کتابخانه:حج در قرآن

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
حج در قرآن
مشخصات کتاب
Haj dar qoran-alavi.JPG
نویسنده دکتر محمد علوی مقدم
زبان فارسی
ناشر نشر مشعر
محل انتشارات تهران
تاریخ نشر 1384/12/10
قطع رقعی
شابک 964-7635-10-9

مقدمه

معنای لغوی و اصطلاحی و شرعی حج

حج که صورت و نمودار مشهود اجتماع خدایی و اسلامی است،

حج که اجتماعی است با قصد و جاذبه الهی،

حج که با فکر و زبان و لباس متحد، انسان‌ها را به سوی هدفی برتر پیش می‌برد و امتیازات مادی را از میان بر می‌دارد،

حج که با شکوه‌ترین عباداتی است که مسلمانان به جا می‌آورند،

حج که نمونه بارز مساوات و برابری طبقات مختلف می‌باشد،

حج که بزرگترین مظهر وحدت و یگانگی مسلمانان است،

حج که وسیله تحکیم روابط میان مسلمانان جهان است،

حج که می‌تواند بزرگترین کنگره سالانه اسلامی باشد و بسیاریاز دشواری‌های مسلمانان را برطرف کند و ... در لغت قصد و آهنگ کردن است. و به قول راغب اصفهانی[۱] «أصل الحجّ: القصد للزّیارة .


قال الشّاعر: «یحجّون البیت الزبرقان المُعَصْفَر .

و در اصطلاح فقها: «الحجّ قصد البَیْتِ لِلتّقرّب الی الله تعالی بأفعال مخصوصة فی اماکن مخصوصة ; «حج زیارت کعبه با اعمال مخصوص در مکان‌های مخصوص است .

و یا به قول سید شریف جرجانی[۲]: «و فی الشّرع قصد بیت الله تعالی بصفة مخصوصة فی وقت مخصوصة بشرائط مخصوصة .

در فقه اسلامی، حج به مجموعه‌ای از اعمال اطلاق می‌شود که در مکّه و اطراف آن به جا می‌آورند و اقدام بدان، در صورت وجود استطاعت مالی و صحّت مزاج و امنیّت، بر هر شخص بالغ و عاقل و مکلّف، در تمام عمر یک بار واجب است.

البتّه حج منقسم است به: «تمتّع ، «قِران و «اِفراد ، که برای آگاهی بیشتر از اعمال و اقسام حج و امور متعلّق به آن; از احرام، طواف، سعی میان صفا و مروه، رمی جمرات، قربانی و استلام حجر، به کتبی که در بیان آداب و اعمال و مراسم حج نوشته‌اند و به «مناسک حج نامبردار است، مراجعه شود.

هدف اصلی این نوشته، بحث لفظی نیست که مثلا بگوییم:

«حجّ فلاناً یحجّه حجّاً[۳] قَصَدَهُ ، که به فتح «حاء قصد کردن و یا مثلا

برای آگاهی بیشتر آنان که بخواهند ازبحث لفظی نیزبهره مند شوند، مطالب زیربه عنوان پاورقی نوشته می‌شود:

راغب اصفهانی در ص ۱۰۷ «المفردات فی غریب القرآن نوشته است:

حجّ، به فتح اوّل، مصدر است و حجّ، به کسر اول، اسم مصدر.

ابن منظور در کتاب «لسان العرب ذیل واژه «حجّ در جلد یکم، صفحات: ۵۶۹ و ۵۷۰ نوشته است:

الحجّ: القصد. حجّ الینا فلان، ای قدم.

حجّه یحجّه حجّا، ای قصدهُ.

حججت فلانا، ای قصده.

رجل، محجوج: ای مقصود.

و قد حجَّ بنو فلان فلاناً، ای اذا أطالوا الإختلاف الیه.

ثُمّ تَعُورِفَ استعمالهُ فی القصد الی مکة للنسک الی البیت بالأعمال المشروعة فرضاً و سنّةً.

ابن منظور از قول سیبویه نقل کرده است که گفت:

حجّه یحجّه حجّا کما قالوا: ذکره ذکراً.

یعنی فعل متعدّی است و مصدر آن به کسر حاء است.

ابن منظور از قول کسائی نقل کرده است که گفت:

کلامُ العرب کلُّه علی فَعَلْتُ فَعْلَةً اِلاّ قَولَهم حَجَجْتُ حِجَّةً و رَأَیْتُ رُؤْیَةً.

والحجّه: السَّنَةُ (= سال) و الجَمعُ حجیج.

و ذوالحجّة: شهرالحجّ، سمّی بذلک للحجّ فیه. الجمع ذوات الحِجَّة.

اِمْرأةٌ حاجّة و نِسْوةٌ حَواجُّ بیت الله بالإضافة (وقتی که حجّ به جا بیاورند).

والحِجَّة: الطریق. والحُجَّة: البرهان. جمع آن، حُجَج و حِجاج است.

ابن منظور از قول اَزْهَری نقل کرده است: اِنَّما سُمِّیت حجةً لأنَّها تَحِجُّ ای تقصد و کذلک محجّة الطریق: هی المقصد والمسلک.

محمد بن ابی بکر رازی (متوّفای سال ۶۶۰ ه

.) در صفحات ۱۲۲ و ۱۲۳ کتاب «مختار الصِّحاح نوشته است: الحجُّ فی الأصل، القصد.

وفی العُرف قصد مکة لِلنُّسکِ.

از باب رَدَّ یَرُدُّ است (عین الفعل مضارع آن مضموم است.) اسم فاعل آن حاجّ جمع آن حُجٌّ می‌باشد.

الحِجّ بالکسر، الاسم. والحِجّة بالکسر ایضا: المرّة و هی من الشواذ.

لانّ القیاس: الفتح. و حجّة بکسر حاء: سنة = سال. جمع آن حِجَج، بر وزن عِنب. و ذوالحجّة بالکسر، شهرالحجّ. و جمعه: ذوات الحجّة. والحجّة: البرهان، رجل مِحجاج: بالکسر: ای جَدِلٌ. والتحاجّ: التخاصُم.

تهانوی، در کتاب «کشّاف اصطلاحات الفنون ج۲، ص ۲۸۳ نوشته است:

حَجّ به فتح حاء مهمله و تشدید جیم منقوطه، در لغت قصد به سوی چیزی است و در شریعت قصد به سوی بیت الله الحرام; یعنی کعبه است با اعمال مخصوص و در وقت مخصوص.

اهالی نجد، این کلمه را، به کسر حاء خوانند و بعضی نیز گفته‌اند:

به فتح اسم مصدر و به کسر مصدر باشد و به عکس هم گفته‌اند.

والحِجّة بالکسر: المرّة; یعنی یک مرتبه حج گزاردن و قیاس فتح است ولی به فتح شنیده نشده است.

و قال الخلیل: حجّ فلان علینا: ای قدم، پس لفظ حجّ اطلاق شده است بر قدوم (و آمدن) به سوی مکه.

شیخ طَبْرِسی در تفسیر ذیل آیه ۱۵۸ سوره بقره «... فَمَن حَجَّ البَیتَ... گفته است: «حج در لغت قصد پی در پی و در شریعت قصد خانه خداست برای عمل.

شیخ مجدالدّین محمد بن یعقوب فیروزآبادی در جلد یکم، ص ۱۸۲ قاموس المحیط، نوشته است:

«حج در لغت; یعنی قصد. به فتح اول مصدر و به کسر اول اسم مصدر است.

فیروزآبادی، به «کثرة الاختلاف والتردّد و قصد مکّة لِلنُّسُک تعبیر کرده است.

الحِجّة بالکسر: المرّة الواحدة شاذّ; لانّ القیاس، الفتح.

جلال الدین مقداد بن عبدالله السیوری (متوفّای سال ۸۲۶ ه.) در جلد یکم، صفحه ۲۵۷ کتاب «کنزالعرفان می‌نویسد:

حج در لغت; یعنی القصد المتکرّر.

و در شرع: «قیل هو القصد الی بیت الله لأداءِ مناسک مخصوصة.

یا بهتر است بگوییم: «اِنّه القصد اِلی بَیت الله بمکةَ مَعَ أداء مناسک مخصوصة فی مشاعر مخصوصة هناک.

فخرالدین طریحی، (متوفّای سال ۱۰۸۵ ه

.) در جلد دوم، صفحه ۲۸۵ کتاب «مجمع البحرین ذیل آیه ۹۵ سوره آل عمران «... وَ للهِِ عَلَی النّاس حِجُّ البَیت مَنِ اسْتطاعَ اِلَیهِ سَبِیلا...) آورده است:

حجّ البیت: ای قصده و السعی فیه. می‌گویند حججت الموضع، حجّه حجّا از باب قتل (عین الفعل مضارع مضموم): قصدته، و بعدها در اصطلاح فقط سفر بیت الله را حج گفتند و نه سفر دیگر را.

پس حجّ در لغت به معنای قصد است و در عرف فقها: قصدالبیت للتقرّب الی الله بأفعال مخصوصة و بزمان مخصوص فی اماکن مخصوصة.

والحجّ فتحاً و کسراً لغتان و یقال: الحجّ بالفتح مصدرٌ و بالکسر الاسم.

شیخ طریحی در جلد ۲، صفحه ۲۸۶ مجمع البحرین نوشته است: حجّة الوداع که در سال دهم هجری انجام شد، به کسر و فتح حاء و کسر و فتح واو قراءت شده است.

و نیز گفته است: ذوالحجّه به کسر درست است. (و هو شهرالحجّ)

بد نیست بدانیم که آل طریح در نجف بیت علم و فضل و ادب و تقوا بوده‌اند. این خاندان منسوب اند به شیخ طریح بن خفاجی جدّ این خاندان.

و در وجه تسمیه این خانواده به «آل طریح ، گفته‌اند که همسر خفاجی هفت بار پشت سرهم، سقط جنین کرد و چون به شیخ طریح آبستن شد نذر کرد که اگر خداوند او را فرزندی عطا کند، نامش را «طریح خواهد گذاشت، چون فرزند به دنیا آمد، پدر برای وفای به نذر، او را «طریح نامید و این خاندان به آل طریح مشهور شدند و نویسنده کتاب مجمع البحرین، فخرالدّین طَریحی، به فتح طاءِ مؤلف است و نه به ضمّ طاء. برای آگاهی بیشتر نک : ج ۱ صفحات: ۵، ۶ و ۷ مقدّمه کتاب مجمع البحرین.

ابوالحسن عاملی فتوحی، از علمای قرن ۱۱ و ۱۲ هجری در صفحه ۱۲۳ کتاب «مقدّمه تفسیر مرآة الانوار و مشکوة الأسرار که در واقع مقدّمه‌ای است بر تفسیر البرهان سید هاشم بحرینی، نوشته است:

حج در لغت به معنای قصد و در عرف به خانه خدا رفتن برای زیارت است.

عبدالرحیم بن عبدالکریم صفی پور در جلد یکم صفحات: ۲۲۲ و ۲۲۳ کتاب «منتهی الأرب فی لغة العرب نوشته است:

حجّ، به کسر و فتح حاء: قصد طواف بیت الله با شروط معلوم است.

حجّ، بالکسر، یکبار حج کردن، شاذّ است; زیرا که قیاس، فتح حاء است.

ذوالحجّه، به کسر، ماه حجّ است.

حُجّت به ضمّ: کلام مستقیم و برهان است.

حاجّ: مشدّد با ادغام و حاجج: صفت آن است برای مذکّر.

حاجّة: صفت مونّث و جمع آن «حواجّ می‌باشد.

اِحجاج: به حج فرستادن است.

احتجاج: یعنی حجّت آوردن; یقال احتجّ علی حضمه.

محاجّة و حِجاج; یعنی حجّت آوردن و خصومت کردن. قال الله تعالی. " أَ تُحاجُّونِّی فِی اللهِ" .

سعیدالخوری الشرتونی در جلد یکم، صفحه ۱۶۴ کتاب «اقرب الموارد فی فصح العربیّة والشوارد نوشته است:

حجّ فلاناً حجّاً (از باب نَصَرَ یَنْصُرُ): ای قصده.

ولی بعدها این کلمه در قصد به مکه برای زیارت خانه خدا به کار رفته است. حَجَّ فلانٌ عَلَینا: ای قَدِمَ; یعنی وارد شد.

ولی «حجّ زیدٌ عمراً: غلبه بالحجّة . الحاجّ: من زار البیت الحرام.

حاجّ گاهی اسم جمع به معنای حجّاج آمده است، همچون قول نحوی‌ها: «قدم الحاجّ حتّی المشاة

در اقرب الموارد، حجّ به فتح حاء اسم مصدر و به کسر حاء مصدر است.

«حجّ زیدٌ عمر یعنی غلبه بالحجّة: و مثلا حاجّهُ یعنی خاصمه. واحتجّ الرجل یعنی أتی بالحجة. استحجّ یعنی طلب الحجّة. الحاجّ یعنی من زار البیت الحرام. و جمع آن حجّاج و حجیج است.

و هدف آن نیست که گفته شود: تاریخ مکه به سال‌های ۱۸۹۲ قبل از میلاد می‌رسد که ابراهیم با فرزندش (اسماعیل) و مادر او (هاجر) به آن وادی غیر ذی زرع هجرت کردند.[۴]

و نیز هدف آن نیست که به الفاظ پرداخته شود و نتیجه فدای مقدّمات شود و مطالب اساسی گفته نشود و... بلکه می‌خواهم، ضمن بررسی آیات قرآنی، هدف اساسی حجّ و این کنگره بزرگ و این مجتمع اسلامی جهانی به دقّت بررسی شود.

فواید سیاسی، اجتماعی و تاریخی حج

فواید سیاسی و اجتماعی و تاریخی حجّ، چیزی نیست که بر کسی پوشیده باشد ولی باید دانست که سفر به سوی خانه خدا; یعنی سیر الی الله


و حرمت به سوی صاحب خانه و نه به خانه. در واقع حج سیر وجودی انسان است به سوی خدا، این است که باید توجّه حاجّ به آن مقصد عالی باشد تا آن گاه که به میقات می‌رسد و لباس احرام می‌پوشد، درک کند که از خود، بیرون آمده و ترک تعیّنات و تعلّقات کند، تا در نتیجه آرامش درونی احساس کند و اگر ترک علایق نکند، نتواند به حرم امن درآید " وَمَنْ دَخَلَهُ کانَ آمِناً" .

حجّ رونده باید سالک الی الله باشد; یعنی از منازل شهوات و مشتهیات نفسانی و لذّات جسمانی عبور کند و از لباس صفات بشری خود را منخلع سازد و تعیّنات خودی را کنار بگذارد و پرده‌های پندار را بدرد و به قول شیخ محمود شبستری.[۵]

مسافر آن بود کو بگذرد زود ز خود صافی شود چون آتش از دود

حاجّ (= حج رونده) اگر تربیت روحانی نیابد و نفس او مهذّب نشود، باید گفت: مصداق شعر ناصر خسرو واقع شده که گفته است:

رفته و مکّه دیده، آمده باز

محنت بادیه خریده به سیم

شاید بتوان گفت: قربانی کردن، خود رمزی است برای کشتن نفس امّاره و از میان بردن انانیّت و تعبیر حضرت صادق(علیه السلام)هم که گفته است:[۶]


«واذبح حنجرة الهوی والطمع عند الذبیحة [۷] اشارتی به همین معنا است.

در حج، آدمی باید از همه علقه‌ها رها شود; زیرا در حجّ آدمی قصد و آهنگ خانه خدا می‌کند; یعنی در واقع باید از خانه خویش و از کالبد تن واز جسم خاکی مادّی به سوی ملکوت اعلی برود و به سوی خدا رجعت کند.

اگر معنی و مفهوم واقعی حج بخوبی درک شود، معنای اسلام درک شده است. بی جهت نبود که امام علی(علیه السلام) در آخرین ساعات عمر، در وصیّت خویش گفته بود.[۸]

«... اللَّهَ اللَّهَ فِی بَیْتِ رَبِّکُمْ لا تُخَلُّوهُ مَا بَقِیتُمْ فَإِنَّهُ إِنْ تُرِکَ لَمْ تُنَاظَرُوا...

«شما را به خدا قسم، تا زنده‌اید و جان در تن دارید، از خانه خدا، دست نکشید و آن خانه را از حج گزاران خالی نگذارید، که اگر زیارت آن خانه ترک شد موجودیّت شما به خطر خواهد افتاد. [۹]

کعبه یک مجمع دینی است، برای ایجاد وحدت; یعنی در این مرکز بزرگ، باید اختلافات حل شود و این مرکز باید مرجع رفع اختلافات باشد.


کعبه از آنِ دولتِ خاصی نیست

این مجمع دینی، که خدا برای آن احترام خاصی قائل شده و " جَعَلَ اللهُ الْکَعْبَةَ البَیْتَ الْحَرامَ قِیاماً لِلنّاسِ..."[۱۰]، به شخص خاصّی تعلق ندارد. از آن دولت مخصوصی نیست. کسی جز خدا مالک آن نمی‌باشد و متعلّق به همه مردم است.

" ... جَعَلْناهُ لِلنّاسِ سَواءً الْعاکِفُ فِیهِ وَ الْبادِ..."[۱۱] همه مردم در آن خانه حق دارند و هیچ کس حق ندارد که دیگری را مانع شود; زیرا این خانه " ...مَثابَةً لِلنّاسِ وَ أمْناً..."[۱۲] است.

مسلمان‌ها باید از این مجمع سالانه، که فرصت بسیار مناسبی است، برای ایجاد روابط دوستی و برادری، حدّ اکثر استفاده را ببرند و اهداف مشترک توجیه شود و معارف مبادله گردد و روابط مختلف فرهنگی و تجاری، ایجاد شود.

حج، درس برادری و برابری به انسان‌ها می‌آموزد; یعنی همان طوری که، همه مردم از رییس جمهور و کشاورز ساده وقتی به کعبه می‌روند، لباس یکسان می‌پوشند.

طبق یک برنامه حرکت می‌کنند و در نتیجه، امتیازات از میان می‌رود. باید در شؤون زندگی اجتماعی هم این برابری وجود داشته باشد و امتیازات نادرست از میان برود; زیرا به قول سید قطب:[۱۳] اسلام خواسته است که با این جامه ندوخته احرام، که همگان می‌پوشند، امتیاز فردی و قبیله‌ای و جنسی را از میان بردارد و به قریش که در جاهلیّت برای خود امتیازی قائل بود و در مراسم حجّ با دیگران در عرفات توقّف نمی‌کرد و با دیگران بازنمی گشت، دستور داد:


" ثُمَّ أفِیضُوا مِنْ حَیثُ أفاضَ النّاسُ..." [۱۴] با این دستور به طایفه قریش که به نسب خود می‌بالید و با مردم در عرفات به یک جا نمی‌ماند و هنگام پراکنده شدن مردم و کوچ کردن آنها، کوچ نمی‌کرد و به امتیاز طبقاتی خویش می‌نازید، فهماند و گفت: عادات ناپسند جاهلی و آداب نادرست را از خود دور کنید و از این کارهای ناروا برکنار باشید و از خدا آمرزش بخواهید که خدا آمرزنده مهربان است; " ... وَاسْتَغْفِرُوا اللهَ اِنَّ اللهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ" .[۱۵]

این که، حج گزار باید در حال احرام، از جدال و مناقشه تند و نظایر این‌ها، بپرهیزد و از زن و زیور، دوری گزیند، به انسان می‌فهماند که در حرم خدا باید خود را خالص کند. برای خدا باشد. دلها باید به هم نزدیک ونزدیک شود ودریابد که آن چه سبب وحدت آنان شده و این وحدت را درآنان فراهم آورده و نیرومندی در این انسان‌ها ایجاد کرده، اسلام است.


میان برود.

اسلام است که انسان‌ها را به یکدیگر مرتبط ساخته. اسلام است که در انسان‌ها برابری ایجاد کرده. اسلام است که می‌گوید: در شؤون زندگی اجتماعی باید این برابری وجود داشته باشد و امتیازات نادرست از بحث در باره اسلام و مزایای این دین آسمانی نیست و هدف اصلی این نوشته نه این است که در باره مناسک و آداب حج بحث کند، بلکه هدف اصلی این است که: بفهمیم، کلمه «حج که ده بار[۱۶] در قرآن مجید آمده و در هر مورد به یکی از احکام و امور مربوط به این دستور اشاره شده، در آیات مختلف چگونه است و به عبارت دیگر در باره آیات مربوط به حج سخن گفته شود و در اطراف آن آیات بحث شود.

البته در قرآن مجید، نام سوره بیست و دوم که ۷۸ آیه دارد و جز آیات ۵۲، ۵۳، ۵۴ و ۵۵ که در میان مکّه و مدینه نازل شده و بقیه آیات مدنی[۱۷]است، سوره‌ای به اسم سوره حجّ هست ولی مباحث مربوط به حجّ در دیگر سوره‌های قرآنی نیز وجود دارد و محمد العربی العزوزی نویسنده لبنانی در کتاب خود، مباحث مربوط به حجّ در قرآن مجید را جمع آوری کرده و آیات مربوط به هر مبحث را مشخّص کرده است.[۱۸]

آیات مربوط به حج

آیات مربوط به «وجوب حج و «مناسک حج»

سوره بقره (۲)، آیات: ۱۲۵، ۱۲۸، ۱۵۸، ۱۹۷، ۱۹۸، ۱۹۹، ۲۰۰ و ۲۰۳

سوره آل عمران (۳)، آیه ۹۷

سوره مائده (۵)، آیه ۳


سوره انعام (۶)، آیه ۱۶۲

سوره براءة (۹)، آیه ۳

سوره حج (۲۲)، آیات: ۲۸، ۲۹، ۳۰ و ۳۲

آیات مربوط به: «فدیه و «هدی و احکام آن دو:

سوره بقره (۲)، آیه ۱۹۶

سوره مائده (۵)، آیات ۲ و ۹۷

سوره حج (۲۲)، آیات: ۲۸، ۳۲، ۳۴، ۳۶ و ۳۷

سوره فتح (۴۸)، آیه ۲۵

آیات مربوط به «حجّ تمتّع» و «احصار »

سوره بقره (۲)، آیه ۱۹۶

سوره مائده (۵)، آیه ۲

آیه مربوط به «آن چه که انجام دادنش برای حاجّ حرام است :

سوره بقره (۲)، آیه ۱۹۷

آیات مربوط به «تجارت در حج :

سوره بقره (۲) آیه ۱۹۸

سوره حج (۲۲)، آیه ۲۸

آیه مربوط به «سقایت حج

سوره براءة (۹)، آیه ۱۹

آیات مربوط به «حکم صید در حج و «کیفر کسی که در حرم صید کند :

سوره مائده (۵)، آیات: ۱، ۲، ۶۵ و ۹۶

آیات مربوط به «چگونگی اتمام حج و عمره و «بیرون آمدن از احرام :

سوره بقره (۲)، آیه ۱۹۶

سوره مائده (۵)، آیه ۲

سوره حج (۲۲)، آیه ۲۹

سوره فتح (۴۷)، آیه ۲۷

آیاتی که از: «بیت ، «کعبه ، «حرم ، «بلد و «قریه سخن گفته است:

سوره بقره (۲)، آیات ۱۲۵ و ۱۲۷

سوره آل عمران (۳)، آیات ۹۶ و ۹۷

سوره مائده (۵)، آیات ۲ و ۹۷

سوره انعام (۶)، آیه ۱۲۳

سوره انفال (۸)، آیات: ۳۴ و ۳۵

سوره براءة (۹)، آیات: ۷، ۱۹ و ۲۸

سوره اسراء(۱۷)، آیه ۱

سوره حج (۲۲)، آیات: ۲۵ و ۳۳

سوره نمل (۲۷)، آیه ۹۱

سوره شوری (۴۲)، آیه ۷

سوره طور (۵۲)، آیه ۴

اینک به بحث در باره برخی از این آیات که مربوط به حج است، می‌پردازیم:

 " وَ اِذْ جَعَلْنَا اْلبَیْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ وَ أمْناً..." .[۱۹]

«(بیاد آورید) هنگامی راکه خانه کعبه را مرکز امن و مرجع امر دین برای مردم قرار دادیم...

کلمه «الناس در این آیه، یعنی همه مردم و نه فقط عربها، و نیز از آیه چنین برداشت می‌شود که خدا، خانه کعبه را یک پناهگاه عمومی و یک مرکز امنیّت برای همه مردم قرار داده است و در آیه بعد هم، ابراهیم از خدا خواسته است که:

«خدایا ! این خانه را محلّ امن قرار ده ; " وَ اِذْ قالَ اِبْراهِیمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً..." .[۲۰]

از این آیات استنباط می‌شود که خانه کعبه یک مرکز امن و پناهگاهی است که نه تنها افراد انسان باید در امنیت به سر برند، بلکه حیوانات هم باید در امن و امان باشند ونیز از این آیات چنین استنباط می‌شود که مسلمانان باید هشیار باشند و از قداست و امنیت این سرزمین، بهره برند و در کنار هم بنشینند و از طریق مذاکره، مشکلات را حلّ کنند و در رفع دشواری‌های دیگر مسلمین جهان بکوشند.


جای تأسف است که بگوییم: مسجدالحرام و خانه کعبه‌ای که در جاهلیّت محلّ امن و امان بوده، امروز چنین نیست وگاهی در آن جا خون انسان‌ها ریخته می‌شود و مسلمانان به این نکته توجّه ندارند.

نظریه مفسّران

این که در ترجمه آیه: " وَ اِذْ جَعَلْنَا اْلبَیْتَ..." گفتیم: «به یاد آورید ، از این جهت است که آیه مزبور از لحاظ نحوی، عطف است، بر چند آیه پیش از خود که خدا گفته است: " یا بَنِی اِسْرائِیلَ اذْکُرُوا نِعْمَتِیَ الَّتِی... "شیخ محمد عبده[۲۱] ضمن این که " اِذْ جَعَلْنَا اْلبَیْتَ..." را معطوف بر آیه قبل دانسته، نوشته است که معنی چنین است: «واذکر أیها الرّسول أو أیّها النّاس...

منظور از «البیت در این آیه، کعبه است[۲۲] (چنان که در آیه‌های ۱۲۷ و ۱۵۸ سوره بقره ونیز آیه ۹۶ سوره آل عمران به همین معناست)، خانه‌ای که خدا آن را مرکز امن قرار داده و به علّت این که داخل شدن در آن، بر مشرکان حرام است، «بیت الحرام نامیده‌اند و «کعبه گفته‌اند چون که چهارگوشه است و مربّع.

و این خانه " مَثابَةً لِلنّاسِ" است; یعنی محلّ رجوع مردم است، مرجع است; زیرا مردم، همه ساله بدان سو رو می‌آورند و هرسال به سوی این خانه رفت و آمد می‌کنند.


و آن جا را پناهگاه می‌دانند و محلّ اجتماع.

ابن قتیبه (متوفای سال ۲۷۶ هجری) در تفسیر آیه: " وَاِذْ جَعَلْنَا اْلبَیْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ..." نوشته است[۲۳]: «أی معاداً لهم، من قولک: ثبت الی کذا و کذا: عُدْت الیه و ثاب الیه جسمه بعد العلّة، ای: عاد. أراد: اِنّ النّاس یعودون الیه مرّةً بعد مَرَّة .

ابوالحسن علی بن ابراهیم قمی، از علمای قرن سوم و چهارم هجری در تفسیر خود نوشته است.[۲۴] «فالمثابة: العَوْدُ الیه .

زمخشری هم نوشته است:[۲۵] «مثابة للنّاس: مرجعاً للحجّاج ، «والبیت اسم غالب للکعبة کالنجم للثّریا.

شیخ طوسی ذیل آیه: " وَ اِذْ جَعَلْنَا اْلبَیْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ..." نوشته است:[۲۶] بیت در لغت، منزل و مأوی است و در مورد شعر گفته می‌شود: ابیات الشعر و در مورد منزل و مأوی، بیوتُ الناس.

بیت شعر را از آن جهت بیت گفته‌اند که حروف و کلمات را فراهم آورده و در مجموعه‌ای گرد آورده است، همان طوری که، بیت (خانه) اهل خانه و افراد خانه را در یک جا گرد می‌آورد.[۲۷]


شیخ طوسی در فرق میان «مثابه و «مثاب از قول اخفش، گفته است: در «مثابه مبالغه بیشتر است و تای آن، برای مبالغه است;لما کثر من یثوب الیه، همچون: علاّمة، نسّابة، سیّارة.

ولی فرّاء و زجّاج گفته‌اند که: مثاب و مثابه به یک معنی است.[۲۸]

«ثاب الیه عقله، ای: رجع الیه [۲۹]

جصاص (متوفّای سال ۳۷۰ هجری) در کتاب «احکام القرآن ذیل بحث از آیه " وَ اِذْ جَعَلْنَا اْلبَیْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ..." در باره «مثابه نوشته است[۳۰] «قال أهل اللغة: اصله من ثاب یثوب مثابة و ثوابا: اذا رجع. انّما دخل التاء علیه للمبالغة، لما کثر من یثوب الیه کما یقال: نسّابة، علاّمة، سیّارة. کثرت رجوع، از آن جهت است که مردم همه ساله بدان جا می‌روند و بازگشت بدان جا را دوست دارند.[۳۱]

بیت الله، محلّ عبادت برای همه مردم

ابن عربی (متوفای سال ۵۴۳ هجری) در بحث از آیه " وَ اِذْ جَعَلْنَا اْلبَیْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ..." نوشته است:[۳۲]

فضل خدا، شامل تمام مردم است که کعبه را «مَثابَةً لِلنّاسِ قرار داده و


نه برای عرب تنها و قبیله قریش فقط.

شیخ طبرسی در «مجمع البیان و شیخ ابوالفتوح رازی در تفسیرش و اسماعیل بن کثیر دمشقی (متوفای سال ۷۷۴ ه .) در تفسیر خود از قول ابن عبّاس و بیضاوی (متوفای سال ۷۹۱ه

.) در تفسیرش «أنوارالتنزیل و أسرار التأویل و سید هاشم بحرانی (متوفّای سال ۱۱۰۷ یا ۱۱۰۹ ه .) در «البرهان فی تفسیرالقرآن و سید عبدالله شبّر (متوفای سال ۱۲۴۲ ه

.) در تفسیرش و جلال الدین محمد بن احمد و جلال الدین عبدالرحمن بن ابوبکر سیوطی در تفسیر معروف خود به نام «تفسیر جلالین و فیض کاشانی در تفسیر صافی و دیگر مفسران، همگی ذیل آیه: " وَ اِذْ جَعَلْنَا اْلبَیْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ..." نوشته‌اند.[۳۳]

«مثابة ; مرجع و محلّ عود است. یا «مرجعا یثوبون الیه من کلّ جانب [۳۴] و یا «مرجع و محل عود یا موضع ثواب و یا «مرجعا یثوب الیه اعیان الزوّار و یا «مثابة للناس ; یعنی «مجمعا للنّاس و یا «مثابة للناس ; «مرجعا یثاب الیه کلّ عام و یا «المثابة ; العود الیهکه اگر خوب دقّت شود به این نتیجه می‌رسیم که «مثابة للنّاس ; یعنی مرجعی که همه ساله مردم بدان جا برای کسب ثواب، مراجعه می‌کنند و نیاز هر حاجتمندی برآورده می‌شود; یعنی «لا ینصرف عنه منصرفٌ وَ هو یری أنّه قَدْ قضی منه وطر .


و شاعر هم در این باره، خوب گفته است:

جَعَل البیت مثاباً لَهُم لیس منه الدهر یقضون الوطر[۳۵]

در واقع همان معنایی را که نویسنده کتاب «لسان التنزیل ; (زبان قرآن) درقرن چهارم یاپنجم هجری گفته و مثابة را مرجع; یعنی جای بازگشت، و قیل: مجمعاً معنی کرده است، ابو البقاء عکبری (متوفای سال ۶۱۶ه .) در کتاب «التبیان فی اعراب القرآن وکتاب[۳۶] «املاء ما منّ به الرحمن... نوشته است.[۳۷]

شیخ محمد عبده[۳۸] «بیت الله را نعمت بزرگی برای مسلمانان دانسته و ضمن این که آن جا را مأمنی دانسته، «مرجعاً لِلنّاسِ وَ یَقصُدُونَهُ هم می‌داند ومی افزاید: لفظ «مثابة ، متضمّن معنای زیارتوثواب هم هست.

مرحوم طالقانی از عبارت «مثابة للناس چنین استنباط کرده است که توجه به چنین خانه باید فطرت حق جویی و عدل را بیدار سازد و انگیزه تعالی خواهی را که از خواسته‌های فطری آدمی است، در انسان زنده کند وکلمه «للنّاس هم قیام به وظایف انسانی را در آدمی بر می‌انگیزاند و به انسان‌ها یاد می‌دهد که برای خدا به پا خیزند و درکعبه اعلام کلمه حق کنند


و به خدا تقرّب جویند.[۳۹]

و خلاصه این که از کلمه «مثابة للنّاس به قول سید قطب چنین استنباط می‌شود که خدای بزرگ بیت الله را برای همه مردم (= ناس) محلّ عبادت قرار داد تا در آن جا به خدا رو کنند و به تدریج از خودپرستی و سودجویی و برتری طلبی به در آیند[۴۰] و با اندیشه‌های بلند ابراهیم آشنا شوند و کسانی هم که به نام وارثان ابراهیم روی این خانه دست گذاشته‌اند، باید بدانند که این خانه نمازگاه و پناهگاه همه مردم است و ویژه گروه و طایفه خاصّی نیست و وارثان حق ندارند که دیگران را از آن باز دارند; زیرا این خانه، بیت الله است و به قول سید قطب نه «بیت أحد من الناس! [۴۱]

ابویحیی محمد بن صُمادَح التجیبی (متوفّای سال۴۱۹ه .) نوشته است:[۴۲]

«المثابةُ والمثابُ واحدٌ و هو المعاد والمرجع یؤتی فی کلّ عام .

جلال الدین سیوطی (متوفّای سال ۹۱۱ ه.) همین مطلب را با بیانی روشن تر نوشته است: «مثابة، اسم مکان است از ثاب: اذا رجع; لأنّ الناس یرجعون الیه عاماً بعد عام .[۴۳]


فاضل مقداد، نوشته است:[۴۴] «مثابة از فعل «ثاب یعنی رجع است و در این جا مفعول دوم فعلِ «جعلن است و مصدر می‌باشد و استحباب تکرار حج از کلمه «مثابةً یعنی مرجعاً، که مفهوم رجوع دارد و به اصطلاح «یقتضی العود الی ماکان علیه ، استنباط می‌گردد.

نویسنده کتاب «أقصی البیان فی آیات الأحکام نیز گفته است:[۴۵]

برخی از کلمه «مثابه ، که به معنای مرجع است و مفهوم رجوع از آن استنباط می‌شود، تکرار حج را مستحب دانسته‌اند.

ثعالبی[۴۶] احتمال داده است که کلمه «مثابة از ثواب باشد، چون در ثعالبی نویسنده تفسیر «الجواهر الحسان فی تفسیرالقرآن که نامش عبدالرحمان بن محمد بن مخلوف الجعفری الجزائری می‌باشد، فقیهی است از شمال آفریقا. وی در سال ۷۸۸ هجری در الجزایر متولد شده، به تونس و قاهره رفته و در سال ۸۷۳ هجری، فوت شده است (برخی هم تاریخ فوت او را سال ۸۷۵ هجری دانسته‌اند).


مهمترین تألیف او همین تفسیر است، کتاب دیگرش «العلوم الفاخرة فی النظر فی امورالآخرة می‌باشد. در اخلاق هم کتابی به اسم «جامع الأمهات فی احکام العبادات نوشته است.

ثعالبی نویسنده تفسیر، غیر از ثعالبی نیشابوری نویسنده «یتیمة الدّهر فی محاسن اهل العصر است. ثعالبی نیشابوری در سال ۳۵۰ هجری متولد و در ۴۲۹ هجری فوت شده است. ثعالبی نیشابوری مجموعه‌ای به اسم «ثمار القلوب فی المضاف والمنسوب نوشته است و «کنزالکتاب نیز که ۲۵۰۰ قطعه از ۲۵۰ شاعر را گرد آورده از ثعالبی نیشابوری است. برای آگاهی بیشتر رجوع شود به: دائرة المعارف الاسلامیّة ماده ثعالبی، نوشته بروکلمان، ص ۱۹۳ و ۲۰۰ آن جا، انسان‌ها به ثواب می‌رسند.[۴۷]

در آیه مورد بحث " وَ اِذْ جَعَلْنَا اْلبَیْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ وَ أمْناً..." [۴۸] به قول ابن عربی[۴۹] یعنی «أمْن من عذاب الله تعالی فی الآخرة... و بعضی هم گفته‌اند: این خود احسانی است از سوی خدای بزرگ که برای خانه، در دلهای عرب عظمتی به وجود آورد که هرکس بدان پناه برد، تأمین یابد.

شیخ طبرسی هم گفته است:[۵۰] این خانه به علّت عظمت واحترامی که دارد، محل امن است و هرکس که خود را در پناه آن قرار دهد، نباید متعرّض وی شوند و پیش از اسلام هم، مردم همین احترام را برای خانه کعبه قائل بودند و این احترام از زمان شریعت ابراهیم و اسماعیل تا روزگار اسلام، رعایت شده است.

شیخ طبرسی در تفسیر دیگرش نیز گفته است:[۵۱] «أمن یعنی «موضع امن همان طوری که در آیه ۶۷ سوره عنکبوت نیزگفته شده است: " أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنّا جَعَلْنا حَرَماً آمِناً..." ; زیرا به قول شیخ طبرسی; «لأنّ الجانی یأوی الیه فلا یتعرّض له حتّی یخرج .


فضیلت کعبه بر بیت المقدس

قرطبی هم نوشته است:[۵۲] کلمه «أمن در این آیه از آن جهت ذکر شده که فضیلت کعبه بر بیت المقدس را بفهماند و نشان دهد که کعبه محلّ امان است و «لیس فی بیت المقدس هذه الفضیلة، و لا یحجّ الیه النّاس و من استعاذ بالحرم، أمِن مِن أن یُغارَ عَلَیهِ .

ملا فتح الله کاشانی (متوفّای سال ۹۸۸ ه .) «أمن را موضع امن و ایمنی که در آن جا کسی را نکشند و متعرض او نشوند، تفسیر کرده است.[۵۳]

فیض کاشانی در تفسیر کلمه «أمن نوشته است[۵۴] که درکافی از حضرت امام صادق(علیه السلام) روایت شده: «مَنْ دَخَلَ الْحَرَمَ مِنَ النَّاسِ مُسْتَجِیراً بِهِ فَهُوَ آمِنٌ مِنْ سَخَطِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ مَنْ دَخَلَهُ مِنَ الْوَحْشِ وَ الطَّیْرِ کَانَ آمِناً مِنْ أَنْ یُهَاجَ أَوْ یُؤْذَی حَتَّی یَخْرُجَ مِنَ الْحَرَمِ .

شیخ محمد عبده «أمن را به «ذا امن معنا کرده[۵۵] و افزوده است که أمن بودن بیت الله را خدا در آیه ۶۷ سوره عنکبوت نیز تکرار کرده است.

" ...وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِیمَ مُصَلًّی ..." .

«مقام ابراهیم را جایگاه نماز قرار دهید.


بنا به روایتی که از حضرت صادق(علیه السلام)، نقل شده، «مقام ابراهیم همان نقطه‌ای است که در مسجدالحرام به این نام معروف شده است; «لاِنَّ مَقامَ اِبْراهِیم اِذا اطلق لا یفهم منه الاّ المقام المعروف، الّذی هو فی المسجد الحرام .[۵۶]

در مورد مقام ابراهیم، اقوال دیگری هم هست:[۵۷]

ابوالفتوح رازی می‌نویسد:[۵۸] برخی از قرّاء، فعل «اتّخِذو را به صیغه ماضی خوانده‌اند لیکن بیشتر آنان، به کسر و به صیغه امری قرائت کرده‌اند.

ابن عربی گفته است: مقام ابراهیم، جایی است که ابراهیم خدای خود را در آن جا خوانده و «مصلّی جایگاه و موضع دُعاست و برخی هم معنای اختصاصی مصلّی را در نظر گرفته و آن را، نمازگاهِ اختصاصی دانسته‌اند.[۵۹]

و ظاهراً چنین استنباط می‌شود که امر، در این جا بر وجوب دلالت می‌کند.[۶۰]

ابوالبقاء عکبری نوشته است: «مِن در «مِن مَقام برای تبعیض است; یعنی «اِتَّخِذُوا بعض مقام ابراهیمَ مصلّیً و جایز است که به معنای «فی باشد. لیکن اخفش آن را زاید دانسته و مصلی را اسم مکان شمرده و افزوده است که: می‌توان مصدر دانست و در این صورت مضاف آن مقدّر است; یعنی «مکان صلاة .


قرطبی در باره «مَقام در آیه " ...وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقَامِ إِبْرَاهِیمَ مُصَلّیً... "می‌نویسد:

«المقام فی اللّغة، موضع القَدَمَین و از قول نحّاس نقل کرده است که «مقام به فتح میم، از «قام ، «یقوم ، ثلاثی مجرد مشتق است و مصدر و اسم مکان می‌باشد و به ضمّ میم از «اَقام ، ثلاثی مزید فیه است.[۶۱]

شیخ محمّد عبده نوشته است[۶۲] که فعل «اتّخذو رانافع وابن عامر به فتح «خاء قراءت کرده وآن را فعل ماضی دانسته‌اند وبر فعلِ ماضیِ «جعلن معطوف کرده‌اند. ولی بقیّه قراء آن را به کسرِ خاء خوانده و فعل امر دانسته‌اند وفعل ماضی «قلن را برای ایجاز حذف کرده‌اند وازلحاظ بلاغی فایده اش این است که در اذهان شنونده وخواننده، تأثیر بیشتری دارد.

جمله در اصل «... قلنا اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِیمَ مُصَلًّی ... بوده است.

سیّد هاشم بحرانی (بحرینی) در ذیلِ " ...وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقَامِ إِبْرَاهِیمَ مُصَلّیً..." از قول حضرت صادق(علیه السلام) نقل کرده است: اگر دو رکعت نماز طواف واجب در جای دیگری، جز مقام ابراهیم خوانده شود، «...فَعَلیک اِعادةُ الصّلاة .[۶۳]

نویسنده کتاب «اقصی البیان نوشته است:[۶۴] وجوب دو رکعت نماز در مقام ابراهیم(علیه السلام) از فعل امر «اِتَّخِذُو استنباط می‌شود.


ابن عربی نوشته است:[۶۵] مقام، جایی است که ابراهیم خدای خود را در آن جا خواند.

