کتابخانه:دختران دوستی‌ها و عبرت‌ها

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
دختران دوستی‌ها و عبرت‌ها
مشخصات کتاب
Dokhtarha Doosti.jpg
نویسنده محمدعلی کریمی‌نیا
زبان فارسی
ناشر کوثر ادب
محل انتشارات قم
تاریخ نشر ۱۳۸۳
شابک ۹۷۹۹۶۴۹۵۱۹۱۳۴

دختر سعادت خواه

دختری تازه ازدواج کرده بود، پس از مدتی بر اثر اختلاف نظر با شوهرش از زندگی با وی دلسرد شد و دیگر از ماندن در کنار او احساس خوشبختی نمی‌کرد. این موضوع را برای پدرش نوشت و از او راهنمایی طلبید تا آرامش و سعادت دوباره را به دست آورد. داستان زیر، پاسخ نامه‌ای است که پدر برای دخترش نوشته و سزاوار است که همه دخترانی که به خانه بخت رفته‌اند و خواهند رفت، آن را بخوانند.

دختر نازنینم! نامه ات را امروز دریافت کرده‌ام. نوشته‌ای که دیگر در کنار شوهرت خوشبخت نیستی و گویا او نیز همین احساس را در کنار تو دارد و گویا هر دو بدین نتیجه رسیده‌اند که طلاق و جدایی، تنها راهی است که هر دوی شما را از این بن بست غم انگیز نجات می‌بخشد. خوشحالم که پیش از آغاز این راه بدفرجام، هر دو به یاد من افتاده ا ید، زیرا به قول خودتان شاید من حرفهای شما را می‌فهمم و بالاخره هر چه باشد، پنج سال پیش من دستهای شما را به یکدیگر سپرده‌ام.

بلی، من به یاد می‌آورم پنج سال پیش در برابر من سوگند خوردید که یکدیگر را تا آخر عمر دوست داشته باشید و اینک، به جایی رسیده ا ید که می‌خواهید آشکارا این سوگند را بشکنید . چرا؟ زیرا شجاعت و فراست و گذشتی را که لازمه ی دوام زناشویی است، ندارید.

می‌گویید که دیگر در کنار هم خوشبخت نیستید. خیال می‌کنید که جدا از یکدیگر خوشبخت خواهید بود؟ خیال می‌کنید که هر کس در این جهان حتماً باید به سعادت کامل برسد؟ آیا بعد از پنج سال زندگی مشترک هنوز این حقیقت خیلی ساده را در نیافته‌اید که در هر خانواده‌ای ، بروز برخی اختلافات اجتناب ناپذیر است ؟ دخترم! شما نه تنها بعد از پنج سال، بلکه تا آخر عمر خویش با هم اختلافاتی خواهید داشت و فقط نحوه و نوع این اختلافات تغییر خواهد کرد. هرگز نخواهید توانست همه ی مسایل مشترک زندگیتان را در عرض یک روز یا یک سال حل کنید. و تازه، خیال می‌کنید که اگر بر فرض محال ، بتوانید مسایل و اختلافات را از بین ببرید چه خواهد شد؟ هیچ، آنگاه زندگی کسل کننده و یکنواخی خواهید داشت که به زندگان دو بیگانه بیشتر شباهت دارد، زیرا فقط بیگانه‌ها با هم اختلافی ندارند!

اگر روابط تو و شوهرت به جایی رسیده است که به آستانه ی جدایی رسیده‌اید، تقصیر از هر دوی شماست. زیرا هر دو می‌خواهید فقط خودتان خوشبخت باشید. هر دو فقط به خود می‌اندیشید و هر دو می‌خواهید فقط چیزی بگیرید نه آن که چیزی به دیگری بدهید. و حال آن که به نظر من خوشبختی واقعی، هنگامی به دست می‌آید که آدم با مهربانیهای خویش دیگری را خوشبخت سازد. و در این لحظه ، خودِ آدمی نیز احساس خوشبختی می‌کند.

شما نیز بچه‌های زمانه‌ای هستید که ساکنان آن متاسفانه عادت کرده‌اند به همه ی آرزوهای خود برسند و وقتی چرخ زمان را در جهت خلاف خواسته‌های خویش به گردش می‌بینید، از زندگی سیر می‌شوند. به نظرم این وضع روحی، بیماری رایج زمانه ی ماست. اما بیماری خطرناکتری هست که دخترها و پسرهای این دوران وقتی با یکدیگر ازدواج می‌کنند، خیلی خونسرد به دوستان خود می‌گویند: « سعی می‌کنیم یک طوری با هم کنار بیاییم و بسازیم و اگر نتوانستیم جدا می‌شویم»!

« اگر نتوانیم»؟! چرا نتوانید؟ صحبت از عجز و ناتوانی کردن، از کی هنر بزرگی شمرده می‌شود؟ اگر شما نتوانید با هم کنار بیایید، اگر شما دو نفر که همدیگر را دوست می‌داشتید، نتوانید با هم بسازید، آنگاه رفتارتان با بیگانه‌ها و با افراد جامعه چگونه خواهد بود؟

دخترم! خیال می‌کنی مردم سی چهل سال پیش، به همین سادگی از طلاق و جدایی حرف می‌زدند؟ آیا در خانواده ی سی چهل سال پیش هیچ اختلافی نبود؟ چرا، اختلافات زن و شوهر همیشه وجود داشته است. منتهی در چهل سال پیش ، زن و شوهر با اولین اختلاف به محضر طلاق نمی‌شتافتند. در نظر زن و شوهرهای یک نسل پیش، ازدواج، بیش از همه یک قرار داد مقدس بود و نقض کردن این قرارداد ، گناهی شمرده می‌شد در برابر خدا، در برابر کودکان و در برابر جامعه بشری.

تصدیق می‌کنم که گاهی بین زن و شوهر امکان هرگونه توافقی از بین می‌رود، در این مورد باید گفت که ازدواج آن دو، از اصل اشتباه آمیز بوده است. اما درباره ی تو و شوهرت، من مطمئنم که کار به این جا نکشیده است. زیرا می‌دانم که زمانی واقعاً همدیگر را دوست داشتید.

نوشته‌ای که تو و شوهرت ، هر دو دلتان می‌خواهد نزد من بیایید و با من مشورت کنید. بسیار خوب، من یک هفته ی دیگر منتظر شما هستم. اما فقط به یک شرط: به شرط آن که تجربه‌ای را که همین الان برایتان شرح می‌دهم، یک هفته تکرار کنید. من بسیاری از زن و شوهرهای جوان را با همین تجربه از جدایی نجات داده‌ام

می‌خواهم که در عرض شش روز آینده ، هر روز نیم ساعت از وقت خودتان را به من بدهید. به شما وعده نمی‌دهم که این نیم ساعت و تجربه ی روحی که من از شما می‌خواهم، برایتان آسان و خوشایند خواهد بود؛ اما دلم می‌خواهد این تجربه ی تلخ را به خاطر خودتان هم که نباشد ، به خاطر بچه هایتان انجام دهید. به حقایق باید درست توجه کرد و حقیقت زندگی شما این است که جدایی شما، هر پنج نفرتان را ناراحت خواهد نمود.

می‌خواهم که همین امروز ، یک ساعتِ شماطه دار بخرید. ساعت را به دست بگیرید و توی اتاق خلوت و آرامی بروید. دو صندلی روبروی همدیگر بگذارید و هر کدام به روی یک صندلی بنشینید. درها را ببندید و ساعت را طوری بگذارید که هر دو بتوانید آن را ببینید. حالا زنگ ساعت را روی نیم ساعتِ بعد تنظیم کنید. اینک، تجربه را آغاز می‌کنیم:

نیم ساعت وقت خود را به بخشهای پنج دقیقه‌ای تقسیم نمایید. پنج دقیقه ی اول را، هر دو فقط به آینده ی خود بیندیشید. هر دو در سکوت کامل از خود بپرسید:

زندگی من پس از جدایی همسرم چگونه خواهد بود؟ من پاسخ این سئوال را خوب می‌دانم. یک مرد بعد از جدایی از همسرش ، نه تنها زن خود را از دست می‌دهد، بلکه خانواده، رفاه و راحتی، امنیت روحی ، محبت انسانی بچه‌ها و خلاصه همه ی چیزهای خوبی را که به آنها خو گرفته بود نیز از دست می‌دهد. او همه ی تکیه گاه‌های روحی خود را نیز از دست می‌دهد. بچه‌ها هم ، به چشم دیگری به پدر خود نگاه می‌کنند و او را چندان در خور احترام نمی‌بینند.

این مرد، بعد از طلاق و جدایی ، پول بسیاری نیز از دست می‌دهد. زیرا مردان مجرد، همیشه بیشتر از مردان متأهل پول خرج می‌کنند . جدایی از همسر معمولاً باعث می‌شود که مرد اجتماعی ، مقداری از احترام خود را در جامعه از دست بدهد. و خوشبختانه حتی در روزگار ما، مردم به کسی که زن خود را طلاق داده، به چشم خوب نمی‌نگرند. این مرد ، دوستان خود را نیز از دست می‌دهد. زیرا در هر طلاقی ، معمولاً بیشتر مردم حق را به زن می‌دهند و نه شوهر!

اما زن در مقابل طلاق و جدایی، حساسیتی بیشتر از مرد دارد. زن، طلاق را به هر عنوانی که باشد، شکست خود می‌داند. تنهایی او بعد از جدایی، از تنهایی مرد غم انگیزتر است. زیرا مرد با کار اداری و تفریحات شبانه، طوری خود را مشغول می‌کند ، ولی زن این امکانات را ندارد. زنی که چند بچه دارد، کمتر امیدوار است که یکبار دیگر بتواند شوهر کند. بنابراین، می‌بینی که طلاق برای یک زن تقریباً پایان زندگی اوست.

حالا می‌خواهم پنج دقیقه ی دوم را با یک آزمایش وجدانی بگذرانید. سعی کنید دیگری را فراموش نمایید و فقط خودتان را محاکمه کنید. از خود بپرسید: « آیا راستی من هیچ گناهی ندارم؟ آیا عیبهای همسرم را بزرگتر نکرده‌ام؟ آیا آدم خودخواهی نبوده‌ام...»؟ آن گاه اگر قصد ازدواج مجدد را دارید، از خود بپرسید: « آیا با ان بیگانه خوشبختر خواهم بود؟ از کجا می‌توانم مطمئن شوم که همسری بهتر از همسر خودم پیدا خواهم کرد؟ چگونه می‌توانم اطمینان پیدا کنم که آن بیگانه ی موهوم، بچه‌های مرا مثل همسر خودم دوست خواهد داشت؟».

سومین پنج دقیقه را فقط به بچه هایتان اختصاص بدهید و فقط به آنان بیندیشید. شاید شما هم مثل بعضی‌ها معتقدید که بهتراست بچه‌ها پدر یا مادر نداشته باشند، اما در خانواده‌ای پر از اختلاف نیز بزرگ نشوند. شاید خیال می‌کنید که اختلاف و دعوای پدر و مادر بیشتر از طلاق و جدایی بچه‌ها را رنج می‌دهد. من خیال نمی‌کنم این استدلال زیاد هم صحیح باشد. البته وقتی پدر و مادر با هم اختلاف دارند و بدتر از این اختلافات خود را نیز در حضور بچه‌ها به رخ همدیگر می‌کشند ، بچه‌ها رنج می‌برند. اما من فکر می‌کنم خانواده‌ای که پدر و مادری در آن وجود دارد و گاهی همین پدر و مادر با هم دعوا می‌کنند ، بهتر از خانواده‌ای است که از پدر یا مادر خالی است.

دخترم! من خیال می‌کنم که تو به عنوان یک زن ، در جلوگیری از طلاق و جدایی مسئولیت بیشتری داری. مادرت هم، همین عقیده را دارد و می‌گوید: « وظیفه ی زنان حفظ و استحکام خانواده است. زن باید کاری کند که در این جهان پر آشوب خانواده و خانه اش، جزیره ی راحت و بی خطری باشد از برای شوهر و بچه‌هایش».

امروزه زنها می‌خواهند پا به پای مردها در همه ی حرفه‌ها پیروز بشوند، اما به نظر مادر تو و به نظر من، هنوز هم بزرگترین حرفه برای زن ،همان ازدواج و اداره ی یک خانواده است.

اکنون پنج دقیقه چهارم آغاز می‌شود. تا حالا ساکت بودید و می‌خواهم حالا چند بار این جملات را با صدای بلند بخوانید: « عشق حقیقی هرگزکهنه نمی‌شود... ، عشق حقیقی، زیباترین و مقدسترین رابطه ی میان دو انسان است...، عشق حقیقی همه چیز ، آری همه چیز را تحمل می‌کند»!

