کتابخانه:الله‌شناسی - ج 1 - بخش 1

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
الله‌شناسی - جلد اول - بخش اول
مشخصات کتاب
خطا در ایجاد بندانگشتی: نمی‌توان تصویر بندانگشتی را در مقصد ذخیره کرد
نویسنده سید محمد حسین حسینی طهرانی
زبان فارسی
ناشر علامه طباطبايی

محتویات

مقدمه

مقدمه اوُلی

حمد بی‌حدّ و سپاس بی‌عدّ، اختصاص به ذات مقدّس حضرت حقّ جلّ و علا دارد که کاخ هستی و جهان آفرینش را برای تکامل وجود انسان آفرید، و انسان را برای عبادت ذات اقدس خود. ۱ وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الإنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ.۲ و حقیقت عبادت، بدون شناخت حقیقت عبودیّت و معرفت حاصل نشود. پس معرفت ذات او سبحانه و تعالی و اسماء حسنی و صفات عُلیای او، از جمله علل غائیّه و نهائیّه پیدایش عالم تکوین است. و مقصد اقصی و هدف اسنای از معرفت، خضوع و خشوع در مقابل حضرت حیّ قیّوم، و صبغه عبودیّت به خود گرفتن، و لباس ذلّ و مسکنتِ بندگی در قبال عزّ کبریائیّت او پوشیدن، و تمام عوالم وجود را آیه و مرآت حقّ دیدن، و از کریوه‌های خودمنشی بیرون آمدن و به ذروه اعلای اقرار و اعتراف و فناء و اندکاک در وحدانیّت ذات حقّ رسیدن است.وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَیِّ الْقَیُّومِ وَ قَدْ خَابَ مَنْ حَمَلَ ظُلْمًا.۳

و تحیّات زاکیات و صلوات مبارکات بر انبیاء عظام و فرشتگان ملا اعلی باد که با اعانت و یاری در ارسال وحی و تبلیغ آن به بنی نوع انسان، افراد بشر را از زندان سبعیّت و بهیمیّت و شیطنت رهانیده، و به طرق معرفت و شناخت عبودیّت وارد کرده، و او را مستعدّ و قابل بهره‌برداری از جمیع مواهب الهیّه و تمتّعات سبحانیّه نموده‌اند. بالاخصّ سیّد رُسل و هادی سُبل و عقل کلّ، بدایة البدایات و نهایة النّهایات: حضرت مُحمّد بنِ عبدِالله صلّی الله علیه وآله وسلّم؛ و صِنو، و شقیق، و وصیّ، و وزیر، و صِهر، و ولیّ، و برادر، و خلیفه‌اش: علیّ بن أبی طالب أمیرالمومنین که گوی سبقت را از همگان ربوده، و در مقام عزّ حضرت ذوالجلال نشسته، و لوای حمد را بدست خود برافراشته، و حائز مقام محمود و شفاعت کبری شده‌اند.

و بر اولاد طاهرین آنها، ائمّهمعصومین سلام الله علیهم أجمعین؛ لاسیّما حضرت بقیّة الله فی الارضین حُجّة بنِ الحسنِ العسکریّ أرواحنا فداه، که امام زنده، و واسطهفیض، و مفیض رحمت و وجود از عالم بالا، و پخش آن به ماهیّات امکانیّه، و توسیع نور رحمت الهیّه از مقام غیب الغیوب و کنز مخفیّ به شبکه‌های عالم کثرات، به مقدار قابلیّت و استعداد می‌باشند. وَ إِن مِن شَیْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَآئِِنُهُ و وَ مَا نُنَزِّلُهُ و إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ.۴

«و هیچ چیز وجود ندارد مگر آنکه خزینه‌های آن در نزد ما موجود می‌باشد. و ما آنرا فرود نمی‌آوریم مگر به انداز همعلوم و معیّن.» و برحسب اراده و مشیّت حق تعالی و تقدّس، آن خزائن جُود و رحمت را به ذرّه ذرّ هاز ماهیّات عالم وجود، نازل و به هر یک بقدر قوّه و انداز همقرّره، توزیع و معیّن داشته‌اند. مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَـو'ةٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ کَأَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ.۵

باری، چون این حقیر ناچیز از زمان مراجعت از نجف اشرف که در شهر شوّال المکرّم سن هیکهزار و سیصد و هفتاد و شش بود،۶ تا بحال که ماه ربیع‌الاوّل از سن هیکهزار و چهار صد هجریّهقمریّه است، مدار بحث و گفتگوی خود را با برادران و عزیزان روحانی و سروران ایمانی، بر اساس تفسیر آیات قرآن و بحث و تنقیح روایات وارده از معصومین صلوات الله و سلامه علیهم أجمعین قرار داده و أحیاناً با بحث‌های فلسفی و علمی از یکطرف و با مذاکرات ذوقی و عرفانی از طرف دیگر، تطابق آیات الهیّه و اخبار نبویّه و حقائق، چه از ناحیه استدلال فکریّ و ذهنیّ و چه از ناحیه وجدان و مشاهده ضمیر، روشن و آشکارا می‌شد. و بارها در ادوار مختلف، دوره‌هائی از بحث‌ها در پیرامون مسأله توحید و ولایت و معاد و تفسیر بسیاری از قرآن کریم و بسیاری از مسائل فقهیّه و علمیّه داشته‌ایم. و با وجود مراجعه بر تفاسیر که به سی دوره بالغ می‌شد، بیشتر از همه تفسیر «المیزان فی تفسیر القرءَان» تألیف حضرت استاد م: آیة الله العظمی علاّمه سیّد محمّد حسین طباطبائی تبریزی أمدَّ اللهُ فی ظلالهِ السّامیةِ موجب بحث و نظر قرار می‌گرفت. و حقّاً این تفسیر در نزد حقیر بسیار مُعجب و زیبا و عالی و لطیف است، و در میان سائر تفاسیر جلوه خاصّی دارد. لذا در اوّل وهله بر آن شدیم که یکدوره تفسیر قرآن به زبان پارسی و با قلم و انشاء سلیس ـ نه بطور ترجمه ـ از «المیزان» که حاوی جمیع مطالب و نکات آن تفسیر باشد تحریر شود، تا برادران پارسی زبان از منابع حقائق این تفسیر استفاده شایان بنمایند.

سپس از این منظور، به جهاتی انصراف حاصل شد؛ و بنا بر آن گذاردیم که در هر یک از مباحث اعتقادی و احکام عبادی و مسائل اخلاقی و اجتماعی، جدا جدا رساله‌ای بنگاریم که در هر یک از آنها بطور مستوفی از آن موضوع و احکام وارده در آن، بحث شود تا با مطالعه آن، اشکالات و شبهات و سؤالات مرتفع گردیده و بطور واضح و روشن، اطّلاعات کافی و وافی در جوانب آن مسأله را روشنگر باشد.

مجموع این رساله‌ها در حدود صد رساله می‌شد؛ مانند رساله اعجاز قرآن و اعجاز انبیاء و رساله شفاعت، و رساله ولایت، و رساله امامت و زعامت، و رساله نبوّت و رساله‌های جداگانه در احوال و سیره ائمّه معصومین سلام الله علیهم أجمعین، و رساله برزخ و رساله قیامت، و رساله حشر و قیام انسان عندالله، و رساله میزان، و رساله صراط، و رساله بردگی در اسلام، و رساله نماز، و رساله وجوب عینی و تعیینی نماز جمعه در هر زمان، و رساله روزه، و حجّ، و جهاد و حکومت، و رساله قرض الحسنه و ربا، و مالکیّت و طرق مشروع و غیر مشروع آن، و رساله حقوق بطور کلّی، و رساله حقوق زن، و غیر ذلک از مباحث دینی و علمی که مورد نیاز و احتیاج مبرم جوانان امروز و نسل آینده ماست.

ولی مع‌الاسف با کثرت مشاغل علمی و شواغل اجتماعی که بطور متفرّق و پراکنده مرا بدون اختیار به خود مشغول می‌داشت، انجام این مهمّ جز چند رساله صورت نگرفت. لیکن بطرز دیگری که شاید از نقطه نظر اهمّیّت نیز کمتر از آن طرز نبود، خداوند مستعان عنایت فرمود تا همان مطالب قرآنی و تفسیری و روائی و علمی و اجتماعی و تاریخی و اخلاقی، بصورت یک دوره علوم و معارف اسلام بحث و گفتگو شود. و مباحث و مذاکرات، تحریر و تدوین و به تدریج در دسترس إخوان عزیز قرار گیرد. این دوره از علوم که در قسمت اعتقادیّات شامل قسمت‌های الله‌شناسی و امام شناسی و معادشناسی است، از سه موضوع مهمّ: مسأله توحید و ولایت و معاد بحث می‌کند.

و در قسمت‌های احکام و مسائل شامل بحث در پیرامون قرآن، و نماز، و روزه، و حجّ، و مسجد، و دعا، و ربا، و رویت هلال در شهر رمضان و لزوم اشتراک در آفاق نسبت به دخول شهر جدید، و در پیرامون قضاء و جهاد وحکومت زن و تفسیر آیة:الرِّجَالُ قَوَّ مُونَ عَلَی النِّسَآءِ، وبعضی از احکام دیگر است که بیشتر آن مباحث تحریر و تدوین شده، و إن شآء الله تعالی در دسترس مطالعه قرار خواهد گرفت.

از حضرت ربّ ودود، خدای منّان مسألت داریم که ما را توفیق دهد تا در انجام‌این‌مهمّ ساعی وکوشابوده،واز بذل جُهد واستفراغ وُسع دریغ ننموده، و این عمل ناچیز را به‌کرم وفضل خود قبول فرماید،وما را تأیید وتسدید فرماید.

إلَهِی...وَ أَلْحِقْنَا بِعِبَادِکَ الَّذِینَ هُمْ بِالْبِدَارِ إلَیْکَ یُسَارِعُونَ، وَ بَابَکَ عَلَی الدَّوَامِ یَطْرُقُونَ، وَ إیَّاکَ فِی اللَیْلِ وَ النَّهَارِ یَعْبُدُونَ، وَ هُمْ مِنْ هَیْبَتِکَ مُشْفِقُونَ؛ الَّذِینَ صَفَّیْتَ لَهُمُ الْمَشَارِبَ، وَ بَلَّغْتَهُمُ الرَّغَآئِبَ، وَ أَنْجَحْتَ لَهُمُ الْمَطَالِبَ، وَ قَضَیْتَ لَهُمْ مِنْ فَضْلِکَ الْمَـَارِبَ، وَ مَلَاتَ لَهُمْ ضَمَآئِرَهُمْ مِنْ حُبِّکَ، وَ رَوَّیْتَهُمْ مِنْ صَافِی شِرْبِکَ؛ فَبِکَ إلَی لَذِیذِ مُنَاجَاتِکَ وَصَلُوا، وَ مِنْکَ أَقْصَی مَقَاصِدِهِمْ حَصَّلُوا.۷


بار پروردگارا! راه خود را برای ما آسان کن، بطوریکه غیر از تو نبینیم و نشناسیم. و ذات و هستی ما را به مقام فنا برسان، تا شائبه‌ای از انانیّت و استکبار در وجودمان نباشد، و سراپا بنده محض و عبدِ رقّ تو بوده باشیم. بمحمّدٍ و ءَالهِ الطّاهرینَ، و صلواتُکَ و تسلیماتُکَ علَیهم أجمعینَ، و السّلامُ علَینا و علَی عبادِ اللَهِ الصّالحینَ، و الحمد للّه ربّ العالمین.

در مورّخه ربیع المولود سنه ۱۴۰۰ قمریّه

سیّد محمّد حسین حسینیّ طهرانیّ

مقدمه ثانیه

بسم الله الرّحمن الرّحیم

درود و تحیّت بر پیغمبر اکرم خاتم الانبیاء و المرسلین محمّد، و بر وصیّ والاتبار و اولاد امجاد او باد؛ و لعنت و شتم و دورباش از رحمت حقّ بر دشمنان و معاندان و غصب کنندگان حقوقشان از زمان حاضر إلی یوم المعاد.

همانطوریکه در مقدّمه نخستین ملاحظه فرمودید، حقیر بر آن بود تا از ماه ربیع‌الاوّل سنه یکهزار و چهارصد هجریّه قمریّه شروع به تحریر و کتابت قسمت «الله‌شناسی» از دوره علوم و معارف اسلام بنماید و مرتّباً مجلّدات آنرا بحول و قوّه الهی منتشر سازد، و پس از آن به سائر قسمتها از علوم و معارف که شرح داده شده است مبادرت ورزد؛ امّا خداوند این چنین اراده نفرموده بود.

حقیر در همان سال، بعد از دوماه یعنی در روز بیست و ششم ماه جمادی الاُولی به مهاجرت مشهد مقدّس، و آستان‌بوسی و تکحیل کُحل و سرمه خاک پای زوّار حضرت امام هشتم علیّ بن موسی علیهما و علی ءَابآئِهما و أولادِهما جمیعُ صلواتِ اللهِ و ملآئکتهِ المُقرّبین و أنبیآئِه المرُسلین و عبادِه الصّالحین من الآنَ إلی قیام یوم الدّین، موفّق آمدم، و بار نیاز خود را یکسره در این عتبه ملائک پاسبان فرود آوردم؛ و با کمال التماس به مقام قدس و طهارت و علوّ درجات آنحضرت از وی درخواست فقیرانه و عاجزانه نمودم که من قادر بر تشخیص صلاح و فساد خود نیستم و راه صواب را از خطا نمی‌شناسم؛ اینک باشفاعت و مدد شما از خداوند جلّتْ عظمتُه و عَلَتْ ءالآؤُه مسألت دارم تا خودش دستم را بگیرد و از هزاهز و فتن آخرالزّمان برهاند و آنی به خود وا مگذارد؛ و اللهُ المُستعانُ.

آن حضرت روحی فداه پذیرفتند، و در مراقبت از هر گونه به نحو اتمّ و اکمل نه به مقدار گدائی من، بل به قدر سلطنت و کرامت خویشتن مرحمت فرمودند.

از جمله آنچه به قلم تقدیر آمده بود آن بود که دوره الله شناسی پانزده سال به تعویق افتاد؛ و اینک که باز طالع ماه ربیع‌المولود از سنه یکهزار و چهارصد و پانزده هجریّه قمریّه سر بر آورده است، موفّق به شروع آن شده‌ام؛ حال تا کجا روح یاری دهد و قلم توانائی، خدا داند و بس! حضرت مولی الموحّدین و سرور قلوب العاشقین أمیرالمومنین علیه السّلام می‌فرماید:عَرَفْتُ اللَهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ الْعَزَآئِمِ وَ حَلِّ الْعُقُودِ وَ نَقْضِ الْهِمَمِ.۸

«من خداوند سبحانه را شناختم به گسستن تصمیمها و اراده‌هائی که انسان درباره بجا آوردن کاری که می‌خواهد بجای بیاورد پیدا می‌کند، و به گسیختن و پاره نمودن نیّتها و جزمهائیکه انسان دارد، و به شکستن همّتها و قصدهائیکه انسان در خود بوجود آورده است.»

روزی حقیر به محضر مبارک استادمان حضرت آیه الله علاّمه طباطبائی قدَّس اللهُ سرَّه الزّکیَّه معروض داشتم: بسیار اتّفاق می‌افتد که انسان اراده بجا آوردن فعل نیکی را دارد، و اسباب و شرائط هم موافق آمده و موانع هم از میان رخت بربسته است؛ و در حسن فعل و نیکوئی آن کار هم ابداً شکّی ندارد، و اهتمام می‌کند برای انجام آن، تا نزدیک است به مرحله جزمیّه و اراده قطعیّه برسد ناگهان بدون هیچ علّت و سببی خود انسان از تصمیمش برمی‌گردد و انصراف پیدا می‌کند! و سپس خودش هم متعجّب می‌گردد که چرا اینطور شد؟! و این مانع که فقط برگشت نیّت من بود، از چه راه پدیدار گردید؟! و بالاخره فکرش بجائی نمی‌رسد. استاد رضوان الله علیه در پاسخ فقط یک جمله افاده فرمودند که:بله، همینطور می‌باشد که می‌گوئید!


حقیر در بدو تحریر مباحث، اراده داشت دوره الله شناسی را مقدّم بدارد بر جمیع مباحث اعتقادی از مبحث امام شناسی و مبحث معادشناسی و سائر مباحث فلسفی و عرفانی و اخلاقی و علوم و فقه و تاریخ و تفسیر، زیرا الله مقدّم است بر عالم وجود به تقدّم تکوینی؛ و باید در وضع هم تحریر مطابق تکوین بوده باشد. امّا خداوند اراده نکرد و نخواست، تا در این مدّت پانزده سال بِحمدِه و منّتِه قسمت امام‌شناسی در هجده جلد، و قسمت معادشناسی در ده جلد، اینها از دوره معارف؛ و از دوره علوم در قسمت اخلاق و حکمت و عرفان: رساله سیر و سلوک‌منسوب به بحرالعلوم با مقدّمه و تعلیقه حقیر، و رساله لبُّ اللُباب در سیر و سلوک اُولی الالباب، و کتاب توحید علمیّ و عینیّ، و مهرتابان، و روح مجرّد؛ و در قسمت ابحاث تفسیری: رساله بدیعه، و ترجمه رساله بدیعه، و رساله نوین؛ و در قسمت ابحاث علمی و فقهی: رِسالَةٌ حَوْلَ مَسْأَلَةِ رُوْیَةِ الهِلالِ، و کتاب وظیفه فرد مسلمان در احیای حکومت اسلام، و کتاب ولایت فقیه در حکومت اسلام در چهار جلد، و کتاب نور ملکوت قرآن در چهار جلد از دوره أنوار الملکوت، و نامه پیش‌نویس قانون اساسی، و کتاب نگرشی بر مقاله بسط و قبض تئوریک شریعت دکتر عبدالکریم سروش، و رساله نکاحیّه: کاهش جمعیّت، ضربه‌ای سهمگین بر پیکر مسلمین؛ و در قسمت ابحاث تاریخی: لمعاتُ الحسین علیه السّلام، و هدیّه غدیریّه: دو نامه سیاه و سپید را تحریر، و أغلب آنها به طبع رسیده است. وَ مَا تَوْفِیقِی إِلَّا بِاللَهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ إِلَیْهِ أُنِیبُ.

پاورقی

۱ ـ در افاده این معنی، آیاتی در قرآن کریم اجمالاً وارد است؛ مثل آیة: أَلَمْ تَرَوا أَنَّ اللَهَ سَخَّرَ لَکُم مَا فِی السَّمَـٰوَتِ وَ مَا فِی الارْضِ. (صدر آیه ۲۰، از سوره ۳۱: لقمان) و آیة: وَسَخَّرَ لَکُم مَا فِی السَّمَـٰوَتِ وَ مَا فِی الارْضِ جَمِیعًا مِنْهُ. (صدر آیه ۱۳، از سوره ۴۵: الجاثیة) و آیة: وَ سَخَّرَ لَکُمُ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ دَآئبَیْنِ وَ سَخَّرَ لَکُمُ الَّیْلَ وَ النَّهَارَ. (آیه ۳۳، از سوره ۱۴: إبراهیم) و آیة: هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَکُم مَا فِی الارْضِ جَمِیعًا. (صدر آیه ۲۹، از سوره ۲: البقرة). و در حدیث قدسی آمده است: عَبْدی! خَلَقْتُ الاشْیآءَ لاِجْلِکَ؛ وَ خَلَقْتُکَ لاِجْلی. (کلمه الله، ، از مشارق أنوار الیقین حافظ رجب برسی)

۲ـ آیه ۵۶، از سوره ۵۱: الذّاریات

۳ ـ آیه ۱۱۱، از سوره ۲۰: طــه

۴ ـ آیه ۲۱، از سوره ۱۵: الحجر

۵ ـ قسمتی از آیه ۳۵، از سوره ۲۴: النّور

۶ـ حقیر در این تاریخ به طهران برای زیارت مرقد مطهّر حضرت علیّ بن موسی الرّضا علیه آلافُ الثّنآء مشرّف شدم که پس از زیارت و ملاقات اساتید سابق در حوزه قم و دیدار ارحام و اقرباء در آن ایّام که فصل تابستان فرا رسیده بود، دوباره به نجف اشرف مراجعت کنم، زیرا خانه و أثاث البیت و جمیع متعلّقات در نجف بود. امّا چون بنا شد در طهران اقامت کنم، لهذا این زمان را زمان مراجعت قرار دادم؛ وگرنه پس از سپری شدن تابستان باز به نجف مراجعت نمودم و در آنجا ماندم تا منزل به فروش رفت، و زمان بازگشت به طهران در اواسط ماه جمادی الاُولی یکهزار و سیصد و هفتاد و هفت هجریّه قمریّه بود. و از این زمان رفتن به مسجد و درس و بحث مرتّب و پی‌درپی ادامه داشت.

۷ـ فقراتی از مناجات مریدین است، که از جمله مناجات خمس عشره می‌باشد که منسوب به حضرت سجّاد علیه السّلام است. و مرحوم شیخ حرّ عاملی آنرا در «صحیفه ثانیه سجّادیّه» طبع سنگی، و ۳۱ آورده است.

۸ ـ «نهج البلاغة» حکمت ۲۵۰؛ و از طبع صبحی صالح ـ بیروت، طبع دوّم (سنه ۱۳۸۷) صفحه ۵۱۱؛ و در صفحه ۷۲۱ در شرح لغات گوید: الْعَزآئِم: جَمعُ عَزیمَة، وَ هی ما یُصَمِّمُ الإنسانُ علَی فِعلِهِ؛ و فَسخُ العَزآئِم: نَقضُها. العقُود: جَمعُ عَقْد بِمعنَی النّیَّةِ، تَنعَقِدُ علَی فِعلِ أمرٍ.


بحث ۱ و ۲: تفسیر آیه نور

أعوذُ بِاللَهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیم

بِسْـمِ اللَهِ الـرَّحْمَنِ الـرَّحیم

وَ صَلَّی اللَهُ عَلَی سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ ءَالِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرین

وَ لَعْنَةُ اللَهِ عَلَی أعْدٓئِهِمْ أجْمَعینَ مِنَ الانَ إلَی قِیامِ یَوْمِ الدّینِ

وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إلاّ بِاللَهِ الْعَلیِّ الْعَظیم

قالَ اللَهُ الْحَکیمُ فی کِتابِهِ الْکَریم:

اللَهُ نُورُ السَّمَـٰوَ ت وَ الارْضِ مَثَلُ نُورِهِ ﮮ کَمِشْکَوةٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ کَأَنـَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُبَـارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ لَا شَرْقِیَّةٍ وَ لَا غَرْبِیَّةٍ یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِی‌ٓءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُورٌ عَلَی نُورٍ یَهْدِی اللَهُ لِنُورِهِ ﮮ مَن یَشَآءُ وَ یَضْرِبُ اللَهُ الامْثَـٰلَ لِلنَّاسِ وَ اللَهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ.

فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَهُ أَن تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ و یُسَبِّحُ لَهُ و فِیهَا بِالْغُدُوِّ وَالاصَالِ

. رِجَالٌ لَا تُلْهِیهِمْ تِجَـٰرَةٌ وَ لَا بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَهِ وَ إِقَامِ الصَّلَو'ةِ وَ إِیتَآءِ الزَّکَو'ةِ یَخَافُونَ یَوْمًا تَتَقَلَّبُ فِیهِ الْقُلُوبُ وَ الابْصَـارُ.

لِیَجْزِیَهُمُ اللَهُ أَحْسَنَ مَا عَمِلُوا وَ یَزِیدَهُم مِن فَضْلِهِ ﮮ وَ اللَهُ یَرْزُقُ مَن یَشَآءُ بِغَیْرِ حِسَابٍ.

(آیۀ سی و پنجم تا سی و هشتم از سورۀ مبارکۀ نور: بیست و چهارمین سوره از قرآن کریم)

«خداوند نور آسمانها و زمین است. مَثَل نور او مانند چراغدان درونی دیوار بدون منفذ می‌باشد که در آن چراغ بوده باشد. آن چراغ در داخل شیشه و حبابی است (که بر روی آن گذارده شده است) و آن حبابِ آبگینه‌ای گویا همچون ستاره‌ای درخشان است. آن چراغ برافروخته می‌شود از مادّۀ زیتونیِ درخت برکت داده شدۀ زیتون، که نه نسبت با مشرق دارد و نه با مغرب. (بلکه در میان بیابان در زیر آسمان در حال اعتدال از خورشید و هوا و زمین بهره می‌گیرد.) به قدری آن روغن زیتون که مادّۀ برافروختگی این چراغ می‌باشد، درخشنده و پرلمعان و نور افزاست که اگر آتشگیرانه‌ای با آن تماسّ حاصل نکند باز هم شعله‌ور است. آن حباب نور دیگری است افزون بر روی نور چراغ. خداوند با نور خودش هدایت می‌کند مومنانی را که بخواهد (به منزلگه قرب خود برساند) و مثل‌هائی برای مردم می‌زند؛ و خداوند به تمام چیزها بسیار داناست. آن چراغ ـ یا آن مومنان هدایت شدۀ به نور خدا ـ در خانه‌هائی هستند که خداوند به آنها اجازه داده است که دارای رفعت معنوی گردیده، و در آنها اسم خدا بر دلها برده شود. بطور مستمرّ و مداوم در آن خانه‌ها صبحگاهان و شامگاهان تسبیح خداوند را می‌نمایند مردانی که ایشان را باز نمی‌دارد از یاد خدا نه تجارتی و نه خرید و فروشی، و باز نمی‌دارد از برپا داشتن نماز و دادن زکوة؛ چرا که در حالی هستند که می‌ترسند از روزی که در آن، دلها و چشمهای بصیرت واژگون گردد. این بدان سبب است که خداوند به بهترین اعمال نیکوئی که بجا آورده‌اند ایشان را جزا دهد، و از فضل خود نیز بر آنان زیادتی بخشد؛ و خداوند به هرکس که بخواهد، بدون حساب روزی می‌دهد.»

تفسیر علامه طباطبایی از آیه مبارکه نور

حضرت اُستادنا الاعظم علاّمه آیة الله طباطبائی قدّس الله سرّه در تفسیر این آیات و آیات بعد که راجع به کفّار می‌باشد در«بیان» خود فرموده‌اند:

این آیات متضمّن مقایسۀ میان مومنین به حقیقت ایمان و میان کفّار می‌باشد. مومنین را از کفّار بدینگونه تمیز می‌دهد که ایشان بواسطۀ اعمال صالحۀ خود به نوری از پروردگارشان هدایت می‌شوند که نتیجه‌اش معرفت خداوند سبحانه می‌باشد. و آن نور آنانرا به بهترین جزاء و فضل از خدای تعالی سلوک می‌دهد، در آن روز که از دلها و چشمهایشان پرده برداشته می‌شود. و کافران ر، اعمالشان سلوک نمی‌دهد مگر به سوی سرابی که اصلاً حقیقتی را دربر ندارد. و آنها در ظلماتی که بعضی از ظلمتها بالای بعضی دیگر از آن بوده، و کافران در آن منغمر شده‌اند، به سر می‌برند. و خداوند برای ایشان نوری قرار نداده است و بنابراین آنان دارای نوری نخواهند بود.

خداوند سبحانه حقیقت این نور را بیان نموده است که خداوند یک نور عامّی دارد که بدان، آسمانها و زمین نور می‌گیرند. و بواسطۀ آن نور می‌باشد که آنها در عالم وجود، پس از آنکه ظاهر نبوده‌اند ظهور پیدا می‌کنند.

و از آنجا که مبیّن است که ظهور چیزی بواسطۀ چیز دیگری، لازمه‌اش آن می‌باشد که آن چیز دگرِ ظاهر کننده، خودبخود ظاهر باشد؛ لهذا آن چیز که به ذات خود ظاهر باشد و دیگری را نیز ظاهر نماید نور است و بس. (الظّاهِرُ بِذاتِهِ الْمُظْهِرُ لِغَیْرِهِ هُوَ النّورُ.)

بنابراین، خدای تعالی نور است که به اشراق آن نور بر آسمانها و زمین، آنها ظهور پیدا می‌کنند؛ همچنانکه به اشراق انوار حسّیّه بر اجسام مادّیّه و طبیعیّه، برای حسّ ما آنها ظهور پیدا می‌نمایند. مگر آنکه در این میان تفاوتی وجود دارد، و آن اینستکه ظهور اشیاء بواسطۀ نور خداوندی، عین وجود آنها می‌باشد؛ و امّا ظهور اجسام مادّیّۀ طبیعیّه بواسطۀ انوار حسّیّه، غیر اصل وجودشان است.

و خداوند یک نور خاصّی دارد که بدان مومنین نور می‌گیرند و بواسطۀ اعمال صالحه‌شان هدایت می‌شوند، و آن عبارت است از نور معرفت که بواسطۀ آن دلها و چشمهایشان در روزی که دلها و چشمها دگرگون می‌شود استناره می‌نمایند، و بواسطۀ آنست که به سعادت خالدۀ خود راه می‌یابند. و در آن روز با شهود عیانی مشاهده می‌کنند آنچه را که در دنیا از آنان پنهان بوده است.

خداوند متعال این نور را مثال زده است به چراغی که در زیر شیشه و حبابی قرار دارد؛ و در مشکاتی (چراغدان دیواری بدون منفذ) قرار دارد، و از روغنی که در نهایت صافی می‌باشد مشتعل می‌گردد. و بنابراین حباب و شیشۀ روی آن چراغ بطوری تلالو می‌کند که تو گوئی ستاره‌ای است رخشنده، و لهذا نوری را بر نوری می‌افزاید.

آن چراغ در خانه‌های عبادتی قرار داده شده است که در آنها مردانی هستند از مومنان که تجارت و بیع آنانرا از ذکر خدا و عبادت به خود مشغول نمی‌کند و پیوسته تسبیح و تقدیس خدا را بجا می‌آورند.

بنابراین، این معنی عبارت می‌باشد از صفت و احوال مومنینی که خداوند آنان را از نور معرفت خود که در پی آمد آن سعادت خالده است، مکرّم و مجلّل داشته است. و بر کافران حرام نموده است و ایشان را در ظلمتهائی که قدرت بر دیدن ندارند یله و واگذارده است. و علیهذا آنان را که به پروردگارشان مشغول شده‌اند و از عَرَض زندگی دُنیوی، با نور داده شدۀ از جانب خدا اعراض نموده‌اند، تخصیص داده است؛ وَ اللَهُ یَفْعَلُ ما یَشآءُ لَهُ الْمُلْکُ وَ إلَیْهِ الْمَصیرُ.

و در تفسیر آیة: اللَهُ نُورُ السَّمَـاوَات وَ الارْضِ تا آخر آن فرموده‌اند:

مشکاة بنا بر آنچه را که راغب و غیر او ذکر کرده‌اند عبارت است از کُوَّةٌ غَیْرُ نافِذَةٍ (شکاف و دریچۀ داخل دیوار که منفذ ندارد) و از مادّة«کَوَّ» می‌باشد. و آن چیزی است که در داخل دیوار اطاق درست می‌کنند تا بعضی از اثاثیه را مثل چراغ و غیره در آن بگذارند، و آن غیر از فانوس می‌باشد.

و دُرّیّ از کواکب به ستاره بزرگی گویند که نورش زیاد باشد. و در آسمان بیشتر از چند ستاره وجود ندارد. و إیقاد شعله‌ور ساختن است. و زَیْت روغنی است که از دانۀ زیتون می‌گیرند.

و در تفسیر اللَهُ نُورُ السَّمَـاوَات وَ الارْضِ باید گفت: لفظ نور دارای معنی معروفی است. و آن عبارت می‌باشد از آنچه که بواسطۀ آن، چیزهای مادّیّه و طبیعیّه در مقابل دیدگان ما ظهور پیدا می‌کنند. بنابراین اشیاء خارجیّه با نور، ظاهرند؛ امّا خود نور، خود به خود برای ما ظهور دارد و مکشوف می‌باشد. لهذا نور برای چشمها اوّلاً خودش ظاهر است و ثانیاً غیر خود از اشیاء محسوسه را ظهور می‌بخشد. این اوّلین چیزی است که بر او لفظ نور وضع شده است، سپس تعمیم داده شده به هر چیزی که بوسیلۀ آن محسوسی ادراک و منکشف گردد؛ یا به طریق استعاره و یا به طریق حقیقت ثانویّه.,

روی این بیان تمام حواسّ ظاهری نور به شمار می‌آیند، و یا دارای نوری هستند که محسوساتشان با آنها ظهور پیدا می‌کنند؛ مانند قوّۀ شنوائی و بویائی و چشائی و بساوائی (سمع و شمّ و ذوق و لمس) و سپس آنرا برای غیر از محسوسات تعمیم داده‌اند. و عقل را نور شمرده‌اند به علّت آنکه بواسطۀ آن معقولات ظهور پیدا می‌کند.

تمام این اشتقاقات بواسطۀ تحلیل معنی نور ظاهری مُبصَر با دیدگان است که به: ظاهر در ذات خویشتن، و ظاهر کنندۀ غیر خود، منحلّ و منقسم می‌شود.

و از آنجائی که اشیاء با وجودشان، خودشان را برای غیرشان ظاهر می‌نمایند، بنابراین خودشان مصداق تامّ نور می‌باشند. و از آنجا که وجود اشیاء ممکنة الوجود به ایجاد خدای تعالی است، بنابراین ذات خداوند متعال مصداق اتمّ نور می‌باشد. و لهذا در آنجا وجود و نوری وجود دارد که اشیاء بدان متّصف می‌گردند، و آن عبارت است از وجود و نوری که بطور استعاره از خدای تعالی اخذ نموده‌اند. و وجود و نوری وجود دارد که به ذات خود قائم می‌باشد و اشیاء بواسطۀ آنها استناره می‌کنند، و آن عبارت است از وجود و نور الله.

بناءً علیهذا خدای سبحانه نوری است که آسمانها و زمین بواسطۀ او ظهور پیدا می‌کنند، و این همان معنی است که از اللَهُ نُورُ السَّمَـ ٰ و ' تِ وَالارْضِ اراده شده است. زیرا در اینجا نور اضافه و نسبت به آسمانها و زمین پیدا کرده است، و سپس حمل بر خدا (اسم جلاله و الله) شده است. و روی این مبنی سزاوار است قول کسی که می‌گوید معنی این است که: اللَهُ مُنَوِّرُ السَّمَواتِ وَ الارضِ. یعنی الله نور دهندۀ آسمانها و زمین می‌باشد. و عمدۀ غرض او آنست که مراد از نور در اینجا نور مستعار قائم به موجودات و وجودی که حمل بر موجودات می‌شود نیست؛ تَعالَی اللَهُ عَنْ ذَلِک وَ تَقَدَّسَ.

و از اینجا استفاده می‌شود که خدای تعالی برای هیچ موجودی مجهول نمی‌باشد. به سبب آنکه هر چیزی که برای خودش و یا برای غیر خودش ظهور پیدا کند فقط بواسطۀ ظهور دادن خدای تعالی امکان دارد، و بنابراین حتماً می‌بایست خدای تعالی در ذات خودش برای آن چیز پیش از آن چیز، ظهور داشته باشد. و به سوی این واقعیّت اشاره کرده است قول خداوند بعد از دو آیه:

أَلَمْ‌تر أَنَّ اللَهَ یُسَبِّحُ لَهُ و مَن فِی السَّمَـاوَات وَ الارْضِ وَ الطَّیْرُ

صَـفَّـتٍ کُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلَاتَهُ و وَ تَسْبِیحَهُ.

«آیا ندیدی که تسبیح می‌کنند برای خدا هر کس که در آسمانها و زمین است، و پرندگان در حال پرواز بطوری که بالهای خود را بدون حرکت می‌گشایند. تمام این موجودات از کیفیّت نماز و تسبیحی که برای خدا می‌کنند علم و اطّلاع دارند.»

زیرا تسبیح برای خدا و علم به تسبیح و علم به نماز، با جهالت به کسی که برای وی نماز می‌خوانند و تسبیحش را می‌نمایند معقول نمی‌باشد. و این گفتار نظیر قول خداست:

وَ إِن مِن شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلَـٰکِن لَا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ. (آیۀ ۴۴، از سورۀ ۱۷: أسری)

«و هیچیک از چیزها موجود نمی‌باشند مگر آنکه با حمد او تسبیحش را می‌کنند، ولیکن شما تسبیحشان را نمی‌فهمید!»

و در این حقیقت، بحث تامّی إن‌شآءالله خواهیم نمود.

و محصّل کلام این شد که: مراد از نور در قول خداوند: اللَهُ نُورُ السَّمَـاوَات وَ الارْضِ نور اوست از جهت آنکه اشراق می‌شود از آن نور عامّی که بواسطۀ آن هر چیزی استناره می‌نماید؛ و آن مساوی است با وجود هر چیز، و ظهور هر چیز برای خودش و برای غیرش؛ و آن عبارت می‌باشد از رحمت عامّۀ إلهیّه.«

و در تفسیر مَثَلُ نُورِهِ فرموده‌اند:» خداوند نور خودش را توصیف می‌کند. و اضافۀ نور به سوی ضمیری است که راجع است به خدای تعالی. و ظاهرش آنست که«اضافۀ لامیّه» است و دلیل است بر آنکه مراد، وصف نوری که الله باشد نیست؛ بلکه نور مستعاری است که وی افاضه می‌کند. و از این گذشته باز هم مراد، نور عامّ مستعاری که هر شی‌ء بواسطۀ آن ظهور پیدا می‌کند

(که عبارت است از وجودی که اشیاء از آن مستفیض می‌شوند و بدان متّصف می‌گردند) نمی‌باشد. و دلیل ما بر این، کلام اوست پس از تتمیم مثَل که: یَهْدِی اللَهُ لِنُورِهِ مَن یَشَآءُ«خداوند بواسطۀ نورش هرکس را که بخواهد هدایت می‌کند.» زیرا اگر مراد از آن نور عامّ بود، اختصاص به چیزی غیر از چیز دگر نداشت.

بلکه آن عبارت می‌باشد از نور خدا که اختصاص به مومنینی دارد که به حقیقت ایمان تلبّس دارند، بنابر آنچه که از خود کلام الهی مستفاد می‌شود.

و خداوند در بقیّۀ کلمات خود نور را به خودش نسبت داده است همانطور که در قول او آمده است:

یُرِیدُونَ لِیُطْفِـُوا نُورَ اللَهِ بِأَفْوَ هِهِمْ وَ اللَهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْکَـٰفِرُونَ. (آیۀ ۸، از سورۀ ۶۱: صَفّ)

«آن کافران می‌خواهند نور خدا را با دهانهایشان خاموش کنند، و خداوند تمام کنندۀ نور خود است و اگر چه کافران ناپسند دارند.»

و نیز در قول او آمده است: أَوَ مَن کَانَ مَیْتًا فَأَحْیَیْنَـٰهُ وَ جَعَلْنَا لَهُ و نُورًا یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ کَمَن مَثَلُهُ و فِی الظُّلُمَـٰتِ لَیْسَ بِخَارِجٍ مِنْهَ. (آیۀ ۱۲۲، از سورۀ ۶: أنعام)«و آیا کسی که مرده بوده است پس ما وی را زنده کردیم و برای او نوری قرار دادیم که با آن نور در میان مردم راه می‌رود، همانند کسی است که مثَل او در تاریکیها می‌باشد و از آن بیرون نمی‌شود؟!»

و نیز در قول او آمده است: یُؤْتِکُمْ کِفْلَیْنِ مِن رَحْمَتِهِ وَ یَجْعَل لَکُمْ نُورًا تَمْشُونَ بِهِ. (آیۀ ۲۸، از سورۀ ۵۷: حدید)«عطا می‌کند شما را دو نصیب از رحمتش، و قرار می‌دهد برای شما نوری را که بوسیلۀ آن راه می‌روید.»

و نیز در قول او آمده است: أَفَمَن شَرَحَ اللَهُ صَدْرَهُ و لِلْإسْلَـٰمِ فَهُوَ عَلَی نُورٍ مِن رَبّـِهِ. (آیۀ ۲۲، از سورۀ ۳۹: زمر)«پس آیا کسی که خداوند سینه‌اش را برای پذیرش اسلام گشوده است و بنابراین او با نوری است که از پروردگارش به او داده شده (مساوی است با کسی که در ظلمات است و از آن بیرون نمی‌شود)؟»

این همان نوری می‌باشد که خداوند برای بندگان مومنش قرار داده است تا از آن در طریق به سوی پروردگارشان استضائه نمایند، و آن عبارت می‌باشد از نور ایمان و نور معرفت.

و مراد از نور، قرآن نمی‌باشد بطوری که بعضی گفته‌اند. زیرا آیه بیان حال همۀ مومنین را می‌کند قبل از نزول قرآن و بعد از نزول آن. علاوه بر این، این نور وصف مؤمنین را می‌نماید که بدان متّصف می‌شوند؛ همانطور که اشاره به آن دارد کلام خدا: لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَ نُورُهُمْ. (آیۀ ۱۹، از سورۀ ۵۷: حدید)«از برای مومنین می‌باشد مزدشان و نورشان.» و کلام خدا: یَقُو لُونَ رَبَّنَآ أَتْمِمْ لَنَا نُورَنَا. (آیۀ ۸، از سورۀ ۶۶: تحریم)«مومنین می‌گویند: بار پروردگارم! نور ما را برای ما تمام گردان!»

و معلوم است که قرآن صفت مومنین نمی‌باشد. و اگر به اعتبار معارفی که از قرآن بدست می‌آید و منکشف می‌گردد ملاحظه شود، مرجعش به همان سخن ماست.«

و در تفسیر کَمِشْکَوٰةٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَةٍ فرموده‌اند:» مُشبّهٌ به در اینجا مجموع کلام خدا از مِشْکَوٰةٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ است نه مجرّد مِشْکَوٰةٍ، وگرنه معنی فاسد می‌گشت. و اینگونه تعبیر در تمثیلات قرآن بسیار می‌باشد.«

و در تفسیر الزُّجَاجَةُ کَأَنـَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ فرموده‌اند:» تشبیه زجاجه (حباب روی چراغ) به کوکب درّیّ (اختر تابناک) از جهت ازدیاد لمعان نور چراغ و اشراق او با ترکیب حباب بر روی چراغ است که بدین جهت شعله زیاده می‌شود؛ به سبب آنکه چون بر روی شعلۀ چراغ حباب بگذارند، شعله ساکن می‌شود و بواسطۀ تموّج هواها و وزش بادها مضطرب نمی‌گردد. بنابراین آن چراغ به علّت تلالو نورش و ثبات و دوام اشراقش همچون یک ستارۀ درخشان، نوربخش و ضیاء دهنده می‌باشد.«

و در تفسیر یُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُبَـٰرَکَةٍ زَیْتُونَةٍ لَا شَرْقِیَّةٍ وَ لَا غَرْبِیَّةٍ یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِی‌ٓءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ فرموده‌اند:» این جمله خبر بعد از خبر می‌باشد برای مصباح. یعنی مصباح شعله می‌زند بطوریکه اشتعالش را از شجرۀ مبارکۀ زیتون اخذ کرده است. یعنی اشتعالش از روغنی می‌باشد که از زیتون گرفته شده است.

و مراد از آنکه این درخت شرقی نیست و غربی نیست آنستکه در سمت شرقی (بستان) روئیده نشده است، و در سمت غربی (بستان) نیز روئیده نشده است تا اینکه خورشید بر آن در یکی از دو طرف روز بتابد و در طرف دیگر سایه‌اش بر آن برگردد تا بالنّتیجه ثمره‌اش پخته نشود و روغنی را که از آن اخذ می‌کنند صافی نباشد و لهذا روشنائیش ممتاز نگردد؛ بلکه آن شجره در میان بستان و در وسط آنست تا حظّ خود را از تابش خورشید در تمام مدّت طول روز برگیرد، و به جهت پختگیِ ثمره‌اش، روغنش ممتاز و عالی شود.

و دلیل ما بر این معنی این فقره از قول خداست که: یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِی‌ٓءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَار زیرا ظاهرش می‌رساند که مراد، صفای روغن و کمال استعداد آنست برای اشتعال؛ و این متفرّع می‌باشد بر آن دو صفت: نه شرقی و نه غربی بودن آن.


و امّا گفتار بعضی از مفسّرین که مراد از لَا شَرْقِیَّةٍ وَ لَا غَرْبِیَّةٍ آن است که شجرۀ زیتونی که از درختهای دنیا باشد نیست تا آنکه یا در مشرق و یا در مغرب بروید، و همچنین گفتار بعضی از مفسّرین دیگر که مراد آن است که از شجرۀ زیتون نواحی معموره که در شرق می‌روید نمی‌باشد و از شجرۀ غرب معموره نیز نیست بلکه از شجرۀ شام است که میان شرق و غرب عالم است و زیتونش از بهترین اقسام زیتون می‌باشد؛ هیچکدام از این دو گفتار از سیاق کلام فهمیده نمی‌گردد.«

و در تفسیر نُورٌ ع َلَی‌ٰ نُورٍ فرموده‌اند:» خبر است برای مبتدای محذوف که ضمیری باشد که به نور زجاجۀ مفهوم از سیاق بازگشت می‌کند. و معنی آن این می‌شود: نور زجاجۀ مذکوره در کمال تلمّع خود، نور عظیمی می‌باشد بر نور عظیمی.

و در معنی و مراد از بودن نور بر روی نور بعضی گفته‌اند: مراد تضاعف نور است نه تعدّد آن. بنابراین نباید گفت: آن نور معیّنی یا غیرمعیّنی می‌باشد در بالای نور دیگری مانند خود، و نه آنکه آن نور مجموع دو نور است با وصف دوئیّت؛ بلکه آن نور به سبب تضاعفش نور متضاعف غیرمحدودی می‌باشد. و این نوع تعبیر در کلام، تعبیر شایع و رائجی است.

و این گفتار در معنی نُورٌ عَلَی‌ٰ نُورٍ دارای فی‌الجمله جودتی است، و اگرچه ارادۀ تعدّد نور همچنین خالی از لطف و دقّت نمی‌باشد. چون نوری که از مصباح طالع می‌شود، بالاصاله و بالحقیقه نسبتی به مصباح دارد، و بالمجاز والاستعاره نسبتی به زجاجه و حبابی که بر روی چراغ است. و این دو نور با تغایر دو نسبت متغایرند، و با تعدّد دو نسبت متعدّد. و اگرچه به حسب حقیقت، نوری در میان نیست مگر از چراغ، و حباب روی آن به هیچ وجه نوری ندارد؛ امّا به حسب تعدّد، نسبت نور زجاجه غیر از نور مصباح است و آن نوری است که قیام به مصباح دارد و از آن استمداد می‌نماید.

و این اعتبار بعینه جاری است در مُمثَّلٌ له یعنی در نور ایمان و معرفت. چرا که نور ایمان و معرفت به حقّ متعال نوری است مستعار که بر دلهای مومنان تابیده است و مقتبس می‌باشد از نور حقّ متعال؛ به او قیام دارد و از آن استمداد می‌نماید.

و محصّل کلام آن شد که: ممثّلٌ له، نور خداوند است که بر قلوب مومنین اشراق می‌کند، و مثَل که همان مُشبَّهٌ بِه بوده باشد، نوری می‌باشد که از زجاجۀ واقع بر روی مصباحی که از روغن جَیّدِ صاف شعله‌ور شده است و در مشکاة قرار داده شده است نشأت گرفته است.

به جهت آنکه نور مصباحی که از زجاجه اشراق می‌کند و مشکاة آنرا در خود جمع می‌نماید و منعکس می‌کند، در نهایت قوّت و جودت بر مستنیرین به آن اشراق می‌کند.

