کتابخانه:شناخت منافقین

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
شناخت منافقین
مشخصات کتاب
Shenakhte monafeghin-hoseeni.jpg
نویسنده علی حسینی یکتا
زبان فارسی
ناشر دانش و ادب
محل انتشارات قم
تاریخ نشر ۱۳۸۱
عنوان دیگر نگرشی موضوعی بر پدیده نفاق
شابک ۹۶۴-۹۳۸۲۰-۳-۸
دانلود PDF

محتویات

مقدمه

آسمان را پیش از آنکه خورشید طلوع کند دیده‌اید ؟ نوری مجازی ، پهنه آن را پوشانده و گویی این خورشید است که طلوع کرده و انوار خود را ساطع می‌کند . در این لحظه ، برای همگان شبهه می‌شود که این نور ، پرتوهای حقیقی خورشید است یا نوری است مجازی و حق نما . در این میان ، جز آنان که با نور انسی گرفته‌اند و به حقیقت آن واصل نشده‌اند ، همگان دچار تردید می‌شوند .

این واقعه ، تمثیلی بر حقیقت که پیش از دمیدن نور حقیقت و ظهور شمس ولایت نیز مرحله‌ای است که در آن ، منافقین فرصتی می‌یابند تا با تشبه به نور ، رهزن طریق حق شوند و در این عرصه نیز ، جز آنان که به حکمت و بصیرت رسیده‌اند ، همه در کمند پرفریب نفاق می‌افتند . و شاید (جریان نفاق ، بهترین نام برای این گروه باشد . چرا که منافقین همچون شیطان در رگهای حیاتی جامعه جاری می‌شوند و از درون آن را می پوسانند.

قرآن بر روی مساله دشمن شناسی تاکید بسیاری دارد و حدود دو هزار و پانصد آیه در این موضوع در آیات قرآن وارد شده است . موضوع نفاق و شناخت منافقین یکی از عناوینی است که تحت عنوان کلی دشمن شناسی قرار می‌گیرد و علی رغم تحلیلهایی که در مورد گروه دیگر دشمنان اسلام یعنی کفار صورت گرفته است ، به اندازه کافی مورد بررسی نبوده است و این در حالی است که هر کس اندک تاملی در آیات قرآن داشته باشد ، به عنایت خاص این کتاب الهی نسبت به مساله منافقین و افشای چهره آنان پی می‌برد ، تا جایی که یک سوره با نام این گروه نامگذاری شده است . تلاشهایی نیز که در این زمینه انجام شده‌اند ، غالبا پاسخگوی نیازهای روز نمی‌باشند . بعضی از این کارها به صورت تطبیق انجام شده‌اند ، غالبا پاسخگوی نیازهای روز نمی‌باشند . بعضی از این کارها به صورت تطبیق آیات و روایات بر مصادیق خارجی است که آنها را به یک دوره خاص محدود می‌کند و بعضی تنها به جمع آوری آیات و روایات بدون تفسیر و طبقه بندی آنها بسنده کرده‌اند و دسته‌ای نیز نگاه به مساله از یک زاویه خاص است .

البته نپرداختن به چنین موضوع مهمی با آن همه بی توجهی که قرآن کریم به آن کرده است ، خیلی دور از انتظار نیست . زیرا جامعه اسلامی به جز در یک دوره محدود تاریخی در صدر اسلام ، تجربه واقعی حکومت اسلامی را نداشته است تا در پرتو آن اهل دین در بستری مناسب و به عنوان یک چالش اساسی فراروی حکومت اسلامی به این موضوع بیندیشند . پدیده انقلاب اسلامی و در پی آن تشکیل حکومتی با داعیه اسلامی ، باب جدیدی را در نگرش به مساله نفاق باز کرد . پس از مراحل اولیه انقلاب و رسوا شدن گروهکهای نفاق و با پشت سر گذاشتن هشت سال دفاع مقدس که واسطه جنگ فرصت چندانی برای حرکت به جریان نفاق نمی‌داد ، ما اکنون با ظهور یک حرکت سازماندهی شده طیف نفاق روبرو هستیم که شناسائی و برخورد با این گروه نیازمند بصیرتی است که در سایه آن بسیاری از موانع ظهور برطرف می‌شود و در صورت نبودن آن ، چه بسا بار دیگر واقعه‌ای چون کربلا در جامعه اسلامی واقع شود و ننگ مذلت بر تارک غافلان بنشیند .

این تحقیق گرچه از خطا و اشتباه در امان نیست ، اما در آن سعی شده است که پدیده نفاق ، با نگرشی موضوعی مورد تحلیل قرار گیرد و بدون تطبیق و تاویل ، از حیطه یک زمان خاص خارج شود و با تشریح ویژگیهای فردی و اجتماعی منافقین ، مراتب ، عقوبت و درمان نفاق و بررسی اثرات و شیوه‌های شناسایی و برخورد با این گروه و ترسیم سیمای نفاق در عصر جدید و نگاهی تاریخی به جریان نفاق ، از یک منظر و دیدگاه خاص رهایی یابد . امید است که این کوشش ، گامی باشد در افزایش بصیرت دینی و تحفه‌ای مقبول به پیشگاه بقیه الله الاعظم ، حضرت حجه بن الحسن العسکری عجل الله تعالی فرجه شریف .

علی حسینی یکتا ۱۵/۴/۱۳۸۱ ۲۴ ربیع الثانی ۱۴۲۳

فصل اول : نقاق از دیدگاه فردی و اجتماعی

الف - نفاق از منظر فردی

معنای نفاق

نفاق به کسر نون در لغت به معنای راه مخفی و پنهان است و نافقاء راهی است مخفیانه که موش صحرائی برای گریز از نور و در مواقع خطر به آن می‌پردازد . لانه این حیوان دارای دو راه است ؛ یکی آشکار به نام قاصعاء و دیگری پنهان به نام نافقاء که هیچ حیوانی غیر از خودش از آن خبر ندارد . قرآن به این راه دوم ( راه مخفی ) اشاره نموده می‌فرماید :

ان کان کبر علیک اعرضهم فان استطعت ان تبغنی نفقا فی الارض او سلما فی السماء فتاتیهم بایه[۱]

اگر اعراض آنها بر تو سنگین است ، چنانچه می‌توانی نقبی در زمین بزنی یا نردبانی به آسمان بگذاری تا آیه و نشانه‌ای برایشان بیاوری ( پس چنین کن ) .

اصطلاح نفاق نیز با معنای لغوی آن ارتباط و پیوستگی دارد . چرا که نفاق دخول در دین از دری و خروج از دری دیگر است و ملازم با دورویی و مخفی کاری : منافق همچون موش صحرایی در هر خطری گریز گاهی می‌جوید و در هر جایی رخنه می‌کند و برای گریز از نور حقیقت به تاریکیها پناه می‌برد ، غافل از آنکه این خداست که او را در تاریکیها رها کرده است و ترکهم فی ظلمات لا یبصرون [۲]

ابن اثیر می‌نویسد :

استعمال نفاق به معنای مخفی کردن کفر و تظاهر به ایمان ، برای اولین بار در قرآن آمده و عرب از اسلام آن را به این معنا به کار نمی‌برده است .[۳]به طور اجمالی می‌توان گفت ، منافق به کسی یا جماعتی گفته می‌شود که دارای جهت گیری و فکری ضد دینی باشند و خلاف آن را به مومنین ابراز کنند .

اختصاص نفاق به انسان

صعود به قله‌های سعادت بشر است ، همچنانکه سقوط به دره‌های شقاوت و نفاق نیز از جمله صفاتی است که معمولا در انحصار انسان می‌باشد . در حیوانات غالبا از دو چهرگی و دورویی دیده نمی‌شود . اگر نشانه‌ای که در حیوان بروز می‌کند ، ناشی از همان حالتی است که دارد ؛ اگر خوشحال شود ، جست و خیز می‌کند ؛ اگر خشم کند ، آثار خشم در صدایش ظاهر می‌شود و اگر دردی احساس نماید ، ناله می‌کند . توانایی نفاق ورزیدن از جمله ویژگیهای مخصوص بشر است و ناشی از قرار گرفتن عقل در مسیری غیر از مسیر حقیقیش . تا جایی که انسان می‌تواند با کسی در نهایت درجه دشمنی باشد ، ولی در برخورد با او منتهای دوستی را نشان دهد .

رابطه نفاق با سایر رذایل اخلاقی

نفاق گرچه خود یکی از اوصاف خبیثه است ، اما چه بسیار از رذایل اخلاقی که در بستر نفاق نشو و نما می‌کنند و استمرار نفاق این صفات را شدت می‌بخشد و انسان را هرچه بیشتر به سوی قبایح و رذایل سوق می‌دهد . دروغگویی ، صفتی است که شاید بیش از صفات دیگر در آیات قرآن در بیان اوصاف منافقین به آن اشاره شده است :

اذا جاءک المنافقون قالوا نشهد انک لرسول الله ، و الله یعلم انک لرسوله و الله یشهد ان المنافقین لکاذبون[۴]

هر گاه منافقین نزد تو آیند ، می‌گویند ، ما گواهی می‌دهیم که تو رسول خدایی ، می‌داند که تو رسول او

هستی و خداوند گواهی می‌دهد که منافقین دروغگویند .

دروغ نیز به فرموده پیشوایان معصوم کلید بسیاری از گناهان است و روایتی از پیامبر اکرم - صلی الله علیه وآله - آمده است که فرمودند :

اگر مومن لغزشهای دیگری را هم مرتکب شود هرگز اهل دروغ[۵]

نمی‌شود سخن چینی رذیله دیگری است که با نفاق توام می‌شود و به فرموده حضرت باقر علیه السلام : بهشت بر کسانی که کارشان نمیمه و سخن چینی باشد ، حرام است .[۶]از سوی دیگر منافق اهل غیبت است که کیفر آن از بسیاری از گناهان دیگر شدیدتر است . [۷] صفت دیگر منافق ، ایجاد فتنه و آشوب است و به نص صریح آیات قرآن قبح فتنه از قتل نفس عظیم تر است : و الفتنه اشد من القتل .[۸]همچنین منافق ریاکار است و اعمال ریاکاران باطل می‌باشد و اهل نفاق راهی جز به سوی دوزخ نخواهند داشت .[۹]اما نکته مهمی که باید متذکر شد این است که نفاق همچون بسیاری از اوصاف اخلاقی دیگر دارای شدت و ضعف می‌باشد و مختص گروهی خاص نیست . این مرض قلبی از پنهانترین امراض و در عین حال از کشنده‌ترین آنهاست که ممکن است دامنگیر بسیاری از اهل ایمان نیز بشود پس لازم است هر کسی در درون خود به جستجو بپردازد و اگر ذره‌ای از این رذیله یا صفات توام با آن را می‌بیند اقدام به درمان آن نماید که غفلت از این کار چه بسا که انسان را به خلود در آتش بکشاند

سه اثر فردی نفاق

در این صفات رذیله ، نفاق دارای عوارض بسیار خطرناکی می‌باشد تا جایی که استمرار این صفت می‌تواند سبب محرومیت انسان از رحمت الهی گردد و روزنه‌های هدایت را نیز به روی او ببندد . در این بخش به چند مورد این آثار اشاره می‌شود .

۱ - مهر خوردن بر قلب

از جمله آثار نفاق ، مهر خوردن بر قلب است . قرآن مجید در این زمینه می‌فرماید : ذلک بانهم امنوا ثم کفروا فطبع علی قلوبهم فهم لا یفقهون[۱۰]این به خاطر آنست که نخست ایمان آوردند ، سپس کافر شدند ، از اینرو بر دلهایشان مهر نهاده شد و آنها را درک نمی‌کنند .

در این آیه ، مهر خوردن بر قلب را نتیجه کفر بعد از ایمان دانسته که به صورت نفاق ظاهر می‌شود . در حدیث شریفی از امام باقر علیه السلام آمده است که : ان القلوب اربعه : قلب فیه نفاق و ایمان و قلب منکوس و قلب مطبوع و قلب ازهر اجرد ؛ . . . . فاما القلب المطبوع فقلب المنافق و اما زهر فقلب المومن . . . . و اما المنکوس فقلب المشرک[۱۱]

همانا قلوب بر چهار قسم است :

۱ . قلب دارای نفاق و ایمان

۲ . قلب وارونه و مقلوب

۳ . قلب مهر خورده و ظلمانی

۴ . قلب نورانی و صافی

اما قلب مطبوع ظلمانی قلب منافق ، قلب نورانی قلب مومن و قلب واژگونه قلب مشرک است . چنانچه توجه دارید در این روایت نیز از قلب

منافق با عنوان مطبوع یاد شده است . اما مطبوع به چه معناست ؟

در قدیم رسم بوده که هر جا نامه محرمانه‌ای فرستاده می‌شده ، برای اینکه نامه رسانان از محتوای آن اطلاع حاصل نکنند و در آن دخل و تصرفی ایجاد نشود ، روی آن را مومیایی می‌کردند و مهر می‌نمودند . [۱۲]

مهر خوردن قلب منافق نیز به تناسب همین معناست ، زیرا قلب منافق نفوذناپذیر و از استماع سخن حق محروم است . چنانچه قرآن می‌فرماید : و نطبع علی قلوبهم فهم لایسمعون[۱۳]

آری هنگامی که انسان مرتکب گناهی می‌شود ، در اثر آن نقطه تاریکی بر لوح دلش ایجاد می‌گردد و هر چه بر آن گناه اصرار بورزد ، به همان نسبت صفحه قلبش سیاه تر ، می‌شود ، تا جایی که بواسطه رویگردانی از فرامین الهی و اشتغال به معصیت دیگر سخن حق در قلب او تاثیر نمی‌گذارد .

۲ - قبول نشدن استغفار

در اثر صفت نفاق آنچنان کدورتی در روح منافق ایجاد نمی‌شود که بسیار بعید است به او اجازه بازگشت و توبه بدهد ، به طوری که حتی استغفار پیامبر خدا نیز در حق آنان مقبول نمی‌باشد .

استغفر لهم او لا تستغفر لهم ان تستغفر لهم سبعین مره لن یغفر الله ذلک بانهم کفروا بالله و رسوله و الله لا یهدی القوم الفاسقین [۱۴]

( ای پیامبر ) چه برای ایشان ( منافقین ) آمرزش بخواهی و چه نخواهی تفاوتی نمی‌کند ، خداوند هرگز آنان را نخواهد آمرزید هر چند هفتاد مرتبه برایشان آمرزش بخواهی

. این بدان جهت است که آنها به خدا و رسولش کافر شدند و خداوند مردم فاسق را هدایت نمی‌کند .

در این آیه شریفه و آیات دیگر قرآن ، سخن از قبول نشدن استغفار برای منافقین و توفیق نیافتن آنان برای توبه است و علت آن را نیز کفر ایشان می‌داند که در نتیجه فاسق و از عبودیت خدا خارج شده‌اند و خدا نیز مردم فاسق را هدایت نمی‌کند و مغفرتش شامل ایشان نمی‌شود .

همچنین به کار بردن سبعین مره برای بیان صرف کثرت است نه از این جهت که اگر پیامبر - صلی الله علیه وآله - بیش از هفتاد بار برای آنها طلب آمرزش کند ، بخشیده می‌شوند . هرگز مراد آیه چنین توهمی نیست . زیرا این آیات در اواخر عمر آن حضرت نازل شده است و در آن زمان ایشان به غیر از آن شناخت باطنی به حسب ظاهر نیز دسیسه‌ها و کفر درونی منافقین را شناخته بوده‌اند . [۱۵]نکته قابل ذکر ، تاثیر استغفار پیامبران و اولیای خدا و مومنین برای گناهکاران است که در چندین جای قرآن به آن اشاره شده است . بسیار پیش می‌آمده است که افراد گناهکار خدمت اولیای خدا می‌رسیدند و از آنها درخواست می‌کردند تا برایشان طلب مغفرت نمایند .

هنگامی که جرم و جنایت فرزندان یعقوب علیه السلام آشکار شد و با دیدگان خود دیدند که یوسف محبوس در چاه ، سر از امارت مصر در آورد ، از کرده خود پشیمان شدند و به پیشگاه پدر رسیده ،گفتند :

یا ابانا استغفر لنا انا کنا خاطئین[۱۶] ای پدر درباره ما طلب مغفرت نما که ما خطا کار بودیم .

و هنگامی که پدر آثار ندامت و پشیمانی را در چهره فرزندان خود مشاهده کرد ، به آنان وعده استغفار داد و فرمود : سوف استغفر لکم ربی انه هو الغفور الرحیم[۱۷] از پروردگار برایتان طلب آمرزش می‌کنم که او بخشنده و مهربان است . قرآن کریم بخشش افراد گناهکار را موکول به استغفار رسول خدا - صلی الله علیه وآله - برای ایشان نموده ، می‌فرماید : و لو انهم اذ ظلموا انفسهم جاؤ وک فاستغفرو الله و استغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا الرحیما[۱۸]هرگاه کسانی که به خود ظلم کرده‌اند ، به حضور تو بیایند و از خدا طلب مغفرت کنند و رسول نیز درباره آنها استغفار نماید ، خدا را توبه پذیر و رحیم خواهند یافت . اما خداوند این مقام شفاعت و استغفار در حق دیگران را به خصوصیتی تقیید کرده و آن عبارت است از شرک : ما کان للنبی و الذین امنوا ان یستغفروا للمشرکین [۱۹]پیامبر و افراد با ایمان نباید درباره افراد مشرک طلب آمرزش کنند . همچنین در قرآن وعده آمرزش تمامی گناهان داده شده به جز شرک : ان الله لا یغفر ان یشرک و یغفر دون ذلک [۲۰]خداوند از شرک در نمی‌گذرد و کمتر از آن را می‌بخشد .

و اگر خدای متعال پیامبر را از استغفار برای منافقین نهی می‌کند به علت همین شرک است .[۲۱]از سوی دیگر منافقین به علت تزلزل ایمانی که از لوازم ذاتی نفاق می‌باشد ، بسیار بعید است که موفق به توبه شوند تا خطاهای آنها بخشیده شود ، همانطور که این آیه شریفه به آن اشاره دارد : ان الذین امنوا ثم کفروا ثم امنوا ثم ازدادوا کفرا لم یکن الله لیغفر لهم و لا لیهدیهم سبیلا [۲۲]کسانی که ایمان آوردند ، سپس کافر شدند و باز ایمان آوردند و دوباره کافر شدند و کفرشان زیادتر شد ، خدا هرگز آنها را نخواهد بخشید و به راه راست هدایت نخواهد کرد . همچنین منافقین در اثر تکبر و اصرار بر گناه و فرحناکی از آن از رجوع به اولیای خدا برای طلب مغفرت سر باز می‌زنند : و اذا قیل لهم تعالوا لکم رسول الله لووا رؤ وسهم و رایتهم یصدون و هم مستکبرون[۲۳] و هر گاه به آنها گفته شود ، نزد رسول خدا بیایید تا برای شما آمرزش بطلبد ، سربپیچند و بنگری که با تکبر روی بر می‌گردانند .

این آیه درباره عبدالله بن ابی منافق نازل شد که سعی در ایجاد فتنه و آشوب داشت و سخنانی مبنی بر بیرون راندن پیامبر - صلی الله علیه وآله - از مدینه گفته بود که آیات قرآن او را رسوا کرد . پس از آنکه خدای تعالی رسول خویش را از این ماجرا خبر داد ، قوم و قبیله چ نزد او آمدند و گفتند ، وای بر تو ، رسوا شدی ، نزد رسول خدا برو تا برایت طلب مغفرت کند . اما او سری تکان داد که هرگز نخواهم رفت و رغبتی به استغفار نشان نداد و خداوند این آیه را درباره او نازل کرد . البته این مساله را نیز باید یادآور شد که قبول نشدن استغفار برای منافقین و عدم قبول توبه آنها به این معنی نیست که اصلا امکان باز گشت از نفاق نیست ؛ بلکه به این مفهوم است که بسیار به ندرت اتفاق می‌افتد که کسی در نفاق باقی بماند و سپس برگردد . بله ، اگر کسی از کرده خود پشیمان شود و بر پشیمانی استقرار یابد ، بطوری که دیگر تزلزلی نداشته باشد ، توبه او قبول می‌شود و از همین روست که خداوند توبه منافقین را مقید به قیدهایی کرده که دیگر مجالی برای تزلزل و دگرگونی باقی نگذارد .

۳ - محرومیت از رحمت قرآن

آیات کلام الله مجید بر هیچ دلی بی اثر نیست . اگر قلب شنونده سلیم باشد ، ایمان و مسرتش بیشتر می‌شود ؛ چنانکه خداوند می‌فرماید : و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمه للمومنین[۲۴]و ما نازل کردیم از قرآن چیزهایی که مایه شفای ( دلها ) و رحمت بر مومنین است . از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرمودند : علاج تمام دردهای انسان در علم قرآن است[۲۵] اما همین قرآن در دلهایی که دچار شک و شرک و نفاقند ، اثری جز ضلالت ندارد و از همین روست که خداوند می‌فرماید :

و اذا ما انزلت سوره فمنهم من یقول ایکم زادته هذه ایمانا فاما الذین امنوا فزادتهم ایمانا و هم یستبشرون .

و اما الذین فی قلوبهم مرض فزادتهم رجسا الی رجسهم و ماتوا و عم کافرون[۲۶]و چون سوره‌ای نازل شود ، بعضی از ایشان می‌گویند ، این سوره ایمان کدامیک از شما را افزون ساخت ، اما در این میان کسانی که ایمان آورده‌اند ایمانشان فزونی می‌یابد و از رحمت خدا مسرور می‌شوند و کسانی که بیماردلند ، پلیدی دیگری بر پلیدیشان افزوده می‌شود و بمیرند ، در حالی که کافر می‌باشند .

و این نیست مگر بخاطر قلب وارونه و مهر خورده منافق که سخن حق نیز موجب بقای او در طریق باطل می‌شود .

نفاق ، تقیه ، کتمان ممدوح

در بررسی پیرامون پدیده نفاق ، سه جریان را باید از هم جدا کرد : ۱ . نفاق ۲ . تقیه ۳ . کتمان ممدوح در واقع صرف تفاوت ظاهر و باطن حاکی از وجود نفاق نیست . نفاق با دو خصوصیت همراه است : ۱ - مخالفت سر و علن ۲ - سوء نیت . هر عملی که این دو شرط را توامان باشد نفاق آمیز است . یکی از مخفی کاریهایی که در مقابل نفاق قرار می‌گیرد ، تقیه است که شرط دوم را دارا نیست ، بلکه با حسن نیت انجام می‌گیرد . تقیه نیز نوعی کتمان است ، اما تفاوتی ذاتی با نفاق دارد . نفاق ، به قصد سوء و برای ایجاد فتنه و زیان و فساد شکل می‌گیرد ، اما تقیه برای حفظ مصلحتی از مصالح اسلامی و در هنگام انجام می‌شود .

در کنار این دو نوع جریان، نوع دیگری از تفاوت ظاهر و باطن نیز وجود دارد که علامه شهید استاد مطهری (ره ) از آن تعبیر می‌کند به کتمان ممدوح . نمونه‌ای از این کتمان این است که انسان به کمالاتی معنوی رسیده باشد که اگر دیگران از آنها اطلاع پیدا کنند ، در میان مردم قرب و مقام پیدا می‌کند ، اما او این مقامات را کتمان کند و این صفت بسیار پسندیده‌ای است که باطن انسان از ظاهرش بهتر باشد و همیشه کوشش کند که ظاهرش یک درجه از باطنش پایین تر باشد . قرآن به نمونه دیگری از این نوع کتمان اشاره می‌کند و می‌فرماید : یحسبهم الجاهل اغنیاء من التعفف[۲۷] ، یعنی بعضی از فقرا بواسطه اینکه عفیف هستند ، آنچنان فقر و ناداری خود را می‌پوشانند که کسی که آنها را نشناسد ، خیال می‌کند که از اغنیاء هستند .[۲۸]

در وجود این سه جریان نکته لطیفی مستتر است و آن اینکه اگر چه بیشتر قدرت و توانایی آن را دارد که نیات سؤ خویش را در پشت نقاب ظاهر پنهان کند و با خدعه و فریبکاری به لباس نفاق درآید ، اما با استفاده صحیح از همین توانایی می‌تواند از بزرگترین فضیلتها بهره مند شود .

ب - نفاق از منظر اجتماعی

خطر نفاق برای جامعه

در جامعه بشری تضادهای فکری و اختلافهای عقیدتی ، مایه پیشرفت و تکامل جامعه انسانی است و در نظام آفرینش تضادهای طبیعی مایه بقای حیات نباتی و حیوانی است . در وجود انسان نیز نفس اماره سبب تکامل قوای روحانی و پرورش روح تقوا و پرهیزگاری است.

با وجود شیطان ، کمال انسان ارزشمند می‌شود و مقام او از ملائک برتر می‌گردد و بواسطه تعارض با تمایلات نفسانی و گرایش‌های مادی است که انسان می‌تواند بر قله‌های قدوسیان پرواز کند و در آشیانه‌های رضوان و ابدیت آرام گیرد . شیطان با قوای اهریمنی خود ، در کمین انسان نشسته و مترصد گمراهی و لغزاندن اوست . اما انسان با توجه به چنین دشمن نیرومندی ، قوای روحانی خود را بر ضد او بسیج می‌کند و برای پیروزی بر او می‌کوشد و روح تقوا را در خود نیرومند می‌سازد ، تا آنجا که به سر حد عصمت می‌رسد .

در جامعه اسلامی که مرآت نفس انسانهاست نیز وضع بر همین منوال است . دشمنان شناخته شده ، مایه تکامل و تکاپوی جامعه برای حرکت در مسیر سعادت هستند . زیرا به حکم عقل ، جامعه دینی می‌کوشد تا خود را در برابر آنها مجهز کند و سلاحی بهتر از سلاح آنها بیابد . اما در برابر این دسته دشمنانی هستند نقابدار ؛ در ظاهر متمایل به جامعه اسلامی و در باطن خائن و جاسوس که در اثر ناشناخته بودن این گروه ضربات مهلکی را به اجتماع وارد می‌سازند .

نفاق در جوامع دینی و غیر دینی

نفاق اساسا در بستر جوامع دینی شکل می‌گیرد . هر جا که حیات مردمان با دین گره خورده است ، طبیعتا رگه‌هایی از جریانی بوجود می‌آید که بقای خویش را در رویکرد به نفاق می‌بیند ، مانند گیاهان هرزه‌ای که به دور درختان زیبا می‌پیچند و سعی دارند در افساد آن دارند و خطر نفاق هم در همین جاست . زیرا به طور تدریجی و به تعبیر قرآنی با تربص و انتظار ، به خشکاندن ریشه‌های دین در جامعه می‌پردازد و از این رو دیرپاتر از کفر است و ضربه‌ای که نهضت اسلامی در تاریخ از ناحیه منافقین دیده پیش از ضربه‌ای است که کفار خورده است و لذا قرآن از منافق تعبیر به الدالخصام یعنی سر سخت‌ترین دشمنان می‌کند . زیرا منافقین همان هدفی را دنبال می‌کنند که کفار ، منتها با زیرکی و بطور پنهانی . کفار از بیرون جامعه اسلامی را تهدید می‌کنند و این قابل دفع است ، اما منافقین از درون و شیطان گونه در رگهای جامعه به حرکت در می‌آیند و فرهنگ دینی را که مایه حیات و سبب قوام حکومت دینی است ، مضمحل می‌کنند . حضرت امیر علیه السلام در نامه‌ای به محمد بن ابی بکر به این نکته اشاره می‌کنند و می‌فرمایند :

رسول خدا - صلی الله علیه وآله - فرمود که من بر امت خود از مومن و مشرک باک ندارم ، زیرا مومن را خدا به سبب افزایش ایمانش باز می‌دارد و مشرک را به سبب شرکش سرکوب می‌سازد . ولی بر شما از منافق دانا می‌ترسم که چیزهایی می‌گوید که می‌پسندید و کارهایی می‌کند که شما قبول ندارد .[۲۹]

منافقین در جامعه دینی ، از یک سو سعی در تحریف دین و خدشه وارد کردن بر چهره حقیقی آن دارند و از سوی دیگر در صدد فاسد کردن افراد جامعه دینی به انگیزه روگردانی آنها از دین هستند . قرآن کریم در شرح خطر منافقین برای جامعه می‌فرماید : و اذا تولی سعی فی الارض لیفسد فیها و یهلک الحرث و النسل و الله لا یحب الفساد[۳۰]وقتی به ولایت و ریاست می‌رسند ، با تمام نیرو در گسترش فساد در زمین می‌کوشند و به اموال و جانها دست می‌اندازند ، با اینکه خدا فساد را دوست نمی‌دارد .

از امام صادق علیه السلام روایت شده که در ذیل جمله و یهلک الحرث و النسل فرمودند : در اینجا مراد از حرث دین و مراد از نسل انسان است .[۳۱]

اما در جوامع غیر دینی و سکولار دیگر انگیزه‌ای برای شکل گیری نفاق وجود ندارد . البته اگر نفاق را به مفهوم خاص آن یعنی ظاهر دینی و باطن غیر دینی بگیریم . اما اگر آن را به معنای عام یعنی مخالفت ظاهر و باطن بگیریم ، امکان شکل گیری آن در جوامع غیر دینی نیز وجود دارد که می‌توان آن را نفاق اخلاقی نامید که در نظریات و برخوردهای آنها به ظهور می‌رسد البته نباید از تفرقه درونی جوامع غیر دینی که آنها را به نفاقی درونی میان خود می‌کشاند نیز غفلت کرد و اگر ما خدعه‌های آنها را برای هم مشاهده می‌کنیم ، حکایتگر همان تشتت درونی است که از لوازم لاینفک جوامع شرک است . همچنین نباید از آن نفاقی که لازمه دوام حکومتهای باطل است.

و توضیح آن خواهد آمد نیز به سادگی گذشت .

شیوه افساد منافقین

و اذا قیل لهم لاتفسدوا فی الارض قالوا انما نحن مصلحون[۳۲]و چون (به منافقان ) گفته شود ، فساد نکنید ، خواهند گفت ، ما می‌خواهیم اصلاح کنیم .

منافقان برای آنکه بتوانند نقشه‌های خود را اجرا کنند ، قبل از هر چیز نیازمند آن هستند که اعتماد مردم را جلب کنند ، تا مسلمانان به آنها با دیده تردید ننگرند . برای این کار منافقین سعی در خودی نشان دادن مهره‌های خویش دارند و برای رسیدن به این هدف خود را به عنوان مصلح معرفی می‌کنند و این حربه جریان نفاق ، مقابله با آن را مشکل می‌کند . زیرا اصلاح طلبی و کمال جویی خواسته فطری بشر است و اصلاح از شؤ ون پیامبران و اولیای خداست ، آنچنان که قرآن از زبان شعیب پیامبر علیه السلام می‌فرماید : ان ارید الا الاصلاح ما استطعت[۳۳]من جز اصلاح تا آخرین حد توانایی خویش قصدی ندارم .