پس از آنکه یکی بعد از دیگری با صدای بلند این جملات را خواندید، اصلاً با هم جر و بحث نکنید و همه ی پنج دقیقه را متفکر درباره ی این جملات کوتاه بگذرانید . مطمئن هستم که بعد از چند دقیقه خودتان نقاط ضعف خودتان را کشف خواهید کرد و خواهید دانست که عیب کار و زندگی مشترک شما از کجاست.

و اینک، پنج دقیقه پنجم آغاز شده است. می‌خواهم که این پنج دقیقه را با یک بازی شیرین و شاعرانه بگذرانید. من این بازی را « یادت می‌آید» ، نام گذاشته‌ام. هر کدام از شما باید سعی کنید در زندگی گذشته تان ، یک لحظه شادی و خوشبختی ، یک خاطره ی خوب را پیدا نمایید و با همه ی ناراحتی هایتان این شهامت را داشته باشید که این خاطره ی خوب را برای دیگری نیز تعریف کنید. نمی‌توانم باور کنم که در زندگی شما هرگز روز خوبی نبوده است... یقین دارم که یاد آوری این خاطرات خود به خود ، به هر دوی شما ثابت خواهد کرد که می‌توانید باز هم آن روزهای خوشی راتجدید کنید.

و اکنون، در پنج دقیقه ی آخر که هر دوی شما، رو به سوی آسمان ، رو به سوی خدا بکنیدو چند کلمه‌ای نیز با او حرف بزنید. احساس شما از وجود خدا هر چه باشد، گفتگوی کوتاهی با او، قلبتان را سبکتر خواهد کرد. می‌خواهم به صدای بلند و با صداقت به خدای بزرگ بگویید که چه عاملی باعث سردی محیط خانواده ی شما شده و سهم شما در این گناه بزرگ تا چه حدی بوده است. از ته قلب حرف بزنید.

دخترم! من امیدوارم این تمرین و تجربه، هر دوی شما را بار دیگر به هم نزدیک خواهد کرد. با این همه اگر لازم می‌دانید ، شش روز بعد به سراغ من بیایید، من بار دیگر حاضرم دستها و قلبهای شما را با یکدیگر نیز آشتی بدهم!

(دنیای دختران صص ۲۳۰- ۲۳۷ ، به نقل از « پدر دوستت دارم ص ۳۱۰)

دختر تنها

نقش عواطف در زندگی انسان بسیار مهم و ارزنده است. بدون عواطف گرم انسانی، زندگی زنان ، شوهران، یتیمان ، دختران و پسران و همه طبقات اجتماع، فلج می‌گردد و گاهی نیز به خود کشی می‌انجامد.

نامه‌ای که پس از انتحار یک دختر به دست آمده، این حقیقت را آشکار می‌سازد:

« آقای دکتر عزیز! این نامه موقعی به دست شما می‌رسد که من در ملکوت اعلی هستم. قصه‌ای که برای شما می‌نویسم، جریانی است که هیچ کس از آن آگاه نیست و از شما نیز می‌خواهم که به مادرم چیزی نگویید، گناه من به گردن اوست.

گفتم مادرم گناهکار است.آری ،او زنی خشن ، خود پسند، سختگیر و بی رحم بود. برای تربیت من که تنها فرزندش بودم ،رنج بسیار کشید . او مادر من بود ، معلم من بود، ولی هرگز نخواست دوست من باشد. حتی هنگام بلوغ جرات نکردم ار آن حادثه که برای هر دختری رخ می‌دهد ، با او حرفی بزنم.

روزی رسید که این کمبود را شیطان دیگری جبران کرد. من که تشنه محبت بودم ، دست پر مهر او را به گرمی فشردم و به رویش آغوش گشودم. یقین دارم دختران محبت دیده ، هرگز دچار این لغزش نمی‌شوند، کسی که در خانه اش چشمه آب حیات دارد، به دنبال سراب نمی‌رود.

او به من قول ازدواج داد. من دیوانه وار عاشقش شدم، او هم خود را دلباخته و بی قرار و شیدا نشان می‌داد. نتیجه را شما خود می‌توانید حدس بزنید . آنچه نمی‌بایست واقع شود ، اتفاق افتاد...!

یک ماه بعد از کامیابی ،او از من گریخت و سردی نشان داد .من در آتش سوزنده‌ای می‌سوختم وجرأت نمی‌کردم این موضوع را با مادرم در میان بگذارم.سه ماه گذشت .بالاخره یک روز که دیدم پدر و مادرش از خانه خارج شدند به سراغش رفتم .

در زدم ،خودش در را به روی من گشود، تا مرا دیدم خواست دررا ببند.اما من خود را لای دو لنگه در انداختم و وارد شدم و گریه کنان گفتم: چرا بامن چنین کردی ؟وحشیانه بازویم را گرفت و از خانه بیرونم انداخت و گفت: برو گم شو دختر نانجیب! تو را اصلاً نمی‌شناسم! و سپس در خانه را بست .

بازویم درد گرفته بود. گریه و زاری نتیجه‌ای نداشت .به خانه رفتم، اما جرأت گفتن آن واقعیت را نداشتم زیرا مادرم را دوست خود نمی‌شناختم.تا صبح از درد بازوی چپم گریه کردم .سپیده که دمید،درد آرام گرفت.ولی از آن روز به بعد هر غروب دوشنبه بازویم درد می‌گرفت و بامداد سه شنبه آرام می‌گرفت.

آقای دکتر !من دختری تنها بودم واز سرچشمه محبت مادری بهره‌ای نبردم.از این رو ، خیلی زود به دام فریب جوانی زیبا صورت ، اما زشت سیرت گرفتار شدم و گوهر عفت خود را از دست دادم.خیلی زود به بن بست رسیدم و به انتهای راه زندگی ...!

اقای دکتر دیگر چیزی نمی‌نویسم، چون هیچ کس نمی‌تواند اندوه بزرگ مرا درک کند. این نامه را نوشتم تا عبرتی باشد برای دختران ساده، که به مصیبت من گرفتار نشوند».

(دنیای دختران صص ۱۲۴- ۱۲۶، به نقل از تربیت کودک در جهان امروز، دکتر احمد بهشتی ص ۱۶۳)

دختر روسیاه

در محوطه ی اداره ی آگاهی نیروی انتظامی ، دختر و پسر جوانی توسط مأموری به یکی از شعبه‌های آگاهی هدایت می‌شدند. آثار ترس در چهره ی پسر مشخص بود و التهاب و شرم نیز، در رفتار دخترک دیده می‌شد. در حرکات آنان دقیق شدم. دخترک سعی می‌کرد از جوانک فاصله بگیرد ، در حالت او تنفر پیدا بود. ولی پسر جوان می‌کوشید خود را بی تفاوت نشان دهد.

چند لحظه در کنار آنها حرکت کردم. فهمیدم که بحث بر سر اختلافی است که بین دختر و پسر رخ داده است. وقتی از قضیه پرسیدم، دخترک داستان زندگی خودش را چنین ترسم نمود:

شانزده سال پیش در خانواده‌ای نسبتاً مرفه به د نیا آمدم. فرزند اول خانواده بودم، بعد از من دو فرزند دیگر به دنیا آمدند و کانون گرم خانواده ی ما گرمتر شد. پدر و مادرم ، هر دو تحصیل کرده و شاغل بودند. هر چند برای گذران زندگی، تلاش مستمر آنها لازم بود، اما با کارکردن هر دوی آنها، هنوز هم پای زندگی ما لنگ بود.

بیشتر ساعات زندگی پدر و مادرم، در بیرون از خانه صرف می‌شد، وقتی هم که به خانه می‌آمدند، ما جایی در کنار آنها نداشتیم و دیگر حوصله‌ای برای آنها باقی نمی‌ماند تا با ما هم صحبت باشند. آخر نمی‌دانید چقدر بچه‌ها به هم صحبتی پدر و مادرشان احتیاج دارند. من و خواهر و برادرم احتیاج داشتیم وقتی از مدرسه بر می‌گشتیم ، ساعاتی را در کنار پدر و مادر می‌بودیم و با هم سری به بیرون می‌زدیم و در پارک و این طرف آن طرف، قدم می‌زدیم. وقت بیکاری پدر و مادر ، روزهای جمعه بود. جمعه‌ها نیز روز استراحت آنان بود و فرصتی برای رفع خستگی هفته.

هنگامی که پدر و مادر از سرِ کار بر می‌گشتند من و خواهر و برادرم در کناری می‌نشستیم، منتظر می‌ماندیم تا آنها پرسش کنند که چه کرده‌ایم و چه می‌خواهیم بکنیم. درس تا کجا خواندیم و معلم در کلاس چه چیزی به ما یاد داد. ولی وقتی از نیازهای خود حرف می‌زدیم، فقط با کلمه ی « حوصله نداریم» روبرو می‌شدیم!

از آن جایی که بچه‌ها معمولاً از پدر و مادر الگوبرداری می‌کنند، آنچه ما از آنها می‌آموختیم این بود که فقط درس بخوانیم و شاگرد اول نیز باشیم و در برابر خواسته‌های خود همیشه سکوت کنیم. من فرزند بزرگ خانواده بودم. می‌دیدم چقدر پدر و مادر زحمت می‌کشند، اما در کنار این تلاش ، پدر و مادرم از وظیفه ی بزرگ تربیت فرزند بازماندند و ما بیشتر دلمان برای آنها می‌سوخت و سعی می‌کردیم رعایت حال آنها را بکنیم. اما همیشه به یک چیز نیاز واقعی داشتیم و آن، دست نوازش و محبت پدر و مادر بود.

آنها همه چیزی برای ما مهیا کرده بودند، جز آنچه که بعدها فهمیدم نیاز واقعی من بود. هیچ گاه جرأت نکردم به آنها بگویم : پدر و مادر! تنها کار کردن در زندگی کافی نیست، قدری هم به فکر ما باشید...

کم کم در اثر کم فکری و غفلت و ندانم کاری خودم، دچار مشکلی شدم که شاید هر دختر کم تجربه و نیازمندی چون من گرفتار آن شود. گرفتار زبان بازی دوستانی که به راحتی با سرنوشت انسان بازی می‌کنند. گرفتار افرادی که فقط به ظاهر زندگی و هوا و هوس گذرا فکر می‌کنند و هیچ!

پس از پایان دوران تحصیلات ابتدایی، وارد دبیرستان شدم. بر غم این که پدر و مادر، کمتر کمکی به درسهایم می‌کردند، به تنهایی از عهده ی درسها برآمدم. تقریباً توانستم کمبودهای ناشی از محبت را به دست قلم بسپارم و با نوشتن مطالب ادبی، قدرت قریحه و احساسات درونی خود را به تصویر بکشم.

من به محیط دبیرستان ، یعنی اجتماعی بزرگتر پا نهاده بودم. در کلاس ، با وجود دیدن دو چهره ی آشنا احساس غریبی می‌کردم ، چون در برابر چهل نفر دانش آموز ، تنها شنیدن صدای دو آشنا برایم کافی نبود. ولی خود خواهی و غرورم اجازه نمی‌داد که برای یافتن دوست جدید پیشقدم شوم.

در اولین جلسات ادبیات، چون درس زیادی نداشتم، حدود نیم ساعت وقت اضافی آوردیم و دبیر مربوطه از ما خواست اگر مطلب زیبا و یا شعری همراه داریم، برای شاگردان بخوانیم.این بهترین فرصت برای من بود تا با خواندن چند تا از نوشته‌هایم از دفتر انشاء، جایی در کلاس برای خود باز کنم.

آن روز، قطعه‌ای راجع به « محبت» و پس از آن مطلبی در مورد « بی مهری» خواندم که به شدت توجه بچه‌ها را جلب کرد. زنگ تفریح ، انبوهی از بچه‌ها دورم را گرفتند و خواستند دفترم را در اختیار آنها بگذارم. این دفتر که در حقیقت، دنیایی از شوق و امید برای من بود، بلای جانم شد و امروز موضوع انشایی که باید برای آن بنویسم، عنوان «روسیاهی» است!

من که در اثر تربیت خاص خانوادگی از بچه‌ها کناره گیری کرده بودم، دیگر با خواندن قطعه‌های ادبی، شمع هر محفل بودم، چرا که در جملات آن، نیازها و خواسته‌ها و محرومیتهای تعدادی از بچه‌ها که زندگیشان چون من بود مطرح می‌شد.