مُصلّیً را هم بعضی جایگاه و موضع دعا دانسته‌اند و برخی دیگر معنایِ اختصاصیِ مُصلّی را در نظر گرفته و آن را نمازگاه دانسته‌اند.

" ...وَ عَهِدْنا إِلی إِبْراهِیمَ وَ إِسْماعِیلَ أَنْ طَهِّرا بَیْتِیَ لِلطّائِفِینَ وَ الْعاکِفِینَ وَ الرُّکَّعِ السُّجُودِ" .[۶۶]

نویسنده کتاب[۶۷] «لسان التنزیل کلمه «عَهِدْن را «فرمودیم معنی کرده است. ابن کثیر هم درباره معنای " عَهِدْنا اِلی اِبْراهِیمَ وَ اِسْماعِیلَ... "نوشته است:[۶۸] یعنی «اَمَرَهُماالله أنْ یطهّراه... .[۶۹]

ثعالبی هم، نوشته است:[۷۰] «عَهِدن ; یعنی «اَمَرْن .

بنابراین، دستور خدایی این است که: خانه کعبه بر اساس تقوی و طهارت بنا شود. و ابوالفتوح رازی هم نوشته است:[۷۱] «خانه مرا بر طهارت بنا کنید; یعنی بر توحید...


چرا بیت الله منتسب به خدا است

جالب است که، به جهت فضیلت و اهمّیت این خانه بر دیگر مکان‌ها، خدا گفته است: «بیتی و بیت را به خود نسبت داده، تا مزیّت آن، بر دیگر مکان‌ها روشن شود.

و به قول شیخ طبرسی:[۷۲] «و انّما أضافَ البیتَ الی نفسِه تفضیلاً لَهُ عَلی سائر البقاع و تمییزاً و تخصیص .

نویسنده تفسیرِ المنار نوشته است:[۷۳] «عَهِدَالله بالشیء; وَصّاه به و منظور این است که خداوند آن دو ابراهیم و اسماعیل را مکلّف کرد که خانه کعبه را از آفات و شرک و به قول طبری، از بت‌ها و پرستش بت‌ها و شرک به خدا تطهیر کنند که به قول نویسنده «مختصر تفسیر طبری [۷۴] همین معنی «اَولَی الاقوال بالصواب عند الطبری علی ما فی تفسیره می‌باشد.

ابن کثیر هم در ذیل "...أَنْ طَهِّرا بَیْتِیَ..."[۷۵] نوشته است:[۷۶] یعنی با «لا اِلهَ الاّ الله از بت‌هایی که مشرکان آنها را بزرگ می‌پنداشتند، خانه را تطهیر کنید و در واقع خدا می‌خواهد بگوید: «طَهِّراهُ مِنَ الشرک و الرَّیْب واَبنیاهُ خالصاً لِلّهِ... و زجاج[۷۷] گفته است: معنای «طَهِّر ; «اصفاه من تعلیق الأصنام علیه است.


و به گفته شیخ طبرسی[۷۸] "...أَنْ طَهِّرا بَیْتِیَ..." یعنی «اَیْ طَهِّرا بَیٌتی که به اصطلاح «اَنْ مفسّره باشد و بیت را هم، تفضیلاً علی سائر البقاع، خدا به خود اضافه کرده است.

اختصاص «بیت به ذات خدا که منزه از صفات جسمی است، برای چیزی نیست، بلکه به قول نویسنده تفسیر المنار،[۷۹] جنبه نمادین دارد و آن را بیت الله گفته، تا اشارتی باشد به این که ذات مقدّس خدایی، حاضر و ناظر است، البتّه منظور حضورِ رحمت الهی است و لذا توجّه بدان نیز، به منزله توجّهِ ذات عالیه اوست، همان طوری که از مکان دور نیز، در نماز، بدان مکان توجّه می‌شود.

پس این که، خدا به ابراهیم و اسماعیل فرمان داده و بر عهده آنان گذاشته که خانه اش را برای طواف کنندگان آماده سازند، معلوم می‌شود که این جا خانه کسی نیست، خانه هیچ یک از انسان‌ها نیست، خانه به ملّت خاصی تعلّق ندارد و حتّی ابراهیم و اسماعیل هم مالک این خانه نیستند تا چه رسد به ساکنانِ فعلیِ آن منطقه.

ابن قتیبه (متوفّای ۲۷۶ هجری) نوشته است:

«العاکفین; المقیمین. یقال: عکف الرجل علی کذا; اذا أقام علیه .

«و منه الإعتکاف: انّما هو الإقامة فی المساجد علی الصلاة و الذکر للهِ .[۸۰]


چرا درآیه ۱۲۵ سوره بقره موردِ خطاب برای تطهیر «ابراهیم و «اسماعیل است و در آیه ۲۷ سوره حج، تنها «ابراهیم را مخاطب ساخته است؟

ممکن است کسی بگوید: چرا در آیه مورد بحث (آیه ۱۲۵ سوره بقره) فعلِ «طَهِّر به صیغه مثنّی است و مورد خطاب هم، ابراهیم و اسماعیل پدر و پسر هر دو می‌باشند ولی در آیه ۲۷ سوره حجّ، مورد خطاب، ابراهیم تنهاست و گفته شده " ...وَ طَهِّرْ بَیْتِیَ لِلطّائِفِینَ وَ الْقائِمِینَ وَ الرُّکَّعِ السُّجُودِ" ؟

در پاسخ، با توجّه به آیه ۲۷ سوره حجّ، می‌توان گفت:

در آیه ۱۲۵ سوره بقره هم، روی سخن بالاستقلال به ابراهیم است و اسماعیل عنوان تَبَعی دارد و در واقع، عملِ تطهیر به عهده ابراهیم(علیه السلام) است و اسماعیل یاری کننده اوست.[۸۱]

" وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا بَلَداً آمِناً..." .[۸۲]

« (ای پیامبر، هنگامی را به یاد آر) که ابراهیم گفت: ای خدایِ من، این شهر را، محلِّ اَمْن و آسایش قرار ده.

و دنباله آیه، چنین است:

" ...وَارْزُقْ أَهْلَهُ مِنْ الثَّمَرَاتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللهِ وَالْیَوْمِ الاْخِرِ


قَالَ وَمَنْ کَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِیلا ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلَی عَذَابِ النَّارِ وَبِئْسَ الْمَصِیرُ" .[۸۳]

«و به کسانی از اهل این سرزمین که به خدا و روز قیامت ایمان دارند، از میوه‌های فراوان روزی عنایت کن (ما این دعای ابراهیم را اجابت کردیم و مؤمنان را از انواع برکات بهره مند ساختیم) لیکن به آنان که کافر شدند، بهره کمی خواهیم داد (از رزق این جهان که روزی اندکی است) و سپس آنان را در آخرت به عذاب آتش دچار می‌سازیم و چه بد سرنوشتی و سرانجامی دارند !

درخواست ابراهیم، از خدا این است که: مکّه را محلّ امن قرار دهد و امنیّت مستقرّ گردد و به گفته شیخ طبرسی،[۸۴] علاوه بر امنیّت معنوی، امنیّت از تخریب و اِنهدام و ایمنی از قحطی و تنگدستی هم مورد تقاضایِ ابراهیم بوده است.

ابوالفتوح رازی،[۸۵] «آمن را به معنای «مأمون دانسته است، از باب: «لیلٌ قائمٌ ; شبی که در آن نَخُسبند.

و «نهارٌ صائمٌ ; روزی که در آن روزه دارند.

و «بیعٌ رابحٌ ; بیعی که در آن سود کنند.

و «صفقةً خاسرة ; دست زدنی (کنایه از معامله و داد و ستد) که در آن زیان کنند.


و «بلدٌ آمن ; شهری که در آن ایمن باشند.

«آمن صفت برایِ «بَلَد است، پس تنها اهل شهر و مردم بلد را در برنمی گیرد، بلکه نبات و حیوان هم از خطر قطع و صید در اَمان هستند و این است که قطع درختان و صید جانوران بر مُحرمان روا نیست.

وراثت خانه، باید با فضیلت و تقوا همراه باشد

نکته جالب این که: به قول سیّد قطب[۸۶] از این آیه می‌فهمیم که وراثت خانه باید با فضیلت و نیکوکاری همراه باشد; زیرا ابراهیم، پس از درخواست " ربّ اجْعَل هذا بلداً آمِناً..." دعای دیگری و درخواست دوّمی از خدا دارد که می‌گوید:

«به اهل این خانه و مردم این سرزمین; مردمی که " مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللهِ "باشد و به خدا و روز واپسین ایمان داشته باشد، از ثمرات و بهره‌ها روزی عنایت کن ; یعنی به آنان که اهل فضیلت هستند. و نتیجه آن که ابراهیم(علیه السلام)وراثتِ همراه با فضیلت را درخواست کرده است.

و به قول سیّد قطب: «...مرّة اُخری یؤکّد معنی الوراثة للفضل و الخیر... را با بخشی از آیه "...وَ مَنْ کَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِیلا..." تأیید کرده و در واقع این نعمت را ویژه اهل فضیلت دانسته و گروهی را کنار گذاشته است، گو این که به علت کمال لطف خدایی، به غیر مؤمنان هم که مشمولِ دعای ابراهیم نبودند، این برکات شامل شده و می‌شود، منتهی کافر هم از بهره اندک که همان بهره حیوانی باشد، استفاده خواهد کرد و بهره اش ثمرات محدود و منقطعی خواهد بود و سرانجام گرفتار عذاب خواهد شد; "...وَ مَنْ کَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِیلا..." .


نظریه مفسّران

برای این که معنی و تفسیر دقیق آیه مورد بحث را بفهمیم، سخن ابوالفتوح رازی را باز می‌گوییم که گفته است: در این بخش از آیه حذف و اختصاری هست و تقدیر آن، چنین است: «اُجیبُ دَعْوتک فی مَن آمن بی والیوم الآخر، فامّا من کفر فاُمَتّعه قلیلاً... ; یعنی ای ابراهیم، دعای تو در حق مؤمنان مستجاب است امّا در مورد کافران، ایشان را اندکی برخورداری دهم.

شیخ طوسی نوشته است:[۸۷] تقدیر " وَ اِذْ قالَ اِبْراهِیمُ رَبِّ اجْعَلْ... "چنین بوده است:[۸۸] «و اذکُر اذ قال ابراهیم ربّ اجعل...«بَلَداً آمِن یعنی «بلداً یأمنون فیه...

معنای درخواست ابراهیم که از خدا خواسته است تا این شهر بَلَد امن باشد، این است که بیت الله و کعبه، مرکزی باشد که تعدّی و تجاوز در آن نباشد، هر کس به وظیفه اش آشنا باشد، هر کس بتواند در کمال آزادی حرف خود را بگوید، تجاوز و خیانت در آن نباشد، آبرویِ مردم محترم باشد، بیت الله محل امن و امان باشد.

ابن عربی گفته است: امنیّت بلد، بدین معنی است که هر کس در آن .ق.) پیش از شیخ طوسی درکتاب «معانی القرآن و اعرابه ج۱، ص۱۸۷ گفته است.


مأمون باشد و در امان و به اصطلاح، اهل بلد در امنیّت باشند و این به طور مجاز است ولی به هر حال، " وَ مَنْ دَخَلَهُ کانَ آمِناً" .

طبرسی هم گفته است:[۸۹] «بلداً آمن یعنی «بلداً ذا أمن از قبیل «عیشةً راضیة هست; یعنی «عیشةً ذاتَ رِضیً .[۹۰]

سرّ تکرار چیست

برخی گفته‌اند: بخشی از این آیه در سوره ابراهیم هم تکرار شده است، سِرّ آن چیست و چرا در آیه مورد بحث (۱۲۶ سوره بقره) گفته شده " وَ اِذْ قالَ اِبْراهِیمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً" یعنی «بلد بدون الف و لام و در آیه ۳۵ سوره ابراهیم، آمده است: " وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً" ; یعنی «البلد با الف و لام؟

در جواب گفته‌اند: در آیه نخستین که «بلد بدون الف و لام است، اشاره است به کعبه پیش از بنا، ولی در آیه ۳۵ سوره ابراهیم که گفته شده: «البلد و با الف و لام آمده، در واقع اشاره به کعبه، بعد از بنا است.


در ج۲، ص۲۹۴ کتاب «مسالک الأفهام هم، " بلداً آمناً" را ]بلداً ذا أمْن[ مثل آیه ۲۱ سوره الحاقه «= عیشة راضیة معنی کرده است.

است و صفت برای آن. و در سوره ابراهیم «البلد مفعول اوّل است و «آمن مفعول دوم برای فعل «اِجْعَلْ در آیه ۳۵.

به عبارت دیگر، در آیه نخستین، «بلد مفعول دوّم است و «آمن نعت یا به عبارت ساده تر: در آیه نخستین، ابراهیم خواسته است که سرزمین بی آب و علفی به صورت «بَلَدَاً آمن در آید و در سوره ابراهیم آیه ۳۵ خواسته شده که بَلَد غیر آمِن، محلّ اَمْن شود.[۹۱]

بخش دوّم آیه چنین است:

"...وَ ارْزُقْ أَهْلَهُ مِنْ الثَّمَرَاتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللهِ وَالْیَوْمِ الاْخِرِ قَالَ وَ مَنْ کَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِیلا..." .

ابراهیم پس از درخواستِ امنیّت برای رفاه زندگی، درخواستِ رزق و ثمرات کرده است; زیرا «أسْکَنَهُمْ بواد غَیْر ذی زَرْع .

سیّد هاشم بحرانی[۹۲] (بحرینی) از قول ابوعلی طبرسی نقل کرده است که امام صادق(علیه السلام)گفته است: علاوه بر ثمرات مادّی، که از آفاق جهان بدان ناحیه می‌رود، می‌توان ثمرات معنوی را که ثمرات قلوب باشد; یعنی محبت مردم به یکدیگر، در نظر گرفت.

ابوالبرکات، ابن الأنباری گفته است[۹۳] که:

«مَنْ در محل نصب است; زیرا بَدَل بعض از کُلّ است از «اَهْله و ضمیر «هُم در «منهم به مبدلٌ منه برمی گردد.


ابوالبقاء عِکبری هم گفته است:[۹۴] «مَنْ بَدَلِ بعض از کلّ است از «اَهْله و در «مَنْ کَفَرَ هم دو وجه جایز است:

۱. «مَنْ موصول باشد و به معنای «الَّذی و در محلِ نصب. فعل آن با قرینه محذوف و تقدیر آن «وَ ارْزُقْ مَنْ کفر است.

۲. «مَنْ شرطیه باشد، فعل «کفر فعل شرط و فعل «اُمَتِّعُه جوابِ آن، و فاء هم خود دلیل است بر این که: فعل، جواب شرط است.

«قلیل هم به گفته ابوالفتوح رازی[۹۵] ممکن است صفت مصدر محذوفی باشد; یعنی «متاعاً قلیل و نیز امکان دارد که «قلیل صفتِ ظرفِ محذوفی باشد; یعنی «زماناً قلیل .

مکّی بن ابی طالبِ[۹۶] قیسی (متوفّای سال ۴۳۷ ه. ق.) پیش از ابوالفتوح رازی و دیگران، با تفصیل بیشتر همین مطالب را گفته و افزوده است که: مجزوم نشدن فعل «فامتعه که جواب شرط است به علت دخول «فاء می‌باشد و نیز افزوده که ممکن است «مَنْ مبتدا باشد و محلاً مرفوع و فعل «امتّعه خبرِ آن.

ابویحیی محمّد بن صُمادح التجیبی[۹۷] (متوفای سال ۴۱۹ ه. ق.) فعل


«فامتّعه را «اَرزُقُه فی حیاته تفسیر کرده است و در تفسیر «ثم اضطرّه هم

گفته است: «معنی الإضطرار، الإکراه و الإجبار .

فاضل مقداد گفته است: از جمله «و ارزق أهلَه مِن الثَّمرات[۹۸]... رفاهیّت در معیشت و نیک حالی، فهمیده می‌شود; زیرا گفته شده «مِنَ الثمرات و گفته نشده: قوت و مایحتاج اوّلیه و نیازهای مقدماتی زندگی.

و نیز گفته است: از امام صادق(علیه السلام) روایت شده که منظور از «ثمرات «ثمرات القلوب است; یعنی آنان را نزد مردم محبوب گردان.

درخواست امنیّت برای مکّه و دُعا برای اهل مکّه، به کثرت ثمرات و نعم، خود چیزی است که مُشعر به افضلیّت مکّه و افضلیّت مجاورت مکّه است.[۹۹]

فاضل مقداد[۱۰۰] درباره «و مَن کفر فامتّعه قلیل گفته است: این جمله جواب از سؤال مقدّری است; زیرا در بخش نخست، دعا برای مؤمنین، متبادر به ذهن بود ولی خدا گفته است: «وَ مَن کفر فامتّعه... ; یعنی «وَارزق مَنْ کَفَرَ ایضاً... ; کافران را هم بهره مند خواهم ساخت; زیرا که آنان را آفریده‌ام و ملتزم به دادن روزیِ ایشان شده‌ام.

خواجه عبدالله انصاری، نیکوتر ترجمه کرده است:[۱۰۱]

«...گفت کافران را هم، اندکی برخوردار کنم، پس از آن، آنها را


گرفتار آتش سازم، که بد فرجام و عاقبتی است.

نویسنده اقصی البیان، نوشته است:[۱۰۲] در «ثُمّ اضطرّه الی عذاب النّار ثُمَّ برای تراخی است; یعنی «اَدفعه بعد زمان الی النار و أشوقه الیها فی الآخرة و بئس المصیر، ای المرجع و المَأوی .

نویسنده تفسیر المنار نوشته است:[۱۰۳] از سیاق عبارت «...وَ مَنْ کَفَرَ... چنین استنباط می‌شود که در این عبارت، از جنبه بلاغی، ایجاز به حذف وجود دارد که از جمله، فهمیده می‌شود و این گونه ایجازها، ویژه کلام خداست و در واقع خدا گفته است. درخواست ابراهیم درباره مؤمنان مستجاب است; «فَجَعَلَ لَهُمْ هذا الخیر فی الدنیا... .

" وَ إِذْ یَرْفَعُ إِبْرَاهِیمُ الْقَوَاعِدَ مِنْ الْبَیْتِ وَ إِسْمَاعِیلُ رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّکَ أَنْتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ" .[۱۰۴]

«(و نیز به یاد آور) وقتی را که ابراهیم و اسماعیل پایه‌های خانه کعبه را بالا می‌بردند (و می‌گفتند) خدایا ! از ما بپذیر و این خدمت را از ما قبول کن، البته که تو شنوا و دانایی

در بخش دوم این آیه و در آیه‌های بعدی[۱۰۵] مسأله تضرّع و دعا طرح شده و از خدا خواسته شده و به خدا نیایش شده که:


«پروردگارا ! در میان ذریّه من فرستاده‌ای برانگیز که آیات تو را برایشان بخواند و به آنان علم و حکمت بیاموزد و روان شان را از زشتی‌ها پاک و منزّه سازد

و آهنگ دعا چنان است که در هر شنونده‌ای اثر می‌گذارد و به او حیات می‌بخشد و این خود، از ویژگی‌های قرآن است.[۱۰۶]

از آیات قرآنی به طور کلی چنین استنباط می‌شود که ابراهیم کعبه را تجدیدِ بنا کرده; زیرا از آیه ۳۷ سوره ابراهیم فهمیده می‌شود که خانه قبل از ابراهیم بوده که او گفته است:

" رَبَّنَاإِنِّی أَسْکَنتُ مِنْ ذُرِّیَّتِی بِوَاد غَیْرِ ذِی زَرْع عِنْدَ بَیْتِکَ الْمُحَرَّمِ..." .

«ای خدا، برخی از فرزندانم را در این سرزمینِ خشک و سوزان، در کنارِ خانه تو سکونت دادم.

از این آیه می‌فهمیم که اثری از کعبه، به هنگام ورود ابراهیم در سرزمین مکّه، وجود داشته است.

نظریه مفسران

جصّاص[۱۰۷] ذیل آیه ۱۲۷ سوره بقره، در بحث از "...رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنّا... "گفته است: معناه: «یقولان ربّنا تقبّل [۱۰۸] و فعلِ «یَقُولانِ به خاطر دلالت کلام، حذف شده است. و در قرآن نظیر این فراوان است:


همچون آیه "...وَالْمَلاَئِکَةُ بَاسِطُوا أَیْدِیهِمْ أَخْرِجُوا أَنفُسَکُمْ..."[۱۰۹]

یعنی: «یقولون أخرجوا أنفسکم .

ابوالبرکات[۱۱۰] ابن الانباری هم گفته جصّاص را تکرار کرده و افزوده است: «حذف القول کثیر فی کتاب الله و کلام العرب و نیز اضافه کرده است که: برخی از قُرّاء هم در «مِنَ البیت وقف نموده و جمله را از «وَ اِسْمعیل آغاز می‌کنند و در این صورت، مفهوم آیه چنین می‌شود: «و اسمعیل یقول ربّن .

در واقع اینان گفته‌اند: «اِنّ البناء کانَ مِن ابراهیم وحدَه و الدُعاء کان مِنْ اسمعیل وحده .

ابن کثیر ذیل تفسیر آیه مورد بحث، ضمن این که نوشته است: «قواعد جمع «قاعده به معنایِ اساس است، متذکّر شده که خانه کعبه، پنج سال پیش از بعثت پیامبر، تجدید بنا گردیده، یعنی در ۳۵ سالگی پیامبر خدا(صلی الله علیه وآله)و حجرالأسود هم به دست رسول الله که پیش از بعثت او را «امین می‌خواندند، نصب گردید.[۱۱۱]

فاضل مقداد[۱۱۲] ذیل بحث از آیه مزبور نوشته است: «یرفع فعل مضارع است و حکایت حال ماضی را می‌کند و «قواعد هم جمع «قاعده است و جمع بستن آن به اعتبار این است که هر قسمت نسبت به مافوق خود، قاعده محسوب می‌شود و نسبت به قسمت زیرین بنا به حساب می‌آید.


معنای «یرفع یعنی: یثبت و یبنی; زیرا وقتی که هر راه چیده شود و بنّا، آن را روی هم بگذارد، متّصف به ثبوت می‌شود.

و رفع بنا و بالا آمدن ساختمان، چیزی است که به تدریج و خود به خود درست می‌شود و در واقع بالا آمدن بنا با روی هم گذاشتن مواد و مصالح ساختمانی ملازمه دارد، و در این مورد هم از بابِ اطلاق معنای «لازم و اراده معنای «ملزوم است.

این که قرآن گفته است: " وَ إِذْ یَرْفَعُ إِبْرَاهِیمُ الْقَوَاعِدَ مِنْ الْبَیْتِ... "فصیح تر است تا که گفته شود: «...یبنی علی القواعد و یا بگوییم: «و اذ یرفع ابراهیم قواعد البیت... ; زیرا در این دو تعبیر، ابهام وجود دارد و ابهام موجب ناخوشایندی است و روشنیِ عبارت موجب شادی و خوشایندی، در صورتی که در تعبیر قرآن هیچ ابهامی وجود ندارد و بسیار هم فصیح است.

فاضل مقداد، ذیل بحث از همین آیه نوشته است:

«و اسمعیل واو، برای بیان حال است و «اسمعیل مبتداست و می‌دانیم که بنای بیت، نیاز به دستیار دارد; یعنی «اسمعیل یناوله .

در بابِ " رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنّا" نوشته است: این جمله دعائیه دلالت دارد بر این که خانه را برای عبادت ساختند و نه برای سکونت; زیرا هدف اصلی از درخواستِ تقبّلِ چیزی، جز عبادت، چیز دیگری نمی‌تواند مُتصوّر شود.[۱۱۳]

علاّ مه جواد الکاظمی (متوفّایِ اواسطِ قرن یازدهم ه. ق.) همان


مطالبِ فاضل مقداد را تکرار کرده و شرح و بسط فراوانی داده و متذکر شده است:[۱۱۴]

«وَ اِذْ یرفع یعنی «واذکر اذ یرفع .

و «القواعد جمع القاعده و هی الأساس و الأصل .

نویسنده کتاب[۱۱۵] «أقصی البیان همان مطالبِ فاضل مقداد را با اضافاتی بیان کرده و افزوده است:

«رفع ، «اِعلام و «اِصعاد تقریباً نظیر یکدیگرند، منتهی، نقیضِ رفع، وَضع است و نقیض کلمه اِصْعاد، انزال است.

رفعت نقیضِ ذلّت است.

و نیز کلمات: «قواعد ، «اساس و «ارکان تقریباً نظیر یکدیگرند.

واحدِ قواعد، قاعده است. قاعده در لغت ثبوت و استقرار می‌باشد; قاعدة البناء; أساسه الّذی بنی علیه.

" إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَیْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَیْهِ أَنْ یَطَّوَّفَ بِهِما وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَیْراً فَإِنَّ اللهَ شاکِرٌ عَلِیمٌ" .[۱۱۶]

«البته که سعی میان صفا و مروه از شعائر و آداب عبادات الهی است، بنابراین کسانی که حج خانه خدا و یا عمره به جا می‌آورند، مانعی ندارد که سعی میان صفا و مروه نیز به جای آورند و کسانی که فرمان خدا را در انجام کارهای نیک اطاعت کنند، همانا که خدا دربرابر اعمال آنها شکرگزار و از کارهای آنها آگاه است.


معنای «شعائر»

زجاج، نوشته است:[۱۱۷] شعائر جمعِ شعیره است: «والشعائر، کلّ ما کان موقف اَو مسعی و ذبح.

مسلمانان ازطواف (یعنی سعی، و این از مقوله مجاز است) میان صفا و مروه اجتناب داشتند; زیرا که اعراب جاهلی اصنام خود را میان دو کوه صفا و مروه گذاشته بودند و می‌پنداشتند که سعی در آن جا گناه است و لذا قرآن گفت:

" ...فَلاَ جُنَاحَ عَلَیْهِ أَنْ یَطَّوَّفَ بِهِمَا..."، پس از نزول این آیه، خدا اعلام کرد، این دو از شعائر هستند و سعی میان آن دو کوه، گناهی نیست.

جصّاص در ذیل آیه مورد بحث، نوشته است[۱۱۸] از قول ابن عباس:

«قال: کان علی الصفا تماثیلُ و أصنام و کان المسلمون لا یَطُوفُون علیها; لأجلِ الأصنام و التماثیل: فانزل الله تعالی: " فَلاَ جُنَاحَ عَلَیْهِ أَنْ یَطَّوَّفَ بِهِمَا..." .

ابن عربی ذیل بحث از این آیه، نوشته است:[۱۱۹]


«مِنْ شعائرالله یعنی مِنْ مَعالم الله فی الحجّ .

مفرد شعائر، شعیره است. اِشعارالهَدْی; یعنی نشان گذاشتن حیوان قربانی با داغ و علامت دیگر.

" فَلاَ جُنَاحَ عَلَیْهِ" ، جُناح در لغت یعنی مَیْل و انحراف به هر طریقی که باشد، لیکن بیشتر، در انحرافِ به گناه به کار رفته است و بعدها، در دین به طور مَجاز، از جُناح تعبیر به گناه شده است.

رفع تعارض

شاید به ذهن کسی خطور کند که ظاهراً در آیه، تعارضی هست، بدین معنی که، چطور می‌شود بگوییم: صفا و مروه از شعائرالله است و گناهی نیست که سعی، میان آن دو انجام شود؟

در پاسخ می‌گوییم: چنین نیست بلکه باید بدانیم که در دوره جاهلیّت، عرب‌ها پس از زیارت بُت‌های خود، طواف و سعیی هم برای صفا و مروه انجام می‌دادند و چون مسلمان شدند، از پیامبر خدا(صلی الله علیه وآله)پرسیدند که آیا طواف و سعی صفا و مروه، ضرورت دارد؟ این آیه نازل شد: " إنّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ..." و بعدها رسم شد که میان این دو کوه، سعی انجام شود.

وقتی می‌گوییم: «لا جُناح علیکَ أَنْ تَفْعل خودِ این عبارت، اِباحه و دستور جواز انجام فعل است.

و وقتی می‌گوییم: «فلا جُناح علیکَ اَلاّ تفعل خود، اباحه‌ای

است برای ترک فعل و می‌تواند دستوری برای انجام ندادن آن کار باشد.

بنابراین، قول خدای سبحان "...فَلاَ جُنَاحَ عَلَیْهِ أَنْ یَطَّوَّفَ بِهِمَا... "نمی‌تواند دلیلی بر ترک سعی و طواف باشد; زیرا در جاهلیت که سعی و طواف میان آن دو کوه، برای خاطر بت‌ها بوده و بر باطل، گناه شمرده می‌شده، ولی بعد از اسلام، خدا گفته است که ممنوع نیست; زیرا برای هدف باطلی نیست، و چون مشکلی برای مسلمانان نخستین بوده و خاطره‌ای از دوران جاهلی، در ضمیر آنان نقش بسته، لذا آیه، نازل شد که " إِنَّ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعَائِرِاللهِ..." یعنی «مِنْ مَعالِمِ الحجِّ و مَناسِکِهِ لا مِنْ مَواضِعِ الْکُفْرِ وَ مَوضوعاتِهِ . پس هر شخص حجّ و عمره گزاری از طواف به آن دو، ممنوع نخواهد بود.

معنای تطوّع

«التطوّع;[۱۲۰] هو ما یأتیه المرء من قِبَل نفسه ، یعنی آن چه که شخص از پیش خود و به میل خود انجام دهد.[۱۲۱]

در تفسیر «لباب التأویل فی معانی التنزیل معروف به تفسیر «الخازن که در سال ۷۲۵ هجری تألیف شده، نوشته شده است:[۱۲۲]

در این آیه، صفا و مروه نام دو کوه معروف است در مکّه که در دو طرف مَسْعی واقع شده و برای همین است که الف و لام بر آنها، در آمده است.


«شعائر الله ; یعنی هر نشانه‌ای که وسیله قرب به خدا باشد; از دعا و نماز و ذبیحه.

مشاعر الحج; یعنی مَعالِمِه الطّاهرة للحواسّ ویقال: شعائر الحج. شعائر همان مناسک است.

کلمه «جُناح از «جَنَحَ : إِذا مالَ عَن القَصْدِ المستقیم.

در جاهلیّت به احترام دو بُت «اَساف که در صفا قرار داده شده بود و «نائله که در مروه بود، میان صفا و مروه، سعی به جا می‌آوردند و دور آن دو بت می‌گشتند و چون اسلام بت‌ها را شکست، مسلمانان از سعی میان صفا و مروه سر باز زدند و آن را کار نادرست و ناخوشایندی پنداشتند، این آیه، نازل شد و به آنان اجازه داد که میان صفا و مروه سعی انجام شود و اعلام شد که این دو، از شعائرالله است; گو این که در جاهلیّت از شعائر جاهلی بوده است.[۱۲۳]

اسماعیل بن کثیر دمشقی (متوفای سال ۷۷۴ ه

. ق.) در تفسیر خود، در ذیل آیه مزبور، نوشته است:[۱۲۴] از پیامبر خدا(صلی الله علیه وآله) نقل شده: «...فلیس لاَِحَد أَنْ یَدَعَ الطَّواف بِهِم»

و نیز نوشته است که رسول خدا گفته است: «اِبْدَأ بما بَدَأَاللّهُ به یا «اِبْدَؤوا بما بدأالله به .[۱۲۵]


و افزوده است که این سعی، رمزی است از رفت و آمد هاجر میان صفا و مروه برای یافتن آب جهت فرزندش; یعنی سعی، تلاش و حرکتی است دارای هدف.[۱۲۶]

ابی سعود، محمد بن محمد العمادی (متوفّای سال ۹۵۱ ه. ق.) در تفسیر خود، ذیل بحث از آیه مزبور، نوشته است:[۱۲۷]

" ...فَلاَ جُنَاحَ عَلَیْهِ أَنْ یَطَّوَّفَ بِهِمَا وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَیْراً..." .

فعل «یطَّوَّف از باب تفعّل بوده که اصل آن «یتطوّف بوده، «ت ی منقوط به «ط ی مؤلّف بَدَل شده و «طاء در «طاء ادغام گردیده است.

و علّتِ این که از باب «تفعل آمده، این است که طواف کننده در طواف خود به تکلّف می‌افتد و کوشش بی اندازه، باید مبذول دارد و رنج فراوان باید تحمّل کند.[۱۲۸] حرف جرّ «فی هم حذف شده است و اصل آن «...فی ان یطّوّف بهما... بوده است.

درباره " مَنْ تَطَوَّعَ خَیْراً" نوشته است: «خیر منصوب است; زیرا که صفت است برای مصدر محذوف; یعنی در اصل «و من تطوّع تطوّعاً خیر بوده است.

جلال الدین سیوطی (متوفای سال ۹۱۱ ه. ق.) در تفسیر خود،


و نیز از قول امام صادق(علیه السلام)، نقل شده که «...فلا جُناح علیه أَنْ یَطّوّف بهما... یعنی «لا حَرَجَ عَلیه أَن یطّوّف بهم .


ضمن بحث مفصّل درباره آیه مورد بحث، نوشته است:[۱۲۹] لازم است که سعی از صفا آغاز شود، هر چند که حرف عاطفه «واو مفید ترتیب نیست، لیکن از پیامبر خدا(صلی الله علیه وآله) حدیثی هست که فرمود: «اِبْدَؤُوا بِما بَدَءَ الله به .

فاضل مقداد، ذیل آیه مزبور، نوشته است:[۱۳۰] صفا، در لغت، سنگ سخت مرمری است. مفرد، این کلمه، «صَفاة است مثل حَصا و حَصاة.

جوهری از قول أصمعی نقل کرده: «المَرْو، حجارةٌ بیضٌ برّاقةٌ یقدح منها النار واحد آن «مروة است.

بعدها صفا و مروه برای دو کوه در مکّه عَلَم شده و مشهور است.[۱۳۱]

و نیز فاضل مقداد افزوده است که «شعائر به گفته جوهری، نشانه‌های حج است و هر چیز نشانه طاعت خدا باشد، شعائر است.

به عقیده أصمعی، مفرد شعائر، شعیره است، و دیگران مفرد این کلمه را «شعاره دانسته‌اند.

«جُناح ; یعنی گناه و اِثْم، اصله من الجنوح: خروج از حد اعتدال و انحراف از راه راست.

سعی از ارکان حج است و واجب; زیرا نصوصی از اهل بیت(علیهم السلام) بر وجوب آن هست و پیامبر خدا(صلی الله علیه وآله) فرموده است: «أَیُّهَا النَّاسُ کُتِبَ عَلَیْکُمُ السَّعْیُ فَاسْعَوْ .[۱۳۲]


نویسنده کتاب[۱۳۳] «اقصی البیان بسیاری از مطالب «کنز العرفان را باز گفته و افزوده است: علّت این که، در قرآن گفته شده:" ...فَلا جُناحَ عَلَیْهِ... "این است که مسلمانان در آغاز می‌پنداشتند سعی میان صفا و مروه و طواف آن دو، گناه است; زیرا طواف، برای بزرگداشت آن دو بتِ پنداریِ صفا و مروه بوده، پس از اسلام و شکستن بت‌ها برای مسلمانان نیز سعی میان آن دو، دشوار بود و حتی برای آنان حَرَجی بود، خدا این حَرَج را برداشت و فهماند که کار بت پرستان حج گزار جاهلی که بت‌ها را طواف می‌کردند و بر آنها دست می‌کشیدند و آنها را مسح می‌کردند، گناه بود و نوعی کجروی، و چون هدف تغییر کرد، قرآن گفت: "...فَلا جُناحَ عَلَیهِ..." .[۱۳۴]

نویسنده کتاب «مسالک الأفهام هم در بحث از آیه مزبور، نوشته است:[۱۳۵]

«شعائر ، جمع شعیره، به معنای علامت است و در واقع علامت‌هایی است که آدمی را به یاد خدا می‌اندازد.

و در بحث از " ...فَمَنْ حَجَّ الْبَیْتَ..." نوشته است:


یعنی آنان که حج یا عمره انجام می‌دهند " ...فَلا جُناحَ عَلَیْهِ أَنْ یَطَّوَّفَ بِهِما..." مانعی ندارد که بر آن دو طواف کنند و نیز افزوده است از ظاهر عبارت «فلا جُناحَ شاید بعضی بگویند: این سعی می‌تواند واجب نباشد; یعنی مستحب و یا مباح باشد.[۱۳۶]

نویسنده کتاب، در پاسخ این شبهه گفته است:[۱۳۷]

چنین نیست، بلکه سعی میان صفا و مروه واجب و از ارکان است و با ترک آن حج باطل می‌شود; زیرا ائمه اطهار(علیهم السلام)اَعْرَف به قرآن هستند و آیات قرآنی را بهتر درک کرده‌اند; چه، مهبط وحی و معدن تنزیل می‌باشند و سپس نویسنده کتاب روایت زیر را نقل کرده است:[۱۳۸]

««سُئِلَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) عَنِ السَّعْیِ بَیْنَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ فَرِیضَةٌ أَمْ سُنَّةٌ فَقَالَ فَرِیضَةٌ .

نکته دیگر این که: «اصل الطواف: الدَوَرانُ حَوْل الشَی است ولی در این جا منظور سعی میان آن دو است، با توجّه به این که محقق محترم، شیخ محمدباقر شریف زاده، در پاورقی کتاب «مسالک الافهام [۱۳۹] نوشته است:

«و قد یطلق علی التردّد بین الشیئین و یعبّر عنه بالسّعی و هو المراد .

خلاصه این که، چون سعی میان صفا و مروه از آداب جاهلی بود، مسلمانان می‌پنداشتند که ناپسند است; زیرا نمی‌خواستند در دوران اسلامی، کاری از کارهای زمان جاهلی را انجام دهند; چه، اسلام در وجود مسلمانان اثر گذاشته بود و انقلاب اسلامی در اعماق وجودشان، جا گرفته و آنان را دگرگون کرده بود، این بود که هر چه وابسته به زمان جاهلی بود، نادرست می‌دانستند و از آن بیزار بودند و حتی از انجام طوافی که جزو عادات و آداب جاهلی بود، ناراضی بودند، ولی آیه به آنان آرامش داد، آنان را مطمئن ساخت و عملاً ثابت کرد که هر چه از شعائر و قوانین جاهلی با آیین اسلام سازگار باشد، می‌توان انجام داد و فقط آنچه را نادرست می‌دانست از میان برد.


ولی اسلام بسیاری از آداب دینی و شعائر حج را که پیش از اسلام معمول بوده و آنها را مشروع شناخته، اجازه انجام آن را صادر کرده است.

مثلاً در همین مورد، برای اینکه آن را کار نیک بشمارد، دنباله آیه می‌گوید:

" ...وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَیْراً فَإِنَّ اللهَ شَاکِرٌ عَلِیمٌ" .

«آنان که فرمان خدا را در انجام کارهای نیک، اطاعت کنند، خدا در برابر کار آنها سپاسگزار است و از کارهای آنان آگاه.

کلمه «شاکر در این آیه، رضایت الهی را از انجام این کارِ متداولِ در جاهلی که اسلام هم تأیید کرده می‌نمایند و می‌خواهد بگوید که خدا از این بنده سپاسگزار است و نیز به قول سید قطب، این کلمه (شاکر) به انسان‌ها آداب شکرگزاری در برابر احسان را یاد می‌دهد و به انسان‌ها می‌آموزد که وقتی خدای بزرگ از بنده سپاسگزاری می‌کند، بنده باید به طریق اولی از خدای خود که چیزهای فراوانی به او عطا کرده، شکرگزاری کند.[۱۴۰]

" یَسْئَلُونَکَ عَنِ اْلأَهِلَّةِ قُلْ هِیَ مَواقِیتُ لِلنّاسِ وَ الْحَجِّ وَ لَیْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ ظُهُورِها وَ لکِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقی وَ أْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ أَبْوابِها وَ اتَّقُوا اللهَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ" .

«ای پیامبر ! در باره هِلال ماه از تو پرسش کنند (که سبب بَدْر و هلالِ ماه چیست؟) بگو: اینها، برای بیانِ اوقاتِ عبادات و اندازه گیری وقت جهتِ مردم و برایِ شناختنِ زمانِ حجّ است و نیکوکاری آن نیست که از پشتِ بام به خانه‌ها در آیید (در جاهلیّت رسم بود که چون به هنگام حج مُحْرِم می‌شدند وجامه احرام می‌پوشیدند، از دَرِ خانه وارد نمی‌شدند، بلکه از ثقبِ پشت خانه وارد می‌شدند تا حجّشان تمام شود) نیکی آن است که تقوا پیشه کنید و در هرکار از راه آن داخل شوید " وَاتُوا الْبُیُوتَ مِنْ أَبْوَابِهَا" و از خدا پروا داشته باشید، باشد که رستگار شوید. [۱۴۱]

در بخش نخستِ این آیه، از «أهِلّة

جمع هِلال

سخن گفته، که اهلّه برای اندازه گیری وقت مردم و برای شناختِ زمان حجّ است و در بخش


دوم، خداوند ضمن این که نفیِ یک عادتِ جاهلی کرده، دستور داده که در هر کار، از راهش داخل شوید.

نظریه زجّاج و جَصّاص در باره کلمه «هِلال و مشتقات آن زجّاج از کلمه «هِلال و مشتقات آن به تفصیل بحث کرده و گفته است:[۱۴۲]

«اِستهلّ الصّبیّ، اذا بکی حین یولد اَو صاحَ»

و نیز در عربی گفته می‌شود:

«أهَلّ القوم بالحجّ و العمرة، أی رفعوا أصواتهم بالتّلبیة .

به ماه نو، «هِلال گویند; زیرا وقتی که دیده می‌شد، مردم صدای خود را بلند می‌کردند; (وَاِنّما قیل له هِلال لاَنَّهُ حین تری یَهلّ الناس بذکره) و می‌گویند: «اُهِلّ الهلال به صیغه مجهول وَ اُسْتُهِلّ و نمی‌گویند: اَهلّ به صیغه معلوم و چون می‌گویند: «اَهْلَلْنا; أی رأینا الهلال . «و أهللنا شهر کذا و کذا: اذا دخلنا فیه .

زجاج می‌افزاید:[۱۴۳] شهر (= ماه) را برای شهرت و آشکار بودنش، شهر گویند و هِلال را از آن جهت هِلال گویند که با دیدنش مردم صدایِ خود را بلند کنند.


البته در این که ماه را در دو شب هِلال گویند یا در سه شب، اختلاف است.[۱۴۴]

جصّاص در جلد یکم، صفحه ۲۹۸ کتاب «احکام القرآن نوشته است:

بعضی می‌گویند:

«اِنّ الإهلال هو رفع الصّوت و انّ اهلال الهلال من ذلک لرفع الصّوت بذکره عند رؤیته .

در آغازِ رؤیت هلال، اظهار تلبیه کنند.