(بنابراین، اگر چه مشکاة و چراغدان از نزد خود نوری ندارد) امّا در اینجا در تنویر مصباح و زجاجه مدخلیّتش بواسطۀ آنست که در بطن مشکات نور مجتمع می‌شود و به فضای اطاق منعکس می‌گردد.

و اعتبار بودن روغن چراغ از شجرۀ زیتونۀ لاشرقیّه و لاغربیّه، برای دلالت بر پاکی و صافی روغن و نیکو بودن آنست که در صفا و پاکی نور اشراق شدۀ از شعلۀ آن، و در جودت نور و ضیاء چراغ موثّر هستند. زیرا فقرۀ یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِی‌ٓءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ (روغنش بطوری است که اگر هم آتشی با آن تماسّ نگیرد باز هم درخشنده و نورافزاست.) بر این منظور دلالت دارد.

و اعتبار بودن نور بر روی نور، به جهت دلالت بر تضاعف نور می‌باشد، یا بجهت آنکه نور زجاجه در روشنائی و درخشش از نور مصباح مدد می‌گیرد.« 

و در تفسیر یَهْدِی اللَهُ لِنُورِهِ مَن یَشَآءُ فرموده‌اند:» جملۀ استینافیّه می‌باشد که بدان اختصاص مومنین به نور معرفت و ایمان و حرمان غیرشان تعلیل می‌گردد.

و بدین جهت از سیاق معلوم می‌شود که مراد از کلام خدا مَن یَشَآءُ قومی می‌باشند که خداوند ذکرشان را بعداً نموده است، در گفتارش که: رِجَالٌ لَا تُلْهِیهِمْ تِجَـٰرَةٌ وَ لَا بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَهِ ـ تا آخر آیه. زیرا مراد از مَن یَشَآءُ خصوص مومنینی هستند که به صفت کمال ایمان متّصف گردیده‌اند." ۱

و در تفسیر وَ یَزِیدَهُمْ مِن فَضْلِهِ فرموده‌اند:» فضل به معنی عطاء می‌باشد. و این آیه نصّ است در آنکه خدای تعالی به مومنین واقعی عطا می‌نماید از فضل خود آنچه را که در ازای اعمال صالحۀ ایشان نیست. و واضحتر از این قوله تعالی می‌باشد در جای دیگر: لَهُم مَا یَشَآءُونَ فِیهَا وَ لَدَیْنَا مَزِیدٌ. (آیۀ ۳۵، از سورۀ ۵۰:

ق‌ٓ) ۲ چون ظاهر این آیه دلالت دارد بر آنکه این زیادتی موعودی که به آنها می‌دهد امری است بالاتر از آنچه خواسته‌ها و مشیّت ایشان به آن تعلّق می‌گیرد.

و این در حالی است که کلام خدای سبحان دلالت دارد بر آنکه اجر و پاداش آنها همانست که خودشان می‌خواهند و اراده دارند. زیرا می‌فرماید:

أُولَـٰئِکَ هُمُ الْمُتَّقُونَ * لَهُم مَا یَشَآءُونَ عِندَ رَبِّهِمْ ذَ لِکَ جَزَآءُ الْمُحْسِنِینَ. (آیۀ ۳۴، از سورۀ ۳۹: زمر)

«ایشانند آن کسانی که تقوی پیشه گرفته‌اند. از برای آنانست آنچه را که بخواهند در نزد پروردگارشان؛ و آنست ای پیامبر، پاداش احسان کنندگان!»


و نیز می‌فرماید: أَمْ جَنَّةُ الْخُلْدِ الَّتِی وُعِدَ الْمُتَّقُونَ کَانَتْ لَهُمْ جَزَآءً وَ مَصِیرًا * لـَهُمْ فِیهَا مَا یَشَآءُونَ خَـٰلِدِینَ. (آیۀ ۱۵ و ۱۶، از سورۀ ۲۵: فرقان)«بلکه بهشت جاودان که به مردمان متّقی وعده داده شده است، پاداش و بازگشت آنان می‌باشد. از برای ایشانست آنچه را که بخواهند، و پیوسته در آن مخلّد هستند.»

و نیز می‌فرماید: لَهُمْ فِیهَا مَا یَشَآءُونَ کَذَ لِکَ یَجْزِی اللَهُ الْمُتَّقِینَ. (آیۀ ۳۱، از سورۀ ۱۶: نحل)«از برای مومنین است در آن بهشت آنچه را که بخواهند. آنطور است ای پیامبر، که خداوند متّقیان را پاداشی می‌دهد.»

(علیهذا مومنین فقط به جزای اعمال صالحۀ خود که مدّ نظر و در تحت اراده و مشیّت آنهاست می‌رسند.) و امّا این زیادتی که ورای جزای اعمال است امری می‌باشد اعلی و اعظم از آنکه مشیّت انسان به آن تعلّق گیرد تا سعی و کوشش بتواند بدان راه یابد.

و این مسأله از شگفت‌انگیزترین اموری می‌باشد که قرآن به مومنین وعده می‌دهد و آنانرا بشارت می‌بخشد. پس تا می‌توانی در این امر مهمّ تدبّر کن. " ۳

بحث فلسفی علامه در حقیقت مطلقه مشیّت خداوند و یخلق الله ما یشاء

حضرت استاد علاّمه قدّس الله سرّه در کشف حقیقت مطلقۀ مشیّت پروردگار که: شَیْءٍ قَدِیرٌ، که آیۀ ۴۵، از همین سورۀ نور می‌باشد در بحث مستقلّ فلسفی فرموده‌اند:

ما هیچ شکّ و تردیدی نداریم در آنکه آنچه را که از موجودات ممکنةالوجود می‌یابیم، همه را معلول و منتهی به واجب تعالی می‌بینیم. و بسیاری از آنها ـ مخصوصاً در مادّیّات ـ در تحقّق و وجودشان توقّف دارند بر شرائطی که بدون آنها موجود نمی‌شوند. مثل انسان که او پسر است؛ وجودش متوقّف بر وجود پدر و مادر و شرائط دیگری است که آنها بسیارند، از شرائط زمانیّه و مکانیّه.

و از آنجا که به ضرورت حکم عقل هریک از آنچه را که این موجود بر آنها توقّف دارد جزء علّت تامّۀ اوست، لهذا حضرت واجب تعالی، جزء علّت تامّۀ اوست نه علّت تامّۀ او به تنهائی.

آری، واجب تعالی نسبت به مجموع عالم، علّت تامّه می‌باشد؛ چرا که عالم متوقّف بر چیزی غیر از واجب نیست. و همچنین است صادر اوّل که به دنبالش بقیّۀ اجزاء مجموعۀ عالم پدیدار می‌گردد. و امّا بقیّۀ اجزاء عالم، حقّتعالی جزء علّت تامّۀ آنها می‌باشد. زیرا بالضّروره آنها توقّف دارند بر ماقبلشان از علّتها و از شرائط و مُعِدّاتی که به آنها بستگی دارد.

این در صورتی است که ما هر یک از اجزاء عالم را به خودی خود اعتبار نموده و پس از آن، تنها آنرا به واجب تعالی نسبت دهیم.

و این مسأله را با نظر دقیق‌تری می‌توان سنجید، و آن این است که ارتباط وجودی در میان هر چیز و میان علّتهای ممکنۀ او و شروط و معدّات او که ابداً راهی برای انکار آن نداریم، حکم می‌کند به گونه‌ای از اتّحاد و اتّصال میان آنه. بنابراین هر یک جزء را که در نظر بگیریم در وجودش بطور مطلق و منفصل نمی‌باشد، بلکه در وجودِ با تعیّنش مقیّد است به جمیع آنچه را که به آنها ارتباط دارد، و آن اجزاء در هویّت خود اتّصال به غیر خود دارند.

بنابراین، فرد انسانی را که ما در مثال متقدّم موجود مستقلّ مطلق و آزاد و رهائی اعتبار کردیم و بر این اصل آنرا متوقّف بر علل و شروط کثیره‌ای یافتیم که واجب تعالی یکی از آنها بود، برحسب این نظر اخیر بازگشت می‌کند به هویّت مقیّده به جمیع آنچه را که در وجودش توقّف بر آنها داشت از علّتها و از شرائط غیر واجب تعالی.

و لهذا حقیقت زید مثلاً همین نیست که پس انسانی است، بلکه به حکم ضرورت عقلی چیزی است که حقیقتش: فلان، پسر فلان مرد و فلان زن که در آن زمان و آن مکان متولّد شده است و بر وجود او فلان چیز و فلان چیز تقدّم داشته است و فلان چیز و فلان چیز از ممکنات با او تقارن داشته است می‌باشد.

اینست حقیقت و هویّت زید مثل. و به حکم عقل ضروریّ هر موجودی که حقیقتش اینطور باشد متوقّف بر هیچ چیز غیر از واجب نمی‌تواند بوده باشد. پس واجب تعالی تنها علّت تامّۀ او می‌باشد که بر هیچ چیز غیر از آن توقّف ندارد، و حاجتی به اراده و مشیّت غیر از او ندارد.

قدرت خداوند متعال نسبت به او مطلق است، نه مشروط به شرط و مقیّد به قید. و این است گفتار خداوند متعال: یَخْلُقُ اللَهُ مَا یَشَآءُ إِنَّ اللَهَ عَلَی‌ٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ. «خداوند است فقط که می‌آفریند هرچه را که بخواهد؛ تحقیقاً خداوند برهر چیز توانا می‌باشد." ۴

بحث روایی علامه طباطبایی در تفسیر آیه مبارکه نور

و حضرت استاد علاّمه قدَّس اللهُ تربتَه از جمله در بحث روائی فرموده‌اند:

«و در«توحید» صدوق وارد است که از حضرت امام جعفر صادق علیه‌السّلام روایت شده است که چون از قول خداوند عزّوجلّ: اللَهُ

نُورُ السَّمَـاوَات وَ الارْضِ مَثَلُ نُورِهِﮮ کَمِشْکَوٰةٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ سؤال نمودند فرمود: آن مثَلی می‌باشد که خدا برای ما زده است؛ فَالنَّبِیُّ وَ الائِمَّةُ صَلَوَاتُ اللَهِ عَلَیْهِمْ مِنْ دِلَالَاتِ اللَهِ، وَ ءَایَاتِهِ الَّتِی یُهْتَدَی بِهَا إلَی التَّوْحِیدِ وَ مَصَالِحِ الدِّینِ وَ شَرَآئِعِ الْإسْلَامِ وَ السُّنَنِ وَ الْفَرَآئِضِ. وَ لَا قُوَّةَ إلَّا بِاللَهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ

«بنابراین پیغمبر و ائمّه صلوات الله علیهم از دلالتهای خداوندی و آیات وی هستند، آن دلالات و آیاتی که بدان می‌توان به سوی توحید و مصالح دین و شرایع اسلام و سنن و فرائض راه جست. و هیچ قوّه‌ای موجود نمی‌باشد مگر به خداوند علیّ عظیم.»

آنگاه فرموده‌اند:» من می‌گویم: این روایت از قبیل اشاره به بعضی از مصادیق است، و از افضل مصادیق می‌باشد که عبارتند از پیامبر صلّی الله علیه وآله و سلّم و طاهرین از اهل بیت او علیهم السّلام؛ وگرنه آیه با ظاهر خود، غیر ایشان از انبیاء و اوصیاء و اولیاء را بواسطۀ عمومیّت خود شامل می‌شود.

بلی! این آیه عمومیّت به جمیع مومنین ندارد، زیرا در توصیف مومنین صفاتی را اخذ نموده است که شامل جمیع نمی‌شود؛ مثل قوله تعالی: رِجَالٌ لَا تُلْهِیهِمْ تِجَـٰرَةٌ وَ لَا بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَهِ ـ الخ.«آن مومنین، گروهی از مردانند که نه تجارت و نه خرید و فروش، ایشان را از یاد خدا باز نمی‌دارد ـ تا آخر آیه.»

و در تفسیر«الدّرّ المنثور» آمده است که: ابن مَردویَه از أبوهریره از پیغمبر صلّی الله علیه وآله وسلّم روایت کرده است در معنی قول خدا زَیْتُونَةٍ لَا شَرْقِیَّةٍ وَ لَا غَرْبِیَّة ٍ فرمود: قَلْبُ إبْرَاهِیمَ؛ لَا یَهُودِیٌّ وَ لَا نَصْرَانِیٌّ. «مراد، قلب حضرت إبراهیم می‌باشد که نه یهودی است و نه نصرانی.»

من می‌گویم: این روایت از قبیل ذکر بعضی از مصادیق است، و مثل آن از طریق شیعه از بعضی از ائمّۀ اهل بیت علیهم السّلام وارد است.

و نیز در«الدّرّ المنثور» با تخریج ابن مردویه از أنس به مالک و بُرَیدَه روایت کرده است که گفتند: رسول اکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم چون این آیه را قرائت نمودند: فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَهُ أَن تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ ، مردی برخاست و گفت: ای پیغمبر خد! کدام خانه‌هائی هستند این خانه‌ها؟! فرمود: بُیُوتُ الانْبِیَآءِ. «خانه‌های پیغمبران.» در این حال أبوبکر به سوی رسول الله برخاست و گفت:

یَا رَسُولَ اللَهِ! هَذَا الْبَیْتُ مِنْهَ، لَبَیْتُ عَلِیٍّ وَ فَاطِمَةَ؟! قَالَ: نَعَمْ! مِنْ أَفَاضِلِهَ «ای رسول خد! این بیت از آن بیوت می‌باشد، بیت علیّ و فاطمه؟! فرمود: بلی! این بیت از جملۀ با فضیلت‌ترین آن بیوت است! ۵ باری، این اشارۀ مختصری بود از تفسیر آیۀ مبارکه، که بواسطۀ تیمّن و تبرّک به کلام دُرر بار سیّدنا الاعظم و سندنا الاقوم: حضرة العلاّمة الاکرم حشَره‌اللهُ مع المقرَّبینَ و المُخلَصینَ من أنبیآئِه و أولیآئِه المُعَظَّمین، خامۀ ما مبارک آمد.

معنی و مفاد ولایت خداوند

و امّا تفصیل و شرح مطالب آن بزرگمرد که از آیات استفاده می‌گردد، بدین‌گونه است که:

«الله» اسم جامع کمال از جمال و جلال الهی است که در برگیرندۀ همۀ أسماء و صفات کلّیّه و جزئیّه می‌باشد. و چون بحث ما در الله شناسی می‌باشد باید از این کلمۀ مبارکۀ جلاله از هر جهت بحث را استیفاء نمود تا تمام اطراف و جوانب مسأله روشن گردد: از نور ذات بحت و وجود صرف، تا نور اسماء و صفات کلّیّه آنهم در مراتب و درجات متفاوته، تا برسد به نور اسماء و صفات جزئیّه، تا هیولای مُبهمه که مادّۀ کثیفۀ قابلۀ عروض اجناس و فصول و انواع می‌باشد.

باید دید: کیفیّت نزول قدیم در حادث، و کلّیّت در جزئیّت، و انوار محضه در انوار مشوبۀ به ظلمت؛ و بطور کلّی الله در اسم أحدیّت و در اسم واحدیّت چگونه می‌باشد.

کیفیّت نزول نور مطلق در شبکه‌های تعیّن، یکی پس از دیگری چگونه است. معنی ولایت کلّیّه و مطلقه که واحد است و از اختصاصات حضرت الله است، کدام می‌باشد.

و برای بحث در این مقام، استمداد از آیۀ مبارکۀ نور بسیار حائز اهمّیّت است.


خدا را سپاسگزاریم تا در مجلّد پنجم«امام شناسی» از دورۀ علوم و معارف اسلام دربارۀ ولایت بتمام شؤونها بحث نمودیم، و از معنی لغوی آن گرفته تا موارد استعمال، و کیفیّت ولایت و مُفاد و محتوای آن در وجود أقدس حضرت ختمی مرتبت و مقام مقدّس أمیرالمومنین و ائمّه علیهمُ السّلامُ، علیهم جمیعاً صلواتُ اللهِ و سلامُ أنبیآئِه المُرسلینَ و ملٓئِکتهِ المُقرّبینَ إلی یومِ الدّینِ، بحثهای کافی و وافی به عمل آمد. معلوم شد ولایت تکوینیّه و ولایت تشریعیّه چیستند.

شاید بحث در ولایت و منکشف شدن آن، از اهمّ مباحث و مطالب ومسائل اصول اعتقادیّه بوده باشد.

شناخت ولیّ (صاحب ولایت) و آثار ولیّ و ولایت، و شناخت کیفیّت موضوع مقام رحمت، و افاضۀ فیض از جانب حضرت ربّ فیّاض در ماهیّات امکانیّه بواسطۀ نفس ولیّ، و آیاتی که در این باره در قرآن کریم آمده است، و روایات مسلّمۀ مُسندۀ صحیحۀ مرویّه از رسول اکرم صلّی الله علیه وآله و سلّم، از اعظم و اکبر مسائل اصولیّه است.

دانسته شد: تفسیر و معنی و شأن نزول و آثار کریمۀ شریفۀ: إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللَهُ وَ رَسُولُهُ و وَ الَّذِینَ ءَامَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلَو'ةَ وَ یُوْتُونَ الزَّکَو'ةَ وَ هُمْ رَ'کِعُونَ ۶ چه می‌باشد.

و دانسته شد: معنی و محتوای فرمودۀ رسول اکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم: یاعَلِیُّ! أَنْتَ وَلِیُّ کُلِّ مُوْمِنٍ وَ مُوْمِنَةٍ مِنْ بَعْدِی ، چیست.

«ای علیّ، تو ولیّ و صاحب اختیار و أولی در تصرّف به نفوس هر مرد مومن و هر زن مومنه بعد از من می‌باشی!»


به به از این آیۀ مبارکه! نوربخش دله، و صفا دهندۀ فکره، و نیرو دهندۀ نفوس و جانه: اللَهُ نُورُ السَّمَـاوَات وَ الارْضِ که در هجدهمین جزء از قرآن کریم آمده است.

الله، اسم جامع صفات کمال و منزّه از صفات نقص و عیب است که دربرگیرندۀ صفات جمالیّه و جلالیّه، و دارای صرافت ذاتی، و در حیات و علم و قدرت لایتناهی می‌باشد. نور آسمانها و زمین است. یعنی چه نور آسمانها و زمین؟! آیا خدا نور حسّی است، و آسمانها و زمین چیز دیگرند؟! و این نور محسوس که در آسمانها و زمین مشاهده می‌گردد خدا می‌باشد؟! بنابراین، آن وقتی که آسمانها و زمین وجود ندارد، طبعاً خدائی هم نیست که نور آسمانها و زمین باشد. پس خدا نیست. معنی و محصّل آیه در آن فرض چه خواهد شد؟!

یا اینکه اللَهُ نُورُ السَّمَـاوَات وَ الا رْضِ یعنی: اللَهُ مُنَوِّرُ السَّمَواتِ وَالارْضِ.«خدا نور دهندۀ آسمانها و زمین می‌باشد.» خودش و حقیقتش نور نیست، نور دهنده است. یعنی نوری که آسمانها و زمین دارند از جانب خداست. مُنوِّر یعنی نور دهنده.

اعتقاد طوائف مسلمانان دربارۀ اینکه خداوند نور آسمانها و زمین است

دسته‌ای از عامّه قائلند به معنی اوّل، و جمعی از خاصّه که راه تأویل را گشوده‌اند قائلند به معنی دوّم. دستۀ اوّلین معتقدند که خدا جسم است و اشکالی ندارد که واقعیّتش نور مادّی باشد. و دستۀ دوّمین معتقدند که خدا مادّه و مادّی نیست، بنابراین نور آسمانها و زمین که نور مادّی است نمی‌تواند خدا بوده باشد. لهذا در اینجا حتماً باید آیه را تأویل نموده و لفظ نور را به معنی مُنوِّر گرفت تا از این ورطه جان سالم به در برد که قول به جسمیّت خدا باشد، که مستلزم شرک و محدودیّت و امکان اوست؛ و امّا نور دهنده اشکال ندارد، چون خداوند خالق و مُوجِد همۀ موجودات مجرّده و مادّیّه است و خلقت او و نوربخشی او آسمانها و زمین را به نور مادّی مستلزم اشکالی نیست و معنی معقول و شایسته از آن بدست می‌آید.

وهّابیه و حنبلیه معتقد به جسمیّت خدا می‌باشند از میان مسلمانان فقط طائفۀ حنابله (تابع أحمد بن حَنبَل) معتقد به معنای اوّل هستند و بر آن اصرار می‌ورزند. ابن تَیمِیَّه، حنبلی است و بر این قول مجدّانه ایستادگی دارد و می‌گوید: مراد و مفهوم از آیات قرآن در عبارات و الفاظ مستعملۀ در آن، همین معانی معروف و متفاهم مادّی و طبیعی و جسمی می‌باشد. حمل الفاظ و کلمات آنرا بر غیر از این نباید جائز شمرد. وهّابیّه (تابع محمّد بن عبدالوهّاب) که مذهبشان حنبلی می‌باشد بر این امر اصرار و ابرام دارند. حنابله می‌گویند:

مراد از عرش، و کرسی، و یَد، و نور، و استواء، و نزول، و مجی‌ء ربّ و امثال ذلک که در قرآن کریم بسیار وارد شده و استعمال گردیده است، مراد و مفاد آنها همین معانی مستعمله و متفاهمۀ عرفیّه می‌باشد؛ و به هیچ وجه من الوجوه جائز نیست اندک تصرّفی و تغییری در آیات نمود و این الفاظ و کلمات را به معانی دگری وسیعتر و مجرّدتر حمل کرد.

ابن تیمیّه صریحاً می‌گفته است: مراد از نزول خدا همین نزول مشاهد و محسوس است. و در روایت نبویّه که وارد است خدا شبهای جمعه نزول می‌کند، یعنی همین گونه پائین آمدن. وی بر فراز منبر که به خطبه خواندن مشغول بود و دربارۀ همین معانی بحث می‌نمود صریحاً گفت: نزول، همین نزول می‌باشد. و خداوند پائین می‌آید همچون پائین آمدن من! این طور، ببینید: در اینحال یک پلّه از آنجا که بود پائین آمد و کیفیّت نزول خدا را محسوساً به مردم نشان داد.

اللَهُ نُورُ السَّمَـاوَات وَ الارْضِ یعنی خداوند همین نور محسوس می‌باشد.

الرَّحْمَـٰنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَوَی‌' ۷ یعنی خداوند بر روی تخت خود استقرار یافت.

وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَـاوَات وَ الارْضَ ۸ یعنی صندلی نشیمنگاه او به قدر آسمانها و زمین گسترده می‌باشد.

وَ جَآءَ رَبـُّکَ وَ الْمَلَکُ صَفًّا صَفًّا ۹ یعنی در روز بازپسین، پروردگار تو و فرشتگان، در صفوف مرتّب دسته دسته می‌آیند.

این طائفه می‌گویند: عرش به معنی تخت سلطنت است، و همانطور که سلطان در هنگام حکم بر روی تخت فرمانفرمائی خویشتن می‌نشیند و تکیه می‌زند و مستقرّ می‌شود، این آیه هم می‌رساند که خداوند بر روی تخت خود (البتّه در بزرگی و وسعت به اندازۀ خود خدا) استقرار پیدا کرد.

و نشیمنگاهی که خدا بر روی آن نشسته است، در وسعت و گسترش به قدر آسمانها و زمین است.

و خداوند که پروردگار توست، با صفوف ملئکه در روز قیامت صفّ اندر صفّ جلو می‌آیند، بعینه مانند جلو آمدن مردمان که دارای پا می‌باشند و آنها را یکایک برمی‌دارند تا از نقطه‌ای به نقطۀ دیگر انتقال پیدا می‌کنند.

و در آیۀ یَدُ اللَهِ فَوْقَ أَیْدِیهِم °۱۰ می‌گویند: یعنی خداوند دستی دارد بسیار قویتر و بزرگتر و قدرتمندتر از سائر دستها که بر فراز آنها و در مقام اعلائی نسبت به آنها قرار دارد.

این جماعت عقیده دارند: خداوند را با چشم بصَر در دنیا نمی‌توان دید، ولی در آخرت خدا دیده می‌شود با همین چشمهای ظاهری حسّی که مردم دارا هستند. خداوند با جسمی که دارای چشم و گوش و دست و پا می‌باشد به سوی مردم می‌آید مانند همین آمدنهای معمولی، و بر تخت حکومتش جلوس می‌نماید مانند همین جلوسهای معمولی؛ غایةالامر بزرگتر و عظیمتر و قدرتمندتر.

امّا حکمای اسلام و فلاسفۀ الهیّون أعلام همگی برآنند که: الفاظ برای معنی عامّ وضع شده‌اند. و بطور کلّی در هر لسانی و در هر لغتی، هر کلمه‌ای را که بشر تا بحال وضع کرده است و یا از این به بعد وضع خواهد کرد، برای معانی عامّه می‌باشد؛ نه خصوصیّت آن معنی محدود حسّی و طبیعی و مادّی و مقیّد به فلان زمان و فلان مکان.

مثلاً لفظ«چراغ» را شما در نظر بگیرید. این لفظ بر چراغ اطاق شما در شب فلان صدق می‌کند بدون مدخلیّت اطاق شما و شب فلان در تحقّق معنی چراغ. و لهذا می‌نگرید که این لفظ بدون عنایت دگری، بر چراغ اطاق دوستتان در شب دگری نیز صدق می‌نماید. از اینجا بدست می‌آید که در مفهوم و معنی لفظ چراغ، خصوصیّت این زمان یا آن زمان و خصوصیّت این مکان یا آن مکان دخالت نداشته، و بر همۀ مصادیق چراغ به یک نهج صادق است.

و از اینجا وسعت مفهوم را قدری گسترش می‌دهیم، می‌بینیم که در تحقّق معنی آن خصوص مِسین بودنِ روغن‌دان آن و یا بلورین بودن و یا از سفال و خزف بودن نیز مدخلیّتی ندارد؛ و به همۀ آنها به یک سنخ، اطلاق لفظ چراغ می‌شود. بنابراین، خصوصیّت ظروف چراغ دخالتی در مفهوم آن ندارد.

در زمان پیشین بر ظرفی که درونش روغن بود و در آن فتیله‌ای قرار می‌دادند و شیشه و حبابی بر روی شعلۀ متصاعدۀ از فتیله می‌گذاردند، چراغ صادق بود. بعداً که بجای روغنهای شعله دهنده بالاخصّ روغن کرچک ـ که به نام روغن چراغ معروف شد ـ و روغن زیتون، نفت را مصرف کردند، باز هم بدون اندک عنایتی در تغییر معنی چراغ، لفظ چراغ را بر روی آن نهادند. و سپس هم که چراغ گازی به بازار آمد، به آن چراغ گفتند. و اینک که چراغ برق سراسر عالم را فرا گرفته است، به آن چراغ می‌گویند. و پس از این هم اگر چراغهای مختلفی آسانتر و بهتر و باکاربرد بیشتر از نیروی الکتریسیته کشف گردد، به آن چراغ خواهند گفت.

تمام اینها بدون اندک تصرّفی در معنی و موضوعٌ له لفظ چراغ می‌باشد که به همان عنایتهای پیشین، در موارد پسین استعمال نمودند.

از اینجا بدست می‌آید که هیچیک از جمیع این خصوصیّتهای متفاوته و اشکال مختلفه، در معنی و مراد و مفهوم کلمۀ چراغ مدخلیّت ندارد؛ و از اوّل لفظ چراغ برای معنی عامّی که جمیع اینها را شامل گردد و بر نهج واحد صدق نماید وضع گردیده بوده است.

چراغ یعنی: چیزی که در محفظه‌ای محدود، محفوظ گردیده و برای روشنی دادن اشیاء بکار می‌برند.

معنی نور: الظّاهِرُ بِذاتِهِ الْمُظْهِرُ لِغَیْرِهِ

نور هم در اصلِ وضع لغت، برای نور حسّی نمی‌باشد که انحصار در انوار مدرکۀ با حسّ باصره داشته باشد. معنی نور چیزی است که خود بخود ظاهر باشد، و چیزهای دیگر را ظاهر سازد.

یکی از مصادیق آن، نور محسوس مادّی و ظاهری است مثل نور خورشید و ماه و نور مصباح. زیرا این نورها در وجود خودشان و در ذاتشان نیاز به ظاهر کننده‌ای ندارند؛ خود بخود ظاهرند. ما نور آفتاب و ماهتاب را با چیز دگری نمی‌بینیم، بلکه خود بخود روشن هستند؛ امّا اشیاء را بواسطۀ آنها مشاهده می‌کنیم.

صحرا و دری، کوه و دشت، باغ و راغ، چیزهای بسیاری که در هر ساعت با آنها سروکار داریم را بایستی حتماً بواسطۀ نور ادراک نمائیم. پس بر این نور ظاهر النّورُ هُوَ الظّاهِرُ بِذاتِهِ، الْمُظْهِرُ لِغَیْرِهِ صادق است، و لهذا بدان نور می‌گوئیم.

ولیکن کلمۀ نور انحصار در نور مادّی حسّی ندارد. نور فکری، نور عقلی، نور نفسی، نور قلبی، نور عالم ملکوت، نور اسماء و صفات الهیّه، نور جمال و جلال، نور ذات حقّ تعالی و تقدّس؛ از امثال نور می‌باشند.


شما حقیقةً می‌گوئید: فلان کس دارای فکری نورانی، یا عقلی نورانی، یا نفسی نورانی، و یا قلبی نورانی می‌باشد، بدون اندک تصرّف و تغییر در معنی نور. انوار عالم مثال و عالم عقل، و نور صفت جمال یا صفت جلال حقّ متعال، از مسائل واضحۀ نزد عرفاست. نور ذات حقّ تعالی که از همه عجیبتر می‌باشد.

بطور کلّی اهل عرفان برای صفات مختلفۀ حقّ سبحانه و تقدّس انواری را معرّف می‌شمرند، که از روشن‌ترین که مانند نور مهتاب است شروع می‌شود تا برسد به نور ذات که سیاه رنگ است.

بنابر این اصل و قاعده، ذات خداوند نور است. زیرا در خودی خود و در هویّت خویشتن محتاج به روشن کننده‌ای نیست، و تمام ماسوا از عقل اوّل تا عقل دهم، و از عالیترین اسم و صفت تا نازلترین آنه، همه و همه به نور خدا روشن می‌شوند.

خداوند أصل الوجود است و موجودات به ایجاد او موجود می‌گردند، و بنابراین هویّتش نور است که: الظّاهِرُ بِنَفْسِهِ الْمُظْهِرُ لِغَیْرِهِ.

اللَهُ نُورُ السَّمَـاوَات وَ الارْضِ یعنی الله اصل وجود آسمانها و زمین است، و اصل حقیقت و پیدایش آنها و به وجود آورندۀ آنهاست.

خداست اوّل، و پس از آن موجودات. او محتاج به معرّف نیست؛ و همۀ موجودات نیازمند به معرّفی وی. اوست اصل وجود، و بقیّۀ موجودات به ایجاد او. اوست ظاهر به هویّت خود، و بقیّه ظاهر به ظهور او. اوست نور، و بقیّه مُنوَّر به نور او. اوست اصل حقیقت، و بقیّه مجاز و عاریت.

بحث در عمومیّت موضوعٌ له لفظ برای معنی عامّ، بحثی است نفیس؛ و ما بحمد الله و حُسن توفیقه در معنی و حقیقت صراط در مجلس ۵۱ تا ۵۳، و در معنی و حقیقت میزان در مجلس ۵۴ و ۵۵ از مجلّد ۸«معاد شناسی» از دورۀ علوم و معارف اسلام در پیرامون آن بحثی کافی نموده‌ایم.

دنباله متن

پاورقی

۱ المیزان فی تفسیر القرءَان» ج ۱۵، تا

۲ از برای ایشانست در بهشت متّقیان آنچه را که خودشان در آنجا بخواهند؛ و در نزد ما زیادتی می‌باشد که به آنها عطا می‌نمائیم.»

۳ المیزان فی تفسیر القرءَان» ج ۱۵،

۴ « المیزان فی تفسیر القرءَان» ج ۱۵، و ۱۵۰؛ و این آیه، آیۀ ۴۵، از سورۀ ۲۴: النّور می‌باشد.

۵ المیزان فی تفسیر القرءَان» ج ۱۵، و ۱۵۳

۶ آیۀ ۵۵، از سورۀ ۵: المآئدة:«این است و جز این نیست که ولیّ شما خداوند است، و رسول او، و کسانی که ایمان آورده‌اند که اقامۀ نماز می‌کنند و ایتاء زکوة می‌نمایند در حالت رکوعشان.»

۷ آیۀ ۵، از سورۀ ۲۰: طه

۸ آیۀ ۲۵۵، از سورۀ ۲: البقرة

۹ آیۀ ۲۲، از سورۀ ۸۹: الفجر

۱۰ آیۀ ۱۰، از سورۀ ۴۸: الفتح

مواردی که در قرآن و اخبار، به انوار معنویّه، اطلاق نور شده است

اطلاق لفظ نور در قرآن مجید و اخبار، به انوار معنویّه بسیار است و ما در اینجا فقط برای نمونه به ذکر چند مورد مبادرت می‌ورزیم. امّا در قرآن کریم:

اللَهُ وَلِیُّ الَّذِینَ ءَامَنُوا یُخْرِجُهُم مِنَ الظُّلُمَـٰتِ إِلَی النُّورِ وَ الَّذِینَ کَفَرُوٓا أَوْلِیَآوُهُمُ الطَّـٰغُوتُ یُخْرِجُونَهُم مِنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُمَـٰتِ أُولَـئِکَ أَصْحَـٰبُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَـٰلِدُونَ. ۱۱

«خداوند است وَلیّ و صاحب اختیار کسانی که ایمان آورده‌اند. ایشان را از ظلمتها به سوی نور بیرون می‌کشاند. و کسانی که کافر شده‌اند اولیائشان طاغوت است. آن طواغیت، آنانرا از نور به سوی ظلمتها بیرون می‌کشانند. و آنان می‌باشندـ ای پیامبر ـ مصاحبان و همنشینان آتش که بطور جاودان در آن زیست می‌کنند.» در این آیه نور اطلاق به هدایت، و ظلمت اطلاق به کفر گردیده است.


یَـٰٓأَهْلَ الْکِتَـٰبِ قَدْ جَآءَکُمْ رَسُولُنَا یُبَیِّنُ لَکُمْ کَثِیرًا مِمَّا کُنتُمْ تُخْفُونَ مِنَ الْکِتَـٰبِ وَ یَعْفُوا عَن کَثِیرٍ قَدْ جَآءَکُم مِنَ اللَهِ نُورٌ وَ کِتَـٰبٌ مُبِینٌ * یَهْدِی بِهِ اللَهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوَ 'نَهُ و سُبُلَ السَّلَـٰمِ وَ یُخْرِجُهُم مِنَ الظُّلُمَـٰتِ إِلَی النُّورِ بِإِذْنِهِ وَ یَهْدِیهِمْ إِلَی‌' صِرَ 'طٍ مُسْتَقِیمٍ. ۱۲ ای اهل کتاب! تحقیقاً آمد بسوی شما، پیامبر ما که روشن می‌کند برای شما بسیاری از آنچه را که دأب و دَیدَن شما آن بود که از کتاب تورات پنهان می‌داشته‌اید، و از بسیاری چیزها هم اغماض می‌کند. تحقیقاً آمد بسوی شما از جانب خداوند، نور و کتاب آشکاری که خداوند بدان نور و کتاب هدایت می‌کند به سوی راه‌های سلامت. و از ظلمتها به سوی عالم نور بیرون می‌کشاند ـ با اذن و ارادۀ خود ـ کسی را که دنبال رضا و خشنودی خدا برود؛ و ایشان را به سوی صراط مستقیم رهبری می‌نماید.» در این آیۀ شریفه به قرآن مجید که خدا به پیغمبرش فرستاده است کلمۀ نور اطلاق شده است.

وَ مَن لَمْ یَجْعَلِ اللَهُ لَهُ و نُورًا فَمَا لَهُ مِن نُورٍ . ۱۳ و آن کس که خداوند برای او نوری قرار نداده باشد، او دارای نوری نمی‌باشد.» در این آیه نور به معنی چشم بصیرت اطلاق گردیده است.

أفَمَن شَرَحَ اللَهُ صَدْرَهُ و لِلْإِسْلَـٰمِ فَهُوَ عَلَی‌' نُورٍ مِن رَبِّهِ فَوَیْلٌ لِلْقَـٰسِیَةِ قُلُوبُهُم مِن ذِکْرِ اللَهِ أُولَـٰئِِک فِی ضَلَـٰلٍ مُبِینٍ. ۱۴

«پس آیا کسی که خداوند سینه‌اش را برای تلقّی اسلام گشوده است و لهذا دارای نوری از ناحیۀ پروردگارش شده است (مساوی می‌باشد با غافلان سخت دل از ذکر خدا)؟! پس وای بر کسانی که دلهایشان از یاد خدا قساوت و سختی پیدا کرده است؛ ایشانند در گمراهی آشکارا!» در این آیه به پذیرش و قبول اسلام نور اطلاق شده است، در برابر سخت‌دلان منکر اسلام.

مواردیکه در«نهج البلاغة» و اخبار، لفظ نور در نور معنوی آمده است

و امّا در اخباردر«نهج البلاغة» مولی الموحّدین أمیرالمومنین علیه أفضلُ صلواتِ المُصلّین آمده است: وَ نَوَّرَ فِی قَلْبِهِ الْیَقِینُ .

۱۵ « و در دل آن مومن، نور یقین ظهور کرده است.» أَحْیِ قَلْبَکَ بِالْمَوْعِظَةِ، وَ أَمِتْهُ بِالزَّهَادَةِ، وَ قَوِّهِ بِالْیَقِینِ، وَ نَوِّرْهُ بِالْحِکْمَةِ، وَ ذَلِّلْهُ بِذِکْرِ الْمَوْتِ، وَ قَرِّرْهُ بِالْفَنَآءِ، وَ بَصِّرْهُ فَجَآئِعَ الدُّنْیَا، وَ حَذِّرْهُ صَوْلَةَ الدَّهْرِ وَ فُحْشَ تَقَلُّبِ اللَیَالِی وَ الایَّامِ . ۱۶ « ای فرزندم حسن! دلت را با موعظه زنده گردان، و با زهد بمیران، و با یقین قوّت بخش، و با حکمت نورانی کن، و با یاد مرگ ذلیل گردان، و با فناء تثبیت نما، و به مصائب دنیا بصیر گردان، و از صولت روزگار و ناگواری دگرگونی شبها و روزها برحذر بدار!»

وَ لَقَدْ کَانَ یُجَاوِرُ فِی کُلِّ سَنَةٍ بِحِرَآءَ، فَأَرَاهُ وَ لَا یَرَاهُ غَیْرِی. وَ لَمْ یَجْمَعْ بَیْتٌ وَاحِدٌ یَوْمَئِذٍ فِی الإسْلَامِ غَیْرَ رَسُولِ اللَهِ صَلَّی اللَهُ عَلَیْهِ وَ ءَالِهِ وَ خَدِیجَةَ؛ وَ أَنَا ثَالِثُهُمَ. أَرَی نُورَ الْوَحْیِ وَ الرِّسَالَةِ، وَ أَشُمُّ رِیحَ النُّبُوَّةِ . ۱۷

«و تحقیقاً رسول اکرم در هر سال در کوه حِراء مجاورت می‌نمود. من وی را می‌دیدم و کسی غیر از من او را نمی‌دید. و در آن عصر در تمام عالم خانه‌ای نبود که با اسلام دور هم گرد آیند غیر از رسول خدا صلّی الله علیه وآله و خدیجه؛ و من سوّمین آنها بودم. من نور وحی و رسالت را می‌دیدم و بوی نبوّت را می‌بوئیدم!»

اخبار و روایات وارده در«اوّلُ ما خَلَقَ اللهُ»

روایات بسیاری از طریق خاصّه و عامّه وارد است مبنی بر اینکه اوّلین مخلوق خداوند نور می‌باشد. همان طور که وارد است که أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَه ُ،

روح است، قلم است، عقل است.

علاّمۀ مجلسیّ رضوان الله علیه روایت نموده است از حضرت ثامن‌الحجج علیه السّلام که در مجلس مأمون در ضمن بحث طویلشان با عِمران صابی دربارۀ بَدو خلقت فرمودند: وَ النُّورُ فِی هَذَا الْمَوْضِعِ أَوَّلُ فِعْلِ اللهِ الَّذِی هُوَ نُورُ السَّمَـٰوَ'تِ وَ الارْضِ . ۱۸ « و نور در این موضع، اوّلین فعل خداوند است؛ آن خداوندی که وی نور آسمانها و زمین است.»

و از«غَوالی اللَئالی» روایت نموده است که پیغمبر صلّی الله علیه وآله فرموده‌اند: أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَهُ نُورِی . ۱۹ « نخستین چیزی را که خدا آفرید، نور من بوده است.» و در حدیث دیگری است که رسول اکرم صلّی الله علیه وآله فرمودند: أَوَّلَ مَا خَلَقَ اللَهُ الْعَقْلُ. ۲۰ « نخستین چیزی که خداوند خلق نموده است، عقل است.»

و از«خصال» با سند خود روایت کرده است از سِماعه که گفت: من در محضر حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام بودم و در نزد وی جمعی از موالیانش حضور داشتند، و ذکر عقل و جهل به میان آمد. ـ تا می‌رسد به اینجا که می‌گوید: حضرت أبوعبدالله علیه السّلام گفتند: إنَّ اللَهَ جَلَّ ثَنَآؤُهُ خَلَقَ الْعَقْلَ وَ هُوَ أَوَّلُ خَلْقٍ خَلَقَهُ مِنَ الرُّوحَانِیِّینَ عَنْ یَمِینِ الْعَرْشِ مِنْ نُورِهِ ـ إلخ. ۲۱ «بدرستی که خداوند جلّ ثنآوه عقل را خلق کرد؛ و آن اوّلین مخلوقی می‌باشد که خداوند از یمین عرش خود، از طائفۀ روحانیّون از نور خودش خلقت نموده است.»

و نظیر این عبارت و تعبیر در حدیث حضرت امام کاظم موسی بن جعفر علیهما السّلام می‌باشد که در ضمن حدیث طویلی به هشام بن حکم فرموده‌اند: یَا هِشَامُ! إنَّ اللَهَ خَلَقَ الْعَقْلَ وَ هُوَ أَوَّلُ خَلْقٍ خَلَقَهُ اللَهُ مِنَ الرُّوحَانِیِّینَ عَنْ یَمِینِ الْعَرْشِ مِنْ نُورِهِ . ۲۲ و از عَبادة بن صامت روایت نموده است که گفت: من از رسول خدا صلّی‌الله علیه وآله شنیدم که می‌گفت: إنَّ أَوَّلَ مَا خَلَقَ اللَهُ الْقَلَمُ. فَقَالَ لَهُ: اکْتُبْ! فَجَرَی بِمَا هُوَ کَآئِنٌ إلَی‌الابَدِ . ۲۳

«اوّلین چیزی را که خداوند آفرید قلم بوده است. پس به او گفت: بنویس! بنابراین، قلم به تمام مقدّرات و آنچه تا أبد به وقوع می‌پیوندد به جریان افتاد.»

و از معاویة بن قرّة از پدرش روایت است که گفت: رسول خدا صلّی الله علیه وآله گفت:« ن‌ٓ وَ الْقَلَمِ وَ مَا یَسْطُرُونَ ». قَالَ: لَوْحٌ مِنْ نُورٍ، وَ قَلَمٌ مِنْ نُورٍ، یَجْرِی بِمَا هُوَ کَآئِنٌ إلَی یَوْمِ الْقِیَمَةِ. ۲۴

« ن‌ٓ وَ الْقَلَمِ وَ مَا یَسْطُرُونَ ، لوحی می‌باشد از نور، و قلمی از نور، جاری می‌گردد به آنچه به وجود می‌آید تا روز بازپسین.»

عزیز الدّین نَسَفی گوید:» در حدیث آمده است: أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَهُ الْعَقْلُ. و دیگر آمده است: أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَهُ الْقَلَمُ. و دیگر آمده است که: أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَهُ رُوحِی. و دیگر آمده است که: أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَهُ نُورِی . و مانند این آمده است. ۲۵

و در جای دیگر گوید:» در حدیث آمده است: أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَهُ الْعَقْلُ. و دیگر آمده است که: أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَهُ الْقَلَمُ . و دیگر آمده است که: أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَهُ الْعَرْشُ . و مانند این آمده است. ۲۶

نخست آفریدۀ خدا، حقیقت محمّدیّه است

و شیخ نجم الدّین رازی گوید:» بدانک مبدأ مخلوقات و موجودات، ارواح انسانی بود؛ و مبدأ ارواح انسانی روح پاک محمّدی بود علیه الصّلوة والسّلام، چنانک فرمود: أَوَّلُ ما خَلَقَ اللَهُ تَعَالَی رُوحِی ، و در روایتی دیگر: نُورِی. چون خواجه علیه الصّلوة و السّلام زبده و خلاصۀ موجودات و ثمرۀ شجرۀ کائنات بود که لَوْلَاکَ لَمَا خَلَقْتُ الافْلَاک َ؛ مبدأ موجودات هم او آمد و جز چنین نباید که باشد، زیرا که آفرینش بر مثال شجره‌ایست و خواجه علیه‌الصّلوة و السّلام ثمرۀ آن شجره؛ و شجره به حقیقت از تخم ثمره باشد. ۲۷

و در جای دگر گوید:» لطیفه‌ای سخت غریب روی می‌نماید؛ آنک خواجه علیه الصّلوة و السّلام فرمود: أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَهُ الْقَلَمُ، أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَهُ العَقْلُ، أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَهُ رُوحِی ؛ هر سه راست است و هر سه یکی است، و بسیار خلق در این سرگردانند تا این چگونه است؟ آنچه فرمود: أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَهُ الْقَلَم ُ ، آن قلم نه قلم ماست، قلم خداست و قلم خدای مناسب عظمت و جلال او باشد؛ و آن روح پاک محمّدی است و نور او.

آنوقت که حقّ تعالی آن روح را بیافرید و به نظر محبّت بدو نگریست، حیا بر وی غالب شد. روح از حیا شَقّ یافت، عقل یکی شِقّ او آمد. ۲۸

و در جای دیگر گوید:» من نسبت خود از دنیا و آخرت و هشت بهشت آن روز بریدم که نسب أنَا مِنَ اللَهِ درست کردم. لاجرم هر نسب که به حدوث تعلّق دارد منقطع شود و نسب من باقی ماند؛ که کُلُّ حَسَبٍ وَ نَسَبٍ یَنْقَطِعُ إلَّا حَسَبِی وَ نَسَبِی ، و دیگران را می‌فرمود: فَلَآ أَنسَابَ بَیْنَهُمْ یَوْمَئِِذٍ وَلَا یَتَسَآءَلُونَ . گوی اوّلیّت و مسابقت در هر میدان، من ربوده‌ام.