دفتر انشاء چند روزی دست به دست گشت، تا توسط دختری به نام : «سیما» به دستم رسید. با تعریفهایی که از نوشته‌هایم کرد، چنین پنداشتم او هم به ادبیات علاقه دارد و این موضوع، ما را بیشتر به هم نزدیک کرد. این ارتباط به جایی رسید که کم کم دفاتر دیگر خود را نیز به او دادم تا نظرش را بگوید.

نمی‌دانستم که همه ی این محبتها و نزدیک شدن بیشتر سیما به من، به خاطر نیت پلیدی بود که در ذهنش پرورش داده بود. روزی که سیما، دفترهایم را آورد، با حالت به ظاهر شرمنده‌ای گفت: « شیوا، من بدون اجازه ی تو دفترت را به برادرم دادم تا بخواند. او هم بدون اجازه ی هر دوی ما چند تا از اشکالات تو را نوشته است ... خیلی ببخشید ... کار زشتی کرده ...»!

گفتم: اشکالی ندارد. اما در کنار دفترهایم به یک دفتر دیگر برخوردم. پرسیدم: این دیگر چیست؟ گفت: راستی برادرم بعضی مواقع، مطالبی می‌نویسد، فکر کردم برای تو جالب باشد. لذا آوردم تا آنها را بخوانی!

من به خاطر انتقام جویی از برادرش، دفتر او را گرفتم، تا با ایرادگیری از مطالبش به وی بفهمانم که بیشتر از من نمی‌داند. اما شکل گیری مطلب و انتخاب جمله‌ها طوری بود که از نیازها و کمبودهای من خبر می‌داد. بعد از آن واقعه ی شوم ، فهمیدم که او و برادرش دقیقاً یک کار هماهنگ برای شناخت شخصیت من انجام داده‌اند و با خواندن مطالب خاطرات و مشکلات خانوادگی من ، توطئه ی مشترک برای ضایع کردن من پیاده کرده‌اند. چیزی که خیلی از دختران هم سن و سال من نمی‌دانند، که نمی‌بایست مسایل خانوادگی را به هر کسی گفت. نبایست در برابر تعریفها و گفته‌های ظاهر فریب افراد گول خورد. نبایست دل به عشقهای خیابانی داد ...

« حمید»، در دفتری که برای من فرستاده بود، دقیقاً انگشت روی مسایلی گذاشته بود که من در خانواده گرفتار آن بودم. چیزهایی نوشته بود که من در طول زندگی از پدر و مادر انتظار داشتم. در نوشته‌هایش از عشق و دوستی، ایمان به یک زندگی سالم سخن به میان آورده بود. اما نمی‌دانستم که همه ی این نوشته‌ها از دل برنخاسته، بلکه ساخته و پرداخته ی ذهن « حمید» بود برای فریب دادن و به دام انداختن من.

حدود دو ماه از دوستی من با سیما گذشت. روزی از جانب او به خانه اش دعوت شدم و برای اولین بار با «حمید» آشنا شدم. ظاهری مرتب داشت و خود را مؤدب و خوب نشان می‌داد. چیزی که خیلی از افراد در برخورد اول نشان می‌دهند تا زشتیهای درونشان، چهره ننماید. سخنان ظریف و شیرین می‌گفت، که مثل نوشته‌هایش به دل می‌نشست و آدم از شنیدنش سیر نمی‌شد.

هوا در حال تاریک شدن بود، از سیما و حمید خداحافظی کردم. حمید از من خواست مسافتی از راه را با من بیاید، پذیرفتم. وقتی به سرِ کوچه مان رسیدیم، نگاه معنی داری به من کرد و گفت: به امید دیدار...!

بدین ترتیب، دوستی من با حمید آغاز شد و از فردا، نامه‌های او که از جانب سیما به دستم می‌رسید، جلوه ی دیگری به زندگیم داد که متأسفانه بعدها فهمیدم که همه اش دروغ بود و سراب! به جای پرداختن به درس و مشق به فکر حمید بودم و آینده ی زیبایی که برایم تصویر می‌کرد. دیگر به فکر پدر و مادر نبودم، حتی اگر آزاری هم از آنها می‌دیدم، زیاد به دل نمی‌گرفتم. چون دستِ به اصطلاح محبتِ حمید را بر سرم می‌دیدم و فقط به او می‌اندیشیدم.

من با تمام وجود او را دوست داشتم و تمام لحظاتم را متعلق به او می‌دانستم. حمید هم در نوشته‌هایش از آینده سخن می‌گفت و از عشق و آشیان کوچک زندگیمان که با هم خواهیم ساخت!

هفته ی پیش برای گرفتن جزوه‌های شیمی به در خانه ی سیما رفتم. از پشت در صدای حمید را شنیدم که تعارف کرد داخل خانه بروم. مثل همیشه داخل خانه شدم، ولی سیما به استقبالم نیامد. کمی ترسیده بودم. داخل حیاط، نزدیک درِ ورودی ایستادم. صدای حمید مرا به خود آورد. با لحن ملایمی گفت: شیوا خانم! هوا سرد است، چرا داخل اتاق نمی‌آیی؟!

گفتم: نه، فقط آمدم جزوه‌های شیمی را از سیما بگیرم، مگر خانه نیست؟ گفت: نه، با مادرم پیش دکتر رفته است.

گفتم: پس می‌روم، اگر آمد به او بگویید جزوه‌ها را برایم بیاورد.

حمید با لحن ملتمسانه‌ای گفت: فقط برای چند لحظه بیا داخل. ابتدا نپذیرفتم، اما کم کم درخواست او را قبول کردم. حمید برای نشان دادن آلبوم عکسش مرا داخل اتاق خود برد و با زبان چرب و کلمات شیرین، مرا به خواب غفلت فرو برد و آنچه نباید بشود، انجام شد!

گویا یکی از همسایگان رفتن من به داخل خانه را به پدر و مادرم اطلاع داده بود. با آمدن آنها دیگر آبرویی برای من و خانواده‌ام باقی نماند. تمام همسایگان به تماشا ایستاده بودند. اما در این میان فقط یک چیز برایم مهم بود. و آن حرفهای حمید بود که بارها می‌گفت: اگر تمام دنیا بر سرش خراب شود، مرا از دست نخواهد داد!

چند ساعت از این واقعه گذشت. سرزنش و سرکوفتهای پدر و مادر - که حق هم داشتند- داغهای دل مرا تازه می‌کرد. اما همه اش سکوت کرده بودم. تا این که با شکایت پدرم، با ورقه‌ای از سوی کلانتری به پزشکی قانونی رفتیم. در طول این مدت ، در اندیشه بودم که بگذار دیگران هر چه می‌خواهند بگویند، با علاقه‌ای که بین من و حمید هست، همه چیز حل می‌شود. اما بر خلاف ذهنیات من، وقتی از او پرسیدند:

- آیا حاضری شیوا را به عقد خود در بیاوری؟ او با همان چهرهی قاطع همیشگی گفت:

- نه ...!

آسمان بر سرم خراب شد. بی اختیار به گریه افتادم، اما نه به خاطر آینده ی سیاه خودم، بلکه به خاطر فریبی که خورده بودم. آهسته به طرف حمید رفتم، با صدای بلند گفتم: حمید! آن قصه‌های پر از محبتی که می‌گفتی، چه شد؟ آشیان کوچکی که می‌گفتی، به این زودی فراموش کردی؟ مگر نمی‌گفتی دوستم داری خدا مرا برای تو آفریده است؟ چطور می‌توانی در این توفان سهمگین زندگی مرا تنها بگذاری؟۱

حمید گفت: بله دوستت داشتم، اما وقتی دیدم بی اراده هستی، احساس کردم که نه تنها به درد من، بلکه به درد زندگی کردن هم نمی‌خوری...!

حرفهای آخر دختر روسیاه، توأم با اشک بود. اما اشکی که حاصلی برای او نداشت. گفتم: دختر جان! تو در کمال نادانی برای رهایی از مشکلی که تحمل آن زیاد هم سخت نبود، خود را به گردابی انداختی که خانه سعادت خود و پدر و مادرت را ویران کردی. فکر نمی‌کنی اگر نقصان پدر و مادر را صریحاً می‌گفتی و از آنها خواهش می‌کردی به حرفهای تو گوش بدهند، این چنین نمی‌شد؟

دختر فریب خورده نگاه معنی داری به من کرد و در حالی که قطرات اشک خود را پاک می‌نمود، گفت:

من برای فرار از رنج و عقده‌ای که در زندگی داشتم، مشکلات خود را در دفترم می‌نوشتم، به این طریق عقده ی خود را خالی می‌کردم ... بله اگر آنها فقط به کار فکر نمی‌کردند، اگر می‌فهمیدند که بچه را برای چه به دنیا می‌آورند، اگر فراغتی می‌یافتند که به نیازهای درونی فرزندشان نیز توجه کنند، این چنین نمی‌شد. هر چند خودم نیز مقصرم.

حالا به اداره ی آگاهی آمده‌ایم تا قانون، حکم به عدل کند. حمید به خاطر لکه دار کردن عفت من به زندان می‌رود تا پس از آزاد شدن، با امید و تجربه‌ای بیشتر به زندگی روی بیاورد. اما من می‌بایست تا آخر عمرم، اسیر گناهکاری و دامان آلوده خود باشم. ای کاش حدیث پر درد زندگیم به گوش دخترانی که سرنوشتی چون من دارند، برسد تا گول ظاهر انسانها را نخورند و واقعیات زندگی را ببینند!

(دنیای دختران صص ۱۸۴-۱۹۲، به نقل از روزنامه کیهان ش ۱۴۲۹۸)

دختر ساده اندیش

در خانواده‌ای ثروتمند به دنیا آمدم. از همان روزهای کودکی، والدینم سعی کردند مرا از گمراهی مصون نگه دارند. پس از گذراندن تحصیلات دبیرستانی، خود را برای آزمون ورودی دانشگاه آماده کردم. در تمام این مدت، هیچ گاه به فکر مسائل خلاف اخلاق نبودم و آن هم ، در اثر ایمان و توجه پدر و مادرم نسبت به من بود.

والدینم بیش از همه دوست داشتند که فرزند ارشدشان، همزمان با ورود به دانشگاه، سر و سامانی به زندگیش بدهد، یعنی به فکر ازدواج باشم. من هم به این فکر افتادم که بتوانم به خواسته ی آنها جامه ی عمل بپوشانم. اما می‌خواستم همسر آینده‌ام را با خصوصیاتی که خود در ذهنم تصویر کرده بودم، انتخاب کنم.

روزی برای گردش به یکی از پارکهای اطراف منزلمان رفتم. عده‌ای از دوستانم در گوشه ی پارک مشغول گفتگو بودند. من هم به جمع آنان پیوستم. اندکی بعد، پسری با قیافه ی زیبایی نظرم را جلب کرد. به ظاهر متین و موقر بود، کتابی هم در دست داشت. فکر کردم او نیز خود را برای امتحان ورودی به دانشگاه آماده می‌نماید. دقایقی بعد از دوستانم خداحافظی کردم، اما در راه به او می‌اندیشیدم.

چند روز بعد، باز او را دیدم و اتفاقاً تنها بودم. نزدیک آمد، سلام کرد و گفت: « می‌خواهم با شما صحبتی داشته باشم». با حالتی نگران و آشفته نمی‌دانم چرا جواب دادم: « بگذار تا وقت دیگر»، سپس با عجله محل را ترک کردم. وسط راه، ناخودآگاه برگشتم، دیدم ایستاده و با نگاهش مرا تعقیب می‌کند.

روزهای بعد با اراده‌ای آهنین سرگرم مطالعه بودم. سعی کردم تا برگزاری آزمون ورودی دانشگاه، افکارم را به موضوع دیگری مشغول نکنم. از خداوند کمک خواستم، والدینم را نیز توجیه کردم که اکنون، امتحان دانشگاه مهمتر از هر چیر دیگر است. ماه‌ها از پی هم گذشت تا اردیبهشت ماه از راه رسید و آزمون کنکور برگزار شد. دیگر فکرم آزاد بود و می‌دانستم که در رشته ی مورد علاقه‌ام تحصیل خواهم کرد.

فردای روز امتحان به همان پارک رفتم، خبری از او نبود. چند تن از دوستانم را دیدم و کمی در مورد امتحان و مسایل درسی حرف زدیم. سپس راهی منزل شدم که او را دیدم، با لباسی مخصوص که به پوشش رزمی کاران شباهت داشت. او هم مرا شناخت. سر صحبت را باز کردیم و خواست که به حرفهایش گوش بدهم. در ضمن گفتگو، منظورش را آشکارا در میان گذاشت و گفت که قصد ازدواج دارد و نظر مرا جویا شد.