امام حسین علیه السلام نیز در وصیت نامه خویش به محمد بن حنفیه از حرکت خود با عنوان حرکتی اصلاحی یاد می‌کنند و می‌فرمایند : انما خرجت لطلب الاصلاح فی امه جدی[۳۴]منافقان برای آنکه خود را به عنوان مصلحان اجتماعی نشان دهند ، به شیوه‌های مختلفی اقدام می‌کنند که از آن جمله می‌توان موارد زیر را نام برد : ۱ - ظاهر سازی[۳۵]۲ - وعده‌های دروغین[۳۶] ۳ - توجیه روش نادرست خویش[۳۷]

در اثر شیوه‌ها و اقدام به افساد با رویه اصلاح ، بسیاری از مردم از روی جهل و غفلت به سوی آنان گرایش پیدا می‌کنند و در این میان ، منافقین نه با شتابزدگی و دین ستیزی آشکار که با حرکتی بطی ء و به طور تدریجی به خراب کردن پایه‌های فکری و آرمانهای فطری جامعه می‌پردازند و مردم ممکن است هنگامی از خواب غفلت بیدار شوند که دیگر سودی نداشته باشد .

منافقان از دیدگاه کمی

شاید تصور شود در جامعه‌ای مانند مدینه النبی تعداد منافقان بسیار اندک بوده و همواره گروه کوچکی به کارشکنی و دسیسه چینی می‌پرداخته‌اند . اما تاریخ اسلام خلاف این را ثابت می‌کند . تنها منافقان مدنی - منافقینی که پس از هجرت پیامبر - صلی الله علیه وآله - در مدینه شکل گرفتند - یک سوم لشکر پیامبر را تشکیل می‌دانند .[۳۸]این ادعا از کناره گیری ثلث لشگر اسلام در جنگ احد بر می‌آید .

داستان از این قرار بود که حضرت با اصحاب خود مشورت می‌کردند که چطور است شما مسلمانان در مدینه بمانید و بگذارید کفار هر جا دلخواهشان بود پیاده شوند و اگر خواستند داخل شهر شوند ، دست به شمشیر برده ، با آنان کارزاز کنید . ناگهان عبدالله بن ابی مرحبا گویان از جای برخاست و در میان اصحاب فریاد زد ، همین رای را قبول کنید و در مقابل او ، عده‌ای بپا خواستنه ، گفتند : یا رسول الله ، ما را به سوی دشمنانمان حرکت ده تا گمان نکنند که از آنها ترسیده‌ایم . عبدالله بن ابی مخالفت کرده ، گفت : یا رسول الله ، در همین مدینه بمان و به سوی دشمن حرکت نکن - که معلوم نیست هدف او از پیشنهاد این طرح چه بوده است ؟ ایجاد تفرقه و یا باز کردن دروازه‌های شهر هنگام حمله کفار به مدینه ؟ - سرانجام تصمیم بر این شد که خارج از شهر جنگ کنند و رسول خدا - صلی الله علیه وآله - سرانجام تصمیم بر این شد که خارج از شهر جنگ کنند و رسول خدا - صلی الله علیه وآله - با هزار نفر از اصحاب خود حرکت کرد . هنوز لشگر اسلام به احد نرسیده بود که عبدالله بن ابی به همراه یک سوم لشگر از سپاه اسلام جدا شدند . و این عده عبارت بودند از یک تیره از قبیله خزرج و یک تیره از قبیله اوس . عبدالله بهانه این شیطنت را آن قرار داد که رسول خدا - صلی الله علیه وآله - به حرف او اعتنا نکرده و گوش به حرف دیگران داده است . این قضیه نشانگر کثرت منافقین در صفوف مومنین در صدر اسلام است .

مطلب دیگری که باید به آن توجه شود اینست که مساله ترس یکی از علل عمده برای تسلیم شدن قبایل در برابر اسلام بوده است . [۳۹]خصوصا پس از فتح مکه ، بسیاری از این گروه‌ها وقتی قدرت اسلام را مشاهده کردند ، برای اینکه از قافله اسلام عقب نمانند ، برای مسلمان شدن از یکدیگر پیشی می‌گرفتند . به ادعای مورخین تقریبا حدود ۷۰ درصد از کسانی که در سال دهم هجری در جزیره العرب زندگی می‌کردند ، کسانی بودند که پس از فتح مکه مسلمان شده بودند .[۴۰]قرآن نیز ایمان آوردن اعراب را ایمان واقعی ندانسته ، صریحا به آنها می‌گوید که این عمل تنها یک تسلیم است نه ایمان :

قالت الاعراب امنا قل لم تومنوا و لکن قولوا اسلمنا و لما یدخل الایمان فی قلوبکم [۴۱] اعراب بادیه نشین به تو گفتند ایمان آوردیم . بگو ، نه هنوز ایمان نیاورده‌اید و باید اسلام آوردیم ، چون ایمان در دلهای شما داخل نشده است .

و در جای دیگر می‌فرماید : اعرب اشد کفرا و نفاقا کفر و نفاق بادیه نشینان شدیدتر است .

طبیعی است که این وضعیت یعنی رشد نفاق در میان توده‌های مردم بستر مناسبی را برای گسترش نفاق در مراتب بالای حکومت را پدید می‌آورد .

مشکلات پیامبران با جریان نفاق

با نگاهی اجمالی به زندگانی رهبران دینی ، آشکار می‌شود که چه بسیار بوده‌اند ، پیام آوران الهی که در مسیر دعوت خود پس از گذاشتن از تمامی موانع و مشکلات ، با مانع نفاق روبرو شده‌اند .

حضرت موسی علیه السلام پس از آن همه معجزات آشکار همچون عصا ، ید بیضاء ، شکافته شدن رود نیل و غرق شدن آل فرعون ، انزال من و السلوی تابوت شهادت و پس از سعی بسیار در هدایت قوم بنی اسرائیل در راه رسالت الهی خویش با مشکل سامری منافق برخورد کرد .

وقتی حضرت موسی علیه السلام به قصد روز به کوه طور رفت ، چون از سی روز گذشت ، سامری از فرصت استفاده کرد و به بنی اسرائیل گفت : باید یک معبودی پیدا کنیم و به پرستش او بپردازیم . بنی اسرائیل در جوابش گفتند : آن خدایی که قابل پرستش باشد ، به ما نشان بده تا او را اطاعت کنیم . سامری گفت : آن طلاها که از قبطیان گرفته‌اید و آنچه را از غرق شدگان سپاه فرعون به یغما برده‌اید ، حاضر کنید . بنی اسرائیل نیز طلاها را نزد سامری آوردند و او که به صنعت زرگری تسلط داشت گوساله‌ای را نزد سامری آوردند و او که به صنعت زرگری تسلط داشت گوساله‌ای ساخت و آن را خدای آنها معرفی کرد . و قوم بنی اسرائیل با آنکه آن همه معجزات را دیده بودند ، فریب نفاق سامری را خوردند که این رفتار غضب حضرت موسی علیه السلام را پس از بازگشت در پی داشت :

فرجع الی قومه غضبان اسفا .[۴۲]

تاریخ زندگانی حضرت عیسی علیه السلام نشان می‌دهد که این پیامبر اولوالعزم الهی نیز پس از تلاش بسیار در راه ابلاغ رسالت خویش با فردی منافق به نام یهودای اسخریوطی روبرو شد که خود را یکی از حواریون و فداییان حضرت عیسی علیه السلام معرفی کرده بود ولی در مقابل دریافت مقداری پول محل اختفای ایشان را به بزرگان یهود اطلاع داد و با همراهی دشمنان حضرت عیسی علیه السلام نقشه قتل ایشان را تهیه کرد که البته خداوند ، آن حضرت را به آسمان عروج داد .[۴۳]

حیات اجتماعی پیامبر اسلام - صلی الله علیه وآله

- نیز مملو است از فتنه انگیزیها و بحران سازیهای منافقین . کار این گروه در افساد و وارونه کردن امور به جایی رسید که خدای متعال به مثل آیه زیر تهدیدشان نمود :

لئن لم ینته المنافقون و الذین فی قلوبهم مرض و المرجفون فی المدینه لنغرینک بهم ثم لا یجاورونک الا قلیلا ملعونین این ماثقفوا اخذوا و قتلوا تقلیلا[۴۴]اگر منافقان و بیماردلان که شایعات دروغ را اشاعه می‌دهند ، ( اعمال خود را ) ترک نکنند ، تو را علیه آنان مامور می‌کنیم ، تا دیگر جز در مدتی کوتاه در مجاورتت نمانند . در حالیکه ملعون و رانده شده باشند ، بطوری که هر جا دیده شوند ، کشته شوند .

زمینه‌های رشد جریان نفاق

در نگاه به بعد اجتماعی جریان نفاق از یک نکته نباید غافل شد و آن زمینه‌هایی است که اسباب رشد جریان نفاق و نفوذ منافقین در پستهای کلیدی حکومت اسلامی را بوجود می‌آورند . در بررسی اجمالی این عوامل به موارد زیر می‌توان اشاره کرد :

۱ . عدم تعریف دقیق مرز ایمان و بی ایمانی و تفکیک نکردن نیروهای خودی و غیرخودی .

۲ . جایگزین شدن عمل گرایی به جای اعتقادگرایی ، به این معنی که در گزینش افراد به جای توجه به تفکرات و اعتقادات شخص صرفا بر تواناییهای مدیریتی او تاکید شود .

۳ . عدم توجه به سوابق افراد به بهانه جذب نیروهای داخلی .

۴ . کم رنگ شدن نقش اسلام شناسی در سلسله مراتب حکومت اسلامی و رسیدن اشخاص غیر اسلام شناس در راس امور و

تاثیر پذیری این مسؤ ولین از طیف نفاق .

۵ . ضعف ایمان در مسؤ ولین و تاثیر تهدید و تطمیع و جاه طلبی در گزینش افراد .[۴۵]

برای به انزوا کشاندن جریان نفاق باید این زمینه‌ها از بین بروند و الا با وجود چنین بسترهای مناسبی تلاش در مقابله با حرکتهای منافقین همچون بذر پاشیدن در یک شوره زار است .

فصل دوم : روانشناسی نفاق

ترس

لانتم اشد رهبه فی صدورهم من الله ، ذلک بانهم قوم لا یفقهون[۴۶] وحشت از شما در دلهای آنان بیش از ترس از خداست ، این به علت آن است که آنها گروهی نادانند انسانی که به خدا ایمان دارد و زمام امور را به دست حضرت حق می‌بیند ، از غیر خدا نمی‌ترسد ، حال آن غیر خدا ، مسلمان باشد یا غیر مسلمان . زیرا به جز خدای تعالی کسی قادر بر هیچ خیر و یا شر و یا نفع و ضرری نیست مگر به حول و قوه او . اما منافقین به واسطه نادانی خویش ، بسیار ترسو هستند و از این رو قرآن به مسلمانان یادآور می‌شود که شما بیش از خدا در دل آنها رعب و ترس ایجاد کرده‌اید . و همین ترس و زبونی منافقین و کفار از جمله عوامل پیروزی پیامبر و مسلمانان به حساب می‌آمد . چنانچه در دعای ندبه می‌خوانیم : و نصرته بالرعب و او را با رعب و وحشت یاری کردی .

این ترس منافقین از مومنین برکات بسیاری در پی دارد . از آن جمله محدودیتی است که برای منافقین ایجاد می‌کند که سبب سلب آزادی عمل ، شهامت و صراحت آنها می‌شود . خداوند در قرآن به این نکته اشاره کرده و می‌فرماید :

ذلک بانهم قالوا للذین کرهواما نزل الله ، سنعطیکم فی بعض الامر و الله یعلم اسرارهم[۴۷]و این ( تسلط شیطان ) بدان جهت است که آنها به کفاری که از آیات خدا کراهت دارند ، گفتند ما تنها در پاره‌ای امور از شما اطاعت خواهیم کرد و خدا بر پنهانکاری آنها آگاه است .

از این مطلب که منافقین اطاعت خود را مقید به بعضی از امور کرده‌اند ، پیداست که نمی‌توانسته‌اند صریح حرف بزنند ، زیرا خود را در تظاهر به اطاعت مطلق از کفار در خطر می‌دیدند . همچنین خدا در قرآن ، از ترس منافقین از رسوایی به واسطه آیات قرآن خبر می‌دهد و می‌فرماید :

یحذر المنافقون ان تنزل علیهم سوره تنبهم بما فی قلوبهم . . . .[۴۸]

منافقین از این می‌ترسند که از خدا سوره‌ای بفرستد که آنچه درون آنهاست را آشکار سازد .

تکبر

خصوصیت دیگر اهل نفاق ، کبر و خود بر تربیتی است . خداوند در توصیف این صفت منافق می‌فرماید : و اذا له اتق الله اخذته العزه بالاثم . . . [۴۹]و وقتی به ایشان گفته شود که از خدا بترسید ، لجاجت و غرور ، آنان را به سوی گناه می‌کشاند .

خداوند ، ابلیس را به سبب تکبرش از بهشت راند تا مستکبران بدانند که راهی به سوی رضوان الهی ندارند .

زیرا حضرت حق از آن گناهی که از سر جهل باشد ، در می‌گذرد ، اما از تقصیر متکبر سخت است که در گذرد . کبر پست‌ترین مقام در برگشت از حق است ، همانطور که در این حدیث شریف آمده است : سالت اباعبدالله علیه السلام ، عن ادنی الالحاد ، فقال : ان الکبر ادناه[۵۰]

از امام صادق علیه السلام از پست‌ترین درجه برگشت از حق پرسیدم ، پس فرمود : همانا کبر پایین‌ترین درجه آنست .

پس بی سبب نیست که جایگاه منافق را در درک اسفل جهنم خوانده‌اند . همچنین ، این تکبر مانع از توبه و بازگشت منافقین است : و اذا قیل لهم تعالوا یستغفر لکم رسول الله لووا روسهم و رایتهم یصدون و هم مستکبرون[۵۱]و هرگاه به آنها بگویند ، بیایید تا رسول خدا برای شما از خداوند طلب آمرزش کند ، سر بپیچند و بنگری که با تکبر و نخوت روی بر می‌گردانند .

و این استکبار منافقین ، امتحانی است برای دیگران که ضعیفان را از سر جهل و ذلت به سوی خود می‌کشد و مومنین را از خود متنفر می‌سازد .

استهزاء

ترک ولایت خدا و اولیایش به نفاق می‌انجامد و نفاق به استهزاء . در آیاتی از قرآن کریم به این صفت اشاره شده است . از آن جمله در این آیه شریفه : یحذر المنافقون ان تنزل علیهم سوره تنبئهم بما فی قلوبهم قل استهزوا ان الله مخرج ما تحذرون[۵۲]منافقین حذر دارند از اینکه بر ایشان سوره‌ای نازل شود که از آنچه در دلهایشان هست ، خبر دهد . بگو مسخره کنید که خدا آنچه را که از آن حذر دارید ، بیرون خواهد افکند .

سر رانده شدن شیطان از بارگاه الهی ، تسلیم نبودن و سر به حکم معبود نسپردن بود و این صفت لاجرم استهزاء منجر می‌شود . چرا که خداوند بندگان خود را به بعضی از چیزهایی که نمی‌دانند امتحان می‌کند تا عبودیت ایشان را محک بزند و ولایت گریزی منافق سبب می‌شود که او در مقابل چنین امتحانی زبان به استهزاء بگشاید . قرآن نمونه‌ای از این نوع امتاحانات را ذکر کرده ، می‌فرماید :

علیها تسعه عشر . و ما جعلنا اصحاب النار الا ملئکه و ما جعلنا عدتهم الا فتنه للذین کفروا . . . . و لیقول الذین فی قلوبهم مرض و الکافرون ماذا اراد الله بهذا مثلا[۵۳]نوزده فرشته بر آن ( دوزخ ) موکل است . و خازنان آتش را جز از ملائکه قرار ندادیم و عدد آنها جز به منظور آزمایش کفار نیاوردیم . . . . تا کفار و بیمار دلان به استهزاء بگویند ، منظور خدا از توصیف ( عدد نوزده ) چیست ؟

بی غیرتی

پیامبر اسلام - صلی الله علیه وآله - می‌فرماید : الغیره من الایمان و المذاء من النفاق[۵۴]غیرتمندی از ایمان است و بی بند و باری از نفاق غیرت ، حساسیت در برابر شکسته شدن حدود الهی است و غضب در برابر بی بند و باریها ؛ که بر دل مومن می‌نشیند و تا کسی نسبت به شیطان درون خود غیور نباشد ، نمی‌تواند از حافظین حدود الهی باشد و از اینروست که گفته‌اند : دلیل غیره الرجل ، عفته[۵۵]

در مقابل غیرت ، سهل انگاری و عدم حساسیت است و این همان چیزی است که علی علیه السلام را به شکوه وا می‌دارد که : و قد ترون عهود الله منقوضه فلا تغبضون [۵۶] پیمانهای الهی را می‌نگرید که نقض می‌شود ، از چه رو غضب نمی‌کنید ؟

در جایی دیگر ، امیرالمومنین علیه السلام در باب ریشه‌های نفاق می‌فرمایند : النفاق علی اربع دعائهم ، علی الهوی و الهوینا و الحفیظه و الطمع نفاق بر چهار پایه است : هوی و هوس ، سهل انگاری در امر دین ، خشم و طمع .

و در ادامه بی غیرتی را به چهار پایه استوار می‌دانند :

۱ - مغرور شدن به رحمت الهی و غافل ماندن از حیله شیطان

۲ - بلندی آرزو و اندیشه‌های فاسد

۳ - ترس از غیر خدا

۴ - نبودن روحیه مسؤ ولیت پذیری

که تا این چهار خصوصیت از بین نروند ، بی غیرتی از ساحت وجود انسان رخت برنخواهد بست .

سوگند دروغ

از دیگر ابزارهای تزویری منافقین ، سوگند دروغ است . زیرا منافقین در راستای پیشبرد اهداف خویش نیازمند جلب نظر مردم هستند و این مقبولیت عمومی برای آنها جز در پرتو وعده‌های دروغین و دفاع محکم از آنها حاصل نمی‌شود . قرآن به این صفت منافقین اشاره نموده ، می‌فرماید : اتخذوا ایمانهم جنه فصدوا عن سبیل الله انهم ساء ما کانوا یعلمون[۵۷]سوگندهای دروغ را سپر جان خویش قرار داده‌اند تا به این وسیله راه خدا را بر روی خلق ببندند و چه بسیار بد می‌کنند

منافق ، از سوگندهای دروغین خویش سپری می‌سازد تا با حفظ جان خویش ، مردم را فریب دهد . و این سوگندها پس از رسوایی ، آخرین تیرهایی است که منافق در کمان دارد و نشانه‌ای از آن ترس باطنی که با تار و پود او در آمیخته است .

و یلحفون بالله لمنکم و ماهم منکم و لکنهم قوم یفرقون[۵۸]و سوگند می‌خورند که از شمایند ، ولی آنان از شما نیستند ، بلکه گروهی هستند که از شما می‌ترسند .

در حقیقت این سوگندها ، وسیله‌ای است برای اینکه منافقین خود را خودی جلوه دهند و در صفوف مومنین رخنه کنند و مرز میان نیروهای خودی و غیر خودی را بشکنند تا به راحتی به دسیسه چینی و بحران سازی بپردازند .

راحت طلبی

در وصف اولیای خدا گفته‌اند : الا خوف علیهم و لا هم یحزنون[۵۹] یعنی راحت حقیقی در مقام رضاست و خوشایند ولی الله همان است که معبود بخواهد . اما منافق به خیال خام خویش برای فرار از مسؤ ولیت و راحت طلبی ، از دایره اطاعت خدا و رسولش خارج می‌شود و حال آنکه از دایره حکومت الله توان فرار نیست - و لا یمکن الفرار من حکومتک - و از اینروست که قرآن پس از بیان عهد شکنی و بازگشت منافقین از جهاد به بهانه ایمن نبودن خانه هایشان می‌فرماید :

قل من ذاالذی یعصمکم من الله ان اراد بکم سوءا او اراد بکم رحمه و لا یجدون لهم من دون الله ولیا و لا نصیرا[۶۰]بگو کیست که شما را از خدا ، اگر بدی شما را بخواهد نگاه دارد ؟ و یا جلوی رحمت او را اگر رحمت شما را بخواهد ، بگیرد ؟ نه ، غیر از خدا ولی و یاوری برای خود نخواهد یافت .

سختی کشیدن در راه خدا ، هدیه‌ای است از جانب حضرت حق برای مومنین . اما همین محنت و رنج ، جدا کننده اهل نفاق است از اهل ایمان و آنکه راهی به حقیقت نبسته است ، این سختی را همچون عذابی از جانب خدا می‌انگارد : و من الناس من یقول امنا فاذا اوذی فی الله جعل فتنه الناس کعذاب الله و لئن جاء نصر من ربک لیقولن انا کنا معکم اولیس الله باعلم بما فی صدور العالمین . و لیعلمن الله الذین امنوا و لیعلمن المنافقین[۶۱]و بعضی از مردمند که می‌گویند به خدا ایمان آوردیم ، ولی همین که به خاطر اذیت و آزاری می‌بینند ، شکنجه مردم را همسنگ عذاب خدا می‌کنند و چون از طرف پروردگارت نصرتی برسد ، می‌گویند ، ما هم با شما بودیم ، آیا خدا داناتر نیست به آنچه در سینه عالمیان پنهان است ؟ و باید خدا کسانی را که ایمان آوردند معین کند و کسانی را که نفاق ورزیدند ، مشخص سازد [۶۲]

تقدس مآبی

خاک جهل و حماقت ، بستری است که در آن جز شجره زقوم نمی‌روید . جلوه فروشی با دین و تقدس مآبی از دیگر ویژگیهای منافقین است که اگر با نادانی و غفلت مردم جمع شود می‌تواند با قرآن بر سر نیزه ، جمع کثیری را علیه حق بشوراند . رسول گرامی اسلام - صلی الله علیه وآله - می‌فرماید : بدترین چیزهایی که بر امتم می‌ترسم ، سه چیز است : لغزش عالم ، استدلال منافق به قرآن و توجه به دنیایی که گردنتان را خرد می‌کند [۶۳]شریعت اسلام ، ظاهری دارد و باطنی و این دو قابل انفکاک از یکدیگر نیستند و شریعت بدون باطن حکیمانه اش ، مرداری را می‌ماند که بوی تعفنش ، اهل حق را مشمئز می‌کند . شرح حال جد بن قیس نیز از این قرار است . لشگر اسلام ، آماده رفتن به جنگ تبوک بود . در همین حین جد بن قیس با رسول خدا - صلی الله علیه وآله - برخورد کرد . حضرت از او پرسید : ای پسر قیس آیا با ما به جنگ رومیان نمی‌آیی ؟ جد بن قیس در اوج ترس از جهاد ، جامه تقدس بر تن کرد و گفت : آیا می‌شود به من اجازه بدهی که نیایم و مرا به فتنه نیاندازی ؟ و الله خویشان من می‌دانند که هیچ مردی به اندازه من در برابر زنان ذوق زده نمی‌شود و من می‌ترسم که اگر چشمم به زنان بنی الاصغر بیفتد ، نتوانم خودم را نگه دارم . و رسول خدا - صلی الله علیه وآله

- با انزجار از این پاسخ فرمود : آری ، به تو اجازه می‌دهم همین جا بمانی .

قرآن در بیان حال منافق می‌فرماید : و منهم من یقول ائذن لی و لا تفتنی الا فی الفتنه سقطوا و ان جهنم لمحیطه بالکافرین [۶۴]و از جمله آنان کسی است که می‌گوید ، به من اجازه بده و مرا به گناه نیانداز . بدانید که آنان به گناه افتاده‌اند و جهنم کافرین را احاطه کرده است .[۶۵]

دلبستگی به ثروت و اولاد

در معارف دینی ، از ثروت با عنوان یاری کننده تقوا[۶۶]و از اولاد به عنوان باقیات الصالحات یاد شده است . [۶۷]اما در وجود انسان آنچنان لطایف و ظرایفی قرار داده شده است که آنچه موجب سعادت انسان می‌شود ، همان چیز می‌تواند اسباب شقاوت او را فراهم کند و ثروت و اولاد نیز از این قاعده مستثنا نیست .

محبت ، زنجیری است که هر که بر دل افکند ، لاجرم طوق اطاعت محبوب را به گردن انداخته است و اگر سلسله این زنجیر در دست اولیای خدا باشد ، این اطاعت ، عین آزادی است و چنانچه سلسله جنبان آن عروس پر فریب دنیا باشد ، عین رقیت و بندگی . حب ثروت نیز رهزن طریق حق است و محبت به همسر و فرزند نیز اگر از جرعه آن کاس الکرام که بر زمین افشانده‌اند ، نباشد ، فریب شیطان است . از اینرو قرآن کریم ، پس از بر شمردن اوصاف منافقین ، مومنین را از دو صفت نفاق آور یعنی دلبستگی به ثروت و اولاد بر حذر می‌دارد و می‌فرماید :

یا ایها الذین امنوا لا تلهکم اموالکم و لا اولادکم عن ذکر الله و من یفعل ذلک فاولئک هم الخاسرون[۶۸] ای کسانی که ایمان آورده‌اید ، اموال و اولادتان شما را از یاد خدا مشغول ندارند که هر کس چنین کند زیان کرده است .

و این خسران از آنروست که مال و فرزند زینت حیات دنیا هستند : المال و البنون زینه الحیوه الدنیا [۶۹] و اشتغال به این زینت ، دل را از ذکر خدا غافل می‌کند و بازتاب این غفلت و فراموشی ، از یاد بردن عبد از جانب معبود است : نسوا الله فنسیهم [۷۰] و این خسران از آنروست که مال و فرزند زینت حیات دنیا هستند : المال و البنون زینه الحیوه الدنیا[۷۱]و اشتغال به این زینت ، دل را از ذکر خدا غافل می‌کند و بازتاب این غفلت و فراموشی ، از یاد بردن عبد از جانب معبود است : نسوا الله فنسیهم[۷۲]و این نسیان است که سبب خسران می‌شود ، همچنان که قرآن در مذمت منافقین می‌فرماید : اولئک الذین اشتروا الضلاله بالهدی فما ربحت تجارتهم [۷۳] اینان کسانی هستند که گمراهی را با سرمایه هدایت خریدند ، پس تجارتشان سود نکرد .

آراستگی ظاهر

منافقین با زیبا سازی ظاهر خویش سعی در پنهان کردن باطن ناپاک خویش دارند . قرآن کریم با عنایت به این موضوع می‌فرماید : و اذا رایتهم تعجبک اجسامهم و ان یقولوا تسمع لقولهم . . . . [۷۴]و چون آنان را ببینی ، کالبد جسمانی آنها تو را به شگفت آورد و اگر سخن بگویند ، به سخنانشان گوش می‌دهی .

کار ابلیس زینت دادن است و این صفت را بر اعوان و انصار خود الهام می‌کند . از اینرو منافقین نیز همواره سعی دارند ظاهر خود را بیارایند و فصیح و بلیغ سخن بگویند ، به طوری که هر کس با آنان برخورد کند ، از ظاهرشان خوشش می‌آید و از سخنان شمرده آنها لذت می‌برد و از سکوت و آرامش و نگاه‌های آرام آنان تعجب می‌کند و تصور می‌کند که افراد صالحی هستند و دوست دارد به سخنانشان گوش فرا دهد .[۷۵]درباره منافقان عصر رسالت ، همچون عبدالله بن ابی نیز نقل می‌کنند که افرادی بلند قامت و خوش چهره بودند .[۷۶]اگر چه این معیار ، ملاکی کلی نیست ، اما مقصود تحذیر از فریب خوردن از ظاهر اشخاص است .

طعنه و تحقیر

حضرت باقر علیه السلام می‌فرمایند : بئس العبد همزه لمزه یقبل بوجه و یدبر باخر چه بنده‌ای است ، آن که عیب جو و هرزه زبان باشد . از یک سو به مردم رو می‌آورد و خوشرفتاری می‌کند و از سوی دیگر ، روبرو می‌گرداند .

طعنه و تحقیر مومنین از سوی منافقین ریشه در عناد اهل نفاق دارد . منافقین در کوچکترین فرصتی که بیابند ، به طعنه و تحقیر مومنین می‌پردازد و با تازیانه‌های کلام خویش بر اولیای حق نازل می‌تازند .

نقل می‌کنند که در راه جنگ تبوک شتر پیامبر - صلی الله علیه وآله - گم شد و اصحاب به جستجوی آن پرداختند . یکی از منافقین گفت : این مرد چگونه ادعا می‌کند من علم غیب دارم و حال آنکه نمی‌داند شترش کجاست ؟ آن کسی که به وحی برایش خبر می‌آورد ، چرا به او نمی‌گوید که شترش کجاست ؟ در همان موقع جبرئیل نزد رسول خدا - صلی الله علیه وآله - آمد و گفتار آن منافق و نیز محل شتر را به حضرت اطلاع داد . آن بزرگوار نیز این خبر را به اصحابشان اطلاع دادند و فرمودند : خدای تعالی سخن آن منافق و نیز محل شتر را به من اطلاع داد ، شتر در فلان دره است و افسارش بر درختی گیر کرده است . در پی این سخن اصحاب رفتند و شتر را در همان مکان یافتند و آن منافق رسوا شد . [۷۷]

خداوند متعال در قرآن کریم و در آیات ابتدایی سوره مبارکه بقره به این ویژگی منافقین اشاره می‌کند و می‌فرماید : و اذا قیل لهم امنوا کما امن الناس قالوا انومن کما امن السفاء الا انهم هم السفاء و لکن لا یعلمون [۷۸]و چون به آنها گفته شود که ایمان بیاورید ، همانگونه که مردم ایمان آورده‌اند ، می‌گویند آیا ایمان بیاوریم ، همچنان که بی خردان ایمان آوردند . بدانید که آنها خود بیخردند ، ولی در نمی‌یابند .

سستی در عبادت و ریا

ان المنافقون یخادعون الله و هو خادعهم و اذا قاموا الی الصلوه قاموا کسالی ، یراؤ ون الناس ، و لا

یذکرون الله الا قلیلا[۷۹]منافقین با خدا خدعه می‌کنند و خدا به آنان خدعه می‌کند و چون برای نماز بر می‌خیزند ، کسل هستند و ریا می‌کنند و خدا را یاد نمی‌کنند ، مگر اندکی .