اگر در فطرت اوّلی بود، اوّل نوباوه‌ای که بر شجرۀ فطرت پدید آمد من بودم؛ که أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَهُ نُورِی . و اگر بر دشت قیامت باشد، اوّل گوهر که سر از صدف خاک برآرد من باشم؛ أَنَا أَوَّلُ مَنْ تَنْشَقُّ عَنْهُ الارْضُ یَوْمَ الْقِیَمَة ِ. اگر در مقام شفاعت جویی، اوّل کسیکه غرقه گشتگان دریای معصیت را به شفاعت دستگیری کند من باشم؛ که أَنَا أَوَّلُ شَافِعٍ وَ مُشَفَّع ٍ. و اگر به پیشروی و پیشوائی صراط گویی، اوّل کسیکه قدم بر تیزنای صراط نهد من باشم؛ که أنَا أَوَّلُ مَنْ یَجُوزُ الصِّرَاطَ. و اگر به صاحب منصبیِ صدر جنّت خواهی، اوّل کسیکه بر مشاهدۀ او درِ بهشت گشایند من باشم؛ که أَنَا أَوَّلُ مَنْ یُفْتَحُ لَهُ أَبْوَابُ الْجَنَّة ِ. و اگر به سروری عاشقان و مقتدایی مشتاقان نگری، اوّل عاشقی صادق که دولت وصال معشوق یابد من باشم؛ که أَنَا أَوَّلُ مَنْ یَتَجَلَّی لَهُ الرَّبُّ . این طرفه که اینهمه من باشم و مرا خود من من نباشم؛ أمّا أنَا فَلا أقولُ


أنَا. بیت:

چو آمد روی مهرویم، که باشم من که من‌باشم

که آنگه خوش بوم با او، که من بی‌خویشتن باشم

مرا گر مایه‌ای بینی، بدان کان مایه او باشد

برو گر سایه‌ای بینی، بدان کان سایه من باشم ۲۹

» آنک شنوده‌ای که محمّد را علیه السّلام سایه نبود، ازینجاست که او همه نور شده بود؛ که یا أیُّها النّاسُ قَدْ جآءَکُمْ نورٌ مِنْ رَبِّکُم °۳۰ و نور را سایه نباشد. چون خواجه علیه السّلام از سایۀ خویش خلاص یافته بود، همه عالم در پناه نور او گریختند؛ که، ءَادَمُ وَ مَنْ دُونَهَ تَحْتَ لِوَآئِی یَوْمَ الْقِیَمَةِ وَ لَا فَخْرَ.

نور محمّدی خود اوّل سرحدّ وجود گرفته بود که أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللهُ نُورِی ، اکنون سرحدّ ابد بگرفت که لَا نَبِیَّ بَعْدِی .

بعد ازینکه آفتاب دولت محمّدی طلوع کرد، ستارگان ولایت انبیاء رخت برگرفتند. آیت شب ادیان دیگر منسوخ گشت، زیرا که آیت مَـٰلِکِ یَوْمِ الدِّینِ آمد، به روز این را چراغی می‌نباید؛ إذا طَلَعَ الصَّباحُ اسْتُغْنِیَ عَنِ الْمِصْباحِ. بیچاره آن نابینا که با وجود این همه نور از روشنائی محروم است. بیت:

خورشید برآمد ای نگارین دیرست بر بنده اگر نتابد از إدبارست ۳۱

و همچنین شیخ نجم الدّین رازی آورده است که:» خَلَقْتُ الْمَلَائِکَةَ مِنْ نُورٍ. ۳۲

و ایضاً آورده است:» این طائفه اصحاب میمنه‌اند، مشرب ایشان از عالم أعمالست، معاد ایشان درجات جنّات نعیم باشد. معهذا این طائفه را به معرفت ذات و صفات خداوندی به حقیقت راه نیست، که به آفت حُجُب صفات روحانی نورانی هنوز گرفتارند؛ که إنَّ لِلَّهِ تَعَالَی سَبْعِینَ أَلْفَ حِجَابٍ مِنْ نُورٍ وَ ظُلْمَة ٍ. ۳۳

و جای دیگر فرمود که: حِجابُهُ النّورُ؛ لَوْ کُشِفَتْ لَاحْرَقَتْ سُبُحاتُ وَجْهِهِ ما انْتَهَی إلَیْهِ بَصَرُهُ مِنْ خَلْقِهِ. ۳۴

لاجرم با این طائفه گفتند: زنهار تا عقلِ با عِقال را در میدان تفکّر در ذات حقّ جلّ و جلا جولان ندهید که نه حدّ وی است؛ تَفَکَّرُوا فِی ءَالَآءِ اللَهِ وَ لَا تَتَفَکَّرُوا فِی ذَاتِ اللَهِ! ۳۵

و همچنین در جای دگر آورده است:» امّا آنچه فرموده است که ما هر کجا عقل بیشتر می‌یابیم عشق بر وی ظریفتر و شریفتر و ثابت‌تر می‌یابیم؛ چنانکه سیّد کاینات صلوات الله علیه عاقلترین موجودات و عاشق‌ترین موجودات بود.

به حقیقت بدانکه نور عقل با کمال مرتبۀ او، در مثال مشکوةِ جسد و زجاجۀ دل و روغنِ زیتِ روح؛ به مثابت صفای زیت است که یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِی‌ٓءُ . و اگرچه زیت رُوحانیّت و صفای آن که نور عقل است ملئکه داشتند؛ که خُلِقَتِ الْمَلَآئِکَةُ مِنْ نُورٍ و آن زیت بود که قابل ناریّت نور الهی بود که وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَار ٌ، ولیکن مشکوة جسد و زجاجۀ دل و مصباح سرّ و فتیلۀ خفیّ نداشتند، که قابل ناریّت نور الهی نشدند بی‌این اسباب.

و حیوانات را اگر چه مشکوة جسد و زجاجۀ دل بود امّا زیت روحانیّت و صفای نور که آن عقل است نبود، هم قابل نتوانستند آمدن‌که فَأَبَیْنَ أَن یَحْمِلْنَهَا وَ أَشْفَقْنَ مِنْهَ.

انسان کامل

کسی که در او تمام شؤون آیۀ نور تجلّی دارد کمال استعداد قبول آن امانت که به حقیقت نور فیض بی‌واسطه است، انسان را دادند؛ که لَقَدْ خَلَقْنَا الْإنسَـٰنَ فِی‌ٓ أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ . که او را تنی مشکوةوار و دلی زجاجه صفت و زیت روح با صفای عقل که زجاجۀ دل را بدان چنان نورانی کرد که الزُّجَاجَةُ کَأَنـَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ بداد، و در زجاجۀ دل مصباح سرّ و فتیلۀ خفیّ بنهاد، و به نار نور الهی بدین مجموعه که آدم عبارت ازوست تجلّی کرد؛ که خُلِقَ ءَادَمُ فَتَجَلَّی فِیهِ مِصْبَاحٌ نهادِ او که قابل آن نار نور الهی آمد؛ که وَ حَمَلَهَا الإ نسَـٰنُ .

پس هر مصباح که زیت او صافی‌تر و صفای او در نورانیّت بیشتر، چون نار نور الهی بدو رسید آن مصباح در نورانیّت نُورٌ عَلَی‌' نُور ٍ کاملتر و ظریفتر. چون هیچ مصباح را در قبول نورانیّت، آن کمال استعداد ندادند که مصباح سیّد کاینات را صلّی الله علیه، و زیت آن مصباح تمامتر و صفای آن زیت که عقل کامل می‌خوانیم کاملتر و ظریفتر و لطیف‌تر بود، لاجرم در قبول نور فیض بی‌واسطه به درجۀ کمالِ الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی او رسید و وِرد وقت او این دعا بود که هر بامداد بگفتی:

اللَهُمَّ اجْعَلْ فِی قَلْبِی نُورًا وَ فِی سَمْعِی نُورًا وَ فِی بَصَرِی نُورًا وَ فِی لِسَانِی نُورً، وَ عَنْ یَمِینِی نُورًا وَ عَنْ یَسَارِی نُورًا وَ مِنْ فَوْقِی نُورًا وَ مِنْ تَحْتِی نُورًا وَ أَمَامِی نُورًا وَ خَلْفِی نوُرًا وَ اجْعَلْنِی نُورًا وَ أَعْظِمْ لِی نُورً . و چون همۀ وجود او آن نور بود، حقّ تعالی او را نور خواند و فرمود که: قَدْ جَآءَکُمْ مِّنَ اللَهِ نُورٌ وَ کِتَـٰبٌ مُّبِینٌ . ۳۶

دعاهائی که در آنها به خداوند، نور اطلاق شده است

بالجمله در ادعیۀ ما بسیار کلمۀ نور بر ذات حقّ متعال اطلاق شده است، در دعای جوشن کبیر وارد است:

یَا نُورَ النُّورِ، یَا مُنَوِّرَ النُّورِ، یَا خَالِقَ النُّورِ، یَا مُدَبِّرَ النُّورِ، یَا مُقَدِّرَ النُّورِ، یَا نُورَ کُلِّ نُورٍ، یَا نُورًا قَبْلَ کُلِّ نُورٍ، یَا نُورًا بَعْدَ کُلِّ نُورٍ، یَا نُورًا فَوْقَ کُلِّ نُورٍ، یَا نُورًا لَیْسَ کَمِثْلِهِ نُورٌ . ۳۷

«ای نور نور، این نور دهندۀ نور، ای آفرینندۀ نور، ای تدبیرکنندۀ نور، ای اندازه

زنندۀ نور، ای نور هر نور، ای نور پیش از هر نور، ای نور پس از هر نور، ای نور بالای هر نور، ای نوریکه همانند آن نور نمی‌باشد.»

و در مناجات شعبانیّه آمده است: إلَهِی هَبْ لِی کَمَالَ الاِنْقِطَاعِ إلَیْکَ، وَ أَنِرْ أَبْصَارَ قُلُوبِنَا بِضِیَآءِ نَظَرِهَا إلَیْکَ، حَتَّی تَخْرِقَ أَبْصَارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ إلَی مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ، وَ تَصِیرَ أَرْوَاحُنَا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِکَ. ۳۸ « بار خداوند! به من عنایت فرما کمال و نهایت انقطاع به سوی خودت را، و چشمان دلهایمان را به نور و درخشش نظرشان به سویت نورانی کن، تا بجائی رسد که چشمان دلهایمان حجابهای نور را بشکافد و به معدن عظمت وصول یابد، و روحهایمان به مقام عزّ قدس تو متعلّق گردد.»

تا می‌رسد به اینجا که عرضه می‌دارد:

إلَهِی وَ أَلْحِقْنِی بِنُورِ عِزِّکَ الابْهَجِ، فَأَکُونَ لَکَ عَارِفًا وَ عَنْ سِوَاکَ مُنْحَرِفًا وَ مِنْکَ خَآئِفًا مُرَاقِبً، یَا ذَا الْجَلَالِ وَ الإکْرَامِ. ۳۹ «بار خداوندا ! و مرا به بهجت انگیزترین نور مقام عزّتت ملحق گردان ، تا آنکه به تو عارف شوم و از ماسوایت منحرف گردم و پیوسته از تو در خوف و مراقبت باشم، ای خداوند صاحب صفت جلال و صفت جمال!» ۴۰

و در دعای شب عرفه آمده است: وَ بِاسْمِکَ السُّبُّوحِ الْقُدُّوسِ الْبُرْهَانِ الَّذِی هُوَ نُورٌ عَلَی کُلِّ نُورٍ، وَ نُورٌ مِنْ نُورٍ یَضِی‌ٓءُ مِنْهُ کُلُّ نُورٍ؛ إذَا بَلَغَ الارْضَ انْشَقَّتْ، وَ إذَا بَلَغَ السَّمَوَاتِ فُتِحَتْ، وَ إذَا بَلَغَ الْعَرْشَ اهْتَزَّ . ۴۱ « و من از تو مسألت می‌کنم به اسمت که سُبّوح، قُدّوس، و برهان است؛ آن اسمی که نور است بر هر نوری، و نور است از نوری که از آن هر نوری می‌درخشد؛ چون به زمین برسد می‌شکافد، و چون به آسمانها برسد گشوده می‌گردد، و چون به عرش برسد به لرزه و تکان درمی‌آید!»

و این فقره پس از آن فقره می‌باشد که: أَسْأَلُکَ بِنُورِ وَجْهِکَ الْکَرِیمِ الَّذِی تَجَلَّیْتَ بِهِ لِلْجَبَلِ فَجَعَلْتَهُ دَکًّا وَ خَرَّ مُوسَی صَعِقً. ۴۲

«من از تو مسألت دارم به نور وجه کریمت، آن نوری که با آن بر کوه تجلّی فرمودی و آنرا شکافتی و خرد نمودی، و موسی از دهشت، بیهوش بر زمین افتاد!» و در ذیل دعای عرفه از جمله آمده است: أَنْتَ الَّذِی أَشْرَقْتَ الانْوَارَ فِی قُلُوبِ أَوْلِیَآئِکَ حَتَّی عَرَفُوکَ وَ وَحَّدُوکَ . ۴۳ « تو هستی کسی که انوار در دلهای اولیاء خودت اشراق نمودی، تا تو را شناختند و به یگانگی و وحدانیّت نهادند!»

محمّد بن یعقوب کُلینی در«اصول کافی» بابی را منعقد نموده است در آنکه ائمّه علیهم السّلام نور خداوند عزّوجلّ می‌باشند، و در آن شش روایت ذکر کرده است که ما در اینجا دوتای از آنها را می‌آوریم:

اوّل: با سند متّصل خود از أبوخالد کابلی روایت می‌کند که گفت:

پرسیدم از حضرت أبو جعفر امام محمّد باقر از قول خدای عزّوجلّ: فَـَامِنُوا بِاللَهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِی‌ٓ أَنزَلْنَا. ۴۴ «پس ایمان بیاورید به خدا و فرستادۀ او و نوری که ما فرو فرستاده‌ایم.»

فَقَالَ: یَا أَبَا خَالِدٍ! النُّورُ وَ اللَهِ نُورُ الائِمَّةِ مِنْ ءَالِ مُحَمَّدٍ صَلَّی اللَهُ عَلَیْهِ وَ ءَالِهِ إلَی یَوْمِ الْقِیَمَةِ؛ وَ هُمْ وَ اللَهِ نُورُ اللَهِ الَّذِی أَنْزَلَ، وَ هُمْ وَ اللَهِ نُورُ اللَهِ فِی السَّمَوَاتِ وَ فِی الارْضِ. وَ اللَهِ یَا أَبَا خَالِدٍ! لَنُورُ الإمَامِ فِی قُلُوبِ الْمُوْمِنِینَ أَنْوَرُ مِنَ الشَّمْسِ الْمُضِیٓئَةِ بِالنَّهَارِ.

وَ هُمْ وَ اللَهِ یُنَوِّرُونَ قُلُوبَ الْمُوْمِنینَ، وَ یَحْجُبُ اللَهُ عَزَّوَجَلَّ نُورَهُمْ عَمَّنْ یَشَآءُ فَتَظْلِمُ قُلُوبُهُمْ. وَ اللَهِ یَا أَبَا خَالِدٍ! لَا یُحِبُّنَا عَبْدٌ وَ یَتَوَلَّانَا حَتَّی یُطَهِّرَاللَهُ قَلْبَهُ، وَ لَا یُطَهِّرُ اللَهُ قَلْبَ عَبْدٍ حَتَّی یُسَلِّمَ لَنَا وَ یَکُونَ سِلْمًا لَنَا، فَإذَا کَانَ سِلْمًا لَنَا سَلَّمَهُ اللَهُ مِنْ شَدِیدِ الْحِسَابِ وَ ءَامَنَهُ مِنْ فَزَعِ یَوْمِ الْقِیَمَةِ الاکْبَرِ . ۴۵

«پس فرمود: ای أبوخالد! سوگند به خدا آن نور، نور امامان از آل محمّد صلّی الله علیه و آله تا روز قیامت می‌باشد. و ایشانند سوگند به خدا نوری که خدا نازل نموده است. و ایشانند سوگند به خدا نور خدا در آسمانها و در زمین.

ای أبوخالد! سوگند به خدا نور امام در دلهای مومنین از خورشید تابناک در روز، روشنتر است. و ایشانند سوگند به خدا که دلهای مومنین را نور می‌بخشند. و خداوند عزّوجلّ از هر کس که بخواهد نورشان را محجوب می‌کند و بنابراین دلهایشان تاریک می‌شود.

به خدا سوگند ای أبوخالد! بنده‌ای از بندگان خدا ما را دوست ندارد و ولایت ما را نمی‌پذیرد، تا آنکه خداوند دلش را پاک نماید، و خداوند دل بنده‌ای را پاک نمی‌کند مگر آنکه امور خویشتن را به ما واگذار کند و با ما از در صلح و سلامت بیرون آید؛ و چون بنده‌ای با ما به مسالمت درآید خداوند وی را از حساب شدید مصون می‌دارد و از بزرگترین دهشت روز بازپسین در امن وامان نگه می‌دارد.»

تطبیق آیۀ نور بر خمسۀ طیّبه

دوّم: با سند متّصل دیگر خود روایت می‌کند از صالح بن سهل همدانی که گفت: حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام فرمودند در تفسیر قول خدای‌تعالی:«ا للَهُ نُورُ السَّمَـٰوَ'تِ وَ الأرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَو'ةٍ » فَاطِمَةُ عَلَیْهَا السَّلَامُ .« فِیهَا مِصْبَاحٌ » الْحَسَنُ .« الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَة ٍ» الْحُسَیْنُ .« 

الزُّجَاجَةُ کَأَنـَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ » فَاطِمَةُ کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ بَیْنَ نِسَآءِ أَهْلِ الدُّنْی َ.« یُوقَدُ مِن شَجَرةٍ مُبَـٰرَکَةٍ » إبْرَاهِیمُ عَلَیْهِ السَّلَامُ .« زَیْتُونَةٍ لَا شَرْقِیَّةٍ وَ لَا غَرْبِیَّةٍ » لَا یَهُودِیَّةٍ وَ لَا نَصْرَانِیَّةٍ. « یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِی‌ٓءُ » یَکَادُ الْعِلْمُ یَنْفَجِرُ بِهَا « وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَار ٌ».

«ن ُورٌ عَلَی‌' نُور ٍ» إمَامٌ مِنهَا بَعْدَ إمَامٍ. « یَهْدِی اللَهُ لِنُورِهِ مَن یَشَآء ُ» یَهْدِی اللَهُ لِلائِمَّةِ مَنْ یَشَآء ُ؛« وَ یَضْرِبُ اللَهُ الامْثَـٰلَ لِلنَّاس ِ».

قُلْتُ:« أَوْ کَظُلُمَـٰـتٍ »؟ قَالَ: الاوَّلُ وَ صَاحِبُهُ «ی َغْشَیـٰهُ مَوْج ٌ» الثَّالِثُ « مِن فَوْقِهِ مَوْجٌ... ظُلُمَـٰتٌ » الثَّانِی « بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ » مُعَاوِیَةُ لَعَنَهُ اللَهُ وَ فِتَنُ بَنِی أُمَیَّةَ ؛«إ ِذَآأَخْرَجَ یَدَه ُ» الْمُوْمِنُ فِی ظُلْمَةِ فِتْنَتِهِم ْ« لَمْ یَکَدْ یَرَیـٰهَا ».« وَ مَن لَمْ یَجْعَلِ اللَهُ لَهُ و نُورًا » إمَامًا مِنْ وُلْدِ فَاطِمَةَ عَلَیْهَا السَّلَامُ ،« فَمَا لَهُ و مِن نُور ٍ» إمَامٍ یَوْمَ الْقِیَمَةِ.

وَ قَالَ فِی قَوْلِهِ:« یَسْعَی‌' نُورُهُم بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ بِأَیْمَـٰنِهِمْ »: أَئِمَّةُ

الْمُؤْمِنِینَ یَوْمَ الْقِیَمَةِ، تَسْعَی بَیْنَ یَدَیِ الْمُوْمِنِینَ وَ بِأَیْمَانِهِمْ حَتَّی یُنَزِّلُوهُمْ مَنَازِلَ أَهْلِ الْجَنَّة ِ. ۴۶

«در این آیۀ مبارکه، مشکوة فاطمه علیها السّلام است؛ و در عبارتِ فِیهَا مِصْبَاحٌ ، مصباح حسن است؛ و در عبارت الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَةٍ ، زجاجۀ حُسین است؛ و در عبارت الزُّجَاجَةُ کَأَنـَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ فاطمه ستاره‌ای تابناک می‌باشد در میان زنان اهل دنی.

یُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُبَـٰرَکَةٍ إبراهیم علیه السّلام است که زَیْتُونَةٍ لَا شَرْقِیَّةٍ وَلَاغَرْبِیَّةٍ نه یهودی می‌باشد و نه نصرانی. یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِی‌ٓءُ : نزدیک است علم از آن منفجر گردد وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَار ٌ.

نُورٌ عَلَی‌' نُورٍ : امامی است از او پس از امامی. یَهْدِی اللَهُ لِنُورِهِ مَن یَشَآءُ: هدایت می‌کند خدا به ائمّه هر کس را که بخواهد. وَ یَضْرِبُ اللَهُ الامْثَـٰلَ لِلنَّاسِ.

راوی گوید: من عرض کردم: أَوْ کَظُلُمَـٰتٍ تفسیرش چه می‌باشد؟

امام صادق علیه السّلام فرمودند: اوّلی و رفیقش؛ یَغْشَیـٰهُ مَوْج ٌ سوّمی است. مِن فَوْقِهِ مَوْجٌ... ظُلُمَـٰتٌ ثانی بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْض ٍ: معاویه لعنَه اللهُ می‌باشد با فتنه‌های بنی‌اُمیّه. إِذَآ أَخْرَجَ یَدَه ُ: (هنگامیکه خارج کند دستش را) مومن در تاریکی فتنه‌هایشان، لَمْ یَکَدْ یَرَیٰهَا (نزدیک نیست که آنرا ببیند). وَمَن لَمْ یَجْعَلِ اللَهُ لَهُ و نُورًا مراد از نُورًا امام است از اولاد فاطمه علیهاالسّلام، فَمَا لَهُ و مِن نُور ٍ مراد از نُورٍ امام است در روز قیامت.

و حضرت در تفسیر آیۀ یَسْعَی‌' نُورُهُم بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ بِأَیْمَـٰنِهِم ۴۷ فرمودند: مراد از نُورُهُم امامان مومنین هستند در روز قیامت که در مقابل مومنین و در جانب راستشان شتابان حرکت می‌کنند تا ایشانرا در منزلگاه‌های اهل بهشت وارد سازند.»

کُلینی همین مضمون را با سند دیگر از علیّ بن جعفر علیه السّلام از برادرش موسی علیه السّلام روایت کرده است. ۴۸

دنباله متن

پاورقی

۱۱ آیۀ ۲۵۷، از سورۀ ۲: البقرة

۱۲ آیۀ ۱۵ و ۱۶، از سورۀ ۵: المآئدة

۱۳ آیۀ ۴۰، از سورۀ ۲۴: النّور

۱۴ آیۀ ۲۲، از سورۀ ۳۹: الزّمر

۱۵ حکمت ۳۷۳، از«نهج البلاغة» طبع عیسی البابی الحلبیّ؛ و از طبع مصر با تعلیقۀ شیخ محمّد عبده: ج ۲، : أیـُّها الْمُؤْمِنونَ! إنَّهُ مَنْ رَأَی عُدْوانًا یُعْمَلُ بِهِ وَ مُنْکَرًا یُدْعَی إلَیْهِ فَأنْکَرَهُ بِقَلْبِهِ فَقَدْ سَلِمَ وَ بَرِی‌َ، وَ مَنْ أنْکَرَهُ بِلِسانِهِ فَقَدْ اُجِرَ وَ هُوَ أفْضَلُ مِنْ صاحِبِهِ، وَ مَنْ أنْکَرَهُ بِالسَّیْفِ لِتَکُونَ کَلِمَةُ اللَهِ هِیَ الْعُلْیا وَ کَلِمَةُ الظّالِمینَ هیَ السُّفْلَی فَذَلِکَ الَّذی أصابَ سَبیلَ الْهُدَی وَ قامَ عَلَی الطَّریقِ وَ نَوَّرَ فی قَلْبِهِ الْیَقینُ.

۱۶ رسالۀ ۳۱، از«نهج البلاغة»؛ و از طبع مصر با تعلیقۀ شیخ محمّد عبده: ج ۲، و ۳۹؛ از جمله وصایای حضرت است به حضرت امام حسن مجتبی علیه السّلام در محلّی به نام حاضِرَین، در هنگام مراجعت از صفّین.

۱۷ خطبۀ ۱۹۰، از«نهج البلاغة»؛ و از طبع مصر با تعلیقۀ شیخ محمّد عبده: ج ۱،

۱۸ «بحار الانوار» طبع حروفی، ج ۱۰، باب مناظرات الرّضا و احتجاجاته، ، حدیث اوّل

۱۹ همان مصدر، ج ۱، باب حقیقة العقل و کیفیّته و بدو خلقه، ، حدیث هفتم

۲۰ همان مصدر، ج ۱، باب حقیقة العقل و کیفیّته و بدو خلقه، ، حدیث هشتم

۲۱ همان مصدر، ج ۱، کتاب العقل و الجهل، حدیث هفتم، ؛ و حدیث سی‌ام،

۲۲ همان مصدر، ج ۱، کتاب العقل و الجهل، حدیث هفتم، ؛ و حدیث سی‌ام،

۲۳ همان مصدر، ج ۵۷، باب القلم و اللوح المحفوظ و الکتاب المبین، ، حدیث ۲۴ و ۲۵

۲۴ همان مصدر، ج ۵۷، باب القلم و اللوح المحفوظ و الکتاب المبین، ، حدیث ۲۴ و ۲۵

۲۵ «الإنسان الکامل» عزیز الدّین نسفی، طبع طهران، قسمت انستیتو ایران و فرانسه با تصحیح ماریژان موله و

۲۶ «الإنسان الکامل» عزیز الدّین نسفی، طبع طهران، قسمت انستیتو ایران و فرانسه با تصحیح ماریژان موله و

۲۷ «مرصاد العباد» بنگاه ترجمه و نشر کتاب،

۲۸ همان مصدر، و ۵۲

۲۹ «مرصاد العباد» و ۱۳۴

۳۰ اقتباس از ذیل آیۀ ۱۵، از سورۀ ۵: المآئدة: قَدْ جَآءَکُم مِنَ اللَهِ نُورٌ وَ کِتَـٰبٌ مُبِینٌ.

۳۱ همان مصدر، ؛ و نیز و ۱۵۹

۳۲ رسالة«عشق و عقل» انتشارات بنگاه ترجمه و نشر کتاب، طبع ۲، ؛ و در در تعلیقه گوید:» متّخذ است از«صحیح مسلم» کتاب زهد،«مسند أحمد بن حنبل» ج ۶، و ، به نقل از«المعجم المفهرس».

۳۳ این روایت را در«مرصاد العباد» و ذکر نموده است. و ملاّ عبدالرّزّاق کاشانی در شرح«منازل السّآئرین» از انتشارات بیدار، در و ؛ و معلّق کتاب در ذکر کرده است. علاّمه محمّدبن محمود آملی در کتاب«نفآئس الفنون» در ج ۲، و ۶۰ آورده‌است:

» فصل هشتم: در بیان مشاهدات انوار و مراتب آن»

قال الله تعالی: مَا کَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَی‌'ٓ * أَفَتُمَـٰرُونَهُ و عَلَی‌' مَا یَرَی‌' * وَ لَقَدْ رَءَاهُ نَزْلَةً أُخْرَی‌' . بدانکه چون آینۀ دل به تدریج از تصرّف مصقلة ذکر صقالت یابد و زنگ طبیعت و ظلمت بشریّت ازو محو شود، قابل ظهور انوار غیبیِ قوی‌تر بود. و آن انوار در بدایت حال که هنوز خیال را درو تصرّفی باشد، بر مثال شمعی و چراغ و مشعله و آتشها افروخته نماید. و بعد از آن انوار علوی بدید آید، و در ابتدا بصورت کواکب خُرد و بعد از آن بصورت قمر پس بصورت شمس تا که انوار مجرّد از محالّ ظاهر شود. و چون انوار بکلّی از حجب بیرون آید و خیال را در آن مجال تصرّفی نماند، الوان و اشکال صورت نبندد، پس بیرنگی و شکلی و بی‌کیفیّت و هیئتی مشاهده افتد؛ چه شکل و لون نور بواسطۀ آلایش صفات بشری بود که نظر روح از پس حجاب خیال ادراک کند و چون با روحانیّتِ صرف افتد و از حجاب خیال بیرون آید آن اشکال و الوان منتفی شود. و هر چند به حکم: اللَهُ نُورُ السَّمَـٰوَ'تِ وَ الارْض ِ مظهر انوار به جملگی حضرت پروردگار است و کثرت و قلّت آن بحسب صفای قلب و صقالت آن از ظلمت بشریّت، لیکن بواسطۀ آنکه منشأ مشاهدۀ آن متنوّع است لاجرم ظهور آن بحسب منشأ مختلف باشد.

و از آن انوار هر آنچه به شکل امور سفلی نماید چون بُروق و لوامع و لوائح و مشاعل و قنادیل و مصابیح، آنرا انوار ارضی خوانند؛ و هر آنچه به شکل اجرام علوی نماید همچون کواکب و اقمار و شموس، انوار سماوی.

پس اگر منشأ مشاهدۀ آن، ذکر باشد بصورت برق نماید، و اگر منشأ مشاهدۀ آن معرفت بود بصورت مشکوة و قندیل نماید.

و از اینجاست که حقّ تعالی فرمود: اللَهُ نُورُ السَّمَـٰوَ'تِ وَ الارْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَو'ةٍ فِیهَا مِصْبَاح ٌ یعنی مظهر انوار سماوی و ارضی حضرت آفریدگار است، و نور عرفان او مرسالک را بصورت مشکوة ظاهر شود. و اگر منشأ مشاهدۀ آن، روحانیّت بود که بر سماوی قلب به قدر صقالت آن ظاهر شود، به مثال کواکب و اقمار و شموس نماید. مثلاً اگر آینۀ دل بقدر کوکبی صافی باشد، نور روح به مقدار آن کوکب مشاهده افتد، و اگر آینۀ دل تمام صافی شود ماه تمام بیند، و اگر از کدورت بقیّه‌ای باشد ماه ناقص بیند، و چون آینۀ دل بکمال صفا گیرد و پذیرای نور روح شود، بر مثال خورشید مشاهده افتد؛ و چندانکه صفا زیادتر، خورشید درخشنده‌تر شود. و اگر ماه و خورشید به یکبار مشاهده افتد، ماه دل بود که از عکس نور روح منوّر شده باشد و خورشید روح. و گاه بود که پرتو انوار صفات حقّ عزّ و علا از پسِ حجب روحانی عکس بر آینۀ دل اندازد، به قدر صفای آن.

۳۴ در تعلیقه در آورده است:» مأخوذ از حدیث نبوی،«صحیح مسلم» باب إیمان ؛ مقدّمۀ کتاب ابن ماجه، ؛«مسند أحمد» ج ۴، و . اصل حدیث چنین است: حِجابُهُ النّورُ لَوْ کَشَفَهُ لَاحْرَقَتْ سُبُحاتُ وَجْهِه ِ.. .« 

أقول: این روایت را نیز در«مرصاد العباد» ذکر کرده است. و ایضاً معلّق کتاب«شرح المنازل» ، در تعلیقه آورده است.

۳۵ رسالة«عشق و عقل» و ۵۴

۳۶ رسالة«عشق و عقل» تا ۷۸

۳۷ «مفاتیح الجنان» طبع اسلامیّه (سنۀ ۱۳۷۹ هجری قمری) ، به نقل از«بلد الامین» و«مصباح» کفعمی، و آن مروی است از حضرت سیّد السّاجدین از پدرش از جدّ بزرگوارش حضرت رسول صلّی الله علیه وآله.

۳۸ و ۳۹ همان مصدر، و ۱۵۹، به نقل از ابن‌خالویه، و او گفته است: حضرت أمیرالمومنین و امامان علیهم السّلام در ماه شعبان می‌خوانده‌اند.

۴۰ تمثیل آیۀ مبارکۀ نور بر حالات مختلفۀ نفس سالک إلی الله، از زیباترین تمثیلات در این مقام می‌باشد. و چه شایسته است ما در اینجا عین عبارت استاد سلوک و عرفان آیة الحقّ و الإیقان سیّد مهدیّ بحرالعلوم را در رسالۀ منسوب به ایشان نقل نمائیم.

وی می‌گوید:  » و امّا آثار و فیوضات آنرا سالک خود می‌بیند. و از جملۀ آثار، حصول انوار است درقلب. و ابتدا به شکل چراغی است و بعد شعله و بعد کوکب و بعد قمر و بعد شمس، و بعد فرومی‌گیرد و از لون و شکل عاری می‌گردد. و بسیار بصورت برقی می‌باشد. و گاه بصورت مشکوة و قندیل می‌شود، و این دو اکثر از فعل و معرفت حاصل می‌شود و سوابق از ذکر. و به مرتبۀ اوّل اشاره فرموده است حضرت أبی جعفر علیه السّلام چنانکه ثقة الإسلام در«کافی» روایت کرده است که حضرت در بیان اقسام قلوب فرموده: وَ قَلْبٌ أزْهَرُ أجْرَدُ. فَقُلْتُ: وَ ما الازْهَرُ؟ فَقالَ:

فیهِ کَهَیْئَةِ السِّراجِ ـ إلَی أنْ قالَ: وَ أمّا الْقَلْبُ الازْهَرُ فَقَلْبُ الْمُؤْمِنِ . و بعضی از این مراتب را حضرت أمیرالمومنین علیه السّلام اشاره فرموده که: قَدْ أحْیَا قَلْبَهُ وَ أماتَ نَفْسَهُ حَتَّی دَقَّ جَلیلُهُ وَ لَطُفَ غَلیظُهُ وَ بَرَقَ لَهُ لامِعٌ کَثیرُ الْبَرْقِ.

و یکی از بطون کریمۀ اللَهُ نُورُ السَّمَـٰوَ'تِ وَ الارْضِ شرح این مراحل است؛ چه در این احوال، شخص انسانی مشکوتی می‌گردد که در آن زجاجه‌ایست که قلب باشد، و در آن زجاجه مصباحی است که نور مذکور باشد، و دل بعد از نشر آن مانند کوکب درّیّ می‌شود، افروخته شده است که نور شجرۀ مبارکۀ کثیر النّفع که نورانیّت و روحانیّت ذکر خداست که نه از شرق حاصل شده و نه از غرب، بلکه از راه باطن که نه شرقی است و نه غربی هویدا گشته. وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ یعنی و اگر غافل از ذکر خدا نشود که به نصّ وَ مَن یَعْشُ عَن ذِکْرِ الرَّحْمَـٰنِ نُقَیِّضْ لَهُ و شَیْطَـٰنًا فَهُوَ لَهُ و قَرِینٌ موجب مقارنت شیطان که مخلوق از نار است نُورٌ عَلَی‌' نُورٍ بر نور آن می‌افزاید تا همۀ آن نور گردد. وَ هَذِهِ الزُّجاجَةُ فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَهُ أَن تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ . و در بیان مَثَلُ نُورِهِ می‌فرماید که: یُسَبِّحُ لَهُ و فِیهَا بِالْغُدُوِّ وَ الاصَالِ * رِجَالٌ لَا تُلْهِیهِمْ تِجَـٰرَةٌ وَ لَا بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَهِ . « *


(«رسالۀ سیر و سلوک منسوب به بحرالعلوم» با مقدّمه و شرح سیّد محمّد حسین حسینی طهرانی، انتشارات حکمت، تا از طبع أوّل، و از طبع دوّم: تا )

  • ـ یعنی در بیان تحقّق و مصداق این نور می‌فرماید که رجالی هستند که در آن بیوت هر صبح و شب خدا را تسبیح می‌کنند.

۴۱ «مفاتیح الجنان» ، و در روایت ورودش را در شبهای عرفه و شبهای جمعه ذکر کرده‌اند

۴۲ همان مصدر، و

۴۳ همان مصدر، و

۴۴ صدر آیۀ ۸، از سورۀ ۶۴: التّغابن

۴۵ «اصول کافی» ج ۱، کتاب الحجّة، باب أنّ الائمّة علیهم السّلام نورالله عزّوجلّ، ، حدیث اوّل

۴۶ همان مصدر، ، حدیث پنجم

۴۷ قسمتی از آیۀ ۱۲، از سوره ۵۷: الحدید

۴۸ «اصول کافی» ج ۱، کتاب الحجّة، باب أنّ الائمّۀ علیهم السّلام نور الله عزّوجلّ، ؛ و در تفسیر«برهان» طبع سنگی، ج ۲، ، این روایت را از طریق عامّه از ابن مَغازلی شافعی در کتاب«مناقب» مرسلاً از علیّ بن جعفر روایت کرده است.

روایات وارده در خلقت ائمّه علیهم السّلام کلینی نیز در باب خلقت ابدان و ارواح و قلوب ائمّه علیهم السّلام چهار روایت ذکر کرده است و ما به ذکر یکی از آنها اکتفا می‌نمائیم:

وی با سند متّصل خود از محمّد بن مروان از حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام روایت می‌کند که شنیدم آنحضرت می‌فرمود: إنَّ اللَهَ خَلَقَنَا مِنْ نُورِ عَظَمَتِهِ، ثُمَّ صَوَّرَ خَلْقَنَا مِنْ طِینَةٍ مَخْزُونَةٍ مَکْنُونَهٍ مِنْ تَحْتِ الْعَرْشِ، فَأَسْکَنَ ذَلِکَ النُّورَ فِیهِ، فَکُنَّا نَحْنُ خَلْقًا وَ بَشَرًا نُورَانِیِّینَ لَمْ یَجْعَلْ لاِحَدٍ فِی مِثْلِ الَّذِی خُلِقْنَا مِنْهُ نَصِیبً. وَ خَلَقَ أَرْوَاحَ شِیعَتنَِا مِنْ طِینَتِنَ، وَ أَبْدَانَهُمْ مِنْ طِینَةٍ مَخْزُونَةٍ مَکْنُونَةٍ أَسْفَلَ فِی ذَلِکَ الطِّینَةِ، وَ لَمْ یَجْعَلِ اللَهُ لاِحَدٍ فِی مِثْلِ الَّذِی خَلَقَهُمْ مِنْهُ نَصِیبًا إلَّا لِلانْبِیَآءِ. وَ لِذَلِکَ صِرْنَا نَحْنُ وَ هُمْ: النَّاسَ، وَ صَارَ سَآئِرُ النَّاسِ هَمَجٌ لِلنَّارِ وَ إلَی النَّارِ. ۴۹


«خداوند خلقت نمود ما را از نور عظمت خودش، سپس تصویر آن خلقت را از خاک خزینۀ پنهان از زیر عرش خود قرار داد. پس آن نور را در آن سُکنی داد، بنابراین ما آفریده‌ای و بشری نورانی بودیم. برای هیچ کس در مثل آنچه که ما را از آن آفرید نصیبی قرار نداد.

و ارواح شیعیان ما را از طینت و خاک ما آفرید، و بدنهای شیعیان را از طینت و خاک خزینۀ پنهان پائین‌تر از آن طینت و سرشت خاکی. و برای احدی قرار نداد در مثل آنچه که شیعیان را از آن آفریده است نصیبی مگر برای انبیاء.

و از این روست که ما و انبیاء و شیعیان ما از آدمیان محسوبند؛ و امّا بقیّۀ اصناف مردم، اراذل و فرومایه هستند که برای آتش می‌باشند و به سوی آتش می‌روند.»

اصل طینت ائمّه علیهم السّلام نور است

و کلینی نیز در باب مولد پیغمبر صلّی الله علیه وآله و وفات آنحضرت چهل روایت آورده است و ما در اینجا به ذکر سه تا از آنها اکتفا می‌نمائیم:

۱ـ وی با سند متّصل خود از جابر بن یزید روایت می‌کند که حضرت أبوجعفر امام محمّد باقر علیه السّلام به وی گفتند: یَا جَابِرُ! إنَّ اللَهَ أَوَّلُ مَا خَلَقَ، خَلَقَ مُحَمَّدًا صَلَّی اللَهُ عَلَیْهِ وَ ءَالِهِ وَ عِتْرَتَهُ الْهُدَاةَ الْمُهْتَدِینَ. فَکَانُوا أَشْبَاحَ نُورٍ بَیْنَ یَدَیِ اللَهِ!

قُلْتُ: وَ مَا الاشْبَاحُ؟!


قَالَ: ظِلُّ النُّورِ، أَبْدَانٌ نُورَانِیَّةٌ بِلَا أَرْوَاحٍ. وَ کَانَ مُوَیَّدًا بِرُوحٍ وَاحِدَةٍ وَ هِیَ رُوحُ الْقُدُسِ. فَبِهِ کَانَ یَعْبُدُ اللَهَ وَ عِتْرَتُهُ.

وَ لِذَلِکَ خَلَقَهُمْ حُلَمَآءَ، عُلَمَآءَ، بَرَرَةً، أَصْفِیَآءَ؛ یَعْبُدُونَ اللَهَ بِالصَّلَوةِ وَالصَّوْمِ، وَالسُّجُودِ، وَ التَّسْبِیحِ، وَ التَّهْلِیلِ؛ وَ یُصَلُّونَ الصَّلَوَاتِ، وَ یَحُجُّونَ، وَ یَصُومُونَ . ۵۰

«ای جابر! خداوند اوّلین مخلوقی را که آفرید، محمّد صلّی الله علیه وآله و عترتش را آفرید، که جمیعشان هدایت کننده و هدایت شده می‌باشند. و لهذا آنان اشباح نور بودند در برابر خداوند.

من گفتم: مراد از اشباح چه می‌باشد؟!

فرمود: سایۀ نور، بدنهای نورانی بدون ارواح. و مویَّد بودند فقط به یک روح که آن روح القُدُس بوده است. پس بوسیلۀ آن سایۀ نور (بدن نورانی) پیغمبر و عترت او خدا را عبادت می‌نمودند.

و بدینجهت است که ایشان را حلیمان، عالمان، پاکیزگان، و برگزیدگان خلق نموده است. ایشان پیوسته حالشان اینطور است که خدا را با نماز، و روزه، و سجده، و تسبیح، و تهلیل عبادت می‌کنند. آنها نمازها را می‌خوانند، و حجّ انجام می‌دهند، و روزه می‌گیرند.»

کیفیّت اشتقاق نور ائمّه علیهم السّلام از نور واحد

۲ـ و او با سند متّصل خود از أحمد بن علیّ بن محمّد بن عبدالله بن عمربن علیّبن أبی‌طالب علیه السّلام از حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام روایت می‌کند که وی گفت:

إنَّ اللَهَ کَانَ إذْ لَا کَانَ. فَخَلَقَ الْکَانَ وَ الْمَکَانَ. وَ خَلَقَ نُورَ الانْوَارِ الَّذِی نُوِّرَتْ مِنْهُ الانْوَارُ. وَ أَجْرَی فِیهِ مِنْ نُورِهِ الَّذِی نُوِّرَتْ مِنْهُ الانْوَارُ.

وَ هُوَ النُّورُ الَّذِی خَلَقَ مِنْهُ مُحَمَّدًا وَ عَلِیًّ. فَلَمْ یَزَالَا نُورَیْنِ أَوَّلَیْنِ، إذْ لَا شَیْءَ کُوِّنَ قَبْلَهُمَ. فَلَمْ یَزَالَا یَجْرِیَانِ طَاهِرَیْنِ مُطَهَّرَیْنِ فِی الاصْلَابِ الطَّاهِرَةِ حَتَّی افْتَرَقَا فِی أَطْهَرِ طَاهِرَیْنِ: فِی عَبْدِاللَهِ وَ أَبِی طَالِبٍ عَلَیْهِمُ السَّلَامُ. ۵۱

«تحقیقاً خداوند بود زمانیکه هیچ نبود. پس کون و مکان را آفرید. و نور نورها را که از آن، نورها نشأت می‌گیرد خلق نمود. و در آن به جریان انداخت نور خودش را که از آن، نورها پدیدار می‌شوند.

و آن نور، نوری بود که از آن محمّد و علیّ را بیافرید. محمّد و علیّ پیوسته و بطور مداوم دو نور نخستین بوده‌اند به جهت آنکه هیچ موجودی پیش از آنان تکوّن نیافت. این دو نور همیشه در اصلاب طاهره با حفظ طهارت و پاکی باقی بودند تا در میان دوتن از طاهرترین و پاک‌ترین مردمان: عبدالله و أبوطالب علیهم السّلام از همدگر جدا شدند.»

۳ـ و او با سند متّصل خود نیز روایت می‌کند از مُرازِم از حضرت امام جعفر صادق علیهم السّلام که فرمود:

قَالَ اللَهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی: یَا مُحَمَّدُ! إنِّی خَلَقْتُکَ وَ عَلِیًّا نُورً، یَعْنِی رُوحًا بِلَا بَدَنٍ، قَبْلَ أَنْ أَخْلُقَ سَمَوَاتِی وَ أَرْضِی وَ عَرْشِی وَ بَحْرِی، فَلَمْ تَزَلْ تُهَلِّلُنِی وَ تُمَجِّدُنِی.


ثُمَّ جَمَعْتُ رُوحَیْکُمَا فَجَعَلْتُهُمَا وَاحِدَةً، فَکَانَتْ تُمَجِّدُنِی وَ تُقَدِّسُنِی وَ تُهَلِّلُنِی. ثُمَّ قَسَّمْتُهَا ثِنْتَیْنِ وَ قَسَّمْتُ الثِّنْتَیْنِ ثِنْتَیْنِ فَصَارَتْ أَرْبَعَةً: مُحَمَّدٌ وَاحِدٌ، وَ عَلِیٌّ وَاحِدٌ، وَالْحَسَنُ وَالْحُسَیْنُ ثِنْتَانِ.

ثُمَّ خَلَقَ اللَهُ فَاطِمَةَ مِنْ نُورٍ ابْتَدَأَهَا رُوحًا بِلَا بَدَنٍ. ثُمَّ مَسَحَنَا بِیَمِینِه فَأَفْضَی ۵۲ نُورَهُ فِینَا. ۵۳

«خداوند تبارک و تعالی می‌گوید: ای محمّد! من تو را و علیّ را بصورت نوری آفریدم، یعنی بصورت روحی بدون بدن، پیش از آنکه آسمانهایم و زمینم و عرشم و دریایم را بیافرینم، بنابراین تو پیوسته مرا تهلیل می‌گفتی و تمجید می‌نمودی!

پس از آن، روح شما دو تا را جمع کردم و یکی قرار دادم. این روح واحد نیز پیوسته تمجید و تقدیس و تهلیل مرا می‌کرد. سپس آن روح را دو نیمه نمودم، و هر نیمه‌ای را نیز به دو نیمه کردم؛ چهار روح شد: محمّد یکی، علیّ یکی، و حسن و حسین دوتا.

حضرت فاطمة الزّهراء از رجال آیۀ نور و در بیوت آن هستند

پس از آن خداوند فاطمه را آفرید از نوری که بصورت روحی بدون بدن انشاء کرد. و سپس با دست راست قدرت خود ما را مسح نمود، و بدینوسیله نورش را در ما کشانید.»

مگر ما در زیارت جامعۀ کبیره نمی‌خوانیم: خَلَقَکُمُ اللَهُ أَنْوَارًا فَجَعَلَکُمْ بِعَرْشِهِ مُحْدِقِینَ حَتَّی مَنَّ عَلَیْنَا بِکُمْ فَجَعَلَکُمْ فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَهُ أَن تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ. ۵۴


«خداوند شما را با ماهیّت نور آفرید. پس چنان شما را قرار داد تا پیوسته گرداگرد عرش او دور بزنید و احاطه کنید، تا آنکه بواسطۀ شما بر ما منّت گذارد و شما را در خانه‌هائی قرار داد که خدا اجازه داده است رفیع المنزله باشد و اسم خدا در آن خانه‌ها برده شود.»