گفتم: باید با هم بیشتر آشنا شویم و چنانچه به توافق رسیدیم، موضوع را با پدر و مادر در میان خواهم گذاشت. آن روز از یکدیگر جدا شدیم. بعد از این دیدار ، روزهای دیگر من و «سعید» حدود یک ساعت با هم ملاقات داشتیم و از مسایل گوناگون و نیز زندگی آینده سخن می‌گفتیم. چند ماهی به همین منوال گذاشت. سرانجام موضوع را با والدینم در میان نهادم و آنها هم منتظر بودند که سعید به خواستگاری بیاید.

سرانجام نتایج کنکور اعلام شد و من در رشته ی مهندسی شیمی در یک شهر پذیرفته شدم. چند روزی برای ثبت نام به آن شهرستان رفتم. پس از بازگشت به تهران، دوباره در همان پارک سعید را در میان چند پسر جوان - که سر تا پا لباس رزمی سیاهرنگ پوشیده بودند- دیدم. شگفت زده شدم ، پنداشتم که اینها ورزش رزمی می‌کنند و قصد دارند به سالن ورزشی بروند. همه یک تیپ و یک جور لباس و کفش بر تن داشتند. سعید با دیدن من به آنها گفت: بروید پی کارتان.

من پیش رفتم و پس از احوالپرسی به او گفتم که در دانشگاه پذیرفته شدم و اکنون وقت آن رسیده که جدی تر صحبت کنیم. اما او با حالتی مشوش سعی کرد حرفم را عوض کند. رفتارش غیر عادی بود، به او مشکوک شدم. اندیشیدم چرا در حرفهایش پیوسته طفره می‌رود، آن روز از وی جدا شدم تا در این باره تحقیق کنم. خوشبختانه به دلیل تعداد قبول شدگان دانشگاه، قرار شد من در نیمه ی دوم سال تحصیلی به دانشگاه بروم. و این بهترین فرصت برای شناخت بیشتر سعید بود.

پس از آن دیدار سعی کردم از دور، سعید را در نظر داشته باشم. روزی در مقابل چشمان ناباورانه‌ام، چند نفر از همان پسرها را با سعید در گوشه ی پارک دیدم که مشغول مبادله ی مواد مخدر بودند. ابتدا می‌پنداشتم خواب می‌بینم، اما نه واقعیت بود. واقعیتی تلخ که از آینده‌ای شوم خبر می‌داد. با حیرت و تأسف کنجکاوتر شدم و هر چه در کار آنان بیشتر دقت کردم، عمق فاجعه را بیشتر لمس می‌نمودم. یک عده پسر جوان به سرکردگی «سعید» پخش کننده ی مواد مخدر در پارک هستند! خیلی وحشتناک و تکان دهنده بود. در صدد بر آمدم که لااقل سعید را از این تباهی نجات بدهم.

روزی در همان پارک، خیلی صریح و روشن با او به گفتگو پرداختم و از وی خواستم که از این کار کثیف و ضد انسانی دست بردارد. ابتدا، همه چیز را کتمان کرد، ولی سرانجام اعتراف نمود و پذیرفت که خطاکار است.

اما هر چه او را نصیحت کردم که از این رفتارش دست بردارد، زیر بار نرفت و حتی مرا نیز وسوسه کرد که به عنوان سرپرست گروه، هدایت آنان را به عهده بگیرم!

سخت بر خود لرزیدم و چه پیشنهاد ابلهانه‌ای. دیگر جایز ندیدم بیش از این برایش دلسوزی کنم و صلاح هم نبود. با این شناخت، او را برای همیشه از ذهن زدودم و با عزم راسخ و وجدان پاک و خاطری زلال به قصد ادامه ی تحصیل دانشگاهی، روانه ی شهرستان مزبور شدم.

آری، وقتی آشنایی در کوچه و خیابان و داخل تاکسی، ایستگاه اتوبوس و پارک صورت پذیرد و با یک نگاه و بدون هیچ شناختی مجذوب طرف مقابل شوی، نتیجه‌ای جز آنچه من گرفتم، حاصل نخواهد شد. آنچه که مرا به دنبال سعید کشید، تنها صورت زیبا بود. غافل از آنکه عشق واقعی آنگاه معنا و مفهوم پیدا می‌کند، که سیرت نیکو و اخلاق حسنه و صفای باطن نیز در کنار چهره ی ظاهر، وجود عینی داشته باشد. به هر حال امیدوارم که این شکست تلخ، نقطه ی شروع یک زندگی توأم با هوشیاری و واقع بینی باشد و سرگذشتم درس عبرتی برای دختران ساده اندیش و ظاهر بین.

(دنیای دختران صص ۲۰۴ - ۲۰۸، به نقل از روزنامه کیهان ش ۱۵۶۱۳)

دختر منحرف

زمان زیادی از آن روزهای بد نمی‌گذرد ، روزهایی که هر لحظه اش بندبند تن مرا از هم می‌گسست. روزهایی که برای من هنوز یادآور تلخ‌ترین ایام زندگی است. روزهایی که من یک دختر هفده ساله تحت بدترین فشارهای روحی و روانی قرار داشتم. من داستان زندگیم را برای همه ی دختران جوان می‌نویسم، به امید آن که در انتخاب دوست بسیار دقت کنند:

شاگرد اول کلاسمان بودم، نه آن سال، بلکه همه ی سالهای تحصیلی، همیشه به عنوان بهترین دانش آموز کلاس معرفی می‌شدم. آن سال ، سال آخر دبیرستان بود. دبیر ریاضی، بچه‌هایی را که در این درس ضعیف تر از بقیه بودند، معرفی کرد و تقویت درسی آنها را به عهده ی من گذاشت. قرار شد باتوافق بچه‌ها و در ساعتهایی که برای من و آنها مقدور است، با آنها کار کنم تا خودشان را به سطح کلاس برسانند. «فیروزه» هم یکی از آنها بود.

از فردای آن روزکار ما شروع شد. با بچّه‌ها قرار می‌گذاشتیم و هر روز، در خانه ی یکی از آنها جمع می‌شدیم. اندیشه ی من بیشتر از همه روی فیروزه می‌چرخید. تلاش می‌کردم تا بیشتر برای او وقت بگذارم و به کمبود روحی اش توجه کنم، زیرا خانم جاویدی این موضوع را به من گوشزد نموده بود.

روزی که نوبت به فیروزه رسید و به خانه ی آنها رفتیم، در لحظه ی ورود، هم من و هم بقیه بچه‌ها، دچار شگفتی و حیرت شدید شدیم. خانه ی آنها به کاخ بیشتر شباهت داشت تا خانه. فکر من و دیگر بچه‌ها این بود که چگونه می‌شود دختری با این همه امکانات، دچار ضعف درسی باشد.

جلسه ی آن روز کلاس تقویتی در میان بهت و حیرت بچه‌ها، در مورد خانه ی پر زرق و برق فیروزه به پایان رسید و از آن روز به بعد، دوستی من و فیروزه، رنگ بیشتری گرفت. من به مناسبتهای گوناگون به خانه ی آنها می‌رفتم و با او بودم. آنچه که بیش از هر چیز مرا شگفت زده می‌کرد، آزادی بی حد و حصری بود که خانواده ی فیروزه در اختیار او گذاشته بودند. او در تمام زمینه‌ها آزاد بود. برای خودش غذا می‌خورد، برای خودش می‌خوابید و کاری هم به بقیه ی اهل خانه نداشت. من وقتی درباره ی این نحوه ی زندگی کردنش می‌پرسیدم، می‌گفت:

پدر و مادرم، هر دو کار می‌کنند. پدرم یک شرکت خصوصی دارد و مادرم معاون اوست. من و تنها برادرم فرزاد درس می‌خوانیم. فرزاد، در طبقه ی پایین زندگی می‌کند و من در طبقه ی بالا. کاری به کار هم نداریم. فقط اگر جشن یا مراسمی باشد دور هم جمع می‌شویم و چند ساعتی با هم هستیم و دوباره هر کسی می‌رود سراغ کار خودش.

فیروزه این حرفها را خیلی راحت بیان می‌کرد. اعمال و رفتار او و خانواده اش دقیقاً بر خلاف خانواده ی ما بود. من و او با هم هیچ شباهتی نداشتیم، اما نمی‌دانم چرا احساس می‌کردم که می‌توانم فیروزه را از این وضع نجات بدهم. به ویژه که متوجه تلفنهای مشکوک او شده بودم که گاهی چند ساعت طول می‌کشید. می‌دانستم مخاطبان تلفنی اش چه کسانی هستند. آنها نیز مثل فیروزه، دوستانی آزاد و بی بند و بار بودند.

بسیار کوشیدم که وی را از این وضع برهانم، اما موفق نشدم. قصدم راهنمایی و خیرخواهی بود، که قربانی انتقام و کینه جویی او شدم. یکی از روزها که در خانه ی فیروزه بودم و او را نصیحت می‌کردم، او مشغول صحبت تلفنی بود. دریافتم که مخاطبش آدم شایسته‌ای نیست. به وی اعتراض نمودم که تلفن را قطع کند، اما گوش نکرد. من به خاطر این که از کار خلاف اخلاق او جلوگیری کنم، دو شاخه ی تلفن را از پریز کشیدم و تلفن قطع شد.

فیروزه وقتی این کار مرا دید، گوشی را روی زمین انداخت و به طرف من هجوم آورد و مرا زیر مشت و لگدهایش گرفت و پرخاش کنان گفت: به تو چه ربطی دارد؟ من هر طور بخواهم، زندگی می‌کنم، اصلاً تو چه کاره من هستی، چه کار داری به کار من؟! پدر و مادرم به من امر و نهی نمی‌کنند، آن وقت تو می‌خواهی برای من تعیین تکلیف کنی ...؟! آنگاه چادر و مانتویم را از روی چوب لباسی برداشت و به طرفم انداخت و گفت: زودباش از خانه ی ما بیرون برو!

من حرفی نزدم، مانتویم را زیر فشار نگاه اهانت آمیز و حرفهای ناسزا گونه ی فیروزه به تن کردم، چادرم را نیز برداشتم و از اتاقش بیرون آمدم و در آستانه ی درِ خانه شان ایستادم و رو به او که داخل حیاط ایستاده بود، گفتم: من تو را اصلاح می‌کنم، مطمئن باش!

آن روز گذشت. فردا در مدرسه، هیچ کدام از ماجرای روز قبل حرفی به میان نیاوردیم. فقط دیدم که فیروزه در زنگ تفریح به دفتر مدرسه رفت و با خانم جاویدی صحبت کرد. وقتی مدرسه تعطیل شد، خانم جاویدی مرا صدا کرد و گفت: فیروزه معلم خصوصی گرفته است و دیگر در کلاس تقویتی شرکت نمی‌کند!

من پذیرفتم که دیگر به او درس ندهم. با خود اندیشیدم حالا که او خودش مایل به هیچ گونه اصلاحی نیست، من هم او را به حال خود می‌گذارم. شاید خدا هدایتش کند. گمان می‌کردم با تصمیمی که او گرفته و عکس العمل من، همه ی ماجرا پایان یافته است و ما هر کدام به راه خود خواهیم رفت، اما زهی خیال باطل، داستان تازه شروع شده بود.

ظهر آن روز که به خانه آمدم، مادرم با نگاه تندش، مرا نگران ساخت. این طور نگاه کردن از مادر بعید بود. سلام کردم جوابی نداد. گیج و حیران مانده بودم. مگر چه شده است، چرا مادر خوب و مهربان من این همه عصبانی و ناراحت است؟ علت کار چه می‌توانست باشد؟!

با خود به اندیشه نشستم. همه کارهای آن روز را مورد بررسی قرار دادم، هیچ کدام کاری نبود که گلایه ی مادر رادر پی داشته باشد. داخل اتاقم شدم. لباسهایم را از تن بیرون آوردم و روی صندلی ، پشت میز مطالعه نشستم و به فکر فرو رفتم . غرق در افکارم بودم که ضربهایی به در اتاق خورد و مادر وارد شد. پیش از آن که خودم را از نگاه سرزنش بارش برهانم، با لحنی ملامت کننده گفت:

- از تو بعید است، اصلاً انتظار چنین کاری را از تو نداشتم!

