کتابخانه:فرهنگ صفات (بایدها و نبایدهای اخلاقی) ج 1

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
فرهنگ صفات (بایدها و نبایدهای اخلاقی) - جلد اول
مشخصات کتاب
Farhng Sefat - j1.JPG
نویسنده عباس اسماعیلی یزدی
زبان فارسی
ناشر مسجد مقدس جمکران
محل انتشارات قم
تاریخ نشر ۱۳۸۶
قطع ?????
شابک ۹۷۸-۹۶۴-۹۷۳-۱۹۹-۳
دانلود ?????

محتویات

سخن ناشر

رهبران آسمانی و پیشوایان معصوم که خود از عالی‌ترین سجایای اخلاقی و برترین کریمه هایب انسانی برخوردار بوده‌اند و در حمایت و هدایت افراد جامعه و ارشاد گمشدگانِ راه فضیلت، مرتفع‌ترین قله‌های بی قراری و اهتمام را فتح نموده‌اند، با گوهرهای ناب همچون «تخَلَّقُوا بِأَخْلاقِ اللَّهِ« جامع‌ترین و زیباترین برنامه‌های انسان سازی را فرا راه مردم قرار داده، همواره و در همه حال آنان را به خلق‌های نیک و صفات متعالی فرا خوانده‌اند.

امید می‌رود رساله حاضر - که در راستای ابلاغ و تبیین فرازهایی از این فراخوان مبارک تهیه شده - گامی به سوی این هدف مقدّس بوده و نشر آن که با عنایت تولیت محترم مسجد مقدس جمکران توسط این انتشارات - که اعتلای مکتب اخلاقی اسلامِ ناب محمّدی و علوی را سر لوحه برنامه‌های خود قرار داده - زمینه توجه خاص و رضایت حضرت بقیه اللَّه الاعظم أرواحنا فداه را فراهم آورد. إن شاء اللَّه مدیر مسؤول انتشارات مسجد مقدّس جمکران حسین احمدی

نگاهی به جهان

بسم اللَّه الرحمن الرحیم سپاس بیکران بر آفریدگار حکیم، درود فراوان بر صاحب اخلاق عظیم و سلام بی پایان بر پیشوایان اخلاق و دین.

بشر در آستانه قرن بیست و یکم در حالی گام‌های به ظاهر استوار خود را بر پهن دشت گیتی نهاده که به مدد استعداد ژرف و به برکت استمداد از نیروهای شگفت انگیز نهفته در طبیعت، توانسته است تا حدود زیادی زنجیرهای گران جهل نسبت به عالم خارج از وجود خویش را از هم گسسته، و دروازه‌های دانش و تمدّن و تکنیک را - که دستیابی به آن از آرزوهای دیرینه او بوده است - بگشاید. اینک او از یک سو پای بر عرصه فضای بی کرانه بسیار شگفت انگیزی دارد که مردان دانش، نبوغ‌های خارق العاده و جستجوگران عرصه‌های علم و فن آوری را مات و مبهوت ساخته است، از سوی دیگر در عمیق‌ترین اقیانوس‌های جهان به کند و کاو و جستجو پرداخته، و در برابر دیده‌ها و نادیده‌های حیرت انگیز آن به نظاره ایستاده است.

از یک سو با دستیابی به دانش هسته‌ای، دل کوچک‌ترین ذرّات ماده را شکافته و به عظیم‌ترین نیروهای موجود در آن پی برده است، از سوی دیگر به مدد کشف قوانین حاکم بر طبیعت، از بزرگ‌ترین و دور دست‌ترین کهکشان‌های آسمان بلند خبر می‌دهد. مسافت‌های بسیار دور را در کم‌ترین زمان در می‌نوردد. از دورترین نقاط گیتی، کوچک‌ترین حرکت مشکوک دشمن را ارزیابی می‌کند. قلّه‌های قدرت را یکی پس از دیگری فتح می‌نماید. حجاب‌های بی خبری را از جهان پیرامون خود می‌زداید، و به مدد توان علمی حیرت آور خود با جای جای زمین در ارتباط است.

امّا اسفا و صد افسوس که بر فراز رفیع‌ترین قلّه‌های قدرت و توانایی تا چه اندازه در برابر امیال و خواسته‌های ناروای خویش ناتوان! و در اوج ارتقای علمی و آگاهی از ناشناخته‌های طبیعت تا چه حدّ از خود و مکنونات شگفت انگیز نهاد خویش بی خبر! و در عصر جنبش اطلاع رسانی و دوران جهش و شکوفائی ارتباطات تا چه مقدار نسبت به هم نوعان خویش بیگانه! و سر انجام در کنار آن همه پیشرفت‌های حیرت انگیز مادی، علیرغم بیانیه‌های زیبا، اطلاعیه‌های جذّاب، قطعنامه‌های تحسین برانگیز و بلندگوهای پرهیاهوی جمعیت‌ها، مؤسّسات و سازمان‌های به اصطلاح مدافع آزادی، دموکراسی و حقوق بشر، تا کجا از حق و حقیقت، آزادی و آزاد اندیشی، فضیلت و بزرگواری، عدالت خواهی و نوع دوستی، و همدلی و خدمت گزاری به دور است!

اسفا که بشر امروز در حالی که چنگال‌های نکوهیده‌ترین صفات حیوانی گریبان نفس و روح او را می‌فشارد، و زشت‌ترین گرایش‌های نفسانی، وبال جان و خرد او گشته است، به جای آنکه در جهت دستیابی به ارزش‌های والای انسانی، حقایق و فضیلت‌های متعالی، صفات کریمه و اخلاق بزرگوارانه گام برداشته و از رذائل اخلاقی، خصلت‌های نکوهیده و صفات ناپسند بگریزد، به گردهمایی، سخنرانی، برپایی کنفرانس و در نهایت، صدور بیانیه و انتشار گزارش کار بسنده کرده، و از سرنوشت شومی که مشعل فضیلت، کرامت انسانی و حیات معنوی او را به شدّت مورد تهدید قرار داده، سخت غافل است!

حرکت در جهت ارتقای دانش، پیشرفت تکنولوژی، کشف رمز و رموز جهان هستی، و تلاش همه جانبه جهت حلّ انبوه مجهولات، و پاسخ به پرسش‌های فراوان بشر، امری است اجتناب ناپذیر و پشتوانه عظیم آن حسّ کنجکاوی و انگیزه کمال جویی انسانی است، لیکن خلاصه کردن تلاش‌های شبانه روزی و فعالیت‌های زندگی به این امر، و به موازات آن روگردانی از ارزش‌های اصیل معنوی و پشت پا زدن به کمالات اخلاقی و فضایل انسانی، نه تنها نتیجه‌ای معقول و حاصلی مقبول به بار نمی‌آورد، بلکه قلب‌ها را پیوسته تیره تر، مشعل کرامت انسانی را روز به روز کم فروغ تر، و در نهایت، اصول و موازینی را که حیات سالم انسانی مستلزم آن است به طور کلّی پایمال خواهد ساخت.

فضایل اخلاقی از ارزش‌های فطری، همیشگی و ابدی است و به هیچ وجه نباید آن‌ها را در زمره امور قرار دادی و اعتباری به حساب آورد. حیات انسانی و فضیلت‌های معنوی، لازم و ملزوم یکدیگرند. انسان منهای ارزش‌های اخلاقی، انسان نیست، و تلاش در زمینه دستیابی به دانش و تکنولوژی بدون فعالیت در جهت اعتلای معنوی، حرکت تکاملی و پیشرفت و ترقی محسوب نمی‌گردد.

بسنده کردن به اعمال ظاهری و سهل انگاشتن کمالات نفسانی که متأسفانه به شکل یک سنّت مقبول همگانی دامن گیر خاص و عام گشته و امّت اسلامی را به صورت یک جامعه قشری و بی خاصیت مبدّل ساخته است نیز به مثابه پایمال نمودن اهداف والای صاحبان شریعت، و محرومیت ابدی از دستیابی به امری است که انسان برای آن خلق گردیده است.

و از آنجا که مرتفع ساختن پرده‌های تاریک کفر از صفحه قلب و زدودن زنگارهای سیاه شرک از لوح سینه، و ارتقاء معرفت دینی و اعتلای روحی و رشد معنوی، و نیل به مقامات عالی انسانی جز در سایه تطهیر باطن از رذائل اخلاقی و پاک سازی نفس از صفات ناپسند میسّر نمی‌گردد، پیامبران الهی و رهبران آسمانی و پیشوایان معصوم علیهم السلام همواره کوشیده‌اند پیروان خود را از زشتی‌های درون و گرایش‌های نکوهیده آگاه ساخته، و آنان را از خلق‌های ناپسند و صفات حیوانی پاک سازند و به اخلاق نیک و ارزش‌های پسندیده متصف گردانند تا موانع برخورداری از مزایای حیات انسانی از وجود آنان مرتفع گشته و زمینه بهره مندی از جوار قرب و ضیافت گاه خلوت انس برای آنان فراهم گردد.

به لطف حضرت پروردگار و عنایت ویژه پرچمدار فضیلت و آموزگار بزرگواری، مهدی صاحب زمان - عجّل اللَّه تعالی فرجه الشریف - نجات بخش انسان‌ها، سوّمین بخش از سلسله بحث‌های تربیت و اخلاق با عنوان «فرهنگ صفات« در اختیار دوست داران این مباحث قرار می‌گیرد و از اینکه به عللی مدتی طولانی در چاپ آن تأخیر افتاد پوزش می‌طلبم و از دوستانی که ما را در ارائه این بضاعت اندک یاری نموده‌اند خصوصاً از سرور گرامی، فاضل ارجمند جناب آقای ناصر غفراللهی بی نهایت سپاسگزارم.

۱۵ شعبان ۱۴۲۸ قمری

عباس اسماعیلی یزدی

بخش اوّل

فضیلت‌های اخلاقی و صفات عالی انسانی

اوج گیری استوانه‌های ماندگار روحانی در آسمانِ معرفت و معنویت، پیشرفت‌های چشمگیر شخصیت‌های بزرگ انسانی در عرصه‌های گوناگون معنوی و مادی، و پیروزی‌های درخشان چهره‌های ممتاز اجتماعی در زمینه‌های مختلف زندگی به برکت عزم و اراده پولادین، و مرهون انگیزه قوی و همّت بلند آنان بوده است.

الف) درآمدی بر مباحث اخلاقی و ارزشهای متعالی

نقش فضایل اخلاقی وصفات برجسته انسانی

فضیلت‌های اخلاقی و خلق‌های ناپسند از دیر زمان مورد عنایت اندیشمندان، عالمان و مربیان اخلاق بوده و نقش و تأثیر آن‌ها در زندگی و شکل دادن به جوامع انسانی از مباحث علمی و فلسفی بسیار مهمی است که توجّه دانشمندان امور تربیتی را همواره به خود جلب می‌کرده است.

بی تردید سعادت و خوشبختی حقیقی و دستیابی به کمالات شایسته انسانی بدون برخورداری از ارزش‌های اخلاقی و صفات متعالی برای آدمی میسّر نمی‌گردد. خلق‌های نیک و خوی‌های پسندیده ضمن آنکه زمینه رشد روحی و تعالی معنوی را برای انسان فراهم می‌آورد، وی را به رعایت ادب، پاسداری از حقوق دیگران و احترام متقابل فراخوانده، به مهرورزی، نوع دوستی و محبت صادقانه ترغیب می‌نماید.

تخلّق به اخلاق نیک زندگی را از گرمی و نشاط واقعی برخوردار ساخته، و روحیه همزیستی و وظیفه شناسی، پیوند برادری و دوستی، و احساس همدلی و همدردی را در آدمی استحکام می‌بخشد و زمینه امنیت، رفاه، آسایش و حیات شایسته انسانی را برای او فراهم می‌آورد.

مکارم اخلاق نشانه بزرگواری و کرامت انسانی است و ریشه در نهاد و فطرت آدمی دارد. به همین جهت از چنان جذابیتی برخوردار است که حتی کسانی را که خود از اخلاق کریمه بی بهره‌اند، هنگام مشاهده سجایای انسانی و صفات نیکوی افراد با فضیلت، ناخودآگاه به تحسین و تمجید آنان فراخوانده، و احساس خرسندی را در آنان جلوه گر می‌سازد.

اخلاق بزرگوارانه و ارزش‌های انسانی، تمایلات عالی را از قوّه و استعداد به فعلیت در می‌آورد. بندهای خودپرستی و امیال حیوانی را گسسته، تمایلات و خواسته‌های نفسانی را بر جای خود می‌نشاند. دگر دوستی و حسّ فداکاری را در نهاد انسانی شکوفا ساخته، تعالی معنوی و کمال روحانی را به ارمغان می‌آورد.

پیامبران الهی - که خود بالاترین مرتبه از مکارم اخلاق و سجایای انسانی را دارا بوده‌اند - برای رهنمون ساختن جوامع بشری به ارزش‌های والای انسانی، به فرمان خداوند بزرگ، پایه‌های خُلق‌های بزرگوارانه را با ارائه الگوهای واقعی به مردم پی ریزی کرده و با دعوت پیروان خویش به مکارم اخلاق و صفات برجسته انسانی، آنان را با منش‌های پسندیده و خلق‌های نیک تربیت نموده‌اند.

امام صادق علیه السلام به عبد اللَّه بن بکیر فرموده‌اند:

«إِنَّا لَنُحِبُّ مَنْ کانَ عاقِلاً فَهِماً فَقِیهاً حَلِیماً مُدارِیاً صَبُوراً صَدُوقاً وَفِیاً.

إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَصَّ الْأَنْبِیاءَ بِمَکارِمِ الْأَخْلاقِ، فَمَنْ کانَت فِیهِ فَلْیحْمَدِ اللَّهَ عَلی ذلِکَ وَ مَنْ لَمْ تکُنْ فِیهِ فَلْیتضَرَّعْ إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لْیسْأَلْهُ إِیاها.

قالَ: قُلْت: جُعِلْت فِداکَ وَ ما هُنَّ ؟ قالَ: هُنَّ الْوَرَعُ وَ الْقَناعَهُ وَ الصَّبْرُ وَ الشُّکْرُ وَ الْحِلْمُ وَ الْحَیاءُ وَ السَّخاءُ وَ الشَّجاعَهُ وَ الْغَیرَهُ وَ الْبِرُّ وَ صِدْقُ الْحَدِیثِ وَ أَداءُ الْأَمانَهِ«.[۱]

«ما کسی را که عاقل، فهمیده، دین شناس، خویشتن دار، سازگار، شکیبا، راست گو و باوفا باشد، دوست داریم.

به راستی خدای بزرگ پیامبران را به خلق‌های بزرگوارانه مخصوص گردانید، پس هر کس آن‌ها را دارا باشد، باید خدا را سپاس گزارد، و هر کس از آن‌ها برخوردار نباشد، باید به درگاه الهی تضرّع کند و آن‌ها را از جنابش درخواست نماید.

عبد اللَّه گوید: عرض کردم: قربانت گردم، آن صفات چیست؟ پاسخ دادند: ورع و باز داشتن خویش از گناه، قناعت، شکیبایی، سپاسگزاری، بردباری، حیا، سخاوت، شجاعت، غیرت، نیکی کردن، راست گویی و امانت داری است«.

در زمان خلافت عمر شخصی یهودی که دارای فصاحت کلام بود نزد وی آمد و گفت: مرا از اخلاق پیامبرتان آگاه ساز. عمر گفت: خواسته ات را از بلال جویا شو که او در این باره از من آگاه تر است.

بلال او را به حضور فاطمه علیها السلام فرستاد. حضرت فاطمه علیها السلام نیز وی را به سوی حضرت علی علیه السلام هدایت فرمود.

هنگامی که آن شخص سؤال خود را از آن بزرگوار پرسید، حضرتش فرمودند:

«صِفْ لِی مَتاعَ الدُّنْیا حَتی أَصِفَ لَکَ أَخْلاقَهُ.»

«تو متاع دنیا را برای من توصیف کن تا من اخلاق پیامبر را برایت وصف نمایم.»

آن مرد گفت: این کار برای من امکان پذیر نیست. امام علیه السلام فرمودند:

«عَجَزْت عَنْ وَصْفِ الدُّنْیا وَ شَهِدَ اللَّهُ عَلی قِلَّتهِ حَیثُ قالَ: « قُلْ مَتاعُ الدُّنْیا قَلِیلٌ «[۲]

فَکَیفَ أَصِفُ أَخْلاقَ النَّبِی ّ وَ قَدْ شَهِدَ اللَّهُ بِأَنَّهُ عَظِیمٌ حَیثُ قالَ:

« إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ «[۳]«.

«تو بر توصیف دنیا - که خداوند بر ناچیز بودن آن شهادت داده و فرموده:

«متاع دنیا اندک و ناچیز است« - ناتوانی، پس چگونه من اخلاق پیامبر را - که خداوند بزرگ به عظمت آن شهادت داده و فرموده:

«تو دارای اخلاقی عظیم هستی« - وصف نمایم؟«.[۴]

در حدیث مشهوری که شیعه و سنّی آن را از رسول گرامی اسلام صلی الله علیه وآله نقل کرده‌اند، مقصد اصلی و انگیزه نهایی بعثت حضرتش تکمیل مکارم اخلاق معرّفی شده است:

«إِنَّما بُعِثْت لِأُتمِّمَ مَکارِمَ الْأَخْلاقِ.«.[۵]

«تنها برای تکمیل مکارم اخلاق و صفات عالی انسانی مبعوث گردیده‌ام.«.

ابوبصیر گوید: روزی امام صادق علیه السلام فرمودند:

«آیا شما را آگاه نسازم از چیزی که خداوند بزرگ هیچ عملی را بدون آن قبول نمی‌کند؟ عرض کردم: چرا؛ فرمودند:

(آن چیز عبارت است از) اینکه معبودی جز خدا نیست و محمد صلی الله علیه وآله بنده و فرستاده اوست، و اقرار به آنچه خدا امر کرده و اعتراف به ولایت ما و بیزاری از دشمنان ما - یعنی خصوص ائمه - و تسلیم در برابر آنان و ورع و پرهیزگاری و اجتهاد و تلاش (در راه خدا) و آرامش و طمأنینه و انتظار قائم (عجّل اللَّه فرجه).

سپس فرمودند:

برای ما دولت و حکومتی است که هرگاه بخواهد آن را فراهم می‌آورد.

آنگاه فرمودند:

«مَنْ سَرَّ أَنْ یکُونَ مِنْ أَصْحابِ الْقائِمِ فَلْینْتظِرْ وَ لْیعْمَلْ بِالْوَرَعِ وَ مَحاسِنِ الْأَخْلاقِ...»

«هر کس دوست دارد که از اصحاب قائم علیه السلام باشد، در انتظار (آن بزرگوار) به سَر برد و به ورع و اخلاق‌های نیکو روی آورد.»[۶]

بلی، حتی انتظار فرج که از برترین اعمال زمان غیبت شمرده شده بدون کسب فضایل و اخلاق بزرگوارانه میسّر نخواهد بود. همچنان که معارف حقّه و علوم الهیه نیز جز در پرتو تخلّق به اخلاق کریمه و پسندیده حاصل نمی‌گردد.

امیر مؤمنان علیه السلام می‌فرمایند:

«لَیسَ الْعِلْمُ فِی السَّماءِ فَینْزِلُ إِلَیکُمْ وَ لا فِی تخُومِ الْأرْضِ فَیخْرُجُ لَکُمْ وَ لکِنَّ الْعِلْمَ مَجْبُولٌ فِی قُلُوبِکُمْ، تأَدَّبُوا بِآدابِ الرَّوْحانِیینَ [ وَ تخَلَّقُوا بِأَخْلاقِ الصِّدِّیقِینَ[۷]] یظْهَرْ لَکُمْ.»[۸]

«علم (حقیقی) نه در آسمان است که بر شما نازل گردد و نه در دل زمین که برایتان بیرون آید، بلکه علم در قلب‌ها و باطن شما عجین گردیده است. به آداب و روش روحانیون روی آورده، متأدّب گردید [و به اخلاق صدّیقین متخلّق شوید تا ] برای شما ظاهر گردد.»

روشن است که کمال حقیقی برای آدمی با به دست آوردن یک یا چند صفت نیک حاصل نمی‌گردد؛ بلکه همچنان که اولیای دین می‌کوشیدند تا فضیلت‌های اخلاقی و ارزش‌های متعالی را در حدّ امکان به طور جامع در نهاد انسان‌ها احیا نمایند، لازم است با کمال همت بکوشیم تا خلق‌های نیک و محاسن پسندیده را به طور فراگیر در درون خود رشد داده، و ضمن پرهیز از هر گونه یک سو نگری - برای پیش گیری از بروز خطرات و انحرافات و فاصله نگرفتن از فرهنگ ناب مکتب و راه و روش اولیای دین، با رعایت همه جانبه دستورات دینی که مهم‌ترین وظیفه انسانی و تضمین کننده صحت و سلامت برنامه‌های اخلاقی است - از اهتمام ورزیدن به امور عبادی، فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و سایر زمینه‌های اسلامی غفلت نورزیم.

محمد بن ابی عمیر (که از محدثان بزرگ و مشهور و از اصحاب اجماع است) به شغل بزّازی اشتغال داشت (و با آنکه دارای تمکّن مالی بود بر اثر پیش آمدهایی) اموالش از دست رفت و دستش از مال دنیا تهی گشت. (در عین حال) از شخصی ده هزار درهم طلب داشت. فرد بدهکار (که از جریان وی با خبر شد) خانه مسکونی خویش را به ده هزار درهم فروخت و با پول آن روانه منزل ابن ابی عمیر شد... پول‌ها را تسلیم وی کرد و گفت: این مبلغی است که از شما بر ذمه من بوده است.

ابن ابی عمیر پرسید: آیا از کسی ارث برده‌ای؟ پاسخ داد: نه، سؤال کرد: آیا کسی به تو بخشیده است؟ جواب داد: نه، آیا ملکی یا متاعی فروخته‌ای؟ خیر! فرمود: از چه راهی به دست آورده‌ای؟ عرض کرد: خانه مسکونی ام را برای ادای دین خود فروخته‌ام.

ابن ابی عمیر فرمود: ذَرِیح مُحاربی از امام صادق علیه السلام برایم حدیث نمود که حضرتش فرمودند:

«لا یخْرَجُ الرَّجُلُ عَنْ مَسْقَطِ رَأْسِهِ بِالدَّینِ.»

«شخص بدهکار به جهت ادای دین از منزل مسکونی اش رانده نمی‌شود.»

آنگاه فرمود: سوگند به خدا - با آنکه هم اکنون حتی به یک درهم آن احتیاج دارم، امّا - این پول‌ها را نمی‌گیرم. آن‌ها را بازگردان که به آن حاجتی نیست و درهمی از آن را به ملک خویش داخل نمی‌کنم.[۹]

البته باید توجّه داشت که دسترسی به محاسن اخلاقی و خوی‌های نیک، کم و بیش برای عموم کسانی که در این زمینه فعالیت می‌کنند امکان پذیر است، لیکن نیل به مکارم اخلاق و خلق‌های کریمه به سادگی میسر نمی‌گردد. زیرا گرچه مکارم اخلاق نیز مانند سایر خلق‌های نیک ریشه در فطرت داشته و در نهاد انسان موجود است و از خارج از وجود آدمی حاصل نمی‌گردد، لیکن در مراحل اولیه بسیار ضعیف بوده و بر خلاف غرایز طبیعی که خود به خود بروز می‌کند، جز با پرورش صحیح، تربیت مداوم و تلاش همیشگی، از رشد کافی برخوردار نمی‌گردد. از اینرو تنها نفوس افراد برجسته به برکت مجاهدت‌های خستگی ناپذیر، راز و نیاز شبانه روزی به درگاه پروردگار متعال، و توسلات پیوسته به ساحت پیشوایان معصوم علیهم السلام به آن نایل می‌گردد.

مراحل زندگی

از نظر گروهی از دانشمندان امور تربیتی و روان شناسان، زندگی انسان دارای سه مرحله کاملاً متمایز از یکدیگر است:

زندگی حیوانی

ویژگی مهمّ این مرحله که دوران طفولیت را در بر می‌گیرد، حکومت بی قید و شرط غرایز است. کودک به سبب بهره مند نبودن از عقل کافی، و فاقد بودن شرط تکلیف، و عدم برخورداری از مزایای تربیت، دارای رفتاری حیوانی بوده و ضمن پیروی بی چون و چرا از غرایز، مانند حیوان آزادانه از تمایلات طبیعی خود تبعیت می‌نماید. به همین جهت حق طلبی، فضیلت خواهی، عدالت دوستی و انصاف در زندگی او مفهوم نداشته، پیوسته مجذوب خواهش‌های نفسانی و پیرو غرایز خویش است، بلکه نیک و بد و صلاح و فساد نیز در بسیاری از موارد برای او قابل تشخیص نمی‌باشد.

زندگی اجتماعی در این مرحله که مربوط به دوران بلوغ و جوانی است، تمایلات حیوانی تا حدودی تعدیل گشته و شخصیت انسانی بروز می‌کند. به همین جهت آن را «مرحله انسانی« نام نهاده و برخی به «دوره من« از آن یاد کرده‌اند.

تمدّن اجتماعی و روح انسانیت به عنوان اصلی‌ترین شاخص در این مرحله ایجاب می‌کند که شهروندان جوامع بشری با تفکّر و تدبیر، رفتار و گفتار خود را با مقررات دینی و قوانین اجتماعی منطبق ساخته، به تربیت صحیح غرایز و تمایلات طبیعی خود بپردازند تا از این طریق ضمن ارضای خواهش‌های نفسانی در محدوده اخلاق و قانون، زمینه رشد و تعالی و تخلّق به صفات انسانی و اخلاق بزرگوارانه را برای خویش فراهم سازند.

با این همه، نوجوانان و جوانان با پشت سر گذاردن دوران کودکی به اقتضای کشش‌های نفسانی، دوست دارند غرایز حیوانی و شهوات نفسانی خویش را آزادانه ارضا نموده و خواسته‌های خود را به دل خواه برآورده سازند. به علاوه فقدان آموزش‌های بیدار کننده نیز آتش بی توجّهی به فضایل اخلاقی و ملکات انسانی را دامن زده، آن‌ها را بیش از پیش از پاسخ صحیح به مقتضای مرحله انسانی دور می‌سازد.

امّا این امر نه تنها با روح انسانیت و تعالی و تکامل سازگار نمی‌باشد بلکه با زندگی اجتماعی و تمدّن بشری نیز سر سازگاری ندارد. زیرا رها ساختن بی قید و شرط گرایش‌های طبیعی و خواسته‌های نفسانی به منزله نادیده گرفتن حقوق اعضای جامعه بوده و امنیت را که اساسی‌ترین رکن زندگی اجتماعی است به مخاطره انداخته، و در نهایت به هرج و مرج می‌انجامد، و می‌دانیم که سلامت و خوشبختی جامعه در گرو امنیت جان و عرض و مال، و مصونیت از تجاوز و دستبرد این و آن در پرتو حاکمیت حقّ و فضیلت و قانون می‌باشد.

حیات انسانی

در این دوره که عالی‌ترین مرحله از مراحل زندگی است و از آن به «مرحله ملکوتی« یاد گردیده، و برخی آن را به نام «دوره مَن برتر« خوانده‌اند، افراد جامعه در پرتو تعالیم دینی و تلاش مربیان شایسته، ضمن دستیابی به فضیلت‌های انسانی و صفات نیک، حصارهای تمایلات فردی و خودپرستی را درهم شکسته، چرخش بر محور نیازهای جمعی را بر خواسته‌های شخصی بر می‌گزینند، و می‌کوشند تا تمایلات عالی انسانی را در ضمیر خود بارور ساخته، زمینه تعالی معنوی، تکامل روحی، تخلّق به مکارم اخلاق و نیل به کرامت نفس انسانی را در وجود خویش هموار سازند.

توجّه به فضیلت‌های روحانی و رعایت معیارهای اخلاقی از سوی آنان نه با انگیزه سودجویی و نه به خاطر جلب اعتماد دیگران و محبوب ساختن خویش در میان مردم، بلکه صرفاً به سبب وظیفه شناسی و به منظور ادای تکلیف صورت می‌گیرد. آری، آنان انسان‌های برتر، شاگردان برگزیده مکتب انبیا و عالی‌ترین تربیت یافتگان پیشوایان معصوم علیهم السلام هستند.[۱۰]

امام رضا علیه السلام از پدران بزرگوار خود علیهم السلام نقل می‌کنند که رسول خدا صلی الله علیه وآله فرموده‌اند:

«عَلَیکُمْ بِمَکارِمِ الْأَخْلاقِ، فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ بَعَثَنِی بِها وَ إِنَّ مِنْ مَکارِمِ الْأَخْلاقِ: أَنْ یعْفُوَ الرَّجُلُ عَمَّنْ ظَلَمَهُ وَ یعْطِی مَنْ حَرَمَهُ وَ یصِلَ مَنْ قَطَعَهُ وَ أَنْ یعُودَ مَنْ لا یعُودُهُ.«.[۱۱]

«بر شما باد به روی آوردن به مکارم اخلاق و صفات عالی انسانی، چه آنکه خدای بزرگ مرا برای آن‌ها مبعوث فرمود، به راستی از اخلاق بزرگوارانه آن است که انسان از کسی که به او ستم کرده بگذرد، به کسی که او را محروم ساخته عطا کند، به آنکه از او بریده بپیوندد، و از شخصی که او را عیادت نمی‌کند عیادت نماید«.

امیر مؤمنان علیه السلام به فرزند بزرگوار خود می‌فرمایند:

«به راستی خدای بزرگ محاسن اخلاق را وسیله پیوند بین خود و بندگانش قرار داده، از اینرو لازم است به خلق و خویی که به خدا پیوند دارد دست یابید«.[۱۲]

راه تحصیل فضایل و صفات عالی انسانی[۱۳]

در میان راه کارها و برنامه‌های مختلفی که از سوی عالمان دینی و دانشمندان اخلاقی برای دستیابی به صفات نیک و مکارم اخلاق ارائه گردیده، تضرّع، راز و نیاز مداوم، و درخواست بی امان از پروردگار اِنس و جان، و توسّل و توجّه به ساحت اقدس پیشوایان معصوم علیهم السلام را می‌توان به عنوان کارسازترین، نزدیک‌ترین و سهل‌ترین راه وصول به این مقصد اعلا به حساب آورد.[۱۴]

در عین حال، حرکت در مسیر هدف بزرگ تخلّق به اخلاق کریمه به تناسب اهمیت و ارزشی که از آن برخوردار است، زمینه‌های مهم و شرایط ارزشمندی را می‌طلبد که غفلت از آن‌ها به مثابه نادیده گرفتن اساسی‌ترین ارکان پی گیری هر مقصد معنوی و هدف متعالی خواهد بود. با اشاره‌ای گذرا به برخی از شرایط و زمینه‌های یاد شده بیش از پیش به اهمیت آن‌ها واقف می‌گردیم:

دارا بودن عشق و علاقه فراوان

اهداف بزرگ معنوی و مقاصد ارزشمند انسانی متناسب با اهمیت و ارزشی که داراست، نیازمند اشتیاق وافر و شور و شوقی زائد الوصف است تا انسان را در برابر مشکلات و موانع سختی که در مسیر خود با آن‌ها روبرو است یاری کرده و هر گونه احساس ضعف و ناتوانی را از وی دور سازد. تنها از این طریق است که انسان می‌تواند در پی گیری مقصد والای خویش سر از پای نشناخته، روزنه‌های وسوسه، تردید و ناامیدی را مسدود ساخته، و با گذشت از همه کس و همه چیز، جز به مطلوب خود نیندیشد.

برخورداری از هدفی عالی و انگیزه‌ای مقدّس تقرّب به درگاه پروردگار متعال و توجّه خالصانه به حضرت حقّ، عالی‌ترین هدف و پاک‌ترین انگیزه‌ای است که سالک را در راه دشوار خود همراهی کرده، از عنایات مخصوص الهی و توجّهات اولیای خداوند بهره مند، و از امنیت و سرعت حرکت به طور کافی و کامل برخوردار می‌سازد. سالک باید بداند هر قدر از مقصد اعلای خویش فاصله بگیرد و هر اندازه از سطح بلند خلوص نیت تنزّل یابد، به همان نسبت از عنایات ویژه، امنیت راه و سرعت سیر خویش محروم خواهد گشت، و چنانچه به مقاصد دنیوی آلوده گردد، ضمن آنکه سقوط در پرتگاه مهالکِ خطرناک هواهای نفسانی و دنیاپرستی او را تهدید می‌نماید، آتش قهر الهی و عذاب اخروی نیز در انتظار وی خواهد بود.

تحصیل الگویی شایسته دینداری و دین مداری بدون چرخش بر محور گفتار و رفتار اسوه‌های راستین و پیشوایان معصوم که خالق حکیم برای تضمین صحّت دینداری و تحکیم پایه‌های دین مداری به پیروان مکتب معرّفی فرموده، ممکن نیست. ظرافت، پیچیدگی و دشواری حرکت معنوی و سیر روحانی نیز بر حساسیت این امر بیش از پیش می‌افزاید.

بر سالک است ضمن آنکه گفتار و رفتار آن بزرگواران را نصب العین خویش قرار می‌دهد، با بررسی سیره و روش زندگی گران بهای آنان به تقویت اراده و آموختن درس‌های سازنده اقدام نموده، و احیای فضایل اخلاقی و کمالات انسانی را در خویشتن از تضمین و اطمینان کافی برخوردار سازد.

همچنین در راستای اطاعت از دستورات امامان معصوم علیهم السلام معاشرت با اساتید آگاه، صالحان راه پیموده، عارفان راستین و عالمان دلسوز که با جهاد نفس و مبارزه با هواهای نفسانی در این مسیر توفیقات بزرگی کسب نموده‌اند، [۱۵]و نیز همنشینی با کسانی که محبّت و علاقه به تحصیل فضایل اخلاقی را در آدمی بر می‌انگیزند، و مطالعه سیره و ابعاد زندگی علمای سلف را که نقش فوق العاده‌ای در هموار ساختن راه کمال ایفا می‌نماید نباید از نظر دور داشت.

تمرین و ممارست صفات کمال و ملکات فاضله تنها از طریق تکرار اعمال مناسب و ممارست و تمرین دائمی در نفس آدمی نقش می‌بندد. اعمال عبادی و تمرین‌های روزمره نیز تا زمانی که در اثر تکرار پیوسته به صورت ملکه در نیامده، پرداختن به آن‌ها با دشواری و مشقّت همراه بوده، فشار زیادی را بر سالک وارد می‌سازد. نفس سرکش نیز به اقتضای طبیعت، همواره به خواسته‌های پست و غرایز حیوانی متمایل بوده و نسبت به اراده روحانی جهت کسب فضیلت‌های انسانی و کمالات معنوی تمکین ندارد.

این همه، ایجاب می‌کند تا سالک راه حق و پوینده راه کمال با جهادی پی گیر، ریاضت‌های فشرده شرعی، پایداری و بردباری، تحمّل رنج و زحمت عبادت، و تکرار اعمال صالحه مناسب، در راه هدف مقدس خویش بکوشد و تا رسوخ کامل مکارم اخلاق در نفس و ظهور آن‌ها به صورت ملکات ثابت در نهاد خود از پای نایستد.

واقع گرایی

واقع گرایی و واقع بینی از ارکان لا ینفکّ سیر و سلوک به حساب می‌آید. سالک باید واقع بینانه به مطالعه قدر و منزلت انسانی خویش بپردازد. با اعتماد به نفس، باور و امید به آینده روشن، سرمایه‌ها و استعدادهای درونی را باز شناسد. با گزینش راه کارهای صحیح، استفاده کامل از روش‌های علمی و معنوی، بهره گیری از همه ابزارها و امکانات، درهای موفقیت را بر روی خود گشوده، و روزنه‌های ناامیدی را مسدود سازد. با واقع بینی، شکیبایی، همّتی بلند، و انگیزه‌ای صد در صد خالص، موانع و سختی‌های فراوانی را که در مسیر خود با آن‌ها رو برو است پشت سر نهاده، و برای اعتلای ایمان و نیل به مقصد اعلای خویش قاطعانه گام بردارد.

نادیده گرفتن جنبه‌های مثبت، بزرگ نمودن کاستی‌ها، پندارهای نادرست، گفتارهای ناامید کننده، مانع تراشی‌های لجاجت آمیز و عدم بهره گیری از امکانات، ضمن آنکه با واقع گرایی سازگاری ندارد، زمینه را نیز برای چیره شدن حالت ناپسند منفی گرایی بر آدمی هموار ساخته، روح استقامت و پایداری را تضعیف، و چشم انداز آینده را در برابر انسان و معاشران تاریک می‌سازد.

در حضور امام سجّاد علیه السلام عرض شد: حسن بصری معتقد است: از کسی که هلاک گردیده شگفتی نیست که چگونه به هلاکت رسیده، بلکه کسی که رستگار گشته، جای تعجّب است که چگونه نجات یافته است!

امام علیه السلام فرمودند: لیکن من می‌گویم:

«لَیسَ الْعَجَبُ مِمَّنْ نَجی (کَیفَ نَجی وَ إِنَّمَا الْعَجَبُ مِمَّنْ هَلَکَ (کَیفَ هَلَکَ) مَعَ سِعَهِ رَحْمَهِ اللَّهِ«.[۱۶]

«از کسی که رستگار گشته تعجبی نیست که چگونه رستگار گشت، شگفتی تنها از کسی است که با آن همه وسعت رحمت خداوندی چگونه هلاک گردیده است«!

ای برادر! موضعی که در گیرودار زندگی بر می‌گزینی، روشی که اتخاذ می‌کنی، برنامه‌ای که در پیش می‌گیری، و اموری که به آن‌ها دل می‌بندی، هر یک به نوعی معرّف شخصیت تو است، زنهار که عزّت معنوی و حیثیت انسانی خویش را به متاع دنیا مفروشی و دنائت و پستی را بر شرافت و بزرگواری ترجیح ندهی...

ب ) اصول راهبردی

بلندی همّت

شناخت گرایش‌های طبیعی و آگاهی از دامنه فعالیت‌های هر یک از آن‌ها این امکان را فراهم می‌آورد که انسان در جریانات روزگار و حوادث تلخ و شیرین زندگی، روش‌های عالی و سازگار با منش انسانی، و چالش‌ها و ناهنجاری‌های اخلاقی را در رفتار، گفتار و افکار خود ریشه یابی کرده، در راستای خودسازی، تهذیب نفس و اصلاح ساختار اخلاقی خویش از آن‌ها بهره مند گردد.

توسعه دایره دانش اخلاقی و تعمیق معلومات مذکور از طریق تلاش فکری و بهره گیری از تجربه نیز میزان علاقه انسان را نسبت به اهداف انسانی ارتقا می‌بخشد و او را در راه نیل به مقاصد معنوی و کمالات روحانی از همّت، قدرت، حوصله و استقامت بیشتری برخوردار می‌سازد.

از سوی دیگر، هنگامی که انسان خود را فاقد چیزی ببیند - خصوصاً اگر آن را در زمره نیازهای اساسی خویش به حساب آورد - چنانچه به واسطه تعلّقات مادی دچار روزمرّگی نگردد و با عقلانیت و تفکّر با آن مواجه گردد، لحظه‌ای درنگ را برای خود جایز ندانسته، برای به دست آوردن مطلوب خویش سر از پا نخواهد شناخت، و تا زمانی که به مقصد اعلای خود نایل نگشته قرار و آرام ندارد.

در عین حال، علل و اسباب گوناگونی - که حبّ دنیا و تعلّقات مادی را می‌توان از مهم‌ترین آن‌ها به حساب آورد - ممکن است از بروز آثار طبیعی این آگاهی و احساس نیاز جلوگیری کرده، انسان را از پرداختن به اهداف و مقاصد عالی محروم، و به کارهای پست و جزیی سرگرم سازد. مولا امیر مؤمنان علیه السلام می‌فرمایند:

«اَلشَّرَفُ بِالْهِمَمِ الْعالِیهِ لا بِالرِّمَمِ الْبالِیهِ«.[۱۷]

«شرف انسانی (در پرتو تعالی روحی و) به همّت‌های بلند است، نه (در پرورش جسم و بدن که در پایان) به استخوان‌های پوسیده و متلاشی شده (مبدّل می‌گردد)«.

همچنین می‌فرمایند:

«قَدْرُ الرَّجُلِ عَلی قَدْرِ هِمَّتهِ«.[۱۸]

«ارزش آدمی به قدر همّت اوست«.

اوج گیری استوانه‌های ماندگار روحانی در آسمان معرفت و معنویت، پیشرفت‌های چشمگیر شخصیت‌های بزرگ انسانی در عرصه‌های گوناگون معنوی و مادی، و پیروزی‌های درخشان چهره‌های ممتاز اجتماعی در زمینه‌های مختلف زندگی به برکت عزم و اراده پولادین، و مرهون انگیزه قوی و همّت بلند آنان بوده است.

ربیعه بن کعب گوید: روزی رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودند:

«ای ربیعه! مرا هفت سال خدمت کرده‌ای، آیا از من حاجتی درخواست نمی‌کنی؟»

عرض کردم: ای رسول خدا! مرا مهلتی دهید تا فکر کنم. روز بعد که بر آن حضرت وارد شدم، فرمودند:

«ای ربیعه! حاجت خویش را عرضه کن.»

گفتم: از خدا بخواهید که در بهشت با شما باشم! حضرتش فرمودند:

«چه کسی این خواسته را به تو آموخت؟»

عرض کردم: ای رسول خدا! کسی به من نیاموخت، لیکن با خود فکر کردم که اگر مال دنیا بخواهم تمام می‌شود، و اگر عمر طولانی و فرزند درخواست نمایم، پایانِ آن مرگ است!

ربیعه گوید: آن جناب لحظه‌ای سر مبارک را به زیر انداخته، سپس فرمودند:

«خواسته ات را اجابت می‌کنم ولی مرا با سجده زیاد یاری کن»

بلی، همّت اگر سلسله جنبان شود

مور تواند که سلیمان شود

همّت بلند دار که با همّت بلند

هر جا روی به توسن گردون سواره‌ای ربیعه افزوده است: شنیدم که آن حضرت می‌فرمودند: «پس از من فتنه‌ای بر پا خواهد شد، در آن هنگام ملازم علی بن ابی طالب باشید و او را رها نکنید«.[۱۹]

حتی دارا بودن هدف متعالی اگر با عزم راسخ و همّت بلند همراه نباشد، به آرزویی می‌ماند که برای دستیابی به آن حرکت و تلاش مناسب صورت نگیرد کسی که همّتش عالی است به امور جزئی نپرداخته، و به طمع منافع دنیای زودگذر خود را آلوده نمی‌سازد. نه از روی آوردن دنیا شاد می‌شود و نه از پشت کردن آن محزون می‌گردد. تحصیل رضای خدا و کسب فضایل انسانی و معرفت در صدر خواسته‌های او بلکه تنها خواهش و بزرگ‌ترین آرزوی اوست. در راه رسیدن به محبوب حقیقی سر و جان خویش را فدا می‌نماید و هرگز از بیم خطر دست از مطلوب خود بر نمی‌دارد.

اهل همّت را زناهمواری گردون چه باک؟

سیر انجم را چه غم کاندر زمین چون و چراست؟

شخص زبون و پست همّت در کشاکش زندگی و ناملایمات روزگار، قدرت پایداری ندارد، بسیار زود شکست خورده، و در کمال ذلّت عقب نشینی می‌کند. چنین فردی طبعاً قادر نیست به مقام رفیع آدمیت و قلّه مرتفع کمال انسانی نایل آید، بلکه به خواسته‌های کودکانه بسنده کرده، به شغل‌های پست قانع و از خواسته‌های ارزشمند پیوسته روی گردان است.

از امیر مؤمنان علیه السلام نقل است:

«شیوه پیامبر صلی الله علیه وآله چنین بود که اگر کسی از ایشان چیزی درخواست می‌کرد، چنانچه می‌خواستند آن را انجام دهند، پاسخ مثبت می‌دادند، و اگر در صدد انجام آن نبودند سکوت می‌کردند و هیچ گاه پاسخ منفی نمی‌دادند«.

روزی عربی بر آن حضرت وارد شد و از ایشان چیزی خواست. آن جناب سکوت کردند. و این امر تا سه بار تکرار شد. در این هنگام رسول خدا صلی الله علیه وآله به آرامی فرمودند: «ای اعرابی! چه می‌خواهی؟

ما گفتیم اکنون درخواست بهشت می‌کند. اعرابی گفت: شتری با جهاز و زاد و توشه‌ای می‌خواهم! حضرت خواسته او را اجابت فرمودند. سپس (در حالی که گویا از همّت پایین او ناخرسند بودند) فرمودند:

«چقدر بین خواسته اعرابی و درخواست پیر زن اسرائیلی فاصله است؟!

آنگاه فرمودند:

«هنگامی که موسی علیه السلام در مأموریت عبور از دریا به آنجا رسید، چارپایان از رفتن سر باز زدند. آن حضرت متوقّف گشته و عرض کرد: پروردگارا! سبب این امر چیست؟ خداوند فرمود: ای موسی! تو اینک نزد قبر یوسف هستی، باید نعش آن جناب را از اینجا منتقل سازی.

در آن وقت قبر با زمین برابر شده و اثری از آن ظاهر نبود. از اینرو موسی علیه السلام از قوم خود پرسید: آیا کسی از شما محل قبر یوسف را می‌داند؟ آنان گفتند: پیر زنی در میان ما هست که شاید از این امر با خبر باشد. آن حضرت از او سؤال فرمود: جای قبر یوسف را می دانی؟ پیر زن پاسخ مثبت داد.

موسی علیه السلام از او خواست که قبر را نشان دهد. امّا او گفت: به خدا قسم تا حاجت مرا بر نیاوری چنین نخواهم کرد! حضرت موسی فرمود: حاجت تو برآورده است. عرض کرد: می‌خواهم در بهشت هم جوار شما و با شما در یک درجه باشم! آن حضرت فرمود: از من بهشت را درخواست کن. گفت: به خدا قسم تنها هم جواری با شما را خواهانم.

حضرت موسی در فکر بود که ناگهان خداوند به او وحی فرستاد: حاجتش را بپذیر، که این امر چیزی از تو نمی‌کاهد!

حضرت موسی قبول کرده و پیر زن قبر را به او نشان داد«.[۲۰]

همچنین از امام باقر علیه السلام نقل است:

«رسول خدا صلی الله علیه وآله پیش از ظهور اسلام در شهر طائف بر مردی وارد شدند. آن مرد از جنابش بسیار اکرام نمود. هنگامی که آن حضرت به رسالت مبعوث گردیدند، برخی به وی گفتند:... او همان کسی است که در طائف بر تو وارد شد و تو از ایشان پذیرایی کردی.

آن مرد به حضور رسول خدا شرفیاب شده، سلام کرد و اسلام آورد. آنگاه... خود را معرّفی نمود، پیامبر گرامی صلی الله علیه وآله به او خوش آمد گفته و فرمودند: حاجت خود را درخواست کن. عرض کرد: از شما دویست گوسفند با شبانش می‌خواهم.

آن جناب حاجتش را برآورده و به اصحاب خود فرمودند: چه می‌شد این مرد از من خواسته پیر زن اسرائیلی را می‌طلبید؟...«.[۲۱]

ای برادر! موضعی که در گیرودار زندگی بر می‌گزینی، روشی که اتخاذ می‌کنی، برنامه‌ای که در پیش می‌گیری، و اموری که به آن‌ها دل می‌بندی، هر یک به نوعی معرّف شخصیت تو است. زنهار که عزّت معنوی و حیثیت انسانی خویش را به متاع دنیا مفروشی و دنائت و پستی را بر شرافت و بزرگواری ترجیح ندهی، همّت بلند دار و جهت پیمودن مدارج کمال و نیل به مقام رفیع انسانی، از دل بستن به امور پست زودگذر که راه ذلّت و سقوط را هموار می‌سازد جدّاً بپرهیز. امیر مؤمنان علیه السلام فرموده‌اند:

«مَنْ صَغُرَت هِمَّتهُ بَطَلَت فَضِیلَتهُ«.[۲۲]

«کسی که همّت او اندک باشد، ارزش و فضیلتش از دست می‌رود«.

در روایات آمده است:

«خداوند به یکی از پیامبران خود وحی کرده، فرمود: مردی از پیروانت سه دعای مستجاب دارد. هنگامی که آن مرد از این فضیلت آگاه شد، به خانه رفته و همسرش را از آن با خبر نمود. وی نیز از شوهرش با اصرار درخواست کرد که دعا کند تا او زیباترین زنان باشد!

به دعای مرد، همسرش بسیار زیبا شد. پادشاهان و جوانان خوش گذران به آن زن مایل شدند. زن نیز به جهت آنکه شوهرش پیر و تهیدست بود به وی رغبتی نداشت و با او تندی می‌کرد. ملاطفت و نرمی مرد هم اثری نمی‌بخشید. از اینرو دعا کرد تا زن به صورت سگی درآمد!

فرزندانش گریه زیادی کرده و گفتند: پدر جان! مردم ما را سرزنش می‌کنند، و از وی خواستند تا دعا کند زن به صورت اوّل باز گردد.

با دعای مرد، همسرش به شکل نخست باز گشت و سه دعای مستجاب همه بر باد رفت«![۲۳]

دور اندیشی

وجود انسان آمیزه‌ای است از دو جنبه ملکوتی و حیوانی و ترکیبی از دو بُعد روحانی و جسمانی. جنبه روحانی و ملکوتی که از عالم حقیقت و از مبدأ نورانیت است به خیر و فضیلت و کمال و نور فرا می‌خواند، و بُعد حیوانی و جسمانی که از عالم خاک و سرشت طبیعت است به جهل و خیانت و ظلم و تاریکی سوق داده، و از کمال خواهی، حقیقت طلبی، عدالت و نوع دوستی باز می‌دارد.

بخش عظیمی از فعالیت‌های آدمی غریزی و از تمایلات حیوانی تشکیل یافته، و قسمی نیز از عقل و تمایلات عالی انسانی سرچشمه می‌گیرد. حرکت بر اساس تدبیر، برنامه ریزی مبتنی بر محاسبه و انجام کارها بر پایه آینده نگری که از تعقّل و تفکّر و مطالعه و مصلحت اندیشی سرچشمه می‌گیرد به انسان اختصاص داشته و حیوانات از آن بی بهره‌اند. زیرا تلاش و جنب و جوش حیوانات به هدایت تکوینی و صرفاً در چارچوب غرایز و گرایش‌های طبیعی صورت می‌گیرد و هیچ یک از کارهای آن‌ها مبتنی بر تدبیر و از روی محاسبه و فکر نمی‌باشد.

تدبیر، دوراندیشی، تأمل و بررسی همه جانبه اموری که انسان با آن‌ها روبرو است، مستلزم فکر سالم و تفکّر عاقلانه است. بهره مند شدن از راهنمایی عقل در گفتار و رفتار و شناخت صحیح نیک از بد با شتابزدگی نمی‌سازد. زیرا انسان سبک سر به واسطه آنکه در کارها به سرعت تصمیم می‌گیرد، توفیق تأمّل و فرصت مطالعه را از دست داده، و زمینه استفاده از این نعمت بزرگ الهی را از بین می‌برد. و همین امر بستر مناسبی برای کج روی‌ها و ناملایماتی می‌شود که او را در طول زندگی پیوسته دچار ناکامی و شکست می‌نماید. از اینرو به جرأت می‌توان گفت: بسیاری از گرفتاری‌هایی که انسان در خلال زندگی با آن‌ها مواجه می‌گردد، ریشه در شتابزدگی داشته، و از سرپیچی از فرمان عقل - که نتیجه مستقیم پیروی عجولانه از تمایلات غریزی است - سرچشمه می‌گیرد.

خدای متعال می‌فرماید:

« وَ یدْعُ الْإِنْسانُ بِالشَّرِّ دُعاءَهُ بِالْخَیرِ وَ کانَ الْإِنْسانُ عَجُولاً »[۲۴]

«انسان (در اثر شتابزدگی) بدی را می‌طلبد همانگونه که خیر و نیکی را فرا می‌خواند. و انسان همواره شتابنده و عجول بوده است«.

لازمه شتاب خارج از حدّ اعتدال در کارها، عدم مطالعه کافی در امور است، و این خود، قدرت شناخت درست خیر از شرّ را از انسان سلب می‌کند و طبعاً تشخیص خیر واقعی به سادگی برای وی میسّر نخواهد بود. در این میان هوی و هوس و شهوات نفسانی نیز چهره حقیقت را در نظر آدمی دگرگون ساخته و او را به دنبال شرّ و بدی روانه می‌کند.

پی آمد شوم این مرحله خطرناک، پندار نادرستی است که از واقعیت‌های اطراف خود برای او به وجود می‌آید: نیک را بد، و ناستوده را پسندیده به حساب می‌آورد. در بیراهه گام بر می‌دارد و گمان می‌کند به محلّ امن ره می‌سپارد! در ورطه زشتی‌ها غوطه ور است، و چنین می‌پندارد که مسیری افتخارآمیز برگزیده است! و چه بسیارند که از این رهگذر به پرتگاه‌های هلاکت و گمراهی فرو افتاده‌اند.

مصونیت از این پی آمد شوم و خطرناک، برخورداری از تمایلات عالی، شکوفا شدن قابلیت‌های والا، و بهره مندی از مقام بلند انسانی مستلزم تربیت صحیح است که جز از طریق پیروی از راهنمایی عقل و رسول درونی و اطاعت از دستورات پیام آوران بیرونی حاصل نمی‌گردد. محروم کسی است که از این موهبت گران بها بی بهره بماند، و خسران و زیان ابدی نصیب کسی است که استعدادها و سرمایه‌های بزرگ بالقوّه درونی را در اثر شتابزدگی از دست داده، ناکامی و شکست را برای خویش جایگزین پیروزی و رستگاری نماید.

امیر مؤمنان علیه السلام فرموده‌اند:

«اَلظَّفَرُ بِالْحَزْمِ وَ الْحَزْمُ بِإِجالَهِ الرَّأْی وَ الرَّأْی بِتحْصِینِ الْأَسْرارِ«.[۲۵]

«پیروزی با هوشیاری و مآل اندیشی است، و حزم و دوراندیشی با به کار انداختن اندیشه است، و خردمندی و اندیشه با نهان کردن رازها و نگهداری اسرار امکان پذیر است«.

هم آن بزرگوار فرموده‌اند:

«اَلْحِلْمُ وَ الْأَناهُ توْأَمانِ ینْتجُهُما عُلُوُّ الْهِمَّهِ«.[۲۶]

«بردباری و شتاب نکردن، (دو مولود) همراه و هم پایه‌اند که بلندی همّت، آن دو را به ثمر می‌رساند«.

و امام صادق علیه السلام فرموده‌اند:

«مردی به حضور پیامبر گرامی صلی الله علیه وآله شرفیاب شده، عرض کرد: ای رسول خدا! به من سفارشی بفرمایید، آن حضرت فرمودند: اگر توصیه کنم سفارش پذیر هستی؟ و این را سه بار تکرار فرمودند، و در هر نوبت آن مرد پاسخ مثبت می‌داد.

در این هنگام رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودند: به تو سفارش می‌کنم هرگاه به کاری همّت گماشتی، در عاقبت آن بیندیش، چنانچه آن را صحیح و همسو با هدایت یافتی، به دنبال آن برو، و اگر نادرست و باعث گمراهی تشخیص دادی، از انجام آن بپرهیز«.[۲۷]

انسان‌ها دارای قابلیت‌های معنوی متفاوت اند، همچنان که تلاش‌های انسانی آنان نیز یکسان نیست. تربیت اخلاقی، رشد معنوی و تعالی روحی هر فرد، متناسب با استعدادی که از آن برخوردار است و تلاشی که از وی ظاهر می‌گردد، او را از سایر افراد متمایز می‌سازد.

مآل اندیشی و رعایت خیر و مصلحت نیز رابطه مستقیمی با تعالی معنوی و رشد عقلی دارد. به هر نسبت که آدمی از جنبه عقلی رشد و تکامل یافته، به همان نسبت در امور خود دقّت کرده و سرانجام کارها و عاقبت برنامه‌ها را مورد توجّه خویش قرار می‌دهد.

حضرت علی علیه السلام می‌فرمایند:

«أَعْقَلُ النَّاسِ أَنْظَرُهُمْ فِی الْعَواقِبِ«.[۲۸]

«خردمندترین مردم کسی است که بیش از همه به پایان کارها می‌اندیشد«.

چنین کسی به دنیای فانی و مظاهر زودگذر آن دل نمی‌بندد و برای رسیدن به جهان پایدار آخرت بیش از هر چیز در اندیشه خود و اصلاح خویشتن است.

هم آن حضرت علیه السلام می‌فرمایند:

«اَلْحازِمُ مَنْ ترَکَ الدُّنْیا لِلْآخِرَهِ«.[۲۹]

«دوراندیش (و محتاط) کسی است که دنیا را برای آخرت ترک نماید«.

همچنین می‌فرمایند:

«إِنَّ الْحازِمَ مَنْ شَغَلَ نَفْسَهُ بِجِهادِ نَفْسِهِ فَأَصْلَحَها وَ حَبَسَها عَنْ أَهْوِیتها وَ لَذَّاتها فَمَلَکَها وَ إِنَّ لِلْعاقِلِ بِنَفْسِهِ عَنِ الدُّنْیا وَ ما فِیها وَ أَهْلِها شُغْلاً«.[۳۰]

«به راستی فرد دوراندیش کسی است که خود را به پیکار با نفس خویش مشغول گرداند و آن را اصلاح نماید و از آرزوهای پست و لذّت‌هایش باز دارد و زمامش را به چنگ آورد. مسلّماً خردمند به جای دنیا و اهل دنیا و آنچه در آن است، به خود مشغول می‌باشد«.

اخلاص
اشاره

حرکت در مسیر کمال و تلاش در راه نیل به اهداف عالی انسانی آنگاه برای آدمی سودمند و ثمربخش خواهد بود که فعالیت‌های معنوی و اعمال عبادی وی از ارزش و اعتبار لازم برخوردار باشد.

ارزش و اعتبار

مذکور از یک سو از امری نشأت می‌گیرد که از ناحیه صاحب شریعت صادر گردیده، از سوی دیگر به درستی اجزاء و تمامیت شرایط خود عمل ارتباط می‌یابد. امّا آنچه که سالک را از مزایای این قدر و اعتبار بهره مند ساخته و رنگ ارزش و نقش اعتبار عمل وی را از استحکام کافی برخوردار می‌نماید، پاکی نیت و خالی بودن انگیزه او از هرگونه شائبه آلودگی به هواهای نفسانی و دور نگه داشتن عمل از هر نوع رنگ غیر الهی است که از آن به «اخلاص« نام برده‌اند.

رهایی از عذاب اخروی، اتصاف به صفات عالی انسانی، نیل به قلّه کمال و رسیدن به مقام رفیع قرب در گرو صفای باطن و خلوص نیت، و وابسته به حفظ و حراست تلاش و انگیزه از گرایش‌های نادرستی است که سمت و سو و جهت حرکت آدمی را از صراط مستقیم و توجّه کامل به حقّ منحرف می‌سازد.

اخلاص، شرط لا ینفکّ دستیابی به کمالات معنوی و ارزش‌های انسانی، و زمینه ساز نزول امدادهای غیبی و سرازیر شدن الطاف خاص الهی است. سیر و سلوک بدون اخلاص، تلاش بی حاصل و کِشت بی ثمر است. کسی که طالب کمالات و مکارم اخلاق است و تلاش و عمل او از ناخالصی‌های تاریک و ظلمانی تطهیر نگشته، عملش باطل، سرمایه گران بهای عمرش تباه، و حاصل زحمات شبانه روزی اش حسرت و ندامتی است که دنیا و آخرت او را بر باد می‌دهد.

اخلاص، روح عبادت، میزان صحّت اعمال و شرط اساسی مقبولیت فعالیت‌های معنوی است. عبادتی که با اخلاص همراه نباشد، کار نیکی که در سایه خلوص نیت صورت نگیرد، و تلاشی که از صفای باطن نشأت نگرفته باشد، مورد پذیرش ساحت اقدس حقّ واقع نمی‌گردد.

آنچه که به عمل، جلا و مقبولیت، و به نفس، صفا و نورانیت می‌بخشد، و مایه تعمیق سطح بینش، توسعه افق ادراک و ارتقای رشد معنوی آدمی می‌گردد، انگیزه پاک، خلوص نیت و اخلاص در گفتار، کردار و همه ابعاد زندگی است.

عبادت به پاره‌ای اعمال که از آن به «اعمال عبادی« نام می‌برند خلاصه نمی‌گردد، بلکه هر عملی که مرضی خداست و به قصد بندگی و اطاعت از فرمان خداوند و تنها برای جلب رضای او انجام پذیرد، عبادت محسوب می‌شود. از اینرو روح بندگی و عبادت آن است که آدمی خود را بنده تمام عیار خدا بداند و در همه امور زندگی از خواست و رضای مولای خود تبعیت نماید. لازمه بندگی نیز آن است که انسان خود را برای خدا خالص کند و این جز در سایه رها شدن از تمامی بت‌ها و معبودها میسّر نمی‌گردد.

ای عزیز! پذیرش بندگی یعنی چیزی را جز کمال مطلق، شایسته توجّه، دلبستگی و پرستش ندانی؛ هر قدمی که در این راه بر می‌داری به همان نسبت از قید و بند معبودهای اسارت بار پیدا و پنهان دور می‌شوی، و به هر گامی که از اطاعت حقارت آمیز بت‌های درون و بیرون دور می‌گردی به همان اندازه به افتخار بزرگ بندگی نزدیک می‌شوی، سرمایه گرانقدر عبودیت را کوچک مپندار و گوهر ارزنده و بی مثال بندگی را که از سر لطف به من و تو ارزانی داشته‌اند، با اطاعت ذلّت بار از زورمداران کور دل قیاس منما و با همه توان در راه پاک ساختن انگیزه و نیت از ناخالصی‌های درونی تلاش کن!

معنای اخلاص

علامه مجلسی می‌نویسد:

«شیخ بهایی قدس سره در مقام تبیین معنی اخلاص فرموده است: خالص در لغت به چیزی گفته می‌شود که صاف بوده و به چیز دیگری ممزوج نباشد...»

آنگاه می‌افزاید:

«اصحاب بینش و اهل دل برای اخلاص تعریف‌هایی کرده‌اند که از آن جمله است: پاکیزه نمودن عمل از اینکه برای غیر خدا در آن نصیبی باشد...

برخی نیز گفته‌اند: اخلاص آن است که انسان (جز خداوند مقصود و مطلوبی را دنبال نکرده و) قصد عوض - نه دنیوی و نه اخروی - نداشته باشد«.[۳۱]

گروهی هم اخلاص را توحید در نیت دانسته‌اند بدین معنا که محرّک و انگیزه فرد با اخلاص تنها خدا بوده و کردار و گفتار وی از هر گونه شائبه غیر الهی پاک باشد.

از این‌ها و جز این‌ها به خوبی روشن می‌گردد که اخلاص را مراتب و مدارجی است و هر یک از این تعریف‌ها در واقع بیانگر یکی از آن درجات به حساب می‌آید. با اشاره‌ای ولو اندک به پاره‌ای از مدارج اخلاص، بیش از پیش با مفهوم آن آشنا خواهیم شد:

اخلاص در یک مرحله به این معناست که کارها برای خدا و به خاطر فرمان او - جلّ جلاله - صورت می‌گیرد و ارائه به دیگران، طمع تمجید و تشویق سایرین و ترس از نکوهش و مذمّت این و آن، هیچ یک نقشی در انگیزه انجام امور ندارد. این مرتبه از اخلاص مورد قبول فقهای مکرّم شیعه بوده، و حتی اگر محرّک اصلی انسان در هنگام عمل ترس از جهنّم یا طمع بهشت باشد، موجب اسقاط تکلیف بوده و این درجه از اخلاص برای عامه مردم کافی خواهد بود.

اخلاص در مرحله دیگر که برای همگان میسّر نیست، و دستیابی به آن جز برای کسانی که از خواسته‌های نفسانی دست شسته، غرق در دریای عظمت الهی و واله و حیران محبّت اویند امکان پذیر نمی‌باشد. فرد با اخلاص در این مرتبه نه در پی گشایش دنیوی، و نه در انتظار پاداش اخروی عبادت می‌کند؛ نه ترس از دوزخ او را به این کار ترغیب می‌نماید، و نه به طمعِ نعمت‌های بهشتی به عبادت روی می‌آورد، بلکه به واسطه شناخت حضرت باری و سپاس منعم و عشق و محبّت به معبود حقیقی به عبادت می‌پردازد و جز حضرت حقّ و معبود مطلق، مقصود و مطلوب دیگری ندارد.

مرتبه‌ای برتر نیز برای اخلاص از سوی بزرگان و گروهی از اهل معنا مطرح شده که ادراک آن جز برای اخصّ اولیای خدا ممکن نخواهد بود، و آن عبارت است از اخلاص مطلق و قطع کلّی از ماسوی اللَّه! به گونه‌ای که فکر و خیالی جز حضرت حقّ در وجود سالک راه نیابد و خواسته و اراده‌ای جز رضای حقّ در دلش خطور ننماید.

در هر حال، گرچه مطابقت صورت ظاهری و کالبد عمل با فرمان الهی که از آن به «حُسن فعلی« یاد می‌کنند، شرط اساسی مقبولیت آن در پیشگاه خداوند است، لیکن خالص بودن نیت به هنگام انجام آن - که آن را «حُسن فاعلی« خوانده‌اند، و به منزله روح و جوهره عمل و محور ارزیابی گفتار و رفتار آدمی است و تا آنجا از اهمیت برخوردار است که فرموده‌اند: انسان با نیت خویش محشور خواهد گشت - شرطی دیگر برای ارزشمند بودن عمل از نظر شرع مقدس، و رکنی حیاتی برای پذیرش آن از جانب خداوند محسوب می‌گردد.

اخلاص در قرآن

خدای بزرگ خطاب به پیامبر عظیم الشأن خود رسول گرامی اسلام صلی الله علیه وآله می‌فرماید: « ...فَاعْبُدِ اللَّهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّینَ ا أَلا لِلَّهِ الدِّینُ الْخالِصُ... »[۳۲]

«خدا را پرستش کن و دین خود را برای او خالص گردان آگاه باشید که دین خالص از آن خداست«.

فرهنگ، اعتقادات، عبادات، گفتار و رفتار آدمی هر یک به نوبه خود انعکاس اوراقی از صحیفه آیین و شعاعی از آیینه دین او محسوب می‌گردد، و این‌ها را که خود تشکیل دهنده شخصیت وجودی و ابعاد مختلف زندگی است، به هیچ وجه نباید - و نمی‌توان - خارج از شؤون دینی و بیرون از شمول برنامه‌های مذهبی به حساب آورد. از اینرو خالص کردن دین برای خدا به معنای خالص نمودن تمام شؤون زندگی برای او - جلّ جلاله - است، و بنده خالص خدا کسی است که غیر خدا را از خانه دل، عرصه جان، میدان عمل و چشم انداز گفتار و رفتار خویش بزداید؛ برای او بیندیشد، برای او دوست بدارد و برای او تلاش کند. تنها از او سخن گوید و جز به خاطر او به کاری نپردازد، و در همه حال در راه خشنودی او گام بردارد، که اخلاص دین جز این نمی‌باشد.

در برخی از آیات قرآن، گروهی از پیامبران از جمله حضرت موسی و حضرت یوسف علیهما السلام به اخلاص مدح شده‌اند.[۳۳]

در برخی دیگر از آیات، تنها مخلَصین از وسوسه و کید شیطان در امان دانسته شده‌اند، چنانکه از قول ابلیس نقل می‌کند:

« قالَ فَبِعِزَّتکَ لَأُغْوِینَّهُمْ أَجْمَعِینَ ا إِلاَّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ »[۳۴]

»(شیطان) گفت: (پروردگارا !) به عزّتت سوگند که همگان را جدّاً گمراه خواهم ساخت مگر بندگان خالصت را«.

سوگند به عزّت خداوند و تأکیدهای دیگر، ابراز قدرت، اظهار توانایی و نهایت پافشاری و اصرار شیطان بر عزم پلید خود در گمراه ساختن بندگان خداست. در عین حال، او به نیکی از این واقعیت شیرین با خبر بوده است که گروهی از بندگان خالص حقّ در حوزه حراست و حفاظت پروردگار خویشند و به هیچ وجه در منطقه نفوذ و قلمرو وسوسه وی قرار نمی‌گیرند، و به همین جهت آنان را با کلمه استثنا از دامنه اراده خود خارج کرده است.

آیا این اعتراف و این پافشاری شگفت انگیز برای بیداری من و تو کفایت نمی‌کند تا با جهادی پی گیر، تلاشی پیوسته و کوششی همیشگی در راه خالص ساختن پندار و رفتار و گفتار خویش از پای ننشینیم و با همه توان برای خلاصی از قلمرو نفوذ و سیطره دائمی آن مطرود دور از رحمت به پا خیزیم؟ و آیا این بی تفاوتی و این غفلت و سهل انگاری، خود دلیل روشنی بر استقرار سلطه آن خبیث ملعون بر روح و جان ما نمی‌باشد؟

اخلاص در روایات

قسمت اول امام رضا علیه السلام از پدران بزرگوار خود نقل کرده‌اند که رسول خدا صلی الله علیه وآله فرموده‌اند:

«ما أَخْلَصَ عَبْدٌ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَرْبَعِینَ صَباحاً إِلّا جَرَت ینابِیعُ الْحِکْمَهِ مِنْ قَلْبِهِ عَلی لِسانِهِ«.[۳۵]

«هیچ بنده‌ای چهل روز به خاطر خدا اخلاص نمی‌ورزد مگر آنکه چشمه‌های حکمت از قلب او بر زبانش جاری می‌شود«.

پیشوای مخلَصان حضرت علی علیه السلام در خطبه «وسیله« می‌فرمایند:

«... تصْفِیهُ الْعَمَلِ أَشَدُّ مِنَ الْعَمَلِ وَ تخْلِیصُ النِّیهِ عَنِ الْفَسادِ أَشَدُّ عَلَی الْعالَمِینَ (الْعامِلِینَ) مِنْ طُولِ الْجِهادِ... طُوبی لِمَنْ أَخْلَصَ لِلَّهِ عِلْمَهُ وَ عَمَلَهُ وَ حُبَّهُ وَ بُغْضَهُ وَ أَخْذَهُ وَ ترْکَهُ وَ کَلامَهُ وَ صَمْتهُ وَ فِعْلَهُ وَ قَوْلَهُ«.[۳۶]

«خالص نمودن عمل از انجام دادن آن دشوارتر است، و خالص کردن نیت از اموری که آن را تباه می‌سازد بر انسان‌ها (عمل کنندگان) از جهاد طولانی سخت تر خواهد بود...

خوشا به حال کسی که علم و عمل، دوستی و دشمنی، گرفتن و وانهادن، سخن گفتن و سکوت کردن و کردار و گفتارش را برای خدا خالص گرداند«.

آری، همچنان که آن بزرگوار فرموده‌اند، خالص نمودن عمل و نیت از مراتب گوناگون شرک و ریا، و پاک سازی آن از همه ناخالصی‌های نفسانی - خصوصاً برای کسی که حبّ و بغض‌های شرک آمیز دنیوی، آیینه دل و لوح سینه اش را مکدّر ساخته، و محرّک او در فعالیت‌های اجتماعی و امور معنوی، نفسانیت و هواپرستی است - بسیار مهم و آن چنان دشوار است که جز به لطف خدا و عنایات اولیای دین و استقامت و پشت کار دائمی در این راستا میسّر نمی‌گردد.

در عین حال، نباید پنداشت عمل واحدی که توسط دو یا چند نفر با خلوص نیت انجام می‌گیرد، از نظر معنوی دارای ارزش برابر و یکسان خواهد بود، زیرا اختلاف مراتب اخلاص و تفاوت درجات خلوص نیت افراد که از مدارج قلبی آنان سرچشمه می‌گیرد، عمل هر یک از آنان را از ارزشی متفاوت با ارزش عمل دیگران برخوردار می‌سازد.

به عنوان مثال، ارزش نمازی که یک مسلمان معمولی بر پا می‌سازد، گرچه از اخلاص لازم برخوردار باشد، متناسب با مرتبه ایمان قلبی، سطح بینش و باور و اعتقادی که دارد ارزش می‌یابد: تکلیف را از دوش او ساقط کرده و در نهایت گامی او را در جهت کمال به پیش می‌برد، امّا همین نماز با همین شکل ظاهری هنگامی که توسط مؤمن کاملی ادا می‌شود، وسیله معراج او به سوی خدا می‌گردد، و زمانی که از جانب مولای موحّدان و پیشوای مخلصان اقامه می‌گردد، نور جمالش ملکوت اعلی را منوّر می‌سازد.

آن بزرگوار انگشتر خویش را در رکوع به فقیر عطا فرمودند، امّا این انفاق از چنان اخلاصی برخوردار است که آیه‌ای در ستایش آن نازل می‌گردد. در مقابل، انفاق‌های پر سر و صدا و فراوانی صورت گرفته که ارزش مادی آن‌ها به مراتب از ارزش مادی انگشتر آن حضرت بیشتر بوده، لیکن به جهت عدم برخورداری از کم‌ترین حدّ اخلاص، نه تنها عنایتی به آن‌ها نبوده بلکه بسا مورد نکوهش نیز قرار گرفته است.

حدیث معروف:

«لَضَرْبَهُ عَلِی ّ یوْمَ الْخَنْدَقِ أَفْضَلُ مِنْ عِبادَهِ الثَّقَلَینِ«.

را شیعه و سنی به طور مستفیض بلکه نزدیک به تواتر نقل کرده‌اند. هنگامی که آن حضرت با یک ضربه حیدری، عَمرو بن عبد ودّ را بر زمین افکنده و بر سینه اش نشستند، از کشتن وی باز ایستاده، لحظاتی او را به حال خود واگذاردند. مسلمانان که شاهد این جریان بودند از محضر رسول خدا صلی الله علیه وآله درخواست کردند که به حضرتش دستور دهند در کشتن عَمرو درنگ نکرده، به سرعت اقدام نمایند! امّا آن بزرگوار نیز به خواهش مردم اعتنا نکرده و فرمودند:

«صبر کنید به زودی سبب این درنگ را خواهید دانست«.

امیر مؤمنان علیه السلام پس از اندکی تأمّل وی را از پای درآورده، سرش را خدمت رسول خدا صلی الله علیه وآله حاضر ساختند. آن جناب پرسیدند:

چرا در کشتن عمرو شتاب نکردید؟

پاسخ دادند:

«هنگامی که او را بر زمین انداختم ناسزا گفت، و آب دهان به صورتم افکند، نگران شدم مبادا حسّ انتقام جویی و تشفّی خاطر در کشتن او مؤثر باشد! لذا لحظه‌ای او را واگذاردم تا غیظم فرو نشست، سپس او را برای خدا کشتم«.[۳۷]

در این قضیه آنچه که از حضرتش ظاهر شد تنها ضربتی بود که بر پیکر عمرو وارد ساخته و پس از چند لحظه او را از پای درآوردند. امّا بنگر که این ضربت تا چه اندازه از ارزش برخوردار بود که آن را از عبادت جنّ و انس تا روز قیامت برتر ساخت! و همین خلوص بی بدیل بود که اسلام را برای همیشه از گزند نابودی بیمه ساخت.

سوره «هل أتی« را بخوان و ارزش چند روز گرسنگی و انفاق چند قرص نان به مسکین و یتیم و اسیر را مورد تأمل قرار ده، که آن بزرگواران (فاطمه زهرا، همسر بزرگوار و دو فرزند دلبندشان صلوات اللَّه علیهم) و فضّه خادمه تا چه اندازه در این عمل از اخلاص برخوردار بوده‌اند!

« إِنَّما نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لا نُرِیدُ مِنْکُمْ جَزاءً وَ لا شُکُوراً «.[۳۸]

«ما تنها برای خشنودی خدا به شما اطعام می‌کنیم، پاداش و سپاسی از شما نمی‌خواهیم«. و در برابر آن، گرسنگی‌های جان فرسا و انفاق‌های بی شماری را نظاره کن که ثمر آن جز خستگی تن و تباه ساختن مال نبوده و بسا ننگی باشد که بر دامن عاملان آن تا ابد باقی بماند.

برادر! ارزش و روح عمل به قصد و نیت آدمی وابسته است، و این انگیزه است که به عمل شکل و ارزش می‌بخشد. داستان عابد بنی اسرائیلی را نشنیده‌ای که تمام اوقات خویش را به عبادت مشغول بود؟ او را از درختی باخبر ساختند که مورد پرستش قرار گرفته بود! عابد تصمیم گرفت برای خدا ننگ شرک را با کندن درخت از زمین پاک سازد، و با خشمی که از ایمان وی حکایت داشت عازم محلّ درخت گشت.

شیطان به صورت پیرمردی در مقابلش مجسّم شد و او را از کندن درخت بر حذر داشت. عابد نعره‌ای کشیده و او را چون پر کاهی بر زمین افکند! شیطان از در حیله وارد شده و با یادآوری پاداش کمک به زیر دستان و نیازمندان، قول داد که هر روز درهمی چند به عابد تقدیم کند تا از این طریق وی را به پاداش بزرگ انفاق نایل گرداند!

عابد از کندن درخت منصرف شد و چند روزی با پرداخت درهم‌های شیطان به نیازمندان دل خوش داشت. دیری نپایید که از درهم‌های اهدایی خبری نیامد و همین امر خشم مجدّد عابد را برانگیخت. تبری برداشته، با سرعت کنار درخت حاضر شد. شیطان نیز ممثّل شده و بر خلاف مرتبه نخست، به سرعت عابد را بر زمین افکند! عابد با شگفتی سبب این امر را جویا شد. شیطان گفت: آن روز برای خدا غضب کردی، و اگر همه عالم در برابر تو قرار می‌گرفتند بر آن‌ها چیره می‌گشتی، امّا اینک به سبب نرسیدن دراهم خشمناک شده‌ای و با این انگیزه در صدد کندن درخت بر آمده‌ای، به همین جهت حتی در برابر من نیز به سادگی مغلوب گشتی.[۳۹]

امام رضا علیه السلام از پدران بزرگوار خود روایت می‌کنند که امیر مؤمنان علیه السلام فرموده‌اند:

«اَلدُّنْیا کُلُّها جَهْلٌ إِلاَّ مَواضِعَ الْعِلْمِ وَ الْعِلْمُ کُلُّهُ حُجَّهٌ إِلاَّ ما عُمِلَ بِهِ وَ الْعَمَلُ کُلُّهُ رِیاءٌ إِلاَّ ما کانَ مُخْلَصًا وَ الْإِخْلاصُ عَلی خَطَرٍ حَتی ینْظُرَ الْعَبْدُ بِما یخْتمُ لَهُ«.[۴۰]

«دنیا سراسر همه نادانی است مگر جایگاه‌های دانش، علم و دانش به طور کامل علیه انسان حجّت است جز مواردی که بدان عمل شود؛ عمل همه اش ریا است مگر آنچه خالصانه انجام گردد، و اخلاص در معرض خطر (و در برابر بحران‌ها و آزمایش‌ها به شدّت شکست پذیر) است تا آنکه انسان بنگرد پایان کارش چه خواهد شد«!

بسا عملی که با خلوص نیت آغاز شده و انگیزه‌های ناخالص بعدی، سبب ابطال آن گردد، و بسا بنده‌ای که انحراف از صراط مستقیم، دستاوردی جز آه و حسرت برایش نگذارد.

همچنان که یادآور شدیم برخی از مراتب اخلاص جز برای اولیای خاص الهی، آنان که با مبارزه با هواهای نفسانی و دل کندن از دنیا پای از عالم طبیعت فراتر نهاده، به وادی ایمن وارد شده‌اند میسّر نمی‌گردد. خداوند متعال در حدیث قدسی می‌فرماید:

«ای فرزند آدم! تو اراده می‌کنی، من نیز خواسته‌ای دارم. (امّا) سرانجام جز آنچه من اراده کنم انجام نمی‌پذیرد. هر کس مرا قصد نماید مرا خواهد شناخت و کسی که مرا بشناسد اراده‌ام خواهد کرد و آنکه اراده‌ام کند مرا طلب خواهد نمود و کسی که مرا طلب نماید خواهدم یافت و هر کس مرا بیابد خدمت خواهد کرد و آنکه خدمتم کند یاد می‌کند و کسی که یادم نماید او را با رحمت خود یاد خواهم کرد.

فرزند آدم! عملت خالص نگردد تا آنکه چهار مرگ را بچشی: از پای درآمدن سرخ، جان دادن زرد، مرگ سیاه، و مردن سفید!

مرگ سرخ، تحمّل جفای دیگران و خودداری از آزار مردم است. مردن زرد، گرسنگی و سختی کشیدن و تنگدستی است. جان دادن سیاه، مخالفت با خواهش نفس و هوا و هوس است، از هوای نفس پیروی مکن که تو را از راه خدا گمراه می‌سازد. و مرگ سفید، گوشه گیری است«.[۴۱]

برادر! راه سخت است و غفلت و خواب ما بسی گران! اخلاص را آسان مپندار و گفتار و رفتار خویش را به نیکی برانداز کن. آن‌ها را به سادگی خالص به حساب نیاور و چنین مپندار که اغراض شیطانی و هواهای نفسانی کم‌ترین دخالتی در آن‌ها نداشته و همه خالصانه برای خدا صورت گرفته است.

تا آخرین نَفَس از شرّ شیطان و طغیان نفس بر حذر باش و به یقین بدان که خالص کردن نیت از ناخالصی‌های نفسانی و شیطانی، و تطهیر انگیزه از شوائبِ شرک آمیز که در بسیاری موارد حتی از دید تیز بین اهل سلوک نیز مخفی می‌ماند، کار دشواری است و دسترسی به عمل خالص با ضمیر آلوده به هوی و هوس به هیچ وجه امکان پذیر نخواهد بود.

امیر مؤمنان علیه السلام می‌فرمایند:

«کَیفَ یسْتطِیعُ الْإِخْلاصَ مَنْ بِقَلْبِهِ الْهَوی ؟[۴۲]

«چگونه قادر بر اخلاص است کسی که هوای نفس در دلش راه یافته است«؟

یکی از نیکان گوید:

هنگامی که به تحصیل مقدمات علوم دینی اشتغال داشتم، همواره نام محدّث قمی را در محضر پدرم توأم با تجلیل می‌شنیدم، تا آنکه برای ادامه تحصیل به مشهد مقدس مشرّف شدم، در آنجا زیارت ایشان را بسیار مغتنم شمرده و روز به روز بر ارادتم نسبت به آن بزرگوار افزوده می‌شد.

در آستانه یکی از ماه‌های مبارک رمضان با چند تن از دوستان به محضر ایشان شرفیاب شده و خواهش کردیم تا نماز جماعت را در مسجد گوهرشاد اقامه کنند. ایشان نیز بر خلاف میل باطنی در اثر اصرار زیاد ما موافقت کرده، در ایام ماه مبارک برای اقامه نماز به مسجد گوهرشاد می‌آمدند.

به تدریج مردم با خبر شده و روز به روز بر تعداد نمازگزاران افزوده می‌شد. یک روز که بنده نزدیک ایشان بودم، پس از اتمام نماز ظهر گفتند: امروز برای خواندن نماز عصر آمادگی ندارم و مسجد را ترک کرده و بقیه ماه را برای اقامه جماعت حاضر نشدند!

هنگامی که سبب این امر را از ایشان جویا شدیم گفتند: آن روز در رکوع رکعت چهارم صدای تازه واردینی که برای رسیدن به جماعت یا اللَّه! یا اللَّه! می‌گفتند، از فاصله بسیار دور به گوشم رسید و این موضوع مرا به زیادی جمعیت متوجّه ساخته و در دلم ایجاد شادی نمود. من برای امامت نماز اهلیت ندارم!

مراقبه را بنگر و اخلاص را مطالعه کن و سبب اقبال بی نظیر خاصّ و عام را به تألیفات خالصانه آن مرد بزرگ - که هیچ کس خود را از آن‌ها بی نیاز نمی‌بیند - دریاب!

آن مرحوم رضوان اللَّه علیه خود فرموده است: هنگامی که کتاب «منازل الآخره« را تألیف کردم، مرحوم شیخ عبد الرزّاق مسأله گو - که روزها پیش از نماز ظهر در صحن مطهّر حضرت معصومه علیها السلام مسأله می‌گفت - گاهی از آن کتاب برای مردم مطالبی نقل می‌کرد. روزی مرحوم پدرم کربلایی محمد رضا - که از علاقمندان ایشان بود و هر روز در مجلس ایشان حاضر می‌شد - پس از نماز به خانه آمده و فرمود:

شیخ عباس! ای کاش مانند این مسأله گو بودی، تو در خانه می‌نشینی و چیز می‌نویسی! او امروز کتاب «منازل الآخره« را برای مردم خواند، مردم منقلب شده و بسیار گریه کردند!

من چند بار عازم شدم که به پدرم عرض کنم: پدر جان! آن کتاب از تألیفات من است، ولی خودداری کردم. تنها گفتم: پدر! مرا دعا بفرمایید، خداوند توفیق مرحمت فرماید.[۴۳]

امام جواد علیه السلام می‌فرمایند:

«أَفْضَلُ الْعِبادَهِ الْإِخْلاصُ«.[۴۴]

«برترین عبادت اخلاص است«.

پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله فرموده‌اند:

«أَوْصانِی رَبِّی بِتسْعٍ: أَوْصانِی بِالْإِخْلاصِ فِی السِّرِ وَ الْعَلانِیهِ؛ وَ الْعَدْلِ فِی الرِّضا وَ الْغَضَبِ؛ وَ الْقَصْدِ فِی الْفَقْرِ وَ الْغِنی وَ أَنْ أَعْفُوَ عَمَّنْ ظَلَمَنِی؛ وَ أُعْطِی مَنْ حَرَمَنِی؛ وَ أَصِلَ مَنْ قَطَعَنِی؛ وَ أَنْ یکُونَ صَمْتی فِکْراً؛ وَ مَنْطِقِی ذِکْراً؛ وَ نَظَرِی عِبَراً«.[۴۵]

«پروردگارم مرا به نُه چیز سفارش فرمود: اخلاص در پنهانی و آشکار، عدالت در حال غضب و خشنودی، میانه روی در تهی دستی و بی نیازی، و این که عفو نمایم کسی را که به من ستم کرده، عطا کنم به آنکه مرا محروم نموده، و پیوند نمایم با کسی که با من قطع ارتباط کرده است، و این که سکوتم فکر، گفتارم ذکر و نگاهم عبرت باشد«.

کاری که برای غیر خدا صورت پذیرد خالص نیست. زیرا اخلاص تنها پرهیز از تظاهر و دوری از ریا نیست. بسا عملی که بدون انگیزه ریا انجام گردد، خالص هم نباشد. بنا براین عملی را که در انجام آن، اغراض نفسانی دخالت داشته باشد - گرچه برای نشان دادن به دیگران و انگیزه ریا نباشد - نباید خالص به حساب آورد.[۴۶]

نوشته‌اند: روزی عالم بزرگوار مرحوم ملاّ عبد اللَّه شوشتری - رضوان اللَّه علیه - به قصد دیدار شیخ بهایی قدس سره به خدمت ایشان رفت، پس از ساعتی صدای اذان به گوش رسید. مرحوم شیخ به ایشان گفت: همین جا نماز بخوانید، ما نیز به شما اقتدا می‌کنیم تا به فیض جماعت برسیم. آن جناب پس از اندکی تأمّل از پذیرش درخواست مرحوم شیخ خودداری کرده و به خانه اش باز گشت!

یکی از دوستان آن بزرگوار به ایشان عرض کرد: با آن اهتمام خاصی که شما به نماز اوّل وقت دارید، چه شد که در خانه شیخ آن را ترک کردید؟ فرمود: به نفس خود رجوع کردم، متوجّه شدم که اقتدا کردن شیخ بهایی به من در دلم اثر می‌گذارد، لذا آن را ترک نمودم![۴۷]

گویند:

اهتمام فوق العاده ایشان در زمینه اخلاص از برکات استاد بزرگوارش مرحوم محقّق اردبیلی رضوان اللَّه علیه بوده است.

همچنین نوشته‌اند:

گاهی که مرحوم ملا عبد اللَّه از استاد خود مرحوم محقّق اردبیلی در زمینه مطلبی سؤال می‌کرد، ایشان ساکت می‌شد، و یا می‌فرمود: باشد تا مراجعه کنم! و چون تنها می‌شدند، با تفصیل جواب داده و در اطراف آن بحث و گفتگو می‌کرد.

روزی خدمت استاد عرض کرد: چرا شما سؤال مرا در همان وقت پاسخ نمی‌دهید؟ فرمود: هنگامی که جماعتی گفتگوی ما را گوش می‌کنند، ممکن است سبب نقصان من یا شما شود و یا یکی از ما برای نمایشِ علم خود به آن‌ها، طالب غلبه بر دیگری شویم، امّا اینجا جز خدا کسی با ما نیست.[۴۸]

قسمت دوم در شرح حال یکی از مسلمانان از زبان وی نوشته‌اند: به عنوان جهاد با کفّار از خانه خارج شدم، در بین راه شخصی را دیدم که تو بره‌ای را در معرض فروش قرار

داده بود. با خود گفتم: خوب است آن را بخرم تا در طول راه از آن استفاده برده و در فلان محلّ بفروشم و از این طریق، سودی نیز برده باشم.

همان شب در عالم خواب دیدم دو ملک از آسمان فرود آمده، یکی به دیگری گفت: نام مجاهدین را ثبت کن. هنگامی که اسامی افراد را می‌نوشت، دیگری می‌گفت: بنویس که فلان مرد برای تماشا آمده! دیگری برای تجارت عازم جبهه شده! فلان شخص با انگیزه ریا روی به جنگ آورده! و هنگامی که به من رسید، فرمود: بنویس که این مرد نیز برای تجارت آمده است.

من شروع به تضرّع و التماس کرده، گفتم: به خدا سوگند سرمایه‌ای ندارم که تجارت کنم. فرمود: مگر آن توبره را برای سود نخریدی؟ گفتم: منظور من از آمدن به اینجا جهاد بود نه تجارت، و شروع به گریه کردم. فرمود: بنویس به عنوان جهاد آمده، امّا در بین راه تو بره‌ای برای سود خریده است! خداوند هرگونه بخواهد در باره اش قضاوت خواهد کرد.[۴۹]

امام صادق علیه السلام به نقل از امیر مؤمنان علیه السلام می‌فرمایند:

«وَ بِالْإِخْلاصِ یکُونُ الْخَلاصُ«.[۵۰]

«تنها با اخلاص، رهایی میسّر می‌گردد«.

همچنین آن بزرگوار فرموده‌اند:

«غایهُ الْإِخْلاصِ الخَلاصِ«.[۵۱]

«پایان اخلاص رهایی است«.

آری، رهایی از قید علایق و اسارت شهوات، گسستن زنجیرهای خفّت بار، خلاص شدن از جهنّم وابستگی‌ها و پی آمدهای شومِ پیروی از نفس و شیطان، رها شدن از اطاعت و بندگی غیر خدا و آزادی از آتش دوزخ و غضب الهی، تنها در سایه اخلاص میسّر است.

اخلاص نیز آنگاه به معنای حقیقی حاصل خواهد شد که انگیزه آدمی تنها خدا باشد و جز حضرت حقّ کسی و چیزی را نبیند!

پیامبراکرم صلی الله علیه وآله به اباذر غفاری می‌فرمایند:

«ای اباذر! فقیه و دین شناس کامل نمی‌شود تا اینکه مردم را در جنب (عظمت) خدای متعال بسان شتران (بی ادراک) ببیند، و چون به خود بنگرد، خویش را از هر کوچکی کمتر بیابد«.[۵۲]

و در مقام تبیین جایگاه اخلاص، هنگامی که حذیفه یمانی از آن بزرگوار در باره اخلاص سؤال می‌کند، می‌فرمایند:

«از جبرئیل سؤال کردم، وی پاسخ داد: از خدا در این باره پرسش نمودم، خداوند فرمود:

«اَلْإِخْلاصُ سِرٌّ مِنْ سِرِّی [ أَسْرارِی ] أُودِعُهُ فِی قَلْبِ مَنْ أَحْبَبْتهُ«.[۵۳]

«اخلاص سرّی از اسرار من است که آن را در قلب کسی که دوستش دارم به امانت خواهم سپرد«.

امام مخلَصان حضرت علی علیه السلام نیز فرموده‌اند:

«اَلْإِخْلاصُ غایهُ الدِّینِ«.[۵۴]

«اخلاص، پایان مراتب دین و دینداری است«.

«اَلْإِخْلاصُ عِبادَهُ الْمُقَرَّبِینَ«.[۵۵]

«اخلاص، عبادت مقرّبان درگاه الهی است«.

بزرگی گوید:

برای تحصیل از تهران به قم رفتم. پس از مدتی مرا برای منبر به آیه اللَّه شیخ عبد الکریم حائری - مؤسّس و رئیس حوزه علمیه قم - معرفی کردند. چیزی نگذشت که برای سخنرانی به منزل یکی از علمای بزرگ دعوت شدم. در آنجا در باره مرگ صحبت کرده و بخش‌هایی از نهج البلاغه را قرائت نمودم. آن عالم بسیار گریست. هفته بعد نیز مجدّداً به آن مجلس دعوت شدم. بعضی از نزدیکانش از من خواستند که با طرح مسائل عادی تر به سخنرانی بپردازم، و سبب آن را تأثّر شدید و گریه فراوان آن عالم به هنگام یادآوری مطالب هفته پیش حقیر دانستند. سپس داستانی را به این شرح از او برایم نقل کردند:

وی مجرّد زندگی می‌کرد. در اثر اصرار فراوان برخی از نزدیکان، پذیرفت که ازدواج کند. دوشیزه‌ای

به او پیشنهاد شد، امّا بعد از آنکه بنا بر جواز شرع، او را دید، از ازدواج با او خودداری کرده و پس از مدّتی با بیوه زنی سیاه چهره و زشت که دارای سه فرزند نیز بود ازدواج کرد! با شگفتی سبب آن را جویا شدیم. فرمود: دوشیزه‌ای را که برایم در نظر گرفته بودند، پسندیدم امّا هرچه کوشیدم نیت خود را خالص کرده و برای خدا گام بردارم، میسّر نشد، لذا از او گذشتم. لیکن این خانم شوهرش مرده بود و نان آوری نداشت سه فرزند یتیم نیز از شوهرش به جا مانده بود و هیچ کس تن به ازدواج با او نمی‌داد، ازدواج با او را غنیمت شمرده و با خلوص نیت برای خدا با او ازدواج کردم!

در حدیث آمده است:

«هنگامی که حضرت موسی علیه السلام به خانه حضرت شعیب علیه السلام رفت، سفره شام پهن بود. جناب شعیب فرمود: ای جوان! بنشین و شام تناول کن. موسی علیه السلام عرض کرد: به خدا پناه می‌برم!

آنگاه در پاسخ سؤال حضرت شعیب از سبب این سخن، گفت: می‌ترسم این شام، اجرت زحمت من قرار گیرد، ما اهل بیتی هستیم که چیزی از عمل و پاداش اخروی را با زمین پر از طلای ناب عوض نمی‌کنیم.

شعیب علیه السلام فرمود: ای جوان! به خدا سوگند چنین قصدی ندارم. من نیت نکرده‌ام که لقمه سفره‌ام عوض زحمت تو قرار گیرد. عادت من و پدرانم پذیرایی از مهمان و اطعام است.

جناب موسی پس از این گفتگو کنار سفره نشسته و غذا تناول فرمود«.[۵۶]

برادرم! در کار خویش بیش از پیش بیندیش و به نفس خود خوشبین مباش و در هر عملی از آن به سختی حساب بکش. انگیزه خود را در گفتار و کردارت مورد ارزیابی قرار ده؛ بنگر که اقدامش در خیرات و کارهای نیک برای چیست؟ به هوش باش که فریب نیرنگ‌های نفس را نخوری و به یقین بدان که حرص و علاقه نفس برای نشان دادن کارهای خیر و نیک به این و آن، دلیل روشنی بر ناخالص بودن نیت و انگیزه تو است. به توجیهات فریبنده نفس اعتنا مکن و از استغفار از اعمال نیک و بد خویش غافل مباش که تا اسیر نفس هستی، گفتار و رفتارت نفسانی است، گرچه ذهن و نیت خویش را از شوائب هوا و هوس پاک پنداری! خداوند ما را از شرّ شیطان و طغیان نفس حفظ فرماید، که جز بنده‌ای که خداوند به او عنایت و توفیق مرحمت فرموده، همه بیچاره هستیم.

در شرح حال مرحوم آیه اللَّه بروجردی - رضوان اللَّه علیه - نوشته‌اند:

ایشان در اواخر عمر بسیار اظهار ناراحتی کرده و می‌فرمود: عمر گذشت و نزدیک است رخت سفر بر بندیم، در حالی که چیزی از پیش نفرستادیم و عملی شایسته انجام ندادیم! یکی از نزدیکان عرض می‌کند: آقا! شما دیگر چرا؟ ما بیچارگان باید از بی حاصلی عمر خویش بنالیم، شما بحمد اللَّه این همه آثار خیر از خود باقی گذاشته‌اید!

ایشان پاسخ می‌دهند:

اگر آنچنان بود که تو می‌پنداری، کار آسان بود، لیکن چنین نیست؛ در حدیث قدسی آمده است:

«أَخْلِصِ الْعَمَلَ فَإِنَّ النَّاقِدَ بَصِیرٌ بَصِیرٌ«.[۵۷]

«عمل خود را خالص کن که نقّاد و بازرس بسیار آگاه و بیناست«.