و در تفسیر«نور الثّقلین» ۵۵ با سند متّصل خود از جابر از حضرت أبوجعفر الباقر علیه السّلام آورده است که در تفسیر قول الله عزّوجلّ: فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَهُ أَن تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فِیهَا اسْمُه ُ فرموده‌اند:

هِیَ بُیُوتُ الانْبِیَآءِ، وَ بَیْتُ عَلِیٍّ مِنْهَ .«آن بیوت عبارتند از بیوت پیغمبران، و بیت علیّ از زمرۀ آن بیوت است.»

و در تفسیر«برهان» ۵۶ از شیخ حافظ رجب بُرسی روایت است که گفت: ابن عبّاس روایت کرده است که من در مسجد رسول الله صلّی الله علیه وآله بودم که قاری قرائت کرد:

فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَهُ أَن تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ و یُسَبِّحُ لَهُ و فِیهَا بِالْغُدُوِّ وَ الاصَالِ.

من عرض کردم: ای رسول خد! مراد از این بیوت، چه خانه‌هائی می‌باشند؟!

رسول خدا صلّی الله علیه وآله فرمود: بُیُوتُ الانْبِیَآءِ عَلَیْهِمُ السَّلَامُ، وَ أَوْمَی بِیَدِهِ إلَی بَیْتِ فَاطِمَةَ الزَّهْرَآءِ صَلَوَاتُ اللَهِ عَلَیْهَا ابْنَتِهِ.

«مراد بیوت پیغمبران علیهم السّلام است، و با دستش اشاره کرد به سوی بیت فاطمة الزّهراء صلوات الله علیها دختر خودش.»

باری، از این مباحث، خوب روشن شد معنی نور خدا و حقّیّت و عظمت مقام ولایت که عین توحید است، و نیز طریق افاضۀ نور از مقام وحدت حضرت ربوبیّت که عین نور و أصل الجود و الوجود است، و طلوع آن در مصباح و استمداد مصباح از زَیْتُونَةٍ لَّا شَرْقِیَّةٍ وَ لَا غَرْبِیَّةٍ، و تلالو آن در زجاجه، و انعکاس آن در مشکوة، و حفظ و حراست مشکوة از نور، و افاضه و پخش کردن نور را در فضای اطاق، و بهرمندی مردم بواسطۀ آن در فضای متلالی و درخشان آن هر یک به نوبۀ خود.

و معلوم شد سرّ ولایت و امامت که معدن و منبع نور می‌باشد. و نیز معلوم شد کیفیّت اتّحاد و وحدت انوار خمسۀ طیّبه که از جملۀ آنان مقام اقدس و اعظم حضرت بی‌بی فاطمۀ زهرا سلام الله علیها می‌باشد، که چگونه نور آن مقام معظّم از مناشی و مبادی عالم ایجاد و نشأۀ حیات در دو سلسلۀ تکوین و تشریع است.

و با آنکه ذکوریّت و إناثیّت در عوالم تجرّد نیست و حقیقت ولایت، ولایت الله است، و آن واحد است؛ معذلک به مناسبت ملاحظۀ نشأۀ کثرت آن حضرت را با اسم رجال نام برده و در بیوت رفیعۀ انوار وحی و الهام و ذکر خدا قرار داده است.

به هر حال شاید ذکر نور جلال آنحضرت در اخبار و آثار، به ملاحظۀ اناثیّت در عالم کثرات باشد که دیدۀ هر بیننده را می‌بندد و نمی‌گذارد به مقام نور جمال وی که جمال الله است مطّلع شوند.

آن نور جمال خدائی ازلی ابدی سرمدی چنان می‌درخشد که هر چشم ناتوان را کور می‌کند؛ و لهذا نور جلال، حجاب نور جمال می‌شود. و هنگام عبور و مرور آن سرور عالمیان و سیّدۀ نساء جهانیان از صحرای محشر کبری فریاد غُضُّوا أبْصَارَکُمْ (ببندید چشمهایتان را) از فرشتگان قدس، فضای عرصات را فرا می‌گیرد، و آن معدن ولایت و امامت با چادری که هزاران هزار حُجزَه (ریشه و دستگیرانه برای تمسّک) دارد عبور می‌کند، و هر شیعه خودش را به یک ریشه و حُجزه می‌بندد و متّصل می‌کند . تا می‌آید و می‌آید تا در مقام عرض در آن موقف عظیم الهی در حالیکه در کف دست راستش سر بریدۀ فرزندش حسین و در کف دست چپش پیراهن خون آلود اوست عرض می‌کند : خداوندا ! حسین من در راه تو داد هرچه را داشت ، این سرش و این پیرهنش ! جزای او چیست ؟!

فوراً از جانب خدا ، رضوان پاسدار بهشت و مالک خازن جهنّم ، دو کلید بهشت و دوزخ را در دو کف دست بی‌بی می‌گذارند و می‌گویند : خدا می‌گوید : حسینت هر چه داشت به ما داد ، ما هم هرچه داریم به او می‌دهیم ؛ اینک بگیر این دو کلید را و به بهشت ببر دوستان را و به جهنّم درافکن دشمنان را که این موقف ، موقف عدل من است .

وَ لَها جَلالٌ لَیْسَ فَوْقَ جَلالِهَا جَلالٌ،

إلاّ جَلالُ اللَهِ جَلَّ جَلالُهُ . (۱)

وَ لَها نَوالٌ لَیْسَ فَوْقَ نَوالِهَا نَوالٌ،

إلاّ نَوالُ اللَهِ عَمَّ نَوالُهُ. (۲)

۱ـ و او دارای جلالی است که برتر از آن جلال، جلالی متصوّر نمی‌باشد مگر جلال خداوند؛ به به! چقدر جلیل است جلال خداوند.

۲ـ و او دارای عطا و کرمی است که برتر از آن عطا و کرم، عطا و کرمی متصوّر نمی‌باشد مگر عطا و کرم خداوند؛ به به! چقدر عطا و کرم خداوند گسترده است.

مِشْکَوةُ نورِ اللَهِ جَلَّ جَلالُهُ

زَیْتونَةٌ عَمَّ الْوَرَی بَرَکاتُها (۱)

هیَ قُطْبُ دآئِرَةِ الْوُجودِ وَ نُقْطَةٌ

لَمّا تَنَزَّلَتْ أکْثَرَتْ کَثَراتُها (۲)

هیَ أحْمَدُ الثّانِی وَ أحْمَدُ عَصْرِها

هیَ عُنْصُرُ التَّوْحیدِ فی عَرَصاتِها (۳)

۱ـ او مشکوة نور خدا جلّ جلاله می‌باشد، و زیتونه‌ایست که برکات آن به جمیع مردم عالم رسیده است.

۲ـ او قطب دائرۀ وجود می‌باشد، و نقطه‌ای است که چون از وحدتش تنزّل کرده است، کثرات وجودی او در عالم کثرت به وجود آمده است.

۳ـ او أحمد دوّمین می‌باشد، و مورد ستایش‌ترینِ اهل عصر خود. اوست عنصر توحید در معارک و عرصات مسابقۀ توحید.

دنباله متن

پاورقی ۴۹ همان مصدر، باب خلق أبدان الائمّه و أرواحهم و قلوبهم علیهم السّلام، ، حدیث دوّم

۵۰ « اصول کافی» ج ۱، کتاب الحجّة، باب مولد النّبیّ صلّی الله علیه وءَاله و وفاته، ، حدیث دهم

۵۱ همان مصدر، و ۴۴۲، روایت نهم

۵۲ در بعضی نسخ فَأَضَآءَ آمده است. (تعلیقه)

۵۳ « اصول کافی» ج ۱، ، حدیث سوّم

۵۴ « مفاتیح الجنان» ، از شیخ صدوق در«فقیه» و«عیون» از موسی‌بن عبدالله نخعیّ از حضرت امام علیّ النّقیّ علیه السّلام

۵۵ تألیف شیخ عبد علیّ بن جمعة عروسی حویزی، جلد سوّم،

۵۶ تألیف سیّد هاشم بحرانی، طبع سنگی، ج ۲،

مبحث ۳ و ۴: خدا را می‌توان دید

أعوذُ بِاللَهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیم

بِسْـمِ اللَهِ الـرَّحْمَنِ الـرَّحیم

وَ صَلَّی اللَهُ عَلَی سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ ءَالِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرینَ وَ لَعْنَةُ اللَهِ عَلَی أعْدآ ئِهِمْ أجْمَعینَ مِنَ الانَ إلَی قیامِ یَوْمِ الدّینِ وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إلاّ بِاللَهِ الْعَلیِّ الْعَظیم

آیة: سَنُرِیهِمْ ءَایَـٰتِنَا فِی الآفَاقِ وَ فِی‌ٓ أَنفُسِهِمْ قالَ اللَهُ الْحَکیمُ فی کِتابِهِ الْکَریم: سَنُرِیهِمْ ءَایَـٰتِنَا فِی الافَاقِ وَ فِی‌ٓ أَنفُسِهِمْ حَتَّی‌' یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنـَّهُ الْحَقُّ أَوَلَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنـَّهُ و عَلَی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ * أَلآ إِنَّهُمْ فِی مِرْیَةٍ مِن لِقَآءِ رَبِّهِمْ أَلآ إِنَّهُ و بِکُلِّ شَیْءٍ مُحِیطٌ.

(آیۀ پنجاه و سوّم و پنجاه و چهارم، از سورۀ فصّلت: چهل و یکمین سوره از قرآن کریم)

«به زودی ما آیات خودمان را به ایشان در موجودات نواحی جهان و در وجود خودشان نشان خواهیم داد تا برای آنان روشن شود که: نشان داده شده (آیه‌ای که نشان ماست) حقّ است. آیا برای پروردگارت این کفایت نمی‌کند که او بر هر چیز شاهد و حاضر و ناظر می‌باشد؟! آگاه باش که ایشان در لقاء و دیدار پروردگارشان در شکّ و تردید بسر می‌برند! آگاه باش که تحقیقاً او بر تمام چیزها محیط می‌باشد!»

این بود ترجمۀ آیتین مبارکتین.

ضمیر «أَنـَّهُ الْحَقُّ» بر می‌گردد به مقدّر مأخوذ از « سَنُرِیهِمْ ءَایَـٰتِنَ»

و امّا در شرح بالنّسبه تفصیلی آنها باید دید اوّلاً مرجع ضمیر «أ َنـَّهُ الْحَقُّ » چه می‌باشد؟!

به نظر حقیر، این ضمیر راجع است به مقدّر مستفاد از فعل « نُرِی » و آن عبارتست از مُرَی (آیه از لحاظ آیه و مرآت بودن برای ضمیر «نا»). «مُرَی» ۱ چیست؟ آیات حقّ که نشان دهندۀ حقّ هستند.

زیرا از جهت بلاغت قرآن و از جهت انسجام تتمّۀ آیه و آیۀ بعد، محملی غیر از این نمی‌تواند داشته باشد. نمی‌تواند مرجعش «ءَایَـٰتِنَ» باشد، زیرا «آیات» جمع مونّث مجازی است و ضمیر مفرد مذکّر غائب نمی‌تواند بر آن برگردد. و نیز نمی‌تواند مُضافٌ إلیه آن یعنی لفظ «نَ» باشد. زیرا مرجع ضمیر مذکّر غائب باید اسم جنس مذکّر غائب باشد؛ و ضمیر «نَا» ضمیر جمع متکلّم مع الغیر است. و نیز نمی‌تواند به «قرآن» برگردد، بطوریکه بعضی گفته‌اند و دلیل آورده‌اند آیۀ قبلی را: قُلْ أَرَءَیْتُمْ إِن کَانَ مِنْ عِنْدِ اللَهِ ثُمَّ کَفَرْتُم بِهِ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنْ هُوَ فِی شِقَاقِ بَعِیدٍ. «بگو ای پیغمبر ما: شما به من خبر دهید که اگر این کتاب الهی از ناحیۀ خداوند بوده باشد و در آن صورت شما بدان کفر ورزید، کدام کس گمراه‌تر می‌باشد از آنکس که او در شقاق و سرسختیِ مخالفت و گسیختگیِ دور و درازی بسرمیبرد؟!»

زیرا این معنی اگر چه با آیات آفاقیّه ملائم باشد، با آیات انفسیّه نیاز به تأویل و توجیه دارد. علاوه بر این با تتمّۀ آیه و آیۀ بعدی ملائم درنمی‌آید. و نیز نمی‌تواند به «رسول الله» برگردد، زیرا رسول الله در کلام نیست مگر به اعتبار توجیه آنکه: چون انکار قرآن مساوق می‌باشد با انکار رسول الله، لهذا در اینجا رسول الله به عنوان «حقّ»، مساوق با قرآن آمده است؛ و اینگونه توجیه خالی از تکلّف نیست.

و نیز نمی‌تواند به «الله» و یا «توحید» برگردد که نتیجه و ماحصل انکار مشرکین، رسول خدا و قرآن را، انکار خدا و یا وحدانیّت اوست. زیرا این رجوع نیز باید به معونۀ تأویل تحقّق پذیرد، و اینگونه تأویل، قرآن را از سلاست و عذوبت اسقاط می‌دهد.

این چند مورد رجوع ضمیری را که ما در اینجا ذکر کردیم، موارد پسندیده و تقریباً پذیرفته شدۀ نزد صاحب تفسیر «مجمع البیان»: شیخ طَبْرِسیّ، و قاضی بیضاویّ، و اُستادنا الاکرم علاّمۀ طباطبائی قدّس الله أسرارهم می‌باشد. گرچه در نزد حضرت علاّمه وجه دگری هم ذکر شده است که با احتمال حقیر قریب می‌باشد، ولیکن در تفاسیر دیگر در بسیاری از آنها مطالبی به چشم می‌خورد که موجب دهشت و اعجاب است. امّا ارجاع ضمیر به لفظ مقدّر «مُرَی» از دو جهت اقرب است:

اوّل آنکه: اینگونه ارجاع در لغت عرب شیوع دارد، و در قرآن مجید هم آمده است: اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَی‌'

. ۲ «عدالت را پیشه گیرید که عدالت به تقوی نزدیکتر است.»

در اینجا مشاهده می‌نمائیم که ضمیر «هُوَ» مرجع لفظی در آیه ندارد، و لهذا حتماً باید به لفظ تقدیری مستفاد از «اعْدِلُوا» که فعل امر جمع مذکّر می‌باشد ارجاع داد، و آن لفظ «عدل» است.

در اینجا از جهت سیاق و مفهوم بسیار روشن است که باید به کلمۀ «عدل» برگردد. زیرا وقتی گفتیم: عدالت نمائید، و بدون فاصله در همان عبارت گفتیم: آن، به تقوی نزدیکتر است، فوراً به ذهن متبادر می‌شود که عدالت پیشه ساختن که مصدر « اعْدِلُوا » است به تقوی نزدیکتر می‌باشد.

دوّم آنکه: در آیۀ مورد بحث که می‌فرماید: «ما آیاتمان را در آفاق و انفس به آنها نشان می‌دهیم تا برایشان مبیّن گردد که آن است حقّ.» فوراً به ذهن می‌آید که: «نشان داده شده» حقّ می‌باشد. و آن عبارتست از لفظ «مُرَی» اسم مفعول از فعل «نُرِی»؛ یعنی «ءَایَـٰتِنَ».

باید دانست: در اینجا نکته‌ای است عظیم و شاهدی قویم برای توحید حقّ متعال. و آن این است که: حقّ عبارت می‌باشد از «ءَایَـٰتِنَ» (آیاتِ اضافه شدۀ به «نَا») یعنی آیات و علائم و نشانه‌هائیکه خداوند در آفاق و نفوس قرار داده است برای توحید مقام خود.

خداوند در آیات آفاقی و انفسی ظهور دارد ولیکن مردم در لقای او شکّ دارند جمیع موجودات ماسوی الله، آیات خدا هستند؛ خواه در جهان خارج از نفس بنی‌آدم، و خواه در نفوس بنی‌آدم.

لهذا هیچیک از مخلوقات، وجود استقلالی ندارند؛ بلکه همگی آیات و نشانه‌ها و آئینه‌ها و مرائی جمال‌نمای ذات اقدس حقّ می‌باشند. و چون این آیه‌ها و آئینه‌ها ابداً جنبۀ خودنمائی ندارند بلکه همه‌شان خدا نما هستند، بنابراین در هر یک یک از آنها می‌توان خدا را دید. زیرا آیه بِما هیَ آیه فقط جهت ارائۀ صاحب آیه می‌باشد، و خود را به‌هیچ‌وجه من الوجوه نشان نمی‌دهد. آئینۀ صاف بدون رنگ و زنگار و بدون موج، عین صورت انسان را نشان می‌دهد؛ اگر چیزی را در آن تغییر دهد، آئینه خراب است و عنوان حکایت ندارد و قیمت ندارد.

علیهذا آئینۀ صاف و آب صاف و هوای روشن صاف که عنوان حکایت دارند بقدری آیتیّت در آنها قویّ می‌باشد که تو گوئی: آئینه و آب و هوائی نیست، هرچه هست موجودات برابر آئینه و داخل آب و مُشاهَد در ماورای نور و هوا هستند. یعنی آیه عین صاحب آیه است. و اگر آیه را به نظر آیتیّت بنگریم، درست خواهیم دید: غیر از ذوالآ یه چیزی نیست.

هرچه هست خود خداست و غیر از حقّ چیزی وجود ندارد. تمام آفاق و انفس آیاتی هستند که در ماورای آنها غیر از وجود «نا» و «الله» و «حقّ» موجودی وجود ندارد.

در عالم وجود غیر از «الله» وجودی نیست. همه آیۀ او هستند، یعنی هیچ. و اوست ذوالآ یه، یعنی همه چیز. و ذوالآ یه که حقّ است در این عبارت، آفاق و انفس است. پس آفاق و انفس، حقّ است.

این آیه می‌فهماند که حقیقت آفاق و انفس، وجود حقّ متعال است و آنها شیئیّتی مابإزاء خود ندارند؛ چون به عنوان آیه و علامت و نشانه گرفته شده‌اند. و بالنّتیجه حقّ متعال عبارتست از واقعیّت و حقیقت آفاق و انفس. در هر چیزی که بنگری خداست. چیزها بسیارند و خدا یکی است. در عوالم وجود غیر از خدا موجودی نیست. تعیّنات و إنّیّات و ماهیّات امور عدمیّه و باطله می‌باشند، وجود اقدس حقّ واحد است که در آفاق و انفس ظهور نموده و تجلّی پیدا کرده است.

کلمۀ مبارکۀ لا إلَهَ إلاّ اللَهُ که کلمۀ توحید و به معنی وحدت دادن و وحدت بخشیدن است، مرجعش به کلمۀ لا مَوْجودَ سِوَی اللَهِ می‌باشد که نفی هرگونه تعیّنی را از ذات حقّ تعالی می‌نماید.

دلیل و شاهد بر این گفتار تتمّۀ آیه است که: أَوَلَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنـَّهُ و عَلَی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ. «آیا برای پروردگار تو آن بس نیست که او بر هرچیز حاضر و ناظر وشاهد می‌باشد؟!» یعنی در تمام وجودهای آفاقیّه و انفسیّه و در یکایک از اشیاء که می‌توان بدان نام شی‌ء و چیز را نهاد خداوند با وجود خودش حاضر و شاهد است، نه آنکه خود جای دگر و چیز دگر باشد و مجرّد علمش را برای تقدیر و تحکیم موجودات گسیل دارد.

و از این تتمّه، شگفت‌انگیزتر آیۀ بعد است: أَلآ إِنـَّهُمْ فِی مِرْیَةٍ مِن لِقَآءِ رَبِّهِمْ أَلآ إِنَّهُ و بِکُلِّ شَیْءٍ مُحِیطٌ. «آگاه باش که آنها در دیدار و ملاقات پروردگارشان در شکّ و تردید هستند. آگاه باش که او تحقیقاً و حقیقةً بر هر چیز محیط می‌باشد.»

چرا این تتمّه اعجاب‌آورتر است؟ برای آنکه می‌فرماید: مردم در لقای خداوندشان شکّ دارند در حالتیکه او در آفاق و در انفس است، و واقعیّت آفاق و انفس، خودِ خداست که به آیات و علائم مختلف نشان داده شده است. پس با وجود آنکه او در آفاق و انفس مشهود و مورد زیارت و لقاء می‌باشد، و مردم جهان در هر چیز از نواحی آن و در هر نفسی از نفوسشان اوّل چشمشان به خدا می‌افتد و او را می‌نگرند و دیدار می‌نمایند؛ چرا با این وضوح و بداهت و رویت، در وی شکّ دارند؟!

سپس می‌فرماید: خدا بر هر چیزی احاطه دارد، نه تنها احاطۀ علمیّۀ حضوریّه یا حصولیّه بلکه احاطۀ وجودیّه و احاطۀ مَعِیّه که با هر آیه و نشانه در آفاق و انفس، اوّل وجود خود خدا هست و احاطۀ بر آن دارد، و سپس آن آیه با تعیّن و تشخّص خود ثانیاً و بالعرض و المجاز خودنمائی می‌کند.

اوّل خداست و پس از آن موجودات. سابق اوست و مسبوق غیر او. قائم اوست و ما یتقوّمُ به غیر او. ظاهر اوست و ظهور اشیاء به او.

او نور است و غیر او منوّر به نور او. و اگر اشیاء با نور خودشان می‌توانستند خدا را نشان بدهند، اشیاء جایشان را با خدا عوض کرده، خدا شده بودند و خدا مخلوق، اشیاء در سلسلۀ اعلی مراتب علل و خدا معلول. خداوند متّکی به غیر نمی‌تواند بوده باشد، نه در اصل خلقت و نه در ظهور و آیتیّت. پس هوالحقّ یعنی: اوست موجود اصیل در همۀ مراتب وجود، از اصل وجود و از ظهور در مراتب وجود.

خدا را با خدا، نه با غیر او، می‌توان شناخت

و چون دانستیم که خدا اصل نور و مبدأ ظهور و أصالت وجود و تحقّق در آفاق و در انفس می‌باشد، اینک باید دید: چگونه انسان می‌تواند بدین خدای معرفت پیدا کند؟! اگر بخواهد با غیر او معرفت به او حاصل نماید، اینکه صحیح نیست. چون غیر از خدا ظهورش با خداست، خدا به او ظهور داده است تا او ظاهر گردیده است؛ آن وقت چگونه امکان دارد با معرفت به آنکه ظهورش از خداست پی برد به خود خدا که ظاهر کنندۀ آن چیز می‌باشد؟!

چراغی که در این مسجد روشن است خودش فی حدّ نفسه روشن است، و بقیّۀ اشیائی که در این مسجد روشن است، به نور چراغ روشن است نه به نور خود. نور چراغ افتاده به تاریکیها و چیزهای موجود تاریک، آنها را روشن نموده است. ما باید برای آنکه چراغ را ببینیم و چراغ را بشناسیم، خودِ آن را ببینیم نه نوری را که از چراغ به اشیاء افتاده است. ما با رویت نور مترشّح از چراغ که به زمین افتاده و به این شی‌ء و آن شی‌ء پرتو افکنده است نمی‌توانیم خود چراغ را رویت نمائیم.

چراغ را باید با خود چراغ دید، نه با چیزهای ظلمانی و تاریکی که از چراغ نور گرفته و روشن شده‌اند.

این مسأله، مسأله‌ای مهمّ است. پس خدا را باید بوسیلۀ خود خدا شناخت نه با غیر خدا که بنیان وجودش و تار و پود حقیقتش و ظهورش از خداوند بوده است.

در اینجا یک مسألۀ دیگر عرض وجود می‌کند، و آن این می‌باشد که چگونه خدا را با خود خدا بشناسد؟

اینهمه اخباری را که دلالت می‌کند انسان نمی‌تواند خدا را بشناسد، انسان به ذات خدا نمی‌تواند پی ببرد، چه باید کرد؟

خدا را از آثار خدا می‌توان شناخت، آن هم معرفت اجمالیّه نه تفصیلیّه. زمین، آسمان، سبزه، آب، از ذرّه تا کهکشان، از پشّه تا فیل خدا نما هستند. اینها چون آیت خداوندی می‌باشند، هر یک بقدر گسترش وجودی خویشتن خدا را نشان می‌دهند. قرآن هم دعوت به رجوع به آثار می‌نماید. و از اینجاست که تَفَکَّرُوا فِی ءَالآءِ اللَهِ؛ وَ لَا تَتَفَکَّرُوا فِی ذَاتِ اللَه ِ ۳ نشأت گرفته است. «تفکّر کنید در نعمتهای خداوند؛ و تفکّر منمائید در ذات خداوند!»

از طرف دیگر داریم که خدا را با موجودات نمی‌توان شناخت؛ خدا را باید با خود خدا شناخت. و روایات بسیاری هم در این باب آمده است که انسان می‌تواند به خود خدا معرفت پیدا نماید.

أمیرالمومنین علیه السّلام خطبه می‌خواند. یکی سؤال کرد: یَاأَمِیرَ الْمُؤْمِنینَ! هَلْ رَأَیْتَ رَبَّکَ؟! «ای امیرمومنان! آیا تو پروردگارت را دیده‌ای؟!» فرمود: کَیْفَ أَعْبُدُ رَبًّا لَمْ أَرَهُ؟! «من چگونه بپرستم پروردگاری را که او را ندیده باشم؟»

سپس برای توضیح مطلب می‌فرماید: لَا تَرَاهُ الْعُیُونُ بِمُشَاهَدَةِ الابْصَارِ؛ وَلَکِنْ تَرَاهُ الْقُلُوبُ بِحَقَآئِقِ الإیمَانِ.

«خدا را چشمها با مشاهده و رویت بصری نمی‌بینند، ولیکن دلها او را با حقائق ایمان می‌بینند.»

در آیات کریمۀ قرآنیّه، بیش از بیست مورد داریم که دلالت دارد بر آنکه بشر به شرف لقاء خدا می‌رسد و وی را ملاقات می‌کند.

اعتقاد علماء راجع به دو دسته از اخبار رؤیت پروردگار

میان این دو دسته از اخبار، علماء دچار مشکله‌ای شده‌اند و می‌گویند: حلّ این مسأله را چطور می‌توان نمود؟!

دسته‌ای بر آن شده‌اند که اخباری که دلالت دارد بر عدم امکان ر ؤ یت و ادراک او و معرفت به او درست می‌باشد؛ بنی‌آدم بهیچوجه من الوجوه راهی به معرفت ندارد، نه معرفت اجمالیّه و نه تفصیلیّه. مخلوق کجا و خالق کجا؟ أیْنَ التُّرابُ وَ رَبُّ الارْبابِ!؟ «خاک را چه مناسبت با پروردگار پرورش دهندگان!؟»

ابیات رفیعۀ شبستری در عدم امکان شناخت خدا از غیر خدا

چون عارف بزرگ خراسان: أمیر حسینیّ هَرَویّ در سنۀ ۷۱۷ هجرت، از عارف بزرگ شبستر: شیخ محمود شبستری سؤال می‌کند که:

کدامین فکر، ما را شرط راه است ؟

چرا گه طاعت و گاهی گناه است؟

وی در پاسخ وی می‌گوید:

در آلا فکر کردن شرط راهست

ولی در ذات حقّ محض گناه است

بود در ذات حقّ اندیشه باطل

محال محض دان تحصیل حاصل

چو آیات است روشن گشته از ذات

نگردد ذات او روشن ز آیات

همه عالم ز نور اوست پیدا

کجا او گردد از عالم هویدا

نگنجد نور ذات اندر مظاهر

که سبحات جلالش هست قاهر

رها کن عقل را با عشق می‌باش

که تاب خور ندارد چشم خفّاش

درآن موضع که نور حقّ دلیل است

چه جای گفتگوی جبرئیل است

فرشته گرچه دارد قرب درگاه

نگنجد در مقام لی مَعَ اللَه

چو نور او ملک را پر بسوزد

خرد را جمله پا و سر بسوزد

بود نور خرد در ذات انور

بسان چشم سر در چشمۀ خور

چو مُبصَر با بصر نزدیک گردد

بصر از درک او تاریک گردد

سیاهی گر ببینی نور ذات است

به تاریکی درون آب حیات است

سیه جز قابض نور بصر نیست

نظر بگذار کاین جای نظر نیست

چه نسبت خاک را با عالم پاک

که ادراک است عجز از درک ادراک

سیه روئی ز ممکن در دو عالم

جدا هرگز نشد و اللهُ أعلم

سوادُ الوجه فی الدّارَین درویش

سواد اعظم آمد بی‌کم و بیش

چه می‌گویم که هست این نکته باریک

شب روشن میان روز تاریک ۴

هر چه انسان بدود، راه رود، تفکّر نماید، به جائی نمی‌رسد و شاهد آن، أخباریست که در اینجا ذکر شده است. و أخباری را که می‌گوید: انسان خدا را می‌بیند و معرفت به خدا حاصل می‌کند، آنها را باید بر معنی مجازی حمل نمود. خدا را ببینید یعنی: نعمتهای خدا را، مخلوقات عینیّۀ خدا را، ملـٰئکۀ خدا را، رضوان خدا را، مقامات بهشتی را، حور و قصور جنّت را.

دستۀ دگر که معتقدند خدا را می‌توان دید، روایاتی را که وارد شده است: خدا را نمی‌توان دید، حمل می‌کنند بر عدم امکان رویت با چشم سر نه با چشم دل؛ با دیدۀ بصر نه با دیدۀ بصیرت.

بنابراین، محمل آن أخبار مبیّن است.

انسان به حقائق ایمان، خدا را می‌بیند. آیات قرآن هم صراحت بر این معنی دارد. و بالحقیقه صراحت و دلالت دارد؛ مجاز هم نیست. چرا خداوند مجاز گوئی کند؟ راه حقیقت گوئی بر خدا مگر بسته است که بیاید بیشتر از بیست مورد دعوت به لقای خود نماید؛ و مرادش لقای سیب و گلابی، انگور و رطب، حوریّه و غلمان، و جَنَّـٰتٌ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الانْهَـٰرُ بوده باشد؟

و در این صورت که رویت و لقای خدا امکان پذیر، بلکه در خارج جنبۀ وقوع و تحقّق بخود بگیرد؛ آن أخباری را که دلالت می‌کند بر عدم امکان رویت و معرفت، باید حمل کنیم بر درجات معرفت غیر تامّه، درجات معرفتهای جزئیّه‌ای که برای مردم پیدا می‌شود، مثل معرفت به ذات و حقیقت از روی شبحی و صورتی که تصوّر می‌کنند و از آن می‌خواهند به کیفیّت و کمّیّت و شکل و شمائل خدا پی ببرند. اینها را آیه برای خدای ذوالآ یه قرار می‌دهند.

ما برای محاکمه میان این دو دسته و بیان حقّ مطلب به حول و قوّۀ الهی، ناچار از بیان مقدّمه‌ای می‌باشیم. آن مقدّمه گرچه یک قانون علمی و یک قاعدۀ حِکمی و فلسفی است، امّا سعی می‌شود تا سرحدّ امکان با بیانی ساده ارائه شود تا برای عموم سهل التّناول گردد:

هر موجودی که علم و معرفت پیدا کند به موجود دیگر، حتماً باید از آن موجود، در این موجود چیزی بوده باشد. ما می‌بینیم در این جهان موجودات کثیره‌ای هستند. انسان هست. حیوان هست. حیوان به صورتها و أشکال و آثار و خواصّ مختلف وجود دارد. گاو هست. گوسپند هست. شتر هست. کبوتر هست. اردک و مرغابی هست. اینها همه با هم اختلاف دارند.

درخت هست. سنگ هست. آب هست. اینها همه موجودات مختلفه و کثیره‌ای می‌باشند و لازمۀ کثرت، اختلاف و افتراقی است که در میانشان برقرار می‌باشد. درخت از حیوان جداست، چون با آن اختلاف و افتراق دارد، و گرنه همه یک چیز بودند. زید غیر از عمرو است. پدر غیر از پسر است. اگر عین هم بودند در جمیع جهات، دوتا نبودند؛ یکی بودند. این مقدّمه مسلّم، و جای گفتگو ندارد.

اینک باید دید پس از آنکه در گیتی و جهان هستی این کثرات وجود دارند، چگونه امکان دارد چیزی در آن، علم و معرفت حاصل نماید به چیز دیگر؟! مثلاً گوسپند مطّلع می‌شود که اینجا گاو هست. شتر می‌فهمد که اسب حیوانی است که با او دشمن نمی‌باشد. روباه می‌داند که شیر دشمن اوست.

گوسفند ادراک دارد که گرگ دشمن اوست؛ و هکذا نسبت به جمیع اصناف حیوان.

انسان موجوداتی را می‌شناسد: درخت را می‌شناسد، حیوان را می‌شناسد، افراد دیگرِ همنوعان خود را می‌شناسد. با آنکه آنها از انسان جدا هستند و اختلاف و افتراقشان امری است بدیهی، چگونه ممکن است انسان، علم و معرفت به آنها پیدا کند؟

قاعدة: لا یَعْرِفُ شَیْءً شَیْئًا إلاّ بِما هُوَ فیهِ مِنْهُ

قاعده‌ای دارند حکمای ارجمند؛ و آن این می‌باشد که: لا یَعْرِفُ شَیْءٌ شَیْئًا إلاّ بِما هُوَ فیهِ مِنْهُ. «هیچ چیز علم و اطّلاع حاصل نمی‌نماید به چیز دیگری مگر بواسطۀ آن جهتی که از آن چیز در این چیز وجود دارد.» مثلاً بنده که علم پیدا می‌کنم به وجود حیوانی، مثلاً گوسپندی؛ چقدر می‌توانم معرفت پیدا نمایم به آن گوسفند؟!

به همان مقداری که از گوسفند در ذات من وجود دارد. از گوسفند در ذات من چه چیز هست؟ حیوانیّت، حسّاسیّت، حرکت بالإراده، جسمیّت، جوهریّت، و آثار و خواصّ و لوازم آنها (مثلاً قوّۀ غاذیه، نامیه، دافعه، مولّده، و امثال ذلک) و ادراک جزئیّات، و حسّ مشترک، و شناخت دوست و دشمن (از جلب منافع و دفع مضارّ متناسب با خود). اینها اموری می‌باشند که بالاشتراک، میان بنده و میان گوسپند بالسّویّه قسمت شده‌اند و هر کدام مشترکاً از این خواصّ و آثار بهره برداشت نموده‌ایم.

امّا به آن خصیصه‌ها یعنی آن خصوصیّات و ممیّزاتی که او را از من جدا کرده است، محال است علم حاصل نمایم. زیرا در صورت فرض علم من به گوسفند، چه در «مابه‌الاشتراک» با آن، و چه دربارۀ «مابه‌الامتیاز» آن؛ در آن فرض، من عین گوسفند خواهم بود و گوسفند نیز عین من؛ و این «خُلف» می‌باشد.

راه علم و اطّلاع و عرفان هر موجودی به موجود دگر، تنها در اشتراکات است نه در امتیازات. راه علم و عرفان فقط در مشترکات مفتوح می‌باشد، و در متمیّزات مسدود؛ و الاّ باید ما عین او و او عین ما، و همۀ موجودات عین همۀ موجودات بوده باشند. یعنی اگر راه علم و معرفت به تمام جزئیّات و جمیع کثرات باز باشد، تمام موجودات ضرورةً باید یک موجود باشند.

اسب، گاو، شتر، گوسپند، پرندگان و خزندگان و حیوانات دریائی و جمادات و نباتات و طائفۀ جنّیان و قبیلۀ فرشتگان باید موجود واحدی بوده باشند، و اختلاف در میان نباشد؛ أسماء از میان برداشته گردد، و اسم واحدی بر جمیعشان اطلاق شود.

حال باید دید: اینک که ما اراده داریم خداوند را بشناسیم، خدا چیست که ما وی را بشناسیم؟! ما کجا و او کجا؟! ما مخلوقیم، او خالق. ما مرزوقیم، او رازق. ما معلومیم، او عالم. ما مقدوریم، او قادر. ما محکومیم، او حاکم. ما مملوکیم، او مالک. وَ هَلُمَّ جَرًّا.

خداوند ما را ایجاد کرده، بدن داده، فکر و عقل داده، روح و روان داده؛ تمام اینها پدیده‌هائی از ناحیۀ خداست. و خدا در ذات خودش ظاهر است و به ما ظهور داده است. امّا این ظهور به ظهور خود او می‌باشد.

ما چه اندازه قدرت داریم خدا را شناسائی نماییم؟! به آن مقداری که از خدا در ذات ما موجود می‌باشد. چه مقدار از ذات خدا در ما موجود است؟! چه مقدار از نور خدا؟! چه مقدار از ظهور خدا؟! چه مقدار از علم خدا؟! چه مقدار از قدرت خدا؟! چه مقدار از حیات خدا؟!

قابلیّت انسان در آفرینش، نامتناهی است

خداوند ما را در أَحْسَنِ تَقْوِیم ٍ ۵ (نیکوترین قوام) خلق فرموده است، و از جمیع اسماء حُسنی و صفات عُلیای خود به ودیعت نهاده است. و نفس ما را هیولانی (یعنی قابلیّت صرفه برای هرگونه فعلیّت متصوّره در طریق رشد و کمال و تخلّق به أسماء و صفات خود) قرار داده است. و از جهت استعداد و امکان ترقّی و تکامل و صعود از مدارج و معارج یقین و وصول به عرفان و توحید و فناء در ذات اقدس و بقاء در صفات مقدّسش، نامتناهی آفریده است. یعنی همانطور که در ذات و اسماء و صفات و افعال، خودش نامتناهی است ذاتاً و وجوداً و فعلیّةً، ما را نامتناهی قرار داده است قابلیّةً و ایجاداً و استعداداً.

بنابراین، از جهت امکان و استعداد، ترقّی به اوج درجات صفات و اسماء حضرتش برای ما مقدور می‌باشد، و امکان تخلّق به جمیع آنها موجود است. امّا از جهت فعلیّت و تحقّق آن قابلیّت و تمرکز آن مدار حیات و صفات و افعال، منوط به حرکت و جهاد با نفس و طیّ راه و سبیل إلی الله می‌باشد.

اگر ما در راه بُعد و دوری از حضرت او منغمر گردیم، و در هوای نفس امّارۀ به سوء قدم زنیم، و نظر به طبیعت و کثرت و أدنَی العوالم داشته باشیم، و به آن نور وجود و بساطت در اطلاق و تجرّد اصلاً توجّهی نداشته باشیم، و پیوسته در راه جدائی و تفرقه گام برداریم؛ در این صورت ما خدا را خیلی کم شناخته‌ایم، و آن استعدادها را در زیر سرپوش جهالت و حماقت و تکاهل ضایع ساخته‌ایم. زیرا از ربط خود با خدایمان بهره نبرده‌ایم.

امّا اگر بشر از این درجه برتر آید، و نگاهی به عالم واسعی بنماید و از کثرات آن و موجودات مختلفۀ متفرّقۀ متشتّته و متبدّله، قدری به اصلاح خود پردازد؛ به همان مقدار خدا را شناخته است. زیرا خداوند علیّ أعلی به مثابۀ خورشیدی است که طلوع کرده، تمام عوالم را روشن نموده است؛ اگر سرمان را پائین بیندازیم فقط نور خورشیدی را که در این طاقچه و آن طاقچه و در این باغ و آن راغ است مشاهده می‌نمائیم، امّا اگر قدری بیائیم بالاتر و از برابر ابرها تماشا کنیم، نور خورشید را واضحتر و گسترده‌تر می‌بینیم، تمام افق را منوّر می‌یابیم. اگر از آنجا برویم بالاتر می‌توانیم نورش را که به قرص زمین افکنده است بنگریم. اگر از آنجا بالاتر برویم می‌توانیم بعضی از کرات دیگر را که جزو منظومۀ شمسی هستند نظاره کنیم. و اگر از آنجا بالاتر برویم تا نزدیک قرص خورشید بشویم، در هر طبقه‌ای که نزدیکتر می‌گردیم، از نور خورشید و خواصّ آن بیشتر مطّلع و آگاه و بهرمند می‌شویم.

انسان هم، چون موجودی است که آئینۀ تمام نمای صفات جمال و جلال خداوندی است، و ظهور تامّ و مظهر اتمّ حضرت قدس او می‌باشد، قابلیّت کشش و سیر را دارد. کشش و سیر وی کدام است؟ عبور از موجودات تفرقه‌انگیز، از هواجس نفسانیِ باطل آئین، از خیالات مُموّهه و پندارهای مُشوّهۀ دور کنندۀ از عالم قرب. غیر از این چیزی نمی‌باشد.

انسان باید سرش را از کاه و آخور که طویلۀ بهائم است برتر کند، از عالم ناسوت و مادّه و مادّه‌گرائی و أصالة الطّبیعه‌ای بگذرد، به اینها توجّه استقلالی ننماید، رویش را به عالم ملکوت متوجّه گرداند، وجهۀ خَلقش را مندکّ در وجهۀ ربّی و ملکوتیش بنماید، و ندای:

وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَـٰوَ'تِ وَ الارْضَ عَالِمِ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ حَنِیفًا مُسْلِمًا وَ مَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ، إنَّ صَلَاتِی وَ نُسُکِی وَ مَحْیَایَ وَ مَمَاتِی لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ، لَا شَرِیکَ لَهُ وَ بِذَلِکَ أُمِرْتُ وَ أَنَا مِنَ الْمُسْلِمِینَ. ۶

. را سر دهد؛ آنوقت به هر اندازه‌ای که وجهۀ دل به آن طرف متوجّه می‌شود، به عالم قدس که همان عالم طهارت و تجرّد و پاکی و قدس است نزدیک می‌گردد، به اسماء و صفات الهیّه متّصف می‌شود؛ تا جائیکه موفّق می‌گردد به لقاء حقیقی پروردگار برسد و حقّاً و واقعاً عارف به خدا شود، و نه تنها به لقاء و دیدار حضرتش نائل آید بلکه سراسر وجودش تخلّق به اخلاق وی حاصل کند.

کسانیکه می‌گویند: انسان نمی‌تواند به خدا معرفت پیدا نماید، نمی‌تواند خدا را دیدار کند، قادر نمی‌باشد به آن مقام منیع و آن ذِروۀ رفیع راه یابد؛ این گفتار تا هنگامی صحیح است که از او هستی و وجودی باقی مانده است. این وجود، مخلوق است؛ مخلوق دارای تعیّن است و نمی‌تواند بر خالق که لاتعیّن و غیرمتناهی می‌باشد راه بیابد. انسان قادر نیست خدا را با تفکّر و اندیشه بشناسد و ادراک نماید. اندیشه محدود است و خداوند لاحدّ. هرچه با تفکّر و قدرت عقلیّه بخواهد خدا را در بر گیرد امکان پذیر نمی‌باشد، زیرا صورت تفکّریّۀ او صورت تخیّلیّه‌ای است که ساخته و پرداخته و ویراستۀ فکر وی می‌باشد. و آن مخلوق ذهن اوست؛ این کجا و خدا کجا؟

بنابراین، اخباری که دلالت دارد بر آنکه انسان نمی‌تواند خدا را بشناسد، ناظر بدین معنی هستند. و اخباری که می‌گویند: انسان می‌تواند به شرف لقای . خدا برسد و معرفت به وی پیدا نماید، دلالت ندارند که وصول و لقاء با فکر و اندیشه بدست می‌آید؛ بلکه با وجدان قلب و احساس دل. یعنی: از سطح فکر عبورکن، از عقل هم بگذر، از نفس هم تجاوز نما، از قلب هم بیا بالاتر و برس به جائی که یک‌ذرّه از وجود و هستی در خود نبینی، محو شوی!

آنجا دیگر فکری، و عقلی، و نفسی، و روحی، و وجودی وجود ندارد. آنجا ادراک و شعوری صورت نمی‌بندد. در آنجا هیچ موجودی نیست. آنجا خداست فقطّ، و خدا خود را می‌شناسد. در آن وقت، در صورتی انسان می‌تواند خدا را بشناسد که انسان دیگر انسان نباشد، انسان وجود خود را در برابر ذات خدا ادراک ننماید. اگر یک ذرّه ابراز وجود باشد آنجا نور پروردگار نمی‌باشد.

امکان معرفت تامّه و لقای حقیقیّۀ خدا برای مقرّبان درگاه وی

این عالم، عالم مقرّبین است که از همه چیز بیرون آمده‌اند. هیچ چیز دیگر درشان نیست. یعنی دیگر وجود برایشان نیست. آنها وجود ندارند. زنده هستند به زندگی خد، مرده هستند از حیات خویشتن. آنان چیزی ندارند که در مقابل خدا عرض اندام کنند. آنجا خداست. اینها از همۀ مراتب کثرات و تعیّنات خارج گردیده، از حجابها عبور نموده، از حجابهای ظلمانی و حجابهای نورانی گذشته‌اند.

دیدار پیغمبر اکرم خدا را در شب معراج، و وحیِ به او

پیغمبر اکرم از کثرات عالم طبع، و کثرات عالم برزخ، و کثرات عالم عقل از همه ـ از هر کدام به تناسب خود ـ گذشته است. و از آنجا که از نفس مَلَک هم ـ که دارای تعیّن و حدّ است ـ فراتر است، گذشته و به مقام «قَابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنَی‌'» رسیده است. در آنجا غیر از خداوند هیچ نیست، هیچ!

. .. وَ هُوَ بِالافُقِ الاعْلَی‌' * ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّی‌' * فَکَانَ قَابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنَی‌'* فَأَوْحَی‌'ٓ إِلَی‌' عَبْدِهِ مَآ أَوْحَی‌'. مَا کَذَبَ الْفُوَادُ مَا رَأَی‌'ٓ * أَفَتُمَـٰرُونَهُ عَلَی‌' مَا یَرَی‌' * وَ لَقَدْ رَءَاهُ نَزْلَةً أُخْرَی‌' * عِندَ سِدْرَةِ الْمُنتَهَی‌' * عِندَهَا جَنَّةُ الْمَأْوَی‌'ٓ * إِذْ یَغْشَی السِّدْرَةَ مَا یَغْشَی‌' * مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَ مَا طَغَی‌' * لَقَدْ رَأَی‌' مِنْ ءَایَـٰتِ رَبِّهِ الْکُبْرَی‌'.

أَفَرَءَیْتُمُ اللَـٰتَ وَ الْعُزَّی‌' * وَ مَنَو'ةَ الثَّالِثَةَ الاخْرَی‌'ٓ * أَ لَکُمُ الذَّکَرُ وَ لَهُ الانثَی‌' * تِلْکَ إِذًا قِسْمَةٌ ضِیزَی‌'ٓ * إِنْ هِیَ إِلآ أَسْمَآءٌ سَمَّیْتُمُوهَآ أَنتُمْ وَءَابَآ وُکُم مَـآ أَنزَلَ اللَهُ بِهَا مِن سُلْطَـٰنٍ إِن یَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ مَا تَهْوَی الانفُسُ وَ لَقَدْ جَآءَهُم مِن رَبِّهِمُ الْهُدَی‌'. ۷

«(سوگند به ستاره در زمانیکه پنهان می‌شود (غروب می‌نماید) که مصاحب شما (که رسول ماست) نه در ارائۀ غایت و مقصد به گمرهی در افتاده است، و نه در راه و طریق آن دچار خبط و فساد گردیده است. و او از روی هوای خویشتن سخن نمی‌گوید. سخن الهامیِ قرآنی او نمی‌باشد جز وحی آسمانی که به او وحی می‌شود. آن وحی را به وی خداوند شدیدُ القُوی تعلیم نموده است. پیغمبر دارای قوّۀ عقل و حَصافتی گردید که در نتیجه در تمام جهات وجودیش استوا یافت و بر عالم امر استیلا پیدا کرد.)