نمی‌فهمیدم مادر چه می‌گوید. حرفهایش مثل نگاهش برایم سنگین بود. از چه چیز بعیدی حرف می‌زد؟ مگر من چه کرده بودم؟ مادر، انگار بهت و حیرت مرا از چشمانم خواند. چند لحظه‌ای ساکت ایستاد و خیره خیره مرا نگریست و سپس قطره‌های اشک بود که از گوشه چشمانش فرو می‌چکید. با صدایی التماس آمیز گفتم:

- مادر مگر چه شده است؟

مادر، با کلامی لرزان گفت: دلم می‌سوزد که هیچ گاه تو را بی وضو شیر ندادم، حالا تو این طوری جواب زحمات مرا می‌دهی؟!

کلافه و سر در گم بودم. اگر رعایت مقام مادر واجب نبود، فریاد می‌زدم:« بگو! تو که مرا کشتی»؟! اما خودم را کنترل کردم، سرم را روی میز گذاشتم و آهسته و آرام نالیدم و گفتم: مادر! به خدا من از حرفهای شما چیزی نمی‌فهمم. اصلِ مطلب را به من بگویید، شاید سوء تفاهمی شده باشد.

- مادر حرفهایم را شنید و به طرف بیرون اتاق به راه افتاد. همین که خواست از در اتاق خارج شود، برگشت و گفت:

- آقا پسری زنگ زد و گفت : من سیامک هستم و با افسانه کار دارم!

حرف مادر را با صدایی فریاد گونه بریدم و گفتم:

- با من؟ آقا پسر؟!

مادرم هیچ نگفت و از اتاق بیرون رفت . به طرفش دویدم و خودم را به او رساندم. دستم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم: به خدا، روح من از این قضیه خبر ندارد، من و این حرفها؟!

مادر، گویی خشمش فرو نشست. آهسته و امیدوار کننده - انگار که می‌خواست تسلی دلم باشد- گفت: من به تو بیشتر از چشمانم اعتماد دارم، ولی آن پسر از همه چیز تو خبر دارد. آن قدر از جزئیات زندگی تو حرف می‌زد که هیچ شکی برای انسان باقی نمی‌ماند. یا باید تو این حرفها را به او گفته باشی و یا ...

مادر به من شک کرده بود، به صداقتم، به راستگویی ام. خشمگین از مخمصه‌ای که بی گناه دچارش شده بودم، گفتم: یا چی مادر؟ من هیچ تقصیری ندارم. نمی‌دانم این از خدا بی خبر کیست. من این موضوع را ثابت می‌کنم که او می‌خواهد با آبروی من بازی کند.

چه کسی می‌توانست در این میان، نقش یک پلید را بازی کند؟ مگر خانه ی ما تاکنون چنین ننگهایی را به خود دیده بود؟ نه! خانه ی ما و دوستی پسر با دختر؟ چه کار زشت و ناپسندی! مگر من می‌خواستم آبروی چندین و چند ساله ی خانواده را بر باد دهم؟ مگر می‌خواستم خودم را قربانی کنم؟ مگر می‌خواستم در راهی که به ناکجا می‌رود ، قدم بردارم؟

مادرم مرا از دنیای افکارم بیرون آورد و گفت: آن پسر گفت که ساعت سه و نیم عصر تلفن خواهم کرد!

چه می‌شنیدم؟ نمک بر زخم! آتش پنهان در خاکستر، جوشش دل، اندوه و ناکامی و سپس خشم:

- غلط کرده است. بگذار تلفن کند، ببینم حرفش چیست؟ مردم آزار!

مادر، فریادم را از سر جوانی دانست. به کنارم آمد، دستی به موهایم کشید و گفت: حالا که طوری نشده، بگذار تلفن بزند، همه چیز را از وی می‌پرسم:

مگر می‌شود که حرف حقیقت را از او پرسید؟ آن از خدا بی خبری که با حیثیت یک انسان بازی می‌کند، مگر حقیقت را می‌تواند بگوید؟

تا ساعت سه و نیم ، بر من یک عمر گذشت. عقربه ی ساعت روی سه و نیم رسید که ناگهان صدای گوشخراش زنگ تلفن، روح را فرسود. گوشی را برداشتم و با ترس و لرز گفتم:

- الو؟!

ابتدا، صدای موزیک تندی گوشم را آزرد و بعد صدای پسر جوانی از آن طرف خط به گوشم رسید که با خنده‌ای موذیانه گفت:

- سلام افسانه خانم! رسیدم به خیر، تلفن کردم تشریف نداشتید؟!

بدنم داغ شد از این همه بی پروایی. عجب پسر هرزه‌ای بود. نگذاشتم حرفهایش را تمام کند. با خشم و ناراحتی فریاد زدم:

- شما؟!

پسرک این بار خنده‌ای موذیانه تر از قبل سر داد و به گونه‌ای که انگار سالیان سال است مرا می‌شناسد، گفت:

- من؟! مرا نمی‌شناسی؟ منم دیگر، سیامک! حالا شناختید؟

وقتی سکوت مرا دید، گفت: مگر شما شماره ندادید و خواهش نکردید که تلفن بزنم؟!

تلفن ما روی آیفون بود و صدای پسر گستاخ در فضای اتاق پخش می‌شد. عرق شرم و نگرانی بر پیشانی من نشسته بود و چین و چروک غم و غصه و شک و تردید، بر پیشانی و چهره ی مادر.

احساس می‌کردم پشت مادرم می‌خواهد بشکند. مادر من هنوز به مرز سی و پنج سالگی نرسیده بود و بزرگترین فرزنش من بودم. او یک پسر کوچولوی دیگر هم داشت و تمام دلخوشی زندگیش این بود که دختر نجیب و پسر پاکی پرورش داده است. سکوت کردم. چه باید می‌گفتم؟ چه راهی بهتر از سکوت در پیش پایم بود؟ پسرک هرزه سکوت مرا فهمید و ادامه داد:

- چرا چیزی نمی‌گویی؟پس آن حرفهای شیرین و دل انگیز که در پارک به من می‌گفتی ، تمام شد؟!

گوشی را گذاشتم. تحملش برایم آسان نبود. چند لحظه‌ای نگذشت که دوباره تلفن زنگ زد. این بار مادرم گوشی را برداشت. پسرک صدای مادرم را شناخت و از آن طرف گوشی گفت: خانم! گوشی تلفن را بدهید به دست افسانه!

مادر، گوشی در دست به من نگاه کرد. حرفهای پسرک را هم خودم از دهانه ی آیفون شنیده بودم. چه باید می‌کردیم؟ بهترین راه همان بود که مادر انجام داد. گوشی را گذاشت و دو شاخه ی تلفن را از پریز بیرون کشید.

شب، پدر که آمد موضوع را فهمید، خیلی تعجب کرد؛ اما چیزی نگفت. فقط چند لحظه‌ای نگاهش را به بیرون اتاق دوخت و آرام گفت: خدا آدمهای مزاحم را عذاب کند ...!

آن روز تلخ گذشت و من هم خود را باختم. از فردای آن، تنها کافی بود برای چند دقیقه ، دوشاخه ی تلفن داخل پریز باشد، در آن صورت صدای زنگ تلفن بود و نیش زدن و مزاحمتهای پسرک. بی انصاف فقط تهمت می‌زد و یاوه می‌گفت. روحیه‌ام به شدت پایین آمد. همه ی مدرسه فهمیده بودند که من از چیزی رنج می‌کشم، ولی نمی‌دانستند ماجرا چیست؟

طراوت و شادابی از من رخت بر بسته بود. قیافه‌ام نشان از رنجی جانکاه می‌داد. از دورن می‌شکستم و پوک می‌شدم. به هیچ چیز اعتماد نداشتم. و اعتماد به نفس را از دست داده بودم. مادر هم، کنجکاوانه نگاهم می‌کرد. پدر نیز، مثل گذشته عزیزم نمی‌داشت و برایم از دبیرستان تقاضای سرویس کرد. صبحها با سرویس به مدرسه می‌رفتم و ظهرها با همان سرویس به خانه می‌آمدم. معنی این کار را می‌فهمیدم و رنج می‌کشیدم، پدر و مادرم به من اعتماد نداشتند.

حدود دو ماه از زندگیم این گونه گذشت. نتیجه اش آن بود که در میان شگفتی همه ی دبیران و دانش آموزان نتوانستم از عهده ی امتحانات معرفی سال چهارم دبیرستان برآیم. مدیر دبیرستان به خاطر سابقه ی قوی تحصیلی ام وساطت کرد و من برای امتحانات معرفی شدم.

یکی از همان روزها، وقتی مدرسه تعطیل شد و همه بچه‌ها و دبیران از مدرسه رفتند، در کنار خانم مدیر نسشتم و همه ی داستان را برایش تعریف کردم. گفتم که حال و روز مشخصی ندارم و روح من از این چیزها بی خبر است. گفتم که پدر و مادر با چشم دیگری به من نگاه می‌کنند...

می‌گفتم و می‌گریستم و خانم مدیر، انگشت حیرت به دهان گرفته بود ، از این همه نامردی که من کشیده بودم.

آن روز، خانم مدیر حرفهایم را شنید و گفت: من فردا به خانه ی شما می‌آیم و با پدر و مادرت حرف می‌زنم. نباید تا امروز به این سادگی از سر این مسأله می‌گذشتید، باید این موضوع را پیگیری می‌کردید. خانم مدیر، سخنان دیگری هم گفت و دلداریم داد و بعد، با هم خداحافظی نمودیم. هنگام خروج از مدرسه گفتم:

- خانم مدیر! ما خانواده آبرومندی هستیم. اگر تاکنون اقدام نکردیم، به خاطر این بوده که نمی‌خواستیم مردم از این موضوع آگاه شوند. اگر به منزل ما تشریف می‌آورید، نباید کسی از این ماجرا با خبر گردد.

خانم مدیر به من اطمینان داد که این راز مخفی خواهد ماند و کسی متوجه آن نخواهد شد. از دبیرستان بیرون آمدم و غرق در افکار ، به طرف خانه به راه افتادم. نزدیک کوچه خودمان که رسیدم، پسر جوانی راه را بر من بست و شروع کرد به ناسزا گفتن. صدایش را به خوبی شناختم. صدای همان پسرکی بود که از طریق تلفن، خودش را سیامک معرفی کرده بود. او در مقابل نگاه شماتت بار عابران، با صدای بلند نسبت به من هرزگی می‌کرد و سخنان یاوه می‌گفت و در پایان حرفهایش چیزی بر زبان آورد که سرِ نخ خوبی به دستم داد. پسرک، آگاه یا ناآگاه در آخر یاوه‌هایش، با حالتی گستاخانه گفت:

- حالا دیگر دست به دامن خانم مدیر می‌شوی؟ کاری می‌کنم که خانم مدیر از این وساطت پشیمان بشود!

این حرف سیامک باعث یک علامت سئوال بزرگ در ذهنم شد. او از کجا می‌دانست که من امروز با خانم مدیر حرف زده‌ام؟ مگر غیر از من و خانم مدیر و چند نفر از بچه‌های کلاس ، کس دیگری از ماجرا خبر داشت؟ حتماً یک نفر در این میان با سیامک در ارتباط بود. چه کسی می‌توانست عامل اصلی این بازی کثیف باشد؟ آیا نذر و نیازهایم برای آشکار شدن چهره ی پلید عامل جریان و اعاده ی حیثیت از دست رفته‌ام نتیجه داده بود؟ فیروزه؟! یعنی امکان داشت کار او باشد؟!

خود را از گزند و آزار و اذیت پسرک مزاحم رها کردم و به سرعت راه خانه را پیش گرفتم. به خانه که رسیدم، مادر مثل هر روز با دو چشم نگران، منتظرم بود. چند روز قبل به او گفته بودم امروز با خانم مدیر کار دارم و در مدرسه خواهم ماند. مادر، نور باریکی از امیدواری را در چشمانم خواند، چرا که پرسید:

- خبری شده است؟!

زیاد منتظرش نگذاشتم و گفتم: آری ، چیزهایی فهمیدم.

مادر با شتاب پرسید چه چیزی؟

گفتم: احتمالاً همه ی این مصیبتها و بدبختیها، کار فیروزه است. و سپس همه حرفهایی را که از سیامک شنیده بودم و جریان مزاحمت او را در کوچه تعریف کردم. مادر، سخنانم را شنید و حدسم را تصدیق کرد و تاکید نمود که عین ماجرا را برای خانم مدیر نقل کنم.