نماز معراج مومن است و او را اعلی علیین می‌رساند . اما همین نماز منافق را به اسفل السافلین درکات دوزخ می‌کشاند . در تفسیر نماز نفاق آمیز نیز در روایتی از رسول اکرم - صلی الله علیه وآله - آمده است که :

مازاد خشوع الجسد علی ما فی القلب فهو عندنا نفاق[۸۰] در نزد ما زیادتر بودن خشوع جسم نسبت به خشوع قلب ، نشانه نفاق است . نکته لازم به تذکر آنست که اگر چه در این آیه تنها از نماز نام برده شده ، اما در قرآن در اغلب موارد از نماز به عنوان نشانه و سمبل سایر عبادات یاد شده است و توصیف منافقین به کسالت در نماز و ریا کردن در آن ، حکایت از سستی آنها در مجموعه عبادات دارد .

امیرالمؤ منین علیه السلام می‌فرماید : هیچ عملی باتقوا کوچک نیست و چگونه ممکن است چیزی که مورد قبول درگاه الهی است ، کوچک بوده باشد . در روایتی دیگر آمده است که حضرت می‌فرماید : کسی که خدای عزوجل را در خلوت و نهانی یاد کند ، خدا را به ذکر کثیر یاد کرده است . [۸۱]این دو روایت در کنار آیه شریفه که می‌فرماید : یراؤ ون الناس و لا یذکرون الله الا قلیلا معنای لطیفی از قلیل را می‌رساند که جای تامل دارد . جالب آنجاست که منافق در ریاکاری خود تا آنجا پیش می‌رود که جسم او نیز تحت تصرف روح نفاق آمیز او می‌شود ، همچنانکه در حدیث شریفی از رسول گرامی اسلام - صلی الله علیه وآله - داریم که : المنافق یملک عینه ، یبکی کما یشاء [۸۲] منافق بر چشمان خود مسلط است ، هر گونه که بخواهد گریه می‌کند .

ذلت و خواری

کفر ورزیدن برابر است با پشت کردن به عزیز مقتدری که عزت و ذلت تمامی انسانها تنها به دست اوست . بر پیشانی منافق نیز بواسطه جدا شدن او از منبع عزت و قدرت مهر ذلت و خواری خورده است . قرآن در ضمن بیان داستانی به این صفت اهل نفاق اشاره می‌فرماید :

و یقولون لئن رجعنا الی المدینه لیخرجن الاعز منها الاذل و لله العزه و لرسوله و للمومنین و لکن المنافقین لا یعلمون [۸۳]و آنها می‌گویند ، اگر به مدینه مراجعه کنیم ، باید اربابان عزت ، مسلمانان ذلیل را از شهر بیرون کنند و حال آنکه عزت مخصوص خدا و رسول و اهل ایمان است ، ولی منافقان از این حقیقت آگاه نیستند .

این آیه در شان جریانی نازل شد که به داستان سقایت معروف است . در غزوه بنی المصطلق ، رسول خدا در کنار آبی لشگرگاه کرده بود ، در همین مدت ، آبرسان انصار از یک طرف و آبرسان مهاجرین از سوی دیگر ، کنار چاه آمدند تا آب بکشند . سنان جهنی آبرسان انصار و جهجاه بن عمر آبرسان مهاجرین ، به خاطر اینکه دلوشان به هم پیچید ، به جان هم افتادند . جهنی فریاد زد ، ای گروه انصار ، و جهجاه فریاد برآورد که ای گروه مهاجر کمک کنید . مردی از مهاجرین به نام جعال که مرد بسیار تهی دستی بود به کمک جهجاه شتافت و آن دو را از هم جدا کرد . جریان به گوش عبدالله بن ابی رسید . به جعال گفت : ای بی حیای هتاک ، چرا چنین کردی ؟ او گفت : چرا باید نمی‌کردم ؟ سر و صدا بالا گرفت تا کار به خشونت کشید . عبدالله گفت : به آن کسی که باید به احترام او سوگند خورد ، چنان گرفتارت بکنم که دیگر هوس چنین هتاکی را نکنی . و در حال خشم به خویشاوندانی که نزدیکش بودند ، گفت : مهاجرین از دیاری دیگر به شهر ما آمده‌اند ، حالا می‌خواهند ما را از شهرمان بیرون کنند . به خدا سوگند مثل ما و ایشان همانند مثلی است که آن شخص گفت : سمن کلبک یاکلک سگت را چاق کن تا خودت را بخورد - آگاه ، باشید اگر به مدینه برگردیم ، تکلیفمان را یکسره خواهیم کرد و آن کسی که عزیزتر است ، ذلیل تر را بیرون خواهد راند .

در میان حاضران ، جوانی بود به نام زید بن ارقم . او وقتی این سخنان را شنید ، گفت : به خدا سوگند ، ذلیل تویی که حتی قومت هم از تو دل خوشی ندارند . سپس خدمت رسول خدا آمد و جریان را برای آن جناب نقل کرد حضرت هم شخصی را فرستاد تا عبدالله را حاضر کند . رسول خدا رو به عبدالله کرد و فرمود : ای عبدالله ، این خبرها چیست که از ناحیه تو به من می‌رسد ؟ عبدالله گفت : به خدایی که کتاب را بر تو نازل کرده است ، هیچ یک از این حرفها حقیقت ندارد و زید به شما دروغ گفته است . حاضرین از انصار هم گفتند : یا رسول الله او ریش سفید و بزرگ ماست ، شما سخنان یک جوان را درباره او نپذیر ، ممکن است این جوان سخنان عبدالله را اشتباه ملتفت شده باشد . رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز ، عبدالله را معذور داشت و زید از هر طرف از ناحیه انصار مورد ملامت قرار گرفت .

هنگامی که پیامبر وارد مدینه شد ، سوره منافقون در تصدیق زید و تکذیب عبدالله بن ابی نازل شد . عبدالله در آن موقع در نزدیکیهای مدینه بود و هنوز داخل شهر نشده بود همین که خواست وارد شود ، پسرش سر راهش را گرفت و گفت : به خدا سوگند ، جز با اذن رسول خدا نمی‌گذارم داخل شهر شوی ، تا بفهمی عزیزتر چه کسی است و ذلیل تر چه کسی و تا رسول خدا اجازه نداد عبدالله نتوانست داخل شهر شود . که این جریان دوبار ذلت را برای عبدالله بن ابی به بار آورد . اول سوگندی که برای رسول خدا در رد گفته‌های زید خورد و دیگری وقتی که فرزندش ورود او به مدینه را مشروط به اذن رسول الله صلی الله علیه و آله دانست .[۸۴]

حیرت و سرگردانی

مذبذبین بین ذلک لا الی هولاء و لا الی هولاء و من یضلل الله فلن تجد له سبیلا[۸۵]منافقین میان دو گروه مومن و کافر سرگردانند . نه با آن گروهند و نه با این گروه و هر کس که خدا گمراهش کند ، برای او راهی نمی‌یابی . هدایت الهی ، نوری است که جز به قلوب کسانی که خدا بخواهد ، نمی‌تابد و هر کس که از این هدایت بی بهره باشد ، دچار سرگردانی و حیرتی می‌شود که لحظه به لحظه بر ضلالتش می‌افزاید و منافق از این جمله است و اگر خداوند متعال در وصف او فرموده مذبذبین بین ذلک و نفرمود متذبذبین بین ذلک به این علت است که این حالت سرگشتگی را منافق خود اختیار نکرده است ، تا اختیارش تذبذب باشد ، بلکه این قهر الهی است که او را بدون هیچ هدفی به این سو و آن سو می‌راند[۸۶]و در این صفت منافق همچون گوسفند لوچ است ، همچنانکه رسول اکرم صلی الله علیه و آله می‌فرماید : مثل منافق ، مثل گوسفند لوچی است که در بین دو گوسفند قرار گرفته باشد . یک بار چشمش این را می‌بیند و به دنبالش می‌رود و بار دیگر چشمش آن دیگری را می‌بیند و به دنبالش راه می‌افتد و هیچ وقت نمی‌فهمد که دنبال کدامیک می‌رود . [۸۷]

حال این نذبذب و حیرتی را که قرآن در بیان حال منافقین ذکر می‌کند را قیاس کنید با حال شعیب بن ربعی . او نخست ، موذن زنی بود به نام سجاع که ادعای پیامبری کرده بود . سپس به ظاهر مسلمان شد . وقتی مسلمانان بر ضد عثمان خروج کردند ، با آنان قیام کرد و در به هلاکت رساندن عثمان نقش ایفا کرد . هنگامی که بیعت با امیرالمومنین علیه السلام پیش آمد و مردم به سوی آن حضرت رو آوردند ، او نیز خود را در خیل اصحاب آن بزرگوار در آورد . سپس در جنگ صفین و در پی شکل گیری خوارج ، او نیز در کنار آنان علیه علی علیه السلام سر به شورش برداشت ، ولی پیش از جنگ نهروان ، با احساس خطر مرگ از این گروه جدا شد و جزء توابین به سمت حضرت آمد . در روز عاشوراء هر چند خود به امام حسین علیه السلام نامه نوشته و ایشان را به کوفه دعوت کرده بود ، ولی مقابل آن حضرت ایستاد . همین که حادثه کربلا نفرت عمومی را در اذهان مردم پدید آورد ، توبه نموده ، در کنار خونخواهان آن حضرت با مختار ثقفی بر ضد بنی امیه خروج کرد و به ریاست شهربانی کوفه منصوب شد . ولی با قیام مصعب بن زبیر و قدرتمند شدن وی ، بر مختار خروج کرد و جزء قاتلین او محسوب گردید و سرانجام در سال هشتاد هجری عمر او به پایان رسید و بیش از این فرصت نیافت تا به نفاق و دورویی خویش ادامه دهد . [۸۸]

خدعه

فریب و نیرنگ از دیگر ویژگیهای منافق است

حال آنکه خداوند اثر خدعه اهل نفاق را به خود ایشان باز می‌گرداند : ان المنافقین یخادعون الله و هو یخاعهم همانا منافقین به خدا نیرنگ کردند ، در حالی که خدا فریب دهنده آنهاست .

منافق ، کفر درونی خود را در پس ایمان پنهان داشته و قصد فریب مردم را دارد و حال آنکه حضرت حق با همین گشودن راه برای نیرنگهای منافق ، او را عقاب کرده و خدعه منافقین ، در حقیقت همان خدعه خداست به ایشان .[۸۹]

از امام رضا علیه السلام در باب این آیه شریفه پرسیدند که معنای آن چیست ؟ حضرت فرمودند : خداوند برتر از آن است که خدعه کند ، لیکن سزایی به خدعه کاران می‌دهد که جزای خدعه آنان باشد . [۹۰] در روایت دیگری آمده است که شخصی از رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسید : نجات از عذاب فردای قیامت چیست ؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند : نجات در این است که با خدا نیرنگ نکنید که او نیز با شما نیرنگ می‌کند چون هر کس با خدای متعال خدعه کند ، او نیز با وی خدعه می‌کند و ایمان را از دل او می‌برد . پس در حقیقت او به خود خدعه می‌کند . شخص دیگری پرسید : بنده چگونه به خداوند ، خدعه می‌کند ؟ حضرت فرمود : اینگونه که به دستور خدا عمل کند ، ولی منظورش غیر خدا باشد که چنین عملی ، شرک به خدای تعالی است . [۹۱]

فصل سوم : جامعه شناسی نفاق

تغییر سنن اخلاقی

امیرالمومنین علی علیه السلام می

فرماید : عاده المنافقین تهزیع [۹۲]الاخلاق روش منافقین ، متزلزل ساختن بنیانهای اخلاقی است . منافقین سعی در تغییر ارزشهای اخلاقی و پیش از آن ایجاد حس بی تفاوتی در جامعه نسبت به مبانی اعتقادی دارند و خواستار مصالحه بر روی اصول فکری و دینی هستند . خداوند متعال در سوره مبارکه احزاب ، پیامبر را از اطاعت کفار و منافقین نهی می‌کند و می‌فرماید : یا ایها النبی اتق الله و لا تطع الکافرین و المنافقین ، ان الله کان علیما حکیما[۹۳] ای پیغمبر از خدا بترس و از کافرین اطاعت نکن که خدا دانا و فرزانه است . در این آیه ، خدا بین کفار و منافقین جمع کرده و پیامبر را از اطاعت هر دو نهی فرموده و از این جمع ، این معنا استفاده می‌شود که کفار از رسول خدا چیزی می‌خواسته‌اند که مورد رضای خدای سبحان نبوده و منافقین که در صفوف مسلمانان بودند ، کفار را تایید می‌کرده‌اند ، و از آن جناب به اصرار می‌خواسته‌اند که پیشنهاد کفار را بپذیرد . [۹۴]

جریان از این قرار بود که تعدادی از بزرگان قریش از جمله ابوسفیان بن حرب ، عکرمه بن ابی جهل و ابی الاعور سلمی ، پس از جنگ احد از رسول خدا صلی الله علیه و آله امان گرفتند و در مدینه بر عبدالله بن ابی وارد شدند . سپس به وسیله میزبان خود از رسول خدا صلی الله علیه و آله رخصت خواستند تا با آن جناب گفتگو کنند . بعد از کسب اجازه به همراه عبدالله بن ابی ، عبدالله بن سعید و طعمه بن ابیرق ، به خدمت آن جناب رفتند و گفتند : ای محمد ، تو دست از خدایان ما بردار و لات و عزی را ناسزا مگو و چون ما معتقد باش که این خدایان ، کسانی را که آنها را می‌پرستند ، شفاعت می‌کنند ، ما نیز دست از پروردگار تو برمی داریم . این سخن بر رسول خدا صلی الله علیه و آله سخت گران آمد ، اما چون به آنها امان داده بودند ، دستور دادند تا از مدینه بیرونشان کنند . [۹۵]

هر جامعه‌ای بر پایه یک سری ارزشها و پایه‌های فکری قوام پیدا می‌کند که این ارزشهای مورد قبول ، آن جامعه را به سوی آرمانهای ترسیم شده پیش می‌برد و طبیعتا اگر به این ارزشهای فرهنگی ضربه وارد شود ، به تبع آن آرمانهای فکری هم مخدوش می‌شود و مسیر حرکتی جامعه تغییر خواهد یافت . جریان نفاق ، سعی در استحاله مبانی فکری اسلامی در فرهنگی معارض با آن دارد که نتیجه این استحاله ، رویکرد به آداب و رسوم فرهنگی دیگر و اضمحلال فرهنگ خودی است و این خطری است که از درون ، حکومتهای دینی را تهدید می‌کند . زیرا بعد از تشکیل حکومتها ، آن چه موجودیت آنها را تهدید می‌کند ، خطر درونی است و نه خطر بیرونی ، همچنانکه در تفسیر آیه الیوم یئس الذین کفروا من دینکم فلا تخشونهم و اخشون[۹۶]گفته‌اند که پس از شکست دشمن بیرونی ، خطر از جانب درون جامعه و تحول انفسی مردم است .[۹۷]

قطع امیدها

امید رشته‌ای است که وضع موجود را به مدینه آرمانی وجود پیوند می‌دهد که اگر این رشته را قطع کنند ، بشر در لجه عادات و تعلقات فرو می‌رود . منافق نیز که فطرت کمال جویش را زنگارهای شک و شرک پوشانده ، از حقیقت ناامید است ، و به علت همین ناامیدی و مقاصد موهومی که دارد ، سعی در قطع امیدها و جنب و جوش‌های حقیقت طلبانه انسانها دارد ، آنچنان که امیرالمومنین علیه السلام در وصف منفاقین می‌فرماید : مقنطو الرجاء[۹۸]- رشته‌های امید را می‌برند - .

این شیوه منافقین یعنی منقطع کردن امیدها ، حرکت رو به رشد نهضت‌های دینی را از ریشه می‌زند . زیرا ایجاد و پیشبرد هر نهضت به دو عامل وابسته است : ۱ - نارضایتی از وضع موجود ۲ - آرمان یک وضع مطلوب . جریان نفاق ، وضع موجود را نفی می‌کند ، اما در مقام اثبات ، متاعی را به ارمغان نمی‌آورد و اگر می‌آورد ، دستاوردش نامنطبق بر فطرت حقیقت طلب بشر است و اگر انسان از این وضع اظهار نارضایتی کند ، منافق او را رها کرده ، شیطان گونه فریاد انی بری منک سر می‌دهد :

کمثل شیطان اذ قال للانسان اکفر فلما کفر قال انی بری منک ، انی اخاف الله رب العالمین . [۹۹] مثل منافق ، مثل شیطان است ، هنگامی که به انسان گفت کافر شو . و چون کافر شد ، گفت من از تو بیزارم ، من از خدا می‌ترسم که او رب العالمین است .

پیمان شکنی

حضرت زین العابدین علیه السلام در توصیف منافقین می‌فرمایند : ان حدثک کذبک و ان ائتمنه خانک و ان غبت اغتابک و ان وعدک اخلفک [۱۰۰] اگر خبری برای تو آورد ، دروغ می‌گوید و اگر به او امانت دهی خیانت می‌نماید ، در غیاب تو از تو بدگویی می‌کند و وعده‌های خود عملی نمی‌کند . سر چشمه تمامی تعهدات انسان آن عهد الست است که انسان با خدای خود بسته و تا آن پیمان شکسته نشود ، بشر عهود الهی را نمی‌شکند . دل نیز مامنی است ، پیمان شکسته نشود ، بشر عهود الهی را نمی‌شکند . دل نیز مامنی است ، پیمانه آن پیمان ازلی . اما دل منافق ، مطبوع و مهر خورده است و پیمان شکنی او نیز از آنروست که آن عهد فطری خویش را ، با خدای خود شکسته است .

ثعلبه بن حاطب به رسول خدا صلی الله علیه و آله عرض کرد : یا رسول الله ، از خدا بخواه از مال دنیا به من روزی کند . حضرت فرمود : ای ثعلبه ، مال اندکی که از عهد شکرش برآیی بهتر است از مال فراوانی که نتوانی شکرش را بجا آوری . مگر مسلمانها نباید به رسول خدا صلی الله علیه و آله تاسی بجویند و مگر خدا نفرموده : لقد کان لکم فی رسول الله اسوه حسنه[۱۰۱]؛ پس چرا چنین تقاضایی می‌کنی ؟ با اینکه من به آن خدایی که جانم به دست قدرت اوست ، اگر بخواهم این کوه‌ها برایم طلا و نقره می‌شود ، ولی نمی‌خواهم .

با این حال ثعلبه چند روز دیگر آمد و همان تقاضای خود را مجددا تکرار کرد و به رسول خدا قول داد که : به آن خدایی که تو را به حق مبعوث کرده ، اگر خدا چنین کند ، من حق همه صاحبان حق را می‌پردازم . حضرت نیز عرض کرد : بارالها ، ثعلبه را از مال دنیا روزی بفرما . ثعلبه ، گوسفندی خرید و زاد ولد آن بسیار شد ، به حدی که مدینه برای چرانیدن آنها تنگ آمد و او مجبور شد گوسفندان خود را بیرون برده ، در بیابانی از بیابانهای مدینه جای دهد و بچراند . همچنان تعداد گوسفندهای ثعلبه زیادتر می‌شد و او از مدینه دورتر و به همین جهت از نماز جمعه و جماعت پیامبر باز ماند . رسول خدا صلی الله علیه و آله ، کارشناسی فرستاد تا گوسفندانش را شمرده ، زکاتش را بگیرد . ثعلبه با آنکه قول داده بود که حق همه صاحبان حق را بپردازد ، قبول نکرد و گفت : این زکات ، در حقیقت همان باج دادن است . پس از این جریان این آیات در شان ثعلبه نازل شد : و منهم من عاهد الله لئن اتینا من فضله لنصدقن و لنکونن من الصالحین . فلما اتهم من فصله بخلوا به و تولوا و هم معرضون فاعقبهم نفاقا فی قلوبهم الی یوم یلقونه بما اخلفوا الله ما وعده بما کانوا یکذبون .[۱۰۲]بعضی از آنان ، با خدا عهد بستند که اگر خدا از کرم خود به ما عطا کند ، بطور قطع ما زکات می‌دهیم و از صالحان خواهیم بود . پس چون خدا از کرم خود عطایشان کرد ، بدان بخل ورزیده ، اعراض کنان روی برگردانیدند . پس خدا به سزای آن خلف وعده‌ای که کردند و اینکه دروغ گفتند ، تا روزی که دیدارش کنند ، نفاق را در دلهایشان انداخت . [۱۰۳]مساله جالبی که هست ، منافقین تنها در مقابل مومنین خلف وعده نمی‌کنند ، بلکه طبق آیات قرآن پیمانهایی که با کافرین بسته‌اند را نیز می‌شکنند : الم تر الی الذین نافقوا یقولون لاخوانهم الذین کفروا من اهل کتاب لئن اخرجتم لنخرجن معکم و لانطیع فیکم احدا ابدا و ان قوتلتم لننصرکم و الله یشهد انهم لکاذبون . لئن اخرجوا لا یخرجون معهم و لئن قوتلوا لا ینصرونهم و لئن نصروهم لیولن الادبار ثم لا ینصرون [۱۰۴]

آیا منافقان را ندیدی ، که به برادران خود ، یعنی آنهایی که از اهل کتاب کافر شدند ، می‌گویند ، اگر مسلمانان شما را از دیارتان بیرون کنند ، ما نیز مطمئنا با شما بیرون خواهیم آمد و درباره شما احدی را ابدا اطاعت نخواهیم کرد و اگر شما وارد جنگ شوید ، یقینا یاریتان خواهیم نمود و خدا شهادت می‌دهد که ایشان دروغگویند . و مسلما اگر آنها (یهودیان بنی النضیر ) از دیارشان بیرون شوند ، این منافقین با آنها بیرون نخواهند رفت و اگر با ایشان بجنگند ، یاریشان نخواهند نمود و اگر هم یاریشان کنند ، در میانه کارزار فرار خواهند کرد و آن هنگام خودشان هم یاوری نخواهند داشت .

امر به منکر و نهی از معروف

المنافقون و المنافقات بعضهم من بعض یامرون بالمنکر و ینهون عن المعروف . . . .[۱۰۵] مردان و زنان منافق بعضی از بعضی دیگرند ، مردم را به کارهای زشت امر می‌کنند و از کارهای نیک باز می‌دارند . یکی دیگر از شاخصه‌های اجتماعی منافقین ، امر به منکر و نهی از معروف است . اما قبل از آنکه منافقین به این مرحله ، قدم گذارند ، باید یک مرحله دیگر را ابتدائا پشت سر بگذارند و آن معروف است . البته اگر منافقین ، یکسره وارد مرحله دوم شوند ، ممکن است با همراهی عده‌ای بیمار دل که در قرآن آنها را همردیف منافقین ذکر کرده مواجه شوند . در واقع این گروه مریض القلب ، وسیله پیشبرد اهداف منافقین هستند .

نکته‌ای که لازم به ذکر است تفاوت و تشابه منافقان و بیمار دلان است . در فرهنگ قرآنی ، بیمار دل به کسی اطلاق می‌شود که استقامت فطری خود را از دست داده و دچار نوعی تردید و اضطراب نسبت به ایمان به خدا شده است و در اثر این شک ، قلب او آمیخته به شرک شده و لذا در مرحله خلق و خوی ، احوال و اخلاقی متناسب با کفر از او ظاهر می‌شود و در اثر این تردید و دو دلی به پر کاهی می‌ماند که هر لحظه دستخوش نسیم‌ها شده ، به این سو و آن سو می‌رود . اما منافق به زبان اظهار ایمان می‌کند و در باطن کافر است . البته اگر در مواضعی ، قرآن از بیمار دلان تعبیر به منافقین کرده ، به جهت شباهتی است که این گروه به هم دارند و آن نداشتن ایمان مستقر است و در حقیقت ، نفاق سیر از بیمار دلی ( شک درباره حق ) ، به سوی انکار حق است .[۱۰۶]

در جای دیگری از قرآن ، در تبین امر به منکر و نهی از معروف منافقین می‌فرماید : هم الذین یقولون لا تنفقوا علی من عند رسول الله حتی ینفضوا و لله خزائن السماوات و الارض و لکن المنافقین لا یفقهون [۱۰۷] اینها می‌گویند به اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله انفاق نکنید تا از گردش پراکنده شوند ، در صورتی که گنجینه‌های آسمانها و زمین برای خداست ولی منافقین در نمی‌یابند .

عبدالله بن ابی رئیس منافقان مدینه ، برای آنکه یاران پیامبر صلی الله علیه و آله را از اطراف ایشان پراکنده سازد ، دو نقشه زیر را طرح نمود و از هواداران خود خواست که به آنها عمل کنند :

۱ - هر نوع معامله با مهاجرین و یا با کسانی که پیامبر صلی الله علیه و آله را یاری کنند ، ممنوع شود تا بر اثر سختی معیشت از طرف ایشان پراکنده شوند .

۲ - مردم مدینه که اراضی آنجا متعلق به آنهاست ، مهاجران را از سرزمین خود برانند تا رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز سرزمین آنها را ترک کند.

او این نقشه را در زمانی ریخت که در جریان غزوه بنی المصطلق[۱۰۸]زمینه پذیرش این دو طرح در گروهی بوجود آمده بود . اما خداوند متعال با نزول این آیه او را رسوا ساخت .[۱۰۹]

انتظار بلا برای مومنین

خصوصیت دیگر منافقان ، انتظار بلا و معصیت برای مومنین و ناراحتی از پیروزی و گشایش در کارهای آنهاست .

ان تصبک حسنه تسوهم و ان تصبک مصیبه یقولوا قد اخذنا امرنا من قبل و یتولوا و هم فرحون[۱۱۰] اگر تو را خیری رسد ، منافقین غمگین می‌شوند و چنانچه مصیبتی به تو برسد ، می‌گویند ، ما از پیش احتیاط کردیم و با خوشحالی بر می‌گردند .

البته مومنین نیز در انتظار نابودی منافقین هستند ، زیرا عزت اسلام جز با ذلت نفاق محقق نمی‌شود ، همان طور که در دعای افتتاح می‌خوانیم : اللهم انا نرغب الیک فی دوله کریمه تعز بها الاسلام و اهله و تذل بها النفاق و اهله[۱۱۱]- خدایا ما رغبت داریم به سوی تو ، برای دولتی که بدان اسلام را عزیز کنی و نفاق را ذلیل بداری - اما میان این انتظار تا آن انتظار ، تفاوت بسیار است . زیرا برای آنانکه به مقام رضا رسیده‌اند ، میان خیر و مصیبت ، از آنرو که هر دو از جانب خدایند ، تفاوتی نیست و در این مقام مصیبت نیز خیر است و این همان معنای حسنیین در آیه زیر است :

قل تربصون بنا الا احدی الحسنیین و نحن نتربص بکم ان یصیبکم الله بعذاب من عنده او بایدینا فتربصوا انا معکم متربصون[۱۱۲]

گو برای جز وقوع یکی از دو نیکی را انتظار می‌برید ؟ ولی ما انتظار داریم که خدا به وسیله عذابی از جانب خود و یا به دست ما شما را عذاب کند ، پس منتظر باشید که ما نیز منتظریم . [۱۱۳]

مومن در هر سختی به خدای خود توکل می‌کند و می‌داند که به او چیزی نمی‌رسد ، مگر آنکه در لوح محفوظ نقش بسته باشد ، حال آنکه در مقابل ، منافق پشتیبانی ندارد تا به او پناه ببرد .

فتنه سازی

در فضای تشویق و اضطراب ، حق می‌ماند و باطل خود را حق می‌نماید . منافقین نیز اگر بخواهند اعمال خود را موجه جلوه دهند ، باید جو جامعه را مسموم سازند و با بحران سازی و شایعه پراکنی ایجاد تفرقه کنند و بواسطه فتنه سازیهای مختلف تشخیص حق را از باطل مشکل سازند و این فتنه اعم از فتنه نظامی و فرهنگی است و این دومی خطرناکتر است .

در فتنه فرهنگی ، منافقین مشغول ایجاد شبهه می‌شوند . شک و تردید نیز گرچه از سویی مقدمه یقین است ، اما از سوی دیگر پرتگاه شیطان می‌باشد . اهل نفاق با دور کردن انسانها از توحد و انداختنشان در دام شکاکیت‌هایی که خود در آن غرقه‌اند ، فتنه‌ای به مراتب بزرگتر از فتنه نظامی می‌آفرینند . چرا که از سویی اثرات این فتنه در جامعه ماندگارتر است و از سویی دیگر به طور تدریجی و با زیرکی و اغفال همراه است که این فتنه آفرینی، حکایت از تسلط شیطان بر منافقین و ملهم بودن نفس خبیثشان از ابلیس دارد .

استحود علیهم الشیطان فانسیهم ذکر الله اولئک حزب الشیطان ، الا ان حزب الشیطان هم الخاسرون[۱۱۴]شیطان بر آنان مسلط شده و یاد خدا را از دلهایشان برده است . اینان حزب شیطانند و آگاه باشید که حزب شیطان زیانکارانند .

بی فایدگی برای جامعه

و اذا رایتهم تعجبک اجسامهم و ان یقولوا تسمع لقلوبهم کانهم خشب مسنده . . . [۱۱۵] چون ظاهر منافقین را مشاهده کنی ، تو را به شگفت می‌آورند و اگر سخن بگویند ، به سخنانشان گوش فرا خواهی داد ، گویی که چوبی خشکند که بر دیوار تکیه داده شده‌اند .

منافق با آنکه در ظاهر با شعارهای پر فریب و جلوه فروشی کاذب ، دیگران را به خود جذب می‌کند اما در باطن بی ارزش و بی فایده است و هیچ باری را از روی دوش جامعه برنمی دارد . پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در وصف این صفت منافق می‌فرمایند : منافق ، مانند تنه درخت خرماست که صاحب آن بخواهد در قسمتی از بنایش از آن بهره مند شود و در آنجا که بخواهد به کار ببرد بواسطه کجی قرار نگیرد ، پس آن را به جای دیگر ببرد و در آنجا قرار دهد و باز سودی نکند و سرانجام آن را در آتش بسوزاند .[۱۱۶]تشبیه منافق به خشب مسنده - چوبهای تکیه داده شده بر دیوار - شاید از آنرو باشد که خشب در لغت عرب به چوب خشک غیر قابل انعطاف گویند و قلب منافق نیز کمترین انعطافی نمی‌پذیرد تا سخن حق در آن کارگر افتد .