و او در بالاترین افق و ناحیۀ مقام عزّ ربوبی قرار گرفت. و پس از آن نزدیکتر شد و خود را به حضرت ربّ العزّه درآویخت. و در نزدیکترین مقام متصوّر که به قدر دو نیمۀ وَتَر کمان تا سر کمان (دو ذراع) بلکه نزدیکتر از آن بود واقع گشت. پس در این حال خداوند با خطاب شفاهی به بنده‌اش وحی کرد آنچه را که وحی کرد.


دل پیامبر آنچه را که عیاناً دیده است دروغ نمی‌گوید. آیا شما مشرکین با او دربارۀ جمیع مشاهداتش به مجادله و ممارات و انکار خارج از حدّ برمی‌خیزید؟! پیامبر، خدا را در فرود آمدن دگرش، از مقام عزّت دیده است.

در پهلوی درخت سِدرَه که منتهای عوالم است. و در نزد آن درخت، جنّةالمأوی که مقرّ و مسکن مردم متّقی می‌باشد وجود دارد.

پیامبر دید خدا را در هنگامیکه درخت سِدره را پوشانیده بود آنچه که باید بپوشاند و آنرا احاطه کند و فرا بگیرد. آنچه را که چشم پیغمبر مشاهده نموده است، ناشی از انحراف و کج بینی و ناشی از تجاوز و تعدّی نبوده است.

هر آینه تحقیقاً پیغمبر بعضی از بزرگترین آیات پروردگارش را در آن حین نگریسته است.

شما مشرکین به من خبر دهید و بگوئید: آیا بت لات و عُزّی، و مناة که بت سیّمین دیگر می‌باشد؛ آیا اینها که مونّث و نمونۀ فرشتگان آسمانی مونّث هستند (و واسطۀ فیض از خدا به زمین) چگونه باید خدا فرشتگانی از طائفۀ نسوان داشته باشد و شما پسر و مرد دارای شخصیّت و اهمّیّت؟! بنابراین ای پیامبر! آن قسمت، یک نوع تقسیم نادرست و ناهنجار و شکسته‌ای می‌باشد (که خدا دارای قوای انفعالیّه و شما دارای قوای فعلیّه بوده باشید).

این بتها و امثال بتها نمی‌باشند در حقیقت و واقع امر، مگر اسم‌هائی بدون محتوی و بدون مسمّی که شما و پدران شما این نامها را به عنوان دارا بودن مسمّی واثر، بر روی آنها نهاده‌اید! خداوند بوسیلۀ آنها قدرت و سلطه‌ای در عالم فرود نیاورده است. این مشرکین پیروی نمی‌نمایند مگر از پندار و ظنّ و خیال خودشان، و از آنچه را که هواهای نفوسشان می‌طلبد؛ با وجود آنکه از جانب پروردگارشان به سویشان هدایت (قرآن، رسالت) آمده است.»

ترجمۀ تحت اللفظی این آیات کما هو الموکَّدُ المحقَّق، بنابر آن بود که مراد از « شَدِیدُ الْقُوَی » مقام اقدس ربوبی حضرت الله بوده باشد؛ همچنانکه در آیه آمده است:

. إِنَّ اللَهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِینُ. ۸

«تحقیقاً خدا روزی‌دهنده می‌باشد، که دارای قوّت بوده و استوار و برقرار است.»

و امّا بنا بر آنکه جبرائیل باشد؛ همانطور که در آیه آمده است:

ذِی قُوَّةٍ عِندَ ذِی الْعَرْشِ مَکِینٍ. ۹

«جبرائیل، صاحب قوّت است که در نزد صاحب عرش تمکّن گزیده است.»

در این فرض، مراد از « شَدِیدُ الْقُوَی‌' » جبرئیل می‌باشد، و ضمائر در آیات بعدی: ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوَی‌'* وَ هُوَ بِالافُقِ الاعْلَی‌'* ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّی‌'* فَکَانَ قَابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنَی‌' ، همگی به او برمی‌گردد. و ایضاً ضمیر مفعول در وَ لَقَدْ رَءَاهُ نَزْلَةً أُخْرَی‌' به جبرئیل بازگشت می‌کند.

امّا ضمیر فَأَوْحَی‌'ٓ إِلَی‌'ٓ عَبْدِهِ ﮮ مَآ أَوْحَی‌' به خدا برمی‌گردد، و مراد از مَا کَذَبَ الْفُوَادُ مَا رَأَی‌'ٓ نیز رویت فواد رسول الله است حقیقت وحی مشافهی و ضمناً دیدار و لقای حضرت پروردگار را.

دنباله متن

پاورقی

۱ ـ مُرَی اسم مفعول از باب أرَی یُری است از باب إفعال. زیرا اسم فاعل آن مُرْئِی و اسم مفعول آن مُرْأَی می‌آید. همزه را به جهت تخفیف بعد از نقل حرکتش به ماقبل آن حذف می‌نمایند، مُرِی و مُرَی می‌گردد. و امّا مَرْئِیّ اسم مفعول از باب رَأَی یَرَی است که اسم فاعلش راءٍ و اسم مفعولش مَرْئِیٌّ آید. اسم مفعول در اصل مَرْءُویٌ بوده است، اعلال مَرْمِیٌّ را حاصل کرد مَرْئِیٌّ شد.

رَأَی یَرَی متعدّی به یک مفعول و أرَی یُرِی متعدّی به دو مفعول می‌باشد

۲ آیۀ ۸، از سورۀ ۵: المآئدة

۳ شیخ نجم الدّین رازی در رسالۀ «عشق و عقل» در و ۵۴ پس از بحثی دربارۀ صالحان محجوب از نور خدا فرموده است: این طائفه، اصحاب میمنه‌اند. مشرب ایشان از عالم أعمال است، معاد ایشان درجات جنّات نعیم باشد؛ معهذا این طائفه را به معرفت ذات و صفات خداوندی به حقیقت راه نیست که به آفت حُجُب صفات روحانی نورانی هنوز گرفتارند؛ که إنَّ لِلَّهِ تَعالَی سَبْعینَ ألْفَ حِجابٍ مِنْ نورٍ وَ ظُلْمَةٍ. و جای دیگر فرموده که: حِجابُهُ النّورُ، لَوْ کُشِفَتْ لَاحْرَقَتْ سُبُحاتُ وَجْهِهِ ما انْتَهَی إلَیْهِ بَصَرُهُ مِنْ خَلْقِهِ. لاجرم با این طائفه گفتند: زنهار تا عقلِ با عقال را در میدان تفکّر در ذات حقّ جلّ و علا جولان ندهید که نه حدّ وی است؛ تَفَکَّروا فی ءَالآءِ اللَهِ وَ لاتَتَفَکَّروا فی ذاتِ اللَهِ.

معلّق کتاب در در تعلیقات گفته است: این حدیث به چند صورت روایت شده است، از جمله: تَفَکَّروا فی خَلْقِ اللَهِ وَلاتَفَکَّروا فِی اللَهِ فَتَهْلِکوا تَفَکَّروا فی ءَالآءِ اللَهِ وَ لاتَفَکَّروا فی اللَهِ. («جامع الصّغیر» ج ۱، ؛ «کنوز الحقآ ئق» ) تَفَکَّروا فی کُلِّ شَیْءٍ وَ لاتَفَکَّروا فی ذاتِ اللَهِ؛ فَإنَّ بَیْنَ السَّمآءِ السّابِعَةِ إلَی کُرْسیِّهِ سَبْعَةُ ءَالَافِ نورٍ وَ هُوَ فَوْقَ ذَلِکَ. («جامع الصّغیر»، ج ۱، ) تَفَکَّروا فی الْخَلْقِ وَ لا تَتَفَکَّروا فی الْخالِقِ. («قصص الانبیآء» ثعلبی ـ طبع مصر، ؛ «جامع الصّغیر» ج، ۱ ) أقول: این روایت را ملاّ عبد الرّزّاق کاشانی نیز در کتاب «شرح منازل السّآئرین» از انتشارات بیدار، ، ذکر نموده است.

۴ «گلشن راز» نجم الدّین محمود بن عبدالکریم شبستری، با خطّ عماد اردبیلی، انتشارات کتابخانۀ احمدی ـ شیراز، ۱۳۳۳ شمسی، تا . آیة الله علاّمۀ کبیر حاج شیخ آقابزرگ طهرانی (قدّه) در «الذّریعة» ج ۱۸، و ۲۲۷ آورده‌اند: » ۱۳۰: «گلشن‌راز»:

منظوم فارسی از شیخ عارف سعد الدّین محمود شبستری صاحب «مرءَاة المحقّقین» که در «کشف الظّنون» تصریح نموده است که آن از کتب شیعه می‌باشد، و از برای آن چهار شرح ذکر کرده است. و آن، جواب هفده سؤال منظوم است که به سوی وی از خراسان، سیّد أمیرحسین حسینی ـ صح هَروی: خلیفة بهاء الدّین زکریّا مَلتانی: خلیفة شهاب‌الدّین سهروردی فرستاده است. اوّل سؤالها اینست:

ز اهل دانش و ارباب معنی سؤالی دارم اندر باب معنی

اوّل «گلشن راز» اینست:

بنام آنکه جانرا فکرت آموخت

چراغ دل به نور جان برافروخت

و در آن می‌باشد گفتارش:

نشان ناشناسی ناسپاسی است

شناسائیّ حقّ در خود شناسی است

 * و در اواخر آن وجه تسمیه‌اش را بدینگونه ذکر کرده است:

از آن گلشن گرفتم شمّه‌ای باز

نهادم نام او را «گلشن راز»

و در تاریخش گفته است:

گذشته هیفده از هفتصد سال

ز هجرت ناگهان در ماه شوّال (۷۱۷)

و آخرین بیت آن این است:

بنام خویش کردم ختم و پایان

الهی عاقبت «محمود» گردان

و نیز با شرحش: «مفاتیح الإعجاز» طبع شده است. و شروح دیگری هم دارد که بالغ بر یازده شرح می‌باشد؛ از آنهاست تعلیقات خواجه عبدالرّحیم خلوتی (دانشمندان آذربایجان: ۱۴۲). آن شروح را میرزا حسن شفیع زادۀ شبستری در کتاب کبیرش که در شرح حال شبستری تألیف کرده است ذکر نموده است. «گلشن راز» ترجمه‌ای دارد به زبان آلمانی که در سنۀ ۱۲۵۴ (مطابق با سنۀ ۱۸۳۸ میلادی) بطبع رسیده است. و ترجمه‌ای هم به ترکی بطور منظوم، و همچنین تخمیسی به فارسی دارد. و یک بیت آنرا محمّد بن محمود دهدار به نام «مرءَاة الحقآئق» شرح کرده است. و شروح دگری برای بعضی از ابیاتش منفرداً ذکر شده است.

نسخه‌های خطّی آن شایع می‌باشد؛ قدیمترین از آنها را که من اطّلاع پیدا نمودم نزد مهدی بیانی است که در طهران و تاریخش سنۀ ۷۵۴ است، و (ادبیّات: ۱۰۹ د) تاریخش نیمۀ رجب ۸۳۰، و (دانشگاه: ۱۹۳۰) ربیع الاوّل ۸۳۵، و (مجلس: ۹۶۶) که کتابت آن در سنۀ ۸۵۸ بوده است. «

۵ متّخذ است از آیۀ ۴، از سورۀ ۹۵: التّین: لَقَدْ خَلَقْنَا الْإنسَـٰنَ فِی‌ٓ أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ

۶ ـ این فقره از دعا، از جملۀ ادعیۀ سبعۀ تکبیرات افتتاحیّۀ نماز می‌باشد که آیة الله سیّد محمّد کاظم یزدی أعلی الله مقامه در کتاب «العروة الوثقی» در باب صلوة، فصل تکبیرة الإحرام ذکر نموده است. و این دعای مأثور از معصوم، اقتباس از دو موضع از قرآن‌کریم می‌باشد:

اوّل از آیۀ ۷۹، از سورۀ ۶: الانعام است که حکایت از قول حضرت إبراهیم علیه السّلام می‌کند که به قومش گفت: إ ِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَـٰوَ'تِ وَ الارْضَ حَنِیفًا وَ مَآ أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ.


دوّم از آیۀ ۱۶۲ و ۱۶۳، از همین سوره که خطاب خداوند است به پیغمبر اکرم که به مشرکین بگوید: قُلْ إِنَّ صَلَاتِی وَ نُسُکِی وَ مَحْیَایَ وَ مَمَاتِی لِلَّهِ رَبِّ الْعَـٰلَمِینَ * لَا شَرِیکَ لَهُ و وَ بِذَ'لِکَ أُمِرْتُ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُسْلِمِینَ.

۷ آیات ۷ تا ۲۳، از سورۀ ۵۳: النّجم

۸ آیۀ ۵۸، از سورۀ ۵۱: الذّاریات

۹ آیۀ ۲۰، از سورۀ ۸۱: التّکویر

و بر هر یک از دو تقدیر، این آیات وحی حضرت پروردگار را مشافهةً و حضوراً که لازمه‌اش دیدار و ملاقات است می‌رساند. غایة الامر در صورت نخستین دیگر عنوان جبرئیل کنار رفته است، و تعلیم وحی و دُنُوّ و آویختن به مقام عزّت حضرت حقّ و دنوّ و قرب و رویت در مرتبۀ دگر، همه و همه به خود خدا بازگشت می‌نماید که رسول الله در شب معراج با چشم قلب خود خداوند را دیدار و زیارت نموده است.

در تفاسیر بحثی مفصّل در لقاء و زیارت شب معراج وارد شده است.

حضرت اُستادنا الاکرم آیة الله علاّمۀ طباطبائی قدّس اللهُ تُربته المُنیفة فرموده‌اند: » این آیات وحی خداوندی را به پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله تصدیق می‌نماید و توصیف می‌کند، ولیکن در این مقام روایات مستفیضه‌ای از ائمّۀ أهل البیت علیهم السّلام هست که نصّ است بر آنکه مراد از آیات، بیان توصیف هرگونه وحیی نمی‌باشد؛ بلکه مراد بیان وحی شفاهی است که خداوند سبحانه به پیغمبرش صلّی الله علیه وآله در لیلة المعراج وحی فرستاده است.

بنابراین، این آیات متضمّن بیان قصّۀ معراج می‌باشد. و ظاهر این آیات از نوعی تأیید برای اثبات محتوای این روایات، خالی نیست. و از گفتار بعضی از صحابه مانند ابن عبّاس، و أنس، و أبوسعید خُدَْریّ و غیرهم بنابر روایاتی که از آنان نقل شده است، نیز استفاده می‌گردد. و بر این نهج، کلام مفسّرین جاری شده است و اگرچه در تفسیر مفردات و جُمل این آیات اختلافی شدید در میانشان حکمفرما می‌باشد. « ۱۰ و در ذیل آیة: مَا کَذَبَ الْفُوَادُ مَا رَأَی ٰ ٓ ـ تا می‌رسند به اینجا که می‌گویند:

» در این آیه دلیلی نمی‌توان یافت بر آنکه متعلّق رؤیت، الله سبحانه بوده است، و او به پیامبر صلّی الله علیه وآله نشان داده شده است. بلکه مرئیّ و چیزِ نشان داده شده عبارت است از: افق اعلی، دنوّ، تَدلِّی، و اینکه خدا به وی وحی نموده است.

اینها حقائقی می‌باشند که در آیات سابقه ذکر شده‌اند، و اینها آیات خدا هستند. و مویّد این گفتار آنست که خدای تعالی در نزول دیگر فرموده است:

مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَ مَا طَغَی‌' * لَقَدْ رَأَی‌' مِنْ ءَایَـٰتِ رَبِّهِ الْکُبْرَی‌'.

علاوه بر این، اگر دلالت آیه بر تعلّق رویت به خود خدای تعالی هم باشد اشکالی لازم نمی‌آید، به جهت آنکه این دیدار، دیدار دل می‌باشد، و دیدار دل غیر از دیدار چشم است؛ آن چشم حسّی که به اجسام می‌افتد و محال می‌باشد که به خداوند متعال تعلّق گیرد. و ما در آیۀ ۱۴۳ از تفسیر سورۀ أعراف کلامی را راجع به رویت قلب ایراد نموده‌ایم. « ۱۱ و ۱۲

و در ذیل آیة: وَ لَقَدْ رَءَاهُ نَزْلَةً أُخْرَی‌' می‌فرمایند:» چنین گفته‌اند که: ضمیر مستتر در قول خدا: رَءَاهُ به پیغمبر صلّی الله علیه وآله، و ضمیر مفعول به جبرئیل برمی‌گردد. و بنابراین باید این نزول، نزول جبرئیل بر پیغمبر صلّی‌الله علیه وآله بوده باشد که وی را به آسمانها عروج دهد. و عِندَ سِدْرَةِ الْمُنتَهَی‌' ظرف است برای رویت نه برای نزلت. و مراد از رویت پیامبر وی ر، رویت او بصورت اصلیّۀ اوست.

و معنی اینطور می‌شود: جبرئیل بر پیغمبر صلّی الله علیه وآله در مرتبۀ دیگری نزول کرد و او را به سماوات عروج داد، و برای آنحضرت صلّی‌الله‌علیه وآله در نزد سِدرة المُنتهی در صورت اصلیّۀ خود جلوه کرد.

کیفیّت لقاء پیامبر، خداوند را در لیلۀ معراج

آیات سورة النّجم دلالت بر دیدار پیامبر، خدا را در معراج دارد امّا از آنچه ما در این باب گفتیم، ظاهر شد صحّت ارجاع ضمیر مفعول به خداوند متعال؛ و مراد از رویت خدا، رویت با قلب است، و مراد به نَزْلَةً أُخْرَی‌' نزول پیغمبر می‌باشد در نزد سدرة المنتهی در عروجش به سوی سماوات.

بنابراین، مُفاد آیه این می‌گردد که پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله در اثناء معراجش، چون به سدرة المنتهی رسید مرتبۀ دیگری نازل شد و خداوند را با قلب خود زیارت و دیدار کرد؛ همچنانکه در نزول دگر وی را زیارت و دیدار نموده بود. ۱۳ « 

بحث علاّمۀ طباطبائی دربارۀ آیات سورۀ النّجم و روایات وارده در رؤیت پیغمبر، خدا را در معراج و در ذیل مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَ مَا طَغَی‌' فرموده‌اند:» زَیْغ عبارت است از انحراف و میل از حالت استقامت، و طغیان عبارت است از تجاوز از حدّ در حین عمل. و زَیغِ بَصَر عبارت است از ادراک بصر، مُبصَر را برخلاف آنچه آن هست، و طغیان بصر دیدن آنست چیزی را که دارای اصل و حقیقت نمی‌باشد. و مراد از چشم و بصر، چشم پیغمبر است.


و معنی آیه چنین می‌گردد: پیغمبر صلّی الله علیه و آله ندیده است آنچه را که دیده است، بر غیر صفت اصلی خود، و ندیده است چیزی را که واقعیّت ندارد؛ بلکه دیده است در حالتیکه در دیدارش خطا نکرده است.

و مراد از إبصار، دیدار و زیارت رسول اکرم صلّی الله علیه وآله است خداوند را با قلبش نه با جوارح و اعضاء و چشمش. بجهت آنکه مراد از این إبصار همانست که خداوند در کلامش: وَ لَقَدْ رَءَاهُ نَزْلَةً أُخْرَی‌' قصد کرده است که اشاره دارد به مماثلت این رویت و دیدار با رویت و دیدار مرتبۀ اوّل که به آن اشاره فرمود در کلامش: مَا کَذَبَ الْفُوَادُ مَا رَأَی‌'ٓ * أَفَتُمَـٰرُونَهُ و عَلَی‌' مَا یَرَی‌' . این امر مهمّ را درست بفهم و غفلت مکن! « 

و در ذیل لَقَدْ رَأَی‌' مِنْ ءَایَـٰتِ رَبِّهِ الْکُبْرَی‌' فرموده‌اند:» مِنْ از برای افادۀ معنی «تبعیض» می‌باشد. و معنی اینچنین می‌گردد: من سوگند می‌خورم که پیغمبر بعضی از بزرگترین آیات پروردگارش را دیده است. و با این دیدار، مشاهده پروردگارش را با قلبش به اتمام رسانده است. زیرا مشاهدۀ خدای تعالی با قلب، فقط به مشاهدۀ آیات او ـ از جهت آنکه آیات او هستند ـ متحقّق می‌گردد.

چون آیه از جهت آیتیّتِ خود حکایت نمی‌کند مگر صاحب آیه را؛ و به‌هیچ‌وجه من الوجوه از خودش چیزی را نشان نمی‌دهد و حکایت نمی‌نماید، وگرنه از آن جهت آیه نمی‌باشد.

و امّا مشاهدۀ ذات متعالی خداوند بدون توسّط آیه و تخلّل حجاب، از امور مستحیله است. خدای تعالی می‌گوید:

وَ لَا یُحِیطُونَ بِهِ عِلْمً. (آیۀ ۱۱۰، از سورۀ طه)

«و نمی‌توانند از جهت گسترش علم و دانش خودشان، به ذات خداوند احاطه پیدا کنند. « ۱۴

و در «بحث روائی» از جمله آورده‌اند:» در «تفسیر قمّی» با إسناد خود به ابن سنان در ضمن حدیثی وارد است: حضرت امام أبوعبدالله جعفرٌ الصّادق علیه السّلام گفته‌اند:

وَ ذَلِکَ أَنَّهُ ـ یَعْنِی النَّبِیَّ صَلَّی اللَهُ عَلَیْهِ وَ ءَالِهِ ـ أَقْرَبُ الْخَلْقِ إلَی اللَهِ تَعَالَی، وَ کَانَ بِالْمَکَانِ الَّذِی قَالَ لَهُ جَبْرَئِیلُ لَمَّا أُسْرِیَ بِهِ إلَی السَّمَآءِ: تَقَدَّمْ یَا مُحَمَّدُ! فَقَدْ وَطَأْتَ مَوْطِئًا لَمْ یَطَأْهُ مَلَکٌ مُقَرَّبٌ وَ لَا نَبِیٌّ مُرْسَلٌ. وَ لَوْ لَا أَنَّ رُوحَهُ وَ نَفْسَهُ کَانَ مِنْ ذَلِکَ الْمَکَانِ لَمَا قَدَرَ أَنْ یَبْلُغَهُ. وَ کَانَ مِنَ اللَهِ عَزَّوَجَلَّ کَمَا قَالَ عَزَّوَجَلَّ: قَابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنَی‌'؛ أَیْ: بَلْ أَدْنَی.

«و آن بدان جهت می‌باشد که پیغمبر صلّی الله علیه و آله نزدیکترین خلق خداست به سوی خدای تعالی. و در مکان و موقعیّتی بوده است که چون به آسمان سیر داده شد، جبرائیل به وی گفت: قدم پیش گذار ای محمّد! چون به مکانی گام نهاده‌ای که نه فرشتۀ مقرّبی و نه پیامبر مرسلی در این مقام گام ننهاده است. و اگر روح پیغمبر و نفس وی از آن مکان نبوده است نمی‌توانسته است بدان مقام برسد.

پیغمبر در آنجا به قدری به خداوند نزدیک بود که خدای عزّوجلّ می‌گوید؛ به قدر دو نیمۀ وتر کمان تا سر کمان (دو ذراع) یا نزدیکتر؛ یعنی بلکه نزدیکتر.»

و در «مجمع» روایت شده است مرفوعاً از أنس که رسول الله صلّی الله علیه وآله فرمود: فَکَانَ قَابَ قَوْسَیْنِ یعنی به قدر دو ذراع یا کمتراز دو ذراع.

و در کتاب «توحید» صدوق با إسناد خود به محمّد بن فضیل آورده است که وی گفت: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ عَلَیْهِ السَّلَامُ: هَلْ رَأَی رَسُولُ اللَهِ صَلَّی اللَهُ عَلَیْهِ وَ ءَالِهِ رَبَّهُ عَزَّوَجَلَّ؟!

فَقَالَ: نَعَمْ! بِقَلْبِهِ رَءَاهُ؛ أَمَا سَمِعْتَ اللَهَ عَزَّوَجَلَّ یَقُولُ: « مَا کَذَبَ الْفُوَادُ مَا رَأَی‌' » ؟ لَمْ یَرَهُ بِالْبَصَرِ وَلَکِنْ رَءَاهُ بِالْفُوَادِ . ۱۵

«من از حضرت امام موسی بن جعفر علیه السّلام پرسیدم: آیا رسول خدا صلّی الله علیه وآله پروردگار خود عزّوجلّ را دیده است؟!

فرمود: بلی! خداوند را با دل خود دید؛ مگر نشنیده‌ای که خدای عزّوجلّ می‌گوید: «دل دروغ نمی‌گوید آنچه را که دیده است.»؟ وی را با چشم ندیده است ولیکن با دل دیده است.»

و در تفسیر «الدّرّ المنثور» وارد است که عَبد بن حَمید و ابن منذر و ابن أبی حاتِم، از محمّد بن کعب قَرْظی از بعض اصحاب پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم تخریج روایت کرده‌اند که گفت:

قَالُوا: یَا رَسُولَ اللَهِ! هَلْ رَأَیْتَ رَبَّکَ؟!

قَالَ: لَمْ أَرَهُ بِعَیْنِی؛ وَ رَأَیْتُهُ بِفُوَادِی مَرَّتَیْنِ، ثُمَّ تَلَا: ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّی‌'.

«گفتند: ای رسول خدا! آیا پروردگارت را دیده‌ای؟!

گفت: آری! وی را با چشم ندیده‌ام؛ و با قلبم دیده‌ام دوبار، و پس از آن خواند این آیه را: ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّی‌' .» « 

حضرت علاّمه قدّس سرّه می‌گویند:


» أقول: این معنی را نسائی از أبوذرّ ـ بنا بر روایت «الدّرّ المنثور» ـ روایت نموده است بدین عبارت: رَأَی رَسُولُ اللَهِ صَلَّی اللَهُ عَلَیْهِ وَءَالِهِ وَسَلَّمَ رَبَّهُ بِقَلْبِهِ، وَ لَمْ یَرَهُ بِبَصَرِهِ.

و از «صحیح مسلم» و ترمذی و ابن مردویه، از أبوذرّ روایت می‌باشد که گفت: من از رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلّم پرسیدم: هَلْ رَأَیْتَ رَبَّکَ؟! فَقَالَ: نُورَانِیٌّ أَرَاهُ. ۱۶

«آیا پروردگارت را دیده‌ای؟! گفت: من او را نورانی مشاهده می‌نمایم.»

أقول: «نُورَانِیّ» منسوب می‌باشد به «نور» بر خلاف قیاس، مثل «جسمانیّ» در نسبت به «جسم». و در قرائتی وارد است: «نورٌ إنِّی أَرَاهُ» با تنوین راء، و کسرۀ همزه، و تشدید نون، و پس از آن یاء متکلّم. (نور است من می‌بینم او را.) و ظاهراً این قول، تصحیف است و اگر چه مویَّد می‌باشد به

روایت دیگری از مسلم در صحیح خود، و از ابن مردویه از أبوذرّ که گفت: من از رسول خدا صلّی الله علیه وآله و سلّم پرسیدم: هَلْ رَأَیْتَ رَبَّکَ؟!

فرمود: رَأَیْتُ نُورًا!

«آیا پروردگارت را دیده‌ای؟! فرمود: من نور را دیده‌ام!»

و در هر صورت، مراد از رویت، رویت قلب است، پس نه رویت، رویت حسّی می‌باشد؛ و نه نور، نور حسّی.

و در «کافی» با إسناد خود از صَفوان بن یحیی روایت می‌کند که گفت: أبوقُرَّة محدّث از من تقاضا نمود تا وی را بر حضرت امام أبوالحسن الرّضا علیه‌السّلام وارد کنم. من از حضرت امام در این باره پرسیدم. حضرت اذن داد. أبوقرّه داخل شد و از حلال و حرام و احکام پرسید.

صفوان روایت را ادامه می‌دهد تا می‌رسد به اینجا که می‌گوید: أبوقرّه گفت: خداوند می‌فرماید: وَ لَقَدْ رَءَاهُ نَزْلَةً أُخْرَی‌' (پیامبر، خدا را در نزول دیگر دیده است.)؟!

حضرت امام رضا علیه السّلام گفتند: إنَّ بَعْدَ هَذِهِ الایَةِ مَا یَدُلُّ عَلَی مَا رَأَی؛ حَیْثُ قَالَ: « مَا کَذَبَ الْفُوَادُ مَا رَأَی‌' ». یَقُولُ: مَا کَذَبَ فُوَادُ مُحَمَّدٍ مَا رَأَتْ عَیْنَاهُ.

ثُمَّ أَخْبَرَ بِمَا رَأَی فَقَالَ: « لَقَدْ رَأَی‌' مِنْ ءَایَـٰتِ رَبِّهِ الْکُبْرَی‌' »؛ وَ ءَایَاتُ اللَهِ غَیْرُ اللَهِ.

«بعد از این آیه گفتاری است که دلالت دارد بر آنکه آنچه دیده است چه چیز می‌باشد؛ آنجا که می‌فرماید: «دروغ نمی‌گوید آن قلب آنچه را که دیده است.» خداوند می‌فرماید: قلب محمّد دروغ نمی‌گوید دربارۀ آنچه را که دو چشمانش دیده است.

سپس خبر می‌دهد به آنچه را که دیده است، پس گفته است: «او تحقیقاً بعضی از بزرگترین آیات خدا را مشاهده نموده است.»؛ و آیات خدا غیر از خود خدا می‌باشند.»

أقول: ظاهراً کلام امام علیه السّلام برای مُلزَم نمودن أبوقرّه وارد شده است. زیرا او می‌خواسته است اثبات نماید که خداوند را با چشم حسّ می‌توان دید.

حضرت وی را الزام کردند که رویت، تعلّق به آیات الله گرفته است، و آیات الله غیر الله می‌باشند. و این منافات ندارد با آنکه رؤیت آیات از جهت آنکه آیات او هستند، رویت او می‌باشد؛ و اگرچه آیات او غیر او هستند.

و این رؤیت فقط انحصار به قلب دارد، همانطور که بسیاری از روایات، در این معنی بیان شد.

و در «تفسیر قمّی» با إسناد خود به إسمعیل جُعْفی از حضرت امام أبوجعفر محمّدٌ الباقر علیه السّلام در ضمن بیان حدیث طویلی وارد است که:

فَلَمَّا انْتَهَی بِهِ إلَی سِدْرَةِ الْمُنْتَهَی، تَخَلَّفَ عَنْهُ جَبْرَئِیلُ. فَقَالَ رَسُولُ اللَهِ صَلَّی اللَهُ عَلَیْهِ وَ ءَالِهِ: فِی هَذَا الْمَوْضِعِ تَخْذُلُنِی؟!

فَقَالَ: تَقَدَّمْ أَمَامَکَ! فَوَاللَهِ لَقَدْ بَلَغْتَ مَبْلَغًا لَمْ یَبْلُغْهُ أَحَدٌ مِنْ خَلْقِاللَهِ قَبْلَکَ! فَرَأَیْتُ مِنْ نُورِ رَبِّی، وَ حَالَ بَیْنِی وَ بَیْنَهُ السُّبْحَةُ . ۱۷

قُلْتُ: وَ مَا السُّبْحَةُ جُعِلْتُ فِدَاکَ؟! فَأَوْمَی بِوَجْهِهِ إلَی الارْضِ وَ أَوْمَأَ بِیَدِهِ إلَی السَّمَآءِ وَ هُوَ یَقُولُ: جَلَالُ رَبِّی! جَلَالُ رَبِّی! ثَلَاثَ مَرَّاتٍ.

«چون پیغمبر صلّی الله علیه وآله به سِدرة المنتهی رسید، جبرئیل از وی عقب ماند. رسول الله به وی گفت: آیا در این موضع مرا تنها و بدون معین وامی‌گذاری؟!

جبرائیل گفت: به سمت جلو راه را در پیش بگیر! قسم به خدا به جائی رسیده‌ای که هیچکس از خلق خدا قبل از تو نرسیده است! پس من از نور پروردگارم دیدم، و میان من و او فقط «سُبْحه» فاصله افکند.

من گفتم: فدایت شوم! مراد از «سُبْحه» چه چیز است؟! حضرت با سرش اشاره به زمین کرد و با دستش به سوی آسمان و می‌گفت: جلال پروردگارم! جلال پروردگارم! سه بار.»

أقول: مراد از سُبحه، جلال است همانطور که در روایت، تفسیرش وارد است. و سُبحه دلالت دارد بر تنزّه خداوند از مخلوقاتش، و مرجعش به همان معنی اوّل است. و محصّل ذیل روایت آنستکه رسول اکرم صلّی الله علیه وآله پروردگارش را با دیدار آیاتش دیدار کرده است. « ۱۸

گفتار بیضاوی در تفسیر آیات معراج

و قاضی بیضاوی در تفسیر مَا کَذَبَ الْفُوَادُ مَا رَأَی‌' گفته است:

» یعنی: آنچه را که رسول خدا با چشمش دیده است از صورت جبرائیل یا خدای تعالی ـ بنا بر آنچه خدا از وی حکایت کرده است ـ چشمش دروغ نگفته است. بجهت آنکه امور قدسیّه اوّلاً با قلب ادراک می‌شوند، و سپس از قلب به چشم انتقال پیدا می‌نمایند.

یا معنیش آنستکه: هنگامی که قلبش او را دید نگفت: من تو را نشناخته‌ام؛ زیرا اگر اینطور گفته بود، دروغ گفته بود. چون همانطوریکه با چشمش وی را دیده بود، با قلبش او را شناخته بود.

یا معنیش آنستکه: قلبش او را تکذیب ننمود در آنچه او را قلبش دیده بود. و معنی اینطور می‌شود که: آن رویت، تخیّل کاذب نبوده است. و دلیل بر این آنستکه چون از حضرتش پرسیدند: هَلْ رَأَیْتَ رَبَّکَ؟! «آیا پروردگارت را دیده‌ای؟!» فرمود: رَأَیْتُهُ بِفُوَادِی! «من وی را با قلبم دیده‌ام!» « ۱۹ و در تفسیر عِندَ سِدْرَةِ الْمُنتَهَی‌' گفته است:» آنجائیکه علم خلائق و اعمالشان در آنجا پایان می‌پذیرد. یا آنچه را که از فراز آن پائین می‌آید و از زیر آن بالا می‌رود، در آنجا پایان می‌یابد. و شاید تشبیه آن به سِدرَه که درخت «نَبْق» است به علّت آن باشد که خلائق در سایۀ آن درخت اجتماع می‌نمایند. و در روایت مرفوعه‌ای وارد است که آن در آسمان هفتم می‌باشد. « ۲۰

و در تفسیر أَ لَکُمُ الذَّکَرُ وَ لَهُ الانثَی‌' گفته است:» إنکار گفتارشان است که می‌گویند: ملئکه دختران خدا هستند، و در اطراف این بتها زنهای جنّیّه‌ای مسکن گزیده‌اند که ایشان دختران خدا می‌باشند، یا هیکلهای فرشتگان دختران خدا هستند. و این عبارت، مفعول دوّم است برای قول خدا: أَفَرَءَیْتُمُ. « ۲۱

در «تفسیر علیّ بن إبراهیم» از حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام دیدیم که امام با صراحت می‌فرماید که: در معراج، جبرائیل به جائی رسید که تاب و توان پیش رفتن را نداشت و به پیامبر گفت: از اینجا به بعد محلّ سیر اختصاصی تست!

کلام جبرئیل: لَوْ دَنَوْتُ أَنْمُلَةً لَاحْتَرَقْتُ

در بسیاری از کتب عرفانیّه وارد است که جبرائیل گفت: لَوْ دَنَوْتُ أَنْمُلَةً لَاحْتَرَقْتُ. «اگر از اینجا به بعد، من به اندازۀ یک بند انگشت نزدیکتر شوم، آتش می‌گیرم.»

این حدیث را شیخ نجم الدّین رازی در «مرصاد العباد» در چهار موضع، ۲۲

و در رسالۀ «عشق و عقل» در سه موضع ۲۳ ذکر نموده است. و معلِّق این رساله گوید:» این حدیث در «مرصاد العباد» و «احادیث مثنوی» فروزانفر آمده است. در «مجمع البحرین» و «معجم المفهرس» در ذیل لغات دَنا، دَنَوْتُ، أنْمُلَة، و حَرَقَ یافت نشد. ۲۴ این مضمون منسوب به جبرئیل است که در شب معراج به حضرت رسول صلّی الله علیه وآله گفته است. مکرّر در اشعار مختلف بخصوص اشعار عرفاء آمده است. از جمله سعدی در «بوستان» فرماید:

اگر ذرّه‌ای موی برتر پرم

فروغ تجلّی بسوزد پرم « ۲۵ 

شیخ نجم الدّین در یکجا گوید:» جبرئیل و میکائیل سپید بازان شکارگاه ملکوت بودند، صید مرغانِ تقدیس و تنزیه کردندی؛ که وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ . چون کار شکار به صفات جمال و جلال صمدیّت رسید، پر و بال فرو گذاشتند و دست از صید و صیّادی بداشتند؛ که لَوْ دَنَوْتُ أَنْمُلَةً لَاحْتَرَقْتُ! بیت:

مرغ کآنجا پرید پر بنهاد

دیو کآنجا رسید سر بنهاد

با ایشان گفتند: ما صیّادی را در شکارگاه ازل به دام «یُحِبُّهُمْ» صید کرده‌ایم، بدین دامگاه خواهیم آورد: إِنِّی جَاعِلٌ فِی الارْضِ خَلِیفَةً، تا با شما نماید که صیّادی چون کنند! بیت:

در بحر عمیق غوطه خواهم خوردن

یا غرقه شدن یا گهری آوردن

کار تو مخاطره‌ست خواهم کردن

یا سرخ کنم روی ز تو یا گردن

جمله گفتند: اگر این صیّاد، به صیّادی بر ما مسابقت نماید و در این میدان گویِ دعوی به چوگان معنی برباید و کاری کند که ما ندانیم کرد و شکاری کند که ما نتوانیم کرد، جمله کمر خدمت او بر میان جان بندیم و سجود او را به‌دل و جان خرسندیم. ۲۶ « ـ تا آخر مطالب نفیسۀ او.

لِی مَعَ اللَهِ وَقْتٌ لَا یَسَعُنِی فِیهِ مَلَکٌ مُقَرَّبٌ وَ لَا نَبِیٌّ مُرْسَلٌ

باری، اشاره بدین مقام استغراق و جامع‌الجمعی رسول الله صلّی الله علیه وآله و پیروان حقیقی او دارد ـ که جبرئیل را توان آن نبود که در آن داخل شود، و دم از احتراق ذات خود در آنجا زد ـ روایت منقوله‌ای از پیغمبر خدا که: لِی مَعَ اللَهِ وَقْتٌ لَا یَسَعُنِی فِیهِ مَلَکٌ مُقَرَّبٌ وَ لَا نَبِیٌّ مُرْسَلٌ. «برای من در خلوتگاه با خد، وقت خاصّی است که در آن هنگام نه فرشتۀ مقرّبی و نه پیامبر مرسلی، گنجایش صحبت و انس و برخورد مرا با خدا ندارند.» ۲۷ و ۲۸

و ۱۱۶ ادامه پاورقی

در اینجاست که نیز شیخ نجم الدّین می‌گوید:

»...امّا آدم، بیضۀ سیمرغ قاف عزّت است. و آن سیمرغ، خلیفۀ من و سلطان شماست؛ پیش بیضۀ گِل مُهرۀ او سجده کنید؛ که اسْجُدُوا لِآ دَمَ. درین بیضه به چشم حقارتِ أَ تَجْعَلُ فِیهَا مَن یُفْسِدُ فِیهَا منگرید که درو « إِنِّی‌ٓ أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ » تعبیه شده است. تا هنوز در بیضه است سجدۀ او غنیمت شمرید که چون از بیضه پرواز کند، طیران او در عالمِ لِی مَعَ اللَهِ وَقْتٌ لَایَسَعُنِی فِیهِ مَلَکٌ مُقَرَّبٌ وَ لَا نَبِیٌّ مُرْسَلٌ باشد. به دست شما جز تحسّر و تحیّرِ لَوْ دَنَوْتُ أَنْمُلَةً لَاحْتَرَقْتُ بنماند و ورد وقت شما این بود:

شعر:

آن مرغکِ من که بود زرّین بالش

آیا که کجا پرید و چون شد حالش

از دست زمانه خاک بر سر باشم

پرواز چرا نکردم از دنبالش (خ‌ل) « ۲۹

هرچه غیر خداست حجاب است، و تا حجاب هست معرفت تامّه حاصل نخواهد گشت و محصّل مطلب آنستکه: تا از انسان یک ذرّه از انانیّت باقی است، وی را به خلوتگاهِ محو و فناء و نیستی مطلق که مساوق است با هستی مطلق راه نمی‌دهند. آنجا مقامی است که اختصاص به ذات و هستی خدا دارد. و خداوند غیور است؛ و لازمۀ غیرت، دورباش زدن است بر هر کس که در وی از بقایای شخصیّت و انانیّتش ذرّه‌ای هنوز مانده است.

تا بود یک ذرّه باقی از وجود

کی شود صاف از کدر، جام شهود

مسأله، مسأله‌ای‌است خیلی شگفت انگیز. باید از غیر خدا گذشت تا به خدا رسید. هرچه غیر خدا می‌باشد حجاب است. و تا آن حجاب باقی باشد معرفت کامل حاصل نخواهد شد. معرفت‌های حاصله، معرفتهای جزئیّه و ناقصه است. تماشای مخلوقات الهی از کوه و سنگ، خاک و دشت، مرغ و چارپا و أمثال ذلک، معرفت جزئی می‌باشد و معرفت کلّی نیست؛ آن مهمّ است و عمدۀ در مسأله و طیّ راه خطیر و عظیم!

آن مرد دانشمندی که از روی قواعد ریاضی بدست می‌آورد که قرآن معجزه می‌باشد به دلیلِ سبک و سیاق آیات، که آیات جهادش چنین است، آیات صلوة و صومش چنان، و با ترسیم محاسبۀ کامپیوتری به اثبات می‌رساند که اینگونه عبارات و الفاظ را به هم پیوستن و در قالب جملات و مطالبی ریختن از عهدۀ بشر خارج می‌باشد، و بدون دخالت امر غیبی و اعجاز آسمانی مستحیل است کسی را توانائی چنین پدیده‌ای بوده باشد؛ اینهم یک نوع معرفت است به قرآن، ولی با معرفت حقیقیّۀ آن دو هزار فرسنگ فاصله دارد! دو هزار حجاب در میان دارد! این معرفت کجا و ورود در حقائق و بواطن قرآن و شناخت تفسیر و تأویل و کیفیّت تطبیق آیات آن بر مصادیق آن کجا؟!

أُولَـٰئِکَ یُنَادَوْنَ مِن مَکَانِ بَعِیدٍ. ۳۰

«صدائی که به گوش آنان می‌رسد، از راه دور و درازی می‌باشد.»

اینها معرفت قانع کننده نیست، و الاّ شما به هر آیه‌ای از این کتاب الهی توجّه کنید خدا را نشان می‌دهد؛ امّا فرق است میان دیدن کسی که چشمانش باز است و کسی که چشمانش بسته است. باید دنبال بینائی چشم رفت.

اگر کسی دیدگانش بسته باشد، نه آنکه راه جمیع علوم بدو بسته است، بلکه از راه سائر حواسّ خود از سامعه و شامّه و لامسه و ذائقه به بسیاری از چیزها پی می‌برد و علم و اطّلاع پیدا می‌نماید؛ ولی میان او و کسیکه قوّۀ باصره‌اش خللی ندارد و دارای دو دیدۀ روشن می‌باشد، از زمین تا آسمان تفاوت وجود دارد.

خدا با غیر خدا جمع نمی‌شود تا وقتیکه در ذهن انسان آرزوهای باطله، نیّتهای مسمومه و اهداف نفسانیّۀ شیطانیّه و اغراض مادّیّه از حبّ جاه و فرزند و مال و مآل و غیرها بوده باشد.

دنباله متن

پاورقی

۱۰ «المیزان فی تفسیر القرءَان» ج ۱۹،

۱۱ «المیزان فی تفسیر القرءَان» ج ۱۹،

۱۲ مؤلّف فقیر گوید: در کتاب «نفآئس الفنون» ج ۲، و ۶۹ آورده است» فصل یازدهم، در بیان وصول:

بدانکه وصول به حضرت خداوندی نه از قبیل وصول جسم است به جسم، یا وصول عرض به جسم، یا علم به معلوم، یا عقل به معقول؛ تعالی اللهُ عن ذلک عُلوًّا کبیرً.

و نیز وصول بدان حضرت از طرف بنده صورت نبندد بلکه آن، از عنایت

بی‌علّت و تصرّف جذبات الوهیّت تواند بود. نبینی که چون موسی در تکاپوی رؤیت گفت: رَبِّ أَرِنِی‌ٓ أَنظُرْ إِلَیْکَ، فرمود: لَن تَرَ'نِی ؟! امّا حضرت رسول صلّی الله علیه وآله وسلّم چون به حکم class="ArabicText"> سُبْحَـٰنَ الَّذِی‌ٓ أَسْرَی‌' بِعَبْدِهِ لَیْلاً بخود بر بُراق عروج سوار گردانید و از قَابَ قَوْسَیْنِ گذرانید و به مقام أَوْ أَدْنَی‌' رسانید، و هر چه لباس محمّدی صلّی الله علیه وآله به حکم مَا کَانَ مُحَمَّدً أَبَآ أَحَدٍ مِن رِجَالِکُمْ از سر وجود برکشید و بصورت رحمت بازپس فرستاد و به تشریف خطاب وَ مَآ أَرْسَلْنَـٰکَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَـٰلَمِینَ مشرّف گردانید؛ هر کس که بُراق قدرت از آشیانۀ بشریّت به سِدْرَةِ الْمُنتَهَی‌' روحانیّت نتواند دوانید، سر بر عتبۀ حضرت او نهد و کمر مطاوعت او بر میان بندد؛ چه هر که او را دریافت، ما را یافت؛ مَن یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللَهَ .

« تا آخر بیانی که وی در این فصل نموده است ۱۳ «المیزان فی تفسیر القرءَان» ج ۱۹، ۱۴ «المیزان فی تفسیر القرءَان» ج ۱۹، ۱۵ در «اصول کافی» ج ۱، در باب إبطال الرّویة، ، حدیث ۸، روایت کرده است از محمّد بن یحیی و غیره از أحمد بن محّمد بن عیسی از ابن أبی نصر از أبوالحسن‌الرّضا علیه السّلام قالَ:

قالَ رَسولُ اللَهِ صَلَّی اللَهُ عَلَیْهِ وَ ءَالِهِ: لَمّا اُسْریَ بی إلَی السَّمآءِ، بَلَغَ بی جَبْرَئیلُ مَکانًا لَمْ یَطَأْهُ قَطُّ جَبْرَئیلُ. فَکُشِفَ لَهُ؛ فَأراهُ اللَهُ مِنْ نورِ عَظَمَتِهِ ما أحَبَّ.