سپس افزودند:

شما خیال می‌کنید آنچه بر زبان مردم جاری می‌شود، در پیشگاه الهی نیز همین طور است؟!»[۵۸]

به همین جهت رهروان وادی ایمن و سالکان کوی حضرت حق و آنان که از بوستان عشق گلی چیده و از خرمن محبت توشه‌ای اندوخته‌اند همواره کوشیده و پیوسته بر این باورند که عشق و محبت راستین بدون پاکسازی درون از غیر حق حاصل نمی‌گردد. از اینرو در همه حال می‌کوشند تا با دست یابی به مقام اخلاص، زمینه را برای نیل به مرتبه اعلای انسانیت و استشمام رائحه قرب فراهم ساخته، از عمل و کوشش خود به نحو شایسته بهره مند گردند.

و اینک ای عزیز! مَثَل من و تو گرچه نسبت به منزلت شامخ خلوصِ نیت و جایگاه رفیع اخلاص، مصداق مَثَل معروف است که:

«دست ما کوتاه و خرما بر نخیل»

و هواهای نفسانی و وسوسه‌های شیطانی، دل را تیره و دستمان را به شدّت از رسیدن به این نعمت بزرگ الهی کوتاه ساخته، لیکن بر ماست تا در حدّ توان از افشاندن بذر دوستی و محبت و اخلاص در دل غافل نگشته، اندک اندک از رشد نهال اخلاص در وجود خویش بهره مند گردیم.

رسول اکرم صلی الله علیه وآله کلام خدا در باره اخلاص را چنین نقل می‌کنند:

«ما أَطَّلِعُ عَلی قَلْبِ عَبْدٍ فَأَعْلَمُ فِیهِ حُبَّ الْإخْلاصِ لِطاعَتی لِوَجْهِی وَ ابْتغاءِ مَرْضاتی إِلّا توَلَّیت تقْوِیمَهُ وَ سِیاسَتهُ وَ تقَرَّبْت مِنْهُ...»[۵۹]

«در قلب هیچ بنده‌ای دوستی اخلاص در اطاعتم و جلب رضایتم را نمی‌نگرم جز آنکه پرورش و امور زندگی اش را به دست گرفته و به وی نزدیک می‌شوم.»

امیر مؤمنان علیه السلام می‌فرمایند:

«سادَهُ أَهْلِ الْجَنَّهِ الْمُخْلِصُونَ«.[۶۰]

«سرور و سالار بهشتیان مخلصین اند«.

«مُلُوکُ الْجَنَّهِ الْأَتقِیاءُ الْمُخْلِصُونَ«.[۶۱]

«پادشاهان بهشت، پرهیزگارانِ با اخلاص هستند«.

اساساً اخلاص از یقین سرچشمه می‌گیرد و دسترسی به آن جز به برکت یقین میسّر نمی‌گردد.

هم آن حضرت علیه السلام فرموده‌اند:

«اَلْإِخْلاصُ ثَمَرَهُ الْیقِینِ«.[۶۲]

«اخلاص، میوه و ثمره یقین است«.

«غایهُ الْیقِینِ الْإِخْلاصُ«.[۶۳]

«پایان و نتیجه یقین اخلاص است«.

و بالاخره تا اخلاص نباشد و انگیزه آدمی تنها خشنودی پروردگار نباشد، عمل او مورد پذیرش حضرت حق قرار نمی‌گیرد.

امیر مؤمنان علیه السلام می‌فرمایند:

«اَلْعَمَلُ کُلُّهُ هَباءٌ إِلاَّ ما أُخْلِصَ فِیهِ«.[۶۴]

«کارها همه اش هیچ است، جز آنچه خالص برای خدا انجام گیرد«.

«مَعَ الْإِخْلاِص ترْفَعُ الْأَعْمالِ«.[۶۵]

«تنها با اخلاص، اعمال بالا می‌رود (و مورد پذیرش قرار می‌گیرد)«.

خلاصه‌ای از گفتار یکی از محقّقان را پایان بخش این مبحث قرار می‌دهیم:

باید دانست که وصول به این مقامات و درجات بدون اخلاص در راه حقّ صورت نپذیرد، و تا سالک به مرحله مخلَصین نرسد، حقیقت آنچنان که باید برای او کشف نخواهد شد.

اخلاص و خلوص بر دو قسم است:

خالص نمودن دین و طاعت از برای خدای متعالی.

خالص شدن انسان برای او - جلّ جلاله -.

خداوند در قرآن همچنان که گاهی صالح بودن را به عمل استناد داده، مانند « مَنْ عَمِلَ صالِحاً «[۶۶] ، و گاهی به ذات انسان مستند فرموده، همچون « إِنَّهُ مِنَ الصَّالِحِینَ « [۶۷]، اخلاص را نیز گاهی به عمل و گاهی به ذات نسبت داده است.

البته اخلاص در مرتبه ذات، موقوف بر اخلاص در مرتبه عمل است. تا هنگامی که همه اعمال و گفتار و سکون و حرکت انسان با اخلاص کامل انجام نپذیرد، به مرحله اخلاص ذاتی نایل نمی‌گردد و روشن است کسی که به این مرحله عالی دست می‌یابد، برای او آثار و برکاتی خواهد بود که دیگران از آن بی بهره‌اند. برخی از این آثار عبارتند از: شیطان بر آنان تسلّط و اقتداری ندارد.[۶۸]

مخلصین در پرتو اقتدار ذاتی، در مقام والایی از توحید قرار دارند و همین امر، زمینه تاخت و تاز شیطان را در جهت فریب آنان از بین برده، و تسلّط بر آنان را ناممکن ساخته است.

این گروه از محاسبه محشر آفاقی و حضور در آن عرصه، معاف و فارغند:

« ... فَإِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ ا إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِینَ »[۶۹]

آنان به واسطه مراقبت شدید و ریاضت شرعی در جهاد با نفس، نفس خود را از طغیان باز داشته و به حیات ابدی راه یافته‌اند. از رستاخیز بزرگ انفسی عبور کرده و به واسطه آنکه در دوران مجاهده به حساب آنان رسیدگی شده، اینک نزد خدای خود به خلعت حیات ابدی مفتخر، و از روزی‌های خاصّ خزانه ربوبی متنعّم اند.[۷۰]

کرامت الهیه، ماورای پاداش عمل آنان است:

« وَ ما تجْزَوْنَ إِلاَّ ما کُنْتمْ تعْمَلُونَ ا إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِینَ »[۷۱]

پاداش عموم افراد در برابر اعمال آنان است، لیکن اینان مشمول الطاف خاصّ و کرامت الهی هستند.

ذات احدیت را آنچنان که سزاوار اوست وصف می‌کنند:

« سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا یصِفُونَ ا إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِینَ »[۷۲]

آنان دارای مقامی منیع و منصبی رفیع و مرتبه‌ای عظیم اند که می‌توانند وصف ذات حضرت حقّ و ثنای الهی را به گونه‌ای که سزاوار ذات اقدس اوست بجا آورند.

وصول به این کمالات آنگاه میسّر خواهد شد که سالک راه حقّ در عرصه‌های مجاهده با نفس و مبارزه با هواهای نفسانی، نفسانیت خویش را از پای درآورده و علاقه روح به بدن را منقطع سازد.

در ابتدای سلوک، به وسیله زهد و تأمّل و دقّت و تفکّر در بی اعتباری دنیا، و بی فایده بودن دل بستگی به آن، رشته ارتباط به عالم کثرات راقطع نماید. پس از گذشت از این مرحله در می‌یابد که علاقه مفرطی به ذات خود دارد و نفس خویش را تا سر حدّ عشق دوست می‌دارد. هرچه به جا می‌آورد و هر مجاهده‌ای که می‌کند، همه و همه ناشی از فرط دوستی و محبّت به ذات خود می‌باشد.

سالک باید با استمداد از الطاف الهیه و امدادهای غیبی، به بت درونی که سر رشته تمام مفاسد است، کافر گردد و تمام کارهای خود را برای ذات اقدس الهی قرار دهد و حبّ به خویش را به حبّ خدای خود تبدیل نماید. به همین دلیل، دیگر سزاوار نیست در جستجوی کشف و کرامت باشد و عملی برای تحقّق آن انجام دهد.

هرگز نباید برای دستیابی به طی الارض، إخبار از غیب، اطلاع بر ضمایر مردم، و تصرّف در موادّ کاینات ذکر بگوید و ریاضت بکشد. زیرا در آن صورت، در راه رضای محبوب حقیقی قدم بر نمی‌دارد و خداوند را عبادت نکرده و مخلص نخواهد بود. بلکه نفس خود را معبود خود ساخته و برای برآورده شدن خواسته‌های آن گام برداشته است.

هنگامی که به چنین مرحله والایی نایل آمد اندک اندک محبّت به خود را نیز گرچه برای خدا باشد، فراموش می‌کند و دیگر خود را نمی‌بیند و غیر از جمال ازلی و ابدی، چیزی را نخواهد دید و رفته رفته، اثری از او نخواهد ماند![۷۳]

زهد
توضیح

علاقه به دنیا با محبّت خدا جمع نمی‌گردد و دلبستگی و تعلّق به مظاهر آن، آدمی را از حرکت در جهت اهداف بلند انسانی باز می‌دارد، بلکه زمینه هر گونه فکر و تلاش سازنده را از بین برده، اندیشه خدا جویی، معنویت خواهی و آخرت طلبی را از صفحه دل و لوح سینه به کلی می‌زداید.

از اینرو، بر سالک است ضمن آنکه اندیشه، همت و تلاش خود را در جهت تصحیح انگیزه و تطهیر نیت متمرکز می‌سازد، از پی آمدهای خطرناک تعلقات مادی و وابستگی‌های دنیوی غفلت نورزد و با همه توان، دل را از غیر خداوند شستشو دهد و آرزوهای دور و دراز، توجه و رغبت به مال و منال دنیا، و دل دادن به هر آنچه به نوعی به دنیاطلبی و دنیا داری باز می‌گردد را به شدّت از خود دور سازد، و آنچه را که با خدا، آخرت و معنویت همراه و همساز نمی‌باشد از دل خویش بیرون نماید. و البته این خود میسر نمی‌گردد جز هنگامی که بزرگی، عظمت و عشق حضرت حق در دل او استقرار یافته و نسبت به غیر او بی علاقه گردد.

پیشوای زاهدان حضرت علی علیه السلام می‌فرمایند:

«لا یکُونُ الْمُسْلِمُ مُسْلِماً حَتی یکُونَ وَرِعاً وَ لَنْ یکُونَ وَرِعاً حَتی یکُونَ زاهِداً وَ لَنْ یکُونَ زاهِداً حَتی یکُونَ حازِماً وَ لَنْ یکُونَ حازِماً حَتی یکُونَ عاقِلاً وَ مَا الْعاقِلُ إِلّا مَنْ عَقَلَ عَنِ اللَّهِ وَ عَمِلَ لِلدَّارِ الْآخِرَهِ.«[۷۴]

«مسلمان، مسلمانِ (حقیقی) نباشد تا آنکه با ورع باشد، و دارای ورع نخواهد بود تا آنکه (به دنیا) بی رغبت باشد، و زاهد نمی‌باشد تا آنکه دوراندیش باشد، و دوراندیش نیست تا آنکه عاقل باشد، و خردمند نباشد جز کسی که در باره خدا بیندیشد و تکالیفی را که از جانب او متوجه وی می‌باشد بجا آورد و برای عالم آخرت کوشا باشد.»

مفهوم زهد

زهد در لغت به معنای اظهار بی میلی نسبت به چیزی در اثر نداشتن رغبت درونی است. و در اصطلاح عالمان اخلاق عبارت است از روی گردانی از دنیا از روی میل و رغبت، با وجود امکان دسترسی به آن، و بسنده کردن به کم‌ترین حدّ از امور دنیوی و اکتفا نمودن به حدّ کفایت.

در بسیاری از روایات، زهد به معنای ترک دنیا معرفی گردیده است. در فرهنگ اسلام زهد به این معنا نیست که انسان از مال و منال دنیوی برخوردار نباشد، بلکه رکن اساسی و حقیقت زهد آن است که آدمی اسیر دنیا و مظاهر آن نگشته و در عین بهره مندی از آن، امیر و حاکم بر آن باشد.

زهد دل کندن از دنیا و پرهیز از آمال و آرزوهایی است که تعلّق به آن‌ها انسان را زمین گیر می‌سازد. زهد یک صفت روحی و حالتی روحانی است، و زاهد کسی است که به واسطه دلبستگی‌های اخروی و معنوی، به مظاهر مادی زندگی بی اعتنا است. پیوسته ساده زیستی را مشی خویش ساخته و از تجمّل گرایی و لذّت پرستی می‌پرهیزد.

امام صادق علیه السلام می‌فرمایند:

«اَلدُّنْیا أَصْغَرُ قَدْراً عِنْدَ اللَّهِ وَ عِنْدَ أَنْبِیائِهِ وَ أَوْلِیائِهِ مِنْ أَنْ یفْرَحُوا بِشَی ءٍ مِنْها أَوْ یحْزَنُوا عَلَیهِ فَلا ینْبَغِی لِعالِمٍ وَ لا لِعاقِلٍ أَنْ یفْرَحَ بِعَرَضِ الدُّنْیا.«[۷۵]

«ارزش دنیا در پیشگاه خدا و نزد پیامبران و اولیای الهی کمتر از آن است که آنان را مسرور نماید یا با از دست دادن آن غمگین شوند، بنا براین، برای هیچ عالم و عاقلی سزاوار نیست که به واسطه روی آوردن دنیای ناپایدار شادمان گردد.»

و نیز فرموده‌اند:

«الزُّهْدُ مِفْتاحُ بابِ الْآخِرَهِ وَ الْبَراءَهِ مِنَ النَّارِ وَ هُوَ ترْکُکَ کُلَّ شَی ءٍ یشْغَلُکَ عَنِ اللَّهِ تعالی مِنْ غَیرِ تأَسُّفٍ عَلی فَوْتهَا وَ لا إِعْجَابٍ فِی ترْکِها وَ لَا انْتظارِ فَرَجٍ مِنْها وَ لا طَلَبِ مَحْمَدَهٍ عَلَیها وَ لا غَرَضٍ لَها.«[۷۶]

«زهد کلید دروازه عالم آخرت و دوری از آتش است. پارسایی آن است که هر چیز که تو را از خدا و یاد او باز دارد ترک نمایی، بدون آنکه بر آنچه از دست تو رفته تأسف بخوری، و یا نسبت به ترک آن مغرور گردی، و یا انتظار گشایشی از آن داشته باشی، و یا خواستار آن باشی که به واسطه آن مورد ستایش قرار بگیری، و یا از آن مقصدی دنیوی داشته باشی.»

دنیا و آخرت به هیچ شکل همساز و همراه نبوده، پیوسته در ستیز و همواره از یکدیگر گریزانند. هر قدر از این دور گردی به آن نزدیک می‌شوی، و هر اندازه به آن دل ببندی از این دل خواهی کند. هنگامی که سرای پایدار آخرت در جان و روح آدمی جاودانه و پر شکوه جلوه نماید، به همان نسبت جهان فانی و ارزش‌های زودگذر مادی در قلمرو اندیشه وی حقیر و بی ارزش جلوه گر می‌شود.

از سوی دیگر از نقش راهبردی تقویت ایمان و ارتقای معرفت نسبت به آفریدگار جهان در زدودن زنگارهای تار و تاریک لذّت‌های مادی از لوح دل و صفحه اندیشه نباید غفلت ورزید. به هر اندازه شناخت انسان نسبت به حقایق عالم و واقعیت‌های هستی از رشد بیشتری برخوردار گردد و بینش و باورهای قلبی ژرف تر و عمیق تر گردد گرایش‌های مادی و وابستگی‌های حقارت آمیز وی به دنیا و لذت‌های زودگذر آن بی بهاتر و پایه‌های آن سست تر و متزلزل تر خواهد گشت.

تلاش خود را در دوران کودکی برای پیشی گرفتن از سایر کودکان به قصد تصاحب شی ء ناچیزی که نوعاً بیش از چند دقیقه دوام نمی‌یافت به یادآور، آنگاه نیک بیندیش که چرا آن رفتار کودکانه را اینک برای خویش حقیر و زیان بار ارزیابی کرده و زیبنده شخصیت خود نمی‌بینی؟

بلی، هنگامی که با عبور از مراحل کودکی، خرد و معرفت آدمی نسبت به خود و جهان اطراف خویش از رشد کافی برخوردار گشته، استعدادهای نهفته و ارزش‌های درونی به تدریج شکوفا گردد، اهداف بلند حیات انسانی و فعالیت‌های عظیم سازندگی زمینه هر نوع بازی کودکانه و سرگرمی و دلبستگی حقارت آمیز را از چشم انداز عرصه‌های زندگی برطرف ساخته، مجالی برای آن باقی نمی‌گذارد.

اولیای الهی، مردان مرد، و بندگان برگزیده خدا که در اثر شناخت عمیق، درک بلند و گذر از مراحل اسارت بار وابستگی و دل دادگی به دنیا به نیکی از مزایای جهان باقی آگاه گشته‌اند، به ارزش‌های دنیوی با چشم حقارت نگریسته و به آن بها نمی‌دهند مگر آنکه آن را وسیله رشد معنوی و سرمایه اخروی قرار داده، دنیا را برای بندگی، مال و منال آن را برای ایثار، انفاق و خدمت به خلق خدا قلمداد نمایند. آری آنان دنیا را برای دنیا نمی‌خواهند؛ خانه دل را ضیافت گاه الهی قرار داده و جز به عشق خدا آرام نمی‌گیرند.

حضرت علی علیه السلام می‌فرمایند:

«تمام زهد و پارسایی در میان دو فراز از آیات قرآنی است که خداوند متعال فرموده:

« لِکَیلا تأْسَوْا عَلی ما فاتکُمْ وَ لا تفْرَحُوا بِما آتاکُمْ «.[۷۷]

«تا هرگز بر آنچه از دست شما رفته اندوهگین نشوید و بر آنچه به شما داده، شادمان نگردید.»

کسی که به خدا ایمان آورده و دل در گرو سرای آخرت و جهان پایدار دارد و مال و منال دنیا را امانتی می‌داند که خدای بزرگ جهت آزمودنش در اختیار وی قرار داده است، نه از داشتن آن مسرور و نه از رفتن آن محزون می‌گردد.

زاهد هنگامی که راه طولانی و توشه اندک خویش را می‌نگرد دنیا را نه بد و ناپسند بلکه بسیار کم و زودگذر می‌یابد، از اینرو برای وصول به مقصد اعلای خود که جز قرب خدا نیست از متاع بی مقدار دنیا و لذّت‌های ناپایدار آن به راحتی گذشته و در هیچ شرایطی و به هیچ بهانه‌ای به آن قانع نمی‌گردد. آری، زهد آزادی است، آزادی از آنچه که رنگ تعلق می‌پذیرد، زاهد تا آنجا پیش می‌رود که دادن‌ها و گرفتن‌ها از نظر کاهش و توسعه در عرصه وجودش کم‌ترین نقش و تأثیری نخواهد داشت.

اساساً زهد در فرهنگ اسلام به معنای ساده زیستی، وارستگی و آزادگی، رهایی از اسارت و دلدادگی، و واگذاردن زیاده خواهی و حذف تجملات در زندگی است و هرگز نباید آن را نوعی رهبانیت به حساب آورد.

روح آرام و وجدان آسوده تنها در پرتو یاد خدا، شرافتمندی، عفت و متانت در زندگی حاصل می‌گردد، از اینرو باید کوشید تا با ساده زیستی و پرهیز از هوسرانی و هوا پرستی، ریشه‌های غفلت را در سویدای نفس سوزانده، با کاستن از آرزوهای دور و دراز و حرص، پایه‌های اصالت و بزرگواری را استحکام بخشیده، و با خودداری از ستم به خود و دیگران ارکان متانت در زندگی را استوار سازیم که زهد و پارسایی در اسلام جز این نخواهد بود.

پیامبر گرامی صلی الله علیه وآله می‌فرمایند:

«لَیسَ الزُّهْدُ فِی الدُّنْیا لُبْسَ الْخَشِنِ وَ أَکْلَ الْجَشِبِ وَ لکِنَّ الزُّهْدَ فِی الدُّنْیا قَصْرُ الْأَمَلِ.«[۷۸] «پارسایی در دنیا پوشیدن لباس خشن و خوردن غذای ناملایم نیست بلکه پارسایی کوتاه کردن آرزوست.»

پیشوای زهد پیشگان حضرت علی علیه السلام فرموده‌اند:

«أَیهَا النَّاسُ! اَلزَّهادَهُ قَصْرُ الْأَمَلِ وَ الشُّکْرُ عِنْدَ النِّعَمِ وَ الْوَرَعُ عِنْدَ الْمَحارِمِ...«[۷۹]

«مردم! پارسایی کوتاه کردن آرزو، سپاسگزاری در برابر نعمت‌ها و پرهیز از محرمات الهی است.»

برخلاف برداشت کسانی که تنبلی، سستی و فرار از مسئولیت‌های فردی و اجتماعی را پارسایی شمرده و خود را زاهد قلمداد می‌کنند، حقیقت زهد، پشت پا زدن به جاذبه‌های فریبنده، دست ردّ زدن به هواهای نفسانی و سینه سپر کردن در برابر پستی‌های خوار کننده و دام‌های شیطانی است.

دنیا در نظر زاهد - جز در راستای مقاصد بزرگ دینی و انسانی - بسیار کم بها بلکه حقیقتاً بی ارزش است، به همین جهت تنها از این دیدگاه و صرفاً در جهت هدف اصلی خود به آن می‌نگرد و هرگز دنیا را برای دنیا نمی‌خواهد. او در جستجوی حقیقتی است که توجه به دنیا و دلبستگی به آن را - که نفس و شیطان پیوسته وی را به سوی آن فرا می‌خوانند - به مثابه باز ماندن از مطلوب خویش می‌داند. از اینرو، زنجیرهای هوا و هوس را با تمام قوا از پای خود گسسته، دام‌های شیطانی را یکی پس از دیگری در هم شکسته، و از دنیا و زینت‌های اسارت بار آن حقیقتاً رسته است.

مردی به حضور امیرمؤمنان علیه السلام شرفیاب شد و عرض کرد: ای امیر مؤمنان! مرا به یکی از راه‌های خیر و نیکی سفارش فرما تابه وسیله آن نجات یابم. آن حضرت فرمودند:

«ای آنکه پرسیدی! گوش فرا ده، سپس بکوش تا دریابی، آنگاه باور کرده، آن را به کار بند. اینک بدان که مردم سه گروه‌اند: زاهد و پارسا، صابر و شکیبا، راغب و خواهان دنیا.

زاهد کسی است که غم‌ها و شادی‌ها از دلش بیرون رفته، نه به چیزی از دنیا شاد گردد و نه بر آنچه از دستش رفته افسوس خورد، پس او راحت و آسوده خاطر است.

صابر نیز کسی است که در دل آرزوی دنیا کند لیکن هنگامی که به آن دست یابد به خاطر پایان بد و ناستوده آن نفس خود را مهار سازد به گونه‌ای که اگر بر دلش آگاه شوی از عفت نفس و خویشتن داری و دوراندیشی وی در شگفت خواهی شد.

امّا راغب بیم و ترسی ندارد که دنیا از چه راه به دست او رسد! خواه از حلال باشد و خواه از حرام؛ و نگران نیست که برای آن آبرویش بر باد رود و خود را هلاک ساخته و جوانمردی اش را از دست دهد. آنان کسانی هستند که در گرداب سخت دنیا سرگردان و مضطرب اند.»[۸۰]



هم آن بزرگوار فرموده‌اند:

«اَلزُّهْدُ فِی الدُّنْیا ثَلاثَهُ أَحْرُفٍ: زاء وَ هاء وَ دال؛ فَأَمَّا الزَّاءُ فَترْکُ الزِّینَهِ وَ أَمَّا الْهاءُ فَترْکُ الْهَوی وَ أَمَّا الدَّالُ فَترْکُ الدُّنْیا.«[۸۱]

«زهد در دنیا بر سه پایه استوار است که حروف زاء و هاء و دال نشانگر آن هاست: "زاء" ترک زینت را می‌رساند، "هاء" اشاره به ترک هوا و هوس دارد و "دال" از ترک دنیا حکایت می‌کند.»

و زاهد این هر سه را نه برای دنیا، که برای خدا و آخرت ترک کرده است.

جلوه‌های خیره کننده و زَرق و برق دنیا را با اهلش وانهاده، چشم طمع از پست و مقام و ریاست خواهی فرو بسته، و صفحه دل و لوح اندیشه را از هر آنچه به دنیا و متعلّقات آن باز می‌گردد حقیقتاً شسته است.

او نه فریب شیادان حیله گر و سالوسان دغلباز را - که برای شکار افراد ساده لوح و سوء استفاده از احساسات پاک انسانی و مذهبی انسان‌ها دام زهد گسترانیده‌اند - می‌خورد و نه خود که گویا شراره‌های غضب و تازیانه‌های دردناک عذاب الهی را نظاره می‌کند هرگز بازار پارسایی و زهد فروشی را برای ریاکاری و عوام فریبی گرم خواهد کرد.

چند دام از زهد سازی و دم از طاعت زنی ما هم از دام تو دوریم و هم از دم فارغیم البته زهد نیز همچون سایر مفاهیم اعتقادی و مذهبی دارای مراتب گوناگون و درجات متفاوتی است:

زاهد در نخستین گام، دیده سر و چشم دل را از محرمات الهی فرو بسته، و از دنیا و متاع آن تنها به اندازه نیاز و ضرورت بسنده می‌کند. سپس از خواسته‌های نفس پرهیز نموده، آرام آرام تعلقات خاطر و علایق خویش را نسبت به دنیا مرتفع ساخته تا آنجا که به کلّی دل از دنیا و مظاهر آن بر می‌کند و حقیقتاً از غیر خدا منقطع می‌گردد. در آن حال دنیا در نظر وی فاقد ارزش شده و جز خدا هیچ چیز و هیچ کس او را اشباع نمی‌سازد. و از همان جاست که با تمام وجود به کمال حقیقی و هستی مطلق روی می‌آورد و از ما سوی اللَّه حتی بهشت و حور و غلمان دل بریده، به طور کامل و به معنی حقیقی متوجه حضرت حق - جلّ و علا - می‌گردد.

این مرحله از زهد که بالاترین مرتبه و کمال اعلای آن به حساب می‌آید به اولیای مقرّب خداوند و پیشوایان معصوم علیهم السلام اختصاص داشته و دستیابی به آن جز در پرتو عنایات ویژه الهی و توجهات خاصّ آن بزرگواران برای کسی میسر نمی‌گردد.

انسان به اقتضای فطرت و سرشت ذاتی، عاشق کمال تام و مطلق است و همین علاقه فطری است که مُلک و ملکوت را در قلمرو خواهش‌ها و خواسته‌های وی قرار می‌دهد. در عین حال، غفلت از این مطلوب عالی و خواسته متعالی باعث شده است که هر کس به حسب حال و مقام و یافته‌ها و بافته‌های خویش کمال را در چیزی جستجو کرده، فکر و دل را در گرو آن قرار دهد.

دنیا خواهان دستیابی به لذایذ مادی را منتهای آرزو و مقصد بلند خویش قرار داده، کمالی جز آن نمی‌بینند و محبوبی جز دنیا و مظاهر و لذائذ آن نمی‌یابند، امّا از آنجا که جنب و جوش، طلب و اراده، و رغبت و علاقه اشخاص ریشه در توجه فطری و عشق ذاتی به کمال مطلق داشته، و لذت طلبی و دنیا خواهی به سبب تشخیص نادرست و خطای در تطبیق در زمره خواسته‌های آنان قرار گرفته است، ثروت و ریاست، جاه و مقام و سایر مظاهر و لذت‌های مادی نه تنها از علاقه و اشتیاق آنان نمی‌کاهد، بلکه پیوسته آتش عشقشان را بر افروخته تر و محبت و دلبستگی شان را ریشه دارتر می‌سازد.

به عنوان مثال: شهوت پرستی که از حیات جز کامیابی و دستیابی به مشتهیات شهوت آلود نفسانی نمی‌فهمد و زندگی را تنها در وصول به امیال حیوانی خلاصه کرده است، هر اندازه وسائل شهوت رانی و کامرانی برای او فراهم تر گردد، میل قلبی و تعلّق خاطرش به خواسته‌های دیگری که در دامنه قدرت و امکانات او قرار ندارد بیشتر می‌شود.

و یا ریاست طلبی که تشنه قدرت و شیفته سلطه گری است حتی اگر تمام کره زمین را زیر سلطنت خویش درآورد، قانع نگشته و پرواز به کرات دیگر را در سر می‌پروراند.

ثروت خواه و مال اندوزی هم که سینه اش از ولع و قلبش از حرص مالا مال گشته، خط قرمزی برای آمال و آرزویش وجود ندارد، هر چه مال و ثروتش بیشتر شود، خواهش‌های نفسانیش افزون تر می‌گردد. و این‌ها صرفاً به این دلیل است که آدمی خواسته یا نخواسته، به واسطه کشش ذاتی و میل فطری همواره متوجه کمال مطلق بوده و تشخیص نا صحیح و گزینش مصادیق نادرست، او را به این حال و روز انداخته است.

حتی اهل آخرت نیز که به واسطه تلاش فراوان، نگاه واقع بینانه و رشد معنوی، دل از دنیا بر کَنده و متوجه عالم آخرت گشته‌اند - گرچه راهشان درست و مقصدشان پسندیده است لیکن - چون کمال را در درجات و مراتب معنوی می‌دانند، قلوبشان صرفاً متوجه آخرت و مقام و منزلت اخروی بوده، بسا توجه شایسته به معبود مطلق و محبوب حقیقی نداشته باشند.

تنها اهل اللَّه هستند که در پرتو الطاف خاص و مجاهدت‌های پی گیر و تلاش‌های خستگی ناپذیر، و در سایه تشخیص درست مصداق حقیقی از غیر حقیقی، کمال خود را در جمال حقّ و کمال مطلق یافته، و به برکت حبّ روزافزون وصال و عشق همیشه در تزاید جمال یار از هر دو جهان رسته و از دو نشأت وارسته و به درجه زهد مطلق پیوسته‌اند.

جان شرع و جان تقوا عارف است معرفت محصول زهد سالف است زهد اندر کاشتن کوشیدن است معرفت آن کشت را روییدن است شخصی از امام باقر علیه السلام مسأله‌ای پرسید. پس از آنکه آن حضرت پاسخ وی را دادند عرض کرد: پاسخ فقیهان در جواب این مسأله چنین نیست! حضرتش فرمودند:

«وای بر تو! هرگز فقیه و دین شناس را دیده‌ای و شناخته‌ای؟!

إِنَّ اَلْفَقِیهَ حَقَّ اَلْفَقِیهِ الزَّاهِدُ فِی الدُّنْیا وَ الرَّاغِبُ فِی الْآخِرَهِ المُتمَسِّکُ بِسُنَّهِ النَّبِی ّ صلی الله علیه وآله«.

«دین شناس و فقیه واقعی کسی است که به دنیا بی رغبت و به آخرت تمایل داشته و به سنت پیامبر صلی الله علیه وآله تمسّک جوید.»[۸۲]

بر جویندگان راه حقیقت و پویندگان طریق فضیلت است که با چنگ زدن به دامن استوانه‌های کرامت و بزرگواری، عالمان ربّانی و مربیان روحانی، از منطق و کردار و گفتار آنان که رنگ خدایی و صبغه الهی پذیرفته، به نیکی بهره مند گشته، راه را از چاه و آب را از سراب باز شناسند و با هم نوایی و همگامی با ندای ذاتی و توجه فطری از امانت‌های بزرگ الهی پاسداری نموده، در جهت شکوفایی سرمایه‌های گران بهای نهفته در خویش گام بردارند.

فضیلت زهد

با مطالعه فرازهایی از حکمت‌های گهر نشان اولیای گرانقدر اسلام و پیشوایان معصوم دین بیش از پیش نسبت به ارزش زهد و فضیلت پارسایی آگاه خواهیم شد.

امام صادق علیه السلام می‌فرمایند:

«مَنْ زَهِدَ فِی الدُّنْیا أَثْبَت اللَّهُ الْحِکْمَهَ فِی قَلْبِهِ وَ أَنْطَقَ بِها لِسانَهُ وَ بَصَّرَهُ عُیوبَ الدُّنْیا داءَها وَدَواءَها وَأَخْرَجَهُ مِنَ الدُّنْیا سالِماً إِلَی دارِالسَّلامِ«.[۸۳]

«کسی که در دنیا پارسایی پیشه کند خداوند حکمت را در قلبش پابرجا ساخته، زبانش را به آن گویا می‌سازد. و او را نسبت به عیب‌های دنیا و درد و دارویش بینا گردانده، با سلامتی از دنیا بیرونش برده، به بهشت دارالسلام وارد خواهد کرد.»

و نیز آن بزرگوار فرموده‌اند:

«جُعِلَ الْخَیرُ کُلُّهُ فِی بَیت وَ جُعِلَ مِفْتاحُهُ الزُّهْدَ فِی الدُّنْیا.»

«همه خوبی‌ها در خانه‌ای استقرار یافته و کلیدش زهد و بی رغبتی به دنیا قرار داده شده است.» آنگاه می‌فرمایند:

«رسول خدا صلی الله علیه وآله فرموده‌اند: آدمی شیرینی ایمان را در قلبش نمی‌یابد تا آنگاه که (به مرحله‌ای از رشد و زهد ارتقا یافته و) بیم و اندیشه‌ای نداشته باشد که چه کسی دنیا را می‌خورد.»

سپس امام علیه السلام می‌فرمایند: «شناخت شیرینی ایمان بر دل‌های شما حرام است تا آنگاه که به دنیا بی رغبت گردد.»[۸۴]

رشد ایمان لازمه پیشرفت‌های معنوی است. کمالات انسانی خود بدون تحصیل خیرات میسّر نمی‌گردد. انجام هر کار نیک و عزم پسندیده نیز در گرو سعادت توفیق و نزول برکات آسمانی است و کلید این همه، پارسایی و بی رغبتی به دنیا است. بنا براین، جز در پرتو زهد و پارسایی، نیل به اهداف عالی انسانی امکان پذیر نخواهد بود.

امام باقر علیه السلام به نقل از پیشوای پارسایان و امیر مؤمنان علیه السلام فرموده‌اند:

«إِنَّ مِنْ أَعْوَنِ الْأَخْلاقِ عَلَی الدِّینِ الزُّهْدَ فِی الدُّنْیا.«[۸۵]

«خصلتی که بیش از هر خوی دیگر دین را یاری می‌کند زهد و بی رغبتی به دنیا است.»

نه دوستی دنیا با محبت خداوند جمع شدنی است و نه اشتغالات فکری با کسب کمالات معنوی سر سازگاری دارد.

رکن اساسی و شرط مهم انجام نیک و کامل هر کاری، دور بودن از اشتغالات تفرقه آمیز و برخورداری از فراغت است. کسی که فکرش همواره مشغول دنیا و تحصیل متاع آن است هرگز نمی‌تواند خود را برای انجام امور دینی و تکالیف انسانی از فراغت لازم بهره مند سازد.

امام صادق علیه السلام می‌فرمایند:

«إِذا أَرادَ اللَّهُ بِعَبْدٍ خَیراً زَهَّدَهُ فِی الدُّنْیا وَ فَقَّهَهُ فِی الدِّینِ وَ بَصَّرَهُ عُیوبَها وَ مَنْ أُوتیهُنَّ فَقَدْ أُوتی خَیرَ الدُّنْیا وَ الْآخِرَهِ.»(۸۶)

«هرگاه خداوند خیر بنده‌ای را اراده نماید او را نسبت به دنیا بی رغبت کرده و نسبت به دین آگاه و به عیوب دنیا بینایش سازد، و به هر کس این خصلت‌ها اهدا گردد خیر دنیا و آخرت به او ارزانی شده است.»

همچنین فرموده‌اند:

«لَمْ یطْلُبْ أَحَدٌ الْحَقَّ بِبابٍ أَفْضَلَ مِنَ الزُّهْدِ فِی الدُّنْیا وَ هُوَ ضِدٌّ لِما طَلَبَ أَعْداءُ الْحَقِ ّ.«[۸۶]

«هیچ کس حقّ را در درگاهی برتر از بی رغبتی به دنیا و زهد در آن - که ضدّ خواسته دشمنان حق می‌باشد - نجسته است.»

حضرت موسی بن جعفر علیه السلام کنار قبری حاضر شده، فرمودند:

«إِنَّ شَیئاً هَذا آخِرُهُ لَحَقِیقٌ أَنْ یزْهَدَ فِی أَوَّلِهِ وَ إِنَّ شَیئاً هَذا أَوَّلُهُ لَحَقِیقٌ أَنْ یخافَ مِنْ آخِرِهِ.«[۸۷] «دنیایی که پایانش چنین است سزاوار است از نخست بدان بی رغبت بوده، از آن کناره گیریم و آخرتی که آغازش این است شایسته است از پایان آن بیمناک باشیم.»

اسفا که نه از آن کناره گیر و روی گردانیم و نه از این بیم ناک و هراسی به دل داریم. و این نیست جز به خاطر تزلزل اراده، ضعف یقین و ایمان‌های سست که هر یک بستر مناسبی برای نفوذ وتأثیر هر چه بیشتر زَرق و برق دنیا و جلوه‌های خیره کننده محسوس و ملموس آن است. بی شک مجاهده‌ای پی گیر و تلاشی خستگی ناپذیر می‌طلبد تا همراه با یاد همیشگی مرگ و همگام با ریاضت‌های سخت شرعی از آثار ویرانگر و پی آمدهای خانمان سوز دوستی نسبت به چنین دنیایی در امان بمانیم. و این نه کاری است آسان و نه بضاعتی است اندک، که عملی است بس دشوار و سرمایه‌ای است بس گران، به سختی زهد و بهای پارسایی!

حضرت علی علیه السلام فرموده‌اند:

«اَلزُّهْدُ ثَرْوَهٌ.«[۸۸]

«پارسایی دارایی و ثروت است.»

پیشوای بزرگ مذهب امام صادق علیه السلام در مقام بیان نشانه‌های پارسایی می‌فرمایند:

«به راستی پارسایان در دنیا هاله‌ای از نور جلالت در سیمایشان آشکار و نشان خدمت در میان دیدگانشان ظاهر می‌باشد. کسی که در دنیا با سلاطین همدم است، آثارش در اندام او ظاهر می‌گردد، پس چگونه ممکن است انسان با خداوند منّان انیس بوده و از غیر او منقطع باشد، ولی آثارش در سیمای او آشکار نباشد؟«[۸۹]

در ارجمندی زهد و فضیلت ساده زیستی همین بس که جمیع پیامبران و همه اولیای خدا به آن متصف بوده‌اند.

پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه وآله فرموده‌اند:

«مَا اتخَذَ اللَّهُ نَبِیاً إِلّا زاهِداً.«[۹۰]

«خداوند هیچ پیامبری را مبعوث نفرمود مگر آنکه پارسا بود.»

در آغاز دعای شریف ندبه خداوند را بر نعمت‌های بی شمارش حمد کرده و عرض می‌کنیم:

«خدایا! تو را بر اموری ستایش می‌کنم که به وسیله آن‌ها قضایت بر اولیایت جاری گردید؛ همانان که وجودشان را برای ذات خود اختیار و برای دین خویش مخصوص گردانیدی... بعد از آنکه کناره گیری و زهد نسبت به مقامات و زیور و زینت این دنیای پست را بر آنان شرط فرمودی و آنان به این شرط گردن نهادند و تو می‌دانستی که آنان به عهد خود وفا خواهند کرد.«[۹۱]

بلی، آنان از این آزمایش بزرگ، سربلند بیرون آمدند؛ حضرت موسی، کلیمِ خداوند غالباً گیاه زمین و برگ درختان را خوراک خود قرار می‌داد و بدن شریفش در اثر همین ریاضت سخت، آن چنان ضعیف و لاغر شده بود که سبزی گیاهانی که خورده بود از شکم مبارکش نمایان بود.[۹۲]

حضرت عیسی علیه السلام پیوسته لباسش از موی و خوراکش از گیاهان و برگ درختان بود و هیچ گاه برای خود خانه و کاشانه‌ای مهیا نمی‌کرد.

رسول بزرگوار اسلام صلی الله علیه وآله بسا می‌شد که از شدت گرسنگی سنگی به شکم مبارک خود می‌بست و بسیار اتفاق می‌افتاد هنگامی که آن حضرت لباس خود را برای شستشو از بدن شریف بیرون آورده بود، بلال اذان می‌گفت و آن سرور برای حضور در مسجد لباس دیگری نداشت.

و فروغ تابناک زهد، پیشوای پارسایان و امیر مؤمنان علیه السلام که دوست و دشمن را وادار به اعتراف ساخته است، جامه اش درشت و کهنه بود که گاهی با لیف خرما وصله می‌شد و هیچ گاه از دو لباس تجاوز نمی‌نمود. خوراک روزانه اش دو قرص نان جوین بود که غالباً به آن بسنده می‌کرد.

ابو رافع گوید: روز عیدی به حضور امیرمؤمنان علیه السلام شرفیاب شدم. آن بزرگوار کیسه نان خشک سر بسته‌ای را که بر آن مهر زده بود گشوده و از آن تناول فرمود. پرسیدم: مولای من! چرا آن را مهر می‌زنی؟ فرمود: می‌ترسم دو فرزندم زینب و ام کلثوم نان‌ها را به روغن آغشته کنند!

گاهی هم که حضرتش نان را با خورش می‌خورد، خورش آن، سرکه یا نمک یا سبزیجات بود. و چنانچه بهتر از این‌ها اراده می‌فرمود اندکی از شیر شتر تناول می‌کرد. گوشت بسیار کم می‌خورد و می‌فرمود:

«شکم‌های خود را مدفن حیوانات قرار ندهید.»

و با این خوراک از همه مردم نیرومندتر و قدرت بازویش از هر کس قوی تر بود و گرسنگی و خوراک اندک از قدرت و نیرویش نمی‌کاست.[۹۳]

سوید بن علقمه (غفله) گوید: در کوفه خدمت حضرت علی علیه السلام رسیدم. در برابرش کاسه ماست ترش شده‌ای بود و قرص نانی در دست داشت که پوست‌های جو بر آن دیده می‌شد. آن بزرگوار نان خشک را به سختی خرد می‌کرد، به گونه‌ای که گاهی از زانوی خود برای این کار کمک می‌گرفت!

به فضه خادمه که در آنجا بود گفتم: از خدا نمی‌ترسی که حال مولا را رعایت نمی‌کنی! چرا سبوس جو را نگرفته‌ای؟ پاسخ داد: خود آن سرور چنین خواسته‌اند.

جریان را به حضرتش عرضه داشتم، فرمودند:

«پدر و مادرم فدای آن کسی باد که سه روز پیاپی نان گندم نخورد تا از دنیا رحلت فرمود، و هرگز نانی که سبوس گرفته شده باشد تناول نکرد! مقصود آن بزرگوار رسول خدا صلی الله علیه وآله بود.« [۹۴]

سوید بن علقمه (غفله) نیز نقل می‌کند: هنگامی که مردم با امیر مؤمنان علیه السلام برای خلافت بیعت کرده بودند حضور آن حضرت شرفیاب شدم و دیدم آن بزرگوار بر حصیر کوچکی نشسته‌اند و جز آن، چیز دیگری در آن خانه نیست. عرض کردم: یا علی! بیت المال در اختیار شماست و من در منزل شما چیزی از نیازمندی‌های خانه نمی‌بینم! فرمودند:

«ای پسر غفله!

خردمند برای خانه‌ای که باید آنجا را ترک کند اثاث و لوازمی تهیه نمی‌بیند. ما منزل امن و محل آسایشی داریم که بهترین اسباب خود را به آنجا منتقل ساخته‌ایم و خود به زودی به آن خانه رهسپار خواهیم شد.« [۹۵]

تأثیر سرگذشت بزرگان، صالحان و خصوصاً پیشوایان بزرگ معصوم علیهم السلام بر جان و نفس آدمی بسیار شگفت انگیز است و اگر انسان اندکی خود را از آب و گل طبیعت و تعلقات مادی آزاد کرده باشد، این تأثیر را به نیکی احساس می‌کند. چه بسیار شایسته است که در کنار فعالیت‌ها و برنامه‌های زندگی، مطالعه شرح حال این اسوه‌های بی نظیر را به صورت یکی از برنامه‌های جاری و روزمره خود و فرزندان خویش قرار دهیم.[۹۶]

فلسفه زهد

قلب درد آشنای زاهد آنگاه آرام می‌گیرد که هیچ گاه در سراسر جهان شاهد آهِ سرد نیازمندی نبوده و ناله دلخراش گرسنه‌ای دل حساس او را نیازارد. زاهد آنچه دارد به نیازمندان می‌بخشد و از اینکه آنان را به آسایش و نوایی برساند بیش از آن لذت می‌برد که خود بخورد و بپوشد و استراحت کند، بلکه اگر بی تکلّف زندگی می‌کند و در کمال قناعت و سادگی بسر می‌برد، جز به خاطر این نیست که دیگران را در راحتی و آسایش ببیند.

آری، زاهد در مسیر سامان بخشیدن به امور مستمندان و نیازمندان از آنچه در اختیار دارد دریغ نکرده و در این راه از هیچ چیز فروگذار نمی‌کند. می‌جوشد و می‌کوشد و از همه چیز می‌گذرد. دیگران را بر خود ترجیح داده، ایثار می‌کند و هرگز رسیدگی به امور مادی خویش را بر رفع نیازهای دیگران مقدم به حساب نمی‌آورد. و همین هاست که ایثار را به عنوان یکی از پرشکوه‌ترین صفات انسانی و زیباترین مظاهر گذشت و فداکاری در زمره برترین و شاخص‌ترین فلسفه‌های وجودی زهد جلوه گر می‌سازد. و به همین جهت است که دستیابی به زهد حقیقی و اوج گیری به قلّه رفیع ایثار جز برای انسان‌های بزرگ و همت‌های بلند و متعالی میسر نمی‌گردد. از دیگر فلسفه‌های این صفت نیک، احساس هم دردی با محرومان و مشارکت در غم مستمندان است. بشر طبیعتاً هنگامی که مشاهده می‌کند دیگران با این که کم‌ترین مزیتی بر او ندارند، می‌خورند و می‌نوشند و می‌پوشند و او از زندگی، نوایی جز آه سرد و منالی جز محرومیت ندارد سخت می‌رنجد و درد و رنج او از این که خود را در کنار افرادی برخوردار از همه امکانات مشاهده می‌کند به مراتب بیش از رنجشی است که از محرومیت خویش متحمل می‌شود.

هنگامی که زاهد با این صحنه‌های دلخراش مواجه شده و عملاً راه برخوردار شدن محرومان و رفع نیاز مستمندان را مسدود می‌نگرد به شدت متأثر شده، بر خود می‌لرزد. از اینرو با گزینش یک زندگی ساده و هم سطح با طبقات نیازمند، ضمن آنکه از فیض مشارکت عملی در غم محرومان بهره مند می‌گردد، زندگی و راه و روش او نیز خود مرهمی برای زخم دل دردمندان و التیامی برای سینه داغدار مستمندان خواهد بود.

تأثیر شگرف این روش خصوصاً هنگامی که از جانب پیشوایان بزرگ و رهبرانِ مورد توجه مردم إعمال گردد بر کسی پوشیده نیست. اهمیت فوق العاده آن نیز آنگاه نمایان و مشهود می‌شود که زندگی بسیار زاهدانه مولا امیر مؤمنان علیه السلام را - که به دوران خلافت ظاهری آن بزرگوار بیش از هر زمان دیگر از این منظر جلوه خاصی بخشیده بود - مورد مطالعه قرار دهیم.[۹۷] در شرح حال یکی از علمای بزرگ نوشته‌اند:

روزی یکی از عروس‌های خود را با پیراهنی رنگین از جنس پارچه‌هایی که زنان اشراف آن دوران به تن می‌کردند مشاهده نمود. فرزندش مرحوم آقا محمد اسماعیل (شوهر آن خانم) را مورد ملامت و سرزنش قرار داد. وی در جواب پدر این آیه از قرآن را تلاوت نمود:

« قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَهَ اللَّهِ الَّتی أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّیبات مِنَ الرِّزْقِ «.[۹۸]

«بگو چه کسی زینت‌هایی را که خدا برای بندگانش آفریده و روزی‌های پاکیزه را حرام کرده است؟»

ایشان در پاسخ فرمود: من نمی‌گویم خوب پوشیدن و خوب نوشیدن و استفاده کردن از نعمت‌های الهی حرام است؛ اسلام مردم را از چنین اموری منع نفرموده، لیکن ما و خانواده ما به جهت آنکه مورد توجه مردم هستیم و آنان ما را پیشوای دینی خود می‌دانند، وظیفه خاصی داریم.

سپس افزود: هنگامی که خانواده‌های فقیر مشاهده می‌کنند که اغنیا و ثروتمندان از همه چیز برخوردارند، طبعاً ناراحت می‌شوند، لذا تنها مایه تسکین آلامشان این است که خانواده ما (آل آقا) مانند خودشان زندگی می‌کنند. اگر ما نیز به شکل ثروتمندان زندگی کنیم آنچه سبب تسکین درد و رنج آن هاست از میان می‌رود. اینک که ما نمی‌توانیم وضع موجود را دگرگون کنیم، لا اقل باید از این مقدار همدردی مضایقه ننماییم.

از جمله اموری که زهد را در نظر مردمان آزاده جهان به عنوان صفتی آرمانی جلوه گر ساخته و می‌توان آن را در زمره یکی دیگر از فلسفه‌های زهد به حساب آورد، صفت حریت و آزادگی است.

نیاز و احتیاج، بستری برای تعلق خاطر و ابزاری برای وابستگی است، همچنان که بی نیازی زمینه ساز آزادی و ملاک و میزانی برای سنجش آزادگی است. پارسایان و آزادگان جهان با این انگیزه زهد و قناعت را برنامه زندگی خود قرار داده‌اند که از نیازهای خویش کاسته و با تقلیل احتیاجات روز مره، خویشتن را از بند اسارت به این و آن رها سازند.

آنان به نیکی می‌دانند: گرچه زندگی آدمی مانند سایر جانداران دیگر به یک سلسله امور ضروری و شرایط طبیعی وابسته است و در هیچ شرایطی از آن گریزی نیست، لیکن این را نیز معتقدند که: نیازهای فراوان دیگری هم هست که به وسیله عوامل گوناگون از جمله توسط خود انسان بر او تحمیل شده و آزادی وی را تا حدّ زیادی تحت تأثیر آن نیازهای کاذب محدود می‌سازد.

انسان به بهانه‌های مختلف، رونق بخشیدن به زندگی را از ضروریات و از تکالیف شرعی و انسانی خود به حساب می‌آورد. سپس با فراهم آمدن امکانات بیشتر، به تجمل گرایی و خوش گذرانی پرداخته، به تدریج به آن علاقه مند شده، دیری نمی‌پاید که با آن انس می‌گیرد و زندگی بدون آن وضع را برای خود ناممکن می‌پندارد. و به این ترتیب خود را در برابر نیازهای جدید عاجز و ذلیل ساخته، خویشتن را از دایره کم‌ترین تغییر و تحول در خود و محیط خود خارج می‌سازد.

هیچ نازپرورده‌ای را مشاهده نمی‌کنی که با صبر و حوصله و درایت و استقامت، منشأ انقلابی بزرگ در جهان شده باشد. و با هیچ تحولی اساسی مواجه نمی‌گردی که فریادگری نازپرورده بار آن را بر دوش کشیده باشد.

آزادی ریشه در زهد و پارسایی دارد و آزاد منش به این مقام نائل نگشته جز آنکه زهد را پیشه و منش خویش ساخته است. امیر مؤمنان حضرت علی علیه السلام که روح آزادی و منشِ آزادگی را به جهانیان آموختند، از آن جهت بود که خود به معنی واقعی زاهد بودند. و این نکته‌ای است ظریف و آموزه‌ای است دقیق که خود آن بزرگوار در سخنان پر گهر خویش پیوسته بر آن تأکید نموده، و با نگاهی به نهج البلاغه نمونه‌های فراوانی از آن را می‌توان ملاحظه نمود. همچنان که مکرراً ترک دنیا را بهای آزادی و آزاد منشی معرفی فرموده‌اند:

«اَلدُّنْیا دارُ مَمَرٍّ لا دارُ مَقَرٍّ وَ النَّاسُ فِیها رَجُلانِ: رَجُلٌ باعَ نَفْسَهُ فَأَوْبَقَها وَ رَجُلٌ ابْتاعَ نَفْسَهُ فَأَعْتقَها.«[۹۹]

«دنیا گذرگاه است، نه قرار گاه و مردم در آن دو دسته‌اند: برخی خود را فروخته، هلاک می‌کنند، و گروهی خویشتن را خریده، آزاد می‌سازند.»

و چشم داشتن به متاع دنیا و طمع را ریشه اسارت و سرچشمه بردگی دانسته‌اند:

«الطَّمَعُ رِقٌّ مُؤَبَّدٌ.«[۱۰۰]

«طمع ورزی (بستر مناسبی برای) بردگی ابدی است.»

در نامه‌ای هم که به عثمان بن حنیف نوشته‌اند، می‌فرمایند:

«پیشوای شما از دنیای خود به دو جامه کهنه و از خوراکش به دو قرص نان اکتفا کرده...

ای دنیا! از من دور شو! که افسارت را بر پشت گردنت انداخته‌ام و از چنگال‌های درنده تو خود را رهانیده و از دام‌های تو جسته‌ام...

دور شو! به خدا سوگند که رام تو نمی‌گردم تا مرا خوار و ذلیل سازی و تسلیم تو نمی‌شوم که هرجا بخواهی مرا به خواری به دنبال خود کشی...»[۱۰۱]

آری، زاهد حقیقی علیه عجز و ضعف و زبونی می‌شورد،

در برابر حاکمیت امیال نفسانی طغیان می‌کند، و از اسارت و بندگی دنیا و زرق و برق آن با تمام وجود سر باز می‌پیچد، و این استقامت شگفت انگیز را جز از مکتب زهد و مشی زاهدانه و زهد راستین مولای زاهدان علی علیه السلام نیاموخته است.

به همین جهت، برخورداری از مواهب روحی و متصف شدن به صفات متعالی را می‌توان گوشه دیگری از آثار گرانقدر ترک لذت گرایی و یکی دیگر از فلسفه‌های مهم زهد به حساب آورد.

تا هنگامی که مسائل مادی از صورت هدف خارج نشده و به شکل ابزار و وسیله در نیاید، سرزمین وجود و باغستان دل برای رشد احساسات پاک و نمو اندیشه‌های تابناک آماده نمی‌گردد. و تا زمانی که طفل جان از پستان طبیعت گرفته نشده و آدمی از قید هواپرستی آزاد نگردد، عواطف ملکوتی در وجود وی از جایگاه شایسته خود برخوردار نخواهد شد. و به همین جهت زهد شرط اساسی افاضه نور معرفت، مهم‌ترین بستر رشد معنوی، و عامل ناگسستنی و لاینفک دریافت صفات متعالی و ارتقاء روحی شمرده شده است.

حقّ پرستی به هیچ وجه با خودخواهی و لذت گرایی سر سازگاری ندارد. شورِ عشق و شوق خدمت و اشتیاق انس با حضرت باری کجا و شیفتگی دنیای دون و ذلت و نکبت اسارت و تشویش و اضطراب ناشی از بازماندن از دنیا پرستی و دنیا پرستان کجا؟! در حال توجه و حضور و ذکر دائم حق بودن کجا و در اسارت زرق و برق مادیات بودن کجا؟! نه تنها خدا پرستی و حق خواهی مستلزم رها شدن از بند هواپرستی و بی اعتنایی به شؤون مادی است، بلکه هر نوع دلدادگی و دگر دوستی مستلزم پشت پا زدن به بسیاری از تعلقات و دور شدن از خودخواهی و دنیا زدگی است.

سر و کار عشق و پرستش بر خلاف علم و فلسفه با دل و احساسات است نه منطق و برهان؛ به همین جهت هیچ گاه به اموری که با آن‌ها در تضاد و ضدیت است میدان تاخت و تاز نداده، رقیب نمی‌پذیرند. دلی که کانون عشق است و قلبی که به خاطر محبوبی می‌تپد، به ویژه دلی که محلّ تابش اشراقات و الهامات الهی است هرگز در گرو متاع دنیا و مال و منال بی ارزش زندگی مادی قرار نمی‌گیرد، لیکن هیچ مانعی ندارد که دانشمند یا فیلسوفی همزمان با اشتغالات فکری و فعالیت‌های علمی، اسیر دنیا و گرفتار جاذبه‌های فریبنده آن گردد. بنا براین، فارغ ساختن خانه دل از تعلقات مادی و درهم شکستن بت‌های زر و سیم از کعبه دل، شرطی اساسی برای دست یابی به کمالات معنوی و نیل به جایگاه حقیقی شخصیت انسانی است.

ناگفته نماند همچنان که بارها یادآور شده‌ایم کسی که آزادی از بندگی دنیا و رها شدن از اسارت ریاست طلبی و زرق و برق امور مادی را با رهبانیت که توأم با ترک مسئولیت‌های اجتماعی و شانه خالی کردن از زیر بار تعهدات انسانی است، مقایسه می‌کند اگر مغرض نباشد از اسلام و برنامه‌های حیات بخش و زندگی ساز آن کاملاً بیگانه است. زهد و پارسایی سر چشمه جوش و حرکت، رکن و پایه مسئولیت پذیری و تعهد، زمینه ساز بازیابی خود و خویشتن شناسی، و منشأ پرشکوه‌ترین جلوه‌های پای بندی به تعهد و وظیفه شناسی است.

مولای پارسایان و پیشوای زاهدان حضرت علی علیه السلام در عین حال که ابرمرد زهد و پارسایی و اوّل زاهد جهان بود، وجود ملکوتیش آموزگار تلاش و خدمت و فداکاری، و دل حساس و سینه پر حرارتش سرشار از درس عمل به تکلیف الهی و تعهد انسانی بود. معلم زهد بود امّا لحظه‌ای نمی‌آسود. از نعمت زودگذر دنیا و لذت ناپایدار آن به شدت پرهیز می‌کرد و در عین حال، مشاهده یک فرد محروم یا یک بی عدالتی، خواب را از چشمان مبارکش می‌ربود و می‌فرمود:

«ما لِعَلِی ّ وَ لِنَعِیمٍ یفْنی وَ لَذَّهٍ لا تبْقی «[۱۰۲]

«علی را با نعمت گذرا و لذّت ناپایدار چه کار؟»

هرگز حاضر نبود با شکم سیر بخوابد، مبادا در دورترین سرزمین‌های اسلامی فردی گرسنه شب را با شکم گرسنه سپری کند.[۱۰۳]

قلب مطهرش سرشار از عشق خدا و نسبت به حقوق انسان‌ها تا این اندازه حساس بود و این جز در سایه زهد شگفت انگیز آن بزرگوار حاصل نگشته بود. و از همین جا می‌توان نتیجه گرفت که فارغ ساختن دل برای خدا و آخرت، یکی دیگر از ریشه‌های اساسی دعوت به زهد و انگیزه مهم انبیا و اولیای الهی در برگزیدن آن بوده است.

امام صادق علیه السلام ذیل آیه شریفه:

« إِلاَّ مَنْ أَتی اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ «.[۱۰۴]

می‌فرمایند:

«دل سالم کسی دارد که در هنگام ملاقات با پروردگار خود، کسی جز خدا در دلش نباشد... و هر دلی که در آن شرک یا شک باشد (از چشم خدا و اولیای حق) ساقط است.»

آنگاه می‌فرمایند:

«وَ إِنَّما أَرادُوا الزُّهْدَ فِی الدُّنْیا لِتفْرُغَ قُلُوبُهُمْ لِلْآخِرَهِ.«[۱۰۵]

«آنان در دنیا زهد را به این جهت برگزیدند که دل هایشان برای آخرت فارغ باشد.»

بوعلی در نمط نهم اشارات که به مقامات عارفین اختصاص داده، زهد را به زهد عارف و زهد غیر عارف تقسیم کرده، می‌گوید:

«زهد نزد غیر عارف، معامله کالای دنیا با کالای آخرت است. (دست شستن از دنیا توسط او صرفاً با انگیزه بهره مند شدن از تمتعات اخروی است) ولی زاهد عارف از آن جهت زهد می‌ورزد که نمی‌خواهد ضمیر خویش را به غیر ذات حق مشغول سازد و جز خدا هر چیز دیگر را کوچک تر از آن می‌داند که خود را بدان مشغول ساخته و در بند اسارتش درآید.»

ورع

روی آوردن به خیر و صلاح و انجام کارهای خوب و نیک، گرچه شرطی اساسی و امری ضروری و لازم برای دستیابی به سعادت و رستگاری است، لیکن به هیچ وجه نباید آن را برای نیل به این مقصد اعلا شرطی کافی نیز به حساب آورد. نتیجه بخش بودن تربیت اخلاقی و تهذیب نفس علاوه بر وابستگی کامل به کوشش همه جانبه در زمینه پرداختن به امور پسندیده، در گرو تلاش مداوم برای پرهیز از امور ناروا و فاصله گرفتن از کارهای ناستوده است. به همین جهت بزرگان دینی در پرتو آموخته‌های خود از شرع مقدس بر این نکته تأکید دارند که توفیق کامل در این امر مهم، مرهون دو اصل اساسی است: انجام خوبی‌ها و ورع از بدی‌ها.

ورع در لغت به معنی خودداری و از چیزی دوری جستن است که منشأ آن ترس باشد. و در اصطلاح به معنای خودداری کردن از گناه و دوری جستن از شبهات و مطلق امور نامطلوب می‌باشد. و تفاوت آن با تقوا را با عنایت به موارد استعمال آن‌ها می‌توان چنین دانست که مفهوم تقوا از ورع گسترده تر بوده، علاوه بر جنبه اثباتی، جنبه سلبی را نیز شامل می‌شود، لیکن ورع تنها ناظر به جنبه سلبی است و غالباً در پرهیز از محرمات و مشتهیات نفسانی استعمال می‌گردد.

ورع نیز مانند زهد و تقوا دارای درجات متفاوت و مراتب مختلفی است:

کسی که متصف به این صفت عالی می‌شود در گام نخست از گناهانی که انجام آن‌ها موجب فسق می‌گردد اجتناب می‌ورزد. بدیهی است که خودداری از ارتکاب این نوع گناهان اختصاص به او نداشته، جمیع مردم مکلف به پرهیز از آن هستند.

صالحان و مردان نیکو کردار به این مرحله اکتفا نکرده، علاوه بر دوری جستن از معاصی قطعی، از انجام شبهات و اعمال مشکوکی هم که مجاز بودن آن مسلّم نیست خودداری می‌کنند.

انجام برخی از امور طبعاً بی اشکال است، لیکن به واسطه واقع شدن در شرایط خاصی، این احتمال یا نگرانی در آن‌ها وجود دارد که نزدیک شدن به آن‌ها در نهایت منجر به ارتکاب حرام گردد. به عنوان مثال، گفتگو در باره شخصی که به خاطر پیشرفت‌های معنوی یا دارا بودن وجهه ظاهری و امکانات مادی مورد حسد دیگران واقع شده است، این خطر را به همراه دارد که انسان را ناخودآگاه به غیبت وی مبتلا سازد. پرهیز از این گونه امور، مرحله بالاتری از ورع است که اختصاص به گروهی از صالحان دارد که مراحل قبلی را پشت سر گذارده‌اند.

عالی‌ترین مرتبه ورع که از خصائص صدّیقین است، اِعراض از غیر خدا و اجتناب از هر چیزی است که به نوعی مرتبط با خداوند نباشد با انگیزه بهره گیری از لحظات عمر و پرهیز از ضایع شدن آن.[۱۰۶]

در روایاتی که از معصومین علیهم السلام وارد شده، درجات مختلف ورع مورد عنایت خاص واقع گردیده است:

حفص بن غیاث گوید: از امام صادق علیه السلام در باره شخص با ورع سؤال کردم، فرمودند:

«الَّذِی یتوَرَّعُ عَنْ مَحارِمِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.«[۱۰۷]

«کسی که از محرمات خداوند بزرگ پرهیز می‌کند.»

امام صادق علیه السلام در باره مرحله دیگری از ورع فرموده‌اند:

«أَوْرَعُ النَّاسِ مَنْ وَقَفَ عِنْدَ الشُّبْهَهِ...«[۱۰۸]

«با ورع‌ترین مردم کسی است که در برابر امور شبهه ناک توقف نماید.»

فضیل بن عیاض گوید: به آن حضرت عرض کردم: شخص با ورع کیست؟ فرمودند:

«اَلَّذِی یتوَرَّعُ عَنْ مَحارِمِ اللَّهِ وَ یجْتنِبُ الشُّبَهات وَ إِذا لَمْ یتقِ الشُّبَهات وَقَعَ فِی الْحَرامِ وَ هُوَ لا یعْرِفُهُ...«[۱۰۹]

«آنکه از محرمات الهی دوری کرده و از شبهه‌ها اجتناب می‌ورزد و هنگامی که از شبهات پرهیز نکند ناخودآگاه در حرام واقع می‌گردد.»

پیشوایان معصوم علیهم السلام طبیبانی روحانی اند که برای معالجه بیماران روحی همچون پزشکان جسمانی، علاوه بر ارائه دستور العمل‌ها و برنامه‌های مثبت عملی به بیماران خود، آنان را از امور زیان بخش نیز پرهیز می‌دهند. آن بزرگواران از یک سو بر انجام واجبات و مستحبات و اعمال نیک تأکید می‌کنند، از سوی دیگر بر خودداری از گناهان و اعمال منفی ناپسند اصرار می‌ورزند. زیرا برنامه‌های مثبت بدون پرهیز در بسیاری از موارد نه تنها تأثیر مطلوب خود را ندارد، بلکه بسا در مواردی اثرات معکوس و آثار زیان بخشی نیز بجای گذارد.

در میان دستورات دینی و اعمال نیک و صفات پسندیده، ورع از جایگاه بسیار شایسته‌ای برخوردار است، تا جائی که رسول خدا صلی الله علیه وآله در پایان خطبه معروف و مفصل خود که در باره اهمیت ماه مبارک رمضان و وظایف مردم در آن ماه ایراد کرده‌اند، در پاسخ به امیر مؤمنان علیه السلام - که بیان برترین عمل در ماه مبارک رمضان را از آن حضرت درخواست نموده‌اند - می‌فرمایند:

«یا أَبَا الْحَسَنِ! أَفْضَلُ الْأَعْمالِ فِی هَذَا الشَّهْرِ الْوَرَعُ عَنْ مَحارِمِ اللَّهِ.»[۱۱۰]

«ای اباالحسن! برترین عمل در این ماه، خودداری از محرّمات خداوند بزرگ است.»

یزید بن خلیفه گوید: امام صادق علیه السلام - پس از موعظه و دستور به تکالیف و امر به زهد به ما - فرمودند:

«عَلَیکُمْ بِالْوَرَعِ فَإِنَّهُ لا ینالُ مَا عِنْدَ اللَّهِ إِلّا بِالْوَرَعِ.«[۱۱۱]

«بر شما باد به ورع! زیرا جز با ورع به آنچه نزد خداست نتوان رسید.»

امام باقر علیه السلام به جابر می‌فرمایند:

«... وَ ما تنالُ وَلایتنا إِلّا بِالْعَمَلِ وَ الْوَرَعِ.«[۱۱۲]

«به ولایت ما جز با عمل و ورع نمی‌توان دست یافت.»

و همین حقیقت است که ورع را به عبادتی بس مشکل و سنگین تبدیل کرده است. آن حضرت در مقامی دیگر فرموده‌اند:

«إِنَّ أَشَدَّ الْعِبادَهِ الْوَرَعُ.«[۱۱۳]

«سخت‌ترین عبادت، ورع است.»

چرا که ورع و تقوا بدون مخالفت با هوای نفس و مبارزه با شهوات و تن دادن به جهاد اکبر میسر نمی‌گردد و حراست از دین تنها در سایه ورع امکان پذیر خواهد بود.

مرحوم آیه اللَّه میلانی در باره شیخ رجبعلی خیاط می‌فرمود: ایشان به خاطر کفّ نفسی که در ایام جوانی به عمل آورده، مورد عنایت خاص قرار گرفته است.

شرح آن کفّ نفس را مرحوم شیخ در دیداری که با آیه اللَّه میلانی داشته، چنین تعریف کرده است:

«در ایام جوانی دختری زیبا از بستگان، دلباخته من شد و سرانجام در خانه‌ای خلوت مرا به دام انداخت، با خود گفتم: رجبعلی، خدا می‌تواند تو را خیلی امتحان کند، بیا یک بار تو خدا را امتحان کن! و از این حرام آماده و لذّت بخش به خاطر خدا صرف نظر نما. سپس به خداوند عرضه داشتم: خدایا! من این گناه را برای تو ترک می‌کنم تو هم مرا برای خودت تربیت کن.» مرحوم شیخ در برابر گناه مقاومت می‌کند و این کفّ نفس و پرهیز از گناه موجب بصیرت و بینایی او می‌گردد ؛ دیده برزخی او روشن می‌شود و آن چه را که دیگران نمی‌دیدند و نمی‌شنیدند می‌بیند و می‌شنود.[۱۱۴]

و نیز آورده‌اند که بانویی مقداری پارچه از بزّاز خریده و از وی درخواست می‌کند که پارچه‌ها را توسط شاگرد خوش سیمایش به خانه او فرستاده، پولش را دریافت نماید. محمد بن سیرین شاگرد بزّاز پارچه‌ها را همراه آن زن آورده، داخل خانه او می‌شود. آن زن او را به داخل اتاق راهنمایی می‌کند و پس از ساعتی خود را آرایش کرده، داخل اتاق می‌شود. ابن سیرین می‌فهمد دامی برایش گسترده شده؛ آنچه موعظه می‌کند در دل آن خانم اثر نکرده، بلکه او را برای انجام خواسته اش تهدید می‌نماید. ابن سیرین به بهانه رفتن به دستشویی از اتاق بیرون رفته، با سر و وضع و لباس آلوده بر می‌گردد. همین که چشم آن زن به او می‌افتد روی در هم کشیده و او را از منزل خارج می‌نماید (از آن پس خداوند در مقابل این ترک گناه و کفّ نفس تعبیر خواب را به او ارزانی می‌دارد.)[۱۱۵]

امام صادق علیه السلام می‌فرمایند:

«اتقُوا اللَّهَ وَ صُونُوا دِینَکُمْ بِالْوَرَعِ.«[۱۱۶]

«تقوای خدا را پیشه سازید و دین خود

را با ورع پاس بدارید.»

علامه مجلسی ذیل این حدیث شریف فرموده است:

«با ترک ورع از محرمات، ایمان در معرض نابودی است. زیرا انجام طاعات و ترک گناهان، حصن ایمان است و مانع می‌شود از این که شیطان آن را برباید.«[۱۱۷]

در روایت معراج آمده است که خداوند فرمود:

«یا أَحْمَدُ! عَلَیکَ بِالْوَرَعِ فَإِنَّ الْوَرَعَ رَأْسُ الدِّینِ وَ وَسَطُ الدِّینِ وَ آخِرُ الدِّینِ إِنَّ الْوَرَعَ یقَرِّبُ الْعَبْدَ إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ...«[۱۱۸]

«ای احمد! بر تو باد به ورع، زیرا آغاز و وسط و پایان دین ورع است. به راستی ورع، بنده را به خدای بزرگ نزدیک می‌سازد.»

امام صادق علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل می‌کنند که آن حضرت فرمودند:

«اَلْإِسْلامُ عُرْیانٌ فَلِباسُهُ الْحَیاءُ وَ زِینَتهُ الْوَفاءُ (الْوَقارُ) وَ مُرُوءَتهُ الْعَمَلُ الصَّالِحُ وَ عِمادُهُ الْوَرَعُ وَ لِکُلِ ّ شَی ءٍ أَساسٌ وَ أَساسُ الْإِسْلامِ حُبُّنا أَهْلَ الْبَیت.«[۱۱۹]

«اسلام (طبعاً) برهنه است. لباسش حیاء، زینتش وفای به پیمان، جوانمردیش عمل صالح، و پایه اش ورع است (که توسط پیروانش پوشیده و مزین گشته و استحکام می‌یابد). برای هر چیزی پایه و اساسی است و رکن و اساس اسلام، دوستی و محبت نسبت به ما اهل بیت می‌باشد.»

حضرت علی علیه السلام می‌فرمایند:

«أَفْسَدَ دِینَهُ مَنْ تعَرّی عَنِ الْوَرَعِ.«[۱۲۰]

«کسی که خود را از ورع برهنه سازد، دینش را تباه ساخته است.»

زیرا عبادت بدون ورع اثر بخش نبوده، فقدان آن سبب از بین رفتن دین و دینداری خواهد شد، همانگونه که خداوند می‌فرماید:

« ثُمَّ کانَ عاقِبَهَ الَّذِینَ أَساؤُا السُّوأی أَنْ کَذَّبُوا بِآیات اللَّهِ وَ کانُوا بِها یسْتهْزِؤُنَ «.[۱۲۱]

امام سجاد علیه السلام فرموده‌اند:

«اَلْوَرَعُ نِظامُ الْعِبادَهِ فَإِذَا انْقَطَعَ الْوَرَعُ ذَهَبَت الدِّیانَهُ کَما أَنَّهُ إِذَا انْقَطَعَ السِّلْکُ اتبَعَهُ النِّظامُ.«[۱۲۲]

«نظام عبادت بر (شالوده) ورع استوار است. از اینرو هنگامی که رشته ورع گسسته گردد دیانت و دینداری از بین می‌رود. همچنان که اگر بند تسبیح پاره شود، نظام آن از هم فرو می‌پاشد.»

پیامبر عظیم الشأن صلی الله علیه وآله می‌فرمایند:

«وَ اعْلَمْ، أَنَّکُمْ لَوْ صَلَّیتمْ حَتی تکُونُوا کالْحَنایا وَ صُمْتمْ حَتی تکُونُوا کَالْأوْتارِ ما نَفَعَکُمْ ذلِکَ إِلاَّ بِوَرَعٍ حاجِزٍ.«[۱۲۳]

«هان! اگر آنقدر نماز بخوانید تا همچون کمان خمیده گردید، و تا آن اندازه روزه بگیرید که مانند زه کمان باریک اندام و لاغر شوید، به شما سود و نفعی نمی‌بخشد مگر آنکه از چنان ورعی برخوردار باشید که شما را از گناهان باز دارد.»

حضرت علی علیه السلام نیز فرموده‌اند:

« لا خَیرَ فِی عَمَلٍ إِلّا مَعَ الْیقِینِ وَ الْوَرَعِ.«[۱۲۴]

«در هیچ عملی خیر و نفعی نیست مگر آنکه همراه با یقین و توأم با ورع باشد.»

ابو زید گوید: افتخار شرفیابی به حضور امام صادق علیه السلام نصیبم شده بود که عیسی بن عبد اللَّه قمی شرف حضور یافت. حضرتش به او خوش آمد گفته و نزدیک خود نشاندند. آنگاه فرمودند:

«ای عیسی بن عبد اللَّه! از ما نیست و شرافتی ندارد کسی که در شهری باشد که صد هزار نفر یا بیشتر در آن باشند، و شخصی با ورع تر از او در آن شهر یافت شود.«[۱۲۵]

بلی آن کس که افتخار تشیع را می‌یابد تکلیفی به مراتب سنگین تر از تکلیف دیگران دارد، و به برکت این آیین پاک و حق باید بیش از دیگران به ورع و تقوا اهتمام ورزد. و همین جایگاه ارزشمند است که صاحبان ورع را در بهشت نیز از منزلتی اختصاصی برخوردار ساخته است.

امام صادق علیه السلام فرموده‌اند:

«خداوند در ضمن مناجات حضرت موسی علیه السلام با او می‌فرماید:

«ما تقَرَّبَ إِلَی الْمُقَرَّبُونَ بِمِثْلِ الْوَرَعِ عَنْ مَحارِمِی فَإِنِّی أُبِیحُهُمْ جَنَّات عَدْنٍ لا أُشْرِکُ مَعَهُمْ أَحَداً.«[۱۲۶]

«مقربان با هیچ عملی همانند ورع از محرّماتم به من نزدیک نمی‌شوند. من نیز آنان را در بهشت عدن جای داده و هیچ کس را با ایشان شریک نمی‌سازم.»

طاووس بن یمان گوید: از علی بن الحسین علیه السلام شنیدم که می‌فرمودند:

«عَلامات الْمُؤْمِنِ خَمْسٌ.»

«نشانه‌های مؤمن پنج چیز است.»

عرض کردم: ای پسر رسول خدا! آنها چیست؟ فرمودند:

«اَلْوَرَعُ فِی الْخَلْوَهِ، وَ الصَّدَقَهُ فِی الْقِلَّهِ، وَ الصَّبْرُ عِنْدَ الْمُصِیبَهِ، وَ الْحِلْمُ عِنْدَ الْغَضَبِ، وَ الصِّدْقُ عِنْدَ الْخَوْفِ.»[۱۲۷]

«ورع و اجتناب از گناه در خلوت، صدقه دادن در کمی (و نا داری)، صبوری هنگام مصیبت، بردباری در وقت خشم و راستی به هنگام ترس.»

بیم و امید

انسان به امید زندگی می‌کند و حیات انسانی جز در پرتو تابش امید میسر نمی‌گردد. زندگی بدون امید جز مرگ نیست. رایحه دل انگیز امید فضای زندگی را معطر ساخته، به آن نشاط، شادابی و روشنی می‌بخشد.

از سوی دیگر، دستیابی به صفات متعالی و پاکی از رذائل اخلاقی برای موجودی که پیوسته از درون و برون مورد تاخت و تاز و هجوم بی رحمانه نفس و شیطان است امکان پذیر نمی‌گردد مگر هنگامی که همواره خود را در معرض نگاه تیز و همیشه بیداری - که هیچ گاه از رفتار و گفتار و حتی اندیشه‌ها و خطورات ذهنی و قلبی وی نیز غفلت نمی‌ورزد - احساس کرده و از او پروا داشته باشد.

آری، پیمودن مدارج کمال و نیل به سعادت و رستگاری در گرو پرواز با دو بال بیم و امید، و دمسازی با دو صفت ارزشمند خوف و رجاء است، بلکه اصولاً نظام حیات و انتظام برنامه‌های زندگی بستگی تام و تمام با وجود این دو عامل عقلانی داشته، فقدان هر یک از آن‌ها سبب بروز بی نظمی و اختلال در چرخش امور بر محور نظم و انضباط می‌گردد.

پدر و مادری که مشکلات سنگین زندگی مشترک را با آغوش باز متحمل می‌شوند، دانش پژوهی که به کاوش و تحقیق در اسرار طبیعت می‌پردازد، کشاورزی که بذر گیاه مورد نظر خود را در دل خاک می‌افشاند و... هر یک به نوعی به مقصد خویش امیدوار، و از محرومیت و از بین رفتن حاصل دسترنج خویش به واسطه آفت‌های گوناگون بیمناکند.

افراد با ایمان نیز از این خیل بی شمار مستثنی نبوده، برای موفقیت در هدف بزرگ خویش ناگزیر از داشتن امید به تعالی و پاداش خداوند و بیم از انحطاط و کیفر الهی بوده، نه هرگز از رحمت بی انتهای الهی مأیوس اند و نه خویشتن را از مکر و کیفر پروردگار قهّار ایمن می‌پندارند و همواره در خاطر دارند که غفلت از این دو امر مهم و احساس ایمنی مطلق و یأس از رحمت حق از بزرگ‌ترین گناهان کبیره شمرده شده است.

مؤمن در همه حال از اینکه مبادا نسبت به وظایف دینی و انسانی خویش مرتکب قصور یا تقصیری گردد بیمناک است. گرچه تمام تکالیف خود را به عالی‌ترین شکل به انجام رسانده باشد، هیچ گاه به اعمال خویش تکیه نکرده، در برابر قدرت و سطوت آفریدگار جهان احساس عجز و نیاز را از دست نخواهد داد. و این فروغ تابناک، پرتوی از آثار سازنده خوف و ایمن نبودن از مکر و کیفر الهی است که نصیب او می‌گردد.

خوف بندگان مقرّب خدا از این مرتبه نیز فراتر رفته، به خاطر قرب و منزلتی که در پیشگاه با عظمت ربوبی یافته‌اند، از کم‌ترین غفلت و کوچک‌ترین ترک اولی نیز سخت هراسانند، بلکه بسا بدون تصور هیچ یک از این امور، هنگامی که به عظمت بی انتهای آن ذات نامحدود متوجه می‌گردند، احساس حقارتی شگفت انگیز و درک خشیتی بس متعالی برای آنان حاصل می‌شود که از اختصاصات عارفین باللَّه و مخلصین درگاه ربوبی است و از عمق شعور و ادراک و اعتلای معرفت به جلال و عظمت خداوندی سرچشمه می‌گیرد.

بنا براین، گرچه اصل بیم و خوف همچون رجا و امید مطلوب و پسندیده بوده و همه افراد در هر رتبه و مقامی که باشند نیازمند آنند لیکن متعلَّق هر یک از بیم و امید در مورد افراد مختلف متفاوت است. به همین جهت برخی از بزرگان: متعلق خوف را در عموم مردم «عذاب« و در خصوص خواص «عتاب« و نسبت به اولیای الهی «احتجاب« دانسته‌اند.

بدیهی است کسی که خود را از مزایای این دستاویز نیک محروم می‌بیند لازم است در صدد تحصیل آن برآمده، از طریق تفکّر در خطرات راه سلوک، دشواری راه آخرت، سختی‌های هنگام جان کندن، مشکلات تکان دهنده عالم برزخ و قیامت، و مناقشات حساب و میزان و سایر راه‌های ممکن، به احیای این صفت پسندیده در خود اقدام نماید.

خدای متعال در قرآن کریم با بیانات گوناگون به مذمت کسانی که از خوف و رجا بی بهره‌اند پرداخته، ضرورت اتصاف به این خصلت‌های سازنده را مورد تأکید قرار داده است:

« قالَ وَ مَنْ یقْنَطُ مِنْ رَحْمَهِ رَبِّهِ إِلاَّ الضَّالُّونَ «.[۱۲۸]

« (ابراهیم علیه السلام) فرمود: چه کسی جز گمراهان از رحمت پروردگار خود نومید می‌شود؟»

« وَ یخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ یخافُونَ سُوءَ الْحِسابِ «.[۱۲۹]

«و (خردمندان) از پروردگارشان خشیت داشته و از بدی حساب بیمناک اند.»

خوف در مطلق ترس استعمال می‌شود ولی خشیت به معنای ترس آگاهانه توأم با تعظیم و احترام است که از علم، معرفت و یقین سرچشمه گرفته و حالتی است که به هنگام درک عظمت و هیبت خداوند و نگرانی از مهجور ماندن از فیض جوار حق حاصل می‌گردد و جز برای کسانی که لذت قرب را چشیده و به صفت جلال ربوبی و مقام کبریایی ذات اقدس حقّ در حدّ ظرف خویش واقف گشته‌اند حاصل نمی‌گردد.[۱۳۰]

گویا قرآن کریم به همین ویژگی در صاحبان علم اشاره دارد آنجا که می‌فرماید:

« إِنَّما یخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ «.[۱۳۱]

«از بندگانِ خدا تنها عالمان از خداوند خشیت دارند.»

خشیت و بیم و هراسی که از دوراندیشی نشأت می‌گیرد، به منزله هشداری است که افراد مجهز به سلاح علم و ایمان را از کیفر عادلانه خداوند بیمناک ساخته، آنان را جهت کامیابی و سعادت واقعی و پیشگیری از ابتلا به گرفتاری‌های هولناک روز جزا، به اطاعت از اوامر و دستورات الهی و انجام تکالیف شرعی و رعایت همه جانبه مسئولیت‌های انسانی فرا می‌خواند و از آلوده شدن به پلیدی‌های گناه و انجام نواهی پروردگار پرهیز می‌دهد. و به همین سبب است که قرآن، علم را عامل بیدار باش و کنترل کننده‌ای معرفی می‌کند که انسان را از خطرات راه آگاه می‌سازد.

« أَمَّنْ هُوَ قانِت آناءَ اللَّیلِ ساجِداً وَ قائِماً یحْذَرُ الْآخِرَهَ وَ یرْجُوا رَحْمَهَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ یسْتوِی الَّذِینَ یعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لا یعْلَمُونَ إِنَّما یتذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ «.[۱۳۲]

«آیا (آن کافری که خدا و نعمت‌های او را فراموش می‌کند با ارزش است یا) آن کس که در اوقات شب در حال سجده و قیام به عبادت خدا مشغول است و از عذاب آخرت می‌ترسد و به رحمت پروردگارش امیدوار است؟ بگو: آیا کسانی که می‌دانند با آنان که نمی‌دانند برابرند؟ تنها صاحبان مغز و خرد متذکر می‌گردند.»

مشرک فراموش کار و کافر گمراه که پیوسته در جهل و بی خبری بسر برده و از حق و حقیقت روی گردان است کجا و بنده بیدار دل و مؤمن راه یافته به نور ایمان که در دل شب‌های تاریک و دور از چشم غافلان دنیا پرست با بیم و امید به عبادت خدای خود مشغول است کجا؟

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ

از یمن دعای شب و وِرد سحری بود

حضرت علی علیه السلام می‌فرمایند:

«اَلْفَقِیهُ کُلُّ الْفَقِیهِ مَنْ لَمْ یقَنِّطِ النَّاسَ مِنْ رَحْمَهِ اللَّهِ وَ لَمْ یؤْیسْهُمْ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ وَ لَمْ یؤْمِنْهُمْ مِنْ مَکْرِ اللَّهِ.«[۱۳۳]

«دین شناس کامل کسی است که مردم را از رحمت خدا نومید نگرداند، از خوشی و آسایش الهی مأیوس نسازد و از مکر و کیفر خداوند آسوده و ایمن ننماید.»

امام صادق علیه السلام به اسحاق بن عمار فرموده‌اند:

«خَفِ اللَّهَ کَأَنَّکَ تراهُ وَ إِنْ کُنْت لا تراهُ فَإِنَّهُ یراکَ فَإِنْ کُنْت تری أَنَّهُ لا یراکَ فَقَدْ کَفَرْت وَ إِنْ کُنْت تعْلَمُ أَنَّهُ یراکَ ثُمَّ بَرَزْت لَهُ بِالْمَعْصِیهِ فَقَدْ جَعَلْتهُ مِنْ أَهْوَنِ النَّاظِرِینَ عَلَیکَ.« [۱۳۴]

«از خدا چنان پروا داشته باش که گویا او را می‌نگری و اگر وی را نمی‌بینی، او تو را می‌نگرد. اگر پنداری که تو را نمی‌بیند کافر شده‌ای و اگر بدانی تو را می‌نگرد و با این حال به نافرمانیش اقدام می‌کنی در حقیقت او را از نازل‌ترین بینندگان شمرده‌ای!»

همچنین فرموده‌اند:

«مَنْ خافَ اللَّهَ أَخافَ اللَّهُ مِنْهُ کُلَّ شَی ءٍ وَ مَنْ لَمْ یخَفِ اللَّهَ أَخافَهُ اللَّهُ مِنْ کُلِ ّ شَی ءٍ.«[۱۳۵]

«هر کس از خدا پروا داشته باشد خداوند همه چیز را از او بترساند و هرکه از خدا پروا نداشته باشد خداوند او را از همه چیز بترساند.»

خوف و خشیت از صفات نیک و متعالی و نوعی نگرانی آگاهانه است که از یک سو از شعور و درک و معرفت، و از سوی دیگر از احساس کاستی و قصور و تقصیر در گفتار و کردار انسان سرچشمه می‌گیرد. به همین جهت - بر خلاف جُبن و ترس جاهلانه که ناشی از ضعف نفس است - نه تنها زیانبار نیست بلکه دارای منافع معنوی بسیار گسترده است که به واسطه تأثیر عمیق بر روح و روان آدمی، سبب پاک شدن نفس از آثار گناهان و اصلاح رفتار و کردار وی می‌گردد.

امیر مؤمنان علیه السلام می‌فرمایند:

«بُکاءُ الْعَبْدِ مِنْ خَشْیهِ اللَّهِ یمَحِّصُ ذُنُوبَهُ.«[۱۳۶]

«گریه بنده از خشیت خداوند، گناهانش را از بین می‌برد.»

دوراندیشی و دقت و مراقبت در رفتار و کردار برای پیشگیری از انجام اعمال ناستوده و در امان ماندن از پی آمدهای ناگوار آن‌ها، ضمن آنکه به کنترل غرایز و اصلاح صفات نامطلوب می‌انجامد، انسان را از حزم و احتیاط و نظم و انضباط بیشتر برخوردار ساخته، به رحمت الهی و موفقیت در مقاصد معنوی و مادی امیدوار و به شور و حرکت و تلاش بیشتر وادار می‌سازد.

در عین حال نباید از نظر دور داشت: آنچه که تکامل و پیشرفت معنوی بلکه موفقیت در امور مادی را تضمین کرده و سبب صحت و سلامت سیر و سلوک می‌گردد، توازن خوف و رجا و حرکت با دو بال بیم و امید و پرهیز جدّی در همه حال از غلبه هر یک از این دو عامل بر دیگری است. چه آنکه ناهمسنگی ما بین بیم و امید به هیچ وجه با حرکت تکاملی و سیر الی اللَّه سازگاری نداشته، همچنان که چیره شدن رجا بر بیم، آدمی را به غرور و غفلت و لجام گسیختگی خودسری وا می‌دارد، غلبه خوف بر امید نیز انسان را به یأس، سستی و نا امیدی از رحمت حق سوق می‌دهد.

ترسیم صحیح برنامه‌های زندگی، جهت دادن به افکار و رفتار، متناسب با هدفی که انسان بر می‌گزیند، تشخیص درست راه از بیراهه، و انتخاب دقیق راهبردها، راهکارها، و نوع و میزان گزینه‌ها، و پیشگیری از مفاسد و ضایع شدن فرصت‌ها و استعدادها، به طور مستقیم به توازن بین این دو عامل مهم و اساسی وابسته است.

شخصی از امام صادق علیه السلام در باره وصیت لقمان حکیم به فرزندش سؤال کرد، آن بزرگوار فرمودند:

«مطالبی بس شگفت در آن بود و شگفت انگیزتر از همه این بود که به پسرش فرمود:

«خَفِ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خِیفَهً لَوْ جِئْتهُ بِبِرِّ الثَّقَلَینِ لَعَذَّبَکَ وَ ارْجُ اللَّهَ رَجاءً لَوْ جِئْتهُ بِذُنُوبِ الثَّقَلَینِ لَرَحِمَکَ.«[۱۳۷]

«از خدای بزرگ آن چنان بترس که گویی اگر نیکی جنّ و انس را انجام دهی تو را عذاب می‌کند. و به خدا

به گونه‌ای امیدوار باش که بسا اگر گناه جن و انس را مرتکب شدی تو را مشمول رحمت قرار می‌دهد.»

لازمه ایمان صحیح این است که انسان همواره و در همه حال، متصف به خوف و برخوردار از رجا باشد. آنگاه که به خود و اعمال خویش می‌نگرد می هراسد و هنگامی که متوجه رحمت واسعه الهی می‌شود [۱۳۸]امیدوار می‌گردد. امیدوار است لیکن نه آن گونه که خود را رها ساخته، از مکر و عذاب در امان بیند، و خائف و بیمناک است امّا نه آن چنان که سر از ناامیدی در آورده، حتی از رحمت حق مأیوس گردد.

امیر مؤمنان حضرت علی علیه السلام نیز در این باره به فرزند بزرگوار خود فرموده‌اند:

«خَفِ اللَّهَ خَوْفاً أَنَّکَ لَوْ أَتیتهُ بِحَسَنات أَهْلِ الْأَرْضِ لَمْ یقْبَلْها مِنْکَ وَ ارْجُ اللَّهَ رَجاءً أَنَّکَ لَوْ أَتیتهُ بِسَیئات أَهْلِ الْأَرْضِ غَفَرَها لَکَ.»[۱۳۹]

«از خدا آنگونه بترس که پنداری اگر همه حسنات و اعمال نیک اهل زمین را انجام دهی از تو نمی‌پذیرد و آن چنان به خدا امیدوار باش که گویی اگر گناهان همه اهل زمین را مرتکب شدی تو را می‌آمرزد.»

بنا بر فرمایشات پیشوایان معصوم علیهم السلام انسان در همه حال باید به مطالعه رفتار و کردار و افکار و احوال خود پرداخته، همچنان که اعمال و گفتار و اندیشه‌های خویش را ارزیابی و تصحیح می‌نماید، لازم است بسان طبیبی حاذق مراقب حالات خویش بوده، خصوصاً از اعتدال و تعادل دو خصلت مهم بیم و امید در خود غفلت نورزد. هنگامی که ترس و بیم بر او چیره گشته و او را به نا امیدی و یأس از رحمت خدا سوق می‌دهد، به تقویت روحیه امید در خویش اقدام نماید. و زمانی که غلبه امید سبب بروز غرور و عجب و تنبلی در او می‌گردد، با هشدار به خود، از کوتاهی نسبت به انجام تکالیف شرعی و انسانی - که خدای نخواسته به سوء خاتمه و کیفر الهی منجر می‌گردد - خویشتن را پرهیز داده، ترس و بیم از عواقب ناگوار آن را در خود احیا نماید.

از سوی دیگر بنا بر مفاد برخی روایات خوف و رجا و بیم و امید مانند سایر اوصاف پسندیده و خصلت‌های نیک، هنگامی مطلوب و مورد نظر آن بزرگواران است که انسان به راستی به آن‌ها متصف و حقیقتاً از آثار و مزایای آن‌ها برخوردار باشد، لذا ضمن آنکه اجتناب از ادعای کاذب - خوف از عذاب و امید به لطف و رحمت خداوندی توسط کسی که از آن بهره چندانی نداشته یا به طور کلی بی بهره است - مورد تأکید قرار گرفته، این عمل شعبه‌ای از شعبه‌های نفاق شمرده شده و مدّعی آن در زمره دروغ گویان به حساب آمده است.

شخصی به امام صادق علیه السلام عرض کرد: مردمی هستند که مرتکب گناه می‌شوند و می‌گویند: ما امیدواریم! و پیوسته تا هنگام مرگ چنین اند. آن حضرت فرمودند:

«آنان کسانی هستند که در میان آرزوها غوطه ورند. دروغ می‌گویند، آن‌ها امیدوار نیستند. کسی که به چیزی امیدوار است آن را می‌طلبد، و هر که از چیزی بترسد از آن می‌گریزد«.[۱۴۰]

بلی، اگر آنان به خدا امید داشتند، برای دستیابی به آنچه آرزومند آنند از بذل جان و مال دریغ نکرده، با جدّیت به انجام وظایف دینی خود می‌پرداختند و هیچ گاه به معامله با غیر خدا تن نمی‌دادند.

همچنان که اگر حقیقتاً از عواقب سوء اعمال خویش بیمناک بودند، در رفتار خویش تجدید نظر کرده، از خود مراقبت نشان می‌دادند و این چنین بی پروا مرتکب خلاف و گناه نمی‌شدند.

کشاورزی که در انتظار محصول فراوان و برداشت مطلوب از کار خویش است، تنها نظاره گر باغ و زمین خود نیست، او ضمن آنکه زمین را شخم می‌زند، دانه سالم می‌پاشد و به موقع آبیاری می‌کند، با دقت و مراقبت‌های ویژه، علف‌های هرزه را کنده، و با سم پاشی و انجام سایر کارهای ضروری، امیدوار است به خواهش و آرزوی خود نائل گردد.

حضرت علی علیه السلام می‌فرمایند:

«مدّعی به گمان خود ادعا می‌کند که به خدا امیدوار است، سوگند به خداوند بزرگ که دروغ می‌گوید؛ چگونه است که امیدوار بودنش در کردار او نمایان نیست؟ زیرا هر کس امیدوار باشد، امیدش از رفتار و اعمالش آشکار می‌شود مگر امید ناخالص به خدا (که به خاطر نا خالصی، آثارش آشکار نیست) و هر ترس و خوفی (آثارش) روشن و آشکار می‌گردد جز ترس از خدا که دارای نا خالصی است. او در کار بزرگ به خدا امید دارد و در امور کوچک به بندگان خدا امید می‌بندد! به همین جهت با بنده خدا طوری رفتار می‌نماید که با پروردگار چنین نمی‌کند«.[۱۴۱]

همچنان که گذشت خشیت و خوف آنگاه مطلوب است که از علم و حکمت و معرفت سرچشمه گیرد و ارزش والای آن نیز ناشی از همین ریشه و سرچشمه است، در عین حال، آثار گران بهای آن - که دل کندن از دنیا، کنترل رفتار و گفتار و هدایت بیشتر به جوار حق از برترین آن‌ها به حساب می‌آید – نیز بر این فضیلت و ارزش، بیش از پیش افزوده است.

رسول مکرّم اسلام صلی الله علیه وآله فرموده‌اند:

«رَأْسُ الْحِکْمَهِ مَخافَهُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ«.[۱۴۲] «اساس و پایه حکمت، بیم از خدای بزرگ است«.

همچنین فرموده‌اند:

«مَنْ کانَ بِاللَّهِ أَعْرَفَ کانَ مِنَ اللَّهِ أَخْوَفَ«.[۱۴۳]

«هر کس خدا را بیشتر بشناسد، بیمش از خدا بیشتر باشد«.

هم آن بزرگوار فرموده‌اند:

«أَعْلَمُ النَّاسِ بِاللَّهِ أَشَدُّهُمْ خَشْیهً لَهُ«.[۱۴۴]

«داناترین مردم به خداوند کسی است که خشیت او از خدا شدیدتر از همه باشد«.

حضرت علی علیه السلام نیز می‌فرمایند:

«غایهُ الْمَعْرِفَهِ الْخَشْیهُ«.[۱۴۵]

«انتهای شناخت و مقصد اعلای معرفت، خشیت از خداوند است«.

امام صادق علیه السلام می‌فرمایند:

«مَنْ عَرَفَ اللَّهَ خافَ اللَّهَ وَ مَنْ خافَ اللَّهَ سَخَت نَفْسُهُ عَنِ الدُّنْیا«.[۱۴۶]

«هر کس خدا را بشناسد، از او بیمناک می‌شود و هر که از خدا پروا داشته باشد دلش از دنیا برکنده خواهد شد«.