پرهیز از جهاد

جهاد از جمله عرصه‌هایی است که صفات درونی منافقین را آشکار می‌سازد . قرآن در افشای این ویژگی منافقین می‌فرماید : هنا لک ابتلی المومنین و زلزلوا زلزالا شدیدا و اذ یقول المنافقون و الذین فی قلوبهم مرض ما وعدنا الله و رسوله الا غرورا[۱۱۷]در آن هنگام ( جنگ احزاب ) بود که مومنین آزمایش شدند و سخت متزلزل گشتند و منافقین و بیمار دلان گفتند ، خدا و رسولش جز فریبی به ما وعده نداند .

جهاد بابی از ابواب بهشت است که برای اولیای خاص خدا گشوده می‌شود و میزبانی برای تمیز مومن از غیر مومن . و در این عرصه بنگرید مقایسه‌ای را که قرآن می‌کند میان منافقینی که در جنگ تبوک از فرمان جهاد سرپیچی کردند و کسانی که به خاطر نداشتن اسباب و لوازم جنگی اشک حسرت ریختند . آیه زیر در توصیف گروه اول است : فرح المخلفون بمقعدهم خلاف رسول الله و کرهوا ان یجاهدوا باموالهم و انفسهم فی سبیل الله . . . . [۱۱۸] سرپیچی کنندگان از رسول الله ، از تخلف کردن خود شادمان شدند و کراهت داشتند که با مالها و جانهای خویش در راه خدا جهاد کنند . و این آیه ناظر حال گروه دوم :

و لا علی الذین اذا اتوک لتحملهم قلت لا اجد ما احملکم علیه ، تولوا و اعینهم تفیض من الدمع حزنا الا یجدوا ما ینفقون[۱۱۹]و ملالتی نیست بر کسانی که پیش تو آمدند تا مرکبشان دهی و تو گفتی چیزی ندارم که شما را بر آن سوار کنم و ایشان با دیدگانی پر اشک برگشتند که چرا چیزی برای خریدن ( لوازم جهاد ) نمی‌یابند .

دوستی با کفار

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می‌فرمایند : محکم‌ترین و مورد اعتمادترین دستاویز ایمان ، حب در راه خدا و بغض در راه خداست . حب بدون بغض دروغی بیش نیست ، همانطور که تولی بدون تبری معنا نمی‌یابد و صرف داشتن جاذبه ، جز با منفعت طلبی و نفاق محقق نمی‌شود . همانگونه که در حدیث شریفی از امیر مومنان علیه السلام آمده است که : کثره الوفاق نفاق [۱۲۰]موافقت شخص با همگان نشانه نفاق اوست .

اگر چه اسلام دین محبت است : و ما ارسلناک الا ژ للعالمین ؛ اما محبت ، گوهری است که با حقیقت صیقل می‌خورد و درخشش آن خیرخواهی است که لزوما محبت طرف مقابل را جذب نمی‌کند . از اینروست که با وجود اینکه یک نگاه محبت آمیز فرزند به والدین ، ثواب یک حج کامل را دارد ،[۱۲۱]و از صله رحم با عنوان یکی از بالاترین درجه خیر یاد شده است[۱۲۲] اما آنجا که این محبت و اطاعت ، انسان را به معصیت الهی می‌کشاند و موجب غضب خداوند می‌شود ، قرآن دستور به عدم اطاعت از والدین و قطع روابط خویشاوندی می‌دهد : لا تجدوا قوما یومنون بالله و الیوم الآخر یوادون من حادالله و رسوله و لو کان ابائهم او ابنائهم او اخوانهم او عشیرتهم . . . . .[۱۲۳]هیچ قومی را نخواهی یافت که ایمان به خدا و روز قیامت داشته باشد و در عین حال دوستی کنند با کسانی که با خدا و رسولش دشمنی می‌کنند ، هر چند آنها پدران و یا فرزندان و یا برادران و یا قوم و قبیله شان باشند .

و این تایید الهی است که مومن را یاری می‌کند و قلب او را همچون قلعه محکمی می‌دارد که هر حب و بغضی در او داخل نمی‌شود و مصداق این کلام شریف می‌دارد که : قلب المومن مدینه الحصینه - قلب مومن شهری برج و بارو دار است - اما منافق که خدا او را در ظلمات ضلالت رها کرده ، چه یار و یاوری دارد که به او دست بیازد . و از اینرو ذلت منافق او را به دوستی با کفار می‌کشاند تا مگر عزت را در نزد آنان بیابد و حال آنکه خدا هر که را بخواهد عزیز می‌کند و هر که را بخواهد ذلیل می‌سازد .

الذین یتخذون الکافرین اولیاء من دون المومنین ، ایبتغون عندهم العزه ، فان العزه لله جمیعا [۱۲۴]آیا کسانی که مومنین را دوست خود نگرفتند و کافرین را اولیای خود کردند ، در نزد آنها عزت می‌جویند ، در حالیی که عزت تنها برای خداست .

ادعای ایجاد امنیت و جلب رضایت

رضایتمندی جامعه و امنیت عمومی دو عامل اساسی برای مقبولیت در نزد مردم است . شاید به همین سبب باشد که قرآن بر هوشیاری برای مقابله با این دو حربه منافقین تاکید می‌کند . این آیه شریفه به مورد اول اشاره نموده و می‌فرماید : و یحلفون الله لکم لیرضونکم و الله و رسوله احق ان یرضوه ، ان کان مومنین [۱۲۵] برایتان به خدا سوگند می‌خوردند که شما را راضی می‌کنند . اگر ایمان داشتند ، سزاوارتر آن بود که خدا و رسول او راضی می‌کردند .

منافقین تظاهر می‌کنند که قصد جلب رضایت مومنین را دارند و حال آنکه کسی که با خدا و رسول دشمنی دارد ، هر گاه به قدرت برسد ، در اولین گام مومنین را از پیش رو بر می‌دارد و از اینرو قرآن در مورد این قضیه هشدار می‌دهد . همچنین در جایی دیگر از داعیه داری منافقین برای ایجاد امنیت خبر می‌دهد و می‌فرماید : سیجدون قوما آخرین یریدون ان یامنوکم و یامنوا قومهم ، کلما ردوا الی الفتنه ارکسوا فیها . . . .[۱۲۶] چیزی نخواهد گذشت که به مردمی دیگر برمی خورید که می‌خواهند هم برای شما امنیت ایجاد کنند و هم قوم خود را ایمن سازند ، ولی وقتی به سوی فتنه کشانده می‌شوند ، با سر در آن می‌افتند .

در واقع دو داعیه ایجاد امنیت و جلب رضایت ، پوششی هستند برای آنکه منافقین ، در آرامش به فعالیتهای خود بپردازند و مومنین باید مراقب محتوای این ادعاها باشند .

خیانت

رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند : منافق سه نشانه دارد : وقتی سخن بگوید ، دروغ می‌گوید و چون قراری بگذارد ، خلف وعده می‌کند و اگر امینش شمارند ، خیانت می‌کند . [۱۲۷] خیانت در آنجا معنا می‌یابد که کسی مورد اعتماد باشد و سپس خلاف اطمینانی که به او شده عمل کند و این خیانت چنانچه در لحظاتی حساس انجام شود ، می‌تواند زیان‌های بسیاری را به بار آورد . در طول تاریخ اسلام نیز بسیاری از نهضت‌های اسلامی در اثر خود فروختگی تعدادی از عناصر داخلی و خیانت آنها به شکست کشیده شده‌اند .

البته این خیانت لزوما خیانت نظامی نیست . بلکه آنچه در عصر حاضر ، خیانت بزرگی برای حکومتهای اسلامی محسوب می‌شود ، خیانت فکری است و این نوع خیانت به اینگونه است که نخبگان فکری و خواص علمی جامعه که محل رجوع در مسائل فکری هستند ، در انجام رسالت خویش خیانت کنند و منافقانه فرهنگ دینی مردم را از درون متلاشی کنند تا سرانجام دینی که داعیه دار حکومت جهانی است تا حد یک احساس و تجربه شخصی تنزل یابد و به صورت پوسته‌ای بی محتوا در آید .

ایجاد تفرقه و تضعیف روحیه مومنین

ندای ملکوتی اسلام به واسطه شجاعت مسلمین گسترش یافت و با هیبت آنان استقرار پیدا کرد و اگر این دو عامل نبود ، اسلام در همان جزیره العرب از پای در می‌آمد . اما در بطن شجاعت و هیبت ، نفاق شکل می‌گیرد و هرچه این دو رو به ضعف بگذارند ، منافقین عرصه ظهور بیشتری خواهند یافت و به همین سبب ، این گروه در معرکه جهاد ، شجاعت و در صحنه صلح ، هیبت مومنین را نشانه می‌گیرند . جنگ خندق ، صف آرائی سپاه اسلام بود در برابر جبهه متحد دشمنان اسلام که از شعوب و قبایل مختلف گرد آمده بودند تا به یکباره ریشه اسلام را برکنند .

در این غزوه ، شدت جنگ به جائی رسید که قرآن از آن اینگونه تعبیر می‌کند : و اذا جاء من فوقکم و من اسفل منکم و اذا زاغت الابصار و بلغت القلوب الحناجر . . . . . [۱۲۸] و هنگامی که از بالا و از پائین بر شما حمله ور گشتند و چشمها از ترس خیره شد و دلها به گلوگاه رسید . . . . . . در این صحنه سخت و در میانه کارزار در تعدادی از مومنین تزلزلی پیش آمد :

هناک ابتلی المومنون و زلزلوا زلزالا شدیدا [۱۲۹] در آن هنگام مومنین آزمایش شدند و سخت متزلزل گشتند . نقاط قوت شیطان نیز که همان نقاط ضعف انسانهاست . در اثر این تزلزل ، منافقین فرصتی یافتند تا در تضعیف هر چه بیشتر مومنین و ایجاد تفرقه بکوشند .

و اذ یقول المنافقون و الذین فی قلوبهم مرض ما وعدنا الله و رسوله الا غرورا . و اذ قالت طائفه منهم یا اهل یثرب لا مقام لکم فارجعوا . . . . .[۱۳۰]و منافقین و بیمار دلان گفتند ، خدا و رسولش جز فریبی به ما وعده ندادند و گروهی از ایشان گفتند ، ای اهل یثرب ، دیگر جای درنگ نیست ، برگردید .

این تفرقه جویی در هنگامه جهاد ، اما در زمانه صلح نیز منافقین آرام نمی‌نشینند . اگر در آنجا فریاد بر می‌آوردند که خدا و رسولش ما را فریب داده‌اند ، اینجا جلسه‌ای مخفیانه می‌گیرند و برای فتنه پراکنی برنامه ریزی می‌کنند . الم تر الی الذین نهوا عن النجوی ، ثم یعودون لما نهوا عنه و یتناجون بالاثم و العدوان و معصیت الرسول . . . [۱۳۱]

آیا ندیدی کسانی را که از نجوا نهی شدند و باز بدانچه نهی شدند ، بر می‌گردند و به گناه و دشمنی و نافرمانی رسول نجوی می‌کنند .

در این آیه اثم معاصی مربوط به حق الله است و عدوان گناهان مربوط به حق الناس و این دو قسم هر دو از موارد معصیت الله است . اما قسم سوم ، معصیت الرسول است . لازم به توضیح است که در شریعت اسلام اعمالی وجود دارد که از طرف خداوند درباره آنها نه نهیی آمده و نه امری ، لیکن حضرت از جانب خود و به منظور تامین مصالح امت اسلامی آنها را تشریع کرده است و این قسم سوم مربوط به این امور می‌شود[۱۳۲] .

هدف از این نجوی نیز محزون ساختن مومنین است . زیرا منافقین با این کار می‌خواهند که مومنین خیال کنند که آنها می‌خواهند بلایی بر سرشان بیاورند و ایجاد بحرانی کنند : انما النجوی من الشیطان لیحزن الذین امنوا و لیس بضارهم شیئا الا باذن الله و علی الله فلیتوکل المومنون[۱۳۳]نجوی ، تنها از ناحیه شیطان است تا کسانی را که ایمان آورده‌اند اندوهگین سازد . ولی هیچ ضرری به مومنین نمی‌رسد ، مگر به اذن خدا و مومنین باید بر خدا توکل کنند .[۱۳۴]

تفرقه درونی

در زیر پرچم الله هرگز تفرقه روی نخواهد داد و اگر تمامی پیامبران در یکجا جمع شوند ، هیچ نزاعی بین آنها ایجاد نمی‌شود . منشاء تشتت ، حب نفس است ، آنجا که پای انانیت به پیش می‌آید و هر کس دم از منافع خود می‌زند ، این منیت‌ها با هم تزاحم می‌کنند و تفرقه می‌افتد و از اینرو وحدت اهل شرک ، جز به معنای تحمل یکدیگر نیست که لاجرم روزی فرو خواهد ریخت . حال آنکه وحدت اهل دین ، بستری است برای سعادت انسانها و همبستگی امت واحده اسلامی به مثابه پیوند برادران دینی و سپاه اسلام به منزله بنیانی مرصوص و در هم پیچیده . اما چشم ظاهر بین ، کفار و منافقین را صف واحدی ، می‌پندارد که در مقابل حق قرار گرفته‌اند ، در حالی که قلوب ایشان پراکنده است و هر یک به دنبال منفعت خویشند .

تحسبهم جمیعا و قلوبهم شتی ، ذلک بانهم قوم لا یعقلون[۱۳۵] تو آنان را متحد می‌بینی ، ولی دلهایشان پراکنده است و این بدان جهت است که آنان مردمی بی تعلقند .

خطبه‌ای از نهج البلاغه

بندگان خدا ، شما را به ترس از خدا فرا می‌خوانم و از منافقان می‌ترسانم که آنان گمراهند و گمراه کننده ، خطاکارند و به خطاوادارنده ، پی در پی رنگ می‌پذیرند و راهی را نپیموده ، راه دیگری را پیش می‌گیرند . هر وسیله‌ای را برای گمراهیتان می‌گزینند و از هر سو بر سر راهتان می‌نشینند . درونشان بیمار است و برونشان پاک . پوشیده می‌روند ، چون خزنده‌ای زهرناک ، وصفشان داروست و گفتارشان بهبود جان و کردارشان درد بی درمان . رشک بران راحتی دیگرانند و افزاینده بلای مردمان و نومیدکننده امیدواران . در هر راه یکی را به خاک افکنده‌اند و به هر دلی راه برده‌اند و بر هر اندوهی اشکها ریخته‌اند .

اگر بخواهند ، التماس کنند و اگر ملامت کنند ، پرده دری ، و اگر داوری کنند ، اسراف ورزند . در برابر هر حقی باطلی دارند و در مقابل هر راستی مایلی ، و برای هر زنده‌ای قاتلی ، و برای هر قفلی کلید گشاینده‌ای ، و برای هر شبی ، چراغ روشنی . به هنگام طمع خود را نومید نمایند تا بازار خویش بیارایند و بر بهای کالایشان بیفزایند . می‌گویند و به خلاف حق تقریر می‌کنند . می ستایند و تزویر می‌کنند . راه باطل را آسان می‌نمایند و مردمان را در پیچ و خمهایشان سرگردان می‌سازند . یاران شیطانند و زبانه‌های آتش سوزان . آگاه باشید که آنان پیروان شیطانند و بدانید که پیروان شیطان زیانکارند .[۱۳۶]

فصل چهارم : دسته بندی طیف نفاق

الف : دسته بندی منافقین از دیدگاه اخلاقی

از منظر علم اخلاق ، مراتب نفاق به حسب شدت و ضعف در جوهر نفاق و نیز متعلق فساد آن تفاوت دارد . در تقسیم بندی بر اساس شدت و ضعف در جوهر نفاق ، باید گفت هر یک از اوصاف رذیله را که انسان در صدد علاج آن بر نیاید و اصرار بر آن بورزد ، رو به فزونی می‌گذارد و مراتب شدت رذایل نیز همچون درجات شدت فضائل ، غیر متناهی است . رذیله نفاق نیز گاه تا آنجا شدت می‌یابد که تمام مملکت نفس تسلیم شیطان می‌شود و انسان در زمره اشقیاء در می‌آید .

اما در مراتب نفاق به حسب متعلق فساد آن ، گاهی انسان نفاق می‌کند در دین خدا و گاهی در ملکات حسنه و فضایل اخلاقی و گاهی در اعمال صالح و مناسک الهی در امور عادی و متعارفات عرفی . و همین طور گاهی نفاق می‌کند با رسول خدا صلی الله علیه و آله و ائمه هدی علیه السلام و گاهی با اولیاء و علما و مومنین و گاهی با مسلمانان و سایر بندگان خدا و اینها از جهت زشتی و قباحت با یکدیگر تفاوت دارند ، گرچه تمام آنها در اصل خباثت و زشتی مشترکند و شاخ و برگهای یک شجره خبیثه هستند .[۱۳۷]

ب : دسته بندی منافقین از دیدگاه تاریخی

مقدمه

جریان نفاق در صدر اسلام از منظر تاریخی به چهار دسته تقسیم می‌شود : ۱ . نفاق پیش از هجرت ۲ . نفاق مدنی ۳ . نفاق مکی ۴ . نفاق بعد از ایمان همین تقسیم بندی ، انواع منافقین در طول تاریخ شیعه ، خاصه در عصر ما که حکومت دینی با رجوع به مبانی صدر اسلام تشکیل شده است را نشان می‌دهد که ظرایف بسیاری در نسبت میان این چهار گروه و درجه خطرناکی آنها برای حکومتهای دینی وجود دارد که تعمق بیشتری را می‌طلبد .

نفاق پیش از هجرت

یکی از مهمترین موضوعات قابل بررسی پیرامون پدیده نفاق و دسته بندی طیف منافقین ، بحث درباره نفاق پیش از هجرت است . یعنی چه بسا کسانی در اوج سختیها و پیش از تشکیل حکومت اسلامی به حرکت اسلامی بپیوندند تا پس از به پیروزی رسیدن آن ، به جایگاه و منصبی دست یابند . البته این به این معنای بدبینی به زحمتکشان نهضت اسلامی نیست . بلکه مقصود لزوم داشتن بصیرت و هوشیاری کامل در قبال تحولات جامعه اسلامی است .

تفاوت دیدگاه شیعه و سنی

در شکل گیری تاریخی جریان نفاق در صدر اسلام میان شیعیان و اهل تسنن اختلاف نظر وجود دارد . علت به وجود آمدن این دو طرز تلقی نیز ریشه در تفاوتهای نگرشی شیعه و سنی به حکومت بعد از رسول اکرم صلی الله علیه و آله دارد . این تفاوتها در دو مورد اساسی است :

۱ . اهل تسنن ، منافقین را محدود به منافقین مدنی می‌دانند ، یعنی منافقینی که پس از هجرت پیامبر صلی الله علیه و آله رو به نفاق آوردند .

۲ . این فرقه ، حرکتهای منافقین را با رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پایان یافته می‌بینند و معتقدند که در اواخر حیات حضرت رسول صلی الله علیه و آله ریشه این جریان کنده شده است .[۱۳۸]در مورد اول ، گروهی از متفکرین شیعی ، منافقین را به سه دسته تقسیم می‌کنند که عبارتند از : ۱ . منافقینی که پس از هجرت بوجود آمدند ۲ . منافقینی که پس از فتح مکه شکل گرفتند . ۳ . منافقینی که بعد از ایمان به نفاق گرویدند . اما گروهی دیگر از علمای شسعی ، دسته دیگری را نیز به این سه دسته می‌افزایند و آنها منافقینی هستند که پیش از هجرت از مکه به ظاهر به اسلام گرویدند و ضربات مهلکی را به پیکره اسلام وارد کردند که نقد این دو نظریه در ادامه بحث خواهد آمد .

اما در مورد دوم ، علامه طباطبائی ( ره ) نکته ظریفی را ذکر می‌کنند که این شبه را رد می‌کند . ایشان می‌فرمایند : چنان نبوده که در نزدیکیهای رحلت ، نفاق منافقین از دلهایشان پریده باشد ، بله تنها اثری که رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله در وضع منافقین داشت ، این بود که دیگر وحیی نبود تا از نفاق آنان پرده بردارد . علاوه بر این ، با انعقاد خلافت ، دیگر انگیزه‌ای برای اظهار نفاق باقی نمی‌ماند . دیگر برای چه دسیسه و توطئه می‌کردند؟ آیا این متوقف شدن آثار نفاق برای این بود که بعد از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله تمامی منافقین موفق به اسلام واقعی دو خلوص ایمان شدند ، و از مرگ آن جناب تاثری یافتند که در زندگیشان آن چنان متاثر نشده بودند و یا برای این بود که بعد از رحلت یا قبل از آن با اولیای حکومت اسلامی زد و بند سری کردند . چیزی دادند و چیزی گرفتند ، این را دادند که دیگر آن دسیسه‌ها را نکنند و این را گرفتند که حکومت آرزوهایشان را برآورد و یا آنکه بعد از رحلت ، مصالحه‌ای تصادفی بین منافقین و مسلمین واقع شد و همه آن دو دسته یک راه را برگزیدند و در نیتجه دیگر تصادم و برخوردی پیش نیامد ؟[۱۳۹]

انگیزه نفاق

همانگونه که گفته شد ، عده‌ای از متفکرین ، نفاق پیش از هجرت را نفی می‌کنند و استدلال آنها مبتنی بر این پایه است که منشاء نفاق ، ترس از اظهار باطن و یا طمع خیر است و پیامبر و مسلمانان ، پیش از هجرت و در مکه قدرت و نفوذ و تصرف چندانی نداشتند که کسی از آنها بترسد و یا طمع خیری از آنان داشته باشد ، تا به این منظور مطابق میل آنان اظهار ایمان کند و کفر خود را پنهان دارد . زیرا در آن ایام مسلمین تحت شکنجه‌ها و سختیهای فراوانی بودند که از جانب بزرگان قریش به آنها می‌رسید و در چنین جوی ، هرگز نفاق متصور نبود و به خلاف آن ، پس از هجرت و با نیرومند شدن مسلمانان به یاری قبایل اوس و خزرج و نفوذ اسلام این احتمال وجود داشت که کافرین از ترس مسلمانان ، نفاق بورزند و کفر خود را مخفی بدارند .

صاحب تفسیر شریف المیزان ، این نظریه را درست نمی‌دانند و می‌فرمایند ، علت و منشاء نفاق منحصر در ترس و طمع نیست تا بگوییم هر جا مخالفین کسی نیرومند شدند و یا زمام خیرات به دست آنان افتاد ، از ترس نیرومندی آنان و به امید خیری که از ایشان به انسان می‌رسد ، شخص نفاق بورزد . انگیزه‌های دیگری نیز هست که موجب نفاق می‌شود ؛ ممکن است کسی به امید نفع و خیر موجل و دراز مدت نفاق بورزد[۱۴۰]و ممکن است کسی به انگیزه تعصب و حمیت ، نفاق بورزد و یا نسبت به کفر قبلی خود عادت داشته باشد و دست برداشتن از عادت برایش مشکل باشد و همچنین ممکن است انگیزه‌های دیگری باعث نفاق شود .

اثر نفاق نیز تنها انتظار بلا برای مسلمانان و ایجاد آشوب نیست . اینها آثار نفاقی است که از ترس و طمع نشات گرفته باشد ، اما نفاقی که در پی کسب منفعت دراز مدت شکل می‌گیرد ، اثرش این است که تا بتواند اسلام را تقویت نماید ، تا به این وسیله امور نظم یافته ، آسیای مسلمین به نفع شخصی او به چرخش در آید . این گونه منافقین ، وقتی دست به کارشکنی و نیرنگ می‌زنند که ببینند دین جلو رسیدن به آرزویشان که همان تسلط بر مردم است را می‌گیرد .

دلیل بر این مدعا ، آیاتی از قرآن که در شرح حال منافقین در مکه و در پیش از هجرت نازل شده ، از جمله آیات ۱۰ و ۱۱ سوره مبارکه عنکبوت : و من الناس من یقول امنا بالله فاذا اوذی فی الله جعل فتنه الناس کعذاب الله و لئن جاء نصر من ربک لیقولن انا کنا معکم او لیس باعلم بما فی صدور العالمین - و لیعلمن الله الذین امنوا و لیعلمن المنافقین و گروهی از مردم هستند که می‌گویند ایمان آوردیم پس اگر در راه خدا آزاری ببینند ، آزار را همسنگ عذاب خدا می‌کنند و اگر بیاید یاری از پروردگار تو ، گویند ما با شما هستیم . آیا خدا به آنچه در دلهای جهانیان است ، آگاه نیست ؟ و خدا می‌داند کسانی را که ایمان آورده‌اند و کسانی که نفاق ورزیده‌اند .

آیات ۳۰ و ۳۱ سوره مبارکه مدثر که در پیش از هجرت نازل شده‌اند و از وجود نفاق در مکه خبر می‌دهند نیز دلیل دیگری بر صحت این مدعاست . اینگونه نفاق ، یعنی که قبل از تشکیل حکومت دینی شکل می‌گیرد ، در کنار نفاق بعد از ایمان ، از خطرناکترین نفاقهاست و شاید اغراق نباشد که بگوییم نهضت اسلامی و چه بسا تاریخ بشریت مهلکترین ضربه را در مسیر خویش از چنین نفاقی خورده است و غربت شمس ولایت ، امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام نیز نشان از این شق از نفاق دارد . بحث در شناخت مشخصه‌ها ، روش شناسائی و شیوه برخورد با این دسته از منافقین گسترده تر از آن است که در این اجمال بگنجد و خود نیازمند یک تحقیق جداگانه و مبسوط می‌باشد .

نفاق مدنی

علت به وجود آمدن این نوع از نفاق ، اقتدار حکومت اسلامی و عزت اسلام است که ترس کافر از اظهار باطن خبیث خویش را به دنبال می‌آورد . نطفه این نفاق ، پس از هجرت مسلمین به مدینه بسته شد و سر دسته این جریان در صدر اسلام ، عبدالله بن ابی بود .

قبیله‌های اوس و خزرج که از جنگهای صد ساله خود خسته شده بودند ، تصمیم گرفتند حکومتی مرکب از افراد دو قبیله به وجود آوردند و ریاست آن را به عبدالله بن ابی واگذار کنند و مقدمات این کار در حال انجام بود که نور اسلام بر دل گروهی از جوانان و سران دو قبیله تابیدن گرفت و آنها از پیامبر خواستند که ایشان به مدینه هجرت کنند و بدین ترتیب به یکباره اسباب ریاست و فرمانروایی عبدالله بن ابی برچیده شد و در پی این ماجرا بود که او کینه اسلام را به دل گرفت ، اما به دلیل اقتدار اسلام ، به نفاق روی آورد .[۱۴۱]این دسته از منافقین دسیسه‌های بسیاری را برای نابودی اسلام طراحی کردند که به برخی از آنها قبلا اشاره شد ، نظیر کناره گیری لشگر اسلام در جنگ احد ، پیمان بستن با یهودیان و تشویق آنها به لشگر کشی علیه مسلمین ، ساختن مساجد ضرار ،[۱۴۲]فتنه به پا کردنشان در داستان سقایت و امثال آن . کار این گروه به جایی رسید که طرح ترور پیامبر را نیز تدارک دیدند . داستان از این قرار بود که پس از پایان یافتن مساله نصب امیرالمومنین به خلافت در غدیر خم ، منافقین که همه آرزوهایشان این بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله از دنیا برود و کار امت مختل بماند و بین اصحاب کشمکش پیدا شود ، از این مساله خیلی ناراحت شده ، در صدد کشمکش پیغمبر برآمدند .

وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله عازم شده ، در صدد کشتن پیغمبر برآمدند . وقتی زودتر حرکت کردند و به عقبه‌ای ( تنگه کوه ) رسیده ، خود را پنهان نمودند . همیانها را پر از ریگ ساخته ، منتظر عبور رسول خدا صلی الله علیه و آله از آن محل شدند تا وقت عبور حضرت از آنجا ، همیانها را از بالا به طرف جاده رها کنند و به این وسیله ناقه آن حضرت را رم دهند تا حضرت به زمین بیفتد و آنها ایشان را به قتل برسانند ، حذیقه می‌گوید : رسول خدا صلی الله علیه و آله ، من و عمار یاسر را نزد خود طلبید و به عمار فرمود ، تو ناقه را از عقب بران و به من فرمود تو هم مهار ناقه را محکم نگهدار ، من مهار ناقه را در دست داشتم و می‌کشیدم . نیمه شب بود که بالای عقبه رسیدیم . ناگاه کیسه‌هایی پر از ریگ از بالای کوه به طرف تنگه پرتاب شد و شتر رسول خدا صلی الله علیه و آله رم کرد . حضرت فرمود : این ناقه آرام باش که باکی بر تو نیست . من گفتم : یا رسول الله ، این جماعت کیانند ؟ فرمود : اینها منافقین دنیا و آخرتند و ناگهان برقی ساطع شد که من همه آنها را دیدم . پس از این ماجرا پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله از تنگه سرازیر شدند و برای اقامه نماز صبح وضو ساخته ، منتظر اصحاب شدند . و من آنها را دیدم که آمدند و بی شرمانه در صفوف مومنین به نماز حاضر شدند . [۱۴۳]

این منافقین از نظر کمی یک سوم مسلمانان را تشکیل می‌دادند که تعداد قابل توجهی است . این دسته از منافقین پس از گذشت مدت زمانی از حکومت پیامبر در مدینه و فتنه سازیهای مختلفی که در جامعه اسلامی ایجاد کردند برای مردم رسوا شدند . از ابتدا نیز این نفاق ، نفاق نسبتا رسوایی بود ، چرا که این منافقین به علت شدت غضب و حسد خود ، نمی‌توانستند نفاق خود را پنهان دارند ، همچنانکه عبدالله بن ابی ، روز ورود پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه ، رو به آن حضرت کرد و گفت : یا هذا الی الذین غروک و خدعوک و اتوابک ، فانزل علیهم و لا تفشنا فی دیارنا[۱۴۴]ای محمد ، سراغ کسانی برو که تو را مغرور ساختند و فریب دادند و از مکه به مدینه آمدند . برو و بر آنها وارد شو و ما را در دیار خود فریب مده .

اما نفاقی همچون نفاق قبل از هجرت ، به یکباره چنان ضربه‌ای به حکومت دینی می‌زند که به هیچ وجه قابل جبران نیست . البته از این نکته نیز نباید غفلت کرد که دشمنان بیرونی جامعه دینی را برای اجرای برنامه‌های خود از جریان نفاق مدنی که در تار و پود جامعه پنهان شده‌اند ، استفاده می‌کنند .