استهلال الصّبی هم از آن جهت است که کودک حیات خود را به آوازی و یا حرکتی ابراز می‌دارد. «استهلال الصّبی: ظهور حیاته بصوت أو حرکة .

بیضاوی (متوفّایِ سال ۷۹۱ هجری) نوشته است:[۱۴۵]

عرب‌ها، از اختلاف حالات ماه، خواهند پرسید و خواهند گفت: به چه دلیل گاه، ماه باریکه‌ای است همچون نخی و کم کم بزرگ می‌شود و به صورت بَدْر و قُرصِ کامل درمی آید و سپس نقصان می‌پذیرد و به صورت اولیّه، باز می‌گردد؟

از طرفی می‌دانیم که مردم آن زمان، قدرت بهره بردن از پاسخ مستقیم نداشتند، به همین جهت، قرآن بدون این که از علّتِ دگرگونی وضع ظاهری سخن بگوید و توضیح دهد که چرا ماه در آغاز به شکلِ هلال نمایان می‌شود و سپس تربیع اوّل درست می‌شود و بعد به شکل بَدْر، هویدا می‌گردد و مجدّداً، در آغازِ ماه، باریکه‌ای در آسمان ظاهر می‌شود. جواب داده است که این دگرگونیِ حالت ماه، نشانه‌هایی است برای عباداتِ مردم تا که وقت را بشناسند و زمان حجّ را بدانند.


ذکر کلمه «حجّ پس از «مواقیت للنّاس و تخصیص یافتنِ این کلمه، از این جهت است که عرب‌ها پیش از نزول این آیه، بدون توجّه به رؤیت هلال با اعداد و ارقام و شمارش و حسابِ ماه‌ها، حجّ به جا می‌آوردند ولی اسلام، زمانِ حجّ را به رؤیت هلال مرتبط ساخت.[۱۴۶]

حدیث: «صُومُوا لِرؤیته وَ أفْطِروا لرؤیته از پیامبر(صلی الله علیه وآله)، مؤیّد همین معنی است.[۱۴۷]

فرق میان «وقت ، «زمان و «مدّت

بیضاوی، نوشته است: «مواقیت جمع «میقات است از مادّه «وقت . و فرق میانِ «وقت و «مدّت و «زمان ، این است که: مدّت;مطلقِ امتداد حرکت فلک است از آغاز تا انتها. زمان; مدّت تقسیم شده است. و وقت; زمان فرض شده است، برای کاری.


تقریباً همین تفاوت را، در تفسیر ابی السعود[۱۴۸] می‌بینیم با این بیان:

مدّت; مطلق حرکت فلک را از مَبْدأ به انتها گویند.

زمان; وقت تقسیم شده به ماضی، حال و استقبال است.

وقت; زمان مفروض و واجب، برای کاری است.

ابوبکر عتیق سورآبادی که ظاهراً تفسیرِ خود را در قرن ششم هجری نوشته است، در ذیل آیه مورد بحث، می‌نویسد:[۱۴۹]

«همی پرسند تو را یا محمّد از نوماه‌ها...

«معاذبن جبل پرسید: یا رسول الله، آن زیاده و نقصانِ ماه چراست؟

خدای می‌گوید: " ... قُلْ هِیَ مَوَاقِیتُ لِلنَّاسِ..." .

با آن که سؤال معاذبن جبل به قول ابوبکر عتیق سورآبادی، لغو بود و سؤال از زیادت و نقصان جِرم ماه کرد، لیکن خدای تعالی جواب داد از روی حکمت، چنان که در آن فایده بود، خلق را.

«بگو یا محمّد از ماه‌ها و گشتن آن به زیادت و نقصان، از برای نگاه داشتن حسابِ روزهاست مردمان را تا وعده‌ها و گردش ایّام را بدان حساب نگاه دارند و موسم حج را بشناسند و در غلط نیفتند و از هِلال نگاه دارند.

ارتباط معنایی میان دو بخش آیه

شاید برای برخی، ارتباط معناییِ دو بخش آیه، دشوار باشد; زیرا در بخش نخست از نوماه‌ها و مواقیتِ حجّ بحث شده و در بخش دوم، از


اَفعالِ اعراب که " ...وَلَیْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ ظُهُورِهَا..." ;

«نیکوکاری آن نیست که از پشت بام به خانه‌ها در آیید، بلکه نیکی در آن است که تقوا پیشه کنید و خویشتن دار از شهوات باشید و در هر کار از راه آن داخل شوید.

مفسّرانِ قدیم و جدید از این اِشکالِ مُتبادر به ذهن، پاسخ داده‌اند و مثلاً نویسنده تفسیر ابی السعود، نوشته است:[۱۵۰]

یا می‌گوییم: عرب‌ها از دو چیز پرسیده‌اند:

از هلال و نوماه‌ها; که پاسخ آن: " ...مَواقِیتُ لِلنّاسِ وَ الْحَجِّ... "است.

چون مُحْرِم می‌شدند، از دَرِ خانه و یا خیمه وارد نمی‌شدند و آن کار را خوب می‌دانستند ولی اسلام آنان را نهی کرد و در جواب گفت: لَیْسَ بِبِرٍّ.

و یا می‌گوییم: پیامبر گرامی برانگیخته شده تا بیان شرایع کند، بنابراین لازم دیده که پس از مسأله مربوط به «أهلّه = نوماهه که به حجّ هم مربوط می‌شود، مسأله دیگری از احکام حجّ را که در جاهلیّت معمول بوده، بیان کند و یکی از عادات و رسومِ خرافی دوران جاهلی که اعراب، چون محرم می‌شدند، از راه معمولی و درِ رسمی به خانه وارد نمی‌شدند، نفی کند و این عادت جاهلی را منسوخ نماید و به طور ضمنی بگوید که: در هر کار از راهش داخل شوید.


قرآن کریم می‌خواهد جهان بشری را از لحاظِ روحی وعملی بسازد

نکته جالب، بخش پایانیِ آیه است که گفته: " ...وَ اتَّقُوا اللهَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ" ; یعنی پس از بیانِ اهلّه و نوماه‌ها، که می‌توان از روی آن آغاز، وسط و آخر ماه را تشخیص داد و کارهای اجتماعی را طبق آن تنظیم کرد و پس از بیانِ نفیِ یکی از عادات و رسوم خرافیِ جاهلی، از آن جا که قرآن کتاب آیینِ بشری است، کتابی است که می‌خواهد جهان بشریّت را از لحاظ روحی و عملی بسازد و در صدد آن است که مجتمع انسانی را چنان بنا کند که آدمی بتواند در آن مجتمع به خوبی زندگی کند، دستور " ...وَ اتَّقُوا اللهَ..." را صادر می‌کند; زیرا تقوا را، راه رستگاری می‌داند، سبیلِ فلاح را در تقوا می‌داند، البتّه نه تقوا به معنای پرهیز، که آدمی به گوشه‌ای نشیند و از کار و فعالیّت دست بکشد و انزوا گزیند و از دسترنج دیگران بهره ببرد و لقمه نانی بخورد وخود منشأ اثر اقتصادِ جامعه نباشد و تحرّکِ اجتماعی نداشته باشد، بلکه تقوایی منظور نظر است که در آن ترس از خدا و اطاعت از او و پرهیز از محرّمات وجود داشته باشد; زیرا ریشه کلمه«تقو وِقایة است، به معنای خود را حفظ کردن واز گناه مصون داشتن.

در زبان عربی گفته می‌شود:[۱۵۱] «وَقاک الله شرّ فلان وقایةً و نیز گفته می‌شود: «وقاه الله وقایةً ; یعنی «حَفَظَهُ الله .


وخدا هم گفته است در سوره مدثّر آیه۵۶ : " ...هُوَ أَهْلُ التَّقْوَی وَأَهْلُ الْمَغْفِرَةِ" «هو أهلٌ أَن یُتَّقی عقابه وأهلٌ أَن یعمل بما یودّی الی مغفرته . نک: همان مأخذ و همان صفحه.

تقوا شعارِ همه انبیا و رسالت تمام پیامبران است

تقوا به معنای واقعیِ کلمه، همان چیزی است که رسالت انبیا است «فما مِن نَبِیٍّ الاّ أَمَرَ بالتقوی . «و ما مِن رسول الاّ امر بتبلیغ التقوی ; یعنی تمام انبیا مأمور به تبلیغ تقوا هستند. رسولی نیست که مأمور رساندن تقوا به مردم نباشد.

تقوا، شعار تمام انبیا و هدف همه پیامبران و رسالتِ همگی آنان است.

پیامبران سفرای خدایند، برای بندگان خدا و تمام آنان، مشعل نورانی تقوا را در دست دارند و می‌خواهند به وسیله آن مشعل، انسان‌ها را به حقیقت برسانند، منتهی هر پیامبری موقعیّت خاصّ و محیط ویژه‌ای دارد. لیکن هدف همه یکی است.

هر پیامبری، انسانها را به تقوا تشویق می‌کرد و به آنان امانت و درستکاری و دادگری را یاد می‌داد و از عواقبِ ستمکاری و نادرستی برحَذَر می‌داشت و به آنان یاد می‌داد که فضیلت در سایه تقوا فراهم است; «... وَ لَیْسَ لِعَرَبِیٍّ عَلی عَجَمیٍّ فضلٌ اِلاّ بالتَّقوی... [۱۵۲]

و هیچ کس بر دیگری ترجیح ندارد، مگر در سایه تقوا و گرامی‌ترین انسان، نزد خدا آن کس است که تقوای بیشتری داشته باشد; " ...إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللهِ أَتْقیکُمْ..." .[۱۵۳]

در طول تاریخ اسلام، در سراسر عالم اسلام، از کناره اقیانوس کبیر تا سواحل اقیانوس اطلس، خطبه‌ای ایراد نشد، که خطیب نگوید: «اتَّقُوا اللهَ .


پیامبر اسلام: پیش از آن که به نبوّت مبعوث گردد و «نبیّ باشد، «تقیّ بود و به مردم ثابت شده بود که درستکار است و امین و با تقوا. روزی هم که به نبوّت مبعوث گردید، درآغاز مردم رابامَشعلِ تقوا به راه راست خواند. خلاصه این که قرآن نمی‌خواهد قانون نجومی تشریح کند و بگوید: چرا ماه در آغاز به شکل هلال نمایان می‌شود و سپس تربیع اوّل درست می‌شود و بعد به شکل بدر هویدا می‌شود و بار دیگر در اوّل ماه به شکل باریکه‌ای ظاهر می‌گردد، بلکه هدفِ اصلی سر و سامان دادن به زندگیِ انسان‌ها و سرانجام توصیه انسان هاست به تقوا.[۱۵۴]

علاء الدین علی بن محمّد بن ابراهیم بغدادی معروف به «الخازن که تفسیر خود را به سال ۷۲۵ هجری تألیف کرده، می‌نویسد:[۱۵۵]

حالات مختلف ماه، که در آغاز ماه، هلالی است و سپس به صورت تربیع و بدر در می‌آید برای نگهداری حساب و تنظیم امور دنیاوی و دینی مناسب تر است تا خورشید که همیشه به یک حالت است.[۱۵۶]

و در باره بخش دوم آیه هم، الخازن، نوشته است: مرد مُحرِم، در آغاز اسلام و پیش از نزولِ این آیه، از درِ اصلی به خانه وارد نمی‌شد، اگر اهل شهر بود از ثقب و یا نردبان به خانه وارد می‌شد و چنانچه بیابانی بود، از پشت خیمه به خیمه در می‌آمد و این عمل را کار نیک می‌پنداشتند.[۱۵۷]


آیات ۱۸۹ تا ۲۰۲ سوره بقره، بیشتر مربوط به احکام حجّ است ولی جالب این است که بخش نخست این آیات، گاه از اهلّه جمع هلال (نوماه‌ها) سخن گفته که اهلّه برای اندازه گیری وقت مردم و برای شناختِ زمان حجّ است و گاه نفی یک عادت خرافی نادرست دوره جاهلی را کرده و در ضمن فهمانده که در هرکار از راهش داخل شوید و گاه گفته است با آنان که جنگ را با شما آغاز کرده‌اند، بجنگید تا وقتی که فتنه از میان برداشته شود، و دین خدا برقرار گردد و نیز دستور داده است: هرکه نسبت به شما تعدّی کرد، به مثل آنچه بر شما تعدّی کرده است، تعدّی کنید و نیز دستور داده که حجّ و عمره را برای خدا[۱۵۸] تمام کنید. در حج، کسی نباید مرتکب گناه شود و جدال کند. خداوند بزرگ دستورات دیگری نیز در این آیات داده است ولی از آن جا که قرآن می‌خواهد انسانها ساخته شوند و به کارهای نیک و سازنده رهنمون گردند، در بخش دوم این آیات و یا بهتر بگویم در بخش پایانی آیات از مسائلی سخن گفته که برای جوامع بشری مفید است و در نهاد انسان‌ها تقوا به وجود می‌آورد و انسان‌ها را می‌سازد.[۱۵۹]


قرآن در بخش پایانی آیه ۱۸۹ سوره بقره گفته است:

" ...وَ اتَّقُوا اللهَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ" ; «از خدا بترسید، باشد که رستگار شوید.

و در بخش پایانی آیه ۱۹۰ سوره بقره، گفته است:

" ...وَ لاَ تَعْتَدُوا إِنَّ اللهَ لاَ یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ" ; «تعدّی مکنید که خدا تجاوز کنندگان را دوست ندارد.

و در بخش پایانی آیه ۱۹۴، سوره بقره، گفته است:

" وَ اتَّقُوا اللهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللهَ مَعَ الْمُتَّقِین" ، «از خدا بترسید و بدانید که خدا با پرهیزگاران است.

و باز دربخش پایانی آیه ۱۹۵ سوره بقره گفته است:

" ...وَأَحْسِنُوا إِنَّ اللهَ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ" ; «و اِحسان کنید که خدا نیکوکاران را دوست دارد.

و در بخش پایانی آیه ۱۹۷ سوره بقره گفته است:

" ...وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزّادِ التَّقْوی وَ اتَّقُونِ یا أُولِی اْلأَلْبابِ" ; «زاد و توشه برگیرید و بدانید که نیکوترین توشه، تقوا است...

و به قول سیّد قطب[۱۶۰] «والتقوی زاد القلوب و الأرواح است.


اینک برخی از آیات را، که بیشتر به حجّ ارتباط دارد، مورد بحث قرار می‌دهیم:

" وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلّهِ فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ فَمَا اسْتَیْسَرَ مِنَ الْهَدْیِ وَ لا تَحْلِقُوا رُؤُسَکُمْ حَتّی یَبْلُغَ الْهَدْیُ مَحِلَّهُ..." .[۱۶۱]

«حج و عمره را برای خدا به پایان برسانید (وقتی که برای حجّ یا عمره احرام بستید باید حج و عمره را به وجه کامل و با تمام شرایط برای خدا تمام کنید) و اگر بازماندید (موانعی مثل ترس از دشمن یا بیماری، اجازه نداد که پس از محرم شدن وارد مکّه شوید) هرچه ممکن باشد و آن چه، از قربانی فراهم شود (ذبح کنید و از اِحرام، خارج شوید) و مویِ سر نسترید تا قربانی به محلّش برسد (و در قربانگاه ذبح شود).

از بخش نخست این آیه، چنین استنباط می‌شود که در به جا آوردن اعمال و مراسم حجّ و عمره، جز تقرّب به خدا، نباید انگیزه دیگری در کار باشد. تمام این مراسم باید به خاطر خدا انجام گیرد، نه برای تظاهر و ریا.[۱۶۲]

کلمه «للهِ در آیه، دارای اهمیت ویژه و از جنبه بلاغی مهمّ است

کلمه «لله در این آیه، حایز اهمیّت است، انجام حجّ باید خالصاً مخلصاً لِوَجْهِ الله باشد; عرب پیش از اسلام، مطابق عُرف و عادت خود،


حج به جا می‌آورد امّا نه برای خدا بلکه برای اجتماع و تظاهر کردن و به یکدیگر فخر فروختن و برآوردن نیازهایِ یکدیگر، حضور در اسواق و اجتماعات به جهتِ مصالح مادّی و شخصی بود، قصد قربت به خدا در آن نبود. ولی اسلام هدف را تغییر داد و حقیقت حج را تبیین کرد و به شیوه ابراهیم(علیه السلام)برگردانید و مسلمان‌ها را به یادگیریِ مراسم حج تشویق کرد و پیامبراسلام گفت: «خُذُوا عَنِّی مَناسِکَکُمْ... ، به هر حال در اسلام حجّ باید للهِ باشد[۱۶۳] و به قول ابوالبقاء عُکْبری،[۱۶۴] کلمه «للهِ مفعول له است و متعلّق به فعل «اَتِمُّو .

درباره کلمه «اَتِمُّو اقوالِ مختلفی نقل شده،[۱۶۵] که یکی از آنها به پایان رسانیدن حجّ و عمره است وقتی که آنها را شروع کنند و مجاهد گفته است:

«وَ اَتِمُّوا الْحَجَّ بحدودها و سُنّته و حقیقة الإتمام للشیء: «استیفاؤه بِجمیع اَجزائه و شروطه و حفظه مِن مفسداته ومنقصاته عمره در لغت: عبارةٌ عن الزیارة، و در شرع : عبارةٌ عن زیارة البیت.[۱۶۶]


در وجوبِ عمره، میانِ علمای فِرَق مختلف، اختلاف هست و در قرآن مجید حجّتی برای وجوب عمره (آن طور که برای وجوب حجّ هست)[۱۶۷]

وجود ندارد، بلکه امر برای اتمامِ عمره هست به صورتِ «وَاَتمّوا... که در آیه مزبور اِتمامِ عُمره، دستور داده شده و نه شروع و آغاز عمره.[۱۶۸]

شیخ طبرسی نوشته است: به عقیده برخی «والعمرة واجبةٌ کوجوب الحجّ و به اعتقاد برخی دیگر: «انّها مَشنونةٌ و از قول اینان که به استحبابِ عمره عقیده دارند، استدلال کرده است که عمره واجب نیست; «لأنّ اللهَ تَعالی اَمَرَ بِاِتْمامِ الحَجّ و العُمرة، وَ وُجُوب الإتمام لا یَدُلُّ عَلی أنَّه واجبٌ...

شیخ طوسی عقیده دارد عمره نیز واجب است; زیرا از قول امام علی(علیه السلام) نقل کرده است که فعل " وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلّهِ..." به معنای «أقیموه می‌باشد.[۱۶۹]

یعنی: حج و عمره تا آخر آنچه دارند، به پا دارید.

شأن نزول آیه

این آیه در سال ششم هجرت، زمانی که مشرکان در حدیبیّه،[۱۷۰] پیامبر اکرم را از مکه باز داشتند، نازل شد. البته نه این که پیامبر اکرم را حَبس کنند، بلکه او را از رفتن به خانه کعبه بازداشته بودند. در آیه ۲۵ سوره فتح هم، اشارتی بدان شده است; " هُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ صَدُّوکُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ الْهَدْیَ مَعْکُوفاً أَنْ یَبْلُغَ مَحِلَّهُ..." .


ابن کثیر نوشته است:[۱۷۱] در معنای این آیه از ابن عبّاس روایت شده است: هرکس مُحرم به حج و یا عمره شود، حق ندارد تا پایانِ مراسم حج، از احرام در آید.

در تفسیر الخازن هم[۱۷۲]، از ابن عبّاس روایت شده که تمام حدود و مناسک حجّ را انجام دهید و به اِتمام رسانید.

ابی السعود در تفسیر خود نوشته است: در ذیل " وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلّهِ..." بیانی است برای این که کار آغاز شده را به پایان برسانید، همان طور که در آیه ۱۸۷ بقره " ...ثُمَّ أَتِمُّوا الصِّیَامَ إِلَی اللَّیْلِ..." برای بیان روزه است که باید تا شب ادامه یابد و وجوب روزه، از این آیه استنباط نمی‌شود، بلکه وجوب آن از آیه " یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُتِبَ عَلَیْکُمْ الصِّیَامُ..."[۱۷۳] فهمیده می‌شود. همان طورهم وجوب حج از آیه مورد بحث " وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلّهِ..." استنباط نمی‌شود بلکه وجوب آن را از آیات دیگری همچون آیه " ...وَللهِِ عَلَی النَّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنْ اسْتَطَاعَ إِلَیْهِ سَبِیلا..."[۱۷۴] می‌توان فهمید. و خلاصه گفتارِ مفسّرِ مزبور این است که امرِ به اتمام فعلی، دلیل بر وجوب آن فعل، نمی‌تواند باشد.


کلمه «للهِِ دلالت دارد بر این که حج و عمره باید خالصاً و مخلصاً لِوَجهِ الله باشد و نه برای ریا و تظاهر و هدفِ مادی

فاضل مقداد[۱۷۵] و نیز نویسنده کتاب «اَقْصَی البیان [۱۷۶] نوشته‌اند که: کلمه «للهِ در این آیه به صراحت دلالت دارد بر این که انجام حجّ و عمره باید خالصاً مخلصاً لِوَجْه الله باشد و نه برای ریا و تظاهر و نه برای هدفِ مادّی و تهیّه معاش زندگی; زیرا هدف باید امتثالِ امرِ خدا باشد و به قصدِ تقرّبِ به خدا; چه، حج و عمره از عبادات می‌باشد و در عبادات باید قصد تقرّب به خدا باشد.

فاضل مقداد افزوده است: حج و عمره در قرآن مجید، به طور مجمل بیان شده و نیاز به بیان معصوم هست و پیامبر اکرم هم در این باره، گفته است: «خُذُوا عَنّی مَناسِکَکُمْ [۱۷۷]

شیخ طوسی[۱۷۸] و شیخ طبرسی،[۱۷۹] ذیل بحث از آیه " ...فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ فَمَا اسْتَیْسَرَ مِنْ الْهَدْیِ وَلاَ تَحْلِقُوا رُءُوسَکُمْ حَتَّی یَبْلُغَ الْهَدْیُ مَحِلَّهُ... "نوشته‌اند:


در معنای «حَصْر اختلاف هست; یعنی ممنوعیّت از طرف دشمن باشد یا قدرتِ زورمندی ایجاد ممنوعیّت کند و یا بیماری آدمی را منع کند و محرم نتواند پس از احرام واردِ مَکّه شود، " فَمَا اسْتَیْسَرَ[۱۸۰] مِنْ الْهَدْیِ..." آنچه از قربانی فراهم شود، ذبح کند و از اِحرام، خارج شود.

بیضاوی ذیل «وَ إن اَحْصَرْتُم نوشته است; یعنی منعتهم، یقال حَصَرَه العدّو و اَحصره; اذا حبسه و منعه عَنِ المُضیّ.

و افزوده است که مراد و مقصود در این جا: حصر: لعدّو است، به دلیل «فاذا أمنتم و به دلیل نزول این آیه در حدیبیّه، که مشرکان، پیامبر اکرم را از مکّه بازداشتند نه این که پیامبر را حبْس کنند.

" ...فَمَا اسْتَیْسَرَ مِنْ الْهَدْیِ..." .

ابوالبقاء عکبری[۱۸۱]، در توجیه این بخش گفته است; یعنی «فالواجب ما استیسر یعنی مبتدایِ کلام محذوف است یا به قول بیضاوی:[۱۸۲] «فَعَلَیْکُمْ مااستیسرَ جواب جمله شرطیّه «فان أحصرتم ، جمله «فما استیسر مِنَ الهَدیِ می‌باشد.

نویسنده کتابِ «أقصی البیان [۱۸۳] گفته است: «فما استیسر یا در محلِّ رفع است بنابر تقدیرِ «فَعَلیه ما استیسر و جایز است که در محلّ نصب باشد و در این صورت، تقدیر آن «فاهدوا ما استیسر می‌باشد.

نویسنده اقصی البیان، ضمن بحثِ مفصّل از کلمه حصرو[۱۸۴] اِحصار مثل


صدّ اصداد و گفته‌های جوهری، در «صحاح اللغه و ابن سکیت و تفاوتِ میان حَصْر و صَدّ افزوده است که در فقه امامیّه، برای هریک حکم جداگانه‌ای است; زیرا حکم بیماری که به علّت بیماری ممنوع شود، این است که بیمار قربانیش را با دوستانش بفرستد.[۱۸۵]

" ...وَلاَ تَحْلِقُوا رُءُوسَکُمْ حَتَّی یَبْلُغَ الْهَدْیُ مَحِلَّهُ..." ; یعنی و موی سر نَسْتَرید[۱۸۶] مگر وقتی که قربانی به محلّ خود برسد، تراشیدن موی سر، یکی از کارهایی است که می‌باید، در حج انجام داد، لیکن پیش از رسیدن هدی و قربانی به محلّ خود (قربانگاه)، لا حَلْقَ ولاتقصیرَ و لا اِحْلالَ; یعنی اگر محرم منع شد و در حصر قرار گرفت و خواست که از محرم بودن در آید. به وسیله قربانی کردنِ هَدْیِ ممکن برای او، خواه شتر باشد یا گاو و یا گوسفند، از حالتِ احرام بیرون می‌آید ولی تا رسیدن هَدْی و فرستادن قربانی به قربانگاه، موی سر نمی‌تراشد.[۱۸۷]

معنای هَدْی

هَدْی:[۱۸۸] بنابه گفته الخازن;[۱۸۹] یعنی ما یُهدی الی البیت. اعلاه: بدنه (شتر)، اَوسطه: بقره (گاو)، اَدناه: شاة (گوسفند).


نویسنده کتاب «اقصی البیان [۱۹۰] نوشته است: اشتقاق «هَدْی یا از مادّه هدیه است و یا از ریشه «هداه اذا ساقه الی الرشاد; لأنه یساقُ الی الحرم .

نکته جالبِ بخشِ پایانی آیه این است که خدا گفته است: " ...وَاتَّقُوا اللهَ وَاعْلَمُوا أَنَّ اللهَ شَدِیدُ الْعِقَابِ" .[۱۹۱]

به قول ابی السعود و بیضاوی;[۱۹۲] یعنی «واتقوا الله فی المحافظة علی أوامره و نواهیه; خصوصاً فی الحَجّ و خداوند شدید العقاب است، (لِمَن لم یتّقه)[۱۹۳]

عَلاّمه فاضل، جواد الکاظمی، مُتوفّی در اواسط قرن یازدهم هجری، در بحث از آیه مزبور نوشته است: در عبارت " وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلّهِ..." عمره عطف بر حجّ شده و چنین به نظر می‌رسد که امر برای وجوب است و عمره نیز همچون حج واجب است، لیکن دلیل دیگری بر عدم وجوبِ عمره هست و آن، چنین است: «قیل یا رسول الله: العمرة واجبةٌ مثل الحجّ؟ فقال: لا ولکن ان تعتمر خیرٌ لک [۱۹۴]

نویسنده مزبور افزوده است که خداوند، پس از آن که دستور داده:


حجّ و عمره را برای خدا انجام دهید و در صورت وجود موانع و ترس از دشمن و یا بیماری، چنانچه نتوانستید پس از احرام بستن وارد مکّه شوید، آنچه فراهم شود و امکان داشته باشد، ذبح کنید و از احرام در آیید، نکته جالب، بخش پایانی آیه است که خدا گفته: " وَ اتَّقُوا اللهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللهَ شَدِیدُ الْعِقَابِ" که می‌خواهد بگوید: در محافظت حدود الله و آنچه که بدان مأمور شده‌اید و آن چه از آن نهی شده‌اید، از خدا بترسید و بدانید که خدا، شدید العقاب و سخت کیفر است; «لِمَن خالَفَ أوامِرَهُ وَنَواهیه ولم یتّقه .[۱۹۵]

" الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ فَمَنْ فَرَضَ فِیهِنَّ الْحَجَّ فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِی الْحَجِّ وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَیْر یَعْلَمْهُ اللهُ وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزّادِ التَّقْوی وَ اتَّقُونِ یا أُولِی اْلأَلْبابِ" .

«حج در ماه‌های معیّنی است، پس هرکه (با احرام و شروع به مناسِک حجّ) در آن ماه‌ها، حج را بر خود واجب کند، نباید که با زنان در آمیزد و نباید گناه مرتکب شود و در حجّ به مُجادله برخیزد و هرکار خیری که بکنید خدا می‌داند و توشه برگیرید و بدانید که نیکوترین توشه، تقوا است. و ای صاحبان عقل و ادراک، خدا ترس شوید.

نویسنده کتاب «لسان التنزیل نوشته است:[۱۹۶]


«اَلحجّ ; اَیْ وقت الحج.[۱۹۷]

«اشهرٌ معلومات ; ماه‌های دانسته، یعنی شوال و ذوالقعده و دهه ذوالحجّة. لأنّ الإثنین و ما فوقهما جماعة و الوقتُ یذکر بعضه بکلّه، که: «زُرتک العام و جئتک الیوم

این آیه دلالت می‌کند بر این که، نیّتِ اِحرام بستن باید در ماه‌های حجّ (شوال، ذوالقعده و ذوالحجّه) باشد و در غیر آن ایام روا نیست و وقت حجّ تعیین شده و اختصاص به زمان معیّن دارد.[۱۹۸]

مکّی بن ابوطالب قیسی نوشته است:[۱۹۹] " الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُومَاتٌ... "مبتدا و خبر است و در این عبارت، مضاف محذوف است و در معنی می‌گوییم:

«أشهرُ الحجِّ أشهرٌ مَعْلُومات [۲۰۰]

و اگر این تقدیر را قائل نشویم، طبق قاعده، «اشهرُ باید بنابر ظرفیّت، منصوب باشد، همان طور که می‌گوییم:

«القتالُ الیومَ ، «الخروجُ الساعةَ .


فاضل مقداد[۲۰۱] ذیل بحث از آیه «الحجّ اشهرٌ معلومات... نوشته است: تقدیر آیه چنین است: «زمان الحج اشهرٌ معلومات ; یعنی «معروفات للنّاس و منظور این است که زمانِ حج تغییر نمی‌کند و این موضوع در واقع ردّ بر عقیده عربِ جاهلی است که معتقد به نسیء[۲۰۲] بوده‌اند.

و این ماه‌های دانسته شده، سه ماه: شوّال، ذی قعده و ذی حجّه است و این که برخی ماه شوّال و ذی قعده و ۹ روز و یا ۱۰ روز از ماه ذی حجه را زمان حج دانسته‌اند، درست نیست; زیرا که «اشهر جمع است و جمع «لا یصدق علی أقلّ مِن ثلاثة .

ابو بکر عتیق سور آبادی در جلد یکم، صفحه ۱۱۱ تفسیر خود نوشته است: در بحث از " الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُومَاتٌ فَمَنْ فَرَضَ فِیهِنَّ الْحَجَّ... "یعنی: للحجّ اشهرٌ معلومات... یا «اَشهر الحجّ أشهرٌ معلومات... یعنی هرکه احرام گرفت در آن ماه‌ها و نیّت حج کرد، " فَلاَ رَفَثَ وَلاَ فُسُوقَ وَلاَ جِدَالَ فِی الْحَجِّ..." .

در بحث از " ...فَمَنْ فَرَضَ فِیهِنَّ الْحَجَّ..." نوشته‌اند:[۲۰۳]

«فرض ;یعنیوجوب الشیءویقال: «وفرضتُ علیک کذا،اَیْ اَوْجَبْتُه .


و عبارتِ " ...فَمَنْ فَرَضَ فِیهِنَّ الْحَجَّ..." ; یعنی اَوْجَبَهُ علی نفسه.

و در آیه ۸۵ سوره قصص (= ۲۸) که خدا گفته است: " إِنَّ الَّذِی فَرَضَ عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لَرَادُّکَ إِلَی مَعَاد..." بعضی از مُفسّران گفته‌اند; یعنی «اِنّ الَّذی اَنْزَلَ علیک القرآن...

گو این که می‌توان گفت; یعنی «اَوجب علیک العمل بما فیه .

فاضل مقداد در بحث از " ...فَمَنْ فَرَضَ فِیهِنَّ الْحَجَّ..." گفته است:[۲۰۴]پس هرکه خود را ملزم به نیّتِ حج و گفتنِ تلبیه و احرام بستن کرد،[۲۰۵] «فلا رَفث[۲۰۶] و لا فسوق[۲۰۷] و لا جدالَ فی الحجّ آمیزش با زنان و دروغ گفتن و جدال ممنوع است.

و حتّی بعضی گفته‌اند: از قرار گذاشتن و مُواعده، برای نزدیکی، به زبان و اشاره به چشم نیز منع شده است. از دشنام و بدگویی و تنابز القاب (یکدیگر را به لقب بد صدا کردن) هم منع شده است.

حتّی بنابه گفته عیّاشی در جلد یکم، صفحه ۹۵ تفسیرش، شخصِ مُحرم، نباید کلماتِ «لا والله و «بلی والله به کار برد.


نویسنده کتاب «اقصی البیان فی آیات الاحکام و نیز نویسنده کتاب «مسالک الافهام فی آیات الأحکام تقریباً بسیاری از مطالب کتاب«کنزالعرفان را در باب آیه مورد بحث نوشته‌اند و افزوده‌اند که:[۲۰۸]

مثلاً مضاف کلمه حجّ، مقدّر است و در اصل آیه چنین بوده است: «زمان الحج یا «وقت الحج اشهر معلومات ; یعنی زمان حجّ ماه‌هایِ مشخّصی است و «لا یصحّ وقوع الحجّ الاّ فیه اشْهُر جمعِ قلّت است و اقلّ جمع هم سه می‌باشد

ونیز نویسنده «مسالک الافهام گفته است: چون اَشهر، جمع قلّت است اقلّ جمع هم سه می‌باشد. بنابراین، اکثر علمای شیعه، همچون سیّد مرتضی و دیگران گفته‌اند که ماه‌های حجّ، سه ماه است.[۲۰۹] اخبارِ معتبر هم که از حضرت صادق(علیه السلام) نقل شده، این مطلب را تأیید می‌کند:

«عن أبی عبدالله(علیه السلام) فی قول الله عزّ و جلّ: " الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُومَاتٌ "هی شوّال و ذوالقعده و ذوالحجّة .

از حضرت امام باقر(علیه السلام) نیز چنین روایتی نقل شده است.

سیّد هاشم بحرانی (بحرینی) هم نوشته است:[۲۱۰] از امام صادق(علیه السلام) روایت شده که منظور از " الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُومَاتٌ" ۳ ماه شوال و ذوالقعده و ذوالحجّه است و ««لَیْسَ لاَِحَد أَنْ یَحُجُّ فِیمَا سِوَاهُنَّ .


نویسنده «مسالک الأفهام درباره " فَمَنْ فَرَضَ فِیهِنَّ الْحَجّ "نوشته است:[۲۱۱]

هر که با نیّت کردن و مُحرم شدن و تلبیه گفتن، حجّ را برخود فرض[۲۱۲]کند (واجب کند) " فَلاَ رَفَثَ وَلاَ فُسُوقَ وَلاَ جِدَالَ فِی الْحَجِّ" .

معنای رفث، فسوق و جدال

از امام موسی کاظم(علیه السلام) در این باره سؤال کردند، فرمود:

«الرفث [۲۱۳]; جماع النساء (و آمیزشِ جنسی با زنان) و «الفسوق ; الکذب و المفاخرة و «الجِدال ; قول الرجل: «لا وَالله و «بَلی وَالله .

شاید کسی بگوید: حُرمت دروغ و فحش در گفتار و جدال با مردم، ویژه ایّام حجّ وزمان محرم شدن نیست، بلکه همیشه حرام است. در جواب گفته شده است: آری، «هی حرام مطلقاً لکنّه فی الحجّ أکَدُّ وَ أبْلَغ .

و روی همین اصل است که با «ل ی نفی جنس بیان شده تااینکه در نهی آن‌ها، مبالغه بیشتر باشد و به قول نویسنده تفسیر ابی السعود:[۲۱۴]

ابی السعود در همین جلد و همین صفحه توضیحات زیر را نیز داده است:

«فَلاَ رَفَثَ وَلاَ فُسُوقَ: ای لا جماع أو فلا فحش من الکلام و لا خروج من حدود الشرع بارتکاب المحظورات .

«وَلاَ جِدَالَ: ای لامِراءَ مَعَ الخدم و الرِفقة .

از نظر بلاغی، کلمه «فی الحجّ به جهت اهمیّتِ آن تکرار شده و در واقع اضمار در مقام اظهار است; زیرا علّتِ حکم را هم بیان کرده است.

در بخش پایانی آیه، انسان‌ها به کارهای خیر تشویق شده‌اند و باز هم نکته جالب در آیه مورد بحث (آیه ۱۹۷ بقره) بخش پایانی آیه می‌باشد که خدا گفته است: " ...وَ مَا تَفْعَلُوا مِنْ خَیْر یَعْلَمْهُ اللهُ... "دنبال نهی از چیزهای بد و کارهای شرّ، خدا انسان‌ها را تشویق و ترغیب به کارِ خیر کرده است.

یعنی پس از این که خدا انسان‌ها را از کارهای ناشایست برحذر داشته، بلافاصله به کارهای خوب تشویق و ترغیب کرده است، با توجّه به این که نگفته است: «و ما تفعلوا من شیء که شاملِ شرّ هم بشود، بلکه کلمه «خیر آورده، آن هم به شکل نکره، تا به قول زمخشری اِفاده عموم کند و یک نوع تشویق و تحریک به کار خیر باشد. و جالب تر این که: دنباله آیه هم، از تقوا سخن گفته و بهترین زاد و توشه را تقوا دانسته و عبارتِ " ...وَتَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوَی..." را آورده است. و چنین استنباط می‌شود که علاوه بر انجام مراسم حجّ، باید زاد و توشه دیگری که تقواست و توشه دل، تهیّه کنید و از تهیّه این زادِ مَعنوی غفلت نکنید.[۲۱۵]


الخازن در تفسیر خود نوشته است:[۲۱۶] در این بخش از آیه، خدای بزرگ پس از نهی از کارهایِ زشت و ناپسند، انسان‌ها را به کار خیر تشویق کرده و حتی افزوده است: مؤمن باید بداند که خدا از انجام کار نیک او آگاه است. نکته مهم این که: قرآن اگر می‌خواست مقابل هرکار زشت، چیز خوبی بگوید، لازم بود که در برابر «رفث مثلاً کلام حَسَن و در برابر «فسوق بِرّ و تقوا و در مقابل جدال و مِراء، از وفاق و اخلاقِ جمیله سخن بگوید ولی یک کلمه گفته است که بیانگر همه خوبی هاست و همه محاسن را در برمی گیرد و آن کلمه «خیر است " ...وَ مَا تَفْعَلُوا مِنْ خَیْر..."[۲۱۷] و در پایان آیه گفته شده است: " ...وَ اتَّقُونِ یا أُولِی اْلأَلْبابِ" ;[۲۱۸]

یعنی ای صاحبان خرد، خداترس شوید و از بیم عذاب من بترسید و به قول ملاّ محسن فیض،[۲۱۹] اقتضای لُبّ، خشیت و ترس از خداست و دنبال تقوا «واتَّقون آمده است; زیرا هدف اصلی، خداترسی و اطاعتِ از دستورات خدایی است.


ابوبکر عتیق سورآبادی، نوشته است:[۲۲۰] «اَلْباب جمع لُبّ بود و لُبّ مغز بود ولیکن خرد را لبّ گویند; زیرا که حاصل و خلاصه مردم، عقل است; چنان که حاصل بادام مغز است و مردی که وی را عقل نبود چون گوزی (جوزی) بود که در آن مغز نبود.

معین الدّین محمّد بن محمود نیشابوری در تفسیر خود که بازمانده از قرن ششم هجری است، چه زیبا به زبان فارسی در تفسیرِ" ...وَ اتَّقُونِ یا أُولِی اْلأَلْبابِ" نوشته است:

«و از من که خدای شما هستم بترسید و از خلافِ فرمانِ من بپرهیزید، ای خداوندان خرد و از جز من باک مدارید که هرکه خرد دارد، داند که از عاجز باک نباید داشت و قادر بر کمال، خداوند زمین و آسمان است

جلّ جلالُه

پس، از وی باید ترسید

ادامه بحث در باره آیات ۱۹۸ و ۱۹۹ و ۲۰۰ و ۲۰۳ سوره بقره:

" لَیْسَ عَلَیْکُمْ جُناحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلاً مِنْ رَبِّکُمْ فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفات فَاذْکُرُوا اللهَ[۲۲۱] عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ وَ اذْکُرُوهُ کَما هَداکُمْ وَ إِنْ کُنْتُمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الضّالِّینَ" .


«گناهی بر شما نیست که در حجّ از فضل پروردگار خود برخوردار شوید (در هنگام حجّ کسب معاش کرده و از منابع اقتصادیِ حج بهره ببرید; زیرا یکی از فلسفه‌های حجّ پی ریزی یک طرحِ اقتصادی اسلامی است) و چون از عرفات باز گشتید، در مشعر الحرام خدا را یاد کنید و سپاس گزارید که راه را به شما نمود و حال آن که پیش از آن شما گمراه بودید.

مسلمانان چگونه می‌توانند باطرح ریزی یک اقتصادِ عمومی

در کنگره عظیم حج از بیگانگان بی نیاز گردند؟

این آیه، یک حکم دوره جاهلی; یعنی گناه بودن داد و ستد در ایّام حج را لغو کرده و گفته است که در زمانِ مراسم حج داد و ستد مانعی ندارد; زیرا اسلام می‌خواهد در این کنگره عظیم

که تمام مسلمانانِ واجب الحجِّ دنیا در آن گرد می‌آیند

افزون بر فلسفه اخلاقی و جنبه‌های سیاسی و فرهنگی این کنگره، طرح ریزی یک اقتصادِ عمومی را هم بکند و با همکاری و همفکری مسلمانان پایه‌های اقتصادیِ جوامعِ اسلامی ریخته شود تا از مبادلاتِ تجاری میانِ آنان، چنان اقتصاد نیرومندی به وجود آیدکه مسلمانان از بیگانگان بی نیاز گردند.[۲۲۲]

ابن عربی نوشته است:[۲۲۳]

سوقِ عکاظ مَجِنّه و ذوالمجاز در جاهلیّت بازارهایی بوده و


اَعراب جاهلی در هنگام حجّ، در این بازارها داد و ستد می‌کردند.

به قول ابن عبّاس، این آیه نازل شده تا معلوم گردد که در زمان حجّ با انجامِ مراسم حجّ و اَدای واجباتِ حجّ، تجارت و داد و ستد اشکالی ندارد. البته برخی هم گفته‌اند: «اِنّ الحجّ دون تجارة اَفْضَلُ .

سخن ابن عربی و روایت ابن عباس را، نویسنده تفسیر الخازن هم گفته و افزوده است:

«تجارتی که خلل و نقصی در اعمال حج وارد کند، مباح نیست و اَولی ترکِ آن تجارت است و حج بدون تجارت اَولی است.

