی هاشم،برتر از علی بن الحسین و فقیهتر از او،کس را ندیدم»،در سخن دیگرش گوید:«من هیچ قرشی که از او برتر باشد ندیدهام»سعید بن مسیب گوید:«من هیچگاه مثل علی بن الحسین کسی را نیافتم»
«مالک»پیشوای مسلمانان اهل سنت گوید:«او را به نام زین العابدین،به خاطر زیاد خدا پرستیاش لقب دادند»
سفیان بن عیینه گوید:«هیچ فردی از بنی هاشم را برتر و آگاهتر از زین العابدین ندیدم»«شافعی»امام دیگر اهل سنت،علی بن الحسین را«آگاهترین مردم مدینه»شمرده است.
این حقیقت را حتی زمامداران معاصرش خلفای بنی امیه با همه بدخواهیها که نسبت به او داشتند،پذیرفتهاند.برای نمونه«عبد الملک بن مروان»به امام(ع)گوید:«خدا چنان دانش،دین و پارسائیای بتو داده که هیچکس قبل از تو جز پدرانت بدان تشرف نیافتهاند».
در این باره عمر بن عبد العزیز گفت:«سراج الدنیا و جمال الاسلام،زین العابدین مسلمانان عموما نسبت به این امام،وابستگی عاطفی شدیدی در خود،احساس میکردند.و مهری ویژه در عمق دل از او میپروراندند.پایگاه ملی امام(ع)در همه جای جهان اسلام،در دلهای امت گسترش یافته بود،چنانکه وقتی در آن زمان در موقف عظیم کنگره حج،«هشام بن عبد الملک»برای انجام مراسم حجشرکت کرده طواف خانه گزارد،خواست استلام حجر کند از کثرت جمعیت نتوانست،منبری برایش نصب کردند روی آن بر نشست منتظر مانده بود که ناگاه امام زین العابدین(ع)از در مسجد روی آورده به طواف خانه خدا پرداخت،(هشام خود میدید و مردم همه نظاره کرده میدیدند امام)هر وقت به محل حجر الاسود میرسید، جمعیت راه را برای او باز میکردند،مردم از اطراف حجر الاسود دور میشدند تا او بتواند استلام حجر کند،زیرا مردم همه او را خوب میشناختند و با همه اختلاف شهرها و بلادی که از آن نقاط دور آمده بودند،و با اینکه از خانوادههای مختلفی بودند،همه به او مهر میورزیدند. فرزدق شاعر،موفق شد در قصیده دلنشین معروفش این حقیقت را ثبت کند.
باید بدانیم اعتماد مردم به امام زین العابدین(ع)،تنها از ناحیه آگاهیهای مذهبی و خصائل روانیاش نبود،بلکه او را رهبر خود و ملجا و پناه خود در همه،مشکلات و مسائل زندگی میدیدند،به نزد او میشتافتند تا همچون پدران طاهرینش به مسائل آنها رسیدگی فرماید.از این رو وقتی عبد الملک خلیفه اموی با پادشاه روم درگیری پیدا کرد،و پادشاه روم او را تهدید کرد تا از نیاز آنروز مسلمانان بهره برداری کرده،نقدینههای آنان را برای تحقیر مسلمانان از کشور روم وارد کند و در مقابل آن،هر قرار دادی که خواست با آنها ببندد.در اینجا عبد الملک متحیر و بیچاره شد.عرصه زمین بر او تنگ آمد،با خود گفت گمان میکنم من بدترین فرزندی باشم که در اسلام متولد شده است،لذا مسلمانان را دعوت به گردهمائی کرد و با آنها به مشورت پرداخت.
هیچ کدام نظری که بتواند آن را بکار بندد،اظهار نکردند.در آنجا مردم به او گفتند:تو خود میدانی راه فرار از این مشکل به دست چه شخصی سپرده شده است.فریاد برداشت وای بر شما چه کسی این کار از او ساخته است؟گفتند:بازمانده اهل بیت پیامبر(ص)گفت:راست گفتید:و همینطور هم بود،او برای رفع این مشکل به امام زین العابدین پناهنده شد.امام(ع) فرزند خود محمد بن علی الباقر را به شام گسیل داشت،و تعلیمات لازم را به او داد.در آنجا امام باقر طرحی نو،برای تنظیم پول مسلمانان ارائه داد و با اجرای آن،کشور از موقعیت استعماری نجات یافت.
مقدر چنین بود که امام(ع)مسئولیتهای رهبری،و روحانی خود را بعد از شهادت پدرش به دست گیرد.این مقام مقدس را در نیمه دوم قرن اول،در باریکترین شرائطی که بر امت اسلامی میگذشتیعنی مرحلهای که موج فتوحات صدر اسلامی پیآمدهائی به دنبال آورده بود،تعهد فرمود.این موج با هیجان روحیاش، با حماسه رزمی ایدهئولوژیاش،تا آن زمان کشیده شده بود،موجی که قدرت فرمانروائی کسراها و قیصرها را متزلزل ساخت،و ملل مختلف و بلاد گستردهای را،به دعوت جدید فرا خواند و در پی آمد آن،مسلمانان زمامدار بخش عظیمی از جهان متمدن آن روز،یعنی نیمه دوم قرن اول هجری شدند.
با اینکه این زمامداری گسترده،نیروی عظیمی در زمینه جهانی برای مسلمانان از نظر سیاسی و نظامی به وجود آورد،آنان را در برابر دو خطر بزرگ،بیرون از حدود سیاسی و نظامی قرار داد،و ضرورت ایجاب میکرد با یک حرکت قاطع جلو آن دو خطر ایستادگی شود.
یکی از آن دو،خطر آگاهی مسلمانان از فرهنگهای متنوع و مبانی قانونگذاری دیگران و اوضاع اجتماعی مختلف آنان بود،که بر اثر بر خورد با ملتهائی که فوج فوج به دین اسلام وارد میشدند،فرهنگ و تمدن اسلامی را مورد تهدید قرار میداد،از این رو لازم بود در زمینه علمی کاری انجام شود تا مسلمانان به اصالت فکری و شخصیت قانونگذاری ویژه خود که از کتاب و سنت در اسلام الهام میگیرد،واقف گردند.
در اینجا ضرورت یک حرکت فکری اجتهادی،قطعی به نظر میرسید تا در چهار چوب تعالیم اسلامی،افق فکری مسلمانان گسترش یابد،و در نتیجه بتوانند مشعل هدایت کتاب و سنت را با روحیهای کوشا،آگاه،پیگیر و هشیار به دست گرفته و در موارد مفید و مورد نیازشان در اوضاع جاری خود از آن برخوردار گردند،پس باید اصالتشخصیت اسلامی حاصل کنند و بذر اجتهاد و تلاش از برای یافتن راه حق در دل آنها افشانده شود،و این کاری بود که امام علی بن الحسین زین العابدین(ع)بدان دست زد.او کلاس درس خود را در مسجد پیامبر(ص)آغاز کرد،و با اشاعه انواع معارف اسلامی از:تفسیر،حدیث،فقه و غیره با مردم سخن گفت و از علوم پدران پاکش بر دلهای آنان فرو ریخت،آگاهانشان را به مبانی فقه اسلام و شیوه استنباط احکام،تمرین داد از این کلاس درس،تعداد قابل توجهی از فقهای مسلمین فارغ التحصیل شدند.این کلاس بنیاد فکری مهمی،برای مکاتب فقهی اسلامی شد.و نیز بنیادی گردید،برای حرکت فعال فقه بین مسلمانان.
انبوه عظیمی از قاریان قرآن،و حافظان کتاب و سنت،او را به رهبری خود پذیرفتند و گردش جمع شدند.سعید بن مسیب گوید.قاریان قرآن به مکه نمیرفتند مگر وقتی که علی بن الحسین میرفت،وقتی او برای حجحرکت کرد ما نیز یک هزار سواره ملازم رکاب او بودیم.
خطر دوم،ناشی از پیش آمد امواج×رفاه و آسایش در جامعه اسلامی در پیآمد هولناک فتوحات نامبرده بود.این امواج هر جامعهای را در معرض خطر قرار میدهد،خطر کشیده شدن به لذات دنیا،و اسراف و افراط در فرو رفتن در تجملات و زیبائیهای زندگی محدود این جهان،و در نتیجه،آن عشق سوزانی که از ارزشهای اخلاقی و پیوندهای روحی نسبت به خدا و روز قیامت در مسلمانان پدید آمده،خطر خاموش شدن آنها تا جائی بود که احتمال میرفت این پیوندها کاربرد خود را در مقابل انسانها و برای رسیدن به اهداف عظیم خود از دست بدهند.
درست همین اوضاعی که آن روز پیش آمده بود (۱) کافی استشما نگاهی به کتاب اغانی ابو الفرح اصفهانی بیفکنید تا مطلب روشن گردد.
امام علی بن الحسین(ع)این خطر را احساس فرموده،و برای علاج آن آغاز به کار کرد.برای جلوگیری از آن،«نیایش»را بنیاد قرار داد و صحیفه سجادیه که امروز در دست ما است، محصول و نتیجه این نیایشها است.این امام بزرگ با قدرت بلاغت بیمانند،و نیروی بیانی که روشهای ادبیات عرب از رسیدن به آن ناتوانند،و اندیشه الهی مخصوص بخود،توانست از ظریفترین و دقیقترین مفاهیمی که رابطه انسان را با خدا نشان میدهد،و نشاط و وجد خدایابی او را بر میانگیزد،و وابستگی و تعلق انسان به مبدا و معاد را تجلی میبخشد،تعبیر بسازد و ارزشهای اخلاقی و حق و تکلیف ناشی از آن را در قالب تعبیر و کلمات،به تجسم آورد.
میگویم امام علی بن الحسین با این مواهبی که به او داده شده توانست از عملکرد نیایش خود،یک جو روحی در جامعه اسلامی بسازد که یک فرد مسلمان در برابر تند باد هوسها پایدار بماند.و وقتی زمین میخواهد او را به خود بکشاند،او محکم به خدایش وابسته شود و به او بفهماند برای چه ارزشهای روحی روی زمین پدید آمده،و چگونه میتواند در دوران ثروت و رفاهیت امین باشد همانگونه که در روزگار گرسنگی که سنگ به شکم میبست امین میبود.
در حالات امام(ع)آمده است که او در هر جمعه برای مردم سخنرانی میکرد،آنان را به زهد در دنیا و رغبت و شوق به کارهای آخرت فرا میخواند و موعظه میکرد و این قطعههای فنی از انواع نیایش،ستایش و ثناهائی را که نشان دهنده بندگی خالصانه او نسبت به خدای سبحان و بیهمتا و بیانباز است بر گوش مردم،کوبنده فرا میخواند.
به این ترتیب صحیفه سجادیه را باید به عنوان بزرگترین عمل اجتماعی متناسب با ضرورت مرحلهای که مسئولیت رهبری آن به عهده امام(ع)بود،معرفی کرد.گذشته از اینکه یگانه میراث فرهنگ الهی ما است.یک منبع بزرگ مکتبی،و یک مشعل هدایت ربانی،و یک مدرسه اخلاق و تربیت اسلامی است که با گذشت روزگاران پایدار میماند و انسانیت پیوسته به این میراث محمدی و علوی نیازمند است و هر چند گمراهیهای شیطان دنیای فریبنده فزونتر گردد،نیاز به آن بیشتر میشود.
فسلام علی امامنا زین العابدین یوم ولد و یوم ادی رسالته و یوم مات و یوم یبعثحیا«درود بر امام ما،روز ولادتش،روز ادای رسالتش،روز مرگ و روز زندگی دوبارهاش»
النجف الاشرف محمد باقر الصدر
پینوشت
۱- و ما امروز گرفتار همین خطر هستیم،و همه فرقه گرائیها و گروه پرستیها برای رسیدن به امتیازهای مادی است و گرنه در عالم معنویات و کمالات هیچگونه تزاحم و اصطکاکی نیست هر چه هست تفاهم و تعاون است(مترجم).
کلیاتی پیرامون عبادات اسلامی
مترجم: دکتر جمال موسوی
مقدمهای از مترجم
بسم الله الرحمن الرحیم
پرستش
پرستش...پرستش چه کلمهای پرشور و پرمحتوا!چه مفهومی گسترده و با وقار!چه جاذبهای پرفناک و بنیادی!،جاذبهای پر التهاب که چون به اعماق قلب پرستنده فرو نشست میان تب و تاب پرستش،او را آرامش میبخشد،آرامشی پرتوان،قاطع و سازنده.آرامشی که از آسایش خود باختگی از خود بیخبری در برابر معبود ناشی شده«فناء فی الله»میآورد.
آه،هیچ قدرت قلم و بیانی نیست که بتواند این جاذبه ملکوتی را توصیف کند،و این مفهوم متعالی انسانی را در قالبهای لفظ و قلم بگنجاند.
تنها این بلندگوی اسلام راستین راد مرد دلباخته عشق و پرستش علی بن ابیطالب(ع)است که میگوید:
الهی کفی بی عزا«ان اکون لک عبدا»[۲۲]این سخن از که از روح آکنده از عشق و سرمست از باده عبودیت علوی برآمده،از روح آن علی(ع)که میگوید:ان دنیاکم عندی لاهون من عطفة عنز،[۲۳]آن علی(ع)که از زادگاهش پرستشگاه مکه تا قربانگاهش محراب کوفه لم یشرک بالله طرفة عین،لحظهای بغیر خدا رو نیاورده است،شبحی از عظمت معنای خدا پرستی را به اذهان ما نزدیک میکند.
از این رو هیچ گاه نباید انتظار داشت در این نوشته کوتاه پهنه گسترده و پرگداخت پرستش را متناسب با مفهوم عالی آن پیاده گردد.
آنچه در اینجا ملاحظه میکنید کلیاتی در سطح بینش عموم،برای دریافت ارزشهای کلی عبادتست تا زمینهای برای این گونه احساسات عالیه علوی در اذهان فراهم آید.
نوشتههای علامه بزرگوار آیة الله سید محمد باقر صدر رهبر انقلاب اسلامی عراق، عموما«تکیه روی حقایق زندگی دارد و میخواهد درهای تازهای بروی روح انسان از اسلام بگشاید که غالبا در گذشته از این درها استفاده نشده است.همه میدانیم عبادت بیمحتوا و نامفهوم تکرار مکرراتی خسته کننده و عملی نامتناسب با روح کمال طلب انسانی است.در این نوشتار ارزشهای عمومی و عملی عبادات بطور فشرده بررسی شده است،باشد تا در مجالهای آینده بررسی روی فرد فرد عبادات بعمل آید.
هدف از همه این تلاشها اینکه نیروی شگرف و سازنده ایمان در جامعه انقلابی ما زنده شود و پایدار گردد.تا تضمینی برای بقاء و تداوم انقلاب درخشنده ملت مسلمان ما باشد.
و ما توفیقی الا بالله
دکتر جمال موسوی اصفهانی
تهران-بنیاد بعثت ۱۷ ربیع المولود ۱۴۰۰
بسم الله الرحمن الرحیم
پرستش یا نیازی پایدار در انسان
عبادات اسلامی،نقش بسیار مهمی در تربیت انسان ایفاء میکند،و احکام عبادات،بخش حساسی از وظائف شرعی،و رفتار الهی یک انسان متدین را در زندگی روزانهاش تشکیل میدهد.