نفاق مکی

پس از فتح مکه ، عده‌ای از قریش که دیدند دیگر موج اسلام غیر قابل مقاومت است ، خودشان را زیر پوشش اسلام مخفی کردند و به جمع مسلمانان پیوستند . اینان همان کسانی بودند که بیست سال با پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله جنگیده بودند و کینه‌های بدر و حنین و چ را به دل گرفته بودند . کشته‌ها داده بودند و در راه مبارزه با اسلام از هیچ کوشش دریغ نکرده بودند و حال اسلام آورده بودند . به این خاطر است که امیرالمومنین علیه السلام در مورد این گروه می‌فرمایند : ما اسلموا و لکن استسلموا - اسلام نیاوردند ، بلکه تسلیم شدند .

اعمال این گروه خصوصا پس از فوت رسول اکرم صلی الله علیه و آله قابل توجه است . در هنگامی که مهاجران دور ابوبکر را گرفتند ، ابوسفیان از جریان آگاه شد و گفت : محیط اسلام را طوفانی شدید فرا گرفته است و جز با ریخته شدن خون به چیز دیگری خاموش نمی‌شود . آن گاه نزد علی و عباس رفت و گفت : ابوبکر با اینکه در اقلیت است ، کار را از پیش برد، سپس دست بیعت به سوی علی دراز کرد و گفت : اگر بخواهی مسجد مدینه را بر ضد ابوبکر پر از سپاه می‌کنم . ولی علی علیه السلام از بیعت ابا نمود و فرمود : ما زلت عدوا للاسلام و اهله[۱۴۵]- تو از روز نخست دشمن اسلام و مسلمین بودی .

ابوسفیان وقتی از علی مایوس شد ، رو به عباس عموی پیامبر کرد و گفت : تو به میراث برادرزاده ات از دیگران شایسته تر هستی ، اگر من با تو بیعت کنم ، کسی در زعامت تو اختلاف نمی‌کند . عباس خندید و گفت : آیا چیزی را که علی از آن روی گردان است ، عباس به دنبال آن برود ؟ و ابوسفیان که مقصودش از این بیعت ، جز ایجاد اختلاف میان مسلمانان و راه انداختن جنگهای داخلی نبود ، مایوسانه بازگشت . روزهای نخستین خلافت عثمان ، در جلسه‌ای که در خانه خلیفه تشکیل یافته بود و در آن جز اعضای حزب اموی کسی شرکت نداشت ، ابوسفیان رو به آنها کرد و گفت : اکنون خلافت پس از تیم و عدی ( اشاره به طایفه دو خلیفه قبلی ) به شما رسیده است . آن را مانند توپی زیر پای خود بگردانید و پایه آن را از بنی امیه برگزینید ، این خلافت ، همان حکومت و ریاست بشری است و من هرگز به بهشت و دوزخی ایمان ندارم .[۱۴۶]

در دوران حکومت عثمان ، ابوسفیان هنگامی که از کنار قبر حمزه می‌گذشت ، لگدی به آن زد و گفت : ای ابو عماره ( کنیه حمزه ) ، حکومتی که دیروز ما بر ضد آن قیام کرده بودیم ، اکنون در دست جوانان ماست و با آن مانند توپ بازی می‌کنند .[۱۴۷]جریان شکل گیری نفاق مکی نیز تقریبا شبیه نفاق مدنی است ، با این تفاوت که این گروه ، کینه بیشتری نسبت به اسلام به دل گرفته بودند و از اینرو مثل معاویه و یزید که شاخ و برگهای شجره خبیثه ابوسفیان بودند ، جنایتهایی در حق اسلام و اولیای دین مرتکب شدند که هیچگاه از خاطر محو نخواهد شد .

نفاق بعد از ایمان

صورت دیگری از نفاق پس از ایمان اتفاق می‌افتد . همان طور که امکان این هست که افرادی مومن باشند و سپس کافر شوند ، به طریق اولی این احتمال هست که افرادی مومن باشند و بعد منافق شوند . انسان بعد از اینکه آورد ، همواره در معرض امتحانات است و در این ابتلا ممکن است لغزش پیدا کند و خدشه‌ای در دین او وارد شود و در اثر مراقبت نکردن به ورطه کفر بیفتد و در این حالت احتمال اینکه منافق شود بیشتر است و شاید اسلام از منافقینی که در یک دوره مومن بوده‌اند و سپس کافر شده‌اند ، بیشتر ضرر دیده است تا منافقینی که از اول منافق بوده‌اند و سپس کافر شده‌اند ، بیشتر ضرر دیده است تا منافقینی که از اول منافق بودند . زیرا آنها که از اول بودند ، نتوانستند اعتمادها را جلب کنند ، اما آنها که پس از ایمان به نفاق روی آوردند ،

مورد اعتماد مردم قرار گرفته و سپس منافق شدند و خطر اینها خیلی بیشتر است .

این نوع نفاق از آنجا شکل می‌گیرد که مشتهیات دنیوی فرد در مقابل دین او قرار می‌گیرد و او با گرایش به دنیا ، از حرکت در راه دین بخل بورزد . نمونه‌ای از این نفاق ، ثعلبه بن حاطب است که پس از آنکه با دعای پیامبر ، صاحب اموال بسیار شد و با آنکه قول داده بودند که زکات مالش را بپردازد ، از این کار امتناع کرد و این بخل و خلف وعده ، او را در سلک منافقین[۱۴۸]درآورد .

یکی دیگر از افراد شاخص این گروه ابوعامر است که پیش از اسلام پیشوای گروهی از اهل کتاب بود و در مدینه موقعیتی داشت . وی با هجرت پیامبر صلی الله علیه و آله به اسلام ایمان آورد ، اما پس از آنکه متوجه شد که اسلام موقعیت اجتماعی او را با شکست مواجه کرده ، پس از کارشکنی‌های بسیار ، از مدینه و پس از فتح مکه به روم فرار کرد .[۱۴۹]

فصل پنجم : نفاق در منظر تمدن غربی

مقدمه

عصر حاضر ، عصر استیلای تمدن غربی بر تمام جوانب زندگی بشر است . عصری که بارزترین خصوصیت آن انقطاع بشر از آسمان و کفر و خود محوری انسان جدید است . اما از دو دیدگاه یعنی نگاه به ریشه‌های این تمدن و یافتن نسبت نفاق با برخی از مکاتب عصر معاصر می‌توان به بحث پیرامون نفاق در این دوره پرداخت . گر چه غرب دوران اضمحلال خویش را طی می‌کند ، اما

از آن جهت که برخی روشنفکران داخلی دم از سخنانی که باید آنها را در زباله دانهای چند قرن پیش غرب جستجو کرد ، نگاه نفاق شناسانه به عصر معاصر می‌تواند راهگشای بسیاری از مسائل پیش روی جامعه باشد .

عصر حاضر عصر نفاق

انسانها هر چه بیشتر رو مدنیت غیر دینی می‌آورند ، صراحتشان کمتر می‌شود ، یعنی فاصله درون و بیرونشان بیشتر می‌شود و بر نفاقشان افزوده می‌شود ، تا آنجا که به تعبیر استاد شهید مطهری ( ره ) دنیای کنونی را می‌توان دنیای نفاق نامید .[۱۵۰]عصر گرگان درنده‌ای که چهره کریه خود را در پس اصطلاحاتی چون حقوق بشر ، دموکراسی و آزادی پنهان داشته‌اند و حاکمیت شیطانی خویش را بر روی تعلقات و عادات انسان جدید بواسطه محصولات تکنولوژیک گسترده‌اند . عصری که آمریکا در آن فریاد انا ربکم الاعلی سر می‌دهد ؛ عصر تفرعن عریان . اما تحولات بیرونی بشر نباید جدا از تحولات درونی او بررسی کرد و ریشه این داعیه را نیز باید در روح بشری جدید جستجو کرد . میل به پرستش ، نیازی فطری نیست که در انسان از بین برود ، بلکه ممکن است منحرف شود و آنجا که بشر اراده کند که بهشت موعود را در همین سیاره خاکی برپا کند ، طبیعی است که آمریکا در تکنولوژی که گوساله سامری این عصر است ، بدمد و همگان بی چون و چرا قبله گاه خویش را در آمریکا بیابند و در مقابل هیبت مادی او سر سجده فرو آوردند ؛ دست نیاز به سوی او دراز کنند و چهره منافقانه او را در پس مرعوبیت و مجذوبیت خویش نبینند و هیچ کس از خود نپرسد که آیا به راستی صورت دیگری از حیات ، جز این که هست ، قابل تصور می‌باشد ؟

نفاق ، علت دوام تمدن غربی

چرا لیبراسیم بر خلاف مارکسیسم دوام بیشتری یافته است و به عنوان مطلوب کشورهای غربی فکری کشورهای غربزده درآمده است ، تا آنجا که اندیشمندانی چون فوکویاما ، لیبرال - دموکراسی را پایان تاریخ خوانده‌اند ؟ نفاق ، به آن معنا که در جوامع دینی شکل می‌گیرد ، در جوامع غیر دینی و سکولار هیچ جایگاهی ندارد و در عوض ، آنچه موجودیت حکومتهای سکولاریستی را به مخاطره انداخته ، همان کفر است ؛ چرا که کفر یعنی پوچی و کافر همچون تشنه‌ای که اگر مذکری او را به حقیقت وجودش متذکر سازد ، می‌تواند طرحی نو در تقدیر تاریخی اش دراندازد و نشانه‌هایی از این تذکر فطری در مصداق فردی در میان ساکنان تمدن غربی از هم اکنون قابل مشاهده است . اما از این نکته لطیف نیز نباید گذر کرد که باطل به صورت عریان ، توان همان بقای اندک خود را نیز ندارد و در نظام عالم ، وجود باطل به خاطر وجود حق و آمیختگی حق و باطل است .

انزل من السماء فسالت اودیه بقدرها فاحتمل السیل زبدا رابیا . . . . . کذلک یضرب الله الحق و الباطل فاما الزبد فیذهب جفاء و اما ما ینفع الناس فیمکث فی الارض[۱۵۱]خداوند از آسمان آبی نازل کرد و از هر دره و رودخانه به اندازه هر یک سیلابی جریان یافت و سپس سیل بر روی خود کفی حمل کرد . . . . خدا حق و باطل را چنین در می‌آمیزد ، اما کف به کناری افتاده نابود می‌شود ، چیزی که به مردم سود می‌دهد در زمین باقی می‌ماند .

مفسرین در تفسیر این آیه می‌گویند ، هر موجودی که در عالم است چه حق و چه باطل ، مشتمل بر یک جزء حق است که ثابت و غیر زائل است و حق پس از بطلان جزء باطلی که در آنست بسوی خدا باز می‌گردد . بل نقذف بالحق علی الباطل فیدمغه فاذا هو زاهق .[۱۵۲]بلکه حق را به جان باطل می‌اندازیم تا آن را از بین ببرد ، پس ناگهان می‌بینید که باطل از بین رفتنی است .[۱۵۳]

حباب گرچه از آب تهی است ، ولی موجودیتش به خاطر همان آبی است که اطراف آن را فرا گرفته است . چشم ظاهر بین کف را می‌بیند و می‌پندارد که همه چیز همین است ، غافل از آن سیل خروشانی که در زیر آن جریان دارد و این کف را بر روی خود حمل می‌کند . بار دیگر به سوال اول باز می‌گردیم . چرا لیبرالیسم بر خلاف مارکسیسم دوام بیشتری یافته است ؟

پاسخ این سوال را باید در نیازهای روحی انسان یافت . با وجود آنکه مارکسیسم و لیبرالیسم هر دو تحقق یک امر واحد هستند و تفاوت آنها در اعراض است و نه در جوهر ، اما مارکسیسم اساس خود را بر نفی و نابودی فطرت بنا کرده و حال آنکه لیبرالیسم به عنوان یکی از مظاهر تمدن غربی گرچه ملازم با غفلت از آن عهد الست است که انسان با خدای خود بسته گرایشهای اصیل فطری مستحکم ساخته است . میل به خلود را به نام جاودانگی در زمین آرام می‌سازد و نیاز انسان به دارالقرار را با توهم بهشت زمینی پوشیده می‌دارد . در واقع سخن در اینست که تمدن غربی گرچه به ظاهر مظهر کیفر بشریت به عالم حقیقت است ، اما علت همین بقای اندکی که داشته است نیز در اثر آمیختگی با یک جزء حق و نوعی نفاق و تشبه به حقیقت است که اگر آن جزء حق نبود ، تمدن غربی همین دوام را نیز نمی‌یافت . اما همانطور که سید شهیدان اهل قلم ، شهید سید مرتضی آوینی ( ره ) به آن اشاره دارد :

فرو پاشی کامل کمونیسم ، اگر چه اکنون دولت مستعجلی است برای دموکراسی غرب ، اما حتی از میان سیاستمداران آمریکایی نیز هیچ کدام نیستند که این پیروزی را شیرین و بدون اضطراب یافته باشند . هیبت آن که خواهد آمد و انتظار انسان را پایان خواهد داد ، از هم اکنون همه قلب‌ها را فرا گرفته است . انقلاب اسلامی ، فجری است که بامدادی در پی خواهد داشت و از این پس تا آنگاه که شمس ولایت از افق حیثیت کلی وجود انسان سرزند و زمین و آسمانها به غایت خویش واصل شوند ، همه نظاماتی که بشر از چند قرن پیش در جست و جوی یوتوپیای ( آرمانشهر ) لذت و فراغت شیطان به مدد تکنولوژیک بنا کرده است ، یکی پس از دیگری ، فرو خواهد ریخت و خلاف آنچه بسیاری می‌پندارند ، آخرین مقاتله ما - به مثابه سپاه عدالت - نه با دموکراسی غربی که با اسلام آمریکایی است که اسلام آمریکایی از خود آمریکا دیرپاتر است . اگر چه این یکی نیز ولو هزار ماه باشد ، به یک شب قدر فرو خواهد ریخت و حق پرستاران و مستضعفان وارث زمین خواهند شد .[۱۵۴]

دموکراسی و نفاق

دموکراسی گرچه در مقابل تئوکراسی - حکومت خدا - قرار دارد و نمود تفرعن جمعی بشر جدید است ، اما ذاتا پارادوکسیکال و دارای تناقض است . زیرا دموکراسی را حکومت مردم بر مردم می‌خوانند و حال آنکه در حقیقت دیکتاتوری اکثریت بر اقلیت است . اما جدا از تعارضات ذاتی دموکراسی ، جلوه‌های نفاق گونه آن در به عینیت رسیدن شعارهای آن به وقوع می‌پیوندد .

دموکراسی ، داعیه دار آزادی انتخاب برای مردم است . اما به راستی کدام آزادی ؟ آزادی انسان ، در رجوع به مظهریت اسم مختار حضرت حق و صفت اختیار اوست که معنا می‌یابد . و این اختیار انسان است که او را از جمیع موجودات متمایز ساخته است . اما آنجا که عقل انسان ، اسیر عادات و مبدل به وهم می‌شود ، دموکراسی نیز به مدیوکراسی - حاکمیت رسانه‌های گروهی - تبدیل می‌شود و آنچه انتخاب مردم را جهت می‌دهد ، نه اختیار آنها که سیطره آن امپراطوری رسانه‌ای است که در دست حاکمان سرمایه و امپریالیسم جهانی می‌چرخد .

از طرف دیگر ، دموکراسی فریاد تساهل و تسامح و غیر ایدئولوژیک بودن را سر می‌دهد و حال آنکه خود به یک ایدئولوژی تبدیل می‌شود و هر آنچه را که در راستای آن توتالیتاریسم - استبداد - پنهان در ذات خویش نباشد ، نمی‌پذیرد . برای نمونه جان لاک که شاکله قانون اساسی آمریکا بر نظریات او استوار است ، چهار گروه را از دایره تساهل و تسامح خارج می‌داند و از آن جمله مخالفان تساهل و تسامح اند . زیرا ممکن است با روی کار آمدن آنها اساسا بساط تساهل و تسامح برچیده شود .[۱۵۵] در واقع حکومتهای دموکراتیک تا آنجا قائل به تحمل اندیشه‌های مخالفند که پایه‌های دموکراسی به لرزش در نیاید .

داعیه دیگر دموکراسی ، حرکت در جهت مصالح مردم و تاءمین منافع ملی است ، اما تحزب به شکل غربی آن که از لوازم ذاتی دموکراسی است ، در نهایت این حکومتها را تبدیل می‌کند به وسیله‌ای برای تاءمین منافع حزبی و استفاده از منابع ملی برای پیشبرد اهداف حزب .

روشنفکری و نفاق

سنت و روشنفکری و به تعبیر بهتر انتلکتوئلیسم متعلق به غرب است و مبداء و معادش نیز همان جاست . لفظ انتلکتوئلیته در برابر تفکری وضع شده است که متعلق به قرون وسطی است . بعد از رنسانس ، متفکران اروپایی یقین کردند که قرون وسطی عصر تاریکی و تاریک اندیشی بوده است و لفظ انتلکتوئل برای کسانی وضع شده است که در تفکر ، مخالف معتقدات قرون وسطایی بوده‌اند .

بنابراین روشنفکری ملازم با الحاد ، علم پرستی و فرعونیتی است که ضرورتا آنان را که در سیر تطور تاریخی غرب و پیدایش تکنولوژی شریک نبوده‌اند و در اندیشه ، هنوز رجوع به مبنایی می‌کنند که در خارج از دنیای جدید قرار دارد ، وحشی می‌داند . روشنفکری ملازم با این طرز تلقی است که حیات بشر به سه دوره تقسیم می‌شود : اسطوره ، دین و علم و ما اکنون در دوران علم به سر می‌بریم و دین خرافه‌ای بیش نیست .

روشنفکری عین اومانیسم است و مفهوم درست اومانیسم جایگزینی بشر بر مسندی است که تا دیروز خدا بر آن تکیه داشته است . اومانیست ، بشر را می‌پرستد و این انسان را ، نه به عنوان خلیفه الله ، بلکه استمرار وجود حیواناتی می‌داند که میلیونها سال پیش بر روی کره زمین می‌زیسته‌اند . روشنفکری ، ملازم با تجدد نیز هست و این تجدد یا مدرنیسم چنین اقتضاء دارد که هر چیز کهنه‌ای مذموم است و مگر نه اینکه هر نویی بالاخره کهنه می‌شود ؟ و بنابراین تنها انسانی ذاتا متجدد است که حیات او عین نهیلیسم - پوچ گرائی - باشد و به یک نفی مطلق ایمان آورده باشد . همچنین روشنفکری همراه با سوبژکتیویته - خود بنیادی - نیز هست ؛ چرا که مرجع تفکر روشنفکر خواه ناخواه بعد از آنکه در همه بدیهیات دچار تردید شد ، خود اوست . روشنفکر ، کسی است که در وجود او منطق علم جانشین شریعت گشته است و بنابراین اگر روشنفکری او حقیقت داشته باشد ، کارش به لائیسم منتهی می‌گردد .

اما چه بسیار کسانی هستند که حکم بر ظاهر لفظ روشنفکر می‌رانند و با غفلت از وضع تاریخی این کلمه و خاستگاه آن ، معنای تحت اللفظی آنرا مراد می‌کنند و بنابراین در شگفت می‌مانند که چرا روشنفکری با دینداری قابل جمع نیست . روشنفکری صفات و لوازمی دارد که مجامع غربزده محقق نمی‌شود و انتلکتوئلیسم ، شجره‌ای است که جز در خاک غرب نمی‌روید . روشنفکری از لحاظ تاریخی ، اقتضائات و موجباتی دارد که در هیچ جای دیگر از کره زمین پا نمی‌گیرد و رجوع همه روشنفکران دیگر در سراسر عالم به مرجع آنها یعنی غرب دلیلی بر صحت این مدعاست . بنابراین هیچ روشنفکری جز روشنفکر غربی اصیل نیست و درست آنست که روشنفکران سایر مناطق کره زمین را شبه روشنفکر بنامیم .[۱۵۶]

روشنفکری غربی ، کارش به لائیسم و انکار دین منتهی می‌شود ، اما شبه روشنفکر سر از خانه نفاق در می‌آورد . چرا که او از یک طرف می‌تواند در پذیرش بعضی از صفات و لوازم روشنفکری عدول کند و به نام روشنفکر دینی ، روشنفکری الحادی را که از لوازم انتلکتوئلیسم غربی است ، علم نکند ، اما از طرف دیگر شبه روشنفکر ، مقلد و مومن به مبانی تمدن غربی است و روحیه او روحیه مرعوبیت و مجذوبیت است . نتیجه این برخورد ، تفسیر دین با طرز تلقی مدرنیستی و تغییر خلق و خویهاست که در لسان روایات از آن تعبیر به تهزیع الاخلاق شده است . در این روند روشنفکر وطنی ، نه به یکباره به شریعت اسلام حمله ور می‌شود و نه ظاهر عبادات را نفی می‌کند ، بلکه با رجوع به تحولات پس از قرون وسطی ، قدم به قدم دین را از محتوا تهی می‌کند تا از آن جز پوسته‌ای باقی نماند . موید این ادعا توصیه‌های میرزا ملکم خان ، روشنفکر معروف ایرانی است به آخوند زاده : تو میرزا فتحعلی ، بدان که به دین هیچ یک از ایشان نباید بچسبی و نباید به ایشان بگویی ، اعتقاد شما باطل است و شما در ضلالت هستید . . . . . تو بدین شیوه برای خود هزار قسم مدعی و بدگو خواهی تراشید و به مقصود خود هم نخواهی رسید و هر کس از ایشان از روی لجاجت و عناد ، حرف تو را بیهوده و دلایل تو را پوچ خواهد شمرد و زحمت تو عبث و بیجا خواهد شد . چرا به دین اینها می‌چسبی ؟ تو دین ایشان را کنار بگذار و در خصوص بطلان آن هیچ حرف مزن . . . . . هر دین ، امر سیمین است . اعتقادات و عبادات نسبت به آن مقصود اصلی ، فرعند . . . . . . حال اگر وسیله‌ای پیدا نماییم که بدون فرض وجود مستوجب التعظیم ، صاحب اخلاق حسنه بشویم ، آن وقت فروعات دوگانه که عبارت از اعتقادات و عبادت است ، از ما ساقط است .[۱۵۷]

فرویدیسم و نفاق

آنجا که انسان

خدا را از یاد می‌برد و روح جمعی او تا روح شهوت تنزل می‌یابد ، در سیل خروشانی می‌افتد که هرگاه برای نجات خود دستی بیرون آورد ، موجی دیگر او را به زیر آب فرو می‌برد ، تا سرگردان در گرداب شیطان باقی بماند . نمونه‌ای روشن از این سرگردانی ، نظریه فرویدیسم است . این نظریه که تجربه عینی آن در غرب محقق شده و به شکست انجامیده است ، بر این باور است که انسان جهت فرار از نفاق و دورویی و برای سرکوفت نخوردن روانش ، باید علنا خواسته‌های شهوانی خود را ارضاء کند و موانع دینی و عقیدتی را از سر راه برداشته ، خواسته‌های نفسش را پاسخ بگوید . این نظریه از آنجا نشات می‌گیرد که فروید و طرفدارانش ، تمام فضایل انسانی را چیزی جز دروغ و دوچهرگی نمی‌دانند . اما سخن پیروان مسلک کشف رذایل ، با فرض صحت ادعای آنها ، مانند آن است که کسی برای فرار از باران به رودخانه پناهنده شود .

شکست تجربه فرویدیسم ، نشان می‌دهد که هسته چرکین نفاق گرچه به حال اجتماع ، بسیار خطرناک است ، اما اگر در ذلت و خواری قرار گیرد ، بهتر از آن است که بشکافد و سموم کفر و عصیان خویش را در فضای جامعه منتشر سازد . زیرا آنچه اصالت دارد ، آماده بودن بستر برای هدایت انسانهاست و این مقصود در جامعه‌ای که اهل نفاق در آن آزادی عمل داشته باشند ، محقق نمی‌شود .

پلورالیسم و نفاق

پلورالیسم ،به معنای قبول تکثر و تنوع در ساحت فرهنگ‌ها و جوامع است . قائل به پلورالیسم ، همه فرهنگها و تمدنها را به رسمیت می‌شناسد و برخورددار از شمه‌ای از حق و هیچ مکتب و فرقه‌ای را فرقه محقه و ناجیه نمی‌داند ، بلکه تمامی ادیان را مخلوطی از حق و باطل می‌داند . پلورالیسم ، عمدتا در دو قلمرو جامعه و فرهنگ مطرح می‌شود . پلورالیسم فرهنگی به معنای به رسمیت شناختن تمامی فرهنگهاست و پلورالیسم اجتماعی بدین معناست که در ساحت جامعه ، هیچ کس را مفسر و مرجع رسمی در امور اجتماعی ندانیم و جامعه را غیر ایدئولوژیم تلقی کنیم و پایه اداره جامعه را بر عقل جمعی بنهیم . [۱۵۸]

پلورالیسم دینی ، یکی از شاخه‌های پلورالیسم فرهنگی است که بر تنوع فهم‌ها از متون دینی استوار است و بر این عقیده است که فهم از دین بشری است و دارای نواقص ذاتی فهم بشری و هیچ کس از این نواقص مبرا نیست . در نتیجه هیچ فهمی را نمی‌توان رد کرد و هیچ فهمی را نمی‌توان در امر دین مرجع دانست . طرفداران این نظریه ، تا آنجا پیش رفته‌اند که معرفت پیامبر صلی الله علیه و آله از وحی را نیز فهمی بشری و دارای نواقص مخصوص به خود دانسته‌اند . پلورالیسم گرچه به ظاهر ، نظریه‌ای معرفت شناسانه است ، اما نباید آن را جدا از ریشه‌ها ، لوازم و غایات آن بررسی کرد . پلورالیسم ، برخاسته از اومانیسم ، ملازم با نسبیت و مقدمه لیبرالیسم است . اومانیسم ، به معنای محور قرار دادن انسان در ساحتهای فکر و اندیشه و رفتار و ذوق و سلیقه است و محدودیت انسان را به هیچ روی بر نمی‌تابد و بر این عقیده است که دین باید انسانی شود و نه انسان ، دینی . در جامعه باز اومانیستهایی چون کارل ریموند پوپر دین ، وحی و پیامبر هیچ جایگاهی ندارد و محور همه چیز خرد بشری است . پلورالیسم دینی نیز با خمیر مایه اومانیستی ، همه اندیشه‌ها و مکاتب را از آن حیث که محصول و دستاورد اندیشه آدمی هستند ، معتبر و رسمی می‌داند .

پلورالیسم ملازم با نسبیت است . در حوزه شناخت و معرفت ، یک دسته بدیهیات اولیه وجود دارد که خود ، معیارند . اگر کسی معتقد به پلورالیسم باشد ، باید در محدوده بدیهیات اولیه نیز آرای متقابل را قبول کند و این به معنای کنار گذاشتن معیارها و ملاکهاست و در نتیجه پلورالیسم عدم امکان دستیابی به یقین را نتیجه می‌دهد و این دستاورد چیزی نیست جز نسبیت گرایی و شکاکیت مطلق .

از سویی پلورالیسم ، چه در حوزه دین و چه در حوزه سیاست ، مقدمه‌ای است برای لیبرالیسم . پلورالیستها معتقد به رسمیت و محق بودن انواع نظرات و عقاید هستند و همواره توصیه به تساهل و تسامح نسبت به آرای دیگران می‌کنند و انتخاب هر فرد را در ساحت اندیشه بر حق می‌دانند . لیبرالها نیز معتقدند که امروزه باید از حق سخن گفت نه از تکلیف و انسان محق است که هر اندیشه‌ای داشته باشد و اینکه می‌تواند هر اندیشه‌ای داشته باشد ، تفاوت بسیاری وجود دارد - بنابراین لیبرالیسم و پلورالیسم هر دو از یک خاستگاه بر می‌خیزند و به یک غایت منتهی می‌شوند و از اینروست که می‌بینیم پلورالیسم ( به معنای حق تحزب ) یکی از پایه‌های اصلی حکومتهای لیبرال - را تشکیل می‌دهد . از منظر نفاق شناسی نیز پلورالیسم را باید در همین سه حیطه یعنی اومانیسم ، نسبیت گرائی و لیبرالیسم ، بررسی کرد . پلورالیسم با آنکه ذاتا نظریه‌ای اومانیستی و برای خارج کردن دین از ساحت جامعه است ، خود را نظریه‌ای صرفا معرفت شناسانه برای رفع تباین و تعارض بین ادیان و فرهنگهای مختلف و برطرف ساختن برخوردهای ناشی از این تعارضات ، معرفی می‌کند و مطابق تعبیر قرآن درباره منافقین ، داعیه دار ایجاد آرامش و امنیت در جامعه است . از طرفی این مکتب اصالتا منکر وجود نفاق در جامعه است . زیرا همان کسانی که در اصطلاح قرآنی منافق خوانده می‌شوند ، در جامعه پلورالیستیک انسانهایی هستند برخوردار از پاره‌ای از آن حقیقت مطلق ( اگر چه برخی متفکران پلورالیست ، اساسا منکر وجود حقیقت مطلق در عالمند ) و دارای قطعه‌ای از آن آیینه حقیقت که از آسمان به زمین خورده و شکسته و هر قطعه آن به دست کسی افتاده است . همچنین پلورالیسم نافی ولایت دینی است و همه منافقین در ستیز با ولایت دینی اشتراک دارند ، چرا که تا شمس ولایت در افق جامعه اسلامی می‌درخشد ، ظهور لیبرالیسم امکان پذیر نخواهد بود .

این موارد و بسیاری موارد دیگر ، حکایت از برخوردهای نفاق آمیز تمدن غربی و مظاهر آن با مردمان این سیاره خاکی می‌کند و رهایی از بندهای این تمدن ، بدون رهایی انسان از آن تعلقات روحی که بدانها دچار آمده است ، امکان پذیر نخواهد بود .

فصل ششم: جریان شناسی تاریخی نفاق از حکومت امیرالمومنین (ع) تا شهادت حسین بن علی (ع)

دوران حکومت امیرالمومنین علیه السلام

فعالیت مجدد جریان نفاق

با نگاهی به تحولات سه دوره تاریخی یعنی دوره پیامبر صلی الله علیه و آله ، دوره خلفا و دوره حکومت حضرت علی علیه السلام به نکته جالبی می‌رسیم و آن رکود فعالیتهای منافقین غیر حکومتی در دوره دوم است . وقتی خبر فتنه اصحاب جمل به امام علی علیه السلام رسید ، حضرت به نکته‌ای اشاره کردند که بسیار قابل توجه است ، ایشان فرمودند : و من العجب انقیاد هما لابی بکر و عمر و عثمان و خلافهما علی[۱۵۹]عجیب اینجاست که آنها ( طلحه و زبیر ) مطیع ابوبکر و عمر و عثمان بودند ، ولی در برابر من مخالفت می‌کنند .