«حضرت امام رضا علیه السّلام گفتند: رسول خدا صلّی الله علیه و آله فرمود: چون مرا به سوی آسمان سیر دادند، جبرائیل مرا به مکانی رسانید که هیچگاه خود جبرائیل بدانجا گام ننهاده بود. در اینحال برای پیامبر پرده برداشته شد و خداوند به او از نور عظمتش به‌مقداری که دوست داشت نشان داد.» ۱۶ در «اصول کافی» ج ۱، باب إبطال الرّؤیة، ، حدیث ۷، از أحمد بن إدریس از محمّد بن عبدالجبّار از صفوان بن یحیی از عاصم بن حُمَید از أبوعبدالله علیه السّلام روایت کرده است که گفت:

ذاکَرْتُ أبا عَبْدِاللَهِ عَلَیْهِ السَّلامُ فیما یَرْوونَ مِنَ الرُّؤْیَةِ؛ فَقالَ: الشَّمْسُ جُزْءٌ مِنْ سَبْعینَ جُزْءًا مِنْ نورِ الْکُرْسیِّ، وَالْکُرْسیُّ جُزْءٌ مِنْ سَبْعینَ جُزْءًا مِنْ نورِالْعَرْشِ، وَالْعَرْشُ جُزْءٌ مِنْ سَبْعینَ جُزْءًا مِنْ نورِالْحِجابِ، وَالْحِجابُ جُزْءٌ مِنْ سَبْعینَ جُزْءًا مِنْ نورِ السِّتْرِ؛ فَإنْ کانوا صادِقینَ فَلْیَمْلَـُوا أعْیُنَهُمْ مِنَ الشَّمْسِ لَیْسَ دونَها سَحابٌ!

«من با حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام سخن به میان آوردم راجع به آنچه را که در باب رویت روایت می‌کنند؛ حضرت فرمود: خورشید یک جزء است از هفتاد جزء از نور کرسیّ، و کرسیّ یک جزء است از هفتاد جزء از نور عرش، و عرش یک جزء است از هفتاد جزء از نور حجاب، و حجاب یک جزء است از هفتاد جزء نور سِتر؛ پس این متکلّمین اگر راست می‌گویند، چشمانشان را پر کنند از نور خورشید بدون آنکه ابری در مقابل آن باشد!»

۱۷ سُبحَةُ الله: جَلالُه، ج: سُبَح. و سُبُحاتُ وَجهِ الله: أنوارُه، أو ما یُسبَّح به من دلآئلِ عظمتِه. ۱۸ «المیزان فی تفسیر القرءَان» ج ۱۹، تا ۱۹ «تفسیر بیضاوی» طبع دار الطّبع العامرة، ج ۲، و ۴۷۳ ۲۰ همان مصدر، ج ۲، و ۴۷۴ ۲۱ همان مصدر، ج ۲، و ۴۷۴ ۲۲ «مرصاد العباد» طبع بنگاه ترجمه و نشر کتاب، شمارۀ ۳۸۹، صفحات ۱۲۰ و ۱۲۱، ۱۸۴، ۳۷۸، ۳۸۱ ۲۳ رسالۀ «عشق و عقل» طبع بنگاه ترجمه و نشر کتاب، شمارۀ ۲۵۸، ۲۴ در «بحار الانوار» طبع حروفی، ج ۱۸، ، به نقل از «مناقب» این روایت را آورده است. > ۲۵ «کلّیّات سعدی» محمّد علی فروغی، «بوستان» در تا ، در ستایش پیغمبر صلّی الله علیه وآله آورده است:

کرِیمُ السَّجایا جمیلُ الشِّیَم

نبیُّ البَرایا شفیعُ الاُمَم

امام رسل پیشوای سبیل

امین خدا مهبط جبرئیل

شفیع الوری خواجۀ بعث و نشر

إمام الهدی صدر دیوان حشر

کلیمی که چرخ فلک طور اوست

همه نورها پرتو نور اوست

شفیعٌ مُطاعٌ نبیٌّ کریم

قسیمٌ جسیمٌ نسیمٌ وسیم یتیمی که ناکرده قرآن درست

کتبخانۀ چند ملّت بشست

چو عزمش برآهیخت شمشیر بیم

به معجز میان قمر زد دو نیم

چو صیتش در افواه دنیا فتاد

تزلزل در ایوان کسری فتاد

به لا قامت لات بشکست خُرد

به إعزاز دین آب عُزّی ببرد

نه از لات و عُزّی برآورد گرد

که تورات و انجیل منسوخ کرد شبی بر نشست از فلک برگذشت

به تمکین و جاه از ملک درگذشت

چنان گرم در تیه قربت براند

که بر سدره جبریل ازو باز ماند

بدو گفت سالار بیت الحرام

که ای حامل وحی برتر خرام

چو در دوستی مخلصم یافتی

عنانم ز صحبت چرا تافتی؟

بگفتا فراتر مجالم نماند

بماندم که نیروی بالم نماند

اگر یک سر موی برتر پرم

فروغ تجلّی بسوزد پرم

تا آنکه گوید:

خدایا به حقّ بنی‌فاطمه

که بر قولم ایمان کنم خاتمه

اگر دعوتم ردّ کنی ور قبول

من و دست و دامان آل رسول

چه کم گردد ای صدر فرخنده پی

ز قدر رفیعت بدرگاه حیّ

که باشند مشتی گدایان خیل

به مهمان دارالسّلامت طفیل

خدایت ثنا گفت و تبجیل کرد

زمین بوس قدر تو جبریل کرد

بلند آسمان پیش قدرت خجل

تو مخلوق و آدم هنوز آب و گل

تو اصل وجود آمدی از نخست

دگر هر چه موجود شد فرع تست

ندانم کدامین سخن گویمت

که والاتری ز آنچه من گویمت

ترا عزّ لَوْلاکَ تمکین بس است

ثنای تو طـه و یس بس است

۲۶ «مرصاد العباد» و ۳۸۲

۲۷ و دلالت بر این مقام دارد فقرۀ زیارت جامعۀ کبیره:

فَبَلَغَ اللَهُ بِکُمْ أشْرَفَ مَحَلِّ الْمُکَرَّمینَ وَ أعْلَی مَنازِلِ الْمُقَرَّبینَ وَ أرْفَعَ دَرَجاتِ الْمُرْسَلینَ، حَیْثُ لا یَلْحَقُهُ لاحِقٌ وَ لا یَفوقُهُ فآئِقٌ وَ لا یَسْبِقُهُ سابِقٌ وَ لا یَطْمَعُ فی إدْراکِهِ طامِعٌ، حَتَّی لا یَبْقَی مَلَکٌ مُقَرَّبٌ وَ لا نَبیٌّ مُرْسَلٌ وَ لا صِدّیقٌ وَ لا شَهیدٌ وَ لا عالِمٌ وَ لا جاهِلٌ وَ لا دَنیٌّ وَ لا فاضِلٌ وَ لامُؤْمِنٌ صالِحٌ وَ لا فاجِرٌ طالِحٌ وَ لا جَبّارٌ عَنیدٌ وَ لا شَیْطانٌ مَریدٌ وَ لاخَلْقٌ فیما بَیْنَ ذَلِکَ شَهیدٌ إلاّ عَرَّفَهُمْ جَلالَةَ أمْرِکُمْ وَ عِظَمَ خَطَرِکُمْ وَ کِبَرَ شَأْنِکُمْ وَ تَمامَ نورِکُمْ وَ صِدْقَ مَقاعِدِکُمْ وَ ثَباتَ مَقامِکُمْ وَ شَرَفَ مَحَلِّکُمْ وَ مَنْزِلَتِکُمْ عِنْدَهُ وَ کَرامَتِکُمْ عَلَیْهِ وَ خآصَّتَکُمْ لَدَیْهِ وَ قُرْبَ مَنْزِلَتِکُمْ مِنْهُ.

این زیارت از جمله زیارتهای مهمّه‌ایست که در «مفاتیح الجنان» طبع اسلامیّه ( ۱۳۷۹ هجریّه قمریّه) از تا وارد است، و آنرا از شیخ صدوق در «فقیه» و «عیون» از موسی بن عبدالله نخعی روایت کرده است. > ۲۸ در «کلّیّات دیوان حکیم نظامی گنجوی» طبع امیرکبیر، در مواضع گوناگونی از معراج رسول اکرم صلّی الله علیه وآله و عدم توانائی همراهی فرشتگان با وی یاد کرده است، از جمله در «مخزن الاسرار» که با این بیت افتتاح می‌شود:

بسم الله الرّحمن الرّحیم

هست کلید در گنج حکیم

> در گوید:

همسفرانش سپر انداختند

بال شکستند و پر انداختند

او به تحیّر چو غریبان راه

حلقه زنان بر در آن بارگاه

پرده‌نشینان که درش داشتند

هودج او یک تنه بگذاشتند

رفت بدان راه که همره نبود

این قدمش زآن قدم آگه نبود

هرکه جز او بر در آن راز ماند

او هم از آمیزش خود باز ماند

> و در «خسرو و شیرین» گوید:

چو بیرون رفت از آن میدان خضرا

رکاب افشاند از صحرا به صحرا

بدان پرّندگی طاووس اخضر

فکند از سرعتش هم بال و هم پر

چو جبریل از رکابش باز پس گشت

عنان بر زد ز میکائیل بگذشت

سرافیل آمد و بر پر نشاندش

به هودج خانۀ رفرف رساندش

ز رفرف بر رف طوبی علم زد

وز آنجا بر سر سدره قدم زد

جریده بر جریده نقش می‌خواند

بیابان در بیابان رخش می‌راند

چو بنوشت آسمان را فرش بر فرش

به استقبالش آمد تارک عرش

فرس بیرون جهاند از کلّ کونین

علم زد بر سریر قابَ قَوسَین

قِدم برقع ز روی خویش برداشت

حجاب کائنات از پیش برداشت

جهت را جعد بر جبهت شکستند

مکان را نیز برقع باز بستند

محمّد در مکان بی‌مکانی

پدید آمد نشان بی‌نشانی

کلام سرمدی بی‌نقل بشنید

خداوند جهان را بی‌جهت دید

و در کتاب «لیلی و مجنون» گوید:

بر طرّۀ هفت بام عالم

نه طاس گذاشتی نه پرچم

هم پرچم چرخ را گسستی

هم طاسک ماه را شکستی

طاووس پران چرخ اخضر

هم بال فکنده با تو هم پر

جبریل ز همرهیت مانده

اللهُ معک ز دور خوانده

میکائیلت نشانده بر سر

وآورده به خواجه تاج دیگر

إسرافیلت فتاده در پای

هم نیم رهت بمانده بر جای

رفرف که شده رفیق راهت

برده به سریر سدره گاهت

چون از سر سدره بر گذشتی

اوراق حدوث در نوشتی

رفتی ز بساط هفت فرشی

تا طارم تنگبار عرشی

سبّوح زنان عرش پایه

از نور تو عرش کرده سایه

از حجلۀ عرش بر پریدی

هفتاد حجاب را دریدی

تنها شدی از گرانی رخت

هم تاج گذاشتیّ و هم تخت

بازار جهت به هم شکستی

از زحمت تحت و فوق رستی

خرگاه برون زدی ز کونین

در خیمۀ خاص قابَ قَوسَین

هم حضرت ذوالجلال دیدی

هم سرّ کلام حقّ شنیدی

از غایت وهم و غور ادراک

هم دیدن و هم شنودنِ پاک

درخواستی آنچه بود کامت

درخواسته خاص شد به نامت

> و در دیوان «هفت پیکر» و ۶۰۷ گوید:

هم رفیقش ز ترکتاز افتاد

هم براقش ز پویه باز افتاد

منزل آنجا رساند کز دوری

دید در جبرئیل دستوری

سر برون زد ز مهد میکائیل

به رصدگاه صور إسرافیل

گشت از آن تخت نیز رخت گرای

رفرف و سدره هر دو مانده به جای

همرهان را به نیمه ره بگذاشت

راه دریای بیخودی (بیرهی) برداشت

قطره بر قطره ز آن محیط گذشت

قُطر بر قُطر هرچه بود نوشت چون درآمد به ساق عرش فراز

نردبان ساخت از کمند نیاز

سر برون زد ز عرش نورانی

در خطرگاه سرّ سبحانی

حیرتش چون خطر پذیری کرد

رحمت آمد لگام گیری کرد

قابَ قَوسَین او در آن اثنا

از دَنا رفت سوی أَوْ أَدْنَی‌'

چون حجاب هزار نور درید

دیده در نور بی‌حجاب رسید

گامی از بود خود فراتر شد

تا خدا دیدنش میسّر شد

دید معبود خویش را به درست

دیده از هرچه دیده (غیر) بشست

۲۹ «رسالۀ عشق و عقل» ؛ و معلّق رساله در گوید:» حدیث معروفی است که صوفیّه بدان استناد می‌کنند.

مولّف «اللولو المرصوع» در در ذیل این حدیث گوید: «یذکرهُ الصّوفیّةُ کثیرًا و لم أرَ من نبّه علیه، و معناه صحیح و فیه إیماءٌ إلی مقام الاِستغراق باللقاءِ المُعبَّر عنه بالمحو و الفَنآءِ.»

مولانا در «مثنوی» به مضمون این حدیث اشاره فرموده است:

لی مع الله وقت بود آن دم مرا

لایسع فیه نبیٌّ مجتبی

لایسع فینا نبیٌّ مرسلٌ

و المَلَک و الرّوح أیضًا فاعقلوا

(نقل از «احادیث مثنوی» ، تدوین بدیع الزّمان فروزانفر) « 

و همچنین شیخ نجم الدّین در کتاب «مرصاد العباد» و ۱۳۵ گوید:»... و چون با حضرت عزّت افتادی، سایۀ آن حضرت بودی؛ تا سرگشتگان تیه ضلالت چون خواستندی که در حقّ گریزند در پناه دولت و مطاوعت او گریختندی؛ که مَن یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللَهَ * . و هر وقت که با خود افتادی، از خود بگریختی و در سایۀ حقّ گریختی؛ لی‌مَعَ اللَهِ وَقْتٌ لا یَسَعُنی فیهِ مَلَکٌ مُقَرَّبٌ وَ لانَبیٌّ مُرْسَلٌ . بیت:

چون سایه دویدم ز پیش روزی چند

وز سایۀ او به سایۀ او خرسند

امروز چو آفتاب معلومم شد

کو سایه بر این کار نخواهد افکند

خواجه اگر چه آفتاب عالمیان بود امّا سایه پروردِ أبیتُ عِنْدَ رَبّی بود. نواله از خوان یُطْعِمُنی می‌خورد، شراب از جام یَسْقینی می‌نوشید. جمال الدّین عبد الرّزّاق گوید:

بر خوان تو أبیتُ عِنْدَ رَبّی

خوابی تو وَ لا یَنامُ قَلْبی

ای کرده به زیر پای، کونین

بگذشته ز حدّ قابَ قَوسَین

خاک قدم تو اهل عالم

زیر عَلَم تو نسل آدم

طاووس ملائکه بَریدت

سرخیل مقرّبان مریدت

چون نیست بضاعتی ز طاعت

از ما گنه و ز تو شفاعت

و در گوید:» و علم باطن، معرفت آن معانی است که بی‌واسطۀ جبرئیل از غیب الغیب، در مقام أَوْ أَدْنَی‌'، در حالت لی مَعَ اللَهِ وَقْتٌ زقّه جان خواجه علیه الصّلوة می‌کردند؛ که فَأَوْحَی‌'ٓ إِلَی‌' عَبْدِهِ مَآ أَوْحَی‌' ** . و از ولایت نبوّت، جرعۀ آن جامهای مالامال بر سنّت کرام، بر جان و جگر سوختگان عالم طلب می‌ریختند. « 

  • ـ صدر آیۀ ۸۰، از سورۀ ۴: النّسآء
    • ـ آیۀ ۱۰، از سورۀ ۵۳: النّجم ۳۰ ذیل آیه ۴۴،از سوره۴۱: فصّلت

ابیات حکیمانۀ مجنون راجع به معشوقه‌اش لیلی قَیس بن مُلوَّح عامری ابیاتی راجع به عشق و محبّت دخترعمویش: لَیلَی عامِریَّه سروده است که حقیقةً حاوی یک کتاب حکمت در ظرائف و دقائق عقلانی و یک کتاب عرفان در اسرار و رموز شهودی راه وصول به محبوب است. گرچه بصورت ظاهر دربارۀ عشق مجازی می‌باشد، ولیکن در واقع حاوی نکات عالیۀ کلّیّۀ عامّه‌ایست که دربارۀ هر عاشق صادقی صدق می‌کند. و مخصوصاً راجع به عشق به خداوند متعال، بطور شگفت انگیزی از اسرار سلوک‌إلی‌الله و وصول إلی الله و فنای در ذات اقدس وی پرده برمی‌دارد، و سرّ اعظم حجابهای معنوی را روشن می‌سازد، و دقیق‌ترین طرق مُوصلۀ به مقام اقدس و حضرت مقدّسش را ارائه می‌دهد.

قیس بن مُلوّح که نزد عامّه به مجنون نام‌گذاری شده است می‌گوید:

تَمَنَّیْتُ مِنْ لَیْلَی عَلَی الْبُعْدِ نَظْرَة

لِیُطْفَی جَوًی بَیْنَ الْحَشا وَ الاضالِعِ 

________________________________________ من آرزو کردم فقط یک بار، آنهم فقط از مکان دور و بعیدی به لیلی نظر اندازم و وی را ببینم. چرا این تمنّا و آرزو را نمودم؟ برای آنکه آتشها و حرارتهائی که در اثر فراق لیلی تمام اعضاء درون شکم مرا و اجزاء سینۀ مرا فراگرفته بود، و پیوسته در التهاب آن می‌سوختم و می‌گداختم و ذوب می‌گردیدم؛ خاموش شود و قدری تسکین یابد و آرامشی پیدا کنم.

فَقالَتْ نِسآءُ الْحَیِّ تَطْمَعُ أنْ تَرَی

بِعَیْنَیْکَ لَیْلَی مُتْ بِدآءِ الْمَطامِعِ 

رفتم در قبیله لیلی برای تحصیل‌مطلوبم و یافتن‌مرادم و بدست‌آوردن مقصودم. چون از زنهای قبیله لیلی، مکان ومحلّ او را جویا شدم، ناگهان چنان آب سردی برسرم ریختند که مرا خشک زده، متحیّر و مبهوت در روی زمین میخکوب کردند.

آنها به من گفتند: اصلاً تو چه می‌گوئی؟! چرا نمرده بودی زودتر از این، تا این تمنّا را نموده باشی؟! سزاوار بود ـ و حقّ بود این سزاوار بودن ـ که تو قبل از این بجهت درد این مطامعت مرده بودی و به چنین خیال و آرزو و پندار، بدین مقام مقدّسِ عشق لیلی گام نمی‌نهادی! تو می‌خواهی بوسیلۀ این دو چشم بزهکارت و با این دو دیدۀ هوس‌باز و هوس‌بارت لیلی را نظر کنی؟!

وَ کَیْفَ تَرَی لَیْلَی بِعَیْنٍ تَرَی بِها

سِواها وَ ما طَهَّرْتَها بِالْمَدامِعِ

تو چگونه قدرت آنرا داری که لیلی را ببینی با چشمانی که با آن، به غیر او نظر افکنده‌ای؛ و آن چشمان را با اشک و سوز و آهِ نظر به غیر لیلی، تطهیر ننموده‌ای؟! آری! این دیدگان ناظر به ماسوای لیلی قابلیّت نظر به وی را ندارد، و توان و قدرت و کشش دیدار او را ندارد، و الاّ به یک نظره، جمال لیلی او را کور می‌نماید و بنیاد هستیش را درهم می‌کوبد و خاکسترش را به باد فنا پخش می‌سازد. چون نظر به جُز او انداخته‌ای، باید آنقدر از آن اشتباه و خطا گریه کنی تا مجاری دیدگانت با اشک روانت پاک گردد و شستشو شود؛ و این گریۀ پاک کننده، و این سوز و نیاز و آه و ناله، در حکم صیقل برای دیدگانت قرار گیرد.

وَ تَلْتَذُّ مِنْها بِالْحَدیثِ وَ قَدْ جَرَی

حَدیثُ سِواها فی خُروقِ الْمَسامِعِ ۳۱ 

تو می‌خواهی از شب نشینی و منادمت و مسامرت و گفتگوی با لیلی لذّت ببری، و با مکالمت و محاضرت با وی و با الفاظ شیرین و عبارات دلنشین و لطائف نمکین او غرق در ابتهاج و سرور گردی؛ در حالتیکه سخن غیر لیلی به گوش تو خورده است، و کلام جُز او چکّش صماخ را بر روی سندان استخوان آن کوبیده است، و در راه‌ها و طرق ورود گفتگو، در گوشت گفتار ماسوای او طنین افکنده و امواج آن هنوز در آن مجاری جریان دارد.

هر کس بخواهد لیلی را ببیند نمی‌تواند غیر لیلی را ببیند، و اگر بخواهد سخن لیلی را بشنود نمی‌تواند سخن غیر لیلی را بشنود.

هرکس بخواهد به شرف لقاء و دیدار خدا مشرّف گردد نمی‌تواند آنرا با صحبت اغیار و دشمنان خدا و مقاصد غیر الهیّه و منویّات غیر سبحانیّه و آمال دنیّه دنیویّه جمع نماید. و به حکم امتناع اجتماع ضدّین که مرجعش به اجتماع نقیضین می‌باشد، تا آن از میان نرود این پا در میدان نخواهد گذارد.

منظر دل نیست جای صحبت اغیار

دیو چو بیرون رود فرشته در آید ۳۲ 

جَلَّ جَنابُ الْحَقِّ عَنْ أنْ یَکونَ شَریعَةً لِکُلِّ وارِدٍ

بوعلیّ بن سینا، «نَمَط نهم» از «اشارات» خود را در مقامات العارفین قرار داده است و در اواخر آن گوید:

« إشارَةٌ: جَلَّ جَنابُ الْحَقِّ عَنْ أنْ یَکونَ شَریعَةً لِکُلِّ وارِدٍ، أوْ یَطَّلِعَ عَلَیْهِ إلاّ واحِدًا بَعْدَ واحِدٍ. وَ لذَلِکَ فَإنَّ ما اشْتَمَلَ عَلَیْهِ هَذا الْفَنُّ ضُحْکَةٌ لِلْمُغَفَّلِ عِبْرَةٌ لِلْمُحَصِّلِ؛ فَمَنْ سَمِعَهُ فَاشْمَأَزَّ عَنْهُ فَلْیَتَّهِمْ نَفْسَهُ، لَعَلَّها لا تُناسِبُهُ؛ وَ کُلٌّ مُیَسَّرٌ لِما خُلِقَ لَهُ. » ۳۳ «بزرگتر است جناب حقّ از اینکه راه و آبشخوار برای هر شخص واردی قرار گیرد، و یا آنکه بر وی اطّلاع حاصل نماید مگر یکنفر پس از نفر دگر. و بدینجهت می‌باشد که آنچه را که این فنّ بر آن اشتمال دارد، اسباب مسخره و خندۀ شخص سفیه و نافهم، و عبرت برای شخص پی‌جو و فهیم است. بنابراین، کسیکه بر مطالب آن مطّلع گردد، و اشمئزاز پیدا نماید باید خودش را متّهم کند، به علّت عدم تناسب نفس وی با این فنّ؛ هر کس آسان و موافق است با چیزی که برای آن آفریده شده است (هر کسی را بهر کاری ساختند).»

اشعار إبراهیم بن أدهم دربارۀ محبّت و عشق به خداوند شیخ بهاء الدّین عامِلی حکایت کرده است که در روایت وارد است: إبراهیم بن أدهَم در طواف بود، جوانی أمرد را که موی در صورت نداشت و زیباچهره بود دیدار کرد. شروع کرد به نگاه کردن به او و پس از آن روی از وی برگردانید و در میان طواف کنندگان متواری شد.

چون به خلوت آمد، از علّت این نگاه سؤال نمودند و به او گفتند: ما تابه‌حال از تو سابقه نداشته‌ایم که در سیمای جوان امردی نظر کنی!

گفت: او پسر من است، و من او را در خراسان گذارده بودم. چون به جوانی رسید، از آنجا بیرون شده دنبال من می‌گردد. من ترسیدم که وی مرا از ذکر پروردگارم باز بدارد و حذر کردم که اگر او مرا بشناسد، من با او انس بگیرم. و سپس إبراهیم این اشعار را انشاد نمود:

هَجَرْتُ الْخَلْقَ طُرًّا فی هَواکا

وَ أیْتَمْتُ الْعیالَ لِکَیْ أراکا (۱) ________________________________________

فَلَوْ قَطَّعْتَنی فی الْحُبِّ إرْبًا

لَما حَنَّ الْفُوَادُ إلَی سِواکا (۲) ۳۴

  • * *

اُحِبُّ التُّقَی وَالنَّفْسُ تَطْلُبُ غَیْرَهُ

وَ إنّی وَ إیّاها لَمُصْطَرِعانِ (۳)

فَیَوْمٌ لَها مِنّی وَ یَوْمٌ اُذِلُّها

کِلانا عَلَی الایّامِ مُعْتَرِکانِ (۴) ۳۵

۱ ـ من در راه میل و هوای تو از جمیع خلائق کناره گرفتم؛ و برای دیدار و لقای تو عیالم را یتیم نمودم.

۲ ـ بنابراین، اگر تو دربارۀ محبّتت مرا قطعه قطعه کنی، ناله و آه دل من به سوی غیر تو بلند نمی‌شود.

  • * *

۳ ـ من تقوی را دوست می‌دارم و نفس من غیر آنرا می‌پسندد، و من با نفسم در این باره پیوسته در کُشتی‌گیری بسر می‌بریم.

۴ ـ بنابراین، یکروز آن بر من غالب است و یکروز من او را رام می‌سازم؛ هر دوتای ما در مدّت گذراندن ایّام، یکدگر را به خاک درمی‌افکنیم.

بنابر آنچه گفته شد، ابیات «هَجَرْتُ الْخَلْقَ طُرًّا فی هَواکا» از إبراهیم أدهم می‌باشد و اینکه در منابر به حضرت سیّد الشّهداء علیه السّلام نسبت می‌دهند زبان حال است نه زبان قال.

بیان حال سیّد الشّهداء علیه السّلام در خلوت با محبوب عالی‌ترین اسوه و الگوی فنای در ذات حقّ تعالی آن امام معصوم بود ـ روحی و أرواحُ العالَمینَ فداه ـ که نه تنها در روز عاشورا از هرچه بود گذشت، بلکه نفس مقدّسش در راه خدا اینطور بود. سیّد الشّهداء علیه السّلام در روز عاشورا سیّدالشّهداء نشد؛ قبلاً هم همینطور بود، نفسش اینگونه بود. روز عاشورا روز تجلّی و ظهور بود، روز انکشاف بود که بر اهل عوالم و خلائق روشن کرد آنچه را که باید روشن نماید.

چه خوب ناصر الدّین شاه قاجار در این باره سروده است: عشقبازی کار هر شیّاد نیست

این شکارِ دام هر صیّاد نیست

عشق از معشوقه اوّل سر زند

تا به عاشق جلوۀ دیگر کند

تا به حدّی بگذرد هستی ازو

سر زند صد شورش و مستی ازو

طالب این مُدّعَی خواهی اگر

بر حسین و کربلایش کن نظر

روز عاشورا شه دنیای عشق

کرد رو به جانب سلطان عشق

بارالها این سرم این پیکرم

این علمدار رشید این أکبرم

این سُکینه این رقیّه این رباب

این تنِ عریان میان آفتاب

این من و این ذکر یا رب یا ربم

این من و این ناله‌های زینبم

پس خطاب آمد زحقّ کای‌شاه‌عشق

ای حسین ای یکّه‌تاز راه عشق

گر تو بر ما عاشقی ای محترم

پرده برچین من ز تو عاشق‌ترم

هرچه از دست داده‌ای در راه ما

مرحبا صد مرحبا خود هم بیا

خود بیا که می‌کشم من ناز تو

عرش و فرشم جمله پا انداز تو

خود بیا که من خریدار توام

مشتری بر جنس بازار توام

لیک خود تنها میا در بزم یار

خود بیا و اصغرت را هم بیار

خوش بود در بزم یاران بلبلی

خاصه در منقار او باشد گلی

خود تو بلبل، گل علیّ أصغرت

زودتر بشتاب سوی داورت

مورّخ و دانشمند معاصر جناب حجّة الإسلام حاج شیخ محمّد شریف رازی أمدّ الله فی عمره الشّریف که حقیر سابقه ارادت و اخلاص پنجاه ساله با حضرتش دارم، دربارۀ تشرّف او به حرم مبارک سیّد الشّهداء علیه السّلام می‌گوید اشعاری که اکثر اهل منبر بدان متوسّل می‌شوند، سروده اوست در هنگام دخول به حائر شریف که بَداهةً تقدیم نموده است:

گر دعوت دوست می‌شنیدم آنروز

من گوی مراد می‌ربودم آنروز

آن روز بود که روز هَل مِن ناصر

ایکاش که ناصر تو بودم آنروز

پس صیحه‌ای زده بی‌هوش می‌گردد. او را به هوش می‌آورند و این اشعار را سروده و می‌گرید:

تو کیستی که گرفتی به هر دلی وطنی

که نه در انجمنی نی برون ز انجمنی

محمّدی نه، علیّ نه، حسن نه پس تو که‌ای

که جلوه‌ها بنمودی چو گل به هر چمنی ________________________________________ به خلق مثل محمّد به خوی مثل علیّ

به روی از همۀ خلق، خلقت حسنی

همان حسین غریبی که روز عاشورا

جهان مصالحه کردی به کهنه پیرهنی

تا آخر قصیده‌اش. ۳۶

عظمت اوج عرفانی سیّد الشّهداء علیه السّلام، بیان وَ هُوَ بِالافُقِ الاعْلَی‌' می‌باشد این شاعران قصیده سرا خواسته‌اند همان حالت « لی مع الله » حضرت سیّد الشّهداء علیه السّلام را بیان کنند؛ در آن حالات خوش و اوقات عظیمه که نه فرشتۀ مقرّبی و نه پیامبر مرسلی را گنجایش آن مقام، و تحمّل و تاب آن رموز عالیۀ عرفانی تا آن سرحدّ نبوده است.

ببینید: حجّة الإسلام تبریزی شیخ محمّد تقی نیّر، چگونه با تعابیر حسنه و اشارتهای بدیعه و لطائف ملیحۀ خود می‌خواهد گوشه‌ای از حالات آن امام هُمام و سرور و پیشوای از خود برون آمدگان و به محبوب پیوستگان را برای ما روشن کند. وی در بیان حال آن یکّه‌تاز میدان عشق سرمدی و محبوب ازلی و مقصود و مراد سرمدی، اینطور شرح می‌دهد:

تا خبر دارم از او، بی‌خبر از خویشتنم

با وجودش ز من آواز نیاید که منم

پیرهن گو همه پُر باش ز پیکان بلا

که وجودم همه او گشت من این پیرهنم

باش یکدم که کنم پیرهن شوق قبا

ای کمان کِش که زنی ناوُکِ پیکان به تنم

عشق را روزِ بهار است کجا شد رضوان تا بَرَد لاله بدامن سوی خُلد از چمنم

روز عهد است بکِش اسپرم ای عقل زپیش

تا تصوّر نکند خصم که پیمان شکنم

می‌نیاید به کفن راست تنِ کشتۀ عشق

خصمِ دون بیهده گو باز ندوزد کفنم

هاتفم می‌دهد از غیب ندا شمر کجاست

گو شتابی که به یاد آمده عهد کُهنم

سخت دلتنگ شدم، همّتی ای شهپر تیر

بشکن این دام بِکش باز به سوی وطنم ________________________________________ دایۀ عشق ز بس داده مرا خون جگر

می‌دمد آبلۀ زخم کنون از بدنم

گویِ مَطلَع چه عجب گر برم از فارِس فارْس تا به مدح تو شها نیّر شیرین سخنم ۳۷

بأَبِی أَنْتَ وَ أُمِّی وَ نَفْسِی یَا أَبَا عَبْدِاللَهِ؛ أَشْهَدُ لَقَدِ اقْشَعَرَّتْ لِدِمَآئِکُمْ أَظِلَّةُ الْعَرْشِ مَعَ أَظِلَّةِ الْخَلَآئِقِ، وَ بَکَتْکُمُ السَّمَآءُ وَ الارْضُ وَ سُکَّانُ الْجِنَانِ وَ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ، صَلَّی اللَهُ عَلَیْکَ عَدَدَ مَا فِی عِلْمِ اللَهِ. ۳۸ «پدرم و مادرم و جانم فدایت گردد ای أبا عبدالله! سوگند به خدا که تحقیقاً برای خونهای شما اشباح عرش خدا با اشباح خلائق به لرزه افتادند. و برای خاطر شما آسمان و زمین و ساکنان بهشت و خشکی و دریا گریستند. صلوات خدا بر تو باد به تعداد آنچه در علم خدا وجود دارد.»

از این فقرۀ زیارت استفاده می‌شود که اشباح عرش و اشباح خلائق تاب و تحمّل کشیدن آن واقعه را نداشتند که به لرزه درآمدند، و همچنین آسمان و زمین و بهشتیان و صحرا و دریا تاب آنرا نداشتند که به گریه افتادند. پس به تعداد مخلوقاتی که در علم خداوند وجود دارد بر تو سلام و صلوات باد؛ که همه اظهار عجز به درگاه تو نموده و در تحیّر و تحسّر غوطه‌ور شدند.

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعۀ فال به نام من دیوانه زدند .

دنباله متن

پاورقی

________________________________________ ۳۱ «دیوان قیس بن مُلوّح عامری» مشهور به مجنون لیلای عامریّه، طبع بمبئی، ؛ آیة الله ملاّ أحمد نراقی أعلی الله درجته: دائی اعلای مادری حقیر، در کتاب «خزائن» ، این چهار بیت را از مجنون عامری حکایت نموده است ولی دو بیت اوّلش را بدین عبارت ذکر کرده است:

و إذ رُمتُ من لیلی عن البعد نظرةً لاُطفی بها نارَ الحَشا و الاضالعِ

تقولُ نسآءُ الحیّ تَطمعُ أن تَرَی محاسنَ لیلی مُتْ بدآءِ المطامعِ

و همچنین شیخ بهاء الدّین عامِلی در «کشکول» از طبع سنگی، ، ستون دست راست؛ و از طبع مصر با تحقیق طاهر أحمد الزّاوی، دار إحیآء الکتب العربیّة: ج ۲، ذکر کرده است و فرموده است:

«یُنسب إلی المجنون.»

۳۲ در «دیوان حافظ» طبع پژمان، مطبعۀ بروخیم (سنۀ ۱۳۱۸) غزل ۱۸۷ بدین‌گونه می‌باشد:

بر سر آنم که گر ز دست برآید

دست بکاری زنم که غصّه سر آید

منظر دل نیست جای صحبت اضداد

دیو چو بیرون رود فرشته در آید

صحبت حکّام، ظلمتِ شبِ یلداست

نور ز خورشید خواه بو که بر آید

بر در ارباب بی‌مروّت دنیا

چند نشینی که خواجه کی بدر آید

ترک گدائی مکن که گنج بیابی

از نظر رهروی که بر گذر آید

صالح و طالح متاع خویش نمودند

تا که قبول افتد و چه در نظر آید

بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر

باغ شود سبز و سرخ گل به بر آید

غ فلت حافظ درین سراچه عجب نیست هرکه به میخانه رفت بی‌خبر آید

  • ـ خلوت دل نیست جای صحبت اغیار (تعلیقه)
    • ـ دو بیت معروف ذیل در این غزل است:

بگذرد این روزگار تلختر از زهر

بار دگر روزگار چون شکر آید

صبر و ظفر هر دو دوستان قدیمند

بر اثر صبر نوبت ظفر آید


ولی ابیات مذکور در نسخ قدیمه دیده نمی‌شود. (تعلیقه)

۳۳ «شرح اشارات» خواجه نصیر الدّین طوسی، طبع سنگی رحلی، هفت ورق به آخر آن مانده، و عبارت «کُلٌّ مُیَسَّرٌ لِما خُلِقَ لَهُ»حدیث نبوی است که عرفا در کتبشان بدان استشهاد می‌جویند، از جمله عزیز الدّین نَسَفی در کتاب «الإنسان الکامل» .

۳۴ در کتاب «نفآئس الفنون فی عرآئس العیون» طبع اسلامیّه، ج ۲، این داستان را بدین عبارت ذکر کرده است:

» و علامتی دیگر از برای محبّت آن است که از موانع وصول خود اگر فرزند بود، برحذر باشد؛ چنانکه گویند: إبراهیم أدهم (ره) وقتی در راه حجّ با رفیقی عقد موافقت و مصاحبت کرد، و از جانبین شرط رفت که هر که از منکرات یکدیگر مشاهده کنند باز نپوشند. چون به مکّه رسیدند ناگهان عمارتی مزیّن دیدند و پسری صاحب جمال درو نشسته. ابراهیم درو نگریست و نظر مکرّر گردانید. رفیقش او را بدان مؤاخذه کرد. إبراهیم آب از چشم آورد و گفت: ذاک ولدی فارقتُهُ و هو صغیر، فالآنَ لمّا رأیتُهُ عرفتُهُ. «آن پسر، فرزند من است که در حال کودکی من از او مفارقت کرده‌ام، و اینک چون او را دیدم شناختم.» رفیقش گفت: اُخبِرهُ عنک؟! «من وی را از آمدن تو مطّلع بگردانم؟!»

إبراهیم گفت: لا! فإنّ ذلک شی‌ءٌ ترکناهُ للّه فلا نَعودُ فیه! «نه! زیرا که آن پسر چیزی می‌باشد که ما از وی برای خدا چشم پوشیده‌ایم، پس دیگر بدان بازگشت نمی‌نمائیم!» و این دو بیت انشا کرد:

هجرتُ الخلقَ طُرًّا فی هواکا

و أیتَمتُ العیالَ لکی أراکا

و لو قَطّعتَ إربًا ثُمّ إربًا

لما حنّ الفؤادُ إلی سواکا « ۳۵ «کشکول» طبع سنگی، جلد پنجم، ، ستون راست؛ و ایضاً در «طرائق‌الحقآئق» طبع حروفی، جلد دوّم، ، از شیخ بهائی نقل کرده است.


۳۶ «اختران فروزان ری و طهران» یا «تذکرة المقابر فی أحوال المفاخر» ؛ و همچنین گفته است: » چندین بار مسافرت به اعتاب عالیات نمود. و در موقع تشرّف به حرم مطهّر أمیرالمومنین علیّ بن أبی‌طالب علیه الصّلوة و السّلام از صمیم قلب این دو بیت را سرود:

إسکندر و من، ای شه معبود صفات

بر گرد جهان صرف نمودیم اوقات

بر همّت من کجا رسد همّت او

من خاک در تو جستم او آب حیات «

و در گفته است:» و در وقت تشرّف به آستان ملک پاسبان سریر ارتضاء حضرت علیّ بن موسی علیه ءَالاف التّحیّة و الثّنآء با اخلاص تمام این دو بیت را سرود و تقدیم آن آستان عرش سان نمود:

در طوس، حریم کبریا می‌بینم

بی‌پرده تجلّی خدا می‌بینم

در کفش کَن حریم پور موسی

موسای کلیم با عصا می‌بینم

و در گفته است: « آن مرحوم دارای اطّلاعات علمی و فرهنگی و ادبی و ذوقی و قریحه شاعرانه بوده، و به مضمون کلامُ الملوکِ ملوکُ الکلام، اشعار و غزلیّاتش أشعارُ الملوکِ ملوکُ الاشعار بوده است. دیوان شعرش مطبوع و به خطّ شکسته زیبا و نفیس که مطرّز به طلا و میناست در کتابخانۀ نفیس ملک که شعبه‌ای از کتابخانه آستان قدس رضوی در طهران است موجود و به شماره ۶۰۰۴ مضبوط است. »

۳۷ دیوان «آتشکده» حجّة الإسلام نیّر طاب ثراه، طبع چهارم، : زبان حال از قول حضرت أبی‌عبدالله علیه السّلام در قتلگاه.

۳۸ «مفاتیح الجنان» طبع اسلامیّه ( ۱۳۷۹ قمریّه) ؛ از جملۀ زیارت حضرت سیّد الشّهداء علیه السّلام که در شش وقت: اوّل رجب و نیمه رجب و نیمه شعبان روزها و شبهای آنها بجای آورده می‌شود (بنابر روایت امام جعفر صادق علیه السّلام از کتب مفید و سیّد ابن طاووس و شهید).


مبحث ۵ تا ۸: خداوند عاشق ماسوی، و ماسوی عاشق اوست

أعوذُ بِاللَهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیم

بِسْـمِ اللَهِ الـرَّحْمَنِ الـرَّحیم

وَ صَلَّی اللَهُ عَلَی سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ ءَالِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرینَ وَ لَعْنَةُ اللَهِ عَلَی أعْدآئِهِمْ أجْمَعینَ مِنَ الانَ إلَی قِیامِ یَوْمِ الدّینِ وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إلاّ بِاللَهِ الْعَلیِّ الْعَظیم

تفسیر آیة: یَـٰٓأَیـُّهَا الإْنسَـٰنُ إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی‌' رَبِّکَ کَدْحًا فَمُلَـٰقِیهِ

قالَ اللَهُ الْحَکیمُ فی کِتابِهِ الْکَریم: یَـٰٓأَیـُّهَا الإنسَـٰنُ إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی‌' رَبِّکَ کَدْحًا فَمُلَـٰقِیهِ .

(آیه ششم ، از سوره انشقاق: هشتاد و چهارمین سوره از قرآن کریم)

«ای انسان ! تحقیقاً تو با سختی و تعب خودت را به سوی پروردگارت می‌کشانی ، و سپس وی را ملاقات خواهی نمود.»

حضرت اُستادنا الاعظم آیة الحقّ و العرفان علاّمه طباطبائی أعلی الله مقامه در تفسیر این کریمه مبارکه فرموده‌اند:

» راغب اصفهانی گوید: کَدْح به معنی سعی کردن و سختی را متحمّل شدن می‌باشد ـ انتهی . پس در آن معنی سیر منطوی است . و گفته شده است: کدح به معنی به زحمت افتادن در کار می‌باشد بطوری که کار در نفس انسان اثر بگذارد ـ انتهی . و بنابراین ، کدح متضمّن معنی سیر است به دلیل تعدّی آن به إِلَی‌' . پس علیهذا بر هر تقدیر در کدح معنی سیر وجود دارد .

و فَمُلَـٰقِیهِ عطف است بر کَادِحٌ .

و خداوند بواسطه عبارت ملاقات با وی بیان کرده است که غایت و نهایت و مقصود این سیر و سعی و مشقّت ، اوست سبحانه و تعالی از جهت آنکه ربوبیّت از آن اوست . یعنی انسان از آنجا که عبدی است مربوب و مملوک و مورد تدبیر ، سیر و سعی دارد به سوی خداوند سبحانه از آنجا که او ربّ اوست و مالک و مدبّر امور او . زیرا عبد و بنده از جهت خود برای خود اراده و عملی ندارد . لهذا برعهده اوست که اراده نکند و کاری را انجام ندهد مگر آنچه را که ربّ او و مولا و آقای او اراده کرده است و وی را بدان امر نموده است . بنابراین بنده همیشه از کیفیّت اراده و عملش مورد بازپرسی قرار خواهد گرفت .

و از اینجا روشن می‌شود اوّلاً گفتار او: إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی‌' رَبِّکَ متضمّن حجّتی است بر معاد . به علّت آنکه دانستی ربوبیّت تمام نمی‌شود مگر با عبودیّت ، و عبودیّت تمام نمی‌شود مگر با مسؤولیّت ، و مسؤولیّت تمام نمی‌شود مگر با رجوع و حساب بر اعمال ، و حساب تمام نمی‌شود مگر با جزاء.

و ثانیاً مراد از ملاقات خدا ، منتهی گشتن بدانجائی می‌باشد که حکمی جز حکم او نافذ نیست بدون آنکه حاجبی از پروردگارش وی را محجوب دارد .

و ثالثاً مراد از مخاطب در آیه انسان است از جهت انسانیّت او . بنابراین ، مراد از آن جنس انسان است ، و این بدانجهت می‌باشد که ربوبیّت وی برای تمام انسانها عمومیّت دارد. ۱

اعاظم از حکمای اسلام به ثبوت رسانیده‌اند که میان حضرت ربّ العزّه و میان آفریدگانش یک نوع جذب و انجذابی وجود دارد که از آن تعبیر به عشق می‌کنند.

عشق خدا به مخلوقاتش آنها را به وجود آورده است ، و به هر یک از آنها طبق استعدادهای مختلف و ماهیّات متفاوت لباس هستی و بقا پوشانیده ، و به صفات خود به هر کدام متناسب با خودشان متّصف نموده است . این عشق است که عالم را بر سر پا نموده است ، و این حرکت را از افلاک گرفته تا زمین‌نشینان و از ذَرّه تا دُرّه ، موجود و به سوی او در تکاپو انداخته است .

زندگی و حیات و عیش و حرکت ماسوی الله هم بواسطه عشقی است که خدا در فطرت و نهادشان گذاشته است . و بنابراین هر موجودی از موجودات امکانیّه بر اساس و أصل عشق به معشوق خود حیات و روزگارشان را ادامه می‌دهند، و داستان تجاذب (جذب و انجذاب) در بین تمام موجودات سفلی و عوالم علوی برقرار می‌باشد .

این تجاذب که در هر موجودی به نحوه‌ای خاصّ وجود دارد ، موجب حرکت به سوی مبدأ اعلی در مدارج و معارجِ متفاوت شده است که مِنْ دونِ حِجابٍ و مِنْ وَرآء حجاب همگی عاشق او و به سمت او به جنبش آمده و به سیر و راه افتاده‌اند . غایة الامر موجودات ضعیفه و ماهیّات سِفلیّه بواسطه محدودیّت وجودشان در میاه راه گرفتار قوای شدیدتر از خود شده ، در همانجا فانی می‌شوند . و بطور الاقرب فالاقرب هر موجود عالی غایت سیر موجود و معلول دانی است تا برسد به ذات حقّ و صادر مطلق که اوّلین موجود لایتناهی و عظیم در عوالم است ، و در او فانی می‌شود ؛ و تعاشق میان حقّ سبحانه و تعالی و میان او تحقّق می‌پذیرد .

در این کریمه شریفه ، از حرکت انسان به سمت این محبوب ذوالجمال و معشوق صاحب جلال که مقصود نهائی و مقصد اصلی است به عنوان کَدْح تعبیر گردیده شده است .

یعنی انسان که اشرف مخلوقات است استعداداً ، باید خود را به فنای تامّ برساند فعلیّةً . آنانکه رسانیدند که رسانیدند ؛ و آنانکه استعداد خود را ضایع کرده و نتوانسته‌اند در حرم امن و امان وی استقرار یابند و از موانع و خطرات قرقگاه حریم وی عبور کنند نیز بالاخره در تجلّیات جلالیّۀ او در مواقف حساب، وی را دیدار و ملاقات خواهند نمود ، و به معشوق و محبوب حقیقی خود از پس پردۀ هزار حجاب خواهند رسید و خواهند فهمید که اوست محبوب و معشوقشان ؛ غایة الامر ایشان در عالم دنیّه دنیویّه شهوات با چشمان رمد آلوده خود او را نگریسته‌اند و اینک هم از پس پرده و حجاب به ملاقات خدا می‌رسند .


کلام شیخ بهائی راجع به «رسالۀ عشق» أبوعلی سینا

شیخ بهاء الدّین عامِلی در کشکول خود گوید:

» شیخ الرّئیس أبوعلی سینا رساله‌ای دارد در بیان عشق ۲ به اسم «رسالةعشق» و در آنجا مقال خود را گسترش داده است که عشق اختصاص به نوع انسان ندارد بلکه در جمیع موجودات از فلکیّات و عنصریّات و موالید ثلاث (معدنیّات و نباتات و حیوان) بطور غریزه و سرشت در ماهیّتشان ۳ قرار داده شده است. « ـ انتهی کلام شیخ بهائی (ره) .