نظام پرستش در آئین اسلام،نظامی است پایدار و ثابت.و با پیشرفتهای مادی زندگی عمومی جز در مواردی ناچیز رابطهای ندارد.یعنی اوضاع و احوال تکامل مادی در آن تاثیری بجای نگذاشته است.
در حالی که جنبههای دیگر آئین اسلام با روند تکاملی زندگی در حال تغییر و تحول دائم است.روش کار،و نحوه پیاده کردن آنها،با خصوصیات دگرگون شده زندگی همراه است. مثلا«نظام معاملات و پیمانها و قراردادهای بازرگانی هماهنگ با سایر نیازها عوض شده است.
برای مثال انسان عصر فضا،همان گونه نماز و روزهاش را انجام میدهد و حج میگزارد که پدرانش در عصر آسیاب دستی برگزار میکردند.
درست است نسبت به تهیه مقدمات نماز،انسان عصر فضا با دورانهای سابق خیلی فرق کرده است.مسافرت حج برای مسلمانان امروز وسیله هواپیما صورت میگیرد،ولی در گذشته شتر مهمترین نقش را در نقل و انتقالات بیابانی داشت.پوشش نماز امروزه وسیله کارخانههای تمام- اتوماتیک و چرخهای عظیم صنعتی صورت میگیرد،ولی در گذشته پارچهها همه دست بافت بود.و همینطور...اما اعمال و خواندنیهای عبادات،همه بیکسان پایدار مانده است، زیرا تشریع آنها و نیازی که بشر بآنها دارد و باعث آنها شده،پایدار است و ارزش تشریع آنها به هیچوجه با پیشرفت پیوسته انسان،در تسلط بر طبیعت و بهبود وسائل زندگی،قابل تغییر و دگرگونی نیست.
مقصود اینکه اسلام وظائف نماز،روزه،حج،زکات و دیگر عبادات را به صورت موقت نخواسته است،و هیچ گونه شرائط زمانی ندارد،بلکه این وظائف را کسانی که از وسائل فنی و تکنولژی جدید با استفاده از نیروی اتم،برخورد دارند،همان گونه انجام میدهند که انسانهای دوار گذشته،آنها که زمین را با وسیله شخم دستی کشت میکردند،انجام میداند.
از آنچه گذشت نتیجه میگیریم مسئلهای را که تشکیلات عبادات،پاسخ میدهد،یکی از نیازهای پایدار انسان است.نیازی که انسان آن را با خود آورده،و در اعماق شخصیت او ثابت است.و تکامل پیوسته زندگی نمیتواند در آن تاثیری بگذارد،زیرا پاسخ ثابت نماز و سایر عبادات،نشان دهنده نیاز ثابت به آنست و از اینجا این پرسش پیش میآید که:
آیا چه نیاز پایداری در زندگی انسان وجود دارد که از آغاز پیدایش انسان،دین نقش پاسخگوئی و تربیتی آن نیاز انسانی را به عهده گرفته است،و میخواهد نیاز زندگی انسان امروز را درست مانند نیاز زندگی انسان گذشته بیکسان پاسخ دهد و بر اساس پایداری این نیاز است که عبادات بر طبق احکام اسلام،تشریع گردیده است؟در نتیجه میخواهیم نقش مثبت عبادات را در زندگی انسان بررسی کنیم.
ممکن است در وهله اول به نظر آید چنین نیاز پایداری در زندگی مورد قبول نیست،و هر گاه بین زندگی انسان امروز و زندگی انسانهای گذشته دور،مقایسهای بعمل آید معلوم میشود یکنواختی انسانها را به هیچوجه نمیتوان پذیرفت،زیرا ما میبینیم انسان بطور دائم از اوضاع و احوال زندگی چادر نشینی و قوم و قبیلگی که بر اساس بت پرستی و افکار و اندیشههای محدود و متحجر بنا شده بود،به سرعت فاصله میگیرد و دور میشود.این دوری ملازم با دگرگونیهائی در نیازها و آرمانهای انسان میباشد،و در نتیجه روش برآوردن نیازهایش نیز دگرگون میشود.بنابر این،عبادات چگونه میتواند با ساختمان یکنواخت و ثابتش،نقش واقعی را در میدان زندگی انسان با پیشرفتهای سریع وسائل و افزارهای زندگی ایفاء کند؟
هر گاه عبادات مانند نماز،وضو،غسل،روزه و غیره در یکدوران زندگی برای انسانهای بدوی مفید بود،بدلیل اینکه در تربیتخلق و خوی آنها تاثیر میگذاشت و الزام عملی برای حفظ نظافت بدن و لباسشان بود و میتوانست آنها را از افراط در خوردن و آشامیدن باز دارد،ولی این هدفها در زندگی انسان امروز،خود بخود انجام میگیرد و در برنامه زندگی یک فرد متمدن گنجانیده شده و از نظر رفتار اجتماعی این کارها را شخص خودبخود انجام میدهد. بنابر این دیگر نیازی به عبادات به صورتی که در زندگی انسانهای گذشته دور،ضروری بود، نیست.عبادتها دیگر نمیتوانند نقش سازندهای در تمدن بشر داشته باشند دیگر نمیتوانند مشکلات تمدن امروز را حل کنند.
باید دانست این نظر غلطی در مورد عبادات است،تکامل اجتماعیای که در امر وسائل و افزارهای زندگی و تغییر شکل داس و چکش،به وسائل فنی و تکنولژی جدید به کمک نیروی برق و بخار،و در نتیجه تغییر و تکامل در رابطه انسان با طبیعت پیدا شده،ربطی به عبادات ندارد.
هر گونه رابطه انسان با طبیعت از قبیل آهن آلات کشاورزی که رابطه با زمین و عمل کشاورزی است،از نظر مادی تغییر کرده و رو به تکامل گرائیده است.ولی عبادات رابطه بین انسان و طبیعت نیست تا تحت تاثیر عوامل مادی تکامل قرار گیرد.عبادات رابطه بین انسان و پروردگار اوست.این رابطه نقش بسیار مؤثری در توجه انسان به برادرش انسان دیگر،دارد و در رهگذر تاریخ،انسان را میبینیم با چند نیاز پایدار در زندگی روبرو است نیازهائی که با نیازهای انسان عصر روغن چراغ و نیازهای انسان معاصر،عصر الکتریسیته و اتم یکنواخت و یکسان عمل میکند تنظیم عبادات در اسلام پاسخ به نیازهای ثابت انسان،و مشکلاتی که جبنه موقت و مرحلهای ندارد،میباشد.عبادات پاسخ به نیازهای انسانی است که پیوسته در سازندگی فردی و اجتماعی خود در زندگی متمدن امروز با آن روبرو است و هنوز هم برای خود سازی در هدفهای زندگی امروزش بدانها نیازمند است.
برای اینکه نیاز پرستش را به خوبی بشناسیم لازم است نقشه نیازهای انسان و مشکلات زندگی او را ترسیم کنیم و خطوط پرستش را در ارضای این نیازها و طرز چیرگی بر مشکلاتش را توضیح دهیم.
این خطوط بشرح زیر است
۲)نیاز به خود یابی و از خود گذشتگی.
۳)نیاز به احساس مسئولیت درونی برای ضمانت اجراء.
اما توضیح این خطوط:
رابطه با مطلق یک سلاح دو طرفه است.
کسی که با دقت،نظری بر ادوار تمدن بشر اندازد و تمدن بشری را در طول تاریخش بررسی کند،متوجه مشکلات فراوان و نگرانیهای مختلف آن،در بسیاری از موارد و مسائل زندگی روزانهاش میگردد،ولی هر گاه بخواهد از صورت ظاهر این مسائل بگذرد و به عمق آنها فرو رفته روی مشکل اساسی انگشت بگذارد،میتوان از میان انبوه مسائل و مشکلات پراکنده روزانه تنها یک مشکل حساس و مهم را دریافت.این مشکل دارای دو طرف یا دارای دو قطب متقابل است و انسان در طول تمدنش از هر دو طرف آن رنج میبرد و هر دو طرف آن برای او اسباب زحمتشده است.
این مسئله از یک زاویه دید،عبارتست از مشکل سرگردانی انسان،تباهی و بیپناهی او.و این جنبه منفی مساله است.و از زاویه دید دیگر،عبارت است از مشکل غلو در وابستگی به این معنی که حقایق نسبی را لباس مطلق پوشاندن و این جنبه مثبت مسئله را تشکیل میدهد.
در آئین اسلام از نمونه بارز مشکل اولی بنام بیدینی و الحاد،و از نمونه آشکار مشکل دوم بنام شرک و بت پرستی،یاد شده است.
مبارزات پیگیر و بیامان اسلام در برابر بیدینی و بتپرستی،در حقیقت مبارزه در مقابل همین دو مشکل،در طول تاریخ بوده است.
هر دو مشکل در یک نقطه اساسی با هم برخورد دارند و آن عبارتست از جلوگیری و ممانعت از پیشرفتحرکت تکاملی انسان.حرکت تکاملی،خلاق و سازندهای که شایسته مقام انسانست، زیرا مقصود از مشکل سرگردانی و تباهی انسان،یعنی گمراهی از مبدا خود در حرکت گسترده او در ابعاد مختلف زندگیاش،گمراهی در راهی سخت و پر دست انداز و دور و دراز، که میتوانست از عنایات و الطاف واسعه او،هر گونه نیرو و کمکی دریافت کند و در مسیر هدف روشن خود،به راه افتد و راه خود را از طریق او،به همه عالم هستی بگشاید.تا جائی که پر و بال خود را از ازل تا به ابد بر همه وجود بگستراند.وضع خود را نسبت به او بسنجد،و پیوندش را با حدود و مشخصات جهان طبیعت مقیاس کند،و گرنه هر نوع حرکتی از انسان سرزند او را گمراه و تباه سازد،و چون از مطلق گسسته حرکتش،حرکتی کورکورانه همچون پر کاهی در برابر تند باد حوادث خواهد شد از هر عاملی کوچک یا بزرگ متاثر میشود و هیچ چیز تحت فرمان و تاثیر او نمیرود.هیچ نوع آفرینندگی از خود نشان نمیدهد و در مسیر زندگیاش در طول تاریخ موهبتی و عنایتی بچشم نمیخورد،مگر وقتی که با مطلق رابطه برقرار کند و به او وابسته شود و در یک حرکت هدفدار،خود را به او متصل سازد.
چیزی که در اینجا مهم است اینکه خود این ارتباط از طرف دیگر چهره دیگری از مشکل را نشان میدهد.و آن مشکل افراط در پرستش است.مشکل مطلق گرفتن چیزهای نسبی، مشکل شرک که انسان پیوسته با آن مواجه بوده و میباشد.
انسان برای اینکه قدرت تحرک پیدا کند مهرش را به این و آن میبندد و برای ادامه راه زندگیاش از این و آن مدد میطلبد،ولی مهری که به مطلق نباشد دیر یا زود به تدریج میخشگد و حتی از موفقیت نسبی هم تهی میشود و تا هر جا پیش رود سرانجام دل انسان از آن کنده میشود و فراتر از آن را میطلبد تا جائی که هیچ چیز نمیتواند او را به مقصودش برساند.
به تعبیر دینی،خواستههای نسبیاش بجای اینکه در حد یکی از نیازهای طبیعی ارضا شود برمیگردد و خدای مورد پرستش میشود و هنگامی که امر نسبیها جای مطلق را گرفت و برای او خدا شد،حرکتش را بخود اختصاص میدهد و نیروهای تکاملی و قدرت ابتکارش را خشکانده،او را از ایفای نفس طبیعیاش در مسیر تکامل باز میدارد:
«با الله خدای دیگری برای خود مگیر،که از حرکت باز افتاده به توبیخ خود و بیپناهی گرفتار خواهی شد[۲۵]»
این حقیقت در مورد همه خدایانی که انسان در طول تاریخ ساخته است صادق میآید.خواه در دوران پرستش بتها باشد،یا در دروههای بعد از آن.از عصر نظام قبیلگی گرفته تا عصر علم در هر دوره گروهی از این خدایان دروغین را مینگریم که راه را بر تکامل راستین بشری بستهاند،زیرا رفتار با آنها رفتار با مطلق یعنی پرستش بوده است.
در نظام قومی و قبیلگی،انسان ابتدائی،همه مهر و علاقهاش را در پای قبیله میافشاند تا نیازهای او را-بحکم شرائط خاص زندگیاش-قبیله،برآورده سازد،آنگاه در این امر تا جائی غلو کرد و افراط نمود که دیگر هیچ چیزی را جز از دیدگاه قبیله و منافع قبیلهاش نمیدید.و چون نگاهش به قبیله در حد پرستش مطلق شد،از پیشرفت باز گرفته شد و مانع راه تکامل او گردید.
تا وقتی نظام علم آمد،علمی که بشر امروز تمام خلوص و حسن نیتش را به او سپرد.به این دلیل که راه انسان را علم به طبیعت،میگشاید،تا جائی در این مهر و علاقه پیش رفت که کارش بافراط کشید و علم را لباس مطلق پوشانید.انسان مفتون و دلباخته علم،بتی مطلق گونه از آن ساخت و آن را درست پرستید.اطاعت و دوستیاش را وظیفه خود دانست و به خاطر آن از تمام ارزشها و حقایق دیگر که قابل اندازهگیری با مقیاسهای علمی نبود و در زیر هیچ میکروسکوپی مشاهده نمیشد،دست برداشت و بر همه آنها خط بطلان کشید.
بنابر این هر چیز نسبی و محدودی را که انسان از آن مطلق بسازد و در یک مرحله از زندگیش خود را بدان وابسته کند،در مرحله رشد فکریاش،قیدی و عائقی برای ذهن او میشود زیرا آن چیز محدود و نسبی نمیتواند همه جا با کاروان سیر تکاملیاش همراهی کند تا چه رسد او را مدد دهد.
پس باید انسانیت در راه مطلق گام بردارد
و باید مطلق بر گزیدهاش،مطلق واقعی باشد که بتواند به تمام ابعاد راه انسانیت پرتو افکند، و او را به راه راست تا هر جا پیش رود و به هر کجا بکشد در مسیر خط تکاملش راهبری کند،و از سر راه او همه خدایان مزاحم را بردارد تا سدی فرا راهش به وجود نیاورند.اگر این کار صورت گیرد،مشکل ما از هر دو طرف حل میشود
ایمان به خدا تنها راه حل است
این راه حل همان ایمان به«الله»است که در آئین آسمانی اسلام برای انسان زمینی توصیه شده است.ایمان به خدا،به عنوان تنها مطلقی که میتواند انسانیت را به راه تکامل برساند و دچار هیچ گونه تناقضی سر راهش نشود.
ایمان به«الله»،هم جنبه منفی مشکل را حل میکند و هم جنبه مثبت آن را،اما جنبه منفی آن یعنی انسان را از خود گم کردگی و بیدینی و بیپناهی میرهاند.زیرا انسان را در وضع احساس مسئولیت قرار میدهد و تدبیر و اندیشهاش،و هر گونه حرکت و تلاشش را به جهان وابسته میسازد،و او را«خلیفة الله»روی زمین میگرداند.بدیهی استخلافت مسئولیت آفرین است.مسئولیت،انسان را بین دو قطب قرار میدهد،بین«الله»که مستخلف یعنی خلافت دهنده اوست و انسان در برابر او احساس مسئولیت میکند،و بین نتائج مترتب بر اعمالش که عکس العمل کارهای اوست.به عبارت دیگر،بین خدا«مبدا»،و معاد،یا بین ازل و ابد.آنگاه به این نتیجه میرسد که در این مسیر باید با مسئولیت،و هدفداری با گامهای استوار حرکت کند.