(وقال بعض العلماء اِنّ التّجارة اِن وقعت نقصاً فی اَعمال الحجّ، لم تکن مباحةً و اِنْ لم توقع نقصاً فیه کانت من المباحات التی الاولی ترکها لتجرید العبادة عن غیرها; لانّ الحج بدون التجارة أفضل و أکمل).[۲۲۴]

ابو بکر عتیق سورآبادی در ترجمه آیه مورد بحث نوشته است:[۲۲۵]

«نیست بر شما بزه، بدان چه بجویید افزونی نعمتی از خدای شما در سفر حجّ...

و سپس در تفسیر آیه افزوده است که:

«این آیه در شأن گروهی آید که پنداشتند در سفر حج، تجارت نشایدکه گفتندی آن سفر خالصاً خدای راست و در آن سفر، طالب دنیا نشاید و تجارت را شأنِ مزدوران و جمّالان و حمّالان می‌دانستند.


نویسنده کتاب «اقصی البیان هم نوشته است:[۲۲۶] در جاهلیّت تجارت در وقت حج روا نبود ولی اسلام آن را روا شمرد البته با توجه به دستور " ...لاَ فُسُوقَ وَلاَ جِدَالَ فِی الْحَجِّ" که با «ل ی نفی جنس گفته شده است. و افزوده است که جمله «ان تبتغو در عبارت " لَیْسَ عَلَیْکُمْ جُنَاحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلا..." در محلّ نصب است، بنابه تقدیر «فی و به اصطلاح منصوب به نزع خافض است و اصلِ آن چنین بوده است: " لَیْسَ عَلَیْکُمْ جُنَاحٌ فی أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلا..." .

جصّاص در بحث از آیه مزبور نوشته است،[۲۲۷] عرب‌ها پس از اسلام، به قیاس دوره جاهلی، در هنگام حج، تجارت را رها کردند، تا این که آیه مزبور نازل شد و تجارت را در هنگام حج روا شمرد. جصّاص اِستدلال کرده به این که در آیه ۲۸ سوره حج " لِیَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ..." منافع عام است و شامل منافع دنیاوی و اُخروی می‌شود و تخصیص ندارد، با توجّه به این که آیه " ...وَ أَحَلَّ اللهُ الْبَیْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبَا..."[۲۲۸] نیز عام است و حُجّاج را مستثنی نکرده است و دلالت می‌کند بر این که، حجّ مانع تجارت نمی‌باشد.


"...فَإِذَا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفَات فَاذْکُرُوا اللهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرَامِ..." .[۲۲۹]

«وقتی که از عرفات کوچ کردید، خدا را در مشعر الحرام یاد کنید.

نویسنده کتاب «لسان التنزیل نوشته است:[۲۳۰] «الإفاضه به معنای «به انبوهی بازگردیدن است. و «فاذا افضتم ; یعنی «چون به انبوهی بازگردید.

ابوبکر عتیق سورآبادی هم نوشته است:[۲۳۱] «چون به هم بازگردند از عرفات سویِ مُزدلفه و آن شبانگاه باشد که از عرفات به مزدلفه در آیند.

معنایِ لغوی «افاضه

ابن عربی می‌نویسد:[۲۳۲] در لغتِ «افاضه حرکتِ سریع است و افزوده است: خداوند در قرآن، وقتِ افاضه و حرکتِ دسته جمعی از عرفات را مشخّص نکرده، لیکن پیامبر خدا(صلی الله علیه وآله) آن را با عملِ خود بیان کرده است و آن حضرت در عرفات: «وَقَفَ حتّی غربت الشمس قلیلا وذهبت الصفرة وغاب القُرص .[۲۳۳]

بیضاوی در تفسیر خود ذیلِ " فَإِذَا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفَات" نوشته است:


«أفضتُم منْ أفضت الماء إذا صَبّبته بِکَثْرة بوده است و مفعول فعل «أفضتم محذوف است و اصل آن «أفضتم أنفسکم بوده است و در واقع همان مفهومِ انبوهی و فراوانی و لبریز شدن از فراوانیِ جمعیت را بیان کرده است.

ابی السعود هم در تفسیر خود، تقریباً همان مَطلب را نوشته است:[۲۳۴]

«" فَإِذَا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفَات" ; أی دفعتم منها بکثرة، من أفضت الماء: إذا صببته بکثرة .

فاضل مقداد نوشته است:[۲۳۵]

«الإفاضة; الدفع بکثرة من افاضة الماء وهو صبّه بکثرة و اصل جمله، «أفضتم أنفُسَکم بوده; یعنی مفعولِ فعل حذف شده است. و افزوده است: «عرفات نام سرزمینی است و به صیغه جمع آمده و مفرد آن «عرفه است; همچون اذرعات[۲۳۶] و قنّسرین[۲۳۷] که به صیغه جمع آمده ولی مفرد مراد است. گویند: در اصطلاح این کلمات ملحقِ به جمع می‌باشند.


توقّف در عرفات به روز عرفه، از واجبات است و رکن حجّ محسوب می‌شود و با ترک آن، حج باطل است; زیرا بنا به گفته پیامبر خدا(صلی الله علیه وآله): «الحجّ عرفة .[۲۳۸]

از طرفی، قرآن مجید وقوف به عرفه را از فرایض حجّ دانسته است; زیرا خدا در آیه بعدی (۱۹۹ بقره) گفته است: " ثُمَّ أَفِیضُوا مِنْ حَیْثُ أَفاضَ النّاسُ..." که به صیغه امری بیان شده است، با آوردنِ حرف عطفِ «ثمّ که بر تراخی دلالت می‌کند و مستلزم وجود در آن مکان و توقّف در آن سرزمین است.[۲۳۹]

معنای عرفات و مشعر

عَرفات، جمع عرفه است و سرزمین مخصوص نزدیک به مکّه به عرفات نامور است و روز نهم ذی حجّه را نیز روز عرفه گویند. در وجه تسمیه آن، تفسیر الخازن[۲۴۰] از قول عطاء نقل کرده که جبرئیل مناسک را به ابراهیم نشان می‌داد و از او می‌پرسید: عرِفتَ؟ او هم پاسخ می‌داد: عرفتُ. و لذا آن مکان را «عرفات گفتند. و عرفات محلّ آگاهی است; همانطور که مَشعر جایگاهِ شعور است که یکی را پلید و دیگری را پاک، یکی را آزادی خواه و دیگری را ستمگر می‌کند.

مَشعر(بر وزن مفعل)ازمادّه «شعارة ،به معنایِ علامت است; زیرا آن جا نشانه‌ای است برای عبادت. آنجا سرزمین شعور و خودآگاهی است.


اوّل باید شعور باشد تا آدمی به شناخت برسد. «سمّی المشعر الحرام; لأنّه مَعْلمٌ للعبادة .[۲۴۱]

به مشعر «مزدلفه هم می‌گویند، از مادّه «ازدلف ایْ; دَنا = نزدیک شد; «لأنّ النّاس یدنو بعضهم من بعض .[۲۴۲]

نویسنده کتاب «مسالک الأفهام نوشته است: گر چه در وجه تسمیه عرفات (این سرزمین وسیع) جهات گوناگونی ذکر شده و تمام وجوه در جلد دوّم صفحه ۲۰۴ مسالک الافهام بیان گردیده است، ولی بهتر آن است که بگوییم: این سرزمین وسیع که جذبه روحانی و معنویِ عجیبی دارد، محیط بسیار آماده‌ای است برای معرفت پروردگار و شناسایی ذاتِ پاکِ او و مشعر را هم از آن جهت مشعر گویند که آنجا، مَعلَم و نشانه‌ای است از این مراسم پرشکوه حجّ; «سمّیت مشعراً لانّه معلمٌ للحجّ... .[۲۴۳]

وچه خوب است که انسان‌ها در آن حالتِ روحانی و در آن شب تاریخی و هیجان انگیز (شب دهم ذی الحجّه) اندیشه و فکر و شعورِ تازه‌ای در درونشان به وجود آید و حالت آگاهی در آنان پیدا شود. مگر نه این است که کلمه «مشعر از ماده «شعور است.

در اینجا اگر به معنایِ لغوی کلمه «افاضه [۲۴۴] توجّه کنیم، جنبه


بلاغیِ عبارت که خَلْق به رودخانه‌ای تشبیه شده و می‌خواهد بگوید: پس هنگامی که این رودخانه عظیم از سرزمینِ عرفات به جوشش و جریان افتاد; " وَ اذْکُرُوهُ کَما هَداکُمْ" در آستانه مشعر الحرام خدا را به توحید و تعظیم یاد کنید، آن سان که خداوند شما را به راه آورد و به راهِ راست هدایت کرد، هر چند که پیش از این شما از شمارِ گمگشتگان بودید.[۲۴۵]

زجّاج هم نوشته است:[۲۴۶] از نظر بلاغی، از لفظ «افاضه چنین برداشت می‌شود که وقوف در عرفات واجب است; زیرا مصداق کلمه «افاضه پس از وقوف است و قرآن هم گفته است: " فَإِذَا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفَات..." .[۲۴۷]

" ثُمَّ أَفِیضُوا مِنْ حَیْثُ أَفَاضَ النَّاسُ وَ اسْتَغْفِرُوا اللهَ إِنَّ اللهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ" .[۲۴۸]

«از همان جا که مردم کوچ می‌کنند (از عرفات به مشعر و از مشعر به سرزمین منا) کوچ کنید و از خداوند آمرزش بطلبید که خدا آمرزنده مهربانی است.


نفی یک عادتِ جاهلی

این آیه در واقع یک عادت جاهلی را نفی کرده است; زیرا در جاهلیت، اشراف در مسیری اختصاصی، کنار از بستر رودی که مردم در آن به سوی مشعر جاری بودند، حرکت می‌کردند و اسلام دستور داد: از همانجا که خلق در حرکتند، شما هم حرکت کنید; یعنی همه مسلمانان باید در عرفات وقوف کنند و سپس به سوی مشعر بیایند و از آنجا به سوی منا کوچ نمایند; زیرا می‌دانیم که حرف عطفِ «ثمّ برای تراخیِ زمانی است و ترتیب را می‌فهماند; یعنی تراخیِ زمانی بین الإفاضتین و می‌دانیم که «افاضه به معنایِ حرکتِ بعد از وقوف است.

هدف اصلی، انسان سازی و تعالیِ روحیِ انسان‌ها است

و از آنجا که هدفِ اصلی، انسان سازی و پیشرفت و تعالی روحیِ انسان هاست، باز هم خدا دستور می‌دهد: " وَ اسْتَغْفِرُوا اللهَ" از خدا طلب آمرزش کنید و از گذشته بدِ خود پشیمان شوید و از او بخواهید که در شما اراده‌ای به وجود آورد که دیگر گِرد ناشایستگی‌ها نگردید; زیرا خدا کثیر المغفرت و واسع الرحمت است.[۲۴۹]


بیضاوی هم در ج۱، ص۲۲۷ تفسیرش، تقریباً چنین آورده است. او می‌گوید: «از جاهلیّت خود در تغییر مناسک، استغفار کنید.

در تفسیر الخازن آمده است:[۲۵۰] از مخالفت خود با دستوارتِ خدا و تمامِ گناهانِ خود استغفار کنید; زیرا که خدا، ساتر گناهان بندگان است و رحیم.

فاضل مقداد نیز ذیل بحث از این آیه، نوشته است:[۲۵۱]

" وَ اسْتَغْفِرُوا اللهَ" ;[۲۵۲] یعنی از خدا مغفرت بخواهید; زیرا انجام مراسم حجّ سبب ووسیله‌ای است برای مستحقّ آمرزش شدن و افاضه رحمت الهی.[۲۵۳]

خلاصه اینکه: آیه ۱۹۹ سوره بقره که مورد بحث قرار گرفت، یکی از عاداتِ قریشیان، که خود را سرپرستانِ کعبه می‌شمردند و خویش را فرزندان ابراهیم می‌دانستند و برای دیگر عرب‌ها مقام و منزلتی قائل نبودند و آنان را به حساب نمی‌آوردند، خط بطلان کشید و قریشیان در عرفات وقوف نمی‌کردند; زیرا وقوفِ به عرفات را از محیط حَرَم بیرون می‌دانستند و انجام نمی‌دادند ولی قرآن دستور داد که باید در مراسم حج یکنواختی و هماهنگی وجود داشته باشد و مسلمانان همه در یک جا وقوف کنند و پس از وقوف در عرفات، همگی به سویِ مشعر بیایند و از مشعر به سوی منا کوچ کنند.


اسلام نَسَب و طبقه نمی‌شناسد، همه مردم در اسلام یکسانند

اسلام خواسته است بدین وسیله، انسان‌ها را از خود برتربینی و افکار و خیالاتِ واهی بر کنار دارد و با قریشی که به نسب خود می‌بالید با مردمِ دیگر قبایل در یکجا گرد نمی‌آمد، مبارزه کند، این بود که دستورِ: " ثُمَّ أَفِیضُوا مِنْ حَیْثُ أَفَاضَ النَّاسُ..."[۲۵۴] صادر شد; زیرا به قول سید قطب، اسلام نَسَب و طبقه نمی‌شناسد و اسلام همه مردم را یکسان می‌داند; «انّ الإسلام لا یَعرفُ نَسباً ولا یَعرف طبقةً، إنّ النّاس کلّهم واحدة [۲۵۵]

این است که دربخش پایانی آیه، دستورداد ازافکار و خیالاتِ نادرستِ جاهلی دوری گزینید و استغفار کنید و این عصبیّت جاهلی را از خود دور سازید; زیرا حج می‌خواهد درسِ مساوات و برابری به انسان‌ها بیاموزد.

" فَإِذَا قَضَیْتُمْ مَنَاسِکَکُمْ فَاذْکُرُوا اللهَ کَذِکْرِکُمْ آبَاءَکُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِکْراً فَمِنْ النَّاسِ مَنْ یَقُولُ رَبَّنَا آتِنَا فِی الدُّنْیَا وَمَا لَهُ فِی الآخِرَةِ مِنْ خَلاَق" .[۲۵۶]

«چون آداب و مناسک حجّ را انجام دادید، به جای یاد از پدرانتان، بلکه از آن هم بیشتر، ذکر خدا گویید. (اعراب جاهلی در پایان مراسم حجّ، مفاخر موهوم آباء و اجدادی خود را برمی شمردند و به آنها می‌بالیدند) برخی از مردم دعا می‌کنند که خدایا ! در دنیا به ما بده و در آخرت بهره‌ای ندارند.


در آیه بعدی هم خدا گفته است:

" وَ مِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ رَبَّنَا آتِنَا فِی الدُّنْیَا حَسَنَةً وَ فِی الاْخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنَا عَذَابَ النَّارِ" .[۲۵۷]

«دسته‌ای دیگر از مردم می‌گویند: ای خدا، ما را از نعمت‌های دنیا و آخرت، هر دو بهرمند بگردان و از عذاب آتش دوزخ هم نگاه دار.

اسلام انسانها را به یاد خدا می‌اندازد

در این آیات هم، که بخشی از مراسم حج بیان شده، باز هم هدفِ اصلی این است که اسلام، انسان‌ها را به یاد خدا می‌اندازد. قلب‌ها را متوجّه خدا می‌سازد و باز هم، یک عادتِ دیگر عرب‌های جاهلی را از میان می‌برد; زیرا عرب جاهلی که برای حجّ خود رسالتی قائل نبود و از انجامِ مراسم حجّ، هدف انسانی نداشت، در پایان مراسم حج، به اسواق عکاظ و مجنّه وذی المجاز که تنها برای داد و ستد نبود، حضور می‌یافت و در مفاخر آباء و اجدادی خود سخن می‌گفت و به انساب خود می‌بالید.

قرآن این عادتِ نکوهیده آنان را، پس از پایان مراسم حج، نکوهش کرد و آنان را به ذکر خدا متوجّه ساخت و گفت:


" فَإِذَا قَضَیْتُمْ مَنَاسِکَکُمْ فَاذْکُرُوا اللهَ..." ; یعنی چون مناسک حج را انجام دادید و از عباداتِ مربوط به حجّ فارغ شدید، ذکر خدا گویید; زیرا ذکر خدا است که آدمی را تعالیِ روح می‌بخشد و نه یاد از پدران و اجداد کردن و به آنان بالیدن!

هدفِ اصلی این است که ارزشها تغییر یابد و ارزش انسان در داشتن تقوا و پیوند با خدا باشد، نه افتخار به آباء و اجداد.[۲۵۸]

نظریه مفسران

ابن قُتیبه ذیلِ بحث از " فَاذْکُرُوا اللهَ کَذِکْرِکُمْ آبَاءَکُمْ..." نوشته است:[۲۵۹]

در جاهلیّت، پس از فراغ از مراسم حج، اعرابِ جاهلی، از پدران خود یاد می‌کردند و کارهای برجسته و نیک آنان را به رخ می‌کشیدند; «فیقول أَحَدهم: کان أبی یقری الضیف ویصل الرحم وَیفْعلُ کذا و کذا .

زجاج در بحث از آیه مزبور، مطالبِ زیر را نوشته است:[۲۶۰]

" ...مَناسِکَکُمْ..." ای: «متعبّداتکم الّتی أمرتم بها فی الحجّ

" ...فَاذْکُرُوا اللهَ کَذِکْرِکُمْ آبَاءَکُمْ..." زجّاج، موضوع توقّف عرب جاهلی را پس از انجام مراسم و مناسک حجّ و برشمردنِ فضایل آباء و محاسن پدران، بازگفته است.

" ...أَوْ أَشَدَّ ذِکْراً..." کلمه «أشدّ را محلا مجرور دانسته; زیرا عطف است بر کلمه «ذکرِ ما قبل، ولی چون غیر منصرف است، جرّ آن به فتح می‌باشد; (زیرا کلمه اشدّ، بر وزن افعل است و غیر منصرف می‌باشد) ولی دکتر عبدالجلیل عبده شلبی که کتاب زجّاج را شرح و تحقیق کرده، در پاورقی صفحه ۲۶۴، جلد یکم همان کتاب گفته است:



کلمه «أشدّ در محلّ مفعول مطلق است و تقدیر آن چنین است:

«ذکراً أشدّ[۲۶۱] من ذکرکم آباءَکم .

مکّی بن ابی طالب هم، تقریباً مطلب زجّاج را تکرار کرده و گفته است:[۲۶۲]

کلمه «أشدّ در موضع جرّ است; زیرا عطف بر کلمه «کذکرکم می‌باشد و جایز است که منصوب باشد بنابر اضمار فعل و تقدیر آن چنین است:

«اذکروه ذکراً أشدّ ذکراً من ذکرکم آباءکم .

پس کلمه «أشدّ نعت است برای مصدر «ذکر که در معنی حال است و تقدیر آن «اذکروه مبالغین فی الذکر له می‌باشد.

نویسنده احکام القرآن، در بحث از آیه مزبور نوشته است:[۲۶۳]

قضاء; یعنی[۲۶۴] به جا آوردن، و در مورد عبادات آن است که در وقت خود انجام نشود و معنایِ صحیح " فَإِذَا قَضَیْتُمْ مَنَاسِکَکُمْ..."یعنی: «إذا فعلتم منسکاً من مناسک الحجّ فاذکروا الله ; یعنی در موقع احرام تلبیه و در هنگامِ رمی تکبیر و در وقت قربانی بسم الله گفتن لازم است.


نویسنده کتاب «کنز العرفان هم در بحث از آیه پیشگفته نوشته است:[۲۶۵]

در این آیه، کلمه «مناسک جمعِ مضاف است و افاده عموم می‌کند; یعنی به طور کلّی، تمام اعمالِ حجّ.

فاضل مقداد، افزوده است: منظور از «ذکر هم، گو این که، ذکر لسانی است ولی در اصل، ذکر قلبی منظور است; زیرا ذکرِ لسانی، ترجمان ذکر قلبی است و آگاهی دهنده درون و روحِ آدمی است و البته به یاد خدا بودن، باید مستمرّ باشد و بنده واقعی نباید از یاد خدا غافل بماند.[۲۶۶]

نویسنده مسالک الافهام، ضمن بازگفتن مطالب دیگران، خود نیز گفته است:

مناسک،[۲۶۷] جمع مَنْسک است که مصدر فعل «نسک می‌باشد و اطلاق آن بر عبادت، همچون اطلاق مصدر بر مفعول است و در واقع گفته شده است: «اذا فعلتم أفعالکم التی کانت عبادة... .

و نیز افزوده است که قرآن در هر مورد می‌خواهد انسان بسازد و به انسان‌ها درس بدهد و لذاست که می‌گوید: " ...فَاذْکُرُوا اللهَ..." یعنی ارتباطِ خود را با خدا قطع نکنید، همیشه به یاد خدا باشید.[۲۶۸]


نویسنده «اقصی البیان هم، در بحث از " ...فَاذْکُرُوا اللهَ..." گفته است:

این بخش از دستور العمل قرآنی، از آن جهت است که عرب پیش از اسلام، پس از فراغ حجّ، به ذکر پدران و اجداد خویش می‌پرداخت و از دلاوری و حماسه آفرینی آنان سخن می‌گفت، اسلام آنان را از چنین کاری منع کرد و گفت: " ...فَاذْکُرُوا اللهَ..." که منظور بیشتر ذکر قلبی است و ذکر زبانی هم ترجمانِ ذکر قلبی است.[۲۶۹]

ذکر گویان دو دسته‌اند:

قرآن، سپس ذاکران را دو دسته دانسته است:

دسته‌ای که هدفشان از ذکر، اغراض دنیاوی است و می‌گویند: خدایا ! در دنیا به ما بده که برای این دسته " ...وَمَا لَهُ فِی الآخِرَةِ مِنْ خَلاَق" .[۲۷۰]

گروه دیگر کسانی هستند که می‌گویند:[۲۷۱] ای خدا، ما را از نعمتهای دنیاوی و اخروی بهره مند گردان و از عذاب آتشِ دوزخ هم نگه دار.

جا دارد که بدانیم، در آیه ۲۰۰ سوره بقره " ...رَبَّنَا آتِنَا فِی الدُّنْیَا... "مفعول دوّم فعل «آتن محذوف است و حذف مفعول در اینجا از جنبه بلاغت اهمّیت دارد و حذف در اینجا ابلغ است; زیرا اگر انسان بخواهد تمام خواسته‌های خود را بگوید که جمله مطنب و طولانی می‌شود و مطلب به درازا می‌کشد و ذکر بعضی از خواسته‌ها نیز تخصیص بدون مخصّص می‌شود، بنابر این حذف مفعول ابلغ است.


ولی در آیه بعدی، کلمه «حسنه بهترین تعبیر است و جنبه شمول دارد و لذا قرآن گفته است: " ...رَبَّنَا آتِنَا فِی الدُّنْیَا حَسَنَةً وَ فِی الاْخِرَةِ حَسَنَةً..." .[۲۷۲]

" وَ اذْکُرُوا اللهَ فِی أَیّام مَعْدُودات فَمَنْ تَعَجَّلَ فِی یَوْمَیْنِ فَلا إِثْمَ عَلَیْهِ وَ مَنْ تَأَخَّرَ فَلا إِثْمَ عَلَیْهِ لِمَنِ اتَّقی وَ اتَّقُوا اللهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّکُمْ إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ" .[۲۷۳]

«و در روزهای معیّن خدا را یاد کنید و ذکر خدا بگویید (روزهای ۱۱ و ۱۲ و ۱۳ ماه ذی حجّه) و هر که دو روز پیشی جوید و یا تأخیر کند و باز ایستد و متّقی باشد، گناهی بر او نیست و از خدا پروا داشته باشید و بدانید که شما به سوی او محشور خواهید شد (بازگشت خواهید کرد).

در این آیه خدای بزرگ، دستور داده است که ختم مراسم حجّ باید همراه با ذکر خدا و تقوا باشد; یعنی خدا را در روزهای معیّنی، که در اصطلاح ایّام تشریق نام دارد و واقعاً روشنی بخش روح و جان انسان است


و عبارت از روزهای ۱۱، ۱۲ و ۱۳ ماهِ ذی حجّه است، یاد کنید; یعنی به یاد خدا باشید و ذکر او را بر زبان جاری سازید.

ایّام تشریق هم اسم با مُسمّایی است; زیرا این ایّام روشنی بخش جان و روح انسان هاست و چه بسا انسان‌هایی که در پرتو این مراسمِ عالی و یاد خدا بودن، روح وروانشان روشن گردد.

بخش پایانی آیه، انسانها را به تقوا تشویق می‌کند

بخش پایانی آیه " ...وَ اتَّقُوا اللهَ..." در واقع تحریض و تشویقی است بر ملازم بودن تقوا; یعنی خداوند در ضمن گفته است:

ای انسانی که آمدی و رنج سفر بر خود هموار کردی، سعی کن که تقوا را پیشه خود سازی و با روحی پاک، در آینده از ارتکابِ گناهان اجتناب کنی.

خداوند خواسته است بدین وسیله حج گزاران دارای روحی پاک از آلودگی‌ها شوند و «اتَّقُوا اللهَ را شعار خود سازند.[۲۷۴]

فاضلِ مقداد در بحث از آیه ۲۰۳ سوره بقره نوشته است:[۲۷۵]

منظور از «ایّام ، ایّام تشریق می‌باشد که عبارت از ۱۱ ذی حجّه (=یوم القرّ) و ۱۲ ذی حجّه (= یوم القدر) و ۱۳ ذی حجّه (یوم النفر) است.

شاید بتوان گفت که به یاد خدا بودن و ذکر خدا گفتن و در آخر آیه از تقواسخن گفتن وجمله «اتّقواالله رابه کار بردن، از ویژگی هایِ اسلام است.


ابن عربی در بحث از آیه مزبور می‌نویسد:[۲۷۶]

چون این آیه پس از آیه " ثُمَّ أَفِیضُوا مِنْ حَیْثُ أَفَاضَ النَّاسُ... "می‌باشد، روشن است که منظور از «ایّام وقوفِ در منا است و مرادِ از «ذکر هم تکبیر گفتنِ به هنگام رمْی جَمره است.

" إِنَّ أَوَّلَ بَیْت وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِی بِبَکَّةَ مُبَارَکاً وَ هُدیً لِلْعَالَمِینَ" .[۲۷۷]

«به راستی نخستین خانه‌ای که برای مکان عبادتِ مردم بنا شده، در سرزمین مکّه است که پر برکت است و مایه هدایت جهانیان.

" فِیهِ آیَاتٌ بَیِّنَاتٌ مَقَامُ إِبْرَاهِیمَ وَمَنْ دَخَلَهُ کَانَ آمِناً وَللهِِ عَلَی النَّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنْ اسْتَطَاعَ إِلَیْهِ سَبِیلا وَمَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللهَ غَنِیٌّ عَنْ الْعَالَمِینَ" .[۲۷۸]

«در آن خانه نشانه‌ها و آیات رُبوبیّت هویداست و جایگاهِ ابراهیم است و هر که به آن درآید، ایمن باشد و بر مردم است گزاردنِ حجّ خانه خدا، آنان که توانایی رفتن به سویِ آن خانه دارند و هر که کُفر ورزد، پس البته بداند که خداوند از جهانیان بی نیاز است.


چرا کعبه به عنوان قبله مسلمانان انتخاب شد؟

" إِنَّ أَوَّلَ بَیْت ..." در واقع جواب از سؤال مُقدّری است و پاسخی است بر آنان که گفتند: چرا کعبه به عنوان قبله مسلمانان انتخاب شد؟ که در جواب گفته شده: این خانه نخستین خانه توحید است. نخستین جایگاهی است که برای پرستش خدا ساخته شده و برای آنان که به آن خانه پناه برند امنیّت است. با سابقه‌ترین مَعبد است. خانه‌ای است پربرکت. خانه‌ای است که مرکزِ اجتماع خواهد بود و چون به آن پناه برند، آرام گیرند و جانشان در اطمینان بیاساید. خانه‌ای است که به قول سیّد قطب «مثابة الأمن لکلّ خائف است. خانه‌ای است که «من دخله کان آمن می‌باشد و بالأخره، خانه‌ای است که «اختاره الله للمسلمین قبلةً . درست است که هر کس به این خانه پناهنده شود در امان است و کسی حقّ تعقیبِ او را ندارد و این مسأله از بابِ حرمت بیت و حوالی آن است ولی باید دانست که اگر کسی به صاحب بیت رسید و به مقام فنای فی الله نایل گردید، آن وقت به ایمنی حقیقی رسیده است و مقام ایمنی واقعی است که می‌توان گفت: " ...وَ مَنْ دَخَلَهُ کَانَ آمِناً..." .

محمّد بن ابی بکر بن عبدالقادر رازی نوشته است:[۲۷۹]

از زمان آدم تا روزگارِ بنای کعبه، خانه‌های بسیاری ساخته شده، پس چگونه می‌توان گفت: " إِنَّ أَوَّلَ بَیْت وُضِعَ لِلنَّاسِ..." و چگونه می‌توان کعبه را نخستین خانه دانست.

رازی در پاسخ گفته است: معنای این آیه این است:


«إنّ اوّل بیت وُضع قبلةً للناس ومکان عبادة لهم، أو وُضع مبارکاً للنّاس پیش از رازی، زجّاج تقریباً همین مطلب را گفته است;[۲۸۰] یعنی او در بحث از: " إِنَّ أَوَّلَ بَیْت وُضِعَ لِلنَّاسِ..." گفته است:

قیل: «انّه أوّل مسجد وُضِعَ لِلنّاس، وقیل: «أنّه أوّل بیت وضع للحجّ [۲۸۱]

خازنی در سبب نزول این آیه، نوشته است[۲۸۲] که: یهودیان به مسلمانان گفتند بیت المقدّس قبله ماست و افضل بر کعبه است و اقدم. ولی مسلمانان گفتند که کعبه افضل است و این آیه " إِنَّ أَوَّلَ بَیْت وُضِعَ لِلنَّاسِ..." نازل شد.

اوّل: یعنی فردِ سابق متقدّم بر ما سوا: اوّل الشیء، ابتداؤه.

ابتدا ممکن است آخری داشته باشد و ممکن است آخری برایش نباشد، همچون واحد که اوّل العدد است و نهایتی برایِ آخر آن نیست.[۲۸۳]


تمام مردم در بیت الله مشترک هستند

" وُضِعَ لِلنّاس" ; یعنی «یشترک فیه جمیع النّاس.

اگر کسی بگوید: چرا بیت (خانه) یک بار به خدا اضافه شده (وطهّر بیتی)، و بار دیگر «وُضع للنّاس گفته شد؟

نویسنده تفسیر الخازن، در جواب گفته است:[۲۸۴]

اضافه «بیت به «الله بر سبیل تشریف و تعظیم است مثل «ناقة الله ولی اضافه به «النّاس برای این است که بگوییم: تمام مردم در آن بیت مشترک هستند.

" ...لَلَّذِی بِبَکَّةَ مُبَارَکاً وَ هُدیً لِلْعَالَمِینَ" .

زجّاج نوشته است:[۲۸۵] خبر «انّ ، «هو للذّی ببکّة می‌باشد.

اشتقاق کلمه «بکّه از «بکّ می‌باشد: «هو بکّ النّاس بعضهم بعضاً فی الطواف أی دفع بعضهم بعضاً.

وقیل: إنّما سُمّیت ببکّة لأنّها تبکّ أعناقَ الجبابرة.[۲۸۶]

فرق میان «مکه» و «بکه»

ابن قتیبه، نوشته است:[۲۸۷] به نقل از لسان العرب: «بکّة و مکّة شیء


واحد والباء تبدیل من المیم. یقال: سَمَّد رأسه وسبّده: اذا استأصله وشرّ لازم ولازب .

منظور این است که باء به میم بدل می‌شود.

ابن قتیبه سرانجام در تفاوت این دو کلمه گفته است:

و یقال: بکّة: موضع المسجد. و مکّة: البلد حَوْلَهُ.

مبارکاً: در آیه حال است و تقدیر آن چنین است: «استقرّ ببکّة مُبارک [۲۸۸] و ممکن است بگوییم تقدیر آن: «وضع مبارک است.[۲۸۹]

«مبارک یعنی ذابرکة وأصل البرکة: النموّ والزیادة.

تعبیر مبارک بودن در مورد چیزهایی است که خیر آن همیشگی است. قرآن چون منشأ و مبدأ خیر است، در چند مورد از آن به مبارک یاد شده، بیت الله هم به مبارک توصیف شده; زیرا کثیر الخیر والبرکه است.[۲۹۰]

و به قول خازن: «قیل هو أوّل بیت خصّ بالبرکة زیادة الخیر .[۲۹۱]

فاضل مقداد در بحث از آیه مورد بحث (۹۶ آل عمران) نوشته است:[۲۹۲]

لام در «للّذی لام تأکید است در خبرِ انّ.


مُبارکاً، حال است. عامل در آن فعلِ «وضع است و یا فعل «استقرّ .

و نیز گفته شده که «مکّه : البلد کلّه و بکّة: موضع المسجد.

در پاورقی «کنز العرفان ، ص۲۵۸، جلد یکم نوشته شده است:

گفته‌اند: مکّه ۱۷ اسم دارد. ماوردی در کتاب «احکام السلطانیّه در باب چهاردهم صفحه ۱۵۷ نوشته است: دو کلمه: مکّه و بکّه مورد اختلاف است:

برخی معتقدند: مکّه و بکّه دو کلمه هستند و مسمّای آنها یکی است با توجّه به این که در زبان عربی به علّت قرب مخرج، میم به باء تبدیل می‌شود و بعضی هم اعقتاد دارند که این دو، دو کلمه هستند و دو مسمّی دارند; یعنی مکّه اسم تمام شهر است و بکّه اسم بیت الله.

نویسنده کتاب «مسالک الافهام در بحث از آیه مزبور، ضمن تأیید مطالبِ دیگر مفسّران نوشته است:[۲۹۳] «وقیل انّ بکّه، موضع المسجد و مکّة: الحرم کلّه و یدخل فیه البیوت و هو المرویّ عن امام الصادق(علیه السلام).

وقیل: بکّة، موضع البیت والمطاف و مکّة: اسم البلد[۲۹۴] و افزوده است: آن را بکّه گویند: «لأنّها تبکّ أعناق الجبابرة أی تدقّه .


نویسنده مسالک الافهام در بحث از آیه ۹۷ آل عمران نوشته است:[۲۹۵]

«فیه آیاتٌ بیّنات... می‌تواند جمله مفسّره باشد برایِ جمله «هدیً للعالمین و می‌تواند جمله حالیّه باشد.

«مقام ابراهیم هم می‌تواند عطف بیان باشد برای «آیات بیّنات .

و جمله «مَن دَخَله کان آمن یا جمله ابتدائیّه باشد و یا جمله شرطیّه.

ضمیر در «دَخلَه هم به «حرم برمی گردد و نه به «بیت و یا «مکّه .

در تفسیر الخازن آمده است:[۲۹۶]

" فِیهِ آیاتٌ بَیِّنات" یعنی فیه دلالات واضحات علی حرمته و مزید فضله.

زجّاج نوشته است:[۲۹۷] رفع «مقام بنابر اضمار «هی می‌باشد; یعنی خبر است برای مبتدای محذوف و در اصل «هی مقام ابراهیم بوده است.

دلیل وجوب حج

در بخش دوّم آیه ۹۷ سوره آل عمران، نکاتِ بسیار جالب توجّهی هست.

" ...وَ للهِِ عَلَی النَّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنْ اسْتَطَاعَ إِلَیْهِ سَبِیلا..." .

اصل حجّ در اسلام به وسیله آیه بالا تشریع شده و به قول ابن عربی،[۲۹۸]


این آیه دلالت بر وجوبِ حج می‌کند; زیرا در زبان عربی، وقتی گفته می‌شود: «لفلان علیّ کذ وجوب آن چیز مؤکّدتر شده و این گونه بیان، بلیغ‌ترین الفاظِ وجوب است و تأکیدی است برای الزامِ حجّ.

و به قول نویسنده «اقصی البیان [۲۹۹] از جمله خبریّه " ...وَ للهِ عَلَی النَّاسِ..." أمر، موکّدتر و بلیغ تر و شدیدتر استنباط می‌شود تا صیغه امری.

از طرفی، جمله اسمیّه بر دوام و ثبات دلالت می‌کند و در واقع چنین بیان شده: «حج گزاردن حقّی است از آنِ خدا در عهده مردم .

افزون بر این‌ها، در آغاز مطلب، به صورت جمله اسمیّه و به طورِ عموم (علی النّاس) بیان شده و سپس بدان تخصیص داده شده (مَنِ استطاع) و این خود، دلیلی است بر وجوبِ حجّ; زیرا تفصیل بعد از اجمال است، ابهامی است که بعد تبیین شده; یعنی جمله در آغاز به صورتِ مُجمل آمده و سپس تفصیل داده شده و تمام اینها، برای مزید تحقیق و تقریر است. با توجّه به این که به قول فاضل مقداد[۳۰۰] از جمله پایانیِ آیه " ...وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللهَ غَنِیٌّ عَنْ الْعَالَمِینَ" چنین استنباط می‌شود که خدا ترک حجّ را از اعظم کبائر شمرده و در ردیف کفر آورده; یعنی از ترک حجّ به کفر تعبیر شده که چیزی بدتر از آن نیست.


به عبارت دیگر، در پایانِ آیه، به جای این که مثلا گفته شود «وَ مَنْ لَمْ یَحجّ... برای تأکید در حج و برای اثبات وجوب حجّ برای مستطیعی که حجّ نگزارد، گفته شده: " ...وَمَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللهَ غَنِیٌّ عَنِ الْعَالَمِینَ" ; یعنی «هرکس انکار کند وجوب حجّ را و به آن کافر باشد; «فانّ الله غنیّ عنه وعن حجّه وعمله وجمیع خلقه .[۳۰۱]

انجام مراسم حج باید فقط برای خدا باشد

از این که در آغاز گفته شده: " ...وَ للهِِ عَلَی النَّاسِ...." فهمیده می‌شود که انجام حجّ باید فقط برای خدا باشد و نه چیز دیگر.[۳۰۲]

الناس، در «علی الناس عام است و همه مردم را از نرینه و مادینه دربرمی گیرد، بجز صغار، که بالإجماع از اصولِ تکلیف خارج هستند.[۳۰۳]

عَبد هم، خارج از عموم است; زیرا عبد غیر مستطیع است.

«من استطاع بدل بعض از کلّ می‌باشد، از کلمه «الناس [۳۰۴] و در واقع مخصّص عموم است; یعنی أوجب الله علی المستطیع من النّاس حجّ البیت .

«حجّ البیت [۳۰۵]: قصده للزیارة علی الوجه المخصوص المشتمل علی ایقاع المناسک...


دلیل این که حج در تمام عمر فقط یک بار واجب است

حجّ در تمام عمر، یک بار واجب است; زیرا: اوّلا لفظ مطلق، حمل بر اقلّ مراتب می‌شود و ثانیاً: امر اقتضای تکرار ندارد. وثالثاً به دلیل روایتِ ابن عبّاس که گفت: پیامبر خدا(صلی الله علیه وآله) درباره حجّ با ما سخن می‌گفت. اقرع بن حابِس پرسید: «أفی کلّ عام؟ فقال(علیه السلام): ل .[۳۰۶]

ابوالبرکات، ابن الأنباری ذیل بحث از آیه مزبور نوشته است:[۳۰۷]

کلمه «مَن در " ...مَنْ اسْتَطَاعَ إِلَیْهِ سَبِیلا..." ممکن است در محلّ جرّ باشد; زیرا بَدَل از «النّاس است و می‌توان آن را فاعلِ مصدرِ مضاف به مفعول; یعنی «حجّ البیت دانست و مرفوع.

و ممکن است مرفوع بودن «مَنْ به سببِ مبتدا بودن باشد; یعنی مَن شرطیّه مبتدا واقع شده و فعل «استطاع هم در محلّ جزم است به «مَن و جوابِ شرط هم محذوف می‌باشد و تقدیر جمله چنین است: «مَنِ اسْتَطاعَ فَعَلَیهِ الْحَجّ .

«ه ی ضمیر در «الیه ممکن است به کلمه «حجّ برگردد و می‌توان آن را به «بیت برگرداند.

خلاصه اینکه: عبارتِ مطلقِ " ...للهِِ عَلَی النَّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ..." را جمله " ...مَنْ اسْتَطَاعَ إِلَیْهِ سَبِیلا..." مقیّد می‌کند.

نویسنده کتاب[۳۰۸] «مسالک الافهام ذیل بحث ازبخش پایانی آیه (وَمَنْ کفر...) روایتی از امام صادق که در کتاب «التهذیب آمده، نقل کرده و آن را دلیلی بر وجوب حجّ و این که ترکِ حجّ به کفر تعبیر شده، دانسته است.


روایت این است:

«مَنْ مَاتَ وَ لَمْ یَحُجَّ حَجَّةَ الإِسْلامِ فَلْیَمُتْ إِنْ شَاءَ یَهُودِیّاً وَ إِنْ شَاءَ نَصْرَانِیّ .

نویسنده تفسیر الخازن[۳۰۹] نیز حدیثی از پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) روایت کرده است که: قال رسول الله(صلی الله علیه وآله): ««بُنِیَ الاِسْلامُ عَلَی خَمْس شَهَادَةِ أَنْ لا إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ وَ إِقَامِ الصَّلاةِ وَ إِیتَاءِ الزَّکَاةِ وَ حِجِّ الْبَیْتِ وَ صِیَامِ شَهْرِ رَمَضَانَ .

بدین ترتیب: پیامبر گرامی(صلی الله علیه وآله) حج را از ارکان پنجگانه اسلام دانسته; یعنی آن را واجب شمرده است: «علی مَنِ استطاع مِنْ أهل التکلیف وَوَجد السّبیل الی حجّ البیت الحرام .

در فضیلت و اهمّیتِ حج، روایات زیادی هست.[۳۱۰]

و خلاصه اینکه دو آیه ۹۶ و ۹۷ سوره آل عمران دارای اهمّیت ویژه‌ای است و مزایایی را برای بیت الله الحرام بیان کرده است و این مزایا عبارت است از:

بیت الله، اوّل مسجد وضع للنّاس.

کونه مبارکاً.

کونه هدیً للعالمین.


و در این بیت الله، آیات ربوبیّت الهی، هویداست; زیرا: مقام ابراهیم است.