ابتدای رساله با این عبارت شروع می‌شود:

بِاسْمِکَ اللَهُمَّ وَ بِحَمْدِکَ ، سَأَلْتَ أسْعَدَکَ اللَهُ یا عَبْدَاللَهِ الْفَقیهَ الْمُعْصِریَّ ! أنْ أجْمَعَ لَکَ رِسالَةً تَتَضَمَّنُ إیضاحَ الْقَوْلِ فی الْعِشْقِ عَلَی سَبیلِ الإیجازِ فَأجَبْتُکَ ـ الخ .

این رساله را در هفت فصل ترتیب داده است:

اوّل: در ذکر سریان عشق در هر یک از هویّات . دوّم: در ذکر عشق در جواهر بسیطۀ غیر حَیّه ، مثل هیولی و صورت و معادن و جمیع جمادات . سوّم: در ذکر عشق در موجودات و اشیائی که دارای قوّۀ تغذیه دهنده می‌باشند، از جهت این قوّه . چهارم: در ذکر وجود عشق در موجودات حیوانیّه از جهت آنکه دارای قوّۀ حیوانیّه هستند . پنجم: در ذکر عشق در ظُرَفاء و جوانمردان در برابر زیبا رویان . ششم: در ذکر عشق در نفوس الهیّه . و هفتم: در خاتمه فصول که جمع‌بندی و نتیجه‌گیری می‌کند .

این رساله ، رساله برهانی است و مطالعه‌اش برای اهل نظر مفید می‌باشد. در فصل پنجم که در « عشق ظُرَفاء و فِتیان ۴ لِلاوْجُهِ الحِسان » است (عشق مردم کیّس و زیرک و نیکو هیئت ، و عشق جوانمردان به صورتهای جمیل) مطلب را گسترش داده است و به حدیث نبویّ صلّی الله علیه وآله و سلّم: اطْلُبُوا الْحَوَآئِجَ عِنْدَ حِسَانِ الْوُجُوهِ ۵ «حوائج خود را از زیبا رویان طلب کنید.» استدلال نموده است ، و موارد حلال و موارد حرام را عقلاً و شرعاً برشمرده است و روشن ساخته است که شرع انور اسلام بر اساس برهان عقلی ، راه تعشّق مذموم را مسدود کرده و راه تعشّق ممدوح را مفتوح نموده است . ۶

«رسالۀ عشق» بوعلیّ

خداوند و جمیع موجودات امکانیّه صاحب عشق هستند و در بحث عشق نفوس الهیّه نیز مطلب را گسترش می‌دهد تا می‌رساند به اینجا که می‌گوید:

» اکنون معلوم شد که علّت اُولی داراست جمیع خیرات را ، و برای او امکانی هم موجود نیست . پس علّت اُولی (خداوند) خیر مطلق است هم برحسب حاقّ ذات خود و هم به اضافۀ بسوی جمیع موجودات . زیرا که اوست سبب اوّل برای بقاء و قوام ممکنات و آنها شائق و عاشقند به کمالات علّت اُولی. و اوست که از جمیع جهات و به تمام حیثیّات خیرمطلق است .

و ما از پیش گفتیم: کسیکه ادراک نماید خیری را ، قهراً عاشق آن خیر است . پس علّت اُولی معشوق است برای نفوس متألّهه ، و آن نفوس اعمّ از آنکه بشری باشد یا مَلَکی ، چون کمالاتشان به آن است که برحسب توانائی خود تصوّر معقولات نمایند (بجهت تشبّه به ذات خیر مطلق) و برای آنکه صادر شود از آنها افعال عدالت از قبیل فضائل بشریّه و مثال تحریک نفوس مَلکیّه برای جواهر عِلویّه که طلب کننده‌اند بقاء موجودات عالم کون و فساد را (بجهت تشبّه به ذات خیر مطلق) و برای تقرّب به او و استفادۀ کمال و فضیلت از جناب او ؛ پس معلوم و روشن گردید که خیر مطلق معشوق این نفوس است ، و این نفوس هم بواسطه نسبت و تشبّه به او و عشق به جناب او موسوم‌اند به «نفوس مُتألّهه» و این عشق در نفوسی که متّصف به صفت تألُّه می‌باشند ثابت و غیر زائل است. « 

تا می‌رسد به اینجا که می‌گوید:

» پس معلوم شد وجود حقّ که خیرمحض است معشوق حقیقی است برای نفوس ملکی و بشری. «  و در بحث خاتمه فصول می‌گوید:

» می‌خواهیم در این خاتمه که نتیجه فصول است چند مطلب بیان نمائیم:

مطلب اوّل ـ همانطور که از پیش گفتیم ـ آن است که کلّیّه موجودات عالم، عاشق و شائقند به خیر مطلق به عشق ۷ غریزی . و خیر مطلق هم تجلّی کننده است به عشّاق خود ولیکن تجلّیات برحسب مراتب موجودات متفاوت است ؛ زیرا که هر مقدار به خیر مطلق نزدیکتر باشند تجلّیات آنها زیادتر است ، و هر قدر از قرب به حقّ دورتر تجلّیات کمتر .

مطلب دوّم آنستکه خیر مطلق و علّت اُولی ، نظر به آن وجود و بخشش ذاتی خود مائل است که کلّیّۀ موجودات از تجلّیاتش مستفیض و برخوردار شوند .

مطلب سوّم آنستکه هستی تمام موجودات بواسطۀ تجلّیاتِ خیر مطلق است .

این مطلب که به نحو اجمال معلوم گردید ، اکنون می‌گوئیم که در وجود هر یک از موجودات عشق غریزی است برای تحصیل کمال خود و کمال آنها عبارت از همان خیریّت است که از پیش گفتیم .

پس آن چیزی که سبب حصول خیریّت می‌شود ، آن معشوق حقیقیِ تمام موجودات است که ما از او به علّت اُولی تعبیر نمودیم . پس ثابت شد که علّت اولی معشوق تمام موجودات است و اگر بعضی هم از شناسائی به او محروم باشند و عارف به وجود او نبودند ، این عدم عرفان سلب عشق غریزی را از موجودات نمی‌کند . زیرا عموم متوجّه کمال ذاتی خود می‌باشند و حقیقت کمال هم که خیریّت مطلقه شد همان علّت اُولی است که بر حسب ذات متجلّی است به تمام موجودات ؛ چه اگر بذاته محجوب از تجلّی باشد لازم آید که شناخته نشود و هیچیک از موجودات به فیض وجود او نائل نگردند .


و اگر تجلّی خیر اوّل هم به توسّط تأثیر غیر باشد ، باید آن ذاتی که متعالی و منزّه از جمیع نقائص است محلّ تأثیر غیر واقع شود و این محال است ؛ بلکه خیر اوّل بر حسب ذات متجلّی است و محجوب بودن بعضی از ذوات از تجلّی خیر اوّل بواسطۀ قصور و ضعف خود آنهاست .

به عبارت دیگر: نقص و عیب در قابل است نه آنکه بخل از طرف فاعل باشد ؛ وگرنه ذات او بر حسب ذات ، صریح در تجلّی است. « 

بیان عشق در نفوس متألّهه ، از «رسالۀ عشق» ابن سینا تا می‌رسد به اینجا که می‌گوید:

« دوّم موجودی که قابل تجلّیات حقّ می‌باشد نفوس الهیّه‌اند . هرچند در بدو امر به مفاد عَلَّمَهُ و شَدِیدُ الْقُوَی‌' به توسّط عقل فعّال از مقام قوّه به فعل آمده و مقام تصوّرات و رتبۀ تعقّلات به مدد او بوده ، ولیکن پس از اینکه به سرحدّ فعلیّت برسید و مقام قرب به حقّ را واجد گردید ، از آن هم برتر و بالاتر شد . در این مقام است که ملک مقرّب الهی گفت: لَوْ دَنَوْتُ أَنْمُلَةً لَاحْتَرَقْتُ . »

تا می‌رسد به اینجا که می‌گوید:

» پس واضح و معلوم گردید که تجلّیات الهی و خیر مطلق سبب ایجاد موجودات و علّت وجود آنهاست ؛ چه اگر تجلّی الهی نبود هیچ موجودی مخلّع به خِلعت وجود نمی‌گردید . و حقّ تعالی بواسطۀ وجودش عاشق است به وجود تمام معلولات ، زیرا که کلّیّۀ معلولات همان طوری که بیان کردیم پرتو تجلّیات اوست ، و چون عشق به علّت اولی فاضل‌ترین عشقهاست ، پس معشوق حقیقی او آن است که نائل شود تجلّی او را . و این تجلّی حقیقی مطلوب نفوس متألّهه است ، و خود اینها هم معشوقهای علّت اولی می‌باشند .

و در کلمات ائمّه معصومین صلوات الله علیهم أجمعین دیده شده است که می‌فرمایند: خدای تعالی فرموده: هریک از بندگان من که دارای فلان اوصاف باشند و عاشق من شوند ، من هم عاشق آنها می‌شوم ؛ بواسطه آنکه حکمت الهی اقتضا نمی‌کند مهمل و معطّل گذاشتن چیزی که از جمله فواضل و فضائل در وجود اوست هرچند به نهایت فضیلت هم نباشد . پس خیر مطلق عاشق است به آن حکمت ذاتی خویش ، به کسانی که نائل شوند به کمالات او هرچند نرسند به آن غایت قصوی و درجات بی‌انتها... وَ إذا بَلَغْنا هَذا الْمَبْلَغَ فَلْنَخْتِمِ الرِّسالَةَ ، وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمینَ. « ۸

اثبات صدر المتألّهین ، سریان عشق را در جمیع موجودات به وجه احسن مرحوم صدر المتألّهین قدّس اللهُ نفسه الشّریفة در مبحث عشق ، مطلب را بسیار جالب‌تر و عمیق‌تر از شیخ الرّئیس گسترش داده است .

وی در طیّ عنوان: « الْفَصْلُ ۱۵: فی إثْباتِ أنَّ جَمیعَ الْمَوْجوداتِ عاشِقَةٌ لِلَّهِ سُبْحانَهُ مُشْتاقَةٌ إلَی لِقآئِهِ وَ الْوُصولِ إلَی دارِ کَرامَتِهِ » اثبات نموده است که خداوند سبحانه برای هر یک از موجودات عقلیّه و نفسیّه و حسّیّه و طبیعیّه کمالی مقرّر داشته است ، و برای وصول بدان کمال و حرکت به سوی تتمیم آن ، عشق و شوق را در آنان ترکیز داده است . عشق بدون شوق اختصاص به مفارقات عقلیّه دارد که آنها از جمیع جهات فعلیّت دارند ؛ و امّا در غیر مفارقات عقلیّه از سائر اعیان موجودات که خالی از فقد کمال نمی‌باشند و در آنها قوّه و استعداد وجود دارد ، عشق و شوق ارادی برحسب آنها و یا طبیعی برحسب آنها بنا بر تفاوت درجات در هر یک از این دو صنف به ودیعت نهاده است .

تا می‌رسد به اینجا که می‌گوید:

» و تو می‌دانی که اثبات عشق در چیزی بدون حیات و شعور در آن ، مجرّد نامگذاری عشق است بدون مسمّای آن . و ما در سِفْر اوّل در مباحث علّت و معلول مبرهن ساختیم عشقِ هیولی را به صورت ، به وجه قیاسی حِکَمی ، به طریقی که زیاده از آن تصوّر ندارد .

و همچنین گذشت اثبات حیات و شعور در جمیع موجودات ، و آنست عمده مطلب در این باب . و نه برای شیخ الرّئیس و نه برای احدی از کسانیکه از وی متأخّر بوده‌اند تا امروز که ما در آن زیست می‌کنیم ، این مطلب گشوده نشده و کشف آن میسور نگردیده است مگر برای اهل مکاشفه از «صوفیّه» . به جهت آنکه برای ایشان به مشاهدۀ وجدان و تتبّع انوار کتاب و سنّت ، ظاهر و هویدا گشته است که تمامی اشیاء حَیٌّ و ناطقٌ و ذاکرٌ للّه ، مُسبِّحٌ ساجدٌ لَه (زنده و گویا و ذاکر به ذکر خدا و تسبیح نماینده و سجده کننده او) بوده و هستند ؛ همان‌طوری که قرآن بدان ناطق می‌باشد ، در قوله:

وَ إِن مِن شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلَـٰکِن لَا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ . ۹

«و هیچ یک از موجودات نیستند مگر آنکه با حمد او تسبیح می‌کنند ولیکن شما تسبیحشان را نمی‌فهمید!»

و قوله: وَ لِلَّهِ یَسْجُدُ مَن فِی السَّمَـٰوَ 'تِ وَ الارْضِ . ۱۰

«و آنچه در آسمانها و زمین می‌باشد ، خصوصاً برای خداوند سجده می‌نماید.»

و ما بحمدالله این حقیقت را هم با برهان و هم با ایمان ، هر دوتائی شناخته‌ایم . و این امری است که خداوند به فضل و حسن توفیقش به ما اختصاص داده است .

زیرا آنچه نظر «شیخ» که از اعظم فلاسفه در این دوره اسلامیّه است ، به آن بالغ گردیده است در اثبات عشق در بسائط غیر حَیّه ، آنست که در آن رساله ذکر کرده است که: بسائط غیر حیّه بر سه گونه‌اند: هیولای حقیقیّه ، و صورت که امکان قیام به تنهائی ندارد ، و أعراض. « 

ردّ صدر المتألّهین بر شیخ الرّئیس دربارۀ عشق در بسائط غیر حیّه در اینجا صدر المتألّهین عین عبارت شیخ را تا یک صفحه و نیم ذکر کرده است و نتیجه گیری نموده است که شیخ تلازم میان هیولی و صورت را به عشق تعبیر نموده است ، و ما بواسطه اثبات حیات و شعور در بسائط غیر حیّه اثبات می‌کنیم وجود عشق را در آنها . و آنچه را که شیخ ذکر کرده است در غایت ضعف است ؛ چرا که برای احدی از اذکیاء پنهان نمی‌باشد که گفتار وی اثبات معنی عشق را در این بسائط ننموده است مگر به طریق تشبیه . ۱۱

صاحب «أسفار أربعه» کلام را ادامه می‌دهد تا می‌رسد به اینجا که:


الْفَصْلُ ۱۶: فی بَیانِ طَریقٍ ءَاخَرَ فی سَرَیانِ مَعْنَی الْعِشْقِ فی کُلِّ الاشْیآءِ . «در بیان طریق دیگری در سریان معنی عشق در تمامی اشیاء.» ۱۲

و پس از اتمام آن بحث می‌رسد به:

الْفَصْلُ ۱۷: فی بَیانِ أنَّ الْمَعْشوقَ الْحَقیقیَّ لِجَمیعِ الْمَوْجوداتِ وَإنْ کانَ شَیْئًا واحِدًا فی الْمَـَالِ وَ هُوَ نَیْلُ الْخَیْرِ الْمُطْلَقِ وَ الْجَمالِ الاکْمَلِ ، إلاّ أنَّ لِکُلِّ واحِدٍ مِنْ أصْنافِ الْمَوْجوداتِ مَعْشوقًا خآصًّا قَریبًا یَتَوَسَّلُ بِعِشْقِهِ إلَی ذَلِکَ الْمَعْشوقِ الْعآمِّ . «در بیان آنکه معشوق حقیقی برای جمیع موجودات و اگرچه در مآل چیز واحدی می‌باشد ، و آن عبارت است از نیل به خیر مطلق و جمال اکمل ؛ مگر اینکه برای هر یک یک از اصناف موجودات معشوق خاصّ نزدیکی است که با توسّل به عشق او به سوی آن معشوق عامّ در تکاپو می‌باشد.» ۱۳

در این بحث نیز صدر المتألّهین پس از شرح و توضیح و بیان و استدلال شافی و وافی و پس از بیان «فصل ۱۸» مطلب را می‌رساند به:

الْفَصْلُ ۱۹: فی ذِکْرِ عِشْقِ الظُّرَفآءِ وَ الفِیْتانِ لِلاوْجُهِ الْحِسانِ . «در ذکر عشق مردم زیرک و با فطانت و درایت و در ذکر عشق جوانان و جوانمردان به چهره‌های زیبا و جمالهای نیکو و دل آرا.»

که شاهد مطلب ما از بیان آن عشق عمومی در موجودات به ذات اقدس حقّ متعال ، همین فقره از آن عشق می‌باشد به ذات اقدس حضرت او جلّ و علا سبحانه و تعالی شأنُه .


صدر المتألّهین: تعلّق عشق به جسم و جسمانیّات محال است پس از ذکر تعریفهای مختلفی که برای عشق نموده است ، اثبات می‌کند که اصولاً عشق ، به جسم و صورت و شکل و شمائل تعلّق نمی‌گیرد بلکه فقط تعلّق آن به نفس می‌باشد ، و امکان ندارد که متعلّق عشق مادّه و یا امر مادّی محسوس باشد ؛ فقط و فقط متعلّق آن امری است معنوی و لهذا اگر عاشق به معشوق برسد: به جسم او ، به صورت او ، به تمام شؤون طبیعیّۀ او ، باز هم عشق او تسکین پیدا نمی‌کند مگر آنکه روحش به روح معشوق واصل شود و در آن مضمحلّ و مندکّ گردد .

وی می‌گوید: » بعضی گفته‌اند: عشق عبارت می‌باشد از افراط شوق به اتّحاد؛ و این گفتار اگرچه پسندیده است ولیکن گفتاری است مجمل که نیاز به تفصیل دارد ، بجهت آنکه این اتّحاد از کدامیک از اقسام اتّحاد می‌باشد ؟ چون اتّحاد گاهی میان دو جسم پیدا می‌شود بواسطه اختلاط و امتزاج ، و این گونه راجع به نفوس تصوّر ندارد .

از این که بگذریم ، اگر فرض کنیم اتّصال میان دو بدن عاشق و معشوق در حال خواب یا غفلت و فراموشی تحقّق پذیرد ۱۴ ، بطور یقین برای ما علم حاصل می‌شود که مقصود بدست نمی‌آید ؛ بجهت آنکه عشق همانطور که گذشت از صفات نفوس است نه از صفات اجرام . بلکه آنچه صحیح و متصوّر می‌باشد از معنی اتّحاد همان چیزی است که ما در مباحث عقل و معقول بیان نموده‌ایم از اتّحاد نفس عاقله بصورت عقل بالفعل و اتّحاد نفس حسّاسه بصورت محسوس بالفعل .

بنابراین معنی ، صحیح است صیرورت نفس عاشقه برای کسی ، متّحد گردد بصورت معشوقش و این حاصل می‌شود بعد از تکرّر مشاهدات ۱۵ و توارد انظار و شدّت فکر در اشکال و شمائل وی تا صورت معشوق تدریجاً در ذات عاشق حاضر و متمثّل گردد . و این از حقائقی می‌باشد که ما راهش را توضیح ، و طریقش را محقّق داشته‌ایم بطوریکه برای احدی از مردمان زکیّ و پاک جای انکار در آن باقی نمانده است .

و در بعضی از حکایتهای عشّاق اموری واقع شده است که دلالت دارد بر این مطلب ؛ همانطور که از مجنون عامِریّ روایت شده است در همان عهدی که مستغرق در عشق لیلی بود ، آنچنان بود که حبیبه او نزد وی می‌آمد و وی را ندا می‌نمود:

یا مَجْنونُ ! أنَا لَیْلَی . «ای مجنون ! من لیلی می‌باشم.» وی به او التفات نمی‌کرد و می‌گفت: لی عَنْکِ غِنًی بِعِشْقِکِ ! ۱۶ «من آنقدر در عشق تو مستغرق شده‌ام که نیازی به مصاحبت و مؤانست با تو ندارم!»

به سبب آنکه عشق در حقیقت همان صورت حاصله می‌باشد ؛ و آن صورت معشوق است بالذّات ، نه امر خارجی که صاحب آن صورت باشد مگر بالعرض .

همانطور که معلوم بالذّات همان صورت علمیّه می‌باشد نه آنچه که از تصوّر خارج است .

و هنگامیکه روشن شد و به برهان رسید اتّحاد عاقل با صورت معقول و اتّحاد جوهر حاسّه با صورت محسوس ـ بطوری که سابقاً گذشت تمام اینها در وقت استحضار شدید و مشاهدۀ قویّه تحقّق می‌گیرد ـ بنابراین درست می‌شود اتّحاد نفس عاشق با صورت معشوق او به طوری که پس از آن نیازی به حضور جسم وی و استفاده از شخص وی در میان باقی نمی‌ماند ؛ همچنانکه شاعری گفته است:

أنَا مَنْ أهْوَی وَ مَنْ أهْوَی

أنا نَحْنُ روحانِ حَلَلْنَا بَدَنَا ( ۱ ) ۱۷

فَإذا أبْصَرْتَنی أبْصَرْتَهُ

وَ إذا أبْصَرْتَهُ أبْصَرْتَنَا ( ۲ )

۱ـ من کسی هستم که هوای او را دارم ، و کسی که هوای او را دارم من است؛ ما دو تا روح می‌باشیم که در یک بدن وارد شده‌ایم .

۲ـ پس هنگامیکه تو مرا ببینی او را دیده‌ای ؛ و هنگامیکه او را ببینی ما را دیدار کرده‌ای !

اتّصال واقعی میان دو جسم محال است ؛ تعشّق میان دو جسم محال است علیهذا نباید پنهان باشد که اتّحاد در بین دو چیز تصوّر ندارد مگر همانطوریکه ما تحقیق آن را نموده‌ایم ؛ و آن از خواصّ امور روحانیّه و احوال نفسانیّه می‌باشد . و امّا اجسام و جسمانیّات ابداً امکان ندارد در میانشان اتّحاد برقرار شود ، بلکه آنچه که متحقّق می‌شود مجرّد مجاورت و ممازجت و تماسّ می‌باشد لا غیر . بلکه قول محقّق آنستکه اصولاً در این عالم وصالی پیدا نمی‌شود و در این نشأه ، ذاتی به ذات دیگر نمی‌رسد ابداً ، به دو جهت:

جهت اوّل: چون در حال و امرِ جسم واحدی تحقیق به عمل بیاوریم معلوم می‌گردد که آن جسم در وجود و تحقّقش مشوب می‌باشد به فقدان و غیبت . زیرا هر جزئی از اجزاء آن پنهان و مفقود است از جزء دیگری که پهلوی آن است و از آن مفارقت دارد . بنابراین ، این اتّصال در میان اجزائش عین انفصال است ، الاّ آنکه چون در میان آن اجزاء جسم مباینی و یا فضائی خالی وجود ندارد ، و همچنین سطحی در خلالشان پدیدار نمی‌گردد می‌گویند آن متّصلِ واحد است . و وحدت آن وحدت خالص از کثرت نمی‌باشد . پس زمانی که حال جسم در حدّ ذات خود اینچنین باشد و عدم حضور و وحدت از ذاتیّاتش باشد چگونه امکان دارد با چیز دیگری متّحد شود و یا وصال میان آن و میان چیز دیگر برقرار گردد ؟

جهت دوّم: با قطع نظر از آنچه ذکر نمودیم ممکن نیست میان دو جسم اتّصال صورت گیرد مگر به تلاقی دو سطح از آن دوتا . و سطح هم از حقیقت جسم و ذات آن خارج است . بنابراین امکان‌پذیر نیست وصول چیزی از محبّ به جسمی که از معشوق می‌باشد . زیرا آن چیز یا نفس اوست ، یا جسم او ، یا عرضی از عوارض نفس او یا بدن او . سیّمی محال است بجهت استحاله انتقال عرض . و دویّمی نیز محال است بجهت استحاله تداخل میان دو جسم . و تلاقی با اطراف و کناره‌های جسم هم دردی را دوا نمی‌نماید ؛ نه طالب وصال را که علیل است شفا می‌بخشد ، و نه تشنگی‌اش را فرو می‌نشاند .

امّا اوّل ، آن نیز محال است ؛ بعلّت آنکه نفسی از نفوس اگر فرض شود اتّصال آن به بدنی ، حتماً باید نفس خود آن بدن بوده باشد ، و در این صورت لازم می‌آید آنکه بدن واحد دارای دو نفس باشد و آن ممتنع است .

و بدین سبب که مطلوب ، اتّحاد با صورت روحانیّه است نه جسمانیّه ، ۱۸ اگر فرض شود که برای عاشق میسور گردد غایت تمنّای او که عبارت باشد از نزدیکی به معشوقش و حضور در مجلس صحبت و گفتارش و مجالست با وی بدون حضور احدی ، اگر تمام اینها میسّر و امکان‌پذیر گردد و مجلس را نیز از اغیار فارغ کنند ، عاشق تمنّای معانقه و بوسیدن می‌نماید ، اگر آنهم میسّر و ممکن گردد عاشق تمنّای دخول در لحاف واحد و التزام به بدن معشوق با جمیع جوارح و اعضاء بدنش بیشتر از آنکه سزاوار باشد می‌نماید ؛ معذلک کلّه شوق به حال خود باقی و حرقت و سوزش نفس همانطور که بوده است برقرار خواهد ماند . بلکه شوق و اضطراب رو به فزونی می‌گذارد همچنانکه گویندۀ عشّاق گفته است:

اُعانِقُهَا وَ النَّفْسُ بَعْدُ مَشوقَةٌ إلَیْها

وَ هَلْ بَعْدَ الْعِناقِ تَدانی ( ۱ )
وَ ألْثَمُ فاها کَیْ تَزولَ حَرارَتی

فَیَزْدادُ مَا ألْقَی مِنَ الْهَیَجانِ ( ۲ )

کَأنَّ فُوادِی لَیْسَ یُشْفَی غَلیلُهُ	

سِوَی أنْ یُرَی الرّوحانِ یَتَّحِدانِ ( ۳ )

۱ـ من با محبوبه‌ام معانقه می‌نمایم ، ولیکن نفس من پس از معانقه باز اشتیاق به سوی او دارد ؛ و مگر امکان دارد از معانقه هم چیزی نزدیکتر به او باشد (که من شوق آن را دارم) !؟

۲ـ و دهانش را بوسه می‌زنم تا حرارت من تسکین یابد ؛ امّا در اثر این برخورد هیجان درونیم زیاده می‌گردد .

۳ـ گویا غلیان آتش قلب مرا هیچ چیز چاره نمی‌نماید مگر آنکه دیده شود که دو تا روح یکی شده‌اند .

در عالم اجسام چیزی وجود ندارد که نفس اشتیاق به آن داشته باشد و سبب لِمّیِ این مسأله آن می‌باشد که در حقیقت ، محبوب ، استخوان نیست گوشت نیست و چیز دگر از أجزاء موجوده در بدن نیست ، بلکه بطور کلّی در عالم اجسام چیزی وجود ندارد که نفس اشتیاق به آن داشته باشد و هوای آن‌را در سر بپروراند ؛ آنچه هست صورت معنوی و روحانی می‌باشد که در غیر این عالم موجود است. « ۱۹

باری ، این مطالب ذکر شد تا دانسته شود عظمت روح و نفس انسان ، و آنکه هر چه هست ازوست و به هر مقام و درجه‌ای که نائل گردد اوست . بدن جز کالبدی برای انجام اوامر و نواهی نفس نیست . عشق ، روح می‌ورزد . عاشق، روح می‌شود؛ به معشوق حقیقی و صادر نخستین که مجرّد صرف می‌باشد . روح دارای قوّۀ هیولانی و استعداد بسیط غیرمتناهی است که به شرف لقاء خدا مشرّف می‌گردد و با وی مکالمه می‌نماید و کلیم‌الله می‌شود . انسان باید قدر و قیمت خود را بداند و این گوهر نفیس را اسیر و بندۀ بدن و خواسته‌های شهوانی و مادّی ننماید، و قوّۀ ناطقه را در حدّ قوّۀ حیوانیّه و بهیمیّه سقوط ندهد ، و عشق به زیبا رویان عالم تجرّد را به عشق گرفتاران و آلودگان عالم طبیعت تبدیل ننماید که در نتیجه به خسرانی عظیم دچار می‌شود.

تجرّد نفس ، موجب بقای او و فنای در ذات خداست صدر المتألّهین در مبحث عظمت و تجرّد و نورانیّت نفس می‌فرماید:

» بدان: این مسأله بسیار دقیقةُ المَسلک و بعیدةُ الغَور می‌باشد . و ازین‌روست که در شناخت آن بین فلاسفه سابق اختلاف افتاده است . و سرّش آن می‌باشد که نفس انسان در هویّتش دارای مقام معلومی و صاحب درجۀ معیّنی در عالم وجود ، مثل سائر موجودات طبیعیّه و نفسیّه و عقلیّه که هر یک از آنها دارای مقامی معلوم هستند نمی‌باشد .

بلکه نفس انسانی صاحب مقامات و درجات متفاوته و نشآت سابقه و لاحقه‌ای است ، و آن در هر مقام و عالمی دارای صورت دگری است ؛ همانطور که گفته شده است:

لَقَدْ صارَ قَلْبی قابِلاً کُلَّ صورَةٍ

فَمَرْعیً لِغَزْلانٍ وَ دَیْرًا لِرُهْبانِ ۲۰ 

«هر آینه تحقیقاً قلب من قابلیّت پذیرش هرگونه صورتی را داشت ؛ پس گاهی چراگاه آهوان گردید ، و گاهی دیر رهبانان و زاهدان تارک دنیا.»

و چیزی که شأن و حالش اینچنین می‌باشد ، فهمیدن حقیقتش صعب و دانستن هویّتش مشکل است . و آنچه را که قوم و جماعت فلاسفه از حقیقت نفس ادراک نمودند ، نیست مگر چیزهائی از ملازمات وجود نفس از جهت بدن و عوارض ادراکیّه و تحریکیّه بدن ؛ و از احوال نفس چیزی را متفطّن نگردیده‌اند مگر از جهت ملحقات آن از ادراک و تحریک . و این دو امر از چیزهائی هستند که جمیع حیوانات در آن شرکت دارند .

و امّا آنچه زیاده بر این از حقیقت نفس فهمیده شود که عبارت باشد از تجرّد آن و بقاء آن پس از انقطاع تصرّفش از این بدن ، پس آن شناخته می‌شود از اینکه نفس محلّ علوم است . و اینکه علم منقسم نمی‌گردد ، و محلّ غیرمنقسم نیز غیرمنقسم می‌باشد ؛ بنابراین ، نفس بسیطة الذّات است . و هر چیزی که ذاتش بسیط باشد قابل فناء نیست ، وگرنه لازم می‌آید ترکّب او از قوّۀ وجود و عدم ، و فعلیّت وجود و عدم ؛ و این لازمه‌اش خلف است .

این بود نهایت معرفت ایشان به نفس ، یا استدلالی قریب به این . و کسیکه گمان کند وی بدین مقدار حقیقت نفس را شناخته است ، تحقیقاً از شخص صاحب ورمی ، چاقی و فربهی خواسته است. « 

در اینجا صاحب «اسفار» مطالب خود را به انحاء مختلفه در تعریف و شناخت نفس بیان می‌کند، ۲۱ ولیکن چون اینک ما در صدد بیان اثبات تجرّد نفس نمی‌باشیم از ذکر آن خودداری می‌نمائیم .

دنباله متن

پاورقی

۱ «المیزان فی تفسیر القرءَان» ج ۰ ۲ ، ۳۶

۲ عشق به معنی دوستی مفرط است و آنرا از مادّۀ عَشَقَة گرفته‌اند . عشقه گیاهی است که به ساق درخت انگور می‌پیچد و تمام وجودش را به آن می‌چسباند و پیوند می‌زند و در نتیجه مایع حیاتی درخت رَز را می‌مکد و درخت خشک می‌شود . این گیاه که آن را لَبْلاب و یا سِرِیشْلَه گویند تخم ندارد که از زمین بروید بلکه خود به خود در تاکستان پیدا می‌شود و سر و ته آن به درخت انگور چسبیده است . اگر قطعه‌ای از آن جدا شود و به درخت انگور دگری برسد فوراً به آن می‌چسبد و سریعاً رشد می‌کند و آنرا نیز می‌خشکاند . برای انهدام یک رزستان کافی است که یک دانه عشقه را در آنجا روی زمین بیندازند ، این گیاه به سرعت تولید مثل نموده و انگورها را خشک می‌نماید . باغبانان از این گیاه وحشت دارند و اگر قطعه‌ای از آنرا در تاکستان ببینند فوراً آنرا قطع ، و آتش می‌زنند تا یک تکّه آن هم بر روی زمین باقی نماند .

۳ عرفاء به ماهیّت ، عین ثابت گفته‌اند ، و تعیّن هم گفته‌اند ؛ و در اخبار به نام طینت که به معنی سرشت است آمده است . ۴ ـ ظُرَفآء جمع ظریف است . ظَرُفَ ـُـ ظَرْفًا و ظَرافَةً: کانَ کَیِّسًا حَسَنَ الهَیْئة ، کانَ ذَکیًّا بارعًا ، فهو ظریف ؛ ج: ظُرَفآء و ظِراف و ظُرُف و ظُرُوف و ظَریفون .

و فِتْیان جمع فَتَی است ، و هو الشّآبّ الحَدَث ، السَّخیُّ الکریم ؛ ج: فِتْیان و فِتْیَة و فِتْوَة و فُتُوّ و فُتِیّ و فِتِیّ .

۵ ـ در «مکاتیب الرّسول» ج ۲ ، به نقل از «کنز العمّال» آورده است: کِتابُهُ صَلَّی اللَهُ عَلَیْهِ وَ ءَالِهِ وَ سَلَّمَ إلَی عُمّالِهِ: إذا أبْرَدْتُمْ إلَیَّ بَریدًا فَأبْرِدوهُ فَابْعَثوهُ حَسَنَ الْوَجْهِ حَسَنَ الاِسْمِ . ۶ ملاّی رومی در مثنوی خود ، ج ۱ ، (از طبع میرخانی) راجع به عشق مذموم گفته است:

عشقهائی کز پی رنگی بود

عشق نبود عاقبت ننگی بود

و دربارۀ عشق ممدوح گفته است:

عشقِ آن زنده گزین کو باقی است

وز شراب جانفزایت ساقی است

عشق آن بگزین که جمله انبیاء

یافتند از عشق وی کار و کیا

تو مگو ما را بدان شه بار نیست

با کریمان کارها دشوار نیست

۷ ـ معلِّق و مترجم رساله در این باره آورده است: » مراتب محبّت را اُدبا و اهل ذوق به این ترتیب بیان کرده‌اند:

نام نخستین مرتبه دوستی هَوَی است . پس از آن علاقه است که عبارت باشد از محبّتی که ملازم و غیرمنفکّ از قلب عاشق است . مرتبه سوّم را کَلَف نامیده‌اند ، مقصود از آن شدّت محبّت است . مرتبه چهارم عشق است و آن زائد بر مقدار حبّ است . پنجم شَعَف است (با عین مهمله) که آن عبارت است از احراق قلب بواسطه ازدیاد محبّت . مرتبه ششم شَغَف است (با غین معجمه) یعنی محبّت چنان ازدیاد پیدا کند که برسد به غلاف قلب . هفتم جَوَی است که آن عبارت است از هَوی و محبّت باطن .


هشتم تَیْم است که محبّت عاشق برسد به آن مرتبه که از معشوق ظاهری دوری جوید و طالب دیدار معشوق حقیقی گردد . مرتبه نهم را تَبْل گفته‌اند ( با فتحۀ تا و سکون با) و آن وقتی است که از شدّت عشق مریض و ناتوان گردد . مرتبه دهم را تَدْلِیَه گویند (با فتحۀ تا و سکون دال) و آن عبارت از رفتن عقل می‌باشد .

مرتبه یازدهم هُیُوم (با ضمّةها و یا) و آن آخرین مرتبه‌ایست که عاشق فانی در معشوق شود و به غیر از او کسی دیگر را نبیند ؛ راجع به این مرتبه است که شاعر می‌گوید: «در هرچه نظر کردم سیمای تو می‌بینم» ، یا بایزید است که می‌گوید: لیسَ فی جُبَّتی إلاّ اللهُ . و أمیرالمومنین علیه السّلام فرمود: ما رَأَیْتُ شَیْئًا إلاّ وَ قَدْ رَأَیْتُ اللَهَ فیهِ أوْ مَعَهُ. « 

۸ «رسالۀ عشق» را با بیست و دو رسالۀ دگر ، انتشارات بیدار بلده طیّبه قم به نام «رسآئل الشّیخ الرّئیس أبی علیّ الحسین بن عبدالله بن سینا» (ج ۱ ) طبع کرده است ، و «رسالۀ عشق» صفحات ۳۷۳ إلی ۳۹۷ آنرا استیعاب نموده است . و آنرا خطیب شهیر سیّد ضیاء الدّین درّی با سه رسالۀ دیگر از شیخ ترجمه نموده ، با نام «الفوآئد الدّرّیّة» ، و چاپخانه و کتابخانۀ مرکزی در سال ۱۳۱۸ شمسی طبع نموده است که ترجمه «رسالۀ عشق» که در این مجموعه می‌باشد ، مجموعاً سی صفحه است .

۹ قسمتی از آیه ۴۴ ، از سوره ۱۷ : الإسرآء

۱۰ صدر آیه ۱۵ ، از سوره ۱۳ : الرّعد

۱۱ «اسفار اربعه» طبع حروفی ، ج ۷ ، تا

۱۲ همان مصدر ج ۷ ، و ۱۶

۱۳ همان مصدر ج ۷ ، و ۱۶

۱۴ حکیم سبزواری فرموده است: این قید بجهت آن می‌باشد که در حال انفکاک اتّصال جسمانی از اتّصال روحانی ، حقیقت حال منکشف می‌گردد که کدامیک از آنها مقصود هستند . (تعلیقه)

۱۵ حکیم سبزواری فرموده است: یعنی اتّحاد گرچه به مشاهده یک بار حاصل می‌شود لیکن نیاز به حصول ملکه اتّحاد است ، چون اتّحاد اثر جمیع این صور می‌باشد بر همۀ مدرکات وی . (تعلیقه)

۱۶ حضرت آقای حاج سیّد هاشم حدّاد روحی‌فداه بدین عبارت می‌فرمودند که مجنون به او می‌گفت: دَعی نفسَکِ عنّی ! فإنّ فیکِ غنیً عَنْکِ ! «واگذار مرا از خودت ! زیرا آنچه در تست مرا از تو مستغنی کرده است!» ۱۷ حکیم سبزواری قدّس الله نفسه در تعلیقه آورده است:

» چه بسا توهّم می‌شود که سزاوار بود این طور گفته شود: نحن روح واحد حلّ بدنَیْن . «مایک روح هستیم که در دو بدن وارد شده است.»

و جواب آن می‌باشد که: وی می‌خواهد بگوید: ما دو نفر ، از آنجائیکه متّحد هستیم ، در هر یک از دو بدن که یکی از ما تحقّق پیدا کند دیگری هم تحقّق پیدا نموده است . بنابراین، شما گمان نکنید که در بدن من فقط روح من وارد شده است ، بلکه روح او نیز وارد شده است زیرا روح من روح اوست . و در بدن او همچنین مپندارید فقط روح او وارد شده است ، بلکه روح من هم ایضاً وارد شده است ، بجهت آنکه روح او روح من است . و از طرف دیگر ما دو روح می‌باشیم به وصف دوئیّت ، در صورتی که در بدن وارد شده باشیم بدون ملاحظۀ ذات روحانیّۀ ما. « ـ انتهی کلام حکیم سبزواری .

در کتاب «نفآئس الفنون» طبع اسلامیّه ، ج ۲ ، و ۲۷ آورده است که:

» جنید گفت: المحبّةُ دخولُ صفاتِ المُحَبِّ علی البدنِ من المُحِبِّ . و سرّ « فَإذا أحْبَبْتُهُ کُنْتُ لَهُ سَمْعًا وَ بَصَرًا » از اینجا معلوم گردد که حقیقتِ شعر:

أنا من أهوَی و من أهوَی

أنا نحن روحان حللنا بدنا

فإذا أبصرتَنی أبصرتَه

و إذا أبصرتَه أبصرتَنا

روشن شود ؛ و هر چند محبّت را سببی معیّن نیست:

إنّ المحـبَّةَ أمـرُها عـجـبٌ

تُلقَی علیک و ما لها سببٌ

«بدرستی که امر محبّت شگفت‌آور است ؛ بر تو افکنده می‌شود بدون آنکه سببی داشته باشد.» « ۱۸ حکیم سبزواری (قدّه) در تعلیقه آورده است:

یعنی به سبب آنکه مطلوب همان اتّحاد با صورت روحانیّه است (آن صورتی که در نفس طالب به نحو تمکّن و استقامت می‌باشد ، بلکه مطلوب ، نفس طالب است لاغیر) این نحوه وصولها گوارا نمی‌باشد و فائده‌ای نمی‌بخشد ، زیرا که مقصود بالذّات نیستند

۱۹ «اسفار اربعه» ج ۷ ، تا ۲۰ حکیم سبزواری (قدّه) در تعلیقه آورده است:

» یعنی به سبب لطافت و سادگی آن از الوان ، متصوّر می‌گردد به تمام صورتهائی که بدانها توجّه می‌نماید ؛ چه آنکه از جنس صورتهای مترتّبه طولیّه حاصله برای او بواسطۀ حرکت جوهریّه و عرَضیّه باشد ، یا از صورتهای ذهنیّه غیرمترتّبه به ترتیب طبیعی باشد .

بناءً علیهذا مَرعیً لِغَزْلان (چراگاه آهوان) به اعتبار نشأۀ سابقۀ حیوانیّه است ، و دَیرًا لِرُهبان (خانقاه رهبانان تارک‌دنیا) به اعتبار نشأۀ لاحقه عقلیّه است . یا اوّل هنگامی بوده است که خیالش مصروف در امتع ه دنیا از أنعام و کشت و غیرهما بوده است ، و دوّم وقتی که متذکّر خداوند متعال و ملئکۀ مقرّبین و پاکان برگزیده بارگاه او بوده است .

و تعبیر به غزال بجهت وحشی بودن آن ، اشاره می‌باشد به آنکه شهوات وی مادامی که شکسته نشده است مانند حیوانات وحشی تربیت نشده و تعلیم ندیده است ، ولیکن ممکن است که قلب انسان چراگاه حیوانات إنسیّه گردد به بودنش مقهور و مسخّر تحت اشاره عقل به توجّه به سوی خدای تعالی ، بلکه امکان دارد خلاصی و رهائی او به ذبح حیوانیّتش با هَدْی و قربانی فی سبیل الله: إِنَّ اللَهَ اشْتَرَی‌' مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنفُسَهُمْ وَ أَمْوَ'لَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ . و ممکن است مراد آن باشد که گاهی قلب آدمی چراگاه محبوبه‌های آهو چشمانِ نیکو سیما می‌گردد. « 

۲۱ «اسفار اربعه» ج ۸ ، باب ۷ ، فصل ۳ ، و ۳۴۴ .

باید چشم را از دیدن غیر پاک کرد

بالجمله باید چشم را از دیدن غیر لیلی پاک کرد و گوش را از طنین و آوای جز او شستشو داد تا وی اذن نظاره به چهره و استماع سخنانش را بدهد.

خدایا چکار باید کرد ؟! راه چاره کدام است ؟! بالجمله و محصّل کلام امیدی و روزنه‌ای یافت می‌شود یا باید مأیوس بود ؟! زنان قبیلۀ لیلی می‌گویند: آقاجان ! برو چشمت را تطهیر کن ! گوشت را پاک کن ! تطهیر چشم به گریه است در شبهای تار از فراق محبوب ازل و ابد ؛ و تطهیر گوش به نگهداری آن است از شنیدن سخنان تفرقه‌انگیز که معشوق و محبوب را خوشایند نمی‌باشد .

پاک کردن چشم عَنْ کُلِّ ما لا یُحِلُّ اللَهُ النَّظَر إلَیْهِ و پاک کردن گوش عَنْ کُلِّ ما لا یُحِلُّ اللَهُ الاِسْتِماعَ إلَیْهِ . (به هر چه خدا حلال نمی‌داند نگاه مکن ، و به هرچه خدا حلال نمی‌داند گوش فرا مدار!)

مگر در اخبار نداریم که خداوند علیّ اعلی هیچ چشمی را بیشتر از چشم گریان دوست ندارد ، و در روز قیامت همۀ چشمها گریانند مگر آن چشمی که از عذاب خدا در نیمه‌های شب گریان باشد ؟ این گریه برای چیست ؟ برای نظره‌ها و نگاه‌هائی که بغیر خدا افتاده است. برای شستشوی جرمها و کثافاتی می‌باشد که چشم بصر و چشم بصیرت را فراگرفته و نظر به لیلی بدون آن تطهیر و لایروبی و شستشو امکان‌پذیر نمی‌باشد . پس شستشو ، راه است و طریق به مقصد . بعد از اینکه این راه طیّ شد ، انسان می‌رود بالاتر تا اینکه باید با خدا ، خدا را بشناسد . آنجا دیگر خداست و غیر از او نیست . همۀ مراتب طیّ شده و این شخصِ گریه کرده ، دیدگانش پاکیزه شده و نِساءِ حَیّ (زنان قبیله) هم وی را ملامت نمی‌کنند. می‌رود ، می‌رود ، نزد لیلی می‌رود . دیگر عشقش مادّی نیست . عشق مجازی نمی‌باشد . لیلی بدن نیست ؛ روح است و نفس مجرّد است . در اینصورت اگر لیلی در مشرق عالم باشد و مجنون در مغرب عالم ، با هم ارتباط دارند . خوب ادراک می‌کند: امروز سر لیلی درد می‌کند ، لیلی خواب است ، لیلی بیدار است ، لیلی مریض است ، لیلی سالم است ... بسیاری از عاشقان از اصحاب رسول اکرم صلّی الله علیه و آله و اصحاب ائمّۀ معصومین صلوات الله علیهم اینچنین بوده‌اند . اُوَیس یَمانیّ قَرَنیّ اینگونه بوده است . اصولاً وجدانشان ادراک می‌کرد منویّات موالیان خودشان را . وجودشان می‌فهمید مصالح و مفاسد خود را که خواستۀ سروران و سیّدان و سالارانشان بود . دندان پیغمبر در روز اُحُد شکست ، در همان روز و همان ساعت دندان اُویس هم در یمن شکست .

فریاد مجنون هنگام فَصْد

از نیشتر خوردن بر رگ لیلی

گویند: وقتی خواستند مجنون را فصد کنند (رگ زنند) فریادش بلند شد که نه از جهت آنکه من از نیشتر نگرانم ، بلکه می‌ترسم از اینکه این نیشتر به رگ لیلی بخورد ، و شما که در اینجا مرا فصد می‌کنید دست لیلی را در دیار و بلاد خودش فصد کنید !

گفت مجنون من نمی‌ترسم ز نیش

صبر من از کوه سنگین است بیش

منبلم ۲۲ بی‌زخم ناساید تنم

عاشقم بر زخمها بر می‌تنم

لیک از لیلی وجود من پُر است

این صدف پر از صفات آن دُر است

ترسم ای فصّاد اگر فصدم کنی

نیش را ناگاه بر لیلی زنی

داند آن عقلی که او دل روشنی است

در میان لیلی و من فرق نیست

من کیم لیلیّ و لیلی کیست من

ما یکی روحیم اندر دو بدن ۲۳

خدا را با خدا باید شناخت ؛ «آفتاب آمد دلیل آفتاب»

خداوند سبحانه و تعالی شأنه نور است و ظاهر ، و همۀ موجودات را او به ظهور رسانیده است . انسان می‌خواهد برسد به او ؛ اینکه مخلوق است و ظهور ، کجا و کی و چگونه امکان دارد به ظاهر برسد ؟ وقتی از اظهارِ ظهور رفع ید نماید، متّصل بشود به شعاع و برگردد به مبدأ نور .

برگردد به خورشید ، و برود در ذات خورشید . آنجا دیگر شعاع نیست . خورشید ، خورشید است . و لهذا ذات خورشید را غیر از خورشید ، موجودی نمی‌تواند بشناسد .