این مطلب مهمی است که امام مورد توجه قرار داده‌اند که نفاق بعد از آنی که در اواخر حیات پیامبر صلی الله علیه و آله شهرت داشت ، با روی کار آمدن ابوبکر و عمر و عثمان پایان گرفت و همزمان با حکومت ایشان جانی دوباره گرفت .[۱۶۰]در این قسمت سعی شده تا پاره‌ای از فعالیتهای حزب نفاق در زمان حکومت امیرمومنین علی علیه السلام مورد بررسی قرار گیرد .

نقش معاویه در جنگ جمل

پس از بسته شدن نطفه جنگ جمل ، معاویه با یک حیله زیرکانه ، شعله جنگ را برافروخته کرد . او با درگیر کردن زبیر با علی علیه السلام و اصحاب او و کشته شدن تعداد زیادی از مسلمین و شاید کشته شدن علی علیه السلام و زبیر می‌خواست تا زمینه‌ای برای حکومت خود بسازد . لذا به دروغ نامه‌ای به زبیر نوشت و به او گفت که از اهل شام برای او به عنوان خلیفه بیعت گرفته است و یادآور شد که قبل از علی علیه السلام عراق را بگیرد ، چرا که شام نیز آماده برای پذیرش خلافت اوست و نتیجتا علی چیزی نخواهد داشت ، زبیر نیز از رسیدن نامه خوشحال شد[۱۶۱]و اگر هم قصد صلحی با علی ععی داشت ، از آن منصرف شد و در تصمیم خود مصمم تر گشت .

برخوردهای نفاق آمیز معاویه

تاریخ موارد متعددی از اعمال منافقانه معاویه را ثبت کرده است . معاویه وقتی دید که علی علیه السلام زمام امور را بدست گرفته است ، تمام هم خود را بر آن قرار داد که وجهه آن حضرت را در میان مردم خراب کند ، از این رو تمام تلاش خود را کرد تا علی علیه السلام را به عنوان قاتل عثمان معرفی کند . برای نمونه شرحبیل رهبر یکی از قبیله‌های شام را فریب داد و مانع اصلی بیعت خود با علی علیه السلام را قتل عثمان بدست او معرفی کرد . شرحبیل در صدد تحقیق در این مورد برآمد . اما معاویه افرادی را فرستاد تا بطور غیرمستقیم علی علیه السلام را به عنوان قاتل عثمان به او معرفی کنند . او پس از شنیدن این سخنان نزد معاویه برگشت و با ابراز اینکه حتما علی قاتل عثمان است ، به معاویه گفت اگر تو با او بیعت کنی ، ما با تو مخالفت می‌کنیم .[۱۶۲]در جریان جنگ صفین معاویه دائما بر کشته‌های طرفین نوحه خوانی می‌کرد و از کشته شدن آنها ابراز تاسف می‌کرد، اما کسی را جز اندکی یارای آن نبود که تشخیص دهد که این خود معاویه بود که طغیان کرد و تخم نفاق را در میان امت اسلامی کاشت و امروز دلسوز مسلمین شده است .[۱۶۳]او آنقدر نیرنگ باز بود که سعی می‌کرد حتی با افرادی که در صفین علیه او بودند ، با رافت و مهربانی ، برخورد کند . اما زید را وامی داشت تا بدترین فشارها را به آنها وارد کند و به او گفت : تکون انت بشده و غلظه و اکون انا للرافه و الرحمه[۱۶۴]من با آنان با رافت و محبت سخن می‌گویم ، ولی تو با ایشان با شدت و خشونت برخورد کن .

دستگاه تبلیغاتی معاویه

آشنایی با منافقین ، آشنایی با دردهای امیرالمومنین علی علیه السلام و فرزندان آن حضرت علیه السلام است . در دوران زمامداری حضرت امیر علیه السلام دو گروه تحت دافعه شدید ایشان قرار گرفتند : ۱ - منافقان زیرک ۲ - زاهدان احمق . و خطر نفاق بیش از خطر زاهدان و جاهلان بوده و هست ، زیرا خوارج ( مظهر جهالت و خشکه مقدسی ) در تشخیص حق به اشتباه افتاده بودند ، ولی معاویه و یارانش ( مظهر نفاق ) اصالتا به دنبال باطل بودند که با قرار گرفتن در مقابل حضرت علی علیه السلام ناخواسته پیش مرگ معاویه و یارانش شدند و نکته مهمی که از سیره علوی فهمیده می‌شود این است که برای مبارزه با نفاق باید سپر و وسیله آن یعنی مقدس مابان جاهل را نابود کرد .[۱۶۵]

تفاوت دوران حضرت علی علیه السلام با زمان پیامبر صلی الله علیه و آله نیز از آنرو بود که در زمان حضرت رسول صلی الله علیه و آله تازه نطفه نفاق بسته شده بود ، اما حضرت امیر صلی الله علیه و آله با منافقانی کار کشته و با تجربه روبرو بود که هم مسلط به شگردهای تبلیغاتی بودند و هم قدرت اقتصادی را در دست داشتند . به طور نمونه سمره بن جندب به نام صحابی پیامبر صلی الله علیه و آله ، گرداننده دستگاه تبلیغاتی معاویه بود . او با اخذ چهارصد هزار درم ، شان نزول دو آیه را دگرگون ساخت . آیه‌ای که درباره جانبازی علی علیه السلام در لیله المبیت - شب هجرت پیامبر - نازل شده بود ،[۱۶۶]را از فضایل قاتل علی علیه السلام عبدالرحمن بن ملجم دانست و گفت : در حق وی نازل شده است . و آیه زیر را که در مذمت منافقین وارد شده بود را درباره علی علیه السلام خواند و گفت : منظور ابو تراب است .

و من الناس من یعجبک قوله فی الحیوه الدنیا و یشهد الله علی ما فی قلبه و هو الد الخصام[۱۶۷]گفتار برخی مردم ، تو را در زندگی دنیا به تعجب وا می‌دارد و خدا را گواه می‌گیرد که آنچه می‌گوید با عقیده او مطابقت دارد ، در صورتی که او از سخت‌ترین دشمنان است .[۱۶۸]

او با وقاحت در حضور هزاران نفر از مردم شام که از اوضاع زمان رسالت و مقام علی علیه السلام در پیشگاه خدا و پیامبرش آگاهی نداشتند ، دست به چنین جنایتی زد و آنان را برای ریختن خون علی علیه السلام و شیعیان او تشنه ساخت . بر اثر همین تبلیغات منافقان مسلمان نما بود که ملت شام ، سیل آسا به جنگ علی رفتند که پس از دادن ۱۲۵ هزار کشته و به شهادت رساندن ۶۵ هزار نفر از سربازان امیرالمومنین ، با حیله و تزویر جنگ به پایان رسید .[۱۶۹] دستگاه تبلیغاتی معاویه در جریان نفاق از حربه اتهام علیه حضرت استفاده کرد . بزرگترین اتهام معاویه ، مشارکت امام در قتل عثمان بود و حال آنکه امام مبراتر از همه در خون عثمان بود . نماز نخواندن اتهام دیگری بود که معاویه در شام علیه حضرت به راه انداخت . هاشم بن عتبه می‌گوید در لشگر معاویه جوانی را دیدم که خیلی با نشاط می‌جنگد . از او پرسیدم : دلیل این نشاط چیست ؟ گفت : می‌خواهم کسی را بکشم که نماز نمی‌خواند و قاتل عثمان است[۱۷۰]. پس از رسیدن خبر ضربت خوردن و به شهادت رسیدن حضرت امیر علیه السلام در مسجد کوفه ، عده‌ای از شامیان با تعجب می‌گفتند : مگر علی نماز هم می‌خواند ؟ اما دردناکتری اتهام معاوی ، اتهام برنامه ریزی برای قتل پیامبر صلی الل علیه و آله توسط حضرت بود .[۱۷۱]

امام علیه السلام درباره منافقانی که در لباس صحابه پیامبر ، اکاذیب بسیاری را از زبان رسول خدا صلی الله علیه و آله به نفع دستگاه خلافت جعل می‌کردند ، چنین می‌فرماید :

فلو علم الناس انه منافق کاذب لم یقبلوا منه و لم یصقوا و لکنهم قالوا ، صاحب رسول الله صلی الله علیه و آله ، راه و سمع منه و لق عنه ، فیاخذون بقوله[۱۷۲] اگر مردم می‌دانستند که او منافق دروغگویی است ، هرگز سخن او را قبول نمی‌کردند و او را تصدیق نمی‌نمودند . ولی آنان می‌گویند ، این صحابی پیامبر صلی الله علیه و آله است و او را دیده و از او شنیده و ضبط کرده است ، پس مردم گفتارش را می‌پذیرند .

دوران امام حسن مجتبی علیه السلام و امام حسین علیه السلام

شناخت مردم عراق

پیش از پرداختن به نقش جریان نفاق در دوران امام حسن علیه السلام باید یک شناخت کلی از وضعیت مردم عراق در آستانه امامت حسن بن علی علیه السلام بدست آوریم . این شناخت ، راهگشای ما در تحلیل دوران امام حسن علیه السلام و نقش جریان نفاق در دوره آن حضرت خواهد بود . شیخ مفید ( ره ) در تحلیلی درباره یاران امام مجتبی علیه السلام ، آنها را به پنج دسته تقسیم می‌کند . گروه اول شیعیان علی بن ابیطالب علیه السلام ، گروه دوم خوارج که در صدد مبارزه با معاویه بودند و چون امام قصد جنگ با شام را داشت ، گرد او مجتمع شده بودند . گروه سوم طمعکارانی که به دنبال غنایم جنگی می‌گشتند . گروه چهارم مردمی که عوام بودند و قدرت تشخیص نداشتند و گروه پنجم کسانی که به انگیزه‌های عصبیت قبیلگی و بدون توجه به دین ، تنها روسای قبایل خود بودند .[۱۷۳]

در این میان گروه سوم تعدادشان بیشتر بود . این گروه خود را طلبکار آل علی علیه السلام می‌دانستند . زیرا عراق منطقه‌ای بود که مرکز فتوحات به حساب می‌آمد و در تمام نبردهایی که این مردم در آن شرکت می‌کردند ، غنایم زیادی نصیب آنها می‌گردید . اما از زمانی که امام علی علیه السلام به این منطقه آمد ، حکومت اسلامی درگیر جنگهای داخلی شد . لذا این گروه که به غنایم فتوحات عادت کرده بودند ، کینه علی علیه السلام و اولادش را به دل گرفتند و دیگر نمی‌خواستند پس از جنگ نهروان در سپاه امام مجتبی علیه السلام جنگ تازه‌ای را شروع کنند .

حربه اتهام

وجود مردم خسته ، مردد و بی بصیرت عراق ، بهترین زمینه را برای جریان نفاق مستقر در شام آماده می‌کرد تا با انتشار اتهامات فراوان به وجود مبارک حسن بن علی علیه السلام ، قضایا را به نفع خود به پایان ببرد . در همین راستاست که می‌بینیم از طرفی آن حضرت را بی بهره از تدبیر و سیاست و از طرف دیگر دنیا طلب معرفی می‌کنند و سعی می‌کنند موضع امام مجتبی علیه السلام را در مقابل امام علی علیه السلام و امام حسین علیه السلام قرار دهند . یک بار می‌بینیم با جعل و ترویج اخبار پوچ تلاش می‌شود امام حسن علیه السلام را شخصیتی نشان دهند که دائما در حال تزویج و طلاق بوده و با دیگر می‌بینیم که در اخبار مربوط به صلح اینگونه عنوان می‌شود که امام تنها با چند تعهدی که جنبه مالی داشته حاضر شده از حکومت کناره بگیرد .[۱۷۴]در همین اخبار سعی شده تا تبلیغ شود که امام حسن علیه السلام برای خویش چنین حقی نمی‌دیده که خلافت را برای خود نگهدارد و لذا آن را تسلیم معاویه کرده است . در اتهام دیگری نیز شاهدیم که موضع عثمانی به امام نسبت داده می‌شود ، به این معنی که ایشان با پدرشان مخالف بوده و خونریزی در جنگهای داخلی را قبول نداشته است .

طبیعی است که با اکثریت این اتهامات و در چنین فضای آلوده‌ای ، عوام فرصت شنیدن سخن حق را نیابند و با پای خود در مهلکه اهل نفاق گرفتار آیند . در این اوضاع نابسامان است که امام مجتبی علیه السلام علت سکوت خود و پدر بزرگوارشان را اینچنین بیان می‌کنند : ما برای اینکه منافقین نتوانند از اختلاف ما برای ضربه به اصل دین بهره بگیرند ، سکوت کردیم .[۱۷۵]

نفوذ در سپاه

معاویه برای نفوذ در سپاه امام حسن علیه السلام از دو حربه سود جست ، بدین ترتیب که برای فریب سران سپاه از حربه نیرنگ ، ثروت و مقام و برای فریب سپاهیان از حربه تبلیغات استفاده کرد و این در حالی بود که از همان ابتدا هم سپاه معاویه ۶۰ هزار نفر و سپاه امام ۱۲ هزار نفر بود ، یعنی یک پنجم لشگر شام .

معاویه نماینده‌ای را نزد عبیدالله بن عباس فرمانده سپاه امام حسن علیه السلام فرستاد : تا به او بگوید : حسن بن علی از او تقاضای صلح کرده است . اگر امشب به سوی ما بیایی ، فلان مقدار به تو خواهم داد ، در غیر اینصورت فردا مجبور خواهی شد که از من متابعت کنی .[۱۷۶]وعده معاویه شامل یک میلیون درهم بود که قرار شد نصف آن را همان موقع و بقیه را پس از تسخیر کوفه بپردازد .[۱۷۷]عبیدالله هم این مطلب را در نیافت که اگر امام صلح را پذیرفته بود ، دیگر لزومی نداشت تا معاویه به فریب او بپردازد . البته شاید وعده معاویه او را فریفته و به آنسو کشانده است . پس از رفتن عبیدالله ، حدود دو سوم سپاه نیز به سوی معاویه گریختند . یعنی تنها حدود چهار هزار نفر باقی ماندند که قیس بن سعد فرماندهی این عده را بر عهده گرفت . پس از این حادثه ، معاویه در صدد فریب قیس برآمد ، اما او با پافشاری بر جنگ دست رد بر سینه معاویه زد .[۱۷۸]همچنین معاویه سران قبایل را با تهدید و تطمیع به اطاعت از خود واداشت . در ضمن نامه‌ای که برای دعوت امام حسن علیه السلام به صلح فرستاد ، نامه‌های روسای قبایل عراق که در آن آمادگی خود برای تحویل امام علیه السلام به معاویه را ابراز داشته بودند را هم بسوی امام علیه السلام فرستاد .

اما از سوی دیگر معاویه در پی فریب سپاهیان امام حسن علیه السلام برآمد . جاسوسان معاویه از همان ابتدا درصدد ایجاد تفرقه در میان مردم بودند . این افراد علاوه بر رساندن اخبار عراق به شام ، نقش عمده‌ای را در نشر شایعات بر عهده داشتند .

شایعاتی که در مردم متزلزلی چون مردم عراق به راحتی و به سرعت کارگر می‌شد .

یعقوبی می‌نویسد : معاویه از یک طرف در سپاه امام علیه السلام منتشر کرده بود که حسن بن علی علیه السلام با وی صلح کرده است و از طرف دیگر در ساباط[۱۷۹]منتشر می‌کرد که قیس بن سعد ( فرمانده سپاه امام علیه السلام ) با معاویه صلح کرده است .[۱۸۰]این شایعه می‌توانست روحیه سپاه را به شدت تضعیف کند و عناصر خارجی که برای ضربه زدن به معاویه گرد امام مجتبی علیه السلام مجتمع شده بودند را نسبت به اما بدبین سازد . حیله گری معاویه تا حدی بود که پیش از آنکه امام حسن علیه السلام تمایل خود را برای صلح اعلام کند ، گروهی را برای مذاکره به ساباط فرستاد . آنها که پس از گفتگوهای فراوان مشاهده کردند که امام قاطعانه بر موضع جنگ پافشاری می‌کنند ، برخاستند که بروند . اما به هنگام رفتن ، در حالی که مردم جمع شده بودند تا از نتیجه مذاکرات آگاه شوند ، اعلام کردند که حسن بن علی صلح را پذیرفت و خداوند بوسیله پسر پیامبرش از ریختن خون مردم جلوگیری کرد . بر اساس همین شایعات بود که گروهی از سپاهیان امام حسن علیه السلام شورش کردند و جراح بن سنان با خنجری به امام علیه السلام حمله برده و ایشان را زخمی کرد .[۱۸۱]

در چنین فضای غبار آلودی که جریان نفاق در اذهان جامعه بی بصیرت و راحت طلب عراق بوجود آورده بود ، امام مجتبی علیه السلام با مشاهده پراکندگی سپاه و با شناختی که از برخوردهای مختلف این مردم با پدر بزرگوارشان داشتند ، صلح را پذیرا شدند و این در شرایطی بود که در صورت هموار بودن شرایط ، امام علیه السلام به هیچ وجه حاضر نمی‌شدند که حکومت را به شخصی همچون معاویه بسپارند ؛ همچنانکه خود ایشان نیز فرمودند که : لو وجدت اعوانا ماسلمت له لامر لانه محرم علی بنی امیه[۱۸۲]اگر یارانی داشتم ، حکومت را به او تسلیم نمی‌کردم . زیرا حکومت بر بنی امیه حرام است .

شدت غربت امام مجتبی علیه السلام که عده‌ای از یارانش به طمع غنائم ، عده‌ای بی بصیریت و گروهی ارضای تمایلات گروهی به گردنش جمع شده بودند را می‌توان از این کلام ایشان دریافت که فرمودند : اگر من با معاویه جنگ را شروع می‌کردم ، به خدا قسم اینان گردن مرا می‌گرفتند تا مرا بصورت اسیر تحویل معاویه دهند .[۱۸۳]

این صلح در شرایطی صورت پذیرفت که شهادت امام علیه السلام و اصحاب اندکی که بر امامت ایشان استوار مانده بودند هم مثمر ثمر واقع نمی‌شد ، زیرا شهادت هم برای آنکه از قالب یک ایثار شخصی درآمده بصورت یک حرکت اجتماعی تحول آفرین درآید ، نیازمند شرایطی است که در دوران امام حسن علیه السلام وجود نداشت و جنگ در چنان وضعیتی ، نتیجه‌ای جز نابودی دین حقیقی و از بین رفتن انصار دین نداشت . همچنانکه امام علیه السلام در پاسخ حجر بن عدی که از علت ایشان پرسید ، فرمودند: ای حجر ، مردم آنچه را تو دوست می‌داری ، دوست نمی‌دارند . من این کار را تنها برای حفظ امثال تو انجام دادم[۱۸۴]

و در پاسخ به مالک بن ضمره فرمودند : ای مالک ، وقتی دیدم جز اندکی ، دیگران میدان را ترک کرده‌اند ، بیمناک شدم که در صورت جنگ همه شما از روی زمین محو شوید . پس تصمیم گرفتم تا برای دین فریادگری بگذارم .[۱۸۵]

رسوایی نفاق

صلح امام حسن علیه السلام گرچه در جواب به مقتضیات زمان و در غربتی سخت بسته شد ، اما اثرات مخصوص به خود داشته . مهمترین اثر این صلح ، فاش شدن ماهیت درونی حزب نفاق بود . عمل نکردن معاویه به شرایط صلحنامه ، باطن او که تا آن هنگام دم از اسلام و مسلمین می‌زد را افشا کرد . او در همان موقعی که وارد کوفه شد ، صریحا اعلام اقرار کرد که تنها برای رفع فتنه آن شرایط را پذیرفته است و اعلام کرد که مواد صلحنامه را زیر پای خود می‌گذارد .[۱۸۶]

او در صلحنامه شرط عمل کردن به کتاب خدا و سنت پیامبر صلی الله علیه و آله را پذیرفته بود اما پس از رسیدن به حکومت ، قدمهای خود در انحراف از دین را سرعت بخشید و علنا در خطبه نماز جمعه گفت : من با شما نه بر سر روزه و نماز و حج و زکات ، که برای حکومت جنگیدم .[۱۸۷]همچنین معاویه شرط کرده بود که جانشینی برای خود تعیین نکند . اما او با انتخاب فرزند فاسقش یزید ، زمینه را برای موروثی شدن خلافت بوجود آورد .

ایجاد امنیت برای مردم یکی دیگر از اصولی بود که در صلحنامه ذکر شده بود . زیرا بسیاری از مردم عراق در جنگ صفین شرکت کرده و یاران معاویه را کشته بودند و معاویه نمی‌خواست این افراد آرامش داشته باشند . امام حسن علیه السلام برای این افراد تامین گرفت و معاویه را متعهد ساخت که نسبت به هیچ یک از شیعیان علی علیه السلام سختگیری نکند . اما معاویه از همان ابتدای پذیرش صلحنامه ، سختگیری بر شیعیان را در دستور کار خود قرار داد و به عمال خود نوشت : ببینید در میان مردم چه کسانی از شیعیان علی علیه السلام بوده و یا متهم به دوستی او هستند . ایشان را از بین ببرید و برای این کار حتی اگر دلیل و بینه‌ای در زیر سنگی هست بیرون بکشید .[۱۸۸]

در پی این دستورات ، زیاد بن ابیه فرماندار بصره و کوفه ، در اولین گام ، دست کسانی که حاضر به بیعت با معاویه نشدند را قطع کرد . [۱۸۹]ماموریت عمده او سرکوبی شیعیان در عراق و خصوصا در کوفه بود . ابن اعثم نوشته است که او جمع کثیری از شیعیان را به شهادت رساند ؛ دست و پای ایشان را قطع و چشمانشان را کور کرد .[۱۹۰]عبدالله بن عامر والی دیگر معاویه نیز چنین برخوردی داشت . نعمان بن بشیر نیز که زمانی ولایت کوفه را بدست آورد ، از شدت کینه‌ای که به مردم کوفه داشت ، حاضر نشد نسبت به افزایش سهمیه مردم این شهر از بیت المال اقدام کند .[۱۹۱]مساله دیگری که نقش بسیار مهمی در برداشتن نقاب از چهره منافقانه معاویه داشت ، به شهادت رساندن حجر بن عدی ، عمر بن حمق خزاعی و چند تن دیگر از اصحاب بزرگوار پیامبر صلی الله علیه و آله بود .

حجر بن عدی یا حجرالخیر از جمله زاهدترین اصحاب رسول اکرم صلی الله علیه و آله بود ، تا آنجا که او را راهب اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله خوانده‌اند .[۱۹۲] او پس از حضرت رسول صلی الله علیه و آله ، از جمله شیعیان مخلص و ثابت قدم امیرالمومنین علیه السلام به حساب می‌آمد . نقش حجر در صفین بسیار گسترده بود و از جمله امیران سپاه علی علیه السلام محسوب می‌شد . او پس از شهادت حضرت علی علیه السلام از فعالان در بیعت با حسن بن علی علیه السلام بود و پس از پذیرش صلح از سوی امام بارها در مقابل بدگویی نسبت به علی علیه السلام ایستادگی کرد .[۱۹۳]یکبار مغیره از او خواست تا بر سریر منبر علی علیه السلام را لعن کند . او نیز بر سر منبر رفت و گفت : مغیره می‌گوید من علی را لعن کنم ، همه او را لعن کنید! و البته همه می‌دانستند که منظور مغیره او است . پس از آنکه زیاد زمام امور را بدست گرفت ، با مشاهده اعتراضات علنی حجر ، چهار نفر از روسای قبایل کوفه را وادار کرد تا شهادتنامه‌ای علیه او تنظیم کنند ، آنها نیز این کار را کردند . اما زیاد این شهادت را نپذیرفت و از ابوبرده پسر ابوموسی اشعری خواست تا شهادتنامه تندتری بنویسد ، او نیز نوشت :

حجر اطاعت خلیفه را رها کرده ، از جماعت مسلمین جدا گردیده است ؛ خلیفه را لعنت کرده و فتنه به پا نموده است ، مردم را گرد خودش جمع و آنها را به شکستن عهدشان فرا می‌خواند . امیرالمومنین معاویه را از خلافت خلع کرده و کافر به خدا شده است .[۱۹۴]پس از امضای شهادتنامه توسط تعدادی از بزرگان کوفه ، زیاد حجر را به همراه عده‌ای از یارانش بسوی شام گسیل کرد .[۱۹۵] معاویه نیز عده‌ای را مامور کشتن آنها کرد و دستور دارد تا به حجر و یارانش پیشنهاد کنند که اگر از علی اظهار بیزاری کنند ، حکم کشتن آنها لغو خواهد شد .[۱۹۶]اما حجر و یارانش این پیشنهاد را رد کردند و قبرهای خود را کنده ، شب تا صبح را به عبادت گذراندند و با قلبی مملو از شوق دیدار مولایشان علی علیه السلام ، به دیدار حق شتافتند .

عمر بن حمق خزاعی نیز یکی دیگر از شیعیان بزرگواری بود که در حکومت معاویه به شهادت رسید . او از جمله اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام بود و از شخصیتهای محوری کوفه محسوب[۱۹۷]می‌شد . وی پس از دستگیری حجر و یارانش به موصل گریخت و در آنجا توسط حاکم موصل دستگیر و به شهادت رسید . پس از شهادت، سر او را جدا کرده و به شام فرستادند و این اولین سری بود که از شهری به شهری منتقل می‌شد .[۱۹۸]

پس از این اتفاقات ، چهره کریه معاویه که تا آن روز در پس نقاب دین پنهان شده بود ، برای مردم آشکار شد ؛ رابطه شیعیان با امام حسین علیه السلام فزونی یافت و آهسته آهسته زمینه برای قیام اباعبدالله الحسین علیه السلام آماده شد .

امام حسین علیه السلام و جریان نفاق

در زمان اباعبدالله الحسین علیه السلام نیز بیشتر کسانی که در روز عاشورا جمع شدند و پسر پیامبر را به شهادت رساندند ، افراد نادانی بودند که بازیچه دست عده‌ای منافق سودجو و ریاست طلب قرار گرفتند . عمر سعد در روز تاسوعا سپاهیانش را با عنوان جیش الله - لشکر خدا - مخاطب ساخته و آنان را با بشارت به بهشت برای جنگ با امام علیه السلام تحریک و تشویق می‌کند و به تعبیر علامه شهید استاد مطهری :

وقتی مقدس احمق می‌شود ، این جور از آب در می‌آید . یک عده قلیلی منافق توانستند از توده‌های مسلمان جاهل و احمق ، لشگری انبوه علیه پسر پیامبر صلی الله علیه و آله به وجود بیاورند . . . . خود امام حسین علیه السلام متوجه نفاق و دورویی مردم عراق و کوفه بود و در روز عاشورا خطاب به لشگریان عبیدالله بن زیاد می‌فرماید : شما ما را دعوت کردید و ما آمدیم . . . . و حششتم علینا نارا اقتد حناها علی عدونا و عدوکم ؛ آتشی که ما برای نابودی دشمن شما و خود بر افروختیم ، شما این آتش را علیه خود ما به کار می‌برید . سللتم علینا سیفا لنا فی ایمانکم ؛[۱۹۹]و شمشیری که ما به دست شما دادیم - که شمشیر ایمان و اسلام است - با همان شمشیر می‌خواهید ما را بکشید .[۲۰۰]

فصل هفتم : عقوبت نفاق و درمان آن

الف - عقوبت نفاق

منافقین در هنگام مرگ

قرآن کریم از لحظات مرگ منافق چنین یاد می‌کند : فکیف اذا توفتهم الملئکه یضربون وجوههم و ادبارکم ذلک بانهم اتبعوا ما اسخط الله و کرهوا رضوانه ، فاحبط اعمالهم[۲۰۱] پس چگونه است حال آنان ، آنگاه که ملائکه جانشان را می‌گیرند و بصورت و پشتشان می‌کوبند ، به این خاطر که همواره دنبال چیزی بودند که خدا را به خشم می‌آورد و از هر چه مایه خشنودی خدا بود کراهت داشتند ، خدا هم اعمالشان را بی نتیجه و بی اجر کرد . مرگ ، انتقال از نشئه‌ای به نشئه دیگر است و همراه با آن جاذبه‌ای که روح را از فراسوی عالم غیبت به سوی خویش می‌کشد . آنکه به فرمان موتوا قبل ان تموتوا - بمیرید پیش از آنکه بمیرانندتان - پیشاپیش روح خود را از قیود عالم طبیعت رها ساخته و به آستان محبوب واصل کرده است ، مرگ را همچون نوشیدن شهدی خواهد یافت و چه بسا شیرینتر و ملک الموت را با جمالی زیبا مشاهده خواهد کرد . اما آنکه در درک اسفل حیات حیوانی گرفتار آمده است ، لاجرم باید روح او را با جبر و زور از این عالم جدا کرد .

آنجا که یکی از اهل ایمان ، لحظه مرگ خویش را برای سلمان فارسی بازگو می‌کند و می‌گوید : ای سلمان اگر بدن مرا با قیچی‌ها تکه تکه می‌کردند و با اره‌ها استخوانهای مرا قطعه قطعه می‌کردند ، برای من آسانتر و سبک تر بود از یک لحظه مرگ ، با آنکه من از اهل خیر و سعادت بودم[۲۰۲]وای به حال منافق فاسقی که یک عمر با تظاهر به اسلام به فتنه و فساد پرداخته است و دنیای خود را در لجنزار ضلالت و تباهی سپری کرده است .

منافقین در قیامت

الم یعلموا من یحاد الله و رسوله فان له نارجهنم خالدا فیها ذلک الخزی العظیم .[۲۰۳]مگر نمی‌دانند هرکس با خدا و پیامبرش مخالفت کند ، سزای او جهنم است که در آن جاودانه خواهد بود و این رسوایی بزرگ است .

در قرآن از عذاب منافقین با تعابیر عذاب مقیم[۲۰۴]( عذاب پایدار ) عذاب الیم[۲۰۵]( عذاب دردناک ) و عذاب عظیم[۲۰۶]( عذاب عظیم ) یاد شده است و جایگاه آنان نیز با عناوینی چون بئس المصیر ( جایگاه بد ) و فی الدرک الاسفل من النار[۲۰۷]( طبقه زیرین جهنم ) توصیف شده است . در کیفیت حشر منافقان نیز آمده است که امام صادق علیه السلام فرمودند :

من لقی المسلمین بوجهین و لسانین جاء یوم القیامه و له لسانان من النار[۲۰۸]هر کس دیدار کند مسلمانان را به دو رو و دو زبان ، بیاید در روز قیامت ، در حالی که برای اوست دو زبان از آتش.