خانه‌ای است که " ...وَمَنْ دَخَلَهُ کَانَ آمِناً" .[۳۱۱]

" یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تُحِلُّوا شَعَائِرَ اللهِ وَ لاَ الشَّهْرَ الْحَرَامَ وَ لاَ الْهَدْیَ وَ لاَ الْقَلاَئِدَ وَ لاَ آمِّینَ الْبَیْتَ الْحَرَامَ یَبْتَغُونَ فَضْلا مِنْ رَبِّهِمْ وَرِضْوَاناً..." .[۳۱۲]

«ای ایمان آورندگان، شعائر الهی (مراسم حجّ) را محترم بشمارید و مخالفت با آنها را حلال ندانید و نه ماهِ حرام را و نه قربانی‌های بی نشان و نشان دار و نه آنان که به قصدِ خانه خدا، برای به دست آوردن فضل خدا و خشنودی خدا می‌آیند...

در این آیه، ایمان آورندگان مخاطب هستند; زیرا که از دیگران احرام و به جاآوردنِ حج صحیح نیست.

«اِحلال; التهاون بحرمتها وترکه علی وجه الحلّیة .


در واقع گفته شده است: «لا تجعلو محرّمات الله حلالا ومُباحاً ولا العکس أی: «لا تتعدّوا حدوده .[۳۱۳]

شعائر جمع شعیره (وقیل واحدها شعارة) شامل مناسک و برنامه‌های حج است; از وقوفِ به عرفات ومشعر و منا و رمی جمرات و طوافِ سعی و دیگر اعمال. در واقع «الشعائر = المعالم; «لأنّها علامات الحجّ .

اشتقاق کلمه از: «شَعَرَ فلانٌ بهذا الأمر ; «إذا علم به .[۳۱۴]

" قَلاَئِدَ" ; خَیْلٌ یفتله.

" وَلاَ آمِّینَ الْبَیْتَ الْحَرَامَ..." ; یعنی قاصدین البیت. این آهنگ کنندگان، ممکن است مسلمان باشند وممکن است کافر. گفتنی است کفّار نیز در جاهلیّت حج بجا می‌آوردند. " یَبْتَغُونَ فَضْلا مِنْ رَبِّهِمْ وَرِضْوَاناً" جمله‌ای است که صفت واقع شده، برایِ «آمّین البیت .

بعضی گفته‌اند: منظور از «فضل رزقِ دنیاوی است در تجارت.

ومنظور از «رضوان رضا و خشنودیِ اُخروی است.[۳۱۵]

تمام زائرانِ کعبه باید از آزادی کامل بهره مند باشند

در آیه مورد بحث چند دستور مربوط به حجّ و زیارت کعبه هست ولی در این میان، برخی از دستورات، از ویژگیِ خاصّی برخوردار است; مثلا آنجا که خدا گفته است: " ... وَلاَ آمِّینَ الْبَیْتَ الْحَرَامَ یَبْتَغُونَ فَضْلا مِنْ رَبِّهِمْ وَرِضْوَاناً" .


در واقع خدا گفته است: باید تمام زائرانِ کعبه، از آزادی کامل بهره مند باشند و نباید آنان که به قصد زیارتِ خانه خدا می‌آیند، مورد مزاحمت قرار گیرند.

بخشی از آیه ۲ سوره مائده انسان ساز است و برایِ تعالیِ روح و فکر انسانها ضروری است

و نیز دستورِ "وَلاَ یَجْرِمَنَّکُمْ[۳۱۶] شَنَآنُ[۳۱۷] قَوْم أَنْ صَدُّوکُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ أَنْ تَعْتَدُوا" ، که بخشی از همین آیه ۲ از سوره مائده است، حائز اهمّیت می‌باشد و انسان ساز و برای تعالی روح و فکرِ انسان‌ها بسیار ضروری; زیرا که خدا می‌گوید: مسلمان نباید کینه توز باشد و حوادثِ گذشته را در فکر خود احیا کند و در صدد انتقام برآید. معنای این بخش از آیه چنین است:

«مبادا به خاطر دشمنی با گروهی که شما را (در سال حدیبیّه) از آمدنِ به مسجدالحرام مانع شدند، وادار به تجاوز و تعدّی شوید.

و جالب اینکه: در بخش پایانیِ آیه، برای تکمیل دستور قبلی، خدا می‌گوید:



" وَ تَعَاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَ التَّقْوَی وَ لاَ تَعَاوَنُوا عَلَی الاِْثْمِ وَ الْعُدْوَانِ وَ اتَّقُوا اللهَ إِنَّ اللهَ شَدِیدُ الْعِقَابِ" .[۳۱۸]

«در راه نیکی و تقوا، تعاون داشته باشید و در راه گناه و تعدّی همکاری نکنید و از خدا بپرهیزید که مجازات او شدید است.

اسلام به تعاون در کارهای نیک دستور می‌دهد و نه تعاونِ در گناه

طبق این اصل یعنی اصل تعاون یک مسلمان، موظّف است که در کارهای نیک تعاون داشته باشد و نه در کارهای نادرست، نه در اعمال ستمگرانه و ظالمانه.

متأسّفانه، این اصل در جاهلیّت قرن بیستم وجود ندارد; زیرا در مناسبات بین المللی، غالباً کشورهای هم پیمان و کشورهایی که با یکدیگر منافع مشترک دارند، در مسائل مهمّ به حمایت یکدیگر برمی خیزند، بدون اینکه اصلِ عدالت را رعایت کنند و بدون اینکه ظالم و مظلوم را از یکدیگر تفکیک کنند و بدون اینکه محقّق و غیر محقّق را تشخیص دهند

ولی اسلام به تعاون دستور می‌دهد و آن همکاریی را می‌پسندند که در کارهای خوب باشد، نه در کارهایِ نادرست و برنامه‌های ظالمانه و ستمگرانه.


اسلام به تعاونی که در برنامه هایِ مُفید باشد، دستور می‌دهد و نه در تعاونِ بر گناه و تعدّی و تجاوز.

وچه خوب است که این اصلِ اسلامی رعایت شود و جوامع با کسانی که در کارهای مُفید گام برمی دارند همکاری کنند نه با ستمگران و تجاوز کنندگان.

ابن عربی در بحث از آیه دو، سوره مائده، نوشته است:[۳۱۹]

«شعائر ، بر وزن فعائل، مُفرد آن «شعیره به دو معنا آمده است:

هدی و قربانی.

هر عبادتگاه.

وهدی هم یعنی: «کلّ حیوان یُهدی الی الله فی بیته وحقیقة الهدی کلّ مُعطی لم یذکر معهُ عِوَضٌ .

«قلائد ; هدایایی که دارای علامت باشد تا مشخّص شود که برای خدایِ سبحان است. (قربانی نشان دار).[۳۲۰]

«آمِّینَ الْبَیْتَ ; یعنی قاصدین له. از فعل «أممت کذ یعنی: قَصَدْتُه. آمّین البیت عامّ است و هر کسی را که قصد خانه کند برای عبادت، شامل می‌شود ولی این آیه به آیه " فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکِینَ حَیْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ..."[۳۲۱]نسخ شده است.


فاضل مقداد هم ذیل بحث از " ...وَلاَ آمِّینَ الْبَیْتَ الْحَرَامَ... "نوشته است:[۳۲۲]

«آمّین:یعنی قاصدین البیتوهوأعمّ من أن یکونوامسلمین أو کفّار .

کفّار هم در جاهلیّت حجّ به جا می‌آوردند و به مسجد الحرام رفت و آمد می‌کردند ولی با آیه " ...فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکِینَ حَیْثُ وَجَدْتُمُوهُم... "و آیه ۲۸ سوره براءة: " یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّمَا الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ فَلاَ یَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ بَعْدَ عَامِهِمْ هَذَا..." نسخ شد.

و فاضل مقداد گفته است:

«... یَبْتَغُونَ ... تا آخر، جمله‌ای است وَصفی برای «آمّین البیت یعنی قصد کنندگانی که برایِ درخواست سودِ بازرگانی و رضوان از خدا، به سوی خانه می‌آیند.

آیات ۹۵ و ۹۶ سوره مائده، که از بعضی احکام حج بحث کرده است:

" یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَقْتُلُوا الصَّیْدَ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ..." .[۳۲۳]

«ای ایمان آورندگان، در حال احرام، صید را نکشید...

مورد خطاب ایمان آورندگان است; زیرا که احرام از دیگران صحیح نیست.

«الصید : ممکن است مصدر باشد و می‌تواند اسم باشد به معنای


«مصید و در اینجا، همین معنی مورد نظر است.[۳۲۴]

«حُرُم جمع حرام است و مصدر می‌باشد ولی در اینجا، مجازاً به معنایِ وصفی «مُحرم به کار رفته است.

«لا تقتلو : در آیه «لا تقتلو به کار رفته، نه «لا تذبحو یا «لا تذکو ; زیرا اوّلا: از فعل «لا تقتلو گناه و معصیت استنباط می‌شود و قتل مُحرّم به شمار می‌آید و نه تذکیه و ذبح. و صید هم در صورتِ قتل، در حکم میته است و به اعتقادِ بعضی، این حیوان صید شده به دست مُحرم، نه تنها خوردنِ گوشت آن بر مُحرم حرام است، بلکه مُحلّ هم نمی‌تواند از آن گوشت بخورد و پوست آن هم در حکمِ پوستِ میته[۳۲۵] است و با دباغت، طاهر نمی‌شود و در واقع، حکم سایر میته‌ها را دارد.[۳۲۶]

نکته جالبِ توجّه اینکه قرآن مجید در هر مورد که پیش آید و سخن اقتضا کند، در صدد است که انسان‌ها را بسازد ومردم را اداره کند و نکته مورد نیاز جامعه را بگوید; مثلا در همین مورد که اگر کسی در حال احرام حیوانی را کشت، در مورد جزا و کیفر آن " ...یَحْکُمُ بِهِ ذَوَا عَدْل


مِنْکُمْ..." یعنی: دو مرد مؤمنِ عادل حکم می‌کنند.

جارّ و مجرور «منکم در اینجا اهمّیت دارد; یعنی آن دو مردِ عادل باید از شما مسلمانان باشند و نه از غیر مسلمان‌ها.[۳۲۷]

خداوند کعبه رابرای اصلاح امور دنیاوی واخروی مردم، «بیت الحرام قرارداد

" جَعَلَ اللهُ الْکَعْبَةَ الْبَیْتَ الْحَرَامَ قِیَاماً لِلنَّاسِ وَ الشَّهْرَ الْحَرَامَ..." .[۳۲۸]

«خدا، کعبه را بیت الحرام قرار داد، برای اصلاح امور دنیاوی و اخروی مردم و نیز خدا، ماهِ حرام را حرمت داد (برای آسایش از جنگ و ترک کارزار)...

باید دانست که: خداوند کعبه را «بیت الحرام نامیده و نه مردم، و خداوند این خانه را بیت گفت: زیرا که حقیقت بیت بودن به علّت داشتن سقف و دیوار، بر آن مصداق دارد، هر چند که کسی در آن ساکن نیست.

«قیاماً للناس ; قیام الشیء: قوامه وملاکه. ای: یقومون به قیاماً.

ابن عربی نوشته است: «قال سعید بن جبیر: قیاماً للناس; أی صلاحاً. بعضی هم گفته‌اند: «قیاماً للناس; أی أمن .

وگفته‌اند که قیاماً للنّاس[۳۲۹] یعنی: وسیله معاش مردم است و مردم از


اجتماع در آنجا سود می‌برند و علی بن ابراهیم از ائمه(علیهم السلام)، روایت کرده است:[۳۳۰]

«قال: ما دامَت الْکَعبة قائمة و یحج الناس إلیها، لم یهلکوا فإذا هدمت و ترکوا الحجّ هلکو .

فاضلِ مقداد درباره «الشهر الحرام نوشته است:[۳۳۱]

ماه‌های حرام چهار ماه است: «ثلاثة سردٌ وهو ذوالقعدة وذوالحجّة والمحرّم وواحد فردٌ وهورجب ; «سه ماه حرام پشت سر هم است، یعنی ماه ذوقعده وذوحجّه و محرّم و یک ماه حرام جداست که رجب باشد .

در آیه ۳۶ سوره توبه که خدا گفته است: " إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللهِ اثْنَا عَشَرَ شَهْراً فِی کِتَابِ اللهِ یَوْمَ خَلَقَ السَّمَوَاتِ وَ الاَْرْضَ مِنْهَا أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ..." به ماه‌های حرام، اشاره شده است.

«وسمّیت بذلک، لتحریمهم القتال فیه... .[۳۳۲]


" وَأَذَانٌ مِنْ اللهِ وَ رَسُولِهِ إِلَی النَّاسِ یَوْمَ الْحَجِّ الاَْکْبَرِ أَنَّ اللهَ بَرِیءٌ مِنْ الْمُشْرِکِینَ وَ رَسُولُهُ..." .[۳۳۳]

«واعلامی است از طرف خدا و رسولش در روز حجّ اکبر (روز عید قربان) به این که خدا و پیامبرش از مشرکان بیزارند.

خداوند می‌خواهد، پیام بزرگی را ابلاغ کند و این پیام به همه مردم که در سرزمین مکّه حاضر بودند، رسانده شود، لذا روز بزرگی را که روز عید قربان باشد; انتخاب کرد و تعبیر «اِلَی الناس به جای «اِلَی المُشرکین به ما می‌فهماند که این پیام به همه مردم ابلاغ شده تا غیر مشرکان هم گواه باشند و شکستن پیمان با مشرکان و اعلان جنگ با آنان به گوش همه آشکارا برسد و در روزی باشد که همه حج گزاران در منا جمع شده باشند تا کمال دادگری در حقّ دشمنان و پاکی و پاکیزگی و درخشندگی اسلام، هویدا گردد تاگفته نشود که اسلام ما را غافلگیر کرد و ناجوانمردانه به ما حملهور شد; زیرا اسلام دشمنی ذاتی و کینه شخصی با مشرکان ندارد.[۳۳۴]

" وَ أَذَانٌ مِنْ اللهِ وَ رَسُولِهِ" اَذان; یعنی اعلام. ومنه اذان الصلاة، انّما هو اعلام به .

اذانِ نماز هم اعلام و آگاهی است برای رسیدن وقت نماز.

معنای کلّی به قول نویسنده تفسیر الخازن:[۳۳۵] «واعلامٌ صادق من الله ورسوله، واصل الی الناس یوم الحجّ الأکبر.


نویسنده تفسیر الخازن از قول امام علی بن ابی طالب(علیه السلام)، روایت کرده که از پیامبر پرسیدم: «یوم الحجّ الاکبر چه روزی است؟

پیامبر در پاسخ گفت: «یوم النحر و بعضی هم گفته‌اند: منظور تمام ایّامی است که «حاجّ در منا به سرمی برد; گاهی از «یوم مطلقِ زمان و حین اراده می‌شود، همان طور که گفته‌اند:

یوم صفین

یوم الجمل. می‌دانیم که دو جنگ مزبور روزهایی ادامه داشت و برخی هم گفته‌اند: منظور از «یوم الحجّ الاکبر حجّی است که در آن پیامبر نیز حجّ گزارد.[۳۳۶]

بیضاوی، یوم الحجّ الاکبر را روز عید[۳۳۷] دانسته است; زیرا که مُعظم اعمال حجّ در آن روز تمام می‌شود و روایتی هم نقل کرده است که مضمون آن چنین است:

پیامبر خدا روز عید قربان، در مقابلِ ستون جمرات ایستاد، در حجّة الوداع، فقال: «هذا یَوْمُ الْحَجِّ الاَْکْبَرِ .

سیّد هاشم بحرانی (بحرینی) نوشته است:[۳۳۸]

درباره «یوم الحجّ الاکبر روایات مختلفی نقل شده که یکی از آن روایات از امام علی(علیه السلام)است که گفت:

«إِنَّمَا سُمِّیَ الْحَجُّ الاَْکْبَرَ لاَِنَّهَا کَانَتْ سَنَةً حَجَّ فِیهَا الْمُسْلِمُونَ وَ الْمُشْرِکُونَ وَ لَمْ یَحُجَّ الْمُشْرِکُونَ بَعْدَ تِلْکَ السَّنَةِ .



ابن عربی هم نوشته است:[۳۳۹] در مورد روز «حجّ الاکبر اختلاف هست. برخی همچون مجاهد گفته‌اند: الحجّ الاکبر: القِران، «الجمع بین الحجّ والعمرة والحجّ الأصغر: العمرة.[۳۴۰]

اکنون برخی از آیات سوره حجّ را، مورد بحث قرار می‌دهیم:

" إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللهِ وَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ الَّذِی جَعَلْنَاهُ لِلنَّاسِ سَوَاءً الْعَاکِفُ فِیهِ وَ الْبَادِ وَ مَنْ یُرِدْ فِیهِ بِإِلْحَاد بِظُلْم نُذِقْهُ مِنْ عَذَاب أَلِیم" .[۳۴۱]

«آنان که کفر ورزیدند و مردم را از راهِ دینِ خدا و مسجد الحرام باز می‌دارند

مسجدی که ما آن را برای همه مردم پرستشگاه قرار دادیم  
و بومی و غیر بومی[۳۴۲] هم در آن یکسانند، (اینان باید بدانند) که ما به هر کس از ایشان که بخواهد در آنجا ستمی بکند، به او عذاب دردناکی می‌چشانیم.


در این آیه، خدا مزاحمت و مخالفتی که کفّار برای مؤمنان از مسجد الحرام فراهم می‌کردند و مردم را از اطاعت خدا و مسجد الحرام که عبادتگاه مردم است، باز می‌داشتند، بیان می‌کند و کیفر این کار اینان را با " نُذِقْهُ مِنْ عَذَاب أَلِیم" شرح می‌دهد.

در این آیه، خدا مسجد الحرام را خانه مردم می‌خواند " ...وَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ الَّذِی جَعَلْنَاهُ لِلنَّاسِ سَوَاءً..." وکسی نمی‌تواند از مردم جلوگیری کند، با توجّه به این که این نمازگاه و این محلّ عبادت و این جایگاه که محلّ برگزاری اعمال حجّ هم هست، بومی و غیر بومی، شهری و بیابانی، خودی و غریبه دارای حقّ مشترک هستند و کسی نمی‌تواند خود را صاحب اختیار مسجد بداند; زیرا که "سَواءً الْعاکِفُ[۳۴۳] فِیهِ وَ الْبادِ" ، بومی و غیر بومی حق دارند که در آن مسجد عبادت کنند.

مسجدالحرام بیت الله است و برای همه بندگان خدا و کسی را نرسد که ادعای امتیاز کند

سیّد قطب نوشته است:[۳۴۴] مسجد الحرام بیت الله است و برای همه بندگان خدا است و کسی را نرسد که ادّعای امتیاز کند.

«فهو بیت الله الذی یتساوی فیه عباد الله فلا یملکه أحدٌ منهم ولا یمتاز أحدٌ منهم .



قرآن کریم آن کسی را که از این راهِ روشن منحرف شود و در او اعوجاجی باشد عذاب دردناکی می‌چشاند.

در جمله " وَ مَنْ یُرِدْ فِیهِ بِاِلْحاد..." حذفِ مفعول فعل «یُرد اِفاده عموم[۳۴۵] می‌کند وبه طور کلّی، اگر درجمله‌ای، متعلّق موردنیازِفعلی، حذف شده باشد و متعلّق آن فعل در جمله ذکر نشود، حذف آن متعلّق، علامت عمومیّتِ مطلب است; به عبارت دیگر، حذف متعلّق افاده عموم می‌کند.[۳۴۶]

در اینجا هم به قول عکبری[۳۴۷] جمله چنین بوده است و کلمه «تعدّی حذف شده; یعنی " وَ مَنْ یُرِدْ فِیهِ بِاِلْحاد..." .

و در جلد ششم، صفحه ۱۵۲ تفسیر منهج الصادقین نوشته شده: مفعول فعل «یرد محذوف است تا شامل امور منهیّه باشد.



از نکات بلاغی، این است که خبر «إنّ در جمله «إنّ الذین کفروا... به قرینه بخش دوم آیه، حذف شده و این حذف اهمّیت بیشتری را می‌رساند و اصل جمله چنین بوده است: «إنّ الذین کفروا... معذّبون .[۳۴۸]

ممانعت مردم از عبادتِ در مسجد، تعدّی به حقِّ خداست

نکته دیگر این که: جلوگیری و ممانعت مردم از عبادتِ در مسجد، تعدّی به حقّ خدا است; زیرا در آیه، کلمه «سبیل به «الله اضافه شده و چنین استنباط می‌شود: «آن کسی که انسان‌ها را از عبادت در مسجد الحرام باز دارد و مانع گردد، آنان را از راه خدا، بازداشته و به حقّ خدا، تعدّی کرده است .[۳۴۹]

نظریه مفسران

در این آیه فعل مضارع «یصدّون بر فعل ماضیِ «کفرو عطف شده است، برای بیان استمرار و مراد از فعل «یصدّون حال و استقبال نیست بلکه استمرار صَدّ است از راهِ خدا و لذا عطف آن بر فعل ماضیِ «کفرو مستحسن است.[۳۵۰]

شیخ طوسی نوشته است:[۳۵۱] فعل مضارع «یصدّون بر فعل ماضی «کفرو عطف شده; زیرا که می‌خواهد بفهماند «ومن شأنهم الصدّ نظیر آیه ۲۰ سوره رعد: " الَّذِینَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِ اللهِ أَلاَ بِذِکْرِ اللهِ..." .


ابوالبرکات، ابن الأنباری نوشته است:[۳۵۲] اگر «واو در «ویصدّون حرف عطف باشد، در این صورت عطف فعل مضارع بر ماضی، حمل بر معنی می‌شود و تقدیر آن چنین است: «إنّ الکافرین والصادّین .

وچنانچه «واو حالیّه باشد تقدیر جمله چنین خواهد بود: «إنّ الذین کفروا صادّین عن سبیل الله .[۳۵۳]

زمخشری هم ذیل این آیه، در بحث از " ...وَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللهِ "نوشته است:[۳۵۴] «أی: الصدود منهم مستمرٌّ دائمٌ .

ومثلا وقتی می‌گوییم: فلان یحسن الی الفقراء، منظور حال و استقبال نیست، بلکه قصد گوینده، استمرارِ احسان است از او.

قرطبی هم در تفسیر خود نوشته است:[۳۵۵] برخی گفته‌اند که «واو درفعل مضارع «یصدّون زاید است و «یصدّون خبر إنّ است; یعنی: " إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللهِ" ولی خود وی این عقیده را نادرست می‌داند و معتقد است که خبر «إنّ فعل «خسرو می‌باشد که مقدّر است.


و فعل مضارع «یصدّون بر استمرار[۳۵۶] دلالت می‌کند و تقدیر آیه چنین است: «إنّ الذین کفروا من شأنهم الصدّ... ; همچون " الَّذِینَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِ اللهِ..." .[۳۵۷]

بیضاوی نیز گفته است:[۳۵۸] در فعل مضارع «یصدّون حال و استقبال مورد نظر نیست، بلکه استمرار و دوام مورد نظر است و روی همین اصل هم، عطف آن بر فعل ماضی درست است. خبر «إنّ هم محذوف است که «معذّبون باشد.

نظیر همین سخن را ابی السعود در تفسیر خود نوشته است، یعنی: منظور استمرار «صدّ است. و لذلک حَسُنَ عطفه علی الماضی. و افزوده است که بعضی گفته‌اند:

جمله حال است از ضمیر «کفرو یعنی و «هم یصدّون .

الخازن نیز نوشته است:[۳۵۹]

«إن الذین کفرو بما جاء به محمّد(صلی الله علیه وآله) «ویصدّون عن سبیل الله یعنی بالمنع من الهجرة والجهاد والاسلام «والمسجد الحرام یعنی ویصدّون عن المسجد الحرام " اَلَّذِی جَعَلْناهُ لِلنّاسِ..." ; یعنی «قبلةً لصلاتهم ومنسکاً ومتعبّد .


فاضل مقداد،[۳۶۰] ضمن ابراز عقیده قدما افزوده است که برخی گفته‌اند: «کافرشدند " کَفَرُوا" درزمان گذشته وبازمی دارندو منع می‌کنند ایشان، هم اکنون در سال حدیبیّه، یعنی " یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللهِ..." در زمان حال و آینده.

نویسنده «اقصی البیان هم همین گفته را تکرار کرده است;[۳۶۱] یعنی: «کفروا فی الماضی وهم الآن یصدّون که اشاره است به صدّ و منع کفّار در سال حدیبیّه، پیامبر(صلی الله علیه وآله)را.

درباره «مسجد الحرام که در آیه هست: " إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللهِ وَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ" ، بعضی گفته‌اند: منظور مسجد الحرام است، به دلیل آن که ظاهر قرآن، بر این معنی دلالت می‌کند و بعضی هم عقیده دارند که تمامِ حرم منظور نظر است; زیرا مشرکان، پیامبر(صلی الله علیه وآله) را در سال حدیبیّه، از حرَم منع کردند و پیامبر در خارج نزول کرد.[۳۶۲]

آیه ۲۵ سوره فتح هم، ناظر به همین معنی است:

هُمْ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ صَدُّوکُمْ عَنْ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ..." ، یعنی منظور تمام مکّه است و این گفته را آیه ۱ سورة الاسراء (اسری) " سُبْحانَ الَّذی اَسْری بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إلی الْمَسْجِدِ الأقْصی..." تأیید


ابی السعود در تفسیر " الذی جعلناه للنّاس" نوشته است: «ای کأنّها من کان مِن غیر فرق بین مکیّ وآفاقیٍّ . نک: ج۴، ص۱۰ تفسیر ابی السعود.

می‌کند; زیرا می‌دانیم که اِسراء از مکّه بوده، چون پیامبر(صلی الله علیه وآله)، در خانه خدیجه و یا خانه امّ هانی و یا شِعب بوده است.[۳۶۳]

در بحث از «... سواءً الْعاکِفُ فِیهِ وَ الْبادِ... [۳۶۴] بعضی کلمه «سَواء را مرفوع خوانده‌اند، بنابراین که خبر مقدّم است; یعنی «العاکِفُ و البادی سَواءٌ و بعضی هم منصوب خوانده‌اند، بنابراین که مفعولِ دومِ فعل «جَعَل باشد و یا حال باشد برای ضمیر «جَعَلْن .

و در این صورت «العاکف هم رفعش به «سواء خواهد بود; زیرا که «سواء مصدر است و عمل اسم فاعل را انجام می‌دهد و به معنای «مُسْتَو هم می‌باشد.[۳۶۵]

قرطبی کلمه «العاکف را المقیم الملازم و کلمه «البادی را اهل البادیه و من یقدم علیهم، معنی کرده و گفته است:[۳۶۶]

«... فلیس اهل مکّة أحقّ من النازح الیه .

ابوالفتوح رازی هم، نوشته است: «عاکف ، آن بود که در آن جا مُقیم بود و «بادی آن که از بادیه آن جا آید. و تقدیر جمله " سواءً الْعاکِفُ[۳۶۷]


فِیهِ وَ الْبادِ" چنین است: «العاکف و البادی فیه مستویان و درباره این جمله، چه زیبا گفته است خواجه عبدالله انصاری:[۳۶۸]

«در حرم من چه شهرنشین و چه بادیه نشین هردو یک حال دارند و یک مقام .

در بحث از " وَ مَنْ یُرِدْ فِیهِ بِإِلْحاد بِظُلْم نُذِقْهُ مِنْ عَذاب أَلِیم "گفته‌اند: «وَ مَنْ یُرد فعل شرط است و جواب آن " نُذِقْهُ مِنْ عَذاب أَلِیم"می‌باشد. اِلحاد[۳۶۹] هم یعنی: میل و به قول قرطبی،[۳۷۰] خدا خواسته است بگوید: کسی که میل به ظلم در او باشد " نُذِقْهُ مِنْ عَذاب أَلِیم" .

فاضل مقداد درباره «بالحاد بظلم نوشته است: دو صنف می‌باشند برای مفعول محذوف; یعنی «مَنْ یُرد فیه امراً بالحاد بظلم .

ابوالفتوح رازی هم ضمن این که «باء را در کلمه «اِلحاد زاید دانسته، عبارت راچنین معنی کرده است:[۳۷۱]«همّت کندکه آن جا،جزخدای را بپرستد .

ابی السعود، نوشته است:[۳۷۲] بالحاد: بِعُدُول عن القصد. بظلم: بغیر حقّ. و هُما حالانِ مترادفان.

زمخشری نیز این دو کلمه را دو حال مترادف دانسته است.[۳۷۳]


ابن قتیبه، در بحث از " وَ مَنْ یُرِد فِیهِ بِاِلْحاد" نوشته است:[۳۷۴] «اَی: مَن یرد فیه الحاداً. و هو الظلم و المیل عن الحق. («ب هم زاید است).

کسی حق ندارد ادعای مالکیّت سرزمین حرم را بکند

نویسنده کتاب «اقصی البیان نوشته است که می‌توانیم: کلمه «سواء را مرفوع بخوانیم، بنابراین که خبر مقدّم باشد و در این صورت معنای عبارت چنین است: «العاکِف[۳۷۵] فِیهِ وَ الْباد[۳۷۶] سَواءٌ یعنی کسی حق ندارد که به سرزمین حرم ادّعای مالکیت کند.

کعبه برای آنان بنا نشده که قبله شان جز خدا جای دیگر و کس دیگر است

" وَ إِذْ بَوَّأْنا لاِِبْراهِیمَ مَکانَ الْبَیْتِ أَنْ لا تُشْرِکْ بِی شَیْئاً وَ طَهِّرْ بَیْتِیَ لِلطّائِفِینَ وَ الْقائِمِینَ وَ الرُّکَّعِ السُّجُودِ" .[۳۷۷]

«(ای پیامبر به یادآر)[۳۷۸] آن زمانی را که ابراهیم را در جای این خانه، جا دادیم (و مقرّر داشتیم و گفتیم به او) که چیزی را شریک و انباز من قرار نده و خانه‌ام را برای طواف کنندگان و حاجیان و نمازگزاران، پاک و پاکیزه دار.


در بخش نخستین آیه، خداوند کعبه را جایگاهِ ابراهیم برای عبادت قرار داده تا عبادت کنندگان بدانند این خانه محلّ عبادت است و از طرفی، خانه را به خود نسبت داده و «طَهِّر بیتی گفته تا بفهماند که این خانه از آنِ خداست و همگان می‌توانند در آن جا به عبادت مشغول شوند و اختصاص به طبقه خاصّ و کشور ویژه‌ای ندارد و معنایِ واقعیِ تطهیر مَعْبد، پاکیِ معنوی از پلیدی هاست; یعنی عبادات باید، خالصاً برایِ خدا باشد و هیچ شائبه‌ای در آن نباشد.

به قول سیّد قطب، با قرار گرفتن ابراهیم(علیه السلام) در این خانه و جاگرفتن وی در بیت الله اساسِ توحید در بیت الله با دستور " أَنْ لاَ تُشْرِکْ بِی شَیْئاً "پایه ریزی شد و از عبارت " وَطَهِّرْ بَیْتِی لِلطَّائِفِینَ وَالْقَائِمِینَ وَالرُّکَّعِ السُّجُودِ" نیز استنباط می‌شود که این خانه و این مکان مقدّس برای چنین افرادی بنا شده، نه برای مُشرکان و نه برای آنان که قبله شان جز خدا، جای دیگر و کس دیگر است.

نظریه مفسران

سید قطب گوید:[۳۷۹]

«البیتُ اُنْشِیءَ للطّائفینَ و القائِمینَ و الرّکّع السّجود لمن


یشرکون بالله و یتوجّهون بالعباد الی سواه .

ملاّ فتح الله کاشانی نوشته است:[۳۸۰]

" وَ إِذْ بَوَّأْنا[۳۸۱] لاِِبْراهِیمَ مَکانَ الْبَیْتِ..." یعنی: جا دادیم ابراهیم را در موضعِ خانه کعبه.

یقال: بوّء فلاناً إذا اقامه و أقعده. از مادّه بَوْء: رُجُوع. و منه قوله تعالی «فقد باءَ بغضب ای رجع.

پس از این توضیح لغوی، ملا فتح الله کاشانی در ترجمه آیه گفته است:

خانه کعبه را پاکیزه دار از اصنام، تا آن را طواف کنند و در آن نماز گزارند و این قول به لسان اهل علم است. امّا به زبان اهل اشاره; یعنی ای ابراهیم دل خود را که دارالملکِ کبریایِ من است، از همه چیز پاک کن و غیری را بر آن راه مَدِه که او پیمانه محبّت است. «القلوبُ اوانی الله فی الأرض فاحبّ الأوانی إلی الله اَصفاه .[۳۸۲]

نویسنده «مسالک الأفهام در ترجمه «و إذ بَوَّأنا لإبراهیم... نوشته است:[۳۸۳]

یعنی: به یادآر آن زمانی را که ما خانه را مرجع برای عبادت قرار دادیم.


و افزوده است که «أن در " أَنْ لاَ تُشْرِکْ بِی شَیْئاً" مفسرّه است برای فعلی که «بوّأنا مکان البیت باشد و درواقع گفته شده است:

«اَمرنا، اَن لا تشرک بی شیئاً فی العبادة فیه .

در بخش پایانیِ آیه هم، به جای لفظ صلاة و نماز، از ارکان صلاة که قیام و رکوع و سجود باشد، سخن گفته است.

قرطبی در بحث از آیه مزبور نوشته است:[۳۸۴]

" وَ إِذْ بَوَّأْنا[۳۸۵] لاِِبْراهِیمَ مَکانَ الْبَیْتِ..."

یعنی: اُذْکُره إذ بوّأنا لإبراهیمَ... .

بوّأته منزلاً و بوّأتُ لَهُ: مکّنتک و مکّنت لَهُ.

یعنی بوّأت، ممکن است دو مفعولی باشد و یا یک مفعول داشته باشد.

در «طهّر بیتی قرطبی گفته است: تطهیر بیت عام است از کفر و بدعت‌ها و تمام ناپاکی‌ها و افزوده است که قبایل جُرْهُم و عَمالقه، بُت‌هایی در اطراف خانه داشتند و ابراهیم مأمور شد که بت‌ها را از میان ببرد و درواقع خانه از بت پرستی پاک شود.[۳۸۶]



ابوالبرکات، ابنُ الأنباری هم گفته است: ممکن است «لام در «لإبراهیم زاید باشد و «بوّأن دومفعولی باشد; یعنی «ابراهیم مفعول اوّل و «مکان مفعول دوّم و ممکن است «لام زاید نباشد و فعل «بوّأن به معنای «جعلن باشد و در این صورت تقدیر عبارت چنین می‌شود:

«جعلنا لإبراهیم مکان البَیْتِ منزل که «مکان البیت باشد و «منزل مفعولِ محذوف باشد.

خلاصه این که: کعبه محلّ عبادت مسلمانان جهان است و در آن جا باید منحصراً خدایِ یکتا را پرستش کرد و اعتقاد به توحید هم باید از هر جهت خالص و پاک و بی ریب و ریا باشد.

" وَ أَذِّنْ فِی النّاسِ بِالْحَجِّ یَأْتُوکَ[۳۸۷] رِجالاً وَ عَلی کُلِّ ضامِر یَأْتِینَ مِنْ کُلِّ فَجّ عَمِیق" .[۳۸۸]

«در میان مردم ندای حجّ دِه تا مردم، پیاده و سواره، بر مرکب‌های لاغر شده از راه‌های دور، به سوی تو و به مکّه آیند.


" لِیَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ وَ یَذْکُرُوا اسْمَ اللهِ فِی أَیّام مَعْلُومات عَلی ما رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِیمَةِ اْلأَنْعامِ فَکُلُوا مِنْها وَ أَطْعِمُوا الْبائِسَ الْفَقِیرَ" .[۳۸۹]

«تاکه منافع خود را ببینند و نام خدا را در روزهای معلوم یاد کنند، به جهت این که چهارپایان را به آنان روزی دادیم. پس، از گوشت آنها بخورید و گرسنه فقیر را هم اِطعام کنید.

پس از این که ابراهیم(علیه السلام) به دستور خداوند از ساختن خانه فراغت یافت و فرمانِ تطهیر بیت را از سویِ خدا دریافت کرد، خدا به او دستور داد که با صدایِ بلند به مردم ندا درده تا مناسک حجّ به جا آرند و قصد خانه کنند و همان طور که علی(علیه السلام)و ابن عباس گفته‌اند خِطاب فعلِ «اَذِّن به ابراهیم است. سیاق عبارت هم ایجاب می‌کند که مخاطب، ابراهیم(علیه السلام) باشد و نه حضرت رسول(صلی الله علیه وآله) .

منظور از «منافع چیست

پس از اعلام حج در آیه بعدی، خداوند منافع حجّ را برمی شمارد و می‌گوید: تنها فیوضاتِ معنوی نصیب نمی‌شود، بلکه سودهای مادّی هم دارد; یعنی اگر اعلام کنی به سوی تو می‌آیند تا منافع خود را ببینند.

کلمه «منافع در آیه، نکره است و به صورت جمع و به طور مطلق ذکر شده است پس بنابراین از لحاظ فنّ معانی، اِفاده عموم می‌کند و می‌تواند


هم منافع دنیاوی را شامل شود که حوائج گوناگون و نیازمندی‌های همگانی را دربر می‌گیرد; چه، اقوام مختلف گِرد می‌آیند، اقوامی که معبود همه شان یکی است و افکار همه یکسان است. قبله همه کعبه است. وحدت فکری دارند. وحدتِ کلمه دارند. درنتیجه اتّحاد می‌توانند در حلّ مشکلاتِ اقتصادی یکدیگر یاور هم باشند و مشکلات همدیگر را حلّ کنند و درنتیجه بهره‌های مادّی نصیب ملّت‌های گوناگونِ مسلمان شود.

و همچنین منظور از «منافع می‌تواند منافع اخروی باشد; زیرا عبادت‌ها معنویت ایجاد می‌کند و انسان می‌سازد و اثرش در گفتارها و کردارها نمودار می‌گردد و انسان‌ها به سوی فلاح و رستگاری می‌روند.[۳۹۰]

این است که قرآن به طور کلّی و مطلق گفته است:

" لِیَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُم" . تا هر گروهی به حَسَب استعداد و نیاز و دریافت خود بهره گیرند.[۳۹۱]

فعل اَمر «اَذِّن خطاب به ابراهیم است تا برای حجّ ندا دردهد و در میان مردم اعلامِ حج کند، بانگ حج دردهد تا با پای پیاده و بر پشت مرکبِ لاغر از دوردست صحراهای عمیق به سوی خدا آیند.[۳۹۲]


چرا در قرآن گفته شده «یأتوک و گفته نشده «یأتوا البیت»

دراین جا نکته‌ای وجوددارد وآن نکته این است که، گفته شده: «یأتوک و نه «یأتوالبیت . در صورتی که غرض اصلی زیارتِ خانه است و مردم می‌روند وخانه راطواف می‌کنند ومناسک حجّ به جای می‌آورند،چه ربطی به ابراهیم دارد تا به سوی او بیایند و فعل به صورت «یأتوک گفته شود؟ !

شاید در جواب بتوان گفت که: مقصود اصلی از تشریع حج، زیارت دل است و زیارت صاحب دل، نه زیارتِ سنگ و گِل; «تا بتوانی زیارت دلها کن .

بخشی از آیه ۳۷ سوره ابراهیم (= ۱۴) نیز، تقریباً چنین مطلبی را گفته است:

" ...فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النّاسِ تَهْوِی إِلَیْهِمْ..." .

«ای خدا، تو دل‌های مردمان را به سوی خودشان مایل گردان...

در حج سیمای اشرافیت نیست

«یأتوک رِجال رِجالاً جمع راجل است; یعنی پیاده. و به قول ملافتح الله کاشانی تقدیم «رجال به جهت افضلیّت ماشی است و نشان می‌دهد که سیمای اَشرافیّت ندارد; زیرا در درجه اول پیاده هایند و در درجه دوم سواره‌هایی که لاغری مرکّبشان از طبقه راکبشان حکایت می‌کند.

نظریه مفسران

ابن عربی در بحث از «یأتوک رجال نوشته است:[۳۹۳] از تقدّم ذکر «رجال


برخی چنین درک کرده‌اند که حجّ «راجل افضل از حجّ «راکب است. در کشف الأسرار هم نوشته شده است در ذیل بحث از " ...یَأْتُوکَ رِجَالا وَ عَلَی کُلِّ ضَامِر..."[۳۹۴] پیادگان و سوارگان به سوی خانه تو آیند، خداوند پیادگان راه حج را بر سواران مقدّم داشت و رتبت بهشتی داد... شگفت تر آن که در ذکرِ سوارانِ راه، آنان را به مرکوب یادکرد نه به راکب، از بهر آن که رنج راه با مرکوب است نه با راکب... . مکی بن ابی طالب قیسی، در بحث از: " ...وَ عَلی کُلِّ ضامر یَأْتِینَ... "نوشته است:[۳۹۵] «ضامر به معنای «ضوامر است که جمع می‌باشد، باتوجه به اینکه کلمه «کُلّ هم بر عمومیت دلالت می‌کند و روی همین اصل است که فعل «یأتین به اعتبارِ معنای جمع آمده است.

در تفسیر جلالین هم، ذیل کلمه «یأتین [۳۹۶] نوشته شده:[۳۹۷]

«ای الضوامر حملاً علی المعنی .

وجمله «وَ عَلی کُلِّ ضامِر... نیز در موضع حال است و محلا منصوب; یعنی و رُکباناً و به قول زمخشری:[۳۹۸] «کانّه قال: رِجالاً و رُکبان.

«یأتین ; ابن عربی در بحث از این کلمه «یأتین نوشته است:[۳۹۹]



ضمیر فعل مضارع «یأتین به شتر برمی گردد، از باب کرامت آن حیوان; زیرا آن حیوان هم با صاحبش به حجّ آمده است. کرامت قائل شدن برای حیوان در قرآن هست، همچون قول خدا " وَ الْعادِیاتِ ضَبْحاً"[۴۰۰] از باب کرامت که در خیل جهادکنندگان فعالیت کرده است. خدا به اسبانی که نفسشان به شماره افتاده، سوگند یاد کرده است.

ابوالفتوح در ذیل بحث از آیه مزبور گفته است:[۴۰۱]

جزم فعلِ «یأتوک رجال بنابراین است که در جواب فعل امرِ «اَذِّن است.

«رجال هم منصوب است; زیرا حال از فاعل است. رِجال جمع راجل است همچون: قِیام و قائم و صِیام و صائم و صِحاب و صاحب.

«فجٍّ عَمیق ; عمیق به معنای دوری در مسافت آمده است. همچون: «یَقْطَعْنَ بُعْدَ النازح العمیق ; «شتران، درازی راه بعید و دور را قطع کردند و بریدند و طی کردند.

قرطبی، در تفسیر خود،[۴۰۲] ضمن این که نقل کرده مخاطب فعل «اَذِّن ممکن است ابراهیم(علیه السلام) باشد ولی خود ترجیح داده که مخاطب شخص حضرت رسول(صلی الله علیه وآله) باشد; زیرا قرآن، بر پیامبر اکرم نازل شده و فعل هم مخاطب است و ابراهیم غایب.