ناگفته نماند: برخلاف خشیت و بیم آگاهانه، ترس جاهلانه که از ضعف نفس و عجز و زبونی نشأت می‌گیرد مانند سایر خصلت‌های ناپسند، نه تنها مولّد شور و نشاط و حرکت نیست، بلکه عامل سستی و تنبلی، مانع اقدامات سازنده و سودمند، و سدّ راه سعادت، پیشرفت و ترقی است. به همین جهت پیشوایان عالی مقام اسلام با استفاده از برنامه‌های پرورشی سازنده، و با تکیه بر نیروی عقل و خرد و ایمان، همواره پیروان خود را از صفات رذیله و از آن جمله: ترس ناشی از جهل و تخیل پرهیز داده‌اند.

پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله فرموده‌اند:

«شَرُّ ما فِی الرَّجُلِ شُحٌّ هالِعٌ وَ جُبْنٌ خالِعٌ«.[۱۴۷]

«بدترین صفت آدمی بخل شدید و اندوهبار، و ترس از جای بر کننده جانکاه است«.

وسواس که نوعی بیماری مالیخولیا و توأم با تحمل آزار و شکنجه روحی است و نیروی اندیشه را تضعیف کرده و موجب ضعف اراده می‌گردد، همچنین توهمات بی مورد و دور اندیشی‌های ملال آور - که روان را برای استقبال از ترس و نگرانی و ناراحتی مهیا ساخته و زمینه را برای به هم ریختن مکانیزم زندگی در اثر یک ترس ناگهانی آماده می‌کند و سبب پیدایش و بروز بیماری‌های گوناگون جسمی و روحی و حتی مرگ زود هنگام می‌شود - نیز هر یک به نوعی مورد نکوهش قرار گرفته و به هیچ وجه نباید مانند بیم و خشیت، مطلوب تلقی گردد.

امام عسکری علیه السلام می‌فرمایند:

«إِنَّ... لِلْحَزْمِ مِقْداراً فَإِنْ زادَ عَلَیهِ فَهُوَ جُبْنٌ... وَ لِلشَّجاعَهِ مِقْداراً فَإِنْ زادَ عَلَیهِ فَهُوَ تهَوُّرٌ«.[۱۴۸]

«دوراندیشی اندازه‌ای دارد که اگر از آن حدّ بگذرد ترس مذموم است... دلیری نیز دارای حدّی است که اگر از آن تجاوز نماید بی باکی و تهوّر خواهد بود«.

بیم و ترس مذموم، مانع بزرگی در مسیر حلّ مشکلات زندگی است. خاطری آسوده، روانی پر قدرت و بانشاط، و شهامتی کوبنده می‌طلبد تا انسان معضلات و دشواری‌ها را پشت سر نهاده، منشأ حرکت و تحوّل سازنده گردد. چه بسا استعدادهای شگفت انگیزی که به خاطر فقدان شهامت و شجاعت لازم، ناشکفته باقی مانده و صاحب خود را از حرکت به سوی کمال محروم ساخته است. بلی کسی که از نیش زنبور می‌هراسد، هرگز به کندوی عسل دست نمی‌یابد. رهبران بزرگ و پیشوایان دینی و مردمی که در هدایت پیروان خود و نجات مردم خویش گام‌های بلندی برداشته و نقش بسیار مؤثری را در این راستا ایفا کرده‌اند، عموماً افرادی شجاع، دارای نشاط و تحرّک و برخوردار از روح شجاعت و شهامت بوده‌اند.

عدالت و انصاف

عدالت و انصاف جهان آفرینش بر پایه عدل استوار گشته، نظام هستی به یمن عدالت قوام پذیرفته، آسمان بی کران، کهکشان‌های شگفت انگیز، و خورشید و ستارگان بی شمار با هدف عدل بر پا شده است. پهن دشت زمین به برکت عدالت آرام گرفته و ادامه حیات و چرخش گیتی جز با تابش شعاع عدل و قسط میسر نیست. موجودات جهان از آن روی هماهنگ و همسازند که نظر لطف و نگاه عدالت بر آن‌ها پرتو افکنده است. جامعه انسانی نیز که گوشه‌ای از این عالم پهناور است از این نظام قانونی مستثنی نبوده، شهروندان آن هنگامی از حیات سالم انسانی برخوردار خواهند بود که با حاکمیت قانون و در سایه عدالت به سر برند؛ جامعه فاقد عدالت، جامعه‌ای معلول، و اعضای آن، شهروندانی بیمارند.

عدالت در فرهنگ اسلام از جایگاه ویژه‌ای برخوردار است، به طوری که جمیع قوانین و همه اصول و فروع این مکتب حیات بخش بر مبنای عدالت استقرار یافته و هیچ یک از آن‌ها را فاقد روح عدالت نمی‌یابیم.

جامعه انسانی به واسطه برخورداری اعضای آن از اختیار و قدرت انتخاب، بیش از سایر موجودات نیازمند عنایت و نظامی ویژه جهت اجرای عدالت است، به همین لحاظ به جرأت می‌توان گفت: کمتر مسأله‌ای به اندازه عدالت – خصوصاً عدالت اجتماعی - مورد توجه و اهتمام این آیین فطری قرار گرفته است.

در مکتب اسلام به ویژه فقه جعفری، قوانین مربوط به حقوق اجتماعی، جهت گیری‌ها، سیاست، قضاوت، اقتصاد، مدیریت، آداب معاشرت، معاملات و سایر امور فردی و اجتماعی، به عنوان یک ضرورت اساسی، با عدل و عدالت عجین گردیده، و رعایت این مسأله مهم تا آن حد مورد تأکید قرار گرفته که تشیع را مذهب عدل نامیده‌اند.

مفهوم عدالت عام و وسیع است و قلمرو آن بسیار فراگیر بوده و همه موجودات را در بر می‌گیرد، و لکن به حسب موارد استعمال مختلف است، لذا با عنایت به مفهوم عام آن در تکوین و تشریع، معنای عدالت را در انسان می‌توان عبارت از نوعی استقامت نفس دانست که انسانِ برخوردار از آن، هرچیزی را در جای خود قرار داده و در مورد اصلیش به کار می‌برد، و از هر گونه انحراف، اعوجاج، افراط و تفریط مصون می‌ماند.

برخی از صاحب نظران، موارد استعمال عدالت را در چند مورد خلاصه کرده‌اند:

عدالت در تکوین: نظام هستی بر پایه عدل تکوینی آفریدگار حکیم استقرار یافته و هر چیزی در آن در جای مناسب خود قرار گرفته است. آسمان‌ها، زمین، و همه موجودات عالم در پرتو محاسبه، اندازه گیری و تدبیر پروردگار دانا و تحت سیطره قوانین عادلانه خداوند توانا پایدار گشته است.

پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله می‌فرمایند:

«بِالْعَدْلِ قامَت السَّموات وَ الْأرْضُ«.[۱۴۹]

«آسمان‌ها و زمین بر پایه عدل و محور عدالت استوار است«.

عدالت زیر بنای نظام جهان، قانون بلامنازع عالم هستی و قوام بخش ارکان نظام آفرینش است. هیچ قدرتی قادر به کم‌ترین تغییر و تحولی در چرخش قانونمند جهان نبوده، پی آمد ظهور چنین پدیده محالی، فساد و نابودی و فرو ریختن ارکان خلقت آسمان‌ها و زمین است.

امیر مؤمنان علیه السلام به همین معنا اشاره نموده، می‌فرمایند:

«اَلْعَدْلُ اَساسٌ بِهِ قِوامُ الْعالَمِ«.[۱۵۰]

«عدل پایه‌ای است که بر پا ماندن جهان به آن وابسته است«.

عدالت عقیدتی: حفظ مراتب امور و رعایت جایگاه واقعی آن‌ها در اعتقاد و جهان بینی، عقیده آدمی و خود او را از این منظر به عدالت متصف می‌سازد. بر این اساس توحید، عدل؛ و شرک، ظلم است. همچنان که شخص موحّد که بنا بر اعتقاد خویش، خداوند را یگانه، عادل و حکیم شناخته، خود عادل است.

عدالت در فقه: عدالت در فقه در مقابل فسق به کار برده می‌شود. فقیهان بزرگوار شیعه با استفاده از مفاد روایات، برخی از منصب‌های شرعی را مشروط به عدالت دانسته و معتقدند: افرادی مانند حاکم، مجتهد، قاضی، امام جماعت و شاهد به ویژه شاهد طلاق باید عادل باشند.

در کتب فقهی استدلالی و رساله‌های عملیه در ابواب مختلف از جمله: اجتهاد و تقلید، قضاوت، شهادت، طلاق و امام جماعت به عدالت فقهی اشاره شده است.

عدالت اجتماعی:

از عدالت اجتماعی که در مقابل جور به کار می‌رود با تعبیرهای مختلف از جمله «قسط« یاد شده است. ما این قسم از عدالت را در بخش «اصول همزیستی« با عنوان «عدالت خواهی« با تفصیل کامل مورد بحث قرار خواهیم داد.

عدالت اخلاقی:

از آن جا که تهذیب اخلاق، تعدیل قوای نفسانی و تحصیل کمالات انسانی؛ قرار گرفتن حرکات و سکنات تحت اِشراف و فرمان عقل و شرع و پرهیز از افراط و تفریط؛ اصلاح فکر از انحراف، تطهیر رفتار از عمل ناستوده و باز داشتن گفتار از سخن ناپسند؛ و به طور خلاصه دستیابی به اهداف بلند انسانی و اخلاقی و آشنایی با ملکوت آسمان‌ها و زمین و حتی امکان نفوذ در عالم تکوین صرفاً در پرتو نورانیت و استقامت نفس و تنها در سایه حفظ و حراست آن از هر گونه کژی و انحراف میسّر می‌گردد، و این خود از برکات ملکه عدالت و نتیجه مبارک این صفت شایسته است، به جرأت می‌توان گفت که عدالت اخلاقی از برترین صفات انسانی، شریف‌ترین فضیلت‌های معنوی و ارجمندترین ارزش‌ها و کمالات روحانی است و دستیابی به آن از بزرگ‌ترین اهداف و مقاصد انسانی شمرده می‌شود.

خداوند می‌فرماید:

« إِنَّ اللَّهَ یأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِیتاءِ ذِی الْقُرْبی وَ ینْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ الْبَغْی یعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تذَکَّرُونَ «.[۱۵۱]

«به راستی خداوند به دادگری و نیکوکاری و بخشش به نزدیکان فرمان می‌دهد و از کار زشت و عمل ناپسند و ستم نهی می‌کند، او به شما اندرز می‌دهد تا شاید متذکر گردید«.

مفاد و شکل بیان آیه آن چنان دلپذیر و جذاب است که برخی در پرتو جذابیت آن به اسلام گرویدند. حتی ولید بن مغیره که از سران مشرکین بود هنگامی که این آیه را شنید، از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله درخواست کرد که آن را تکرار نماید. سپس عرض کرد: این آیه شیرینی، زیبایی و درخشندگی ویژه‌ای دارد؛ شاخه‌هایش پر بار، ریشه‌هایش پر برکت و البته گفتار غیر بشر است![۱۵۲]

از رسول بزرگوار اسلام صلی الله علیه وآله نیز نقل شده که فرموده‌اند:

«مجموعه تقوا در این گفتار خداوند است«.[۱۵۳]

و از حدیث دیگری استفاده می‌شود که آخرین سخن امام باقر علیه السلام در خطبه نماز جمعه همین آیه بوده است.[۱۵۴]

از ابن مسعود صحابی معروف نیز نقل شده که جامع‌ترین آیات قرآن پیرامون خیر و شرّ همین آیه است.[۱۵۵]

این‌ها و جز این‌ها نشانگر این معناست که همه چیز در این آیه شریفه نهفته است و عمل به آن برای اصلاح جوامع انسانی حقیقتاً کافی است.[۱۵۶]

پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله می‌فرمایند:

«اَلْعَدْلُ جُنَّهٌ واقِیهٌ وَ جَنَّهٌ باقِیهٌ«.[۱۵۷]

«عدل سپری بازدارنده (از آتش) و بهشتی جاودانه است«.

مولا علی علیه السلام نیز ارزش عدل و داد را به شکل‌های مختلف بیان کرده و فرموده‌اند:

«اَلْعَدْلُ أَفْضَلُ سَجِیهٍ«.[۱۵۸]

«برترین سجایا عدل است«.

«أَسْنَی الْمَواهِبِ الْعَدْلُ«.[۱۵۹]

«برترین هدایا و مواهب الهی عدالت است«.

«شَیئانِ لا یوزَنُ ثَوابُهُمَا الْعَفْوُ وَ الْعَدْلُ«.[۱۶۰]

«پاداش دو چیز به حساب نمی‌آید: گذشت و عدالت!»

همچنین ایمان را بر چهار پایه صبر، یقین، عدالت و جهاد استوار دانسته، می‌فرمایند:

«... وَ الْعَدْلُ عَلی أَرْبَعِ شُعَبٍ: عَلی غائِصِ الْفَهْمِ وَ غَمْرَهِ الْعِلْمِ وَ زُهْرَهِ الْحِکْمَهِ وَ رَوْضَهِ (رَساخَهِ) الْحِلْمِ«.[۱۶۱]

«عدالت دارای چهار شاخه است: فهم عمیق، دانش فراگیر، حکمت شکوفا و بردباری پابرجا«.

گرچه تقوا زیر بنای عدالت و قوام بخش آن است، لیکن اصلاح نیت، کاستن از طمع، و تلاش در زمینه پرهیز از امور ناروا و کارهای ناستوده، تا حدّ زیادی انسان را در مسیر نیل به این صفت نیک یاری می‌کند.

آن حضرت در این باره می‌فرمایند:

«اِسْتعِنْ عَلَی الْعَدْلِ بِحُسْنِ النِّیهِ فِی الرَّعِیهِ وَ قِلَّهِ الطَّمَعِ وَ کَثْرَهِ الْوَرَعِ.»[۱۶۲]

«برای دستیابی به عدالت در باره شهروندان، از نیت نیکو، توقّع کم از مردم، ورع و پرهیز زیاد از ناروا استمداد کن.»

از این حدیث شریف می‌توان استفاده کرد که عدالت دارای حدّ مشخصی نبوده و مانند بسیاری از فضایل انسانی از مراتب مختلفی برخوردار است. بنا براین، به تناسب استعداد و قابلیت و تلاش و کوششی که در راه تحصیل آن مبذول می‌گردد، هر کس به فراخور ظرفیت خویش از مزایای مرتبه‌ای از مراتب آن بهره مند خواهد شد.

امام صادق علیه السلام به نقل از رسول خدا صلی الله علیه وآله فرموده‌اند:

«أَعْدَلُ النَّاسِ مَنْ رَضِی لِلنَّاسِ ما یرْضَی لِنَفْسِهِ وَ کَرِهَ لَهُمْ ما یکْرَهُ لِنَفْسِهِ.«[۱۶۳]

«عادل‌ترین مردم کسی است که آنچه را برای خود می‌پسندد برای دیگران بپسندد، و آنچه را برای خود خوش ندارد برای دیگران روا ندارد.»

و این خود نشانه‌ای از عدالت است که آگاهی از وجود آن را در افراد میسّر می‌گرداند.

امیر مؤمنان علیه السلام به برخی از مراتب عدالت اشاره نموده و فرموده‌اند:

«... قَدْ أَلْزَمَ نَفْسَهُ الْعَدْلَ فَکانَ أَوَّلُ عَدْلِهِ نَفْی الْهَوَی عَنْ نَفْسِهِ یصِفُ الْحَقَّ وَ یعْمَلُ بِهِ.«[۱۶۴]

« (محبوب خدا) عدالت را بر خود لازم و خویشتن را به آن ناگزیر ساخته است. نخستین مرتبه عدالت او آن است که هوا و خواهش نفس را از خود دور کرده، حق را بیان می‌کند و خود بر طبق آن رفتار می‌نماید.»

گرچه آن بزرگوار این مرحله از عدالت را نخستین مرتبه عدالت آن عزیزان درگاه اله معرفی کرده‌اند، لیکن نباید از نظر دور داشت که این خود مرتبه‌ای است بس بلند که دستیابی به آن جز برای اولیای خدا و عارفان باللَّه میسّر نمی‌گردد. بزرگی که خود مراحلی از کمال را پیموده بود می‌فرمود:

تا آنگاه که حتی حیوانات و پرندگان از تو بیمناک و گریزانند، عادل نگشته‌ای!

بلی، ارتقا به این مرتبه از عدالت به مثابه برخوردار شدن از شمّه‌ای از قدرت و تسلّط بر نفوذ در عالم تکوین است که جز با عبور از دیوارهای بلند تنگ نظری و خودخواهی، و پشت سر نهادن موانع پر پیچ و خم کبر و نفس پرستی امکان پذیر نخواهد بود.

انصاف و حق طلبی برخورداری از روحیه انصاف و حق طلبی از فضیلت‌های مبارک و شریفی است که از صفت ارزشمند عدالت سرچشمه می‌گیرد.

شرافت و وجدان انسانی و عقل و خرد همواره انسان را به حق خواهی و انصاف فراخوانده - گرچه به زیان او باشد - وی را از نادیده گرفتن انصاف و پایمال کردن حقوق دیگران به خاطر رسیدن به دنیای نامشروع و ارضای خواسته‌های حیوانی و هواهای نفسانی بر حذر می‌دارد.

امام صادق علیه السلام به نقل از رسول خدا صلی الله علیه وآله فرموده‌اند:

«مَنْ واسَی الْفَقِیرَ مِنْ مالِهِ وَ أَنْصَفَ النَّاسَ مِنْ نَفْسِهِ فَذَلِکَ الْمُؤْمِنُ حَقّاً.»[۱۶۵]

«کسی که فقیر و تهیدست را از مال خود یاری نموده، با او برابری نماید و از جانب خویش نسبت به مردم انصاف به خرج دهد، حقیقتاً مؤمن است.»

امیر مؤمنان علیه السلام می‌فرمایند:

«اَلْإنْصافُ أَفْضَلُ الْفَضائِلِ.»[۱۶۶]

«برترین فضیلت‌ها انصاف به خرج دادن است.»

همچنین می‌فرمایند:

«نِظامُ الدِّینِ خَصْلَتانِ: إِنْصافُکَ مِنْ نَفْسِکَ وَ مُواساهُ إِخْوانِکَ.»[۱۶۷]

«عامل انتظام و پیوند اجزای دین دو خصلت است: انصاف به خرج دادن از جانب خودت و همیاری و برابری با برادرانت.»

انصاف عبارت از اظهار حق و عمل کردن به لوازم آن، و پرهیز از پایمال نمودن و نادیده گرفتن آن است. و ضدّ آن، کتمان کردن و پشت نمودن به حقّ و عصبیت به خرج دادن نسبت به خود و آنچه مربوط به خویشتن است. با عنایت به ارتباط نزدیک معنای انصاف با مفهوم عدالت، برخی از حدیث شناسان از جمله مرحوم کلینی در کتاب شریف کافی، روایات دو مبحث را در یک فصل آورده‌اند.

امام باقر علیه السلام نیز ضمن سفارشات خود آن را برترین درجه از عدالت شمرده و می‌فرمایند: «وَ لا عَدْلَ کالْإنْصافِ.»[۱۶۸]

«هیچ عدالتی بسان انصاف نیست.»

عشق به کمال و تعالی، احساس نیاز به سعادت ابدی و رستگاری، علاقه به خدمت و فداکاری با زمینه سلامت فکر و گزینش صحیح است که منصف را به خیر خواهی و صلاح اندیشی برای دیگران وادار می‌سازد تا در اثر آن، آنچه را که برای خود می‌پسندد از دیگران دریغ نورزد.

امام صادق علیه السلام فرموده‌اند:

«سَیدُ الْأَعْمالِ ثَلاثَهٌ إِنْصافُ النَّاسِ مِنْ نَفْسِکَ حَتی لا ترْضی بِشَی ءٍ إِلّا رَضِیت لَهُمْ مِثْلَهُ...»[۱۶۹]

«سرآمد اعمال سه چیز است: انصاف به خرج دادن در مورد مردم از سوی خودت، تا آنجا که به چیزی برای خویش راضی نشوی مگر آنکه مانند آن را برای دیگران بپسندی...»

این‌ها گوشه‌ای از درس‌های گران بهای پیشوایان راستین مکتب است که استعدادهای لایق را به تبعیت از آن برانگیخته تا اعتراف به حق و تسلیم شدن در برابر آن را به عنوان یک وظیفه دینی و انسانی بر خود لازم نموده، همواره خویشتن را به آن پای بند سازند.

کم نبوده‌اند عالمان شیعی بزرگی که در مباحثات علمی خود هنگامی که متوجه خطای رأی خود و درستی نظر شاگرد خویش می‌شده‌اند، با کمال تواضع از آن استقبال کرده، نظر خود را تغییر می‌داده‌اند. و البته این روش هرگز به مقام علمی آنان کم‌ترین خدشه‌ای وارد نمی‌کرده است.

آری، انصاف به خرج دادن صفتی است که از کرامت نفس و شرافت انسانی سرچشمه می‌گیرد و نه تنها به ذلّت و خواری نمی‌انجامد بلکه پیوسته سبب عزّت بیش از پیش شخص منصف گشته و بهترین راه نفوذ در دل هاست.

امیر مؤمنان علیه السلام فرموده‌اند:

«مَعَ الْإِنْصافِ تدُومُ الْأُخُوَّهُ.«[۱۷۰]

«با انصاف به خرج دادن، برادری پایدار می‌ماند.»

احیای روح سپاس گزاری و ترویج روحیه قدردانی ایجاب می‌کند که با ارج نهادن به افراد نیکوکار و خدمت گزار ... قدردانی و شکرگزاری را به صورت یک عمل انسانی و وظیفه همگانی در بین شهروندان جامعه رواج دهیم.

مکارم اخلاق

اشاره

گرچه از سوی بزرگان دین و پیشوایان مکتب برای تقسیم خصلت‌های پسندیده معیاری بیان نگردیده است، لیکن با توجه با سخنان آن بزرگواران که تعبیر «مکارم اخلاق« را به هنگام سخن از تعالی معنوی و صفات عالی انسانی، و عبارت «حسن اخلاق« و «محاسن اخلاقی« را در مقام بیان اخلاق نیک به معنای جامع و گسترده به کار برده‌اند، خوی‌های ستوده و صفات ممدوح را می‌توان به دو گروه متمایز تقسیم نمود:

البته برخی مکارم اخلاق را معیار انسانیت، عامل کرامت و شرافت انسانی، و حاکی از بزرگواری و تعالی روحی دانسته، و محاسن اخلاقی را در زمره خُلقیاتی که موجب حسن روابط اجتماعی، جلب منافع و بهبود زندگی است برشمرده‌اند، لیکن برای این تقسیم برهانی اقامه نکرده‌اند. بلی برخی از مصادیق مکارم اخلاق در گفتار معصومین علیهم السلام مورد تأکید قرار گرفته است. امام صادق علیه السلام فرموده‌اند:

«خدای بزرگ پیامبرانش را به مکارم اخلاق اختصاص داده است، شما خود را بیازمایید؛ اگر این اوصاف در شما وجود دارد خدای را سپاس گفته و بدانید که به خیر بزرگی نایل شده‌اید، و چنانچه از آن‌ها بی بهره‌اید از خداوند درخواست نموده و به آن‌ها ابراز علاقه نمایید (و بکوشید تا به آن‌ها دست یابید)»

سپس ده مورد از آن صفات را به شرح زیر یادآور گشته‌اند:

«یقین، قناعت، صبر و شکیبایی، سپاس گزاری، حلم و بردباری، خلق نیکو، سخاوت، غیرت، شجاعت، و جوانمردی.»[۱۷۱]

مبحث مکارم اخلاق را با شرح کوتاهی پیرامون برخی از صفات عالی انسانی پی می‌گیریم.

شکر گزاری

شکر به معنای تصور و اِبراز نعمت است که در مقابل فراموش کردن، پوشاندن و کفران نعمت قرار می‌گیرد.[۱۷۲]و از جمله صفات و خوی‌های کریمانه است که ریشه در سرشت و فطرت آدمی دارد.

هر انسانی چنانچه فطرت انسانی خود را از دست نداده باشد، هنگامی که با محبت و احسان دیگران مواجه می‌گردد، در صدد جبران آن برآمده، می‌کوشد تا به اندازه توان خویش به گونه‌ای شایسته آن را مکافات نماید و چنانچه خود را عاجز ببیند، با زبان سپاس از نیکی‌های آنان قدردانی می‌نماید.

شکرگزاری دارای سه مرحله عمده است:

شکر قلبی که عبارت از تصور و تفکر در باره نیکی و نعمت و قدردانی قلبی از بخشنده و عطا کننده آن است.

شکر زبانی که ثناگویی بر منعم و سپاس گزاری به زبان است.

شکر عملی - که عملاً دو مرحله دیگر را نیز در بر می‌گیرد - عبارت است از بهره گیری صحیح از نعمت و قرار دادن آن در جای شایسته و مناسب خود از طریق شناخت نعمت و آگاهی از انگیزه و هدفی که سبب بهره مندی از آن نعمت شده است.

بر این اساس، کسی که به زبان ثنا می‌گوید ولی در عمل به شایستگی از نعمت بهره برداری نمی‌کند، کفران نعمت کرده است.

شکر در قرآن خداوند می‌فرماید:

« وَ إِذْ تأَذَّنَ رَبُّکُمْ لَئِنْ شَکَرْتمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ وَ لَئِنْ کَفَرْتمْ إِنَّ عَذابِی لَشَدِیدٌ «.(۱۷۴)

«و آنگاه که پروردگارتان اعلان کرد که اگر واقعاً سپاس گزاری کنید (نعمت) شما را افزون خواهم کرد و چنانچه ناسپاسی نمایید قطعاً عذاب من بسیار سخت و دردناک می‌باشد.»

ناسپاسی در برابر إنعام و احسان، ریشه در انحراف سرشت آدمی از طبیعت اوّلی داشته و خبر از خبث باطنِ فرد ناسپاس می‌دهد که اصلاح آن جز با عذاب شدید ممکن نیست. خداوند ارحم الراحمین، بنده نیازمند را با نعمت‌های بی شمار مورد لطف و کرم قرار می‌دهد تا از این طریق او را مهیای دریافت نعمت‌های بیشتری نموده، زمینه رشد و تعالی وی را فراهم سازد. و ناسپاسی پاسخ منفی به این موهبت بزرگ الهی است.

بنا براین، نه ارزانی داشتن نعمت‌ها حاکی از نیاز منعمِ بی نیاز به آن‌ها است، و نه وعده عذاب سخت به ناسپاسان بیانگر احتیاج آن بی نیاز مطلق به انجام آن می‌باشد.

از سوی دیگر، هرگز نباید افزایش نعمت برای سپاس گزاران را صرفاً به معنای سرازیر شدن نعمت‌های مادی جدیدتر تلقی کرد؛ زیرا شکرگزاری خصوصاً هنگامی که با شناخت و توجه مخصوص به منعم حقیقی باشد در درجه اول، یک نعمت روحانی بسیار عظیمی است که بیش از هر چیز در تربیت انسان و فراخواندن او به اطاعت از پروردگار عالمیان تأثیر گذار می‌باشد و در واقع یک برنامه عالی تربیتی و راهی برای رشد معرفت و ارتقای هرچه بیشتر شناخت خداوند است.

تفکّر صحیح در نعمت‌ها انسان را به سپاس گزاری از منعم سوق می‌دهد. و این خود زمینه را برای شکر واقعی و بهره مندی درست از نعمت‌ها و به کار بردن آن‌ها در مسیری که برای آن‌ها مهیا گردیده هموار می‌سازد و نهایتاً سبب افزایش شناخت و معرفت نسبت به خالق نعمت‌ها خواهد شد.

در مقابل، با عنایت به وعده عذاب در ذیل آیه، کفران نعمت که به مثابه پشت کردن به این فراخوانی است، سبب طغیان و نافرمانی بیشتر خداوند و در نهایت منجر به کفر نسبت به منعم و عذاب اخروی می‌گردد.

«... وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَهَ لَعَلَّکُمْ تشْکُرُونَ«.[۱۷۳]

«برای شما گوش و چشم و عقل قرار داد، باشد که سپاس گزاری کنید.»

به جای آوردن شکر نعمت‌های الهی آن چنان که شایسته است برای هیچ کس میسّر نیست، با این حال برای آنکه انسان بتواند با شنیدن، دیدن، تأمل و تجزیه و تحلیلِ آثار صنع، به این برنامه تربیتی سازنده پاسخ مثبت داده و از برکات پر ارزش آن - که رشد و تکامل معنوی سرآمد آن است - بهره مند گردد، ابراز این کار را که گوش و چشم و دل است در اختیار او قرار داده تا نَفْس ناسپاس گر عنود جهول را به این عمل شایسته ترغیب نماید.

« إعْمَلُوا آلَ داوُدَ شُکْراً وَ قَلِیلٌ مِنْ عِبادِی الشَّکُورُ «.[۱۷۴]

«ای خاندان داود! شکر گزار باشید. و از بندگان من، اندکی سپاس گزارند.»

و این ناسپاسی بدان جهت است که اولاً شکر واقعی، آن گاه محقق می‌گردد که به ثناگویی زبانی بسنده نشود، بلکه نعمت‌ها حقیقتاً در راستای هدفی مورد استفاده قرار گیرد که برای آن خلق و اعطا شده است. و این ممکن نیست مگر هنگامی که انسان نعمت‌های الهی را صرفاً در راه پروردگار متعال به کار گرفته و بدون سرپیچی و نافرمانی از دستورات او - جلّ جلاله - پیوسته به یاد او بوده و در راه او گام بردارد. و این نیز خود بسیار دشوار و جز برای اخص بندگان خدا امکان پذیر نمی‌باشد.

ثانیاً وفور نعمت و کثرت مواهب الهی آن چنان سر تا پای وجود آدمی را فرا گرفته و تا آن اندازه فراوان است که هیچ کس قادر بر شمارش آن‌ها نمی‌باشد. هر نفَسی که فرو می‌رود شکری می‌طلبد و آنگاه که بر می‌آید نیازمند شکری دیگر است. و هر شکری خود نعمت تازه‌ای است که اقتضای شکر جدیدی خواهد داشت. و کیست که از عهده شکرگزاری نعمت‌های بی شمار الهی سربلند بیرون آید؟

از دست و زبان که برآید

کز عهده شکرش بدر آید

و چه بسیار است نعمت‌هایی که از آن‌ها آگاه نیستیم و هیچ گاه به خاطر آن‌ها در صدد شکرگزاری بر نیامده‌ایم!

هر اندازه دامنه دانش بشری گسترده تر می‌شود افق‌های تازه تری از این نعمت‌های ناشناخته فرا روی او گشوده می‌شود. آسمان و زمین، خورشید و ستارگان، کوه و دشت و صحرا، دریاهای بی کران و موجودات بی شماری که در میان آن‌ها زندگی می‌کنند و هزاران هزار انسان دیگر، همه در کارند تا این امکان به وجود آید که من و تو سالم و تندرست به حیات خود ادامه دهیم.

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند

تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری و حقیقتاً چه اندکند هشیاران و شکر گزاران! و راستی که قرآن چه نیک بیان فرموده آنجا که نعمت‌های بزرگی همچون آفرینش گوش و چشم و دل را یادآور شده و سپاس گزاران را اندک شمرده است![۱۷۵]و آنجا که بیشتر مردم را ناسپاس گزار معرفی کرده است.[۱۷۶] و این نیست جز به خاطر غرق شدن این انسان عنود و کفور در نعمت‌های بی شمار الهی و در نتیجه هم منعم و هم نعمت و هم خود را به فراموشی می‌سپارد.

و چه نیکو است که در کنار این همه قصور و تقصیر و آن همه لطف و مرحمت و نعمت، عذر تقصیر به پیشگاه حضرت ذوالجلال برده، وظیفه شکرگزاری را با این بضاعت ناچیز، از طریق اعتراف به عجز و ناتوانی خویش ادا نماییم.

شکر در روایات اولیای گرامی اسلام

همواره بر ادای این وظیفه انسانی تأکید کرده‌اند:

امام صادق علیه السلام می‌فرمایند:

«خداوند بزرگ به حضرت موسی علیه السلام وحی فرستاد: ای موسی! حقّ شکر مرا به جای آور. پرسید: پروردگارا! چگونه حقّ شکر تو را به جای آورم در حالی که هر شکری به جای آورم، خود نعمتی است که تو آن را به من عطا کرده‌ای؟ فرمود: ای موسی! اکنون که دانستی توفیق شکرگزاری نیز از من است، شکر مرا به جای آوردی.»[۱۷۷]

همچنین می‌فرمایند:

«برای هر نفسی که می‌کشی یک شکر، بلکه هزاران شکر لازم است. کم‌ترین درجه سپاس گزاری آن است که بدون آنکه قلبت مشغول نعمت گردد و خدا را فراموش کنی، آن را تنها از جانب خدا بدانی و به آنچه داده است راضی باشی و نعمتش را وسیله نافرمانی او قرار ندهی و اوامر و نواهی او را با استفاده نامطلوب از نعمت‌هایش زیر پا نگذاری. پس در هر حال بنده‌ای شاکر باش.»

در پایان می‌فرمایند:

«شکر کامل آن است که به دل و زبان، در نهان و آشکار، صادقانه و خالصانه اعتراف کنی که بر کم‌ترین درجه شکرگزاری قادر نیستی. زیرا توفیق شکر، خود نعمت دیگری است که باید بر آن نیز سپاس گزار باشی. و این نعمت، بسی بزرگ تر و کمیاب تر از نعمتی است که برای آن توفیق شکر یافته‌ای... در حالی که در دریای نعمت‌های او غرق گشته‌ای و از درک شکر کامل او عاجز و قاصر هستی.»[۱۷۸]

قدردانی از منعم و شکرگزاری از احسان کننده، از یک سو صفتی متعالی است که به اقتضای عواطف انسانی از آدمی ابراز می‌گردد، از سوی دیگر وظیفه بزرگی است از وظایف بندگی و عبودیت که با وجود ناتوانی بندگان از انجام کامل آن، هر کس باید به اندازه توان و امکانات خویش به آن قیام نماید. و البته همچنان که منتهای عبودیت، آگاهی به عجز از انجام آن می‌باشد، انتهای شکر نیز شناخت ناتوانی از به جا آوردن آن است.

و هیچ گاه نباید از یاد برد که نعمت‌ها - ظاهری و باطنی - همه از ذات مقدس حق، منعم حقیقی، و آفریدگار هستی بخش است و هم اوست که در حقیقت سزاوار شکر و سپاس گزاری است و شکرگزاری از دیگران که منقاد حکم او و مسخّر فرمان اویند، صرفاً به همین اعتبار ضرورت یافته است.

پیشوای شکرگزاران حضرت علی علیه السلام فرموده‌اند:

«إِنَّ لِلَّهِ فِی کُلِ ّ نِعْمَهٍ حَقّاً فَمَنْ أَدَّاهُ زادَهُ مِنْها وَ مَنْ قَصَّرَ فِیهِ خاطَرَ بِزَوالِ نِعْمَت«[۱۷۹]

«به راستی که برای خداوند بزرگ در هر نعمتی حقِ ّ سپاسی است، پس هر که آن را به جای آورد خدا از آن نعمت بیش از پیش به او عطا فرماید و کسی که در ادای این حق کوتاهی نماید آن را در معرض نابودی قرار خواهد داد.»

کم‌ترین مقتضای بندگی و عکس العمل انسانی در برابر نعمت‌های بی شمار منبع فیض و سرچشمه لطف و فوران مهر و شور محبّت، لب گشودن به ثنای عاجزانه و ستایش خالصانه به ذکر «الحمد للَّه ربّ العالمین« و سر فرود آوردن در برابر فرمان‌های او و خودداری کردن از مخالفت با خواسته‌های کسی است که امواج مرحمت و مهرش وجود ما را فرا گرفته و از شمارش نعمت‌های مادی و معنوی او عاجزیم.

امیر مؤمنان علیه السلام می‌فرمایند:

«شُکْرُ کُلِ ّ نِعْمَهٍ الْوَرَعُ عَمَّا حَرَّمَ اللَّهُ.«[۱۸۰]

«شکر هر نعمتی پرهیز از محرّمات الهی است.»

ارتقای معنوی و نیل به کمالات والای انسانی به عوامل گوناگونی از جمله: دارا بودن قابلیت و استعداد وابسته است. هر اندازه قدرت پذیرش و ظرفیت درونی افزایش پیدا کند، به همان اندازه به امکان ترقی و دستیابی به تعالی روحی افزوده می‌شود. از این رو، به موازات تلاش همه جانبه برای نیل به مقصد اعلای انسانی لازم است در صدد بالا بردن قابلیت و استعداد خویش برآمده، از همه راه‌های ممکن در این راستا استفاده نماییم:

تفکّر در شگفتی‌های آفرینش، درخواست از پروردگار عالمیان و دعا کردن در این رابطه - که بسا قضا و قدر را تغییر می‌دهد - توسّل و تمسّک به ذیل عنایات نفوس عالیه پیامبر گرامی صلی الله علیه وآله و اهل بیت بزرگوار آن حضرت علیهم السلام، صبر و استقامت در برابر موانع و مشکلات راه که از راه کارهای مهم پیمودن راه کمال به حساب می‌آید، و بالاخره شکر و سپاس گزاری خداوند و قدردانی از نعمت‌های بی دریغ او نمونه‌هایی از روش‌های ممکن برای بالا بردن قابلیت‌های درونی است. در این رابطه خداوند متعال می‌فرماید:

« لَئِنْ شَکَرْتمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ «.[۱۸۱]

«اگر سپاس گزاری کنید شما را (رشد داده و قابلیت شما را) افزون خواهم کرد.»

امیر مؤمنان علیه السلام نیز فرموده‌اند:

«ما کانَ اللَّهُ لِیفْتحَ عَلی عَبْدٍ بابَ الشُّکْرِ وَ یغْلِقَ عَنْهُ بابَ الزِّیادَهِ.»[۱۸۲]

«هرگز چنین نخواهد شد که خداوند بر بنده‌ای درِ سپاس گزاری را بگشاید و درِ رشد و فزونی را بر او مسدود سازد.»

خداوند به حضرت داود علیه السلام وحی فرستاد: ...

«أَهْلُ طاعَتی فِی ضِیافَتی وَ أَهْلُ شُکْرِی فِی زِیادَتی وَ أَهْلُ ذِکْرِی فِی نِعْمَتی وَ أَهْلُ مَعْصِیتی لا أُوْیسُهُمْ مِنْ رَحْمَتی إِنْ تابُوا فَأَنَا حَبِیبُهُمْ وَ إِنْ دَعَوْا فَأَنَا مُجِیبُهُمْ وَ إِنْ مَرِضُوا فَأَنَا طَبِیبُهُمْ أُداوِیهِمْ بِالْمِحَنِ وَ الْمَصائِبِ، لِأُطَهِّرَهُمْ مِنَ الذُّنُوبِ وَ الْمَعایبِ.»[۱۸۳]

«اطاعت کنندگان از من در بزم ضیافت من هستند، شکرکنندگانم در فزونی و یاد کنندگانم (غرق) در نعمت‌هایم می‌باشند. آنان را که مرا معصیت می‌کنند (هرگز) از رحمت خویش مأیوس نگردانم، چنانچه توبه کنند خود حبیب آنانم و اگر مرا بخوانند آنان را خود پاسخگو باشم. اگر بیمار شوند من طبیب آنانم؛ با سختی‌ها و مصیبت‌ها مداوای شان می‌کنم تا از گناهان و زشتی‌ها پاکشان سازم.»

سپاس گزاری از واسطه فیض عمل انسانی شکرگزاری، هنگامی از جایگاه ویژه خود برخوردار می‌شود که انسان - علاوه بر حراست از وظیفه سپاس گزاری از نعمت بخش و منعم حقیقی - از کسانی نیز که واسطه فیض و وسیله نزول رحمت قرار گرفته و وجودشان سبب سرازیر شدن نعمت‌ها به سوی بندگان خداست قدردانی و سپاس گزاری نماید.

از این رو به تناسب مفهوم و معنای حقیقی شکر، لازم است در صدد شناخت منزلت و حقوق آنان - که وجود مقدّس رسول گرامی اسلام صلی الله علیه وآله و اهل بیت بزرگوار آن جناب علیهم السلام هستند - برآمده، مقام آنان را آن چنان که شایسته است ارج نهاده، در وظیفه مهم اطاعت از اوامرشان کوتاهی نکنیم و ضمن آنکه آنان را حاکمان حقیقی بر خود می‌دانیم، از محبت نسبت به آن عزیزان و بیزاری نسبت به دشمنان شان دریغ نورزیم.

از سوی دیگر قدردانی از بندگان نیکو کار خداوند نیز خود شعبه‌ای از شکرگزاری و فرعی از این اصل انسانی است. احیای روح سپاس گزاری از منعم و ترویج روحیه قدردانی ایجاب می‌کند که با ارج نهادن به افراد نیکوکار و خدمت گزار، عموم مردم را به خیرخواهی و نیکو کاری - که عامل مهم شکوفایی استعدادها و ایجاد شور و حرکت در جامعه است - ترغیب و تشویق نموده و قدردانی و شکرگزاری را به صورت یک عمل انسانی و وظیفه همگانی در بین شهروندان جامعه رواج دهیم.

علاوه بر آن، این عمل خدا پسندانه، با اثر گذاری در روحیه افراد خیرخواه و نیکوکار، مایه دلگرمی بیشتر آنان شده، سبب می‌شود بیش از پیش در صدد خدمت گزاری به بندگان خدا و رفع گرفتاری از آنان برآیند و از این طریق جامعه از آسایش و رفاه بیشتری برخوردار گردیده، روح تعاون نیز در افراد جامعه رواج و رونق بیشتری به خود می‌گیرد.

امام رضا علیه السلام می‌فرمایند:

«مَنْ لَمْ یشْکُرِ الْمُنْعِمَ مِنَ الْمَخْلُوقِینَ لَمْ یشْکُرِ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ.»[۱۸۴]

«کسی که احسان و انعام بندگان را قدردانی ننماید، خدای بزرگ را سپاس گزاری نکرده است.»

امام سجاد علیه السلام فرموده‌اند:

«روز قیامت خدای متعال به یکی از بندگانش می‌فرماید:

از فلانی سپاس گزاری کردی؟ عرض می‌کند: پروردگارا ! من تو را سپاس گفتم. خدای متعال می‌فرماید: چون از او قدردانی نکردی، شکر مرا نیز به جای نیاوردی.»

سپس فرموده‌اند:

«أَشْکَرُکُمْ لِلَّهِ أَشْکَرُکُمْ لِلنَّاسِ.»[۱۸۵]

«سپاس گزارترین شما از خدا کسی است که بیش از همه سپاس مردمان را به جای آورد.»

سهل انگاری در قدردانی از احسان دیگران و خودداری از سپاس گزاری که به مثابه نادیده گرفتن حق آنان است، مایه دل سردی و ناامیدی و عامل بی رغبت شدن خدمت گزاران به ادامه عمل نیک خود می‌باشد. اجتماع فاقد روحیه قدردانی و سپاس گزاری، از پشتوانه عظیم علاقمندی به کار نیک و دلگرمی به خدمت گزاری محروم است.

در چنین جامعه‌ای جز افراد مخلص که قدرت و امکانات خود را تنها برای خدا در کف اخلاص نهاده، کمر به خدمت گزاری بسته‌اند، کمتر کسی به خیرخواهی و نیکوکاری ابراز علاقه خواهد کرد.

امام صادق علیه السلام می‌فرمایند:

«خدا لعنت کند کسی را که (مانع احسان نیکوکار گشته) راه معروف و کار نیک را قطع نماید. او فردی است (ناسپاس) که مورد احسان قرار می‌گیرد و نعمت احسان کننده را با ناسپاسی پاسخ داده، مانع آن می‌شود که نیکوکار نسبت به شخص دیگری آن را انجام دهد.« [۱۸۶]

در میان افرادی که حقوق مادی و معنوی فراوانی بر ما دارند و سپاس گزاری از آن‌ها را به عنوان یک وظیفه دینی و انسانی متوجه ما می‌گرداند - پس از حجج الهی که واسطه فیض پروردگارند و وجودشان سبب بقای زمین و اهل آن است - پدر و مادر و نیز کسانی هستند که در تعلیم و تربیت ما سهم به سزایی دارند.

امام سجاد علیه السلام پنجاه مورد از این حق داران را بیان فرموده‌اند که در میان آن‌ها حق پدر و مادر و خصوصاً حق مادر - به واسطه زحمات جان فرسای او از آغاز انعقاد نطفه در رحم او تا دوران شیرخوارگی و مراحل بعد از آن که از خواب و بیداری و راحتی خویش برای حفظ و حراست و رشد و تعالی آدمی مایه گذاشته است - از جایگاه ویژه‌ای برخوردار است.[۱۸۷]

خلق نیکو

در گوشه و کنار جهان، کشورهای دور و نزدیک، شهرها، روستاها و جای جای پهنه گیتی، اقوام و ملل و جوامع فراوانی با تمدّن‌های گوناگون، مکتب‌ها و مذاهب مختلف، خُلق و خوی‌های متفاوت و آداب و رسوم ویژه زندگی می‌کنند که در رفتار، گفتار، انجام وظایف انسانی، ادای تکلیف دینی، اداره حکومت، نحوه معاشرت، آیین دوستی، مراسم و محافل عمومی، و در یک کلام: در جزئی‌ترین امور زندگی دارای طرز تفکّری خاص و برنامه‌های ویژه‌ای هستند که آنان را از یکدیگر متمایز می‌سازد.

در عین حال، آنان دارای مشترکات فراوانی هستند که هیچ عاملی - از جمله: تفاوت فرهنگ، اختلاف زبان، فاصله جغرافیایی، و سایر اموری که به نوعی سبب دوگانگی و بیگانگی ملّت‌ها و اقوام از یکدیگر گشته - نتوانسته است آن خصایص مشترک را که ریشه در نهاد و فطرت آدمی دارند، دستخوش زوال، تغییر و دگرگونی نماید. هر قومی از احسان و نیکوکاری لذت می‌برد؛ هیچ ملتی از ظلم و بیدادگری استقبال نمی‌کند؛ هر انسانی با هر ایده و تمدنی در هر نقطه از زمین به مادر خویش مهر می‌ورزد؛ هیچ کس را نمی‌یابی که از ملاطفت، رفتار نرم و ملایم، و اخلاق نیکوی دیگران متنفّر باشد.

در میان این مشترکات، اخلاق خوش و خلق نیکو - که در روایات غالباً از آن به حسن خلق تعبیر می‌شود و از برجسته‌ترین صفات بزرگوارانه انسانی است - از جایگاه ویژه‌ای برخوردار بوده و خصوصاً در بر انگیختن عواطف و جلب محبت و دوستی دیگران بیش از سایر صفات پسندیده کارساز و مؤثر است.

خوش خلقی، شخصیت انسان را در نظر دیگران ارتقا می‌بخشد و چنانچه از فرد با ایمان ظاهر گردد، نشانه شرح صدر، ظرفیت فوق العاده و قدرت ایمان بوده و وسیله جلب خوشنودی پروردگار متعال می‌باشد.

خداوند بزرگ می‌فرماید:

« فَبِما رَحْمَهٍ مِنَ اللَّهِ لِنْت لَهُمْ وَ لَوْ کُنْت فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتغْفِرْ لَهُمْ «.[۱۸۸]

«به برکت و سبب رحمت الهی در برابر آنان نرم خو (و مهربان) شدی و اگر خشن و سخت دل بودی قطعاً از اطراف تو پراکنده می‌شدند، پس از آنان درگذر و برای آن‌ها آمرزش بخواه.»

آنچه که پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه وآله را در پیشبرد اهداف عالیه خویش یاری کرده و سبب پیروزی‌های شگفت انگیز در برابر تعصبات جاهلانه و دشمنان سرسخت آن بزرگوار می‌گشت، تأییدات آسمانی و امدادهای غیبی فراوانی بود که وجود شریفش را همواره احاطه نموده بود، لیکن نقش بسیار مهم جاذبه اخلاقی، رفتار ملایم، و برخورد نرم و ملاطفت آمیز آن عزیز نازنین را نیز که دوستان را مجذوب و دشمنان را به شدت تحت تأثیر قرار می‌داد نباید از نظر دور داشت. چه آنکه این خلق و خوی خوش در برابر آن همه لجاجت و نادانی آنچنان عظیم و وصف ناپذیر است که می‌توان آن را معجزه اخلاقی آن پیامبر عظیم الشأن صلی الله علیه وآله به حساب آورد.

در حدیث وارد شده است:

«شخصی از پیش رو به حضور رسول خدا صلی الله علیه وآله شرفیاب شد و عرض کرد: دین چیست؟ آن حضرت فرمودند: خوش خلقی، وی از دست راست و چپ آمد و پرسید: دین چیست؟ پاسخ دادند: خلق نیکو؛ باز از پشت سر خدمت آن بزرگوار آمده و عرض کرد: دین چیست؟ حضرتش به او توجّه کرده، فرمودند: آیا متوجه نمی‌شوی؟ «اَلدِّینُ هُوَ أَنْ لا تغْضَبَ« دین عبارت از آن است که خشمناک نگردی«.[۱۸۹]

بلی، این است شأن و منزلت اخلاق خوش و این است جایگاه رفیع حسن خلق! و همین رفعت و بزرگی مرتبه است که اولیای الهی و رهبران مکتب را بر آن داشته است که با تعبیرهای مختلف و تأکیدهای فراوان، پیروان خود را به این صفت نیک ترغیب نمایند.

پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه وآله می‌فرمایند:

«جبرئیل گفت که خداوند متعال فرمود:

«إِنَّ هذا دِینٌ ارْتضَیتهُ لِنَفْسِی وَ لَنْ یصْلِحَهُ إِلّاَ السَّخاءُ وَ حُسْنُ الْخُلْقِ فَأَکْرِمُوهُ بِهِما مَا اسْتطَعْتمْ.»[۱۹۰]

«اسلام دینی است که برای خود برگزیده‌ام و جز با (کریمه) سخاوت و اخلاق نیک اصلاح(پذیر نبوده، نیکو) نمی‌گردد. پس به هر اندازه که برایتان ممکن است با این دو خصلت، آن را گرامی بدارید.»

و نیز می‌فرمایند:

«ما جَبَلَ اللَّهُ أَوْلِیاءَهُ إِلّا عَلَی السَّخاءِ وَ حُسْنِ الْخُلْقِ.»[۱۹۱]

«خداوند خمیره دوستانش را جز با سخاوت و اخلاق نیکو نیامیخته است.»

امام باقر علیه السلام فرموده‌اند:

«إِنَّ أَکْمَلَ الْمُؤمِنِینَ إِیماناً أَحْسَنُهُم خُلْقاً.»[۱۹۲]

«کامل‌ترین مؤمن کسی است که خوش خلق تر از همه باشد.»

امام سجّاد علیه السلام به نقل از رسول خدا صلی الله علیه وآله می‌فرمایند:

«ما یوضَعُ فِی مِیزانِ امْرِءٍ یوْمَ الْقِیامَهِ أَفْضَلُ مِنْ حُسْنِ الْخُلْقِ«.[۱۹۳]

«روز قیامت چیزی برتر از حسن خلق در میزان کسی قرار داده نمی‌شود.»

امام صادق علیه السلام نیز از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله نقل کرده‌اند که آن بزرگوار فرمودند:

«أَکْثَرُ ما تلِجُ بِهِ أُمَّتی الْجَنَّهَ تقْوَی اللَّهِ وَ حُسْنُ الْخُلْقِ«.[۱۹۴]

«بیشترین چیزی که امّتم را وارد بهشت می‌سازد، تقوای الهی و خوش خلقی است.»

برخورد نرم، معاشرت ملاطفت آمیز، و رفتار خوش و ملایم با مردم صرفاً یک دستور اخلاقی مطلوب دینی محسوب نمی‌گردد، بلکه همواره مورد توجّه همه ملل و اقوام بوده و دانشمندان و مربیان و نویسندگان را در گذشته و حال به نوشتن رساله‌های گوناگون در این زمینه برانگیخته است.

البته این مطلب را نباید از نظر دور داشت که حسن خلق اسلامی با خوش اخلاقی مطلوب سایر فرهنگ‌ها و تمدن‌ها از جهاتی متفاوت است.

آنچه که در درجه نخست، حسن خلق اسلامی را نسبت به اخلاقِ مورد پسند جهان امروز از جایگاه ویژه‌ای برخوردار ساخته است، ارزش معنوی و تأثیر شگرف آن در ساختار روحی انسان‌ها است. اولیای اسلام هرگز آثار اجتماعی و فواید مادی این صفت پسندیده را نادیده نگرفته، در باره آن سخن‌های زیادی نیز گفته‌اند، لیکن تفاوت عمده مطلوب آن بزرگواران با خواسته جوامع کنونی خصوصاً فرهنگ‌های غربی این است که صدور اخلاق خوش و معاشرت نیکو از این جهان خواران دنیا پرست، نه برای تعالی معنوی و نیل به کمالات انسانی، و نه انعکاس طبیعی یک خوی مورد پسند همگانی است، بلکه انگیزه اصلی اینان در اظهار روی خوش و برخورد ملایم صرفاً از بعد مادی و در جهت جلب محبت و دوستی برای به چنگ زدن هرچه بیشتر سود مادی و فراهم آوردن زمینه هرچه زیادتر قدرت و سلطه گری است.

پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله فرموده‌اند:

«إِنَّ الْعَبْدَ لَیبْلُغُ بِحُسْنِ خُلْقِهِ عَظِیمَ دَرَجات الْآخِرَهِ وَ شَرَفَ الْمَنازِلِ وَ إِنَّهُ لَضَعِیفُ الْعِبادَهِ.»[۱۹۵]

«بنده خدا با آنکه از بُعد عبادتی ضعیف است، بر اثر خلق نیکو به درجات بزرگ عالم آخرت و جایگاه شریف آن سرا نائل می‌گردد.»

حضرت موسی علیه السلام به پروردگار متعال عرض کرد:

«فرعون را چهارصد سال مهلت دادی با آنکه می‌گفت: من پروردگار بزرگ شمایم و فرستاده تو را انکار می‌نمود و آیات تو را تکذیب می‌کرد؟! خداوند به وی وحی فرستاد: زیرا او خوش خلق، و ملاقاتش به راحتی میسّر بود به همین جهت دوست داشتم وی را پاداش دهم.»[۱۹۶]

خوش خلقی و معاشرت نیکو با مردم و ترک بد اخلاقی و خشونت در رفتار، گفتار و برخورد با دیگران آنچنان مورد توجه شرع مقدس و اهتمام اولیای اسلام قرار داشته که در مقایسه با سایر اعمال، هیچ چیز تا این اندازه از اهمیت، فضیلت و ارزش برخوردار نبوده است.

رسول گرامی اسلام صلی الله علیه وآله فرموده‌اند:

«حُسْنُ الْخُلْقِ نِصْفُ الدِّینِ.»[۱۹۷]

«خلق نیکو نصف دین است.»

به آن حضرت عرض شد:

«ما أَفْضَلُ ما أُعْطِی الْمَرْءُ الْمُسْلِمُ؟»

«برترین چیزی که به شخص مسلمان عطا گردیده چیست؟»

فرمودند:

«اَلْخُلْقُ الْحَسَنُ«.[۱۹۸]

«خلق نیکوست.»

حضرت علی علیه السلام نیز فرموده‌اند:

«ما أَعْطَی اللَّهُ سُبْحانَهُ الْعَبْدَ شَیئاً مِنْ خَیرِ الدُّنْیا وَ الْآخِرَهِ إِلّا بِحُسْنِ خُلْقِهِ وَ حُسْنِ نِیتهِ.»

«خداوند سبحان از خیر دنیا و آخرت چیزی به انسان عطا نفرموده، جز به جهت خوش خلقی و نیت نیکوی او.»

هم آن بزرگوار فرموده‌اند:

«حُسْنُ الْخُلْقِ خَیرُ قَرِینٍ وَ عُنْوانُ صَحِیفَهِ الْمُؤْمِنِ حُسْنُ خُلْقِهِ«.[۱۹۹]

«خوش خلقی بهترین همنشین است و سرلوحه نامه اعمال مؤمن خوش خلقی و نیکی اخلاق اوست.»

خلق نیکو و خوش خلقی سبب تحکیم وابستگی و فقدان آن عامل قطع ارتباط به ویژه با خدا و رسول خدا صلی الله علیه وآله می‌گردد.

امام صادق علیه السلام از پدر بزرگوار خود نقل می‌کنند که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله فرمودند:

«سه چیز است که اگر در کسی نباشد، نه از من است و نه از ارتباط با خدا برخوردار است. عرض شد: یا رسول اللَّه! آن‌ها چیست؟ فرمودند: بردباری که در پرتو آن نادانی جاهل را از خود بازگرداند، خوش خلقی که به وسیله آن با مردم معاشرت کند، ورع و پارسایی که او را از معاصی خدای بزرگ باز دارد.»[۲۰۰]

همچنین آن بزرگوار از پدران خود نقل کرده‌اند که رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودند: «إِنَّ أَحَبَّکُمْ إِلَی وَ أَقْرَبَکُمْ مِنِّی یوْمَ الْقِیامَهِ مَجْلِساً أَحْسَنُکُمْ خُلْقاً وَ أَشَدُّکُمْ تواضُعاً...»[۲۰۱]

«به راستی محبوب‌ترین شما نزد من و نزدیک‌ترین شما به من در روز رستاخیز کسی است که خلقش نیکوتر و فروتنی اش بیشتر باشد.»

خوش خلقی برای همگان نیکو و زیباست لیکن زمامداران و اولیای دینی بیش از دیگران نیازمند این صفت نیکو می‌باشند.

امیر مؤمنان علیه السلام هنگامی که حکومت مصر را به محمد بن ابی بکر واگذار نمودند ضمن نامه خود می‌فرمایند:

«فَاخْفِضْ لَهُمْ جَناحَکَ وَ أَلِنْ لَهُمْ جانِبَکَ وَ ابْسُطْ لَهُمْ وَجْهَکَ...»[۲۰۲]

«بالت را (بسان پرندگان) برای ایشان پهن کن و پهلویت را بر آنان هموار دار و با آن‌ها گشاده رو باش.»

رسول خدا صلی الله علیه وآله می‌فرمایند:

«إِنَّکُمْ لَنْ تسَعُوا النَّاسَ بِأَمْوالِکُمْ فَسَعُوهُمْ بِبَسْطِ الْوُجُوهِ وَ حُسْنِ الْخُلْقِ.»[۲۰۳]

«شما نمی‌توانید با اموال خود به همگان برسید، بنا بر این با گشاده رویی و خلق نیکو با آنان برخورد نمایید.»

فضیلت‌های اخلاقی و حسن خلق شگفت انگیز رسول گرامی اسلام و خاندان بزرگوار آن حضرت که پیوسته دوست و دشمن را تحت تأثیر قرار داده و بخش‌های فراوانی از تاریخ زندگانی آن سروران عالی مقام را به خود اختصاص داده است، خود بهترین شاهد و دلیلی روشن بر رفعت و بلندی جایگاه این خصلت پسندیده در نظر آن عزیزان درگاه اله می‌باشد.

امام صادق علیه السلام نقل فرموده‌اند:

«روزی رسول خدا صلی الله علیه وآله در مسجد نشسته بودند. کنیز یکی از انصار در حالی که ایستاده بود، گوشه لباس آن حضرت را گرفت. آن جناب برخاستند.

امّا نه او چیزی گفت و نه آن بزرگوار به او چیزی فرمودند. این کار سه بار تکرار شد. هنگامی که در مرتبه چهارم حضرتش از جای برخاستند، کنیزک از پشت سر، رشته‌ای از لباس آن حضرت را برگرفت و رفت!

مردم به او اعتراض کرده، سبب اینکه رسول خدا صلی الله علیه وآله را سه بار بر سر پا نگهداشته و سخنی به آن سرور عرضه نکرد جویا شدند؟ کنیز گفت: بیماری داریم، اهل خانه مرا فرستادند تا رشته‌ای از لباس حضرت برای شفای او برگیرم. لیکن در هر بار از آن جناب شرم کردم، تا اینکه در مرتبه چهارم به این کار اقدام نمودم.»[۲۰۴]

امام کاظم علیه السلام از پدران بزرگوار خود از امیر مؤمنان علیه السلام نقل می‌کنند که فرمودند: «مردی یهودی از رسول خدا صلی الله علیه وآله دیناری چند طلبکار بود. روزی از آن حضرت درخواست کرد که بدهی خود را به وی پرداخت نمایند.

آن بزرگوار پاسخ دادند. فعلاً ندارم.

گفت: از شما جدا نمی‌شوم تا آن را بپردازید! فرمودند: من نیز در اینجا نزد تو می‌مانم. یهودی تا صبح روز بعد در آنجا ماند و حضرتش نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا و صبح را در آن مکان خواندند. اصحاب، یهودی را تهدید کردند. رسول خدا صلی الله علیه وآله رو به آن‌ها نموده، فرمودند: این چه کاری است که انجام می‌دهید؟ عرض کردند: یک یهودی شما را بازداشت کند؟ فرمودند: خداوند مرا مبعوث نکرده تا به کسانی که با من پیمان مذهبی دارند و یا به غیر آن‌ها ستم روا دارم.

بامداد روز بعد هنگامی که آفتاب برآمد، یهودی لب گشود و پس از گفتن: أَشْهَدُ أَنْ لا إِلهَ إِلّاَ اللَّهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُهُ، عرض کرد: نیمی از اموالم را در راه خدا دادم! سپس گفت: به خدا این کاری که نسبت به شما روا داشتم (نه از روی جسارت بلکه) به این جهت بود که خواستم ببینم آیا اوصاف جناب شما با آن چه در تورات بیان شده، مطابقت دارد؟

آنگاه مطلب تورات را چنین بیان نمود:

محمد بن عبد اللَّه در مکه متولد می‌شود و به مدینه هجرت می‌نماید. درشت خو و بد اخلاق نیست، با صدای بلند سخن نمی‌گوید، بد زبان و ناسزاگو نمی‌باشد.

در پایان عرض کرد: اینک به یگانگی خدا و پیامبری شما گواهی می‌دهم و تمام ثروتم را در اختیار شما می‌گذارم تا هر چه خداوند دستور داده در باره آن عمل نمایید. وی ثروتی فراوان داشت.»[۲۰۵]

بلی این قطره‌ای از دریای بی کران اخلاق نبوی و گوشه‌ای از زوایای بی شمار خُلق عظیمی است که قرآن بدان اشاره فرموده و دوست و دشمن را در برابر عظمت و بزرگی شگفت انگیز آن به زانو درآورده است. بی تردید یکی از عوامل مهم گسترش دین اسلام و نفوذ آن در دل‌های سخت شهروندان سرزمین حجاز همین اخلاق معجزآسای آن رسول رحمت صلی الله علیه وآله بوده است. اخلاق نیکی که دل‌های هدایت یافتگان مکتب علوی را با ندای بلند به پیروی از راه و روش آن سرور عظیم الشأن - که در خاندان معصوم آن بزرگوار تبلور یافته است - فرا می خوانَد تا بار دیگر ضمن احیای این صفت متعالی، حکومت بر دل‌ها را در دوران بیگانگی از ارزش‌ها در معرض دید جهانیان قرار دهند.

ناگفته نماند همچنان که قرآن بدان اشاره فرموده،[۲۰۶]خشونت دشمنان لجوج و زورگویی ستمگران بی انصاف را نباید، بلکه نمی‌توان با نرمی و ملاطفت معالجه نمود. نرمش و انعطاف در برابر رفتار ضد انسانی آنان، عامل تشدید خشونت و ستم بیشتر و چراغ سبزی برای ادامه روش دور از عقل و دین و انصاف آنان است. حفظ حقوق دیگران و حراست از ارکان سازندگی و اصول تربیت نیز ایجاب می‌کند که برای خوش خلقی و مدارا کردن با کسانی که به اصول همزیستی و حق و انصاف پای بند نیستند، خط قرمزی وجود داشته باشد تا اصرار بر این صفت متعالی هیچ گاه زمینه ساز تخریب سایر ارزش‌ها نگردد.

برای خوش خلقی و اخلاق نیک علاوه بر آنچه تا کنون بدان اشاره کرده‌ایم، آثار فراوان دیگری در احادیث بیان گردیده که افزایش عمران و آبادی، طول عمر، زیاد شدن محبت و دوستی، از بین رفتن آثار گناهان، تخفیف در حساب، و ورود به بهشت از آن جمله است. در برخی از روایات نیز خوش خلقی هم طراز عبادت‌های شبانه روزی شمرده شده است.

بردباری
اشاره

زندگی عرصه مجموعه بی شماری از پیروزی‌ها و ناکامی‌ها، موفقیت‌ها و محرومیت‌ها، شادکامی‌ها و ناملایمات و خوشی‌ها و ناخوشی هاست. روزی چون دشمنی نابکار و زمانی به ظاهر موافق مراد؛ لختی همراه با توفیق و مساعدت و ساعتی با خسران و ناملایمت. و در این معرکه عظیم و میدان پهناور برای پیشبرد مقاصد کوچک و بزرگ و دستیابی به هر هدف خرد و کلانِ معنوی و مادی، آنچه که هرگز از آن گریزی نیست بردباری و شکیبایی در برابر دشواری‌ها، سختی‌ها، موانع و ناملایماتی است که خصوصاً با مسیر کمال و سازندگی عجین، و با راه خودسازی و عبودیت آمیخته شده است.

هیچ تلاشگری به مراد معنوی یا مادی خود نائل نمی‌گردد جز آنکه سختی‌های مسیر مورد نظر خویش را با حلم و استقامت پشت سر گذارد و هیچ انسان مجاهدی راه دشوار و پرفراز و نشیب مجاهده و بندگی را نمی‌پیماید مگر آنکه خود را برای مبارزه و مقاومت در صحنه‌های پر فشار زندگی با متانت و بردباری مهیا ساخته و مقابله با مشکلات و ستیز با ناملایمات را تجربه نماید.

مفهوم بردباری

حلم و بردباری عبارت است از: حوصله به خرج دادن، دقّت، تأمل، پابر جایی و متانت در کارهاست.[۲۰۷]

عالم بزرگوار مرحوم نراقی فرموده است:

«حلم عبارت است از اطمینان نفس به طوری که خشم به آسانی انسان را تحریک نکند و سختی‌ها به سرعت او را مضطرب نگرداند.»[۲۰۸]

انسان بردبار به سبب اعتماد به نفس و اطمینان خاطر همواره و در همه حال، ملایمت، متانت و بزرگواری را زینت بخش رفتار و گفتار خود قرار داده، به هنگام بروز حوادث ناگوار، بر احساسات خویش مسلّط است و هیچ گاه بی تابی و جزع از خود نشان نمی‌دهد. به واسطه روح بزرگ و سعه صدر، جز در کار خیر شتاب نمی‌کند. در کیفر مجرمان صرفاً اجرای حق را در نظر گرفته، دچار شتاب زدگی نمی‌گردد. در برابر رفتار جاهلانه افراد نادان، خویشتن دار است و ضمن پرهیز از تندی، پرخاش، ناسزاگویی، دشنام و هر نوع عکس العمل ناپسند، هیچ گاه حرکات مضطربانه و تشویش آمیز از او سر نمی‌زند.

پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه وآله می‌فرمایند:

«مَنْ صَبَرَ عَلی ما وَرَدَ عَلَیهِ فَهُوَ الْحَلِیمُ.»[۲۰۹]

«کسی که بر واردات (و ناملایماتی) که بر او وارد می‌شود شکیبایی نماید، حلیم و بردبار است.»

امام حسین علیه السلام در پاسخ به پدر بزرگوار خود در باره حلم فرموده‌اند:

«کَظْمُ الْغَیظِ وَ مُلْکُ النَّفْسِ»[۲۱۰]

«فرو بردن خشم و خویشتن داری است.»

انسان گاهی حلم می‌ورزد تا از برافروخته شدن شراره‌های غضب پیشگیری نماید و گاهی خود را به سختی به بردباری وا می‌دارد و با تحلّم می‌کوشد تا شعله‌های برافروخته شده خشم را فرو نشاند. این هر دو، بخشی از خویشتن داری و از مهم‌ترین مصادیق حلم به شمار می‌رود. به همین جهت، آن بزرگوار در مقام بیان تعریف حلم، ضمن بیان مفهوم حقیقی آن که ضبط نفس و خویشتن داری است، از حسّاس‌ترین مصداق آن نیز یاد کرده‌اند تا کسانی که در مقام اصلاح خویش اند، هیچ گاه از کظم غیظ غفلت نورزند و حتی با تحلّم نیز در صدد تقویت ریشه‌های بردباری برآمده، بکوشند تا با احیای این صفت متعالی در خود، خویشتن را از هر گونه خشم بی مورد باز دارند.[۲۱۱]

حلم در قرآن و روایات

بردباری از برجسته‌ترین صفات متعالی است که اهمیت، آثار و نقش فوق العاده آن در رشد انسانی و کمال معنوی در قرآن و روایات مورد توجه قرار گرفته است. خداوند خود را بارها حلیم خوانده و از حضرت ابراهیم علیه السلام نیز با همین صفت یاد کرده است.[۲۱۲]

« إِنَّ إِبْراهِیمَ لَحِلیمٌ أَوّاهٌ مُنِیبٌ. «[۲۱۳]

«به راستی که ابراهیم بردبار و دلسوز و بازگشت کننده (به سوی خدا) بود.»

در توصیف بندگان خاص خود نیز ضمن شمارش دوازده صفت ارزشمند برای آن‌ها، سلام بزرگوارانه آنان را - در پاسخ سخنان زشت و بی مورد افراد نادان - که نشانگر بی اعتنایی توأم با بزرگواری ایشان است یادآور گشته، می‌فرماید:

« ... وَإِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً. «[۲۱۴]

«و هنگامی که افراد نادان، آنان را (با سخنان نابخردانه) مخاطب سازند به آن‌ها سلام می‌گویند.»

امام رضا علیه السلام در مقام بیان اهمیت و نقش بردباری در جهت نیل به مقام عبودیت فرموده‌اند:

«لا یکُونُ الرَّجُلُ عابِداً حَتی یکُونَ حَلِیماً.»

«انسان به مقام بندگی نمی‌رسد تا آنکه بردبار باشد.»

آنگاه انگشت روی حساس‌ترین رکن حلم یعنی کنترل زبان نهاده، نقش مستقیم آن در تحقیق مقام شامخ عبودیت را با بیان روش عبادت کنندگان بنی اسرائیل، این چنین یادآور می‌کند:

«هنگامی که کسی در میان بنی اسرائیل خود را به عبادت وا می‌داشت، او را عابد نمی‌شمردند جز آنکه پیش از آن ده سال خاموشی می‌گزید.»[۲۱۵]

بلی، مقام بندگی و عبودیت حقیقی از یک سو در گرو بردباری و حلم ورزی است که جز در پرتو آن محقق نمی‌گردد، از سوی دیگر به طور کامل به خاموشی و سکوت - که خود لازمه حلم و از ارکان آن محسوب می‌شود - وابسته است و نیل به آن تنها در سایه کنترل زبان - از هر گونه کلام بی مورد و گفتار ناشایست از قبیل فاش کردن راز، آزار و اذیت بندگان خدا، تهمت، دروغ، بد زبانی، دشنام و غیره که گاهی عبادت‌های چندین ساله را تباه می‌سازد - امکان پذیر خواهد بود. کسی که بردبار نباشد، بسا با یک خشم بی جا و یک کلام بی مورد حیثیت و آبروی مؤمنی را در معرض مخاطره قرار داده و یا زمینه ساز ریختن خون ناحقی گردد.

برخورد کریمانه پیشوایان مکتب و بزرگان دین با خطاکاران، زیر دستان و اطرافیان خود سرشار از حلم و بردباری و آن چنان شگفت انگیز است که هر انسانی را به تعجب و تحسین بر می‌انگیزد.

امام صادق علیه السلام خادم خود را در پی کاری فرستادند. او دیر کرد. امام به دنبالش روان شده، وی را خوابیده مشاهده کردند. (با کمال بردباری) بالای سرش نشسته، او را باد زدند تا بیدار شد! در این هنگام (به آرامی) به او فرمودند:

«فلانی! به خدا چنین حقّی نداری که شب و روز را بخوابی، شب برای تو و روزت از آن ماست.»[۲۱۶]

امام رضا علیه السلام به یکی از اهالی قم فرموده‌اند:

«إِتقُوا اللَّهَ وَ عَلَیکُمْ بِالصَّمْت وَ الصَّبْرِ وَ الْحِلْمِ، فَإِنَّهُ لا یکُونُ الرَّجُلُ عابِداً حَتی یکُونَ حَلِیماً.»[۲۱۷]

«تقوای الهی پیشه سازید و به سکوت و شکیبایی و بردباری ملتزم باشید، زیرا انسان به مقام عبودیت نمی‌رسد تا آنکه بردبار باشد.»

همچنین فرموده‌اند:

«لا یکُونُ عاقِلاً حَتی یکُونَ حَلِیماً.»[۲۱۸]

«آدمی عاقل و خردمند نیست تا آنکه بردبار باشد.»

آری، صفات متعالی و مقامات بلند انسانی تنها در پرتو حلم و بردباری به دست می‌آید.

رسول خدا صلی الله علیه وآله می‌فرمایند:

«اِبْتغُوا الرِّفْعَهَ عِنْدَ اللَّهِ، قالُوا: وَ ما هِی یا رَسُولَ اللَّهِ؟ قالَ: تصِلُ مَنْ قَطَعَکَ وَ تعْطِی مَنْ حَرَمَکَ وَ تحْلُمُ عَمَّنْ جَهِلَ عَلَیکَ.»[۲۱۹]

«مقام عالی و مرتبه بلند نزد خداوند را طلب نمایید؛ یاران پرسیدند: یا رسول اللَّه! آن (مرتبه عالی و وسیله نیل به آن) چیست؟ پاسخ دادند: با کسی که با تو قطع ارتباط کرده پیوند کن و به آنکه تو را محروم ساخته عطا کن و با کسی که نسبت به تو به نادانی رفتار کرده بردبار باش.»

حضرت علی علیه السلام آموزگار حلم و بردباری می‌فرمایند:

«لا فَضِیلَهَ کَالْحِلْمِ.«[۲۲۰]

«هیچ فضیلتی بسان بردباری نیست.»

«لا عِزَّ أَرْفَعُ مِنَ الْحِلْمِ»[۲۲۱]

«هیچ عزّتی برتراز حلم و بردباری نمی‌باشد.»

«لا شَرَفَ أَعْلی مِنَ الْحِلْمِ»[۲۲۲]

«هیچ شرافتی برتر و والاتر از بردباری نیست.»

«اَلْحِلْمُ نِظامُ أَمْرِ الْمُؤمِنِ»[۲۲۳]

«بردباری شالوده و سامان بخش امور شخص با ایمان است.»

«إِذا أَحَبَّ اللَّهُ عَبْداً زَینَهُ بِالسَّکِینَهِ وَ الْحِلْمِ»[۲۲۴]

«هرگاه خدا بنده‌ای را دوست بدارد او را به وقار و بردباری زینت می‌بخشد.»

شخصی بادیه نشین از طایفه بنی سلیم در بیابان سوسماری را شکار کرده، آن را در آستین خود پنهان نمود و به مدینه آمد. هنگامی که به محضر پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله شرفیاب شد فریاد زد:

یا محمّد! یا محمّد! آن بزرگوار طبق اخلاق شریفشان او را پاسخ دادند. مرد عرب به آن جناب جسارت کرده و نسبت سحر و دروغ داد و حضرتش را به کشتن تهدید نمود. یکی از حاضران برخاست تا او را ادب نماید. رسول خدا صلی الله علیه وآله به او فرمودند: بنشین!

«فَقَدْ کادَ الْحَلِیمُ أَنْ یکُونَ نَبِیاً.»

«نزدیک است که بردبار پیامبر باشد...»[۲۲۵]

بلی، شرافت حلم تا آن اندازه است که آدمی در پرتو آن تا سر حدّ پیامبری پَر می‌کشد. و این جز در سایه پیوند مبارک حلم با علم میسّر نمی‌گردد، بلکه علم بدون حلم ثمر بخش نخواهد بود همچنان که حلم بدون دانش بسا آدمی را به ورطه بی تفاوتی نسبت به تکالیف شرعی و انسانی نزدیک می‌گرداند، و گویا به همین جهت است که غالباً علم و حلم در کنار هم مورد ستایش قرار گرفته است.

امام صادق علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل می‌کنند که آن حضرت فرمودند:

«وَ الَّذِی نَفْسِی بِیدِهِ ما جُمِعَ شَی ءٌ إِلی شَی ءٍ أَفْضَلَ مِنْ حِلْمٍ إِلی عِلْمٍ.»[۲۲۶]

«سوگند به آنکه جانم به دست اوست، چیزی به چیزی مقرون نگشته که برتر از پیوند بردباری با علم باشد.»

حضرت علی علیه السلام می‌فرمایند:

«لَنْ یثْمِرَ الْعِلْمُ حَتی یقارِنَهُ الْحِلْمُ.»[۲۲۷]

«علم و دانش هرگز ثمربخش نخواهد بود تا آنگاه که بردباری به آن مقرون گردد.»

«لا عِلْمَ لِمَنْ لا حِلْمَ لَهُ.»[۲۲۸]

«کسی که بردبار نیست از علم و دانش بی بهره است.»

بلی، آن کسی که به زیور حلم مزین نگشته، از علم نیز برخوردار نیست، گرچه انبوهی از معلومات نیز در کیسه مغز خود انباشته باشد.

به همین جهت عالمان، دانشمندان و بزرگان دین که مسئولیت خطیر ارشاد مردم را بر دوش دارند بیش از دیگران نیازمند زیور حلم و شایسته صفت نیکِ بردباری اند.

در شرح حال مالک اشتر یار فداکار امیرمؤمنان علیه السلام نوشته‌اند: روزی از بازار کوفه می‌گذشت، مردی که در مغازه اش نشسته بود برای خنداندن دوستان خود مشتی زباله به جانب او افکند. آن بزرگوار بدون آنکه به سوی آنان بنگرد به راه خود ادامه داد. هنگامی که اندکی دور گردید، یکی از آنان یادآور شد که شخص عابر همان مالک اشتر فرمانده بزرگ امیر مؤمنان علیه السلام است.

شخصی که آن جسارت را انجام داده بود ترسان و لرزان برای عذرخواهی به جستجوی مالک شتافت و او را در حال نماز در مسجد یافت. پس از نماز سلام کرده، بر قدم‌های مبارکش افتاد و در حالی که او را می‌بوسید از جسارت خویش پوزش خواست. مالک فرمود: به خدا سوگند به مسجد نیامدم مگر برای آنکه برای تو استغفار نمایم![۲۲۹]

البته بردباری نیز مانند سایر خلق‌های نیک به سادگی حاصل نمی‌گردد. هرگز نباید پنداشت دسترسی به این صفت متعالی با یک تصمیم ناگهانی میسّر می‌گردد. تمرین فشرده، مجاهده دائمی و وادار ساختن خود به حلم و بردباری علی رغم بی حوصله گی و شتاب زدگی طبیعی، به تدریج زمینه را برای متصف شدن به این خصلت بزرگوارانه فراهم می‌سازد.

امام صادق علیه السلام می‌فرمایند:

«کَفی بِالْحِلْمِ ناصِراً.»[۲۳۰]

«بردباری برای کمک (و یاری تو) کافی است.»

و نیز فرموده‌اند:

«إِذا لَمْ تکُنْ حَلِیماً فَتحَلَّمْ.»[۲۳۱]

«اگر بردبار نیستی خود را به بردباری وادار ساز.»

حضرت علی علیه السلام نیز فرموده‌اند:

«إِنْ لَمْ تکُنْ حَلِیماً فَتحَلَّمْ، فَإِنَّهُ قَلَّ مَنْ تشَبَّهَ بِقَوْمٍ إِلّا أَوْشَکَ أَنْ یکُونَ مِنْهُمْ.»[۲۳۲]

«اگر بردبار نیستی خود را به بردباری وادار ساز، زیرا کسی به قومی شبیه نمی‌گردد جز آنکه به زودی از آنان خواهد شد.»

هم آن بزرگوار می‌فرمایند:

«مَنْ تحَلَّمَ حَلُمَ.»[۲۳۳]

«هر که خود را به بردباری وادار سازد بردبار می‌شود.»

«مَنْ لَمْ یتحَلَّمْ لَمْ یحْلُمْ.»[۲۳۴]

«کسی که خود را به بردباری وادار نکند بردبار نمی‌گردد.»

اظهار حلم و تحصیل بردباری بر نفس به مثابه تمرین دشواری است که آدمی را در نهایت، به بردباری حقیقی نائل می‌گرداند. نفس عجول که تحمل دقت در کارها و حوصله به خرج دادن در امور را ندارد جز از طریق وادار ساختن خود به بردباری، هیچ گاه به این منزلت گرانقدر دسترسی پیدا نمی‌کند.

علاوه بر آن در مواردی که مصلحت اقتضا می‌کند خصوصاً در مورد اطفال لازم است انسان خود را به تغافل زده، چنین وانمود کند که از برخی امور آگاهی ندارد و از این طریق برخی از تخلّفات آنان را نادیده انگارد. کودکی که اولین بار مرتکب کار نادرستی می‌شود، برخورد تند و عجولانه با وی نه تنها کمکی به اصلاح او نمی‌کند بلکه او را در عمل ناروایش جرئت می‌بخشد. در چنین مواردی مربّی آگاه به اقتضای مصلحت تربیت کودک، خود را بی اطلاع جلوه می‌دهد تا هم شخصیت وی را در هم نشکند و هم او را در کار نادرستش جری و جسور نگرداند.

حضرت علی علیه السلام می‌فرمایند:

«اِحْتمِلْ ما یمُرُّ عَلَیکَ، فِإِنَّ الْإحْتمالَ سَترُ الْعُیوبِ، وَ إِنَّ الْعاقِلَ نِصْفُهُ اِحْتمالٌ وَ نِصْفُهُ تغافُلٌ.»[۲۳۵]

«آنچه را که بر تو می‌گذرد تحمّل کن، زیرا تحمّل و بردباری، پوشیدن عیب هاست. به راستی نیمی از انسان عاقل، تحمّل و بردباری، و نیم دیگرش تغافل و نادیده گرفتن است.»

همچنین می‌فرمایند:

«لا حِلْمَ کَالتغافُلِ.»[۲۳۶]

«هیچ بردباری و حلمی همانند تغاقل نیست.»

ای برادر! به خُلق پاک پیامبر رحمت، به روح بلند رسول خدا، و به دریای مهر آن عظیم بی بدیل بیندیش و نگاه لطف و نظر شفقت آمیز آن عزیز را - در برخورد با نادانی‌ها، بی مهری‌ها و نادرستی‌های اصحاب و حتی دشمنان خود - نصب العین خویش قرار ده و آنگاه که از کردار غیر منصفانه معاشران و گفتار نا آگاهانه اطرافیان خود سخت می‌رنجی، بزرگوارانه آن را نادیده اِنگار و لا اقل برای سلامتی و راحتی خویشتن هم که شده، از آن‌ها درگذر و فراموشش کن، و از این طریق از شعله ور شدن بیش از پیش خشم و نفرت و دشمنی و کینه ورزی در حدّ توان خود پیش گیری نما که این کم‌ترین گامی است که به پیروی از رفتار کریمانه موالیان خویش بر می‌داری.

کسی که از خرمنِ این مهم توشه‌ای بر نداشته، طبعاً به واسطه روحیه ضعیف و ظرفیت اندک، هنگام روبرو شدن با یک حادثه ناملایم کوچک یا مثلاً یک برخورد توهین آمیز از دیگران به شدّت رنجیده و بی اندازه بی تاب و ناراحت می‌شود، و در اثر دارا نبودن شرح صدر و حوصله کافی، توجه خود را بیش از حدّ به آن معطوف داشته، با یادآوری مکرّر و تلقین آن به خود، قضیه را بزرگتر از آنچه هست به خاطر می‌سپارد و همین امر نیز عامل افزایش روزافزون ناراحتی وی گشته، باعث می‌شود که پیوسته در رنج و عذاب روحی به سر برد.

در مقابل، آنان که به پیروی از پیشوایانِ خلق‌های کریمانه، به زینت حلم و زیورِ گذشت و بزرگواری مزین گشته‌اند، نظر به دارا بودن ظرفیت ژرف و قدرت سرشار روحی، در برابر پیش آمدهای ناگوار استوار می‌مانند و ضمن تلاش همه جانبه برای رفع عوامل بازدارنده، می‌کوشند تا با نادیده گرفتن مشکلات، و نیز در مواردی که مصلحت اقتضا می‌کند با تغاقل و چشم پوشی از خطای دیگران، از شدّت فشار و درد و رنج ناشی از آن بکاهند.

رفتار ملاطفت آمیز و گفتار ظریف و دلنشین برخی از نیکان در برخورد با مشکلات گاهی آنچنان جذاب و تا اندازه‌ای اثر بخش است که دوست و دشمن را به تحسین وامی دارد.

ابوالفرج که خود از دشمنان اهل بیت علیهم السلام است روایت کرده:

هنگامی که بدن شریف امام حسن علیه السلام را به سمت بقیع می‌بردند، مروان حکم (که او نیز از دشمنان سرسخت و شناخته شده خاندان پیامبر صلی الله علیه وآله بود) تابوت مبارک امام مجتبی علیه السلام را بر دوش نهاده و آن حضرت را مشایعت می‌کرد. امام حسین علیه السلام به او فرمودند: آیا جنازه امام حسن علیه السلام را حمل می‌کنی در حالی که سوگند به خدا پیوسته در حال حیاتش دل او را پر از خون نمودی و همواره جرعه‌های خشم به او خوراندی! مروان گفت: من این کارها را با کسی انجام می‌دادم که حلم و بردباریش با کوه‌ها برابری می‌کرد!.[۲۳۷]

همچنین نوشته‌اند:

مردی به دیدار دوست حکیمش رفته بود. حکیم ظرف غذایی در برابر او نهاد. همسر حکیم که زنی بد خلق بود ظرف غذا را برداشته، با فحش و ناسزا به حکیم، از مهمان پذیرایی کرد. میهمان بیچاره با دلی پر درد و سینه‌ای سرشار از خشم خانه را ترک نمود. حکیم در پی او روان شده، وی را دلداری داد و فرمود: دوست من! در خاطر داری که روزی در منزل تو در حضور من جوجه‌ای سر رسید و ظرف غذا را واژگون ساخت و هیچ یک از ما از این کار جوجه غضبناک نگشتیم؟ وی پاسخ مثبت داد. حکیم گفت: اینک این زن را همچون آن جوجه فرض کن!

حکیم (با این تحلیل حکمت آمیز علاوه بر آنکه خویشتن را از اقدام تند و ناپسند بازداشت) ناراحتی دوست خود را بر طرف ساخته و خشم او را فرو نشاند.

و چه راست گفت حکیم: بردباری داروی هر دردی است.[۲۳۸]

فروتنی
توضیح

انسان به اقتضای سیطره جویی و برتری خواهی همواره می‌کوشد ضمن کسب قدرت بیشتر در عرصه‌های گوناگون، گوی سبقت را خصوصاً در امور مادی از دیگران ربوده، سلطه و برتری خود را بر سایرین تحکیم بخشد.

از سوی دیگر حسّ خود بزرگ بینی و تکبّر نیز بر آتش خرمن این غریزه طبیعی دامن زده، علاوه بر ممانعت از حرکت در مسیر کمال و واقع بینی، آدمی را از اعتراف به وجود امتیازات معاشران و رعایت حقوق دیگران باز می‌دارد.

تواضع و فروتنی از شریف‌ترین صفات پسندیده و مکارم اخلاق، و راه کاری مناسب برای کنترل حسّ تکبّر و خود بزرگ بینی، تعدیل غرایزِ سیطره جویی و برتری خواهی، و پیشگیری از پی آمدهای شوم این پدیده‌های نارواست.

فروتنی نوعی شکسته نفسی است که آدمی را از خود بزرگ بینی باز داشته، مانع می‌شود که خود را از دیگران بالاتر بداند. روشن است که این شکسته نفسی به یک حرکت درونی خلاصه نگشته، به تناسب موارد، خود و آثار آن در گفتار و کردار آدمی نیز پدیدار می‌گردد.

تواضع و فروتنی به اعتبار موارد، از مراتب متفاوتی برخوردار است.

فروتنی در برابر خداوند

هنگامی که انسان استعدادها، نیازمندی‌ها و حالات معنوی و مادی خود را در برابر خالق یکتا و آفریدگار بی همتای خویش مورد ارزیابی قرار می‌دهد، به هر نسبت به نیازهای بی شمار، حقارت و ذلّت، جهل و بی چارگی و ضعف و ناتوانی خود واقف می‌گردد، از عزّت و رفعت، کبریایی و توانایی، و بی نیازی و بنده پروری خدای جهان آفرین که او و عالم پیرامون وی را به قدرت بی انتهای خود خلق فرموده آگاهی می‌یابد.

این آگاهی که نوعاً با اذعان و اعتراف همراه است، ترکیبی از خضوع، خشوع، محبت، بیم، امید، تسلیم و انقیاد در نهان و آشکار نسبت به پروردگار متعال در انسان پدید می‌آورد که در آن حال، برای خود کم‌ترین حقّی بر پروردگار قائل نبوده، نعمت‌های حضرتش را بزرگ می‌شمارد و در برابر آنچه برایش خواسته و پیش آورده، گرچه مخالف میل او باشد راضی و تسلیم می‌شود. تواضع در برابر اولیای خداوند اعتراف به نیاز خود و اذعان به بی نیازی پروردگار و تسلیم و رضا در برابر خداوند متعال چنانچه حقیقتاً از روی معرفت و همراه با اخلاص باشد به این حدّ پایان نمی‌یابد؛ هر اندازه انسان خدا را به بزرگی و کبریایی شناخته و در پیشگاه با عظمتش خضوع می‌نماید، به همان نسبت، نمایندگان او از پیامبران، امامان و مقربان درگاهش را نیز بزرگ شمرده، در راستای فرمان الهی از آنان اطاعت می‌کند. دستورات آن‌ها را که در واقع دستورات خداوند است به جان خریده و در برابر آنان خاضع و متواضع می‌گردد.

فروتنی در برابر مؤمنان

مَثَل مؤمن مثل ملک مقرّب، حرمتش برتر از خانه خدا و مقامش گرامی تر از ملائکه مقرب پروردگار است. حقیقت وجودش شعاعی از نور خدا و نادیده گرفتن حقّش ردّ بر خداست. تواضع در برابر او به منزله فروتنی در برابر اولیای خدا و شعبه‌ای از آن است. کسی که در برابر خدا و اولیای او فروتنی می‌کند طبعاً از خضوع نسبت به مؤمن دریغ نمی‌ورزد.

در روایات بر تواضع نسبت به مؤمنین تأکید فراوان شده، به همین جهت از واژه تواضع نوعاً همین قسم متبادر می‌شود.

تواضع در برابر حقّ

فروتنی در برابر حقیقت و تواضع در برابر آنچه حق است، نخستین گام در مسیر احیای ایمان و روح حق خواهی، و ریشه و اساس پشت پا زدن به کفر و نفاق و تکبر و ناحق طلبی است. کسی که به خدا ایمان دارد، نسبت به حق و حقیقت متواضع است، گرچه این تواضع به زیان او باشد. همچنان که کافر به اقتضای روی کرد نادرست خویش هنگامی که با حق روبرو می‌شود، تکبّر کرده و آن را انکار می‌نماید.

بلی، این قسم از تواضع از یک دیدگاه، رکن ایمان و زیربنای حرکت به طرف کمال محسوب می‌شود. هر بار که مؤمن در برابر حق تواضع می‌کند گامی به حقیقت ایمان نزدیک تر شده، درجه‌ای بر نردبان کمال بالاتر می‌رود. و هر بار که کافر تکبّر کرده و مغرورانه به حق پشت پا می‌زند به همان اندازه از حق دور گردیده، پله‌ای در ورطه سقوط تنزّل می‌یابد.

فضیلت فروتنی

خداوند متعال می‌فرماید:

« وَ اخْفِضْ جَناحَکَ لِمَنِ اتبَعَکَ مِنَ الْمُؤمِنِینَ «[۲۳۹]

«بال فروتنی خود را برای مؤمنانی که از تو پیروی کرده‌اند فرو گستر»

بر اساس این دستور کنائی زیبا که سرشار از رحمت، رأفت و عطوفت است، پیامبر عظیم الشأن اسلام صلی الله علیه وآله مأموریت یافته‌اند تا همانند پرندگان - که جوجه‌های خود را برای مصونیت از پراکندگی و حراست از حوادث ناگوار از روی محبت زیر بال و پر خود فرو می‌گیرند - بال‌های تواضع و فروتنی را برای پیروان راستین خود گسترانده و آنان را با کمال محبت در آغوش مهر و ملاطفت خویش قرار دهند.

امام صادق علیه السلام می‌فرمایند:

«کَمالُ الْعَقْلِ فِی ثَلاثَهٍ: اَلتواضُعِ لِلَّهِ وَ حُسْنِ الْیقِینِ وَ الصَّمْت إِلّا مِنْ خَیرٍ.»[۲۴۰]

«کمال عقل در سه چیز است: فروتنی در برابر خداوند، زیبائی و نیکویی یقین، سکوت نمودن به جز در امر خیر ونیک.»

همچنین آن بزرگوار فرموده‌اند:

«خداوند به حضرت موسی علیه السلام وحی فرستاد که ای موسی! آیا می دانی چرا از میان خلق خود تنها تو را برای سخن گفتن با خود برگزیدم؟ عرض کرد: پروردگارا! برای چه بود؟ خدای متعال فرمود: ای موسی! من بندگانم را برانداز کردم، در میان آن‌ها کسی را در برابر خود متواضع تر از تو ندیدم. ای موسی! (از نشانه‌های فروتنی تو آن است که) هنگام نماز چهره خویش را روی خاک می‌نهی.»[۲۴۱]

از وصیت‌های امیر مؤمنان علیه السلام در بستر شهادت است که فرمودند:

«عَلَیکَ بِالتواضُعِ فَإِنَّهُ مِنْ أَعْظَمِ الْعِبادَهِ.»[۲۴۲]

«بر تو باد به فروتنی، که آن از بزرگ‌ترین عبادت‌ها است.»

همچنین آن بزرگوار می‌فرمایند:

«بِکَثْرَهِ التواضُعِ یسْتدَلُّ عَلی تکامُلِ الشَّرَفِ.»[۲۴۳]

«فروتنی زیاد بر کامل شدن شرف و بزرگواری دلالت دارد.»

«مَنْ تواضَعَ عَظَّمَهُ اللَّهُ سَبْحانَهُ وَ رَفَعَهُ.»[۲۴۴]

«هر که فروتنی کند خداوند سبحان او را بزرگ کرده، مقامش را رفعت بخشد.»

شرافت انسانی و عزّت و سربلندی آدمی بر پایه تواضع و فروتنی استوار گردیده است.

امام صادق علیه السلام می‌فرمایند:

«اَلتواضُعُ أَصْلُ کُلِ ّ شَرَفٍ نَفِیسٍ وَ مَرْتبَهٍ رَفِیعَهٍ... وَ التواضُعُ ما یکُونُ لِلَّهِ وَ فِی اللَّهِ وَ ما سِواهُ مَکْرٌ... وَ أَصْلُ التواضُعِ مِنْ جَلالِ اللَّهِ وَ هَیبَتهِ وَ عَظَمَتهِ وَ لَیسَ لِلَّهِ عَزَّوَجَلَّ عِبادَهٌ یرْضاها وَ یقْبَلُها إِلّا وَ بابُهَا التواضُعُ...»[۲۴۵]

«فروتنی اساس هر بزرگواری گرانقدر و مقامی بس رفیع است. و (البته) تواضع آن است که برای خدا و در راه او باشد. و آنچه جز این است نیرنگ است. (زیرا) تواضع ریشه در بزرگی، هیبت و عظمت خدا دارد. و هیچ عبادتی نیست که موجب رضای خدا و مقبول درگاه او باشد مگر آنکه طریق آن فروتنی است.»

محدث نوری رضوان اللَّه علیه می‌نویسد:

«یکی از شیعیان که در مسیر زیارت مرقد مطهر امیر مؤمنان علیه السلام در ناحیه رماحیه از سوی شخصی گمرکچی به سختی مورد اهانت و آزار قرار می‌گیرد، به وی می‌گوید: به نجف اشرف می‌روم و از تو به آن حضرت شکایت می‌کنم. گمرکچی با جسارت کامل او را از خود رانده و می‌گوید: آنچه از دستت بر می‌آید انجام ده که مرا از هیچ کس ترسی نیست.

وی با دل شکسته و خاطری آزرده به نجف رفته و عرض می‌کند: یا امیرالمؤمنین! انتقام مرا از آن عشّار بگیرید. شب در عالم رؤیا شخص جلیل و بزرگواری را که صورتش چون ماه شب چهارده می‌درخشید سوار بر اسب دید. پرسید: آقا شما کیستید؟ فرمودند: علی بن ابیطالب هستم. از فلان عشّار شکایت داری؟ عرض می‌کند: یا مولای! او به جهت دوستی من به شما مرا سخت آزرده است. از شما می‌خواهم انتقام مرا از او بگیرید.

حضرت می‌فرمایند: برای خاطر من از او درگذر!

این جریان تا سه شب تکرار می‌شود و هر بار که شخص نامبرده از آن حضرت تقاضای انتقام می‌کند با پیشنهاد بخشش آن بزرگوار روبرو می‌گردد. تا اینکه حضرتش می‌فرمایند: آن عشّار کار خیری انجام داده، می‌خواهم آن را تلافی کنم. سؤال می‌کند: او کیست و کار خیرش چیست؟ حضرت نام او و نام پدر و جدش را یادآور شده و می‌فرمایند: روزی با لشکر خود از سماوه به سمت بغداد می‌رفت، چشمش به گنبد من افتاد و از اسب پیاده شده و تواضع کرد و تا جایی که گنبد مرا می‌دید در میان لشکر خود با پای پیاده حرکت نمود. از این جهت بر ما حقی پیدا کرد. او را عفو کن تا روز رستاخیز پاداش آن را ضامن شوم.