ایمان به خدا جنبه مثبت مشکل یعنی،افراط و زیادهروی در وابستگی را نیز حل میکند،زیرا وابستگی به غیر خدا،محدودیت میآورد و مانعی فرا راه انسان ایجاد میکند.ایمان به خدا میتواند این مشکل را از میان بردارد زیرا:
اولا این قسمت از مشکل ناشی از مطلق گرفتن نسبی و نامحدود پنداشتن محدود،در یک عمل تصعید ذهنی است.امر نسبی در اوضاع و احوالی قرار گرفته که لباس مطلق پوشیده و منشا اشتباهات فراوان و مشکلات زیادی شده است.
اما مطلقی که ایمان به خدا به انسان میدهد،از بافت ذهن انسان خارج است،و جنبه مرحلهای خاصی ندارد تا در مرحله تکامل ذهن،یعنی هنگام رشد باری بر ذهن انسان باشد،و نیز معلول نیازی محدود و موقت برای شخص یا گروه میعنی نیست تا هنگامی که به دست فرد یا گروهی به عنوان مطلق قرار گرفت به صورت سلاحی برای تامین مقاصد نا مشروع آنها در آید.خداوند متعال مطلق و نا محدود است،و صفات ثبوتیهاش از ادراک،علم،قدرت،عدالت و بینیازی عالیترین صفات انسانهای نمونه را که بتواند خلیفه خدا روی زمین باشند،فرا میگیرد،یعنی راههای فراوانی وجود دارد که ما را به سوی خدا فرا میخواند برای رسیدن به خدا باید پیوسته در تلاش و کوشش بسر برد،و بیوقفه از حالت نسبی به سوی کمال مطلق گام برداشت تا خدا گونه شد.
«ای انسان تو پیوسته با تلاش و کوشش به سوی پروردگارت گام برمیداری تا باو برسی[۲۶]»
مقصود از این گام نهادن در راه خدا،نزدیک شدن بصفات مطلق است،رسیدن به صفات عالیه خداوند مانند علم و ادراک،قدرت و عدالت و دیگر صفات او،اینها باید هدف حرکت انسان باشد.
بدین ترتیب سیر به سوی مطلق همهاش سیر به سوی علم است،سیر به سوی قدرت است، سیر به سوی عدالت است،و سیر به سوی بینیازی است،یعنی سراسر زندگی انسان را مبارزه باید بگیرد.مبارزه علیه نادانی،ناتوانی ستمگری و نیاز و فقر.
این است هدفهای پرستش که راه ما را به سوی صفات عالیه انسانی هموار میسازد.بنابر این عبادت تنها اعمال احترام آمیز و تقدیس آوری نسبت به خدا نیست،بلکه کوشش مستمری است به خاطر انسان و کرامت انسان و ساختن نمونه عالی انسانیت.
«هر کس در این راه بکوشد برای خود کوشیده و خداوند از جهانیان بینیاز است[۲۷]»
«و هر کس هدایتیافت بنفع خود راه یافته و هر که گمراه شد گمراهی برای خود ببار آورده است[۲۸]»
ولی درست مطلقهای دروغین و خدایان موهوم در جهت عکس این جریان قرار گرفتهاند. اینان نمیتوانند راه را بر انسان با مشخصات روشنش بنمایانند،زیرا خود محدودیت دارند و تنها ذهن ناتوان انسانست که به آنها لباس خدائی پوشانده و نیاز انسان محتاج یا بیدادگری و ظلم ستمگر،آنان را بر این کرسی خدائی نشانده است.بنابر این،این گونه خدایان ساخته نادانیها،ناتوانیها،ستمگریهای انسانند و انسانی که با اینها مبارزه مستمر داشته باشد نمیتواند اینان را مایه خیر و برکت بداند.
ثانیا ارتباط با خدای بزرگ به عنوان مطلق،مسیر انسان را به سر حد کمال میرساند،یعنی در همان حال که خدایان دروغین را طرد میکند،انسان را از غلو و زیاده روی باز میدارد و موضع او را در یک مبارزه پیگیر و بیامان در برابر تمام مظاهر بت پرستی و خدایان ساختگی معین میکند تا بدین وسیله انسان از سراب خدایان دروغین که مانعی سر راه او به سوی کمال مطلق است،آزاد گردد و دیگر از فریبندگی آنها که هدفش را گم کرده راهش را کج میکنند نجات یابد.
و الذین کفروا اعمالهم کسراب بقیعة یحسبه الظمان ماء حتی اذا جاءه لم یجده شیئا و وجد الله عنده[۲۹].
در آیه دیگر آمده است:«آنچه شما جز خدا میپرستید نامهائی بیش نیستند که شما و پدرانتان نام گذاری کردهاید،و هیچ گونه دلیلی بر وجود آنها خداوند فرو نفرستاده است[۳۰]»
و باز در آیه دیگر میخوانیم:
«آیا خدایان پراکنده بهترند یا«الله»-خدای یگانه پر قهر و غلبه[۳۱]»یا در جای دیگر:
«اینست پروردگار شما صاحب ملک و دولت و آن کسانی را که جز او بخدائی میخوانید مالک پوست هسته خرمائی نیستند[۳۲]»
ما وقتی شعار توحیدی«لا اله الا الله»را بررسی کنیم میبینیم در این شعار،مسیر انسانیت به سوی بینهایت تعیین شده و هر گونه خدایان ساختگی مردود شناخته شده است.این حرکت در متن زندگی در طول تاریخ تاکید روی این حقیقت است که بین مردودیتخدایان ساختگی،و رابطه شدید به خدای قادر متعال یک نوع بستگی شدید وجود دارد،و به همان اندازه که انسان از خدای واقعی دور میشود در گمراهی خدایان پراکنده میافتد.
بنابر این در کلمه«لا اله الا الله»رد و قبول بهم پیوسته تلقی شده و در حقیقت هر دو چیز به یک حقیقت اشاره میکند و آن،حقیقت تلاش و پویش در راه کمال انسانیت است.و انسانیت در طول تاریخ دور و درازش،از این پویش بینیاز نیست.این تنها حقیقتی است که شایسته حفظ راه انسان از تباهی و سرگردانی است.این پویش میتواند انسان را از دست همه نیروهای تصنعی آزاد کند و نگذارد مطلقهای دروغین راه را بر انسان کمال طلب،ببندند.
عبادات یا منطق عملی
همان گونه که انسان با استعدادهائی برای هر گونه عمل و تجربه پا به عرصه زندگی میگذارد و بذر پیروزیهایش را در زندگی با خود همراه میآورد،این پیروزیها از رشد شخصیت و فعالیتهای اجتماعیاش گرفته تا انعطاف پذیری در برابر اوضاع و شرائط مختلف زندگی همه را شخص با خود دارد،همچنین دارای فطرت و طبیعتی است بخدا وابسته و علاقهاش به مطلق یکی از بنیادهای پیروزیهای اوست.و همین بنیاد است که او را بر مشکلات روزگار فائق میسازد و چنانکه ملاحظه کردیم او را به راه تکاملش میاندازد برای انسان هیچ تجربهای نمیتواند گسترش و شمول تجربه خدا-پرستی را در زندگی نشان دهد.
زیرا هیچ تجربهای برای بشر در زندگی با مفهومتر از تجربهای ایمان نیست این تجربه از دورترین ادوار تاریخ،و در همه مراحل آن با انسانها همراه بوده است.این تجربه نشان میدهد گرایش به مطلق در انسان و توجه به ماوراء حدود زندگی مادی،یک نهاد اصلی و یک گرایش ریشهداری است که در آن اختلافهای قومی،و تفاوت انگیزهها،و جدائی راهها،زیانی به اصل نهاد و گرایش وارد نمیسازد.
چیزی که مهم است اینکه ایمان فطری هیچ گاه نمیتواند بطور شایستهای ضامن تحقق ارتباط با مطلق باشد،زیرا رابطه با مطلق مانند هر نوع رابطه فطری دیگر بستگی به روش ارضای این گرایش و طرز برخورداری از ایمان،در مقام عمل دارد،زیرا روش ارضای صحیح این تمایل مانند دیگر تمایلات طبیعی است که میتواند مصلحت نهائی انسان را تامین کند چنانکه رفتار متناسب با امیال فطری یا غیر متناسب با آن،سبب میشود که آن میل در صورت اول رشد کند و در صورت دوم سرکوب شود.
بذر محبت در دل انسانی که با رفتار عاطفیاش بینوایان،ستمدیدگان و محتاجان را نوازش میکند بهتر رشد میکند و نشاط و حیات مییابد تا کسی که در عمل با تمرین و تقویت این نهاد روبرو نشود.
از اینجا است که ایمان به خدا و احساس عشق و شوری عمیق بشناخت جهان غیب و گرایش به مطلق،نیازمند به توجیه و رهبری عملی است تا شخص بتواند راه ارضای صحیح آن را بدست آرد و رفتاری که در راه ارضای این میل میکند متناسب با ارضای نهادهای اصلی دیگرش باشد.
زیرا بدون توجیه و رهبری ممکن است این احساس دگرگون شود و بانواع انحرافها کشیده شود چنانکه در بسیاری از مراحل احساسهای دینی توجیه نشده،باین گرفتاری مبتلا شده است.
و هر گاه این تمایل وسیله رفتاری ژرف و مطمئن،ارضاء نشود ممکن است بدرون فرو رفته، دیگر نتواند ارتباطش را با مطلق بعنوان یک واقعیت فعال در زندگی حفظ کند و نتواند نیروهایش را از محدودیتها و قیود نسبی و محدود رهائی بخشد.
وظیفه این توجیه و رهبر عملی با دینی است که شعار«لا اله الا الله» را مطرح میسازد و میخواهد با نظری ژرفناک رد و قبول را درهم فشرده یک جا مقابل هم قرار دهد چنین دینی است که میتواند انسان را در عمل رهبری کند.
و این دین میگوید تنها چیزی که میتواند تمایل بخدا و ارتباط با او را در ژرفای وجود انسان نفوذ دهد و تبلور بخشد،پرستش است.
عبادات زبان عملی تمایل به خدا پرستی و نمونهی بارز آنست و برای رشد این تمایل و نفوذ آن در زندگی انسان،باید از نقش عبادات استفاده کرد. ملاحظه میشود عبادتهائی که بانسان رشد فکری میبخشد،از آنجا که عملا زبان گویای رابطه با مطلق است،رد خدایان دروغین و پذیرش الله هر دو را با هم در یک عمل منعکس میکند،یعنی این گونه پرستشها در عین حال که روی برقراری ارتباط با خدا پافشاری میکند،هر گونه مطلق دیگر را مردود میشمارد.نمازگزاری که فریضهاش را با«الله اکبر»آغاز میکند به خدایان باطل نه،میگوید و وقتی پیامبرش را به عنوان بنده او و فرستاده او یاد میکند روی این«نه»تکیه کرده است. هنگامی که از بسیاری از چیزهای مورد علاقهاش بخاطر روزهداری صرف نظر میکند،و حتی از نیازهای زندگیاش چشم میپوشد،غرائز و امیالش را محدود میکند،روی این نه، پافشاری دارد.
تاثیر این عبادات از نظر برداشتهای تربیتی از آنها،در مورد نسلهای مؤمنی که به دست پیامبر و رهبران شایسته بعد از او تربیتشدند،بسیار موفق بوده است.اینها کسانی بودند که بر اثر نماز،هر گونه میلی که در دل آنها از شر و فساد بود،کنده شد و مطلقهای دروغین را از سر راه خود از قبیل کسراها و قیصرها و دیگران برداشتند،و همه چیز را از ارزش و اعتبار انداختند.
از اینجا است که میگوئیم عبادات را ضرورتی است پایدار،و برای زندگی انسان در مسیر تمدن صحیح،چارهای از پرستش نیست،زیرا در هر راهی که برود باید از خدا راهنمائی بخواهد و از او مدد بگیرد.و هیچ مطلق و بینهایتی که بتواند با هدایتهایش راهگشای راه طولانی انسان در مسیر تکاملش جز خدا باشد،نیست.جز او هر مطلقی ساختگی است و به صورتهای مختلف راه را بر او میبندد.بنابر این تنها ارتباط با مطلق حقیقی است که نیاز پایدار انسان را میتواند پاسخ گوید و همچنین قطع رابطه با مطلقهای دروغین و رد کردن آنها،نیاز مستمری را نیز پاسخ میدهد.
برای ایجاد رابطه با مطلق حقیقی باید زبان عمل را بکار برد منطق عملی است که میتواند رابطه را مستحکمتر کند و آن را نفوذ بیشتر بخشد و این زبان یا منطق عملی همان پرستش است.پس برای انسان عبادت نیازی است پایدار و همیشگی.
خلوص نیت و از خود گذشتگی
در هر مرحلهای از مراحل تمدن و در هر فرازی از فرازهای زندگی انسان،مردم با مصالح و منافع فراوانی مواجه میشوند که برای رسیدن بآن مصالح باید کوشش و تلاش فراوانی صورت دهند.این مصالح و منافع هر چند انواعشان مختلف و طرز به دست آوردنشان متفاوت باشد و هر چند فواصل زمانی بین آنها فرقهائی بوجود آورده باشد،ولی میتوان همه آنها را به دو نوع مصلحت،تقسیم کرد:
یکی)مصالحی که منافع و عوائدش به فرد باز میگردد و تنها فرد هم باید برای بدست آوردنش در خارج تلاش و کوشش کند.
دوم)مصالحی که نتیجه کار آنها به جامعه باز میگردد و هر کس روی آنها کار کند،مستقیما سهمی عایدش نمیشود معمولا هر عملی که برای رسیدن به هدفی بالاتر از وجود عامل آن، انجام شود از نوع قسم دوم است،زیرا هر کار اجتماعی را یک فرد نمیتواند انجام دهد بسیاری از کارها وجود دارد که تنها در وقتی کوششهای مداوم افراد زیاد،روی هم انباشته شد در خارج تحقق مییابد.
در نوع اول برای پیاده کردن کار انگیزههای فردی بهترین ضامن انجام تلاش و کوششهای لازم است.و تا وقتی شخص نتیجه آن را خودش برداشت میکند و مستقیما از آن بهرهمند میگردد،انگیزه کافی برای انجام خدمات آن را هم در خود دارد.
ولی مصالح نوع دوم برای ایجاد انگیزه شخص و حسن نیت در انجام آن،کافی نیست،زیرا در اینجا مصلحت مستقیما عاید شخص عامل نمیشود. در بسیاری از اوقات میزان رنج و زحمتی که در این کارها شخص متحمل میشود،به مراتب بیشتر از میزان مصلحتی است که غیر مستقیم باو باز میگردد و از اینجا است که انسان نیاز به تربیتخلوص نیت و از خود گذشتگی دارد تا با این انگیزه بتواند در خدمات اجتماعی سهیم باشد یعنی بتواند بخاطر دیگران کار کند.به تعبیر دیگر،هدفی بزرگتر از وجود او و مصالح مادیش باید باو داد تربیت از خود گذشتگی،ضرورتش برای انسانهای عصر فضا و عصر برق و اتم به همان نسبت است که برای انسانهای عصر شمشیر برای جنگ و شتر برای سفر بود،زیرا این هر دو انسان با مشکلات مشابهی مواجهند.هر دو نیازمندند هدفهای بزرگ داشته باشند و هر دو لازم دارند برای رسیدن به این هدفهای بزرگ بتوانند خود را فراموش کنند و به دیگران بپردازند.هر دو باید به آینده فکر کنند و برای روزی بذر افشانی کنند که امید برداشت آن را ندارند.