در باره «یأتوک رجال گفته است: لازم بود گفته شود «یأتون الکعبة ولی چون ندا دهنده انسان است، لذا «یأتوک گفته شده و در واقع بدینوسیله مقام ندا دهنده را بالا برده است.


درباره " ...یَأْتِینَ مِنْ کُلِّ فَجّ عَمِیق" نوشته است:

جمله‌ای است که سبب ضُمور[۴۰۳] رابیان می‌کند; یعنی طول سفر در شتر اثر می‌گذارد. ضمیر در فعل «یأتین هم به «ابل بر می‌گردد، به جهت کرامت شتر، که با صاحبش به حجّ آمده است همچون «وَالعادیات ضبح .[۴۰۴]

فاضل مقداد در بحث از آیه " أَذِّنْ فِی النَّاسِ..." نوشته است:[۴۰۵]

برخی گفته‌اند: مورد خطاب آیه، ابراهیم(علیه السلام) است و بعضی هم مورد خطاب را، شخص حضرت رسول(صلی الله علیه وآله)دانسته و برای تأیید این سخن، روایت زیر را هم از امام صادق(علیه السلام) نقل کرده‌اند:

«أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ(صلی الله علیه وآله) أَقَامَ بِالْمَدِینَةِ عَشْرَ سِنِینَ لَمْ یَحُجَّ ثُمَّ أَنْزَلَ اللَّهُ عَلَیْهِ وَ أَذِّنْ فِی النّاسِ بِالْحَجِّ یَأْتُوکَ رِجالاً وَ عَلی کُلِّ ضامِر یَأْتِینَ مِنْ کُلِّ فَجّ عَمِیق فَأَمَرَ الْمُؤَذِّنِینَ أَنْ یُؤَذِّنُوا بِأَعْلَی أَصْوَاتِهِمْ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ(صلی الله علیه وآله) یَحُجُّ مِنْ عَامِهِ هَذَ .


سید هاشم بحرانی (بحرینی) نیز همین مطلب را نقل کرده[۴۰۶] و افزوده است: پس از نزول این آیه، پیامبر، دستور داد با صدای بلند آواز در دهند و اعلام کنند که پیامبر در این سال حج خواهد گزارد.

پیامبر گرامی چهار روز مانده از ماه ذی القعده، از مدینه به قصد زیارت کعبه درآمد و اعمال حج را به شیوه‌ای که مسلمانان خوب فرا گیرند، انجام داد.

نویسنده «مَسالِک الأَفْهام نوشته است:[۴۰۷]

" أَذِّنْ فِی النَّاسِ..." ; یعنی «نادِ فِیهِمْ بِالْحَجّ  ; «آنان را دعوت به حج کُن.

و افزوده است که برخی از مفسّران معتقدند: مورد خطاب در آیه، حضرت محمد(صلی الله علیه وآله)است; زیرا آیه: " وَ إِذْ بَوَّأْنَا لاِِبْرَاهِیمَ مَکَانَ الْبَیْتِ..."[۴۰۸]نمی‌تواند دلیل باشد بر این که: مخاطب، ابراهیم(علیه السلام) است; چون به گفته علاّمه فاضل جواد کاظمی، نویسنده کتاب مسالک الأفهام:

«اِنَّ الْخِطابَ فِی الْقُرآن اِذا حَمَلَهُ عَلی اَنَّ مُحَمَّداً هُوَ«عَلَیْکَ الأَذان وَ عَلَیَّ الْبَلاغ ; «از تو ندا کردن و از من رساندن. سپس مطلب بالا را نقل کرده است.


الْمُخاطَب فَهُوَ اَولی:

پس مورد خطاب، شخص حضرت محمد است، با توجه به این که پیامبر گرامی، پس از دو سال اقامت در مدینه، به این فرمان مأمور شده و از حضرت صادق(علیه السلام) هم روایتی در این باره در کتاب کافی هست.[۴۰۹]

پس از نزول آیه " أَذِّنْ فِی النَّاسِ..." پیامبر(صلی الله علیه وآله) هم دستور داد: ندا در دهند که پیامبر، امسال حج به جا خواهد آورد.

" یَأْتِینَ مِنْ کُلِّ فَجّ عَمِیق" ;[۴۱۰] «ازراه‌های دور، به سوی تو، به مکه آیند.

" لِیَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ" ;[۴۱۱] «تا منافع خود را ببینند. لام در «لیشهدو لام مقصود و فایده است.

" وَ یَذْکُرُوا اسْمَ اللهِ فِی أَیَّام مَعْلُومَات" ; «خدا را در روزهای معلوم یاد کنند.

به یاد خدا بودن یکی از اهداف اصلی حج است. اگر خوب توجه کنیم، می‌بینیم که در تمام اعمال حج، به یاد خدا بودن و نام خدا را به زبان آوردن وجود دارد و هدف اصلی در تمام مراحل، توحید است و نفی شرک و داشتن اخلاص.


این است که پس از " لِیَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ..." ;[۴۱۲] باز جمله " وَ یَذْکُرُوا اسْمَ اللهِ..." می‌آید تا انسان‌ها خدا را فراموش نکنند و به یاد خدا باشند.

گو این که زمخشری گفته است:[۴۱۳] جمله " وَیَذْکُرُوا اسْمَ اللهِ..." کنایه از ذبح و نحر است; زیرا به هنگام قربانی کردن، «بسم الله ... بر زبان جاری می‌کنیم وبه اصطلاح، ذبح همراه باذکراست; یعنی ذکرراگفتهو ذبح را اراده کرده است (=ذکر لازم و اراده ملزوم) و همین را در اصطلاح کنایه گویند.[۴۱۴]

اسلام معتقد است که هر کار باید برای تقرّب به خدا باشد

قرطبی هم گفته است:[۴۱۵]منظور از " وَ یَذْکُرُوا اسْمَ اللهِ..." تسمیه و بسم الله گفتن است در موقع ذبح و نحر ! زیرا کفار به نام بت‌ها قربانی می‌کردند و قرآن خواسته است یک عادت خرافی دیگر عرب جاهلی را از میان ببرد و عمل آنان را که در راه بت‌ها قربانی می‌کردند و جهت تقرّب به بت بود، از میان بردارد و با خرافات مبارزه کند; زیرا اسلام معتقد است که هر کار باید برای تقرّب به خدا باشد و نه تقرّب به بت.


نظریه مفسران

سیّد قطب در بحث از این بخشِ آیه، نوشته است:[۴۱۶]

مقدّم آمدنِ «ذکرالله بر ذبایح و قربانی‌ها و «بهیمة الأنعام [۴۱۷] از این جهت است که هدف اصلی به یاد خدا بودن است، منظور اصلی از قربانی هم، تقرّب الی الله است.

به یاد خدا بودن است نه نحر و قربانی که البته نحر و قربانی هم، خود یاد بود و رمزی است از فداکاری اسماعیل(علیه السلام) و یادی است از طاعت و فرمانبرداری دو بنده موحّدِ خدا ابراهیم و اسماعیل(علیهما السلام) قرآن در این آیه، بلافاصله هدفِ اجتماعی دیگری را که اطعامِ فقرا باشد، دنبال می‌کند و می‌گوید: " ...فَکُلُوا مِنْهَا وَأَطْعِمُوا الْبَائِسَ الْفَقِیرَ" ; یعنی از گوشت چهارپایان، خود بخورید و به گرسنه و مستمند هم بخورانید که این بخش از آیه، متضمّن دو دستور و دو مطلب است:

اجازه خوردن گوشت قربانی.

اطعام فقیر


و در آیه ۱ سوره مائده هم این کلمه به کار رفته است: " اُحِلَّت لَکُم بَهیمةُ الأنْعام... "و منظور: شتر و گاو و گوسفند می‌باشد. و در این جا " بَهیمة الأنعام" مضاف الیه، جنس مضاف را تبیین می‌کند و اضافه آن، بیانی است و روی هم رفته " مِن بَهیمة الأنعام" در آیه مورد بحث، بیان موصول پیش از خود; یعنی «م را می‌کند.

که به قول سیدقطب، امربه خوردن گوشت ذبیحه، استحبابی است و امر به خوراندنِ گوشت به فقیرومستمند، وجوبی است و شاید هدف از خوردن گوشت این باشد که فقرای مستمند بدانند که گوشت پاکیزه و خوب است.

«... وَ لَعَلّ الْمَقْصُود مِن أکل صاحبها مِنْها أنْ یُشعر الفُقَراء، اَنَّها طیّبة کریمة .[۴۱۸]

زمخشری در بحث از این بخشِ آیه، در «بهیمة الأنعام نوشته است:[۴۱۹]

بهیمه، هر چهارپای بی زبانی را دربر می‌گیرد ولی با اضافه شدن به «اَنعام فقط گاو و گوسفند و شتر را شامل می‌شود.

امرِ در «کُلُوا مِنْه برای اِباحه است; زیرا عرب جاهلی، از نسائک[۴۲۰] و قربانی‌های خود، چیزی نمی‌خورد ولی اسلام برای برقراری مساوات و مواسات با فقرا، خوردن گوشت قربانی را مباح دانسته و گفته است: «فَکُلُوا مِنْه .[۴۲۱]

نویسنده «اقصی البیان هم در این باره نوشته است:[۴۲۲]

امر به خوردن از ذبیحه، شاید از این جهت باشد که در جاهلیّت، اعراب به علّتِ تشخّص و خود را تافته جدا بافته دانستن، از گوشتِ قربانی نمی‌خوردند ولی اسلام دستور داد اندکی هم که شده از گوشتِ قربانی بخورند تا میان اغنیا و فقرا مساوات و مواسات برقرار شود.


قرطبی در بحث از " وَ أَطْعِمُوا الْبَائِسَ الْفَقِیرَ" ; نوشته است:[۴۲۳]

فقیر صفت بائس است و بائس کسی است که بؤس و شدّت فقر، او را فرا گرفته باشد. یقال: بئس، یبأس، بأْساً; اذا افتقر، فهو بائسٌ.

وگاه «بائس برکسی که حادثه‌ای برای او رُخ داده باشد، اطلاق می‌شود.

بَؤُسَ، یَبؤس، بَأْساً; اذا اشتدَّ.[۴۲۴]

نویسنده مسالک الأفهام، ذیل بحث از آیه مزبور، نوشته است:[۴۲۵] به قول زمخشری عبارت «وَیَذْکُرُوا اسْمَ اللهِ کنایه است برای ذبح و نحر ; زیرا مسلمانان در هنگام ذبح و نحر، نام خدا را بر زبان می‌آورند و این خود دلیلی است بر این که غرضِ اصلی، تقرّب به خدا و به یاد خدا بودن است.

دنباله آیه هم که گفته شده: " ...فَکُلُوا مِنْهَا وَ أَطْعِمُوا الْبَائِسَ الْفَقِیرَ "می‌تواند قرینه‌ای باشد برای تأیید سخن زمخشری; زیرا امر به خوردن و خوراندن،معمولاًپس ازذبحونحراست. درباب بائسوفقیرهم نوشته است:


بائس; الّذی أصابَهُ بُؤس، أی شدّة.

الفقیر;[۴۲۶] محتاجِ نیازمندی که تنگدستی ونداشتنِ خرجی، او را شکسته باشد; «کأنَّه انکسر فقر ظهره

" ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ[۴۲۷] وَ لْیُوفُوا نُذُورَهُمْ وَ لْیَطَّوَّفُوا


فرّاء گفته است: «وَ امّا التفث فنحر البُدْن و غیرها مِن البَقَر و الغَنَم و حَلق الرأس و تقلیم الأظافر و اشباهه. نک: معانی القرآن، ج ،ص ۲۲۴

جوهری در صحاح اللغه گفته است: «التفث فی المناسک مِن قصّ الأظفار و حَلْق الرأس و العانة و رَمْی الجمار و نحر البُدْن و اشباه ذلک. به نقل از تفسیر منهج الصادقین، ج۶، ص ۱۵۹

ابوالفتوح رازی از قول عبدالله بن عباس نقل کرده است که «قضاء تفث، وضع احرام باشد، از تقصیر و ناخن گرفتن و حلق کردن و جامه دوخته پوشیدن نک: تفسیر ابوالفتوح رازی، ج۸ ،ص ۹۰

قرطبی نوشته است: «وقال الأزهری: «التفث; الأَخذ مِن الشارب و قصّ الأظفار و نتف الإبط و حلق العانة و هذا عند الخروج من الإحرام. نک: تفسیر جامع لاِحکام القرآن، ج ۱۲ ،ص۴۹

زمخشری هم قضاء التفث را قصّ الشارب و الأظفار و نَتْف الإبط نوشته است. نک: کشاف، ج۳، ص۱۱

ابن العربی نوشته است: «تفث لفظ غریبی است که در شعر عربی و اخبار دیده نشده است و در باره آن، معانی گوناگونی گفته شده است:

التفث; حلق الشعر، ولَبْس الثیاب و ما اتّبع ذلک ممّا یحلّ به المُحْرم، ۲

مناسک حجّ، ۳

حلق الرأس، ۴

رَمْی الجِمار، ۵

ازالة قشف الاحرام من تقلیم الأظفار واخذ شعر وغسل واستعمال طیب نک: احکام القرآن ابن العربی، ج۳، ص۱۲۷

و از لحاظ شرعی، آن است که: چون حج گزار و یا عمره گزار قربانی خود را انجام دهد و سر خود را بتراشد و خود را پاکیزه وتطهیر کند و جامه بپوشد، پس تفث به جا آورده است; «فیقضی تفثه ، نک: احکام القرآن، ابن العربی، ج ۳، ص ۱۲۷۱

نویسنده «لسان التنزیل ذیل بحث از " لِیَقْضُوا تَفَثَهُمْ" در ص ۱۲۳ نوشته است:

زایل کنند شوخ و ریم خود را; یعنی موی لب و ناخن چیدن و موی زیر بازو برکندن و موی فرو سوی ناف ستردن.

بِالْبَیْتِ الْعَتِیقِ" .[۴۲۸]

«سپس باید مو و ناخن بسترند (حلق و تقصیر به جای آرند; یعنی سربتراشند و ناخن و یا موی بسترند، از احرام به درآیند) و به نذرهاشان وفا کنند و بر این خانه کهن، آزاد از ملکیّت مردم، طواف برند.

می‌دانیم که با قربانی کردن، حاجّ باید سر بتراشد و یا ناخن و موی بسترد، تا آن چه که در زمانِ احرام بر وی نا روا بود، روا شمرده شود.

عجیب است که باز هم، اسلام دستورِ مفید اجتماعی صادر می‌کند و امر می‌کند که انسانها عملِ خیر انجام دهند، تا بهره اش به دیگران برسد; زیرا وفایِ به نذر، سودی به فقرا هم می‌رساند (...وَ لْیُوفُوا نُذُورَهُمْ...)

لام حرف تعلیل که بر فعلِ امر در آمده است، به اعتقادِ قرّاء مَدَنی (عاصم و دیگران) ساکن است. بعضی هم این گونه لام‌ها را مکسور خوانده‌اند.[۴۲۹]


و نیز می‌توان در باره لام حرف تعلیل، علاوه بر کتبِ قدما به کتاب «اللامات تألیفِ الدکتور عبدالهادی الفضلی، چاپ دار القلم بیروت مراجعه کرد.

در بحث از " ... وَ لْیَطَّوَّفُوا بِالْبَیْتِ الْعَتِیقِ..." نویسنده «اقصی البیان در جلد یکم، صفحه ۳۵۳ نوشته است:

این بخش از آیه، صراحت در امر به طواف دارد و دالّ بر وجوبِ طواف است و آیه، در مقام بیان اصل تشریع وجوب طواف است که به طور مجمل بیان شده و تبیین آن، از دستور پیامبر(صلی الله علیه وآله) که فرمود: «خُذُوا عَنّی مَناسِکَکُم روشن می‌گردد.

وجه تسمیه بیت العتیق

«بَیْتِ الْعَتِیقِ ; یعنی کعبه، به خاطر قدیمی بودنش آن را بیت العتیق گویند; زیرا اوّلین خانه‌ای است که برای عبادت ساخته شده است; " إِنَّ أَوَّلَ بَیْت وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِی بِبَکَّةَ مُبَارَکاً وَهُدیً لِلْعَالَمِینَ" .[۴۳۰]

و شاید بهتر است بگوییم:

از آن جهت کعبه بیت العتیق است که از ملکیّت مردم آزاد است و به قول شیخ طوسی در جلد هفتم التبیان، ص۲۷۶ از تملّک جبابره فرزندان آدم آزاد است و در تفسیر مجاهد هم (جلد ۲ صفحه ۴۲۳) در باب «البیت العتیق نوشته شده است: «اعتقه الله عزّ و جلّ مِنَ الجبابرة .

زمخشری (در جلد ۳ صفحه ۲۲ کشاف نوشته است: از آن جهت کعبه را بیت عتیق گویند که: «لَمْ یملّک قطّ

در خلاصه تفسیر کشف الأسرار (جلد ۲ صفحه ۹۰) در ترجمه: " ... وَلْیَطَّوَّفُوا بِالْبَیْتِ الْعَتِیقِ..." نوشته شده است:


«بر خانه آزاد از ستم جبّاران طواف نمایند.

در کتاب «مختصر مِن تفسیر الإمام الطبری (جلد یکم، صفحه ۴۸۲) بیت العتیق رابیت الله الحرام دانسته و افزوده است که «لأنَّهُ لَمْ یملکه احدٌ .

" ذَلِکَ وَ مَنْ یُعَظِّمْ حُرُمَاتِ اللهِ فَهُوَ خَیْرٌ لَهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَ أُحِلَّتْ لَکُمْ الاَْنْعَامُ إِلاَّ مَا یُتْلَی عَلَیْکُمْ فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنْ الاَْوْثَانِ وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ" .[۴۳۱]

«این است احکام حج و هر کس چیزهایی را که خدا حرمت نهاده، بزرگ و محترم بشمارد، البته مقامش نزد خدا بهتر خواهد بود. و خدا چهارپایان را بر شما حلال کرده، مگر آن چه که برای شما خوانده شد (آن چیزهایی که در سوره مائده گفته شده که حرام است) پس، از پلیدی بت‌ها اجتناب کنید و از گفتار دروغ و قول باطل دوری گزینید.

قرآن از انسان‌ها می‌خواهد که از منهیاتِ الهی دوری جویند

ابوالبقاء عکبری، در بحث از این آیه گفته است:[۴۳۲]

«ذلک خبر است برای مبتدای محذوف; یعنی «الأمر ذلک و منظور این است که مناسک و عبادات و آدابی که برای حج مقرّر داشتیم، این‌ها بود که گفته شد و به آنها اشاره شد.


در این آیه، قرآن می‌خواهد مردم را به «حرمات الله تشویق کند و از انسان بخواهد که از منهیّات الهی دوری جوید. این است که گفته:

" وَمَنْ یُعَظِّمْ حُرُمَاتِ[۴۳۳] اللهِ فَهُوَ[۴۳۴] خَیْرٌ لَهُ عِنْدَ رَبِّهِ" که به قول عکبری[۴۳۵]«هو در این جا ضمیر تعظیم است و در واقع بزرگداشت و تعظیم دستورات خدایی، نه تنها نزد خدا خوب خواهد بود، بلکه به قول سید قطب،[۴۳۶] از نظر وجدان و عقل نیز خوب خواهد بود; زیرا دستورات خدایی، حیات اجتماعی انسان‌ها را آرامش می‌بخشد، جامعه را اداره می‌کند و به مردم رفاه و آسایش می‌دهد[۴۳۷] و جالب این که در بخش


«فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الأَوْثان یعنی: فاجتنبوا الرِّجس الذی هُوَ الأوثان.

و هو اشارة الی الشرک بالله. نک: اقصی البیان، ج ۱، ص ۴۱۱

مکی بن ابی طالب قیسی هم «مِن را برای بیان جنس دانسته و در تفسیر آن نوشته است:

«فاجتنبوا الرجس الذی الأوثان منه. ولی اخفش «مِن را برای تبعیض دانسته است و در ترجمه عبارت گفته است: «فاجتنبوا الرجس الذی هو بعض الأوثان نک: مشکل اعراب القرآن، ج۲، ص۹۷

پایانی آیه گفته است: "فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنْ[۴۳۸] الاْوْثَانِ وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ" .

که در واقع «فاء در فعل «فاجتنبو فاء تفریع است و می‌خواهد بگوید; اجتناب از «أوثان و بت‌ها و دوری گزیدن از سخن باطل، از مصادیق تعظیم حرمات الله است; زیرا این دو امر ناپسند، در میان اعراب جاهلی، معمول بود، لذا خدا می‌گوید: بت پرستی و سخن بیهوده گفتن را کنار بگذارید; زیرا شرک به خدا و پرستش بت، آلودگی باطن و پلیدی درونی ایجاد می‌کند و پاکی و نقاوت دل را از میان می‌برد.خدای بزرگ، پس از تشویق و حث بر تعظیم حرمات، دوری گزیدن از دو چیز را، که عرب جاهلی بر آنها معتقد بود و اجتناب از آن‌ها برای انسان بسیار مفید است، دستور داده است و چون «رجس اعم است از «اَوثان ، به این جهت مطلب با «مِن بیانی ادا شده تا گفته شود که شرک به خدا و بت پرستی رجس است و با این که عبادت «اَوثان اصل زور و انحراف از طریق حق است، مع ذلک برای توضیح بیشتر و تعمیم بعد از تخصیص مطلب بیان شده و در واقع گفته شده است:[۴۳۹]

«فَاجْتَنِبُوا عِبادَة الأَوثان الَّتی هِی رَأس الزّور واجْتَنِبُوا قَول الزّور کلّه وَ لاتَقْرَبُوا شَیّئاً مِنْهُ...


جالب توجه، این که: اجتناب از گفتار دروغ و انحراف از راه حق، از نظر اسلام آن اندازه اهمیت دارد که خدای بزرگ آن را در ردیف شرک به خدا قرار داده است:

"فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ[۴۴۰] مِنْ الاْوْثَانِ وَاجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ" .[۴۴۱]

فاضل مقداد ذیل بحث از آیه مزبور (آیه ۳۰، از سوره حج)، درباره «فَهُوَ خَیرٌ عِنْدَ رَبِّهِ نوشته است:[۴۴۲]

در این جا «خیر صفت تفضیلی نیست بلکه اسم مصدر نکره است; نکره بودن آن هم از لحاظ بلاغی مفید معنای تعظیم است. (برخی هم کلمه خیر را افعل تفضیلی دانسته‌اند).

ارتباط معنایی آیات نیز حائز اهمیت است; زیرا در آیات قبلی یک سلسله احکام و دستوراتی را برای بهبود وضع مردم و نیز آداب و مراسم حج خدا گفته و سپس در این آیه، می‌گوید: اگر کسی احکام الهی را اجرا کند و حد آن‌ها را نگه دارد و خلاف ننماید، «فَهُوَ خَیرٌ لَهُ عِنْدَ رَبِّهِ .


" ذَلِکَ وَ مَنْ یُعَظِّمْ شَعَائِرَ[۴۴۳] اللهِ فَإِنَّهَا مِنْ تَقْوَی[۴۴۴] الْقُلُوبِ" .[۴۴۵]

«این است (مراسم و آداب واجب حج) و هر کس شعائر خدا را بزرگ و محترم شمارد، بداند که این (بزرگداشت) صفتی از صفات دل‌های باتقوا است.

" لَکُمْ فِیهَامَنَافِعُ إِلَی أَجَل[۴۴۶] مُسَمّیً ثُمَّ مَحِلُّهَاإِلَی الْبَیْتِ الْعَتِیقِ".


شعائر در شرع

یعنی: عرفه، مزدلفه صفا و مروه و تمام مناسک حج و تعظیم شعائر; یعنی استیفای آنها. جمع مناسک حج را شعائر حج گویند.

شعائر، گاه به معنای دین خدا و کتب خداست و تعظیم بدین شعائر; یعنی التزام بدانها. نک: احکام القرآن ابن العربی ج ۳، ص ۱۲۷۳


نک: ص ۴۴۴ تفسیر جلالین وص۳۲۶ تفسیر سید عبدالله شبّر.

در جلد ۲، ص ۴۲۴ تفسیر مجاهد نوشته شده است: «الی اجل مسمی; الی أن تسمی بُدْن ابن عربی نوشته است درباره " لَکُمْ فِیهَا مَنَافِعُ إِلَی أَجَل مُسَمّیً"، برخی «منافع را ثواب اخروی و بعضی هم آن را تجارت دنیوی دانسته‌اند تا روز قیام. نک: احکام القرآن، ج ۳، ص ۱۲۷۴

ابن عربی همچنین در بحث از " ثُمَّ مَحِلُّهَا إِلَی الْبَیْتِ الْعَتِیقِ" نوشته است:

یعنی منتهی می‌شود و به پایان می‌رسد به بیت العتیق; یعنی طواف. در واقع، «ان شعائر الحج کلّها تنتهی الی الطواف بالبیت . نک: احکام القرآن، ج ۳، ص ۱۲۷۴

«برای شما در این شعائر، سودهایی است تا زمان معین و آن زمان معین وقتی است که باید آن‌ها قربانی شوند و یا می‌توان گفت: پایان کار حج هنگامی است که طواف انجام گیرد.

تقوا امری است معنوی و قائم به دل

اضافه شدن کلمه «تقو به کلمه «قلوب حکایت از این می‌کند که تقوا امری معنوی و قائم به دل است و غایت و هدف اساسی از انجام مناسک حج و شعائر آن، تقوا است و انجام این مراسم، حکایت از توجه به ربّ بیت و صاحب خانه و اطاعت از او می‌کند.[۴۴۷]

نظریه مفسران

ابن عربی در باره " فَإِنَّهَا مِنْ تَقْوَی الْقُلُوبِ" نوشته است:[۴۴۸]

آنگاه که ظاهراً و باطناً، بنده را حالت تعظیم فراگرفت، اخلاص نیت در بنده به وجود می‌آید و روح او از ناپاکی‌ها زدوده می‌شود و تعالی


ابن قتیبه در بحث از «بیت العتیق نوشته است:

«سُمّیَ بِذلک لأنّهُ عَتیق من التجبر فلایتکبّر عنده جبّارٌ

ابوالفتوح رازی درباره " اِلی اَجَل مُسَمّی" نوشته است: یعنی: الی انقضاء ایام الحج، نک: ج ۸، ص ۹۳، تفسیر ابوالفتوح رازی.


روحی، در او ایجاد می‌گردد.

وچون تعظیم و بزرگداشت از مقوله کارهای قلبی و درونی است، لذا «تقو را به «قلوب اضافه کرده; زیرا حقیقت تقوا، در دل است و چنانچه تقوا در دل جایگزین شد، به دیگر اعضا هم اثر می‌کند.

ابوالفتوح رازی[۴۴۹] در بحث از " ذَلِکَ وَمَنْ یُعَظِّمْ حُرُمَاتِ اللهِ" از قول سیبویه نوشته است: «ذلک مبتدایی است، محذوف الخبر. و تقدیر آن چنین است:

«ذلِکَ الأَمْر وَ الشأن .

قرطبی در این باره، نوشته است:[۴۵۰] تقدیر عبارت: «فرضکم ذلک می‌باشد و یا «الواجب ذلک و احتمال دارد که «ذلک در محل نصب باشد به تقدیر: «امتثلوا ذلک .

از آن جا که هدف اساسی اسلام در سفرِ خانه خدا سیر الی الله است، حرکت به سوی صاحب خانه است و نه خانه به تنهایی و غرض اصلی تهذیب نفس وتربیت روح و روان است و می‌خواهد انسان‌ها را بسازد و بگوید: سالک الی الله باید مشتهیات نفسانی و لذات جسمانی را کنار بگذارد و نفس اماره را بکشد و هواهای نفسانی را کناری نهد و تمام توجهش به سوی خدا باشد در هرفرصت انسان هارا به یاد خدا سوق می‌دهد ومی گوید:


" وَ لِکُلِّ أُمَّة[۴۵۱] جَعَلْنَا مَنْسَکاً لِیَذْکُرُوا اسْمَ اللهِ عَلَی مَا رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِیمَةِ الانْعَامِ..." .

«برای هر امتی، قربانی کردن (جهت تقرب به خدا) مقرر داشتیم تا قربانی کرده، نام خدای را ببرند که معلوم می‌شود قربانی کردن فقط به نام خدا و برای تقرب به خدا باید باشد.

کلمه «منسک را اگر به فتح سین بخوانیم[۴۵۲] مصدر است و اگر به کسر سین بخوانیم، اسم مکان است و به هر دو طریق آن را می‌توان معنی کرد; یعنی خدای تعالی: «جَعَلَ لِکُلِ اُمّة مِنَ الأُمَم السالفة مُنسک .

تا این که به یاد خدا باشند و به یاد او قربانی کنند و هدف خدایی داشته باشند.


موضوع یاد خدا بودن و خدا را فراموش نکردن و هدف خدایی داشتن و ذکر خدا گفتن، چیزی است که در آیه بعد هم تکرار شده است و به این صورت گفته شده است:

«آنان که چون یاد خدا شود، دلهاشان از هیبت اشراق اشعه جلال ربانی ... خائف و هراسان گردد...  ;[۴۵۳] " الَّذِینَ إِذَا ذُکِرَ اللهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ" .[۴۵۴]

آیه ۳۵ سوره حجّ

" وَ الْبُدْنَ جَعَلْنَاهَا لَکُمْ مِنْ شَعَائِرِ اللهِ لَکُمْ فِیهَا خَیْرٌ فَاذْکُرُوا اسْمَ اللهِ عَلَیْهَا صَوَافَّ فَإِذَا وَجَبَتْ جُنُوبُهَا فَکُلُوا مِنْهَا وَأَطْعِمُوا الْقَانِعَ وَ الْمُعْتَرَّ کَذَلِکَ سَخَّرْنَاهَا لَکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ" .[۴۵۵]

«ونحر شتران فربه را، از شعائر خدا (به اعتبار این که قربانی برای خدا شده) مقرر داشتیم که در آن برای شما خیر است و صلاح، در حالی که آن شتران برپا ایستاده، نام خدا را ببرید و ذکر خدا به جا آرید و چون با پهلو به زمین بیفتند (کنایه از این که نحر شوند)، از گوشت آن‌ها بخورید و به فقیر و قناعت پیشه وسائل و معترّ هم اطعام کنید.

(امر در فعل «فکلوا منه برای اِباحه و رفع ممنوعیت است و استحباب دارد تا فقرا بفهمند که گوشت آن حیوان خوب است ولی امر در فعل اطعموا القانع امر وجوبی است). این بهائم و چهارپایان را مسخر و مطیع شما ساختیم، شاید سپاس گزارید.


نظریه مفسران

بُدْن جمع بَدَنه است[۴۵۶] مثل ثَمَرة ثُمْر. بَدَنة; یک شتر. از ماده بَدانه یعنی سَمَن و فربه. یقال: بَدُنَ الرجل بضمّ العین: اذا سمن و بَدَّنَ، اذا کبر و اَسَنَّ. والبُدْن; هی الإبل. و الهَدْی; عام فی الإبل و البَقَر و الغَنَم.

منصوب بودن کلمه «بُدْن در آیه، بنابر فعل محذوف است; یعنی «وجعلنا البدن بوده است که فعل مذکور پس از آن، فعل محذوف را تفسیر می‌کند. از کلمه «مِن که برای تبعیض است می‌فهمیم که «بُدْن بعضی از شعائر است.[۴۵۷]

«من شعائر الله ; أی مِن اعلام دینه التی شرعها الله تعالی.

در این آیه، مفعول دوّم فعلِ «جعلناه است.

«لکم فیها خیر جمله مستأنفه است. تقدیر آن، «کائناً لکم فیها خیرٌ می‌باشد.

«ولکم ظرف لغو است. خیرٌ مرفوع به ظرف است. به قول زمخشری، نکره بودن خیر افاده عموم می‌کند; یعنی منافع دینی و دنیایی را شامل می‌شود و به قول ابن عربی سودهایی برای پوشش و لباس و زندگی و معاش و سواری و به کرا دادن در این شتر هست.


" فَاذْکُرُوا اسْمَ اللهِ عَلَیْهَا" ابن عربی، نوشته است:[۴۵۸] ذکر الله، اسمی است که کنایه از نحر و ذبح می‌باشد; زیرا در موقع قربانی و ذبح گوسفند و نحر شتر، شرط است که نام خدا بر زبان رانده شود; «فصار ذکر الله کنایةً عن النحر و الذبح .

بنابراین " فَاذْکُرُوا اسْمَ اللهِ" یعنی انحروها.

ابی السعود هم در بحث از این بخش آیه، نوشته است:

«بِأَنْ تَقُولُوا عِنْدَ ذبحها: الله اکبر، لا اِلهَ اِلاَّ الله، وَ اللهُ اَکْبَر، اَلّلهمَّ مِنْکَ وَ اِلَیکَ .

صواف[۴۵۹]; بعضی این کلمه را از ماده «صفّ گرفته‌اند و معنای آن را ایستادگان و صف زدگان دانسته و برخی هم گفته‌اند کلمه مشتق از «صف است و کلمه را «صوافی خوانده و معنای آن را «خالصةً لِلّهِ مِنَ الشِّرْک دانسته‌اند; یعنی آن را جمع «صافیه دانسته و گفته‌اند: قربانی از روی اخلاص و برای خدا باشد.[۴۶۰]

ابن قتیبه هم نوشته است: «صواف ; «ای قد صفت أیدیها و ذلک اذا قرنتا أیدیها عند الذبح .


نویسنده تفسیر التبیان نوشته است:[۴۶۱] صوافّ جمع صافّه، حیوانی که راست ایستاده باشد. ودرصفحه۴۴۴تفسیرجلالین و۳۲۶ تفسیرسید عبدالله شبرّ هم نوشته شده است: «صوافّ; قائمات قد صففن اَیدیهنّو اَرْجلهنّ .

ابوالفتوح رازی نوشته است:[۴۶۲] صوافّ جمع صافَّة ; یعنی به صف ایستادگان. «صواف; قائمة علی ثلاث قوائم ، «گفتندچون شتر بخواستندی کشتن یک دست او با بغل بستندی تا او بر سه پای قائم بایستادی ... .

" ...فَإِذَا وَجَبَتْ جُنُوبُهَا..." ، وجوب; سقوط. «وجبت الشمس ; آفتاب افتاد; یعنی خورشید غروب کرد. جنوب جمع جنب به معنای پهلو است.

وجوب جُنُب; یعنی قربانی که با پهلو به زمین افتد کنایه از آن است که بمیرد.[۴۶۳]

شیخ طوسی نوشته است:[۴۶۴]


«فاذا وجبت جنوبها; وقعت لنحرها. الوجوب; الوقوع وجب الحائط ; اذا وقع. وجب القلب: اذا وقع فیه ما یضطرب به .

" فَکُلُوا مِنْهَا وَأَطْعِمُوا الْقَانِعَ وَالْمُعْتَرَّ" .

شیخ طوسی، نوشته است:[۴۶۵] خوردن مستحب است و خوراندن واجب.

ابن شهر آشوب مازندرانی گفته است:[۴۶۶]

از جمله «وَاْلبُدْنَ جَعَلْناها لَکُم چنین استنباط می‌شود که خوردن گوشت قربانی واجب نیست، بلکه مستحب است; زیرا از عبارت فهیمده می‌شود که انسان‌ها در خوردن این گوشت مخیر هستند.

القانع; کسی است که در «رضی بالشیء الیسیر و یا به قول ابن یحیی محمد بن صمادح التجیبی:[۴۶۷]

القانع; هو الذی یقنع بما أعطی و بما عنده و لا یسأل. و المعترّ; هو الذی یتعرض لک و لایسْألک.

شیخ طوسی هم نوشته است: القانع الذی یقنع بما أعطی أو بما عنده و لایسأل.


و المعترّ; الذی یتعرض لک ان تطعمه من الّلحم. شیخ طوسی اقوال مختلف دیگری نیز از قول ابن عباس و مجاهد و قتاده و دیگران نقل کرده است.[۴۶۸]

سرانجام در پایان آیه گفته شده است: " سَخَّرْنَاهَا لَکُمْ" ; یعنی آن حیوان (شتر)، با درشتی و ضخم بودن و نیرو داشتن، باز هم مسخّر و مطیع شما شده و می‌کشید و می‌برید آنها را به هر جا که بخواهید و نگه می‌دارید و سپس هم می‌کشید.

" لَنْ یَنَالَ اللهَ لُحُومُهَا وَلاَ دِمَاؤُهَا وَلَکِنْ یَنَالُهُ التَّقْوَی مِنْکُمْ کَذَلِکَ سَخَّرَهَا لَکُمْ لِتُکَبِّرُوا اللهَ عَلَی مَا هَدَاکُمْ وَ بَشِّرْ الْمُحْسِنِینَ" .[۴۶۹]

«گوشت قربانی و خون آن به خدا نمی‌رسد، اما تقوای شما به خدا می‌رسد. لیکن راستی و پاکی به خدا می‌رسد (کنایه از این است که یعنی مورد قبول واقع می‌شود; به عبارت دیگر دارندگان


تقوا هستند که به خدا تقرّب می‌جویند) این حیوانات را خدا مسخر شما ساخت تا خدا را تکبیر و تسبیح گویید.

(یعنی بدین گونه این حیوانات را زیر دست شما نرم و آرام ساختیم تا خدا را به آنچه به شما داده، به بزرگی یاد کنید و نیکوان را بشارت دهید)[۴۷۰]و تو ای رسول ! نیکوان را، بشارت ده.

رسم عرب جاهلی بر این بود که در موقع قربانی، در برابر کعبه می‌ایستادند و خون‌های قربانی را به اطراف کعبه می‌پاشیدند، به گمان این که خدا از این خون‌ها استفاده می‌کند، لیکن قرآن گفت: این‌ها به خدا نمی‌رسد; یعنی مورد قبول خدا نیست ولی تقوا آن حالتِ اخلاص و توجّه است که به خدا می‌رسد.[۴۷۱]

هدفِ اصلی، هدایت انسان هاست به توحید

هدف اصلی در این آیه نیز، هدایت انسان هاست به توحید و توجه به گرایش به خدا و درک رابطه میان خدا و بنده.

سرانجام هم که در آخر آیه گفته شده است " وَ بَشِّرْ الْمُحْسِنِینَ" ; یعنی نیکوکاران و اهل توحید را بشارت بده. خود تشویقی است برای

این که انسان‌ها به سوی خیر و خوبی و فلاح و رستگاری گرایش پیدا

کنند.

زمخشری در بحث از این آیه، نوشته است:[۴۷۲]


و دربخش نخستین آیه " لَنْ یَنَالَ اللهَ لُحُومُهَا وَلاَ دِمَاؤُهَا وَلَکِنْ یَنَالُهُ التَّقْوَی مِنْکُمْ" .[۴۷۳]

باز هم، منظور تقرّب به خدا و داشتن تقوا است و نیز باید دانست که مردم جاهلی، چون شتری را قربانی می‌کردند، خون شتر را به اطراف کعبه می‌پاشیدند برای تقرب به خدا، مسلمانان نیز می‌خواستند، چنین کنند که آیه، نازل شد و آنان منع شدند. سیوطی هم نوشته است:[۴۷۴]

در جاهلیت پس از نحر شتران، خانه کعبه را به خون شتران آلوده می‌کردند و خون قربانی را به اطراف خانه کعبه می‌پاشیدند[۴۷۵]، مسلمانان هم می‌خواستند چنین کنند ولی این آیه آنان را از این کار باز می‌داشت و چون هدف اصلی تقواست، خدا گفت: " لَنْ یَنَالَ اللهَ لُحُومُهَا" ، " وَلَکِنْ یَنَالُهُ التَّقْوَی مِنْکُمْ" یعنی با امتثال از اوامر الهی و خودداری و پرهیز از نواهی، رضا و خشنودی خدا حاصل می‌شود.

ابن عربی، نوشته است:[۴۷۶]


در بحث از " لَنْ یَنَالَ اللهَ لُحُومُهَا"[۴۷۷] نیل، از الفاظی است که به خدا تعلق نمی‌گیرد و این یک تعبیر مجازی است و منظور از نیل در این جا، قبول کردن است; زیرا آن چه که به کسی می‌رسد، اگر موافق طبع و خوشایند او باشد می‌پذیرد و قبول می‌کند و چنانچه آن چیز مخالف باشد و ناخوشایند، نمی‌پذیرد و آن را ناخوشایند می‌شمارد و خلاصه می‌خواهد بگوید: خدای بزرگ، آن چه را که از شما می‌پذیرد. تقواست; " وَلَکِنْ یَنَالُهُ التَّقْوَی مِنْکُمْ" .


منابع و مآخذ

قرآن مجید: ترجمه آقای مهدی الهی قمشه‌ای، به خط حسن هریسی، سازمان انتشارات جاویدان.

نهج البلاغه، مِن کلام امیر المؤمنین علی بن ابی طالب(علیه السلام)، ضبط و تحقیق از: الدکتور صبحی الصالح، الطبعة الاولی، ۱۹۸۰ م، دار الکتب اللبنانی، بیروت.

احکام القرآن: ابو بکر احمد بن علی الرازی المعروف بالجصاص متوفای ۳۷۰ ه

التزام عبدالرحمن محمد، چاپ مصر، میدان جامع الازهر، در سه مجلد ۱۳۴۷ ه

احکام القرآن: ابوبکر عبدالله معروف به: ابن العربی، متوفای ۵۴۳ ه

. تحقیق علی محمد البجاوی، در چهار جلد، الطبعة الثانیه، مصر، عیسی البابی الحلبی و شرکاه ۱۳۸۷ ه

۱۹۶۷ م.

اَسرار التکرار فی القرآن: تاج القُراء محمود بن حمزة بن نصر الکرمانی، از علمای قرن ۵ ه

. تحقیق از عبدالقادر احمد عطا. الطبعة

الاولی ۱۳۹۴ ه

۱۹۷۴ م، قاهره، چاپ دار الاعتسام.

اقرب الموارد فی فصح العربیة و الشوارد: سعید الحوری الشرتونی، چاپ بیروت، ۱۸۸۹ در سه جلد.

اَقصی البیان فی آیات الاحکام: الشیخ مسعود السلطانی در ۲ جلد، بدون تاریخ.

المفردات فی غریب القرآن: ابی القاسم الحسین بن محمد معروف به: راغب اصفهانی متوفای ۵۰۲ ه. تحقیق و ضبط از: محمد سید گیلانی، مکتبة المرتضوی، طهران.

اِملاء ما منّ به الرحمن من وجوه الاِعراب و القراءات فی جمیع القرآن: ابی البقاء عبدالله بن الحسین بن عبدالله العکبری متوفای ۶۱۶ ه

، ۲ جزء در یک مجلد دار الکتب العلمیة، بیروت، الطبعة الاولی ۱۳۹۹ ه۱۹۷۹ م.