شخص نامبرده پس از مراجعت از نجف نزد عشّار رفته و می‌گوید: امام علیه السلام تو را بخاطر تواضعی که کرده بودی عفو فرمود. سپس جریان خواب را برای او بازگو می‌کند. وی پس از تأمل و یقین به صدق رؤیا، دست و صورت او را می‌بوسد و می‌گوید: به خدا سوگند آن حضرت راست فرموده‌اند. سپس از کارهای گذشته خود توبه می‌کند.»[۲۴۶]

اولیای الهی و پیشوایان دین که خود آموزگار تواضع و فروتنی اند در حدّ اعلا از این خوی نیک بهره مند بوده، بیش از سایر مردم به آن اهتمام می‌ورزیدند. به همین جهت از فروتنی نسبت به نیازمندان، تهی دستان و طبقات محروم جامعه خصوصاً کسانی که به جهت فقدان برخی از فضیلت‌های انسانی یا امتیازات جسمانی مورد بی مهری مردم قرار می‌گرفتند، دریغ نکرده، با عنایت بیش از حدّ معمول عملاً در صدد احیای این کریمه بر می‌آمدند.

حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام به مردی روستایی و زشت چهره گذر نمودند، پس از سلام، در کنارش نشستند و پس از آنکه مدتی با او گفتگو کردند، برای برآوردن خواسته‌ها و حوائجش اعلان آمادگی نمودند. برخی عرض کردند: ای فرزند رسول خدا! آیا با چنین شخصی می‌نشینید و از حوائجش سؤال می‌کنید؟ فرمودند:

«عَبْدٌ مِنْ عَبِیدِ اللَّهِ وَ أَخٌ فِی کِتابِ اللَّهِ وَ جارٌ فِی بِلادِ اللَّهِ یجْمَعُنا وَ إِیاهُ خَیرُ الْآباءِ آدَمُ علیه السلام وَ أَفْضَلُ الْأدْیانِ الْإسْلامُ وَ لَعَلَّ الدَّهْرَ یرُدُّ مِنْ حاجاتنا إِلَیهِ...»[۲۴۷]

«بنده‌ای از بندگان خدا، برادری به حکم قرآن، و همسایه‌ای با ما در سرزمین خداست که آدم علیه السلام بهترین پدران و اسلام برترین دین‌ها، ما و او را با هم مرتبط ساخته است و بسا روزگار، روزی ما را نیازمند او سازد.»

مردی از اهل بلخ گوید: در سفری که امام رضا علیه السلام به خراسان تشریف می‌بردند با ایشان بودم. روزی آن حضرت تمام خدمتکاران و غلامان سیاه و سفید را برای صرف غذا در کنار سفره خود جمع نمودند. عرض کردم: بهتر بود برای غلامان و خدمتکاران سفره‌ای جداگانه می‌گستردند. فرمودند:

«ساکت باش! پروردگارِ همه یکی است، پدر و مادر همه یکی است، پاداش و کیفر هر کس نیز به اعمال او وابسته است.«[۲۴۸]

حضرت علی علیه السلام در سفری به شام می‌رفتند، هنگامی که آن بزرگوار به شهر انبار وارد شدند، جمع زیادی از کد خدایان و بزرگان به عنوان تعظیم و احترام از اسب‌ها پیاده شده، به طور دسته جمعی پیشاپیش حضرتش میدویدند. آن حضرت (که گویا از این کار شگفت انگیز تعجب کرده بودند) سبب آن را جویا شدند. عرض کردند: این روش ماست که برای تکریم فرمانروایان خود انجام می‌دهیم! آن بزرگوار فرمودند:

«به خدا سوگند، زمامداران شما از این رفتار سودی نمی‌برند ولی شما با این کار خویشتن را در دنیا دچار رنج و مشقت، و در آخرت گرفتار بدبختی و سیه روزی می‌سازید. چه فراوان است زیان رنجی که در پی آن کیفر باشد و چه پر سود است آن آزادی و آسودگی که ایمنی از عذاب و آتش را به همراه داشته باشد.»[۲۴۹]

پیامبر گرامی و پیشوایان معصوم علیهم السلام ضمن آنکه به زراعت و کشاورزی و مسئولیت‌های خارج از منزل و کارهای شخصی خود می‌پرداختند، با اهل خانه همکاری کرده، از یاری کردن آنان در کارهای خانه مانند جاروب کردن و غیر آن دریغ نمی‌ورزیدند. نیازمندی‌های زندگی را شخصاً از بازار به منزل می‌آوردند. با تهی دستان به راحتی و بدون تکلّف نشست و برخاست کرده، با آنان هم غذا می‌شدند. هیچ گاه از شنیدن مدح و ثنای تملّق گویان و چاپلوسان خرسند نگشته، بلکه ناراحت نیز می‌شدند.

در مسافرت‌ها همانند دیگران کار می‌کردند و در معاشرت‌های خود با سایر مردم برای خود امتیازی قائل نبودند و حقوق هر کس را به طور کامل مراعات می‌نمودند. تهی دستان را بر ثروتمندان و مستضعفین را بر مستکبرین مقدم داشته، در سلام کردن به دیگران از همه مردم پیشی می‌گرفتند.

گرچه این‌ها همه به برکت خصلت والای تواضع و در راستای انجام وظیفه الهی و انسانی از آنان پدیدار می‌گشت، لیکن آن بزرگواران خود بر این اعتقاد بودند که مسئولیت اولیای دین، حکیمان و دانشمندان حقیقی در پای بند بودن به تواضع و اظهار فروتنی و رفق و مدارا با مردم، به مراتب از دیگران بیشتر است.

حضرت عیسی علیه السلام به حواریین فرمود:

«مرا به شما حاجتی است، آن را برآورده سازید. آنان عرض کردند: خواسته شما روا و حاجتتان برآورده است. آن حضرت برخاسته، پای آنان را شستند!»

حواریین عرض کردند: ما خود به این کار سزاوارتر بودیم.

در پاسخ به ایشان فرمود:

«سزاوارترین مردم به خدمت کردن، عالم است. من در برابر شما اینگونه تواضع کردم تا شما پس ازمن نسبت به مردم همانگونه فروتنی نمائید.»

آنگاه فرمود:

«همچنان که زراعت در زمین هموار می‌روید، نه در کوه، حکمت نیز با تواضع و فروتنی بارور می‌شود، نه با تکبّر.»[۲۵۰]

رفتار و گفتار عالمان دینی به طور طبیعی مورد توجه مردم بوده و خواه ناخواه الگوی فکری و عملی آنان قرار می‌گیرد. به همین جهت کسی که جامه علم بر تن کرده باید به شدت مراقب گرایش‌های درونی و بیرونی خود باشد و بداند مردم از او انتظارات ویژه‌ای دارند و اگر خدای نخواسته در اثر تحولات روزگار، جاذبه‌های دنیا و وسوسه‌های ابلیس و نفس - که امروزه دامن گیر خاص و عام شده - بر خلاف آنچه شایسته عالم است از او سر بزند، قهراً برای مردم سرمشق قرار گرفته، در رفتار و گفتار آنان تأثیر می‌گذارد و آنان را بیش از پیش در جهت خلاف و در مسیر ناستوده سوق می‌دهد.[۲۵۱]

فروتنی برنامه همیشگی و سر لوحه لاینفک زندگی مؤمن است. فرد با ایمان تواضع را به عنوان یک اصل پذیرفته و در همه حال به آن پای بند است. در خانه و کاشانه، در کوچه و بازار، هنگام نشست و برخاست، در راه رفتن، سخن گفتن، و در همه مراحل زندگی در حفظ این سنت نیک و خوی ستوده کوشاست و لحظه‌ای از آن غفلت نمی‌ورزد.

تواضع دارای نشانه‌هایی است که انسان می‌تواند وجود یا فقدان آن را در خود با آن نشانه‌ها ارزیابی نماید.

امام صادق علیه السلام با اشاره به برخی از این نشانه‌ها فرموده‌اند:

«از تواضع است که هنگام نشستن به پایین مجلس راضی باشی، با هر کسی روبرو می‌شوی به او سلام کنی، مجادله و ستیز را- گر چه حق با تو باشد - رها سازی، و دوست نداشته باشی که تو را به خوبی و تقوا بستایند.»[۲۵۲]

اصولاً کسانی که زمینه کبر و نخوت در آنان به سبب دارا بودن قدرت و مکنت بیشتر فراهم تر است، به تواضع نیازمندتر بوده و فروتنی و شکسته بالی برای آنان زیبنده تر است.

حضرت علی علیه السلام فرموده‌اند:

«ما أَحْسَنَ تواضُعَ الْأَغْنِیاءِ لِلْفُقَراءِ طَلَباً لِما عِنْدَ اللَّهِ وَ أَحْسَنُ مِنْهُ تیهُ الْفُقَراءِ عَلَی الْأَغْنِیاءِ اِتکالاً عَلَی اللَّهِ«.[۲۵۳]

«چه نیکوست فروتنی ثروتمندان در برابر تهی دستان که برای به دست آوردن رضای خدا صورت پذیرد. و نیکوتر از آن بی اعتنایی فقرا و نیازمندان به ثروتمندان است که از توکل بر خداوند نشأت گیرد.»

ناگفته روشن است فروتنی آنگاه ممدوح و پسندیده است که صرفاً برای رضای خدا و در راستای تکریم شرافت و فضیلت انسانی و پاسداری از حرمت و حقوق دیگران بوده، از حدّ تعادل و مجاز خود خارج نشود و به ذلّت و حقارت متواضع نیانجامد. زیرا تواضع چنانچه از ترس، طمع و یا حقارت درونی سرچشمه گیرد، نه تنها عامل صفای نفس و تعالی روان نمی‌شود بلکه به عنوان صفت مذموم چاپلوسی، سبب ذلّت و حقارت بیشتر و ریشه دارتر شدن پستی‌ها در آدمی می‌گردد.

پیامبر مکرّم اسلام صلی الله علیه وآله فرموده‌اند:

«هرگاه متواضعین و فروتنان امّتم را دیدید در برابر آنان فروتنی کنید، و هنگامی که با متکبّرین روبرو می‌شوید نسبت به آن‌ها تکبّر ورزید که این کار باعث خواری و کوچکی آنان خواهد شد.»[۲۵۴]

امیر مؤمنان علیه السلام نیز می‌فرمایند:

«مَنْ أَتی غَنِیاً فَتواضَعَ لَهُ لِغِناهُ ذَهَبَ ثُلُثا دِینهِ.»[۲۵۵]

«کسی که نزد توانگری آمده و به خاطر ثروتش در برابر او فروتنی نماید، دو سوم دینش از دست می‌رود.»

امام صادق علیه السلام هم می‌فرمایند:

«إِنَّ اللَّهَ فَوَّضَ إِلَی الْمُؤْمِنِ أَمْرَهُ کُلَّهُ وَ لَمْ یفَوِّضْ إِلیهِ أَنْ یکُونَ ذَلِیلاً.»[۲۵۶]

«به راستی خداوند همه امور مؤمن را به خودش واگذارده، ولی این اختیار را به او نداده که خوار شود.»

چرا که اساساً ذلّت و خواری در هیچ شرایطی - ولو به قیمت عزت و شرفِ تمام روزگار - با کرامت انسانی سازگاری ندارد.

امیر مؤمنان علیه السلام می‌فرمایند.

«ساعَهُ ذُلٍ ّ لاتفِی بِعِزِّ الدَّهْرِ.»[۲۵۷]

«ساعتی ذلّت به عزّت تمام روزگار نمی‌ارزد.»

سخاوت

جود و سخاوت از بارزترین صفات پیامبران، معروف‌ترین اخلاق اوصیا و برگزیدگان، و مشهورترین خوی بزرگ مردان و اولیای الهی است. سخاوت شعاعی از کرامت و بزرگواری و عالی‌ترین صفتی است که انسان را به خداوند نزدیک می‌کند و سخاوتمند محبوب خداوند و مورد علاقه و ستایش همه انسان هاست.

پیشوایان معصوم علیهم السلام همواره از بخل و تنگ نظری پرهیز داده و بر گرایش به خصلت والای سخاوتمندی تأکید فراوان کرده‌اند.

حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام می‌فرمایند:

«اَلسَّخِی الْحَسَنُ الْخُلْقِ فِی کَنَفِ اللَّهِ لایتخَلَّی اللَّهُ مِنْهُ حَتی یدْخِلَهُ اللَّهُ الْجَنَّهَ وَ ما بَعَثَ اللَّهُ نَبِیاً وَ لا وَصِیاً إِلّا سَخِیاً وَ لا کانَ أَحَدٌ مِنَ الصَّالِحِینَ إِلّا سَخِیاً وَ ما زالَ أَبِی یوصِینِی بِالسَّخاءِ حَتی مَضی »[۲۵۸]

«سخاوتمندِ خوش خلق در پناه خداست، رهایش نمی‌کند تا او را داخل بهشت نماید. خداوند هیچ پیامبر و وصی پیامبری را مبعوث نفرموده مگر آنکه سخاوتمند بوده است. و هیچ کس در زمره صالحان به شمار نیامده جز آنکه سخی بوده است. پدرم تا هنگامی که از دنیا رحلت نمود پیوسته مرا به سخاوت سفارش می‌فرمود.»

امام صادق علیه السلام نیز فرموده‌اند:

«شابٌّ سَخِی مُرَهَّقٌ فِی الذُّنُوبِ أَحَبُّ إِلَی اللَّهِ مِنْ شَیخٍ عابِدٍ بَخِیلٍ.»[۲۵۹]

«جوان سخاوتمندِ متهم به گناه نزد خداوند محبوب تر از پیرمرد عابدی است که بخیل باشد.»

امام باقر علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل می‌کنند که آن حضرت فرموده‌اند: «اَلْجَنَّهُ دارُ الْأَسْخِیاءِ.»[۲۶۰]

«بهشت جایگاه سخاوتمندان است.»

پیشوای کریمان حضرت علی علیه السلام در یکی از جنگ‌ها با مرد مشرکی در حال نبرد بودند. مرد مشرک عرض کرد: یا علی! شمشیرت را به من ببخش! آن جناب شمشیر خود را به سویش افکندند. وی گفت: ای پسر ابو طالب! از تو در شگفتم که در چنین موقعیتی شمشیرت را به دشمن می‌دهی! فرمودند:

«تو درخواست کردی که آن را در اختیارت گذارم؛ ردّ کردن دست سائل از شیوه کرم به دور است.»

مرد مشرک از اسب فرود آمد و گفت: این رفتار، سیره و روش اهل دیانت است. سپس پای مبارک آن جناب را بوسید و مسلمان شد.[۲۶۱]

ابن ابی الحدید دانشمند معروف اهل تسنن می‌نویسد:

مقام علی علیه السلام از نظر سخاوت و بخشندگی بر همه کس آشکار است، روزها روزه می‌گرفت و خوراک خود را به نیازمندان می‌داد و این آیه در باره او و خانواده اش نازل شد:

« وَیطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلی حُبِّهِ مِسْکِیناً وَ یتیماً وَ أَسِیراً...«.[۲۶۲]

با دست خود نخلستان یکی از مخالفان اهل مدینه را آبیاری می‌کرد به گونه‌ای که دستش در اثر شدت کار رنجور می‌شد و با این همه، اجرت کارش را به تهی دستان می‌داد و خود از گرسنگی سنگ بر شکم می‌بست.

حتی معاویه دشمن سرسخت او که پیوسته در صدد ایراد و اشکال بر آن جناب بود در پاسخ به سخن عناد آمیز «محفن بن ابی محفن الضبی« می‌گوید: وای بر تو! چگونه علی علیه السلام را بخیل می‌خوانی با آنکه اگر خانه‌ای از طلا و خانه دیگری پر از کاه داشته باشد، طلا را پیش از کاه در راه خدا انفاق می‌کند!

ابن ابی الحدید می‌افزاید:

علی علیه السلام کسی است که پس از تقسیم بیت المال زمین را جاروب می‌کرد و در جای آن دو رکعت نماز می‌خواند و پیوسته خطاب به درهم و دینار می‌فرمود:

«یا صَفْراءُ وَ یا بَیضاءُ غُرِّی غَیرِی«.[۲۶۳]

و پس از خود چیزی به ارث نگذاشت با آنکه حکومت همه جهان اسلام جز نواحی شام در اختیار او بود.[۲۶۴]

پیشوایان معصوم علیهم السلام همه آموزگار سخاوت و دریای کرم و بزرگواری اند، لیکن وسعت و شدّت ظهور این صفت متعالی از وجود ذی جود پیشوای سخاوتمندان حضرت علی علیه السلام آن چنان فراگیر و شگفت انگیز است که کم‌ترین سخن در این باره نیازمند تدوین کتاب ویژه در ارتباط با آن است.

در روایت آمده است: شخصی به حضور رسول خدا صلی الله علیه وآله شرفیاب شد و عرض کرد: گرسنه‌ام. حضرتش دستور دادند تا از منزل برای او غذایی بیاورند. همسران آن جناب عرض کردند: چیزی نزد ما نیست! رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودند: کیست که امشب این مرد را مهمانی کند؟ امیر مؤمنان علیه السلام اعلام آمادگی کرده، او را به منزل خویش بردند، و چون جز مقدار اندک از غذا که برای کودکان گذاشته بودند چیزی نزد حضرت زهرا علیها السلام نبود، میهمان را بر کودکان خود مقدم داشتند و پس از آنکه چراغ را خاموش کرده، کودکان را خواب نمودند، بر سر سفره نشستند و بی آنکه چیزی بر دهان گذارند، با تکان دادن دهان خویش، میهمان را به این گمان انداختند که آنان نیز مشغول خوردن غذا هستند! در عین حال، هنگامی که چراغ را روشن کردند ظرف غذا از فضل پروردگار دست نخورده و پر از غذا بود.

روز بعد پس از فراغ از نماز صبح، رسول خدا صلی الله علیه وآله روی مبارک را به طرف حضرت علی علیه السلام برگردانده و پس از گریه‌ای شدید فرمودند:

«یا امیر المؤمنین! به راستی که شب گذشته پروردگار از کار شما در شگفت شد و این آیه را در حق شما نازل فرمود:»

«وَ یؤْثِرُونَ عَلی أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ کانَ بِهِمْ خَصاصَهٌ«.[۲۶۵]

«دیگران را بر خود مقدم می‌دارند هر چند خود شدیداً نیازمند باشند.»[۲۶۶]

خلق‌های نیک و خوی‌های کریمانه از چنان جایگاه بلندی برخوردارند که مقایسه، ترجیح و امتیاز آن‌ها از یکدیگر به راحتی میسّر نمی‌شود، در عین حال رسول خدا صلی الله علیه وآله در مقام بیان فضیلت و ارزش سخاوت فرموده‌اند:

«خَیرُ خِصالِ الْمُسْلِمِینَ السَّماحَهُ وَ السَّخاءُ.»[۲۶۷]

«بهترین خصلت‌های مسلمین بخشندگی و سخاوت است.«.

و نیز فرموده‌اند:

«ما جُبِلَ وَلِی اللَّهِ إِلّا عَلَی السَّخاءِ.»[۲۶۸]

«خمیره ولی خدا جز با سخاوت آمیخته نشده است.»

امیر مؤمنان علیه السلام نیز ارزش سخاوت را این چنین بیان می‌فرمایند:

«اَلسَّخاءُ وَ الشَّجاعَهُ غَرائِزُ شَرِیفَهٌ یضَعُهَا اللَّهُ سُبْحانَهُ فِیمَنْ أَحَبَّهُ وَ امْتنَحَهُ.»[۲۶۹]

«سخاوت و دلاوری خوی‌های ارجمندی هستند که خدای سبحان آن‌ها را در کسی که او را دوست داشته و آزموده است قرار می‌دهد.»

امام حسن و امام حسین علیه السلام و عبد اللَّه بن جعفر (شوهر حضرت زینب علیها السلام) به قصد حج از مدینه خارج شدند. دیری نگذشت که به واسطه جدا شدن از بار و اثاث و توشه خود، گرسنگی و تشنگی آزار دهنده‌ای گریبانگیر آنان گشت. در این هنگام به خیمه پیرزنی رسیدند و از وی جویای آب و غذا شدند. پیرزن به تنها گوسفندی که داشت اشاره نمود و عرض کرد:

شیرش را بدوشید و بنوشید و آن را ذبح کنید تا از گوشتش برای شما غذایی تهیه کنم!

آن بزرگواران پس از خوردن شیر و غذا تا خنک شدن هوا نزد او ماندند. سپس به پیرزن فرمودند: ما از قبیله قریش هستیم. هرگاه به مدینه آمدی نزد ما بیا تا خدمتت را جبران نماییم...

چیزی نگذشت که پیرزن در اثر تنگدستی به همراه شوهر خود عازم مدینه شده، در آنجا نیز از شدّت فقر سرگین شتران را جمع آوری کرده، می‌فروختند و امرار معاش می‌نمودند. تا اینکه روزی پیرزن از کوچه‌ای می‌گذشت امام حسن علیه السلام او را دیده، غلام خود را به سراغش فرستادند. حضرتش از وی پرسیدند: مرا می‌شناسی؟ عرض کرد: نه، آن بزرگوار ذبح گوسفند و پذیرایی او را یادآور شده و پس از آنکه هزار رأس گوسفند برای او خریداری کردند، هزار درهم نیز به او داده و وی را نزد برادر خود امام حسین علیه السلام فرستادند.

امام حسین علیه السلام نیز همان مقدار گوسفند و پول به پیرزن عطا فرموده و او را نزد عبد اللَّه بن جعفر فرستادند. عبد اللَّه نیز به اندازه عطای آن دو بزرگوار به وی بخشید و پیرزن با شوهر خود گوسفندان و پول‌ها را برداشته، به محل خود باز گشتند.[۲۷۰]

بلی این‌ها اندکی از انبوه و قطره‌ای از دریای جود و کرم خاندان مظلومی است که دشمنانشان با کمال قدرت همواره در صدد خاموش ساختن نور عرش نشان وجود شریفشان بوده‌اند.

درباره عبد اللَّه بن جعفر که در دامن سخاوت پرورش یافته، نوشته‌اند:

در اسلام بخشنده تر از او نبوده است. خانه اش محلّ برآورده شدن نیاز نیازمندان بوده و دست ذی جودش - که نشان از دستان شریف پدر بزرگوارش داشته که در راه اسلام اهدا فرمود - هیچ سائلی را از آنجا دست خالی باز نمی‌گردانده است. مشهور است که مردم مدینه از یکدیگر قرض می‌کردند و زمان عطای عبد اللَّه بن جعفر را برای باز پرداخت آن تعیین می‌نمودند.[۲۷۱]

امام صادق علیه السلام می‌فرمایند:

«سخاوت از اخلاق پیامبران و ستون ایمان است. هیچ مؤمنی نیست مگر آنکه سخاوتمند است و هیچ کس سخاوتمند نمی‌شود جز آنکه دارای یقین و همّتی عالی باشد. چرا که سخاوت شعاع نور یقین است. کسی که بداند در پی چیست (و چه هدف بزرگی را دنبال می‌کند) بخشش برای او آسان می‌گردد.»[۲۷۲]

هنگامی که حضرت موسی علیه السلام از مسافرت چهل روزه کوه طور بازگشت، بنی اسرائیل را از پرستش گوساله سامری که به وی مبتلا شده بودند منع کرده و آن را آتش زد و عازم کشتن سامری گشت. در این هنگام خداوند به او وحی فرستاد که از کشتن سامری دست بازگیر که او مردی سخاوتمند است.[۲۷۳]

بلی این است ارزش بلند سخاوت، و این است پی آمد شگرف سخاوتمندی!

امیر مؤمنان علیه السلام دو تن از اسیران یهود را به حضور پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله آوردند. حضرتش دستور کشتن آن‌ها را صادر فرمود. پس از آنکه این دستور در مورد یکی از آن‌ها اجرا گردید، جبرئیل نازش شد و عرض کرد: ای محّمد! پروردگارت تو را سلام می‌رساند و می‌فرماید: او را مکش، زیرا خُلقش نیکو و در میان قوم خویش سخاوتمند است.

یهودی که از پیام خدا آگاه شد شهادتین گفته، اسلام آورد. در این هنگام رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودند:

«خلق نیکو و سخاوت، این مرد را (به اسلام موفّق گردانیده و) به بهشت فرا خوانده است.»[۲۷۴]

راست گویی

جهان در پرتو راست گویی پرفروغ و در سایه صداقت برپاست. راست گویی هماهنگ با نظام آفرینش، هم سو با سرشت انسان و بازتاب خالص عظمت فکر و انعکاس فطرت اصیل و روح پاک انسانی است.

صداقت و راست گویی عصاره جمیع خصال ستوده، همدم با همه نیکی‌ها، میزان ارزیابی کارهای نیک و نشانه بارز شخصیت و برجسته‌ترین صفت مؤمنان و پرهیزکاران است. دست یابی به بسیاری از خلق‌های پسندیده همچون اخلاص، دوری از طمع و پرهیز از حبّ و بغض‌های شخصی و افراطی به مدد راست گویی و صداقت میسّر می‌گردد، به همین جهت اکثر افراد راست گو طبعاً از این صفات برجسته برخوردار می‌باشند.

قرآن، کلام خدا را درباره راست گویان این چنین بیان فرموده است:

«هذا یوْمُ ینْفَعُ الصَّادِقِینَ صِدْقُهُمْ لَهُمْ جَنّات تجْرِی مِنْ تحْتهَا الْأنْهارُ خالِدِینَ فِیها أَبَداً رَضِی اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذلِکَ الْفَوْزُ العَظِیمُ«.[۲۷۵]

«امروز روزی است که صدق راست گویان به آنان سود می‌بخشد، برای آن‌ها باغ‌هایی (از بهشت) است که نهرها از زیر (درختان) آن‌ها جاری است و برای همیشه در آنجا خواهند ماند، خداوند از آن‌ها خشنود و آنان از او راضی خواهند بود، این است رستگاری بزرگ!»

بلی، پاداش راستی و درستی، تنها بهره مند شدن از نعمت‌های جاودانه اخروی نیست، بلکه عالی‌ترین و برترین مقامات معنوی نیز - که مقام رضا و خشنودی خدا از انسان است - از آنِ کسانی است که مسئولیت‌های الهی و انسانی خود را پیوسته با صداقت و راستی به انجام رسانده‌اند. به همین جهت برای آنکه مؤمنان بتوانند راه پرپیچ و خم تقوا را بدون خطا و انحراف و به دور از هر گونه لغزش و گمراهی بپیمایند و از این فیض بی بدیل و رستگاری عظیم بهره مند گردند، خداوند محّبت، فرمانبرداری و ملازمت همیشگی با راست گویان را این چنین مورد تأکید قرار می‌دهد:

«یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُو اتقُوااللَّهَ وَ کُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ«.[۲۷۶]

«ای مؤمنان! تقوای الهی پیشه سازید و (در همه حال، ملازم و همراه) با راست گویان باشید.»

از بسیاری از احادیث چنین استفاده می‌شود که منظور از «صادقین« در این آیه شریفه، تنها پیشوایان معصوم علیهم السلام بوده، و همراهی با آنان نه به معنای همنشینی صرف، بلکه به مفهوم همگامی دائمی و ملازمت همیشگی در کردار و گفتار و فکر و اندیشه است. صرف نظر از روایات نیز با دقت در متن آیه می‌توان همین معنا را استفاده کرد؛ زیرا همگامی بدون قید و شرط با غیر معصوم، امری غیر معقول و با اصول مکتب بلکه ضروریات مذهب حقّه ناسازگار است.

پیشوایان معصوم علیهم السلام همواره مردم را به راست گویی دعوت فرموده و از کذب و دروغ پرهیز داده‌اند. حضرت علی علیه السلام می‌فرمایند:

«اَلصَّادِقُ عَلی شَفا مَنْجاهٍ وَ کَرامَهٍ وَ الْکاذِبُ عَلی شَرَفِ مَهْواهٍ وَ مَهانَهٍ.»[۲۷۷]

«راست گو مُشرف به رهایی و کرامت و رستگاری است و دروغ گو بر دامنه بلندی است که در شُرف افتادن در پرتگاه هلاکت و خواری است.»

پرهیز از دروغ و ملازمت با راستی و درستی، روشی منطقی، معقول و منطبق با ندای فطرت است که به دین خاص و مکتبی ویژه اختصاص ندارد. به همین جهت همواره به عنوان یک قانون مشترک و همگانی از سوی همه پیامبران الهی و رهبران آسمانی مورد تأکید قرار گرفته است.

امام صادق علیه السلام می‌فرمایند:

«إِنَّ اللَّهَ عزَّ وَ جَلَّ لَمْ یبْعَثْ نَبِیاً إِلّا بِصِدْقِ الْحَدِیثِ وَ أَداءِ الْأَمانَهِ إِلَی الْبِرِّ وَ الْفاجِرِ.»[۲۷۸]

«خدای بزرگ هیچ پیامبری را جز با راست گویی و ادای امانت به افراد خوب و بد، مبعوث نکرده است.»

و به اعتبار همین جایگاه رفیع است که راست گویی در زمره مهم‌ترین معیارهای ارزیابی و راه کاری برای شناخت و سنجش افراد نیک سیرت از نکوهیده باطن معرفی گردیده است.

رسول خدا صلی الله علیه وآله در پاسخ به این سؤال که مؤمن به چه چیز شناخته می‌شود فرموده‌اند:

«بِوَقارِهِ وَ لِینِهِ وَ صِدْقِ حَدِیثِهِ.»[۲۷۹]

«به وقار، نرمی و راست گوئیش.»

و امام صادق علیه السلام فرموده‌اند:

«فریب روزه و نماز مردم را نخورید! چه بسا شخصی به نماز و روزه عادت می‌کند به طوری که ترک آن سبب وحشت او می‌شود. ولی آنان را با راست گویی و ادای امانت بیازمایید.»[۲۸۰]

راست گویی و امانت داری وسیله ارتباط با اولیای دین است.

ابی کهس گوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم: عبداللَّه بن یعفور (یار برگزیده و بی بدیل آن بزرگوار) به شما سلام می‌رساند. آن حضرت پاسخ سلام را داده و فرمودند:

«هنگامی که نزد او رفتی سلامش برسان و به او بگو: جعفر بن محمد به تو پیام می‌دهد که به آنچه حضرت علی علیه السلام را نزد رسول خدا صلی الله علیه وآله به آن منزلت شامخ رسانید بنگر و ملازم آن باش،

«فَإِنَّ عَلِیاً علیه السلام إِنَّما بَلَغَ ما بَلَغَ بِهِ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه وآله بِصِدْقِ الْحَدِیثِ وَ أَداءِ الْأَمانَهِ«.

به راستی حضرت علی علیه السلام به سبب راست گویی و امانت داری نزد رسول خدا صلی الله علیه وآله به آن مقام رسید.»[۲۸۱]

زید بن علی از پدران بزرگوار خود از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل می‌کند که حضرتش فرمودند:

«إِنَّ أَقْرَبَکُمْ مِنِّی غَداً وَ أَوْجَبَکُمْ عَلَی شَفاعَهً، أَصْدَقُکُمْ لِلْحَدِیثِ وَ آداکُمْ لِلْأَمانَهِ وَ أَحْسَنُکُمْ خُلْقاً وَ أَقْرَبُکُمْ مِنَ النَّاسِ.»[۲۸۲]

«نزدیک‌ترین شما به من در روز قیامت و سزاوارترین شما به شفاعت من کسی است که در گفتار از همه شما راست گوتر، در امانت از همه ادا کننده تر، در اخلاق از همه خوش خلق تر و به مردم از همه نزدیک تر باشد.»

حضرت علی علیه السلام نیز در مقام بیان ارزش راست گویی و برخی دیگر از خلق‌های کریمانه فرموده‌اند:

«اَرْبَعٌ مَنْ أُعْطِیهُنَّ فَقَدْ أُعْطِی خَیرَ الدُّنْیا وَ الْآخِرَهِ: صِدْقُ حَدِیثٍ وَ أَداءُ أَمانَهٍ وَ عِفَّهُ بَطْنٍ وَ حُسْنُ خُلْقٍ.»[۲۸۳]

«چهار چیز است که به هر کس داده شده، خیر دنیا و آخرت به او ارزانی شده است: راست گویی، ادای امانت، پاکداری شکم و خوش خلقی.»

در این میان، صداقت و راست گویی دارای امتیاز ویژه و از چنان جایگاهی برخوردار است که آن حضرت می‌فرمایند:

«إِذا أَحَبَّ اللَّهُ عَبْداً أَلْهَمَهُ الصِّدقَ.»[۲۸۴]

«هنگامی که خداوند بنده‌ای را دوست بدارد، راستی و صداقت را به او الهام فرماید.»

متأسفانه امروزه جوامع بشری از این عطای ارزشمند آسمانی و محک و میزان انسانی به شدّت فاصله گرفته، پایه زندگی، کار و کسب، روابط اجتماعی و بسیاری از امور زندگانی را بر اساس نیرنگ و دروغ پی ریزی کرده‌اند. راستی و درستی از میان آنان رخت بربسته، بلکه آن را مانع پیشرفت خود به حساب می‌آورند. در موارد اندک و بسیار نادر نیز که در آغاز کارها بنایشان راستی و صداقت است، استقامت نکرده، خواسته و نخواسته به تدریج از این راه مستقیم فاصله می‌گیرند.

بر دست اندرکاران امور تربیتی، مربیان، پدران و مادران است که برای احیای کریمه صداقت و پرورش فطرت راست گویی در انسان‌ها خصوصاً در کودکان، نوجوانان و جوانان از هیچ کوششی دریغ نکرده، با یک نهضت فراگیر تربیتی، شرایط خانه، مدرسه و به طور کلّی اجتماع را آن چنان متحوّل سازند که همه شهروندان جامعه از کوچک و بزرگ به صداقت و راست گویی روی آورده، و به عنوان اصیل‌ترین خصلت ستوده انسانی، نه تنها در گفتار، بلکه در کردار و عمل نیز که بخش مهمی از موارد ضروری پای بندی به صداقت است[۲۸۵]عادت کنند.

ناگفته نماند: از نظر اسلام بلکه به حکم عقل نیز در مواردی که راست گویی، پی آمدهای ناگواری - مانند وارد شدن صدمات جانی بر فرد بی گناه، به مخاطره افتادن آبروی مؤمن و مفاسد بزرگ دیگری از این قبیل به همراه - داشته باشد، نه تنها واجب نیست بلکه جایز نیز نمی‌باشد.

امانت داری

امانت داری نشانه بارز ایمان و نوعی رابطه اعتماد آمیز بین انسان و غیر اوست که اساس نظام اجتماعی بر آن استوار، و استحکام روابط شهروندان به طور مستقیم به آن وابسته است.

امانت داری به مثابه صداقت و راستی در عمل است، همچنان که راست گویی نوعی امانت داری در گفتار به حساب می‌آید. به همین جهت در بسیاری از روایات، از امانت داری در کنار راست گویی سخن به میان آمده است.

امانت

داری صرفاً به مورد اموال و سرمایه‌های مادی اختصاص نمی‌یابد، بلکه بنابر آنچه از قرآن و روایات استفاده می‌شود، امانت معنای وسیعی دارد که سرمایه‌های عظیم معنوی، دین و آیین حق، ایمان، فرمایشات پیامبران و پیشوایان معصوم علیهم السلام، موقعیت‌های ارزشمند اجتماعی، و حتی گفتگوهایی که در جلسات خصوصی ردّ و بدل می‌شود امانت‌هایی است که انسان به حکم شرع وظیفه دارد از آن‌ها به نیکی حراست کرده، در حفظ و نگهداری آن‌ها به شکل شایسته کوشا باشد.

در روایت وارد شده است:

«اَلْمَجالِسُ بِالْأَمانَهِ.»[۲۸۶]

همچنان که فرزندان نیز امانت‌هایی هستند که کوشش در تعلیم و تربیت آنان بخشی از وظیفه امانت داری است که به عنوان یک وظیفه شرعی و یک مسئولیت انسانی بر عهده ما نهاده شده است.

خداوند متعال یکی از ویژگی‌های مؤمنان را امانت داری معرفی کرده، می‌فرماید:

«وَالَّذِینَ هُمْ لِأَماناتهِمْ وَ عَهْدِهِمْ راعُونَ«.[۲۸۷]

«آنان که امانت‌ها و پیمان خود را مراعات می‌کنند.»

حسن بن محبوب گوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم: آیا مؤمن ممکن است بخیل باشد؟

فرمودند: آری. پرسیدم: ترسو؟ پاسخ دادند: آری. سؤال کردم: دروغ گو؟ فرمودند: نه، خیانت کار هم نیست. آنگاه افزودند:

«یجْبُلُ الْمُؤْمِنُ عَلی کُلِ ّ طَبِیعَهٍ إِلّاَ الْخِیانَهِ وَالْکِذْبِ.»[۲۸۸]

«مؤمن به هر طبیعتی شکل می‌گیرد مگر به خیانت کاری و دروغ گویی.»

حضرت موسی بن جعفر از پدران بزرگوار خود علیهم السلام از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل کرده‌اند که آن حضرت فرمودند:

«لا إِیمانَ لِمَنْ لا أَمانَهَ لَهُ«.[۲۸۹]

«ایمان ندارد کسی که امانت دار نیست.»

پای بندی به عهد و پیمان و باز گرداندن امانت به صاحبان آن از پایه‌های حیاتی پیوندهای اجتماعی است و کم‌ترین کاستی و نارسایی در تحقّق این مهم، جوامع انسانی را دستخوش بی نظمی و در آستانه آشوب و هرج و مرج قرار می‌دهد. از اینرو امانت داری در دایره روابط دینی خلاصه نمی‌گردد و خیانت در امانت حتی نسبت به کسانی که اعتقاد مذهبی ندارند جایز نمی‌باشد.

امام باقر علیه السلام می‌فرمایند:

«ثَلاثٌ لَمْ یجْعَلِ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِأحَدٍ فِیهِنَّ رُخْصَهٌ. أَداءُ الْأَمانَهِ إِلَی الْبَرِّ وَ الْفاجِرِ وَ الْوَفاءُ بِالْعَهْدِ لِلْبَرِّ وَالْفاجِرِ وَ بِرُّ الْوالِدَینِ بَرَّینِ کانا أَوْ فاجِرَینِ.»[۲۹۰]

«سه چیز است که خدای بزرگ به هیچ کس اجازه تخلّف از آن‌ها را نداده است: باز گرداندن امانت به صاحب آن، چه نیکوکار و چه بدکار، پای بندی به عهد و وفای به پیمان نسبت به نیکو رفتار و بدکردار، و نیکی به پدر و مادر، خواه درستکار باشند یا فاسق و بد رفتار.»

ابو حمزه ثمالی گوید: امام سجّاد علیه السلام به شیعیان خود می‌فرمودند:

«بر شما باد به ادای امانت؛ سوگند به آنکه حضرت محمّد صلی الله علیه وآله را به پیامبری مبعوث فرمود، اگر کشنده پدرم شمشیری را که با آن وی را به شهادت رسانده نزد من امانت گذارد، به او باز می‌گردانم.»[۲۹۱]

حضرت صادق علیه السلام نیز می‌فرمایند:

«امانت را به صاحبش باز گردانید چه نیکوکار و چه بدکار باشد. اگر کشنده حضرت علی علیه السلام مرا بر امانتی امین بداند، آن را به وی باز گردانم.»[۲۹۲]

عبد الرحمان سیابه گوید:

هنگامی که پدرم از دنیا رفت، یکی از دوستانش نزد من آمده، مرا تسلیت داد و گفت: آیا پدرت چیزی به ارث گذاشته است؟ گفتم: نه، وی کیسه‌ای را که هزار درهم در آن بود به من داد و گفت: از درآمد آن امرار معاش کن.

من خوشحال شده، نزد مادرم رفتم و او را از این جریان مطلع ساختم. سپس توسط یکی از دوستان پدرم با آن پول لباس‌های سابری خریده و در مغازه‌ای مشغول کسب و کار شدم و خداوند از این طریق ثروت فراوانی روزی من گردانید.

همان سال تصمیم سفر حج گرفته، نزد مادرم رفتم و او را از این تصمیم با خبر کردم. وی گفت: نخست پول آن مرد را به او باز می‌گردانی، سپس عازم سفر حج می‌شوی. من پذیرفتم و پول دوست پدرم را باز گردانده، عازم مکه شدم. پس از اعمال حج به مدینه آمده، و با عده‌ای از حُجّاج به حضور امام صادق علیه السلام شرفیاب شدم. پس از معرفی خود، آن جناب را از فوت پدرم با خبر ساختم. آن حضرت متأثر شده و برایش طلب رحمت و آمرزش کردند.

سپس پرسیدند: آیا پدرت چیزی برای تو به ارث گذاشته است؟ من جریان خود را برای آن بزرگوار تعریف کردم. هنوز سخنم به پایان نرسیده بود که فرمودند: هزار درهم را چه کردی؟ عرض کردم: به صاحبش برگرداندم.

فرمودند: آیا به تو نصیحت و سفارشی بکنم؟ عرض کردم: آری. فرمودند:

«بر تو باد به راست گویی و ادای امانت تا در اموال مردم شریک شوی.»[۲۹۳]

صرف نظر از حُسن امانت داری و آثار و پی آمدهای سودمند آن، خیانت در امانت از منفورترین اعمال و از زشت‌ترین گناهان محسوب می‌شود، به طوری که اولیای اسلام آن را یکی از نشانه‌های منافق بر شمرده‌اند.

پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله فرموده‌اند:

«عَلامَهُ الْمُنافِقِ ثَلاثٌ: إِذا حَدَّثَ کَذِبَ وَ إِذا وَعَدَ أَخْلَفَ وَ إِذَا ائْتمِنَ خانَ.»[۲۹۴] «نشانه منافق سه چیز است: هنگام سخن گفتن دروغ می‌گوید، آنگاه که وعده دهد تخلّف می‌کند و هرگاه امانتی نزدش بگذارند خیانت می‌نماید.»

عهد و پیمان
اشاره

پای بندی به عهد و پیمان از اساسی‌ترین پایه‌های زندگی اجتماعی، زیر بنای همه پیوندهای حیاتی بشری، پشتوانه عظیم همدلی، همیاری و همبستگی، و رکن مهم بسیاری از فعالیت‌های دسته جمعی است.

روابط اجتماعی، ارتباطات فرهنگی، معاملات اقتصادی، معادلات سیاسی و قراردادهای لشکری و کشوری همه بر اعتماد متقابل استوار گشته و با پایداری بر حفظ و حراست از تعهدات استحکام می‌یابد.

هنگامی که پیمان‌ها پی در پی شکسته شود، کم‌ترین اثری از اعتماد عمومی - که از سرمایه‌های مهم جوامع انسانی است - باقی نمانده، و نه تنها هیچ گونه همکاری و کار مشترک جمعی ممکن نمی‌گردد، بلکه جامعه دچار بلای نکبت بار بدبینی، بی اعتمادی و هرج و مرج شده و ارکان نظام اجتماع فرو می‌ریزد.

در قرآن و سایر منابع اسلامی، این فریضه حیاتی با عنایتی ویژه مورد تأکید قرار گرفته، و از پیمان شکنی - که از گناهان بزرگ شمرده می‌شود - به شدّت پرهیز داده شده است.

خداوند می‌فرماید:

«وَ أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ کانَ مَسْؤُلاً«.[۲۹۵]

«به پیمان خود وفا کنید، که از پیمان و عهد پرسش خواهد شد.»

روشن است که این پیمان، به تعهدات شخصی و خصوصی خلاصه نمی‌شود، بلکه هر قراردادی اعم از پیمان‌های خصوصی و بین المللی که میان افراد، گروه‌ها، ملت‌ها و حکومت‌ها بسته می‌شود نیز مشمول آن می‌باشد.

قرآن پیمان شکنان را از چار پایان بدتر معرفی کرده، می‌فرماید:

«إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِ ّ عِنْدَ اللَّهِ الَّذِینَ کَفَرُوا فَهُمْ لایؤْمِنُونَ ا الَّذِینَ عاهَدْت مِنْهُمْ ثُمَّ ینْقُضُونَ عَهْدَهُمْ فِی کُلِ ّ مَرَّهٍ وَ هُمْ لایتقُونَ»[۲۹۶]

«به راستی بدترین جنبندگان نزد خداوند کسانی هستند که کفر ورزیده و ایمان نمی‌آورند همان‌ها که از ایشان پیمان گرفتی ولی هر بار پیمان خود را می‌شکنند و تقوا پیشه نمی‌کنند.»

در مقابل، پای بندی به عهد را از نشانه‌های مؤمنان دانسته، می‌فرماید:

«وَ الَّذِینَ هُمْ لِأَماناتهِمْ وَ عَهْدِهِمْ راعُونَ«.[۲۹۷]

«آن‌ها که امانت‌ها و پیمان خود را پاس می‌دارند.»

امام باقر علیه السلام به نقل از پدر بزرگوار خود می‌فرمایند:

«اَرْبَعٌ مَنْ کُنَّ فِیهِ کَمُلَ إِسْلامُهُ وَ مُحِصَت عَنْهُ ذُنُوبُهُ وَ لَقِی رَبَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ هُوَ عَنْهُ راضٍ: مَنْ وَفی لِلَّهِ عَزَّ وَجَلَّ بِما یجْعَلُ عَلی نَفْسِهِ لِلنَّاسِ، وَ صَدَّقَ لِسانَهُ مَعَ النَّاسِ، وَ اسْتحْیی مِنْ کُلِ ّ قَبِیحٍ عِنْدَ اللَّهِ وَ عِنْدَ النَّاسِ، وَحَسُنَ خُلْقُهُ مَعَ أَهْلِهِ.»[۲۹۸]

«چهار خصلت است که هر کس از آن برخوردار باشد، اسلامش کامل، گناهانش پاک و پروردگار متعال را در حالی که از او خشنود است ملاقات می‌نماید: هر که برای خدا به آنچه با مردم پیمان بسته وفا کند، زبانش را با مردم به راستی وا دارد، نزد خدا و مردم از هر کار زشتی شرم نماید و با خانواده اش خوش خلق باشد.»

امام سجّاد علیه السلام زمانی به سبب مضیقه مالی نزد غلام آزاد شده خود آمده، از وی درخواست ده هزار درهم قرض کردند تا هرگاه که برای ایشان گشایشی حاصل شود به او باز پس دهند، و چون از آن حضرت وثیقه‌ای مطالبه کرد، آن بزرگوار نخی از ردای مبارک خود کشیده، به او دادند و فرمودند: این وثیقه من است. غلام بر خلاف میل خود با توجه به شخصیت آن جناب، وثیقه را پذیرفت و آن را در ظرف کوچکی قرار داد.

پس از آنکه خداوند برای امام سجاد علیه السلام گشایشی فراهم آورد، ده هزار درهم را نزد وی آورده و فرمودند: پولت حاضر است، وثیقه مرا بیاور. غلام عرض کرد: آن را گم کرده‌ام.

فرمودند: در این صورت طلب خود را مطالبه مکن، زیرا تعهّد شخصی مانند من نادیده گرفته نمی‌شود!

سرانجام غلام وثیقه را پیدا کرده، به آن حضرت تسلیم نمود. امام علیه السلام نیز نخ را گرفته، به دور انداختند و پول را پرداخت کردند.[۲۹۹]

و در واقع عملاً به او نشان دادند که حتی پاره نخی بی ارزش نیز هنگامی که به عنوان وثیقه نزد کسی قرار می‌گیرد، تا زمانی که مشمول اعتبار تعهّد و پیمان است، از ارزشی ویژه برخوردار بوده و نباید آن را ناچیز شمرد.

در زمان حَجّاج ملعون جمعی را به اتهام این که از خوارج اند دستگیر کردند. حَجّاج مجازات هر یک را تعیین کرد، هنگامی که نوبت به آخرین فرد رسید، به علّت فرا رسیدن وقت نماز، وی را به عنبسه سپرد و گفت: امشب او را نزد خود نگاه دار و فردا به حضور من بیاور.

در راه متهم به عنبسه گفت: به خدا سوگند که من از گروه خوارج نیستم و به جنگ با کسی اقدام ننموده‌ام، و چون بدون جرم و گناه گرفتار شده‌ام، اطمینان دارم رحمت و فضل الهی شامل حالم خواهد شد. و هرگز بدون گناه مجازات نمی‌شوم. اینک تمنّا دارم که احسان کنی و اجازه دهی تا امشب نزد زن و فرزندانم رفته، آنان را وداع کنم و پس از ادای حقوق مردم و انجام وصیت‌های خود، فردا نزد تو بیایم!

عنبسه گوید: نخست از این تقاضا خنده‌ام گرفت و به او پاسخ ندادم. امّا پس از آنکه بار دوم خواسته خود را مطرح ساخت، در دلم تأثیر کرد و با خود گفتم: خوب است به خداوند اعتماد کرده، خواهش او را بپذیرم. لذا به او گفتم: باید عهد کنی که فردا صبح باز آیی!

آن مرد گفت: پیمان بستم و بر این عهد خدا را گواه می‌گیرم. من نیز او را رها ساختم. امّا هنگامی که از من دور شد، از کار خویش سخت پشیمان و مضطرب شدم و با خود گفتم: بی جهت خود را در معرض خشم حَجّاج قرار دادم. با نگرانی به منزل رفته، قضیه را با اهل خانه مطرح ساختم، آنان نیز مرا ملامت کردند و آن شب از ناراحتی تا صبح نخوابیدم.

امّا آن مرد طبق تعهّد خود در اوّل صبح بازگشت و مرا به تعجّب انداخت. پرسیدم: چرا بازگشتی؟ گفت: کسی که به سعادت معرفت خدا نائل گشته و پروردگار خود را به قدرت و کمال بشناسد، هنگامی که عهد کند و خداوند را بر آن گواه گیرد، به آن وفا می‌کند.

وقتی نزد حَجّاج رفتند، عنبسه قضیه را با وی در میان گذاشت. حَجّاج نیز از ایمان و پای بندی آن مرد تعّجب کرده و به عنبسه گفت: میل داری او را به تو ببخشم؟ پاسخ دادم: اگر چنین کنی بر من منّت بسیار داری. حَجّاج وی را به عنبسه بخشید. عنبسه نیز او را به خارج دار الإماره آورد و با کمال مهربانی گفت: تو آزاد هستی!

مرد با ایمان بدون آنکه از او سپاسگزاری کند به راه افتاد! عنبسه نیز از این بی اعتنایی رنجیده خاطر شد. امّا روز بعد نزد عنبسه آمد و با قدردانی فراوان گفت: نجات دهنده من خداوند بود، لیکن تو واسطه آن کار شدی. اگر دیروز از تو قدرشناسی می‌کردم، تو را شریک نعمت خدا قرار داده بودم، به همین جهت لازم دیدم نخست سپاس خدای را به جای آورم، سپس از تو قدردانی کنم. دیروز و دیشب خداوند را سپاسگزاری کرده، آنچه وظیفه بندگی بود انجام دادم و امروز برای حق شناسی نزد تو آمده‌ام.[۳۰۰]

این خصلت نیک و خلق پسندیده تا آنجا مورد توجه و اهتمام شارع مقدس است که حتی پای بندی به عهد و پیمانی که از سوی مسلمانان با کفّار بسته می‌شود مورد تأکید قرار گرفته است. به همین جهت چنانچه مثلاً در عرصه جنگ توسط یکی از سربازان عادی به فرد یا گروهی از لشکریان دشمن امان داده شود، رعایت آن از سوی سایر مسلمانان لازم بوده و نباید به دلیل کفر و دشمنی مورد نقض و بی اعتنایی قرار گیرد.

در تاریخ اسلام نوشته‌اند:

فضیل بن زید با سربازان خود قلعه «سهریاج« را محاصره کرده، بر آن بودند تا یک روزه آن قلعه را به تصرّف خود درآورند. هنگامی که سربازان مسلمان برای استراحت به لشکرگاه خود می‌رفتند، یکی از آنان که غلام بود از بقیه عقب افتاد.

دشمنان از این فرصت استفاده کرده و از وی درخواست امان کردند. غلام ضمن پذیرش درخواست آنان، امان نامه‌ای نوشته، به آن‌ها تسلیم نمود. هنگامی که سپاهیان اسلام آماده نبرد شدند، سربازان دشمن درب قلعه را گشودند و بدون واهمه از آنجا بیرون آمده، امان نامه را به لشکریان مسلمان ارائه کردند.

(پذیرش امان یک سرباز از سوی ارتش اسلام امری رایج بود، لیکن نظر به اینکه این امان نامه توسط غلامی مملوک به امضا رسیده بود، آنان مردّد شدند) ناگزیر برای روشن شدن تکلیف موضوع را به مقامات بالا گزارش دادند. آنان در پاسخ نوشتند: مملوک مسلمان نیز از مسلمانان، و تعهّدات وی مانند سایر مسلمانان نافذ است.[۳۰۱]

بلی، همین پای بندی به عهد و پیمان مسلمانان صدر اسلام بود که زمینه را برای گرایش گروه‌های زیادی از مخالفان هموار ساخته، آنان را به پذیرش این آیین آسمانی شرفیاب نمود.[۳۰۲]

اصولاً هر انسانی در پرتو ضمیر هشیار و فطرت بیدار خود، خویشتن را موظف می‌داند نسبت به پیمانی که با دیگران بسته، وفادار باشد و چنانچه در این زمینه تخلّفی از او سر زند، خود را مقصّر قلمداد کرده و از این کار در باطن خویش احساس شرمساری می‌کند. در مقابل، از کسی هم که با او عهد و پیمانی بسته، طبیعتاً انتظار دارد به پیمانش پای بند بوده، نسبت به آن کوتاهی و تقصیر روا ندارد.

این رابطه متقابل از یک سو، و قباحت فراوان و زشتی بی اندازه پیمان شکنی از سوی دیگر باعث شده است که بر خلاف برخی دیگر از کارهای خلاف، معمولاً افراد پیمان شکن برای کار خود هر چند واهی و بی پایه عذر می‌تراشند و کمتر کسی حاضر است مسئولیت این امر بسیار قبیح را - که ریشه در سستی اعتقاد دینی داشته و سبب هلاکت آدمی می‌گردد - به طور صریح بر عهده بگیرد.

رسول خدا صلی الله علیه وآله می‌فرمایند:

«لا دِینَ لِمَنْ لا عَهْدَ لَهُ«.[۳۰۳]

«کسی که به پیمان خود پای بند نیست دین ندارد»

از حضرت سلمان علیه السلام نیز روایت شده که فرمود:

«تهْلَکُ هذِهِ الْأُمَّهُ بِنَقْضِ مَواثِیقِها.»[۳۰۴]

«هلاکت این امت در گرو پیمان شکنی آنان خواهد بود.»

وفا به وعده

عهد و پیمان دارای مصادیق گوناگون و شعبه‌های متفاوتی است. قراری که بر سر انجام کاری گذارده می‌شود، مسئولیتی که برای به پایان رساندن پروژه‌ای پذیرفته می‌شود، تعهدی که در امر داد و ستد و معامله‌ای مورد قبول طرفین واقع می‌گردد، توافقی که بر ازدواج و پیوند زندگی بین زوج و زوجه‌ای صورت می‌گیرد و... هر یک مصداقی از مصادیق مختلف عهد و پیمان است که وفا و پای بندی به آن‌ها از خلق‌های بسیار پسندیده و نیک، و تخلّف از آن‌ها از زشت‌ترین صفات رذیله و ملکات ناستوده به حساب می‌آید.

در این میان، قول و قرارهای روزانه و وعده‌های روزمره که در زمره پر تعدادترین و شایع‌ترین مصادیق عهد و پیمان است، به دلیل کثرت موارد و همگانی بودن ابتلا به آن از اهمیت ویژه‌ای برخوردار می‌باشد، به گونه‌ای که پای بندی به آن عامل بسیار مهمی برای حصول صمیمیت، اعتماد، هماهنگی و برادری بین شهروندان جامعه بوده، و نادیده گرفتن آن - که عبارت از تناقض بین گفتار و کردار، و مبین دو گانه بودن شخصیت مرتکبین آن است - سبب افشاندن بذر نفاق، بی اعتمادی، اختلاف و سلب اطمینان از یکدیگر که از بدترین بلاهای جامعه است می‌گردد. کسی که وعده می‌دهد و به آن وفا نمی‌کند، به دلیل برخورداری از شعبه‌ای از نفاق در خود، عملاً گفتار خود را زیر پا گذارده، آن را ناگفته می‌انگارد، و همین تناقض آشکار بین گفتار و کردار، گواهی روشن بر وجود نفاق در وی می‌باشد.

قرآن از این کار زشت با تندی یاد کرده، آنجا که می‌فرماید:

«یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا لِمَ تقُولُونَ ما لا تفْعَلُونَ ا کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تقُولُوا ما لا تفْعَلُونَ«.[۳۰۵]

«ای مؤمنان! چرا سخنی می‌گویید که آن را عمل نمی‌کنید خدا سخت به خشم می‌آید که سخنی را بگویید که عمل نمی‌کنید.»

در این آیه هرگونه گفتار بی عمل مورد نکوهش قرار گرفته است. در روایات معصومین علیهم السلام خلف وعده نیز از مصادیق روشن آن بر شمرده شده است.

امیر مؤمنان علیه السلام به مالک اشتر می‌فرمایند:

«إِیاکَ... أَنْ تعِدَهُمْ فَتتبِعَ مَوْعِدَکَ بِخُلْفِکَ... وَ الْخُلْفُ یوجِبُ الْمَقْت عِنْدَ اللَّهِ وَالنَّاسِ، قالَ اللَّهُ تعالی «کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تقُولُوا ما لا تفْعَلُونَ«.[۳۰۶]

«بپرهیز از اینکه به مردم وعده بدهی و تخلّف کنی، زیرا خلف وعده موجب خشم شدید خدا و مردم خواهد شد. خداوند متعال می‌فرماید: خدا سخت به خشم می‌آید که سخنی را بگویید که عمل نمی‌کنید.»

امام صادق علیه السلام اهمیت پای بندی به وعده را چنین بازگو کرده‌اند:

«وعده مؤمن به برادرش نوعی نذر است که کفّاره ندارد.[۳۰۷]کسی که خلف وعده می‌کند با خدا مخالفت کرده و خویشتن را در معرض خشم او قرار داده است.

سپس آن حضرت دو آیه مذکور را قرائت فرمودند.»[۳۰۸]

قرآن کریم هنگام ذکر «اسماعیل صادق الوعد« با یادآوری یکی از صفات برجسته وی، در واقع اهتمام شرع مقدس را نسبت به این خصلت عالی و اهمیت فوق العاده آن گوشزد کرده و می‌فرماید:

«وَاذْکُرْ فِی الْکِتابِ اِسْماعِیلَ إِنَّهُ کانَ صادِقَ الْوَعْدِ وَ کانَ رَسُولاً نَبِیاً.»[۳۰۹]

«در کتاب (شریف و آسمانی خود) از اسماعیل یاد کن که او در وعده‌هایش صادق و رسول و پیامبر(ی بزرگ) بود.»

امام صادق علیه السلام در این باره فرموده‌اند:

«سبب آنکه اسماعیل «صادق الوعد« نامیده شده، این بود که وی با مردی در مکانی وعده گذاشت و تا یک سال در آنجا انتظار او را می‌کشید! از این رو خدای بزرگ او را «صادق الوعد« نام نهاد.»

سپس می‌فرمایند:

«هنگامی که آن مرد پس از یک سال آمد، اسماعیل به او فرمود: من همواره در انتظار تو بودم.»[۳۱۰]

عبد اللَّه بن سنان گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که می‌فرمودند:

«رسول خدا صلی الله علیه وآله با مردی وعده گذاشتند که در مکان معینی نزد سنگی بمانند تا او بیاید. آن حضرت در همان نقطه توقف کردند. آفتاب سوزان بدن مبارک حضرتش را آزرد. اصحاب عرض کردند: به سایه بیایید. فرمودند:

در این نقطه وعده گذاشته‌ام. و اگر نیاید حشر از همین مکان خواهد بود!»[۳۱۱](یعنی تا روز رستاخیز در اینجا می‌مانم!)

انسان نوعاً با خوش بینی و اعتمادی که به افراد دارد هنگامی که وعده‌ای به او داده می‌شود، طبعاً به پای بندی و وفای طرف وعده امیدوار است و برنامه‌های خود را در زمینه‌های مختلف، از جمله رفع مشکلات به گونه‌ای تنظیم می‌کند که با قول و قراری که با دیگران گذارده، منافاتی نداشته باشد و بتواند از مساعدت آنان بهره مند شود. و در این راستا برای این وعده در چارچوب برنامه‌های زندگی خود حساب باز می‌کند. لذا بسا فرصت‌های مناسبی را در جهت کارگشائی مشکل خویش از دست داده، گاهی ضررهای جبران ناپذیری نیز به او وارد خواهد شد.

بر این اساس، چنانچه طرف مقابل بدون برنامه و به طور حساب نشده وعده داده باشد، و بعداً با جملاتی از قبیل: «فراموش کردم«، «نتوانستم«، «گرفتاری پیش آمد« و... بخواهد سهل انگاری خود را توجیه نماید، نه تنها این کار توجیه پذیر نیست، بلکه چنین افرادی از یک سو خود را برای همیشه از اعتبار ساقط می‌کنند، از سوی دیگر ضمن آنکه ضرر و زیان فراوانی بر دیگران وارد می‌سازند و باعث درد سر و گرفتاری بندگان خدا می‌شوند، وِزر و وبال حقّ الناس و آزار و اذیت دیگران نیز در آخرت دامن گیر آنان خواهد بود.

با توجه به همین پی آمدهای کمر شکن است که رسول خدا صلی الله علیه وآله فرموده‌اند:

«مَنْ کانَ یؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْیوْمِ الْآخِرِ فَلْیفِ إذا وَعَدَ»[۳۱۲]

«هرکس به خدا و روز قیامت ایمان دارد باید به وعده خود وفادار باشد.»

همچنان که پیشتر نیز اشاره شد، پای بند نبودن به وعده، حکایت از وجود شعبه‌ای از نفاق در وجود آدمی دارد، به همین جهت آن را از نشانه‌های منافق برشمرده‌اند.

امام صادق علیه السلام می‌فرمایند: رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودند:

«ثَلاثٌ مَنْ کُنَّ فِیهِ کانَ مُنافِقاً وَ إِنْ صامَ وَ صَلّی وَ زَعَمَ أَنَّهُ مُسْلِمٌ: مَنْ إذَا ائْتمِنَ خانَ و إذا حَدَّثَ کَذِبَ وَ إذا وَعَدَ أَخْلَفَ.»[۳۱۳]

«هرکس سه خصلت در او باشد منافق است، هرچند روزه بگیرد و نماز بخواند و خود را مسلمان بپندارد، کسی که امین مردم قرار گیرد و خیانت کند، هنگام سخن گفتن دروغ بگوید، و هرگاه وعده دهد تخلّف نماید.»

این نشانه خطرناک از یک سو، و دشواری وفاکردن به وعده و اهمیت فوق العاده آن از سوی دیگر، انسان را از کثرت وعده دادن که در واقع نوعی بیماری است بر حذر می‌دارد. در عین حال در مواردی که از وعده دادن گریزی نیست، وفاداری به آن، راه کاری مناسب برای مداوای این بیماری و مصونیت از پی آمدهای شوم آن خواهد بود.

حضرت علی علیه السلام می‌فرمایند:

«اَلْوَعْدُ مَرَضٌ وَ الْبُرْءُ اِنْجازُهُ.»[۳۱۴]

«وعده دادن، (نوعی) بیماری است و مداوای آن وفا کردن به آن است.»

برخی از فقیهان عظام، خلف وعده و نقض عهد را - خصوصاً هنگامی که از آغاز، تصمیم بر انجام ندادن آن وعده در میان باشد - از اقسام دروغ برشمرده‌اند.

از این رو می‌توان آیات و روایاتی که در مذمّت و حرمت و عقوبت دروغ وارد شده است را نیز شامل نقض عهد و خلف وعده دانست.[۳۱۵]

تأثیر رفتار و گفتار انسان بر اطرافیان خصوصاً بر روح و روان کودکان - که دائماً از حرکات و سکنات محیط و معاشران خود تصویر برداری می‌کنند و دیدنی‌ها و شنیدنی‌های روزمره، بنای زندگی آینده آن‌ها را پایه گذاری می‌نماید - مربیان، پدران، مادران و دست اندرکاران امور تربیتی را بر آن می‌دارد تا با مراقبت دقیق از رفتار و گفتار خود از دروغ گویی، فریب کاری، خلف وعده و هر کار خلاف دیگر به شدت بپرهیزند و برای حسن تربیت فرزندان و کودکان که مورد سفارش فراوان قرار گرفته، از هیچ کوششی دریغ نورزند و از مفاسد تربیت نادرست و پی آمدهای خطرناک آن که گرایش به صفات ناپسند از بدترین آثار آن محسوب می‌شود آنان را حراست نمایند.

امام صادق علیه السلام به نقل از رسول خدا صلی الله علیه وآله فرموده‌اند:

«کودکان را دوست بدارید و با آنان مهربان باشید، هنگامی که به آن‌ها وعده‌ای دادید به آن وفا کنید. زیرا کودکان به پندار خود شما را رازق خود می‌دانند.»[۳۱۶]

قناعت

از جمله صفات نیکو و مکارم پسندیده که به گفته عالمان اخلاق منشأ بسیاری از فضائل انسانی و ارزش‌های معنوی است و آدمی را از دغدغه‌های نفسانی و وسوسه‌های شیطانی فراغت بال و اطمینان خاطر می‌بخشد، قناعت است.

قناعت حالتی است نفسانی که انسان در اثر آن به آنچه خداوند روزی کرده راضی، و به قدر حاجت و نیاز قانع و خشنود می‌گردد. شخص قانع به طور طبیعی از بسیاری از رذائل اخلاقی همچون حرص، طمع، حسد، دنیاطلبی و... فارغ بوده و ضمن آنکه فی الجمله از گرفتاری‌های دنیا آسوده خاطر است، تحصیل آخرت نیز برای او آسان و از مزایای نعمت‌های اخروی و پاداش‌های بی نظیر معنوی بهره مند خواهد بود.

پیشوایان دین و معصومین علیهم السلام درباره آن سفارشات مؤکّد فرموده و آثار و فواید فراوان آن را همواره گوشزد کرده‌اند.

ابو حمزه ثمالی گوید: امام باقر یا امام صادق علیهما السلام فرمودند:

«مَنْ قَنَعَ بِما رَزَقَهُ اللَّهُ فَهُوَ مِنْ أَغْنَی النَّاسِ.»[۳۱۷] «هرکس به آنچه خدا روزیش کرده قانع باشد، از بی نیازترین مردم است.»

رسول خدا صلی الله علیه وآله و امیر مؤمنان علیه السلام فرموده‌اند:

«اَلْقَناعَهُ مالٌ لاینْفَدُ.»[۳۱۸]

«قناعت ثروتی است که تمام نمی‌گردد.»

پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله می‌فرمایند:

«اَلْقَناعَهُ کَنْزٌ لا یفْنی »[۳۱۹]

«قناعت گنجی تمام ناشدنی است.»

در روایت وارد شده است که:

«امیر مؤمنان علیه السلام روزی از جلوی مغازه قصابی عبور می‌کردند. قصاب عرض کرد:

گوشت فربهی است، آن را بخرید. فرمودند: پولش حاضر نیست. گفت: یا امیر المؤمنین! صبر می‌کنم. پاسخ دادند:

من از خوردن گوشت صبر می‌کنم. خداوند پنج چیز را در پنج چیز قرار داده: عزّت را در طاعت و بندگی، ذلّت و خواری را در نافرمانی، حکمت را در شکم خالی، هیبت را در نماز شب، و بی نیازی را در قناعت.»[۳۲۰]

همچنین نقل است که روزی حضرت سلمان ابوذر را دعوت کرده، نان خشکی که داشت مرطوب ساخت و جلوی او گذاشت. ابوذر گفت: چه نیکو و خوش مزه می‌شد اگر با آن نمکی هم بود! جناب سلمان برخاسته، بیرون رفت و آفتابه خود را در برابر مقداری نمک گرو گذاشت و نزد او آورد. ابوذر نان و نمک را می‌خورد و می‌گفت: سپاس خدای را که به ما این قناعت را ارزنی داشت.

سلمان فرمود: اگر قناعتی در کار بود، آفتابه من به گرو نمی‌رفت![۳۲۱]

امیر مؤمنان علیه السلام می‌فرمایند:

«کَفی بِالْقَناعَهِ مُلْکاً وَ بِحُسْنِ الْخُلْقِ نَعِیماً»[۳۲۲]

«قناعت از هر سلطنتی بسنده است و خوش خلقی از هر نعمتی کفایت می‌کند.»

هم آن بزرگوار در پاسخ به سؤال پیرامون: «فَلَنُحْیینَّهُ حَیاهً طَیبَهً«،[۳۲۳]حیات طیب و زندگی پاکیزه را قناعت دانسته‌اند.[۳۲۴]

آری، به راستی قناعت از مصادیق روشن آیه شریفه است. چه انسان آشکارا می‌یابد که اگر تمام دنیا را به او دهند و روح قناعت را از وی سلب کنند، در واقع آسایش، آرامش و راحتی را از او سلب کرده‌اند و زندگی برای او در چنین حالی جز آزار، رنج و نگرانی نخواهد بود. در مقابل، هنگامی که از کریمه قناعت و خرسندی به آنچه خدا خواسته برخوردار باشد، در واقع همه چیز از آنِ اوست و دلیلی برای حرص زدن، طمع ورزی، هوا و هوس، و به تبع آن ذلّت و خواری وجود نداشته، همواره آسوده خاطر و در همه حال خوش و راحت بسر خواهد برد. این است خیر واقعی و این است پرتوی از حیات پاکیزه!

آن حضرت فرموده‌اند:

«إِذا أَرَادَ اللَّهُ بِعَبْدٍ خَیراً أَلْهَمَهُ الْقَناعَهَ فَاکْتفی بِالْکَفافِ وَ اکْتسی بِالْعَفافِ.»[۳۲۵]

«هرگاه خداوند خیر بنده‌ای را بخواهد، قناعت را به او الهام می‌کند. از آن پس به مقدار کفاف بسازد و جامه پاکدامنی بر تن نماید.»

کَفاف آرزوی اهل قناعت جز این نیست که از دنیا به اندازه ضرورت و نیاز به آن‌ها داده شود و خود از تحصیل مازاد بر آن پرهیز نمایند، و این همان است که در روایات از آن به کَفاف تعبیر شده است.

رسول خدا صلی الله علیه وآله این چنین دعا می‌کنند:

«بار خدایا! به محمّد و آل محمّد و دوستان آن‌ها پاکدامنی و روزی به مقدار کَفاف عنایت فرما.»[۳۲۶]

هم آن بزرگوار بر شتربانی گذر فرمودند. شخصی را برای تهیه شیر نزد وی فرستادند. او عذر آورده و گفت: آنچه در پستان شتران است صبحانه قبیله است و آنچه در ظرف‌ها است شام آنان می‌باشد. حضرتش به پیشگاه خداوند عرض کردند:

«خدایا! مال و فرزند او را زیاد فرمای!»

آن گاه عبورشان بر چوپانی افتاد. از او نیز درخواست شیر کردند. چوپان گوسفندها را دوشید و هرچه داشت در ظرفی ریخت و به ضمیمه گوسفندی برای آن جناب برد و عرض کرد: آنچه نزد ما بود همین است، اگر بیشتر بخواهید فراهم سازیم. رسول خدا صلی الله علیه وآله برای او این چنین دعا کردند:

«خدایا! او را به قدر کَفاف روزی فرما.»

یکی از اصحاب عرض کرد: یا رسول اللَّه! برای شتربان دعایی کردید که همه ما آن را دوست داشتیم و برای چوپان دعائی فرمودید که ما آن را ناخوش داریم! حضرتش پاسخ دادند: «آنچه اندک باشد و کفایت کند بهتر از زیادی است که دل را مشغول سازد. بار خدایا! به محمّد و آل محمّد به قدر کفاف ارزانی دار.»[۳۲۷]

غنای نفس

انسان دارای نیازهای گوناگونی است. برخی از این نیازها به طور غریزی بر آورده می‌شود و نه خود وی و نه دیگران هیچ دخالتی در تحقّق و رفع آن ندارند. گروهی از احتیاجات او نیز توسط شخص وی مرتفع می‌گردد. و به طور کلی بدون اینکه نیاز به کمک دیگران داشته باشد می‌تواند از عهده انجام آن‌ها برآید. اما برطرف شدن تعداد زیادی از نیازهای او خصوصاً در زندگی مدنی و اجتماعی جز با یاری و همکاری هم نوعان وی امکان پذیر نمی‌باشد و به همین لحاظ است که گفته‌اند: «هیچ کس قادر نیست جمیع نیازهای خویش را بدون یاری و کمک دیگران بر طرف سازد«.

بر این اساس، استفاده از کمک دیگران امری طبیعی، و آن چنان مورد قبول همگانی است که هیچ مرام و مسلکی آن را مردود نشمرده است. به عنوان مثال بیماری که از شدّت درد به خود می‌پیچد و به پزشک مراجعه می‌کند و از او برای التیام درد جانکاه خویش کمک می‌طلبد، از دیدگاه هیچ مکتب و آئینی نکوهش نمی‌شود.

از سوی دیگر انسان فطرتاً دارای کرامت و عزّتی است که هیچ نیازی - ولو حیاتی، کمر شکن و طاقت فرسا - نباید کرامت و عزّت انسانی او را دست خوش بزرگی، شدت و ضرورت مرتفع ساختن آن نماید.

او ناگزیر است برای رفاه، آسایش و تأمین زندگی انسانی خود با دیگران معاشرت، تعامل، همدلی و همکاری داشته باشد، به دیگران کمک کند و از یاری دیگران بهره مند شود، امّا این بدان معنا نیست که طمع و چشم داشتی ذلیلانه به دیگران داشته باشد و خویشتن را در معرض ذلّت و خواری قرار داده، برای برآورده شدن خواسته‌های هر چند طبیعی و ضروری خود، در مقابل این و آن کرنش نماید.

به بیان دیگر، کرامت انسانی اقتضا می‌کند که آدمی در عین حال که ظاهراً و حقیقتاً به کمک دیگران نیازمند است، از درون و باطناً غنای نفس خود را حفظ کرده، بی نیاز باشد. و مؤمن به راستی چنین است. نقش ایمان نیز جز این نیست که انسان مؤمن را به گونه‌ای فرهنگ و جهت می‌بخشد که در زندگی شرافتمندانه خود با مردم معاشرت می‌نماید، به شخصیت دیگران احترام می‌گذارد، با آنان به گرمی و با خوشرویی رفتار می‌نماید، حقوق و حدود آنان را محفوظ می‌دارد، امّا هرگز تن به ذلّت و خواری نمی‌دهد و تنها دست نیاز به سوی بی نیاز مطلق و آفریدگار جهان دراز می‌کند. و این یکی از آثار مهم بی نیازی درونی است که از آن به «غنای نفس« نام برده می‌شود و موجب قرب به پروردگار بی نیاز و سبب عزّت در نزد مردم می‌گردد.

حالت بی نیازی باطنی و علو همّت از ویژگی‌های مؤمن است که در پرتو آموزه‌های گران قدر اسلام، ارزش انسانی خویش را به درستی درک کرده، و چنانچه با بحران‌های اقتصادی، مادی و اجتماعی روبرو، و در شرایط بسیار سخت شکننده و ناگوار قرار گیرد، هرگز زیر بار پستی و ذلّت نرفته، عزّت و کرامت انسانی خویش را به هیچ قیمتی نمی‌فروشد.

حضرت علی علیه السلام می‌فرمایند:

«اَلْمَنِیهُ وَ لَا الدَّنِیهُ، وَ التقَلُّلُ وَ لَا التوَسُّلُ...»[۳۲۸]

«مرگ آری، پستی و خواری هیچ گاه، راضی بودن به اندک آری، واسطه قرار دادن و متوسّل شدن به این و آن هرگز!»

و نیز حضرتش فرموده‌اند:

«ساعَهُ ذُلٍ ّ لا تفِی بِعِزِّ الدَّهْرِ.»[۳۲۹]

«ساعتی خواری، به عزّت و آسایش تمام روزگار نمی‌ارزد.»

همچنین می‌فرمایند:

«اَلْغِنَی الْأَکْبَرُ اَلْیأْسُ عَمَّا فِی أَیدِی النَّاسِ.»[۳۳۰]

«توانگری بزرگ در چشم ندوختن به آنچه در دست مردم است می‌باشد.»

رسول مکرّم اسلام صلی الله علیه وآله می‌فرمایند:

«لَیسَ الْغِنی عَنْ کَثْرَهِ الْعُرُوضِ، إِنَّمَا الْغِنی غِنَی النَّفْسِ.»[۳۳۱]

«توانگری از ثروت و امکانات فراوان نیست، بلکه توانگری تنها بی نیازی نفس است.»

در روایت وارد شده است: مردی از اصحاب پیامبر صلی الله علیه وآله که به شدّت در تنگ دستی قرار گرفته بود، به پیشنهاد همسرش به حضور آن حضرت شرفیاب شد تا از آن بزرگوار درخواست کمک نماید. هنگامی که حضرتش وی را دیدند، فرمودند:

«هر کس از ما کمک بخواهد به او کمک می‌کنیم و هر که (شرافت نفس داشته و) خود را بی نیاز نشان دهد، خداوند او را بی نیاز می‌کند.»

مرد با خود گفت: منظور آن جناب جز من نمی‌باشد، برگشت و جریان را برای همسرش باز گو کرد. وی دوباره شوهر خود را برای رفتن به حضور پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله ترغیب کرد و این کار تا سه بار تکرار شد و هر بار همان سخن را از رسول خدا صلی الله علیه وآله می‌شنید.

ناگزیر کلنگی عاریه گرفت و در کوهسار مشغول جمع آوری هیزم گشت. سپس هیزم‌ها را به مقداری آرد فروخت و به خانه برد. این کار را روزهای بعد ادامه داد تا اینکه کلنگی خرید و مدّتی نگذشت که صاحب دو شتر و یک غلام گردید و سرانجام از ثروتمندان محل خود گشت . روزی به حضور رسول اکرم صلی الله علیه وآله شرفیاب شده، جریان را از آغاز تا پایان گزارش داد. آن حضرت این بار نیز کلام خود را تکرار کرده و فرمودند:

«هرکس از ما کمک بخواهد او را یاری می‌کنیم و هرکه بی نیازی بورزد، خداوند او را بی نیاز می‌کند.»[۳۳۲]

همچنان که اشاره شد بی نیازی حقیقی به هیچ وجه با بهره گیری از یاری دیگران در موارد طبیعی و ضروری منافات ندارد. اساساً انسان باید باطناً طمع و امید خود را از هرچه و هرکه جز خدای متعال، حتی از نزدیک‌ترین دوستان خود قطع کرده، همچون مردان حقّ و توانگران راستین الهی که در پرتو ایمان به خدا و اتکای به او - جلّ و علا - به کمالات حیرت انگیزی نائل گشته‌اند، در صدد دستیابی به غنای حقیقی باشد و بداند که از این طریق حاجاتش روا، خواسته‌هایش برآورده، و دعایش مستجاب خواهد بود.

امام صادق علیه السلام می‌فرمایند:

«هرگاه یکی از شما بخواهد که هرچه از پروردگارش درخواست می‌نماید حضرتش به او عطا فرماید، باید از همه مردم مأیوس و نا امید شود و جز به او امید نداشته باشد، هنگامی که خدای بزرگ دلش را این گونه یافت، هرچه از او بخواهد به او عطا نماید.»[۳۳۳]

و این از برکات غنای نفس و قطع امید از غیر خداست. یکی از ویژگی‌های عصر ظهور حضرت بقیه اللَّه - ارواحنا فداه - نیز همگانی شدن این خصلت متعالی است. چه آنکه در آن روز مردم از غنای طبع و عزّت نفس در عالی‌ترین سطح آن برخوردار خواهند بود.

با این همه جای بسی تأسف است که در دوران ما که بسیاری از مردم از امکانات فراوان مادی برخوردارند، از شرافت نفس، بی نیازی دل، و عزّت باطنی محرومند و با آنکه به ظاهر توانگرند در واقع و باطن سخت محتاج و نیازمندند، و نکبت بارتر آن که ذلّت درونی با نیاز بیرونی همراه باشد.

حضرت علی علیه السلام می‌فرمایند:

«أَکْبَرُ الْبَلاءِ فَقْرُ النَّفْسِ.»[۳۳۴]

«بزرگ‌ترین بلاها فقر نفس است.»

آزرم و حیا

حیا در لغت - مقابل وقاحت و ضدّ بی شرمی و - به معنای شرم و خجلت و خودداری از امری در اثر بیم از ملامت است و در فرهنگ عالمان اخلاق یکی از مهم‌ترین صفات پسندیده انسانی است که از عزّت نفس و کرامت و بزرگواری نشأت می‌گیرد و با قدرت بازدارندگی نیرومندی که داراست، انسان را از ارتکاب خلاف عفت و کارهای زشت و امور ناپسند باز می‌دارد.

امیر مؤمنان علیه السلام می‌فرمایند:

«اَلْحَیاءُ یصُدُّ عَنْ فِعْلِ الْقَبِیحِ.»[۳۳۵]

«شرم و آزرم، آدمی را از کارهای زشت و ناپسند باز می‌دارد.»

به طوری که از روایات و گفتار بزرگان بر می‌آید، منشأ این صفت نیک، درک حضور در محضر ناظری آگاه و محترم است. انسان با ایمان به واسطه دل بیدار و چشم بینای باطن، همواره خود را در محضر آفریدگار قادر بصیر می‌بیند و به دلیل درک این حضور دائمی هیچ گاه گرد گناه نمی‌رود و از این که در حضور او - جلّ و علا - مرتکب خطایی شود شرم می‌نماید.

حضرت علی علیه السلام فرموده‌اند:

«اَلْحَیاءُ مِنَ اللَّهِ یمْحُو کَثِیراً مِنَ الْخَطایا.»[۳۳۶]

«شرم از خداوند، بسیاری از گناهان را از بین می‌برد.»

مؤمن نه تنها از ارتکاب گناه در حضور خداوند شرم دارد، بلکه به دلیل بزرگواری طبع خود حیا از مردم را شعبه‌ای از حیا از خدا دانسته و در حضور هیچ ناظر محترم دیگری به خطا و عمل ناپسند نزدیک نمی‌گردد.

هم آن بزرگوار فرموده‌اند:

«مَنْ لَمْ یسْتحْی مِنَ النَّاسِ لَمْ یسْتحْی مِنَ اللَّهِ سُبْحانَهُ.»[۳۳۷]

«کسی که از مردم شرم نمی‌کند از خدای سبحان حیا نخواهد کرد.»

حیا هم دوش ایمان و وابسته به تقوا است و هرکه از آن برخوردار نباشد از این دو نیزه بی بهره است.

امام صادق علیه السلام می‌فرمایند:

«لا إِیمانَ لِمَنْ لا حَیاءَ لَهُ.»[۳۳۸]

«کسی که از حیا برخوردار نیست، از ایمان بی بهره است.»

و به همین جهت از روایات استفاده می‌شود که حفظ ایمان در گرو برخورداری از حیا است:

«حیا و ایمان هم سنگ و هم دوش یکدیگرند، هنگامی که یکی از آن دو رخت بر بندد، دیگری نیز در پی آن خواهد رفت.»[۳۳۹]

و امیر مؤمنان علیه السلام می‌فرمایند:

«مَنْ قَلَّ حَیاءُهُ قَلَّ وَرَعُهُ»[۳۴۰]

«کسی که بهره اش از حیا اندک باشد، پرهیزش از گناه کم خواهد بود.»

با اینکه جوهره خصلت شریف حیا، منبع نیرومند باز دارندگی از ارتکاب اعمال ناپسند است، سرچشمه جوشان انجام اعمال نیک و آداب پسندیده نیز هست.

امیر مؤمنان علی علیه السلام فرموده‌اند:

«اَلْحَیاءُ مِفْتاحُ [ کُلِ ّ ] الْخَیرِ.»[۳۴۱]

«شرم و حیا کلید همه خوبی‌ها ست.»

امام صادق علیه السلام به این هر دو خصوصیت حیا اشاره فرموده و به مفضّل یار بزرگوارشان می‌فرمایند:

«در صفتی که خداوند آن را به انسان اختصاص داده و حیوانات از آن بی بهره‌اند دقّت کن، و آن خوی بزرگ و ارزشمند حیا است که اگر تأثیر آن نمی‌بود، میهمان اکرام و احترام نمی‌شد، وفا به عهد، قضای حوایج و جلب نیکی صورت نمی‌پذیرفت و از بدی‌ها اجتناب نمی‌شد. چه بسیار است واجباتی که در پرتو حیا انجام می‌گیرد و چه بسیارند کسانی که اگر حیا نمی‌بود (حتی) مراعات حق پدر و مادر و صله رحم نمی‌کردند، امانت مردم را ردّ نمی‌نمودند و از هیچ عمل منافی عفت چشم پوشی نمی‌کردند.»[۳۴۲]

البته حیا غیر از کم رویی است. زیرا گرچه کم رویی نیز مانع ارتکاب جرائم، و دارای قدرت بازدارندگی است، لیکن این خصیصه برخاسته از حقارت نفس بوده و به صورت نوعی احساس انفعال روانی و انقباض نفسانی، شخص کم رو را - نه از سرِ بزرگواری بلکه - به خاطر ترس از سرزنش دیگران از گناه باز می‌دارد.

شخص کم رو نگاهش به مردم است و در حالی گناه را ترک می‌کند که بسا در دل تمایلات غیر مشروع داشته، مایل باشد به خواهش‌های نفسانی خود جامه عمل بپوشد و شهوات خویش را بدون قید و شرط إعمال نماید و حتی کم‌ترین احساس مسئولیتی نیز نسبت به اخلاق و قانون و ارزش‌های اجتماعی نداشته و از ارتکاب هیچ گناهی ابا نداشته باشد، لیکن ترس از تنفّر افکار عمومی و سرزنش و ملامت مردم - که از زندان و هر شکنجه و عذابی سخت تر است - باعث می‌شود که گرد گناه نرفته، از ارتکاب معاصی پرهیز نماید.

امام صادق از پدران بزرگوار خود علیهم السلام به نقل از رسول خدا صلی الله علیه وآله می‌فرمایند:

«اَلْحَیاءُ عَلی وَجْهَینِ: فَمِنْهُ الضَّعْفُ وَ مِنْهُ قُوَّهٌ وَ إِسْلامٌ وَ إِیمانٌ.»[۳۴۳]

«حیا دوگونه است: یکی ناشی از ضعف و زبونی نفس است و دیگری از موضع قدرت و از اسلام و ایمان سرچمشه می‌گیرد.»

خصیصه مذموم کم رویی ممکن است از کودکی دامن گیر انسان شده و تا پایان عمر همواره وی را رنج دهد و حتی در موارد زیادی سبب محرومیت او از حقوق خود گردد. بسا افرادی که در اثر کم رویی و خجالت کشیدن بیجا جرأت معاشرت با دیگران را ندارند و حتی در برخی موارد از رفتن به منزل بستگان و سخن گفتن با آنان احساس شرمساری می‌کنند. بسا کودکانی که با کمال جدیت تحصیل می‌کنند ولی هنگام امتحان به علّت شرم بی مورد از بیان پاسخ صحیح عاجزند.

این حالت ناپسند که از احساس پستی و بعضاً از عقده حقارت سرچشمه می‌گیرد، در مواردی به سبب تحقیر معاشران و ناشی از سوء تربیت است. لیکن گاهی نیز به علّت پاره‌ای از کمبودهای طبیعی، جسمی و اجتماعی به جود می‌آید.

بر پدران و مادران و مربیان جامعه است که با پی گیری دقیق و مراقبت پیوسته، در صدد ریشه یابی عوامل این پدیده ناستوده در کودکان خود بر آمده، به تربیت صحیح آنان اقدام نمایند و از هرگونه افراط و تفریط در ترغیب و تشویق و ممانعت و پرهیز آنان در این راستا بپرهیزند و با درمان صحیح این بیماری، آنان را از تعادل روان و بهداشت سالم روحی و رفتاری و بهره مندی از حقوق خود برخوردار سازند.

در هر حال، آنچه که ضامن اجرای قوانین شرعی و پشتوانه قوی و محکم رعایت اصول اخلاقی است، روح ایمان، ملکه تقوا، و دارا بودن کریمه ارزشمند شرم و حیا از خداوند است، و تنها ترس از مردم - چه به دلیل کم رویی و چه به سبب ضعف ایمان - نمی‌تواند حربه و سپر بازدارندگی افراد از خطا و جرم و گناه قرار گیرد.

امام صادق علیه السلام - ضمن بیان اهمیت حیا از خداوند و یاد آوری شدت قبح بی شرمی، با عنایت به اختلاف انگیزه‌ها و تفاوت مراتب افراد - حیا را داری اقسامی دانسته و می‌فرمایند:

«إِنَّ خُطْوَهً یتخَطَّاهُ فِی ساحات هَیبَهِ اللَّهِ بِالْحَیاءِ مِنْهُ إِلَیهِ خَیرٌ لَهُ مِنْ عِبْادَهِ سَبْعِینَ سَنَهً. وَ الْوَقاحَهُ صَدْرُ النِّفاقِ وَ الشِّقاقِ وَ الْکُفْرِ... وَ الْحَیاءُ خَمْسَهُ أَنْواعٍ: حَیاءُ ذَنْبٍ وَ حَیاءُ تقْصِیرٍ وَ حَیاءُ کَرامَهٍ وَ حَیاءُ حُبٍ ّ وَ حَیاءُ هَیبَهٍ وَ لِکُلِ ّ واحِدٍ مِنْ ذلِکَ أَهْلٌ وَ لِأَهْلِهِ مَرْتبَهٌ عَلی حِدَهٍ.»[۳۴۴]

«گامی که انسان با حیا در ساحت هیبت خدا بر می‌دارد از هفتاد سال عبادت برایش بهتر است. و بی شرمی اساس نفاق و تفرقه و کفر است... حیا بر پنج نوع می‌باشد: شرم از ارتکاب گناه، شرم از قصور و تقصیر، حیا از روی کرامت و بزرگواری، آزرم برخاسته از دوستی و حیا که از هیبت (پروردگار) سرچشمه می‌گیرد. و برای هر یک از موارد یاد شده اهلی است و هر کدام مرتبه خاص خود را دارند.»

ناگفته نماند که یکی از عواملی که می‌تواند در فرو ریختن پایه‌های حیا و جسارت بخشیدن به مردم در ارتکاب گناه بسیار مؤثر باشد تظاهر به جرم و قانون شکنی و مرتکب شدن گناه در منظر و محضر مردم است. از این رو اسلام ضمن پرهیز دادن مردم از گناه و خودداری کردن آنان از هر عمل خلاف دین و شئون انسانی، بر پرهیز شدید از گناه آشکار که سبب شکستن حرمت‌ها و دریدن پرده حیا و افزایش جسارت افراد حریم شکن در ارتکاب گناه می‌شود تأکید فراوان کرده است.

متأسفانه امروزه در اثر تساهل و تسامح بی مورد و ترک مسئولیت بزرگ امر به معروف و نهی از منکر، زشتی و قباحت بسیاری از گناهان از بین رفته است، به طوری که برخی از افراد آلوده ضمن آنکه بعضی از گناهان را آشکارا مرتکب می‌شوند به آن افتخار نیز می‌کنند و چنانچه کسی در صدد مقابله با آن‌ها بر آید، از ناحیه سایر مردم نیز حمایت نمی‌شود.

رسول خدا صلی الله علیه وآله از جبرئیل پرسیدند: آیا بعد از من به زمین نزول خواهی کرد؟ عرض کرد: بلی یا رسول اللَّه ! (در اثر فراوان شدن گناهان) ده بار به زمین نازل می‌شوم و ده گوهر (گران بها) را از زمین با خود می‌برم. پرسیدند: آن گوهرها کدامند؟ پاسخ داد: نخست برکت را از زمین بر می‌دارم، مرتبه دوم رحمت را خواهم برد، بار سوم حیا را از چشمان زنان بر می‌دارم!...[۳۴۵]

این نکته را نیز نباید از نظر دور داشت که حیا آنگاه ارزشمند و پسندیده است که از آگاهی نشأت گرفته و مبتنی بر جهل و نادانی نباشد و الّا فاقد ارزش بلکه مذموم و ناستوده است.

رسول خدا صلی الله علیه وآله می‌فرمایند:

«اَلْحَیاءُ حَیاءانِ: حَیاءُ عَقْلٍ وَ حَیاءُ حُمْقٍ، فَحَیاءُ الْعَقْلِ هُوَ الْعِلْمُ وَ حَیاءُ الْحُمْقِ هُوَ الْجَهْلُ.»[۳۴۶] «حیا دو گونه است: یکی حیای عقلانی و دیگر شرم احمقانه. حیای عقلانی خود، علم است (و از آگاهی نشأت می‌گیرد و موجب ازدیاد دانش می‌شود) و حیای احمقانه، جهل و نادانی است (و ریشه در نا آگاهی داشته، روز به روز بر حماقت آدمی می‌افزاید).»

و به همین جهت است که امیر مؤمنان علیه السلام بر آموختن نادانسته‌ها تأکید نموده و می‌فرمایند:

«... و لا یسْتحِینَّ أَحَدٌ إذا لَمْ یعْلَمِ الشَّی ءَ أَنْ یتعَلَّمَهُ...»[۳۴۷]

«هیچ کس نباید از آموختن آنچه نمی‌داند شرم کند.»

چرا که این نوع شرم، جز محرومیت حاصلی به بار نمی‌آورد.

هم آن بزرگوار فرموده‌اند:

«اَلْحَیاءُ مَقْرُونٌ بِالْحِرْمانِ.»[۳۴۸]

«کم رویی، توأم با محرومیت و همدم با ناکامی است.»

و بسا عامل حرمان از روزی و مانع دستیابی به نعمت‌های دیگر گردد.

و نیز فرموده‌اند:

«اَلْحَیاءُ یمْنَعُ

الرِّزْقَ.»[۳۴۹]

«کم رویی از روزی جلوگیری می‌کند.»

عفت

تمایلات آدمی دو گونه است: قسمی مانند شهوت، غضب، تمایل به خواب و خوراک، محبّت فرزند و حبّ ذات که مشترک بین انسان و حیوان، و از لوازم زندگی مادی و طبیعی است.

این قسم از تمایلات نفسانی هیچ مزیتی برای آدمی محسوب نمی‌گردد و به اقتضای طبیعت خاص خود انسان باید پیوسته در صدد تعدیل و کنترل آن‌ها بوده، در راستای حیات معنوی و شرف و فضیلت از آن‌ها بهره مند گردد.

قسم دیگر گرایش‌ها و کشش‌هایی مانند حیا، امانت داری، پای بندی به عهد و پیمان، صداقت و راست گویی است که به انسان اختصاص دارد و ارجمندی و شرافت آدمی در گرو متصف شدن به آن‌ها بوده، امتیاز و برتری انسان به حیوان با میزان آن‌ها ارزیابی می‌شود.

عفت و پاکدامنی یکی از ارزشمندترین صفات پسندیده است که در زمره این قسم از تمایلات انسانی بوده و از چنان جایگاه بلندی برخوردار است که آن را تاج انسان و برترین عبادت معرفی کرده‌اند.

عفت در لغت به معنای مطلق «خودداری« است که به طور شایع در خودداری از انجام کارهای حرام و زشت استعمال می‌شود، و در علم اخلاق صفتی نفسانی است که در اثر مقابله و مجاهده در برابر حاکمیت شهوات، پاکدامنی و تعدیل تمایلات جنسی از افراط و تفریط، پرهیز از شکم پرستی و تربیت صحیح شکم و دامن به وجود آمده، و جایگاه انسان را از حیوانات جدا می‌سازد.

شهوت شکم و دامن را می‌توان از نیرومندترین امیال و خواسته‌های نفسانی و سرآمد آن‌ها به حساب آورد، و همین امر طبیعتاً کنترل این دو کشش نیرومند را با دشواری بسیار زیادی همراه ساخته است. عالمان اخلاق نیز با عنایت به این واقعیت و به تبع روایات و متون اسلامی - که عفت را صرفاً به خویشتن داری از شکم و دامن اطلاق کرده‌اند - این دو را در معنا و مفهوم عفت درج نموده‌اند.

ملکه عفت به مثابه سد محکمی در برابر طغیان امیال جنسی و زیاده روی در اجابت خواهش‌های شکم پرستانه، و به منزله حصار عظیمی در برابر هرگونه شهوت پرستی، پلیدی اخلاقی و بی عفتی است که در پرتو آن، زمینه دستیابی به سایر کمالات انسانی و رشد و تعالی به مقام شامخ آدمیت فراهم می‌گردد.

در روایات معصومین علیهم السلام ارزش و اهمیت این صفت نیک و لزوم تحصیل آن مورد تأکید فراوان قرار گرفته است.

امام باقر علیه السلام می‌فرمایند:

«ما عُبِدَ اللَّهُ بِشَی ءٍ أَفْضَلَ مِنْ عِفَّهِ بَطْنٍ وَ فَرْجٍ.»[۳۵۰]

«خداوند به چیزی برتر از عفت شکم و پاکی دامن عبادت نشده است.»

و نیز می‌فرمایند:

«إِنَّ أَفْضَلَ الْعِبادَهِ عِفَّهُ الْبَطْنِ وَ الْفَرْجِ.»[۳۵۱]

«به راستی برترین عبادت عفت شکم و پاکی دامن است.»