بنابر این هر فردی را باید طوری تربیت کرد که بتواند قسمتی از کوششها و تلاشهای خود را برای غیر خود،برای مصلحت جامعه نه برای منافع شخص خود،بکار برد و با نیتخالص یعنی بدون در نظر گرفتن هیچ گونه پاداشی،به دیگران کمک کند و آنها را بر خود ایثار نماید.
عبادات نقش مهمی در این تربیت ضروری دارد،زیرا چنانکه گذشت انسان عابد برای خدا اعمالی انجام میدهد که هر گاه آنها را به قصد مصلحتشخصیاش انجام داده باشد از او پذیرفته نیست.هیچکس مجاز نیست از کاری که برای خدا انجام میدهد قصد برداشت مادی در زمینه بالا بردن شخصیت،یا شهرت اجتماعی و منافع شخصیاش بنماید از طرف دیگر او نیز نمیتواند عبادتش را به صورتی خشگ و بیمحتوا فقط به خاطر اقتصادی محیط،انجام دهد،چنین عملی نه تنها عبادت نیست،بلکه عملی حرام و قابل تعقیب است.خصوصیت قصد خالص به خاطر این است که انسان عادت کند کارها را برای خدا و فقط به نیتخیر انجام دهد و در این راه تجربه و تمرین بیاموزد،عادت کند قصدش را از هر گونه پیرایه و آلایشی پاک سازد و تنها به خاطر احساس مسئولیت بدان دست زند و عبادتش را فقط برای اظهار اخلاص و صداقت به پیشگاه خداوند انجام دهد.
راه خدا همان راه خدمت به خلق است مشروط به اینکه از هر گونه آلودگی و پیرایش صاف و پاک باشد،زیرا هر عملی بخاطر خدا باشد،چون خدا از خلقش بینیاز است،به خاطر خلق خدا به حساب میآید و چون خداوند حق است و مطلق و بالاتر از هر حد و مقیاسی است و با هیچ گروهی قرابت ندارد و هیچ گونه جهت گیری نمیپذیرد،از این رو راهش پیوسته راه عموم بشریت است و عملی در راه خدا و به خاطر خدا صورت میگیرد که برای مردم و به خیر همه جامعه باشد و شخص بتواند پیوسته در این راه بتمرین روحی و روانی بپردازد.
اصولا هر آنچه در شرع اسلام به عنوان راه خدا معرفی شده میتواند مقصود از آن راه همه مردم باشد.برای نمونه یکی از مصارف زکات فی سبیل الله است،سهم فی سبیل الله میتواند شامل هر گونه انفاقی برای خیر انسانیت و به مصلحت نوع باشد که یکی از موارد آن جنگ در راه نجات مستضعفان است و از آن،جنگ در راه خدا تعبیر شده است.
و ما لکم لا تقاتلون فی سبیل الله و المستضعفین من الرجال و النساء و الولدان[۳۳]و چون در کنار این حقیقت بدانیم که عبادت گذشته از توجه معنوی و قصد قربت مستلزم کوششهای مختلفی از ناحیه انسان است،زیرا در نماز کوششی است جسمانی و در روزه کوششی است روانی،چنانکه در زکات کوششی است مالی و در جهاد کوششی است تا سرحد فداکاری و جان خود را بخطر انداختن،در همه ابعاد زندگی،این تلاش و کوششها بر انسان فرض گردیده است.
اینها را که بررسی کنیم میتوانیم به گستردگی عبادات و ژرفای تمرینهای روحی و روانی ناشی از آنها پی برده آنگاه اهمیتحسن نیت و خلوص قصد قربت در عبادت را و عظمت گذشت و بخشش در راه خدا و انجام خدمت برای بدست آوردن هدفی بزرگتر در همه زمینههای کوششهای بشری را مورد توجه قرار دهیم.
بر این بنیاد است که میبینیم تا چه اندازه فاصله زیاد است بین کسی که تلاشها و کوششهایش را صرفا برای خدا بکار میگیرد و تربیتش بر اساس انجام خدمت بدون انتظار پاداشهای مادی است،و بین کسی که تربیتش اقتضا میکند پیوسته کار را به خاطر پاداش مادیاش و بر اساس منافع و مصالح شخصیاش انجام دهد چنین شخصی ارزیابیاش از زبان آمار و ارقام ارزیابیهای بازار معاملات تجاوز نمیکند.و در فعالیتهای اجتماعیاش در هر زمینه و هر نوع که باشد تاجری بیش نخواهد بود.
اسلام از آنجا که به امر حسن نیت اهتمام کاملی نشان میدهد،میان ارزش عمل و انگیزههای آن،ارتباط بر قرار کرده،عمل را از نتائج مادی آن منفصل میسازد پس ارزش هر کاری در اسلام به نتائجی که از آن کار بدست میآید نیست،بلکه ارزش آن به انگیزه و محرک آنست و برای شناخت ارزش انگیزهها باید به میزان حسن نیت و قصد خیر خواهانه آن توجه کرد.
کسی که موفق به کشف داروی بیماری خطرناکی میشود،و بدین وسیله میلیونها مریض را از خطر مرگ حتمی نجات میبخشد،ارزش عمل او را نزد خدا،با حجم نتائج آن و تعداد کسانی که از مرگ حتمی بواسطه این دارو نجات یافتهاند،نباید سنجیده شود،بلکه باید با احساسات و انگیزههای کاشف آن،و تمایلاتی که در دل او رغبت ایجاد کرده تا به خاطر آن تمایلات باین کشف نائل آمده است،سنجید،زیرا بدیهی است کسی که کوششهای خود را برای این کشف به خاطر بدست آوردن امتیاز بخرج میدهد،و میخواهد از طریق فروش آن میلیونها دولار به دست آورد در ارزیابی این عمل نزد خدا هیچ فرقی با عمل بازرگانی که برای کسب و کار مادیاش دست به یک عملی میزند ندارد،زیرا در منطق انگیزههای شخصی بین کسی که برای سود شخصیاش دست به کشف داروئی برای نجات از بیماری خطرناکی میزند با کسی که به همین منظور،وسائل مرگبار و داروی نابود کننده انسانها را برای فروش در بازاری که مشتری دارد فراهم میکند،فرقی نمیتوان گذاشت.
اصولا یک عمل وقتی با ارزش تلقی میشود که از حدود انگیزههای شخصی فراتر رود،و در راه خدا،و راه بندگان خدا قرار گیرد.و به همان اندازه که از انگیزههای شخصی فراتر رفت و راه خدا،و راه بندگان خدا در پیدایش آن تاثیر گذاشت،به همان اندازه عمل قیمت پیدا میکند و ارزشمند میشود.
احساس مسئولیت درونی
هر گاه نظری بر انسانیت در فرازهای مختلف تاریخش بیفکنیم،همه جا انسان را در زندگی اجتماعی تابع نظام و تشکیلات خاصی مینگریم.ملاحظه میکنیم انسان پیوسته در تقسیم حقوق و وظائف از روش معینی پیروی میکرده است.استقرار زندگی انسان در هر زمانی بستگی به میزان ضمانت اجرای مقررات اجتماعیاش دارد،چنانکه رسیدن به هدفهای کلی مورد انتظار از تشکیلاتی،نیز مربوط به ضمانت اجراء آنها است.
این یک حقیقتی است که نسبت به گذشته و آینده جاری است و در تمام تاریخ طولانی بشریت هیچگاه از آن تخلفی دیده نشده است.
مجازاتها و قوانین کیفری مربوط به ضمانت اجراء گاهی از طرف مردم وضع میشود به این کیفیت،که گروهی از مردم بنمایندگی دیگران دور هم جمع شده قوانینی برای تخلفها به منظور تادیب و تنبیه افراد مختلف وضع میکنند و گاهی ضمانت اجراء از درون انسان است انسانی که در مقابل تعهدهای اجتماعیاش احساس مسئولیت میکند و خود را ملزم به انجام وظائف و رعایتحقوق اجتماعی میداند.
با اینکه ضمانت اجراهائی که وسیله قوانین وضعی صورت میگیرد نقش بسیار مؤثری برای تسلط بر اعمال و رفتار انسانها دارد،لیکن در بسیاری از اوقات اگر در کنار آنها مسئولیتی از درون احساس نگردد،نه تنهائی قادر به اداره جامعه نخواهد بود،زیرا آن گونه مراقبتی که وسیله مجازاتهای وضعی صورت میگیرد هر چند دقیق و گسترده باشد معمولا نمیتواند شامل همه تخلفها باشد و نمیتواند همه وقایع را فرا گیرد.
احساس مسئولیت درونی برای اینکه بتواند یک واقعیت عملی فعال و سازندهای در زندگی انسان باشد،احتیاج به مراقبتی از باطن وجود انسان دارد،ایمان به یک قدرت مراقبتی که هیچ چیز را چه کوچک و چه بزرگ،از یاد نبرد حتی از یک اتم چه در زمین و چه در آسمان، غافل نباشد،و نیز احتیاج به تمرین عملی دارد،تا از میان تمرینهای مستمر این احساس رشد کرده تاثیر چنین مراقبتی در انسان گسترش یابد.
تحقق مراقبتی به این گستردگی که در همه آسمان و زمین هیچ چیز از پوشش آگاهی و علم او حتی یک اتم خارج نشود،در زندگی انسان،فقط میتواند در نتیجه ارتباط با مطلق صورت گیرد یعنی فقط این خداوند حق و عالم و قادر است که به همه چیز آگاهی دارد و نتیجه ارتباط با او خود بخود روی انسان چنین مراقبتی احساس میشود و همین امر احساس مسئولیت درونی را در انسان فراهم میسازد.
فقط تمرین عملی است که میتواند این احساس مسئولیت درونی را رشد دهد و راه این تمرین،عبادات عملی اسلامی است،زیرا پرستش یک وظیفه درونی غیبی است و به هیچ وجه از محیط خارج قابل کنترل نیست هر گونه اجراءات خارجی برای پیاده کردن صحیح عبادات نمیتواند کافی باشد،زیرا این اعمال بر بنیاد حسن نیت و رابطه قلبی با خدا استوار است و چنین رابطهای را با قوانین و مقررات وضعی نمیتوان از خارج کنترل کرد.
هیچگونه قوانین اجرائی نمیتواند تضمین کننده اجرای آنها در خارج باشد تنها مراقبتی که در این زمینه قابل اجرا است،مراقبت از ناحیه ارتباط با مطلق و از طریق ماوراء ماده است،از ناحیه خداوندی که هیچ چیز را پوشش آگاهی او خارج نیست،تنها تضمین ممکن برای تحقق ارتباط در این زمینه،احساس مسئولیت درونی استیعنی کسی که به عبادت میپردازد وظیفهای انجام میدهد که با هر وظیفه واجب دیگر یا هر خدمت اجتماعی دیگر فرق دارد مثلا وقتی وامی را که شخص گرفته ادا میکند،قرار داد معاملهای را که بسته به شرائطش وفا میکند،مالی را که از کسی عاریت گرفته،مسترد میدارد،در همه این موارد به وظیفهای که جامعه میتواند کنترل کند و مراقبت آن در صلاحیت جامعه است،دست زده و بدین وسیله ممکن استخیال کنیم عکس العمل اجتماعی تخلف از انجام وظیفه،شخص را به وظیفه شناسی واداشته است.
ولی وظیفه انجام عبادتی غیبی که هیچکس عکس و العمل روانیاش را جز خدای سبحان نمیداند،تنها در نتیجه احساس مسئولیت درونی حاصل میشود و بس.و بر اثر تکرار عبادات این احساس مسئولیت تا جائی رشد پیدا میکند که برای انسان در همه کارهایش عادت میشود.بر اثر این احساس مسئولیتحسن نیت بوجود میآید.دیگر انسان در پرداختحقوق مشروع دیگران،از ترس عکس العمل خارجی کار نمیکند،بلکه حسن نیت وقتی پدید آمد هر عملی روی احساس مسئولیت،درست انجام میشود،زیرا ترس از عکس العمل خارجی اگر به تنهائی میتوانستحسن نیت بوجود آورد،شخص میتوانست در بسیاری از حالاتی که کسی تخلفش را نمیفهمید یا میتوانست برای تخلفش تفسیر ساختگی بتراشد یا یتوانستخودش را از عکس العمل اجتماعی آن بصورتی حفظ کند،در این موارد شانه از زیر بار وظائفش خالی میکرد،زیرا در این حالات هیچ گونه تضمینی برای جلوگیری از تخلف افراد غیر از احساس مسئولیت درونی آنها،وجود ندارد.
میبینیم در عبادات مستحب غالبا ترجیح بانجام پنهانی و غیر-علنی عبادت است.برخی عبادات اصولا طبعشان سری و پنهانی است مانند روزه،یعنی خویشتن داری از ارتکاب اعمالی که هیچگونه کنترل خارجی ندارد.بسیاری از عبادات دارای یک جو پنهانی و دور از زمینههای عمومی است مانندنماز شب که وقت انجامش بعد از نیمه شب است.اینها همه به خاطر عمق بخشیدن به جنبه ماورای مادی عبادت،و ارتباط هر چه بیشتر آن با احساس مسئولیت درونی است.
بدین گونه احساس مسئولیت انسان،از میان پیگیری انجام عبادات،نفوذ بیشتری پیدا میکند و انسان بر انجام کارها بر اساس این مسئولیت انس میگیرد و یکنوع تضمین قوی برای تعهد فرد شایسته نسبت به ادای وظائف و حقوقی که بر عهده دارد،به وجود میآورد.
امتیازهای کلی عبادات
هر گاه عبادات را بطور کلی بررسی کنیم و آنها را با هم مقایسه نمائیم،امتیازهائی برای عبادات بطور عموم بدست میآوریم که در زیر به پارهای از آنها اشارت میکنیم:
خصوصیات غیر مادی در عبادات
در گذشته دیدیم پرستش در سراسر زندگی انسان چه نقش مهمی ایفاء کرد و دانستیم چگونه عبادت یک نیاز پایدار در رهگذر تمدن انسان است. اکنون میگوئیم هر گاه خصوصیات یک یک عبادات را به دقت مورد بررسی و تحلیل قرار دهیم به بسیار از آنها میتوانیم در پرتو پیشرفت علوم جدید اسرار و حکمتهائی از تشریع و قانونگذاری اسلام را دریابیم،و با کمک علوم جدید پرده از روی پارهای از اسرار آنها برداریم.
این همآهنگی پر جاذبهای که بین دین و علم موجود است و بسیاری از خصوصیات و مقررات دینی و احکام و آداب اسلامی،مورد تایید علوم جدید واقع شده است،تاکید بسزائی روی پایگاه دین و اصالت الهی بودن آن میباشد،ولی با وجود این امر،در بسیاری از موارد به نکات غیر مادی در عبادات برمیخوریم و خصوصیاتی از آنها بدست میآید که با اسرار و حکمتهای مادی نمیتوان توجیه و تفسیر کرد برای نمونه:
چرا نماز مغرب سه رکعت و نماز ظهر چهار رکعت است؟
چرا در هر رکعت نماز باید یک رکوع بجا آورد نه دو رکوع،ولی دو سجده باید انجام داد نه یک سجده؟
و بسیاری چراهای قابل طرح دیگر..