البرهان فی تفسیر القرآن: سید هاشم بحرانی (بحرینی) متوفای ۱۱۰۷ ه. چاپ تهران

البیان فی غریب اِعراب القرآن: ابوالبرکات بن الاَنباری، متوفای ۵۷۷ه. تحقیق از: دکتر طه عبدالحمید طه، در ۲ جلد، چاپ مصر، الهیئة المصریة العامة للتألیف والنشر ۱۳۸۹ ه ۱۹۶۹ م.

تأویل مشکل القرآن: ابی محمد عبدالله بن مسلم بن قتیبه، متوفای ۲۷۶ ه. شرح و تحقیق از: السید احمد صقر الطبعة الثانیة ۱۳۹۳ ه۱۹۷۳ م، قاهره، چاپ دار التراث.

التبیان فی اِعراب القرآن: ابی البقاء عبدالله بن الحسین العکبری، متوفای ۶۱۶ ه. تحقیق از: علی محمد البجاوی، چاپ مصر، عیسی البابی الحلبی و شرکاه، در ۲ جلد، بدون تاریخ.

تحف العقول: ابی محمد الحسن بن علی بن الحسین بن شعبه الحرانی، از علمای قرن چهارم هجری، از انتشارات کتابفروشی اسلامیه، بدون تاریخ.

ترجمه تفسیر طبری به فارسی: به وسیله علمای ماوراء النهر، به تصحیح و اهتمام حبیب یغمایی، چاپ دوم، انتشارات توس، ۱۳۵۶، ۷ جلد در ۴ مجلد.

تفسیر ابی السعود: المُسمَّی «اِرشاد العقل السلیم الی مزایا القرآن الکریم تألیف ابی السعود محمد بن محمد العمادی ۸۹۶ ۹۵۱ ه. تحقیق از: محمد محمد عبداللطیف، الطبعة الاولی ۱۳۴۷ ه. ۱۹۲۸ م الطبعة المصریة بالازهر الشریف بمصر.

تفسیر التبیان: شیخ الطائفه طوسی، متوفای ۴۶۰ ه. تصحیح و تحقیق از: احمد حبیب قصیر العاملی

مکتبة الامین نجف اشرف، افست بیروت، لبنان، در ۱۰ جلد.

تفسیر الخازن: مُسمی به لُباب التأویل فی معانی التنزیل، علاء الدین علی بن محمد بن ابراهیم بغدادی معروف به: الخازن، سال تألیف ۷۲۵ ه. چاپ مصر، مطبعه مصطفی محمد، ۷ بخش در چهار مجلد.

تفسیر الدر المنثور فی التفسیر بالمأثور: جلال الدین عبدالرحمن سیوطی، ناشر: مکتبة الاسلامیة و مکتبة الجعفری بطهران و دار الکتب العراقیة کاظمیة، افست، مطبعة الإسلامیة در ۶ مجلد ۱۳۷۷ ه

تفسیر العیاشی: ابی النصر محمد بن معسود بن عیاش السَلمی السمرقندی معروف بالعیاشی، از علمای قرن سوم هجری، تحقیق و تصحیح از: سید هاشم رسول محلاتی، چاپ اسلامیه، تهران، در ۲ مجلد.

تفسیر القرآن العظیم معروف به تفسیر ابن کثیر: اسماعیل بن کثیر القرشی الدمشقی، متوفای ۷۷۴ ه. قاهره، مطبعة الاستقامة بالقاهره ۱۳۷۳ ه ۱۹۵۴ م، در چهار جلد.

تفسیر القرآن العظیم معروف به تفسیر شبرّ: السید عبدالله شبرّ متوفای ۱۲۴۲ ه

تحقیق از: الدکتور حامد حَفْنی داود، طبعة ثالثة، بیروت، لبنان، دار احیاء التراث العربی، ۱۳۹۷ ه۱۹۷۷ م.

تفسیر القمی: ابی الحسن علی بن ابراهیم قمی، از علمای قرن ۳ ۴ ه. تصحیح و تعلیق از: سید طیب موسوی جزائری در ۲ جلد مطبعة النجف، ۱۳۸۶ ه. ق.

تفسیر الکشاف عن حقائق التنزیل و عیون الافاویل فی وجوه التأویل: معروف به تفسیرکشاف، ابوالقاسم محمود بن عمر زمخشری، متوفای ۵۳۸ ه. افست تهران، انتشارات آفتاب در چهار مجلد.

تفسیر المنار: الشیخ محمد عبده، فراهم آورنده: السید محمد رشید رضا، الطبعة الثانیة، افست، دار المعرفة، بیروت، لبنان، فقط ۱۲ جزء قرآن در ۱۲ جلد.

تفسیر «انوار التنزیل و أسرار التأویل : معروف به تفسیر بیضاوی، ابو سعید عبدالله بن عمر بن محمد شیرازی بیضاوی، متوفای ۷۹۱ ه مطبعة مصطفی محمد، مصر.

تفسیر أسئلة القرآن المجید واجوبتها: محمد بن ابی بکر بن عبدالقادر الرازی، متوفای ۶۶۶ ه. تحقیق و مقدمه از محمد علی انصاری قمی، چاپ قم، چاپخانه مهر، افست.

تفسیر بصائر یمینی: معین الدین محمد بن محمود نیشابوری، بازمانده از قرن ششم هجری به تصحیح دکتر علی رواقی، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران ۱۳۵۹.

تفسیر ثعالبی موسوم به: جواهر الحسان فی تفسیر القرآن: عبدالرحمن بن محمد بن مخلوف الجعفری الجزائری، متوفای ۸۷۳ یا ۸۷۵ه. از انتشارات مؤسسه الاعلمی للمطبوعات در چهار مجلد، چاپ بیروت، لبنان.

تفسیر جلالین: تألیف جلال الدین محمد بن احمد و جلال الدین عبدالرحمن بن ابی بکر سیوطی، چاپ مکتبة العلوم الدینیة، بیروت، لبنان، ۱۳۹۹ ه ۱۹۷۹ م.

تفسیر جوامع الجامع: امین الدین ابوعلی الفضل بن حسن الطبرسی، متوفای ۵۴۸ ه

. مقدمه و تصحیح از: دکتر ابوالقاسم گرجی. اسفند ۱۳۴۷، جزء اول از انتشارات دانشکده الهیات و معارف اسلامی تهران و جلد دوم از انتشارات دانشگاه تهران اسنفد ماه ۱۳۵۹ ه. ش.

تفسیر رَوح الجنان و رُوح الجنان: معروف به تفسیر ابوالفتوح رازی، تألیف جمال الدین شیخ ابوالفتوح رازی از دانشمندان قرن ۶ ه. تصحیح و حواشی از: حاج میرزا ابوالحسن شعرانی، انتشارات کتابفروشی اسلامیه.

تفسیر سور آبادی: ابوبکر عتیق سور آباد، ظاهراً تألیف قرن ششم هجری است، چاپ عکسی، چاپخانه علمی، ۱۳۵۳.

تفسیر غریب القرآن: ابی محمد بن عبدالله بن مسلم بن قتیبه، متوفایِ ۲۷۶ ه

. تحقیق از: السید احمد صقر، مصر، دار احیاء الکتب العربیة، عیسی البابی الحلبی و شرکاه، ۱۳۷۸ ه ۱۹۵۸ م.

تفسیر مجاهد: ابوالحجاج، مجاهد بن جبر الملکی المخزومی، متوفای ۱۰۴ ه . تحقیق و تعلیق از: عبدالرحمن الطاهر بن محمد السورتی، در ۲ جلد، چاپ مجمع البحوث الاسلامیة، اسلام آباد، پاکستان.

تفسیر منهج الصادقین، ملا فتح الله کاشانی، متوفای ۹۸۸ ه. کتابفروشی اسلامیة، چاپ چهارم، ۱۳۴۷ ش، افست اسلامیة در ۱۰ جلد.

الجامع لأحکام القرآن: معروف به تفسیر قرطبی، تألیف ابوعبدالله محمد بن احمد الانصاری قرطبی، متوفای ۶۷۱ ه. الطبعة الثالثة، ۲۰ جزء در ۱۰ مجلد، چاپ دار القلم، عن طبعة دار الکتب المصریة، ۱۳۸۶ ه۱۹۶۶ م.

خلاصه تفسیر ادبی و عرفانی قرآن مجید: به فارسی، از کشف الأسرار ۱۰ جلدی، اثر خواجه عبدالله انصاری، خلاصه از امام احمد میبدی، برگزیده و نگارش حبیب الله آموزگار، شرکت نسبی اِقبال و شرکا، چاپ دوم.

دائرة المعارف القرآن العشرین: محمد فرید وجدی، چاپ دار المعرفة، بیروت، لبنان، الطبعة الثالثه، ۱۹۷۱ م، در ۱۰ جلد.

دلیل مباحث علوم القرآن المجید: محمد العربی الغروزی، منشورات دار الانصاف بیروت، ۱۳۷۵ ه. ۱۹۵۶ م.

الصافی فی تفسیر القرآن: فیض کاشانی از علمای قرن ۱۱ هجری، انتشارات کتابفروشی اسلامیه در ۳ مجلد.

فی ظلال القرآن: سید قطب، الطبعة الخامسة، ۱۳۸۶ ه .۱۹۶۷ م. و دار احیاء التراث العربی، بیروت، لبنان در ۸ مجلد.

کشّاف اصطلاحات الفنون: شیخ مولوی محمد اعلی بن علی التهانوی، از منشورات شرکة خیاط للکتب و النشر، بیروت، لبنان، در ۶ جلد.

کشف الحقائق عن نکت الآیات و الدقائق: میر محمد کریم، ترجمه حاج عبدالمجید صادق نوبری، چاپ چهارم، ۱۳۵۸ ه. ش.

کنز العرفان فی فقه القرآن: جمال الدین مقداد بن عبدالله بن عبدالله السیوری، متوفای ۸۲۶ ه. تحقیق از: شیخ محمد باقر شریف زاده، طهران، مکتبة المرتضویة، ۱۳۴۳ ش ۱۳۸۴ ق، ۲ جلد در یک مجلد.

لسان التنزیل (= زبان قرآن): تألیف قرن چهارم یا پنجم هجری، به اهتمام دکتر مهدی محقق، از انتشارات بنگاه ترجمه و نشر کتاب، چاپ دوم، ۱۳۵۵ ه. ش.

لسان العرب المحیط: ابن منظور، اِعداد و تصنیف: یوسف خیاط و ندیم مرعشلی، دار السان العرب، بیروت، در سه مجلد.

متشابهات القرآن و مختلفه: ابوجعفر محمد بن علی بن شهرآشوب مازندرانی، متوفای ۵۸۸ ه. از انتشارات بیدار.

مجمع البحرین: فخر الدین الطریحی، متوفای ۱۰۸۵ ه. تحقیق از: السید احمد الحسینی، افست تهران، از چاپ نجف اشرف، از منشورات مکتبة المرتضویة در ۶ مجلد.

مجمع البیان فی تفسیر القرآن: ابوعلی الفضل بن الحسن طبرسی متوفای ۵۴۸ ه.، تصحیح و تعلیق از: سید هاشم رسولی محلاتی، کتابفروشی اسلامیه طهران، ۱۰ جزء در ۵ مجلد.

مختصر من تفسیر الامام الطبری: ابی یحیی محمد بن صُمادح التجیبی متوفای ۴۱۹ ه. تحقیق و تعلیق از: محمد حسن ابوالفرم الزفیتی، چاپ مصر، الهیئة المصریة العامة للتألیف و النشر ۱۳۹۰ه. ۱۹۷۰ م در ۲ جلد.

مسالک الأفهام الی آیات الأحکام: علاّمه جواد الکاظمی، متوفای اواسط قرن ۱۱ ه. تحقیق و تعلیق از: شیخ محمد باقر شریف زاده، کتابفروشی مرتضویه، طهران، بدون تاریخ، چهار جلد در ۲ مجلد.

مشکل اِعراب القرآن: مکی بن ابی طالب القیسی متوفای ۴۳۷ ه. تحقیق از: یاسین محمد السواس، دمشق، ۱۳۹۴ ه. ۱۹۷۴ م.

معانی القرآن: ابوزکریاء یحیی بن زیاد معروف به: مراد، متوفای ۲۰۷ ه. تحقیق از: الاستاذ محمد علی النجار، مصر، الدار المصریة للتألیف والنشر، ۱۹۶۶ م در سه جلد.

معانی القرآن و اعرابه: زجاج، متوفای ۳۱۱ ه. شرح و تحقیق از:

دکتور عبدالجلیل عبده شلبی، از منشورات مکتبة المصریة، بیروت، صیدا، در ۲ جلد.

معترک الأقران فی اعجاز القرآن: جلال الدین عبدالرحمن بن ابی بکر سیوطی، تحقیق از: علی محمد البجاوی، دار الفکر العربی، در ۳ مجلد.

مفاتیح الاعجاز فی شرح گلشن زار: شیخ محمد لاهیجی از عرفای قرن نهم هجری، انتشارات کتابفروشی محمودی.

مقدمة تفسیر مرآة الأنوار و مشکوة الاسرار: ابوالحسن عاملی فتوفی، از علمای قرن ۱۱ و ۱۲ ه. چاپ تهران، ۱۳۷۴، چاپخانه آفتاب.

منتهی الأرب فی لغة العرب: عبدالرحیم بن عبدالکریم صفی پور، از انتشارات کتابخانه سنائی، چهار جلد در ۲ مجلد.

نکته‌هایی از قرآن مجید: محمد هادی فخر المحققین، شیراز، چاپ مصطفوی، بدون تاریخ.