امیر مؤمنان و پیشوای عفّت پیشگان علیه السلام پاداش عظیم و دشواری دستیابی به این صفت نیک را این چنین ترسیم فرموده‌اند:

«مَا الْمُجاهِدُ الشَّهِیدُ فِی سَبِیلِ اللَّهِ بِأَعْظَمَ أَجْراً مِمَّنْ قَدَرَ فَعَفَّ، لَکادَ الْعَفِیفُ أَنْ یکُونَ مَلَکاً مِنَ الْمَلائِکَهِ.»[۳۵۲]

«اجر و پاداش جهاد کننده‌ای که در راه خدا کشته شود از کسی که (بر اِعمال شهوت و کار ناشایست) توانایی داشته باشد ولی پاکدامنی ورزد بیشتر نیست. شخص عفیف و پاکدامن نزدیک است فرشته‌ای از فرشتگان باشد.»

هم آن حضرت می‌فرمایند:

«تاجُ الرَّجُلِ عَفافُهُ وَ زِینَتهُ إنْصافُهُ.»[۳۵۳]

«تاج افتخار مرد، پاکدامنی او و زینت (و زیبائی) وی انصاف اوست.»

حراست از شرافت انسانی و پاسداری از حقوق انسان‌ها جز از طریق تلاش همیشگی و همه جانبه در مسیر تزکیه نفس، و چشم پوشی از خواهش‌های ناروا میسّر نمی‌گردد. رعایت مصالح فردی و اجتماعی نیز ایجاب می‌کند که انسان‌ها از اجابت مطلق و بدون قید و شرط خواسته‌های نفسانی دست شسته، رفع نیازهای معقول و مقبول همگانی را در راستای مصالح جمعی مورد اهتمام قرار دهند.

دو گانگی و ضدّیت موجود بین بسیاری از خواهش‌های نفسانی و مصلحت‌های فردی و اجتماعی نیز چنانچه - از طریق اندازه گیری صحیح، کنترل و تعدیل کشش‌های درونی خصوصاً غریزه نیرومند جنسی - مرتفع نگردد، جوامع انسانی را اسیر افراط و تفریط، دچار ناهنجاری‌های بنیان برانداز، و گرفتار فساد، تباهی، کشتار، جنایت، خیانت و بیماری‌های جانکاه روحی ساخته، پایه‌های حیات معنوی، زندگی انسانی و آرامش و آسایش انسان‌ها را متزلزل و در معرض خطر حتمی قرار می‌دهد.

به بیان دیگر؛ نیل به کمالات روحانی و صفات عالی انسانی از یک سو، و نظم و انتظام و رفاه و راحتی زندگی مادی از سوی دیگر - به عنوان دو هدف مهم و اساسی اسلام - صرفاً در پرتو تزکیه و تطهیر نفس، و منحصراً در سایه کنترل صحیح شهوت‌های نفسانی میسّر می‌گردد.

پرچمدار پاکدامنی و ایثار، امیر مؤمنان علیه السلام فرموده‌اند:

«لا تکْمُلُ الْمَکارِمُ إِلّا بِالعَفافِ وَ الْإِیثارِ.»[۳۵۴]

«ارزش‌های بزرگوارانه جز از طریق پاکدامنی و از خود گذشتگی کامل نمی‌گردد.»

مکتب حیات بخش اسلام سعادت و خوشبختی انسان‌ها را به عنوان یک اصل اساسی مورد توجه قرار داده، هر عملی که مخالف مصلحت فرد یا اجتماع و در ستیز با این اصل مهم باشد، مانع رشد معنوی برشمرده و نیل به کمالات روحانی و دستیابی به مقام ارجمند انسانیت را وابسته به پرهیز از آن می‌داند.

هم آن بزرگوار فرموده‌اند:

«اَلْعَفافُ یصُونُ النَّفْسَ وَ ینَزِّهُها عَنِ الدَّنایا.»[۳۵۵]

«پاکدامنی موجب صیانت نفس است و آن را از زشتی‌ها پاکیزه می‌سازد.»

متأسفانه این اصل اساسی در جوامع متمدّن و فرهنگ غرب مورد بی مهری قرار گرفته و آزادی مطلق، اصل مقبول همگانی تلقی شده است. به همین جهت بسیاری از کارهای خلاف عفّت، شراب خواری، قمار، و سایر فسادهای اخلاقی مورد نکوهش نبوده، بلکه از آنها ترویج نیز می‌شود که در نتیجه پی آمدهای خانمان سوز آن‌ها دامن گیر شهروندان آن جوامع شده است.

دکتر کارل می‌گوید:

«همه کس در پی زندگی بر وفق تفنّن خویشتن است. این میل در انسان فطری است، ولی در ملل دموکراتیک این تمایل بی تناسب شدّت یافته و به حدّ زیان بخش، رسیده است. فلاسفه قرون روشنائی بودند که در اروپا و آمریکا نهال چنین آزادی بی بند و باری را کِشتند و به نام منطق، سنن و اصول آن را به مسخره گرفتند و هر نوع الزامی را نامعقول و نکوهیده تلقی کردند و از اینجا مرحله آخرین نبرد بر علیه اصولی که نیاکان ما در زندگی از آن پیروی می‌کردند و مقرراتی که بشریت در طول هزاران سال به تجربه آموخته و به مدد اخلاق مذهبی پای بند آن بود آغاز گردید.»[۳۵۶]

آری، جهان متمدن، آزادی را اجابت بی قید و شرط خواسته‌های نفسانی پنداشته، اسارت در بند شهوات حیوانی - که کم‌ترین تناسبی با آزادگی و آزادی انسانی نداشته و فطرت سالم انسانی از آن ابا دارد - را سند ترقی و پیشرفت خود به حساب می‌آورد، غافل از آنکه حریت حقیقی از آن کسی است که از بند خوار کننده شهوات رها گردد.

امیر مؤمنان علیه السلام می‌فرمایند:

«مَنْ ترَکَ الشَّهَوات کانَ حُرّاً.»[۳۵۷]

«آزاد کسی است که شهوات نفسانی را ترک نماید.»

همچنین می‌فرمایند:

«عَبْدُ الشَّهْوَهِ أَذَلُّ مِنْ عَبْدِ الرِّقِ ّ.»[۳۵۸]

«بنده شهوت از بنده زر خرید خوارتر است.»

با این همه باید توجه داشت که دستیابی به خوی مبارک عفت مانند سایر تمایلات و گرایش‌های عالی انسانی به سادگی میسّر نمی‌گردد. پدران، مادران و دست اندرکاران امور تربیتی باید بکوشند تا پایه‌های اتصاف به این سجیه ستوده را از دوران کودکی در ضمیر کودکان پی ریزی کرده، با رفتار و گفتار عفت آمیز و به وجود آوردن محیط سالم - که بهترین راه پرورش صفات نیک در روان کودکان است - برای ایجاد ملکه عفت در آنان، شرایط مساعد در محیط خانواده و زندگی را برای نو نهالان و کودکان و نوجوانان خود فراهم سازند.

و از این رهگذر از حرکت‌هایی که حسّ کنجکاوی کودکان را در رابطه با غریزه جنسی بر می‌انگیزد بپرهیزند، بستر فرزندان خود را به هنگام خواب از یکدیگر جدا سازند و با رعایت دستورات تربیتی اسلام - که در مباحث تربیت و اخلاق از آن‌ها یاد شده - هر گونه عامل مهیج و تحریک کننده را از آنان دور نگاه دارند.

غیرت

پاکدامنی و عفت به قلمرو رفتار و گفتار فرد محدود نمی‌گردد. انسان آنگاه از تلاش در زمینه تحصیل این صفت نیک سربلند بیرون می‌آید که علاوه بر عفت ورزیدن در محدوده رفتار و گفتار خود، نزدیکان، معاشران و اطرافیان خویش را نیز در جهت پاکی و پاکدامنی سوق داده، آن‌ها را همچون وجود خود، از هرگونه آلودگی، ناپاکی و صفات ناستوده دیگر حراست نماید.

این تلاش به مدد خوی پسندیده دیگری که به غیرت از آن یاد می‌کنند امکان پذیر می‌گردد. مؤمن علاوه بر خصلت اخلاقی حیا و عفت، باید از صفت غیرت برخوردار باشد تا بتواند همسر و ناموس خود را به طور شایسته از نامحرمان محافظت نموده، از هرگونه کج روی، معاشرت‌های ناهنجار و انحراف آنان به شدّت جلوگیری نماید.

غیرت از اشرف صفات مردان شمرده می‌شود. کسی که از این صفت عالی برخوردار نباشد، شایسته نام مرد نیست.

امام صادق علیه السلام می‌فرمایند:

«إِنَّ اللَّهَ غَیورٌ یحِبُّ کُلَّ غَیورٍ وَ مِنْ غِیرَتهِ حَرَّمَ الْفَواحِشَ ظاهِرَها وَ باطِنَها.»[۳۵۹]

«خداوند غیور است و هر شخص غیوری را دوست می‌دارد. و از غیرت اوست که اعمال ناشایست آشکار و پنهان را حرام نموده است.»

همچنین می‌فرمایند:

«خدای بزرگ پیامبرانش را به خلق‌های کریمانه اختصاص داد. شما نیز خود را بیازمایید، اگر از آن‌ها برخوردار بودید خدا را سپاس گویید و بدانید که آن خیر شماست. و چنانچه از این صفات بی بهره هستید، از خداوند درخواست نموده و نسبت به آن‌ها اظهار علاقه نمائید.»

آنگاه یکی از آن مکارم اخلاق را غیرت بر شمردند.[۳۶۰]

امام باقر علیه السلام می‌فرمایند:

«عده‌ای از اسیران جنگی را به محضر پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله آوردند. آن حضرت حکم آزادی یکی از آن‌ها را صادر فرمود. هنگامی که وی آزاد شد عرض کرد: سبب آزادی من چه بود؟ فرمودند:

جبرئیل از جانب خداوند مرا آگاه نمود که در تو پنج خصلت نیک وجود دارد که خدا و رسول آن‌ها را دوست می‌دارند.

غیرت شدید تو نسبت به همسرت، سخاوت، خوش خلقی، راست گویی و شجاعت. اسیر آزاد شده با شنیدن این خبر واقعاً اسلام آورد و در حضور رسول خدا صلی الله علیه وآله مردانه با دشمنان جنگید تا به شهادت رسید«.[۳۶۱]

بلی، درباره این خلق کریمانه که از بارزترین صفات تحسین برانگیز پیامبران الهی و زیباترین جلوه‌های زندگی نیاکان ما به شمار می‌رود حکایت و روایات فراوانی نقل شده که انسان را به ارزش و اهمیت آن واقف می‌سازد.

جای بسی تأسف است که امروزه حساسیت مردان ما نسبت به این خصلت والا بسیار بی رنگ تر از پیشینیان، و رفتار و کردار آنان در مراقبت از محارم خود در ارتباط با این مسأله حیاتی به طور شگفت انگیز از روش رهبران آسمانی فاصله گرفته است!

به خود آئیم و با نگاهی به احوال جامعه کنونی که تحت تأثیر فرهنگ بیگانگان قرار گرفته، با صلابت، مهابت و درایت، با برحذر داشتن زنان، خواهران و دختران خود از معاشرت‌های ناهنجار، رفت و آمدهای غیر ضروری با نامحرمان، و شرکت در بسیاری از محافل و مجالس که کم‌ترین تناسبی با آموزه‌های دینی، فرهنگی و ملّی ما ندارد، از ناموس خود و هم کیشان خویش حراست نماییم.

عبد اللَّه بن ابی یعفور که از یاران نزدیک امام صادق علیه السلام می‌باشد گوید: از آن حضرت شنیدم که می‌فرمودند:

«إِذا لَمْ یغَرِ الرَّجُلُ فَهُوَ مَنْکُوسُ الْقَلْبِ.»[۳۶۲]

«مردی که نسبت به ناموس خود غیرت نورزد قلبش واژگون است.»

آن بزرگوار از امیر مؤمنان علیه السلام نقل کرده‌اند که فرمودند:

«ای مردم عراق! شنیده‌ام زنان شما با مردان نامحرم شانه به شانه می‌روند! أَما تسْتحْیونَ؟ لَعَنَ اللَّهُ مَنْ لا یغارُ!

آیا حیا نمی‌کنید؟ خدا لعنت کند کسی را که غیرت نمی‌ورزد.»[۳۶۳]

همچنین امیر مؤمنان علیه السلام می‌فرمایند: «أَما تسْتحْیونَ وَ لا تغارُونَ! نِساءُکُمْ یخْرُجْنَ إِلَی الْأَسْواقِ وَ یزاحِمْنَ الْعُلُوجِ.»[۳۶۴]

«آیا شرم نمی کنیدو غیرت نمی‌ورزید؟ زنان شما به بازار می‌روند و با افراد بیگانه در تنگنا قرار می‌گیرند!»

با این همه باید توجه داشت که هرگز نباید حساسیت و شدّت عمل را به حدّ افراط رسانده و بی سبب به اهل و عیال خویش بدبین شویم. کنجکاوی بی مورد، تجسّس ملالت آور و سخت گیری‌های غیر ضروری نه تنها عامل بهبود وضع کنونی نمی‌شود بلکه زندگی را تلخ، جسارت را افزون و خوش بینی و پاکدامنی را به بدگمانی و نادرستی مبدّل می‌سازد.

امیر مؤمنان علیه السلام به فرزند بزرگوار خود امام مجتبی علیه السلام فرموده‌اند:

«از اظهار غیرت بیجا بپرهیز، زیرا این کار، بانوی درستکار را به نادرستی و پاکدامنی را به بدگمانی وا می‌دارد.»[۳۶۵]

حقیقت سیر و سلوک و نهایت آرزوی سالکان راستین جز این نیست که به این درجه از یقین (حق الیقین) نائل گردند. آن را سهل نباید پنداشت و ادعای بی اساس را بر خود روا نباید دانست که مقامی است فوق العاده مرتفع و مرتبه‌ای است بس بلند، و دست ما کوتاه و خرما بر نخیل!

ارکان ایمان

اشاره

تعلیمات رهبران آسمانی، وجود نیازهای فطری، حکم عقل و دلیل تجربه همه بر این معنا متفق اند که انسان بدون داشتن ایمان و عقیده، با سعادت و خوشبختی بیگانه است و هرگز نمی‌تواند از یک زندگی سالم و آسوده برخوردار باشد.

کسی که از مزایای ایمان و اعتقاد سالم بی بهره است طبعاً موجودی خود محور، خود پرست و خود خواه است که به جز منافع فردی به هیچ چیز نمی‌اندیشد و بسا برای جلب منافع شخصی خود - به تناسب سعه وجودی خویش - چنانچه قادر باشد جهان را در شُرف فتنه، آشوب جنگ و خونریزی و نابودی قرار می‌دهد.

فقدان ایمان در مواردی نیز آدمی را به صورت فردی هوا پرست، سرکش و ویرانگر در می‌آورد که نه خود از محاسن زندگی انسانی بهره مند است و نه دیگران از وجود او در آسایش اند، بلکه فردی سرگردان به جامعه تحویل می‌دهد که حتی تکلیف خویش را در ساده‌ترین امور زندگی نمی‌داند.

ایمان به مثابه خورشید تابناکی است که تابش بی دریغ و فروغ تابنده اش بر روح و جان آدمی، ظلمت و تیرگی صفات ناپسند و اخلاق ناستوده را از صفحه دل زدوده، لوح سینه را از ضعف و سستی، غِش، تردید، اضطراب، و نگرانی پاکیزه می‌سازد، و روان آدمی را از چنان قدرت و صلابتی بهره مند می‌سازد که حتی پیچیده‌ترین و دشوارترین مشکلات و موانع مسیر زندگی نیز او را به چالش نمی‌کشاند و کم‌ترین تأثیر سوء و نامطلوبی بر اراده آهنین و استوار او وارد نخواهد ساخت.

ایمان، عروه الوثقای ارتباط معنوی با مقام عظمای خلیفه اللهی، دروازه ضیافت گاه جوار قرب معنوی، و شاهراه ورود به عرصه اتصاف به مکارم اخلاق، صفات پسندیده و نیکی‌های رفتاری است.

دامنه آثار شگفت انگیز ایمان بسیار وسیع، و قلمرو اثرات نیک آن تا بی نهایت، فضای روح را روشن، و آینده را به نیکی و روشنی ترسیم می‌نماید. عرصه‌های زندگی را چه در بُعد حیات فردی و چه در ابعاد گوناگون زندگی اجتماعی از مزایای خود بهره مند ساخته، از ناراحتی‌ها و آلام حشر و نشر در محیط مادی کاسته، غرایز سرکش را تعدیل، تمایلات حیوانی را در راستای حیات معنوی کنترل، و پی آمدهای ناگوار زندگی بدون ایمان را - که جرم و جنایت، فحشا و بی بندباری، تلخ کامی، اضطراب و بیماری‌های روحی از جمله آن‌ها به حساب می‌آید - مرتفع می‌سازد.

انسان در بستر تأثیرپذیری از محیط و اطرافیان، به تناسب برخورداری از قدرت باور و ایمان، در برابر واردات نامطلوب، از حفاظت و مصونیت برخوردار می‌باشد. هر اندازه ایمان تقویت می‌شود، به همان نسبت، قدرت تحمل آدمی افزایش می‌یابد، و این نیست مگر به واسطه تعادل روحی و روانی که مولود باور و از پی آمدهای قطعی ایمان است، که در نتیجه آن، بدون آنکه تعادل روحی آسیبی ببیند، در برابر مشکلات و واردات، ثبات قدم آسان می‌شود و دفاع از عقیده و هدف استوار می‌گردد.

امروزه برای کارشناسان امور تربیتی به نیکی روشن شده است که بسیاری از بیماری‌های روانی و عصبی که برآمده از تلخ کامی در زندگی و آلام روحی است، عمدتاً در میان کسانی دیده می‌شود که از مزایای ایمان بی بهره‌اند. به همین دلیل همگی بر این نظرند که نجات جوامع انسانی و بقای تمدن در گرو رواج ایمان بوده، جلوگیری از تضییع حقوق انسان‌ها، پرهیز از رفتارهای ضد انسانی و خودداری از پیروی کردن تمایلات ناروا منحصراً در پرتو ایمان امکان پذیر است.

متأسفانه در جهان متمدن کنونی اهداف انسانی و مقاصد روحانی و از آن جمله ایمان قلبی به حقایق عالم فراموش شده، و ملت‌ها و حکومت‌ها جز به مسائل مادی و امور دنیوی به چیزی نمی‌اندیشند و همین امر عامل اساسی تشدید ظلم و بیدادگری، فساد و تباهی، اضطراب و بیماری‌های روحی و مفاسد خانمان سوز فراوانی شده است که دامن گیر فرد و اجتماع در سراسر گیتی است و زندگی را برای جامعه بشری تلخ و ناگوار ساخته است.

پیامبران الهی و رهبران آسمانی از طریق دعوت به ایمان، مردم را به پاکی و درست کاری سوق داده و از کارهای ناشایست و درنده خویی پرهیز داده‌اند. منزلت و جایگاه بلند ایمان در قرآن و روایات نیز اصولاً به دلیل نقش مهمی است که در سعادت، کمال و اصلاح بشر ایفا می‌نماید.

از دستورات فراوانی که در متون اسلامی برای تقویت ایمان بیان شده است به خوبی روشن می‌شود که ایمان مانند سایر مفاهیم اخلاقی دارای مراتب و درجات مختلفی است و عوامل گوناگونی در نقصان یا ازدیاد آن مؤثر می‌باشد. همچنان که اصل آن نیز بر پایه‌هایی بنا گذاری شده و در پرتو آن‌ها استحکام می‌یابد و با نبود هر یک از آن‌ها بسان ساختمانی بی پایه تنها در ذهن متصوّر است.

از روایات استفاده می‌شود که پایه‌های ایمان عبارت اند از: یقین، صبر، رضا، تسلیم، توکّل و تفویض امور به آفریدگار جهان و پروردگار حکیم.

یقین

سیر سالک در سفر معنوی دارای مراحل گوناگون و درجات مختلفی است که پوینده راه فضیلت با پشت سر نهادن هر مرحله، ضمن برخورداری از دستاوردهای مراتب قبل، با تکالیف جدیدی مواجه می‌گردد که در صورت مراقبت و پای بندی به آن‌ها مشمول عنایات خاص حضرت حقّ - جلّ و علا - و طبیعتاً از مزایای ویژه آن مرحله نیز بهره مند خواهد گردید.

اسلام و ایمان اولیه، عزم و اراده و توبه، مراقبه و محاسبه و مشارطه و سایر وظایف مربوط به این مرحله، سالک را به زهد و ورع و تقوا و مجاهده‌ای فراگیر و همیشگی فرا خوانده، در نهایت مفتخر به اتصاف به صفتی متعالی به نام «یقین« خواهد ساخت که همه کمالات انسانی و خصلت‌های نیک بر محور استوار آن دور می‌زند و جمیع خلق‌های ستوده معنوی بر استوانه مستحکم آن شکل می‌گیرد.

یقین از مراتب عالی معرفت، قله منیع علم و آگاهی، مرتبه رفیع ایمان، اطمینان بخش روح، آرام بخش روان مضطرب، میزان سنجش درجات کمال و محک ارزیابی رشد و تعالی سالک الی اللَّه است.

در پرتو یقین، حقایق عالم معنا برای اهلش - که جز أخص اولیای الهی نیستند - منکشف گشته، اشیای جهان مطیع و منقاد می‌گردند.

یقین خود از مفاهیم دارای مراتب مختلف است که سالک راه حق به نسبت برخورداری از آن، از قدرت معنوی و کمالات انسانی بهره مند می‌گردد. هر اندازه اعتقاد و ایمان استحکام یافته و یقین اوج می‌گیرد، بهره مندی از مزایای آن افزایش می‌یابد تا جایی که دور دست‌ترین کمالات انسانی در اختیار سالک قرار خواهد گرفت.

روشن است که تفاوت مراتب یقین از اختلاف مراتب معرفت نشأت می‌گیرد. چه آنکه آگاهی در برخی از مراحل، بسیار سطحی بوده، فاقد هر نوع تأثیری در اعماق وجود آدمی است. چنانکه بسیاری از مردم با آنکه می‌دانند از مرده کاری ساخته نیست از او هراس دارند. در مقابل، گاهی شناخت و معرفت آن چنان در عمق روح نفوذ می‌کند که کم‌ترین تردید و وسوسه را نیز از دل زایل می‌گرداند. به همین دلیل عالمان اخلاق یقین را به حسب مراتب معرفت به درجاتی تقسیم کرده‌اند:

علم الیقین باوری است که از دلائل مختلف حاصل می‌شود و حصول آن برای هرکس امکان پذیر است. یقین به وجود آتش از طریق مشاهده دود آن مثال روشنی برای این مرحله از یقین می‌باشد.

عین الیقین درجه بالاتری از مراتب یقین است که درآن مرتبه انسان به مرحله درک و مشاهده نائل می‌گردد. هم چنان که آتش را - نه از طریق دیدن دود، بلکه بالعیان - مشاهده می‌نماید. این مرحله به پرهیزکاران اختصاص داشته و برای همگان میسر نمی‌باشد. اهل نظر و استدلال نیز چنانچه به طور صحیح حرکت نمایند بعید نیست تا این درجه از باور و یقین ارتقا یابند.

خدای متعادل به هر دو مرحله از یقین اشاره کرده، می‌فرماید:

« کَلّا لَوْ تعْلَمُونَ عِلْمَ الْیقِینِ ا لَترَوُنَّ الْجَحِیمَ ا ثُمَّ لَترَوُنَّها عَینَ الْیقِینِ«.[۳۶۶]

«چنان نیست (که شما می‌پندارید). اگر شما علم الیقین داشتید (این چنین از امر آخرت غافل نمی‌شدید)، قطعاً شما جهنم را خواهید دید، سپس (با ورود در آن) آن را به عین الیقین مشاهده می‌کنید.»

حق الیقین این مرحله، برترین مرتبه از مراتب یقین محسوب می‌گردد که با مشاهده حقایق و دریافت وجدانی آن‌ها همراه بوده و جز برای خاصّان و مقربان درگاه خداوند متعال امکان پذیر نخواهد بود. احساس سوزش آتش و متصف شدن به صفات آن پس از ورود به آتش، مصداق روشنی برای این مرحله از باور و یقین می‌باشد.

خدای متعال با اشاره به پذیرایی از تکذیب کنندگانِ گمراه با آب جوشان! این درجه از یقین را در جهنم برای آن‌ها ترسیم کرده، می‌فرماید:

«إِنَّ هذا لَهُوَ حَقُّ الْیقِینِ»[۳۶۷]

«به راستی که این همان حق الیقین است.»

امیر مؤمنان علیه السلام نیز گویا به همین مرتبه اشاره می‌کنند آنجا که می‌فرمایند:

«لَوْ کُشِفَ الْغِطاءُ مَا ازْدَدْت یقِیناً»[۳۶۸]

«اگر همه پرده‌ها از برابر دیدگانم کنار رود، بر یقینم افزوده نمی‌گردد.»

بلی حقیقت سیر و سلوک و نهایت آرزوی سالکان راستین جز این نیست که به این درجه از یقین نائل گردند.

آن را سهل نباید پنداشت و ادعای بی اساس را بر خود روا نباید دانست که مقامی است فوق العاده مرتفع و مرتبه‌ای است بس بلند، و دست ما کوتاه و خرما بر نخیل!

حضرت ابراهیم علیه السلام با آنکه به زنده شدن مردگان به طور کامل ایمان و یقین داشت از خداوند متعال درخواست نمود تا زنده کردن مرده را به او بنمایاند و در واقع با این تقاضا خواهان مقام والای مشاهده و نیل به مرتبه رفیع حق الیقین بود. خطاب آمد:

«آیا ایمان نیاورده‌ای؟ عرض کرد:

«بَلی وَ لکِنْ لِیطْمَئِنَّ قَلْبِی«.[۳۶۹]

«چرا، ولی (این درخواست را می‌کنم) تا دلم آرامش و اطمینان یابد.»

امام صادق علیه السلام می‌فرمایند:

«یقین بنده را به هر مقام والا و رفیعی می‌رساند. رسول خدا صلی الله علیه وآله نیز هنگامی که در حضورشان از راه رفتن حضرت عیسی علیه السلام بر روی آب سخن به میان آمد، عظمت و جایگاه والای یقین را یادآور گردیده و فرمودند:

اگر یقین او افزون تر بود در هوا گام بر می‌داشت.

و با این کلام به این نکته هدایت فرمودند که مقام پیامبران با عظمت و ارج و قربشان نزد خداوند، بر حسب مراتب یقین آن‌ها متفاوت می‌باشد و یقین را هرگز انتهایی نیست.

مؤمنان نیز در قوّت و ضعف یقین متفاوتند. نشان کسی که یقینش قوی است آن است که هیچ حول و قوّه‌ای جز برای خداوند ندانسته و بر امر عبادت او در ظاهر و باطن پایداری می‌کند، به گونه‌ای که داشتن و نداشتن، کمی و فراوانی، مدح و ذمّ (دیگران) و عزّت و ذلّت (در میان مردم) برای او یکسان است. زیرا او همه این امور را از یک سرچشمه می‌بیند...»[۳۷۰]

همچنان که پیشتر یادآور شدیم و از این حدیث شریف نیز به خوبی استفاده می‌شود، منشأ بسیاری از ملکات ستوده و صفات پسندیده، یقین و مراتب آن است.

یونس بن عبدالرحمان گوید: از امام رضا علیه السلام درباره ایمان و اسلام پرسیدم، آن بزرگوار پاسخ دادند:

«حضرت باقر علیه السلام فرموده‌اند: دین فقط اسلام است و ایمان مرتبه‌ای برتر از آن می‌باشد؛ تقوا درجه‌ای بالاتر از ایمان است و یقین دارای منزلتی بالاتر از تقوا می‌باشد. و در میان مردم چیزی کمتر از یقین تقسیم نشده است!»

عرض کردم: یقین چیست؟ فرمودند:

«توکل بر خدا، تسلیم در برابر ذات پاک او، راضی و خشنود بودن به قضای الهی و واگذاری تمام کارها به خداوند است.»[۳۷۱]

حضرت علی علیه السلام نیز می‌فرمایند:

«اَلصَّبْرُ ثَمَرَهُ الْیقِینِ.»[۳۷۲]

«شکیبایی حاصل یقین است.»

«اَلْإِخْلاصُ ثَمَرَهُ الْیقِینِ.»[۳۷۳]

«اخلاص نتیجه یقین است.»

«اَلزُّهْدُ ثَمَرَهُ الْیقِینِ.»[۳۷۴]

«پارسایی میوه یقین است.»

از بزرگان مکتب و اولیای دین درباره فضیلت و ارزش یقین سخنان فراوانی به جای مانده، لیکن از همین چند حدیث شریف نیز به خوبی می‌توان استفاده کرد که پاداش عبادات، اعمال نیک و صفات پسندیده، و به تبع آن‌ها درجات و مقامات اخروی به تناسب قوّت و ضعف از یکدیگر متمایز می‌شوند و به هر اندازه که عبادت با یقین بیشتری همراه باشد، پاداش و ارزش آن بالاتر خواهد بود.

امام صادق علیه السلام فرموده‌اند:

«إِنَّ الْعَمَلَ الدَّائِمَ الْقَلِیلَ عَلَی الْیقِینِ أَفْضَلُ عِنْدَ اللَّهِ مِنَ الْعَمَلِ الْکَثِیرِ عَلی غَیرِ یقِینٍ.»[۳۷۵]

«عمل پیوسته اندک از روی یقین نزد خداوند از عمل زیاد بدون یقین برتر است.»

جابر گوید: امام صادق علیه السلام به من فرمودند:

«برادر جعفی! به راستی ایمان از اسلام برتر و یقین از ایمان ارزشمندتر است.

«وَ ما مِنْ شَی ءٍ أَعَزُّ مِنَ الْیقِینِ»

«هیچ چیز کمیاب تر و گرانقدرتر از یقین نمی‌باشد«.[۳۷۶]

با در نظر گرفتن آموزه‌های دینی مقصد اعلای سالک از ایمان، زهد، تقوا و مجاهده در مراحل مختلف و مراتب گوناگون جز بندگی و معرفت حقّ - جلّ و علا - نیست. سالک پیوسته می‌کوشد تا از طریق آثار صنع و نشانه‌های آفرینش، در محدوده ظرف و توان خویش با قدرت، علم و سایر صفات خداوند متعال بیشتر آشنا شده، سطح معرفت خود را ارتقا بخشد. اما هنگامی که این معرفت با یقین کامل همراه شده، به مرحله شهود برسد، علاوه بر آنکه خدا را از روی یقین عبادت می‌کند و عبادت‌هایش به همین جهت از ارزشی به مراتب برتر از عبادت‌های دیگران برخوردار می‌شود، حقایقی نیز برای او منکشف خواهد شد که از چشم دیگران پوشیده است.

امام صادق علیه السلام نقل کرده‌اند:

«روزی رسول خدا صلی الله علیه وآله پس از آنکه نماز صبح را با مردم به جای آوردند نگاهشان در مسجد به جوانی افتاد که چرت می‌زد و سرش پایین می‌افتاد، رنگش زرد، بدنش لاغر و چشمانش به گودی فرو رفته بود. حضرتش از او پرسیدند: چگونه‌ای؟ پاسخ داد: به یقین رسیده‌ام. آن جناب با شگفتی فرمودند: بی گمان هر یقینی را حقیقتی است، حقیقت یقین تو چیست؟

عرض کرد: یا رسول اللَّه! یقینم مرا محزون ساخته، شب‌هایم را بیدار نگه داشته، روزهای گرم (در اثر روزه) تشنگی بخشیده و از دنیا و آنچه در آن است بی رغبت گشته‌ام؛ گویا عرش پروردگار را می‌نگرم که برای رسیدگی به حساب خلق بر پا شده و مردم برای حساب گرد آمده‌اند. گویا اهل بهشت را می‌نگرم که در نعمت به سر می‌برند و بر کرسی‌ها تکیه زده، یکدیگر را معرفی می‌کنند! گویا اهل دوزخ را می‌نگرم که در آنجا معذّب هستند و فریاد رس می‌طلبند. گویا هم اکنون آهنگ زبانه کشیدن آتش دوزخ در گوشم طنین انداز است!

رسول خدا صلی الله علیه وآله به اصحاب و یاران فرمودند: این جوان از بندگانی است که خداوند دلش را به نور ایمان روشن ساخته است.

به خود او نیز فرمودند: بر این حال که داری ثابت باش.

جوان عرض کرد: یا رسول اللَّه! برایم دعا کنید که خداوند شهادت در رکاب شما را روزی ام کند. آن حضرت برایش دعا کردند. چیزی نگذشت که در جنگی همراه آن جناب بیرون رفت و پس از نه نفر به شهادت مفتخر گردید و او دهمین آن‌ها بود.»[۳۷۷]

پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله خطاب به شمعون برای اهل یقین شش نشانه نام برده‌اند:

«از روی حقیقت به خدا یقین کرده، به او ایمان آورد؛

یقین کند که مرگ حق است و از آن بر حذر باشد؛یقین کند که بعث و قیامت حق است و از رسوایی آن هراس داشته باشد؛یقین کند که بهشت حق است و مشتاق آن باشد؛یقین کند که دوزخ حق است و کوشش وی برای نجات از آن آشکار باشد؛یقین داشته باشد حساب حق است و خود را محاسبه نماید.»[۳۷۸]


از برترین مراتب یقین، مقام «رضا« است که سالک در آن حال از پروردگار خویش شکایتی نداشته؛ تلخی‌ها نیز در کامش شیرین است.

امام سجاد علیه السلام می‌فرمایند:

«اَلرِّضا بِمَکْرُوهِ الْقَضاءِ، أَرْفَعُ دَرَجات الْیقِینِ.»[۳۷۹]

«راضی بودن به مقدرات ناگوار، بالاترین درجات یقین است.»

و بالاخره دستیابی به دور دست‌ترین مقاصد انسانی و قلّه کمال صِرفاً در پرتو یقین امکان پذیر خواهد بود.

امیر مؤمنان علیه السلام فرموده‌اند:

«بِالْیقِینِ تدْرَکُ الْغایهُ الْقُصْوی »[۳۸۰]

«اهداف دور و مقاصد بسیار بلند تنها به وسیله یقین به دست می‌آید.»

و این جز به مدد تضرّع، عبادت، دعا و درخواست عاجزانه از منبع فیض و فیاض بی نیاز میسّر نمی‌گردد.

امام سجاد علیه السلام پس از نماز مغرب، تعقیب را طول می‌دادند و از خداوند درخواست یقین می‌کردند.[۳۸۱]

و بالاخره قرآن کریم دستیابی به یقین و شهود حقایق را مقصد اعلای عبادت معرفی کرده، می‌فرماید:

« وَ اعْبُدْ رَبَّکَ حَتی یأْتیکَ الْیقِینُ.»[۳۸۲]

«پروردگارت را عبادت کن تا تو را یقین حاصل شود.»

شکیبایی
توضیح

زندگی آمیزه‌ای است شگفت انگیز از خوشی و ناخوشی، شکست و کامیابی، سختی و راحتی و شیرینی و تلخ کامی. سلامتیش آماج صدها دشمن خونین است و بیماریش دستخوش تحوّل و دگرگونی؛ خنده اش توأم با حسرت و داغ و شادیش همراه با گریه و آه؛ فقرش به کرشمه‌ای بر باد می‌رود و مال و منالش به نسیمی هباءً منثوراً است.

آب گوارایی نمی‌نوشی جز آنکه تلخ کامی در انتظار توست و شب پر غم و اندوهی را سپری نمی‌کنی مگر آنکه لبخند دمیدن صبح را دیدار خواهی کرد. و بسیاری از این‌ها و جز این‌ها درمان پذیر نیست و اگر پاره‌ای نیز قابل پیشگیری است رنج‌ها می‌طلبد و دشواری ها! و در این معرکه، شکوفا شدن قابلیت‌ها و کمال رشد هر پدیده‌ای در گرو اسباب فراوان و عوامل گوناگونی است که از داخل و خارج، سراسیمه و شتابان، آن را یاری می‌رسانند و البته انسان را نیز از این قانون همگانی گریزی نیست و - در راستای بروز استعدادها، پرورش قوای جسمی و روحی، پیمودن راه دشوار کمال و نیل به مقام شایسته خود - در بهره مندی از بسیاری از اسباب و عوامل رشد و تعالی ناگزیر و بی اختیار است.

مشکلات، دشواری‌ها و گرفتاری‌های زندگی را که در یک نگاهِ سطحی مزاحم و دست و پاگیر به نظر می‌رسند می‌توان بخش مهمی از همین اسباب و عوامل دانست که نقش انکار ناپذیر آن‌ها - در فراهم ساختن زمینه کمال روحی و ارتقاء معنوی و حتی سلامت جسمانی - بسیار حیاتی بوده و فقدان آن‌ها به منزله توقفِ تلاش، استقامت، پایداری، شادابی و در یک کلمه به مثابه خاموش شدن موتور حرکت انسان در مسیر زندگی است.

از مطالعه پدیده‌های جهان و چگونگی رشد آن‌ها به نیکی می‌توان به این واقعیت دست یافت که پرورش انسان و شکوفا شدن قابلیت‌های هر پدیده‌ای در نظام آفرینش، بدون دست و پنجه نرم کردن با موانع و مشکلات ممکن نبوده و اساساً همه موجودات از نخستین روزی که مزین به خلعت هستی می‌شوند تا آن هنگام که به اوج کمال خود نائل می‌گردند، همواره در دامان مبارزه با سختی‌ها، فشارها و مشکلات به سر برده و در بستر همین ستیز همیشگی پرورش می‌یابند.

از سوی دیگر برای شناسایی کامل روحیات یک فرد و ارزیابی مقدار پایداری و استقامت او در راه عقیده و ایمان خود نیز، تغییر محیط و دگرگونی اوضاع و تحوّلات زندگی وی یکی از شرایط اساسی است. زیرا زندگی یک فرد در شرایط یکنواخت نمی‌تواند کاملاً روحیات و مدرکات او را ترسیم نماید. در حالی که اگر شرایط و اوضاع زندگی وی دگرگون گردد و میدان برای اشباع غرایز و نیل به مقاصد مادی و دنیوی او فراهم باشد و موانع مشتهیات نفسانی از سر راهِ او برداشته شود ممکن است ایمان و اعتقادات او محکوم غرایز گشته و به دست فراموشی سپرده شود و یا به عکس، بسا فشارها و سختی‌ها در زندگیش او را بیش از پیش در ایمان و اعتقاداتش استوارتر ساخته بر قوت و استحکام آن بیفزاید. لذا در همین دگرگونی‌ها و تحوّلات است که قدرت و ثبات ایمان افراد آشکار می‌گردد.

ناگفته روشن است که پایداری و استقامت در برابر مشکلات و پیکار بی امان در مسیر گشودن گره‌های کور و پیچیده موانع، توفیقی بزرگ و موهبتی الهی است که می‌تواند وسیله ارتقا به کمال و مقدمه آسایش آدمی باشد.

مفهوم صبر و شکیبایی

صبر در لغت به معنای در تنگنا قرار دادن و حبس نفس است و در علم اخلاق عبارت از استقامت و پایداری در برابر سختی‌ها و مشکلات، مضطرب نگشتن در مقابل حوادث و گرفتاری‌ها، و ثبات و اطمینان نفس در همه حالات زندگی است. و نشان بارز آن حفظ اعضا و جوارح از حرکات غیر متعارف و ناهنجار و نگهداری زبان از شکوه کردن می‌باشد.

وادار ساختن نفس به دستورات شرع و بازداشتن آن از منهیات و امور نا مطلوب را می‌توان در زمره مصادیق روشن و اقسام مهم صبر به حساب آورد. و به همین جهت است که مؤمن در برابر وسوسه‌های شیطانی و خواسته‌های نفسانی کوه آسا مقاومت کرده، در گهواره رنج‌ها و سختی‌ها پیوسته درس استقامت می‌آموزد و در دامن طوفان‌ها و بلاها از صخره‌ها آبدیده تر و از کوه‌ها استوارتر باقی می‌ماند.

آری، فشارها و سختی‌ها، شکست‌ها و ناکامی‌ها، نه تنها زیان بخش نبوده و خطِ قرمز به حساب نمی‌آید، بلکه موضع گیری صحیح در برابر آن‌ها زمینه را برای بر انگیختن استعدادهای نهفته فراهم ساخته، ساختمان اخلاقی انسان را متحوّل می‌سازد. بهره گیری صحیح از این فرصت‌ها که در مواردی راه را برای دستیابی به سرچشمه لایزال نیروهای درونی هموار می‌نماید، شخصیت آدمی را در راستای رشد روحی و کمال حقیقی، از ارتقای معنوی روز افزون برخوردار می‌سازد.

با ترسیم تصویر صحیحی از زندگی در اندیشه، و تصحیح و تطبیق انگیزه بر آن، انسان خواهد توانست کوه آسا در برابر سختی‌ها و دشواری‌ها مقاومت نماید و در آن صورت است که رویدادهای ناگوار زندگی و چالش‌ها و ناملایمات جهان هیچ گاه او را آشفته و پریشان ننموده، در هم نمی‌کوبد و هرگز شاهد این سو و آن سو کشیده شدن خود همچون پرِ کاه نخواهد بود.

صبر و شکیبایی انسان را حقیقتاً نیرومند می‌سازد و او را آن چنان از روحیه استقامت برخوردار، و از آمادگی لازم برای روبرو شدن با سخت‌ترین مشکلات و مصیبت‌ها بهره مند می‌سازد که در هیچ شرایطی احساس ضعف و سستی نخواهد کرد.

شکیبایی در برابر ناملایمات زندگی کلید پیروزی بر موانع و ضامن همیشه باوفای پیشرفت و ترقی در عرصه تلاش‌های معنوی و مادی است و گشودن درهای موفقیت، احیای ملکات پسندیده در خود، غالب آمدن بر هوا و هوس، استوار ماندن در فراز و نشیب زندگی، و در یک کلام، ثمربخش بودن فعالیت‌ها و حاصل مند بودن عمر گرانمایه جز در پرتو شکیبایی به دست نخواهد آمد. تنها در سایه صبر و استقامت است که می‌توان موانع پیشرفت را یکی پس از دیگری پشت سر نهاده، با عبور از دیوارهای بلند دشواری‌ها و سختی‌ها، قله‌های موفقیت و پیروزی را تسخیر نمود.

جزع و بی تابی که شعار افراد سست و کم ظرفیت است، نه تنها دردی را درمان نکرده و گره و عقده‌ای را نمی‌گشاید، بلکه جسم و جان آدمی را بیمار و مشکلات زندگی را روز افزون ساخته، درهای فتح و ظفر را بر انسان فرو می‌بندد.

افراد کم ظرفیت که در برابر کم‌ترین دشواری، با فریاد و خروش، و ناله و واویلا، خود و هم نشینان خویش را می‌آزارند، به تدریج نیروهای خدادادی را نیز که برای مرتفع ساختن مشکلات به آنان ارزانی شده از دست داده، راه نجات و سعادت را به طور کلی بر خود مسدود می‌سازند و پیوسته بر جزع و بی تابی، خشم و گرفتاری، و سوزش درونی خود می‌افزایند.

حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام می‌فرمایند:

«اَلْمُصِیبَهُ لِلصَّابِرِ واحِدَهٌ وَ لِلْجازِعِ اثْنَتانِ.»[۳۸۳]

«مصیبت برای شکیبا یکی و برای بی تابی کننده دوتاست.»

امّا فرد صبور با روانی آرام و دلی مطمئن برای رفع مشکلات زندگی به نیکی می‌اندیشد و ضمن استمداد از نیروی لایزال الهی، موانع را یکی پس از دیگری مرتفع ساخته، بر دشواری‌ها چیره می‌گردد و در پرتو آرامش، اطمینان خاطر و تسلّط بر خویشتن، بسا درد و سوز ناملایمات را نیز از یاد برده، و از دریای متلاطم گرفتاری‌ها و مصائب، با امنیت و متانت درون، خویشتن را به ساحل اطمینانِ بیشتر و آرامش روزافزون نزدیک می‌سازد.

قرآن و شکیبایی

نگاهی گذرا به مفاهیم و موضوعات قرآنی نشانگر این معناست که خداوند بزرگ به صبر و شکیبایی عنایتی ویژه داشته و بسیاری از خیرات دنیوی و مقامات اخروی و درجات بهشتی را بر محور این مسأله مهمّ اخلاقی استوار ساخته است. بیش از یکصد مورد از صبر و صابرین یاد کرده و به شکل‌های گوناگون و بیانات مختلف از این صفت نیک و دارندگان آن تمجید فرموده است.

« یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاهِ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِینَ ا ... وَ بَشِّرِ الصَّابِرِینَ ا الَّذِینَ إِذا أَصابَتهُمْ مُصِیبَهٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیهِ راجِعُونَ ا أُولئِکَ عَلَیهِمْ صَلَوات مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَهٌ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُهْتدُونَ »[۳۸۴]

«ای مؤمنان! از صبر و نماز یاری بجویید، به راستی خداوند با صابران است ... بشارت ده شکیبایان را همانان که هرگاه مصیبتی به آنان روی آورد گویند: ما از آنِ خداییم و به سوی او باز می‌گردیم بر آنان (باد) درود و رحمت پروردگارشان؛ و همانها هستند هدایت یافتگان.»

چیره شدن بر دشواری‌های زندگی و پیشرفت و ترقی مستلزم دو رکن اساسی است: پایگاهی نیرومند و خلل ناپذیر که از درون به انسان پایداری و مقاومت بخشد، و تکیه گاهی پر قدرت، حیات بخش و پایان ناپذیر که پیوسته آدمی را از انرژی و نشاط برخوردار سازد؛ و این دو در پرتو شکیبایی و نماز و صبر و صلاه فراهم می‌گردد. مؤمن در سایه این دو بازوی نیرومند، از روحی مطمئن، ایمانی استوار، و اراده‌ای پولادین برخوردار گشته، امواج سهمگین ناملایمات، گرفتاری‌ها، مصائب و مشکلات زندگی را قدرتمندانه از سر راه خویش برخواهد داشت.

فرد با ایمان، دنیا را سرای جاودان نمی‌داند و معتقد است: انسان از خداست و سرانجام به سوی او باز خواهد گشت، به همین جهت نه روی آوردن نعمت‌ها او را مست می‌کند و نه زوال مواهب الهی وی را مأیوس می‌سازد، نعمت‌ها، کمبودها، خوشی‌ها، ناملایمات و هر آنچه بر او وارد گردد، همه را زودگذر دانسته، آن‌ها را وسیله آزمایش خود به حساب می‌آورد. همواره به این واقعیت توجه دارد که حتی نعمت وجود ما نیز به خداوند تعلق دارد، آنچه ارزانی می‌کند بر اساس مصلحت است و آنچه را باز پس می‌گیرد جز به واسطه خیر و صلاح ما نخواهد بود.

علامه محقّق مرحوم مجلسی - به نقل از عالم بزرگوار شهید ثانی رضوان اللَّه علیه - از زبان فردی که جریان گم شدن خود را در خلال یک مسافرت بیان کرده، چنین نقل می‌کند:

با دوستم راه را گم کرده بودیم، ناگهان خیمه‌ای را از دور مشاهده کرده، به طرف آن رفتیم. پس از سلام و احوال پرسی با صاحب آن خیمه که بانویی موقّر بود، گم شدن خود را در آن بیابان یادآور شدیم. وی گلیمی را پهن کرد و گفت: بنشینید تا پسرم بیاید و از شما پذیرایی کند.

چیزی نگذشت که مردی شتر سوار در آنجا حاضر شد. زن گفت: شتر، شتر فرزند من است ولی شتر سوار شخص دیگری است.

مرد تازه وارد خطاب به آن زن کرد و گفت: ای امّ عقیل! خداوند در مورد فرزندت عقیل پاداشی بزرگ به تو عطا کند! پرسید: مگر برای فرزندم حادثه‌ای رخ داده است؟ پاسخ داد: آری، شترش به خشم آمده و او را به داخل چاهی فرو انداخته است.

ام عقیل - که گویی هیچ حادثه ناگواری برایش پیش نیامده - گفت: پیاده شو و کمک کن تا از میهمانان پذیرایی کنیم. سپس گوسفندی را به او داد تا آن را برای تهیه غذا ذبح نماید.

سرانجام غذا آماده شد و ما که به شدت از شکیبایی آن زن با ایمان شگفت زده شده بودیم از آن خوردیم. در این هنگام آن زن صبور گفت: در میان شما کسی هست که بتواند قرآن بخواند؟

آیات ۱۵۳ تا ۱۵۷ سوره بقره را که در باره صابرین است تلاوت کردیم - و او را به خاطر مصیبتی که بر او وارد شده تسلیت گفتیم - زن به داخل خیمه رفت و چند رکعت نماز گزارد، آنگاه عرض کرد:

اَللَّهُمَّ إِنِّی فَعَلْت ما أَمَرْتنِی فَأَنْجِزْ لِی ما وَعَدْتنِی. خداوندا! من آنچه را دستور داده‌ای انجام دادم؛ اینک تو نیز به وعده خود وفا کن.« سپس گفت:

اگر بنا بود در این جهان کسی برای کسی بماند، پیامبر گرامی حضرت محمّد صلی الله علیه وآله برای امّتش باقی می‌ماند.[۳۸۵]

« یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا وَ اتقُوا اللَّهَ لَعَلَّکُمْ تفْلِحُونَ »[۳۸۶]

«ای مؤمنان! صبور باشید و (در برابر دشمنان) پایداری کنید و (برای جلوگیری از رخنه آنان با امامان خود مرتبط بوده) ملازم یکدیگر باشید و تقوای الهی پیشه سازید، باشد که رستگار گردید.»

با تأمل در مفهوم صبر، مصابره، مرابطه و تقوی، عنایت خاص قرآن را به مراتب یاد شده به نیکی در می‌یابیم.

شکیبایی و استقامت در هر مورد به تناسب شکل و محتوای دشواری‌ها، آمادگی ویژه‌ای می‌طلبد. جهاد با نفس و ایستادگی در برابر خواسته‌های ناروا، فرد با ایمان را در راستای مبارزه‌ای پیوسته و همیشگی قرار می‌دهد. پایداری در مقابل دشمن به ایثار، فداکاری و گذشت از مال و جان نیازمند است. حراست از مرزها و آماده باش کامل در برابر رخنه فرهنگی و شبیخون نظامی، مستلزم بیداری، هوشیاری و مراقبت دقیق است.

و بالاخره پرهیزگاری که دامنه وسیع آن چون مشعلی فروزان بر همه حالات درونی و برنامه‌های شرعی، انسانی فردی و اجتماعی پرتو افکنده، به آن‌ها سمت و سو می‌بخشد و آن را هدف مند می‌سازد.

البته تلاش برای ارتباط معنوی با حضرت مهدی - عجّل اللَّه تعالی فرجه - و مرزبانی از حریم حق در عصر غیبت، از مهم‌ترین مصادیق مرابطه است که در روایات در کنار مصادیق مختلف آیه به آن اشاره شده است.

« فَاصْبِرْ کَما صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ «.[۳۸۷]

«آن گونه که پیامبران اولوا العزم شکیبایی کردند صبور باش.»

رهبران آسمانی و پیامبران عالی مقام به ویژه شخصیت بی بدیل رسول مکرّم اسلام صلی الله علیه وآله در طول حیات گرانقدر خویش آن چنان در برابر حوادث سهمگین روزگار و مخالفت‌های لجاجت آمیز دشمنان پایداری کردند که ملائکه آسمان را به شگفتی انداختند.

قلم از ترسیم روزهای سخت و دشواری که وجود نازنین آن پیامبر بزرگ الهی با صبر و استقامت سپری فرمود بسیار عاجز و ناتوان است. دشمنان بی خرد که بعضی از آن‌ها از خویشان آن بزرگوار بودند برای نابودی شخصیت آسمانیش از هیچ کوششی فروگذار نمی‌کردند با انواع شکنجه و آزار، فشارهای روحی، محاصره اقتصادی، و تحریم روابط اجتماعی آن چنان وجود عزیز و یاران اندکش را آزار دادند که برخی از آنان در اثر گرسنگی تلف گردیدند.

با نسبت‌های ناروا و شایعات کذب می‌کوشیدند تا از یک سو دوستان و پیروان آن بزرگوار را نسبت به راه خود به تردید اندازند و از سوی دیگر مانع پیشرفت آن مکتب حیات بخش و نفوذ آن در دل و جان افراد بی غرض و منصف گردند. زمانی ساحرش می‌خواندند، روزی مجنونش خطاب می‌کردند. گاهی بر سر مقدسش خاکستر می‌ریختند. و آنگاه که از همه راه‌ها ناامید شدند با محاصره خانه نورانیش که جای گام‌های ملائکه بود در صدد کشتنش برآمدند. امّا هیچ یک از این امور شکننده، کم‌ترین تأثیر منفی در هدف بزرگی که دنبال می‌کرد وارد نساخت و حتی آن گاه که در اثر فرو ریختن سنگ‌های فراوان بر او از بدن مطهرش خون جاری بود مردم را از طریق شیوه‌های گوناگون به اسلام و بندگی خدا فرا می‌خواند.

در پرتو این پایداری شگفت انگیز و متحمل شدن این زحمات طاقت فرسا بود که آیین حیات بخش اسلام سراسر گیتی را به نور آسمانی خود منوّر ساخت و امروز در حالی که بانگ «اللَّهُ اکبر« از چهار سوی جهان به گوش می‌رسد بیش از یک چهارم جمعیت جهان را پیروان اسلام تشکیل می‌دهند.[۳۸۸]

« وَ الْعَصْرِ ا إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ ا إِلّاَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحات وَ تواصَوْا بِالْحَقِ ّ وَ تواصَوْا بِالصَّبْرِ «.[۳۸۹]

«سوگند به عصر که انسان‌ها همه در زیانند مگر کسانی که ایمان آورده و اعمال شایسته انجام می‌دهند و یکدیگر را به حق سفارش و به شکیبایی توصیه می‌نمایند.»

توجه به اصول جامع چهارگانه در متن این سوره شریف و اجرای دقیق آن در زندگی فردی و اجتماعی - به عنوان عالی‌ترین برنامه پاکسازی زندگی از بلای همگانی خسران - راه کاری تضمین شده و مترقّی برای حلّ مشکلات و نابسامانی‌ها و نجات انسان از زیانکاری است که باید زیر بنا و سر لوحه فعالیت‌های معنوی و مادی همه انسان‌ها قرار گیرد:

ایمان و مبانی حیات بخش اعتقادی.

کارهای نیک و اعمال شایسته که ثمره درخت بارور ایمان و قوام بخش آن است.

فراخوان همگانی به حق و حقیقت.

سفارش به شکیبایی و پایداری به شکل فراگیر و به صورت یک جریان عمومی در کلّ جامعه.

شکیبایی در روایات

قسمت اول پیشوایان معصوم علیهم السلام که خود جلوه شکیبایی و آیینه پایداری در برابر سختی‌ها و مشکلات بودند همواره مردم را به صبر و استقامت در امور زندگی فرا می‌خواندند.

امام صادق علیه السلام می‌فرمایند:

«الصَّبْرُ مِنَ الْإِیمانِ بِمَنْزِلَهِ الرَّأْسِ مِنَ الْجَسَدِ فَإِذا ذَهَبَ الرَّأْسُ ذَهَبَ الْجَسَدُ کَذلِکَ إِذا ذَهَبَ الصَّبْرُ ذَهَبَ الْإِیمانُ«.[۳۹۰]

«شکیبایی نسبت به ایمان به منزله سر نسبت به تن است. هنگامی که سر برود تن نیز خواهد رفت، همچنین هر گاه شکیبایی رخت بر بندد ایمان نیز خواهد رفت.»

آری، ایمان تا این اندازه به صبر و شکیبایی وابسته است و این تشبیه بسیار زیبا جایگاه رفیع شکیبایی را در مکتب اهل بیت علیهم السلام به نیکی روشن می‌سازد.

هم آن بزرگوار فرموده‌اند:

«امیر مؤمنان علیه السلام وارد مسجد شده، مردی را که افسرده و اندوهگین بود کنار در مسجد مشاهده کردند. پرسیدند: تو را چه شده؟ پاسخ داد: ای پیشوای مؤمنان! مصیبت پدر و مادر و برادر گریبانگیرم شده و نزدیک است که از غصّه دق کنم. حضرتش فرمودند:»

«عَلَیکَ بِتقْوَی اللَّهِ وَ الصَّبْرِ تقْدَمْ عَلَیهِ غَداً وَ الصَّبْرُ فِی الْأُمُورِ بِمَنْزِلَهِ الرَّأْسِ مِنَ الْجَسَدِ فَإِذا فارَقَ الرَّأْسُ الْجَسَدَ فَسَدَ الْجَسَدُ وَ إِذا فارَقَ الصَّبْرُ الْأُمُورَ فَسَدَت الْأُمُورُ»

«تقوای الهی و شکیبایی را پیشه ساز تا فردا(ی رستاخیز) بر آن وارد شده، پاداش آن را دریابی. صبر در کارها به مثابه سر نسبت به بدن است. هرگاه سر از تن جدا گردد، بدن از بین می‌رود و هنگامی که شکیبایی از امور مفارقت نماید کارها تباه می‌گردد.»[۳۹۱]

مردم در برابر حوادث تلخ و پیشامدهای ناگوار یکسان نیستند:

دسته‌ای به سبب بی بهره بودن از صفت شکیبایی گویا بنا را بر جزع و فزع قرار داده‌اند؛ اینان با برخورد به کم‌ترین ناملایمت، اعتدال را از دست داده، خویشتن را می‌بازند و در واقع با دست خویش عوامل شکست را فراهم آورده، به زودی از پای در می‌آیند.

گروهی با تحمّل، بردباری و شکیبایی در برابر مشکلات ایستادگی کرده، پایداری می‌ورزند، گرچه از کریمه شکیبایی به صورت یک صفت پایدار بهره مند نشده‌اند.

برخی به واسطه برخورداری از ملکه شکیبایی و متصف شدن به این خوی بزرگوارانه، علاوه بر شکیبایی و پایداری، حق تعالی را بر الطاف بی کران ظاهر و باطن سپاسگزاری کرده، عاشقانه به تلاش و کوشش بر می‌خیزند و برای مرتفع ساختن آثار منفی و پی آمدهای نامطلوب حوادث برنامه ریزی می‌نمایند.

عالم بزرگوار شهید ثانی رضوان اللَّه علیه در «مسکّن الفؤاد« می‌فرماید:

«حکیمی یکی از مشاهدات شگفت انگیز خود را چنین نقل کرده است:

از منزل به مقصد رباط مصر بیرون رفتم. در میان راه با مرد نابینایی که با دو دست و دو پای فلج شده، زیر سایبانی نشسته، حمد و ثنای خداوند بر لب داشت، روبرو شدم!

با شگفتی نزد وی رفته، پس از سلام از او پرسیدم: خداوند را به خاطر کدامیک از نعمت‌هایش ستایش می‌کنی؟! پاسخ داد: مگر عنایات بی شمار او را نسبت به من نمی‌نگری؟ به خدا سوگند اگر مرا با آتش قهر خود بسوزاند، یا با فرمانش کوه‌ها را بر من فرو افکند، یا دریاها را امر نماید که مرا در خود غرق کنند، یا به زمین دستور دهد که مرا در کام خویش فرو بلعد، جز بر محبّتم نیفزاید و جز سپاس و ستایشم را افزون نسازد.

آنگاه گفت: پسر کوچکی دارم که مرا از اوقات نماز با خبر می‌کرد و هنگام افطار برایم غذایی حاضر می‌ساخت، لیکن از دیروز تا کنون از وی بی خبرم، بنگر که بسا او را باز یابی.

گوید: به جستجوی او پرداختم، ناگهان با جسد نیم خورده او که در کنار یک تلّ در برابر درنده‌ای قرار داشت روبرو شدم! گفتم: « إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیهِ راجِعُونَ! « چگونه این خبر دهشت بار را به این بنده صالح منتقل سازم؟ ناگزیر نزد وی بازگشته، به او گفتم: خداوند تو را رحمت نماید، کدامیک از شما - تو و حضرت ایوب علیه السلام - نزد خدا مقرّب ترید؟ گفت: البته آن بزرگوار. گفتم: آن جناب در بلاها صبری جمیل داشت، اینک بدان که فرزند خود را از دست داده‌ای! و جریان را برایش باز گفتم.

گفت: سپاس خدای را که در دلم حسرتی از دنیا قرار نمی‌دهد، آنگاه صیحه‌ای زد و از دنیا رفت«.[۳۹۲]

حضرت عیسی علیه السلام در مناجات خود عرض کرد:

پروردگارا! یکی از دوستان خود را به من بنما؛ خطاب آمد: در فلان مکان یکی از دوستان ما زندگی می‌کند. حضرتش به آن مکان تشریف برده، زنی را مشاهده فرمود که از چشم و دست و پا محروم، و پیوسته به این ذکر شریف مشغول بود: اَلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلی نَعْمَائِهِ وَ الشُّکْرُ عَلی آلائِهِ.

آن جناب تعجّب نموده، بر وی سلام کرد و پاسخ آن بانوی صالحه را با خطاب «علیک السلام یا روح اللَّه« از او شنید و پرسید: از کجا دانستی من عیسی هستم؟

عرض کرد: از کسی که تو را نزد من فرستاد. آن حضرت فرمود: تو نه از نعمت چشم برخورداری و نه دست و پای سالمی داری! عرض کرد: سپاس خدای را که از دلی ذاکر، زبانی شاکر و بدنی صابر بهره مند هستم. او را به یکتایی یاد می‌کنم که ابزارهای معصیت را از من باز گرفته است (تا به وسیله آن‌ها مرتکب گناه نگردم).[۳۹۳]

امام صادق علیه السلام فرموده‌اند:

«مَنِ ابْتلِی مِنَ الْمُؤْمِنِینَ بِبَلاءٍ فَصَبَرَ عَلَیهِ کانَ لَهُ مِثْلُ أَجْرِ أَلْفِ شَهِیدٍ.»[۳۹۴]

«هر مؤمنی که به بلایی گرفتار شود و بر آن صبر و شکیبایی نماید، برایش پاداش هزار شهید خواهد بود.»

کسی که سختی‌های جهاد در راه خدا را به جان می‌خرد و عزیزترین سرمایه خویش را برای رضای خدا از دست می‌دهد، از پاداشی عظیم و منزلتی بس رفیع برخوردار می‌گردد لیکن مجاهده پیگیر و دائمی با هواهای نفسانی و هوس‌های شیطانی و تحمّل رنج و سختی در برابر ناگواری‌ها در خلال سال‌های طولانی آن چنان سخت و دشوار است که گویی شخص صابر همواره در حال جان فشانی و هر لحظه در حال جان دادن است. بلکه توفیق عظیم نیل به شهادت مجاهد نیز ممکن است نتیجه مستقیم مجاهده هر روز و هر ساعت وی در جبهه مشکلات و ناملایمات زندگی و ایستادگی در برابر سختی‌ها و تلخ کامی‌ها باشد.

جابر گوید: به امام باقر علیه السلام عرض کردم: صبر جمیل و بردباری زیبا چیست؟ فرمودند: «ذلِکَ صَبْرٌ لَیسَ فِیهِ شَکْوی إِلَی النَّاسِ.»[۳۹۵]

«صبر جمیل صبری است که در آن شکایت به مردم نباشد.»

شکیبایی در برابر سختی‌ها، تلخ کامی‌ها و حوادث ناگوار زندگی نشانه سعه صدر و وسعت روح آدمی است.

شکایت به مردم نوعاً از تنگی سینه، کمبود ظرفیت و بی صبری سرچشمه می‌گیرد که به هیچ وجه برازنده شأن و منزلت مؤمن نیست و بسا با گفتاری همراه شود که در بردارنده ناسپاسی است و همین امر سبب افزایش زشتی و نا زیبایی رفتار آدمی می‌گردد.

انسان با ایمان به واسطه روح بزرگ و سینه گشاده و ظرفیت فراوان خود هیچ گاه دچار شتابزدگی نشده، پیمانه صبرش لبریز نمی‌گردد، و به همین جهت گفتاری که در بردارنده ناسپاسی و همراه با بی تابی و جزع باشد بر زبان جاری نمی‌سازد و در همه حال از خلعت جمال و زینت بردباری برخوردار است.

احنف بن قیس گوید: از دل درد خود به عمویم جناب صعصعه شکایت کردم. او مرا از این کار بازداشت و گفت: فرزند برادر! ناراحتی خود را برای کسی که در برطرف ساختن آن ناتوان است اظهار مکن، زیرا اگر دوست باشد ناراحت می‌شود و چنانچه دشمن باشد شاد می‌گردد (که در هر صورت پسندیده نیست) پس به کسی پناه بر که در واقع هم او تو را به آن مبتلا ساخته و در برطرف ساختن آن قادر و تواناست.

فرزند برادر! چهل سال است که بینایی یکی از چشمانم را از دست داده‌ام، لیکن تا کنون هیچ کس حتی همسرم از آن آگاه نشده است.[۳۹۶]

امیر مؤمنان علیه السلام می‌فرمایند:

«عَلَیکُمْ بِالصَّبْرِ فَإِنَّهُ لا دِینَ لِمَنْ لا صَبْرَ لَهُ.»[۳۹۷]

«بر شما باد به شکیبایی، زیرا کسی که صبر ندارد، دین ندارد.»

بلی، دینداری تنها در پرتو پایداری و شکیبایی میسّر می‌گردد، و قرآن و فرمایشات معصومین علیهم السلام از یک سو، و عقل و تجربه از سوی دیگر شاهد و گواه روشن بر آن است که بی صبری و نا بردباری به تدریج باعث ضعف ایمان و اندک اندک موجب از کف رفتن دین آدمی می‌گردد.

در تاریخ اسلام نوشته‌اند:

جوانی یتیم و تهیدست به نام عبد العُزی به سرپرستی عموی خود ثروت زیادی به دست آورده، صاحب شتران و گوسفندان، و از خدمت غلامان و کنیزان فراوانی برخوردار شده بود. و با اینکه به اسلام تمایل پیدا کرده بود، میل باطنی خود را از ترس عموی خود که مردی خشن، متعصّب و مخالف اسلام بود ابراز نمی‌کرد.

سرانجام پس از بازگشت رسول مکرّم اسلام صلی الله علیه وآله از جنگ حنین به مدینه، آن جوان سعادتمند علاقه خود به اسلام عزیز را برای عموی خویش ظاهر ساخته و گفت: مدتی است مایلم اسلام آورده، به مسلمانان بپیوندم. امیدوار بودم شما نیز سعادت پذیرش اسلام را دریابید، اینک من ایمان آورده، در زمره مسلمانان قرار می‌گیرم.

عموی جوان گفت: چنانکه به این کار اقدام کنی، هر آنچه به تو داده‌ام حتی لباس‌هایت را از تو باز پس گرفته، برهنه ات خواهم ساخت. جوان پاسخ داد: اسلام را بر دنیا و ثروت آن ترجیح می‌دهم. عموی بی سعادت، به گفته خود جامه عمل پوشانده، حتی لباس‌های برادر زاده را از تنش بیرون آورد و او را از خود دور ساخت.

مادر جوان که در جریان بی مهری برادر شوهر خود قرار گرفت، گلیمی به فرزند خود داد تا آن را دو نیم کرده، نیمی را بر کمر ببندد و نصف دیگر را بر شانه افکنده، عازم مدینه شود.

هنگام سحر به مدینه رسیده، وارد مسجد شد و در کنار سایر نیازمندان تازه مسلمان - که به اصحاب صُفّه شهرت یافته بودند - قرار گرفت.

پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله بنا بر رفتار خود پس از نماز صبح از حال اصحاب صُفّه جویا شده، در میان آنان جوان تازه وارد را مشاهده فرمود. نزد وی آمده، از مشخصات او سؤال کردند. جوان نام خود و قبیله اش را برای رسول خدا صلی الله علیه وآله عرض نمود. آن حضرت فرمودند: تو را «عبد اللَّه ذو البجادین« نام نهادم. میهمان من باش.

عبد اللَّه به فراگیری قرآن مشغول گردید و هنگامی که مسلمانان عازم جنگ تبوک شدند، در رکاب حضرت برای جهاد در راه خدا حرکت کرد، امّا دیری نپایید که به تب و بیماری مبتلا گردید و پس از چند روز دنیا را وداع نمود.

پیامبر خدا صلی الله علیه وآله با دست مبارک خود او را در قبر نهاده و عرض کردند:

«خدایا! من از عبد اللَّه راضی هستم، تو نیز از او خشنود باش.»

در این هنگام عبد اللَّه مسعود گفت: ای کاش من صاحب این قبر بودم.[۳۹۸]

آری، شکیبایی در برابر متاع دنیا و خواسته‌های نفسانی و صبر و بردباری برای انجام تکالیف اسلامی و انسانی، آدمی را به منزلتی می‌رساند که نه تنها غبطه صحابی بزرگ پیامبر را به همراه دارد بلکه فوز عظیم خشنودی خدا و رستگاری بزرگ رضایت رسول خدا صلی الله علیه وآله را نیز در پی خواهد داشت.

از نمونه‌های دیگر شکیبایان، بلال حبشی مؤذّن بزرگ رسول خدا صلی الله علیه وآله است. مدت‌ها بود که به دست مبارک حضرتش اسلام آورده، امّا ایمان خود را از مردم پنهان می‌کرد. یک روز دور از چشم مشرکین وارد خانه خدا شد و به گمان اینکه کسی در آن جا نیست، نزد بت‌ها رفت و پس از توهین به آن‌ها گفت: کسانی که شما را پرستش می‌کنند، گمراه و زیانکارند.

برخی از مشرکین که پشت کعبه نشسته بودند از ماجرای اسلام او و اهانت به بت‌ها با خبر شده، او را تعقیب کردند. بلال خود را به خانه مولایش عبد اللَّه بن جدعان رسانده و در آنجا پنهان گردید. مشرکان جریان بلال را به وی باز گفتند. عبد اللَّه به ابوجهل و امیه بن خلف گفت: این غلام را در اختیار شما قرار دادم.

آنان بلال را به صحرا برده، در گرمای سوزان روی شن‌های داغ به پشت خواباندند و سنگ بزرگی را بر سینه او قرار داده و از او خواستند تا به رسول خدا صلی الله علیه وآله ناسزا گوید. امّا او با تحمّل شکنجه‌های طاقت فرسا، شکیبایی نموده و خدا را با گفتن أَحَد أَحَد می‌ستود.[۳۹۹]

حتی نقل شده که ابوجهل با شکافتن برخی از اعضای بدن بلال و قرار دادن پاره آهن داغ در آن می‌کوشید تا وی را از اسلام منصرف نماید، امّا جز «أحد أحد« که حکایت از ایمان عمیق او به آفریدگار یگانه داشت، چیزی از او نمی‌شنید.

البته بنا بر نظر مشهور، بلال بنده امیه بن خلف (از سران مشرکین و از دشمنǙƠسرسخت پیشوای بزرگ مسلمانان) و مادرش نیز کنیز وی بوده است و چون بلال نزد امیه محبوب تر از سایر غلامان او بود، او را موکّل بتخانه خویش کرده بود. امّا هنگامی که بلال مسلمان شد دور از چشم امیه داخل بتخانه به عبادت خدا اشتغال می‌ورزید تا آنکه امیه از اسلام وی با خبر شد و چون بر ایمان خود پافشاری می‌کرد، به شکنجه او پرداخت و حتی بدن برهنه او را بر خارهای زمین‌های داغ مکه می‌کشید و سنگ داغ بزرگی روی سینه او می‌نهاد و می‌گفت:

«لا تزالُ هکَذا حَتی تمُوت أَوْ تکْفُرَ بِمُحَمَّدٍ وَ تعْبُدَ اللّات وَ الْعُزّی

«به همین حال خواهی بود تا بمیری و یا از خدای محمّد دست برداری و لات و عزّی را پرستش نمایی.»

تا جایی که اثر آن از پوست و گوشت بدن پاکش گذشت و به استخوان رسید، امّا او از اعتقاد قلبی و ایمان استوار خود هیچ گاه دست بر نداشت و پیوسته با گفتن «أحد أحد« به ستایش خدای متعال می‌پرداخت.[۴۰۰]

امام صادق علیه السلام از پدر بزرگوار خود نقل کرده‌اند که حضرت علی علیه السلام فرمودند:

«لا یذُوقُ الْمَرْءُ مِنْ حَقِیقَهِ الْإِیمانِ حَتی یکُونَ فِیهِ ثَلاثُ خِصالٍ: اَلْفِقْهُ فِی الدِّینِ وَ الصَّبْرُ عَلَی الْمَصائِبِ وَ حُسْنُ التقْدِیرِ فِی الْمَعاشِ.»[۴۰۱]

«آدمی حقیقت ایمان را درک نمی‌کند مگر آنکه سه خصلت در او باشد: بصیرت و آگاهی در دین، شکیبایی بر مصیبت‌ها، و اندازه گیری نیکو در زندگی.»

دستیابی به اهداف بلند معنوی و مقاصد بزرگ انسانی تنها در پرتو شکیبایی، پایداری، و تحمّل گرفتاری‌ها میسّر می‌گردد. کمال انسان در گرو صبر و شکیبایی است. در سایه استقامت و شکیبایی علاوه بر آنکه توفیق جهاد با نفس و مبارزه با وسوسه‌های شیطانی امکان پذیر می‌شود، انسان از اطمینان نفس و سکون و آرامش دل نیز برخوردار گشته، خود و محیط پیرامون خود را از امنیت درونی و بیرونی بهره مند می‌سازد.

امام صادق علیه السلام می‌فرمایند:

«برای انسان نزد خداوند درجه‌ای منظور شده که (تنها) با اعمال

نیک نمی‌تواند به آن دست یابد، بلکه خداوند او را به نا ملایمتی در بدن یا تلف شدن مال یا فرزند مبتلا می‌گرداند تا شکیبایی نماید و به آن مقام نایل گردد.»[۴۰۲]

قرب الهی و رضایت و خشنودی خداوند که عالی‌ترین مدارج سعادت و منتهای رستگاری است به مدد تربیت نفس در پرتو عنایات ویژه اولیای الهی حاصل می‌گردد و این خود جز از طریق صبر و پایداری در برابر ناگواری‌ها، تلخ کامی‌ها، و پافشاری برای ترک لذّات نفسانی و تحمّل سختی و مشقت عبادت امکان پذیر نیست. با صبر و پایداری - که از ثمرات بسیار زیاد روحی و معنوی و حتی مادی برخوردار است - اندک اندک می‌توان از چموشی و طغیان نفس کاست و با سیطره بر نفس طغیانگر به مقامات بلند معنوی و انسانی دست یافت.

قسمت دوم آری، پایداری در برابر گناهان سرانجام به تقوای نفس می‌انجامد، شکیبایی در مسیر انجام طاعات و عبادات، آدمی را به انس و الفت به حقّ نائل می‌گرداند، و صبر و بردباری در بلاها ثمره گرانبهای تن دادن به تقدیر حقّ و خشنودی از خواست و اراده خداوند را به دنبال خواهد داشت. و همین ثمرات شگفت انگیز است که اولیای الهی را بیش از سایر مردم در معرض بلا و گرفتاری قرار داده است.

آنان با اینکه از طریق دعا و تضرّع می‌توانند مشکلات را برطرف سازند، بلکه امکان دفع گرفتاری‌ها پیش از وقوع نیز برای آن‌ها وجود دارد، لیکن پایداری در برابر سختی‌ها و تحمّل ناگواری‌ها را - که خواست خداست و خشنودی او در آن است - ترجیح می‌دهند تا علاوه بر درک پاداش‌های بی انتها، به قلّه‌های رفیع کمال و ترقی دست یابند. و البته در کنار شکیبایی، پیوسته با تضرّع و زاری روی به جانب حقّ دارند و از این طریق نیز لحظه به لحظه به او - جلّ جلاله - نزدیک تر می‌گردند.

خلق را بر تو بدخو کند

تا تو را رو جانب آن سو کند

این جفای خلق بر تو در جهان گر بدانی گنج زر آمد مال یکی از بزرگان می‌فرمود: دعایم مستجاب است، حتی روزی با خدای متعال شوخی کردم و حضرتش اجابت نمود.

در عین حال بلا و گرفتاریش بسیار زیاد بود. با آنکه به فقری استخوان سوز و بیماری‌های دشواری مبتلا بود، دم فرو بسته و خدای را بر محنت‌ها و بلاهایش سپاسگزاری بیرون از وصف می‌نمود. روحش شاد و با اولیای خدا محشور باد.

مگر نه این است که پیامبران آسمانی و اولیای الهی همه از برجسته‌ترین نمونه‌های شکیبایان در برابر انبوه ناگواری‌ها و سختی‌ها بودند و در میان آنان اسوه‌هایی از پایداری و صبوری یافت می‌شد که انسان از شکیبایی آنان در برابر حوادث تلخ و مشکلات طاقت فرسا به حیرت می‌افتد؟

در روایات آمده است که حضرت ایوب علیه السلام پیش از آنکه به بلا گرفتار گردد مدت چهل سال در نعمت و رفاه به سر می‌برد. هر روز هزاران سفره بزرگواری می‌گسترد تا مردم از آن بهره مند گردند. علاوه بر آن‌ها که همراه گلّه‌های دام او بودند، بیست هزار اسب نیز داشت. زراعتش آن چنان پر حاصل و فراوان بود که دستور می‌داد همگان از آن برخوردار باشند و هیچ انسان و حیوانی را از آن منع نمی‌کرد. چهار صد غلام داشت که حراست اشتران حضرتش را بر عهده داشتند.

روزی جبرئیل نزد او حاضر شد و عرض کرد: ای ایوب! روزگار راحتی به سر آمد و زمان رنج و سختی فرا رسید، آماده بلا باش! آن جناب فرمود: باکی نیست، و در سایه الطاف بی دریغ الهی به انتظار بلا نشست.

یک روز که از نماز صبح فارغ گردید ناگهان فریاد شبان را شنید که می‌گفت: سیلی از دامن کوهسار فرود آمد و گله گوسفند را به تمامی به دریا برد! لحظه‌ای نگذشت که ساربان از راه رسید و خبر ناگوار هلاکت شتران توسط صاعقه را به او داد. در این میان باغبان نیز او را از نابودی درختان به سبب بروز آفات آگاه نمود. آن بزرگوار این‌ها را می‌شنید و تسبیح خداوند می‌کرد. دیری نپایید که معلّم پسران ایوب با آه جانسوز وارد شد و او را از خبر وحشتناک دیگری آگاه ساخته و عرض کرد: دوازده پسر شما میهمان برادر بزرگ بودند که ناگهان سقف خانه بر سر آنان فرو ریخت و همه هلاک شدند!

ایوب علیه السلام به سجده افتاد و عرض کرد: بار الها! تا تو را دارم از همه چیز برخوردارم. و بدین سان در برابر بلاهای جانکاه، بیماری‌های طاقت فرسا و از دست دادن مال و فرزندان شکیبایی می‌کرد و هر چه جام بلا می‌نوشید، به رضایت دوست خرسند و خشنود بود.[۴۰۳]

جزع و نابردباری نتیجه‌ای جز از دست دادن فرصت و قوای معنوی و جسمانی به همراه نخواهد داشت. باید باور کنیم که با مقدرات نمی‌توان جنگید و آنچه که اراده حق است به وقوع خواهد پیوست. واردات بر ما جدا از اینکه در بسیاری از موارد نتیجه اعمال نادرست ماست، خارج از اختیار ما خواهد بود، امّا با جهت گیری صحیح و برخورد معقول و منطقی و صبر و شکیبایی می‌توان راه خروج از بن بست مشکلات را یافت و با تسلّط بر خویشتن، از بروز آثار منفی آن‌ها جلوگیری نمود.

امیر مؤمنان علیه السلام فرموده‌اند:

«إِنَّکَ إِنْ صَبَرْت جَرَت عَلَیکَ الْمَقادِیرُ وَ أَنْت مَأْجُورٌ وَ إِنْ جَزَعْت جَرَت عَلَیکَ الْمَقادِیرُ وَ أَنْت مَأْزُورٌ.»[۴۰۴]

«اگر شکیبایی ورزی آنچه مقدّر است خواهد شد و پاداش خود را می‌بری، و چنانچه بی تابی کنی (باز هم) آنچه مقدّر است تحقّق می‌یابد و بار بی صبری و وزر ناشکیبایی را (بر دوش) خواهی داشت.»

زندگی مجموعه‌ای از نعمت‌ها و بلاهاست. اصولاً نه وفور نعمت نشانه لطف و کرامت است است و نه کثرت بلا علامت بُعد و نقمت؛ بلا و نعمت دو ابزار آزمایش و دو وسیله سازندگی است. شکر گزاری در برابر نعمت‌ها، و شکیبایی در برابر ناملایمات و بلاها که دو وظیفه بزرگ بندگی است راه کار موفقیت و پیروزی در این آزمایش همگانی و ابزار مناسب برای تهذیب نفس و سازندگی است. همچنان که ناسپاسی و ناشکیبایی، زمینه مناسب برای شکست و نابودی و بستر هموار برای تخریب قوا و ویرانی است.

بسیاری از مفسران و حدیث شناسان از رسول مکرّم اسلام صلی الله علیه وآله نقل کرده‌اند که فرمودند:

«اَلْإِیمانُ نِصْفانِ نِصْفٌ فِی الصَّبْرِ وَ نِصْفٌ فِی الشُّکْرِ.»[۴۰۵]

«ایمان دارای دو بخش است: نیمی در صبر و بخشی در شکر است.»

انسان از قابلیت‌های فراوانی برخوردار است. شکوفا شدن بسیاری از این استعدادها نیازمند تلاش و فعالیت است. بدون کوشش و پایداری هیچ گاه از مزایای گرانبهای آن‌ها بهره مند نخواهد شد. قدرت برخورد سازنده با مشکلات، یکی از همین قابلیت هاست که در وجود هر انسانی به ودیعه گذارده شده، و به اقتضای آن آدمی موظف است نیروهای درونی و بیرونی خود را برای نبرد با موانع راه کمال بسیج نموده، از همه امکانات و قابلیت‌های موجود خویش به شکل مطلوب بهره برداری نماید.

گویا سنت خدا بر این قرار گرفته که برای رشد و تربیت، شکوفا شدن استعدادها، و تعالی روح و روان انسان‌ها، نخست احساس نیاز را در آنان بارور ساخته، موتور حرکت و تلاش و تکاپو را از این طریق در وجود آنان روشن می‌نماید. آنگاه موانع و مشکلات را یکی پس از دیگری در مسیر آنان قرار داده، هر گونه سستی و کسالت و واماندگی را از وجود آن‌ها دور ساخته، روح استقامت و پایداری را در آنان همواره زنده و قدرت صبوری و شکیبایی را پیوسته استحکام می‌بخشد.

درخت رشد یافته بر فراز کوه‌های بلند و همیشه در معرض طوفان و باد و باران را با نهال بلوط غنوده در سایه درختان جنگل و دور از تند بادهای سخت مقایسه کن و بنگر که با وجود ریشه گرفتن نهال هر دو از درخت واحد، آن تا چه اندازه قوی و تناور و این تا چه مقدار ضعیف و کم قدرت است!

و به راستی این درسی است بزرگ برای آنان که اهداف بزرگ و مقاصد عالی را دور از تحمّل رنج و بدون شکیبایی، در زندگی راحت و همراه با عافیت می‌طلبند. مَثَل اینان، مثل جوانی است که برای کوبیدن نقش شیر بر بازویش نزد دلاّک رفته، و به خاطر ضعف و ناتوانی، به هنگام کوبیدن نقش هر عضو، از دلاک درخواست می‌کرد که از نقش آن عضو صرف نظر کرده و شیر را بدون آن عضو نقش نماید!

بر زمین زد سوزن آن دم اوستاد

گفت در عالم کسی را این فتاد؟

شیر بی دم و سر و اِشکم که دید؟

این چنین شیری خدا کی آفرید؟

چون نداری طاقت سوزن زدن از چنین شیر ژیان پس دم مزن هر کس در زندگی خود و اطرافیان خویش تجربه کرده؛ روایات نیز شاهد صادق بر آن است که با هر رنجی گنجی و در پی هر محنتی آسایشی و به دنبال هر اندوهی شادمانی و در کنار هر خاری گلی است که فضای زندگی را لبریز از شادی و سینه درد کشیده را سرشار از احساس راحتی و آرامش می‌سازد. شدّت بلا و لبریز شدن مصیبت و گرفتاری، حکایت از پایان آمدن آن دارد؛ در اوج ناامیدی روزنه‌های امید را به روشنی می‌توان مشاهده کرد، و در پس سیاهی و تاریکی شب، طلیعه سفیدی و روشنی روز را به وضوح می‌توان دید.

« أَلَیسَ الصُّبْحُ بِقَرِیبٍ «.[۴۰۶]

سرگذشت دانشمند چینی را نشنیده‌ای که در دوران نوجوانی به علت آنکه در رشته تحصیلی خود پیشرفتی نداشت، نومید گشته، کتاب‌هایش را به دور افکند، و همزمان با زنی مستمند رو به رو شد که قطعه آهنی را با کوشش زیاد سوهان می‌زد تا از آن سوزنی فراهم آورد؟ مشاهده این تلاش شگفت انگیز آن چنان انقلاب عظیمی در وجودش پدید آورد که در دَم تصمیم گرفت به کلاس درس باز گردد و با عزمی استوار به ادامه تحصیل بپردازد و در پرتو استقامت و شکیبایی در زمره بزرگ‌ترین دانشمندان عصر خویش قرار گرفت.

بسیار اتفاق می‌افتد که فشارهای سخت و ضربات دشوار روزگار بسان جرقه‌ای سبب شعله ور شدن آتش استعداد نهفته‌ای می‌شود که در وجود شخص پنهان است و حتی خود از آن آگاهی ندارد و همین فشار و سختی، عامل شکوفایی و درخشندگی قابلیت‌های درونی وی می‌گردد. گرچه ممکن است در مراحل نخست، به سبب آگاه نبودن از قدرت‌ها و مواهب پنهان درونی، مشکلات و دشواری‌ها را صرفاً به عنوان مانع تلقی کرده و از وجود آن‌ها ناخرسند باشد لیکن باید بدانیم که خدای مهربان از هر رفیق شفیقی مهربان تر و از هر پدر و مادر مهربانی دلسوزتر است و او جلّ جلاله که عالم و حکیم و قادر است مصلحت حقیقی ما را از هر کس حتی از خود ما بهتر می‌داند و بنا بر لطف و مرحمت بی دریغ خود همان را مقدّر می‌فرماید.

در کلمات قدسی آمده است:

«مَنْ لَمْ یرْضَ بِقَضائِی وَ لَمْ یصْبِرْ عَلی بَلائِی وَ لَمْ یشْکُرْ نَعْمائِی فَلْیتخِذْ رَبّاً سِوائِی!

مَنْ أَصْبَحَ حَزِیناً عَلَی الدُّنْیا فَقَدْ أَصْبَحَ ساخِطاً عَلَی، مَنْ تواضَعَ لِغَنِی ّ لِأَجْلِ غِناهُ ذَهَبَ ثُلُثا دِینِهِ.

یابْنَ آدَمَ! ما مِنْ یوْمٍ جَدِیدٍ إِلّا وَ یأْتی فِیهِ إِلَیکَ مِنْ عِنْدِی رِزْقُکَ وَ ما مِنْ لَیلَهٍ جَدِیدَهٍ إِلّا وَ یأْتی إِلَی الْمَلائِکَهُ مِنْ عِنْدِکَ بِعَمَلٍ قَبِیحٍ ؛ خَیرِی إِلَیکَ نازِلٌ وَ شَرُّکَ إِلَی صاعِدٌ...

یابْنَ آدَمَ! اِعْمَلْ بِما أَمَرْتکَ وَ انْتهِ عَمَّا نَهَیتکَ أَجْعَلْکَ حَیاً لا تمُوت أَبَداً...»[۴۰۷]

«کسی که از تقدیر و حکم من خشنود نیست و بر بلایم شکیبایی نمی‌کند و در برابر نعمت‌هایم سپاسگزاری نمی‌نماید، پروردگاری غیر از من برگزیند!

کسی که برای دنیا محزون گردد به یقین با دشمنی با من صبح کرده است و کسی که برای ثروتمندی به جهت دارایی او تواضع نماید دو سوّم دین خود را از دست داده است.

ای فرزند آدم! هر روز رزق و روزیت از جانب من به تو می‌رسد و هر شب فرشتگان من اعمال ناپسند تو را نزد من می‌آورند! پیوسته خیر من به سوی تو سرازیر، و بدی تو به جانب من متصاعد است!

ای فرزند آدم! به آنچه تو را امر کرده‌ام عمل کن و از آنچه تو را نهی نموده‌ام بپرهیز تا تو را آنچنان زنده قرار دهم که هیچ گاه مرگ و نیستی به سراغ تو نیاید.»

ناگفته نماند سپاسگزاری آنگاه از ارزش واقعی برخوردار بوده، عامل رشد و تقرّب می‌گردد که از آگاهی، قدردانی و اقرار به نعمت سرچشمه گرفته باشد. چه بسا حمد و ثنایی که به حسب ظاهر قدردانی و سپاسگزاری، و در واقع شِکوه و اعتراض و شکایت است! حقیر خود برایم اتفاق افتاد که به هنگام گرفتاری، خداوند متعال را شکر کرده، حمد و ثنای او بر زبان خویش جاری کردم، امّا پس از ملاقات با بزرگی بدون آنکه از کار خود سخنی بگویم برایم روشن نمود که شکرگزاری و حمد و ثنایم در واقع نِق زدن و حاکی از ناخرسندی درونی از گرفتاری‌ها بوده است.

اقسام صبر

صبر و شکیبایی نیز مانند بسیاری از مفاهیم اخلاقی دارای اقسام گوناگون و مراتب مختلف است و پاداش آن نیز به تناسب درجات آن متفاوت می‌باشد.

اشاره به برخی از اقسام صبر پایان بخش این مبحث خواهد بود:

شکیبایی بر طاعت، و پایداری در برابر مشکلاتی که در راه انجام آن وجود دارد.

صبر بر خودداری از نافرمانی خداوند، و مقاومت در برابر تلخی ترک گناه.

شکیبایی در برابر مصیبت، و ایستادگی در برخورد با حوادث ناگوار، همراه با حفظ تعادل و دور از خود باختگی، جزع و فزع و فرو ریختن تعادل روحی.

در روایات معصومین علیهم السلام بر این سه قسم که از مهم‌ترین و مشهورترین اقسام صبر محسوب می‌شود تأکید فراوان شده است.

حضرت علی علیه السلام به نقل از رسول خدا صلی الله علیه وآله می‌فرمایند:

«الصَّبْرُ ثَلاثَهٌ: صَبْرٌ عِنْدَ الْمُصِیبَهِ وَ صَبْرٌ عَلَی الطَّاعَهِ وَ صَبْرٌ عَنِ الْمَعْصِیهِ...»[۴۰۸]

«صبر بر سه قسم است: شکیبایی هنگام مصیبت، پایداری بر اطاعت و صبر بر خودداری از گناه.» امام باقر علیه السلام می‌فرمایند:

«الصَّبْرُ صَبْرانِ: صَبْرٌ عَلَی الْبَلاءِ، حَسَنٌ جَمِیلٌ، وَ أَفْضَلُ الصَّبْرَینِ الْوَرَعُ عَنِ الْمَحارِمِ.»[۴۰۹]

«صبر دو گونه است: شکیبایی بر بلا که نیکو و زیباست، ولی برترین صبر خودداری از محرمات است.»

شکیبایی در میدان جهاد که نوعی شجاعت است.

صبر به هنگام شعله ور شدن آتش غضب که نوعی حلم است و در قرآن و روایات به «کظم غیظ« از آن یاد شده است.

شکیبایی در برابر شهوات حیوانی که عفّت نام گرفته است.

پایداری بر پوشاندن راز و کتمان سرّ.

شکیبایی در برابر سوء خُلق مردم و تحمّل آزار دیگران.

استقامت بر تنهایی و کناره گیری از نا اهلان.

پایداری در برابر هوی و هوس و امیال نفسانی.

ضبط نفس و خویشتن داری در برابر فراوانی نعمت‌ها و مراقبت از مغرور شدن به عافیت و نعمت‌ها و فرو رفتن در ناز و نعمت.

شکیبایی بر نگهداری زبان و پرهیز از گفتار بیهوده و سخن ناروا.

برای صبر درجات و مراتب بلندِ دیگری هست که جز اهل معرفت و اولیای الهی بدان دست نیابند.

رضا

رضا در مقابل سخط است و منظور از آن عبارت از خشنودی نسبت به پروردگار متعال و مقدّرات او در باطن و ظاهر و ترک اعتراض در گفتار و رفتار نسبت به آنچه خداوند مقرّر داشته می‌باشد.

کسی که به خدا ایمان آورده و او را عالم و حکیم می‌داند به نیکی درک کرده که رویدادهای تلخ و حوادث ناگوار زندگی هیچ یک لغو و بیهوده و از سرِ اتفاق پدید نیامده، بلکه همه بر اساس مصلحت و حکمت، و در راستای افاضه فیض و رشد و تعالی صورت می‌پذیرد. به همین جهت در همه حال به قضا و قدر الهی خشنود و از مقدرات خداوند گرچه بر خلاف میل نفسانی و خواسته‌های وی باشد راضی است و هیچ گاه گفتار و رفتاری که مفهوم عدم رضایت از آن استشمام شود از او ظاهر نمی‌گردد.

مؤمن حوادث تلخ زندگی و طوفان‌های شدید بلا و گرفتاری را بسان داروی قوی و مؤثری می‌داند که حجاب‌های تیره و موانع تاریک کمال و رستگاری[۴۱۰]را از جای کنده و سبب تنبّه، تذکّر و بیداری، و عامل تطهیر قلب و تهذیب روح و روان آدمی می‌گردد. او معتقد است که در عالم خلقت و نظام هستی هر چیز جایگاه ویژه و حدّ و اندازه مخصوصی دارد و فقدان این تفاوت‌ها یا بر هم خوردن حدّ و مرز طبیعی هر یک از موجودات، موجب اختلال عظیم در نظام جامعه می‌گردد.

رضا از آثار گرانقدر ایمان و از لوازم پر ارزش محبت پروردگار متعال است. کسی که به این منزلت بلند دست یابد پیوسته در لذّت و بهجت و سرور و راحتی به سر برده، و هر چه را که به نوعی منتسب به محبوب باشد زیبا می‌بیند، زیرا فقر و غنا، راحتی و سختی، عزّت و ذلّت، تندرستی و بیماری و مرگ و زندگی را از سوی دوست می‌داند و به همین جهت همه در نزد او یکسان خواهد بود. محبّت حضرت حقّ در دل و جان و روح و روان او رسوخ کرده و باور دارد که خداوند دوستی مهربان است و هیچ کاری را بدون مصلحت و حکمت انجام نمی‌دهد، لذا به فعل و اراده حقّ - جلّ و علا - عشق می‌ورزد.

امام صادق علیه السلام می‌فرمایند:

«اَلرَّوْحُ وَ الرَّاحَهُ فِی الرِّضا وَ الْیقِینِ، وَ الْهَمُّ وَ الْحُزْنُ فِی الشَّکِ ّ وَ السَّخَطِ.»[۴۱۱]

«نشاط و آسایش در رضا و یقین است، و غم و اندوه در شک و ناخرسندی است.»

امام رضا علیه السلام می‌فرمایند:

«در یکی از جنگ‌ها گروهی را به حضور رسول خدا صلی الله علیه وآله بردند. پرسیدند: اینان کیستند؟ عرض شد: ای رسول خدا! اینان مؤمن اند. سؤال کردند: ایمان شما در چه پایه است؟ پاسخ دادند: شکیبایی به هنگام گرفتاری، سپاس گزاری در زمان نعمت، و رضا و خشنودی نسبت به قضای الهی (در همه حال). آن حضرت فرمودند:

«حُلَماءُ عُلَماءُ کادُوا مِنَ الْفِقْهِ أَنْ یکُونُوا أَنْبِیاءَ، إِنْ کُنْتمْ کَما تصِفُونَ فَلا تبْنُوا ما لا تسْکُنُونَ وَ لا تجْمَعُوا ما لا تأْکُلُونَ وَ اتقُوا اللَّهَ الَّذِی إِلَیهِ ترْجَعُونَ.»[۴۱۲]

«اینان خویشتن داران و عالمانی هستند که از کثرت آگاهی در دین نزدیک است از پیامبران باشند! اگر چنانید که بیان می‌کنید، آنچه را که در آن سکونت نمی‌کنید نسازید، و آنچه را که نمی‌خورید جمع نکنید و از خدایی که به سویش بازگشت خواهید کرد پروا نمایید.»

امام صادق علیه السلام می‌فرمایند:

«امام حسن علیه السلام با عبد اللَّه بن جعفر ملاقات کرده، فرمودند: ای عبد اللَّه! چگونه انسان مؤمن شمرده شود با آنکه از قسمت مقدّر خود ناراضی است و منزلت خویش را پایین می‌آورد در صورتی که حاکم بر او خداوند است؟! من برای کسی که جز رضای الهی در دلش خطور نکند ضامنم که اگر به درگاه خداوند دعا کند مستجاب گردد.»[۴۱۳]

ناخرسندی و به دیده اعتراض به خداوند و مقدّرات او نگریستن کجا، و توحید و ایمان و رضایت به اراده و فعل حق تعالی کجا؟ آن، خشم و سخط پروردگار را به همراه دارد و این، خشنودی و رضایت و لطف و مرحمت او - جلّ و علا - را به ارمغان می‌آورد. بنده عاجز و حقیر و جاهل به حکمت‌ها و مصلحت‌ها و بی خبر از اسرار قضا و قدر الهی را نه عقلاً و نه شرعاً و نه اخلاقاً و عرفاً شایسته نیست که از ورای هزاران حجاب و از پشت دیوارهای بلند عجز و جهل، به اعتراض بر افعال خداوند خالق حکیم و انکار اراده قادر علیم برخیزد!