صبح فردا زودتر از هر روز بدون استفاده از سرویس مدرسه، راهی دبیرستان شدم و خودم را به دفتر مدرسه رساندم. خانم مدیر تنها بود. او از زود آمدنم تعجب کرد. وقتی جریان را برایش بازگو نمودم، خوشحال شد و گفت:

- کار خوبی کردی زود آمدی و مرا مطلع ساختی، احتمالاً عامل همه ی این مصیبتها همین دختر است. آن روز برای من روز بسیار خوبی بود. در همان زنگ اول، خدمتکار دبیرستان آمد و از فیروزه خواست که به دفتر بیاید.

فیروزه با تردید از جایش برخاست و به طرف دفتر رفت. زنگ اول و دوم گذشت و فیروزه به کلاس نیامد. زنگ آخر که همه دبیران و دانش آموزان رفتند، خانم مدیر مرا با فیروزه، به داخل دفتر برد و آنچه را که می‌دانست ، برای ما بیان کرد. فیروزه از این همه آگاهی خانم مدیر تعجب کرده بود و ساکت بود.

حرفهای خانم مدیر، با لحن قاطع تمام شد و فیروزه، دیگر نتوانست تاب بیاورد و با تمام وجود گریه را سر داد. این گریه یعنی اعتراف به گناه. اعتراف به این که مرا قربانی انتقام خودش کرده بود. اعتراف به این که من باید حیثیت از دست رفته ی در نزد خانواده‌ام را به دست آورم. اعتراف به این که خودش قربانی بی بند و باری و بی عفتی‌هایش شده و مرا هم می‌خواسته قربانی کند.

فیروزه به همه چیز اعتراف نمود. گفت که او سیامک راتحریک کرده تا مرا آزار بدهد و می‌خواسته با این کار، تلافی کرده باشد. او همه چیز را گفت. حتی آدرس خانه ی سیامک را نیز به خانم مدیر داد. خانم مدیر، همان موقع با نیروی انتظامی تماس گرفت و از آنان کمک خواست. مأموران نیروی انتظامی آمدند و همگی به همراه خانم مدیر به طرف خانه ی سیامک رفتیم. او خودش درِ خانه را گشود و با دیدن مأموران، رنگ چهره اش زرد شد. مأموران وی را دستگیر کردند و به زندان بردند. من در آن جا، برای آخرین بار ، با فیروزه حرف زدم و خواستم که از این کارهای خلاف عفت دست بردارد و به راه صلاح و پاکی قدم گذارد...

آری، خورشید حقیقت از زیر ابر سیاه تهمت آشکار شد و من آبروی از دست رفته‌ام را به دست آوردم. فیروزه هم، ترک تحصیل کرد و دیگر به مدرسه نیامد. به شما دختران جوان توصیه می‌کنم که در انتخاب دوست دقت نمایید تا مثل من، بهترین روزهای زندگیتان به هدر نرود.

(دنیای دختران صص ۳۲۲- ۳۳۳ ، به نقل از مجله ی جوانان امروز ش ۱۴۵۰/۲۵)

دختر هوسباز

دختری نوزده ساله هستم که از پاکی وشرافت فاصله گرفتم و دل به هوا و هوس خویش سپردم و در دره بدنامی و اعتیاد سقوط کردم. نقطه انحراف من، از بی تقوایی و چشم چرانی آغاز شد، که سرانجام آن بس تلخ و ناگوار بود.

این نامه را برای جلب ترحم و دلسوزی شما نمی‌نویسم، چون خود را لایق آن نمی‌دانم. اما می‌خواهم فریادم به گوش دختران ساده لوح برسد، شاید آنان صدایم را بشنوند، قصه زندگی ویران شده‌ام را بخوانند، اما هرگز برایم اشک نریزند، من حتی لیاقت غمخوارگی را هم ندارم!

تابستان سال گذشته بود که بیچارگی من شروع شد. به سفر شمال رفته بودیم. مثل پرنده آزاد بودم و مانند برخی از بی بند و بارها،چشمم در جستجوی چشمی بود که با محبت به من نگاه کند. در یک مهمانی جوانی نظرم را جلب کرد . من دایم به او نگاه می‌کردم، او هم مرتب به من چشم دوخته بود.فرصت را از دست نداد و آشنایی شروع شد و من با همین آشنایی پنهانی ، زندگی آینده را تباه نمودم.

چند روزی از دوستی ما نگذشته بود . او به گونه‌ای باور نکردنی اطمینان مرا جلب کرده بود. وقتی با هم بودیم، از همه چیز سخن می‌گفتیم و من بی خبر از همه جا، دور نمای یک زندگی خوشی را در کنار او پیش چشمم مجسم می‌کردم.

بعد از ظهر یک روز داغ بود که با هم قدم می‌زدیم. از بی خوابی‌های شبانه‌ام که به اثر هیجانات خیال بود، برای او حرف زدم و او با مهربانی بسیار گوش می‌داد وقتی سخنانم تمام شد، چند قرص سفید از جیبش بیرون آورد و با لحن بی تفاوتی گفت: من هم دچار بی خوابی می‌شوم، اما این قرص‌ها نجاتم می‌دهد! و سپس چند قرص در دست من گذاشت و خواست که امتحان کنم، شاید در من هم موثر باشد.

شب هنگام، که دوباره بی خوابی به سرم زده بود، یکی از قرص‌ها را خوردم و این آغاز اعتیاد من بود. بعد از آن به تهران آمدیم و دوستی من و او- که خیال می‌کردم فرشته‌ای است ـ همچنان ادامه داشت .

شبی در تهران بودیم، او سیگاری آتش کرد و به من داد که باز با کشیدنش خود را بر فراز ابرهای آسمان دیدم . وقتی به خود آمدم، دامن عفتم را آلوده یافتم. دیگر تمام شده بود . من دروازه‌های سعادت را به روی خود بسته و گرفتار شده بودم. چرا خلاصه نکنم، من حالا دیگر یک هروئینی کثیف و آلوده دامن بودم. اکنون برای اندکی هروئین ننگ خود فروشی را بر تن ِتباه شده‌ام زده‌ام.!

هرگز برای من اشک نریزید. اما اگر دختر جوانی دارید، نگذارید که مانند من قربانی شود. نگذارید تجربه تلخ و گزنده ی مرا تکرار کند به آنان بگوید که چشم خویش را پاک نگه دارند، از معاشرت‌های ناسالم بپرهیزند، از جاده عفاف و پرهیزکاری دور نروند، که به چنگال گرگهای انسان نما گرفتار خواهند شد.!

( دنیای دختران صص۳۸۱-۳۸۲ به نقل از اعتیادهای خطرناک - مصطفی زمانی/۱۱۷ )

در جستجوی محبت

داستان زندگی خود را از زمانی بیان می‌کنم که با ندامت و استغفار از گذشته، چشم امید به آینده دوختم، تا بتوانم به سرچشمه نور نزدیکتر شوم. سرگذشت خود را با نام و یاد خدا آغاز می‌کنم که شناخت او مرا از تاریکی و گمراهی نجات داد.

هفده سال پیش در خانواده‌ای به دنیا آمدم که تمام امتیازات و خوشبختی‌هایش در علم و ثروت خلاصه می‌شد، و از کودکی همانها را آویزه گوشم کردند؛ تا با به دست آوردن آنها، بتوان اصالت خانوادگی خود را حفظ نمایم. خانواده، به آن مفهومی که همه اعضای آن با هم بجوشند، و صفا و صمیمیتی در میان آنها باشد، وجود نداشت.

پدرم صاحب تعدادی فروشگاه و تولیدی پوشاک زنجیره‌ای است، و مدام در سفر می‌باشد- او می‌گوید آن قدر کار و مشغولیت دارد که حضورش در خانه، فقط وقت تلف کردن است و از انجام معاملات و امور تجاری باز می‌ماند.

مادرم استاد دانشگاه است و غالباً از دیدن او هم محروم بوده‌ام- چون او نیز، همیشه با بی حوصلگی می‌گوید: بنابر اقتضای کاری و تحقیقاتی که به طور مداوم انجام می‌دهد، باید در مکانی ساکت و به دور از هیاهوی همسر و فرزندانش زندگی کند.

مدتها بود که ادامه زندگی در چنین خانواده‌ای برای من و خواهرم طاقت فرسا شده بود؛ می‌خواستیم هر چه زودتر از آن شرایط رهایی پیدا کنیم.

این نوع زندگی برای من مطلوب نبود، و طاقت تحمل آن همه فشار و سختی را نداشتم. اگرچه ندیدن والدینم برای من کاملاً عادی شده بود و دیگر تأثیری بر من نداشت، و اگرچه درس خواندن، توفیقی اجباری برای مشغولیت ذهنم بود؛ اما خلایی که احساس می‌کردم، ناشی از دنیای پوچی بود که در آن سن بحرانی با آن روبرو بودم.

موقعیتی بود که شدیداً نیاز به کسی داشتم تا کمبود عاطفه و محبتم را جبران نماید. مرا به سوی سازندگی راهنمایی و کمک نماید، تا با آرامش خاطر، از امکانات که در اختیار دارم، بهترین بهره برداری را برای رشد و تعالی خود داشته باشم. و عدم وجود اینها باعث شد تا پای دوستانم به زندگی من باز شود.

دوستانم که چهره ظاهری زندگی مرا می‌دیدند و امتیازات خانواده مرا می‌شنیدند، با حسرت آرزو می‌کردند که ای کاش جای من بودند. دوستانی که در برقراری رابطه، و دعوت گرفتناز من برای شرکت در میهمانیهایشان، از یکدیگر سبقت می‌گرفتند- آنها با شنیدن دلایلی که در پوچ بودن و بی هدف بودن زندگیم، می‌گفتم؛ به من می‌خندیدند. برخی هم مرا لایق این زندگی نمی‌دانستند. غیر از وقتی که برای درس خواندن می‌گذاشتم، بقیه ساعات را با خنده‌های بیهوده دوستانم می‌گذراندم. دوستانی که به تدریج مرا مدپرستی، شرکت در پارتیهای جوانان و معاشرت با پسرها، معتاد کردند. –آزادی فرزندان در خانواده‌های فامیل ما یک مسأله عادی و با بینش روشنفکرانه تلقی می‌شد، بنابراین از هر گونه نظارتی آزاد بودم!

دیگر کار به جایی رسیده بود که اگر یک هفته در پارتیهای جوانان شرکت نمی‌کردم، یا روزی دوستانم به من تلفن نمی‌زدند، دلتگ می‌شدم و خودم دنبال آنان می‌رفتم.

پس از مدتی، پدرم که ظاهراً خیالش از بابت تنهایی من راحت شده بود، با این هدف که از دیدگاه خودش امکانات رفاع زندگی مرا کامل کند، برایم آنتن ماهواره خرید. او به قول خودش بدین وسیله ثابت کرد که نمی‌خواهد فرزندانش از سایر بچه‌های فامیل عقب بمانند و از امکانات پیشرفته و رفاهی روز محروم باشند و احساس سرشکستگی کنند!

نیاز به توضیح نیست که من در آن شرایط چه زندگی خوشی می‌توانستم داشته باشم، که حتی لحظه‌ای هم- به قول دوستانم- فرصت غصه خوردن پیدا نکنم؛ و به اعتراف آنان، هرچه بیشتر در تیررس نگاه حسرت بارشان قرار بگیرم.

یک روز خواهرم نزد من آمد، و قسمتی از روزنامه کیهان را به من نشان داد؛ با حالتی خاص گفت: نگین! این داستان را بخوان، اگر توانستی خدس بزنی سرگذشت چه کسی است؟ داستان زندگی دختری بود تحت عنوان: «نماز عشق».

وقتی آن را خواندم و به پایان رسیدم، یکه خوردم، باور نمی‌شد. دو باره آن را با دقت خواندم و دریافتم که قهرمان آن داستان، همان دختری است که در یک مهمانی با او آشنا شده بودم و به قول دوستانم ستاره محفل بود و همه از ظاهر او و این که اهل این گونه مجالس است، تعریف می‌کردند وقتی بیشتر فکر کردم، یادم آمد که مدتهاست او را در هیچ میهمانی ندیده‌ام. همان موع تصمیم گرفتم پیش او بروم و از نزدیک همه چیز را بپرسم.

وقتی زنگ خانه شان را زدم و در را به رویم باز کرد، در لحظه اول او را نشناختم. چون دحتری را دیدم که در نهایت سادگی و با چهره‌ای معصوم به استقبالم آمده بود. مرا به داخل منزل دعو کرد. از او خواستم داستان زندگیش را برای من هم بگوید. او همه چیز را برایم تعریف کرد. با شرم خاصی از گذشته می‌گفت و با امید فراوان از آینده حرف می‌زد. محو تماشای چهره اش شده بودم. خدایا! چقدر معصوم و پاک شده بود، چقدر از زیباییها سخن می‌گفت، و سعی می‌کرد نوری را که به قلبش تابیده است برایم توصیف نماید.