ما این جنبه از عبادات را که قابل تفسیر و توجیه مادی نیست،جنبه غیر مادی آنها میخوانیم.این جنبه را ما در بسیاری از عبادات اسلامی بصورتها و اشکال مختلف ملاحظه میکنیم.از این رو میتوان عنوان غیر-مادی بودن عبادات را به معنائی که یاد کردیم،یکی از امتیازهای عمومی و مشترک همه عبادات دانست.
این غیر مادی بودن،به روح عبادت مربوط میشود و در حقیقت جزء عبادت است،زیرا همانگونه که قبلا بررسی شد نقش عبادات در استحکام ایمان،و در ارتباط با خدا و در نفوذ عملی دادن به فکر خدا پرستی است.
هر چقدر خصوصیت تسلیم و انقیاد در عبادت بیشتر باشد،اثرش در ارتباط عابد با خدا نیرومندتر و بیشتر خواهد بود.بنابر این چنین عملی را که عابد تکرار میکند،اثرش در همه ابعاد وجودیاش آشکار میگردد،ولی هرگاه تمام جزئیات منافع و مصالح عبادت را شخص بداند،خصوصیت تسلیم و انقیادش نسبت به آن عبادت کمتر خواهد شد و انگیزه مصلحت طلبی و منفعت جوئی در او غلبه پیدا میکند و دیگر به جای عبادت خدا میخواهد عمل سودمندی به خاطر جلب منافعش انجام دهد تا سودی عایدش گردد و از آن بهرهمند گردد.
پس همانگونه که با عملیات نظامی،روح سربازی و اطاعت در جان و دل سرباز،تقویت میشود و بیهیچ چون و چرا اطاعت از او امر فرمانده برای سرباز عادت میگردد،همینطور احساس انسان عبادت کننده با توجه به ارتباط پیگیر در عباداتی که جنبه غیر مادی دارد تقویت میشود و روح تسلیم و انقیاد در برابر خدا را در انسان رشد میکند و نیرو میگیرد.
بنابر این برای پدید آمدن روح تسلیم و انقیاد در انسان،عبادات باید جنبه غیر مادی داشته باشد.بهمین دلیل کوششی که برخی از مردم در پرستش از جنبه غیر مادی عبادات به عمل میآورند و تفسیری که از آن میطلبند تا مصلحت آن را بدانند،در حقیقتخالی کردن عبادت از روح و حقیقت آنست همان گونه که بخواهیم نتائج عملی تسلیم و انقیاد را بدانیم و یا ارزش تسلیم و انقیاد در برابر خدا را،با ارزش مصلحت طلبی و نفع شخصی خواهی،مانند هر عمل دیگر،بسنجیم.
مطلب قابل ملاحظه اینست که در هر عبادتی مصلحت اجتماعیاش با مصالح شخصی انسان عابد،در تعارض باشد،تقریبا اثری از جنبه غیر مادی در آن دیده نمیشود.
مانند جهاد که مصلحت اجتماعیش با حرصی که انسان مجاهد برای حفظ حیاتش دارد و میخواهد خونش محفوظ بماند،معارض است.
و مانند زکات که دارای مصلحت اجتماعی مهمی است که با حرص مال دوستی زکات دهنده متعارض میباشد،زیرا عمل جهاد برای مجاهد کاملا قابل فهم است و جنبه غیر مادی ندارد چنانکه عمل زکات را،زکات دهنده عملی با مفهوم میداند.در عمل جهاد و زکات هیچ گونه خصوصیت تسلیم و انقیاد آنها با قابل فهم بودنشان منافات ندارد،زیرا تحمل مشکل فداکاری با جان و مال به اندازه زیادی خود نوعی تسلیم و انقیاد است مخصوصا که عبادتهائی مانند جهاد و زکات تنها متکفل تربیت فرد نیست،بلکه این عبادتها ضامن تحقق مصالح اجتماعی نیز میباشد.بنابر این جنبه غیر مادی بودن عبادت بیشتر متوجه عباداتی است که ارزش تربیت فردی بیشتری دارد مانند نماز و روزه.
و بدین ترتیب نتیجه میگیریم جنبه عینی و غیر مادی داشتن عبادات،ارتباط محکمی با نقش تربیتی آنها دارد عباداتی که جنبه مادی ندارد در ایجاد وابستگی فرد به خدا و نفوذ پیوند او با مطلق نقش بسیار مؤثری دارد.
گسترش در پرستش
با بررسی عبادات مختلف در اسلام باین حقیقت میرسیم که گسترش عبادات به جوانب مختلف زندگی یکی دیگر از ویژگیهای آن است.عبادات،مخصوص به شکل معینی از شعائر اسلامی نیست و منحصر به اعمالی که فقط نشان دهنده تعظیم و خضوع در برابر خدا باشد مانند رکوع و سجود و دعا نمیباشد،بلکه به همه جوانب فعالیتهای انسانی کشیده میشود. بنابر این جهاد یک عبادت است،و در عین حال یک فعالیت اجتماعی،زکات نیز عبادت است و یک عمل اجتماعی و مالی،خمس یک عبادت است و یک فعالیت اجتماعی،مالی.و روزه یک عبادت است و یک سیستم غذائی.و وضوء و غسل عبادتند و تنظیف و طهارت بدن.
این گستردگی پرستش به شؤون زندگی،معرف جنبه وسعت تربیت اسلامی است که میکوشد تا انسانرا در همه کارها و فعالیتهایش به خدا مربوط سازد،و هر گونه کوشش مناسبی را در هر زمینه و نوعی از آن به خدا باز گرداند و به خاطر ایجاد بنیاد پایداری برای این گونه برخورد با امور، عبادات پایدار تشریح گردیده تا به زمینههای مختلف و فعالیتهای انسانی،تقسیم گردد تا روح عبادت به همه فعالیتهای شایسته انسان آمادگی و شادابی بخشد.و به محل انجام کارش چه در مزرعه باشد یا کارگاه بازار و حجره تجارت باشد یا مغازه و دفتر تا وقتی عملش صالح و برای خدا است روح مسجد دهد.که مسجد نه فقط محل سجده است بلکه هر جائی است که در آن عبادت و اطاعتشود.
در اینجا دین مقدس اسلام با روش و بینش دو آئین دیگر فرق اساسی دارد.این دو آئین یکی نتیجهاش گرایش به جدا ساختن عبادت از زندگی است،و دیگری گرایش به انحصار زندگی در چار چوب تنگ عبادات همان گونه که راهبان و متصوفان انجام میدهند.
اما گرایش اول یعنی جدا ساختن عبادت از زندگی و در نتیجه عبادت را به جاهای معین محدود کردن به جاهائی که از انسان میخواهند عبادتش را فقط در آنجاها انجام دهد،و خدا را در حصر دیر و کلیسا و کنشت عبادت کند و چون از آنجاها بیرون شد و به دیگر زمینههای زندگی پرداخت از عبادت دست برداشته به امور دنیا پردازد تا وقتی دوباره با ماکس شریف عبادت باز گردد.
این دو گانگی بین عبادت و فعالیتهای مختلف زندگی،عبادت و نقش تربیتی و سازندگی آن را در بالا بردن انگیزههای زندگی متوقف میسازد و از اصالت بخشیدن به آن که به شخص اجازه میداد در میدان زندگی از خود و مصالح محدود و تنگش بیرون آمده در فکر مصالح جامعه باشد،جلوگیری میکند و او را از حرکت متعالی در زندگی عملشاش باز میدارد.
خداوند مهربان از کسی نخواسته است عبداتش را فقط بخاطر تشریفاتی که او از آنها و از همه بندگانش بینیاز است انجام دهد.تا به چنین عبادتی بیمحتوا اکتفا شود.او هیچگاه خود را هدف و مقصود سیر تکامل انسان قرار نداده تا بگوید انسانها،تنها در فرصت عبادت او که خضوع و کرنش کرده سر را به عنوان تواضع فرو افکنند،کمال مییابند،بلکه مقصود از این عبادت ساختن انسان صالح و کاملی است که بتواند از خود گذشتگی کند و با گذشت از خود، نقش بزرگتری در راه تکاملش ایفاء نماید و این مقصود حاصل نمیشود مگر زمانی که روح عبادت تدریجا به همه شؤون زندگی کشیده شود و همه زندگی انسان از فروغ عبادتش واحدی را تشکیل دهد.زیرا چنانکه قبلا اشارت رفت،گسترش روح عبادت،گسترش حسن نیت و احساس مسئولیت درونی در همه کارها است،گسترش قدرت بر گذشت از منافع شخصی،و هم آهنگی با قالب جهان وسیعی است که پوشش آن همه جهان هستی را از ازل تا ابد گرفته است.
از اینجا است که آئین پاک اسلام،عبادت را به تمام شؤون زندگی پخش میکند و در هر حرکتشایستهای ترغیب به فعالیت عبادی مینماید.
و به انسان میفهماند فرق بین مسجدی که خانه خدا است،و بین قرار گاهی که خانه انسان است در شکل معماری و آثار و علائم آن نیست.مسجد برای این خانه خدا شده که میدانی است برای تمرین انجام اعمالی که بتوان در انجام آنها از منافع شخصی گذشت و به قصد خدا و مردم انجام داد چنین مکانی هر جا که باشد روح مسجد را در بر دارد.
اما در مورد گرایش دوم که زندگی را در چار چوب تنگ عبادت محدود میسازد این بینش میخواهد انسان را در مسجد حبس کند نه اینکه مفهوم مسجد را گسترش داده شامل هر میدان عمل شایستهای گردانید.
این بینش معتقد است بین روح و بدن انسان یک نوع تناقض درونی وجود دارد.هیچ گاه ممکن نیستیکی از این دو طرف به تکامل خود برسد مگر وقتی که طرف دیگر کوبیده شود. بنابر این برای اینکه انسان به رشد و تربیت لازم خود دستیابد باید بدن از طیبات و تنعم زندگی محروم گردد،و در میدان زندگی باید خود را از آنها بکلی برحذر دارد تا در نبردی دائم در مقابل امیال جسمی و تمایلات و علائق مادیش در زمینههای مختلف زندگی پیروز گردد. باید بتواند از راه خویشتن داری مستمر در مقابل امیال و تحمل محرومیت پایدار از شهوات،و تکرار عبادتهای محدود،روان خود را در این نبرد بر دشمن تن چیره سازد.
آئین مقدس اسلام این طرز تفکر را نیز مردود میشمارد زیرا اسلام عبادت را برای زندگی میخواهد و نباید زندگی به خاطر عبادت محدود گردد.در عین حال اسلام میکوشد تا در تمام فعالیتها و حرکتهای انسان صالح روح عبادت بیفشاند،ولی نه به معنای بازداشتن از فعالیتهای مختلف نشاط بخش زندگی و محدود کردن عبادت بین دیوارهای معبد،بلکه به این معنی که همه نشاطهای حیاتی را به عبادت برگرداندن.مسجد پایگاهی برای انسان صالح است تا رفتار روزانهاش را از آنجا تنظیم و کنترل کند نه اینکه حرکت و بسیج او را محدود سازد.
پیغمبر اکرم(ص)به ابوذر فرمود:
«اگر توانی نخوری و نیاشامی مگر برای خدا،این کار را بکن[۳۴]»
بدین ترتیب عبادت برای زندگی میگردد و میزان پیروزی تربیتی و دینیاش به اندازهای است که پر و بال محتوای روح عبادت،به میدانهای مختلف زندگی کشیده شود.
جنبه حسی عبادت
چنانکه میدانیم ادراک حسی،تنها احساس نیست،و تنها اندیشه عقلی مجرد هم نمیباشد، بلکه ادراک حسی مخلوطی است از تعقل و احساس تجرید شده،وقتی میخواهیم عبادت نقش خود را در ما ایفاء کند بطوری انسان با آن سنخیت پیدا کند و با شخصیت ما که از عقل و حس ترکیب شده،بخوبی منسجم گردد شایسته آنکه عبادت هم جنبه حسی و هم جنبه عقلی تجریدی داشته باشد تا با شخصیت عابد قابل انطباق گردد و عبادت بیشتر بتواند در عبادت خود،بتمام وجودش با مطلق مربوط گشته،پیوسته با خدا زندگی کند.
از اینجا است که نیت و محتوای روانی عبادت همیشه متوجه جنبه عقلی تجریدی آن است، زیرا در این قسمت است که عابد بسوی حق میگراید و به مطلق میپیوندد.و خصوصیات دیگر عبادت ناظر به جنبه حسی آنست،برای مثال یکی از واجباتی که در حین نماز باید رعایتشود توجه به قبله استیعنی رو سوی قبله کردن،همین قبله نیز مقصود حاجیان در عبادت حج است،و باید دور آن طواف کنند،و باید بین صفا و مروه مسافت مشخص و معینی، به عمل سعی بپردازند،همچنین باید به«جمره عقبه»ریگ اندازی کنند.
برای عبادت«اعتکاف»[۳۵]باید به مسجد بروند اینها همه نمونههائی از مظاهر حسی عبادتست، نماز تا در آن رو سوی قبله نباشد پذیرفته نیست،طواف تا دور خانه نباشد،طواف نیست و همینطور.و اینها به خاطر ارضای جنبه حسی عبادتگر است تا سهم حسی عبادت نیز مراعات شده باشد.
نظام این طرح که دو جنبه را رعایت میکند میانگین یا خط وسط در تنظیم عبادت است.و طرح آن بر حسب فطرت انسان و ساختمان عقلی و حسی ویژه او صورت گرفته است.
در مقابل این نظام میانگین،دو طرح دیگر قرار گرفته:یکی افراط در جنبه عقلی دادن به انسان در عبادت،و رفتار او را همچون فکر مجرد بحساب آوردن،و از همه قالبهای حسی در عبادت بیرون رفتن باین منطق که تا وقتی مطلق را یعنی خدای بینهایت را هیچ مکان و زمانی نیست و او را چیزی از عوارض مادی محدود نمیکند،پس باید عبادتش هم بر اساس مطلق انجام شود و به صورتی پیاده گردد که فکر و توجه نسبی انسان بتواند با خداوند،با حقیقت مطلق به مناجات و راز و نیاز پردازد.
این روش را آئین اسلام نمیپذیرد،زیرا درست است که در اسلام به جنبه فکر و تعقل عبادت توجه ویژهای مبذول شده،تا جائی که در حدیث آمده است«تفکر ساعة افضل من عبادة سنة»زمان کوتاهی را به تفکر سر کردن بهتر از یکسال عبادت است».
لیکن به این حقیقت نیز اسلام معترف است که اندیشه خاضعانه هر چند متوجه روح عبادت در هر عمقی از ضمیر آدمی نفوذ کند،نمیتواند همهی جاهای خالی آن را پر کند و انسان را بتمام وجودش به حقیقت مطلق برساند،زیرا انسان فکر محض نیست.