همچنین خداوند در آیات قرآن در باب دروغگویی منافقین در روز قیامت می‌فرماید : یوم یبعثهم الله جمیعا فیلحفون له کما یحلفون لکم و یحسبون انهم علی شی ء الا انهم هم الکاذبون روزی که خدا همگی آنها را مبعوث کند ، پس برای او سوگند می‌خورند همانطور که برای شما سوگند می‌خورند و گمان می‌کنند که تکیه گاهی محکم دارند . آگاه باشید که آنان دروغگویند . و این دروغگویی منافقین در روز قیامت با اینکه آن روز ، روز کشف حقایق است ، از باب کشف عادات آنان است . چرا که دروغگویی در دلهای آنها ریشه دوانیده و در دنیا به دروغ گفتن عادات کرده‌اند و همواره سعی در آن داشته‌اند که باطل را با سوگندهای دروغ حق جلوه دهند و با تکبر و غرور از کنار عمل خبیث خویش بگذرند و از اینرو قرآن به این ظن منافقین اشاره می‌کند که یحسبون انهم علی شی ء یعنی خیال می‌کنند بر وضعی استوارند و می‌توانند برای همیشه کفر خود را پوشیده دارند ، [۲۰۹]غافل از آنکه در یوم تبلی السرائر ، حقیقت عمل آنها مکشوف می‌شود و به سزای عمل خویش می‌رسند و آنجاست که فریاد رب ارجعون آنها به کلا پاسخ می‌آید و در پایین‌ترین جای جهنم جای می‌گیرند .

گفتگوی منافقین و مومنین

یوم یقول المنافقون و المنافقات للذین امنوا انظرونا نقبس من نورکم قیل ارجعوا ورائکم فالتمسوا نورا فضرب بینهم بسور له باب فیه الرحه و ظاهره من قبله العذاب[۲۱۰]و روزی که مردان و زنان منافق به اهل ایمان بگویند ، کمی مهلت دهید تا ما نیز برسیم و از نور شما اقتباس کنیم ، به ایشان گفته شود ، به پشت سرتان ( دنیا ) برگردید و از آنجا نور بخواهید و در همین هنگام دیواری میان این دو گروه زده می‌شود که در باطنش ( برای مومنین ) رحمت و در ظاهرش ( برای منافقین ) عذاب است . از سیاق این آیه چنین برمی آید که در قیامت ظلمت بر منافقین خیمه زده و از هر سو احاطه شان کرده است . و نیز استفاده می‌شود که مردم در آن روز به سوی خانه‌های جاودانه خویش حرکت می‌کنند . چیزی که هست ، مومنین این مسیر را با نور خود طی می‌کنند ؛ نوری که از جلوی ایشان و به سوی سعادتشان در حرکت است ، در نتیجه راه را می‌بینند و با آن نور می‌روند تا به مقامات عالیه خود برسند . اما منافقین به علت فرورفتگی در ظلمت نمی‌توانند راه خود را طی کنند . همچنین استفاده می‌شود که منافقین با مومنین همانطور که در دنیا با هم بودند ، در قیامت نیز با هم دیدار می‌کنند .

اما منافقین در اثر ظلمت عقب می‌مانند و در نتیجه از مومنین می‌خواهند که قدری مهلتشان بدهند تا به ایشان برسند و از نور آنها بهره مند شوند . اما پاسخ می‌آید که ارجعوا وراءکم فالتمسوا نورا و در این مومنین رحمت و خارج آن برای منافقین عذاب است و دارای دری است تا منافقین از آن در ، وبضع مومنین را ببینند و بیشتر حسرت بخورند[۲۱۱]و چون این عذاب بر منافقین مستولی می‌شود ، بانگ می‌زنند که :

الم نکن معکم ، قالوا بلی و لکنهم فتنتم انفسکم و تربصتم و ارتبتم و غرتکم الامانی حتی جاء امرالله و غرکم بالله الغرور[۲۱۲]

( ای اهل ایمان ) آیا ما با شما نبودیم ؟ جواب می‌دهند ، چرا بودید ، اما خود را فریفتید و هلاک کردید و در انتظار بلا برای مومنین بودید و در حقانیت دین شک داشتید و آرزوی خاموشی نور اسلام شما را مغرور کرد .

ب - درمان نفاق

درمان علمی

این مرحله از درمان با تفکر در آثار نفاق ، چه در دنیا و چه در آخرت انجام می‌شود . نکته‌ای که قابل ذکر است ، این است که نفاق لزوما به معنای کفر درونی و اظهار اسلام نیست ، بلکه دارای مراتبی است ، تا جایی که ممکن است این رذیله آنقدر خود را مخفی کند که حتی از صاحبش نیز پنهان بماند و از اینرو لازم است هر کسی با دقت در خود بنگرد تا نفس را از تمامی مراتب نفاق که پیشتر آمد ، مبرا سازد و نفس را به صفای اولیه باز گرداند .

در این مرحله تفکر به این معناست که شخص منافق پیش خود بگوید که چنانچه در این به این صفت معرفی شد ، از انظار مردم می‌افتد و رسوای خاص و عام می‌شود و آبروی خود را از دست می‌دهد و همگان از مجالس خود طردش می‌کنند و از محافل انس باز می‌ماند و از کسب کمالات بی نصیب می‌ماند و بداند که انسان با شرف و وجدان باید خود را از این ننگ شرف سوز پاک کند که گرفتار این ذلتها و خواریها نگردد . و نیز تفکر کند در عالم دیگر که عالم کشف سرائر است و به خود بفهماند هر چه را در این عالم از نظر مردم پوشانیده ، در آنجا نمی‌تواند مستور کند و مشوه الخلقه و با دو زبان از آتش محشور می‌گردد و با منافقین و شیاطین معذب می‌شود .[۲۱۳]

درمان عملی

مجاهده با نفس

حضرت امام ( ره ) پس از بیان زشتیها و قبایح نفاق در باب درمان عملی آن می‌فرماید : پس انسان عاقل که این مفاسد را دید و از برای این خلق ، جز زشتی و پلیدی نتیجه‌ای ندید ، بر خود حتم و لازم کند که این صفت را از خود دور کند ، و وارد شود در مرحله عمل که طریقه دیگر علاج نفس است . و آن ، چنان است که انسان مدتی با کمال دقت مواظبت کند از حرکات و سکنات خود و کاملا مداقه در اعمال خویش کند و بر خلاف خواهش و آرزوی نفس اقدام کند و مجاهده نماید ، و اعمال و اقوال خود را در ظاهر و باطن خوب کند و تظاهرات و تدلیسات را عملا کنار بگذارد ، و از خدای متعال در خلال این احوال توفیق طلب کند که او را بر نفس اماره و هواهای آن مسلط کند و در این اقدام و علاج با او همراهی فرماید . خداوند تبارک و تعالی فضل و رحمتش بر بندگان بی پایان است و هر کس به سوی او و اصلاح خود قدمی بردارد ، با او مساعدت فرماید و از او دستگیری نماید . و اگر چندی بدین حال باشد ، امید است که نفس صفا پیدا کند و کدورت نفاق و دورویی از او زایل گردد و آیینه قلب و باطنش از این رذیله پاک و پاکیزه گردد و مورد الطاف حق و رحمت ولی النعمه حقیقی گردد . زیرا که مبرهن است و به تجربه نیز پیوسته است که نفس تا در این عالم است ، از اعمال و افعال صادره از خود منفعل می‌گردد ، چه اعمال صالحه و چه فاسده ، در هر یک از اعمال در نفس اثری حاصل شود . اگر عمل نیکو و صالح است ، اثر نورانی و اگر به خلاف آن است ، اثر ظلمانی در آن حاصل شود تا یکسره قلب یا نورانی شود یا ظلمانی و منسلک در سلک سعدا شود یا اشقیاء پس تا در این دار عمل و منزل زراعت هستیم ، با اختیار خود می‌توانیم قلب را به سعادت یا شقاوت کشانیم و رهین اعمال و افعال خود هستیم .[۲۱۴]

ایمان تفصیلی

یا ایها الذین امنوا ، امنوا بالله و رسوله و الکتاب الذی نزل علی رسوله و الکتاب الذی انزل من قبل و من یکفر بالله و ملائکه و کتبه و رسوله و الیوم الاخر فقد ضل ضلالا بعیدا [۲۱۵]ای کسانی که ( به اجمال ) ایمان آورده‌اید ، ( به تفصیل ) به خدا و رسول او و کتابی که بر او نازل شده و کتابهایی که قبل از او نازل شده است ، ایمان بیاورید و کسی که به خدا و فرشتگان و پیامبران و به روز جزا کفر بورزد ، در ضلالت افتاده است ، ضلالتی دور از طریق حق .

در این آیه شریفه مومنین را با اینکه ایمان آورده‌اند ، دستور می‌دهد برای بار دوم ایمان بیاورند و اینکه گفته شد برای بار دوم ، به خاطر دو قرینه است ، قرینه اول اینکه متعلق ایمان دوم را به طور تفصیل شرح می‌دهد و می‌فرماید ، به خدا و رسول او و کتاب او ایمان بیاورید و قرینه دوم این است که تهدید کرده که اگر به تک تک این جزئیات و تفاصیل ایمان نیاورید به ضلالتی بعید گمراه می‌شوید . پس معلوم می‌شود که مراد از ایمان اول ، ایمان به طور اجمال و سربسته است و مراد از ایمان دوم ، ایمان تفصیلی است و مضمون آیه این است که مومنین باید ایمان اجمالی خود را بر تک تک این جزئیات بگسترانند . برای اینکه این جزئیات معارفی هستند که به یکدیگر مرتبط و وابسته‌اند و هر یک مستلزم بقیه می‌باشد .

خدای سبحان ، دارای اسماء حسنا و صفات علیایی است و همین خود باعث آن شده که خلائقی خلق کند و آنها را به سوی آنچه مایه رشد آنان و سعادتشان است ، ارشاد و هدایت کند و سپس همه آنها را که نسلا بعد از نسل می‌میرند ، در روز جزا یکجا مبعوث نموده و به سزای اعمالشان برساند و این غرض ، وقتی حاصل می‌شود که رسولانی بشیر و نذیر مبعوث نموده ، کتابهایی با آنان نازل کند تا آن رسولان به وسیله آن کتب در بین مردم در آنچه اختلاف می‌کنند ، حکم کنند و نیز معارف مبدا و معاد و اصول شرایع و احکام را برای خلق بیان کنند . پس ایمان به یکی از این حقایق ، تمام نمی‌شود مگر با ایمان به معارف دیگر ، بدون آنکه یکی از آنها استثناء شده باشد و در نتیجه به بعضی از آنها ایمان بیاورند و به بعضی دیگر کفر بورزند که اگر کسی چنین کند به همه آنها کفر ورزیده است ، چیزی که هست اگر علنی باشد ، کافر و اگر باطنی باشد ، منافق خواهد بود . و یکی از مصادیق نفاق این است که کسی اظهار ایمان کند ، ولی روش و مسیری را پیش بگیرد که در آخر منتهی شود به رد بعضی از معارف و احکام و برای علاج نفاق باید تمامی معارف اسلام را به عنوان یک مجموعه تجزیه ناپذیر پذیرفت و از ایمان اجمالی به ایمان تفصیلی رسید .[۲۱۶]

چهار ویژگی

ان المنافقین فی الدرک الاسفل من النار و لن تجد لهم نصیرا . الا الذین تابوا و اصلحوا و اعتصموا بالله و اخلصوا دینهم لله فاولئک مع المومنین و سوف یوت الله المومنین اجرا عظیما[۲۱۷]منافقین در طبقه زیرین جهنمند و هرگز برایشان یاوری نخواهی یافت . مگر آنها که توبه کردند و خود را اصلاح نمودند و به خدا متوسل شده ، دین خویش را برای خدا خالص کرده‌اند و آنان قرین مومنانند و خدا مومنان را پاداشی بزرگ خواهد داد .

خدای تعالی در این آیه شریفه ، عده‌ای را از زمره منافقین استثنا کرده و آنها را به چند صفت مهم توصیف نموده و شرایطی را یادآور شده که هر یک از آنها قسمتی از صفات زشت منافقین را از دلهایشان پاک می‌کند و این شرایط چهار موردند : ۱ - توبه ۲ - اصلاح نفس ۳ - اعتصام بالله ۴ -

اخلاص در دین

یکی از عواملی که ریشه‌های نفاق را می‌خشکاند ، توبه است و برگشت به سوی خدا تعالی وقتی نافع است که شخص تائب آنچه را تا کنون تباه ساخته اصلاح نماید و این اصلاح نیز نتیجه‌ای نمی‌دهد مگر آنکه انسان خود را از خطر لغزش‌ها و انحرافات به خدا بسپارد و از او عصمت و مصونیت بخواهد و این اعتصام نیز سودی نمی‌بخشد ، مگر وقتی که انسان دین خود را برای خدا خالص کند و اعتصام در همین اخلاص معنا می‌شود . زیرا شرک ظلم است ، آن هم ظلمی که آمرزیده نمی‌شود و وقتی بیماردلان توبه کردند و اصلاح مفاسد خویش نمودند و به خدای عزوجل نیز اعتصام جستند و دین خود را خالص برای خدا نمودند ، در آن وقت مومن خواهند بود و ایمانشان آمیخته با شرک نخواهد بود و آن هنگام است که از خطر نفاق ایمن شده ، راه گم شده را پیدا می‌کنند ، همچنانکه آیه قرآن می‌فرماید :

الذین امنوا و لم یلبسوا ایمانهم بظلم اولئک لهم الامن و هم مهتدون[۲۱۸]کسانی که ایمان آوردند و ایمان خود را به ظلمی نیالودند ، آنان دارای امنیت هستند و همانا راه یافتگانند .

نکته زیبایی که هست ، خدای تعالی پس از بر شمردن این صفات می‌فرماید : فاولئک مع المومنین و نه فاولئک من المومنین ، یعنی به صرف تحقق این اوصاف ، دارندگان آنها از مومنین بطور مطلق نمی‌شوند ، بلکه برای اولین بار ملحق به مومنین می‌گردند . بله ، وقتی از خود آنان می‌شوند که این اوصاف در ایشان مستقر شود و در دلهایشان محفوظ بماند .[۲۱۹]

فصل هشتم : شیوه‌های شناسایی جریان نفاق

بواسطه فتنه‌ها

احسب الناس ان یترکوا ان یقولوا امنا و هم لا یفتنون و لقد فتنا الذین من قبلهم فلیعلمن الله الذین صدقوا و لیعلمن الکاذبین[۲۲۰] آیا مردم گمان کرده‌اند به صرف اینکه بگویند ایمان آورده‌ایم ، رها می‌شوند و آزمایش نخواهند شد ؟ و حال آنکه ما کسانی را که قبل از ایشان بودند بیازمودیم ، پس باید خداوند راستگویان را معلوم کند و دروغگویان را مشخص سازد .

سنت الهی بر این رفته است در عرصه آزمایشات ، مومن از منافق جدا گردد و جبهه حق از وجود منافقین پاک شود . معمر بن خلاد روایت می‌کند که حضرت امیر علیه السلام پس از قرائت آیه احسب الناس یترکوا . . . . به من فرمود : آیا می دانی فتنه چیست ؟ عرضه داشتم : فدایت شوم ، فتنه در دین است . فرمود : آن چنان آزمایش می‌شوند که طلا می‌شود و آنچنان خالص می‌شوند که طلا خالص می‌گردد . [۲۲۱]

همچنین حضرت علی علیه السلام در پاسخ به کسی که از حضرت معنای فتنه را پرسید ، فرمودند : وقتی آیه احسب الناس ان یترکوا . . . . . نازل شد ، من فهمیدم که مادام که رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسیدم : این فتنه‌ای که خدا خبر داده چیست ؟ فرمود : یا علی ، امت من ، به زودی بعد از من در بوته فتنه و آزمایش قرار می‌گیرند[۲۲۲]

علت این امر نیز آن است که پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله رشته وحی منقطع شد و دیگر وحیی نبود تا پرده از اعمال منافقین بردارد و از این رو عرصه ابتلائاتی گشوده شد تا مردم بتوانند منافقین را که در صفوف مومنین جای گرفته‌اند شناسائی کنند . این ادعا از قضیه‌ای که از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل می‌کنند ، معلوم می‌شود .

در تفاسیر آمده است که وقتی آیه . . . . . او یلبسکم شیعا [۲۲۳] نازل شد ، رسول خدا صلی الله علیه و آله برخاست و وضویی ساخت و به نماز ایستاد و نمازی نیکو به جای آورد . آنگاه از خدای تعالی درخواست کرد که عذابی از بالای سر و یا از زیر پا نفرستد و مسلمانان را فرقه فرقه نکند ، و آنان را به جان هم نیندازد . در این هنگام ، جبرئیل علیه السلام نازل شد و خبر استجابت دعای آن حضرت را نسبت به دو درخواست اولش آورد و گفت ، دو درخواست اخیرت مستجاب نیست ، پس رسول خدا صلی الله علیه و آله گفت : ای جبرئیل اگر بنا شود خداوند امت مرا به جان یکدیگر بیاندازد ، دیگر از من امتی باقی نمی‌ماند . پس برخاست و دوباره دعا را از سر گرفت . در پاسخش آیات الم ، احسب الناس ان یترکوا . . . نازل و گفته شد : هیچ چاره‌ای از فتنه نیست ، زیرا هر امتی بعد از پیغمبرش باید آزمایش شود ، تا راستگو از دروغگو جدا گردد ، برای اینکه دیگر وحیی نیست تا با آن مشخص شوند ، ناگزیر شمشیر می‌ماند و اختلاف کلمه تا روز قیامت .[۲۲۴]

غربال الهی آنقدر به چرخش در می‌آید که اگر کسی به سبب شرایط اجتماعی در تشکل منافقین قرار گرفته و در لایه‌های پنهان وجود او تمایلی به ایمان وجود دارد بازگردد و اگر کسی در گروه مومنین است ، اما میل به اعمال نفاق آمیز دارد از مومنین جدا گردد و به منافقین بپیوندد و این شفافیت ما را در شناخت دقیق جریانات موجود در جامعه یاری می‌دهد . نکته قابل ذکر آنست که بطور معمول آنچه در ظاهر انسانها به ظهور می‌رسد ، مرتبه نازله آن حقیقتی است که در روح او محقق شده است و با شدت کمتری از حقیقت خود بروز می‌کند . قرآن نیز به این مطلب اشاره می‌کند و می‌فرماید : قدبدت البغضاء من افواهم و ما تحفی صدورهم اکبر .[۲۲۵] ( نشانه‌های) دشمنی از ( کلام و ) و دهانشان آشکار شده و آنچه در دلهایشان پنهان می‌دارند ، از آن عظیمتر است .

این ویژگی سبب می‌شود تا هیچگاه مردم به عمق فساد منافقین پی نبرند . اما خصوصیتی که آزمایشات و تحولات اجتماعی در پی دارد ، آنست که معمولا فرصت تفکر را از اشخاص می‌گیرد و کینه‌های درونی منافقین را آشکار می‌سازد و شناخت آنها را آسانتر می‌کند .

بوسیله خود جریان نفاق

جماعتی که در زیر پرچم توحید زندگی می‌کنند ، هیچگاه دچار تفرقه نمی‌شوند . اما آنجا که پای کفر و انانیت به میان می‌آید ، ناگزیر تفرقه نیز به وجود خواهد آمد و در دل این تفرقه‌ها و تعارضات ، حقایق کشف می‌شود و پرده‌ها کنار می‌رود . جریان نفاق نیز از این قاعده کلی مستثنا نیست . چرا که بر حسب آیه . . . و تحسبهم جمیعا و قلوبهم شتی[۲۲۶]- و تو میان ایشان را متحد می‌بینی و حال آنکه دلهایشان پراکنده است - منافقین درون خود دچار تعارض و تضاد هستند . زیرا صراط مستقیم یکی است و صراطهای شیطان بی نهایت و وقتی منافع حزب شیطان در مقابل هم قرار گیرد ، درگیریها آغاز می‌شود ؛ گروهی دست به افشای گروه دیگر می‌زند و اثر طبیعی این افشاگری نیز آن است که آن گروه نیز این گروه را رسوا می‌کند و در نتیجه جریان نفاق ، خود بستری است برای شناخت آن .

در شرح این مطلب باید شیوه سازماندهی جریان نفاق را بشناسیم . منافقین برای آنکه به اهداف اجتماعی خود دست یابند ، نیازمند یک تشکل و پیوستگی هستند . نگاهی مجموعه نگر به منافقین راهنمای ما در تحلیل بسیاری از وقایع اجتماعی است . قرآن کریم نیز به این مطلب اشاره می‌کند و می‌فرماید : المنافقون و المنافقات بعضهم من بعض[۲۲۷]مردان و زنان به هم پیوسته و دوست یکدیگرند .

همچنین در سوره مبارکه نساء تصریح می‌کند که منافقین اقدام به برپایی جلسات توطئه می‌کنند : و یقولون طاعه فاذا برزوا من عندک بیت طائفه منهم غیر الذی تقول . . .[۲۲۸]آنها در حضور تو می‌گویند فرمانبرداریم ، اما هنگامی که از نزد تو بیرون می‌آیند ، جمعی از آنان بر خلاف گفته‌های شبانه جلسات سری تشکیل می‌دهند .

اما این آیه تشکل اهل نفاق با یک انگیزه واحد انجام می‌گیرد ؟ واقعیت اینست که اتحاد منافقین اتحادی تاکتیکی است ، نه حقیقی . به این معنا که تشکیلات منافقین مجموعه‌ای از خرده تشکلهایی است که هر یک با انگیزه خاصی به گرد هم جمع شده‌اند . آنچه این تشکیلات را به هم پیوند می‌دهد . مساله مقابله با حکومت دینی است . اما این وحدت بسیار شکننده است و هر لحظه امکان می‌رود که فرو بریزد . در هنگام تقسیم غنایم یا در کشمکشهای سیاسی این تشکیلات از هم پاشیده می‌شود و هر گروه به طمع رسیدن به موفقیت ، گروه دیگر را خراب می‌کند و این یکی از مهمترین راه‌های شناخت منافقین است .

کشف حقیقت نفاق برای خاصه مومنین

قل اعلموا فسیری الله عملکم و رسوله و المومنین . . . [۲۲۹]به منافقین ) بگو هر چه می‌خواهید بکنید که خدا عمل شما را خواه دید و همچنین رسول او و مومنان نیز اعمال شما را مشاهده می‌کنند .

از کنار هم گذاشتن این آیه که اشاره دارد به اینکه خدا و رسول و عده‌ای از مومنین ، اعمال منافقین را مشاهده می‌کنند و آیه و سیری الله عملکم و رسوله ، ثم تردون الی عالم الغیب و الشهاده فینبئکم بما کنتم تعلمون[۲۳۰]که تنها خدا و رسول او را واقف به حقیقت اعمال منافقین می‌داند ، استفاده می‌شود که منظور از آن مومنینی که در این آیه به آنها اشاره دارد ، همان افراد بسیار اندکی هستند که شاهدان اعمالند ، کسانی که آیه شریفه و کذلک جعلناکم امه لتکونوا شهداء علی الناس و یکون الرسول علیکم شهیدا[۲۳۱] - و ما شما را امتی وسط قرار دادیم که شاهد بر مردم باشید و رسول ، شاهد شماست - به آنان اشاره دارد .[۲۳۲]

شهدا نیز به معنای قرآنی به کسانی گفته می‌شود که از نعمت ولایت برخوردار باشند [۲۳۳]شهدا نیز به معنای قرآنی به کسانی گفته می‌شود که از نعمت ولایت برخوردار باشند ، [۲۳۴]و روایات زیادی در این باب وارد شده است که منظور از مومنین در آیه ۱۰۵ سوره توبه را ائمه علیه السلام می‌داند .[۲۳۵]

نکته قابل ذکر آنست که این شناخت با شناختی که عموم مومنین به واسطه آثار و احوال منافقین بدست می‌آورند ، بسیار متفاوت است . زیرا آنها در نهایت به مخفی کاریها و دوروییهای منافقین پی می‌برند ، اما شناختی که در اینجا مورد بحث است شناخت حقیقت نفاق است و این حقیقت است که برای شاهدان امت مکشوف می‌باشد .

بواسطه علامات نفاق

ام حسب الذین فی قلوبهم مرض ان لن یخرج الله اضغانهم ولو نشاء لاریناکم ، فلعرفتهم بسیماهم ، و لتعرفنهم فی لحن القول . . . .[۲۳۶]آیا این بیمار دلان پنداشته‌اند که خدا کینه‌های درونیشان را بیرون نمی‌آورد ، و ما اگر بخواهیم آنان را به تو نشان می‌دهیم ، پس تو ایشان را به علامتهایشان و در لحن سخن گفتنشان خواهی شناخت .

در مجمع البیان ، در ذیل جمله و لتعرفنهم فی لحن القول از ابی سعید خدری روایت می‌کند که لحن القول عبارت است از عداوتی که منافقین با علی بن ابیطالب علیه السلام داشتند . ابی سعید می‌گوید : ما در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله برای شناخت مومنین واقعی از منافقین این محک را در دست داشتیم که هر کس علی را دوست داشت ، او را مومن می‌دانستیم و هر کس دشمنش می‌داشت ، می‌فهمیدیم که منافق است .[۲۳۷]

و این نکته درسی است برای تمام اعصار . زیرا عناد با ولایت ، روشن‌ترین و کلی‌ترین ملاک و محک برای شناخت منافقین از مومنین است . همچنین از علی بن ابیطالب علیه السلام روایت شده که فرمود : من چهار کلمه گفتم که خدای تعالی هم در کتابش مرا تصدیق فرمود : یکی اینکه من گفتم المرء مخبوء تحت لسانه فاذا تکلم ظهر - انسان زیر زبانش پنهان است و چون سخن بگوید ، ظاهر می‌شود - خدای تعالی هم در کتابش فرمود : و لتعرفنهم فی لحن القول[۲۳۸]

به طور کلی می‌توان منافقین را بواسطه ویژگیهای فردی آنها همچون بی غیرتی ، تقدس مآبی ، راحت طلبی و ویژگیهای اجتماعی آنها همچون ولایت ستیزی ، ایجاد آشوب و دوستی با کفار شناسائی کرد که این آخری یعنی ارتباط با بیگانگان و حمایت از دشمنان از آنها و هم آهنگ بودن برنامه‌های آنها با خواسته‌های استکباری ، یکی از آسانترین راه‌های شناسائی منافقین در دوره ماست که دارای دشمنان عنود و قسم خورده خارجی هستیم .

وجود خواص اهل حق

توجه مردم در یک جامعه دینی ، به اولیای دین است و معیار تصمیم گیریهای آنها اهل حق می‌باشند . وجود این خواص ، جدا از حیث افشاگریها و روشنگریهای آنها ، خود میزانی است برای تمیز منافق از مومن . هر کس محبت آنها را به دل داشته باشد ، مومن است و هر کس نسبت به آنها عداوت داشته باشد ، منافق . زیرا منافق چون نمی‌تواند با خود اسلام در بیفتد ، در نتیجه دشمنی خود با اسلام را در مقابل اولیای جامعه دینی که عینیت اسلام هستند ، ظاهر کند تا با تضعیف آنها مصابیح فیاض اسلام را خاموش کند . ابراز این عداوت نیز می‌تواند صورتهای گوناگونی پیدا کند . در صدر اسلام وجود مقدس علی بن ابیطالب علیه السلام معیاری بود برای شناخت منافقین از مومنین . منافقین در هر فرصتی که می‌یافتند ، آماج حملات خود را متوجه آن حضرت می‌ساختند و این گستاخی‌ها و جسارت‌های منافقین نسبت به ایشان ملاکی بود برای اهل ایمان تا منافقین را شناسایی کنند .

در زمان حضرت امیر علیه السلام نیز عمار یاسر معیار شناخت منافقین از مومنین بود . زیرا مطابق سخنی که رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله در مورد او فرموده بود که تقتلک الفئه الباغیه[۲۳۹]- تو بدست یک گروه تجاوز پیشه کشته می‌شوی - بسیاری از نگاه‌ها به عمار بود ، تا ببینند که او در کدام جبهه قرار می‌گیرد . حضور او در لشگر حضرت امیرالمومنین علیه السلام در جنگ صفین التهابی در لشگر معاویه انداخت و سبب شد که عده‌ای از سپاه معاویه به لشگر حضرت بپیوندند .

جالب آنجاست که عمار نیز در راستای همین نقش ، یعنی رسواسازی منافقین با این اشعار وارد میدان می‌شود که نحن ضربناکم علی تنزیله ثم ضربناکم علی تاویله - ما با شما روزی بر سر قرآن و حقانیت آن می‌جنگیدیم و امروز بر سر تاویل و تفسیر آن با شما می‌جنگیم[۲۴۰]- تا بفهماند که اینها همان دشمنان دیروزند که امروز در زیر لباس قرآن خود را پنهان داشته‌اند .

البته این نوع از شناخت منوط به این است که چنین خواصی در سطح بالای دینداری و دارای ثبات قدم وجود داشته باشد ، کسانی مانند عمار که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله درباره او فرمود : ایمان سراسر وجودش را فرا گرفته است .[۲۴۱] و وقتی این دسته از خواص تعدادشان کم باشد یا سطح تقوای فردی و اجتماعی آنها در سطح پایینی قرار داشته باشد ، این چنین شناختی مشکل می‌شود .

فصل نهم : شیوه‌های برخورد با جریان نفاق

الف - در صورت توطئه

اهل نفاق اگر اقدام به توطئه کنند و دشمنی و عداوت خود را ظاهر سازند ، حکم بغات و محاربان را دارند و حکم محاربین به تفصیل در کتب فقهی آمده است . البته حکومت دینی نباید اجازه بدهد که توطئه کاملا عملی شود و پس از آنکه وضع بحرانی شد ، به مقابله بپردازد . بلکه اگر خبر از بسته شدن نطفه توطئه بیاید و از مراکز بحران مطلع گردد ، پیش از آنکه فتنه فراگیر شود ، باید به مقابله با آن برخیزد . با نگاهی به سیره نبوی شاهد برخورد قاطع پیامبر صلی الله علیه و آله با این کانون توطئه هستیم . داستان مسجد ضرار یکی از این نمونه هاست . داستان از این قرار بود که شخصی بنام ابو عامر [۲۴۲] از شام برای منافقین پیغام فرستاد که خود را آماده کنند و شروع به احداث مسجدی نمایند تا در این فرصت او نزد قیصر رفته ، ار او لشگری گرفته ، به یاری آنها بیاید تا پیامبر صلی الله علیه و آله را از مدینه بیرون کنند .