بنده همان به که ز تقصیر خویش عذر به درگاه خدا آورد امام بزرگوار حضرت رضا علیه السلام از پدران ارجمند خویش نقل می‌کنند که رسول مکرّم خدا صلی الله علیه وآله فرمودند:

«خداوند بزرگ می‌فرماید:

«مَنْ لَمْ یرْضَ بِقَضائِی وَ لَمْ یؤْمِنْ بِقَدَرِی فَلْیلْتمِسْ إِلَهاً غَیرِی.»[۴۱۴]

«هر کس به قضای من خشنود نباشد و به مقدّرات من ایمان نیاورد خدایی غیر از من بجوید!» پاسخی دندان شکن به افراد کم ظرفیت و کسانی است که حقیقتاً راه ایمان نپیموده و از مزایای معرفت - که خرسندی و خشنودی از قضا و قدر الهی از برترین آن هاست - بی بهره مانده‌اند.

امام صادق علیه السلام می‌فرمایند:

«صفت رضا آن است که از هر امر خوشایند و ناخوشایند خشنود باشی، رضا پرتو نور معرفت است؛... رضا اسمی است که همه معانی عبودیت در آن گرد آمده است...»[۴۱۵]

از برخی دیگر از روایات نیز چنین به دست می‌آید که خشنودی از اراده و فعل خداوند، بالاترین عبادت است.

امام صادق علیه السلام فرموده‌اند:

«رَأْسُ طاعَهِ اللَّهِ الرِّضا بِما صَنَعَ اللَّهُ فِیما أَحَبَّ الْعَبْدُ وَ فِیما کَرِهَ، وَ لَمْ یصْنَعِ اللَّهُ بِعَبْدٍ شَیئاً إِلّا وَ هُوَ خَیرٌ لَهُ.»[۴۱۶]

«تاج بندگی خداوند، رضایت و خشنودی به چیزی است که خدا در امور مورد علاقه بنده و امور ناخوشنایند وی انجام داده است. (و به راستی که) خداوند در باره بنده خود جز به خیر و مصلحت او کاری انجام نداده است.»

همچنین در حدیث آمده است:

«خداوند در بهشت بر مؤمنان تجلّی می‌کند و به آنان می‌فرماید: از من سؤال کنید (و هر چه دوست دارید درخواست نمایید) عرض می‌کنند: پروردگارا! رضایت و خوشنودی تو را خواهانیم.»[۴۱۷]

حتی پس از تجلّی خداوند که بالاترین مرتبه الطاف الهی است، رضایت و خوشنودی او را در خواست می‌کنند و این خود نشانی روشن بر فضیلت و برتری رضا نسبت به سایر مراتب کمال است. همچنان که رضایت آدمی از قضا و قدر الهی و فعل و اراده خداوند نشانی واضح بر خشنودی خدا از وی می‌باشد.

در روایات آمده است که بنی اسرائیل به حضرت موسی علیه السلام عرض کردند: از خدا درخواست کن که بیان فرماید: چه کنیم تا به سبب آن از ما خشنود گردد؟ حضرتش عرض کرد: خداوندا! شنیدی آنچه را اینان گفتند؛ خطاب آمد:

«ای موسی! به ایشان بگو از من راضی شوید تا من از شما خشنود گردم.»[۴۱۸]

از سوی دیگر تن ندادن به قضای الهی و ناخرسند بودن از اراده و خواست او می‌تواند دلیلی روشن بر خشنود نبودن خدا از انسان بوده و در نهایت به بغض و کفر آدمی بیانجامد.

حضرت علی علیه السلام می‌فرمایند:

«مَنْ لَمْ یرْضَ بِالْقَضاءِ دَخَلَ الْکُفْرُ دِینَهُ.»[۴۱۹]

«کسی که به قضای الهی راضی نباشد، کفر در دینش راه یابد!»

تسلیم

تسلیم عبارت است از خضوع و انقیاد کامل در برابر اوامر، نواهی و قضا و قدر الهی، و پرهیز از پندار، گفتار و هر حرکتی که شایبه اعتراض نسبت به خداوند داشته باشد؛ و این مرتبه رفیعی است که جز در پرتو نیل به مقام بلند رضا حاصل نمی‌گردد.

تسلیم روح ایمان، خمیر مایه سعادت و رستگاری، از آثار گران بهای یقین و ثمره دین و دینداری است. چرا که سرچشمه پیدایش هر صفت متعالی در درون جان آدمی جز اعتقاد صحیح، نیت پاک و عمل خالص چیزی نیست، و این هر سه قوام بخش پایه‌های تسلیم اند.

امیر مؤمنان علیه السلام می‌فرمایند:

«اَلدِّینُ شَجَرَهٌ أَصْلُهَا التسْلِیمُ وَ الرِّضا.»[۴۲۰]

«دین درختی است که ریشه آن تسلیم و رضاست.»

گرچه روح استقلال طلبی و اندیشه استقلال خواهی از یک سو و عدم مصونیت انسان از خطا و انحراف از سوی دیگر و اشتراک انسان با سایر مردم در این رابطه، مانع بزرگ آدمی از تسلیم بی قید و شرط در برابر دیگران است و عقل و خرد و شرع اقدس نیز انسان را از پیروی بی چون و چرای سایرین برحذر می‌دارند، لیکن تسلیم نشدن در برابر خداوند عالم حکیم و پیامبرانی که تنها از او سخن می‌گویند و جز به فرمان او گام بر نمی‌دارند - و در فرمانشان شایبه کم‌ترین انحراف و خطا وجود ندارد، و راه رستگاری جز تسلیم در برابر آنان نیست - دور از خرد و پیمودن راه شقاوت و گام نهادن در مسیر گمراهی است.

خردمند حقیقی کسی است که با درک این واقعیت، خواست و اراده خدا را گردن نهد و در گرفتاری و آسایش، تندرستی و بیماری، نیازمندی و بی نیازی، و خوشی و ناخوشی صبور، تسلیم و شاکر بوده، چون و چرایی نداشته باشد.

امام باقر علیه السلام می‌فرمایند:

«اَلْعَبْدُ بَینَ ثَلاثَهٍ: بَلاءٌ وَ قَضاءٌ وَ نِعْمَهٌ؛ فَعَلَیهِ فِی الْبَلاءِ مِنَ اللَّهِ الصَّبْرُ فَرِیضَهٌ وَ عَلَیهِ فِی الْقَضاءِ مِنَ اللَّهِ التسْلِیمُ فَرِیضَهٌ وَ عَلَیهِ فِی النِّعْمَهِ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ الشُّکْرُ فَرِیضَهٌ.»[۴۲۱]

«انسان (در همه حال) بین سه چیز قرار گرفته است: بلا و گرفتاری، قضا و حکم الهی، و نعمت و آسایش. وظیفه حتمی او در بلاها و گرفتاری‌ها شکیبایی؛ در برابر قضای الهی تسلیم، و در هنگام سرازیر شدن نعمت‌های خداوند، سپاس گزاری است.»

انسان همچنان که در هنگام بیماری، در برابر پزشک حاذق - و مورد اعتمادی که از درد و داروی او به نیکی آگاهی داشته و به تمام لوازم و عوارض آن واقف است - بدون چون و چرا با اراده و اختیار خود تسلیم او می‌گردد، بر اساس عقل و علم و به اقتضای نیاز و مصلحت لازم است در برابر اوامر و نواهی و اراده و فعل الهی سر تسلیم فرود آورده، تکبّر و انانیت را کنار گذارد.

پیامبر خدا صلی الله علیه وآله می‌فرمایند:

«یا عِبادَ اللَّهِ! أَنْتمْ کَالْمَرْضَی وَ رَبُّ الْعالَمِینَ کَالطَّبِیبِ، فَصَلاحُ الْمَرْضَی فِی ما یعْلَمُهُ الطَّبِیبُ وَ یدَبِّرُهُ (تدْبِیرِهِ) بِهِ، لا فِیما یشْتهِیهِ الْمَرِیضُ وَ یقْترِحُهُ، أَلا فَسَلِّمُوا لِلَّهِ أَمْرَهُ تکُونُوا مِنَ الْفائِزِینَ.»[۴۲۲]

«ای بندگان خدا! شما همانند بیماران و پروردگار عالمیان بسان پزشک است، خیر و صلاح بیمار در چیزی است که طبیب می‌داند و تدبیر می‌کند، نه در چیزی که مریض میل دارد و آن را بر می‌گزیند. پس تسلیم امر الهی باشید تا از رستگاران شوید.»

امام سجّاد علیه السلام می‌فرمایند:

«... إِنَّ الْمَراتبَ الرَّفِیعَهَ لا تنالُ إِلّا بِالتسْلِیمِ لِلَّهِ جَلَّ ثَناؤُهُ وَ ترْکِ الْإقْتراحِ عَلَیهِ وَ الرِّضا بِما یدَبِّرُ بِهِمْ [ بِهِ ].»

«به راستی مراتب بلند (و رسیدن به قلّه کمال) جز با تسلیم شدن در برابر خداوند بزرگ، و ترک برگزیدن رأی و خواهش خود بر حضرت او، و خشنودی از تدبیرش به دست نخواهد آمد.»

سپس در ادامه می‌افزایند:

«حقیقتاً اولیای خدا بر محنت‌ها و ناگواری‌ها آنچنان شکیبایی کردند که دیگران از آن ناتوان بودند. خداوند بزرگ نیز پاداش آنان را بر آورده شدن همه درخواست‌های ایشان قرار داد، با این حال آن‌ها جز آنچه را که خدا برایشان می‌خواهد نمی خواهند.»[۴۲۳]

کسی که در اثر عنایات حقّ و مجاهده و صبر و توسل به دامن اولیای الهی، قلّه‌های بلند ایمان را فتح کرده و به مرتبه رفیع تسلیم نائل گشته، در برابر حضرت حقّ اراده‌ای ندارد و میل و خواست خویش را در اراده جناب او فانی ساخته و می‌داند آنچه را حضرتش اراده کند، چه او بخواهد یا نخواهد، همان تحقّق می‌پذیرد.

امیر مؤمنان علیه السلام می‌فرمایند: خدای بزرگ به حضرت داود علیه السلام وحی فرستاد: ای داود!

«ترِیدُ وَ أُرِیدُ وَ لا یکُونُ إِلّا ما أُرِیدُ فَإِنْ أَسْلَمْت لِما أُرِیدُ أَعْطَیتکَ ما ترِیدُ وَ إِنْ لَمْ تسْلَمْ لِما أُرِیدُ أَتعَبْتکَ فِیما ترِیدُ ثُمَّ لا یکُونُ إِلّا ما أُرِیدُ.»[۴۲۴]

«تو اراده نمایی، من نیز اراده می‌کنم، و جز اراده من تحقّق نمی‌پذیرد. چنانچه به خواست من تن دهی، آنچه را اراده می‌نمایی به تو عطا می‌کنم و اگر به خواست من سر تسلیم نگذاری تو را در آنچه خواهی به زحمت می‌افکنم، آنگاه نیز جز خواسته من محقّق نمی‌گردد.»

اسلام جز تسلیم نیست و هر کس به اندازه‌ای که از روح تسلیم برخوردار شده - و از نقطه مقابل آن که خود محوری و استکبار است دور گشته - از روح اسلام بهره مند خواهد بود.

امیر مؤمنان علیه السلام می‌فرمایند:

«اسلام را چنان توصیف نمایم که کسی پیش از من توصیف نکرده و پس از من نیز توصیف ننماید؛ به راستی اسلام همان تسلیم و تسلیم همان یقین و یقین همان باور کردن و باور همان اعتراف و اعتراف همان عمل و عمل همان بجا آوردن است.»[۴۲۵]

ناگفته نماند: جایگاه ویژه حضرات معصومین علیهم السلام نسبت به خداوند متعال ایجاب می‌کند که تسلیم در برابر آن بزرگواران نیز - که در حقیقت تسلیم در برابر خدا و به فرمان او است - واجب و به عنوان یک عمل خردمندانه، در زمره تکالیف مهم شرعی محسوب گردد.[۴۲۶]

امام رضا علیه السلام می‌فرمایند:

«إِنَّ الْعِبادَهَ عَلی سَبْعِینَ وَجْهاً فَتسْعَهٌ وَ سِتونَ مِنْها فِی الرِّضا وَ التسْلِیمِ للَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِأُولِی الْأَمْرِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِمْ.»[۴۲۷]

«به راستی عبادت هفتاد گونه است: شصت و نه گونه آن در رضا و تسلیم نسبت به خدای بزرگ و پیامبر صلی الله علیه وآله و والیان امر (جانشینان معصوم) علیهم السلام می‌باشد.»

توکّل
توضیح

انسان به تناسب برخورداری از قوّت ایمان، ارتفاع یقین و عمق باورهای قلبی، به تدریج از سطح اندیشه بلند، افق فکر گسترده، عظمت و بزرگی روح و سعه صدر و گشادگی بیشتر سینه بهره مند گشته، به ضعف خود و ناتوانی دیگران - هرچند به حسب ظاهر قوی و دارای عظمت باشند - بیشتر پی خواهد برد.

لازمه طبیعی این رشد و آگاهی، سلب اعتماد حقیقی از غیر خدا و تکیه کردن بر ذات پاک خداوندی است که منبع فیض همه نیروها و سرچشمه فیاض همه قدرت هاست. مؤمن هرچه می‌خواهد و هر چه می‌طلبد، تنها از ذات پاک پروردگار درخواست می‌کند و تکیه گاهش در همه حال خدای قادر عالم حکیم است و تنها بر او توکّل می‌نماید.

مفهوم توکّل

توکّل از ماده وکالت و از دیدگاه قرآن و حدیث، اعتماد و تکیه کردن بر خدا، و ولی و وکیل خود قرار دادن اوست. توکّل آن است که انسان در همه کارهای خود خداوند را وکیل خویش ساخته، به او تکیه و اعتماد نماید و چون سرچشمه همه قدرت‌ها خداست، تنها او را مؤثر بداند.

توکّل ثمره توحید افعالی است، زیرا هنگامی که انسان به مرحله‌ای از رشد معنوی ارتقا می‌یابد که تحقّق هر پدیده‌ای را در جهان هستی مرتبط با اراده آفریدگار هستی می‌بیند، طبعاً امید خویش را از خود و دیگران منقطع ساخته، تنها بر او - جلّ و علا - تکیه و اعتماد خواهد کرد.

نقطه مقابل توکّل بر خدا، اعتماد و تکیه کردن بر غیر او و وابسته بودن به دیگری و در نهایت، از دست دادن استقلال خویشتن است. بنا براین مفهوم توکّل این نیست که انسان از تلاش و کوشش دست کشیده، خود را به صورت کالای مصرفی درآورد، بلکه شخص متوکّل با اتکا به لطف قادر متعال و استمداد از فیاض لا یزال در همه امور تلاش می‌کند، لیکن حتی در مواردی که توانایی انجام کاری را دارد، خویشتن را از الطاف بی کران خداوند منّان بی نیاز ندانسته، به توانایی خویش تکیه نمی‌کند و هر قدرتی را از جانب او می‌داند.

رسول مکرّم اسلام صلی الله علیه وآله از جبرئیل امین پرسیدند: توکّل چیست؟ پاسخ داد:

«اَلْعِلْمُ بِأَنَّ الْمَخْلُوقَ لا یضُرُّ وَ لا ینْفَعُ وَ لا یعْطِی وَ لا یمْنَعُ وَ اسْتعْمالُ الْیأْسِ مِنَ الْخَلْقِ، فَإِذَا کَانَ الْعَبْدُ کَذَلِکَ لَمْ یعْمَلْ لِأَحَدٍ سِوَی اللَّهِ وَ لَمْ یرْجُ وَ لَمْ یخَفْ سِوَی اللَّهِ وَ لَمْ یطْمَعْ فِی أَحَدٍ سِوَی اللَّهِ فَهَذَا هُوَ التوَکُّلُ.»[۴۲۸]

«دانستن این واقعیت که مخلوق (بدون اراده حق تعالی) نه ضرر می‌رساند و نه سود، نه عطا می‌کند و نه محروم می‌سازد و (از درون و در عمل) از خلق مأیوس بودن (و چشم امید به خالق دوختن) است. هنگامی که بنده‌ای چنین شد، جز برای خدا کار نمی‌کند و به غیر او امید نداشته، و از غیر او پروا ندارد و جز به او به هیچ کس طمعی نداشته و دل نمی‌بندد. این (حقیقت و روحِ) توکّل است.»

طبیعت توکیل تا زمانی که از شرایط جامع و کامل برخوردار نباشد توأم با نگرانی و همراه با سوء ظنِ ّ موکّل نسبت به وکیل است. زیرا احتمال مرگ وکیل یا خیانت او زمینه نگرانی موکّل را افزایش داده، فکر او را نسبت به اصل توکیل متزلزل می‌سازد؛ همچنان که احتمالِ دارا نبودنِ علم، قدرت، تدبیر، حاکمیت و دلسوزی کافی، موکل را نسبت به انجام بی عیب و نقص کاری که به وکیل واگذار کرده، نامطمئن خواهد ساخت.

موکّل دوست دارد از ادامه حیات وکیل مطمئن باشد، او را از علم و آگاهی لازم نسبت به ابعاد مختلف نیازهایش برخوردار ببیند، شاهد قدرت کافی در او برای انجام کار مورد نظرش باشد، او را از هر گونه عیب و عجز و ناتوانی که موجب تزلزل فکر وی می‌شود مبرّا بداند، و از حاکمیت، امانت داری، دلسوزی، تدبیر و اداره نیکوی همه امور در دست با کفایت او خاطر جمع باشد.

بی تردید این خواسته‌های موکّلان بلکه فوق آن در حدّ اعلا و برتر از فکر هر خردمند و بالاتر از اندیشه هر صاحب اندیشه‌ای در ذات پاک خداوندی که حاکمیت و قدرت و علم و بی نیازی و سایر صفات نیکو همه از آنِ اوست موجود است؛ دیگران هر چه دارند از او دارند و تنها تکیه گاه تزلزل ناپذیر و اطمینان بخشی که از هر عیب و نقصی مبرّا است، ذات پاک اوست. مدد گرفتن از غیر او زیبنده نیست و هیچ کس جز او شایسته وکالت نخواهد بود.

توکّل بر خدا آدمی را از دلدادگی و وابستگی به غیر که سرچشمه ذلّت و بردگی است رها ساخته، به او آزادگی و اعتماد به نفس می‌بخشد. کسی که دارای روح توکّل است هیچ گاه دچار یأس و نومیدی نگشته، در برابر مشکلات و سختی‌های زندگی احساس ضعف و واماندگی نمی‌کند، و همین فرهنگ و اعتقاد و احساس متعالی است که قدرت روحی او را افزایش داده، بر همه موانع و مشکلات پیروز می‌گرداند.

قرآن و توکّل

در قرآن علاوه بر مواردی که خداوند بهترین وکیل معرفی شده، بیش از چهل مورد از توکّل سخن به میان آمده که نشان از اهتمام شرع مقدس به این صفت متعالی دارد.

« وَ عَلَی اللَّهِ فَلْیتوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ «.[۴۲۹]

«مؤمنان باید تنها بر خدا توکّل کنند.»

توکّل ثمره جدایی ناپذیر ایمان است، زیرا مؤمن در همه حال پروردگار متعال را بر هر چیز قادر و توانا می‌داند و هر مشکلی را در برابر اراده بی منازع او سهل و آسان می‌شمارد و به همین جهت تنها به او دل می‌بندد و جز به او تکیه نمی‌کند. خداوند بزرگ نیز به مؤمنان فرمان می‌دهد که از همه مخلوقات چشم پوشیده، تنها به ذات بی انتهای او چشم بدوزند و جز بر او اعتماد و توکّل ننمایند.

« ... فَإِذا عَزَمْت فَتوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ الْمُتوَکِّلِینَ «.[۴۳۰] «هنگامی که (بر کاری) تصمیم می‌گیری بر خدا توکل کن که خداوند توکّل کنندگان را دوست می‌دارد.»

هیچ کس - حتی شخصیت بزرگواری همانند رسول مکرّم اسلام صلی الله علیه وآله - از خداوند بی نیاز نیست به همین جهت خداوند مهربان از آن بزرگوار نیز می‌خواهد که در همه حال حتی هنگام تصمیم نهایی که همه چیز فراهم است بر خدا توکّل کرده، جز بر قدرت لا یزال او اعتماد ننماید. این است که مؤمن زیرک هیچ گاه به فراهم بودن اسباب و وسایل عادی فریفته نشده، همواره از قدرت بی پایان پروردگار خود استمداد می‌جوید.

« وَ قالَ لِلَّذِی ظَنَّ أَنَّهُ ناجٍ مِنْهُمَا اذْکُرْنِی عِنْدَ رَبِّکَ فَأَنْساهُ الشَّیطانُ ذِکْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِی السِّجْنِ بِضْعَ سِنِینَ «.[۴۳۱]

»(یوسف علیه السلام) به یکی از آن دو نفر که می‌پنداشت (از زندان) رها می‌شود فرمود:

مرا نزد بزرگ خود یادآور ؛ شیطان یادآوری آقایش را از یاد او برد، در نتیجه چند سالی در زندان ماند.»

حضرت یوسف با همه منزلتی که داشت تنها یک لحظه دچار غفلت شده، برای نجات خود به غیر خدا متوسّل گشت. گر چه این نوع غفلت در مورد افراد عادی قابل گذشت است، لیکن در افراد برجسته که مراتب بلند ایمان را پشت سر نهاده، به مقامات رفیع معنوی دست یافته‌اند قابل اغماض نیست، و این هشدار بزرگی است برای مؤمنان و موحّدان که هیچ گاه به دیگران امیدوار نبوده، به غیر خدا تکیه ننمایند.

امام صادق علیه السلام در ذیل آیه شریفه فرموده‌اند:

«خداوند به حضرت یوسف وحی فرستاد که: چه کسی آن خواب را به تو نمایان ساخت؟ عرض کرد: تو ای پروردگار من؛ فرمود: چه کسی مهر تو را آن چنان در دل پدر افکند؟ عرضه داشت: تو ای پروردگار من! پرسید: چه کسی قافله راه مصر را سراغ تو فرستاد؟ پاسخ داد: تو ای پروردگارم! سؤال نمود: چه کسی آن دعا را به تو آموخت تا از چاه رها گردی؟ جواب داد: تو ای پروردگار من؛ فرمود: چه کسی راه نجات از مکر و حیله زلیخا را برای تو فراهم نمود؟ عرض کرد: پروردگارا تو؛ پرسید: چه کسی آن طفل را به نفع تو به سخن درآورد؟ پاسخ داد: تو ای پروردگار من! فرمود: چه کسی مکر و حیله همسر عزیز و زنان مصری را از تو دور ساخت؟ عرض کرد: تو ای پروردگارم؛ سؤال نمود: چه کسی تأویل خواب را به تو الهام کرد؟ جواب داد: پروردگارا تو؛ خداوند فرمود: چگونه به دیگری پناه بردی و به من پناهنده نشدی و از من درخواست نکردی تا از زندان نجاتت دهم و به یکی از بندگانم پناهنده و امیدوار گشتی تا او نزد بنده دیگری که در اختیار من است از تو یادآوری کند؟! اینک باید چند سال دیگر در زندان بمانی.»[۴۳۲]

« إِنَّهُ لَیسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَی الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَلی رَبِّهِمْ یتوَکَّلُونَ «.[۴۳۳]

«بدون شک شیطان را بر کسانی که ایمان آورده و بر پروردگارشان توکّل می‌کنند تسلطی نیست.»

پایداری و مقاومت در برابر وسوسه‌های شیطانی و مصونیت در برابر فریب‌ها و نیرنگ‌های رنگارنگ آن مطرود دور از رحمت خدا و در امان ماندن از نفوذ شیطنت آمیز آن ملعون جز در پرتو ایمان و توکّل امکان پذیر نخواهد بود.

امام صادق علیه السلام می‌فرمایند: ابلیس گفته است:

«بر پنج کس تسلط ندارم ولی سایر مردم در قبضه (وسوسه‌ها و نقشه‌های) من هستند: کسی که با نیت پاک به (دامن کبریایی) خداوند چنگ بزند و در همه امور به او تکیه کند؛ هر که شب و روز به تسبیح خدا زیاد بپردازد ؛ کسی که آنچه را برای خود می‌خواهد برای برادران مؤمن خود بخواهد؛ آنکه هنگام مصیبت جزع نکند؛ کسی که به آنچه خداوند روزیش کرده راضی باشد و غم روزی نخورد.»[۴۳۴]

« وَ مَنْ یتوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِکُلِ ّ شَی ءٍ قَدْراً «.[۴۳۵]

«هر کس بر خدا توکّل کند خداوند برایش کافی است. خدا اراده و فرمان خود را به انجام می‌رساند، بدون شک برای هر چیزی اندازه‌ای مقرّر کرده است.»

فرمان خداوندی که قادر مطلق است و همه چیز و همه کس در قبضه قدرت اوست، در همه موجودات نافذ است و اراده اش بدون کم‌ترین وقفه به انجام خواهد رسید، بنا براین کسی که بر او توکّل کرده، کار خویش را به او واگذار نماید بی تردید خداوند - جلّ جلاله - برای او بس است و امورش را کفایت خواهد کرد.

توکّل در روایات

پیشوایان معصوم علیهم السلام و اولیای الهی در راستای ارشاد و هدایت مردم و به پیروی از وحی و همسو با قرآن، همگان را به این خصلت بزرگوارانه و صفت متعالی سفارش کرده‌اند.

امام صادق علیه السلام فرموده‌اند:

«إِنَّ الْغِنَی وَ الْعِزَّ یجُولانِ، فَإِذا ظَفِرَا بِمَوْضِعِ التوَکُّلِ أَوْطَنا.»[۴۳۶]

«بی نیازی و عزّت (همواره به این سو و آن سو) در حرکت اند. هنگامی که به جایگاه و محل توکّل برسند، در همانجا مسکن گزینند.»

در شرح حال مرحوم ملا نظر علی طالقانی نوشته‌اند:

وی در دوران تحصیل علوم دینی دچار فقر شدیدی بود؛ تصمیم می‌گیرد برای خداوند نامه‌ای بنویسد!! با کمال اعتقاد و نهایت امید نامه‌ای که در بردارنده نیازهایش بود برای خدا نوشته و آن را به وسیله باد رها کرده، در انتظار می‌ماند.

سرانجام، اعتماد و امید به لطف بی انتهای خداوند کارگر و کارساز می‌شود و نامه در یک روز که ناصر الدین شاه از شکار باز می‌گردد به دست وی می‌رسد.

پادشاه پس از جلوس در کاخ خود سراغ ملا نظر علی فرستاده، خانه‌ای با لوازم و نیازمندی‌ها به نام او ثبت و در اختیارش قرار می‌دهد. یکی از وزیران نیز دخترش را به عقد وی در می‌آورد. وزیری خدمت کار و آشپز، و دیگری کالسکه‌ای تقدیم می‌دارد. نخست وزیر نیز روستایی هدیه می‌نماید و یکی از وزیران باغی در شمیرانات در اختیار او می‌گذارد. پول هنگفتی نیز توسط خود شاه به او پرداخت می‌گردد و شیخ طالقانی که نیازمند نان شب بود نه تنها به خواسته‌های خویش نائل می‌شود بلکه از ثروتمندان عصر خود می‌گردد.[۴۳۷]

دست حاجت چو بری نزد خداوندی بر

که کریم است و رحیم است و غفور است و ودود

کرمش نامتناهی، نعمش بی پایان هیچ خواهنده از این در نرود بی مقصود

پیامبر خدا صلی الله علیه وآله می‌فرمایند:

«مَنْ أَحَبَّ أَنْ یکُونَ أَقْوَی النَّاسِ فَلْیتوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ.»[۴۳۸]

«هر کس دوست دارد قوی‌ترین مردم باشد بر خداوند توکّل نماید.»

توکّل به تناسب سطح و عمقِ محتوا، روح و جان و حتی جسم شخص متوکل را تقویت کرده، شخصیت تازه‌ای به او می‌بخشد و در رفتار و گفتار آدمی تأثیر گذار خواهد بود، چه آنکه شخص متوکل دست نیاز به سوی قادر مطلق بلند ساخته، خود را به او - جلّ جلاله - متصل می‌نماید.

پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله در شب معراج از حضرت پروردگار سؤال کرد: پروردگارا! برترین اعمال کدام است؟ خداوند بزرگ فرمود:

«یا أَحْمَدُ! لَیسَ شَی ءٌ أَفْضَلَ عِنْدِی مِنَ التوَکُّلِ عَلَی وَ الرِّضا بِما قَسَمْت.»[۴۳۹]

«ای احمد! نزد من چیزی برتر از توکّل بر من و خشنودی به آنچه قسمت و روزی کرده‌ام نیست.»

پس از آنکه حضرت ابراهیم علیه السلام بت‌های نمرودیان را درهم شکست، نمرود با اطرافیان خود در باره کیفر آن بزرگوار مشورت نمود، آنان گفتند: او را آتش زده، بسوزانید و خدایان خود را یاری کنید. آن‌ها حضرتش را زندانی کرده، به تهیه وسایل آتش افروزی مشغول شدند و آنچنان در این کار همت ورزیدند که حتی اگر یکی از آنان بیمار می‌شد در وصیت خود مقداری از مالش را برای تهیه هیزم اختصاص می‌داد. زنان نیز با رشتن پشم پول آن را برای کمک به این اقدام شیطانی به متصدیان آتش می‌دادند.

در حاشیه شهر کوفه و در کنار نهر کوثا آتشی بس عظیم بر افروختند به گونه‌ای که شدت حرارت و بلندی شعله‌هایش مانع پرواز پرندگان بود و فرو انداختن حضرت ابراهیم علیه السلام در میان آن برای آنان امکان پذیر نبوده، از آن کار عاجز ماندند!

سرانجام به تعلیم شیطان منجنیقی ساخته، آماده انداختن آن بزرگوار در میان شعله‌های آتش شدند! جوش و خروش از همه کائنات برخاست و هر یک به زبان خود از این کار شگفت و عظیم شکایت می‌کردند. زمین که گویا از سنگینی بار گران شرک و بت پرستی کفّار و مشرکان به ستوه آمده و مدت‌ها نظاره گر غربت و تنهایی ابراهیم علیه السلام در پرستش خداوند یکتا بود، خطاب به خدای بزرگ عرضه داشت: آیا اجازه می‌دهی ابراهیم علیه السلام طعمه آتش نمرود گردد؟ و ملائکه آسمان‌ها تعجب و حیرت خود را این چنین ابراز می‌کردند که: پروردگارا! دوست و خلیل تو را در آتش می‌اندازند و تو نظاره می‌کنی؟

خداوند بزرگ در پاسخ به این عجز و نیاز و لابه فرمود:

«البته اگر او مرا بخواند (و نجات خویش را از من درخواست نماید) به فریادش رسیده، او را نجات خواهم داد. جبرئیل خود را به ابراهیم علیه السلام رسانده و عرض کرد: ای ابراهیم! آیا حاجتی داری؟ پاسخ داد:

«أَمَّا إِلَیکَ فَلا! حَسْبِی اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ.»

امّا به تو نیازی ندارم، خداوند مرا کافی است که او نیکو وکیلی است.

میکائیل عرض کرد: چنانچه بخواهی آتش را به وسیله بارش باران - که در اختیار من است - خاموش می‌سازم؟ فرمود: نمی‌خواهم. فرشته و ملک باد عرض کرد: اگر مایل باشی طوفانی بر می‌انگیزم تا آتش پراکنده شود؟ پاسخ داد: این را نیز نمی‌خواهم.

جبرئیل این بار عرض کرد: از خدا درخواست کن تا تو را نجات بخشد! فرمود:

«حَسْبِی مِنْ سُؤالِی عِلْمُهُ بِحالِی.»

علم و اِشراف او به وضع و حال من، مرا از سؤال کردن کفایت می‌کند.

و در این لحظه شگفت انگیز بود که خداوند حکیم به آتش خطاب کرد:

« کُونِی بَرْداً وَ سَلاماً عَلی إِبْراهِیمَ «.[۴۴۰]

جبرئیل به میان آتش آمد و با حضرت ابراهیم علیه السلام مشغول گفتگو شد. نمرود که از بالا شاهد این جریان بود شگفت زده گفت: هر که بخواهد برای خود خدایی برگزیند، خداوندی مانند پروردگار ابراهیم انتخاب نماید!»[۴۴۱]

در مورد حضرت موسی علیه السلام نقل شده که آن بزرگوار روزی فرشته مرگ را ملاقات نمود، از وی پرسید: مقصودت دیدار ماست یا برای قبض روح آمده‌ای؟ عرض کرد: برای قبض روح آمده‌ام. آن جناب مهلت خواست تا مادر و خانواده خود را دیده و با آنان وداع نماید. ملک الموت عرض کرد: اجازه تأخیر ندارم. حضرتش فرمود: مهلتم ده تا سجده‌ای بجا آورم. او را مهلت داد. به سجده رفته و عرضه داشت: خدایا! به فرشته مرگ بفرما که مرا مهلت دهد تا با مادر و خانواده‌ام خدا حافظی نمایم. خداوند دستور مهلت داد.

حضرت موسی علیه السلام نزد مادر آمده و فرمود: مادر جان! مرا حلال کن که سفر طولانی در پیش دارم. مادرش توضیح خواست. پاسخ داد: عازم سفر آخرت هستم. در حالی که مادرش گریه می‌کرد با او وداع کرده، نزد زن و فرزند خود رفت و با آنان نیز خدا حافظی نمود. فرزند کوچکش که بسیار به او علاقه مند بود، پیراهن وی را گرفته و گریه می‌کرد. آن جناب نیز گریه شدیدی کرد.

خداوند به او خطاب کرده و فرمود:

«ای پسر عمران! اینک که نزد ما می‌آیی چرا مضطرب و گریانی؟

عرض کرد: پروردگارا! برای فرزندان خود که به آنان بسیار مهر می‌ورزم گریانم. خطاب آمد:

عصای خویش را به دریا بزن! آن بزرگوار چنان کرد، ناگهان دریا شکافته شد و سنگ بزرگ سفیدی نمایان گشت. خداوند امر فرمود که عصایش را به آن سنگ بزند، در این هنگام کرم ضعیفی را در درون سنگ مشاهده کرد که برگ سبزی بر دهان گرفته و از آن می‌خورد.

حضرت ذوالجلال فرمود: ای موسی! در میان این دریا و در دل این سنگ کرم ضعیفی را روزی می‌دهم (و از آن غافل نمی‌شوم) آیا اطفال تو را فراموش می‌کنم؟! آسوده خاطر باش که من برای آنان بهترین نگهبانم.

حضرت موسی علیه السلام به ملک الموت فرمود: مأموریت خود را انجام بده، و به جهان آخرت شتافت.»[۴۴۲]

حضرت علی علیه السلام فرموده‌اند:

«أَقْوَی النَّاسِ إِیماناً أَکْثَرُهُمْ توَکُّلاً عَلَی اللَّهِ سُبْحانَهُ.»[۴۴۳]

«تواناترین مردم از جهت ایمان کسی است که توکلش بر خدای سبحان بیشتر از همه باشد.» هم می‌فرمایند:

«مَنْ توَکَّلَ عَلَی اللَّهِ هانَت لَهُ الصِّعابُ وَ تسَهَّلَت عَلَیهِ الْأَسْبابُ وَ تبَؤَّءَ الْخَفْضَ وَ الْکَرامَهَ.«[۴۴۴] «هر که بر خدا توکّل نماید سختی‌ها برای او آسان و اسباب کارها برایش فراهم گردد و در وسعت، راحتی و کرامت جای گیرد.»

ابراهیم بن محمد همدانی گوید: از حضرت رضا علیه السلام پرسیدم: با آنکه فرعون در لحظات آخر به خدا ایمان آورد و به یگانگی او اقرار کرد، چرا خداوند او را غرق نموده نجات نبخشید؟ پاسخ دادند:

«اولاً او هنگامی ایمان آورد که عذاب الهی نازل شده و در حال غرق شدن بود، و ایمان در چنین حالتی مورد پذیرش نیست؟ ثانیاً وی به خدا پناه نیاورده، از او درخواست کمک نکرد، بلکه به حضرت موسی علیه السلام استغاثه نمود. (با این حال) خداوند به موسی علیه السلام وحی فرستاد:

ای موسی! به فریاد فرعون نرسیدی! چون او را خلق نکرده‌ای؛ اگر به من استغاثه کرده بود به فریادش می‌رسیدم.»[۴۴۵]

حضرت موسی علیه السلام به بنی اسرائیل فرمود: همچنان که برای (ارشاد و هدایت) فرعون مبعوث شده‌ام، برای (نجات) قارون نیز مبعوث گشته‌ام؛ هر کس با او و همنوای اوست در جای خود بایستد و هر که با من (و پذیرای دعوت من) است از او کناره گیری نماید؛ جز دو نفر همه بنی اسرائیل از قارون جدا شده، به حضرتش پیوستند.

حضرت موسی علیه السلام به زمین امر فرمود تا آن‌ها را فرو بلعد! زمین تا روی قدم‌های آن‌ها در خود فرو برد. باز فرمود: ای زمین! آن‌ها را در برگیر! این بار تا زانو، بار سوم تا کمر و در مرتبه چهارم تا گردن در خود فرو برد. و با آنکه در هر بار قارون و یارانش تضرّع کرده، برای نجات خویش موسی را به خدا و خویشی خود سوگند می‌دادند، آن حضرت برای تحقّق امر خدا به آنان اعتنا نمی‌کرد. [۴۴۶]

خدای متعال به موسی علیه السلام خطاب کرده، فرمود: ای موسی! آنان هفتاد مرتبه به تو استغاثه نمودند و تو به آن‌ها رحم نکرده، پناهشان ندادی؟! به عزّت و جلالم سوگند اگر یک بار مرا می‌خواندند، مرا به خود نزدیک می‌یافتند و من آنان را اجابت می‌کردم.[۴۴۷]

ناگفته نماند: تکیه کردن و توکّل به خداوند هیچ گاه با انجام تکالیف شرعی و عرفی انسان مغایرتی نداشته، آن را نفی نمی‌کند ؛ بنا براین مؤمن در عین حال که خدای بزرگ را پناهگاه حقیقی و نقطه اتکا و اعتماد خویش می‌داند، از پرداختن به وظایف ظاهری نیز قصور و کوتاهی نمی‌کند .

شخصی داخل مسجد رسول خدا صلی الله علیه وآله شده، به حضور حضرتش شرفیاب گردید. آن جناب فرمودند: پای شتر خویش را بسته‌ای؟ عرض کرد: نه، بر خدا توکّل کرده‌ام؛ آن حضرت فرمودند:

«اِعْقِلْها وَ توَکَّلْ عَلَی اللَّهِ.»[۴۴۸]=

«پایش را ببند و بر خدای نیز توکّل نما.»

گفت پیغمبر به آواز بلند

با توکّل زانوی اشتر ببند

آری، موحّد هیچ گاه به غیر خدا تکیه نکرده، به جز او به دیگری پناه نمی‌برد، لیکن عالم اسباب را نیز نادیده نگرفته، در امور زندگی برای هر کاری از طریق و راه طبیعی آن وارد و خارج می‌شود و در عین حال که سبب را مقدم بر مسبَّب، و مسبّب را معلول سبب می‌بیند، تأثیر واقعی را در اسباب جستجو نکرده، برای آن‌ها استقلال قائل نیست. او به وظیفه خویش می‌پردازد و سر رشته همه سبب‌ها را در دست قادر متعال و مسبِّب الاسباب می‌داند.

در روایات آمده است که حضرت موسی علیه السلام بیمار شد. بنی اسرائیل به عیادتش آمده، با تشخیص بیماریش به وی گفتند: اگر با فلان گیاه خود را معالجه نمایی بهبود می‌یابی. آن جناب فرمود: دارو نمی‌خورم تا خداوند بدون آن مرا شفا عنایت فرماید.

بیماریش به طول انجامید. خداوند به او وحی فرستاد: به عزّت و جلالم سوگند، شفایت نمی‌بخشم جز آنکه با همان دارو خویشتن را معالجه و مداوا نمایی! آن حضرت فرمود: دارو را بیاورید و طولی نکشید که شفا یافت.

حضرتش از سخن نخست خویش بیمناک بود تا آنکه به او خطاب رسید: خیال داری با توکّل خود، حکمت و اسرار خلقت مرا از بین ببری! به جز من چه کسی فواید و آثار را در داروها و گیاهان قرار داده است؟[۴۴۹]

بی شک دامنه آثار ایمان و توکّل بسیار گسترده و وسیع است. هر اندازه که روح توکّل تقویت می‌شود، به همان نسبت اطمینان، آرامش، و رضا و خشنودی افزایش یافته، روح و روان از اضطراب و نگرانی پاکیزه می‌گردد. مشکلات و دشواری‌ها در نظر آدمی کوچک گشته، کم‌ترین تأثیر منفی بر اراده استوار او وارد نمی‌سازد. در مقابل، عدم برخورداری از این کریمه والا علاوه بر تأثیر منفی و ناگوار بر روح و جان، پی آمدهای نگران کننده و آثار نکبت باری نیز بر زندگی فردی خود و خانواده و فرزندان بجای خواهد گذاشت.

آورده‌اند که حضرت موسی علیه السلام به مناجات و راز و نیاز با خدای بی همتا می‌رفت، عبورش به تهی دستی افتاد که از شدت فقر و بیچارگی خود را در میان خاک و خاکستر پوشانده بود. وی به حضرت موسی علیه السلام عرض کرد: گوشه‌ای از این رنج و محنت مرا با پروردگار خویش در میان گذار، شاید رحمت واسعه اش شامل حال من گردد.

به دنبال آن به توانگری برخورد که از زیادی ثروت و مکنت به تنگ آمده بود! به آن حضرت عرض کرد: به خداوند بگو مقداری از این ثروتم را باز پس گیرد و به دیگران بدهد که از بسیاری آن در زحمت هستم!

آن جناب از این جریان شگفت زده شد. پس از گفتگو با خداوند حکیم خطاب آمد: ای موسی! به آن تهیدست بگو اگر دگر بار درخواست حاجت نماید، دستور دهم که همین خاک و خاکستر نیز از اطرافش پراکنده شود! و به آن توانگر بگو که از زیادی ثروت شکایت نکند که بیشتر به او عطا می‌کنم!

حضرت موسی علیه السلام با اینکه بسیار شگفت زده شده بود، به خاطر رعایت ادب سخنی نگفت. امّا پروردگار حکیم خود به وی خطاب کرد:

پدر آن مرد تهیدست - که از ثروت فراوانی برخوردار بود - هنگام مرگ (کم‌ترین اعتماد و توکّل را نیز به من نداشت و) زن و فرزندش را به مال و ثروت خویش سپرد! امّا پدر آن مرد ثروتمند در وقت مردن، فرزند خود را به من سپرده، در ظلّ حمایت من قرار داد. اینک بر من است که از او حراست و مواظبت نمایم.[۴۵۰]

درجات توکّل

توکّل نیز مانند سایر صفات پسندیده دارای درجات و مراتب گوناگونی است.

علی بن سُوَید گوید: از حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام در باره آیه « وَ مَنْ یتوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ «[۴۵۱]سؤال کردم، فرمودند:

«توکّل بر خدا درجاتی دارد: یکی از آن درجات آن است که در همه امور بر خدا توکّل کنی و هر چه در باره ات انجام دهد به آن راضی باشی و بدانی که او از هیچ خیر و نیکی در باره تو دریغ نمی‌ورزد. و بدانی که حکم و فرمان در این باره با اوست. پس با واگذار کردن امور خود به خدا، بر او توکّل کن و در امور خویش و دیگران به او اعتماد داشته باش.»[۴۵۲]

عالمان اخلاق نیز - با عنایت به قوت و ضعفِ مراتب توکّل به برخی از درجات آن اشاره کرده‌اند:

ضعیف‌ترین مرتبه توکّل آن است که اطمینان و اعتماد انسان به خداوند در حدّ اعتماد و وثوق او به یک وکیل باشد.

انسان در یک مرحله از توکّل، در عین حال که به تدبیر و سعی در اسباب ظاهری پرداخته و از توکّل خود غافل است، همانند کودکی که جز مادر خویش به هیچ کس اعتماد ندارد، و تنها پناهگاه او دامن اوست، به خدا تکیه کرده، و نقطه اتکایی جز او نمی‌شناسد.

بالاترین مرتبه توکّل که بسیار نادر و کمیاب است و جز در اخص اولیای خداوند یافت نمی‌شود، آن است که انسان خود را در پیشگاه خدا فانی دیده و جمیع حرکات و سکنات خویش را برخاسته از قدرت او - جلّ جلاله - می‌یابد.

صاحب این درجه، واله و مبهوت خداوند است و از راه اعتماد به کرم و عنایت حضرت حق، بسا از دعا و درخواست در امور مادی خویش خودداری کرده و از تدبیر در کارها و اعتنا و توجه به اسباب ظاهری نیز اجتناب ورزد!

توکّلِ حضرت خلیل الرحمن ابراهیم علیه السلام از همین قسم بوده است. به همین جهت هنگامی که او را در منجنیق نهادند تا در آتش بیفکنند، در پاسخ جبرئیل امین که عرض کرد: آیا حاجتی داری؟ فرمود: حاجتی به تو ندارم. و هنگامی که عرض کرد: از خدا درخواست کن تا نجاتت دهد، فرمود: «حَسْبِی مِنْ سُؤالِی عِلْمُهُ بِحالِی.»[۴۵۳]

تفویض
تفویض یکی از برترین صفات

کمال و از آثار گرانبهای ایمان کامل است. تفویض واگذاری جمیع کارها به خداست به گونه‌ای که بنده در چنین حالتی خود را در تحقّق و انجام هیچ امری دخیل ندانسته، همه امور را به خداوند حواله می‌نماید؛ به همین جهت مفهوم آن از توکّل، دقیق تر و ظریف تر است، چه آنکه فرد متوکّل، خداوند را از خود و دیگران برتر دانسته، بر اساس مصلحت اندیشی، او را در امور خویش قائم مقام خود می‌نماید، در حالی که در تفویض، جهت خاصی مورد نظر نبوده، دارنده این صفت متعالی هیچ حول و قوه‌ای برای خود قائل نیست و خویشتن را در برابر حضرت حق همانند میتی می‌داند که در اختیار غَسّال است.

او اراده خود را در اراده حضرت ربوبی فانی دانسته و هیچ اراده و تدبیر و اختیاری در خود نمی‌بیند ؛ امور خود را به طور مطلق و به طور کلّی به خداوندی که مجموعه جهان هستی زیر سیطره حکومت بی منازع اوست موکول و واگذار می‌نماید.

تفویض از ارکان ایمان و مرتبه‌ای رفیع تر از رضا و تسلیم و توکّل، بلکه آخرین منزل یقین و مرتفع‌ترین درجه ایمان و عالی‌ترین صفت کمال و شریف‌ترین فضیلت نفسانی و انسانی است که در پرتو توفیقات الهی و مجاهدت‌های خستگی ناپذیر تنها به اخص اولیای مقرّب خداوند عطا می‌گردد.

خداوند متعال کلام مؤمن آل فرعون را - که یک تنه در برابر قدرت اهریمنی دشمنان و تهدیدات هولناک آنان، ایمان خود را آشکار ساخته و امور خویش را به او جلّ جلاله واگذار نموده - چنین نقل می‌فرماید:

« وَ أُفَوِّضُ أَمْرِی إِلَی اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِیرٌ بِالْعِبادِ ا فَوَقاهُ اللَّهُ سَیئات ما مَکَرُوا. «.[۴۵۴]

«کارم را به خدا واگذار می‌کنم که خداوند نسبت به بندگان (خود) بیناست خداوند او را از دسیسه‌ها و نقشه‌های سوء آن‌ها نگهداشت.»

امام سجاد علیه السلام می‌فرمایند: امیر مؤمنان علیه السلام همواره (به هنگام نیایش) عرض می‌کردند:

«اَللَّهُمَّ مُنَّ عَلَی بِالتوَکُّلِ عَلَیکَ وَ التفْوِیضِ إِلَیکَ وَ الرِّضا بِقَدَرِکَ وَ التسْلِیمِ لِأَمْرِکَ حَتی لا أُحِبَّ تعْجِیلَ ما أَخَّرْت وَ لا تأْخِیرَ ما عَجَّلْت یا رَبَّ الْعَالَمِینَ.»[۴۵۵]

«بار خدایا! بر من منّت گذار تا همواره بر تو توکّل نمایم و امور خویش را به تو واگذارم و به تقدیرت راضی باشم و به فرمانت گردن نهاده، تسلیم گردم، به طوری که جلو افتادن چیزی را که تأخیر انداخته‌ای و تأخیر آنچه را که جلو انداخته‌ای دوست نداشته باشم، ای پروردگار جهانیان!»

امام صادق علیه السلام نیز با بر شمردن ارکان مهم ایمان، اهمیت این صفت ارزشمند را به نقل از پدر بزرگوار خود از امیر مؤمنان علیه السلام چنین نقل می‌فرمایند:

«اَلْإِیمانُ لَهُ أَرْکانٌ أَرْبَعَهٌ: التوَکُّلُ عَلَی اللَّهِ وَ تفْوِیضُ الْأَمْرِ إِلَی اللَّهِ وَ الرِّضا بِقَضاءِ اللَّهِ وَ التسْلِیمُ لِأَمْرِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.»[۴۵۶]

«ایمان دارای چهار رکن و پایه است: توکّل بر خدا؛ واگذاری کارها به خداوند؛ راضی بودن به قضای الهی؛ تسلیم در برابر فرمان خداوند بزرگ.»

رسول خدا صلی الله علیه وآله فرموده‌اند:

«لا یکْمِلُ عَبْدٌ الْإِیمانَ بِاللَّهِ حَتی یکُونَ فِیهِ خَمْسُ خِصالٍ: اَلتوَکُّلُ عَلَی اللَّهِ وَ التفْوِیضُ إِلَی اللَّهِ وَ التسْلِیمُ لِأَمْرِ اللَّهِ وَ الرِّضا بِقَضاءِ اللَّهِ وَ الصَّبْرُ عَلی بَلاءِ اللَّهِ.»[۴۵۷]

«هیچ بنده‌ای ایمانش را به کمال نرساند تا آنکه پنج خصلت در او باشد: توکّل بر خدا، واگذار کردن امور به خداوند، تسلیم در برابر فرمان او، خشنود بودن به قضای الهی، شکیبایی بر بلای او.»

و امام صادق علیه السلام خوشی و راحتی را در واگذاری کارها به خدا دانسته، می‌فرمایند:

«کسی که کار خود را به خدا وا می‌گذارد، در راحتی و آسایش ابدی و خوشی همیشگی به سر می‌برد، و آنکه حقیقتاً کار خود را به خداوند واگذار می‌کند، جز خدا از هر همّت و اندیشه‌ای فارغ است.»[۴۵۸]

رهبران آسمانی و پیشوایان معصوم علیهم السلام که خود از عالی‌ترین احساس بشر دوستی و برترین کریمه‌ها و ارزش‌های انسانی برخوردار بوده و در حمایت و هدایت افراد جامعه و ارشاد گمشدگانِ راه فضیلت، مرتفع‌ترین قلّه‌های بی قراری و اهتمام را فتح نموده‌اند، در همه حال مردم را نسبت به سرنوشت یکدیگر مسئول دانسته و همواره آنان را به نوع دوستی، مهرورزی و احساس مسئولیت نسبت به هم نوعان، نیازمندان، مظلومان، یتیمان، همسایگان و سایر اقشار جامعه سفارش کرده‌اند

اصول همزیستی

اشاره

عبودیت، انعکاس فروغ قابلیت، امتداد شعاع معرفت، و هنر انسانیت است. بی تردید انسان برای معرفت - و ثمره پُر بهای آن عبودیت - آفریده شده و خمیره و فطرت او نیز به گونه‌ای طراحی و پی ریزی گردیده که در تاریک‌ترین، دشوارترین و سیاه‌ترین شرایط زندگی نیز قادر است هدف بزرگ آفرینش را پی گیری کرده و در جهت آن گام بردارد.

در عین حال، این حقیقت را نباید از نظر دور داشت که ارتقاء فرهنگی، رشد اخلاقی، تعاملات سالم سیاسی، پیشرفت اقتصادی، و به طور کلّی تعالی معنوی و آسایش و رفاه اجتماعی برای همگان جز در پرتو تشکیل جامعه‌ای سالم، پر نشاط، پویا و به دور از آفت‌های مادی و معنوی امکان پذیر نمی‌باشد.

بی شک هیچ آیین و مرامی در جهان همانند مکتب حیات بخش اسلام برای تشکیل چنین جامعه‌ای همّت نگمارده و پایه‌های استوار آن را با تکریمِ پیوند میان فرد و اجتماع و وضع احکام و قوانین متعالی در جهت تحکیم روابط اجتماعی استحکام نبخشیده است. به همین جهت کمتر کار نیکی را می‌یابیم که شرافت و ارزش آن با تألیف قلوب، ایجاد محبت متقابل، رعایت حقوق انسان‌ها و ترغیب تعاون و همکاری بین شهروندان جامعه اسلامی برابری نماید؛ همچنان که هیچ گناهی به اندازه ایجاد دشمنی، تفرقه افکنی و ضایع ساختن حقوق انسان‌ها، آدمی را از ساحت قرب الهی دور نمی‌سازد.

اسلام عزیز با تأکید فراوان بر مهرورزی و محبت و دوستی و تعاون و همکاری محبت آمیز، رعایت حقوق شهروندان و سایر برنامه‌های مثبت و سازنده را وظیفه‌ای مهم و حیاتی برای پیروان خود دانسته، و طرح‌های جامعی را برای بازدهی و ثمر بخشی این دستورات متعالی ارائه فرموده است.

از یک سو عوامل نفاق، پراکندگی و اسباب تفرقه مانند غیبت، سخن چینی، بدگمانی، تهمت، تکبّر، سخت گیری، بد خلقی و خیانت را ممنوع ساخته، امت اسلامی را از نزدیک شدن به آن‌ها پرهیز داده است، از سوی دیگر بر اموری مانند ابراز دوستی، مسالمت و سازگاری، مهربانی، مواسات، انفاق و بازدید از یکدیگر را که باعث تحکیم محبت، اعتماد متقابل و نوع دوستی می‌شود، تأکید فراوان کرده، پاداشی عظیم بر آن‌ها مترتب ساخته است تا جامعه انسانی را به تمام معنا بر اساس عواطف سالم، پر شور و واقعاً انسانی پی ریزی نماید.

تقویت صبر و استقامت و تلاش در جهت احیای روح مهرورزی و رحمت را تنها به صورت فردی مطرح ننموده بلکه به شکل یک جریان همگانی و همیشگی مطرح ساخته و کل جامعه را به رعایت و حراست از آن سفارش نموده است.[۴۵۹]

دغدغه بزرگ دانشمندان، فرزانگان، نخبگان و دست اندرکاران امور تربیتی نیز جز این نیست که به وظیفه سنگین خود در این راستا جامه عمل پوشانده، با تلاش‌های خستگی ناپذیر و مجاهدت‌های شبانه روزی و همراه ساختن صاحبان قدرت و مکنت در این مسیر، زمینه مناسب برای فراهم ساختن مدینه فاضله و جامعه‌ای ایده آل را هموار سازند.

آنان معتقدند: برای تشکیل یک جامعه سالم و ایده آل علاوه بر وحدت ایدئولوژیکی و رشد فکری، تحقق این هدف متعالی نیازمند رشد اخلاقی و تخلّق شهروندان به خصلت‌های کریمانه و صفات نیک است و بدون آن هیچ گاه مردمی که در یک منطقه جغرافیایی زندگی می‌کنند، نمی‌توانند وجود یکدیگر را تحمل نموده، اختلافات، دو گانگی‌ها، تشتت افکار و چالش‌هایی را که از ناحیه برخورد با روحیات گوناگون پدید می‌آید به گونه‌ای شایسته برطرف سازند.

و البته نیاز انسان‌ها در این زمینه به آموزه‌های دینی، تعلیمات انبیای الهی و راهنمایی پیشوایان معصوم علیهم السلام همانند احتیاج آنان در سایر زمینه‌های فکری و اخلاقی، بدیهی و روشن بوده، بدون بهره مندی از عنایات بی دریغ آن سروران عالی مقام قادر به برداشتن کم‌ترین گام در این مسیر نخواهند بود.

اسلام برای پرورش رشد اخلاقی انسان‌ها و فراهم ساختن زمینه همزیستی بزرگوارانه دارای طرح‌ها و برنامه‌های گوناگونی است که برخی از آن‌ها را یادآور شدیم. اینک به بررسی تعداد دیگری از آن برنامه‌ها می‌پردازیم.

نوع دوستی

همچنان که قوام و بقای کهکشان‌ها و اجرام آسمانی - بنا بر سنّت الهی - در نیروی جاذبه نهاده شده، محبت با سعادت و خوشبختی و فلاح و رستگاری عجین گردیده است. محبت یک نیاز اصیل و فطری و روحی است که در تأمین بهداشت روان و سلامت روحی نقشی اساسی دارد، به گونه‌ای که بخش مهمی از نیازهای باطنی انسان صرفاً در سایه وجود محبت و منحصراً در پرتو عطوفت و ارتباط محبت آمیز با دیگران مرتفع می‌گردد.[۴۶۰]

محبت و دوستی، آدمی را از زندان تنگ نظری، قید منیت و حصار خود محوری خارج ساخته، افق بی کران ایثار، فداکاری، گذشت و پیوند صمیمانه را به روی او می‌گشاید.

کسانی که به جهت اسارت در تنگنای خود محوری، از مهرورزی و نوع دوستی محروم و از برقراری ارتباط روحی با دیگران بی بهره‌اند، همواره با چالش‌ها و ناهنجاری‌های روانی - که از رفتار مغایر با فطرت آنان نشأت گرفته - دست به گریبان بوده، هیچ گاه قادر به حلّ معضلات درونی خود نخواهند بود.

ریشه بسیاری از نابسامانی‌های اجتماعی جوامع کنونی را در بیگانگی شهروندان از یکدیگر و فقدان کریمه محبت و نوع دوستی در میان آنان جستجو باید کرد. به همین جهت همه راه کارهایی که جز در راستای پرورش عواطف انسانی و احیای روح نوع دوستی و محبت از سوی دست اندر کاران امور تربیتی ارائه می‌گردد، فاقد ارزش بوده و از کم‌ترین تأثیر در پایان بخشیدن به این معضل بزرگ اجتماعی برخوردار نخواهد بود.

اسلام که مکتب عشق و ایثار و محبت و فداکاری است بیش از هر آیین و مذهبی به پرورش قابلیت‌های عاطفی و خصلت‌های دگر دوستی و مهرورزی اهتمام ورزیده است؛ ایجاد پیوند محبت آمیز و الفت و انس و دوستی بین مؤمنان را از وظایف مهم و حتمی هر مسلمانی برشمرده و برای حراست از دستاورد این وظیفه حیاتی، به موازات تمجید از وحدت و همدلی و تأکید بر صمیمیت و دوستی و مهرورزی، با عواملی که بذر دشمنی و پراکندگی را در میان مسلمانان می‌افشاند به ستیز برخاسته و مسلمانان را از هر گفتار و رفتار و اندیشه‌ای که به تضعیف رشته محبّت می‌انجامد به شدّت پرهیز داده است.[۴۶۱]

امام صادق از پدران بزرگوار خود علیهم السلام روایت کرده‌اند که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله فرمودند:

«إِنَّ الْمُؤْمِنَ لَیسْکُنُ إِلَی الْمُؤْمِنِ کَما یسْکُنُ قَلْبُ الظَّمْآنِ إِلَی الْماءِ الْبارِدِ.»[۴۶۲]

«قلب مؤمن از انس و الفت با مؤمن احساس آرامش می‌کند همچنان که تشنه کام از آب خنک آرام می‌گیرد.»

و نیز رسول خدا صلی الله علیه وآله می‌فرمایند:

«نَظَرُ الْمُؤْمِنِ فِی وَجْهِ أَخِیهِ الْمُؤْمِنِ حُبّاً لَهُ عِبادَهٌ.»[۴۶۳]

«نگاه محبّت آمیز مؤمن به صورت برادر دینی خود عبادت است.»

همچنین می‌فرمایند:

«التوَدُّدُ إِلَی النَّاسِ نِصْفُ الْعَقْلِ.»[۴۶۴]

«ابراز دوستی با مردم نیمی از عقل است.»

رسیدن به مقاصد و اهداف عالی انسانی و سر و سامان بخشیدن به امور زندگی همچنان که نیازمند اندیشه متعالی و عقل و درایت است به همان اندازه وابسته به محبت و دوستی خالصانه خواهد بود. حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام می‌فرمایند:

«إِنَّ أَهْلَ الْأَرْضِ لَمَرْحُومُونَ ما تحابُّوا وَ أَدَّوُا الْأَمانَهَ وَ عَمِلُوا الْحَقَّ.»[۴۶۵]

«مردم روی زمین تا هنگامی که یکدیگر را دوست بدارند و امانت داری کنند و بر اساس حق عمل نمایند، همواره در رحمت (و آسایش) هستند.»

نوع دوستی و همدلی با دیگران، تابش محبت و فروغ تابناکِ احساس مهرورزی است، به همین جهت گرایش محبت آمیز به همنوعان - که زمینه پیوند میان آنان را هموار ساخته و پایه‌های انس و الفت را در میان شهروندان جوامع انسانی خصوصاً مؤمنان استحکام و قوت می‌بخشد - کمترین مرتبه حیات عواطف انسانی در آدمی محسوب می‌گردد.

دگر دوستی که پرتوی از یک احساس عاطفی متعالی و کریمه‌ای متمایز از حبّ ذات و خود دوستی است، از تمایلات عالی انسانی و ریشه بسیاری از فضائل همچون ایثار، مواسات، خیر خواهی، رعایت حق و فضیلت، به کار بستن انصاف و مراعات حقوق دیگران است.

مهر ورزی و نوع دوستی از اختصاصات انسان بوده، حیوانات از آن بی بهره‌اند. البته گرچه این استعداد عالی انسانی ریشه در فطرت داشته و با سرشت آدمی آمیخته است لیکن - برخلاف حبّ نفس و غریزه جنسی و سایر قوای مشترک بین انسان و حیوان - قابلیتی است ضعیف که رشد، شکوفایی و به فعلیت رسیدن آن نیازمند حمایت و تربیت ویژه است و به خودی خود صورت نمی‌پذیرد.

پرورش صحیح این کریمه، عزّت، آبادانی، کمال و رستگاری را در پی خواهد داشت. تیرگی را بر طرف، رذالت و پستی را مرتفع، و پاکی و فضیلت را به ارمغان می‌آورد. روح مواسات، ایثار و فداکاری را در آدمی احیا کرده، وی را از عالی‌ترین ارزش‌های انسانی برخوردار می‌سازد.

کسی که از این خصیصه عالی بهره مند باشد، انسانی درد آشنا، با دردمندان همنوا، و با محرومان همدل و همراه است. ناله مظلومان و نیازمندان را شنیده، به یاری آنان می‌شتابد و در دفاع از مظلومان و ستمدیدگان از هیچ کوششی دریغ نخواهد کرد.

پای بندی به حدود و قوانین، رعایت حقوق فرد فرد جامعه، پاسداری از عدالت به عنوان یک مفهوم مقدس، مهرورزی با سایرین، امور مورد علاقه خود را برای دیگران دوست داشتن، ناپسند شمردن اموری را که برای خویش زیبنده نمی‌دانیم برای معاشران، اعتماد و اطمینان متقابل شهروندان، حرمت دادن به ارزش‌های اخلاقی و بالاخره خود را عضوی از اعضای پیکر واحد جامعه دانستن، همه - و هر یک به سهم خود - در سالم نگهداشتن اجتماع از آفات مادی و معنوی ایفای نقش می‌کنند، لیکن برخورداری افراد جامعه از این صفات نیک آنگاه میسّر می‌گردد که تمایلات عالی انسانی پرورش یافته و روح مهرورزی و دگر دوستی در آدمیان احیا گرد.

اسلام که اصول و فروعش از فطرت انسانی نشأت گرفته، و برنامه‌های اعتقادی و عملیش پاسخِ نیازهای طبیعی انسان‌ها برای همیشه حیات بشری است - در راستای ساختن جامعه ایده آل و احیای تمایل دگر دوستی جهت فراهم آوردن زمینه رشد و کمال و انسان سازی - اصل اُخوّت دینی بین مؤمنان را پایه گذاری کرده، و از این طریق رابطه دوستی و محبت روحانی به یکدیگر را در ضمیر آنان برقرار ساخته، و روح عواطف متعالی را با حمایت بی دریغ از تمایلات عالی انسانی، در پیروان خود احیا نموده است.

رهبران آسمانی و پیشوایان معصوم علیهم السلام که خود از عالی‌ترین احساس بشر دوستی و برترین کریمه‌ها و ارزش‌های انسانی برخوردار بوده و در حمایت و هدایت افراد جامعه و ارشاد گمشدگانِ راه فضیلت، مرتفع‌ترین قلّه‌های بی قراری و اهتمام را فتح نموده‌اند، در همه حال مردم را نسبت به سرنوشت یکدیگر مسئول دانسته و همواره آنان را به نوع دوستی، مهرورزی و احساس مسئولیت نسبت به هم نوعان، نیازمندان، مظلومان، یتیمان، همسایگان و سایر اقشار جامعه سفارش کرده‌اند.

امیر مؤمنان علیه السلام در ایام زمامداری ظاهری خود ضمن

نامه‌ای به یکی از فرمانداران خویش می‌نویسند:

«أَ أَقْنَعُ مِنْ نَفْسِی بِأَنْ یقالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ وَ لا أُشارِکَهُمْ فِی مَکارِهِ الدَّهْرِ اَوْ أَکُونَ أُسْوَهً لَهُمْ فِی جُشُوبَهِ الْعَیشِ؟»[۴۶۶]

«آیا در باره خویش به این قانع باشم که مرا پیشوای مؤمنان بخوانند و در مشکلات و ناملایمات روزگار با آنان همدرد نبوده یا در تلخ کامی‌های زندگی الگوی آنان نباشم؟!»

به حضرتش گزارش دادند که سپاهیان معاویه به شهر انبار هجوم برده، حسّان بن حسّان فرماندار شهر را کشته، نظامیان آنجا را پراکنده ساخته و برخی از آنان به خانه‌های مسلمانان و غیر مسلمانان وارد شده‌اند و حتی جواهرات زنان مثل دست بند و گوشواره را از آن‌ها ربوده و با غنایم فراوان از شهر خارج شده‌اند و مردم بی پناه برای دفاع از خود جز زاری و طلب یاری وسیله‌ای نداشته‌اند!

آن بزرگوار در خلال سخنان دردمندانه خود می‌فرمایند:

«فَلَوْ أَنَّ امْرَأً مُسْلِماً مات مِنْ بَعْدِ هَذَا أَسَفاً ما کانَ بِهِ مَلُوماً بَلْ کانَ بِهِ عِنْدِی جَدِیراً.»[۴۶۷]

«اگر بعد از این جریان، مسلمانی از شدّت اندوه بمیرد ملامت ندارد، بلکه نزد من به چنین کاری سزاوار است.»

اسلام عزیز با عنایت ویژه به نوع دوستی و روابط محبت آمیز بین مردم، انسان‌ها را از یک ریشه و اعضای پیکر واحد دانسته، و با مردود شمردن امتیازات نژادی، پیروان خود را به اهتمام ورزیدن نسبت به نیک بختی، سعادت و آسایش دیگران فرا خوانده است، تا جایی که از آنان انتظار دارد تلاش برای یاری رساندن به محرومان در زمینه‌های مختلف فکری، اعتقادی، اخلاقی و اقتصادی را هم سطح با فعالیت‌های شخصی خود قرار داده، آنان را مانند خود بدانند و آنچه در توان دارند ازآنان دریغ نورزند.

آیات قرآنی و روایات بی شماری که توسط حدیث شناسان بزرگ شیعه در مباحث و ابواب مختلف نقل شده و به طور مستقیم یا غیر مستقیم مرتبط با نوع دوستی و مهرورزی است،[۴۶۸]نشانگر اهتمام فوق العاده شرع مقدس به این امر حیاتی است.

امام صادق علیه السلام می‌فرمایند:

«تقَرَّبُوا إِلَی اللَّهِ تعالی بِمُواساهِ إِخْوانِکُمْ.»[۴۶۹]

«با مواسات و یاری رساندن به برادران دینی خود به خدای متعال تقرّب بجویید.»

حذیفه عدوی گوید:

پس از پایان جنگ یرموک به امید اینکه پسر عمویم زنده باشد ظرف آبی برداشته، به جستجوی وی پرداختم. در حالی که هنوز رمقی در بدن داشت او را یافته، پرسیدم: آب می‌خواهی؟ با اشاره پاسخ مثبت داد. در آن اطراف مجروح دیگری آهی کشید و فهماند که او نیز تشنه است. پسر عمویم اشاره کرد که نخست به کمک او شتافته، آبش دهم! به بالین او که هشام نام داشت رفته، پرسیدم آب می‌خواهی؟ او نیز با اشاره نیاز خود را ابراز کرد. در این هنگام صدای ناله مجروح دیگری که به شدت تشنه بود، توجه ما را جلب کرد. هشام نیز وی را بر خود مقدم داشت و از من درخواست کرد که نخست آب را به او برسانم! هنوز به او نرسیده بودم که جان سپرد! نزد هشام برگشتم و او را شهید یافتم. با کمال تأثر به سوی پسر عمویم شتافتم و متوجه شدم که وی نیز از دنیا رفته است![۴۷۰]

امام صادق علیه السلام به نقل از رسول خدا صلی الله علیه وآله می‌فرمایند:

«مَنْ أَصْبَحَ لا یهْتمُّ بِأُمُورِ الْمُسْلِمِینَ فَلَیسَ بِمُسْلِمٍ.»[۴۷۱]

«هر کس صبح کند در حالی که به امور مسلمین اهتمام نمی‌ورزد از مسلمانان نیست.»

آن بزرگوار خود می‌فرمایند:

«عَلَیکَ بِالنُّصْحِ لِلَّهِ فِی خَلْقِهِ فَلَنْ تلْقاهُ بِعَمَلٍ أَفْضَلَ مِنْهُ.»[۴۷۲]

«بر تو باد که برای خدا نسبت به بندگانش خیر خواه باشی، زیرا هرگز خدا را به عملی برتر از آن ملاقات نخواهی کرد.»

حضرتش نقل می‌کنند که رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودند:

«اَلْخَلْقُ عِیالُ اللَّهِ فَأَحَبُّ الْخَلْقِ إِلَی اللَّهِ مَنْ نَفَعَ عِیالَ اللَّهِ وَ أَدْخَلَ عَلی أَهْلِ بَیت سُرُوراً.»[۴۷۳]

«انسان‌ها عیال خداوندند، از اینرو محبوب‌ترین آنان نزد خداوند، کسی است که به عیال خدا سود برساند و خانواده‌ای را شادمان سازد.»

صاحبدلی گوید:

به خاطر یک حمد بی مورد سی سال است استغفار می‌کنم! وی بیجا بودن حمد خود را چنین توضیح می‌دهد: در بازار بغداد مغازه‌ای داشتم. روزی خبردار شدم که یک آتش سوزی مهیب، مغازه‌های داخل بازار را به آتش کشیده است. به سرعت عازم بازار شدم تا از وضع مغازه خود آگاه گردم. هنوز به بازار نرسیده بودم که به من گفتند: مغازه‌ام طعمه آتش نشده و سالم است. از این خبر مسرور شدم و با گفتن «الحمد للَّه« خدا را سپاس گفتم. امّا بلافاصله به خود آمده و متذکّر شدم که مفهوم این حمد آن است که به سوختن مغازه‌های مردم راضی هستم و در واقع خدا را به خاطر آن سپاس گفته‌ام! از اینکه مهر و شفقت لازم را نسبت به مردم در خود نیافتم، خویشتن را ملامت کردم و اینک پس از سی سال هنوز به خاطر آن حمد نادرست استغفار می‌کنم.[۴۷۴] امیر مؤمنان علیه السلام به پیر مردی شامی فرموده‌اند:

«یا شَیخُ! اِرْضَ لِلنَّاسِ ما ترْضی لِنَفْسِکَ وَ آت إِلَی النَّاسِ ما تحِبُّ أَنْ یؤْتی إِلَیکَ.»[۴۷۵]

«ای پیر مرد! در باره مردم به چیزی راضی باش که برای خود خشنودی، و با آنان به گونه‌ای رفتار کن که میل داری با تو آن گونه رفتار شود.»

ابو اسماعیل گوید: به امام باقر علیه السلام عرض کردم: شیعیان شما نزد ما بسیارند. حضرتش فرمود:

«آیا غنی به نیازمند رأفت و عطوفت دارد؟ آیا نیکوکار از لغزش و خطای بدکردار می‌گذرد؟ آیا تعاون و مواسات بین آن‌ها حاکم است؟»

پاسخ دادم: نه! آن بزرگوار فرمودند:

«اینان شیعه نیستند. شیعه آن کسی است که این امور را انجام دهد.»[۴۷۶]

امام صادق علیه السلام می‌فرمایند:

«برای مسلمانان شایسته است که در پیوند دادن دل‌های خود به یکدیگر و کمک کردن بر مهرورزی نسبت به هم و مواسات با نیازمندان و عطوفت به یکدیگر کوشا باشند (آری، چنین باشید) تا مصداق گفتار خداوند: « رُحَماءُ بَینَهُمْ «[۴۷۷]گردید...»[۴۷۸]

هم آن بزرگوار از پدران خود روایت می‌کنند که رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودند:

«مَنْ قَضی لِأَخِیهِ الْمُؤْمِنِ حاجَهً کانَ کَمَنْ عَبَدَ اللَّهَ دَهْراً.»[۴۷۹]

«هر کس حاجتی را برای برادر دینی خود برآورد مانند کسی است که به بلندای روزگارانی دراز (به عمر دنیا) خدا را عبادت کرده است.»

ناگفته نماند که محبت و دوستی هنگامی از ارزش حقیقی برخوردار است که دستخوش حوادث تلخ و گرفتاری‌های روزگار نگشته، همواره - خصوصاً هنگامی که سیلاب ناملایمات و تلخ کامی‌ها، بنیانِ امنیت و آسایش را از جای بر می‌کند - استمرار داشته و شعله‌های روح بخش آن خاموش نگردد. روشن است که دارنده چنین مهر و محبتی اکسیر اعظم و برتر از آن است و دستیابی به آن - و حفظ و حراست از آن که بسیار دشوارتر است - به زحمت روزگار می‌ارزد.

به همین جهت به اِبراز دوستی و مهرورزی نسبت به چنین افرادی که جز اولیای خدا نیستند بیشتر سفارش شده است.

علاوه بر آنان، مهرورزی نسبت به پدر و مادر، فرزندان، خویشاوندان، استادان، همسایگان و حق داران نیز نسبت به سایر اقشار جامعه زیبنده تر است و محبت آنان مورد تأکید قرار گرفته است.

همچنین ذکر این نکته لازم است که نوع دوستی، محبت، همدلی و مواسات هنگامی از ارزش حقیقی برخوردار است که در راه خدا، خشنودی او، و بر اساس حق و عدل و انصاف باشد. محبت و مهرورزی با چنین اوصافی است که رنگ تقدّس به خود گرفته، لازمه ایمان و شایسته حراست است.

مهرورزی و محبتی که با انگیزه هوای نفس و اغراض مادی و دنیوی باشد، نه تنها پایدار نمانده و دارای ارزش معنوی نیست، بلکه بسا در مواردی زیان بار بوده و خسارات جبران ناپذیری نیز به همراه داشته باشد، همچنان که ستیز و دشمنی نیز با همین میزان ارزیابی می‌شود.

امام باقر علیه السلام به نقل از رسول خدا صلی الله علیه وآله فرموده‌اند:

«... آگاه باشید که دوستی با مؤمن از بزرگ‌ترین اسباب ایمان است. بدانید که هر کس دوستی و دشمنی و بخشش و منعش به خاطر خدا باشد، از برگزیدگان مؤمنان در پیشگاه خدای متعال است.

توجه داشته باشید دو نفر مؤمن که به خاطر خدا با یکدیگر دوست، صاف و بی غش می‌شوند بسان پیکری واحد می‌گردند، به گونه‌ای که اگر یکی از آن دو در موضعی از بدن خود ناراحتی و ناملایمتی داشت، دیگری نیز در آن موضع احساس درد می‌کند!»[۴۸۰]

بلی اکسیر محبت، پیوند میان محبّ و محبوب را آنچنان استحکام می بخشدکه حتی عوارض هر یک از دو بدن را به دیگری منتقل می‌سازد.

این است که رسول خدا صلی الله علیه وآله نیز فرموده‌اند:

«اَلْمُؤمِنُ لِلْمُؤْمِنِ بِمَنْزِلَهِ الْبُنْیانِ یشُدُّ بَعْضُهُ بَعْضاً.»[۴۸۱]

«مؤمن برای مؤمن همانند ساختمان است که هر جزء آن جزء دیگر را استحکام می‌بخشد.»

جای بسی تأسف است که در پی تهاجمات سهمگین بیگانگان و سیطره خزنده فرهنگی غربِ به اصطلاح متمدن بر جهان اسلام، نه تنها امت اسلامی به تدریج رنگ و بوی نفرت انگیز فقر عاطفی و بیگانگی از خود و هم کیشان خویش را به خود می‌گیرند، بلکه صفیر هولناک مرگِ ارزش‌ها و انهدام خسارت بار عواطف والای انسانی نیز گوش ناشنوای آنان را به کم‌ترین آزار نمی‌رنجاند!

همین خواب مرگ گونه است که سرچشمه بسیاری از ناملایمات و نابسامانی‌های اخلاقی در روابط بین انسان‌ها گردیده، تا جایی که بسیاری از مردم ترجیح می‌دهند که جز در مواردی ضروری، حتی با نزدیکان خود نیز تماس نداشته باشند و امروز ما شاهد معضلات خانمان برانداز فراوانی نظیر قطع رحم، جفا به پدر و مادر، نا دیده گرفتن حقوق خویشاوندان، تقصیر در تکریم مهمان، عدم رعایت حسن همجواری و حق همسایگی در جای جای کشورهای اسلامی هستیم.

آنان که به حیات معنوی و انسانی خویش علاقه مندند لازم است به خود آمده، حبّ نفس و عشق به زندگی را در جنبه‌های صرفاً مادی محصور نکرده، خود و نزدیکان خویش را از فضایل و کمالات انسانی محروم نسازند، به هوش باشند تا معنویات و صفات عالی و فضیلت‌های متعالی را از یاد نبرند و با درایت و خردمندی و عقل و شرع و تدبیر به خواسته‌های روحی و عاطفی و معنوی خود پاسخ مثبت دهند.

عدالت خواهی
توضیح

در بخش «اصول راهبردی« در مبحث «عدالت و انصاف« گذشت که برخی از صاحب نظران، موارد استعمال عدالت را در چند مورد خلاصه کرده و «عدالت اجتماعی« را - که در مقابل جور[۴۸۲]به کار می‌رود و با تعبیرهای مختلف از جمله «قسط« از آن یاد می‌شود - یکی از آن موارد بر شمرده‌اند. ما بحث «عدالت اجتماعی« را در این فصل با عنوانِ «عدالت خواهی« مطرح ساخته‌ایم.

عدالت اجتماعی و به تعبیر دیگر، عدالت خواهی از گرایش‌ها و تمایلات عالی انسانی است که ریشه در نهاد و سرشت آدمی دارد. انسان فطرتاً عدالت خواه و از عطش دستیابی به آن برخوردار بوده و این تشنگی با خمیره وجود او آمیخته شده است.

عدالت اجتماعی قانونی است همگانی که زن و مرد، فقیر و غنی و همه افراد جامعه را در بر گرفته، هیچ کس از شمول آن خارج نیست.

نظام هستی بر محور عدالت می‌چرخد و جامعه انسانی به عنوان بخشی از این چرخه نمی‌تواند از چرخش قانون مند آن مستثنی بوده و خارج از آن به حیات سالم خود تداوم بخشد.

مجموعه جامعه همانند سازمان بدن انسان، مجموعه‌ای است واحد و به هم پیوسته که بدون رعایت اصل عدالت در آن، جامعه‌ای بیمار بوده و از امنیت، آسایش و سلامتی بی بهره خواهد بود.

برخی مفهوم عدالت را عبارت از حفظ جایگاه حقوق مردم دانسته و گفته‌اند: هنگامی عدالت به معنای درست خود تحقق می‌یابد که هر صاحب حقی به اندازه صحیح حق خود از آن بهره مند گردد.

گرچه تعریف کاملی از عدالت در دست نیست لیکن می‌توان میزان در صحت مفهوم عدالت اجتماعی را در نظر گرفتن نیازهای طبیعی و واقعی انسان دانست. مفهوم حقیقی عدالت اجتماعی آن است که استحقاق‌های طبیعی و واقعی انسان در قلمرو حیات فردی و اجتماعی وی در نظر گرفته شود و با عنایت به همین نیازهای طبیعی، حقوق افراد جامعه از عالی و دانی آن چنان مراعات گردد که به هر کس برابر نیاز و استحقاقش داده شود و در حقّ هیچ کس از هیچ جهت ستمی روا نگردد.

مفهوم عدالت اجتماعی مانند معنای مطلق عدل از دامنه گسترده‌ای برخوردار است به گونه‌ای که در پرتو آن، جمیع نیازهای روحی و جسمی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی انسان مرتفع می‌گردد، لیکن بروز و ظهور و محک ارزیابی آن عمدتاً امور اقتصادی است، به طوری که اگر مثلاً زمامداری بتواند با اجرای عدالت اقتصادی، نیازهای واقعی مردم را در این زمینه پاسخ گو باشد، بستر لازم برای تأمین عدالت در سایر موارد را نیز فراهم کرده و به مراتب، بهتر و آسان تر می‌تواند عدالت در سایر زمینه‌ها را تحقق بخشد؛ همچنان که فقدان عدالت اقتصادی نیز در واقع به منزله پشت پا زدن به همه نیازهای طبیعی و نادیده گرفتن بسترهای دیگر عدالت خواهد بود.

گویا به همین جهت است که در روایات معصومین علیهم السلام بر این قسم عدالت تأکید بیشتری شده ؛ کسانی هم که عدالت اجتماعی را همان عدالت اقتصادی معرفی کرده‌اند، در واقع به اهمیت فوق العاده آن از این دیدگاه اشاره نموده‌اند.

عموم مردم نیز که با امور مادی مأنوس و کاستی‌ها و کمبودهای آن را با همه احساس خود درک می‌نمایند، عدالت را منحصراً در امور مادی و مسائل اقتصادی زندگی خلاصه می‌کنند. برای آنان عدالت یعنی زندگی و زندگی یعنی عدالت! و جور و ستم یعنی مرگ تدریجی؛ مرگی که ستمگران از راه‌های مختلفِ فرهنگی، سیاسی و اقتصادی بر آنان تحمیل کرده و محیط متعفّن و مسموم ستمگری و حنظل تلخ و کشنده بیدادگری را برای آنان جایگزین فضای عطر آگین قسط و شهد گوارای عدالت می‌سازند.

متأسفانه بشر در طول تاریخ همواره شاهد حکومت‌های ستم پیشه و رژیم‌های مستبدی بوده که کم‌ترین توجهی به این نیاز فطری و طبیعی انسان‌ها نکرده، اقشار محروم جامعه را با خفقان و جور و جنایت مورد استثمار و چپاول بی رحمانه، و افراد آگاه و عدالت خواه را با فشار و دروغ و تهمت مورد سخت‌ترین آزار و اذیت قرار داده‌اند.

اسف بارتر آنکه بسا با انگیزه استثمار بیشتر، با رفع اندکی از نیازهای مادی و تأمین - به اصطلاح بخور و نمیر - نان و آب گروهی از مردم بی پناه، فاصله خود و هواداران خود را بیش از پیش از اقشار مستضعف و محروم جامعه افزایش داده و با نام آزادی، انسانیت را و با شعار عدالت، قسط و عدل و عدالت را مذبوح و مقتول ساخته‌اند!

این جنایت پیشگانِ عدالت ستیز گویا حاصل دست رنج آن تشنگان عدالت را ارث پدری خویش دانسته و نیازهای فراوان مادی و معنوی آنان را در آب و نان خلاصه می‌بینند و از این حقیقت روشن غافل اند که اساسی‌ترین خواسته فطری بشر از حاکمان جامعه، نگاه انسانی داشتن و پاسداشت حرمت و کرامت انسان هاست که از مهم‌ترین پایه‌های اجرای صحیح عدالت است.

مردم انتظار دارند - و البته این انتظار، حق آنان است - که زمام امور خود را در اختیار زمامدارانی قرار دهند که وکیلانی عادل و امین برای آنان بوده، حقوق فرد فرد جامعه را مراعات کرده، و حق را به حق دار برسانند.

اسلام عزیز که عدالت را کریمه‌ای بس ارزشمند و فضیلتی بس عظیم می‌داند، با تبعیض، باند بازی، استثمار و ظلم و بیدادگری - که ابزار رایج و همیشگی حاکمان و سیاستمداران دنیا پرست بوده و هست - به شدّت به مبارزه برخاسته و نه تنها آموزه‌های جدیدی در زمینه جهان و انسان و فرد و جامعه آورده، بلکه نوع نگرش، طرز تفکّر و نحوه اندیشیدن گروندگان به اسلام را نیز متحوّل ساخته است. ارزش‌ها را از جایگاه شایسته خود برخوردار ساخته، و فضیلت‌هایی مانند عدالت و تقوا را که به هنگام ظهور اسلام فاقد کم‌ترین ارزش بود، به بالاترین درجه فضیلت ارتقا بخشیده است.

جامعه مورد نظر اسلام، جامعه‌ای است که عدالت با گستره مفهومش بر جمیع مراتب و نواحی آن حکم فرما باشد، به همین جهت، اولیای الهی و پیشوایان دین، عدالت را زیربنای قوانین آسمانی، و برای مسلمانان یک وظیفه مهم دینی دانسته و بی تفاوت بودن نسبت به صحنه‌های بی عدالتی را برای هیچ مسلمانی - خصوصاً کسانی که به آموزه‌های دینی آگاهی کافی دارند - روا ندانسته‌اند.

نقش عدالت در امید بخشیدن به اقشار مختلف جامعه، خصوصاً جوانان، و سوق دادن آنان به معنویت و دین و دینداری بر کسی پوشیده نیست. تجربه نشان داده است که چنانچه عدالت در همه ابعاد، زمینه‌ها و حوزه‌هایش اجرا گردد، مردم گروه گروه به دین خدا روی می‌آورند.

آغاز امر دین با هدف اجرای عدالت و قیام مردم به قسط و عدل همراه بوده است.[۴۸۳]پایان آن نیز جز این نخواهد بود و لذا اساسی‌ترین برنامه منجی کلّ، حامی مظلومان، حضرت مهدی - عجّل اللَّه تعالی فرجه الشریف - اجرای عدالت بوده و آن بزرگوار با همین هدف متعالی - که در روایات فراوانی به آن اشاره شده،[۴۸۴]- جهان را از عدل و قسط سرشار خواهد ساخت.

قرآن و عدالت اجتماعی

همچنان که اشاره کردیم، اسلام عزیز از آغاز حرکت عدالت خواهانه خود، اجرای عدالت را در صدر برنامه‌های خود قرار داده و به موازات توصیه و ترغیب به عدالت خواهی، قیام به عدل و قسط و اجرای آن را از وظایف مهم پیروان خود بر شمرده است.

« یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوَّامِینَ بِالْقِسْطِ «.[۴۸۵]

«ای مؤمنان! پیوسته برای برپایی عدالت قیام کنید.»

«قوّام« به معنای بسیار قیام کننده است. بنا براین مفاد آیه آن است که تنها نباید به توصیه اکتفا نمود بلکه اجرای عدالت را باید به صورت یک صفت طبیعی و خلق و خوی انسانی در خود احیا کرده، در هر حال، در هر کار، در هر مکان و در هر زمان برای اجرا و اقامه آن به پا خاست.

« یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوَّامِینَ لِلَّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ وَ لǠیجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلی أَلاَّ تعْدِلُوا اِعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتقْوی وَ اتقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِما تعْمَلُونَ «.[۴۸۶]

«ای مؤمنان! همواره برای خدا به پا خیزید و عادلانه گواه باشید. و دشمنی یک گروه، شما را بر آن وا ندارد که دست از عدالت برکشید، عدالت را اجرا کنید که نزدیک‌ترین راه به پرهیزکاری است. تقوای الهی پیشه سازید که خدا به آنچه انجام می‌دهید آگاه است.»

بلی، پرهیزکاری و پروا داشتن از خداوند برتر و شریف تر از آن است که دستخوش خود خواهی‌ها و کینه ورزی‌ها گردیده و زمینه را برای تجاوز به حقوق انسان‌ها هموار سازد. بنا براین، حب و بغض‌های شخصی و گروهی هیچ گاه نباید در پای بندی به عدالت رخنه وارد نموده و مانع اجرای آن گردد.

« لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَینات وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَ الْمِیزانَ لِیقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ «.[۴۸۷] «ما رسولان خود را با دلایل روشن فرستادیم و با آنان کتاب و میزان را نازل کردیم تا مردم برای اقامه عدالت بپاخیزند.»

برپایی عدالت از چنان قداست و ارزشی برخوردار است که در این آیه شریفه، مأموریت و هدف پیامبران در راستای مقصد بزرگ انسان سازی، برقراری عدالت معرفی شده است. آنان همواره می‌کوشیدند تا در پرتو پرورش و آموزش، پیروان خود را عدالت خواه و عدالت پیشه پرورش دهند به گونه‌ای که آن‌ها بر پایی قسط و عدل را هدف و وظیفه حتمی خویش دانسته، خود به پا دارنده عدالت باشند «لِیقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ«، نه اینکه به عدالت ورزی وادار گردند. به همین جهت تعبیر لِیقِیمُوا النَّاسَ بِالْقِسْطِ (که مردم را به عدالت وادار سازند) به کار نرفته است.

البته به اقتضای عالم طبیعت و مختار بودن انسان ممکن است گروهی عدالت ستیز به مقابله با حق و منطق برخاسته، در برابر بینات و کتاب و میزان تسلیم نگردند که در آن صورت، پی گیری اجرای عدالت به مدد جبر و تنبیه و بهره گیری از حدید (آهن) - که در ذیل آیه به آن اشاره گردیده - انجام می‌پذیرد.

آیات مرتبط با عدل و قسط به موارد یاد شده خلاصه نمی‌شود، لیکن برای پرهیز از به درازا کشیدن بحث، به همین مقدار بسنده می‌کنیم.[۴۸۸]

روایات و عدالت اجتماعی

رسول خدا صلی الله علیه وآله می‌فرمایند:

«اَلْمُلْکُ یبْقی بِالْعَدْلِ مَعَ الْکُفْرِ وَ لا یبْقی بِالْجَوْرِ مَعَ الْإِیمانِ.»[۴۸۹]

«حکومت در سایه عدل در کنار کفر ورزی دوام می‌یابد ولی با ستم (حتی) در پرتو ایمان باقی نمی‌ماند.»

زیرا علاوه بر پی آمدهای هولناک آخرتی ستم، وبال ظلم و جور بسیار سریع دامن گیر ستمگر می‌گردد. نگاهی به آثار ویرانگر ستم‌های فرهنگی و اقتصادی که برای خود ستمگران نیز گرفتاری‌های فراوانی به وجود آورده - و جنگ‌ها، نابسامانی‌های اجتماعی، هرج و مرج‌های سیاسی، ناهنجاری‌های اخلاقی و بحران‌های اقتصادی از نمونه‌های بارز آن است - این حقیقت را به روشنی به اثبات می‌رساند.

رسول خدا صلی الله علیه وآله می‌فرمایند:

«عَدْلُ ساعَهٍ خَیرٌ مِنْ عِبادَهِ سَبْعِینَ سَنَهً قِیامٍ لَیلُها وَ صِیامٍ نَهارُها، وَ جَوْرُ ساعَهٍ فِی حُکْمٍ أَشَدُّ وَ أَعْظَمُ عِنْدَ اللَّهِ مِنْ مَعاصِی سِتینَ سَنَهً.»[۴۹۰]

«ساعتی عدالت از هفتاد سال عبادت که شب‌هایش در حال قیام و نماز و روزهایش به روزه گرفتن سپری شود بهتر است. و ساعتی ستم در قضاوت و حکمی، نزد خداوند از شصت سال نافرمانی و گناه شدیدتر و بزرگ تر است.»

هم آن حضرت می‌فرمایند:

«إِنَّ أَهْوَنَ الْخَلْقِ عِنْدَ اللَّهِ مَنْ وَلِی أَمْرَ الْمُسْلِمِینَ فَلَمْ یعْدِلْ.»[۴۹۱]

«خوارترین انسان‌ها نزد خداوند کسی است که زمام امور مسلمانان را به دست گیرد و دادگری پیشه نسازد.»

عالم بزرگوار مرحوم نراقی - رضوان اللَّه علیه - نقل می‌کنند:

«یکی از پادشاهان به اشتیاق زیارت خانه خدا خود را برای سفر به مکه مهیا ساخت. هنگامی که بزرگان دولت از قصد وی با خبر شدند به او گفتند: عزیمت با همراهان لشکری و کشوری میسّر نیست زیرا تهیه اسباب سفر برای آن همه افراد امکان پذیر نمی‌باشد.

و چنانچه تنها عازم سفر شوی علاوه بر آنکه به صلاح مملکت نیست، در مسیر نیز از خطر ایمن نیستی.

پادشاه در صدد پیدا کردن راهی برای برخورداری از پاداش عظیم حج شد و از معاشران خود در این باره درخواست کمک کرد. آنان گفتند: در این شهر عالمی هست که سال‌ها مجاور حرم بوده و چندین حج بجای آورده، بسا بتوان پاداش حجی را از او خریداری نمود.

جناب سلطان شخصاً به نزد آن عالم رفته، به فیض صحبت او نایل گشت و خواهش خود را با وی در میان گذاشت. عالم فرمود: ثواب همه حج‌های خود را به تو می‌فروشم. پادشاه پرسید: هر حج به چه مقدار؟ پاسخ داد: پاداش هر گامی که برداشته‌ام به تمام دنیا!

پادشاه عرض کرد: من جز اندکی از دنیا را در اختیار ندارم و آن بهای یک گام تو نیز نمی‌شود، پس چگونه این معامله را با شما توان کرد؟ عالم فرمود: پاداش یک ساعت از کار خود که در دیوانِ دادخواهی به عدالت عمل می‌کنی و به دادِ گرفتاران می‌پردازی به من بده تا ثواب شصت حج خود را در اختیار تو قرار دهم، و البته در این معامله بیش از تو سود خواهم برد!»[۴۹۲]

عدل کن که در عدل آنچه یک ساعت به دست آید میسّر نیست در هفتاد سال اهل عبادت را در باره منصور دوانیقی خلیفه ستمگر عباسی نوشته‌اند که در سال ۱۴۴ هجری قمری برای حج به مکه رفته و به طور ناشناس شب‌ها به طواف می‌پرداخت و پس از نماز صبح به منزل باز می‌گشت. شبی در حال طواف راز و نیاز شخصی را شنید که می‌گفت:

«اَللَّهُمَّ إِنَّا نَشْکُو إِلَیکَ ظُهُورَ الْبَغْی وَ الْفَسادِ فی الْأَرْضِ وَ ما یحُولُ بَینَ الْحَقِ ّ وَ أَهْلِهِ مِنَ الظُّلْمِ.»

«خداوندا به سوی تو شکایت می‌کنیم از ستم و جور و فسادی که در زمین پدید آمده و هم از فاصله‌ای که بین حق و صاحبان آن به واسطه ستمگری پیدا شده است!»

منصور کاملاً گوش فرا داده، سپس وی را خواست و پرسید: این چه سخنی است که از تو می‌شنوم! آن مرد که منصور را شناخت گفت: چنانچه امانم دهی، تو را از اموری چند با خبر می‌سازم. و پس از آنکه امان گرفت گفت:

خداوند تو را نگهبان مسلمانان قرار داده، امّا تو بر درِ بارگاه خود نگهبانانی گمارده‌ای که مانع عرض حاجت مردم می‌شوند. همچنین وزیران ستمگر و کارکنان خیانتکاری اطرافت را گرفته‌اند، از اینرو ظلم و فساد همه مملکت را فرا گرفته است. آنگاه گفت:

من گاهی به چین می‌رفتم. پادشاهی در آنجا بود که نعمت شنوایی را از دست داده بود و از این جهت پیوسته گریه می‌کرد و در پاسخ به وزرای خود که سبب گریه او را می‌پرسیدند، می‌گفت: گریه من برای این نیست که حسّ شنوایی را از دست داده‌ام، بلکه تأثرم به خاطر آن است که از این پس نوای ستمدیده را بر درِ سرای خویش نخواهم شنید.

با این حال می‌گفت: اگر گوشم نمی‌شنود، چشمم بیناست. لذا دستور داد هیچ کس لباس قرمز نپوشد مگر کسی که مورد ستم قرار گرفته و شکایت دارد. هر روز نیز نزدیک ظهر بر فیلی سوار می‌شد و در شهر گردش می‌کرد تا چنانچه ستمدیده‌ای برای دادخواهی برخاسته، او را ببیند و به کمک وی بشتابد. او به خدا اعتقاد نداشت ولی رعیت نوازیش بیش از بخل شدیدی بود که بر خود داشت. لیکن تو می‌پنداری که به خدا ایمان داری و پسر عموی پیامبر خدایی، با این حال آسایش مسلمانان را بر بخل خویش مقدم نمی‌داری! سپس او را موعظه نمود.

منصور سخت گریان شد و گفت: ای کاش هر گز به دنیا نیامده بودم. آنگاه از او درخواست چاره کرد. آن مرد گفت: باید عالمان برجسته و پرهیزکار را ممتاز شمرده و احترام نمایی.

منصور گفت: آنان از من فراری هستند! پاسخ داد: آن‌ها می‌ترسند که آنان را در ستم خود شریک سازی، لیکن اگر در بارگاه خود را برای رسیدگی به خواسته‌های ستمدیدگان باز گذاری و دربانان را که مانع عرض حاجت مردم اند برکنار نمایی، از طریق پاک و حلال برای زندگی خود بهره گیری و مظلومان را دادخواه باشی، من ضمانت می‌کنم که آنان که از تو فراری هستند به سویت باز گردند و تو را در امور مردم یاری نمایند.