از این پایگاه فکری که با واقعیت انسان در خارج تطبیق کامل دارد،طرح عبادات اسلامی، ریخته شده نماز گزاری که در نمازش نیت میکند عبادت فکریاش را انجام داده و از همان آغاز که نمازش را با«الله اکبر»افتتاح کرد خدای خود را از حدود و موازین مادی و تشبیهات ظاهری منزه گردانیده است،ولی او در عین حال خانه کعبه را برای عبادتش شعار قرار میدهد تا بدین وسیله پرستشش را در فکر و حس خود،در منطق و عاطفه خود و در تجرید عقلی و وجدان حسی خود زنده کرده باشد.
طرح دیگر در جنبه حسی تفریط میکند و از عبادت بجای شعور،شعائر و بجای واقعیت، نشان و علامت میسازد.و به جای توجه به رمز پرستش،به شعائر آن اکتفا میکند و به جای توجه به رمز پرستش،به شعائر آن اکتفا میکند و به جای مدلول واقعی آن،به اشارههای حسی آن،بسنده میشود.و بدین وسیله انسانی که در عبادتش خدا را از شرک و بتپرستی منزه مینماید،به صورتی دیگر در دامن شرک و بت پرستی فرو میغلطد. این رفتار بکلی مفهوم پرستش را از ریشه بر میکند و روح عبادت را که باید بعنوان وسیلهای برای ایجاد رابطه انسان با خدایش در مسیر تکاملی او بکار افتد،تعطیل میکند و از آن وسیلهای برای ایجاد ارتباط با مطلقهای دروغین،میسازد.
این خدایان شرک یا مطلقهای دروغین همه در آغاز رمز و اشارههائی برای نشان دادن مطلق راستین بودهاند،ولی با تجرید ذهنی لباس مطلق بآنها پوشانیدهاند.و بدین وسیله پرستشهای تقلبی بجای اینکه پیوندی با خدا ایجاد کند،پردهای بین انسان و خدایش ایجاد نمودهاند.
اسلام بشدت با این ظاهر پرستیها مبارزه میکند و عبادت را از این گونه رفتار شرک آمیز منزه میداند،بت پرستی را به هر شکل که باشد محکوم میگرداند.اسلام بتها را فرو ریخت و خدایان ساختگی را نابود کرد و اجازه نداد هر چیزی را به اسم رمز و علامت و اشاره تجسمی از خدای مطلق گرفته آن را بپرستند،لیکن عمیقا بین بتی که شکست و مفهوم قبلهای که خداوند با افاضات عینیاش بر آن مکان،نماز را بدانجا مربوط گردانیده تا جنبه حسی عبادت کننده نیز ارضا گردد،ولی بت پرستی در حقیقت چیزی جز کوشش انحرافی برای ارضای این جنبه حسی نیست و آئین اسلام توانسته است جلو این انحراف موضع گرفته بایستد و آن را با روش سالمی تصحیح کند.برای همآهنگی بین نیاز به عبادت خدا به عنوان وظیفه پرستش مطلق و بین وابستگی به محسوسات بحکم اینکه عبادت کننده انسانی است از عقل و حس ترکیب شده تا بتواند خدای خود را از طریق حس و عقل هر دو بپرستد و انجام وظیفه کند،نظام عبادات اسلامی مطابق طرحی که یاد شد مقرر میدارد.
جنبه اجتماعی پرستش
بنیاد پرستش را،ارتباط انسان با خدا تجسم میبخشد.با اینکه مواد این رابطه از عناصری پایدار و استوار تشکیل شده،با این حال در آئین اسلام باید به روشی برگزار گردد که در بسیاری از اوقات،وسیلهای برای برقراری رابطه برادری بین انسانها باشد و مقصود ما از جنبه اجتماعی پرستش،همین است.
برخی از عبادات در عنوانش،تجمع و گردهمآئی،و ایجاد روابط اجتماعی بین برگزار کنندگان، منظور شده مانند«جهاد»که در آن از جنگجویان خدا پرستخواسته شده،برای جنگ با دشمن،صفوف خود را از واحدهای جنگی سازمان داده شده،تشکیل دهند.
برخی از عبادات هر چند خود عبادت،گردهمآئی نیست،ولی از عبادت کنندگان به صورتهای مختلف خواسته شده آن را با گردهمآئی برگزار کنند تا رابطه انسان با خدا و رابطه انسان با انسان برادر،در یک عمل انقلابی یک جا صورت گیرد.
در نمازهای واجب به همین منظور«جماعت»تشریع شده تا عبادت فردی در آنها به عبادت جمعی تغییر شکل دهد،و رشته مردمی در آن مستحکم گردد،و نماز که عبادتی روانی است در میان وحدتی که نتیجه عمل دستجمعی است،برگزار شود.
وظیفه حج در زمان و مکانی معین باید انجام شود تا همه کسانی که آن را برگزار میکنند در یک زمان و یک مکان همدیگر را درک کنند و عمل آنها به شکل عمل گروهی پیاده شود.
حتی وظیفه روزه که طبعش یک عمل فردی است به مراسم عید فطر مربوط میشود تا این فریضه فردی را در یک چهره اجتماعی جلوه دهد.
و بین روزه داران وسیله نشاط حاصل از پیروزی بر شهوات و تمایلات،روز عید پیوند اجتماعی برقرار گردد.
وظیفه زکات نیز به صورتی برگزار میگردد که رابطه انسان با خدا را در قالب اجتماعی در آورد،زیرا رابطه با ولی امر[۳۶]که زکات را به او میسپارند یا با فقیر که مستقیما دریافت میدارد یا به مؤسسه خیریهای که به حسابش میریزند،زکات را قالب اجتماعی جلوه میدهد.
همینطور ملاحظه میکنیم روابط اجتماعی به اشکال مختلف در کنار روابط عبادی بین انسانهای برگزار کننده،که عمل خود را برای خداوند انجام میدهند،برقرار میشود و این نیست مگر به خاطر تاکید بر این مطلب که روابط پرستش در زندگی انسان،نقش اجتماعی دارد و تنها هنگامی موفق خواهد بود که در رهبری روابط اجتماعی،نیروی سازندهای به وجود آورد و بنحو شایستهای بین صفوف خلق هم آهنگی ایجاد کند.
جنبه اجتماعی عبادت،وقتی به اوج خود میرسد که شعائر پرستش در پایگاههای اجتماعی، رمز وحدت باشد و صفوف امت اسلام را بوحدت رهبری کند.
«قبله»یا بیت الله الحرام شعار وحدت است که آئین اسلام از میان قوانین عبادت و نماز آن را مطرح کرده است.این شعائر تنها بعد دینی ندارد،بلکه بعد اجتماعیاش رمز وحدت و اصالت این امت است.
از این رو وقتی قبله جدید توجه به«مسجد الحرام»تشریع شد،مسلمانان مواجه با شرارتهای جدیدی از ناحیه سفیهان و نابخردان قوم شدند که قرآن از آنها پرده برداشته است این نابخردان مفهوم اجتماعی قانون را فهمیده بودند که شرارت میکردند،اینان متوجه شدند که قبله یکی از مظاهر شخصیت،این امت است که خداوند عنوان امت وسط به آنها داده و شاخص وحدت آنان است.
در اینجا گذشته از آنچه درباره نظام کلی عبادات و خصوصیات کلیه آنها بطور عموم در زندگی انسان برشمردیم.باید متذکر شد هر عبادتی امتیاز ویژهای دارد و اثر خاصی در روح عبادت کننده بجای میگذارد و هر کدام به شیوه خاصی راه تمدن را به سوی انسان میگشاید.
ما فرصت بحث گسترده در زمینه یک یک عبادات را به گفتار دیگری موکول میکنیم.من از برخی از شاگردانم خواستهام تا این خلاء را پر کنند.
از خداوند استمداد میطلبم و دست تضرع به درگاهش میگشایم تا ما را از شرف عبادتش محروم نسازد و ما را در زمره بندگان مورد پسندش قرار داده با لطف و عنایت بیدریغش بر ما ببخشاید که رحمتش همه جا را گسترده است.
«و چرا من او را نپرستم،او که مرا آفریده و بازگشتم بسوی اوست»
این نوشته بتاریخ دوم جمادی الاولی سال ۱۳۹۶ هجری قمری پایان یافت.خدای رب العالمین را سپاس و درود و سلام بر محمد و راهبران راستین دودمانش.
جمهوری اسلامی
طرحوارهای از آیة الله سید محمد باقر صدر
مترجم: سید جعفر حجت
این طرح را حضرت آیة الله سید محمد باقر صدر از نجف اشرف در پاسخ گروهی از علمای لبنان نگاشتهاند.
با توجه به عنایتی که در این ایام به مساله جمهوری اسلامی است،از عربی به فارسی برگردانده شد.
بر شما پوشیده نیست که طرح جمهوری اسلامی که پرچم انقلابش به دست توانای حضرت آیة الله العظمی امام خمینی-دام ظله-افراشته شده دنیا را به لرزه درآورد،و در سرزمینهای اسلامی،و بلکه در همه عالم تاثیر مثبت و شگرفی گذاشت،اما پذیرفتن این معنی از دیدگاههای مادی با تردید و انکار تلقی میشود و در نظر آنها ادغام دولت و اسلام و آسمانی کردن مساله حکومت بیمعنی مینماید.
اینان ادعا میکنند:حکومت پدیدهای زمینی است و ارتباطی با آسمان ندارد و هر تلاشی در این زمینه،شعاری بیمحتوی است. با توجه به اینکه در همهی اقطار اسلامی آن جناب را به مهارت و چیرگی در فقه و تبحر در شاخههای معارف اسلام میشناسند،و به تسلط کافی شما بر مکتبها و افکار روز آگاهی دارند،امیدواریم با روشن کردن این مساله،ما را بهرهمند ساخته و بیان فرمائید:«جمهوری اسلامی بر چه اساس فکری استوار است؟»
سید محمد الغروی-الشیخ علی طحینی-الشیخ حسن حریری-الشیخ محمد جعفر شمس الدین-الشیخ راغب حرب.
۲۸ صفر ۱۳۹۹ هجری قمری
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام بر رهبر انسانها،محمد مصطفی(ص)و درود بر خجسته پیشوایانی که از خاندان پاک اویند و بر نیکان و شایستگان اصحابش پس آنگاه،اهتمام مسؤولانهی شما را نسبت به برنامه مبارکی که رایتش توسط آیه الله العظمی امام خمینی افراشته شد،و جانها و دلهای همه مسلمانها بدان شگفته و خرم گردید،ارج مینهم.
میکوشم در طی آنچه میآید،سخنانی را یاد آور شوم که در این فرصت گرانبها،روشنگر راهی شود و به طرح اندیشههای اسلامی و پیشنهادهای قابل اجرا کمک کند.با تاکید بر اینکه،این امام مجاهد،پرچم نهضت را به اهتزاز در آورد و اوست که توانست آن را به پیروزی برساند،در اینجا نیز او صاحب رای متین و پایگاه استوار در برگزیدن بهترین طرح است.و همهی ما مطمئنیم همانگونه که وی به طرزی دلپذیر،طاغوت را نابود و ایران را از تاریکیها بیرون آورد،این پیروزی بزرگ را بارور کرده و به تطبیق کامل آئین اسلام میرساند.و بار دیگر جهان و جهانیان را به شگفتی خواهد نشاند.
حکومت،یک پدیده اصیل اجتماعی در زندگانی بشر است که به دست انبیاء الهی و رسالتهای آسمانی به وجود آمده،پیکر درست و سالم آن برای رهبری جوامع بشری و استوار کردن آن بر پایههای حق و عدالت به منظور ایجاد وحدت و رساندن آن به مسیر اصلی و صحیح از برنامههای پیامبران شکل گرفته است.خداوند میفرماید:
«مردمان یک امت بودند،خداوند پیامبران را مژده رسان و بیم دهنده برانگیخت و با ایشان کتاب حق فرو فرستاد تا بین مردم در آنچه اختلاف دارند،داوری کند و اختلاف نکردند مگر کسانی که پیامبران به سویشان فرستاده شده و دلائل روشن بدانها رسیده بود و این اختلاف از روی ستمگری بود.و مومنان در این اختلافات باذن خداوند به حق هدایتشدند و خداوند آن کس را که بخواهد براه راست هدایت میکند[۳۷]از این آیه به دست میآوریم که مردمان در آغاز یکپارچه بودند،در آن زمانی که فطرت پاک انسانی حکمفرما بود،بینش آنها از زندگی، ابتدائی همشان محدود و نیازشان ساده بود،فعالیتهای اجتماعی موهبتها و استعدادها را شکوفا کرد،امکانات تازهای بوجود آمد چشم انداز بشر وسعت گرفت،آگاهیها افزون و نیازمندیها پیچیده شد.و بدین گونه،اختلاف پا گرفت و بین توانا و ناتوان تناقض بوجود آمد، زندگی اجتماعی محتاج قانونی شد که حق را مشخص کند،دادگری را بر پا دارد.و وحدت جامعه را در چهار چوب سالمی تضمین نماید،و همه استعدادهائی که در آزمایش زندگی رشد کرده بود بجای آنکه موجب کشمکش و دوگانگی و بهره کشی شود،بر محوری قرار دهد که به خیر و آرامش و استقرار همگان بیانجامد.
در این مرحله حساس اجتماعی،حکومت به دست پیامبران ایجاد شد و آنها برای بر پا ساختن حکومتی سالم قیام کردند و خداوند پایههای دولتحق را چنانچه در آیه بالا خواندیم،استوار ساخت.
انبیاء الهی هر یک به نحوی در ماموریت عظیم خود برای بنای یک دولتشایسته کوشش نمودند،گروهی از آنها مانند داود و سلیمان نبی(ع)خود عهدهدار حکومتشدند و موسی-علیه السلام-سرتاسر حیات خود را در بر پا کردن این امر گذارند.
پیامبر اسلام،کوششهای انبیاء گذشته را به بهترین صورت در قالب پاکترین دولت تاریخ در آورد،دولت اسلام نقطه عطفی در تاریخ بشریت است که در آن تمام ویژگیهای یک کومتشایسته به صورت کامل نمایان است،با وجودی که پس از رسول خدا غالب خلفای اسلامی شایستگی نداشتند و در بند اهداف عالیه اسلام نبودند،اما امامت که استمرار نبوت است،کوشش پیگیر خود را برای برگرداندن دولتهای منحرف اسلامی به مسیر درست آن آغاز کرد،ائمه-علیهم السلام-در این راه فداکاریهای بزرگی نمودند و شهادت حسین بن علی-علیه السلام-و یاران پاک و برگزیدهاش،نمودار روشنی از این جهاد بزرگ است.
امامت پس از غیبت کبری به مرجعیت منتهی شد،همانگونه که اصل امامت استمرار پیامبری و نبوت بود.
مرجعیت بار این رسالت بزرگ را به دوش کشید و در در ازنای زمان،به صورت گوناگون در انجام این مهم یا تهیه مقدمات آن سخت کوشا بود.
علمای شیعه،به یاری صالحین و مستضعفین امت اسلامی،زندگی خود را در مبارزه و طرد با اشکال گوناگون باطل سپری کردند و بر اینکه به دولت پیامبران و ائمه که دولتحق و عدل است،تعلق دارند پای فشردند،همان دولتی که همه نیکان روزگار و شایستگان بشر دوست برای برپائیش قیام کرده و مبارزه نمودند.