منافقین نیز برای اینکه خود را برای ورود ابوعامر آماده کنند و همچنین تا آن زمان از مسجد به عنوان پایگاهی برای ترویج کفر استفاده نمایند و نیز با ایجاد محلی در برابر مسجد قبا که پایگاه اسلام بود ، در میان مسلمین ایجاد تفرقه کنند ، شروع به ساخت مسجد ضرار کردند . پس از تکمیل بنای مسجد خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده ، گفتند : یا رسول الله ، ما برای افراد مریض و کسانی که کارشان زیاد است و نمی‌توانند راه دوری را طی کنند تا به مسجد شما بیایند و نیز برای شبهای بارانی و شبهای زمستان مسجدی ساخته‌ایم و میل داریم تا شما به آنجا تشریف آورده ، در آن نماز بگزارید و برای ما دعا بفرمائید . حضرت که در راه سفر تبوک بودند ، فرمودند : من الان در راه سفرم . اگر انشاء الله برگشتم ، به محله شما می‌آیم و در مسجد شما نماز می‌گزارم . ولی وقتی حضرت از سفر بازگشتند ، خداوند متعال آیه ۱۰۷ سوره توبه و آیات پس از آن را نازل کرد و نقشه خطرناک منافقین را رسوا ساخت .[۲۴۳]

پس از نزول این آیات رسول خدا صلی الله علیه و آله عاصم بن عوف عجلانی و مالک بن دخشم را فرستاد و به ایشان فرمود : به این مسجدی که مردمی ظالم آن را ساخته‌اند بروید ، خرابش نموده و آن را به آتش بکشید . و سپس دستور دادند تا جای آنرا خاکروبه دان کنند . [۲۴۴]در این برخورد قاطع ، پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله به هیچ وجه ملاحظه مسجد بودن آن مکان را ننمودند ؛ یعنی اگر مسجد هم با آن همه حرمت و احترامی که دارد ، بخواهد مرکز فتنه و فساد

گردد ، باید از میان برود و ساده اندیشی است که ما با زدن برچسب تقدس ، بسیاری از مسائل را در فضائی امن قرار دهیم و از فتنه انگیزی آنها تغافل کنیم .

نمونه‌ای دیگر از برخوردهای قاطع پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله با کانونهای توطئه ، برخورد ایشان با جلسه‌ای است که در خانه سویلم تشکیل شده بود . در زمانی که لشگر اسلام خود را آماده می‌کرد تا به جنگ رومیان برود ، خبر رسید که گروهی از سران منافقین در خانه سویلم یهودی اجتماع کرده‌اند تا نقشه‌ای برای اختلال در کار تجهیز قوا برای مقابله با رومیان طراحی کنند . پیامبر وقتی از این ماجرا خبر دار شد ، دستور داد تا این کانون توطئه را آتش بزنند و طلحه بن عبدالله را با چند تن از اصحاب برای اجرای این دستور روانه کرد و طلحه خانه سویلم را به آتش کشید .[۲۴۵]این برخورد حکایت از اقتداری می‌کند که لازمه حکومت دینی است و بدون آن منافقین عرصه نیرنگ و دسیسه خواهند یافت .

ب - در صورت عدم توطئه

حذر و احتیاط

نکته‌ای که قرآن در برخورد با منافقین بسیار روی آن تاکید دارد ، حذر و احتیاط و شناخت نقشه‌های منافقین است . این همه توصیه به احتیاط به علت آن عداوتی است که دیر یا زود آشکار خواهد شد : هم العدو فاحذرهم [۲۴۶]؛ عداوتی که در حد کمال است . زیرا بدترین دشمنان انسان کسی است که واقعا دشمن باشد و انسان او را دوست بدارد : کن للعدو المتکالم اشد حذرا منک للعدو المبارز[۲۴۷] از دشمن مخفی ، بیش از دشمن آشکار حذر کن .

و هر چه این نفاق پیچیده تر باشد ، احتیاط از آن نیز مشکلتر خواهد بود و از اینرو عصر نفاق که در آن دورویی بر تمام جوانب حیات سایه می‌افکند و گرد و غبار فضای جامعه را در بر می‌گیرد ، سخت‌ترین عصر برای امتحان مردم است ، والله یهدی من یشاء و یفضل من یشاء . حذر و احتیاط نیز در اینجا به معنای آن است که افراد جامعه مراقب اعمال منافقین و دسیسه‌های آنها باشند و از یاد نبرند که بدترین دشمنان آنها منافقین هستند . لازمه احتیاط و مراقبت نیز دو عنصر صبر وبصیرت است ؛ صبر که در خود معنای احتیاط نهفته و بصیرت که سبب شناخت فتنه‌ها به منظور عکس العمل به موقع در دوران صبر می‌شود .

برخورد با اقتدار و خشونت

یا ایها النبی جاهد الکافر و المنافقین و اغلظ علیهم . . .[۲۴۸]ای پیامبر ، با کافران و منافقان جهاد کن و بر آنان سخت بگیر . . . . .

مقصود از جهاد در این آیه به قول مفسرین ، همان غلظت و خشونت است . زیرا منافقین تا زمانی که علنا پرچم مبارزه با اسلام را برنداشته‌اند ، حکومت اسلامی نیز اقدام به جهاد مسلحانه علیه آنها نمی‌کند . لذا منظور از دستور جهاد با منافقین ، اشکال دیگر مبارزه همچون مذمت ، توبیخ ، تحریم ، معاشرت ، تهدید ، رسواسازی و در انزوا قرار دادن است . مقصود از و اغلظ علیهم نیز برخورد با اقتدار و بدون نرمش است .[۲۴۹]لزوم این اقتدار از آیه ۶۰ سوره انفال نیز استفاده می‌شود : و اعدولهم ما استطعتم من قوه و من رباط الخیل ، ترهبون به عدو الله و عدوکم و ءاخرین من دونهم لاتعلمونهم الله یعلمهم . . .[۲۵۰]هر چه نیرو در قدرت دارید ، برای مقابله با آنها آماده سازید و همچنین اسبهای ورزیده ( برای میدان نبرد ) ، تا به وسیله آن دشمن خدا و دشمن خویش را بترسانید ، و نیز گروه دیگری غیز از اینها که شما آنها را نمی‌شناسید و خدا آنها را می‌شناسد . که در این آیه اشاره به لزوم اقتدار در مقابل دشمنانی می‌کند که از آن تعبیر به ءاخرین من دونهم لاتعلمونهم الله یعلمهم می‌کند ، یعنی منافقین .

عدم شفاعت و رضایت

دو دستور دیگر قرآن در برخورد با جریان نفاق ، نهی از شفاعت کردن برای این گروه و امر به عدم رضایت از آنهاست . زیرا چه بسا کسانی به این امید که این گروه به صلاح بازگردند ، از آنها حمایت کنند و آنها را در حاشیه امنی قرار دهند . حال آنکه این دشمنان عنود به هیچ روی حاضر به مصالحه با مومنین نمی‌باشند . قرآن از سویی از شفاعت کردن برای منافقین نهی می‌کند . زیرا جلوگیری نکردن از فساد و اجازه رشد و نمو به آن دادن ، خود فسادی است که به آسانی نمی‌توان از بین برد :

من یشفع شفعه حسنه یکن له نصیب منها و من یشفع شفعه سیئه یکن له کفل منها ، و کان الله علی کل شی ء مقیتا .[۲۵۱]کسی که شفاعت و کمک به کار نیکی کند ، نصیبی از آن برای او خواهد بود و کسی که شفاعت و کمک به کار بدی کند ، سهمی از آن خواهد داشت . و خداوند حسابرس و نگهدار هر چیز است .

و از سوی دیگر شعله‌های ناخشنودی و غضب نسبت به آنها را در قلوب مومنین برافروخته می‌دارد . زیرا رضایت از منافقین با رضایت از مومنین قابل جمع نیست : یحلفون بالله لکم لیرضونکم و الله و رسوله احق ان یرضوه ان کانوا مومنین .[۲۵۲]برایتان به خدا سوگند یاد می‌کنند که شما را راضی می‌کنند و حال آنکه سزاوارتر این است که خدا و رسولش را راضی کنند ، اگر ایمان دارند .

روشنگری و افشاگری

وظیفه دیگر در مقابله با منافقین ، روشنگری و افشاگری است . البته عیبجویی و افشای اسرار و گناهان دیگران در اسلام شدیدا مورد نکوهش قرار گرفته است و در برخی روایات افشای معصیت دیگران به اندازه همان معصیت دانسته شده است . بر اساس فرمایشات علوی ، نه تنها افراد جامعه باید از افشای اسرار برادران دینی و انسانی خویش خودداری کرده و هتک حیثیت آنها را نکنند ، بلکه توصیه حضرت آن است که حکومت هم که بسیاری از اسرار مردم را می‌داند ، نباید آنها را فاش کند .

اما این حکم تا آنجا اعتبار دارد که معصیت مزبور فردی باشد و حیطه اثرگذاری آن در شخص محدود شود و آنجا یک فرد یا گروه اقدام به اعمالی کند که در اثر آن حیثیت کلی جامعه در خطر قرار گیرد ، وظیفه خواص جامعه افشای اسرار و فعالیتهای آنهاست . این روشنگری سه پیامد دارد : اولا بستری فراهم می‌شود تا اعضای فریب خورده جبهه نفاق توبه کنند و باز گردند . ثانیا ، موجب افزایش شناخت مردم می‌شود تا فریب این گروه را نخورند . ثالثا سبب محدودیت فعالیتهای منافقین و در انزوا قرار گرفتن آنها می‌شود .

آمادگی برای نابودی منافقین

اهل حق ، همانطور که منافقین انتظار نابودی آنها را می‌کشند ، باید همواره آمادگی و انتظار برای از بین بردن منافقین را در خود حفظ کنند . این انتظار از سویی ریشه‌های برائت از این دشمنان خدا را در قلوب مومنین مستحکم می‌دارد و از سوی دیگر زمینه فریب خوردن از این گروه را از بین می‌برد . چرا که در بطن انتظار ، نوعی تجدید و تحول و تکامل وجود دارد که مومنین را برای آخرین نبرد میان حق و باطل آماده می‌سازد و سرانجام این نبرد که یا پیروزی است و یا شهادت و این هر دو سعادتی است برای اهل حق .

قل هل تربصون بنا الا احدی الحسنیین و نحن نتربص بکم ان یصیبکم الله بعذاب من عنده او بایدینا ، فتربصوا انا معکم متربصون .[۲۵۳] به ( منافقین ) بگو ، آیا ما جز یکی از دو چیز نیکو ( پیروزی یا شهادت ) را انتظار می‌برید ، و ما نیز انتظار می‌کشیم که خدا شما را به عذابی از جانب خود یا به دست ما مبتلا سازد . پس منتظر باشید که ما نیز منتظریم .

امید که این انتظار به ظهور آن منتظر بپیوندد ؛ آن روز که خورشید پس از داغی هزاران ساله رخصت می‌یابد که بر ذوالفقار حیدریش بتابد تا با تجلی از صیقل کمانیش ، بشارت صبح را برای عالمیان به ارمغان آورد و قلوب شیدا شدگان حضرتش را در طراوت صبحگاهان و از میان دو تیغ شمشیرش به نظاره ذلت کفر و شرک و نفاق بنشاند .

متی نغادیک و نراوحک فنقر عینا متی ترانا و نریک و قد نشرت لواء النصر تری اترانا نحف بک و انت تام الملا و قد ملات الارض عدلا و اذقت اعدائک هوانا و عقابا[۲۵۴]کی باشد آن روز که هر صبح و شام چشمانمان رو به چشمان زیبای تو بازگردد ؟ کجاست آن روز که تو ما را می‌بینی و ما نیز تو را ، در حالی که پرچم فتح را بر فراز عالم برافراشته‌ای ؟ آیا شود که تو ما را ببینی که پروانه سان گرداگرد تو را فراگرفته‌ایم و تو بر مسند امامت تکیه داده‌ای و عالم را غرق در عدل و داد کرده‌ای و دشمنان خویش را بر خاک مذلت و عقوبت نشانده‌ای ؟

پی نوشتها

پانویس

  1. انعام / ۳۵
  2. بقره / ۱۷
  3. نهایه ابن اثیر، نفق - و هو اسم یعرفه بالامعنی المخصوص و هو الذی یستر کفر و یظهر ایمانه .
  4. منافقون / ۱
  5. مسند الامام الرضا، ج ۱، ص ۲۷۶
  6. کلینی ، اصول کافی ، ج ۲، ص ۲۷۴
  7. مجلسی ، بحارالانوار، ج ۷۴، ص ۸۹
  8. بقره / ۱۹۱
  9. امام خمینی ، چهل حدیث ، ص ۱۵۸-۱۵۷
  10. منافقون / ۳
  11. کęنی̠اصول کافی ، ج ۲ ص ۴۲۲
  12. آیه الله مکارم شیرازی ، تفسیر نمونه ، ج ۱، ص ۵۴-۵۳
  13. آیه الله مکارم شیرازی ، تفسیر نمونه ، ج ۱ ص ۵۴-۵۳
  14. توبه / ۸۰
  15. علامه طباطبایی ، تفسیر المیزان ، ج ۹: ص ۴۷۹ - ۴۷۵
  16. یوسف / ۹۷
  17. یوسف / ۹۸
  18. نساء / ۶۴
  19. توبه / ۱۱۴
  20. نساء - ۸۴
  21. جعفر سبحانی ، دوست نماها، ص ۵۵-۵۱
  22. نساء / ۱۳۷
  23. منافقون / ۵
  24. اسری / ۸۲
  25. تفسیر عیاشی ، ج ۲ ص ۳۱۵
  26. توبه / ۱۲۵-۱۲۴
  27. بقره / ۲۷۳
  28. مرتضی مطهری ، آشنایی با قرآن ، ج ۷ ص ۱۱۲ - ۱۱۰
  29. نهج البلاغه ، نامه ۲۷
  30. بقره / ۲۰۵
  31. طبرسی ، مجمع البیان ، ج ۲ ص ۳۰۰
  32. بقره / ۱۱
  33. هود/ ۸۸
  34. مرتضی مطهری ، بررسی اجمالی نهضتهای اسلامی در صد ساله اخیر، ص ۹-۷
  35. توبه / ۶۲ و ۷۷-۷۵
  36. توبه / ۶۲ و ۷۷-۷۵
  37. توبه / ۴۲ و ۹۴
  38. علامه طباطبائی ، تفسیر المیزان ، ج ۱۹، ص ۴۸۵
  39. ابن سعد، طبقات الکبری ، ج ۱، ص ۳۴۳
  40. رسول جعفریان ، تاریخ سیاسی اسلام ، ج ۲ ص ۲۵۶
  41. حجرات / ۱۴
  42. طه / ۸۶
  43. حسین توفیقی ، آشنایی با ادیان بزرگ ، ص ۱۲۴
  44. احزاب / ۶۱-۶۰
  45. به نقل از سخنان آیه الله مصباح یزدی ، ۸/۴/۱۳۸۱
  46. حشر / ۱۳
  47. محمد / ۲۶
  48. توبه / ۶۴
  49. بقره / ۲۰۶
  50. کلینی ، اصول کافی ، ج ۲ ص ۲۳۳
  51. نساء / ۱۴۵
  52. توبه / ۶۴
  53. مدثر / ۳۱-۳۰
  54. ابوالقاسم پاینده ، نهج الفصاحه ، ص ۴۳۳
  55. مصطفی درایتی و حسین درایتی ، تصنیف غررالحکم و دررالکلم ، ص ۲۵۶
  56. نهج البلاغه / خطبه ۱۰۵
  57. منافقون /۲
  58. توبه / ۵۶
  59. آل عمران / ۱۷۱
  60. فرازی از دعای کمیل
  61. عنکبوت / ۱۱-۱۰
  62. علامه طباطبائی ، تفسیر المیزان ، ج ۹، ص ۴۰۲
  63. علی مشکینی ، نصایح
  64. توبه / ۴۹
  65. علامه طباطبائی ، تفسیر المیزان ، ج ۹ ص ۴۰۲
  66. شیخ حر عاملی ، وسائل الشیعه ، ج ۱۲
  67. ابوالقاسم پاینده ، نهج الفصاحه ، ص ۳۶۶
  68. منافقون /۹
  69. کهف / ۴۶
  70. توبه / ۶۷
  71. کهف / ۴۶
  72. توبه / ۶۷
  73. بقره / ۱۶
  74. منافقون / ۴
  75. جعفر سبحانی ، دوست نماها، ص ۳۲
  76. طبرسی ، مجمع البیان ، ج ۱۰
  77. طبرسی ، مجمع البیان ، ج ۱۰، ص ۲۹۲-۲۹۵
  78. بقره / ۱۳
  79. نساء / ۱۴۲
  80. کلینی ، اصول کافی ، ج ۲ ص ۲۹۱
  81. تفسیر عیاشی ، ج ۱، ص ۲۸۳
  82. ابوالقاسم پاینده ، نهج الفصاحه ، ص ۶۳۰
  83. منافقون / ۸
  84. مرتضی مطهری ، آشنائی با قرآن ، ج ۷، ص ۱۱۶-۱۱۵
  85. نساء / ۱۴۳
  86. علامه طباطبائی ، تفسیر المیزان ، ج ۵ ص ۱۹۱
  87. ابوالقاسم پاینده ، نهج الفصاحه ، ص ۵۶۲
  88. علی اکبر بابازاده ، سیمای حکومتی امام علی علیه السلام ، ص ۴۶۲
  89. علامه طباطبائی ، تفسیر المیزان ، ج ۵، ص ۱۹۰
  90. عیون اخبار الرضا
  91. تفسیر عیاشی ، ج ۱، ص ۲۸۳
  92. مصطفی درایتی و حسین درایتی ، تصنیف غررالحکم و درر الحکم ، ص ۴۵۹
  93. احزاب / ۱
  94. علامه طباطبائی ، تفسیر المیزان ، ج ۱۶، ص ۴۰۹
  95. علامه طباطبائی ، تفسیر المیزان ، ج ۱۶، ص ۴۱۹-۴۲۰
  96. مائده / ۳
  97. مرتضی مطهری ، پیرامون انقلاب اسلامی ، ص ۲۶-۲۵
  98. نهج البلاغه / خطبه ۱۸۵
  99. حشر / ۱۶
  100. ۱۰۰کلینی ، اصول کافی ، ج ۲، ص ۳۷۱
  101. احزاب / ۲۱
  102. توبه / ۷۵-۷۷
  103. علامه طباطبائی ، تفسیر المیزان ، ج ۹ ص ۴۷۶-۴۷۷
  104. حشر / ۱۲-۱۱
  105. توبه / ۶۷
  106. علامه طباطبائی ، تفسیر المیزان ، ج ۵ ص ۶۱۹-۶۲۲
  107. منافقون / ۷
  108. شرح این قضیه در صفحات ۶۱-۵۹ آمده است .
  109. جعفر سبحانی ، دوست نماها، ص ۶۹
  110. توبه / ۵۰
  111. توبه / ۵۲
  112. توبه / ۵۲
  113. علامه طباطبائی ، تفسیر المیزان ، ج ۹، ص ۴۱۲ - ۴۱۳
  114. مجادله / ۱۹
  115. منافقون / ۴
  116. کلینی ، اصول کافی ، ج ۲ ص ۲۹۱
  117. احزاب / ۱۱ - ۱۲
  118. نهج البلاغه / خطبه ۲۷
  119. توبه / ۹۲
  120. مصطفی درایتی و حسین درایتی ، تصنیف غررالحکم و دررالکلم ، ص ۴۵۹
  121. مجلسی ، بحارالانوار، ج ۷۴، ص ۷۳
  122. مصطفی درایتی و حسین درایتی ، تصنیف غررالحکم و دررالکلم ، ص ۴۰۶
  123. مجادله / ۲۲
  124. نساء / ۱۳۹
  125. نساء / ۹۱
  126. نساء / ۹۱
  127. ابوالقاسم پاینده ،نهج الفصاحه ، ص ۴۸۱
  128. احزاب / ۱۰
  129. همان
  130. احزاب / ۱۲ - ۱۳
  131. مجادله / ۸
  132. علامه طباطبائی ، تفسیر المیزان ، ج ۱۹، ص ۳۲۴ - ۳۲۳
  133. مجادله / ۱۰
  134. علامه طباطبائی ، تفسیر المیزان ، ج ۱۹، ص ۳۲۶
  135. حشر / ۱۴
  136. نهج البلاغه / خطبه ۱۸۵
  137. امام خمینی ، چهل حدیث ، ص ۱۵۶ - ۱۵۷
  138. مرتضی مطهری ، آشنائی با قرآن ، ج ۷ ص ۱۰۴
  139. علامه طباطبائی تفسیر المیزان ، ج ۱۹، ص ۴۸۷
  140. همچنانکه در اسلام آوردن یکی از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله که بعدها به ریاست و حکومت رسید، نقل می‌کنند که هنگامی که پیامبر دعوت خود را علنی کرد، او در سفر توسط راهبی خبر دار شد که پیامبری در مکه مبعوث شده است که اگر به دین او درآید، پس از مدتی به منفعت و ریاست خواهد رسید و از اینرو به محض ورود به مکه علی رغم نظر بزرگان قریش به اسلام گروید.
  141. جفعر سبحانی ، دوست نماها، ص ۱۷
  142. رجوع کنید به صفحات ۱۷۱ - ۱۷۳
  143. مغازی واقدی ، ج ۳، ص ۱۰۴۳ - ۱۰۴۲
  144. جعفر سبحانی ، دوست نماها، ص ۱۸
  145. ابن حجر عسقلانی ، الاصابه ، ص ۸۷
  146. همان ، ص ۸۸
  147. قاموس الرجال ، ج ۱۰ ص ۸۹
  148. رجوع کنید به صفحات ۷۱ - ۷۲
  149. جعفر سبحانی ، دوست نماها، ص ۱۸
  150. مرتضی مطهری ، آشنایی با قرآن ، ص ۱۰۹
  151. رعد / ۱۷
  152. علامه طباطبائی ، تفسیر المیزان ، ج ۱ ص ۴۳۶
  153. علامه طباطبائی ، تفسیر المیزان ، ج ۱۱ ص ۴۶۳
  154. مرتضی آوینی ، آغازی بر یک پایان ، ص ۱۴۳
  155. علی محمودی ، عدالت و آزادی ، ص ۹۱
  156. مرتضی آوینی ، استعارات تاویلی ، ص ۱۰۵ - ۱۰۷
  157. مقدمه فکری نهضت مشروطیت ، علی اکبر ولایتی ، ص ۸۵
  158. محسن غرویان ، پلورالیزم دینی و استبداد روحانیت ، ص ۷
  159. الکامل ، ج ۳، ص ۲۲۶
  160. رسول جعفریان ، تاریخ سیاسی اسلام ، ج ۲، ص ۴۸۵
  161. امین ، اعیان الشیعه ، ج ۳ قسم ۲ ص ۱۲
  162. رسول جعفریان ، تاریخ سیاسی اسلام ، ج ۲ ص ۵۰۹
  163. رسول جعفریان ، تاریخ سیاسی اسلام ، ج ۲، ص ۵۰۹
  164. ابن عبدربه ، عقدالفرید، ج ۱، ص ۴۱
  165. مرتضی مطهری ، جاذبه و دافعه علی علیه السلام .
  166. بقره / ۲۰۷
  167. بقره / ۲۰۴
  168. ابن ابی حدید، شرح نهج البلاغه ، ج ۱،ص ۳۶۱
  169. جعفر سبحانی ، دوست نماها، ص ۴۶
  170. تاریخ طبری ، ج ۶ ص ۲۵۵۶
  171. ثقفی ، الغارات ، ج ۲ ، ص ۵۸۱
  172. نهج البلاغه / خطبه ۲۰۰
  173. شیخ مفید، ارشاد، ص ۱۷۱
  174. البشراوی ، الاتحاف ، ص ۳۴ - ۳۶
  175. رسول جعفریان ، تاریخ سیاسی اسلام .
  176. اصفهانی ، مقاتل الطالبین ، ص ۴۲ - تاریخ یعقوبی ، ج ۲، ص ۲۱۴
  177. شیخ مفید، ارشاد، ص ۱۷۰ - ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه ، ج ۱۶، ص ۴۲
  178. اصفهانی ، مقاتل الطالبین ، ص ۴۲ - ۴۳
  179. امام حسن علیه السلام به علت کمبود نیرو کمبود نیرو عازم ساباط مدائن شدند تا در آنجا به تقویت سپاه بپردازند
  180. تاریخ یعقوبی ، ج ۲، ص ۲۱۴
  181. همان ، ص ۲۱۵
  182. مجلسی ، بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۴۵ - ۴۶
  183. طبرسی ، الاحتجاج ، ج ۲، ص ۱۰
  184. مجلسی ، بحارالانوار، ج ۴۴ ص ۲۹
  185. بلاذری ، انساب الاشراف ، ج ۲ ص ۴۴ - ابن عثم ، فتوح ، ج ۴ ص ۱۶۳
  186. بلاذری ، انساب الاشراف ، ج ۲ ص ۴۴ - ابن عثم ، فتوح ، ج ۴، ص ۱۶۳
  187. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه ، ج ۱۶، ص ۴۶
  188. بلاذری ، اساب الاشراف ، ج ۲ ص ۱۵۴
  189. ابن اثیر، ج ۳ ص ۴۶۲
  190. ابن اعثم ، ج ۴ ص ۲۰۳
  191. همان ، ج ۱۶، ص ۲۹ - ۳۰
  192. ثقفی ، الغارات ، ج ۲ ص ۴۸۱
  193. الاصفهانی الاغانی ، ج ۱۷، ص ۱۳۴ - ۱۳۳
  194. تذکره الحفاظ، ج ۱، ص ۹۵
  195. تاریخ طبری ، ج ۴، ص ۱۹۹
  196. مسعودی ، مروج الذهب ، ج ۳، ص ۴
  197. ابن خلدون ، ج ۳، ص ۱۰ ۱۹۸ تاریخ طبری ، ج ۴، ص ۱۹۷
  198. (۱۹۸)
  199. البته در بعضی از نسخ این جمله به صورت سللتم علینا سیفا لنا فی ایمانکم ، شمشیری را که مطابق سوگندهایتان می‌بایستی برای ما از غلاف بیرون می‌آوردید، به روی ما کشیدید. آمده است . ( سید بن طاووس ، لهوف ، ترجمه عباس عزیزی ، ص ۱۳۴
  200. مرتضی مطهری ، مساله نفاق ، ص ۲۹ - ۳۱
  201. محمد / ۲۷ ۲۸
  202. میرزا جواد ملکی تبریزی ، لقاء الله ، ص ۲۰۴
  203. توبه / ۶۳
  204. توبه / ۸۶
  205. نساء / ۱۳۸
  206. مجادله / ۱۵
  207. نساء / ۱۴۵
  208. کلینی ، اصول کافی ، ج ۲، ص ۳۴۳
  209. علامه طباطبائی ، تفسیر المیزان ، ج ۱۹ ص ۳۳۷
  210. حدید / ۱۳
  211. علامه طباطبائی ، تفسیر المیزان ، ج ۱۹، ص ۲۷۶-۲۷۳
  212. حدید / ۱۴
  213. امام خمینی ، چهل حدیث ، ص ۱۵۸ - ۱۵۹
  214. امام خمینی ، چهل حدیث ، ص ۱۵۹
  215. نساء / ۱۳۶
  216. علامه طباطبائی ، تفسیر المیزان ، ج ۵ ص ۱۸۲
  217. نساء / ۱۴۶-۱۴۵
  218. انعام / ۸۲
  219. علامه طباطبائی ، تفسیر المیزان ، ص ۱۹۳ - ۱۹۴
  220. عنکبوت / ۳ - ۲
  221. کلینی ، اصول کافی ، ج ۲ ص ۳۰۲
  222. نهج البلاغه / خطبه ۱۵۶
  223. انعام / ۶۵
  224. طبرسی ، مجمع البیان ، ج ۴، ص ۳۱۵
  225. آل عمران / ۱۱۸
  226. حشر / ۱۳
  227. توبه / ۶۷
  228. نساء / ۸۱
  229. توبه / ۱۰۵
  230. توبه / ۹۴
  231. بقره / ۱۴۳
  232. علامه طباطبائی ، تفسیر المیزان ،ج ۹، ص ۵۱۴-۵۱۵
  233. همان ، ج ۱، ص ۶۵
  234. همان ، ج ۱، ص ۶۵
  235. همان ج ۹، ص ۵۲۴
  236. محمد / ۲۹-۳۰
  237. طبرسی ، تفسیر مجمع البیان ، ج ۱۹، ص ۱۰۶
  238. جمعه العروسی الحویزی ، نورالثقلین ، ج ۵، ص ۴۴
  239. رسول جعفریان ، تاریخ سیاسی اسلام ، ج ۲، ص ۵۰۵
  240. بلاذری ، انساب الاشراف ، ج ۲ ص ۳۱۰ - مروج الذهب ، ج ۲، ص ۳۸۱
  241. مستدرک حاکم ، ج ۱۳، ص ۳۹۴
  242. وی در ایام جاهلیت به مسلک رهبانیت درآمده بود و لباس خشن بر تن می‌کرد. ابوعامر پس از هجرت در مدینه خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید و اسلام آورد. ولی نسبت به وضعیت آن جناب حسد برد و اقدام به تحریک علیه آن حضرت کرد. او پس از فتح مکه به طائف گریخت و بعد از آنکه اهل طائف مسلمان شدند به شام گریخت و از آنجا به روم رفت و به کیش نصرانیت درآمد. رسول خدا صلی الله علیه و آله او را فاسق نامید. - طبرسی ، مجمع البیان ، ج ۵، ص ۷۲
  243. طبرسی ، مجمع البیان ، ج ۱، ص ۶۴۹
  244. همان ، ج ۵، ص ۷۲
  245. سیره ابن هشام ، ج ۲، ص ۵۱۷
  246. منافقون / ۴
  247. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه ، ج ۲، ص ۳۱۱
  248. توبه / ۷۳
  249. علامه طباطبائی ، تفسیر المیزان ، ج ۹، ص ۴۵۷
  250. انفال / ۶۰
  251. نساء / ۸۵
  252. توبه / ۶۲
  253. توبه / ۵۲
  254. فرازی از دعای ندبه
بازگشت به کتب معروف نظامی