پانویس

  1. المفردات فی غریب القرآن، ص ۱۰۷
  2. تعریفات جرجانی; به نقل از لغت نامه دهخدا، ذیل کلمه «حجّ»
  3. دائرة المعارف القرن العشرین، فرید وجدی، ج۳، ص ۳۴۷
  4. و اگر کسی بخواهد در این باره و در باره دیگر مسائل مربوط به مکّه مطالعه کند، می‌تواند به جلد نهم از صفحه ۳۲۶ تا صفحه ۳۷۲ «دائرة المعارف القرن العشرین مقاله‌ای که فاضل دانشمند محمد لبیب بک البتنونی نوشته است، مراجعه کند
  5. شرح گلشن راز، صص ۲۴۰ و ۲۴۱
  6. به نقل از صفحه ۵۲۲ «نکته‌هایی از قرآن مجید
  7. یعنی: گلوی هواهای نفسانی و آزرا، در هنگام سربریدن قربانی، ببر
  8. صبحی صالح، نهج البلاغه، ص ۴۲۲
  9. صبحی صالح، نهج البلاغه ص۶۹۵ در ترجمه «لم تناظرو نوشته است: «ای لم ینظر الیکم بالکرامة، لا من الله ولا من الناس، لإهمالکم فرض دینکم
  10. مائده: ۹۸
  11. حج: ۲۵
  12. بقره: ۱۲۵
  13. فی ظلال القرآن، ج۱، ص ۲۸۸
  14. بقره: ۱۹۹
  15. همان
  16. تفسیر نمونه، ج۲، ص ۲۳
  17. تفسیر البرهان، ج۳، ص ۷۶
  18. دلیل مباحث علوم القرآن المجید، صص۶۹، ۷۰ و ۷۱
  19. بقره: ۱۲۵
  20. بقره: ۱۲۶
  21. تفسیرالمنار، ج۱، ص ۴۵۹
  22. ابوالفتوح رازی هم در جلد اول، صفحه۳۱۵ تفسیرش گفته است: «خلاف نیست در آن که، بیت در آیه کعبه است
  23. تفسیر غریب القرآن، ص ۶۳
  24. تفسیر القمی، ج۱، ص ۵۹
  25. تفسیر کشاف، ج۱، ص ۳۰۹
  26. تفسیر التبیان، ج۱، ص ۴۵۰
  27. شیخ مسعود سلطانی هم در جلد ۱، صفحه ۳۸۷ کتاب «اقصی البیان می‌نویسد: «بیت از ابیات الشعر، برای انضمام حروف و کلمات به یکدیگر است همان طور که بیت، از بیوت الناس، هم افراد و اهل یک قبیله را گرد می‌آورد
  28. به نقل از: تفسیر التبیان، ج۱، ص ۴۵۱
  29. همان مأخذ، ج۱، ص ۴۵۲
  30. احکام القرآن، ج۱، ص ۱۸۳
  31. قرطبی هم در جلد ۲، صفحه ۱۱۰ تفسیر خود، تای در «مثابة را برای مبالغه دانسته و گفته است: «لکثرة من یثوب، ای یرجع»
  32. احکام القرآن، ج۱، ص ۳۸
  33. تفسیر مجمع البیان، ج۱، ص ۲۰۳ ; تفسیر ابوالفتوح رازی، ج۱، ص ۳۱۵ ; تفسیر ابن کثیر، ج۱، ص ۱۶۸ ; تفسیر بیضاوی، ج۱، ص۱۸۷ ; تفسیرالبرهان، ج۱، ص ۱۵۱ ; تفسیر شبّر ص ۵۸ ; تفسیر جلالین ص ۲۶ و تفسیر صافی، ج۱، ص ۱۳۹
  34. تفسیر جوامع الجامع، ج۱، صص ۷۷ و ۷۸، طبرسی در ضمن گفته است: «البیت اسم غالب للکعبة کالنجم للثریّ
  35. تفسیر ابن کثیر، ج۱، ص ۱۶۸
  36. دو کتاب «التبیان فی اعراب القرآن... و «املاء ما منّ به الرّحمن... بااسم‌های مختلف که نویسنده آن‌ها ابوالبقاء عکبری است، یک کتاب است
  37. التبیان، ج۱; ص ۱۱۲ و «املاء ما منّ به الرحمن ... ، صص ۶۱ و ۶۲
  38. تفسیر المنار، ج ۱، ص ۴۵۹
  39. پرتوی از قرآن، ج۱، ص ۲۹۶ تا ۳۰۰
  40. چه نیکو گفته است خواجه عبدالله انصاری در صفحه ۵۳ تفسیر ادبی و عرفانی اش: «دل مردمان را خانه خود ساختیم که بیگانه چون نگرد، جز حَجری نبیند «که از خورشید جز گرمی نبیند چشم نابین ولی دوست وراء سنگ نگرد
  41. فی ظلال القرآن، ج۱، صص ۱۵۴ و ۱۵۵
  42. مختصر من تفسیر الامام الطبری، ج۱، صص ۵۲ و ۵۳
  43. مُعرّک الأقران فی اعجاز القرآن، ج۲، ص۲۶۴
  44. کنزالعرفان فی فقه القرآن، ج۱ ،صص ۳۰۹ و۳۱۰
  45. اقصی البیان فی آیات الاحکام، ج۱، ص ۳۸۷
  46. ثعالبیِ مفسّر، غیر از ثعالبیِ نیشابوری است
  47. تفسیر ثعالبی، ج۱، ص ۱۰۶
  48. بقره : ۱۲۵
  49. احکام القرآن، ج۱، ص ۳۸
  50. تفسیر مجمع البیان، ج۱، ص ۲۰۳. شیخ طبرسی گفته است: «و قوله تعالی: «أمناً، أراد مأمناً; أی موضع أمن و نیز گفته است: « و کان قبل الإسلام یری الرجل قاتل أبیه فی الحرم فلا یتعرّض لَهُ . ونیز گفته است: «و کانوا قد توارثوه من دین اسمعیل فبقوا علیه الی ایّام نبیّنا صلی الله علیه و آله
  51. تفسیر جوامع الجامع، ج۱، ص ۷۷
  52. تفسیر قرطبی، ج۲، ص ۱۱۱
  53. تفسیر منهج الصادقین، ج۱، ص ۳۰۲
  54. تفسیر صافی، ج۱، ص ۱۳۹
  55. تفسیر المنار، ج۱، ص ۴۵۹
  56. تفسیر مجمع البیان، ج۱، ص ۲۰۳
  57. همان مأخذ و همان صفحه و جلد و نیز می‌توان رجوع کرد به تفسیر عیاشی، ج۱، ص۵۸ و ۵۹ و تفسیر قمی، ج۱، ص ۵۹
  58. تفسیر ابوالفتوح رازی، ج۱، ص ۳۱۶
  59. احکام القرآن، ج۱، ص ۴۰
  60. احکام القرآن، ج۱، ص ۸۵
  61. تفسیر قرطبی، ج۲، ص ۱۱۲
  62. تفسیر المنار، ج۱، ص ۴۶۱
  63. البرهان فی تفسیر القرآن، ج۱، ص ۱۵۲
  64. اقصی البیان، ج۱، ص ۳۸۷
  65. احکام القرآن، ج۱، ص ۴۰
  66. بقره : ۱۲۵
  67. لسان التنزیل، ص ۲۰۷
  68. تفسیر ابن کثیر، ج۱، ص ۱۷۱
  69. در صفحه ۲۶ تفسیر جلالین هم «و عهدنا الی ابراهیم و اسماعیل... به «امرناهم تعبیر شده است
  70. تفسیر ثعالبی، ج۱، ص ۱۰۶
  71. تفسیر ابوالفتوح رازی، ج۱، ص ۳۱۸
  72. تفسیر مجمع البیان، ج۱، ص ۲۰۴
  73. تفسیر المنار، ج۱، ص ۴۶۲
  74. مختصر تفسیر الطبری، ج۱، ص ۵۳
  75. در صفحه ۲۶ تفسیر جلالین نوشته شده است که: حرف جرّ «ب مقدّر است و در واقع «بأَن طهّرا بیتی... بوده است
  76. تفسیر ابن کثیر، ج۱، ص ۱۷۲
  77. معانی القرآن و إعرابه، ج۱، ص ۱۸۷
  78. تفسیر جوامع الجامع، ج۱، ص ۷۸
  79. تفسیر المنار، ج۱، صص ۴۶۰ تا ۴۶۳
  80. تفسیر غریب القرآن، ص ۶۳
  81. نکته‌هایی از قرآن مجید، ص ۴۶۲
  82. بقره: ۱۲۶
  83. بقره: ۱۲۶
  84. تفسیر مجمع البیان، ج۱، ص ۲۰۶
  85. تفسیر ابوالفتوح رازی، ج۱، ص ۳۲۰
  86. فی ظِلال القرآن، ج۱، ص ۱۵۵
  87. تفسیر التبیان، ج۱، ص ۴۵۶
  88. این سخن را زجّاج (متوفّای ۳۱۱ ه)
  89. تفسیر جوامع الجامع، ج۱، ص ۷۸
  90. فاضل مقداد در ج۱، ص ۳۳۵ کتاب «کنز الفرقان گفته است: " بلداً آمناً" از باب تسمیه محلّ به اسم ]حالّ فیه[ می‌باشد; زیرا اَمن و اَمان، در حقیقت مربوط به اهل بلد می‌شود
  91. برای آگاهی بیشتر، صفحه ۲۲ «اسرار التکرار فی القرآن مطالعه شود و نیز رجوع شود به صفحه ۸ تفسیر أسئلة القرآن المجید و أجوبتها
  92. البرهان فی تفسیر القرآن، ج۱، صص ۱۵۳و۱۵۴
  93. البیان فی غریب القرآن، ص ۱۲۲ و نیز رجوع شود به ج۲، ص ۱۱۹ تفسیر قرطبی
  94. التبیان فی اعراب القرآن، ج۱، ص ۱۱۳ و تفسیر منهج الصادقین، ج۱، ص ۳۰۹ و تفسیر شُبّر، ص ۵۸ و مسالک الافهام، ج۲، ص ۲۹۴ که «مَنْ را بدل بعض از کلّ است از «اهله «قصداً الی تخصیص الرزق بهم و کنز العرفان، ج۱، ص ۳۳۵
  95. تفسیر ابوالفتوح رازی، ج۱، ص ۳۲۰ و نیز می‌توان رجوع کرد به ج۱، صص ۴۵۶ تا ۴۶۰ تفسیر التبیان
  96. مشکل اعراب القرآن، ص ۷۱
  97. مختصر من تفسیر الإمام طبری، ص ۵۳
  98. الثمرات، المأکولات ممّا یخرج من الأرض و الشجر
  99. کنز العرفان، ج۱، ص ۳۳۷
  100. همان مأخذ، ج۱، ص ۳۳۶
  101. تفسیر ادبی و عرفانی کشف الاسرار، ص ۵۳
  102. اقصی البیان، ج۱، ص ۳۱۳
  103. تفسیر المنار، ج۱، ص ۴۶۵
  104. بقره: ۱۲۷
  105. آیات ۱۲۸ و ۱۲۹ سوره بقره
  106. فی ظلال القران، ج۱، صص ۱۵۵ و ۱۵۶
  107. احکام القرآن، ج۱، ص ۹۳
  108. تقبّل; ایجاب الثواب علی العمل
  109. انعام: ۹۳
  110. البیان فی غریب اعراب القرآن، ج۱، ص ۱۲۳
  111. تفسیر القرآن العظیم، ج۱، صص ۱۸۰و۱۸۱
  112. کنز العرفان، ج۱، صص ۳۳۷و۳۳۸
  113. کنز العرفان، ج۱، ص ۳۳۹
  114. مسالک الافهام، ج۲، ص ۲۹۸
  115. أقصی البیان، ج۱، ص ۴۱۵
  116. بقره: ۱۵۹
  117. معانی القرآن و اعرابه، ج۱، ص ۲۱۶ و ۲۱۷ و ۲۱۸
  118. احکام القرآن، ج۱، ص ۱۱۰، بسیاری از مطالب «احکام القرآن جصّاص را مؤلفان و مفسران بعدی، در کتابهای خود نوشته‌اند
  119. احکام القرآن، ج۱، ص ۴۷
  120. در صفحه ۲۱۰ لسان التنزیل نوشته شده: تطوّع: هرکه به رغبت خویش کند نیکی را و از خویشتن کاری کردن که برونِ فریضه و سنت بود; یعنی طاعتِ زیادی
  121. احکام القرآن، ج۱، ص ۴۸
  122. تفسیر الخازن، ج۱، ص ۱۱۱
  123. تفسیر الخازن، ج۱، ص ۱۱۲
  124. تفسیر القرآن العظیم، ج۱، ص ۱۹۸ تا ۲۰۰
  125. همان مأخذ، ج۱، ص ۱۹۹
  126. بسیاری از مطالب قدما و نوشته‌های آنان، در جلد یکم، ص ۱۶۹ تفسیر «البرهان فی تفسیر القرآن تألیف سید هاشم بحرانی (بحرینی، متوفّای سال ۱۱۰۷ یا ۱۱۰۹ ه .) نیز هست. او نوشته است: برخی می‌پنداشتند که سعی میان صفا و مروه از ساخته‌های مشرکان است، لذا آیه «إن الصفا والمروة... نازل شد
  127. تفسیر ابی السعود، ج۱، ص ۱۴۰
  128. یکی از معانی باب تفعّل تکلّف است، و هو معاناة الفاعل الفعل لیحصل نحو: «تشجّع عمروٌ ای تکلّف الشجاعة وعاناها لتحصل. نقل از مقدّمه (المنجد)
  129. الدُّر المنثور، ج۱، ص۱۶۰
  130. کنز العرفان فی فقه القرآن، ج۱، ص۳۱۱
  131. برخی ازفرهنگ نویسان، کلمه «الصف را سریانی دانسته، وبه معنای صخرة آورده‌اند
  132. کنز العرفان فی فقه القرآن، ج۱، ص ۳۱۲
  133. اقصی البیان فی آیات الاحکام، ج۱، ص ۳۸۹
  134. همان مأخذ، ج۱، ص ۳۹۰
  135. مسالک الافهام، ج۲، ص ۲۳۳
  136. از عبارت «فلا جُناحَ علیه ظاهراً چنین استنباط می‌شود که سعی میان صفا و مروه اختیاری است; «لأنّ نفیَ الجُناح انّما یدل علی رفعِ الجَرَحِ و الاثم و ظاهراً آن چه که به صورت «فلا جناح گفته می‌شود، می‌توان گفت: آن چیز واجب است و یا مستحب است و یا مباح
  137. مسالک الافهام، ج۲، ص ۲۳۴
  138. همان مأخذ، ج۲، ص ۲۳۴
  139. ج۴، ص۳۳۳
  140. برای آگاهی بیشتر رجوع شود به: فی ظلال القرآن، ج۱، ص ۲۱۰
  141. می‌توان به جلد یکم، صفحه ۴۷ تفسیر نسفی، از لحاظ به کار بردن برخی لغات مراجعه کرد
  142. معانی القرآن و اِعرابه، ج۱، ص۲۴۶ و نیز می‌توان به: ج۲، ص۱۴۰ و ۱۴۱، تفسیرالتبیان شیخ طوسی مراجعه کرد
  143. معانی القرآن و اِعرابه، ج۱، ص۲۴۷
  144. آن چه درباره «یسئلونک عن الأَهِلّة دیگران در قرون بعد گفته‌اند، زجّاج در قرن سوم هجری گفته است. برای آگاهی بیشتر نک: ج۱، ص۲۴۶ و ۲۴۷ معانی القرآن و اِعرابه لِلزجّاج
  145. تفسیر بیضاوی، ج۱، ص۲۲۲
  146. ماه‌های حج، در آیه ۱۹۷ سوره بقره مشخص شده است: " الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُومَاتٌ..."
  147. اَحکام القرآن ابن عربی، ج۱، ص۹۹
  148. تفسیر ابی السعود (= ارشاد العقل السلیم الی مزایا القرآن الکریم)، ج۱، ص۱۵۶
  149. تفسیر سورآبادی، ج۱، ص۱۰۷
  150. تفسیر ابی السعود، ج۱، ص۱۵۶
  151. لسان العرب المحیط، ج۳، ص۹۷۱، ذیل ماده «وَقَیَ»
  152. تحف العقول، ص۳۳. بخشی از خطبه پیامبر خدا(صلی الله علیه وآله) است در حجة الوداع
  153. حجرات : ۱۳
  154. برای آگاهی بیشتر رجوع شود به فی ظلال القرآن، ج۱، ص۲۵۸ و ۲۶۴
  155. بسیاری از مطالب پیشینیان در جلد یکم، ص۱۴۱ تفسیر الخازن، آمده است
  156. تفسیر الخازن، ج۱، ص۱۴۱
  157. درباره تفسیر آیه مورد بحث، می‌توان به جلد یکم ص۲۲۵ تفسیر ابن کثیر و نیز جلد یکم ص۱۸۸ تفسیر البرهان، مراجعه کرد و ترجمه تفسیر طبری ج۱، ص۱۱۸ و کشف الحقایق، ج۱، ص۱۲۸ آیات ۱۸۹ تا ۲۰۲ سوره بقره بیشتر مربوط به اَحکام حج است ولی در بخش پایانی آیات، دستورات سازنده مُفید برای اجتماع هم دارد
  158. ذکر کلمه «الله در آیه ۱۹۶ بقره " وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَالْعُمْرَةَ للهِِ..." و نیز در آیه ۹۷ آل عمران، " ... وَللهِِ عَلَی النَّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ..." از آن جهت است که حجّ باید لله و خالص برای خدا باشد، درتمام مواردباید خدادر نظر حج گزار باشد وبه خدا توجّه داشته باشد
  159. برای آگاهی بیشتر در این زمینه، نک  : فی ظلال القرآن، ج۱، ص۲۶۴ تا ۲۸۳
  160. فی ظلال القرآن، ج۱، ص۲۸۳
  161. بقره : ۹۶
  162. زجّاج در جلد یکم، صفحه‌های ۲۵۵ و ۲۵۶ کتاب «معانی القرآن و اعرابه درباره برخی از کلمات این آیه، بحث کرده است
  163. احکام القرآن، ج۱، صص۱۱۸ و ۱۱۹
  164. اِمْلاء ما مَنَّ بِهِ الرَحمن...، ص۸۵
  165. احکام القرآن، ج۱، صص ۱۱۷ و ۱۱۸
  166. الحجّ و هو فی اللغة عبارة عن القصد و خصّه الشرع بوقت مخصوص و بموضع مخصوص علی وجه یبیّن علی الوجه الشروع، نک : احکام القرآن، ج۱، ص۱۷۸
  167. آیه ۹۷ آل عمران " ...وَللهِِ عَلَی النَّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنْ اسْتَطَاعَ إِلَیْهِ سَبِیلا..."
  168. احکام القرآن، ج۱، ص۱۱۹
  169. برای آگاهی بیشتر رجوع شود به تفسیر التبیان، ج۲، صص، ۱۵۴ و ۱۵۵
  170. مکانی است در دو فرسنگی مکه و غزوه حُدیبیّه رسول(صلی الله علیه وآله) در آنجا روی داده است
  171. تفسیر القرآن العظیم، ج۱، ص۲۳۰
  172. تفسیر الخازن، ج۱، ص۱۴۵
  173. بقره : ۱۸۳
  174. آل عمران : ۹۷
  175. کنزالعرفان، ج۱، ص۲۷۱
  176. اقصی البیان، ج۱، صص، ۳۵۱ و ۳۵۹
  177. در پاورقی کتاب «کنزالعرفان ، ج۱، ص۲۷۱ نوشته شده است که در جلد یکم ص۴۵۶ سنن ابی داوود حدیث چنین است: «لِتأخُذُوا مَناسِکَکُم فَاِنّی لا أدْری لَعَلی لا أحجّ بَعد حَجّتی هذه»
  178. تفسیر التبیان، ج۲، صص ۱۵۵ و ۱۵۶
  179. مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج۱، ص۲۸۹
  180. در صفحه ۲۱۰ کتاب لسان التنزیل نوشته شده است: «فما استیسر پس آن چه آسان شود; یعنی دست رسد و سامان بود. از مصدر «إستیسار»
  181. املاء ما منّ به الرحمن... ص۸۵
  182. تفسیر بیضاوی، ج۱، ص۲۲۵
  183. اقصی البیان، ج۱، ص۳۶۶
  184. نویسنده تفسیر «مختصر من تفسیر الامام الطبری در ج۱، ص۶۲ نوشته است: «فان احصرتم... ; یعنی منعتم و حبستم عَنِ العمل و الوصول الی البیت
  185. اقصی البیان، ج۱، صص ۳۶۲ و ۳۶۳
  186. در ج۱، ص۱۱۰، تفسیر سورآبادی نوشته شده «... مَسترید سرهای شما را...
  187. تفسیر بیضاوی، ج۱، ص۲۲۵
  188. نویسنده تفسیر «مختصر من تفسیر الإمام الطبری در ج۱، ص۶۲ نوشته است: هَدْی: «و هو ما قرّب الی الله عزّ و جلّ بمنزلة الهدیّه یهدیها الی غیره یتقرّب بها الیه
  189. تفسیر الخازن، ج۱، ص۱۴۹
  190. اقصی البیان، ج۱، ص۳۶۶
  191. بقره: ۱۹۶
  192. تفسیر بیضاوی، ج۱، ص۲۲۵ و تفسیر ابی السعود، ج۱، ص۱۵۹
  193. برای آگاهی بیشتر از تفسیر آیه مورد بحث (۱۹۶ از سوره بقره) می‌توان به تفاسیر زیر نیز مراجعه کرد: مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج۱، ص۲۸۹ تا ۲۹۲ و تفسیر التبیان، ج۲، ص۱۵۴ تا ۱۶۲ و تفسیر البرهان، ج۱، ص۹۲
  194. مسالک الافهام، ج۲، ص۱۳۶
  195. مسالک الأفهام، ج۲، ص۱۸۶
  196. لسان التنزیل، ص۲۱۰
  197. ابن قتیبه در صفحه ۲۱۰ کتاب «تأویل مشکل القرآن در باب «الحذف و الاختصار نوشته است: مضاف حذف شده; یعنی «وقت الحجّ ; ابوهلال عسکری هم در صفحه ۱۸۷ الصناعتین یکی از اقسام حذف را حذف مضاف و جانشین شدن مضاف الیه به جای آن دانسته و آیه " الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُومَاتٌ..." را هم مثال آورده است
  198. متشابهات القرآن، ج۲، ص۱۸۰
  199. مشکل اعراب القرآن، ج۱، ص۸۹
  200. در جلد۱، صفحه ۱۵۲ تفسیر الخازن نوشته شده است: «...وقت الحج اشهر معلومات و در جلد ۱، صفحه ۱۵۹ تفسیر ابی السعود نوشته شده است: «یعنی وقته معروفات بین الناس»
  201. کنز العرفان، ج۱، ص۳۰۰
  202. قرآن مجید، آنان را که وقتِ حج را به تأخیر می‌انداختند، مورد سرزنش قرار داده و در آیه ۳۷ سوره توبه گفته است: " إِنَّمَا النَّسِیءُ زِیَادَةٌ فِی الْکُفْرِ یُضَلُّ بِهِ الَّذِینَ کَفَرُوا... "یعنی تأخیر در حج، افزایش کفر است و به سبب این تغییر دادن، خود را به ضلالت انداخته، گمراه می‌کنند. نک: مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج۱، ص۲۹۳
  203. تأویل مشکل القرآن، صص۴۷۵ و ۴۷۶. و نیز می‌توان برای آگاهی بیشتر، رجوع کرد به: مجمع البیان فی تفسیرالقرآن، ج۱، ص۲۹۴ وتفسیر التبیان، ج۲، صص ۱۶۲ تا ۱۶۶
  204. کنز العرفان، ج۱، ص۳۰۱
  205. در جلد ۱، صفحه ۱۳۳ احکام القرآن، ابن عربی نوشته است: حجّ را برخود واجب گرداند با نیّت که قصد باطنی است و با اِحرام که عملِ ظاهری است و با تلبیه که ذکر شنیدنی است
  206. در همان مأخذ و همان صفحه، نوشته شده: اَلرّفث کلّ قول یتعلّق بذکر النساء
  207. فسوق: جمیع المعاصی. قال النّبی(صلی الله علیه وآله): سباب المسلم فسوق و قتاله کفرٌ. نک : احکام القرآن، ج۱، ص۱۳۴
  208. اقصی البیان، ج۱، ص۳۷۵ و مسالک الافهام، ج۲، صص ۱۸۷، ۱۸۸ و ۱۸۹
  209. ابن عربی هم در جلد یکم، صفحه ۱۳۲ احکام القرآن نوشته است: در این که ماه‌های حجّ، شوّال، ذوالقعده و ذوالحجّه است، اختلافی نیست جز این که اختلاف در ماه ذوالحجه است که آیا تمام ماه را باید جزو ماهِ حجّ دانست و یا این که ۱۰ یا ۱۲ روز آغاز ماه را
  210. البرهان فی تفسیر القرآن، ج۱، ص۱۹۹
  211. مسالک الافهام، ج۲، ص۱۹۵
  212. فرض حجّ با نیّت کردن، که امری قلبی است، می‌باشد و تحقّق خارجی نیّت، محرم شدن و تلبیه گفتن است
  213. و قیل: الرَفث: کلام متضمّن لما یستقبح ذکره، من ذکر الجماع و دواعیه. نک : تفسیر الخازن، ج۱، ص۱۵۳
  214. نک : تفسیر ابی السعود، ج۱، ص۱۵۹
  215. برای آگاهی بیشتر رجوع شود به: کنزالعرفان، ج۱، ص۳۰۲ و مسالک الافهام، ج۲، ص۱۹۷ و ۱۹۸ و اقصی البیان، ج۱، ص۳۷۶ و ۳۷۷
  216. تفسیر الخازن، ج۱، ص۱۵۴ قبل از او زمخشری در کشّاف جلد یکم صفحه ۳۴۷ نوشته است
  217. برای آگاهی بیشتر درباره تفسیر این آیه، می‌توان به تفسیر بیضاوی، ج۱، ص۲۲۵ و ترجمه تفسیر طبری، ج۱، ص۱۲۹ و تفسیر صافی، ج۱، ص۱۷۶ و ۱۷۷ و کشّاف زمخشری، ج۱، ص ۳۴۶ و ۳۴۷ و تفسیر جوامع الجامع، ج۱، ص۱۱۱ و تفسیر منهج الصادقین، ج۱، ص۴۵۷ وتفسیرجلالین، ص۴۱ وتفسیر شبّر، ص۶۸ و ۶۹ مراجعه شود
  218. در جلد یکم، صفحه ۱۵۴ تفسیر الخازن، نوشته شده است. ذوی الألباب; یعنی ذوی العقول: الذین یعلمون حقایق الأمور
  219. تفسیر صافی، ج۱، ص۱۷۶
  220. تفسیر سورآبادی، ج۱، ص۱۱۱
  221. محمّد بن ابی بکربن عبدالقادر رازی (متوفّای سال ۶۶۶ هجری) در صفحه ۱۴ کتاب «تفسیر أسئلة القرآن المجید و اجوبته نوشته است: فایده تکرارِ اَمرِ به «ذکر این است که ذکر خدا به طور مکرّر باشد و نه فقط یک بار. نک : ص۱۴ کتاب تفسیر أسئلة القرآن المجید و اجوبتها
  222. برای آگاهی بیشتر رجوع کنید به: فی ظلال القرآن، ج۱، ص۲۸۳
  223. احکام القرآن، ج۱، ص۱۳۵
  224. تفسیر الخازن، ج۱، ص۱۵۲ و ۱۵۵
  225. تفسیر سورآبادی، ج۱ صص ۱۱۱ و ۱۱۲
  226. أقصی البیان، ج۱، ص۳۷۸
  227. احکام القرآن جَصّاص، ج۱، ص۳۶۵ و ۳۶۶
  228. بخشی از آیه ۲۷۵ سوره بقره
  229. بقره : ۱۹۸
  230. لسان التنزیل، ص۲۱۰
  231. تفسیر سور آبادی، ج۱، ص۱۱۲
  232. احکام القرآن، ج۱، ص۱۳۷
  233. انوار التنزیل و اسرار التأویل، ج۱، ص۲۲۶
  234. تفسیر ابی السعود، ج۱، ص۱۵۹
  235. کنز العرفان، ج۱، ص۳۰۳
  236. اذرعات، ملحق به جمع مؤنث سالم است، اسم محلی است در شام. اذرعات جمع اذرعه که هم جمع ذراع می‌باشد. مالک، ج۱، ص۶۷، شرح ابن عقیل. جلد یکم. أوضح المسالک
  237. قنسرین، شهری بود در سوریه، میان حلب و حمس، نزدیک عواصم
  238. به نقل از پاورقی کنز العرفان، ج۱، ص۳۰۳
  239. به قول فاضل مقداد در ج۱، ص۳۰۳ کنز العرفان، «... ولا خلاف فی وجوبه
  240. تفسیر الخازن، ج۱، ص۱۵۵
  241. لسان العرب، مادّه «شعر»
  242. کنز العرفان، ج۱، ص۳۰۴
  243. مسالک الافهام، ج۲، ص۲۰۹
  244. اِفاضه از: اَفاض الماء اذا صبّه بکثرة
  245. تفسیر الخازن، ج۱، ص۱۵۷
  246. معانی القرآن و اعرابه، ج۱، ص۲۶۱
  247. برای آگاهی بیشتر از آیه ۱۹۸ سوره بقره می‌توان به تفسیر القرآن العظیم، ج۱، ص۲۳۹  ; تفسیر صافی، ج۱، ص۱۷۷  ; تفسیر مجمع البیان، ج۱، ص۲۹۴ و ۲۹۵  ; تفسیرالتبیان، ج۲، صص۱۶۶، ۱۶۷ و ۱۶۸ ; تفسیر کشف الحقایق، ج۱، صص۱۳۷ و ۱۳۸ ; تفسیر جلالین، ص۴۱ ; تفسیر جوامع الجامع، ج۱، صص۱۱۱ و ۱۱۲ ; فی ظلال القرآن، ج۱، صص۲۸۴ و ۲۸۵ و تفسیر المنار، ج۲، صص۲۳۰ تا ۲۳۳ مراجعه شود
  248. بقره: ۱۹۹
  249. مسالک الافهام، ج۲، ص۲۱۴. زجاج در جلد یکم، ص۲۶۴ «معانی القرآن و اعرابه ، در تفسیر " وَاسْتَغْفِرُوا اللهَ إِنَّ اللهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ"گفته است: یعنی «سَلوهُ أن یغفر لکم مِن مخالفتکم النّاس فی الإفاضة والموقف
  250. تفسیر الخازن، ج۱، ص۱۵۷
  251. کنز العرفان، ج۱، ص۳۰۷
  252. جالب اینکه قرآن «استغفروا الله گفته و نه «توبو که توبه از معصیت باشد
  253. برای آگاهی بیشتر در بابِ آیه ۱۹۹ سوره بقره، رجوعه شود به: احکام القرآن، ابن عربی، ج۱، ص۱۳۹ ; تفسیر التبیان، ج۱، صص۱۶۸ و ۱۶۹ ; تفسیر مجمع البیان، ج۱، ص۹۶ ; تفسیر جوامع الجامع، ج۱، ص۱۱۲ و تفسیر ابن کثیر، ج۱، ص۲۴۲ و تفسیر صافی، ج۱، ص۱۷۷ ; تفسیر منهج الصادقین، ج۱، ص۴۶۴ ; فی ظلال القرآن، ج۱، ص۲۸۶ ; تفسیر کشف الحقایق، ج۱، ص۱۳۹ و تفسیر المنار، ج۲، ص۲۳۳
  254. بقره: ۱۹۹
  255. فی ظلال القرآن، ج۱، ص۲۸۸
  256. بقره: ۲۰۰
  257. بقره: ۲۰۱
  258. برای آگاهی بیشتر رجوع شود به فی ظلال القرآن، ج۱، صص۲۸۹ و ۲۹۰
  259. تفسیر غریب القرآن، ص۷۹
  260. معانی القرآن و اعرابه، ج۱، ص۳۶۴
  261. یعنی کلمه «أشدّ صفت برای مفعول مطلق محذوف می‌باشد
  262. مشکل اعراب القرآن، ج۱، ص۹۰
  263. ابن عربی، احکام القرآن، ج۱، ص۱۴۰
  264. یکی از معانی قضاء: انجام کاری است بر استواری. نک : اقصی البیان، ج۱، ص۳۸۳
  265. کنز العرفان، ج۱، ص۳۰۷
  266. کنز العرفان، ج۱، ص۳۱۰
  267. شیخ طبرسی هم در جلد یکم، ص۱۱۲ تفسیر جوامع الجامع نوشته است: مناسک، جمع منسک است: والمنسک اِمّا موضع النسک أو مصدر جُمِع لانّه یشتمل علی افعال ; یعنی اذا فرغتم من أفعال الحجّ فاذکروا الله...
  268. مسالک الافهام، ج۲، ص۲۱۵
  269. اقصی البیان، ج۱، صص۳۸۳ و ۳۸۴
  270. خلاق، یعنی حظّ و نصیب و به قول زجّاج در جلد یکم صفحه ۲۶۵ معانی القرآن و اعرابه، «الخلاق: النصیب الوافر من الخیر
  271. تقریباً مضمون آیه ۲۰۱ سوره بقره است
  272. بخشی از آیه ۲۰۱ سوره بقره. برای آگاهی بیشتر در باب آیه ۲۰۰ و ۲۰۱ سوره بقره، رجوع شود به: تفسیرهای التبیان، ج۲، صص۱۷۰ و ۱۷۱ ; مجمع البیان من تفسیر القرآن، ج۱، صص۲۹۶ و ۲۹۷ ; جوامع الجامع ; ج۱، ص۱۱۲ ; ابن کثیر، ج۱، ص۲۴۳ ; بیضاوی، ج۱، ص۲۲۷ ; جلالین، ص۴۲ ; منهج الصادقین، ج۱، صص۴۶۵ و ۴۶۶ ; تفسیر سیّد عبدالله شُبّر، ص۲۸ ; صافی، ج۱، صص۱۷۸ و ۱۷۹ ; المنار، ج۲، صص۲۳۵ تا ۲۳۸ و فی ظلال القرآن، ج۱، ص۲۸۹
  273. بقره: ۲۰۳
  274. فی ظلال القرآن، ج۱، ص۲۹۱ و مسالک الافهام، ج۲، صص۲۳۳ و ۲۳۴
  275. کنز العرفان، ج۱، ص۳۱۹
  276. احکام القرآن، ج۱، ص۱۴۰
  277. آل عمران: ۹۶
  278. آل عمران: ۹۷
  279. تفسیر أسئلة القرآن المجید وأجوبتها، ص۳۴
  280. معانی القرآن و اعرابه، ج۱، ص۴۵۴
  281. نویسنده کتاب «اقصی البیان هم در جلد یکم صفحه ۳۳۹ گفته است: «وضع للنّاس  ; «یعنی بُنی للنّاس لعبادتهم و گفته‌اند «اوّل بیت وضع للعبادة می‌باشد. پیش از آن هم بیوت فراوانی بوده، لیکن آنجا اوّل بیت مبارک بوده است. در جلد یکم، ص۳۳۱ تفسیر الخازن نوشته شده: کسی از حضرت علی(علیه السلام) پرسید آیا کعبه اوّل بیتی است که در روی زمین بنا شده؟ علی(علیه السلام) در جواب فرمود: خیر ! «ولکنّه اوّل بیت وضع للنّاس مبارکاً وهدیً
  282. تفسیر الخازن، ج۱، ص۳۲۱
  283. اقصی البیان، ج۱، ص۳۳۹
  284. تفسیر الخازن، ج۱، ص۳۲۱
  285. معانی القرآن واعرابه، ج۱، ص۴۵۴
  286. در وجه تسمیه مکّه نویسنده تفسیر الخازن در جلد یکم، ص۳۲۱ نوشته است: «فسُمیّت بذلک لقلّة مائها من قول العرب: بکّ الفصیل ضرع أمّه و أمتکّه: اذا مصّ کلّ ما فیه من اللبن، وقیل لانّها تمکّ الذنوب أی تزیلها
  287. تفسیر غریب القرآن، صص۱۰۷ و ۱۰۸
  288. ابن عربی نوشته است: مبارکاً ; یعنی «انّه مبارک من کلّ وجه من وجوه الدنیا والآخرة . نک : احکام القرآن، ج۱، ص۲۸۳
  289. اقصی البیان، ج۱، ص۳۳۹
  290. "وَ هذا کِتابٌ أَنْزَلْناهُ مُبارَکٌ..." انعام: ۹۲ "وَ هذا کِتابٌ أَنْزَلْناهُ مُبارَکٌ فَاتَّبِعُوهُ..." انعام: ۱۵۶ "وَ هذا ذِکْرٌ مُبارَکٌ..." انبیاء: ۱۰ "کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ مُبارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیاتِهِ..."، «ص : ۲۸
  291. تفسیر الخازن، ج۱، ص۳۲۱
  292. کنز العرفان، ج۱، ص۲۵۸
  293. مسالک الافهام، ج۲، صص۱۰۰ و ۱۰۱
  294. در جلد یکم، ص۲۹۹ تفسیر البرهان، نوشته شده است ; از امام صادق(علیه السلام) درباره تفسیر «من دخله کان آمن پرسیدند که منظور بیت است یا حرم؟ قال «مَن دخل الحرم من الناس مستجیراً به، فهو آمن من سخط الله... و نیز در همین کتاب و همین صفحه: امام صادق(علیه السلام)گفته است: «موضع البیت بکّة والقریة مکّة در روایت دیگر «انّ بکة، موضع البیت و انّ مکّة جمیع ما اکتنفه الحرم نک: تفسیر البرهان، ج۱، ص۳۰۰
  295. مسالک الافهام، ج۲، ص۱۰۱
  296. تفسیر الخازن، ج۱، ص۳۲۲
  297. معانی القرآن و اعرابه، ج۱، ص۴۵۵
  298. احکام القرآن، ج۱، ص۲۸۵
  299. اقصی البیان، ج۱، ص۳۴۵
  300. کنز العرفان،ج۱، ص۲۶۷ ; مسالک الافهام، ج۲، ص۱۱۴ و اقصی البیان، ج۱،ص۳۴۵
  301. تفسیر الخازن، ج۱، ص۳۲۵
  302. اقصی البیان، ج۱، ص۳۴۵
  303. احکام القرآن، ج۱، ص۲۸۷
  304. معانی القرآن و اعرابه، ج۱، ص۴۵۶
  305. الحجّ بکسر الحاء: اسم العمل.و یقال حججت الشیء أحُجّه حجّاً: اذا قصدته. نک : معانی القرآن و اعرابه، ج۱، ص۴۵۶
  306. کنز العرفان، ج۱، ص۲۶۶
  307. البیان فی غریب القرآن، ج۱، صص۲۱۳ و ۲۱۴
  308. مسالک الافهام، ج۲، ص۱۱۴
  309. تفسیر الخازن، ج۱، ص۳۲۳
  310. برای آگاهی بیشتر رجوع شود به: تفسیر الخازن، ج۱، صص۳۲۲، ۳۲۴ و ۳۲۵
  311. برای آگاهی بیشتر درباره تفسیر دو آیه ۹۶ و ۹۷ آل عمران، رجوع شود به: تفسیرهای: التبیان، ج۲، صص۵۳۵ تا ۵۳۸ ; مجمع البیان، ج۲، صص۴۷۶ تا ۴۷۹ ; جوامع الجامع، ج۱، صص۱۹۱ و ۱۹۲ ; کشّاف، ج۱، صص۴۴۶ تا ۴۴۸ ; الجامع لأحکام القرآن قُرطبی، ج۴، صص۱۳۷ تا ۱۵۴ ; جلالین، ص۸۳ ; صافی، ج۲، ص۲۷۸ تا ۲۸۲ ; تفسیر قمی، ج۱، ص۱۰۸ ; العیّاشی، ج۱، صص۱۸۷ تا ۱۹۰ ; کشف الحقایق، ج۱، صص۲۶۵، ۲۶۶ ; تفسیر سیّد عبدالله شبّر، ص۹۵ و البرهان، ج۱، ص۲۹۸ و ج۱، ص۳۰۲
  312. مائده : ۲
  313. مسالک الافهام، ج۲، ص۲۸۱ و۲۸۲
  314. مسالک الافهام، ج۲، ص۲۸۱ واقصی البیان، ج۱، ص۴۰۶
  315. اقصی البیان، ج۱، ص۴۰۸
  316. «ولا یجرمنّکم  ; ای «یحملنّکم = وادار نکند فعلِ یجرمنّ موکّد به نون تأکید است. وریشه آن «جَرَمَ و در آیه دو مفعول دارد ; مفعول اوّل ضمیر مخاطب «کم و مفعول دوّم «أنْ تَعتَدو»
  317. «شَنْآن ، به فتح نون و سکونها. مصدرٌ أضیف الی الفاعل أو المفعول شدّة بُغضِهم وعداوتهم. (تفسیر جوامع الجامع، ج۱، ص۳۱۰)
  318. برای آگاهی بیشتر از نکات بلاغی و لغوی و نحوی و تفسیری آیه دو سوره مائده، نک: تفسیر التبیان، ج۳، صص۴۱۸ تا ۴۲۸، وتفسیر مجمع البیان، ج۳، صص۱۵۲ تا ۱۵۵ و تفسیر جوامع الجامع، ج۱، ص۳۱۰ وکشاف زمخشری، ج۱، صص۵۹۱ و ۵۹۲ وتفسیر جلالین، ص۱۴۰ وتفسیر سیّد عبدالله شبّر، ص۸۸ ، وتفسیر صافی، ج۲، ص۴۱۸ وتفسیر المنار، ج۶، صص۱۲۵ تا ۱۳۳ وفی ظلال القرآن، ج۲، صص۶۴۴ تا ۶۴۷ وتفسیر کشف الحقایق، ج۱، ص۴۴۳
  319. احکام القرآن، ج۲، صص۵۳۴ و ۵۳۵
  320. بر شتر و یا حیوانی دیگر، کفل یا چیز دیگری، برای تمیز و تشخیص از دیگر حیوانات، بیاویزند تا معلوم شود این حیوان برای قربانی است
  321. براءَة : ۵
  322. کنز العرفان، ج۱، ص۳۳۲
  323. مائده : ۹۵
  324. به دلیل اینکه در آیه پیش (مائده : ۹۴) گفته شده است: " یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَیَبْلُوَنَّکُمُ اللهُ بِشَیْء مِنَ الصَّیْدِ تَنالُهُ أَیْدِیکُمْ وَ رِماحُکُمْ..." ; «الصید ; در اینجا معنای «المصید است، به قرینه و دلالت «تَنالُهُ أَیْدِیکُمْ وَ رِماحُکُمْ زیرا اگر صید مصدر باشد، مصدر حدث است; فلا یوصف بقتلِ الید والرمح. نک: اقصی البیان، ج۱، ص۳۹۷
  325. طبق دستور صریح آیه ۳ سوره مائده، خوردن گوشت میته و منخنقة (حیوان خفه شده) و موقوذة (حیوانی که با چوب زدن بمیرد) و متردّیة (حیوانی که از بلندی افکنده شود و نطیحة (حیوانی که با شاخ زدن به یکدیگر بمیرد) حرام است
  326. کنز العرفان، ج۱، ص۳۲۳ و مسالک الافهام، ج۲، ص۲۵۵
  327. کنز العرفان، ج۱، ص۳۲۵
  328. مائده: ۹۷
  329. شیخ طبرسی در جلد یکم، صفحه ۳۵۴ تفسیر جوامع الجامع نوشته است: «قیاماً للناس ; ای لمعایش الناس ومکاسبهم لیستقیم به أمور دینهم و دنیاهم...
  330. کنز العرفان، ج۱، ص۳۳۰ و در جلد ۳، ص۲۴۷ تفسیر مجمع البیان هم این روایت نقل شده است: «ورواه علی بن ابراهیم عنهم(علیهم السلام)قال ما دامت الکعبة «... الخ»
  331. کنز العرفان، ج۱، ص۳۳۰
  332. برای آگاهی بیشتر درباره لغات و نکات نحوی و تفسیری و بلاغیِ آیات ۹۵ و ۹۷ مائده، رجوع شود به: تفسیر التبیان، ج۳، صص۲۳ و۳۰ ; تفسیر مجمع البیان، ج۳، صص۲۴۵ و۲۴۶ و۲۴۷ ; تفسیر جوامع الجامع، ج۱، صص۳۵۲ و ۳۵۴ ; کشّاف زمخشری، ج۱، صص۶۴۴، ۶۴۶ ; تفسیر جلالین، صص۱۶۲ و۱۶۳ ; تفسیر شبّر، ص۱۴۶ ; تفسیر منهج الصادقین، ج۳، صص۳۱۱ و۳۱۹ ; تفسیر صافی، ج۲، صص۴۹۰ و۴۹۱ ; تفسیر المنار، ج۷، صص۱۰۰ و۱۱۶ ; فی ظلال القرآن، ج۳، صص۴۴ و۴۵ وتفسیر کشف الحقایق، ج۱، صص۵۱۶ و۵۱۷ و۵۱۸
  333. برائت: ۳
  334. فی ظلال القرآن، ج۴، ص۱۳۵
  335. تفسیر غریب القرآن، ص۱۸۲ وتفسیر الخازن، ج۳، ص۴۹
  336. تفسیر الخازن، ج۳، ص۵۰
  337. تفسیر بیضاوی، ج۲، ص۲۷۵
  338. تفسیر البرهان، ج۲، ص۱۰۳
  339. احکام القرآن، ج۲، ص۸۸۶
  340. برای آگاهی بیشتر درباره نکات بلاغی و جنبه‌های تفسیری و لغوی آیه ۳ براءة، رجوع شود به: تفسیر التبیان، ج۵، صص۱۷۰ و۱۷۱ ; تفسیر مجمع البیان، ج۵، صص۴ و۵ ; تفسیر جوامع الجامع، ج۲، صص۳۷ و۳۸ ; تفسیر ابوالفتوح، ج۵، صص۴۵۴ و۴۵۵ ; تفسیر منهج الصادقین، ج۴، ص۲۲۱ ; تفسیر صافی، ج۲، صص۶۸۲ و۶۸۳ ; تفسیر جلالین، ص۲۴۷ ; تفسیر المنار، ج۱۰، ص۱۵۳ به بعد ; تفسیر کشف الحقایق، ج۱، ص۷۸۱ وتفسیر فی ظلال القرآن، ج۴، ص۱۱۳
  341. حج : ۲۵
  342. برخی دو کلمه «عاکف و «بادی را شهری و بیابانی و غریب و خودی ترجمه کرده‌اند. ابن عربی نوشته است: بنا به گفته سیوطی در ص۱۱۹ اسباب النزول، این آیه در سال ۶ هجری نازل شده وقتی که پیامبر اکرم برای غزوه حدیبیّه از مدینه در آمده بود و مشرکان مانع شدند که پیامبر به بیت الله درآید و در همان مکان عمره بجا آورد و شتر قربانی کرد و سرتراشید. نک: احکام القرآن، ج۴، ص۱۲۹
  343. العاکف : الساکن بمکّة. والباد : الجانب. نک: ج۲، ص۴۲۱ تفسیر مجاهد
  344. فی ظلال القرآن، ج۵، ص۵۹۱
  345. زمخشری نوشته است: مفعول «یرد حذف شده تا عمومیّت داشته باشد و هر چیزی را شامل شود. نک: کشاف، ج۳، ص۱۰ و بیضاوی نوشته است: مفعول آن حذف شده تا «یتناول کلّ متناول . نک: تفسیر بیضاوی، ج۳، ص۲۰۶، وابی مسعود در بحث از: «من یرد فیه نوشته است. مفعول حذف شده: لیتناول کلّ متناول کأنّه یقول: «ومن یرد فیه مراءاً م نک: ج۴، ص۱۰ تفسیر ابی السعود
  346. همچنانکه در آیه یک سوره حجرات (۴۹) مفعولِ فعلِ «لا تقدّمو حذف شده و چون مفعول محذوف است می‌توانیم بگوییم که این حذف، افاده عموم می‌کند و هر چیزی که احترام پیامبر در آن ملحوظ شده باشد می‌تواند مفعول جمله باشد. آیه این است: " یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِ اللهِ وَ رَسُولِهِ..." (حجرات : ۱)
  347. التبیان فی اعراب القرآن، ج۲، ص۹۳۹
  348. همان مأخذ، ج۲، ص۹۳۷
  349. فی ظلال القرآن، ج۵، صص۵۹۱ و۵۹۲
  350. منهج الصادقین، ج۶، ص۱۵۰
  351. تفسیر التبیان، ج۷، ص۲۷۱ و ۲۷۲
  352. البیان، ج۲، ص۱۷۳
  353. مکّی بن ابی طالب قیسی نوشته است: فعل مضارع «یصدّون که بر فعل ماضی «کفرو عطف شده، عطف بر معنی است و نه عطف بر لفظ ; زیرا تقدیر عبارت چنین است: «إنّ الکافرین والصادّین . بعضی نیز گفته‌اند: «واو زاید است و فعل مضارع «یصدّون خبر إنّ است و تقدیر چنین می‌شود: «إنّ الذین کفروا یصدّون... . نک: ج۲، ص۹۵، مشکل اعراب القرآن
  354. کشّاف، ج۳، ص۱۰
  355. تفسیر الجامع لأحکام القرآن، ج۱۲، ص۳۱
  356. فرّاء گفته است: علّت این که با فعل مضارع «یصدّون بیان شده، این است که خواسته است بفهماند که صدّ و منع آنان دایمی ومستمرّ است. نک: معانی القرآن، فرّاء، ج۲، ص۲۲۰
  357. رعد : ۳۰
  358. تفسیر بیضاوی، ج۳، ص۲۰۵
  359. تفسیر الخازن، ج۳، ص۱۰
  360. کنز العرفان، ج۱، ص۳۳۴
  361. اقصی البیان، ج۱، ص۴۱۱. البته دیگر عقیده‌ها را هم گفته است
  362. زمخشری دربحث ازکلمه «الناس دراین موردنوشته است: هرکه براونام«مردم اطلاق شود; خواه شهری باشد یابیابانی وخواه مقیم باشد یا غیر مقیم. نک: کشاف، ج۳، ص۱۰
  363. تفسیر جامع لاَحکام القرآن، قرطبی، ج۱۲، ص۳۲ ; کنزالعرفان، ج۱، ص۳۳۵ ; أقصی البیان، ج۱، ص۴۱۲
  364. مکّی بن ابی طالب، در تفسیر این جمله نوشته است: این خود دلیل است بر این که حَرَم مِلک کسی نیست; زیرا که خدا، میان مقیم و غیرمقیم، فرقی قائل نشده است. نک: مشکل اعراب القرآن، ج۲، ص۹۵
  365. تفسیر جامع لاَحکام القرآن، ج۱۲، ص۳۴
  366. تفسیر جامع لاَحکام، ج۱۲، ص۳۲، و غریب القرآن، ص۲۹۱
  367. نویسنده کتاب «لسان التنزیل عاکف را «باشنده ; یعنی شهری و بادی را بیابانی آن که از جایی آمده باشد، معنی کرده است. نک: لسان التنزیل، ص۱۲۲
  368. خلاصه کشف الاسرار، ج۲، ص۸۹
  369. اِلحاد: المیل عن المقصد و منه اللحد لأنّه مایل عن سمت القبر. نک: کنزالعرفان، ج۱، ص۳۳۵
  370. تفسیر جامع لاَحکام القرآن، ج۱۲، ص۳۴
  371. تفسیرابوالفتوح رازی، ج۸، ص۸۷
  372. تفسیر ابی السعود، ج۴، ص۱۰ ; تفسیر بیضاوی، ج۳، ص۲۰۶
  373. کشاف زمخشری، ج۳، ص۱۰
  374. تفسیر غریب القرآن، ص۲۹۱
  375. «العاکف ;المقیم الملازم للمکان.«البادی ;ازبَدَأیبدأ: إذاظَهَرَ. و«البدء ; خلاف الحضر. ابن عربی در بحث از " سَواءً الْعاکِفُ فِیهِ وَ الْبادِ..." نوشته است: مقیم و واردشونده، در حق و حُرمت مساوی باشند. نک: احکام القرآن، ج۳، ص۱۲۶۳
  376. فرّاء گفته است: فالعاکف، مَن کان مِن أهل مکّة. و الباد، مَن نزح الیه بحجّ أو عمرة. نک: معانی القرآن، فرّاء، ج۲، ص۲۲۱
  377. حج: ۲۶
  378. «و إذ بوّأنا... ، «اِذ ظرف است و متعلّق به فعل مقدّر که «اُذکُره باشد. در واقع گفته شده: «اُذکره وقت... نک: التبیان، ج۲، ص۹۳۹
  379. فی ظلال القرآن، ج۵، ص۵۹۳
  380. تفسیر منهج الصّادقین، ج۶، ص۱۵۳
  381. بوّأنا : وَطأنا یعنی جایگاه دادیم (= هیّئنا له)(مکان البیت)، مراد از بیت، خانه کعبه است. و در جمله «أن لا تُشرک بی شیئ حذفی هست و تقدیر آن: «وَ أوحینا إلیه أن لا تشرک بی شیئ می‌باشد. نک: تفسیر ابوالفتوح رازی، ج۸، ص۸۸
  382. همان مأخذ، ج۶، ص۱۵۴
  383. مَسالک الافهام، ج۲، ص۱۱۷ و ۱۱۸
  384. تفسیر جامع لأحکام القرآن، ج۱۲، ص۳۷
  385. ابن عربی نوشته است: «بوّأنا: نزّلن . «لإبراهیم مکان البیت : عرّفنا به منزل . و برای همین است که «لام حرف جر بر آن درآمده تا اینکه متعدّی به دو مفعول نباشد. نک: احکام القرآن، ج۳، ص۱۲۶۶
  386. برای آگاهی بیشتر از جنبه‌های بلاغی و نحوی و نکات تفسیری و لغوی آیه ۲۶ سوره حج رجوع شود به: تفسیر التبیان، ج۷، ص۲۷۴ و ۲۷۵ ; تفسیر کشّاف زمخشری، ج۳، ص۱۰ و ۱۱ ; تفسیر ثعالبی، ج۳، ص۷۶ ; تفسیر جلالین، ص۴۴۳ ; تفسیر سید عبدالله شبّر، ص۳۲۵ ; تفسیر صافی، ج۲، ص۱۱۹ و تفسیر کشف الحقائق، ج۲، ص۴۷۸
  387. یأتوک رجالاً: ای مُشاة علی ارجلهم. رِجال جمع راجل مثل صِحاب و صاحب و قیام و قائم
  388. حج : ۲۷
  389. حج: ۲۸
  390. منافع را، نکره آورده، تا بر کثرت دلالت کند; یعنی هم منافع دنیاوی را شامل شود و هم اَجْر اخروی، همچون عفو و مغفرت را. باتوجّه به این که حدیثی در این باره از امام محمد باقر و امام جعفر صادق(علیهما السلام)نقل شده است. نک: کنزالعرفان، ج۱، ص۲۶۹
  391. فی ظلال القرآن، ج۵، ص۵۹۵
  392. احکام القرآن، ج۳، ص۱۲۶۶
  393. احکام القرآن، ج۳، ص۱۲۶۷ و ۱۲۶۸
  394. ضامر : ای بعیر مهزول و هو یطلق علی الذکر و الأنثی. نک: تفسیر جلالین، ص۴۴۳
  395. مشکل اعراب القرآن، ج۲، ص۹۷
  396. یأتین; صفة کلّ ضامر، لأنّه بمعنی الجمع. نک: تفسیر سید عبدالله شبّر، ص۳۲۵
  397. تفسیر جلالین، ص۴۴۳
  398. کشاف، ج۳، ص۱۱
  399. احکام القرآن، ج۳، ص۱۲۶۸
  400. عادیات : ۱
  401. تفسیر ابوالفتوح رازی، ج۸، ص۸۹
  402. تفسیر الجامع لأحکام القرآن، ج۱۲، ص۳۸
  403. ضُمور به ضمّ ضاد، مصدری است که صفت آن (ضامر) در آیه مورد بحث ذکر شده است. ضامر; البعیر المهزول الذی اتعبه السفر. یقال: ضمر، یضمر، ضموراً (لاغر میان شدند)
  404. این همان سخنی است که ابن عربی هم گفته است; یعنی قرآن نیز از باب کرامت و بزرگ شمردن، به دونده‌های شتابان یعنی اسبان مجاهدین، آنگاه که به سوی دشمن به تاخت و تاز درمی آیند، سوگند یاد کرده است
  405. کنز العرفان، ج ۱، ص ۲۸۶
  406. البرهان، ج۳، صص ۸۵ و ۸۶
  407. مسالک الأفهام، ج ۲، ص ۱۱۹
  408. حج : ۲۶
  409. مسالک الأفهام، ج ۲، ص ۱۱۹
  410. فَجّ : الطریق الواسعة، و الجمع فِجاج. و «الفجّ العمیق; راه دور ، «بئر عمیق ; ای «بعید القعر . «العماقة ; «ژرف و دور شدن . نک: کنز العرفان، ج۱، ص۲۶۹
  411. روندگان در راه حق مختلفند و منافع هر یکی براندازه روش اوست و به قدر همت او ! صاحبان مال را منافع، مال و معاش است ... و ارباب احوال را، منافع، صفایِ اَنفاس است. نک خلاصه تفسیر ادبی و عرفانی، ج ۲، ص ۹۳
  412. نکره آوردن «منافع به جهت شمول است تا هر نوع منفعت دینی و دنیایی را دربرگیردنک: تفسر بیضاوی، ج ۳، ص ۲۰۶ ابی السعود در بحث از منافع نوشته است: «عظیمة الخطر، کثیرة العدد، أونوعاً من المنافع الدینیة و الدنیویة بهذه العبادة. نک: تفسیر ابی السعود، ج ۴، ص ۱۱
  413. کشاف، ج ۳، ص ۱۱
  414. کنایه ; یعنی به کار بردن لفظی و اراده کردن معنای لازم آن، به عبارت ساده تر: لفظی را به کار برند و به جای معنای اصلی، یکی از لوازم آن معنی را اراده کنند
  415. تفسیر «الجامع لأحکام القرآن ، ج ۱۲، ص ۴۲
  416. فی ظلال القرآن، ج ۵ ،ص۵۹۵
  417. «والبهیمة  ; «ما لا نُطْق لَهُ وَذلک بِما فی صَوتِهِ مِنَ الإبهام ولکن خصّ فی التعارف بما عدا السّماع ، و نک: المفردات فی غریب القرآن، ص۶۴ . به گفته راغب: بهیمه یعنی حیوان بی زبان و وجهِ تسمیه اش این است که در صوتِ حیوان، ابهام هست و کسی نمی‌داند که چه منظوری از این صوت دارد و در عرف مردم، حیوانات غیر درنده را «بهیمه گویند
  418. فی ظلال القرآن، ج۵ ،ص۵۹۶
  419. کشّاف، ج۳ ،ص۱۱
  420. نسائک : مفرد آن «نسیکة ; ذبیحه است. نسکت الشاة; ای ذبحتها. اَعلاها; بَدَنه و اوسطها: بقرة، و اَدناها; شاة. نک: تفسیر الخازن، ج۱ ص۱۵۰
  421. ابی السعود، نوشته است: در بحث از «فکلوا منه که التفاتِ از غیبت به خطاب است وبه قرینه، چیزهایی محذوف; زیرانیاز به تصریح نبوده است. تقدیر عبارت چنین است: «فاذکروا اسم الله علی ضحایاکم فکلوا منه . امر در فعل (کُلُوا) برای اباحة واز میان بردن حکمی است که در جاهلیّت متداول بوده است. نک: تفسیر ابی السعود، ج۴، ص۱۱
  422. اقصی البیان، ج۱، ص۳۵۲
  423. تفسیر جامع لاِحکام القرآن، ج۱۲ ،ص ۴۹
  424. در آیه ۱۶۵ اعراف " وَأَخَذْنَا الَّذِینَ ظَلَمُوا بِعَذَاب بَئِیس بِمَا کَانُوا یَفْسُقُونَ... "بئیسٌ; ای شدید. نک: تفسیر جامع لأحکام القرآن، ج ۸، ص ۳۰۸ بائس; آن که به او بُؤس و شدّت رسیده باشد. فقیر; آنکه اِعسار و تنگدستی او را ضعیف کرده باشد. نک: کشّاف زمخشری، ج۳ ،ص ۱۱ فقیر; فهو الَّذی لا شَیءَ لَهُ. بائس; فهو الَّذی ظهر علیه البُوس (ضرر). نک: احکام القرآن، ج۳، ص۱۲۶۹ ابن العربی
  425. مسالک الأفهام، ج۲ ،ص ۱۲۴
  426. الفقیر; هُوَ الَّذی لا شَیءَ لَهُ. بائس. الَذی بِهِ ضرّ الجوع. نک: التبیان، ج۷ ،ص ۲۴۷
  427. زجّاج گفته است: قضاء تفث; کنایه از خروج از احرام است
  428. حج : ۲۹
  429. نک: معانی القرآن فرّاء، ج ، ص ۲۲۴
  430. آل عمران : ۹۶
  431. حج: ۳۰
  432. التبیان فی اعراب القرآن، ج۲ ،ص ۹۴۰ و نک: تفسیر منهج الصادقین، ج۶ ،ص۱۶۰ و تفسیر جلالین، ص ۴۴۳ و نک: کشّاف، ج۳ ص ۱۱
  433. حُرُمات الله: أحکامه... أو ما یتعلّق بالحجّ. حُرُمات: امثتال ما أمر به، واجتناب ما نهی عنه. (فهو) أی تعظیمها خیرٌ له عند ربّه ثواباً. نک: ۳۲۵ تفسیر شُبّر
  434. فهو خیرٌ له: ای فالتعظیم خیرٌ له. نک: کشّاف زمخشری، ج ۳، ص ۱۲
  435. التبیان فی اعراب القرآن، ج۲ ،ص ۹۴۰ و نک: تفسیر منهج الصادقین، ج۶ ،ص۱۶۰ و تفسیر جلالین، ص ۴۴۳ و نک: کشّاف، ج۳ ص ۱۱
  436. فی ظلال القرآن، ج ۵، ص ۵۹۶
  437. به قول نویسنده «کشف الأسرار ، «تعظیم حرمت‌ها کار جوانمردان و سیره صدیقان است. نک: خلاصه تفسیر کشف الأسرار، ج ۲، ص ۹۲
  438. «مِن برای بیان جنس است. نک: التبیان فی اعراب القرآن، ج ۲، ص ۹۴۱
  439. تفسیر منهج الصادقین، ج ۶، ص ۱۶۲ و نک: مسالک الأفهام، ج ۲، ص ۱۳۲
  440. الرجس; الشیء القذر، رجس بودن بت، وصف ذاتی بت نیست بلکه وصف شرعی و حکم ایمانی است; زیرا بت پیکره‌ای است، از چوب یا آهن یا طلا و نقره و نظایر اینها که عرب‌ها آن را در مکانی نصب می‌کردند و می‌پرستیدند و چون در مکانی نصب می‌شده و ثابت در همان جا بوده، لذا بدان وثن گفته‌اند. نک: ج ۱۲، ص ۵۴ تفسیر جامع لاحکام القرآن
  441. زور; آن است که از حق انحراف دارد و هر چه جز حق باشد کذب است و باطل است و زور. مدینة زوراء; أی مائلة. نک: همان مأخذ، ج ۱۲، ص ۵۵
  442. کنز العرفان، ج ۱، ص ۳۳۴ و قرطبی در این باره نوشته است: «التعظیم خیر له عند ربّه مِن التهاون بشیء منه ، نک: ج ۲، ص ۵۴ تفسیر جامع لأحکام القرآن
  443. شعائر، مفرد آن، «شعیرة بر وزن «فعیله از ماده شعرتُ است; یعنی دَریتُ تفطّنت، علمتُ، تحقّقتُ که همه در اصل به یک معنی است شعائر; یعنی معالم ولی متعلقات آنها، در عرف مختلف است
  444. والتقوی; ای اتّقاء ما نهاهم الله عنه. نک: مسالک الأفهام، ج ۲، ص ۲۸۴
  445. حج : ۳۲
  446. الی اجل مسمّی; وقت نحرها. ثم محّلها: مکان حلّ نحرها
  447. فی ضلال القرآن، ج ۵، ص ۵۹۸
  448. احکام القرآن، ج ۳، ص ۱۲۷۴ و تفسیر جامع الأحکام القرآن، ج ۱۲، ص ۵۶ و کشاف زمخشری، ج ۳، ص ۱۴
  449. تفسیر ابوالفتوح رازی، ج ۸، ص ۹۳
  450. تفسر جامع الأحکام القرآن، ج ۱۲، ص ۵۳
  451. امت; یعنی گروهی از مردم که دارای یک آیین و مذهب و هدف مشترک باشند و به قول ابوالفتوح رازی در جلد ۸، ص ۹۴ تفسیرش، امت جماعتی باشد بر یک دین ولی گاه «امت به معنای دین به کار رفته است، همان طوری که در دو آیه سوره زخرف آمده است: " بَلْ قَالُوا إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّة..." زخرف (۴۳): ۲۲ و زخرف: ۲۳ " ...إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّة ...". ولی کلمه «امت در آیه ۱۲۰ سوره نحل، به معنای امام و پیشوای مردم آمده است: " إِنَّ إِبْرَاهِیمَ کَانَ أُمَّةً قَانِتاً للهِِ حَنِیفاً وَلَمْ یَکُنْ مِنَ الْمُشْرِکِینَ" اُمّة : یعنی اِماماً یَقتدی بِهِ الناس; لأنّه ومن اتّبعه اُمّة، فسمّی اُمةً لانّه سبب الإجتماع. نک: تأویل مشکل القرآن، صص ۴۴۵ و ۴۴۶
  452. تفسیر جلالین، ص ۴۴۴ . منسک به معنای شریعت هم هست همان گونه که در آیه ۶۷ سوره حج آمده است: " لِکُلِّ أُمَّة جَعَلْنَا مَنسَکاً هُمْ نَاسِکُوهُ..." نک: تفسیر التبیان، ج ۷، ص ۲۷۹
  453. تفسیر منهج الصادقین، ج ۶، ص ۱۶۶
  454. حج : ۳۵
  455. حج : ۳۶
  456. شتر را بدنه گویند برای بزرگی جثّه و بَدَنش; مأخوذة من بَدَن بدانة نک: تفسیر ابی السعود، ج ۴، ص۱۳. زمخشری هم بُدن را مخصوص شتر می‌داند برای بزرگی جثه اش. نک: کشاف، ج ۳، ص ۱۴
  457. برای آگاهی بیشتر رجوع شود به فی ظلال القرآن، ج ۵، ص ۵۹۶ و احکام القرآن ابن العربی، ج ۳، ص۱۲۷۷ و تفسیر التبیان، ج ۲، ص ۹۴۲ و تفسیر منهج الصادقین، ج ۶، ص ۱۶۶ و کنز العرفان، ج ۱، ص۳۱۳
  458. احکام القرآن، ج ۳، ص ۱۲۷۷
  459. این کلمه منصوب است، بنابراین که حال است از ضمیر «ها، در علیه و غیر مُنصرف نیز هست; زیرا بعد از الف جمع، دو حرف وجود دارد. نک: البیان فی اعراب القرآن، ج ۲، ص ۱۷۶
  460. احکام القرآن ابن العربی، ج ۳، ص ۱۲۷۷ و البیان فی اعراب القرآن، ج۲، ص۹۹ و کشاف، ج۳، ص۱۴
  461. تفسیر التبیان، ج ۷، ص ۲۸۳
  462. تفسیر ابوالفتوح رازی، ج ۸، ص ۹۵۰
  463. تفسیر ابوالفتوح رازی، ج ۸، ص ۹۶ در جلد ۲، صفحه ۴۲۵ تفسیر مجاهد نوشته شده است: «اذا سقطت الی الأرض و در جلد ۱ صفحه ۴۸۶ مختصر من تفسیر الامام الطبری نوشته شده است: «فاذا وجبت جنوبه ; یعنی اذا نحرت و ماتت. در جلد ۴، صفحه ۱۳ تفسیر ابی السعود هم نوشته شده است: سقطت علی الأرض وهو کنایة من الموت
  464. تفسیر التبیان، ج ۷، ص ۲۸۲ . در تفسیر جلالین و تفسیر بشر هم نوشته شده است: «وجبت جنوبه ، کنایه است; یعنی ماتت بالنحر نک: تفسیر جلالین، ص ۴۴۴ و تفسیر عبدالله شبّر، ص ۳۲۶
  465. تفسیر التبیان، ج ۷، ص ۳۸۳
  466. متشابهات القرآن، ج ۲، ص ۲۰۹
  467. مختصر من تفسیر الامام الطبری، ج ۱، ص ۴۸۶ سید قطب نوشته است: المعتر: فقیر الذی یتعرض للسؤال نک: فی ظلال القرآن، ج ۵، ص ۶۰۰. عکبری نوشته است: والمعتر; المعترض. عرهم واعترهم وعراهم واعتراهم; اذا تعرض. نک: تفسیر التبیان فی اعراب القرآن، ج ۲، ص ۹۴۳
  468. تفسیر التبیان، ج ۷، ص ۲۸۳ ، برای آگاهی بیشتر رجوع شود به تفسیر ابوالفتوح رازی، ج ۸، ص ۹۶ . در تفسیر ابی السعود، جلد ۴، صفحه ۱۴ نوشته شده است: والمعترّ; ای المتعرض للسؤال. وقری; المعتری. فراء نوشته است: القانع; الذی یسألک. والمعترّ: ساکت یتعرض لک عندالذبیحة ولایسألک نک: معانی القرآن، ج ۲، ص ۲۲۶ ملا فتح الله کاشانی در تفسیر «واطعموا القانع و المعتر نوشته است: «وبخورانید دراویش قناعت کننده ناخوانده را و سؤال کننده خواهنده را. نک: تفسیر منهج الصادقین، ج ۶، ص ۱۶۷
  469. حج : ۳۷
  470. خلاصه تفسیر عرفانی کشف الأسرار، ج ۲، ص ۹۱
  471. فی ظلال القرآن، ج ۵، ص ۶۰۰ و تفسیر مجمع البیان ذیل آیه مزبور
  472. کشاف زمخشری، ج ۳، ص ۱۵ و نک: معانی القرآن فراء، ج ۲، صص ۲۲۶ و ۲۲۷
  473. «التقوی مِنْکُم ; الموجبة لإخلاص العمل لله و قبوله منه. نک: تفسیر سید عبدالله شبّر، ص ۳۲۶ فرّاء در جلد ۲، ص ۲۲۷ معانی القرآن نوشته است در ذیل: «ولکن یناله التقوی منکم ; الإخلاص الیه
  474. الدر المنثور فی التفسیر بالمأثور، ج ۴، ص ۳۶۲
  475. ابن قتیبه هم نوشته است: خون حیوان قربان شده را در جاهلیت برای تقرب، به اطراف کعبه می‌پاشیدند، مسلمانان هم خواستند چنین کنند; فانزل الله تبارک و تعالی " لَنْ یَنَالَ اللهَ لُحُومُهَا..." نک: تفسیر غریب القرآن، ص ۲۹۳
  476. احکام القرآن، ج ۳، ص ۱۲۸۳
  477. فاعل فعل «لحوم جمع مکسر است و چون میان فعل و فاعل، مفعول فاصله شده است، مذکر آوردن فعل جایز، بلکه بهتر است نک: البیان فی اعراب القرآن، ج۲، ص۱۷۶
بازگشت به کتب معروف عبادی