او خیلی برایم حرف زد، از راهی که انتخاب کرده بود، از این که چقدر آزاد و سبکبال شده است، از این که چگونه توبه و استغفار کرده و چگونه دعا می‌کند!

نمی‌دانم چگونه او را ترک کردم. ولی وقتی به خانه رسیدم، احساس نمودم که حرفهای دلنشین او بر من تأثیر گذاشته است. این بود که فردای آن روز، دوباره مثل پرنده‌هایی که به دنبال دانه می‌روند، به سوی خانه او پر کشیدم و دل خود را به حرفهای زیبایش سپردم. از وی خواستم کمک کند تا این احساس من خاموش نشود و بتوانم آن را از یک احساس مبهم به شناخت واقعی تبدیل نمایم. او هم، روز بعد مرا پیش دبیر تعلیمات دینی و معارف اسلامی خود برد.

آن خانم مرا در آغوش گرفت. با بردباری و مهربانی به تمام سئوالاتم پاسخ داد؛ و قدم به قدم با معارفی که پس از سالها گمراهی، تشنه آنها بودم، آشنایم ساخت. آن معلم بزرگوار با تاباندن نور ایمان بر قلب سیاه من، مرا متحول ساخت و سرآغاز جدای من از تمام آنچه که موجب رفاه زدگی و لذت، تلقی می‌شد، گردید.

پس از آن تغییر و دگرگونی فکری، حالتی پیدا کردم که با واکنش‌های متفاوتی از سوی خانواده و دوستان مواجه شدم. پدرم با شگفتی و حیرت به رفتار و اعمال من می‌نگریست، ولی هیچ نمی‌گفت. شاید هم فکر می‌کرد این هم، مثل کارهای دیگرم، یک بازی مقتضی سن من است. مادرم وقتی ماجرا را شنید، خندید و گفت: «این هم یک تجربه است، چند روز دیگر خودت خسته می‌شوی و دوباره به وضع پیشین بر می‌گردی»!

خواهرم که دیگر گفتگوی با من را کسر شأن خودش می‌دانست، ارتباط در خارج از منزل را با من قطع کرد. چون حالا دیگر به نظر او، قیافه و لباس من آبروریزی محض بود و او را نزد دوستان و همکلاسی‌هایش و بویژه پسرها، بی اعتبار می‌کرد.

دوستان و هم کلاسی‌هایم نیز که غالباً مرا برای شرکت در میهمانیها و تکمیل شادیهای خودشان می‌خواستند، هر کدام به شکلی واکنش نشان دادند و مرا طرد کردند.

اما دیگر هیچ چیز برایم اهمیت نداشت چون نیازی به کسی نداشتم.

من تکیه گاهی پیدا کرده بودم که همه راز و نیازم را با او در میان می‌گذاشتم و او را شاهد اعمال خود می‌گرفتم. داستان زندگی من در نهایت به جایی رسید، که وقتی مادر و خواهرم اصرار کردند با آنها به مسافرت خارج از کشور بروم، نپذیرفتم. اما در عوض، از تهران به شهر دور افتاده‌ای، نزد یکی از بستگان مادرم- که زندگی سالم و شخصیت مذهبی آنها برایم مطلوب بود- رفتم، تا مدتی را در آن جمع مؤمن و صمیمی بگذرانم و به تقویت مبانی دینی و مذهبی خود بپردازم.

حال، در اینجا هستم. در شهری کوچک، ولی با صفا. در محیطی که همه یکدیگر را به تقوا و پاکی می‌خوانند. در جایی که ایمان خود را به هیچ نمی‌فروشند. می‌خواهم تحصیل خود را همراه با تکمیل دین ادامه دهم؛ و نور تابیده در زندگیم را با تمام وجود حفظ و تقویت کنم.

دعا می‌کنم خداوند رحمان و رحیم، از گذشته من چشم بپوشد و مرا لحظه‌ای به حال خودم وا نگذارد.

ای کاش من هم ثروت و دارایی خود را از دست می‌دادم و در فقر به سر می‌بردم. اما در عوض خانواده‌ای خوب، مؤمن و متعهد می‌داشتم و همه با هم، زیر یک سقف زندگی می‌کردیم.

ویرانی

عصر یکی از روزها، وقتی از مدرسه به خانه آمدم، جز خواهر کوچکم کسی در خانه نبود. یکدفعه صدای زنگ تلفن بلند شد. گوشی را برداشتم. پسر جوانی سلام کرد و سپس اظهار آشنایی کرد- تنم لرزید، دانه‌های درشت عرق بر پروستم پیدا شد و رنگ چهره‌ام تغییر کرد. من تا آن وقت به خودم اجازه نداده بودم با نامحرم روبرو شوم و با او حرف بزنم.-گوشی را گذاشته و به دنبال کار خود رفتم.

لحظه‌ای بعد، دوباره تلفن زنگ زد. با تردید و دودلی گوشی را برداشتم. دوباره صدای همان پسر به گوشم رسید، که گفت: چرا گوشی را قطع کردی؟ صبر کن می‌خواهم با تو حرف بزنم!

آن روز اولین اشتباهم را در این بازی خطرناک مرتکب شدم. حرفهایش را شنیدم و هیچ نگفتم. از آن لحظه به بعد، همواره در فکر او بودم، که کیست و از من چه می‌خواهد؟ هدفش چیست و صدها پرسش دیگر. آن شب تا صبح، اندیشه آن جوان از ذهنم بیرون نرفت- ایام جوانی بود و هزار پیچ و خم؛ جوانی بود و یک دنیا شور و شوق و غرور. جوانی بود و انبوه کنجکاوی، و من هم یک جوان بودم!

روز بعد، هنگام غروب که مشغول درس خواندن بودم، او دوباره زنگ زد. گوشی را برداشتم- انگار که سالیان سال است مرا می‌شناسد- شروع به احوالپرسی کرد. من هم با او همسخن شدم. گفت که نامش «خسرو»، تنها فرزند خانواده است. سربازی را تمام کرده و قصد دارد از من خواستگاری نماید.

من نیز فریب خوردم. او را پناهی یافتن و دل به او بستم. تلفن زدنش برایم عادت شده بود. آن قدر به او وابسته شدم که اگر یک روز تلفن نمی‌کرد، مثل دیوانه‌ها رفتار می‌کردم و هیچ کس نمی‌توانست با اخلاق آن لحظه من سازگاری داشته باشد.

اما حقیقت پنهان نماند، و خانواده‌ام از ارتباط من با او آگاه شدند.

اصرار کردن که دست از آتش زدن زندگیم بردارم. ولی پافشاری کردم، که یا خسرو، یا هیچ کس دیگر!- عجب گستاخ شده بودم. این اشتباهم را تا آن جا ادامه دادم که دست از درس و مدرسه شستم و به پای او نشستم. به خاطر او دست به هر کاری می‌زدم.

در همین زمان بود که یکی از همسایه هایمان، مرا برای پسرش خواستگاری کرد- پسری از که نظر اخلاق و ایمان زبانزد اهل محل بود و از بچه‌های مومن و ناب و نیز از دوستان صمیمی برادرم به حساب می‌آمد. من به همه این خصوصیات او به دیده تحسین می نگریسم- اما دلم در گروه «خسرو» بود. به همین خاطر وقتی آن جوان همراه خانواده اش به خانه ما آمد و مرا خواستگاری کرد؛ من از روی غرور و جهل جوانی، در پاسخ گفتم: نه، پسر شما...

به دنبال این واقعه، همه از من بریدند. در این میان، آن که سراغی از من گرفت و مرا از گرداب بی توجهی خانواده رهانی- که ای کاش نرهانیده بود- همان خسرو بود. بالاخره با خانواده اش به خواستگاریم آمدند.

برادرم مخالفت کرد و گفت: من تحقیق کردم؛ این پسره یک آدم معتاد و بیکاره، و اخراجی یکی از اداره هاست؛ و به درد تو نمی‌خورد. من پا در یک کفش کردم که خسرو را می‌خواهم، و به برادرم گفتم: تو برای این مخالفی که به دوستت جواب رد دادم.

برادرم گفت: آن بنده خدا خیلی خوب است، اما تو لیاقت او را نداری. اگر با خسرو ازدواج کنی، روزی پشیمان می‌شوی که دیگر فایده ندارد. برادرم، این حرفها را گفت و با حالت قهر از خانه بیرون رفت...

بالاخره خانواده متقاعد شدند تا پاسخ مثبت بدهند.

من با خسرو ازدواج کردم. اما تمام شیرینی زندگی ما فقط یک هفته بود. بعدها، تک تک حرفهای برادرم به من ثابت شد. شوهرم، روزهایش را به بطالت می‌گذراند؛ و شبها با یک دسته افرادی مثل خودش نشست و برخاست می‌کرد.

روزگارم به فلاکت می‌گذشت و من سخت پشیمان بودم. اما خودکرده را تدبیر نبود. ناچار بودم چیزی نگویم و خاموش بمانم. این زندگی خفت بار، یازده ماه طول کشید. یکی از روزها، وقتی به خانه آمدم، دیدم که اطراف خانه شلوغ است. ماموران انتظامی حضور داشتند. داخل خانه که رفتم، دستهای خسرو، در حلقه دستبند ماموران بود.

خسرو را پنج روز در زندان نگه داشتند. شب پنجم او به علت اعتیاد شدید، در همان بازداشتگاه مرد، و یک دختر بی گناه از این زندگی، روی دست من ماند! حالا چند سال از آن روزها می‌گذرد. دخترم روز به روز بزرگتر می‌شود و سراغ بابایش را می‌گیرد. نمی‌دانم جواب او را چه بدهم؟ بگویم پدرش معتاد بوده؟ یا بگویم او یک لاابالی ولگرد بوده است؟

آری، من با دست خودم و افکار و اعمال نسنجیده، زندگیم را به ویرانی کشاندم

فریفته

خانم فائزه که دختر نسبتاً نجیب وخوبی هم بود، به واسطه عدم رعایت برخی مسائل شرعی و قانونی، در مسیر مدرسه با جوانی ۲۰ساله و خوش‌تیپ با یکدستگاه اتومبیل پیکان‌کرم‌رنگ که با تزئینات جالبی به شکل اسپرت درآمده بود آشنا شد. ابتدای کار نگاه‌های دزدکی توأم با شرم و خجالت از طرف فائزه بود به گونه‌ای که تا نگاهش در چشمان غلام می‌افتاد قلبش به شدت می‌تپید و عرق می‌کرد؛ همان چشم‌چرانی‌هایی که از یک ناشی از غفلت از جمال دل‌آرای خدای جمیل و از سوی دیگر ریشة مشغول شدن ذهن و بازداشته شدن از امور اساسی و فریب خوردن و در نهایت افتادن در دام انحرافات جنسی و فساد و بدبختی‌های ناشی از آنهاست، از این رو نگرانی خاصی توام با احساس فریب داشت، فریب ظواهر و جاذبه‌های مادی و نظر به شخص غلام و غفلت از شخصیت وی.

وی با شرم و خجالت، این ماجرای مختصررا با یکی از هم‌کلاسی‌هایش در میان گذاشت. او که دختری بی‌تقوا و فاقد صلاحیت مشورت بود، خندید و گفت: «خیلی املی! دیوانه! از تو خوشش امده، چرا معطلی» و همین چند جملة بی‌اساس و فریبنده پایه

بدبختی فائزه را رقم زد. از آن جا که وسوسه‌ها و فریب‌های شیطان به تدریج و گام به گام صورت می‌گیرد کم‌کم نگاه‌ها به رد و بدل شدن کلمات و جملات نامتعارف و عاشقانه در ضمن نامه بدل شد.

پس از مدتی با چندین نامه کوتاه، یک روز هنگام خروج از مدرسه که عمداً فائزه دیرتر از بقیه از دبیرستان خارج شد، در یکی از کوچه‌ها غلام را دید که از وی خواهش کرد سوار اتومبیل شود تا او را برساند. علی‌رغم این که می‌ترسید؛ ترس از این که مبادا دوستان یا همسایگان او را ببینند، اما میل درونی و هوس براو غلبه کرده و بر دیدگان عقل واقعیت بین و عاقبت‌نگر او پرده انداخت و بدون این که دربارة آثار و عواقب خطرناک آن کمی فکر و تامل کند سوار شد.