ملت مسلمان و قهرمان ایران،توانست اساس طرد همیشگی طاغوت را بریزد و بر جاده پیامبران و پیشوایان استوار بماند زیرا این مردم بیش از دیگران با مرجعیتشیعه محشور بود و معارف دینی خود را از این چشمه گوارا مینوشید.
نهضت مقدس ملت مسلمان ایران،در پرتو رهنمودهای مرجعیتشایستهای که الحق امام خمینی-دام ظله-بر فراز قله آگاهی رسالت و سیاست آن قرار دارد،در نبرد تلخ و دردناکش با طاغوتهای کفر در برابر فرعون جدید دلیرانه ایستادگی کرد و بزرگترین شکست را به وی و به پاسداران کفر و استعمار در سرزمینهای اسلامی وارد آورد.
طبیعی است که ایمان ملت مسلمان افزون شود،ایمان به رسالت بزرگش،ایمان به اینکه توانائی را از اسلام به دست آورد،زیرا به نور اسلام و جهادی که مرجعیت اسلامش پی-ریخت و به سخت کوشی قائد بزرگ امام خمینی توانست محکمترین قیود را بشکند و گردن خود را از گرانترین زنجیر اسارت برهاند،پس اسلام رسالت تنها نیست بل رهائی-بخش،و تنها نیروی مقاومی است که این ملت را به پیروزی بزرگ رسانده،و از اینجاست که طرح«جمهوری اسلامی»از جانب این مرجع رشید،تعبیر زندهای است از هدف و شعار اسلامی که از درون جامعه ایرانی بر میخیزد و نتیجه طبیعی این جهاد و ضامن استمرار این ملت در راه نصرتی که خداوند وعده کرده است میباشد.
ملت بزرگ ایران،با قیام به برقراری جمهوری اسلامی و طرح این اندیشه نه تنها به تجدید حیات خود پرداخته،بلکه در این دوران تاریک که همه ملل مسلمان چشم به راه نجات دهندهای هستند که آنها را از سیطره غرب و تمدن فریبا و استعمارگرش رهائی بخشد،و تمام تودههای انسانی نیاز به رسالتی را که به بهرهکشی انسان از انسان خاتمه دهد حس میکنند، پرتوی نجات بخش بر عالم اسلامی و بر سرتاسر جهان افکند:
ملت مسلمان ایران در این لحظات شکوهمند تاریخی و پر از جهاد و قهرمانی که نوید پیروزی و انقلاب واقعی میدهد،برای نخستین بار در قرون اخیر طرح حکومت اسلامی را عنوان میکند و مصمم است که دستور الهی را در یک آزمایش موفق و حیاتبخش قرار دهد،و همچنانکه این مردم شریف،وجدان جهان را برانگیخت و ارزشهای بیاساس مادی را با ارزشهائی که در طول مبارزه نشان داد متزلزل ساخت بار دیگر نهاد بشریت ره گم کرده و درون میلیونها دردمند را با تطبیق رسالت اسلامی به هیجان میآورد و عالم را در نور جدیدی یعنی نور اسلام فرو میبرد،نوری که انسان غربی و مزدورانش مانع پرتو افشانی آن بودند،اینها با اعمال قدرت نظامی،و ارائه تمدنی پوک و فریبا،و با تحریف عقاید،کوشش کردند جهان اسلام را از این روشنی دور نگهدارند تا سیطره خود را حفظ کنند و شرق اسلامی پیوسته دنباله رو تمدن غربی باشد.
اسلامی که به زور سرنیزه و سیاست بازی در دژهای تاریک زندانی بود و هر گروه رنگی به دلخواه بر آن کشیده بود به دست ایرانی مسلمان از تاریکی و اختناق رها شد،لرزهای به جان ستمگران افکند و سمبلی برتر برای ایجاد یک ملت مجاهد و قهرمان گردید،شمشیر برندهای بر علیه طاغیان و پاسداران استعمار از غلاف برون آمد و پایهای برای تولد جدید امتها استوار ساخت،امام خمینی با پرده برداشتن از چهره نهفته اسلام،نه تنها به بهترین دلیل بر توانائی اسلام و قهرمانی ملت ایران ارائه داد،بلکه بزرگی جنایت زندانبانان اسلام و کسانی را که نمیگذاشتند اسلام شناخته شود و نیروی شگرف سازندهاش بکار افتد،مبرهن نمود.و به زودی این فروغ نوین اسلام که به دست مسلمان ایرانی پرتو افکنده رژیمهائی را که مزدورانه نام اسلام بخود بستهاند رسوا میکند،بدان گونه که رژیمهای ضد اسلامی را رسوا کرد.
پایههای فکری و اساسی جمهوری اسلامی
با در نظر گرفتن خصوصیات معنوی ملت ایران:
بینشی که از اسلام به عنوان برنامه اساسی زندگی دارند.
ایمانشان به مرجعیت مبارز و زعامت آگاه و مجاهدی که این مردم را در سختترین دوران مبارزه به غلبه بر طاغوت و پیروزی رهنمون شد.
و با توجه به کرامت انسان ایرانی و سهم بزرگ وی در آزادی و برابری و سازندگی اجتماع نوین اسلامی،امور زیر را که پایههای فکری و اساسی جمهوری اسلامی است ارائه میدهیم:
۱- حاکمیت مطلق از آن خداوند است،تحکیم این حقیقت بزرگ،عظیمترین انقلابی است که به وسیله انبیاء الهی آغاز شد و به خاطر آزاد کردن انسان از بردگی انسان خود را در میدان این مبارزه افکندند،مقصود از حاکمیت مطلق خداوند اینست که:انسان آزاد است و هیچ کس و هیچ طبقه و هیچ گروه بروی سروری ندارد و سیادت و آقائی ویژه خداوند است،این اصل هر گونه زورگوئی و بهره کشی و سلطه انسان را بر انسان نابود میسازد.
پادشاهان سرکشان روزگار نیز دوران درازی از این حق الهی دم میزدند،لکن این با آنچه انبیا مردم را با شعار:لا اله الا الله به آن دعوت کردند،اساسا متفاوت است.این ستمگران،اسما حکومت را به خدا نسبت میدادند تا خود از آن بهره بگیرند،و به نام خدا هر که را خود میخواستند بر سر مردم مسلط میکردند،ولی پیامبران و کاروانی که به رهبری آنها در راه آزاد کردن انسانها حرکت کرده است،به حاکمیت مطلق الهی ایمان داشتند و خود را از هر گونه تفوق طلبی و برتری جوئی که چه بسا در قالب انسان دوستی عرضه میشد دور نگهداشته و حاکمیت«الله»را به صورت واقعی در آئین خود مجسم کردهاند و هیچ فرد و گروه یا خاندانی نمیتواند از آن برای سلطه جوئی سوء استفاده کند و تا زمانی که«الله»اساس حاکمیتها و نظام اسلامی جلوهگاه آن حکومت باشد،خود بخود همه فرمانروائیها و حاکمیتهای ظالمانه،به وسیله این آئین از میان میرود.
۲- اساس قانونگذاری در جمهوری اسلامی احکام اسلام است و همه برنامهها در پرتو شریعت اسلامی وضع میشود بدین روش:
الف: احکامی که ثابت بودن آن در فقه اسلامی روشن شده است،به اندازه ارتباطش با زندگی اجتماعی،جزء ثابت و استوار قانون اساسی شمرده میشود.
ب: در احکامی که مجتهدان بر اساس اجتهاد مشروع چند رای مختلف دارند،«قوه مقننه»در برگزیدن یکی از آنها بر اساس مصلحت جامعه آزاد است.
ج: برای اموری که مشمول حکم قاطع وجوب و حرمت نباشد،«قوه مقننه»که نماینده ملت است،آنچه را مصلحت مردم میداند،به صورتی که معارض با اساس قوانین اسلام نباشد، قانون وضع میکند.
قلمرو این قانونگذاری،شامل همه مواردی که شرع آنها را به صلاحدید خود مردم واگذاشته و به مکلف آزادی عمل-در حد عدم معارضه با سایر احکام اسلامی-داده است،میشود.و این بخش را-بخش آزاد قانون گذاری-مینامیم. ۳-«قوه مقننه»و«قوه مجریه»مستند به مردم است،و در حقیقت امت است که در چهار چوب قانون اساسی اسلام عهدهدار این دو امر مهم میباشد.و این حق خلافتی است که خداوند به بشر عنایت فرموده و امت با داشتن چنین خلافتی رشیدانه،احساس مسئولیت میکند،زیرا با سمت«جانشینی خدا»در زمین تصرف میکند با این وصف حتی امت نیز اساس حاکمیت و سلطه نیست،و تنها در برابر خداوند مسئول حمل امانت او میباشد.
انا عرضنا الامانة علی السموات و الارض و الجبال فابین ان یحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه کان ظلوما جهولا.[۳۸]
ما امانت را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه کردیم و همه از حمل آن سر باز زدند و ترسیدند،و انسان حمل آن را به عهده گرفت،هر آینه او ستمگر و نادانست».
مردم چگونه عهدهدار این دو امر میشوند؟
چگونگی اقدام مردم در پدید آوردن«قوه مقننه»و«مجریه»به صورت زیر است:
اول: بر مردم است که رئیس حکومت را(خواه به نام نخست وزیر و خواه به نام ریاست جمهوری، هر یک که عهدهدار اداره مملکتشود)پس از آنکه از طرف مرجع کاندیدا شد، انتخاب کنند[نحوه نامزد شدن رئیس از ناحیه مرجع در شماره چهارم بیان میشود]و رئیس انتخاب شده،خود اعضاء حکومتخود را معین مینماید.
دوم: مردم با انتخاب آزاد و مستقیم،مجلسی را از اهل حل و عقد(مجلس موسسان)بوجود میآورند وظایف مجلس موسسان بدین شرح است:
الف: رسمی کردن اعضائی که رئیس مملکت برای اجرای قوانین برگزیده است.
ب: برگزیدن یکی از آراء اجتهادی طبق مصالح مردم.
ج: پر کردن بخش آزاد قانونگذاری،با جعل قوانین مناسب.
د: نظارت بر هیئت دولت در اجرای قوانین،با داشتن حق مواخذه و استیضاح.
۴- مرجعیت صالح و شایسته نماینده شرعی اسلام است،و مرجع از ناحیه شرعی نائب عام امام علیه السلام میباشد و در حکومت اسلامی بر امور زیر ولایت دارد:
۱- پایه اساسی،حکومت اوست و دولت بواسطه ولایت او ارزش پیدا میکند،و فرماندهی ارتش به وی اختصاص دارد.
۲- تعیین کاندیدا و یا امضای کاندیدای انتخاب شده برای ریاست قوه مجریه از شئون مرجعیت است و تعیین و امضای او از کسی که در انتخابات کاملا پیروز شده،به معنی اعطای ولایت و وکالتشرعی میباشد،و این تعیین و امضاء به رئیس قداست و شرعیت میدهد.
۳- تشخیص اینکه قانون اساسی وضع شده برابر با شریعت اسلامی استیا نه؟در صلاحیت مرجع میباشد.
۴- قطعی کردن قوانین اجتماعی(که در بخش آزاد قانونگذاری وضع شده)در اختیار مرجع است.
۵- اگر در موارد گذشته اختلافاتی پدید آید،مرجع دادگاهی برای بررسی اقامه مینماید.
۶- مرجع برای رسیدگی به شکایات و مرافعات و حفظ حقوق ستمدیگان در همه نقاط کشور محاکم صالحه برپا میکند. و همچنین مرجع مجلسی را مرکب از صد نفر روحانی آگاه و روشن گرد می-آورد.افراد این مجمع از علمای بزرگ حوزهها و شهرستانها و گویندگان و نویسندگان و متفکرین اسلامی برگزیده میشوند و حد قال باید ده مجتهد در بین آنها باشد و مرجعیت در این مجلس امور زعامتخود را در دست میگیرد و این مجلس را«شورای مرجعیت»نام میگذاریم.
مرجعیت چیست و در چه کسی تحقق پیدا میکند؟
مرجعیتحقیقتی اجتماعی است که در امت اسلامی وضع شده و بر اساس موازین شرعی استوار است،و در حال حاضر در رهبر انقلاب ایران(امام خمینی دام ظله)که حدود یستسال است ملت را رهبری میکند و مردم ایران به واسطه رهنمودهای دلیرانه و آگاهانه وی به پیروزی رسیدهاند،تحقق یافته است.و اما بطور عموم بعنوان ممثل اعلای دولت اسلامی در طول زمان میباید در کسی تحقق یابد که به ویژگیهای زیر آراسته باشد:
اول: دارا بودن صفات مرجع دینی از اجتهاد مطلق و عدالت.
دوم: اصول فکری وی که از خلال تالیفات و مباحثش بدست میآید،روشنگر ایمان وی به حکومت اسلامی و ضرورت پاسداری از آن،باشد.
سوم: مرجعیت او به روشی که پیوسته در تاریخ شیعه مورد قبول بوده،فعلیتیافته باشد.
چهارم: اکثر اعضاء«مجلس شورای مرجعیت»صلاحیت او را تایید نمایند،علاوه بر این گروه زیادی از کارگزاران دینی(که تعداد آنها در قانون اساسی مشخص میگردد)مانند علماء و طلاب حوزههای علمیه و ائمه جماعت و گویندگان و متفکرین اسلامی شایستگی وی را تائید کنند:
در صورت تعدد مراجع صلاحیتدار،مردم در یک رفراندوم،حق تعیین یکی از آنها را دارند.
۵- همانگونه که گذشت مردم صاحب حق و عهدهدار حمل این امانت(حکومت)هستند،و همگی نسبت به این حق در برابر قانون مساویند،و فرد فرد آنها حق رای و فعالیتسیاسی به گونههای مختلف دارند،همانگونه که در انجام مراسم و شعائر دینی و مذهبی خود آزادند،و دولت وظیفه دارد این آزادی را برای هموطنان غیر مسلمانی که از نظر سیاسی او را پذیرفتهاند و در چهار چوب عقاید عمومی با وی اشتراک دارند،فراهم آورد.
۶- جمهوری اسلامی ایران به حکم رسالت و مسئولیت عظیمی که دارد،در داخل و خارج ایران وظایف تاریخی بزرگی به عهده دارد،اما در داخل ایران باید:
(۱) اسلام را در همه شئون زندگی تطبیق نماید.
(۲) با محو هر گونه نظام طبقاتی در معیشت و با برقرار کردن اقتصاد سالم اسلامی و باز گرداندن پخش ثروت به روشهای مشروع و فراهم آوردن وسائل راحت برای فرد فرد ملت، آسایش جامعه و تعادل اجتماعی را تامین نماید.
(۳) در شناساندن اسلام واقعی بکوشد و شخصیت مردم را بر اساس فرهنگ اسلامی طوری تربیت نماید،که پیوسته حافظ انقلاب اسلامی باشند.
و در خارج ایران:
الف: مشعلدار هدایت اسلام در سراسر گیتی باشد.
ب: در امور سیاسی و مبادلات خارجی جانبدار حق و عدالت و نمایانگر نمونه اعلای اسلام باشد.
ج: فریادرس همه مستضعفین و رنجدیدگان جهان و ستیزه جوی استعمار و طغیان،بویژه در سرزمینهای اسلامی که ایران جزء جدا ناشدنی آنست،باشد. باید دانست که هرگز اهداف دولت قرآن پایان نمیپذیرد،زیرا کلمات الهی پایان ناپذیر است و حرکت بسوی الله در مسیر مطلق متوقف نمیشود و اینست راز نیروی شگرف دولت اسلامی و توانائی انقلابی و ابداع همیشگی آن در مسیر حرکت انسان بسوی خدا.