منصور پس از ادای نماز صبح دستور داد او را حاضر کنند، هرچه جستجو کردند او را نیافتند. گفته‌اند که وی حضرت خضر علیه السلام بوده است.[۴۹۳]

عوامل گوناگونی از جمله خلافت ظاهری و شرایط ویژه زمان حضرت امیر مؤمنان علیه السلام سبب گردیده که آن بزرگوار در میان سایر پیشوایان معصوم علیهم السلام نسبت به عدالت و زمامداری حساسیتی ویژه نشان داده و سخنان بیشتری در این باره ابراز دارند.[۴۹۴]

حضرتش می‌فرمایند:

«إِنَّ الْعَدْلَ مِیزانُ اللَّهِ سُبْحانَهُ الَّذِی وَضَعَهُ فِی الْخَلْقِ وَ نَصَبَهُ لِإِقامَهِ الْحَقِ ّ فَلا تخالِفْهُ فِی مِیزانِهِ وَ لا تعارِضْهُ فِی سُلْطانِهِ.»[۴۹۵]

«عدالت میزان سنجش خداوند سبحان است که آن را برای اقامه حق برای مردم قرار داده است. پس با خداوند در میزانش مخالفت نکن و با قدرت و سلطنت او معارضه ننما.»

پس از شهادت امیر مؤمنان علیه السلام سُوده دختر عماره همدانی برای ابراز شکایت از معاویه نزد وی رفت. معاویه او را شناخت و دانست که وی همان زنی است که در جنگ صفین همراه لشکر علی علیه السلام بوده و مردم را علیه سپاه معاویه تهییج می‌کرد، لذا شروع به سرزنش او کرد. سپس پرسید: شکایتت چیست؟

سوده پاسخ داد: خداوند در باره ما از تو بازخواست خواهد کرد. کسانی که از جانب تو بر ما ریاست می‌کنند، همواره در مورد حقوقی که لازم است آن‌ها را مراعات کنی بر ما جفا کرده، ستم روا می‌دارند و با قهر و زور همانند خوشه گندم ما را درو کرده، بسان اسفند پایمالمان می‌نمایند. آنان ما را به خواری و ذلت کشانده، خونابه مرگ را به ما می‌چشانند.

«بُسر بن ارطاه« از سوی تو آمده، مردان ما را از پای در آورده و اموالمان را به یغما برد. اگر ملاحظه فرمانبرداری از تو نبود، نیروی بازدارندگی او و شرافت نرفتن زیر بار ستمش را داشتیم. اینک اگر از کار برکنارش کنی سپاسگزار خواهیم بود و گر نه با شخص تو نیز به مخالفت برخواهیم خاست.

معاویه گفت: مرا از قدرت قبیله ات می‌ترسانی؟ دستور می‌دهم تو را بر شتری چموش سوار کنند و نزد «بُسر« برگردانند تا هر گونه دوست داشت با تو رفتار نماید! سوده اندکی سر به زیر انداخت سپس این دو بیت را زمزمه کرد:

صَلَّی الْإِلهُ عَلی رُوحٍ تضَمَّنَهُ قَبْرٌ فَأَصْبَحَ فِیهِ الْعَدْلُ مَدْفُوناً

قَدْحالَفَ الْحَقَّ لا یبْغِی بِهِ بَدلاً

فَصارَ بِالْحَقِ ّ وَ الْإِیمانِ مَقْرُوناً

درود خدا بر پیکری که در دل خاک جای گرفته و عدالت نیز با او دفن گردید.

همان که با حق هم پیمان بود و جز بر حقیقت حکومت نمی‌کرد و با ایمان و حق همراه گردید.

معاویه پرسید: ای سوده! این دو بیت شعر را در باره چه کسی سروده‌ای؟ پاسخ داد: سوگند به خدا در حقّ امیر مؤمنان علی بن ابی طالب علیه السلام است. اکنون بگذار تا داستانی از او برایت نقل کنم:

آن بزرگوار برای جمع آوری حقوق واجب ما مردی را مأمور ساخته بود. آن مرد بر ما ستم کرد. من برای دادخواهی به حضور آن حضرت شرفیاب شدم. هنگامی رسیدم که آماده اقامه نماز شده بود. همین که مرا دید دست از نماز برکشید و با خوش رویی و رأفت و لطف فراوان به من روی کرده و فرمود: کاری داری؟ عرض کردم: بلی، سپس جریان آن مأمور را شرح دادم.

حضرتش گریان شد، آنگاه عرضه داشت: پروردگارا! تو بر من و آنان گواهی (و نیک می دانی) که من هیچ گاه دستور نداده‌ام که بر مردم ستم کنند و یا حق تو را واگذارند!

آنگاه پاره پوستی برداشت و بر آن نوشت:

بسم اللَّه الرحمن الرحیم «شما را از سوی پروردگار بینه و برهانی آمد که در معاملات خود پیمانه را کامل کنید، از اموال مردم کم نکنید، در زمین پس از اصلاح آن فساد ننمایید، این برای شما خوب است اگر مؤمن باشید.

به مجرد آنکه نامه‌ام را خواندی اموالی را که دستور جمع آوری آن را داده‌ام نگه دار تا کسی که می‌فرستم از تو تحویل بگیرد. و السلام!»

نامه را به من داد و به خدا سوگند نه مهر و مومش کرد و نه در آن را بچسبانید. همین که نامه را به آن مرد رسانیدم از کار معزول گشت و رفت.

معاویه گفت: خواسته این زن را برایش بنویسید و او را با رضایت به وطنش باز گردانید.[۴۹۶] از امیر مؤمنان علیه السلام روایت شده است که فرموده‌اند:

«نزد خداوند، پاداش هیچ کس بزرگ تر از اجر سلطان عادل و ثواب شخصی که شیوه او نیکی و نیکویی باشد نیست.»[۴۹۷]

آن بزرگوار حکومت و زعامت را هنگامی که به عنوان هدف و پست و مقام دنیوی یاد می‌شد سخت کوچک و محقّر می‌شمرد و آن را همانند سایر مظاهر دنیوی از استخوان خوکی که در دست فرد مبتلا به بیماری خوره باشد بی ارزش تر می‌دانست.[۴۹۸]

امّا اگر وسیله‌ای برای اجرای عدالت و احقاق حق و خدمت به خلق خدا در نظر گرفته می‌شد مقدس به حساب می‌آورد. از نظر آن بزرگوار تعادل، سلامت و روح آرامش جوامع انسانی جز در پرتو عدالت حاصل نگشته و با جور و ستم حتی روح ستمگر نیز راضی و آرام نمی‌گردد. حضرتش می‌فرمایند:

«اَلْعَدْلُ یصْلِحُ الْبَرِیهَ.»[۴۹۹]

«دادگستری و عدالت، امور خلق را سامان می‌بخشد.»

حضرت زهرا علیها السلام نیز در بخشی از خطبه جاودانه خود در مسجد پدر ارجمند خویش فرموده‌اند:

«فَجَعَلَ اللَّهُ الْإِیمانَ تطْهِیراً لَکُمْ مِنَ الشِّرْکِ ... وَ الْعَدْلَ تنْسِیقاً لِلْقُلُوبِ...»[۵۰۰]

«خداوند ایمان را سبب پاک سازی شما از شرک... و عدالت را موجب انتظام و انسجام دل‌ها قرار داد.»[۵۰۱]

سرور مظلومان جهان حضرت علی علیه السلام می‌فرمایند:

«اَلْعَدْلُ قِوامُ الْبَرِیهِ.»[۵۰۲]

«دادگستری اساس پایداری مردم است.»

«إِمامٌ عادِلٌ خَیرٌ مِنْ مَطَرٍ وابِلٌ.»[۵۰۳]

«پیشوای دادگستر از باران درشت پر برکت بهتر است.»

«أَسْنَی الْمَوَاهِبِ الْعَدْلُ.»[۵۰۴]

«بلندترین و درخشان‌ترین بخشش‌ها عدالت است.»

«شَیئانِ لا یوزَنُ ثَوَابُهُما الْعَفْوُ وَ الْعَدْلُ.»[۵۰۵]

«دو چیز است که پاداش آن‌ها به حساب نمی‌آید: گذشت از خطا و دادگستری.»

سیره آن امام مظلوم تجسّم تام و تمام عدالت بود، همواره با حق و در همه حال با عدالت قرین و همراه بود. اهتمامش به اجرای قسط در میان مردم و سرشار ساختن زندگی آنان از عدالت قابل وصف نبود و دوست و دشمن و موافق و مخالف، او را برترین عدالت پیشه، بلکه نمونه بی بدیل دادگستری و صدای عدالت دانسته‌اند.[۵۰۶]

هم آن بزرگوار می‌فرمایند:

«اَلْعَدْلُ حَیاهٌ الْأَحْکامِ.»[۵۰۷]

«عدالت زنده کننده احکام است.»

حیات دین و زنده ماندن احکام الهی به صورت شایسته جز در پرتو عدالت میسّر نیست، همچنان که کم رنگ شدن آن نیز حضور و بقای دین را در معرض خطر قرار می‌دهد، از اینرو به موازات حراست دین و در راستای پاسداری از احکام الهی، اجرای قسط و گسترش عدالت نیز واجب خواهد بود. و به همین جهت پیشوای عادلان حضرت علی علیه السلام در نخستین روزهای خلافت ظاهری خود به استوار سازی شالوده‌های عدالت پرداخت و از آن پس نیز از لحظه لحظه حیات گرانقدر خویش در این مسیر هزینه می‌کرد و کم‌ترین دریغ را در این راستا روا نمی‌داشت. جان عالم فدای او باد.

این فریاد بلند اوست که - پس از پذیرش درخواست مسلمانان مبنی بر به دست گرفتن سکّان کشتی خلافت در دومین روز بیعت مردم با آن بزرگوار - بر جان‌ها نشست و هرگز از لوح سینه‌ها و صفحه قلب‌ها زدوده نخواهد شد:

«وَ اللَّهِ لَوْ وَجَدْتهُ قَدْ تزُوِّجَ بِهِ النِّساءُ وَ مُلِکَ بِهِ الْإِماءُ لَرَدَدْتهُ (عَلی مُسْتحِقِّیهِ) فَإِنَّ فِی الْعَدْلِ سَعَهً وَ مَنْ ضاقَ عَلَیهِ الْعَدْلُ فَالْجَوْرُ عَلَیهِ أَضْیقُ.»[۵۰۸]

«سوگند به خدا اگر مالی را بیابم که (به ناحق در اختیار آنان قرار گرفته، مهریه زنان خود کرده‌اند یا) صرف ازدواج نموده یا با آن کنیزان را خریده باشند، (به بیت المال) باز می‌گردانم، زیرا وسعت و آسایش تنها در سایه عدالت میسّر است. آن کس که تحمّل عدالت برایش دشوار است، تنگی ستم بر او بیشتر و تحمّل آن دشوارتر است.»[۵۰۹]

از ویژگی‌های حکومت جهانی حضرت مهدی - عجّل اللَّه تعالی فرجه الشریف - گسترش عدالت در سراسر گیتی و شمول و تأثیر شگرف آن حتی نسبت به حیوانات است. روایات فراوانی از شیعه و سنی در باره آخرین مصلح الهی وارد شده که بیش از هر موضوعی بسط عدل و قسط توسّط آن بزرگوار مورد توجه و تأکید قرار گرفته، بلکه از «عدل« به عنوان یکی از القاب حضرتش یاد شده است.[۵۱۰]

و چرا چنین نباشد، که اسلام دین قسط و عدل است، قرآن کتاب آسمانی مسلمانان با چه اهتمامی به آن فرمان می‌دهد، پیامبر بزرگ خدا صلی الله علیه وآله در همه شئون و جای جای زندگی به آن تجسّم بخشیده، حتی نگاه خود را در میان اصحاب به عدالت تقسیم می‌کند و به همه آنان یکسان نظر می‌افکند،[۵۱۱]پیشوایان معصوم علیهم السلام خصوصاً امیر مؤمنان علیه السلام تا پای جان برای برپایی عدالت استقامت می‌ورزند، و اینک جهان است که در آتش ظلم و بیداد می‌سوزد و سریر عدالت در انتظار آن عزیز یگانه است که به زودی خواهد آمد و جهان را از عدل و داد سرشار خواهد ساخت.

شگفتا و اَسفا

که آنان که از عدالت دم می‌زنند و شعار عدالت آن‌ها، افق‌های دور دست و قله‌های بلند را در نوردیده، بلکه گوش فرشتگان را می‌آزارد، خود از هر ستمگری بیدادگرترند! چه بسیارند کسانی که از عدالت و داد و زندگی آزاد سخن می‌گویند و حتی خود را مدافع آزادی و حقوق بشر می‌خوانند ولی هرجا که منافعشان اقتضا کند عدل و آزادی را فدای هوس‌های ننگین خود کرده، از هر ظالمی ستمکارتر و از هر درنده‌ای درنده خو ترند!

و اَسف بارتر آنکه گروهی که خود را اهل دین و ایمان قلمداد می‌کنند و در پرداختن به عبادت و امور عبادی به حسب ظاهر گوی سبقت را از سایرین ربوده‌اند، از کنار این همه ستم در جهان، بی تفاوت می‌گذرند و نسبت به عمل کردهای طاغوتان اقتصادی، ثروت‌های بی حسابِ قارونی، فشارهای کمرشکن تورّم و گرانی و محرومیت‌های تأسف بار تربیتی و فرهنگی کم‌ترین عکس العمل انسانی و احساس مسئولیت ایمانی از خود نشان نمی‌دهند!

دادگری در خانواده

اعضای خانواده در پرتو مهر پدران و فداکاری پر محبت مادران هنگامی با امنیت و آرامش زندگی خواهند کرد که فروغ عدالت والدین و فرد فرد اعضای خانواده، زوایای زندگی و گوشه و کنار خانه را منوّر سازد، و اثری از ستم و تبعیض در میان جمع خود مشاهده ننمایند.

گرچه مؤمنان راستین در سایه آموزه‌های دینی و تربیت ایمانی و بهره گیری از آئینه اسوه‌های بی نظیر عدالت همواره می‌کوشند تا محیط خانه و زندگی را برای خود و اعضای خانواده از عطر قسط و عدالت معطّر ساخته و از مزایای شگفت انگیز آن بهره مند سازند، لیکن کم نیستند آنان که در اثر بی توجهی به این وظیفه دینی و انسانی، در گفتار و کردار خود رعایت عدل و انصاف را نکرده، بسا فرزندی را بر دیگری ترجیح داده یا برای حفظ تسلّط جابرانه خود با دستورات خشن، همراه با سر و صدا، فَحّاشی و به کار بردن کلمات دور از نزاکت، بهشت خانه و زندگی را به جهنم خود سری و استبداد و خشونت مبدّل می‌سازند و انتظار دارند دستوراتشان بدون چون و چرا اجرا گردد تا به خیال باطلشان زندگی سالمی داشته باشند، غافل از اینکه در چنین محیطی علاوه بر بروز بیماری‌های روحی و مبتلا شدن اعضای خانواده به عقده حقارت و مشکلات مختلف روانی، نه از آرامش و امنیت و خوشبختی خبری هست و نه زمینه مناسب برای رشد معنوی و کمالات شایسته انسانی و اخلاقی وجود خواهد داشت.

انفاق
اشاره

زندگی مجموعه‌ای از خوشی‌ها و ناخوشی‌ها و سختی‌ها و راحتی هاست و البته از آن گریزی نیست. در این میان برخی از این ملایمات و ناملایمات نسبت به گستره زمان آنچنان فراگیر بوده و همواره در طول حیات بشر استمرار یافته که گویی سرنوشت حتمی خیل عظیمی از انسان‌ها با آن‌ها رقم خورده و هیچ چیز و هیچ کس قادر نیست آن را متحوّل و دگرگون سازد!

به عنوان مثال: بشر در خلال زندگی هزاران ساله خود همواره شاهد - فقر و تنگدستی و گرسنگی و تهیدستی گروه زیادی از این خیل بی شمار از یک سو، و انباشتن ثروت‌های بی حساب و سیری و رفاه و آسایش غیر معقولِ اندکی از قشرهای خاصی از مردم از سوی دیگر و - افزایش روز افزون فاصله طبقاتی و اختلاف فاحش امکانات زندگی بین اقشار مختلف جوامع بشری بوده و با آنکه پیوسته با همه توان به مقابله و ستیز با این پدیده نا مبارک برخاسته، هیچ گاه در انهدام یا جلوگیری از رشد و افزایش آن موفق نبوده است.

پیشرفت‌های علمی و صنعتی نیز نه تنها در این ستیزِ به حق و خستگی ناپذیر کم‌ترین توفیقی نیافته، بلکه به مراتب بیش از پیش به آن دامن زده، به طوری که در عصر حاضر شاهد بیشترین و خطرناک‌ترین فاصله طبقاتی بین میلیون‌ها انسان فقیر خاک نشین و نیازمند بینوا از یک سو و اقلیتی نامیمون و ناچیز از دنیا پرستان زیاده خواه و اسراف گران افزون طلب از سوی دیگر هستیم!

جهان سرمایه داری در پناه استثمار و قراردادهای سود و ربا و اصول بانکداری، زالو صفت خون جوامع انسانی را از طُرق مختلف می‌مکد و کم‌ترین ترحّمی نیز نسبت به آنان روا نمی‌دارد.

شرکت‌های عظیم چند ملیتی، تراست‌های جهان خوار و کمپانی‌های غول پیکر نفتی، منابع ثروت جهان را در انحصار خود گرفته، ذخایر گرانبهای کشورهای مستضعف و جهان سوم را به کم‌ترین قیمت خریداری کرده و تولیدات خود را به قیمت‌های گزاف به آنان می‌فروشند و روز به روز فاصله فاحش طبقاتی بین خود و آنان را افزایش می‌دهند.

حکومت کارگری و کمونیسم پر زَرق و برق نیز که جز لکه ننگ، اثری از خود باقی نگذاشته، با همه تبلیغات پر سر و صدا، لغو مالکیت خصوصی، سلب آزادی و پایمال ساختن ارزش‌های والای انسانی پس از هفتاد سال ستیز ظاهری با این معضل بزرگ اجتماعی عاجز و مستأصل ماند و این گره کور و معمای پیچیده همچنان فکر بسیاری از روشن فکران، صاحب نظران و مدیران دلسوز جوامع بشری را به خود مشغول ساخته و به صورت مشکلی لا ینحل باقی مانده است.

اسلام که دین فطرت و پاسخ گوی نیازهای واقعی بشر است و نسبت به جمیع مسائل، مشکلات و خواسته‌های طبیعی فردی و اجتماعی انسان آگاهی داشته و عدالت اجتماعی و حذف فاصله‌های نامعقولِ طبقاتی را به عنوان یکی از اساسی‌ترین اهداف خود مورد توجه خاص و عنایت ویژه قرار داده است؛ با ارائه طرح‌های واقع بینانه و برنامه‌های متنوع، برای همیشه سفره این روابط ناعادلانه را در هم پیچیده، نظامی را پایه ریزی کرده که در آن، حقّ به حق دار برسد و اثری از اِجحاف، ظلم، فساد و تبعیض باقی نماند.

اصلاح ساختار مالکیت از طریق توجه دادن مردم به مالکیت علی الاطلاق خداوند متعال و امانت شمردن دارایی آنان، ترغیب انسان‌ها به هدف قرار دادن عالم آخرت و پرهیز از حبّ دنیا و آرزومندی‌های طولانی و دور و دراز، تحریم رباخواری، واجب ساختن پرداخت خمس و زکات، تشویق توانمندان به انفاق و یاری رساندن به بینوایان و نیازمندان از راه‌های قرض الحسنه، موقوفات و صدقات بخشی از طرح‌ها و برنامه‌های سازنده اسلام را تشکیل می‌دهد.

از این میان، انفاق به واسطه داوطلبانه بودن، نداشتن حَدّ و مرز، دارا نبودن عنوان تحقیرآمیز، و ترتبِ پاداش بر آن به تناسب اخلاصِ انفاق کننده و مراعات کردن حرمت انسانی انفاق شونده، از امتیاز ویژه‌ای برخوردار است.

اصولاً انفاق چنانچه به صورت همگانی و فراگیر از سوی توانمندان انجام پذیرد، جامعه را از فقر و تنگدستی بلکه از فساد و تباهی نجات می‌بخشد. زیرا این کار از تمرکز انبوه ثروت در دست گروهی معدود و انگشت شمار جلوگیری کرده و طبعاً اکثریت محروم و بینوا را که به شدت از فاصله طبقاتی فاحش رنج می‌برند آرامش بخشیده، به آسایش و نوا می‌رساند و همین امر جامعه را از پی آمدهای اجتناب ناپذیر فقر همگانی - که فساد و ابتذال و انحراف از آن جمله است - مصونیت خواهد بخشید.

جامعه‌ای که مشکل فقر و فاصله طبقاتی در آن لا ینحل باقی بماند، دیری نمی‌پاید که انواع فسادها و انحرافات دینی، اخلاقی و اجتماعی دامن گیر شهروندان آن شده و آنان را در معرض بحران‌های شدید روحی، معنوی و اقتصادی و سقوط و هلاکت قرار خواهد داد.

ناگفته نماند که از دیدگاه مکتب اسلام، انفاق به اموال منحصر نمی‌گردد، بلکه بنا بر فرموده رسول خدا صلی الله علیه وآله دارای مفهوم گسترده‌ای است که هر کار خیری را در بر می‌گیرد، به طوری که حتی فردی که دیگری را به عمل نیکی راهنمایی می‌کند همانند کسی محسوب می‌شود که خود، آن را انجام داده است.[۵۱۲]

شخص مسلمان در این اقدام خداپسندانه، به بذل مال خود بسنده نمی‌کند، بلکه همواره می‌کوشد تا از عقل، عواطف، دانش، جایگاه اجتماعی، سرمایه‌های معنوی و حتی نیروهای جسمانی خویش در راه مدد رسانی به نیازمندان، بهره برداری نموده و از بذل هیچ یک از امکانات خود در این مسیر دریغ نمی‌ورزد.

مؤمن واقعی جمیع مواهب، نعمت‌ها و دارایی خود را امانتی از خداوند بزرگ در نزد خود به حساب آورده، نه تنها از انفاق در راه خدا ناراحت نمی‌شود، بلکه آن را وظیفه خویش دانسته، با کمال نشاط به آن روی می‌آورد و ضمن آنکه دیگران را از پرتو عمل نیک خویش بهره مند می‌سازد، خود نیز از مزایای فراوان آن - که مصونیت از بیماری‌های روحی همچون بخل، حسد، حرص از جمله آن هاست - برخوردار می‌گردد.

قرآن و انفاق

قرآن کریم انفاق را از نشانه‌های پرهیزکاران دانسته و می‌فرماید:

« وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ ینْفِقُونَ «.[۵۱۳]

«از آنچه به ایشان (پرهیزکاران) روزی داده‌ایم انفاق می‌کنند.»

تقوا پیشگان در اثر ارتباط نزدیک با خداوند مهربان، نسبت به خلق او که به منزله عیال اویند شفیق و مهربانند و ضمن ارتباط کریمانه با آنان از اموال و سایر امکاناتی که خداوند بزرگ به آن‌ها ارزانی داشته، بدون آنکه انتظار پاداشی داشته باشند پیوسته انفاق می‌نمایند.

« مَثَلُ الَّذِینَ ینْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ کَمَثَلِ حَبَّهٍ أَنْبَتت سَبْعَ سَنابِلَ فِی کُلِ ّ سُنْبُلَهٍ مِائَهُ حَبَّهٍ وَ اللَّهُ یضاعِفُ لِمَنْ یشاءُ «.[۵۱۴]

«مَثَل آنان که اموال خود را در راه خدا انفاق می‌کنند همانند دانه‌ای است که هفت خوشه برویاند و در هر خوشه صد دانه باشد، خداوند برای هر کس که بخواهد آن را دو چندان می‌کند.»

خداوند متعال در این آیه و آیات بعد برای نشان دادن پاداش عظیم و کم نظیر انفاق مال، آن را همانند بذری معرفی فرموده که در اثر افشاندن در شرایط مناسب و رعایت نمودن اصول لازم رشد و ایمنی به هفتصد دانه مبدل می‌گردد. روشن است - بلکه از ذیل همین آیه نیز می‌توان استفاده کرد - که دارا بودن شایستگی بیشتر از جهت اخلاص، کیفیت و... به ارزش و مقدار این پاداش خواهد افزود.

در برخی از آیات هم برخورداری از ارزش و پاداش فوق العاده انفاق، مشروط به مایه گذاشتن از سرمایه‌هایی شده که انسان به آن‌ها علاقه مند است.

« لَنْ تنالُوا الْبِرَّ حَتی تنْفِقُوا مِمَّا تحِبُّونَ وَ ما تنْفِقُوا مِنْ شَی ءٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِیمٌ «.[۵۱۵]

«هر گز به (پاداش و حقیقت) نیکوکاری نمی‌رسید تا آنکه از آنچه دوست دارید انفاق نمایید. و آنچه انفاق می‌کنید قطعاً خداوند به آن آگاه است.»

از راه کارهای معمولِ برقراری ارتباط و نزدیک شدن روابط بین افراد و شخصیت‌های بزرگ اجتماعی، فرستادن هدیه برای آن هاست. و چون آنان نیز انسان‌هایی همانند هدیه کنندگان هستند، این کار تا حدود زیادی مؤثر واقع می‌گردد.

به علاوه، از آنجا که عشق و محبت به خدای متعال و پاسخ مثبت به عواطف و اصول انسانیت نیز اقتضای این عمل نیک را به بهترین شکل داراست، خصوصاً که گیرنده صدقه خداست و هم اوست که توبه و سایر اعمال عبادی را مورد قبول کریمانه خویش قرار می‌دهد، تذکّر به این معنا زمینه را برای بذل و بخشش بهترین اشیای مورد علاقه انسان هموار و آسان می‌سازد.

در روایت آمده است: امیر مؤمنان علیه السلام لباسی خریداری کردند و چون از آن خوششان آمد، آن را در راه خدا انفاق کرده و فرمودند:

«از رسول خدا صلی الله علیه وآله شنیدم که می‌فرمود: هر کس دیگری را بر خود مقدم داشته، ایثار نماید، خداوند در روز قیامت بهشت را برای او برگزیند. و هر کس چیزی را دوست بدارد و آن را برای خدا قرار دهد خداوند بزرگ در روز قیامت می‌فرماید:

بندگان یکدیگر را به امر نیک پاداش می‌دهند و من امروز پاداش تو را بهشت قرار می‌دهم.»[۵۱۶]

همچنین نقل شده است که ابوطلحه انصاری، باغی داشت که آن را از همه اموالش بیشتر دوست می‌داشت.[۵۱۷]پس از نزول این آیه آن را بین خویشانش تقسیم کرد. رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودند:

«بَخٍ ّ بَخٍ ّ، ذلِکَ مالٌ رابِحٌ لَکَ»

«آفرین بر تو! این ثروتی است که برای تو سودمند خواهد بود.»[۵۱۸]

« أَ لَمْ یعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ هُوَ یقْبَلُ التوْبَهَ عَنْ عِبادِهِ وَ یأْخُذُ الصَّدَقات «.[۵۱۹] «آیا ندانسته‌اند که تنها خداست که از بندگانش توبه را می‌پذیرد و صدقات را (خود) می‌گیرد؟»

تذکر به این نکته ظریف که خداوند خود، صدقه را باز می‌گیرد، از یک سو به صدقه و انفاق، شکوه و عظمت می‌بخشد، از سوی دیگر مسلمانان را به رعایت نهایت ادب و احترام در هنگام انفاق فرا می‌خواند.

روایات نیز در این راستا در بردارنده تعبیرات جذّاب، مهم و ظریفی است که پرورش یافتگان مکتب توحید را در برابر نیازمندانی که از انفاقات استفاده می‌کنند از چنان خضوعی برخوردار می‌سازد که گویی نیازمند به آن‌ها افتخار داده، بر آنان منّت می‌نهد که کمک و انفاق را از آن‌ها پذیرفته است.

در برخی از روایات آمده است که صدقه پیش از آنکه در دست نیازمند قرار گیرد به دست خدا می‌رسد! در بعضی نیز تصریح شده که به جز صدقه که مستقیماً به دست خدا می‌رسد، جمیع اعمال را فرشتگان تحویل می‌گیرند. از برخی روایات هم استفاده می‌شود که پیشوایان معصوم علیهم السلام پس از آنکه صدقه را به شخص نیازمند می‌دادند، دست خود را می‌بوسیدند.[۵۲۰]

با نصب العین قرار دادن این عمل شگفت انگیز و برخورد بزرگوارانه آن سروران عالی مقام با نیازمندان، بکوشیم تا به دور از هر نوع تندی، بی اعتنایی، خشونت و رفتار تحقیرآمیز، کرامت دریافت کنندگان صدقه و انفاقات را پاس داشته، با آنان از روی مهر و ملاطفت و به گونه‌ای انسانی و خدا پسندانه رفتار نماییم تا علاوه بر برخورداری از مزایای ارزشمند و پاداش عظیم انفاق، از پی آمدهای ناگوار رفتار نا مطلوب با نیازمندان نیز در امان باشیم.

در حکایات تاریخی آمده است:

مردی با همسر خود مشغول تناول مرغ بریانی بود که نیازمندی در خانه آنان را کوبید و از آن‌ها درخواست کمک نمود. صاحب خانه از منزل بیرون آمده، با بی اعتنایی کامل وی را نا امیدانه از خود دور ساخت.

دیری نپایید که وبال رفتار غیر انسانی وی، گریبانش را گرفت و دستش از مال و منال دنیا خالی گشت. ناگزیر همسر خود را طلاق داده، برای گذراندن زندگی، دست نیاز به این سو و آن سو دراز می‌کرد. همسر وی با مرد دیگری ازدواج کرده، روزی با شوهر جدید خود مشغول خوردن مرغ بریانی بودند که سایلی به درخواست کمک، درِ خانه آنان را کوبید.

زن بنا به گفته شوهر خود مقداری از مرغ بریان را برداشته، برای دادن به سایل بیرون برد و با شگفتی متوجه شد که مرد فقیر همان شوهر سابق اوست. مرغ را به وی داد و گریان به خانه باز گشته و قضیه را برای شوهر جدیدش باز گفت!

در این هنگام شوهرش گفت: سوگند به خدا که من همان سایلی هستم که آن روز به درِ خانه شما آمدم و شوهرت مرا از درِ خانه خویش براند![۵۲۱]

انفاق در روایات

قسمت اول همچنان که یادآور شدیم حضرات معصومین علیهم السلام نیز در روایات، ارزش، اهمیت و اهتمام مردم به روی آوردن به پرداخت صدقه و انفاق به نیازمندان را مورد عنایت ویژه قرار داده، بر آن تأکید بسیار کرده‌اند.

حضرت علی علیه السلام می‌فرمایند:

«اَلصَّدَقَهُ کَنْزٌ«.[۵۲۲]

«صدقه گنج است.»

بلی، چیزی که در راه خدا انفاق می‌شود گنجی ناتمام شدنی است که همواره در نزد خداوند محفوظ، و پیوسته مزایای آن به سوی انفاق کننده سرازیر است.

«اَلصَّدَقَهُ أَفْضَلُ الْقُرَبِ ؛ اَلصَّدَقَهُ أَفْضَلُ الْحَسَنات.»[۵۲۳]

«صدقه دادن برترین (وسیله) تقرّب به خداست ؛ صدقه دادن برترین حسنات و نیکی هاست.»

مرحوم اعتماد الواعظین نقل می‌کند:

در یکی از سال‌ها تهیه نان در تهران مشکل شده و نان به زحمت به دست می‌آمد. روزی متصدی اجرای احکام اعدام ناصر الدین شاه - که به میر غضب باشی معروف بود - به کنار آب انباری رسیده و صدای ناله چند سگ به گوشش می‌رسد. متوجه می‌شود سگی وضع حمل کرده و بچه‌هایش در اثر شیر نداشتنِ مادر، ناله می‌کنند.

وی با همه قساوت قلب از دیدن آن صحنه متأثر شده، مقداری نان از نانوای محله خریداری کرده و جلو آن سگ می‌اندازد. آنگاه بهای نان یک ماه سگ را به نانوا داده و می‌گوید: هر روز سهم نان آن سگ را توسط شاگردت در مقابلش قرار بده!

میر غضب باشی هر روز با رفقایش به گردش رفته و هر شب برای صرف شام و استراحت در منزل یکی از آنان جمع می‌شدند. و چون آن شب نوبت وی بوده، آنان را به منزل همسر اوّلش که در مرکز تهران قرار داشته دعوت می‌کند و دستورات لازم را برای تهیه غذا به همسر خود می‌دهد. امّا چون گردش و تفریح در آن روز به درازا می‌کشد، تصمیم خود را تغییر داده و آنان را به منزل همسر دیگرش که نزدیک دروازه شهر و در سرِ راه آنان قرار داشته می‌برد و با تهیه نان و کباب از آنان پذیرایی کرده در همانجا به استراحت می‌پردازند.

مهمانان هنگام سحر از صدای گریه و ناله میر غضب باشی بیدار شده، سبب دگرگونی حال او را جویا می‌شوند. می‌گوید: حضرت سجّاد علیه السلام را در عالم رؤیا دیدم که فرمودند:

«احسانی که به آن سگ کردی مورد قبول خداوند قرار گرفت و در اثر آن کار نیک امشب تو و دوستانت را از مرگ محافظت فرمود.

و در توضیح آن فرمودند:

همسر اول تو در اثر خشم و کینه‌ای که از تو داشت سمّی تهیه کرده و در گوشه‌ای از آشپزخانه قرار داده بود تا شما را مسموم سازد. اینک آن سمّ را از بین می‌بری و البته از آزار او می‌پرهیزی و چنانچه خود او بخواهد طلاقش می‌دهی.

سپس فرمودند:

خداوند تو را به توبه از گناهانت توفیق خواهد داد و پس از چهل روز به کربلای معلّی شرفیاب خواهی شد.

میر غضب باشی همراه با دوستان خود به منزل همسر اوّلش رفته و همچنان که امام سجّاد علیه السلام فرموده بودند، سمّ را می‌یابد، لیکن از اذیت او پرهیز نموده، سفارش حضرت را برایش بازگو می‌کند و به درخواست خودش وی را طلاق می‌دهد. سپس از شغل خود استعفا کرده و مشغول توبه و ادای حقوق و مظالم مردم می‌شود و پس از چهل روز به سوی کربلا عازم شده و تا آخر عمر در آنجا می‌ماند.[۵۲۴]

بلی، ارزش صدقه و انفاق - هر چند کوچک و بی مقدار - تا این اندازه سنگین و گران است که بسا رهایی انسانی را از هلاکت یا نجات وی را از عذاب دردناک اخروی در پی داشته باشد. در این باره روایات و حکایات فراوانی نقل شده است.

نوشته‌اند: عابدی هفتاد سال از عمر خود را به عبادت سپری نموده، در گوشه‌ای دور از چشم مردم خدا را عبادت می‌کرد. شبی از شب‌های سرد زمستان بانوی زیبایی نزد وی آمده، درخواست کرد تا به او اجازه دهد آن شب را در آنجا بماند.

عابد نخست نپذیرفت و مشغول عبادت شد. امّا در اثر آنکه چشمش به جمال دلفریب وی افتاده بود، ادامه مقاومت در برابر هوس‌های نفسانی برای او ممکن نگردید و چون آن زن از نزد او رفته بود، بی اختیار از معبد بیرون آمده، وی را بازگردانید و جریان دلباختگی خود را برای او بازگو نمود و چند روزی با او به سر برد.

بیش از هفت روز نگذشته بود که نور عبادت سال‌های طولانی عابد کار خود را کرد و وی را از لغزش و غفلت چند روزه بیدار ساخت! اینک عابد دریافته بود که چگونه زحمات طاقت فرسای هفتاد سال عبادت را به یک نگاه و هفت روز معصیت فروخته است، لذا در اثر شدت ناراحتی و گریه زیاد از هوش رفت.

هنگامی که به هوش آمد زن به او گفت: به خدا سوگند همچنان که تو جز با من مبتلا به معصیت نشده‌ای، من نیز هرگز با غیر تو آلوده به این فضیحت و رسوایی نگردیده‌ام. من در سیمای تو آثار صلاح و درستی و نیکویی کردار می‌بینم، تو را قسم می‌دهم اینک که توفیق توبه یافته‌ای مرا نیز دریابی و در توبه و اصلاح آثار گناه مدد رسانی.


عابد با سینه‌ای پر اندوه و دلی بیمناک به خرابه‌ای روی آورد که ده تن نابینا در آنجا به سر می‌بردند، و در آن نزدیکی راهبی بود که هر شب ده قرص نان برای آنان می‌فرستاد.

آن شب نیز مانند شب‌های گذشته غلام راهب نان‌ها را آورد تا بین آنان تقسیم کند، ولی چون عابد یکی از آن نان‌ها را گرفت، به یکی از افراد ساکن در خرابه نان نرسید. عابد این بار نیز به خود آمده و با خویش گفت: من گنهکارم و این فرد نابینا فرمانبردار است، شایسته نیست که من سیر باشم و او گرسنه بماند، لذا آن نان را به فرد نابینا داد و خود که از شدت گرسنگی در شرف مرگ قرار گرفته بود همچنان گرسنه ماند.

خداوند به فرشته مرگ فرمان داد تا او را قبض روح نماید. ملائکه رحمت از یک سو و مأموران عذاب از سوی دیگر برای انجام وظیفه خود در مورد او حاضر شدند. آنان فرار از گناه، توبه و گرسنگی او را می‌دیدند، و اینان ارتکاب معصیت بزرگ وی را نظاره می‌کردند.

سرانجام مأمور شدند تا عبادت هفتاد ساله او را با گناه هفت روزه اش سنجیده و به وظیفه خود عمل نمایند. متأسفانه عظمت عبادت هفتاد ساله او در برابر سنگینی گناه هفت روزه اش بسیار ناچیز، و به همین جهت می‌بایست در اختیار فرشتگان عذاب قرار می‌گرفت! رحمت بی انتهای خدای اَرْحَمُ الرَّاحِمِین به جوش آمده، فرمان داد تا بار گناه را با ارزش ایثار عابد در مورد گذشت از قرص نان مورد ارزیابی قرار دهند. و این بار، سنگینی کفه پاداش ایثار بر کفه بار گناه فزونی یافت؛ توبه اش مقبول و جانش به لطف و مرحمت در اختیار ملائکه رحمت قرار گرفت.[۵۲۵]

ای عزیز! بنگر که چگونه در اثر یک گناه، عبادت هفتاد ساله، همه بر باد می‌رود! و به هوش باش که به اعمال اندک خویش مغرور نگردی که کنترل نفس طغیانگر آنچنان دشوار است که جز در پناه رحمت حق - جلّ و علا - از هیچ کس کاری ساخته نیست، و البته همیشه به خاطر داشته باش که پاداش عظیم گذشت و انفاق بسا بر ثواب و پاداش هفتاد سال عبادت نیز فزونی داشته باشد.

در روایت است که:

«پیامبر خدا صلی الله علیه وآله از شیطان پرسیدند: چرا از صدقه دادن جلوگیری می‌کنی؟ پاسخ داد: ای محمّد! هنگامی که کسی صدقه می‌دهد، گویی ارّه‌ای بر سرم گذارده و مانند چوب می‌برند! حضرتش فرمودند:

چرا؟ جواب داد:

زیرا در صدقه پنج خصلت وجود دارد:

مال و ثروت را زیاد می‌کند.

شفابخش بیماری هاست.

بلاها را مرتفع می‌سازد.

صدقه دهنده همانند برق از صراط می‌گذرد.

و بدون حساب و عذاب وارد بهشت خواهد شد...»[۵۲۶]

در برخی از روایات نیز آمده که:

«صدقه پشت شیطان را درهم می‌شکند»[۵۲۷]

حضرت علی علیه السلام می‌فرمایند:

«اسْتنْزِلُوا الرِّزْقَ بِالصَّدَقَهِ؛ مَنْ أَیقَنَ بِالْخَلَفِ جادَ بِالْعَطِیهِ.»[۵۲۸]

«روزی را با صدقه دادن درخواست نمایید. کسی که به عوض یقین دارد به بخشیدن سخاوتمند می‌گردد.»

تعبیر جالب و ترغیب کننده «خلف« که به طور فراوان در روایات به کار رفته است، پاداش دنیوی و به ویژه اخروی است که خدای متعال در عوض انفاق و صدقه مقبول، در سرای آخرت برای انفاق کننده بر عهده گرفته است.

افراد کریم به اقتضای کرامت و بزرگواری، خدمت دیگران را هیچ گاه با پاداشی برابر با عمل خدمت گزار جبران نکرده، خصوصاً هنگامی که عملی - هر چند کوچک - مورد قبول آنان واقع می‌شود، با عوض و اجری به مراتب بیشتر و برتر از ارزش کار خدمت گزار از آن قدردانی می‌نمایند، بلکه بسا پرداخت صدها برابر آن را نیز در برابر عمل خالص خدمت گزار بسیار ناچیز به حساب آورده، خود را عاجز از جبران آن می‌بینند.

خدای مهربان که اکرم الاکرمین و غنی بالذات است، نه بخل می‌ورزد و نه بخشش و عطا در خزائن بی انتهای ملک و ملکوت او خللی وارد می‌سازد، بندگانش را دوست دارد، بر همه چیز قادر و تواناست، وعده‌هایش راست است و کرم و بزرگواری بی پایان از صفات اوست، چگونه پاداش خواهد داد عمل انفاق کننده‌ای را که از سر اخلاص و دوستی و تنها برای اطاعت از فرمان او به این کار نیک اقدام نماید؟

بلی، در برابر اندک، بسیار زیاد و در عوضِ مال و منال دنیای فانی، نعمت‌های اخروی همیشه باقی!

البته پاداش انفاق کننده از یک سو به تناسب اخلاص و امکاناتی که در اختیار اوست واز سوی دیگر از جهت اندازه نیاز و رتبه انفاق شونده متفاوت خواهد بود.

پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله از جبرئیل امین در باره صدقه سؤال کردند. وی در پاسخ عرض کرد:

«یا محمّد! صدقه پنج گونه است: برخی به ده برابر عوض داده می‌شود؛ برخی به هفتاد برابر؛ گاهی به هفتصد برابر؛ هنگامی به هفتاد هزار برابر؛ و در مواقعی به یکصد هزار برابر. (حضرتش می‌فرمایند:)

به او گفتم: ای جبرئیل! مرا خبر ده به آنجا که صدقه ده برابر عوض داده می‌شود. پاسخ داد: این امر هنگامی است که صدقه به شخصی داده می‌شود که دست و پا و چشمانش سالم باشد.

هرگاه صدقه به شخص بیمار و زمین گیر داده شود (عوض آن) هفتاد برابر، و وقتی به پدر و مادر بدهند هفتصد برابر، و چنانچه به مردگان هدیه شود هفتاد هزار برابر و اگر به طالب علم بپردازند صد هزار برابر خواهد بود.»[۵۲۹]

مُعلّی بن خُنَیس گوید:

«در یک شب بارانی امام صادق علیه السلام از منزل خارج شدند و به سوی (محلّه) ظلّه بنی ساعده حرکت نمودند. من به آرامی از پی ایشان روان شدم. در بین راه چند قرص نان از دست مبارک آن جناب بر زمین افتاد. (و چون هوا کاملاً تاریک بود) حضرتش عرضه داشتند:

بِسْمِ اللَّهِ اللَّهُمَّ رُدَّ عَلَینا.

من پیش رفته، سلام کردم.

فرمودند: معلّی هستی؟ عرض کردم: آری فدایت شوم. فرمودند: جستجو کن هر چه پیدا کردی به من بده.

من روی زمین دست کشیدم نان زیادی پراکنده شده بود. آنچه را یافتم به آن جناب تقدیم کردم و متوجه شدم کیسه بزرگی از نان در نزد آن بزرگوار است (به طوری که برداشتن آن دشوار بود). عرض کردم: اجازه بفرمایید من آن‌ها را بردارم. فرمودند: من به حمل آن‌ها سزاوارترم، لیکن همراه من بیا.

هنگامی که به ظلّه بنی ساعده رسیدیم عده‌ای در آنجا خوابیده بودند. آن حضرت کنار هر یک از آنان قرص نانی می‌گذاشت و می‌گذشت، تا اینکه به هر کدام نانی داده و از آنجا خارج شدیم.

از آن حضرت پرسیدم: آیا اینان حق را می‌شناسند (و از پیروان شما هستند)؟ پاسخ دادند: اگر عارف به حق ما بودند در نمک نیز با آنان مواسات می‌کردیم (و آنان را بر سر سفره خود می‌نشاندیم).

بدان که خداوند هیچ مخلوقی را نیافریده جز آنکه خزینه دار و نگهبانی نیز برای آن خلق فرموده است، مگر صدقه که خود حافظ و نگهبان آن است.

پدرم (حضرت باقر علیه السلام) هنگامی که صدقه می‌دادند و چیزی را در دست سائل می‌نهادند، آن را بر می‌گرفتند و می‌بوسیدند و می‌بوییدند، سپس در دست او قرار می‌دادند.

صدقه دادن در (تاریکی) شب، خشم خدا را فرو می‌نشاند و گناهان را محو ساخته و حساب روز قیامت را آسان می‌کند و صدقه روز مال و عمر را زیاد می‌گرداند.»[۵۳۰]

حضرت یعقوب هر روز گوسفندی ذبح می‌فرمود، مقداری را خودشان استفاده می‌کردند و مابقی را انفاق می‌نمودند. در یک شب جمعه مردی مؤمن و مستمند - که نزد خدا دارای منزلت و در آن ناحیه ناشناس و غریب بود - در حال روزه از در خانه آنان گذشت و از آن‌ها درخواست افطاری کرد.

از آنجا که از وضع او بی خبر بودند، گفته اش را تصدیق نکرده، درخواست وی را برآورده نساختند. مرد مستمند مأیوسانه و با چشمی اشک بار به درگاه خدا شکایت کرد و آن شب را با شکم گرسنه سپری نمود. روز بعد نیز در حالی که سخت گرسنه بود با زبانی شاکر با شکیبایی روزه گرفت.

قسمت دوم از سوی دیگر یعقوب و خانواده اش آن شب در حالی به خواب رفتند که شکمشان سیر، و از غذایشان نیز مقداری افزون بر نیاز باقی مانده بود. صبح فرا رسید. خداوند بزرگ به یعقوب وحی فرستاد که ای یعقوب! بنده ما را خوار نمودی و موجبات خشم مرا فراهم ساختی. اینک خود و فرزندت سزاوار تأدیب و نزول بلا گشته‌ای... و در این هنگام بود که یوسف علیه السلام خواب معروف خود را - که در همان شب دیده بود - برای پدر باز گفت و ماجرای پر محنت فراق آنان آغاز گشت...[۵۳۱]

آخوند ملا زین العابدین سلماسی شاگرد مخصوص و صاحب سرّ جناب سید بحرالعلوم نقل می‌کند:

عالم بزرگوار مرحوم سید جواد عاملی (نویسنده کتاب مفتاح الکرامه) شبی هنگام خوردن شام، پس از شنیدن صدای درِ منزل، در را باز کرده، با خادم مرحوم علامه سید بحر العلوم روبرو می‌گردد. خادم می‌گوید: جناب سید منتظر شما هستند، زود حرکت کنید.

وی به همراه خادم به منزل آن جناب رفته، هنگامی که با ایشان ملاقات می‌کند، آن عالم بزرگوار با تندی می‌گوید: از خدا نمی‌ترسی که مراقب او نیستی؟ از خدا حیا نمی‌کنی؟

مرحوم سید جواد می‌پرسد: چه اتفاقی رخ داده؟ ایشان پاسخ می‌دهند: یکی از برادران ایمانی تو که قادر به تهیه غذا برای خانواده خود نیست هفت روز است که با خرمای زاهدی - که از بقال نسیه گرفته - زندگی کرده، و چون دیگر از گرفتن قرض حیا می‌کرد، خود و خانواده اش بدون شام شب را به روز آورده‌اند ولی تو شام می‌خوری و از وضع او خبر نداری؟

مرحوم سید جواد عرض می‌کند: بنده از او هیچ اطلاعی نداشته‌ام. جناب سید می‌فرماید: اگر آگاهی داشتی و کمک نمی‌کردی، یهودی محسوب می‌شدی. سپس مقداری پول در اختیار وی قرار داده، ظرفی از غذا نیز توسط خادم به همراه او می‌فرستد و می‌فرماید: به خانه اش برو و بگو: امشب دوست داشتم با هم غذا تناول کنیم. و کیسه پول را زیر فرش او بگذار.

مرحوم عاملی گوید:

به فرموده سید عمل کرده، به منزلش رفتم. هنگامی که سینی غذا را مشاهده کرد، گفت: این غذا را عرب‌ها نمی‌توانند تهیه کنند؛ آنگاه از جریان غذا و حضور من سؤال کرده و برخواسته خود اصرار ورزید، ناگزیر حکایت سید را برایش شرح دادم. سوگند یاد کرد که جز خدا کسی از حال ما آگاهی نداشت![۵۳۲]

امام صادق علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل می‌کنند که فرمودند:

«أَرْضُ الْقِیامَهِ نارٌ ما خَلا ظِلَّ الْمُؤْمِنِ فَإِنَّ صَدَقَتهُ تظِلُّهُ.»[۵۳۳]

«زمین قیامت آتش است مگر (جوار و) سایه مؤمن، زیرا صدقه اش بر او سایه می‌افکند.»

به علاوه علاقه به مال و منال دنیا و وابستگی به زخارف بی ارزش دنیوی قلب آدمی را که به منزله عرش الهی است عرصه تاخت و تاز ابلیس لعین ساخته، و آتش مفاسد اعتقادی و اخلاقی را در وجود او شعله ور می‌سازد. در مقابل، کنترل نفس و قطع علاقه به دنیا از طریق پرداخت صدقه، انفاق، گذشت و ایثار، آتش مفاسد اعتقادی، اخلاقی، فردی و اجتماعی را خاموش ساخته، زمینه دستیابی به معارف معنوی و انقطاع به عالم غیب و ملکوت را هموار، و حصول کمال اخلاقی و ملکات برتر انسانی و سکونت در سایه رحمت دلنواز الهی را - که از بزرگ‌ترین مزایا و آثار ارزشمند انفاق‌های واجبی و مستحبی است - امکان پذیر و آسان می‌سازد.

یکی از شیعیانِ حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام گوید:

از مالیات سنگینی که از سوی حکومت وقت بر من تحمیل شده بود، مقدار زیادی بر عهده‌ام باقی بود و چنانچه آن را از من می‌گرفتند فقیر و ناتوان می‌شدم. تا اینکه فرماندار جدیدی بر آن دیار منصوب گشت و متوجه شدم که وی از شیعیان اهل بیت علیهم السلام و از ارادتمندان حضرت موسی بن جعفر علیه السلام است...

به حج مشرف شده، در مدینه محضر مقدس امام علیه السلام شرفیاب و وضع و حال خود را برای آن جناب شرح دادم. حضرتش نامه‌ای نوشتند (و امر فرمودند تا آن را به فرماندار جدید برسانم) متن نامه آن بزرگوار از این قرار بود:

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ، اِعْلَمْ أَنَّ لِلَّهِ تحْت عَرْشِهِ ظِلّاً لا یسْکُنُهُ إِلّا مَنْ أَسْدی إِلی أَخِیهِ مَعْرُوفاً أَوْ نَفَّسَ عَنْهُ کُرْبَهً أَوْ أَدْخَلَ عَلی قَلْبِهِ سُرُوراً وَ هذا أَخُوکَ وَ السَّلامُ.»

«بدان که برای خدا در زیر عرش، سایه رحمتی است که در آن ساکن نمی‌شود مگر کسی که به برادر خود نیکی کند یا او را از اندوه و گرفتاری برهاند یا دلش را شادمان سازد؛ و این برادر توست، و السلام.»

او خود نقل می‌کند: هنگامی که نزد آن فرماندار خداپرست رفتم با پای برهنه به استقبالم آمد و مرا بوسید و پیوسته از حال امام علیه السلام سؤال می‌کرد و وقتی نامه حضرت را گرفت برخاست و آن را بوسید و مطالعه کرد. سپس تمام دارایی خود را محاسبه کرده و نیمی از آن را به من بخشید و نام مرا از دفتر مطالبات حذف نموده، نوشته‌ای مبنی بر تصفیه حساب کامل به من داد.

سال بعد که در ایام حج به محضر امام علیه السلام رسیدم، حضرت فرمودند:

«به خدا سوگند، او با این کارش مرا شاد کرد، امیر مؤمنان علیه السلام را شاد نمود، و اللَّه جدّم رسول خدا صلی الله علیه وآله را خوشحال کرد، او خدای متعال را مسرور ساخت!»[۵۳۴]

فوائد صدقه و انفاق

در روایات معصومین علیهم السلام برای صدقه فوائد دنیوی و آثار و مزایای اخروی فراوانی مطرح گردیده است[۵۳۵]که با ذکر فهرستی از آن‌ها مبحث را پی می‌گیریم.

صدقه فقر را برطرف و روزی را افزایش می‌دهد.

صدقه به زندگی برکت بخشیده، مال و ثروت را توسعه می‌دهد.

پاداش دنیوی و اخروی صدقه به مراتب بیش از چیزی است که به عنوان صدقه پرداخت می‌شود. صدقه عامل مرتفع شدن دُیون است.

صدقه نابودگر بیماری هاست.

صدقه هفتاد نوع بلا را - که آتش سوزی، غرق شدن و دیوانگی از آن جمله است - بر طرف ساخته، به انسان مصونیت می‌بخشد.

در پرتو صدقه، عمر آدمی طولانی گشته، از مرگ بد و ناخوشایند جلوگیری می‌شود.

امام صادق علیه السلام نقل می‌کنند:

«حضرت عیسی علیه السلام به جمعی که مشغول برگزاری مراسم عروسی و شادمانی بودند گذشته و فرمودند: امروز شاد و فردا گریانند! از آن جناب در باره علّت آن سؤال شد. پاسخ دادند: امشب عروس از دنیا می‌رود.

روز بعد به حضرتش عرض شد: عروس نمرده و هنوز زنده است! آن بزرگوار با یاران خود به منزل آن‌ها رفته، پس از اجازه وارد خانه شدند. آنگاه از عروس پرسیدند: دیشب چه کار نیکی انجام دادی؟ عرض کرد: هر شب جمعه سائلی به خانه ما می‌آید، ما خوراک یک هفته او را به او می‌دهیم. شب گذشته نیز آمد، لیکن چون همه مشغول برگزاری مراسم عروسی بودند، هر چند سؤال کرد کسی به او پاسخی نداد، لذا من به صورت ناشناس همانند هفته‌های پیش به او غذا دادم.

حضرت از او خواستند از جای خود حرکت کرده، به جانب دیگر رود. آنگاه به مار عظیمی که در زیر بستر او حلقه زده بود اشاره کرده و فرمودند: به خاطر عمل نیکت بلا از تو مرتفع گردیده است.»[۵۳۶] صدقه‌ای که در راه خدا انفاق می‌شود برای همیشه باقی خواهد ماند.

نامبارکی و شُومی شب و روز به وسیله صدقه بر طرف می‌گردد.

صدقه شیطان را دور ساخته، کمرش را درهم می‌شکند.

ایمان در پرتو صدقه محفوظ می‌ماند.

صدقه عامل بخشش گناهان بزرگ است.

خشم و غضب پروردگار به برکت صدقه خاموش می‌گردد.

صدقه حساب قیامت را آسان می‌سازد.

کسی که صدقه می‌دهد از صراط به سرعت می‌گذرد.

صدقه حسنات و نیکی‌ها را افزایش می‌دهد.

صدقه سپری در برابر آتش دوزخ است.

پرداخت کننده صدقه بدون حساب وارد بهشت می‌شود.

گرچه بعضی از مزایای گرانبهای صدقه از آثار وضعی آن بوده، در هر شرایطی به طور طبیعی نصیب صدقه دهنده خواهد شد، لیکن روشن است که بهره مندی از برخی دیگر از فوائد عظیم و مزیت‌های شگفت نگیز آن، هنگامی میسّر می‌گردد که از آداب لازم برخوردار بوده، در شرایط مناسب دینی، اخلاقی و انسانی صورت پذیرد.

شرایط انفاق

در آیات قرآنی و روایات معصومین علیهم السلام در مورد انجام نیک و خداپسندانه این عمل انسانی نیز شرایط فراوانی بیان گردیده، که ذکر کامل آن‌ها سبب طولانی شدن بیش از حدّ بحث انفاق می‌گردد. از اینرو یادآوری فهرستی از آداب و شرایط آن را پایان بخش این مبحث قرار می‌دهیم.

شتاب در انجام این کار نیک مانند هر کار خیری مطلوب و پسندیده است، بنا براین انفاق کننده باید از تأخیر انداختن در آن پرهیز نماید.

پیش از اظهار کردن نیازمند، انفاق کند تا حرمت انسانی و آبروی وی را پاس دارد، چه آنکه انفاق پس از سؤال در واقع پرداخت بهای آبروی نیازمند است.

در همه حال بکوشد از بهترین اموال خویش انفاق نماید.

همواره اولویت‌ها را در نظر گرفته، کسانی را که نیاز بیشتر وتحمل کمتری دارند مقدم دارد.

اوقات شریف همانند روز غدیر، شب‌های جمعه و ماه مبارک رمضان را غنیمت شمرده، بهره مندی از فیض عظیم انفاق را با بزرگداشت این ایام نیک مضاعف نماید.

پنهان داشتن انفاق، از شائبه ریا و منت گذاری دورتر، و به پاسداری از آبروی مؤمن نزدیک تر است. آشکار نمودن آن نیز در مواردی سبب تشویق و ترغیب دیگران به این کار نیک خواهد بود. با توجه به آیات قرآنی و روایات معصومین علیهم السلام، ضمن حفظ رعایت موارد، می‌توان پرداخت صدقات و انفاقات مستحبی را از نظر دیگران پنهان داشته، زکات و صدقات واجبی را آشکارا عطا نمود.

مؤمن گناه خود و کار نیک دیگران را همواره در خاطر داشته، اعمال پسندیده خویش را از یاد می‌برد. شایسته است صدقاتی را که می‌پردازد نیز هرچند از نظر ظاهر بزرگ و ارزشمند باشد، ناچیز شمرده، آن را فراموش نماید.

طبیعت آدمی فزونی طلب و زیاده خواه است. بسا در برابر صدقه‌ای هم که می‌پردازد به انتظار عوضِ بیشتر و دریافت افزون تر باشد، به همین جهت می‌کوشد تا عمل خود را بزرگ جلوه داده، یا بر دریافت کننده صدقه منت گذارد تا طبع زیاده خواه خویش را ارضا نماید؛ بر مؤمن لازم است که پاداش انفاق خود را با منّت نهادن بر نیازمند ضایع نساخته و هنگام اقدام به این عمل نیک، فرمان خداوند:

« وَ لا تمْنُنْ تسْتکْثِرُ «.[۵۳۷]

را از نظر دور ندارد.

بکوشد تا از چیزهایی که به آن دل بسته و مورد علاقه اوست انفاق نماید.

هنگام انفاق، خود را واسطه‌ای بیش ندانسته، مالک حقیقی را خدا دانسته و بداند که حتی توفیق این عمل نیز از خدای متعال است، لذا نسبت به مستمند تواضع کرده، به گونه‌ای رفتار نماید که او را شرمسار نسازد. بلکه به اقتضای شرایط برای جلوگیری از ذلّت و خواری نیازمند می‌تواند صدقه را به عنوان هدیه تقدیم نماید.

از مال حلال انفاق نماید و چنانچه مال او از حلّیت کامل برخوردار نیست، از راه‌های ممکن مانند تخمیس و ردّ مظالم، آن را حلال نماید و آنگاه به مستحقّان آن بپردازد.

نیت خود را خالص نموده، تنها برای رضای خدا و از صمیم دل انفاق نماید. عملی که با انگیزه ریا و به منظور جلب نظر دیگران جهت تحکیم موقعیت اجتماعی و بهره مندی از مزایای آن صورت پذیرد، مطلوب خدای متعال نبوده، فاقد ارزش معنوی و پاداش اخروی است، گرچه ممکن است به واسطه آثار وضعی دارای مزیت‌های دنیوی باشد.

اسراف و تبذیر در هر صورت عملی ناپسند و رفتاری نکوهیده است، انفاق کننده باید بکوشد ضمن بالا بردن کمیت و کیفیت انفاق، از اسراف و تبذیر در هر شرایطی پرهیز نماید.

چنانچه از توان مالی کافی برخوردار است، سعی کند مستمند را تا سر حدّ مرتفع شدن نیاز و بر طرف شدن مشکل او دستگیری نماید.

با طرح‌های سازنده از پی آمدهای منفی کمک‌های بلاعوض جلوگیری نماید. به عنوان مثال: با فراهم ساختن امکان دستیابی نیازمندان به قرض الحسنه یا سرمایه‌های ثابت سودآور، ایجاد کارهای تولیدی که نفع آن دائمی و همگانی باشد، فراهم آوردن زمینه کار برای کسانی که می‌توانند از سرمایه انسانی خود بهره مند شوند و تشویق و ترغیب آنان به کار و فعالیت، از تکدّی گری و گداپروری پیش گیری نماید.

نیکان، پرهیزکاران، خویشاوندان، عالمان و همسایگان را بر دیگران مقدّم بدارد.

وسوسه‌های شیطانی را - که همواره انسان را در هنگام انفاق از فقر و تنگدستی می‌ترساند - به خود راه ندهد و بداند که روزی دهنده خداست و همه خزائن اموال جهان در اختیار اوست.

سعی کند کسی او را نشناسد و چنانچه ممکن است کسی را واسطه خود و نیازمند قرار دهد تا انفاق کننده شناخته نشود.

به امید بازماندگان نباشد و تا زنده است به دست خود انفاق نماید.

در روایات آمده است: جوانی از انصار که ثروت فراوانی داشت بیمار شده، به پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله که به عیادتش آمده بودند وصیت کرد: ثروت مرا پس از مرگ به دست خود در راه خدا انفاق نمایید. آن جناب درخواست او را پذیرفته و پس از مرگش آن‌ها را انفاق کردند.

یکی از اصحاب گوید: با خود گفتم: خوشا به حال صاحبان مکنت و ثروت که از خیر دنیا و آخرت بهره مند هستند. رسول خدا صلی الله علیه وآله از نیت من آگاه شده، دانه‌ای خرما را بالا برده و به من فرمودند: این چیست؟ عرض کردم: دانه خرما! آنگاه فرمودند: سوگند به خدایی که مرا به حق مبعوث کرده، چنانچه این جوان، یک دانه خرما به دست خود انفاق کرده بود، برایش بهتر بود از اینکه من تمام اموالش را پس از مرگ وی انفاق نمایم.[۵۳۸]

بکوشد هیچ روزی را بدون پرداخت صدقه به پایان نبرده، هر روز ولو اندک به نیازمندان انفاق نماید.

همچنان که پیشتر یادآور شدیم بر خلاف پندار برخی ناآگاهان، صدقه در امور مادی آن هم به طریق خاص خلاصه نمی‌گردد، بلکه از چنان مفهوم عامی برخوردار است که هر کار خیر و نیکی را شامل می‌شود و لذا به مسائل مادی بسنده نکرده، پدر و مادر، اقوام، اساتید و سایر حق داران را از امور معنوی - همچون نماز، روزه، حج، و عمره، تلاوت قرآن و امثال آن - بهره مند سازد.

عالمان ربّانی، سالکان طریق عشق و بزرگان اهل معنی همواره تأکید کرده‌اند که انفاق و تصدّق، بلکه همه امور خیر و اعمال نیک به نیابت از طرف حضرت ولی عصر، مولای انس و جان، حجه بن الحسن - عجّل اللَّه فرجه الشریف - انجام پذیرد و حتی الامکان هر روز و شب صدقه‌ای جداگانه به نیت سلامتی آن عزیز یگانه - ارواحنا فداه - به نیازمندی ظاهر الصلاح پرداخت گردد تا - علاوه بر بهره مندی از مزیت‌های فوق العاده عرفانی که بر اهلش پوشیده نیست - از پاداش و برکات اخروی ویژه نیز که صدها برابر بیش از اعمال معمولی انسان است برخوردار گردد.

سازگاری

معاشرت، رفت و آمد، نشست و برخاست، داد و ستد و برخورد با دیگران، از لوازم حتمی و اجتناب ناپذیر زندگی اجتماعی بوده و از آن گریزی نیست. انسان در مسیر زندگی با افراد مختلف، با افکار و سلیقه‌های گوناگون و گرایش‌ها و فرهنگ‌های متفاوت - و احیاناً با کسانی که از نظر فرهنگ، اخلاق و سطح فکر، بسیار پایین تر از وی هستند، بلکه بسا از اعتدال روانی برخوردار نبوده، پیوسته در صدد بهانه گیری، اشکال تراشی و درگیری با اطرافیان خود هستند - مواجه می‌گردد.

در این میان کسانی که از بهداشت روان و سلامت روحی کافی برخوردارند، به حرمت انسانی خود ارج نهاده، از هر وسیله‌ای برای پاسداری و حراست از آن استفاده می‌کنند و از اطرافیان خود نیز انتظار دارند این خواسته طبیعی را پاس بدارند و از رفتار و برخوردی که حیثیت و شخصیت آنان را خدشه دار سازد به شدت رنج می‌برند، لیکن هرگز نباید انتظار داشت اطرافیان و معاشران ما در همه امور زندگی با ما هم فکر، هم سلیقه و هم نظر بوده و هیچ گونه اختلافی با ما نداشته باشند.

اساساً درگیری‌های خسته کننده، جدال‌های بی حاصل، عکس العمل‌های تند و ملال انگیز و ناشکیبایی، مشکلی را حلّ نکرده، علاوه بر مسموم ساختن محیط زندگی، روح و روان آدمی را می‌آزارد و امید به آینده را کم رنگ می‌سازد.

انسان دارای جنبه‌های مثبت فراوانی است که با بهره گیری صحیح از آن‌ها می‌تواند مشکلات را یکی پس از دیگری پشت سر نهاده، از تنگناهای خارج از اختیار زندگی به سلامت عبور نماید.

روح سازگاری را می‌توان در زمره برترین صفات انسانی و عالی‌ترین خصلت‌های همزیستی مسالمت آمیز به حساب آورد.

تساهل، تسامح و تغافل نسبت به جنبه‌های اختلاف، و پرداختن به قابلیت‌ها، اشتراکات و خصیصه‌هایی که زمینه همدلی و وحدت را هموار می‌سازد، از بهترین و ضروری‌ترین راه کارهای تعامل و سازگاری است.

توجه به استعدادهای متفاوت انسان‌ها از نظر قوای جسمانی، قابلیت‌های باطنی، سطح دانش و درجه ایمان نیز گامی دیگر برای آماده سازی فضای تعامل و احیای روح همکاری است.

رسول مکرّم اسلام صلی الله علیه وآله می‌فرمایند:

«النَّاسُ مَعادِنُ کَمَعادِنِ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّهِ.»[۵۳۹]

«انسان‌ها معدن‌هایی همچون طلا و نقره‌اند.»

نقره را به ارزش طلا خریداری نیست، و نه هرگز جایگزین آن می‌گردد، آنچه بر ماست، کشف قابلیت‌ها و استخراج هر یک از این گوهرهای ناب از جایگاه خود است؛ به دست آوردن طلا از معدن نقره نیز برای هیچ کس میسّر نخواهد بود.

توجه کامل به این واقعیت، و درک صحیح این حقایق، آدمی را برای تحمّل دیگران مهیا ساخته، رفع اختلافات، برطرف شدن اعتراضات و از بین رفتن درگیری‌های بی حاصل را آسان خواهد ساخت.

امام صادق علیه السلام می‌فرمایند:

«لَوْ عَلِمَ النَّاسُ کَیفَ خَلَقَ اللَّهُ تبارَکَ وَ تعالی هذَا الْخَلْقَ لَمْ یلُمْ أَحَدٌ أَحَداً...»[۵۴۰]

«اگر مردم می‌دانستند که خدای متعال چگونه مردم را آفریده، هیچ کس دیگری را سرزنش و ملامت نمی‌کرد.»

هم آن حضرت علیه السلام به عبد العزیز فراطیسی می‌فرمایند:

«ایمان بسان نردبانی است که ده پله دارد و مؤمنان از پله‌های آن یکی پس از دیگری بالا می‌روند. کسی که بر پله دوم گام نهاده، نباید به فردی که بر پله اول است بگوید: تو ایمان نداری! و همینطور تا به دهمین پله برسد. بنا براین کسی را که از تو پایین تر است از خود دور مساز تا شخصی که بالاتر از تو قرار دارد نیز با تو چنین رفتاری داشته باشد.

هنگامی که فردی را درجه‌ای پایین تر از خود دیدی، با ملایمت او را به سوی خود فراخوان و چیزی را که طاقت ندارد بر او تحمیل مکن که او را می‌شکنی؛ چرا که هر کس مؤمنی را بشکند بر اوست که آن را جبران نماید.»[۵۴۱]

توجه به این نکته نیز ضروری است که بهترین راه برای پاسداری از شخصیت، احترام و تکریم، عبور از موانع سلیقه‌ای و فکری و نفوذ در دل انسان‌ها، ملایمت، مدارا و سازش و سازگاری است.

در این باره روایات فراوانی از معصومین وارد شده و رعایت آن در معاشرت‌ها و حتی در برخورد با دشمنان مورد تأکید قرار گرفته است.

رسول گرامی اسلام صلی الله علیه وآله می‌فرمایند:

«خداوند پیامبران خود را از آن جهت که با دشمنان دین خدا مدارا می‌کنند و برای حفظ برادران خود در راه رضای پروردگار به شایستگی تقیه می‌نمایند، بر تمام مردم برتری داده است.»[۵۴۲] و نیز می‌فرمایند:

«إِنَّا أُمِرْنا - مَعاشِرَ الْأنْبِیاءِ - بِمُدَارَاهِ النَّاسِ کَما أُمِرْنا بِأَداءِ الْفَرائِضِ.»[۵۴۳]

«ما پیامبران مأمور شده‌ایم که با مردم مدارا و سازش کرده (و با ملایمت رفتار کنیم) همان گونه که مأموریم فرایض و واجبات دینی را انجام دهیم.»

همچنین می‌فرمایند:

«أَعْقَلُ النَّاسِ أَشَدُّهُمْ مُداراهً لِلنَّاسِ وَ أَذَلُّ النَّاسِ مَنْ أَهانَ النَّاسَ.»[۵۴۴]

«عاقل‌ترین مردم کسی است که با آنان بیشتر مدارا کند و خوارترین مردم کسی است که آن‌ها را مورد اهانت قرار دهد.»

مؤمن در خلال کوشش همیشگی برای تحکیم ارتباط خود با خداوند بزرگ، همواره می‌کوشد تا از فیض عظیم ارتباط نیکو با بندگان خدا نیز بهره مند گشته، زندگی خویش را از این طریق سرشار از سُرور، صفا و شادمانی نماید.

امام صادق علیه السلام به نقل از رسول مکرّم اسلام صلی الله علیه وآله می‌فرمایند:

«مُداراهُ النَّاسِ نِصْفُ الْإِیمانِ وَ الرِّفْقُ بِهِمْ نِصْفُ الْعَیشِ.»[۵۴۵]

«سازگاری با مردم نیمی از ایمان و نرمی با آنان نیمی از زندگی خوش است.»

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است با دوستان مروّت ، با دشمنان مدارا و این جز با بردباری، تدبیر، درایت، تلاش و تحمّل دشواری‌های فراوانِ آن میسّر نمی‌گردد. لذا پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله می‌فرمایند:

«مَنْ مات مُدارِیاً مات شَهِیداً.»[۵۴۶]

«هر کس با سازش و سازگاری از دنیا برود شهید مرده است.»

و امیر مؤمنان علیه السلام می‌فرمایند:

«أَعْقَلُ النَّاسِ أَشَدُّهُمْ مُداراهً لِلنَّاسِ.»[۵۴۷] «عاقل‌ترین مردم کسی است که با آنان بیشتر مدارا کند.»

خشونت

و تندی نه با ایمان سرِ سازگاری دارد و نه با زندگی اجتماعی همنوا و همساز است. کسی که از سرچشمه فیض ایمان جرعه‌ای نوشیده باشد، رفتار خویش را با مقتضای ایمان تنظیم کرده، عطوفت، ملایمت و نرمی در برخورد با مردم را از اصول همیشگی زندگی اجتماعی خود قرار می‌دهد.

امام باقر علیه السلام می‌فرمایند:

«إِنَّ لِکُلِ ّ شَی ءٍ قُفْلاً وَ قُفْلُ الْإِیمانِ الرِّفْقُ.»[۵۴۸]

«برای (نگهداری) هر چیزی قفلی است و قفل ایمان نرمی و ملاطفت است.»

برخوردهای تند و گرایش‌های قهرآمیز - که در میدان‌های ستیز با دشمنان به کار گرفته می‌شود و امری نیک و کاری پسندیده شمرده شده است - روشی موضعی و متناسب با شرایط ویژه جنگ است و هرگز نباید رفتار روزانه خود با معاشرین - موافق یا مخالف - را با آن مقایسه نمود. حتی در زمانی که فشار و اختناق زمامداران ستم پیشه به اوج خود می‌رسد و رهبران دلسوز و اندیشمندان آگاه، شرایط را برای مبارزه علنی و آشکار مساعد نمی‌بینند، باید کوشید تا با رفتار خردمندانه و ملاطفت آمیز، از یک سو از فشار ستم حاکمان جور بر مردم کاست و از سوی دیگر آگاهی آنان را نسبت به مبانی دین و آموزه‌های دینی ارتقا بخشید، تا از پی آمدهای رفتار خشنونت بار که ایمان و دین و زندگی را در معرض خطر جدّی قرار می‌دهد پیشگیری کرده، و با استمداد و استعانت از خالق متعال از مزیت‌های بزرگ سازگاری، رفق و ملایمت بهره مند گردید.

در این میان، مسئولین، متصدیان امور مملکتی، زمامداران و همه کسانی که امور مردم در اختیار آنان بوده و به دست آن‌ها اجرا می‌گردد، بیش از دیگران وظیفه دارند از روحیه سازگاری بهره مند گشته، نسبت به خلق خدا از خود ملایمت نشان دهند.

پیامبر خدا صلی الله علیه وآله می‌فرمایند:

«الرِّفْقُ رَأْسُ الْحِکْمَهِ، اَللَّهُمَّ مَنْ وَلِی شَیئاً مِنْ أُمُورِ أُمَّتی فَرَفِقَ بِهِمْ فَارْفَقْ بِهِ وَ مَنْ شَقَّ عَلَیهِمْ فَاشْقُقْ عَلَیهِ.»[۵۴۹]

«نرمی و ملایمت اساس حکمت است، بار الها! هر کس بخشی از امور امّتم را عهده دار گشته، و با آنان سازگاری کند با او به نرمی رفتار کن و کسی که بر آنان سخت گیرد بر او سخت گیر.»

از سوی دیگر، برخورد نرم و ملایم دیگران با زمامداران نیز چنانچه در شرایط مناسب و از پشتوانه ایمان و اخلاص کافی برخوردار باشد، در مواردی ممکن است سازنده و دارای آثار مثبت و سودمند نیز باشد.

خدای متعال حضرت موسی و هارون علیهما السلام را در برابر فرعون - که در مقام ادعای خدایی برخاسته بود - به ملایمت و نرمی فراخوانده، می‌فرماید:

« إِذْهَبا إِلی فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغی ا فَقُولا لَهُ قَوْلاً لَیناً لَعَلَّهُ یتذَکَّرُ أَوْ یخْشی «.[۵۵۰]

«به سوی فرعون بروید که او به سرکشی برخاسته و با او سخنی نرم گویید، شاید به خود آید یا (از خدا) بترسد.»

فرو بردن خشم

چرخ زندگی همیشه مطابق با خواسته و سلیقه ما نمی‌گردد، اطرافیان ما هم همیشه خود را موظف به رعایت میل و نظر ما ندانسته، معمولاً به آنچه خود تشخیص می‌دهند عمل می‌کنند؛ مقتضای عالم طبیعت نیز جز برخورد، درگیری، اختلاف نظر و تفاوت سلیقه نیست؛ غرایز فراوانی هم که در نهاد آدمی به ودیعت سپرده شده، به طور طبیعی جز طغیان، سرکشی، تخریب و ویرانی حاصلی در بر ندارد!

البته این‌ها همه تنها از یک سوی قضیه است، از سوی دیگر می‌دانیم که انسان موجودی اجتماعی و دارای قابلیت‌ها و استعدادهای فراوانی است که او را از درگیری‌های خرد کننده، کشمش‌های فساد انگیز، بغض، دشمنی و تلخ کامی برحذر داشته، به تعامل، تفاهم، همکاری و همدلی فرا می‌خواند.

اگر مقتضای عالم طبیعت اختلاف نظر و تفاوت سلیقه است؛ اگر غرایز بشر به طور طبیعی - بنا بر اینکه این نظریه درست باشد - حاصلی جز سرکشی و طغیان و ویرانی به بار نمی‌آورد؛ اگر اطرافیان ما به میل و نظر خود اندیشیده، به فکر و سلیقه ما اعتنایی ندارند و... این نکته را نیز نباید از نظر دور داشت که نه غرایز انسانی صرفاً برای طغیان و فساد آفریده شده، و نه ما و اطرافیان ما یکسره موظف شده‌ایم تا به خود کامگی طبیعت ماده و مقتضای غرایز نفسانی پاسخ مثبت داده، بی اختیار و بدون مقاومت دنباله رو تاخت و تاز بی منطق آن‌ها باشیم.

اساساً غرایزی که خداوند حکیم آن‌ها را در وجود انسان به ودیعت نهاده، هیچ یک عبث و بیهوده خلق نشده و هر کدام در ادامه زندگی در جای خود نقش حیاتی و بسیار مؤثری را ایفا می‌کند. به عنوان مثال، نیروی خشم و غریزه غضب، قدرت و سلاح دفاع آدمی در مقابل عوامل زیانباری است که حیات و سلامتی او را مورد تهدید قرار می‌دهد.

همچنان که سلاح جنگی برای دفع دشمن و صیانت از جان و مال و ناموس مردم و حفظ مرزهای کشور در اختیار سربازان قرار داده می‌شود و آنان در هیچ شرایطی حق نشانه گرفتنِ بی مورد به سوی انسان‌های بی گناه را ندارند، غریزه غضب نیز نیروی دفاعی انسان از خود و دیگران و عامل مقاومت او در برابر دشمن و ناملایمات زندگی است که اگر با رهبری دین و خرد و اندازه گیری صحیح از آن استفاده شود آدمی از فواید و مزیت‌های فراوان آن بهره مند خواهد شد و در غیر این صورت بسان خرمن آتشی است که جان و مال و دنیا و آخرت را طعمه شراره‌های سوزان خود می‌سازد.

البته انسان‌ها در به کار گرفتن نیروی غضب دارای رفتارهای متفاوتی هستند: افراد ضعیف النفس، کم ظرفیت و سریع التأثّر با روبرو شدن با کم‌ترین ناملایمات، ناراحت و خشمگین شده، با نشان دادن عکس العمل سریع از خود، خشم درونی خود را آشکار می‌سازند و بدون اینکه کار مثبتی از آنان صادر شود، کرامت و حرمت انسان‌ها را نادیده گرفته، آبروی خود و آنان را نیز در معرض خطر قرار می‌دهند.

در مقابل، افراد نیرومند در برابر سختی‌ها و ناملایمات، مقاوم، خون سرد، خویشتن دار، بی اعتنا و با گذشت بوده، گرچه در باطن خشمگین و ناراحت باشند، خشم خود را فرو می‌برند و به کارهای ناشایست دست نزده، با بردباری، سعه صدر و تسلّط بر اعصاب و احساسات خود، مشکلات را حلّ می‌نمایند و با اینکه قدرت عکس العمل و انتقام دارند، برای جلب رضای خدا و پاس داشتن حرمت بندگان خدا، خویشتن را کنترل می‌نمایند.[۵۵۱]

خداوند متعال آنان را نیکوکار خوانده، در باره ایشان می‌فرماید:

« اَلَّذِینَ ینْفِقُونَ فِی السَّرَّاءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ الْکاظِمِینَ الْغَیظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النَّاسِ وَ اللَّهُ یحِبُّ الْمُحْسِنِینَ «.[۵۵۲]

«همانها (پرهیزکاران) که در توانگری و تنگدستی انفاق می‌کنند و خشم خود را فرو می‌برند و از خطاهای مردم در می‌گذرند. خداوند نیکوکاران را دوست می‌دارد.»

«غیظ« به معنای شدّت غضب و حالت برافروختگی و هیجان روحی است که از مشاهده ناملایمات شدید به انسان دست می‌دهد. «کظم« نیز دارای معانی مختلفی است که در اینجا به معنای فرو بردن خشم و به کار نبردن آن در هنگام غضب به کار رفته است.

پرهیزکاران علاوه بر انفاق مال، در همه حال بر خود مسلّط بوده، خشم خود را فرو می‌برند و برای ریشه کن ساختن عداوت و کینه از قلب خویش، خطاهای مردم را نادیده گرفته، زمینه دستیابی به کمالات برتر را با احسان در برابر بدی‌ها هموار می‌سازند.

در روایت آمده است که روزی یکی از کنیزان بر دست مبارک پیشوای عارفان، زینت عبادت پیشگان، حضرت سجّاد علیه السلام آب می‌ریخت، ناگهان ظرف آب از دست وی بر زمین افتاد و سبب جراحتی بر صورت آن بزرگوار گردید.

همین که حضرتش سر مطهر خود را بلند کردند، کنیز عرض کرد: خداوند می‌فرماید: « وَ الْکاظِمِینَ الْغَیظَ «، امام علیه السلام فرمودند: خشم خود را فرو بردم. کنیز گفت: « وَ الْعافِینَ عَنِ النَّاسِ «، آن حضرت پاسخ داند: خداوند تو را عفو فرماید (یعنی تو را بخشیدم). عرض کرد: « وَ اللَّهُ یحِبُّ الْمُحْسِنِینَ «، آن بزرگوار فرمودند: تو را در راه خدا آزاد کردم!.[۵۵۳]

همه رنجی به سر برم چو به کوی تو بگذرم همه خشمی فرو برم چو ببینم رضای تو بلی، کظم غیظ و فرو بردن خشم عادت پیشوایان معصوم و از خصوصیات اخلاقی بارز و همیشگی آن عزیزان است. چه بسیار اتفاق می‌افتاد که نسبت به وجود مقدس و پاک آن بزرگواران جسارت و اهانت می‌شد، و آن سروران عالی مقام نه تنها خشم خود را فرو می‌بردند، بلکه با عطوفت و مهربانی و احسان خویش سبب انفعال و هدایت طرف مقابل می‌گردیدند.

در زمان زمامداری ظاهری امیر مؤمنان علیه السلام، حضرتش پیوسته برای سرکشی و نظارت بر امور مسلمانان به بازارها و خیابان‌ها رفته، به مقتضای آنچه مشاهده می‌فرمودند، تذکراتی به آنان می‌دادند.

یک روز که از بازار خرما فروشان عبور می‌کردند، کنیزی را در کنار مغازه‌ای دیدند که گریه می‌کرد. سبب گریه او را سؤال کردند، عرض کرد: آقای من درهمی پول داد تا برایش خرما بخرم. برای او از این مغازه خرما خریده، به منزل بردم، ولی او نپسندید و این مغازه دار نیز آن را باز پس نمی‌گیرد.

امیر مؤمنان علیه السلام به مغازه دار فرمودند: این کنیز از خود اختیار ندارد، خرما را از او باز پس گیر و پولش را برگردان. مرد مغازه دار که حضرت را نمی‌شناخت، از جای خود حرکت کرده، با جسارتی شرم آور آن بزرگوار را از خود دور ساخت!

کسانی که ناظر جریان بودند، حضرت را به او معرفی کردند. مغازه دار به شدت ترسیده، رنگش زرد شد و بی درنگ خرمای کنیز را گرفته، پولش را داد و عرض کرد: ای امیر مؤمنان! از من راضی شوید! حضرت پاسخ دادند: چقدر از تو راضی خواهم شد اگر روش خود را اصلاح نمایی![۵۵۴]

در آن ایام کار رسیدگی به شکایات مردم را مولا شخصاً عهده دار بودند. یک روز بسیار گرم که اغلب مردم در خانه‌های خود در حال استراحت نیمروزی بودند و حضرتش به سوی منزل خود باز می‌گشتند، ناگهان زنی که در مقابل در خانه ایستاده بود جلو آمد و عرض کرد: شوهرم به من ستم کرده، مرا از خانه بیرون نموده و تهدید به کتک کرده است!

امام علیه السلام فرمودند: ای بنده خدا! اکنون هوا بسیار گرم است. اندکی صبر کن تا هوا خنک شود، هنگام عصر به خواست خدا همراه تو خواهم آمد. عرض کرد: اگر توقف من بیرون خانه طول بکشد بیم آن می‌رود که خشمش افزون گشته، مرا بیش از پیش آزار دهد.

آن بزرگوار سر را پایین انداخته، سپس سر مبارک را بلند کرده - و در حالی که با خود زمزمه می‌کردند:

«لا وَ اللَّهِ أَوْ یؤْخَذَ لِلْمَظْلُومِ حَقُّهُ غَیرَ مُتعْتعٍ!»

«نه به خدا، باید رسیدگی به دادخواهی مظلوم پیش از آنکه در برابر قوی به لکنت زبان بیفتد انجام گیرد.»

به اتفاق آن زن به خانه اش نزدیک شده و از پشت در فرمودند: ای اهل خانه! سلامٌ علیکم؛ جوانی بیرون آمد. فرمودند: از خدا پروا کن! به این زن ستم روا داشته‌ای و او را از خانه بیرون کرده‌ای! جوان که آن حضرت را نمی‌شناخت با جسارت گفت: به تو چه ربطی دارد! به خدا قسم او را آتش خواهم زد! امیر مؤمنان علیه السلام فرمودند: تو را امر به معروف و نهی از منکر می‌کنم، اینگونه پاسخ می‌دهی؟!

کم کم مردم از خانه‌ها بیرون آمده، از گوشه و کنار جمع شدند و هرکس از راه می‌رسید، عرض می‌کرد: اَلسَّلامُ عَلَیکُمْ یا أَمِیرَ الْمُؤمِنِین!

جوان مغرور متوجه جریان شده، ملتمسانه بر دست و پای آن بزرگوار افتاد و عرض کرد: ای امیر مؤمنان! مرا ببخشید! از این پس رفتارم را تغییر داده، تا آنجا که توان دارم با خضوع و سازگاری با او رفتار می‌کنم.

آن حضرت شمشیر خود را غلاف کرده،دبه آن زن فرمودند: اکنون به خانه ات برو و مواظب باش تا رفتاری نداشته باشی که او را به چنین اعمالی وادار سازی.[۵۵۵]

پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله می‌فرمایند:

«مَنْ کَظَمَ غَیظاً وَ هُوَ یقْدِرُ عَلی اِنْفاذِهِ مَلَأَهُ اللَّهُ (قَلْبَهُ) أَمْناً وَ إِیماناً.»[۵۵۶]

«کسی که خشم خود را فرو برد با آنکه قدرت بر به کار بردن آن دارد، خداوند دلش را از امنیت (و احساس آرامش) و ایمان سرشار سازد.»

عفو و گذشت
قسمت اول

به جز کسانی که ساحت اقدسشان همواره از تقصیر و گناه پاک، و دامن عصمت شان پیوسته از خطا و اشتباه در حفظ و حراست است، کمتر کسی را می‌یابیم که زمام گفتارش در اختیار لغزش‌های فراوان و گریبان رفتارش در گرو خطاهای بی شمار نبوده، سال و ماه و روز و ساعتش لبریز از ندانم کاری و گاهی تعمّد در ضایع ساختن حقوق دیگران نباشد.

مصلحت همگانی و مقتضای خردمندی ایجاب می‌کند که بر این همه تقصیر و جفا و قصور و خطا سخت نگیریم، و بر نشان دادن عکس العمل سریع و ارضای حسّ انتقام جویی پای نفشاریم. چه آنکه اگر بنای زندگی را بر این روش استوار سازیم که با مشاهده هر حرکت ناخوشایند از دیگران، به سرعت منفعل گشته، از خود عکس العملِ متقابل نشان دهیم و بر اساس حسّ انتقام جویی رفتار نماییم، صفا و صمیمیت، روح آرامش و احساس امنیت از بین رفته، جامعه انسانی به فضایی مرگ بار و جهنمی سوزان از حقد و کشمکش، ستیز و درگیری، و عناد و دشمنی مبدّل خواهد شد.

جامعه انسانی هنگامی قابل دوام و مناسب برای زندگی است که شهروندان آن از کینه توزی، انتقام جویی، گرایش به تمایلات نفسانی و انحطاط و پستی پرهیز نموده، حراست از عواطف انسانی و کرامت و بزرگواری را هدف و برنامه زندگی قرار دهند، تا در پرتو آن از نگرانی و تشویش، خشم و ستیز و جنگ و جدال که بیماری جانکاهِ جسم و جان است مصونیت یابند.

انسان حق دارد و چنانچه توفیق الهی شامل او گردد می‌تواند - در برابر فراخوان غریزه خشم و گرایش‌های ویرانگر نفسانی، و در کشاکش حسّ انتقام جویی به ندای عقل و خرد و وجدان و شرع پاسخ مثبت داده، در راستای تحصیل فضایل انسانی و مکارم اخلاق - خشم و غضب خود را کنترل نماید و در حالی که قدرت انتقام دارد عکس العمل متقابل را با عفو و اغماض به برخوردی خردمندانه و هدفمند مبدّل سازد، همچنان که مختار است با نادیده گرفتن ارزش انسانی خویش، از هواهای نفسانی و تمایلات شیطانی پیروی کرده، غریزه غضب و سایر غرایز حیوانی خود را آزادانه ارضا نماید و به منظور تشفّی نفسِ طغیانگر و جلب خشنودی خود یا دیگران، با تمام قدرت به مقابله و انتقام جویی برخیزد.

لازمه گزینش راه دوم، علاوه بر پی آمدهای غیر قابل تحمّل و ناگوار یاد شده، تشدید برخوردهای نابود کننده مداوم و جبهه گیری‌های شکننده پی در پی خواهد بود که دین و دنیا و امنیت و آسایش همه انسان‌ها را بر باد خواهد داد.

زیرا حملات انتقام جویانه و ارضای غریزه غضب چنانکه از حکومت شرع و عقل خارج گردد، چه از نظر کمی و چه از لحاظ کیفی به شدت افزایش یافته و به هیچ وجه قابل کنترل نخواهد بود.

سبب اصلی و یکی از دلایل مهم تداوم جنگ و خون ریزی و اختلاف و فتنه در میان اقوام و طوایف مختلف در گذشته و حال نیز همین است که آنان نخواسته و نمی‌خواهند در برابر خطاها و اشتباهات یکدیگر از کریمه عفو و صفت عالی گذشت بهره مند گردند.

واقعیت این است که رو در رو قرار گرفتن افراد و انتقام کشیدن آنان برای هر امر کوچک یا بزرگی که تشخّصات شخصی افراد را خدشه دار کرده و ارتباطی به کرامت انسانی و ارزش‌های دینی و همگانی ندارد، هیچ اثر عقلایی و مثبتی برای فرد و جامعه نداشته، صرفاً تسکینی موقتی و نوعی برتری جویی خیالی است که آن نیز به سبب انتظار لحظه به لحظه انتقام جویی طرف مقابل، تداوم نمی‌یابد، بلکه عامل سلب آرامش و آسایش خود و دیگران می‌گردد.

دقت و تأمل و احساس وجدانی نشان می‌دهد - در راستای تأمین نیاز روحی انسان به رفع آلام درونی و اضطراب و احساس نا امنی و دستیابی به بهداشت روان، سکونت و آرامش باطنی - تأثیر عفو و گذشت به مراتب، بیشتر و عمیق تر از اثر موقّت انتقام جویی است، همچنان که تفوق روحی و اجتماعی حاصل از عفو نیز امری حقیقی بوده، ضمن برآورده ساختن خواسته طبیعی انسان در این زمینه، روح برادری و اُخوّت را تقویت، امید را در دل‌ها احیا، جامعه بشری را از زندگی حیوانی جدا، و جامعه متمدن و قانون مند را از زندگی جنگلی متمایز می‌سازد.

چشم پوشی از خطاهای معاشران و نادیده گرفتن اشتباهات آنان - خصوصاً در مواردی که تعمدی در کار نبوده و احساس ندامت و پشیمانی در طرف مقابل ظاهر است - در اصلاح جوامع انسانی، بقای دین و ترغیب پیروان مکتب آسمانی اسلام به روی آوردن تمام عیار و کامل به دستورات حیات بخش شرع مقدس بسیار کارساز و مؤثر است. از آن سوی، پاسخ مثبت به حس انتقام جویی و ارضای حیوانی این غریزه ویرانگر، بسیاری از افراد جامعه را به دین و آیین و مقدسات مذهبی و ارزش‌های انسانی و معنوی بدبین ساخته، دل سردی، نا امیدی و جسارت بر ارتکاب زشتی و پلیدی را در میان آنان توسعه و رونق می‌بخشد.

عفو و گذشت از صفات ذات اقدس الهی، و دامنه بی کران آن همواره شامل حال خاص و عام، صالح و ناصالح و درست کردار و خطاکار بوده و خواهد بود.

« إِنَّ اللَّهَ کانَ عَفُوًّا غَفُوراً «.[۵۵۷]

«به راستی خداوند همواره بخشنده و آمرزنده است.»

بکوشیم تا با دستیابی به صفات کریمه و تخلّق به اخلاق بزرگوارانه، زمینه پرواز به قلّه کمال و مقام رفیع انسانیت را در خویش فراهم سازیم.

امام صادق علیه السلام می‌فرمایند:

«اَلْعَفْوُ عِنْدَ الْقُدْرَهِ مِنْ سُنَنِ الْمُرْسَلِینَ وَ أَسْرَارِ الْمُتقِینَ... لِأَنَّ الْعَفْوَ وَ الْغُفْرَانَ صِفَتانِ مِنْ صِفات اللَّهِ تعالی أَوْدَعَهُما فِی أَسْرَارِ أَصْفِیائِهِ لِیتخَلَّقُوا مَعَ الْخَلْقِ بِأَخْلاقِ خالِقِهِمْ وَ جاعِلِهِمْ، لِذلِکَ قالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: « وَ لْیعْفُوا وَ لْیصْفَحُوا أَ لا تحِبُّونَ أَنْ یغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ «[۵۵۸]

وَ مَنْ لا یعْفُو عَنْ بَشَرٍ مِثْلِهِ کَیفَ یرْجُو عَفْوَ مَلِکٍ جَبَّارٍ؟»[۵۵۹]

«گذشت از خطا در هنگام دارا بودن قدرت از سنت‌ها و شیوه‌های پیامبران و از اسرار پرهیزکاران است، زیرا عفو و بخشش از صفات خداوند است که در نهاد و سینه برگزیدگان خود به ودیعت سپرده تا با مردم با اخلاق آفریدگارشان رفتار نمایند، از اینرو خدای بزرگ می‌فرماید:

«باید عفو کنند و گذشت نمایند، مگر دوست ندارید که خداوند شما را ببخشد؟ که خدا آمرزنده و مهربان است«.

کسی که بشری همانند خود را نمی‌بخشد، چگونه امید دارد که خدای جبّار او را مورد بخشش خود قرار دهد؟!»

عفو و گذشت نشانه کمال شخصیت، فروغ تابناک عظمت روح، تابش فروزان تسلّط بر نفس، رمز محبوبیت، راه نفوذ در دل‌ها، از عالی‌ترین خُلق‌های بزرگوارانه و برترین صفات انسانی است که در پرتو آن، آتش سوزان خشم فرو نشسته و شراره آتشین انتقام جویی خاموش می‌شود.

امام صادق علیه السلام بخشی از یک خطابه را به نقل از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل کرده، می‌فرمایند:

«أَ لا أُخْبِرُکُمْ بِخَیرِ خَلائِقِ الدُّنْیا وَ الْآخِرَهِ؟ اَلْعَفْوُ عَمَّنْ ظَلَمَکَ، وَ تصِلُ مَنْ قَطَعَکَ، وَ الْإِحْسانُ إِلی مَنْ أَساءَ إِلَیکَ، وَ إِعْطاءُ مَنْ حَرَمَکَ.»[۵۶۰]

«آیا شما را از بهترین خصلت‌های دنیا و آخرت باخبر نسازم؟ گذشت از خطای کسی که به تو ستم روا داشته؛ پیوند با کسی که از تو بریده؛ نیکی به آنکه به تو بدی نموده، و عطا و بخشش به کسی که تو را محروم ساخته است.»

حضرت علی علیه السلام می‌فرمایند:

«اَلْعَفْوُ تاجُ الْمَکارِمِ.»[۵۶۱]

«گذشت و بخشش تاج فضیلت‌های کریمانه است.»

چشم پوشی از لغزش‌های اطرافیان و گذشت از خطاهای معاشران، برنامه همیشگی پیشوایان معصوم علیهم السلام و از جمله کریمه‌های اخلاقی آن بزرگواران بوده است. چه بسیار لغزش‌ها، اذیت‌ها، ندانم کاری‌ها که پیوسته از سوی دوست و دشمن بر آن سروران عالی مقام روا داشته می‌شد، و آن عزیزان درگاه اِله نه تنها از به کار گرفتن قدرت الهی یا شخصی خود در پاسخ گویی و گرفتن انتقام خودداری می‌کردند،

بلکه با بزرگواری و کرامت نفس، رفتار ناپسند و لغزش و بدی را با بخشش و لطف و احسان پاسخ می‌دادند.