نوار موسیقی و عطر دل‌انگیز یاس، احساس غریبی در فائزه ایجاد کرده بود. لحظاتی بدبختی می‌گذشت، چند خیابان آن طرف‌تر بعد از آن که شماره‌های تلفن یکدیگر رد و بدل شد، با احتیاط پیاده وبا سرعت به طرف منزل رفت. اولین نگاه مادرش درمنزل، تن او را لرزاند و دست‌پاچه شد، اما زود به خود آمد و به اتاقش رفت. افکاری که سابقاً اصلا به ذهنش نمی‌آمد او را مشغول کرده بود، کمتر تمرکز داشت و به کارهایش خصوصاً دروس و تکالیفش توجه شده بود. زمان به تندی سپری می‌شد و وی هر روز خود را به غلام بیشتر وابسته می‌دید و لحظه‌ای از فکر او غافل نبود. اخیراً هم چندکادو از او دریافت کرده بود.

نوشته‌ها و سخنان زیبای غلام که او را فرشتة رؤهایش خوانده بود و مونس تنهایی و قلب عاشقش می‌دانست! غرور ویژه‌ای به فائزه بخشیده بود. عکس زیبای خودش را که درکنار رودخانه زیبای... گرفته بود و به کارت پستال بیشتر شبیه بود داخل پاکتی گذاشت و جملاتی نیز در پاسخ به ظاهر زیبا اما در واقع فریبندة غلام نوشت و فردا در مسیر مدرسه به او بدهد. ناگهان پشیمان شد، و افکار مختلفی به ذهنش هجوم آورد، تا ساعاتی از شب خوابش نمی‌برد، ولی سرانجام شک و تردید جایش را به یقین داد و با این توجیه ناشایست که«به زودی با او ازدواج خواهم کرد و جای هیچ نگرانی نیست» خود را فریب داد؛ همان توجیهات و خودفریبی‌هایی که بسیاری را به دام شکارچیان هوسباز انداخت و زندگی و روزگارشان را تباه ساخت. در همین افکار و خیالات بود که خواب چشمانش را ربود.

با صدای پدرش کم‌کم داشت عصبانی می‌شد از خواب بیدار گشت، دیرش شده بود، با عجله و بدون خوردن صبحانه به مدرسه رفت، در تمام روز آن‌چنان فکرش مشغول شده بود که ناگهان به خود می‌آمد و متوجه می‌شد که اصلاً حواسش در کلاس درس نیست و از تدریس معلمان، هیچ بهره‌ای نبرده است. گاهی هم کلاسی‌هایش به پهلوی او زده و می‌گفتند فائزه خانم هوایی شده‌ای؟! کجا رفته‌ای؟! و از کنارش می‌گذشتند.

هنگام تعطیلی غلام مثل سابق انتظارش را می‌کشید فائزه عکس و نامه را به وی داد و به طرف خانه رفت. به محض رسیدن به منزل، تلفن زنگ زد، دوید و گوشی را برداشت، مدتی صحبت کرد و در پاسخ سوال مادر که چه کسی است، گفت یکی از هم‌کلاسی‌ها. مدتی به همین منوال گذشت و هر روز بیشتر به غلام وابسته می‌شد.

تا این که یک روز سرد زمستان به اتفاق پدر و مادرش برای عیادت یکی از بستکان به بیمارستان رفتند. هنگامی که از محل خارج شدند، ناگهان فائزه ماشین غلام را دید که روبروی بوتیکی پارک کرده است. به شدت ترسید که نکند غلام او را ببیند و با حضور پدر و مادرش حرکت مشکوکی بکند و رسوا شود. خیلی هول کرده بود، خود را جمع و جور کرد، مقداری که نزدیکتر رفتند با کمال تعجب غلام، مرد رؤیاها و مرد آرزوهایش را که لحظه‌ای از فکر او غافل نبود، دید که قه قه و نشاط و هیجان وافر در حالی که سیگاری به لب داشت و دختری بسیار بدحجاب و لوس شانه به شانه‌اش مشغول انتخاب لباس بود، مشاهده کرد.

دنیا گویی روی سرش خراب شد، چشمانش تار شده بود، حالت تنفر و انزجار پیدا نمود، به گونه‌ای که اطرافیان متوجه شدند که فائزه حال خوشی ندارد ولی متاسفانه والدینش به سادگی از آن گذشتند تا به منزل رسیدند!

او به اتاقش رفت، گویا دنیا به آخر رسیده بود خیلی ناراحت بود، حوصله حرف زدن نداشت، شام نخورده خوابید، دلش می‌خواست دیگر زنده نباشد، عجب فریبی خورده بود! صبح با حالت نگرانی و افسردگی از خواب بیدار شده و بدون خوردن صبحانه به مدرسه رفت، اما چقدر جای تعجب و تأسف از سنگین بودن این خواب غفلت پدر و مادر ش که با مشاهده این همه حالات غیرطبیعی دخترشان که به منزلة آژیر هشدار و خطر بود، ولی در عین حال بیدار نشده و به خود نیامدند.

تا ظهر که مدرسه تعطیل شد گویا یک سال طول کشید، هنگام تعطیلی دبیرستان در محل همیشگی ماشین غلام را دید، به گونه‌ای که غلام را ببیند با چهره‌ای برافروخته و بسیار دلخور برخلاف همیشه از کنار او گذشت. اصرار غلام بی‌فایده بود. تماس‌های مکرر تلفنی با قطع تلفن از ناحیة فائزه نتیجه نداد. در آخرین تماس، غلام با التماس و اصرار خواهش کرد که فقط یک لحظه به سخن او گوش کند. فائزه که قلباً راضی قطع تماس نبود و هنوز صدای غلام به وی آرامش-کاذب- می‌داد، گوش کرد. ابتدا غلام سعی در توجیه داشت، اما موثر واقع نشد و سخنان دروغ و فریبانه او بی‌فایده بود. با پرخاشگری فائزه به تدریج غلام نیز از لحن ملتمسانه به حالت تندی و پرخاش متوسل شد.

سرانجام کار به تهدید رسید و آخرین جمله او این بود: «هنگامی که عکس و نامه‌هایت را برای ادارة پدرت پست کردم، می‌فهمی که با چه کسی طرف هستی!» مثل این که ناگهان دمای هوا به ۳۰درجه زیر صفر سیده بود. فائزه با شنیدن این جمله خشکش زد، اصلاً انتظار این سخن را نداشت، دهانش خشک شده و عرق سردی روی پیشانیش نشست، نزدیک بود از هوش برود، با زحمت گفت: خیلی نامردی!

حالا این غلام بود که تهدید به قطع تلفن می‌کرد و به ظاهر می‌خواست خداحافظی کند و فائزه حرف می‌زد. پیشنهاد آخر غلام این بود که اگر عکس و نامه‌هایت را می‌خواهی به آدرس... بیا تا با هم راجع به قضیه دیروز صحبت کنیم و از اشتباه درآیی و هم اگر نپذیرفتی مدارکت را بگیر و برو، اما بدان که من هنوز تو را دوست دارم! همان سخنی که بهترین حربة جوانان حیله‌گر هوسباز است برای به دام انداختن دخترانی که از روحیه این گونه مردان از خدا بی‌خبر غافلند و به جهت داشتن صداقت و احیایات و عواطف سرشار زنانگی و نیازمند به محبوب بودن، خیلی زود فریب چنین سخنانی به ظاهر جذاب و محبت‌آمیز را می‌خورند.

تلفن را هر دو بدون خداحافظی قطع کردند. فکرهای پریشان، احتمالات سوء، احتمال اشتباه و شک بی‌جا و... و ده‌ها فکر دیگر مثل خوره به جسم ظریف و لطیف فائزه حمله کرده بود.

فردا در مدرسه ماجرا را برای دوست نزدیکش، همان کسی که اولین برخورد با غلام را به او گفته بود مطرح کرد؛ یعنی همان دوست ناباب و خدانترسی که در مشورت اول به وی خیانت کرد و با سخنان مسخره‌آمیز و در عین حال ترغیب آفرین او را سخت گرفتار نمود، مجدداً به او خیانت نمود و گفت:

«قند نیستی که آب شوی، برو سر قرارت و خرش کن و مدارکت را بگیر. بهتر از این است که آبرویت پیش پدر و مادرت برود. تازه اگر بفهمند که وای به حالت، بیچاره می‌شوی!»

شبیه همین سخنان خام و نسنجیده‌ای که بسیاری از دختران می‌زدند و خود را زرنگ‌تر از آن می‌دانستند که دردام بیفتند، اما در عین حال قبل از بسیاری از هم‌صنفان خود، طعمه شکارچیان شهوت طلب شدند و سرمایة خود را باختند. به راستی آیا خیانت و فریب اول وی کافی نبود که فائزه بیدار گشته و دیگر با این گونه دوستان ناسالم معاشرت نداشته و مشورت ننماید؟!

فائزه با دنیای از غم و اندوه، مردد و مستاصل شده بود. در آستانة امتحانات آخر ترم بود، نگرانی امتحانات از یک طرف، نگرانی عکس و نامه‌ها از طرف دیگر و برباد رفتن رؤیاهایش از همه مهمتر او را از خواب و خوراک و نشاط انداخته بود. دیگر چهرة غلام را معصوم و پاک نمی‌دید. در دلش کمتر به او علاقه داشت. در فکر آبرویش بود و این بود که چگونه بدون آن که خانواده‌اش متوجه شوند از این مهلک نجات یابد.

روز بعد غلام مجدداً تلفن زد، فائزه با سردی پاسخ او را داد و نهایتاً بعد از چند دقیقه صحبت قرار شد بعدازظهر ساعت ۳۰/۶ به بهانه‌ای از خانه خارج و به سراغ غلام برود. فائزه با صداقت به سمت محل قرار حرکت کرد، اما ای کاش نمی‌رفت، ای کاش مشکل خود را با یکی از دبیران و مسئولات مدرسه و یا لااقل با نیروی انتظامی در میان می‌گذاشت، ای کاش آن فریب‌ها و دروغ‌ها و تهدیدهای غلام که حکایت از دام پنهان بر سر راه فائزه می‌کرد وجدان خفته او را به طورکامل بیدار کرده و به حقیقت و شخصیت غلام پی می‌برد.

وی همین که وعده‌گاه که منزل مسکونی خواهرغلام بود رسید، مشاهده کرد که چندین نفر از دوستان بی‌شرم وحیای غلام به همراه او انتظارش را می‌کشند، همان کسانی که با غفلت از مراقبت الهی و دادگاه بزرگ آخرت که سد بزرگی برای آزادی بی‌قید و شرط کام‌جویی‌ها و بهره‌گیری از لذت‌های حیوانی است، می‌گویند باید خوش بود و از هرچیزی لذتی چشید، هرچند موجب خروج از دایرة عفت و انسانیت و تجاوز به حریم ناموس دیگران باشد. سرانجام فائزه در دام تنیده شده گرفتار گشت و شد آنچه که نباید می‌شد...!

شکی نیست که اگر او کمی با فرهنگ قران آشنا بود، آموخته بود که در چنین مهلکه‌هایی باید یوسف نوجوان فقط پناه به خداوند متعال جست و با استمداد از او، به مقدار توان در صورت امکان از مهلکه فرا رکرد، یقیناً اگر این راه را طی کرده بود امدادهای الهی به سراغ وی آمده و او را نجات می‌بخشیدند، چرا که سرچشمه‌های امید نزد خداوند تبارک و تعالی سرشار است. او وعده فرموده که دعاکنندگان را استجابت و استغاثه کنندگان را فریادرسی و دل‌سوختگان گرفتار را نجات می‌بخشد.

اما حقیقت امر این است که پویندگان این راه تنها کسانی هستند که در زندگی بالاخص به هنگام مواجه شدن با معصیت، خداوند متعال را در نظر گرفته و از اصول عفاف و تقوا خارج نشوند، اما کسانی که از ویژگی‌ها بی‌بهره و یا ضعیفند، معمولاً در این گونه مهلکه‌های نیز از آن پناه بی‌پناهان غافل نمی‌باشند، در نتیجه بدو پناه نبرده و دست نیاز و کمک به سوی او دراز نخواهند کرد، تا این که امدادهای غیبی به یاری آنها بشتابند. بدون تردید اینها نیز اگر در آن لحظات بحرانی به چنین پناهگاه امنی پناهنده شوند نجات خواهند یافت.

پانویس

بازگشت به کتب منکر جنسی