قل لو کان البحر مدادا لکلمات ربی لنفد البحر قبل ان تنفد کلمات ربی و لو جئنا بمثله مدادا[۳۹]«بگو اگر دریا برای نگارش کلمات پروردگارم مرکب شود،دریا پایان میپذیرد پیش از آنکه سخنان پروردگارم تمام گردد،گر چه همانند آنرا کمک بگیرند»
در پرتو آنچه گذشت میتوانید مبانی فقهی طرح گذشته را بشرح زیر بدست آورید:
۱- ولایت اصالة برای کسی جز خدا نیست.
۲- نیابت عامه مجتهد مطلق و عادل و با کفایت از امام علیه السلام طبق فرموده ولی عصر عجل الله فرجه میباشد:
و اما الحوادث الواقعة فارجعوا فیها الی رواة احادیثنا فانهم حجتی علیکم و انا حجة الله علیهم «اما در پدیدههای زمان و رویدادهای تازه به راویان احادیث ما مراجعه کنید،هر آینه حجت[۴۰]من بر شما هستند و من حجتخدا بر ایشانم».
این نص میرساند که آنها در همه رویدادهای زمان به اندازهای که مطابقت اصول زندگی را با شریعت اسلام تضمین نمایند،مرجع مردم میباشند زیرا دستور مراجعه به آنها از جهتی که بازگو کننده احادیث ائمه و حاملین آئین اسلامند به آنها حق ولایت و سرپرستی بر تطبیق احکام اسلام و نظارت کامل بر اجرای آن میدهد.
۳- خلافت عمومی مردم بر اساس شوری که به آنها حق میدهد عهدهدار امور خود باشند،در ضمن اشراف و نظارت نائب امام قرار دارد.
۴- نظریه اهل حل و عقد که دورانی از تاریخ و جامعه اسلامی تطبیق شد،با در نظر گرفتن ویژگیهای زمان لازم است با توجه به قاعده شوری و نظارت مرجع،بصورت مجلسی در آید که اعضاء آن نماینده واقعی مردم باشند.
از خلال مطالب فشردهای که بیان شد،میتوانید شکل حکومت اسلامی را با سایر انواع حکومتها مقایسه کنید و اختلافات اساسی آنها را با اسلام بدست آورید:
اولا: از ناحیه چگونگی پدید آمدن دولت و رشد تاریخی آن،همه آراء و نظریاتی را که اظهار شده مطرود و نادرست دانسته و ایمان داریم،دولت پدیدهای است ناشی از ولایت انبیاء الهی که در بخش معینی از تاریخ بشریت بوجود آمده.
[نظریات اظهار شده درباره پیدایش دولت در تاریخ عبارتست از:
الف: حاکمیت زور و اعمال قدرت،حکومت را بوجود آورده.
ب: اعطای حق پادشاهی و حکومت به سلاطین از ناحیه خداوند است.
ج: قرار دادهای اجتماعی حکومت را به وجود آورده است.
د: دولت از خانواده ریشه گرفته است.]ثانیا: در زمینه وظایف دولت،نظام فردی که بر اساس اصالت فرد است،و روش اشتراکی را که بر اصالت جامعه استوار شده نادرست میدانیم و معتقدیم که حکومت اسلامی تطبیق قوانین الهی است که تعادل بین فرد و جامعه را برقرار مینماید،و جامعه واقعیتی جداگانه در برابر فرد آن گونه که هگل میگوید ندارد،بلکه جامعه مجموعهای از افراد و گروههائی است که باید مورد حمایت و رعایت قرار گیرد.
ثالثا: از نظر شکل حکومت:حکومت اسلام حکومت قانون است و به بهترین شکل بر قانون متکی میباشد،زیرا قانون اسلام بر حاکم و محکوم بنحو مساوی سیطره دارد،و بنابر این رژیمهای پادشاهی و همه سیستمهای حکومت فرد بر مردم و نظام اشرافی از نظر اسلام نادرست است.
رابعا: حکومت اسلامی دارای تمام امتیازات یک دموکراسی است،بدون آنکه نواقص آنرا دارا باشد و بآن امتیازاتی اضافه میکند که از انحراف مصون باشد.در نظام دموکراسی،مردم سرچشمه سیادت میباشند ولی در اسلام مردم مرکز جانشینی از ناحیه خدا و پایگاه مسؤولیت در برابر او هستند.
در دموکراسی،قانون پدیدهای کاملا انسانی است و در بهترین شکل آن که بندرت واقع میشود،همیشه اکثریت بر اقلیت تحکم نموده و حق آنها را نابود مینمایند،ولی در اسلام بخش ثابت قانون اساسی،احکام الهی است و این دسته از احکام الهی،ضامن واقع بینی قانون اساسی میباشد و نمیگذارد هیچ گونه تبعیضی بوجود آید.
بعنوان مثال: اگر اسلام ملکیت همگانی و ملکیت دولت را در جنب ملکیتخاصه[۴۱]قرار داده، ناظر به این نیست که این تقسیم نتیجه جنگطبقاتی یا ترجیح مصالح گروه خاصی است، بلکه نشان دهنده موازین حق و عدالت است و از این جهت این قانون گذاری پیش از پدید آمدن آن مرحله از جنگ طبقاتی که مارکس آنرا شرط پیدایش چنین قانونی در جامعه میداند،بوجود آمد.
خامسا:حکومت اسلامی گرچه از نظر مشخص کردن قدرتها به نظامهای(برگزیدن فرد) شباهت پیدا میکند ولی بطور کلی با نظامهای دولتهای سرمایهداری که دموکراسی آنها بر اساس جدائی قوه مقننه از مجریه قرار گرفته تفاوت چشم گیری دارد،در حکومت اسلامی همیشه دولت در فردی تحقق پیدا میکند که خصوصیاتش را قوانین شرع معین کرده یا مردم مستقیما او را برگزیدهاند،و یا حاکمیتخود را هم از ناحیه شرع و هم از ناحیه انتخاب مردم بدست آورده باشد.
در این مختصر فرصت آن نیست که بطور مشروح تفاوتهای حکومت اسلام را در تجدید قدرتها و رابطهها،با سایر رژیمهای حکومتی بررسی نمائیم.و این طرح فشرده فقهی،به اختصار پاسخ شما علماء اعلام را در بر دارد و به صورت اجمالی پایههای فکری جمهوری اسلامی را که ملت مسلمان ایران به رهبری امام خمینی دام ظله ارائه داده بازگو میکند، ناگفته نماند که این تنها نظریهای است قابل بررسی و تطبیق و میتواند در این زمینه مساله را از دیدگاه اسلام روشن کند،از خداوند بزرگ خواهانم که شما را در پناه خود محفوظ دارد و به خدمتگزاری در راه اسلام و بر افراشتن لوای حق کامیاب گرداند.
و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته
نجف اشرف-محمد باقر صدر
۶ ربیع الاول ۱۳۹۹ ه.ق.
پانویس
- ↑ ان الله لا یغیر ما قوم حتی یغیروا ما بانفسهم.
- ↑ کنتم خیر امة اخرجت للناس،تامرون بالمعروف و تنهون عن المنکر و تؤمنون بالله.
- ↑ و کذلک جعلناکم امة وسطا لتکونوا شهداء علی الناس.
- ↑ الذین ان مکناهم فی الارض اقاموا الصلوة و آتوا الزکاة و امروا بالمعروف و نهوا عن المنکر و لله عاقبة الامور.
- ↑ مجله«الاضواء»ارگان رسمی«جماعة العلماء نجف»است.این مجله افتخاری داشت که مقالات آیة الله شهید را منتشر سازد.آیه الله با پوزش از اینکه درسهائی از قرآن را به برداشتهائی از آن تبدیل میسازند خدمت بسیار با ارزشی به قرآن نمودهاند که آنرا در زندگی و برداشتهائی برای بر خورداری عموم وارد ساختهاند.
- ↑ توبه ۹۵.
- ↑ عنکبوت ۱۰:و هر گاه نصرتی از پروردگارت فرا رسد،گویند ما با شما بودیم مگر خدا به آنچه در دل جهانیان میگذارد آگاه نیست.
- ↑ نساء/۷۲.
- ↑ توبه ۴۲:این سوگند را«یمین غموس»میخوانند و اینان را علاوه بر ترک جهاد برای سوگند هم معاقبند(مترجم).
- ↑ توبه/۷۲
- ↑ توبه/۱۲۰-۱۲۱
- ↑ اقتباس از آیه و ان یکاد الذین کفروا... (قلم ۵۱)
- ↑ ا جعلتم سقایه الحاج و عمارة المسجد الحرام کمن آمن بالله الیوم الاخر و جاهد فی سبیل الله لا یستوون عند الله و الله لا یهدی القومالظالمین(توبه/۱۹)
- ↑ ما کان للمشرکین ان یعمروا مساجد الله شاهدین علی انفسهم بالکفر اولئک حبطت اعمالهم و فی النار هم خالدون(توبه/۱۷)
- ↑ انما یعمر مساجد الله من آمن بالله و الیوم الاخر و اقام الصلوة و اتی الزکاه و لم یخش الا الله فعسی اولئک من المهتدین(توبه/۱۸)
- ↑ من عمل صالحا فلنفسه و من اساء فعلیها ثم الی ربک ترجعون (جاثیه/۱۵).
- ↑ ان الذین امنوا و الصالحات سیجعل لهم الرحمن ودا(مریم/۶۹)
- ↑ توبه/۱۹
- ↑ توبه/۱۷٬۱۸:«مشرکان تا وقتی شاهد کفر خود باشند،حق آبادانی مساجد خدا را ندارد. اینان اعمالشان بیارزش،و جایگاهشان بطور جاودان و آتش است:تنها کسانی باید مساجد خدا با آباد سازند که خدا و روز قیامت را باور داشته،نماز به پا دارند،زکات بپردازند و از احدی جز خدا،نهراسند.امید است اینان از راه یافتگاه باشند».
- ↑ قصص/۸۳:این خانه بلند پایه آخرت را،از آن کسانی قرار میدهیم که نخواهند در زمین بنلد پروازی و فساد کنند که پایان کار به نفع تقوا پیشگان است
- ↑ انفال/۲۹:ای باور آوردگان!خدا و پیامبرش را در آنچه مایه حیات شما است پاسخ گوئید و بدانید که خداوند،میان یک انسان و دلش فاصله میاندازه و شما به سوی او محشور میگردید.»
- ↑ خدایا من عالیترین پایگاه عزتم را کمترین دریوزگی عبادتت میدانم.
- ↑ دنیای شما نزد من از آب بینی بزی،بیمایهتر است.
- ↑ مقصود از نیاز به برقراری ارتباط با مطلق،پیوند با یک قدرت و نیروئی است که بتواند به تامین نیازهای انسان بطور گسترده و عام در تمام مراحل زندگیاش در این دنیا بپردازد و تامین آیندهاش در جهان دیگر بنماید.از آنجا که خواستهای انسان در دوران زندگی مادی پیوسته موقت و زودگذر است،زیرا ناشی از نیازی مرحلهای و موقت میباشد.از این رو میکوشد تا با مطلق ارتباط بر قرار کند.در توضیح این مطلب باید گفت! از گاهی که انسان به دنیا میآید با مراقبتها و کمکها و هدایتهای دیگران زندگیاش را آغار میکند.و هر گاه این مراقبتها صورت نگیرد،فرزند انسان نخواهد توانست جانی سالم بدر برد و زندگیاش را ادامه دهد.ضعف و ناتوانی انسان در حفظ و استقلال زندگی مادی، نشانه یک وابستگی بنیادی در زندگی عمومی است«خلق الانسان ضعیفا»چیزی که هست در مقام درک و فهم انسان،نیازهای مادی و وابستگیهای حسی و عاطفی که همه محدود و نسبی هستند زودتر جلب توجه او را میکنند تا نیاز مطلق. نیازهائی که به خوراک و خواب و امنیت و راحت انسان مربوط میشود تا نیاز به چیزهای دیگر که نیاز به مال و جاه و شهوت و عواطف خانوادگی و میهنی و ملی و حقیقتخواهی و علم طلبیاش را و سایر نیازهایش را این نیازها همه از حد موقت و مرحلهای تجاوز نمیکند و نمیتواند برای انسان نیازی پایدار و همه جائی و همه حالی باشد،ولی نیاز به مطلق یعنی خالق آفریننده جهان و انسان که برای او حدی که او را محدود کند وجود ندارد،و نسبت به انسان هم مشمول مرحله خاص و نیاز موقتش نیست،نیازی است پایدار و ثابت در مقابل نیازهای دیگر که وقتی تامین شد به فکر مرحله بعد میافتد و در یک حد توقف نمیکند. نیازهای نسبی این چنیناند.انسان آنها را وقتی به نیازش رسید پشتسرمیگذارد و به مرحله دیگر میپردازد.
- ↑ لا تجعل مع الله الها «آخر فتقعد مذموما»مخذولا(اسرا/۲۲)
- ↑ یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه (انفاق/۶)
- ↑ و من جاهد فانما یجاهد لنفسه ان الله لغنی عن العالمین(عنکبوت/۶).
- ↑ فمن اهتدی فانما یهتدی و من صل فانما یضل علیها(زمر/۴۱)
- ↑ نور/۳۹«اعمال کافران همچون سرابی در بیابان،تشنه را به فکر آب میاندازد و چون بدان دستیابد آن را ناچیز داند و خداوند در نزد خود پیدا کند»
- ↑ ما تعبدن من دون الله الا اسماء«سمیتوها انتم و آباءکم ما انزل الله بها من سلطان (یوسف/۴۰).
- ↑ ا ارباب متفرقون خیر ام الله الواحد القهار (یوسف/۳۹)
- ↑ ذلکم الله ربکم له الملک و الذین تدعون من دونه ما یملکون من قطمیر (فاطر/۱۳).
- ↑ نساء/۶۵«چرا در راه خدا و در راه مردان و زنان و کودکان مستضعف جنگ نمیکنید...؟
- ↑ ان استطعت ان لا تاکل و لا تشرب الا الله فافعل .
- ↑ اعتکاف-بمعنی گوشه گیری از خلق و بعبادت پرداختن در مسجد استحداقل این انزوا سه روز است که روزها را باید روزه گرفت و جز برای ضرورتی از مسجد خارج نشد اعتکاف را احکامی است که در کتب فقه مستعرضاند.
- ↑ مجتهد فقیه
- ↑ سوره بقره/۲۱۳.
- ↑ سورء احزاب/۷۲.
- ↑ سوره کهف/۱۰۹
- ↑ کمال الدین باب ۴۵ توقیع چهارم صفحه ۴۸۴ طبق آخوندی+وسائل الشیعه ج ۱۸/باب ۱۱/ح ۹ صفحه ۱۰۱.
- ↑ ناگفته نماند ملکیتخاصه بدان معنی که در نظام سرمایه داری یا سایز نظامها جود دارد نیست،ملکیتخاصه اسلام داشتنی است در محدوده ایمان و اخلاق و قوانین اسلام نه داشتنی آزاد که از هر کجا انسان بخواهد بدست آورد و هر گونه خواست مصرف کند. «مترجم»