رسول اکرم صلی الله علیه وآله دعوت الهی خود را در مکه مکرّمه آغاز نموده، مردم را به توحید و پرستش خدا فراخواندند. سران کفر و بزرگان آن سرزمین که منافع بی ارزش دنیوی خود را در معرض زوال می‌دیدند، قد علم کرده، با قدرت و شدّت به مخالفت با آن حضرت به پا خاستند و وجود نازنین پیامبر صلی الله علیه وآله و مسلمانان خداپرست را تا می‌توانستند آزار می‌دادند.

هر روز که می‌گذشت بر تهدید، شکنجه، محدود ساختن روابط، فشارهای اقتصادی و هتک و تحقیر مسلمانان افزوده، عرصه زندگی را بر آنان و بر شخص رسول خدا صلی الله علیه وآله به طور جدّی تنگ نموده، آنان را ناگزیر از ترک مکه و مهاجرت به برخی شهرهای دیگر ساختند.

پس از سال‌ها رنج و بردباری، محرومیت و فداکاری سرانجام روز تاریخی فتح مکه - که از درخشان‌ترین روزهای تاریخ اسلام شمرده می‌شود - فرا رسید و ساکنان مکه خصوصاً سران قریش بر اثر این پیروزی بزرگِ مسلمانان و سقوط حکومت جهل و عصبیت به دست پیامبر صلی الله علیه وآله و یارانش مضطرب و نگران شده، از انتقام جویی مسلمانان به شدت دچار بیم و هراس شدند.

در آن روز پرچم اسلام در دست سعد بن عُباده قرار گرفته بود وی با صدای بلند فریاد می‌کرد: «اَلْیومُ یوْمُ المُلْحِمَهِ، اَلْیومَ تسْبَی الْحُرْمَهُ، اَلْیومَ أَذَلَّ اللَّهُ قُرَیشاً.»[۵۶۲]

«امروز روز کشتار و انتقام است، امروز روز اسارت است، امروز خداوند به قریش ذلّت و خواری بخشید!»

قسمت دوم

رسول اکرم صلی الله علیه وآله به امیر مؤمنان علیه السلام فرمودند: علی جان! خود را به او برسان و پرچم را از او باز ستان، و تو آن کس باش که پرچم را وارد مکه می‌سازی.

ابوسفیان نیز که از کلام سعد بن عباده برای قریش احساس خطر می‌کرد به حضور رسول خدا صلی الله علیه وآله شرفیاب شده، عرض کرد: آیا دستور کشتار قوم خود را داده‌اید که سعد چنین سخنانی را بر زبان می‌آورد؟ آن حضرت در میان جمعیت فرمودند:

«اَلْیومُ یوْمُ المَرْحَمَهِ، اَلْیومَ أَعَزَّ اللَّهُ قُرَیشاً.»

«امروز روز لطف و مرحمت است، امروز خداوند قریش را عزّت بخشید.»

سپس همه اهل مکه را بخشیدند و سفارش کردند که هیچ یک از مسلمانان با هیچ یک از اهل مکه به جنگ نپردازند مگر با کسی که در صدد جنگ برآمده، با مسلمانان ستیز نماید.

شگفت انگیزتر از همه این‌ها آنکه خانه ابوسفیان را - که از سرسخت‌ترین دشمنان بود و در همه جنگ‌ها به طور مستقیم یا غیر مستقیم علیه اسلام و مسلمانان حضور فعال داشت - برای کسانی که وارد آن شوند محل امن قرار دادند.[۵۶۳]

شیعه و سنی نوشته‌اند: هنگامی که امیر مؤمنان علیه السلام در جنگ جمل بر عایشه پیروز شدند، علاوه بر آنکه اجازه ناسزا گفتن به او را به هیچ کس ندادند، به عمّار یاسر، ابن عباس و محمد بن ابی بکر نیز دستور دادند تا مقدمات مسافرت او را به مدینه منوره فراهم کنند؛ آنگاه چهل تن از زنان قبیله عبدالقیس را فرمان دادند تا لباس مردان پوشیده، مسلح شوند و وی را تا مدینه همراهی نمایند.

عایشه که از این جریان آگاهی نداشت، در بین راه ضمن بیان سخنانی ناشایسته می‌گفت: علی بن ابی طالب با مردانی که به همراه من فرستاده، حرمت مرا پاس نداشته، پرده حجابم را دریده است.

همراهان او هنگامی که به مدینه رسیدند، شمشیرها و عمامه‌های خود را فرو افکنده و به وی گفتند: ما همه زن بودیم و امیر مؤمنان علیه السلام برای حفظ و حراست تو ما را در این لباس به خدمت تو گماشته بود.[۵۶۴]

همچنین نوشته‌اند: در جنگ صفین هنگامی که معاویه و لشکریانش بر آب فرات سیطره یافتند، به پیشنهاد سران شام مانع استفاده لشکر امیر مؤمنان علیه السلام از آن آب شده و سوگند یاد کردند که قطره‌ای از آب را به آنان نخواهند داد.

تا آنکه حضرت با لشکر خود پس از حملات شدید توانستند آنان را از اطراف آب پراکنده ساخته، کنترل آن را در اختیار خود بگیرند. در این هنگام یاران حضرت عرض کردند: شما نیز با مقابله به مثل مانع بهره برداری آنان از این آب شوید تا تسلیم گردند.

سرور آزادگان و مولای پرهیزکاران فرمودند: سوگند به خدا من چنین نخواهم کرد! یک سوی نهر آب را باز گذارید تا آنان برای خود آب بردارند.

سپس فرمودند: کاری که جاهلان کردند ما انجام نمی‌دهیم. شمشیرهای آب دار، ما را از بستن آب بر آن‌ها بی نیاز می‌کند.[۵۶۵]

در روایت آمده است:

امام سجّاد علیه السلام با گروهی از دوستان خود نشسته بودند، ناگهان مردی از بستگان آن حضرت با صدای بلند به ϘԙƘǙŠو ناسزاگویی آن بزرگوار زبان گشود، امّا حضرتش به او پاسخی ندادند تا آنکه از مجلس آن امام مظلوم خارج گردید.

در این هنگام فرمودند:

شما سخنان این مرد را شنیدید، مایلم همراه من بیایید و پاسخ مرا نیز بشنوید. آنان عرض کردند: دوست داشتیم در همین مجلس به او جواب داده، ما نیز با شما هم صدا می‌شدیم.

آن حضرت از جا بر خاسته، راه منزل آن مرد گستاخ را در پیش گرفتند. همراهان وقتی تلاوت آیه شریفه: « وَ الْکاظِمِینَ الْغَیظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النَّاسِ « را از آن امام شنیدند دریافتند که حضرت در اندیشه مجازات وی نیستند.

وقتی به در خانه اش رسیدند، امام علیه السلام با صدای بلند او را فراخوانده، به همراهان نیز فرمودند: بگویید: علی بن الحسین تو را می‌خواند.

مرد در حالی که تردید نداشت حضرتش برای کیفر او آمده‌اند و خود را برای همین امر آماده ساخته بود از خانه بیرون آمد، لیکن بر خلاف تصور و انتظارش با خطاب آرام آن امام مواجه گردید که فرمودند:

«برادر! تو روبروی من ایستادی و سخنان ناروایی را بر زبان جاری ساختی؛ اگر آنچه به من نسبت دادی در من باشد، از پیشگاه الهی برای خویش درخواست آمرزش می‌کنم، و اگر در من نباشد از خدا می‌خواهم که تو را بیامرزد!»

آن مرد که به شدت تحت تأثیر اخلاق نیکوی امام علیه السلام قرار گرفته بود، بین دو چشم حضرتش را بوسید و عرض کرد: نه، آنچه در باره شما گفتم، خود سزاوار آن هستم.[۵۶۶]

ره پویان مکتب ولایت نیز که درس بزرگواری و فضیلت را از اولیای خود فرا گرفته‌اند، گرچه قدرت بر انتقام داشته باشند، لازم است همانند رهبران معصوم و مظلوم خود با سجایای عالی انسانی و اِغماض و چشم پوشی از خطاها، لغزش‌ها، اشتباهات و کردار بد بدکاران، آنان را از رفتار نادرست خود پشیمان ساخته، به راه صحیح و صراط مستقیم ارشاد نمایند.

امیر مؤمنان علیه السلام می‌فرمایند:

«إِذا قَدَرْت عَلی عَدُوِّکَ فَاجْعَلِ الْعَفْوَ عَنْهُ شُکْراً لِلْقُدْرَهِ عَلَیهِ.»[۵۶۷]

«هرگاه بر دشمنت چیره شدی، عفو و بخشش از او را وسیله سپاسگزاری بر قدرت خود بر او قرار ده.»

به این نکته نیز نیک باید اندیشید که اگر انتقام جویی ریشه در انگیزه پست حیوانی و صفت ناپسند کینه توزی داشته، نوعاً از تنگ نظری، کوچکی و کم ظرفیتی نشأت می‌گیرد، چشم پوشی از خطا و عفو و بخشش نیز ناشی از بهره مندی از صفات کریمانه و گرایش‌های عالی انسانی بوده، نشان از آزادگی، سعه صدر، بزرگی و بزرگواری دارد. به همین جهت عفو و گذشت هیچ گاه از بزرگواری و ارزش کسی نکاسته، بلکه عامل مهمی برای جلب افکار اطرافیان نسبت به شخصیت والای عفو کننده و برانگیختن عواطف و احساسات نیک معاشران نسبت به وی خواهد بود.

امام صادق علیه السلام به نقل از رسول خدا صلی الله علیه وآله می‌فرمایند:

«عَلَیکُمْ بِالْعَفْوِ فَإِنَّ الْعَفْوَ لا یزِیدُ الْعَبْدَ إِلّا عِزّاً فَتعَافَوْا یعِزُّکُمُ اللَّهُ.»[۵۶۸]

«بر شما باد به عفو و گذشت، زیرا عفو تنها باعث افزایش عزّت آدمی می‌گردد. پس یکدیگر را مورد بخشش قرار دهید تا خداوند به شما عزّت عطا فرماید.»

امام باقر علیه السلام می‌فرمایند:

«اَلنَّدامَهُ عَلَی الْعَفْوِ أَفْضَلُ وَ أَیسَرُ مِنَ النَّدامَهِ عَلَی الْعُقُوبَهِ.»[۵۶۹]

«پشیمانی بر عفو و بخشش برتر و آسان تر از پشیمانی بر عقوبت و کیفر است.»

انسان با کم‌ترین زحمت و به سادگی می‌تواند عفو خود را نادیده گرفته، در هر زمان که بخواهد خطا را با عقوبت، کیفر نماید. امّا چه کسی قادر است پی آمدهای ناگوار انتقام را تدارک نماید؟

این نکته را نیز نباید از نظر دور داشت که لزوم تربیت و رعایت حقوق شهروندان، هیچ گاه نباید تحت الشعاع ضرورت عفو و اغماض قرار گرفته، در پرتو چشم پوشی از خطا، در حق دیگران جفا شود و در سایه بخشش و گذشت، هر کس به حال خود رها گردد تا هر چه می‌خواهد انجام دهد و از کیفر و مجازات نیز کم‌ترین هراسی به دل راه ندهد. همچنان که پایمردی در برابر دشمنان دین و دنیا، و خلق و خدا هیچ ارتباطی به کریمه عفو نداشته، در قلمرو آن قرار نمی‌گیرد.

زیرا تأکید عقل و دین بر پرهیز از انتقام جویی و روی آوردن به خصلت ارزشمند عفو و بخشش به مواردی اختصاص می‌یابد که خطاکار از این روی کرد متعالی سوء استفاده نکرده، بر جرأت و جسارتش افزوده نگردد.

بنا براین، اگر در مورد یا مواردی گذشت اخلاقی و عفو و بخشش، زیان بخش بوده و چشم پوشی از مجازات، باعث تجرّی مجرم و گستاخی وی گردد، یا وسیله تضییع حقوق دیگران قرار گیرد، در آن صورت، مصلحت فردی و صلاح همگانی اقتضا می‌کند که برای پیشگیری از گستاخی و سوء استفاده کسانی که عفو و بخشش سبب ارشاد و هدایت آنان نمی‌گردد، به اجرای قوانین مربوطه بپردازند و متجاوز و مجرم را به کیفر عادلانه خود برسانند.

امام سجاد علیه السلام در رساله معروف حقوق می‌فرمایند:

«وَ حَقُّ مَنْ ساءَکَ أَنْ تعْفُوَ عَنْهُ وَ إِنْ عَلِمْت أَنَّ الْعَفْوَ یضُرُّ انْتصَرْت.»[۵۷۰]

«حق کسی که به تو بد روا داشته این است که از او درگذری؛ و اگر دانستی که بخشش زیان آور است حق خود را بازگیر.»

نیکی در برابر بدی

آموزه‌های دینی و تعلیمات اخلاقی هنگامی که از منظر علم و جایگاه بلند عرفان مورد مطالعه قرار گیرد، هر یک نسبت به دیگری از ویژگی‌های شگفت انگیزی برخوردار است که انسان در عرصه سنجش و ارزیابی، از انتخاب و گزینش برتر آن‌ها سخت عاجز و ناتوان است.

در این میان مدارجی از کمالات انسانی و مراتب فوق العاده عرفانی یافت می‌شود که ارزش، بزرگی و عظمت آن، برترین صاحبان خرد، با فضیلت‌ترین دارندگان اندیشه و ارجمندترین برخورداران کمالات معنوی را نیز به حیرت و شگفتی وا داشته و به جز کسانی که سهم عظیمی از بردباری و ایستادگی در برابر خواسته‌های حیوانی، و صبر و استقامت در برابر تمایلات نفسانی دارا هستند - و در اثر پرورش اخلاقی و نیل به مراتب بلند کمالات معنوی از ظریف‌ترین و برترین لطافت‌های روحی برخوردارند - هیچ کس قادر به روی آوردن به مرتبه‌ای از مراتب آن نیز نخواهد بود.

از جمله این خصلت‌های متعالی، مرحله‌ای برتر و بالاتر از عفو و گذشت است که از آن به «نیکی در برابر بدی« یاد می‌کنند و در آیات و روایات معصومین علیهم السلام مورد تأکید و ترغیب قرار گرفته است.

بی تردید این عمل از عالی‌ترین تجلیات روح انسانی است و اثر معجزآسای آن در نرم ساختن دل‌های سخت بر کسی پوشیده نیست.

نیکی در برابر بدی از مؤثرترین راه‌های مبارزه با فساد و از کارسازترین طُرق اصلاح جوامع بشری است، زیرا این عمل متعالی شور و غوغایی عظیم در درون افراد پدید آورده، فرد خطاکار را به شدت مورد سرزنش و ضربات کوبنده ملامت وجدان قرار می‌دهد.

خداوند مهربان می‌فرماید:

« وَ لا تسْتوِی الْحَسَنَهُ وَ لاَ السَّیئَهُ ادْفَعْ بِالَّتی هِی أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَینَکَ وَ بَینَهُ عَداوَهٌ کَأَنَّهُ وَلِی حَمِیمٌ ا وَ ما یلَقَّاها إِلّاَ الَّذِینَ صَبَرُوا وَ ما یلَقَّاها إِلاَّ ذُو حَظٍّ عَظِیمٍ «.[۵۷۱]

«نیکی و بدی یکسان نیست، (بدی را با نیکی و) با آنچه خود بهتر است دفع کن، پس ناگاه (خواهی دید) همان کسی که میان تو و او دشمنی است، گویی دوستی گرم و صمیمی است امّا این خصلت را جز کسانی که دارای صبر و شکیبایی اند نمی‌یابند و جز صاحبان بهره‌ای بزرگ (از ایمان و تقوا) به آن نایل نمی‌آیند.»

در روایات نیز این خوی برتر انسانی به عنوان یکی از بزرگ‌ترین و عالی‌ترین مکارم اخلاقی معرفی گردیده است.

پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله می‌فرمایند:

«ثَلاثَهٌ مِنْ خِصالِ أَهْلِ الْجَنَّهِ وَ لا تکُونُ هذِه إِلّا فِی الْکَرِیمِ: اَلْإِحْسانُ إِلی مَنْ جَفاکَ وَ الْعَفْوُ عَمَّنْ یظْلِمُکَ وَ الْعَطاءُ لِمَنْ لَمْ یرْجُوکَ.»[۵۷۲]

«سه چیز است که از خصلت‌های اهل بهشت بوده و جز در شخص کریم یافت نگردد: احسان به کسی که به تو جفا نموده ؛ عفو کسی که به تو ستم روا می‌دارد؛ و بخشش به آنکه به تو امیدوار نیست.»

هم آن بزرگوار نیکی به کسی را که نسبت به تو بدی کرده، از بهترین خصلت‌های دنیا و آخرت برشمرده‌اند.[۵۷۳]

سیره و روش عملی پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله و پیشوایان معصوم علیهم السلام در طول حیات پرفیض و برکتشان همواره این بود که بدی را با نیکی و احسان پاسخ داده، حتی افرادی را که نسبت به آن بزرگواران مرتکب بدترین خطاها و جنایات می‌شدند، مشمول رأفت و محبت بی دریغ خود قرار می‌دادند و کم‌ترین عکس العمل متقابل - حتی در مقام ابراز و سرزنش - نیز از خود نشان نمی‌دادند.

سوابق درخشان

زندگی آن بزرگواران و روحیات و خُلق پسندیده و شیوه بزرگواری آنان در این زمینه آن چنان آشکار و برای مردم روشن شده بود که در بسیاری موارد پس از ارتکاب خطا انتظار ظهور آن کریمه را داشته و به صورت امری عادی درآمده بود، و نیز تأثیر شگفت انگیز این عمل خدا پسندانه در بسیاری از موارد سبب انقلاب درونی و دگرگونی روحی شده، موجب بازگشت آنان به طریق حق و روی آوردن آن‌ها به راه مستقیم می‌گردید.

روزی امام مجتبی علیه السلام سواره از راهی عبور می‌کردند. مردی شامی با آن بزرگوار روبرو شده، با گفتن سخنان ناروا به آن مظلوم جسارت فراوان کرد. امام علیه السلام بدون اینکه به گفته‌های ناشایست او اعتنا کنند، پیش رفته با تبسّم به او فرمودند:

«گمان می‌کنم در این شهر غریب هستی و دچار اشتباه شده‌ای! اگر درخواست رضایت نمایی از تو خشنود می‌شوم؛ چنانچه تقاضای کمک کنی از تو دریغ نخواهم کرد؛ اگر راه را گم کرده‌ای نشانت می‌دهم و چنانچه وسایل سنگین داشته باشی، اسباب و اثاثیه ات را به منزل می‌رسانم! و اگر گرسنه‌ای تو را سیر خواهم نمود...»

مرد شامی از شنیدن این سخنان شگفت انگیز گریست و عرض کرد: «أَشْهَدُ أَنَّکَ خَلِیفَهُ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ.«، شهادت می‌دهم که تو خلیفه خدا بر روی زمین هستی، خدا بهتر می‌داند که رسالتش را در کجا قرار دهد. تو و پدرت مبغوض‌ترین مردم نزد من بودید، اینک محبوب‌ترین خلق در نظرم هستید.

آنگاه وسایل خود را به خانه آن حضرت منتقل ساخت و میهمان آن بزرگوار گردید و تا هنگامی که در مدینه بود در آنجا بماند و از آن پس در زمره معتقدان به ولایت آن امام مظلوم علیه السلام قرار گرفت.[۵۷۴]

روزی ابوهریره نزد امیر مؤمنان علیه السلام آمده و با گفتن سخنانی ناروا در باره آن حضرت، تلاش کرد که سخنان خود را به سمع آن بزرگوار برساند.

روز بعد نیز به محضر امام علیه السلام شرفیاب شد و حاجت‌های خود را از آن حضرت درخواست نمود. آن بزرگوار خواسته‌های او را برآورده ساختند. این عمل بر اصحاب امام علیه السلام گران آمد. آن حضرت فرمودند:

«من حیا می‌کنم از اینکه جهل او بر علم من، و گناه او بر عفو و گذشت من، و سؤال او بر سخا و بخشش من چیره گردد.»[۵۷۵]

امام صادق علیه السلام فرموده‌اند:

«هرگاه ماه مبارک رمضان فرا می‌رسید، امام سجاد علیه السلام غلامان و کنیزان خود را تأدیب نمی‌کرد. اموری که از آنان سر می‌زد با ذکر تاریخ در دفتر یادداشت می‌نمود. در آخرین شب ماه، همه را به گرد خود جمع کرده، سرپیچی هر یک از آنان را با خصوصیات روز و تاریخ آن به آنان یادآوری می‌فرمود و یادآور می‌شد که من به شما در باره خطا و اشتباهتان چیزی نگفتم و آن‌ها نیز اعتراف می‌کردند.

آنگاه می‌فرمود: من از شما گذشتم، آیا شما نیز مرا بخشیده و از کوتاهی‌هایی که ممکن است نسبت به شما انجام داده باشم چشم پوشی کردید؟!

روز عید فطر نیز به هر یک از آنان مبلغی که آن‌ها را از مردم بی نیاز سازد جایزه داده و آن‌ها را آزاد می‌ساخت. و به این ترتیب هر سال در آخر ماه مبارک حدود بیست تن از غلامان و کنیزان خود را از قید بندگی آزاد می‌فرمود.»[۵۷۶]

از زیباترین و شگفت انگیزترین مظاهر این عمل انسانی و کرامت اخلاقی، رفتار معجزآسای امیر مؤمنان علیه السلام با قاتل خود ابن ملجم مرادی بود.

ابن سعد از اهل سنت می‌نویسد:

«هنگامی که ابن ملجم را دستگیر کرده، به محضر آن بزرگوار آوردند، فرمود:

أَطِیبُوا طَعامَهُ وَ أَلِینُوا فِراشَهُ!

به او طعام پاکیزه (و غذای نیکو) بدهید و برای او بستر نرم بگسترانید!»[۵۷۷]

شهریار زیبا سخن که از این برخورد شگفت انگیز به حیرت افتاده، می‌گوید:

تو مگر خدایی ای دشمنْ دوست؟!

کرامت‌های اخلاقی که در طول عمر به ویژه در صحنه‌های نبرد از آن بزرگوار مشاهده شده به حق شایسته است که آن‌ها را «معجزات اخلاقی« آن امام مبین بنامیم.

پی نوشت


پانویس

  1. کافی، ج ۲، ص ۴۶، باب مکارم، ح ۳
  2. سوره نساء، آیه ۷۷
  3. سوره قلم، آیه ۴
  4. تفسیر مفاتیح الغیب (معروف به تفسیر کبیر) از فخر الدین رازی، ج ۳۲، ص ۲۲۲
  5. مجمع البیان، ج ۱۰، ص ۳۳۳ سوره قلم ؛ مستدرک الوسائل، ج ۱۱، ص ۱۸۷، باب ۶ از جهاد نفس، ح ۱ ؛ کنز العمّال، ج ۳، ص ۱۶، ح ۵۲۱۷ و ج ۱۱، ص ۴۲۰، ح ۳۱۹۶۹
  6. بحارالأنوار، ج ۵۲، ص ۱۴۰، ح ۵۰
  7. جامع الأسرار و منبع الأنوار، ص ۵۱۳، از حضرت عیسی علیه السلام
  8. قره العیون مرحوم فیض کاشانی،، ص ۴۳۹
  9. وسائل الشیعه، ج ۱۸، ص ۳۴۱، باب ۱۱ از دین و قرض، ح ۵
  10. هانری برگسن« دانشمند خدا شناس غربی اخلاق را به دو قسم تقسیم کرده ومعتقد است: یک قسم اخلاق، اخلاقی است که طبیعت به فشار برای مصالح عمومی و حفظ هیأت اجتماعی ایجاب می‌کند. قسم دیگر ؛ اخلاقی است که نفوس قدسیه بر حسب جاذبه‌ای که از عالم بالا می‌رسد ایجاد می‌کنند، و این امری است الهی و محض ترقّی، و هم برای فرد و هم برای هیأت اجتماعی کمال محسوب می‌گردد. قسم اوّل اخلاق سُکونی است و قسم دوّم اخلاق حرکتی است. اوّلی را می‌توان به عبارت درآورد ولی دوّمی بیان حقیقتش دشوار است و چون همه کس راه اتصالی به باطن دارد، از نفوس صاحبان باطن فیض می‌پذیرد، و پس از آن اخلاق از آنان به دیگران افاضه می‌شود. (ر.ک: سیر حکمت در اروپا، ج ۳، ص ۲۸۷، انتشارات زوّار)
  11. مستدرک الوسائل، ج ۱۱، ص ۱۹۱، باب ۶ از جهاد نفس، ح ۱۵ ؛ ینابیع الحکمه، ج ۲، ص ۲۶۴، باب ۵۵، ح ۱۰
  12. ینابیع الحکمه، ج ۲، ص ۲۶۵، ح ۱۱
  13. ر.ک: «فرهنگ اخلاق»
  14. حتی در باره شخص اوّل عالم خلقت و صاحب خُلق عظیم نقل شده است که آن بزرگوار پیوسته از خدای متعال چنین درخواست می‌کردند: «اَللَّهُمَّ حَسِّنْ خَلْقِی وَ خُلْقِی، اَللَّهُمَّ جَنِّبْنِی مُنْکَرات الْأخْلاقِ«. «بارالها! خِلقت و اخلاق مرا نیکو گردان، خداوندا! مرا از خوی‌های ناشایسته باز دار.« (المحجّه البیضاء، ج ۴، ص ۱۱۹)
  15. پیشوای عارفان، صادق آل محمّد صلی الله علیه وآله عارف راستین را این گونه ترسیم می‌فرمایند: «اَلْعارِفُ شَخْصُهُ مَعَ الْخَلْقِ وَ قَلْبُهُ مَعَ اللَّهِ لَوْ سَهی قَلْبُهُ عَنِ اللَّهِ طَرْفَهَ عَینٍ لَمات شَوْقاً إِلَیهِ. وَ الْعارِفُ أَمِینُ وَدایعِ اللَّهِ وَ کَنْزُ أَسْرارِهِ وَ مَعْدِنُ أَنْوارِهِ وَ دَلِیلُ رَحْمَتهِ عَلی خَلْقِهِ وَ مَطِیهُ عُلُومِهِ وَ مِیزانُ فَضْلِهِ وَ عَدْلِهِ قَدْ غَنِی عَنِ الْخَلْقِ وَ الْمُرادِ وَ الدُّنْیا، وَ لا مُونِسَ لَهُ سِوَی اللَّهِ وَ لا نُطْقَ وَ لا اِشارَهَ وَ لا نَفَسَ اِلّا بِاللَّهِ [ و لِلَّهِ ] وَ مِنَ اللَّهِ وَ مَعَ اللَّهِ فَهُوَ فِی رِیاضِ قُدْسِهِ مُترَدِّدٌ وَ مِنْ لَطایفِ فَضْلِهِ إِلَیهِ مُتزَوِّدٌ. وَ الْمَعْرِفَهُ أَصْلٌ وَ فَرْعُهُ الْإِیمانِ.« (مصباح الشریعه، ص ۶۴، باب ۹۵) «عارف، جسمش با مردم و قلبش با خداست، اگر به اندازه چشم برهم زدنی قلبش از خداوند غافل شود، از شوق و اشتیاقی که به او دارد جان تهی می‌کند، (زیرا تحمّل دوری ندارد و تنها در صورت اُنس با او زنده است) عارف، امین ودیعه‌ها و امانت‌های الهی، گنجینه اسرار و معدن انوار خداوند، راهنمای خلق به سوی رحمت حقّ، مرکب و حامل علوم خداوندی و میزان فضل و عدل الهی است. او از خَلق و مراد و مطلوب و دنیا بی نیاز است. مونسی جز خدا ندارد. گفتار و اشاره و نَفَسش جز به خدا و برای خدا و از خدا و با خدا نیست و در ریاض قدس خداوندی در حال تردّد، و از لطایف فضل الهی توشه بردار است. معرفت، ریشه و ایمان، شاخه‌های آن می‌باشد.»
  16. اعلام الوری، ص ۲۵۵ ؛ بحار الأنوار، ج ۷۸، ص ۱۵۳
  17. غرر الحکم، ج ۱، ص ۸۷، ف ۱، ح ۲۰۱۴
  18. نهج البلاغه، ترجمه فیض الإسلام، ص ۱۱۱۰، ح ۴۴
  19. بحار الأنوار، ج ۹۳، ص ۳۲۶، ضمن ح ۱۰
  20. بحار الأنوار، ج ۹۳، ص ۳۲۶، ضمن ح ۱۰، در برخی روایات نیز آمده است که آن پیر زن نابینا و زمین گیر بود و تقاضای دیگرش این بود که جوانی او باز گردد و این حاجت نیز برآورده گردید. بحارالأنوار، ج ۱۳، ص ۱۲۹، ح ۳۰ و ۳۲ و...
  21. کافی، ج ۸، (روضه) ص ۱۵۵، ح ۱۴۴ ؛ و در بحار الأنوار، ج ۲۲، ص ۲۹۲، با اندکی اختلاف از امام صادق علیه السلام نقل شده است
  22. غرر الحکم، ج ۲، ص ۶۲۹، ف ۷۷، ح ۳۷۴
  23. بحارالأنوار، ج ۹۳، ص ۳۲۶ ضمن ح ۱۰
  24. سوره إسراء، آیه ۱۱
  25. نهج البلاغه، ترجمه فیض الإسلام، ص ۱۱۱۰، ح ۴۵
  26. همان، ص ۱۲۹۷، ح ۴۵۲
  27. وسائل الشیعه، ج ۱۵، ص ۲۸۱، باب ۳۳ از جهاد نفس، ح ۱
  28. غرر الحکم، ج ۱، ص ۲۱۳، ف ۸، ح ۵۴۲
  29. همان، ص ۵۵، ف ۱، ح ۱۵۲۴
  30. غرر الحکم، ج ۱، ص ۲۳۷، ف ۹، ح ۱۹۲
  31. مرآه العقول، ج ۷، ص ۸۱
  32. سوره زمر، آیات ۲ و ۳
  33. سوره مریم، آیه ۵۱ و سوره یوسف، آیه ۲۴ و...
  34. سوره ص، آیه ۸۲ و ۸۳
  35. عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج ۲، ص ۶۸، باب ۳۱، ح ۳۲۱ ؛ بحارالأنوار، ج ۷۰، ص ۲۴۲
  36. بحارالأنوار، ج ۷۷، ص ۲۹۰
  37. بحارالأنوار، ج ۴۱، ص ۵۰
  38. سوره انسان، آیه ۹
  39. معراج السعاده، ص ۴۶۵
  40. بحار الأنوار، ج ۷۰، ص ۲۴۲، ح ۹
  41. رساله چهل حدیث قدسی، ص ۵۶، ح ۳۳
  42. غرر الحکم، ج ۲، ص ۵۵۳، ف ۶۴، ح ۴
  43. این قضیه را مرحوم حاج آقا حسین گلکاران که از اخیار بودند نقل می‌کردند؛ و در کتاب «حاج شیخ عباس مرد تقوا و فضیلت«، ص ۴۸ نیز از فرزند گرامیش مرحوم محدّث زاده نقل شده است.
  44. عدّه الداعی، ص ۲۱۹ ؛ ینابیع الحکمه، ج ۲، ص ۲۳۹، باب ۵۳، ح ۱۱
  45. تحف العقول، ص ۳۱ ؛ بحارالأنوار، ج ۷۷، ص ۱۴۰ ؛ ینابیع الحکمه، ص ۲۴۰، ح ۱۵
  46. به روایت معاذ بن جبل از رسول خدا صلی الله علیه وآله در بحارالأنوار، ج ۷۰، ص ۲۴۶ و ینابیع الحکمه، ج ۲، ص ۲۴۲ مراجعه شودتمام حدیث در مبحث «نقش صفات ناپسند در تخریب ارزش ها« خواهد آمد
  47. خاتمه مستدرک، ج ۲، ص ۲۰۵
  48. انوار نعمانیه، ج ۳، ص ۴۰ (کبر) ؛ قصص العلماء، ص ۳۴۴
  49. نزهه المجالس، ج ۱، ص ۴
  50. وسائل الشیعه، ج ۱، ص ۵۹، باب ۸ از مقدمه عبادات، ح ۲
  51. غررالحکم، ج ۲، ص ۵۰۳، ف ۵۶، ح ۳
  52. بحارالأنوار، ج ۷۷، ص ۸۵
  53. مستدرک الوسائل، ج ۱، ص ۱۰۱، باب ۸ از مقدمه عبادات، ح ۹ ؛ نظیر آن بحارالأنوار، ج ۷۰، ص ۲۴۹، ح ۲۴
  54. غررالحکم، ج ۱، ص ۲۶، ف ۱، ح ۷۷۷
  55. همان، ص ۲۵، ح ۷۱۸
  56. بحارالأنوار، ج ۱۳، ص ۲۱
  57. رساله چهل حدیث قدسی، ص ۳۹، ضمن ح ۲۵ ؛ در الجواهر السنیه، ص ۱۶۱، ضمن ح ۱۵۷ و در بحارالأنوار، ج ۱۳، ص ۴۳۲ نیز آمده ولکن کلمه «بصیر« تکرار نشده است
  58. بلی، راه باریک است و حساب گر و نقّاد بسی بیدار و هشیار! بزرگی نقل می‌کرد: روزی نفت فروش محل ما به من گفت: آقا! پانزده روز است که رفتار شما با من دگرگون شده و دیگر مانند سابق با من احوال پرسی نمی‌کنید؟ سپس افزود: اتفاقاً پانزده روز است که گاز شما وصل شده و از نفت بی نیاز شده‌اید! معلوم می‌شود که... تو خود حدیث مفصّل بخوان از این مجمل!
  59. ینابیع الحکمه، ج ۳، ص ۱۲۲، باب ۸۴، ح ۲۲
  60. غررالحکم، ج ۱، ص ۴۳۴، ف ۳۹، ح ۴۲
  61. همان، ج ۲، ص ۷۶۳، ف ۸۰، ح ۱۰۶
  62. همان، ج ۱، ص ۳۰، ف ۱، ح ۹۰۳
  63. همان، ج ۲، ص ۵۰۳، ف ۵۶، ح ۲
  64. غرر الحکم، ج ۱، ص ۵۱، ف ۱، ح ۱۴۴۲
  65. همان، ج ۲، ص ۷۵۸، ف ۸۰، ح ۲۵
  66. سوره نحل، آیه ۹۷، «کسی که عمل صالحی انجام دهد...»
  67. سوره انبیاء، آیه ۷۵، «او از صالحان بود.»
  68. سوره ص، آیه ۸۳
  69. سوره صافّات، آیات ۱۲۷ و ۱۲۸، «البته آنان احضار شدگانند، مگر بندگان مخلَص خداوند.
  70. ر.ک: سوره آل عمران، آیه ۱۶۹
  71. سوره صافّات، آیات ۳۹ و ۴۰، «جز به آنچه انجام می‌دادید کیفر داده نمی‌شوید، جز بندگان مخلَص خدا.»
  72. سوره صافّات، آیات ۱۵۹ و ۱۶۰، «خداوند منزّه است از آنچه وصف می‌کنند، به جز بندگان خالص خداوند.»
  73. ر.ک: رساله لبّ اللباب، صفحات ۵۱ - ۴۲
  74. بحارالأنوار، ج ۷۷، ص ۲۹۱
  75. تفسیر روح البیان، ج ۶، ص ۳۴۶، (ذیل آیه ۳۶ از سوره نمل
  76. مصباح الشریعه، ص ۲۲، باب ۳۱
  77. نهج البلاغه ترجمه فیض الاسلام، ص ۱۲۹۱، ح ۴۳۱؛ آیه ۲۳ سوره حدید
  78. ینابیع الحکمه، ج ۳، ص ۵۵، باب ۸۰، ح ۱۶
  79. نهج البلاغه ترجمه فیض الاسلام، ص ۱۸۰، خ ۸۰
  80. کافی، ج ۲، ص ۳۳۰، باب محاسبه العمل، ح ۱۳
  81. ینابیع الحکمه، ج ۳، ص ۵۶، ح ۲۵
  82. الحقایق، مرحوم فیض، ص ۱۵
  83. کافی، ج ۲، ص ۱۰۴، باب ذمّ الدنیا و الزهد فیها، ح ۱
  84. کافی، ج ۲، ص ۱۰۴، ح ۲
  85. همان، ح ۳
  86. ۱ و - کافی، ج ۲، ص ۱۰۵، ح ۱۰
  87. وسائل الشیعه، ج ۱۶، ص ۱۵، باب ۶۲ از جهاد نفس، ح ۱۴
  88. نهج البلاغه، ترجمه فیض الإسلام، ص ۱۰۸۹، ضمن حکمت ۳؛ غرر الحکم، ج ۱، ص ۱۰ ف ۱ ح ۱۸۵
  89. بحارالأنوار، ج ۷۸، ص ۲۷۸
  90. مستدرک الوسائل، ج ۱۲، ص ۵۱، باب ۶۲ از جهاد نفس، ح ۲۵
  91. مفاتیح الجنان؛ المزار الکبیر، ص ۵۷۳؛ مصباح الزائر، ص ۴۴۶؛ تحفه الزائر، علامه مجلسی، ص ۴۳۴
  92. ر.ک: نهج البلاغه، ترجمه فیض الاسلام، ص ۵۰۷، خ ۱۵۹
  93. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید معتزلی، ج ۱، ص ۲۶
  94. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۲، ص ۲۰۱ باب ۳۴؛ بحارالأنوار، ج ۴۱، ص ۱۳۸؛ سفینه البحار، ج ۳، ص ۵۴۱ (واژه زهد)
  95. بحارالأنوار، ج ۷۰، ص ۳۲۱، ضمن ح ۳۸
  96. تفصیل این مبحث همراه با روایات مربوطه در مباحث مختلف کتاب «فرهنگ اخلاق« آمده است
  97. سخنان شگفت انگیز آن امام زاهدان علیه السلام خصوصاً در نهج البلاغه حقیقتاً قابل تأمل است
  98. سوره اعراف، آیه ۳۲
  99. نهج البلاغه، ترجمه فیض الاسلام، ص ۱۱۵۰، ح ۱۲۸
  100. نهج البلاغه، ترجمه فیض الاسلام، ص ۱۱۷۰، ح ۱۷۱
  101. همان، ص ۹۶۶ و ۹۷۲ و ۹۷۳
  102. نهج البلاغه، ترجمه فیض الاسلام، ص ۷۱۴، ضمن خ ۲۱۵
  103. نهج البلاغه، ترجمه فیض الاسلام، ص ۹۷۰، نامه ۴۵
  104. سوره شعراء، آیه ۸۹ «مگر کسی که با قلب سلیم به پیشگاه خدا آید
  105. کافی، ج ۲، ص ۱۳، باب اخلاص، ح ۵
  106. ر.ک: مجمع البحرین، واژه «ورع« و...
  107. کافی، ج ۲، ص ۶۳، باب ورع، ح ۸
  108. بحارالأنوار، ج ۷۰، ص ۳۰۵، ح ۲۵
  109. تفسیرالقمی، ج ۱، ص ۲۰۰؛ بحارالأنوار، ج ۷۰، ص ۳۰۳، ح ۱۵
  110. عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج ۱، ص ۲۳۱، باب ۲۸، ذیل ح ۵۳؛ وسائل الشیعه، ج ۱۰، ص ۳۱۴، باب ۱۸ از احکام شهر رمضان، ح ۲۰
  111. کافی، ج ۲، ص ۶۲، باب ورع، ح ۳
  112. وسائل الشیعه، ج ۱۵، ص ۲۳۴، باب ۱۸ از جهاد نفس، ح ۳ ر.ک: ینابیع الحکمه، ج ۵، ص ۲۲۸، باب ۱۸۵ ح ۳۴ و ص ۲۲۴، ح ۱۲
  113. کافی، ج ۲، ص ۶۲، ح ۵
  114. کیمای محبت، ص ۸۴
  115. الکنی و الالقاب، ج ۱، ص ۳۱۳ (ص ۳۱۹) ۱۱۷تا۲۴۸
  116. کافی، ج ۲، ص ۶۲، ح ۲
  117. مرآه العقول، ج ۸، ص ۵۹
  118. مستدرک الوسائل، ج ۱۱، ص ۲۷۳، باب ۲۱، ح ۲۰ ر.ک: ینابیع الحکمه، ج ۵، ص ۲۲۹، ح ۳۵
  119. وسائل الشیعه، ج ۱۵، ص ۱۸۴، باب ۴، ح ۶
  120. غرر الحکم، ج ۱، ص ۱۹۲، ف ۸، ح ۳۱۵. و در روایات زیادی نیز آمده است که طمع باعث از بین رفتن ورع می‌گردد
  121. سوره روم، آیه ۱۰ «سرانجام کسانی که اعمال بد مرتکب شدند به جایی رسید که آیات خدا را تکذیب کردند و آن را به مسخره گرفتند
  122. بحارالأنوار، ج ۷۰، ص ۳۰۸، ح ۳۷
  123. بحار، ج ۸۴، ص ۲۵۸ ؛ ینابیع الحکمه، ج ۵، ص ۲۲۸، ح ۳۰
  124. غرر الحکم، ج ۲، ص ۸۵۸، ف ۸۶، ح ۴۷۸
  125. کافی، ج ۲، ص ۶۳، ح ۱۰؛ و نظیر آن ح ۱۵
  126. همان، ص ۶۵، باب اجتناب المحارم، ح ۳
  127. خصال، ج ۱، ص ۲۶۹، باب ۵، ح ۴ ؛ ینابیع الحکمه، ج ۱، ص ۱۶۰، باب ایمان، ف ۳
  128. سوره حجر، آیه ۵۶
  129. سوره رعد، آیه ۲۱
  130. برای تفصیل بیشتر به گفتار محقق طوسی در مرآه العقول (ج ۸، ص ۳۶) و راغب اصفهانی در مفردات مراجعه شود.
  131. سوره فاطر، آیه ۲۸
  132. سوره زمر، آیه ۹
  133. نهج البلاغه، ترجمه فیض الاسلام، ص ۱۱۲۶، ح ۸۷؛ نظیر آن کافی، ج ۱، ص ۲۸، باب صفت علماء، ح ۳
  134. کافی، ج ۲، ص ۵۵، باب خوف و رجاء، ح ۲
  135. کافی، ج ۲، ص ۵۵، ح ۳
  136. غرر الحکم، ج ۱، ص ۳۴۳، ف ۲۱، ح ۱۱
  137. کافی، ج ۲، ص ۵۵، ح ۱
  138. گسترش رحمت پروردگار آنچنان فراگیر است که ذرّه ذرّه و کران تا کران عالم وجود را از فیض سرشار و فروغ تابناک خود پر ساخته است. در دعای شریف کمیل می‌خوانیم: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِرَحْمَتکَ الَّتی وَسِعَت کُلَّ شَی ءٍ» «بارالها! از تو درخواست می‌کنم به آن رحمت گسترده ات که همه موجودات را فرا گرفته است. آری، تابش رحمت بی انتهای خداوند أرحم الراحمین خصوصاً در سرای جاویدان و روزگاران رستاخیز آنچنان گسترده است که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله می‌فرمایند: «إِنَّ لِلَّهِ تعالی مِأَهَ رَحْمَهٍ أَنْزَلَ مِنْها رَحْمَهً واحِدَهً بَینَ الْجِنِ ّ وَ الْإنْسِ وَ الطَّیرِ وَ الْبَهائِمِ وَ الْهَوامِ ّ فَبِها یتعاطَفُونَ وَ بِها یتراحَمُونَ وَ أَخَّرَ تسْعاً وَ تسْعِینَ رَحْمَهً یرْحَمُ اللَّهُ بِها عِبادَهُ یوْمَ الْقِیامَهِ.» «به راستی برای خداوند متعال صد رحمت است. یکی از آن‌ها را بین جنّ و انس، پرندگان، چهارپایان و حشرات نازل فرموده است که به وسیله آن به یکدیگر مهرورزی و ترحّم می‌کنند. و نود و نُه قسم آن را برای روز قیامت ذخیره نموده تا به بندگانش ترحم نماید. (حقایق مرحوم فیض، ص ۳۲۵ و نظیر آن از امیر مؤمنان علیه السلام در بحارالأنوار، ج ۸، ص ۴۴) و امام صادق علیه السلام فرموده‌اند: «إِذا کانَ یوْمَ الْقِیامَهِ نَشَرَ اللَّهُ تبارَکَ وَ تعالی رَحْمَتهُ حَتی یطْمَعَ اِبْلِیسُ فِی رَحْمَتهِ» «هر گاه روز رستاخیز فرا رسد خداوند متعال رحمت خویش را (آنچنان) گسترش دهد که حتی ابلیس به آن طمع ورزد.« (بحارالأنوار، ج ۷، ص ۲۸۷)
  139. بحارالأنوار، ج ۷۰، ص ۳۹۴، ح ۶۴
  140. کافی، ج ۲، ص ۵۵، ح ۵؛ و نظیر آن ح ۶
  141. نهج البلاغه، ترجمه فیض الاسلام، ص ۵۰۵، خ ۱۵۹
  142. وسائل الشیعه، ج ۱۵، ص ۲۲۱، باب ۱۴ از جهاد نفس، ح ۹
  143. بحارالأنوار، ج ۷۰، ص ۳۹۳، ضمن ح ۶۴
  144. ینابیع الحکمه، ج ۲، ص ۲۹۴، باب ۵۸، ح ۳۰؛ نظیر آن از امیرمؤمنان علیه السلام غرر الحکم، ج ۱، ص ۱۹۱، ف ۸، ح ۳۰۰
  145. غررالحکم، ج ۲، ص ۵۰۴، ف ۵۶، ح ۱۴
  146. کافی، ج ۲، ص ۵۵، ح ۴
  147. نهج الفصاحه، ص ۳۸۲، ح ۱۸۰۳
  148. بحارالأنوار، ج ۷۸، ص ۳۷۷
  149. تفسیر صافی، ج ۵، ص ۱۰۷ (سوره الرحمن، آیه ۷)؛ عوالی اللئالی، ج ۴، ص ۱۰۳ ناگفته نماند: با توجّه به مفهوم عام عدالت، یک روایت ممکن است در حوزه‌های مختلف مورد استفاده قرار گیرد. بنا براین، به عنوان مثال اگر از عدالت، مصداق اخلاق آن منظور شود با استدلال به آن روایت برای عدالت در تکوین منافات ندارد.
  150. بحارالأنوار، ج ۷۸، ص ۸۳
  151. سوره نحل، آیه ۹۰
  152. مجمع البیان، ج ۶، ص ۳۸۱
  153. نور الثقلین، ج ۳، ص ۷۸، ح ۱۹۷
  154. همان، ص ۷۷، ح ۱۹۲
  155. تفسیر مجمع البیان، ج ۶، ص ۳۸۰
  156. ر.ک: تفسیر بیضاوی، ج ۱، ص ۵۶۷ و تفیسر صافی، ج ۴، ص ۳۴۸
  157. میزان الحکمه، ج ۶، ص ۷۹
  158. غررالحکم، ج ۱، ص ۳۳، ف ۱، ح ۱۰۲۰
  159. غررالحکم، ج ۱، ص ۱۷۶، ف ۸، ح ۵۵
  160. همان، ص ۴۴۹، ف ۴۲، ح ۱۵
  161. خصال، ج ۱، ص ۲۳۱، باب ۴، ح ۷۴؛ نهج البلاغه، ترجمه فیض الاسلام، ص ۱۱۰۰، ح ۳۰
  162. غررالحکم، ج ۱، ص ۱۲۱، ف ۲، ح ۱۸۳
  163. بحارالأنوار، ج ۷۵، ص ۲۵، ح ۱؛ ینابیع الحکمه، ج ۵، ص ۱۴۵
  164. نهج البلاغه، ترجمه فیض الاسلام، ص ۲۱۱، ضمن خ ۸۶
  165. کافی، ج ۲، ص ۱۱۸، باب انصاف و عدل، ح ۱۷
  166. غررالحکم، ج ۱، ص ۲۸، ف ۱، ح ۸۵۵
  167. همان، ج ۲، ص ۷۷۷، ف ۸۲، ح ۳۴
  168. بحارالأنوار، ج ۷۸، ص ۱۶۵
  169. کافی، ج ۲، ص ۱۱۶، ح ۳؛ نظیر آن روایات فراوان است
  170. غررالحکم، ج ۲، ص ۷۵۸، ف ۸۰، ح ۲۴
  171. کافی، ج ۲، ص ۴۶، باب مکارم، ح ۲؛ در بعضی از روایات موارد دیگری از صفات از جمله؛ راست گویی و امانت داری نیز در زمره مکارم اخلاق شمرده شده است
  172. ) مفردات راغب ۱۷۴) سوره ابراهیم، آیه ۷
  173. سوره نحل، آیه ۷۸؛ و نظیر آن سوره مؤمنون، آیه ۷۸
  174. سوره سبأ، آیه ۱۳
  175. سوره ملک، آیه ۲۳: « قَلِیلاً ما تشْکُرُونَ «،«کم سپاس گزاری می‌کنید«.
  176. سوره نمل، آیه ۷۳: « وَ لکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لا یشْکُرُونَ «، «ولی بیشتر مردم شکرگزاری نمی‌کنند«.
  177. کافی، ج ۲، ص ۸۰، باب شکر، ح ۲۷
  178. ینابیع الحکمه، ج ۳، ص ۳۴۱، باب ۱۰۳، ح ۳۷
  179. نهج البلاغه، ترجمه فیض الاسلام، ص ۱۱۹۴، ح ۲۳۶
  180. بحارالأنوار، ج ۷۱، ص ۴۲، ح ۳۹؛ نظیر آن در کافی، ج ۲، ص ۷۸، ح ۱۰ از امام صادق علیه السلام
  181. سوره ابراهیم، قسمتی از آیه ۷
  182. نهج البلاغه، ترجمه فیض الاسلام، ص ۱۲۸۹، ح ۴۲۷
  183. عده الداعی، ص ۲۳۷؛ بحارالأنوار، ج ۷۷، ص ۴۲
  184. عیون الاخبار، ج ۲، ص ۲۳، باب ۳۱، ح ۲؛ ینابیع الحکمه، ج ۳، ص ۳۳۷، ح ۱۷
  185. کافی، ج ۲، ص ۸۱، ح ۳۰
  186. وسائل الشیعه، ج ۱۶، ص ۳۰۹، باب ۸ از فعل معروف، ح ۱
  187. بحارالأنوار، ج ۷۴، ص ۲۱ - ۱۰، ح ۲
  188. سوره آل عمران، آیه ۱۵۹
  189. بحارالأنوار، ج ۷۱، ص ۳۹۳، ح ۶۳؛ المحجّه البیضاء، ج ۵، ص ۸۹
  190. الحقایق مرحوم فیض، ص ۱۱۷
  191. الحقایق مرحوم فیض، ص ۱۱۷
  192. کافی، ج ۲، ص ۸۱، باب حسن خلق، ح ۱
  193. کافی، ج ۲، ص ۸۱، ح ۲
  194. همان، ص ۸۲، ح ۶
  195. المحجّه البیضاء، ج ۵، ص ۹۳
  196. ینابیع الحکمه، ج ۲، ص ۲۵۸، باب ۵۴، ح ۴۱ ؛ مجمع البیان، ج ۱۰، ص ۴۳۲
  197. بحارالأنوار، ج ۷۱، ص ۳۹۳، ح ۶۲
  198. همان، ص ۳۸۵، ح ۲۹ و ص ۳۹۳، ح ۶۲
  199. تحف العقول، ص ۱۴۱، در قسمت اعتقادات از دوستی مولا علی علیه السلام چنین یاد شده: «عُنْوانُ صَحِیفَهِ الْمُؤْمِنِ حُبُّ عَلِی ّ بْنِ اَبِی طالِبٍ«. «سرلوحه نامه اعمال مؤمن محبّت علی بن ابی طالب علیه السلام است«. (بحار، ج ۲۷، ص ۱۴۲) در قسمت احکام و فرائض نیز نظیر آن در باره نماز آمده است
  200. خصال، ج ۱، ص ۱۴۵، باب ۳، ح ۱۷۲ ؛ بحارالأنوار، ج ۷۱، ص ۴۱۸
  201. بحارالأنوار، ج ۷۱، ص ۳۸۵، ح ۲۶
  202. نهج البلاغه، ترجمه فیض الاسلام، ص ۸۸۶، نامه ۲۷
  203. بحارالأنوار، ج ۷۱، ص ۳۹۴ ؛ و نظیر آن: کنز العمال، ج ۳، ص ۶، ح ۵۱۵۸
  204. کافی، ج ۲، ص ۸۳، ح ۱۵
  205. بحارالأنوار، ج ۱۶، ص ۲۱۶، ح ۵
  206. سوره فتح، آیه ۲۹
  207. اَلْحِلْمُ: اَلْأَناهُ وَ التثَبُّت فِی الْاُمُورِ« نهایه ابن اثیر، ج ۱، ص ۴۳۴
  208. جامع السعادات، ج ۱، ص ۲۹۵
  209. ینابیع الحکمه، ج ۲، ص ۱۹۶، باب ۴۷، ح ۸
  210. همان، ح ۱۰
  211. البته حلم از کظم غیظ اعم می‌باشد، زیرا حلم ضبط و خودداری نفس است از آنچه بر او وارد می‌شود گرچه غضب نکند، ولی کظم غیظ غالباً پس از خشم صورت می‌گیرد. از سوی دیگر حلم پیش از غضب و برای جلوگیری از آن است، لیکن کظم غیظ پس از وقوع غضب برای فرونشاندن آن می‌باشد. و بالاخره کظم غیظ غالباً تحلّم است که انسان به سختی خود را به بردباری وادار می‌سازد
  212. واژه حلیم پانزده مرتبه در قرآن تکرار شده که جز چهار مورد، همه در وصف ذات پروردگار متعال آمده است. از چهار مورد نیز دوبار در توصیف حضرت ابراهیم، یک بار در باره فرزندش و یک بار در مورد حضرت شعیب به کار رفته است
  213. سوره هود، آیه ۷۵، و نظیر آن سوره توبه، آیه ۱۱۴
  214. سوره فرقان، آیه ۶۳
  215. کافی، ج ۲، ص ۹۱، باب حلم، ح ۱
  216. کافی، ج ۲، ص ۹۲، ح ۷
  217. ینابیع الحکمه، ج ۲، ص ۱۹۷، ح ۱۱
  218. ینابیع الحکمه، ج ۲، ص ۱۹۷، ح ۱۱
  219. جامع السعادات، ج ۱، ص ۲۹۶ ؛ المحجه البیضاء، ج ۵، ص ۳۱۱
  220. غرر الحکم، ج ۲، ص ۸۳۰، ف ۸۶، ح ۲۵
  221. همان، ص ۸۳۹، ح ۱۹۶
  222. همان، ص ۸۴۰، ح ۲۲۰
  223. همان، ج ۱، ص ۵۲، ف ۱، ح ۱۴۵۹
  224. غرر الحکم، ج ۱، ص ۳۱۸، ف ۱۷، ح ۱۲۶
  225. بحارالأنوار، ج ۴۳، ص ۶۹، ح ۶۱
  226. ینابیع الحکمه، ج ۲، ص ۱۹۷، ح ۱۳
  227. غرر الحکم، ج ۲، ص ۵۹۰، ف ۷۲، ح ۹
  228. همان، ص ۸۴۷، ف ۸۶، ح ۳۴۸
  229. سفینه البحار، ج ۴، ص ۳۸۲، «اشتر»
  230. کافی، ج ۲، ص ۹۱، ح ۶
  231. کافی، ج ۲، ص ۹۱، ح ۶
  232. نهج البلاغه ترجمه فیض الاسلام، ص ۱۱۸۰، ح ۱۹۸
  233. غرر الحکم، ج ۲، ص ۶۱۱، ف ۷۷، ح ۱۷
  234. همان، ص ۶۳۹، ح ۵۲۸
  235. غرر الحکم، ج ۱، ص ۱۱۷، ف ۲، ح ۱۵۴
  236. همان، ج ۲، ص ۸۳۲، ف ۸۶، ح ۶۸
  237. منتهی الآمال، ج ۱، ص ۲۳۵
  238. المحجه البیضاء، ج ۵، ص ۳۱۴
  239. سوره شعراء، آیه ۲۱۵ ؛ نظیر آن، سوره حجر، آیه ۸۸
  240. مستدرک الوسائل، ج ۱۱، ص ۲۹۶، باب ۲۸، از جهاد نفس، ح ۳
  241. کافی، ج ۲، ص ۱۰۰، باب تواضع، ح ۷
  242. بحارالأنوار، ج ۷۵، ص ۱۱۹، ح ۵
  243. غرر الحکم، ج ۱، ص ۳۳۴، ف ۱۸، ح ۱۰۹
  244. همان، ج ۲، ص ۶۵۷، ف ۷۷، ح ۸۱۳
  245. ینابیع الحکمه، ج ۵، ص ۲۵۲، باب ۱۸۷، ح ۲۴
  246. دار السلام مرحوم نوری، ج ۲، ص ۵۳ ۲۴۹تا۳۹۰
  247. تحف العقول، ص ۳۰۵
  248. بحارالأنوار، ج ۴۹، ص ۱۰۱، ح ۱۸
  249. نهج البلاغه، ترجمه فیض الاسلام، ص ۱۱۰۴، ح ۳۶
  250. کافی، ج ۱، ص ۲۹، باب صفه العلماء، ح ۶؛ وسائل الشیعه، ج ۱۵، ص ۲۷۶، باب ۳۰ از جهاد نفس، ح ۲
  251. به کتاب گرانقدر «منیه المرید« عالم بزرگوار شهید ثانی مراجعه نمایید
  252. کافی، ج ۲، ص ۱۰۰، ح ۶
  253. نهج البلاغه، ترجمه فیض الاسلام، ص ۱۲۷۷، ح ۳۹۸
  254. المحجّه البیضاء، ج ۶، ص ۲۲۲؛ جامع السعادات، ج ۱، ص ۳۶۳
  255. نهج البلاغه، ترجمه فیض الاسلام، ص ۱۱۸۷، ح ۲۱۹
  256. بحارالأنوار، ج ۶۷، ص ۷۲، و ج ۱۰۰، ص ۹۲
  257. غرر الحکم، ج ۱، ص ۴۳۴، ف ۲۹، ح ۳۱
  258. وسائل الشیعه، ج ۲۱، ص ۵۴۴، باب ۲۲ از نفقات، ح ۲
  259. وسائل الشیعه، ج ۲۱، ص ۵۴۶، ح ۷
  260. ینابیع الحکمه، ج ۳، ص ۱۳۵، باب ۸۶، ح ۱۳
  261. سفینه البحار، ج ۲، ص ۶۸۵، ماده «خلق«.
  262. سوره انسان، آیه ۸: «خوراک خود را (در شدت نیاز) به پاس دوستی خدا به مسکین، یتیم و اسیر اطعام می‌دهند.»
  263. ای زر و سیم! غیر مرا بفریبید«.
  264. بحار الأنوار، ج ۴۱، ص ۱۴۴؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۱، ص ۲۲
  265. سوره حشر، آیه ۹
  266. بحارالأنوار، ج ۴۱، ص ۲۸ و ۳۴؛ تفسیر مجمع البیان، ج ۹، ص ۲۶۰ این روایت را شیعه و سنی نقل کرده‌اند، گرچه برخی از نویسندگان سنی به خاطر فراگیری دل هایشان از بغض و تعصّب جریان را بدون ذکر نام حضرت علی و فاطمه علیهما السلام یادآور شده‌اند.
  267. مستدرک الوسائل، ج ۱۵، ص ۲۸۵، باب ۱۶ از نفقات، ح ۱۱
  268. مستدرک الوسائل، ج ۱۵، ص ۲۸۵، باب ۱۶ از نفقات، ح ۱۱
  269. غررالحکم، ج ۱، ص ۷۴، ف ۱، ح ۱۸۴۴
  270. بحار الأنوار، ج ۴۳، ص ۳۴۸ و...
  271. درباره سخاوت عبداللَّه بن جعفر داستان‌های فراوانی نوشته‌اند که نقل آن‌ها به درازا می‌کشد. ر.ک: سحاب رحمت، ص ۸۱۴ (چاپ پنجم) و...
  272. ینابیع الحکمه، ج ۳، ص ۱۳۹، ح ۳۸
  273. بحار الأنوار، ج ۱۳، ص ۲۱۰، وسائل الشیعه، ج ۹، ص ۱۸، ح ۶ و ج ۲۱، ص ۵۴۶، ح ۸
  274. ینابیع الحکمه، ج ۳، ص ۱۳۵، ح ۱۵
  275. سوره مائده، آیه ۱۱۹
  276. سوره توبه، آیه ۱۱۹
  277. نهج البلاغه، ترجمه فیض الاسلام، ص ۲۰۸، ضمن خ ۸۵؛ غرر الحکم، ج ۱، ص ۴۴، ف ۱، ح ۱۲۹۳ و ۱۲۹۴
  278. کافی، ج ۲، ص ۸۵، باب صدق، ح ۱
  279. مستدرک الوسائل، ج ۸، ص ۴۵۵، باب ۹۱، ح ۴
  280. کافی، ج ۲، ص ۸۵، ح ۲؛ نظیر آن: بحارالأنوار، ج ۷۱، ص ۹، از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله
  281. همان، ح ۵
  282. امالی صدوق، ص ۵۰۸، م ۷۶، ح ۵؛ وسائل الشیعه، ج ۱۲، ص ۱۶۳، باب ۱۰۸ از عِشره، ح ۸
  283. غررالحکم، ج ۱، ص ۱۰۲، ف ۱، ح ۲۱۶۴
  284. همان، ص ۳۱۸، ف ۱۷، ح ۱۲۷
  285. چه بسا افرادی که در گفتار از دروغ پرهیز می‌کنند لیکن در عمل مرتکب این خطای بزرگ می‌شوند. در مبحث دروغ با تفصیل به این مهم خواهیم پرداخت.
  286. بحار الأنوار، ج ۷۷، ص ۹۱: «جلسات و نشست‌ها امانت است.»
  287. سوره مؤمنون، آیه 8
  288. اختصاص شیخ مفید، ص ۲۲۵؛ ینابیع الحکمه، ج ۱، ص ۲۲۴، باب ۸، ح ۶
  289. بحارالأنوار، ج ۷۵، ص ۱۱۶، ح ۱۵
  290. کافی، ج ۲، ص ۱۲۹، باب البر بالوالدین، ح ۱۵
  291. بحارالأنوار، ج ۷۵، ص ۱۱۴، ح ۳
  292. ینابیع الحکمه، ج ۱، ص ۲۲۴، ح ۴
  293. بحارالأنوار، ج ۴۷، ص ۳۸۴، ح ۱۰۷
  294. مستدرک الوسائل، ج ۱۴، ص ۱۳، باب ۳ از احکام ودیعه، ح ۹؛ ینابیع الحکمه، ج ۱، ص ۲۲۸، ح ۲۷
  295. سوره اسراء، آیه ۳۴
  296. سوره انفال، آیه ۵۵ و ۵۶
  297. سوره مؤمنون، آیه ۸
  298. خصال، ج ۱، ص ۲۲۲، باب ۴، ح ۵۰؛ ینابیع الحکمه، ج ۵، ص ۲۶۸، باب ۱۸۹، ح ۱۰
  299. کافی، ج ۵، ص ۹۶؛ بحارالأنوار، ج ۴۶ ص ۱۴۶، ح ۵
  300. کودک فلسفی، ج ۲، ص ۲۰ ؛ به نقل از جوامع الحکایات، بخش اوّل، (چاپ دانشگاه) ص ۷۱
  301. معجم البلدان، ج ۳، ص ۲۹۰، ماده «سُهْریاج«.
  302. برای مطالعه برخی از روایات مربوط به لزوم پای بندی به عهد و پیمان ولو با کافر به مبحث امانت داری مراجعه نمایید
  303. بحارالأنوار، ج ۷۵، ص ۹۶، ح ۲۰
  304. مجمع البیان، ج ۶، ص ۳۸۳ (سوره نحل، آیه ۹۴).
  305. سوره صف، آیه ۲ و ۳
  306. نهج البلاغه، ترجمه فیض الإسلام، ص ۱۰۳۱، ضمن نامه ۵۳
  307. با اینکه وفا به وعده مانند پای بندی به نذر واجب است، لیکن همچنان که مرحوم علامه مجلسی به آن اشاره کرده‌اند: ظاهراً کفّاره نداشتن تخلّف وعده - مثل سوگند دروغ - به جهت شدّت گناه آن است، چه آنکه کفّاره چنانکه با توبه همراه باشد آثار گناه و مخالفت را برطرف می‌سازد. ر.ک: مرآه العقول، ج ۱۱، ص ۲۲
  308. کافی، ج ۲، ص ۲۷۰، باب خلف الوعد، ح ۱
  309. سوره مریم، آیه ۵۴
  310. کافی، ج ۲، ص ۸۶، باب الصدق و اداء الأمانه، ح ۷
  311. بحارالأنوار، ج ۷۵، ص ۹۵، ح ۱۳ ؛ ینابیع الحکمه، ج ۵، ص ۲۶۸، ح ۱۳
  312. کافی، ج ۲، ص ۲۷۰، ح ۲
  313. کافی، ج ۲، ص ۲۲۱، باب اصول الکفر، ح ۸ ؛ و نظیر آن: خصال، ج ۱، ص ۲۵۴، باب ۴، ح ۱۲۹ ؛ بحارالأنوار، ج ۷۲، ص ۲۰۵، ح ۶
  314. غررالحکم، ج ۱، ص ۳۸، ف ۱، ح ۱۱۷۷
  315. ر.ک: گناهان کبیره، ج ۱، ص ۳۴۰، طبع جامعه مدرسین
  316. کافی، ج ۶، ص ۴۹، وسائل الشیعه، ج ۲۱، ص ۴۸۳، باب ۸۸ از احکام اولاد، ح ۳ و نظیر آن ح ۵
  317. کافی، ج ۲، ص ۱۱۲، باب القناعه، ح ۹. به این مضمون روایات زیادی وارد شده است.
  318. ینابیع الحکمه، ج ۴، ص ۴۵۱، باب ۱۵۸، ح ۸ ؛ نهج البلاغه، ترجمه فیض الاسلام، ص ۱۱۱۳، ح ۵۴ و ص ۱۳۰۳، ح ۴۶۷
  319. ینابیع الحکمه، ج ۴، ص ۴۵۱
  320. همان، ص ۴۵۳، ح ۲۰
  321. همان، ص ۴۵۱، ح ۹
  322. نهج البلاغه، ترجمه فیض الاسلام، ص ۱۱۸۸، ح ۲۲۰
  323. سوره نحل، آیه ۹۷، «او (مؤمن نیکوکار) را حیات طیب و زندگی پاکیزه می‌بخشیم.»
  324. نهج البلاغه، ترجمه فیض الاسلام، ص ۱۱۸۸، ح ۲۲۱
  325. غرر الحکم، ج ۱، ص ۳۲۲، ف ۱۷، ح ۱۶۳
  326. کافی، ج ۲، ص ۱۱۳، باب کفاف، ح ۳
  327. کافی، ج ۲، ص ۱۱۳، ح ۴ همچنین ر.ک: ینابیع الحکمه، ج ۴، ص ۵۰۵، باب ۱۶۳
  328. نهج البلاغه، ترجمه فیض الاسلام، ص ۱۲۷۳، ح ۳۹۰
  329. غرر الحکم، ج ۱، ص ۴۳۴، ف ۳۹، ح ۳۱
  330. نهج البلاغه، ترجمه فیض الإسلام، ص ۱۲۴۴، ح ۳۲۶
  331. جامع السعادات، ج ۲، ص ۱۱۰
  332. کافی، ج ۲، ص ۱۱۲، باب قناعت، ح ۷، به نقل از امام صادق علیه السلام
  333. کافی، ج ۲، ص ۱۱۹، باب الاستغناء عن الناس، ح ۲
  334. غرر الحکم، ج ۱، ص ۱۸۰، ف ۸، ح ۱۳۸
  335. غرر الحکم، ج ۱، ص ۵۱، ف ۱، ح ۱۴۳۵
  336. همان، ص ۵۹، ح ۱۵۸۴
  337. غرر الحکم، ج ۲، ص ۷۱۱، ف ۷۷، ح ۱۴۱۹
  338. کافی، ج ۲، ص ۸۷، باب حیا، ح ۵
  339. همان، ح ۴، از امام باقر یا امام صادق علیهما السلام
  340. غرر الحکم، ج ۲، ص ۶۴۷، ح ۶۴۵
  341. غرر الحکم، ج ۱، ص ۱۶، ف ۱، ح ۳۹۵
  342. بحارالأنوار، ج ۳، ص ۸۱، ضمن حدیث توحید مفضّل
  343. بحار الأنوار، ج ۷۱، ص ۳۳۴، ح ۱۰؛ تحف العقول، ص ۲۶۵
  344. ینابیع الحکمه، ج ۲، ص ۲۲۵، باب ۵۰، ح ۳۵
  345. ینابیع الحکمه، ج ۲، ح ۲۲۳، ح ۲۴
  346. کافی، ج ۲، ص ۸۷، ح ۶
  347. نهج البلاغه، ترجمه فیض الإسلام، ص ۱۱۲۳، ح ۷۹
  348. غرر الحکم، ج ۱، ص ۱۶، ف ۱، ح ۴۰۴
  349. همان، ص ۱۴، ح ۳۲۸
  350. کافی، ج ۲، ص ۶۴، باب عفت، ح ۱؛ و نظیر آن ح ۷ و ۸
  351. همان، ح ۲؛ در ح ۳ و نیز غرر الحکم، ج ۱، ص ۱۸۵، ف ۸، ح ۲۰۸ از امیر مؤمنان علیه السلام
  352. نهج البلاغه، ترجمه فیض الإسلام، ص ۱۳۰۳، ح ۴۶۶
  353. غرر الحکم، ج ۱، ص ۳۴۸، ف ۲۲، ح ۳۵
  354. غرر الحکم، ج ۲، ص ۸۴۵، ف ۸۶، ح ۳۰۹
  355. همان، ج ۱، ص ۸۷، ف ۱، ح ۲۰۱۲
  356. ر.ک: راه و رسم زندگی، ص ۲، (ص ۱۴) ف ۱
  357. تحف العقول، ص ۷۱، ضمن خ وسیله
  358. غرر الحکم، ج ۲، ص ۴۹۸، ف ۵۵، ح ۱۳
  359. وسائل الشیعه، ج ۲۰، ص ۱۵۳، باب ۷۷ از مقدمات نکاح، ح ۲
  360. کافی، ج ۲، ص ۴۶، باب مکارم اخلاق، ح ۲؛ نظیر آن: ح ۳
  361. خصال، ج ۱، ص ۲۸۲، باب ۵، ح ۲۸؛ ینابیع الحکمه، ج ۴، ص ۳۰۶، باب ۱۴۵، ح ۲
  362. وسائل الشیعه، ج ۲۰، ص ۱۵۳، ح ۳
  363. همان، ص ۲۳۵، باب ۱۳۲، ح ۱.
  364. همان، ح ۲؛ ینابیع الحکمه، ج ۴، ص ۳۰۸، ح ۱۱
  365. نهج البلاغه ترجمه فیض الإسلام، ص ۹۳۹، ضمن نامه ۳۱.
  366. سوره تکاثر، آیه ۷ - ۵
  367. سوره واقعه، آیه ۹۵
  368. غرر الحکم، ج ۲، ص ۶۰۳، ف ۷۵، ح ۱.
  369. سوره بقره، آیه ۲۶۰
  370. مصباح الشریعه، ص ۵۹، باب ۸۷
  371. کافی، ج ۲، ص ۴۳، باب فضل الایمان علی الاسلام، ح ۵
  372. غرر الحکم، ج ۱، ص ۱۸، ف ۱، ح ۴۶۵
  373. همان، ص ۳۰، ح ۹۰۳
  374. همان، ص ۱۹، ح ۵۱۴
  375. کافی، ج ۲، ص ۴۷، باب فضل الیقین، ح ۳
  376. همان، ص ۴۳، باب فضل الایمان علی الاسلام، ح ۱.
  377. کافی، ج ۲، ص ۴۴، باب حقیقه الایمان، ح ۲؛ در حدیث ۳ نام این جوان حارثه بن مالک بن نعمان انصاری ذکر شده است. در روایت قاسم بن برید نیز از ابی بصیر نقل شده که وی همراه جعفر بن ابی طالب به شهادت رسیده و دهمین نفر از شهدا بود
  378. تحف العقول، ص ۲۲
  379. همان، ص ۲۰۰؛ نظیر آن، بحارالأنوار، ج ۷۱، ص ۱۵۲ از امام صادق علیه السلام
  380. نهج البلاغه، ترجمه فیض الإسلام، ص ۴۹۴، ضمن خ ۱۵۶
  381. بحارالأنوار، ج ۷۰، ص ۱۷۶، ذیل ح ۳۳
  382. سوره حجر، آیه ۹۹
  383. بحارالأنوار، ج ۷۸، ص ۳۲۶
  384. سوره بقره، آیات ۱۵۷ - ۱۵۳
  385. بحارالأنوار، ج ۸۲، ص ۱۵۲
  386. سوره آل عمران، آیه ۲۰۰؛ همچنین ر.ک: به سوره‌های اعراف، آیه ۱۲۶ و ابراهیم، آیه ۵ و انفال، آیه ۴۶ و رعد، آیه ۲۲ و...
  387. سوره احقاف، آیه ۳۵
  388. بر اساس برخی آمار جمعیت مسلمانان جهان در سال ۱۳۸۲ شمسی بیش از یک میلیارد و ششصد و شصت میلیون نفر می‌باشد. ۳۹۱تا۵۱۷
  389. سوره عصر
  390. کافی، ج ۲، ص ۷۱، باب صبر، ح ۲ و ۵ ؛ به همین مضمون از حضرت علی علیه السلام در نهج البلاغه، ترجمه فیض الاسلام، ص ۱۱۲۳، ذیل ح ۷۹
  391. کافی، ج ۲، ص ۷۳، ح ۹
  392. بحارالأنوار، ج ۸۲، ص ۱۴۹
  393. خزینه الجواهر، ص ۳۱۸
  394. کافی، ج ۲، ص ۷۵، ح ۱۷
  395. کافی، ج ۲، ص ۷۶، ح ۲۳
  396. الکنی و الالقاب، ج ۲، ص ۱۳
  397. ینابیع الحکمه، ج ۳، ص ۴۳۶، باب ۱۱۰، ح ۲۲
  398. إمتاع الاسماع مقریزی، ج ۱۴، ص ۵۳
  399. ر.ک: تاریخ ابن عساکر، ج ۱۰، ص ۴۴ و ۴۴۲ و ۴۴۴ و...
  400. ر.ک: خزینه الجواهر، ص ۵۰۰ و السیره النبویه از ابن هشام، ج ۱، ص ۳۱۸
  401. بحارالأنوار، ج ۷۱، ص ۸۵، ح ۲۹ ؛ نظیر آن در کافی، ج ۱، ص ۲۵، باب صفه العلم، ح ۴ از امام باقر علیه السلام
  402. بحارالأنوار، ج ۷۱، ص ۹۴، ح ۵۰
  403. معراج السعاده، ص ۶۲۶
  404. ینابیع الحکمه، ج ۳، ص ۴۳۶، ح ۲۳؛ نظیر آن غرر الحکم، ج ۱، ص ۲۷۲، ف ۱۰، ح ۵ و ۶
  405. بحارالأنوار، ج ۷۷، ص ۱۵۳، ح ۹۹ ؛ تحف العقول، ص ۴۰؛ مجمع البیان، ج ۸، ص ۳۲۳ (آیه ۳۱ سوره لقمان) و...
  406. سوره هود، آیه ۸۱ «مگر صبح نزدیک نیست؟»
  407. کشکول شیخ بهائی، ج ۲، ص ۲۹۰ ؛ الجواهر السنیه، مرحوم شیخ حر عاملی، ص ۱۶۱، ح ۱۵۷ و صدر آن، ص ۱۵۹، ح ۱۵۲
  408. کافی، ج ۲، ص ۷۵، ح ۱۵
  409. کافی، ج ۲، ص ۷۴، ح ۱۴
  410. برای مشروح بحث موانع کمال ر.ک: کتاب «فرهنگ اخلاق« مبحث محبّت دنیا و غیر آن
  411. ینابیع الحکمه، ج ۲، ص ۵۳۶، باب ۷۴، ح ۱۳؛ و نظیر آن کافی، ج ۲، ص ۴۷، باب فضل یقین، ذیل ح ۲
  412. کافی، ج ۲، ص ۴۰، باب خصال مؤمن، ح ۴ ؛ نظیر آن: ص ۴۴، باب حقیقت ایمان، ح ۱
  413. همان، ص ۵۱، باب الرضا بالقضاء، ح ۱۱
  414. بحارالأنوار، ج ۷۱، ص ۱۳۸، ح ۲۵
  415. مصباح الشریعه، ص ۶۱، باب ۸۹
  416. بحارالأنوار، ج ۷۱، ص ۱۳۹، ح ۲۸
  417. جامع السعادات، ج ۳، ص ۲۰۵
  418. همان، ص ۲۰۴
  419. غرر الحکم، ج ۲، ص ۶۹۹ باب ۷۷، ح ۱۲۹۸ ؛ همچنین برای مطالعه روایات دیگر ر.ک: ینابیع الحکمه، ج ۲، باب ۷۴
  420. غرر الحکم، ج ۱، ص ۴۴، ف ۱، ح ۱۳۰۲
  421. خصال، ج ۱، ص ۸۶، باب ۳، ح ۱۷؛ بحارالأنوار، ج ۷۱، ص ۱۴۱، ح ۳۵
  422. مجموعه ورّام، ج ۲، ص ۴۳۶
  423. امالی صدوق، ص ۴۵۵، مجلس ۶۹، ح ۳
  424. توحید صدوق، ص ۳۳۷، باب المشیه و الاراده، ح ۴؛ بحارالأنوار، ج ۷۱، ص ۱۳۸، ح ۲۴
  425. کافی، ج ۲، ص ۳۸، باب نسبه الاسلام، ح ۱ ؛ نظیر آن: نهج البلاغه، ترجمه فیض الاسلام، ص ۱۱۴۴، ح ۱۲۰
  426. در سوره نساء، آیه ۶۵ و در روایات فراوانی از مؤمنان خواسته شده که نسبت به آن عزیزان درگاه اله خاضع و تسلیم باشند. ر.ک: کافی، ج ۲، ص ۳۲۱، باب تسلیم ؛ ینابیع الحکمه، ج ۳، ص ۱۸۲ و...
  427. بحارالأنوار، ج ۲، ص ۲۱۲، ح ۱۱۲
  428. بحارالأنوار، ج ۷۱، ص ۱۳۸، ح ۲۳
  429. سوره آل عمران، آیات ۱۲۲ و ۱۶۰ ؛ مائده، آیه ۱۱ ؛ توبه، آیه ۵۱ ؛ مجادله، آیه ۱۰؛ تغابن، آیه ۱۳ و...
  430. سوره آل عمران، آیه ۱۵۹
  431. سوره یوسف، آیه ۴۲
  432. بحارالأنوار، ج ۱۲، ص ۳۰۱، ح ۱۰۰
  433. سوره نحل، آیه ۹۹
  434. خصال، ج ۱، ص ۲۸۵، باب ۵، ح ۳۷
  435. سوره طلاق، آیه ۳
  436. کافی، ج ۲، ص ۵۳، باب تفویض، ح ۳
  437. ر.ک: کرامات الصالحین، ص ۷۳ ؛ گنجینه دانشمندان، ج ۶، ص ۱۴
  438. بحارالأنوار، ج ۷۱، ص ۱۵۱، ح ۵۱
  439. مستدرک الوسائل، ج ۱۱، ص ۲۲۰، باب ۱۱، از جهاد نفس، ح ۱۸ ؛ ینابیع الحکمه، ج ۵، ص ۳۲۵، باب ۱۹۲، ح ۲۵
  440. سوره انبیاء، آیه ۶۹. «بر ابراهیم سرد و سلامت باش!»
  441. ر.ک: بحارالأنوار، ج ۱۲، ص ۲۳ و ۳۲ ؛ و ج ۷۱، ص ۱۵۵، ح ۷۰
  442. شجره طوبی، ج ۲، ص ۲۷۹، مقدمه ۵۵
  443. غرر الحکم، ج ۱، ص ۱۹۳، ف ۸، ح ۳۲۸
  444. همان، ج ۲، ص ۷۰۶، ف ۷۷، ح ۱۳۶۶
  445. بحارالأنوار، ج ۱۳، ص ۱۳۰، ح ۳۴
  446. در برخی روایات آمده است که قارون هفتاد مرتبه او را سوگند داد!
  447. بحارالأنوار، ج ۱۳، ص ۲۵۷، ح ۴
  448. ینابیع الحکمه، ج ۵، ص ۳۲۶، ح ۲۷
  449. جامع السعادات، ج ۳، ص ۲۲۸
  450. ر.ک: خزینه الجواهر، ص ۷۰۱
  451. سوره طلاق، آیه ۳، «هر که بر خدا توکّل کند، خدا او را بس است»
  452. کافی، ج ۲، ص ۵۳، ح ۵
  453. ر.ک: جامع السعادات، ج ۳، ص ۲۲۳ ؛ معراج السعاده، ص ۵۹۲
  454. سوره مؤمن (غافر)، آیه ۴۴ و ۴۵
  455. کافی، ج ۲، ص ۴۲۲، باب دعوات موجزات، ح ۱۴
  456. همان، ص ۳۹، باب خصال المؤمن، ح ۲ ؛ نظیر آن، ص ۴۷، باب المکارم، ح ۵ ؛ در بحارالأنوار، ج ۷۱، ص ۱۳۵ از امام رضا علیه السلام نقل شده است
  457. بحارالأنوار، ج ۷۷، ص ۱۷۹
  458. ینابیع الحکمه، ج ۴، ص ۳۶۰، باب ۱۴۹، ح ۸
  459. ر.ک: سوره بلد، آیه ۱۷: « وَ تواصَوْا بِالصَّبْرِ وَ تواصَوْا بِالْمَرْحَمَهِ«، «یکدیگر را به شکیبایی و مهرورزی سفارش کردند.»
  460. برای مطالعه مشروح این مبحث، ر.ک: کتاب‌های «فرهنگ تربیت« و «فرهنگ اخلاق«.
  461. حتی تداوم قهر و جدایی مسلمانان از یکدیگر را - جز در موارد نادر و ویژه - بیش از سه روز مانع مقبولیت عبادات در پیشگاه خداوند دانسته است
  462. بحارالأنوار، ج ۷۴، ص ۲۸۰
  463. بحارالأنوار، ج ۷۴، ص ۲۸۰
  464. کافی، ج ۲، ص ۴۷۰، باب التحبّب الی الناس، ح ۴ ؛ و ح ۵ از امام موسی بن جعفر علیه السلام
  465. مجموعه ورّام، ج ۱، ص ۲۰
  466. نهج البلاغه، ترجمه فیض الإسلام، ص ۹۷۱، نامه ۴۵
  467. نهج البلاغه، ترجمه فیض الإسلام، ص ۹۵، خ ۲۷
  468. به عنوان مثال، فصل‌های: حقوق برادران دینی، روا ساختن حاجت مؤمنان، احسان و نیکوکاری، خوش رویی و جلب محبّت، مهربانی به مؤمن و گرامی داشت او، خوش رفتاری با پدر و مادر، صله رحم، احترام به سالخوردگان، خوش جواری و نیکو مجالست کردن، رعایت حقوق همسایگان، خیر خواهی، زیارت برادران دینی، سلام کردن، مصافحه و معانقه نمودن، شادی رساندن به برادران ایمانی، اطعام مؤمن و مهمان نوازی، کمک رسانی به خوراک، پوشاک و مسکن مسلمانان و اهتمام به امور مسلمانان را می‌توان نام برد.
  469. بحارالأنوار، ج ۷۴، ص ۳۹۱
  470. اخلاق (مرحوم فلسفی)، ج ۱، ص ۹ به نقل از المستطرفات، ج ۱، ص ۱۵۶
  471. کافی، ج ۲، ص ۱۳۱، باب اهتمام به امور مسلمین، ح ۱ ؛ نظیر آن: ح ۴ و ۵.
  472. همان، ح ۳.
  473. همان، ح ۶.
  474. ر.ک: فلسفه اخلاق، ص ۹.
  475. بحارالأنوار، ج ۷۵، ص ۲۵
  476. کافی، ج ۲، ص ۱۳۹، باب حق المؤمن علی أخیه، ح ۱۱
  477. سوره فتح، آیه ۲۹، «با یکدیگر مهر ورزند»
  478. کافی، ج ۲، ص ۱۴۰، باب تراحم، ح ۴
  479. بحارالأنوار، ج ۷۴، ص ۳۰۲، ح ۴۰
  480. بحارالأنوار، ج ۷۴، ص ۲۸۰
  481. همان، ج ۶۱، ص ۱۵۰
  482. آنچه در سیره حکومتی مولای متقیان پیشوای عدالت پیشگان امیر سرافرازمان حضرت علی علیه السلام و در احادیث مربوط به بنیانگذار حکومت واحد جهانی بر اساس عدالت و آزادی حضرت ولی عصر - عجّل اللَّه تعالی فرجه الشریف - از عدالت سخن رفته است این قسم از عدالت می‌باشد
  483. ر.ک: سوره حدید، آیه ۲۵. در صفحات بعد با تفصیل به آن می‌پردازیم
  484. تنها در منتخب الأثر، آیه اللَّه صافی، ف ۲، ص ۲۳۶ - ۲۲۲ بیش از صد و پنجاه حدیث آورده شده است
  485. سوره نساء، آیه ۱۳۵
  486. سوره مائده، آیه ۸
  487. سوره حدید، آیه ۲۵
  488. ر.ک: سوره‌های آل عمران، آیه ۲۱ ؛ نساء، آیه ۵۸؛ مائده، آیه ۸ و ۴۲ و...
  489. ینابیع الحکمه، ج ۴، ص ۱۰۸، باب ۱۳۱، ح ۱۳
  490. بحارالأنوار، ج ۷۵، ص ۳۵۲، ح ۶۱ ؛ ینابیع الحکمه، ج ۴، ص ۱۰۸، ح ۱۴
  491. ینابیع الحکمه، ج ۴، ص ۱۰۸، ح ۱۵
  492. معراج السعاده، ص ۳۴۹
  493. ر.ک: سفینه البحار، ج ۶، ص ۱۷۳، (عدل)
  494. ر.ک: نهج البلاغه، غرر الحکم، الحیاه
  495. غرر الحکم، ج ۱، ص ۲۲۲، ف ۹، ح ۸۸
  496. بحارالأنوار، ج ۴۱، ص ۱۱۹
  497. معراج السعاده، ص ۳۴۹
  498. نهج البلاغه، ترجمه فیض الإسلام، ص ۱۱۹۲، ح ۲۲۸
  499. غرر الحکم، ج ۱، ص ۲۰، ف ۱، ح ۵۵۱
  500. بحارالأنوار، ج ۲۹، ص ۲۲۳
  501. برخی بر این باورند که برای عدالت تعریفی جامع تر و دقیق تر از این نیست؛ زیرا همان گونه که پیوند و ارتباط دانه‌های تسبیح با نخ حاصل می‌گردد و بدون آن، دانه‌ها از هم پاشیده می‌شوند، عدالت نیز در بُعد فردی، خانوادگی و اجتماعی، دل‌ها را به هم پیوند داده، نظم و هماهنگی در خانه و جامعه را پدید می‌آورد و پراکندگی و درگیری و حق کشی را برطرف می‌سازد. ر.ک: مام فضیلت‌ها، ص ۲۴۹
  502. غرر الحکم، ج ۱، ص ۲۸، ف ۱، ح ۸۵۶
  503. همان، ص ۵۶، ح ۱۵۲۸
  504. همان، ص ۱۷۶، ف ۸، ح ۵۵
  505. همان، ص ۴۴۹، ف ۴۲، ح ۱۵
  506. ر.ک: کتاب گرانسنگ «الإمام علی صَوت العَدالهِ الإنسانِیه« در شش مجلد، تألیف دانشمند بزرگ مسیحی «جرج جرداق«.
  507. غرر الحکم، ج ۱، ص ۱۷، ح ۴۴۰
  508. نهج البلاغه، ترجمه فیض الإسلام، ص ۶۶، خ ۱۵؛ در این رابطه نمونه‌های فراوانی در سخنان آن حضرت یافت می‌شود. ر.ک: نهج البلاغه، ترجمه فیض الإسلام، ص ۴۶، خ ۳ (شقشقیه)، همچنین: ص ۱۱۱، خ ۳۳ و ص ۳۸۹، خ ۱۲۶ و ۷۱۳، خ ۲۱۵ و ص ۶۸۲، خ ۲۰۷ و نامه‌های ۳، ۲۷، ۴۰، ۴۱، ۴۳، ۴۵، ۴۶، ۵۳، ۵۹؛ و صفحات ۱۲۶۲، ۱۲۹۰، ۱۳۰۴، ۱۲۴۶ ؛ حکمت‌های ۳۶۵، ۴۲۹، ۴۶۸، ۳۳۴؛ کافی، ج ۸، ص ۶۹، ح ۲۶؛ بحارالأنوار، ج ۴۱، ص ۱۰۸، ح ۱۵ و ص ۱۲۲، ح ۲۹ و...
  509. حقیقت گفتار آن بزرگوار در زمان امثال حَجّاج آشکار گردید.
  510. مفاتیح الجنان، دعای افتتاح؛ اهل ادب عنایت دارند که چرا تعبیر عدل به جای عادل به کار رفته است.
  511. وسائل الشیعه، ج ۱۲، ص ۱۴۳، باب ۱۰۰ از احکام عشره، ح ۱.
  512. بحارالأنوار، ج ۹۶، ص ۱۱۹، باب فضل الصدقه ؛ همچنین ر.ک: ینابیع الحکمه، ج ۳، ص ۴۵۵ تا ۴۶۳.
  513. سوره بقره، آیه ۳.
  514. همان، آیه ۲۶۱ ؛ آیات بعد نیز به همین امر نیک پرداخته است.
  515. سوره آل عمران، آیه ۹۲. ۵۱۸تا۶۵۵
  516. مجمع البیان، ج ۲، ص ۴۷۳، ذیل آیه
  517. آن باغ بسیار زیبا و با صفا بود که در مدینه همگان از آن سخن می‌گفتند و در آن چشمه آب صافی بود که هر موقع پیامبر صلی الله علیه وآله به آن باغ می‌رفتند از آن آب میل می‌کردند و وضو می‌ساختند و علاوه بر همه این‌ها آن باغ درآمد خوبی برای ابو طلحه داشت. تفسیر نمونه، ج ۳، ص ۱۳
  518. مجمع البیان، ج ۲، ص ۴۷۳
  519. سوره توبه، آیه ۱۰۴
  520. ر.ک: وسائل الشیعه، ج ۹، ص ۴۳۳، باب ۲۹ از صدقه و...
  521. الاثنی عشریه، ص ۵۹، باب ۲، ف ۱۰؛ کلمه طیبه محدث و عالم بزرگوار مرحوم نوری، ص ۳۲۲.
  522. غرر الحکم، ج ۱، ص ۱۲، ف ۱، ح ۲۶۲
  523. همان، ص ۱۴، ح ۳۴۰ و ۳۴۶
  524. داستان‌های شگفت، ص ۷۸
  525. الاثنی عشریه، ص ۵۸، باب ۲، ف ۱۰؛ کلمه طیبه، ص ۳۲۱
  526. ینابیع الحکمه، ج ۳، ص ۴۶۲، باب ۱۱۲، ح ۳۲؛ الاثنی عشریه، ص ۲۲۲
  527. بحارالأنوار، ج ۹۶، ص ۱۱۴
  528. نهج البلاغه، ترجمه فیض الإسلام، ص ۱۱۵۲، ح ۱۳۲
  529. ینابیع الحکمه، ج ۳، ص ۴۶۲، ح ۳۱
  530. کافی، ج ۴، ص ۸، باب صدقه اللیل، ح ۳؛ بحارالأنوار، ج ۹۶، ص ۱۲۷ و ج ۴۷، ص ۲۰
  531. علل الشرایع، ج ۱، ص ۴۵، باب ۴۱، ح ۱؛ تفسیر عیاشی، ج ۲، ص ۱۶۷؛ بحارالأنوار، ج ۱۲، ص ۲۷۱
  532. کلمه طیبه، ص ۳۸۲.
  533. بحارالأنوار، ج ۷، ص ۲۹۱ و ص ۱۲۰.
  534. ر.ک: بحارالأنوار، ج ۴۸، ص ۱۷۴
  535. ر.ک: وسائل الشیعه، ج ۹؛ مستدرک الوسائل، ج ۷؛ بحارالأنوار، ج ۹۶؛ ینابیع الحکمه، ج ۳ و...
  536. امالی صدوق، ص ۵۰۰، م ۷۵، ح ۱۳؛ بحارالأنوار، ج ۴، ص ۹۴، و ج ۹۶، ص ۱۱۵؛ نظیر آن از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله در باره فرد یهودی: بحارالأنوار، ج ۴، ص ۱۲۱؛ مستدرک الوسائل، ج ۷، ص ۱۷۵، باب ۸ از صدقه، ح ۷.
  537. سوره مدثر، آیه ۶ «منت مگذار که فزونی طلبی«.
  538. لئالی الاخبار، ج ۳، ص ۱۰۱
  539. بحارالأنوار، ج ۶۱، ص ۶۵.
  540. کافی، ج ۲، ص ۳۷، ح ۱؛ بحارالأنوار، ج ۶۹، ص ۱۶۴.
  541. کافی، ج ۲، ص ۳۷، ح ۲؛ بحارالأنوار، ج ۶۹، ص ۱۶۵
  542. بحارالأنوار، ج ۷۵، ص ۴۰۱، ضمن ح ۴۲
  543. همان، ص ۵۳؛ نظیر آن: کافی، ج ۲، ص ۹۶، باب مداراه، ح ۴
  544. همان، ص ۵۲؛ ینابیع الحکمه، ج ۲، ص ۵۵۱، ح ۲۰
  545. کافی، ج ۲، ص ۹۶، ح ۵
  546. بحارالأنوار، ج ۷۵، ص ۵۵، ح ۱۹.
  547. غرر الحکم، ج ۱، ص ۱۸۹، ف ۸، ح ۲۷۶
  548. کافی، ج ۲، ص ۹۶، باب رفق، ح ۱
  549. مستدرک الوسائل، ج ۱۱، ص ۲۹۵، باب ۲۷ از جهاد نفس، ح ۱۴؛ ینابیع الحکمه، ج ۲، ص ۵۵۱.
  550. سوره طه، آیه ۴۳ و ۴۴
  551. تفصیل بیشتر این بحث در بخش دوم، مبحث «خشم و غضب« از موانع همزیستی و آفات اجتماعی خواهد آمد.
  552. سوره آل عمران، آیه ۱۳۴
  553. امالی صدوق، ص ۲۰۱، م ۳۶، ح ۱۲؛ بحارالأنوار، ج ۷۱، ص ۴۱۳؛ تفسیر نور الثقلین (ج ۱، ص ۳۹۰، ح ۳۶۲) و درّ المنثور (ج ۲، ص ۷۳)؛ نظیر آن در باره امام مجتبی علیه السلام و غلام آن حضرت: ینابیع الحکمه، ج ۴، ص ۵۰۰، باب ۱۶۲، ح ۱۷.
  554. بحارالأنوار، ج ۴۱، ص ۴۸؛ فرمایش آن بزرگوار در نقل احمد حنبل از اهل تسنن به این صورت آمده: «ما أَرْضانِی عَنْکَ إِذا وَفَیت النَّاسَ حُقُوقَهُمْ« «چیزی که مرا از تو خشنود می‌سازد آن است که حقوق افراد را رعایت نمایی«.
  555. بحارالأنوار، ج ۴۱، ص ۵۷
  556. همان، ج ۷۱، ص ۴۲۵، ح ۶۸ ؛ نظیر آن از امام باقر علیه السلام: کافی، ج ۲، ص ۹۰، باب کظم غیظ، ح ۷
  557. سوره نساء، آیه ۴۳
  558. سوره نور، آیه ۲۲
  559. ینابیع الحکمه، ج ۴، ص ۵۰۲، باب ۱۶۲، ح ۳۱
  560. کافی، ج ۲، ص ۸۷، باب عفو، ح ۱؛ نظیر آن: ح ۲.
  561. غرر الحکم، ج ۱، ص ۲۱، ف ۱، ح ۵۷۳
  562. بحارالأنوار، ج ۲۱، ص ۱۰۹
  563. ر.ک: السیره النبویه، از ابن هشام، ج ۲، ص ۴۰۶ و...؛ بحارالأنوار، ج ۲۱، ص ۱۰۴ و...
  564. مروج الذهب، ج ۲، ص ۱۵، چاپ قاهره و ص ۳۸۸ چاپ مؤسسه الاعلمی بیروت، و...
  565. شرح ابن ابی الحدید، ج ۳، ص ۳۳۱
  566. بحارالأنوار، ج ۴۶، ص ۵۴، ح ۱
  567. نهج البلاغه، ترجمه فیض الإسلام، ص ۱۰۹۲، ح ۱۰
  568. کافی، ج ۲، ص ۸۸، ح ۵
  569. کافی، ج ۲، ص ۸۸، ح ۶
  570. بحارالأنوار، ج ۷۴، ص ۹.
  571. سوره فُصِّلت، آیه ۳۴ و ۳۵
  572. الاثنی عشریه، ص ۹۱، باب ۳، ف ۲
  573. کافی، ج ۲، ص ۸۷، باب عفو، ضمن ح ۱؛ روایت آن پیشتر گذشت.
  574. بحارالأنوار، ج ۴۳، ص ۳۴۴، ذیل ح ۱۶؛ نظیر آن در باره امام حسین علیه السلام نیز روایت شده است؛ منتهی الآمال، ج ۱، ص ۲۸۶
  575. بحارالأنوار، ج ۴۱، ص ۴۹، ضمن ح ۱.
  576. بحارالأنوار، ج ۴۶، ص ۱۰۳، ح ۹۳
  577. الطبقات الکبری، ج ۳، ص ۲۷