ما هر چه خورشید را تعریف و تمجید و تحمید و تحسین نمائیم ، کجا حقیقتش را توانسته‌ایم بازگو کنیم ؟ کجا خورشید را خواهیم دید ؟ کجا گرمای خورشید را ادراک می‌کنیم ؟ کجا از عظمت خورشید و نفس خورشید و کیفیّت و کمّیّت آن اطّلاعی پیدا می‌کنیم ؟ ما میلیونها فرسنگ از خورشید دوریم که فی‌الجمله حرارتی از آن به ما می‌رسد . وقتی بخواهیم خورشید را نگاه کنیم باید با شیشۀ سیاه رنگی آن را مشاهده کنیم تا از پشت حجاب سیاه و تاریک فقط بتوانیم قرص آنرا ملاحظه نمائیم .

معرفت ما به خورشید همین مقدار است . چه کسی قدرت آنرا دارد که خورشید را پیدا کند و عارف و شناسای او گردد ؟ آن کس که از اینجا برخیزد و برود در درون خورشید ذوب شود و محو شود و از ذرّات وجود و هستی او گردی هم نماند ، او خورشید را شناخته است . افسوس که در آنجا «او» پیدا نمی‌شود و عبارت و لفظ «او» در ذات خورشید راه ندارد .

مدح تو حیف است با زندانیان

گویم اندر مجمع روحانیان

مدح ، تعریف است و تخریق حجاب

فارغ است از مدح و تعریف آفتاب

مادح خورشید مدّاح خود است

که دو چشمم روشن و نامُرمَد ۲۴ است

ذمّ خورشید جهان ذمّ خود است

که دو چشمم کور و تاریک و بد است ۲۵

و در جای دگر می‌گوید:

عاشقی پیداست از زاریّ دل

نیست بیماری چو بیماریّ دل

علّت عاشق ز علّتها جداست

عشق ، اُصطرلاب اسرار خداست

در جای دیگر آمده است:

آفتاب آمد دلیل آفتاب ۲۶

گر دلیلت باید از وی رو متاب

از وی ار سایه نشانی می‌دهد

شمس هر دم نور جانی می‌دهد

سایه خواب آرد ترا همچون سمر ۲۷

چون بزاید شمس ، انشقّ القَمر

خود غریبی در جهان چون شمس نیست

شمس جان باقئی کش أمس ۲۸ نیست ۲۹

«عاشقان ، کشتگان معشوقند»

شیخ مصلح الدّین سعدی شیرازی گوید:

» عاکفان کعبۀ جلالش به تقصیر عبادت معترف ؛ که ما عَبَدْناکَ حَقَّ عِبادَتِکَ ، و واصفان حِلیۀ جمالش به تحیّر منسوب ؛ که ما عَرَفْناکَ حَقَّ مَعْرِفَتِکَ ! ۳۰

گر کسی وصف او ز من پرسد

بی‌دل از بی‌نشان چه گوید باز

عاشقان ، کشتگان معشوقند

برنیاید ز کشتگان آواز

یکی از صاحبدلان سر به جیب مراقبت فرو برده بود و در بحر مکاشفت مستغرق شده ، حالی که از این معامله باز آمد یکی از دوستان گفت: ازین بستان که بودی ما را چه تحفه کرامت کردی ؟

گفت: به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم ، دامنی پر کنم هدیّۀ اصحاب را ! چون برسیدم ، بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت !

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز

کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

این مدّعیان در طلبش بی‌خبرانند

کآنرا که خبر شد خبری باز نیامد

ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم

و ز هرچه گفته‌اند و شنیدیم و خوانده‌ایم

مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر

ما همچنان در اوّل وصف تو مانده‌ایم « ۳۱

وَ کُلٌّ یَدَّعی وَصْلاً بِلَیْلَی

وَ لَیْلَی لا تُقِرُّ لَهُمْ بِذاکا ( ۱ )

إذا جَرَتِ الدُّموعُ عَلَی الْخُدودِ

تَبَیَّنَ مَنْ بَکَی مِمَّنْ تَباکا ( ۲ )

۱ـ و هر کسی ادّعا می‌کند که به وصال لیلی نائل آمده‌است ؛ امّا لیلی اقرار گفتار آنان را نمی‌کند . ۲ـ زمانیکه اشکها بر گونه‌ها جریان یابد ، روشن می‌شود که گریه کننده کیست و آنکس که خود را شبیه به گریه کننده نموده است کیست !

در «مفاتیح الإعجاز» بالمناسبه این رباعی را ذکر نموده است:

رخ دلدار را نقاب توئی

چهره یار را حجاب توئی

به تو پوشیده است مهر رخش

ابر بر روی آفتاب توئی ۳۲

بالجمله اینگونه معرفت به خدا که از اثر پی به موثّر و از خلقت پی به خالق می‌توان برد معرفتی است اجمالی نه تفصیلی ، معرفتی است دور و مِنْ‌وَراءِ حجاب نه نزدیک و بدون پرده . این معرفتِ ضُعفاء و عَجَزه می‌باشد ، نه معرفت مردان راه قویّ الإراده و عظیم الهمّه .

این معرفت ، معرفت از پِشک شتر به خود شتر ، از پشک الاغ بر خود الاغ است ؛ این کجا و معرفت به او پس از مجاهدات و رنجها و خون دلها در مدّت عمری دراز کجا !

کلام امیرالمؤمنین علیه السّلام: الْبَعْرَةُ تَدُلُّ عَلَی الْبَعِیرِ ، وَ الرَّوْثَةُ تَدُلُّ عَلَی الْحَمِیرِ از «جامع الاخبار» ، مجلسیّ رضوان الله علیه حکایت نموده است:

سُئِلَ أَمِیرُ الْمُوْمِنینَ عَلَیْهِ السَّلَامُ عَنْ إثْبَاتِ الصَّانِعِ ، فَقَالَ: الْبَعْرَةُ تَدُلُّ عَلَی الْبَعِیرِ ، وَ الرَّوْثَةُ تَدُلُّ عَلَی الْحَمِیرِ ، وَ ءَاثَارُ الْقَدَمِ تَدُلُّ عَلَی‌الْمَسِیرِ . فَهَیْکَلٌ عِلْوِیٌّ بِهَذِهِ اللَطَافَةِ وَ مَرْکَزٌ سِفْلِیٌّ بِهَذِهِ الْکَثَافَةِ کَیْفَ لَا یَدُلَّانِ عَلَی اللَطِیفِ الْخَبِیرِ ؟! , ۳۳

«از حضرت ، از اثبات آفریدگار جهان چون پرسیدند ، در پاسخ گفت: پِشک شتر می‌فهماند که از اینجا شتری عبور کرده است ، و فضولات الاغ می‌فهماند که از اینجا خرهائی عبور نموده‌اند ، و علامت جای پای آدمی می‌فهماند که از اینجا انسانی (رو به این طرف یا رو به آن طرف) راه را طیّ کرده است ؛ پس چگونه این بنیان استوار بالا بدین لطافت ، و این مرکز پائین بدین کثافت ۳۴ دلالتی بر خداوند لطیف خبیر ندارند؟!»

و همچنین از «جامع الاخبار» حکایت نموده است:

سُئِلَ أمِیرُالْمُوْمِنِینَ صَلَوَاتُ اللَهِ عَلَیْهِ: مَا الدَّلِیلُ عَلَی إثْبَاتِ الصَّانِعِ؟!

قَالَ: ثَلَاثَةُ أَشْیَآءَ: تَحْوِیلُ الْحَالِ ، وَ ضَعْفُ الارْکَانِ ، وَ نَقْضُ الْهِمَّةِ. ۳۵

«از حضرت علیه السّلام پرسیدند: دلیل بر اثبات صانع چیست ؟! گفتند: سه چیز: تغییر احوال آدمی ، و سستی ارکان و اعضاء انسانی ، و شکسته شدن تصمیم و عزم و همّتی که بنی‌آدم در انجام کارهای خود دارند.»

و ایضاً از «توحید» صدوق ، از ابن ادریس از پدرش از ابن هاشم از ابن أبی‌عُمیر از هِشام بن سالم روایت نموده است که گفت: سُئِلَ أَبُو عَبْدِاللَهِ عَلَیْه السَّلَامُ فَقِیلَ لَهُ: بِمَ عَرَفْتَ رَبَّکَ ؟!

قَالَ: بِفَسْخِ الْعَزْمِ وَ نَقْضِ الْهَمِّ ؛ عَزَمْتُ فَفَسَخَ عَزْمِی وَهَمَمْتُ فَنَقَضَ هَمِّی ! ۳۶

«از حضرت امام أبوعبدالله جعفر بن محمّد الصّادق علیهما السّلام چون پرسیده شد: به چه چیز پروردگارت را شناختی ؟!

فرمود: به حلّ کردن و باز کردن تصمیم و عزم ، و به شکستن قصد و اراده؛ من تصمیم گرفتم کاری انجام دهم تصمیم مرا باز کرد و از میان برداشت ؛ و قصد کردم برای عملی ، او قصد مرا شکست!»

اینگونه معرفت که در منطق به آن برهان « إنِّی » گویند ، معرفت است از معلول به علّت ، از مخلوق به خالق ، از مصنوع به صانع .

اکتفا کردن به «دینُ العجائز» موجب خسران و ندامت و حسرت است به آن پیرزن گفتند: خدا را از چه راه شناخته‌ای ؟! گفت: از این چرخۀ ریسندگی‌ام ! زیرا چون دست به سوی آن می‌برم و دستۀ آن را به گردش درمی‌آورم ، آن حرکت می‌کند و نخها را می‌ریسد و مبدّل به ریسمان می‌نماید . و چون دست برمیدارم ، آن می‌ایستد و متوقّف می‌گردد ، پشمها و پنبه‌ها به حال خود باقی می‌ماند ، دیگر نه رشته‌ای رشته می‌شود و نه ریسمانی تهیّه می‌گردد !

از آنجا دانستم که این افلاک و ستارگان ثابت و سیّار و این خورشید و ماه و این زمین و این دستگاه آفرینش ، آفریننده‌ای دارد که اگر وقتی بخواهد توقّف کند تمام جهان هستی به دیار عدم می‌روند ؛ و چون در هر لحظه بدان ، نیرو از جانب صاحب نیرو می‌رسد ، لهذا بر قرار و بر دوام می‌باشند .

خبر داری که سیّاحان افلاک

چرا گردند گرد مرکز خاک

در این محرابگه معبودشان کیست

وزین آمد شدن مقصودشان چیست

چه می‌خواهند از این محمل کشیدن

چه می‌جویند ازین منزل بریدن

چرا این ثابت است آن منقلب نام

که گفت این را بجُنب آن را بیارام

مرا بر سرّ گردون رهبری نیست

جز آن کاین نقش دانم سرسری نیست

از این گردنده گنبدهای پر نور

بجز گردش چه شاید دیدن از دور

بلی در طبع هر داننده‌ای هست

که با گردنده گرداننده‌ای هست

از آن چرخه که گرداند زن پیر

قیاس چرخ گردنده از آن گیر ۳۷


از اینجاست که گفته‌اند: وَ عَلَیْکُمْ بِدینِ الْعَجآئِز ! «بر شما باد به دین پیرزنان!» ولی بالاخره بدانید که شما مرد هستید آنهم مرد جوان با اراده ؛ اگر به دین عجائز اکتفا کنید خسران و وبال و ندامتی گریبانگیرتان می‌گردد که نه تنها در دنیا بلکه در عوالم پسین ، حسرت زده و متحیّر و مبهوتتان می‌گرداند !

اشعار بلند پایۀ شبستری در لزوم حرکت به سمت خداوند

عارف عالیقدر مفخر شیعۀ اثناعشریّه: شیخ محمود بن عبدالکریم نجم‌الدّین شبستری که از معاریف عرفای قرن هفتم هجری ماست تغمّده الله بأعلی درجات رضوانه در این مقام می‌فرماید:

تو از عالم همین لفظی شنیدی

بیا بر گو که از عالم چه دیدی؟

چه دانستی ز صورت یا ز معنی؟

چه باشد آخرت چونست دُنیی؟

بگو سیمرغ و کوه قاف چبود؟

بهشت و دوزخ و أعراف چبود؟

کدام است آن جهان کو نیست پیدا

که یک روزش بود یک سال اینجا؟

همین نبود جهان آخر که دیدی

نه ما لا تُبْصِرونْ آخر شنیدی؟

بیا بنما که جابُلقا کدام است

جهان شهر جابُلسا کدام است ۳۸

مشارق با مغارب هم بیندیش

چه این عالم ندارد جز یکی بیش

بیان مِثْلَهُنَّ ز ابن عبّاس

شنو پس خویشتن را نیک بشناس

تو در خوابیّ و این دیدن خیال است

هر آنچه دیده‌ای از وی مثال است

به صبح حشر چون گردی تو بیدار

بدانی کآن همه وهم است و پندار

چه برخیزد خیال چشم أحوَل

زمین و آسمان گردد مبدّل

چه خورشید جهان بنمایدت چهر ۳۹

نماند نور ناهید و مه و مهر

فتد یک تاب از آن بر سنگ خاره

شود چون پشم رنگین پاره پاره

بدان اکنون که کردن می‌توانی

چه نتوانی چه سود آنگه که دانی

چه می‌گویم حدیث عالم دل

ترا سر در نشیب و پای در گل

جهان آنِ تو و تو مانده عاجز

ز تو محروم‌تر کس دید هرگز؟

چو محبوسان به یک منزل نشسته

بدست عجز ، پای خویش بسته

نشستی چون زنان در کوی ادبار

نمی‌داری ز جهل خویشتن عار

دلیران جهان آغشته در خون

تو سر پوشیده ننهی پای بیرون

چه کردی فهم از این «دین العجایز»

که بر خود جهل می‌داری تو جایز؟

زنان چون ناقصات عقل و دینند

چرا مردان ره ایشان گزینند؟

اگر مردی برون آی و نظر کن

هر آنچ آید به پیشت زان گذر کن

میاسا یک زمان اندر مراحل

مشو موقوف همراه رواحل ۴۰

خلیل آسا برو حق را طلب کن

شبی را روز و روزی را به شب کن

ستاره با مه و خورشید اکبر

بود حسّ و خیال و عقل انور

بگردان زان همه‌ای راهرو روی

همیشه لا اُحِبُّ الآفِلینْ گوی

و یا چون موسی عمران در این راه

برو تا بشنوی إنّی أنَا اللهْ

ترا تا کوه هستی پیش باقی است

جواب لفظ أرْنی ، لَنْ تَرانی است

حقیقت کهربا ، ذات تو کاه است

اگر کوه توئی نبود چه راه است؟

تجلّی گر رسد بر کوه هستی

شود چون خاک ره ، هستی ز پستی

گدائی گردد از یک جذبه شاهی

به یک لحظه دهد کوهی به کاهی

برو اندر پی خواجه به أسْرَی

تفرّج کن همه آیات کُبری

برون آی از سرای اُمّ هانی

بگو مطلق حدیث مَن رَءانی

گذاری کن ز کاف کُنج کونین

نشین بر قاف قرب قابَ قوسَین

دهد حق مر ترا از آنچه خواهی ۴۱

نمایندت همه أشیا کَما هی ۴۲

مرحوم شیخ در این ابیات مختصر تمام راه‌های خودپرستی را مسدود فرموده و راه خداپرستی را به طور مکشوف بیان فرموده است ، و لهذا چون مقام ما و کتاب ما دربارۀ «الله شناسی» می‌باشد مناسب دید این أشعار آورده شود .

شرح «مفاتیح الإعجاز» در اشعار «گلشن راز»

ولی از لحاظ آنکه بعضی از آن ابیات نیاز به شرح و تفصیل دارد و از زمان شیخ تا به حال شرحی بهتر و روشن‌تر و جانفزاتر و دل‌انگیزتر از شرح عارف عالیقدر ما: شیخ محمّد بن یحیی بن علیّ جیلانیّ لاهیجی نوشته نشده است ، و با وجود آنکه از آن شرح تا به حال که سنه ۱۴۱۵ هجریّه قمریّه است پانصد و سی و هشت سال می‌گذرد ۴۳ هنوز آن شرح زنده و مورد بحث و استفاده و مراجعۀ أعلام فنّ می‌باشد ؛ بسیار ضروری و لازم دید تا عین عبارات آنرا در تبیین مقاصد شیخ بیاورد . زیرا از جهت متانت کلام ، و استواری برهان ، و انشاء سلیس و دلنشین و شواهد روائیّه ، و لطائف ذوقیّه شعریّه در درجۀ أعلای از استحکام به نظر رسیده است .

و لهذا اینک شروع می‌کنیم به شرح ، و أحیاناً بعضی از یادداشتهای لازم چنانچه به نظر آید در تعلیقۀ آن آورده می‌شود ؛ بحول الله و قوّته وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إلاّ بِاللَهِ الْعَلیّ الْعَظیم .

شیخ محمّد لاهیجی می‌فرماید:

» چون حقّ به جمیع اشیاء و اعیان متجلّی است، و علم و حیات لازم ذات الهی‌اند ، و هرجا که ملزوم باشد البتّه لازم خواهد بود ؛ پس هرجا که وجود باشد حیات و علم هم باشد .

فأمّا غایةُ ما فی الباب آنستکه اگر محلّی را که مجلای آن تجلّی است اعتدالی که موجب ظهور حیات و علم است نباشد ، آن صفات در وی مخفی بماند؛ همچو شخصی مُغمَی علیه . ۴۴

پس همۀ اشیاء را علم و حیات باشد ، و هرچه را حیات باشد البتّه نفس خواهد بود . و مقرّر است که هر نفس که هست ، بالضّروره ـ به قوّه یا به فعل ـ مُدرک هستی خود است ، و آن مستلزم ادراک هستی مطلق است که عامّ روشن‌تر از خاصّ است . یعنی همۀ عالم از ذات خود به قوّه یا به فعل آگاهند ، و از آنجا که از ذات خود آگاهند راه به درگاه حضرت اله برده‌اند ، چو ذات حقّ به صورت همه متجلّی و ظاهر است .

نطق آب و نطق خاک و نطق گل

هست محسوس حواس اهل دل

فلسفی کآن منکر حَنّانه است

از حواس اولیا بیگانه است

چون هرچه هست مظهر و مرایای وجه‌الله‌اند و به صورتِ همه اوست که ظهور نموده و در حجاب تعیّنات مخفی گشته است ، می‌فرماید که: متن:

به زیر پردۀ هر ذرّه پنهان

جمال جانفزای روی جانان

از عجائب شؤونات الهی آن است که در عین ظهور مخفیّ ، و در عین خفا ظاهر می‌نماید . و با وجود آنکه بغیر او هیچ نیست و اوست که عین همۀ اشیاء شده ، تعیّنات و تشخّصات ، پردۀ جمال آن حضرت گشته‌اند و در زیر پردۀ هر ذرّه‌ای از ذرّات دو عالم ، جمال جانفزای آن محبوب حقیقی پنهان شده ، به صورت همه جلوه‌گری می‌کند و به رنگ همه برمی‌آید . عربیّةٌ:

بَدَتْ بِاحْتِجابٍ وَ اخْتَفَتْ بِمَظاهِرٍ

عَلَی صِبَغِ التَّلْوینِ فی کُلِّ بَرْزَةِ ۴۵

خورشید به ذرّه چون نهان است

چون ذرّه به نور خود عیان است

حیف است که مهر روی جانان

مستور به پردۀ جهان است

از بهر چه نور عالم آرا

در ظلمت این و آن نهان است

خورشید رُخش به جلوه آمد

ذرّات جهان نمودِ آن است

فَسُبْحانَهُ وَ تَعالَی ؛ ما ظَهَرَ فی مَظْهَرٍ إلاّ وَ احْتَجَبَ بِهِ . ۴۶

دنباله متن

پاورقی ۲۲ مَنبَل: کاهل و بیکاره

۲۳ از ملاّ محمّد بلخی رومی صاحب کتاب «مثنوی» در ج ۵ ، ، سطر ۱۴ ، از طبع میرخانی .

۲۴ یعنی غیر رَمَددار ، رَمَد مرضی است در چشم که با آن ماه را پیوسته با هاله می‌بیند .

۲۵ «مثنوی» طبع آقامیرزا محمود ، اوائل دفتر پنجم ، ، سطر ۴ و ۵

۲۶ اشارتست به حدیث عَرَفْتُ رَبّی بِرَبّی ، و همچنین یَا مَنْ دَلَّ عَلَی ذاتِهِ بِذاتِهِ . یعنی: «شناختم پروردگار خودم را به پروردگار خودم.» و نیز «ای کسیکه دلالت می‌کند بر ذات خود به ذات خود!» (تعلیقه)

۲۷ سَمَر: افسانه

۲۸ أمْس: روز گذشته .

۲۹ «مثنوی» طبع میرزا محمودی ، ج ۱ ، ، سطر ۱۲ و سطر ۱۶ و ۱۷ ۳۰ سمعانی در کتاب «رَوح الارواح فی شرح أسمآءِ المَلِک الفتّاح» در گوید:

» ... و ملائکۀ ملوک می‌آیند صومعه‌های عبادت را آتش در زده ، خرمنهای تقدیس و تسبیح را بر بادِ بی‌نیازی بر داده و می‌گویند: ما عبَدْناک حقَّ عبادتِک . عارفان و موحّدان می‌آیند دست افشانان که ما عَرفْناک حقَّ معرفتِک . « 

و در گوید: » آنکه فریشتگان‌اند می‌گویند: ما عبَدْناک حقَّ عبادتِک ، آن سرمایه به باد دادن است ؛ و آنکه آدمیان گفتند: ما عرَفْناک حقَّ معرفتِک ، و آن خرمن خود را آتش در زدن است. « 

و نجیب مائل هروی در تعلیقۀ خود در می‌نویسد:

» ما عبَدْناک حقَّ عبادتِک: علاء الدّولة سمنانی می‌نویسد: یکی از مسائل اصول که مختلف است میان امام أبوحنیفه و امام شافعی آنستکه أبوحنیفه می‌گوید: ما عبَدْناک حقَّ عبادتِک ولکن عرَفْناک حقَّ معرفتِک ، و شافعی می‌گوید: ما عبَدْناک حقَّ عبادتِک أی ما عرَفْناک حقَّ معرفتِک .(چهل مجلس، ص ـ ۱۵۷ ). « 

و علاء الدّولة سمنانی در العروة خود و ۸۴ گوید:

» و همچنین همۀ عارفان همین گفته‌اند . امّا آنکه امام اعظم أبوحنیفه کوفی گفته: سبحانَک ما عبَدْناک حقَّ عبادتِک و ما شکَرْناک حقَّ شُکْرِک ، ولکن عرَفْناک حقَّ معرفتِک ؛ همین معنی دارد. « 

۳۱ ـ از روی دو نسخه ، یکی: قدیمی‌ترین نسخه مطبوع است که با «بوستان» به خطّ علی أکبر تفرشی در شهر شعبان المعظّم ۱۲۶۰ هجری قمری در عهد سلطنت محمّد شاه قاجار نوشته شده و به طبع رسیده است . این نسخه صفحه شمار ندارد . دوّمی: از «کلّیّات سعدی» که به اهتمام آقای محمّد علی فروغی گرد آمده و از جمله «گلستان» اوست. و ما این سخن را از آن ، در اینجا ذکر نمودیم .

۳۲ «مفاتیح الإعجاز» در شرح «گلشن راز» شیخ محمّد لاهیجی ، ۱۱

۳۳ «بحار الانوار» ، علاّمه شیخ الإسلام: ملاّ محمّد باقر مجلسی رضوان الله علیه، طبع مطبعۀ حیدری ، ج ۳ ، کتاب توحید ، ، روایت ۲۷ و ۲۹

۳۴ کثیف در لغت عرب یعنی انبوه و متراکم و درهم (م)

۳۵ «بحار الانوار» ، علاّمه شیخ الإسلام: ملاّ محمّد باقر مجلسی رضوان الله علیه، طبع مطبعۀ حیدری ، ج ۳ ، کتاب توحید ، ، روایت ۲۷ و ۲۹

۳۶ «بحار الانوار» طبع حیدری ، ج ۳ ، باب ۳ : «إثبات الصّانع و الاستدلال بعجائب صنعه علی وجوده و علمه و قدرته و سآئر صفاته» ، حدیث ۲۱

۳۷ «کلّیّات حکیم نظامی گنجوی» طبع انتشارات امیرکبیر ، قسمت «خسرو و شیرین» و ۱۲۴ ، در تحت عنوان «استدلال نظر و توفیق شناخت» ؛ قصیده‌ایست مفصّل ، و ما چند بیتی از آن را انتخاب نمودیم .

۳۸ در طبع حروفی کتابخانه طهوری با تصحیح دکتر صمد موحّد اینطور آمده است:جهان را شهر جابلسا چه نام است ؟ (م)

۳۹ در طبع کتابخانه طهوری: چو خورشید عیان

۴۰ در طبع کتابخانه طهوری: همراه و رواحل

۴۱ در طبع کتابخانۀ طهوری: دهد حق مر ترا هرچ آن بخواهی

۴۲ «گلشن راز» با خطّ نستعلیق آقای عماد اردبیلی ، انتشارات کتابخانه احمدی شیراز، تا

۴۳ زیرا چنانکه دانستیم «گلشن راز» را مرحوم شیخ در سنۀ ۷۱۷ به نظم در آورده است، و شرحش را مرحوم لاهیجی چنانکه در «مفاتیح الإعجاز» مطبوع با مقدّمه آقای کیوان سمیعی ، انتشارات محمودی ، مسطور می‌باشد ، در سنه هشتصد و هفتاد و هفت ( ۸۷۷ ) شروع بدان نموده است . بنابراین ، از نظم «گلشن» ۶۹۸ سال یعنی قریب هفت قرن تمام و از شرحش ۵۳۸ سال منقضی گردیده است .

در «الذّریعة إلی تصانیف الشّیعة» ج ۲۱ ، ۰ ۳ آورده است:

» «مفاتیح الإعجاز فی شرح گلشن راز» ، از شمس‌الدّین محمّد متخلّص به «أسیری» لاهیجی نوربخشی است که دارای اجازه از سیّد محمّد نوربخش (یاد شده در ج ۹ ، ) بوده است . ما اشاره به برخی از شروح «گلشن راز» در ج ۱۳ ، تا نموده‌ایم . لاهیجی این شرح را در روز دوشنبه ۱۹ ذوالحجّة سنۀ ۸۷۷ شروع کرده است ؛ و مکرّراً به طبع رسیده است ، از جمله در بمبئی سنۀ ۱ ۰ ۱۳ ؛ و اوّل آن این می‌باشد: «باسمِک الاعظمِ الشّاملِ فیضُه المُقدّسُ لکُلّ موجودٍ ... ای محمود به هر شأنی و ای معبود به هر مکانی». نُسخ خطّیّۀ آن شایع است . قدیمی‌ترین آنها برحسب اطّلاعی که من حاصل نموده‌ام در قاهره (دارالکتب ۷ م تصوّف فارسی) کتابتش ۸۸۵ ، و در طهران (مجلس ۱۱۱۷ ) کتابتش ۰۰ ۹ ، و نسخۀ دیگر نزد سلطان القرّائی در طهران و کتابتش در سنۀ ۱ ۰ ۹ می‌باشد. « 

(پس از طبع أوّل کتاب «الله شناسی» ، طبع جدیدی از کتاب «مفاتیح الإعجاز» ملاحظه شد که متن اصلی آن براساس نسخه‌ای که تاکنون قدیمی‌ترین نسخه شناخته شده و متعلّق به سال ۸۸۲ هجری است و به شمارۀ ۳۵۱ در کتابخانۀ مسجد گوهرشاد مشهد مقدّس موجود می‌باشد فراهم گردیده است . کاتب آن ، آنرا در شهر «مکّه» کتابت نموده و در شهر «زبید» یمن در حضور شارح مقابله و تصحیح کرده است .

در طبع حاضر «الله شناسی» قسمتهای نقل شده از این کتاب ، با این طبع ـ که توسّط انتشارات زوّار به انجام رسیده است ـ نیز مقابله و بعضی از موارد اختلاف آن در تعلیقه با عنوان نسخۀ «ز» ذکر شده است ـ م .)

۴۴ یعنی کسی که بیهوش شده است ۴۵ «در تمام بروز و ظهورهای موجود در عالم ، وی با رنگهای گوناگون در حالیکه خود را پنهان داشته بود ظاهر شد ، و در حالی که خود را در مظاهر نشان داده بود پنهان گردید.»

این بیت ، دویست و چهل و ششمین بیت از تائیّه کبرای ابن الفارض است که مجموعاً ۷۶۱ بیت می‌باشد و به نام «نظم السّلوک» معروف است . و در ۷ از مجموعۀ «دیوان کامل ابن الفارض» طبع دار صادر ـ دار بیروت (سنۀ ۱۳۸۲ هجریّه قمریّه) موجود است . و دو بیت قبل از این بیت بدین‌گونه است:

فکُلٌّ صَبا منهم إلی وصف لبسِها

بصورةِ حُسنٍ لاحَ فی حُسْنِ صورةِ

و ما ذاک إلاّ أن بَدتْ بمظاهرٍ

فظنّوا سواها و هْیَ فیها تجلّتِ

۴۶ «پس مقدّس و منزّه است او از تحقّق وجودش به اشیاء ممکنه ، و بالاست از تشبیه ؛ او در مظهری از مظاهر ، ظهور ننمود مگر آنکه بواسطه خود آن مظهر ـ و در آن مظهرـ پنهان گشت.»

مراتب ظهورات خداوند در عوالم ، غیر متناهی است

[ قاعِدَةٌ فی أنَّ مَراتِبَ ظُهورِ الْحَقِّ غَیْرُ مُتَناهیَةٍ: ]


چون در تفکّر آلاء به بیان صدور کثرت از وحدت و ظهور وحدت در کثرت اشارتی فرموده ، اکنون جهت تنبیه غافلان و تشویق طالبان ترتیب مقدّمه‌ای که موقوفٌ علیه معرفت تامّه است نموده می‌فرماید که: قاعدةٌ:

این قاعده اشارتست به آنکه مراتب ظهورات الهی بی‌غایت است ، و معرفت حقیقی وقتی میسّر شود که اطّلاع کشفی برین مراتب کلّیّه حاصل گردد ، و بداند که عالم منحصر به این عالم شهادت نیست ، و این عالم در جنب عوالم غیبیّه معنویّه نموداری بیش نیست ، و حقّ را در هر یکی از عوالم ، تجلّی و ظهوری دیگر است ؛ و از این جهت فرمود که: متن:


تو از عالم همین لفظی شنیدی

بیا بر گو که از عالم چه دیدی ؟!

می‌فرماید که: از عالم که می‌گویند ، تو همین لفظی شنیدی و ندانسته‌ای که عالم بسیار است . زیرا گفته شد که: عالَم آنست که به او چیزی دانسته شود ، و بدین معنی اشتقاق عالَم اظهر آنستکه از عِلْم است . پس تسمیه موجودات به عالم بواسطۀ آن است که وسیله و آلت ادراک حقّ می‌گردند همچو خاتم که اسم چیزی است که به آن ختم می‌کنند .

و به این معنی اطلاق عالم بر مجموع اشیاء موجوده توان نمود ، و به هر مرتبه‌ای بلکه به هر فردی نیز توان نمود ؛ چو هر یکی آلت و وسیله ادراک حقّ می‌شوند . و از این جهت می‌فرماید که: بیا و بگو که از عالم چه دیدی ؟! و به کدام ازین عوالم رسیده‌ای ؟! چو عوالمِ غیرمحسوس بسیار است ؛ و کثرت عوالم در أخبار آمده است ؛ و اشاره به تفصیل آن نموده می‌فرماید: متن:

چه دانستی ز صورت یا ز معنی؟

چه باشد آخرت چونست دنیا؟!

می‌فرماید که از عالم صورت و معنی که می‌گویند ، چه دانسته‌ای ؟! بدان که آنچه ادراک آن به حواسّ ظاهره می‌توان نمود صورت است و آنچه ادراک آن به حواسّ ظاهره نتوان نمود معنی است ، و غیب و شهادت نیز می‌گویند .

و دنیا عبارتست از این عالم که نفس انسانی در او به بدن متعلّق است و بوسیلۀ آلات بدنی کسب اخلاق و أعمال می‌نمایند از سیّئات و حسنات . و این را نشأۀ أُولی نیز می‌خوانند . و آخرت عالمی است که بعد از مفارقت بدن ، در آنجا مجازات این اخلاق و أعمال می‌یابد ؛ إنْ خَیْرًا فَخَیْرٌ وَ إنْ شَرًّا فَشَرٌّ . ۴۷

و به مقتضای کَلِّمُوا النَّاسَ عَلَی قَدْرِ عُقُولِهِم °۴۸ ایمائی به حقیقت آن در أثنای ابیات خواهد شد إن‌شآء الله تعالی .


چون غرض ، تحصیل طالب است به دانستن آنچه به حسّ و عقل کما یَنبَغی ادراک آن میسّر نیست و موقوف تصفیۀ قلب است فرمود که: متن:

«سیمرغ» ذات واحد مطلق و «کوه قاف» حقیقت انسانی است

بگو سیمرغ و کوه قاف چبود؟

بهشت و دوزخ و أعراف چبود؟

بدان که در سیمرغ حکایات بسیار به حسب تأویل گفته‌اند ، فأمّا آنچه به خاطر فقیر می‌آید آن است که سیمرغ عبارت از ذات واحد مطلق است ، و قاف که مقرّ اوست عبارت از حقیقت انسانی است که مظهر تامّ آن حقیقت است و حقّ به تمامت اسماء و صفات به او متجلّی و ظاهر است .

و آنچه گفته‌اند که کوه قاف از غایت بزرگی گرد عالم برآمده و محیط عالم است ، در حقیقتِ انسانی آن معنی ظاهر است ، چو حقیقت او چنانچه بیانش گذشت مشتمل بر تمامت حقایق عالم است و أحدیّةُ الجمع ظاهر و باطن واقع شده و منتخب و خلاصۀ همۀ عالم اوست . و هر که به معرفت حقیقت انسانی رسید به موجب مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ ، ۴۹ رویت و شناخت حقّ آن‌کس را میسّر است که: مَنْ رَءَانِی فَقَدْ رَأَی الْحَقَّ ؛ ۵۰ چنانچه هرکه به کوه قاف رسید به سیمرغ می‌رسد . شعر:

گرنه آن حسن در تجلّی بود

آن أنا الحقّ که گفت سُبحانی ۵۱ ؟

که تواند به غیر او گفتن

لَیْسَ فی جُبَّتی ۵۲ که می‌خوانی؟

هرچه هستی است در تو موجود است

خویشتن را مگر نمی‌دانی؟

بهشت و دوزخ را مظاهری در جمیع عوالم الهی موجود می‌باشد بدانکه بهشت و دوزخ را مظاهر در جمیع عوالم الهی هست ، زیرا که شکّ نیست که ایشان را اعیان که صور علمیّه‌اند در علم الهی هست و در عالم روحانی پیش از وجود جسمانی نیز وجود دارند . و اخراج آدم و حوّا از بهشت اشاره بدان است . و دوزخ را نیز وجود در این عالم روحانی هست زیرا که عالم روحانی مثال است آن چیز را که در حضرت علمیّه است . و احادیثی که دلالت بر وجود ایشان می‌کند بسیار هست . و حضرت رسالت علیه الصّلوة و السّلام اثبات وجود ایشان در دار دنیا فرموده که: الدُّنْیَا سِجْنُ الْمُوْمِنِ وَ جَنَّةُ الْکَافِر ِ .

۵۳ و در آیۀ کریمه می‌فرماید که: وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِیطَةُ بِالْکَـفِرِینَ

۵۴ . و باز اثبات م وجود ایشان در برزخ مثالی فرموده که: الْقَبْرُ رَوْضَةٌ مِنْ رِیَاضِ الْجَنَّةِ أَوْ حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النِّیرَانِ .

۵۵ در عالم انسانی که منتخب همه است نیز وجود دارند ؛ زیرا که مرتبۀ روح و دل و کمالات ایشان عین نعیم است ، و مقام نفس و هوی و مقتضیات ایشان نفس جحیم . و آخر مراتب مظاهر ایشان در دار آخرت است که عالم مُجازات است ، و در احادیث و قرآن مجید اخبار ازین عالم در بسیار محل‌ها فرموده است .

و امام محمّد غزالی در « مضنونٌ به علی غیر أهله » ۵۶ می‌فرماید که: أبوعلیّ که از عظماءِ فلاسفه است فرموده است که: می‌تواند بود که حضرت عزّت عَزّ شأنُه نفس فلکی را این قوّت داده باشد که هر چه در عالم موالید (سفلیّات) از اشخاص و اقوال و اعمال و اخلاق و حرکات و سکنات واقع باشد ، صور مناسبۀ هر یکی چنانچه در شریعت غرّاء معیّن شده و اسماء آن در نصوص وارد است ، در آن نفس فلکی باشد ؛ که نفس انسانی چون از بدن عنصری قطع تعلّق کند به بدنی که لایق آن عالم داشته باشد ، صور اعمال و اخلاق و اوصاف و اقوال که در این عالم از او صادر شده باشد همه را مشاهده نماید . ۵۷

پاورقی

۴۷ ابن مالک در ألفیّۀ خود در باب کان آورده است:

و یَحذِفونها و یبقون الخبر و بعدَ إنْ و لَو کثیرًا ذا اشتهر

یعنی: «در بسیاری از اوقات کان را با اسمش حذف می‌کنند و خبرش را باقی می‌گذارند ، و این عمل در مورد إن و لو شرطیّتین بسیار اشتهار دارد.»

شارح ألفیّه: ملاّ جلال سیوطی در اینجا می‌گوید: مثل قول او: «المرءُ مَجزیٌّ بعمله ، إنْ خیرًا فخیرٌ.» أی: إن کان عملُهُ خیرًا .

و أبوطالب در حاشیه گوید: و در بعضی از کتب « النّاسُ مَجْزیّونَ بِأعْمالِهِمْ » وارد است ، و گفته شده است: این قول ، حدیث است . («النّهجة المرضیّة» خطّ عبدالرّحیم ، )

۴۸ بدین عبارت روایتی در حدیث شیعه وارد نشده است . آنچه هست عبارت زیر است:

نحْنُ ـ إنّا ـ مَعاشِرَ الانْبیآءِ اُمِرْنا أنْ نُکَلِّمَ النّاسَ عَلَی قَدْرِ عُقولِهِمْ . («المحجّة البیضآء» ج ۱ ، ؛ «تحف العقول» ؛ «بحار الانوار» روضه ، ج ۱۷ از طبع کمپانی ، ، و از طبع حروفی: ج ، ۷۷ ۱۴ ، از «تحف العقول» ؛ و در «اصول کافی» ج ۱ ، روایت کاملتری وارد است.)

آری از طریق عامّه روایت مرسلۀ نبویّه‌ای در «مرصاد العباد» طبع بنگاه ترجمه و نشر کتاب ، آمده است . و در «احادیث مثنوی» در دو جا آمده است: اوّل ، شماره ۹۳ :

پست می‌گویم به اندازه عقول

عیب نبود این بود کار رسول

دوّم در ، شماره ۳۹۳ :

رنگ و بو در پیش ما بس کاسد است

لیک تو پستی ، سخن کردیم پست 

۴۹ در تفسیر «المیزان» ج ۶ ، در بحث روائی در ذیل آیة یَـٰٓأَیـُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُوا عَلَیْکُمْ أَنفُسَکُمْ آورده‌اند: » در «غُرر و دُرر» آمدی روایت شده است از أمیرالمومنین علیه‌السّلام که فرمود: مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ عَرَفَ رَبَّهُ .

أقول: و شیعه و عامّه از پیمبر هم روایت کرده‌اند . و آن حدیثی است مشهور ؛ و بعضی از علماء گفته‌اند: تعلیق به محال است و مفادش استحالة معرفت نفس است به خاطر استحالة احاطة علمیّه به خداوند سبحانه . و این گفتار مردود است اوّلاً به قول پیمبر صلّی الله علیه وآله وسلّم در روایت دگر: أع ْرَفُکُمْ بِنَفْسِهِ أعْرَفُکُمْ بِرَبِّه ِ ؛ و ثانیاً به اینکه این حدیث در معنی عکس نقیض قول خداوند تعالی می‌باشد که: وَ لَا تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَهَ فَأَنسَیـٰهُمْ أَنفُسَهُمْ . « 

حضرت علاّمه دربارة این حدیث بحث جامعی فرموده‌اند ، و در روایات کثیره‌ای در این باره شاهد و دلیل گرفته‌اند .

و این حدیث ، نیز در «مرصاد العباد» طبع بنگاه ترجمه و نشر کتاب در ، و ۱۷۴ ، و ۱۸۵ ، و ۴۱۳ ، و ۵۳۵ آمده است .

۵۰ در کتاب «احادیث مثنوی» طبع دوّم ، و ۶۳ گوید:

چون مرا دیدی خدا را دیده‌یی

گرد کعب ه صدق بر گردیده‌یی

مستفاد است از مضمون این حدیث:

مَنْ رَءانی فَقَدْ رَأَی الْحَقَّ . («بخاری» ج ۴ ، ؛ «مسلم» ج ۷ ، ؛ «کنوزالحقآئق» ) مَنْ رَءانی فَقَدْ رَأَی الْحَقَّ ، فَإنَّ الشَّیْطانَ لا یُتَرآءَی بی . («جامع صغیر» ج ۲ ، )

۵۱ «رَوح الارواح فی شرح أسمآءِ الملک الفتّاح» سمعانی در و گوید: » بایزید نعره می‌زد: سُبحانی ما أعظمَ شأنی . و همو می‌گفت: سُبحانی سُبحانی . « و علاء الدّولة سمنانی در «العروة لاهل الخلوة و الجلوة» در گوید: » امّا بدانکه تجلّی صوری چون تمام می‌شود که بعد از آن تجلّی دیگر نمی‌بیند ، ختم آن بر صورت خود می‌بیند و فنابخش باشد و أنا الحقّ و سبحانی بی‌اختیار بر زبان آورد. « 

و شیخ نجم الدّین رازی در کتاب «عشق و عقل» در گوید: « و چون تنه از بیضۀ وجود برآورد ، پای وی در بیضه مانده این نوا زند که: سُبحانی ما أعظمَ شأنی . »

۵۲ سعید الدّین فرغانی در «مشارق الدّراری» گوید: » مگر همچنان که کسی به کمال تخلّق و تحقّق به اسمای الهی به مقام جمع وجودی می‌رسد و در آن بحر غرق می‌گردد ، پس به زبان جمع الهی أنا الحقّ و سُبحانی و لیسَ فی الجُبّة سِوی الله نعره می‌زند. « 

و در «سیرة حلبیّه» ج ۱ ، ۲۹ گوید: » و مِن ثَمّ ذکر القاضی عیاض فی «الشّفآء»: أنّ مَن ادّعَی حُلولَ الباری فی أحد الاشخاص کان کافرًا بإجماع المسلمین . و قولُ بعض العارفین و هو أبویزیدَ البَسطامیّ: سُبحانی ما أعظمَ شأنی ، و قوله: إنّی أنا اللهُ لا الهَ الاّ أنا فاعبُدْنی ، و قوله: و أنا ربّی الاعلی ، و قوله: أنا الحقّ و هو أنا و أنا هو ؛ لیس مِن دعوی الحلول فی شی‌ء.

« ۵۳ ـ در «مرصاد العباد» قسمت اوّل این روایت را آورده است ، و در در توضیحات آن گوید: این حدیث در «ترک الإطناب» ؛ و شرح فارسی «شهاب» ؛ و «احادیث مثنوی» آمده است .

۵۴ ذیل آیه ۴۹ ، از سوره ۹ : التّوبه ؛ و آیه ۵۴ ، از سوره ۲۹ : العنکبوت

۵۵ این روایت را ملاّ صدرا در تفسیر سورة الطّارق ، طبع انتشارات بیدار ، ۳۲ آورده است و گفته است: و ممّا یدُلّ علی البرزخ قولهُ صلّی الله علیه و ءَاله: الْقَبْرُ رَوْضَةٌ مِنْ ریاضِ الْجَنَّةِ أوْ حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النّیرانِ . و در تعلیقه ، معلّق آن آورده است: » ترمذی ، کتاب‌صفة القیامة ، باب ۲۶ ، ج ۴ ، ۶۴ « .

و همچنین در «بحار الانوار» طبع حروفی ، ج ۶ ، ۰ ۲ ؛ و «سفینة البحار» طبع سنگی ، ج ۲ ، آورده‌اند .

و نیز در همین مجلّد از «بحار» باب أحوال البرزخ و القبر ، ، حدیث ۱۳ ، نقلاً از «أمالی» آورده است: فیما کتب أمیرالمومنین علیه السّلام لمحمّد بن أبی‌بکر: یا عِبادَاللَهِ ـ تا آنکه بعد از سه سطر می‌فرماید: وَ الْقَبْرُ رَوْضَةٌ مِنْ ریاضِ الْجَنَّةِ أوْ حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النّارِ .

و در «احادیث مثنوی» ۱۴ ، تحت شمارۀ ۴۳۳ این بیت را از مولانا آورده است:

گورها یکسان به پیش چشم ما

روضـه و حفـره به پیـش انبیا

و گفته است: » اشاره است به حدیث ذیل:

إنَّما الْقَبْرُ رَوْضَةٌ مِنْ ریاضِ الْجَنَّةِ أوْ حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النّار ِ . («جامع صغیر» ج ۱ ، ) « 

و همچنین ملاّ صدرا در «تفسیر سوره سجده» انتشارات بیدار ، گوید:

» و قد انتَهی الکلامُ إلی ما عجز عن درکه جمهورُ الانام ؛ اللهمّ اجْعَل هذه الکلماتِ محروسةً عن ملاحظة النّاقصینَ ، و اسْتُرها عن أعین المغرورین ، و اجْعَل لاصحاب القلوب الصّافیة نصیبًا وافرًا من درکها ، و رغبةً تآمّةً فی حفظها ثمّ فی صونها عن الاغیار ، لیکونَ مستقرُّ هذه المعانی صدورَ الاحرار الّتی هی قبور الاسرار لتکونَ فی روضة من ریاض الجِنان ، و لاتجْعَلها فی بطون الاشرار کَیْلا یکونَ فی حفرة من حُفر النّیران ، و هم الظّاهریّونَ الّذین زیّنوا ظواهرَهم بالنّقوش المزخرفة و الاقوال المزیّنة الملیحة الحُلوة کالاطعمة و الحلاوات ، و أهملوا بواطنَهم بل أحشَوها بالنّفاق و الجهل و الاستکبار عن الحقّ و الحقآئق کبطون الفجّار و قبور الکفّار .

همچو گور کافران ، بیرون حُلَل

و اندرون قهر خدا عزّ و جلّ

اللهمّ اجْعَل قبرَنا روضةً من ریاض الجِنان و لا تجْعَلها حُفرةً من حُفر النّیران. « ـ انتهی کلام ملاّ صدرا .

و أیضاً غزالی در «المضنونُ به علی غیر أهله» ، در هامش ج ۲ «الإنسان الکامل» جیلی طبع اوّل آورده است .

۵۶ در دو طبع آن که در هامش «الإنسان الکامل» جیلی طبع شده است تفحّص به عمل آمد و چنین عبارتی یافت نشد .

۵۷ ما در بحث «معاد شناسی» از دورۀ علوم و معارف اسلام ، این گونه احتمال را تضعیف نموده‌ایم و به وجهی أحسن معاد جسمانی عنصری را به اثبات رسانیده‌ایم .

پانویس